منتهي الامال جلد اول

باب اول فصل1تا5
فصل 6
فصل7 تا10
باب دوم فصل1تا5
فصل 6تا7
باب سوم فصل1تا6
فصل 7
باب چهارم فصل1تا6
باب پنجم مقصد اول و دوم
مقصد سوم
مقصد چهارم فصل1تا9
فصل10تا11

باب اول فصل1تا5

بـاب اوّل : در تاريخ خاتم الانبياء حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم فصل اوّل : در نسب شريف حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم هـُوَ اَبـُوالقـاسـِمِ مُحَمَّد ـ صَلَّى اللّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ ابن عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عـَبـْدمَناف بن قُصَىّ بن كِلاب بن مُرَّة بن كَعْب بن لُؤ ىّ بن غالب بن فِهْر بن م الِك بن النَّضْر بن كِنانَة بن خُزَيْمَة بن مُدْرِكَة بن اَلْيَاْس بن مُضَربن نزار بن مَعَد بن عَدْنان . روايت شده از حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرمود: (اِذ ا بَلَغَ نَسَبى اِلى عَدنان فَاَمْسِكُوا).(1) لهذا ما بالاتر از عَدْنان را ذكر نكرديم . و قبل از شروع به ذكر احوال اين جماعت نقل كنيم كلام علامه مجلسى را، فرموده : بدان كه اجـمـاع عـلمـاى امـامـيـّه مـنـعـقـد گـرديـده اسـت بـر آنـكـه پـدر و مـادر حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم و جميع اجداد و جدّات آن حضرت تا آدم عليه السّلام هـمـه مـسـلمـان بـوده انـد و نور آن حضرت در صُلب و رَحِم مشركى قرار نگرفته است ، و شـبـهـه در نـسـب آن حـضـرت و آباء و امّهات آن حضرت نبوده است و احاديث متواتره از طُرُق خاصّه و عامّه بر اين مضامين دلالت دارد. بـلكـه از احاديث متواتره ظاهر مى شود كه اجداد آن حضرت همه انبيا و اوصيا و حاملان دين خـدا بـوده انـد و فـرزندان اسماعيل كه اجداد آن حضرت اند اوصياى حضرت ابراهيم عليه السّلام بوده اند و هميشه پادشاهى مكّه و حجابت خانه كعبه و تعميرات با ايشان بوده است و مـرجـع عـامـّه خـلق بـوده اند و ملّت ابراهيم عليه السّلام در ميان ايشان بوده است و ايشان حافظان آن شريعت بوده اند و به يكديگر وصيّت مى كردند و آثار انبيا را به يكديگر مـى سـپـردنـد تا به عبدالمطلب رسيد، و عبدالمطلب ، ابوطالب را وصى خود گردانيد و ابـوطـالب كـتـب و آثـار انبيا عليهم السّلام و وَدايع ايشان را بعد از بعثت تسليم حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم نمود. انتهى .(2) اينك شروع كنيم به ذكر حال آن بزرگواران : همانا (عَدْنان ) پسر (اُدد) است و نام مادرش (بَلْهاء) است ، در ايّام كودكى آثار رشد و شـهـامـت از جـبـيـن مـبـاركـش مـطـالعـه مـى شـد و كـاهـنـيـن عـهـد و منجّمين ايّام مى گفتند كه از نـسـل وى شـخـصـى پـديـد آيد كه جنّ و انس مطيع او شوند و از اين روى جنابش را دشمنان فـراوان بـود چـنانكه وقتى در بيابان شام هشتاد سوار دلير او را تنها يافتند به قصد وى شـتافتند عَدْنان يك تنه با ايشان جنگ كرد چندان كه اسبش كشته شد پس پياده با آن جـمـاعـت بـه طـعـن و ضـرب مـشـغـول بـود تـا خـود را بـه دامـان كـوهـى كشيد و دشمنان از دنـبـال وى هـمـى حمله مى بردند و اسب مى تاختند ناگاه دستى از كوه به درشده گريبان عـدنـان را بـگـرفـت و برتيغ كوه كشيد و بانگى مهيب از قلّه كوه به زير آمد كه دشمنان عـدنان از بيم جان بدادند. و اين نيز از معجزات پيغمبر آخر الزّمان صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود. بـالجـمـله ؛ چـون عَدنان به حدّ رشد و تميز رسيد مهتر عرب و سيّد سلسله و قبله قبيله آمد چـنـانـكـه سـاكـنـيـن بطحا و سُكّان يثرب و قبايل برّ حكم او را مطيع و منقاد بودند و چون (بُخْتُ نَصَّر) از فتح بيت المقدّس بپرداخت تسخير بلاد و اقوام عرب را تصميم داد و با عـدنان جنگ كرد و بسيارى از انصار او بكشت و عاقبت بر عدنان غلبه كرد و چندان از مردم عـرب بـكـشـت كـه ديگر مجال اقامت براى عدنان و مردان او نماند. لاجرم هر تن به طرفى گـريـخـت و عدنان با فرزندان خود به سوى يمن شد و آن مَاءْمَن را وطن فرمود و در آنجا بود تا وفات كرد. و او را ده پـسـر بـود كه از جمله مَعَدّ و عَكّ و عَدْن و اَدّ و غنى بودند، و آن نور روشن كه از جـبـيـن عـَدْنـان درخـشـان بـود از طـلعت فرزندش مَعَدّ طالع بود و اين نور همايون بر وجود پـيـغـمـبـر آخـر الزّمـان دليـلى واضـح بـود كـه از صـُلْبـى بـه صـُلْبـى مـنـتقل مى شد، و چون آن نور پاك به مَعَدّ انتقال يافت و (بُخْتُ نَصَّر) نيز از جهان شده بود و مردم از شرّ او ايمنى يافته بودند كس به طلب مَعَدّ فرستادند و جنابش را در ميان قـبـايـل عَرَب آوردند و مَعَدّ سالار سلسله گشت و از وى چهار پسر پديد آمد و نور جمالش به پسرش (نِزار)(3) منتقل شد، مادر نزار مُعانَة بنت حَوشَمْ از قبيله جُرْهُم است . آنـگـاه كـه نـزار بـه دنـيـا آمـد پدرش نگاه كرد به نور نبوّت كه در ميان ديدگانش مى درخشيد سخت شادان شد و شتران قربانى كرد و مردم را اطعام نمود و فرمود: (اِنَّ ه ذا كُلُّهُ نَزْرٌ فى حَقِّ ه ذَا المَوْلوُدِ)؛ هـنـوز ايـنـهـا انـدك اسـت در حـق اين مولود. گويند هزار شتر بود كه قربانى كرد و چون (نـِزار) بـه مـعـنـى (انـدك ) است آن طفل به نزار ناميده شد و چون به حدّ رشد رسيد و پدرش وفات كرد نِزار در عرب مهتر و سيّد قبيله گشت و چهار پسر از وى پديدار گشت و چـون اجـل محتوم او نزديك شد از ميان باديه با فرزندان به مكّه معظّمه آمد و در مكّه وفات كرد و نام پسران او چنين است : اوّل : ربـيـعـه ، دوم : اءنـمـار، سوّم : مُضَر، چهارم : اياد. و از براى ايشان قصّه لطيفه اى اسـت مـعـروف (4) در مـقام تقسيم اموال پدر و رجوع ايشان به حكم افعى جُرْهُمى كه در علم كهانت مهارتى تمام داشت و در نجران مرجع اعاظم و اشراف بود و از (اءنْمار) دو قبيله پديد آمد: خَشْعَمْ و بَجيلَه و اين دو طايفه به يمن شدند و به اياد منسوب است قُسّ بـْن سـاعـِده ايـادى كـه از حـُكـمـا و فـُصـحـاى عـرب اسـت و از ربـيـعـه و مـضـر نـيـز قـبـايـل بـسـيـار پـديـدار شد چنانكه يك نيمه عرب بديشان نسب مى برند و بدين جهت در كثرت ضرب المثل گشتند. در فضيلت ربيعه و مُضَر بس است خبر نبوى صلى اللّه عليه و آله و سلّم : (لا تَسُبُّوا مـُضـَرَ وَ رَبـيـعـةَ فـَإ نـّهـمـا مـُسـْلِم انِ)(5) (مـُضـَر)(6) معدول از ماضر است و آن شير است پيش از آنكه ماست شود و اسم مُضَر، عَمْرو است و مادرش سـَوْدَه بـنـت عـَكّ اسـت و نـور نـبـوّت از (نـِزار) بـه او مـنـتـقـل شـده بـود و بـعـد از پدر سيّد سلسله بود و اقوام عرب او را مطيع و منقاد بودند و همواره در ترويج دين حضرت ابراهيم خليل عليه السّلام روز مى گذاشت و مردم را به راه راسـت مـى داشـت . گـويـنـد از تـمـامـى مـردم صـورتـش نـيـكـوتـر بـود و او اوّل كسى است كه آواز حُدَى را براى شتران خواند(7) و از وى دو پسر به وجود آمد يكى عَيْلان (8) كه قبايل بسيار از او پديد آمد. ديـگـر اليـاس كـه نـور پـيـغـمـبـرى بـدو مـنـتـقـل شـده بـود لاجـرم بـعـد از پـدر در مـيان قـبـايـل بـزرگـى يـافـت چـنـانـكـه او را سـيـّد العـشـيـره لقـب دادنـد و امـور قـبـايـل و مـُهـمـّات ايـشـان بـه صـلاح و صـواب ديـداو فـيـصـل مـى يـافـت و تـا آن روز كـه نـور مـحمّدى صلى اللّه عليه و آله و سلم از پشت او انـتـقـال نـيـافـتـه بود گاهى از صُلب خويش زمزمه تسبيح شنيدى و پيوسته عرب او را معظّم و بزرگ شمردندى مانند لقمان و اَشباه او. مـادرش ربـاب نـام دارد و زوجـه اش ليـلى بـِنـْت حـُلْوان قـضـاعـيـّه يـَمَنِيَّه است كه او را (خـِنـْدِف ) گـويـنـد و او را سـه پـسـر بـود: 1 ـ عـَمْرو 2 ـ عامر 3 ـ عُميرا. گويند؛ چون پـسـران وى به حدّ بلوغ و رشد رسيدند روزى عمرو وعامر با مادر خود ليلى به صحرا رفـتـنـد نـاگاه خرگوشى از سر راه بجنبيد و به يك سو گريخت و شتران از خرگوش بـرمـيـدنـد عـمـرو و عـامـر از دنبال خرگوش تاختن كردند، عمرو نخست او را بيافت و عامر رسـيـد و آن را صـيـد كـرده كـبـاب كـرد. ليـلى را از ايـن حال سروررى و عُجْبى روى آورد پس به تعجيل به نزديك الياس آمد و چون رفتارى به تَبَخْتُر داشت الياس به او گفت : اَيْنَ تُخَندِفين (خِنْدِفِه آن را گويند كه رفتارش به جـلالت و تـبختر باشد) ليلى گفت : هميشه بر اثر شما به كبر و ناز قدم زنم و از اين روى اليـاس او را خـِنـْدِف نـامـيـد و آن قـبـايـل كـه بـا اليـاس نـسب مى برند بنى خِنْدِف (9) لقب يافتند و از اين روى كه عمرو آن خرگوش را يافته بود الياس او را (مُدْرِكِه ) لقب داد و چون عامر صيد آن كرد و كباب ساخت (طابخه ) ناميده شد. و چون عميرا در اين واقعه سر در لحاف داشت و طريق خدمتى نپيمود به قَمَعَه ملقّب گشت و بِالْجمله ؛ خِندِف الياس را بسيار دوست مى داشت . گويند چون الياس وفات كرد خِندِف حُزن شديدى پيدا كرد و از سر قبر وى بر نخاست و سقفى بر او سايه نيفكند تا وفات يافت .(10) بـالجـمـله ؛ نـور نـبـوّت از اليـاس بـه مـُدْرِكـة (11) انـتـقـال يـافـت و بـعـضى گفته اند كه مُدرِكه را بدان سبب مدركه گفتند كه درك كرد هر شرافتى را كه در پدرانش بوده و او را ابوالهذيل مى گفتند. زوجه اش (سَلْمى بنت اَسَد بـن رَبـيـعـة بـن نـِزار) بـود و از وى دو پـسـر آورد يـكـى خـُزيـمـه و ديـگـر هـُذَيـْل كـه پـدر قـبـايـل بـسـيـار اسـت و نـور نـبـوّت بـه خـُزَيـمـه (12) منتقل شد و او بعد از پدر حكومت قبايل عرب داشت و او را سه پسر بود: 1 ـ كنانه 2 ـ هون 3 ـ اسد. و كنانه (13) مادرش عوانه بنت سعد بن قيس بن عَيْلان بن مُضَر است و كـُنْيَتش ابونضر چون رئيس قبايل عرب گشت در خواب به او گفتند كه (بَرّة بنت مرّ بـن اَدّ بـن طـابـخة بن الياس ) را بگير كه از بطن وى بايد فرزندى يگانه به جهان آيد. پس كنانه ، برّه را تزويج نمود و از وى سه پسر آورد: 1 ـ نَضْر 2 ـ ملك 3 ـ مِلّكان ونيز هاله راكه از قبيله اءزْد بود به حباله نكاح در آورد و از وى پسرى آورد مسمى به (عبد مناة ) و در جمله پسران نور نبوى از جبين نضر ساطع بود وجه تسميه او به نضر(14) نضارت وجه اوست واو را قريش نيز گويند و هر قبيله اى كه نسبش به نضر پيوندد، او را قريش خوانند و در وجه ناميدن نضر به قريش بـه اخـتـلاف سـخن گفته اند و شايد از همه بهتر آن باشد كه چون نضر مردى بزرگ و باحصافت بود و سيادت قوم داشت پراكندگان قبيله را فراهم كرد و بيشتر هر صباح بر سـر خـوان گـسـترده او مجتمع مى شدند از اين روى (قريش ) لقب يافت ؛ چه (تقرّش ) بـه مـعنى (تجمّع ) است و نضر را دو پسر بود يكى مالك و ديگرى يَخْلُد و نور نبوّت در جـبـيـن مـالك بـود و مـادرش عاتكه بنت عدوان بن عمرو بن قيس بن عيلان است و مالك را پـسرى بود فِهْر(15) نام داشت و مادرش جَنْدَلَه بِنْت حارث جُرْهُميّه است و فِهْر رئيـس مردم بود در مكه و او را جمع آورنده قريش گويند و او را چهار پسر بود از ليلى بـنـت سـعـد بـن هـذيـل : 1 ـ غالب 2 ـ محارب 3 ـ حارث 4 ـ اسد. از ميان همه نور نبوّت به (غالب ) منتقل شد. و (غـالب ) را دو پـسر بود از سَلْمى بنت عمرو بن ربيعه خزاعيّه : 1 ـ لُوَىّ 2 ـ تيم . و نـور شـريـف نـبـوّت بـه (لُوَىّ)(16) مـنتقل شد و آن تصغير (لا ى ) است كه به معنى نور است و او را چهار پسر بود: 1 ـ كعب 2 ـ عـامـر 3 ـ سـامـه 4 ـ عـوف . و در مـيـان هـمـگـى نـور نـبـوت بـه (كـعـب ) منتقل شد. مادرش ماريه دختر كعب قضاعيه بوده و كعب بن لُوَىّ از صناديد عرب بود و در قبيله قريش از هـمـه كـس بـرتـرى داشت و درگاهش ملجاء و پناه پناهندگان بود و مردم عرب را قانون چـنـان بـود كـه هـرگـاه داهـيـه عـظـيـم يـا كـارى مـُعـجـب روى مـى داد سـال آن واقـعـه را تـاريـخ خـويـش مـى نـهـادنـد. لا جـَرَم سـال وفـات او را كـه 5644 بـعـد از هـبـوط آدم بـود تـاريـخ كـردنـد تـا عـام الفيل و او را سه پسر بود از محشيّة دختر شيبان : 1 ـ مـُرّه (17) 2 ـ عـدى 3 ـ هـُصـَيـْص ، و هـُصـَيـْص (بـه مـهملات كزُبَيْر) از برادران ديگر بزرگتر بود و او را پسرى بود به نام عمرو و عمرو دو پسر داشت يكى (سـهم ) و ديگرى (جُمَح )(18) و به (سهم ) منسوب است عَمْر و عاص و به (جـُمـَح ) مـنـسـوب اسـت عـثـمان بن مظعون و صفوان بن اميّه و ابومحذوره كه مؤ ذّن پيغمبر صـلى اللّه عليه و آله و سلّم بود، و به عدىّ بن كعب منسوب است عمر بن خطّاب و مُرّة بن كـعـب هـمـان اسـت كـه نـور مـحـمـدى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از كـعـب بـه وى منتقل شده و او را سه پسر بود. كـلاب مـادرش هـنـد دخـتـر سرىّ بن ثعلبه است و دو پسر ديگر تَيْم (بفتح تاء و سكون يـاء) و يـَقـَظـه (به فتح ياء و قاف ) و مادر اين دو پسر بارقيه و به تَيْم منسوب است قـبـيـله ابـوبـكـرو طـلحـة ؛ و يـقظه را پسرى بود مخزوم نام كه قبيله بنى مخزوم به وى مـنـسـوبـنـد و از ايـشـان اسـت امّ سـَلَمـه و خـالد بـن الوليـد و ابوجهل ، و كلاب بن مرّه را دو پسر بود يكى زهره كه منسوب است به آن آمنه مادر حضرت پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و ابـن ابـى وقـّاص و عـبدالرّحمن بن عوف ، دوم قـُصـَىّ(19) و نـامش زيد است و او را قُصىّ گفتند بدان جهت كه مادرش فاطمه بـنـت سعد بعد از وفات كلاب به ربيعة بن حرم قضاعى شوهر كرد، زهره راكه فرزند بـزرگـتـرش بـود در مـكـّه بـگـذاشـت و قـُصـىّ را كـه خردسال بود با خود برداشت به اتفاق شوهرش به ميان قضاعه آمد و چون قُصىّ از مكه دور افتاد او را قُصىّ گفتند كه به معنى دور شده است و چون قُصىّ بزرگ شد هنگام حجّ مـادر خـود فـاطـمـه را بـا بـرادر مادرى خود زرّاج (20)بن ربيعه وداع كرد به اتفاق جماعتى از قضاعه كه عزيمت مكّه داشتند به مكّه آمد و در آنجا در نزد برادر خود زهره بماند چندان كه به مرتبه ملكى رسيد. و در آن زمان بزرگ مكّه حُلَيْل بن حَبْسِيّه (21) بود و در مردم خزاعه كه بعد از جـُرْهُميان بر مكّه مستولى شده بودند حكومت داشت و او را دختران و پسران بود او از جمله دخـتـران او حـُبـّى (22) بـود قـصـىّ او را بـه نـكـاح خود درآورد و از پس آنكه روزگـارى بـا او هـم بالين بود بلاى وبا و رنج رُعاف (23) در مكّه پديد آمد پس جليل و مردم خزاعه از مكّه به در شدند. جليل در بيرون مكّه بمرد و هنگام رحلت وصيّت كـرد كـه بـعد از او كليد داشتن خانه مكّه با دخترش حُبّى باشد و اَبُوغُبْشان الْمِلْكانى در اين منصب حجابت با حُبّى مشاركت كند و اين كار بدينگونه برقرار شد تا قصىّ را از حبّى چهار پسر به وجود آمد: 1 ـ عَبْد مَناف 2 ـ عَبْد العُزّ ى 3 ـ عَبْدالقُصَىّ 4 ـ عَبْدُ الدّ ار. قـُصـَى با حُبّى گفت : سزاوار است كه كليد خانه مكّه را به پسرت عبدالدّار سپارى تا اين ميراث از فرزندان اسماعيل عليه السّلام به در نشود، حبّى گفت : من از فرزند خود هيچ چـيـز دريـغ ندارم امّا با اَبُوغُبْشان كه به حكم وصيّت پدرم با من شريك است چه كنم ؟ قـصـىّ گـفـت : چـاره آن بر من آسان است . پس حُبّى حقّ خويش را به فرزند خود عبدالدّار گـذاشـت و قـصـىّ از پـس چـنـد روزى بـه طـائف رفـت و اَبـُوغـُبـْشان در آنجا بود. شبى اَبـُوغـُبـْشـان بـزمـى آراسـت و بـه خـوردن شـراب مـشـغـول شـد، قـصـىّ در آن مـجـلس حـضـور داشـت چـون اَبـُوغـُبْشان را نيك مست يافت و از عقل بيگانه اش ديد منصب حجابت مكّه را از او به يك خيك شراب بخريد و اين بيع را سخت محكم كرد و چند گواه بگرفت و كليد خانه را از وى گرفته و به شتاب تمام به مكّه آمد و خلق را انجمن ساخت و كليد را به دست فرزند خود عبدالدّار داد و از آن سوى اَبُوغُبْشان چـون از مـسـتـى بـه هـوش آمـد سـخـت پـشـيـمـان شـد و چـاره نـديـد و در عـرب ضـرب المَثَل شد كه گفتند: (اَحُمَقُ مِنْ اَبى غُبْشان ، اَنْدَمُ مِنْ اَبى غُبْشان ، اَخْسَرُ صفَقة مِنْ اَبى غُبْشان ). بـالجـمـله ، چـون قـصـىّ مـِفـْتاح از ابوغبشان بگرفت و بر قريش مهتر و امير شد منصب سقايت و حجابت و رفادت ولوا و نَدْوه و ديگر كارها مخصوص او گشت و (سقايت ) آن بود كـه حـاجـيـان را آب دادى و (حـجـابـت ) كليد داشتن خانه مكّه را گفتندى و او حاجيان را به خـانـه مـكـّه راه دادى و (رفـادت ) بـه مـعـنـى طـعـام دادن اسـت و رسـم بـود كـه هـر سـال چـنـدان طـعام فراهم كردندى كه همه حاجيان را كافى بودى و به مُزْدَلِفَه آورده بر ايـشـان بخش فرمودى و (لوا) آن بود كه هرگاه قُصىّ سپاهى از مكّه بيرون فرستادى بـراى امـيـران لشـكر يك لوا بستى و تا عهد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اين قانون در ميان اولاد قصىّ برقرار بود و (نَدْوه ) مشورت باشد و آن چنان بود كه قصىّ در جنب خانه خداى زمينى بخريد و خانه اى بنا كرد و از آن يك در به مسجد گذاشت و آن را د ارالنَّدْوَه نـام نـهـاد هـرگاه كارى پيش آمد بزرگان قريش را در آنجا انجمن كرده شورى افكند. بـالجـمـله ؛ قـصـىّ قـريـش را مجتمع ساخت و گفت : اى معشر قريش ، شما همسايه خدائيد و اهل بيت اوئيد و حاجيان ميهمان خدا و زُوّار اويند؛ پس بر شما هست كه ايشان را طعام و شراب مـهـيـّا كـنـيـد تـا آنـكـه از مكّه خارج شوند. و قريش تازمان اسلام بدين طريق بودند آنگاه قُصىّ زمين مكّه را چهار قسم نمود و قريش را ساكن فرمود. امـّا بـَنـى خُزاعه و بَنى بَكْر كه در مكّه استيلا داشتند چون غلبه قصىّ را ديدند و كليد خـانـه را بـه دسـت بـيـگـانـه يـافـتـنـد سـپـاهـى گرد كرده با او مصاف دادند و در دفعه اوّل قـصـىّ شـكـسـت خورد، پس برادر مادرى قصىّ (زرّاج بن ربيعه ) با ديگر برادران خـود از ربـيعه با جماعتى از قُضاعه به اعانت قصىّ آمدند با خُزاعه جنگ كردند تا آنكه قـصـىّ غـلبـه كـرد پـس بـر قـصـىّ بـه سـلطـنـت سـلام دادنـد و او اوّل مـَلِك است كه سلطنت قريش و عرب يافت و پراكندگان قريش را جمع كرده و هركس را در مكه جائى معيّن بداد از اين جهت او را (مُجَمِّعْ) گفتند. قال الشّاعر: شعر :ئ اَبُوكُمْ قُصَىُّ كانَ يُدْعى مُجَمِّعا بِهِ جَمَعَ اللّهُ القَبائِلَ مِن فِهْرٍ(24) و قضى چنان بزرگ شد كه هيچ كس بى اجازه او هيچ كار نتوانست كرد و هيچ زن بى اجازه و رخـصت او به خانه شوهر نتوانست رفت و احكام او در ميان قريش در حيات و ممات او مانند دين لازم شمرده مى شد. پـس قـُصـىّ مـنـصـب سـقـايت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را به پسرش عبدالدّار تـفـويـض نـمود و قبيله بنى شيبه از اولاد اويند كه كليد خانه را به ميراث همى داشتند و چـون روزگـارى تـمـام بـرآمد قصىّ وفات يافت و او را در حَجُون (25)مدفون سـاخـتـنـد و نـور مـحـمـّدى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از قـصـىّ بـه عـبـد مـَنـاف انـتـقـال يـافـت و عـبـدمـنـاف را نـام ، مـُغـَيـْره بـود و از غـايـت جـمـال (قَمَر الْبَطْحا) لقب داشت و كُنْيَتَش ، ابوعبدالشّمس است و او عاتكه دختر مرّة بن هـلال سـلمـيـّه را تـزويـج كـرد و وى دو پسر تواءمان (26) متولّد شدند چنانكه پـيـشانى ايشان به هم پيوستگى داشت پس با شمشير ايشان را از هم جدا ساختند يكى را (عَمْرو) نام نهادند كه هاشم لقب يافت و ديگرى را (عبدالشّمس ). يـكـى از عـقـلاى عرب چون اين بدانست گفت : در ميان فرزندان اين دو پسر جز با شمشير هـيـچـكـار فيصل نخواهد يافت و چنان شد كه او گفت ؛ زيرا كه عبدالشمس پدر اُميّه بود و اولاد او هـميشه با فرزندان هاشم از در خَصْمى بودند وشمشير آخته داشتند و عبدمناف غير از اين دو پسر، دو پسر ديگر داشت يكى (المُطَّلِب ) كه از قبيله اوست عُبَيدة بن الحارث و شـافـعـى ، و پـسـر ديـگرش (نَوْفَلْ) است كه جُبَيْر بْن مُطْعِم به او منسوب است . و هـاشـم بـن عـبـد مـنـاف را كـه نام او عمرو بود از جهت علّو مرتبت او را (عَمْرو الْعُلى ) مى گـفـتـنـد و از غـايت جمال او را و مُطَّلِب را (اَلْبَدْر ان )(27) گفتندى و او را با مـطـّلب كـمـال مـؤ الفـت و مـلاطـفـت بـودى چـنـانـكـه عـبـدالشـّمـس را بـا نَوْفَل . بـالجـمـله ؛ چـون هاشم به كمال رشد رسيد آثار فتوّت و مروّت از وى به ظهور رسيد و مـردم مكّه را در ظلّ حمايت خود همى داشت چنانكه وقتى در مكّه بلاى قحط و غلا پيش آمد و كار بر مردم صعب گشت هاشم در آن قحط سال همى به سوى شام سفر كردى و شتران خويش را طـعام بار كرده به مكّه آوردى و هر صبح و هر شام يك شتر همى كشت و گوشتش را همى پـخـت آنـگاه ندا در داده مردم مكّه را به مهمانى دعوت مى فرمود و نان در آب گوشت ثَريد كـرده بـديـشـان مـى خـورانيد از اين روى او را (هاشم ) لقب دادند؛ چه (هَشْم ) به معنى شكستن باشد. يكى از شاعران عرب در مدح او گويد: شعر : عَمْرُو الْعُلى هَشَمَ الثَّريدَ لِقَوْمِهِ قَوْمٍ بِمَكّةَ مُسْنِتينَ عِجافٍ نُسِبَتْ اِلَيْهِ الرِّحْلَت انِ كِلا هُما سَيْرُ الشِّتاءِ وَ رِحْلَةُ الاَْصْيافِ و چـون كـار هـاشـم بـالا گـرفـت و فـرزنـدان عـبـدمـنـاف قـوى حال شدند و از اولاد عبدالدّار پيشى گرفتند و شرافتى زياده از ايشان به دست كردند لا جـَرَم دل بـدان نـهـادنـد كـه مـنـصـب سـقايت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را از اولاد عـبـدالدّار بـگـيـرنـد و خـود مـتـصـرّف شـونـد و در ايـن مـهـم عـبـدالشـّمـس و هـاشـم و نـوفـل و مـطـّلب ايـن هـر چـهـار بـرادر هـمداستان شدند و در اين وقت رئيس اولاد عبدالدّار ، عـامـربن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدّار بود و چون او از انديشه اولاد عبدمناف آگهى يافت دوستان خويش را طلب كرد و اولاد عبدمناف نيز اعوان و انصار خويش را فراهم كردند. در اين هنگام بنى اسد بن عبدالعزّى بن قصىّ و بنى زُهْرَة بن كِلاب و بنى تَيْم بن مُرَّة و بنى حارث بن فِهْر از دوستان و هواخواهان اولاد عبدمَناف گشتند. پـس هـاشم و برادرانش ظرفى از طيب و خوشبوئيها مَملُوّ ساخته به مجلس حاضر كردند و آن جماعت دستهاى خود را به آن طيب آلوده ساخته دست به دست اولاد عبدمناف دادند و سوگند يـاد كـردنـد كـه از پاى ننشينند تا كار به كام نكنند و هم از براى تشييد قَسَم به خانه مكّه درآمده دست بر كعبه نهادند و آن سوگندها را مؤ كّد ساختند كه هر پنج منصب را از اولاد عبدالدّار بگيرند. و از ايـن روى كـه ايـشـان دسـتـهـاى خـود را بـا طـيـب آلوده سـاختند آن جماعت را (مطيّبين ) خـوانـدنـد و قـبـيله بنى مخزوم و بنى سَهْم بن عَمْرو بن هُصَيْص و بنى عَدِىّ بن كَعْب از انـصار بنى عَبْدُالدّ ار شدند و با اولاد عبدالدّار به خانه مكه آمدند و سوگند ياد كردند كـه اولاد عـبـدمناف را به كار ايشان مداخلت ندهند و مردم عرب اين جماعت را (اَحْلاف ) لقب دادنـد و چـون جـمـاعـت احـلاف و مطيّبين از پى كين برجوشيدند و ادوات مقاتله طراز كردند دانـشوران و عقلاى جانَبيْن به ميان درآمده گفتند: اين جنگ جز زيانِ طرفيْن نباشد و از اين آويـخـتـن و خـون ريـخـتـن قـريـش ضـعـيـف گـردنـد و قـبـايـل عـرب بـديـشـان فـزونـى جـويـند بهتر آن است كه كار به صلح رود. و در ميانه مصالحه افكندند و قرار بدان نهادند كه سقايت و رفادت با اولاد عبدمناف باشد و حجابت و لوا و دارالنّدوه را اولاد عبدالدّار تصرّف كنند، پس از جنگ باز ايستادند و با هم به مدارا شدند آنگاه اولاد عبدمناف از بهر آن دو منصب با هم قرعه زدند و آن هر دو به نام هاشم بر آمـد. پـس در مـيـان اولاد عـبـدمناف و عبدالدّار مناصب خمسه همى به ميراث مى رفت چنانكه در زمـان حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم عثمان بن ابى طلحة بن عبدالعزى بن عثمان بن عبدالدار كليد مكّه داشت و چون حضرت فتح مكّه كرد عثمان را طلبيد و مفتاح را بدو داد و ايـن عـثمان چون به مدينه هجرت كرد كليد را به پسر عمّ خود (شَيْبَه ) گذاشت و در ميان اولاد او بماند. امـّا لوا در ميان اولاد عبدالدّار بود تا آن زمان كه مكّه مفتوح گشت ايشان به خدمت آن حضرت رسيده عرض كردند: (اِجْعَل اللِّواء فينا). آن حضرت در جواب فرمود: (َالاِسْلامُ اَوُسَعُ مِنْ ذلِكَ) كنايت از آنكه اسلام از آن بزرگتر اسـت كـه در يـك خاندان رايات فتح آن بسته شود. پس آن قانون برافتاد و دارالنّدوه تا زمـان مـعـاويـه برقرار بود و چون او امير شد آن خانه را از اولاد عبدالدّار بخريد و دارالا ماره كرد. امـّا سـقـايـت و رفـادت از هاشم به برادرش مُطَّلب رسيد و از او به عبدالمطَّلب بن هاشم افـتـاد و از عـبـدالمـطَّلب بـه فـرزنـدش ابـوطـالب رسـيـد و چـون ابـوطـالب انـدك مـال بـود بـراى كار رفادت از برادر خود عبّاس زرى به قرض گرفت و حاجيان را طعام داد و چـون نـتـوانـسـت اداء آن دَيْن كند منصب سقايت و رفادت را در ازاى آن قرض به عبّاس گـذاشـت و از عـبـّاس بـه پـسرش عبداللّه رسيد و از او به پسرش على و همچنان تا غايت خلفاى بنى عبّاس . فصل اوّل : در نسب شريف حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم هـُوَ اَبـُوالقـاسـِمِ مُحَمَّد ـ صَلَّى اللّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ ابن عبداللّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عـَبـْدمَناف بن قُصَىّ بن كِلاب بن مُرَّة بن كَعْب بن لُؤ ىّ بن غالب بن فِهْر بن م الِك بن النَّضْر بن كِنانَة بن خُزَيْمَة بن مُدْرِكَة بن اَلْيَاْس بن مُضَربن نزار بن مَعَد بن عَدْنان . روايت شده از حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرمود: (اِذ ا بَلَغَ نَسَبى اِلى عَدنان فَاَمْسِكُوا).(1) لهذا ما بالاتر از عَدْنان را ذكر نكرديم . و قبل از شروع به ذكر احوال اين جماعت نقل كنيم كلام علامه مجلسى را، فرموده : بدان كه اجـمـاع عـلمـاى امـامـيـّه مـنـعـقـد گـرديـده اسـت بـر آنـكـه پـدر و مـادر حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم و جميع اجداد و جدّات آن حضرت تا آدم عليه السّلام هـمـه مـسـلمـان بـوده انـد و نور آن حضرت در صُلب و رَحِم مشركى قرار نگرفته است ، و شـبـهـه در نـسـب آن حـضـرت و آباء و امّهات آن حضرت نبوده است و احاديث متواتره از طُرُق خاصّه و عامّه بر اين مضامين دلالت دارد. بـلكـه از احاديث متواتره ظاهر مى شود كه اجداد آن حضرت همه انبيا و اوصيا و حاملان دين خـدا بـوده انـد و فـرزندان اسماعيل كه اجداد آن حضرت اند اوصياى حضرت ابراهيم عليه السّلام بوده اند و هميشه پادشاهى مكّه و حجابت خانه كعبه و تعميرات با ايشان بوده است و مـرجـع عـامـّه خـلق بـوده اند و ملّت ابراهيم عليه السّلام در ميان ايشان بوده است و ايشان حافظان آن شريعت بوده اند و به يكديگر وصيّت مى كردند و آثار انبيا را به يكديگر مـى سـپـردنـد تا به عبدالمطلب رسيد، و عبدالمطلب ، ابوطالب را وصى خود گردانيد و ابـوطـالب كـتـب و آثـار انبيا عليهم السّلام و وَدايع ايشان را بعد از بعثت تسليم حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم نمود. انتهى .(2) اينك شروع كنيم به ذكر حال آن بزرگواران : همانا (عَدْنان ) پسر (اُدد) است و نام مادرش (بَلْهاء) است ، در ايّام كودكى آثار رشد و شـهـامـت از جـبـيـن مـبـاركـش مـطـالعـه مـى شـد و كـاهـنـيـن عـهـد و منجّمين ايّام مى گفتند كه از نـسـل وى شـخـصـى پـديـد آيد كه جنّ و انس مطيع او شوند و از اين روى جنابش را دشمنان فـراوان بـود چـنانكه وقتى در بيابان شام هشتاد سوار دلير او را تنها يافتند به قصد وى شـتافتند عَدْنان يك تنه با ايشان جنگ كرد چندان كه اسبش كشته شد پس پياده با آن جـمـاعـت بـه طـعـن و ضـرب مـشـغـول بـود تـا خـود را بـه دامـان كـوهـى كشيد و دشمنان از دنـبـال وى هـمـى حمله مى بردند و اسب مى تاختند ناگاه دستى از كوه به درشده گريبان عـدنـان را بـگـرفـت و برتيغ كوه كشيد و بانگى مهيب از قلّه كوه به زير آمد كه دشمنان عـدنان از بيم جان بدادند. و اين نيز از معجزات پيغمبر آخر الزّمان صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود. بـالجـمـله ؛ چـون عَدنان به حدّ رشد و تميز رسيد مهتر عرب و سيّد سلسله و قبله قبيله آمد چـنـانـكـه سـاكـنـيـن بطحا و سُكّان يثرب و قبايل برّ حكم او را مطيع و منقاد بودند و چون (بُخْتُ نَصَّر) از فتح بيت المقدّس بپرداخت تسخير بلاد و اقوام عرب را تصميم داد و با عـدنان جنگ كرد و بسيارى از انصار او بكشت و عاقبت بر عدنان غلبه كرد و چندان از مردم عـرب بـكـشـت كـه ديگر مجال اقامت براى عدنان و مردان او نماند. لاجرم هر تن به طرفى گـريـخـت و عدنان با فرزندان خود به سوى يمن شد و آن مَاءْمَن را وطن فرمود و در آنجا بود تا وفات كرد. و او را ده پـسـر بـود كه از جمله مَعَدّ و عَكّ و عَدْن و اَدّ و غنى بودند، و آن نور روشن كه از جـبـيـن عـَدْنـان درخـشـان بـود از طـلعت فرزندش مَعَدّ طالع بود و اين نور همايون بر وجود پـيـغـمـبـر آخـر الزّمـان دليـلى واضـح بـود كـه از صـُلْبـى بـه صـُلْبـى مـنـتقل مى شد، و چون آن نور پاك به مَعَدّ انتقال يافت و (بُخْتُ نَصَّر) نيز از جهان شده بود و مردم از شرّ او ايمنى يافته بودند كس به طلب مَعَدّ فرستادند و جنابش را در ميان قـبـايـل عَرَب آوردند و مَعَدّ سالار سلسله گشت و از وى چهار پسر پديد آمد و نور جمالش به پسرش (نِزار)(3) منتقل شد، مادر نزار مُعانَة بنت حَوشَمْ از قبيله جُرْهُم است . آنـگـاه كـه نـزار بـه دنـيـا آمـد پدرش نگاه كرد به نور نبوّت كه در ميان ديدگانش مى درخشيد سخت شادان شد و شتران قربانى كرد و مردم را اطعام نمود و فرمود: (اِنَّ ه ذا كُلُّهُ نَزْرٌ فى حَقِّ ه ذَا المَوْلوُدِ)؛ هـنـوز ايـنـهـا انـدك اسـت در حـق اين مولود. گويند هزار شتر بود كه قربانى كرد و چون (نـِزار) بـه مـعـنـى (انـدك ) است آن طفل به نزار ناميده شد و چون به حدّ رشد رسيد و پدرش وفات كرد نِزار در عرب مهتر و سيّد قبيله گشت و چهار پسر از وى پديدار گشت و چـون اجـل محتوم او نزديك شد از ميان باديه با فرزندان به مكّه معظّمه آمد و در مكّه وفات كرد و نام پسران او چنين است : اوّل : ربـيـعـه ، دوم : اءنـمـار، سوّم : مُضَر، چهارم : اياد. و از براى ايشان قصّه لطيفه اى اسـت مـعـروف (4) در مـقام تقسيم اموال پدر و رجوع ايشان به حكم افعى جُرْهُمى كه در علم كهانت مهارتى تمام داشت و در نجران مرجع اعاظم و اشراف بود و از (اءنْمار) دو قبيله پديد آمد: خَشْعَمْ و بَجيلَه و اين دو طايفه به يمن شدند و به اياد منسوب است قُسّ بـْن سـاعـِده ايـادى كـه از حـُكـمـا و فـُصـحـاى عـرب اسـت و از ربـيـعـه و مـضـر نـيـز قـبـايـل بـسـيـار پـديـدار شد چنانكه يك نيمه عرب بديشان نسب مى برند و بدين جهت در كثرت ضرب المثل گشتند. در فضيلت ربيعه و مُضَر بس است خبر نبوى صلى اللّه عليه و آله و سلّم : (لا تَسُبُّوا مـُضـَرَ وَ رَبـيـعـةَ فـَإ نـّهـمـا مـُسـْلِم انِ)(5) (مـُضـَر)(6) معدول از ماضر است و آن شير است پيش از آنكه ماست شود و اسم مُضَر، عَمْرو است و مادرش سـَوْدَه بـنـت عـَكّ اسـت و نـور نـبـوّت از (نـِزار) بـه او مـنـتـقـل شـده بـود و بـعـد از پدر سيّد سلسله بود و اقوام عرب او را مطيع و منقاد بودند و همواره در ترويج دين حضرت ابراهيم خليل عليه السّلام روز مى گذاشت و مردم را به راه راسـت مـى داشـت . گـويـنـد از تـمـامـى مـردم صـورتـش نـيـكـوتـر بـود و او اوّل كسى است كه آواز حُدَى را براى شتران خواند(7) و از وى دو پسر به وجود آمد يكى عَيْلان (8) كه قبايل بسيار از او پديد آمد. ديـگـر اليـاس كـه نـور پـيـغـمـبـرى بـدو مـنـتـقـل شـده بـود لاجـرم بـعـد از پـدر در مـيان قـبـايـل بـزرگـى يـافـت چـنـانـكـه او را سـيـّد العـشـيـره لقـب دادنـد و امـور قـبـايـل و مـُهـمـّات ايـشـان بـه صـلاح و صـواب ديـداو فـيـصـل مـى يـافـت و تـا آن روز كـه نـور مـحمّدى صلى اللّه عليه و آله و سلم از پشت او انـتـقـال نـيـافـتـه بود گاهى از صُلب خويش زمزمه تسبيح شنيدى و پيوسته عرب او را معظّم و بزرگ شمردندى مانند لقمان و اَشباه او. مـادرش ربـاب نـام دارد و زوجـه اش ليـلى بـِنـْت حـُلْوان قـضـاعـيـّه يـَمَنِيَّه است كه او را (خـِنـْدِف ) گـويـنـد و او را سـه پـسـر بـود: 1 ـ عـَمْرو 2 ـ عامر 3 ـ عُميرا. گويند؛ چون پـسـران وى به حدّ بلوغ و رشد رسيدند روزى عمرو وعامر با مادر خود ليلى به صحرا رفـتـنـد نـاگاه خرگوشى از سر راه بجنبيد و به يك سو گريخت و شتران از خرگوش بـرمـيـدنـد عـمـرو و عـامـر از دنبال خرگوش تاختن كردند، عمرو نخست او را بيافت و عامر رسـيـد و آن را صـيـد كـرده كـبـاب كـرد. ليـلى را از ايـن حال سروررى و عُجْبى روى آورد پس به تعجيل به نزديك الياس آمد و چون رفتارى به تَبَخْتُر داشت الياس به او گفت : اَيْنَ تُخَندِفين (خِنْدِفِه آن را گويند كه رفتارش به جـلالت و تـبختر باشد) ليلى گفت : هميشه بر اثر شما به كبر و ناز قدم زنم و از اين روى اليـاس او را خـِنـْدِف نـامـيـد و آن قـبـايـل كـه بـا اليـاس نـسب مى برند بنى خِنْدِف (9) لقب يافتند و از اين روى كه عمرو آن خرگوش را يافته بود الياس او را (مُدْرِكِه ) لقب داد و چون عامر صيد آن كرد و كباب ساخت (طابخه ) ناميده شد. و چون عميرا در اين واقعه سر در لحاف داشت و طريق خدمتى نپيمود به قَمَعَه ملقّب گشت و بِالْجمله ؛ خِندِف الياس را بسيار دوست مى داشت . گويند چون الياس وفات كرد خِندِف حُزن شديدى پيدا كرد و از سر قبر وى بر نخاست و سقفى بر او سايه نيفكند تا وفات يافت .(10) بـالجـمـله ؛ نـور نـبـوّت از اليـاس بـه مـُدْرِكـة (11) انـتـقـال يـافـت و بـعـضى گفته اند كه مُدرِكه را بدان سبب مدركه گفتند كه درك كرد هر شرافتى را كه در پدرانش بوده و او را ابوالهذيل مى گفتند. زوجه اش (سَلْمى بنت اَسَد بـن رَبـيـعـة بـن نـِزار) بـود و از وى دو پـسـر آورد يـكـى خـُزيـمـه و ديـگـر هـُذَيـْل كـه پـدر قـبـايـل بـسـيـار اسـت و نـور نـبـوّت بـه خـُزَيـمـه (12) منتقل شد و او بعد از پدر حكومت قبايل عرب داشت و او را سه پسر بود: 1 ـ كنانه 2 ـ هون 3 ـ اسد. و كنانه (13) مادرش عوانه بنت سعد بن قيس بن عَيْلان بن مُضَر است و كـُنْيَتش ابونضر چون رئيس قبايل عرب گشت در خواب به او گفتند كه (بَرّة بنت مرّ بـن اَدّ بـن طـابـخة بن الياس ) را بگير كه از بطن وى بايد فرزندى يگانه به جهان آيد. پس كنانه ، برّه را تزويج نمود و از وى سه پسر آورد: 1 ـ نَضْر 2 ـ ملك 3 ـ مِلّكان ونيز هاله راكه از قبيله اءزْد بود به حباله نكاح در آورد و از وى پسرى آورد مسمى به (عبد مناة ) و در جمله پسران نور نبوى از جبين نضر ساطع بود وجه تسميه او به نضر(14) نضارت وجه اوست واو را قريش نيز گويند و هر قبيله اى كه نسبش به نضر پيوندد، او را قريش خوانند و در وجه ناميدن نضر به قريش بـه اخـتـلاف سـخن گفته اند و شايد از همه بهتر آن باشد كه چون نضر مردى بزرگ و باحصافت بود و سيادت قوم داشت پراكندگان قبيله را فراهم كرد و بيشتر هر صباح بر سـر خـوان گـسـترده او مجتمع مى شدند از اين روى (قريش ) لقب يافت ؛ چه (تقرّش ) بـه مـعنى (تجمّع ) است و نضر را دو پسر بود يكى مالك و ديگرى يَخْلُد و نور نبوّت در جـبـيـن مـالك بـود و مـادرش عاتكه بنت عدوان بن عمرو بن قيس بن عيلان است و مالك را پـسرى بود فِهْر(15) نام داشت و مادرش جَنْدَلَه بِنْت حارث جُرْهُميّه است و فِهْر رئيـس مردم بود در مكه و او را جمع آورنده قريش گويند و او را چهار پسر بود از ليلى بـنـت سـعـد بـن هـذيـل : 1 ـ غالب 2 ـ محارب 3 ـ حارث 4 ـ اسد. از ميان همه نور نبوّت به (غالب ) منتقل شد. و (غـالب ) را دو پـسر بود از سَلْمى بنت عمرو بن ربيعه خزاعيّه : 1 ـ لُوَىّ 2 ـ تيم . و نـور شـريـف نـبـوّت بـه (لُوَىّ)(16) مـنتقل شد و آن تصغير (لا ى ) است كه به معنى نور است و او را چهار پسر بود: 1 ـ كعب 2 ـ عـامـر 3 ـ سـامـه 4 ـ عـوف . و در مـيـان هـمـگـى نـور نـبـوت بـه (كـعـب ) منتقل شد. مادرش ماريه دختر كعب قضاعيه بوده و كعب بن لُوَىّ از صناديد عرب بود و در قبيله قريش از هـمـه كـس بـرتـرى داشت و درگاهش ملجاء و پناه پناهندگان بود و مردم عرب را قانون چـنـان بـود كـه هـرگـاه داهـيـه عـظـيـم يـا كـارى مـُعـجـب روى مـى داد سـال آن واقـعـه را تـاريـخ خـويـش مـى نـهـادنـد. لا جـَرَم سـال وفـات او را كـه 5644 بـعـد از هـبـوط آدم بـود تـاريـخ كـردنـد تـا عـام الفيل و او را سه پسر بود از محشيّة دختر شيبان : 1 ـ مـُرّه (17) 2 ـ عـدى 3 ـ هـُصـَيـْص ، و هـُصـَيـْص (بـه مـهملات كزُبَيْر) از برادران ديگر بزرگتر بود و او را پسرى بود به نام عمرو و عمرو دو پسر داشت يكى (سـهم ) و ديگرى (جُمَح )(18) و به (سهم ) منسوب است عَمْر و عاص و به (جـُمـَح ) مـنـسـوب اسـت عـثـمان بن مظعون و صفوان بن اميّه و ابومحذوره كه مؤ ذّن پيغمبر صـلى اللّه عليه و آله و سلّم بود، و به عدىّ بن كعب منسوب است عمر بن خطّاب و مُرّة بن كـعـب هـمـان اسـت كـه نـور مـحـمـدى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از كـعـب بـه وى منتقل شده و او را سه پسر بود. كـلاب مـادرش هـنـد دخـتـر سرىّ بن ثعلبه است و دو پسر ديگر تَيْم (بفتح تاء و سكون يـاء) و يـَقـَظـه (به فتح ياء و قاف ) و مادر اين دو پسر بارقيه و به تَيْم منسوب است قـبـيـله ابـوبـكـرو طـلحـة ؛ و يـقظه را پسرى بود مخزوم نام كه قبيله بنى مخزوم به وى مـنـسـوبـنـد و از ايـشـان اسـت امّ سـَلَمـه و خـالد بـن الوليـد و ابوجهل ، و كلاب بن مرّه را دو پسر بود يكى زهره كه منسوب است به آن آمنه مادر حضرت پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و ابـن ابـى وقـّاص و عـبدالرّحمن بن عوف ، دوم قـُصـَىّ(19) و نـامش زيد است و او را قُصىّ گفتند بدان جهت كه مادرش فاطمه بـنـت سعد بعد از وفات كلاب به ربيعة بن حرم قضاعى شوهر كرد، زهره راكه فرزند بـزرگـتـرش بـود در مـكـّه بـگـذاشـت و قـُصـىّ را كـه خردسال بود با خود برداشت به اتفاق شوهرش به ميان قضاعه آمد و چون قُصىّ از مكه دور افتاد او را قُصىّ گفتند كه به معنى دور شده است و چون قُصىّ بزرگ شد هنگام حجّ مـادر خـود فـاطـمـه را بـا بـرادر مادرى خود زرّاج (20)بن ربيعه وداع كرد به اتفاق جماعتى از قضاعه كه عزيمت مكّه داشتند به مكّه آمد و در آنجا در نزد برادر خود زهره بماند چندان كه به مرتبه ملكى رسيد. و در آن زمان بزرگ مكّه حُلَيْل بن حَبْسِيّه (21) بود و در مردم خزاعه كه بعد از جـُرْهُميان بر مكّه مستولى شده بودند حكومت داشت و او را دختران و پسران بود او از جمله دخـتـران او حـُبـّى (22) بـود قـصـىّ او را بـه نـكـاح خود درآورد و از پس آنكه روزگـارى بـا او هـم بالين بود بلاى وبا و رنج رُعاف (23) در مكّه پديد آمد پس جليل و مردم خزاعه از مكّه به در شدند. جليل در بيرون مكّه بمرد و هنگام رحلت وصيّت كـرد كـه بـعد از او كليد داشتن خانه مكّه با دخترش حُبّى باشد و اَبُوغُبْشان الْمِلْكانى در اين منصب حجابت با حُبّى مشاركت كند و اين كار بدينگونه برقرار شد تا قصىّ را از حبّى چهار پسر به وجود آمد: 1 ـ عَبْد مَناف 2 ـ عَبْد العُزّ ى 3 ـ عَبْدالقُصَىّ 4 ـ عَبْدُ الدّ ار. قـُصـَى با حُبّى گفت : سزاوار است كه كليد خانه مكّه را به پسرت عبدالدّار سپارى تا اين ميراث از فرزندان اسماعيل عليه السّلام به در نشود، حبّى گفت : من از فرزند خود هيچ چـيـز دريـغ ندارم امّا با اَبُوغُبْشان كه به حكم وصيّت پدرم با من شريك است چه كنم ؟ قـصـىّ گـفـت : چـاره آن بر من آسان است . پس حُبّى حقّ خويش را به فرزند خود عبدالدّار گـذاشـت و قـصـىّ از پـس چـنـد روزى بـه طـائف رفـت و اَبـُوغـُبـْشان در آنجا بود. شبى اَبـُوغـُبـْشـان بـزمـى آراسـت و بـه خـوردن شـراب مـشـغـول شـد، قـصـىّ در آن مـجـلس حـضـور داشـت چـون اَبـُوغـُبْشان را نيك مست يافت و از عقل بيگانه اش ديد منصب حجابت مكّه را از او به يك خيك شراب بخريد و اين بيع را سخت محكم كرد و چند گواه بگرفت و كليد خانه را از وى گرفته و به شتاب تمام به مكّه آمد و خلق را انجمن ساخت و كليد را به دست فرزند خود عبدالدّار داد و از آن سوى اَبُوغُبْشان چـون از مـسـتـى بـه هـوش آمـد سـخـت پـشـيـمـان شـد و چـاره نـديـد و در عـرب ضـرب المَثَل شد كه گفتند: (اَحُمَقُ مِنْ اَبى غُبْشان ، اَنْدَمُ مِنْ اَبى غُبْشان ، اَخْسَرُ صفَقة مِنْ اَبى غُبْشان ). بـالجـمـله ، چـون قـصـىّ مـِفـْتاح از ابوغبشان بگرفت و بر قريش مهتر و امير شد منصب سقايت و حجابت و رفادت ولوا و نَدْوه و ديگر كارها مخصوص او گشت و (سقايت ) آن بود كـه حـاجـيـان را آب دادى و (حـجـابـت ) كليد داشتن خانه مكّه را گفتندى و او حاجيان را به خـانـه مـكـّه راه دادى و (رفـادت ) بـه مـعـنـى طـعـام دادن اسـت و رسـم بـود كـه هـر سـال چـنـدان طـعام فراهم كردندى كه همه حاجيان را كافى بودى و به مُزْدَلِفَه آورده بر ايـشـان بخش فرمودى و (لوا) آن بود كه هرگاه قُصىّ سپاهى از مكّه بيرون فرستادى بـراى امـيـران لشـكر يك لوا بستى و تا عهد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اين قانون در ميان اولاد قصىّ برقرار بود و (نَدْوه ) مشورت باشد و آن چنان بود كه قصىّ در جنب خانه خداى زمينى بخريد و خانه اى بنا كرد و از آن يك در به مسجد گذاشت و آن را د ارالنَّدْوَه نـام نـهـاد هـرگاه كارى پيش آمد بزرگان قريش را در آنجا انجمن كرده شورى افكند. بـالجـمـله ؛ قـصـىّ قـريـش را مجتمع ساخت و گفت : اى معشر قريش ، شما همسايه خدائيد و اهل بيت اوئيد و حاجيان ميهمان خدا و زُوّار اويند؛ پس بر شما هست كه ايشان را طعام و شراب مـهـيـّا كـنـيـد تـا آنـكـه از مكّه خارج شوند. و قريش تازمان اسلام بدين طريق بودند آنگاه قُصىّ زمين مكّه را چهار قسم نمود و قريش را ساكن فرمود. امـّا بـَنـى خُزاعه و بَنى بَكْر كه در مكّه استيلا داشتند چون غلبه قصىّ را ديدند و كليد خـانـه را بـه دسـت بـيـگـانـه يـافـتـنـد سـپـاهـى گرد كرده با او مصاف دادند و در دفعه اوّل قـصـىّ شـكـسـت خورد، پس برادر مادرى قصىّ (زرّاج بن ربيعه ) با ديگر برادران خـود از ربـيعه با جماعتى از قُضاعه به اعانت قصىّ آمدند با خُزاعه جنگ كردند تا آنكه قـصـىّ غـلبـه كـرد پـس بـر قـصـىّ بـه سـلطـنـت سـلام دادنـد و او اوّل مـَلِك است كه سلطنت قريش و عرب يافت و پراكندگان قريش را جمع كرده و هركس را در مكه جائى معيّن بداد از اين جهت او را (مُجَمِّعْ) گفتند. قال الشّاعر: شعر : اَبُوكُمْ قُصَىُّ كانَ يُدْعى مُجَمِّعا بِهِ جَمَعَ اللّهُ القَبائِلَ مِن فِهْرٍ(24) و قضى چنان بزرگ شد كه هيچ كس بى اجازه او هيچ كار نتوانست كرد و هيچ زن بى اجازه و رخـصت او به خانه شوهر نتوانست رفت و احكام او در ميان قريش در حيات و ممات او مانند دين لازم شمرده مى شد. پـس قـُصـىّ مـنـصـب سـقـايت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را به پسرش عبدالدّار تـفـويـض نـمود و قبيله بنى شيبه از اولاد اويند كه كليد خانه را به ميراث همى داشتند و چـون روزگـارى تـمـام بـرآمد قصىّ وفات يافت و او را در حَجُون (25)مدفون سـاخـتـنـد و نـور مـحـمـّدى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از قـصـىّ بـه عـبـد مـَنـاف انـتـقـال يـافـت و عـبـدمـنـاف را نـام ، مـُغـَيـْره بـود و از غـايـت جـمـال (قَمَر الْبَطْحا) لقب داشت و كُنْيَتَش ، ابوعبدالشّمس است و او عاتكه دختر مرّة بن هـلال سـلمـيـّه را تـزويـج كـرد و وى دو پسر تواءمان (26) متولّد شدند چنانكه پـيـشانى ايشان به هم پيوستگى داشت پس با شمشير ايشان را از هم جدا ساختند يكى را (عَمْرو) نام نهادند كه هاشم لقب يافت و ديگرى را (عبدالشّمس ). يـكـى از عـقـلاى عرب چون اين بدانست گفت : در ميان فرزندان اين دو پسر جز با شمشير هـيـچـكـار فيصل نخواهد يافت و چنان شد كه او گفت ؛ زيرا كه عبدالشمس پدر اُميّه بود و اولاد او هـميشه با فرزندان هاشم از در خَصْمى بودند وشمشير آخته داشتند و عبدمناف غير از اين دو پسر، دو پسر ديگر داشت يكى (المُطَّلِب ) كه از قبيله اوست عُبَيدة بن الحارث و شـافـعـى ، و پـسـر ديـگرش (نَوْفَلْ) است كه جُبَيْر بْن مُطْعِم به او منسوب است . و هـاشـم بـن عـبـد مـنـاف را كـه نام او عمرو بود از جهت علّو مرتبت او را (عَمْرو الْعُلى ) مى گـفـتـنـد و از غـايت جمال او را و مُطَّلِب را (اَلْبَدْر ان )(27) گفتندى و او را با مـطـّلب كـمـال مـؤ الفـت و مـلاطـفـت بـودى چـنـانـكـه عـبـدالشـّمـس را بـا نَوْفَل . بـالجـمـله ؛ چـون هاشم به كمال رشد رسيد آثار فتوّت و مروّت از وى به ظهور رسيد و مـردم مكّه را در ظلّ حمايت خود همى داشت چنانكه وقتى در مكّه بلاى قحط و غلا پيش آمد و كار بر مردم صعب گشت هاشم در آن قحط سال همى به سوى شام سفر كردى و شتران خويش را طـعام بار كرده به مكّه آوردى و هر صبح و هر شام يك شتر همى كشت و گوشتش را همى پـخـت آنـگاه ندا در داده مردم مكّه را به مهمانى دعوت مى فرمود و نان در آب گوشت ثَريد كـرده بـديـشـان مـى خـورانيد از اين روى او را (هاشم ) لقب دادند؛ چه (هَشْم ) به معنى شكستن باشد. يكى از شاعران عرب در مدح او گويد: شعر : عَمْرُو الْعُلى هَشَمَ الثَّريدَ لِقَوْمِهِ قَوْمٍ بِمَكّةَ مُسْنِتينَ عِجافٍ نُسِبَتْ اِلَيْهِ الرِّحْلَت انِ كِلا هُما سَيْرُ الشِّتاءِ وَ رِحْلَةُ الاَْصْيافِ و چـون كـار هـاشـم بـالا گـرفـت و فـرزنـدان عـبـدمـنـاف قـوى حال شدند و از اولاد عبدالدّار پيشى گرفتند و شرافتى زياده از ايشان به دست كردند لا جـَرَم دل بـدان نـهـادنـد كـه مـنـصـب سـقايت و رفادت و حجابت و لوا و دارالنّدوه را از اولاد عـبـدالدّار بـگـيـرنـد و خـود مـتـصـرّف شـونـد و در ايـن مـهـم عـبـدالشـّمـس و هـاشـم و نـوفـل و مـطـّلب ايـن هـر چـهـار بـرادر هـمداستان شدند و در اين وقت رئيس اولاد عبدالدّار ، عـامـربن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدّار بود و چون او از انديشه اولاد عبدمناف آگهى يافت دوستان خويش را طلب كرد و اولاد عبدمناف نيز اعوان و انصار خويش را فراهم كردند. در اين هنگام بنى اسد بن عبدالعزّى بن قصىّ و بنى زُهْرَة بن كِلاب و بنى تَيْم بن مُرَّة و بنى حارث بن فِهْر از دوستان و هواخواهان اولاد عبدمَناف گشتند. پـس هـاشم و برادرانش ظرفى از طيب و خوشبوئيها مَملُوّ ساخته به مجلس حاضر كردند و آن جماعت دستهاى خود را به آن طيب آلوده ساخته دست به دست اولاد عبدمناف دادند و سوگند يـاد كـردنـد كـه از پاى ننشينند تا كار به كام نكنند و هم از براى تشييد قَسَم به خانه مكّه درآمده دست بر كعبه نهادند و آن سوگندها را مؤ كّد ساختند كه هر پنج منصب را از اولاد عبدالدّار بگيرند. و از ايـن روى كـه ايـشـان دسـتـهـاى خـود را بـا طـيـب آلوده سـاختند آن جماعت را (مطيّبين ) خـوانـدنـد و قـبـيله بنى مخزوم و بنى سَهْم بن عَمْرو بن هُصَيْص و بنى عَدِىّ بن كَعْب از انـصار بنى عَبْدُالدّ ار شدند و با اولاد عبدالدّار به خانه مكه آمدند و سوگند ياد كردند كـه اولاد عـبـدمناف را به كار ايشان مداخلت ندهند و مردم عرب اين جماعت را (اَحْلاف ) لقب دادنـد و چـون جـمـاعـت احـلاف و مطيّبين از پى كين برجوشيدند و ادوات مقاتله طراز كردند دانـشوران و عقلاى جانَبيْن به ميان درآمده گفتند: اين جنگ جز زيانِ طرفيْن نباشد و از اين آويـخـتـن و خـون ريـخـتـن قـريـش ضـعـيـف گـردنـد و قـبـايـل عـرب بـديـشـان فـزونـى جـويـند بهتر آن است كه كار به صلح رود. و در ميانه مصالحه افكندند و قرار بدان نهادند كه سقايت و رفادت با اولاد عبدمناف باشد و حجابت و لوا و دارالنّدوه را اولاد عبدالدّار تصرّف كنند، پس از جنگ باز ايستادند و با هم به مدارا شدند آنگاه اولاد عبدمناف از بهر آن دو منصب با هم قرعه زدند و آن هر دو به نام هاشم بر آمـد. پـس در مـيـان اولاد عـبـدمناف و عبدالدّار مناصب خمسه همى به ميراث مى رفت چنانكه در زمـان حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم عثمان بن ابى طلحة بن عبدالعزى بن عثمان بن عبدالدار كليد مكّه داشت و چون حضرت فتح مكّه كرد عثمان را طلبيد و مفتاح را بدو داد و ايـن عـثمان چون به مدينه هجرت كرد كليد را به پسر عمّ خود (شَيْبَه ) گذاشت و در ميان اولاد او بماند. امـّا لوا در ميان اولاد عبدالدّار بود تا آن زمان كه مكّه مفتوح گشت ايشان به خدمت آن حضرت رسيده عرض كردند: (اِجْعَل اللِّواء فينا). آن حضرت در جواب فرمود: (َالاِسْلامُ اَوُسَعُ مِنْ ذلِكَ) كنايت از آنكه اسلام از آن بزرگتر اسـت كـه در يـك خاندان رايات فتح آن بسته شود. پس آن قانون برافتاد و دارالنّدوه تا زمـان مـعـاويـه برقرار بود و چون او امير شد آن خانه را از اولاد عبدالدّار بخريد و دارالا ماره كرد. امـّا سـقـايـت و رفـادت از هاشم به برادرش مُطَّلب رسيد و از او به عبدالمطَّلب بن هاشم افـتـاد و از عـبـدالمـطَّلب بـه فـرزنـدش ابـوطـالب رسـيـد و چـون ابـوطـالب انـدك مـال بـود بـراى كار رفادت از برادر خود عبّاس زرى به قرض گرفت و حاجيان را طعام داد و چـون نـتـوانـسـت اداء آن دَيْن كند منصب سقايت و رفادت را در ازاى آن قرض به عبّاس گـذاشـت و از عـبـّاس بـه پـسرش عبداللّه رسيد و از او به پسرش على و همچنان تا غايت خلفاى بنى عبّاس . بـالجـمـله ؛ چـون صـيـّت جلالت هاشم به آفاق رسيد سلاطين و بزرگان براى او هدايا فرستادند و استدعا نمودند كه دختر از ايشان بگيرد شايد نور محمّدى صلى اللّه عليه و آله و سـلّم كـه در جـبـيـن داشـت بـه ايـشـان مـنـتـقـل گـردد و هـاشـم قـبـول نـكـرد و از نـُجـبـاى قـوم خود دختر خواست و فرزندان ذكور و اناث آورد كه از جمله (اَسـَد) است كه پدر فاطمه والده حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام است ولكن نورى كه در جبين داشت باقى بود، پس شبى از شبها بر دور خانه كعبه طواف كرد و به تضرّع و ابـتـهـال از حـق تـعـالى سـؤ ال كـرد كـه او را فـرزنـدى روزى فـرمـايـد كـه حامل آن نور پاك شود. پس در خواب او را امر كردند به (سَلْمى ) دختر عمروبن زيد بن لبـيـد از بـنى النّجار كه در مدينه بود پس هاشم به عزم شام حركت فرموده و در مدينه به خانه عمرو فرود شده دختر او سلمى را به حباله نكاح درآورد و عمرو با هاشم پيمان بست كه دختر خود را به تو دادم بدان شرط كه اگر از او فرزندى به وجود آيد همچنان در مدينه زيست كند و كس او را به مكّه نبرد. هاشم بدين پيمان رضا داد و در مراجعت از شام سلمى را به مكّه آورد و چون سلمى حامله شد به عبدالمطّلب بنا به آن عهدى كه شده بود او را بـرداشـتـه ديـگـر بـاره بـه مـديـنـه آورد تـا در آنـجـا وضـع حمل كند و خود عزيمت شام نمود و در غَزَه (28) ـ كه مدينه اى است در اَقْصى شام و مابَيْن او و عَسْقَلان دو فرسخ است ـ وفات فرمود: امـّا از آن سـوى سلمى ، عبدالمطّلب را بزاد و او را عامر نام كرد و چون بر سر موى سپيد داشـت او را (شـَيـْبـَه ) گـفـتـنـد و سـَلْمـى هـمـى تـربـيـت او فـرمـود تـا يـمـيـن از شمال بدانست و چندان نيكو خِصال و ستوده فِعال برآمد كه (شَيْبَةُ الْحَمْد) لقب يافت و در ايـن وقـت عـمّ او مـطـّلب در مـكـّه سـيـّد قـوم بـود و كـليـد خـانـه كـعـبـه و كـمـان اسماعيل و عَلَم نِزار او را بود و منصب سقايت و رفادت او را داشت . پس مطلب به مدينه آمد و برادرزاده خود را بر شتر خويش رديف ساخته به مكّه آورد. قريش چون او را ديدند چنان دانـسـتـند كه مطّلب در سفر مدينه عبدى خريده و با خود آورده لاجرم شَيْبَه را عبدالمطّلب خواندند و به اين نام شهرت يافت . از آن پـس كـه مـطـّلب بـه خـانه خويش شد عبدالمطّلب را جامه هاى نيكو در بر كرد و در ميان بَنى عبدمَناف او را عظمت بداد و ملكات ستوده او روز تا روز بر مردم ظاهر شد و نام او بـلنـد گـشت و چنين بزيست تا مطّلب وفات كرد و منصب رفادت و سقايت و ديگر چيزها بـدو مـنـتـقـل گـشت و سخت بزرگ شد چنانكه از بِلاد و اَمصار بعيده به نزديك او تُحَف و هدايا مى فرستادند و هر كه را او زينهار مى داد در امان مى زيست و چون عرب را داهيه پيش آمـدى او را بـرداشـتـه بـه كـوه ثَبير بردى و قربانى كردندى و اسعاف حاجات را به بـزرگـوارى او شـنـاختندى و خون قربانى خويش را همه بر چهره اَصْنام ماليدندى ؛ امّا عبدالمطّلب جز خداى يگانه را ستايش نمى فرمود. بـالجـمـله ؛ نـخـسـتين ولدى كه عبدالمطّلب را پديد آمد حارث بود از اين روى عبدالمطّلب مُكَنّى به ابوالحارث گشت و چون حارث به حدّ رشد و بلوغ رسيد عبدالمطّلب در خواب ماءمور شد به حَفْر چاه زمزم . هـمـانـا مـعـلوم بـاشد كه عَمْروبن الحارث الجُرْهُمى ـ كه رئيس جُرْهُميان بود ـ در مكّه در عهد قـُصىّ، حُلَيْل بن حَبْسيّه از قبيله خُزاعه با ايشان جنگ كرد و بر ايشان غلبه جست و امر كـرد كـه از مـكّه كوچ كنند. لاجرم عمرو تصميم عزم داد كه از مكّه بيرون شود و آن چند روز كه مهلت داشت كار سفر راست مى كرد از غايت خشم حَجَر الاَْسْود را از رُكْن انتزاع نمود و دو آهو برّه از طلا كه اسفنديار بن گشتاسب به رسم هديه به مكّه فرستاده بود با چند زره و چـند تيغ كه از اشياء مكّه بود برگرفت و در چاه زمزم افكنده آن چاه را با خاك انباشته كرد، پس مردم خود را برداشته به سوى يمن گريخت . ايـن بـود تـا زمـان عـبـدالمـطّلب كه آن بزرگوار با فرزندش حارث زمزم را حفر كرد و اشياء مذكوره را از چاه درآورد و قريش از او خواستار شدند كه يك نيمه اين اشياء را به ما بـده ؛ زيـرا كه آن از پدران گذشتگان ما بوده ، عبدالمطّلب فرمود: اگر خواهيد اين كار بـه حـكـم قرعه فيصل دهم . ايشان رضا دادند. پس عبدالمطّلب آن اشياء را دو نيمه كرد و امـر فـرمـود (صاحب قِداح ) را ـ كه قرعه زدن با او بود ـ قرعه زند به نام كعبه و نام عـبـدالمـطـّلب و نـام قـريـش ، چـون قـرعـه بـزد، آهو برهّهاى زرّين به نام كعبه برآمد و شـمـشـير و زره به نام عبدالمطّلب و قريش بى نصيب شدند. عبدالمطّلب زره وشمشير را فـروخـت و از بـهـاى آن درى از بـهر كعبه ساخت و آن آهوان زرّين را از در كعبه بياويخت و به (غزالى الكعبه ) مشهور گشت . نقل است كه ابولهب آن را دزديد و بفروخت و بهاى آن را در خمر و قمار به كار برد. ابـن ابـى الحـديـد و ديـگـران نـقل كرده اند كه چون حضرت عبدالمطّلب آب زمزم را جارى ساخت آتش حسد در سينه ساير قريش مشتعل گرديده گفتند: اى عبدالمطّلب ! اين چاه از جدّ ما اسماعيل است و ما را در آن حقّى هست پس ما را در آن شريك گردان . عبدالمطّلب گفت : اين كـرامـتـى اسـت كـه حـق تـعالى مرا به آن مخصوص گردانيده است و شما را در آن بهره اى نيست و بعد از مخاصمه بسيار راضى شدند به محاكمه زن كاهنه كه در قبيله بنى سعد و در اطـراف شام بود. پس عبدالمطّلب با گروهى از فرزندان عبدمَناف روانه شدند و از هـر قـبيله از قبائل قريش چند نفر با ايشان روانه شدند به جانب شام . پس در اثناى راه در يكى از بيابانها كه آب در آن بيابان نبود آبهاى فرزندان عبدمناف تمام شد و ساير قـريـش آبـى كـه داشـتـنـد از ايـشـان مـضـايقه كردند و چون تشنگى بر ايشان غالب شد عـبـدالمـطـّلب گـفـت : بـيـائيـد هر يك از براى خود قبرى بكنيم كه هر يك كه هلاك شويم ديـگـران او را دفـن كـنـند كه اگر يكى از ما دفن نشده در اين بيابان بماند بهتر است از آنـكـه هـمه چنين بمانيم و چون قبرها را كندند و منتظر مرگ نشستند، عبدالمطّلب گفت : چنين نشستن و سعى نكردن تا مردن و نااميد از رحمت الهى گرديدن از عجز يقين است ، برخيزيد كـه طـلب كـنـيـم شـايد خدا آبى كرامت فرمايد. پس ايشان بار كردند و ساير قريش نيز بـار كـردند؛ چون عبدالمطّلب بر ناقه خود سوار شد از زير پاى ناقه اش چشمه اى از آب صـاف و شـيـريـن جـارى شـد پـس عـبدالمطّلب گفت : اللّه اكبر! و اصحابش هم تكبير گـفـتـنـد و آب خـوردنـد و مـَشـكـهـاى خـود را پـر آب كـردنـد و قـبـايـل قـريـش را طـلبـيدند كه بيائيد و مشاهده نمائيد كه خدا به ما آب داد و آنچه خواهيد بخوريد و برداريد، چون قريش آن كرامت عُظمى را از عبدالمطّلب مشاهده كردند گفتند: خدا مـيـان مـا و تو حكم كرد و ما را ديگر احتياج به حكم كاهنه نيست ديگر در باب زمزم با تو مـعـارضـه نـمـى كـنـيـم ، آن خـداوندى كه در اين بيابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشيده است ، پس برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلّم داشتند.(29) بـالجـمـله ؛ عـبـدالمـطـّلب بعد از حفر زمزم ، بزرگوارى عظيم شد و (سيّد البطحاء) و (سـاقـى الحـجـيج ) و (حافر الزّمزم ) بر القاب او افزوده گشت و مردم در هر مصيبت و بـليـّه بـه او پـنـاه مـى بـردنـد و در هـر قـحـط و شـدّت و داهـيـه بـه نـور جمال او متوسِّل مى شدند و حق تعالى دفع شدائد از ايشان مى نمود. و آن بزرگوار را ده پـسـر و شـش دخـتـر بـود كـه بـيـايـد ذكـر ايـشـان در ذكـر خـويـشـان حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم وعـبـدالله بـرگـزيـده فـرزنـدان او بـود و او و ابـوطـالب و زبـيـر، مادرشان فاطمه بنت عمروبن عايذبن عبدبن عمران بن مخزوم بود. و چـون جـنـابـش از مـادر مـتولّد شد بيشتر از اَحْبار يهود و قسّيسين نصارى و كَهَنَه و سَحَرَه دانـسـتـنـد كه پدر پيغمبر آخر الزّمان صلى اللّه عليه و آله و سلم از مادر بزاد؛ زيرا كه گـروهـى از پـيـغـمـبـران بـنـى اسـرائيـل مـژده بـعـثـت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را رسانيده بودند و طايفه اى از يهود كه در اراضى شـام مـسـكـن داشـتـنـد جـامـه خون آلودى از يحيى پيغمبر عليه السّلام در نزد ايشان بود و بـزرگـان ديـن علامت كرده بودند كه چون خون اين جامه تازه شود همانا پدر پيغمبر آخر الزّمـان مـتـولّد شده است و شب ولادت آن حضرت از آن جامه كه صوف سفيد بود خون تازه بجوشيد. بـالجـمله ؛ عبداللّه چون متولّد شد نور نبوى صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه از ديدار هر يـك از اجداد پيغمبر لامع بود از جبيين او ساطع گشت و روز تا روز همى باليد تا رفتن و سـخن گفتن توانست آنگاه آثار غريبه و علامات عجيبه مشاهده مى فرمود؛ چنانكه روزى به خـدمـت پـدر عـرض كـرد كـه هرگاه من به جانب بطحاء و كوه ثَبير سير مى كنم نورى از پـشـت مـن سـاطـع شـده دو نـيـمه مى شود، يك نيمه به جانب مشرق و نيمى به سوى مغرب كـشـيـده مـى شـود آنگاه سر به هم گذاشته دايره گردد پس از آن مانند ابر پاره اى بر سـر مـن سـايـه گسترد و از پس آن درهاى آسمان گشوده شود و آن نور به فلك در رود و بـاز شـده در پـشـت مـن جـاى كند و وقتگاه باشد كه چون در سايه درخت خشكى جاى كنم آن درخـت سـبـز و خرّم شود و چون بگذرم باز خشك شود و بسا باشد كه چون بر زمين نشينم بـانـگـى بـه گـوش مـن رسـد كه اى حامل نور محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم بر تو سـلام باد! عبدالمطّلب فرمود: اى فرزند، بشارت باد تو را، مرا اميد آن است كه پيغمبر آخـر الزمـان از صـُلْب تـو پديدار شود و در اين وقت عبدالمطلب خواست تا نذر خود را ادا كند؛ چه آن زمان كه حفر زمزم مى فرمود و قريش با او بر طريق منازعت مى رفتند باخداى خـود عـهد كرد چون او را ده پسر آيد تا در چنين كارهايش پشتوانى كنند يك تن را در راه حق قربانى كند؛ در اين وقت كه او را ده پسر بود تصميم عزم داد تا وفا به عهد كند. پـس فـرزنـدان را جـمـع آورد و ايشان را از عزيمت خود آگهى داد همگى گردن نهادند. پس بـر آن شـد كـه قـرعـه زنـند به نام هركه برآيد قربانى كند. پس قرعه زدند به نام عـبـداللّه برآمد، عبدالمطّلب دست عبداللّه را گرفت و آورد ميان (اساف ) و (نائلة ) كه جاى نَحْر بود و كارد برگرفت تا او را قربانى كند، برادران عبداللّه و جماعت قريش و مـغـيـرة بـن عـبـداللّه بـن عمروبن مخزوم مانع شدند و گفتند چندان كه جاى عذر باقى است نـخـواهيم گذاشت عبداللّه ذبح شود. ناچار عبدالمطّلب را بر آن داشتند كه در مدينه زنى است كاهنه و عرّافه نزد او شوند تا او در اين كار حكومت كند و چاره انديشد. چون به نزد آن زن شـدنـد گـفـت : در مـيـان شـما ديت مرد بر چه مى نهند؟ گفتند: بر ده شتر. گفت : هم اكـنـون بـه مكّه برگرديد و عبداللّه را با ده شتر قرعه زنيد اگر به نام شتران برآمد فداى عبداللّه خواهد بود و اگر به نام عبداللّه برآمد فديه را افزون كنيد و بدينگونه هـمـى بـر عـدد شـتر بيفزائيد تا قرعه به نام شتر برآيد و عبداللّه به سلامت بماند و خداى نيز راضى باشد. پـس عـبـداللّه بـا قـريـش بـه جـانـب مكّه مراجعت كردند و عبداللّه را با ده شتر قرعه زدند قـرعـه بـه نـام عبداللّه برآمد. پس ده شتر ديگر افزودند، همچنان قرعه به نام عبداللّه بـرآمـد بـدينگونه همى ده شتر افزودند و قرعه زدند تا شماره به صد شتر رسيد، در اين هنگام قرعه به نام شتر برآمد. قريش آغاز شادمانى كردند و گفتند خداى راضى شد. عبدالمطّلب فرمود: لا وَربّ الْبَيْتِ، بدين قدر نتوان از پاى نشست . بـالجـمـله ؛ دو نـوبت ديگر قرعه افكندند و به نام شتران برآمد. عبدالمطّلب را استوار افـتـاد و آن صـد شتر را به فديه عبداللّه قربانى كرد و اين بود كه در اسلام ديت مرد بـر صـد شتر مقرّر گشت و از اينجا بود كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: (اَنـَا ابـنُ الذَّبـيـحـَيـْن )(30) و از دو ذبـيـح ، جـدّ خـود حـضـرت اسماعيل ذبيح اللّه و پدر خود عبداللّه اراده فرمود. علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده كه چون عبداللّه به سنّ شَباب رسيد نور نبوّت از جبين او سـاطـع بـود، جميع اكابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو كردند كه به او دختر دهند و نـور او را بـربـايـنـد؛ زيـرا كـه يـگـانـه زمـان بـود در حـُسـن و جـمـال . و در روز بـر هر كه مى گذشت بوى مُشك و عَنْبَر از وى استشمام مى كرد و اگر در شـب مـى گـذشـت جـهـان از نـور رويـش روشـن مـى گـرديـد و اهـل مـكـّه او را (مـِصـْبـاح حـَرَم ) مـى گـفتند تا اينكه به تقدير الهى عبداللّه با صدف گـوهـر رسالت پناه يعنى آمنه دختر وَهْب (ابْن عَبْد مَناف بن زُهْرة بن كِلاب بن مُرّة ) جفت گـرديـد. پس سبب مزاوجت را نقل كرده به كلامى طولانى كه مقام را گنجايش ذكر نيست . و روايت كرده كه چون تزويج آمنه به حضرت عبداللّه شد دويست زن از حسرت عبداللّه هلاك شدند! بالجمله ؛ چون حضرت آمنه صدف آن دُرّ ثمين گشت جمله كَهَنَه عرب آن بدانستند و يكديگر را خـبـر دادنـد و چـنـد سـال بـود كـه عـرب بـه بـلاى قـحـط گـرفـتـار بـودند و بعد از انتقال آن نور به آمنه باران باريد و مردم در خصب و فراوانى نعمت شدند، تا به جائى كه آن سال را (سَنَةُ الْفَتْح ) نام نهادند. در هـمـان سـال عـبـدالمـطـّلب عـبـداللّه را بـه رسـم بازرگانان به جانب شام فرستاد و عبداللّه هنگام مراجعت از شام چون به مدينه رسيد مزاج مباركش از صحّت بگشت و همراهان او را بـگـذاشـتـنـد و بـه مـكّه شدند و از پس ايشان عبداللّه در آن بيمارى وفات يافت ، جسد مباركش را در (دارالنّابغه ) به خاك سپردند. امـّا از آن سوى ، چون خبر بيمارى فرزند به عبدالمطّلب رسيد حارث را كه بزرگترين بـرادران او بـود بـه مـديـنـه فـرسـتـاد تا جنابش را به مكّه كوچ دهد وقتى رسيد كه آن حـضـرت وداع جـهـان گـفـتـه بـود و مـدّت زنـدگـانـى آن جـنـاب بـيـسـت و پـنـج سـال بـود و هـنـگـام وفـات او هـنـوز آمـنـه عـليـهـاالسـّلام حـمل خويش نگذاشته بود و به روايتى دو ماه و به قولى هفت ماه از عمر شريف آن حضرت گذشته بود.(31) در روايـات وارد شـده اسـت كـه شبى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به نزد قـبـر عـبـداللّه پـدر خود آمد و دو ركعت نماز كرد و او را ندا كرد ناگاه قبر شكافته شد و عـبـداللّه در قـبـر نـشـسـتـه بـود و مـى گـفـت : (اَشـْهـَدُ اَنُ لا اِل هَ اِلاّ اللّهُ وَاَنَّكَ نَبِىُّ اللّهِ وَرَسولُهُ) آن حضرت پرسيد كه ولىّ تو كيست اى پدر؟ پرسيد كه ولىّ تو كيست اى فرزند؟ گفت : ايـنـك عـلىّ ولىّ تـوسـت . گـفـت : شـهـادت مـى دهم كه علىّ ولىّ من است ، پس فرمود كه برگرد به سوى باغستان خود كه در آن بودى پس به نزد قبر مادر خود آمد و همان نحو كه با قبر پدر فرمود در آنجا نيز به عمل آورد. عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه فـرمـوده كـه از اين روايت ظاهر مى شود كه ايشان ايمان به شـهـادَتـَيـْن داشـتند و برگردانيدن ايشان براى آن بود كه ايمانشان كاملتر گردد به اقرار به امامت علىّ بن ابى طالب عليه السّلام .(32) فصل دوم : در ولادت با سعادت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بـدان كه مشهور بين علماى اماميّه آن است كه ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربيع الا وّل بـوده و عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه نـقل اجماع بر آن فرموده و اكثر علماء سنّت در دوازدهـم مـاه مـذكـور ذكـر نموده اند.(33) و شيخ كلينى (34) و بعض افـاضـل عـلمـاى شيعه نيز اختيار اين قول فرموده اند. و شيخ ما علامه نورى ـ طابَ ثراه ـ رسـاله اى در ايـن بـاب نوشته موسوم به (ميزان السّماء در تعيين مولد خاتم الانبياء)، طالبين به آنجا رجوع نمايند. و نـيـز مـشهور آن است كه ولادت آن حضرت نزديك طلوع صبح جمعه آن روزبوده در سالى كـه اصـحـاب فـيـل ، فـيـل آوردنـد بـراى خـراب كـردن كـعـبـه مـعـظـّمـه و بـه حـجـاره سِجّيل مُعَذّب شدند و ولادت شريف به مكّه شد در خانه خود آن حضرت . پس آن حضرت آن خـانـه را بـه عـقـيـل بـن ابـى طـالب بـخـشـيـد و اولاد عـقـيـل آن را فـروخـتـنـد بـه مـحـمـّد بـن يـوسـف ـ بـرادر حـَجـّاج ـ و او آن را داخل خانه خود كرد و چون زمان هارون شد (خَيْزُران ) ـ مادر او ـ آن خانه را بيرون كرد از خـانـه محمّد بن يوسف و مسجد كرد كه مردم در آن نماز كنند و در سَنَه ششصد و پنجاه و نُه مـَلِك مـُظـَفَّر والى يـمـن در عـمـارت آن مـسـجـد سـعـى جـمـيـل فـرمود والحال در همان حالت باقى است و مردم به زيارت آنجا مى روند. و در وقت ولادت آن حضرت غرائب بسيار به ظهور رسيده . از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام روايـت شـده است كه ابليس به هفت آسمان بالا مى رفت وگوش مى داد و اخبار سماويه را مى شنيد پس چون حضرت عيسى ـ على نبينا وآله و عليه السـلام ـ مـتـولد شـد او را از سـه آسـمـان مـنع كردند وتا چهارآسمان بالا مى رفت و چون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـتولد شد او را از همه آسمانهامنع كردند وشياطين را به تيرهاى شهاب از ابواب سماوات راندند، پس قريش گفتند: مى بايد وقت گـذشـتـن دنـيـا و آمـدن قـيـامـت بـاشـد كـه مـا مـى شـنـيـديـم كـه اهـل كـتـاب ذكـر مـى كـردنـد، پـس عـَمـْروبـن اُمـيـّه كـه دانـاتـريـن اهل جاهليّت بود گفت : نظر كنيد اگر ستاره هاى معروف كه به آنها هدايت مى يابند مردم و به آنها مى شناسند زمانهاى زمستان و تابستان را، اگر يكى از آنها بيفتد، بدانيد وقت آن اسـت كـه جـمـيـع خـلايـق هـلاك شـونـد و اگـر آنـهـا بـه حـال خـودند و ستاره هاى ديگر ظاهر مى شود، پس امر غريب مى بايد حادث شود. و صبح آن روز كـه آن حـضـرت مـتـولّد شـد هـر بتى كه در هر جاى عالم بود بر رو افتاده بود و ايـوان كـسـرى يـعـنـى پـادشـاه عجم بلرزيد و چهارده كنگره آن افتاد و درياچه ساوه ـ كه سالها آن را مى پرستيدند ـ فرو رفت و خشك شد و وادى سماوه ـ كه سالها بود كسى آب در آن نـديـده بـود ـ آب در آن جـارى شـد و آتـشـكـده فـارس ـ كـه هـزار سال خاموش نشده بود ـ در آن شب خاموش شد و داناترين علماى مجوس در آن شب در خواب ديـد كـه شـتـر صـعـبـى چـنـد اسـبـان عـربـى را مـى كـشـنـد و از دجـله گـذشـتـنـد و داخل بلاد ايشان شدند و طاق كسرى از ميانش شكست و دو حصّه شد و آب دجله شكافته شد و در قـصـر او جـارى گـرديـد و نـورى در آن شـب از طـرف حـجـاز ظـاهر شد و در عالم منتشر گـرديـد و پرواز كرد تا به مشرق رسيد و تخت هر پادشاهى در آن صبح سرنگون شده بـود و جـمـيـع پـادشـاهـان در آن روز لال بـودنـد و سـخن نمى توانستند گفت و علم كاهنان بـرطرف شد و سِحْر ساحران باطل شد و هر كاهنى كه بود ميان او و همزادى كه داشت كه خـبـرهـا بـه او مـى گـفـت جـدائى افـتـاد و قـريـش در مـيـان عـرب بزرگ شدند و ايشان را (آل اللّه ) گفتند؛ زيرا كه ايشان در خانه خدا بودند و آمنه عليهاالسّلام مادر آن حضرت گـفـت : واللّه كـه چـون پـسـرم بـر زمـين رسيد دستها را بر زمين گذاشت و سر به سوى آسمان بلند كرد و به اطراف نظر كرد پس ، از او نورى ساطع شد كه همه چيز را روشن كـرد و بـه سـبـب آن نـور، قـصـرهـاى شام را ديدم و در ميان آن روشنى صدائى شنيدم كه قـائلى مى گفت كه زائيدى بهترين مردم را، پس او را (محمّد) نام كن و چون آن حضرت را به نزد عبدالمطّلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت : شعر : اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذى اَعْطاني هذَا الْغُلامَ الطَّيِّب اَلاَْرْدانِ قَدْ سادَ فِى الْمَهْدِ عَلَى الْغِلْمانِ ؛حـمـد مـى گويم و شكر مى كنم خداوندى را كه عطا كرد به من اين پسر خوشبو را كه در گـهـواره بـر هـمه اطفال سيادت و بزرگى دارد. پس او را تعويذ نمود به اركان كعبه و شعرى چند در فضايل آن حضرت فرمود. در آن وقـت شيطان در ميان اولاد خود فرياد كرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چيز تـرا از جـا بـرآورده اسـت اى سـيـّد مـا؟ گـفـت : واى بـر شـمـا! از اوّل شب تا حال احوال آسمان و زمين را متغيّر مى يابم و مى بايد كه حادثه عظيمى در زمين واقـع شـده بـاشـد كـه تـا عـيـسـى بـه آسـمـان رفـتـه اسـت مـثـل آن واقـع نشده است ، پس برويد و بگرديد و تفحّص كنيد كه چه امر غريب حادث شده اسـت ؛ پـس مـتـفرّق شدند و گرديدند و برگشتند و گفتند: چيزى نيافتيم . آن ملعون گفت كـه اِسْتعلام اين امر كار من است . پس فرو رفت در دنيا و جولان كرد در تمام دنيا تا به حـرم رسـيـد، ديـد كـه مـلائكـه اطـراف حـرم را فـرو گـرفـتـه انـد، چـون خـواسـت كـه داخـل شـود مـلائكـه بانگ بر او زدند برگشت پس كوچك شد مانند گنجشكى و از جانب كوه حـِرى داخـل شـد، جـبـرئيـل گـفـت : بـرگـرد اى مـلعـون ! گـفـت : اى جـبـرئيـل ، يـك حـرف از تـو سـؤ ال مـى كـنـم ، بـگـو امـشـب چـه واقـع شـده اسـت در زمين ؟ جبرئيل گفت : محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه بهترين پيغمبران است امشب متولّد شده اسـت ، پـرسيد كه آيا مرا در او بهره اى هست ؟ گفت : نه ، پرسيد كه آيا در امّت او بهره دارم ؟ گفت : بلى ، ابليس گفت : راضى شدم .(35) از حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام روايت شده است كه چون آن حضرت متولّد شد بتها كه بـر كـعـبـه گذاشته بودند همه بر رو در افتادند و چون شام شد اين ندا از آسمان رسيد كه (جآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا)(36)(37) و جميع دنيا در آن شب روشن شد و هر سنگ و كلوخى و درختى خنديدند و آنچه در آسمانها و زمينها بود تسبيح خدا گفتند و شيطان گريخت و مى گفت : بهترين امّتها و بهترين خلائق و گرامى ترين بندگان و بزرگترين عالميان محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم است . و شيخ احمد بن ابى طالب طبرسى در كتاب (احتجاج ) روايت كرده است از امام موسى بن جـعـفـر عليه السّلام كه چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از شكم مادر بر زمـيـن آمـد دسـت چـپ را بر زمين گذاشت و دست راست را به سوى آسمان بلند كرد و لبهاى خـود را بـه تـوحـيـد بـه حـركـت آورد واز دهـان مـبـاركـش نـورى سـاطـع شـد كـه اهـل مـكـه قـصـرهـاى بـُصْرى و اطراف آن را كه از شام است ديدند و قصرهاى سرخ يمن و نـواحـى آن را و قـصـرهـاى سـفـيـد اصطخر فارس و حوالى آن را ديدند و در شب ولادت آن حـضـرت دنـيا روشن شد تا آنكه جنّ و انس و شياطين ترسيدند و گفتند در زمين امر غريبى حادث شده است و ملائكه را ديدند كه فرود مى آمدند و بالا مى رفتند فوج فوج و تسبيح و تـقـديـس خـدا مـى كـردنـد و ستاره ها به حركت آمدند و در ميان هوا مى ريختند و اينها همه عـلامـات ولادت آن حـضـرت بود و ابليس لعين خواست كه به آسمان رود به سبب آن غرائب كـه مشاهده كرد؛ زيرا كه او را جائى بود در آسمان سوّم كه او و ساير شياطين گوش مى دادند به سخن ملائكه ، چون رفتند كه حقيقت واقعه را معلوم كنند، ايشان را به تير شهاب راندند براى دلالت پيغمبرى آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلّم .(38) فصل سوّم : در شرح احوال آن حضرت در ايّام رضاع و طفوليّت در حـديـث مـعـتـبـر از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـتـولّد شد چند روز گذشت كه از براى آن حضرت شـيـرى بـه هـم نـرسيد كه تناول نمايد، پس ابوطالب آن حضرت را بر پستان خود مى انـداخـت و حـق تـعـالى در آن شـيـرى فـرسـتـاد و چـنـد روز از آن شـيـر تـنـاول نـمـود تا آنكه ابوطالب (حليمه سعديّه ) را به هم رسانيد و حضرت را به او تسليم كرد. در حديث ديگر فرموده كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام دختر حمزه را عرضه كرد بر حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كـه آن حـضـرت او را بـه عقد خود درآورد حـضـرت فـرمـود: مـگـر نـمـى دانـى كه او دختر برادر رضاعى من است ؟ زيرا كه حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و عـمّ او حـمـزه از يـك زن شـيـر خـورده بودند.(39) و ابـن شـهـر آشـوب روايت كرده است كه اوّل مرتبه (ثُوَيْبَه )(40) آزاد كرده ابـولهب آن حضرت را شير داد و بعد از او (حليمه سعديّه ) آن حضرت را شير داد و پنج سال نزد حليمه ماند و چون نُه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابوطالب به جانب شام رفـت و بـعـضـى گـفـتـه انـد كـه در آن وقـت دوازده سـال از عـمر آن حضرت گذشته بود. و از براى خديجه به تجارت شام رفت در هنگامى كه بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود.(41) در نـهـج البـلاغـه از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه حـق تـعـالى مـقـرون گـردانـيـد بـا حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بزرگتر ملكى از ملائكه خود را كه در شب و روز آن حضرت را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق وامى داشت و من پيوسته با آن حضرت بودم مانند طـفـلى كـه از پـى مادر خود برود، و هر روز براى من عَلَمى بلند مى كرد از اخلاق خود، و امـر مـى كرد مرا كه پيروى او نمايم و هر سال مدّتى در كوه حِراء مجاورت مى نمود كه من او را مـى ديـدم و ديگرى او را نمى ديد و چون مبعوث شد به غير از من و خديجه در ابتداى حـال كـسـى بـه او ايـمـان نـيـاورد و مـى ديديم نور وحى و رسالت را و مى بوئيدم شميم نبوّت را.(42) ابن شهر آشوب و قطب راوندى و ديگران روايت كرده اند از حليمه بنت أ بى ذؤ يب كه نام او عـبداللّه بن الحارث بود از قبيله مُضَر و حليمه زوجه حارث بن عبدالعُزّى بود، حليمه گـفت كه در سال ولادت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم خشكسالى و قحط در بلاد مـا بـه هـم رسـيـد و بـا جـمـعـى از زنـان بـنـى سـعـد بـن بـكـر بـه سـوى مـكـّه آمديم كه اطفال از اهل مكّه بگيريم و شير بدهيم و من بر ماده الاغى سوار بودم كم راه ، و شتر ماده اى هـمـراه داشتيم كه يك قطره شير از پستان او جارى نمى شد و فرزندى همراه داشتم كه در پـسـتـان مـن آن قدر شير نمى يافت كه قناعت به آن تواند كرد و شبها از گرسنگى ديده اش آشناى خواب نمى شد و چون به مكّه رسيديم هيچيك از زنان محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلّم را نـگـرفـتند؛ براى آنكه آن حضرت يتيم بود و اميد و احسان از پدران مى باشد، پس ناگاه من مردى را با عظمت يافتم كه ندا همى كرد و فرمود: اى گروه مرضعات ! هيچ كس هست از شما كه طفلى نيافته باشد؟ پرسيدم كه اين مرد كيست ؟ گفتند: عبدالمطّلب بن هاشم سيّد مكّه است ، پس من پيش تاختم و گفتم : آن منم . فرمود: تو كيستى ؟ گفتم : زنى از بنى سعدم و حليمه نام دارم ، عبدالمطّلب تبسّم كرد و فرمود: (بَخِّ بَخِّ خِصْلَتان جَيِّدَتانِ سَعْدٌ وَ حِلْمٌ فيهِما عِزُّ الدَّهْرِ وَ عِزُّ الاَْبَدِ)؛ بَهْبَهْ دو خصلت نيكوست سعادت و حلم كه در آنها است عزت دهر و عزّ ابدى . آنـگـاه فـرمـود: اى حليمه ، نزد من كودكى است يتيم كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم نـام دارد و زنـان بـنـى سـعـد او را نپذيرفتند و گفتند او يتيم است و تمتّع از يتيم متصوّر نـمـى شـود و تـو بـديـن كـار چـونـى ؟ چـون مـن طـفـل ديـگـر نـيـافته بودم آن حضرت را قـبـول نـمودم ؛ پس با آن جناب به خانه آمنه شدم چون نگاهم به آن حضرت افتاد شيفته جـمـال مباركش شدم ؛ پس آن دُرّ يتيم را گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر به سوى من افكند نورى از ديده هاى او ساطع شد و آن قرّة العين اصحاب يمين به پستان راست من رغبت نمود و ساعتى تناول كرد و پستان چپ را قبول نكرد و براى فرزند من گذاشت و از بركت آن حـضـرت هر دو پستان من پر از شير شد كه هر دو را كافى بود و چون به نزد شوهر خـود بـردم آن حـضـرت را شـيـر از پـسـتـان شـتـر مـا جـارى شـد. آن قـدر كـه مـا را و اطفال ما را كافى بود؛ پس شوهرم گفت : ما فرزند مباركى گرفتيم كه از بركت او نعمت رو به ما آورد. و چون صبح شد آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار كردم رو به كعبه آورد و به اعجاز آن حضرت آن درازگوش سه مرتبه سجده كرد و به سخن آمد و گفت : از بـيـمـارى خـود شـفـا يـافـتم و از ماندگى بيرون آمدم از بركت آنكه سيّد مرسلان و خاتم پـيـغـمـبران و بهترين گذشتگان و آيندگان بر من سوار شد و با آن ضعف كه داشت چنان رهوار شد كه هيچ يك از چهار پايان رفيقان ما به آن نمى توانستند رسيد و جميع رفقا از تـغـيـيـر احـوال مـا و چهارپايان ما تعجّب مى كردند و هر روز فراوانى و بركت در ميان ما زيـاده مى شد و گوسفندان و شتران قبيله از چراگاه گرسنه برمى گشتند. و حيوانات ما سـيـر و پرشير مى آمدند. در اثناى راه به غارى رسيديم و از آن غار مردى بيرون آمد كه نـور از جَبينش به سوى آسمان ساطع بود و سلام كرد بر آن حضرت و گفت :حق تعالى مـرا مـوكـّل گردانيده است به رعايت او، و گلّه آهوئى از برابر ما پيدا شدند و به زبان فـصـيح گفتند: اى حليمه ! نمى دانى كه كه را تربيت مى نمائى ! او پاكترين پاكان و پـاكـيـزه تـريـن پـاكـيزگان است . و به هر كوه و دشت كه گذشتم بر آن حضرت سلام كـردنـد؛ پس بركت و زيادتى در معيشت و اموال خود يافتيم و توانگر شديم و حيوانات ما بسيار شدند از بركت آن حضرت . و هرگز در جامه هاى خود حَدَث نكرد (بلكه هيچ گاهى مدفوعى از آن جناب ديده نگشت چه آنكه در زمين فرو مى شد) و نگذاشت هرگز عورتش را كـه گـشـوده شـود و پـيـوسته جوانى را با او مى ديدم كه جامه هاى او را بر عورتش مى افكند و محافظت او مى نمود. پـس پـنـج سـال و دو روز آن حـضـرت را تـربـيت كردم ؛ پس روزى با من گفت كه هر روز بـرادران مـن بـه كـجـا مى روند؟ گفتم : به چرانيدن گوسفندان مى روند. گفت : امروز من نيز با ايشان موافقت مى كنم . چون با ايشان رفت گروهى از ملائكه او را گرفتند و بر قلّه كوهى بردند و او را شست و شو كردند؛ پس فرزند من به سوى ما دويد و گفت : محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را دريابيد كه او را بردند و چون به نزد او آمدم ، ديدم كه نورى از او به سوى آسمان ساطع مى گردد؛ پس او را در برگرفتم و بوسيدم و گفتم : چـه شـد تـرا؟ گـفـت : اى مـادر، مـترس خدا با من است . و بوئى از او ساطع بود از مُشك نـيكوتر. و كاهنى روزى او را ديد و نعره زد و گفت : اين است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانيد و عرب را متفرّق سازد.(43) و از ابـن عـبـّاس روايـت اسـت كـه چـون چـاشـت بـراى اطـفـال طـعام مى آوردند آنها از يكديگر مى ربودند و آن حضرت دست دراز نمى كرد و چون كـودكـان از خـواب بـيـدار مى شدند، ديده هاى ايشان آلوده بود و آن حضرت روى شسته و خوشبو از خواب بيدار مى شد.(44) و بـه سـنـد معتبر ديگر روايت كرده است ، كه روزى عبدالمطّلب نزديك كعبه نشسته بود، نـاگـاه مـنـادى نـدا كـرد كـه فـرزنـدى (مـحمّد) نام از (حليمه ) ناپيدا شده است ؛ پس عبدالمطّلب در غضب شد و ندا كرد: اى بنى هاشم و اى بنى غالِب ! سوار شويد كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم ناپيدا شده است و سوگند ياد كرد كه از اسب به زير نمى آيم تا محمّد را بيابم يا هزار اعرابى و صد قرشى را بكشم و در دور كعبه مى گرديد و اين شعر مى خواند: شعر : يا رَبِّ رُدَّ راكِبي مُحَمَّدا رَدّا اِلَىَّ وَاتّخِذْ عِنْدى يَدا يا رَبِّ اِنْ مُحَمَّدا لَنْ يُوجَدا تصْبح قُرَيْشٌ كُلُّهُمْ مُبَدَّدا ؛يعنى اى پروردگار من ، برگردان به سوى من شهسوار من محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلّم را و نـعمت خود را بار ديگر بر من تازه گردان . پروردگارا، اگر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم پيدا نشود تمام قريش را پراكنده خواهم كرد. پس ندائى از هوا شنيد، كه حق تعالى محمّد را ضايع نخواهد كرد، پرسيد كه در كجا است ؟ ندا رسيد كه در فلان وادى است ، در زير درخت خار امّغيلان ، چون به آن وادى رفتند، آن حـضـرت را ديـدنـد كـه بـه اعـجـاز خـود از درخـت خـار، رُطـَب آبـدار مـى چـيـنـد وتناول مى نمايد و دو جوان نزديك آن حضرت ايستاده اند چون نزديك رفتند آن جوانان دور شدند و آن دو جوان جبرئيل و ميكائيل بودند؛ پس ، از آن حضرت پرسيدند كه تو كيستى ؟ گـفت : منم فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب ؛ پس عبدالمطّلب آن حضرت را بر گردن خود سـوار كـرد و بـرگـردانـيـد و بـر دور كعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسيار براى دلدارى حضرت آمنه نزد او جمع شده بودند چون آن حضرت را به خانه آورد خود به نزد آمنه رفت و به سوى زنان ديگر التفات ننمود.(45) بـالجـمـله ؛ چـون آن حـضرت را به نزد آمنه آوردند امّايمن حبشيّه كه كنيزك عبداللّه بود و (بركه ) نام داشت و به ميراث به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده بود به حـضـانـت و نـگـاهـداشـت آن حضرت پرداخت و هرگز آن حضرت را نديد كه از گرسنگى و تشنگى شكايت كند، هر بامداد شربتى از زمزم بنوشيدى و تا شامگاه هيچ طعام نطلبيدى و بسيار بود كه چاشتگاه براى او عرض طعام مى كردند و اقدام به خوردن نمى فرمود. فـــصـــل چـــهـــارم : در بـــيـــان خـــلقـــت و شـــمـائل حـضـرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و مختصرى از اخلاق كريمه و اوصاف شريفه آن حضرت همانا ذكر اخلاق و اوصاف شريفه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را نگارش دادن بـدان مـانـد كـه كـس آب دريـا را به پيمانه بپيمايد يا خواهد جرم آفتاب را از روزن خـانـه بـه كـوشـك خويش درآورد، لكن براى زينت كتاب واجب مى كند كه به مختصرى كه فراخور اين كتاب است اشاره كنيم . بـدان كـه حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در ديده ها با عظمت مى نمود و در سـيـنه ها مهابت او بود، رويش از نور مى درخشيد مانند ماه شب چهارده ، از ميانه بالا اندكى بـلنـدتـر بـود و بـسـيار بلند نبود و سر مباركش بزرگ بود و مويش نه بسيار پيچيده بـود و نـه بـسـيـار افـتـاده و مـوى سـرش اكثر اوقات از نرمه گوش نمى گذشت و اگر بـلنـدتـر(46) مـى شد ميانش را مى شكافت (47) و بر دو طرف سر مـى افـكـنـد و رويش سفيد و نورانى بود و گشاده پيشانى بود و ابرويش باريك بود و مـقـوّس و كشيده بود و رگى در ميان پيشانيش بود كه هنگام غضب پرمى شد و برمى آمد و بينى آن جناب باريك و كشيده بود و ميانش اندكى برآمدگى داشت و نورى از آن مى تافت و مـحـاسـن شـريفش انبوه بود و دندانهايش سفيد و برّاق و نازك و گشاده بود گردنش در صـفـا و نـور و اسـتـقـامـت مـانـنـد گـردن صـورتـهـائى بـود كـه از نـقـره مـى سـازنـد و صيقل مى زنند. اعـضـاى بـدنـش همه معتدل و سينه و شكمش برابر يكديگر بود. ميان دو كتفش پهن بود و سـر اسـتخوانهاى بندهاى بدنش قوى و درشت بود و اينها از علامات شجاعت و قوّت است و در مـيـان عـرب مـمـدوح است . بدنش سفيد و نورانى بود و از ميان سينه تا نافش خط سياه باريكى از مو بود مانند نقره كه صيقل زده باشند و در ميانش از زيادتى صفا خطّ سياهى نـمـايـد و پستانها و اطراف سينه و شكم آن حضرت از مو عارى بود و ذراع و دوشهايش مو داشـت انگشتانش كشيده و بلند بود. ساعدها و ساقش صاف و كشيده بود. كف پاهايش هموار نـبـود بـلكـه مـيانش از زمين دور بود و پشت پاهايش بسيار صاف و نرم بود به حدّى كه اگر قطره آبى بر آنها ريخته مى شد بند نمى شد و چون راه مى رفت قدمها را به روش مـتكبّران بر زمين نمى كشيد و با تاءنى و وقار راه مى رفت و چون به جانب خود ملتفت مى شـد كـه بـا كـسـى سـخـن گـويد به روش ارباب دولت به گوشه چشم نظر نمى كرد بـلكـه بـا تـمـام بـدن مـى گـشـت و سـخـن مـى گـفـت و در اكـثـر احوال ديده اش به زير بود و نظرش به سوى زمين زياده بود و هركه را مى ديد مبادرت بـه سـلام مـى نـمـود و انـدوهـش پيوسته بود و فكرتش دائم و هرگز از فكرى و شغلى خـالى نـبـود و بـدون احـتـيـاج سـخن نمى فرمود و كلمات جامعه مى گفت كه لفظش اندك و مـعـنيش بسيار بود و از افاده مقصود قاصر نبود و ظاهر كننده حق بود و خُويَش نرم بود و درشـتى و غلظت در خُلق كريمش نبود و كسى را حقير نمى شمرد و اندك نعمتى را عظيم مى دانست و هيچ نعمتى را مذمّت نمى فرمود امّا خوردنى و آشاميدنى را مدح هم نمى فرمود و از بـراى فوت امور دنيا به غضب نمى آمد و از براى خدا چنان به خشم درمى آمد كه كسى او را نمى شناخت و چون اشاره مى فرمود به دست اشاره مى نمود نه به چشم و ابرو و چون شـاد مـى شـد ديـده بـر هـم مـى گـذاشـت و بـسيار اظهار فرح نمى كرد و اكثر خنديدن آن حـضـرت تـبـسـم بـود و كـم بـود كـه صـداى خـنـده آن حضرت ظاهر شود و گاه دندانهاى نـورانيش مانند دانه هاى تگرگ ظاهر مى شد در خنديدن و هركس را به قدر علم و فضيلت در دين زيادتى مى داد و در خور احتياج متوجّه ايشان مى شد و آنچه به كار ايشان مى آمد و موجب صلاح امّت بود براى ايشان بيان مى فرمود ومكرر مى فرمود كه حاضران آنچه از من مى شنوند به غائبان برسانند و مى فرمود كه برسانيد به من حاجت كسى را كه حاجت خـود را بـه مـن نـتـوانـد رسـانيد و كسى را بر لغزش و خطاى سخن مؤ اخذه نمى فرمود و صـحـابه داخل مى شدند به مجلس آن حضرت طلب كنندگان علم ، و متفرّق نمى شدند مگر آنـكـه از حلاوت علم و حكمت چشيده بودند و از شرّ مردم در حَذَر بود امّا از ايشان كناره نمى كـرد و خـوشـروئى و خوشخوئى را از ايشان دريغ نمى داشت و جستجوى اصحاب خود مى نـمـود و احـوال ايـشـان مـى گـرفـت و هـرگـز غـافـل از احـوال مـردم نـمـى شـد مـبـادا كـه غـافـل شـونـد و بـه سـوى بـاطـل مـيـل كـنـنـد و نـيـكـان خـلق را نـزديـك خـود جـاى مـى داد و افـضل خلق نزد او كسى بود كه خيرخواهى او براى مسلمانان بيشتر باشد و بزرگترين مردم نزد او كسى بود كه مواسات و معاونت و احسان و يارى مردم بيشتر كند. آداب مجلس پيامبر و آداب مجلس آن حضرت چنين بود كه در مجلسى نمى نشست و برنمى خاست مگر با ياد خدا و در مـجـلس جـاى مـخـصـوص بـراى خـود قـرار نـمـى داد و نـهى مى فرمود از اين ، و چون داخل مجلس مى شد، در آخر مجلس كه خالى بود مى نشست و مردم را به اين ، امر مى فرمود و بـه هـر يـك از اهـل مجلس خود بهره اى از اكرام و التفات مى رسانيد و چنان معاشرت مى فرمود كه هر كس را گمان آن بود كه گرامى ترين خلق است نزد او و با هركه مى نشست تـا او اراده بـرخـاسـتـن نـمى كرد برنمى خاست و هركه از او حاجتى مى طلبيد اگر مقدور بـود روا مـى كـرد والاّ به سخن نيكى و وعده جميلى او را راضى مى كرد و خُلق عميمش همه خلق را فرا گرفته بود و همه كس نزد او در حقّ مساوى بود. مجلس شريفش ، مجلس بردبارى و حيا و راستى و امانت بود و صداها در آن بلند نمى شد و بَدِ كسى در آن گفته نمى شد و بدى از آن مجلس مذكور نمى شد و اگر از كسى خطائى صـادر مـى شـد نـقـل مـى كردند و همه با يكديگر در مقام عدالت و انصاف و احسان بودند ويـكـديـگـر را به تقوى و پرهيزكارى وصيّت مى كردند و بايكديگر در مقام تواضع و شكستگى بودند. پيران را توقير مى كردند و بر خردسالان رحم مى كردند و غريبان را رعـايـت مى كردند و سيرت آن حضرت با اهل مجلس چنان بود كه پيوسته گشاده رو و نرم خـو بـود و كسى از همنشينى او متضرّر نمى شد و صدا بلند نمى كرد و فحش نمى گفت و عـيـب مـردم نمى كرد و بسيار مدح مردم نمى كرد و اگر چيزى واقع مى شد كه مرضىّ طبع مـسـتـقـيمش نبود تغافل مى فرمود و كسى از او نااميد نبود و مجادله نمى كرد و بسيار سخن نـمـى گـفـت و قـطـع نـمـى فـرمـود سـخـن احـدى را مـگـر آنـكـه بـاطـل گـويـد. و چـيـزى كه فايده نداشت متعرّض آن نمى شد و كسى را مذمّت نمى كرد و احدى را سرزنش نمى فرمود و عيبها و لغزشهاى مردم را تفحص نمى نمود و بر سوء ادب غريبان و اعرابيان صبر مى فرمود حتّى اينكه صحابه ايشان را به مجلس مى آوردند كه ايشان سؤ ال كنند و خود مستفيد شوند.(48) در خبر است كه جوانى نزد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت : تواند شد كه مـرا رخـصت فرمايى تا زنا كنم ، اصحاب بانگ بر وى زدند، پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم فـرمـود: نـزديـك مـن آى ، آن جـوان پـيش شد، فرمود: هيچ دوست مى دارى كه كس بـامـادر تو زنا كند يا با دختر و خواهر تو و همچنان با عمّات و خالات و خويشان خود اين كار روا دارى ؟ عرض كرد: رضا ندهم . فرمود: همه بندگان خداى چنين باشند. آنگاه دست مبارك بر سينه او فرود آورد و گفت : (اَللّهُمَّ اغْفِرْ ذَنْبَهُ وَ طَهِّرْ قَلْبَهُ وَحصِّنْ فَرْجَهُ)(49) ديـگـر از آن پـس بـه جـانـب هـيـچ زن بـيـگـانـه ديـده نـشـد و از (سـيـره ابـن هـشـام ) نـقـل شـده كه گفته در زمان حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم لشكر اسلام به جـبـل طـىّ آمـدنـد و فـتـح كردند و اُسَرائى از آنجا به مدينه آوردند كه در ميانه آنها دختر حـاتـم طـائى بـود. چـون پـيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آنها را ديد دختر حاتم خـدمـتـش عـرض كـرد: يـا رسول اللّه ، هَلَكَ الْوالد وَ غابَ الْوافِد؛ يعنى پدرم حاتم مرده و برادرم عدىّ بن حاتم به شام فرار كرده بر ما منّت گذار و ببخش ما را خدا بر تو منّت گـذارد. و رُوز اوّل و دوم حـضـرت جـوابـى بـه او نـفـرمود، روز سوّم كه ايشان را ملاقات فـرمـود امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـه آن زن اشـاره فـرمـود كـه دوبـاره عـرض حـال كـن ، آن زن سـخـن گـذشـتـه را اعـاده كـرد، رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم فـرمـود: مـتـرصـّد هـسـتـم قـافـله با امانتى پيدا شود ترا به ولايتت بفرستم و از او عفو فرمود.(50)اينگونه بود سيرت آن حضرت با كفّار. بخشنامه پيامبر براى سپاهيان ارباب سِيَر در سيرت آن حضرت نوشته اند كه چون لشكرى را ماءمور مى نمود قائدان سـپـاه را بـا لشـكـريان طلب فرموده بدينگونه وصيّت و موعظه مى فرمود ايشان را مى فرمود: برويد به نام خداى تعالى و استقامت جوئيد به خداى و جهاد كنيد براى خداى بر ملّت رسول خداى . هـان اى مـردم ! مـكـر نـكـنـيـد واز غـنـايـم سـرقـت روا مـداريـد و كـفـّار را بـعـد از قـتـل چـشـم و گـوش و ديـگـر اعـضـا قـطـع نـفـرمـائيـد و پـيـران و اطـفـال و زنـان را نـكـشـيـد و رهـبـانـان را كـه در غـارهـا و بـيـغـوله هـا جـاى دارنـد بـه قـتـل نرسانيد و درختان را از بيخ نزنيد جز آنكه مضطر باشيد و نخلستان را مسوزانيد و بـه آب غرق كنيدو درختان ميوه دار را بر نياوريد و حرث و زرع را مسوزانيد باشد كه هم بـدان مـحـتـاج شـويـد و جـانوران حلال گوشت را نابود نكنيد جز اينكه از بهر قوت لازم افتد و هرگز آب مشركان را با زهر آلوده مسازيد و حيلت مياريد. (51) و هرگز آن حضرت با دشمن جز اين معاملت نكرد و شبيخون بر دشمن نزد و از هر جهادى ، جهاد با نفس را بزرگتر مى دانست ؛ چنانكه روايت شده كه وقتى لشكر آن حضرت از جهاد با كفّار آمده بودند، حضرت فرمود: مرحبا جماعتى كه به جا آوردند جهاد كوچكتر را و بر ايـشـان اسـت جهاد بزرگتر. عرض كردند: جهاد بزرگتر كدام است ؟ فرمود: جهاد با نفس امّاره (52). و در روايت معتبره منقول است كه از آن حضرت پرسيدند كه چرا موى محاسن شما زود سفيد شده ؟ فـرمـود كـه مـرا پـيـر كـرد سـوره هـود و واقـعـه و مـُرسـَلات و عَمَّ يَتَسآئلونَ كه در آنها احوال قيامت و عذاب امّتهاى گذشته مذكور است .(53) و روايـت شـده كـه چـون حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از دنيا رفت نگذاشت درهـم و دينارى و نه غلام و كنيزى و نه گوسفند و شترى به غير از شتر سوارى خود. و چون به رحمت الهى واصل شد زرهش در گرو بود نزد يهودى از يهودان مدينه براى بيست صاع جو كه براى نفقه عيال خود از او به قرض گرفته بود.(54) و حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـّلام فـرمـود : كـه مـلكـى بـه نـزد رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت : پروردگارت ترا سلام مى رساند و مـى فـرمـايد كه اگر مى خواهى صحراى مكّه را همه از بهر تو طلا مى كنم . پس حضرت سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا! مى خواهم يك روز سير باشم و ترا حـمـد كـنـم و يـك روز گـرسـنـه بـاشـم و از تـو سـؤ ال كـنـم و فـرمـود كـه آن حـضـرت سـه روز از نـان گـنـدم سـيـر نـشد تا به رحمت الهى واصل شد.(55) و از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه فـرمـود: بـا رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـوديم در كندن خندق ، ناگاه حضرت فاطمه عـليـهـاالسـّلام آمـد و پـاره نـانـى بـراى آن حـضرت آورد و حضرت فرمود: كه اين چيست ؟ فـاطـمـه عـليـهـاالسّلام عرض كرد: قرص نانى براى حسن و حسين (عليهماالسلام ) پخته بـودم و ايـن پـاره را بـراى شـمـا آوردم . حـضـرت فـرمـود كـه : سـه روز اسـت كـه طـعام داخـل جـوف پـدر تـو نـشـده اسـت و اين اوّل طعامى است كه مى خورم (56). و ابن عـبّاس گفته كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بر روى خاك مى نشست و بر روى خاك طعام تناول مى نمود و گوسفند را به دست خود مى بست و اگر غلامى آن حضرت را بـراى نـان جـوى مـى طـلبـيـد بـه خـانه خود، اجابت او مى فرمود.(57) و از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام روايـت شـده كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم هر روز سيصد و شصت مرتبه به عدد رگهاى بدن مى گفت : (اَلْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعالَمينَ كَثيرا عَلى كُلِّ حالٍ.)(58) و از مـجـلسـى بـرنـمـى خـاسـت هـر چـنـد كم مى نشست تا بيست و پنج مرتبه استغفار نمى كرد.(59) و روزى هـفـتـاد مـرتـبـه (اَسـْتـَغـْفـِرُ اللّه ) و هـفـتاد مرتبه (اَتُوبُ اِلَى اللّهِ) مى گفت .(60) و روايـت شده كه شب جمعه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در مسجد قُبا اراده افـطـار نـمـود و فـرمـود: كـه آيـا آشاميدنى هست كه به آن افطار نمايم ، اوس بن خولى انصارى كاسه شيرى آورد كه عسل در آن ريخته بود، چون حضرت بر دهان گذاشت و طعم آن را يـافـت از دهان برداشت و فرمود كه اين دو آشاميدنى است كه از يكى بديگرى اكتفا مـى تـوان نـمـود مـن نـمـى خـورم هـر دو را و حـرام نـمـى كـنـم بر مردم خوردن آن را وليكن فـروتـنـى مـى كـنـم بـراى خدا و هركه فروتنى كند براى حق تعالى خدا او را بلند مى گرداند و هركه تكبر كند خدا او را پست مى گرداند و هركه در معيشت خود ميانه رو باشد خـدا او را روزى مـى دهـد و هـركـه اسـراف كـند خدا او را محروم مى گرداند و هركه مرگ را بسيار ياد كند خدا او را دوست مى دارد.(61) و بـه سـنـد صـحـيـح از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در اوّل بـعثت مدّتى آن قدر روزه پياپى گرفت كه گفتند ديگر ترك نخواهد كرد پس مدتى تـرك روزه كـرد كـه گـفـتند نخواهد گرفت ، مدّتى يك در ميان روزه مى گرفت به طريق حضرت داود عليه السّلام ، پس آن را ترك كرد و در هر ماه ايام البيض آن را روزه مى داشت ، پـس آن را تـرك فـرمـود و سـنـّتـش بـر آن قـرار گـرفـت كـه در هـر مـاه پـنـجـشـنـبـه اوّل مـاه و پـنجشنبه آخر ماه و چهارشنبه اوّل از دهه ميان ماه را روزه مى داشت و بر اين طريق بـود تا به جوار رحمت ايزدى پيوست (62). و ماه شعبان را تمام روزه مى داشت . (63) ابن شهر آشوب رحمه اللّه گفته است كه بعضى از آداب شريفه و اخلاق كريمه حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه از اخبار متفرّقه ظاهر مى شود آن است كه آن حضرت از همه كس حكيم تر و داناتر و بردبارتر و شجاعتر و عادلتر و مهربانتر بود و هـرگـز دسـتـش بـه دسـت زنـى نـرسـيـد كـه بـر او حلال نباشد و سخى ترين مردم بود هرگز دينار و درهمى نزد او نماند و اگر از عطايش چـيـزى زيـاد مـى آمد و شب مى رسيد قرار نمى گرفت تا آن را به مصرفش مى رسانيد و زيـاده از قـوت سـال خود هرگز نگاه نمى داشت و باقى را در راه خدا مى داد و پست ترين طـعـامـها را نگاه مى داشت مانند جو و خرما و هرچه مى طلبيدند عطا مى فرمود و بر زمين مى نـشست و بر زمين طعام مى خورد و بر زمين مى خوابيد و نَعلَيْن و جامه خود را پينه مى كرد و دَرِ خـانـه را خـود مـى گـشـود و گوسفند را خود مى دوشيد و پاى شتر را خود مى بست و چون خادم از گردانيدن آسيا مانده مى شد مَدَد او مى كرد و آب وضو را به دست خود حاضر مـى كرد در شب و پيوسته سرش در زير بود و در حضور مردم تكيه نمى نمود و خدمتهاى اهل خود را مى كرد و بعد از طعام انگشتان خود را مى ليسيد و هرگز آروغ نزد و آزاد و بنده كـه آن حـضـرت را بـه ضـيـافـت مـى طـلبـيـدنـد اجـابـت مـى نمود اگرچه از براى پاچه گـوسـفـنـدى بـود. و هديه را قبول مى نمود اگرچه يك جرعه شير بود و تصدّق را نمى خـورد و نـظـر بر روى مردم بسيار نمى كرد و هرگز از براى دنيا به خشم نمى آمد و از بـراى خـدا غـضـب مى كرد و از گرسنگى گاهى سنگ بر شكم مى بست و هرچه حاضر مى كـردنـد تـنـاول مى نمود و هيچ چيز را رد نمى فرمود و بُرد يمنى مى پوشيد و جُبّه پشم مـى پوشيد و جامه هاى سطبر از پنبه و كتان مى پوشيد و اكثر جامه هاى آن حضرت سفيد بـود و عـمـامه به سر مى بست و ابتداى پوشيدن جامه را از جانب راست مى فرمود و جامه فـاخـرى داشـت كـه مـخـصوص روز جمعه بود و چون جامه نو مى پوشيد جامه كهنه را به مـسـكـينى مى بخشيد و عبائى داشت كه به هر جائى كه مى رفت دو ته مى كرد و به زير خود مى افكند و انگشتر نقره در انگشت كوچك دست راست مى كرد و خربزه را دوست مى داشت و از بوهاى بد كراهت داشت و وقت هر وضو ساختن مسواك مى كرد و گاه بنده خود را و گاه ديگرى را در عقب خود رديف مى كرد و بر هر چه ميسّر مى شد سوار مى شد گاه اسب و گاه استر و گاه دراز گوش . آداب سفره و غذاخوردن و روايـت شـده كـه آن حـضـرت سـيـر و پـيـاز و تـره و بـقل بدبو تناول نمى نمود و هرگز طعامى را مذمّت نمى فرمود و اگر خوشش مى آمد مى خورد والاّ ترك مى كرد و در مجلس از همه مردمان پيشتر دست به طعام مى برد و از همه كس ديـرتـر دسـت مـى كـشيد و از جلو خود تناول مى فرمود مگر خرما كه دست به تمامت آن مى گـردانـيد و كاسه را مى ليسيد و انگشتان خود را يك يك مى ليسيد و بعد از طعام دست مى شست و دست بر رو مى كشيد و تا ممكن بود تنها چيزى نمى خورد.(79) و در آب آشـامـيـدن اوّل (بـسـم اللّه ) مى گفت و اندكى مى آشاميد و از لب بر مى داشت و (الحـمـدللّه ) مـى گـفـت تـا سه مرتبه و گاهى به يك نفس مى آشاميد و گاهى در ظرف چوب و گاه در ظرف پوست و گاه در خَزَف تناول مى نمود و چون اينها نبود دستها را پر از آب مـى كرد و مى آشاميد و گاه از دهان مَشگ مى آشاميد و سر و ريش خود را به سِدْر مى شـسـت و روغـن مـاليـدن را دوسـت مـى داشت و ژوليده مو بودن را كراهت مى داشت و چون به خـانـه داخل مى شد سه نوبت رخصت مى طلبيد. و نمى گذاشت كس در برابر او بايستد و هـرگـز بـا دو انـگـشـت طـعـام نـمـى خـورد و بـلكـه بـا سـه انـگـشـت و بـالاتـر مـيل مى فرمود و هيچ عطرى با عرق آن حضرت برابر نبود و هرگز بوى بد بر مشام آن حضرت نمى رسيد و آب دهان مبارك به هر چه مى افكند بركت مى يافت و به هر مريضى مـى مـاليـد شـفا مى يافت و به هر لغت سخن مى گفت و قادر بر نوشتن و خواندن بود با اينكه هرگز ننوشت و هر دابّه كه آن حضرت سوار مى شد پير نمى گشت و بر هر سنگ و درخـت كـه مـى گـذشـت او را سـلام مـى دادنـد و مـگـس و پـشـه وامثال آن بر آن حضرت نمى نشست و مرغ از فراز سر آن حضرت پرواز نمى كرد و هنگام عـبـور جـاى قـدم مـباركش بر زمين نرم رسم نمى شد و گاه بر سنگ سخت مى رفت و نشان پـايـش رسـم مـى گـشـت و با آن همه تواضع ، مهابتى از آن حضرت در دلها بود كه بر روى مباركش نظر نمى توانستند كرد.(80) شوخى هاى پيامبر و مـى فـرمـود: چـند صفت را فرو نگذارم : نشستن بر خاك و با غلامان طعام خوردن و سوار بـر درازگـوش و دوشـيـدن بـز بـه دسـت خـود و پـوشـيـدن پـشـم و سـلام كـردن بـر اطفال .(81) و وارد شـده كـه آن حـضـرت مـزاح مـى كـرد امـّا حـرف بـاطـل نمى گفت و نقل كرده اند كه روزى آن حضرت دست كسى را گرفت و فرمود كه مى خـرد ايـن بـنـده را يـعـنـى بـنـده خـدا را. (82) و روزى زنـى احـوال شـوهـر خود را نقل مى كرد، حضرت فرمود: كه آن است كه در چشمش سفيدى هست ؟ آن زن گفت : نه . چون به شوهرش نقل كرد گفت : حضرت مزاح كرده و راست فرموده سفيدى چـشـم هـمـه كـس بيش از سياهى است . و پيره زالى از انصار به آن حضرت عرض كرد كه اسـتـدعـا كـن بـراى مـن از خـدا بـهـشـت را، فـرمـود كـه زنـان پـيـر داخـل بـهشت نمى شوند پس آن زن گريست ، حضرت خنديد و فرمود كه جوان و باكره مى شـونـد و داخـل بـهـشـت مـى شـونـد. و حـكـايـت مـزاح آن حـضـرت بـا پـيـره زنـى ديـگـر و بلال و عباس و ديگران معروف است . و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه زنى به خدمت آن حضرت آمد و از مردى شكايت كرد كه مرا بوسيد، حضرت او را طلبيد و فرمود چرا چنين كـرده اى ؟ گـفت : اگر بد كرده ام او هم از من قصاص نمايد يعنى تلافى اين بد را نسبت به من بكند، آن جناب تبسّم نمود و فرمود: ديگر چنين كارى مكن ، گفت : نخواهم كرد. مـؤ لف مـى گـويـد: هـر عـاقـلى كـه بـه نـظـر انـصـاف تـدبـر و تاءمل كند در آنچه ذكر كرديم از اخلاق حسنه و اطوار حميده آن حضرت به علم اليقين خواهد دانـسـت حـقـيـّت و پـيـغمبرى آن حضرت را و آنكه اين اخلاق شريفه نيست جز به امر اعجاز؛ زيـرا كـه آن حضرت در ميان گروهى نشو و نما كرد كه از جميع اخلاق حسنه عرى و برى بـودنـد و مـدار ايـشـان بـر عـصبيت و عناد و نزاع و تغاير و تحاسد و فساد بود و در حجّ مانند حيوانات عريان مى شدند و بر دور كعبه دست بر هم مى زدند و صفير مى كشيدند و بر مى جستند چنانكه حق تعالى حكايت كرده حال آنها را فرموده : (وَ ما كانَ صَلاتُهُم عِنَدَ الْبَيْتِ اِلاّمُكآءً وَتَصْدِيَةً.)(83) و كـسانى كه عبادت ايشان چنين بوده از آن معلوم مى شود كه ساير اطوار ايشان چه خواهد بود. والحال كه زياده از هزار و سيصد سال است كه از بعثت آن حضرت گذشته و شريعت مـقـدسـه ايشان را طوعاء و كرها به اصلاح آورده است ، كسى كه در صحراى مكّه ايشان را مـشـاهـده كـند مى داند كه در چه مرتبه از انسانيّت و در چه مرحله از آدميّت مى باشند. و آن حـضـرت در مـيـان چـنـيـن گـروهـى از اعـراب بـه هـم مى رسيد با جميع آداب حسنه و اخلاق مـسـتـحـسـنـه و اطـوار حميده . از علم و حِلم و كرم و سخاوت و عفت و شجاعت و مروّت و ساير صفات كماليّه كه علماى فريقَيْن در اين باب كتابها نوشته اند و عُشْرى از اَعْشار آن را احصا نكرده و به عجز خوداعتراف نموده اند. واللّه العالم فصل پنجم : در ذكر پاره اى از معجزات رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم پيامبر اسلام 4440 معجزه داشت بـدان كـه از بـراى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم معجزاتى بوده كه از بـراى غـيـر آن حـضـرت از پـيـغـمـبـران ديـگـر نبوده و نظير معجزات جميع پيغمبران از آن حـضـرت بـه ظـهـور آمـده اسـت و (ابـن شـهـر آشـوب ) نـقـل كـرده كـه چـهار هزار و چهارصد و چهل بوده معجزات آن حضرت ، كه سه هزار از آنها ذكر شده است .(84) فـقـيـر گـويـد: كـه جـمـيـع اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود خصوص اِخبار آن حـضرت به غائبات چنانكه مى آيد انشاء اللّه تعالى اشاره به آن ، بعلاوه آن معجزاتى كـه قـبـل از ولادت آن حـضـرت و در حـيـن ولادت شـريـفـش ظـاهـر شـده چـنـانـچـه بـر اهل اطّلاع ظاهر و هويداست و اقوى و ابقى از همه معجزات آن حضرت ، قرآن مجيد است كه از اتيان به مثل آن تمامى فُصحا و بلغا عاجز گشتند و بر عجز خود گردن نهادند و هركس در مـقـابـل قـرآن كـلمـه اى چـنـد به هم پيوست مفتضح و رسوا گشت مانند مُسَيْلمه كذّاب و اَسود عَنْسى و غيره . از كلمات مُسَيْلمه است كه در برابر سوره (والذّاريات )، گفته : (وَالزّارِعـاتِ زَرْعـا، فـَالْحـاصـِداتِ حـَصـدا، فـَالطّاحِناتِ طَحْنا، فَالْخابِزاتِ خُبْزا فَالا كِلاتِ اَكْلاً) و در برابر سوره (كوثر)، گفته : (اِنّا اَعْطَيْناك الْجاهِر فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَهاجِر اِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْكافِرُ) و از كلمات اَسود است كه مقابل سوره (بروج ) آورده : (والسَّمآءِ ذاتِ الْبُرُوج والاَْرضِ ذات الْمُروُج وَالنِّسآءِ ذاتِ الْفروُج وَالخَيْلِ ذاتِ السُّرُوج وَ نَحْنُ عَلَيها نَمُوجُ بَيْنَ اللِّوى وَالْفَلُّوج ) و اين كلمات نيز از او است : (يـا ضـَفْدَعُ بَيْنَ ضفْدَعَيْن نَقىّ نَقىّ كَم تَنقيّنَ لاَ الشّارِبُ تمنعَين وَلاَ الْمآء تَكْدُرينَ اَعْلاكِ في الْمآءِ وَ اَسْفَلُكِ فى الطّينِ) ايـن مـعـجـزه قـرآن مجيد است كه اين كلمات ناهموار را مُسيلمه و اَسود به هم ببندند و آن را وحـى مـُنـزل گـويـنـد و در مـقـابل جماعت كثير قرائت كنند ؛ زيرا كه مُسيلمه و اَسود، عرب بودند و هيچ عرب چنين كلام ناستوده نمى گويد و اگر گويد قبح آن را بداند و بر كس نـخـوانـد و كـسـى كـه خـواهـد بـر مختصرى از اعجاز قرآن مطّلع شود رجوع كند به باب چـهاردهم جلد دوم (حياة القلوب ) علامه مجلسى (رضوان اللّه عليه ) ؛ زيرا كه اين كتاب گنجايش ذكر آن ندارد. بالجمله ، ما در اين كتاب مبارك اشاره مى كنيم به چند نوع از معجزات آن حضرت . معجزات نوع اول نـوع اوّل : مـعـجـزاتـى اسـت كـه مـتـعلّق است به اجرام سماويّه مانند شقّ قمر و ردّ شمس و تظليل غمام و نزول باران و نازل شدن مائده و طعامها و ميوه ها براى آن حضرت از آسمان و غير ذلك و ما در اينجا به ذكر چهار امر از آنها اكتفا مى كنيم : شق القمر اوّل : در شقّ قمر است : قـال اللّه تـعـالى (اِقـْتـَربـَتِ السّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ وَ اِنْ يَرَوا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرُّ)؛ (85) يـعنى نزديك شد قيامت و به دو نيم شد ماه و اگر ببينند آيتى و معجزه اى رو مى گردانند و مى گويند سِحْرى است پيوسته .(86) اكـثـر مـفـسـّران خـاصـّه و عـامـّه روايـت كـرده انـد كـه ايـن آيـات وقـتـى نـازل شـد كـه قريش در مكّه از آن حضرت معجزه طلب كردند حضرت اشاره به ماه فرمود، به قدرت حق تعالى به دو نيم شد و در بعضى روايات است كه آن در شب چهاردهم ذيحجة بود.(87) ردّ الشمس دوم : عـلمـاء خـاصـّه و عامّه به سندهاى بسيار از اسماء بنت عُمَيْس و غير او روايت كرده اند كـه روزى حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام را پى كارى فرستاد و چون وقت نماز عصر شد و نماز عصر گزاردند حضرت امير عليه السّلام آمد و نماز عصر نكرده بود، حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم سر مبارك خـود را در دامـن آن حـضـرت گـزارد و خـوابـيـد و وحـى بـر آن حـضـرت نـازل شـد و سـر خـود را به جامه پيچيده و مشغول شنيدن وحى گرديد تا نزديك شد كه آفتاب فرو رود و چون وحى منقطع شد حضرت فرمود: يا على ! نماز كرده اى ؟ گفت : نه يـا رسـول اللّه نـتـوانـسـتـم سـر مبارك ترا از دامن خود دور كنم . پس حضرت فرمود كه خـداوندا! على مشغول طاعت تو و طاعت رسول تو بود پس آفتاب را براى او برگردان ! اسماء گفت : واللّه ! ديدم كه آفتاب برگشت و بلند شد و به جائى رسيد كه بر زمينها تـابـيـد و وقـت فـضـيـلت عـصـر بـرگـشـت و حـضـرت نـماز كرد و باز آفتاب فرو رفت .(88) ريزش باران سـوّم :ايـضـا خـاصـّه و عـامـّه روايـت كـرده انـد كـه چـون قـبـايـل عرب با يكديگر اتّفاق كردند در اذيّت آن حضرت ، حضرت فرمود كه خداوندا، عذاب خود را سخت كن بر قبايل مُضَر و بر ايشان قحطى بفرست مانند قحطى زمان يوسف ؛ پـس بـاران هفت سال بر ايشان نباريد و در مدينه نيز قحطى به هم رسيد، اعرابى به خـدمـت آن حـضـرت آمد و از جانب عرب استغاثه كرد كه درختان ما خشكيد و گياههاى ما منقطع گـرديـد و شـيـر در پـسـتـان حـيوانات و زنان ما نمانده و چهار پايان ما هلاك شدند ؛ پس حضرت برمنبر آمد وحمد ثناى حق تعالى ادا نمود و دعاى باران خواند و در اثناى دعاى آن حـضـرت بـاران جـارى شـد و يـك هـفـتـه بـاريـد و چـنـدان بـاران آمـد كـه اهل مدينه به شكايت آمدند و گفتند: يا رسول اللّه ! مى ترسيم غرق شويم و خانه هاى ما منهدم شود؛ پس حضرت اشاره فرمود به سوى آسمان و گفت : (اَللّ هـُمّ حـَوالَيـْنـا وَلا عـَلَيْنا)، خداوندا، بر حوالى ما بباران و بر ما مباران . و به هر طـرف كـه اشاره مى فرمود ابر گشوده مى شد پس ابر از مدينه برطرف شد و بر دور مـديـنـه مـانـنـد اكليل حلقه شد و بر اطراف مانند سيلاب مى باريد و بر مدينه يك قطره نـمـى بـاريـد و يـك مـاه سيلاب در رودخانه ها جارى بود؛ پس حضرت فرمود: واللّه اگر ابوطالب زنده مى بود ديده اش روشن مى شد. بعضى از اصحاب عرض كردند: مگر اين شعر را از او به خاطر آورديد؟ شعر : وَاَبْيَضُ يُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ ثِمالُ اليَتامى عِصمَةٌ لِلاَرامِلِ آن حضرت فرمود: چنين باشد.(89) تسبيح گفتن انگور چـهـارم : بـه سـنـد مـعـتبر از امّ سلمه منقول است كه روزى فاطمه عليهاالسّلام آمد به نزد حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و امـام حسن و امام حسين را برداشته بود و حـريـره سـاخـتـه بـود و بـا خود آورده بود چون داخل شد حضرت فرمود كه پسر عمّت را بـراى مـن بطلب . چون اميرالمؤ منين عليه السّلام حاضر شد امام حسن را در دامن راست و امام حـسـين را در دامن چپ و على و فاطمه را در پيش رو و پسِ سر خود نشانيد و عباى خيبرى بر ايـشـان پـوشـانـيـد و سـه مـرتـبـه گـفـت : خـداونـدا! ايـنـهـا اهل بيت من اند؛ پس از ايشان دور گردان شكّ و گناه را و پاك گردان ايشان را پاك كردنى . و مـن در مـيـان عـَتـَبـه در ايـسـتـاده بـودم ، گـفـتـم : يـا رسـول اللّه ! مـن از ايـشـانم ؟ فرمود: كه بازگشت تو به خير است امّا از ايشان نيستى . پـس جـبـرئيـل آمـد و طـبـقـى از انـار و انـگـور بـهـشـت آورد چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم انـار و انـگـور را در دست گرفت هر دو تسبيح خدا گـفتند و آن حضرت تناول نمود؛ پس به دست حسن و حسين داد و در دست ايشان سبحان اللّه گـفـتـنـد و ايـشـان تـنـاول نـمـودنـد؛ پس به دست على عليه السّلام داد تسبيح گفتند و آن حـضـرت تـنـاول نـمـود؛ پـس شـخـصـى از صحابه داخل شد و خواست كه از انار و انگور بـخـورد. جـبـرئيـل گفت : نمى خورد از اين ميوه ها مگر پيغمبر يا وصىّ پيغمبر يا فرزند پيغمبر.(90) معجزات نوع دوم نوع دوم : معجزاتى است كه از آن حضرت در جمادات و نباتات ظاهر شده مانند سلام كردن سـنـگ و درخـت بـر آن حـضـرت (91) و حـركـت كـردن درخـت بـه امـر آن حـضـرت (92) و تـسـبـيـح سـنـگـريـزه در دسـت آن حـضـرت (93) و حـنـيـن جذع (94) و شـمـشـيـر شـدن چـوب بـراى عـُكـّاشـه در بـَدْر(95) و براى عـبـداللّه بـن جـَحـْش در اُحـُد(96) و شـمـشـيـر شـدن بـرگ نـخـل بـراى ابـودُجـانـه بـه مـعـجزه آن حضرت (97) و فرو رفتن دستهاى اسب سـُراقـه بـر زمـيـن در وقـتـى كـه بـه دنـبـال آن حـضـرت رفـت در اوّل هجرت (98) و غير ذلك و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به ذكر چند امر: درخت حَنّانه اوّل : خـاصـّه و عـامـّه بـه سـنـدهـاى بـسـيـار روايـت كـرده انـد كـه چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـه مـدينه هجرت نمود و مسجد را بنا كرد در جانب مـسجد درخت خرمائى خشك كهنه بود و هرگاه كه حضرت خطبه مى خواند بر آن درخت تكيه مى فرمود پس مردى آمد و گفت : يا رسول اللّه ، رخصت ده كه براى تو منبرى بسازم كه در وقـت خـطـبـه بـر آن قـرارگـيـرى و چون مرخص شد براى حضرت منبرى ساخت كه سه پـايـه داشـت و حـضـرت بـر پـايـه سـوّم مـى نـشـسـت ، اوّل مـرتـبـه كه آن حضرت بر منبر برآمد آن درخت به ناله آمد، مانند ناله اى كه ناقه در مـفارقت فرزند خود كند؛ پس حضرت از منبر به زير آمد و درخت را در برگرفت تا ساكن شد؛ پس حضرت فرمود: اگر من آن را در بر نمى گرفتم تا قيامت ناله مى كرد و آن را (حـَنـّانه ) مى گفتند و بود تا آنكه بنى اميّه مسجد را خراب كردند و از نو بنا كردند و آن درخـت را بـريـدنـد(99) و در روايـت ديـگـر مـنـقـول اسـت كـه حـضـرت فـرمـود كـه آن درخـت را كـنـدنـد و در زيـر مـنـبـر دفـن كردند.(100) درخت متحرّك دوم : در نـهـج البـلاغـه و غـيـر آن ، از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كه فرمود من با حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بودم روزى كه اشـراف قـريـش بـه خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: يا محمّد، تو دعوى بزرگى مى كنى كـه پـدران و خـويـشـان تـو نـكـرده انـد و مـا از تـو امـرى سـؤ ال مـى كـنـيـم اگـر اجـابـت مـا مـى نـمـائى مـى دانـيـم كـه تـو پـيـغـمـبـرى و رسـول و اگـر نـكـنـى مـى دانـيـم كـه سـاحـر و دروغـگـوئى . حـضـرت فـرمـود كـه سـؤ ال شـمـا چـيـسـت ؟ گفتند: بخوانى از براى ما اين درخت را كه تا كنده شود از ريشه خود و بيايد در پيش تو بايستد، حضرت فرمود كه خدا بر همه چيز قادر است ، اگر بكند شما ايمان خواهيد آورد؟ گفتند: بلى ، فرمود كه من مى نمايم به شما آنچه طلبيديد و مى دانم كه ايمان نخواهيد آورد و در ميان شما جمعى هستند كه كشته خواهند شد در جنگ بدر و در چاه بدر خواهند افتاد و جمعى هستند كه لشكرها برخواهند انگيخت و به جنگ من خواهند آورد؛ پس فـرمـود: اى درخـت ! اگـر ايـمـان بـه خـدا و روز قـيـامـت دارى و مـى دانـى كـه مـن رسـول خدايم پس كنده شو با ريشه هاى خود تا بايستى در پيش من به اذن خدا. پس به حـقّ آن خـداونـدى كـه او را بـه حـقّ فرستاد كه آن درخت با ريشه ها كنده شد از زمين و به جـانـب آن حضرت روانه شد با صوتى شديد و صدائى مانند صداى بالهاى مرغان ، تا نـزد آن حـضـرت ايـسـتاد و سايه بر سر مبارك آن حضرت انداخت و شاخ بلند خود را بر سـر آن حـضـرت گشودوشاخ ديگر بر سرمن گشود و من در جانب راست آن حضرت ايستاده بودم چون اين معجزه نمايان را ديدند از روى علوّ و تكبّر گفتند: امر كن او را كه برگردد و بـه دو نـيـم شـود و نـصـفـش بيايد و نصفش در جاى خود بماند. حضرت آن را امر كرد و بـرگـشـت و نـصـفـش جـدا شـد و بـا صـداى عـظيم به نهايت سرعت دويد تا به نزديك آن حـضـرت رسـيـد. گـفـتـنـد: بـفـرمـا كـه ايـن نـصـف بـرگـردد و بـا نـصـف ديـگـر مـتـّصل گردد. حضرت فرمود و چنان شد كه خواسته بودند؛ پس من گفتم : لا اِلهَ اِلا اللّهُ! اوّل كـسـى كه به تو ايمان مى آورد منم و اوّل كس كه اقرار مى كند كه آنچه درخت كرد از بـراى تـصـديـق پـيغمبرى و تعظيم تو كرد منم ؛ پس همه آن كافران گفتند: بلكه ما مى گـوئيـم كـه تـو سـاحـر و كـذّابـى و جـادوهـاى عـجـيـب دارى و تـرا تصديق نمى كند مگر مثل اين كه در پهلوى تو ايستاده است .(101) شباهت درخت متحرك با جريان ابرهه فـقـيـر گـويد: كه (صاحب ناسخ ) نگاشته كه اين معجزه كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السـّلام از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در تـحـريـك درخـت نقل فرموده با قصّه (ابرهه ) و ظهور ابابيل مشابهتى دارد؛ زيرا كه على عليه السّلام خود را وصىّ پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم و امام مفترض الطّاعة مى شمرد و خود را صـادق و مـصـدّق مى دانست در مسجد كوفه بر فراز منبر وقتى كه بيست هزار كس در پاى مـنـبـر او گـوش بـر فـرمـان او داشـتـنـد نـتـوانـد بـود كـه بـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم دروغ بـندد و بگويد پيغمبر درخت را پيش خود خـوانـد و درخـت فـرمـانـبـردار شـد ؛ چـه ايـن هنگام كه على عليه السّلام اين روايت مى كرد جـماعتى حاضر بودند كه با على عليه السّلام هنگام تحريك درخت حاضر بودند و خطبه امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام را كس نتواند تحريف كرد ؛ چه هيچ كس را اين فصاحت و بلاغت نـبوده و بر زيادت از صدر اسلام تا كنون خُطَب آن حضرت در نزد عُلما مضبوط و محفوظ است . انتهى .(102) درخت هميشه سبز سـوّم : راونـدى از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام روايـت كـرده اسـت كـه چـون حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به سوى (جِعرانه ) (نام موضعى است ) برگشت در جـنـگ حـُنين و قسمت كرد غنايم را در ميان صحابه ، صحابه از پى آن حضرت مى رفتند و سـؤ ال مـى كردند و حضرت به ايشان عطا مى فرمود تا اينكه ملجاء كردند آن حضرت را كه به سوى درختى رفت و به درخت پشت خود را چسبانيد و باز هجوم آوردند و آن حضرت را آزار مـى كـردند تا آنكه پشت مباركش مجروح شد و ردايش بر درخت بند شد پس از پيش درخت به سوى ديگر رفت و فرمود كه رداى مرا بدهيد واللّه كه اگر به عدد درختهاى مكّه و يـمـن گـوسـفـنـد داشـتـه بـاشـم هـمـه را در مـيـان شـما قسمت خواهم كرد و مرا ترسنده و بـخـيـل نـخـواهـيـد يـافـت . پـس در ماه ذيقعده از جعرانه بيرون رفت و از بركت پشت مبارك هـرگـز آن درخـت را خـشـك نـديـدنـد و پـيـوسـتـه تـر و تـازه بـود در هـمـه فصل كه گويا هميشه آب بر آن مى پاشيدند.(103) تازيانه نورانى چـهـارم : (ابـن شـهـر آشـوب ) روايـت كـرده كـه قـريـش طـُفـَيـْل بـن عـَمـْرو را گـفـتـنـد كـه چـون در مـسـجـدالحـرام داخـل شـوى پـنبه در گوشهاى خود پر كن كه قرآن خواندن محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلّم را نـشـنوى مبادا ترا فريب دهد؛ چون داخل مسجد شد هر چند پنبه در گوش خود بيشتر فـرو مـى بـرد صداى آن حضرت را بيشتر مى شنيد پس به اين معجزه مسلمان شد و گفت : يـا رسـول اللّه ! مـن در مـيـان قوم خود سركرده و مطاع ايشانم ، اگر به من علامتى بدهى ايـشـان را بـه اسلام دعوت مى كنم . حضرت فرمود: خداوندا، او را علامتى كرامت كن ؛ چون بـه قـوم خـود بـرگـشـت از سـر تـازيـانـه او نـورى مـانـنـد قنديل ساطع بود. (104) معجزات نوع سوم نـوع سـوّم : مـعـجـزاتـى اسـت كـه در حـيـوانـات ظـاهـر شـده ، مـانـند تكلّم كردن گوساله آل ذريـح و دعـوت او مـردم را بـه نـبـوّت آن حـضـرت (105) و تـكـلّم اطفال شيرخواره با آن حضرت (106) و تكلّم گرگ و شتر و سوسمار و يعفور و گـوسـفند زهرآلوده و غير ذلك (107) از حكايات بسيار و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به ذكر چند امر: تقاضاى آهو از پيامبر اوّل : راونـدى و ابـن بـابـويـه از امّ سـلمـه روايـت كـرده انـد كـه روزى حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در صحرائى راه مى رفت ناگاه شنيد كه منادى ندا مى كـند: يا رسول اللّه ! حضرت نظر كرد كسى را نديد؛ پس بار ديگر ندا شنيد و كسى را نديد و در مرتبه سوّم كه نظر كرد آهوئى را ديد كه بسته اند، آهو گفت : اين اعرابى مرا شـكـار كـرده اسـت و مـن دو طـفـل در ايـن كـوه دارم مرا رها كن كه بروم و آنها را شير بدهم و برگردم . فرمود: خواهى كرد؟ گفت : اگر نكنم خدا مرا عذاب كند مانند عذاب عشّاران ؛ پس حـضـرت آن را رها كرد تا رفت و فرزندان خود را شير داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بـسـت . چـون اعـرابـى آن حـال را مـشـاهـده كـرد گـفـت : يـا رسـول اللّه ! آن را رهـا كـن . چـون آن را رهـا كـرد دويـد و مـى گـفـت : اَشـْهـَدُ اَن لا اِل هَ اِلا اللّهُ وَ اَنَّكَ رَسُولُ اللّهِ و (ابن شهر آشوب ) روايت كرده است كه آن آهو را يهودى شـكـار كـرده بـود و چـون بـه نـزد فـرزنـدان خـود رفـت و قـصـّه خـود را بـراى ايـشـان نـقـل كـرد گـفـتند: حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ضامن تو گرديده و منتظر اسـت ، مـا شـيـر نـمـى خـوريـم تـا بـه خـدمت آن حضرت برويم ؛ پس به خدمت آن حضرت شـتـافـتـنـد و بـر آن حـضـرت ثـنـا گفتند و آن دو (آهو بچه ) روهاى خود را بر پاى آن حـضـرت مـى مـاليـدنـد ؛ پـس يـهـودى گريست و مسلمان شد و گفت آهو را رها كردم و در آن مـوضـع مـسـجـدى بـنـا كـردنـد و حـضرت زنجيرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود كه حرام كردم گوشت شما را بر صيّادان .(108) شكايت شتر دوم : جـمـاعـتى از مشايخ به سندهاى بسيار از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده اند كـه روزى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم نشسته بود ناگاه شترى آمد و نـزديـك آن حـضـرت خـوابـيـد سـر را بـر زمـيـن گـذاشـت و فـرياد مى كرد؛ عمر گفت : يا رسـول اللّه ، ايـن شـتـر تـرا سـجـده كـرد و مـا سـزاوارتريم به آنكه ترا سجده كنيم . حضرت فرمود: بلكه خدا را سجده كنيد اين شتر آمده است شكايت مى كند از صاحبانش و مى گـويـد كـه مـن از مـلك ايـشـان بـه هـم رسـيـده ام و تـا حـال مـرا كـار فـرمـوده انـد و اكـنون كه پير و كور و نحيف و ناتوان شده ام مى خواهند مرا بـكـشـنـد و اگـر امر مى كردم كه كسى براى كسى سجده كند هر آينه امر مى كردم كه زن بـراى شـوهر سجده كند (109) پس حضرت فرستاد و صاحب شتر را طلبيد و فـرمـود كـه اين شتر از تو چنين شكايت مى كند. گفت : راست مى گويد ما وليمه داشتيم و خـواسـتـيـم كـه آن را بـكـشـيـم حـضـرت فـرمـود كـه آن را نـكـشـيـد صـاحـبـش گـفـت چـنـيـن باشد.(110) سـوّم : راونـدى و غـيـر او از مـحدّثان خاصّه و عامّه روايت كرده اند كه (سفينه ) آزاد كرده حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم گفت كه حضرت مرا به بعضى از جنگها فـرستاد و بر كشتى سوار شديم و كشتى ما شكست و رفيقان و متاعها همه غرق شدند و من بـر تـخته اى بند شدم موج مرا به كوهى رسانيد و در ميان دريا چون بر كوه بالا رفتم موجى آمد و مرا برداشت و به ميان دريا برد و باز مرا به آن كوه رسانيد و مكرّر چنين شد تـا در آخـر مـرا بـه ساحل رسانيد و در ميان دريا مى گرديدم ناگاه ديدم شيرى از بيشه بيرون آمد و قصد هلاك من كرد من دست از جان شستم و دست به آسمان برداشتم و گفتم : من بنده تو و آزاد كرده پيغمبر توام و مرا از غرق شدن نجات دادى آيا شير را بر من مسلّط مى گـردانـى ؟! پـس در دلم افـتـاد كـه گـفـتـم : اى سـَبـُع ! مـن سـفـيـنـه ام مـولاى رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم حرمت آن حضرت را در حقّ مولاى او نگاه دار. واللّه كـه چـون ايـن را گـفتم خروش خود را فرو گذاشت و مانند گربه به نزد من آمد و خود را گـاهـى بر پاى راست من و گاهى بر پاى چپ من مى ماليد و بر روى من نظر مى كرد پس خـوابـيـد و اشـاره كرد به سوى من كه سوار شو چون سوار شدم به سرعت تمام مرا به جـزيـره رسـانـيـد كه در آنجا درختان ميوه بسيار و آبهاى شيرين بود؛ پس اشاره كرد كه فرود آى و در برابر من ايستاد تا از آن آبها خوردم و از آن ميوه ها برداشتم و برگى چند گـرفـتم و عورت خود را با آنها پوشانيدم و از آن برگها خُرجينى ساختم و از آن ميوه ها پـر كـردم و جـامـه اى كه با خود داشتم در آب فرو برده و برداشتم كه اگر مرا به آب احـتـيـاج شـود آن بـيـفشرم و بياشامم . چون فارغ شدم خوابيد و اشاره كرد كه سوار شو چـون سـوار شدم مرا از راه ديگر به كنار دريا رسانيد ناگاه ديدم كشتى در ميان دريا مى رود پس جامه خود را حركت دادم كه ايشان مرا ديدند و چون به نزديك آمدند و مرا بر شير سـوار ديـدنـد بـسـيـار تـعـجـّب كـردنـد و تـسـبـيـح و تـهـليـل خـدا كـردنـد. مـى گفتند: تو كيستى ؟ از جنّى يا از انسى ؟ گفتم : من سفينه مولاى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشم و اين شير براى رعايت حق آن بشير نـذيـر اسير من گرديده و مرا رعايت مى كند؛ چون نام آن حضرت را شنيدند بادبان كشتى را فرود آوردند و كشتى را لنگر افكندند و دو مرد را در كشتى كوچكى نشانيدند و جامه ها بـراى من فرستادند كه من بپوشم و از شير فرود آمدم و شير در كنارى ايستاد و نظر مى كـرد كـه مـن چـه مى كنم پس جامه ها به نزد من انداختند و من پوشيدم و يكى از ايشان گفت كـه بـيـا بـر دوش مـن سـوار شـو تـا تـو را بـه كـشـتـى بـرسانم نبايد شير رعايت حق رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را زياده از امت او بكند؛ پس من به نزد شير رفتم و گـفـتم : خدا ترا از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم جزاى خير بدهد؛ چون اين را گـفـتـم ، واللّه ديـدم كـه آب از ديـده اش فـرو ريـخـت و از جـاى خـود حـركـت نـكـرد تـا مـن داخل كشتى شدم و پيوسته به من نظر مى كرد تا از او غايب شدم .(111) چـهـارم : مـشـايـخ حـديـث روايـت كـرده انـد كـه چـون حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم اراده قضاى حاجت مى نمود از مردم بسيار دور مى شد. روزى در بيابانى براى قضاء حاجت دور شد و موزه خود را كند و قضاى حاجت نموده وضو سـاخت و چون خواست كه موزه را بپوشد مرغ سبزى ـ كه آن را (سبز قبا) مى گويند ـ از هوا فرود آمد موزه حضرت را برداشت و به هوا بلند شد؛ پس موزه را انداخت مار سياهى از مـيانش بيرون آمد و به روايت ديگر مار را از موزه آن حضرت گرفت و بلند شد و به اين سبب حضرت نهى فرمود از كشتن آن .(112) فـقـيـر گـويـد: كـه نـظـيـر ايـن از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام نقل شده و آن چنان است كه (ابوالفرج ) از (مدائنى ) روايت كرده كه سيّد حميرى سوار بـر اسـب در كـنـاسـه كـوفـه ايـسـتـاد و گـفـت : هـر كـس يـك فضيلت از على عليه السّلام نقل كند كه من او را به نظم نياورده باشم اين اسب را با آنچه بر من است به او خواهم داد؛ پـس مـحـدّثين شروع كردند به ذكر احاديثى كه در فضيلت آن حضرت بود و سيّد اشعار خـود را كـه مـتـضـمـّن آن فـضـيـلت بـود انـشـاد مـى كـرد تـا آنكه مردى او را حديث كرد از ابـوالزَّغـْل المـرادى كـه گـفـت : خـدمـت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـودم كـه مـشـغـول تـطـهـيـر شـد از بـراى نـمـاز و مـوزه خـود را از پـاى بـيـرون كـرد مـارى داخل كفش آن جناب شد پس زمانى كه خواست كفش خود را بپوشد غُرابى پيدا شد و موزه را ربـود و بـالا بـرد و بيفكند، آن مار از موزه بيرون شد سيّد تا اين فضيلت را شنيد آنچه وعده كرده بود به وى عطا كرد آنگاه آن را در شعر خود درآورد و گفت : شعر : اَلا يا قَوْمُ لِلْعَجَبِ الْعُجابِ لِخُفِّ اَبىِالحسين وَلِلحُبابِ (الا بيات ).(113) معجرات نوع چهارم نـوع چـهـارم : مـعجزات آن حضرت است در زنده كردن مردگان و شفاى بيماران و معجزاتى كه از اعضاى شريفه آن حضرت به ظهور آمده مانند خوب شدن درد چشم اميرالمؤ منين عليه السـّلام بـه بـركـت آب دهـان مـبـارك آن حـضرت كه بر آن ماليده و زنده كردن آهوئى كه گوشت آن را ميل فرموده و زنده كردن بزغاله مرد انصارى را كه آن حضرت را ميهمان كرده بـود بـه آن و تـكـلّم فـاطـمـه بـنت اَسَد ـ رضى اللّه عنهما ـ با آن حضرت در قبر و زنده كـردن آن حـضرت آن جوان انصارى را كه مادر كور پيرى داشت و شفا يافتن زخم سلمة بن الا كوع كه در خيبر يافته بود به بركت آن حضرت و ملتئم و خوب شدن دست بريده معاذ بن عفرا و پاى محمّد بن مسلمة و پاى عبداللّه عتيك و چشم قتاده كه از حدقه بيرون آمده بود به بركت آن حضرت و سير كردن آن حضرت چندين هزار كس را از چند دانه خرما و سيراب كردن جماعتى را با اسبان و شترانشان از آبى كه از بين انگشتان مباركش جوشيد الى غير ذلك (114) اثر دست مبارك پيامبر اوّل : راونـدى و طـبـرسـى و ديـگـران روايـت كـرده انـد كـه كـودكـى را بـه خـدمـت حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم آوردنـد كـه بـراى او دعـا كـنـد چـون سـرش را كـچـل ديد دست مبارك بر سرش كشيد و در ساعت مو برآورد و شفا يافت . چون اين خبر به اهل يمن رسيد طفلى را به نزد مُسَيْلمه آوردند كه دعا كند، مُسيلمه دست بر سرش كشيد آن طـفـل كـچـل شـد و مـوهـاى سـرش ريـخـت و ايـن بـدبـخـتـى بـه فـرزنـدان او نـيـز سـرايت كرد.(115) فـقـيـر گـويـد: از ايـن نـحـو مـعـجـزات واژگـونـه (116) از مـُسـَيْلمه بسيار نقل شده از جمله آنكه آب دهان نحس خود را در چاهى افكند آب آن چاه شور شد و وقتى دلوى از آب را دهـان زد در چـاه ريـخـت كه آبش بسيار شود آن آبى كه داشت خشك شد و وقتى آب وضـوى او را در بـسـتانى بيفشاندند ديگر گياه از آن بستان نرست و مردى او را گفت دو پـسـر دارم در حـق ايـشان دعائى بكن . مُسَيْلمه دست برداشت و كلمه اى چند بگفت چون مرد به خانه آمد يكى از آن دو پسر را گرگ دريده بود و ديگرى به چاه افتاده بود. و مردى را درد چشم بود چون دست بر چشم او كشيد نابينا گشت با او گفتند اين معجزات واژگونه را چه كنى ؟ گفت آن كس را كه در حقّ من شك بود معجزه من بر وى واژگونه آيد. دندانهاى آسيب ناپذير دوم : سـيـّد مـرتـضـى و ابـن شـهـر آشوب روايت كرده اند كه نابغه جَعْدى كه از شُعراى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم تعداد شده قصيده اى در خدمت آن حضرت مى خواند تا رسيد به اين شعر: شعر : بَلَغْنَا السَّمآءَ مَجْدنا وَجدُودَنا وَاِنّا لَنَرجُوفَوْقَ ذلِكَ مَظْهَرا مـضـمـون شـعر اين است كه ما رسيديم به آسمان از عزّت و كرم و اميدواريم بالاتر از آن را، حـضـرت فـرمـود كـه بـالاتـر از آسـمـان كـجـا را گـمـان دارى ؟ گـفـت : بـهـشـت يـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ! حضرت فرمود كه نيكو گفتى خدا دهان ترا نـشكند: راوى گفت : من او را ديدم صد و سى سال از عمر او گذشته بود و دندانهاى او در پـاكـيـزگـى و سـفيدى مانند گل بابونه بود و جميع بدنش درهم شكسته بود به غير از دهانش و به روايت ديگر هر دندانش كه مى افتاد از آن بهتر مى روئيد.(117) سـوّم : روايـت شـده كـه ابـو هـريـره خـرمـائى چـنـد بـه خـدمـت حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورد و خواستار دعاى بركت شد پيغمبر آن خرما را در كـف دسـت مـبـارك پـراكـنـده گـذاشت و خداى را بخواند و فرمود اكنون در انبان خود افكن و هرگاه خواهى دست در آن كن و خرما بيرون آور.(118) ابوهُريره پيوسته از آن مـِزْوَدِ خـرمـا خـورد و مهمانى كرد، هنگام قتل عثمان خانه او را غارت كردند و آن انبان را نيز ببردند ابوهريره غمناك شد و اين شعر در اين مقام بگفت : شعر : لِلنّاسِ هَمُّ وَلي فى النّاسِ هَمَّانِ هَمُّ الجِرابِ وَ قَتْلُ الشَيْخ عُثْمانِ. خرماى تازه از درخت خشك چـهـارم : و نيز روايت شده كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم با گروهى از اصـحـاب بـه سـراى ابـوالهـَيـثـَم بـن التَّيِّهـان رفـت . اَبـُوالْهـَيـْثـَم گـفـت : مـرحبا به رسـول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم و اصحابِهِ، دوست داشتم كه چيزى نزد من باشد و ايـثـار كـنـم و مـرا چـيـزى بـود بـر هـمـسايگان بخش كردم . حضرت فرمود: نيكو كردى جـبـرئيل چندان در حقّ همسايه وصيّت آورد كه گمان كردم ميراث برند، آنگاه نخلى خشك در كنار خانه نگريست ، على عليه السّلام را فرمود قدحى آب حاضر ساخت ، اندكى مضمضه كرده بر درخت بيفشاند، در زمان درخت خرماى خشك خرماى تازه آورد تا همه سير بخوردند؛ اين از آن نعمتها است كه در قيامت شما را باشد.(119) زنده كردن دو بچه پـنـجـم : راونـدى روايـت كرده است كه يكى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح كرد به زوجـه خـود گـفـت كـه بـعـضـى را بـپـزيـد و بـعـضـى بـريـان كـنـيـد شـايـد حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ما را مُشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار كند و بـه سـوى مـسـجـد رفت و دو طفل خُرد داشت چون ديدند كه پدر ايشان بزغاله را كشت يكى بـه ديـگـرى گـفـت بـيـا تـو را ذبـح كـنـم و كارد را گرفت و او را ذبح كرد. مادر كه آن حـال را مـشـاهـده كـرد فـريـاد كـرد و آن پسر ديگر از ترس گريخت و از غرفه به زير افـتـاد و مـُرد. آن زن مـؤ منه هر دو طفل مرده خود را پنهان كرد و طعام را براى قدوم حضرت مـهـيـّا كـرد ؛ چـون حـضـرت داخـل خـانـه انـصـارى شـد جـبـرئيـل فـرود آمـد و گفت : يا رسول اللّه ! بفرما كه پسرهايش را حاضر گرداند؛ چون پـدر بـه طـلب پـسرها بيرون رفت مادر ايشان گفت حاضر نيستند و به جائى رفته اند. برگشت و گفت : حاضر نيستند. حضرت فرمود كه البتّه بايد حاضر شوند و باز پدر بـيـرون آمـد و مـبـالغه كرد مادر او را بر حقيقت مطّلع گردانيد و پدر آن دو فرزند مرده را نـزد حـضـرت حـاضـر كـرد حـضـرت دعـا كـرد و خـدا هـر دو را زنـده كـرد و عـمـر بـسـيـار كردند.(120) بركت در طعام ابوايّوب شـشـم : از حـضـرت سـلمـان (ره) روايـت اسـت كـه چـون حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم داخل مدينه شد به خانه ابوايّوب انصارى فرود آمد و در خـانـه او بـه غـير از يك بزغاله و يك صاع گندم نبود. بزغاله را براى آن حضرت بـريان كرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد و حضرت فرمود كه در ميان مردم ندا كنند كه هر كه طعام مى خواهد بيايد به خانه ابوايّوب ؛ پس ابوايّوب ندا مى كرد و مـردم مـى دويـدنـد و مـى آمدند مانند سيلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سير شدند و طـعـام كـم نـشد؛ پس حضرت فرمود كه استخوانها را جمع كردند و در ميان پوست بزغاله گـذاشـت و فرمود برخيز به اذن خدا! پس بزغاله زنده شد و ايستاد ومردم صدابه گفتن شهادتَيْن بلند كردند.(121) شفاى مشرك و ايمان آوردن او هـفـتـم : شيخ طبرسى و راوندى و ديگران روايت كرده اند كه اَبو بَراء ـ كه او را (ملاعِبُ الا سـِنـّة ) مـى گـفـتـنـد و از بـزرگـان عـرب بود ـ به مرض استسقا مبتلا شد. لبيد بن ربـيـعه را به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرستاد با دو اسب و چند شـتـر، حـضـرت اسـبـان و شـتـران را ردّ كـرد و فـرمـود كـه مـن هـديـه مـشـرك را قـبـول نـمـى كنم لبيد گفت كه من گمان نمى كردم كه كسى از عرب هديّه ابوبراء را ردّ كـنـد. حـضـرت فـرمـود كـه اگـر مـن هـديـّه مـشـركـى را قـبـول مـى كردم البتّه از او را رد نمى كردم ؛ پس لبيد گفت كه علّتى در شكم ابوبراء بـه هـم رسـيـده و از تـو طـلب شـفا مى كند. حضرت اندك خاكى از زمين برداشت و آب دهان مـبـارك خـود را بـر آن انـداخـت و بـه او داد و گـفـت : ايـن را در آب بـريز و بده به او كه بـخورد. لبيد آن را گرفت و گمان كرد كه حضرت به او استهزاء كرده چون آورد و به خوردِ ابوبراء داد در همان ساعت شفا يافت چنانچه گويا از بند رها شد.(122) بركت در گوسفند اُمّ معبد هـشـتـم : از مـعـجـزات مـتـواتـره كـه خـاصـّه و عـامـّه نـقـل كـرده انـد آن اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم چون از مكّه به مدينه هجرت فرمود در اثناى راه به خـيـمه امّ مَعْبَد رسيد و ابوبكر و عامر بن فُهَيْرَه و عبداللّه بن اءُرْيقَط (اءَرَْقَطّ به روايت طـبرى ) در خدمت آن حضرت بودند و ام معبد در بيرون خيمه نشسته بود چون به نزديك او رسـيدند از او خرما و گوشت طلبيدند كه بخرند. گفت : ندارم . و توشه ايشان آخر شده بـود؛ پـس ام مـَعـْبـَد گـفت : اگر چيزى نزد من بود در مهماندارى شما تقصير نمى كردم . حـضـرت نـظـر كـرد ديـد در كـنـار خـيـمـه او گـوسـفندى بسته است فرمود: اى ام معبد، اين گـوسـفـنـد چيست ؟ گفت : از بسيارى ضعف و لاغرى نتوانست كه با گوسفندان به چريدن بـرود بـراى ايـن ، در خـيـمـه مـانـده اسـت . حـضـرت فرمود كه آيا شير دارد؟ گفت : از آن نـاتـوانـتـر اسـت كـه تـوقـّع شير از آن توان داشت مدّتها است كه شير نمى دهد. حضرت فـرمـود: رخـصـت مـى دهى من او را بدوشم ؟ گفت : بلى ، پدر و مادرم فداى تو باد! اگر شـيـرى در پـسـتـانـش مـى يـابـى بـدوش . حـضـرت گوسفند را طلبيد و دست مباركش بر پستانش كشيد و نام خدا بر آن برد و گفت : خداوندا! بركت ده در گوسفند او؛ پس شير در پستانش ريخت و حضرت ظرفى طلبيد كه چند كس را سيراب مى كرد و دوشيد آنقدر كه آن ظرف پر شد، به ام معبد داد كه خورد تا سير شد، پس به اصحاب خود داد كه خوردند و سـيـر شـدنـد و خـود بعد از همه تناول نمود و فرمود كه ساقى قوم مى بايد كه بعد از ايشان بخورد و بار ديگر دوشيد تا آن ظرف مملو شد و باز آشاميدند و زيادتى كه ماند نـزد او گذاشتند و روانه شدند؛ چون ابومعبد ـ كه شوهر آن زن بود ـ از صحرا برگشت پـرسـيـد كـه ايـن شـيـر از كـجـا آورده اى ؟ ام مـعـبـد قـصـه را نـقـل كـرد. ابـومـعـبد گفت مى بايد آن كسى باشد كه در مكّه به پيغمبرى مبعوث شده است .(123) نهم : جماعتى از محدّثان خاصّه و عامّه روايت كرده اند كه جابر انصارى گفت : در جنگ خندق روزى حـضـرت پـيـغـمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدم كه خوابيده و از گرسنگى سنگى بر شكم مبارك بسته ، پس به خانه رفتم و در خانه گوسفندى داشتم و يك صاع جـو، پـس زن خـود را گـفـتـم كـه مـن حـضـرت را بـر آن حـال مـشـاهـده كـردم ايـن گوسفند و جو را به عمل آور تا آن حضرت را خبر كنم . زن گفت : بـرو و از آن حـضـرت رخـصـت بـگـيـر اگـر بـفـرمـايـد بـه عـمـل آوريم ؛ پس رفتم و گفتم : يا رسول اللّه ! التماس دارم كه امروز چاشت خود را به نزد ما تناول فرمائى . فرمود كه چه چيز در خانه دارى ؟ گفتم : يك گوسفند و يك صاع جـو. فـرمـود كـه با هر كه خواهم بيايم يا تنها؟ نخواستم بگويم تنها گفتم : هركه مى خـواهـى و گـمـان كـردم كه على عليه السّلام را همراه خود خواهد آورد؛ پس برگشتم و زن خـود را گـفـتـم كـه تـو جـو را بـه عـمـل آور و مـن گـوسـفـنـد را بـه عمل مى آورم و گوشت را پاره پاره كردم و در ديگ افكندم و آب و نمك در آن ريختم و پختم . و بـه خـدمـت آن حـضـرت رفـتـم و گـفـتـم : يـا رسول اللّه ، طعام مهيّا شده است . حضرت بـرخـاسـت و بـر كـنار خندق ايستاد و به آواز بلند ندا كرد كه اى گروه مسلمانان !اجابت نـمـائيـد دعـوت جـابـر را؛ پـس جـميع مهاجران و انصار از خندق بيرون آمدند و متوجّه خانه جابر شدند و به هر گروهى از اهل مدينه كه مى رسيد مى فرمود اجابت كنيد دعوت جابر را ؛ پـس بـه روايتى هفتصد نفر و به روايتى هشتصد و به روايتى هزار نفر جمع شدند. جـابـر گـفـت : مـن مـضـطـرب شـدم و بـه خـانه دويدم و گفتم گروه بى حدّ و احصا با آن حضرت رو به خانه ما آوردند. زن گفت كه آيا به حضرت گفتى كه چه چيز نزد ما هست ؟ گـفـتـم : بلى . گفت : بر تو چيزى نيست حضرت بهتر مى داند. آن زن از من داناتر بود، پـس حـضـرت مـردم را امـر فـرمـود كـه در بـيرون خانه نشستند و خود و اميرالمؤ منين عليه السـّلام داخـل خـانـه شـدنـد. و بـه روايـت ديـگـر هـمـه را داخـل خـانـه كـرد و خـانـه گـنـجـايـش نـداشـت هـر طـايـفـه كـه داخل مى شدند حضرت اشاره به ديوار مى كرد و ديوار پس مى رفت و خانه گشاده مى شد تـا آنـكـه آن خـانـه گـنجايش همه به هم رسانيد پس حضرت بر سر تنور آمد و آب دهان مـبـارك خود را در تنور انداخت و ديگ را گشود و در ديگ نظر كرد و به زن گفت كه نان را از تـنـور بـكن و يك يك به من بده . آن زن نان را از تنور مى كند و به آن حضرت مى داد حضرت با اميرالمؤ منين عليه السّلام در ميان كاسه تريد مى كردند و چون كاسه پر شد فـرمود: اى جابر،يك ذراع گوسفند را با مرق بياور. آوردم و بر روى تريد ريختند و ده نـفـر از صـحـابـه را طـلبـيـد كه خوردند تا سير شدند، پس بار ديگر كاسه را پر از تـريـد كـرد و ذراع ديگر طلبيده و ده نفر خوردند ؛ پس بار ديگر كاسه را پر از تريد كـرد و ذراع ديـگر طلبيد و جابر آورد. و در مرتبه چهارم كه حضرت ذراع از جابر طلبيد جـابـر گـفـت : يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ! گوسفندى بيشتر از دو ذراع نـدارد و مـن تـا حـال سه ذراع آوردم ؟! حضرت فرمود كه اگر ساكت مى شدى همه از ذراع ايـن گـوسـفند مى خوردند؛ پس به اين نحو ده نفر ده نفر مى طلبيد تا همه صحابه سير شدند، پس حضرت فرمود. اى جابر! بيا تا ما و تو بخوريم ؛ پس من و محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و عـلى عـليـه السـّلام خـورديـم و بـيـرون آمـديـم و تـنـور و ديـگ بـه حـال خـود بـود و هـيـچ كـم نـشـده بـود و چـنـديـن روز بـعـد از آن نـيـز از آن طـعـام خورديم .(124) شفاى چشم جانباز دهـم : روايـت شـده كه قتادة بن النّعمان ـ كه برادر مادرى ابوسعيد خُدْرى است و از حاضر شـدگـان بـدر و احـد است ـ در جنگ اُحد زخمى به چشمش رسيد كه از حدقه بيرون آمد، به نـزديـك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد عرض كرد: زنى نيكوروى دارم در خـانه كه او را دوست دارم و او نيز مرا دوست مى دارد و روزى چند نيست كه با او بساط عيش و عـرس گـسـتـرده ام سـخـت مـكـروه مـى دارم كـه مـرا بـا ايـن چـشـم آويـخـتـه ديـدار كـنـد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم چشم او را به جاى خود گذاشت و گفت : (اَلل هـُمَّ اكـْسـِهِ الْجَمالَ) او از اوّل نيكوتر گشت (125) و آن ديده ديگر گاهى بـه درد مى آمد لكن اين چشم هرگز به درد نيامد و از اينجا است كه يكى از پسران او بر عمربن عبدالعزيز وارد شد عمر گفت كيست اين مرد؟ او در جواب گفت : شعر : اَنَا ابْنُ الَّذي سالَتْ عَلَى الخَدِّعَيْنُهُ فَرُدَّت بِكَفِّ المُصطَفى اَحْسَنَ الرَّدِّ فَعادَتْ كَما كانَتْ لاَِوّلِ مَرَّةٍ فَيا حُسْنَ ما عَيْنٍ وَ يا حُسْنَ ما رَدٍّ و نـظـيـر ايـن اسـت حـكايت زيادبن عبدالله پسر خواهر ميمونه بنت الحارث ـ زوجه حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ـ وقـتـى بـه خـانه ميمونه آمد چون حضرت پيغمبر صـلى اللّه عليه و آله و سلّم به خانه تشريف آورد ميمونه عرض كرد: اين پسر خواهر من اسـت . آنـگـاه حـضـرت بـه جـانب مسجد شد و (زياد) ملازم خدمت بود و با آن حضرت نماز گـذاشـت ، حـضرت در نماز او را نزديك خود جاى داد و دست مبارك بر سر او نهاد و بر دو طرف عارض و بينى او فرود آورد و او را به دعاى خير ياد فرمود و از آن پس همواره آثار نـور و بركت از ديدار او آشكار بود و از اينجاست كه شاعر پسر او را بدين شعر ستوده است : شعر : يابْنَ الّذي مَسَحَ النّبىّ بِرأ سِهِ و دَعالَهُ بِالْخيرِ عِندَ الْمَسْجِدِ مازالَ ذاكَ النُّور في عرينِهِ حتّى تبوّ برينه في الملحدِ معجزات نوع پنجم نوع پنجم : در معجزاتى است كه ظاهر شده از آن حضرت در كفايت شرّ دشمنان ، مانند هلاك شـدن مـُسـتـهـزئيـن و دريـدن شـيـر (عـُتـْبـَة بـن ابـى لهـب را و كـفـايـت شـرّ ابـوجـهـل و ابـولهـب و امّ جـمـيـل و عـامر بن طفيل و زيد بن قيس و معمر بن يزيد و نضر بن الحـارث و زُهَير شاعر از آن حضرت الى غير ذلك (126) و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به ذكر چند امر: توطئه ابوجهل اوّل : عـلى بـن ابـراهـيـم و ديـگـران روايـت كـرده انـد كـه روزى حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـزد كـعـبـه نـمـاز مـى كـرد و ابوجهل سوگند خورده بود كه هرگاه آن حضرت را در نماز ببيند آن حضرت را هلاك كند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت شد و چون سنگ را بـلنـد كـرد دسـتـش در گـردنـش غـُل شـد و سـنگ بر دستش چسبيد و چون برگشت و به نزديك اصحاب خود رسيد سنگ از دستش افتاد و به روايت ديگر به حضرت استغاثه كرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد؛ پس مرد ديگر برخاست و گفت : من مى روم كه او را بـكـشـم ؛ چـون بـه نزديك آن حضرت رسيد ترسيد و برگشت و گفت ميان من و آن حضرت اژدهـائى مـانـنـد شـتـر فـاصـله شـد و دُم را بـر زمـيـن مـى زد و مـن تـرسـيـدم و بـرگشتم .(127) دوم : مـشـايـخ حـديـث در تـفسير آيه شريفه (اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزئينَ)(128) روايـت كرده اند كه چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم خلعت با كرامت نبوت را پـوشـيـد اوّل كـسـى كـه به او ايمان آورد علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود، پس خـديـجـه ـ رضـى اللّه عنها ـ ايمان آورد، پس ابوطالب با جعفر طيّار ـ رضى اللّه عنهما ـ روزى بـه نـزد حـضـرت آمد ديد كه نماز مى كند و على عليه السّلام در پهلويش نماز مى كـنـد، پـس ابوطالب با جعفر گفت كه تو هم نماز كن در پهلوى پسر عم خود ؛ پس جعفر از جـانـب چـپ آن حـضـرت ايستاد و حضرت پيشتر رفت پس زيد بن حارثه ايمان آورد و اين پـنـج نـفـر نـمـاز مـى كردند و بس . تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت ، پس خداوند عـالميان فرستاد كه ظاهر گردان دين خود را و پروا مكن از مشركان پس به درستى كه ما كفايت كرديم شرّ استهزاء كنندگان را. و استهزاء كنندگان پنج نفر بودند: وليـد بـن مـغـيـره و عـاص بـن وائل و اَسـوَد بـْن مـطّلب و اَسْوَد بن عبد يغوث و حارث بن طـلاطـِله ؛ و بـعـضـى شـش نـفـر گـفـتـه انـد و حـارث بـن قـيـس را اضافه كرده اند. پس جـبـرئيـل آمـد و بـا آن حـضـرت ايـسـتـاد و چـون وليـد گـذشـت جـبرئيل گفت : اين وليد پسر مُغَيْره است و از استهزا كنندگان است ؟ حضرت فرمود: بلى ، پـس جبرئيل اشاره به سوى او كرد او به مردى از خُزاعه گذشت كه تير مى تراشيد و پـا بر روى تراشه تير گذاشت ريزه اى از آنها در پاشنه پاى او نشست و خونين شد و تـكـبـّرش نـگـذاشـت كـه خـم شـود و آن را بـيـرون آورد و جـبـرئيـل بـه هـمـيـن مـوضـع اشـاره كرده بود، چون وليد به خانه رفت بر روى كرسى خـوابـيـد (دخـترش در پايين كرسى خوابيد) پس خون از پاشنه اش روان شد و آن قدر آمد كه به فراش دخترش رسيد و دخترش بيدار شد، پس دختر با كنيز خود گفت كه چرا دهان مَشك را نبسته اى ؟ وليد گفت : اين خون پدر تو است ، آب مَشك نيست ؛ پس طلبيد فرزند خـود را و وصـيـّت كـرد و بـه جـهـنـّم پـيـوسـت ؛ و چـون عـامـر بـن وائل گـذشت جبرئيل اشاره به سوى پاى او كرد پس چوبى به كف پايش فرو رفت و از پـشـت پايش بيرون آمد و از آن بمرد و به روايتى ديگر خارى به كف پايش فرو رفت و بـه خارش آمد و آن قدر خاريد كه هلاك شد؛ و چون اسود بن مطّلب گذشت اشاره به ديده اش كـرد او كـور شد و سر بر ديوار زد تا هلاك شد. و به روايت ديگر اشاره به شكمش كرد آن قدر آب خورد كه شكمش پاره شد و اسود بن عبديغوث را حضرت نفرين كرده بود كـه خـدا ديـده اش را كـور گـردانـد و بـه مـرگ فرزند خود مبتلا شود و چون اين روز شد جبرئيل برگ سبزى بر روى او زد كه كور شد و براى استجابت دعاى آن حضرت ماند تا روز بدر كه فرزندش كشته شد و خبر كشته شدن فرزند خود را شنيد و مُرد؛ و حارث بن طلاطله را اشاره كرد جبرئيل به سر او، چرك از سرش آمد تا بمرد ؛ گويند كه مار او را گـزيـد و مُرد؛ و نيز گويند كه سموم به او رسيد و رنگش سياه و هياءتش متغير شد چون بـه خـانـه آمد او را نشناختند و آن قدر زدند او را كه كشتندش و حارث بن قيس ماهى شورى خورد و آن قدر آب خورد كه مرد.(129) سـوم : راوندى و غير او از ابن مسعود روايت كرده اند كه روزى حضرت پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در پـيـش كـعـبـه در سـجـده بـود و شـتـرى از ابـوجـهـل كـشـتـه بـودند آن ملعون فرستاد بچه دان شتر را آوردند و بر پشت آن حضرت افـكـنـدنـد و حـضـرت فـاطـمـه عـليهاالسّلام آمد و آن را از پشت آن حضرت دور كرد و چون حـضرت از نماز فارغ شد فرمود كه خداوندا! بر تو باد به كافران قريش و نام برد ابـوجـهل و عُتْبه و شيبه و وليد و اُميّه و ابن ابى مُعَيْط و جماعتى كه همه را ديدم كه در چاه بدر كشته افتاده بودند.(130) چـهـارم : ايـضـا راونـدى روايـت كـرده اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم در بعضى از شبها در نماز سوره (تَبَّتْ يَد ا اَبى لَهـَب ) تـلاوت نـمـود، پس گفتند به امّ جميل ـ خواهر ابوسفيان كه زن ابولهب بود ـ كه ديـشـب محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم در نماز بر تو و شوهر تو لعنت مى كرد و شما را مذمّت مى كرد. آن ملعونه در خشم شد و به طلب آن حضرت بيرون آمد و مى گفت اگر او را ببينم سخنان بد به او خواهم شنوانيد و مى گفت كيست كه محمّد را به من نشان دهد؟ چون از دَرِ مـسـجـد داخـل شـد ابـوبـكـر بـه نـزد آن حـضـرت نـشـسـتـه بـود گـفـت : يـا رسـول اللّه ، خـود را پـنـهـان كـن كـه امّ جـميل مى آيد مى ترسم كه حرفهاى بد به شما بـگـويـد. حـضـرت فـرمـود كـه مرا نخواهد ديد ؛ چون به نزديك آمد حضرت را نديد و از ابـوبكر پرسيد كه آيا محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدى ؟ گفت : نه . پس به خـانـه خـود بـرگشت . پس حضرت باقر عليه السّلام فرمود كه خدا حجاب زردى در ميان حـضرت و او زد كه آن حضرت را نديد و آن ملعونه و ساير كفّار قريش آن حضرت را مُذمَّم مى گفتند يعنى بسيار مذمّت كرده شده و حضرت مى فرمود كه خدا نام مرا از زبان ايشان مـحـو كـرده اسـت كـه نـام مـرا نـمـى بـرنـد و مـذمـّم را مـذمـّت مـى گـفـتـند و مذمّم نام من نيست .(131) پـنـجـم : ابـن شـهر آشوب و اكثر مورّخان روايت كرده اند كه چون كفّار قريش از جنگ بدر برگشتند ابولهب از ابوسفيان پرسيد كه سبب انهزام شما چه بود؟ ابوسفيان گفت : همين كـه مـلاقـات كـرديـم يكديگر را گريختيم و ايشان ما را كشتند و اسير كردند هر نحو كه خـواسـتـنـد و مردم سفيد ديدم كه بر اسبان اَبْلَق سوار بودند در ميان آسمان و زمين و هيچ كس در برابر آنها نمى توانست ايستاد. ابـورافـع بـا امّ الفـضـل ـ زوجـه عـبّاس ـ گفت : اينها ملائكه اند. ابولهب كه اين را شنيد بـرخـاست و ابورافع را بر زمين زد ام الفضل عمود خيمه را گرفت و بر سر ابولهب زد كـه سـرش شـكـسـت و بـعـد از آن هـفـت روز زنده ماند و خدا او را به (عدسه ) مبتلا كرد و (عدسه ) مرضى بود كه عرب از سرايت آن حذر مى كردند، پس به اين سبب سه روز در خـانـه مـانـد كـه پـسرهايش نيز به نزديك او نمى رفتند كه او را دفن كنند تا آنكه او را كـشيدند و در بيرون مكّه انداختند تا پنهان شد(132) علامه مجلسى فرموده كه اكنون بر سر راه عُمْرَه واقع است و هركه از آن موضع مى گذرد سنگى چند بر آن موضع مـى انـدازد و تـل عـظـيـمـى شـده اسـت ؛ پـس تـاءمـّل كـن كـه مـخـالفـت خـدا و رسـول چـگـونـه صاحبان نسبهاى شريف را از شرف خود بى بهره گردانيده است و اطاعت خـدا و رسـول چـگـونـه مـردم بـى حـسب و نسب را به دَرَجات رفيع بلند ساخته است و به اهل بيت عزّت و شرف ملحق گردانيده است .(133) معجزات نوع ششم نوع ششم : در معجزات آن حضرت است در مستولى شدن بر شياطين و جنّيان و ايمان آوردن بعض از ايشان و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به ذكر چند امر: اوّل : عـلى بـن ابـراهـيـم روايـت كـرده اسـت كـه حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از مكّه بيرون رفت با زيد بن حارثه به جانب بازار عـُكـاظ كـه مـردم را بـه اسـلام دعـوت نـمايد، پس هيچ كس اجابت آن حضرت نكرد، پس به سـوى مكه برگشت و چون به موضعى رسيد كه آن را (وادى مجنّه ) مى گويند به نماز شـب ايستاد و در نماز شب تلاوت قرآن مى نمود، پس گروهى از جن گذشتند و چون قرائت آن حـضـرت را شـنـيـدنـد بـعـضى با بعضى گفتند: ساكت شويد. چون حضرت از تلاوت فـارغ شـد بـه جـانـب قـوم خـود رفتند، انذاركنندگان گفتند اى قوم ما! به درستى كه ما شنيديم كتابى را كه نازل شده است بعد از موسى در حالتى كه تصديق كننده است آنچه را كه پيش از او گذشته است ، هدايت مى كند به سوى حقّ و به سوى راه راست ؛ اى قوم ! اجـابـت كـنـيـد داعى خدا را و ايمان آوريد تا بيامرزد گناهان شما را و پناه دهد شما را از عذاب اليم ؛ پس برگشتند به خدمت آن حضرت و ايمان آوردند و آن جناب ايشان را تعليم كـرد شـرايـع اسـلام ، و حـق تـعـالى سـوره جـن را نـازل گـردانـيـد و حـضـرت والى و حـاكـمى برايشان نصب كرد و در همه وقت به خدمت آن حـضـرت مـى آمـدنـد و امـر كـرد حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام را مـسـائل ديـن را تـعـليـم ايـشـان نـمـايـد و در ميان ايشان مؤ من و كافر وناصبى و يهودى و نصرانى ومجوسى مى باشد و ايشان از فرزندان (جانّ)اند.(134) دوم : شـيـخ مـفـيـد و طـبـرسـى وسـايـر مـحـدّثـيـن روايـت كـرده انـد كـه چـون حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـه جـنگ بنى المصطلق رفت به نزديك وادى ناهموارى فرود آمدند، چون آخر شب شد جبرئيل نـازل شـد و خـبـر داد كـه طـايـفه اى از كافران جنّ در اين وادى جاكرده اند ومى خواهند به اصـحاب تو ضرر برسانند، پس اميرالمؤ منين عليه السّلام را طلبيد و فرمود كه برو به سوى اين وادى و چون دشمنان خدا از جنّيان متعرض تو شوند دفع كن ايشان را به آن قـوتـى كـه خـدا تـرا عـطا كرده است و متحصن شو از ايشان به نامهاى بزرگوار خدا كه تـرا بـه عـلم آنـهـا مخصوص گردانيده است و صد نفر از صحابه را با آن حضرت همراه كـرد و فـرمـود كـه بـا آن حـضرت باشيد و آنچه بفرمايد اطاعت نمائيد؛ پس اميرالمؤ منين عليه السّلام متوجه آن وادى شد و چون نزديك كنار وادى رسيد فرمود به اصحاب خود كه در كـنـار وادى بـايـسـتيد و تا شما را رخصت ندهم حركت نكنيد و خود پيش رفت و پناه برد بـه خـدا از شـر دشمنان خدا و بهترين نامهاى خدا را ياد كرد و اشاره نمود اصحاب خود را كـه نـزديـك بـيـائيـد، چـون نـزديـك آمـدنـد ايـشـان را آنـجـا بـازداشـت و خـود داخـل وادى شـد، پـس بـاد تـنـدى وزيـد نـزديـك شـد كه لشكر بر رو درافتند و از ترس قـدمـهـاى ايـشان لرزيد، پس حضرت فرياد زد كه منم علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و وصـى رسـول خـدا و پـسـر عـمّ او، اگـر خـواهـيـد و تـوانـيـد در بـرابر من بايستيد، پس صـورتـهـا پـيـدا شد مانند زنگيان و شعله هاى آتش در دست داشتند و اطراف وادى را فرو گرفتند و حضرت پيش مى رفت و تلاوت قرآن مى نمود و شمشير خود را به جانب راست و چـپ حـركـت مـى داد چون به نزديك آنها رسيد مانند دود سياهى شدند و بالا رفتند و ناپيدا شدند. پس حضرت ، اللّه اكْبَر گفت و از وادى بالا آمد و به نزديك لشكر ايستاد، چون آثار آنها بـرطـرف شـد صـحـابـه گـفتند: چه ديدى يا اميرالمؤ منين ؟ ما نزديك بود از ترس هلاك شويم و بر تو ترسيديم . حضرت فرمود كه چون ظاهر شدند من صدا به نام خدا بلند كـردم تـا ضـعـيف شدند و رو به ايشان تاختم و پروا از ايشان نكردم و اگر بر هيبت خود مـى مـانـدنـد هـمه را هلاك مى كردم ، پس خدا كفايت شرّ ايشان از مسلمانان نمود و باقيمانده ايـشـان بـه خـدمـت حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم رفتند كه به آن حضرت ايـمان بياورند و از او امان بگيرند و چون جناب اميرالمومنين عليه السّلام با اصحاب خود بـه خـدمـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـرگـشـت و خـبـر را نـقـل كرد حضرت شاد شد و دعاى خير كرد براى او و فرمود كه پيش از تو آمدند آنها كه خـدا ايـشـان را بـه تـو تـرسـانـيـده بـود و مـسـلمـان شـدنـد و مـن اسـلام ايـشـان را قبول كردم .(135) سـوم : ابـن شـهر آشوب روايت كرده است كه (تميم دارى ) در منزلى از منزلهاى راه شام فـرود آمـد و چـون خـواسـت بـخـوابـد گـفـت : امـشـب مـن در امـان اهـل ايـن واديـم و ايـن قـاعـده اهـل جـاهـليـّت بـود كـه امـان از جـنـيـان اهل وادى مى طلبيدند ناگاه ندائى از آن صحرا شنيد كه پناه به خدا ببر كه جنّيان كسى را امـان نـمـى دهـند از آنچه خدا خواهد و به تحقيق كه پيغمبر امّيان مبعوث شده است و ما در (حجون ) در پى او نماز كرديم و مكر شياطين برطرف شد و جنّيان را به تير شهاب از آسـمـان رانـدنـد بـرو بـه نـزد مـحـمـّد صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم رسول پروردگار عالميان .(136) چهارم : شيخ طبرسى و غير اواز زُهْرى روايت كرده اند كه چون حضرت ابوطالب t دار فنا را وداع كـرد بـلا بـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم شـديـد شـد و اهـل مـكـّه اتـفـاق بـر ايـذاء و اضرار آن حضرت نمودند، پس آن حضرت متوجّه طايف شد كه شـايـد بـعـضـى از ايـشـان ايمان بياورند؛ چون به طايف رسيد سه نفر ايشان را ملاقات نـمـود كـه ايـشـان رؤ سـاى طـايـف بـودنـد و بـرادران بـودنـد. (عـبـيـديـا ليل ) و (مسعود) و (حبيب ) پسران عمرو بن عمير و اسلام را بر ايشان اظهار فرمود. يـكـى از ايـشـان گفت : من جامه هاى كعبه را دزديده باشم اگر خدا ترا فرستاده باشد. و ديگرى گفت : خدا نمى توانست از تو بهتر كسى براى پيغمبرى بفرستد؟ سـومـى گفت : واللّه ، بعد از اين با تو سخن نمى گويم ؛ زيرا كه اگر پيغمبر خدائى شاءن تو از آن عظيم تر است كه با تو سخن توان گفت و اگر بر خدا دروغ مى گوئى سـزاوار نـيـسـت بـا تـو سـخـن گـفتن . و استهزاء نمودند به آن حضرت و چون قوم ايشان ديدند كه سركرده هاى ايشان با آن حضرت چنين سلوك كردند در دو طرف راه صف كشيدند و سـنـگ بـر آن حـضـرت مـى انـداخـتند تا پاهاى مباركش را مجروح گردانيدند و خون از آن قدمهاى عرش پيما جارى شد، پس به جانب باغى از باغهاى ايشان آمد كه در سايه درختى قـرار گـيرد، عُتْبه و شيبه را در آن باغ ديد و از ديدن ايشان محزون گرديد؛ زيرا كه شـدَت عـداوت ايـشـان را با خدا و رسول مى دانست ، چون آن دو تن حضرت را ديدند غلامى داشـتـنـد كـه او را (عـداس ) مـى گـفـتـنـد و نـصـرانـى بـود از اهـل نـيـنـوا انـگـورى بـه او دادنـد و از براى آن حضرت فرستادند، چون غلام به خدمت آن حـضـرت رسـيـد حـضـرت از او پـرسـيـد كـه از اهـل كـدام زمـيـنـى ؟ گـفـت : از اهل نينوا. حضرت فرمود كه از اهل شهر بنده شايسته يونس بن مَتّى . عداس گفت : تو چه مى دانى كه يونس كيست ؟ حضرت فرمود كه من پيغمبر خدايم و خدا مرا از قصّه يونس خبر داده اسـت و قـصـّه يـونس را براى او نقل كرد. عداس به سجده افتاد و پاهاى آن حضرت را مى بوسيد و خون از آن پاهاى مبارك مى چكيد. چـون عُتْبه و شيبه حال آن غلام را مشاهده كردند ساكت شدند و چون غلام به سوى ايشان برگشت گفتند: چرا براى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم سجده كردى ؟ و پاهاى او را بوسيدى ؟ و هرگز نسبت به ما كه آقاى توئيم چنين نكردى ؟ گفت : اين مرد شايسته است و خـبر داد مرا از احوال يونس بن متى پيغمبر خدا، ايشان خنديدند و گفتند: تو فريب آن را مـخـور كـه مـرد فـريبنده اى است و دست از دين (ترسائى ) خود بر مدار؛ پس حضرت از ايـشـان نـاامـيـد گـرديـده بـاز بـه سـوى مـكـّه مراجعت نمود و چون به (نَخْلِه ) (كه اسم موضعى است ) رسيد در ميان شب مشغول نماز شد، پس در آن موضع گروهى از جنّ (نصيبين ) (كه موضعى است از يمن ) بر آن حضرت گذشتند و آن حضرت نماز بامداد مى كرد و در نماز قرآن تلاوت مى نمود چون گوش دادند و قرآن شنيدند ايمان آوردند و به سوى قوم خود برگشتند و ايشان را به اسلام دعوت نمودند. و بـه روايـت ديـگـر حـضرت ماءمور شد كه تبليغ رسالت خود نمايد به سوى جنّيان و ايـشان را به سوى اسلام دعوت نمايد و قرآن برايشان بخواند، پس حق تعالى گروهى از جن را از اهل (نصيبين ) به سوى آن حضرت فرستاد و حضرت با اصحاب خود گفت كه مـن مـاءمـور شـده ام كـه امـشـب بـر جـنيان قرآن بخوانم كى از شماها از پى من مى آيد؟ پس عبداللّه بن مسعود با آن حضرت رفت ؛ عبداللّه گفت : چون به اعلاى مكّه رسيديم و حضرت داخـل دره (حـجـون ) شـد خـطّى براى من كشيد و فرمود كه در ميان اين خط بنشين و بيرون مـَرو تـا مـن بـه سـوى تـو بـيـايـم ، پـس آن حـضـرت رفـت و بـه نـمـاز مـشـغـول شـد و شروع كرد در تلاوت قرآن ناگاه ديدم كه سياهان بسيار هجوم آوردند كه مـيـان مـن و آن حـضرت حايل شدند كه صداى آن جناب را نشنيدم ، پس پراكنده شدند مانند پـاره هاى ابر و رفتند و گروهى از ايشان ماندند و چون حضرت از نماز صبح فارغ شد بـيـرون آمـد و فـرمـود: آيا چيزى ديدى ؟ گفتم : بلى ! مردان سياه ديدم كه جامه هاى سفيد بـر خـود بـسته بودند. فرمود كه اينها جنّ نصيبين بودند. و به روايت ابن عباس هفت نفر بـودنـد و حـضرت ايشان را رسول گردانيد به سوى قوم ايشان و بعضى گفته اند نه نفر بودند. معجزات نوع هفتم نوع هفتم : در معجزات حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم است در اخبار از مَغْيبات . فـقـيـر گـويـد: كه ما را كافى است در اين مقام آنچه بعد از اين ذكر خواهيم كرد از اخبار امـيـرالمؤ منين عليه السّلام از غيب ؛ زيرا كه آنچه اميرالمؤ منين عليه السّلام از غيب خبر دهد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم اخذ كرده و از مشكات نبوّت اقتباس كرده : قـالَ شـيـخـنـَا الْبـهـائى رحـمه اللّه : (جَميع اَحاديثنا اِلاّ مانَدَر تنتهى إ لى اءئمتنا الاثنى عـشـروَهـُمْ يـَنـْتـهُونَ اِلَى النَّبى صلى اللّه عليه و آله و سلّم لانّ عُلومهُمْ مُقتبسَة مِنْ تلكَ المشكاة .) لكن ما به جهت تبرك و تيمّن به ذكر چند خبر اكتفا مى كنيم : اوّل : حـِمـْيـَرى از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام روايـت كـرده كـه حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در روز بدر اشرفى هائى كه عباس همراه داشت از او گـرفـت و از او طـلب (فـدا) نـمـود. او گـفـت : يـا رسـول اللّه مـن غـيـر ايـن نـدارم . فـرمـود: پـس چـه پـنـهـان كـردى نـزد امـّ الفـضـل زوجـه خود! عباس گفت : من گواهى مى دهم به وحدانيّت خدا و پيغمبرى تو؛ زيرا كـه هـيـچ كـس حاضر نبود به غير از خدا در وقتى كه آن را به او سپردم ، پس حقّ تعالى فـرسـتـاد كـه (بـگـو بـه آنـهـا كـه در دسـت شما هستند از اسيران كه اگر خدا بداند در دل شـمـا نـيـكـى ، بـه شـمـا خـواهـد داد بـهـتـر از آنـچـه از شـمـا گـرفـتـه شـده اسـت )(137) و آخـر عـبـّاس چـنان صاحب مال شد كه بيست غلام او تجارت مى كردند كه كمتر آنچه نزد هر يك بود بيست هزار درهم بود.(138) دوم : ابـن بـابـويـه و راونـدى روايت كرده اند از ابن عباس كه ابوسفيان روزى به خدمت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم آمـد و گـفـت : يـا رسـول اللّه ! مـى خـواهـم از تـو سـؤ الى بـكـنـم ؟ حـضـرت فرمود كه اگر مى خواهى من بگويم كه چه مى خواهى بپرسى ؟ گفت : بگو! فرمود: آمده اى كه از عمر من بپرسى كه چـنـد سـال خـواهـد شـد. گـفـت : بـلى ، يـارسـول اللّه . حضرت فرمود كه من شصت و سه سـال زنـدگـانـى خـواهـم كرد. ابوسفيان گفت : گواهى مى دهم كه تو راست مى گوئى . حـضـرت فـرمـود كـه بـه زبـان گـواهـى مـى دهـى و در دل ايـمـان نـدارى ! ابـن عـباس گفت : به خدا سوگند كه چنان بود كه آن حضرت فرمود، ابـوسـفـيـان منافق بود يكى از شواهد نفاقش آن بود كه چون در آخر عمر نابينا شده بود روزى در مـجـلسـى نـشسته بوديم و حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام در آن مجلس بـود پـس مـؤ ذن اذان گـفت چون اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمّدَا رَسُولُ اللّهِ گفت ، ابوسفيان گفت : كسى در اين مجلس هست كه از او بايد ملاحظه كرد؟ شخصى از حاضران گفت : نه . ابوسفيان گفت ببينيد اين مرد هاشمى نام خود را در كجا قرار داده است . پس حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام گفت : خدا ديده ترا گريان گرداند اى ابوسفيان ، خدا چنين كرده است او نكرده است ؛ زيرا كه حق تعالى فرموده است : (وَ رَفـَعـْنالَكَ ذِكْرَكَ)(139)؛ و بلند كرديم از براى تو نام ترا. ابوسفيان گـفت : خدا بگرياند ديده كسى را كه گفت در اينجا كسى نيست كه از او ملاحظه بايد كرد و مرا بازى داد.(140) سـوّم : راوندى از ابوسعيد خُدْرى روايت كرده است كه در بعضى از جنگها بيرون رفتيم و نـُه نـفـر و ده نـفـر بـا يـكـديـگـر رفـيـق مـى شـديـم و عمل را ميان خود قسمت مى كرديم و يكى از رفيقان ما كار سه نفر را مى كرد و از او بسيار راضـى بـوديـم ، چـون احـوالش را بـه حـضـرت عـرض كـرديـم فـرمـود: او مردى است از اهل جهنم ، چون به دشمن رسيديم و شروع به جنگ كرديم آن مرد تيرى بيرون آورد و خود را كـشـت ، چـون بـه حـضـرت عـرض كـردنـد فـرمـود كـه گـواهـى مـى دهـم كه منم بنده و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و خبر من دروغ نمى شود.(141) چـهـارم : راونـدى روايـت كـرده اسـت كـه مـردى بـه خـدمـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم آمد و گفت : دو روز است كه طعام نخورده ام . حضرت فـرمـود كـه بـرو بـه بـازار، چـون روز ديـگـر شـد گـفـت : يـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ديروز رفتم به بازار و چيزى نيافتم و بى شـام خـوابـيـدم . فـرمـود كه برو به بازار، چون به بازار آمد ديد كه قافله آمده است و مـتـاعى آورده اند، پس ، از آن متاع خريد و به يك اشرفى نفع از او خريدند و اشرفى را گـرفـت و بـه خـانـه بـرگشت روز ديگر به خدمت آن حضرت آمد و گفت : در بازار چيزى نيافتم . حضرت فرمود كه از فلان قافله متاعى خريدى و يك دينار ربح يافتى ! گفت : بلى . فرمود: پس چرا دروغ گفتى ؟ گفت : گواهى مى دهم كه تو صادقى و از براى اين انـكـار كـردم كـه بـدانم آنچه مردم مى كنند تو مى دانى يا نه و يقين من به پيغمبرى تو زيـاده گـردد؛ پـس حـضـرت فـرمـود كـه هـر كـه از مـردم بـى نـيـازى كـنـد و سـؤ ال نـكـند خدا او را غنى مى گرداند و هركه بر خود دَرِ سؤ الى بگشايد خدا بر او هفتاد دَرِ فـقر را مى گشايد كه هيچ چيز آنها را سدّ نمى كند؛ پس بعد از آن ديگر آن مرد از كسى سؤ ال نكرد و حالش نيكو شد.(142)

فصل 6

فـصـل شـشـم : در وقـايع ايّام و سنين عمر شريف حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم مـورّخـيـن گـفـتـه انـد كـه شـش هـزار و صـد و شـصـت و سـه سـال 6163 بـعـد از هُبوط آدم عليه السّلام ولادت با سعادت حضرت خاتم النبيين صلى اللّه عـليـه و آله و سلّم واقع شد و در 6169 وفات حضرت آمنه ـ رضى اللّه عنها ـ واقع شـد. هـمـانـا چون حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم شش ساله شد آمنه به نزديك عـبـدالمـطـلب آمـد و گـفت : خالان من (147) از بنى عدى بن النّجارند و در مدينه سـكـونـت دارنـد اگر اجازت رود بدان اراضى شوم و ايشان را پرسشى كنم و محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم را نـيـز بـا خـود خـواهـم بـرد تـا خـويـشـان مـن او را ديـدار كـنند. عـبـدالمـطـّلب آمـنه را رخصت داد و او پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را برداشته به اتفاق اُمّ اَيْمَن كه حاضنه (دايه ) آن حضرت بود روانه مدينه گشت . و در دارالنّابغه كه مـدفـن عـبـداللّه پدر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در آنجا است يك ماه سكون اختيار فـرمـود و خـويـشـان خـود را ديـدار كـرد و از آنـجـا بـه سـوى مكّه كوچ داد هنگام مراجعت در مـنـزل (اَبـوا) كـه مـيـانـه مـكـّه و مـديـنـه اسـت مـزاج آن مـخدّره از صحّت بگشت و هم در آن مـنزل درگذشت . جسد مباركش را در آنجا به خاك سپردند و اينكه در اين اعصار قبر آمنه را در مـكـه نـشـان دهـنـد گـويـنـد بـراى آن اسـت كـه از (اَبـْوا) بـه مـكـّه نـقـل كـردنـد و چـون آمـنـه ـ رضـى اللّه عـنـهـا ـ وداع جـهـان گـفـت اُمّ اَيـْمـَن رسـول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم را برداشته به مكّه آورد عبدالمطّلب آن حضرت را در بـرگـرفـته رقّت نمود و از آن پس خود به كفالت آن حضرت بپرداخت . و هرگز بى او خوان طعام ننهادى و دست به خوردنى نبردى . گويند از بهر عبدالمطّلب فراشى بـود كـه هـر روز در ظـل كـعبه مى گستردند و هيچ كس از قبيله وى بر آن وِسادَه پاى نمى نـهـاد و هـمـيـن كـه عـبدالمطّلب بيرون مى شد بر آن فراش مى نشست و قبيله بيرون از آن وِسادَه جاى بر زمين مى كردند امّا حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم و چون درمى آمد بر آن فراش مى رفت و عبدالمطّلب او را در آغوش مى كشيد و مى بوسيد و مى گفت : (مارَاَيْتُ قُبْلَةً اَطْيَبَ مِنْهُ وَلا جَسَدا اَلْيَنَ مِنْهُ) و در 6171 كـه هـشـت سال از سنّ مبارك پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم گذشته بود عبدالمطّلب وفات فرمود.(148) نـقـل است كه چون اجل آن بزرگوار نزديك شد ابوطالب را طلبيد و او را در باب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم سفارش بسيار كرد و فرمود: او را حفظ كن و او را به لسان و مال و دست نصرت كن زود باشد كه او سيّد قوم شود، پس دست ابوطالب را گرفت و از وى عـهـد بـسـتاد آنگاه فرمود: مرگ بر من آسان گشت ، پس محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلّم را بـر سـيـنـه خـود گـذاشت و بگريست و دختران خود را فرمود كه بر من بگرئيد و مـرثـيه گوييد كه قبل از مرگ بشنوم ، پس شش تن دختران او هر يك قصيده اى در مرثيه پـدر بـگـفتند و بخواندند. عبدالمطّلب اين جمله شنيد و از جهان بگذشت و اين هنگام صد و بـيـسـت سـاله بـود و روايـات در مـدح عـبـدالمـطـّلب بـسـيـار اسـت و وارد شـده كـه او اوّل كـسـى بـود كـه قـائل شـد بـه بـدا و مـبعوث خواهد شد در قيامت با حُسن پادشاهان و سيماى پيغمبران . (149) پنج سنّت عبدالمطّلب و نـيـز روايـت شـده كـه عبدالمطّلب در جاهليت پنج سنّت مقرر فرمود حق تعالى آنها را در اسلام جارى گردانيد: اوّل آنكه زنان پدران را بر فرزندان حرام كرد و حق تعالى در قرآن فرستاد: (وَلا تَنْكِحُوا مانَكَحَ آبآؤُكُمْ مِنَ النِّسآءِ.)(150)؛ دوم آنكه گنجى يافت و خُمس آن را در راه خدا داد و خدا فرستاد: (وَاعْلَموا اَنَّما غَنِمْتُمِ مِنْ شَىً فَاءَنَّ للّهِ خُمُسَهُ.)(151)؛ سوّم آنكه چون چاه زمزم را حفر نمود آن را سقايه حاجّ نمود و خدا فرستاد: (اَجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الحآجِّ)(152)؛ چـهـارم آنـكـه در ديـه كـشتن آدمى صد شتر مقرّر كرد و خدا اين حكم را فرستاد، پنجم آنكه طواف نزد قريش عددى نداشت پس عبدالمطّلب هفت شوط مقرّر كرد و خدا چنين مقرّر فرمود. عـبـدالمطلب به اَزْلا م قمار نمى كرد و بت را عبادت نمى كرد و حيوانى كه به نام بت مى كـشتند نمى خورد و مى گفت من بر دين پدرم ابراهيم باقيم (153). و بيايد در بـاب احـوال امـام رضـا عـليـه السـّلام اشـعـارى از عبدالمطّلب كه حضرت امام رضا عليه السـّلام فـرموده . و در سنه 6175 كه دوازده سال و دو ماه و دو روز از سن شريف حضرت رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلّم گذشته بود، ابوطالب از بهر تجارت ، سفر شـام را تـصـمـيـم عـزم داد و روايـت شـده كـه چـون ابـوطـالب اراده سـفـر شـام كـرد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به مهار ناقه او چسبيد و گفت : اى عمّ! مرا به كه مـى سـپـارى نـه پـدرى دارم و نـه مـادرى ؛ پس ابوطالب گريست و آن حضرت را با خود بـرد و هـرگـاه در راه هـوا گـرم مـى شـد ابـرى پـيدا مى شد و بر بالاى سر آن حضرت سـايـه مـى افـكـنـد تـا آنـكـه در اثـنـاى راه بـه صـومـعـه راهـبـى رسـيـدنـد كـه او را (بحيرا)(154)مى گفتند. چون ديد كه ابر با ايشان حركت مى كند از صومعه خـود به زير آمد و طعامى براى ايشان مهيا كرده ايشان را به سوى طعام خود دعوت نمود، پـس ابـوطـالب و سـايـر رفـقـا رفـتـنـد بـه صـومـعـه راهـب و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم را نـزد متاع خود گذاشتند؛ چون (بحيرا) ديد كه ابـر بـر بـالاى قـافـله گـاه ايـسـتـاده اسـت پـرسـيـد: آيـا كـسـى هـسـت از اهـل قـافـله كـه بـه ايـنـجـا نـيـامده است ؟ گفتند: نه ، مگر يك طفلى كه او را نزد متاع خود گـذاشـتـه ايم . بحيرا گفت : سزاوار نيست كه كسى كه از طعام من تخلّف نمايد او را نيز بـطلبيد؛ چون به نزد آن حضرت فرستادند و آن حضرت به صومعه روان شد ابر نيز هـمـراه آن حـضـرت حـركـت كـرد، پـس بـحـيـرا گـفـت كـه ايـن طـفـل كـيـسـت ؟ گفتند: پسر ابوطالب است . بحيرا با ابوطالب گفت : اين پسر تو است ؟ ابـوطالب فرمود: اين پسر برادر من است . پرسيد كه پدرش چه شد؟ فرمود: هنوز به دنـيـا نـيـامـده بـود كـه پـدرش وفـات نـمـود. بـحـيـرا گـفـت كـه ايـن طـفـل را به بلاد خود برگردان كه اگر يهود او را بشناسند چنانكه من شناختم هرآينه او را بـكشند و بدان كه شاءن او بزرگ است و او پيغمبر اين امّت است كه به شمشير خروج خواهد فرمود.(155) فـقـيـر گـويـد: كه در اينجا اختلاف است كه آيا ابوطالب با آن حضرت به شام رفت يا به سبب كلام بحيرا از همانجا با حضرت مراجعت كرد يا حضرت را برگردانيد و خود به شام رفت از براى هر يك قائلى است واللّه العالم . و در سـنـه 6188 كـه بـيست و پنج سال از سنّ شريف حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم گـذشـتـه بـود خـديـجـه ـ رضى اللّه عنها ـ را تزويج فرمود و آن مخدّره دختر خـويـلد بـن اسـد بـن عـبـدالعـزّى بـن قـصـىّ بـن كـلاب بـوده و نـخست زوجه عتيق بن عائذ المـخزومى بود و فرزندى از او آورد كه (جاريه ) نام داشت و از پس عتيق زوجه ابوهالة ابـن مـنذر الا سدى گشت و از او هند بن ابى هالة را آورد و چون ابوهالة وفات كرد خديجه از مـال خـويـش و شـوهـران ثـروتى عظيم به دست آورد و آن را سرمايه ساخته به شرط مـضـاربـه تـجـارت كـرد تـا از صـنـاديـد تـوانـگـران شـد چـنـدانـكـه نـقـل شـده كـه كـارداران او هـشـتـاد هزار شتر از بهر بازرگانى مى داشتند و روز تا روز مـال او افـزون مـى شد و نام او بلند مى گشت و بر بام خانه او قبّه اى از حرير سبز با طـنـابـهـاى ابـريـشـم راسـت كـرده بـودنـد بـا تـمـثـالى چـنـد. و قـصـّه تـزويـج او بـا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مفصّل است و ذكرش خارج از اين مختصر است وليكن ما در اينجا به يك روايت اكتفا مى كنيم : شـيـخ كـليـنـى و غـيـر او روايـت كـرده انـد كـه چـون حـضـرت رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم خواست كه خديجه بنت خويلد ـ رضى اللّه عنها ـ را بـه عـقـد خـود درآورد ابـوطـالب بـا آل خـود و جمعى از قريش رفتند به نزد ورقة بن نوفل عموى خديجه پس ابتدا كرد ابوطالب به سخن و خطبه اى ادا كرد كه مضمونش اين است : حـمـد و سپاس خداوندى را سزاست كه پروردگار خانه كعبه است و گردانيده است ما را از زرع ابراهيم عليه السّلام و از ذريّه اسماعيل عليه السّلام و جاى داده است ما را در حرم امن و امـان و گـردانـيـده است ما را بر ساير مردم حكم كنندگان و مخصوص گردانيده است ما را بـه خـانـه خـود كـه مـردم از اطـراف جـهان قصد آن مى نمايند و حرمى كه ميوه هرجا را به سـوى او مـى آوردنـد و بـركت داده است بر ما در اين شهرى كه در آن ساكنيم ؛ پس بدانيد كـه پـسـر بـرادرم مـحمّد بن عبداللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به هيچ يك از قريش نـمـى سـنـجـنـد مـگـر آنكه او زيادتى مى كند و هيچ مردى را با او قياس نكنند مگر آنكه او عـظـيـمـتـر اسـت و او را در مـيـان خـلق عـديـل و نـظـيـر نـيـسـت و اگـر در مـال او كـمـى هـسـت پس مال اعطائى است از حق تعالى كه جارى كرده بر بندگان به قدر حـاجـت ايـشـان و مـانـنـد سـايـه اى اسـت كـه به زودى بگردد. او را به خديجه رغبت است و خديجه را نيز با او رغبت است ، آمده ايم كه او را از تو خواستگارى كنيم به رضا و خواهش او و هـر مـَهـْر كـه خـواهـيـد از مـال خـود مـى دهـيـم آنـچـه در حال خواهيد و آنچه مؤ جّل گردانيد و به پروردگار خانه كعبه سوگند مى خورم كه او را شـاءنـى رفـيـع و مـنـزلتـى مـنـيـع و بـهـره اى شـامـل و ديـنـى شـايـع و راءيـى كامل است پس ابوطالب ساكت شد. و ورقة عم خديجه كه از جمله قسّيسان و علماى عظيم الشاءن بود به سخن درآمد و چون از جواب ابوطالب قاصر بود تواترى در نفس و اضطرابى در سخن او ظاهر شد و نتوانست كه نيك جواب بگويد. چـون خـديـجه آن حال را مشاهده نمود از غايت شوق به آن حضرت پرده حيا اندكى گشود و به زبان فصيح فرمود: اى عـمّ مـن ! هـر چـنـد تـو از من اَوْلى هستى به سخن گفتن در اين مقام امّا اختيار مرا بيش از من نـدارى . تـزويـج كـردم بـه تـو اى مـحـمـّد نـفـس خـود را و مـَهـْر مـن در مـال من است . بفرما عمّ خود را كه ناقه اى براى وليمه زفاف بكشد و هر وقت خواهى به نزد زن خود درآى ؛ پس ابوطالب فرمود كه اى گروه گواه باشيد كه خديجه خود را به محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم تزويج كرد و مَهْر را خود ضامن شد. پـس يكى از قريش گفت چه عجب است كه مَهْر را زنان براى مردان ضامن شوند! ابوطالب در غـضب شده برخاست و چون آن جناب به خشم مى آمد جميع قريش از او مى ترسيدند و از سـطـوت او حـذر مـى نـمـودنـد؛ پـس گـفـت كـه اگـر شـوهـران ديـگـر مـثل فرزند برادر من باشند زنان به گرانترين قيمتها و بلندترين مهرها ايشان را طلب خواهند كرد و اگر مانند شما باشند مهر گران از ايشان خواهند طلبيد. پـس ابـوطـالب شـتـر نـحر كرد و زفاف آن دُرّ صدف انبياء و صدف گوهر خير النّساء مـنعقد گرديد. و چون خديجه ـرضى اللّه عنها ـ به حباله حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم درآمد، عبداللّه بن غنم كه يكى از قريش است اين اشعار را در تهنيت انشاد كرد: شعر : هَنيئا مرئيا يا خَديجَةُ قَدْ جَرَتْ لَكِ الطَّيْرُ فيما كانَ مِنكِ باَسْعَدٍ تَزَوَّجْتِ مِنْ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ كُلِها وَ مَنْ ذَا الَّذى فِي النّاسع مِثْلَ مُحمّدٍ بِهِ بَشَّرَ الْبِرّانِ عيسَى بْنُ مَرْيَمٍ وَمُوسَى بْنُ عِمْرانَ فَياقُرْبَ مَوْعِدٍ اَقَرَّتْ بِهِ الْكُتّابُ قِدْما بِاَنَّهُ رَسُولٌ مِنَ الْبَطْحآءِ هادٍ وَ مُهْتَدٍ(156) و در سـال 6193 كـه سـى سـال از ولادت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم گـذشـته بود ولادت با سعادت اميرالمؤ منين عليه السّلام واقع شد چنانكه بيايد در باب سوّم ان شاء اللّه تعالى . و در 6198 كـه سـى و پـنج سال از عمر آن حضرت گذشته باشد قريش كعبه را خراب كـردنـد و از سـر بـنـا كـردنـد و بـر طـول و عـرض خـانـه افـزودنـد و ديـوارهـا را بلند برآوردند به نحوى كه در جاى خود نگارش يافته . و در 6203 روز بـيـسـت و هـفـتـم شهر رجب كه با روز نوروز مطابق بود حضرت محمّد بن عـبـداللّه بـه سـن چهل سالگى مبعوث به رسالت شد و به روايت امام حسن عسكرى عليه السـّلام چـون چـهـل سـال از سـنّ آن حـضـرت گـذشـت حـق تـعـالى دل او را بهترين دلها و خاشعتر و مطيعتر و بزرگتر از همه دلها يافت پس ديده آن حضرت را نور ديگر داد و امر فرمود كه درهاى آسمان را گشودند و فوج فوج از ملائكه به زمين مى آمدند و آن حضرت نظر مى كرد و ايشان را مى ديد و رحمت خود را از ساق عرش تا سر آن حـضـرت مـتـصل گردانيد. پس جبرئيل فرود آمد و اطراف آسمان و زمين را فرو گرفت و بازوى آن حضرت را حركت داد و گفت : يا محمّد بخوان . فرمود: چه چيز بخوانم ؟ گفت : (اِقْرَء بِاسْمِ رَبَّكَ الَّذي خَلَقَ، خَلَقَ الاِنْسانَ مِنْ عَلَق ...)(157) پـس وحـيـهـاى خـدا را بـه او رسـانـيـد.(158) و به روايت ديگر پس بار ديگر جـبـرئيـل بـا هـفـتـاد هـزار مـلك و مـيـكـائيـل بـا هـفـتـاد هـزار مـَلَك نـازل شـدنـد و كـرسـى عـزّت و كـرامـت بـراى آن حضرت آوردند و تاج نبوت بر سر آن سـلطـان سـرير رسالت گذاشتند و لواى حمد را به دستش دادند و گفتند بر اين كرسى بالا رو و خداوند خود را حمد كن و به روايت ديگر آن كرسى از ياقوت سرخ بود و پايه اى از آن از زبرجد بود و پايه اى از مرواريد .(159) پـس چـون مـلائكـه بـالا رفـتـنـد و آن حـضـرت از كـوه حـِراء بـه زيـر آمـد، انـوار جـلال او را فـرو گرفته بود كه هيچ كس را ياراى آن نبود كه به آن حضرت نظر كند و بـر هـر درخـت و گـيـاه و سـنـگ كـه مـى گـذشت آن حضرت را سجده مى كردند و به زبان فصيح مى گفتند: (اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نَبِىَّ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّهِ). و چـون داخـل خـانـه خـديـجه شد از شعاع خورشيد جمالش خانه منور شد. خديجه گفت : يا مـحـمـّد صلى اللّه عليه و آله و سلم اين چه نور است كه در تو مشاهده مى كنم ؟ فرمود كه اين نور پيغمبرى است ، بگو: (لا اِل هَ ا لا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ). خـديـجـه گفت كه سالها است من پيغمبرى ترا مى دانم ، پس شهادت گفت و به آن حضرت ايـمـان آورد؛ پـس حضرت فرمود: اى خديجه ، من سرمائى در خود مى يابم جامه اى بر من بپوشان . چون خوابيد از جانب حق تعالى ندا به او رسيد: (يا اَيُّهَا الْمُدَّثّرُ قُمْ فَاَنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ)(160) اى جـامـه بـر خـود پـيچيده برخيز پس بترسان مردم را از عذاب خدا، و پروردگار خود را پـس تـكـبـيـر بـگـو و به بزرگى ياد كن ؛ پس حضرت برخاست و انگشت در گوش خود گذاشت پس گفت : اَللّهُ اَكْبَرُ اَللّهُ اَكْبَرُ. پس صداى آن حضرت به هر موجودى رسيد و همه با او موافقت كردند.(161) و در 6207 اظـهـار فـرمـود رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم دعوت خود را از پس آنـكـه مدت سه سال حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مردمان را پنهانى دعوت مـى فـرمـود و گـروهـى روش آن حـضـرت را گـرفـتـنـد و ايـمـان آوردنـد جـبـرئيـل ايـن آيـه مـبـاركـه آورد: (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشرِكينَ اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ).(162) امر كرد آن حضرت را كه آشكارا دعوت كند؛ پس آن حضرت به كوه صفا بالا رفت و مردم را انذار كرد و شرح دعوت آن حضرت مردم را به دين مبين و خواندن قرآن مجيد برايشان و اذيـّت و آزارهائى كه به آن حضرت رسيد خارج از اين مختصر است . و ما در نوع پنجم از معجزات آن حضرت اشاره كرديم به آنچه مناسب اينجا است ، به آنجا رجوع شود. و از آن سـوى كفّار قريش در رنج و شكنجه مسلمانان سخت كوشيدند و بدان كس كه قدرت بر زحمت او نداشتند به زبان زيان مى كردند و هركه را قوم و عشيرتى نبود به عذاب و عـقـاب مـى كـشـيـدنـد و در رمـضاء مكّه به گرسنگى و تشنگى بازمى داشتند و زره در تن ايـشـان مـى كردند و به توقف در آفتاب حكم مى دادند چندان كه از پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم تبرى جويند. فـقـير گويد كه در ذكر اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در ذكر عمّار اشاره خواهد شد به صدمات و اذيتهاى كفار قريش بر مسلمانان . و در سال 6028 هجرت اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به حبشه واقع شد. چـون مـسـلمـانـان از شـكـنـجه كفار قريش سخت به ستوه شدند و با ظلم كفار قريش صبر نـتوانستند، از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم دستورى طلبيدند تا به شهر ديـگـر شـونـد. حـضـرت ايشان را اجازت داد كه به ارض حبشه هجرت كنند؛ چه آنكه مردم حـبـشـه از اهل كتاب اند و نجاشى پادشاه حبشه به كسى ظلم نمى كند. و اين هجرت نخستين اسـت كـه بـعـضـى از اصـحـاب بـه سـوى حـبـشـه كـوچ دادند و هجرت بزرگ آن بود كه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـه سـوى مدينه كوچ داد و از كسانى كه به حـبـشه هجرت كردند عُثمان بن عفّان و زوجه اش حضرت رقيّه و ابوحُذَيْفة بن عُتْبَة بن ربـيعة با زوجه اش سهلة . و در حبشه محمّد بن ابوحذيفه را حق تعالى به او داد و ديگر زُبـَيـر بـن العـوّام و مـُصْعَب ابن عُمَيْر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدّار و عبدالرّحمن بن عـوف و ابـوسـلمة و زوجه اش امّ سلمة و عثمان بن مظعون و عامر بن ربيعه و جعفر بن ابى طالب t با زوجه اش اَسماء بنت عُمَيْس و عمرو بن سعيد بن العاص و برادرش خالد و اين هـر دو تـن با زن بودند و ديگر عبداللّه بن جَحْش با زوجه اش امّ حبيبه دختر ابوسفيان و ابوموسى اشعرى و ابو عبيده جراح و اشخاصى ديگر كه جميعا زياده از هشتاد مرد باشند در مـاه رجـب از مـكـّه بـيـرون شدند كشتى در آب راندند و به اراضى حبشه درآمدند و در آن مـمـلكـت از كـين و كيد قريش و عذاب آن جماعت آسوده شدند و در جوار نجاشى ايمن زيستند و بـه عـبـادت حـق تـعـالى پـرداختند و حضرت ابوطالب در تحريص نجاشى به نصرت پيغمبر فرموده : شعر : تَعَلَّمْ مَليكَ الْحَبْشِ اَنَّ مُحَمّدا نَبِىُّ كموُسى وَالْمَسيحِ بْنِ مَرْيَمٍ اَتى بِهُدى مِثْلَ الَّذى اَتَيابِهِ فكُلُّ بِاَمْرِ اللّهِ يَهْدى وَ يَعْصِمُ وَ اِنَّكُمْ تَتلُونَهُ فى كِتابِكُمْ بِصِدْقِ حَديثٍ لاحَديثِ الْـمُرجِّم (163) وَاِنَّكَ ما يَاْتيكَ مِنّا عِصابَةٌ بِفَضْلِكَ اِلاّ عاوَدُوا بالَتّكَرُّمِ فَلا تَجْعَلُوا للّهِ نِدًّا وَ اَسْلِمُوا فَاِنَّ طَريقَ الْحَقِّ لَيْسَ بِمُظْلَمٍ (164) و در سال 6209 كه پنج سال از بعثت گذشته باشد ولادت با سعادت حضرت فاطمه ـ صلوات اللّه عليها ـ واقع شد به نحوى كه در باب دوم بيايد ان شاء اللّه تعالى . و در سال 6210 حضرت رسول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـه شـعـب درآمـد. و مجمل آن چنان است كه چون مشركين نگريستند كه مسلمانان را پناه جائى مانند حبشه به دست شـد هـركـس از مـسـلمـين بدان مملكت سفر كردى ايمن گشتى و هم آن مردمان كه در مكّه سكونت دارنـد در پـنـاه ابـوطالب اند و در اسلام حمزه نيز ايشان را تقويتى شد، انجمنى بزرگ كـردنـد و تـمـامـى قريش بر قتل پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم همدست شدند؛ چون ابوطالب بر اين انديشه آگهى يافت آل هاشم و عبدالمطّلب را فراهم كرد و ايشان را با زن و فرزند به درهّاى كه شِعْب ابوطالبش گويند جاى داد و اولاد عبدالمطّلب مسلمان و غـيـر مسلمانشان از بهر حفظ قبيله و فرمانبردارى ابوطالب در نصرت پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم خـوددارى نـكردند جز ابولهب كه سر برتافت و با دشمنان ساخت . و ابـوطـالب بـه اتـفـاق خـويـشـان خـود بـه حـفـظ و حـراسـت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم پرداخت و از دو سوى آن درّه را ديده بان بازداشت و فرزند خود على عليه السّلام را بسيار شب به جاى پيغمبر خفتن فرمود. و حمزه همه شب بـا شـمـشـيـر برگرد پيغمبر مى گشت ؛ چون كفّار قريش اين بديدند و دانستند كه بدان حـضـرت دست نيابند چهل تن از بزرگان ايشان در دارالنّدوة مجتمع شدند و پيمان نهادند كـه بـا فـرزندان عبدالمطّلب و اولاد هاشم ، ديگر به رفق و مدارا نباشند و زن بديشان نـدهـنـد و زن از ايشان نگيرند و بديشان چيزى نفروشند و چيزى از ايشان نخرند و با آن جـمـاعـت كـار بـه صـلح نـكـنـنـد مـگـر وقـتـى كـه پـيـغـمـبر را به دست ايشان دهند تا به قـتل آورند و اين عهد را استوار كردند و بر صحيفه نگار نموده و مهر بر آن نهادند و به امّ الجـلاس ـ خـاله ابـوجـهـل ـ سـپـردنـد تـا نيكو بدارد و از اين معاهده بنى هاشم در شِعْب محصور ماندند و هيچ كس از اهل مكّه با ايشان نيروى فروختن و خريدن نداشت جز اوقات حج كـه مقاتلت حرام بود و قبائل عرب در مكّه حاضر مى شدند ايشان نيز از شعب بيرون شده چـيـزهـاى خـوردنى از عرب مى خريدند و به شعب برده مى داشتند و اين را قريش نيز روا نـمـى دانستند و چون آگاه مى شدند كه يكى از بنى هاشم چيزى مى خواهد بخرد بهاى آن را گـران مـى كـردند و خود مى خريدند و اگر آگاه مى شدند كه كسى از قريش به سبب قرابت يكى از بنى عبدالمطّلب از اشياء خوردنى چيزى به شِعْب فرستاده او را زحمت مى كـردنـد و اگـر از مـردم شـعـب كـسـى بـيرون مى شد و بر او دست مى يافتند او را عذاب و شكنجه مى كردند. و از كسانى كه گاهى براى آنها خوردنى مى فرستاد ابوالعاص بن ربـيـع ـ دامـاد پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم ـ و هشام بن عمرو و حكيم بن حَزام بن خُوَيْلد ـ برادرزاده خديجه ـ بود. و نـقـل شـده كـه ابـوالعـاص شـتـران از گـنـدم و خـرمـا حمل داده به شعب مى برد و رها مى كرد و از اينجا است كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده كه ابوالعاص حق دامادى ما بگذاشت . بـالجـمـله ، سـه سـال كـار بـديـنـگـونـه مـى رفـت و گـاه بـود كـه فـريـاد اطـفـال بـنـى عـبـدالمـطـّلب از شدت گرسنگى و جوع بلند بود تا بعضى مشركين از آن پيمان پشيمان شدند. و پـنـج نفر از ايشان كه هِشام بن عمرو و زُهَيْر بْن اُمَيّة بن مُغيرة و مُطْعِم بْن عَدِىّ و اَبُو البَخْتَرى و زَمْعَة بن الا سود بن المطلب بن اَسَد مى باشند با هم پيمان نهادند كه نقض عهد كنند و آن صحيفه را بدرند. صبحگاه ديگر كه صناديد قريش در كعبه فراهم شدند و آن پـنـج نـفـر آمدند و از اين مقوله سخن در پيش آوردند كه ناگاه ابوطالب با جمعى از مـردم خـود از شـعـب بـيـرون آمـده بـه كـعـبـه انـدرآمـد و در مـجـمـع قـريـش بـنـشـسـت . ابوجهل را گمان آنكه ابوطالب از زحمت و رنجى كه در شعب برده صبرش تمام گشته و اكنون آمده كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را تسليم كند. ابوطالب آغاز سخن كرد و فـرمود: اى مردمان سخنى گويم كه جز بر خير شما نيست ، برادرزاده ام محمد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـرا خبر داده كه خداى (اَرَضه ) را بدان صحيفه برگماشت تا رُقُوم جـور و ظـلم و قطيعت را بخورد و نام خدا را به جا گذاشت اكنون آن صحيفه را حاضر كنيد اگر او راست گفته است ، شما را با او چه جاى سخن است از كيد و كينه او دست برداريد و اگـر دروغ گـويـد، هـم اكـنـون او را تـسـليـم كـنـم تـا بـه قـتـل رسـانـيـد. مـردمـان گـفـتـند نيكو سخنى است پس برفتند و آن صحيفه را از اُمّ جلاس بگرفتند و بياوردند چون گشودند تمام را (اَرَضه ) خورده بودجز لفظ بِسْمِكَ اللّهُمَّ كه در جاهليت بر سر نامه ها مى نگاشته اند. مردمان چون اين بديدند شرمسار شدند. پـس مـُطـْعـِم بـن عـَدِىّ صحيفه را بدريد و گفت : ما بيزاريم از اين صحيفه قاطعه ظالمه . آنـگـاه ابوطالب به شعب مراجعت فرمود. روز ديگر آن پنج نفر به اتفاق جمعى ديگر از قريش به شعب رفتند و بنى عبدالمطّلب را به مكّه آوردند و در خانه هاى خود جاى دادند و مـدّت سـه سـال بـود كـه در شـعـب جـاى داشـتـنـد. لكـن مـشـركـيـن بـعـد از آنـكـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از شـعـب بـيـرون شـد هـم بر عقيدت نخست چندانكه تـوانـسـتـنـد از خـصـمـى آن حـضـرت خـويـشـتـن دارى نـكـردند و در اذيّت و آزار آن حضرت بكوشيدند به نحوى كه ذكرش را مقام گنجايش ندارد. و در سـال 6213 وفـات ابـوطـالب و خـديجه رضى اللّه عنهما واقع شد. امّا ابوطالب ، پـس وفـاتـش در بـيـسـت و شـشـم رجـب آخـر سـال دهـم بـعـثـت اتـفـاق افـتـاد. حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در مـصـيـبـت او بـگـريـسـت و چـون جـنـازه اش را حمل مى كردند آن حضرت از پيش روى جنازه او مى رفت و مى فرمود: اى عـمّ، صـله رحم كردى و در كار من هيچ فرونگذاشتى خدا تو را جزاى خير دهد. و جلالت شـاءن ابـوطـالب و نـصـرتـش از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و ديـگـر فـضـائل او از آن گـذشـتـه اسـت كـه در ايـن مـخـتـصـر بـگـنـجـد و مـا در فـصـل خـويـشـان حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم به مختصرى از آن اشاره خواهيم نمود. و بـعـد از سـه روز و به روايتى سى وپنج روز، وفات حضرت خديجه رضى اللّه عنها واقـع شـد و رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم او را بـه دسـت خـويش در (حَجُون )(165)مـكـّه دفـن كـرد و بـعـد از وفـات ابـوطالب و خديجه رضى اللّه عنهما چـنـدان غـمـنـاك بـود كـه از خـانـه كـمـتـر بـيـرون شـد و از ايـن روى آن سال را عامُالْحزْن نام نهاد. اميرالمؤ منين عليه السّلام در مرثيه آن دو بزرگوار فرموده : شعر : اَعَيْنَىَّ جُود ا بارَكَ اللّهُ فيكُما عَلى هالِكَيْنِ ما تَرى لَهُما مِثْلاً عَلى سَيِّدِ الْبَطْحآءِ وَ ابْنِ رَئيسها وَ سَيّدَةِ النِّسوانِ اَوَّلَ مَنْ صَلّى مُصابُهُما دْجى لِىَ الْجَوَّ وَالْـهَوا فَبِتُّ اُقاسى مِنْهُما الْـهَمَّ وَالثَّكْلى لَقَدْ نَصَرا فِي اللّهِ دينَ مُحَمَّدٍ عَلى مَنْ بَغى فِي الدّينِ قَد رَعَيا اِلاّ و هم آن حضرت در مرثيه ابوطالب فرموده : شعر : اَبا طالِبٍ عِصْمَةُ الْمُسْتَجيرِ وَغَيْثَ الَْمحُول وَ نُورَ الظُّلَمِ لَقَدْ هَدَّ فَقْدُكَ اَهْلَ الْحِفاظِ فَصَلّى عَلَيْكَ وَلِىُّ النِّعَمِ وَلَقّاكَ رَبُّكَ رِضْوانَهُ فَقَدْ كُنْتَ لِلطُّهْرِ مِنْ خَيْرِعَمِّ و بـعـد از وفـات ابـوطـالب مـشـركـين عرب بر خصمى آن حضرت بيفزودند و زحمت او را پـيـشـنـهـاد خاطر كردند چنانكه يكى از سُفهاى قوم به اغواى آن جماعت ، روزى مشتى خاك بر سر مباركش ريخت و آن حضرت جز صبر چاره ندانست . و در سـال 6214 از جـهت دعوت مردم ، به طائف شد و ما قصه سفر آن حضرت را به طائف به نحو اختصار در صمن معجزات در استيلاء آن حضرت بر شياطين و جنّيان ذكر كرديم . و در سال 6214 حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم سَوْدَه بنت زَمْعَة را تزويج فرمود. و اين اوّل زنى بود كه آن حضرت بعد از خديجه تزويج فرمود. حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم تـا خـديـجـه زنده بود هيچ زن ديگر نـگـرفـت و هـم در آن سـال عايشه را خطبه كرد و آن هنگام او شش ساله بود و زفاف او در سال اوّل هجرت افتاد و هم در آن سال ابتداى اسلام انصار شد. و در سال 6215 معراج پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم اتفاق افتاد. معراج پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بـدان كـه از آيـات كـريـمـه و احـاديـث مـتواتره ثابت گرديده است كه حق تعالى حضرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم را در يك شب از مكّه معظمه تا مسجد اَقْصى و از آنجا بـه آسـمـانـهـا تـا سـِدْرَة الْمـُنـْتَهى و عرش اعلا سير داد. و عجائب خلق سموات را به آن حـضـرت نـمود. و رازهاى نهانى و معارف نامتناهى به آن حضرت القا فرمود و آن حضرت در بـيـت المـعـمـور و تـحـت عرش به عبادت حق تعالى قيام نمود. و با انبياء عليهماالسّلام ملاقات كرد و داخل بهشت شد و منازل اهل بهشت را مشاهده نمود. و احاديث متواتره خاصّه و عامّه دلالت دارد كه عروج آن حضرت به بدن بود نه به روح ، در بـيـدارى بـود نـه در خـواب ، و در ميان قدماى علماى شيعه در اين خلافى نبوده چنانچه عـلامـه مـجـلسى فرموده : و شكّى كه بعضى در باب جسمانى بودن معراج كرده اند يا از عـدم تـتـبـع اخبار و آثار رسول خدا و ائمّه هُدى عليهماالسّلام است يا به سَبَب عَدم اعتماد بـر اخـبار حجّتهاى خدا و وثوق بر شبهات غير متديّنين از حكماست و اگر نه چون تواند بـود كـه شـخـص مـعـتـقـد چـنـديـن هـزار حـديـث از طـُرق مـخـتـلفـه در اصـل مـعـراج و كيفيّات و خصوصيّات آن بشنود كه همه ظاهر و صريحند در معراج جسمانى بـه مـحـض اسـتـبـعـاد وَهـْم يـا شـُبـهـات واهـيـه حـكـمـا، هـمـه را انـكـار و تاءويل نمايد.(166) و اگـر (عـَرَجـْتَ بـِهِ) در بـعـض نـُسـَخ (عـَرَجْتَ بِروُحِهِ) ذكر شده منافات ندارد. و اين مـثـل (جـِئْتـُكَ بـروُحـى ) اسـت بـه بـيـانـى كـه مـقـام ذكـرش نـيـسـت و تفصيل آن را شيخ ما علامه نورى در (تحيّة الزّائر) ذكر فرموده .(167) و بـدان كـه اتفافى است كه معراج پيش از هجرت واقع شد و آيا در شب هفدهم ماه رمضان ، يـا بـيـسـت و يـكـم مـاه مـزبـور، شـش مـاه پـيـش از هـجـرت واقـع شـده . يـا در مـاه ربـيـع الاوّل دو سـال بـعـد از بعثت ؟ اختلاف است و در مكان عروج نيز خلاف است كه خانه امّ هانى بوده يا شِعْب ابى طالب يا مسجدالحرام ؟ و حق تعالى فرمود: (سـُبـْحـانَ الّذى اَسـْرى بـِعـَبـْدِهِ لَيـْلاً مـِنَ الْمـَسـْجـِدِ الْحـَرامِ اِلَى الْمـَسـْجـِدِالاَْقـصـى ...). (168) يـعـنـى مـنـزّه اسـت آن خـداونـدى كـه سير داد بنده خود را در شبى از مسجدالحرام به سوى مـسجداقصى آن مسجدى كه بركت داده ايم دور آن را براى آنكه نمايانيم او را آيات عظمت و جلال خود، به درستى كه خداوند شنوا و داناست . بـعـضـى گـفته اند كه مراد از مسجدالحرام ، مكّه معظّمه است ؛ زيرا كه تمام مكّه محلّ نماز و محترم است . و مشهور آن است كه مسجد اقصى مسجديست كه در بيت المقدّس است . و از احاديث بسيار ظاهر مى شود كه مراد، بيت المعمور است كه در آسمان چهارم است و دورترين مسجدها است . و نيز اختلاف است كه معراج آن حضرت يك مرتبه بوده يا دو مرتبه يا زيادتر؟ از احـاديـث معتبره ظاهر مى شود كه چندين مرتبه واقع شد و اختلافى كه در احاديث معراج هست مى تواند محمول بر اين باشد. علما از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده اند كه حق تعالى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را صد و بيست مرتبه به آسمان برد و در هـر مـرتبه آن حضرت را در باب ولايت و امامت اميرالمؤ منين عليه السّلام و ساير ائمّه طاهرين عليهماالسّلام زياده از ساير فرايض تاءكيد و توصيه فرمود.(169) قال الْبُوصيرى : شعر : سَرَيْتَ مِنْ حَرَمٍ لَيْلاً اِلى حَرَمٍ كَما سَرىَ الْبَدْرُ في داجٍ مِنَ الظُّلَمِ فَظِلْتَ تَرْقى اِلى اَنْ نِلْتَ مَنْزلَةً مِنْ (قابَ قَوْسَيْنِ) لَمْ تُدْرَكْ وَلَمْ تُرم وَقَدّمَتْكَ جَميعُ الاَْنْبِياءِ بِها وَالرُّسُلُ تَقْديمَ مَخْدوُمٍ عَلى خَدَمٍ وَ اَنْتَ تَحْتَرِقُ السَّبْعَ الطِّباقَ بِهِمْ فى مَوْكَبٍ كُنْتَ فيهِ صاحِبَ الْعَلَم حَتّى اِذا لَمْ تَدَعْ شَاءْوا لِمُسْتَبِقٍ مِنَ الدُّنُوِّ وَلا مَرْقىً لِمُسْتَنِمٍ و در سـال 6216 بـيـعـت مـردم مـديـنـه در عـقـبـه بـار دوم واقـع شـد و مـردم مـديـنـه بـا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم عقد بيعت و شرط متابعت استوار كردند كه جنابش را در مدينه مانند تن و جان خويش حفظ و حراست نمايند و آنچه بر خويشتن نپسندند از بهر او پـسـنـده ندارند. چون اين معاهده مضبوط شد مردم مدينه به وطن خويش باز شدند و كفار قـريـش از پـيمان ايشان با پيغمبر آگاه گشتند اين معنى بر كين و كيد ايشان بيفزود كار به شورى افكندند، چهل نفر از دانايان مجرّب گزيده در دارالنّدوه جمع شدند شيطان به صـورت پـيـرى از قـبـيـله نـَجـْد داخـل ايـشـان شـد و بـعـد از تـبـادل افـكـار و اظهار راءيها، راءى همگى بر آن قرار گرفت كه از هر قبيله مردى دلاور انـتـخاب كرده و به دست هر يك شمشيرى برنده دهند تا به اتّفاق بر آن جناب تازند و خـونـش بـريزند تا خون آن حضرت در ميان قبائل پهن و پراكنده شود و عشيره پيغمبر را قـوّت مـقـاومـت بـا جـمـيـع قـبـائل نـبـاشـد لاجـرم كـار بـر دِيـَت افـتـد؛ پـس جـمـله دل بر اين نهادند و به إ عداد اين مهم پرداختند. پس آن اشخاصى كه ساخته اين كار شده بـودنـد در شـب اوّل ماه ربيع الا وّل در اطراف خانه آن حضرت آمدند و كمين نهادند از بهر آنـكـه چـون پـيـغـمـبـر بـه رخـتـخواب رود بر سرش ريخته و خونش بريزند. حق تعالى پـيـغـمـبـرش را از ايـن قـصـه آگـهـى داد و آيـه شـريـفـه (وَ اِذْ يـَمـْكـُرُ بـِكَ الَّذيـنـَ كَفَروُا) (170)نازل شد و ماءمور گشت كه اميرالمؤ منين عليه السّلام را به جاى خـود بـخـوابـانـد و از مـديـنـه بـيـرون شود. پس اميرالمؤ منين عليه السّلام را فرمود كه مشركين قريش امشب قصد من دارند و حق تعالى مرا ماءمور به هجرت كرده است و امر فرموده كـه بـروم بـه غـار (ثـور) و ترا امر كنم كه در جاى من بخوابى تا آنكه ندانند كه من رفته ام ، تو چه مى گوئى و چه مى كنى ؟ اميرالمؤ منين عليه السّلام عرض كرد: يا نبى اللّه ، آيا تو به سلامت خواهى ماند از خوابيدن من در جاى تو؟ فرمود: بلى ، اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام خـنـدان شـد و سـجـده شـكـر بـه جـاى آورد و ايـن اوّل سـجـده شـكـر بـود كـه در اين امّت واقع شد؛ پس سر از سجده برداشت و عرض كرد: بـرو بـه هـر سـو كه خدا ترا ماءمور گردانيده است ، جانم فداى تو باد و هر چه خواهى مـرا امـر فرما كه به جان قبول مى كنم و در هر باب از حق تعالى توفيق مى طلبم ؛ پس حـضـرت او را در بـرگـرفـت و بـسـيـار گـريـسـت و او را بـه خـدا سـپـرد و جبرئيل دست آن حضرت را گرفت و از خانه بيرون آورد و حضرت خواند: (وَجـَعـَلْنـا مـِنْ بـَيـْنِ اَيـْديـهـِمْ سـَدّا وَ مـِنْ خـَلْفـِهـْمِ سـَدّا فـَاَغـْشـَيـْنـاهـُمْ فـَهـُم لايُبْصِروُنَ) (171) و كف خاكى بر روهاى ايشان پاشيد و فرمود شاهَتِ الْوُجُوهُ و به غار ثور تشريف برد. و به روايتى به خانه امّ هانى تشريف برد و در تاريكى صبح متوجه غار ثور شد از آن طـرف امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام در جاى آن حضرت خوابيد و رداى آن حضرت را بر خود پـوشـيـد. كـفـّار قـريش خواستند آن شب در خانه آن حضرت بريزند ابولهب كه يك تن از ايـشـان بـود مـانـع شـد گـفـت : نـمـى گـذارم كـه شـب داخـل خـانـه شـويـد؛ زيـرا كه در اين خانه اطفال و زنان هستند امشب او را حراست مى نمائيم صـبـح بـر او مـى ريـزيـم . هـمـيـن كـه صـبـح خـواسـتـنـد قـصـد خـود را بـه عـمـل آورنـد امـيرالمؤ منين عليه السّلام مقابل ايشان برخاست و بانگ برايشان زد. آن جماعت گـفـتـنـد: يـا عـلى ، مـحمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كجا است ؟ فرمود: شما او را به من نـسـپـرده بـوديـد، خـواستيد او را بيرون كنيد، او خود بيرون رفت ، پس دست از على عليه السّلام برداشته به جستجوى پيغمبر شدند. حق تعالى اين آيه در شاءن اميرالمؤ منين عليه السّلام فرو فرستاد: (وَ مَنِ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغآءَ مَرضاتِ اللّهِ)(172) پـس حـضـرت پـيـغـمـبـر صلى اللّه عليه و آله و سلّم سه روز در غار ثور بود و در روز چـهـارم روانـه مـديـنـه شـد و در دوازدهـم مـاه ربـيـع الا وّل سـال سـيـزدهـم بـعثت وارد مدينه طيبه شد و اين هجرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به مدينه مبدء تاريخ مسلمانان شد. و در سـال اوّل هـجـرى بـعـد از پـنـج مـاه يـا هـشـت مـاه ، حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم عقد برادرى مابين مهاجر و انصار بست و اميرالمؤ منين عليه السّلام را برادر خود قرار داد و در ماه شوّال آن زفاف با عايشه فرمود. وقايع سال دوم هجرى در سـال دوم هـجـرى قـبـله مـسـلمـانـان از جـانـب بـيـت المـقدس به سوى كعبه گشت و در اين سـال تـزويـج حـضـرت فـاطـمـه صـَلَواتُ اللّهِ عـَلَيْها با اميرالمؤ منين عليه السّلام شد بـعـضـى از مـحـقـّقـيـن گـفـتـه انـد كـه سـوره (هـَلْ اَتـى ) در شـاءن اهـل بـيـت عـليـهـمـاالسـّلام نازل شده و حق تعالى بسيارى از نعمتهاى بهشت را در آن سوره مذكور داشته و ذكر حورالعين نفرموده ! (لَعَلَّ ذلِكَ اِجْلالاً لِفاطِمَةَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْها) و در آخـر شـعـبـان سـنـه دو، روزه مـاه رمـضـان فـرض شـد. و نـيـز در ايـن سال حكم قتال با مشركين نازل شد. و پـس از هـفـتـاد روز از سـنـه دو گـذشـتـه ، غـزوه (اَبـْواء) واقـع شـد و (اَبـْواء)(173) نـام دهـى اسـت بـزرگ در مـيـان مـكـّه و مـديـنـه و آن از اعـمـال (فـُرْع ) است از مدينه و در آنجا است قبر حضرت آمنه والده حضرت پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و هـم دهـى ديـگر در آنجا است كه آن را (وَدّان )(174) گويند و از اينجا است كه اين غزوه را، غزوه وَدّان نيز گويند. و در ايـن غـزوه كـار بـه صـلح رفـت و حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بدون محاربه مراجعت فرمود و حامل لواء در اين غزوه حضرت حمزه بود. پس از اين (سَرِيّه حمزه ) پيش آمد. فرق غَزْوَه و سَرِيّه بايد دانست كه چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم لشكرى را به حرب مى گـمـاشـت و خود آن حضرت با آن لشكر بود آن را (غزوه ) گويند و اگر آن حضرت با ايـشان نبود آن را بعث و (سَرِيّه ) گويند و سَريّه (175) طايفه اى از جيش را گـويـنـد كه فرستاده شود براى دشمن ، اَقَلّش نُه نفر است و نهايتش چهارصد و بعضى گـفـتـه انـد كـه (سَرِيّه ) از صد است تا پانصد و زيادتر را (منس ) گويند واگر از هـشـتـصـد زيـادتـر شـد (جـيـش ) گـويـنـد و اگـر از چـهـارهـزار زيـادتـر شـد (حـَجـْفـَلْ)(176) گـويند و در عدد غزوات آن حضرت اختلاف است از نوزده تا بيست و هفت گفته اند لكن قتال در نُه غزوه واقع شده . در شـهـر ربـيـع الا خر غزوه بُواط پيش آمد و آن چنان بود كه آن حضرت با دويست نفر از اصـحـاب بـه قـصـد كاروان قريش از مدينه تا ارض بُواط طىّ مسافت فرمود و با دشمن دُچـار نـشـده مـراجـعـت فـرمـود و بـواطـ(177) كـوهـى اسـت از جـبـال جـهـيـنـه در نـاحـيه رَضْوى و رَضْوى (178) كوهى است مابين مكّه و مدينه نزديك به يَنْبَع كه كيسانيه مى گويند محمّد بن حنفيّه در آنجا مقيم است ، زنده مى باشد تا خروج كند. پس از غزوه بُواط، غزوه ذوالعُشَيْره پيش آمد و عُشَيره (179) نام موضعى است از بـراى بـنـى (مـُدْلِجْ) بـه (يـَنـْبـُع ) در مـيـان مـكـّه و مـديـنـه و آن چـنـان اسـت كـه رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شنيد كه ابوسفيان با جماعتى از قريش به جهت تـجـارت مـسـافـر شـام انـد پـس سـر هـم بـا جـمـاعـتـى از اصـحـاب از دنبال او به ارض ذوالعُشيره آمد ابوسفيان را ملاقات نفرمود لكن بزرگان بنى مُدْلِجْ كه در نـواحـى ذوالعـُشـَيـره بـودند به خدمت آن حضرت رسيدند و كار بر مصالحه و مهادنه نهادند. در شـَهـْر جـُمـادى الا خرة غزوه بَدْر الاُؤ لى روى نمود از اين جهت كه خبر به پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كـه كـُرْزِ بـْن جـابـر الفـِهْرى از مكّه به اتفاق جمعى از قريش بيرون شده به سه منزلى مدينه آمدند و شتران آن حضرت و چهار پايان ديگر مردم را از مراتع مدينه برانده و به مكّه بردند. رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم رايت جنگ را بـه عـلى عـليـه السـّلام سـپـرد و بـا جـمـعـى از مـهـاجـر بـر نـشـسـتـه بـه منزل سَفَوان (180) كه از نواحى بدر است بر سر چاهى فرود شد و سه روز آنـجـا بـيـاسـود و از هر جانب فحص حال مشركين فرمود و خبر ايشان نيافت لاجَرَم باز به مدينه شد و اين وقت سَلْخ جُمادى الا خرة بود. و هـم در سـَنـَه دو، غزوه بدر كبرى پيش آمد و ملخّصش آن است كه كفار قريش مانند عُتبَه و شَيْبَه و وليد بن عُتبه و ابوجهل و اَبُوالْبَخْتَرى و نَوْفَلِ بنِ خُوَيْلِدْ و ساير صناديد مـكـّه بـا جـمـاعـت بـسيار از مردمان جنگى كه مجموع ايشان به نُهصد و پنجاه تن به شمار رفـتـه انـد اعـداد جـنگ با پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم كرده از مكّه بيرون شدند و ادوات طرب و زنان مُغَنّيه براى لهو و لعب با خود برداشتند و صد اسب و هفتصد شتر با ايشان بود. و كـار بـر آن نـهـادنـد كـه هـر روز يـك تـن از بـزرگـان قـريـش عـلف و آذوقه لشكر را كـفـيـل بـاشـد و ده شـتـر نـَحـْر كـنـد و از آن طـرف حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم با سيصد و سيزده تن از اصحاب خود از مدينه حركت كردند تا به اراضى بدر درآمدند و بدر اسم چاهى است در آنجا كه كشته هاى مشركين را در آنجا افكندند و چون پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در اراضى بدر قرار گرفت جـاى به جاى دست مبارك بر زمين اشاره نمود و مى فرمود: ه ذ ا مَصْرَعُ فُلانٍ و كشتنگاه هر يك از صناديد قريش را مى نمود و هيچ يك جز آن نبود كه فرمود. در ايـن وقـت لشـكـر دشـمـن پـديدار گشت كه از پيش روى بر سر تلّى برآمدند و نظاره لشـكـر پـيغمبر همى كردند. مسلمانان در نظر ايشان سخت حقير و كم نمودند چنانكه ايشان نيز در چشم مسلمانان اندك نمودند. ق الَ اللّهُ تـَعـالى : (وَ اِذْ يـُريـكـُمـُوهـُمْ اِذِالْتـَقـَيْتُمْ في اَعْيُنِكُمْ قَليلاً وَ يُقَلِّلُكُمْ فى اَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِىَ اللّهُ اَمْرا كانَ مَفْعُولا.)(181) قـريش پس از نظاره پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در پشت آن تلّ فرود شدند و از آب دور بـودند و چون فرود آمدند عمير بن وهب را با گروهى فرستادند كه لشكر اسلام را احـتـيـاط كـند بلكه شمارِ ايشان را باز داند. پس عمير اسب بر جهاند و از هر سوى به گـرد مـسـلمانان برآمد و بر گرد بيابان شد و نيك نظر كرد كه مبادا مسلمانان كمين نهاده بـاشـنـد بـاز شـده و گفت در حدود سيصد تن مى باشند و كمينى ندارند لكن ديدم شتران يثرب حمل مرگ كرده اند و زهر مهلك در بار دارند. اَمـا تـَرَوْنـَهـُمْ خـُرْسـاً لا يَتَكَلَّمُونَ يَتَلَمَّظُونَ تَلَمُّظَ الاَفاعي مالَهُمْ مَلْجَاءٌ اِلاّ سُيُوفُهُمْ وَ ما اَري هُمْ يُوَلّوُنَ حَتّى يُقْتَلُوا وَ لايُقْتَلُونَ حَتّى يَقْتُلُوا بِعَدَدِهِمْ؛ يـعـنـى آيـا نـمـى بـينيد كه خاموشند و چون افعى زبان در دهان همى گردانند پناه ايشان شـمـشـيـر ايـشـان اسـت ، هـرگز پشت به جنگ نكنند تا كشته شوند و كشته نشوند تا به شـمـار خـويـش دشـمـن بـكشند؛ پشت و روى اين كار را نيك بنگريد كه جنگ با ايشان كارى سهل نتواند بود.(182) حـكيم بن حزام چون اين بشنيد از عتبه درخواست كرد كه مردم را از جنگ بازنشاند عتبه گفت اگر توانى ابن حنظليّه يعنى ابوجهل را بگو هيچ توانى مردم را بازگردانى و با محمّد صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و مـردم او كـه ابـنـاءِ عـمّ تـواَنـد رزم نـدهـى ؟ حـكـيـم نـزد ابـوجهل آمد و پيغام عتبه بگذاشت ابوجهل گفت : اِنْتَفَخَ سُحْرُه ؛ يعنى پر باد شده شُش او. كـنـايـه از آنـكـه ترس و بددلى عارض او شده و هم عتبه بر پسر خود ابوحذيفه كه مسلمانى گرفته و با محمّد است مى ترسد. حـكـيـم سـخـنـان ابـوجـهـل را بـراى عـتـبـه گـفـت كـه نـاگـاه ابـوجـهـل از دنبال رسيد عتبه روى با او كرد و گفت : يا مُصَفِّر الاِسْت (183) تـعـيـيـر مـى كـنـى مـرا، معلوم خواهد شد كه كيست آن كس كه شُش او پر باد گشته . از آن طـرف پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از بـهـر آنـكـه مـسـلمـانـان را دل بـه جـاى آيـد و كـمـتـر بـيـم جـنـگ كـنـنـد بـه مـفـاد (وَ اِنْ جـَنـَحـُوا لِلسِّلْم فـَاجـْنـَحـْ لَها)(184) هر چند دانسته بود كه قريش كار به صلح نكنند از بهر آنكه جاى سـخـن نـمـانـد پـيام براى قريش فرستاد كه ما را در خاطر نيست كه در حرب شما مبادرت كنيم ؛ چه شما عشيرت و خويشان منيد، شما نيز چندان با من به معادات نرويد مرا با عرب بـگذاريد اگر غالب شدم هم از براى شما فخرى باشد و اگر عرب مرا كفايت كرد شما به آرزوى خود برسيد بى آنكه رنجى بكشيد. قـريـش چـون اين كلمات شنودند از ميانه عتبه زبان برگشود و گفت : اى جماعت قريش هر كـه سـخـن بـه لجاج كند و سر از پيام محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم بتابد رستگار نشود؛ اى قريش گفتار مرا بپذيريد و جانب محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را كه مهتر و بـهـتـر شـمـا است رعايت كنيد. ابوجهل بيم كرد كه مبادا مردم به فرمان عتبه باز شوند گـفـت : هـان ، اى عـتـبه ! اين چه آشوب است كه افكنده اى همانا از بيم عبدالمطّلب از بهر مراجعت حيلتى كرده اى ؟ عتبه برآشفت و گفت : مرا به ترس نسبت دهى و خائف خوانى . از شتر به زير آمد ابوجهل را از اسب بكشيد و گفت : بيا تا ما با هم نبرد كنيم و بر مردمان مـكـشـوف سـازيم كه جَبان (185) كيست و شجاع كدام است ؟ اَكابر قريش پيش شدند و ايشان را از هم دور كردند در اين وقت آتش حرب زبانه زدن گرفت و از دو سوى ، مردان كارزار به جوش و جنبش درآمدند. اوّل كـس عـُتـْبـه بـود كـه آهـنـگ مـيـدان كرد از خشم آنكه ابوجهلش به جُبْن نسبت داد پس بيتوانى زره بپوشيد و چون سرى بزرگ داشت در همه لشكر (خُودى ) نبود كه بر سر او راسـت آيـد لاجـرم عِمامه به سر بست و برادرش شيبه و پسرش وليد را نيز فرمان داد كه با من به ميدان آييد و رزم دهيد. پس هر سه تن اسب برجهاندند و در ميان دو لشكر، كرّ و فـرّى نـمـوده مـبـارز طـلبيدند سه نفر از طايفه انصار به جنگ ايشان آمدند. عتبه گفت : شـمـا چـه كـسـانـيد و از كدام قبيله ايد؟ گفتند: ما از جمله انصاريم . عتبه گفت : شما كفو ما نيستيد ما را با شما جنگ نباشد و آواز برداشت كه اى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم از بـنـى اعـمـام مـا كـس بـيـرون فـرسـت تـا بـا مـا رزم دهـد و از اقـران و اكـفـاء مـا بـاشـد رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـيـز نمى خواست كه نخستين انصار به مقاتله شـونـد؛ پـس على عليه السّلام و حمزة بن عبدالمطّلب و عبيدة بن الحارث بن المطّلب بن عبد مناف را رخصت رزم داد و اين هر سه تن چون شير آشفته به ميدان شتافتند. و حمزه گفت : اَنـَا حـَمـْزَةُ بـنُ عـبـدالمـطـّلب اَسـَدُ اللّهِ وَاَسـَدُ رَسـُولِهِ. عـتـبـه گفت : كُفْوٌ كَريمٌ وَ اَنَا اَسَدُ الحُلَفاء. و از ايـن سـخـن ، عـتـبـه خود را سيّد حُلفاى مطيّبين شمرده و ما در ذكر آباء پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم اشاره به حِلْف مطيّبين نموديم . بـالجـمـله : امـيـرالمـؤ مـنـيـن عليه السّلام با وليد دچار گشت و حمزه با شيبه و عُبيده با عُتْبه . پس اميرالمؤ منين عليه السّلام اين رجز خواند: شعر : انَا ابنُ ذىِ الْحَوْضَيْنِ عبدالمطّلب وَهاشِمُ الْـمُطعِم فىِ الْعامِ السَّغَب اُوْفي بِميثاقى وَاَحْمى عَنْ حَسَبٍ پـس شـمـشـيـرى بـر دوش وليد زد كه از زير بغلش بيرون آمد و چندان ذراعش ، سطبر و بزرگ بود كه چون بلند مى كرد صورتش را مى پوشانيد. گـويـند آن دست مقطوع را سخت بر سر اميرالمؤ منين عليه السّلام بكوفت و به جانب عتبه پدرش گريخت . حضرت از دنبالش شتافت و زخمى ديگر بر رانش بزد كه در زمان جان داد. امـا حـمـزه و شـيـبه با هم درآويختند و چندان شمشير بر هم زدند و به گرد هم دويدند كه تـيـغـهـا از كـار شـد و سـپـرهـا درهم شكست ، پس تيغ به يك سوى افكندند و يكديگر را بـچـسـبيدند. مسلمانان از دور چون آن بديدند ندا در دادند كه يا على نظاره كن كه اين سگ چسان بر عمّت غلبه كرده ، على عليه السّلام به سوى او شد و از پس حمزه درآمد و چون حـمـزه بـه قـامـت از شيبه بلندتر بود فرمود: اى عمّ! سر خويش به زير كن ، حمزه سر فـرو كـرد پـس عـلى عليه السّلام تيغ براند و يك نيمه سر شيبه را بيفكند و او را هلاك كرد. امـّا عبيده چون با عتبه نزديك شد و اين هر دو سخت دلاور و شجاع بودند پس بيتوانى با هـم حـمله بردند و عبيده تيغى بر فرق عتبه فرو كرد تا نيمه سر بدريد و همچنان عتبه در زير تيغ شمشيرى بر پاى عبيده افكند چنانكه ساقش را قطع كرد از آن سوى اميرالمؤ مـنـين عليه السّلام چون از كار شيبه پرداخت آهنگ عتبه نمود هنوز رمقى در عتبه بود كه جان او را نـيـز بگرفت ؛ پس حضرت در قتل اين هر سه تن ، شركت كرد و از اينجا است كه در مصاف معاويه او را خطاب كرده مى فرمايد: عـِنـدى السَّيـْفُ الَّذى اَعـْضـَضْتُهُ(186) اَخاكَ و خالَكَ وَجَدَّكَ يَوْمَ بَدرٍ)يعنى : شمشيرى كه بر جد و دايى و برادرت در يك رزمگاه زدم ، نزد من است (187) پـس آن حـضـرت بـه اتـفـاق حـمـزه ، عـبـيـده را بـرداشـتـه بـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم آورده پيغمبر سرش در كنار گرفت و چنان بگريست كـه آب چـشم مباركش بر روى عبيده دويد و مغز از ساق عبيده مى رفت و هنگام مراجعت از بدر در ارض (رَوْحـآء) يـا (صـَفـْراء) وفـات يـافـت و در آنـجـا مـدفـون گـشـت و او ده سـال از آن حـضرت افزون بود و حق تعالى اين آيه در حق آن شش تن كه هر دو تن با هم مخاصمت كردند فرو فرستاد: (هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا في رَبِّهِمُ فَالَّذينَ كَفَروُا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنَ النّارِ يُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِم الْحَميمُ.)(188) بـالجـمـله : بـعـد از كـشـتـه شـدن ايـن سـه نـفـر رُعـْبـى در دل كـفـّار افـتاد، ابوجهل قريش را تحريص بر جنگ همى كرد. شيطان به صورت سراقة بن مالك شده قريش را گفت : اِنّي جارٌ لَكُمْ اِدْفَعُوا اِلَىَّ ر ايتَكُمْ. پـس رايـت مـيـسـره را بـه دسـت گـرفـتـه و از پـيـش روى صـف مـى دويـد و كـفـّار را قـويـدل مـى كـرد بـر جـنـگ . از آن طـرف پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم اصحاب را فرمود: غُضّوُا اَبْصارَكُمْ وَ عضّوُا عَلَى النَّواجِدِ. و بر قلّت اصحاب خويش نگريست دست به دعا برداشت و از حق تعالى طلب نصرت كرد، حق تعالى ملائكه را به مدد ايشان فرستاد. قال اللّه تعالى : (وَلَقَد نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَاَنْتُم اَذِلَّةٌ ... يُمْدِدْ كُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلا فٍ مِنَ المَلائكَةِ مُسَوِّمينَ)(189) پـس جـنـگـى عـظـيـم در پـيـوسـت شـيـظـان چـون چـشـمـش بـر جـبـرئيـل و صـفـوف فـرشـتـگـان افتاد عَلَم را بينداخته آهنگ فرار كرد، مُنَبَّه پسر حَجّاج گريبان او را گرفت و گفت : اى سراقه كجا مى گريزى ؟ اين چه ناساخته كاريست كه در اين هنگام مى كنى و لشكر ما را در هم مى شكنى ، ابليس دستى بر سينه او زد و گفت : دور شود از من كه چيزى مى بينم كه تو نمى بينى . (قـالَ تـَعالى : فَلَمّا تَرائَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَى عَقِبَيْهِ وَ قالَ اِنّي بَرى ءُ مِنْكُمْ اِنّي اَرى ما لا تَرَوْنَ) (190) و حـضـرت اسداللّه الغالب على بن ابى طالب عليه السّلام چون شير آشفته به هر سو حـمـله مـى بـرد و مـرد و مـركـب بـه خـاك مـى افـكـنـد تـا آنـكـه سـى وشـش تـن از اَبـْطـال رجـال رااز حـيـات بـى بـهـره فـرمـود و از آن حـضـرت نقل است كه فرمود عجب دارم از قريش كه چون مقاتلت مرا با وليد بن عتبه مشاهده كردند و ديـدنـد كـه بـه يـك ضرب من هر دو چشم حنظلة بن ابى سفيان بيرون افتاد چگونه بر حرب من اقدام مى نمايند؟!(191) بـالجمله ؛ هفتاد نفر از صناديد قريش به قتل رسيدند كه از جمله آنها بود عتبه و شيبه و وليـد بـن عـتـبـه و حـنـظـلة بـن ابـى سـفـيـان و طـُعـَيـمـَة بـْن عـَدِىّ و عـاص بـن سـعـيـد و نوفَل بن خُوَيْلد و ابوجهل . و چون سر ابوجهل را براى پيغمبر بردند سجده شكر به جـاى آورد، پـس كـفـار هـزيـمـت كـردنـد و مـسـلمـانـان از دنـبـال ايـشان بشتافتند و هفتاد نفر اسير كردند و اين واقعه در هفدهم ماه رمضان بود. و از جـمـله اسـيران ، نضربن حارث و عُقْبَة بن ابى مُعَيْط بود كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم فـرمان قتل ايشان را داد و اين هر دو دشمن قوى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم بـودنـد و عـُقـبـه هـمـان اسـت كـه بـه رضـاى اُمـيَّةِ بـْنِ خـَلَف كـه او نـيـز كشته شد خيو(192) بر روى مبارك آن حضرت افكنده بود. در خـبـر اسـت كـه چـون نـضـر بـن حـارث بـه دسـت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـه قتل رسيد خواهرش در مرثيه او قصيده گفت كه از جمله اين سه بيت است : شعر : اَمُحَمَّدٌ(193) وَلاَ نْتَ نَجْلُ نَجيبَةٍ في قَوْمِها وَالْفَحْلُ فَحْلُ مُعْرقٌ(194) ما كانَ ضَرَّكَ لَو مَنَنْتَ وَرُبَّما مَنَّ الْفَتى وَ هُوَ الْمُغيظ الْـمُحْنَقُ اَلنَّضْرُ اَقْرَبُ مَنْ اَسَرْتَ قِرابَةً وَاَحَقُّهُمْ اِنْ كانَ عِتْقٌ يُعْتَقُ چـون مـرثيه او به سمع مبارك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد فرمود: لَوْ كُنْتُ سَمِعْتُ شِعْرَها لَما قَتَلْتُهُ.(195) و در سنه دو نيمه شوال كه بيست ماه از هجرت گذشته بود غزوه بَنى قَيْنُقاع پيش آمد و قـَيْنُقاع (196) طايفه اى از يهودان مدينه مى باشند. بدان كه كفار بعد از هـجـرت پـيـغـمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم با آن حضرت سه قسم بودند. قسمى آنان بـودنـد كـه حـضـرت بـا آنـها قرار گذاشته بود كه جنگ نكنند با آن حضرت و يارى هم نكنند دشمنان آن حضرت را و ايشان جهودان بنى قُرَيْظه و بنى النَّضير و بنى قَيْنُقاع بودند. و قـسـم دوم آنـان بـودنـد كـه بـا آن حـضرت حرب مى كردند و دشمنى آن حضرت بپا مى داشتند و ايشان كفار قريش بودند. قسم سوّم آنان بودند كه كارى با آن حضرت نداشتند و منتظر بودند كه ببينند چه خواهد شـد عـاقـبـت امـر آن حـضـرت مـانند طوائف عرب لكن بعضى از ايشان در باطن دوست داشتند ظهور امر آن حضرت را مانند قبيله خُزاعه و بعضى بعكس بودند مانند بنى بكر و بعضى بـودنـد كـه بـا آن حـضـرت بودند به ظاهر و با دشمنش بودند در باطن مانند منافقان و طوائف ثلاثه يهود غَدْر كردند؛ اوّل كسى كه نقض عهد كرد از ايشان ، بنى قينقاع بودند. و سببش آن شد كه در بازار بنى قينقاع زنى از مسلمانان بر درِ دكان زرگرى نشسته پس از آن زرگر يا مرد ديگرى از يهود براى تسخير جامه پشت او را چاك زد و گره بست ، آن زن بى خبر بود چون برخاست سرينش پيدا شد يهوديان بخنديدند آن زن صيحه كشيد، مـردى از مـسـلمـا چون اين بديد آن جهود را به كيفر اين كار زشت بكشت . يهودان از هر سو مـجـتـمـع شـده آن مـرد مـسـلمـان را بـه قـتـل رسـانـيـدنـد و ايـن قـصـه در حـال بـه پـيـغمبر خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد، آن حضرت بزرگان يهود را طـلب كرد و فرمود: چرا پيمان بشكستيد و نقض عهد كرديد از خداى بترسيد و بيم كنيد از آنـچـه قـريـش را افـتـاد كـه بـا شما نيز تواند رسيد و مرا به رسالت باور داريد؛ چه دانسته ايد كه سخن من بر صدق است . ايشان گفتند: اى محمّد! ما را بيم مده و از جنگ قريش و غـلبـه بـر ايـشان فريفته مشو همانا با قومى رزم دادى كه قانون حرب ندانستند اگر كـار با ما افتد طريق محاربت خواهى دانست ، اين بگفتند و برخاستند و دامن برافشاندند و بيرون شدند. اين هنگام جبرئيل اين آيه شريفه آورد: (وَاِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ اِلَيْهِمْ عَلى سَوآءٍ.)(197) پـس حـضـرت اَبـوُلُبـابـه را در مـدينه خليفتى بداد و رايت جنگ به حمزهt سپرد و لشكر ساخت و آهنگ ايشان كرد. جماعت يهود چون قوّت مقابله و مقاتله نداشتند به حصارهاى خويش پـنـاه جـسـتـنـد پانزده روز در تنگناى محاصره بودند تا كار بر ايشان تنگ شد و رعب و تـرس در دلشـان جاى كرد ناچار رضا دادند كه از حصار بيرون شده حكم خداى را گردن نـهـنـد. پـس ابـواب حصارها گشوده بيرون آمدند پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم امر فـرمـود مـُنـْذِر بـْنِ قـُدامـَة سلمى را، تا دست آن جماعت را از پشت ببندد و در خاطر داشت كه ايـشـان را مـقـتـول سازد و ايشان هفتصد تن مرد جنگى بودند. عبداللّه بن اُبَىّ ـ كه در ميان مـسـلمـانـان مردى منافق بود ـ از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم درخواست كرد كـه در حـق ايـشـان احـسـان فـرمـايد و در اين باب اصرار كرد؛ پس حضرت از ريختن خون ايـشـان بـگـذشـت ولكـن بـه امـر آن حـضـرت جـلاى وطـن كـردنـد و امـوال و اثـقـال و قـلاع و ضـيـاع ايـشان به جاى ماند و به اَذْرِعات (198) شام پيوستند. و نيز در سنه دو در ماه شوّال ، غزوه قَرقَرةُ الْكُدْر(199) پيش آمد و آن آبى است از بـنـى سـُلَيـْم در سـه مـنـزلى مـديـنـه . و سـبـب ايـن غـزوه آن شـد كـه رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را مسموع افتاد كه جماعتى از بنى سُلَيْم و بنى غـَطـْفـان در قَرقَره الكُدْر انجمن كرده اند كه به خون قريش در مدينه شبيخون آرند، پس حـضـرت رايت جنگ را به اميرالمؤ منين عليه السّلام داد و با دويست نفر از اصحاب دو روزه بـه آنـجا تشريف برد وقتى رسيد كه آن جماعت رفته بودند از آن جماعت كسى ديدار نشد تـا حـضـرت مـراجـعـت فـرمـود و بـعـضـى ايـن غـزوه را در سال سوم ذكر كرده اند. و نـيـز در سـنـه دو در عـُشْر آخر ذى القعده يا در ذى الحجه غزوه سَويق پيش آمد و سبب آن شد كه ابوسفيان بعد از واقعه بدر نذر كرد كه خود را به زن نچسباند و روغن به خود نـمـالد تـا ايـن كـين از محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم و اصحاب او باز جويد؛ پس با دويست تن از مكّه كوچ كرده تا عُرَيض كه در ناحيه مدينه واقع است رسيد و در آنجا يك تن از انصار را كه مَعْبَد(200) بن عمرو نام داشت با برزيگر او بگرفت و بكشت و يـك دو خـانـه بـا چـنـد نـخـله خـرمـا بـسـوخـت و دل بـر آن نـهـاد كـه بـه نـذر خـود عـمـل كـرده پـس بـه شـتاب برگشت . چون اين خبر به محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسـيـد ابـولُبـابـه را بـه خـليـفـتـى گـذاشـت و بـا دويـسـت نـفـر از مـهـاجـر و انصار از دنـبال ابوسفيان شتافت . چون ابوسفيان را معلوم گشت كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم بـا لشـكر به استعجال مى آيد، هراسناك شد امر كه لشكريان انبانهاى سويق را كـه بـه جـهـت زاد راه داشـتـنـد بـريـخـتـنـد تـا از بـهـر فرار سبكبار شوند و مسلمانان از دنـبـال رسـيـدنـد و آن انـبـانـهـا را بـرگـرفتند و از اين جهت اين غزوه را (ذات السّويق ) خـوانـدنـد؛ پس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم تا اراضى قَرْقَرةُ الْكُدْر بر اثـر ايشان رفت و ايشان را نيافت پس به مدينه مراجعت فرمود. و مدّت اين غزوه پنج روز بود و بعضى اين غزوه را در سال سوّم دانسته اند. و در سـنـه دو، بـه قـولى ولادت حـضـرت امـام حـَسـَن عـليـه السـّلام واقع شد و بسيارى سال سوم گفته اند. و كيفيّت ولادت شريفش بيايد در باب چهارم . وقايع سال سوم هجرت در سـال سـوم غـزوه غـَطـْفـان (201) پـيـش آمـد و ايـن غـزوه را غـزوه ذى اَمَر(202)و غزوه اَنْمار نيز ناميده اند و آن موضعى است از نواحى نجد و سبب اين غـزوه آن بود كه رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم را مسموع افتاد كه گروهى از بـنـى ثـَعـْلَبـَة و مـُحـارِبْ در (ذى اَمـَر) جـمع شده اند كه اطراف مدينه را تاختنى كنند و غنيمتى به دست آرند و پسر حارث كه نام او (دُعْثُور) است و خطيب او را (غَوْرَث ) گفته سـيـّد آن سـلسـله است ؛ پس پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم با چهارصد و پنجاه نفر بـه شـتـاب بـه (ذى امـَر) رفـت ، دُعـْثـور بـا مـردمـان خـويـش بـه قـُلَل جِبال گريختند و كسى از ايشان ديده نشد جز مردى از بنى ثَعْلَبَه كه مسلمانان او را گرفتند خدمت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بردند حضرت بر او اسلام عرضه كـرد اسلام آورد، پس باران سختى آمد چنانكه از تن و جامه لشكريان آب همى رفت مردمان از هر سو پراكنده شدند و به اصلاح كالاى خويش پرداختند و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نيز جامه برآورد و بيفشرد و بر شاخه هاى درختى افكند و خود نيز در سايه آن درخت بيارميد، در اين وقت دُعْثُور طمع در آن حضرت كرده با شمشير به بالين آن حضرت آمـده و گـفـت : اى مـُحـمـّد مـَنْ يَمْنَعُك مِنّى الْيَوْم ؛ يعنى كيست كه ترا از شرّ من امروز كفايت كـنـد؟ حـضـرت فـرمـود: خـداونـد عـَزّ و جـَلّ، در ايـن وقـت جـبـرئيـل بـر سـيـنـه اش زد كـه تـيـغ از دسـتـش افـتاد، و بر پشت افتاد. حضرت آن تيغ بـرگـرفـت و بـر سر او ايستاد و فرمود: مَنْ يَمْنَعُكَ مِنّي ؛ كيست كه ترا حفظ كند از من ؟ گفت : هيچ كس ! دانستم كه تو پيغمرى . پس شهادَتَيْن گفت . حضرت شمشيرش را به او ردّ كـرد پـس بـه نـزد قـوم خـود رفت و ايشان را به اسلام دعوت كرد. حق تعالى اين آيه مباركه را در اينجا فرستاد: (يـا اَيُّهاِ الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ هَمَّ قَوُمٌ اَنْ يَبْسُطُوا اِلَيْكُمْ اَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ اَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ.)(203) پـس پـيـغـمـبر خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم به مدينه مراجعت فرمود و مدّت اين سفر بيست و يك روز بود. و در سـَنـه سـه ، بـنـابـر قـولى كـعـب بـن اشـرف جـهـود در 14 ربـيـع الاوّل مقتول گشت و او چندانكه توانستى از آزار مسلمانان دست باز نداشتى و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را هجا گفتى . و نـيـز در سـنـه سـه ، غزوه بَحْران (204) پيش آمد و آن موضعى است در ناحيه فـُرع و فـُرع (بـه ضـمّ) قـريـه اى اسـت از نواحى رَبَذه و سبب اين غزوه آن شد كه خدمت حـضـرت پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عليه و آله و سلّم ، عرض كردند كه جماعت بنى سُلَيْم در (بـَحـْران ) انـجـمنى كرده اند و كيدى انديشيده اند. حضرت با سيصد تن به آهنگ ايشان حركت كرد بنى سُليم در اراضى خود پراكنده شدند حضرت بى آنكه دشمنى ديدار كند مراجعت فرمود. و هـم در سـنـه سـه ، ولادت امـام حـسين عليه السّلام واقع شد. و نيز در اين سنه ، حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم حـَفـْصـَه را در شـعـبان و زينب بنت خُزَيْمَة را در ماه رمضان تزويج فرمود. و نـيـز در مـاه شوال سنه سه ، غزوه اُحُد روى داد و آن جَبَلى است مشهور نزديك به مدينه به مسافت يك فرسخ . همانا قريش بعد از واقعه بدر سخت آشفته بودند و سينه شان از كـيـن و كـيـد مسلمانان مملو بود و پيوسته در اِعداد كار بودند و تجهيز جيش مى نمودند تا پنج هزار كس فراهم شد كه سه هزار شتر و دويست اسب در ميان ايشان بود پس به قصد جـنـگ بـا پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به جانب مدينه كوچ دادند و جمعى از زنان خود را همراه برداشتند كه در ميان لشكر سوگوارى كنند و بر كشتگان خويش بگريند و مرثيه گويند تا كين ها بجوشد و دلها بخروشد. از آن طـرف پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم چون خبردار شد اِعداد جنگ فرموده با لشكر خود به اُحُد تشريف بُرد و مكانى را براى حرب اختيار فرمود و صف آرائى لشكر فـرمـود و لشـكـر را چـنـان بـداشـت كـه كـوه اُحـُد در قـفـا و جـَبـَل عينين از طرف چپ و مدينه در پيش روى مى نمود و چون در كوه عَيْنَيْن شكافى بود كـه اگـر دشـمـن خواستى كمين بازگشادى عبداللّه بن جُبَيْر را با پنجاه تن كماندار در آنـجـا گـذاشـت كـه اَعـداء را از مرور آن شكاف مانع باشند و فرمود: اگر ما غلبه كنيم و غـنـيـمـت جـوئيـم قـسـمـت شما بگذاريم شما در فتح و شكست ما از جاى خود نجنبيد. و چون از تسويه صفوف فارغ شد خطبه خواند و فرمود: اَيُّهـَا النـّاسُ! اوُصيكُمْ بِما اَوْصاني بِهِ اللّهُ فى كِتابِهِ مِنَ الْعَمَلِ بِطاعَتِهِ وَالتَّناهى عَنْ مُحارِمِهِ (و ساقَ الْخُطبَة الشّريفَةَ اِلى قَوْلِهِ) قَد بَيَّنَ لَكُمْ الْحَلالَ وَالحَرامَ غَيْر اَنَّ بَيْنَهُما شُبَها مِنَ الاَْمْرِ لَمْ يَعْلَمْها كَثيرٌ مِنَ النّاسِ اِلاّ مَنْ عُصِمَ فَمَنْ تَرَكَها حَفِظَ عِرْضَهُ وَ دينَهُ وَ مـَنْ وَقَعَ فيها كان كالرّاعى اِلى جَنْبِ الْحِمى اَوْشَكَ اَنْ يَقَعَ فيهِ وَلَيْسَ مَلِكٌ اِلاّ وَلَهُ حِمىً اَلا وَ اَنَّ حـِمـَى اللّهِ مـَحـارمـُهُ وَاَلْمـُؤ مِنُ مِنَ المُؤ مِنينَ كَالراءسِ مِنَ اْلْجَسَدِ اِذا اشْتَكى تَداعى عَلَيْهِ سايِرُ جَسَدِهِ وَالسَّلامُ عَلَيْكُم . از آن سوى مشركين نيز صفها برآراستند، خالد بن وليد با پانصد تن ميمنه را گرفت و عـِكْرِمَة بن ابى جهل با پانصد نفر بر ميسره بايستاد و صَفوان بن اُميّه به اتفاق عمرو بـن العـاص سـالار سواران گشت و عبداللّه بن ربيعه قائد تير اندازان شد و ايشان صد تـن كـمـانـدار بـودنـد و شـتـرى را كـه بـر آن بـت هـُبـَلْ حـمـل داده بـودند از پيش روى بداشتند و زنان را از پشت لشكريان واداشتند و رايت جنگ را به طلحة بن ابى طلحه سپردند. حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيد كه حـامـل لِواء كـفـار كـيست ؟ گفتند از قبيله بنى عبدالدار، حضرت فرمود: نَحْنُ اَحَقُّ بِالْوَفآءِ مـِنـْهـُمْ. پس مُصْعَب بن عُمَيْر را كه از بنى عبدالدار بود طلبيد و رايت نصرت را به او سپرد. مـُصـْعـَب عـَلَم بـگـرفـت و از پـيش روى آن حضرت همى بود؛ پس طلحة بن ابى طلحه كه (كـبـش كـتـيـبـه )(205) و (صـاحـب عـلم مـشـركين ) بود اسب بر جهاند و مبارز طـلبـيـد، هـيـچ كـس جـرئت مـيـدان او نـداشت ، اميرالمؤ منين عليه السّلام چون شير غرّنده با شمشير برنده به سوى او تاختن كرد و رجز خواند. طلحه گفت : اى قَصْم ! دانستم كه جز تـو كـس بـه ميدان من نيايد؛ پس بر آن حضرت حمله كرد و شمشيرى بر آن حضرت فرود آورد، حضرت با سپر، آن زخم را دفع داد آنگاه چنان تيغى بر فرقش زد كه مغزش برفت و بر زمين افتاد و عورتش مكشوف شد، از على زنهار جست على عليه السّلام بازگشت . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از قتل او شاد گشت و تكبيرى بلند گفت ، مسلمانان بـانـگ تـكبير بلند كردند. از پس طلحه برادرش مُصعب عَلَم بگرفت ، اميرالمؤ منين عليه السّلام نيز او را بكشت ؛ پس يك يك از بنى عبدالدار عَلَم گرفتند و كشته شدند تا آنكه از بنى عبدالدار ديگر كس نبود كه علمدار شود، غلامى از آن قبيله كه (صواب ) نام داشت آن علم را برافراشت اميرالمؤ منين عليه السّلام او را نيز ملحق به ايشان نمود. در خـبـر اسـت كـه ايـن غـلام حـبـشى بود و در بزرگى جثه مانند گنبدى بود و در اين وقت دهانش كف كرده بود و ديده هايش سرخ شده بود و مى گفت : به خدا سوگند كه نمى كشم به عوض آقايان خود غير محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را، مسلمانان از او ترسيدند و جـراءت مـيدان او نكردند. اميرالمؤ منين عليه السّلام ضربتى بر او زد كه او را از كمر دو نـيـم كـرد و بـالايش جدا شد و نيم پائين ايستاده بود. مسلمانان بر او نظر مى كردند و از روى تعجّب مى خنديدند. پس مسلمانان حمله بردند و كفار را در هم شكستند و هزيمت دادند و هـر كـس از مـشـركـيـن بـه طـرفـى گـريـخـت و شـتـرى كـه هـُبـَلْ را حـمـل مـى كـرد در افـتـاد و هـُبـَلْ نـگـونـسـار شـد. پـس مسلمانان دست به غارت برآوردند كـمـانـداران كـه شـكاف كوه را داشتند ديدند كه مسلمانان به نَهْب و غارت مشغولند قوّت طـامـعـه ايشان را حركت داد از بهر غنيمت از جاى خود حركت كردند هر چند عبداللّه بن جُبَيْر مـمانعت كرد، متابعت نكردند براى غارتگرى عزيمت لشكرگاه دشمنان كردند. عبداللّه با كـمـتـر از ده كـس بـاقـى مـانـد خـالد بـن وليـد بـه اتـفـاق عـِكـْرِمـَة بـْن اَبـى جهل با دويست تن از لشكريان كه كمين نهاده بودند بر عبداللّه تاختن كرده و او را با آن چند تن كه به جاى بودند به قتل رسانيدند و از آنجا از قفاى مسلمانان بيرون شده تيغ بـر ايـشـان نهادند و عَلَم مشركان بر پاى شد و هزيمت شدگان چون علم خود را بر پاى ديـدنـد روى بـه مـصـاف نـهـادنـد و شـيـطـان بـه صـورت جـُعـَيْل بْن سِراقَه درآمد و ندا در داد كه اَلا اِنَّ مُحمَّدا قَدْ قُتِلَ؛ يعنى آگاه باشيد كه محمَّد كـشـته گشت . مسلمانان از اين خبر وحشت آميز به خويشتن شدند و از دهشت تيغ بر يكديگر نـهـادنـد بـه نـحـوى كـه (يـمـان ) پـدر حـُذيـفـه را بـه قتل رسانيدند و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را گذاشته رو به هزيمت نهادند و اميرالمؤ منين عليه السّلام پيش روى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رزم مى داد و از هر طرف كه دشمن به قصد آن حضرت مى آمد، اميرالمؤ منين عليه السّلام او را دفع مى داد تـا آنـكـه نـود جـراحـت بـه سر و صورت و سينه و شكم و دست و پاى اميرالمؤ منين عليه السـّلام رسـيـد. و شـنـيـدنـد مـنـادى از آسـمـان نـدا كـرد لا فـَتـى اِلاّ عـَلىٌ وَ لا سـَيـْفَ اِلاّ ذُوالْفـِقـار.(206)و جـبـرئيـل بـه پـيـغـمـبـر عـرض كـرد: يـا رسـول اللّه ! ايـن مـواسـات و جوانمردى است كه على عليه السّلام آشكار مى كند. حضرت فـرمـود: اِنَّهُ مـِنـّي وَاَنـَا مـِنـْهُ؛ عـلى از مـن اسـت و مـن از عـلى ام . جبرئيل گفت : اَنَا مِنْكُما.(207) بـالجـمـله ، نـقل است كه عبداللّه بن قَمِئَة كه يك تن از مشركان بود به آهنگ پيغمبر تيغ كشيده قصد آن حضرت نمود، چون مُصعَب بن عُمَير عَلَمدار لشكر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود نخست قصد مصعب كرد دست راستش را قطع كرد علم را به دست چپ گرفت و دسـت چـپـش را نـيـز قـطـع كرد پس زخمى ديگر بر او زد تا شهيد شد و عَلَم بيفتاد لكن مَلَكى به صورت مُصْعب شده و عَلَم را برافراخت . ابن قَمِئَة پس از شهادت مصعب سنگى چـنـد بـه دسـت كرده به سوى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم پرانيد ناگاه سنگى بـر پيشانى مبارك آن حضرت آمد و در هم شكست و حلقه هاى خون بر پيشانيش فرو ريخت و خـون بـر صـورتـش جـارى شـد حـضرت آن خون را پاك مى كرد كه مبادا بر زمين رود و عذاب از آسمان فرو شود، و مى فرمود: كَيْفَ يُفْلِحُ قَوْمٌ شَجُّوا نَبِيَّهُمْ وَهُوَ يَدْعُوهُم اِلَى اللّهِ تَعالى . و عـتـبـة بـن ابـى وقـّاص سـنـگـى بر لب و دندان آن حضرت زد و بعضى شمشير بر آن حضرت فرود آوردند لكن چون زره بر تن مباركش بود كارگر نشد. و نـقـل شـده كـه در اين گيرودار هفتاد ضرب شمشير بر آن حضرت فرود آوردند و خدايش حافظ بود، با اين همه زحمت كه بدان مظهر رحمت رسيد نفرين بر آن قوم نكرد بلكه گفت : اَللّهُمَّ اغفِرْ لِقَوْمي فَاِنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ.(208) شهادت حضرت حمزه رضى اللّه عنه و هم در اين حرب (وحشى ) ـ كه عَبْد جُبَيْرِ بِنِ مُطْعِمْ بود ـ به كين حمزة بن عبدالمطّلب كـمـربـست در كمين آن جناب نشست در وقتى كه آن جناب مانند شير آشفته حمله مى برد و با كـفـّار رزم مـى نـمـود حـَربـه خـود را به سوى آن حضرت پرتاب داد چنانكه بر عانه آن جناب آمده و از ديگر سوى سر به در كرد؛ و به قولى بر خاصره آن حضرت رسيد و از مثانه بيرون آمد، پس آن زخم آن حضرت را از پاى درآورد و بر زمين افتاد و شهيد گرديد. پـس (وحـشـى ) بـه بالين حمزه آمد و جگرگاه آن جناب را بشكافت و جگرش را برآورده بـه نـزد هـنـد ـ زوجـه ابـوسـفـيـان ـ آورد، او بستد؛ چه خواست لختى از آن بخورد در دهان گـذاشـت حـق تـعالى در دهانش سخت كرد تا اجزاء بدن آن حضرت با كافر آميخته نشود و لاجرم از دهان بيفكند از اين جهت به (هند جگرخواره ) مشهور شد؛ پس هر حلى و زيورى كه داشـت بـه (وحـشـى ) عـطـا كـرد آنـگـاه هـند به مَصْرَع حمزه آمد و گوشهاى آن حضرت و بعضى ديگر از اعضاى آن حضرت را بريده تا با خود به مكّه بَرَد، زنان قريش به هند تـاءسـّى كـرده بـه حربگاه آمدند و ساير شهيدان را مُثْله كردند، بينى بريدند و شكم دريـدنـد و اجـزاء قطع شده را به ريسمان كشيدند و دست برنجن ساختند و ابوسفيان بر مَصْرَع حمزه آمد و پيكان نيزه خود را بر دهان حمزه مى زد و مى گفت : بچش اى عاق . حُلَيْس بْنِ عَلقمه چون اين بديد بانگ كرد كه اى بنى كنانه بنگريد اين مرد كه دعوى بـزرگـى قريش دارد با پسر عمّ كشته خود چه مى كند، ابوسفيان شرمگين شد گفت : اين لغزشى بود از من ظاهر شد اين را پنهان دار. بالجمله ، در اين غزوه از اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم هفتاد تن شهيد گشت بـه شـمـار اسـيران قريش كه در بَدْر اسير شدند و مسلمانان آنها را نكشتند و به رضاى خـود فـديـه گـرفـتـنـد و رهـا كـردنـد كـه در عـوض بـه عـدد ايـشـان سال ديگر شهيد شوند. شايعه شهادت پيامبر در اُحُد بـالجـمـله ، چـون خبر شهادت رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم در مدينه پراكنده شـد چـهـارده تـن از زنـان اهل بيت و نزديكان ايشان از مدينه بيرون شده تا جنگگاه بيرون آمـدند. نخست حضرت زهرا عليهاالسّلام پدر بزرگوار خود را با آن جراحات دريافت و آن حـضـرت را در بركشيد و سخت بگريست ، پيغمبر نيز آب در چشم بگردانيد آنگاه اميرالمؤ مـنـيـن عـليـه السّلام با سپر خويش آب همى آورد(209)و فاطمه عليهاالسّلام از سـر و روى پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم خون همى شست و چون خون باز نمى ايـسـتاد قطعه اى از حصير به دست كرده بسوخت و با خاكستر آن جراحت پيغمبر را ببست و از آن پـس رسـول خـداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم با استخوان پوسيده زخمهاى خود را دود همى داد تا نشان به جاى نماند. عـلى بـن ابـراهـيـم قـمـى روايـت كـرده اسـت كـه چـون جـنـگ سـاكـن شـد حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرمـود كـه كـيـسـت مـا را از احوال حمزه خبر دهد؟ حارث بن صِمَّه (210) گفت : من موضع او را مى دانم . چون بـه نـزديـك او رسـيـد و حـال او را مـشـاهـده نـمـود نخواست كه آن خبر را او برساند . پس حـضـرت فـرمـود: يا على ، عمويت را طلب كن . حضرت امير عليه السّلام آمد و نزديك حمزه ايـسـتـاد و نـخـواسـت كه آن خبر وحشت اثر را به سيّد بشر برساند؛ پس حضرت پيغمبر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم خـود بـه جـسـتـجـوى حـمـزه آمـد چـون حـمـزه را بـر آن حـال مـشـاهـده كـرد گـريـست و فرمود: به خدا سوگند كه هرگز در مكانى نايستاده ام كه بيشتر مرا به خشم آورد از اين مقام اگر خدا مرا تمكين دهد بر قريش هفتاد نفر ايشان را به عـوض حـمـزه چـنـيـن تـمـثـيـل كـنـم و اعـضـاى ايـشـان را بـبـُرَم ؛ پـس جبرئيل نازل شد و اين آيه را آورد: (لَئن عـاقـَبـْتـُمْ فـَعـاقـِبـُوا بـِمـِثـْلِ مـا عـُوقـِبـْتـُمْ بـِهِ وَلِئِنْ صـَبـَرتـُمْ لَهـُوَ خـيـرٌ لِلصّابِرينَ.)(211) يـعـنـى اگـر عـقـاب كنيد پس عقاب كنيد به مثل آنچه عقاب كرده شده ايد و اگر صبر كنيد البتّه بهتر است براى صبر كنندگان . پس حضرت گفت كه صبر خواهم كرد و انتقام نخواهم كشيد، پس حضرت ردائى كه از بُرد يـمـنـى بـر دوش مـبـاركش بود بر روى حمزه انداخت و آن رداء به قامت حمزه نارسا بود و اگـر بر سرش مى كشيدند پاهايش پيدا مى شد و اگر پاهايش را مى پوشانيدند سرش پيدا مى شد؛ پس بر سرش كشيد و پاهايش را از علف و گياه پوشانيد و فرمود كه اگر نـه آن بـود كـه زنـان عـبـدالمـطّلب اندوهناك مى شدند هر آينه او را چنين مى گذاشتم كه درندگان صحرا و مرغان هوا گوشت او را بخورند تا روز قيامت از شكم آنها محشور شود؛ زيـرا كـه داهـيه هر چند عظيمتر است ثوابش بيشتر است .(212) پس حضرت امر فـرمود كه كشتگان را جمع كردند و نماز كرد برايشان و دفن كرد ايشان را و هفتاد تكبير بر حمزه گفت در نماز و بعضى گفته اند كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود جـسـد حـمـزه را بـا خـواهرزاده اش عبداللّه بن جَحْش (213) در يك قبر نهادند. و عـبـداللّه بـن عمرو بن حرام پدر جابر را با عَمْروبْن الْجَمُوح به يك قبر نهادند و از اين گـونـه ، هـر كـس بـا كـسـى ماءلوف بود هر دو تن و سه تن را در يك لحد مى سپردند و آنـانكه قرائت قرآن بيشتر كرده بودند به لحد نزديكتر مى نهادند و شهيدان را با همان جامه هاى خون آلود به خاك مى سپردند و آن حضرت مى فرمود: (زَمِّلُوهـُمْ فـي ثِيابِهمِ وَ دِمآئِهِمُ فَاِنَّهُ لَيْسَ مِنْ كَلِمٍ كُلِمَ فِي اللّهِ اِلاّ وَهُوَ يَاْتِي اللّهَ يَوْمَ الْقيامة وَالْلَّوْنُ لَوْنُ الدَّمِ وَالرّيحُ ريحُ الْمِسْكِ.)(214) لكـن در حـديـثـى وارد شـده كـه حـضـرت حـمـزه را كـفـن كـرد براى آنكه او را برهنه كرده بـودنـد (215) و روايـت شـده كـه قـبـر عـبـداللّه و عـمـرو چـون در مـعـبـر سـيـل بـود وقـتى سيلاب بيامد و قبر ايشان را ببرد، عبداللّه را ديدند كه دست بر جراحت خـويـش دارد چـون دست او را باز داشتند خون از جاى جراحت برفت لاجرم دست او را به جاى خـود گـذاشـتـنـد. جـابـر گـفـت كـه بـعـد از بـيـسـت و شـش سـال پـدرم را در قـبـر بـدون تـغـيـيـر جـسـد يـافـتـم گـويـا در خـواب بـود و عـلف حَرْمَل (اسپند) كه بر روى ساقهايش ريخته بودند تازه بود. بـالجـمله ؛ چون پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم از كار شهدا پرداخت راه مدينه پيش داشـت بـه هـر قبيله اى كه مى رسيد مرد و زن بيرون شده بر سلامتى آن حضرت شكر مى كردند و كشتگان خود را از خاطر مى ستردند. پـس (كـُبـَيـْشـة ) مـادر سَعْد بن مُعاذ به نزد آن جناب شتافت و در اين وقت پسرش سعد عـنـان اسـب پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم داشـت پـس عـرض كـرد: يـا رسول اللّه ! اينك مادر من است كه به ملازمت مى رسد. پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فـرمـود: مـرحـبـا بـِهـا، چـون كـُبـَيـْشة برسيد رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم تـعـزيـت فـرزنـدش عـمـرو بـن مـعـاذ را بـاز داد. عـرض كـرد: يـا رسول اللّه ! چون ترا به سلامت يافتم هيچ مصيبت و اَلَمى بر من حملى و ثقلى نيفكند، پس حـضـرت دعـا كـرد كـه حـزن بـازماندگانشان برود و حق تعالى مصيبتشان را عوض و اجر مـرحـمـت فـرمايد و به سعد فرمود كه جراحت يافتگان قوم خود را بگوى كه از مرافقت من باز ايستند و به منازل خود شده به مداواى خويش پردازند. پس سعد جراحت زدگان را كه سـى تـن بودند امر كرد بروند و خود سعد چون حضرت را به خانه رسانيد مراجعت كرد. ايـن هـنـگـام كـمتر خانه اى در مدينه بود كه از آن بانگ ناله و سوگوارى بلند نشود جز خـانـه حـمـزه عـليـه السـّلام پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم اشك در چشمانش بگشت و فـرمـود: ولكـِنَّ حـَمـْزَةَ لا بـَواكي لَهُ الْيَوْم ؛ يعنى شهداى اُحُد گريه كننده دارند لكن حمزه گريه كننده امروز ندارد. سَعْد بن مُعاذ و اُسَيْدِ بن حُضَيْر كه اين را شنيدند زنان انصار را گفتند: ديگر بر كشتگان خود نگرييد نخست برويد نزد حضرت فاطمه عليهاالسّلام و او را هـمـراهـى كـنيد در گريستن بر حمزه ، آنگاه بر كشتگان خود گريه كنيد. زنان چنان كـردنـد چـون صـداى گـريه و شيون ايشان را پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم شنيد فـرمـود: بـرگـرديد، خدا شما را رحمت كند همانا مواسات كرديد.(216) و از آن روز مـقـرر شـد كـه هـر مـصـيـبـتـى بـر اهـل مـديـنـه واقـع شـود، اول بر حمزه نوحه كنند آنگاه براى خود. و فـضـايـل حـمـزه بـسـيـار اسـت و شـعـراء بـسـيـار او را مـرثـيـه گـفـته اند و من در كتاب (كـحـل البـصـر فـى سـيـرة سـيـّد البشر) به آن اشاره كرده ام و در (مفاتيح الجنان ) فـضـل زيـارت آن جـنـاب را بـا الفاظ زياتش و زيارت شهداء اُحُد ذكر كردم اين كتاب را مـجـال بـيـشـتـر از ايـن نـيـسـت و در ذكـر خـويـشـان حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نيز مختصرى از فضيلت او ذكر مى شود. ان شاء اللّه تعالى .(217) و اين واقعه در نيمه شوال سنه سه واقع شد و بعضى گفته اند كه روز پنجشنبه پنجم شوال قريش به اُحُد رسيدند و جنگ در روز شنبه واقع شد. واللّه العالم . غـزوه حـمـراء الاسـد: و آن مـوضـعـى اسـت كـه از آنـجـاتـا مـديـنـه هـشـت مـيـل راه اسـت و مـلخـص خـبـرش آن اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم به ملاحظه اينكه مبادا قريش ساز مراجعت كنند و به سوى مدينه تاختن آرند حكم فرمود تا بلال ندا در داد كه حكم خداوند قادر و قاهر است كه بـايـد آنـانـكـه در اُحُد حاضر بودند و جراحت يافتند به طلب دشمنان بيرون شوند؛ پس اصـحـاب كار معالجه و مداوا گذاشتند و بر روى زخمها سلاح جنگ پوشيدند و عَلَم را به دست اميرالمؤ منين عليه السّلام داد. بـا آنـكـه در خـبـر اسـت كـه چون حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام از جنگ اُحد مراجعت نمود هـشـتـاد جـراحـت بـه بـدن مـبـاركـش رسـيـده بـود كـه فـتـيـله داخل آنها مى شد بر روى نطعى خوابيده بود پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم چون او را بـديـد بـگريست . پس تا حمرآء الا سد از پى كفّار بتاخت و در آنجا چند روز ماند آنگاه مـراجـعـت فـرمـود و در مـراجعت معاوية بن مغيره اموى و اَبُو عَزَّة جُمَحى را گرفته به مدينه آوردنـد، حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـر قـتـل ابـوعـزّه فـرمـان داد؛ زيـرا كـه چـون در بدر اسير شد پيمان نهاد كه ديگر به جنگ مـسـلمـانـان بـيـرون نـشـود اين مرتبه نيز آغاز ضراعت و زارى نهاد كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم او را رها كند حضرت فرمود: لا يُلْدَغُ الْمُومِنُ مِنْ جُحْرٍ مَرَتَيْنِ؛مؤ من از يك سـوراخ دوبـار گـزيـده نـمـى شـود پـس او را بـه قتل رسانيدند.(218) وقايع سال چهارم هجرى در ايـن سـال در مـاه صـفـر، عـامـر بـن مـالك بن جعفر كه مُكَنّى به ابو برآء و ملقّب به (مـُلاعـِبُ الاَسـِنَّه ) اسـت و در قـبـيـله بنى عامر بن صَعْصَعه صاحب حكم و فرمان بود از اراضـى نـَجـْد بـه مـديـنـه سـفـر كـرد خـدمـت حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد، حضرت اسلام بر او عرضه كرد، عرض كرد: مرا از بيعت و متابعت تو هراس و هربى نيست لكن قوم من گروهى بزرگند، روا باشد كه جـمـاعـتى از مسلمانان را با من به نجد بفرستى تا مردمان را به بيعت و متابعت تو دعوت نـمـايـنـد. فرمود: من از مردم نجد ايمن نيستم و مى ترسم بر ايشان آسيبى رسانند. عرض كـرد: در جـوار و اَمان من باشند كسى را با ايشان تعرضى نيست ؛ پس حضرت هفتاد نفر و بـه قـولى چـهـل نـفـر از اَخـيـار اصـحاب انتخاب فرمود كه از جمله مُنْذِر بْن عمرو و حِرام (219)بن مِلْحان و برادرش سُلَيْم و حارث بن صِمَّه و عامر بن فُهَيْره و نافع بـن بـُدَيْل بن ورقاء الخزائى و عمرو بن اُمَيّه ضَمْرى (220) و غير ايشان كه هـمـگـى از وجـوه صـحـابـه و قـُرّاء و عُبّاد بودند روزها هيزم مى كشيدند و مى فروختند و بـهـاى آن را از بهر اصحاب صُفَّه طعام مى خريدند و شبها را به نماز و تلاوت قرآن و عـبـادت بـه پـا مـى داشـتـنـد و هـم از بـراى حـجـرات طـاهـرات هـيـزم نقل مى دادند. پـس پـيـغـمـبـر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مُنْذِر بن عَمْرو را در آن سَرِيّه امارت داد و به بـزرگـان نـجـد و قـبـيـله بـنى عامر مكتوب فرمود كه تعليم فرستادگان را در شرايع پذيرفتار باشيد. ايشان همه جا طىّ مسافت كردند تا به بِئْر مَعُونه (221) و آن ، چاه آبى است ميان ارض بنى عامر و حرّه بنى سُليم در عاليه نجد؛ پس آن اراضى را لشكرگاه كردند و شتران خود را به عمرو بن اُميّه و مردى از انصار و به قولى حارث بـن صـِمَّه سـپردند تا بچرانند ؛ آنگاه مكتوب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به حـرام بـن مـلحان دادند تا به نزديك عامر بن الطفيل بن مالك عامرى كه برادرزاده عامر بن مـالك بـود بـبـرد و (حـِرام ) آن مـكـتـوب مـبـارك را به ميان قبيله برده به عامر دهد، عامر قـبول نكرد و به قولى گرفت و بيفكند. (حرام ) چون اين بديد فرياد برداشت كه اى مردمان ، آيا مرا امان مى دهيد كه پيغام پيغمبر را بگذارم ، هنوز سخن تمام نكرده كه يك تن از قـفـايـش درآمـده نـيـزه بـدو زد كـه از جانب ديگر سر به در كرد. (حِرام ) گفت : فُزْتُ بـِرَبِّ الْكـَعـْبـَةِ! ايـن وقـت عـامـر بـن الطـفـيـل قـبـيـله سـُلَيـم و عـُصـَيَّة و رِعْل و ذَكْوان را جمع كرده بعد از آنكه قبيله بنى عامر به واسطه زينهارى ابوبرآء به او هـمـراهـى نـكـردنـد پس آن جماعت را برداشته در بئر مَعونه بر سر مسلمانان تاختند و تـمـامـى را بـه قـتـل رسـانيدند جز كعب بن زيد كه در آن حربگاه با جراحت بسيار افتاده بود، كفّار او را مقتول پنداشتند و به جاى گذاشتند. پس او جان به در بُرد و در جنگ خندق شهيد شد. و عمرو بن اميّه را گرفتند. عامر به ملاحظه آنكه عمرو از قبيله مُضَرْ است او را نكشت و گفت بر مادر من واجب شده است كه بنده اى آزاد كند پس موى پيشانى عمرو را بريد و در اِزاى نذر مادر، آزاد ساخت . عـمـرو راه مـديـنـه پـيش گرفت همين كه به اراضى قَرْقَره رسيد به دو مرد از قبيله بنى عامر برخورد و ايشان در زينهار رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم بودند و عمرو از اين آگهى نداشت چون آن دو تن به خواب رفتند به عوض خون اصحاب خود، آن دو تن عامرى را بكشت چون به مدينه آمد و آن خبر به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم گفت ، حـضـرت فـرمـود: ايـشـان در امـان مـن بـودنـد اداى ديـت ايـشـان بـايـد كـرد. و رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از شـهـادت شـهـداء بـئر مـَعـُونـه سـخـت مـلول گـشـت گـويـنـد يـك مـاه يـا چـهـل روز بـر قـبـائل رعـل و ذَكـوان و عـُصـَيَّة نـفـرين مى كرد(222) و اضافه مى فرمود بر ايشان قـبـيـله بـنـى لحـيـان عـَضْل و قاره را؛ زيرا كه سفيان بن خالد هُذَلى لِحْيانى جماعتى از عـضـل و قـاره را بـه حـيـله روانـه كرد تا به مدينه آمدند و اظهار اسلام كردند و ده تن از بزرگان اصحاب را مانند عاصم بن ثابت و مَرثَد بْن اَبى مَرْثَد و خُبَيْب بن عَدِىّ و هفت تـن ديـگـر را هـمراه بردند كه در ميان قبيله تعليم شرايع كنند. چون به اراضى رَجيع ـ كه آبى است از بنى هُذَيْل ـ رسيدند دور ايشان را احاطه كردند هفت تن ايشان را بكشتند و سه نفر ديگر را امان دادند و با ايشان نيز غدر كردند، آخِرُ الاَمر ايشان نيز كشته شدند و اين سَرِيّه را (سَرِيّه رَجيع ) گويند. بالجمله ؛ حسّان بن ثابت و كَعْب بن مالك در شكستن پيمان ابوبرآء شعرها انشاء كردند. ابـوبـرآء چـنـدان مـلول و حـزيـن شـد كـه در آن حـُزن و انـدوه بـمـرد و عـامـر بـن الطُّفـَيـْل به نفرين حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در خانه زنى سَلوليّه غُدّه اى چون غدّه شتران برآورد و هلاك شد. و نـيـز در سـنـه چـهـار ، غـزوه بـنى النَّضير پيش آمد. همانا معلوم باشد كه جهودان بنى النَّضـيـر هـزار تـن بـودنـد و جـهـود بـنـى قـُريـْظـه هـفـتصد تن و چون بنى النّضير هم سـوگـنـدان عـبـداللّه بـن اُبـَىِّ مـنـافـق بـودنـد قـوتـى بـه كمال داشتند و بر بنى قُرَيظه فزونى مى جستند چنانكه پيمان نهادند و سجلّ كردند كه چون از قبيله قريظه يك تن از بنى النضير بكشد خونخواهان ديت يك مرد تمام بگيرند و قـاتـل را نـيـز بـكـشـنـد و اگـر از بـنـى النـضـيـر يـك تـن از بـنـى قـريظه بكشد روى قاتل را قير اندود كنند و واژگونه بر حِمارش نشانند و نيم ديت از وى ستانند. و ايـن جمله در مدينه نشيمن داشتند و در امان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بودند بـه شـرط آنـكـه دشمنان را بر رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم نشورانند و با اعداى دين همداستان نشوند. نـاگـاه چـنـان افـتـاد كـه مـردى از قـبـيـله قـريـظـه يك تن از بنى النّضير بكشت ، وارث مـقتول خواست تا بر حسب پيمان و سجلّ هم قاتل را بكشد و هم ديت بستاند در اين وقت چون اسـلام قوت يافته بود و جهودان ضعيف بودند بنى قريظه پيمان بشكستند و گفتند اين حـكـومـت بـا تورات راست نيايد اگر خواهيد قصاص كنيد وگرنه ديت ستانيد، عاقبت سخن بـدانـجـا خـتـم شـد كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم در ميان ايشان حاكم باشد. چون اين داورى به نزد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آوردند حضرت ايـن پيمان را كه با تورات راست نبود برانداخت و چنانكه بنى قريظه مى گفتند حكم آن حـضـرت نـفـاذ يـافـت . لاجـرم بـنـى النـّضـيـر بـرنـجـيـدنـد و در دل گـرفـتـند كه چون وقت به دست كنند كيدى كنند تا اينكه قصّه عمرو بن اميه و كشتن او دو نفر عامرى را كه در امان حضرت بودند پيش آمد. حضرت براى آنكه ديه آن دو نفر را از بـنـى النـضـيـر قـرض كـنـد يـا استعانتى از ايشان جويد به جانب حِصن ايشان رفت ، جـهـودان عـرض كـردنـد: آنـچـه فرمان دهى چنان كنيم لكن استدعا داريم آنكه به حصار ما درآمده امروز ميهمان ما باشيد، پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به درون حصار شدن را روا نـدانست لكن فرود شده پشت مبارك بر حصار ايشان داده بنشست . جهودان گفتند هرگز مـحـمـد صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـدين آسانى به دست نشود يك تن بر بام شود و سنگى بر سر او بغلطاند و ما را از زحمت او برهاند. در حـال ، جـبـرئيـل انـديـشـه ايـشـان را مـكـشـوف داشـت . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از جاى خود حركت فرموده راه مدينه پيش گرفت . چـون بـه مـديـنه درآمد مُحَمَّد بْن مَسْلَمَه را فرمود كه به نزديك بنى النضير مى شوى و ايشان را مى گوئى كه با من غَدْر كرديد و عهد خويش تباه ساختيد لاجرم از ديار من به در شويد، اگر از پس ده روز يك تن از شما ديده شود عرضه هلاك گردد. جهودان مهيّاى كوچ شـدنـد عـبـداللّه بـن اُبَىّ ايشان را پيغام داد كه شما هم سوگندان من مى باشيد هرگز از خـانـه هاى خود بيرون مشويد و حصار خود را از بهر دفاع محكم كنيد، من با دو هزار تن از قـوم خـود در يـارى شما حاضرم ، اگر رزم دهيد مقاتلت كنيم و اگر بيرون شويد موافقت نمائيم . قالَ اللّهُ تعالى : (اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لاِخوانِهِم ...)(223) يـهـودان در حـصانت حصون خويش پرداختند و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را پيام فرستادند كه هرچه خواهى مى كن كه ما از خانه خويش بيرون نشويم . چون اين پيغام به حـضـرت رسـيـد تـكـبـيرگفت و اصحاب نيز تكبير گفتند پس رايت جنگ را به اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام داد و از پـيـش بـفـرسـتـاد و خـود آن جـنـاب از دنـبـال شـتاب گرفت و نماز ديگر در بنى النضير گذاشت و ايشان را محاصره فرمود و عبداللّه بن اُبَىّ از اعانت ايشان دست بازداشت . (كـَمـَثـَلِ الشَّيْطانِ اِذْ قالَ لِلاِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمّا كَفَرَ قالَ اِنّى بَرىٌّ مِنْكَ اِنّى اَخافُ اللّهَ رَبَّ العالَمينَ.)(224) جهودان پانزده شبانه روز در تنگناى حصار خويشتن دارى همى كردند. حضرت امر فرمود درختان خرماى ايشان را از بيخ بزنند جز يك نوع از خرما كه عَجْوة نام داشت . گويند حكمت ايـن حـكـم آن بـود كـه جـهـودان از وقـوف در آن اراضـى يـك بـاره دل بـرگـيـرنـد. چـون كـار بـر جـهـودان صـعـب افـتـاد نـاچـار دل بـر جـلاى وطـن نـهـادنـد پـيـغـام فـرسـتـادنـد كـه مـا را امـان ده كـه امـوال و اَثـقـال خـود را حـمـل داده كـوچ كـنـيـم . حـضـرت فرمود: زياده از آنچه شتران شما حـمـل تـوانـد كـرد بـا شـمـا نـگـذارم . ايشان رضا ندادند، پس از چند روزى ناچار راضى شـدنـد. حـضـرت فـرمـود: چـون نـخـسـت سـر برتافتيد هرچه داريد بگذاريد و بگذريد. جهودان هراسان شدند و دانستند كه اين نوبت به سلامت جان نيز دست نيابند سخن بر اين نـهـادنـد و از غم آنكه خانه هاى ايشان بهره مسلمانان خواهد گشت به دست خويش خانه هاى خود را همى خراب كردند. قـالَ اللّهُ تـعـالى :(يـُخـْرِبـُونَ بـُيـُوتـَهُمْ بِاَيْديهِمْ وَاَيْدى الْمؤْمِنينَ فَاعْتَبِروُا يا اوُلىِ الاَبْصار).(225) رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم محمّد بن مَسْلَمَه را فرمان داد تا ايشان را كوچ دهد و هـر سـه تـن را يـك شـتـر و يـك مـَشك بداد و به قولى ششصد شتر كه ايشان را بود، رخـصـت يـافـتـنـد كـه هـرچـه تـوانـسـتـنـد بـرگـرفـتـنـد و حمل دادند و ديگر اسباب و اسلحه خود را جا گذاشتند، دف زنان و سرود گويان از بازار مـديـنـه عـبور كردند. كنايت از آنكه ما را از اين بيرون شدن اندوهى و باكى نباشد. آنگاه جـمـاعـتـى بـه شـام و گـروهـى بـه اَذْرِعـات و بـرخـى بـه خـيـبـر شـدنـد و امـوال ايـشـان بـهـره رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم شد كه هرچه خواهد بكند و به هركه خواهد عطا فرمايد؛ پس حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم انصار را مـخـتـار فرمود كه اگر خواهيد اين مال را بر مهاجران قسمت كنم و حكم كنم كه از خانه هاى شما بيرون شوند و خود كار خويش را كفيل باشند و اگر نه شما را از اين غنيمت قسمت دهم و كـار شـمـا بـا مـهـاجـريـن بـرقرار باشد؛ چه از آن وقت كه آن حضرت به مدينه هجرت فـرمـود و امـر فـرمـود كـه هركس از انصار يك تن از مهاجران را به خانه خود جاى داده با مـال خـود شـريك كند و معاش او را كفيل باشد، سَعْد بن مُعاذ و سعد بن عُباده عرض كردند كه اين مال را جمله بر مساكين مهاجرين قسمت فرماى كه ما بدان رضا داريم و همچنان ايشان را در خـانـه هـاى خـود بـداريـم و بـا اموال خود شريك و سهيم دانيم و تمامت انصار متابعت ايشان نمودند حضرت در حق ايشان دعا فرمود: قالَ: اَللّهُمَّ ارْحَمِ الاَنْصارَ وَاَبْنآءَ الاَنْصارِ وَاءبناء اَبْنآءِ الاَنْصار. و هـم ايـن آيـه كـريـمـه در حـق ايـشـان نـازل شـد: (وَالَّذيـنَ تـَبـَوَّؤُ الدّارَ وَالايمانَ...)(226) رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آن مال را بر مهاجرين قسمت كرده و از انصار، جز سـهـل بـن حـنـيـف و اَبـُوُدجـانـَه ، كـس را بـهـره نـداد؛ زيـرا كـه ايـشـان را از امـوال بـه غـايـت تـهـى دسـت يـافـت . آنگاه مرابع و مزارع و آبار و اَنهار آن جماعت را به امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام بخشيد و آن حضرت از بهر اولاد فاطمه عليهاالسّلام موقوف داشت .(227) وقايع سال پنجم هجرى و در سال پنجم هجرى ، حضرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم زينب بنت جَحْش را بـه حـبـاله نـكـاح درآورد و هـنـگـام زفـاف او ، آيـه حـجـاب نازل گشت . و نـيز در سنه پنجم ، غزوه مُرَيْسيع واقع شد و مُرَيْسيع (228) نام چاهى است كه بنى المُصْطلِق بر سر آن چاه نزول مى كردند. و آن آبى است از بنى خزاعه ميان مكّه و مـديـنـه از نـاحـيـه قـديـد و ايـن غـزوه را غـزوه بـنـى المـصـطلق نيز گويند و مُصْطَلِق (229) لقب جُذَيْمَة بن سعد است و ايشان بَطْنى از خزاعه مى باشند و سيّد قبيله و قـائد ايـشـان حـارث بـن ابـى ضـِرار بـود. و سـبـب اين غزوه آن بود كه حارث بن ابى ضـرار جـمـاعـتـى را بـا خود بر حرب رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم همداستان كـرد چون اين خبر به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد تجهيز لشكر كرده روز دوشـنـبـه دوم شعبان از مدينه حركت فرمود و از زوجات ، ام سلمه و عايشه ملازم آن حضرت بودند. در عرض راه به وادى خوفناكى درآمد و لشكريان فرود آمدند؛ چون پاسى از شب گـذشـت جـبـرئيـل عـليـه السـّلام نـازل شـد و عـرض كـرد: يـا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ! جماعتى از كفّار جنّ در اين وادى انجمن شده اند و در خـاطـر دارنـد اگـر تـوانـنـد لشـكـريـان را گـزنـدى رسـانـنـد، پـس حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام را طلبيد و به جنگ ايـشـان فـرسـتـاد و امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام بر ايشان ظفر يافت . و ما اين قصّه را در معجزات حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ذكر كرديم (ديگر تكرار نكينم ). بالجمله ؛ پس از آن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به اراضى مُرَيْسيع وارد شد و بـا حـارث و قـوم او جـهـاد كردند. صفوان ـ كه صاحب لواى مشركين بود ـ به دست قتاده كـشـتـه گـشـت و رايـت كـفـار سـرنـگون شد و مردى كه مالك نام داشت با پسرش به دست امـيـرالمؤ منين عليه السّلام به قتل رسيد. لشكر حارث فرار كردند مسلمانان از عقب ايشان بتاختند و ده تن از ايشان را به خاك انداختند و از مسلمانان يك تن شهيد شد. بـالجـمـله ؛ از پـس سـه روز كـه كـار بـه حـرب و ضـرب مى رفت و جمعى از كفار كشته گـرديـدنـد و جـمعى فرار نمودند بقيه اسير و دستگير گشتند از جمله دويست تن از زنان ايـشان گرفتار گشت و دو هزار شتر و پنج هزار گوسفند غنيمت لشكريان گشت و از جمله زنـان ، بـَرَّة دخـتر حارث بن ابى ضِرار بود كه در سهم ثابت بن قيس بن شماس واقع شـد، (ثـابـت ) او را مـكـاتـب سـاخـت كـه بـهـاى خـود را تـحـصـيـل كـرده بـه او بـپـردازد و آنـگـاه آزاد بـاشـد. (بـَرَّة ) از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم خـواسـت كـه در اداء كـتـابت او اعانتى فرمايد. فـرمـود: چـنـيـن كـنم و از آن بهتر در حق تو دريغ ندارم . گفت آن بهتر كدام است ؟ فرمود: وجه كتابت ترا بدهم آنگاه ترا تزويج كنم . عرض كرد: هيچ دولت با اين برابر نبود. پـس حـضـرت نـجـم كـتابت وى بداد و او را از ثابت بن قيس بگرفت و نام او را جوَيْريَّة گـذاشـت و در سـلك زوجـات خـويـش مـنسلك ساخت . مسلمانان چون دانستند كه جُوَيْريَّة خاصّ رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم گـشـت ، گـفتند روا نباشد كه خويشان ضجيع پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در قيد اسر و رقيّت باشند؛ پس هر زن كه از بنى المصطلق اسير داشتند آزاد ساختند. عايشه گفت : هرگز نشنيدم زنى را در حقّ خويشاوندان خود آن فضل و بركت كه جويريه را بود. بـالجـمـله ؛ رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم پس از حرب ، چهار روز ديگر در آن اراضـى اقـامـت داشـت آنـگاه طريق مراجعت پيش گرفت و در مراجعت از اين غزوه ، قصّه جَهْجاه (جـَهـْجـاه بـن مـَسـْعـُود) بـن سعيد غفارى و سنان جُهَنى روى داد و عبداللّه اُبىِّ منافق گفت : (لَئِنْ رَجـَعـْنـا اِلَى الْمـَديـنـَةِ لَيـُخـْرجـَنَّ الاَعَزُّ مِنْهَا الاَذَلَّ)(230) اگر به مدينه بـرگـشـتـيم آن كس كه عزيزتر باشد ذليلتر را بيرون كند. كنايت از آنكه عزيز منم و رسـول خـداى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ـ نـَعـُوذُ بـِاللّهـِـ ذليـل اسـت . زيـد بـن ارقـم كـه هـنـوز به حدّ بلوغ نرسيده بود كلمات او را شنيده براى حـضـرت پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نقل كرد. عبداللّه به نزد آن حضرت آمد و قـَسـَم خـورد كه من نگفته ام و زيد دروغ گفته است . زيد آزرده خاطر بود كه سوره : (اِذا جـآءَكَ الْمـُنـافـِقُونَ) نازل شد و صدق زيد و نفاق ابن اُبىّ معلوم گشت و هم در مراجعت از اين غزوه ، واقع شد قصّه اِفْك عايشه . جنگ احزاب و در شـوّال سـنـه پنج ، غزوه خندق پيش آمد و آن را غزوه احزاب نيز گويند؛ از بهر آنكه قـريـش از همه عَرَب استمداد نموده از هر قبيله حزبى فراهم كردند. و انگيزش اين غزوه از آن بـود كـه چـون رسـول خـداى صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم جهودان بنى النضير را از مدينه بيرون كرد عداوت ايشان با آن حضرت زياد شد، پس بيست تن از بزرگان ايشان مـانـند حُيَىّ بن اءَخْطَب و سَلاّم (به تشديد لام ) بن اءبى الحُقَيْق (كزبير) و كِنانة بن الرّبيع وهَوْذة (به فتح هاء) بن قيس و ابوعامر راهب منافق به مكّه شدند و با ابوسفيان و پنجاه نفر از صناديد قريش در خانه مكّه معاهده كردند تا زنده باشند از حرب محمد صلى اللّه عـليـه و آله و سلّم دست بازندارند و سينه هاى خود را به ديوار خانه چسبانده و به سـوگـنـد ايـن مـعـاهـده را مـحـكـم كـردنـد، پـس از آن قـريـش و يـهـودان از قـبـايـل و هـم سـوگندان خود استمداد كردند. ابوسفيان جمع آورى لشكر كرد پس با چهار هـزار مـرد از مـكـّه بـيـرون شـد و در لشـكر ايشان هزار شتر و سيصد اسب بود و چون به مـَرُّالظَّهـران رسـيـد دو هزار مرد از قبائل اَسْلَم و اَشْجَع و كِنانَة و فِزارَه و غَطفان بديشان پـيـوسـت و پـيـوسـتـه مدد براى او مى رسيد تا وقتى كه به مدينه رسيد ده هزار تن مرد لشكرى براى او جمع شده بود. پيشنهاد سلمان در جنگ خندق امـّا از آن سـوى ، چـون اين خبر به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد با اصحاب در ايـن بـاب مـشـورت فـرمـود، سـلمـان رضـى اللّه عـنـه عـرض كرد كه در ممالك ما چون لشـكـرى انـبـوه بـر سر بلدى تاختن كند از بهر حصانت گرد آن شهر را خندقى كنند تا روى جـنـگ از يـك سـوى بـاشـد، حضرت سخن او را پسنديد اصحاب را امر به حَفْر خندق فرمود. هر ده كس را چهل ذَرْع و به روايتى ده ذرع بهره رسيد و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نيز با ايشان در حفر خندق مدد مى فرمود تا مدت يك ماه كار خندق را به پايان رسانيدند و طُرق آن را بر هشت باب نهادند و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمان داد تـا در هـر باب يك تن از مهاجر و يك تن از انصار با چند كس از لشكر حارس و حافظ بـاشـنـد و حـصـار مـديـنـه را نـيـز اسـتـوار فـرمـوده زنـان و كـودكـان را بـا اموال و اثقال جاى دادند سه روز پيش از آمدن قريش اين كارها به نظام شد. امـّا از آن سـوى ابوسفيان حُيَىّبن اَخطب را طلبيد و گفت : اگر توانى جهود بنى قريظه را از مـحـمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم بگردانى نيكوكارى است . حُيَىّ ابن اخطب به در حـصـار كـعـب بـن اسد كه قائد قبيله بنى قريظه بود آمد در بكوفت . كعب دانست كه حُيَىّ اسـت و از بـهـر چـه آمـده پـاسـخ نـداد. دوباره سندان بكوفت و فرياد كرد كه اى كعب در بـگـشـاى كـه عـزّت ابـدى آورده ام اشـراف قـريـش و قـبـائل عـرب هـمـدسـت و همداستان شده اينك ده هزار مرد جنگى در مى رسند. كعب گفت : ما در جـوار مـحمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم جز نيكوئى مشاهده نكرده ايم بى موجبى معاهده او را نشكنيم . بـالجـمـله ؛ حـُيـَىّ بـن اءَخـطـب بـه حـيـله و شـيـطـنـت داخـل در حـصـار شـده و دل كـَعـْب را نـرم كرد و سوگند ياد كرد كه اگر قريش از محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلّم بـازگـردنـد مـن بـه حـصـار تـو درآيـم تـا آنـچه از براى تو است مرا باشد آنگاه عـهـدنـامـه پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را گرفت و پاره كرد و بيرون شده به ابـوسـفـيـان پيوست و او را بدين نقض عهد مژده داد. چون نقض عهد قريظه در چنين وقت كه لشكر قريش مى رسيد خَطْبى عظيم بود مسلمانان را كسرى در قلوب افتاد، پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ايشان را دل همى داد و از جانب خداى وعده نصرت نهاد. در ايـن هـنگام لشكر كفّار فوج فوج از قفاى يكديگر رسيدند بعضى از مسلمين كه دلهاى ضـعـيـف داشـتـند چون اين لشكر انبوه بديدند چنان ترسيدند كه چشمها در چشمخانه ها جا به جاى شد و دلها از فزع به گلوگاه رسيد. كـَمـا قـالَ اللّهُ تـعـالى : (اِذْ جـآؤُكـُمْ مـِنْ فـَوْقـِكـُمْ وَ مـِنْ اَسـْفـَلَ مـِنـْكـُمْ وَاِذْ زاغـَتـِ الاَبْصارُ.) (231) بالجمله ؛ لشكر كفّار از ديدن خندق شگفت ماندند؛ چه هرگز خندق ندانسته بودند. پس از آن سـوى خـنـدق بـيـسـت و چـهـار روز يـا بـيـست و هفت روز مسلمانان را حصار دادند. اصحاب پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در تنگناى محاصره گرفتار رنج و تَعَب بودند بعضى از منافقين مسلمانان را بيم داد و ايشان را بياموخت كه حفظ خانه هاى خود را بهانه كرده رو به سوى مدينه كنند. قـالَ اللّهُ تـَعـالى : (وَيـَسـْتـَاْذِنُ فـَريـقٌ مِنْهُمُ النَّبِىَ يَقُولُونَ اِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ماهِىَ بِعَوْرَةٍ اِنْ يُريدوُنَ اِلاّ فِرارا.)(232) بـالجـمله ؛ در ايّام محاصره حربى واقع نشد جز آنكه تير و سنگ به هم مى انداختند. پس يـك روز عمرو بن عَبْدَودّ و نَوْفَلْ بن عبداللّه بن الْمُغَيْرَه و ضِرار بْن الْخَطّاب و هُبَيْرَة بـن اَبـى وَهـب و عـِكـْرِمـَة بن اَبى جَهْل و مِرْداس فِهْرى كه همه از شُجْعان و فُرْسان قريش بـودنـد تـا كـنـار خـنـدق تـاخـتـن كـردنـد و مـضيقى پيدا كرده از آن تنگناى جستن كردند و ابـوسـفـيان و خالد بن الوليد با جماعتى از مبارزان قريش در كنار خندق صف زدند، عمرو بـانـگ داد كـه شـمـا هـم درآئيـد. گـفتند شما ساخته باشيد اگر حاجت افتد ما نيز به شما پيوسته شويم . پس عمرو چون ديو ديوانه اسب بر جهاند و لختى گرد ميدان براند و ندائى ضخم در داد و مـبـارز طـلبـيـد چـون عـمـرو را (فـارس يـَلْيـَل ) مـى ناميدند و او را با (هزار سوار) بـرابـر مـى نـهـادنـد واصحاب ، وصف شجاعت او را شنيده بودند لا جَرَم كَاَنَّ عَلى رُؤُسِهِمُ الطَّيـْرُ سـرهـا بـه زيـر افكندند. ابن الخطّاب به جهت عذر اصحاب سخنى چند از شجاعت عـمـرو تـذكـره كـرد كـه خـاطـر اصـحـاب شـكـسـتـه تـر شـد و مـنـافـقـان چيره تر شدند. رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم چون شنيد كه عمرو مبارز مى طلبد فرمود: هيچ دوستى باشد كه شر اين دشمن بگرداند؟ على مرتضى صلوات اللّه عليه عرض كرد: من به ميدان او شوم و با او مبارزت كنم . حضرت خاموش شد. ديگر باره عمرو ندا در داد كه كـيست از شما كه به نزد من آيد و نبرد آزمايد و گفت اَيُّها النّاس شما را گمان آن است كه كـشـتـگان شما به بهشت روند و كشتگان ما به جهنّم ، آيا دوست نمى دارد كسى از شما كه سفر بهشت كند يا دشمن خود را به جهنّم فرستد؟ پس اسب خود را به جولان درآورد و گفت : شعر : وَلَقَدْ بَحِحْتُ مِنَ النِّداءيِجَم‍ ‍عِكُمْ هَلْ مِنْ مبارز؟(233) يـعـنـى بـانـگ مـن درشـت و خـشـن شـد از بـس طـلب مـبـارز كـردم . حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرمود: كيست كه اين سگ را دفع كند؟ كسى جواب نـداد، امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـرخاست و گفت : من مى روم او را دفع كنم . حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه : يا على ، اين عمرو بن عَبْدَودّ است ! على عليه السّلام عرض كرد: من على بن ابى طالبم ! و چه نيكو گفته مرحوم ملك الشعرا در اين مقام : شعر : پيمبر سرودش كه عمرو است اين كه دست يلى آخته زآستين على گفت اى شاه اينك منم كه يك بيشه شير است در جوشنم پـس پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم زره خـود را كـه (ذات الفـضـول ) نـام داشت بر اميرالمؤ منين عليه السّلام پوشانيد و عمامه سحاب خود را بر سـر او بـسـت و دعـا در حـق او كرد و او را به ميدان فرستاد. اميرالمؤ منين عليه السّلام به سرعت آهنگ عمرو كرد و در جواب اشعار او فرمود: شعر : لاتَعْجَلَنَّ فَقَدْ اَتا كُ مُجيبُ صَوتِكَ غَيْرَ عاجزٍ ذُونِيَّةٍ وَبَصيرَةٍ وَالصِدْقُ مُنْجى كُلَّ فائزٍ اِنّى لاََرْجُو اَنْ اُقيمَ عَلَيْكَ نائِحَةَ الْجَنائِزِ مِنْ ضَرْبَةٍ نَجْلاء يَبْقى صَوْتُها بَعْدَ الْـهَزائِز(234) ايـن وقـت پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: (بَرَزَ الا يمانُ كُلُّهُ اِلَى الشِّركِ كـُلِهِ) (235)پـس امـيـرالمؤ منين عليه السّلام عمرو را دعوت فرمود به يكى از سـه امـره يـا اسلام آورد، يا دست از جنگ پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بدارد، يا از اسب پياده شود.عمرو امر سوم را اختيار كرد امّا در نهان از جنگ با اميرالمؤ منين عليه السّلام تـرسـنـاك بـود. لاجـَرَم گـفت : يا على به سلامت باز شو هنوز ترا ميدان و نبرد با مردان نـرسـيـده ، (هـنـوزت دهان شير بويد همى ) و من اينك هشتاد ساله مَردم ، ديگر آنكه من با پـدرت دوست بودم و دوست ندارم كه ترا بكشم و نمى دانم پسر عمّت به چه ايمنى ترا بـه جـنگ من فرستاد و حال آنكه من قدرت دارم ترا به نيزه ام برُبايم و در ميان آسمان و زمين مُعلّق بدارم كه نه مرده باشى و نه زنده . اميرالمؤ منين عليه السّلام فرمود: اين سخنان بگذار، همانا من دوست مى دارم كه ترا در راه خدا بكشم . پس عمرو پياده شد و اسب خود راپى كرد و با شمشير كشيده بر سر اميرالمؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام تـاخـت و بـا يـكديگر سخت بكوشيدند كه زمين از گرد تاريك شد و لشـكريان از دو جانب ايشان را نمى ديدند. آخِر الاَمر عمرو فرصتى كرد و شمشير خود را بـر امـيـرالمـؤ مـنـيـن عليه السّلام فرود آورد، اميرالمؤ منين عليه السّلام سپر در سر كشيد شـمشير عمرو سپر را دو نيمه كرد و سر آن جناب را جراحتى رسانيد، حضرت اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام چون شير زخم خورده شمشيرى بر پاى او زد و پاى او را قطع كرد، عمرو به زمين افتاد، حضرت بر سينه اش نشست ، عمرو گفت : يا على ! قَدْ جَلَسْتَ مِنّي مَجْلِساً عَظيما، يعنى اى على ! در جاى بزرگى نشستى . آنگاه گفت : چون مرا كشتى جامه از تن من باز مكن ، فرمود اين كار بر من خيلى آسان است . كشته شدن عمرو بن عبدودّ به دست على عليه السّلام و ابـن ابـى الحديد و غير او گفته اند كه چون اميرالمؤ منين عليه السّلام از عمرو ضربت خـورد چـون شـيـر خـشـمـناك بر عمرو شتافت و با شمشير سر پليدش را از تن بينداخت و بـانـگ تـكـبـير برآورد مسلمانان از صداى تكبير على عليه السّلام دانستند كه عمرو كشته گـشـت . پـس رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه ضربت على در روز خندق بهتر است از عبادت جن و انس تا روز قيامت .(236) شيخ اُزْرى قصّه قتل عمرو را در قصيده (هائيّه ) ايراد فرموده مناسب مى دانم در اينجا ذكر نمايم ؛ قالَ رحمه اللّه : شعر : ظَهَرَتْ مِنْهُ فِي الْوَرى سَطَواتٌ ما اَتَى الْقَوْمُ كُلُّهُمْ ما اَت يه ا يَوْمَ غَصَّتْ بِجَيْشِ عَمْرو بْنِ وَدٍّ لَـهَواتِ الْفَلا وَضاقَ فَضاها وَتَخَطّى اِلىَ الْمَدينَةِ فَرْدا لايَهابُ الْعِدى وَلا يَخْشاها فَدَعاهُمْ وَ هُمْ اُلوُفٌ وَل كِنْ يَنْظُرُونَ الَّذي يَشِبُّ لَظاها اَيْنَ اَنتُمْ مِنْ قَسْوَرٍ عامِري تَتَّقِى الاُسْدَ بَاْسَهُ في شَراها اَيْنَ مَنْ نَفْسُهُ تَتُوقُ اِلَى الْجَنّاتِ اَوْ يُورِدُ الْجَحيمَ عِداها فَابْتَدَى الْـمُصْطَفى يُحَدِّثُ عَمّايُوجَرُ الصّابِرُونَ فى اُخْري ها قائلاً اِنَّ لِلْجَليلِ جِنانا لَيْسَ غَيْرَ الْمُهاجِرينَ يَراها مَنْ لِعَمْرٍو وَقَدْ ضَمِنْتُ عَلَى اللّهِ لَهُ مِنْ جِنانِهِ اَعْلاها فَالْتَوَوْا عَنْ جَوابِهِ كَسَوامٍ(237) لا تَراها مُجيبَةً مَنْ دَعاها فَاِذاهُمْ بِفارِسٍ قُرَشِي تَرْجُفُ الاَرْضَ خيفَةً اَنْ يَطاها قائلاً ما لَها(238) سِواىَ كَفيلٌ هذِهِ ذِمَّةٌ عَلَىَّ وَفاها وَمَشى يَطْلُبُ الْبراز كَما تَمْشي خِماصُ الْحشى اِلى مَرْعاها فَانْتَضى مُشْرِفِيَّةً فَتلَقّى سَاقَ عَمْروٍ بِضَرْبَةٍ فَبَراها وَاِلَى الْحَشْرِ رَنَّةُ السَّيْف مِنْهُ يَمْلاَءُ الْخافِقَيْنِ رَجْعُ صَداها يا لَها ضَرْبَةً حَوَتْ مَكْرُماتٍ لَمْ يَزِنْ ثِقْلَ اَجْرِها ثَقَلاها ه ذِهِ مِنْ عُلاهُ اِحْدى الْـمَعالى وَعَلى هذِهِ فَقِسْ ماسِواها از جـابـر روايـت اسـت كـه چـون عـمـرو بـر زمـين افتاد رفقاى او گريختند و از خندق عبور كردند و نوفل بن عبداللّه در ميان خندق افتاد، مسلمانان سنگ بر او مى افكندند او گفت مرا بـه ايـن مذلّت مكشيد كسى بيايد و با من مقاتله كند. اميرالمؤ منين عليه السّلام پيش شده و بـه يـك ضـربـت كـارش بـسـاخت و هُبَيْره را ضربتى بر قرپوس زينش زد زره اش را افـكـند و بگريخت . پس جابر گفت : چه بسيار شبيه است قصّه كشتن عمرو به قصّه كشتن داود جالوت را! بـالجـمـله ؛ آنـگـاه كـه جـنـگ بـه پـاى رفـت قـريـش كـس فـرسـتـادنـد كـه جـَسـَد عمرو و نـوفـل را از مسلمانان بخرند و ببرند، رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: هُوَ لَكُمْ لا نَاْكُلُ ثَمَنَ الْمَوْت ى ؛ جسدها مال خودتان باشد ما بهاى مردگان نمى خواهيم . چون اجازت برفت خواهر عمرو بر بالين او بنشست ديد كه زره عمرو كه مانند آن در عرب يـافـت نـمـى شـد با ساير اسلحه و جامه از تن عمرو بيرون نكرده اند، گفت : ماقَتَلَهُ اِلاّ كُفْوٌ كَريمٌ؛ يعنى برادر مرا نكشته است مگر مردى كريم . پس پرسيد: كيست كشنده برادر مـن ؟ گـفـتـنـد: عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـّلام ! آنـگـاه ايـن دو بـيـت انـشـاء كرد:(239) شعر : لَوْ كانَ قاتِلُ عَمرْوٍوغَيْرَ قاتِلهِ لَكُنْتُ اَبْكي عَلَيْهِ اَّخِرَ الاَْبَدِ ل كِنّ قاتِلَهُ مَنْ لايُعابُ بِهِ مَنْ كانَ يُدْعى اَبُوهُ بَيْضَة الْبَلَدِ(240) يـعـنى اگر كُشنده عَمْرو، غير كشنده او(يعنى على عليه السّلام ) مى بود، هر آينه گريه مـى كـردم بـر او تـا آخرالزمان . ليكن كشنده عمرو كسى است كه عيب كرده نمى شود عمرو به كشته شدن از دست او آن كسى كه خوانده مى شد پدرش مهتر مردم . بالجمله ؛ در اين محاصره قريش اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را، كار بر اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه سخت بود. ابوسعيد خُدرى خدمت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم عرض كرد: قَدْ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الحـَن اجـِرَ؛ جـانهاى ما به لب آمد آيا كلمه اى تلقين مى فرماييد كه بدان ايمنى جوئيم ؟ حـضـرت فـرمود: بگوييد اَلل هُمَّ استُرْ عَوْراتِنا وَ ا مِنْ رَوْعاتِنا. منافقين نيز زبان شناعت دراز داشـتـنـد، پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عليه و آله و سلّم به مسجد فتح درآمد و دست به دعا برداشت و گفت : ياصَريخَ الْمَكْرُوبينَ (الدّعاء) و از حق تعالى خواست كفايت دشمنان را، حق تعالى باد صبا را بر ايشان فرستاد كه زلزله در لشكرگاه كفّار درانداخت و خيمه ها و ديـگ آنـهـارا سـرنگون همى ساخت و به روايتى فرشتگان آتشها را مى نشاندند و ميخهاى خـِيـام بـرمـى كـنـدنـد و طـنـابـهـا را مـى بـريـدنـد چـنـدان كـه كـفـار از هـول و هـيـبـت جـز فـرار و هـزيـمـت چـاره اى نـديـدنـد و سـبـب انـهـزام مـشـركـيـن عـمـده اش قتل عمرو و نوفل شد. (وَكـَفـَى اللّهُ الْمـُؤ مـِنـيـنَ الْقـِتـالَ)(بـعـلى بـن ابـى طـالب ) (وَكـانَ اللّهُ قـَويـّا عَزيزا)(241) بعضى از عُلما گفته اند كه اگر نه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رَحمَةً لِلْعالمين بودى اين باد كه بر اَحْزابْ وزيد از باد عقيم عاديان در شدت و سورت افزون آمدى . از حُذيقه نقل است كه ابوسفيان گفت كه ديرى است در اين بلد مانديم و چهارپايان خويش را سـقط كرديم و كارى نساختيم جهودان نيز با ما مخالفت كردند اكنون ببينيد اين باد با مـا چـه مـى كند، بهتر آن است كه به سوى مكّه كوچ دهيم و از اين زحمت برهيم . اين بگفت و راه بـرگـرفـت ، قـريـش نـيـز جـنـبـش كـردنـد و بـه حمل اثقال مشغول گشتند و به ابوسفيان ملحق شدند. خيانت بنى قريظه و حكم سعد بن معاذ و نيز در سنه پنج ، غزوه بنى قُرَيْظَه واقع شد و آن (به ضمّ قاف بر وزن جُهَيْنه است ) ؛ چـون پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلم از جنگ خندق فارغ گشت به خانه فاطمه عـليـهـاالسـّلام شـد و تـن بـشـسـت و مـجـمـره طـلبـيـد تـا بـخـور طـيـب كـنـد، جـبـرئيل آمد و عرض كرد كه سلاح جنگ باز كردى و هنوز فرشتگان در سلاح جنگند اكنون ساخته جنگ باش و بر يهودان بنى قريظه تاختن فرماى سوگند به خداى من اينك بروم تـا حـصـار ايـشـان را مـانـنـد بـيـضـه مـرغـى كـه بـر سـنـگ شـكـنـنـد در هـم شـكـنـم . پس بـلال از جـانـب پـيـغـمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مردم را ندا داد كه حركت كنند و نماز عصر در بنى قريظه گذاشته شود. پس پانزده روز و به قولى بيست و پنج روز گرد حصار ايشان بودند و هر روز با سنگ و تير حرب قائم بود تا آنكه حق تعالى هَوْلى در دل يـهـودان افـكـنـد و از محاصره اصحاب ايشان را به تنگ آمده بودند از قِلاع خويش به زيـر آمـدند و به حكومت سَعد بن مُعاذ در حقّ ايشان راضى شدند. سعد گفت : حكم من آن است كـه مـردان بـنـى قـريـظـه را بـكـشـيـد و زنـان و كـودكـانـشـان را بـرده گـيـريـد و امـوال ايـشـان را قـسـمـت كـنـيـد. پـس مـردان ايـشـان كـشته گشتند و زنانشان اسير شدند و مالهايشان بهره مسلمانان شد.(242) قـال اللّه تـعـالى : (وَ اَنـْزَلَ الذَّيـنَ ظـاهـَرُوهـُمْ مـِنْ اَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصيهِمْ وَقَذَفَ فى قُلوبِهِمُ الرُّعْبَ فريقا يَقْتُلُونَ وَ تاءْسِرونَ فرَيقا وَاَوْرَثَكُمْ اَرْضَهُمْ وَدِيارَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ وَاَرْضا لَمْ تَطَؤ ها وَكانَ اللّهُ على كُلِّ شَى ء قَديرا).(243) و روايـت اسـت كـه در غـزوه خـنـدق تـيـرى بـه رگ اكـحـل سـَعْد بن مُعاذ رسيد خون نمى ايستاد از حق تعالى خواست كه خون بايستد تا انجام امـر بـنـى قـُريظه را بر مراد ديده آن وقت زخم باز شود. اين است كه كار بر مُراد او شد به همان جراحت از جهان فانى درگذشت . رَحْمةُ اللّه عَلَيْهِ. و نـيـز در سـنـه پـنـج ، مـاه بـگـرفـت جـهـودان مـديـنـه طـاس هـمـى زدنـد و رسـول خـداى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـمـاز خـسـوف گـذاشـت . و هـم در ايـن سال غزوه دومة الجندل پيش آمد. در آن اراضـى گـروهـى از اشـرار هـمـدسـت شده بر مجتازان و كاروانيان تاختن مى بردند رسـول خـداى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در 25 شـهـر ربـيـع الاوّل با هزار مرد رزم آزماى بيرون شده تا بدان نواحى تاختن برد. دزدان رهزن چون اين بـدانـسـتـند بجستند، مسلمانان مال و مواشى ايشان را ماءخوذ داشته براندند و طريق مدينه پـيـش داشـتـنـد و بـيـسـتـم ربـيـع الثـانى وارد مدينه شدند و (دُومه )(244) مـوضعى است در پنج منزلى شام نزديك (جَبَل طىّ) و مسافتش تا مدينه مشرفه پانزده يـا شـانـزده روز اسـت چـون از سـنـگ بـنـا شـده دومـة الجندل گويند؛ چون كه (جندل ) به معنى سنگ است . وقايع سال ششم هجرى در ايـن سـال بـه قـولى حـج كـعـبـه فـريـضـه شـد و آيـه كـريـمـه (وَاَتـِمُّوا الْحـَجَّ وَالْعـُمـْرَةَللّهِ) (245)نـزول يـافـت و بـعـضـى گـفـتـه انـد كـه وجـوب حـج در سال نهم نازل شد. و هـم در ايـن سـال ، غـزوه ذات الرِّقـاعْ پـيـش آمـد و چنان بود كه خبر به مدينه آوردند كه جماعت غَطفان و بَنى مُحارِب و اَنْمار و ثَعْلَبه به قصد مدينه تجهيز لشكر كنند حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ابوذر را به خليفتى گذاشت و در نيمه جُمادى الاُولى بـا چـهـارصـد يا هفتصد كس به جانب نجد بيرون تاخت تا به موضع (نخله ) رفت و از آنـجـا در ذات الرقـاع فـرود آمـد؛ چـون ايـشان از عزم پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم آگهى يافتند هَوْلى بزرگ در دلشان جاى كرده فرار كرده در سر كوهها پناه جستند و از غايت دَهْشت بسيارى از زنان خود را نتوانستند كوچ داد پس مسلمانان رسيدند و زنان ايشان را بـرده گـرفـتـنـد در ايـن وقـت هـنـگـام نـمـاز رسـيـد مـسـلمـيـن بـيـم داشـتـند كه به نماز مـشـغـول شـوند دشمنان ناگاه بر ايشان بتازند؛ چه آنكه دشمنان از دور و نزديك نگران بودند در اين وقت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نماز خوف گذاشت و موافق بعضى روايات اين آيه مباركه در اين مقام نازل گشت : (وَاِذا كُنْتَ فيهِمْ فَاَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلوةَ فَلْتَقُمْ طائفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ...)(246) و در وجه تسميه اين غزوه به (ذات الرقاع ) اختلاف است ؛ بعضى گفته اند كه پاها از اثر پياده رفتن مجروح شده بود رقعه ها و پاره ها بر پاها پيچيدند و به قولى رايتها از رقـعـه هـا كـرده بـودنـد. و بـعضى گفته اند كه كوهى كه در آن اراضى بود رنگهاى مختلف داشت چون جامه مُرَقَّع و بعضى آن را اسم درختى گرفته اند كه پيغمبر در نزد آن فرود آمده و نقل شده كه در اين غزوه مسلمانان زنى را اسير كردند كه شوهرش غائب بود چـون شـوهـرش حـاضـر شـد از دنـبـال لشـكـر حـضـرت رفـت چـون حـضـرت در منزل فرود آمد، فرمود كه كى امشب پاسبانى ما مى كند؟ پس يك تن از مهاجران و يك تن از انـصـار گـفـتـند ما حراست مى كنيم ؛ و در دهان درّه ايستادند و مهاجرى خوابيد و انصارى را گـفـت كـه تو اوّل شب حراست بكن و من در آخر شب . پس انصارى به نماز ايستاد و شوهر آن زن آمـد. ديـد شخصى ايستاده است تيرى بر او انداخت آن تير بر بدن انصارى نشست . انـصـارى تير را كشيد و نماز را قطع نكرد پس تير ديگر انداخت آن را نيز كشيد از بدن خود و نماز را قطع نكرد پس تير سوم افكند آن را نيز كشيد پس به ركوع و سجود رفت و سـلام گـفـت و رفيق خود را بيدار كرد و او را اعلام كرد كه دشمن آمده است . شوهر آن زن ديـد كـه ايـشـان مـطـلع شـدنـد گـريـخـت و چـون مـهـاجـرى حـال انـصـارى را ديـد گـفـت : سـُبـحـان اللّه ! چـرا در تـيـر اوّل مـرا بـيـدار نـكـردى ؟ گفت : سوره مى خواندم و نخواستم آن سوره را قطع كنم و چون تـيـرهـا پـيـاپـى شـد بـه ركـوع رفـتم و نماز را تمام كردم وترا بيدار كردم و به خدا سـوگـنـد كـه اگـر نـه خوف آن داشتم كه مخالفت آن حضرت كرده باشم و در پاسبانى تـقـصـيـر نـمـوده بـاشـم هـر آيـنـه جـانـم قطع مى شد پيش از آنكه آن سوره را قطع كنم !(247) فـقـيـر گويد: آن مرد مهاجرى ، عمار ياسر بود و انصارى ، عبّاد بن بشر و سوره اى كه مى خواند سوره كهف بود. و نـيـز در سنه شش ، غزوه بَنى لِحْيان اتفاق افتاد ـ و (لَحيان ) به كسر لام و فتح آن نـيـز لغـتـى اسـت ، ابـن هـُذَيـل بـْنِ مـُدْرِكـَه اسـت و ايـشـان دو طـايـفـه انـد (عـَضـَل ) و (قـارَّة ) از بـهـر آنـكـه از آن روز كـه قـبـيـله هـذيـل ، عـاصـم بـن ثـابـت و خـُبـَيـْبُ بـْنُ عـَدِىّ و ديـگـران را بـه قـتـل آوردنـد و بـا پـيـغـمـبـر غـَدر كـردنـد، پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در دل داشـت كـه ايـشـان را كيفر كند. پس با دويست تن به قصد ايشان از مدينه بيرون شد؛ چـون بـنـى لحـيـان از قـصـد آن حـضـرت آگـهـى يـافـتـنـد بـه قـُلَل جـِبـال شـتـافـته متحصّن شدند. پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم يك دو روز در اراضى ايشان بود و تا عُسْفان تشريف برده مراجعت فرمود. مدّت اين سفر چهارده شبانه روز بود. و هـم در سـنـه شـش ، غـزوه ذى قـَرَد اتـّفـاق افـتـاد و آن را غـزوه غـابـَة نـيـز گـويـنـد و (قـَرَد) (248) آبـى اسـت نـزديـك مـديـنـه . و سـبـبـش آن بـود كـه حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بيست شتر شيرده داشت كه در غابه مى چريد و ابوذر غـفـارى نـگـهـبـان آنـهـا بـود پـس عـُيـَيـْنـَةِ ابـْنِ حـِصـْن (حـَصـيـن ) فـزارى بـا چهل سوار آنها را غارت كردند و پسرى از ابوذر شهيد كردند و مردى از غفار نيز بكشتند و زوجـه او را نـيـز اسـيـر كـردنـد لكـن آن زن ايـشـان را غـافـل كـرده سـوار بر شترى از شتران پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم شده شبانه فـرار كـرده به مدينه آمد چون به خدمت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد عرض كـرد كه من نذر كرده ام هرگاه نجات يافتم اين شتر را نَحْر كنم . حضرت فرمود: اين بد پـاداشـى اسـت كـه بـه اين شتر مى كنى بعد از آنكه بر او سوار شدى و ترا به خانه آورد بخواهى او را كشتن و فرمود: لانَذْرَ في مَعْصِيَةٍ وَلا لاَِحَدٍ فيما لايُمْلَكُ. بالجمله ؛ چون پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را آگهى دادند ندا بلند شد ي ا خَيْلَ اللّهِ اِرْكـَبـُوا؛ پـس سـوار شـده بـا پـانـصـد و بـه قـولى با هفتصد نفر حركت فرمود و لِوائى بـه مـقـداد داده و او را جـلوتـر فـرسـتـاد مـقـداد بـه دنـبـال دشـمـن شـده به آخر ايشان رسيده پس اَبوقَتاده مِسْعَدَه را بكشت و سَلَمَة بْن اَكْوَعْ پياده دنبال دشمن را گرفته و ايشان را مى زد و مى گفت : خُذْها وَ اَنَا ابْنُ الاَكْوَعِ وَالْيَومُ يَوْمُ الرُّضَعِ؛ يعنى بگير اين تير را و بدان كه منم پسر اكوع و امروز روز هلاك ناكسان و لئيمان است (مـِنْ قـَوْلِهـِمْ لَئيـمٌ راضـِعٌ اى رَضـَعَ اللُؤْمَ فـى بـَطـْنِ اُمَّهِ) كـفّار فرار كرده به شِعْبى درآمـدنـد كـه در آنـجـا چـشـمـه ذى قَرَد بود خواستند آبى بنوشند از ترس لشكر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نياشاميده فرار كردند. و هم در سنه شش ، رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم آهنگ مكّه فرمود براى عمره در ماه ذى القعدة و هفتاد شتر از بهر قربانى براند، از مسجد شَجَره اِحرام بر بست و هزار و پـانـصـد و بـيست يا چهارصد نفر همراه آن حضرت بود و از زنان ، امّ سَلَمة ملازم خدمت آن حـضـرت بـود. چـون ايـن خـبـر بـه مشركين مكّه رسيد با هم قرار دادند كه حضرت پيغمبر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم را از زيـارت خـانـه بـاز دارنـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در حـُدَيبيّه كه يك منزلى مكّه است بر سر چاهى كه انـدك آب داشـت لشـكـرگاه كرد و به اندك زمانى آب چاه تمام گشت ، مردم به آن حضرت شـكـايت بردند. آن جناب تيرى بيرون كرده فرمود تا به چاه فرو كردند، آن وقت چندان آب بجوشيد كه تمامى لشكر سيراب شدند! (249) صلح حديبيّه بـالجـمـله ؛ در حـُدَيـْبـِيَّه (250) بـُدَيـل بـنِ وَرْقـاء خـُزاعـى از جانب قريش به حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و عرض كرد كه قريش متفق اند كه شما را از زيـارت كـعـبه منع كنند. حضرت فرمود: ما براى جنگ بيرون نشده ايم بلكه قصد عُمْرَه داريم و شتران خويش را نَحْر كنيم و گوشت آنها را براى شما بگذاريم و قريش كه با ما آهنگ جنگ دارند زيان خواهند كرد. از پَسِ بُدَيْل ، عُرْوَة بن مسعود ثقفى آمد، حضرت آنچه با بُدَيْل فرموده بود با وى فرمود. عروه در نهانى اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را نگران بود يعنى مى نگريست حشمت پيغمبر را در چشم ايشان مشاهده مى فرمود چون به ميان قريش باز شد گفت : اى مردمان ! به خدا سوگند كه من به درگاه كَسْرى و قـَيـْصـر و نجاشى شده ام ، هيچ پادشاهى در نزد رعيّت و سپاهش بدين عظمت نبوده است ، آب دهـان نـيـفـكـند جز آنكه مردمان بر روى و جلد خود مسح كنند و چون وضو سازد بر سر ربـودن آب وضويش مردم نزديك است به هلاكت رسند اگر موئى از محاسنش بيفتد از بهر بركت برگيرند و با خود دارند و چون كارى فرمايد هر يك از ديگرى سبقت جويد و چون سـخـن گـويد آوازها نزد او پست كنند و هيچ كس در وى تند نگاه نكند(251) اينك بـر شـمـا امـرى فـرمـوده كـه رشـد و صـلاح شـمـا در آن اسـت بپذيريد؛ سوگند به خدا لشكرى ديدم كه جان فدا كنند تا بر شما غالب شوند. بالجمله ؛ حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم عثمان را به مكّه فرستاد كه قريش را از قـصـد آن حـضرت آگهى دهد و مسلمانان را بگويند كه فَرَج نزديك است . عثمان به جانب مكّه شد و ده نفر از مهاجرين از پس عثمان به مكّه شدند ناگاه خبر آوردند كه عثمان با آن ده نـفـر در مـكـّه كـشـته گشتند و شيطان اين سخن را در لشكر پيغمبر پهن كرد، پيغمبر فـرمـود از ايـنـجا باز نشوم تا سزاى قريش ندهم و در پاى درخت سمره كه در آن موضع بـود بـنـشـسـت و بـا اصـحاب بيعت فرمود بر اينكه از جاى نروند و اگر حرب بر پاى شـود دسـت بـاز ندارند و اين بيعت را بيعت الرّضوان گفته اند؛ زيرا كه خداى تعالى در سوره فتح فرموده : (لَقَدْ رَضِىَ اللّهُ عَنِ المؤ مِنينَ اِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ...)(252) از اين بيعت در دل قريش هولى عظيم افتاد سُهيل بن عمرو و حفص بن احنف را فرستادند تا در مـيـان قـريـش و آن حـضـرت كـار بـه مـصـالحـه كـنـنـد. پـس مـا بـيـن آن حـضـرت و سُهيل كار به صلح رفت و نامه صلح نوشتند كه ملخصش اين است كه : (ده سـال مـيـان مـسـلمـانـان و قـريـش مـحـاربـه نـبـاشـد و اموال و اَنْفُس يكديگر را زيان نكنند و به بلاد يكديگر بى زحمت و دهشت سفر كنند و هر كـه از كـافران مسلمانى گيرد قريش زحمت او نكند و هر كس به عهد قريش درآيد مسلمانان بـه كين او نشوند و سال آينده رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم حج و عمره را قضا فـرمـايـد امـّا مسلمين سه روز افزون در مكّه نمانند و اسلحه خويش در غلاف بدارند و اگر كـسى بى اذن و اجازه ولىّ خود به حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم پيوسته شود هر چند مسلمان باشد او را نپذيرند و باز فرستند و هر كس از مسلمين بى اجازت ولىّ خود به نزد قريش شود او را نفرستند و در پناه خود نگاه بدارند.) ناراحتى برخى از صحابه از قرار داد حديبيّه گـروهـى از صـحابه از اين صلح دلتنگ بودند و برخى را خاطر مشوّش ، كه چرا خواب پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه به زيارت كعبه رفته و عمره گذاشته و كليد خـانـه بـه دسـت داشـتـه راسـت نـيـامـد و فـتـح مـكـّه نـشـد. و ابـن الخـَطـّاب ايـن سـخـن از دل به زبان آورد و گفت : (م ا شَكَكْتُ في نُبُوَّة مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ و آلِهِ قَطُّ اِلاّ يَوْمَ الْحـُدَيـْبـيَّه ).(253)يـعـنـى هـرگـز شك نكرده بودم در پيغمبرى و نبوت محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم چنان شكى كه در روز حديبيّه كردم !؟ و بـا پـيـغـمـبـر صلى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : ما چگونه بدين خوارى گردن نهيم و بـديـن مـصالحه رضا دهيم ؟ حضرت فرمود: من پيغمبر خدايم و كار جز به حكم خدا نكنم . گفت : تو ما را گفتى به زيارت كعبه رويم و عمره گزاريم چه شد؟ پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: هيچ ، گفتم امسال اين كار به انجام شود؟ گفت نه ، فرمود: پس چـرا سـتـيـزه كـنـى ؟ در غـم مـبـاش كـه زيـارت كـعـبـه خـواهى كرد و طواف خواهى گذاشت .(254) كَما قَالَ اللّهُ تَعالى : (لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحقِّ...)(255) وقايع سال هفتم هجرى ذكر فتح خيبر هـمـانا معلوم باشد كه هنگام مراجعت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از حُديبيه سـوره فـتـح بر آن حضرت نازل شد و اين به فتح خيبر بشارتى مى كرد كَما قالَ اللّهُ تـعـالى : (وَاَثابَهُمْ فَتْحا قَريبا)(256) و اين خيبر راهفت حصن محكم بود و به اين اسامى معروف بودند: 1 ـ ناعِم 2 ـ قَموص (كصبور كوهى است به خيبر و بر آن كوه است حصار ابوالعتق يهودى ) 3 ـ كـَتـيـبـه (بـه تقديم تاء مثنّاة كسفينة ) 4 ـ شِق (به كسر شين و فتح نيز) 5 ـ نَطاة (بـه فـتح نون ) 6 ـ وطيح (به فتح واو و كسر طاء مهملة و آخر آن حاء مهمله بر وزن امير) 7 ـ سُلالِم (به ضمّ سين مهمله و كسر لام ). بـعـد از مـراجعت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از حُديبيّه قريب بيست روز در مدينه بودند. آنگاه فرمود اِعداد جنگ كنند پس با هزار و چهارصد تن راه خيبر پيش گرفت . جهودان چون از قصد پيغمبر آگاهى يافتند در حصارها متحصّن شدند. روزى مـردم خـيـبـر از بـهـر كـار زرع و حـرث بـيـل هـا و زنـبـيـل ها گرفته از قلعه هاى خويش بيرون شدند ناگاه چشم ايشان بر لشكر پيغمبر صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم افتاد كه در اطراف قِلاع پره زده اند فرياد برداشتند كه سـوگـنـد به خداى اينك محمّد و لشكر او است اين بگفتند و به حصارها گريختند. پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم چون اين بديد فرمود: (اللّهُ اَكْبَرُ خَرَبَتْ خَيْبَرُ اِنّا م ا نَزَلْنا بِساحَةِ قَوْمٍ اِلاّ فَسآءَ صَباحُ الْمُنْذَرينَ). هـمـانـا بـيـل و زنـبيل را كه آلات هدم است چون رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم در دسـت خـيـبـريـان مـعـايـنه فرمود به فال نيك گرفت كه خيبر منهدم خواهد شد. از آن طرف جـهـودان دل بـر مـقاتلت نهاده زن و فرزند را در قلعه كتيبه جاى دادند و علف و آذوقه در حـصـن نـاعـِم و حـصار صعب برهم نهادند و مردان جنگ در قلعه نطاة انجمن گشتند. حباب بن مـنـذر عـرض كـرد ايـن جـهـودان ايـن درخـتـان نـخـل را از فـرزنـدان و اهـل و عـشـيـرت خود بيشتر دوست مى دارند اگر فرمان به قطع نخلستان رود اندوه ايشان فـراوان گـردد، پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود باكى نباشد. پس اصحاب چهارصد نخله قطع كردند. بالجمله ؛ مسلمانان با جهودان جنگ كردند و بعضى از قلعه ها را فتح نمودند، آنگاه قلعه قـمـوص را مـحـاصـره كـردنـد و آن قـلعـه سـخـت و مـحـكـم بـود و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم دردى شديد در شقيقه مبارك پيدا شده بود كه نمى تـوانست در ميدان حاضر شود. لاجرم هر روز يك تن از اصحاب عَلَم بگرفت و به مبارزت شـتـافـت و شبانگاه فتح نكرده باز شد. يك روز ابوبكر رايت برداشت و هزيمت شده باز آمـد و روز ديـگـر عمر عَلَم بگرفت و هزيمت نموده برگشت چنانكه ابن ابى الحديد كه از اهل سنّت و جماعت است در قصيده فتح خيبر گويد: شعر : وَاِنْ اَنْسَ لا اَنْسَ الّذَينِ تَقَدّما وَفَرَّهُما الْفَرُّقَدْ عَلِما حُوبٌ وَلِلرّايَةِ العُظمى وَقَدْ ذَهَبا بِها مَلابِسُ ذُلٍّ فَوْقَها وَجَلابيبُ يَشُلُّهما مِنْ آلِ مُوسى شَمَرْدَلٌ طَويلُ نِجادِ السَّيْفِ اَجْيَدُ يَعْبُوبُ عَذَرْتُكُما اِنَّ الْحِمامَ لَـمُبْغَضٌ وَاِنَّ بَقآءَ النَّفسِ للنَّفسِ مَحْبُوبُ(257) شبانگاه كه عمر آمد حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: البتّه اين عَلَم را فـردا بـه مـردى دهـم كـه سـتـيـزنـده نـاگـريـزنـده اسـت ، دوسـت مـى دارد خـدا و رسول را و دوست مى دارد او را خدا و رسولش و خداى تعالى خيبر را به دست او فتح كند. روز ديـگـر اصـحاب جمع گشته و همه آرزومند اين دولت بزرگ بودند، فرمود: على كجا است ؟ عرض كردند: او را درد چشمى است كه نيروى جنبش ندارد. فرمود: او را حاضر كنيد! سَلَمَة بْن الاَْكْوَعْ برفت و دست آن حضرت را گرفته به نزديك پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورد حضرت سر او را بر روى زانوى خود نهاده و آب دهان مبارك بر چشمهايش افكند همان وقت رَمَدش خوب گشت . حَسّان بن ثابت در اين باب اين اشعار بگفت : شعر : وَ كانَ عَلِىٌ اَرْمَدَ الْعَيْنِ يَبْتَغي دَوآءً فَلَمّا لَمْ يُحِسَّ مُداوِيا شَفاهُ رَسُولُ اللّهِ مِنْهُ بِتَفْلَةٍ فَبُورِكَ مَرْقِيا وَبُورِكَ راقيا وَقالَ سَاُعْطِى الرّايَةَ الْيَوْمَ صارِما كَمِيّا مُحِبّا لِلرَّسُولِ مُوالِيا يُحِبُّ اِل هى وَالاِل هُ يُحِبُّهُ بِهِ يَفْتَحُ اللّهُ الْحُصُونَ الاَوابِيا فَاَصْفى بِها دُونَ الْبَرِيَّةِ كُلِّها عَليًّا وَسَمّـاهُ الْوَزيرَ الْـمُؤ اخِيا(258) تـرجـمـه : على گرفتار چشم درد بود و دنبال دارويى مى گشت تا بهبود يابد ولى به چـيـزى دسـت نيافت ؛ تا اينكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم او را به وسيله آب دهـان خـود شـفا عنايت فرمود، پس مبارك باد آن كه شفا يافت و مبارك باد آن كسى كه شفا داد؛ و پيامبر فرمود كه امروز پرچم را به مرد شجاع و دليرى خواهم داد كه خدا را دوست مـى دارد و خـدا مـن پـيـامـبـر را دوسـت دارد و آن مـرد دلاور را هـم دوست دارد و به وسيله دست تـوانـاى او، خـداونـد قلعه هاى محكم و نفوذناپذير را مى گشايد و نفوذپذير مى سازد و بـراى ايـن كـار از مـيـان همه مسلمانان فقط على عليه السّلام را برگزيد و او را وزير و برادر خويش ناميد. پـس عـلم را بـه امـيرالمؤ منين عليه السّلام داد، اميرالمؤ منين عَلَم بگرفت و هَرْوَله كنان تا پـاى حـصـار قـَمـوص بـرفـت ، مـَرْحـَب بـه عـادت هـر روز از حـصـار بـيـرون آمـده مـانـند پيل دمنده به ميدان آمد و رَجَز خواند: شعر : قَدْ عَلِمَتْ خَيْبَرُ اَنّي مَرْحَبٌ شاكِى السّلاحِ بَطَلٌ مجَرَّبٌ بـه طور قطع مردم خيبر مى دانند كه من همانا مرحب هستم مجهز به سلاح بُرّان و پهلوانى مُجرّب اميرالمؤ منين عليه السّلام چون شير غضبان بر وى درآمد و فرمود: شعر : اَنَا الَّذى سَمَّتْنى اُمّى حَيْدَرَة ضِرْغامُ آجامٍ وَلَيْثٌ قَسْوَرَةٌ...(259) من آن كس هستم كه مادرم مرا حيدر ناميده و مانند شيران بيشه اى هستم كه بسيار خشمگين است چـون مـرحـب ايـن رجز از اميرالمؤ منين عليه السّلام شنيد كلام دايه كاهنه اش به ياد آمد كه گفته بود كه بر همه كس غلبه توانى كرد الاّ آن كس كه نام او حيدره باشد كه اگر با او جـنـگ كـنـى كـشـتـه شـوى ؛ پـس فـرار كـرد. شـيـطـان بـه صـورت حـِبـْرى مـُمـَثَّل شـده و گـفـت : حـيدره بسيار است از بهر چه مى گريزى ؟ پس مرحب باز شتافت و خـواست كه پيش دستى كند و زخمى بر آن حضرت زند كه اميرالمؤ منين عليه السّلام او را مـجـال نگذاشت و ذوالفقار بر سرش فرود آورده و او را به خاك هلاك انداخت ؛ و از پس او رَبـيـع بـْن اَبـى الْحـُقـَيـْق كـه از صـنـاديـد قـوم بـود و عـنـتـر خـيـبـرى كـه از اَبـْطـال رجـال و بـه شـجـاعـت و جـلادت مـعـروف بـود ومـُرَّة و يـاسـر و امـثـال ايـشـان را كـه از شـُجـْعـان يـهـود بـودنـد، بـه قتل رسانيد. يـهـودان هـزيـمـت شده به قلعه قَموص گريختند و به چستى و چالاكى دروازه قَموص را بـبستند. اميرالمؤ منين عليه السّلام با شمشير كشيده به پاى دروازه آمد بى توانى آن دَرِ آهـنـيـن را بگرفت و حركت داد چنانكه آن قلعه را لرزشى سخت افتاد كه صَفيّه دختر حُيَىّ بـن اخطب از فراز تخت خود به زير افتاد و در چهره او جراحتى رفت پس حضرت آن در را از جاى بكند و بر فراز سر بُرده سپر خود نمود و لختى رزم بداد، يهودان در بيغوله ها گـريختند. آنگاه حضرت آن دَر را بر سر خندق ، قَنْطَره (260) كرده و خود در مـيـان خـنـدق ايـسـتـاده و لشـكـر را از آن عـبـور داد، آنـگـاه آن دَر را چهل ذراع به قفاى سر پرانيد، چهل كس خواستند او را جنبش دهند امكان نيافت . اشعار شيخ اُزْرى در شجاعت على عليه السّلام و شُعرا بخصوص شعراى عَرَب ، اشعار بسيار در اين مقام گفته اند و شايسته است كه ما به چند بيت از اشعار شيخ اُزرى رحمه اللّه تمثل جوئيم ؛ قالَ وَللّهِ دَرُّهُ: شعر : وَلَهُ يَوْمُ خَيْبَر فَتَكاتٌ كَبُرَتْ مَنْظَرا عَلى مَنْ رَاها يَوْمَ قالَ النَّبِىُّ اِنّى لاُعْطي رايَتي لَيْثَها وَحامِي حِماها فاستطالت اَعن آقُ كُلِّ فَرِيقٍ لِيَرَوْا اَىَّ م آجِدٍ يُعْط اه ا فَدَعا اَيْنَ وارِثُ الْحِلْمِ والْب‍َ ـاْسِ مُجيرُ الايّامِ مِنْ بَاْساها اَيْنَ ذُوالنَّجْدَةِ الْعُلى لَوْدَعَتْهُ فِى الثُّرَيّا مَروُعَةٌ لَبّاها فَاتاهُ الْوَصِىُّ اَرْمَدَ عَيْنٍ فَسَقاها مِنْ ريقِهِ فَشَفاها وَمَضى يَطْلُب الصّفُوفَ فَوَلَّتْ عَنْهُ عِلْما بِاءَنّهُ اَمْض اه ا وَ بَرى مَرْحَبا بِكَفِر اِقْتِد ارٍ اَقْوِيآءَ الاَقْدارِ مِنْ ضُعَفاها وَدَحى بابَها بِقُوَّةِ بَاءسٍ لَوْ حَمَتْهُ الاَفْلاك مِنْهُ دَحاها عائذٌ لِلْمُؤ مِّلينَ مُجيبٌ سامِعٌ ماتُسِرُّ مِنْ نَجْوي ها روايـت شده كه در روز فتح خيبر جعفر بن ابى طالب عليه السّلام از حبشه مراجعت فرمود و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم از قدوم او مسرور شد و (نماز جعفر) را بدو آموخت (261) و جعفر از حبشه هدايا براى آن حضرت آورده بود از غاليه ها و جـامـه هـا و در مـيـانـه قـطـيفه زر تار بود كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به اميرالمؤ منين عليه السّلام عطا فرمود، حضرت امير عليه السّلام سلك آن را از هم باز كرد هـزار مـثـقـال بـه مـيـزان مـى رفت ، آن جمله را به مساكين مدينه بخش كرد و هيچ براى خود نگذاشت . برگزارى عُمْرَةُ القضاء در سال هفتم هجرى و هـم در سـال هـفـتـم ، عـُمـْرَةُ الْقـَضـَاء واقـع شـد. و آن چـنـان بـود كـه چـون حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از خيبر مراجعت فرمود زيارت مكّه را تصميم عزم داد و در مـاه ذى قعده فرمان كرد تا اصحاب ساخته سفر مكّه شوند و عُمره حُديبيه را قضا كنند. پـس آن جـمـاعـت كـه در حُديبيه حاضر بودند با جمعى ديگر عازم مكّه شدند و هفتاد شتر از بهر هَدْىْ برداشتند و سلاح برداشتند كه اگر قريش عهد بشكنند بى سلاح نباشند، لكن آن را آشـكـار نـداشـتـند. پس حضرت بر ناقه قصوى سوار شد و اصحاب پياده و سواره مـلازم ركاب شدند و شمشيرها در غلاف حمايل ساخته تلبيه كنان از (ثَنِيّه حَجُون ) به مكّه درآمدند و عبداللّه رَواحه مهار شتر بكشيد و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم همچنان بـه مـسـجـدالحـرام درآمـد و سـواره طـواف فـرمـود و بـا مـِحـْجَنى كه در دست داشت اِسْتِلام حـَجـَرالاَسـْوَد فـرمـود و امـر فـرمـود اصـحـاب اضطباع (262) كرده و در طواف جـلادتـى كـنـنـد تـا كـافران ايشان را ضعيف ندانند و اين دويدن و شتاب از آن روز براى زائرين مكّه بماند. پس سه روز در مكّه ماندند آنگاه مراجعت نمودند. ازدواج پيامبر با اُمّ حبيبه و در سـنـه هـفـت حـضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم با امّ حَبيبه بنت ابى سفيان زفاف كرد و او در اوّل ، زوجه عبداللّه بن جَحش بود به اتّفاق شوهر مسلمانى گرفت و بـا هـم به حبشه هجرت نمودند و در حبشه شوهرش مرتدّ شد و بر دين ترسايان بمرد، لكـن امّ حـَبـيـبـه در اسـلام خـود ثـابـت مـانـد تـا آنـكـه از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـكـتـوبـى رسـيـد بـه نجاشى به خواستگارى آن حضرت امّ حبيبه را، پس نجاشى مجلسى بساخت و جعفر بن ابى طالب و مسلمين را جمع كرد و خود به وكالت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم امّ حبيبه را با خالد بن سعيد بن العـاص كـه از جـانـب ام حـبـيبه وكالت داشت عقد بستند و نجاشى خطبه قرائت كرد به اين عبارت : (اَلْحـَمـْدُللّهِ المـَلِكِ الْقـُدّوُسِ السَّلا مِ الْمـُؤ مـِن الْمـُهـَيـْمـِنِ الْعـَزيـزِ الْجـَبـّارِ اَشـْهـَدُ اَنْ لا اِل ه اِلا اللّهُ وَ اَنَّ مـُحـَمَّدَا عـَبـْدُهُ وَرَسُولُهُ وَاَنَّهُ الَّذى بَشَّرَ بِهِ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ اَمّا بَعْدُ فَاِنَّ رَسـُولَ اللّهِ كـَتـَبَ اِلَىَّ اَنْ اُزَوِّجـَهُ اُمَّ حَبيبَةَ بِنْتَ اَبى سُفْيانٍ فَاَجَبْتُ اِلى مادَعاها اِلَيْهِ رَسُولُ اللّهِ وَاَصْدَقتُها اَرْبَعَ مِاَةَ دينارٍ). آنگاه بفرمود چهارصد دينار مهر او را حاضر كردند. آنگاه خالدبن سعيد گفت : (اَلْحـُمـْدُ للّهِ اَحـْمـَدُهُ وَاَسـْتـَعـيـنـُهُ وَاَسـْتـَغـْفـِرُهُ وَاَشـْهـَدُ اَنْ لا اِل هَ ا لا اللّهُ وَاَنَّ مـُحَمَّدا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ اَرْسَلَهُ بِالْهُدى وَدينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كـَرِهَ الْمـُشـرِكـُونَ اَمّا بَعْدُ فَقَدْ اَجَبْتُ اِلى مادَعا اِلَيْهِ رَسُولُ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سـلّم وَ زَوَّجْتُهُ اُمَّ حَبيبَة بِنْتَ اَبى سُفْيان فَباركَ اللّهُ لِرَسُولِهِ صلى اللّه عليه و آله و سلّم ). آنـگـاه خـالد پـولهـا را بـرداشـت و نـجاشى فرمود طعام آوردند و مجلسيان طعام خوردند و برفتند. وقايع سال هشتم هجرى در سـنـه هـشت ، جنگ مُوتَهْ واقع شد و آن قريه اى است از قراى بَلْقاء كه در اراضى شام افـتـاده اسـت . و سـبـب ايـن حـرب آن شـد كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم حارث بن عُمَيْر اَزْدِىّ را با نامه اى به سوى حاكم بـُصـْرى ـ كـه قـصـبـه اى اسـت از اَعـمـال شـام ـ فـرسـتـاد، چـون بـه ارض مـُوتَه رسيد، شـُرَحـْبـيل بْن عَمْرو غَسّانىّ كه از بزرگان درگاه قيصر بود با او دچار شده او را به قـتـل رسـانـيـد، چون اين خبر به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد فرمان داد تا لشـكـر تـهـيـّه جـنـگ ديده به ارض جُرْف بيرون شوند و خود حضرت نيز به ارض جُرْف تـشـريف بردند لشكر را عرض دادند سه هزار مرد جنگى به شمار آمد؛ پس حضرت رايت سـفـيـد بـبـسـت و بـه جـعـفر بن ابى طالب داد و او را امارت لشكر داد و فرمود اگر جعفر نـمـانـد، زيد بن حارثه امير لشكر باشد و اگر او را حادثه پيش آيد، عبداللّه بن رَواحة عـَلَم بـردارد و چـون عـبـداللّه كشته شود، مسلمانان به اختيار خود كسى را برگزينند تا اِمارت او را باشد. شـخصى از جهودان كه حاضر بود عرض كرد: يا اباالقاسم ! اگر تو پيغمبرى و سخن تـو صـدق اسـت از اين چند كس كه نام بردى هيچ يك زنده برنگردد؛ زيرا كه انبياء بنى اسـرائيـل اگـر صد كس را بدين گون شمردند همه كشته شدند؛ پس حضرت فرمان كرد تـا جـائى كـه حارث كشته شده تاختن كنند و كافران را به اسلام دعوت كنند اگر اسلام نـيـاوردنـد بـا ايشان جنگ كنند. پس لشكريان طى مسافت كرده تا به مُوتَه نزديك شدند. ايـن خـبـر بـه شـُرَحـْبـيـل رسيد از قيصر لشكرى عظيم طلبيد، قريب صد هزار مرد بلكه افزون براى جنگ با اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مهيّا شدند. ذكر غزوه حُنَيْن بـعـد از فـتـح مـكـّه قـبـايل عرب بيشتر فرمان پذير شدند و مسلمانى گرفتند لكن قبيله هَوازِن و ثَقيف كه مردمى دلاور بودند تنمّر و تكبّر ورزيدند و با هم پيمان نهادند كه با پيغمبر جنگ كنند پس مالك بن عَوْفِ نَصْرِىّ كه قائد هَوازِن بود به تجهيز لشكر پرداخت و قبائل را با زنان و كودكان و اموال و مواشى كوچ همى داد، و چهار هزار مرد جنگى در ميان ايـشـان بود. پس مالك كس به قبيله بنى سعد فرستاد و استمداد كرد، ايشان گفتند: محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم رضيع ما است و در ميان ما بزرگ شده با او رزم ندهيم . مالك به تكرير اِرسال رُسُل و تقرير مكاتيب و رسائل گروهى را از ايشان بفريفت و با خود كوچ داد. بالجمله ؛ از دور و نزديك تجهيز لشكر كرد چندان كه سى هزار مَرْد دلاور بر او گرد آمد پـس طـىّ طريق كرد در پهن دشتى كه وادى حُنَيْن نام دارد اُطْراق كرد. از آن سوى اين خبر بـه پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد به اِعداد كار پرداخت عَتابُ بن اُسَيْد را به حكومت مكّه بازداشت و مُعاذبن جَبَل را براى تعليم مردم مكّه نزد او گذاشت ؛ پس با دو هـزار نـفر از اهل مكه و ده هزار مردم خود كه مجموع دوازده هزار بود و به قولى با شانزده هـزار مـرد جـنـگـى از مـكـه خـيـمـه بيرون زد و يك صد زِرِه و بعضى ديگر از آلات حرب از صـَفـوان بـن امـيـّه بـه عاريت گرفت و كوچ داده راه با حنين نزديك كرد. و روايت است كه ابوبكر در آن روز گفت : عجب لشكرى جمع شده اند ما مغلوب نخواهيم شد و چشم زد لشكر را.(279) قـال اللّه تـَعـالى : (لَقـَدْ نـَصـَرَكـُمُ اللّهُ فـي مـَواطـِنَ كـَثـيـرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَنْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئا..).(280) از آن سوى مالك بن عوف فرمان داد تا جماعتى از لشكر او در طريق مسلمانان كمين نهادند و گـفـت چـون لشكر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم درآيند به يك باره حمله بريد. امّا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم چون سفيده صبح بزد رايت بزرگ را به اميرالمؤ منين عليه السّلام سپرد و ساير عَلَمها را به قائدان سپاه سپرد، پس از راه نشيب به وادى حُنَيْن متعاقب گشتند. نخست خالد بن الوليد با جماعتى كه ايشان را سلاح جنگ نبود بدان اراضى درآمد و چون طريق عبور لشكر به مضيقى مى رفت لشكريان همه گروه نتوانستند عـبـور داد نـاچـار بـه تفاريق از طريق متعدّده رهسپار بودند. اين هنگام مردم هَوازِن ناگاه از كمينگاه بيرون تاختند و مسلمانان را تيرباران كردند. اوّل كـس قـبـيـله بـنـى سـُلَيـْم كـه فـوج خـالد بـودنـد هـزيـمـت شـدنـد و از دنـبـال ايـشـان مـشـركين قريش كه نومسلمان بودند بگريختند اين وقت اصحاب آن حضرت اندك شدند و نيروى آن جنگ با خود نديدند ايشان نيز هزيمت شدند. و در ايـن حـرب حـضـرت سـوار بـر اسـتـر بـيـضـاء يـا بـر دُلْدل جاى داشت از قفاى هزيمتيان ندا درمى داد كه اِلى اَيْنَ اَيُّهَا النّاسُ؟ كجا فرار مى كنيد اى مردم ؟ بالجمله ؛ اصحاب همه فرار كردند جز ده نفر كه نُه نفر آنها از بنى هاسُم بودند و دهمى ايـشـان ايـمـن بـن امّ ايـمـن بـود و ايـمـن را مـالك بـه قـتـل رسـانـيـد باقى ماند همان نُه نفر هاشميّين .(281) عبّاس بن عبدالمطّلب از طـرف راسـت آن حـضـرت بـود و فـضـل بـن عـبـاس از طـرف چـپ و ابـوسفيان بن حارث بن عبدالمطّلب زين استر را گرفته بود و اميرالمؤ منين عليه السّلام در پيش روى آن حضرت شـمـشـير مى زد و دشمن را دفع مى داد و نَوْفَل بن حارث و رَبيعَة بن حارث و عبداللّه بن زبـيـر بـن عـبدالمطّلب و عُتْبَة و مُعْتِب دو پسران ابولهب اين جمله اطراف آن حضرت را داشـتـنـد و بـقـيـّه اصـحـاب هـمـه فـرار كـردنـد؛ پـس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـتر خود را جنبش داد و به كفّار حمله برد و رزمى صعب افكند و فرمود: شعر : اَنَا النَّبىُّ لا كَذِبُ اَنَا ابْنُ عبدالمطّلب . مـن پـيامبر خدا هستم و هيچ دروغى در اين ادعا نيست ، منم فرزند عبدالمطّلب و جز در اين جنگ هيچگاه آن حضرت رزم نداد. از فـضـل بـن عـبـاس نـقـل اسـت كـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام در آن روز چـهـل نـفر از دليران و شجاعان را افكند كه هر يك را به دو نيم كرده بود چنانكه بينى و ذكـر ايـشـان دو نـصـف شـده بـود نـصـفـى در يـك نـيـم بـدن و نـصـف ديگر در نيم ديگر و فـضـل گـفـت كـه ضـربـت آن حـضـرت هـمـيـشـه بـكـر بـود، يـعـنـى بـه ضـربـت اوّل به دو نيم مى كرد و احتياج به ضربت دوم نداشت . بـالجـمـله ؛ مـردى از هـَوازِن كه نامش ابوجَرْوَل بود علم سياهى بر سرنيزه بلندى بسته بـود در پـيـش لشـكـر كـفـّار مـى آمـد و بر شتر سرخى سوار بود چون ظفر مى يافت بر مـسلمانى ، او را مى كشت ، پس علم را بلند مى كرد كه كفّار مى ديدند و از پى او مى آمدند و اين رَجَز مى خواند و به جرئت تمام مى آمد: شعر : اَنَا اَبُو جَرْوَل لا بُراحَ حَتّى نُبيحَ الْيَوْمَ اَوْ نُباحُ(282) من ابوجَرْوَل هستم . ما از اينجا برنمى گرديم تا اينكه اين مسلمانان را نابود كنيم يا خود نابود شويم پـس حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام سـر راه او را گـرفـت اوّل شـتـرش را كـه مـانـنـد شـتـر اصـحـاب جـَمَل بود ضربنى زد كه بر زمين افتاد آنگاه ضربتى بر اَبُوجَرْوَل زد و او را دو نيم كرد و فرمود: شعر : قَدْ عَلِمَ الْقَوْمُ لَدَى الصَّباحِ اِنّي لَدَى الْـهَيْجآء ذُونِضاحٍ(283) مـردم بـه طـور قـطـع مى دانند كه من در ميدان جنگ سيراب كننده هستم دشمنان را به تير و شمشير مـشركين را بعد از قتل او توان مقاومت اندك شده رو به هزيمت نهادند، از آن طرف عبّاس كه مردى جَهوُرِىُّ الصَّوْت بود اصحاب را ندا كرد كه ي ا مَعْشَرَ الا نْصارِ يا اَصْحابَ بَيْعَةِ الشـَجـَرَةِ يـا اَصـْحابَ(284) سُورَةِ البَقَرَةِ؛پس مسلمانان رجوع كردند و در عقب كـفـّار تـاخـتـند. پس حضرت مشتى خاك بر دشمنان پراكند و فرمود شاهَتِ الْوُجُوهُ؛ روهاى شما زشت باد! وقـالَ صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم : اَللّهـُمَّ اِنَّكَ اَذَقـْتَ اَوَّلَ قـُرَيـْشٍ نـَكـالاً فـَاَذِقْ آخِرَها نـَوالاًخـدايـا هـمـانـا تـو آغاز قريش را سختى چشانيدى و اينك پايان آن را به خوشى ختم فرما. و روايت شده كه پنج هزار فرشته در آن حربگاه حاضر شدند، و مالك بن عوف با جمعى از هَوازِن و ثَقيف فرار كرده به طائف رفتند و جماعتى به (اوطاس ) كه موضعى است در سـه مـنـزلى مـكـّه شـتـافـتـنـد و گـروهـى بـه بـطـن (نـخـله ) گـريـخـتـنـد. رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: هركس از مسلمانان كافرى را كشت سلاح جنگ و جامه مقتول از آنِ قاتل است . گـويـند در آن حربگاه ابوطلحه بيست كس را بكشت و سلب ايشان را برگرفت . و در اين جـنـگ از مسلمانان چهار كس شهيد شد. چون جنگ حُنين به پاى رفت هزار و پانصد مرد دلاور با قائدى چند از پى هزيمتيان برفتند و هركه را بيافتند بكشتند. اسارت خواهر رضاعى پيامبر سـه روز كـار بـديـن گـونـه مـى رفـت تـا زنـان و اموال آن جماعت فراهم شد، پس حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم امر فرمود هر غـنيمت كه در جنگ حنين ماءخوذ داشته اند در ارض جِعْرانَة (285) مضبوط دارند تا قـسـمـت كـنـنـد و آن شـش هـزار اسـيـر و بـيـسـت و چـهـار هـزار اشـتـر و چـهـل هـزار اوقـيـه نـقـره و بـر زيادت از چهل هزار گوسفند بود. و در ميان اسيران ، شَيْم اء(286) دخـتـر حليمه خواهر رضاعى آن حضرت بود، چون خود را معرفى كرد حـضـرت پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عليه و آله و سلّم با او مهربانى فرمود و رداى خود را از بـراى او پـهـن كـرد و او را بـر روى رداى خـود نـشـانـيـد و بـا او بـسـيـار سـخـن گـفـت و احوال پرسيد و او را مخيّر كرد كه با آن حضرت باشد يا به خانه اش رود؛ شَيْما مراجعت به وطن را اختيار كرد. حضرت او را غلامى و به روايتى كنيزكى و دو شتر و چند گوسفند عـطـا كـرد و در جـِعـْرانـه كه تقسيم غنائم بود در باب اسيران هوازن با آن حضرت سخن گـفـت و شفاعت ايشان نمود؛ حضرت فرمود كه نصيب خود را و نصيب فرزندان عبدالمطّلب را بـه تـو بـخـشـيدم اما آنچه از ساير مسلمانان است تو خود از ايشان شفاعت كن به حقّ من برايشان شايد ببخشند. چـون حـضـرت نـمـاز ظـهـر خواند، دختر حليمه برخاست و سخن گفت ، همه از براى رعايت پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليه و آله و سلم اسيران هَوازِن را بخشيدند جز اَقْرَعْ بنِ حابِسْ و عـُيَيْنة بن حِصْن كه ابا كردند از بخشيدن . حضرت فرمود كه از براى حصّه ايشان در اسيران قرعه بيندازيد و گفت : خداوندا! نصيب ايشان را پست گردان . پس نصيب يكى از ايـشـان خـادمى افتاد از بنى عقيل و نصيب ديگر خادمى از بنى نمير، چون ايشان چنين ديدند نصيب خود را بخشيدند. و روايـت شـده كـه روزى كـه زنها را در وادى (اوطاس )، پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم قـسـمت فرمود امر كرد كه ندا كنند در ميان مردم كه زنان حامله را جماع نكنند تا وضع حمل ايشان شود و غير حامله را جماع نكنند تا يك حيض ببينند. بالجمله ؛ رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم دوازده روز از ماه ذى القعده مانده بود كـه از جـِعْرانه احرام بست و به مكّه آمد و طواف بگذاشت و كار عمره بكرد و همچنان عَتّاب بـن اُسـَيـْد را به حكومت مكّه بازداشت و از بيت المال روزى يك درهم در وجه او مقرّر داشت و بـسـيـار بود كه عَتّاب اداى خطبه نمودى و همى گفتى خداوند گرسنه بدارد جگر آن كس را كـه روزى بـه يـك درهـم قـنـاعـت نـتـوانـد نـمـود، مـرا رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم درهمى دهد و بدان خرسندم و حاجت به كس نبرم . و هـم در سـنـه هـشـت ، زيـنـب بـنـت رسـول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ـ زوجه ابوالعاص بن الرّبيع ـ وفات كرد. گويند از بـهر او تابوتى درست كردند و اين اوّل تابوت است كه در اسلام ساخته شد. و او را دو فـرزنـد بـود يـكـى عـلى كـه نزديك به بلوغ وفات كرد و ديگر امامه كه بعد از فوت حـضـرت فـاطـمه عليهاالسّلام بر حسب وصيت آن مظلومه ، زوجه اميرالمؤ منين عليه السّلام شد. و هـم در ايـن سـال ابـراهـيم پسر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم متولّد شد، و بيايد ذكـر آن بـزرگـوار در فـصـل هـشـتـم در بـيـان اولاد حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم . وقايع سال نهم هجرى در مـسـتـهـلّ سـال نهم هجرى ، حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم براى اخذ زكات عـامـلان بـگـمـاشـت تـا بـه قـبـائل مـسـلمـانـان سـفـر كـرده زكـات امـوال ايـشـان را مـاءخـوذ دارنـد. بنو تميم زكات خود را ندادند پنجاه نفر براى كيفر آنها كوچ كردند پس ناگهانى برايشان بتاختند و يازده مرد و يازده زن و سى كودك از ايشان اسـير كرده به مدينه بردند. از دنبال ايشان ، بزرگان بنى تَميم مانند عُطارد بْن حاجب بن زُرارَة و زِبْرِقانْ بن بَدْر و عَمْرو بْن اَهْتَمْ و اَقْرَع بن حابِس با خطيب و شاعر خود به مـديـنـه آمـدنـد و به در حُجُرات پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم عبور مى كردند و مى گـفـتـند: يا محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم ! بيرون آى ؛ آن حضرت را از خواب قيلوله بيدار كردند. اين آيه مباركه در اين باب نازل شد: (اِنَّ الَّذينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَرآءِ الْحُجُراتِ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ وَلَوْ اَنَّهُمْ صَبَروُا حَتّى تَخْرُجَ اِلَيْهِمْ لَكَانَ خَيْرا لَهُم وَاللّهُ غَفُور رَحيمٌ).(287) پـس بـنـوتـَمـيـم عـرض كـردنـد كه ما شاعر و خطيب خود را آورده ايم تا با تو به طريق مـفاخرت سخن كنيم . حضرت فرمود: م ا بِالشِّعْرِ بُعِثْتُ وَلا بِالْفِخ ارِ اُمِرْتُمن نه براى شعر گفتن مبعوث شده ام و نه براى مفاخرت كردن امر شده ام بياريد تا چه داريد. عُطارِد برخاست و خطبه در فضيلت بنوتميم خواند؛ پس زِبْرِقان (288) بن بدر اين اشعار انشاد كرد: شعر : نَحْنُ الْكِرامُ فَلاحَىُّ يُعادِلُنا نَحْنُ الرُّؤُسُ وَفينا السّادَةُ الرُّفَعُ وَنُطْعِمُ النّاسَ عِنْدَ الْقَحْطِ كُلَّهُمُ مِنَ الشَّريف اِذا لَمْ يُونَسِ الْفَزَعُ چـون خـطـيـب و شـاعـر بـنوتميم سخن به انجام بردند، ثابت بن قيس ـ خطيب انصار ـ به فـرمـان حـضـرت سـيـد ابـرار صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم خـطـبـه اى اَفـْصـَح و اَطـْوَل از خـطبه ايشان ادا كرد؛ آنگاه حضرت ، حَسّان را طلبيد و امر فرمود ايشان را جواب گويد؛ حسّان قصيده اى در جواب گفت كه اين چند شعر از آن است : شعر : اِنَّ الذَّوائِبَ مِنْ فِهْرٍ وَاِخْوَتِهِمْ قَدْ بَيَّنُوا سُنَّةً لِلنّاسِ تُتَّبَعُ يَرْضى بِها كُلُّ مَنْ كانَتْ سَريرَتُهُ تَقْوىَ الاِل هِ وَبِالاَمْرِ الَّذي شَرَعُوا قَوْمٌ اِذا حارَبُوا ضَرُّوا عَدُوَّهُم اَوْ حاوَلُوا النَّفْعَ في اَشْياعِهِمْ نَفَعُوا سَجِيَّةٌ تِلْكَ مِنْهُمْ غَيْرُ مُحْدَثَةٍ إ نّ الخَلا ئِقَ حَقا شَرُّها البَدَعُ لا يَرْفَعُ النّ اسُ ما اَوْهَتْ اَكُفُّهُمْ عِنْدَ الدِّفاعِ وَلا يُوهُونَ ما رَفَعُوا اِنْ كانَ فِي النّاسِ سَبّاقُونَ بَعْدَهُمُ فَكُلّ سَبْقٍ لاَدْنى سَبْقِهمْ تَبِعُ لايَجْهَلُونَ وَاِنْ حاوَلَتْ جَهْلَهُمُ في فَضْلِ اَحْلامِهِمْ عَنْ ذاكَ مُتَّسَعُ اِنْ عِفَّةٌ ذُكِرَتْ فِي الْوَحْي عِفَّتُهُمْ لايَطْمَعُونَ وَلا يُرْديهِمُ الطَّمَعُ اَقْرَع بن حابِس گفت : سوگند به خداى كه محمّد را از غيب ظفر كرده اند، خطيب او از خطيب ما و شاعر او از شاعر ما نيكوتر است و اسلام خويش را استوار كردند؛ پس حضرت اسيران ايشان را بازگردانيد و هر يك را عطائى درخور او عنايت فرمود. ذكر غزوه تَبُوك (289) و آن نـام مـوضـعـى است ميان حِجْر(290) و شام ؛ و نام حِصن و چشمه اى است كه لشكر اسلام تا آنجا براندند و اين غزوه را غزوه فاضحه نيز گويند؛ چه بسيار كس از مـنـافـقـيـن در اين غزوه فضيحت شدند و اين لشكر را جيش العُسْره گويند؛ چه در سختى و قـحـطـى زحـمـت فـراوان ديـدنـد. و ايـن غـزوه واپـسـيـن غـزوات رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلّم است و سبب اين غزوه آن بود كه كاروانى از شام بـه مـدينه آمد براى تجارت به مردم مدينه ابلاغ كردند كه سلطان روم تجهيز لشكرى كـرده و قـبـائل لَخْم و حُذام و عامله و غَسّان نيز بدو پيوسته اند و آهنگ مدينه دارند، و اينك مـقـدّمـه ايـن لشـكـر بـه (بـَلْقـاء) رسـيـده لاجـَرَم رسـول خـدا صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم فرمان كرد كه مسلمانان از دور و نزديك ساخته جنگ شوند. لكن اين سفر به مردم مدينه دشوار مى آمد؛ چه هنگام رسيدن ميوه ها و نباتات و درودن حـبـّات و غـلات بـود و ايـن سـفـر دور و هـوا گـرم و اعـداء بـسـيـار بـودنـد لاجـرم تثاقل مى ورزيدند آيه شريفه آمد كه : (يـا اَيُّهـَا الَّذيـنَ آمـَنـُوا مـالَكـُمْ اِذا قـيـلَ لَكـُمْ انـْفـِرُوا فـي سـَبـيـلِ اللّهـِ اثّاقَلْتُمْ...).(291) پـس جـمـاعـتـى بـراى تـجـهـيـز جـيـش صـدقـات خـود را آوردنـد و ابـوعـقـيـل انـصـارى مـزدورى كـرده بـود، دو صـاع خـرمـا تـحـصـيـل كـرده يـك صـاع بـراى عيال خود نهاد و يك صاع ديگر براى ساز لشكر آورد. حـضـرت آن را گـرفت و داخل صدقات كرد، منافقان بر قِلّت صدقه او سُخريّه كردند و بعضى حرفها زدند، آيه شريفه نازل شد: (اَلَّذينَ يَلْمِزوُنَ الْمُطَّوِّعينَ مِنَ الْمُؤ مِنينَ فِى الصَّدَقاتِ...)(292) بالجمله ؛ بسيارى از زنان مسلمين زيورهاى خود را براى حضرت فرستادند تا در اِعداد و تـهـيه سپاه به كار برد،پس حضرت كار لشكر بساخت و همى فرمود نَعْلَينْ فراوان با خـود برداريد؛ چه مردم را چون نعلين باشد به شمار سواران رود؛ پس سى هزار لشكر آهـنـگ سـفـر تـَبوك كرد و از اين جماعت هزار تن سواره بود. جماعتى كه هشتاد و دو تن به شـمـار آمـدنـد بـه عـذر فـقـر و عـدم بـضـاعـت خواستند با لشكر كوچ نكنند و ديگر عذرها تـراشـيـدنـد، پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: زود باشد كه خداوند حاجت مرا به شما نگذارد ؛ پس اين آيه نازل شد: (وَجآءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الاَعْرابِ لِيُؤ ذَنَ لَهُمْ..).(293) و ديـگـر گـروهـى از مـنـافـقـيـن بدون آنكه عذرى بتراشند از كوچ دادن تقاعد ورزيدند و بـعـلاوه مـردم را نيز از اين سفر بيم مى دادند و مى گفتند هوا گرم است يا آنكه مى گفتند مـحـمـد صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم گـمان مى كند كه حرب روم مانند ديگر جنگها است ، هـرگـز يـك نـفـر هـم از ايـن لشـكـر كـه بـا وى مـى رونـد بـرنـمـى گـردنـد، و امـثـال ايـن سـخـنـان مـى گـفـتـنـد، در شـاءن ايـشـان نـازل شـد (فـَرِحَ الْمـُخـَلَّفـُونـَ بِمَقْعَدِهِمْ..).(294) علّت شركت نكردن على عليه السّلام در جنگ تبوك چون رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم بعضى از منافقين را رخصت اقامت و تقاعد از سفر فرمود حق تعالى نازل فرمود (عَفَى اللّهُ عَنْكَ لِمَ اَذِنْتَ لَهُمْ..).(295) بـالجـمـله ؛ چون منافقين رخصت اقامت يافتند در خاطر نهادند كه هرگاه سفر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم طول بكشد يا در تبوك شكسته شود خانه آن حضرت را نهب و غارت كـنـنـد و عـشيرت و عيال را آن حضرت از مدينه بيرون نمايند. حضرت چون از مَكنون خاطر منافقين آگهى يافت ، اميرالمؤ منين عليه السّلام را به خليفتى در مدينه گذاشت تا منافقين از قـصـد خـود بـاز ايـستند و هم مردم بدانند كه خلافت و نيابت بعد از پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از بـراى عـلى عـليـه السـّلام اسـت ، پـس از مدينه بيرون شد منافقين گـفـتـنـد رسـول خـداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از على عليه السّلام ثقلى در خاطر اسـت و اگـرنـه چـرا او را بـا خـود كـوچ نـداد. اين خبر چون به اميرالمؤ منين عليه السّلام رسـيـد از مـديـنـه بيرون شده در جُرْف به آن حضرت پيوست و اين مطلب را به حضرتش عرض كرد، حضرت او را امر به برگشتن كرد و فرمود: (اَمـا تـَرْضـى اَنْ تـَكـُونَ مـِنـّي بـِمـَنـْزِلَةِ هـارونَ مـِنْ مـُوسـى اِلاّ اَنَّهُ لا نـَبـِىَّ بـَعـْدى ).(296) بـالجمله ؛ رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم طريق تبوك پيش داشت و لشكر كوچ دادند و در هيچ سفر چنين سختى و صعوبت بر مسلمانان نرفت ؛ چه بيشتر لشكريان هر ده تـن يـك شـتـر زيـادت نداشتند و آن را به نوبت سوار مى گشتند و چندان از زاد و توشه تهى دست بودند كه دو كس يك خرما قوت مى ساخت ، يك تن لختى مى مكيد و يك نيمه آن را از بهر رفيق خود مى گذاشت ! (وَكـانَ زادُهـُمُ الشَّعـيـرَ الْمـُسـَوَّسـَ(297) وَالتَّمـْرَ الزَّهـيدَ(298) وَالا هالَةَ(299) السَّخَنَةَ).(300) و ديـگـر آنـكـه بـا حـِدّت هـوا و سـورت گـرمـا آب در مـنـازل ايـشـان نـايـاب بـود چـنـدان كه با اين همه قِلّت راحله ، شتر خويش را مى كشتند و رطـوبـات اَحـشـاء و اَمـعـاى آن را به جاى آب مى نوشيدند و از اين جهت اين لشكر را جَيْشُ الْعُسْرَةِ مى ناميدند كه ملاقات سه عسرت بزرگ كردند. قـالَ اللّه تـَعـالى : (لَقـَدْ تـابَ اللّهُ عـَلَى النَّبِىِّ وَالْمُهاجِرينَ وَالاَنْصارِ الَّذينَ اتَّبَعُوهُ فى ساعَةِ الْعُسْرَةِ..).(301) معجزات پيامبر در سفر جنگ تبوك و در ايـن سـفـر مـعـجـزات بسيار از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ظاهر شد مانند اِخبار آن حضرت از سخنان منافقين و تكلّم آن حضرت با كوه و جواب او به لسان فصيح و مـكـالمه آن حضرت با جنّى كه به صورت مار بزرگ در سر راه پديدار شده بود و خبر دادن آن حـضـرت از شـتـرى كـه گـم شده بود و زياد شدن آب چشمه تَبُوك به بركت آن حـضـرت اِلى غـَيـْرِ ذلك . بالجمله ؛ رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم وارد تبوك گـشـت ؛ چـون خـبـر ورود آن حضرت در اراضى تبوك پراكنده شد هراقليوس كه امپراطور اُروپـا و مـمـالك شـام و بـيـت المـقـدس بـود و در حـِمـْصْ جـاى داشـت و از نخست به حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ارادتـى داشت و به روايتى مسلمانى گرفت ، مردم مملكت را به تصديق پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم دعوت كرد، مردم سر برتافتند و چـنـان بـرفـتـنـد كـه هراقليوس بيمناك شد كه مبادا پادشاهى او تباهى گيرد، لاجَرَم دم فـرو بـست و از آن سوى چون پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بدانست كه آهنگ قيصر به سوى مدينه خبرى به كذب بوده است صناديد اصحاب را طلبيد و فرمود: شما چه مى انديشيد؟ از اينجا آهنگ روم كنيم تا مملكت بنى الاصفر را فرو گيريم يا به مدينه مراجعت نـمـائيم ؟ بعضى صلاح را در مراجعت ديدند؛ پس حضرت از تبوك به جانب مدينه رهسپار گشت . توطئه براى كشتن پيامبر در عَقَبه و در مراجعت قصّه اصحاب عَقَبَه روى داد و ايشان جماعتى از منافقين بودند كه مى خواستند در عَقَبه شتر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را رم دهند و آن حضرت را بكشند، چون كـمـيـن نـهـادنـد جـبـرئيـل پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از ايشان آگهى داد. پس حـضرت سوار شد و عمّار ياسر را فرمود تا مهار شتر همى كشيد و حُذَيْفه را فرمود تا شـتـر بـرانـد چـون بـه عـقـبـه رسـيـد فـرمـان كـرد كـه كـسـى قـبـل از آن حـضرت بر عَقَبَه بالا نرود و خود بر آن عقبه شد سواران را ديد كه بُرقعها آويـخـتـه بـودنـد كـه شـنـاخـتـه نـشـونـد پـس حـضرت بانگ بر ايشان زد، آن جماعت روى بـرتـافـتند و عمّار با حُذَيْفه پيش شده بر روى شتران ايشان همى زد تا هزيمت شدند. پس پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به حذيفه فرمود: شناختى اين جماعت را؟ عرض كـرد: چـون چـهـره هـاى خـود را پـوشـيـده بـودنـد نـشـنـاختم ؛ پس پيغمبر نامهاى ايشان را بـرشـمـرد و فـرمـود ايـن سخن با كس مگوى و لهذا حُذيفه در ميان صحابه ممتاز بود به شـنـاخـتـن مـنافقين .(302) و در شاءن او مى گفتند: صاحِبُ السِّرّ الَّذي لايَعْلَمُهُ غـَيـْرُهُ. و بعضى قصّه منافقين عَقََبه را در مراجعت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم از سـفـر حـجـة الوداع نـگـاشـتـه انـد. و هـم در مـراجـعـت از تـبـوك حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـسـجـد ضـرار را كـه مـنـافـقـيـن بـنـا كرده بودند مـقـابـل مسجد قُبا و مى خواستند ابوعامر فاسق را براى آن بياورند، فرمان داد كه خراب كـنـند و آتش زنند؛ پس آن مسجد را آتش زدند و از بنيان كندند و مطرح پليديها ساختند و در شـاءن ايـن مـسـجـد و مـسـجـد قـُبـا نـازل شـده : (وَالَّذيـنَ اتَّخـَذُوا مـَسـْجـِدا ضِرارا..).(303) بالجمله ؛ حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم وارد مدينه گشت و به قولى هنوز از مـاه رمـضان چيزى باقى بود پس نخست چنانكه قانون آن حضرت بود به مسجد درآمد و دو ركعت نماز گزاشت پس از مسجد به خانه خود تشريف برد. و بـعـد از مـراجـعـت آن حـضـرت از تـَبـوك در عـُشـْر آخـِر شـَوّال ، عـبداللّه بن اُبىّ كه رئيس منافقين بود مريض شد و بيست روز در بستر بيمارى بـود و در ذى القعده وفات كرد و عنايت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در حق او به جـهـت رعـايـت پـسـرش عـبـداللّه و هـم به جهت حكمتى چند كه ديگران بر آن واقف نبودند و اعـتـراض عـمـر بـر آن حـضرت در جاى خود به شرح رفته . و هم در سنه نهم ، ابوبكر ماءمور شد كه مكّه رود و آيات اوائل سوره بَرائت را بر مردمان قرائت كند؛ چون ابوبكر از مـديـنـه بـيـرون شـد و از ذوالحـُلَيـْفـه مـُحـْرم شـده و لخـتـى راه پـيـمـود جـبـرئيـل بـر پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نازل شد و از خداى سلام آورد و گفت : لايُؤَدّيها اِلاّ اَنْتَ اَوْرَجُلٌ مِنْكَ.(304)يعنى اين آيات را از تو ادا نكند جز تو يا مردى كه از تو باشد و به روايتى گفت غير از على عـليـه السـّلام تـبليغ نكند؛ پس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام را امـر فرمود شتاب كند و آيات را از ابوبكر گرفته و خود در موسم حج بـر مـردم قـرائت فـرمـايـد. امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام در منزل رَوْحاء به ابوبكر رسيد و آيات را گرفته به مكّه برد و بر مردم قرائت فرمود. وقايع سال دهم هجرى قصّه مباهله و نصاراى نَجْران شيخ طبرسى و ديگران روايت كرده اند كه جمعى از اشراف نصاراى نجران ، خدمت حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم آمـدند و سركرده ايشان سه نفر بودند: يكى عاقب (306) كـه امـيـر و صـاحـب راءى ايـشـان بـود و ديـگـرى عبدالمسيح كه در جميع مـشـكـلات بـه او پـنـاه مى بردند و سوم ابوحارثه (307) كه عالم و پيشواى ايشان بود و پادشاهان روم براى او كليساها ساخته بودند و هدايا و تحفه ها براى او مى فـرسـتـادنـد بـه سـبب وفور علم او نزد ايشان ؛ پس چون ايشان متوجّه خدمت حضرت شدند ابوحارثه بر استرى سوار شد و كُرْزُ بْن عَلْقَمَه برادر او در پهلوى او مى راند ناگاه اسـتـر ابـوحـارثـه بـه سـر درآمـد پـس كـُرْز نـاسـزائى بـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم گفت ، ابوحارثه گفت : بر تو باد آنچه گفتى ! گـفـت : چرا اى برادر؟ ابوحارثه گفت : به خدا سوگند كه اين همان پيغمبرى است كه ما انـتـظـار او را مى كشيديم ! كرز گفت : پس چرا متابعت او نمى كنى ؟ گفت : مگر نمى دانى كـه ايـن گـروه نـصـارى چـه كـرده انـد بـا مـا، مـا را بـزرگ كـردنـد و صـاحـب مـال كـردنـد و گـرامـى داشـتند و راضى نمى شوند به متابعت او و اگر ما متابعت او كنيم اينها همه از ما بازمى گيرند. پس كُرْز اين سخن در دلش جا كرد تا آنكه به خدمت حضرت رسيد و مسلمان شد و ايشان در وقـت نـمـاز عـصـر وارد مـديـنه شدند با جامه هاى ديبا و حلّه هاى زيبا كه هيچ يك از گروه عـرب بـا ايـن زيـنـت نـيـامده بودند. و چون به خدمت حضرت رسيدند سلام كردند، حضرت جـواب سـلام ايـشـان نفرمود و با ايشان سخن نگفت ؛ پس رفتند به نزد عثمان و عبدالرّحمن بن عوف كه با ايشان آشنائى داشتند و گفتند پيغمبر شما نامه به ما نوشت و ما اجابت او نـمـوديم و آمديم و اكنون جواب سلام ما نمى گويد و با ما به سخن نمى آيد؟ ايشان آنها را بـه خـدمـت حـضـرت اميرالمؤ منين عليه السّلام آوردند و در آن باب با آن حضرت مذاكره كـردنـد، حضرت فرمود كه اين جامه هاى حرير و انگشترهاى طلا را از خود دور كنيد و به خـدمـت آن حـضـرت رويد. چون چنين كردند و به خدمت حضرت پيغمبر رفتند و سلام كردند؛ حـضـرت جـواب سـلام ايـشـان گـفـت و فـرمـود كـه بـه حـق آن خداوندى كه مرا به راستى فـرسـتـاده اسـت كـه در مـرتـبـه اوّل كـه به نزد من آمدند شيطان با ايشان همراه بود و من بـراى ايـن جواب سلام ايشان نگفتم ؛ پس در تمام آن روز از حضرت سؤ الها كردند و با حـضـرت مناظره نمودند؛ پس عالم ايشان گفت كه يا محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم چه مـى گـوئى در بـاب مـسـيـح ؟ حـضـرت فـرمـود: او بـنـده و رسول خدا است . ايشان گفتند كه هرگز ديده اى كه فرزندى بى پدر به هم رسد؟ پس اين آيه نازل شد كه : (إِنَّ مـَثـَلَ عـي سـى عـِنـْدَاللّهِ كـَمـَثـَلِ آدَمَ خـَلَقـَهُ مـِنْ تـُرابٍ ثـُمَّ قـالَ لَهُ كـُنـْ فَيَكُونُ).(308) به درستى كه مَثَل عيسى نزد خدا مانند مثل آدم است كه خدا خلق كرد او را از خاك پس گفت مـر او را كـه بـاش پـس بـه هـم رسـيـد. و چـون مـنـاظـره بـه طول انجاميد و ايشان لجاجت در خصومت مى كردند حق تعالى فرستاد كه : ماجراى مباهله (فـَمـَنْ حـآجَّكَ فـيـهِ مـِنْ بـَعـْدِ مـا جـآءَكَ مـِنَ الْعـِلْمِ فـَقـُلْ تـَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَابْنآءَكُمْ وَنـِسـآءَنـا وَنـِسـآءَكـُمْ وَاَنـْفـُسـَنـا وَاَنـْفـُسـَكـُمْ ثـُمَّ نـَبـْتـَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّه عَلَى الْكاذِبينَ).(309)(310) يعنى پس هركه مجادله كند با تو در امر عيسى بعد از آنچه آمده است به سوى تو از علم و بـيّنه و برهان پس بگو اى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم بيائيد بخوانيم پسران خـود را و پـسران شما را و زنان خود را و زنان شما را و جانهاى خود را و جانهاى شما را، يعنى آنها را كه به منزله جان مايند و آنها كه به منزله جان شمايند، پس تضرّع كنيم و دعا كنيم پس بگردانيم لعنت خدا را بر هر كه دروغ گويد از ما و شما. و چـون ايـن آيـه نـازل شـد قـرار كردند كه روز ديگر مباهله كنند و نصارى به جاهاى خود برگشتند. پس ابوحارثه با اصحاب خود گفت كه فردا نظر كنيد اگر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم با فرزندان و اهل بيت خود مى آيد پس بترسيد از مباهله با او، و اگر با اصـحـاب و اتـبـاع خـود مـى آيـد از مـبـاهـله بـا او پـروا مـكـنـيـد. پـس بـامـداد حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به خانه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام آمد و دست امـام حـسـن عـليـه السـّلام گـرفـت و امام حسين عليه السّلام را در بر گرفت و حضرت امير عليه السّلام در پيش روى آن حضرت روان شد و حضرت فاطمه عليهاالسّلام از عقب سر آن حـضـرت شـد و از مـديـنه براى مباهله بيرون آمدند. چون نصارى آن بزرگواران را مشاهده كردند ابوحارثه پرسيد كه اينها كيستند كه با او همراهند؟ گفتند آنكه پيش روى او است پـسـرعـمّ او اسـت و شـوهـر دخـتـر او و مـحـبـوبـتـريـن خـلق اسـت نـزد او و آن دو طـفل ، دو فرزندان اويند از دختر او و آن زن ، فاطمه دختر او است كه عزيزترين خلق است نـزد او، پـس حـضـرت بـه دو زانـو نـشـسـت بـراى مـبـاهله . پس سيّد و عاقب پسران خود را بـرداشـتـنـد بـراى مـبـاهـله ، ابـوحـارثـه گـفت : به خدا سوگند كه چنان نشسته است كه پـيـغـمـبـران مى نشستند براى مباهله و برگشت . سيّد گفت : به كجا مى روى ؟ گفت : اگر مـحـمـّد بـرحـقّ نـمـى بود چنين جرئت نمى كرد بر مباهله و اگر با ما مباهله كند پيش از آنكه سال بر ما بگذرد يك نصرانى بر روى زمين نخواهد ماند! و بـه روايـت ديـگـر گـفـت كـه مـن روهـائى مـى بـيـنـم كـه اگـر از خـدا سـؤ ال كنند كه كوهى را از جاى خود بكند هر آينه خواهد كند؛ پس مباهله مكنيد كه هلاك مى شويد و يـك نصرانى بر روى زمين نخواهد ماند. پس ابوحارثه به خدمت حضرت آمد و گفت : اى ابـوالقـاسـم ! در گذر از مباهله با ما و با ما مصالحه كن بر چيزى كه قدرت بر اداى آن داشـتـه بـاشـيـم . پـس حـضـرت بـا ايـشـان مـصـالحـه نـمـود كـه هـر سـال دو هـزار(311) حـلّه بـدهـنـد كـه قـيـمـت هـر حـلّه چهل درهم باشد و برآنكه اگر جنگى روى دهد سى زِره و سى نيزه و سى اسب به عاريه بـدهـنـد و حـضـرت نـامـه صـلح بـراى ايـشان نوشت و برگشتند. پس حضرت فرمود كه سـوگند ياد مى كنم به آن خداوندى كه جانم در قبضه قدرت او است كه هلاك نزديك شده بـود بـه اهـل نَجْران و اگر با من مباهله مى كردند هر آينه همه ميمون و خوك مى شدند و هر آيـنـه تـمـام ايـن وادى بـرايـشـان آتـش مـى شـد و مـى سـوخـتـنـد و حـق تـعـالى جـمـيـع اهـل نـجـران را مـسـتـاءصـل مـى كـرد حـتـى آنـكه مرغ بر سر درختان ايشان نمى ماند و همه نـصـارى پـيـش از سال مى مردند. چون سيّد و عاقب برگشتند بعد از اندك زمانى به خدمت حضرت معاودت نمودند و مسلمان شدند. و صـاحـب كـَشـّاف (312) و ديـگـران از هـل سـنـت در صـِحـاح خـود نـقـل كـرده انـد از عـايـشـه كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم در روز مباهله بيرون آمد وعبائى پوشيده بود از موى سـيـاه پـس امـام حسن و امام حسين و حضرت فاطمه و على بن ابى طالب عليهماالسّلام را در زير عبا داخل كرد و اين آيه خواند: (اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطهِّرَكُمْ تَطْهيرا).(313) و هـم زمـخـشرى گفته است كه اگر گوئى كه دعوت كردن خصم به سوى مباهله براى آن بـود كـه ظـاهر شود كه او كاذب است يا خصم او و اين امر مخصوص او و خصم او بود پس چه فايده داشت ضمّ كردن پسران و زنان در مباهله ؟ جـواب مـى گـوئيـم كـه ضـمّ كردن ايشان در مباهله دلالتش بر وثوق و اعتماد بر حقيّت او زياده بود از آنكه خود به تنهائى مباهله نمايد؛ زيرا كه با ضمّ كردن ايشان جرئت نمود برآنكه اَعِزّه خود را و پاره هاى جگر خود را و محبوبترين مردم را نزد خود در معرض نفرين و هـلاك درآورد و اكـتـفـا نـنـمـود بر خود به تنهائى و دلالت كرد برآنكه اعتماد تمام بر دروغـگـو بـودن خـصـم خـود داشـت كـه خـواسـت خـصـم او بـا اَعِزّه و اَحِبّه اش هلاك شوند و مستاءصل گردند اگر مباهله واقع شود و مخصوص گردانيد براى مباهله پسران و زنان را ؛ زيـرا كـه ايـشـان عـزيزترين اهلند و به دِل بيش از ديگران مى چسبند و بسا باشد كه آدمـى خـود را در مـعرض هلاكت درآورد براى آنكه آسيبى به ايشان نرسد و به اين سبب در جنگها زنان و فرزندان را با خود مى برده اند كه نگريزند. و به اين سبب حق تعالى در آيـه ، ايـشـان را بـر (اَنـْفـُس ) مُقَدَّم داشت تا اعلام نمايد كه ايشان بر جان مُقَدَّمند پس بـعـد از ايـن گـفـتـه اسـت كـه ايـن دليـلى اسـت كـه از ايـن قـويتر دليلى نمى باشد بر فضل اصحاب عبا.(314) انتهى . سفر حجة الوداع پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در سـال دهـم هـجـرى سـفر حجة الوداع واقع شد. شيخ كُلينى روايت كرده است كه حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـعـد از هـجـرت ده سـال در مـديـنـه مـانـد و حـجّ بـه جـا نـيـاورد تـا آنـكـه در سال دهم ، خداوند عالميان اين آيه فرستاد كه : (وَ اَذِّنْ فِي النّاسِ بِالْحَجِّ يَاْتُوكَ رِجالاً وَعَلى كُلِّ ضامِرٍ يَاْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَميق لِيَشْهَدوا مَنافِعَ لَهُمْ).(315) پس امر كرد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مُؤَذِّنّان را كه اعلام نمايند مردم را به آوازهـاى بـلنـد بـه آنـكـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در ايـن سال به حجّ مى رود؛ پس مطلع شدند بر حج رفتن آن حضرت هركه در مدينه حاضر بود و در اطـراف مـديـنـه و اعـراب بـاديـه . و حـضـرت نـامـه هـا نـوشـت بـه سـوى هـركـه داخل شده بود در اسلام كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اراده حجّ دارد پس هركه تـوانائى حجّ رفتن دارد حاضر شود؛ پس همه حاضر شدند براى حجّ با آن حضرت و در هـمه حال تابع آن حضرت بودند و نظر مى كردند كه آنچه آن حضرت به جاى مى آورد، بـه جـاى آورنـد و آنـچـه مى فرمايد اطاعت نمايند و چهار روز از ماه ذى قعده مانده بود كه حـضـرت بـيـرون رفـت ، پـس چـون بـه ذى الحـُلَيـْفـه رسـيـد اوّل زوال شـمـس بـود پـس مـردم را امـر فـرمـود كـه مـوى زيـر بـغـل و مـوى زهـار را ازاله كـنند و غسل نمايند و جامه هاى دوخته را بكنند و لنگى و ردائى بـپـوشـنـد. پـس غسل احرام به جا آورد و داخل مسجد شَجَره شد و نماز ظهر را در آن مسجد ادا نـمـود پـس عـزم نـمـود بـر حـجّ تـنـهـا كـه عـمـره در آن داخـل نـبـاشـد؛ زيرا كه حجّ تمتّع هنوز نازل نشده بود و احرام بست و از مسجد بيرون آمد و چون به بَيْدآء رسيد نزد ميل اوّل مردم صف كشيدند از دو طرف راه پس حضرت تلبيه حجّ به تنهائى فرمود و گفت : لَبَّيـْكَ اللّهُمَّ لَبَّيْكَ لا شَريكَ لَكَ لبيك اِنَّ الْحَمْدَ والنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلكَ لَكَ لا شَريكَ لَكَ و حضرت در تلبيه خود ذاالمعارج بسيار مى گفت و تلبيه را تكرار مى نمود در هر وقت كه سـواره اى مـى ديد يا بر تلّى بالا مى رفت يا از وادئى فرو مى شد و در آخر شب و بعد از نـمـازهـا، و هَدْى (316) با خود راند شصت و شش يا شصت و چهار شتر و به روايـت ديـگـر صـد شـتـر بـود. و روز چـهـارم ذى الحـجـّه داخـل مـكـّه شـد و چـون بـه در مـسـجـدالحـرام رسـيـد از دَرِ بـنـى شـيـبـه داخل شد و بر دَرِ مسجد ايستاد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و بر پدرش ابراهيم عليه السـّلام صـلوات فـرسـتـاد پـس بـه نـزديك حَجَرالاَسْوَد آمد و دست بر حجر ماليد و آن را بـوسـيـده و هـفـت شـوط بر دور خانه كعبه طواف كرد و در پشت مقام ابراهيم دو ركعت نماز طواف به جا آورد و چون فارغ شد به نزد چاه زمزم رفت و از آب زمزم بياشاميد و گفت : اَللّهُمَ اِنّي اَسْئَلُكَ عِلْما نافِعا وَرِزْقا واسِعا وَشِفآءً مِنْ كُلِّ دآءٍ وَسُقْمٍ. و ايـن دعـا را رو بـه كـعـبه خواند پس به نزديك حجر آمد و دست بر حجر ماليد و حجر را بوسيد و متوجه صفا شد و اين آيه را تلاوت فرمود: (اِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ فَمنْ حَجَّ الْبَيْتَ اَوِ اعْتَمَر فَلا جُناحَ عَلَيْهِ اَنْيطَّوَّفَ بِهِما).(317) ؛ يـعـنـى بـه درستى كه كوه صفا و كوه مروه از علامتهاى مناسك الهى است ، پس كسى كه حـجّ كند خانه را يا عمره كند، پس باكى نيست بر او كه آنكه طواف كند به صفا و مروه . پـس بـر كـوه صـفا بالا رفت و رو به جانب رُكن يَمانى كرد و حمد و ثناى حق تعالى به جاى آورد و دعا كرد به قدر آنكه كسى سوره بقره را به تاءنّى بخواند، پس سراشيب شـد از صـفا و متوجّه كوه مروه گرديد و بر مروه بالا رفت و به قدر آنچه توقّف نموده بـود در صـفـا، در مـروه نـيـز تـوقـّف نمود؛ پس باز از كوه به زير آمد و به جانب صفا مـتـوجـه شـد بـاز بر كوه صفا توقّف نمود و دعا خواند و متوجّه مروه گرديد تا آنكه هفت شـوط بـه جـا آورد؛ پـس چون از (سَعْى ) فارغ شد و هنوز بر كوه مروه ايستاده بود رو بـه جـانـب مـردم گـردانـيد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد، پس اشاره به پشت سر خود نـمـود و گـفت : اين جبرئيل است و امر مى كند مرا كه امر نمايم كسى را كه (هَدْى ) با خود نـيـاورده اسـت به آنك مُحِلّ گردد و حجّ خود را به عمره منقلب گرداند و اگر من مى دانستم كـه چـنـيـن خواهد شد هَدْى با خود نمى آوردم و چنان مى كردم كه شما مى كنيد ولكن هَدْى با خود رانده ام ؛ پس مردى از صحابه گفت : چگونه مى شود ما به حج بيرون آئيم و از سر و موهاى ما آب غسل جنابت چكد؟ پس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم او را فرمود كـه تـو هـرگـز ايمان به حجّ تمتّع نخواهى آورد.(318) پس سُراقَة بْن مالِكِ بـن جـُعـْشـُم كـِنـانـى بـرخـاست و گفت : يا رسول اللّه ! احكام دين خود را دانستيم چنانچه گـويـا امـروز مخلوق شده ايم پس بفرما كه آنچه ما را امر فرمودى در باب حجّ مخصوص ايـن سـال اسـت يـا هـمـيـشـه مـا را بـايـد حـجّ تـمـتّع كرد؟ حضرت فرمود كه مخصوص اين سـال نـيـسـت بـلكـه اَبـَدُالاباد اين حكم جارى است . پس حضرت انگشتان دستهاى خود را در يـكـديـگـر داخـل گـردانيد و فرمود كه داخل شد عمره در حجّ تا روز قيامت . پس در اين وقت حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام كـه از جـانـب يـمـن بـه فـرمـوده حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـتـوجـّه حـجّ گـرديـده بـود داخـل مـكـّه شـد و چـون بـه خـانـه حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام داخـل شـد ديد كه حضرت فاطمه مُحِلّ گرديده و بوى خوش از او شنيد و جامه هاى ملوّن در بـَر او ديد، پس گفت كه اين چيست اى فاطمه ؟ و پيش از وقت مُحِلّ شدن چرا مُحِلّ شده اى ؟ حـضـرت فاطمه عليهاالسّلام گفت كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا چنين امر كـرد ؛ پـس حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـيـرون آمـد و بـه خـدمـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم شـتـافـت كـه حـقـيـقـت حـال را مـعـلوم نـمـايـد چـون بـه خـدمـت حـضـرت رسـيـد گـفـت : يـا رسـول اللّه ! مـن فـاطـمه عليهاالسّلام را ديدم كه مُحلّ گرديده و جامه هاى رنگين پوشيده اسـت ! حـضـرت فـرمـود كـه مـن امر كردم مردم را كه چنين كنند؛ پس تو يا على به چه چيز احـرام بـسـتـه اى ؟ گفت : يا رسول اللّه ، چنين احرام بستم كه (احرام مى بندم مانند احرام رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم )؛ حضرت فرمود: بر احرام خود باقى باش مثل من و تو شريك منى در هَدْى من .(319) حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام فـرمـود كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم در آن ايّام كه در مكّه بود با اصحاب خود در اَبْطَح نـزول فـرمـوده بود و به خانه ها فرود نيامده بود پس چون روز هشتم ذى الحجّه شد نزد زوال شـمس امر فرمود مردم را كه غسل احرام به جا آورند و احرام به حجّ ببندند و اين است مـعـنى آنچه حق تعالى فرموده است كه (فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ اِبْراهيمَ).(320) كه مراد از ايـن مـتـابـعـت ، مـتـابـعـت در حـجّ تـمـتـّع اسـت ؛ پـس حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بيرون رفت با اصحاب خود تلبيه گويان به حجّ تـا آنـكـه بـه مـنـى رسيدند، پس نماز ظهر و عصر و شام و خفتن و صبح را در منى به جا آوردنـد و بـامـداد روز نـهـم بـار كـرد بـا اصـحـاب خـود و مـتـوجـّه عـرفـات گرديد.(321) و از جمله بدعتهاى قريش آن بود كه ايشان از مشعر الحرام تجاوز نمى كردند و مى گفتند مـا اهل حرميم و از حَرَم بيرون نمى رويم و ساير مردم به عرفات مى رفتند و چون مردم از عـرفـات بـار مـى كـردنـد و به معشر مى آمدند ايشان با مردم از مشعر به منى مى آمدند و قـريـش امـيـد آن داشـتند كه حضرت در اين باب با ايشان موافقت نمايد پس حق تعالى اين آيـه را فـرسـتـاد: (ثُمَّ اَفيضُوا مِنْ حَيْثُ اَفاضَ النّاسُ)؛(322) يعنى پس بار كـنيد از آنجا كه با ركردند مردم حضرت فرمود مراد از مردم در اين آيه حضرت ابراهيم و اسـمـاعـيـل و اسـحـاق عليهماالسّلام هستند و پيغمبرانى كه بعد از ايشان بودند كه همه از عـرفـات افـاضـه مـى نـمـودنـد، پـس چـون قـريـش ديـدنـد كـه قـبـّه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از مشعر الحرام گذشت به سوى عرفات در دلهاى ايشان خدشه به هم رسيد؛ زيرا كه اميد داشتند كه حضرت از مكان ايشان افاضه نمايد و به عرفات نرود، پس حضرت رفت تا به (نَمِرَه ) فرود آمد در برابر درختان اَراك پس خـيـمـه خـود را در آنجا برپا كرد و مردم خيمه هاى خود را بر دور خيمه آن حضرت زدند. و چـون زوال شـمـس شـد حـضـرت غـسـل كـرد و بـا قـريـش و سـايـر مـردم داخـل عـرفـات گـرديد و در آن وقت تلبيه را قطع نمود و آمد تا به موضعى كه مسجد آن حـضـرت مى گويند. در آنجا ايستاد و مردم بر دور آن حضرت ايستادند. پس خطبه اى اداء نـمـود و ايـشـان را امر و نهى فرمود، پس با مردم نماز ظهر و عصر را به جا آورد به يك اذان و دو اقـامـه ، پـس رفت به سوى محلّ وقوف و در آنجا ايستاد و مردم مبادرت مى كردند به سوى شتر آن حضرت و نزديك شتر مى ايستادند پس حضرت شتر را حركت داد ايشان نـيز حركت كردند و بر دور ناقه جمع شدند. پس حضرت فرمود كه اى گروه مردم موقف هـمـيـن زير پاى ناقه من نيست و به دست مبارك خود اشاره فرمود به تمام موقف عرفات و فرمود كه همه اينها موقف است ؛ پس مردم پراكنده شدند و در مشعرالحرام نيز چنين كردند؛ پـس مـردم در عرفات ماندند تا قرص آفتاب فرو رفت پس حضرت بار كرد و مردم بار كردند و امر نمود ايشان را به تاءنّى . حـضـرت صـادق عليه السّلام فرمود كه مشركان از عرفات پيش از غروب آفتاب بار مى كـردنـد، پس رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مخالفت ايشان نمود و بعد از غروب آفـتـاب روانـه شـد و فـرمـود كـه اى گـروه مـردم حـجّ به تاختن اسبان نمى باشد و به دوانـيدن شتران نمى باشد وليكن از خدا بترسيد و سير نمائيد سير كردن نيكو، ضعيفى را پـامـال نكنيد و مسلمانى را در زير پاى اسبان مگيريد و آن حضرت سر ناقه را آن قدر مى كشيد براى آنكه تند نرود تا آنكه سر ناقه به پيش جهاز مى رسيد و مى فرمود كه اى گـروه مـردم بـر شـمـا بـاد بـه تـاءنـّى تـا آنـكـه داخـل مـشعرالحرام شد؛ پس در آنجا نماز شام و خفتن را به يك اذان و دو اقامه ادا نمود و شب در آنـجـا بـه سـر آورد تا نماز صبح را در آنجا نيز اداء نمود و ضعيفان بنى هاشم را در شـب بـه مـنى فرستاد و به روايت ديگر زنان را در شب فرستاد و اُسامة بن زيد را همراه ايـشان كرد و امر كرد ايشان را كه جَمَره عَقَبه را نزنند تا آفتاب طالع گردد؛ پس چون آفـتـاب طـالع شـد از مـشـعـر الحـرام روانـه شـد و در مـنـى نزول فرمود و جمره عقبه را به هفت سنگ زد و شتران هَدْى كه آن حضرت آورده بود شصت و چـهـار بود يا شصت و شش و آنچه حضرت امير عليه السّلام آورده بودسى و چهار بود يا سـى وشـش كـه مـجـموع شتران آن دو بزرگوار صد شتر بود و به روايت ديگر حضرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام شـتـرى نـيـاورده بـود و مـجـمـوع صـد شـتـر را حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليه السّلام را شريك گـردانـيـد در هـَدْى خـود و سـى و هـفـت شـتـر را بـه آن حـضـرت داد. پـس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم شصت و شش شتر را نحر فرمود و حضرت اميرالمؤ مـنين عليه السّلام سى و چهار شتر نحر نمود، پس حضرت امر نمود كه از هر شترى از آن صـد شـتـر پاره گوشتى جدا كردند و همه را در ديگى از سنگ ريختند و پختند و حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السّلام از مراق آن تـنـاول نـمـودنـد تا آنكه از همه آن شتران خورده باشند و ندادند به قصّابان پوست آن شـتـران را و نـه جـُلهـاى آنـهـا را و نـه قلاده هاى آنها را بلكه همه را تصدّق كردند. پس حـضـرت سـر تـراشيد و در همان روز متوجّه طواف خانه گرديد و طواف و سعى را به جا آورد و بـاز بـه مـنـى مـعـاودت فـرمود و در منى توقّف نمود تا روز سيزدهم كه آخر ايّام تـشـريـق اسـت و در آن روز رَمـْى هـر سـه جـَمـره نـمـود و بـار دگـر مـتـوجـّه مـكـّه گرديد.(323) شـيـخ مـفـيـد و طـبـرسـى روايـت كـرده انـد(324) كـه چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از اعـمـال حـجّ فارغ شد متوجّه مدينه شد و حضرت امـيرالمؤ منين عليه السّلام و ساير مسلمانان در خدمت آن حضرت بودند و چون به غَدير خُم رسيد و آن موضع در آن وقت محلّ نزول قوافِل نبود؛ زيرا كه آبى و چراگاهى در آن نبود، حـضـرت در آن مـوضـع نـزول فـرمـود و مـسـلمـانـان نـيـز فـرود آمـدنـد و سـبـب نـزول آن حـضـرت در چـنـان مـوضـع آن بـود كـه از حـق تـعـالى تاءكيد شديد شد بر آن حضرت كه اميرالمؤ منين عليه السّلام را نصب كند به خلافت بعد از خود و از پيش نيز در ايـن بـاب وحـى بـر آن حـضـرت نـازل شـده بـود لكـن مـشـتـمـل بر توقيت و تاءكيد نبود و به اين سبب حضرت تاءخير نمود كه مبادا در ميان اُمّت اخـتـلافـى حادث شود و بعضى از ايشان از دين برگردند و خداوند عالميان مى دانست كه اگـر از غـدير خم درگذرند متفرّق خواهند شد بسيارى از مردم به سوى شهرهاى خود،پس حـق تـعـالى خـواسـت كـه در ايـن مـوضع ايشان جمع شوند كه همه ايشان نصّ بر حضرت امـيـرالمؤ منين عليه السّلام را بشنوند و حجّت بر ايشان در اين باب تمام شود و كسى از مسلمانان را عُذرى نماند؛ پس حق تعالى اين آيه را فرستاد: (يا اَيُّهَا الرُّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ..).(325) ؛ يـعـنـى اى پـيـغـمـبـر بـرسـان بـه مـردم آنچه فرستاده شده است به سوى تو از جانب پروردگار تو در باب نص بر امامت على بن ابى طالب عليه السّلام و خليفه گردانيدن او را در ميان امّت پس فرمود: (وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ الناسِ..).(326) ؛اگر نكنى پس نرسانده خواهى بود رسالت خدا را و خدا ترا نگاه مى دارد از شرّ مردم . پـس تـاءكيد فرمود در تبليغ اين رسالت و تخويف نمود آن حضرت را از تاءخير نمودن در آن امر و ضامن شد براى آن حضرت كه او را از شر مردم نگاه دارد.

فصل7 تا10

فـصـل هـفـتـم : در وقـوع مـصـيـبـت عظمى يعنى وفات پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم بـدان كـه اكـثـر عـلمـاى فـريـقـيـن را اعـتـقـاد آن اسـت كـه ارتـحـال سيد انبياء صلى اللّه عليه و آله و سلّم به عالم بقادر روز دوشنبه بوده است و اكثر علماى شيعى را اعتقاد آن است كه آن روز بيست و هشتم ماه صفر بوده است و اكثر علماى اهـل سـنـت دوازدهم ماه ربيع الاول گفته اند. و در كشف الغمّه از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام روايت كرده است كه آن حضرت در سال دهم هجرت به عالم بقا رحلت نمود و ازعمر شـريـف آن حـضـرت شـصـت و سـه سـال گـذشـتـه بـود؛ چـهـل سـال در مـكـه مـانـد تـا وحـى بـر او نـازل شـد و بـعـد از آن سـيـزده سـال ديـگـر در مـكـه مـانـد و چـون بـه مـديـنـه هـجـرت نـمـود پـنـجـاه و سـه سـال از عـمـر شـريـفـش گـذشـتـه بـود و ده سـال بعد از هجرت در مدينه ماند و وفات آن حضرت در دوم ماه ربيع الاوّل روز دوشنبه واقع شد؛ مـؤ لف گـويـد: كـه واقـع شـدن وفـات آن حـضـرت در دوم ربـيـع الا وّل مـوافـق بـا قـول بـعـضـى از اهـل سـنـت اسـت و از عـلمـاى شـيـعـه كـسـى قـائل بـه آن نـشـده پـس شـايـد ايـن فـقـره از روايـت محمول بر تقيه باشد. و بدان كه در كيفيّت وفات آن سرور و وصيّت هاى آن بزرگوار روايـت بـسـيار وارد شده (329) و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به آنچه شيخ مفيد و طبرسى رضوان اللّه عليهما اختيار كرده اند. گـفـتـه انـد(330) كه چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از حجّة الوداع مـراجـعت نمود و بر آن حضرت معلوم شد كه رحلت او به عالم بقا نزديك شده است پـيوسته در ميان اصحاب خطبه مى خواند و ايشان را از فتنه هاى بعد از خود به مخالفت فـرمـوده هاى خود حذر مى نمود و وصيّت مى فرمود ايشان را كه دست از سنّت و طريقه او بـر نـدارنـد و بـدعـت در ديـن الهـى نـكـنـنـد و مـتـمـسـّك شـونـد بـه عـتـرت و اهل بيت او به اطاعت و نصرت و حراست ، و متابعت ايشان را بر خود لازم دانند و منع مى كرد ايشان را از مختلف شدن و مرتد شدن و مكّرر مى فرمود كه ايّها النّاس من پيش از شما مى روم و شـمـا در حـوض كـوثـر بـر مـن وارد خـواهـيـد شـد و از شـمـا سـؤ ال خـواهم كرد كه چه كرديد با دو چيز گران بزرگ كه در ميان شما گذاشتم : كتاب خدا و عـتـرت كـه اهـل بيت من اند، پس نظر كنيد كه چگونه خلافت من خواهيد كرد در اين دو چيز؛ بـه درسـتى كه خداوند لطيف خبير مرا خبر داده است كه اين دو چيز از هم جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند؛ به درستى كه اين دو چيز را در ميان شما مى گذارم و مـى روم پـس سـبـقـت مـگيريد بر اهل بيت من و پراكنده مشويد از ايشان و تقصير مكنيد در حق ايـشان كه هلاك خواهيد شد و چيزى تعليم ايشان مكنيد؛ به درستى كه ايشان داناترند از شـمـا و چـنين نيابم شما را كه بعد از من از دين برگرديد و كافر شويد و شمشيرها بر روى يـكـديـگـر بـكـشـيـد پـس مـلاقـات كـنـيـد مـن يا على عليه السّلام را در لشكرى مانند سـيـل در فراوانى و سرعت و شدّت . و بدانيد كه على بن ابى طالب پسر عمّ و وصّى من اسـت و قـتـال خـواهـد كـرد بـر تـاءويـل قـرآن چـنـانـكـه مـن قـتال كردم بر تنزيل قرآن . و از اين باب سخنان در مجالس متعدّده مى فرمود؛ پس اُساَمة بن زيد را امير كرد و لشكرى از منافقان و اهل فتنه و غير ايشان براى او ترتيب داد و امر كرد او را كه با اكثر صحابه بيرون رود به سوى بلاد روم به آن موضعى كه پدرش در آنـجـا شـهـيـد شـده بـود و غـرض حـضـرت از فرستادن اين لشكر آن بود كه مدينه از اهل فتنه خالى شود و كسى با حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام منازعه نكند تا امر خلافت بـر آن حضرت مستقر گردد و مردم را مبالغه بسيار مى فرمود در بيرون رفتن و اُسامه را به جُرْف (331) فرستاد و حكم فرمود كه در آنجا توقف نمايد تا لشكر نزد او جـمـع شـونـد و جمعى را مقرّر نمود كه مردم را بيرون كنند و ايشان را حذر مى فرمود از ديـر رفـتـن ؛ پـس در اثـنـاى آن حـال آن حضرت را مرضى طارى شد كه به آن مرض به رحـمـت الهـى واصل گرديد، چون آن حالت را مشاهده نمود دست اميرالمؤ منين عليه السّلام را گـرفـت و مـتـوجـّه بـقـيـع گـرديد و اكثر صحابه از پى او بيرون آمدند و فرمود كه حق تـعالى مرا امر كرده است كه استغفار كنم براى مردگان بقيع چون به بقيع رسيد گفت : اَلسَّلامُ عـَلَيـْكـُمْ، اى اَهـْل قـبـور گـوارا باد شما را آن حالتى كه صبح كرده ايد در آن و نجات يافته ايد از فتنه هائى كه مردم را در پيش است ، به درستى كه رو كرده است به سوى مردم فتنه هاى بسيار مانند پاره هاى شب تار؛ پس مدّتى ايستاد و طلب آمرزش براى جـمـيـع اهـل بـقـيـع كرد و رو آورد به سوى حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام و فرمود كه جـبـرئيـل در هـر سـال قـرآن را يـك مـرتـبـه بـه مـن عـرضـه مـى كـرد و در ايـن سـال دو مـرتـبـه عرضه نمود و چنين گمان دارم كه اين براى آن است كه وفات من نزديك شـده اسـت ؛ پـس فرمود كه يا على به درستى كه حق تعالى مرا مخيّر گردانيده است ميان خـزانـه هاى دنيا و مخلّد بودن در آن يا رفتن به بهشت ، و من اختيار لقاى پروردگار خود كـردم چـون بميرم عورت مرا بپوشان كه هر كه به عورت من نظر كند كور مى شود؛ پس بـه مـنـزل خـود مـراجعت نمود و مرض آن حضرت شديد شد و بعد از سه روز به مسجد آمد عـصـابـَه بـه سر بست و به دست راست بر دوش اميرالمؤ منين عليه السّلام و به دست چپ بر دوش فضل بن عبّاس تكيه فرموده بود تا آنكه بر منبر بالا رفت و نشست و گفت : اى گـروه مـردم ! نـزديـك شـده اسـت كـه من از ميان شما غايب شوم هر كه را نزد من وعده باشد بيايد وعX.بـه نـزد حـضـرت آمـد و التماس كرد و آن حضرت را به خانه خود برد و چون به خانه عايشه رفت مرض آن حضرت شديد شد. پـس بـلال هـنـگـام نـمـاز صـبـح آمـد و در آن وقـت حـضـرت مـتـوجـّه عـالم قـدس بـود چـون بـلال نـداى نماز در داد حضرت مطلع نشد پس عايشه گفت كه ابوبكر را بگوئيد كه با مـردم نـمـاز كـند و حفصه گفت كه عمر را بگوئيد كه با مردم نماز كند! حضرت چون سخن ايـشـان را شنيد و غرض ايشان را دانست فرمود كه دست از اين سخنان بداريد كه شما به زنـانـى مـى مـانـيـد كـه يوسف را مى خواستند گمراه كنند و چون حضرت امر كرده بود كه شـيـخـَيـْن با لشكر اُسامه بيرون روند و در اين وقت از سخنان آن دو زن يافت كه ايشان به مدينه برگشته اند بسيار غمگين شد و با آن شدّت مرض برخاست كه مبادا يكى از آن دو نـفـر بـا مـردم نـمـاز كند و اين باعث شبهه مردم شود و دست بر دوش اميرالمؤ منين عليه السّلام و فضل بن عبّاس انداخته با نهايت ضعف و ناتوانى پاهاى نازنين خود را مى كشيد تا به مسجد درآمد و چون نزديك محراب رسيد ديد كه ابوبكر سبقت كرده است و در محراب بـه جـاى آن حـضـرت ايـسـتـاده اسـت و به نماز شروع كرده است ؛ پس به دست مبارك خود اشـاره كرد كه پس بايست و خود داخل محراب شد و نماز را از سر گرفت و اعتنا نكرد به آن مـقـدار نمازى كه سابق شده بود و چون سلام نماز گفت به خانه برگشت و شيخَيْن و جـمـاعـتـى از مـسـلمـانـان را طلبيد و فرمود كه من نگفتم كه با لشكر اسامه بيرون رويد؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه ! چنين گفتى . فرمود: پس چرا امر مرا اطاعت نكرديد؟ ابوبكر گـفت كه من بيرون رفتم و برگشتم براى آنكه عهد خود را با تو تازه كنم . عمر گفت : يـارسـول اللّه ! مـن بـيـرون نرفتم براى آنكه نخواستم كه خبر بيمارى ترا از ديگران بـپـرسـم . پس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه روانه كنيد لشكر اسـامـه را و بـيـرون رويد با لشكر اسامه .(332) و موافق روايتى فرمود خدا لعـنـت كـنـد كـسـى را كـه تـخـلّف نـمـايـد از لشـكـر اسـامـه سـه مـرتبه اين سخن را اعاده فـرمـود(333) و مـدهـوش شـد از تـعـب رفـتـن بـه مسجد و برگشتن و از حزن و اندوهى كه عارض شد آن حضرت را به سبب آن ناملايماتى كه مشاهده نمود؛ پس مسلمانان بـسـيـار گـريـسـتـنـد و صداى نوحه و گريه از زنان و فرزندان آن حضرت بلند شد و شـيـون از مـردان و زنـان مـسـلمـانـان برخاست ؛ پس حضرت چشم مبارك گشود و به سوى ايـشـان نـظـر كـرد و فـرمـود كـه بـيـاوريـد از براى من دواتى و كتف گوسفندى تا آنكه بـنـويسم از براى شما نامه اى كه گمراه نشويد هرگز؛ پس يكى از صحابه برخاست كـه دوات و كـتف را بياورد عمر گفت : برگرد كه اين مرد هذيان مى گويد! و بيمارى بر او غـالب گـرديـده اسـت ! و مـا را كـتاب خدا بس است !(334) پس اختلاف كردند آنـهـا كـه در آن خـانـه بـودنـد بـعـضـى گـفـتـنـد كـه قـول ، قـول عـُمـر اسـت و بـعـضـى گـفـتـنـد كـه قـول ، قـول رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت و گـفـتـنـد كه در چنين حالى چگونه مخالفت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم روا باشد؛ پس بار ديگر پرسيدند كـه آيا بياوريم آنچه خواستى يا رسول اللّه ؟ فرمود كه بعد از اين سخنان كه از شما شـنـيـدم مـرا حـاجـتـى بـه آن نـيـسـت ولكـن وصـيـّت مـى كـنـم شـمـا را كـه بـا اهـل بـيـت مـن نـيكو سلوك كنيد. و حضرت رو از ايشان گردانيد و ايشان برخاستند و باقى مـانـد نـزد او عـبـّاس و فـضـل پـسـر او و عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـّلام و اهـل بـيـت مـخـصـوص آن حـضـرت . پـس عـبـّاس گـفـت : يـا رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم اگـر ايـن امـر خـلافـت در ما بنى هاشم قرار خواهد گـرفـت پـس مـا را بشارت ده كه شاد شويم و اگر مى دانى كه بر ما ستم خواهند كرد و خلافت را از ما غصب خواهند كرد پس به اصحاب خود سفارش ما را بكن . حضرت فرمود كه شـمـا را بـعـد از مـن ضـعـيـف خواهند كرد و بر شما غالب خواهند شد، و ساكت شد پس مردم برخاستند در حالى كه گريه مى كردند و از حيات آن حضرت نااميد گرديدند. پس چون بيرون رفتند حضرت فرمود كه برگردانيد به سوى من برادرم على و عمويم عـبـّاس را؛ پـس فـرسـتـادنـد كـسـى را كـه حـاضـر كـرد ايشان را همين كه در مجلس قرار گـرفـتـنـد حـضـرت رو بـه عـبـّاس كـرد و فـرمـود: اى عـمّ پـيـغـمـبـر! قـبـول مـى كـنـى وصيّت مرا و وعده هاى مرا به عمل مى آورى و ذمت مرا برى مى گردانى ؟ عـبـّاس گـفـت : يـا رسـول اللّه ! عـمـوى تـو پـيـرمـردى اسـت كـثـيـر العـيـال و عـطـاى تـو بـر بـاد پـيـشـى گـرفـته و بخشش تو از ابر بهار سبقت كرده و مـال مـن وفا نمى كند به وعده ها و بخششهاى تو. پس حضرت روى مبارك را گردانيد به سـوى امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام و فـرمـود: اى بـرادر! تـو قـبـول مـى كـنـى وصـيـت مـرا و بـه عـمـل مـى آورى وعـده هـاى مـرا و ادا مـى كنى ديون مرا و ايـسـتـادگـى مـى كـنـى در امور اهل من بعد از من ؟ اميرالمؤ منين عليه السّلام گفت : بلى ، يا رسـول اللّه ! فـرمـود: نـزديـك مـن بـيـا، چـون نـزديـك آن حـضـرت رفـت حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم او را به خود چسبانيد پس بيرون كرد انگشتر خود را و فـرمـود: بگير اين را و بر انگشت خود كن و طلبيد شمشير و زره و جميع اسلحه خود را و بـه امـيـرالمؤ منين عليه السّلام عطا كرد و پس طلبيد آن دستمالى را كه بر شكم خود مى بـسـت وقتى كه سلاح مى پوشيد در حَرْب و به اميرالمؤ منين عليه السّلام داد؛ پس فرمود برخيز برو به سوى منزل خود به استعانت خداى تعالى ؛ پس چون روز ديگر شد مرض آن حضرت سنگين شد و مردم را منع كردند از ملاقات آن حضرت و اميرالمؤ منين عليه السّلام ملازم خدمت آن حضرت بود و از او مفارقت نمى نمود مگر براى حاجت ضرورى ؛ پس حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم به حال خود آمد فرمود: بخوانيد براى من برادر و يـاور مـرا؛ پـس ضـعف او را فرو گرفت و ساكت شد. عايشه گفت : بخوانيد ابوبكر را! پس ابوبكر آمد و بالاى سر آن حضرت نشست چون حضرت چشم خود را باز كرد و نظرش به او افتاد روى خود را گردانيد. ابوبكر برخاست و بيرون شد و مى گفت : اگر حاجتى بـه من داشت اظهار مى كرد. باز حضرت كلام سابق را اعاده فرمود؛ حفصه گفت : بخوانيد عـمـر را! چـون عـمـر حـاضـر شـد و حـضـرت او را ديد از او هم اعراض فرمود؛ پس فرمود بـخـوانـيد از براى من برادر و ياورم را؛ امّ سلمه گفت : بخوانيد على را همانا كه پيغمبر غير او را قصد نكرده . چون اميرالمؤ منين عليه السّلام حاضر شد اشاره كرد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بـه سـوى او كـه نـزديـك مـن بـيـا؛ پـس امـيـرالمؤ منين عليه السّلام خود را به آن حضرت چـسـبـانـيـد و پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او راز گفت در زمان طويلى ؛ پس امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـرخـاسـت و در گـوشـه اى نـشـسـت و حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در خواب رفت . پس اميرالمؤ منين عليه السّلام بيرون آمد مردم به او گفتند: يا اباالحسن چه رازى بود كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم با تو مى گفت ؟ حضرت فرمود كه هزار باب از علم تعليم من نمود كه از هر بابى هزار بـاب مـفـتـوح مـى شـود و وصيّت كرد مرا به آن چيزى كه به جا خواهم آورد آن را ان شاء اللّه تعالى . پـس چـون مـرض حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم سنگين شد و رحلت او به ريـاض جـنـّت نزديك گرديد، حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام را فرمود كه يا على سر مرا در دامن خود گذار كه امر خداوند عالميان رسيده است و چون جان من بيرون آيد آن را به دست خود بگير و بر روى خود بكش پس روى مرا به سوى قبله بگردان و متوجّه تجهيز من شو و اوّل تو بر من نماز كن و از من جدا مشو تا مرا به قبر من بسپارى و در جميع اين امور از حـق تـعـالى يارى بجوى ؛ چون حضرت امير سر مبارك آن سرور را در دامن خود گذاشت حـضـرت بـى هـوش شـد، پـس حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام نـظـر بـه جمال بى مثال آن حضرت مى كرد و مى گريست و ندبه مى كرد و مى گفت : شعر : وَاَبْيَضُ يُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ ثِمال الْيَتامى عِصْمَةٌ لِلاَرامِلِ(335) ؛ يـعـنـى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم سفيد روئى است كه مردم به بركت روى او طـلب بـاران مـى كـنند و فريادرس يتيمان و پناه بيوه زنان است ؛ چون آن حضرت صـداى نـور ديـده خـود فـاطـمه را شنيد ديده خود گشود و به صداى ضعيفى گفت كه اى دختر! اين سخن عمّ تو ابوطالب است اين را مگو بلكه بگو: (وَمـا مـُحَّمـَدٌ اِلاّ رَسـُولٌ قـَدْ خـَلَتْ مـِنْ قـَبـْلِهِ الرُسـُلُ اَفـَاِنْ مـاتَ اَوْقـُتـِلَ انـْقـَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ).(336) پس فاطمه بسيار گريست ، پس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم او را اشاره كـرد كـه نـزديك من بيا؛ چون فاطمه عليهاالسّلام نزديك او رفت ، رازى در گوش او گفت كه صورت فاطمه برافروخته شد و شاد گرديد! پس چون روح مقدّس آن حضرت مفارقت كرد حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام دست راستش در زير گلوى آن حضرت بود، پس جان شـريـف رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از مـيان دست اميرالمؤ منين عليه السّلام بـيـرون رفـت ، پـس دسـت خـود را بـلنـد كـرد و بـر رُوى خـود كشيد؛ پس ديده هاى حقّ بين پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عليه و آله و سلّم را پوشانيد و جامه بر قامت باكرامتش كشيد، پس مشغول گرديد بر امر تجهيز آن حضرت . روايـت شـده كـه از حضرت فاطمه عليهاالسّلام پرسيدند كه اين چه راز بود كه پيغمبر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـا تـو گـفـت كـه انـدوه تـو مـبـدّل بـه شـادى شد و قلق و اضطراب تو تسكين يافت ؟فرمود كه پدر بزرگوارم مرا خبر داد كه اول كسى كه از اهل بيت به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدت حيات من بعد از او امتدادى نخواهد داشت و به اين سبب شدت اندوه و حزن من تسكين يافت ! پس اميرالمؤ منين مـتـوجـه غـسـل او شـد و طـلبـيـد فـضـل بـن عباس را و امر كرد او را كه آب به او بدهد پس غـسـل داد او را بـعد از اينكه چشم خود را بسته بود. پس پاره كرد پيراهن آن حضرت را از نـزد گـريبان تا مقابل ناف مبارك آن حضرت ، و حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام مباشر غـسـل و حنوط و كفن آن حضرت بود و (فضل ) آب به او مى داد و اعانت مى كرد آن حضرت را بـر غـسـل دادن ؛ پـس چـون امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام از غـسـل آن حـضـرت فـارغ شد پيش ايستاد و به تنهايى بر آن حضرت نماز كرد و هيچ كس مـشـاركـت نكرد و آن حضرت در نماز كردن بر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم و مردم درمـسجد جمع شده بودند و گفتگو مى كردند در باب اينكه چه كسى را مقدم دارند در نماز بـر آن حـضـرت و در كـجـا دفـن كـنند آن جناب را ؛ پس حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بيرون آمد و رفت نزد ايشان و فرمود: كه همانا پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم امام و پـيـشـواى مـا اسـت در حال حيات و بعد از ممات پس دسته دسته مردم بيايند بر آن حضرت نـمـاز كـنـند بدون تقدم امامى و بروند به درستى كه حق تعالى قبض روح نمى فرمايد پـيـغـمـبـرى را در مكانى مگراينكه پسنديده آن مكان را از براى قبر او و من پيغمبر را دفن خواهم نمود در حجره اى كه وفات آن حضرت در آن واقع شده . پس مردم تسليم كردند اين امر را و راضى شدند به آن پس چون مسلمانان از نماز بر آن حـضرت فارغ شدند عباس عموى پيغمبر مردى را روانه كرد به سوى ابوعبيده جرّاح كه (قـبـر كـن ) اهـل مـكـه بـود و ديـگـرى را فـرسـتـاد بـه سـوى زيـد بـن سـهـل كـه (قبر كن ) اهل مدينه بود و آنها را طلبيد از براى كندن قبر پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ؛ پـس زيـد بـن سـهـل را مـلاقـات نـمود و امر كرد او را به حفر قبر آن حـضـرت ، پـس چـون زيـد از حـفـر قـبـر فـارغ شـد امـيـرالمـؤ مـنـيـن عليه السّلام و عبّاس وفـضـل بن عباس و اسامة بن زيد داخل در قبر شدند براى آنكه آن حضرت را دفن نمايند. طـايـفه انصار چون چنين ديدند صدا بلند كردند و قسم دادند اميرالمؤ منين عليه السّلام را كـه يـك نـفـر از مـا نـيـز بـا خـود مـصـاحـب كـن در دفـن كـردن حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم تا آنكه ما نيز از اين حظّ و بهره دارا شويم ؛ پس امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام اَوْسِ بـْن خـَوْلىّ را كـه مـردى بـَدْرى و از افـاضـل قـبـيـله خَزْرج بُود امر كرد كه داخل قبر شود؛ پس اميرالمؤ منين عليه السّلام جَسَد نـازنـيـن پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را برداشت و به اَوْس داد كه در قبر بگذرد پس چون حضرت را داخل قبر نمود امر كرد او را كه از قبر بيرون بيايد پس اَوْس بيرون آمـد و حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام در قـبـر نازل شد و صورت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از كفن ظاهر گردانيد و گـونـه مبارك آن حضرت را بر زمين مقابل قبله نهاد پس خشت لحد را چيد و خاك بر روى او ريـخـت و ايـن واقـعـه هـايـله در روز دوشـنـبـه بـيـسـت و هـشـتـم مـاه صـفـر سـال يـازدهـم از هـجـرت بـود. و سـنّ شـريـف آن حـضـرت شـصـت و سـه سـال بـود و بـيـشـتـرمردم حاضر نشدند بر نماز و دفن آن حضرت به جهت مشاجره در امر خلافت كه مابين مهاجر و انصار واقع بود. انتهى .(337) آيا پيامبر به شهادت رسيد؟ در احـاديـث مـعـتـبره وارد شده است كه آن حضرت به شهادت از دنيا رفت چنانكه صفّار به سـنـد مـعـتـبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه در روز خيبر زهر دادند آن حـضـرت را در دسـت بـزغـاله چـون حـضـرت لقـمـه اى تـنـاول فـرمـود آن گـوشـت بـه سـخـن آمـد و گـفـت : يـا رسـول اللّه ! مـرا بـه زهـر آلوده اند؛ پس حضرت در مرض موت خود مى فرمود كه امروز پـشـت مـرا در هـم شـكـست آن لقمه كه در خيبر تناول كردم و هيچ پيغمبر و وصىّ پيغمبرى نـيـسـت مـگـر آنـكـه بـه شـهادت از دنيا بيرون مى رود.(338) و در روايت ديگر فرمود كه زن يهوديه آن حضرت را زهر داد در ذراع گوسفندى و چون حضرت قدرى از آن تناول فرمود آن ذراع خبر داد كه من زهرآلوده ام پس حضرت آن را انداخت و پيوسته آن زهر در بـدن آن حـضـرت اثـر مـى كـرد تـا آنـكـه بـه هـمـان عـلت از دنـيـا رحـلت فرمود.(339) صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ وَآلِهِ. و مـسـتـحـب است زيارت آن حضرت از نزديك و دور چنانكه شيخ شهيد در (دروس ) فرموده كـه مـستحب است زيارت پيغمبر و ائمه در هر روز جمعه اگرچه زائر از قبرهاى ايشان دور بـاشـد و اگـر در بـالاى بـلنـدى بـايـسـتـد و زيـارت كـنـد افضل است انتهى .(340) و نـيـز سـزاوار اسـت زيـارت حـضـرت رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در عقب هر نمازى به اين الفاظى كه حضرت امام رضا عليه السّلام تعليم ابن ابى نصر بَزَنْطى ، فرمودند: اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّهِ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَكاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللّه اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حَبيبَ اللّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا صَفْوَةَ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَمينَ اللّهِ اَشْهَدُ اَنَّكَ رَسُولُ اللّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ قـَدْ نـَصَحْتَ لاُِمَّتِكَ وَجاهَدْتَ في سَبيلِ رَبِّكَ وَعَبَدْتَهُ حَتّى اَتي كَ الْيَقينُ فَجَزاكَ اللّهُ يا رَسـُولَ اللّهِ اَفـْضـَل مـا جـَزى نـَبـِيا عَنْ اُمَّتِهِ، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَفْضَلَ ما صَلَّيْتَ عَلى اِبْراهيمَ وَ آلِ اِبْراهيمَ اِنَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ. فصل هشتم : در بيان احوال اولاد امجاد پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم در (قُرْب الا سْناد) از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده است (341) كه از بـراى رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از خديجه متولد شدند: طاهر و قاسم و فـاطـمـه و ام كـلثـوم و رقـيـّه و زيـنب . و تزويج نمود فاطمه را به حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام و زينب را به ابى العاص (342) بن رَبيع كه از بنى اميّه بود و امّ كـلثـوم را بـه عـثـمـان بـن عـُفـّان و پيش از آنكه به خانه عثمان برود به رحمت الهى واصـل شـد و بـعـد از او حـضـرت ، رقـيـّه را بـه او تـزويـج نمود . پس از براى حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در مدينه ابراهيم متولّد شد از ماريه قبطيّه كه به هـديـه فـرسـتـاده بـود از بـراى آن حـضـرت او را پـادشـاه اسكندريّه با اَسْتر اشهبى و بعضى از هداياى ديگر. فـقـيـر گـويـد: آنـچـه مشهور است و مورّخين نوشته اند تزويج امّكلثوم به عثمان بعد از وفات رقيّه است و رُقيّه در سال دوم هجرى در هنگامى كه جنگ بدر بود وفات كرد. و شيخ طـبـرسى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه اولاد امجاد آن مفخر عِباد از غير خديجه به هم نرسيد مگر ابراهيم كه از ماريه به وجود آمد و مشهور آن است كه براى آن حضرت سه پـسر به وجود آمد: اوّل قاسم و به اين سبب آن حضرت را ابوالقاسم كُنْيَت كردند و او پـيـش از بـعـثـت آن جـناب متولّد شد؛ دوم عبداللّه كه بعد از بعثت متولّد شد او را ملقّب به طـيـّب و طـاهـر گـردانـيـدنـد و هـر دو در طـفـوليـّت در مـكـّه بـه بـهـشـت ارتحال نمودند و بعضى طيّب و طاهر را نام دو پسر ديگر مى دانند غير عبداللّه و بر اين قـول وقـعـى نـگـذاشـتـه انـد؛ سـوم ابراهيم عليه السّلام و روايت شده كه چون رقيّه دختر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم وفـات يـافـت حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم او را خطاب نمود كه ملحق شو به گذشتگان شايسته مـا عـثـمان بن مظعون و اصحاب شايسته او و جناب فاطمه عليهاالسّلام بر كنار قبر رقيّه نـشـسـتـه بـود و آب از ديـده اش در قـبـر مـى ريـخـت ، حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم آب از ديده نور ديده خود پاك مى كرد و در كنار قبر ايـسـتـاده بود و دعا مى كردپس فرمود كه من دانستم ضعف و ناتوانى او را و از حق تعالى خواستم كه او را امان دهد از فشار قبر(343) و مشهور آن است كه ولادت ابراهيم عـليـه السـّلام در مـديـنـه شـد در سـال هـشـتم هجرت و ابورافع بشارت اين مولود را به حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم داد، حضرت غلامى به او بخشيد و آن فرزند را ابـراهيم نام نهاد و در روز هفتم از براى او عقيقه فرمود و سرش را تراشيد و به وزن موى سرش نقره تصدّق نمود بر مساكين و فرمود كه مويش را در زمين دفن كردند. و زنان انصار در شير دادن او نزاع كردند، پس حضرت او را به (امّ برده ) دختر منذربن زيد داد كـه او را شـيـر بـدهـد و ابـراهـيـم عـليـه السـّلام در دنـيـا چـنـدان مـكـث نـكـرد در سـال دهـم هـجـرى در روز هـيـجـدهـم مـاه رجـب وفـات يـافـت و مـدّت عـمـر شـريـفـش يـك سـال و ده مـاه و هـشـت روز بـود. و بـه روايـتـى يـك سـال و شـش مـاه و چـنـد روزى ؛ و او را در بقيع دفن كردند(344) و در فوت او سه امر غريب به ظهور آمد كه در موضع خود به شرح رفته .(345) و ابـن شـهـر آشـوب رحـمـه اللّه از ابن عبّاس روايت كرده است (346) كه روزى حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بود و بر ران چپش ابراهيم پسرش را نـشـانـيـده بـود و بـر ران راسـت خـود امـام حـسـين عليه السّلام را و يك مرتبه اين را مى بـوسـيـد و يك مرتبه او را ناگاه آن جناب را حالت وحى عارض شد و چون آن حالت از او زايـل گـرديد فرمود كه جبرئيل از جانب پروردگار من آمد و گفت : اى محمّد! پروردگارت تـرا سـلام مـى رسـانـد و مـى فرمايد كه اين هر دو را براى تو جمع نخواهم كرد يكى را فـداى ديگرى گردان پس حضرت نظر كرد به سوى ابراهيم و گريست و نظر كرد به سـوى سـيـّدالشهداء عليه السّلام و گريست پس فرمود كه ابراهيم ، مادرش ماريه است و چون بميرد به غير از من كسى محزون نخواهد شد. و مادر حسين ، فاطمه است و پدرش على اسـت كـه پـسـر عـمّ مـن و بـه منزله جان من و گوشت و خون من است و چون او بميرد دخترم و پسر عمم هر دو اندوهناك مى شوند و من نيز بر او محزون مى گردم و من اختيار مى كنم حزن خود را بر حز ن ايشان ؛ اى جبرئيل ! ابراهيم را فداى حسين كردم و به فوت او رضا دادم ! پـس بـعـد از سه روز مُرغ روح ابراهيم به جنّات نعيم پرواز نمود و بعد از آن حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم هـرگـاه امـام حسين عليه السّلام را مى ديد او را بر سـيـنـه خـود مـى چـسـبـانـيد و لبهاى او را مى مكيد و مى گفت : فداى تو شوم اى كسى كه ابـراهيم را فداى تو كردم . و از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده كه چون ابراهيم از دنـيـا رحـلت كـرد آب از ديـده هـاى مـبـارك حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرو ريـخـت و فـرمـود كـه ديـده مـى گـريـد و دل اندوهناك مى شود و نمى گويم چيزى كه باعث غضب پروردگار گردد؛ پس خطاب به ابـراهـيـم كـرد كـه مـا بـر تو اندوهناكيم اى ابراهيم ؛ پس در قبر ابراهيم رخنه اى مشاهده نـمـود و بـه دست خود آن رخنه را اصلاح كرد و فرمود كه هرگاه احدى از شما عملى بكند بـايـد كـه مـحـكـم بـكـند پس فرمود كه ملحق شو به سلف شايسته خود عثمان بن مظعون رحـمـه اللّه تـعـالى . بـيـايـد ذكـر عـثـمـان بـن مـظـعـون در ذيل شهادت عثمان بن اميرالمؤ منين عليه السّلام . فـصـل نـهـم : در بـيـان مـخـتـصـرى از احـوال خويشان پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم شـيخ طبرسى و ديگران روايت كرده اند كه آن حضرت را نُه عمو بود كه ايشان فرزندان عـبـدالمـطـّلب بـودنـد، حـارث و زبـيـر و ابـوطـالب و حـمـزه و غَيداق (347)و ضِرار(348) و مُقَوّم (349) و ابولهب و عبّاس ، و حارث بزرگترين فرزندان عبدالمطّلب بود و عبدالمطّلب را به آن سبب (ابوالحارث ) مى گفتند و با او در حـفـر جـاه زمـزم شـريـك بـود و فـرزنـدان حـارث ، ابـوسـفـيـان و مـُغـَيـْرَه و نـَوْفـل (بـر وزن جـوهر) و ربيعه و عبد شمس بودند(350) و ابوسفيان برادر رضـاعـى پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود به سبب شيرى كه از حليمه سعديّه خـورده بـود، و به حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم شبيه بود، در سنه بيست وفـات كـرد و در بـقـيـع بـه خـاك رفـت و بـه قـولى در خـانـه عـقيل بن ابى طالب مدفون شد. و از نَوْفَل چند فرزند بماند از جمله فرزندان او ، مغيرة بـن نـوفل است و او همان است كه ابن ملجم مرادى ملعون را گرفت بعد از آنكه ضربت بر آن حضرت زده بود و فرار مى كرد. در تاريخ است كه او قاضى بود در زمان عثمان و در صـفـّيـن بـا حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام حاضر بود و بعد از اميرالمؤ منين عليه السّلام اُمامه بنت ابى العاص بن ربيع را تزويج كرد؛ امامه از براى او يحيى را بزاد و ربيعة بن حارث همان است كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در فتح مكّه فرمود: (اَلا اِنَّ كـُلَّ مُاثَرَةٍ كانَتْ فِي الْجاهِلِيَّةِ مَوْضُوعَةٌ تَحْتَ قَدَمَىّ وَدِمآء الْجاهِلِيَّةِ مَوْضُوعَةٌ وَاِنَّ اَوَّلَ دَمٍ اَضَعُ دَمَ اِبْنِ رَبيعَةِ بْنِ الحارثِ). چـه آنـكـه يـك پـسرش در جاهليت به قتل رسيده بود. و عبّاس بن ربيعه شجاعتش در صفين مشهور است و عبدشمس بن حارث را حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم عبداللّه نام كـرد و گـفـتـه شـده كـه فـرزنـدان او در شام هستند، و ابوطالب با عبداللّه پدر حضرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم و زبير از يك مادر بودند و مادر ايشان فاطمه دختر عَمرو بْنِ عائذِ بْن عِمْران بْن مَخْزوُم بود، و نام ابوطالب عبدمناف بود و او را چهار پسر بـود، طـالب و عـقـيـل و جـعـفـر و عـلى عـليـه السـّلام و نـقـل شـده كـه مـابـيـن هـر يـك از ايـن چـهـار بـرادر ده سـال فـاصـله بـوده و ابـوطـالب دو دخـتـر داشـت ، امـّهـانـى كه نامش فاخته بود و جُمانه (351) و مـادَرِ هـمه فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبدمناف بود. و از همه فرزند مـانـد بـغـيـر از طـالب ، و جـُمـانه زوجه سفيان بن الحارث بن عبدالمطّلب بوده و امّهانى زوجـه ابـو وهـب هـُبـَيْرَة بن عمرو مخزومى بوده و از او اولاد آورد كه يكى از آنها جُعدة بن هـُبـَيـْرَه اسـت كـه فـارِس مـيـدان حـرب و شجاع بوده و از جانب حضرت اميرالمؤ منين عليه السـّلام امـارت خـراسـان داشـت . و ابـوطـالب پـيـش از هـجـرت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـه سـه سـال بـه رحـمـت الهـى واصـِل شـد و بـه قـولى بعد از سه روز از وفات او، وفات خديجه واقع شد و حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم آن سـال را (عامُ الْحُزْن ) نام نهاد و ما ذكر كرديم وفات اين دو بزرگوار را در فصل شش . و امـّا عباس ؛ كُنْيَت او ابوالفضل بود و سقايت زمزم با او بود و در جنگ بدر اسلام آورد و در مدينه در آخر ايّام عثمان وفات يافت و در آخر عمر نابينا شده بود و مادر او و ضرار، نـُتـَيـْله بـود و او را نـُه پـسـر و سـه دخـتـر بـود، عـبـداللّه و عـبـيـداللّه و فـضـل و قـُثـَمـْ(352) و مـَعْبد(353) و عبدالرّحمن و تَمّام و كُثَيِّر و حـارث و امـّحـبـيـب و آمـنـه و صـفـيـّه . و مـادر امـّحـبـيـب و شش برادر كه اسمشان مقدّم ذكر شد امـّالفـضـل لُبـابـَه دخـتـر حارث هلالى خواهر ميمونه دختر حارث زوجه پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بوده و با آنكه امّالفضل ايشان را در يك خانه بزاد مدفن ايشان از هم دور افـتـاده ، قـبـر فـضـل در (اجـنـاديـن ) از اراضـى روم اسـت ، و مـَعـْبد و عبدالرّحمن در (افريقيّه ) است ، و عبداللّه در طائف ، و عبيداللّه در يَمَن ، و قُثَم در سمرقند است . و بَغَوى گفته كه امّالفضل زنـى اسـت كـه بـعـد از خـديجه ـ رضى الله عنهاـ اسلام آورده . و بعضى اولاد عبّاس را ده پـسـر گـفـتـه انـد بـه زيـادتى عون ؛ و مؤ يّد اين كلام تصريح عبّاس است به عدد آنها؛ چـنـانـچـه شـيـخ شـهيد ثانى در (شرح دِرايه )(354) خود فرموده كه (تَمام ) (355) از همه پسران عبّاس كوچكتر بوده و عبّاس او را در برمى گرفت و مى گفت : شعر : تَمُّوا بِتَمامٍ فَصاروُا عَشَرة يا رَبِّ فَاجْعَلْهُمْ كِراما بَررَة وَاجْعَلْ لَهُمْ ذِكْرا وَاَنْمِ الشَّجَرَة (356) و امـّا ابـولَهـَب پـس فـرزنـدان او عـُتـْبـَه و عـُتـَيْبَه و مُعْتَبّ و دُرَّة بودند و مادر ايشان امـّجـمـيـل ـ خـواهـر ابـوسـفـيـان ـ است كه حق تعالى او را (حَمَّالة الْحَطَب ) فرموده است . و حـضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را شش عمه بود از چند مادر اُمَيْمَه و امّحكيم يا اُمّ حـكـيـمـه و بـَرَّة و عـاتـكـه و صـفيه و اَرْوى (357). امّا اميمه كه بعضى او را فاطمه گفته اند پس او زوجه جحش بن ريان بوده ، و از او عبداللّه و عُبيداللّه و ابواحمد و زينب و حَمْنَه (358) و امّحبيبه آورده . و زينب همان است كه زوجه زيد بن حارثه بـود، زيـد او را طـلاق داد و حـق تـعـالى او را بـه پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم تزويج فرموده . و امـّا ام حـكـيم بن عبدالمطّلب ؛ پس او زوجه كُزَيْر(359) بن ربيعة بن حبيب بن عـَبـْد شـمـس بـن عـبـدمناف بوده ، و از او عامر را آورد و او پدر عبداللّه عامر است كه والى عراق و خراسان بود از جانب عثمان . و امّا بَرَّة بنت عبدالمطّلب ؛ پس زوجه اَبُورُهْم بوده و بـعـد از او زوجـه عـبـدالاسـد بـن هـلال مـخـزومـى شـده و از بـراى او زائيـده ابوسلمه را و ابـوسـلمـه اسـمـش عـبـداللّه اسـت و او اوّل كس است كه مهاجرت كرد به حبشه با زوجه اش اُمّسَلَمه پس از آن هجرت كرد به مدينه و در بَدْر و اُحُد حاضر بود و در اُحُد جراحتى يافت و به آن زخم وفات كرد و بعد از او ، حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم زوجه اش اُم سَلَمه را تزويج فرمود. و امـّا عـاتـكه بنت عبدالمطّلب ؛ پس او زوجه عُمَيْر بْن وَهَب بوده پس از آن زوجه كلدة بن عـبـدمناف بن عبدالدّار شد و امّا صفيّه بنت عبدالمطّلب ؛ پس او زوجه حارث بن حرب بن اميّه بود و بعد از او عوّام بن خُوَيْلد ـ برادر حضرت خديجه ـ او را خواست و از وى زُبَيْر به هـم رسـيـد. و روايـت شده كه در وقت وفات حضرت عبدالمطّلب اين شش دختر همگى حاضر بـودند، عبدالمطّلب با ايشان فرمود كه بر من بگرئيد و مرثيه بگوئيد و بخوانيد كه قبل از مرگ بشنوم . پس هر يك قصيده اى در مرثيه پدر بگفتند و بخواندند، عبدالمطّلب آن مرثيه را بشنيد آنگاه از جهان بگذشت . فضائل و مقامات ابوطالب رضى اللّه عنه و در مـيـان عموهاى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، حضرت ابوطالب و حمزه از هـمـه افـضـل بـودنـد. و ابوطالب اسمش عبدمناف است و كنيتش ابوطالب چنانكه پدرش عبدالمطلّب فرموده : شعر : وَصَيْتُ مَنْ كَنَّيْتُهُ بِطالِبٍ عَبْدَ مَنافٍ وَ هُوَ ذوتجارُبٍ(360) و آن بزرگوار سيّد بطحاء و شيخ قريش و رئيس مكّه و قبله قبيله بود. وَ كانَ رَحِمَهُ اللّهُ شَيْخا جسيما وَسيما، عَلَيْهِ بَهاءُ الْمُلُوكِ وَوقارُ الْحُكَمآءِ. گـويـند: به اكثم بن صيفى حكيم عرب گفتند از كه آموختى حكمت و رياست و حلم و سيادت خـود را؟ گـفـت : از حـليـف حـلم و ادب ، سـيـّد عـجم و عرب حضرت ابوطالب بن عبدالمطّلب (361) و در روايـات بـسـيـار اسـت كـه مـَثـَلش مَثَل اصحاب كهف است ، ايمان خود را پنهان كرد تا بتواند پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم را نـصـرت كـنـد و شـرّ كـفـّار قريش را از آن حضرت بگرداند و ابوطالب مستودع وصـايـا و آثـار انـبـيـاء بـود و آنـهـا را بـه پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ردّ كرد.(362) و در خبر است كه نور آن جناب خاموش كند نورهاى خلايق را مگر پنج نور (كه نور محمّد و عـلى و حـسن و حسين و ائمه عليهماالسّلام مى باشد) و اگر گذاشته شود ايمان ابوطالب در كـفّه ترازوئى و ايمان اين خلق در كفّه ديگر، هر آينه رجحان و زيادتى پيدا كند ايمان ابـوطـالب بـر ايـمـان ايـشان ! و اميرالمؤ منين عليه السّلام دوست مى داشت كه روايت شود اشـعـار ابـوطـالب و تدوين شود و مى فرمود: بياموزيد آن را و تعليم كنيد اولاد خود را؛ زيرا كه آن جناب بر دين خدا بود و در اشعارش علم بسيار است .(363) بـالجمله ؛ خدمات ابوطالب در دين و نصرتش از حضرت سيّد المرسلين صلى اللّه عليه و آله و سلم از آن گذشته است كه بيان شود و بس است در اين مقام فرمايش پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كـه فـرمـوده : پيوسته قريش از من جبان و ترسان بودند يعنى جرئت بر اذيّت مرا نداشتند تا وفات كرد ابوطالب ؛ يعنى آن وقت جرئت بر من يافتند و بر اذيّت من اقدام كردند. ابن ابى الحديد گفته :(364) شعر : وَلَوْلا اَبُوطالِبُ وَابْنُهُ لَما مَثَّلَ الدّينَ شَخْصٌ فَقاما فذاكَ بِمَكّةَ آوى وَحامى وَذاكَ بِيَثْرِبَ جَسّ الْحَماما(365) و امـّا حـمزة بن عبدالمطّلب پس جلالتش بسيار است و در غزوه اُحُد شهيد شد و ما شهادت او را نگاشتيم . و جـعـفـر بـن ابـى طـالب عـليـهـمـاالسـّلام در مـُوْتَه شهيد شد و ما در ذكر معجزات حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و وقـايـع سال هشتم هجرى شهادت او را ذكر كرديم . فضائل حضرت حمزه و جعفر طيّار عليهماالسّلام اينك به مختصرى از فضائل حمزه و جعفر اشاره مى كنيم : ابـن بـابـويـه از حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـّلام روايـت كـرده اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرمود كه بهترين برادران من على است و بهترين عـموهاى من حمزه است و عبّاس با پدرم از يك اصل برآمده است و فرمود كه حضرت در نماز بر حمزه هفتاد تكبير گفت و در (قُرْب الا سناد) از حضرت صادق عليه السّلام مروى است كـه حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام فـرمـودنـد كـه از مـا اسـت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه سيّد پيشينيان و پسينيان است و خاتم پيغمبران اسـت و وصـىّ او كـه بـهـتـريـن اوصـيـاى پـيـغـمـبران است و دو فرزند زاده او حسن و حسين عليهماالسّلام كه بهترين فرزندزاده هاى پيغمبرانند و بهترين شهيدان حمزه كه عمّ او است و جـعـفـر كـه بـا مـلائكـه پـرواز مـى كـنـد و قـائم آل مـحـمـّد صـلوات اللّه عـليـهـم اجـمعين (366). و روايات به اين مضمون بسيار وارد شده است . و عـلىّ بـن ابراهيم روايت كرده كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه پـروردگـار مـن بـرگـزيـد مرا با سه نفر از اهل بيت من كه من بهترين و پرهيزكارترين ايـشـانم و فخر نمى كنم ، برگزيد مرا و على و جعفر دو پسر ابوطالب را و حمزه پسر عبدالمطّلب را الخ . (367) و ايضا روايت كرده است از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام در تفسير آيه : (مـِنَ الْمـُؤ مـِنـيـنَ رِجـالٌ صـَدَقـُوا م ا عـاهـَدُوا اللّهَ عـَلَيـْهِمْ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً).(368) كـه مـراد از (مـَنْ قـَضـى نـَحـْبـَهُ) حـمـزه و جعفر (مَنْ يَنْتَظِرُ) علىّ بن ابى طالب است .(369) و نيز از آن حضرت در (بصائر)(370) روايت شده كه بر ساق عرش نوشته است كه حمزه شير خدا و شير رسول خدا و سيّدالشّهداء است . و شـيـخ طوسى از جابر انصارى روايت كرده است كه عبّاس مرد بلند قامت و خوشرو بود، روزى به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد چون حضرت را نظر بر او افـتـاد تـبـسـّم نـمـود و فـرمـود كـه اى عـمّ! تـو صـاحـب جـمـالى . عـبـّاس گـفـت : يـا رسـول اللّه ! جـمـال مـرد بـه چه چيز است ؟ فرمود: به راستى گفتار در حقّ؛ پرسيد كه كـمـال مـرد بـه چـه چـيـز اسـت ؟ فـرمـود كـه پـرهـيـزكـارى از مـحـرّمـات و نـيـكـى خـُلق .(371) و از حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـّلام روايـت شـده كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم فرمودند كه حرمت مرا در حق عبّاس رعايت كنيد كه او بقيه پدران من است .(372) و ابـن بـابـويـه روايـت كـرده اسـت كـه روزى جـبـرئيـل بـر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نازل شد و قباى سياهى پوشيده بود و كمربندى بـر روى آن بـسـتـه بـود و خـنـجـرى بـر آن كـمـربـنـد زده بـود، حـضـرت فـرمـود: اى جبرئيل ! اين چه زىّ است ؟ جبرئيل گفت : زىّ فرزندان عمّ تو عبّاس است ؛ يا محمّد واى بر فـرزنـدان تـو از فـرزنـدان عـمّ تـو عـبـّاس . پـس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم از خانه بيرون آمد و با عبّاس گفت : اى عمّ من ! واى بـر فـرزنـدان مـن از فـرزنـدان تـو، عـبـّاس گـفـت :يـا رسـول اللّه ! اگـر رخصت مى دهى آلت مردى خود را قطع مى كنم . حضرت فرمود كه قلم (373)جارى شده است به آنچه در اين امر واقع خواهد شد.(374) و از ابـن عـبـّاس روايـت كـرده اسـت كـه روزى عـلى بـن ابى طالب عليه السّلام از حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم پـرسـيـد كـه يـا رسـول اللّه ! آيا تو عقيل را دوست مى دارى ؟ فرمود: بلى ، واللّه او را دوست مى دارم به دو دوستى : يكى دوستى او، ديگرى آنكه ابوطالب او را دوست مى داشت و همانا فرزند او كـشـتـه خـواهـد شـد در مـحـبّت فرزند تو و ديده هاى مؤ منين بر او خواهد گريست و ملائكه مـقـرّبـان بـر او صـلوات خـواهـنـد فـرسـتـاد؛ پـس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم آن قدر گريست كه آب ديده اش بر سينه اش جارى شـد و فـرمـود: بـه خـدا شـكـايـت مـى كـنـم آنـچـه بـه اهـل بـيت من خواهد رسيد بعد از من .(375) و در ذكر اصحاب حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بيايد ذكر عقيل و عبداللّه بن جعفر و عبداللّه بن عبّاس ان شاء اللّه تعالى . فـــصـــل دهـــم : در ذكـــر احـــوال چـــنـد نـفـر از اصـحـاب پـيـغـمـبـر (ص ) و اشـاره بـه فضائل آنها شرح حال جناب سلمان رحمه اللّه اوّل ـ سـلمـان مـحـمـّدى اسـت رضـوان اللّه عـليـه (376)، كـه اوّل اركـان اربـعـه و مـخـصوص به شرافت (سَلْمانُ منَّا اَهْلَ الْبَيْتِ)(377) و مـنـخـرط در سـِلك اهـل بـيـت نـبـوّت و عـصـمـت اسـت و در فـضـيـلت او، جـنـاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده : سـَلْمـانُ بـَحـْرٌ لايـُنـْزَفٌ وَكـَنـْز لايـُنـْفَدُ، سلمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ يَمْنَحُ الْحِكمَةَ وَيُؤ تى الْبُرهانَ. (378) و حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام او را مثل لقمان حكيم بلكه حضرت صادق عليه السّلام او را بـهـتـر از لقـمـان فـرمـوده و حـضـرت بـاقـر عـليـه السـّلام او را از (مـتـوسـّمـيـن )(379) شـمـرده اسـت .(380) و از روايـات مـسـتـفـاد شده كه آن جناب (اسـم اعـظـم ) مـى دانـسـت (381)و از مـُحـدَّثـيـن (382) (بـه فـتـح دال ) بـوده . و از بـراى ايمان ده درجه است و او در درجه دهم بوده و عالم به غيب و منايا و از تـُحـَف بـهـشـت در دنـيـا مـيـل فـرمـوده و بـهـشـت مـشـتـاق و عـاشـق او بـوده و خـدا و رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم او را دوست مى داشتند. و حق تعالى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را امر فرموده به محبّت چهار نفر كه سلمان يكى از ايشان است و آياتى در مـدح او و اَقـران او نـازل شـده و جـبـرئيـل هـر وقـت بـر حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـازل مـى شـد امر مى كرده از جانب پروردگار كه سـلمـان را سـلام بـرسـانـد و مـطـّلع گـردانـد او را بـه عـلم مـنـايـا و بـلايـا و اَنـسـاب (383)؛ و شـبها براى او در خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مجلس خلوتى بوده و حضرت رسول و اميرالمؤ منين صلوات اللّه عليهما و آلهما چيزهائى تعليم او فـرمـودنـد از مـكـنـون و مـخـزون عـلم اللّه كـه احـدى غـيـر او قابل و قوّه تحمّل آن را نداشته ؛ و رسيده به مرتبه اى كه حضرت صادق عليه السّلام فرموده : (اَدْرَكَ سـَلْمـانُ الْعـِلْمَ الاَوَّلَ وَالْعـِلْمَ الا خـِرَ وهـُوَ بـَحـْرٌ لا يـُنـْزَحُ وَهـُوَ مـِنـّا اَهـْلَ الْبَيْتِ).(384) سـلمـان درك كـرد عـلم اوّل و آخـر را و او دريـائى اسـت كه هرچه از او برداشته شود تمام نشود و او از ما اهل بيت است . قـاضـى نـوراللّه فـرموده : (سلمان فارسى از عنفوان صبا در طلب دين حقّ ساعى بود و نزد علماء اديان از يهود و نصارى و غيرهم تردّد مى نمود و در شدائدى كه از اين ممَرّ به او مـى رسيد صبر مى ورزيد تا آنكه در سلوك اين طريق زياده از ده خواجه او را فروختند و آخـر الا مـر نـوبـت بـه خـواجـه كـايـنـات ـ عـليـه و آله افـضـل الصـّلوة ـ رسـيـد و او را از قوم يهود به مبلغى خريد و محبّت و اخلاص و مودّت و اخـتـصـاص او نـسـبـت بـه آسـتـان نـبـوى به جائى رسيد كه از زبان مبارك آن سرور به مضمون عنايت مشحون سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ سرافراز گرديد وَلَنِعْمَ م ا قيلَ: شعر : كانَتْ مَوَدَّةُ سَلْمان لَهُ نَسَبا وَلَمْ يَكُنْ بَيْنَ نُوحٍ وَابْنِه رَحِما).(385) شيخ اجلّ ابوجعفر طوسى ـ نَوَّرَاللّهُ مَشْهَدَهُ ـ در كتاب (امالى ) از منصور بن بزرج روايت نـمـوده كـه گـفـت بـه حـضـرت امام جعفر صادق عليه السّلام گفتم كه اى مولاى من از شما بـسـيار ذكر سلمان فارسى مى شنوم سبب آن چيست ؟ آن حضرت در جواب فرمودند كه مگو سـلمـان فـارسى بگو سلمان محمّدى و بدان كه باعث بر كثرت ذكر من او را سه فضيلت عـظـيـم اسـت كـه به آن آراسته بود، اوّل اختيار نمودن اوهواى اميرالمؤ منين عليه السّلام را بـر هواى نفس خود، ديگر دوست داشتن او فقرا را و اختيار او ايشان را بر اغنياء و صاحبان ثروت و مال ، ديگر محبّت او به علم و علماء. اِنَّ سَلْمانَ كانَ عَبْدا صالحا حَنيفا مُسْلِما وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ(386) و هـمـچـنـيـن روايت نموده به اسناد خود از سُدَيْر صيرفى از حضرت امام محمّد باقر عليه السـّلام كـه جـمـاعتى از صحابه با هم نشسته بودند و ذكر نسب خود مى نمودند و به آن افـتـخـار مى كردند و سلمان نيز در آن ميان بود، پس عُمر رو به جانب سلمان كرد و گفت : اى سلمان ! اصل و نسب تو چيست ؟ فـَقـالَ سـَلْمـانُ: اَنـَا سـَلْمـانُ بْنُ عَبْدِاللّهِ كُنْتُ ضالاً فَهَد انِىَ اللّهُ بِمُحمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عـَلَيـْهِ وَ آلِهـِوَكـُنـْتُ عـائِلاً فـَاَغـْنانِىَ اللّهُ بِمُحمَّدِّ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَكُنْتُ مَمْلوكا فـَاَعـْتـَقـَنـى اللّهُ تـعـالى بـِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَهذا حَسَبي وَنَسَبي يا عُمَرُ. انتهى .(387) و در خـبـر اسـت كـه وقـتـى ابـوذر بـر سـلمـان وارد شـد در حـالتـى كه ديگى روى آتش گذاشته بود ساعتى با هم نشستند و حديث مى كردند ناگاه ديگ از روى سه پايه غلطيد و سـرنـگون شد و ابدا از آنچه در ديگ بود قطره اى نريخت ، سلمان آن را برداشت و به جاى خود گذاشت ؛ باز زمانى نگذشته بودكه دوباره سرنگون شد و چيزى از آن نريخت ؛ ديـگـر باره سلمان آن را برداشت و به جاى خود گذاشت . ابوذر وحشت زده از نزد سلمان بـيـرون شـد و بـه حالت تفكّر بود كه جناب اميرالمؤ منين عليه السّلام را ملاقات نمود و حكايت را براى آن حضرت بگفت ، آن جناب فرمود: اى ابوذر! اگر خبر دهد سلمان ترا به آنـچه مى داند هرآينه خواهى گفت رَحِم اللّهُ قاتِلَ سَلْمانَ! اى ابوذر سلمان باب اللّه است در زمين ، هر كه معرفت به حال او داشته باشد مؤ من است و هركه انكار او كند كافر است و سلمان از ما اهل بيت است .(388) و هـم وقـتـى مقداد بر سلمان وارد شد ديد ديگى سر بار گذاشته بدون آتش مى جوشد، بـه سلمان گفت : اى ابوعبداللّه ! ديگ بدون آتش مى جوشد؟! سلمان دودانه سنگ برداشت و در زيـر ديـگ گـذاشـت سـنـگـهـا شعله كشيدند مانند هيزم ديگ جوشش زيادتر شد. سلمان فـرمـود: جـوش ديـگ را تـسكين كن . مقداد گفت : چيزى نيست كه در ديگ بزنم تا جوش او را فـرو نـشـانـم . سـلمـان دسـت مـبـارك خـود را مـانـنـد كـفـچـه داخـل در ديـگ كـرد و ديـگ را بـر هـم زد تا جوشش ساكن شد و مقدارى از آن آش برداشت با دسـت خـود و بـا مـقـداد مـيـل فـرمـود. مـقـداد از ايـن واقـعه خيلى تعجّب كرد و قصّه را براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نقل كرد.(389) بـالجـمـله ؛ روايـات در مـدح او زيـاده از آن اسـت كـه ذكـر شود و بيايد جمله اى از آنها در احوال حضرت ابوذر رضى اللّه عنه . در سـَنـَه 36 در مدائن وفات كرد و حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام در همان شب از مدينه بـه (طـىّ الارض ) بـر سـر جـنـازه او حـاضـر شـد و او را غـسـل داد و كـفـن كـرد و نـماز بر او خواند و در همانجا به خاك رفت . و در روايتى است كه چـون امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام بر سر جنازه سلمان وارد شد رِداء از صورت او برداشت سلمان به صورت آن جناب تبسّمى كرد حضرت فرمود: (مـَرْحـَبـا ي ااَبا عَبْداللّهِ اِذا لَقيتَ رَسُولَ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وآلِهِ فَقُلْ لَهُ مامَرَّ عَلى اَخيك مِنْ قَوْمِكَ). پـس حـضـرت او را تـجـهـيز كرد و بعد از تجهيز و تكفين ايستاد به نماز بر او، حضرت جـعفر طيّار و حضرت خضر در نماز حضرت سلمان حاضر شدند در حالتى كه با هر كدام از آن دو نـفـر هـفـتـاد صـف از مـلائكـه بـود كـه در هـر صـفـى هـزار هـزار فـرشـتـه بـود.(390) و حـضرت امير عليه السّلام در همان شب به مدينه مراجعت فرمود و فعلاً قبر شريف سلمان در مدائن بابقعه و صحن بزرگى ظاهر و مزار هر بادى و حاضر اسـت . و مـن در (هـديـة الزّائريـن ) و (مـفـاتـيـح ) زيـارت آن جـنـاب را نقل كرده ام .(391) شرح حال ابوذر غفارى دوم ـ اَبُوذَر رضى اللّه عنه است ، اسم آن جناب جُندب بن جُناده (392) از قبيله بـَنـى غـِفار است و آن جناب يكى از اركان اربعه و سوم كس و به قولى چهارم يا پنجم كـس اسـت كـه اسـلام آورد(393) و بعد از مسلمانى به اراضى خود شد و در جنگ بـَدْر و اُحـُد و خـَنـْدق حـاضـر نـبـود آنـگـاه بـه خـدمـت حـضـرت رسـول خـداى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم شـتـافت و ملازمت خدمت داشت و مكانت او در نزد رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم زياده از آن است كه ذكر شود و حضرت در حق او فـراوان فـرمـايـش كرده و او را (صِدّيقُ امّت )(394) و (شبيه عيسى بن مريم )(395)در زهـد گـرفـتـه و در حـق او حـديـث مشهور (ما اَظَلَّتِ الخَضْراء الخ ) فرموده .(396) عـلامـه مـجـلسى در (عين الحياة ) فرموده كه آنچه از اخبار خاصّه و عامّه مستفاد مى شود آن اسـت كـه بـعـد از رتـبـه مـعـصومين عليهماالسّلام در ميان صحابه كسى به جلالت قدر و رفـعـت شـاءن سـلمـان فـارسـى و ابـوذر و مـقداد نبود و از بعضى اخبار ظاهر مى شود كه سلمان بر او ترجيح دارد و او بر مقداد.(397) و فـرمـوده از حـضـرت امـام مـوسـى كاظم عليه السّلام مروى است كه در روز قيامت منادى از جـانـب ربـّالعـزّة نـدا كند كه كجايند حوارى و مخلصان محمّد بن عبداللّه كه بر طريقه آن حـضـرت مـسـتـقـيـم بـودنـد و پـيمان آن حضرت را نشكستند؟ پس برخيزد سلمان و ابوذر و مـقـداد. (398) و مـروى اسـت از حـضـرت صـادق عليه السّلام كه حضرت پيغمبر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرمـود كـه خـدا مـرا امر كرده است به دوستى چهار كس از صحابه ، گفتند: يا رسول اللّه كيستند آن جماعت ؟ فرمود كه علىّ بن ابى طالب و مقداد و سـلمـان و ابوذر.(399) و به اسانيد بسيار در كتب سنى و شيعه مروى است كه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم فرمود كه آسمان سايه نكرده بر كسى و زمين برنداشته كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد.(400) و ابـن عـبـدالبـرّ كـه از اعاظم علماى اهل سنت است در كتاب (استيعاب ) از حضرت رسالت صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم روايـت كـرده است كه فرمود: ابوذر در ميان امّت من به زهد عيسى بن مريم است . و به روايت ديگر شبيه عيسى بن مريم است در زهد.(401) و ايضاً روايت نموده است ك حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام فرمودند كه ابوذر علمى چند ضـبـط كـرد كـه مـردمـان از حـمـل آن عـاجـز بودند و گرهى بر آن زد كه هيچ از آن بيرون نيامد.(402) ابن بابويه رحمه اللّه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه روزى ابـوذر رحـمـه اللّه بر حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم گذشت ، جبرئيل به صورت دحيه كلبى در خدمت آن حضرت به خلوت نشسته و سخنى در ميان داشت ، ابـوذر گـمـان كـرد كـه دحـيـه كـلبـى اسـت و بـا حـضـرت حـرف نـهانى دارد بگذشت ، جبرئيل گفت : يا رسول اللّه ! اينك ابوذر بر ما گذشت و سلام نكرد اگر سلام مى كرد ما او را جـواب سـلام مـى گـفـتـيـم بـه درسـتـى كـه او را دعـائى هـسـت كـه در مـيـان اهـل آسـمـانـهـا مـعـروف اسـت ، چـون مـن عـروج كـنـم از وى سـؤ ال كـن . چـون جـبـرئيـل برفت ابوذر بيامد، حضرت فرمود كه اى ابوذر! چرا بر ما سلام نكردى ؟ ابوذر گفت : چنين يافتم كه دحيه كلبى در حضرتت بود و براى امرى او را به خـلوت طـلبـيـده اى نـخـواسـتـم كـلام شـمـا را قـطـع كـنـم ؛ حـضـرت فـرمـود كـه جبرئيل بود و چنين گفت ، ابوذر بسيار نادم شد، حضرت فرمود: چه دعا است كه خدا را به آن مى خوانى كه جبرئيل خبر داد كه در آسمانها معروف است ؟ گفت اين دعا را مى خوانم : اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ الايمانَ بِكَ وَالتَّصْديقَ بِنَبِيِّكَ وَالْعافِيَةَ مِنْ جَميعِ الْبَلاءِ وَالشُّكْرَ عَلى الْعافيَةِ وَالْغِنى عَنْ شِرار النّاسِ.(403) از حـضـرت امام محمّد باقر عليه السّلام منقول است كه ابوذر از خوف الهى چندان گريست كـه چـشـم او آزرده شـد، بـه او گـفتند كه دعا كن كه خدا چشم تو را شفا بخشد. گفت : مرا چـنـدان غـم آن نـيـسـت . گفتند چه غم است كه ترا از چشم خود بى خبر كرده ؟ گفت : دو چيز عظيم كه در پيش دارم كه بهشت و دوزخ است !(404) ابـن بـابـويـه از عـبـداللّه بـن عـبـّاس روايـت كـرده كـه روزى رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در مسجد قُبا نشسته بود و جمعى از صحابه در خـدمـت او بـودنـد فـرمـود: اوّل كـسـى كـه از ايـن در درآيـد در ايـن سـاعـت ، شـخـصـى از اهـل بـهـشـت بـاشـد! چـون صـحـابـه اين را شنيدند جمعى برخاستند كه شايد مبادرت به دخـول نـمـايـنـد؛ پس فرمود: جماعتى الحال داخل شوند كه هر يك بر ديگرى سبقت گيرند هـركـه در مـيـان ايـشـان مـرا بـشـارت دهـد بـه بـيـرون رفـتـن آذرمـاه ، او از اهل بهشت است ؛ پس ابوذر با آن جماعت داخل شد، حضرت به ايشان فرمود: ما در كدام ماهيم از مـاهـهـاى رومـى ؟ ابـوذر گـفـت كـه آذر بـه در رفـت يـا رسـول اللّه . حـضـرت فرمود كه من مى دانستم وليكن مى خواستم كه صحابه بدانند كه تو از اهل بهشتى و چگونه چنين نباشى و حال آنكه ترا بعد از من از حرم من به سبب محبّت اهـل بـيت من و دوستى ايشان بيرون خواهند كرد، پس تنها در غربت زندگانى خواهى كرد و تـنـهـا خـواهـى مـرد، و جـمـعـى از اهـل عـراق سعادت تجهيز و دفن تو خواهند يافت آن جماعت رفيقان من خواهند بود در بهشتى كه خدا پرهيزكاران را وعده فرموده .(405) ارباب سِيَر معتمده نقل كرده اند كه حاصلش اين است كه ابوذر در زمان عُمَر به ولايت شام رفـت و در آنـجـا بـود تـا زمـان خلافت عثمان و بنابر آنكه مُعاوية بن ابى سفيان از جانب عـثـمـان والى آن ولايـت بـود و بـه تـجـملات دنيا و تشييد مبانى و عمارات عُليا مشعوف و مـايـل بـود زبـان به توبيخ و سرزنش او گشاده و مردم را به ولايت خليفه بحق حضرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام تـرغـيـب مـى نـمـود و مـنـاقـب آن حـضـرت را بـر اهـل شـام مـى شـمـرد بـه نـحـوى كـه بـسـيـارى از ايـشـان را بـه تـشـيـّع مـايـل گـردانـيـد و چـنـيـن مـشـهـور اسـت كـه شـيـعـيـانـى كـه در شـام و (جـَبـَل عـامـل )انـد بـه بـركـت ابـوذر اسـت . مـُعـاويـه حـقـيـقـت حـال را بـه عـثمان نوشت و اعلام نمود كه اگر چند روز ديگر در اين ولايت بماند مردم اين ولايـت را از تـو مـنـحـرف مـى گـردانـد. عـثـمان در جواب او نوشت كه چون نامه من به تو برسد البتّه بايد كه ابوذر را بر مركبى درشت رَوْ نشانى و دليلى عنيف با او فرستى كه آن مركب را شب و روز براند تا خواب بر او غالب شود و ذكر من و ذكر تو از خاطر او فـرامـوش شود. چون آن نامه به معاويه رسيد ابوذر را بخواند و او را بر كوهان شترى درشت رَوْ و برهنه بنشاند و مرد درشت عنيف را با او همراه كرد. ابوذر رحمه اللّه مردى دراز بـالا و لاغـر بود و آن وقت شيب و پيرى اثرى تمام بر او كرده بود و موى سر و روى او سـفـيـد گشته ضعيف و نحيف شده . (دليل ) شتر را به عنف مى راند و شتر جهاز نداشت از غايت سختى و ناخوشى كه آن شتر مى رفت رانهاى ابوذر مجروح گشت و گوشت آن بيفتاد و كـوفـتـه و رنـجـور بـه مـديـنـه داخـل شـد و بـا عـثـمـان مـلاقـات نـمـوده آنـجـا نـيز بر اعمال و اقوال عثمان اعتراض مى كرد و هرگاه او را مى ديد اين آيه را مى خواند: (يـَوْمَ يـُحـْمـى عـَلَيـْهـا فـى نـار جـَهـَنَّمَ فـَتـُكـْوى بـِهـا جـِبـاهـُهـُمْ وَجـُنـُوبـُهـُمـْ وَظُهُورُهُمْ..). (406) و غرضش تعريض بر عثمان بود الى غير ذلك .(407) بـالجـمـله ؛ عـثـمان تاب امر به معروف و نهى از منكر ابوذر نياورد و حكم به خروج او و اهـل و عـيال او را از مدينه به رَبَذَه ـ كه بهترين مواضع نزد او بود ـ نمود و به اين اكتفا نكرده او را از فتوى دادن مسلمانان منع نمود و به اين نيز اكتفا ننموده در حين خروج ابوذر، حـكـم نـمـود كـه هـيـچ كـس بـر تـشـيـيـع او اقدام ننمايد. اميرالمؤ منين عليه السّلام و حسنين عليهماالسّلام و عقيل و عمّار ياسر و بعضى ديگر به مشايعت او بيرون رفتند و مروان بن الحـكـم در راه ايـشـان را پـيـش آمـده گـفـت : چرا از شما حركتى صادر گردد كه خلاف حكم خـليـفـه عثمان باشد؟ و ميان اميرالمؤ منين عليه السّلام و مروان گفتگويى شد حضرت امير عـليـه السـّلام تـازيـانـه در ميان دو گوش اشتر مروان زد، مروان نزد عثمان رفته شكايت كـرد. چـون حـضـرت امير عليه السّلام و عثمان با هم ملاقات كردند عثمان به حضرت امير عليه السّلام ، گفت كه مروان از تو شكوه دارد كه تازيانه در ميان دو گوش اشتر او زده اى ؟ آن حـضـرت جـواب دادنـد كـه ايـنـك شـتر من بر دَر سراى ايستاده است حكم بفرماى تا مروان بيرون رود و تازيانه در ميان دو گوش او زند.(408) بـالجـمـله ؛ ابـوذر در رَبـَذَه شـد و ابتلاى او به جائى رسيد كه فرزندش (ذَرّ) وفات يـافـت و او را گـوسـفـنـدى چـنـد بـود كـه مـعـاش خـود و عـيال به آنها مى گذرانيد آفتى در ميان آنها به هم رسيد و همگى تلف شدند و زوجه اش نـيـز در رَبـَذَه وفـات يـافـت . هـمـيـن ابـوذر مانده بود و دخترى كه نزد وى مى بود، دختر ابـوذر گـفـت كـه سـه روز بـر مـن و پدرم گذشت كه هيچ به دست ما نيامد كه بخوريم و گـرسـنـگـى بـر مـا غـلبـه كـرد پـدر بـه مـن گـفـت كه اى فرزند، بيا به اين صحراى ريـگـسـتـان رويم شايد گياهى به دست آوريم و بخوريم ؛ چون به صحرا رفتيم چيزى بـه دسـت نيامد؛ پدرم ريگى جمع نمود و سر بر آن گذاشت نظر كردم چشمهاى او را ديدم مى گردد و به حال احتضار افتاده ، گريستم و گفتم : اى پدر من ! با تو چه كنم در اين بـيـابـان بـا تـنـهـائى و غـربـت ؟ گـفـت : اى دخـتـر! مـتـرس كـه چـون مـن بـميرم جمعى از اهـل عـراق بـيـايـنـد و مـتـوجـّه امـور مـن شـونـد و بـه درسـتـى كـه حـبـيـب مـن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا در غزوه تَبوك چنين خبر داده ؛ اى دختر چون من بـه عـالم بـقـاء رحـلت كـنـم عبا را بر روى من بكش و بر سر راه عراق بنشين چون قافله پـيـدا شـود نـزديـك بـرو و بـگـو ابـوذر كـه از صـحـابـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت وفـات يـافـتـه . دخـتـر گـفـت كـه در ايـن حـال جمعى از اهل رَبَذَه به عيادت او آمدند و گفتند: اى ابوذر! چه آزار دارى و از چه شكايت دارى ؟ گفت : از گناهان خود. گفتند: چه چيز خواهش دارى ؟ گفت : رحمت پروردگار خود مى خـواهـم . گفتند: آيا طبيبى مى خواهى كه براى تو بياوريم ؟ گفت : طبيب مرا بيمار كرده ، طـبـيـب خـداونـد عـالميان است درد و دوا از اوست ! دختر گفت كه چون نظر وى بر ملك الموت افتاد گفت : مرحبا به دوستى كه در هنگامى آمده است كه نهايت احتياج به او دارم و رستگار مـبـاد كـسـى كـه از ديـدار تو نادم و پشيمان گردد، خداوندا! مرا زود به جوار رحمت خويش برسان به حق تو سوگند كه مى دانى كه هميشه خواهان لقاى تو بوده ام و هرگز كارِهْ مـرگ نـبـوده ام . دخـتـر گـفـت كـه چـون بـه عـالم قـدس ارتحال نمود عبا را بر سر او كشيدم و بر سر راه قافله عراق نشستم ، جمعى پيدا شدند بـه ايـشـان گـفـتـم كـه اى گـروه مـسـلمـانـان ! ابـوذر مـصـاحـب حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم وفات يافته ؛ ايشان فرود آمدند و بگريستند و او را غـسـل دادنـد و كـفـن كـردنـد و بـر او نماز گزارده و دفن كردند و مالك اشتر در ميان ايشان بود.(409) مـروى اسـت كـه مـالك گفت من او را در حلّه اى كفن كردم كه با خود داشتم و قيمت آن حلّه چهار هـزار درهـم بـود.(410) و ابـن عـَبـْدالبـرّ ذكـر كـرده است كه وفات ابوذر در سـال سـى و يـكـم يـا سـى و دوم هـجـرت بـود و عـبـداللّه بـن مـسعود بر او نماز گزاشت .(411) شرح حال مقداد سـوم ـ ابـومـعـبـد مـقـداد بـن الاسـود است ، اسم پدرش عمرو بَهْرائى است و چون اسود بن عـبـديـغوث او را تبنّى نموده معروف به مقداد بن الاسود شده است . آن بزرگوار قديم الا سـلام و از خـواصّ اصحاب سيّد اَنام و يكى از اركان اربعه و بسيار عظيم القدر و شريف المنزله است ؛ ديندارى و شجاعت او از آن افزون است كه به تحرير آيد سُنّى و شيعه در فـضـيـلت و جـلالت او هـمـداسـتانند. از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرده اند كه فرمود خداوند تعالى مرا به محبّت چهار تن امر فرموده و فرموده كه ايشان را دوسـت بـدارم ، گفتند: ايشان كيستند؟ فرمود: على عليه السّلام و مقداد و سلمان و ابوذر رضوان اللّه عليهم اجمعين .(412) و ضُباعة بنت زبيربن عبدالمطّلب كه دختر عـمـوى رسـول خـدا بـاشـد زوجـه او بـوده و در جـمـيـع غـزوات در خـدمـت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مجاهده كرده و او يكى از آن چهار نفر است كه بهشت مشتاق ايشان است (413) و اخبار در فضيلت او زياده از آن است كه در اينجا ذكر شـود و كـافـى است در اين باب آن حديثى كه شيخ كَشّى از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: (اِرتَدَّ النّاسُ اِلاّ ثَلاثَ نَفَرٍ سَلْمانُ وَ اَبُوذَر وَالْمِقْدادُ، قالَ فَقُلْتُ عَمّار؟ قالَ كانَ حاصَ حـَيـْصـَةً ثـُمّ رَجـَعَ ثـُمّ قـالَ اِنْ اَرَدْتَ الذي لَمْ يـَشـُكَّ وَلمْ يـَدْخـُلْهُ شـَىٌ فَالمِقدادُ)؛(414) يعنى حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود كه مردم مرتد شدند مگر سه نفر كه آن سـلمـان و ابـوذر و مـقـداد است ، پس راوى پرسيد كه آيا عمّار بن ياسر با ظهور محبّت او نـسـبـت بـه اهـل البـيـت عـليـهـمـاالسـّلام در ايـن چـنـد كـس داخـل نـبـود؟ حضرت فرمود كه اندك ميلى و تردّدى در او ظاهر شد بعد از آن رجوع به حق نـمـود؛ آنـگـاه فـرمـود كـه اگـر خـواهـى آن كـسـى را كـه هـيـچ شـكـّى بـراى او حـاصـل نـشـد پـس بـدان كـه او مـقـداد اسـت و در خـبـر اسـت كـه دل مقدّس او مانند پاره آهن بود از محكمى . وَعـَنْ كـِتاب (الاِخْتِصاص ) عَنْ اَبى عَبْدِاللّهِ عليه السّلام قالَ إِنَّما مَنْزِلَةُ الْمِقْدادِ بْنِ الاَسـْوَدِ في ه ذِهِ الاُمَّةِ كَمَنْزلَةِ اَلِف فِى الْقُرْآنِ لا يَلْزَقُ بِها شَىٌ.(415) جايگاه مقداد در اين امّت مانند جايگاه الف در قرآن است كه حرف ديگر به آن نمى چسبد در سـنـه 33 در (جـُرْف ) كـه يـك فـرسـخـى مـديـنـه اسـت وفـات كـرد. پـس جـنازه او را حـمـل كـردند و در بقيع دفن نمودند و قبرى كه در شهر (وان ) به وى نسبت دهند واقعيّت ندارد بلى محتمل است كه قبر فاضل مقداد سيورى يا قبر يكى از مشايخ عرب باشد. پسر مقداد دشمن على عليه السّلام بود و از غـرائب آن اسـت كـه مـقـداد بـا ايـن جـلالت شـاءن پـسـرش مـعـبـد نـااهـل اتـّفـاق افـتـاد و در حـَرْب جـَمـَل بـه هـمراهى لشكر عايشه بود و كشته شد و چون امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام بر كشتگان عبور فرمود به معبد كه گذشت فرمود: خدا رحمت كند پدر اين را كه اگر اوزنده بود راءيش اَحْسَن از راءى اين بود. عمّار ياسر در خدمت آن جـنـاب بود عرضه داشت كه الحمد للّه خدا معبد را كيفر داد و به خاك هلاكش انداخت به خدا قـسـم يـا امـيـرالمـؤ مـنـيـن كـه مـن بـاك در كـشـتـن كـسـى كـه از حـق عـدول كـنـد از هـيـچ پـدر و پـسـرى نـدارم ، حضرت فرمود: خدا رحمت كند ترا و جزاى خير دهد.(416) شرح حال بلال چهارم ـ بِلالِ بْنِ رِياح مؤ ذّن حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، مادرش جُمانَة ، كُنْيَتش ابو عبداللّه و ابوعمر و از سابقين در اسلام است و در بدر و اُحُد و خندق و ساير مـَشـاهـد بـا حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـوده و نـقـل شـده كـه (شـيـن ) را (سـيـن ) مـى گـفـت و در روايـت اسـت كـه (سـيـن ) بـلال نـزد حـق تـعـالى (شـين ) است . (417) و از حضرت صادق عليه السّلام مـروى اسـت كـه فـرمـود: خـدا رحـمـت كـنـد بـلال را كـه مـا اهل بيت را دوست مى داشت و او بنده صالح بود و گفت اذان نمى گويم براى اَحَدى بعد از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم پـس از آن روز تـرك شـد (حـَىَّ عـَلى خـَيـْر الْعـَمـَلِ) (418) و شـيـخ مـا در (نـفـس الرّحـمـن ) نـقـل كـرده كـه چـون بـلال از حـبـشـه آمـد در مـدح حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم خواند: شعر : اره بره كنكره كرا كرامندره حـضـرت فـرمـود بـه حـَسـّان كـه مـعـنـى ايـن شـعـر بـالا را بـه عـربـى نقل كن . حَسّان گفت : شعر : اِذِ الْمَكارِمُ فى آف اقِن ا ذُكِرَتْ فَاِنَّما بِكَ فينا يُضْرَبُ الْـمَثَلُ(419)شعر : وفات كرد بلال در شام به طاعون در سنه 18 يا سنه 20 و در باب صغير مدفون شد. فقير گويد: اينك قبر او مزارى است مشهور و من به زيارت او رفته ام . شرح حال جابربن عبداللّه انصارى پـنـجـم ـ جـابـر بـْنِ عـَبـْدِ اللّه بـن عـمـرو بـن حـرام الانـصـارى ، صـحـابـى جـليـل القـدر و از اصـحـاب بـَدْر است . روايات بسيار در مدح او رسيده و او است كه سلام حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام رسـانـيـده و او اوّل كـسـى اسـت كـه زيـارت كرده حضرت امام حسين عليه السّلام را در روز اربعين و اوست كه لوح آسمانى را كه در اوست نصّ خدا بر ائمّه هدى عليهماالسّلام در نزد حـضـرت فـاطـمـه (صـلوات اللّه عليها) زيارت كرده و از آن نسخه برداشته . از (كشف الغـمـّه ) نـقـل اسـت كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام با پسرش امام محمّد باقر عـليـه السّلام به ديدن جابر تشريف بردند و حضرت باقر در آن وقت كودكى بود پس حـضـرت سـجـاد عـليه السّلام به پسرش فرمود كه ببوس سر عمويت را، حضرت باقر عـليـه السـّلام نزديك جابر شد و سر او را بوسيد، جابر در آن وقت چشمانش نابينا بود عرض كرد كه كى بود اين ؟ حضرت فرمود كه پسرم محمّد است . پس جابر آن حضرت را به خود چسبانيد و گفت : يا محمّد! محمّد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ترا سلام مـى رسـانـد. و از روايـت (اختصاص ) منقول است كه جابر از حضرت باقر عليه السّلام درخـواسـت كـرد كـه ضـامـن شـود شـفـاعـت او را در قـيـامـت ، حـضـرت قبول فرمود. (420) و اين جابر در بسيارى از غزوات پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم بـود و در غـزوه صـِفّين با اميرالمؤ منين عليه السّلام همراه بود و در اعتصام بـه حـبل اللّه المتين و متابعت اميرالمؤ منين عليه السّلام فروگذار نكرد و پيوسته مردم را بـه دوسـتـى امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السّلام تحريص مى نمود و مكرّر در كوچه هاى مدينه و مـجـالس مـردم عـبـور مـى كـرد و مـى گـفـت :عـَلِىُّ خـَيـْرُ الْبـَشـَر فـَمـَنْ اَبـى فـَقـَد كـَفـَر(421) و هـم مـى فـرمـود: مـعـاشر اصحاب ، تاءديب كنيد اولاد خود را به دوستى على عليه السّلام ، پس هر كه اباء كرد از دوستى او ببينيد مادرش چه كرده . شعر : محبّت شه مردان مَجُو زبى پدرى كه دست غير گرفته است پاى مادر او(422) در سـنـه 78 وفـات كـرد و در آن وقـت چـشـمـان او نـابـيـنـا شـده بـود و زيـاده از نـود سـال عـمـر كـرده بـود و او آخـر كـسـى اسـت از صحابه كه در مدينه وفات كرد و پدرش عـبـداللّه انـصارى از نُقَباء حاضرين بَدْر و اُحُد است و در اُحُد شهيد شد و او را با شوهر خواهرش عمروبن الجموح در يك قبر دفن كردند و قصّه شكافتن قبر او با قبور شهداء اُحُد در زمان معاويه براى جارى كردن آب معروف است . شرح حال حُذيفه شـشـم ـ حـُذيـفـة بن اليمان العنسى است كه از بزرگان اصحاب سيّدالمرسلين و خاصّان جـنـاب امـيـرالمـؤ منين عليهما و آلهما السّلام است و يكى از آن هفت نفرى است كه بر حضرت فاطمه عليهاالسّلام نماز گذاشتند و او با پدر و برادر خود صفوان در حرب اُحُد در خدمت حـضـرت رسـالت پـنـاه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم حـاضر بوده و در آن روز يكى از مـسـلمـانـان ، پـدر او را بـه گـمان آنكه از مشركين است در اثناى گرمى جنگ شهيد كرده و بنابر سرّى كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم با او در ميان نهاده بود به حال منافقين صحابه معرفت داشت (423) و اگر در نماز جنازه كسى حاضر نمى شـد خـليفه ثانى بر او نماز نمى گزاشت و از جانب او سالها در مدائن والى بود، پس او را عـزل كـرد و حـضـرت سـلمـان رضـى اللّه عـنـه والى آنجا شد، چون وفات كرد دوباره حُذيفه والى آنجا شد و مستقر بود تا نوبت به شاه ولايت على عليه السّلام رسيد، پس از مـديـنـه رقـمـى مـبـارك بـاد و فـرمـان هـمـايـونـى بـه اهـل مـداين صادر شد و از خلافت خود و استقرار حُذيفه در آنجا به نحوى كه بود اطّلاع داد ولكـن حُذيفه بعد از حركت آن حضرت از مدينه به جانب بصره به جهت دفع شرّ اصحاب جَمَل و قبل از نزول موكب همايون به كوفه ، وفات كرد و در همان مداين مدفون شد. و از ابوحمزه ثمالى روايت است كه چون حذيفه خواست وفات كند فرزند خود را طلبيد و وصـيـّت كـرد او را بـه عـمل كردن اين نصيحتهاى نافعه فرمود: اى پسرجان من ! ظاهر كن ماءيوسى از آنچه كه در دست مردم است كه در اين ياءس ، غنى و توانگرى است و طلب مكن از مردم حاجات خود را كه آن فقر حاضر است و هميشه چنان باش كه روزى كه در آن هستى بهتر باشى از روز گذشته ، و هر وقت نماز مى كنى چنان نماز كن كه گويا نماز وداع و نماز آخر تو است و مكن كارى را كه از آن عذر بخواهى .(424) و از (رجـال ابـن داود) و غيره نقل شده كه فرموده حُذَيفه بن اليمان يكى از اركان اربعه است . و بعد از وفات حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم در كوفه ساكن شد و بـعـد از بـيـعـت بـا حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـه چـهـل روز در مـدائن وفـات يـافت (425) و در مرض موت ، پسران خود صفوان و سـعـيـد را وصـيـّت نـمـود كـه با حضرت امير عليه السّلام بيعت نمايند و ايشان به موجب وصيّت پدر عمل نموده در حرب صِفّين به درجه شهادت رسيدند. (426) شرح حال ابوايّوب انصارى هفتم ـ اَبُو ايَّوب انصارى خالد بن زيد است كه از بزرگان صحابه و حاضر شدگان در بـَدر و سـايـر مـَشـاهـد اسـت و او هـمـان اسـت كـه جـنـاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در وقت هجرت از مكّه و ورود به مدينه به خانه او وارد شـد و خـدمـات او و مادرش نسبت به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مادامى كه در خـانـه او تـشـريـف داشـت مـعـروف اسـت (427) و در شـب زفـاف حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم به صفيّه ، ابوايوب سلاح جنگ بر خود راست كرده بـود و در گـرد خـيـمـه پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به حراست بود بامداد كه پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم او را ديد براى او دعا كرد و گفت : اَللّهُمَّ احْفَظْ اَبا اَيُّوبَ كَما حَفِظَ نَبِيَّكَ.(428) سـيـّد شـهـيـد قـاضـى نـوراللّه در (مـجـالس ) در ترجمه او فرموده : ابوايوب بن زيد الانـصـارى ، اسـم او خـالد اسـت امـّا كُنْيه او بر اسم غلبه نموده ، در غزاى بدر و ديگر مـَشـاهـد حـضـرت پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر بوده و آن حضرت از خانه ابوايّوب نقل نموده و در حرب جَمَل و صِفّين و خوارج در ملازمت حضرت اميرالمؤ منين عليه السـّلام مـجـاهـده مـى نـمـوده (429) و در (تـرجـمـه فـتـوح ابـن اعـثـم كـوفـى )(430) مـسطور است كه ابوايّوب در بعضى از ايّام حرب صفين از لشكر امير عـليـه السـّلام بـيرون آمد و در ميدان حرب مبارز خواست هر چند آواز داد از لشكر شام كسى بـه جـنگ او روى ننهاد و بيرون نيامد چون هيچ مبارزى رغبت محاربه او نكرد ابوايّوب اسب راتازيانه زد و بر لشكر شام حمله كرد هيچ كس پيش حمله او نايستاد روى به سراپرده مـعاويه آورد. معاويه بر دَرِ سراپرده خود ايستاده بود ابوايّوب را بديد بگريخت و به سـراپـرده درآمـد و از ديـگـر جانب بيرون شد، ابو ايوب بر در اوبايستاد و مبارز خواست جـماعتى از اهل شام روى به جنگ او آوردند ابو ايوب بر ايشان حمله ها كرد و چند كس نامى را زخمهاى گران زد پس به سلامت بازگشت و به جاى خويشتن آمد. معاويه با رنگى زرد و رويـى تـيـره بـه سراپرده خود در آمد و مردم خود را سرزنش بسيارنمود كه سوارى از صـف عـلى عـليـه السـّلام چـنـديـن تـاخت كه به سراپرده من در آمد مگر شما را بند كرده و دسـتـهـاى شـما را بسته بودند كه هيچ كس را ياراى آن نبود كه مشتى خاك بر گرفتى و بـر روى اسـب او پـاشـيـدى . مردى از اهل شام كه نام او مُتَرَفَع بن منصور بود گفت : اى معاويه دل فارغ دار كه من همان نوع كه آن سوار حمله كرد و به سراپرده تو در آمد حمله خـواهـم كـرد و بـه در سـراپـرده عـلى بـن ابـى طالب عليه السّلام خواهم رفت اگر على رابـبـيـنـم و فـرصـت كـنـم او را زخـمـى زنـم و تـو را خـوش دل گردانم ؛ پس اسب براند و خويشتن را در لشكرگاه اميرالمؤ منين عليه السّلام انداخت و بـه سـراپرده او تاخت . ابوايّوب انصارى چون او را بديد اسب به سوى او براند چون بدو رسيد شمشيرى بر گردن او زد، گردن او ببريد و شمشير به ديگر سو بگذشت و از صـافى دست و تيزى شمشير سر او بر گردن او بود چون اسب سكندرى خورد سر او بـه يـك جانب افتاد و تنه او بر جانبى ديگر به زمين آمد و مردمان كه نظاره مى كردند از نيكوئى زخم ابوايّوب تعجّبها نمودند و بر وى ثناها كردند. ابوايّوب در زمان معاويه به غزاى روم رفت و در اثناى ورود به آن ديار بيمار گرديد و چـون وفات يافت وصيّت نمود كه هرجا با لشكر خصم ملاقات واقع شود او را دفن كنند بـنـابراين در ظاهر استانبول نزديك به سُور آن بلده او را مدفون ساختند و مرقد منوّر او مـحل استشفاى مسلمانان و نصارى است . صاحب (استيعاب )(431) در باب كُنى آورده كه چون اهل روم از حرب فارغ شدند قصد آن كردند كه نبش قبر او نمايند، مقارن آن حـال بـاران بـسـيـار كـه يـاد از قهر پروردگار مى داد بر ايشان واقع شد و ايشان متنبّه شدند دست از آن بداشتند(432)انتهى . فـقـيـر گويد: كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از مدفن ابوايّوب خبر داده در آنـجـا كـه فـرمـوده دفـن مـى شـود نـزد قـسـطـنـطـنـيـّه مـرد صـالحـى از اصـحـاب مـن .(433) شرح حال خالد بن سعيد هـشتم ـ خالد بن سَعيد بن العاص بن اُميّة بن عبدالشمس بن عبدمناف بن قصّى القرشى الا مـوى ، نـجـيـب بـنـى امـيـّه و از سابقين اوّلين و متمسّكين به ولايت اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده . و سبب اسلام او آن شد كه در خواب ديد آتش افروخته است و پدرش مى خواهد او را در آن آتـش افـكند حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم او را به سوى خود كشيد و از آتـش نـجـاتـش داد. خـالد چـون بـيدار شد اسلام آورد.(434)و او با جعفر به حـبـشـه مـهـاجـرت كرد و با جعفر مراجعت نمود و در غزوه طائف و فتح مكّه و حُنَين بوده و از جانب حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم والى بر صدقات يمن بوده و اوست كه بـا نـجـاشـى پـادشـاه حـبـشـه ، امّ حـبـيـبـه دخـتـر ابـوسـفـيـان را در حـبـشه براى حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم عـقـد بستند. خالد بعد از وفات پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم با ابوبكر بيعت نكرد تا آنگاه كه اميرالمؤ منين عليه السّلام را اكراه بـر بـيعت نمودند او از روى كراهت بيعت نمود و او يكى از آن دوازده نفر بود كه انكار بر ابـوبـكـر نـمـودنـد و مـحاجّه كردند با او در روز جمعه در حالى كه بر فراز منبر بود و حديث آن در كتاب (احتجاج )و (خصال ) است . (435) در (مـجـالس المـؤ مـنـين ) است كه دو برادران او ابان و عمر نيز از بيعت با ابوبكر ابا نـمـودنـد و مـتـابـعـت اهل بيت نمودند. وَقالُوا لَهُمْ اِنَّكُمْ لَطُوالُ الشَّجَرِ طَيِّبَةُ الثَّمَر وَ نَحْنُ تَبَعٌ لَكُمْ.(436) نـهـم ـ خـُزيـمَة (437) ابن ثابت الا نصارى مُلَقَّب به (ذوالشَّهادَتَيْن )؛ به سـبـب آنـكه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم شهادت او را به منزله دو شهادت اعتبار فرموده در غزاى بدر و مابعد آن از مَشاهد حاضر بوده و از سابقين كه رجوع كردند بـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام مـعـدود اسـت . از (كـامـل بـهـائى ) نـقـل اسـت كـه در روز صـِفـّيـن خـُزَيمة بن ثابت و ابوالهيثم انصارى جِدى مى نمودند در نـصـرت عـلى عـليـه السـّلام ، آن حـضـرت فـرمـود: اگـرچـه در اوّل امـر مـرا خـذلان كـردنـد امـّا بـه آخـر، تـوبـه كـردنـد و دانـسـتـنـد كه آنچه كردند بد بـود.(438) صـاحـب (اسـتـيـعـاب )(439) آورده كـه خزيمه در حرب صـفـيـن مـلازم حـضـرت امـيرالمؤ منين عليه السّلام بود و چون عمّار ياسر شهيد شد او نيز شـمـشـيـر كـشـيده با دشمنان كارزار مى كرد تا شربت شهادت چشيد رضوان اللّه تعالى عليه . و روايت شده كه اميرالمؤ منين عليه السّلام در هفته آخر عمر خود خطبه خواند و آن آخر خطبه حضرت بود و در آن خطبه فرمود: اَيـْنَ اِخـْوانـِى الَّذيـنَ رَكـِبـُوا الطَّريقَ وَمَضَوْا عَلَى الحَقِّ؟ اَيْنَ عَمّارُ؟ وَاَيْنَ ابْنُ التَّيِهانُ؟ وَاَيـْنَ ذُو الشَّهـادَتـَيـْنِ؟ وَاَيـْنَ نـُظـَرآؤُهـُمْ مـِنْ اِخـْوانـِهِمُ الَذينَ تَعاقَدوُا عَلَى الَمَنِيَّةِ وَاُبْرِدَ بِرُؤُسِهِمْ اِلَى الْفَجَرَةِ. ثُمَّ ضَرَبَ عليه السّلام يَدَهُ اِلى لِحْيَتِهِ الشَريفَةِ فَاَطالَ البُكاءَ ثـُمَّ قـالَ اءَوْهِ عـَلى اِخـْوانـِىَ الَّذيـنَ تـَلَوُا الْقـُرآنَ فـَاَحـْكـَمُوهُ.(440) يعنى : كجايند برادران من كه راه حق را سپردندو با حق رخت به خانه آخرت بردند؟ كجاست عمّار؟ كـجـاسـت پسر تيهان ؟ و كجاست ذوالشَّهادتَيْن ؟ و كجايند همانندانِ ايشان از برادرانشان كـه بـا يـكـديـگر به مرگ پيمان بستند و سرهاى آنان را به فاجران هديه كردند؟ پس دسـت بـه ريش مبارك خود گرفت و زمانى دراز گريست سپس فرمود: دريغا! از برادرانم كه قرآن را خواندند و در حفظ آن كوشيدند. شرح حال زيد بن حارثه دهم ـ زيد بن حارثة بن شُراحيل الكَلْبى ، و او همان است كه در زمان جاهليت اسير شد حكيم بن حزام او را در بازار عُكاظ از نواحى مكّه بخريد از براى خديجه آورد؛ خديجه ـ رضى الله عـنـهـاـ او را بـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بخشيد. حارثه چون اين بدانست خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و خواست تا فديه دهد و پسر خود را برهاند، حضرت فرمود: او را بخوانيد و مختار كنيد در آمدن با شما يا ماندن به نزد من ؛ زيـد گـفت : هيچ كس را بر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم اختيار نكنم ! حارثه گفت : اى فرزند! بندگى را بر آزادگى اختيار مى نمائى و پدر را مهجور مى گذارى ؟ گفت : من از آن حضرت آن ديده ام كه ابدا كسى را بر آن حضرت اختيار نخواهم كرد. چون حضرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم اين سخن از زيد شنيد او را به حجر مكّه آورد و حضّار را فرمود: اى جماعت ! گواه باشيد كه زيد فرزند من است ، ارث از من مى برد و من ارث از او مى برم . چون حارثه اين بديد از غم فرزند آسوده گشت و مراجعت كرد. از آن وقت مردم او را زيـد بـن مـحـمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم نام كردند. اين بود تا خداوند اسلام را آشكار نمود و اين آيه مباركه فرود شد: (ما جَعَلَ اَدْعِيآءَكُمْ اَبْنآءَكُمْ..).(441) چـون حـكـم بـرسـيـد فى قَوْلِهِ تعالى : (اُدْعُوهُمْ لابائهِمْ) كه فرزند خوانده را به اسم پدرش بخوانند، اين هنگام زيد بن حارثه خواندند و ديگر زيد بن محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلّم نـگـفـتـنـد(442) و آيـه شـريـفـه (مـا كـانَ مـُحـَمَّدٌ اَبـا اَحـَدٍ مـِنـْ رِجـالِكـُمْ)(443)نـيـز اشـاره به همين مطلب است نه آنكه مراد آن باشد كه پدر حـسن و حسين نيست ؛ چه آنها پسران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشند به حكم (اَبْنآئَنا)(444) در آيه مباهله و غيره . و زيد، كُنْيَه اش ابواُسامه است به نـام پـسـرش اُسـامه و شهادتش در مؤ ته واقع شد در همان جائى كه جعفر بن ابى طالب عليه السّلام شهيد گشته .(445) شرح حال سَعْد بن عُباده يـازدهم ـ سَعْد بْن عُبادَة بْن دُلَيْم بْن حارِثَةِ الْخَزْرَجى الا نصارى ، سيّد انصار و كريم روزگـار و نـقـيـب رسول مختار صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده ؛ در عقبه و بدر حاضر شده و در روز فتح مكّه رايت مبارك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به دست او بـوده و او مـردى بـزرگ بـوده وجـودى بـه كـمـال داشت و پسرش قيس و پدر و جدّش نيز (جـواد) بـودنـد و در اطـعام مهمان و واردين خوددارى نمى فرمودند؛ چنانچه در زمان دُليم جـدّش مـنادى ندا درمى داد هر روز در اطراف دارضيافت او (مَنْ اَرادَ الشَّحْمَ وَاللَّحْمَ فَلْيَأْتِ دارَ دُلَيـْم ). بـعـد از دُلَيـْم ، پـسـرش عُباده نيز به همين طريق بود و از پس او سعد نيز بـديـن قـانـون مـى رفـت و قـيـس بـن سـعـد از پـدران بـهـتـر بـود. و دُلَيـْم و عـُبـاده هـر سال ده نفر شتر از براى صنم منات هديه مى كردند و به مكّه مى فرستادند و چون نوبت بـه سـعـد و قـيـس رسـيـد كـه مـسـلمـانـى داشـتـنـد آن شـتـران را هـمـه سـال بـه كـعـبـه مـى فـرسـتـادنـد. و وارد شـده كـه وقـتـى ثـابـت بـن قـيـس بـا رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ، گـفـت : يـا رسول اللّه ! قبيله معد در جاهليّت پيشوايان جوانمردان ما بودند، حضرت فرمود: النـّاسُ مـَعـادِنُ كـَمـَعـادِنِ الذَّهـَبِ وَالفـِضَّةِ خـِيـارُهـُمْ فـِى الْجاهِلِيَّةِ خِيارُهُمْ فِى الاِسْلامِ اِذا فَقَهُوا. و سعد چندان غيور بود كه غير از دختر باكره تزويج نكرد و هر زنى كه طلاق گفت كسى جرئت تزويج او نكرد.(446) بـالجـمـله ؛ ايـن سعد همان است كه در روز سقيفه او را آورده بودند در حالتى كه مريض بود و خوابانيده بودند و خَزْرَجيان مى خواستند با او بيعت كنند و مردم را نيز به بيعت او مـى خـواندند لكن بيعت از براى ابوبكر شد و چون مردم جمع شدند كه با ابوبكر بيعت كنند بيم مى رفت كه سعد در زير قدم طريق عدم سپارد، لاجَرَم فرياد برداشت كه اى مردم مـرا كـشـتـيد! عُمر گفت : اُقْتُلُوا سَعْدا قَتَلَهُ اللّهُ؛ بكشيد او را كه خدايش بكشد. قيس بن سـعـد كـه چـنـيـن ديـد بـرجـست و ريش عمر را بگرفت و بگفت : اى پسر صَهّاك حبشيّه و اى ترسنده گريزنده در ميدان و شير شرزه امن و امان ! اگر يك موى سَعد بن عُباده جنبش كند از ايـن بـيـهـوده گـوئى يـك دنـدان در دهـان تـو بـه جـاى نـمـانـد از بـس دهـانـت بـا مـشـت بكوبند.(447) و سعد بن عباده به سخن آمد و گفتا: اى پسر صَهّاك ! اگر مرا نيروى حركت بود در كيفر اين جسارت كه ترا رفت هرآينه تو و ابوبكر در بازار مدينه از مـن نعره شيرى مى شنيديد كه با اصحاب خود از مدينه بيرون مى شديد و شما را ملحق مـى كـردم بـه جـمـاعـتـى كـه در مـيـان ايـشـان بـوديـد ذليـل و نـاكـس تـر مـردم بـه شـمـار مـى شديد. آنگاه گفت : يا آلَ خَرْزَج احْمِلُوني مِنْ مَكانِ الْفـِتـْنـَةِ. او را بـه سـراى خـويـش حـمـل كـردنـد و بعد هم هرچه خواستند كه از وى بيعت بگيرند بيعت نكرد و گفت : سوگند به خداى كه هرگز با شما بيعت نكنم تا هرچه تير در تـيـركـش دارم بر شما بيندازم و سنان نيزه ام را از خون شما خضاب كنم و تا شمشير در دسـتـم اسـت بـر شما شمشير زنم و با اهل بيت و عشيره ام با شما مقاتلت كنم و به خدا سـوگـنـد كـه اگـر تمام جن و انس با شما جمع شوند من با شما دو عاصى بيعت نكنم تا خـداى خود را ملاقات كنم . و آخر الا مر بيعت نكرد تا در زمان عمر از مدينه به شام رفت و او را قـبـيـله بـسـيـار در حـوالى دمـشق بود هر هفته در دهى پيش خويشان خود مى بود در يك وقـتـى از دهـى به دهى ديگر مى رفت از باغى كه در رهگذر او بود او را تير زدند و به قتل رسانيدند و نسبت دادند قتل او را به جنّ و اززبان جنّساختند: شعر : قَدْ قَتَلْنا سَيّدَ الخَزْرَج سَعْدَ بْنَ عُبادَه فَرَمَيْناهُ بِسَهْمَيْن فَلَمْ نَخْطَ فُؤ ادَهُ(448) شرح حال ابودُجانه دوازدهم ـ اَبُودُجانه (449) اسمش سِماك بن خَرَشَة بن لَوْذان است و از بزرگان صـحابه و شجاعان نامى و صاحب حِرْز معروف است و او همان است كه در جنگ يمامه حاضر بـود و چـون سپاه مُسَيْلمه كذّاب در حديقة الرّحمن كه به حديقة الموت نام نهاده شد پناه بـردنـد و در بـاغ را اسـتـوار بـسـتـنـد، ابـودُجـانـه كـه دل شـيـر و جگر نهنگ داشت مسلمانان را گفت كه مرا در ميان سپرى برنشانيد و سر نيزه ها را بـر اطـراف سـپـر مـحكم داريد آنگاه مرا بلند كنيد و بدان سوى باغ اندازيد. مسلمانان چـنـيـن كـردنـد پس ابودجانه به باغ جستن كرد و چون شير بخروشيد و شمشير بكشيد و هـمـى از سـپـاه مـسـيـلمـه بـكـشـت . بـَراءِ بـن مـالك از مـسـلمـانـان داخـل بـاغ شـد و دَرِ بـاغ را گـشـود تـا مـسـلمـانـان داخـل بـاغ شدند ولكن ابودُجانه و بَراء هر دو در آنجا كشته شدند وبه قولى ابُودُجانه زنده بودچندانكه درصِفّين ملازم ركاب اميرالمؤ منين عليه السّلام گشت .(450) شـيـخ مـفـيد در (ارشاد) فرمود: روايت كرده مفضّل بن عمر از حضرت صادق عليه السّلام كـه فـرمود: بيرون مى آيد با قائم عليه السّلام از ظَهْر كوفه بيست و هفت مرد ـ تا آنكه فرموده ـ و سلمان و ابوذر و ابودُجانه انصارى و مقداد و مالك اشتر پس مى باشند ايشان در نزد آن حضرت از انصار و حُكّام .(451) شرح حال ابن مسعود سـيـزدهـم ـ عـبـداللّه بـْن مـسـعـُود الْهـُذَلى حـليـف بنى زهره از سابقين مسلمين است و در ميان صـحـابـه به علم قرائت قرآن معروف است . علماى ما فرموده اند كه او مخالطه داشته با مـخـالفـيـن و بـه ايـشـان مـيـل داشـتـه و عـلمـاى سـنـّت او را تـجـليـل بـسـيـار كـنـنـد و گـويـنـد كـه او اَعـْلَم صحابه بوده به كتاب اللّه تعالى ؛ و رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده كه قرآن را از چهار نفر اخذ كنيد و ابتدا كـرد بـه ابـن امّ عـبـد كـه عـبـداللّه بـن مـسـعـود بـاشـد و سـه نـفـر ديـگـر مـُعـاذ بـن جَبَل و اُبَىّ بن كَعْب و سالم مولى ابوحُذيفه . وَقالُوا قالَ صلى اللّه عليه و آله و سلّم : مَنْ اَحَبَّ اَن يَسْمَعَ الْقُرآنَ غَضَّا فَلْيَسْمَعْهُ مِنْ ابْنِ اُمّ عَبْدٍ(452) و ابـن مـسـعـود هـمان است كه سر ابوجهل را در يوم بَدْر از تن جدا كرد(453) و اوست كه به جنازه حضرت ابوذر رضى اللّه عنه حاضر شده (454) و اوست از آن جـمـاعـتـى كـه انكار كردند بر ابوبكر جُلوسش را در مجلس خلافت (455)؛ اِلى غـَيْر ذلك . و او را اَتباع و اصحابى بود كه از جمله ايشان است رَبيع بن خُثَيْم كه معروف است به خواجه ربيع و در مشهد مقدّس مدفون است . شرح حال عمّار چهاردهم ـ عَمّار بْن ياسِر الْعَنسى (بالنّون ) حليف بنى مخزوم مُكَنّى به ابى يَقْظان از بزرگان اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و از اَصْفياء اصحاب اميرالمؤ مـنين عليه السّلام و از معذّبين فى اللّه و از مهاجرين به حبشه و از نمازگزارندگان به دو قـبله و حاضر شدگان در بدر و مَشاهد ديگر است . و آن جناب و پدرش ياسر و مادرش سـُمـيَّه و بـرادرش عبداللّه در مبدء اسلام ، اسلام آوردند و مشركين قريش ايشان را عذابهاى سـخت نمودند، حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بر ايشان مى گذشت ايشان را تـسـلّى مـى داد و امـر بـه شـكـيـبـائى مـى نـمـود و مـى فـرمـود: صـَبـْرا يـا آل يـاسـِر فـَاِنَّ مـَوْعـِدَكـُمْ الْجـَنَّةُ(456) و مـى گـفـت : خـدايـا! بـيـامـرز آل ياسر را و آمرزيده اى . (ابن عبدالبرّ) روايت كرده كه كفّار قريش ياسر و سميّه و پسران ايشان عمّار و عبداللّه را بـا بـلال و خَبّاب و صُهَيْب مى گرفتند و ايشان را زره هاى آهنين بر تن مى كردند و بـه صـحـراى مـكّه در آفتاب ، ايشان را نگاه مى داشتند به نحوى كه حرارت آفتاب و آهن بـدن ايـشان را مى پخت و دماغشان را به جوش مى آورد طاقتشان تمام مى شد با ايشان مى گـفـتـنـد اگـر آسـودگـى مى خواهيد كفر بگوئيد و سَبّ نَبىّ نمائيد، ايشان لاعلاج تقيّهً اظـهـار كـردنـد. آن وقـت قـوم ايـشان آمدند و بساطهائى از پوست آوردند كه در آن آب بود ايـشـان را در مـيـان آن آبـهـا افـكـنـدنـد و چـهـار جـانـب آنـهـا را گـرفـتـنـد و بـه منزل بردند. فقير گويد: كه قوم ياسر و عمّار ظاهرا بنى مخزومند؛ چه آنكه ياسر قحطانى و از عنس بـن مـذحـج است و با دو برادر خود حارث و مالك به جهت طلب برادر ديگر خود از يمن به مكّه آمدند، ياسر در مكّه بماند و دو برادرش برگشتند به يمن و ياسر حليف ابوحُذيفة بن المغيرة المخزومى گرديد و سميّه كنيز او را تزويج كرد و عمّار متولّد شد ابوحذيفه او را آزاد كـرد لاجـَرَم ولاء عـمـّار بـراى بنى مخزوم شد و به جهت همين حلف و ولاء بود كه چون عـثـمان ، عمّار را بزد تا فتق پيدا كرد و ضلعش شكست بنى مخزوم اجتماع كردند و گفتند: واللّه اگر عمّار بميرد ما احدى را به مقابل او نخواهيم كشت مگر عثمان را!(457) شهادت سميه رحمة اللّه عليها بالجمله ؛ كفّار قريش ياسر و سميّه را هر دو را شهيد كردند و اين فضيلت از براى عمّار اسـت كـه خـودش و پـدر و مـادرش در راه اسـلام شـهـيـد شـدنـد. و سميّه مادر عمّار از زنهاى خـَيـْرات و فـاضـلات بـود و صـدمـات بـسـيـار در اسـلام كـشـيـد آخـرالا مـر ابـوجـهـل او را شـتـم و سـَبّ بـسـيـار نـمـود و حـربـه بـر او زد و او را شـقـّه نـمـود و او اوّل زنى است كه در اسلام شهيد شده . وَ فـى الْخَبَر اَنَّهُ قالَ عَمّارُ لِلنَّبِىِّ صلى اللّه عليه و آله و سلّم : يا رَسُولَ اللّهِ! بَلَغَ الْعَذابُ مِنْ اُمّي كُلَّ مَبْلَغٍ فَقالَ صَبْرا يا اَبّا الْيَقْظانِ اَللّهُمَّ لا تُعَذِّبْ اَحَدا مِنْ آلِ ياسِرٍ بِالنّار(458) و امـّا عـمـّار؛ نـقـل اسـت كـه مـشـركـيـن قـريـش او را در آتـش افـكـنـدنـد رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: يا نارُ كوني بَرْدا وَسَلاما عَلى عَمّار كَما كُنْتِ بَردا وَسَلاما عَلى اِبْراهيمَ.(459) آتـش او را آسـيـب نـكرد. و حمل كردن عمّار در وقت بناء مسجد نبوى صلى اللّه عليه و آله و سـلّم دو بـرابـر ديـگـران احـجـار را و رجـز او و گـفـتـگـوى او بـا عـثـمـان و فـرمـايـش رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در جـلالت شـاءن او مـشهور است و از (صحيح بـخـارى ) نـقـل اسـت كـه عـمـّار دو بـرابـر ديـگـران حـمـل اَحْجار مى نمود تا يكى از براى خود و يكى در ازاى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم باشد؛ آن حضرت گرد از سر و روى او مى سترد و مى فرمود: وَيـْح عـَمـّار تـَقـْتـُلُهُ الْفـِئَةُ الْبـاغـِيـَة يـَدْعـُوهـُمْ اِلَى الْجـَنَّةِ وَيـَدْعـُونـَهُ اِلَى النـّ ارِ.(460) و هم روايت است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در حق او فرموده : عـَمـّارٌ مـَعَ الْحـَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَمّار حَيْثُ كانَ عَمّار جَلَدة بَيْنَ عَيْنى وَاَنْفى تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ البـاغـِيـَة . (461) و نـيـز فـرمود كه عمّار از سر تا پاى او مملو از ايمان است .(462) بـالجـمـله ؛ عـمـّار در نـهـم صـفر سنه 37 به سن نود در صِفّين شهيد شد رضوان اللّه عـليـه و در (مـجالس المؤ منين ) است كه حضرت امير عليه السّلام به نفس نفيس بر عمّار نـمـاز كـرد و بـه دسـت مـبـارك خـود او را دفـن نـمـودومـدّت عـمـرعـمـّاريـاسـرنـودويـك سال بود.(463) و بـعـضى از مورّخين آورده اند كه عمار ياسر رضى اللّه عنه در آن روزى كه به سعادت شـهـادت فـائز شد روى سوى آسمان كرد و گفت : اى بار خداى ! اگر من دانم كه رضاى تـو در آن اسـت كـه خـود را در آب فـرات انـداخته غرقه گردانم چنين كنم و نوبتى ديگر گـفـت كه اگر من دانم كه رضاى تو در آن است كه من شمشير بر شكم خود نهاده زور كنم تا از پشت من بيرون رود چنين كنم و بار ديگر فرمود كه اى بار خداى ! من هيچ كارى نمى دانـم كـه بـر رضاى تو اقرب باشد از محاربه با اين گروه و چون از اين دعا و مناجات فـارغ شـد بـا يـاران خـويـش گـفـت كـه مـا در خـدمـت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم سه نوبت با اين عَلَمها كه در لشكر معاويه اند با مـخـالفين و مشركين حرب كرده ايم و اين زمان با اصحاب اين رايات حرب مى بايد كرد و بر شما مخفى و پوشيده نماند كه من امروز كشته خواهم شد و من چون از اين عالم فانى رو به سراى جاودانى نهم كار من حواله به لطف ربّانى كنيد و خاطر جمع داريد كه اميرالمؤ مـنـيـن عليه السّلام مقتداى ما است ، فرداى قيامت از جهت اَخيار با اَشرار خصومت خواهد كرد. و چـون عـمـّار از گـفـتـن امـثال اين كلمات فارغ گشت تازيانه بر اسب خود زد و در ميدان آمده قـتـال آغـاز نهاد و على التّعاقب و التّوالى حمله ها مى كرد و رجزها مى گفت تا جماعتى از تـيـره دلان شـام به گرد او درآمدند و شخصى مُكَنّى به اَبى العاديه زخمى بر تهيگاه وى زد و از آن زخـم بـى تـاب و تـوان شـد و به صف خويش مراجعت نمود و آب طلب داشت غلام او (رشد) نام قَدَحى شير پيش او آورد، چون عمّار نظر در آن قدح كرد فرمود: صَدَقَ رَسـُول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و از حـقـيـقـت ايـن سـخن استفسار نمودند، جواب فـرمـود كـه رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا اخبار نموده كه آخر چيزى كه از دنيا روزى تو باشد شير خواهد شد؛ آنگاه قدح شير را بر دست گرفته بياشاميد و جان شـيـريـن نـثـار جـانـان كـرده بـه عـالم بـقـا خـرامـيـد و امـيـرالمؤ منين عليه السّلام بر اين حال اطلاع يافته بر بالين عمار آمد و سر او را به زانوى مبارك نهاده فرمود: شعر : اَلا اَيُّهَا الْـمَوْتُ الَّذي هُوَ قاصِدي اَرِحْنى فَقَدْ اَفْنَيْتَ كُلَّ خَليلٍ اَراكَ بَصيرا بِالَّذينَ اُحِبُّهُمْ كَانَّكَ تَنْحُو نَحْوَهُمْ بِدَليلٍ پـس زبان به كلمه اِنا للّه و اِنا اِلَيْه راجِعُونَ گشوده فرمود هركه از وفات عمّار دلتنگ نشود او را از مسلمانى نصيب نباشد خداى تعالى بر عمّار رحمت كند در آن ساعت كه او را از بـدو نـيك سؤ ال كنند، هرگاه كه در خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم سه كس ديده ام چهارم ايشان عمار بوده و اگر چهار كس ديده ام عمّار پنجم ايشان بوده ، نه يك بار عمار را بهشت واجب شد بلكه بارها استحقاق آن پيدا كرده جَنّات عَدْن او را مُهَيّا و مُهَنّا باد كـه او را بـكـشـتـنـد و حـق بـا او بـود و او بـا حـق بـود؛ چـنـانـكـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم در شاءن او فرموده : يَدُورُ مَعَ عَمّارٍ حَيْثُ دارَ و بعد از آن على عليه السّلام فرمود كشنده عمّار و دشنام دهنده و رباينده سلاح او به آتش دوزخ مـعـذب خواهد شد. آنگاه قدم مبارك پيش نهاد بر عمّار نماز گزارد و به دست همايون خويش او را در خاك نهاد. رَحْمَةُ اللّهِ وَرِضْوانُه عَلَيْه وَطُوبى لَهُ و حُسْنُ مآب . شعر : خوش دمى كز بهر يار مهربان ميرد كسى چون ببايد مُردبارى اين چنين ميرد كسى چون شهيد عشق را در كوى خود جا مى دهند جاى آن دارد كه بهر آن زمين ميرد كسى (464) شرح حال قيس بن عاصم پـانـزدهـم ـ قـيـس بـْن عـاصـِم الْمِنْقَرىّ در سال نهم با وَفْد بنى تَميم به خدمت حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـلام آورد حـضـرت فـرمـود: ه ذ ا سـَيِّدُ اَهـْلِ الْوَبـَر.(465)و او مـردى عـاقـل و حـليم بود؛ چندان كه احنف بن قيس معروف به كـثرت حلم ، حلم را از او آموخته ؛ چنانكه در تاريخ است كه وقتى از احنف پرسيدند كه از خود حليم تر كسى يافته اى ؟ گفت : آرى من اين حلم را از قيس بْن عاصم منقرى آموخته ام . يـك روز بـه نـزد او آمـدم او با مردى سخن مى گفت ناگاه چند تن از مردم بَرادَر او را با دسـت بـسـتـه آوردنـد و گـفـتـنـد هـم اكـنـون پـسـرت را مـقـتول ساخت او را بسته آورديم ، قيس اين بشنيد و قطع سخن خويش نكرد آنگاه كه سخنش تـمـام گـشـت پـسـر ديـگـرش را طـلبـيد و گفت : قُمْ يا بُنَىَّ اِلى عَمِّكَ فَاَطْلِقْهُ وَاِلى اَخيكَ فـَاَدْفـِنـْهُ؛ يـعنى برخيز اى پسرك من ، دست عمويت را بگشا و برادرت را به خاك سپار! آنـگـاه فـرمـود: مـادر مقتول را صد شتر عطا كن باشد كه حزن او اندك شود اين بگفت و از طرف اَيمَن به سوى اَيْسَر تكيه زد و بگفت : شعر : اِنّي امْرؤْ لايَعْتَري خُلْقي دَنَسٌ يُفَنِّدُهُ ولا اءَفِنُ(466) و ايـن قـيـس هـمـان اسـت كـه بـا جـمـاعـتـى از بـنـى تـمـيـم خـدمـت حـضـرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيدند و از آن حضرت موعظه نافعه خواستند آن حـضـرت ايـشان را موعظه فرمود به كلمات خود، از جمله فرمود: اى قيس ! چاره اى نيست از بـراى تـو از قـرينى كه دفن شود با تو و او زنده است و دفن مى شوى تو با او و تو مـرده اى پـس او اگـر (كريم ) باشد گرامى خواهد داشت ترا و اگر او (لئيم ) باشد واخـواهـد گـذاشت ترا و به داد تو نرسد و محشور نخواهى شد مگر با او و مبعوث نشوى مـگـر بـا او و سـؤ ال كـرده نـخـواهـى شـد مـگـر از او؛ پـس قـرار مـده آن را مـگـر عـمـل صـالح ؛ زيـرا كه اگر صالح باشد اُنس خواهى گرفت با او و اگر فاسد باشد وحشت نخواهى نمود مگر از او و او عمل تو است . قيس عرض كرد: يا نبى اللّه ! دوست داشتم كـه ايـن مـوعـظه به نظم آورده شود تا ما افتخار كنيم به آن بر هر كه نزديك ما است از عـرب و هـم آن را ذخيره خود مى كرديم . آن جناب فرستاد حَسّان بن ثابت شاعر را حاضر كـنـنـد كـه بـه نـظم آورد آن را؛ صَلْصال بن دَلْهَمِسْ حاضر بود و به نظم درآورد آن را پيش از آنكه حَسّان بيايد، و گفت : شعر : تَخَيَّرْ خليطا مِنْ فِعالِكَ اِنَّما قَرينُ الْفَتى فِي الْقَبْر ما كانَ يَفْعَلُ ولابُدَّ قَبْلَ الْمَوْتِ مِنْ اَنْ تُعِدَّهُ لِيَوْمٍ يُنادِى المَرْءُفيهِ فَيُقْبِلُ فَاِنْ كُنْتَ مَشْغُولاً بِشَى ءٍ فلا تَكُنْ بِغَيْرِ الَّذي يَرْضى بِهِ اللّهُ تَشْغَلُ فَلَنْ يَصْحُبَ الاِنْسانَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ وَمِنْ قَبْلِهِ اِلا الَّذي كانَ يَعْمَلُ اَلا اِنَّمَا الا نسانُ ضَيْفٌ لاَهْلِهِ يُقيمُ قَليلاً بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَرْحَلُ(467) شرح حال مالك بن نُوَيْره شـانـزدهـم ـ مـالِكِ بـْنِ نـُوَيـْرَة الحـنـفـى اليـربوعى از ارداف ملوك و شجاعان روزگار و فـُصـحاى شيرين گفتار و صحابه سيّد مختار و مخلصان صاحب ذوالفقار بوده . قاضى نـوراللّه در (مـجـالس ) شـطـرى از احـوال خـيـر مآل او و شهادت يافتن او به سبب محبّت اهـل بـيـت در دسـت خـالد بـن وليـد ذكـر كـرده و هـم در احـوال او گـفته از برآء بن عازب روايت كرده اند كه گفت در اثناى آنكه حضرت رسالت صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم با اصحاب خود نشسته بودند رؤ ساى بنى تميم كه يكى از ايـشـان مـالك بـن نـُوَيـْره بـود درآمـدنـد و بـعـد از اداى خـدمـت گـفـت : يـا رسول اللّه ! عَلِّمْنِى الايمانَ فَقالَ لَهُ رَسُولُ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم : الا يمانُ اَنْ تـَشـْهـَدَ اَنْ لااِل هَ اِلا اللّهُ وَاَنـّي رَسـُولُ اللّهِ وَتُّصـَلِّىَ الْخـَمْسَ وَتَصُومَ شَهْرَ رَمَضانَ وَتـُؤَدِّىَ الزَّك وةَ وَتـَحـُجَّ الْبـَيـْتَ وَتُوالى وَصِيّى هذا. وَاَشارَ اِلى عَلِىّ بْنِ ابى طالب عليه السّلام . ؛ يعنى مالك به حضرت رسالت گفت : مرا طريق ايمان بياموز، آن حضرت فرمود: ايمان آن اسـت كـه گـواهـى دهـى بـه آنـكـه لا اِلهَ اِلا اللّه و بـه آنـكـه مـن رسـول خـدايـم و نماز پنجگانه بگزارى و روزه ماه رمضان بدارى و به اداى زكات و حجّ خانه خداى رو آورى و اين را كه بعد از من وصِىّ من خواهد بود دوست دارى و اشاره به على بـن ابـى طـالب عـليـه السـّلام كـرد، و ديـگـر آنـكه خون ناحق نريزى و از دزدى و خيانت بپرهيزى و از خوردن مال يتيم و شُرْب خَمْر بگريزى و ايمان به احكام شريعت من بياورى و حلال مرا حلال و حرام مرا حرام دانى و حقگذارى ضعيف و قوى و صغير و كبير به جا آرى . آنـگاه شرايع اسلام و احكام آن را بر او شمرد تا ياد گرفت . آنگاه مالك برخاست و از غايت نشاط دامن كشان مى رفت و با خود مى گفت : تَعَلَّمْتُ الايمانَ وَرَبِّ الْكَعْبَةِ؛ يعنى به خـداى كـعـبـه كـه احكام دين آموختم و چون از نظر حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم دور شد آن حضرت فرمودند كه : (مَنْ اَحَبَّ اَنْ يَنْظُرَ اِلى رَجُلٍ مِنْ اَهْلِ الجَنَّةِ فَلْيَنْظُرْ اِلى هذا الرّجُلِ) دو نفر از حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم دستورى طلبيده از عقب او رفتند و آن بشارت به وى رسانيدند و از او التماس نمودند كه چون حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم ترا از اهل جنّت شمرده مى خواهيم كه جهت ما طلب مغفرت كنى ، مالك گفت : لا غَفَرَ اللّهُ لكُم ا؛خداى تعاى شما را نيامرزد كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه صاحب شفاعت است مى گذاريد و از من درخواست مى كنيد كه جهت شما استغفار كنم !؟ پـس آن دو نـفـر مـُكَدَّر بازگشتند چون حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم را نظر بر روى ايشان افتاد گفت كه فِى الْحَقِّ مَبْغضَةٌ؛ يعنى شنيدن سخن حق گاه است كه آدمـى را خـشـمـنـاك و مـُكَدَّر سازد. و آخر چون حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم وفـات يـافت مالك به مدينه آمد و تفحّص نمود كه قائم مقام حضرت رسالت صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كـيـسـت ؟ در يكى از روزهاى جمعه ديد كه ابوبكر بر منبر رفته و از براى مردم خطبه مى خواند، مالك بى طاقت شد با ابوبكر گفت كه تو همان برادر تيمى مـا نـيستى ؟ گفت : بلى ، مالك گفت : چه كار پيش آمد آن وصّى حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلّم را كه مرا به ولايت او ماءمور ساخته بود؟ مردم گفتند: اى اعرابى ! بسيار است كه كارى از پس كارى حادث مى شود. مالك گفت : واللّه ! هيچ كارى حادث نشده بلكه شما خـيـانـت كـرده ايـد در كـار خـدا و رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بعد از آن متوجه ابـوبـكـر شـد و گـفـت : كـيـسـت كـه تـرا بـر ايـن مـنـبـر بـالا بـرده و حـال آنـكـه وصـّى پـيغمبر نشسته است ، ابوبكر به حاضران گفت كه اين اعرابى بَوالٌ عـَلى عـَقـِبـيـه را از مسجد رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بيرون كنيد. پس قُنْفُذ و خـالد بـن وليـد بـرخـاسـتند و مالك را پى گردنى زده از مسجد بيرون كردند. مالك بر اشـتـر خـود سوار شد صلوات بر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرستاد و بعد از صلوات اين ابيات بر زبان راند: شعر : اَطَعْنا رَسُولَ اللّهِ ما كانَ بَيْنَنا فَي ا قَوْمِ ما شَاْني وَشَاْنِ اَبى بَكْرٍ اِذا ماتَ بَكْرٌ قامَ بَكْرٌ مَقامَهُ فَتِلْكَ وَبَيْتِ اللّهِ قاصِمَةُ الظَّهْرِ(468) مـؤ لف گـويـد: كـه شـيـعـه و سنى نقل كرده اند كه خالد بن وليد، مالك را بى تقصير بـكـشـت و سـر او را ديـك پـايـه نـمـود و در هـمـان شـب كـه او را بـه قـتـل رسـانـيـد با زوجه اش همبستر شد و طايفه مالك را بكشت و زنان ايشان را اسير كرده به مدينه آوردند و ايشان را اهل (رِدَّه ) ناميدند.(469)

باب دوم فصل1تا5

باب دوّم در بيان تاريخ ولادت و وفات سيّدةالنّساء و مخدومه ملائكة السَّماء، شفيعه روز جزاء حضرت فاطمه زهراء عليهاالسّلام است فصل اوّل : در بيان ولادت با سعادت حضرت فاطمه عليهاالسّلام شـيـخ طـوسى در (مصباح ) واكثر عُلما ذكر كرده اند كه ولادت آن حضرت در روز بيستم مـاه جـُمـادى الا خـره بـوده وگـفـتـه انـد كـه در روز جـمـعـه سـال دوّم از بـعـثـت بـوده و بـعـضـى سـال پـنـجم از بعثت گفته اند(1) وعلامه مجلسى رحمه اللّه در (حياة القلوب ) فرموده كه صاحب (عُدَدْ) روايت كرده است كه پنج سـال بـعـد از بـعـثـت حـضـرت رسـالت پـنـاه صـلى اللّه عليه وآله وسلّم حضرت فاطمه عـليـهـاالسـّلام از خديجه متولد شد وكيفيّت حمل خديجه به آن حضرت چنان بود كه روزى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه وآله وسلّم در ابطح نشسته بود با اميرالمؤ منين عليه السـّلام وعـمـار بـن يـاسـر ومـنـذر بـن ضـحـضـاح وحـمـزه وعـباس وابوبكر وعمر، ناگاه جـبـرئيـل نـازل شد با صورت اصلى خود وبالهاى خود را گشود تا مشرق ومغرب را پر كـرد ونـدا كـرد آن حـضرت را كه اى محمد صلى اللّه عليه وآله وسلّم خداوند على اعلاترا سـلام مـى رسـانـد وامـر مى نمايد كه چهل شبانه روز از خديجه دورى اختيار كنى ؛ پس آن حضرت چهل روز به خانه خديجه نرفت وروزها روزه مى داشت و شبها تا صباح عبادت مى كـرد وعـمـار را بـه سـوى خـديـجـه فرستاد وگفت : اورا بگوكه اى خديجه نيامدن من به سـوى تـواز كراهت وعداوت نيست وليكن پروردگار من چنين امر كرده است كه تقديرات خود را جـارى سـازد وگـمـان مبر در حق خود جز نيكى وبه درستى كه حق تعالى به تومباهات مـى كـنـد هـر روز چـنـد مـرتـبـه بـا مـلائكـه خـود وبايد هر شب در خانه خود را ببندى ودر رخـتـخواب خود بخوابى ومن در خانه فاطمه بنت اسد مى باشم تا مدّت وعده الهى منقضى گـردد. وخـديـجـه هـر روز چـنـد نـوبـت از مـفـارقـت آن حـضـرت مـى گـريـسـت وچـون چـهـل روز تـمـام شد جبرئيل بر آن حضرت نازل شد وگفت : اى محمد صلى اللّه عليه وآله وسـلّم خداوند على اعلاترا سلام مى رساند كه مهيّا شوبراى تحفه وكرامت من ، پس ناگاه مـيـكـائيل نازل شد وطبقى آورد كه دستمال از سندس بهشت بر روى آن پوشيده بودند ودر پـيـش آن حـضرت گذاشت وگفت : پروردگار تومى فرمايد كه امشب بر اين طعام افطار كن و حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام گفت كه هر شب چون هنگام افطار آن حضرت مى شد مـرا امـر مـى كرد كه در را مى گشودم كه هركه خواهد بيايد وبا آن حضرت افطار نمايد، در ايـن شـب مـرا فـرمـود كـه بـر دَرِ خـانـه بـنـشـيـن ومـگـذار كـسـى داخـل شـود كـه اين طعام بر غير من حرام است ؛ پس چون اراده افطار نمود طبق را گشود ودر مـيـان آن طـبق از ميوه هاى بهشت يك خوشه خرما ويك خوشه انگور بود وجامى از آب بهشت ، پـس از آن مـيـوه هـا تـنـاول فـرمـود كـه سـيـر شـد واز آن آب آشـامـيـد تـا سـيـراب شـد وجـبـرئيـل از ابـريـق بـهـشـت آب بـر دسـت مـبـاركـش مـى ريـخـت ومـيـكـائيـل دسـتـش را مـى شـسـت واسـرافـيـل دسـتـش را از دستمال بهشت پاك مى كرد وطعام باقيمانده با ظرفها به آسمان بالارفت . وچون حضرت برخاست كه مشغول نماز شود جبرئيل گفت كه در اين وقت نماز ترا جايز نيست (معلوم است كـه مراد نمازهاى نافله ومستحبّى است نه نماز فريضه چه داءب نبى وامام بر آن است كه نـمـاز را مـقـدم بـر افـطـار مـى دارنـد) بـايـد كـه الحـال بـه مـنـزل خـديـجـه روى وبـا او مـضـاجـعـت نـمـائى كـه حـق تـعالى مى خواهد كه در اين شب از نسل توذريه اى طيّبه خلق نمايد. پس آن حضرت متوجّه خانه خديجه شد وخديجه گفت كه من با تنهائى الفت گرفته بودم وچـون شـب مى شد درها را مى بستم وپرده ها را مى آويختم ونماز خود را مى كردم ودر جامه خـواب خود مى خوابيدم وچراغ را خاموش مى كردم در اين شب در ميان خواب بودم كه صداى دَرِ خـانـه را شـنـيدم ، پرسيدم كه كيست در را مى كوبد كه به غير محمد صلى اللّه عليه وآله وسـلّم ديـگرى را روا نيست كوبيدن آن ؟ آن حضرت فرمود: اى خديجه ! باز كن در را كـه مـنم محمد صلى اللّه عليه وآله و سلّم چون صداى فرح افزاى آن حضرت را شنيدم از جا جستم ودر را گشودم و پيوسته عادت آن حضرت آن بود كه چون اراده خوابيدن مى نمود آب مـى طـلبـيـد و وضـوء تـجـديـد مـى كـرد ودوركـعـت نـمـاز بـه جـا مـى آورد وداخـل رخـتـخـواب مـى شـد و در ايـن شـب مـبـارك سـحـر هـيـچ يـك از ايـنـهـا نـكـرد وتـا داخـل شـد دسـت مرا گرفت وبه رختخواب برد وچون از مضاجعت برخاست من نور فاطمه را در شكم خود يافتم .(2) امّا كيفيت ولادت با سعادت آن حضرت چنان است كه : شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه بـه سند معتبر از مُفَضّل بن عمر روايت كرده است كه گفت : از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام سـؤ ال كـردم كـه چـگـونـه بـود ولادت حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام ؟ حضرت فرمود كه چون خديجه اختيار مزاوجت حضرت رسالت صلى اللّه عـليـه وآله وسـلّم نـمـود، زنـان مـكـّه از عـداوتـى كـه بـا آن حـضـرت داشـتـنـد از او هجرت (3) نمودند وبر اوسلام نمى كردند ونمى گذاشتند كه زنى به نزد او برود، پـس خـديجه را به اين سبب ، وحشتى عظيم عارض شد وليكن عمده غم و جزع خديجه براى حـضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلّم بود كه مبادا از شدت عداوت ايشان آسيبى به آن حـضـرت بـرسـد. چـون بـه حـضـرت فاطمه عليهاالسّلام حامله شد فاطمه در شكم با اوسـخـن مـى گـفـت ومـونـس اوبـود واورا صـبـر مـى فرمود، خديجه اين حالت را از حضرت رسـالت پنهان مى داشت ، پس روزى حضرت داخل شد شنيد كه خديجه سخن مى گويد با شخصى وكسى را نزد اونديد فرمود كه اى خديجه با كه سخن مى گوئى ؟ خديجه گفت : فـرزنـدى كـه در شـكـم مـن است با من سخن مى گويد ومونس من است ! حضرت فرمود كه ايـنـك جـبـرئيـل مـرا خـبـر مـى دهـد كـه ايـن فـرزنـد دخـتـر اسـت واواسـت نـسـل طـاهـر بـامـيـمـنـت وبـركـت وحـق تـعـالى نـسـل مـرا از اوبـه وجـود خـواهـد آورد، واز نـسـل اوامامان وپيشوايان دين به هم خواهند رسيد وحق تعالى بعد از انقضاى وحى ، ايشان را خـليـفـه هـاى خـود خواهد گردانيد در زمين . وپيوسته خديجه در اين حالت بود تا آنكه ولادت جناب فاطمه عليهاالسّلام نزديك شد چون درد زائيدن در خود احساس كرد به سوى زنـان قـريـش وفـرزنـدان هـاشـم كـس فـرسـتاد كه نزد اوحاضر شوند؛ ايشان در جواب اوفرستادند كه فرمان ما نبردى وقبول قول ما نكردى وزن يتيم ابوطالب شدى كه فقير است و مالى ندارد ما به اين سبب به خانه تونمى آئيم ومتوجّه امور تو نمى شويم . خـديجه چون پيغام ايشان را شنيد بسيار اندوهناك گرديد در اين حالت ناگاه ديد ك چهار زن گندم گون بلند بالانزد اوحاضر شده وبه زنان بنى هاشم شبيه بودند، خديجه از ديـدن ايـشـان بـتـرسـيـد، پـس يـكـى از ايـشـان گـفـت كـه مترس اى خديجه كه ما رسولان پـروردگـاريـم بـه سـوى تو؛ وما ظهيران توئيم ، منم ساره زوجه ابراهيم عليه السّلام ودوّم آسـيـه دخـتـر مزاحم است كه رفيق توخواهد بود در بهشت وسوم مريم دختر عِمران است وچـهـارم كـُلثـوم خـواهـر مـوسـى بن عمران است وحق تعالى ما را فرستاده است كه در وقت ولادت نزد توباشيم وترا بر اين حالت معاونت نمائيم . پس يكى از ايشان در جانب راست خـديـجـه نـشـسـت وديـگـرى در جـانـب چپ وسوم در پيش رووچهارم در پشت سر، پس حضرت فاطمه عليهاالسّلام پاك وپاكيزه فرود آمد وچون به زمين رسيد نور اوساطع گرديد به مـرتـبـه اى كـه خانه هاى مكّه را روشن گردانيد ودر مشرق ومغرب زمين موضعى نماند مگر آنكه از آن نور روشن شد وده نفر از حورالعين به آن خانه درآمدند وهر يك اِبْريقى وطشتى از بـهـشت در دست داشتند وابريقهاى ايشان مملوبود از آب كوثر، پس آن زنى كه در پيش روى خـديـجـه بـود جـنـاب فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام را بـرداشـت وبـه آب كـوثـر غـُسـل يـا شست و شوداد ودوجامه سفيدى بيرون آورد كه از شير سفيدتر واز مُشْك وعَنْبَر خـوشـبـوى تـر بود وفاطمه عليهاالسّلام را در يك جامه از آن پيجيد وجامه ديگر را مقنعه اوگردانيد پس اورا به سخن درآورد، فاطمه گفت : اَشـْهـَدُ اَنْ لااِلهِ اِلا اللّهُ وَاَنَّ اَبـي رَسـُولُ اللّهِ سـَيِّدُ الاَنـْبـيـاءِ وَاَنَّ بَعْل ي سَيِّدُ الاَوْصِياءِ وَوُلْدي سادَةُ الاَسْباطِ. يـعـنـى گـواهـى مـى دهـم بـه يـگـانـگـى خـدا وبـه آنـكـه پـدرم رسـول خـدا سـيـد پـيـغـمبران است وشوهرم سيد اوصياء پيغمبران است وفرزندانم سادات فرزندزاده هاى پيغمبران است . پـس بـر هـر يك از آن زنان سلام كرد وهر يك را به نام ايشان خواند، پس آن زنان شادى كـردنـد وحـوريان بهشت پخندان شدند ويكديگر را بشارت دادند به ولادت آن سيّده زنان عـالمـيـان . ودر آسـمـان نور روشنى هويدا شد كه پيشتر چنان نورى مشاهده نكرده بودند، پـس آن زنـان مـقدّسه با خديجه خطاب كردند وگفتند: بگير اين دختر را كه طاهره ومطهّره اسـت پـاكـيـزه وبـا بـركـت اسـت ، حـق تـعـالى بـركـت داده او را ونـسـل اورا، پـس خـديـجـه آن حـضـرت را گـرفـت شـاد وخـوشـحـال وپـسـتان خود را در دهان اوگذاشت ، پس فاطمه عليهاالسّلام در روزى آن قدر نـمـوّ مـى كـرد كـه اطـفـال ديـگـر در مـاهـى نـمـوّ كـنـنـد ودر مـاهـى آن قـدر نموّ مى كرد كه اطفال ديگر در سال نموّ كنند.(4) فـــصـــل دوّم : در بــيـان بـرخـى اسـامـى والقـاب شـريـفـه حضرت فاطمه (ع ) وبرخى ازفضائل آن جناب ابـن بـابـويـه به سند معتبر از يونس بن ظبيان روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السـّلام فـرمـوده كـه فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام را نـُه نـام اسـت نـزد حـق تـعـالى : فـاطـمه عـليـهـاالسـّلام وصـديـقـه ومـُباركه وطاهره وزكيّه وراضيه ومرضيّه ومُحدّثه وزهراء. پس حضرت فرمود كه آيا مى دانى كه چيست تفسير فاطمه ؟ يونس گفت ، گفتم : خبر ده مرا از مـعـنـى آن اى سـيّد من ؛ حضرت فرمود: فُطِمَتْ مِنَ الشَّر؛ يعنى بريده شده است از بديها، پـس حـضـرت فـرمـود كـه اگـر امـيرالمؤ منين عليه السّلام تزويج نمى نمود اورا، كفوى ونـظـيـرى نـبـود اورا بـر روى زمـيـن تـا روز قـيـامـت نـه آدم ونـه آنـهـا كـه بـعـد از او بودند.(5) عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه در ذيـل تـرجـمـه ايـن حديث فرموده كه (صديقه ) به معنى مـعـصـومـه اسـت ، و(مـبـاركـه ) يـعـنـى صـاحـب بـركـت در عـلم وفـضـل وكمالات و معجزات واولاد كرام و(طاهره ) يعنى پاكيزه از صفات نقص و(زكيّه ) يـعـنـى نـمـوّ كـنـنـده در كـمـالات وخيرات و(راضيه ) يعنى راضى به قضاى حق تعالى و(مرضيه ) يعنى پسنديده خدا ودوستان خدا و(محدّثه ) يعنى مَلَك با اوسخن مى گفت و (زهـراء) يـعـنى نورانى به نور صُورى ومعنوى . وبدان كه اين حديث شريف دلالت كند بـر اينكه اميرالمؤ منين عليه السّلام از جميع پيغمبران واوصياى ايشان به غير از پيغمبر آخـرالزّمـان افضل مى باشد بلكه بعضى استدلال بر افضليت فاطمه زهرا عليهاالسّلام بر ايشان نيز كرده اند انتهى .(6) ودر احاديث متواتره از طريق خاصّه وعامّه روايت شده است كه آن حضرت را براى اين فاطمه ناميده اند كه حق تعالى اورا وشيعيان اورا از آتش جهنم بريده است .(7) وروايت شـده كـه از حـضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلّم پرسيدند كه به چه سبب فاطمه را بتول مى نامى ؟ فرمود: براى آنكه خونى كه زنان ديگر مى بينند اونمى بيند، ديدن خون در دختران پيغمبران ناخوش است .(8) شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه بـه سـنـد مـعـتـبـر روايـت كـرده اسـت كـه چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم از سـفـرى مـراجـعـت مـى فـرمـود اوّل به خانه حضرت فاطمه عليهاالسّلام تشريف مى بردند ومدتى مى ماندند وبعد از آن بـه خـانـه زنـان خـود مـى رفـتـنـد؛ پـس در بـعـضـى از سـفرهاى آن حضرت جناب فاطمه عـليـهـاالسـّلام دو دسـتـبند وگلوبند وگوشواره از نقره ساخت وپرده بر دَرِ خانه آويخت ، چـون آن جـنـاب مراجعت فرمود به خانه فاطمه عليهاالسّلام تشريف برد واصحاب بر در خـانـه تـوقـف نـمـودنـد چـون حـضـرت داخـل خـانـه شـد وآن حـال را در خانه فاطمه مشاهده فرمود، غضبناك بيرون رفت وبه مسجد درآمد وبه نزد منبر نـشـست ، حضرت فاطمه دانست كه حضرت براى زينتها چنين به غضب آمدند، پس گردنبند ودست برنجها وگوشواره ها را كند وپرده ها را گشوده وهمه را به نزد آن جناب فرستاد وبـه آن شـخص كه آنها را مى برد گفت به حضرت بگوكه دخترت سلام مى رساند ومى گويد اينها را در راه خدا بده . چون آنها را به نزد آن حضرت آوردند سه مرتبه فرمود: كـرد فـاطـمـه آنـچـه را كـه مـى خـواسـتـم پـدرش فـداى اوبـاد! دنـيـا از بـراى مـحـمـّد وآل مـحـمـّد نـيـست اگر دنيا در خوبى نزد خدا برابر پشه اى بود خدا در دنيا كافران را شـربـتـى آب نـمـى داد؛ پـس بـرخـاسـت وبـه خـانـه فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام داخل شد.(9) شـيـخ مـفـيـد وشـيـخ طـوسـى از طـريـق عـامـه روايـت كـرده انـد كـه حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود كه فاطمه پاره تن من است هركه اورا شاد گـردانـد مرا شاد گردانيده است وهركه اورا آزرده كند مرا آزرده است ، فاطمه عليهاالسّلام عزيزترين مردم است نزدمن .(10) وشـيـخ طوسى از عايشه روايت كرده است كه مى گفت : نديدم احدى را كه در گفتار وسخن شـبـيـه تـر بـاشـد از فاطمه به رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم چون فاطمه به نزد آن حضرت مى آمد اورا مرحبا مى گفت ودستهاى اورا مى بوسيد ودر جاى خود مى نشاند، چـون حـضـرت بـه خـانـه فـاطـمـه مـى رفـت بـرمـى خـاسـت واسـتـقـبـال آن حـضـرت مـى كـرد ومـرحـبـا مـى گـفـت ودسـتـهـاى آن حـضـرت را مـى بوسيد.(11) قـطـب راونـدى مـُرسـلاً روايت كرده است كه چون حضرت فاطمه عليهاالسّلام از دنيا رحلت فـرمـود اُمّ اَيْمَن سوگند ياد كرد كه ديگر در مدينه نماند؛ زيرا كه نمى توانست جاى آن حـضـرت را خـالى بـبـيـنـد پـس ، از مـديـنـه مـتـوجـه مـكـه شـد در بـعـضـى از منازل او را تشنگى عظيمى روى داد چون از آب ماءيوس شد دست به سوى آسمان دراز كرد وگـفـت : خـداونـدا! مـن خادمه حضرت فاطمه عليهاالسّلام ام ، آيا مرا از تشنگى هلاك خواهى كرد؟ پس به اعجاز فاطمه عليهاالسّلام دَلْوآبى از آسمان براى اوبه زير آمد چون از آن آب بـيـاشـامـيـد تـا هفت سال محتاج به خوردن وآشاميدن نگرديد، مردم او را روزهاى بسيار گرم براى كارها مى فرستادند تشنه نمى شد.(12) چادر نورانى ومسلمان شدن هشتاد يهودى ابن شهر آشوب وقطب راوندى روايت كرده اند كه روزى حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام مـحـتـاج بـه قرض شد وچادر حضرت فاطمه عليهاالسّلام را به نزد مرد يهودى كه نامش زيـد بود رهن گذاشت وآن چادر از پشم بود وقدرى از جوبه قرض گرفت . پس يهودى آن چـادر را بـه خـانـه بـرد ودر حجره گذاشت ، چون شب شد زن يهودى به آن حجره درآمد نـورى از آن چـادر ساطع ديد كه تمام حجره را روشن كرده بود چون زن آن حالت غريب را مـشـاهـده كـرد بـه نـزد شـوهـر خـود رفـت وآنـچـه ديـده بـود نـقـل كـرد، پـس يـهـودى از اسـتـمـاع آن حـالت در تـعـجب شد وفراموش كرده بود كه چادر حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام در آن خـانـه اسـت بـه سـرعـت شـتـافـت وداخل آن حجره شد كه ديد شعاع چادر آن خورشيد فلك عِصْمت است كه مانند بَدْر مُنير خانه را روشـن كـرده اسـت ، يـهودى از مشاهده اين حالت تعجبش زياده شد پس يهودى وزنش به خانه خويشان خود دويدند وهشتاد نفر از ايشان را حاضر گردانيدند واز بركت شعاع چادر فاطمه عليهاالسّلام همگى به نور اسلام منوّر گرديدند.(13) در (قُرْب الاسناد) به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام روايت كرده است كـه حـضـرت رسـالت صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلّم مقرر فرمود كه هرچه خدمت بيرون در بـاشـد از آب وهـيزم وامثال اينها حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام به جا آورد وهرچه خدمت انـدرون خـانـه بـاشـد از آسـيـا كـردن ونـان وطـعـام پـخـتـن وجـاروب كـردن وامثال اينها با حضرت فاطمه عليهاالسّلام باشد.(14) وابـن بـابـويـه بـه سـنـد مـعـتبر از حضرت امام حسن عليه السّلام روايت كرده است كه آن حـضـرت فـرمـود كـه در شـب جـمـعـه مـادرم فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام در مـحراب خود ايستاده ومشغول بندگى حق تعالى گرديد وپيوسته در ركوع وسجود وقيام ودعا بود وتا صبح طـالع شـد شنيدم كه پيوسته دعا مى كرد از براى مؤ منين ومؤ منات وايشان را نام مى برد ودعا براى ايشان بسيار مى كرد واز براى خود دعائى نمى كرد، پس گفتم : اى مادر! چرا از بـراى خـود دعـا نـكـردى چـنـانكه از براى ديگران كردى ؟ فرمود: يا بُنَىَّ! الْجارُ ثُمَّ الدّار؛ اى پسرجان من ! اوّل همسايه را بايد رسيد وآخر خود را.(15) ثـَعـْلَبـى از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام روايـت كـرده اسـت كـه روزى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه وآله وسلّم به خانه فاطمه عليهاالسّلام درآمد فاطمه را ديد كه جامه پوشيده از جُلهاى شتر وبه دستهاى خود آسيا مى گردانيد ودر آن حالت فرزند خود را شير مى داد، چون حضرت اورا بر آن حالت مشاهده كرد آب از ديده هاى مباركش روان شد وفـرمـود: اى دخـتـر گـرامـى ! تـلخـيـهاى دنيا را امروز بچش براى حلاوتهاى آخرت . پس فاطمه عليهاالسّلام گفت : يا رسول اللّه ! حمد مى كنم خدا را بر نعمتهاى اووشكر مى كنم خدا را بر كرامتهاى او؛ پس حق تعالى اين آيه را فرستاد: (وَلَسـَوْفَ يـُعـْطيكَ ربُّكَ فَتَرْضى )؛(16)يعنى حق تعالى در قيامت آن قدر به تو خواهد داد كه راضى شوى .(17) واز حـَسـَن بَصْرى نقل شده كه مى گفت : حضرت فاطمه عليهاالسّلام عابدترين امت بود ودر عـبـادت حـق تـعـالى آن قـدر بـر پـا مـى ايـسـتـاد كـه پـاهـاى مـبـاركـش ورم مـى كـرد.(18) ووقـتى پيغمبر خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم به اوفرمود چه چيز بـهـتر است از براى زن ؟ فاطمه عليهاالسّلام گفت : آنكه نبيند مردى را ونبيند مردى اورا؛ پـس حـضـرت نـور ديـده خـود را بـه سـيـنـه چـسـبـانـيـد وفـرمـود: (ذُرِّيَّةً بـَعـْضـُه ا مـِنـْ بَعْضٍ(19)).(20) واز (حـليه ابونُعَيْم ) روايت شده كه حضرت فاطمه عليهاالسّلام آن قدر آسيا گردانيد كه دستهاى مباركش آبله پيدا كرد واز اثر آسيا دستهاى مباركش پينه كرد.(21) وشـيـخ كـليـنى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرمود در روى زمين گياهى اشـرف وپـرمـنـفعت تر از (خرفه ) نيست واوسبزى فاطمه عليهاالسّلام است پس فرمود: خدا لعنت كند بنى اُميه را كه ناميدند خرفه را به بَقْلَة الحُمَقاء به جهت بغض وعداوتى كه با ما وفاطمه داشتند.(22) حجاب فاطمه عليهاالسّلام در برابر مرد نابينا سـيـد فـضل اللّه راوندى در (نَوادر) روايت كرده از اميرالمؤ منين عليه السّلام كه شخص نـابـيـنـائى اذن خـواسـت از حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام كـه داخـل خـانه شود، فاطمه عليهاالسّلام خود را از اومستور كرد، پيغمبر خدا صلى اللّه عليه وآله وسـلّم بـه فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام فـرمـود: بـه چـه سـبـب خـود را مـسـتـور كـردى وحال آنكه اين مرد نابينا ترا نمى بيند؟ عرض كرد: اگر اومرا نمى بيند من اورا مى بينم ، اگـر در پـرده نـباشم استشمام رايحه مى نمايد. پس حضرت فرمود: شهادت مى دهم كه توپاره تن من مى باشى .(23) ونـيـز روايت كرده كه روزى حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم از اصحاب خود از حقيقت زن سؤ ال فرمود، اصحاب گفتند كه زن عورت است ؛ فرمود در چه حالى زن به خدا نـزديـكـتـر اسـت ؟ اصـحـاب جـواب نـتوانستند، چون فاطمه عليهاالسّلام اين مطلب را شنيد عـرض كرد كه نزديكترين حالات زن به خدا آن است كه ملازم خانه خود باشد وبيرون از خانه نشود. حضرت فرمود: فاطمه پاره تن من است .(24) اثر (تسبيحات ) حضرت زهرا عليهاالسّلام مـؤ لف گويد: كه فضايل ومناقب آن مخدره زياده از آن است كه در اينجا ذكر شود وما چون بـنـابـر اخـتـصـار داريـم بـه هـمين قدر اكتفا مى كنيم وبركاتى كه از آن بى بى به ما رسـيـده از جـمـله (تـسـبـيـح ) معروف آن حضرت است كه احاديث در فضيلت آن بسيار است وكافى است آنكه هر كه مداومت كند به آن ، شقى وبدعاقبت نمى شود، و خواندن آن بعد از هـر نـمـازى بـهـتـر است نزد حضرت صادق عليه السّلام از هزار ركعت نمازگزاردن در هر روزى ،(25) وكـيـفـيـت آن عَلَى الاَْشْهَر سى وچهار مرتبه اللّهُ اَكْبَرُ وسى وسه مـرتـبـه اَلْحـَمـْدُللّه وسـى وسه مرتبه سُبْحانَ اللّه است كه مجموع صد مى شود. وديگر (دعـاى نـور) اسـت كـه آن حـضـرت تـعليم حضرت سلمان رضى اللّه عنه كرده وفرموده اگر مى خواهى در دنيا هرگز ترا تب نگيرد مداومت كن بر آن ، وآن دعا اين است : بِسْمِ اللّه الرَّحْم نِ الرَّحيم بـِسـْمِ اللّهِ النُّورِ بـِسـْمِ اللّهِ نـُورِ النُّورِ بِسْمِ اللّهِ نُورٌ عَلى نُورٍ بِسْمِ اللّهِ الذَّى هُوَ مُدَبِّرُ الاُمُورِ بِسْمِ اللّهِ الَّذى خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذى خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ وَ اَنـْزَلَ النُّورَعـَلَى الطُّورِ فـى كـِت ابٍ مـَسـْطـُورٍ فـى رَقٍّ مـَنـْشـُورٍ بـِقـَدَرٍ مـَقـْدُورٍ عـَل ى نـَبـِي مَحْبُورٍ اَلْحَمْدُلِلّهِ الَذى هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ وَ عَلىَ السَّراءِ وَالضَّرا ء مَشْكُورٌ وَ صَلَّى اللّهُ عَل ى سَيِّدِن ا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ. سـلمـان گـفـت چـون از حضرت فاطمه عليهاالسّلام آموختم آن را به خدا قسم به بيشتر از هزار نفر از اهل مكه ومدينه كه مبتلابه تب بودند آموختم پس همه شفا يافتند به اذن خداى تعالى .(26)وديگر نماز استغاثه به آن مخدّره (صلوات اللّه عليها) است كه روايت شده هرگاه ترا حاجتى باشد به سوى حق تعالى وسينه ات از آن تنگ شده باشد پـس دوركـعـت نـمـاز بـكـن وچـون سلام نماز گفتى سه مرتبه تكبير بگووتسبيح حضرت فاطمه عليهاالسّلام بخوان پس به سجده برووصد مرتبه بگوي ا مَولا تى ي ا ف اطِمَةُ اَغـي ثي نى ، پس جانب راست رورا بر زمين گذار وهمين را صد مرتبه بگو، پس به سجده بـرووهـمـيـن را صد مرتبه بگو، پس جانب چپ رورا بر زمين گذار وصد مرتبه بگو، پس باز به سجده برووصد وده مرتبه بگووحاجت خود را ياد كن ، به درستى كه خداوند بر مى آورد آن را ان شاء اللّه تعالى .(27) وديگر محدّث فيض در (خلاصة الاذكار) نقل كرده از حضرت زهرا عليهاالسّلام روايت است كـه حـضرت رَسُول صلى اللّه عليه وآله وسلّم بر من وارد شد در وقتى كه رختخواب خود را پـهـن كـرده بـودم ومـى خواستم بخوابم ، فرمود: اى فاطمه ! مخواب مگر بعد از آنكه چهار عمل به جا آورى : ختم قرآن كنى ، وپيغمبران را شفيعان خود گردانى ، ومؤ منين را از خـود خـشـنـود گـردانـى ، وحـج وعـمـره بـكـنـى . ايـن را فـرمـود وداخـل نـمـاز شـد، مـن تـوقـف كـردم تـا نـمـاز خـود را تـمـام كـرد، گـفـتـم : يـا رسـول اللّه صـلى اللّه عليه وآله وسلّم ! امر فرمودى به چهار چيزى كه من قدرت ندارم در اين وقت آنها را به جا آورم ؛ آن حضرت تبسّم كرد وفرمود: هرگاه بخوانى قُلْ هُوَ اللّهُ را سـه مـرتـبـه ، پـس گـويـا خـتـم قـرآن كـردى وهـرگـاه صـلوات بفرستى بر من وبر پيغمبران پيش از من ، ما شفيعان توخواهيم بود در روز قيامت وهرگاه استغفار كنى از براى مـؤ مـنـين ، پس تمامى ايشان از توخشنود شوند، وهرگاه بگوئى سبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُ للّهِ وَلا اِل هَ اِلااللّهُ وَاللّهُ اَكْبَرُ پس گويا حج وعمره كرده اى .(28) فـقـيـر گـويـد: شـيـخ مـا در (مـسـتـدرك ) فـرمـوده كـه بـعـض مـعـاصـريـن مـا از اهـل سـنـت در كـتـاب (خـلاصـة الكلام فى امرآء البلد الحرام ) اين دعا را از بعض عارفين نقل كرده : اَللّهـُمَّ رَبَّ الْكـَعـْبـَةِ وَب انـي هـا وف اطـمـةَ وَاَبـيـهـا وَبـَعـِل هـا وَبـَنـيـه ا نـَوِّرْ بـَصـَري وَ بـَصـيرتي وَسِرّي وَسَريَرتي وبه تحقيق كه به تجربه رسيده اين دعا براى روشنى چشم وهركه بخواند اين دعا را در وقت سرمه كشيدن حق تعالى نورانى كند چشم اورا.(29) فصل سوّم : در تاريخ وفات آن مجلّله ووصيّتهاى آن حضرت بدان كه در روز وفات آن حضرت اختلاف بسيار است واظهر نزد احقر آن است كه وفات آن حـضـرت در سـوم جـُمـادى الا خـره واقع شده چنانكه مختار جمعى از بزرگان علماء است واز بـراى مـن شـواهـدى است بر اين مطلب كه جاى ذكرش نيست .(30) پس بقاى آن حـضـرت بـعد از پدر بزرگوار خود، نود وپنج روز بوده . واگرچه در روايت معتبر وارد شـده اسـت كـه مـدت مـكـث آن مخدّره بعد از پدر خود در دنيا هفتاد وپنج روز بوده لكن توان وجـهـى بـراى آن ذكـر كـرد بـه بـيـانـى كـه مـقـام ذكـرش در ايـنـجا نيست ولكن خوب است عـمـل شـود بـه هـر دوطـريـق در اقـامـه مـصـيـبـت وعـزاى آن حـضـرت چـنـانـكـه فـعـلاً مـعـمـول اسـت . بـه هـرحـال ؛ بعد از پدر بزرگوار خود در دنيا چندان مكث نكرد وپيوسته نـالان وگـريـان بـود، در آن مـدت قليل آن قدر اذيّت ودرد كشيد كه خداى داند واگر كسى تـاءمـّل كند در آن كلمات كه اميرالمؤ منين عليه السّلام بعد از دفن فاطمه عليهاالسّلام با قـبـر پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم خطاب كرد مى داند كه چه مقدار بوده صدمات آن مظلومه . واز آن كلمات است : سـَتُنَبِّئُكَ اِبْنَتُكَ بِتَظافُرِ اُمَّتِكَ عَلى هَضْمِها فَاحْفِهَا السُّؤ الَ وَاسْتَخْبِرْهَا الْح الَ فـَكـَمْ مـِنْ غـَليـلٍ مُعْتَلَجٍ بِصَدْرِه ا لَمْ تَجِدْ اِلى بَثِّهِ سَبيلاً وَسَتَقُولُ وَيْحَكُمُ اللّهُ وَهُوَ خَيْرُ الْحاكِمينَ.(31) حـاصـل عـبـارت آنـكـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـا رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله و سـلّم مـى گـويد: وبه زودى خبر خواهد داد ترا دختر تـوبـه مـعـاونت ويارى كردن امت تويكديگر را بر غصب حق من وظلم كردن در حق او، پس از اوبـپـرس احـوال را چه بسيار غمها ودردهاى سوزنده كه در سينه فاطمه عليهاالسّلام بر روى هـم نـشـسـتـه بـود كـه بـه كـسى اظهار نمى توانست كرد وبه زودى همه را به شما عرض خواهد كرد وخدا از براى اوحكم خواهد كرد واوبهترين حكم كنندگان است . ابـن بـابـويـه بـه سـنـد مـعـتـبـر روايـت كرده است كه (بَكّائُون ) يعنى بسيار گريه كـنـنـدگـان پـنج نفر بودند: آدم ويعقوب ويوسف وفاطمه بنت محمد صلى اللّه عليه وآله وسلّم و على بْن الحُسين صَلَواتُ اللّه عَلَيْهم اَجْمَعين . امـا آدم پـس در مـفـارقـت بـهشت آن قدر گريست كه به روى وخَدّ اواثر گريه مانند دو نهر مانده بود؛ واما يعقوب پس بر مفارقت يوسف آن قدر گريست كه نابينا شد تا آنكه گفتند بـه او: بـه خـدا سوگند كه پيوسته ياد مى كنى يوسف را تا آنكه خود را مريض وبدنت را از غـصـّه گـداخـتـه كـنـى يا هلاك شوى ؛(32) اما يوسف پس آن قدر در مفارقت يـعـقـوب گـريـسـت تـا آنكه اهل زندانى كه يوسف در آنجا محبوس بود از گريه اومتاءذى شـدنـد و گـفتند به اوكه يا در شب گريه كن وروز ساكت باش تا ما آرام بگيريم يا در روز گـريـه كـن ودر شـب سـاكـت بـاش ، پس با ايشان صلح كرد كه در يكى از آن دووقت گـريـه كـنـد ودر ديـگـرى سـاكـت باشد؛ واما فاطمه عليهاالسّلام پس آنقدر گريست بر وفـات رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلّم كـه اهـل مـديـنـه از گريه اومتاءذى شدند وگفتند به اوكه ما را آزار كردى از بسيارى گريه خود، پس آن حضرت مى رفت به مقبره شهداى احد وآنچه مى خواست مى گريست وبه سوى مـديـنـه بـرمـى گـشـت ؛ وامـا عـلى بـن الحسين عليهم السلام پس بر مصيبت پدر خود بيست سال گريست وبه روايتى چهل سال وهرگز طعام نزد اونگذاشتند كه گريه نكند وهرگز آبـى نـيـاشاميد كه نگريد تا آنكه يكى از آزاد كرده هاى آن حضرت گفت : فداى توشوم يـابـن رسـول اللّه ! مـى تـرسـم كـه خـود را از گـريـه هـلاك كـنى ، حضرت فرمود كه (شـكايت مى كنم مصيبت واندوه خود را به سوى خدا ومى دانم از خدا آنچه شما نمى دانيد) همانا من هرگز به ياد نمى آورم شهادت فرزندان فاطمه را مگر آنكه گريه در گلوى من مى گيرد. شـيـخ طـوسـى بـه سـنـد مـعتبر از ابن عباس روايت كرده است كه چون هنگام وفات حضرت رسـول صلى اللّه عليه وآله وسلّم شد آن قدر گريست كه آب ديده اش بر محاسن مباركش جـارى شـد گـفتند: يا رسول اللّه ! سبب گريه شما چيست ؟ فرمود: گريه مى كنم براى فـرزنـدان خـود وآنچه نسبت به ايشان خواهند كرد بَدانِ امّت من بعد از من ، گويا مى بينم فـاطـمه دختر خود را بر اوستم كرده باشند بعد از من واوندا كند كه يا اَبَتاه ، واَحدى از امـت مـن اورا اعـانـت نـكـنـد؛ چـون فـاطـمـه عـليـهاالسّلام اين سخن را شنيد گريست ، حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود كه گريه مكن اى دختر من ، فاطمه عليهاالسّلام گفت : گريه نمى كنم براى آنچه بعد از توبا من خواهند كرد وليكن مى گريم از مفارقت تـويـا رسـول اللّه صـلى اللّه عليه وآله وسلّم . حضرت فرمود كه بشارت باد ترا اى دخـتـر مـن كـه زود بـه مـن مـلحـق خـواهـى شـد وتـو اول كـسـى خـواهـى بـود كـه از اهل بيت من به من ملحق مى شود.(33) در كـتـاب (روضـة الواعـظـيـن ) وغـيره روايت كرده اند كه حضرت فاطمه عليهاالسّلام را مرض شديدى عارض شد وتا چهل روز ممتد شد چون دانست موت خود را اُمّ اَيْمَن واَسماء بنت عُمَيسْ را طلبيد وفرستاد ايشان را كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام را حاضر سازند، چون حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام حاضر شد گفت : اى پسر عم ! از آسمان خبر فوت من به من رسيد ومن در جناح سفر آخرتم ترا وصيت مى كنم به چيزى چند كه در خاطر دارم . حـضـرت فـرمـود: آنـچـه خـواهـى وصـيـّت كـن اى دخـتـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسلّم پس بر بالين آن حضرت نشست وهركه را در آن خـانـه بـود بـيرون كردند. پس فرمود كه اى پسر عم ! هرگز مرا دروغگووخائن نيافتى واز روزى كـه بـا مـن معاشرت نموده اى مخالفت تونكرده ام . حضرت فرمود كه معاذ اللّه تـوداناترى به خدا ونيكوكارتر وپرهيزكارتر وكريم تر واز خدا ترسانترى از آنكه تـرا سـرزنـش كنم به مخالفت خود وبر من بسيار گران است مفارقت تووليكن مرگ امرى اسـت كـه چـاره از آن نـيـسـت ، بـه خـدا سـوگـنـد كـه تـازه كـردى بـر مـن مـصـيـبـت رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم را وعظيم شد وفات تو بر من ، پس مى گويم : اِنّ ا للّه وَ اِنـّا اِلَيـْهِ ر اجِعُون براى مصيبتى كه بسيار دردآورنده است مرا وچه بسيار مرا وچه بـسيار سوزنده وبه حزن آورنده است مرا، به خدا سوگند كه اين مصيبتى است كه تسلى دهـنـده نـدارد ورَزيـّه اى اسـت كـه هـيـچ چـيـز عـوض آن نـمـى تـوانـد شـد؛ پـس سـاعتى هر دوگـريـسـتـنـد، پس اميرالمؤ منين عليه السّلام سر حضرت فاطمه عليه السّلام را ساعتى بـه دامـن گـرفت وآن حضرت را به سينه خود چسبانيد فرمود كه هرچه مى خواهى وصيّت بـكن كه آنچه فرمائى به عمل مى آورم و امر ترا بر امر خود اختيار مى كنم ؛ پس فاطمه عـليـهـاالسـّلام گـفـت كـه خـدا تـرا جـزاى خـيـر دهـد اى پـسـر عـم رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلّم ، وصـيـّت مـى كـنـم تـرا اول كه بعد از من اُمامه را به عقد خود درآورى ؛ زيرا كه مردان را چاره از زن گرفتن نيست اوبراى فرزندان من مِثْل من است . پس گفت كه براى من نعشى قرار ده زيرا كه ملائكه را ديـدم كه صورت نعش براى من ساختند. حضرت فرمود كه وصف آن را براى من بيان كن ؛ پـس وصـف آن را بـيـان كـرد وحـضـرت از بـراى اودرسـت كـرد واول نـعشى كه در زمين ساختند آن بود. پس گفت كه باز وصيّت مى كنم ترا كه نگذارى بـر جـنـازه مـن حـاضـر شـوند يكى از آنهائى كه بر من ستم كردند وحق مرا گرفتند؛ چه ايـشـان دشـمـن مـن ودشـمـن رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم اند ونگذارى كه احدى از ايـشـان واتـبـاع ايشان بر من نماز كنند ومرا در شب دفن كنى در وقتى كه ديده ها در خواب باشد.(34) در (كـشـف الغـمـّه ) وغـيـر آن روايـت كرده اند كه چون وفات حضرت فاطمه عليهاالسّلام نـزديـك شـد اَسـْمـآء بـنـت عـُمـَيـْس را فـرمـود كـه آبـى بـيـاور كـه من وضو بسازم ، پس وضـوسـاخـت وبـه روايـتـى غـسـل كـرد نـيـكـوتـريـن غـسـلهـا وبـوى خوش طلبيد وخود را خـوشـبـوگـردانـيـد وجـامـه هـاى نـوطـلبـيـد وپـوشـيـد وفـرمـود كـه اى اسـمـاء! جـبـرئيـل در وقت وفات پدرم چهل درهم كافور آورد از بهشت ، حضرت آن را سه قسمت كرد يـك حـصـّه بـراى خـود گـذاشـت ويـكـى از بـراى من ويكى از براى على عليه السّلام ، آن كـافـور را بـيـاور كـه مرا به آن حنوط كنند چون كافور را آورد فرمود كه نزديك سر من بـگـذار پـس پـاى خـود را بـه قبله كرد وخوابيد وجامه بر روى خود كشيد وفرمود كه اى اسماء! ساعتى صبر كن بعد از آن مرا بخوان اگر جواب نگويم على عليه السّلام را طلب كـن ، بدان كه من به پدر خود ملحق گرديده ام ! اسماء ساعتى انتظار كشيد بعد از آن ، آن حـضـرت را نـدا كـرد وصـدائى نـشـنـيـد، پـس گـفـت : اى دخـتـر مصطفى ! اى دختر بهترين فـرزنـدان آدم ! اى دخـتـر بهترين كسى كه بر روى زمين راه رفته است ! اى دختر آن كسى كه در شب معراج به مرتبه (قابَ قَوْسَيْن اَوْ اَدْنى ) رسيده است ! چون جواب نشنيد جامه را از روى مـبـاركـش برداشت ديد كه مرغ روحش به رياض جنّات پرواز كرده است پس بر روى آن حـضـرت افـتـاد آن حـضـرت را مـى بـوسـيـد ومـى گـفـت : چـون بـه خـدمـت حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلّم بـرسـى سـلام اسـماء بنت عُمَيْس را به آن حضرت بـرسـان ؛ در ايـن حـال (35) حـضـرت امـام حـسـن وامـام حـسين عليهماالسّلام از در درآمدند وگفتند: اى اسماء! مادر ما، در اين وقت چرا به خواب رفته است ؟ اسماء گفت : مادر شـمـا بـه خـواب نـرفـتـه وليـكـن بـه رحـمـت رب الاربـاب واصـل گـرديده است ؛ پس حضرت امام حسن عليه السّلام خود را بر روى آن حضرت افكند وروى انـورش را مـى بـوسـيـد و مـى گـفت : اى مادر! با من سخن بگوپيش از آنكه روحم از بـدن مـفـارقت كند و حضرت امام حسين عليه السّلام بر روى پايش افتاد ومى بوسيد آن را ومـى گـفـت : اى مادر! منم فرزند توحسين ، با من سخن بگوپيش از آنكه دلم شكافته شود واز دنـيـا مـفـارقـت كـنـم ؛ پـس اسـمـاء گـفـت : اى دوجـگـر گـوشـه رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله وسلّم ! برويد وپدر بزرگوار خود را خبر كنيد وخبر وفـات مـادر خـود را بـه او بـرسـانـيـد؛ پـس ايـشـان بيرون رفتند چون نزديك به مسجد رسـيـدنـد صـدا بـه گـريـه بـلنـد كـردنـد؛ پـس صـحـابـه بـه اسـتـقـبـال ايـشـان دويـدنـد گـفـتـنـد: سـبـب گـريـه شـمـا چـيـسـت ، اى فـرزنـدان رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسلّم حق تعالى هرگز ديده شما را گريان نگرداند، مـگر جاى جدّ خود را خالى ديده ايد گريان گرديده ايد از شوق ملاقات او؟ گفتند: مادر ما از دنيا مفارقت كرده ، چون حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام اين خبر وحشت اثر را شنيد بر روى در افـتـاد وغـش كـرد، پـس آب بـر آن حـضـرت ريـخـتـنـد تـا بـه حال آمد ومى فرمود: بعد از توخود را به كه تسلى بدهم ، پس اين دوشعر را در مصيبت آن حضرت ادا فرمود: شعر : لِكُلِّ اجْتِماعٍ مِنْ خَليلَيْن فِرْقَةٌ وَكُلُّ الَّذى دُونَ الْفِر اقِ قَليلٌ(36) وَاِنَّ افْتِقادى واحِدا بَعْدَ واحِدٍ(37) دَليلٌ عَلى اَنْ لا يَدُوُمَ خَليلٌ ؛يعنى هر اجتماعى از دودوست ، آخر به جدائى منتهى مى شود وهر مصيبتى كه غير از جدائى ومـرگ اسـت ، انـدك اسـت ورفـتـن فـاطـمـه بـعـد از حـضـرت رسـالت پـيـش مـن دليل است بر آنكه هيچ دوستى باقى نمى ماند.(38) ومـوافـق روايـت (روضة الواعظين ) چون خبر وفات حضرت فاطمه عليهاالسّلام در مدينه مـنـتـشـر گرديد ومردان وزنان همه گريان شدند در مصيبت آن حضرت وشيون از خانه هاى مدينه بلند شد، زنان ومردان به سوى خانه آن حضرت دويدند. زنان بنى هاشم در خانه آن حـضـرت جـمـع شـدنـد نـزديـك شـد كه از صداى شيون ايشان ، مدينه به لرزه در آيد وايـشـان مـى گـفـتـنـد: اى سـيّده واى خاتون زنان ! اى دختر پيغمبر آخرالزّمان ! مردم فوج فوج به تعزيه به سوى حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام مى آمدند، آن حضرت نشسته بـود وحسنَيْن در پيش آن حضرت نشسته بودند و مى گريستند ومردم از گريه ايشان مى گـريـسـتند. ام كلثوم به نزد قبر حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلّم آمد وَغَلَبَها نـَشـيـجُها وگفت : يا ابتاه ، يا رسول اللّه ! امروز مصيبت توبر ما تازه شد وامروز تواز دنيا رفتى ، دختر خود را به سوى خود بردى . ومـردم جـمـع شـده بـودنـد وگـريـه مى كردند وانتظار بيرون آمدن جنازه مى كشيدند، پس ابـوذر بـيـرون آمـد وگـفـت : بـيـرون آوردن جنازه به تاءخير افتاد؛ پس مردم متفرق شدند وبـرگـشـتـنـد، چـون پاسى از شب گذشت وديده ها به خواب رفت جنازه را بيرون آوردند حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن وحـسـن وحـسـيـن عـليـهـمـاالسـّلام وعـمـّار ومـِقـداد وعـقـيـل وزُبـيـر واَبـوذر وسـَلمان وبُرَيْده وگروهى از بنى هاشم وخواصّ آن حضرت بر حـضـرت فاطمه عليهاالسّلام نماز كردند ودر همان شب اورا دفن كردند. حضرت امير عليه السـّلام بـر دور قـبـر آن حضرت هفت قبر ديگر ساخت كه ندانند قبر آن حضرت كدام است . وبـه روايـتـى ديـگـر، چـهـل قـبـر ديگر را آب پاشيد كه قبر آن مظلومه در ميان آنها مشتبه بـاشـد، وبه روايت ديگر قبر آن حضرت را با زمين هموار كرد كه علامت قبر معلوم نباشد. ايـنـهـا بـراى آن بـود كـه عـيـن مـوضـع قـبـر آن حـضـرت را ندانند وبر قبر اونماز نكنند وخـيـال نـبش قبر آن حضرت را به خاطر نگذرانند وبه اين سبب در موضع قبر آن حضرت اخـتـلاف واقـع شـده اسـت . بـعـضـى گـفـتـه انـد كه در بقيع است نزديك قبور ائمه بقيع عـليـهـمـاالسّلام وبعضى گفته اند مابين قبر حضرت رسالت صلى اللّه عليه وآله وسلّم ومـنـبـر آن حـضـرت مـدفـون اسـت ؛ زيـرا كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه وآله وسلّم فرمودند: مابين قبر من ومنبر من باغى است از باغهاى بـهـشـت ومـنـبـر مـن بر درى است از درهاى بهشت .(39) وبعضى گفته اند كه آن حـضـرت را در خـانـه خـود دفن كردند واين اَصَحّ اقوال است چنانكه روايت صحيحه بر آن دلالت مى كند.(40) ابـن شـهـر آشـوب وديـگـران روايـت كـرده انـد كـه چـون آن حضرت را خواستند كه در قبر گـذارنـد دودسـت از مـيـان قـبـر پـيـدا شـد شـبـيـه بـه دسـتـهـاى رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلّم وآن حـضـرت را گـرفـت بـه قـبـر برد.(41) شـيـخ طـوسـى وكـُليـنـى بـه سـنـدهـاى مـعـتـبـر از حـضرت امام زين العابدين وامام حُسين عليهماالسّلام روايت كرده اند كه چون حضرت فاطمه عليهاالسّلام بيمار شد وصيّت نمود بـه حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام كـه كـتـمـان كـنـد بـيـمـارى اورا ومردم را بر احـوال اومـطـلع نـگـردانـد واعـلام نـكـنـد اَحـَدى را بـه مـرض او؛ پـس حـضـرت بـه وصيّت اوعمل نموده خود متوجّه بيماردارى اوبود واَسماء بنت عُمَيْس آن حضرت را در اين امور معاونت مـى كـرد ودر ايـن مـدت احـوال اورا پنهان مى داشتند از مردم ، چون نزديك وفات آن حضرت شـد وصـيـّت فـرمـود كـه حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام خـود مـتـوجـه غـسـل وتـكفين اوشود ودر شب اورا دفن نمايد وقبرش را هموار كند؛ پس حضرت اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام خود متوجّه غسل وتكفين وامور اوگرديد و اورا در شب دفن كرد واثر قبر اورا مـحـونـمـود وچـون خـاك قبر آن حضرت را با دست خود فشاند حزن واندوه آن حضرت هيجان كـرد آب ديـده هـاى مـبـاركش بر روى اَنْوَرش جارى شد وروبه قبر حضرت رسالت صلى اللّه عليه وآله وسلّم گردانيد وگفت : اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّهِ سلام از من بر توباد واز جـانـب دختر وحبيبه تو ونور ديده تووزيارت كننده توكه به زيارت توآمده است ودر مـيـان خـاك در عـرصـه تـوخـوابـيـده حـق تـعـالى اورا در مـيـان اهـل بـيـت اخـتـيـار كـرد كـه زود بـه تـومـلحـق گـردد، و كـم شـد يـا رسـول اللّه از بـرگـزيده توصبر من وضعيف شد از مفارقت بهترين زنان قوّت من وليكن بـا صـبـر كـردن در مـصيبت تووتاب آوردن اندوه مفارقت توگنجايش دارد كه در اين مصيبت صـبـر كـنـم به تحقيق كه ترا با دست خود در قبر گذاشتم بعد از آنكه جان مقدس تودر مـيـان سـيـنـه ونـَحـْر مـن جـارى شـد وبـه دسـت خـود ديـده تـرا پـوشـانـيدم وامور ترا خود مـتـكـفـل شـدم ، بـلى در كـتـاب خـدا هـسـت آنـكـه قـبـول بـايـد كـرد بـهـتـريـن قـبـول كـردنها وبايد گفت : اِنّا للّه وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ امانت خود را به خود برگردانيدى وگروگان خود را از من بازگرفتى وحضرت زهرا را از من ربودى ، چه بسيار قبيح است آسـمـان سبز وزمين گردآلود در نظر من يا رسول اللّه . اندوه من هميشه خواهد بود وشبهاى مـن بـه بـيـدارى خـواهـد گـذشت ، اين اندوه از من به در نخواهد رفت تا آنكه حق تعالى از بـراى مـن اخـتـيار كند آن خانه اى را كه اكنون تودر آنجا مقيمى ، در دلم جراحتى است چرك آورنـده ودر سـيـنـه ام انـدوهـى است از جا به درآورنده وچه بسيار زود جدائى افتاد ميان ما وبه سوى خدا شكايت مى كنم حال خود را وبه زودى خبر خواهد داد ترا دختر توبه معاونت ويـارى كـردن امـت تـويـكـديـگـر را بـر غـصـب حـق من وظلم كردن در حق او، پس از اوبپرس احـوال را چـه بـسـيـار غـمـهـا در سـيـنه اوبر روى هم نشسته بود كه به كسى اظهار نمى تـوانـسـت كـرد وبـه زودى هـمـه را بـه تـوخـواهـد گـفـت وخـدا از بـراى اوحـكم خواهد كرد واوبـهـتـريـن حـكـم كـنـنـدگـان اسـت . سـلام بـر تـوبـاد يـا رسـول اللّه سـلام وداع كـنـنـده اى كـه از مـواصـلت مـلال به هم نرسانيده باشد واز روى دشمنى مفارقت ننمايد، اگر از نزد قبر توبروم از ملالت نيست واگر نزد قبر تواقامت نمايم از بدگمانى من نيست به آن ثوابهائى كه خدا وعـده داده اسـت صـبـر كنندگان را وصبر مبارك ونيكوتر است واگر نبود غلبه آن جماعتى كـه بـر مـا مـسـتـولى گرديده اند هرآينه اقامت نزد قبر ترا بر خود لازم مى دانستم ونزد ضـريـح تـومـعـتـكـف مـى گـرديدم وهرآينه فرياد به ناله برمى داشتم مانند فريادِ زن فرزند مرده در اين مصيبت بزرگ پس خداى مى بيند ومى داند كه دختر ترا پنهان دفن مى كـنـم از تـرس دشـمـنـان اووحـقّتش را غصب كردند به قهر و ميراثش را منع كردند علانيه وحـال آنـكـه از زمـان تـومـدّتـى نـگـذشـتـه بـود ونـام تـوكهنه نشده بود، پس به سوى توشكايت مى كنم يا رسول اللّه ودر اطاعت توتسلى نيكو هست پس صلوات خدا بر اووبر توباد ورحمت خدا وبركات او.(42) عـلامـه مـجـلسى از (مصباح الانوار) نقل كرده واواز حضرت صادق عليه السّلام از پدران بـزرگـوار خود كه چون اميرالمؤ منين عليه السّلام حضرت فاطمه عليهاالسّلام را در قبر گذاشت گفت : بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمـنِ الرَّحـيمِ بِسْمِ اللّهِ وَبِاللّهِ وَعَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ صـلى اللّه عـليـه وآله و سلّم سَلَّمْتُكِ اَيَّتُهَا الصِّدّيقَةُ اِلى مَنْ هُوَ اَوْلى بِكِ مِنّي وَرَضيتُ لَكِ بـِم ا رَضـِىَ اللّهُ تـَع الى لَكِ؛ پـس تـلاوت فرمود: (مِنْه ا خَلَقْن اكُمْ وَفيه ا نُعيدُكُمْ وَمِنْه ا نُخْرِجُكُمْ ت ارَةً اُخْرى ).(43) پـس چـون خـاك بر اوريخت امر فرمود كه آب بر آن ريختند پس نشست نزد قبر آن حضرت بـا چـشـم گـريان ودل محزون وبريان ، پس عباس عموى آن حضرت دستش را گرفت واز سر قبر اوببرد.(44) شـيـخ شـهـيـد رحمه اللّه در مزار (دروس ) فرموده كه مستحب است زيارت حضرت فاطمه دخـتـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلّم وزوجـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن ومـادر حـسن وحسين عليهماالسّلام . وروايت شده كه آن مخدّره فرمود خبر داد مرا پدر بزرگوارم كه هركه بر اووبـر مـن سـه روز سـلام كـند حق تعالى بهشت را بر اوواجب گرداند. گفتند به حضرت فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام كـه آيا در حيات شما؟ فرمود بلى ، و همچنين است بعد از ممات ما. وهـرگـاه زائر خـواسـت آن حـضـرت را زيـارت كـند در سه موضع زيارت كند: در خانه آن حـضـرت ودر روضـه ودر بـقـيـع . ولادت آن حـضـرت واقـع شـد پـنـج سـال بـعـد از مـبـعـث ، وبه رحمت خدا واصل شد بعد از پدر بزرگوار خود قريب به صد روز انتهى .(45) عـلامـه مـجـلسـى فـرمـوده : سـيـد بن طاوس (عليه الرحمة ) روايت كرده است كه هركه آن حضرت را زيارت كند به اين زيارت كه بگويد: اَلسَّلامُ عـَلَيـْكِ ي ا سـَيِّدَةَ نـِسـاءِ العـالَمـيـن اَلسَّلامُ عَلَيْكِ ي ا و الِدَةَ الْحُجُجِ عَلَى النّاسِ اَجْمَعينَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الْمَظْلوُمَةُ الْمَمْنوُعَةُ حَقُّه ا پـس بـگـويـد: اَللّهـُمَّ صـَلِّ عـَلى اَمـَتـِكَ وَابـْنـَةِ نـَبـِيِّكَ وَ زَوْجـَةِ وَصـِىِّ نـَبـِيِّكـَ صَلوةً تَزْلفُه ا فَوْقَ زُلْفى عِب ادِكَ الْمُكْرَمينَ مِنْ اَهْلِ السَّمواتِ وَاَهْلِ الارَضَينَ. پـس طـلب آمـرزش كـنـد از خـدا، حـقّ تـعـالى گـنـاهـان اورا بـيـامـرزد واورا داخل بهشت كند. واين زيارت مختصر معتبرى است وهمه وقت مى توان كردن .(46) مـؤ لف گـويد: كه ما در كتاب (مفاتيح ) و(هدية الزّايرين ) ثواب زيارت واختلاف در قـبـر آن حـضرت وكيفيت زيارت آن مظلومه را ذكر كرده ايم (47) ودر اين مختصر به همين قدر اكتفا مى كنيم . وبدان كه آن حضرت را چهار اولاد بوده امام حسن وامام حُسين وزينب كبرى و زينب صغرى كه مـُكـَنـّات اسـت بـه امـّكـلثـوم (سلام اللّه عليهم اجمعين ) وفرزندى را حامله بوده كه اورا پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلّم مـُحـسـن نـامـيـده بـود وبـعـد از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلّم آن طفل را سقط فرمود. شيخ صدوق فرموده : در معنى حديث نبوى صلى اللّه عليه وآله وسلّم كه به اميرالمؤ منين عليه السّلام فرمود: اِنَّ لَكَ كَنْزا فِى الْجَنَّةِ وَ اَنْتَ ذُوقَرْنَيْها شنيدم كه از بعض مشايخ خود كه مى فرمود: اين گنجى كه پيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلّم فرموده به اميرالمؤ مـنين عليه السّلام كه در بهشت دارد، اين همان (مُحسن ) است كه به واسطه فشار دَرِ خانه سِقط شد. فـقـيـر گـويـد: كـه مـن مـصـائبـى كـه بـر حـضـرت زهـرا عليهاالسّلام وارد شده در كتاب مـخـصـوصـى ايـراد كـردم ونـاميدم آن را (بَيْتُ الاَحْزان فى مَصائِبِ سَيِّدَةِ النِّسْوان ). هـركـه طـالب اسـت بـه آنـجـا رجـوع كـنـد، ايـن كـتـاب محل آن نيست . وَاللّه تَعالى الْمُوَفِّقُ وَهُوَ الْمُسْتَعان . بـاب سـوّم درتـاريـخ ولادت و شهادت سيدالاوصياءوامام اءتقياء حضرت اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السّلام فصل اوّل : در ولادت باسعادت اميرالمؤ منين عليه السّلام مـشـهـور آن اسـت كـه آن حـضـرت در روز جـمـعـه سـيـزدهـم مـاه رجـب بـعـد از سـى سـال از عـام الفـيـل در مـيـان كـعـبـه مـعظمه متولد شده است ،(1) پدر آن حضرت ابـوطـالب پـسـر عـبـدالمـطـّلب بـوده كـه بـا عـبـداللّه پـدر حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـرادر اعـيـانـى (پـدرى و مـادرى ) بـوده و مادر آن حـضـرت ، فـاطـمـه بـنـت اسـد بـن هـاشـم بـن عـبـدمـنـاف بـوده و آن حـضـرت و برادرانش اوّل هـاشـمـى بـودنـد كـه پـدر و مـادرشان هر دو هاشمى بودند. و در كيفيت ولادت آن جناب روايـات بـسـيـار اسـت و آنـچـه بـه سـنـدهـاى بـسيار وارد شده آن است كه روزى عباس بن عـبـدالمـطّلب با يزيد بن قعنب و با گروهى از بنى هاشم و جماعتى از قبيله بنى العزّى در بـرابـرخانه كعبه نشسته بودند ناگاه فاطمه بنت اسد به مسجد درآمد و به حضرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام نـُه مـاه آبستن بود و او را درد زائيدن گرفته بود، پس در برابر خانه كعبه ايستاد و نظر به جانب آسمان افكند و گفت :پروردگارا! من ايمان آورده ام بـه تـو و بـه هـر پـيـغـمـبـر و رسـولى كـه فـرسـتـاده اى و بـه هـر كـتـابـى كـه نـازل گـردانـيـده اى و تـصـديـق كـرده ام بـه گـفـتـه هـاى جـدّم ابـراهـيـم خـليـل كـه خـانـه كـعـبـه بـنـا كـرده او اسـت ، پـس سـؤ ال مى كنم از تو به حق اين خانه و به حق آن كسى كه اين خانه را بنا كرده است و به حق ايـن فـرزنـدى كـه در شـكـم مـن است و با من سخن مى گويد و به سخن گفتن خود مونس من گـرديـده اسـت و يـقـين دارم كه او يكى از آيات جلال و عظمت تو است كه آسان كنى بر من ولادت مرا. عـبـاس و يـزيـد بـن قـعنب گفتند كه چون فاطمه از اين دعا فارغ شد ديديم كه ديوارِ عقب خـانـه شـكـافته شد فاطمه از آن رخنه داخل خانه شد و از ديده هاى ما پنهان گرديد، پس شكاف ديوار به هم پيوست به اذن خدا. و ما چون خواستيم در خانه را بگشاييم چندان كه سعى كرديم در گشوده نشد دانستيم كه اين امر از جانب خدا واقع شده و فاطمه سه روز در انـدرون كـعـبـه مـانـد اهـل مـكـّه در كـوچـه هـا و بـازارهـا ايـن قـصـّه را نـقـل مـى كـردنـد و زنـها در خانه ها اين حكايت را ياد مى كردند و تعجب مى نمودند تا روز چهارم رسيد پس همان موضع از ديوار كعبه كه شكافته شده بود ديگر باره شكافته شد فـاطـمـه بـنـت اسـد بـيـرون آمـد و فرزند خود اَسَداللّه الغالب على بن ابى طالب عليه السـّلام را در دسـت خـويـش داشـت و مـى گـفـت : اى گـروه مردم ! به درستى كه حق تعالى بـرگـزيد مرا از ميان خلق خود و فضيلت داد مرا بر زنان برگزيده كه پيش از من بوده اند؛ زيرا كه حق تعالى برگزيد آسيه دختر مزاحم را و او عبادت كرد حق تعالى را پنهان در مـوضـعـى كـه عـبـادت در آنـجـا سـزاوار نـبـود مـگـر در حـال ضـرورت يـعـنى خانه فرعون ؛ و مريم دختر عمران را حق تعالى برگزيد و ولادت حـضـرت عـيـسى عليه السّلام را بر او آسان گردانيد و در بيابان درخت خشك را جنبانيد و رُطـَب تـازه از براى او از آن درخت فرو ريخت و حق تعالى مرا بر آن هر دو زيادتى داد و هـمچنين بر جميع زنان عالميان كه پيش از من گذشته اند؛ زيرا كه من فرزندى آورده ام در مـيـان خـانـه بـرگـزيـده او و سه روز در آن خانه محترم ماندم و از ميوه ها و طعامهاى بهشت تـنـاول كـردم و چون خواستم كه بيرون آيم در هنگامى كه فرزند برگزيده من بر روى دسـت مـن بود، هاتفى از غيب مرا ندا كرد كه اى فاطمه ! اين فرزند بزرگوار را (على ) نـام كـن بـه درسـتـى كـه مـنـم خـداونـد عـلىّ اعـلا و او را آفـريـده ام از قـدرت و عـزّت و جلال خود و بهره كامل از عدالت خويش به او بخشيده ام و نام او را از نام مقدّس خود اشتقاق نـموده ام و او را به آداب خجسته خود تاءديب نموده ام و اُمور خود را به او تفويض كرده ام و او را بـر عـلوم پـنـهـان خـود مـطـلع كـرده ام و در خـانـه مـحـتـرم مـن مـتـولّد شـده اسـت و او اول كـسـى اسـت كـه اذان خـواهـد گـفـت بـر روى خانه من و بتها را خواهد شكست و آنها را از بـالاى كـعـبـه بـه زيـر خـواهـد انداخت و مرا به عظمت و مجد و بزرگوارى و يگانگى ياد خـواهـد كـرد و اوست امام و پيشوا بعد از حبيب من برگزيده از جميع خلق من محمد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كـه رسـول مـن اسـت و او وصـى او خـواهـد بـود خـوشـا حـال كـسـى كـه او را دوسـت دارد و يـارى كـنـد او را، و واى بـر حال كسى كه فرمان او نبرد و يارى او نكند و انكار حق او نمايد.(2) و در بـعـضى روايات است كه چون حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام متولد شد ابوطالب او را بر سينه خود گرفت و دست فاطمه بنت اسد را گرفته به سوى ابطح آمدند و ندا كرد به اين اشعار: شعر : يارَبِّ ياذَا الْغَسَقِ الدُّجِىِّ وَالْقَمَرِ الْمبْتَلَجِ الْمضِىِّ بَيِّنْ لَنا مِنْ حُكْمِكَ المَقْضيِّ ماذا تَرى فى اِسْمِ ذَا الصَّبِىِّ ؛مـضـمون اين اشعار آن است كه اى پروردگارى كه شب تار و ماه روشن و روشنى دهنده را آفريده اى ، بيان كن از براى ما كه اين كودك را چه نام گذاريم ؟ ناگاه مانند ابر چيزى از روى زمين پيدا شد نزديك ابوطالب آمد، ابوطالب او را گرفت و با على عليه السّلام بـه سـينه خود چسبانيد و به خانه برگشت چون صبح شد ديد كه لوح سبزى است در آن نوشته شده است : شعر : خُصِّصْتُما بِالْوَلَدِ الْزَّكِىِّ وَالطّاهِرِ الْمُنْتَجَبِ الْرَّضِىِّ فَاِسْمُهُ مِنْ شامِخٍ عَلِي عَلِىُّ اشْتُقَ مِنَ الْعَلِىِّ ؛حـاصـل مـضـمـون آنـكه مخصوص گرديديد شما اى ابوطالب و فاطمه به فرزند طاهر پاكيزه پسنديده ، پس نام بزرگوار او على عليه السّلام است و خداوند على اعلا نام او را از نام خود اشتقاق كرده است . پـس ابـوطـالب آن حضرت را على نام كرد و آن لوح را در زاويه راست كعبه آويخت و چنان آويـخـتـه بـود تـا زمـان هـشام بن عبدالملك كه آن را از آنجا فرود آورد و بعد از آن ناپيدا شد.(3) و اخبار در باب ولادت آن حضرت و كيفيت آن بسيار است و مقام را گنجايش بيش از اين نيست و ايـن فـضـيـلت از خـصـايـص آن حـضـرت اسـت ؛ چـه اشـرف بِقاع حَرَمِ مكه است و اشرف مـواضـع حـرم مـسـجد است و اشرف موضع آن كعبه است و احدى غير از حضرت اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام در چـنـيـن مكانى متولد نشده ، و نيز متولّد نشده مولودى در سيّد ايّام كه روز جمعه باشد در شهر حرام كه ماه رجب باشد در بيت الحرام سواى اميرالمؤ منين عليه السّلام ابوالائمّة الكرام عَلَيه وَ آلِهِ آلاف السَّلام . وفى حديقة الحقيقة : شعر : ه ذِهِ مِنْ عُلاهُ اِحْدىَ الْمَع الى وَعَلي ه ذِهِ فَقِسْ م اسِو اه ا اى سنائى بقوّت ايمان مدح حيدر بگو پس از عثمان با مديحش مدايح مُطلق زَهَقَ الْب اطِلَ است و ج اءَ الْحَقّ در پس پرده آنچه بود آمد اَسَد اللّه در وجود آمد وَلَنِعْمَ ما قالَ الْحِمْيَرى : شعر : وَلَدَتْهُ في حَرَمِ الاِل هِ وَاَمْنِهِ وَالْبَيْتُ حَيْثُ فِن آئُهُ وَالْمَسْجِدُ بَيْضآءَ طاهِرَةَ الثِّيابِ كَريمَةً ط ابَتْ وَط ابَ وَليدُه ا وَالمَوْلِدُ في لَيْلَةٍ غابَتْ نُحُوسُ نُجُومِها وَبَدَتْ مَعَ الْقَمَرِ المُنيرِ الاسْعَدُ م الُفَّ في خِرَقِ الْقَوابِلِ مِثْلُهُ اِلا ابْنُ آمِنَةَ النَّبِىُّ مُحَمَّدٌ.(4) شعر : على است صاحب عزو جلال و رفعت و شاءن على است بحر معارف ، على است كوه وقار دليل رفعت شاءن على اگرخواهى بدين كلام دمى گوش خويشتن مى دار چه خواست مادرش از بهر زادنش جائى درون خانه خاصش بداد جا جَبّار زبهر مدخل آن پيشواى خيل زنان شكافت حضرت ستّار كعبه را ديوار پس آن مطهّره با احترام داخل شد در آن مكان مقدّس بزاد مَرْيم وار برون چه خواست كه آيد پس از چهارم روز ندا شنيد كه رو نام او على بگذار فداى نام چنين زاده اى بود جانم چنين امام گزينيد يا اوْلِى الابْصار فصل دوّم : در بيان فضائل اميرالمؤ منين عليه السّلام است بـر اهـل دانـش و بـينش مخفى نيست كه فضائل اميرالمؤ منين على عليه السّلام را هيچ بيان و زبان برنسنجد و در هيچ باب و كتاب نگنجد بلكه ملائكه سموات ادراك درجات او نتوانند كـرد، و فـى الحـقيقة فضائل آن حضرت را اِحْصاء نمودن ، آب دريا را به غرفه پيمودن اسـت . و در احـاديـث وارد شـده كـه مـائيـم كـلمـات پـروردگـار كـه فضائل ما را احصا نمى توان كرد.(5) وَلَنِعْمَ ما قيلَ: شعر : كتاب فضل ترا آب بحر كافى نيست كه تر كنم سر انگشت و صفحه بشمارم و بـه هـمـيـن مـلاحـظـه ايـن احـقـر را جرئت نبود كه قلم بر دست گيرم و در اين باب چيزى نـويـسم ليكن چون حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام معدن كرم و فتوت است رجاء واثق آن اسـت كـه بـر مـن بـبـخـشـايـد و ايـن مـخـتـصـر خـدمـت را قبول فرمايد. وَما تَوْفيقى اِلا بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَاِلَيْهِ اُنيبُ. بـدان كـه فـضـائل يـا نـفـسـانـيـّه اسـت يـا بـدنيّه و اميرالمؤ منين صلى اللّه عليه و آله و سـلامَّكْمَل و اَفْضَل تمام مردم بود بعد از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در اين دو نـوع فـضـايـل به وجوه عديده . و ما در اينجا به ذكر چهارده وجه از آن اكتفا مى كنيم و به اين عدد شريف تبرّك مى جوئيم : مجاهدت حضرت على عليه السّلام وجـه اول : آنـكه آن جناب جهادش در راه خدا زيادتر و بلايش عظيم تر بود از تمامى مردم در غـزوات پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم و هيچ كس به درجه او نرسيد در اين باب ؛ چـنـانـكه در غزوه بَدْر كه اول جنگى بود كه مؤ منين به آن مُمْتحَن شدند، جناب اميرالمؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام در آن جـنـگ بـه دَرك فـرستاد وليد و شيبه و عاص و حنظله و طعمه و نـوفـل و ديـگـر شـجـاعـان مـشـركـيـن را و پـيـوسـتـه قـتـال كـرد تـا نـصـف مـشـركـيـن كـه مـقـتـول گـشـتـند بر دست آن حضرت كشته گرديدند و نصف ديگر را باقى مسلمين با سه هزار ملائكه مُسَوّمين كشتند؛ و ديگر غزوه اُحُد بود كه مردم فرار كردند و آن حضرت ثابت ماند و لشكر دشمن را از دور پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم دور مى كرد و از آنها مى كـشـت تـا زخـمهاى كارى بر بدن مقدسش وارد شد با اين همه رنج و تَعَب ، آن حضرت را هـول و هـرب نـبـود و پـيـوسـتـه اَبـْطـال رجـال را كـشـت تـا از حـضـرت جـبـرئيـل در مـيـان آسمان و زمين نداى لاسَيْفَ اِلا ذُوالْفِقار وَلا فَتى اِلا عَلىّ شنيده شد. و ديگر غزوه احزاب بود كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام عَمْروبن عَبْدَود را كشت و فتح بـر دسـت آن حـضرت واقع شد و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در حق او فرمود كه (ضـربـت عـلى عـليـه السـّلام بـهـتر است از عبادت جن و انس ). و ديگر جنگ خيبر بود كه مَرحَب يهودى بر دست آن حضرت كشته گشت و دَرِ قلعه را با آن عظمت به دست معجزنماى خـود كـَنـْد و چـهـل گـام دور افـكـنـد و چهل نفر از صحابه خواستند حركت دهند نتوانستند! و ديـگر غزوه حُنَيْن بود كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم با ده هزار نفر از مـسـلمـيـن بـه جـنـگ رفـت و ابـوبـكـر از كـثـرت جـمـعيت تعّجب كرد و تمام منهزم شدند و با رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم باقى نماند مگر چند نفر كه رئيس آنها اميرالمؤ منين عليه السّلام بود، پس آن حضرت اَبُوجَرْوَلْ را كشت تا آنكه مشركين دلشكسته شدند و فـرار كـردنـد و فـرار كـنـندگان مسلمين برگشتند. و غير اين غزوات از جنگهاى ديگر كه اربـاب سـِيَر و تواريخ ضبط نموده اند و بر متتبّع آنها ظاهر است كثرت جهاد و شجاعت و بزرگى ابتلاء آن حضرت در آن غزوات .(6) علم على عليه السّلام وجه دوم : آنكه اميرالمؤ منين عليه السّلام اَعْلَم و داناترين مردم بود و اعلميّت آن جناب به جهاتى چند ظاهر است . اوّل : آنكه آن جناب در نهايت فطانت و قوّت حدس و شدّت ذكاوت بود و پيوسته ملازم خدمت حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود و از آن حضرت استفاده و از نور مشكات نـبـوّت اقـتـبـاس مى نمود و اين برهانى است واضح بر اَعْلَميت آن جناب بعد از نبى صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ؛ بـعـلاوه آنـكـه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در هنگام رحـلت از دنـيـا هـزار بـاب علم تعليم آن حضرت عليه السّلام نمود كه از هر بابى هزار بـاب ديـگـر مـفـتـوح مـى شد؛ چنانكه از اخبار معتبره مستفيضه بلكه متواتره استفاده شده و شـيـعـه و سـنـّى روايـت كـرده انـد كـه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در حق آن جناب فرمود: اَنَا مَدينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِىُّ بابُها.(7)و معنى آن چنان است كه حكيم فردوسى گفته : شعر : چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى خداوند امر و خداوند نهى كه من شهر عِلمم عَليّم در است درست اين سخن قول پيغمبر است گواهى دهم كاين سخن راز او است تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست (8) دوّم : آنـكـه بـسـيار اتّفاق افتاد كه صحابه احكام الهى بر آنها مشتبه مى شد و بعضى غـلط فـتـوى مـى دادنـد و رجـوع بـه آن حـضـرت مـى كـردند و آن جناب ايشان را به طريق صـواب مـى داشـت و هـيـچ گـاهى نقل نشده كه آن حضرت در حكمى به آنها رجوع كند و اين دليـل اَعـْلَمـيّت آن حضرت است و حكايت خطاهاى صحابه و رجوع ايشان به آن حضرت بر ماهر خبير واضح و مستنير است . سـوم : مـفـاد حـديث (اَقْضاكُمْ عَلِىُّ)(9) است كه مستلزم است اعلميّت را؛ چه قضا مستلزم علم است . سرچشمه همه علوم ، حضرت على عليه السّلام است چـهـارم : قـضـيـه اسـتـناد فُضلا و علماى هر فنى است به آن حضرت چنانكه از كلمات ابن ابـى الحـديـد نـقـل شـده كـه گـفـتـه بـر هـمـه مـعـلوم اسـت كـه اشرف علوم ، علم معرفت و خداشناسى است و اساتيد اين فن شاگردان آن جناب اند. امّا از شيعه و اماميه پس ظاهر است و مـحتاج به ذكر نيست و اما از عامّه پس استاد اين فن از اشاعره ابوالحسن اشعرى است و او تـلمـيـذ ابـوعـلى جـبـّائى اسـت كـه يـكـى از مـشـايـخ مـعـتـزله اسـت و اسـتـاد مـعـتـزله واصل بن عطا است و او شاگرد ابوهاشم عبداللّه بن محمّد حنفيّه است و او شاگرد پدرش و پـدرش مـحـمّد شاگرد پدر خود اميرالمؤ منين است و از جمله علوم ، علم تفسير قرآن است كه تـمـامـى از آن حـضـرت ماءخوذ است و ابن عباس كه يكى از بزرگان و مشايخ مفسّرين است شـاگـرد امـيـرالمؤ منين عليه السّلام است و از جمله علوم ، علم نحو است و بر همه كس معلوم اسـت كـه اخـتـراع ايـن عـلم از آن جناب شده و ابوالاسود دُئَلى استاد اين علم به تعليم آن حضرت تدوين اين فن نمود، و نيز واضح است كه تمام فقهاء منتسب مى نمايند خود را به آن حـضـرت و از قـضايا و احكام آن جناب استفاده مى نمايند و ارباب علم طريقت نيز خود را بـه آن جـنـاب نسبت مى دهند و تمامى دَم از مولى مى زنند و خِرقه كه شعار ايشان است به سند متّصل به اعتقاد خود به آن حضرت مى رسانند.(10) پـنجم : آنكه خود آن حضرت خبر داد از كثرت علم خود در مواضع متعدّده چنانچه مى فرمود: بـپـرسـيـد از مـن از طـُرُق آسـمـان هـمـانـا شـنـاسـائى مـن بـه آن ، بيشتر است از طُرُق زمين .(11) و مـكـرّر مـردم را مـى فـرمـود: سـَلُونـي قـَبـْلَ اَنْ تـَفـْقـِدُونـي .(12)هـرچـه مـى خـواهـيـد از مـن بپرسيد پيش از آنكه من از ميان شما مفقود شوم و پـيـوسـتـه مـردم نـيـز از آن حـضـرت مـطالب مشكله و علوم غامضه مى پرسيدندو جواب مى شـنـيـدنـد. واز غـرائب آنـكـه ايـن كـلمـات را بـعـد از آن حـضـرت هـركـه ادّعـا كـرد در كـمـال ذلّت و خـوارى رسـوا شـد؛ چـنـانـكـه واقـع شـد ايـن مـطـلب از بـراى (ابـن جـوزى )(13) و (مـقـاتـل بـن سـليـمـان )(14) و (واعـظ بـغـدادى )(15) در عـهـد ناصر عباسى و حكايت رسوا شدن ايشان بعد از تَفَوُّه به اين كـلمـات در كـتب سِيَر و تواريخ مسطور است ، و اين نيز برهانى شده براى مقصود ما؛ چه آنـكـه نـقـل شـده كـه خـود آن جـنـاب از ايـن مـطـلب خـبر داد فرمود: لا يَقُولُها بَعْدي اِلاّ مُدَّعٍ كـَذّابٌ.(16) هـيچ كس بعد از من بدين كلمه سخن نكند مگر آنكه ادعاى مطلب دُروغ كـرده باشد.و نيز حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام گاهى دست بر شكم مبارك مى نهاد و مـى فـرمـود: اِنَّ هـي هـُنـا لَعـِلْما جَمّا؛ در اينجا علم بسيار جمع شده است و گاهى مى فرمود: وَاللّهِ لَوْ كُسِرَت (ثُنِّيَتْ: نسخه بدل ) لِىَ الْوَسادَةُ لَحَكَمْتُ بَيْنَ اهْلِ التَّوْري ة بِتَوْر يتِهِم (17). بـالجـمـله ؛ نـقـل نـشـده از احـدى آنـچـه از آن حـضـرت نـقـل شـده از اصـول علم و حكمت و قضاياى كثيره و ما امروز مى بينيم كه حكمايى مانند ابن سينا و نصيرالدين محقق طوسى و ابن ميثم و مانند ايشان و همچنان علماى اَعلام و فقهاى كِرام چـون عـلامـه و مـحـقـق و شـهـيـد و ديـگـران ـ رضـوان اللّه عـليـهـم ـ در تـفـسـيـر و تـاءويـل كـلمات آن حضرت از يكديگر استمداد كرده اند و علوم بسيار از كلمات و قضاياى آن جناب استفاده نموده اند. دلالت آيه مباهله بر افضليت على عليه السّلام وجـه سـوم ـ از وجوهى كه دلالت بر فضيلت و اَفضليّت آن حضرت مى كند آن چيزى است كـه از آيـه مـباركه (تطهير) و آيه وافى هدايه (مباهله ) استفاده شده به بيانى كه در جـاى خـودش بـه شـرح رفـته و اين مختصر را گنجايش بسط نيست . بلى از فخر رازى ، كـلامـى در ذيـل آيـه مباهله منقول است كه نقل آن در اينجا مناسب است ، فخر بن الخطيب گفته كـه شـيـعه از اين آيه استدلال مى كنند بر آنكه على بن ابى طالب عليه السّلام از جميع پـيـغـمـبـران بـجـز پـيـغـمـبـر خـاتـم صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و از جـمـيع صحابه افـضـل اسـت ؛ زيـرا كـه حـق تـعـالى فـرمـوده (وَاَنـْفـُسـَن ا وَاَنـْفُسَكُمْ)(18)؛ بـخوانيم نفسهاى خود و نفسهاى شما را و مراد از (نفس ) نفس مقدّس نبوى نيست ؛ زيرا كه دعـوت اقـتـضاى مغايرت مى كند و آدمى خود را نمى خواند؛ پس بايد مراد ديگرى باشد و بـه اتـفاق ، غير از زنان و پسران كسى كه به (اَنْفُسَنا) تعبير از او شده باشد به غـيـر از عـلى بـن ابـى طـالب عليه السّلام نبود، پس معلوم شد كه حق تعالى نفس على را نـفـس مـحـمـد گـرفـتـه اسـت و اتـحـاد حـقـيـقـى مـيـان دو نـفـس مـُحـال اسـت ؛ پـس بـايـد كـه مـجـاز بـاشـد و در (عـلم اصـول ) مـُقـرّر اسـت كـه حـمـل لفـظ بـر اَقـْرَب مـجـازات اَوْلى اسـت از حـمـل بـر اَبـْعـَد، و اَقـْرَب مـجـازات اسـتـواى عـلى اسـت بـا حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم در جميع امور و شركت در جميع كمالات مگر آنچه به دليل خارج شود مانند نبوّت كه به اجماع بيرون رفته است و على عليه السّلام در اين امر بـا او شـريـك نـيـسـت امـا در كـمـالات ديـگـر بـا او شـريـك اسـت كـه از جـمـله فـضـيـلت رسـول خـداسـت بـر سـاير پيغمبران و جميع صحابه و مردمان پس على عليه السّلام نيز بـايـد افـضـل باشد. تمام شد موضع حاجت از كلام فخر رازى .(19) وَلنِعْمَ مَا قالَ ابْن حماد رحمه اللّه : شعر : وَسَمّاهُ رَبُّ الْعَرْشِ فى الذِّكْرِ نَفْسَهُ فَحَسْبُكَ ه ذَا الْقَوْلُ اِنْ كُنْتَ ذاخُبْرِ وَق الَ لَهُمْ هذ ا وَصِيّي وَو ارِثي وَمَنْ شَدَّ رَبُّ الْعالَمينَ بِهِ اءَزْري عَلىُّ كَزُرّي مِنْ قَميصي اِشارَةٌ بِاَنْ لَيْسَ يَسْتَغْنِي الْقَميصُ عَنِ الزُّرِّ(20) ابـن حـمـّاد در هـر يـك از ايـن سـه شـعـر اشـاره بـه فـضـيـلتـى از فـضـايـل امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام نـمـوده در شـعـر اوّل اشاره به آيه مباهله و در ثانى به حديث غدير و تعيين كردن پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم آن جناب را به وصايت و در شعر سوم اشاره كرده به حديث شريف نبوى كه بـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام فـرمـوده چـنـانـكـه ابـن شـهـر آشـوب نقل كرده (اَنْتَ زُرّى مِنْ قَميصي )؛(21) يعنى نسبت تو با من نسب تكمه است با پيراهن و ابن حماد در شعر خود گفته كه اين تشبيه اشاره است به آنكه همچنان كه پيراهن تـكـمـه لازم دارد و مـحـتـاج اسـت به او، پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم هم على عليه السّلام را لازم دارد و از او مستغنى نيست . سخاوت حضرت على عليه السّلام وجـه چـهـارم : كـثـرت جـود و سـخـاوت آن جناب است و اين مطلب مشهورتر است از آنكه ذكر شـود، روزهـا روزه مـى گـرفـت و شـبـهـا بـه گـرسـنگى مى گذرانيد و قوت خود را به ديـگـران عـطـا مـى فـرمـود، و سـوره هـَلْ اَتـى در بـاب ايـثـار آن حـضـرت نازل شده و آيه (اَلّذَينَ يُنْفِقُونَ اَمْو الَهُمْ بِاللَّيْل وَالنَّهارِ سِرًّا وَعَلانِيَةً)(22) در شـاءن او وارد شـده . مـزدورى مى كرد و اجرتش را تصدّق مى نمود و خود از گرسنگى بـر شـكـم مـبـارك سـنگ مى بست و بس است شهادت معاويه كه اَعْدا عَدُوّ آن حضرت است به سـخـاوت آن جناب ؛ چه اَلْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الاَعْدآءُ. معاويه گفت : در حق او كه على عليه السّلام اگر مالك شود خانه اى از طلا و خانه اى از كاه ، طلا را بيشتر تصدّق مى دهد تا هـيـچ از آن نـمـانـد. و چـون آن جناب از دنيا رفت هيچ چيز باقى نگذاشت مگر دَراهِمى كه مى خـواسـت خـادمـى از بـراى اهـل خـود بـخـرد و خـطـاب آن حـضـرت بـا اَمـْوال دنـيـويـّه بـه (ي ا بـَيـْضاء وَي ا صَفْراء غَرّى غَيْرى )(23) و جاروب نـمـودن او بـيـت المـال را بـعـد از تـصدّق اموال و نماز گزاردن در جاى او، در كتب سُنّى و شيعه مسطور است . شيخ مفيد رحمه اللّه از سعيد بن كلثوم روايت كرده است كه وقتى در خدمت حضرت امام جعفر صـادق عـليـه السـّلام بودم آن حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام را نام برد و مدح بسيار نـمـود آن جـنـاب را تـا آنكه فرمود: به خدا قسم كه على بن ابى طالب عليه السّلام هيچ گاهى در دنيا حرام تناول نفرمود تا از دنيا رحلت كرد و هيچ وقت دوامرى از براى او روى نـمـى داد كـه رضـاى خـدا در آن دوامـر باشد مگر آنكه اميرالمؤ منين عليه السّلام اختيار مى كـرد آن امـرى را كـه سـخـت تـر و شـديـدتـر بـود و نـازل نـشـد بـر رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نازله و امر مهمى مگر آنكه على عـليـه السـّلام را بـراى كـشـف آن مـى طـلبـيـد و هـيـچ كـس را در ايـن امـّت طـاقـت عـمـل رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـبـود مـگـر امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام و عـمـل آن حضرت مانند عمل شخصى بود كه مواجه جنّت و نار باشد كه اميد ثواب و ترس عـقـاب داشـتـه بـاشـد و در راه خـدا از مـال خـويـش كـه بـه كـدّ يـمـيـن و رشـح جـبـيـن حـاصـل كـرده بـود هـزار بـنـده خـريـد و آزاد كـرد و قـوت اهـل خـانـه آن حضرت زيت و سركه و عجوه بود و لباس او از كرباس تجاوز نمى كرد و هـرگـاه جـامـه مـى پوشيد كه آستين آن بلند بود مِقْراضى مى طلبيد و آن زيادتى را مى بـريد، و هيچ كس در اهل بيت و اولاد آن حضرت مثل على بن الحسين عليه السّلام در لباس و فقاهت اَشْبَه به او نبود الخ .(24) زهد حضرت على عليه السّلام وجـه پـنـجـم : كـثرت زهد اميرالمؤ منين عليه السّلام است و شكى نيست كه اَزْهَد مردم بعد از رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، آن حضرت بود و تمام زاهدين روى اخلاص به او دارنـد و آن حـضـرت سـيـد زُهـّاد بـود هـرگـز طـعـامـى سـيـر نـخـورد و مـاءكـول و ملبوسش از همه كس درشت تر بود. نان ريزه هاى خشك جوين را مى خورد و سَر اَنـبـان نـان را مهر مى كرد كه مبادا فرزندانش از روى شفقت و مهربانى زيت يا روغنى به آن بـيـالايـنـد و كـم بـود كـه خـورشى با نان خود ضمّ كند و اگر گاهى مى كرد نمك يا سركه بود.(25) و در كـيـفـيـت شـهـادت آن حـضرت بيايد كه آن حضرت در شب نوزدهم ماه رمضان كه براى افـطـار بـه خـانه ام كلثوم آمد، امّ كلثوم طَبَقى از طعام نزد آن حضرت نهاد كه در آن دو قـرص جـويـن و كاسه اى از لَبَن و قدرى نمك بود حضرت را كه نظر بر آن طعام افتاد بگريست و فرمود: اى دختر! دو نان خورش براى من در يك طَبَق حاضر كرده اى مگر نمى دانى كه من متابعت برادر و پسر عمّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را مى كنم تا آنـكـه فـرمود: به خدا سوگند كه افطار نمى كنم تا يكى از اين دو خورش را بردارى ! پـس امّ كـلثـوم كـاسـه لَبـَن را بـرداشـت و آن حـضـرت انـدكـى از نـان بـا نـمـك تـنـاول فـرمـود و حـمـد و ثـنـاى الهـى بـه جـا آورد و به عبادت برخاست و آن حضرت در مـكـتـوبـى كـه به عُثمان بن حُنَيْف نوشته چنين مرقوم فرموده كه امام شما در دنيا اكتفا كـرد بـه دو جامه كهنه و از طعام خود به دو قرص نان ، و فرموده كه اگر من مى خواستم غـذاى خـود را از عـَسـَل مـُصَفّى و مغز گندم قرار دهم و جامه هاى خويش را از بافته هاى حـريـر و ابـريـشـم كنم ممكن بود، ليكن هيهات كه هوى و هوس بر من غلبه كند و من طعامم چـنـيـن بـاشد و شايد در حجاز يا در يَمامه كسى باشد كه نان نداشته باشد و شكم سير بـر زمـيـن نـگذارد، آيا من با شكم سير بخوابم و در اطراف من شكم هاى گرسنه باشد و قناعت كنم به همين مقدار كه مرا امير مؤ منان گويند وليكن فقرا را مشاركت نكنم در سختى و مـكـاره روزگـار، خـلق نـكـردنـد مرا كه پيوسته مثل حيواناتى كه همّ آنها به خوردن علف مصروف است مشغول به خوردن غذاهاى طيّب و لذيذ شوم .(26) بـالجـمـله ؛ اگر كسى سير كند در خُطَب و كلمات آن حضرت به عين اليقين مى داند كثرت زهد و بى اعتنائى آن جناب به دنيا تا چه اندازه بود. شـيـخ مـفـيـد روايـت كرده كه آن حضرت در سفرى كه به جانب بصره كوچ فرمود به جهت دفع اصحاب جَمَل نزول اجلال فرمود در رَبَذه ، حُجّاج مكّه نيز آنجا فرود آمده بودند و در نـزديـكـى خـيـمـه آن حـضـرت جـمع شده بودند تا مگر كلامى از آن حضرت استماع كنند و مـطلبى از آن جناب استفاده نمايند و آن جناب در خيمه خود به جاى بود. ابن عباس به جهت آنـكـه حـضرت را از اجتماع مردم خبر دهد و او را از خيمه بيرون آورد گفت رفتم به خدمت آن حـضـرت يافتم او را كه كفش خود را پينه مى زند و وصله مى دوزد، گفتم كه احتياج ما با آنـكـه اصـلاح امـر مـا كنى بيشتر است از آنكه اين كفش پاره را پينه بدوزى ، حضرت مرا پـاسـخ نـداد تا از اصلاح كفش خود فارغ شد، آنگاه آن كفش را گذاشت پهلوى آن يكتاى ديـگـرش و مرا فرمود كه اين جفت كفش مرا قيمت كن ؛ من گفتم : قيمتى ندارد، يعنى از كثرت اِنـْدراس و كـهـنـگـى ديـگـر قابل قيمت نيست و بهائى ندارد. فرمود: با اين همه چند ارزش دارد؟ گفتم : درهمى يا پاره درهمى ، فرمود: به خدا سوگند كه اين يك جفت كفش در نزد من بـهـتـر و مـحبوبتر است از امارت و خلافت شما مگر اينكه توانم اقامه و احقاق حقى كنم يا باطلى را دفع فرمايم . الخ .(27) و از جـمـله كـلمـات آن حـضرت است كه به سوى ابن عباس مكتوب فرموده كه الحقّ سزاوار است به آب طلا نوشته شود: اَمـّا بـَعـْدُ، فـَاِنَّ الْمـَرْءَ قـَدْ يـَسـُرُّهُ دَرْكُ م الَمْ يـَكـُنْ لِيـَفـُوتَهُ وَيَسُوئُهُ فَوْتُ م الَمْ يَكُنْ لِيـُدْرِكـَهُ فـَلْيـَكـُنْ سـُروُرُكَ بـِم انـِلْتَ مـِنْ آخـِرَتـِكَ وَلْيـَكـُنْ اَسـَفـُكـَ عـَل ى م اف اتـَك مـِنـْه ا وَم ا نـِلْتَ مـِنْ دُنْي اكَ فَلا تُكْثِرْ بِهِ فَرَحا وَم اف اتَكَ مِنْه ا فَلا تَاءْسَ عَلَيْهِ جَزَعا وَلْيَكُنْ هَمُّكَ فيم ا بَعْدَ الْمَوْتِ؛(28) يعنى همانا مردم را گاهى مسرور و خشنود مى سازد يافتن چيزى كه از او فوت نخواهد شد و در قـضـاى خـدا تـقـديـر يـافـتـه كـه بـه او بـرسـد و انـدوهـنـاك و بـدحـال مـى كند او را نيافتن چيزى كه نمى تواند او را درك كند و نبايد كه آن را بيابد؛ چـه هم به حكم خدا ادراك آن از براى او مُحال باشد پس بايد كه سرور و خوشحالى تو در آن چـيـزى بـاشد كه از آخرت به دست كنى و غصه و غم تو بر آن چيزى باشد كه از فـوائد آخـرت از دسـت تو بيرون رود، لاجرم بدانچه از منافع و فوائد دنيويه به دست آورى زياده خوشحال مباش و به فراهم آمدن اموال دنيا فرحان مشو و چون دنيا با تو پشت كند غمگين و در جزع مباش و اهتمام تو در كارى بايد كه بعد از مرگ به كار آيد. ابـن عـبـاس پـس از آنـكـه ايـن مـكـتـوب را قـرائت كـرد گـفـت كـه مـن بـعـد از كـلمـات رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از هـيـچ كـلامـى نـفـع نـبـردم مثل آنچه از اين كلمات نفع بردم ! بالجمله ؛مطالعه اين كلمات از براى زهد در دنيا هر عاقلى را كافى و وافى است . عبادت حضرت على عليه السّلام وجـه ششم : آنكه حضرت اَعْبَد مردم و سيّد عابدين و مصباح مُتَهَجّدين بود، نمازش از همه كـس بـيـشـتـر و روزه اش فـزونتر بود، بندگان خدا از آن جناب نماز شب و ملازمت در اقامت نوافل را آموختند و شمع يقين را در راه دين از مشعل او افروختند، پيشانى نورانيش از كثرت سـجـود پـيـنـه كـرده بـود و مـحـافـظـت آن بـزرگـوار بـر اداى نـوافـل بـه حـدّى بود كه نقل شده در ليلة الهرير در جنگ صِفّين بين الصَّفَّيْن نطعى برايش گسترده بودند و بر آن نماز مى كرد و تير از راست و چپ او مى گذشت و بر زمين مـى آمـد و ابـدا آن حـضـرت را در سـاحـت وجـودش تـزلزلى نـبـود و بـه نـمـاز خـود مـشـغـول بود و وقتى تيرى به پاى مباركش فرو رفته بود خواستند آن را بيرون آورند بـه طـريـقـى كـه درد آن بـر آن جـنـاب اثـر نـكـنـد صـبـر كـردنـد تـا مـشـغـول نـماز شد آنگاه بيرون آوردند؛ چه آن وقت توجّه كلّى آن جناب به جانب حق تعالى بود و ابدا به غير او التفاتى نداشت و به صحّت پيوسته كه آن جناب در هر شب هزار ركعت نماز مى گزارد و گاه گاهى از خوف و خشيت الهى آن حضرت را غشى طارى مى شد و حـضرت على بن الحُسَين عليه السّلام با آن كثرت عبادت و نماز كه او را ذوالثَّفِنات و زين العابدين مى گويند فرموده : وَمَنْ يَقْدِرُ عَلى عِب ادَةِ عَلىِّ بْنِ ابى طالب عليه السّلام ؟! يـعـنى كه را توانائى است بر عبادت على بن ابى طالب عليه السّلام و چه كسى قدرت دارد كه مثل على عليه السّلام عبادت خدا كند؟!(29) حلم و عفو حضرت على عليه السّلام وجه هفتم : آنكه آن حضرت اَحْلَم مردم و عفو كننده ترين مردمان بود از كسى كه با او بدى كـنـد و صـحـت ايـن مـطـلب مـعـلوم است از آنچه كرد با دشمنان خود مانند مروان ابن الحكم و عـبـداللّه بـن زبـيـر و سـعـيـد بـن العـاص كـه در جـنـگ جـمـل بـرايـشـان مـسـلط شـد و ايـشان اسير آن حضرت شدند، آن جناب تمامى را رها كرد و مـتـعـرّض ايـشـان نشد و تلافى ننمود و چون بر صاحب هودج عايشه ظفر يافت به نهايت شـفـقـت و لطـف ، مراعات او نمود؛ و اهل بصره شمشير بر روى او و اولادش كشيدند و ناسزا گـفـتـنـد، چـون بـر ايـشـان غـلبـه كـرد شـمـشـيـر از ايـشـان بـرداشـت و آنـها را امان داد و امـوال و اولادشـان را نـگـذاشـت غـارت كـنـنـد. و نيز اين مطلب پر ظاهر است از آنچه در جنگ صِفّين با معاويه كرد كه اوّل لشكر مُعاويه سَرِ آب را گرفته ملازمان آن حضرت را از آن مـنـع كـردند بعد از آن ، آن جناب آب را از تصرّف ايشان گرفت و آنها را به صحراى بـى آبـى رانـد اصـحاب آن حضرت گفتند تو هم آب را از ايشان منع فرما تا از تشنگى هلاك شوند و حاجت به جنگ و جدال نباشد، فرمودند: وَاللّه ! آنچه ايشان كردند من نمى كنم و شـمـشـيـر مـُغـنـى اسـت مرا از اين كار و فرمان كرد تا طرفى از آب گشودند تا لشكر مُعاويه نيز آب بردارند.(30) و جـمـع كـثـيـرى از عـلمـاى سـنـّت در كـتـب خـود نـقـل كـرده انـد كـه يـكـى از ثـقـات اهل سنّت گفت : على بن ابى طالب عليه السّلام را در خواب ديدم گفتم : يا اميرالمؤ منين ! شـمـا وقـتى كه فتح مكّه فرموديد خانه ابوسفيان را مَاءْمَن مردم نموديد و فرموديد هركه داخـل خـانـه ابوسفيان شود بر جان خويش ايمن است ، شما اين نحو احسان در حق ابوسفيان فـرمـوديـد، فـرزنـد او در عـوض تـلافى كرد فرزندت حسين عليه السّلام را در كربلا شـهـيـد نـمـود و كـرد آنـچـه كرد، حضرت فرمود: مگر اشعار ابن الصّيفى را در اين باب نـشنيدى ؟ گفتم : نشنيدم ، فرمود: جواب خود را از او بشنو، گفت : چون بيدار شدم مبادرت كردم به خانه ابن الصّيفى كه معروف است به (حيص و بَيص ) و خواب خود را براى او نـقـل كـردم تـا خـواب مـرا شـنـيـد شـهقه زد و سخت گريست و گفت : به خدا قسم كه اين اشـعـارى را كه اميرالمؤ منين عليه السّلام فرموده من در همين شب به نظم آوردم و از دهان من هنوز بيرون نشده و براى احدى ننوشته ام پس انشاد كرد از براى من آن ابيات را: شعر : مَلَكْنا فَكانَ الْعَفْوُمِنّا سَجِيَّةً فَلَمّا مَلَكْتُمْ سالَ بِالدَّمِ اَبْطَحُ وَحَلَّلْتُم قتْلَ الاُسارى وَطالَ ما غَدَوْنا عَلَى الاَسْرى فَنَعْفُو وَنَصْفَحُ وَحَسْبُكُم ه ذَا التَّفاوُتُ بَيْنَنا وَكُلُّ اِنآءٍ بَالَّذي فيهِ يَرْشَحُ(31) حسن خلق حضرت على عليه السّلام وجه هشتم :حُسْن خُلق و شكفته روئى آن حضرت است . و اين مطلب به حدّى واضح است كه دشمنانش به اين عيب كردند، عمروعاص مى گفت كه او بسيار دِعابَة و خوش طبعى مى كند و عـمـرو ايـن را از قـول عـمـر بـرداشـتـه كـه او بـراى عـذر ايـنكه خلافت را به آن حضرت تـفـويض نكند اين را، عيب او شمرد. صَعْصَعْة بن صُوْحان و ديگران در وصف او گفتند: در مـيـان مـا كـه بـود مـثـل يكى از ما بود، به هر جانب كه او را مى خوانديم مى آمد و هرچه مى گـفـتـيـم مـى شـنـيـد و هـرجـا كـه مـى گـفـتـيـم مـى نـشـسـت و بـا ايـن حـال ، چـنـان از آن حـضـرت هـيـبـت داشـتـيم كه اسير دست بسته دارد از كسى كه با شمشير برهنه بر سرش ايستاده باشد و خواهد گردنش را بزند.(32) و نقل شده كه روزى معاويه به قيس بن سعد، گفت : خدا رحمت كند ابوالحسن را كه بسيار خـنـدان و شـكـفـتـه و خـوش طـبـع بـود، قـيـس گـفـت : بـلى چـنـيـن بـود و رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـيز با صحابه خوش طبعى مى نمود و خندان بـود، اى مـعـاويـه ! تـو بـه ظـاهـر چـنـين نمودى كه او را مدح مى كنى امّا قصد ذمّ آن جناب نـمـودى واللّه ! آن جـنـاب با آن شكفتگى و خندانى ، هيبتش از همه كس افزون بود و آن هيبت تـقـوى بـود كـه آن سـرور داشـت نـه مـثـل هـيـبـتـى كـه اراذل و لِئام شام از تو دارند.(33) سبقت حضرت على عليه السّلام در ايمان وجـه نـهـم : آنـكـه آن حـضـرت اسـبـق نـاس بـود در ايـمـان بـه خـدا و رسـول ؛ چـنانچه عامّه و خاصّه به اين فضيلت معترفند و دشمنان او انكار او نمى توانند نمود؛ چنانكه خود اميرالمؤ منين عليه السّلام اين منقبت را در بالاى منبر اظهار فرمود و احدى انكار آن نكرد.(34) از جناب سلمان روايت شده كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: اَوَّلُكُمْ وُرُودا عَلَىَّ الْحوضَ وَاَوَّلُكُمْ اِسْلاما عَلِىُّ بْنُ ابى طالب .(35) و نـيـز آن حـضـرت بـه فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام ، فـرمـود: زَوَّجْتُكِ اَقْدَمَهُمْ اِسلاما وَاَكثْرَهُمْ عِلْما.(36)و اَنَس گفته كه برانگيخت حق تعالى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در روز دوشنبه و اسلام آورد على عليه السّلام در روز سه شنبه .(37) و خزيمة بن ثابت انصارى در اين باب گفته : شعر : م آ كُنْتُ اَحْسِبُ هذَا الاَمْرَ مُنْصَرِفا عَنْ هاشِمٍ ثُمَّ مِنْها عَنْ اَبى حَسَنٍ اَلَيْسَ اَوَّل مَنْ صَلّى بِقِبْلَتِهِمْ وَاَعْرِفُ النّاسِ بِالا ثارِ وَالسُّنَنِ وَ آخِرُ النّاسِ عَهْدا بِالنَّبِىِّ وَمَنْ جِبْرِيلُ عَوْنٌ لَهُ فِى الْغُسْلِ وَالْكَفَنِ(38) شـيـخ مـفـيـد رحمه اللّه روايت كرده از يحيى بن عفيف كه پدرم با من گفت : روزى در مكّه با عـبـّاس بـن عـبـدالمـطـّلب نـشـسـتـه بـودم كـه جـوانـى داخـل مـسـجـد الحـرام شـد و نـظـر بـه سـوى آسـمـان افـكـنـد و آن هـنـگـام وقـت زوال بود پس رو به كعبه نمود و به نماز ايستاد، در اين هنگام كودكى را ديدم كه آمد در طرف راست او به نماز ايستاد و از پس آن زنى آمد و در عقب ايشان ايستاد، پس آن جوان به ركـوع رفـت و آن كـودك و زن نـيز ركوع كردند، پس آن جوان سر از ركوع برداشت و به سـجده رفت آن دو نفر نيز متابعت كردند، من شگفت ماندم و به عبّاس گفتم : امر اين سه تن امـرى عظيم است ! عبّاس گفت : بلى ، آيا مى دانى ايشان كيستند؟ اين جوان محمّد بن عبداللّه بـن عبدالمطّلب فرزند برادر من است و آن كودك على بن ابى طالب فرزند برادر ديگر مـن اسـت و آن زن خـديجه دختر خُوَيْلد است ، همانا بدانكه فرزند برادرم محمّد بن عبداللّه مـرا خـبـر داد كه او را خدائى است پروردگار آسمانها و زمين است و امر كرده است او را به ايـن ديـنـى كـه بـر طـريـق او مـى رود، و به خدا قسم كه بر روى زمين غير از اين سه تن كسى بر دين او نيست .(39) فصاحت حضرت على عليه السّلام وجـه دهـم : آنكه آن حضرت افصح فصحاء بود و اين مطلب به مرتبه اى واضح است كه مـُعـاويـه اذعـان بـه آن نموده چنانچه گفته : واللّه كه راه فصاحت و بلاغت را بر قريش كـسـى غـيـر عـلى نـگـشـوده و قانون سخن را كسى غير او تعليم ننموده .(40) و بـلغـاء گـفـتـه انـد در وصـف كـلام آن جـنـاب كـه دوَن كـَلامِ الْخـالقِ و فـوقَ كَلامِ الْمَخْلُوق (41)و كـتـاب (نـهـج البـلاغـه ) اَقـْوى شـاهـدى اسـت در ايـن بـاب و خـدا و رسول داند اندازه فصاحت و دقائق حكمت كلمات آن حضرت را و هيچ كس آرزو نكرده است و در خاطرى نگذشته است كه مانند خُطَب و كلمات آن حضرت تلفيق كند و اگر بعضى از علماى سـنّت و جماعت خطبه شقشقية را از خُطَب آن حضرت نشمردند و منسوب به سيد رضى جامع نـهـج البـلاغـه كـردنـد مـطـلبـى دقـيـق در ايـن بـاب مـلحـوظ نـظـر داشـتـه انـد والاّ بـر اهل ادب و خبره پوشيده نيست سخافت قول ايشان ؛ چه علماى اخبار ذكر كرده اند كه پيش از ولادت سـيـد رضى رحمه اللّه اين خطبه را در كتب سالفه يافتند. و شيخ مفيد كه ولادتش بـيـسـت و يـك سال قبل از سيد رضى رحمه اللّه واقع شده اين خطبه را در كتاب (ارشاد) نـقـل كرده و فرموده كه جماعتى از اهل نقل به طُرُق مختلفه از ابن عباس روايت كرده اند كه امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام اين خطبه را در رَحْبَه انشاء فرمود و من نيز در خدمت آن حضرت حـاضـر بـودم .(42) و ابـن ابى الحديد و فصحاى عرب و علماى ادب متفقند كه سـيـد رضـى رحـمـه اللّه و غـيـر او ابـدا بـه امـثـال ايـن كـلمـات تـَفـَوُّه نـتـوانـنـد كرد.(43) معجزات حضرت على عليه السّلام وجه يازدهم : معجزات باهرات آن جناب است : بدان كه معجزه آن است كه بر دست بشرى امرى ظاهر گردد كه از حدّ بشر بيرون باشد و مـردمـان از آوردن بـه مـثـل آن عـاجـز بـاشند لكن واجب نمى كند كه از صاحب معجزه همواره مـعـجـزه اش آشـكـار بـاشـد و هـر وقت كه صاحب معجزه ديدار گردد معجزه او نيز ديده شود بـلكـه صـاحـب مـعـجزه چون از درِ تَحَدّى بيرون شدى يا مدّعى از وى معجزه طلبيدى اجابت فـرمـودى و امـرى بـه خـارق عادت ظاهر نمودى . امّا بسيارى از معجزات اميرالمؤ منين عليه السـّلام هـمـواره مـلازم آن حـضـرت بـود و دوست و دشمن نظاره مى كرد و هيچ كس را نيروى انـكـار آن نـبـوده و آنها زياده از آن است كه نقل شود؛ از جمله شجاعت و قوّت آن حضرت است كه به اتّفاق دوست و دشمن كَرّار غير فَرّار و غالب كلّ غالب است . و اين مطلب بر ناظر غـزوات آن حـضـرت مـانند بدر و اُحُد و جنگهاى بصره و صِفّين و ديگر حُروب آن حضرت واضـح و ظـاهـر اسـت و در ليـلةُ الهـَرير(44) زياده از پانصد كس و به قولى نـُهـصـد كـس را با شمشير بكشت و به هر ضربتى تكبير گفت و معلوم است كه شمشير آن حـضـرت بـر درع آهـن و (خـُودِ) فولاد فرود مى آمد و تيغ آن جناب آهن و فولاد مى دريد و مـرد مـى كـشـت ، آيـا هيچ كس اين را تواند يا در خور تمناى اين مقام تواند بود؟ و اميرالمؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام در ايـن غـزوات اظـهار خرق عادت و معجزات نخواست بنمايد بلكه اين شجاعت و قوّت ملازم قالب بشريّت آن حضرت بود. ابـن شـهـر آشـوب قـضـايـاى بـسـيـار در بـاب قـوّت آن حـضـرت نـقـل نـمـوده مـانـنـد دريـدن آن حـضـرت قـمـاطـ(45) را در حال طفوليّت و كشتن او مارى را به فشار دادن گردن او را به دست خود در اوان صِغَر كه در مهد جاى داشت ، و مادر او را حيدره ناميد و اثر انگشت آن حضرت در اسطوانه در كوفه و مـشـهـد، اثـر كـف او در تـكـريـت و مـوصـول و غـيـره و اثـر شـمـشـيـر او در صـخـره جـبـل ثـور در مـكـّه و اَثـَر نـيـزه او در كـوهى از جبال باديه و در سنگى در نزد قلعه خيبر مـعـروف بـوده اسـت . و حـكـايـت قوّت آن حضرت در باب قطب رحى (46) و طوق كـردن آن را در گـردن خـالدبـن الوليد و فشار دادن آن جناب خالد را به انگشت سبابه و وسـطـى بـه نـحوى كه خالد نزديك به هلاكت رسيد و صيحه منكره كشيد و در جامه خويش پـليـدى كـرد بر همه كس معلوم است و برداشتن آن جناب سنگى عظيم را از روى چشمه آب در راه صـِفـّيـن و چـنـد ذراع بـسـيـار او را دور افكندن در حالتى كه جماعت بسيار از قلع (47) آن عـاجـز بـودنـد و حـكـايـت قـَلْع بـاب خـيـبـر و قـتـل مـرحـب اَشـْهـَر اسـت از آنـكـه ذكـر شـود و مـا در تـاريـخ احوال حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به آن اشاره كرديم . ابـن شـهـر آشـوب فـرموده چيزى كه حاصلش اين است كه از عجايب و معجزات اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام آن اسـت كـه آن حـضـرت در سـاليـان دراز كـه در خـدمـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم جهاد همى كرد و در ايّام خلافت خود كه با ناكثين و قـاسـطـيـن و مـارقـين جنگهاى سخت همى كرد هرگز هزيمت نگشت و او را هرگز جراحتى منكر نـرسـيـد و هـرگـز بـا مـبـارزى قـتال نداد الاّ آنكه بر وى ظفر جست و هرگز قِرْنى از وى نـجـات نـيـافـت و در تـحـت هـيـچ رايـت قـتـال نـداد الاّ آنـكـه دشـمـنـان را مـغـلوب و ذليـل سـاخـت و هـرگـز از انـبوه لشكر خوفناك نگشت و همواره به جانب ايشان هَرْوَله كنان رفـت ؛ چـنـانـكـه روايـت شـده كـه در يـوم خـنـدق بـه آهـنـگ عـَمـْروبـن عـبـدود چـهـل ذراع جـسـتـن كرد و اين از عادت خارج است و ديگر قطع كردن او پاهاى عمرو را با آن ثياب و سلاح كه عمرو پوشيده بود، و ديگر دو نيمه كردن مرحب جهود را از فرق تا به قدم با آنكه همه تن او محفوف در آهن و فولاد بود(48) الخ . ديـگـر فـصاحت و بلاغت آن حضرت است كه به اتفاق فُصَحاى عرب و علماى ادب كلام آن جناب فوق كلام مخلوق و تحت كلام خالق است ؛ چنانكه به اين مطلب اشاره شد. ديـگـر عـلم و حـكـمـت آن حـضـرت اسـت كـه انـدازه او را جـز خـدا و رسول كسى نداند و شرح كردن آن نتواند؛ چنانكه به برخى از آن اشاره شد؛ پس كسى كـه بـى مـعـلّمـى و مـدرّسـى به صورت ظاهر در مَعارج علم و حكمت چنان عُروج كند كه هيچ آفريده تمنّاى آن مقام نتواند كرد، معجزه آشكار باشد. ديـگـر جـود و سـخـاوت آن حـضـرت اسـت كـه هـر چـه بـه دسـت كـرد بـذل كـرد و بـا فـاطـمه و حَسَنَيْن عليهماالسّلام سه شب رُوزه با روزه پيوستند و طعام خويش را به مسكين و يتيم و اسير دادند و در ركوع انگشترى قيمتى انفاق كرد و حق تعالى در شـاءن او و اهـل بـيـت او سـوره (هـَلْ اَتـى ) و آيـه اِنَّمـا نازل فرمود و گذشت كه آن حضرت به رشح جبين و كدّ يمين هزار بنده آزاد فرمود. و ديـگـر عـبـادت و زهد آن حضرت است كه به اتّفاق علماى خبر هيچ كس آن عبادت نتوانست كـرد و در تـمـامـى عـمـر بـه نان جوين قناعت فرمود و از نمك و سركه خورشى افزونتر نـخواست و با آن قوت آن قوّت داشت كه به برخى از آن اشارت نموديم و اين نيز معجزه باشد؛ زيرا كه از حدّ بشر بيرون است . و از اين سان است عفو و علم و رحمت او و شدّت و نـقـمـت او و شـرف او و تـواضـع او كـه تـعـبـيـر از او مى شود به (جمع بين الاضداد) و (تـاءليـف بـيـن الاَشـْتـات ) و ايـن نـيـز از خـوارق عـادات و فـضـائل شـريـفه آن حضرت باشد؛ چنانكه سيّد رضى رضى اللّه عنه در افتتاح (نهج البـلاغـه ) بـه ايـن مـطـلب اشـاره كـرده و فـرمـوده : اگـر كـسـى تاءمّل و تدبر كند در خُطَب و كلمات آن حضرت و از ذهن خود خارج كند كه اين كلمات از آن مـشـرع فصاحت است كه عظيم القدر و نافذ الامر و مالك الرّقاب بوده شكّ نخواهد كرد كه صـاحـب ايـن كـلمـات بـايـد شـخـصـى بـاشـد كـه غـيـر از زهـد و عـبـادت حـظّ و شـغـل ديـگـر نـداشته باشد و بايد كسى باشد كه در گوشه خانه خود غنوده يا در سر كـوهـى اعـتزال نموده باشد كه غير از خود كسى ديگر نديده باشد و ابدا تصوّر نخواهد كـرد و يقين نخواهد نمود كه اين كلمات از مثل آن حضرت كسى باشد كه با شمشير برهنه در درياى حَرْب غوطه خورده و تن هاى اَبْطال را بى سر نموده و شجاعان روزگار را به خـاك هـلاك افـكـنـده و پـيـوسـتـه از شـمـشـيـرش خـون مـى چـكـيـده و بـا ايـن حـال زاهـِدُ الزُّهـاد و بـَدَلُ الاَبـْدال بـوده و ايـن از فضايل عجيبه و خصايص لطيفه آن جناب است كه مابين صفتهاى متضادّه جمع فرموده انتهى . (49) وَلَنعمَ ما ق الَ الصَّفِىّ الحلّى فى مدح اميرالمؤ منين عليه السّلام : شعر : جُمِعَتْ فى صِفاتِكَ الاَضْدادُ فَلِهذ ا عَزَّتْ لَكَ الاَنْد ادُ زاهِدٌ ح اكِمٌ حَلي مٌ شُج اعٌ ف اتِكٌ ن اسِكٌ فَقي رٌ جَوا دٌ شِيَمٌ ما جُمِعْنَ فى بَشَرٍ قَطُّ وَلا حازَ مِثْلَهُنَّ الْعِبادُ خُلُقٌ يُحْجِلُ النَّسيمَ مِنَ اللُّطْفِ وَبَاْسٌ يَدوبُ مِنْهُالْجَمادُ بـالجـمـله ؛ آن حـضرت در جميع صفات از همه مخلوقات جز پسر عمّش برترى دارد لاجرم وجـود مـبـاركـش انـدر آفـريـنـش مـحـيـط مـمـكـنـات و بـزرگـتـرين معجزات است و هيچ كس را مـجـال انـكـار آن نيست بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى يا آيَةَ اللّهِ الْعُظْمى وَالنَّبَاء الْعَظيمَ. امّا معجزاتى كـه گاهى از آن حضرت ظاهر شده زياده از حَدّ و عَدّ است و اين احقر در اين مختصر به طور اجـمـال اشـاره بـه مـخـتـصـرى از آن مـى نـمـايـم كـه فـهـرسـتـى بـاشـد از بـراى اهل تميزّ و اطّلاع . از جـمـله مـعـجزات آن حضرت ، معجزات متعلّقه به انقياد حيوانات و جنّيان است آن جناب را؛ چـنـانـچـه ايـن مطلب ظاهر است از حديث شير و جُوَيْرِيَة ابْنِ مُسْهِرْ(50)و مخاطبه فرمودن آن جناب با ثعبان بر منبر كوفه (51) و تكلّم كردن مرغان و گرگ و جرّى با آن حضرت و سلام دادن ماهيان فرات آن جناب را به امارت مؤ منان (52) و بـرداشـتـن غـراب كـفـش آن حـضـرت را و افـتـادن مارى از آن (53) و قضيّه مرد آذربايجانى و شتر سركش او(54) و حكايت مرد يهودى و مفقود شدن مالهاى او و آوردن جـنـّيـان آنـها را به امر اميرمؤ منان (55) و كيفيت بيعت گرفتن آن جناب از جنّها به وادى عقيق و غيره .(56) ديگر معجزات آن حضرت است تعلّق به جمادات و نباتات مانند رَدّ شَمْس براى آن حضرت در زمـان رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و بـعـد از مـمـات آن حـضـرت در ارض بـابل و بعضى در جواز ردّ شمس كتابى نوشته اند و ردّ شمس را در مواضِع عديده براى آن حـضـرت نـگـاشـتـه انـد.(57) و ديـگـر تـكلّم كردن شمس است با آن جناب در مـواضـع مـتعدّده و ديگر حكم آن حضرت به سكون زمين هنگامى كه زلزله حادث شد در زمين مـديـنـه زمـان ابـوبكر و از جنبش باز نمى ايستاد و به حكم آن جناب قرار گرفت و ديگر تنطّق كردن حِصى در دست حق پرستش و ديگر حاضر شدن آن حضرت به طىّ الارض در نـزد جـنـازه سـلمـان در مدائن و تجهيز او نمودن و تحريك آن حضرت ابوهريره را به طىّ الارض و رسـانـيـدن او را بـه خـانـه خـويش هنگامى كه شكايت كرد به آن حضرت كثرت شوق خويش را به ديدن اهل و اولاد خود.(58) ديـگـر حـديـث بـسـاط است كه سير دادن آن جناب باشد جمعى از اصحاب را در هوا و بردن ايـشـان را بـه نزد كهف اصحاب كهف و سلام كردن اصحاب بر اصحاب كهف و جواب ندادن ايـشـان جـز امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام را و تكلّم نمودن ايشان با آن حضرت و ديگر طلا كـردن آن جـنـاب كـلوخـى را بـراى وام خـواه (59) و حـكم كردن او به عدم سقوط جِدارى كه مُشْرِف بر انهدام بود و آن حضرت در پاى آن نشسته بود و ديگر نرم شدن آهن زره در دسـت او چـنـانـچه خالد گفته كه ديدم آن جناب حلقه هاى درع خود را با دست خويش اصـلاح مى فرمود و به من فرمود كه اى خالد، خداوند به سبب ما و به بركت ما آهن را در دسـت د اوُد نـرم سـاخـت . و ديـگـر شـهـادت نخلهاى مدينه به فضليت آن جناب و پسر عمّ و برادرش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و فرمودن پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به آن حضرت كه يا على ! نخل مدينه را (صيحانى ) نام گذار، كه فضيلت من و تـو را آشـكـار كـردنـد. و ديـگر سبز شدن درخت امرودى به معجزه آن حضرت و اژدها شدن كـمان به امر آن حضرت و از اين قبيل زياده از آن است كه اِحْصاء شود و سلام كردن شَجَر و مـدر بـه آن جـنـاب در اراضـى يـمـن و كـم شدن فرات هنگام طغيان آن به امر آن حضرت .(60) و ديـگـر مـعـجـزات آن حضرت است متعلّق به مَرضى و مَوْتى مانند ملتئم شدن دست مقطوع هـشـام بـن عـدىّ همدانى در حرب صفّين و ملتئم فرمودن او دست مقطوع آن مرد سياهى كه از مـحـبـّان آن جـنـاب بـود و بـه امر آن حضرت قطع شده بود هنگامى كه سرقت كرده بود. و ديـگـر سـخـن گـفـتـن جـمـجـمـه يـعـنـى كـلّه پـوسـيـده بـا آن حـضـرت در اراضـى بـابـل و در آن و مـوضـع مـسـجـدى بـنـا كـردنـد(61) و الحال آن موضع در نزديكى مسجد ردّ شمس در نواحى حلّه معروف است .(62) و در (تـحـيـّة الزّائر) و (هـديـّه ) بـه مـسـجـد ردّ شـمـس و جـمـجمه اشارتى به شرح رفته (63) و ديـگـر حـكـايت زنده كردن آن سام بن نوح را و زنده گردانيدن اصحاب كهف را در حديث بساط چنانكه به آن اشارت شد. و از حـضـرت امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه وقـتـى رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم مريض شد اميرالمؤ منين عليه السّلام جماعتى از انـصـار را در مـسـجـد ديـدار كـرد و فـرمـود: دوسـت داريـد كـه حـاضـر خـدمـت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم شويد؟ گفتند: بلى ، پس ايشان را بر در سراى آن حـضـرت آورد و اجـازه خـواسـتـه حـاضـر مجلس ساخت و خود بر بالين حضرت مصطفى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در نـزد سـر آن بـزرگـوار نـشـست و دست مبارك بر سينه پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عليه و آله و سلّم گذاشت و فرمود: اُمَّ مِلدَمٍ! اُخْرُجى عَنْ رَسُولِ اللّهِ صـَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ. و تب را فرمود كه بيرون شو، در زمان تب از بدن پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـيـرون شـد و آن حـضـرت بـرخـاسـت و نشست و فرمود: اى پسر ابوطالب ! خداوند چندان ترا خصال خير عطاء فرمود كه تب از تو هزيمت مى كند. وَلَنِعْمَ ما قيلَ: (قائل مَقْصُوره عَبْدى است ). شعر : مَنْ ز الَتِ الْحُمّى عَنِ الطُهْرِبِهِ مَنْ رُدَّتِ الشَّمْسُ لَهُ بَعْدَ الِعِشا مَنْ عَبَّرَ الْجَيْشَ عَنِ الْمآءِ وَلَمْ يُخْشَ عَلَيْهِ بَلَلٌ وَلا نَدى (64) و نيز ابن شهر آشوب رحمه اللّه روايت كرده است از عبدالواحد بن زيد كه گفت : در خانه كـعـبـه مـشـغـول بـه طواف بودم دخترى را ديدم كه براى خواهر خود سوگند ياد كرد به اميرالمؤ منين عليه السّلام به اين كلمات : لا وَحـَقِّ الْمـُنـْتـَجـَبِ بـِالْوَصـِيَّةِ، الْحـاكـِمِ بـِالسَّوِيَّةِ، الْع ادِلِ فـىِ الْقـَضِيَّةِ، الْع الى الْبَيِّنَةِ زَوْج فاطِمَةِ الْمَرْضِيَّةِ م ا كانَ كذَا. مـن در تـعـجـّب شـدم كـه دختر به اين كودكى چگونه اميرالمؤ منين عليه السّلام را به اين كلمات مدح مى كند، از او پرسيدم كه آيا على عليه السّلام را مى شناسى كه بدين تمجيد او را يـاد مـى كـنـى ؟ گـفت : چگونه نشناسم كسى را كه پدرم در جنگ صِفّين در يارى او كـشـتـه گشت و از پس آن كه ما يتيم گشتيم آن حضرت روزى به خانه ما درآمد و به مادرم فـرمـود: چـون اسـت حـال تـو اى مـادر يـتـيـمان ؟ مادرم عرض كرد: به خير است ؛ پس مرا و خـواهـرم را كـه ايـنـك حـاضـر اسـت بـه نـزد آن حضرت حاضر ساخت و مرض آبله چشم مرا نابينا ساخته بود چون نگاهش به من افتاد آهى كشيد و اين دو شعر را قرائت فرمود: شعر : ما اِنْ تَاَوَّهْتُ مِنْ شَىْءٍ رُزِئْتُ بِهِ كَما تَاَوَّهْتُ لِلاَطفالِ فيِ الصِّغَرِ قَدْ ماتَ والِدُهُم مَنْ كانَ يَكْفِلُهُمْ فيِ النّآئب اتِ وَفيِ الاَسْفارِ وَالحَضَرِ آنگاه دست مبارك بر صورت من كشيد، در زمان به بركت دست معجز نماى آن حضرت چشم من بينا شد چنانكه در شب تاريك شتر رميده را از مسافت بعيده ديدار مى كنم .(65) ديگر معجزات آن حضرت است در تعذيب و هلاكت جماعتى كه به خصومت و دشمنى آن حضرت قـيـام نـمودند مانند هلاكت مردى كه سبّ آن حضرت مى نمود به زير پاى شتر و كور شدن ابـوعـبداللّه المحّدث كه منكر فضل آن حضرت بود و به صورت سگ شدن خطيب دمشقى و به صورت خنزيز شدن ديگرى و سياه شدن روى مرد ديگر و بيرون آمدن گاوى از شطّ و كـشـتـن خـطـيـب بـدگـو را در واسـط و فشردن آن حضرت گلوى بدگوئى را در خواب و قطران شدن بول مرد بدگوئى و هلاك جمع بسيارى در خواب كه آن حضرت را ناسزا مى گـفـتند مانند احمد بن حمدون موصلى و مذبوح شدن همسايه محمّد بن عَبّاد بصراوى و غير ايـشـان از جماعت ديگر كه در دنيا چاشنى عذاب الهى را چشيدند به جهت آنكه آن حضرت را سَبّ مى كردند. و كور شدن مردى كه تكذيب آن حضرت مى نمود و تعذيب حارث بن نعمان فـِهـْرى (66) كـه از قـبـولى مـولائيت جناب امير عليه السّلام سرتافت و كراهت شـديـد از آن ظـاهـر نـمـود. و احـقـر قضيّه آن را از ثَعْلَبى و سائر ائمّه سنّيّه در (فيض قـديـر) نـقـل نـمـودم و عـقـد اعـتـراضـات ابـن تيميّه حرّانى را بر اين حديث شريف مبتور و خرافات او را هباءً منثور نمودم . و ديـگـر از مـعـجـزات آن حضرت است كه بعد از شهادت آن بزرگوار و جمله اى از آنها از قبر شريفش ظاهر شده . و ديـگر از معجزات آن حضرت اِخبار آن حضرت است از اَخبار غيب كه بعد از اين به جمله اى از آنها اشارت خواهد شد ان شاء اللّه تعالى . بـالجـمـله ؛ مـعـجـزات آن حـضـرت واضـح و روشـن اسـت كـه هـيـچ كـس را مـجـال انـكـار آن نيست ، يا اباالحَسَن ! يا اميرالمؤ منين ! بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى ، توئى آن كس كـه دشـمـنـانـت پـيـوسـتـه سـعـى مـى كـردنـد در خـامـوش كـردن نـور فـضـايـل تـو و دوسـتـانـت را يـارائى ذكـر مـنـاقـب نـبـود و بـه جـهـت تـرس و تقيّه كتمان فـضـل تـو مـى نـمـودنـد و بـا ايـن حـال ايـن قـدر از مـعـجـزات و فضائل جنابت بر مردم ظاهر شد كه شرق و غرب عالم را فرا گرفت و دوست و دشمن به ذكر مدائح و مناقب رطب اللسان و عذب البيان گشتند. عَرَبيّه : شعر : شَهِدَ الاَنامُ بِفَضْلِهِ حَتَّى الْعِد ى وَالْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ الاَعْد اءُ ابـن شـهـر آشـوب نقل كرده كه اعرابيّه را در مسجد كوفه ديدند كه مى گفت : اى آن كسى كه مشهورى در آسمانها و مشهورى در زمينها و مشهورى در دنيا و مشهورى در آخرت ، سلاطين جـور و جبابره زمان همّت بر آن گماشتند كه نور ترا خاموش كنند خدا نخواست و روشنى آن را زيـادتر گردانيد. گفتند: از اين كلمات چه كس را قصد كرده اى ؟ گفت : اميرالمؤ منين عليه السّلام را، اين بگفت و از ديده ها غايب گشت .(67) به روايات مستفيضه از شَعْبى روايت شده كه مى گفت پيوسته مى شنيدم كه خُطباى بنى امـيـّه بـر مـنـابـر سـَبّ امـيرالمؤ منين عليه السّلام مى كردند و از براى آن حضرت بد مى گـفـتـنـد بـا ايـن حال ، گويا كسى بازوى آن جناب را گرفته به آسمان بالا مى برد و رفـعـت و رتـبـت او را ظاهر مى نمود. و نيز مى شنيديم كه پيوسته مدائح و مناقب اسلاف و گـذشـتـگان خويش را مى نمودند و چنان مى نمود كه مردارى را بر مردم مى نمودند و جيفه اى را ظاهر مى كردند يعنى هرچه مدح و خوبى گذشتگان خود مى كردند بدى و عفونت آنها بـيـشـتـر ظـاهـر مـى شـد و ايـن نـيـز خـرق عـادت و مـعـجـزه آشـكـار اسـت و اگـرنـه با اين حـال ، بـايـد فـضـيـلتـى از آن جـنـاب ظـاهـر نـشـود و نـور او خـامـوش شـود بـلكـه بـَدَل مـنـاقـب مـثـالب مـوضـوعـه مـنـتـشـر شـود نـه آنـكـه فـضـائل و مـنـاقـب او شـرق و غـرب عـالم را مملو كند و جمهور مردم و كافّه ناس از دوست و دشـمـن قـهرا مدح او را گويند:(يُريدوُنَ اَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَيَاْبَى اللّهُ اِلاّ اَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ.)(68) از اين سان است كثرت نسل و ذَرارى و اولادهاى آن جناب كه پيوسته خلفاى جور و دشمنان و جبابره زمان همّت بر آن گماشتند كه ايشان را از بيخ بركنند و نام و نشانى از ايشان بـاقى نگذارند و چه بسيار از علويّين را شهيد كردند و به انواع سختيها ايشان را عذاب نـمـودند بعضى را به تيغ و شمشير و برخى را به جوع و عطش كشتند و كثيرى را زنده در بـيـن اسـطـوانـه و جـِدار و تـحـت اَبـْنـِيـَه نـهـادنـد و بـسـيـارى را در حـبـس و نكال مسجون نمودند(69) و قليلى كه از دست ايشان جستند از ترس جان از بلاد خـويـش غـربـت و دورى اخـتـيـار كردند و در مواضع نائيه و بيابان قفر دور از آبادانى و عـمـران مـتـفرق شدند و مردم نيز از ترس جان خويش و به جهت تقرّب نزد جبابره زمان از ايشان دورى كردند و با اين حال ، بحمدللّه تعالى در تمام بلاد و در هر شهر و قريه و در هـر مـجـلس و مـجـمـعـى آن قدر مى باشند كه حصر ايشان نتوان نمود و از تمامى ذَرارى پـيـغـمـبـران و اوليـاء و صـالحـان بـلكـه از ذَرارى هر يك از مردمان بيشتر و فزونتر مى باشند و اين نيز خرق عادت و معجزه باهره باشد.(70) خبردادن حضرت على عليه السّلام از امور غيبى وجـه دوازدهـم : اِخـبـار آن حـضـرت اسـت از اخبار غيبيّه و آن اخبار زياده از آن است كه اِحْصاء شود و اين احقر به ذكر چند موردى از آن اشارت مى كنم . نخستين : كَرّة بعد كَرَّة خبر داد كه ابن ملجم (فرق ) مرا با تيغ مى شكافد و ريش مرا از خون سرم خضاب مى كند. و ديگر خبرداد از شهادت امام حسين عليه السّلام به زهر و بسيار وقـت از شـهـادت فـرزنـدش حـسـيـن عـليـه السـّلام خـبـر مـى داد، و هـنـگـام عـبـور از كربلا مـقـتـل مردان و مقام زنان و مناخ شتران را بنمود و خبر داد براء بن عازب را از درك كردن او زمان شهادت حسين عليه السّلام را و يارى نكردن او آن حضرت را. و ديگر خبر داد از حكومت حـَجـّاج بـن يـوسـف ثـَقَفى و از يوسف بن عمرو از فتك و خويريزى ايشان ، و خبر داد از خـوارج نـهـروان و عـبـور نـكـردن ايـشـان از نـهـر و خـبـر داد از قـتـل ايـشـان ، و از كشته شدن ذى الثّديه سركرده خوارج و خبر داد از عاقبت امور جمعى از اصـحـاب خـويـش كـه هـر يـك را چـسـان مـى كـُشـنـد، چنانكه خبر داد از بريدن دست و پاى جويرية بن مسهر و رُشيد هَجَرى و به دار كشيدن ايشان را، و خبر داد از كيفيّت شهادت ميثم تـمّار و به دار كشيدن او را بر دارى كه از نخلى بود كه تعيين آن فرمود و بودن آن دار در نـزد خـانـه عـمـروبـن حـريـث . و خـبـر داد بـه كـشـتـه شـدن قـنـبـر و كـمـيـل و حُجر بن عَدى و غيره و خبر داد از نمردن خالد بن عرفطه و رئيس شدن او بر جيش ضلالت و خبر داداز قتال ناكثين و قاسطين و مارقين و خبر داد از مكنون طلحه و زبير هنگامى كـه بـه جـهـت نـكـث بـيـعـت و تهيّه جنگ با آن حضرت به جانب مكّه خواستند بروند و گفتند خـيـال عـُمـْره داريـم . و نـيـز خـبـر داد اصحاب خويش را كه بعد از اين طلحه و زبير را با لشكر فراوان ملاقات كنيد. و خبر داد از وفات سلمان در مدائن هنگام رحلت سلمان و خبر داد از خلافت بنى اميّه و بنى عبّاس و اشاره فرمود به اَشْهَر اوصاف و خصايص بعض خلفاء بـنـى عـبـّاس مـانـنـد راءفـت سـفّاح (1)(71) و خونريزى منصور(2) و بزرگى سـلطـنـت رشـيـد(5) و دانـائى مـاءمـون (7) و كـثـرت نـصـب و عـنـاد مـتـوكـّل (10) و كـشـتـن پـسـر او، او را و كـثـرت تـَعـَب و زحـمـت مـعـتـمـد (15) بـه جـهـت اشـتـغـال او به حروب و جنگ با صاحب زنج و احسان معتضد (16) با علوييّن و كشته شدن مـقـتـدر (18) و اسـتـيلاء سه فرزند او بر خلافت كه (راضى ) و (متّقى ) و (مطيع ) بـاشـنـد و غـيـر ايـشـان چـنانكه بر اهل تاريخ و سِيَر مخفى نيست و اين اخبار در اين خطبه شريفه است كه آن حضرت فرموده : وَيـْلُ له ذِهِ الاُمَّةِ مـِنْ رِجـالِهـِمْ الشَّجَرَةُ الْمَلْعُونَةُ الّتي ذَكَرَها رَبُّكُمْ تَعالى اَوَّلُهُمْ خَضْرآءُ وَ آخِرُهُمْ هَزْمآءُ، ثُمّ يَلي بَعْدَهُمْ اَمْرَ ه ذِهِ الاُمَّةِ رِجالٌ اَوَّلُهُمْ اَرْاَفُهُمْ وَ ث انيهِمْ اَفْتَكُهُمْ و خامِسُهُمْ كـَبـْشـُهـُمْ وَسـابـِعـُهُمْ اَعْلَمُهُمْ وَعاشِرُهُمْ اَكْفَرُهُمْ يَقْتُلُهُ اَخَصُّهُمْ بِهِ وَخامِسُ عَشَرُهُمْ كَثيرُ الْعـَنـآءِ قـَليـلُ الْغِنآءِ سادِسُ عَشَرُهُمْ اَقْضاهُمْ لِلذِّمَمِ وَ اَوْ صَلُهُمْ لِلّرَحِمِ كَانّي اَرى ث امِنَ عـَشـَرِهـِمْ تـَفـْحُص رِجْلاهُ في دَمِهِ بَعْدَ اَنْ يَاْخُذُهُ جُنْدُهُ بِكَظْمِهِ مِنْ ولْدِهِ ثَلاثُ رِجالٍ سيرَتُهُمْ سيرَةُ الضَّلالِ. تا آخر خطبه كه اشاره فرموده به كشته شدن مستعصم در بغداد چنانكه فرموده : لَكـَاَنـّي اَر اهُ عـَلى جـِسـْرِ الزَّوْراءِ قـَتـيـلاً ذلِكَ بـِمـا قَدَّمَتْ يَد اكَ وَاَنَّ اللّه لَيْسَ بِظلا مٍ لِلْعَبيدِ. (72) و ديـگـر خـبر داد از وقوع فتنه ها در كوفه و كشته شدن يا مبتلا به بلاهاى شاغله شدن سركردگان ظلم كه در كوفه عَلَمْ ظلم و ستم افراشته سازند در آنجا فرموده : كَاَنّى بِكِ ي ا كُوفَةُ تُمَدّينَ مَدَّا الاَديمِ الْعُك اظى . تـا آنـكـه مـى فـرمـايد: وَاِنّي لاََعْلَمُ وَاللّهِ اَنَّهُ لا يُريدُ بِكِ جَبّارٌ بِسُوءٍ اِلاّ رَماهُ اللّه بِق اتِلٍ اَو اِبْتَلا هُ اللّهُ بِشاغِلٍ.(73) و چـنـيـن شد كه آن حضرت خبر داده بود و زياد بن ابيه و يوسف بن عمرو و حجّاج ثقفى و ديـگـران كـه در كـوفـه بـنـاى تـعـدّى و ظـلم نـهـادنـد ابتلاء آنها و هلاكت و مردن آنها به بدترين حالى در موضع خود به شرح رفته . و ديگر خبر داد مردم را از عرض كردن معاويه بر ايشان سبّ كردن آن حضرت را، و خبر داد ابـن عـبـّاس را در (ذى قار) از آمدن لشكرى از جانب كوفه براى بيعت با جنابش كه عدد آنـهـا هـزار بـه شمار مى رود بدون كم و زياد، و خبر داد(74) از لشكر هُلاكو و فـتـنـه هـاى ايـشـان ، و در خـطـبـه اى كه در وقعه جمل در بصره خواند اشارت فرمود به قـتـل مـردم بـصـره بـه دسـت زنـگـيـان و اخـبـار فـرمـود از دَجّال و حوادث جهان (75) وديگرخبر داد از غرق شدن بصره چنانكه فرمود: وَاَيـْمُ اللّهِ لَتـُغـْرقـَنَّ بـَلْدَتـُكـُمْ حـَتـّى كـَانّي اَنْظُرُ اِلى مَسْجِدِه ا كَجُؤ جُوءِطَيْرٍ في لُجَّةِ بَحْرٍ.(76) و خـبـر داد ازبـنـاء شـهـر بـغـداد، و ديـگـر خـبـر داد از مـَآل امـر عـبـداللّه بـن زبـير وَقَوْلُهُ فيه : خَبُّ ضَبُّ يَرُومُ اَمْرا وَلا يُدْرِكْهُ يَنْصَبُ حِب الَةَ الدّينِ لاِصْطِي ادِ الدُّنيا وَهُوَ بَعْدُ مَصْلُوب قُريْشٍ. و ديگر خبر داد كه سادات بنى هاشم چون ناصر و داعى و غير ايشان خروج خواهند كرد و فـرمـوده : اِنَّ لاَِّلِ مـُحَمّدٍ بالطّالقانِ لَكَنْزا سَيُظْهِرُهُ اللّهُ اذا ش اءَ دُع اةٌ حَتّى تَقُومَ بِإ ذنِ اللّه فَتَدْعُوا اِل ى دين اللّهِ. و خبر داد از مقتل نفس زكيّه محمّد بن عبداللّه محض در احجار زيت مدينه ؛ فى قولِهِ: اَنَّهُ يُقْتَلُ عِنْدَ اَحْجارِ الزَّيْتِ. و هـمچنين خبر داد از مقتل برادر محمّد ابراهيم در زمين باخمرا كه موضعى است مابين واسط و كوفه آنجا كه مى فرمايد: بِب اخَمْر آ يُقْتَلُ بَعْدَ اَنْ يَظْهَرَ وَ يُقْهَرُ بَعْدَ اَنَ يَقْهَرَ. و هم در حق او فرموده : يَاْتِي هِ سَهْمٌ غَربٌ يَكُونُ فيهِ مَنِيَّتُهُ فَي ابَؤُسَ الّر امى شَلَّتْ يَدُهُ وَ وَهَنَ عَضُدُهُ. و ديـگر خبر داد از مقتولين فخّ و از سلطنت سلاطين علويه در مغرب و از سلاطين اسماعيليّه كقوله : ثُمَّ يَظْهَرُ صاحِبُ الْقَيْرو انِ اِلى قَوْلِهِ مِنْ سُلا لَةِ ذِى الْبَدآءِ المُسَجّى بِالرِّد آءِ. و خبر داد از سلاطين آل بويه . وقـَوله فـيـهـِم : وَ يـَخـْرُجُ مـِنْ دَيـْلمان بَنُوا الصَّيّادِ وقوله فيهم : ثُمَّ يَسْتَشْرى اَمْرُهُم حَتّى يَمْلِكُوا الزَّوْر آء وَيَخْلَعُوا الْخُلَف اء. و خـبـر داد از خـلفـاى بنى عبّاس و على بن عبداللّه بن عبّاس جدّ عبّاسييّن را (اَباالاملاك ) فـرمـود. و در واقـعـه صـفـّيـن كـه مـابـيـن آن حـضـرت و مـُعـاويـه ارسـال رسـل و رسـائل بـود در يـكـى از مـكـتوبات خود آن حضرت از اخبار غيب بسى اخبار فـرمـود از جـمـله در خـاتـمـه آن ، مـعـاويـه را مـخـاطـب داشـتـه كـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم مرا خبر داد: زود باشد كه موى ريش من به خون سـرم خضاب گردد و من شهيد شوم و بعد از من سلطنت امّت به دست گيرى و فرزندم حسن را از دَر غدر و خديعت به سمّ ناقع شهيد كنى و از پس تو يزيد فرزند تو به دستيارى و هـمـدسـتـى پـسـر زانـيه ـ كه ابن زياد باشد ـ حسين پسرم را شهيد سازد و دوازده تن از ائمـه ضـلالت از اولاد ابـى العـاص و مـروان بن الحكم بعد از تو والى بر امّت شوند؛ چـنـانـكـه رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب نمودار شد و ايشان را به صـورت بـوزينه ديد كه بر منبر او مى جهند و امّت را از شريعت باز پس مى برند؛ پس فـرمـود: آنـگـاه جـماعتى كه رايات ايشان سياه و عَلَمهاى سياه علامت دارند ـ كه بنى عبّاس مـراد اسـت ـ خـلافـت و سـلطـنـت را از ايـشـان باز گيرند و بر هر كس از اين جماعت كه دست يابند از پاى درآورند و به كمال ذلّت و خوارى ايشان را بكشند. آنـگـاه حـضـرت اخـبـار فـرمـود بـه مـغـيـّبـات بـسـيـار از امـر دجّال و پاره اى از ظهور قائم آل محمّد عليهماالسّلام و در آخر مكتوب مرقوم فرمود: همانا من مـى دانـم كـه ايـن كـاغـذ بـراى تـو نـفـعـى و سـودى نبخشد و حظّى از آن نبرى مگر اينكه فـرحـنـاك شـوى بـه اخـبـار مـن از سلطنت تو و فرزند تو لكن آنچه باعث شد مرا كه اين مـكـتوب را براى تو نگاشتم آن بود كه كاتب خود را گفتم كه آن را نسخه كند كه شايد شـيـعـه و اصـحـاب مـن از آن نـفـع بـرند يا يك تن از كسانى كه نزد تو مى باشند آن را بـخوانند بلكه از گمراهى روى برتابد و طريق هدايت پيش گيرد و هم حجّتى باشد از من بر تو.(77) مؤ لّف گويد: كه شرح غالب اين اخبار غيبيّه در اين كتاب مبارك و تتمّه آن هر يك در موقع خود مذكور خواهد شد ان شاء اللّه تعالى . استجابت دعاهاى على عليه السّلام وجـه سيزدهم : استجابت دعوات آن حضرت است ؛ چنانچه به طُرُق بسيار معتبره ثابت شده نـفـريـن آن حـضـرت در حـقّ بـُسـْر بـن ارطـاة بـه اخـتـلاط عـقـل و اسـتـجـابت دعاى آن حضرت در حق او و نفرين نمودن او در حق مردى كه جاسوسى مى كرد و اخبار آن حضرت را به معاويه مى رسانيد پس كور شد، و نفرين كرد در حقّ طلحه و زبـيـر كـه بـه كمال ذلّت و زشتى كشته گردند و بميرند، و دعاى آن جناب در حقّ ايشان مستجاب شد و زبير را، عمروبن جُرموز در وقت خواب به ضرب شمشير بكشت و جسدش را در خاك كرد(78) و طلحه را، مروان بن الحكم تيرى زد و به سبب آن رگ اكحلش گـشـوده گـشـت و در مـيـان بـيـابان در آفتاب سوزان به تدريج خون از بدنش رفت تا بـمـرد و خـود طـلحـه مـى گـفـت كـه هـيـچ مـرد قـرشـى مثل من خونش ضايع نگشت .(79) و از روايـات اهـل سـنـت ثـابـت اسـت كـه اميرالمؤ منين عليه السّلام استشهاد فرمود جمعى از صـحـابـه را بـر حـديـث غـديـر تـمـامـى شـهـادت دادنـد كـه شـنـيـدنـد رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود در خُمّ غدير (مَنْ كُنْتُ مَوْلا هُ فَعَلِىُّ مَوْلا هُ). مـگر چند نفر كه كتمان كردند و به اخفاى آن پرداختند، آن حضرت در حقّ ايشان نفرين كرد پس به دعاى آن حضرت ، سزاى خود يافتند يعنى بعضى به كورى و بعضى به بـَرَص مـبتلا گشتند و چاشنى عذاب الهى را در دار دنيا چشيدند، مانند انس بن مالك و زيد بـن ارقـم و عـبـدالرحـمـن مـدلج و يـزيـد بـن وديـعـه چـنـانچه در كتاب (اُسد الغابه ) و (تـاريـخ ابـن كـثـيـر) و (انـسـان العيون ) حَلَبى و (مناقب ابن المغازلى ) و (شواهد النبوّة ) جامى و (انساب الاشراف ) بَلاذُرى و (حليه ) اَبونُعَيْم اصفهانى و ديگر كتب بـه شـرح رفـتـه و عـبـارات ايـشـان را در (فـيـض قـديـر) ايـراد نـمـوده ام و بـطـلان قـول ابـن روزبـهـان را كـه ايـن روايـات را از مـوضـوعـات روافـض شـمـرده ظاهر ساختم . (80) يـــارى كـــردن عـــلى عــليـه السـّلام بـه پـيـامـبـر اسـلام صـلى اللّه عليه و آله و سلّم وجـه چـهـاردم : اخـتـصـاص آن حـضـرت اسـت بـه فـضـيـلت نـصرت و يارى كردن حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم چنانچه حق تعالى فرموده : (فَاِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلا هُ وَ جِبْريلُ وَصالِحُ الْمُؤ مِنينَ).(81) (مـولى ) در اينجا به معنى (ناصر) است و به اتفاق مفسّرين مراد از (صالح المؤ منين )، امـيـرالمؤ منين عليه السّلام است . و نيز اختصاص آن جناب است به اُخوّت و برادرى با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و به پا نهادن بر دوش پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم و شـكستن بُتها و به فضيلت (خبر طائر) و (حديث منزلت ) و (رايت ) و (خبر غدير) و غيره . وَلَقَدْ اَحْسَنَ مَنْ قالَ: شعر : غير على كس نكرد خدمت احمد غم خور موسى نباشد الا هارون كرد جهانى زتيغ زنده به معنى از دم تيغش اگرچه ريخت همى خون صورت انسانى و صفات خدائى سُبحان اللّه از اين مركّب معجون ساحت جاهش به عقل پى نتوان برد نتوان با موزه در گذشت زجيحون سوى شريعت گراى و مهر على جوى از بن دندان اگر نه قلبى و واروُن بـالجـمـله ؛ در كـمـالات نفسانيّه و بدنيّه و خارجيّه ، آن حضرت متميّز بود از سايرين ؛ چه كـمـالات نـفـسـانـيـة آن جـناب مانند علم و حلم و زهد و شجاعت و سخاوت و حُسن خلق و عفّت و غـيرها به مرتبه اى بود كه احدى را معشار آن نبود و دشمنانش اعتراف به آن مى نمودند و انـكـار آن نـمـى تـوانستند نمود و جوانمردى و ايثار او به مرتبه اى بود كه در فراش رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم خـوابيد و شمشيرهاى برهنه كفّار قريش را در عوض رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به جان خود خريد و در غزوه اُحد به اندازه اى جـوانـمـردى و فـتـوّت از آن حـضـرت ظـاهـر شـد كـه از جـانـب ملا اعلا نداى لا سَيْفَ اِلا ذُوالفِقار وَلا فَتى اِلاّ عَلى بلند شد. شجاعت شگفت انگيز على عليه السّلام امـّا كـمـالات بـدنـيـّه آن حـضـرت را هـمـه مى دانند كه احدى همپايه او نبود، قوّت و زورش ضـرب المـثـل اسـت در آفـاق و هـيـچ كـس به قوّت او نبوده . به اتفاق دَر خيبر را به دست معجزنماى خويش از جاى كند و جماعتى نتوانستند حركتش دهند و سنگى عظيم را از سر چاهى بـر گـرفـت كـه لشـكـر از تـحـريكش عاجز بودند، شجاعتش شجاعت گذشتگان را از ياد برده و نام آيندگان را بر زبانهاى مردم فسرده ، مقاماتش در حروب مشهور و حروبش تا قـيـامـت معروف و مذكور است . شجاعى است كه هرگز نگريخته و از هيچ لشكرى نترسيده هرگز خصمى در برابر نيامده كه از او نجات يافته باشد مگر در ايمان آوردن ، هرگز ضربتى نزده كه محتاج به ضربت ديگر باشد، و شجاعى را كه آن حضرت مى كشت قوم او افتخار مى كردند به آنكه اميرالمؤ منين عليه السّلام او را كشته ؛ و لهذا خواهر عمروبن عـبـدودّ در مـرثـيـه بـرادر خـويـش اشعارى خواند به اين مضمون كه اگر كشنده عمرو غير اميرالمؤ منين عليه السّلام بود من تا زنده بودم بر او مى گريستم امّا چون قاتلش يگانه است در شجاعت و ممتاز است به كرامت ، كشته او را عارى و ننگى نيست . و شجاعى كه لحظه اى در مقابل آن حضرت مى ايستاد پيوسته به آن افتخار مى نمود و از قوّت قلب و دليرى خود مى سرود. پادشاهان بلاد كفر صورت آن جناب را در معبد خود نقش مى كردند و جمعى از مـلوك تـرك و آل بـويـه بـراى تـيمّن و تبرّك صورت او را بر شمشيرهاى خود از جهت ظـفـر و نـصـرت بر دشمن نگاشته و با خود مى داشتند و اين بود قوّت و زور او با آنكه نان جو مى خورد و غذا كم تناول مى نمود و ماءكول و ملبوسش از همه كس درشت تر بود و هميشه صائم و قائم و عبادت او دائم بود.(82) نَسَب شريف حضرت على عليه السّلام امـّا كـمـالات خـارجـيـّه او يـكـى نسب شريف او است كه پدرش ابوطالب سيّد بطحاء و شيخ قـريـش و رئيـس مـكـّه مـعـظـمـه بـوده و كـفـالت نـمـود حـفـظ كـردن حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم را از اَوان صـِغـَر تـا ايـّام كـبـر و آن حضرت را از مـشـركـيـن و كـفـّار، مـحـافـظـت و حـمـايـت مـى نـمـود و تـا او در حـيـات بـود حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم محتاج به هجرت و اختيار غربت نشد تا هنگامى كه ابـوطـالب از دنـيـا رحـلت كـرد، بى يار و ناصر شد از مكّه به مدينه هجرت كرد. و مادر امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام فـاطـمـه بـنـت اسـد بـن هـاشـم بـود كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم او را بـه رداى خـويـش تـكـفـين فرمود. پسر عمّ آن حـضـرت سـيـّد الاوّلين والا خرين محمّد بن عبداللّه خاتم النّبييّن صلى اللّه عليه و آله و سـلّم بـود و بـرادرش جـعـفر طيّار ذوالجناحين و عمّش حمزه سيد الشهداء(سلام اللّه عليهم اجمعين ) بود. بـالجـمله ؛ پدرانش ، پدران رسول خدا و مادرانش ، مادران خير خلق اللّه ، گوشت و خونش بـا گـوشـت و خـون او مـقـرون و نـور روحـش بـا نـور او مـتـصـل و مـضـمـوم ؛ پيش از خلق آدم تا صُلْب عبدالمطّلب و بعد از صُلْب عبدالمطّلب در صـُلْب عـبـداللّه و ابـوطـالب از هـم جـدا شـدنـد و دو سـيـّد عـالم بـه هـم رسـيـدنـد، اوّل مـُنـْذِر و ثـانـى هـادى . و ديـگـر از كـمـالات خـارجـيـه او مـصـاهـرت او اسـت كـه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم تزويج فرمود فاطمه عليهاالسّلام را به او كه اشـرف دخـتـران خـويـش و سـيـّده زنـان عـالمـيـان بـود و بـه مـرتـبـه اى رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم او را دوست مى داشت كه از براى آمدن او تواضع مـى نـمـود و از جـاى خـويـش بـرمـى خاست و او را مى بوسيد و مى بوئيد. و معلوم است كه مـحـبـّت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فاطمه عليهاالسّلام را نه از جهت آن بود كه فـاطمه عليهاالسّلام دختر او بود بلكه از جهت كثرت شرافت و محبوبيت او نزد حق تعالى بود. شعر : اين محبت ها از محبت ها جداست حُبّ محبوب خدا حُبّ خداست بارها رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمود كه فاطمه پاره تن من است اذيّت او اذيّت من ، رضاى او رضاى من ، غضب او غضب من است .(83) ديـگـر از كـمـالات خـارجـيـّه آن حـضـرت حـكـايـت اولادهـاى او اسـت و حـاصـل نـشـد از بـراى احـدى آنـچـه از بـراى آن جـنـاب حـاصـل شـد از شرف اولاد؛ چه آنكه حضرت حسن و حسين عليهماالسّلام كه دو اولاد آن جناب انـد دو امـام و سـيـّد جـوانـان اهـل بـهـشـت انـد و مـحـبـّت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم در باب آنها به مرتبه اى بود كه بر احدى مخفى نـيـسـت . و ديـگـر جـنـاب عباس و محمّد و حضرت زينب و امّ كلثوم و غير ايشان كه جلالت و مـرتـبـه ايـشـان اوضـح از بـيـان اسـت و از براى هر يك از جناب امام حسن و امام حسين عليه السّلام اولادهائى بود كه به نهايت شرف رسيده بودند. امـّا از امـام حسن عليه السّلام ؛ پس قاسم و عبداللّه و حسن مثنّى و مثلّث و عبداللّه محض ونفس زكـيـّه و ابـراهـيـم قـتـيـل بـاخـمـرى و عـلى عـابـد و حـسـيـن بـن عـلى بـن الحـسـن مـقـتـول فـخّ و ادريـس بـن عـبـداللّه و عـبدالعظيم وسادات بطحانى و شجرى وگلستانه و آل طـاوس و اسماعيل بن ابراهيم بن الحسن بن الحسن بن على عليهماالسّلام ملقب به طباطبا و غـيـر ايـشان رضوان اللّه عليهم اجمعين كه در باب اولادهاى امام حسن عليه السّلام اسامى ايشان به شرح خواهد رفت . و امـّا از جـنـاب امـام حسين عليه السّلام ؛ پس به هم رسيد امامان بزرگواران مانند امام زين العـابـديـن و حـضـرت بـاقـر العلوم و جناب امام جعفر صادق و حضرت امام موسى كاظم و جـناب امام رضا و حضرت محمد جواد و جناب على هادى و حضرت حسن عسكرى و حضرت حجة بن الحسن مولانا صاحب العصر والزّمان صلوات اللّه وسلامه عليهم اجمعين . اَلْحَمْدُللّهِ الَّذى جَعَلَن امِنَ الْمُتَمسِّكينَ بِوِلا يَةِ اَميرِالْمُؤْمِنين وَالاَئمَّةِ عَلَيْهِم السَّلام . شعر : مَو آهِبُ اللّهِ عِنْدي جاوَزَتْ اءَمَلي وَلَيْسَ يَبْلُغُها قَوْلى وَلا عَمَلي لَكِنَّ اَشْرَفُها عِنْدي وَاَفْضَلُها وَلا يَتي لاَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلِىُّ(84) ي ارَبِّ فَاحْشُرْنى فِى الاخِرَةِ مَعَ النَّبِىَ وَالْعِتْرَةِ الطّاهِرَةِ. خـاتـمـة : مـَرحـُوم مـَغْفُور خُلد مقام عالِم كامِل جَليلُ الْقَدْر صاحب تصانيف رائقه آخوند ملا مـُحـمـّد طـاهـر قـمـى كـه در قبرش در شيخان كبير قم است نزديك جناب زكريّا ابن آدم قمى رحـمـه اللّه قـصـيده اى گفته در مدح حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام موسوم به (مُونس الابـَرار) و در آن اشـاره كـرده بـه بـسـيـارى از فـضـائل آن بـزرگوار و شايسته است كه ما در اين كتاب مبارك به چند شعر از آن تبرّك جسته و اين فصل را به آن ختم كنيم . فرموده : شعر : به خون ديده نوشتيم بر در و ديوار كه چشم لطف ز اَبناى روزگار مدار مگير انس به كس در جهان به غير خدا بكن اگر بتوانى زخويش نيز كنار فريب نرمى اَبناء روزگار مخور كه هست نرمى ايشان به رنگ نرمى مار هميشه در پى خواب و خورند و منصب و جاه كنند مثل عروسان حجله نقش و نگار چه روز ظاهرشان بر صفا و نورانى درونشان چو شب تيره رنگ ، تيره و تار هميشه در پى آزار يكديگر باشند حسد نموده شعار و نفاق كرده دثار جميع خسته و بيمار بهر سيم و زرند دواى علّتشان هست شربت دينار خورند از سر جرئت حرام از غفلت نمى كنند لبى تر به آب استغفار ز روى ذوق چنان مى خورند مال حرام كه اشتران علف سبز را به وقت بهار به گوششان نشود آشنا حكايت مرگ اگر كنى به شب و روز نزدشان تكرار نمى شوند به مردن از آن جهت راضى كه كرده اند عمارت در اين شكسته حصار بهوش باش مرو از پى هوا و هوس بيا و گوهر ايمان خويش محكم دار كه ديو نفس تو همدست گشته با ابليس كه از كف تو ربايند اين دُرّ شهوار سرت به افسر عزّت بلند كى گردد زسر برون نكنى تا علاقه دستار محل امن مدان اين جهان فانى را برون فرست متاعت از اين شكسته حصار چُه مرغ خانه مقيم زمين چرا شده اى اسير خاك مذلّت تو خويش را مگذار ترا پريدن با قدسيان بود ممكن بيا و رشته غفلت زبال خود بردار شود گشوده به رويت درى زخلوت انس اگر مراقبه سازى شعار و ذكر دثار خشوع و نيّتِ اخلاص روح اعمال است عمل چُه دور شد از روح ، طاعتش مشمار رياء و سُمْعه بود زهر در مزاج عمل بيا و يك سر مو زين دو در عمل مگذار به غير ياد خدا هرچه در دلت گذرد مرض شمار تو آن را و ناتمام عيار اسير كاكُل و زُلف بتان مكن خود را كه روزگار شود بر تو تيره چون شب تار زديده تا بتوانى بگير گوهر اشك كه روز حشر بود اين متاع را بازار زكشتزار جهان قانعم به دانه اشك مرا به دانه خال بتان نباشد كار نشسته بر سر راهت اجل سِنان بر كف ببر پناه به دار الامان استغفار اگرچه در چمن دهر از كشاكش چرخ چه خاك راه شدم پايكوب هر خس و خار زمهر يك سرو گردن بلندتر گشتم زدم به سر چو گل مهر حيدر كرّار به تاج مِهْر على سر بلند گرديدم زآسمان گذرد گر سرم ، عجب مشمار زذوق مهر على آمده به چرخ افلاك زبهر او شده سرگرم ثابت و سيّار محبتش نه همين واجب است بر انسان شده محبت او فرض بر جِبال و بِحار زمهر او چه عقيق يمن بود معروف برند دست به دستش زگرمى بازار على كه خواند رسول خداش ، خير بشر(85) در او كسى كه شك آورد، گشت از كفّار نماز و روزه و حج كسى نشد مقبُول مگر به مهر على و ائمّه اطهار به غير تيغ كسش آب در گلو نكند شود چه دشمن شوريده بخت او بيمار دلى كه نيست در او مهر مرتضى ، قلب است شود به مهر على نقد دل تمام عيار على است صاحب (86)بدر آنكه در ميانه جيش چُه ماه بَدْر بُد و ديگران نجوم صِغار على است قاتل عمرو آن دلير كز خونش گرفت مذهب اسلام دست و پا بنگار به نور علم على محو گشت ظلمت جهل به آب تيغ على شد زمين دل گُلزار شدى سياه رخ منكران (87) خرق فلك اگر شدى به دم تيغ او سپهر دچار على است عرش مكانى كه بهربت شكنى به دوش عرش (88) نشان نبى گرفت قرار نمود مدح على را به (هَلْ اَتى ) رَحْم ن چه كرد از سر اخلاص نان خود ايثار چه داد از سر اخلاص خاتم (89) خود را نهاد بر سر او تاج (اِنّما) غفّار دليل اگرطلبى بر امامتش يك دم به چشم دل بنگر بر حديث يوم الدّار(90) حديث منزله (91) را وِرْد خويشتن ميساز كـه مـى كـنـد دل اهل نفاق را افكار بودامام به حُكم حديث روز غدير بدين حديث نمايند خاص و عام اقرار نبى چه وارد خُم گشت بر سر منبر خليفه كرد على را به گفته جبّار نهاد بر سر او تاج والِ مَنْ و الاهُ گرفت از همه امّتان خود اقرار وليك آنكه با صحبت تهنيت كردى نمود از پس اقرار خويشتن انكار على است آنكه خدا نفس مصطفى خواندش (92) جدا نكرد زهم اين دو نفس را جبّار ز اتحاد نگنجد ميانشان مويى ميان اين دو برادر كجاست جاى سه بار على كه مظهر يَتْلُوهُ ش اهِدٌ آمده است به غير او، تو كسى را امام خود مشمار على است (93) هادى هر قوم و ثانى ثقلين (94) قدم برون زطريق هدايتش مگذار على به قول نبى هست چون سفينه نوح (95) به دامنش چه زنى دست ، خوف غرق مدار بگير دامن حيدر كه آيه تطهير(96) گواه پاكى دامان اوست بى گفتار بود امام من آن كس كه در زمان رَسُول هميشه بود امير مهاجر و انصار نه آن خلاف شعار آنكه حضرت نبوى نمود بر سر ايشان اُسامه را سردار بود امام من آن سرورى كه در خيبر نبى نمود ثنايش به خوشترين گفتار عَلَم (97)چه داد به دست على رسول خداى شدند مضطرب از بيم ضربتش كفار شكسته گشت زيك حمله اش عَساكر كفر زتيغ او بنمودند همچو تير فرار به دستيارى توفيق دَرْ زخيبر كند چنانچه كاه برون آورند از ديوار درى كه بود گران بر چهل نفر افكند چهل گزش به پى سر به قوّت جبّار بود امام رسولى كه خواند در موسم به امر حضرت بارى برائت بر كفار نه آنكه حضرت جبريل بر زمين آورد برات غزلش از نزد عالم الاسرار بود خليفه حق آنكه در تمامى عمر زحق (98) جدا نشد و حقّ از او نكرد كنار بود امام من آن آفتاب بُرج شرف كه كرد از سر اعجاز ردّ شمس دوبار سخن چه كرد به اخلاص با على خورشيد ربود گوى تفاخر زثابت و سيار كسى كه گفت (سَلونى ) سزد امامت را نه آنكه كرد به (لَوْلا) به جهل خود اقرار امام اهل معارف كسى تواند بود كه كرد تربيتش مصطفى به دوش و كنار هميشه كرد زعلم لَدُنّيش تعليم بدو سپرد علوم ظواهر واسرار نمود نام على را دَرِ مدينه عِلمْ كه تا غلط نكند ابلهى دراز ديوار به شهر علم ترا حاجتى اگر باشد بگير راه درش را و كج مرو زينهار بُود امام مرا بس على و اولادش مرا به اين و به آن نيست غير لعنت كار مرا به سر نبود جز هواى خاك نجف به مصر و شام و صفاهان مرا نباشد كار شدم به يارى حق سالها مقيم نجف كه شايد شود آن خاك پاك قبر و مزار وليك عاقبت از جور دشمنان كردم از آن زمين مقدس به اضطرار فرار به حق جاه محمّد به آبروى على مرا رسان به نجف اى اِله جنّت و نار اگرچه جمع بود خاطرم به مهر عَلى اگر به هند بميرم و گر به ملك تتار هر آن كسى كه به مهر على بود معروف يقين كنند از او، منكر و نكير فرار كسى كه چشم شفاعت زمرتضى دارد به گوش او نرسد غير مژده ازغفّار زبهر دشمن حيدر بود بناى جحيم به دوستان على دوزخش نباشد كار گر اتّفاق به مهر على نمودندى نمى نمود خدا خلق بهر مردم نار چه حصر كردن فضل على ميسر نيست سخن بس است دگر كن به عجز خود اقرار كسى كه دم زند از فضل بى نهايت او چه مُرغكى است كه از بحر تَر كند منقار حديث فضل على را تمام نتوان كرد اگر مداد(99) شود اَبْحُر و قلم اشجار گمان مكن كه در اين گفتگو بود اغراق چنين به ما خبر آمد ز احمد مختار فصل سوم : در بيان سبب شهادت آن حضرت و ضربت ابن ملجم مرادى عليه اللعنة مـشـهـور ميان علماى شيعه آن است كه در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان سنه چهلم از هجرت در وقـت طـلوع صـبح حضرت سيّد اوصياء على مرتضى عليه السّلام از دست شقى ترين امّت ابـن مـلجـم مـرادى لعين ، ضربت خورد و چون ثُلثى از شب بيست و يكم آن ماه گذشت روح مـقـدّسـش بـه ريـاض جـِنـان پـرواز كـرد و مـدّت عـمـر شـريـفـش شـصـت و سـه سـال بـوده ، ده سـاله بـود كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به پيغمبرى مـبـعـوث گـرديـد و بـه آن حـضـرت ايـمـان آورد و بـعـد از بـعـثـت سـيـزده سـال بـا آن حـضـرت در مـكـّه مـانـد و بـعـد از هـجـرت بـه مـديـنـه بـا آن حـضـرت ده سـال در مـديـنـه بـود و پـس از آن بـه مـصـيـبـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـبـتـلا شـد و بـعـد از آن حـضـرت سـى سـال زنـدگـانـى فـرمـود، دو سـال و چـهـار مـاه در خـلافـت ابـوبـكـر و يـازده سـال در خـلافـت عـُمـر و دوازده سـال در خـلافـت عـثـمـان بـه سر برد. و خلافت ظاهريّه آن حـضـرت قـريـب بـه پـنـج سـال كـشـيـد و در اكـثـر آن مـدّت بـا مـنـافـقـان مـشـغـول قـتـال و جـدال بـود و پـيـوسـتـه بـعـد از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـظـلوم بود و اظهار مظلوميّت خويش مى فرمود و از كثرت نافرمانى و نفاق مردم خويش دلتنگ بود و طلب مرگ از خدا مى نمود وكَرّةً بَعْد كَرّةٍ از شـهـادت خـود بـه دسـت ابـن مـلجـم خـبر مى داد و گاهى مى فرمود كه چه مانع شده است بـدبـخـت تـريـن امـّت را كـه مـحـاسن مرا از خون سرم خضاب كند؟ و در آن ماه رمضانى كه واقـعـه شـهـادت آن جناب در آن ماه اتّفاق افتاد بر منبر اصحاب خويش رااعلام فرمود كه امـسال به حج خواهيد رفت و من در ميان شما نخواهم بود و در آن ماه يك شب در خانه امام حسن عـليـه السـّلام و يـك شـب در خـانـه امـام حـسـيـن عـليـه السّلام و يك شب در خانه جناب زينب عليهاالسّلام دختر خود كه در خانه عبداللّه بن جعفر بود افطار مى فرمود و زياده از سه لقـمـه تـنـاول نمى فرمود، از سبب آن حالت مى پرسيدند مى فرمود: امر خدا نزديك شده است مى خواهم خدا را ملاقات كنم و شكم من از طعام پر نباشد و بعضى نگاشته اند كه يك روز از بالاى منبر به جانب فرزندش امام حسن عليه السّلام نظرى افكند و فرمود: اى ابا مـحـمـّد! از اين ماه رمضان چند روز گذشته است ؟ عرض كرد: سيزده روز؛ پس به جانب امام حـسـيـن عـليـه السّلام نظرى كرد و فرمود: اى اباعبداللّه از اين ماه رمضان چند روز مانده ؟ عرض كرد: هفده روز؛ پس حضرت دست بر محاسن شريف خود زد و در آن روز لحيه آن جناب سفيد بود و فرمود: وَاللّهِ لَيَخْضِبُه ا بِدَمِه ا اِذِ انْبَعَثَ اَشْق يه ا؛ به خدا قسم كه اشقى امّت ، اين موى سفيد را با خون سر خضاب خواهد كرد! پس اين شعر را انشاد فرمود: شعر : اُريدُ حَياتَهُ وَيُريدُ قَتْلي عَذيرَكَ من خَليلِكَ مِنْ مُرادٍ(100) وامـّا كـيـفـيـّت مـقـتـل آن حـضـرت چـنـانـكـه جـمـاعـتـى از بـزرگـان نـقـل كرده اند چنين است كه گروهى از خوارج كه از آن جمله عبدالرّحمن بن ملجم بود بعد از واقـعـه نـهـروان در مكّه جمع شدند و هر روز اجتماعى مى كردند و انجمنى مى ساختند و بر كشتگان نهروان مى گريستند، يك روز در طى سخن همى گفتند: على و معاويه كار اين امّت را پريشان ساختند اگر هر دو تن را مى كشتيم اين امّت را از زحمت ايشان آسُوده مى ساختيم ؛ مردى از قبيله اشجع سر برداشت و گفت : به خدا قسم كه عمرو بن العاص كم از ايشان نـيـسـت بـلكـه اصـل فساد و ريشه فتنه اوست ؛ پس سخن بر اين نهادند كه هر سه تن را بـايـد كـشـت ، ابـن مـُلجم لعين گفت : على را من مى كشم ؛ حجّاج بن عبداللّه كه معروف به (بـُرْك ) بود، كشتن معاويه را به ذمّه خويش نهاد، و (دادويه ) كه معروف به عمرو بن بـكـر تـمـيمى است ، قتل عمرو عاص را بر ذمّه نهاد؛ چون عهد به پاى بردند با هم قرار دادند كه بايد هر سه تن در يك شب بلكه در يك ساعت كشته شوند و سخن بر اين نهادند كـه شب نوزدهم ماه رمضان هنگام نماز بامداد كه ايشان حاضر مسجد شوند در انجام اين امر اقدام نمايند؛ پس يكديگر را وداع كرده (بُرْك ) طريق شام گرفت و عمرو سفر مصر كرد و ابـن مـلجـم لعـيـن بـه جـانـب كوفه روان شد و هر سه تن شمشير خود را مسموم ساختند و مـكنون خاطر را مكتوم داشتند و انتظار روز ميعاد مى بردند تا گاهى كه شب نوزدهم رسيد. بـامـداد آن شـب بـُرك بـن عـبـداللّه بـا شـمـشـيـر زهـر آب داده داخـل مـسجد شد و در ميان جماعت از قفاى مُعاويه بايستاد آنگاه كه معاويه به ركوع يا به سجود رفت تيغ بكشيد و بر ران او زده معاويه بانگى در داد و در محراب در افتاد مردمان در هـم رفـتـنـد و (بـرك ) را بـگرفتند و معاويه را به سراى خويش بردند و طبيب حاذق حـاضر كردند چون طبيب زخم او را ديد گفت : اين ضربت از اثر شمشير زهر آب داده است و عـِرْق نـكـاح را آسـيـب رسـيـده اسـت اگـر خـواهـى ايـن جـراحـت بـهـبـودى پـذيـرد و نـسـل تـو مـنـقـطع نشود بايد با آهن سرخ كرده موضع جراحت را داغ كرد آنگاه مداوا كرد و اگر چشم از فرزند مى پوشى با مشروبات معالجه توان كرد، معاويه گفت : مرا تاب و تـوان نـيـسـت كـه با حديده محماة صبر كنم و مرا دو فرزندم يزيد و عبداللّه كافى است ؛ پـس او را بـا شـراب عـقـاقـيـر مـداوا كـردنـد تـا بـهـبـودى يـافـت و نسل او منقطع گشت و بعد از صحّت ، امر كرد تا از بهر او در مسجد مقصوره اى بنا كردند و پاسبانان بگماشت تا او را حراست كنند؛ پس (بُرْك ) را حاضر ساخت و فرمان داد تا سـر از تـنـش بـرگـيرند گفت : الامان و البشارة ! معاويه گفت : چيست آن بشارت ؟ گفت : رفيق من رفته است كه على را در اين وقت بكشد اكنون مرا حبس كن تا خبر رسد اگر على را كـشـتـه انـد آنـچـه خـواهـى بـكـن و اگـرنـه مـرا رهـا كـن كـه بـروم عـلى را بـه قتل رسانم و سوگند ياد كنم كه باز به نزد تو آيم كه هرچه خواهى در حقّ من حكم كنى ؛ پس بنابر قولى معاويه امر كرد تا او را حبس كردند تا گاهى كه خبر شهادت اميرالمؤ منين عليه السّلام رسيد به شكرانه قتل على عليه السّلام او را رها كرد. امّا عمرو بن بكر چون داخل مصر شد صبر كرد تا شب نوزدهم شهر رمضان برسيد پس با شـمـشـيـر مـسـمـوم در مـسـجـد جـامـع درآمـد و بـه انـتظار عمروعاص نشست از قضا در آن شب عـمـروعـاص را قـولنـجـى عارض شد و نتوانست به مسجد رفت ، پس قاضى مصر را كه خارجة بن ابى حبيبه مى گفتند به نيابت خويش به مسجد فرستاد، خارجه به نماز ايستاد عـمـروبـن بـكـر را چنان گمان رفت كه پيشنماز عمروعاص است شمشير خود را كشيد و بر خـارجـه بـدبـخـت فرود آورد و او را در خون خود بغلطانيد و همى خواست تا فرار كند كه مردم او را بگرفتند و به نزد عمروعاص ، او را بردند؛ عمروبن العاص فرمان داد تا او را بـكـشند آن ملعون آغاز جزع نمود و سخت بگريست ، گفتند: هنگام مرگ اين گريستن چيست مگر ندانستى كه جزاى اين كار هلاكت است ؟ گفت : لاواللّه ! من از مرگ هراسان نشوم بلكه از آن مـى گريم كه بر قتل عمرو ظفر نيافتم و از آن غمگينم كه (بُرْك ) و (ابن ملجم ) به آرزوى خويش رسيدند و على و معاويه را به تيغ خويش گذرانيدند، عمرو گفت تا او را گـردن زدنـد و روز ديـگر به عيادت خارجه رفت و او هنوز حشاشه جانى باقى داشت ، رو بـه عـمـروعـاص كـرد و گـفـت : يـا ابـا عـبـداللّه ! هـمـانـا ايـن مـرد اراده نـداشـت جـز قتل ترا، عمرو گفت : لكن خداوند اراده كرد خارجه را. فـصـل چـهـارم : در وصـيـّت هـاى امـيـرالمـومـنـيـن (ع ) وكـيـفـيـت وفـات وغسل و دفن آن حضرت از مـحـمّد بن حنفيه روايت شده كه چون شب بيستم ماه مبارك رمضان شد اثر زهر به قدمهاى مـبـارك پـدرم رسيد و در آن شب نشسته نماز مى كرد و به ما وصيّتها مى كرد و تسلّى مى داد تا آنكه صبح طالع شد، پس مردم را رخصت داد كه به خدمتش برسند، مردمان مى آمدند و سلام مى كردند و جواب مى فرمود و مى فرمود: اَيُّهـَا النـّاسُ سـَلُونـى قـَبـْلَ اَنْ تـَفـْقـِدُونـى ؛ سـؤ ال كنيد و بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد، و سؤ الهاى خود را سبك كنيد براى مصيبت امـام خـود. مردم خروش برآوردند و سخت بناليدند. حُجْر بن عَدى برخاست و شعرى چند در مـصـيـبـت امـيـرالمؤ منين عليه السّلام انشاد كرد؛ چون ساكت شد آن حضرت فرمود: اى حُجْر! چـون بـاشـد حـال تـو گـاهى كه ترا بطلبند و تكليف نمايند كه از من برائت و بيزارى جـوئى ؟ عـرض كرد: به خدا قسم ! اگر مرا با شمشير پاره پاره كنند و به آتش عذاب نـمـايـنـد از تـو بـيـزارى نـجـويـم . فـرمـود: تـو به هر خير موفق باشى ، خداوندت از آل پيغمبر جزاى خير دهد. آنگاه شربتى از شير طلبيد و اندكى بياشاميد و فرمود كه اين آخر روزى من است از دنيا، اهل بيت به هاى هاى بگريستند.(113) نـقـل شـده كـه مـردى ابـن مـلجـم را گـفـت : اى دشـمـن خـداى ! خـوشـدل مـبـاش كـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام را بـهـبـودى حاصل شود؛ آن ملعون گفت : پس امّ كلثوم بر چه كس مى گريد، بر من مى گريد يا بر عـلى سـوگـوارى مـى كـند؟ سوگند به خداى كه اين شمشير را با هزار درهم خريدم و با هـزار درهـم آن را به زهر سيراب ساختم و هر نقصان كه داشت به اصلاح آوردم و با چنان شـمـشـيـر ضـربـتـى بـر عـلى زدم كـه اگـر قـسـمـت كـنـنـد آن ضـربـت را بـر اهل مشرق و مغرب همگان بميرند!(114) بـالجـمـله ؛چـون شـب بـيـسـت و يـكـم شـد فـرزنـدان و اهل بيت خود را جمع كرد و ايشان را وداع كرد و فرمود كه خدا خليفه من است بر شما او بس اسـت مـرا و نيكو وكيلى است و ايشان را وصيّت به خيرات فرمود و در آن شب اثر زهر بر بـدن مـبـاركـش بـسـيـار ظـاهـر شـده بـود هـر چـنـد خـوردنـى و آشـامـيـدنـى آوردنـد تـنـاول نـفـرمـود و لبهاى مباركش به ذكر خدا حركت مى كرد و مانند مرواريد عرق از جبين نـازنـيـنـش مـى ريـخـت و بـه دسـت مـبـارك خـود پـاك مـى كـرد و مـى فـرمـود: شـنـيـدم از رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه چون وفات مؤ من نزديك مى شود عرق مى كند جـبـيـن او مـانـنـد مـرواريد تر و ناله او ساكن مى شود. پس صغير و كبير فرزندان خود را طـلبـيـد و فـرمـود كـه خدا خليفه من است بر شما، شما را به خدا مى سپارم ؛ پس همه به گـريـه افـتـادنـد، حضرت امام حسن عليه السّلام گفت : اى پدر! چنين سخن مى گوئى كه گـويـا از خود نااميد شده اى ؟ فرمود: اى فرزند گرامى ! يك شب پيش از آنكه اين واقعه بشود جدّت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم از آزارهاى اين امّت با او شـكـايـت كـردم ، فـرمـود: نـفـريـن كـن بـر ايـشـان ، پـس گـفـتـم : خـداونـدا! بـدل مـن بـدان را بر ايشان مسلط كن و بدل ايشان بهتر از ايشان مرا روزى گردان ، پس حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه خداى دعاى ترا مستجاب كرد بعد از سه شب ترا به نزد من خواهد آورد؛ اكنون سه شب گذشته است ، اى حسن ! ترا وصيّت مـى كـنـم به برادرت حسين و فرمود كه شماها از من ايد و من از شمايم ؛ آنگاه رو كرد به فـرزنـدان ديـگـر كـه غـير از فاطمه بودند و ايشان را وصيّت فرمود كه مخالفت حسن و حسين مكنيد، پس گفت حق تعالى شما را صبر نيكو كرامت فرمايد امشب از ميان شما مى روم و بـه حـبيب خود محمد مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلّم ملحق مى شوم چنانچه مرا وعده داده است . (115) شـيـخ مـفيد و شيخ طوسى از حضرت امام حسن عليه السّلام روايت كرده اند كه فرمود چون پـدر بـزرگـوار مـرا هـنـگـام وفات رسيد چنين ما را وصيّت (116) كرد كه اين چـيـزى اسـت كـه وصـيـّت مـى كـنـد بـه آن عـلى بـن ابى طالب برادر و پسر عمّ و مصاحب رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ، اوّل وصيّت من اين است كه شهادت مى دهم به وحـدانـيـّت خـدا و ايـنـكـه مـحـمـّد صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـنـده خـدا و رسـول و بـرگـزيده اوست و خدا او را به علم خويش اختيار كرد و او را پسنديد و گواهى مـى دهـم كـه خـدا مـردگـان را از گـور خـواهـد بـرانـگـيـخـت و از اعـمـال مـردم پـرسـش خـواهـد نـمـود و دانا است به آنچه در سينه هاى مردم پنهان است ، اى فـرزنـد مـن حـسـن ! تـرا وصـيـّت مـى كـنـم بـدانـچـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم مرا وصيّت فرمود و تو كافى هستى از براى وصايت ، چون من از دنيا بروم و امّت با تو در طريق مخالفت باشند ملازم خانه خود باش و بـر خـطيئه خود گريه كن و دنيا را مقصود بزرگ خويش مساز و در طلبش متاز و نماز را در اوّل وقـت آن به پا دار و زكات را در وقت خود به اهلش برسان و در كارهاى شبهه ناك خـامـوش باش و هنگام خشم و رضا به عدل و اقتصاد رفتار كن و با همسايگان نيكو سلوك كـن و مـهـمان را گرامى دار و بر ارباب مشقّت و بلا ترحم كن و صله رحم كن و مسكينان را دوسـت دار و بـا ايـشـان مـجـالسـت كـن و تـواضـع و فـروتـنـى كـن كـه آن افـضل عبادات است و آرزو و آمال خويش را كوتاه كن و مرگ را ياد مى كن و ترك كن دنيا را و طـريـقـه زهد پيش آر؛ زيرا كه تو رهينه مرگى و هدف بلائى و افكنده رنج و عنائى و ترا وصيّت مى كنم به خشيت و ترس از خداوند جبّار در پنهان و آشكار و نهى مى كنم ترا از آنـكـه بـى انـديـشـه و تـاءمـّل در گـفـتـن و كـردن سـرعـت كـنى و در كار آخرت ابتدا و تـعـجـيـل نـمـا و در امر دنيا تاءنى و مسامحه نما تا رشد و صلاح تو در آن بر تو معلوم شـود. و بـپـرهـيـز از جـاهـائى كـه مـحـلّ تـهـمـت اسـت و از مـجـلسـى كـه گـمـان بـد بـه اهـل آن بـرده مـى شـود؛ چه همانا همنشين بد ضرر مى زند همنشين خود را، اى فرزند من ! از بـراى خـدا كـار مى كن و از فحش و هرزه گوئى زبان خود را زجر ميكن و امر به معروف و نهى از منكر كن و با برادران دينى از براى خدا برادرى كن و صالح را به جهت صلاح او دوسـت مـيـدار و بـا فـاسـقـان مـدارا كـن كـه ضـرر بـه ديـن تـو نـرسـانـنـد و در دل ، ايـشـان را دشـمـن دار و كـردار خـود را از كـردار ايـشـان جـدا كـن تـا آنـكـه مـثـل ايـشـان نباشى . و در معبر و راهها منشين و با سفيهان و جاهلان مجادله و ممارات مكن و در مـعـيـشـت خود ميانه روى كن و در عبادت خويش نيز به طريق اقتصاد باش و بر تو باد در عـبـادات بـه عبادتى كه بر آن مداومت نمائى و طاقت آن داشته باشى و خاموشى اختيار كن تـا از مـفـاسـد زبان سالم بمانى و زاد خويش را در سفر آخرت از پيش فرست و يادگير نـيـكـوئيـهـا و خـيـر را تـا دانـا بـاشـى و ذكـر كـن خـدا را در هـمـه حـال و بـر خـُردان اهـل خويش رحم كن و پيران ايشان را توقير و تعظيم كن و هيچ طعامى را مـخور تا آنكه پيش از خوردن از آن ، قدرى تصدق كنى و بر تو باد به روزه داشتن كه آن زكات بدن و سپر آتش جهنّم است و با نفس خود جهاد مى كن و از جليس خود در حذر باش و از دشمن اجتناب جوى و بر تو باد به مجالسى كه ذكر خدا در آن مى شود و دعا بسيار كـن . ايـنـهـا وصـيـّتـهـاى مـن است و من در نصيحت تو اى فرزند تقصير نكردم ، اينك هنگام مـفـارقـت و جـدائى اسـت ، ترا وصيّت مى كنم كه با برادر خود محمد نيكوئى كنى ؛ چه او برادر و فرزند پدر تُست و مى دانى كه من او را دوست مى دارم و امّا برادرت حُسين ، پس پـسـر مـادر تـو و بـرادر اعيانى تُست و ترا در باب او احتياج به وصيّت نيست و خداوند خـليـفـه مـن اسـت بـر شـمـا و از او مـسـئلت مـى كـنـم كـه احوال شما را به اصلاح آورد و شرّ ستمكاران و طاغيان را از شما بگرداند، بر شما است كـه شـكـيـبـائى كـنـيـد و پـاى اصـطـبـار اسـتـوار داريـد تـا امـر خـدا نـازل شـود و فـرح شـمـا در رسـد و نـيـسـت قـوّت و قـدرتـى مـگـر بـه خداوند علىّ عظيم .(117) بـه روايـت سـابـقه چون حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام وصيّتهاى خود را به امام حسن عـليـه السـّلام نـمـود پـس فـرمـود: اى حـسـن ! چـون مـن از دنـيـا بـروم مـرا غـُسـل ده كـفـن مـيـكـن و حـنـوط كـن بـه بـقـيـّه حـنـوط جـدّت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كـه از كـافـور بـهـشـت اسـت و جـبـرئيـل آن را آورده بـود بـراى آن حضرت و چون مرا بر روى سرير گذاريد پيش روى سـريـر را حـمـل نـكـنيد بلكه دنبال او را بگيريد و به هر سو كه سريرم مى رود متابعت كنيد و به هر موضع كه بايستد بدانيد قبر من آنجا است ، پس جنازه مرا بر زمين گذاريد و تـو اى حـسـن ، بـر مـن نـمـاز كـن و هـفـت تـكـبـيـر بـگوى و بدان كه هفت تكبير جز بر من حـلال نـبـاشـد الاّ بـر فـرزنـد بـرادرت حـسـيـن كـه او قـائم آل مـحـمد و مهدى اين امّت است و ناراحتى هاى خلق را او درست خواهد كرد؛ و چون از نماز بر من فارغ شدى جنازه را از موضع خود بردار و خاك آنجا را حفر كن قبر كنده و لحدى ساخته و تخته چوبى منقّر خواهى يافت كه پدرم حضرت نوح براى من ساخته ، پس مرا بر روى آن تخته بگذار و هفت خشت ساخته بزرگ آنجا خواهى يافت آنها را بر روى من بچين ، پس انـدكـى صـبـر كـن آنـگاه يك خشت را بردار و به قبر نظر كن ، خواهى يافت كه من در قبر نـيـسـتـم ؛ زيرا كه به جدّ تو رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ملحق خواهم شد؛ چه اگر پيغمبرى را در مشرق به خاك سپرند و وصّى او را در مغرب مدفون سازند البته حق تعالى روح و جسد پيغمبر را با روح و جسد وصّى او جمع نمايد و پس از زمانى از هم جدا شـونـد و بـه قـبـرهـاى خـويش برمى گردند، پس آنگاه قبر مرا با خاك انباشته كن و آن مـوضـع را از مـردم پـنـهـان كـن و چـون روز روشـن شـود نـعـشـى بـر نـاقـه حـمـل كـن و بـده بـه كـسى كه به جانب مدينه كشد تا مردمان ندانند كه من در كجا مدفونم . (118) و از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام مروى است كه اميرالمؤ منين عليه السّلام امام حسن را فرمود: از براى من چهار قبر در چهار موضع حفر كن : يكى در مسجد كوفه ، دوم در ميان رَحـْبـَه ، سـوم در نـجـف ، چـهـارم در خـانـه جـُعـْدَة بـن هـُبـَيـره تـا كـس در قـبـر مـن راه نبرد.(119) مـؤ لّف گويد: كه اين اخفاى قبر براى آن بود كه مَب ادا ملاعين خوارج و بنى اميه كه در نـهـايـت دشـمـنـى و عداوت آن حضرت بودند بر قبر مطلع شوند و اراده كنند جسد مطهر آن حضرت را از قبر بيرون آورند و پيوسته آن قبر مخفى بود تا زمان حضرت صادق عليه السـّلام كه بعضى از اصحاب و شيعيان به توسط زيارت كردن آن حضرت جدّ خود را و نـمـودن قـبر را دانستند و در زمان رشيد بر همه ظاهر ولائح شد موضع آن مضجع منوّر به تفصيلى كه مقام را گنجايش ذكر نيست . پس حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام با فرزندان خود فرمود: زود باشد كه فتنه ها از هر جانب رو به شما آورد و منافقان اين امّت كينه هاى ديرينه خود را از شما طلب نمايند و انـتـقـام از شما بكشند، پس بر شما باد به صبر كه عاقبت صبر، نيكو است ؛ پس رو به جـانب حَسَنَيْن عليهماالسّلام نمود فرمود كه بعد از من بر خصوص شما فتنه هاى بسيار واقع خواهد شد از جهت هاى مختلفه ، پس صبر كنيد تا خدا حكم كند ميان شما و دشمنان شما و او بـهـتـريـن حـكم كنندگان است پس به امام حسين عليه السّلام رو كرد و فرمود: اى ابا عبداللّه ! ترا اين امّت شهيد مى كنند پس بر تو باد به تقوى و صبر در بلاد پس لختى بى هوش شد چون به هوش آمد فرمود: اينك رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و عمّ مـن حـمـزه و بـرادرم جعفر نزديك من آمدند و گفتند زود بشتاب كه ما مشتاق و منتظر توايم ! پس ديده هاى مبارك خود را گردانيد و به اهل بيت خود نظر كرد و فرمود كه همه را به خدا مى سپارم خدا همه را به راه حقّ و راست دارد و از شرّ دشمنان حفظ نمايد، خدا خليفه من است بـر شـمـا و خـدا بـس اسـت بـراى خـلافـت و نـصرت ، آنگاه فرمود: بر شما باد سلام اى فرشتگان خدا! ثـُمَّ قـال : (لِمـِثـْلِ ه ذا فـَلْيـَعـْمـَلِ الْع امـِلُونَ)(120) (اِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَالَّذينَهُمْ مُحْسِنُونَ)؛ (121) از بـراى مـثـل ايـن مـقـام و مـنـزلت بايد عمل كنند عمل كنندگان ، به درستى كه خداوند با پـرهـيزكاران و نيكوكاران است . پس جبين مباركش در عرق نشست و چشم هاى مبارك را بر هم گذاشت و دست و پاى را به جانب قبله كشيد و گفت : اَشْهَدُ اَنْ لا اِل هَ اِلا اللّهُ وَحَدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ. ايـن بـگـفـت و بـه قـدم شـهادت به سوى جنّت خراميد صلوات اللّه عليه و لعنة اللّه على قـاتـِلِه .(122)و ايـن واقـعـه هـايـله در شـب جـمـعـه بـيـسـت و يـكـم شهر رمضان سال چهلم از هجرت بود. پـس در آن حـال صـداى شـيـون و گـريـه از خـانـه آن حـضـرت بـلنـد شـد پـس اهـل كـوفـه دانـسـتند كه مصيبت آن حضرت واقع شده از تمامى شهر كوفه صداى شيون و گـريـه بـلنـد شـد مانند روزى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از دنيا رحلت فـرمـوده بـود و نـيـز در آن شـب آفاق آسمان متغيّر گشت و زمين بلرزيد و صداى تسبيح و تـقـديـش فـرشـتـگـان از هـوا شـنـيده مى شد و قبائل جنّ نوحه مى كردند و مى گريستند و مرثيه مى خواندند، پس مشغول غسل آن حضرت شدند. مـحـمـد بـن الحـنـفـيـّه روايـت كـرده كـه چـون بـرادرانـم مـشـغـول غـسـل شـدنـد امـام حـسـيـن عـليـه السـّلام آب مـى ريـخـت و امـام حـسـن عـليـه السـّلام غـسـل مـى داد و احـتياج نداشتند به كسى كه جسد آن حضرت را بگرداند و بدن مبارك هنگام غسل خود از اين سوى بدان سوى مى شد و بوئى خوشتر از مُشك و عَنْبَر از جسد مطهرش شنيده مى شد. چون از كار غسل فارغ شدند، امام حَسَن عليه السّلام صدا زد كه اى خواهر! بياور حنوط جدّم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را، پس زينب عليهاالسّلام مبادرت كرد و سهم حنوط اميرالمؤ منين عليه السّلام را كه بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم و فـاطـمـه عـليـهـمـاالسـّلام بـه جـاى مـانـده بـود و از هـمـان كـافـورى بـود كـه جبرئيل از بهشت آورده بود حاضر ساخت چون آن حنوط را سر بگشودند شهر كوفه را به جمله اى از بوى خوش معطّر ساخت ، پس آن حضرت را در پنج جامه كفن كردند و در تابوت نـهـادنـد و بـه حـكـم وصـيـت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام دنـبـال سـريـر را حـَسـَنـَيـْن عـليـهـمـاالسـّلام بـرداشـتـنـد و مـقـدم آن را جـبـرئيـل و ميكائيل حمل دادند و به جانب نجف كه ظَهْر كوفه است شتافتند و بعضى از مردم خـواسـتـنـد كه به مشايعت بيرون شوند امام حسن عليه السّلام ايشان را به مراجعت فرمان كـرد. و حـضـرت امـام حـسـين عليه السّلام مى گريست و مى گفت : لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىّ الْعَظيمِ، اى پدر بزرگوار پشت ما را شكستى گريه را از جهت تو آموخته ام . و محمد بن حنفيّة گفته : به خدا سوگند كه من مى ديدم كه جنازه آن حضرت بر هر ديوار و عمارت و درختى كه مى گذشت آنها خم مى شدند و خشوع مى كردند نزد جنازه آن حضرت و مـوافـق روايـت (امالى ) شيخ طوسى چون جنازه آن حضرت گذشت به قائم غرّى و آن در قديم بنائى بود گويا شبيه به ميل كه آن را عَلَم نيز مى ناميدند پس به جهت تعظيم و احـتـرام آن نـعـش مـطـهـّر كـج و مـنـحـنـى شـد چـنـانـچـه سـريـر اَبـْرَهـَه در وقـت داخـل شـدن عـبـدالمـطـّلب بـر ابـرهـه بـه جـهـت تـعـظـيـم آن جـنـاب ، مـنـحـنـى و كج شد و الحـال بـه جـاى آن قـائم ، مـسـجـدى كـه آن را مـسـجد حنّانه مى نامند و در شرقى نجف به فاصله سه هزار ذرع تقريبا واقع است . بـالجـمـله ؛ چـون جـنـازه بـه موضع قبر آن حضرت رسيد فرود آمد، پس جنازه را بر زمين نـهادند و امام حسن عليه السّلام به جماعت بر آن حضرت نماز كرد و هفت تكبير گفت و بعد از نـمـاز جنازه را برداشتند و آن موضع را حَفْر كردند ناگاه قبر ساخته و لحد پرداخته ظـاهـر شـد و تـخـته اى در زير قبر فرش كرده بود كه بر آن لوح به خطّ سريانى دو سطر نقش بود كه اين كلمات ترجمه آن است : بـِسمِ اللّهِ الرّحمن الرّحيمِ هذا ما حَفَرَهُ نوحٌ النَّبِىُّ لِعَلِىٍ وَصِىِّ مُحَمَّدٍ صلى اللّه عليه و آله و سلّم قَبْلَ الطُّوفانِ بِسَبعِمِاءَة عامٍ. و بـه روايـتـى نـوشـته بود كه اين آن چيزى است كه ذخيره كرده است نوح پيغمبر براى بـنـده شـايـسـتـه طـاهـر و مـطـهـّر. و چـون خـواسـتـنـد آن حـضـرت را داخل قبر نمايند صداى هاتفى شنيدند كه مى گفت فرو بريد او را به سوى تربت طاهر و مطهّر كه حبيب به سوى حبيب خود مشتاق گرديده است .(123) و نـيـز صـداى مـنـادى شـنيده شد كه گفت : حقّ تعالى شما را صبر نيكو كرامت فرمايد در مصيبت سيّد شما و حجّت خدا بر خلق خويش . و از امـام مـحمد باقر عليه السّلام منقول است كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام را پيش از طـلوع صـبـح در نـاحيه غَرِيَّيْن دفن كردند و در قبر آن حضرت امام حسن عليه السّلام و امـام حـسـيـن عـليـه السـّلام و مـحـمـد حـنـفـيـه وعـبـداللّه بـن جـعـفـر داخل شدند. بالجمله ؛ پس از آنكه قبر را پوشيده داشتند يك خشت از بالاى سر آن حضرت برداشتند و در قـبـر نـظـر كـردنـد كـسـى را در قبر نديدند ناگاه صداى هاتفى را شنيدند كه گفت : امـيـرالمؤ منين بنده شايسته خدا بود، حق تعالى او را به پيغمبر خود ملحق گردانيد و چنين كـنـد خـداوند با اوصياء پس از انبياء حتّى آنكه اگر پيغمبرى در مشرق بميرد و وصى او در مغرب رحلت نمايد خدا آن وصى را با پيغمبر ملحق خواهد ساخت ! صاحب كتاب (مشارق الانوار) از امام حسن عليه السّلام حديث كرده كه حضرت اميرالمؤ منين عـليه السّلام با حَسَنَيْن عليه السّلام فرمود كه چون مرا به قبر گذاريد پيش از آنكه خـاك بـر قبر بريزيد دو ركعت نماز به جا آوريد و بعد از آن ، در قبر نظر نمائيد. پس چون آن حضرت را داخل قبر نمودند و دو ركعت نماز گزاردند و در قبر نگريستند ديدند كه پـرده اى از سندس بر روى قبر گسترده است امام حسن عليه السّلام از فراز سر آن پرده را بـه يـك سـوى كـرد و در قـبـر نـگـاه كـرد، ديـد كـه رسـول خـدا و آدم صفىّ و ابراهيم خليل عليهماالسّلام با آن حضرت سخن مى گويند و امام حـسـيـن عـليـه السـّلام از جـانب پاى آن حضرت پرده را برگرفت ديد كه حضرت فاطمه عـليـهـاالسـّلام و حـوّا و مـريـم و آسيه بر آن حضرت نوحه مى كنند. و چون از كار دفن آن حـضـرت فارغ شدند، صعصعة بن صُوْحان عبدى نزد قبر مقدس آن حضرت ايستاد و مشتى از خاك برگرفت و بر سر خود ريخت و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد يا اميرالمؤ منين ! گوارا باد ترا كرامتهاى خدا اى ابوالحسن عليه السّلام به تحقيق كه مولد تو پاكيزه بود و صبر تو قوى بود و جهاد تو عظيم بود و به آنچه آرزو داشتى رسيدى و تجارت سـودمـند كردى و به نزد پروردگار خود رفتى و از اين نوع كلمات بسيار گفت و بسيار گريست و ديگران را به گريه آورد، پس رو كردند به سوى حضرت امام حسن وامام حسين عـليهماالسّلام و محمّد و جعفر و عبّاس و يحيى و عون و ساير فرزندان آن حضرت و ايشان را تـعـزيـت گـفـتـنـد و بـه كـوفـه مـراجـعـت كـردنـد. چون صبح طالع شد براى مصلحتى تـابـوتـى از خـانـه حـضـرت بـيرون آوردند به بيرون كوفه ، حضرت امام حسين عليه السّلام بر آن تابوت نماز كرد و آن تابوت را بر شترى بستند و به جانب مدينه روان داشتند. نـقـل شـده كـه عـبـداللّه بن عباس اين اشعار را در مرثيه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام انشاد كرد: شعر : وَهَزَّ عَلِىُّ بالْعِراقَيْنِ لِحيتَهُ مُصيبَتُها جَلَّتْ عَلى كُلِّ مُسْلِمٍ وَقالَ سَيَاءتيها مِنَ اللّهِ نازِلٌ وَيَخْضِبُها اَشْقَى الْبَرِيَّةِ بالدَّمِ فَع اجَلَهُ بِالسَّيْفِ شَلَّتْ يَمينُهُ لِشُؤْمِ قَطامِ عِنْدَ ذاكَ ابْنُ مُلْجَمٍ فَياضَرْبَةً مِنْ خاسِرٍ ضَلّ سَعْيُهُ تَبَوّءَ مِنْها مَقْعَدا فى جَهَنَّم فَفازَ اَميرُ المُؤْمِنينَ بِحَظِّهِ وَاِنْ طَرَقَتْ اِحْدى اللَّيالى بِمُعْظَمٍ اَلا اِنَّمَا الدُّنْيا بَلاءٌ وَفِتْنَةٌ حَلا وَتُها شيبَتْ بِصَبْرٍ وَعَلْقَمٍ(124) و نيز منقول ست كه چون خبر قتل اميرالمؤ منين عليه السّلام را براى معاويه بردند گفت : اِنَّ الاسـَدَ الَّذى كـانَ يـَفـْتَرِشُ ذِراعَيْهِ فِى الْحَرْبِ قَدْ قَضى نَحْبَهُ ؛ يعنى آن شيرى كه چـنـگـالهـاى خود را هنگام حرب بر زمين گسترده مى داشت وداع جهان گفت ؛ پس اين شعر را تذكره كرد: شعر : قُلْ لِلاَرانِبِ تَرْعى اَيْنَما سَرَحَتْ وَلِظِّباء بِلا خَوْفٍ وَلا وَجَلٍ(125) شـيخ كلينى و ابن بابويه رحمه اللّه و ديگران به سندهاى معتبر روايت كرده اند كه در روز شـهـادت حـضـرت امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام صداى شيون از مردم بلند شد و دهشتى عظيم در مردم افتاد مانند روزى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از جهان برفت و در آن حال پيرمردى اشك ريزان و شتاب كنان بيامد مى گريست و مى گفت : (اِنـّا للّهِ وَاِنـّا اِلَيـْهِ ر اجِعُونَ) امروز خلافت نبوّت انقطاع يافت پس بيامد و بر دَرِ خانه امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السّلام بايستاد و بسيارى از مناقب حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام تـذكـره كـرد و مـردمـان سـاكـت بودند و مى گريستند چون سخن را به پاى آورد، از نظر ناپديد شد مردمان هرچه او را طلب كردند او را نيافتند!(126) مـؤ لّق گويد: كه آن پيرمرد حضرت خضر عليه السّلام بود و كلمات او را كه به منزله زيـارت حـضـرت امـيرالمؤ منين عليه السّلام است و در روز شهادت آن حضرت ، اين احقر در كـتـاب (هـديـّه ) در بـاب زيـارات آن حـضـرت ذكـر كـردم و ايـن مـخـتـصـر را گـنـجـايش نقل آن نيست . (127) فصل پنجم : در قتل ابن ملجم لعين به دست امام حسن عليه السّلام چـون حـضـرت امـام حـسن عليه السّلام جسد مبارك پدر را در اَرْض نجف به خاك سپرد و به كـوفـه مراجعت كرد، در ميان شيعيان على عليه السّلام بر منبر صعود فرمود و خواست كه خـطبه قرائت فرمايد، اشك چشم و طغيان بُكاء گلوى مباركش را فشار كرد و نگذاشت آغاز سـخـن كـنـد، پـس سـاعـتـى بر فراز منبر نشست تا لختى آسايش گرفت ، پس برخاست و خـطـبـه اى در كـمـال فصاحت و بلاغت قرائت فرمود كه خلاصه آن كلمات بعد از ستايش و سپاس يزدان پاك چنين مى آيد، فرمود: حـمد خداوند را كه خلافت را بر ما اهل بيت نيكو گردانيد و نزد خدا به شمار مى گيريم ، مـصيبت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و مصيبت اميرالمؤ منين عليه السّلام در شرق و غـرب عـالم اثـر كرد و به خدا قسم كه اميرالمؤ منين عليه السّلام دينار و درهمى بعد از خـود نـگـذاشـت مـگـر چـهـارصـد درهـم كـه اراده داشـت بـه آن مـبـلغ خـادمـى از بـراى اهل خويش ابتياع فرمايد.(128) و هـمـانـا حـديـث كـرد مـرا جـدم رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كه دوازده تن از اهـل بـيـت و صـفـوت او مـالك امـّت و خـلافـت بـاشـنـد و هـيـچ يـك از مـا نخواهد بود اِلاّ آنكه مـقـتول يا مسموم شود و چون اين كلمات را به پاى برد فرمان كرد تا ابن ملجم را حاضر كردند، فرمود: چه چيز ترا بر اين داشت كه اميرالمؤ منين عليه السّلام را شهيد ساختى و ثُلمه بدين شگرفى در دين انداختى ؟ گفت : من با خدا عهد كردم و بر ذمّت نهادم كه پدر ترا به قتل رسانم و لاجَرَم وفا به عهد خويش نمودم اكنون اگر مى خواهى مرا امان ده تا به جانب شام روم و معاويه را به قتل رسانم و تو را از شرّ او آسوده كنم و باز به نزد تـو بـرگـردم آنـگـاه اگـر خـواهـى مرا مى كشى و اگر خواهى مى بخشى ، امام حسن عليه السّلام فرمود: هيهات ! به خدا قسم كه آب سرد نياشامى تا روح تو به آتش دوزخ ملحق گردد. و موافق روايت (فرحة الغرىّ) ابن ملجم گفت : مرا سِرّى است كه مى خواهم در گوش تو گـويـم ، حـضرت اب اء نمود و فرمود كه اراده كرده از شدّت عداوت گوش مرا به دندان بـركـَنـَد. گفت : به خدا قَسَم ! اگر مرا رُخصت مى داد كه نزديك او شوم ، گوش او را از بيخ مى كندم ! (129) پـس آن حـضرت موافق وصيّت اميرالمؤ منين عليه السّلام ابن ملجم ملعون را به يك ضربت به جهنّم فرستاد، و به روايت ديگر حكم كرد كه او را گردن زدند. و امّ الهيثم دختر اسود نـخـعى خواستار شد تا جسدش را به او سپردند پس آتشى برافروخت و آن جسد پليد را در آتش بسوخت .(130) مـؤ لّف گـويـد:كـه از ايـن روايت ظاهر شد كه ابن ملجم پليد را در روز بيست و يكم شهر رمـضـان كـه روز شـهـادت حـضـرت امـيرالمؤ منين عليه السّلام بوده ، به جهنّم فرستادند چـنـانـچـه بـه ايـن مـضـمـون روايـات ديـگـر اسـت كـه از جـمـله در بـعضى كتب قديمه است (131) كه چون در آن شبى كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام را دفن كردند و صبح طالع شد امّكلثوم حضرت امام حسن عليه السّلام را سوگند داد كه مى خواهم كشنده پـدر مـرا يـك سـاعـت زنـده نـگـذارى ؛ پس نتيجه اين كلمات آن باشد كه آنچه در ميان مردم معروف است كه ابن ملجم در روز بيست و هفتم ماه رمضان به جهنّم پيوسته مستندى ندارد. ابـن شـهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه استخوانهاى پليد ابن ملجم را در گودالى انـداخـتـه بـودنـد و پـيـوسـتـه مـردم كـوفـه از آن مـغـاك بـانـگ نـاله و فـريـاد مـى شنيدند،(132) و حكايت اِخبار آن راهب از عذاب ابن ملجم در دار دنيا به قىّ كردن مرغى بدن او را در چهار مرتبه و پس او را پاره پاره نمودن و بلعيدن و پيوسته اين كار را بـا او نـمـودن بـر روى سـنـگـى در مـيـان دريـا، مـشـهـور و در كـتـب مـعـتـبره مسطور است .(133) مورّخ امين مسعودى گفته (134) كه چون خواستند ابن ملجم را بكشند، عبداللّه بن جـعـفـر خـواسـتـار شـد كـه او را بـا مـن گـذاريـد تـا تـشـفـّى نـفـسـى حاصل كنم پس دست و پاى او را بريد و ميخى داغ كرد تا سرخ شد و در چشمانش كرد آن مـلعون گفت : سُبْحانَ اللّهِ الَّذى خَلَقَ الانسانَ اِنَّكَ لَتَكْحَلُ عَمَّكَ بِمَلْمُولٍ مَضٍّ؛ پس مردمان ابـن مـلجـم را مـاءخـوذ داشـتـنـد و در بـوريـا پـيـچـيـدنـد و نـفت بر او ريختند و او را آتش زدند.(135)

فصل 6تا7

فصل ششم : در ذكر اولاد اميرالمؤ منين عليه السّلام و زوجات آن حضرت حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام را از ذُكـور و اِنـاث بـه قـول شـيـخ مـفيد بيست و هفت تن فرزند بود: چهار نفر از ايشان امام حسن و امام حسين و زينب كـبـرى مـُلَقَّب بـه عـقـيـله و زيـنـب صـغـرى است كه مُكَنّاة است به اُمّ كُلْثُوم و مادر ايشان حـضـرت فـاطـمـه زهـراء سـيـّدة النـّسـاة عـليـهـمـاالسـّلام اسـت و شـرح حال امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام بيايد و زينب در حباله نكاح عبداللّه بن جـعـفـر پـسـر عـمّ خـويـش بـود و از او فرزندان آورد كه از جمله محمّد و عون بودند كه در كربلا شهيد گشتند.(136) و ابـوالفـرج گـفـته كه محمّد بن عبداللّه بن جعفر كه در كربلا شهيد شد مادرش خوصا بـنـت حـفـصـة بـن ثـقيف است و او برادر اعيانى عبيداللّه است كه او نيز در وقعه طَفّ شهيد شـد؛ (137) و امـّا امـّكـلثـوم حـكـايـت تـزويـج او بـا عـمـر در كـتـب مـسـطـور است (138) و بعد از او ضجيع عون بن جعفر و از پس او زوجه محمّد بن جعفر گشت . و ابن شهر آشوب از (كتاب امامت ) ابو محمّد نوبختى روايت كرده كه ام كلثوم را عُمر بن الخـطـّالب تـزويـج كـرد و چـون آن مـخدّره صغيره بود همبستر نگشت و پيش از آنكه با او مضاجعت كند از دنيا برفت .(139) پـنـجـم : مـحـمـّد مـكـنـّى بـه ابى القاسم و مادر او خوله حنفيّه دختر جعفر بن قيس است و در بعضى روايات است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اميرالمؤ منين عليه السّلام را بـه مـيـلاد مـحـمد بشارت داد و نام و كُنْيَت خود را عطاى او گذاشت .(140)و محمد در زمان حكومت عمربن الخطّاب متولّد شد و در ايّام عبدالملك بن مروان وفات كرد و سن او را شـصـت و پـنج گفته اند و در موضع وفات او اختلاف است : به قولى در (ايله ) و به قولى در (طائف ) و به قول ديگر در (مدينه ) وفات كرد و او را در بقيع به خاك سـپردند. جماعت كيسانيّه او را امام مى دانستند و او را مهدى آخر زمان مى خواندند و به اعتقاد ايـشـان آنكه محمّد در جِبال رَضْوى كه كوهستان يَمَن است جاى فرموده است و زنده است تا گـاهـى كـه خـروج كـنـد و الحـمـدللّه اهـل آن مـذهـب منقرض شدند. و محمّد مردى عالم وشجاع ونـيـرومـنـد و قـوى بوده . نقل شده كه وقتى زرهى چند به خدمت اميرالمؤ منين عليه السّلام آوردنـد يـكـى از آن درعها از اندازه قامت بلندتر بود حضرت فرمود تا مقدارى از دامان آن زره را قـطع كنند، محمّد دامان زره را جمع كرد و از آنجا كه اميرالمؤ منين عليه السّلام علامت نـهاده بود به يك قبضه بگرفت و مثل آنكه بافته حرير را قطع كند دامنهاى درع آهنين را از هـم دريـد. و حـكـايـت او و قـيـس بـن عـُبـاده بـا آن دو مـرد رُومـى كه از جانب سلطان روم فـرسـتـاده شـده بـود مـعـروف اسـت و كـثـرت شـجـاعـت و دليـرى او از مـلاحـظـه جـنـگ جَمَل و صِفّين معلوم شود. 6 و 7: عمر و رقيّه كبرى است كه هر دو تن تواءم از مادر متولد شدند و مادر ايشان ، امّ حبيب دختر ربيعه است . 8 و 9 و 10 و 11: عـبـّاس و جـعفر و عثمان و عبداللّه اكبر است كه هر چهار در كربلا شهيد گشتند و كيفيّت شهادت ايشان بعد از اين مذكور شود ان شاء اللّه تعالى . و مادَرِ اين چهار تـن ، امّ البـنـيـن بـنـت حـزام بـن خـالد كـلابـى اسـت و نـقـل شـده كـه وقـتـى امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـرادر خـود عـقـيل را فرمود كه تو عالم به اَنْساب عربى ، زنى براى من اختيار كن كه مرا فرزندى بـياورد كه فحل و فارس عرب باشد، عرض كرد كه امّ البنين كلابيه را تزويج كن كه شجاعتر از پدران او هيچ كس در عرب نبوده . پس جناب امير عليه السّلام او را تزويج كرد و از او جـناب عباس عليه السّلام و سه برادر ديگر متولّد گشت و از اين جهت است كه شمر بـن ذى الجـوشـن لَعـَنـَهُ اللّهُ كـه از بـنـى كـِلاب اسـت در كـربـلا خـطّ امـان از بـراى ابـوالفـضـل العـبـّاس عـليـه السّلام و برادران آورد و تعبير كرد از ايشان به فرزندان خواهر چنانكه مذكور مى شود. 12 و 13: مـحـمـّد اصـغـر و عـبـداللّه اسـت و مـحمّد مُكَنّى به ابى بكر است و اين هر دو در كربلا شهيد گشتند و مادر ايشان ، ليلى بنت مسعود دارِميَّه است . 14: يحيى مادر او، اَسماء بنت عُمَيْس است . 15 و 16: امّالحسن و رَمْلَه است و مادر ايشان امّ سعيد بنت عُرْوة بن مسعود ثَقَفى است و اين رَمـْلَه ، رمـله كـبـرى است و زوجه ابى الهياج عبداللّه ابى سفيان بن حارث بن عبدالمطّلب بـوده و گـفـته اند كه امّ الحَسَن زوجه جعدة بن هبيره پسرعمّه خود بوده و از پس او، جعفر بن عقيل او را نكاح كرد. 17 و 18 و 19: نـفـيـسـه و زيـنب صُغرى و رقيّه صُغرى است ، و ابن شهر آشوب مادر اين سه دختر را امّ سعيد بنت عُرْوَه گفته و مادر امّ الحَسَن و رَمْلَه را امّ شعيب مخزوميّه ذكر نموده ، و نـقل شده كه نفيسه مُكَنّاه به امّ كلثوم صغرى بوده ، و كثير بن عبّاس بن عبدالمطّلب او را تـزويـج نـمـود و زيـنـب صـغـرى را مـحـمـّد بـن عـقـيـل كـابين بست و بعضى گفته اند كه رقيّه صغرى مادرش امّ حبيبه است و او را مسلم بن عـقـيـل به نكاح خويش درآورده بود، و بقيّه اولاد آن حضرت از بيستم تا بيست و هفتم بدين ترتيب به شمار رفته : اُمّ هانى و اُمّ الكِرام و جُمانه مكنّاة به اُمّ جعفر و اُمامَه و اُمّ سَلَمَه و مَيْمُونَه و خديجه و فاطمه رحمة اللّه عليهنّ.(141) و بعضى اولادهاى آن حضرت را سى و شش تن شمار كرده اند: هيجده تن ذكور و هيجده نفر اِنـاث بـه زيـادتـى عـبـداللّه و عون كه مادرش اَسماء بنت عُمَيْس بوده به روايت هشام بن مـحـمـّد مـعـروف بـه ابـن كـلبـى و مـحـمـّد اوسـط كـه مـادَرِ او اُمـامـه دخـتـر زيـنـب و دخـتـر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده ، و عثمان اصغر و جعفر اصغر و عبّاس اصغر و عمر اصغر و رَمْلَة صغرى و امّ كلثوم صغرى . و ابـن شـهـر آشـوب نـقـل كـرده كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام را از محياة دختر امرء القـيـس زوجـه آن حـضـرت دخـتـرى بـود كـه در ايـّام صـبـا و صـِغـَر سـنّ از دنـيـا بـرفـت .(142) و شـيـخ مـفيد رحمه اللّه فرمود كه در ميان مردم شيعى ذكر مى شود كه حـضـرت فـاطـمـه زهراء عليهاالسّلام را فرزندى از حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام در شـكم بود كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم او را (مُحسن ) نام نهاده بود و بعد از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آن كودك نارسيده از شكم مباركش ساقط شد. مـؤ لف گـويـد: كـه مـسعودى در (مروج الذّهب ) و ابن قُتَيْبَه در (معارف ) و نورالدين عـبـّاس مـوسـوى شـامـى در (ازهـار بستان النّاظرين ) محسن را در اولاد اميرالمؤ منين عليه السّلام شمار كرده اند و صاحب (مجدى ) گفته كه شيعه روايت كرده خبر محسن و (رفسه ) را و مـن يـافـتـم در بـعـضى كتب اهل سنّت ذكر محسن را ولكن ذكر نكرده رفسه را مِنْ جَهْةٍ اءعول عَلَيْه ا.(143) بـالجـمـله ؛ از پـسـران امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام پنج نفر فرزند آوردند امام حسن عليه السـّلام و امـام حـسـيـن عـليـه السّلام و محمّد بن الحنفيّه و عبّاس و عمر الاكبر و از ذكر كردن مادران اولادهاى اميرالمؤ منين عليه السّلام اسامى جمله ، از زوجات آن حضرت نيز معلوم شد. و گفته شده مادامى كه حضرت فاطمه عليهاالسّلام در دنيا بود اميرالمؤ منين عليه السّلام زنـى را بـه نـكـاح خود در نياورد چنانكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در زمان حـيـات خـديـجـه زن ديگر اختيار نفرمود و بعد از آنكه حضرت فاطمه عليهاالسّلام از دنيا رحلت فرمود بنا بر وصيّت آن حضرت ، اُمامه دختر خواهر آن مخدّره را تزويج كرد. و به روايتى تزويج امامه از پس سه شب گذشته از وفات حضرت فاطمه عليهاالسّلام واقع شـد و چـون امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السّلام شهيد گشت ،چهار زن و هجده تن اُمُّ ولد از آن جناب بـاقـى مـانده بود و اسامى اين چهار زن چنين به شمار رفته : اُمامه و اَسماء بنت عُمَيْس و ليلى التّميميه واُمُّ الْبَنين . تذييلٌ: همانا دانستى كه از فرزندان اميرالمؤ منين عليه السّلام ، پنج تن اولاد آوردند: حضرت امام حسن و امام حسين عليهماالسّلام و بيايد ذكر اين دو بزرگوار و اولادشان بعد از اين اِنْ شاءَ اللّه تـعـالى ، و سـه ديـگـر مـحـمّد بن الحنفيّه و حضرت عبّاس و عمر الاطرف مى باشند و شايسته است كه ما در اينجا به ذكر بعض اولاد ايشان اشاره كنيم : ذكر اولاد محمد بن الحنفيّه رضى اللّه عنه محمد بن حنفّيه را بيست و چهار فرزند بوده كه چهارده تن از ايشان ذكور بودند و عقبش از دو پـسـران خـود عـلى و جـعفر است و جعفر در يوم حرّه كه مسرف بن عقبه به امر يزيد بن مـعـاويـه اهـل مـديـنه را مى كشت به قتل رسيد. و بيشتر اَعقاب او منتهى مى شوند به راءس المـذرى عبداللّه بن جعفر الثانى بن عبداللّه بن جعفر بن محمد بن الحنفيّه و از جمله ايشان اسـت شـريـف نـقيب ابوالحسن احمد بن القاسم بن محمّد العويد بن على بن راءس المذرى و پـسـرش ابـومـحـمّد حسن بن احمد سيّدى جليل القدر است ، خليفه سيد مرتضى بود در امر نـقـابـت بـه بـغـداد. از بـراى او اعـقـابـى اسـت از اهـل عـلم و جـلالت و فـضـل و روايت معروفند به بنى النّقيب المحمّدى لكن منقرض شدند. و از جمله ايشان است جعفر الثالث بن راءس المذرى و عقب او از پسرش زيد و على و موسى و عبداللّه است و از بـنـى عـلى بـن جـعـفر ثالث است ابوعلى محمّدى رضى اللّه عنه در بصره و او حَسَن بن حُسين بن عبّاس بن على بن جعفر ثالث است كه صديق عمرى است . از ابونصر بخارى نقل شده كه منتهى مى شود نسب محمديّه صحيح به سه نفر: زيـد الطـويـل بـن جـعـفـر ثـالث ، و اسحاق بن عبداللّه رأ س المذرى ، و محمّد بن على بن عـبـداللّه راءس المـذرى . و از بنو محمد بن على بن اسحاق بن راءس المذرى است سيّد ثقة ابـوالعـبـّاس عـقـيـل بـن حـسين بن محمّد مذكور كه فقيه محدّث راويه بود، و از براى اوست كـتـاب صـلوة ، كـتـاب مـنـاسـك حـجّ و كـتاب امالى ؛ قرائت كرده بر او شيخ عبدالرحمن مفيد نـيـشـابـورى ، و از بـراى او عقبى است به نواحى اصفهان و فارس و از فرزندان راءس المـذرى اسـت قـاسـم بـن عـبـداللّه راءس المـذرى فـاضـل محدث و پسرش شريف ابومحمّد عبداللّه بن قاسم . و امّا على بن محمّد بن الحنفيّه پـس از اولاد اوسـت ابـومـحـمـّد حـسـن بـن عـلى مـذكـور و او مـردى بـود عـالم فاضل ، كيسانيّه در حق او ادعا كردند امامت راو وصيّت كرد به پسرش على ، كيسانيّه او را امـام گـرفتند بعد از پدرش و امّا ابوهاشم عبداللّه بن محمّد بن الحنفيّه پس او امام كيسانيّه اسـت و از او مـنـتـقـل شـد بـيعت به بنى عبّاس پس منقرض شد، ابونصر بخارى گفته كه مـحـمـّديـّه در قـزويـن رؤ سـا مـى بـاشـنـد و در قـم عـلمـا مـى بـاشـنـد و در رى ساداتند.(144) ذكر اولاد جناب ابوالفضل العباس بن اميرالمؤ منين عليهماالسّلام حـضـرت عـبـّاس بـن امـيرالمؤ منين عليه السّلام عقبش از پسرش عبيداللّه است و عقب عبيداللّه منتهى مى شود به پسرش حسن بن عبيداللّه و حسن اعقابش از پنج پسر است : 1 ـ عبيداللّه كه قاضى حَرَمَيْن و امير مكّه و مدينه بوده ، 2 ـ عبّاس خطيب فصيح ، 3 ـ حمزة الاكبر، 4 ـ ابراهيم جردقه ، 5 ـ فضل . امـا فـضـل بـن حـسـن بـن عـبـيداللّه پس او مردى بوده فصيح و زبان آور شديدالدين عظيم الشـجـاعـه و عـقـب آورد از سـه پـسـر: جـعـفـر و عـبـّاس اكـبـر و مـحـمـّد، و از اولاد مـحـمدّ بن فـضل است ابوالعبّاس فضل بن محمّد خطيب شاعر و از اشعار اوست در مرثيه جدّش حضرت عباس عليه السّلام گفته : شعر : اِنّي لاَذْكُرُ لِلْعَبّاسِ مَوْقِفَهُ بِكَرْبَلاءَ وَ هامُ القَوْم تُخْتَطَفُ يَحْمِى الْحُسَيْنَ وَيَحْميهِ على ظَمَاء ولا يُوَلّي ولا يُثْني فَيَخْتَلِفُ وَلا اَرى مَشْهَدا يَوْما كَمَشْهَدِهِ مَعَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ الْفَضْلُ وَالشّرَفُ اَكْرِمْ بِهِ مَشْهَدا ب انَتْ فَضيلَتُهُ وَما اَضاعَ لَهُ اَفْعالُهُ خَلَفٌ(145) و بـراى فـضـل ولدى اسـت و امـا ابـراهيم جردقه پس او از فقهاء و ادباء، و از زهّاد است و عقبش از سه پسر است : حَسَن و محمَّد وعَلى . امـّا عـلى بـن جـردقـه پـس او يـكى از اسخياء بنى هاشم است و صاحب جاه بوده وفات كرد سـنـه دويـسـت و شـصـت و چـهـار و او را نـوزده ولد بـوده كـه يـكـى از ايشان است عبيداللّه (146) بـن على بن ابراهيم جردقه . خطيب بغداد گفته كه كنيه او ابوعلى است و از اهل بغداد است به مصر رفت ساكن مصر شد، نزد او كتبى بوده موسوم به (جعفريّه ) كـه در آن اسـت فـقـه اهـل بيت و به مذهب شيعه روايت مى كند آن را. وفات كرد به مصر در سنه سيصد و دوازده . و امـّا حـمـزة بن الحسن بن عبيد اللّه بن عباس مُكَنّى به ابوالقاسم است و شبيه بوده به حـضـرت امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام و او همان است كه ماءمون نوشته به خط خود كه عطا شـود بـه حمزة بن حسن شبيه به اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السّلام صد هزار درهـم . و از اولاد اوسـت محمد بن على بن حمزه نزيل بصره كه روايت كرده حديث از حضرت امام رضا عليه السّلام و غير آن حضرت ، و مردى عالم و شاعر بوده خطيب بغداد در تاريخ خـود گـفـتـه كه ابوعبداللّه محمّد بن على بن حمزة بن الحَسَن بن عبيداللّه بن العبّاس بن على بن ابى طالب عليه السّلام يكى از ادباء و شعراء است و عالم به روايت اخبار است . روايـت مـى كـنـد از پـدرش و از عـبـدالصـمـد بن موسى هاشمى و غير ذلك و روايت كرده از عـبـدالصـمـد بـه اسناد خود از عبداللّه بن عباس كه گفت هرگاه حق تعالى غضب كرد بر خـلق خـود و تـعـجيل نفرمود از براى ايشان به عذابى مانند باد و عذابهاى ديگر كه هلاك فرمود به آن امّتهائى را، خلق مى فرمايد براى ايشان خلقى را كه نمى شناسند خدا را، عـذاب كـنـنـد ايـشـان را.(147) و نـيز از بنى حمزه است ابومحمّد قاسم بن حمزة الاكـبـر كـه در يـمـن عـظـيـم القدر بوده و او را جمالى به نهايت بوده و او را صوفى مى گـفـتـنـد. و نـيـز از بـنـى حمزه است ابويعلى حمزة بن قاسم بن على بن حمزة الاكبر ثقة جليل القدر كه شيخ نجاشى و ديگران او را ذكر كرده اند و قبرش در نزديكى حلّه است و شـيـخ مـا در (نـجم الثاقب ) در ذكر حكايت آنان كه در غيبت كبرى به خدمت امام عصر عَجَّلَ اللّهُ تـعـالى فـَرَجـَهُ الشـريـف رسـيـده انـد حـكـايـتـى نـقـل فـرمـوده كـه مـتـعـلق اسـت بـه حـمـزه مـذكـور شـايـسـتـه اسـت كـه در ايـنـجـا نقل شود: حكايت تشرّف آقاسيّدمهدى قزوينى خدمت امام زمان (عج ) آن حكايت چنين است كه نقل فرمود سيد سَنَد و حبر معتمد زُبدة العلماء و قدوة الا ولياء ميرزا صـالح خـلف ارشـد سـيـّد المـحـقـّقـيـن و نـور مـصـبـاح المتهجّدين وحيد عصره آقا سيّد مهدى قزوينى طاب ثراه از والد ماجدش ، فرمود: خبر داد مرا والد من كه ملازمت داشتم به بيرون رفـتـن بـه سوى جزيره اى كه در جنوب حلّه است بين دجله و فرات به جهت ارشاد و هدايت عـشـيـره هـاى بـنـى زبـيـد بـه سـوى مـذهـب حـق (و هـمـه ايـشـان بـه مـذهـب اهـل سـنّت بودند و به بركت هدايت والد5 همه برگشتند به سوى مذهب اماميّه اَيَّدَهُمُ اللّهُ و بـه هـمـان نـحـو بـاقـى اند تا كنون و ايشان زياده از ده هزار نفس اند). فرمود در جزيره مـزارى اسـت مـعـروف بـه قبر حمزه پسر كاظم عليه السّلام ، مردم او را زيارت مى كنند و بـراى او كـرامـات بـسـيـار نـقـل مـى كـنـنـد و حـول آن قـريـه اى اسـت مـشتمل بر صد خانوار تقريبا، پس من مى رفتم به جزيره و از آنجا عبور مى كردم و او را زيارت نمى كردم چون نزد من به صحّت رسيده بود كه حمزه پسر موسى بن جعفر عليه السـّلام در رى مـدفـون است با عبدالعظيم حسنى ، پس يك دفعه حسب عادت بيرون رفتم و در نـزد اهـل آن قريه مهمان بودم پس اهل آن قريه مستدعى شدند از من كه زيارت كنم مرقد مـذكـور را پـس مـن امـتـنـاع كردم و گفتم به ايشان كه من مزارى را كه نمى شناسم زيارت نـمـى كـنـم و به جهت اعراض من از زيارت آن مزار رغبت مردم به آنجا كم شد، آنگاه از نزد ايـشـان حـركـت كردم و شب را در مزيديّه ماندم در نزد بعضى از سادات آنجا، پس چون وقت سحر شد برخاستم براى نافله شب و مهيّا شدم براى نماز، پس چون نافله شب را به جا آوردم نـشـسـتـم بـه انـتـظـار طـلوع فـجـر بـه هـيـئت تـعـقـيـب كـه نـاگـاه داخـل شـد بـر مـن سيّدى كه مى شناختم او را به صلاح و تقوى و از سادات آن قريه بود پـس سـلام كـرد و نـشـسـت آنـگـاه گـفـت : يـا مـولانـا! ديـروز مـيـهـمـان اهـل قريه حمزه شدى و او را زيارت نكردى ؟ گفتم : آرى ! گفت : چرا؟ گفتم ؛ زيرا كه من زيـارت نـمـى كـنـم آن را كه نمى شناسم و حمزه پسر حضرت كاظم عليه السّلام مدفون است در رى ، پس گفت : رُبَّ مَشْهُورٍ لا اَصْلَ لَهُ؛ بسا چيزها كه شهرت كرده و اصلى ندارد؛ آن قـبـر حـمـزه پـسـر موسى كاظم عليه السّلام نيست هر چند چنين مشهور شده بلكه آن قبر ابـى يـعـلى حـمـزة بـن قـاسـم عـلوى عـبـّاسـى اسـت يـكـى از عـلمـاء اجـازه و اهـل حديث و او را اهل رجال ذكر كرده اند در كتب خود و او را ثنا كرده اند به علم و ورع . پس در نـفـس خـود گـفـتـم ايـن از عـوام سـادات اسـت و از اهـل اطـّلاع بـر عـلم رجـال و حـديث نيست پس شايد اين كلام را اخذ نموده از بعضى از علماء، آنـگـاه بـرخـاستم به جهت مراقبت طلوع فجر و آن سيّد برخاست و رفت و من غفلت كردم كه سـؤ ال كـنـم از او ايـن كـلام را از كـى اخـذ كـرده ، چـون فـجـر طـالع شـده بـود و مـن مشغول شدم به نماز چون نماز كردم نشستم براى تعقيب تا آنكه آفتاب طلوع كرد و با من جـمـله اى كـتـب رجـال بـود پـس در آنـهـا نـظـر كـردم ديـدم حـال بـدان مـنـوال اسـت كـه ذكر نمود، پس اهل قريه به ديدن من آمدند و در ايشان بود آن سـيـّد. پـس گفتم : نزد من آمدى و خبر دادى مرا از قبر حمزه كه او ابويعلى حمزة بن قاسم عـلوى اسـت پـس آن را تـو از كـجـا گفتى و از كى اخذ نمودى ؟ پس گفت : واللّه ! من نيامده بـودم نـزد تو پيش از اين ساعت و من شب گذشته در بيرون قريه بيتوته كرده بودم در جائى كه نام آن را برده قدوم ترا شنيدم پس در اين روز آمدم به جهت زيارت تو، پس به اهـل آن قـريـه گـفـتـم لازم شـده مرا كه برگردم به جهت زيارت حمزة پس شكّى ندارم در ايـنـكـه آن شـخـص را كـه ديـدم او صـاحـب الامـر عـليـه السـّلام بـود، پـس مـن و جـمـيـع اهل قريه سوار شديم به جهت زيارت او و از آن وقت اين مزار به اين مرتبه ظاهر و شايع شد كه براى او شدِّ رحال مى كنند از مكانهاى دور. مـؤ لف گـويـد: شـيخ نجاشى در (رجال ) فرموده : حمزة بن قاسم بن على بن حمزة بن حـسـن بـن عـبـيـداللّه بـن عـبـاس بـن عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـّلام ابـويـعـلى ثـقه جـليـل القـدر اسـت از اصـحـاب مـا حـديـث بـسـيار روايت مى كرد ، او را كتابى است در ذكر كـسـانـى كـه روايـت كـرده انـد از جـعـفـر بن محمد عليه السّلام از مردان و از كلمات علماء و اساتيد معلوم مى شود كه از علماى غيبت صُغْرى معاصر والد صدوق على بن بابويه است رضوان اللّه عليهم اجمعين .(148) و امـّا عـبـّاس بـن الحـسـن بـن عـبـيـداللّه بـن العـبـاس كـُنـْيـَتـش ابـوالفـضـل اسـت ، خـطـيـبى فصيح و شاعرى بليغ بوده و در نزد هارون الرشيد صاحب مـكـانـت بـوده ؛ قـالَ اَبـُونـَصـْر الْبـُخـارى : مـا رُاءيَ هـاشـِمـِىَُّ اَعـْضـَبُ لِسـانـا مـِنـْهُ.(149) خـطـيب بغداد گفته : ابوالفضل العبّاس بن حسن برادر محمّد و عبيد اللّه و فـضـل و حـمـزه مـى بـاشـد و او از اهـل مـديـنـه رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلم است در ايّام هارون الرشيد آمد به بغداد و اقامت كرد در آنـجـا بـه مصاحبت هارون و بعد از هارون ، مصاحبت كرد با ماءمون و او مردى بود عالم و شاعر و فصيح بيشتر علويّين او را اَشْعَر اولاد ابوطالب دانسته اند؛ پس خطيب به سند خـود روايـت كـرده از فـضـل بـن مـحمّد بن فضل كه گفت عمويم عبّاس فرمود كه راءى تو گـنـجـايـش نـدارد هـر چـيـزى را، پـس مـهـيـّا كـن آن را بـر چـيـزهـاى مـهـم و مـال تـو بـى نـيـاز نـمـى كـنـد تـمـام مـردمـان را، پـس مـخـصـوص بـسـاز بـه آن اهـل حـق را و كـرامـتـت كـفـايـت نـمـى كـنـد عـامـّه را، پـس قـصـد كـن بـه آن اهل فضل را.(150) و عباس بن حسن مذكور از چهار پسر عقب آورد: احمد و عبيداللّه و على و عبداللّه . و ابونصر بخارى گفته كه عقب او از عبداللّه بن عبّاس است نه غير آن ؛ و عـبـداللّه بـن عـبـّاس شـاعرى بوده فصيح نزد ماءمون تقدّم داشت و ماءمون او را شيخ بن الشيخ مى گفت و چون وفات كرد و ماءمون خبردار شد گفت : اِسْتَوَى النّاسُ بَعْدَكَ يَاَبْنَ عـَبّاس و تشييع كرد جنازه او را.(151) و عبداللّه بن عبّاس را پسرى است حمزه نام اولادش به طبريّه شام مى باشند از جمله ابوالطيب محمّد بن حمزه است كه صاحب مروّت و سـمـاحـت و صله رحم و كثرت معروف و فضل كثير و جاه واسع بوده و در طبريّه آب و ملك داشـت و امـوالى جـمـع كـرده بـود. ظـفر بن خضر فراعنى بر او حسد برده لشكرى براى قتل او فرستاد او را در بستان خود در طبريّه شهيد كردند و در ماه صفر دويست و نود و يك ، شعراء او را مرثيه گفتند، اعقاب او در طبريّه است ايشان را (بَنُو الشَّهيد) گويند. و امـا عـبـيـداللّه بـن حسن بن عبيداللّه بن العبّاس قاضى قُضاة حَرَمَيْن ، پس از اولاد اوست بنو هارون بن داود بن الحُسين بن على عبيداللّه مذكور و بنو هارون مذكور در (دمياط) مى باشند، و هم از اولاد اوست قاسم بن عبداللّه بن الحسن بن عبيداللّه مذكور صاحب ابى محمّد امـام حـسـن عـسكرى عليه السّلام . و اين قاسم صاحب شاءن و منزلت بود در مدينه و سعى كرد در صلح مابين بنوعلى و بنو جعفر؛ وَك انَ اَحَدَ اَصْحابِ الَّراْى واللِّسانِ. ذكر عمر الا طرف بن اميرالمؤ منين عليه السّلام و اولاد او عـمر الا طرف كُنْيَه اش ابوالقاسم است و چون شرافتش از يك طرف است او را (اطرف ) گـويـنـد؛ امـا عـمر بن على بن الحسين چون شرافتش از دو طرف است او را (عمر اشرف ) گويند، مادرش صهباء ثعلبيّه است و آن امّ حبيب بنت عباد بن ربيعة بن يحيى است از سبى يـمـامـه و بـه قولى از سبى خالد بن الوليد است از (عين التّمر) كه اميرالمؤ منين عليه السـّلام آن را خـريـد و عمر با رقيّه خواهرش تواءم به دنيا آمدند و او آخرين اولاد اميرالمؤ منين عليه السّلام است كه به دنيا آمد و او صاحب لسان و داراى فَصاحت وَجُود وَ عفّت بود. قـالَ صـاحـِبُ (الْعـُمـدة ): وَلا يَصِحُّ رِو ايَةُ مَنْ رَوى اَنَّ عُمَرَ حَضَرَ كَرْبَلا وَكانَ اَوَّلُ مَنْ ب ايَعَ عَبْدُاللّهِ بْنِ الزُّبَيْر ثُمَّ ب ايَعَ بَعْدَهُ الْحَجّاجَ.(152) فـقير گويد:در ذكر اولاد حضرت امام حسن عليه السّلام بيايد كه حجّاج خواست عُمَر را با حَسَن بن حَسَن شريك سازد در صَدَقات اميرالمؤ منين عليه السّلام و ميسر نشد، وفات كرد عمر در (يَنْبُع ) به سنّ هفتاد و هفت يا هفتاد و پنج ؛ و اولاد او جماعت بسيارند در شهرهاى متعدّده و همگى منتهى مى شوند به پسرش محمّد بن عمر از چهار ولد: 1 ـ عـبداللّه 2 - عبيداللّه 3 ـ عُمَر، و مادر اين سه نفر خديجه دختر امام زين العابدين عليه السّلام است 4 ـ جعفر و او مادرش اُمّ وَلَد است . شـيـخ ابـونـصـر بـخـارى گـفـتـه كـه اكـثـر عـلمـا بـرآنـنـد كـه عـقـب جـعـفـر مـنـقـرض شدند. (153) و امـّا عـمـر بـن مـحـمـد بـن عـمـر الا طـرف ، پـس اعـقـابـش از دو پـسـر اسـت : ابـوالحـمـد اسـماعيل و ابى الحسن ابراهيم ، و امّا عبيداللّه بن محمد بن الا طرف ، صاحب عمده گفته كه او صاحب قبر النّذور است به بغداد و او را زنده دفن كردند.(154) فـقير گويد: كه صاحب قبر النّذور عبيداللّه بن محمد بن عمر الا شرف است چنانچه خطيب در (تاريخ بغداد) و حَمَوى در (مُعْجَم ) ذكر كرده اند و روايت كرده خطيب به سند خود از مـحـمـّد بـن مـوسـى بـن حـمـّاد بـربـرى كه گفت : گفتم به سليمان بن ابى شيخ كه مى گـويـند صاحب قبرالنّذور، عبيداللّه بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب است ؟ گفت : چـنـين نيست بلكه قبر او در زمين و ملكى است از او در ناحيه كوفه موسوم به (لُبَيّ ا) و صـاحـب قـبر النّذور، عبيداللّه بن محمّد بن عمر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب است عليهماالسّلام . و نيز خطيب روايت كرده از (ابوبكر دُوْرِى ) از ابو محمّد حسن بن محمّد ابن اخى طاهر علوى كه قبر عبيداللّه بن محمّد بن عمر بن على بن ابى طالب عليه السّلام در زمينى است به ناحيه كوفه مسمّى به (لُبَىّ).(155) بـالجـمـله ؛ در ذكر اولاد حضرت امام زين العابدين عليه السّلام بيايد ذكر او، و عقب او از عـلى بـن طـبـيب بن عبيداللّه مذكور است و ايشان را (بنوالطّبيب ) گويند و از ايشان است ابـواحـمـد مـحـمـّد بـن احـمـد بـن الطـبـيـب و او سـيـّدى بـود جليل شيخ آل ابوطالب بوده ، در مصر به سوى او رجوع مى كردند در مشورت و راءى . و امـا عـبـداللّه بـن مـحـمـّد بـن الا طرف ، پس اعقابش از چهار نفر است : احمد و محمّد و عيسى المـبـارك و يـحـيى الصالح و احمد بن عبداللّه پدر ابويعلى حمزه سمّاكى نسّابه است و پـدر عـبدالرحمن بن احمد است كه ظاهر شد در يمن . و محمّد بن عبداللّه پدر قاسم بن محمّد اسـت كـه در طـبـرسـتـان سـلطـنـت پـيـدا كـرد و نـام مـى بـردنـد او را بـه (مـَلِك جـَليـل ) و نـيـز پـدر او، ابـوعـبداللّه جعفر بن محمّد ملك ملتانى است كه در ملتان سلطنت پـيـدا كـرد و اولاد بـسـيـار آورد و عددشان زياد گرديد و بسيارى از ايشان ملوك و اُمراء و عـُلمـا و نـَسـّابون بودند و كثيرى از ايشان بر راءى اسماعيلية بودند و به زبان هندى تـكـلّم مـى نمودند و از اولاد جعفر ملك ملتانى است ابو يعقوب اسحاق بن جعفر كه يكى از عـُلمـا و فـُضـلا بـوده و پـسـرش احـمـد بـن اسحاق صاحب جلالت بوده در مملكت فارس و پسرش ابوالحسن على بن احمد بن اسحاق نسّابه بوده و او همان است كه عضدالدّوله او را نـقـابـت طـالبـيـّيـن داد بـعـد از عـزل ابـواحـمـد مـوسـوى ؛ و ابـوالحـسـن مـذكـور چـهـار سال نَقيب نُقباى طالبيّين بود در بغداد و سنّتهاى نيكو به جاى گذاشت . و امـّا عـيـسى المبارك بن عبداللّه بن محمّد الا طرف ، پس سيّدى شريف راوى حديث بود و از اولاد اوسـت ابـوطـاهـر احـمـد فـقـيـه نـسـّابـه مـحـدّث شـيـخ اهـل بـيـت خـود در عـلم و زهـد. و او جـَدِّ سيّد شريف نقيب ابوالحسن على بن يحيى بن محمّد بن عـيـسى بن احمد مذكور است كه روايت كرده شيخ ابوالحَسَن عُمَرى در (مَجْدى ) از على بن سـهـل تـمّار از خالش ، محمّد بن وهبان از او و او از علان كلابى كه گفت : مصاحبت كردم با ابـوجـعـفـر محمّد پسر امام على النّقى بن محمّد بن على الرّضا عليهماالسّلام در حالى كه تازه سن بود؛ فَما رَاَيْتُ اَوْقَرَ وَلا اَزْكى وَلا اَجَلَّ مِنْهُ: پس نديدم كسى را كه وقارش از او زيـادتـر بـاشـد و نـه كسى كه پاكيزه تر و جليل تر از او باشد. پدرش امام على نقى عـليـه السـّلام او را در حـجـاز گـذاشـت در حـالى كـه طفل بود، چون بزرگ شد و قوّت گرفت به سامره آمد وَكانَ مَعَ اَخيهِ الاِمام اَبى محمّد عليه السـّلام لا يـُفـارقـُه : در خـدمـت بـرادرش امـام حسن عسكرى عليه السّلام بود و ملازمت او را اخـتـيـار كـرده و از آن حـضـرت جـدا نـمـى گشت . وَكانَ اَبُو محمّد عَلَيْهِ السَّلامُ يَاْنِسُ بِهِ وَ يـَنـْقـَبـَضُ مـِنْ اَخـيـه جـَعْفَر: و حضرت امام حسن عليه السّلام به او انس مى گرفت و از برادرش جعفر گرفته مى شد.(156) امـّا يحيى الصالح بن عبداللّه بن محمّد الا طرف مُكَنى است به ابوالحسن رشيد او را حبس كـرد پـس از آن او را به قتل رسانيد و عقب او از دو تن است : يكى ابوعلى محمّد صوفى و ديگر ابوعلى صاحب حَبْس ماءمون و ايشان را اعقاب بسيار است و از اولاد حَسَن است (بنو مـراقـد) كـه جـمـله اى از ايـشان در نيل و حلّه ساكن بودند و از نقباء بودند و از اولاد محمّد صـوفـى اسـت شـيخ ابوالحسن على بن ابى الغنائم محمّد بن على بن محمّد بن محمّد ملقطة بـن عـلى الضـّريـر بـن مـحـمـّد الصـوفـى كـه مـنـتـهـى شده به او علم نَسَب در زمانش و قـول او حـجـّت شـده و شـيـوخـى از بـزرگان و اَجِلاء را ملاقات كرده و تصنيف كرده كتاب (مـبـسـوط) و (مـجـدى ) و (شـافـى ) و (مـشـجـر) را و سـاكن در بصره بود پس از آن مـنـتـقـل شـد بـه موصل در سنه چهار صد و بيست و سه و در آنجا زن گرفت و اولاد آورد و پـدرش ابـوالغـنـائم نـيـز نـسـّابـه اسـت . روايـت مـى كـنـد سـيـّد نـسـّابـه جـليـل فـخـّار بـن مَعَدّ موسوى از سيّد جلال الدين عبدالحميد بن عبداللّه تقى حسينى از ابن كـلثون عبّاسى نسّابه از جعفر بن ابى هاشم بن على از جدش ابى الحسن عُمَرى مذكور. و نـيز روايت مى كند سيّد جلال الدين عبدالحميد بن تقى از شريف ابوتمام محمّد بن هبة اللّه بن عبدالسّميع هاشمى از ابوعبداللّه جعفر بن ابى هاشم از جدّش ابوالحسن عُمَرى مذكور. فـــصـــل هـــفـــتـم : در ذكـر جـمـعـى از اكابر اصحاب اميرالمؤ منين (ع) اشاره به فضيلت اَصْبَغ بن نُباته اوّل :اَصـْبـَغ بـن نُباته مُجاشِعى است كه جلالت شاءنش بسيار و از فُرْسان عِراق و از خواص اميرالمؤ منين عليه السّلام است : وَكـانَ رَحـِمـَهُ اللّهُ شَيْخا ن اسِكا عابِدا وَكانَ مِنْ ذَخائِر اَميرالمُؤْمِنينَ عليه السّلام . قاضى نوراللّه گفته كه در (كتاب خلاصه ) مذكور است كه او از جمله خواصّ اميرالمؤ منين عليه السّلام بود مشكور است . و در كـتـاب كـشـّى از ابـى الجـارود روايت كرده كه او گفت : از اصبغ پرسيدم كه منزلت حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام در مـيـان شـمـا تـا كـجـا اسـت ؟ گـفـت مجمل اخلاص ما نسبت به او اين است كه شمشيرهاى خود را بر دوش نهاده ايم و به هر كس كـه ايـمـاء نـمـايـد او را بـه شـمـشـيـرهـاى خود مى زنيم و ايضا روايت نموده كه از اصبغ پـرسـيدند كه چگونه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام ترا و اَشْباه ترا شرطة الخميس نـام نهاده ؟ گفت : بنابر آنكه ما با او شرط كرده بوديم كه در راه او مجاهده كنيم تا ظفر يـابـيـم يـا كـشـتـه شـويم و او شرط كرد و ضامن شد كه به پاداش آن مجاهده ، ما را به بهشت رساند.(157) مخفى نماند كه (خميس )، لشكر را مى گويند بنابر آنكه مركّب از پنج فرقه است كه آن (مـقدّمه ) و (قلب ) و (ميمنه ) و (ميسره ) و (ساقه ) باشد، پس آنكه مى گويند كـه فـلان صـاحب اميرالمؤ منين عليه السّلام از شرطة الخميس است اين معنى دارد كه از جمله لشكريان اوست كه ميان ايشان و آن حضرت شرط مذكور منعقد شده .(158) و چـنـيـن روايـت كرده اند كه جمعى كه با آن حضرت آن شرط نموده اند شش هزار مرد بوده انـد، و در روز حـرب جـمـل بـه عـبـداللّه بـن يحيى حضرمى گفتند كه بشارت باد ترا اى پسر يحيى كه تو و پدر تو به تحقيق از جمله شرط الخميس ايد و حضرت پيغمبر صلى اللّه عـليه و آله و سلّم مرا از نام تو و پدر تو خبر داده و خداى تعالى شما را به زبان مبارك پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم خود شرطة الخميس نام نهاده .(159) و در كـتـاب (مـيـزان ذَهـَبـى ) كـه از اهـل سـنـّت اسـت مـسـطـور اسـت كـه عـلمـاء رجـال اهـل سـنـّت اصـبـغ را شيعه مى دانند و بنابراين حديث او را متروك مى دانند و از ابن حـِبّان نقل كرده كه اصبغ مردى بود كه به محبّت على بن ابى طالب عليه السّلام مفتون شـده بـود و طـامـات از او سـر مـى زد، بـنـابـرايـن حـديـث او را تـرك كـرده انـد انـتـهـى .(160) بـالجـمله ؛اَصْبَغ حديث عهد اشتر و وصيّت حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام به پسرش محمّد را روايت كرده و كلمات او را با حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بعد از ضربت زدن ابن ملجم ملعون بر آن حضرت ، در ذكر شهادت آن حضرت گذشت . شرح حال اويس قرنى دوّم :اُوَيـْس قـَرَنـى ، صـُهيل يَمَن و آفتاب قَرَن از خِيار تابعين و از حواريّين اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام و يـكـى از زُهـّاد ثـَمـانـيـه (161) بـلكـه افـضـل ايشان است و آخرى از آن صد نفر است كه در صِفّين با حضرت امير عليه السّلام بـيـعـت كـردنـد بـه بـذل مـهـجـه شـان در ركـاب مـبـارك او و پـيـوسـتـه در خـدمـت آن جناب قـتـال كـرد تـا شـهـيـد شـد. و نـقـل شـده كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم به اصحاب خود فرمود كه بشارت باد شما را به مـردى از امـّت مـن كـه او را اويـس گـويـنـد هـمـانـا او مـانـنـد ربـيـعـه و مـُضَر را شفاعت مى كـنـد.(162) و نـيز روايت شده كه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم شهادت داد از براى او به بهشت و هم روايت شده كه فرمود: تَفُوحُ رَو ائِحُ الْجَنَّةِ مِنْ قِبَل الْقَرَنِ و اشَوقاهُ اِلَيكَ ي ا اُوَيْسَ الْقَرَنِ؛ يـعـنـى مـى وزد بـوهـاى بـهـشـت از جـانب قَرَن پس اظهار شوق مى فرمود به اويس قَرَن و فرمود: هركه او را ملاقات كرد از جانب من به او سلام برساند.(163) بـدان كـه مـوحـديـن عـرفاء، اُوَيْس را فراوان ستوده اند و او را سيد التّابعين گويند، و گـويـنـد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم او را نفس الرحمن و خيرالتابعين ياد كرده و گاهى كه از طرف يمن استشمام نمودى فرمودى اِنّى لاََنْشَقُ رُوحَ الرَّحْمِنٍ مِنْ طَرَفِ الْيَمَن .(164) گويند: اويس شتربانى همى كرد و از اجرت آن ، مادر را نفقه مى داد، وقتى از مادر اجازت طـلبيد كه به مدينه به زيارت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم مشرّف شود مـادرش گـفـت كـه رخـصـت مـى دهم به شرط آنكه زياده از نيم روز توقف نكنى . اويس به مدينه سفر كرد چون به خانه حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد از قضا، آن حضرت در خانه نبود لا جَرَم اويس از پس يك دو ساعت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را نـديـده بـه يـمـن مـراجـعت كرد. چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم مراجعت كـرد، فـرمـود: ايـن نـورِ كـيست كه در اين خانه مى نگرم ؟ گفتند: شتربانى كه اويس نام داشـت در ايـن سـراى آمـد و باز شتافت ، فرمود: در خانه ما اين نور را به هديه گذاشت و برفت .(165) و از كـتـاب (تـذكـرة الا وليـاء) نـقـل اسـت كـه خـرقـه رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم را بر حسب فرمان اميرالمؤ منين على عليه السّلام و عمر، در ايام خلافت عمر، به اويس آوردند و او را تشريف كردند؛ عمر نگريست كه اويس از جـامه عريان است الاّ آنكه گليم شترى برخود ساتر ساخته ، عمر او را بستود و اظهار زهد كرد و گفت : كيست كه اين خلافت را از من به يك قرص نان خريدارى كند؟ اويس گفت : آن كـس را كـه عـقـل بـاشـد بدين بيع و شراء سر در نياورد و اگر تو راست مى گوئى بگذار و برو تا هر كه خواهد برگيرد! گفت : مرا دعا كن ؛ اويس گفت : من از پس هر نماز، مؤ منين و مؤ منات را دعا گويم اگر تو با ايمان باشى دعاى من ترا در يابد والاّ من دعاى خويش ضايع نكنم !(166) گويند : اويس بعضى از شبها را مى گفت : امشب شب ركوع است و به يك ركوع شب را به صـُبـح مى آورد و شبى را مى گفت : امشب شب سجود است و به يك سجود شب را به نهايت مـى كـرد! گـفـتـنـد: اى اويـس ايـن چـه زحـمـت اسـت كـه بـر خـود مـى بينى ؟ گفت : كاش از ازل تا ابد يك شب بودى و من به يك سجده به پاى بردمى !(167) شرح حال حارث همدانى سـوم ـ حـارث بـن عـبداللّه الا عور الهَمْدانى (168) (به سكون ميم ) از اصحاب امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام و دوستان آن جناب است . قاضى نوراللّه گفته : در (تاريخ يافعى ) مذكور است كه حارث صاحب حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده و به صحبت عـبـداللّه بـن مـسـعـود رسـيـده بـود و فـقـيـه بـود و حـديـث او در سـُنـَن اَرْبَعه مذكور است (169) و در كتاب (ميزان ذَهَبى ) مسطور است كه حارث از كِبار علماء تابعين بـود، و از ابـن حـيـّان نـقـل نـمـوده كـه حـارث غـالى بـود در تشيّع .(170) و از ابـوبـكـر بـن ابـى داود كـه از عـلمـاء اهـل سـنـّت اسـت نـقـل كـرده كه او مى گفت كه حارث اعور، اَفْقَه ناس و اَفْرَض ناس و اَحْسَب ناس بوده و عـلم فـرايـض را از حـضـرت امـيـر عـليـه السـّلام اخـذ نـمـوده و نَسائى با آنكه تعنّت در رجال حديث مى كند حديث حارث را در سُنَن اربعه ذكر نموده و احتجاج به آن كرده و تقويت امـر حـارث كـرده . (171) و در كـتاب شيخ ابوعمرو كَشّى مسطور است كه حارث شـبـى بـه خدمت حضرت امير عليه السّلام رفت ، آن حضرت پرسيدند كه چه چيز ترا در اين شب به نزد من آورده ؟ حارث گفت : واللّه ! دوستى كه مرا با تُست مرا پيش تو آورده ؛ آنـگاه آن حضرت فرمودند: بدان اى حارث كه نميرد آن كسى كه مرا دوست دارد الاّ آنكه در وقت جان دادن مرا ببيند و به ديدن من ، اميدوار رحمت الهى گردد و همچنين نمى ميرد كسى كه مـرا دشـمـن دارد الاّ آنـكـه در آن وقت مردن مرا ببيند و از ديدن من ، در عرق خجالت و نااميدى نـشـيـنـد.(172) اين روايت نيز در بعضى از اشعار ديوان معجز نشان آن حضرت مذكور است : شعر : ياحار هَمْد انَ مَنْ يَمُتْ يَرَني مِنْ مُؤ مِنٍ اَوْمُنافِقٍ قُبُلا(173) (الابيات ) فـقـير گويد: بدان كه نَسَب شَيْخُنَا الْبَهائى ـ زيدَ بهائُهُ ـ به حارث مذكور منتهى مى شود و لهذا شيخ بهائى گاهى (حارثى ) از خود تعبير مى فرمايد.(174) و ايـن حـارث هـمـان است كه حضرت امير عليه السّلام را ديد با حضرت خضر در نخيله كه طـَبـَق رُطَبى از آسمان بر ايشان نازل شد و از آن خوردند اما خضر عليه السّلام دانه او را دور افـكـند ولكن حضرت امير عليه السّلام در كف دست جمع كرد، حارث گفت : گفتم به آن حضرت كه اين دانه هاى خرما را به من ببخش ، حضرت آنها را به من بخشيد، من نشاندم آن را بيرون آمد خرمايشان پاكيزه كه مثل آن نديده بودم .(175) و هـم روايـت است كه وقتى به حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام عرض كرد كه دوست دارم كـه مـرا گـرامـى دارى بـه آنـكـه بـه مـنـزل مـن درآئى و از طـعـام مـن مـيـل فـرمـائى حـضـرت فـرمـود: بـه شـرط آنـكـه تـكـلُّف نـكـنـى بـراى من چيزى را، پس داخل منزل او شد؛ حارث پاره نانى براى آن حضرت آورد حضرت شروع كرد به خوردن ، حـارث گـفـت : بـا من دَراهِمى مى باشد و بيرون آورد و نشان داد و عرض كرد اگر اذن دهيد بـراى شـمـا چيزى بخرم ، فرمود: اين نيز از همان چيزى است كه در خانه است يعنى عيبى ندارد و تكلّف ندارد.(176) شرح حال حُجْربن عدى چـهـارم ـ حـُجـْر(177) ابـن عـدى الكـندى الكوفى از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السـّلام و از اَبْدال است ، در (كامل بهائى ) است كه زهد و كثرت عبادت او در عَرَب مشهور بـود، گـويند شبانه روزى هزار ركعت نماز كردى (178) و در (مجالس ) است كـه صـاحـب اسـتـيـعـاب گـفته كه حُجر از فضلاى صحابه بود و با صِغَر سن از كِبار ايشان بود و مستجاب الدَعوة بود و در حرب صفّين از جانب اميرالمؤ منين عليه السّلام امارت لشـكـر كـِنـْدَه بـه او مـتـعـلّق بـود و در روز نـهـران امير لشكر حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بود.(179) عـلامـه حـلّى 1 فـرمـوده كـه حـُجـر از اصـحـاب حـضـرت امـيـر عـليـه السـّلام و از اَبـْدال بوده ، و حسن بن داود ذكر نموده كه حُجر از عظماء صحابه و اصحاب اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام اسـت يـكـى از امـراى مـعـاويـه به او امر كرد كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السـّلام را لعـن كـنـد او بر زبان آورد كه (اِنَّ اَميرَ الْوَفد اَمَرَنى اَنْ اَلْعَنَ عَلّيا فَالْعَنُوهُ لَعَنَهُ اللّهُ). حُجر با بعضى از اصحاب خود به سعايت زياد بن ابيه و حكم معاويه بن ابى سفيان در سنه پنجاه و يك شربت شهادت چشيد.(180) فـقـيـر گـويـد: كـه اسامى اصحاب او كه با او كشته شدند از اين قرار است : شريك بن شدّاد الحَضْرمى ، وصَيْفىّ بن شِبْل الشّيْبانى ، و قَبيصَة بن ضُبَيْعَة العَبسى ، و مـُجـْرِز بـن شـهـاب الْمـِنـْقـَرِىّ، و كِدام بن حيّان العنزى ، و عبدالرحمن بن حسّان العنزى . و قـبـور ايـشـان بـا قـبـر شـريـف حـجـر در عـَذْراء ـ دو فـرسـخـى دمـشـق ـ واقـع اسـت ، و قـتـل حـجـر در قـلوب مـسـلمـانـان بـزرگ آمـد و مـعـاويـه را بـر ايـن عـمـل سـرزنـش و تـوبـيـخ بـسـيـار نمودند. و روايت شده كه معاويه وارد شد بر عايشه ، عـايـشـه بـا وى گـفـت كـه چـه واداشـت تـرا بـر كـشـتـن اهـل عـَذْراء حـُجـر و اصـحـابـش ؟ گـفـت اى امّ المـؤ مـنـيـن ديـدم در قـتـل ايـشـان صلاح امّت است و در بقاء ايشان فساد امّت است لاجرم ايشان را كشتم ؛ عايشه گفت : شنيدم از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه فرمود كشته خواهد شد بعد از مـن بـه عـذراء كـسـانـى كـه غـضـب خـواهـد كـرد حـق تـعـالى بـراى ايـشـان و اهـل آسـمـان .(181) و نـقـل شده كه ربيع بن زياد الحارثى كه از جانب معاويه عـامـل خـراسـان بود چون خبر شهادت حُجر را بشنيد خداى را بخواند و گفت : اى خدا! اگر ربيع را در نزد تو قرب و منزلتى است جان او را مُعَجلاً قبض كن ! هنوز اين سخن در دهان داشت كه وفات نمود.(182) شرح حال رُشَيْد هَجَرى پـنـجـم : رُشـيد هَجَرى از مُتَمسّكين به حبل اللّه المتين و از مخصوصين اصحاب اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام بـوده . عـلاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جلاء العيون ) فرموده : شيخ كَشّى بـه سـنـد مـعـتـبـر روايـت كـرده اسـت كه روزى ميثم تمّار كه از بزرگان اصحاب حضرت امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام و صاحب اسرار آن حضرت بود بر مجلس بنى اسد مى گذشت نـاگاه حبيب بن مظاهر ـ كه يكى از شهدا كربلا است ـ به او رسيد ايستادند و با يكديگر سخنان بسيار گفتند، حبيب بن مظاهر گفت كه گويا مى بينم مرد پيرى كه پيش سر او مو نـداشـتـه بـاشـد و شـكم فربهى داشته باشد و خربزه و خرما فروشد او را بگيرند و بـراى مـحبّت اهل بيت رسالت بردار كشند و بردار، شكمش را بدرند. و غرض او ميثم بود. ميثم گفت : من نيز مردى را مى شناسم سرخ ‌رو كه دو گيسو داشته باشد و براى نصرت فـرزنـد پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـيـرون آيـد و او را بـه قتل رسانند و سرش را در دور كوفه بگردانند و غرض او حبيب بود، اين را گفتند و از هم جـدا شـدنـد. اهـل مجلس چون سخنان ايشان را شنيدند گفتند ما از ايشان دروغگوترى نديده بـوديـم ، هـنـوز اهل مجلس برنخاسته بودند كه رشيد هجرى كه از محرمان اسرار حضرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـود بـه طـلب آن دو بـزرگـوار آمـد و از اهل مجلس احوال ايشان را پرسيد، ايشان گفتند كه ساعتى در اينجا توقف كردند و رفتند و چـنـيـن سـخـنـان با يكديگر گفتند؛ رُشَيد گفت : خدا رحمت كند ميثم را اين را فراموش كرده بـود كـه بـگـويد آن كسى كه سر او را خواهد آورد جايزه او را صد درهم از ديگران زياده خـواهـنـد داد. چـون رُشـيـد رفت آن جماعت گفتند كه اين از آنها دروغگوتر است ، پس بعد از انـدك وقـتـى ديدند كه ميثم را بر دَرِ خانه عمرو بن حريث بر دار كشيده بودند و حبيب بن مـظـاهـر بـا حـضـرت امـام حـسـيـن عـليـه السـّلام شـهـيـد شـد و سـر او را بـر دور كـوفـه گردانيدند.(183) ايضا شيخ كَشّى روايت كرده است كه روزى حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام با اصحاب خـود بـه خـرما ستانى آمد و در زير درخت خرمائى نشست و فرمود كه از آن درخت ، خرمائى به زير آوردند و با اصحاب خود تناول فرمود، پس رُشيد هَجَرى گفت : يا اميرالمؤ منين ، چـه نـيـكو رُطَبى بود اين رطب ! حضرت فرمود: يا رشيد! ترا بر چوب اين درخت بر دار خواهند كشيد؛ پس بعد از آن رُشيد پيوسته به نزد آن درخت مى آمد و آن درخت را آب مى داد، روزى بـه نـزد آن درخـت آمـد ديـد كـه آن را بـريـده انـد گـفـت اجـل من نزديك شد؛ بعد از چند روز، ابن زياد فرستاد و او را طلبيد در راه ديد كه درخت را بـه دو حـصـّه نـمـوده انـد گـفت : اين را براى من بريده اند؛ پس بار ديگر ابن زياد او را طـلبـيـد و گـفـت : از دروغـهاى امام خود چيزى نقل كن . رشيد گفت : من دروغگو نيستم و امام من دروغـگو نيست و مرا خبر داده است كه دستها و پاها و زبان مرا خواهى بريد. ابن زياد گفت بـِبـَريـد او را و دسـتها و پاهاى او را ببريد و زبان او را بگذاريد تا دروغ امام او ظاهر شود؛ چون دست و پاى او را بريدند و او را به خانه بردند خبر به آن لعين رسيد كه او امـور غـريبه از براى مردم نقل مى كند، امر نمود كه زبانش را نيز بريدند و به روايتى امر كرد كه او را نيز به دار كشيدند.(184) شـيـخ طـوسى به سند معتبر از ابوحسّان عجلى روايت كرده است كه گفت : ملاقات كردم اَمَة اللّه دختر رُشيد هَجَرى را گفتم خبر ده مرا از آنچه از پدر بزرگوار خود شنيده اى . گفت : شـنيدم كه مى گفت : كه شنيديم از حبيب خود حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام كه مى گفت اى رُشَيد چگونه خواهد بود صبر تو در وقتى كه طلب كند ولدالزناى بنواميّه و دستها و پاها و زبان ترا ببرد؟ گفتم : يا اميرالمؤ منين ! آخرش بهشت خواهد بود؟ فرمود كه بلى و تـو بـا من خواهى بود در دنيا و آخرت . پس دختر رُشيد گفت : به خدا سوگند! ديدم كه عـبـيـداللّه بن زياد پدر مرا طلبيد و گفت بيزارى بجوى از اميرالمؤ منين عليه السّلام ، او قبول نكرد؛ ابن زياد گفت كه امام تو چگونه ترا خبر داده است كه كشته خواهى شد؟ گفت كـه خـبـر داده اسـت مرا خليلم اميرالمؤ منين عليه السّلام كه مرا تكليف خواهى نمود كه از او بـيـزارى بـجـويـم پـس دسـتـهـا و پـاها و زبان مرا خواهى بريد. آن ملعون گفت : به خدا سوگند كه امام ترا دروغگو مى كنم ، دستها و پاهاى او را ببريد و زبان او را بگذاريد، پـس دسـتـها و پاهاى او را بريدند و به خانه ما آوردند، من به نزد او رفتم و گفتم : اى پدر! اين درد و الم چگونه بر تو مى گذرد؟ گفت : اى دختر! اَلَمى بر من نمى نمايد مگر بـه قـدر آنـكـه كـسى در ميان ازدحام مردم باشد و فشارى به او برسد؛ پس همسايگان و آشنايان او به ديدن او آمدند و اظهار درد و اندوه براى مصيبت او مى كردند و مى گريستند، پـدرم گـفت : گريه را بگذاريد و دواتى و كاغذى بياوريد تا خبر دهم شما را به آنچه مـولايـم امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السّلام مرا خبر داده است كه بعد از اين واقع خواهد شد. پس خبرهاى آينده را مى گفت و ايشان مى نوشتند. چون خبر بردند براى آن ولدالزنا كه رشيد خبرهاى آينده را به مردم مى گويد و نزديك است كه فتنه برپا كند، گفت : مولاى او دروغ نـمـى گـويـد برويد و زبان او را ببريد. پس زبان آن مخزن اسرار را بريدند و در آن شب به رحمت حق تعالى داخل شد، حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام او را رُشَيْدُ الْبَلا ي ا مى ناميد و علم منايا و بلايا به او تعليم كرده بود و بسيار بود كه به مردم مى رسيد و مـى گـفـت تـو چـنـيـن خـواهـى بـود و چـنـيـن كـشـتـه خـواهـى شـد، آنـچـه مـى گـفـت واقع مى شد.(185) مرد نامرئى و در كـتـاب (بـحـارالانـوار) از كـتـاب (اخـتـصـاص ) نقل شده كه در ايّامى كه زياد بن ابيه در طلب رشيد هجرى بود، رُشيد خود را پنهان كرده و مختفى مى زيست ، روزى (اَبُو اراكَه ) كه يكى از بزرگان شيعه است بر در خانه خود نـشـسـتـه بـود بـا جـمـاعـتـى از اصـحـابـش ، ديـد كـه رُشـَيـد پـيـدا شـد و داخـل مـنـزل او شـد، (ابـواراكـه ) از ايـن كـار رشـيـد تـرسـيـد بـرخـاسـت بـه دنـبـال او رفـت و به او گفت كه واى بر تو اى رشيد! از اين كار مرا به كشتن درآوردى و بـچـه هاى مرا يتيم نمودى . گفت : مگر چه شده ؟ گفت : براى آنكه زياد بن ابيه در طلب تـو اسـت و تـو در مـنـزل من علانيه و آشكار داخل شدى و اشخاصى كه نزد من بودند ترا ديـدند؛ گفت : هيچ يك از ايشان مرا نديد. (ابواراكه ) گفت : با اين همه با من استهزاء و مـسـخـرگـى مى كنى ؟ پس گرفت رُشيد را و او را محكم ببست و در خانه كرده و دَرْ را بر روى او بـبـسـت پـس بـرگـشـت بـه نـزد اصـحـاب خـود و گـفـت بـه نظر من آمد كه شيخى داخـل مـنزل من شد آيا به نظر شما هم آمد؟ ايشان گفتند:ما احدى را نديديم ! (ابواراكه ) بـراى احـتـياط مكرّر از ايشان همين را پرسيد ايشان همان جواب دادند. (ابو اراكه ) ساكت شـد لكـن تـرسـيـد كـه غـيـر ايـشـان او را ديده باشد؛ پس رفت به مجلس زياد بن ابيه تـجسّس نمايد هرگاه ملتفت شده اند خبر دهد ايشان را كه رُشَيْد نزد اوست ، پس او را به ايـشـان بـدهـد؛ پـس سلام كرد بر زياد و نشست و مابين او و زياد دوستى بود، پس در اين حال كه با هم صحبت مى كردند (ابواراكه ) ديد كه رُشَيْد سوار بر استر او شده و رو كـرده بـه مـجـلس (زيـاد) مـى آيـد ابوارا كه از ديدن رُشَيد رنگش تغيير كرد و متحيّر و سـرگـشـتـه مـاند و يقين به هلاكت خويش نمود، آنگاه ديد كه رُشيد از استر پياده گشت و بـه نـزد زيـاد آمـد و بـر او سـلام كـرد زيـاد برخاست و دست به گردن او درآورد و او را بوسيد و شروع كرد از او احوال پرسيدن كه چگونه آمدى با كى آمدى در راه بر تو چه گـذشـت و گـرفـت ريـش او را، پـس رُشـيـد زمـانـى مـكـث كـرد آنـگـاه بـرخـاسـت و برفت . (ابـواراكـه ) از زيـاد پـرسـيد كه اين شيخ كى بود؟ زياد گفت : يكى از برادران ما از اهـل شـام بـود كـه بـراى زيـارت مـا از شـام آمـده : (ابـواراكه ) از مجلس برخاست و به مـنزل خويش رفت رُشَيد را ديد كه به همان حال است كه او را گذاشته و رفته بود، پس بـا او گـفت : الحال كه نزد تو چنين علم و توانائى است كه من مشاهده كردم پس هركار كه خواهى بكن و هر وقت كه خواستى به منزل من بيا.(186) فـقـيـر گويد: كه (ابواراكه ) مذكور يكى از خواصّ اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بـوده مـانـنـد اَصـْبـَغ بـن نـُبـاتـه و مـالك اشـتـر و كـُمـَيـْل بـن زيـاد و آلِ اَبـُواَراكـَه مـشهورند در رجال شيعه و آنچه كرد ابواراكه نسبت به رُشـيـد از جـهـت اسـتـخـفـاف بـه شـاءن او نبود بلكه از ترس بر جان خود بود؛ زيرا كه (زيـاد) سـخـت در طـلب رُشـَيـْد و امـثـال او از شـيـعـيـان بـود و در صـدد تـعـذيـب و قتل ايشان بود و همچنين كسانى كه اعانت ايشان كنند يا ايشان را پناه دهند و ميهمان كنند. شرح حال زيد بن صوحان شـشم : زيد بن صُوْحان العبدى ، در (مجالس ) است كه در كتاب (خلاصه ) مذكور است كـه او از اَبـدال و اصـحـاب امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـود و در حـرب جـمـل شـهيد شد؛(187) و شيخ ابوعمرو كَشّى روايت نموده كه چون زيد را زخم كـارى رسـيـد و از پـشـت اسـب بـر زمين افتاد حضرت امير عليه السّلام بر بالين او آمد و فرمود: يا زيد! رَحِمَكَ اللّهُ كُنْتَ خَفيفَ الْمَؤ نَهِ عَظيمَ الْمَعُونَةِ؛ يـعـنى رحمت خدابر تو باد كه مؤ نه و مشقت و تعلّقات دنيوى ، ترا اندك بود و معونه و امـداد تـو در ديـن بـسـيـار بـود. پس زيد سر خود را به جانب آن حضرت برداشت و گفت : خـداى تـعـالى جـزاى خـيـر دهـد تـرا اى امـيرالمؤ منين ، واللّه ! ندانستم ترا مگر عليم به خـداونـد تـعـالى ، بـه خـدا سـوگـنـد كـه بـه هـمـراهـى تـو بـا دشـمـنـان تـو از روى جهل مقاتله نكردم ليكن چون حديث غدير را كه در حق تو وارد شده از اُمّ سَلَمَه شنيده بودم و از آنـجـا وخـامـت عـاقـبـت كـسى كه ترا مخذول سازد، دانسته بودم پس كراهت داشتم كه ترا مـخـذول و تـنـهـا بـگـذارم تـا مـبـادا خـداى تـعـالى مـرا مـخـذول سـازد. و از فـضل بن شاذان روايت نموده كه زيد از رؤ ساى تابعين و زُهّاد ايشان بود و چون عايشه به بصره رسيد به او كتابتى نوشت كه : مـِنْ عـايـِشـَةَ زَوْجـَةِ النَّبـِىِّ صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلامِّل ى اِبـْنـِه ا زَيـْدِ بـْنِ صـُوْحانِ الْخاصِّ اَمّا بَعْدُ: فَاِذا اَت اكَ كِتابي هذا فَاجْلِسْ في بَيْتِكَ وَاخْذُلِ النّاسَ عَنْ عَلِىِّ بِنْ ابى طالب صَلَو اتُ اللّهِ عَلَيْهِ حَتّى يَاْتِيَكَ اَمْري ؛ يعنى اين كتابتى است از عايشه زوجه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به فرزند او زيـد بن صُوْحان خالص الاعتقاد بايد كه چون اين كتابت به تو رسد مردمان كوفه را از نصرت و همراهى على بن ابى طالب عليه السّلام بازدارى تا ديگر امر من به تو رسد. چـون زيـد كـتـابـت را بـخـواند جواب نوشت كه ما را امر كرده اى به چيزى كه به غير آن ماءموريم و خود ترك چيزى كرده اى كه به آن ماءمورى والسلام .(188) فقير گويد: كه (مسجد زيد) يكى از مساجد شريفه كوفه است و دعاى او كه در نماز شب مى خوانده معروف است و ما در (مفاتيح ) ذكر كرديم .(189) روايت است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود كه عضوى از تو پيش از تو به بهشت خواهد رفت پس در جنگ نهاوند دستش بريده شد.(190) شرح حال سليمان بن صُرد هـفـتـم : سـليـمـان بـن صـُرد الخـزاعـى ، اسـم او در جـاهـليـّت يـسـار بـوده ، رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم او را سـليـمـان نـام نـهـاده ، مـردى جـليـل و فاضل بوده در كوفه سكونت اختيار كرد و در خزاعه خانه بنا نهاد و او سيّد قوم خود بوده و در صِفّين ملازم ركاب حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بود و در آنجا حوشب ذى ظـليـم بـه دسـت وى كـشـتـه گـشـت و او هـمان كس است كه شيعيان كوفه بعد از وفات معاويه در خانه وى جمع شدند و كاغذ براى امام حسين عليه السّلام نوشتند و آن حضرت را به كوفه دعوت كردند ولكن در ركاب سيد الشهداء عليه السّلام حاضر نگشت و از فيض شـهادت در خدمت آن جناب محروم ماند. پس از آن سخت پشيمان گشت توبت و انابت جست و از بهر خونخواهى آن حضرت كمر استوار كرد تا در سنه شصت و پنج با مُسَيَّب بن نَجَبَه فـَزارى و عـبـداللّه بـن سـعـد بـن نـُفـَيـْل عـضـدى و عـبـداللّه بـن وال تـمـيمى و رِفاعَة بن شَدّاد بجلى و جمعى از شيعيان كوفه كه آنها را توّابين گويند به جهت خونخواهى امام حسين عليه السّلام از بنى اميّه به سمت شام حركت كردند و در (عين ورده ) كـه شـهـرى اسـت از بلاد جزيره با لشكر شام تلاقى كردند و شاميان سى هزار تـن بـودنـد كـه بـه سـركـردگـى ابـن زيـاد و حـُصـيـن بـن نـُمـيـر و شـُراحـيل بن ذى الكلاع حِمْيَرى به جهت قتال شيعيان از شام حركت كرده بودند، پس مابين ايشان جنگ عظيمى واقع شد و سليمان به تير حُصين بن نمير شهيد شد و پس از آن مسيّب كشته شد، شيعيان كه چنين ديدند يكباره دست از جان بشستند و غلاف شمشيرها را شكستند و مشغول جنگ شدند و در اين حال پانصد تن از شيعيان بصره به يارى ايشان رسيدند پاى اصـطـبـار استوار نهادند و پيوسته قتال مى كردند و مى گفتند: اَقِلْن ا رَبَّنا تَفْريطَنا فَقَدْ تُبْنا؛ تا آنكه عبداللّه بن سعد با جمله اى از وجوه لشكر شيعه كشته شدند مابقى چـون تـاب مـقـاومـت در خـود نديدند روى به هزيمت نهادند و به بلاد خويش ملحق شدند. و شـيـخ ابـن نـمـا در (شـرح الثار) كيفيّت شهادت سليمان را ذكر كرده و در آخرش گفته :فـَلَقـَدْ بـَذَلَ فـى اَهـْلِ الثـّارِ مُهْجَتَهُ وَاخْلَصَ للّهِ تَوْبَتَهُ وَقَدْ قُلْتُ ه ذَيْنِ الْبَيْتَيْنِ حَيْثُ م اتَ مُبَرَّءً مِنَ الْعَيْبِ وَالشَّيْنِ. شعر : قَضى سُلَيْمانُ نَحْبَهُ فَعَذ ا اِلى جِنانٍ وَرَحْمَةِ الْباري مَضى حَميدا فى بَذْلِ مُهْجَتِهِ وَاَخَذِهِ لِلْحُسَيْنِ بِالّثارِ(191) و در حديث مفضّل طويل در رجعت اشاره به مدح او شده . شرح حال سهل بن حُنَيف هـشـتـم : سـهـل بـن حـُنـَيْف انصارى (به ضم حاء) برادر عثمان بن حُنَيْف است كه بيايد ذكرش ، از اَجِلاّ ء صحابه و از دوستان با اخلاص حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام است ، در بَدْر و اُحُد حاضر بوده و در اُحُد مردانگى ها نموده و در صفّين ملازمت ركاب اميرالمؤ منين عـليـه السـّلام داشـته و بعد از مراجعت آن حضرت از صفّين در كوفه وفات كرد، حضرت امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام فرمود: لَوْ اَحَبَّنى جَبَلٌ لَتَهافَتْ؛ يعنى اگر كوه مرا دوست دارد هـر آيـنـه پـاره پـاره شـود؛ زيـرا بـلا و امـتـحـان خـاصّ دوسـتـان اهـل بـيـت اسـت . و آن جـنـاب او را كـفـن كرد در بُرْد اَحْمَر حبره و در نماز بر او بيست و پنج مـرتـبـه تـكـبـيـر گـفـت و فـرمـود كـه اگـر هـفـتـاد تـكـبـيـر بـر او بـگـويـم اهـليـّت آن دارد.(192) و در (مـجـالس ) اسـت كه صاحب (استيعاب ) آورده كه او در جميع غزوات و مشاهد حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر گرديده و در جنگ احد كه اكثر صحابه فرار بـرقـرار اخـتـيـار نـمـوده ثـبات قدم ورزيده به رَمْىِ سهام اَعدا را از حرم سيد اَنام دور مى سـاخـت و بـعـد از آن در سـلك اصـحـاب حـضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام منتظم بوده و آن حـضـرت در وقـت خـروج بـه حـرب جمل ، او را در مدينه خليفه و نائب خود نموده و در حرب صفّين با آن حضرت طريق مجاهده پيموده و حكومت فارس بعضى اوقات به او متعلق بوده پـس آن حـضـرت بـه واسـطـه نـاسـازگـارى اهـل آنـجـا او را معزول نمود و (زياد) را والى آنجا ساخت .(193) شرح حال صَعْصَعْة بن صُوْحان نـهم :صَعْصَعَة بْن صُوْحانِ العبدى ، در (مجالس ) است كه در كتاب (خلاصه ) مذكور اسـت كه او از اكابر اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بود، و از حضرت امام جعفر صادق عـليـه السـّلام مروى است كه در ميان اصحاب حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام كسى نبود كه حق آن حضرت را چنانكه سزاوار است داند مگر صعصعه و اصحاب او؛ چنانچه ابن داود گفته ، همين قدر بس است در عُلوّ قدر و شرف او.(194) و در كتاب (استيعاب ) مسطور است كه صعصعة بن صوحان عبدى در عهد حضرت رسالت صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـسلمان بود امّا آن حضرت را، به واسطه مانعى نديد و از جـمـله بـزرگـان قـوم خـود عـبـدالقـيـس بـود و فـصـيـح و خـطـيـب و زبـان آور و ديـنـدار و فـاضـل و بـليـغ بود و او و برادر او زيدبن صُوْحان در زمره اصحاب اميرالمؤ منين عليه السـّلام شـمـرده مـى شـونـد. و روايـت نـمـوده كـه ابـومـوسـى اشـعـرى كـه عـامـل عـمـر بـود هـزار هـزار درهـم مـال نـزد عـمـر فـرسـتـاد عـمـر آن مال را بر مسلمانان قسمت كرد چون پاره اى از آن بماند عمر برخاست و خطبه اى انشاد كرد و گـفـت : بـدانـيـد اى مـردم كـه از اين مال بعد از حقوق مردم ، فَضْلَه و بقيه مانده چه مى گوئيد در آن ؟ پس صَعْصَعه برخاست و او در آن وقت جوانى اَمْرد بود گفت : اى اميرالمؤ مـنـيـن ! مـشـورت در چـيـزى بـايـد كـرد كـه قـرآن در بـيـان حـكـم آن نازل نشده باشد. و چون قرآن موضع آن را مُبيّن ساخته تو آن را به جاى آن وضع كن ؛ پـس عـمـر گـفت : راست گفتى ، تو از منى و من از توام ؛ آنگاه آن بقيه را در ميان مسلمانان قسمت نمود.(195) شـيـخ ابـوعـمـرو كـَشّى روايت نمود كه صعصعه وقتى بيمار بود و حضرت اميرالمؤ منين عـلى عـليـه السـّلام بـه عـيـادت او تـشـريـف بـردنـد و در آن حـال بـه او گـفـتـنـد كـه اى صـعصعه عيادت مرا نسبت به خود موجب زيادتى بر قوم خود نـسازى ، صعصعه گفت : بلى ، واللّه ! من آن را منّتى و فضلى از خداى تعالى نسبت به خـود مـى دانـم . و هـمچنين روايت نموده كه چون معاويه به كوفه آمد جمعى از مردم آنجا كه حـضـرت امـام حـسـن عـليـه السـّلام از مـعـاويـه جـهـت ايشان امان گرفته بود به مجلس او درآمدند، صعصعه نيز چون از آن جماعت بود به مجلس درآمد، چون نظر معاويه بر او افتاد گفت : به خدا سوگند! اى صعصعه كه نمى خواستم تو در امان من درآئى ، صعصعه گفت : بـه خدا سوگند كه من نمى خواستم كه ترا نام به خلافت برم ، آنگاه به اسم خلافت بـر او سـلام كـرد و بـنـشست . معاويه گفت : اگر تو بر خلافت من صادقى بر منبر رو و عـلى را لعـن كـن ، صعصعه متوجّه مسجد شد و بر منبر رفت و حمد الهى و درود بر حضرت رسالت پناهى ادا كرد، آنگاه گفت : اى گروه حاضران ! از پيش كسى مى آيم كه شرّ خود را مقدم داشته و خير خود را مؤ خّر داشته و مرا امر كرده كه على بن ابى طالب را لعنت كنم پس او را لعنت كنيد لَعَنَهُ اللّهُ. اهل مسجد آواز به آمين برداشتند؛ آنگاه صعصعه نزد معاويه رفـت و او را بـه آنچه بر منبر گفته بود اِخبار نمود، معاويه گفت : واللّه كه تو به آن عبارت لعن مرا قصد نموده بودى ؛ يك بار ديگر بايد رفت و تصريح به لعن على كرد. پـس صـعـصـعـه بازگشت و بر منبر آمد و گفت : معاويه مرا امر كرده كه لعن على بن ابى طـالب كـنم ، اينك من لعن مى كنم آن كس را كه لعن على بن ابى طالب كند. حاضران مسجد ديـگـر بار آواز به آمين برداشتند و چون معاويه از آن خبردار شد و دانست كه لعن حضرت امير او نخواهد كرد، فرمود تا از كوفه او را اخراج كردند.(196) شرح حال ابوالا سود دُئلى دهم : ظالم بن ظالم ابوالا سود دُئِلى بصرى است كه از شُعرا اسلام و از شيعيان اميرالمؤ منين و حاضر شدگان در صِفّين بوده است و او همان است كه وضع (علم نحو) نموده بعد از آنـكـه اصـلش را از امـيرالمؤ منين عليه السّلام اخذ نموده و اوست كه قرآن مجيد را اعراب كرده به نقطه در زمان زياد بن ابيه . وقتى معاويه براى او هديّه فرستاد كه از جمله آن حـلوائى بـود بـراى آنـكـه او را از محبّت اميرالمؤ منين عليه السّلام منحرف كند دخترش كه به سن پنج سالگى يا شش سالگى بود مقدارى از آن حلوا برداشت و در دهان گذاشت ، ابوالا سود گفت : اى دختر! اين حلوا را معاويه براى ما فرستاده كه ما را از ولاى اميرالمؤ منين عليه السّلام برگرداند. دخترك گفت : قَبَّحَهُ اللّهُ يَخْدَعُن ا عَنِ السَّيِّدِ الْمُطَهَّرِ بِالشَّهْدِ الْمُزَعْفَرِ تَبّا لِمُرْسِلِهِ وَآكِلِه . چپس خود را معالجه كرد تا آنچه خورده بود قى كرد و اين شعر بگفت : شعر : اءَبِاالشَّهْدِ المُزَعْفَرِ يابْنَ هِنْدٍ نَبيعُ عَلَيْكَ اَحْسابا وَدينا مَعاذَ اللّهِ كَيْفَ يَكُونُ ه ذا وَمَوْلي نا اميرُالمُؤْمنينا(197) بـالجـمـله ؛ ابـوالا سـود در طاعون سنه شصت و نه به سن هشتاد و پنج در بصره وفات كـرد و ابـن شـهـر آشـوب و جـمـعـى ديـگـر ذكـر كـرده اند اشعار ابوالا سود را در مرثيه اميرالمؤ منين عليه السّلام و اوّل آن مرثيه اين است : شعر : الاّ يا عَيْنُ جُودي فَاسْعَدينا الا فَابْكي اَميرَ المُؤ منينا(198) و ابـوالا سـود شـاعـرى طـليـق اللسـان و سـريـع الجـواب بـوده ؛ زمـخـشـرى نـقـل كـرده كـه زيـاد بـن ابـيـه ابوالا سود را گفت كه با دوستى على چگونه اى ؟ گفت : چـنـانـچـه تـو در دوسـتـى مـعـاويـه باشى لكن من در دوستى ثواب اُخروى خواهم و تو از دوستى معاويه حُطام دُنيوى جوئى و مَثَل من و تو شعر عمروبن معدى كرب است : شعر : خَليلا نِ مُخْتَلِفٌ شَاءْنن ا اُريدُ الْعَلاءَ وَيَهْوِى السَّمَنَ اُحِبُّ دِم آءَ بَنى م الِكِ وَر اقَ المُعَلّى بَياضَ اللَّبَنِ(199) و هم زمخشرى اين شعر را از او روايت كرده : شعر : اَمُفَنّدي في حُبِّ آلِ محمّد حَجَرٌ بِفيكَ فَدَعْ مَلا مَكَ اَوْزِد مَنْ لَمْ يَكُنْ بِحِب الِهِمْ مُسْتَمْسِكا فَلْيَعْتَرِفْ بِوِلا دَةٍ لَمْ تُرْشَدِ(200) شرح حال عبداللّه بن ابى طلحه يـازدهـم : عـبداللّه بن ابى طلحة از نيكان اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام است و او همان اسـت كـه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم دعا كرده براى او در وقت حامله شدن مادر او بـه او؛ چـه آنـكـه مـادر او هـمـان مـادر انـس بـن مـالك اسـت و او افـضـل زنـهاى انصار بوده و چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به مدينه تـشـريـف آورد هـر كسى براى آن جناب هديّه آورد؛ مادر اَنس دست انس را گرفت به خدمت آن حـضـرت بـرد و گـفـت : يـا رسـول اللّه ! من چيزى نداشتم هديّه به خدمت شما آورم جز اين پسرم ، پس او در خدمت شما باشد و خدمت بكند؛ پس انس خادم آن حضرت شد و مادر انس را بـعـد از مالك پدر انس ، ابوطلحه مالك شد و ابوطلحه از اَخيار انصار بود؛ شبها قائم و روزهـا صـائم بـود و مـلكـى داشـت روزهـا در آن عمل مى كرد و حق تعالى از مادر انس به او فـرزنـدى داده بـود آن پـسـر نـاخـوش شـد ابـوطـلحـه شـبـهـا كـه بـه خـانـه مـى آمـد احـوال او را مـى پـرسـيـد، و بـه او نـظـر مـى كـرد تا آنكه در يكى از روزها وفات كرد، ابوطلحه شب كه به خانه آمد احوال بچه را پرسيد، مادرش گفت : امشب بچه ساكن و راحت شـده ! ابـوطـلحـه خوشحال شد پس آن شب را با مادر بچه مقاربت نمود همين كه صبح شد مـادر طـفـل به ابوطلحه گفت كه اگر يكى از همسايگان به قومى چيزى را عاريه بدهد و ايـشان به آن عاريه تمتع برند و چون عاريه را صاحبش پس گرفت آن قوم شروع كنند بـه گـريـستن حال ايشان چگونه است ؟ گفت : ايشان مَجانين مى باشند. گفت : پس ملاحظه كـن مـا مـجـانـيـن نـبـاشـيـم ، پسرت وفات كرد و آن عاريه بود خدا گرفت پس صبر كن و تـسـليـم بـاش از بـراى خـدا و او را دفـن كـن . ابـوطـلحـه ايـن مـطـلب را بـراى رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلّم نقل كرد، آن جناب از امر آن زن تعجّب كرد و دعا كرد براى او و گفت : اَللّهُمَّ بارِكْ لَهُما فى لَيْلَتِها. و از آن شب آبستن شد به عبداللّه و چـون عـبـداللّه مـتـولّد شـد او را در خـرقـه پـيـچـيـد و بـه اَنـَس داد كـه خـدمـت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم برد، آن جناب كام عبداللّه را برداشت و در حق او دعا فرمود، لاجَرَم عبداللّه از افضل ابناء انصار گشت .(201) شرح حال عبداللّه بن بُديل دوازدهم : عبداللّه بُدَيل بن ورقاء الخزاعى ، قاضى نوراللّه گفت كه در كتاب (استيعاب ) مـذكـور اسـت كـه عـبداللّه با پدر خود پيش از فتح مكّه مسلمان شدند و او بزرگ خزاعه بـود و خـُزاعـه عـَيـْبـَه حـضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم يعنى موضع سرّ آن حـضـرت بـودنـد. عـبـداللّه در غـزاى حـُنـَيـْن وطـائف و تـَبـوك حاضر بود و او را قدر و بـزرگـى تـمـام بود و در حرب صفّين با برادرش عبدالرحمن شهيد شد و در آن روز امير پـيـادگان لشكر حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بود و از اكابر اصحاب او بود. و از شـعـبى روايت كرده كه عبداللّه بن بديل در حرب صفيّن دو زره پوشيده بود و دو شمشير داشت و اهل شام را به شمشير مى زد و مى گفت : شعر : لَمْ يَبْقَ اِلا النَّصْرُوَ التَّوَكُّلُ ثُمَّ الَّتمَشّي فِي الرَّعيلِ الاَوَّلِ مَشْىَ الْجِمالِ فى حِياضِ المَنْهَلِ وَاللّهُ يَقْضْي مايَشآءُ وَيَفْعَلُ و همچنان شمشير مى زد و مبارز مى انداخت تا به معاويه رسيد و او را از جاى خود برداشت و اصحاب او را كه در حوالى او بودند متفرق ساخت بعد از آن اصحاب او اتّفاق نموده او را سـنـگ بـاران كـردند و تير و شمشير در او ريختند تا شهيد شد. پس معاويه و عبداللّه بـن عـامر كه با هم ايستاده بودند بر سر كشته او آمدند و عبداللّه عامر عمامه خود را فى الحال بر روى او پوشيد و رحمت بر او كرد و معاويه به قصد آنكه گوش و بينى او را بـبـرد فـرمـود كه روى او را باز كنند، عبداللّه قسم ياد كرد كه تا جان در بدن من باشد نخواهم گذاشت كه به او تعرّضى رسانيد، معاويه گفت : روى او را باز كنيد كه ما او را بـه عـبـداللّه عـامـر بـخـشـيـديـم ، چـون عـمـامه از روى او برداشتند و معاويه را نظر بر يـال و كـوپـال او افـتاد گفت : به خدا سوگند كه آن قوچ قوم خود بود خدايا مرا ظفر ده بـر اشـتر و اشعث بن قيس كه مانند اين مرد در ميان لشكر على نيست مگر آن دو مرد. بعد از آن مـعـاويـه گـفـت : مـحـبـّت قـبـيـله خـزاعه با على به مرتبه اى است كه اگر زنان ايشان تـوانـسـتـنـدى كـه بـا دشـمـن او جـنـگ كـنند تقصير نكردندى تا به مردان چه رسد انتهى .(202) فـقـيـر گـويـد: كـه مـنـتـهـى مـى شـود بـه عـبـداللّه بـن بُدَيل ، نَسَب شيخ امام سعيد قدوة المفسّرين ترجمان كلام اللّه مجيد جناب حسين بن على بنْ مـحـمـّد بـن احـمـد الخـُزاعـى مشهور به شيخ ابوالفتوح رازى صاحب (روض الجنان ) در تـفـسـيـر قـرآن و جدّ او محمّد بن احمد و جدّ جدّش احمد و عموى پدرش عبدالرحمن بن احمد بن الحـسين الخزاعى النيسابورى نزيل رى مشهور به مفيد نيشابورى و پسر او ابوالفتوح محمّد بن الحسين و پسر خواهرش احمد بن محمّد تمامى از علما و فضلا مى باشند. وَ هـُوَ رَحـِمـَهُ اللّهُ مـَعـْدِنُ الْعِلْمِ وَمَحْتِدُهُ شَرَفٌ تَت ابَعَ ك ابِرٌ عَنْ ك ابِرٍ كَالرُمْحِ اَنْبُوبا عَلى اَنْبوبٍ. و ايـن بزرگوار از مشايخ ابن شهر آشوب است و قبر شريفش در جوار حضرت عبدالعظيم در رى در صحن امام زاده حمزه است . شرح حال عبداللّه بن جعفر طيّار سـيـزدهـم : عـبـداللّه بـن جـعـفـر الطـّيـّار، در (مـجـالس ) اسـت كـه او اوّل مولودى است از اهل اسلام كه در ارض حبشه متولد شده و بعد از هجرت نبوى صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در خـدمـت پـدر خـود به مدينه آمدند و به شرف ملازمت حضرت پيغمبر صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم فائز شدند از عبداللّه بن جعفر مروى است كه گفت : من ياد دارم كه چون خبر فوت پدرم جعفر به مدينه رسيد حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم بـه خـانـه ما آمدند و تعزيت پدرم رسانيد و دست مبارك بر سر من و سر برادر من فـرود آوردو بـوسـه بـر روى مـا زد و اشـك از چـشمش روان شد به حيثيتى كه بر محاسن مـبـاركـش مـتقاطر مى شد و مى فرمود كه جعفر به بهترين ثوابى رسيد اكنون خليفه وى تو باش در ذُريّه وى به بهترين خلافتى و بعد از سه روز باز به خانه ما آمد و همگى را بـنـواخـت و دلدارى نـمود و از لباس تعزيه بيرون آورده در حق ما دعا كرد و به مادر ما اَسـمـاء بـنـت عُمَيْس فرمود كه غم مخور من ولىّ ايشانم در دنيا و آخرت . عبداللّه به غايت كـريـم و ظريف و حليم و عفيف بود، سخاى او به مرتبه اى بود كه او را (بحر جود) مى گفتند. آورده انـد كـه بـعـضى او را در كثرت سخا عتاب نمودند، او در جواب گفت : مدّتى است كه مـردم را مـعتاد به اِنعام خود ساخته ام از آن مى انديشم كه اگر انعام خود را از ايشان قطع نمايم خداى تعالى نيز عطاى خود را از من قطع نمايد انتهى .(203) ابـن شـهـر آشـوب روايـت كـرده اسـت كـه روزى حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به عبداللّه بن جعفر گذشت و او در كودكى بازى مى كـرد و خـانـه از گـل مـى سـاخـت حـضـرت فـرمـود كـه چه مى كنى اين را؟ گفت : مى خواهم بفروشم . فرمود كه قيمتش را چه مى كنى ؟ گفت كه رُطب مى خرم و مى خورم . حضرت دعا كـرد كـه خـداونـدا در دستش بركت بگذار و سودايش را سودمند گردان . پس چنان شد به بـركـت دعـاى آن حـضـرت كـه هـيـچ چـيـز نـخـريـد كـه در آن سـودى نـكـنـد و آن قـدر مـال بـه هـم رسـانـيـد كـه بـه جـود و بـخـشـش او مـثـل مـى زنـنـد و اهل مدينه كه قرض مى كردند وعده مى دادند كه چون وقت عطاى عبداللّه بن جعفر شود دَيْن خود را ادا مى كنيم (204) و روايت شده كه او را ملامت مى كردند در كثرت بخشش و جودش . عبداللّه گفت : شعر : لَسْتُ اَخْشى قِلَّةَ الْعَدَمِ ما اتَّقَيْتُ اللّهَ في كَرَمي كُلَّما اَنفَقْتُ يُخْلِفُهُ لِىَ رَبُّ واسِعُّ النِّعَمِ(205) فـقـيـر گـويـد:حـكـايـاتـى كـه از جـود و سـخـاى او نـقـل شـده زيـاده از آن است كه نقل شود، چنين به خاطر دارم كه در (مروج الذّهب ) ديدم كه چون اموال عبداللّه بن جعفر تمام گشت روز جمعه در مسجد جامع از خدا طلب مرگ كرد و گفت : خـدايـا! تـو مـرا عـادتـى دادى بـه جـود و سـخـاو مـن عـادت دادم مـردم را بـه بـذل و عـطـا، پس اگر مال دنيا را از من قطع خواهى فرمود، مرا در دنيا باقى نگذار؛ پس آن هفته نگذشت كه از دنيابگذشت . و در (عمدة الطالب ) است كه عبداللّه بن جعفر در سنه هشتاد هجرى در مدينه وفات كرد، ابـان بـن عـثـمان بن عفّان بر وى نماز گزاشت و در بقيع مدفون شد و قولى است كه در اَبـواء وفـات كـرد سـنـه نود و سليمان بن عبدالملك مروان بر او نماز گزاشت و در آنجا دفـن شـد و عـبداللّه را بيست پسر و به قولى بيست و چهار پسر بوده از جمله معاوية بن عـبـداللّه بـن جـعـفـر اسـت كـه وصـىّ پـدرش عبداللّه بوده و او را عبداللّه (معاويه ) نام گـذاشـت بـه خـواهـش معاويه ؛ و او پدر عبداللّه بن معاويه است كه در ايّام (مروان حِمار) سـنـه صد و بيست و پنج خروج كرد و مردم را به بيعت خود خواند مردم با او بيعت كردند پس مالك جبل شد پس بود تا سنه صدو بيست و نه ابومسلم مروزى او را به حيله گرفت و در هرات او را حبس كرد پيوسته در مَحْبَس بود تا سنه صدو هشتاد و سه وفات كرد، قـبرش در هرات است زيارت كرده مى شود. صاحب عمده گفته كه من ديدم قبر او را در سنه هفتصد و هفتاد شش .(206) و ديـگـر از اولاد عـبـداللّه بـن جـعـفر، اسحاق عريضى است و او پدر قاسم امير يمن است و قـاسـم مـردى جـليل بوده ، مادرش امّ حكيم دختر جناب قاسم بن محمّد بن ابى بكر است پس قاسم بن اسحاق با حضرت صادق عليه السّلام پسر خاله است و او پدر ابوهاشم جعفرى است . و ديـگـر از اولاد عـبـداللّه بـن جـعـفر، على زينبى است كه مادرش حضرت زينب بنت حضرت امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام است و او را دو پسر است از لبابه دختر عبداللّه بن عبّاس بن عـبـدالمـطـّلب : يـكـى مـحـمّد رئيس و ديگر اسحاق اشرف . و محمّد رئيس پدر ابى الكرام عـبـداللّه و ابـراهـيـم اعـرابى است كه از اَجِلاء بنى هاشم است و به او منتهى مى شود نسب ابـويـعـلى الجـعـفـرى خـليفه شيخ مفيد كه وفات كرد در سنه چهارصد و شصت و سه . و ديـگـر از اولاد عـبـداللّه بـن جعفر، محمّد و عون است كه در كربلا شهيد گشتند و بيايد در احـوال حـضـرت سـيـد الشـهـداء عـليـه السـّلام ذكـر شـهـادت ايـشـان و بـيـايـد در فـصـل پـنـجـم آن كـلام غـلام عـبـداللّه بـا او در بـاب قتل پسران او و جواب او غلام را.(207) شرح حال عبداللّه بن خبّاب چـهـاردهـم : عـبداللّه بن خباب بن الاَرَتّ، از اصحاب اميرالمؤ منين عليه السّلام و پدرش از مـعـذّبـيـن فى اللّه بوده و اوست كه خوارج نهروان در وقت سيرشان به نهروان عبورشان بـه نـخـلسـتـان و آبـى افـتـاد عـبـداللّه را ديـدنـد كـه بـر گـردن خـود قـرآنـى هـيـكـل نـمـوده سـوار بـر دراز گـوشـى اسـت و بـا او اسـت عيال او در حالتى كه زوجه او حامله بود، عبداللّه را گفتند: چه مى گوئى در حق على بعد از تحكيم ؟ گفت : اِنَّ عَلِيّا اَعْلَمُ بِاللّهِ وَاَشَدُّ تَوَقِيا عَلى دينِهِ وَاَنْفَذُ بَصيرَةً. گفتند: اين قرآنى را كه در گردن دارى ما را امر مى كند كه ترا بكشيم . پس آن بى چاره مـظـلوم را نـزديـك بـه نـهـر آوردنـد و او را خـوابـانـيـدنـد و مثل گوسفند سر بريدند كه خونش داخل در آب شد و هم زوجه او را شكم دريدند و چند زن ديگر را نيز به قتل رسانيدند و اتفاقاً در آن نخلستان خرمائى افتاده بود يكى از ايشان يك دانه برداشت و در دهان گذاشت او را صدا زدند كه چه مى كنى ؟ او فوراً از دهان افكند و به خنزيرى رسيدند يكى از ايشان بزد و او را بكشت ، گفتند: با وى كه اين فساد است در زمين و انكار بر او نمودند.(208) شرح حال عبداللّه بن عبّاس پـانـزدهـم : عـبداللّه بن عبّاس از اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و محبّين امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام و تـلمـيـذ آن جـناب است . علاّ مه در (خلاصه ) فرموده كه حـال عـبداللّه در جلالت و اخلاص به امير المؤ منين عليه السّلام اَشْهَر از آن است كه مخفى باشد. و شيخ كَشّى احاديثى ذكر كرده كه متضمّن است قدح در او را و او اجلّ از آن است و ما آن احاديث را در كتاب كبير ذكر كرديم و از آن ها جواب داديم .(209) قـاضـى نـوراللّه در (مـجـالس ) گفته كه حاصل قوادحى كه از روايات كَشّى مفهوم مى شـود راجـع به بعضى از اعمال ابن عبّاس است و مؤ لف كتاب را به ايمان او اعتقاد است و امـّا اَجـْوبـه اى كـه شـيـخ عـلاّ مـه در كتاب كبير ذكر كرده اند به نظر قاصر اين شكسته نرسيده بلكه از بعضى ثقات مسموع شده كه كتاب مذكور در فتراتى كه بعد از وفات پادشاه مغفور سلطان محمّد خدابنده ماضى واقع شد با بعضى از اسباب و كتب شيخ علاّ مه ضـايـع شـد تـا غـايـت نـسـخـه از آن بـه نـظـر هـيـچ يـك از افاضل روزگار نرسيده و نشانى از آن نديده اند انتهى . (210) و ابن عبّاس در علم فقه و تفسير و تاءويل بلكه انساب و شعر امتيازى تمام داشت به سبب تـلمـّذ او بـر امـيـر المـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام و هـم بـه جـهـت دعـاى رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در حـقّ او؛ زيـرا وقـتـى از بـراى غسل آن حضرت در خانه خاله اش ميمونه زوجه آن حضرت آب حاضر ساخت حضرت دعا كرد در حـقّ او وگـفـت : اَللهـُمَّ فَقِّههُ فىِ الدّين وَعلِّمْهُ التّاْويلَ.(211) و مردى عالم و فـصيح اللّسان و با فهم بود و حضرت امير المؤ منين عليه السّلام او را فرستاد تا با خـوارج مـحـاجـّه كـنـد و در قـصـّه تـحـكـيم كه ابوموسى را اشعث اختيار كرد براى تحكيم ، حـضـرت فـرمـود: مـن ابـومـوسـى را بـراى اين كار نمى پسندم ، ابن عبّاس را اختيار كنيد؛ قبول ننمودند. جواب دندان شكن ابن عبّاس به عايشه و هـم در جـنـگ بـصـره چـون امـيـر المـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـر اصـحـاب جـمـل غـلبـه جـسـت ابـن عـبـّاس را فـرسـتـاد بـه نـزد حـُمـَيـراء كـه امـر كـنـد او را بـه تـعـجـيـل در كـوچ نمودن از بصره به مدينه و عدم اقامت در بصره ؛ و حُميراء در آن وقت در قصر بنى خلف در جانب بصره بود ابن عبّاس به نزد او رفت و اذن بار خواست ، حميراء او را اذن نـداد! ابـن عـبـّاس بـى اذن داخـل شـد، چـون وارد مـنزل شد منزل را خالى از فرش ديد و آن زن هم در پس دو پرده خود را مستور نموده بود. ابـن عـبـّاس نـگـاه كـرد به اطراف اطاق وِساده اى ديد دست دراز كرد آن را نزد خود كشيد و روى آن نـشـسـت ، آن زن از پـشـت پـرده گفت : يابن عبّاس ! اَخْطَاْتَ السّنَّة وَدَخَلْتَ بَيْتَنا وَجَلَسْتَ عَلى مَتاعِنا بَغَيْرِ اِذْنِنا؛ يعنى خلاف قانونى كردن كه بدون اذن من داخل شدى و بدون رخصت من بر روى فرش من نشستى . ابن عبّاس گفت : ما قانون پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از تو بهتر مى دانـيـم و اَوْلى هـسـتـيـم بـه آن ، مـا تـورا تـعـليـم كـرديـم آداب و سـنـّت را، ايـن منزل تو نيست منزل تو همان است كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم ترا در آن ساكن كـرده و تـو از آن جـا بـيـرون آمـدى از روى ظـلم بـر نـفـس خـود و عـصـيـان خـدا و رسـول پـس هـرگـاه بـه مـَنـْزلت رفـتـى مـا بـدون اذن تـو در آنـجـا داخـل نـمـى شـويـم و بـر روى فـرش تـو نمى نشينيم . آنگاه گفت كه امير المؤ منين عليه السّلام امر فرموده كه كوچ كنى بروى مدينه و در خانه خود قرار گيرى . حُمَيراء گفت : خدا رحمت كند اميرالمؤ منين را و آن عمر بن خطاب بود؛ ابن عبّاس گفت : سوگند به خدا كه امير المؤ منين على عليه السّلام است الخ .(212) بالجمله ؛ ابن عبّاس در اواخر عمر كور شده بود گويند كه از كثرت گريستن بر حضرت اميرالمؤ منين و امام حسين عليهماالسّلام كور شده بود و در باب كورى خود گفته : شعر : اِنْ يَاخُذِاللّهُ مِنْ عَيْنَىَّ نُورَهما فَفي لِساني وَقَلْبي مِنْهُما نُورٌ قَلْبي زَكِىُّ وَعَقلي غَيْرُ ذى دَخَلٍ وَفي لس اني ما كالسِّيْفِ مَاءثورٌ(213) آيا ابن عباس بيت المال را غارت كرد؟ و حـكـايـت او در اخـذ بـيـت المال بصره و رفتن او به مكّه و كاغذ نوشتن امير المؤ منين عليه السـّلام بـه او در ايـن بـاب و جواب نوشتن او به آن عبارتهاى جسارت آميز محقّقين را به تحيّر در آورده .(214) قطب راوندى گفته كه عبيداللّه بن عبّاس است نه عبداللّه ؛ ديگران گفته اند كه اين درست نـيـايـد؛ زيرا كه عبيداللّه عامل آن حضرت بوده در يمن ، او را به بصره چه كار؟ بعلاوه احـدى ايـن مـطـلب را از او نـقـل نـنـمـوده . ابـن ابـى الحـديـد گـفـتـه كـه ايـن امـر بـر مـن مـشـكـل شـده ؛ چـه اگـر تكذيب نقل كنم مخالفت با رُوات و اكثر كتب كرده ام ؛ زيرا كه همه اتـّفـاق كـرده اند بر نقل آن و اگر گويم عبداللّه بن عبّاس است گمان نمى كنم در حقّ او ايـن امـر را بـا آن مـلازمـت و اطـاعت و اخلاص نسبت به على عليه السّلام در حيات على عليه السّلام و بعد از فوت او و اگر اين امر را از ابن عبّاس بگردانم به كه فرود آورم همانا من در اين مقام متوقفم .(215) ابـن مـيـثـم فـرموده كه اين مجرد استبعاد است و ابن عبّاس معصوم نبوده و امير المؤ منين عليه السّلام در امر حقّ ملاحظه احدى نمى فرموده اگر چه عزيزترين اولادش باشد بلكه واجب اسـت كـه در ايـن امـور غـلظـت بـر اقـربـاء بـيـشـتـر باشد و اين همان ابن عبّاس است انتهى . (216) و ابـن عبّاس از ترس ابن زبير از مكّه به طائف رفت و در سنه شصت و هشت يا سنه شصت و نـه در طـائف وفـات يافت و محمّد بن حنفيّه بر او نماز خواند و گفت : اليُومَ ماتَ رَبّانىِّ هـذِهِ الاُْمَّةِ.(217) گـويـنـد چـون او را بـر سـريـر گذاشته بودند دو مرغ سفيد داخل در كفن او شدند مردم گفتند: اين فقه او بوده است !(218) شانزدهم : عثمان بن حُنَيف . (مُصَغَّراً) شرح حال عثمان بن حُنَيف بـرادر سـَهل بن حُنَيف است كه از پيش گذشت ؛ از سابقين است كه رجوع به امير المؤ منين عليه السّلام نمودند و او از جانب آن حضرت والى بصره بود. و روايت شده كه ميهمان شد به وليمه يكى از فتيان اهل بصره كه در آن مهمانى اغنياء بودند و فقراء محجوب ؛ چون اين خبر به امير المؤ منين عليه السّلام رسيد براى وى كاغذى نوشت : اَمـّا بـَعـْدُ؛ يـَابـْنَ حـُنـَيْف فَقَدْ بَلَغَني اَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْيَةِ اَهْلِ الْبَصْرَةِ دَعاكَ اِلى مَاءْدَبَةٍ فـَاَسـْرَعْتَ اِلَيْه ا تُسْتَط ابُ لَكَ الاَْ لْو انُ وَتُنْقَلُ اِلَيْكَ الْجِف انُ وَم ا ظَنَنْتُ اَنَّكَ تُجيبُ اِلى طَع امِ قَوْمٍ ع ائلُهُمْ مَجْفُوُّ وَغَنِيُّهُمْ مَدْ عُوُّ الخ .(219) و اين عثمان همان است كه طلحه و زبير وقتى كه وارد بصره شدند بسيارى از لشكر او را كـشتند و او را گرفتند و بسيار زدند و ريش او را كندند و او را از بصره اخراج كردند؛ و بعد از جنگ جمل امير المؤ منين عليه السّلام عبداللّه بن عبّاس را به حكومت بصره باز داشت و عثمان در كوفه سكونت جست و بود تا زمان معاويه بن ابى سفيان . شرح حال عَدىّ بن حاتم طائى هـفـدهم : عَدى بن حاتم طائى از محبّين امير المؤ منين عليه السّلام و در حروب آن حضرت در خـدمـت آن جـنـاب بـوده و در يـارى آن حـضـرت شـمـشـيـر زده و در سال دهم به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم شتافت و اسلام آورد و سببش آن شد كه در سال نهم لشكر اسلام به جبل طىّ رفتند و بتخانه آنجا را كه (فلس ) نام داشـت خـراب كـردنـد و اهـلش را اسـيـر كـردنـد، عدىّ بن حاتم كه قائد قبيله بود به شام گـريـخـت و خـواهـرش اسـيـر شـد اسـيـران را بـه مـديـنـه آوردنـد؛ چـون رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ايشان را مشاهده فرمود دختر حاتم كه در صباحت و فـصـاحـت معروف بود به پاى خاست و عرضه داشت : ي ا رَسُولَ الله ! هَلَكَ الْوالِدُ وَغابَ الْوافِدُ فَامْنُنْ عَلَىَّ مَنَّ اللّهُ بِكَ. يعنى پدرم حاتم مرده و برادم عَدىّ به شام فرار كرده ، پس بر من منّت گذار و ببخش مرا. در روز اوّل و دوّم حـضرت جوابى به او نفرمود، موافق (سيره ابن هشام ) روز سوّم هنگام عـبـور پـيـغمبر بر ايشان ، اميرالمؤ منين عليه السّلام به آن زن اشاره فرمود: كه عرض حـال كـن ، آن زن سـخـن گـذشـتـه را اعـاده كـرد؛ حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرمـود ترا بخشيدم هرگاه قافله با امانتى پيدا شـود مـرا خبر كن تا ترا به بلادت بفرستم . دختر گفت : مى خواهم به نزد برادرم به شـام روم . ايـن بـود تـا جـمـاعـتـى از قـبـيـله قـُضـاعـه بـه مدينه آمدند. دختر به حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم عرض كرد كه گروهى از قوم من آمده اند كه ثقه و اعتماد به آنها است مرا روانه فرما. حضرت او را جامه بپوشانيد و زاد و راحله عطا فرمود و بـا آن جماعت او را روانه فرمود؛ دختر به شام رفت و برادر خود عَدىّ را ديدار كرد و او را از حال خود آگهى داد و با وى گفت : چنان دانم كه ايمنى اين جهان و آن جهان جز در خدمت مـحـمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم به دست نشود، نيكو آن است كه بى درنگ به حضرت او شـتـاب گـيـرى . عـدىّ تـهـيـّه سـفـر كـرده بـه مـديـنـه آمـد و بـه مـجـلس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم وارد گشت و معرفى خود نموده ، پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم به جانب خانه حركت فرمود، عدىّ نيز در قفاى آن حضرت بود، در بين راه پيرزنى خدمت آن حضرت رسيد و در حاجت خويش سخن بسيار گفت و آن جناب نيز ايستاده بـود تـا كـار او بـه نـظام گيرد؛ عدى با خود انديشيد كه اين روش پادشاهان نباشد از بهر زال چندين مهّم خويش را تعطيل دهند بلكه اين خوى پيغمبران است ، چون به خانه وارد شـدنـد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به ملاحظه آنكه عدىّ بزرگ زاده و محترم بـود احـتـرام او را ملحوظ فرمود وساده اى كه از ليف خرما آكنده بود برداشت و بگسترد و عـدىّ را بـر روى آن نشستن فرمود چندان كه عدىّ كناره گرفت پذيرفته نشد پس عدىّ را بر وساده جاى داد و خود بر خاك نشست .(220) ايـن بـود سـيـرت شـريفه آن حضرت با كفّار و كسى كه مراجعه كند در كتبى كه شيعه و سـنـّى در سـيـرت نـبـوى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـوشـتـه انـد امثال اين را بسيار بيند. بالجمله ؛ عَدىّ بن حاتم به دست حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم اسلام آورد و بـه حـكـم وَبـِاَبـِهِ اقـْتـَدى عـَدِىُّ فِى الْكَرَمِ، عدىّ مردى صاحب جود و سخاوت بود. گويند وقتى مرد شاعرى به نزد وى آمد و گفت : يا اَباطريف تو را مدح گفته ام . گفت : تـاءمـل كن تا ترا آگاه كنم از مال خود كه به تو عطا خواهم كرد تا بر حسب عطا مرا مدح گـوئى و آن هـزار هـزار درهـم و هـزار مـيـش و سـه بنده و اسبى است ، اكنون بگوى ؛ پس شـاعـر مـدح خـود را انـشـاد كـرد. و عـدىّ سـاكـن كـوفـه گـشـت و در جـَمـَل و صـِفـّيـن و نـهـروان مـلازمـت ركـاب امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام داشـت و در جـمـل يك چشم او به جراحت نابينا شد.، و در سنه شصت و هشت در كوفه وفات كرد. وقتى در ايّام معاويه بر معاويه وفود كرد، معاويه گفت :اى عدىّ چه كردى با پسرهاى خود كه بـا خـود نـيـاوردى ؟ گـفـت : در ركـاب امـيـر المـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام كـشـتـه شـدنـد: ق ال مـا اَنْصَفَكَ عَلِىُّ قَتَلَ اَوْلا دَكَ وَاَبْقى اَوْلا دَهُ! فَق الَ عَدِىُّ: م ا اَنْصَفْتُ عَلِيّا اِذْ قُتِلَ وَبـَقـيـت ؛ يـعـنـى مـعـاويـه گـفـت : عـلى در حـق تـو انصاف نكرد كه فرزندان ترا كشت و فـرزندان خود را باقى گذاشت ! عدىّ گفت : من با على انصاف ندادم كه او كشته شد و من زنده ماندم ؛ شعر : (دور از حريم كوى تو بى بهره مانده ام شرمنده مانده ام كه چرا زنده مانده ام ؟) معاويه گفت : دانسته باش كه هنوز قطره اى از خون عثمان باقى است كه سترده نمى شود مگر به خون شريفى از اشراف يمن ، عدىّ گفت : سوگند به خداى آن دلها كه آكنده بود از خـشـم تـو هـنـوز در سـيـنـه هـاى مـا اسـت و آن شـمـشـيـرهـا كـه تـرا بـا آن قتال مى داديم بر دوشهاى ما است . همانا اگر از دَر خديعت و غدر شبرى با ما نزديك شوى در طريق شرّ شبرى ترا نزديك شويم ، دانسته باش كه قطع حلقوم و سكرات مرگ بر ما آسانتر است از اينكه سخنى ناهموار در حق على عليه السّلام بشنويم و كشيدن شمشيراى معاويه به انگيزش شمشير است . معاويه مصلحت وقت را در جنبش و غضب نديد، روى سخن را بـگـردانيد و مستوفيان خود را امر كرد كه كلمات عدىّ را مكتوب سازيد كه همه پند و حكمت است .(221) شرح حال عقيل هـيـجـدهـم : عـقيل بن ابى طالب ، برادر حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام است ، كُنْيَت او ابـويـزيـد اسـت . گـويـنـد ده سـال از بـرادرش طـالب كـوچـكـتـر بـوده و جـعـفـر ده سال از عقيل و امير المؤ منين عليه السّلام ده سال از جعفر و جناب ابوطالب در ميان اولاد خود عـقـيـل را افـزون دوسـت مـى داشـت و لهـذا حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در حق عقيل فرمود: اِنـّى لاَُ حـِبُّهُ حـُبَّيـْنِ حـُبّا لَهُ وَحُبّا لِحُبِّ اَبى طالبٍ لَهُ.(222) گويند در ميان عـَرب مـانـنـد عـقـيـل در عـلم نـسـب نـبـود از بـراى او وِ سـاده اى در مـسـجـد حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى گستردند، مى آمد بر روى آن نماز مى خواند، پس مـردم نـزد او جـمـع مى گشتند و در علم نسب و ايّام عرب از او استفاده مى كردند و در آن وقت چشمان او نابينا شده بود و عقيل مبغوض مردم بود به جهت اينكه از نيك و بد ايشان آگهى داشت . و عقيل در حُسن جواب معروف بود، وقتى بر معاويه وارد شد معاويه امر كرد كرسى هـا نـصـب كـردنـد و جـُلسـاء خـود را حـاضـر كـرد. چـون عـقـيـل وارد شـد پـرسيد كه خبر ده مرا از لشكر من ولشكر برادرت ؟ فرمود: گذشتم بر لشـكـر بـرادرم ، ديـدم شـب و روز آنـها مثل شب و روز ايّام پيغمبر است لكن پيغمبر در ميان ايشان نيست ، نديدم احدى از ايشان را مگر مشغول به نماز و عبادت ؛ و چون به لشكر تو گذشتم ديدم استقبال كردند مرا جمعى از منافقين كه مى خواستند رم دهند شتر پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم را در شب عَقَبَه . پس پرسيد كيست كه در طرف راست تو نشسته اى معاويه ؟ گفت : عمرو عاص ؛ گفت : اين همان است كه شش نفر در او مخاصمت كردند و هر كـدام او را دعـوى دار بـودنـد؛ آخـر الا مـر جـزّار قـريش يعنى شتر كش قريش كه عاص بن وائل باشد