در پرتو آذرخش

سپيده سخن
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
فصل ششم
فصل هفتم
فصل هشتم
فصل نهم
فصل دهم

سپيده سخن

سپيده سخن يك عمر مى توان سخن از زلف يار گفت در بند آن مباش كه مضمون نمانده است(1) از حسين عليه السلام مى توان دريا دريا سخن گفت كه گفته هاى پيشين، قطره اى از اين بحر بى پايان است. در كلام حسين عليه السلام مى توان آسمان آسمان باورهاى مقدس يافت كه باورهاى امروز ما تنها بخشى اندك از آن بيكرانه بشكوه است. حسين بن على عليه السلام كشته عبرت هاست و بهاى بصيرت هاى تاريخ ساز. اگر چه سرشك اشك نمودِ عشق و ارادت به والاترين آرمان آفرينش است، امّا آنچه در اين وادى، چونان دُرّى ثمين نمايان است، بلنداى بينش و بصيرت و معرفت به فرهنگ حسينى است؛ فرهنگى كه احياگر بشر امروز و فرداهاست. فرهنگ حسين، ترجمان فرهنگ محمدى و علوى است و "اصلاحِ" هر آنچه به خود رنگ "فساد" گرفته است. آن گاه كه در كوچه پس كوچه هاى حيرت و زير رگبار شبهات و هجوم فرهنگ بيگانه، جوانانى را مى بينى كه كشكولى از پرسش هاى بى پاسخ بر دست گرفته و قدم هاى لرزان خويش را بر وادى معرفت مى گذارند، بى اختيار در آرزوى آمدن مردى با كوله بارى از پاسخ هاى عقلانى به سر خواهى برد و آن گاه كه سايه انديشه نورانى اش را بر باورهاى آسمانى مى بينى، آرامشى صد چندان مى يابى و نظاره گر قدم هاى ثابت و محكم جوانان خواهى بود. اينك كتابى كه پيش روى داريد، مجموعه اى است از پاسخ هايى كه سال ها در انتظار آن بوديم؛ پاسخ هايى كه زنگار شك و ترديد را بزدايد و راهى روشن فرا راه جوانان قرار دهد. اين اثر كه در تداوم كتاب "آذرخشى ديگر از آسمان كربلا" به همت دفتر پژوهش هاى فرهنگى آماده گرديده، حاصل چهارده مجلس درباره تاريخ كربلا است؛ چهارده مجلس در كنار استادى كه چراغ (مصباح) هدايت را در برابر ديدگان متحير و ناآرام جوانان فرا نهاد تا حقيقت را ديده و ردّ پاى تاريك شبهه را از حق باز شناسند و در صراط مستقيم پاى نهند. شناخت و معرفت، بهترين ثمره اين نشست ها بود و چه زيباست كه اين ميوه شيرين، همان عطيّه راز آلود خداوندى بر بندگان شايسته خود، جاودانه بماند و بر صفحات سپيد تاريخ بنشيند تا فرداى بشريت نيز خود را بر سر اين سفره آسمانى بيابد؛ سفره اى مالامال از معرفت و عشق و در كنار امام معرفت ها، حسين بن على عليه السلام. آنچه در اين محافل بيان شد، شبهات كوردلانى بود كه تلاشى بس طاقت فرسا براى ربودن انديشه هاى تازه جوانه زده داشتند. طرح شبهات و ارائه پاسخى منطقى با ابزارى چون عقل و نقل و فطرت، هنرى است كه در اين كتاب به زيباترين وجه نمايان شده است و استاد، با كمال سخاوت از خرمن دانش و بينش خود، ديدگان رهپويان حقيقت را سبز و پويا مى سازد. آرى، آن گاه كه حقيقت را بى پرده ببينى، با ديدن باطل و حقيقت نماها فرياد برمى آورى و محفل دروغين لاف زنان را بر هم مى زنى و كلام تو آذرخشى مى شود كه در آسمان پديدار مى گردد تا هم روشنگر راه باشد و هم درهم كوبنده بيراهه ها. به راستى كه: كِى شعر تر انگيزد؟ خاطر كه حزين باشد يك نكته از اين معنا گفتيم و همين باشد(2) مركز انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمه الله

فصل اول

فصل اول: زمينه هاى پيدايش نهضت عاشورا ايام محرم كه در سايه خون سيدالشهداعليه السلام پربركت شده و بركت آن همچنان براى امت اسلامى ادامه دارد، ايامى است كه بايد در آن فرصت را مغتنم شمرده و معرفت خود را نسبت به اهل بيت عليهم السلام، خصوصاً سيدالشهداعليه السلام، زياد كنيم و درس هاى لازم را از حوادث صدر اسلام - به خصوص حوادث مربوط به داستان تلخ كربلا - بياموزيم و در جامعه خود آن ها استفاده كنيم. اگر چه عزادارى، گريه كردن، سينه زدن و ساير مراسمى كه به عنوان بزرگداشت شعائر دينى و اظهار ارادت به پيشگاه سيدالشهداعليه السلام انجام مى شود به تنهايى مطلوبيت دارد، ولى بركات سيدالشهداعليه السلام به اندازه اى زياد است كه ما نبايد به اين مقدار اكتفا كنيم؛ بركات فراوانى كه در معرفت آن حضرت و تأمل در كلمات نورانى و سيره آسمانى اش نصيب جامعه اسلامى مى شود. بايد سعى كنيم معرفت خود را نسبت به سيدالشهداعليه السلام بيشتر كرده، اهداف آن حضرت را بهتر ياد بگيريم و از درس هاى عملى آن حضرت براى زندگى امروز خود استفاده كنيم. من كه از زمان نوجوانى در مجالس عزادارى شركت مى كردم به خاطر دارم كه وعاظ - كه ان شاء الله خدا همه آن ها را حفظ كند و دست شان را از دامان ابى عبدالله عليه السلام كوتاه نكند و ما را هم خدمتگزار آن ها به شمار آورد - مى گفتند: اگر شهادت امام حسين عليه السلام نبود، دين از بين رفته بود. ما با حُسن ظنى كه نسبت به گفته هاى آن ها داشتيم، بدون آن كه علت را بدانيم حرف شان را باور مى كرديم، اما دائماً اين سؤال در ذهنم بود كه چگونه ممكن است به وسيله شهادت سيدالشهداعليه السلام و عده اى از اصحاب آن حضرت، دين حفظ شود؟ به نظر مى رسد كه امروزه اين گونه سؤال ها بيش از پيش در ذهن نوجوانان و جوانان ما مطرح مى شود. جوانان امروز پرسشگرتر از جوانان ديروز هستند و سطح فكر و كنجكاوى آن ها افزايش يافته است. بنابر اين، بايد سعى كنيم پاسخ هاى روشن و مستدل به اين قبيل سؤال هاى آن ها بدهيم. طرح يك پرسش سيدالشهداعليه السلام، چگونه با شهادت خود اسلام را حفظ كرد و چرا وضع به گونه اى بود كه بدون شهادت او، دين در خطر قرار داشت؟ چنان كه مى دانيد، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در شرايط نابسامان اجتماعى به رسالت مبعوث شد و به مدت 13 سال در مكه و 10 سال در مدينه تلاش فراوان كرد تا كشورى اسلامى، رو به رشد و مترقى را در سرزمينى كه از عوامل تمدن محروم بود، به وجود آورد. در نتيجه، طى اين مدت افراد زيادى تربيت شدند. اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه(3) از اين افراد ياد كرده و نقل مى كند كه در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم، مردم چگونه براى دين خود فداكارى كرده، براى حفظ اسلام حتى با پدران، فرزندان و خويشان خود مى جنگيدند، اموال خود را در اين راه صرف مى كردند و سختى هاى زيادى را در شعب ابى طالب و هجرت به حبشه و مدينه تحمل كردند. مسلمانان تمام اين سختى ها را به جان خريدند تا اسلام حفظ شود. پس از آن نيز طى 10 سال حضور پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در مدينه، 72 غزوه و سريه اتفاق افتاد كه مسلمانان اين جنگ ها را اداره كردند. و بسيارى از آن ها در جنگ هاى بدر، احد، حنين و... كشته شدند، و بعضى از شركت كنندگان در آن جنگها در زمان سيدالشهداعليه السلام نيز حضور داشتند. هنوز بعضى از اصحاب پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم زنده بودند، و خود امام حسين عليه السلام هم در ميان مردم شناخته شده بود؛ بنابر اين چگونه همرزمان و اصحاب پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم اجازه مى دادند اسلام از بين برود؟ و چگونه خون سيدالشهداعليه السلام از نابود شدن اسلام جلوگيرى كرد؟ در حالى كه هنوز بيش از 60 سال از هجرت پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم به مدينه نگذشته است، بعيد به نظر مى رسد كه اسلام در معرض نابودى باشد؛ بنابر اين هم اين ادّعا و هم ادّعاى نجات اسلام به واسطه قيام سيدالشهداعليه السلام و ياران اندكش، عجيب به نظر مى رسد. براى روشن شدن پاسخ اين سؤال، لازم است مقدارى در وضع مسلمانان صدر اسلام تأمل كنيم؛ همان كسانى كه ايمان آوردند و در سلك پيروان پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم قرار گرفتند. نگاهى به جامعه و مسلمانان صدر اسلام بايد توجه كنيم كه مسلمانان در صدر اسلام يكسان نبودند. چنان كه امروزه نيز همه افرادى كه در جمهورى اسلامى هستند، مانند هم نيستند. گرچه اكثر مردم مسلمان هستند، نماز مى خوانند و روزه مى گيرند، اما تفاوت هاى بسيارى نيز بين همين مردم وجود دارد. مردم آن زمان هم با يكديگر تفاوت داشتند، اما اختلاف هاى موجود ميان گروه هاى مسلمانان در صدر اسلام، آشكار و روشن بود و از نظر مرتبه ايمان، فاصله زيادى بين مسلمانان صدر اسلام وجود داشت. اصولاً گروهى از آن ها ذاتاً خبيث بودند. آن ها به اندازه اى ناپاك بودند كه در وجودشان اثرى از نورانيت نبود، سراسر زندگى و وجود آن ها را آلودگى و ظلمت فراگرفته بود. اين گروه، همان طايفه بنى اميه بودند كه در آن زمان شخصيت بارز و مشهورشان ابوسفيان بود. خباثت اين گروه به اندازه اى بود كه در زيارت عاشورا همه بنى اميه مورد لعن قرار مى گيرند - "اللهم العن بنى امية قاطبة" - البته ممكن است تعداد انگشت شمارى مانند "عمر بن عبدالعزيز" يا افراد ديگرى از اين گروه استثنا شوند، لكن روى هم رفته طايفه خبيثى بودند. در روايات نقل شده است كه منظور از "الشجرة الملعونه" در قرآن، بنى اميه است. اين گروه از اوايل آشكار شدن دعوت پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم با آن حضرت بناى مخالفت گذاشتند. البته اختلاف آن ها با بنى هاشم سابقه داشت. بنى اميه و بنى هاشم دو تيره از قريش و بنى عبدمناف بودند كه پيش از اسلام نيز با يكديگر اختلاف خانوادگى داشتند، ولى از زمانى كه پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم از ميان بنى هاشم به رسالت مبعوث شد، دشمنى بنى اميه با بنى هاشم افزايش يافت و بنى اميه تا جايى كه در توان داشتند، مسلمانان و پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم اسلام را در مكه اذيت كردند. پس از اين كه مسلمانان به مدينه مهاجرت كردند و دولتى تشكيل دادند، توانستند بعضى از حقوق خود را از بنى اميه و ساير مشركين بگيرند. زمانى كه كاروان تجارتى قريش و ابوسفيان در مسير شام بود، مسلمانان براى استرداد بعضى از اموال شان به اين كاروان حمله كردند كه به جنگ بدر انجاميد. همچنان كه مى دانيد، جنگ و نزاع بين مسلمانان و قريش تا فتح مكه ادامه پيدا كرد. اما هنگامى كه مسلمانان مكه را فتح كردند مشركين شكست خوردند و ابوسفيان هم با طرفدارانش مغلوب شدند، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم خانه ابوسفيان را پناهگاه قرار داده فرمودند: هر كس به خانه ابوسفيان پناه برد، در امان است. آن حضرت با اين كار مى خواستند دلهاى ايشان را به مسلمانان نزديك كرده، از فساد و خرابكارى آن ها جلوگيرى كنند. به همين مناسبت به كسانى مانند ابوسفيان كه در آن روز پناه داده شدند "طُلقاء"؛ يعنى آزادشدگان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم گفته شد. حضرت زينب عليها السلام در خطبه خود خطاب به بنى اميه به همين مطلب اشاره كرده مى فرمايد: "يا ابن الطلقاء"(4). با وجود اين كه بنى اميه در پناه اسلام قرار گرفتند و در ظاهر مسلمان شدند و امان گرفتند، اما هيچگاه از دشمنى قلبى ايشان نسبت به بنى هاشم و شخص پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم كاسته نشد و هرگز ايمان واقعى در قلب آن ها راه نيافت. هرچند براى حفظ مصالح خود تظاهر به اسلام مى كردند، نماز مى خواندند و در اجتماعات مسلمانان شركت مى كردند، ايمان قلبى نداشتند. در ادامه بحث، شواهد اين ادعا را عرض خواهم كرد. تا رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله، ماجرا به همين صورت ادامه پيدا كرد. روز اول رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم، هنوز جنازه آن حضرت دفن نشده بود كه بعضى از مسلمانان، به دلايلى، در سقيفه جمع شدند و ابوبكر را به عنوان جانشين پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم معرفى و با او بيعت كردند. از آنجا كه ابوبكر از طايفه قريش نبود، به دليل تعصبات قبيله اى، تحمل اين مسأله براى بسيارى از اعراب به خصوص تيره هاى مختلف قريش از جمله بنى هاشم و بنى اميه سنگين بود. در اين هنگام، ابوسفيان كه با اسلام و مسلمانان دشمنى قلبى داشت فرصت را غنيمت شمرد و در شرايطى كه پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم رحلت كرده و مردم با پدر زن او به عنوان جانشين آن حضرت بيعت كرده اند - در حالى كه 70 روز قبل از آن، پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم، على عليه السلام را به عنوان جانشين خود تعيين كرده بود - نزد عباس، عموى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، رفت - عباس، گرچه از عموهاى پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم بود، ولى معرفت كافى و عميق نسبت به مسائل نداشت - و مسأله را به اين صورت با او مطرح كرد: چه نشسته اى! ما، بنى عبدمناف، كنار زده شديم، على كه از طرف پيامبر به خلافت تعيين شده بود، كنار زده شد و يك نفر از طايفه تيم جانشين پيغمبر شد. اين چه مصيبتى است!، ابوسفيان فرياد زد: اى فرزندان عبدمناف! حق خود را بگيريد. "انى لأرى عجاجة لايطفئها الا الدم"(5)، من طوفانى مى بينم كه جز خون چيزى آن را فرونمى نشاند - كنايه از اين كه امروز زمانى است كه بايد خونريزى شود - بعد از آن با عباس نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند و به آن حضرت گفتند: ما با ابوبكر بيعت نمى كنيم، ما آماده ايم كه با شما بيعت كنيم. اميرالمؤمنين عليه السلام كه مصلحت اسلام را بر همه چيز مقدم مى دانست، فرمود: "أيها الناس شقوا أمواج الفتن بسفن النجاة و عرّجوا عن طريق المنافرة و ضعوا تيجان المفاخرة"(6) از اين كلام فهميده مى شود كه آن ها چه منطقى داشتند. آن ها افتخار مى كردند كه ما از قريش و از بزرگان مكه هستيم و اين افتخارات را به رخ يكديگر مى كشيدند و مى گفتند ما تحت سلطه طايفه تيم نمى رويم و اجازه نمى دهيم آن ها بر ما حكومت كنند. اميرالمؤمنين عليه السلام آن ها را نصيحت كردند و فرمودند: اين امواج فتنه را با كشتى هاى نجات بشكنيد و دست از اين فخرفروشى ها برداريد. امروز زمان مطرح كردن اين مسائل و فدا كردن مصالح اسلامى در راه اختلافات طايفگى نيست. آن حضرت در ادامه فرمود: "مجتني الثمرة لغير وقت إيناعها كالزارع بغير أرضه "، اگر من امروز براى رسيدن به خلافت اقدامى انجام دهم، مانند كسى هستم كه ميوه نارسى را بچيند و چنين كارى، مانند زراعت در زمين ديگرى است. امروز زمان چنين كارهايى نيست و مصالح اسلام اقتضا مى كند كه آرامش را حفظ كرده و اجازه ندهيد اختلاف بين مسلمان ها ايجاد شود. ابوسفيان گفته بود "لايطفئها الا الدم"، او به فكر خونريزى بود. حضرت اميرعليه السلام هم او را به خوبى مى شناخت و مى دانست كه اگر مجالى پيدا كند قصد دارد، انتقام خون كشته شدگان بدر را از مسلمانان بگيرد. به هر حال، در همين خطبه حضرت اميرعليه السلام فرمود: "فإن أقل يقولوا حرص على الملك و إن أسكت يقولوا جزع من الموت" على عليه السلام، به درد دل هاى خود اشاره كرد و فرمود: اگر حرف بزنم و بگويم كه خلافت حق من است و مسلمانان بى جهت با ديگرى بيعت كرده اند، مرا متهم مى كنند كه در پى مقام هستم و اگر حرف نزنم و سكوت كنم، مى گويند على از مرگ هراس دارد و مى ترسد كه اگر در مورد حكومت سخنى بگويد، جنگ در بگيرد و كشته شود. "هيهات بعد اللتيا و التي و اللَّه لابن أبي طالب آنس بالموت من الطفل بثدي أمه بل اندمجت على مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الأرشية في الطوي البعيدة". حضرت اميرعليه السلام فرمود: من از مرگ نمى ترسم. اگر من در مقام گرفتن خلافت از دست غاصبان برنيامدم و با آنان جنگ نمى كنم، به خاطر ترس از مرگ نيست. آيا كسى كه عمرى را در جهاد گذرانده و در ميدان هاى نبرد با قهرمانان عرب و مشركين مبارزه كرده است، از مرگ مى ترسد؟ به خدا قسم انس من به مرگ از انس طفل شيرخوار به سينه مادر بيشتر است. علت اين كه من در اين جهت اقدام نمى كنم، اسرارى است كه از آينده مى دانم و اگر آن اسرار را براى شما افشا كنم، همچنان كه طنابى در چاهى گود رها شود، در مسير خود با اضطراب به ديوارهاى چاه برخورد مى كند، شما هم مضطرب خواهيد شد و تحمل شنيدن آن اسرار را نخواهيد داشت. من رازهايى را مى دانم كه بايد لب فروبندم و آن ها را اظهار نكنم. سكوت من به خاطر اسرارى است كه مربوط به حفظ مصالح جامعه اسلامى است. اگر بگويم چه توطئه هايى در كار است، چه نقشه هايى براى نابودى اسلام طراحى شده، چه حوادثى اتفاق خواهد افتاد و اين جامعه نوپا، آبستن چه حوادث تلخى است، شما طاقت نمى آوريد و مضطرب مى شويد. "لو بحت به لاضطربتم اضطراب الأرشية في الطوي البعيدة". حضرت در ادامه مى فرمايد: من در اين زمان براى خلافت قيام نمى كنم، چون امروز مصلحت اسلام اقتضا مى كند كه اين حكومت را بپذيريم و مصالح اسلام را حفظ كنيم. در اين خطبه، حضرت اميرصلى الله عليه وآله وسلم به اين نكته اشاره اى دارد كه زمانى خواهد آمد كه ميوه خلافت رسيده باشد و من آن ميوه را بچينم، چون مى فرمايد: كسى كه ميوه نارس را بچيند، مانند كسى است كه در زمين ديگرى زراعت كند؛ و ليكن مى آيد آن روزى كه اين ميوه خواهد رسيد. اين كلام اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره به زمانى دارد كه مردم براى بيعت با على عليه السلام هجوم بياورند؛ آن زمان ميوه رسيده و آماده است و ايشان خلافت را خواهد پذيرفت، اما امروز زمان اقدام براى كسب مقام خلافت نيست. اين داستان ادامه پيدا كرد و ابوسفيان در فاصله زمانى خلافت ابوبكر و عمر، به طور دائم در انتظار فرصتى براى به دست آوردن حكومت بود. او گاهى اشكال تراشى مى كرد، گاهى با ابوبكر و عمر درگير مى شد و مشاجره لفظى مى كرد، حتى گاهى اين مشاجرات به حرف هاى زشت و تند منجر مى شد، ولى به هر حال فرصت مناسبى پيدا نكرد. در نهايت، اين گونه مصلحت ديد كه به سرزمينى دور از حجاز برود و فعاليت خود را براى فراهم كردن زمينه هاى تشكيل حكومتى به نام اسلام ادامه دهد. به همين منظور - با توطئه هايى - خليفه دوم را قانع ساخت كه معاويه را به عنوان والى به شام بفرستد. شايد خليفه دوم هم از توطئه چينى هاى بنى اميه به ستوه آمده بود و در نتيجه براى دور كردن آن ها از مركز خلافت، حكومت شام را به معاويه واگذار كرد. اين امر، ابوسفيان را به رخنه در آينده كشور اسلامى اميدوار كرد. زمانى كه عمر از دنيا رفت، مردم طبق نقشه از پيش طراحى شده اى كه بنى اميه نيز در آن سهيم بودند با عثمان بيعت كردند. پس از اين جريان، بار ديگر ابوسفيان اميدوار به يافتن قدرت شد، زيرا عثمان با بنى اميه خويشاوندى داشت. با انتخاب عثمان به خلافت، ابوسفيان اقوام و فاميل خود را در خانه عثمان جمع كرد و براى آنها سخنرانى كرد: "يا بني أمية تلقّفوها تلقّف الكرة فوالذي يحلف به أبو سفيان ما من عذاب و لا حساب و لا جنة و لا نار و لا بعث و لا قيامة"(7)، حال كه خلافت به چنگ شما افتاده است، آن را محكم نگه داريد. "تلقّفوها تلقّف الكرة"، همچنان كه توپ را از هوا مى گيرند، خلافت را بگيريد. "فوالذي يحلف به أبو سفيان ما من عذاب و لا حساب و لا جنة و لا نار و لا بعث و لا قيامة"، سوگند به كسى كه ابوسفيان به او قسم ياد مى كند - نگفت واللّه يا و ربّ الكعبه، بلكه گفت "فوالذى يحلف به ابوسفيان!" - اى خويشاوندانِ من! بدانيد نه بهشتى در كار است و نه دوزخى، بلكه بحث حكومت مطرح است. اميدوارم اين خلافت به ميراث در خانواده ما باقى بماند! ابوسفيان هنگام سوگند مى گويد: "به كسى كه ابوسفيان به او سوگند ياد مى كند!" او چه كسى است؟ آيا ابوسفيان به لات سوگند ياد مى كند يا به عزّى؟ او با سوگند مى گويد: "نه بهشتى وجود دارد و نه دوزخى! جدال ما بر سر حكومت و رياست است." تا به حال بنى هاشم رياست كرده اند، از اين به بعد نوبت بنى اميه است. امروز كه حكومت در اختيار بنى اميه قرار گرفته است، آن را با قدرت نگه داريد. حكومت بايد به صورت ميراثى در خانواده ما باقى بماند. اين كلام ابوسفيان شاهدى بر اين مطلب است كه او از ابتداى امر ايمان نداشت. اما آيا مسلمانان ساده لوح مى دانستند كه ابوسفيان ايمان ندارد؟ امثال و نظاير او در ميان مسلمانان كم نبودند. ابوسفيان گاهى در رفتار و گفتار، خود را رسوا كرده است كه مواردى از آن در تاريخ ثبت شده و امروز ما با استفاده از آن ها ميتوانيم استدلال كنيم كه او از ابتدا ايمان نداشته است، اما اشخاص ديگرى هم زيرك تر از ابوسفيان بودند و تا آخر كار هم ردپايى از خود به جا نگذاشتند. شايد اين داستان را شنيده باشيد كه شبى مغيره نزد معاويه آمد و در همان وقت، صداى اذان برخاست. معاويه با شنيدن شهادت به رسالت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم، چنان ناراحت شد كه گفت: ببين محمد چه كرده است كه نام خود را كنار نام خدا گذاشته است؟ آيا كسى كه ايمان به خدا، اسلام و رسالت دارد، اين چنين سخن مى گويد؟ گرچه معاويه به اين مسأله تصريح نكرد، اما پدرش با صراحت گفت كه بهشت و دوزخى وجود ندارد. پسرش يزيد، هم در حالى كه مست بود آنچه را كه در دل داشت با صراحت به زبان آورد و گفت: "لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لاوحى نزل" "بنى هاشم مدتى با سلطنت بازى كردند والا نه وحيى نازل شده و نه خبرى از آسمان آمده بود." بنى اميه در كمين خلافت از ديدگاه بنى اميه، رقيبان آن ها سلطنت را ربوده و آنان را از ميدان خارج كرده بودند. بنى اميه هم كه مغلوب حريف شده بودند بايد روزى اين مغلوبيت و شكست را جبران كنند. امّا عده اى از مسلمانان نمازخوان نيز چنين تفكرى داشتند و حتى گاهى بعضى از ايشان در جامعه به مقامات عالى هم رسيدند. كسانى كه در روايات در موردشان گفته شده است: "لم يؤمنوا بالله طرفة عين". آن ها حتى لحظه اى به خدا ايمان نياورده بودند، اما عمرى مردم را با تظاهر به ايمان، فريب مى دادند. البته شياطينى كه بتوانند به عنوان مغز متفكر، چنين توطئه هاى عظيمى را طراحى و در فرصت مناسب اين فتنه هاى بزرگ را بر پا كنند، زياد نيستند، لكن سرچشمه تمام فتنه ها همين مغزهاى متفكر هستند. عده ديگرى نيز فريب مى خورند و بازيچه دست آن ها مى شوند و به اميد اين كه در سايه حمايت از ايشان به نوايى برسند، تحت تأثير قرار گرفته و از آن ها حمايت مى كنند. زمانى كه اين شياطين از قدرت و سرمايه برخوردار باشند، زمينه مناسب ترى را براى فريب ديگران در اختيار دارند. فراموش نكنيد كه ابوسفيان هم يكى از ثروتمندهاى عرب بود. گرچه عده اى از مردم ساده دل، فريب سادگى خود را خورده و نوكر بى جيره و مواجب بودند، اما در اصل هواداران بنى اميه به طمع مال يا مقام، تابع دستورهاى آن ها بودند؛ زمانى كه بنى اميه از تمكن مالى برخوردار بودند، به طمع سكه هاى طلا از آن ها حمايت كردند و زمانى كه صاحب قدرت شدند، به اميد كسب پست و مقام تابع آن ها بودند. حتى زمانى كه بنى اميه به قدرت نرسيده بودند، بعضى افراد به شرط گرفتن پست و مقام از ايشان حمايت مى كردند. آن ها هم - در آن روزگار - با يكديگر ائتلاف مى كردند كه هر زمان به مقامى رسيدند، به فكر يكديگر باشند. اما اكثريت افرادى كه دنباله رو بنى اميه بودند، مردم ساده دلى بودند كه با تبليغات، تهديد يا تطميع مختصرى فريفته آن ها شد و بدون مزد و پاداش براى شان كار مى كردند. بنابراين، گروه اول تعدادى اندك از افرادى مانند ابوسفيان، مغيره، ابوعبيده جراح و بعضى ديگر بودند كه جمع شياطين طراح و مغزهاى متفكر فتنه را تشكيل مى دادند. عده ديگرى هم به واسطه وابستگى قبيلگى يا به طمع مال و مقام در پى گروه اول به راه مى افتادند، اما گروه سوم كه اكثريت را تشكيل مى دادند، تنها به واسطه ساده دلى دنباله رو اين جريان بودند. اگر گفته شود بزرگ ترين عامل انحراف اسلام از مسير صحيح خود، سادگى توده مردم بوده است، سخن گزافى نيست. البته نقش شيطان هايى كه فتنه ها را طراحى مى كردند قابل انكار نيست، چون آن ها نقش اصلى را بازى مى كردند، ولى اگر توده مردم از آن ها تبعيت نمى كردند، آيا كارى از پيش مى بردند؟ سادگى مردم بود كه، شياطين مى توانستند نقشه هاى خود را پياده كنند. پس از استقرار معاويه در شام، بنى اميه، به صورت هاى مختلف، مردم را فريب دادند تا به جنگ با على عليه السلام كشاندند - و جريانات ديگرى كه همه كمابيش از آن اطلاع داريد - به عنوان مثال در ماجراى قتل عثمان بعضى از آن ها بيشترين نقش را در كشته شدن عثمان داشتند. در كتب معتبر تاريخ نقل شده است كه عايشه از جمله كسانى بود كه مردم را به كشتن عثمان تحريك مى كرد و مى گفت "اقتلوا نعثلاً"(8) - عايشه، عثمان را "نعثل" مى ناميد - معاويه هم از افرادى بود كه علاقه فراوانى به كشته شدن عثمان داشت تا خودش به نان و نوايى برسد، چون مى دانست تا زمانى كه عثمان زنده است نوبت به خلافت او نمى رسد. معاويه مى توانست از قتل جلوگيرى كند، ولى هيچ عكس العملى نشان نداد، اما همين افرادى كه بيشترين نقش را در قتل عثمان داشتند، زمانى كه عثمان كشته شد، فرياد "وا عثمانا!" سردادند و پيراهن عثمان را عَلَم كردند تا به اين بهانه با على عليه السلام بجنگند. با وجود اين كه على عليه السلام هيچ نقشى در كشته شدن عثمان نداشت و حتى در زمان محاصره عثمان توسط امام حسن عليه السلام براى او آب فرستاد، با اين حال، اين شياطين به على عليه السلام گفتند كه "تو قاتل عثمان هستى". به اندازه اى بر عليه اميرالمؤمنين عليه السلام تبليغات منفى كردند كه مردم شام - كه ساده لوح تر از ديگران بودند - باور نمى كردند كه اصلاً على عليه السلام مؤمن و نمازخوان باشد. حتى زمانى كه گفته شد على عليه السلام در مسجد كوفه و در حال نماز كشته شده است، آن ها گفتند: مگر على نماز مى خواند؟! درباره ساده لوحى مردم شام داستان هاى فراوانى در تاريخ نقل شده است. يكى از آن داستان ها اين است كه بعد از جنگ صفين، سربازان معاويه شتر يكى از ياران حضرت اميرعليه السلام را غصب كرده بودند و او براى باز پس گرفتن شترش نزد معاويه آمد. معاويه از او خواست كه براى اثبات ادعاى خود شاهدى بياورد، اما كسى در شام او را نمى شناخت؛ بنابر اين نتوانست ادعاى خود را ثابت كند. از طرفى كسى كه شتر او را غصب كرده بود، دو شاهد آورد كه به نفع او شهادت دادند و گفتند: "اين شتر ماده متعلق به فلان شخص است". معاويه هم بر اساس شهادت آن دو نفر گفت كه شتر از آنِ شخص شامى است. صاحب اصلى شتر در اعتراض به قضاوت گفت: شتر من نر است، چگونه اين دو نفر شهادت دادند كه اين شتر ماده متعلق به اين فرد شامى است و تو هم بر اساس گفته آن ها قضاوت كردى؟! معاويه در جواب گفت: برو به على بگو معاويه صدها هزار سرباز دارد كه شتر نر و ماده را از هم تشخيص نمى دهند و من با اين چنين سربازانى به جنگ با على مى آيم. مسلمانان دنياپرست عوامل مختلفى دست به دست هم داد تا اسلام در معرض خطر قرار گيرد و چنين افرادى به جاى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بنشينند؛ جايگاهى كه بايد حافظ دين اسلام، احكام و ارزش هاى آن باشد، در اختيار كسانى بود كه حتى براى لحظه اى به خدا ايمان نياورده بودند - "لم يؤمنوا بالله طرفة عين" - چنين كسانى بر مسند حكومت مسلمين نشستند و هر گروهى از مردم را به صورتى تسليم خود كردند؛ عده اى را با جوايز و هدايا، عده ديگرى را با تهديد و گروهى را با تبليغات فريب دادند. بنى اميه، براى فريب مردم حديث جعل كردند و مى گفتند: "پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم فرمود هر كس حكومت كند، اطاعت او بر مردم واجب است." و بر اساس همين حديث جعلى، مى گفتند: "چون حكومت در اختيار معاويه است، اطاعت او بر همه مردم واجب است." آن ها همچنين عده اى از مردم را كه به هيچ صورت حاضر به تبعيت از ايشان نبودند، با ترور از صحنه خارج كردند. عوامل گوناگونى، در طول نيم قرن پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم تا زمان واقعه كربلا، دست به دست هم داد تا زمينه رشد دين در جامعه تضعيف مى شود و تعداد افراد دين باور و آماده مبارزه و جانبازى در راه دين، در سطح جامعه كاهش يابد. كار به جايى رسيد كه سيدالشهداعليه السلام فرمود: "الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درّت معايشهم فاذا محّصوا بالبلاء قل الديانون"(9) توده مردم، كسانى كه با وزش يك باد مى آيند و با وزش باد ديگر مى روند، امروز مرده باد مى گويند و فردا زنده باد و - بدون تحقيق و انگيزه - امروز به كسى رأى مى دهند و فردا ديگرى را انتخاب مى كنند. اين چنين مردمى، بردگان دنيا و دنياپرست هستند و دين مانند ليسه اى بر زبانشان است. "الدين لعق على السنتهم"، گرچه از دين دم مى زنند، نمازى مى خوانند و روزه اى هم مى گيرند، اما مانند كسى كه با ليسيدن ظرف، بهره اندكى از محتواى آن مى برد، آنان هم به اندازه ليسه اى از دين بهره برده اند. "يحوطونه مادرّت معايشهم" چنين كسانى تا زمانى كه معيشت شان فراهم باشد، نام دين را بر زبان دارند و از آن دم مى زنند و به تعبير ديگر، اگر دين به دنياى شان كمك كند و در سايه دين به لذت هاى دنيا برسند، اين ليسه را بر زبان نگه مى دارند، اما اگر براى ديندارى در مقام امتحان قرار گيرند و ضرورت اقتضا كند كه از جان و مال خود در راه دين بگذرند، در چنين شرايطى دينداران كم هستند، "و اذا محصوا بالبلاء قل الديانون". مدعيان ديندارى فراوانند، اما تنها تا زمانى بر ادعاى خود باقى هستند كه دين به دنيايشان صدمه اى وارد نسازد. اگر قرار باشد از بين دين و دنيا يكى را انتخاب كنند و شرايطى پيش آيد كه با حفظ دين، دنيا از دست برود، دينداران كم خواهند بود. به عنوان مثال، تا زمانى كه با حمايت از اسلام و نظام اسلامى تمايلات نفسانى ارضاء مى شود، فرهنگستان ها و خانه هاى جوانان داير و زمينه هاى عيش و عشرت فراهم است و دم زدن از نظام اسلامى براى همه آسان است، اما اگر شرايطى پيش آيد كه براى حفظ نظام اسلامى مجبور به از دست دادن مقام، منافع اقتصادى و ساير لذايذ دنيوى شويم، آيا باز هم ما ديندار و طرفدار نظام اسلامى باقى خواهيم ماند؟ يا اين كه خواهيم گفت: "اگر ما جمهورى اسلامى را نخواستيم، چه بايد بكنيم؟"، يا "ما از اين نظام، بخش جمهورى را مى پذيريم، ولى اسلام را نمى خواهيم"؟! كسانى كه اسلام را به نابودى مى كشاندند، همين اكثريت ضعيف الايمانى بودند كه همراه با يك باد مى آمدند و با باد ديگرى مى رفتند. مغزهاى متفكرى هم مثل ابوسفيان چنين افرادى را مورد سوء استفاده قرار مى دادند و زمينه بى دينى آن ها را فراهم مى كردند؛ به گونه اى كه به صراحت احكام اسلام را تحريف مى كردند و كسى به آن ها اعتراض نمى كرد. و در نهايت اين اكثريت با كسى بيعت مى كردند و جانشين پيغمبر قرارش مى دادند كه معروف به شرابخوارى و كارهاى ناپسند ديگر بود. جانشين پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم بايد احكام اسلام را حفظ كرده و شرابخوار را تازيانه بزند، اما كسى كه خود او هر روز شرب خمر كرده و به اين كار عادت دارد، چگونه مى تواند اسلام را حفظ كند؟ عبرت هاى تاريخ ممكن است گفته شود كه نقل اين داستان ها چه سودى براى ما دارد؟ اگر چه روش ها، تاكتيك ها و شعارها تغيير مى كند، اما جريانات تاريخى هر روز تكرار مى شود جنگ حق و باطل هميشه خواهد بود. هميشه افرادى هستند كه به نام طرفدارى از اسلام، قصد ريشه كن كردن اسلام را دارند؛ روزى به نام انقلابى، روزى به نام مجاهد و در روز ديگر با اسم و عنوانى ديگر. همين افراد بودند كه با معاويه و يزيد بيعت كردند. حتماً لازم نيست كسى باشد كه بگويد "لعبت هاشم بالملك". بلكه اگر هم گفته شد "تاريخ مصرف احكام اسلام گذشته است" معناى همان عبارت را دربر دارد اما با تعبيرى ديگر. اين صحبت كه احكام 1400 سال پيش براى امروز كاربرد ندارد و تاريخ مصرف آن گذشته است، بدين معنا است كه بايد - العياذ بالله - آن ها را به مزبله ريخت! آن زمان گفتند بنى هاشم با سلطنت بازى كردند، امروز مى گويند آخوندنها مردم را به بازى گرفته اند! ما بايد اين جريانات را تحليل كنيم تا متوجه شويم كه در چنين شرايطى چگونه عمل كنيم. حوادث تاريخى درد هر روز به شكلى تكرار مى شود. من و شما هم امروز در صحنه اى هستيم كه در يك طرف آن حسين عليه السلام و در طرف ديگر يزيد قرار گفته است؛ كسانى كه مى خواهند دين بماند در مقابل كسانى هستند كه قصد براندازى دين را دارند. مگر نگفتند تاريخ مصرف احكام اسلام گذشته است؟ مگر نگفتند آزادى با اسلام نمى سازد؟ مگر نگفتند مشكل ما براى احياء دموكراسى، اسلام است كه به زودى حل خواهد شد؟ اين سخنان يعنى چه؟ آيا حتماً بايد كسى كه نامش يزيد است، چنين سخنانى را بگويد، تا يزيد باشد؟ متأسفانه كسانى كه از ايشان انتظار نمى رفت، از چنين افرادى حمايت مى كنند. اگر كسانى نقاب بر چهره زدند، من و شما بايد با هوشيارى، آن ها را بشناسيم. بايد بررسى كنيم و ببينيم چه كسى درد دين دارد و چه كسى براى احكام اسلام دل سوزى مى كند؟ در مقابل دين، امور زيادى را مى توان مطرح كرد؛ امورى مانند مليت! نياكان! تخت جمشيد! اين امور چه ارتباطى با اسلام دارد؟ آيا ما انقلاب كرديم تا تخت جمشيد زنده شود؟ آيا انقلاب ما براى احياء چهارشنبه سورى بود؟ آيا مردم ما براى ترويج فحشاء و منكر بين جوانان و آزاد شدن اختلاط دختر و پسر انقلاب كردند؟ آيا شهداى ما براى اين كه شخصيت هايى در مجالس عيش، عشرت، مشروب خوارى و قماربازى شركت كنند جان خود را فدا كردند؟ آيا شرايط امروز با شرايط زمان واقعه كربلا تفاوتى دارد؟ مگر در دربار يزيد چه مى گذشت؟ اگر قيام سيدالشهداعليه السلام نبود، امروز من و شما چيزى از اسلام نمى دانستيم و به تدريج اين مسائل براى مردم عادى شده بود. حفظ اسلام، اولويت اول اميرالمؤمنين على عليه السلام در همه حال پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله، انحرافى در ميان مسلمانان آغاز شد. هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام با اين انحراف مواجه شدند و مشاهده كردند كه عده اى قصد دارند خود را به عنوان جانشين پيغمبرصلى الله عليه وآله معرفى نمايند، در مرحله اول با ايشان به بحث و گفتگو پرداختند و سعى كردند با استدلال، از انحراف آن ها جلوگيرى كنند. حدود شش ماه براى روشن شدن مسأله خلافت براى مردم و اصلاح انحراف جامعه تلاش كردند. آن حضرت، به مردم تذكر دادند كه با وجود تعيين جانشين پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله توسط آن حضرت و از طرف خدا، انتخاب خليفه توسط مردم عمل صحيحى نيست. همچنان كه شنيده ايد، بارها فرمودند: "من جانشين پيامبرصلى الله عليه وآله هستم و بايد جامعه اسلامى را هدايت كنم." آن حضرت، شب ها فاطمه زهراعليها السلام و حسنين عليهما السلام را به درِ خانه اصحاب مى بردند تا فرمايش هاى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله را به آن ها يادآورى كنند، اما بعضى از آن ها مى گفتند: "ما چنين مسأله اى را به خاطر نمى آوريم" بسيارى از آن ها هم مى گفتند: "اگر پيش از اين تذكر داده بودى، ما با ديگرى بيعت نمى كرديم، اما حالا ديگر بيعت كرده ايم." سرانجام پس از شش ماه، اميرالمؤمنين عليه السلام مجبور شدند براى حفظ مصالح اسلامى، در ظاهر با خليفه بيعت كنند و حكومت را به رسميت بشناسند و اگر آن حضرت اين كار را نمى كردند، در بين جامعه مسلمين خونريزى مى شد؛ بنابر اين براى جلوگيرى از چنين اختلافاتى در جامعه اسلامى، حضرت اميرعليه السلام از حق خود چشم پوشيدند و از آنجا كه توان و امكان اجراى تكليفى كه بر عهده ايشان بود، نداشتند، به طور طبيعى اين تكليف از ايشان ساقط بود. بعد از سه خليفه، مردم جمع شدند و با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كردند. در اين هنگام بود كه آن حضرت فرمود: "لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر لالقيتُ حبلها على غاربها"(10)،اگر جمع شدن مردم براى يارى من نبود و با وجود اين ياران، حجت بر من تمام نشده بود، من در صدد تشكيل حكومتى بر نمى آمدم، اما در شرايطى كه مردم آمادگى پذيرش حكومت مرا دارند و وجود ياوران، حجت را بر من تمام كرده، تكليف بر عهده من آمده است. به تعبير ديگر، مى فرمود: علاوه بر مشروعيتى كه از جانب خداوند داشتم، امروز با اقبال مردم، قدرت عمل هم پيدا كرده ام. به هر حال، طى اين مدت - به خصوص در زمان خليفه اول و دوم - اميرالمؤمنين عليه السلام سعى كردند حقايق، احكام و معارف اسلام را در جامعه ترويج كنند. آن حضرت، شاگردانى مثل ابن عباس و ديگران را تربيت كردند كه هنگام وقوع اشتباهاتى از جانب خلفا، با بحث و راهنمايى، آن ها را متوجه خطاى خود مى كردند. با توجه به فرمايش هاى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله درباره اميرالمؤمنين عليه السلام، زمينه اجتماعى هم به گونه اى شده بود كه بسيارى از صحابه از بيعت با خلفا پشيمان شده بودند، گرچه تصور نمى كردند عدول آن ها از بيعت صحيح باشد، اما قلباً به حضرت اميرعليه السلام علاقه داشتند. علاوه بر اين، اشتباهات مكرر خلفا ايشان را وادار مى كرد فرمايش هاى اميرالمؤمنين عليه السلام را در زمينه معارف و احكام اسلامى بپذيرند. آنچنان كه خود محدثين اهل تسنن نقل كرده اند كه خليفه دوم بيش از هفتاد مرتبه گفت: "لو لا على لهلك عمر" و يا گفت: "لا ابقانى الله لمعضلة ليس لها ابوالحسن"، اگر روزى على نباشد، خدا مرا در آن روز زنده نگه ندارد، مبادا كه مشكلى پيش آيد و من راه حل آن را ندانم. خلفا، در عمل علم و رأى على عليه السلام را در مورد معارف اسلامى مى پذيرفتند و اين، بهترين روش حفظ اسلام و معارف آن در آن زمان بود. گرچه گاهى لغزش هايى هم از خلفا سرمى زد. حداقل خطرى كه اسلام و جامعه اسلامى را تهديد مى كرد، فراموش كردن اصل مسأله تصدى حكومت توسط ولىّ امر تعيين شده از جانب خدا بود. اين جريان تا زمان عثمان ادامه داشت. از زمان وى انحرافات عملى افزايش يافت. همان طور كه گفتيم، در اولين روز بيعت مردم با عثمان، ابوسفيان بنى اميه را در خانه او جمع كرد و اين جمله كفرآميز را گفت كه: "قسم به آن كسى كه ابوسفيان به او سوگند ياد مى كند، بهشت و جهنمى وجود ندارد! مدتى بنى هاشم حكومت كردند، اما امروز نوبت ماست و اميدوارم از اين پس اين حكومت در خانواده بنى اميه به ميراث باقى بماند." پس از اين جريان، حاكمانى كه براى شهرهاى مختلف تعيين شدند، غالباً از بنى اميه و يا از طرفداران و دوستان آن ها بودند. در ميان بنى اميّه، اين تفكر حاكم شد كه تمام آنچه درباره دين گفته شده بود، واقعيت نداشته و تنها مسأله حكومت مطرح بوده است و بنى هاشم، براى به دست آوردن حكومت، مسأله دين را مطرح كرده اند و آن را دست آويزى براى رسيدن به اهداف خود قرار داده اند - از كسانى كه خود به اساس اسلام ايمان ندارند چه انتظارى مى رود؟ حكامى كه در حكومت عثمان تعيين مى شدند، مانند سلاطين رفتار مى كرده و خود را "مالك الرقاب" و صاحب اختيار مردم مى دانستند، اموال موجود در آن منطقه را متعلق به خود شمرده و به دلخواه خود در آن تصرف مى كردند، ثروت هاى انبوهى از بيت المال اندوختند و حقوق مردم را تضييع كرده و به بيچارگان و ضعفا ظلم كردند تا سرانجام مردم بخش هاى مختلف سرزمين اسلامى به تنگ آمده و با يكديگر به توافق رسيدند كه عثمان را از بين ببرند. بر همين اساس و به دليل ظلم هايى كه دست نشانده هاى عثمان در ايالت هاى اسلامى انجام مى دادند، نسبت به قتل عثمان اقدام كردند. در چنين شرايطى، مناسب ترين اقدام اميرالمؤمنين عليه السلام براى حفظ اسلام چه بود؟ اگر در جهت قتل عثمان گام برمى داشت، سنت غلطى رايج مى شد و مردم، به واسطه چنين اقدامى، به طور كلى نسبت به اهل بيت عليهم السلام بد بين مى شدند و باور مى كردند كه بحث بر سر دنياست. به همين دليل، ايشان نه تنها اجازه نمى دادند اقدامى در جهت قتل عثمان صورت گيرد، بلكه از بروز چنين اقدام هايى نيز جلوگيرى مى كردند، ولى مسلمانانى كه به خشم آمده بودند و به حرف كسى توجه نمى كردند، جمع شدند و عثمان را كشتند. بعد از قتل عثمان همان مردم به جانب على عليه السلام هجوم آوردند و به آن حضرت گفتند كه بايد جانشين عثمان شوى. حضرت اميرعليه السلام از زمانى كه مسؤوليت خلافت را پذيرفتند، فرمودند: "من اين مسؤوليت را به اين شرط قبول مى كنم كه همانند پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله و بر اساس سنت خدا و رسول او عمل كنم." چون بسيارى از افراد هنگام بيعت مى گفتند: ما بيعت مى كنيم به شرط اين كه شما هم مانند خلفاى قبل رفتار كنيد، اما آن حضرت فرمودند: "من چنين بيعتى را نمى پذيرم. اگر با من بيعت كرديد، بايد بر اين اساس بيعت كنيد كه طبق كتاب و سنت عمل كنم." سرانجام مردم با اميرالمؤمنين عليه السلام بر طبق فرمايش آن حضرت بيعت كردند، اما در جامعه اسلامى، افرادى وجود داشتند كه به چنين بيعتى راضى نبودند - همان گروه هايى كه ابتداى بحث مورد بررسى قرار گرفتند - عده اى مثل معاويه و ابوسفيان به دليل نداشتن ايمان واقعى و عده ديگر، هر چند ايمان ضعيفى داشتند، نماز مى خواندند، روزه مى گرفتند و حتى همراه با پيغمبرصلى الله عليه وآله در جهاد شركت كرده بودند، اما علاقه آن ها به دنيا، در حدى بود كه متعبد به احكام اسلامى نبودند. چنان كه گفتيم، اين افراد مصاديق فرمايش سيدالشهداعليه السلام هستند كه "الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درّت معايشهم"(11) اين افراد تا زمانى كه دين و ديندارى مزاحم دنياى آن ها نباشد، ديندار هستند، اما اگر دين، مزاحم دنيايشان شود، در اين صورت از دين طرفدارى نمى كنند و اگرچه در ظاهر مسلمان و تابع احكام اسلام هستند، اما در عمل منافع خود را مقدم مى دارند؛ كسانى از نزديكان پيغمبر، مثل طلحه و زبير كه شخصيت هاى ممتاز و كانديداى خلافت بودند. به عنوان مثال در شوراى شش نفره معرفى شده توسط عمر افرادى مانند طلحه و زبير با وجود اين كه قبل از ديگران با على عليه السلام بيعت كردند، اما پيش از سايرين نيز بيعت خود را شكسته و جنگ جمل را به راه انداختند. بعد از آن ها هم معاويه جنگ صفين و در نهايت، خوارج جنگ نهروان را برپا كردند. در اين مدت، على عليه السلام چگونه با خطرهايى كه اسلام را تهديد مى كرد، رفتار كرد؟ طبيعى است كه رفتار اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان خلافت، با رفتار آن حضرت قبل از خلافت، تفاوت فراوانى داشت. آن حضرت، قبل از خلافت قدرتى نداشت كه در سايه آن بتواند بادشمنان مبارزه كند، اما پس از بيعت مردم، على عليه السلام اين قدرت و توانايى را به دست آورد كه با دشمنان اسلام و تمام كسانى كه عليه حكومت اسلامى قيام كرده بودند، مبارزه كند. آن حضرت، ابتدا با اصحاب جمل، سپس با اصحاب صفين و در نهايت با اصحاب نهروان جنگيدند. بنابراين، يكى از مراحل مبارزه با مخالفين و افرادى كه اسلام را تهديد مى كنند، جنگ است، اما در صورتى كه شرايط آن فراهم باشد؛ شرايطى از قبيل قدرت مشروعى كه مشروعيت آن از جانب خدا باشد همچنين مردم هم آن را پذيرفته باشند و از آن قدرت مشروع حمايت كنند. اگر چنين شرايطى فراهم بود، اين وظيفه بر عهده حاكم است كه - حتى با استفاده از شمشير - از اسلام حمايت كند. همچنان كه طى مدت - قريب به پنج سال - خلافت، عمده وقت اميرالؤمنين عليه السلام حرف اين گونه جنگ ها شد. خلافت و صلح امام حسن عليه السلام پس از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام، نوبت به خلافت امامت امام حسن عليه السلام رسيد. در ابتدا به نظر مى رسيد كه امام حسن عليه السلام مى بايست راه اميرالمؤمنين عليه السلام را ادامه دهند، ولى با توجه به مشكلاتى كه معاويه فراهم كرد و همچنين دسيسه هايى كه منجر به تحميل صلح بر آن حضرت شد، شرايط تغيير كرد و امام حسن عليه السلام قدرت لازم براى مبارزه با معاويه را نيافتند. همان طور كه گفتيم، شرط اين كه امام مسلمين بتواند به كمك سلاح با دشمنان بجنگد اين است كه از قدرت مردمى برخوردار باشد، اما دوستان امام حسن عليه السلام، در همان ابتدا، دست از حمايت آن حضرت برداشتند. اين رخداد، شايد به اين دليل بود كه سال ها جنگ در زمان خلافت على عليه السلام آن ها را خسته كرده بود و آنها اميد چندانى به پيروزى نداشتند؛ از سوى ديگر، هداياى معاويه براى رؤسا و فرماندهان جنگ، در تصميم گيرى آن ها اثر گذاشته بود. سرانجام امام حسن عليه السلام با لشكرى بى انگيزه مواجه شدند كه حاضر نبودند واقعاً از آن حضرت حمايت كنند. به همين دليل، آن بزرگوار مجبور به پذيرش صلح شد. اما تمام كه تاكنون بيان شد، مقدمه اى بود براى جواب اين سؤال كه چرا امام حسين عليه السلام روش ديگرى را - غير از روش پدر و برادر بزرگوارش - انتخاب كرد؟ آيا امام حسين عليه السلام مى توانست مانند اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله، فقط به موعظه اكتفا كند و با وجود اين كه حكومت در اختيار ديگرى است، به حفظ احكام اسلام بپردازد؟ آيا چنين كارى امكان داشت؟ در زمان حضرت اميرعليه السلام، هنوز اصحاب رسول خداصلى الله عليه وآله در ميان مردم حضور داشتند و طنين كلام پيامبرصلى الله عليه وآله در گوش ايشان وجود داشت، احكام اسلام قوت خود را در جامعه حفظ كرده بود و كسى جرأت مخالفت با آن ها را نداشت. روزى خليفه دوم - براى امتحان مردم - در مسجد و بر روى منبر گفت: اگر روزى من از احكام اسلام منحرف شوم، شما چه خواهيد كرد؟ آيا از من اطاعت مى كنيد؟ شخص عربى برخاست، شمشيرش را كشيد و گفت: "اگر روزى تو كج شوى، با اين شمشير، كج تو را راست مى كنيم." در آن زمان، زمينه مخالفت صريح با احكام اسلام فراهم نبود. بدعت هاى ايجاد شده در آن زمان هم، با رنگ و لعاب و شبهاتى همراه بود كه مردم متوجه مخالفت آن ها با احكام اسلام نمى شدند، زيرا به چشم خود رفتار پيغمبرصلى الله عليه وآله را ديده و سخنان او را شنيده بودند. و اگر چيزى مخالف با آن رفتار و گفتار مشاهده مى كردند، نمى پذيرفتند. از زمان عثمان اوضاع، به تدريج تغيير كرد و كار به جايى رسيد كه معاويه به طور رسمى سلطنت مى كرد. او همان كارى را انجام مى داد كه سلاطين ايران و روم مى كردند و خود را مالك الرقاب و صاحب اختيار مسلمانان و كشور اسلامى مى دانست. در چنين شرايطى، اگر امام حسين عليه السلام مانند حضرت اميرعليه السلام - در زمان خلفاء - رفتار مى كرد، هيچ تأثيرى نداشت و كسى به سخنان او توجه نمى كرد، چون معرفت مردم نسبت به اسلام و همچنين انگيزه و ايمان شان ضعيف شده بود. پس از گذشت پنجاه سال از زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله و پديد آمدن نسل جديدى كه اسلام را به درستى نمى شناخت و حتى تمايلى به عمل به احكام و معارفى كه مى شناخت، نداشت، وظايف جديدى براى رهبر جامعه اسلامى پديد مى آيد. شاهد اين مدعا اين است كه معاويه از مردم مدينه براى يزيدى كه همه او را مى شناختند و از فساد او آگاه بودند، بيعت گرفت. تمام مردم نيز غير از تعدادى انگشت شمار با او بيعت كردند. يك مسئله، تا زمانى ضد ارزش شناخته مى شود كه قبح آن در جامعه از بين نرفته باشد به عنوان مثال، زمانى كه حكومت پهلوى قصد داشت بى حجابى را در ايران رايج كند، ابتدا كسى باور نمى كرد خانمى - كه كسى صدايش را نشنيده و گوشه صورتش را نديده است - بتواند بى حجاب در بين مردم ظاهر شود، اما وقتى ابتدا، جشنى گرفته شد و چند نفر از اشخاص معروف و سرشناس شهر كه دلبستگى به حكومت داشتند و يا مى ترسيدند كه خطرى متوجه ايشان شود، خانم هاى خود را بى حجاب به اين مجلس جشن آودند و پس از برگزارى اين مجلس هم عكس هاى آن منتشر كردند؛ به تدريج، قبح بى حجابى از بين رفت؛ به گونه اى كه عده زيادى داوطلبانه چادرهاى خود را كنار گذاشتند. تا زمانى كه - در دوران خلافت خليفه اول و دوم - اين چنين با احكام اسلام مخالفت نشده بود، اگر گفته مى شد عملى خلاف حكم خدا و سنت پيغمبرصلى الله عليه وآله است، مردم از انجام آن كار پرهيز مى كردند، اما در زمان عثمان، مردم شاهد به غارت رفتن بيت المال بودند و به فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام "مانند چهارپايانى كه گياه بهارى را مى خورند، آن را مى بلعند" حاكمى از طرف خليفه معرفى مى شود كه كاخ ها مى سازد و صدها برده و كنيز مى خرد، اموال زيادى را تصاحب مى كند و هيچ كس هم به او اعتراض نمى كند. با مشاهده اين اعمال، به تدريج قبح آن ها از بين رفت و مردم تصور مى كردند كه اين كارها اشكال زيادى ندارد، زيرا اگر انجام اين كارها درست نبود، حكام و نمايندگان خليفه مسلمين آن ها را انجام نمى دادند. سرانجام كار به جايى رسيد كه حتى يزيد به طور علنى مشروب مى خورد، به سگ بازى و ميمون بازى مشغول بود و كسى به او اعتراض نمى كرد. آن زمانى كه به محض ثابت شدن شرب خمر توسط كسى، او را تازيانه مى زدند با زمانى كه خليفه مسلمين هر روز شراب بياشامد، چه مقدار تفاوت دارد؟ در چنين شرايطى، اگر امام حسين عليه السلام بگويد كه ايها الناس! گناه نكنيد، كسى كه مشروب بخورد به جهنم خواهد رفت و نصايحى از اين قبيل، هيچ كس به گفته هاى او توجه نخواهد كرد. حتى ممكن بود اگر بر اين كار اصرار كند، او را ترور كنند. مگر با امام حسن عليه السلام چه كردند؟ آن حضرت را به وسيله همسرش مسموم كردند. معاويه بسيارى از افراد را با عسل مسموم، به قتل رساند. او مى گفت: "انّ لله جنوداً مِن العسل"، خدا لشكريانى از عسل دارد. معاويه حتى دوستان نزديك خود را ترور مى كرد. اگر امام حسين عليه السلام در جامعه به موعظه، فعاليت فرهنگى، تدريس و مسأله گويى اكتفا مى كرد، در آن شرايط چه تأثيرى داشت؟ از صلح حسنى تا قيام حسينى در آن زمان وظيفه سيدالشهدا چه بود؟ آيا بايد لشكرى فراهم كند و با بنى اميه بجنگد؟ چه كسى آن حضرت را همراهى مى كرد؟ مگر با برادر بزرگوارش چه كردند؟ بعضى از فرماندهان لشكر امام حسن عليه السلام كه به سپاه معاويه پيوستند از پسر عموها و نزديكان آن حضرت بودند، اما هداياى معاويه را قبول كردند. با وجود اين، چه كسى آمادگى همراهى با امام حسين عليه السلام در جنگ با معاويه و يزيد را داشت؟ پس نه موعظه و نصيحت فايده اى داشت، نه لشكركشى و جنگ و توسل به سلاح - آن گونه كه حضرت على عليه السلام در مقابل معاويه رفتار كرد - در آن زمان كسى مانند ياران على عليه السلام باقى نمانده بود. اواخر امر، ياران حضرت اميرعليه السلام هم خسته شده و حاضر به شركت در جنگ نمى شدند. بعضى از خطبه هاى نهج البلاغه در مذمت كسانى است كه براى شركت در جنگ سستى مى كردند. تعبيرات عجيبى مانند "يا اشباه الرجال و لا رجال"، اى مردنماها! مادرتان به عزاى تان بنشيند. چقدر فرياد بزنم كه بايد براى نبرد مهيا شويد، اما شما هيچ حركتى از خود نشان ندهيد؟! آيا چنين كسانى آمادگى جنگ با معاويه و يزيد را در ركاب امام حسين عليه السلام داشتند؟ در چنين شرايطى، آيا راه ديگرى براى حفظ اسلام وجود داشت؟ تنها يك چيز براى امام حسين عليه السلام باقى مانده بود اين كه هنوز در ميان مردم كسانى بودند كه حسين عليه السلام را بر دوش پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم ديده و شاهد بودند كه حضرت تا چه اندازه به اين نوه اش اظهار محبت مى كرد؛ لب و دندانش را مى بوسيد و به مردم سفارش او را مى كرد و مى فرمود: "هر كس حسين را اذيت كند مرا اذيت كرده است و هر كس مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده است." به هر حال، مردم هنوز در اعماق وجود خود به خاندان پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم علاقه داشتند و اگرچه از ايشان اطاعت نمى كردند، اما به واسطه فطرت خود، هنوز به اهل بيت عليهم السلام محبت داشتند. در مرثيه ها شنيده ايد كه حتى در كاخ يزيد، همسران و كنيزان او هنگامى كه متوجه شدند اسراى كربلا از خاندان پيغمبرعليه السلام هستند، فرياد اعتراض شان بلند شد. به تعبير ديگر، آنچه براى سيدالشهداعليه السلام باقى مانده بود، آبرو بود؛ نه بيان، درس و موعظه اثرى مى كرد و نه امكان فعاليت نظامى و جنگ وجود داشت. از زمان شهادت امام حسن عليه السلام تا زمان مرگ معاويه و بيعت گرفتن براى يزيد، حدود ده سال به طول انجاميد. طى اين مدت، امام حسين عليه السلام سعى كرد افرادى را تربيت كند كه بتواند به كمك آن ها حركت موج آفرينى را در جامعه ايجاد كند. حضرت عليه السلام، ده سال فعاليت مخفى و زيرزمينى انجام داد، تلاش هاى فراوانى كرد و به مسلمانان بلاد مختلف پيغام داد؛ به خصوص در ايام حج، مسلمانان - مخصوصاً كسانى كه تحصيل كرده و متشخص بودند - را جمع مى كرد و به موعظه و نصيحت آن ها مى پرداخت. از حضرت سيدالشهداعليه السلام چندين خطبه در منى نقل شده است كه خطبه هاى عجيبى است. اين خطبه ها، حكايت از اين دارند كه طى اين ده سال، امام حسين عليه السلام چه مقدار براى تربيت نيرو و كادرسازى فعاليت كرد. آن حضرت، مخفيانه و به دور از چشم دولت، فعاليت هايى كرد تا در گوشه و كنار كشورهاى اسلامى براى عده اى روشن كند كه اسلام در معرض خطر است. حضرت سيدالشهدا اين كارها را انجام داد تا پس از قيام او، عده اى در اطراف بلاد اسلامى با شنيدن ظلمى كه به اهل بيت شده، آرام ننشينند. آن حضرت، شرايط فرهنگى مناسبى را در جامعه ايجاد كرد كه بتواند از شهادتش بهره لازم را ببرد. اگر آن بزرگوار فقط به كربلا مى آمد و در آن جا كشته مى شد، نتيجه كامل حاصل نمى شد. اتفاقاً امويان هم قصد داشتند همين كار را انجام دهند. زمانى كه حضرت سيدالشهداعليه السلام در مكه بود، فقط عمره را به جا آورد و براى اعمال حج در مكه باقى نماند، زيرا بنى اميه قصد داشتند ايشان را در حال حج به شهادت برسانند. اگر اين توطئه اجرا مى شد، از سويى حرمت خانه خدا و حرم امن الهى شكسته مى شد و اين خود موجب سنت شكنى بود و از آن پس اين بدعت رواج مى يافت كه مردم در خانه خدا هم امنيت نداشته باشند؛ از سوى ديگر خون حضرت سيدالشهداعليه السلام هم پايمال مى شد. بنابر اين، آن حضرت با تدبير و بهره بردارى از شرايطى كه پيش آمده بود، اين حركت را به گونه اى تنظيم كرد كه بتواند از قيام و شهادت خود بهره كامل ببرد. از جمله شرايطى كه براى بهره بردارى حضرت سيدالشهداعليه السلام فراهم شد، اين بود كه مردم كوفه - پايتخت حكومت حضرت على عليه السلام - كه سال ها پاى منبر حضرت على عليه السلام نشسته بودند، هنگامى كه متوجّه شدند قرار است يزيد بر مسند خلافت آن بزرگوار تكيه زند، با خود گفتند، براى پيشگيرى از اين كار راهى وجود ندارد جز اين كه امام حسين عليه السلام را وادار به پذيرش حكومت كنيم. بر همين اساس، اهل كوفه دوازده هزار نامه براى امام حسين عليه السلام نوشتند. ممكن است اين سؤال مطرح شود كه چرا اهل بصره، اهل مدينه و يا ديگران اين كار را انجام ندادند؟ مگر گفته نمى شود كوفيان بى وفا بودند؟ با اين وجود، چه انگيزه اى موجب شد كه كوفيان امام حسين عليه السلام را به حكومت دعوت كنند؟ اساساً مسأله امامت حضرت سيدالشهداعليه السلام ابتدا توسط مردم كوفه مطرح شد. دليل اين امر اين بود كه آن ها شاگردان حضرت على عليه السلام بودند، سال ها پاى منبر حضرت على عليه السلام نشسته بودند، تربيت شده دست حضرت على عليه السلام بودند و بسيارى از ايشان هم، شيعيان خوبى بودند. مردم كوفه، نامه هايى به امام عليه السلام نوشتند تا حجت را بر آن حضرت تمام كنند؛ بنابر اين گفتند براى حفظ ارزش هاى اسلامى راهى باقى نمانده است جز اين كه حضرت سيدالشهداعليه السلام امامت را قبول كند. ما هم آماده ايم، كه هر چه داريم در اختيار امام عليه السلام قرار دهيم. حضرت، با اين كه ايشان را به خوبى مى شناخت و مى دانست كه به عهد خود وفا نخواهند كرد، اما اين موقعيت را مغتنم شمرد تا براى طرحى كه در نظر داشت، از آن بهره بردارى كند و آن طرح، مبارزه شهادت طلبانه عليه دستگاه فساد، ظلم و كفر بود؛ لذا ابتدا مسلم را به كوفه فرستاد و آن ماجرايى اتفاق افتاد كه آن را بارها شنيده ايد - گر چه بايد اين داستان ها هر روز تكرار شود و ما از آن ها براى زندگى امروز خود درس بگيريم و فقط به اظهار تأثر اكتفا نكنيم. بنابراين، علت اين كه امام حسين عليه السلام اين رفتار خاص را در پيش گرفت، اين بود كه راه هاى ديگر مسدود بود و آن حضرت تنها از راه فدا كردن آبرو، خون و عزيزانش و اسارت خواهران و فرزندانش، مى توانست اسلام را زنده نگه دارد. اگر آن بزرگوار اين كار را انجام نمى داد، جريانى كه از دوران حكومت عثمان - در زمان معاويه - شروع شده بود ادامه مى يافت و احكام اسلام به كلى فراموش مى شد؛ به خصوص در شام كه تنها نامى از نماز باقى مانده بود، آن هم چه نمازى! حتماً شنيده ايد بعضى از خلفاى بنى اميه روز چهارشنبه نماز جمعه خواندند، يكى ديگر از ايشان در حال مستى نماز صبح را چهار ركعت خواند و بعد از اين كه به او گفتند ما تا به حال نماز صبح را دو ركعت مى خوانديم، چگونه شما چهار ركعت خواندى؟ گفت: امروز سرخوش بودم، اگر مى خواهيد بيشتر هم بخوانم! اينها به اصطلاح، خليفه پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم بودند! اما اينكه چه بر سر اموال مسلمين مى آمد؟ گويا هيچ تكليفى نسبت به بيت المال و ضعفا و فقرا براى ايشان وجود نداشت؛ اموال بيت المال بازيچه دست دستگاه خلافت بود و به هر كس اراده آن ها تعلق مى گرفت، هديه و جايزه مى دادند تا ايشان را مدح كند يا از آن ها حمايت كند. بيت المال وسيله اى براى حفظ رياست و حكومت آن ها بود و آن را تنها در اين راه هزينه مى كردند. گويا آن ها وظيفه اى شرعى در مورد بيت المال نداشتند و نبايد بالسويه بين مردم تقسيم شود. تنها كسى كه حتى اگر برادرش اندكى بيشتر گندم از بيت المال طلب مى كرد پاسخ او را با آهن گداخته مى داد، حضرت على عليه السلام بود و خود قضاوت كنيم تفاوت بين اين دو رفتار از كجا تا به كجاست؟ اگر آن روش ادامه پيدا كرده بود، يقيناً چيزى از حقايق اسلام باقى نمى ماند. نه تنها معارف تشيع و اهل بيت عليهم السلام به بركت خون حضرت سيدالشهداعليه السلام زنده مانده است، بلكه همان مقدار از اسلام كه در اختيار اهل تسنن هم هست به بركت خون حضرت سيدالشهداعليه السلام حفظ شده است. به واسطه زمينه چينى هاى امام حسين عليه السلام بود كه پس از شهادت آن بزرگوار در گوشه و كنار مملكت اسلامى قيام ها و حركت ها شروع شد. اگر پيش از آن زمينه فرهنگى لازم فراهم نشده بود، شهادت حضرت سيدالشهداعليه السلام چنين تأثيرى در متزلزل كردن حكومت بنى اميه نداشت ره به جايى نمى برد. چگونه بعد از روز عاشورا حركت توابين و قيام هاى ديگر شروع شد؟ گرچه هيچ يك از آن ها نتوانستند يك حكومت مركزى قوى به وجود آورند، لكن به دليل اين قيام ها، بنى اميه هم دوام نياورند و ديگر نتوانستند، به نام حكومت اسلامى، با احكام و معارف اسلام بازى كنند. در نتيجه قيام حضرت سيدالشهداعليه السلام، مردم متوجه شدند كه بنى اميه، خليفه به حقّ رسول اللّه صلى الله عليه وآله وسلم نيستند و اين اولين خدمتى بود كه حسين بن على عليه السلام با قيام خود انجام داد. پيش از آن مردم باور كرده بودند كه اطاعت هر كس كه بر اين مسند بنشيند، مانند پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم واجب است، حتى اگر زنازاده باشد و يا در حال حكم كردن و نماز خواندن مست باشد! آن ها مى گفتند: اين شخص خليفه مسلمين است و بايد از او اطاعت كرد. كسى كه اين سد را شكست و اين هشيارى را به مردم داد كه هر كس بر مسند حكومت نشست حق حكومت ندارد، امام حسين عليه السلام بود. حاكم بايد معصوم باشد و يا به اذن معصوم عليه السلام و طبق احكام خدا رفتار كند. در غير اين صورت حاكم با ساير مردم تفاوتى ندارد. اطاعت كسى بدون چون و چرا واجب است كه معصوم بوده و خدا عصمت او را تضمين كرده باشد. افراد ديگرى كه از طرف معصوم - با اذن خاص يا با اذن عام - تعيين مى شوند، در صورتى اطاعت شان واجب است كه طبق احكام شرع عمل كنند وگرنه، اطاعت هر اولوالامرى واجب نيست. بسيارى از برادران اهل تسنن، هنوز هم معتقدند كه اگر كسى عليه حكومت اسلامىِ وقت قيام كند، خونش هدر است، اما اگر همين شخص مهدور دم در اين كار حرام خود پيروز شد و حكومت را به دست گرفت، اطاعت او بر ديگران واجب مى شود. همين كسى كه تا ديروز به عنوان دزدِ گردنه بند شناخته مى شد و ريختن خون او، به دليل قيام بر ضد حكومت اسلامى، حلال بود، اگر امروز پيروز و حاكم شد، اطاعتش واجب است! هنوز بسيارى از اهل تسنن چنين اعتقادى دارند. حضرت سيدالشهداعليه السلام بود كه اين سد را شكست و به مردم فهماند اطاعت هر كسى كه بر مسند حكومت بنشيند، به صورت مطلق واجب نيست. نه تنها اطاعت مطلق واجب نيست، بلكه در صورتى كه خلاف شرع از او مشاهده شد، بايد ابتدا از او انتقاد او را موعظه و راهنمايى كنيم و در مرحله بعد او را تهديد كنيم و تا جايى پيش برويم كه اگر بقاى اسلام و حفظ ارزش هاى اسلامى متوقف بر ريختن خون است، در اين راه خون بدهيم. نهضت عاشورا، الگوى انقلاب اسلامى ايران اگر امام حسين عليه السلام چنين كارى را انجام نداده بود، هرگز انقلاب اسلامى ايران تحقق پيدا نمى كرد. انقلاب ما، از قيام حضرت سيدالشهداعليه السلام الگو گرفته است، اما پس از پيروزى انقلاب، مجدداً ريشه هاى همان سادگى هايى كه در توده مردم زمان گذشته بود، در جامعه ما هم شروع به جوانه زدن كرد. روزى معاويه براى اين كه امام حسين عليه السلام را وادار به بيعت با يزيد كند، نزد آن حضرت آمد و با آن بزرگوار به بحث پرداخت. حضرت فرمود: تو مى گويى من با كسى كه شرابخوار است بيعت كنم؟ معاويه گفت: چرا از مؤمن غيبت مى كنى؟ يزيد درباره شما چنين سخنانى نمى گويد و از شما غيبت نمى كند! معاويه با چنين كلام و منطقى مردم را فريب مى داد. امروز هم در جامعه ما كسانى هستند كه اگر از يك گناه، بدعت و انكار ضرورى دين توسط مسؤول، انتقاد شود، مى گويند چرا غيبت مى كنى؟ اين كار موجب تضعيف حكومت اسلامى مى شود! مگر هر شخصى در هر پستى قرار گيرد، آن فرد معادل نظام اسلامى است؟ اگر باب انتقاد از حكام باز نباشد، اساس اسلام از بين خواهد رفت، داستان معاويه تكرار خواهد شد و مجدداً، به نام دين، استبداد سلطنتى در جامعه حكمفرما خواهد شد. حضرت سيدالشهداعليه السلام، اين سنت را در جامعه اسلامى بنا نهاد كه با حاكمى كه مخالف دين عمل مى كند، برخورد شود؛ در مرحله اول با موعظه و نصيحت، در مرحله بعد هم از راه هاى ديگر، تا جايى كه اگر حفظ ارزش هاى اسلامى متوقف بر نثار خون بود، مؤمن بايد آمادگى چنين فداكارى را داشته باشد. اين مكتب امام حسين عليه السلام است. چرا امام قدس سره مى فرمود: آنچه داريم از امام حسين عليه السلام است؟ امام حسين عليه السلام با امام حسن عليه السلام چه تفاوتى داشت؟ هر دو "سيدا شباب اهل الجنة" بودند. امام حسين عليه السلام به برادر بزرگ تر خود احترام مى گذاشت؛ بنابر اين علت اين كه ما بيشتر از امام حسين عليه السلام ياد مى كنيم اين است كه براى آن حضرت شرايطى پيش آمد كه نوعى فداكارى را مى طلبيد و اين شرايط براى شخص ديگرى فراهم نشد. بر همين اساس، آن بزرگوار الگو شد؛ الگويى كه تا پايان قيامت كارآيى خواهد داشت. تا زمانى كه چنين روحيه اى در مردم وجود دارد - كه آمادگى فدا كردن جان خود را براى دين شان دارند - دشمنان اسلام در آن ها طمع نمى كنند. زمانى دشمن به نفوذ در حكومت اسلامى اميدوار مى شود كه چنين روحيه اى در جامعه كمرنگ شده باشد و جاى خود را به اين تفكر بدهد كه نبايد كشته شد و نبايد خون داد. اينجاست كه دشمن به پيروزى خود بر اين مردم اطمينان خواهد يافت، زيرا اين مردم از مرگ مى ترسند. خداوند متعال بر علو درجات امام قدس سره بيفزايد. او اولين كسى بود كه در زمان ما اين درس را به مردم داد كه هميشه تقيه واجب نيست، بلكه در بعضى از موارد حرام است و بايد تا پاى جان ايستاد. آن بزرگوار صريحاً گفت: امروز تقيه حرام است ولو بلغ مابلغ، يعنى كار به هر جا برسد. آن زمان كسى جرأت نمى كرد به اين صراحت چنين سخنانى را بر زبان جارى كند. امام خمينى قدس سره احيا كننده سنت حسينى در زمان ما بود. حركت او جان تازه اى به اسلام و عزت ديگرى به مسلمان ها بخشيد. عزتى كه در سايه حركت امام قدس سره نصيب مسلمانان شد، در طول تاريخ 1400 ساله اسلام نظير دارد. شايد بعضى از شما آن وضع ذلت بارى را كه مسلمانان - به خصوص ايرانى ها - به آن مبتلا شده بودند، به خاطر داشته باشد. بنده گاهى به بعضى از كشورهاى اسلامى مى رفتم. هنگامى كه مردم آن كشورها متوجه مى شدند من ايرانى هستم، به من مى گفتند "اخواليهود"، نسبت به ما بى اعتنايى مى كردند و حتى جواب سلام ما را هم نمى دادند، اما بعد از انقلاب، نه تنها در بين كشورهاى اسلامى، بلكه حتى در خود آمريكا عزتى باور نكردنى به دست آورديم. افسران آمريكايى، در كنار كاخ سفيد، به خاطر اين كه من لباس امام خمينى قدس سره را به تن داشتم، به من احترام مى گذاشتند. اين عزتى است كه در سايه پيروى از امام حسين عليه السلام به دست آمد. اگر اين روحيه را حفظ كنيم، خدا بر عزت ما مى افزايد. "لئن شكرتم لازيدنكم"، اما اگر اين روحيه را از دست بدهيم و راحت طلب شديم به جاى شهادت طلبى پول طلب شويم و تمام همّ و غمّ ما مسائل اقتصادى و رفاه زندگى باشد، سراشيبى سقوط ما از همين نقطه شروع مى شود. عزّت در سايه شهادت طلبى و ذلت در سايه دنياطلبى است. ملت ما - بحمد اللّه - قدر و منزلت خون حضرت سيدالشهداعليه السلام را دانست و در طول تاريخ، به صورت هاى مختلف، نسبت به آن اداى احترام و قدردانى كرد و بعد از 1400 سال ثمره اين قدردانى را كه اين عزت و سربلندى است، به دست آورد، ولى بايد متوجه باشيم سنّت الهى اين نيست كه وقتى عزتى نصيب مردمى شد، آن را براى هميشه تضمين كند؛ بقاى اين عزت تا زمانى تضمين شده است كه مردم عامل آن را حفظ كنند. انقلاب و خطر انحراف خداوند متعال، در قرآن، از هيچ طائفه اى به اندازه بنى اسرائيل تعريف نكرده است. خداوند متعال خطاب به بنى اسرائيل مى فرمايد: "انى فضّلتكم على العالمين"(12)، شما را بر همه جهانيان برترى دادم. حضرت موسى و هارون را فرستاد تا چنين مردمى را از چنگال فرعونيان نجات دهند، اما بعد از چندى نوبت به امتحان رسيد. چند روزى كه حضرت موسى به كوه طور رفت، آن ها گوساله پرست شدند. به همين كسانى كه خدا به ايشان عزت داده بود و در حق آن ها فرموده بود "فضّلتكم على العالمين" دستور داده شد صورت هاى خود را بپوشانيد و با شمشير يكديگر را بكشيد. هزاران نفر از بنى اسرائيل كه گوساله پرست شده بودند در يك روز، به دست خود بنى اسرائيل، كشته شدند. هنگامى كه از نعمت خدا قدردانى نكردند، در جريان مخالفت با تحريم صيد در روز شنبه، هزاران نفر از ايشان مسخ شدند و به صورت ميمون در آمدند. در آيه ديگر خطاب به آن ها مى فرمايد: "آتاكم ما لم يؤتِ احداً من العالمين"(13). اما همين مردم، زمانى كه قدر نعمت هاى خدا را ندانستند، عقوبت خدا بر ايشان نازل شد. خدايى كه "ارحم الراحمين" است، هنگام عقوبت هم "اشد المعاقبين" است. اين سنّت تغييرناپذير الهى است كه اگر قدر نعمت الهى را ندانيد، از شما گرفته خواهد شد. عزيزان من! بترسيد از روزى كه - خداى ناكرده - در اثر ناسپاسى، اين عزت در معرض خطر قرار گيرد. شايد بپرسيد به وسيله چه كسانى؟ عزت مسلمانان در صدر اسلام به دست چه كسانى به خطر افتاد؟ حكّام، درباريان، نخبگان، خواص و بعضاً توسط توده مردم ناآگاه. امروز هم، خطر، ابتدا از ناحيه حكّام متوجه اسلام مى شود؛ كسانى كه بدعت مى گذارند، قوانين ضد اسلامى را در قوه مقننه وضع مى كنند و قوه مجريه هم آن قوانين را اجرا مى كند. در اين چند سال، چه بدعت هايى گذاشته شد؟ چه مقدار رفتارهاى ضد اسلامى از بعضى از مسؤولين - در حد وزارت - انجام گرفت؟ چه كسى بود كه سد حيا را در برابر جوانان و دختران ما شكست؟ چه كسى بساط چهارشنبه سورى را در اين مملكت رواج داد؟ چه كسانى آن قدر تبليغ كردند تا كار به جايى رسيد كه در مركز جمهورى اسلامى ايران، جلوى چشم بيگانگان، دختر و پسر از روى آتش پريدند، همديگر را در آغوش گرفته و بوسيدند؟ مسلمانان كشورهاى ديگر هم مشاهده مى كنند و از خود مى پرسند آيا اين جا كشور اسلامى است؟! آيا اين همان جايى است كه امام خمينى قدس سره انقلاب كرد؟! چه كسى اين كارها را انجام داد؟ آيا كسانى غير از حاكمان نااهل، اين كارها را انجام دادند؟ چه كسى آن ها را بر كرسى نشاند؟ آيا كسى غير از نخبگانى كه طمع در مال، ثروت و مقام داشتند و توده ناآگاهى كه به آن ها رأى دادند؟ تمامى كسانى كه به نحوى در تقويت اين افراد مؤثر بودند، در همه اين گناه ها تا هر زمان كه باشد شريك اند. "من سنّ سنة سيئة كان عليه وزره و وزر من عمل بها"(14)، "من يشفع شفاعة سيئة يكن له كفل منها"(15). بعضى از ما تصور مى كنيم رأى دادن، امرى است كه تنها به خود ما مربوط مى شود، در حالى كه اين چنين نيست. رأى دادن حق نيست، بلكه تكليف است. بايد در انتخابات شركت كرد و رأى داد و بايد اصلح را شناخت و به او رأى داد. مسامحه در رأى دادن جايز نيست. از سر هوس به كسى رأى دادن، بازى كردن با اسلام است. بايد از همين امروز در صدد تحقيق باشيد و بررسى كنيد كه چه كسى براى اداره مملكت از ديگران اصلح است. آيا اهميت سپردن چنين امانتى به كسى كه مى خواهد سرنوشت كشورى را در دست گيرد، از عروس كردن يك دختر كم تر است؟ شما اگر بخواهيد دختر خود را عروس كنيد، آيا در مورد شخص خواستگار تحقيق نمى كنيد؟ آيا بايد به همين اندازه كه چند پوستر به در و ديوار زده و شعارهايى كه داده شده است، اكتفا كنيد؟ رأى دادن يك تكليف است، نه حقى كه بگوييد حق خودم است و به هر كس خواستم رأى مى دهم. در اين دنيا زمانى كه رأى مى دهيد كسى كه از شما مؤاخذه نمى كند، اما تا روز قيامت هر اثرى بر رأى شما مترتب شود، شما هم در آن شريك هستيد. اگر اين اثر، خير باشد در ثواب آن شريك هستيد و اگر گناه، فساد، فحشا، بى عفتى، رشوه خوارى و ساير گناهان باشد، شما هم سهمى از آن خواهيد داشت. نگوييد حال كه رأى دادن تا اين حد سخت است، پس ما به كسى رأى نمى دهيم. فراموش نكنيد! اين كار يك تكليف است. اگر اين مسأله يك حقّ بود، انسان مى توانست از آن استفاده كند، همچنان كه مى توانست از آن صرف نظر كند، اما اينگونه نيست. اين تكليفى واجب است. بايد اصلح را شناسايى كنيد و به او رأى بدهيد. از همين امروز متوجه اين مسأله باشيد. از گذشته ها پند بگيريد. اگر شما در تقويت بعضى از اين گناهكاران و مفسدين شريك بوديد، توبه كنيد و از اين پس در گفتگوهاى خانوادگى خود و در معرفى افراد به دوستانتان مراقب باشيد و ببينيد چه كسى را تقويت مى كنيد. مسائل حكومت اسلامى شوخى بردار نيست. مسلط كردن افراد بر جان، مال و ناموس مردم كار ساده اى نيست. كارى است بسيار مهم و در عين حال تكليفى است واجب. خلاصه، آنچه موجب عزت و بقاى اسلام شد، روحيه شهادت طلبى بود كه در اصحاب حضرت سيدالشهدا بود و آنچه مى تواند اين عزت را تا قيامت براى مسلمانان حفظ كند، حفظ اين روحيه شهادت طلبى است؛ يعنى نترسيدن از مرگ و استقبال از آن در جايى كه وظيفه اقتضا كند. معناى اين سخن اين نيست كه همه ما خود را به كشتن دهيم، بلكه داشتن چنين آمادگى روحى مهم است. اين آمادگى است كه دشمن را مى ترساند و فرارى مى دهد. اميدواريم كه اين درس را به خوبى از مكتب حضرت سيدالشهداعليه السلام بياموزيم و آن را براى هميشه حفظ كنيم. زنده نگاه داشتن عاشورا بر اساس شواهد تاريخى، شايد در عالم انسانيت هيچ حادثه اى نبوده است كه پس از گذشت قرن ها همچنان ياد و خاطره آن در ميان مردم، آن چنان زنده باشد كه گويا حادثه اى است كه به تازگى اتفاق افتاده و مردم تحت تأثير آثار آن هستند. ما، نظير چنين واقعه اى را در تاريخ هيچ مذهب و ملتى و در هيچ كشور و جامعه اى سراغ نداريم، البته وقايع ديگرى هم وجود دارند كه پس از هزاران سال يادى از آن ها باقى مانده است و براى بزرگداشت آن ها كارهايى انجام مى شود، اما تنها خاطره اى بسيار كمرنگ است كه تأثير چندانى در زندگى مردم ندارد، ولى حادثه شهادت حضرت سيدالشهداعليه السلام به گونه اى است كه گويا هر سال تازه تر و تأثير آن در جامعه بيش تر مى شود. سزاوار است كه پيرامون حادثه اى با چنين ويژگى كه داراى ابعاد مختلفى است، بحث هاى فراوانى انجام شود و الحمدللّه در كشور ما مردم عزيز، شريف، قدردان و علاقه مند به اهل بيت عليهم السلام از هيچ تلاشى در اين راه فروگذارى نمى كنند و اين توفيق نصيب آن ها شده است كه هر سال در ايام محرم به بهترين صورت ممكن، به عزادارى و اظهار ارادت به پيشگاه حضرت سيدالشهداعليه السلام بپردازند. ما دعا مى كنيم خداى متعال اين عزيزان و جوانان را كه عاشق حضرت سيدالشهداعليه السلام هستند از همه آفات و بليات حفظ فرمايد، بر ايمان و عشق آن ها نسبت به امام حسين عليه السلام بيافزايد و هيچگاه اين افتخار را از ملت ما، به خصوص از جوانان عزيز، سلب نفرمايد. هر يك از مردم خوب ما، به گونه اى در راه بزرگداشت قيام عاشورا زحمت هايى متحمل مى شوند؛ بعضى مرثيه خوانى مى كنند، بعض ديگر به سينه زنى و زنجيرزنى مى پردازند و برخى نيز مراسم ديگرى از قبيل تعزيه برگزار مى كنند. به هر حال، هر يك به صورتى نيت به حضرت سيدالشهداعليه السلام اظهار ارادت مى كنند. خداوند متعال، به همه آن ها اجرى كه لايق كرَم اوست مرحمت فرمايد! افرادى مانند بنده هم بايد به صورت ديگرى وظيفه خود را در قبال امام حسين عليه السلام انجام دهيم و مراتب ارادت خود را نسبت به حضرت سيدالشهداعليه السلام ابراز كنيم. آنچه وظيفه ماست، اين است كه واقعه عاشورا را بيشتر تحليل كرده و سعى كنيم از جوانب مختلف اين حادثه، براى زندگى خود استفاده كنيم، چون هر چند حوادث تاريخى به طور دقيق تكرار نمى شود، اما همچنان كه در جامعه شناسى ثابت شده است، جهات مشترك زيادى ميان حوادث مشابه وجود دارد و از حوادث گذشته تاريخ به نحوى مى توان براى جوامع ديگر استفاده كرد. قرآن كريم هم به اين مطلب اشاره كرده و پس از نقل داستان اقوام گذشته، مى فرمايد: "لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب"(16). قرآن كريم پس از ذكر داستان هاى انبياء و اقوام گذشته مى فرمايد: ما اين داستان ها را نقل مى كنيم كه شما از آن ها براى زندگى خود استفاده كنيد و عبرت بگيريد! يعنى بررسى كنيد كه چه نكات مثبتى در كار مردم آن زمان وجود داشته است، شما هم آن را ياد بگيريد و در خود تقويت كنيد. همچنين نقاط ضعف آن ها را دريابيد و سعى كنيد آن را تكرار نكنيد. عظمت داستان عاشورا چنين اقتضا مى كند كه پيرامون آن بررسى هاى فراوانى انجام شود؛ زيرا با وجود اين كه خاطره اين واقعه طى 1400 سال به بهترين صورت زنده مانده و هنوز هم منشأ اثرهاى فراوانى است، اما در مورد آن، سؤالات و نقاط مبهم زيادى نيز، به خصوص براى نوجوانان و جوانان كه فرصت زيادى براى مطالعه تاريخ يا بحث هاى مربوط به آن ندارند، وجود دارد. اين عزيزان به طور اجمال مطالبى از اصل داستان را در مجالس عزادارى و يا در نوحه ها و مراثى شنيده اند، اما سؤالاتى در ذهن كاوشگر و پرسشگر آن ها مطرح مى شود كه علاقه دارند آن ها را بيشتر تحليل كنند تا پاسخ سؤال خود را بيابند. اتفاقاً، اهميت چنين بحث هايى كم تر از اهميت اقامه مجالس عزادارى، اظهار ارادت و تقويت عواطف مذهبى نيست، زيرا در واقع شخصيت انسان از دو بخش اساسى تشكيل مى شود: بخشى مربوط به دانستنى ها، شناخت ها، بينش ها و دانش هاست و بخش ديگر مربوط به احساس ها، عواطف، اميال، كشش ها و جاذبه هاست. لزوم همراهى شعور و شعار در مراسم محرّم و عاشورا مراسم عزادارى مى تواند عواطف و احساسات انسان را زنده نگه داشته و آن را ارضا و تقويت كند، اما بايد با مطرح كردن مباحث، پيرامون اين واقعه، بخش ديگر شخصيت انسان نيز - كه مربوط به شناخت و بينش است - تقويت شود. اگر جزئيات حادثه كربلا بهتر شناخته شود، علاوه بر اين كه از نظر عاطفى تأثير خواهد داشت، مى توان براى زندگى نيز بيشتر از آن استفاده كرد و از آن الگو گرفت. اگر انسان از حوادث گذشته تاريخ به درستى بهره بردارى كند، در جهت تكامل فردى و اجتماعى نقش مهمى را ايفا خواهد كرد. اگر گفته شود كه انقلاب اسلامى ايران در واقع ثمره بهره گيرى صحيح از حوادث مشابه گذشته بوده است، شايد سخن نابجايى نباشد. همچنان كه مى دانيد، طى يكصد سال اخير، در عالم اسلام و در كشور ما، نهضت ها و جنبش هايى مانند نهضت مشروطيت، نهضت ملى كردن صنعت نفت و مواردى از اين قبيل انجام گرفته است. در بسيارى از كشورهاى اسلامى مانند مصر، الجزاير و كشورهاى ديگر هم، نهضت هاى اسلام خواهى به صورت هاى مختلف انجام گرفته است، اما در هيچ كدام از اين حركت ها، مانند انقلاب اسلامى ايران پيروزى حاصل نشد و هيچ يك از اين حركت ها به برقرارى نظامى اسلامى كه بتواند سال ها دوام بياورد منجر نشد. بحمد اللّه، نظام اسلامى ما تاكنون بيش از دو دهه دوام آورده است و ان شاءاللّه روز به روز قدرتمندتر خواهد شد. اگر بگوييم راز چنين موفقيتى در استفاده حضرت امام قدس سره از ساير نهضت ها بود، سخن گزافى نگفته ايم. امام راحل قدس سره از تجربه ديگران پند گرفت، آن ها را تحليل و بررسى كرد، نقاط ضعف آن ها را كشف و از آن ها اجتناب كرد. همچنين، امام قدس سره نقاط قوت آن ها را به دست آورد، تا آن ها را در جامعه ايجاد و تقويت كند. بهره گيرى از تاريخ موجب شد كه اين پيروزى نصيب مردم ما شود. اگر ما از همه حوادث تاريخ اينگونه استفاده كنيم، به تدريج جامعه ما آمادگى نهضت جهانى ديگرى را به رهبرى وجود مقدس حضرت ولى عصر - ارواحنا فداه - به دست خواهد آورد. همه ما شنيده ايم كه بيش از هزار و چهار صد سال قبل در جزيرةالعرب حادثه اى اتفاق افتاد و پس از آن، حوادث ديگرى صورت گرفته و ما شيعيان معتقديم كه روزى هم نهضتى جهانى به رهبرى امام زمان - عجل الله فرجه الشريف - اتفاق خواهد افتاد، اما آيا گمان مى كنيد اين حوادث، معلول هايى بدون علت و امورى اتفاقى بوده اند يا اين كه هر حركتى در تاريخ، علل، اسباب، شرايط و موانعى دارد كه اگر انسان آن ها را به خوبى بشناسد، مى تواند براى حوادث بعدى از آن ها استفاده كند. اگر مردم بعد از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله دچار انحراف شدند، حركت اسلامى از مسير صحيح خود خارج شد و آن گونه كه شايسته بود، از دستورهاى اسلام بهره گيرى نشد. آيا اين امر بدون علت بود؟ بايد تحقيق كرد كه چگونه اين انحرافات حاصل شد و چه عواملى در آن دخالت داشت تا ما سعى كنيم از چنين عواملى اجتناب كرده و اجازه ندهيم انقلاب اسلامى ايران به آفاتى كه نهضت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به آن ها مبتلا شد، گرفتار شود. ما مى شنويم كه اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رسيدن به خلافت ظاهرى - يعنى بعد از بيعت مردم با آن حضرت - با مشكلات زيادى مواجه شد، به گونه اى كه طى كم تر از پنج سال حكومت، به سه جنگ مهم پرداخت. اگر اين جنگ ها اتفاق نيفتاده بود، اميرالمؤمنين عليه السلام مى توانست خدمات فراوانى به جامعه اسلامى ارايه و اسباب ترقى و تكامل مردم را فراهم كند، اما گرفتار شدن در اين جنگ ها، مانع از آن شد كه جامعه اسلامى از رهبرى اميرالمؤمنين عليه السلام حداكثر استفاده را ببرد. اين امور بدون دليل و اتفاقى نبود. ما بايد، با بررسى آن ها، دريابيم كه علت وقوع اين حوادث چه بود كه موجب شد مسلمانان نتوانند به درستى از رهبرى اميرالمؤمنين عليه السلام استفاده كنند. اين وقايع ادامه داشت تا در نهايت به زمان حضرت سيدالشهداعليه السلام رسيد. چرا در ميان همه شهرهاى اسلامى فقط مردم كوفه از امام حسين عليه السلام دعوت كردند و نامه هاى عجيب و غريبى نوشتند كه بر اساس آنچه نقل شده است، از شهر كوفه دوازده هزار نامه دعوت براى حضرت سيدالشهداعليه السلام فرستاده شد. در آن زمان مملكت اسلامى صدها شهر داشت، اما فقط از شهر كوفه دوازده هزار نامه براى حضرت سيدالشهداعليه السلام ارسال شد كه در آن ها خطاب به امام حسين عليه السلام نوشته شده بود: ما مى خواهيم امامت شما را بپذيريم، شما به كوفه تشريف بياوريد و در اين شهر حكومت حضرت على عليه السلام را ادامه دهيد. چگونه اين مسأله اتفاق افتاد؟ ارسال دوازده هزار نامه جداگانه و يا حتى طومارهايى با دوازده هزار امضا براى حضرت ابى عبداللّه عليه السلام از شهر كوفه، مسأله ساده اى نيست. مدينه، زادگاه حضرت سيدالشهداعليه السلام، زادگاه اسلام و زادگاه حكومت اسلامى بود. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله، اميرالمؤمنين عليه السلام، امام حسن عليه السلام، و همچنين امام حسين عليه السلام سال ها در آن شهر زندگى كرده بودند، اما مردم مدينه نه تنها از امام حسين عليه السلام دعوت نكردند، بلكه شرايط به گونه اى بود كه سيدالشهداءعليه السلام محرمانه از مدينه خارج شد و به مكّه معظّمه رفت. آن حضرت از شهر ديگرى دعوت شد، اما اكثر افرادى كه آن بزرگوار را دعوت كردند، از دعوت خود صرف نظر كردند تا جايى كه در روز عاشورا، حضرت سيدالشهداعليه السلام آن ها را خطاب قرار داد، زيرا نويسندگان بعضى از همان نامه ها در ميان لشكر عمر سعد حضور داشتند. حضرت سيدالشهداعليه السلام خطاب به آن ها مى فرمايد: شما از ما كمك خواستيد ما را دعوت كرديد تا جامعه شما را رهبرى كنيم و شما را از گمراهى و از ظلم بنى اميه نجات دهيم. ما هم دعوت شما را پذيرفتيم، سختى ها را تحمل كرديم و به يارى شما آمديم. آيا اكنون كه به اين جا آمده ايم، شما بايد شمشيرهاى خود را به روى ما بكشيد؟ شمشيرهايى كه خودِ ما براى نابود كردن دشمنان اسلام به دست شما داديم، آيا امروز همان شمشيرها را به روى خود ما مى كشيد؟ اين چه حادثه اى است؟ آيا امرى اتفاقى است؟ ما امروز اهل كوفه را سمبل بى وفايى مى دانيم، زيرا اهل كوفه به اندازه اى بى وفا بودند كه حضرت على عليه السلام و امام حسين عليه السلام را تنها گذاشته اند. آيا شما فكر مى كنيد اهل بصره يا اهل مدينه اين گونه نبودند؟ آيا به تصور شما، شهرهاى ديگر باوفاتر بودند؟ در واقع، اهل كوفه در دعوت از امام حسين عليه السلام جرأت و جسارت فراوانى از خود نشان دادند حتى بعضى از ايشان مثل حبيب ابن مظاهر، مسلم بن عوسجه و افرادى ديگر براى حمايت از امام حسين عليه السلام به كربلا آمدند، اما اين سؤال مطرح است كه چگونه همان كسانى كه از امام عليه السلام دعوت كردند، از دعوت خود صرف نظر كرده و نه تنها عقب نشينى كردند، بلكه با امام حسين عليه السلام نيز جنگيدند. اكنون تصور كنيد در حالى كه هنوز قريب چهل سال بيشتر از وفات پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله نگذشته است، همان مردمى كه سال ها از محضر حضرت على عليه السلام استفاده كرده بودند و بسيارى از آن ها در جنگ ها با حضرت على عليه السلام همراه بودند، فرزند حضرت على عليه السلام و امام مفترض الطاعه را به فجيع ترين وضعيتى كه در تاريخ سابقه نداشت، كشتند. اين چه حادثه عجيبى است؟ آيا اين حادثه، امرى اتفاقى بود؟ آيا همين اندازه كه بگوييم حادثه اى بود كه به دست مردم بى وفاى كوفه اتفاق افتاد، كافى است؟ آيا در زمان ما مردم بى وفا وجود ندارند؟ آيا از اين پس، جنگى عليه حق، تحقق نخواهد يافت؟ شايسته است كه اين حوادث را تحليل كنيم، علت هاى آن را پيدا كرده و آسيب شناسى كنيم و مشخص كنيم كه چه عاملى موجب شد كسانى كه حضور حضرت على عليه السلام را درك كرده و براى امام حسين عليه السلام نامه نوشتند، دست به چنين اقدامى بزنند؟ در بين مردم كوفه، تعدادى اندكى از منافقين، كفار و افراد ضعيف الايمانى بودند كه اهل بيت عليهم السلام را قبول نداشتند؛ ما با اين گروه كارى نداريم، اما عده زيادى از مردم كوفه به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند و از آن حضرت درخواست كردند كه به كوفه بيايند و حكومت تشكيل دهد. يكى از اين نامه ها، توسط تعداد زيادى از مردم كوفه امضا شده بود و در آن، بعد از حمد و ثناى الهى به خاطر مرگ معاويه و كوتاه شدن دست او از سر مردم، اضافه شده بود: ما از شما خواهش مى كنيم به كوفه تشريف بياوريد، "لعل الله يجمعنا بك على الحق"(17)، شايد حضور شما در اين شهر موجب شود كه جامعه ما، راه حق را بشناسد، آن را بپيمايد و مردم در آن مسير با يكديگر متحد شوند. آيا كسانى كه چنين نامه هايى مى نويسند، بايد بر روى امام حسين عليه السلام شمشير بكشند؟ علت اين تغيير چيست و چگونه چنين تحولى در انسان ايجاد مى شود؟ اگر ما اين حوادث را تحليل كنيم و عوامل آن را بشناسيم، در اين صورت مى توانيم بعضى از تحولات را كه در زمان خود ما، پس از پيروزى انقلاب، رخ داده است، تحليل كنيم و بفهميم چرا چنين اتفاقاتى پيش آمده است؟ چرا بعضى افراد از مسير صحيح منحرف شدند، چرا عده اى از پشت به نظام اسلامى خنجر زدند و هنوز هم به اين كار خود ادامه مى دهند؟ چگونه ممكن است كسى كه سال ها نماينده امام در چند نهاد انقلابى بوده است، بزرگ ترين خيانت را به اين انقلاب انجام دهد و حوادث ديگرى كه خود شما كمابيش از آن ها مطلع هستيد. اگر ما وقايع تاريخى را به درستى تحليل كرده و از آن ها عبرت لازم را گرفته بوديم، چه بسا اين حوادث براى ما اتفاق نمى افتاد. امروز هم، با انجام اين مهم، حداقل مى توانيم خود را از فريب خوردن و گمراهى نجات دهيم. اين وظيفه كسانى مثل من است كه توفيق خدمات ديگرى از قبيل فعاليت هاى هنرى، اقامه عزادارى و مرثيه خوانى را ندارند، ولى مى توانند با مطالعه، بحث و بررسى، اين مسائل را بيشتر تحليل كنند و پاسخ سؤالاتى را كه در ذهن جوانان عزيز ماست، بيان كنند. مسلمانان نمازخوان، قاتلان امام حسين عليه السلام! اينك قصد دارم مقدارى درباره اين موضوع صحبت كنم كه چگونه ممكن است عده اى با وجود اين كه مسلمان، مؤمن و اهل نماز و روزه بودند و همراه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله در جنگ ها شركت مى كردند؛ حتى بعضى از ايشان معلول جنگى بودند؛ چنين كسانى فرزند پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله را - كه دشمنان و بيگانگان پس از هزار سال، با شنيدن اوصاف و خصائلش عاشق او مى شوند - به نام پيروى از اسلام و اقامه خلافت اسلامى، بكشند، در حالى كه همين افراد، چندى قبل، او را به حكومت بر خود دعوت كرده بودند. علت اين امر چيست و چگونه چنين تغييرى در انسان ايجاد مى شود؟ ريشه يابى تحولاتى كه در انسان رخ مى دهد، به عواملى كه در شكل دهى رفتارهاى اختيارى انسان مؤثر است، بازمى گردد. در كارهاى اختيارىِ ما كه بر اساس اراده، نقشه و انگيزه انجام مى شود، دو دسته از عوامل دخالت دارند. دسته اول عوامل فكرى و نظرى است كه در اين صورت انسان براى انجام هر كارى، به خصوص امور پيچيده اجتماعى و سياسى، بايد از قبل در مورد آن فكر كند و مبانى، مبادى و غايت آن را تشخيص دهد. البته هر كس در حدِ سطحِ فكر خود مسائل را تجزيه و تحليل مى كند. كسانى كه از انديشه عميق ترى برخوردارند، مسائل را به طور كامل بررسى مى كنند و به ريشه هاى اصلى آن مى رسند، اما آن هايى كه سطحى نگر هستند، به ظواهر امور اكتفا مى كنند. به هر حال، اين افراد نيز براى انجام هر كارى دلايلى را ارايه مى كنند؛ بنابراين زمانى كه انسان قصد دارد كارى را انجام دهد، به خصوص اگر انجام آن با خطراتى همراه باشد، بايد درباره آن بينديشد و دليل قانع كننده اى براى انجام آن داشته باشد. آيا كسانى كه در دفاع مقدس شركت كردند، بدون مبنا به جبهه رفتند؟ قطعاً آن ها هم براى كار خود دلايلى داشتند. افرادى كه آماده اند عاشقانه در جبهه ها شركت كنند، قطعاً بر اساس تفكر و بينشى اقدام به اين كار كردند - وصيت نامه ها و مصاحبه هاى آنها نشان دهنده آن است - مخالفان انقلاب نيز براى كارهاى خود تفكر و توجيهى دارند. اين دسته از عوامل - فكرى و نظرى -، مربوط به شناخت و بينش انسان است و بايد به صورتى به اين نتيجه برسد كه اين كار، صحيح، ارزشمند و شايسته سرمايه گذارى است و جان، مال و وقت خود را در راه آن هزينه كند. اين افكار، مقدمات و ريشه هايى دارد كه به سلسله اى از اعتقادات كلى نسبت به انسان، هستى، اين جهان و جهان پس از مرگ باز مى گردد. آيا پس از مرگ عالم ديگرى نيز هست؟ اگر عالم ديگرى هست، چه رابطه اى بين اين زندگى، و عالم بعد از مرگ وجود دارد؟ ابتدا بايد مسائلى از اين قبيل و سلسله اى از مسائل اعتقادى براى انسان حل شود تا هر كس بتواند، بر اساس باورهايى كه در زمينه اين مسائل دارد، تصميم بگيرد. دسته ديگرى از عوامل نيز در رفتار انسان دخيل است كه خارج از دايره اعتقاد، تفكر و بينش انسان است. انسان، نسبت به برخى امور علاقه و تمايل دارد. حتى گاهى ممكن است خود شخص نيز از نظر فكرى انجام كارى را قبول نداشته و آن را زشت و ناپسند بداند، ولى به انجام آن علاقه داشته باشد. به عنوان مثال؛ غالباً كسانى كه به سيگار مبتلا هستند، خود معتقدند كه استعمال دخانيات كار ناپسندى بوده و براى سلامت انسان زيان آور است، اما با اين وجود از استعمال آن لذت برده و به آن عادت كرده اند. اين امر، ارتباطى با عوامل شناختى ندارد. بلكه عامل ديگرى غير از شناخت، تمايل و جاذبه انجام كارى را در انسان ايجاد مى كند. ممكن است گفته شود عوامل دسته اول مربوط به عقل و عوامل دسته ديگر مربوط به عشق است. چنين تعبيرى بى مورد نيست. اما به عبارت علمى مى توان اينگونه گفت: عوامل دسته اول مربوط به شناخت و عوامل دسته دوم مربوط به گرايش ها، اميال و انگيزه هاست. اين عوامل مى توانند در رفتارهاى صحيح يا ناصحيح انسان مؤثر باشند. افرادى كه در گذشته از رژيم سابق حمايت مى كردند، بعضى از آن ها، هنوز هم در داخل و خارج مشغول فعاليت هستند، اين افراد هم براى خود مبانى فكرى خاصّى دارند؛ بنابراين اگر تفكر و بينش بر اساس مبانى و استدلال صحيح استوار باشد، مى تواند ما را به نتيجه مطلوبى برساند كه موجب سعادت شود، اما اگر انحرافى در فكر ايجاد شد و انسان مانند بنّائى كه سنگ بناى خود را كج مى نهد پايه و اساس تفكر خود را بر مقدمات غلط قرار دهد، اميدى به خوشبختى و كاميابى نخواهد داشت، زيرا اگر مقدمات اوليه تفكر و انديشه ها خطا باشد، تمام افكارى كه به دنبال آن مى آيد، چون بر يك زيربناى غلط استوار شده است، منحرف و غلط خواهد بود. در زمينه كشش ها و تمايلات نيز اين امر صادق است. انگيزه ها و تمايلات انسان جهت دار بوده و ممكن است به سمت صحيحى جهت داده شود، همچنان كه مى توان آن ها را به سمت نادرستى منحرف كرد. به عنوان مثال، انسان تمايل به غذا خوردن دارد، اما آيا هر غذايى براى انسان مفيد است؟ مى توان ميل به غذا خوردن را به گونه اى جهت داد كه هميشه موجب سلامت انسان باشد؛ يعنى انسان در حال اشتهاى طبيعى از غذايى كه براى بدن مفيد است استفاده كند. همچنين مى توان در اثر عادات بدى كه در نتيجه تلقينات، تبليغات و عوامل خاصى از قبيل شرايط محيطى و خانوادگى كسب مى شود، شيوه تغذيه را به گونه اى جهت داد كه مثلاً به جاى گوشت لذيذ بره، از گوشت بعضى از حيوانات حرام گوشت - كه حتى مزه لذيذى هم ندارد - استفاده شود. ميل به خوردن در تمام انسان ها وجود دارد، اما كيفيت جهت دادن به اين ميل تا حد زيادى در اختيار انسان است. بنابراين، ممكن است در زمينه شناخت، فكر انسان منحرف شود و نتيجه غلط به بار بياورد، همچنان كه ممكن است در زمينه گرايش ها و انگيزه ها، تمايلات انسان به سمت و سوى ناشايستى جهت داده شود و نتايج ناگوارى به بار آورد. در تمام افعال فردى و اجتماعى انسان اين دو دسته عامل، قابل شناسايى، معرفى و بررسى است. اگر شما هر يك از فعاليت هاى شخصى خود را ملاحظه كنيد، آن را مبتنى بر سلسله اى از مبانى فكرى و نظرى و دسته اى از مبانى انگيزشى خواهيد يافت. مسائل اجتماعى نيز همين گونه است. هنگام ظهور خورشيد اسلام در جزيرةالعرب و مبعوث شدن آخرين پيامبر الهى، مردمى كه با اين واقعيت روبه رو بودند از دو منظر مختلف به اين مسأله نگاه مى كردند. در آن زمان، هم در زمينه مسائل فكرى و نظرى و هم از لحاظ گرايش ها و انگيزه ها، عوامل مختلفى وجود داشت. از جمله، افكار و انگيزه هاى خاصى پديد آمد كه تركيب اين افكار و انگيزه ها، موجب پيدايش گروهى به نام منافقين شد. بيان تاريخچه، مبدأ پيدايش و چگونگى شكل گيرى آن ها و تأثيراتى كه بر تاريخ اسلام گذاشتند، بحث هاى مفصلى مى طلبد كه در اينجا فرصت مطرح كردن آن ها نيست. تقليد ناروا به هر حال، عده اى بودند كه از نظر فكرى باور نمى كردند پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله واقعاً پيغمبر است. انگيزه اى هم براى تحقيق، بحث و گفتگو با آن حضرت و مطالبه دليل و معجزه براى روشن شدن مسأله نداشتند. اين افراد، از نظر فكرى سطحى نگر و داراى مبانى فكرى سستى بودند و آنچنان همتى نداشتند كه در صدد تحقيق و بررسى در مورد اين مسأله برآيند. تعجب نكنيد! من و شما چقدر همت داريم كه براى اثبات عقايد خود در پى يافتن دلايل آن ها باشيم تا به يقين برسيم؟ حتّى زمانى كه مورد هجوم شبهات قرار مى گيريم! هر كسى كار و زندگى دارد، مى گويد وقت اين كارها را نداريم، حالا بگذريم تا ببينيم چه مى شود! در آن زمان، عده اى از نظر فكرى ضعف هايى داشتند و باور نمى كردند كه اين شخص پيغمبر است، بلكه حتى وجود خداوند را هم باور نداشتند. پرستش بت ها هم براى آن ها به عنوان يك سنت مطرح بود. هنوز هم در كشور ما بعضى از سنت ها وجود دارد و كسانى بدون اين كه دليل عقل پسندى داشته باشند آن ها را رعايت مى كنند. همان طور كه مى دانيد، بعضى از اقليت هاى مذهبى، بعضى كارها را به عنوان سنت انجام مى دهند و متأسفانه بعضى افراد سعى مى كنند سنت هايى را كه متعلق به اقليت هاى مذهبى است، در بين مسلمانان ترويج كنند. به عنوان مثال، سنت چهارشنبه سورى كه متعلق به زرتشتى هاست و در سال هاى اخير كوشش هايى انجام شده است كه به صورت يك سنت ملى درآيد و مسلمانان هم آن را انجام دهند. چه عاملى موجب مى شود كه عده اى اين كار را انجام دهند؟ پريدن از روى آتش چه فايده اى دارد كه موجب شده كسانى اين كار را انجام دهند؟ اگر از كسانى كه آتش روشن مى كنند و از روى آن مى پرند، سؤال كنيم كه اين كار در زندگى انسان چه تأثيرى دارد، مى گويند اين يك سنت قديمى است كه پدران ما انجام مى دادند، ما هم آن را انجام مى دهيم! اين مبناى فكرى اين كار است، و آن ها در مورد صحت و سقم آن تحقيق نمى كنند. انگيزه اين كار نيز تقليد است. مردم عادى، علاقه دارند هم رنگ جماعت باشند. در صدر اسلام هم چنين عواملى بود. بسيارى از كسانى كه مسلمان مى شدند، اسلام آوردن شان بر اساس تحقيق نبود. اگر رئيس قبيله اى مسلمان مى شد، بقيه افراد قبيله هم به دنبال او مسلمان مى شدند. اگر روز بعد، همين رئيس، كافر و مرتد مى شد، سايرين هم از اسلام بر مى گشتند. عامل اين مسأله، تقليد بى منطق و بدون پشتوانه عقلى بود. البته هر تقليدى بد نيست. اگر تقليد از زندگى انسان حذف شود، شيرازه زندگى اجتماعى مى گسلد. آنچه ناپسند است، تقليد كوركورانه، بدون دليل و بى منطق است. دو منشأ فتنه هاى اجتماعى ريشه تمام انحرافات فردى و اجتماعى به انحراف در دو دسته عامل مؤثر در رفتار انسان، باز مى گردد: دسته اول، انحراف در تفكر، بينش و شناخت؛ دسته دوم، انحراف در ميل، هوس، انگيزه و جاذبه اجتماعى. اگر تفكر انسان صحيح باشد و كشش هاى باطنى او هم در مسير درست قرار گيرد، دنيا به بهشت تبديل خواهد شد. مشكلات زندگى اجتماعى كه به رفتار انسان ها مربوط مى شود، گاهى ثمره اشتباه در مبانى فكرى و به تعبير ديگر، نادانى انسان است. مثلاً مسأله اى به درستى براى انسان حل نشده، اما او تصور مى كند آن را به خوبى فهميده است. اگر به خاطر داشته باشيد، يكى از مواردى كه در فرمايش هاى حضرت امام قدس سره زياد تكرار مى شد، تعبيراتى از اين قبيل بود كه "آقايان توجه ندارند". ايشان هنگامى كه در مورد فردى مى خواستند بگويند او مسأله اى را به درستى نفهميده است و اشتباه مى كند، اين تعبير را به كار مى بردند. گاهى نيز ممكن است انسان به درستى مسأله را فهميده باشد، اما تمايلى به عمل بر طبق فهم خود نداشته باشد. گاهى با وجود اين كه انسان مى داند كارى بد است، مبناى عقلايى ندارد و براى اجتماع هم ضرر دارد، اما به خاطر ارضاى هوى و هوس خود آن كار را انجام مى دهد. عواملى كه در صدر اسلام موجب چنين انحرافاتى شد از اين دو دسته خارج نيست. در فرهنگ صدر اسلام تعبيرى ادبى رايج بود. در آن زمان هنگامى كه مردم به رفتار ناهنجار اجتماعى مبتلا مى شدند و موجب گمراهى و انحراف آن ها مى شد، به چنين انحرافى "فتنه" مى گفتند. در قرآن كريم هم از اين تعبير استفاده شده است. اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه در مورد "فتنه" كلام زيبايى دارد. آن حضرت ضمن خطبه اى مى فرمايند: "أنما بدء وقوع الفتن أهواء تتبع و أحكام تبتدع يخالف فيها كتاب اللَّه و يتولى عليها رجال رجالاً على غير دين اللَّه فلو أن الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين و لو أن الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه ألسن المعاندين و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان فهنالك يستولي الشيطان على أوليائه و ينجو الذين سبقت لهم من اللَّه الحسنى"(18) اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند: فتنه هاى اجتماعى دو منشأ دارد: منشأ اول هوس هايى است كه در افراد پيدا مى شود. اگر افراد مى توانستند آن هوس ها را كنترل كنند، آن ها را به مسير صحيحى سوق دهند و نخواهند در حد افراط به آن هوس ها عمل كنند، چنين فتنه هايى به وجود نمى آمد. عامل دوم هم مسائلى است كه به نام دين مطرح مى شود در حالى كه ارتباطى با دين ندارند. انتساب اين بدعت ها به دين، به اين منظور است كه مردم ساده دل باور مى كنند كه اين امور جزء دين است، در حالى كه چنين نيست و اين امور بدعت است. "آراءٌ تتبدع"، يعنى نوآورى هايى است كه جزء دين قرار داده مى شود در حالى كه جزء دين نيست. عده اى از مردم هم كه در اشتباه افتاده اند تصور مى كنند اين امور جزء دين است و از آن ها پيروى مى كنند و از دين منحرف مى شوند، در حالى كه اين مسائل بدعت و خارج از دين است. در چنين مواردى است كه "يخالف فيها كتاب الله"، يعنى قرآن مورد مخالفت قرار مى گيرد. زمانى كه آراء جديدى كه مخالف قرآن است به نام دين عرضه مى شود، قرآن متروك مى شود، "و يتولى عليها رجال رجالا على غير دين الله"، روابطى بين مردم برقرار مى شود كه بر اساس ملاك هاى دينى نيست و ارتباطات اجتماعى به صورت امرى ضد دينى در مى آيد. سپس حضرت اميرعليه السلام مى فرمايد: اگر شرايط به گونه اى بود كه حق به صورت كامل مشخص بود و با آراء بدعت آميز مشتبه نمى شد و حق و باطل از يكديگر متمايز بودند، "فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين"، حقيقت بر كسانى كه در پى حق بودند مخفى نمى ماند و به فتنه مبتلا نمى شدند. "و الو ان الحق خلص من لبس الباطل"، و اگر باطل كاملاً از حق جدا بود و با آن اشتباه نمى شد، كسى به دنبال باطل نمى رفت چراكه مردم فطرتاً حق طلب هستند. اگر عده اى به دنبال باطل مى روند، به اين دليل است كه در مجموعه باطل، عناصر حقى را گنجانده اند كه مردم را مى فريبد و به سوى باطل مى كشاند. "و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان". كسانى كه قصد ايجاد فتنه دارند، باطل را با حق ممزوج كرده و به مردم ارائه مى دهند. هنگامى كه كسى قصد فراهم كردن دسته گلى را داشته باشد، از هر گلى شاخه اى مى چيند و به يكديگر ضميمه مى كند. اگر تمام گل ها بدبو و مسموم باشد، كسى به سراغ آن نمى رود، اما اگر همراه با گل هاى معطر چند شاخه گل مسموم نيز در اين دسته گل قرار داده شود، ممكن است عده اى فريفته گل هاى خوشبوى شده و به تصور اين كه دسته گل خوشبويى را استشمام مى كنند، مسموم شوند. اگر فقط گل هاى مسموم و بدبو در اين دسته گل باشد، كسى رغبت نمى كند آن را استشمام كند. حضرت اميرعليه السلام مى فرمايد "و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان"، حق و باطل را با يكديگر ممزوج مى كنند. "فهنالك يستولى الشيطان على أوليائه"، در چنين شرايطى كه حق و باطل با يكديگر ممزوج شده است، شيطان مى تواند طعمه هاى خود را از ميان مردم پيدا كند و آن ها را شكار كند. چه كسانى طعمه هاى شيطان هستند؟ كسانى كه فريب امتزاج حق و باطل را خورده اند و آگاهى و تخصص كافى براى تمييز حق و باطل از يكديگر را ندارند، چشم شان به نقاط مثبتى دوخته شده و عناصرِ حق، آن ها را به خود جذب كرده است؛ غافل از اين كه در بين عناصر حق، عناصر مسموم و زهرآگينى وجود دارد كه آن ها را به كشتن و نابودى مى كشاند. شيطان در پى چنين شرايطى كه حق و باطل با يكديگر مشتبه شود، تا طعمه هاى خود را از ميان جامعه صيد مى كند. "فهنالك يستولى الشيطان على اوليائه و ينجو الذين سبقت لهم من الله الحسنى"، در اين شرايط، كسانى نجات پيدا مى كنند كه بر اساس تقدير الهى و نظام محكم و حكمت آميزى كه خدا برقرار كرده است، در صدد يافتن حق برآيند و آن را پيدا كنند. چنين كسانى از آفت هاى شيطانى مصون مى مانند، اما بقيه افراد كمابيش در دام شيطان مى افتند. مفاهيم متشابه، ترفندى براى فتنه كسانى كه قصد ايجاد فتنه دارند، حق و باطل را با يكديگر مى آميزند تا زمينه اشتباه را در جامعه فراهم كنند. اين افراد، شعارهاى جالب، زيبا و فريبنده اى را مطرح مى كنند و در كنار آن ها، شعارهاى ناحقى هم ضميمه مى كنند. در اين قبيل موارد معمولاً الفاظ متشابه، غير شفاف و قابل اطلاق بر چند معنا به كار گرفته مى شود. همچنان كه مى دانيد، مفهوم برخى الفاظ شفاف و روشن نيست؛ بر خلاف الفاظى كه معناى آن ها روشن است و كسى در موردشان به اشتباه مبتلا نمى شود. كسانى كه قصد ايجاد فتنه و گمراه كردن مردم را دارند، الفاظ غير شفاف و قابل مغالطه را به چند معنا استفاده مى كنند و منظور خود را به صراحت بيان نمى كنند. اين افراد در سخنرانى ها، بحث ها، نوشته ها، كتاب ها و شعارهاى شان از الفاظى استفاده مى كنند كه قابل حمل بر معانى مختلفى است. همان طور كه مى توان آن ها را حمل بر معناى حق كرده و مصاديق خوبى براى آن معرفى در نظر گرفت، مى شود معناى باطلى يا معناى عامى كه شامل مصاديق باطل هم باشد نيز براى آن ها تصور كرد. اگر چه ما در زمان حضرت اميرعليه السلام نبوديم كه چنين اختلاطى را بين حق و باطل مشاهده كنيم، اما امروز مصداق هاى خوبى از آن را به چشم خود مى بينيم. "آزادى"! چه لفظ زيبايى است؟ هر كس اين لفظ را بشنود، دلش براى آن پر مى زند. مگر آزادى چيزى است كه كسى از آن تنفر داشته باشد؟! پرنده اى را تصور كنيد كه مدتى گرفتار است و دائماً براى رها شدن از قفس تلاش مى كند. چقدر زيباست اگر كسى درِ قفس را بگشايد و او را آزاد كند! در مقام اختلاط حق و باطل، از اين مسأله صحبت نمى شود كه آيا منظور از "آزادى"، "آزادى از خدا"، "آزادى از عقل"، "آزادى از دين" و "آزادى از ارزش هاى انسانى" است يا مقصود "آزادى از جهل"، "آزادى از ظلم"، "آزادى از قيود اسارت بار"، و "آزادى از اوهام شيطانى" است؟ كداميك از اين دو معنى منظور كسانى است كه اين شعار را سر مى دهند؟ اگر به صراحت گفته شود "آزادى از اوهام شيطانى"، چه كسى از اين شعار ناراحت خواهد شد؟ مگر آزادى از عادات انحرافى و مواد مخدر بد است؟ آيا شما نمى پسنديد كه ديگران بر ما حكومت نكنند، آن ها براى ما نقشه نكشند، در امور داخلى ما دخالت نكنند و ما از چنگال اجانب آزاد باشيم؟ مگر بد است كه جامعه اى بتواند خود تصميم بگيرد، بر سرنوشت خود حاكم باشد و ديگران در امور او دخالت نكنند؟ اما آيا آزادى از خدا هم پسنديده است و ما بايد خود را از بندگى خدا هم رها كنيم؟! آزادى از ارزش ها و آزادى از عقل چطور؟ "لو أن الحق خلص من لبس الباطل"، اگر حق و باطل از يكديگر تفكيك مى شدند و مى توانستيم هر يك را متمايز از ديگرى نشان دهيم، ابهامى باقى نمى ماند. مولا اميرالمؤمنين عليه السلام در كلام ديگرى مى فرمايند: "انما سمّيت الشبهة شبهةً لانها تشبه الحق"(19) نام شبهه را شبهه گذاشته اند، براى اين كه شباهت به حق دارد. لباس حق را بر تن باطل مى پوشانند تا شبيه آن و موجب انحراف شود. اگر باطل شباهت به حق نداشته باشد و مشخص باشد حق چيست و باطل كدام است، ديگر فتنه ايجاد نمى شود. پيدايش فتنه ها در نتيجه امتزاج حق و باطل است؛ بنابر اين اگر كسانى قصد اصلاح دارند و واقعاً فتنه جو نيستند و نمى خواهند حتى از همين لفظ "اصلاح" سوء استفاده كنند، بايد سعى كنند الفاظ را به صورت شفاف مطرح كنند و اگر راست مى گويند، بايد حق و باطل را از يكديگر تفكيك كنند. حتى در همين مورد ادعاى "اصلاح طلبى" مقصود خود را از اصلاح به روشنى بيان كنند. هنگامى كه به بعضى از آن ها گفته مى شود مقصود خود را از اين واژه ها مشخص كنيد، پاسخ مى دهند: مردم معناى آن ها را تعيين خواهند كرد! چگونه شما در پى ترويج امرى هستيد كه آن را نفهميده ايد؟ آن ها مى گويند، حالا ما همين اصلاحات را ترويج مى كنيم، بعدها مردم خواهند گفت اصلاحات چيست! اگر غرضى در كار نيست، بگوييد فساد در نظر شما چيست و امروز چه امرى فاسد است و شما قصد اصلاح چه مسأله اى را داريد؟ آيا قانون اساسى بايد اصلاح شود؟ كدام بخش از قانون اساسى نياز به اصلاح داا اصلاحات بايد در زمينه فقر، تبعيض، رشوه خوارى و فساد صورت گيرد. آيا كسى با چنين كلامى كه به صراحت و شفافيت بيان شده است، مخالفت مى كند؟ آيا كسى به واسطه اين سخنان گمراه مى شود؟ اين موارد خواسته فطرى همه انسان ها و خواسته همه انبيا و اولياست. همه مى خواهند با فقر، تبعيض، ظلم، نابرابرى، سوءاستفاده و رشوه خوارى مبارزه شود و كارهايى كه مستلزم اين امور است اصلاح شود. البته اين اصلاحات مطلوب است، اما آيا همه همين گونه سخن مى گويند و اصلاح در همين امور را در نظر دارند؟ چرا عده اى مقصود خود را به روشنى بيان نمى كنند؟ چون قصد در هم آميختن حق و باطل را دارند تا بتوانند از چنين شرايطى سوء استفاده كنند. اگر كسانى واقعاً درد دين و درد اصلاح جامعه را دارند و دلسوز خود و جامعه اند، بايد شفاف سخن بگويند و سعى كنند ابهام ها برطرف گردد تا مشخص شود حق چيست و باطل كدام است و مردم بتوانند به درستى حق را انتخاب كنند. بدانيد هر كس كه سعى در مطرح كردن تعبيرات همراه با ابهام دارد، سوء نيت دارد؛ در مقابل، هر كس سعى مى كند مطالب آشكار، شفاف و بى پرده مطرح شود، به گونه اى كه مصاديق آن به روشنى قابل شناخت باشد، چنين كسى غرضى ندارد. چون مقصود خود را به صراحت بيان مى كند و ابهامى در كلام خود باقى نمى گذارد. كسانى كه فريب بنى اميه و ساير سردمداران كفر و ظلم را خوردند، تحت تأثير تبليغات ابهام آلود واقع شدند. بنابراين، يكى از عوامل انحراف جامعه اين بود كه شياطين فتنه گر اجازه ندادند مردم به درستى حق و باطل را بشناسند؛ آن ها حق و باطل را با هم آميختند و از الفاظ مبهم و غير شفاف استفاده كردند تا مردم در گمراهى و حيرت باقى بمانند و خود بتوانند در موقع مناسب از گمراهى جامعه سوءاستفاده كنند. وظيفه كسانى مانند بنده اين است كه سعى كنيم حق و باطل را روشن كنيم. تحميل رأى خود بر قرآن اساساً يكى از حكمت هاى نصب جانشين معصوم براى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم كه از علم الهى و خدادادى برخوردار باشد، پيشگيرى از انحراف مردم است، اما به هر حال از همان روز اول رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مسير حركت مردم تغيير داده شد. همچنان كه همه مى دانيد، اميرالمؤمنين عليه السلام در طول بيست و پنج سال حكومت سه خليفه و قريب پنج سال حكومت خود، تلاش فراوانى انجام دادند كه فكر مردم را اصلاح كرده و از پيدايش انحرافات فكرى در مردم جلوگيرى كنند، ولى قدرت در اختيار ديگران بود و يك نفر يا يك گروه كوچك در مقابل گروهى كه تمام قدرت سياسى و نظامى كشور را در اختيار داشت، نمى توانست تأثير زيادى داشته باشد. حتى بعد از اين كه اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت رسيدند و تمام مردمى كه در آن صحنه حضور داشتند با ايشان بيعت كردند، آن حضرت بارها و بارها از نادانى، ناآگاهى، غفلت و بى توجهى مردم گلايه كردند. به هر حال، در طول پنج سال خلافت حضرت اميرعليه السلام نيز، فرصت كافى براى آن حضرت فراهم نشد، به گونه اى كه ايشان تمام همّ خود را در جهت تعليم مردم و آگاه كردن آن ها به كار گيرند. طى مدت پنج سال خلافت حضرت اميرعليه السلام، بخش عمده وقت آن حضرت در جنگ گذشت. جنگ عظيم صفين مدت زيادى طول كشيد؛ جنگى كه در آن يكصد هزار نفر از مسلمانان كشته شدند. همچنين جنگ هاى ديگر، فرصتى براى اميرالمؤمنين عليه السلام باقى نگذاشت كه آن حضرت به افزايش سطح شناخت مردم بپردازد. گاهى حضرت اميرعليه السلام با استفاده از همين فرصت هاى اندك، خطبه هايى را ايراد مى فرمود و مردم را متوجه حقايق مى كرد و از اشتباهات و انحرافات بر حذر مى داشت. اگر خطبه هاى نهج البلاغه را مرور كنيد، ملاحظه خواهيد كرد كه حضرت اميرعليه السلام در موارد فراوانى، با تعبيراتى عجيب، از كسانى ياد مى كند كه مردم را گمراه مى كنند. اگر انسان در اين خطبه ها دقت كند، تعجب خواهد كرد كه در آن زمان كه هنوز چند دهه بيشتر از وفات پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم نگذشته بود، چه جوّى بر جامعه حاكم شده بود كه اميرالمؤمنين عليه السلام چنين بياناتى را ايراد فرموده است. پيش از اين، اشاره اى به يك قسمت از كلام اميرالمؤمنين عليه السلام شد؛ "و إنما سميّت الشبهة شبهةً لأنها تشبه الحق فأما أولياء اللَّه فضياؤهم فيها اليقين و دليلهم سَمت الهدى و أمّا أعداء اللَّه فدعاؤهم فيها الضَّلال و دليلهم العمى"(20). اگر اين مطلب در آن زمان مصداق نداشت، اميرالمؤمنين عليه السلام در مورد آن، خطبه ايراد نمى فرمود. از اين كلام مى توان دريافت در آن زمان مباحثى شبهه انگيز در ميان مردم القا شده بود كه موجب اشتباه مى شد؛ از اين رو حضرت اميرعليه السلام مى فرمايد: به اين دليل شبهه را "شبهه" ناميده اند كه ظاهر آن شبيه حق، ولى باطن آن فاسد است. وقتى چنين جوّ تيره و مبهمى در فضاى فرهنگى جامعه پديد آمد، حق و باطل آميخته شد و مطالب شبهه ناك رايج شد، گروه اندكى كه اولياى خدا و مؤمنين برجسته و ممتاز هستند، از يقين و جهت گيرى به سوى هدايت بهره مند مى شوند و از فضاى تيره شبهه جان سالم به در مى برند. اميرالمؤمنين عليه السلام در اين كلام نمى فرمايد: "فالمؤمنون"، بلكه مى فرمايد: "فأمّا أولياء اللَّه فضياؤهم فيها اليقين"، مقصود حضرت اين است كه هر مؤمنى از چنين ويژگى برخوردار نيست، بلكه تنها اولياى خدا اينگونه هستند. "فضياؤهم فيها اليقين و دليلهم سَمْت الهدى"، گويا در اين مسير، علامت هايى براى هدايت به سويى خاص نصب شده است و اولياء الله به واسطه نورانيت خود و با استفاده از آن علامت ها حق و باطل را از يكديگر تمييز مى دهند، راه حق را مى شناسند و از فضاى شبهه آلود خارج مى شوند. "و أمَّا أعداء اللَّه فدعاؤهم فيها الضلال"، اما دشمنان خدا در اين شرايط شبهه ناك به فكر گمراهى هستند و دعوت به گمراهى هم مى كنند. راهنماى ايشان نيز در اين مسير كورى است. چه مقدار مى توان از كورى براى پيدا كردن راه استفاده كرد؟ آن ها، آن چنان كوردل هستند و نور هدايت از ايشان سلب شده است كه هيچ راهنمايى ندارند و ديگران را جز به سوى گمراهى دعوت نمى كنند؛ بنابراين زمانى كه شبهه اى ايجاد مى شود و جوّ فكرى و فرهنگى شبهه ناك، آلوده و تيره و تار مى شود، تنها اولياى خدا هستند كه با استفاده از يقين، از شبهه نجات پيدا مى كنند، اما ديگران همچنان در گمراهى و حيرت باقى مى مانند. حضرت اميرعليه السلام در خطبه ديگرى مى فرمايد: "و آخر قد تسمى عالماً و ليس به"(21). اگر اين كلام در جامعه آن روز مصداق نداشت، اميرالمؤمنين عليه السلام اين سخنان را بر زبان جارى نمى ساخت. آن حضرت مى فرمايد: مى بينم بعضى از افراد خود را به عنوان عالِم و دانشمند معرفى مى كنند و نام خود را عالِم مى گذارند، در حالى كه بهره اى از علم نبرده اند، بلكه مجموعه اى از افكار انحرافى را جمع آورى كرده و نام آن را علم گذاشته اند. اين افراد مجموعه اى از گمراهى ها و نادانى هاى ديگران را جمع آورى كرده اند و افتخار مى كنند كه من از حرف هاى ديگران اطلاع دارم و علم يعنى همين! حضرت اميرعليه السلام در ادامه مى فرمايد: "قد حمل الكتاب على آرائه"، چنين كسى كه خودش بهره اى از علم صحيح ندارد، قرآن را براساس رأى خود تفسير، و مضامين آن را مطابق رأى خود معنا مى كند؛ همان آرايى كه مجموعه اى از گمراهى هايى است كه از ديگران دريافت كرده است. "و عطف الحق على اهوائه"، حق را منعطف و مايل به آنچه دلخواه اوست مى كند. هنگامى كه از چنين كسى سؤال مى شود كه حقيقت در زمينه مورد بحث چيست، به گونه اى مطلب را بيان مى كند كه مطابق با اميالش باشد. حضرت اميرعليه السلام در ادامه مى فرمايد: "فالصورة صورة انسان و القلب قلب حيوان". چنين عالِمى كه خود را عالم، فيلسوف و دانشمند مى نامد، ظاهرش مانند انسان است، اما قلب و باطنش حيوان است. "لايعرف الحق"، اين عالم نما حق را نمى شناسد. مجدداً حضرت اميرعليه السلام مى فرمايد: "لايعرف الهدى و فيتّبع و لا باب العمى و فيصدّ عنه"، اين شخص نه راه هدايت را مى شناسد تا به سوى آن دعوت كند، نه گمراهى را مى شناسد كه از آن جلوگيرى كند. حق و باطل براى او در هم آميخته شده است و نمى تواند آن ها را از يكديگر تشخيص دهد. او مجموعه اى از شبهه ها را به نام علم جمع آورى كرده و حاصل تلاش ها و سرمايه اش همان ها است. اين كلام را حضرت على عليه السلام در زمان خود بيان مى كند و مى فرمايد: چنين كسانى در جامعه وجود دارند. آن حضرت كلام خود را اين گونه ادامه مى دهد: "و ذلك ميت الاحياء"، اين گونه افراد، مرده اى در ميان زنده ها هستند. پيش از اين، حضرت فرمود: "فالصورة صورة انسان و القلب قلب الحيوان"، اين اشخاص ظاهرشان انسان و باطن شان حيوان است؛ در اين جمله نيز مى فرمايد: "و ذلك ميت الاحياء"، اين ها زنده نيستند، بلكه مرده اى هستند كه خود را در ميان زندگان جا داده اند. در آن زمان حضرت على عليه السلام از دست چنين افرادى مى نالد، زيرا وجود اين افراد باعث شده است مردم سطحى نگر كه تعمقى در مسائل ندارند، فريفته اين قبيل افراد شوند. اگر كلام آن ها به تعبيرات زيباى ادبى هم آراسته شود، پيداست كه چه تأثيرى در جامعه خواهد داشت. با وجود اين افكار شبهه ناك، مطالب آلوده و گمراهى هايى كه از اطراف جمع شده است، زمانى كه مردم سخنان متضاد بشنوند، سطح معلومات يقينى و اعتقادات ثابت در جامعه اسلامى تنزل پيدا مى كند، به خصوص، اگر اين سخنان از كسانى كه در جامعه به عنوان عالم شناخته مى شوند شنيده شود، عموم مردم به چه حالى گرفتار خواهند شد؟ طبيعى است كه مردم به شك مبتلا مى شوند و از خود سؤال مى كنند كه كدام يك از اين سخنان متضاد را بايد پذيرفت. در چنين شرايطى، زمينه اعتقاد در مردم سست شده و به ضعف فكر و اعتقاد مبتلا مى شوند و كسانى كه در پى سوءاستفاده از اين مردم هستند، طعمه خوبى به دست مى آورند، زيرا اعتقاد و افكار اين افراد، مبناى محكم، منطقى و عقلانى ندارد و سخنانى است كه از ديگران شنيده، آن را پسنديده و به دليل اينكه با دلخواه آن ها نيز موافق بوده است، آن را باور كرده اند. به طور طبع انسان آنچه را با خواسته ها و اميالش موافق باشد، سريع تر مى پذيرد. شرايط متغير اجتماعى و وظيفه هدايت فكرى جامعه در چنين شرايطى كه شبهات در جامعه رواج يافته و عالم نماها در ميان مردم مشغول گمراه كردن آن ها هستند، اگر حضرت على عليه السلام بخواهد مردم را متوجه سازد كه رفتارشان اشتباه و اعتقادات شان نادرست است و اين كه بعد از رحلت پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم مردم به سراغ ديگران رفتند، اشتباه بوده و بسيارى از آنچه طى بيست و پنج سال به آن ها القا شد صحت ندارد و حتى رفتارهايى كه بر اساس اين اعتقادات انجام شده رفتار صحيح اسلامى نبوده است، چه مقدار زمان لازم است تا حضرت على عليه السلام اين اشتباهات را اصلاح كند؟ حداقل بيست و پنج سال زمان لازم است تا اين شرايط تغيير كند، اما دوران حكومت آن حضرت كم تر از پنج سال بود كه بيش تر آن به جنگ گذشت. در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم جنگ هاى زيادى با كفار و مشركين انجام گرفت. پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم برخى تصور كردند چون بساط كفر و شرك برچيده شده است از اين پس جنگى در كار نخواهد بود، اما در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام مجدداً جنگ ها از سر گرفته شد، با اين تفاوت كه در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مسلمانان با كفار و مشركين مى جنگيدند، اما در زمان حضرت اميرعليه السلام جنگ ها بين گروه هايى از مسلمانان واقع شد. جنگيدن با افرادى كه سردمدار آن ها همسر پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و فرمانده ايشان دو تن از اصحاب بزرگ پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم هستند كه يكى از آن ها پسر عمه آن حضرت است، كار ساده اى نيست. در كم تر از پنج سال خلافت حضرت اميرعليه السلام به اندازه اى جنگ ادامه يافت كه عموم مردم خسته شدند. به همين دليل، در زمان امام حسن عليه السلام به سرعت صلح را پذيرفتند. حال، امام حسين عليه السلام با نسلى مواجه شده است كه بهره و شناخت كاملى از معارف اسلامى ندارند و افرادى در سراسر جامعه پيدا شده اند كه افكار انحرافى و شبهه ناك را القا مى كنند و مردم نيز تحت تأثير آن ها واقع مى شوند. بدتر از همه، اين كه كار به جايى رسيده است كه كسى قرار است بر مسند جانشينى پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله تكيه زند و به اصطلاح، نقش آن حضرت را در جامعه ايفا كند كه دقيقاً به طور علنى بر خلاف دستورهاى پيامبرصلى الله عليه وآله رفتار مى كند. به شرابخوارى عادت دارد. چنين كسى، قرار است احكام اسلام را اجرا كند! مردم هم با چنين شخصى بيعت كرده اند؛ نه تنها مردم شام، بلكه مردم مدينه نيز، غير از چند نفر، همه با يزيد بيعت كرده اند. در چنين شرايطى، تغيير نظر و تزلزل و نوسان در فكر، امرى طبيعى است. در زمان امام حسين عليه السلام، شرايط به گونه اى است كه در جامعه زيربناى فكرى ثابتى باقى نمانده است تا مردم بتوانند به آن اتكا كنند، ارزش هاى ثابتى بر جا نمانده است تا بتوان به آن ها اعتماد كرد، هم باورها سست شده و هم ارزش ها ضعيف شده است. در اين شرايط، اگر عده اى با يك استدلال ضعيف، راهنمايى و ارشاد، مطلبى را پذيرفتند، چون از پايه فكرى مستحكمى برخوردار نيستند، به سرعت مضطرب مى شوند. داستان بيعت شكنى مردم كوفه از اين قرار بود كه اين مردم به واسطه انسى كه با كلمات حضرت على عليه السلام داشتند و از هياهوى مردم شام هم دور بودند، وجدان بيدار در ميان آن ها هنوز بيش تر از شهرهاى ديگر بود. آن ها مشكلات حكومت اموى را به خوبى درك كرده و خطرهاى حكومت معاويه را لمس مى كردند. در جنگ صفّين ديده بودند كه مردم شام چگونه آدم هايى هستند، چه حيله هايى به كار مى برند و چه اندازه نسبت به اسلام وفادار هستند. از اين رو، آن ها ابتدا بر اساس راهنمايى وجدان الهى و فطرت سالم شان با خود گفتند: براى نجات يافتن از حكومت شخصى مثل معاويه و بعد فردى بدتر از او، يعنى يزيد، بهتر است امام حسين عليه السلام را به خلافت انتخاب كنيم؛ لذا از امام حسين عليه السلام دعوت كردند، ولى همين مردم، نه ايمان محكمى داشتند و نه از معرفت صحيحى برخوردار بودند. هرچند گرايش فطرى سالمى در ايشان پيدا شده بود، اما ريشه عقلانى قوى نداشت. از سوى ديگر از عواطف انسانى و مذهبى قوى و محكمى كه پشتوانه ايمان و باورهاى شان باشد نيز برخوردار نبودند. به همين دليل، به سرعت مضطرب مى شدند و تغيير رأى و رفتار مى دادند. در چنين شرايطى، عبيدالله بن زياد وارد كوفه شد. او ابتدا به صورتى وارد كوفه شد كه مردم تصور كردند امام حسين عليه السلام آمده است. عبيدالله در حالى كه صورت خود را پوشانده بود، همراه با اوباشى كه با خود آورده بود، به شهر داخل شد و دارالاماره را تصرف كرد. پس از آن، با توجه به شناختى كه نسبت به ضعف ايمان مردم كوفه داشت، با تهديد و تطميع، مردم را از يارى امام حسين عليه السلام باز داشت، سران قبايل و طوايف را با هدايا و جوايز آرام كرد و بقيه مردم را هم در مسجد كوفه جمع كرد و در يك سخنرانى به آن ها گفت كه همه مسلمانان با يزيد بيعت كرده اند و امروز حكومت حق، حكومت يزيد است، هر كس با او مخالفت كند، مخالف اسلام و مخالف نظام اسلامى است و قصد فعاليت بر ضد اسلام را دارد و ما موظفيم از چنين آشوب هايى جلوگيرى كنيم؛ بنابر اين من اجازه نمى دهم در اين شهر كسى با شخص ديگرى به جز يزيد بيعت كند. عبيدالله بن زياد، با كمك تبليغ، تطميع و تهديد، مردم را از يارى امام حسين عليه السلام باز داشت. همچنين دستور داد عده اى مانند مسلم بن عقيل، هانى بن عروه و افراد ديگرى را كه به امام عليه السلام وفادار مانده بودند در حضور مردم سر ببرند و بدن هاى آن ها را در كوچه و خيابان بياندازند. مردم نيز با مشاهده چنين شرايطى ترسيدند و از صحنه خارج شدند. حال، سؤال اين است كه اگر چه طبيعى است افراد سست ايمان كه اعتقادات شان ضعيف است و مبناى عقلانى ندارند، در چنين شرايطى به سرعت در مقابل تهديدها بترسند و عقب نشينى كنند، اما چرا اين مردم به روى امام حسين عليه السلام شمشير كشيدند؟ تطميع و نفاق، دو عامل مهم در شكل گيرى فاجعه كربلا يكى از عواملى كه باعث شد مردم دست به چنين اقدامى بزنند، تطميع بود. اگر وعده هايى كه به امثال عمر سعد داده شده بود، در كار نبود، هرگز كسى مانند او به جنگ با امام حسين عليه السلام نمى پرداخت. عمر بن سعد يك فرد عادى نبود. پدر او، سعد بن ابى وقاص، يكى از بزرگان و فرماندهان ارتش در زمان خلفاى قبلى بود. سعد بن ابى وقاص كسى بود كه كشور ايران را فتح كرد و به اصطلاح در جنگ قادسيه پيروز شد. عراق و ايران با سردارى و فرماندهى سعد بن ابى وقاص جزء كشورهاى اسلامى شد؛ بنابر اين عمر بن سعد فردى عادى نيست، كسى است كه هزاران نفر طرفدار داشته و كانديداى حكومت بر مركز ايران بود. كشور ايران در آن زمان، در ميان همه كشورهاى اسلامى مانند ايالتى بود، اما ايالتى ممتاز و رؤيايى. حكومت رى، يعنى مركز ايران به عمر بن سعد وعده داده شده بود. در آن دوران، حكومت تنها اين نبود كه كسى مأمور اجراى قوانين باشد، بلكه حاكم "مالك الرقاب" و صاحب اختيار كشور، مردم و اموال بيت المال بود و مى توانست به هر صورت كه ميل داشته باشد در آن ها دخل و تصرف كند. حكومت در زمان بنى اميه، غير از حكومت حضرت على عليه السلام بود، حكومت در آن دوران، حكومت ديكتاتورى و سلطنتى بود. به شخصيت معروف و شناخته شده اى مانند عمر بن سعد، كه فرمانده لشكر است، چنين وعده اى دادند. تصور كنيد - بلاتشبيه - اگر فرمانده لشكرى را كه طى هشت سال دفاع مقدس، پيروزى هايى آفريده باشد، قصد داشته باشد كارى انجام دهد، طبعاً افراد زيادى از او تبعيت خواهند كرد، به خصوص افراد ساده اى كه فقط تابع رئيس قبيله، رئيس طائفه و رئيس عشيره خود بودند. افرادى كه سال ها در ركاب چنين شخصيت هايى در جنگ هاى مختلفى شركت كرده و پيروزى هايى به دست آورده بودند، زمانى كه مجدداً اين امير لشكر قصد جنگ داشته باشد، عده زيادى از مردم ساده دل از او تبعيت خواهند كرد. عده اى از مردم هم از ابتدا ايمان نداشتند و به طمع امور دنيوى اظهار اسلام كرده بودند، مانند ابوسفيان كه به صراحت به بنى اميه گفت "تلقفوها تلقف الكرة فوالذى يحلف به ابوسفيان لاجنة و لانار"(22). روزى كه مردم با عثمان بيعت كردند و بنى اميه به قدرت رسيدند، ابوسفيان اقوام خود را در خانه عثمان - كه مردم با او به عنوان جانشين پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم بيعت كرده بودند - ، جمع كرد و گفت: قسم به آن كسى كه ابوسفيان به او قسم مى خورد، نه بهشتى در كار است و نه دوزخى، اختلاف بر سر حكومت است و امروز، حكومت، پس از اين كه مدتى در اختيار بنى هاشم بود، به چنگ بنى اميه افتاده است، بنابراين "تلقفوها تلقف الكرة"، آن را مانند توپى در دست بگيريد و اجازه ندهيد به دست ديگران بيفتد. حال، فرزند چنين كسى حاكم شام شده است و قصد دارد براى يزيد، نوه او، از مردم ساده دل بيعت بگيرد. كسان ديگرى هم كه سركردگان لشكر و گردانندگان اين نظام هستند، افرادى كمابيش از همين قبيل هستند. با اين اوصاف، شايد تا حدودى زمينه هاى به وجود آمدن داستان كربلا روشن شده باشد. البته اگر كسى قصد داشته باشد به درستى اين مسأله را تبيين كند، بايد از كتب تاريخى شواهدى را نقل كند، تا مشخص شود چه كارهايى براى فريب دادن مردم انجام گرفت. اينك به تحليل تاريخى زمان سيدالشهداعليه السلام مى پردازيم تا پرده از روى حقيقت كنار رفته و ريشه وقايع را بشناسيم. ما در كدام صف هستيم: سپاه حسين عليه السلام يا سپاه كوفه؟ سؤالى كه در ابتداى بحث مطرح كردم اين بود كه چرا حادثه كربلا اتفاق افتاد؟ گرچه اين سؤال هر ذهن كنجكاوى را به خود مشغول مى كند، ولى مسأله مهم تر اين است كه ما از خود سؤال كنيم آيا ما از اين كه مانند كوفيان رفتار كنيم، در امان هستيم؟. ما كوفيان را بى وفا مى دانيم و شعار هم مى دهيم كه "ما اهل كوفه نيستيم على تنها بماند" به طور قطع مردم ما چنين اعتقادى دارند و اين شعار را از صميم قلب مى دهند، اما حوادث روزگار، پستى و بلندى هايى را مى آفريند كه انسان را دچار تحولات عجيبى مى كند. افراد ديگرى هم قبلاً چنين سخنانى را مى گفتند و بعد در نتيجه تحولات روزگار، تغيير نظر دادند. آنچه مهم است و سزاوار است كه يك انسان هوشيار و آگاه - انسانى كه نخواهد خود را فريب دهد - درباره آن بينديشد، اين است كه اگر من در زمان امام حسين عليه السلام بودم، در كدام گروه قرار مى گرفتم؟ آيا واقعاً من جزء آن اقليت هفتاد و دو نفر مى شدم، يا جزء سى هزار يا صد و بيست هزار حضرت سيدالشهداعليه السلام با آن ها صحبت كرد و آن ها را به همراهى با خود دعوت كرد. بعضى از آن ها از ياران اميرالمؤمنين عليه السلام بودند. "عبيدالله بن حر جعفى" نمونه اى از آن افراد است. حضرت نزد او رفت و با او صحبت كرد. امام حسين عليه السلام عبيدالله را به جمع سپاه خود دعوت كرد، اما او در جواب به حضرت گفت: من اسب و شمشيرم را در اختيار شما مى گذارم. امام عليه السلام نيز به او فرمود: اسب و شمشيرت را بردار و از اين جا برو! اگر در اين سرزمين بمانى و نداى "هل من ناصر" ما را بشنوى و به يارى ما نيايى، در جهنم جاودانه خواهى ماند. از اينجا فرار كن كه صداى مرا نشنوى! آيا اگر ما در آن زمان بوديم، بهتر از عبيدالله بن حر جعفى عمل مى كرديم؟ اگر بخواهيم خود را بيازماييم، بايد ببينيم آيا مشابه شرايطى كه در آن زمان بود، در زمان ما نيز وجود دارد يا خير؟ اگر آن شرايط وجود دارد، آيا اين شرايط در ما اثر سويى داشته است يا نه؟ آيا تمايل مردم ما به ارتكاب گناه بيشتر شده است يا كم تر؟ آيا مجالس لهو و لعب طى اين چند سال در قم، عشّ آل محمدصلى الله عليه وآله وسلم، آشيانه اهل بيت عليهم السلام، بيشتر شده است يا كم تر؟ آيا مردم اين شهر، واقعاً روز به روز بيش تر به اسلام رو مى آورند، اعتقادشان راسخ تر مى شود، از گناه اجتناب مى كنند، ارزش هاى اسلامى بيشتر رواج پيدا مى كند يا عكس آن صادق است؟ من به اين سؤال جوابى نمى دهم. جواب را در خلوت به خودتان بگوييد. اگر رفتار ما بعد از انقلاب سير نزولى پيدا كرده است، اگر بعضى از جبهه رفته ها، قاچاق فروش شده اند، اگر در بعضى از خانه هايى كه در ايام عزادارى، مجالس عزاى اهل بيت عليهم السلام بر پا مى شد، امروز مجالس ديگرى بر پا مى شود، ما بايد در وفادارى خود نسبت به حضرت سيدالشهداعليه السلام شك كنيم. بايد در اين كه ما جزء هفتاد و دو نفر ياران حضرت سيدالشهداعليه السلام مى شديم، شك كنيم. آيا واقعاً ما به گونه اى هستيم كه بتوانيم خود را جزء ياران حضرت سيدالشهداعليه السلام به حساب آوريم؟ اگر نيستيم، چرا؟ به همان دلايلى كه آن روز مردم كوفه از اهل بيت عليهم السلام منحرف شدند. اگر اين دلايل در جامعه ما وجود داشته باشد، ما هم بايد بترسيم كه مبادا همان انحرافات در جامعه ما پيش بيايد - ان شاءاللّه كه تا به حال چنين نشده باشد! - اما اگر عوامل آن موجود باشد، بايد بترسيم از اين كه روزى چنين انحرافاتى در جامعه ما پيش بيايد. يكى از آن عوامل، ضعف شناخت بود. اگر اعتقادات ما مبناى منطقى و استدلال عقلى ندارد و سطحى است - به زبان مى گوييم ما طرفدار ولايت فقيه هستيم، ولى دليل حقانيت سخن خود را ياد نگرفته ايم - بايد نگران آينده و عاقبت كارمان باشيم. تنها همين مقدار مى دانيم كه امامى بود، پس از امام رحمه الله هم بايد از مقام معظم رهبرى به عنوان جانشين امام، اطاعت كنيم، اما نمى دانيم دليل وجوب اطاعت ولى فقيه چيست، زيرا حوصله تحقيق كردن نداشتيم. اگر دليل اين مسأله را ندانستيم، با مطرح شدن يك شبهه اعتقاد ما سست مى شود. "اما اولياء الله فضيائهم فيها اليقين"، نجات اولياى خدا در مقابل شبهه به اين دليل است كه از يقين برخوردار هستند و اعتقادات آن ها مبتنى بر دليل قطعى است. اگر در زمان ما شبهه ها رايج شد، معلم در كلاس درس سخن شبهه ناكى مطرح كرد و كسى پاسخ او را نداد، استاد دانشگاه در كلاس شبهه پراكنى كرد و كسى جواب او را نداد و كسانى گفتند دين افيون حكومت هاست و كسى آنان را ساكت نكرد، بايد بترسيم از اين كه همان بلايى كه مردم كوفه به آن مبتلا شدند، ما هم به آن گرفتار شويم. اگر احكام اسلام زير پا گذاشته شد و مردم سخاوتمندانه! از كنار آن گذشتند و با روحيه تساهل و تسامح(!) خم به ابرو نياوردند، بايد بترسيم كه مجدداً روزى برسد كه مردم با يزيد بيعت كنند. چه عاملى موجب شد مردم با يزيد بيعت كنند؟ آيا عاملى غير از بى تفاوتى نسبت به مسائل اسلامى موجب اين فاجعه شد؟ آيا چيزى غير از روحيه تساهل و تسامح بود؟ افرادى كه قصد برپا كردن حكومت يزيدى را در اين كشور دارند، تساهل و تسامح را ترويج مى كنند. تساهل و تسامح مقدمه فرهنگ بى دينى است. اگر ما نسبت به احكام دين بى تفاوت شديم و گفتيم نبايد در كار ديگران دخالت كرد، بايد بترسيم از روزى كه آنچه بر سر مردم كوفه آمد، بر سر ما هم بيايد. هرچند، شايد بتوان گفت مردم كوفه در آن زمان بهتر از ديگران بودند؛ زيرا وضعيت مردم مدينه به گونه اى بود كه حضرت ابى عبدالله عليه السلام از دست آن ها فرار كرد. آن ها از همان ابتدا با يزيد بيعت كردند، در حالى كه كوفيان ابتدا حضرت سيدالشهداعليه السلام را براى پذيرش خلافت دعوت كردند. يكى از عواملى كه موجب ايجاد حادثه كربلا شد، سست شدن پايه هاى اعتقادى و مبانى فكرى مسلمانان در آن زمان بود. اينك ما بايد از تاريخ عبرت بگيريم. اگر شعار حمايت از ولايت فقيه مى دهيم، در صورتى مى توانيم به آن وفادار باشيم كه اعتقاد ما بر اساس دليل منطقى و محكم در ذهن ما رسوخ كند؛ بايد دلايل وجوب اطاعت از ولى فقيه را به خوبى ياد بگيريم، در غير اين صورت به شبهه مبتلا مى شويم و اگر شبهه آمد، ايمان متزلزل مى شود و شك جاى آن را مى گيرد و با وجود شك، نمى توان مردانه قدم در راه گذاشت. اگر يك نوجوان سيزده ساله نارنجك به كمر مى بندد و به زير تانك مى رود، به اين دليل است كه يقين دارد هنگام شهادت سرش در دامان حضرت سيدالشهداعليه السلام است، اما اگر چنين تفكرى در جامعه ما رواج داده شد كه اين حرف ها، شعارهاى احساسى است و جنبه تبليغاتى دارد، همان سخن ابوسفيان است كه گفت "لا جنة و لا نار". اگر اين شبهه را يك استاد دانشگاه در كلاس دانشكده الهيات مطرح كرد "كه معلوم نيست هر چه خدا بگويد راست باشد و دليل بر راستگويى خدا نداريم." اگر سخنرانِ موردِ تأييد مقامات مسؤول كشور گفت: "قرآن هم نقد پذير است و تمام آن درست نيست"(23) و همه در برابر اين سخن سكوت كردند، آيا در اين صورت ما مطمئن هستيم كه جزء هفتاد و دو نفر ياران سيدالشهداعليه السلام خواهيم شد؟ به عنوان يك پيام از عاشورا و درسى از تاريخ، بكوشيم مبانى فكرى و اعتقادى خود را با تشكيل جلسات مذهبى سالم و آموزنده تقويت كنيم و از طرف ديگر ارزش هاى انقلاب و اسلام را زنده نگه داريم.

فصل دوم

فصل دوم: درس هايى از نهضت عاشورا در ايام محرم كه با نام و ياد حضرت سيدالشهداعليه السلام مبارك شده است، درهاى بهشت به روى مردم گشوده شده تا هر گروه از مردم، از يكى از اين درها و با شفاعت حضرت سيدالشهداعليه السلام وارد جنت و رضوان الهى شوند. تعبير درهاى بهشت را به اين دليل به كار بردم كه هر گروه از مردم، از طريقى خاص نسبت به حضرت سيدالشهداعليه السلام اظهار ارادت و انجام وظيفه مى كنند. بحمد اللّه تمام مردم ما توفيق شركت در مراسم و مجالس عزادارى، سينه زنى و تعزيت و تسليت سالار شهيدان عليه السلام را دارند و علاقه و عشق خود را نسبت به خاندان پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم، به خصوص حضرت سيدالشهداعليه السلام ابراز مى كنند و اين عملى است كه موجب تقويت ايمان و تقرب آن ها به خداى متعال و در نهايت موجب بقاى اسلام و مكتب بر حق تشيع مى شود. عده اى از مردم نيز، با برگزارى مجالس اطعام، علاقه خود را به اين خاندان ابراز مى كنند. بعضى از مردم هم از راه هنر، شعر، تعزيه و اين قبيل فعاليت ها در دستگاه حسينى انجام وظيفه مى كنند. به عبارت ديگر، هر كس متاعى دارد، در اين ايام به پيشگاه حضرت سيدالشهداعليه السلام عرضه مى كند و از نعمتى كه خدا به او عطا فرموده است، براى روشن نگه داشتن اين چراغ الهى استفاده مى كند. وظيفه امثال بنده نيز، اين است كه با تبيين زواياى مختلف اين واقعه بى نظير تاريخ، به افزايش سطح بصيرت و معرفت علاقمندان به حضرت سيدالشهداعليه السلام كمك كنيم. ما نيز بايد در اين راه گامى برداريم تا نام خود را در زمره ارادتمندان حضرت سيدالشهداعليه السلام ثبت كنيم. اميدواريم خداى متعال، به بركت خون حضرت سيدالشهداعليه السلام، به هر كس كه در اين ايام از اهل بيت كرامت دم مى زند، از خزانه كرم، در خور فضل و احسان خود، به او عطا فرمايد و ما را هم در زمره خدمتگزارانِ عزاداران حضرت سيدالشهداعليه السلام محسوب كند. اوج صعود و سقوط در كربلا يكى از سؤالاتى كه ممكن است در ابتداى آشنا شدن با داستان كربلا به ذهن هر نوجوان و جوان خطور كند، اين است كه ما در اين داستان با گروه ممتازى از انسان ها مواجه مى شويم كه نمونه آن ها را كم تر در تاريخ مى توانيم پيدا كنيم. هر يك از افراد اين گروه از لحاظ شرف، انسانيت، كمال، شجاعت، شهامت، فداكارى و ده ها خصلت پسنديده ديگر در مرتبه بالايى قرار گرفته اند و ممتاز بودند. ما مجموعه اين كمالات بى نظير را در گروهى مى يابيم كه محور آن ها شخصيت بى نظيرى مانند حضرت سيدالشهداعليه السلام است و برادران، فرزندان، ياران، حواريين و دوستان خاص آن حضرت پيرامون اين وجود شريف گرد آمده اند. هر انسانى، خواه مسلمان و يا غير مسلمان، با شنيدن داستان اين گروه و صفات برجسته اين شخصيت ها، بى اختيار به آن ها عشق مى ورزد و دلباخته ايشان مى شود. كم نيستند دلدادگانى از ساير اديان و مذاهب كه به حضرت سيدالشهداعليه السلام عشق مى ورزند. بعضى از افراد اقليت هاى مذهبى در داخل كشور نيز نسبت به شخصيت حضرت سيدالشهداعليه السلام عاشقانه برخورد مى كنند. مثلاً، گاهى به افرادى از اقليت زرتشتى برخورد مى كنيم كه در ايام محرم واقعاً عزادار هستند و با شنيدن نام مبارك حضرت سيدالشهداعليه السلام، آثار تأثر در چهره ايشان ظاهر مى شود. داستان هايى نيز از اظهار علاقه زرتشتيان نسبت به حضرت سيدالشهداعليه السلام نقل مى شود. حتى بت پرستان، در هندوستان، نسبت به شخصيت حضرت ابى عبدالله عليه السلام عشق مى ورزند و در ايام تاسوعا و عاشورا عزادارى مى كنند. اشخاص موثقى نقل كرده اند كه در بسيارى از شهرهاى هندوستان، در شب تاسوعا و عاشورا، هندوهاى بت پرست آتش روشن مى كنند و به ياد حضرت سيدالشهداعليه السلام با پاى برهنه وارد آتش مى شوند. اين گروه ممتاز،انسان هايى هستند كه حتى كفار كه اعتقادى به اسلام ندارند، نسبت به ايشان عشق مى ورزند. اين پديده ها نشانگر اين است كه وجدان انسانى اقتضا مى كند كه بشريت در مقابل چنين شخصيت هاى عظيم الشانى خضوع كرده و در مقابل بزرگى آنان سر تعظيم فرود آورد. در برابر اين گروه، عده اى را مشاهده مى كنيم كه دقيقاً در نقطه مقابل آن ها قرار دارند و به سختى مى توان - در طول تاريخ بشريت - اشخاصى به پليدى، قساوت، نامردى، سَبُعيت و درندگى آن ها پيدا كرد. با مشاهده اين دو گروه متضاد، اين سؤال مطرح مى شود كه چگونه ممكن است بعضى از انسان ها اين اندازه خوب و بعض ديگر تا اين حد پليد شوند؟ اين سؤال تنها درباره داستان كربلا مطرح نيست؛ نظاير چنين افرادى در طول تاريخ بوده اند و حتى در زمان معاصر نيز وجود دارند. براى پاسخ به اين سؤال، عده اى در صدد طرح بحث هاى علمى از اين قبيل برآمده اند كه علت رشد يا سقوط انسان چيست و چگونه بعضى از انسان ها به سوى رشد و تعالى حركت كرده اند و تا اين اندازه صفات انسانى بارز، در آن ها ظهور پيدا مى كند و در مقابل، عده اى تا اين حد سقوط مى كنند؟ داستان كربلا تنها يك مسأله شخصى كه در مورد چند نفر باشد، نيست؛ بلكه يك پديده عظيم اجتماعى است كه در جامعه آن زمان تأثير گذاشته و بعد از گذشت قريب به هزار و چهار صد سال هنوز هم در جوامع كنونى، خصوصاً جامعه ما تأثيرگذار است. با توجه به اين نكته، عده اى در صدد برآمده اند واقعه كربلا را به عنوان حركتى گروهى و جريانى تاريخى، از نظر جامعه شناسى مورد تجزيه و تحليل قرار داده و بررسى كنند كه چگونه چنين جريانى شكل مى گيرد و چه آثارى در زندگى اجتماعى به جا مى گذارد؟ از سوى ديگر، بحث پيرامون علت و چگونگى تعالى و ترقى اشخاص در معنويات و كمالات انسانى و همچنين سقوط و انحطاط در رذائل، مربوط به علم روانشناسى است كه در آن خصوصيات روانى افراد و عوامل و چگونگى شكل گيرى شخصيتى با اين ويژگى ها، مورد بررسى قرار مى گيرد. وراثت و محيط، تنها عوامل صعود و سقوط انسان؟ طبيعى است كه نمى توان چنين مباحثى را به صورت تفصيلى مطرح كرد، اما به صورت خلاصه مى توان گفت: با توجه به نظريات روان شناسان، عوامل مؤثر در شكل گيرى شخصيت انسان را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: دسته اول عوامل وراثتى و ژنتيك هستند؛ خصوصياتى كه فرزندان از پدران و مادران به ارث مى برند. اگر پدرانى داراى صفات رذيله اى باشند، كمابيش اين صفات به فرزندان آن ها هم سرايت كرده و آن را به ارث مى برند. همچنان كه با مشاهده تيره بنى اميه، متوجه مى شويم همه افراد اين تيره كمابيش فاسد بودند. در مقابل با مشاهده امام حسين عليه السلام، اميرالمؤمنين عليه السلام، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و اجداد ايشان ملاحظه مى كنيم كه تمامى اين بزرگواران افرادى شايسته و با فضيلت بوده اند؛ بنابراين عامل وراثت در شكل گيرى شخصيت هر يك از اين دو گروه مؤثر بوده است. دسته ديگرى از عوامل كه به صورت كلى در شكل گيرى شخصيت انسان مؤثر است، عوامل محيطى است. به تعبير ديگر، بخشى از ويژگى هاى شخصيتىِ انسان در اثر تربيت و يادگيرى براى انسان فراهم مى شود و به اقتضاى وراثت نيست، اما شرايط محيط، اعم از شرايط خانواده، مدرسه، محيط بزرگ، گروه هاى سنى مختلف، قشرها و طبقات اجتماعى هستند كه در شكل گيرى شخصيت افراد مؤثر مى باشند. خلاصه بررسى هاى روان شناسان اين است كه شخصيت هر فردى، معلول عوامل ارثى و محيطى است. پس براى پاسخ به اين سؤال كه چرا افرادى مانند ياران حضرت سيدالشهداعليه السلام تا به اين حد پاك و برجسته شده اند، اين است كه آن ها از سويى در خانواده اى شريف و پاك متولد شده بودند و از سوى ديگر محيط تربيتى آن ها، محيطى پاك و سالم بوده است. اين دو عامل موجب شده است كه ايشان از صفات خوب و پسنديده برخوردار شوند. بر خلاف گروه مقابل كه در خانواده اى ناپاك متولد شده اند و در محيطى پليد پرورش يافته اند. اين جوابى كلى است كه روان شناسان درباره عوامل مؤثر در پيدايش شخصيت انسان ارائه مى كنند. البته يك اشكال كلى بر اين نظريه وارد است كه گاهى در يك خانواده و در شرايط واحد ارثى و محيطى، دو گونه شخصيت به وجود مى آيد. حتى در ميان فرزندان پيغمبران و ائمه عليهم السلام افراد نابابى وجود داشته اند. فرزند نوح، يكى از معروف ترين مصاديق اين امر است. همچنين جعفر كذاب كه برادر و عموى امام بود، فرد نابابى از كار درآمد؛ بنابر اين مشخص مى شود كه تأثيرگذارى عوامل ارثى و محيطى كليت ندارد، بلكه ممكن است عوامل ديگرى نيز در اين ميان مؤثر باشد. از سوى ديگر، گاهى افرادى را مى توان يافت كه شخصيت شان به تدريج تحت تأثير عوامل ارثى و محيطى خاصى شكل گرفته و ثبات يافته است، اما در شرايط خاصى ناگهان تغيير مى كند؛ فردى كه سال ها با ويژگى هاى خاص شخصيتى زندگى كرده است، در نتيجه حادثه اى تغيير كرده و به شخصيت ديگرى تبديل مى شود. همچنان كه مى دانيد، حرّ بن يزيد رياحى، در ابتدا، كسى بود كه راه را بر حضرت سيدالشهداعليه السلام بست، اما در نهايت توبه كرد ونزد حضرت ابى عبد الله عليه السلام آمد و از احرار و آزادگان واقعى شد. حرّ، به مقامى رسيد كه امامان و اولياى خدا به زيارت او مى روند و به او احترام مى گذارند. اگر شخصيت انسان تنها معلول عوامل ارثى و محيطى است، چگونه شخصيت يك فرد يكباره و طى مدت چند روز عوض مى شود. در داستان كربلا نمونه هاى مختلفى از اين قبيل يافت مى شود. زهير بن قين، از جمله كسانى است كه به طرفدارى از عثمان معروف بود. در سفرى كه حضرت سيدالشهداعليه السلام از مكه به سوى كربلا مى رفتند، در بين راه، زهير به قافله آن حضرت نزديك مى شود. آن حضرت با پيغام و گفتگو زهير را منقلب كرده به يكى از طرفداران خود تبديل مى كند، به طورى كه وى يكى از سرداران بزرگ عاشورا مى شود. انسانى كه عمرى را در مسير ديگرى گذرانده است، طى چند لحظه گفتگو با حضرت سيدالشهداعليه السلام مسير خود را تغيير مى دهد. ممكن است چنين تصور شود كه تحول حاصل در شخصيت اين دو بزرگوار، ناشى از تأثير كلام حضرت سيدالشهداعليه السلام بوده است، اما با مشاهده مواردى ديگر متوجه مى شويم كه اين گونه نيست. حضرت سيدالشهداعليه السلام با عبيدالله بن حرّ جعفى نيز ملاقات كرده و او را به همراهى با خود دعوت كرده است، اما در نهايت او تنها مى گويد: من اسب و شمشيرم را در اختيار تو قرار مى دهم، ولى نمى خواهم خودم در اين ماجرا شركت كنم. اگر كلام امام حسين عليه السلام از چنان تأثيرتكوينى برخوردار بود كه افراد را تغيير دهد، چرا كلام آن حضرت عبيدالله را تغيير نداد؟ بنابراين، متوجه مى شويم عوامل وراثت و محيط، گرچه تأثير فراوانى در شكل گيرى شخصيت انسان دارند، اما اين گونه نيست كه به تنهايى شخصيت انسان را بسازند و هم چنين بتوان براساس آن ها، رفتار اشخاص را پيش بينى كرد. بنابر اين، از سويى اين اشكال بر مبناى روان شناسان وارد مى شود كه نمى توان گفت تنها عامل تشكيل دهنده شخصيت افراد، وراثت و محيط است و سرنوشت آن ها بر اساس اين دو عامل ساخته مى شود، بلكه عوامل ديگرى نيز در اين زمينه دخالت دارند. از سوى ديگر، اگر ما تأثير وراثت و محيط را تأثير كامل بدانيم، در اين صورت بايد به نوعى جبرگرايى قايل شويم، زيرا بر اين اساس، هر انسانى هنگام تولد خصوصياتى را به ارث برده و خصوصيات ديگرى را نيز از محيط مى آموزد. نوزادى كه در خانواده اى متولد مى شود، محيط پيرامونش را خود نمى سازد، بلكه اين محيط است كه از پيش ساخته شده است و طفل در آن محيط متولد مى شود، از آن محيط تأثير مى پذيرد و ساختار آن نيز در اختيار او نيست. نه عوامل وراثتى در اختيار طفل است و نه عوامل محيط - به خصوص محيط خانواده - پس از محيط خانواده، كودك وارد محيط مدرسه مى شود. ساختار اين محيط نيز به اختيار اين كودك نيست. در نهايت، محيط اجتماع بزرگ است و اين مورد نيز به اختيار انسان نيست. پس مجموعه اى از عوامل غير اختيارى، شخصيت انسان را مى سازد كه يا ارثى است و يا محيطى؛ بنابراين انسان در واقع مجبور است، زيرا شخصيت هر فردى برآيند مقتضاى عوامل ارثى و محيطى است و جاى نكوهش و مذمت نسبت به افراد منحرف وجود ندارد. اگر در مورد علت انحراف شخصى سؤال شود، بر اساس اين نظريه مى توان گفت يا پدران و مادران او منحرف بوده اند و يا محيط پيرامون او نامناسب بوده است. از سوى ديگر، اگر در مورد علت خوبى شخصى سؤال شود، بايد چنين پاسخ داد كه چون پدر و مادرش خوب بوده اند و در محيط مناسبى پرورش يافته، اين چنين شده است. از اين رو، جايى براى تمجيد و تحسين خوبان و مذمت و نكوهش بدان باقى نمى ماند. چنين طرز تفكرى كه گرايشى جبرگرايانه است، امروزه در بسيارى از كشورهاى غربى وجود دارد و مى توان گفت كه گرايش مسلط است. يكى از عوامل رواج فرهنگ تساهل و تسامح در مغرب زمين هم، همين گرايش است. به تعبير ديگر، افراد چنين تصور مى كنند كه هر كس خوب است، عوامل غير اختيارى ارثى يا محيطى او را خوب ساخته است؛ در مقابل نيز هر كس بد است، اجتماعى كه او در آن زندگى مى كند خراب بوده و در نتيجه او را فاسد كرده است و يا عوامل ارثى كه در اختيار او نيست، در شخصيت او تأثير گذاشته است، بنابر اين چنين شخصى را نيز نبايد مذمت كرد. بايد به يكديگر احترام بگذاريم و برخوردى همراه با "تولرانس" داشته باشيم! هم چنين بايد تحمل داشته باشيم و خشونت به خرج ندهيم. نبايد افراد را مذمت كنيم! بالاخره شرايط، افراد را اين گونه ساخته است. ما هم اگر خوبيم، به اين دليل است كه پدرانمان و نيز محيط تربيتى ما خوب بوده است. همچنين اگر ما بد هستيم، به اين دليل است كه پدران ما بد بوده اند، يا اين كه محيط ما بد بوده است و كسى نبايد ما را مذمت كند. اين روحيه، به طور طبيعى، باعث ايجاد نوعى حالت بى تفاوتى و سهل انگارى نسبت به ديگران مى شود. اگر اين روحيه را در مغرب زمين به صورت عمومى مشاهده مى كنيد، به دليل چنين گرايشى است. بايد مراقب باشيم كه فرهنگ تساهل و تسامح كه زاييده اين گرايش جبرآميز است، به كشورهاى اسلامى سرايت نكند، اما همچنان كه مى دانيد برخورد انبيا با مردم اين گونه نبوده است كه خوب بودن يا بد بودن افراد را ميراثى از پدر و يا در نتيجه تأثير محيط بدانند و با سادگى از كنار آن بگذرند. با مطالعه در بيانات قرآن كريم، درمى يابيم كه قرآن كريم مطلبى غير از اين را مى فرمايد. بررسى اين نظريه با توجه به آيات قرآن قرآن كريم زمانى كه با كفار، ملحدين، فساق، فجار، آدم كش ها، ظالمين و ستمگران برخورد مى كند، آن ها را تبرئه ن و رحمت دارد، بركات خود را بر ايشان نازل كرده، و دنيا و آخرت شان را آباد مى كند. آيا معنى بشارت اين است كه افرادى كه پدران شان خوب بوده و محيطشان هم سالم باشد، در آخرت نيز اين گونه خواهند شد؟ اين چه بشارت و تشويقى است؟! در قرآن كريم موارد زيادى از انذار به چشم مى خورد: "مبادا ظلم كنيد"، "مبادا كفر بورزيد"، "مبادا به خدا شرك بورزيد"، "ان الله لايغفر ان يشرك به"(24)، "كسانى كه شرك بورزند، خدا هرگز آن ها را نخواهد بخشيد"، "ان الشرك لظلم عظيم"(25)، "شرك به خداى واحد متعال ستم بزرگى است". اگر بنا شد شرك در اثر عوامل ارثى و محيطى باشد، اين همه انذار - براى مردمى كه شرك بورزند - براى چيست؟ در حالى كه شرك آن ها به سبب عوامل غير اختيارى است! تعبيرات عجيب ديگرى نيز نظير "فقاتلوا ائمة الكفر"(26)، با پيشوايان كفر قتال كنيد، "و اقتلوهم حيث ثقفتموهم"(27)، كسانى را كه پايبند هيچ عهد و پيمانى نيستند، هر جا يافتيد، آن ها را بكشيد. اين آيه در مورد كسانى است كه با افرادى پيمانى بسته بوده اند و موظف به رعايت اين پيمان بودند، اما پيمان شكنى كرده و به حقوق مسلمانان تجاوز كردند. قرآن كريم در مورد اين افراد مى فرمايد: حال كه اين افراد به هيچ عهد و پيمانى پايبند نيستند، شما هم با ايشان مقابله كنيد و هر جا با آن ها برخورد كرديد، آنان را بكشيد. اگر خوبى انسان ها در اثر عوامل ارثى و محيطى است و آن ها از خود اختيارى ندارند، چرا آن ها اين اندازه تشويق شده و كافران معاند و ستمگر، مورد سرزنش و تهديد قرار مى گيرند؟ ممكن است گفته شود در دنيا، براى رعايت مصالح جامعه، بايد با كفار مبارزه كرد، اما چرا در آخرت بايد به عذاب جهنم گرفتار شوند؟ در حالى كه آن ها از خود اختيارى نداشته اند! چرا گفته شده است "و لهم فى الدنيا خزى و لهم فى الاخرة عذاب عظيم"(28)، "و لعذاب الاخرة أشد و أبقى "(29)، "و لعذاب الاخرة اكبر"(30)؟ اگر عده اى اختيارى نداشته باشند و در اثر عوامل ارثى و محيطى فاسد و بدكردار شوند، چرا بايد تا ابد در جهنم بسوزند؟ بنابراين، معلوم مى شود كه از نظر قرآن كريم، انسان تنها و هميشه تحت تأثير عوامل غير اختيارى، مانند عوامل ارثى و محيطى نيست، بلكه آنچه مهم است، عامل سومى است كه كمابيش در اختيار همه انسان ها است. خداوند، قدرتى به انسان داده است كه مى تواند به كمك آن در برابر تمام عوامل ژنتيكى و محيطى مقاومت كند و با وجود اين كه در محيطى فاسد زندگى مى كند، در برابر فساد حاكم بر محيط مقاومت كرده و در مرحله اول خود را از فساد نجات دهد و در مرحله بعد، ديگران را نيز از منجلاب خارج كند. "ضرب الله مثلاً للذين آمَنوا امرأة فرعون"(31)، همسر فرعون در كنار او زندگى مى كرد؛ فرعونى كه مى گفت: "انا ربكم الاعلى"(32)، من برترين خدا هستم، همه چيز متعلق به من و در اختيار من است؛ "أليس لى ملك مصر و هذه الانهار تجرى من تحتى"(33)، رودخانه هايى كه از زير قصر من جريان دارد، در اختيار من است؛ بنابراين من خداى شما هستم! فرعون در قصرى زندگى مى كرد كه شايد در آن زمان بى نظير بود، اما با تمام اين اوصاف، آسيه - همسر فرعون - در كنار او به مقامى رسيد كه خدا - در قرآن كريم - از او به عنوان نمونه انسان برجسته براى همه مردان و زنان مؤمن ياد مى كند. بنابراين، معلوم مى شود حتى در محيطى كه فساد فرعون بر آن حاكم است، انسان مى تواند خود را اصلاح كرده و راه خود را تغيير دهد. ممكن است گفته شود كه شايد عامل ارثى قويّى در ايمان آوردن همسر فرعون مؤثر بوده است و او به كمك اين عامل بر عامل محيط غالب شده است، امّا صرف نظر از اينكه شواهد تاريخى چنين مطلبى را اثبات نمى كند، مسأله تغيير ناگهانى شخصيت، چگونه قابل حل است؟ تغيير شخصيت در شخصى مانند حرّ به چه دليلى بوده است؟ چگونه است كه تا چند روز پيش از آن، او چنين شخصيتى نداشت؟ زهير بن قين كه تا چند روز پيش طرفدار عثمان بود، چگونه ناگهان تغيير مسير داد؟ بنابراين، عامل ديگرى هم در شكل گيرى شخصيت انسان دخالت دارد كه بايد آن را بشناسيم. مربيان جامعه بشرى، بزرگان، انبيا و اوليا و كسانى كه قصد خدمت به جامعه انسانى را دارند، بايد عاملى را كه مى تواند عوامل ارثى و محيطى را خنثى كند بشناسند و آن را تقويت كنند. در هر حال، در شرايطى كه عوامل ارثى و محيطى باقى بوده و هر يك تأثير خود را در ساختار شخصيتى افراد خواهد گذاشت، مربيان بايد چه كارى انجام دهند؟ كسانى كه قصد انجام اصلاحات و تغييراتى را در جامعه دارند، بايد از عامل سوم بهره گيرند، زيرا براى ايجاد تغييرات اختيارى نمى توان از عوامل جبرى استفاده كرد. قصد ندارم در اينجا بحث علمى و فلسفى ماهيت عوامل اختيارى را مطرح كنم، اما اجمالاً تجربه ثابت كرده كه علاوه بر وراثت و محيط، عامل ديگرى نيز در شكل گيرى شخصيت انسان مؤثر است. آيات قرآن و احاديث نيز همين مطلب را بيان مى كنند. حتى همان كسانى كه انسان را مجبور مى دانند، در عمل اين نظريه را نپذيرفته و خود ايشان هنگامى كه با فرد خطاكارى مواجه شوند، او را مذمت مى كنند. اگر فرزند ايشان راه خطايى برود، او را توبيخ و سرزنش مى كنند و در صدد اصلاح او بر مى آيند. ميهمان در مذبح ميزبان! همه ما شنيده ايم كه مردم كوفه حضرت سيدالشهداعليه السلام را براى امامت و خلافت به كوفه دعوت كردند. اين دعوت در زمانى صورت گرفت كه معاويه از دنيا رفته و در تمام بلاد اسلامى براى يزيد بيعت گرفته بودند. حتى در خود مدينه كه پايگاه و مركز دنياى اسلام است، مدينه اى كه امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام، و بزرگان اصحاب در آن زندگى مى كردند، شهرى كه مردم آن به طور دائم با قرآن و كلام پيغمبرصلى الله عليه وآله در ارتباط بودند، جايى كه مردم آن، امام حسين عليه السلام را بر دوش پيغمبرصلى الله عليه وآله ديده بودند و سخنان فراوانى در مورد آن حضرت از زبان پيغمبرصلى الله عليه وآله شنيده بودند، اما همه اين مردم و يا حداقل افراد سرشناس آن ها كه قابل اعتنا بودند، همه - به جز چند نفر - با يزيد بيعت كردند. در چنين شرايطى كه مردم مكه، مدينه، شام و بلاد ديگر با يزيد بيعت كرده بودند، مردم كوفه براى حضرت سيدالشهداعليه السلام نامه مى نويسند و از آن حضرت براى آمدن به كوفه درخواست مى كنند. اين اقدام مردم كوفه نشانه اين است كه تعليمات اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مردم تأثير گذاشته بود و با توجه به چنين تأثيرى، به اهل بيت عليهم السلام گرايش داشتند. متن نامه هايى كه براى حضرت سيدالشهداعليه السلام نوشته اند، بسيار سنگين و مؤدبانه است، اما عجيب اين است كه همين كسانى كه با اين سوابق خصوصيات و ويژگى هاى شخصيتى، امام حسين عليه السلام را براى خلافت دعوت كردند، چند روز بعد از دعوتى به روى وى شمشير مى كشند و در ميدان جنگ مى ايستند تا حضرت سيدالشهداعليه السلام كشته شود. امام حسين عليه السلام چندين مرتبه با اين مردم صحبت كرد و گفت: مگر خود شما اين نامه ها را ننوشته ايد؟ بسيارى از آن ها در آن ميدان حضور داشتند و براى جنگ با حضرت سيدالشهداعليه السلام آمده بودند. حضرت خطاب به آن ها مى فرمايد: مگر شما نبوديد كه ما را براى تشكيل حكومت علوى به اينجا دعوت كرديد و قصد داشتيد با من بيعت كنيد؟ مگر شما نگفتيد ما امام و راهنما نداريم، تو به كوفه بيا تا ما در سايه ولايت شما اتحاد پيدا كنيم، "لعل الله يجمعنا بك على الحق"(34)؟ خوب فكر كنيم آن نامه ها، دعوت ها و آن در خواست ها چه شد؟ آيا در مدت كم تر از يك ماه افكار ايشان عوض شد؟ گرچه اين افراد به اهل بيت عليهم السلام اظهار علاقه كرده و امام حسين عليه السلام را هم به شهر خود دعوت كرده بودند، اما بدون شك ريشه هاى ايمان آن ها خيلى قوى نبود. شناخت شان نسبت به مسأله امامت اهل بيت عليهم السلام، امامت امام معصوم عليه السلام و وجوب اطاعت از او و معرفتى كه بايد نسبت به اين شخصيت هاى بزرگوار داشته باشند، ضعيف بود. اگر چه از ظلم بنى اميه به ستوه آمده بودند، از تسلط آن ها بر خود مى ترسيدند و به حسب وجدان فطرى و طبيعى خود، به خاندان پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم علاقه داشتند، ولى ايمان محكم و شناخت عميقى نسبت به اهل بيت عليهم السلام و مسأله امامت و ولايت نداشتند. اين ضعف شناخت، موجب شد كه تحت تأثير هجوم تبليغات دستگاه اموى قرار گيرند. طى يك ماه، عمال دستگاه، عبيدالله بن زياد آن چنان مردم كوفه را با سخنرانى ها و عوامل طبيعى خود تحت تأثير قرار دادند كه فكر آن ها تغيير كرد، ولى ضعف شناخت، تنها عامل مؤثر نبود. بلكه عامل مهم تر، گرايش هايى بود كه دشمنان اسلام و اهل بيت عليهم السلام از آن ها استفاده كرده و مردم كوفه را از مسير خود منحرف كردند. اين گرايش ها، هوس ها و آرزوهايى بود كه در دستگاه حضرت سيدالشهداعليه السلام برآورده نمى شد. دستگاه اموى سعى كرد روى اين عوامل تكيه كرده و افراد سرشناس، رؤساى قبايل و عشاير را با وعده و وعيدهاى خود اميدوار كند كه با پذيرفتن حكومت ابن زياد به آرزوهاى شان مى رسند. اين مسأله آن قدر براى ايشان مهم بود كه همان كسانى كه به حضرت سيدالشهداعليه السلام نامه نوشتند، تحت تأثير اين عامل قرار گرفتند؛ همان كسانى كه حضرت سيدالشهداعليه السلام را به خوبى مى شناختند، و سال ها در مجلس وعظ حضرت على عليه السلام شركت كرده بودند، بلكه در ركاب حضرت على عليه السلام شمشير زده و با معاويه جنگيده بودند، اما امروز با عبيدالله بن زياد و يزيد بيعت كرده و به جنگ امام حسين عليه السلام آمده بودند. ناآگاهى و دنياطلبى، دو عامل مهم انحراف در اينجا تنها مسأله ضعف شناخت، مطرح نبود. مسأله مهم تر، هوس هايى بود كه آن ها اميد داشتند با بيعت شان به آن برسند. اين واقعيت بزرگ و مهمى است. اين واقعيت تلخى است كه انسان با وجود اين كه راه را شناخته و ياد گرفته است و مدت ها آن راه را مى پيمايد، ولى دلبستگى ها و آرزوهايى در زواياى دلش نهفته است كه در دوران هاى مختلف زندگى، فرصتى براى بروز و ظهور پيدا نكرده است و روزى اين آرزوها جوانه مى زند و در دل ظاهر مى شود و با ظهور خود در رفتار انسان تأثير مى گذارد، تصميم ها را تبديل به ترديد و پيشروى ها را تبديل به توقف و گاهى تبديل به عقب گرد مى نمايد و در نتيجه انسان بر خلاف شناخت خود عمل مى كند. انسان موجود ناشناخته و بسيار عجيبى است. او به گونه اى است كه گاهى علاقه ها، خواسته ها و آرزوهاى ناشناخته اى در زواياى قلبش نهان شده است كه خود او به درستى از آن ها خبر ندارد، ولى در شرايط خاصى فعال شده و شروع به وسوسه كردن مى كنند. در عرف قرآن كريم، مجموع چنين خواسته هايى كه انسان را در مقابل راه حق و هدايت و در مقابل پيشوايان شناخته شده عاصى و از مسير صحيح منحرف مى كند و با بروز آن ها، انسان روى حق پا مى گذارد و از راه صحيح منحرف مى شود، دنياطلبى ناميده مى شود. البته الان نمى خواهم بحث علمى و گسترده اين مسأله را مطرح كنم، ولى مى خواهم به طور اجمال خاطرنشان كنم كه راز اصلى اين گونه انحرافات، دلبستگى به لذت هاى دنياست. تمايلات انسان، تحت تأثير يك سلسله از بينش ها شكل مى گيرد و جهت پيدا مى كند. انسان به صورت فطرى، حيات و زندگى خود را دوست دارد. اين ويژگى تنها در انسان نيست، بلكه خداوند تمام موجودات زنده را به گونه اى آفريده است كه به حيات خود علاقه دارند و تا جايى كه مى توانند از آن دفاع مى كنند. علاقه به حيات، لازمه وجود هر موجود زنده اى است و بر همين اساس، هر موجودى به طور فطرى آنچه را كه لازمه حيات باشد - مانند خوردنى ها و آشاميدنى ها - دوست دارد، زيرا بدون آن ها زندگى موجود زنده در معرض خطر قرار مى گيرد و انسان نيز از اين قاعده مستثنى نيست. آيا دوست داشتن زندگى، امر ناپسندى است؟ آيا اين كه انسان در صدد تهيه غذا براى ادامه زندگى باشد، بد است؟ آيا اين كار، دنياطلبى و مذموم است؟ آيا چنين كارى را خداوند از انسان نخواسته است؟ اگر اين چنين باشد حكمت خدا باطل مى شود. پس خدا ما را در اين عالم براى چه آفريده است؟ به خصوص، با توجه به تأكيدات فراوان قرآن در مورد استفاده از نعمت هايى كه خدا براى انسان آفريده است. قرآن، نعمت هاى خدا را يك به يك بر مى شمارد، ميوه هاى مختلف، عسل، حيواناتى كه انسان از شير و گوشت آن ها استفاده مى كند و سپس مى فرمايد: ما اين نعمت ها را براى شما آفريديم، از اين نعمت ها استفاده كنيد. ذكر اين نعمت ها و تأكيد بر استفاده از آن ها براى چيست؟ پس، اين كه انسان به زندگى خود علاقه داشته باشد و از نعمت هاى الهى براى ادامه آن بهره ببرد، امر ناپسندى نيست. تمام خواسته هاى فطرى را آفريدگار حكيم در وجود انسان قرار داده است تا انسان از آن ها استفاده كند. اين كار، دنياخواهى و دنياطلبى نيست، بلكه بدىِ دنياطلبى به اين مسأله برمى گردد كه تمايلات و خواسته ها در سايه چه اعتقادى شكل مى گيرد؟ ارتباط بين "بايد"ها و "هست"ها ارزشها خوبى ها و بدى ها و بايدها و نبايدها بر اساس تحليل صحيح، مبتنى بر شناخت ها و هست هاست. به تعبير ديگر، تمام بايدها بر پايه هست ها استوار است و به نحوى از هست ها استنتاج مى شود. اين بحثى است كه از حدود بيست سال قبل در كشور ما مطرح شده است. آيا بايدها و هست ها با هم ارتباط دارند يا نه و آيا بايدها از هست ها استفاده مى شوند يا نه؟ قبل از انقلاب بحث هاى زيادى در مورد اين مسائل مطرح بود كه - الحمدلله - حل شده است. اين بحث ها در نهايت به اين نتيجه منتهى شد كه به يك معنا، بايدها از هست ها استنتاج مى شود و اعتقاد به بعضى از هست ها موجب پيدايش بايدهاى خاصى مى شود. براى عزيزانى كه كم تر به بحث هاى فلسفى آشنايى دارند، مساله را به صورتى ساده تر بيان مى كنم: ما دو نوع شناخت داريم كه در زندگى انسان از اهميت زيادى برخوردار است: مسأله اول اين است كه آيا ما و اين عالم آفريدگار و پروردگارى داريم يا نه؟ آيا كسى هست كه اختيار آفرينش و اداره اين عالم در دست او باشد؟ اين سؤال از هست هاست، يعنى آيا خدا هست يا نيست؟ اين اصلى ترين مسأله در زندگى انسان است. اگر پاسخ اين سؤال مثبت باشد، در پى آن مسائل فراوان ديگرى مطرح مى شود، همچنان كه اگر پاسخ اين سؤال منفى باشد، به دنبال آن مسائل ديگرى مطرح مى شود. اگر كسى - العياذ بالله - معتقد شد كه خدايى در كار نيست، آيا براى او مسأله عبادت و پرستش خدا مطرح خواهد بود؟ آيا وجود اديان و مذاهب و مسأله حق و باطل دين ها مطرح مى شود؟ اگر خدا نباشد، بايد بساط همه اديان برچيده شود. پس، اين مسأله بسيار مهم و بلكه اصلى ترين مسأله اى است كه انسان بايد در زندگى خود حل كند. اين مسأله از قبيل "هست ها" است. دومين مسأله به حقيقت انسان باز مى گردد. آيا انسان، تنها همين موجود مادى است كه پس از مدتى مى ميرد و با مرگ تمام مى شود؟ يا اين كه انسان بعد از مرگ نيز از حيات بهره مند است؟ اگر حياتى پس از مرگ باشد، شايد آن حيات ابدى و هميشگى باشد. اين دو مسأله از هر مسأله ديگرى، حتى از اعتقاد به انبيا، مهم تر است! همچنان كه در قرآن كريم ملاحظه مى كنيد، در آيات زيادى بر "ايمان بالله و باليوم الاخرة" تأكيد شده است، در حالى كه در اين آيات، صحبتى از انبيا، اديان و كتب آسمانى نيست. "و من الناس من يقول آمنا بالله و باليوم الاخر"(35). "لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر"(36). ابتدا بايد مسأله وجود خدا و مسأله روز قيامت و زندگى ابدى حل شود. اعتقاد به انبيا پس از اثبات وجود خدا، مسأله روز قيامت و حساب و كتاب مطرح مى شود. سپس نوبت به اين مسأله مى رسد كه در اين عالم چه كنيم كه سعادتمند شويم؟ در اين جا است كه مسأله احتياج به انبيا مطرح مى شود؛ بنابراين اصلى ترين مسأله، وجود الله و قيامت است. اگر اين دو مسأله ثابت شود، رفتار انسان ها در مسير خاصى قرار مى گيرد. انسان احساس مى كند، حساب و كتابى در كار است و بايد مراقب اعمال خود باشد. مبادا كارى را انجام دهد كه روز قيامت در آتش جهنم بسوزد، اما اگر اعتقاد به آخرت نبود، همان گونه كه ابوسفيان گفت: "لاجنة و لانار"، در اين صورت رفتار انسان تغيير مى كند و مى تواند به هر صورتى كه تمايل داشت، رفتار كند. در اين صورت، انسان كاملاً آزاد و رها خواهد بود. چون حساب و كتابى در كار نيست. در واقع، پايه ليبراليسم، انكار خدا و پيامبر است. اگر كسانى در كنار اعتقاد به خدا و قيامت، ليبراليسم را هم قبول دارند، نوعى تضاد در اعتقاد آن ها وجود دارد كه خود ايشان به آن توجه ندارند. اين دو اعتقاد با يكديگر جمع نمى شوند. ممكن نيست كه انسان بخواهد آزاد باشد و به هر صورتى كه خواست رفتار كند، در حالى كه اعتقاد به وجود حساب و كتابى داشته باشد. اگر كسى معتقد به حساب و كتاب است، بايد رفتار خود را به گونه اى تنظيم كند كه بتواند در قيامت پاسخگوى اعمال خود باشد؛ در اين صورت نمى تواند ليبرال باشد. بعد از اعتقاد به وجود خدا مسأله اصلى براى ما اين است كه آيا روز قيامتى خواهد بود و آيا زندگى اصلى در آخرت است و بر همين اساس ما بايد در اين دنيا به صورتى رفتار كنيم كه جهان آخرت سعادتمند باشيم يا اين كه زندگى حقيقى در همين دنيا است و هر چه هست و نيست متعلق به همين عالم است و بايد در اين دنيا خوش بگذرانيم؟ آيا مى توانيم بگوييم بعد از مرگ، خدا كريم است؟ چرا براى امور دنيوى اين گونه عمل نمى كنيم؟ مگر خدا فقط براى آخرت كريم است؟ آيا خدا براى دنيا كريم نيست؟ چرا فقط در مورد عذاب ابدى مى گوييم خدا كريم است؟ چون ايمان واقعى نداريم. بنابر اين، آنچه موجب شد مردم كوفه تا اين حد بى وفا شوند كه تا امروز من و شما به آن ها لعن و نفرين بفرستيم، علاقه آن ها به امور دنيا بود. اميدواريم كه اين لعن و نفرين ها شامل خود ما نشود! علت تفاوت گروه هاى هم سان از نظر وراثت و محيط پيش از اين بيان شد كه در واقعه كربلا دو گروه كاملاً متمايز در برابر يكديگر قرار گرفته بودند. گروه اول عده اى از انسان ها كه در نهايت پاكى، اوجِ تعالى روح و قرب به خداى متعال بودند و گروه دوم دسته اى انسان نما بودند كه در نهايت پليدى، قساوت و درندگى بودند. با توجه به تفاوت چشمگير اين دو گروه كه از سويى نمونه بارز عروج انسان به عالى ترين مرتبه انسانيت و از سوى ديگر سقوط او به پست ترين مراتب حيوانيت است، اين سؤال مطرح مى شود كه چگونه ممكن است عده اى از انسان ها به اين درجه از علوّ، عزت و قرب به خدا نايل شوند، در حالى كه گروهى ديگر تا مرتبه اى از پستى، ذلت و زبونى سقوط مى كنند كه لياقت نام انسان را نيز نداشته باشند؛ با وجود اين كه هر دو گروه، انسان هستند و از عقل و مواهب انسانى نيز برخوردار مى باشند، خداى متعال به همه آن ها وجدان بشرى و نيروى عقل را عطا فرموده و پيامبران را براى همه آن ها فرستاده است تا همگى از هدايت او بهره مند شوند؛ با اين وجود، چرا بايد تا اين حد از جهت رشد و شكوفايىِ استعدادها و مظاهر انسانيت، بين افراد بشر تفاوت وجود داشته باشد؟ اين سؤال را در دو سطح مطرح كرديم؛ ابتدا در سطح فردى - كه بحث آن گذشت - و در مرحله بعد، در سطح اجتماعى. چگونه دو گروه كه گاهى از يك نژاد هستند و حتى با يكديگر رابطه خويشاوندى دارند، در مقابل هم قرار گرفته و يكى از آن ها مانند خاندان پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم، تا عالى ترين سطح ممكن ترقى و تعالى پيدا مى كند و گروه ديگر مانند بنى اميه، به حدى سقوط مى كنند كه از هر حيوان درنده اى پست تر مى شوند، در حالى كه اين دو گروه، هر دو از يك نژاد و از قبيله قريش بوده اند و عبدمناف جدّ مشترك آن ها بوده است. به تعبير ديگر، مى توان گفت: عوامل وراثت در اين دو گروه مشترك بود؛ همچنان كه عوامل اجتماعى نيز كمابيش ميان آن ها مشترك بود، اما در عين حال گروهى آن چنان ترقى كردند و گروه ديگر اين چنين تنزل يافتند. اين سؤال، مسئله اى اجتماعى است كه حل آن به جامعه شناسان مربوط مى شود. آن ها نيز جوابى كلى ارائه كرده اند كه آن را نقل مى كنيم و سپس نظر اسلام را در اين زمينه مورد بررسى قرار خواهيم داد. جامعه شناسان مى گويند زندگى قبيله اى كه در اكثر كشورها، پيش از شهرنشينى رايج بوده، برخى خصوصيات را همراه داشته است، از جمله اين كه بين دو قبيله يا دو تيره از يك قبيله كه در كنار هم زندگى مى كنند، نوعى رقابت به وجود مى آيد كه لازمه زندگى قبيله اى است. اين رقابت ها بر اساس شرايط مختلف زمان و مكان، به صورت هاى مختلف، حتى به صورت رقابت مذهبى، ظاهر مى شود و هنگامى كه رقابت بين دو قبيله اوج مى گيرد به جنگ و خونريزى ميان آن ها منتهى مى شود. بر اساس ديدگاه جامعه شناسان، واقعه عاشورا نيز حادثه اى از همين قبيل بوده است. بنى هاشم و بنى اميه كه دو تيره از قبيله قريش بودند، با يكديگر بر سر مسائل مذهبى و مناصب مربوط به كعبه و حج و همچنين مسائل اقتصادى اختلاف داشتند و بين آن ها رقابت شديدى وجود داشت كه به دشمنى و كينه اى ديرينه بين اين دو تيره منجر شده بود. رقابت بين اين دو گروه همچنان ادامه داشت، تا زمانى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله وسلم از بنى هاشم به رسالت مبعوث شدند و اين امر، احساس حسادت و رقابت شديدترى را در بنى اميه به وجود آورد كه به صورت هاى مختلف نيز تشديد شد و به كينه هاى بسيار حاد منتهى گرديد. از جمله اين كه در جنگ بدر، بنى هاشم و ياران شان عده زيادى از بنى اميه را كشتند. به گونه اى كه در اين جنگ هر يك از افراد بنى اميه چند نفر از نزديكان خود را از دست داد. مسائلى از اين قبيل، اختلافات را بين اين دو تيره تشديد كرد تا زمانى كه در فتح مكه، بنى اميه با كراهت تسليم شدند و در ظاهر، اسلام را پذيرفتند؛ اما به دلايلى، هرگز ايمان واقعى نياوردند و كينه هاى سابق هم چنان در قلب آن ها باقى ماند. سرانجام بنى اميه در كربلا انتقام خود را از خاندان پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم، با كشتن حضرت سيدالشهداعليه السلام و فرزندان و ياران آن حضرت، گرفتند. نقد ديدگاه جامعه شناسان در تحليل حادثه كربلا بر اساس ديدگاه جامعه شناسان، حادثه كربلا نتيجه طبيعى رقابت بين دو تيره يا دو قبيله است. گاهى نيز عواملى به رقابت آن ها ضميمه شده و موجب مى شود اين رقابت حادتر شود؛ بنابراين مخالفت دو قبيله يا دو تيره با يكديگر، امرى طبيعى است كه گاهى نيز به جنگ منجر مى شود. زمانى كه يكى از دو قبيله در جنگ پيروز شد و رفتارى خشونت آميز با طرف مقابل داشت، بايد منتظر باشد كه روزى نيز طرف مغلوب، غالب شود و از آن ها انتقام بگيرد و آن خشونت را درباره فرزندان آن ها اعمال كند. حتماً به خاطر داريد كه چندى پيش، در همين ايام عاشورا، مقاله اى با عنوان "خون به خون شستن محال آمد، محال"(37)، در يكى از روزنامه هاى زنجيره اى، توسط يكى از نويسندگانى كه بعداً در كنفرانس برلين شركت كرد، نوشته شد و در آن مقاله تقريباً همين تحليلى را كه بنده از جامعه شناسان براى شما نقل كردم، مطرح كرده بود و حاصلش اين بود كه واقعه كربلا اتفاق عجيبى نيست كه روضه خوان ها آن را به صورت فاجعه بزرگ تاريخ جلوه مى دهند، بلكه اين اتفاق به صورت طبيعى و در نتيجه كشته شدن عده زيادى از بنى اميه در جنگ بدر به دست بنى هاشم، واقع شد. بنى اميه هم براى گرفتن انتقام كشته شدگان خود، مقابله به مثل كردند و در كربلا تعدادى از افراد بنى هاشم را كشتند. به قول نويسنده مقاله، درسى كه بايد از اين حادثه آموخت، اين است كه نتيجه خشونت، خشونت است! چون مسلمانان در جنگ بدر نسبت به كفّار خشونت به خرج داده و آن ها را كشتند، در نتيجه اين رفتار خشونت آميز، بنى اميه نيز در عاشورا عده اى از بنى هاشم را كشتند؛ بنابراين بهتر بود كه هيچ يك از اين دو گروه خشونت به خرج نمى دادند و در نتيجه حضرت امام حسين عليه السلام هم كشته نمى شد! و ما درسى كه امروز بايد از اين حادثه براى زندگى خود بگيريم اين است كه بايد خشونت را كنار بگذاريم! اگر به خاطر داشته باشيد، نتيجه بحث روان شناسى كه قبلاً در تحليل عوامل مؤثر در ساختار شخصيت انسان مطرح شد، اين بود كه بايد تساهل و تسامح را رعايت كرد و خشونت را كنار گذاشت. از تحليل جامعه شناسان هم همين نتيجه حاصل مى شود؛ آن ها مى گويند: خشونت در كربلا نتيجه خشونت در جنگ بدر بود.اگر نمى خواهيد امام حسين عليه السلام كشته شود، افرادى را از بنى اميه نكشيد تا آن ها هم از شما انتقام نگيرند؛ بنابراين جنگ، خونريزى و خشونت را تعطيل كنيد تا چنين حوادثى اتفاق نيفتد. به عبارت ديگر، بر اساس نظريه روان شناسانه مذكور و همچنين اين نظريه جامعه شناسانه، بايد جهاد، دفاع و نيز حركت حضرت سيدالشهداعليه السلام، يعنى مقدس ترين پديده تاريخ بشريت، را تخطئه كرد. ملاحظه كرديد كه چنين مطلبى را كسانى كه انتساب به بعضى از جناح ها داشتند، در يكى از روزنامه هاى كشور جمهورى اسلامى ايران نوشتند؛ كسانى كه خواب و خيال هايى در سر مى پروراندند و قصد داشتند روزى در كشور، با كودتايى خزنده، نظام اسلامى را سرنگون كنند، چنين مقالاتى را نوشتند و كسى هم عكس العملى نشان نداد. اين سكوت مرگبار هم به بركت روحيه تساهل و تسامح بود كه پيش از آن همفكران آن ها ترويج كرده بودند. بحث ما در اين مورد است كه آيا اين ديدگاه به عنوان يك نظريه علمى صحيح است كه چنين رقابت هايى لازمه زندگى قبيلگى است و اين رقابت ها به صورت طبيعى به خونريزى منتهى مى شود؟ آيا مى توان گفت چنين حوادثى در زندگى قبيلگى رايج است و واقعه كربلا نيز جنگى بين دو قبيله بوده است؟ آيا نتيجه حاصل از اين ديدگاه صحيح است كه بايد به طور كلى خشونت و تعصب را كنار گذاشت، با هر دين و مذهبى و با هر فكر و مرامى مدارا كرد، بايد به روى همه لبخند زد و نبايد با كسى به تندى برخورد كرد، در هيچ حالى نبايد خشونت به خرج داد، وگرنه صورت چنين حوادثى را به دنبال خواهد داشت؟ آيا اصل ديدگاه مذكور و همچنين اين نتيجه گيرى صحيح است؟ نقد اجمالى اين ديدگاه اين است كه دفاع از ارزش هاى انسانى كه اولين آن ها حيات و پس از آن امورى است كه به حيات و زندگى مربوط مى شود و در نهايت دفاع از ارزش هاى مقدس، همه از لوازم زندگى يك موجود زنده، ذى شعور و آگاه است. اگر قانون دفاع در طبيعت نباشد، هيچ موجودى نمى تواند از هستى خود حمايت كند و هيچ گروه و جامعه اى نمى تواند از ارزش هاى خود حفاظت و حراست كند. دفاع، قانونى طبيعى است كه خدا به صورت طبيعى و تكوينى در حيوانات و انسان قرار داده است. همچنين در مقام تشريع، در تمام اديان، قانون دفاع به عنوان بخشى از احكام دينى در نظر گرفته شده است. حتى ملحدانى كه خدا و قانون الهى را قبول ندارند، به صورت طبيعى قانون دفاع را رعايت مى كنند. لكن مسئله اين است كه اختلاف در بينش ها موجب اختلاف در شرايط و ويژگى هاى دفاع مى شود. اگر ما انسان را تنها، موجودى مادى بدانيم كه مدتى در اين دنيا زندگى مى كند و بعد از مرگ نابود مى شود، دفاع هم مربوط به همين زندگى مادى است، يعنى دفاع در حد همان قانون تكوينى كه هر موجود زنده اى به طور فطرى و طبيعى به آن مجهز است، منحصر مى شود. دفاع انسان از حيات خود در برابر تجاوز ديگران و نيز ساير خطرها، مورد پذيرش همه انسان ها است. بحث در اين جا است كه اگر كسى به زندگى اخروى معتقد بود و اين دنيا را مقدمه اى براى زندگى بى نهايت اخروى - كه حيات اصلى است - دانست، بايد از حيات ابدى و سعادتى كه در زندگى اخروى نصيب او خواهد شد نيز دفاع كند و اين امر در سايه دين محقق مى شود. ما معتقديم كه آنچه حيات واقعى انسان را تأمين مى كند، دين است و آنچه آن را به خطر مى اندازد، مبارزه با دين و تضعيف ارزش ها و باورهاى دينى است. اگر كسانى چنين اعتقادى داشتند، آيا به زندگى اين دنيا بيشتر اهميت مى دهند يا نسبت به زندگى ابدى خود اهتمام بيش ترى خواهند داشت؟ در اين جا نيز مسئله دفاع از حيات و سعادت انسان مطرح است، اما بين سعادت محدود اين دنيا و سعادت ابدى، كدام يك مهم تر است؟ اگر براى رسيدن به سعادت ابدى گاهى ضرورت اقتضا كند كه زندگى اين دنيا محدودتر و كوتاه تر شود يا بعضى از لذات آن كاسته شود، آيا كسى كه به زندگى ابدى ايمان دارد، در فدا كردن زندگى و لذات اين دنيا در راه سعادت ابدى ترديدى به خود راه مى دهد؟ "ان زعمتم انكم اولياء للّه من دون الناس فتّمنوا الموت ان كنتم صادقين"(38)، اگر باور داريد كه زندگى ابدى، ارتباط با خدا و قرب الهى در عالم ديگر است، اصلاً نبايد نسبت به زندگى اين دنيا پاى بند باشيد. اين دنيا مرحله اى است كه بايد از آن عبور كرد تا به آن دنيا رسيد. "صبراً بنى الكرام فما الموت الا قنطرة"(39). شب عاشورا حضرت سيدالشهداعليه السلام به اصحاب خود فرمود: اى بزرگ زادگان! اندكى صبر كنيد! مرگ جز پلى نيست كه شما را از زندگى پَست اين دنيا به زندگى سعادتمندانه ابدى در جوار قرب الهى مى رساند. كسى كه چنين بينشى دارد، دفاع از زندگى ابدى را حق خود مى داند؛ از اين رو نمى تواند ببيند افرادى قصد به خطر انداختن حيات ابدى او را دارند. جامعه اى هم كه چنين اعتقادى دارد نمى تواند شاهد باشد گروهى آن حيات را از جامعه و مردم بگيرند و اعتقاد آن ها را نسبت به آخرت سُست كنند و آن ها هم بدون توجه به اين مسأله لبخند زده و بگويند اين هم قرائت و تفكر ديگرى است و ما هم به تفكر شما احترام مى گذاريم! اگر كسى اعتقاد واقعى به حيات اخروى، حساب و كتاب و سعادت حقيقى در دنياى ديگر داشته باشد، چنين سخنانى را تحمل نخواهد كرد. چنين اعتقادى تنها يك شعار براى فريب مردم و كسب آراء نيست، بلكه اعتقادى واقعى است. انسان براى زندگى ابدى خلق شده است. اگر كسانى به اين مسئله اعتقاد يقينى دارند و ايمان به آخرت در جان آن ها رسوخ كرده باشد، نمى توانند نسبت به مسأله اى كه براى زندگى ابدى شان خطر جدّى فراهم مى كند، بى تفاوت باشند و در برابر آن با تولرانس، لبخند و تساهل و تسامح برخورد كنند. مگر انسان عاقل در برابر كسى كه شمشير به روى او كشيده است لبخند مى زند؟! تصور كنيد نيمه شبى از خواب برخيزيد و ناگهان شخصى را در حال حمله، بالاى سر خود ببينيد، آيا به او لبخند مى زنيد و مى گوييد اين هم يك سليقه است و بايد به فكر و سليقه ديگران احترام گذاشت؟! يا در مقام دفاع از خود برمى آييد و سلاح را از او گرفته، به او حمله مى كنيد؟ چرا چنين مى كنيد؟ چون باور داريد كه جان شما در خطر است. اگر كسانى باور داشته باشند كه قيامتى در كار است و دين موجب سعادت در آن دنياست، نمى توانند نسبت به تهاجم هايى كه بر ضدّ دين صورت مى گيرد، بى تفاوت باشند. كسانى كه بى تفاوتى نسبت به دين را ترويج مى كنند، به اين دليل است كه به آخرت ايمان ندارند و دين را يك نوع شوخى مى دانند. اين قبيل افراد دين را حداكثر مانند آداب و رسومى از قبيل چهارشنبه سورى مى دانند و مى گويند عده اى از مردم معتقدند روز جمعه بايد به نماز جمعه بروند و شب عاشورا بايد سينه بزنند. همچنان كه عده اى معتقدند شب چهارشنبه سورى بايد از روى آتش بپرند. اين يك اعتقاد است، آن هم اعتقاد ديگرى است! شما به اين عقيده احترام بگذاريد، صاحبان آن عقيده هم به شما احترام مى گذارند. كارى به كار يكديگر نداشته باشيد! اين عده به همان اندازه كه چهارشنبه سورى را جدى مى دانند، شب عاشورا را هم جدى مى گيرند! بلكه حتى شب عاشورا را به اندازه چهارشنبه سورى جدى نمى گيرند! همچنين اين گروه، بر اساس ديدگاه خود، مى گويند: به مجرّد بروز رقابت بين دو گروه و منجر شدن اين رقابت به اختلافات دينى و مذهبى، نبايد خشونت به خرج داد! بلكه بايد اجازه دهيم هر دو طرف به آرامى كار خود را انجام دهند تا يكى از آن ها دين و عقيده ديگرى را با تبليغات، القاء شبهات، رفتارهاى ناهنجار اجتماعى و ضد اخلاقى، ترويج مواد مخدر، ترويج نوارهاى مبتذل و هر اقدام ديگرى از بين ببرد. معناى اين سخن اين است كه ما براى دين ارزشى قايل نشده ايم و از نظر ما بين اسلام و يهوديت و حتى بت پرستى تفاوتى وجود ندارد! مگر ايدئولوگ مورد احترام بعضى از شخصيت هاى كشور ننوشت كه: "هيچ دينى بر اديان ديگر ترجيح ندارد و حتى اسلام بر بت پرستى ترجيحى ندارد! اسلام يك صراط مستقيم و بت پرستى هم صراط مستقيم ديگرى است!" معناى اين كلام اين است كه هيچ يك را باور ندارند! هر چند در ظاهر مى گويند مسلمان هستيم. واللّه دروغ مى گويند! مگر ممكن است كسى مسلمان باشد و بگويد اسلام با بت پرستى تفاوتى ندارد؟! تحليل اين رخداد از منظر معارف اسلامى بنا بر اين، از ديدگاه اسلام، تحليل جامعه شناسان خطا است، هم چنان كه نتيجه حاصل از آن نيز نادرست است. اما جواب اسلام به سؤال مذكور اين است كه انسان ها تمايلات مختلفى دارند كه در اثر شرايط مختلف اجتماعى كه بسيارى از آن ها هم اختيارى است، در افراد تقويت مى شود و گاهى به حدّى شدت مى يابد كه همه خواسته ها و ارزش هاى انسانى را تحت الشعاع قرار مى دهد. من و شما - الحمد للّه - به چنين تمايلات شديدى مبتلا نشده ايم، اما ممكن است به افرادى برخورد كرده باشيم كه براى آن ها شهرت و مطرح شدن در جامعه اهميت داشته باشد و براى رسيدن به شهرت، آمادگى فداكردن و گذشتن از همه چيز حتى دين را دارند. حب رياست، جنونى است كه گاهى، انسان به آن مبتلا مى شود و بلايى بر سر او مى آورد كه حاضر است تمام ثروت، زن و فرزند و همه ارزش هاى مقدس را فدا كند تا چند صباحى به رياست برسد. چنين علاقه هايى، به صورت ناگهانى پيدا نمى شود، بلكه ابتدا جوانه كوچكى در دل مى زند، سپس به تدريج در شرايط مختلف آبيارى مى شود و اگر فضاى مناسبى پيدا كند، رشد مى كند و به تدريج به جايى مى رسد كه انسان حاضر است همه چيز را فداى اين خواسته كند. ممكن است خود انسان، در مراحل اوليه و متوسط رشد اين علاقه، متوجه نباشد كه در گوشه هاى قلبش چه مارهايى خفته اند. شايد كسى كه به اين بلا گرفتار شده است، تصور كند كه خوشحال شدن از احترام ديگران امرى طبيعى است و خطرى هم ايجاد نمى كند، اما اگر حس رياست طلبى، احترام طلبى و حب جاه رشد كند، با مطرح شدن آن در حوزه دين بلاهاى بزرگى مى آفريند؛ "آخر ما يخرج من قلوب الصديقين حب الجاه"، آخرين علاقه اى كه از قلب صديقين كه همنشين انبيا هستند، خارج مى شود، حب مقام است. ما حب مقام را ساده مى انگاريم، چون چنين مسأله اى براى ما مطرح نيست، اما به عنوان مثال، براى كسى كه قرار است در جامعه مقام مهمى را احراز كرده و كانديداى پستى است، اهميت زيادى دارد. اگر كسى عشق به مقام داشته باشد، براى او حق و باطل مطرح نيست. هر جا پست و مقامى به او بدهند به آنجا مى رود. گاهى انسان عشق خدمت به خلق را دارد و مقام را براى خدمت به مردم مى خواهد. حتماً به خاطر داريد كه شهيد مظلوم دكتر بهشتى فرمود. ما عاشق مقام نيستيم، ما عاشق خدمتيم و اگر مقامى را پذيرفته ايم، به اين دليل است كه ابزارى براى خدمت به خلق خدا و انجام تكليفى كه بر عهده ماست، در اختيار داشته باشيم؛ اما همه مردم اين گونه نيستند. ممكن است انسان به گونه اى شود كه بُت او مقام باشد، در اين صورت براى حفظ آن حاضر است همه چيز را از دست بدهد. عمر بن سعد نمونه چنين افرادى است. حتماً همه شنيده ايد كه عمر سعد از شب تا به صبح راه مى رفت و با خود در مورد پذيرفتن فرماندهى لشگر كربلا و مسؤوليت كشتن امام حسين عليه السلام سخن مى گفت و در اين مورد ترديد داشت. سرانجام نتوانست از مُلك رى چشم پوشى كند و اين كار را پذيرفت. در ايام عاشورا، پيش از ورود شمر به كربلا و قطعى شدن مسأله جنگ، گفتگويى بين حضرت سيدالشهداعليه السلام و عمربن سعد انجام گرفت كه حضرت طى آن عمر سعد را نصيحت كرده و فرمودند: تو مرا مى شناسى و مى دانى من چه كسى هستم، پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم درباره من چه فرمود، كشتن من چه گناه بزرگى است و به واسطه آن چه بلايى بر سر تو و خانواده ات نازل خواهد شد. دست از اين كار بردار! گفت: آقا خانه ام را خراب مى كنند. امام عليه السلام فرمود: من خانه ات را برايت مى سازم. عمر گفت: من املاكى دارم كه آن ها را از من مى گيرند. آن حضرت فرمود: من از املاك شخصى خودم در مدينه به تو مى دهم، اما تمام اين مسائل بهانه بود. آنچه امام حسين عليه السلام نمى توانست به او بدهد، مُلك رى بود. عمر سعد عاشق سلطنت رى بود و سرانجام به فرمايش يكى از ياران امام عليه السلام كه با عمر صحبت كرده بود، ملك رى را به قيمت خون حضرت سيدالشهداعليه السلام خريد و حاضر نشد از آن دست بردارد. ممكن است كار انسان به اينجا نيز برسد. مشكل تمام انسان هايى كه به خطرهاى سخت مبتلا مى شوند و در دره هاى شيطانى سقوط مى كنند، چنين تعلقات و وابستگى هايى است كه با ارزش هاى دينى و خداپرستى سازگار نيست. تعلقات مادى تا جايى قابل اغماض است كه با دين در تضّاد نباشد. البته اولياء خدا اصلاً به اين تعلقات اعتنايى نمى كنند. پاسخ سيدالشهداعليه السلام به تحليل جامعه شناسان براى تكميل پاسخ جامعه شناسان، پاره اى از كلمات حضرت سيدالشهداعليه السلام را نقل مى كنم؛ كلماتى كه غالب آن ها، يا در شب عاشورا يا روز عاشورا، از زبان مبارك آن حضرت صادر شده است. حاصل همه آن سخنان اين است كه درد اصلى اين شياطين و منحرفين، دنياپرستى است. علاج آن هم مبارزه با دنياپرستى است. دنياپرستى غير از بهره مندى از حيات دنيا و متعلقات آن است. دنياپرستى، دلبستگى به دنيا است، به گونه اى كه انسان را از مسير حق باز داشته به گناه وادار كند. قال الحسين بن على عليه السلام "ان جميع ما طلعت عليه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها، بحرها و برّها و سهلها و جبلها عند وليّ من اولياء الله و اهل المعرفة بحق الله كفيى الظلال"(40). از امام حسين عليه السلام به ندرت روايت نقل شده و اكثر مواردى كه از آن حضرت نقل شده است، پيرامون داستان عاشوراست. آن حضرت مى فرمايد: همه آنچه در مشرق و مغرب زمين وجود دارد و خورشيد بر آن مى تابد، از درياها و خشكى ها تا كوهستان ها و بيابان ها، تمام اين موارد در نظر شخص خداپرست مانند سايه اى است كه بر زمين مى افتد و پس از ساعتى از بين مى رود. اگر كسى خدا را بشناسد و با خدا رابطه داشته باشد، همه امور ارزنده عالم مانند جواهرات، معادن و ثروت هاى عالم، در نظر چنين شخصى، مانند سايه اى است كه بامدادان بر زمين مى افتد و هنگام غروب از بين مى رود. اين كلام امام حسين عليه السلام است. آن حضرت در ادامه فرمود: "أو لا حرّ يدع هذه اللماظة لأهلها". لماظه، به معنى مقدار غذايى است كه لابه لاى دندان باقى مى ماند و حضرت آن را به عنوان كنايه براى دنيا به كار برده اند. امام عليه السلام مى فرمايد: آيا آزادمردى نيست كه اين ذره نيم جويده غذا را جلوى اهل آن بيندازد و به آن دل نبندد؟! "أو لا حرّ يدع هذه اللماظة لأهلها، فليس لأنفسكم ثمن الا الجنه"، ياران من، جان هاى شما قيمتى جز بهشت ندارد، بهشت ابدى بالاترين قيمت براى جان شما است، "فلا تبيعوها بغيرها"، كالاى ارزشمندى را كه در اختيار شماست، ارزان نفروشيد. اين كلام نيز از حضرت سيدالشهداعليه السلام نقل شده است كه آن حضرت در شب عاشورا در يكى از سخنرانى هايى كه براى دوستان خود ايراد كردند، فرمودند: "و اعلموا أن الدنيا حُلوها و مُرَّها حلم"(41)، شيرينى ها و تلخى هاى دنيا، هر دو خواب است. آنچه طى سال هاى گذشته در زندگى شما اتفاق افتاده است، با آنچه شبى در خواب ديده ايد چه تفاوتى دارد؟ در حال حاضر چه چيزى از هر دو در اختيار شماست؟ شيرينى ها و تلخى هاى دنيا، هر دو خواب است. "و الانتباه فى الاخرة"، انسان زمانى از اين خواب بيدار مى شود كه از اين عالم مى رود. عالم آخرت جاى بيدارى است و آن زمان متوجه خواهيم شد كه همه آنچه در اين دنيا گذشت، نسبت به حقيقتى كه در آن عالم وجود دارد، همانند خواب بوده است. آن جا است كه انسان مى گويد: "يا ليتنى قدمت لحياتى"(42)، كاش براى حيات خود چاره اى انديشيده بودم. در آن دنيا است كه انسان با خود مى گويد زندگى دنيا مرگ تدريجى بود، كاش براى حيات خود فكرى كرده بودم. حضرت سيدالشهداعليه السلام، در شب عاشورا با بهترين كلامْ ياران خود را براى شهادت در روز عاشورا آماده مى كند. حضرت سيدالشهداعليه السلام چه مطلبى سازنده تر از اين مى توانست به دوستان خود بگويد؟ شب آخر است و آن حضرت مى داند كه همه يارانش فردا كشته مى شوند. در آخرين ساعات همه ياران آن حضرت جمع شده اند. حضرت ابوالفضل، على اكبر، قاسم بن الحسن، حبيب ابن مظاهر، مسلم بن عوسجه و ديگران. حضرت مى خواهد كلامى را به عنوان هديه به ايشان بگويد؛ لذا اگر آن حضرت سخنى بهتر از اين داشت، گفته بود. امام حسين عليه السلام فرمود: عزيزان من! بدانيد آنچه از تلخ و شيرين در اين دنيا مى گذرد، خوابى بيش نيست. بيدارى در آخرت است "و الانتباه فى الاخرة، والفائز من فاز فيها و الشقىّ من شقى فيها"، خوشبخت كسى است كه در آن جا سعادتمند باشد و بدبخت كسى است كه در آن جا محروم باشد. فرمايش ديگرى از حضرت ابى عبدالله عليه السلام در روز عاشورا نقل شده است. دقت كنيد كه در مجموع اين فرمايش ها، محور اصلى كلام حضرت سيدالشهداعليه السلام چيست. "عباد الله اتقوا الله". امام حسين عليه السلام در روز عاشورا مكرراً براى نصيحت مردم به ميدان مى آمد. آن ها هم براى اين كه امام عليه السلام نتواند سخنرانى كند، همهمه و هلهله مى كردند، اما غالباً امام عليه السلام با اشاره اى آن ها را ساكت مى كردند. گفته شده كه اين امر كرامتى از امام عليه السلام بوده است كه با تصرف ولايى آن ها را با اشاره اى ساكت مى كردند. امام عليه السلام بعد از آن همه تشنگى قصد سخنرانى براى سى هزار لشگرى را دارد كه با همهمه، مانع سخن گفتن او مى شوند؛ دقت كنيم ببينيم آن حضرت در اين شرايط چه مطلبى را براى اين مردم مطرح مى فرمايد. "عباد الله اتقوا اللّه"، بندگان خدا تقوا داشته باشيد، "و كونوا من الدنيا على حذر"، از دنيا برحذر باشيد. اگر سيدالشهداعليه السلام در اين شرايط مى توانست براى مردم كوفه دارويى شفابخش تر از اين ارائه دهد، آيا از گفتن آن خوددارى مى كرد؟! اگر ممكن بود كلامى در مردم تأثير گذارد و آن ها را از مسير نادرست بازگرداند، همين كلامِ شفابخش بود. "كونوا من الدنيا على حذر". دنيا چيست؟ همين دل بستگى هاى انسان به خوردن و خوابيدن، پست و مقام، ماشين، دكور خانه، و امورى از اين قبيل. دلبستگى به اين امور شما را از انسانيت ساقط مى كند و از سعادت ابدى باز مى دارد. پس، به اندازه ضرورت و در حدى كه بتوانيد به سير معنوى نائل شويد، از اين امور استفاده كنيد. چون اين ها هدف نيستند. "كونوا من الدنيا على حذر فان الدنيا لو بقيت لأحدٍ أو بقى عليها أحدٌ كانت الانبياء احقَّ بالبقاء" اگر قرار بود دنيا براى كسى باقى بماند يا كسى در دنيا باقى بماند، سزاوارترين مردم، انبيا بودند. اگر دنيا ارزشى داشت و بقا در آن مطلوب بود، خدا به اين بندگان شايسته خود مرحمت مى كرد. اين كه دنيا در اختيار انبيا و دوستان خدا قرار نگرفته و ايشان غالباً از امور دنيا محروم بوده اند، به اين دليل است كه دنيا ارزش ذاتى نداشته است. ارزش متعلق به امر ديگرى است. هر چند آن ها كار و تلاش مى كردند و درآمدى داشتند، اما به آن دل نمى بستند. امام عليه السلام در سخنرانى ديگرى فرمود: "الحمدلله الذى خلق الدنيا فجعلها دار فناء و زوال"(43)، شما اين صحنه را مجسم كنيد كه امام حسين عليه السلام در روز عاشورا براى مردم سخنرانى و موعظه مى كند و كلام خود را با اين جمله شروع مى كند: حمد خدايى را كه دنيا را دار فنا و زوال قرار داد؛ "الحمدلله الذى جعل الدنيا دار فناء و زوال، متصرفة بأهلها حالاً بعد حال فالمغرور من غرّته و الشقّى من فتنته"، فريب خورده كسى است كه دنيا او را فريب داده باشد و بدبخت كسى است كه فريفته دنيا شود. كلام ديگرى نيز از آن حضرت نقل مى كنم. سخنان حضرت سيدالشهداعليه السلام با آن نرم و ملايم در آن مردم هيچ تأثيرى نكرد و فرمايش هاى آن حضرت را با حرف هاى زشت و بى ادبانه پاسخ دادند. گويا اين آخرين سخنرانى امام عليه السلام بود كه براى اتمام حجت فرمودند:"تبّا لكم أيتها الجماعة و ترحا أفحين استصرختمونا والهين متحيرين فأصرختكم مؤدين مستعدين سللتم علينا سيفا في رقابنا و حششتم علينا نار الفتن خبأها عدوكم و عدونا"(44).آن حضرت، آن ها را نفرين كرد و فرمود: شما ما را براى فريادرسى دعوت كرديد و گفتيد بيا به فرياد ما برس و ما را از ظلم بنى اميه نجات بده! ما در معرض گمراهى هستيم، بيا و ما را نجات بده! شما در حالى كه متحير و سرگردان بوديد و راه حق و باطل را از هم تميز نمى داديد، فريادرس خواستيد و ما به فريادرسى شما آمديم. پاداش ما اين بود كه شمشيرهايى را كه ما به دست شما داده بوديم، به روى ما كشيديد. اين شمشيرهايى كه اكنون در دست شماست، به بركت اسلام به دست شما آمده است، ما بوديم كه شما را مسلمان كرديم و اين شمشيرها به دست شما آمد و امروز شما همين شمشيرها را به روى ما مى كشيد. آيا اين مزد ما است كه به فريادرسى شما آمديم؟! اين قسمت از فرمايش امام مورد نظر من است كه مى فرمايد: اى مردم! شما با يكديگر متحد شديد، ائتلاف كرديد، گروه ها و حزب هاى مختلف، همه براى دشمنى با ما، با هم متحد شديد، وجه اشتراك همه شما از شامى، كوفى، بصرى و ساير بلاد، با وجود گرايش هاى مختلف، دشمنى با ما اهل بيت است. چرا؟ مگر ما چه گناهى كرديم؟ چه مالى از شما را تصرف كرديم؟ چه خونى از شما بر زمين ريختيم؟ و كسانى كه شما به خاطر آن ها با ما مى جنگيد و به يارى آن ها آمده ايد، براى شما چه خدمتى انجام داده اند؟ آيا عدالتى را بين شما حاكم كردند و ظلمى را از شما برطرف كردند؟ شما مى دانيد كه بنى اميه اهل عدالت خواهى نيستند و جز ظلم بر شما روا نمى دارند. پس، چه امرى موجب شده است كه از ظالمين حمايت كرده و قصد كشتن ما را داريد كه اهل خدمت به شما هستيم و براى فريادرسى شما آمده ايم؟ در ادامه حضرت سيدالشهداعليه السلام فرمود: آنچه باعث ايجاد چنين روحيه اى در شما شده است كه حاضر به ارتكاب بدترين گناه هستيد، چيزى نيست جز مال حرام كه به شما داده اند، "الا الحرام من الدنيا أنالوكم"، مال حرام موجب شد كه شما از آن ها حمايت كنيد و آن ها را براى جنگ با ما يارى كنيد. "و خسيس عيش طمعتم فيه"، آنچه اكنون به شما داده اند، مال حرامى است. علاوه بر اين، آرزو داريد كه بعد از كشته شدن ما و گسترش سلطنت آن ها، زندگى شما رفاه بيشترى داشته باشد. اين طمعى است كه شما داريد، و هرگز به آن نخواهيد رسيد. مال حرامى كه به شما داده اند و اميد رسيدن به مال بيشتر موجب شده است دست از حق برداريد و خون پسر پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم را بريزيد. اين موعظه ها ديگر در شما تأثيرى نمى گذارد. پيام مهم امام حسين عليه السلام در شب و روز عاشورا همچنان كه ملاحظه فرموديد، محور فرمايش هاى امام عليه السلام در تمام سخنرانى ها، تحذير از دنيا، مال حرام، لذت هاى دنيا و بدبختى هايى است كه براى انسان ايجاد مى كند. اگر ما مى خواهيم واقعاً حسينى شويم، شايسته است از كلامى كه حضرت سيدالشهداعليه السلام در شب و روز عاشورا، مكرراً و به بهانه هاى مختلف، براى دوستان و دشمنانش بيان فرمود استفاده كنيم. "و كونوا من الدنيا على حذر". هر كس كه بخواهد به سعادت برسد، بايد از اين كلام استفاده كند. درد و درمان براى ياران امام حسين عليه السلام و دشمنان او يكى است. براى رسيدن به سعادت، همه بايد از اين درمان استفاده كنند و از آن سمّ مهلك كه عشق به دنيا و دلبستگى به لذت هاى آن است، پرهيز كنند. من و شما هم اگر قصد داريم حسينى باشيم، بايد سعى كنيم عاشق دنيا نشويم، ايمان خود را به آخرت تقويت كرده باور كنيم كه زندگى واقعى بعد از مرگ است و اين دنيا مانند دوران جنينى است. همچنان كه جنين پس از مدتى با تولد قدم به اين دنيا مى گذارد، انسان نيز با مرگ از اين دنيا خارج مى شود و قدم در عالم ابدى مى گذارد، اما براى اين كه در عالم ابدى به سعادت جاودانى نائل شويم، بايد به اين دنيا دل نبنديم، تا به گناه كشيده نشويم. ريشه همه گناهان و بدبختى ها علاقه به دنياست. كدام گناه است كه در علاقه به دنيا ريشه نداشته باشد؟ بنابراين، اگر ما امام حسين عليه السلام را امام خود مى دانيم و دوست داريم به ياران او ملحق شويم، اگر واقعاً نگران هستيم كه مبادا جزء مخالفين آن حضرت يا جزء كسانى باشيم كه از امام حسين عليه السلام كناره گيرى كردند و اگر در اين گفته خود صادق هستيم كه "يا ليتنى كنت معكم فأفوز معكم"، چاره كار در اين است كه از دارويى كه حضرت سيدالشهداعليه السلام معرفى كرده است، استفاده كنيم. ابتدا بايد سعى كنيم كه ايمان آخرت را در خود تقويت كنيم. البته اين كار، به بحث و مطالعه نياز دارد تا شبهاتى كه پيرامون اين مسأله مطرح است، حل شود. مؤمنان كسانى هستند كه "بالاخرة هم يوقنون". كسب يقين كار ساده اى نيست، آن هم در دورانى كه اكثريت انديشمندان و فيلسوفان عالم چنين القا مى كنند كه هيچ امر يقينى در عالم وجود ندارد، اما قرآن مى گويد بايد نسبت به آخرت يقين داشته باشيد. با مسائل اعتقادى به سادگى برخورد نكنيم. سعى كنيم با بحث، مطالعه، تشكيل جلسات مذهبى و پاسخ دادن به شبهات، نسبت به آن ها يقين حاصل كنيم. در مرحله دوم بايد خودسازى كرده سعى كنيم از حرام دنيا و گناه احتراز كنيم. از حلال دنيا استفاده كنيم، اما از حرام آن دورى كنيم؛ هرچند حضرت سيدالشهداعليه السلام فرمود: همه لذت هاى دنيا و ثروت هاى آن براى اولياء الله به اندازه سايه اى ارزش دارد. البته رسيدن به چنين مقامى كار دشوارى است، اما حداقل سعى كنيم مرتكب حرام نشويم، از كار خود كم نگذاريم، از بيت المال در جهت منافع شخصى خود استفاده نكنيم و به فكر خويشاوند و همسايه فقير خود باشيم. آنچه عشق به دنيا را از دل انسان بيرون مى كند، انفاق مال است. "لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبّون"(45). چيزهايى را كه به آن ها علاقه داريد، انفاق كنيد تا عشق آن در دل شما نماند. اگر عشق به مال، عشق به مقام، عشق به آبروى دنيايى و حيثيت اجتماعى و امورى از اين قبيل، در دل انسان رسوخ كرد، به طور قطع در معرض خطر خواهد بود و روزى كه قرار باشد بين لذت دنيا و انجام وظيفه الهى (مبارزه، جهاد، زندان رفتن يا كشته شدن) يكى را انتخاب كند، اگر عشق به دنيا در دل انسان باشد، جلوى او را مى گيرد و باعث مى شود انسان، به صورت هاى مختلف، رفتار دنياپرستانه خود را توجيه كند. افراد زيادى بودند و هم اكنون نيز هستند - نمونه هاى آن ها را هم شما مى شناسيد - كه موقعيت هاى ممتازى داشته و مردم هم علاقه شديدى به آن ها داشتند، اما بدترين ضربه را به اين انقلاب زدند و بعد چنين توجيه كردند كه تصور كرديم گروهى در حال منحرف كردن انقلاب از مسير واقعى هستند!؛ لذا افشاگرى كرديم. افراد ديگرى نيز احكام اسلام را تحريف و ضروريات دين را انكار مى كنند و بعد در توجيه كار خود مى گويند، اگر ما احكام اسلام را آنچنان كه هست بيان كنيم، جوان هاى دنيا از اسلام بيزار مى شوند! ما حكم اسلام را تغيير مى دهيم تا مردم از دين برنگردند! بايد از ايشان پرسيد: از كدام دين؟ هنگامى كه شما احكام دين را تغيير داديد، مردم از چه دينى برنمى گردند؟ آيا از دينى كه شما ساختيد يا از دينى كه خدا نازل كرده است؟ اگر منظور شما اسلام عزيز است، اسلام همان است كه خدا نازل كرده است، نه آنچه شما مى سازيد. دينى كه شما احكام آن را تغيير داديد تا مردم آن را بپسندند، دين خدا نيست. آن دين، دست ساخته شما است. با اين وجود، شما چگونه بر سر اسلام منت مى گذاريد كه قصد داريد به آن خدمت كنيد؟ آيا اين خدمت به اسلام است يا خدمت به كفر؟! ريشه اين كار چيست؟ ريشه اين كار، حب دنيا، حب رياست، حب پول و حب خوشگذرانى است. اگر ريشه اين مسائل در من و شما نيز وجود داشته باشد، روزى همان بلا به اندازه ظرفيت مان، بر سر ما نيز خواهد آمد. هر انسانى ظرفيتى دارد كه بلايا نيز به اندازه همان ظرفيت بر سرش خواهد آمد. ما از ظرفيت محدودى برخوردار هستيم و بلايى كه بر ما مى آيد متناسب با خود ما است. اگر مى ترسيم كه خانواده مان متلاشى شود، فرزندان مان به مواد مخدر مبتلا شوند و فسادهاى متعدد ديگرى دامن گير ما شود، از ابتدا بايد از دارويى كه حضرت سيدالشهداعليه السلام براى دوست و دشمن تجويز كرده استفاده كنيم. دوستان امام حسين عليه السلام نصيحت او را پذيرفتند و دشمنانش آن را رد كردند. اين نصيحت را بپذيريد و سعى كنيد كه آن را به كار بنديد. عشق به دنيا را از دل بيرون كنيد، به سراغ گناه نرويد، ايمان خود را با دلايل منطقى تقويت نماييد و با مبارزه با دنياگرايى، خودسازى كنيد. آيا مردم، سيدالشهداعليه السلام را نمى شناختند؟ در زيارت عاشورا مى خوانيم: "فأسئل اللّه الذى اكرمنى بمعرفتكم و معرفة اوليائكم و رزقنى البرائة من اعدائكم..." يعنى آن فدايى كه مرا به وسيله شناخت و معرفت شما اكرام كرد و گرامى داشت و.... حال، سؤال اين است كه: چرا مى گوييم خدايى كه ما را به معرفت شما اكرام كرد؟ مگر مسلمان ها، در صدر اسلام، به پيغمبر، اهل بيت عليهم السلام و حضرت سيدالشهداعليه السلام معرفت نداشتند؟ اگر معرفت داشتند، چرا عده اى به جنگ با او آمدند و عده اى ديگر سكوت كردند؟! و اگر معرفت نداشتند، مگر هنوز در بين آن ها كسانى نبودند كه روايات پيغمبرصلى الله عليه وآله را درباره حضرت سيدالشهداعليه السلام نقل كنند يا رفتار پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله را با حضرت سيدالشهداعليه السلام براى مردم بگويند؟ حضرت سيدالشهداعليه السلام در خطبه اى كه در نزديك ظهر عاشورا براى مردم خواند، فرمود: اگر من را نمى شناسيد و نمى دانيد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله درباره من چه فرموده، در بين شما هنوز اصحاب پيغمبرصلى الله عليه وآله مثل جابر بن عبدالله انصارى، زيد بن ارقم و انس بن مالك هستند؛ برويد از آن ها بپرسيد - البته منظور اين نبود كه اين ها در كربلا حضور دارند، منظور اين است كه هنوز در بين مسلمان ها هستند - اگر مى دانيد و مى شنويد، پس چه حجتى داريد بر اين كه به روى ما شمشير كشيده ايد و مى خواهيد خون ما را بريزيد؟! معناى اين سخن اين است كه آن ها حضرت سيدالشهداعليه السلام را مى شناختند. پس اين گونه شناخت كه بدانيم امام حسين عليه السلام فرزند چه كسى بود و پدر، مادر و جدّ او چه كسانى بودند، معرفت كارساز نيست. شناخت و معرفت آن ها، حتى با شناخت روايات و فرمايش هاى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله درباره حضرت سيدالشهداعليه السلام و مقامات او توأم بود كه فرمود: "الحسن و الحسين سيّدا شباب اهل الجنة و انهّما امامان قاما أو قعدا"(46) امام حسن و امام حسين عليهما السلام سيد و سرور جوانان اهل بهشت اند، اين دو برادر، امام هستند، چه قيام و چه قعود كنند. اين سخنان را شنيده بودند و مى دانستند، اما اين شناخت ها كارساز نبود. آن شناختى كارساز است كه با ايمان، پذيرش، تسليم و انقياد توأم باشد، يعنى اگر مى پذيريم كه امام و واجب الطاعة است، بايد اطاعتش كنيم. در زيارت عاشورا مى خوانيد: "آن خدايى كه به ما اين كرامت را داد كه امام حسين شناس شديم". امروز هم كسانى هستند كه دم از اسلام و تشيع مى زنند و ادعاى شناخت امام حسين عليه السلام را دارند، ولى از امام حسين عليه السلام بيگانه اند، چنان كه در آن زمان نيز به جز گروه اندكى، كه طبق روايات معروف(47) هفتاد و دو نفر بودند، بقيه امام حسين عليه السلام را تنها گذاشتند. مسلمانان ظاهرى اين كه چرا اين گونه شد، بحث مفصلى دارد كه اكنون مجال بسط آن نيست، ولى اشاره مى كنم كه گروهى از آن ها، مانند آل ابوسفيان، اصلاً اعتقادى به خدا، اسلام و پيغمبر نداشتند و فقط تظاهر مى كردند. دو كلام از ابوسفيان براى شما نقل كنم تا اين خاندان را بشناسيد و بدانيد كه آن ها چه بينشى نسبت به اسلام، پيامبرصلى الله عليه وآله و اهل بيت اوعليهم السلام داشتند در اوايل بيعت مردم با عثمان -خليفه سوم يك روز ابوسفيان كنار قبرستان اُحد آمد و صدا زد: "يا اهل، القبور الذى كنتم تقاتلونا عليه صار بأيدينا و انتم رميم" گفت اى اهل قبور! (نگفت اى شهدا!) آن چيزى كه به خاطر آن با ما مى جنگيديد، امروز در دست ماست و شما زير خاك پوسيديد؛ يعنى شما فقط بر سر رياست با ما مى جنگيديد و آن رياست به دست ما افتاد و شما زير زمين تبديل به خاك شديد. عقيده وى اين بود كه پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله و بنى هاشم بر سر حكومت مى جنگيدند. خدا، وحى و قيامت مطرح نبود. كلامى صريح تر از اين دارد، در همان روزى كه با عثمان بيعت كرد، در خانه عثمان، خطاب به بنى اميه فرياد زد كه: اى فاميل من! اى بنى اميه! به اين خلافت كه امروز به دست ما افتاده محكم بچسبيد. قسم به آن كسى كه ابوسفيان به او قسم مى خورد، نه بهشتى در كار است و نه دوزخى، حكومت تنها چند روز در دست بنى هاشم بود و اكنون به دست ما افتاده است. شنيده ايد كه وقتى سر بريده حضرت سيدالشهداعليه السلام را جلو تخت يزيد گذاشتند، در حال مستى چه اشعار كفرآلودى را سرود! اين آل ابوسفيان و بنى اميه - كه درباره آن ها در زيارت عاشورا مى خوانيد "اللهم العن بنى امية قاطبة" - تيره اى بودند كه اعتقادى به خدا و قيامت نداشتند، اظهار اسلام مى كردند تا جانشان سالم بماند و بعد هم بتوانند بر مردم سوار شوند و به نام اسلام بر آن ها حكومت كنند. گروهى اين گونه بودند، اما تعدادشان خيلى زياد نبود. گروه ديگرى هم بودند كه اهل بيت عليهم السلام را شناخته و ايمان آورده بودند، احكام اسلام را نيز اجرا مى كردند. در جنگ ها و جهادها هم مشاركت داشتند و مال شان را براى اسلام انفاق مى كردند، اما كارشان يك اشكال داشت و آن اشكال، اين بود كه ايمان و علاقه مندى آن ها به اسلام، شرط داشت. قرآن كريم از اين گروه با اين تعبير ياد فرموده است. "و من الناس من يعبدالله على حرف فإن أصابه خير اطمأنّ به و إن أصابته فتنة انقلب على وجهه خسر الدنيا و الآخرة"(48) بعضى از مردم هستند كه شايد تعدادشان هم كم نباشد - نه آن زمان تعدادشان كم بود و نه در اين زمان - مى فرمايد: اين ها خدا را عبادت مى كنند، احياناً نماز مى خوانند و روزه مى گيرند، ولى عبادت كردن اينها تنها در يك حالت است كه اگر تغيير كند، ديگر خداپرست نيستند. تنها در صورتى خداپرستى مى كنند و به دين وفادارند كه دين با دنياى شان همسو باشد. اگر ديندارى با دنيادارى همسو باشد، ديندارند، نماز مى خوانند، روزه مى گيرند و به احكام اسلامْ عمل مى كنند. "فإن أصابه خير اطمأن به" اگر اوضاع رو به راه باشد و در سايه ديندارى به نان و نوايى برسند، ديندار خوبى هستند "و إن اصابته فتنة انقلب على وجهه" اينها مانند كسى هستند كه لب پرتگاهى ايستاده و در حال افتادن است و استقرار ندارد، به طورى كه اگر تكان بخورد، به رو به زمين مى افتد، تا اوضاع آرام است، بادى و طوفانى نيست و اوضاع بر وفق مرادشان است دين دار، مسلمان و انقلابى هستند؛ اما "إن أصابته فتنة" اگر فتنه اى بيايد، وضع دگرگون شود، آسايش و رفاه شان از بين برود، مشكلاتى پيش بيايد و ديگر نتوانند به دلخواه خودشان رفتار كنند، "انقلب على وجهه" به رو، به زمين مى افتد، ديگر خداپرست نيستند، و صد و هشتاد درجه منحرف مى شوند. بعد مى فرمايد: اين افراد "خسر الدنيا و الآخرة" اين ها هم دنياى شان را از دست مى دهند و هم آخرت شان را. دليل اين كه دنياى شان را از دست مى دهند، اين است كه مقدارى از وقت شان صرف عبادت خدا و عمل به دستورات دين شده، ولى فايده اى نداشته است و دليل اين كه آخرت شان را از دست مى دهند، اين است كه ايمان واقعى نداشته اند و وقتى فتنه آمد، ديگر خدا را بنده نيستند. "ذلك هو الخسران المبين" كسانى كه با مسلم در كوفه بيعت كردند شوخى نمى كردند. قبل ازآن براى حضرت سيدالشهداعليه السلام - طبق روايت معروف - دوازده هزار نامه نوشتند، واقعاً مى خواستند امام حسين عليه السلام در كوفه بيايد و در آن جا مثل زمان اميرالمؤمنين عليه السلام، حكومت كند، هر چند خيلى از آن ها به حكومت حضرت على عليه السلام هم راضى نبودند، ولى وقتى حكومت ايشان را با حكومت معاويه مقايسه كردند و ظلم هاى معاويه در حق دوستان حضرت على عليه السلام را ديدند (كه آن ها را يكى پس از ديگرى كُشت يا ترور كرد يا با عسل زهرآلود، يا به صورت هاى ديگر مسموم كرد) به حكومت فرزندان حضرت على عليه السلام راضى شدند. با اين كه مردم مدينه، مكه و ساير شهرهاى مهم اسلامى همه با يزيد بيعت كرده بودند، ولى گروهى از مردم كوفه امام حسين عليه السلام را دعوت كردند و گفتند ما با يزيد بيعت نمى كنيم، شما بيا تا با شما بيعت كنيم، شوخى هم نمى كردند، واقعاً هم دل شان مى خواست امام حسين عليه السلام بيايد و با او بيعت كنند، اما به اين شرط كه امام حسين عليه السلام كه مى آيد، ديگر جنگى در كار نباشد، كُشت و كشتارى نشود، نان و آب شان از بين نرود و اگر پست و مقامى دارند از دست شان نگيرد فقط امام حسين عليه السلام بيايد آن جا آقا باشد، نماز بخواند و آن ها پشت سر او اقتدا بكنند و اگر مى خواهند، از او مسئله بپرسند. اما وقتى ديدند عبيدالله بن زياد ياران حضرت سيدالشهداعليه السلام را يكى پس از ديگرى كُشت - مسلم را با آن وضع فجيع، هانى را به آن صورت و ديگران را مورد تهديد قرار داد، زندان ها را از دوستان حضرت على عليه السلام پر كرد و آن چيزى كه مى خواستند واقع نشد، از دعوت خود منصرف شده و.... خود عمر بن سعد، به كشتن حضرت سيدالشهداعليه السلام علاقه اى نداشت. وى مدت ها در اين فكر بود كه در رى -تهران فعلى حكومت كند. در اين زمينه گفتگوهايى شده بود، وقتى اين شرايط پيش آمد با او شرط كردند و گفتند: اگر مى خواهى به حكومت رى برسى، بايد با امام حسين عليه السلام بجنگى. پس از آن كه اين شرط را قبول كرد، باز هم مطمئن نبود كه كار به جنگ بكشد. مى گفت ما سى هزار نفر جمعيت داريم - البته تعداد سپاه او را تا صد و بيست هزار نفر هم گفته اند - وقتى امام حسين عليه السلام با صد نفر، صد و پنجاه يا دويست نفر بيايد، در مقابل اين لشگر تسليم مى شود، بعد او را مى گيريم و مى بريم نزد يزيد و ديگر به ما مربوط نيست. در دهه اول محرم ملاقات هايى با حضرت سيدالشهداعليه السلام داشت و سعى مى كرد همين كار را بكند. يك نامه هم براى عبيدالله بن زياد نوشت و گفت الحمدلله كارها دارد به خير مى گذرد، امام حسين عليه السلام را به كوفه مى آوريم و دستش را در دست امير مى گذاريم، بسيارى از افرادى هم كه با عمر بن سعد بودند، به همين نيت آمده بودند نه به قصد كشتن حضرت سيدالشهداعليه السلام؛ آنها مى گفتند: وقتى اين جمعيت بيايد، امام حسين عليه السلام با جمعيت محدودش، چاره اى جز تسليم ندارد و او را مجبور به بيعت مى كنيم، ولى وقتى انسان در مسير غلطى افتاد و حاضر شد كه معصيت كند، به راه خلاف برود و با دشمنان خدا بسازد، كم كم به جايى كشيده مى شود كه خودش هم فكر نمى كند. اول يك قدم برمى دارد و مى گويد اين چيزى نيست، قابل اغماض است، سپس يك قدم ديگر برمى دارد و كم كم زاويه باز شده و به آن جايى مى رسد كه نبايد برسد. ياران على عليه السلام قاتلان حسين عليه السلام! در زيارت عاشورا مى خوانيم كه خدا به ما كرامت عطا كرد كه حسين شناس شديم. آيا ما واقعاً امام حسين عليه السلام را مى شناسيم؟ آيا ما بيش از مردم كوفه امام حسين عليه السلام را مى شناسيم؟ مردم كوفه كسانى بودند كه سال ها امام حسين عليه السلام را در كنار اميرالمؤمنين عليه السلام ديده بودند. كوفه به اصطلاح، پايتخت حضرت على عليه السلام بود، سال ها در آن جا نماز خوانده بود، موعظه و سخنرانى كرده بود، به محرومان كمك كرده بود و ايتام و بيوه زنان را سرپرستى كرده بود. بسيارى از همين كسانى كه براى كشتن امام حسين عليه السلام آمدند. از كسانى بودند كه در ركاب حضرت على عليه السلام با معاويه جنگيده بودند. آيا فكر مى كردند روزى بيايد كه قاتل امام حسين عليه السلام بشوند؟! ابداً، ولى چنين روزى آمد، اين اسمش فتنه است "و إن أصابته فتنه انقلب على وجهه" بعضى از افراد زير پاى شان سست است، از اول نيت بدى ندارند، دل شان مى خواهد كه به راه خوب بروند و خداپرست باشند، عبادت خدا را هم مى كنند "من الناس من يعبدالله" اما "على حرف" تنها به يك شرط و در شرايط خاصى ايمان دارند؛ يعنى هميشه خداپرست نيستند. بنده به سهم خودم به اين عزادارى ها و عرض ارادت ها به پيشگاه حضرت سيدالشهداعليه السلام و اين توفيقى كه نصيب شما، به خصوص جوانان عزيز و پاك - كه هنوز آلوده به گناه نشده ايد - گرديده است كه در چنين مراسمى با اين اخلاص شركت مى كنيد غبطه مى خورم. خدا ان شاءالله اين محبت و اين عشق را روزافزون كند، اين عشق را از شما نگيرد و اين معرفت را ذخيره آخرت تان قرار دهد، ولى عزيزان من! ما بايد نگران اين باشيم كه نكند عبادت ما هم عبادت مشروط باشد، حسين دوستى ما هم شرط داشته باشد. اگر اوضاع عوض شود، ديگر معلوم نيست ما چقدر طرفدار حضرت سيدالشهداعليه السلام باشيم. من نسبت به خودم خائف هستم. ان شاءالله كه همه شما ثابت قدم باشيد. در همين زيارت عاشورا مى خوانيم "و أن يثبت لى عندكم قدم صدق فى الدنيا و الآخرة" اكنون كه به حضرت سيدالشهداعليه السلام و اوليائش معرفت داريم و با دشمنان او دشمن هستيم، از خدا مى خواهيم ما را ثابت قدم بدارد. براى ثبات قدم، تنها شناختن امام حسين عليه السلام كافى نيست "اكرمنى بمعرفتكم و معرفة اوليائكم و رزقنى البرائة من اعدائكم" آن هايى كه هم به روى دوستان و هم به روى دشمنان لبخند مى زنند، جزء اين ها نيستند. پيروان واقعى امام حسين عليه السلام كسانى هستند كه با دوستان آن حضرت، دوست هستند و با دشمنان او هم دشمن هستند و خدا را شكر مى كنند كه اين دشمنى را در دل هاى شان قرار داده است و از خدا مى خواهند كه هم بر دوستى آن ها نسبت به امام حسين عليه السلام بيفزايد و هم آن دشمنى را زياد كند. و لذا قبل از اين كه به حضرت سيدالشهداعليه السلام سلام كنند، ابتدا دشمنانش را لعن مى كنند. متأسفانه امروز در ميان كسانى كه ادعاى شيعه امام حسين عليه السلام بودن را دارند، كسانى هستند كه مى گويند بايد اين زيارت نامه را عوض كرد، لعن هاى آن را بايد حذف كرد، چون دوران خشونت گذشته است! ديگر بايد به روى همه حتى به روى دشمنان لبخند زد. آرى! خنده زدن به روى دشمنان بود كه بعضى از زمينه هاى انحراف را در گوشه و كنار اين كشور اسلامى به وجود آورد. متأسفانه در بعضى جاها بساط اختلاط نامشروع پسر و دختر، احياء سنت هاى كفر، استفاده از مواد مخدر و مشروبات الكلى، شب نشينى ها با تماشاى فيلم هاى ويدئويى مبتذل، در بين جوان ها وجود دارد. چرا؟ چون با ترويج فرهنگ تساهل و تسامح، بغض نسبت به دشمنان را ضعيف كردند. گفتند: به دشمنان هم بايد لبخند زد. وقتى به روى دشمنان لبخند زدند، با آن ها معاشرت مى كنند؛ و در نتيجه، اخلاق، رفتار، فرهنگ و فسادشان را هم مى پذيرند. جاذبه و دافعه مؤمنان واقعى انسان، همان طور كه بايد نسبت به مواد نافع جاذبه داشته باشد، نسبت به سموم نيز بايد دافعه داشته باشد. اگر بدن ما به جذب مواد نافع احتياج دارد، به دفع سموم هم نياز دارد. اگر كليه درست كار نكند و روده ها درست كار نكنند و مواد سمى از بدن خارج نشود، انسان مسموم مى شود و سرانجام مى ميرد. سموم را بايد دفع كرد. جاذبه همه جا به درد نمى خورد بلكه با دشمنان بايد دشمنى كرد و خدا را شكر نمود بر اين كه همان گونه كه دوستى خاندان پيغمبرصلى الله عليه وآله را به ما داده، دشمنى دشمنان شان را هم به ما داده است. اين نعمتى است كه خدا داده و بايد خدا را بر اين نعمت شكر كرد. بايد زيارت عاشورا خواند و اول دشمنان را لعن كرد. اين سدّى است كه مانع از آميزش فرهنگى با دشمنان مى شود و نمى گذارد اخلاق، رفتار و افكار آن ها در ما اثر بگذارد. وقتى سد شكسته شد، كم كم فرهنگ آن ها به ما سرايت مى كند و ناگاه همان فرهنگ، فرهنگ غالب مى شود و اين همان خطرى بود كه مسلمان ها را بعد از پنجاه سال از وفات پيغمبرصلى الله عليه وآله تهديد كرد. البته اين خطر خيلى پيش از اين و از روز رحلت پيغمبرصلى الله عليه وآله شروع شد و زمانى به اوج خود رسيد كه آن كسانى كه در شهر پيغمبرصلى الله عليه وآله، در زادگاه پيغمبرصلى الله عليه وآله و در كنار مسجد و مزار پيغمبرصلى الله عليه وآله زندگى مى كردند، با كسى بيعت كردند كه به شرابخوارى معتاد بود. و مردم مدينه - به جز چند نفر - با يزيد بيعت كردند و او را به جاى پيغمبر نشاندند؛ يعنى گفتند: بعد از پيغمبرصلى الله عليه وآله نوبت يزيد است، چه فرقى مى كند، يك روز پيغمبر حكومت مى كرد، حالا هم يزيد حكومت كند! جان ما سالم باشد، اقتصاد ما ضربه نخورد و آزادى ما لطمه نبيند، اگر پيغمبر نبود، يزيد باشد! ضعف معرفت، عاملى مهم در سقوط و انحراف مسلمانان در طول تاريخ چرا اين مصيبت دامنگير مسلمان ها شد؟ اين مصيبت دو عامل داشت: يكى اين كه معرفت شان نسبت به حقايق و معارف دين و از جمله ولايت اهل بيت ضعيف بود. در همان زمان هم، گروهى از مردم - اگر نگويم اكثريت مردم - سكولار بودند. يعنى اين كه مى گفتند: دين به جاى خودش، دولت هم به جاى خودش. پيغمبراسلام صلى الله عليه وآله خيلى خوب بود، حضرت على عليه السلام هم خيلى خوب است، ولى براى نماز، براى تفسير قرآن و حديث و اين گونه امور خوب بودند، اما اختيار حكومت بايد به دست مردم باشد. هر كه را خواستند مى توانند برگزينند. وقتى مردم گفتند پدر زن بزرگ پيغمبر براى حكومت اولى است، اين حق شان بود كه رفتند و با او بيعت كردند. اين مسأله ربطى به دين ندارد. اين همان سكولاريزم، يعنى تفكيك دين از سياست و دولت است. اين مسأله تازه اى نيست، بلكه از همان روز رحلت پيغمبرصلى الله عليه وآله شروع شد. بسيارى از كسانى كه با امام حسين عليه السلام جنگيدند، مسئله حكومت و ولايت و اين كه با چه كسى بيعت كنند را يك مسأله دنيوى مى دانستند نه مسأله دينى و اين ضعف معرفت بود كه برخوردشان با امام حسين عليه السلام مانند برخورد با كسى بود كه امروز به او رأى مى دهيم و او را انتخاب مى كنيم. گمان مى كردند اختيار با خودشان است و ديگر مسئوليتى ندارند؛ غافل از اين كه اين يكى از بزرگ ترين مسئوليت ها است و اهميت مسأله ولايت، از نماز بالاتر است "و لم يُناد بشى ء كما نودى بالولايه"(49) رأى دادن به يزيد يعنى قرار دادن اختيار خون، مال، جان، عِرض، ناموس و دين مسلمان ها در دست او و اين چيز ساده اى نيست. اين درست نبود كه بگويند رأى خودم است و به هر كه بخواهم رأى مى دهم؛ خير، اين تكليف و مسئوليت است، مى بايست تحقيق مى كردند كه آيا كسى شايسته تر از يزيد براى بيعت كردن هست يا نيست، ولى آن ها گفتند: ما چندين سال در زمان پيغمبرصلى الله عليه وآله با مشركين جنگيده ايم و در زمان حضرت على عليه السلام چندين سال با برادران مسلمان مان در جنگ صفين، نهروان و جمل جنگيده ايم، ديگر كافى است، حوصله جنگيدن را نداريم. مى خواهيم كسى سر كار بيايد كه ديگر فرمان جنگ ندهد تا قدرى به زندگى مان برسيم. غافل از اين كه جنگيدن در آن جا كه به امر امام معصوم عليه السلام است، مثل نماز خواندن واجب است و انتخاب فرد صالحى براى حكومت، اهميتش به مراتب از نماز بيش تر است، زيرا ممكن است با رأى يك نفر اكثريت حاصل شود يا در حصول اكثريت شريك باشد و در مسلّط كردن كسى بر جان، مال و ناموس مردم، بلكه بر احكام اسلام شريك است، به طورى كه اگر او قانونى بر خلاف اسلام بگذراند، تا زمانى كه اين قانون اجرا مى شود، همه رأى دهندگان در گناهش شريك اند؛ چون اين ها آن نماينده را انتخاب كرده اند و اگر به او رأى نداده بودند، او نمى توانست اين قانون را بگذارد. پس، مسئله رأى دادن حتى در مورد نمايندگى مجلس چيز ساده اى نيست. بايد معرفت پيدا كرد كه چه كسى شايسته تر و مورد رضاى خدا و اولياء خداست. عدم توجه به اين مسأله، ناشى از ضعف شناخت است و خطر براى جامعه اسلامى در اين زمان، از زمان امام حسين عليه السلام بيش تر است. آن روز، دشمنان امام حسين عليه السلام تنها عده اى از اهل كوفه و اهل شام بودند و امروز دشمن اسلام چه كسانى هستند؟ امروز سراسر كشورهاى بزرگ دنيا، دشمن اسلام اند. آن روز آمريكا و ساير كفار نقشى در كشتن امام حسين عليه السلام نداشتند، هر چه خطر بود از ناحيه مسلمان هاى ضعيف الايمان، سست عنصر و بى وفا بود، اما امروز چطور؟ آيا امروز خطر فقط از ناحيه افراد ضعيف الايمان داخلى است يا تمام كشورهاى بزرگ دنيا، اسلام و ايران را دشمن خودشان مى دانند و بارها به اين مطلب تصريح كرده اند و هنوز هم اميد دارند كه به نام اصلاحات، اسلام را ريشه كن كنند. نسبت به زمان امام حسين عليه السلام امروز خطر بيش ترى اسلام را تهديد مى كند. معرفت مردم ما هم - الحمدلله - خيلى بالاتر از معرفت مردم آن زمان است. مردم ما آنچنان نيستند كه به اين آسانى دنبال هر صدايى راه بيافتند. ولى آن زمان اين گونه نبود، حتى از ميان كسانى كه از مكه با سيدالشهداعليه السلام و براى حمايت او راه افتاده بودند، عده اى در بين راه و بالاخره برخى در شب عاشورا برگشتند تا اين كه طبق بعضى روايات شصت و يك نفر و طبق روايت معروف هفتاد و دو نفر باقى ماندند. صدها نفر وقتى فهميدند كار به شهادت مى انجامد و به مسالمت نمى گذرد يكى يكى، دو تا دوتا و چند تا چند تا، امام حسين عليه السلام را تنها گذاشتند و رفتند.

فصل سوم

فصل سوم: شبهات؛ زمينه ها و عوامل تقويت عقايد دينى، پادزهرى براى پيش گيرى از انحراف تا اين جا علل سعادت و شقاوت انسان را بررسى كرديم و نتيجه گرفتيم كه عوامل گمراهى دو دسته اند: الف) عواملى كه به شناخت حقيقت مربوط مى شود. ب) عواملى مربوط به خواسته ها، تمايلات، عواطف و احساسات. اما بخش ديگرى از آفت هايى كه براى انسان پيش مى آيد، مربوط به شناخت، عقيده و فكر است. در برابر اين گونه آفات بايد بكوشيم عقايد خود را با دلايل روشن و منطقى اثبات كنيم و به عقايد تقليدى كه از پدر و مادر يا از محيط فرا گرفته ايم، اكتفا نكنيم و پاسخ شبهاتى را كه در زمينه مسائل اعتقادى و معرفتى مطرح مى شود - به خصوص در عصر حاضر - ياد بگيريم. يكى از واجبات، به ويژه براى نسل جوان ما، اين است كه سعى كنند عقايد دينى خود را تقويت كنند و پاسخ شبهه ها را ياد بگيرند. پدر و مادرها، مربيان و كسانى كه دلسوز جوانان بوده و براى آينده انقلاب نگران هستند، بايد بدانند يكى از بزرگ ترين وظايف آن ها اين است كه زمينه تقويت عقايد نوجوانان و جوانان را فراهم كنند. گرچه مراسم عزادارى ضامن بقا اسلام، بزرگ ترين افتخار ما شيعيان و بهترين وسيله اى است كه دين ما را حفظ كرده و ان شاءالله بعد از اين هم خواهد بود، ولى گاهى از ميان كسانى كه در عزادارى ها هم شركت مى كنند، بعضى افراد دچار انحرافاتى مى شوند. براى اين كه در برابر اين گونه انحرافات فكرى و عقيدتى مصونيت پيدا كنيم، بايد بر خود لازم كنيم كه مطالعاتى در زمينه عقايد داشته و در پى يافتن پاسخ براى شبهاتى كه مطرح مى شود، باشيم. بحمداللّه در اين زمينه كتاب و مقاله زياد نوشته شده و سخنرانى هاى خوبى هم ايراد شده است. بايد اهتمام داشته باشيم اين مطالب را ياد بگيريم. جدى نگرفتن عقايد، مساوى با ضعف عقيده، انحراف تدريجى و - خداى ناكرده - سقوط در وادى كفر و ضلالت است. اين وظيفه، زمانى اهميت بيشترى پيدا مى كند كه ما متوجه شويم كه افرادى درصدد تضعيف عقايد جوانان ما هستند. البته اين كه گفتم جوانان، به اين دليل است كه آن ها بيشتر در معرض خطر هستند و گرنه براى بزرگسالان هم، چنين خطراتى وجود دارد؛ بسيار كسانى بودند كه در سن پيرى كافر شدند. اين گونه نيست كه هر كس سنى از او بگذرد، مصونيت پيدا كند. به هر حال، دست هاى مرموزى در كار است تا عقايد دينى مردم را تضعيف كنند. البته اين امر تازگى ندارد. اين كارى است كه شيطان قسم خورده كه آن را به عهده بگيرد و تا پايان زندگى بشر بر روى زمين، آن را ادامه دهد و تا جايى هم كه توان داشته باشد از انجام آن كوتاهى نمى كند. هر روز هم بر تجربياتش افزوده مى شود راه هاى بهترى را براى گمراه كردن مردم پيدا مى كند و شبهه هاى جديدتر، جذاب تر و گمراه كننده ترى مطرح مى كند؛ بنابر اين ما بايد در برابر شبهه ها مصونيت پيدا كنيم. با توجه به اهميت اين مسائل، قصد دارم بخشى از اين شبهات گمراه كننده را كه بسيارى از جوانان ما را در معرض گمراهى قرار داده است، مطرح كنم و در حد توان گوينده [و گنجايش اين كتاب ] آن ها را بررسى كنم. در ابتدا سير منطقى و تاريخى القاء شبهه ها در زمان خودمان را به عرض عزيزان مى رسانم تا با توضيح مختصرى متوجه شويد كه اين شبهه ها، به صورت طبيعى، ابتدا از كجا شروع شده و چگونه دنبال مى شود. هنگامى كه سير زمانى القاء اين شبهه ها توسط شاگردان شيطان را بررسى مى كنيم، متوجه مى شويم كه اتفاقاً ترتيب زمانى با ترتيب منطقى هماهنگ بوده است. ارزش ها و اعتقادات دينى چگونه كنار زده مى شوند؟ در هر محيط انسانى، باورها و ارزش هايى مطرح است كه از طرف مردم پذيرفته شده و مورد احترام قرار گرفته است. به عنوان مثال، اگر كسى محيط كشور اسلامى ما را بررسى كند، مى بيند كه مردم به خدا، پيغمبرصلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام معتقدند، به سيدالشهداعليه السلام علاقه دارند، به قرآن احترام مى گذارند، احكام قرآن را احكام خدا، مقدس و واجب الاطاعه مى دانند و همچنين باورهاى ديگرى كه براساس آن ها ارزش هايى مطرح مى شوند. مردم يك جامعه، براساس باورهاى خود، امورى را خوب و در مقابل، امور ديگرى را بد مى دانند، كارهايى را مقدس و محترم مى شمارند و برخلاف آن ها، كارهاى ديگرى را گناه، زشت و پليد مى دانند. به عبارت ديگر، در هر جامعه اى اين مسائل وجود دارد كه امورى به عنوان ارزش ها و امورى ديگر به عنوان ضد ارزش ها مطرح هستند. البته هم باورها و هم ارزش هايى كه در جوامع مطرح مى باشند، به حسب اختلاف مذاهب و اديان تفاوت مى كنند. از سوى ديگر، مى بينيم بسيارى از كشورهاى دنيا، به خصوص كشورهاى غيراسلامى و به ويژه كشورهايى كه به عنوان كشورهاى توسعه يافته شناخته مى شوند، از نظر علم، صنعت و تكنولوژى و هم چنين از نظر ثروت و شهرت از ما پيشرفته تر هستند، در حالى كه باورها و ارزش هاى آن ها با ما تفاوت دارد. ممكن است كسانى با مشاهده چنين وضعيتى درصدد برآيند كه در باورها و ارزش هاى پذيرفته شده مسلمانان تغيير ايجاد كنند؛ يعنى سعى كنند باورهاى مردم را از بين ببرند. به تعبير ديگر، مردم را گمراه كرده و ايمان شان را هدف قرار دهند. هم چنين در مورد ارزش هايى كه در جامعه مطرح است، در خوب و بدها تصرف كنند و خوبىِ بعضى از خوبى ها و بدىِ بعضى از بدى ها را كمرنگ كنند تا به تدريج خوب و بد، هم مرز شده و چندان تفاوتى نكنند. به دو دليل ممكن است عده اى درصدد گمراه كردن ديگران برآيند؛ يكى به اين دليل كه اساساً هيچ اعتقادى به باورها و ارزش هاى مورد قبول جامعه ندارند. اين افراد به هر دليل، وجود خدا، پيغمبرصلى الله عليه وآله و حقانيت اسلام و مكتب را باور نكرده اند. در اين صورت يا اصلاً در پى فراهم كردن مقدمات آن نبوده اند و يا به كسى دسترسى پيدا نكرده اند كه اعتقادات را به درستى براى آن ها تبيين كند. به هر حال، اين افراد به دين و ارزش هاى دينى اعتقاد ندارند و چون خود آن ها به دين اعتقاد ندارند، تصور مى كنند مردمى كه به اين دين اعتقاد دارند، گمراه هستند. به همين جهت، حتى گاهى به عنوان خدمت به جامعه، درصدد از بين بردن دين مردم برمى آيند؛ چون با خود مى گويند، اين مردم گمراه شده اند و ما براى اين كه به جامعه خود خدمت كنيم، بايد اين مردم را از گمراهى در آوريم. براى اين منظور، چه كارى بايد انجام دهيم؟ بايد اين اعتقادات دينى را از آن ها بگيريم تا هدايت شوند! باور كنيد افرادى با چنين تصوراتى وجود دارند و من با بعضى از ايشان برخورد داشته ام؛ بنابراين دسته اى از افراد هستند كه ايمان ندارند و مى خواهند ديگران را هم بى ايمان كنند. دسته اى ديگر هستند كه بى دين و بى ايمان نيستند، بلكه به خدا معتقدند، اصول دين را قبول دارند، احكام شايع در ميان مردم از قبيل نماز، عزادارى امام حسين عليه السلام و مانند آن را قبول دارند، ولى تضادى بين پذيرفتن اين باورها و ارزش ها از يك سو و پذيرفتن فرهنگ الحادى حاكم بر دنيا از سوى ديگر احساس كرده اند. آن ها نه مى توانند ارزش ها را انكار كنند و بگويند دين دروغ است - چون فرض كرديم اين دسته به اصل دين معتقد هستند - و نه مى توانند با فرهنگ غربى و الحادى مبارزه كرده و بگويند تمام جوامع الحادى خطا مى كنند، زيرا چنين قدرت، شهامت، جرأت و استقلال فكرى ندارند. البته اين مسأله خيلى هم عجيب نيست. هنگامى كه كسى با مردم اين جوامع معاشرت داشته باشد، به خصوص مدتى در آن كشورها زندگى كند، رفتار آن ها را ببيند - به خصوص بعضى از امورى كه جاذبه داشته و لذت بخش مى باشند - ممكن است تحت تأثير قرار بگيرد. بعضى از مراسم ها و مجالس براى انسان جاذبه دارد و هوس ها و غرايز او را ارضا مى كند. كسى كه تحت تأثير آن فرهنگ قرار گرفته است، مى گويد چيزهاى خوبى است و نمى توان از آن ها چشم پوشيد، بلكه براى برطرف كردن اين تضاد بايد كارى كرد و چاره اى انديشيد كه بين دين و فرهنگ حاكم بر دنياى پيشرفته، سازشى به وجود آيد. چنين اشخاصى، نه مى توانند از دين دست بكشند، - چون كمابيش با مبانى دين آشنا هستند، ادله آن را شناخته و آن ها را باور كرده اند - و نه مى توانند از مظاهر فرهنگ غربى و پيشرفت هاى مادى مغرب زمين كه با دين چندان سازگار نيست، چشم بپوشند -. متأسفانه امروزه آنچه در همه كشورهاى غربى وجود دارد، در بعضى از كشورهاى اسلامى هم به چشم مى خورد (مانند بى حجابى، اختلاط زن و مرد و نظاير آن ها) شايد بسيارى از شما به سوريه، لبنان يا ديگر كشورهاى اسلامى رفته باشيد، اين كشورها، گرچه اسلامى هستند، اما ظواهر آن ها چندان با كشورهاى غربى كافر تفاوتى ندارد. اگرچه در اين كشورها زنان باحجاب، بيش تر است ولى زن بى حجاب نيز وجود دارد. گاهى در خيابان مى بينى چند خانم باحجاب كه حتى پوشيه انداخته و صورت خود را پوشانده اند، با چند خانم بى حجاب و آرايش كرده، همراه با يكديگر راه مى روند. در رژيم گذشته، در ايران هم كمابيش وضع به همين صورت بود. كسانى كه سن بيش ترى دارند، شايد به خاطر داشته باشند كه در آن زمان خانواده هايى بودند كه بعضى از خانم هاى آن ها بى حجاب و بعضى هم باحجاب بودند. بعضى افراد قصد دارند بين اين دو حالت آشتى برقرار كنند و مى گويند بايد كارى كنيم كه شخص بتواند با وجود اين كه اعتقاد به خدا و دين دارد، به سيدالشهداعليه السلام هم احترام مى گذارد و شب عاشورا هم عزادارى مى كند، در عين حال از شرايط زندگى غربى هم استفاده كند و از آن زرق و برق ها هم لذتى ببرد و بى بهره نباشد. اين افراد، درصدد برمى آيند كه در دين تغييرى ايجاد كنند كه با فرهنگ غربى سازگارى پيدا كند. بنابراين، عده اى چون خود بى دين هستند، قصد دارند ايمان ديگران را سلب كنند، اما عده اى ديگر بى دين نيستند، ولى مى گويند دين سنّتى با زندگى دنيا سازگارى ندارد، از زندگى دنيا هم نمى توان چشم پوشيد، بنابراين بايد كارى كنيم كه سازشى بين دين و دنيا برقرار شود. به همين منظور، آن ها هم به تحريف در دين و تغيير باورها، ارزش ها و احكام دينى دست مى زنند تا شايد بين دين و زندگى غربى به نحوى آشتى برقرار كنند؛ به گونه اى كه دين مانع همه لذت طلبى ها و هواپرستى ها نشود. ما با اين دو دسته از افراد مواجه هستيم كه مى توانند براى دين خطر آفرين باشند. به طور اجمال روشن شد كه انگيزه كسانى كه قصد از بين بردن دين مردم را دارند، چيست. نفى ارزش ها و اعتقادات دينى به بهانه اختلاف فتوا عامل ديگرى نيز در اين ميان وجود دارد كه به طور اجمال به آن اشاره مى كنم. كشورهاى سرمايه دار دنيا، ديندارى را به خصوص ديندارى اسلامى و به ويژه اصول گرايان - مانند جمهورى اسلامى - را با پيشرفت هاى اقتصادى خود هماهنگ نمى بينند. شايد بهتر باشد كه اين مسأله را در قالب مثالى عرض كنم. از جمله بزرگ ترين شركت هاى آمريكايى، كمپانى هايى هستند كه فيلم هاى مبتذل توليد مى كنند و درآمدهايى كه از اين راه براى آن ها حاصل مى شود، گاهى از درآمد منابع نفتى ما بيش تر است. البته توليد فيلم هم به سادگى ميسر نيست، تجهيزات و امكانات فراوانى براى اين كار لازم است. به اجمال مى توان گفت: اين شركت ها براى توليد فيلم سرمايه زيادى را به كار مى گيرند و اگر فيلم هاى توليد شده به فروش برسد، صاحبان اين شركت ها به خواسته خود مى رسند، اما اگر فيلم آن ها مشترى كافى نداشته باشد، ضرر مى كنند. اين شركت ها، در كشورهايى كه مردم آن ها، تماشا كردن چنين فيلم هايى را حرام مى دانند، نمى توانند كالاهاى خود را بفروشند؛ از اين رو براى اين كه بتوانند براى فيلم خود مشترى بيشترى پيدا كنند، سعى مى كنند كه در عقايد و افكار مردم تأثير گذاشته از حرمت و قبح تماشاى اين فيلم ها بكاهند تا به تدريج بتوانند كالاهاى خود را در اين كشورها به فروش برسانند، اما چون خود آن ها نمى توانند مستقيماً در داخل كشورهاى اسلامى فعاليت كنند، افرادى را در داخل كشورهاى اسلامى اجير كرده آن ها را در منافع خود شريك مى كنند تا به كمك آن ها بتوانند اين تحول فرهنگى را ايجاد كنند و در نتيجه سود اقتصادى هنگفتى ببرند. اين، انگيزه سوم براى ايجاد انحراف و تغيير در دين است. البته بحث در مورد عوامل و انگيزه هاى ايجاد انحراف در دين مفصل است، اما به هر حال، صرف نظر از عاملى كه بيشتر از خارج تقويت مى شود، يك عده افراد بى دين هستند كه ديندارى را خرافات مى دانند و مى گويند بايد مردم را از اين خرافات نجات داد. عده ديگرى هم ديندارانى هستند كه خودباخته فرهنگ غربى شده اند و قصد دارند در دين تغييراتى ايجاد كنند تا به گونه اى با فرهنگ غربى سازگار شود. حال، اين عده براى رسيدن به هدف خود چه كارهايى مى كنند؟ براى تبيين بهتر بحث، آن در قالب مثالى عرض شود. زمانى كه اين عده مى بينند مردم معتقدند كه تماشاى فيلم مبتذل و شركت در مجالس عيش و عشرت حرام است، ايجاد شبهه را شروع مى كنند كه چه كسى گفته است كه اين كار حرام است؟ چرا ما جوانان بايد از همه چيزهاى خوب محروم باشيم؟ هنگامى كه در جواب اين شبهه به ايشان گفته مى شود: علما گفته اند اين كارها حرام است، متوجه مى شوند كه سرچشمه اعتقادات توده مردم و دلبستگى آن ها به ارزش ها و باورها،- گفته هاى علماست؛ از اين رو، درصدد برمى آيند كارى كنند كه مردم چندان توجهى به گفته هاى علما نكنند. سير تحوّل شبهه ها اين سير طبيعى عملكرد شياطينى است كه قصد ايجاد انحراف در دين را دارند. آن ها، به همين سادگى و از همين جا كار خود را شروع مى كنند. هنگامى كه مى خواهند گناهى را رايج كنند، در مقابل مقاومت مردم مبنى بر گناه بودن كار، مى گويند چه كسى گفته است اين كار گناه است؟ و زمانى كه ريشه اين حرف را در گفته هاى علما مى بيند درصدد برمى آيند كه اعتبار روحانيت، فتوا و رساله را از بين ببرند. به همين منظور، شبهاتى را در اين راستا القا مى كنند. خود اين كار مراحلى دارد؛ ابتدا بررسى مى كنند كه آيا همه علما در مورد مسأله مورد نظر آن ها اتفاق نظر دارند يا اين كه در طول هزار و چهارصد سال، از يكى از علماى شيعه يا سنى مطلبى بر خلاف نظر ساير علما نقل شده است؟ با يافتن يك مورد اختلاف نظر ميان علما، آن را مطرح مى كنند. اگر كسى بگويد: در بين هزاران عالم يك نفر كه برخلاف ديگران نظر داده است، اشتباه كرده است، در جواب مى گويند: شايد آن هزاران عالم خطا كرده باشند. اين شياطين، سعى مى كنند حتى قول نادرى را از عالمى يا عالم نمايى موافق با سليقه خود پيدا كنند و در اين صورت مى گويند. آن قول نادر، درست است و نظر ديگران خطا است. فرض كنيد مراجع تقليد همگى در رساله هاى خود كارى را حرام مى دانند، اما اين افراد، عالم ساده اى را پيدا مى كنند، به او احترام مى گذارند و به اندازه اى بر مرجعيت او اصرار مى كنند كه آن عالم احساس تكليف كند و فتواى شاذّى برخلاف نظر سايرين بدهد. آن ها هم اين فتوا را كه مطابق ميل شان است مطرح مى كنند و مى گويند: فلان مرجع اين گونه گفته است. اگر آن ها موفق به انجام اين كار شوند، مشكل شان به سادگى و بدون جنگ و نزاع حل مى شود. ترفندها و شبهه هايى ديگر براى نفى ارزش ها و عقايد دينى اما اگر راه قبلى بسته بود و هر چه در ميان مراجع جستجو كردند موفق به يافتن فتوايى موافق نظر خود در بين اقوال علماى گذشته و حاضر نشدند كه بتوانند از آن سوء استفاده كنند، در اين صورت چه كارى مى توانند انجام دهند؟ مرحله دوم فعاليت شياطينِ فتنه گر، القاى اين شبهه است كه علما بر چه اساسى فتوا مى دهند؟ در پاسخ اين شبهه گفته مى شود: منبع فتواى علما قرآن و حديث است و آن ها از پيش خود فتوا نمى دهند. اين شياطين هم شبهه جديدى را به اين صورت مطرح مى كنند كه بر چه اساسى مى توان ثابت كرد آنچه آن ها از قرآن و حديث فهميده اند درست باشد؟ خود شما قرآن و حديث را مطالعه كنيد و به گفته هاى علما توجه نكنيد. پس، مرحله دوم، تلاش براى اين است كه مردم را از رجوع به علما باز دارند. راه اين كار هم اين است كه مى گويند: خود قرآن مى گويد:"بيان للناس" است. اصلاً، علما را كنار بزنيد و خودتان براى فهميدن قرآن اقدام كنيد. تا جايى كه بنده به خاطر دارم، بيش از چهل سال است كه روشنفكران در اين جهت فعاليت مى كنند. آن ها به جوانان مى گويند: خود شما سعى كنيد قرآن را بفهميد و به فهم خود عمل كنيد. هر چه آن جوان مى گويد من معناى قرآن را نمى فهمم و اصلاً، عربى بلد نيستم. به او مى گويند ترجمه قرآن را بخوان و سرانجام او را وادار مى كنند با مطالعه ترجمه قرآن مفهوم نادرستى از قرآن و روايات برداشت كند و به او القا مى كنند كه فهم تو درست است و همه علما اشتباه كرده اند و در همين راستا مى گويند از مراجع تقليد نكنيد، مگر تقليد كار خوبى است؟! يكى از مغالطات مورد سوءاستفاده فتنه گران همين است كه قرآن "بيان للناس" است، پس شما خودتان برويد بفهميد؛تقليد هم كار بدى است و خود قرآن هم از تقليد مذمت كرده است. پس، خود شما هر چه مى خواهيد از قرآن برداشت كنيد. اگر اتفاقاً با همان فهم ناقص و با استفاده از ترجمه ها سرانجام به نتيجه اى رسيدند كه با خواسته آن ها موافق نبود، در اين صورت نوبت به مراحل بعدىِ فتنه گرى مى رسد. ما در قرآن آياتى درباره احكام جزايى داريم، مثل بريدن دست دزد، تازيانه زدن كسى كه عمل منافى عفت انجام دهد و مواردى از اين قبيل. هر كس كه حتى ترجمه قرآن را هم ياد گرفته باشد، معنى اين آيات را مى فهمد و حتى اگر فتواى علما و رساله هاى عمليه هم نباشد، با برداشت سطحى از آيات هم همين معانى استفاده مى شود. در اين جا مراحل ديگرى براى گمراه كردن پيش مى آيد. يكى از آن ها همان است كه امروزه بيشتر رايج شده است كه مى گويند آنچه شما از قرآن و روايات مى فهميد و برداشت هايى كه از آن ها داريد، يك قرائت است، ولى ممكن است اين آيات قرائت ديگرى هم داشته باشد. انسان نبايد فهم خود را مطلق كند. اين تعبيرات زياد گفته شده است و حتماً شما هم شنيده ايد كه نبايد فهم خود را مطلق كنيد و بگوييد هر چه من مى فهمم همان درست است، بلكه ديگران هم هستند كه برداشت ديگرى از آيات دارند، مثلاً يك قرائت اين است كه بايد دست دزد را بريد، قرائت ديگر هم اين است كه منظور از بريدن دست اين است كه برويد به او پول بدهيد تا دستش از دزدى بريده شود! زندگى دزد را تأمين كنيد تا او مجبور نشود دزدى كند، در اين صورت، دستش از دزدى بريده مى شود! بنابراين قدم بعدى براى تحريف احكام و معارف دينى اين است كه مى گويند: فهم شما از قرآن و حديث اعتبار ندارد، زيرا قرائت هاى ديگرى هم وجود دارد! راه ديگرى مشابه آن، اين است كه مى گويند اصلاً معانى آيات قرآن و متون دينى همان مفاهيمى نيست كه مردم درك مى كنند، زيرا اساساً زبان دين، زبان خاصى است. معنايى كه مردم از آيات مى فهمند طبق زبان عرفى و زبان واقع نماست، اما زبان هاى ديگرى هم وجود دارند و از جمله آن ها زبان دين است. بهتر است اين را در قالب مثالى بيان كنم. در ميان اكثريت مردم جامعه ما، كتاب حافظ شيرازى، كتابى دوست داشتنى است و در بسيارى از خانه ها وجود دارد و با آن فال هم مى گيرند و براى نيّت خود استفاده مى كنند، هر چند مسلماً حافظ در مقام اين نبوده كه در مورد نيات افراد پيش گويى كند، همچنان كه به اعتقاد اكثر محققين زمانى كه حافظ از مى، شراب، ساغر و اين گونه موارد صحبت مى كند، منظور او مى و شرابى كه مى خوارگان مى آشامند و مست مى شوند، نيست. بزرگانى در تفسير اين عناوين، كتاب ها نوشته اند و گاهى چنين تعبير مى كنند كه زبان شعر، زبان ديگرى است. فى المثل آن جا كه شاعر از مى، ساغر و صهبا صحبت مى كند، منظور او مى ميخانه ها نيست، بلكه مىِ محبت و مى مراقبه است يا تعبيرهاى عرفانى ديگرى براى اين كلمات ارائه مى كنند و مى گويند زبان شعر زبان خاصى است و كسانى معناى واقعى غزل هاى حافظ را مى فهمند كه با زبان شعر او آشنا باشند. شبهه افكنان مى گويند هم چنان كه در مورد شعر گفته مى شود كه زبان خاصى دارد، در مورد دين هم زبان خاصى وجود دارد و زمانى كه دين مى گويد آسمان ها چنين و چنان است، خدا بهشتى آفريده است كه نهرهاى آب در آن جارى است، منظور دين نهرها و واقعيت هايى كه ما در اين جهان داريم نيست، بلكه اين تعبيرات بر اساس زبان مخصوصى است، اما درباره اين كه چه كسى بايد اين زبان را ترجمه و تفسير كند و كليد رمز آن را كشف كند، بحث هاى زيادى انجام شده است. و هنگامى كه سؤال مى شود كه اگر معناى ديگرى منظور بوده چرا با اين عبارات بيان شده است؟ مى گويند: اين سخنان را براى ابلاغ يك پيام گفته اند و آن پيام اين است كه در كنار يكديگر خوب و خوش باشيد، با هم دعوا نكنيد، با هم بسازيد و همه با هم خوش باشيد! اگر دين مى گويد فلان كار را نكنيد كه مبادا در جهنم بسوزيد، به اين دليل است كه آن كار به خوشى زندگى شما لطمه مى زند. اگر هم تشويق كردند فلان كارهاى خوب را انجام دهيد تا باغ ها و قصرهاى بهشتى به شما داده شود، براى اين است كه شما را به انجام كارهاى خوب تشويق كنند وگر نه، هم چنان كه ابوسفيان گفت "لا جنة و لانار"، نه بهشتى در كار است و نه جهنمى. همه اين عبارات پيامى دارد و آن پيام اين است كه در كنار هم راحت زندگى كنيد، با هم دعوا، كتك كارى، جنگ و خونريزى نكنيد و با هم بسازيد. اين هم راه ديگرى است براى تحريف دين؛ يعنى راه تأويل متون براساس نظرياتى كه امروز در شاخه اى از فلسفه به نام "فلسفه هرمنوتيك" مطرح شده است. اما ممكن است كسانى با فطرت پاك و عقل سليم خود متوجه شوند كه اين نظريات درست نيست و بگويند پيغمبرصلى الله عليه وآله و ائمه عليهم السلام در راه دين رنج هاى زيادى را تحمل كردند و در نهايت در اين راه به شهادت رسيدند و همگى مردم را به مراجعه به قرآن دعوت مى كرده اند. از جمله، احاديث فراوانى است كه سفارش مى كنند كه در آخرالزمان هنگامى كه شبهه ها شما را فرا گرفته و متحير مى مانيد، به قرآن رجوع كنيد.حال، اگر نمى توان زبان قرآن را فهميد و زبان قرآن يك زبان رمزى است، پس چرا تا اين حد به ما سفارش كرده اند كه از قرآن استفاده كنيد؟ بنابراين، يا بايد بگوييم مقصود آيات همان است كه از قرآن مى فهميم و قرآن هم درست است و يا بايد بگوييم قرآن دروغ است و نمى توان گفت قرآن راست است اما معنايى دارد كه هيچ كس آن را نمى فهمد چراكه تمامى تعابير قرآن رمز است! فتنه گران براى اين مرحله هم شبهه ديگرى آماده كرده اند. آن ها مى گويند شما در اين تصور كه قرآنى كه در اختيار شما قرار دارد، كلام خداست، اشتباه مى كنيد. اگر قرآن كلام خدا بود، حق با شما بود، ولى اصلاً اين قرآن كلام خدا نيست! اما اگر قرآن كلام خدا نيست پس كلام كيست؟ شياطين مى گويند اين قرآن كلام پيامبر است. براى اثبات ادعاى خود، به آيات قرآن هم استناد مى كنند و آن ها را مطابق نظر خود تفسير مى كنند. به عنوان مثال در مورد اين آيه كه مى فرمايد:"فانما يسر ناه بلسانك"(50) يعنى: ما قرآن را با زبان تو ميسر و آسان فهم كرديم، مى گويند: معناى اين آيه اين است كه قرآن زبان پيغمبرصلى الله عليه وآله است. اگر بگوييد پس تكليف آيات فراوانى(51) كه مى گويد ما قرآن را نازل كرديم يا جبرئيل قرآن را نازل كرد چيست؟ در جواب مى گويند: آن ها تعابيرى است كه براى زيبا جلوه دادن قرآن و نقاشى كلام گفته شده است. اصل مطلب اين است كه قرآن كلام خدا نيست، بلكه كلام پيغمبرصلى الله عليه وآله است! ممكن است كسى در رد اين شبهه بگويد خود پيغمبرصلى الله عليه وآله گفته است كه قرآن كلام خداست و كلام من نيست. فتنه گران در پاسخ مى گويند: پيامبر چنين تصور مى كرد كه خدا با او سخن مى گويد، ولى بر چه اساسى مى توان ثابت كرد كه پيغمبرصلى الله عليه وآله اشتباه نكرده است؟ اگر گفته شود پيغمبر معصوم است و اساساً تفاوت پيغمبر با ديگران در اين است كه او اشتباه نمى كند، در جواب خواهند گفت اشتباه شما در همين جاست. چه كسى گفته است كه پيغمبرصلى الله عليه وآله معصوم است، ادامه اين بحث ها باعث شبهه در عصمت پيغمبرصلى الله عليه وآله و ائمه عليهم السلام شد. آيا اين مطالب را در اين روزنامه ها و مقالات در طى چند سال گذشته نخوانده ايد؟ مكرر بر اين مسئله تكيه مى شود كه مسئله عصمت پيغمبر صلى الله عليه وآله و امام عليه السلام مطلبى است كه آخوندها درست كرده اند و خود پيغمبرصلى الله عليه وآله چنين ادعايى ندارد. آخوندها گفتند كه پيغمبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام معصوم هستند، در حالى كه پيغمبر نه تنها از گناه كردن معصوم نيست، بلكه مرتكب گناه هم شده است و در فهم كلام خدا نيز معصوم نيست، او تصور كرده كه وحى بر او نازل مى شود!، اما پيامبر اشتباه كرده است! اين حرف هايى كه مطرح كردم، خيال بافى نيست؛ اين حرف ها را برخى از اساتيد دانشگاه جمهورى اسلامى ايران - تئوريسين هاى ليبراليسم و سكولاريسم - مطرح كرده اند و در كتاب ها، مقالات و سخنرانى هاى شان از اين قبيل صحبت ها فراوان است. به هر حال، سير شبهه ها به اين جا رسيد كه قرآن كلام خداست و پيغمبرصلى الله عليه وآله هم اشتباه نمى كند و اين قبيل امور قابل اشتباه نيست و خود خدا گفته است كه آنچه در قرآن آمده حق است و باطلى در آن راه ندارد و از كلام خدا استفاده مى شود كه پيغمبرصلى الله عليه وآله معصوم است. فرض كنيد ما به اين نقطه رسيديم و با استناد به قرآن اثبات كرديم كه پيغمبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام معصوم هستند. در اين جاست كه شبهه ديگرى مطرح مى شود و آن اين است كه از كجا خدا راست گفته است؟! يكى از همين تئوريسين هاى معروف در كلاس دانشكده الهيات گفته بود كه ما دليلى بر اين كه خدا راست مى گويد نداريم! در اين جا چه دليلى مى توانيم بياوريم؟ آيا از قرآن دليل بياوريم براى اين كه خدا راست مى گويد؟ در جواب خواهد گفت من قبول ندارم كه خدا راست مى گويد. چگونه شما به كلام او استناد مى كنيد؟ به اصطلاح طلبه ها در اين جا "دور" لازم مى آيد. شما به قرآن استناد مى كنيد در حالى كه من مى گويم خدا راست نمى گويد. حال، شما براى اثبات راستگويى خدا، چگونه به آيه قرآن استدلال مى كنيد؟ اين جاست كه فقط دليل عقلى كاربرد خواهد داشت.اولين مطلب از اعتقادات دينى كه بايد به كمك دليل عقلى اثبات كنيم، وجود خدا و صفات او، صحت دين پيغمبر و عصمت است تا بعد نوبت به ساير مسائل برسد و محتواى دين اثبات شود. پس، اساسى ترين و مبنايى ترين كارى كه براى اثبات عقايد دينى بايد انجام دهيم، استدلال عقلى است. زمانى كه كار به اين جا رسيد، آقايان مى گويند: اصلاً عقل چيست؟ عقل را حكماى قديم به عنوان قوّه درك كننده و قضاوت كننده معرفى كرده بودند، اما در واقع چيزى به نام عقل وجود ندارد؛ آنچه در ما وجود دارد، همين چشم، گوش و اندام هاى حسى است. اصلاً عقل چيست؟! معرفت صحيح تنها از طريق حس و تجربه به دست مى آيد و ما معرفت عقلانى خاصّى نداريم! به نظر اين افراد، هر چه دليل توسط تمام طوايف و اديان مختلف، حتى فيلسوفان نصرانى، يهودى، زرتشتى و ساير اديان براى اثبات خدا با كمك دليل عقلى اقامه شده است، هيچ اعتبارى ندارد، چون اصلاً ما چيزى به نام عقل نداريم. هر وقت خدا را ديديم مى گوييم هست. اين همان حرفى است كه بنى اسرائيل به موسى گفتند: "لن نؤمن لك نرى الله جهرة"(52) (ما عقل نمى شناسيم) اگر مى خواهيد ما ايمان بياوريم، بايد خدا را آشكارا به ما نشان دهيد. ما ايمان نمى آوريم تا خدا را آشكارا ببينيم. هر وقت خدا را ديديم، وجود او را قبول مى كنيم. هر چه موسى فرياد زد كه خدا جسم نيست كه شما او را ببينيد؛ اين چه سخنى است كه شما مى گوييد؟ اين چه انحراف و گمراهى است كه شما پيدا كرده ايد؟ آن ها گفتند ما قبول نمى كنيم. به همين دليل، بنى اسرائيل گوساله سامرى را پرستيدند، زيرا آن را مى ديدند و صدايش را مى شنيدند "عجلاً جسداً له خوار"(53) كج انديشان گفتند: اين خداى خوبى است كه مى توان او را ديد و علاوه بر اين كه از طلا ساخته شده است، صدايى هم دارد، در حالى كه موسى عليه السلام مى گويد بايد خداى ناديده را پرستش كنيد. چگونه موسى مى گويد من به كوه طور مى روم و با او مناجات مى كنم؟ ما اين خدا را قبول نداريم، هر گاه موسى خدا را به ما نشان داد، آن وقت پرستش خداى او را قبول مى كنيم. اين سخنى كه بيش از دو هزار و پانصد سال پيش بنى اسرائيل به موسى گفتند، امروز بسيارى از فيلسوفان اروپا و آمريكا همان سخن را تكرار مى كنند. آن ها مى گويند: دليل عقلى، اعتبارى ندارد و انسان تنها هر چه را ديد، بايد قبول كند. اين را گرايش "پوزيتويستى"مى گويند. البته الآن در خود اروپا و آمريكا اين گرايش مطرود شده است و چندان طرفدارى ندارد، ولى تازه به دوران رسيده هاى داخلى ما، كالاهاى فكرى مربوط به پنجاه سال پيش غرب را به عنوان كالاى جديد در فرهنگ ما عرضه مى كنند و سرانجام اين سير، اين است كه اصلاً معرفت يقينى براى انسان ميسر نيست. حتى حس و تجربه هم يقين آور نيست. اصلاً شما بى جهت به دنبال يقين مى گرديد. قرآن مى گويد كسى قابل هدايت است كه يقين به آخرت داشته باشد، "و بالآخرة هم يوقنون"، اما آن ها مى گويند: قرآن شوخى مى كند. مگر اصلاً يقين امكان دارد؟ مگر مى شود يقين پيدا كرد؟ مردم خيال ها و تصورات بچه گانه و كودكانه اى دارند و خيال مى كنند آدميزاد مى تواند يقين پيدا كند. هنگامى كه اين آقايان درس مى خوانند و فلسفه مى آموزند، به خصوص فلسفه هاى شكاكيت و نسبى گرا، آن وقت متوجه مى شوند كه اصلاً نمى توان يقين پيدا كرد. چنانچه ملاحظه مى فرماييد، انسان بايد افتخار كند كه شكاك است! اين آخرين تير تركش است. چنان كه ملاحظه مى فرماييد اين سير از تشكيك در فتواى مراجع شروع شد و مرحله به مرحله، شبهه ها يكى پس از ديگرى مطرح مى شود تا به تشكيك در وجود عقل، دليل عقلى و هر نوع معرفت يقينى منتهى مى شود؛ بنابراين به نظر آقايان، كسانى كه به دنبال معرفت يقينى بوده و مى خواهند دين خود را با يقين ثابت كنند، خيلى اشتباه مى كنند. اين حاصل پيشرفت عقلانى و فلسفى دنياى جديد است! و اگر ما اين دنيا را با اين طرز فكر "جاهليت ثانيه" يا جاهليت جديد بناميم، بهترين تعبير را به كار برده ايم، زيرا خود ايشان به ندانستن و ترديد خود افتخار مى كنند و مى گويند آخرين مراحل معرفت ما اين است كه به شك مى رسيم و اصلاً غير از شك معرفتى امكان ندارد. ما يك جاهليت اُولى داشتيم، حال بايد بگوييم اين دوران جاهليت جديد و جاهليت نوين است. پس سير شبهه هايى كه در زمان ما براى از بين بردن عقايد دينى و ايمان جوانان ما مطرح مى شود، به اين ترتيبى است كه عرض كردم.

فصل چهارم

فصل چهارم: روش فهم دين آيا فهم دين به علما و مجتهدان اختصاص دارد؟ پيش از اين، فهرستى از شبهه هايى را كه در اين عصر و درباره مبانى اعتقادى و فكرى اسلام مطرح شده است، به ترتيب قهقرايى منطقى ارائه شد و وعده داديم كه در حد فرصت و توفيق، به همان ترتيب پاسخ مناسب براى هر يك از اين شبهه ها عرضه كنيم. شبهه اول اين بود كه گفته اند روحانيون، علما و فقها در طول تاريخ اسلام تفسيرهاى خاصى را از متون اسلامى ارائه داده و چنين وانمود كرده اند كه فهميدن قرآن و منابع دينى، اختصاص به آن ها دارد؛ در صورتى كه خود قرآن اعلام مى كند كه بيانى براى همه مردم و نورى براى همه انسان ها است و همه مى توانند از آن استفاده كنند. قرآن نفرموده براى علما نازل شده است. همچنين، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و ائمه اطهارعليهم السلام در فرمايش هاى خود نفرموده اند كه ما سخنان خود را براى علما بيان مى كنيم. كسانى كه اين شبهه را مطرح كرده اند، مى گويند: علما براى خود دكانى ساخته و گفته اند فهميدن متون دينى اختصاص به ما دارد، تا مردم مجبور باشند به آن ها مراجعه كنند و كار علما رونق پيدا كند. اگر از اين آقايان سؤال شود كه اگر ما به علما رجوع نكنيم، چگونه از متون دينى استفاده كنيم؟ آن ها جواب مى دهند هم چنان كه از كتاب هاى ديگر استفاده مى كنيد، از متون دينى هم استفاده كنيد. متأسفانه طى حدود نيم قرن، اين شبهه تا حد زيادى در ذهن بسيارى از جوانان، روشنفكران و دانشگاهيان رسوخ كرده و بسيارى از دانشجويان مسلمان در اين دام افتاده اند و تصور كرده اند كه خود آن ها، بدون مراجعه به علما، مى توانند از متون دينى استفاده كنند. البته تأثيرپذيرى و انفعال آن ها در برابر اين شبهه مختلف بوده است، امروز هم اين شبهه، هر چند به صورتى كمرنگ، حتّى در ذهن بسيارى از دانشجويان متعهد ما وجود دارد و آن اين است كه مى گويند ما مى خواهيم خودمان در مورد مسائل اسلامى تحقيق كنيم. آن ها تصور مى كنند مراجعه به ترجمه قرآن، كتاب حديث و استفاده از كتاب لغت و امثال آن، براى تحقيق در مورد اين قبيل مطالب كافى است. البته اين افراد حسن نيت دارند، ولى كسانى هستند كه اين شبهه را به صورت پر رنگ ترى مطرح كرده و مى گويند. ما اصلاً احتياجى به بيانات علما و تفسيرهاى آن ها از متون دينى نداريم، بلكه ما خودمان مطالبى را از منابع دينى مى فهميم كه علما آن ها را نفهميده اند. علما اشتباه كرده اند و ما خودمان متون دينى را بهتر مى فهميم، بر همين اساس، آن ها پيشنهاد مى كنند كه مردم به علما مراجعه ننمايند و كتاب هاى آن ها را مطالعه نكنند و خود بكوشند تا قرآن و حديث را تفسير كنند. البته اين ظاهر قضيه است. آن ها در واقع قصد دارند برداشت هاى خود را به مردم القا كنند، ولى در ظاهر مردم را اين گونه دعوت مى كنند. به هر حال، در اين مسير افراد زيادى در اشتباه افتاده اند و مشكلات زيادى را آفريده و زمينه مناسبى را فراهم كرده اند تا مغرضانى كه سوءنيت هايى داشتند و حتى بعضى از آن ها عوامل بيگانه هستند، از اين جوّ جهالت آميز سوءاستفاده كنند. حال، صرف نظر از انگيزه هاى سياسى كه موجب ترويج اين شبهه شده و سوءاستفاده هايى كه از اين كار شده است، ما اين مسأله را به عنوان يك شبهه نظرى مطرح كرده و در مورد آن بحث مى كنيم. فرض مى كنيم افرادى هستند كه با حسن نيت اين مسأله را مطرح كرده اند و واقعاً اين سؤال در ذهن آن ها وجود داشته كه: آيا ممكن است بدون مراجعه به علما، فقها و متخصصان علوم اسلامى، خودمان از كتاب و سنت استفاده كنيم؟ آيا اين كار صحيح و قابل قبول است؟ يا اين كه چنين كارى امكان پذير نيست و اگر كسى ادعا كند كه خود او، بدون مراجعه به علما، از قرآن برداشتى داشته است، ادعاى او مورد قبول نخواهد بود؟ پاسخ اين شبهه براى پاسخ به اين شبهه، بهتر است ابتدا نگاهى به روش و نحوه عملكرد علما بيندازيم تا متوجه شويم كه آن ها چگونه مطلبى را از منابع دينى برداشت مى كنند و تفاوت روش علما با روش كسانى كه مى گويند ما روش علما، فقها، مفسرين و محدثين را قبول نداريم و مى خواهيم خودمان مستقيماً از اين منابع برداشت كنيم، چيست؟ همچنان كه مى دانيد، منابع دينى ما از جمله متن قرآن و متون احاديث كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام به ما رسيده، به زبان عربى است. حال، اگر كسى بخواهد علما، مفسرين، فقها و مجتهدين را رها كرده و خود به اين منابع مراجعه و از آن ها استفاده كند، آيا معنى اين كار اين است كه قبل از ياد گرفتن زبان عربى مى تواند از قرآن و سنت استفاده كند؟ آيا تنها به اين دليل كه قرآن مى گويد قرآن نور است، فهميدن معناى آن احتياج به چيز ديگرى، حتى ياد گرفتن زبان عربى ندارد؟ دليل كسانى كه اين شبهه را مطرح كرده اند اين است كه قرآن مى گويد: قرآن نور است، "قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين"(54). نور به طور ذاتى روشن است و نيازى نيست كه عامل ديگرى آن را روشن كند؛ بنابراين براى روشن شدن معنى آيات قرآن، احتياج به علما نداريم. در اين جا از آن ها سؤال مى كنيم كه آيا با استناد به اين كه قرآن نور است، كسى كه زبان عربى را نمى داند، با روخوانى قرآن مى تواند معنى آيات را فهميده و از مطالب آن استفاده كند؟ گمان نمى كنم هيچ آدم عاقلى اين گونه حرف بزند! آن ها هم خواهند گفت: ما چنين مقصودى نداشتيم. البته براى فهميدن قرآن بايد زبان عربى را ياد گرفت يا از ترجمه قرآن استفاده كرد. دوباره سؤال مى كنيم كه ما هر اندازه كه بر زبان عربى تسلط داشته باشيم، آيا از كسانى كه زبان مادرى شان عربى است، عربى را بهتر مى فهميم؟ در موارد زيادى معانى آيات قرآن براى بسيارى از عرب زبانان - كه زبان مادرى شان عربى است - روشن نيست. حتى در صدر اسلام هم گاهى خود عرب ها به درستى معنى بعضى از آيات را نمى دانستند و براى فهميدن آن نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مى آمدند و سؤال مى كردند. حتى در مورد بعضى از كسانى كه بعد از پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم به خلافت رسيدند، نقل شده است هنگامى كه بعضى از آيات نازل مى شد معناى آن را نمى فهميدند.از جمله معناى كلمه "ابّاً" را در آيه "و فاكهة و ابّاً"(55) نمى دانستند. با وجود اين كه آن ها عرب زبان بودند؛ بنابراين يكى از دلايل ضرورت مراجعه به علما براى فهم متون دينى، اين است كه معانى همه متونى كه به زبانى نوشته شده كاملاً روشن نيست و دست كم فهم بخشى از آن ها نياز به مراجعه به علما و متخصصين دارد. نكته دوم كه از اين مهم تر است اين كه زبان در طول تاريخ تحول پيدا مى كند. بسيارى از كلمات در يك زمان معنايى دارند و به تدريج در معناى آن ها تغييراتى ايجاد مى شود و ممكن است بعد از چند قرن معناى خاصى از آن فهميده شود كه در زمان اول از آن فهميده نمى شد. مثال روشنى را در اين مورد بيان كنم - كه شايد از شنيدن آن تعجب كنيد كه چگونه در همان صدر اسلام، طى فاصله چند دهه اين تحول پيدا شد -. تا متوجه شويد كه فهميدن معناى يك متن عربى، به خصوص يك متن بليغ قرآنى، چندان ساده نيست. ما امروز كلمه "تقيه" را به كار مى بريم، همچنان كه 1300 سال قبل هم اين كلمه به كار برده مى شد. يكى از معانى اين واژه را همه مى دانيم؛ هنگامى كه گفته مى شود فلانى تقيه مى كند، به اين معنى است كه او اعتقادى دارد كه آن را اظهار نكرده و بر خلاف اعتقاد خود عمل مى كند، مثلاً در صورتى كه كسى جان يا مالش در خطر باشد، براى حفظ جان يا مال خود تقيه مى كند. هم چنين ممكن است براى مدارات، يعنى براى حفظ وحدت بين مسلمانان، كسانى اعتقاد خود را ابراز نكرده و طبق فتواى خود عمل نكنند تا رفتار همه مسلمانان يكنواخت شود. همچنان كه كسانى كه به حج مشرف مى شوند، در نماز برادران اهل تسنن شركت مى كنند، با وجود اين كه طبق فتواى آن ها اين نماز صحيح نيست، چون اهل سنت نماز را قبل از وقت مى خوانند و بسم الله را در حمد نمى گويند، ولى فقها، به خصوص حضرت امام قدس سره، تأكيد مى كنند شيعيان هم در نماز اهل سنت شركت كنند و ثواب اين نماز از نمازى كه طبق فتواى خودشان بخوانند، بيشتر است. به اين كار "تقيه" مى گويند. در صورتى كه تقيه به منظور حفظ جان يا مال باشد، به آن تقيه خوفى و در صورتى كه به منظور حفظ وحدت باشد تقيه مداراتى گفته مى شود. اين معنايى است كه امروزه ما از تقيه مى فهميم. اما اين كلمه در نهج البلاغه به معنى ديگرى استعمال شده است. به عنوان مثال، حضرت اميرعليه السلام مى فرمايد: "اتقوا اللَّه تقية من شمّر تجريداً و جدّ تشميراً"(56). در اين جمله و در بعضى موارد ديگر واژه "تقيه" به عنوان مصدرى براى تقوا به كار رفته است. اين يكى از معانى كلمه "تقيه" است. از زمان نزول قرآن تا عصر صادقين - امام جعفر صادق عليه السلام و امام محمد باقرعليه السلام -در معنى كلمه تقيه تحول ايجاد شد و اين كلمه اصطلاح جديدى پيدا كرد. در روايتى از حضرت صادق عليه السلام نقل شده است كه ايشان فرمودند: "التقية دينى و دين آبائى"(57). در اين روايت تقيه به معناى تقوا نيست، بلكه به همين اصطلاحى است كه ما هم امروز به كار مى بريم. پس، "تقيه" در نهج البلاغه به معنى تقوا به كار رفته است در حالى كه چند دهه بعد اين واژه متحول شده و معنى ديگرى از آن فهميده مى شده است. نكته سوم اين است كه در تمام زبان ها، از جمله زبان عربى، الفاظ مشترك وجود دارد. اين شعر مولانا را همه شنيده ايد: آن يكى شير است اندر باديه وان دگر شير است اندر باديه آن يكى شير است كآدم مى خورد وان دگر شير است كآدم مى خورد در اين شعر، لفظ "باديه" و "شير" استعمال شده است، اما يك مرتبه "باديه" به معنى بيابان است و در جاى ديگر به معنى ظرف شير. همچنين "شير" يك جا به معنى نوشيدنى لذيذى است كه انسان از آن استفاده مى كند و در جاى ديگر شير به معنى حيوان درنده اى كه انسان را مى خورد. واژه شير يكى است، اما معانى متعددى دارد. امروزه معنى سوم هم براى "شير" پيدا شده است، يعنى اين واژه براى شير آب هم به كار مى رود. حال، اگر كسى به ادبيات يك زبان آشنا نباشد، هنگامى كه با لفظ مشتركى مواجه شود، متوجه نمى شود كدام يك از معانى آن كلمه مراد است. كسانى كه در ادبيات تخصص دارند، مى توانند از قرائن كلامى، مقدمات و مؤخرات عبارت و از قرائن مقامى استفاده كنند و بفهمند كدام يك از معانى لفظ مشترك مورد نظر بوده است، اما كسانى كه به ادبيات زبانى آشنا نيستند، ممكن است به اشتباهات زيادى گرفتار شوند. در اين مورد هم براى روشن شدن اين مسأله - كه فهميدن معناى يك لفظ چندان ساده نيست - مثالى را نقل مى كنم. يكى از مترجمان بسيار معتبر قرآن كه از نظر علم و تقوا بسيار ممتاز و مرد بزرگى بوده است، ترجمه اى براى قرآن كرده است. [اگر خصوصيات آن را بگويم، مصداق آن مشخص مى شود، اما براى اين كه اسائه ادب نشود، از ذكر خصوصيات آن خوددارى مى كنم. خداوند ان شاءالله درجات آن بزرگوار را متعالى كند و او را با مولايش اميرالمؤمنين عليه السلام محشور كند]. همچنان كه مى دانيد، آيه "فاسلك فيها من كل زوجين اثنين و اهلك الا مَن سبق عليه القول منى"(58) در مورد داستان حضرت نوح است. هنگامى كه آن حضرت كشتى را ساخت، خدا به او دستور داد كه از هر نوع حيوانى يك جفت در كشتى سوار كند. چون قرار بود آب، سراسر زمين را فرا گيرد و حيوانات هم از بين بروند، اما براى اين كه نسل حيوانات از بين نرود، خداوند به حضرت نوح عليه السلام دستور داد از هر نوع از حيوانات اهلى يك جفت را سوار كشتى كند. قرآن در اين مورد مى فرمايد: "فاسلك فيها"، يعنى از هر نوع از اين حيوانات دو جفت را در كشتى وارد كن، "زوجين اثنين و اهلك". آن مترجم بزرگوار، در ابتداى كار كلمه "اهلك" را اين گونه ترجمه كرده بود: "و هلاك كرد". ايشان چنين پنداشته بود كه معنى آيه اين است كه همه مردم هلاك شدند، مگر همراهان حضرت نوح، "الا من سبق عليه القول"، بر اساس همين تصور عبارت "اهلك" را به "هلاك كرد" معنى كرده بود. در صورتى كه "اهلك" در اينجا مضاف و مضاف اليه است؛ يعنى اهل خودت را. براساس اين ترجمه، معنى آيه اينگونه مى شود كه غير از حيواناتى كه سوار كشتى مى كنى، خاندان خودت را هم سوار كشتى كن. شخصيتى كه از نظر علم، تقوا و دقت جاى بحث و ترديدى در مورد او نيست، عبارت "اهلك" را در اين آيه به "هلاك كرد" معنا كرده بود. البته گويا مدتى بعد به ايشان تذكر داده شد و در چاپ هاى بعد اين اشتباه اصلاح شده است. اگر فردى كم سواد يا كسى كه تحصيلات دينى نداشت چنين اشتباهى را مرتكب مى شد، جاى تعجب نبود، اما مى بينيد كسى كه بيش از پنجاه سال با قرآن و حديث سر و كار داشته، در ترجمه آيه دچار اشتباه مى شود. بنابراين، براى فهميدن يك كلام، آشنايى به اصول كلى ادبيات زبان كافى نيست، بلكه انسان بايد از بسيارى جزئيات هم اطلاع داشته باشد تا بتواند معناى صحيح كلام را بفهمد و در فهم آن اشتباه نكند. نكته ديگرى كه مخصوص زبان عربى است و در فارسى چنين مشكلى وجود ندارد، اين است كه در زبان عربى با تغيير حركت و اِعراب كلمه، معناى كلام، از زمين تا آسمان تفاوت پيدا مى كند. در اين جا هم نمونه عينى ديگرى را نقل مى كنم. چون اين قبيل شبهه ها آن قدر رايج شده كه حتى بسيارى از افراد متدين را نيز گمراه كرده است. اگر من در مورد اين مسائل شرح و توضيح زيادى براى نوجوانان عزيز مى دهم، ان شاءالله بزرگ ترها مرا مى بخشند. نقل شده است كه علم نحو را اميرالمؤمنين عليه السلام ابداع كردند. علت اين كار هم اين بود كه روزى آن حضرت شنيدند شخصى مشغول خواندن آيه سوم از سوره برائت بود؛ "و أذان من اللَّه و رسوله إلى النَّاس يوم الحجّ الأكبر أن اللَّه بري ء من المشركين و رسوله". آن مرد "و رسوله" را به كسر لام خواند در صورتى كه بايد به ضمّ لام خوانده شود. اگر آيه به كسر لام خوانده شود، معنى آيه اين مى شود كه خدا در روز حج اكبر اعلام مى كند كه از مشركين و از پيغمبرش بيزار است. در صورتى كه اگر به ضمّ لام قرائت شود معنايش اين مى شود؛ هم چنان كه خدا از مشركين بيزار است، پيغمبر او هم از مشركين بيزار است. بر اساس آنچه در تاريخ نقل شده است، اين جريان انگيزه اى شد براى اين كه اميرالمؤمنين عليه السلام قواعد نحو را به ابوالاسود دؤلى تعليم فرمايند. ما چنين مشكلى را در فارسى نداريم، اما در زبان عربى با تغيير حركت و اِعراب كلمه، معنى تفاوت پيدا مى كند. بسيارى از علما بودند كه با وجود اين كه سال ها در زمينه بحث و تحقيق زحمت كشيده بودند، اما گاهى در بعضى موارد به خاطر اشتباه در ادبيات، معنى كلام را اشتباه مى فهميدند. من نمونه هاى ديگرى را به خاطر دارم، ولى براى اين كه به بعضى از نويسندگان و بزرگان توهين نشود، آن ها را ذكر نمى كنم؛ بنابراين حتى براى فهميدن معناى ساده يك آيه قرآن، آشنايى اندكى كه يك دانشجوى رشته پزشكى يا دندانپزشكى با آيات قرآن پيدا مى كند، كافى نيست. نمونه اى از فهم و تفسير قرآنِ يك غير متخصص به خاطر مى آورم قبل از انقلاب نويسنده اى در مقاله اى نوشته بود كه تا به حال تمام مفسران اين آيه را اشتباه فهميده اند و تنها من آن را درست فهميده ام. داستان از اين قرار است كه اين دندانپزشك نويسنده، نوشته بود: همه مردم مى گويند همه انسان ها از آدم و حوا خلق شده اند و معروف است كه خدا ابتدا آدم را خلق كرد و بعد، از بقيه گل آدم، حوا را آفريد. [البته در روايت ضعيفى هم نقل شده است كه خدا از يك دنده آدم، حوا را خلق كرد - كه البته اين روايت درست نيست - روايت صحيح اين است كه خداوند از بقيه گلى كه آدم از آن خلق شده بود، حوا را آفريد. ]اين نويسنده در مقاله خود نوشته بود، اين مطلب (خلق آدم قبل از همسرش) خلاف قرآن است. قرآن مى گويد ما همه انسان ها را از يك زن آفريديم و بعد همسر او را هم از آن زن آفريديم. پس همه انسان ها از حوا آفريده شده اند. دليل اين ادعا چيست؟ اين نويسنده مى گويد: جاى تعجب است كه علما تا به حال به اين مطلب توجه نكرده اند كه خداوند در اول سوره نساء مى فرمايد: "خلقكم من نفس واحدة"(59). نفس واحدة در عربى مؤنث است. قرآن فرموده است كه ما شما را از يك زن آفريديم، "نفس واحدة". بعد هم در ادامه مى گويد: "و خلق منها زوجها"، ضمير مؤنث در "منها" و "زوجها" به كار رفته است، بنابراين همسر آن زن را هم از خودش آفريديم. برخلاف نظر همه كه مى گويند تمام انسان ها از آدم خلق شده اند و همسر آدم هم از بقيه گل آدم خلق شده است، قرآن مى گويد همه را از يك زن آفريديم، همسر آن زن را هم از بقيه گل آن زن خلق كرديم. نويسنده مذكور چنين استفاده اى از آيه كرده بود و در ادامه با افتخار از كشف خود، داد سخن داده بود كه در طول تاريخ، تمام مفسران به اين نكته توجه نكرده و آيه را اشتباه تفسير كرده بودند، اما من كه يك دندانپزشك هستم، آن را درست فهميده ام! اما مسأله اين است كه در ادبيات عرب مؤنث مجازى وجود دارد. در انگليسى و فرانسه و بعضى از زبان هاى ديگر هم اين چنين است، اما در فارسى غير از مذكر و مؤنث حقيقى چيز ديگرى نداريم. در بسيارى از زبان ها از جمله عربى و زبان هاى اروپايى، مؤنث مجازى هم وجود دارد. در بعضى از زبان ها از جمله آلمانى، علاوه بر مذكر و مؤنث حقيقى و مجازى، كلمات خنثى هم وجود دارد. در ادبيات عرب، خورشيد را مؤنث مجازى و ماه را مذكر مجازى مى دانند و همچنين بسيارى كلمات ديگر نيز اين گونه اند. از جمله كلماتى كه در عربى مؤنث مجازى است، كلمه "نفس" است. "نفس" يعنى شخص. در عربى زمانى كه مى خواهند بگويند "يك شخص" مى گويند "نفس واحدة". در آيه اى گفته شده است: "كل نفسٍ بما كسبت رهينة"(60)، در آيه ديگر هم مى گويد: "كل امرءٍ بما كسب رهين"(61). درباره شخص گاهى لفظ "امرء" به كار مى رود كه مذكر است و گاهى لفظ "نفس" كه مؤنث لفظى است، ولى بر مرد هم اطلاق مى شود. در جايى كه "نفس" به كار برده مى شود، مانند اين آيه "كل نفس بما كسبت رهينة". معناى آيه اين نيست كه تنها زن ها در گرو اعمال خود هستند و مردها چنين نيستند. "كل نفس" يعنى، هر كس اما چون لفظ "نفس" مؤنث مجازى است خبر و فعل آن هم مؤنث مى آيد. در اين آيه هم كه مى فرمايد: "خلقكم من نفس واحدة"، يعنى از يك شخص؛ لكن چون "نفس" مؤنث مجازى است، صفت آن هم مؤنث آمده است "نفسٍ واحدة". ولى "نفس واحدة" به معناى "يك زن" نيست، بلكه منظور "يك شخص" است. اين خصوصيت زبان عربى است كه در آن، مؤنث و مذكر مجازى داريم. "نفس واحدة" يعنى يك نفر، "زوجها" هم يعنى همسر او؛ مصداق "نفس واحدة" آدم و همسرش حوا است. اين دقيقاً همان مطلبى است كه همه مفسرين و علماى زبان عربى فهميده اند، اما اين نويسنده تصور كرده است كه مطلب جديدى را كشف كرده كه در طول تاريخ همه علما آن را نفهميده اند!. اين نمونه اى بود براى اين كه متوجه شويد كسى كه با دقايق يك زبان آشنا نيست، چه مقدار ممكن است اشتباه كند و در عين حال به خود جرأت دهد كه بگويد منِ دندانپزشك ايرانى اين لفظ عربى را درست فهميده ام و همه علما و مفسرين عرب هم اشتباه فهميده اند. اين موارد نمونه هاى ساده اى است براى اين كه بدانيم فهميدن معناى كلام چندان ساده نيست و با مراجعه به يك ترجمه يا يك كتاب لغت نمى توان معنى قرآن را فهميد. كافى نبودن قرآن براى فهم همه معارف و احكام اسلام اما آنچه از همه اين موارد مهم تر است، مطلب ديگرى است؛ و آن اين كه قرآن كريم حجم محدودى دارد به گونه اى كه در اين زمان كودكان خردسال ما هم -الحمد للّه مى توانند به راحتى آن را حفظ كنند، اما اين حجم محدود، متكفل بيان حقايقى است كه بشر تا روز قيامت به آن ها احتياج دارد. قرآن گاهى اين حقايق را به صورت كلى بيان كرده و تشخيص مصاديق آن را ابتدا به عهده پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و بعد از آن حضرت هم به عهده ائمه اطهارعليهم السلام گذاشته است. طبعاً هر زبانى محدوديت هايى دارد كه موجب مى شود ابهاماتى در كلام به وجود آيد و معناى آن به درستى براى هر شنونده اى روشن نشود؛ از اين رو گاهى فهم قرآن به كسى نياز دارد كه آن را تفسير كند. تفسير قرآن هم بر عهده پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم گذاشته شده است. آن حضرت در حديثى كه بين الفريقين متواتر است و حضرت امام قدس سره هم در مقدمه وصيت نامه خود، اين حديث را نوشته اند، مى فرمايند: "انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى"(62)، من دو چيز گرانبها را در ميان شما به امانت مى گذارم كه اين دو از هم جدا نمى شوند، يعنى بايد به هر دوى آن ها تمسك كنيد و اگر بين آن ها فاصله انداختيد و گفتيد يكى را قبول داريم و ديگرى را نه، گمراه خواهيد شد "ما ان تمسكتم بهما لن تضلّوا" اگر به هر دوى آن ها تمسك كرديد هلاك نمى شويد، اما اگر گفتيد يكى را قبول داريم، اگر گفتيد "حسبنا كتاب الله" و عترت را رها كرديد، ضمانتى براى هدايت شما نخواهد بود. اين دو چيز را بايد با هم داشته باشيد تا بتوانيد به هدايت برسيد. سرّ اين فرمايش پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم اين است كه تمام آنچه ما به آن احتياج داريم، در نصّ و منطوق قرآن نيامده است. و ممكن است پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و ائمه اطهارعليهم السلام به كمك دقت هاى خدادادى از ريزه كارى هاى الفاظ و ادبيات، مطالبى را استفاده كنند كه ما به ذهن مان نمى رسد. به هر حال، زمانى كه ما به قرآن مراجعه مى كنيم، بسيارى از مطالبى را كه احتياج داريم، از قرآن به دست نمى آوريم، در حالى كه يقين داريم كه در اسلام چنين مطالبى هست. در اين جا، به عنوان مثال، دو نمونه براى شما بيان مى كنم. [البته اگر قرائت هاى جديد تغييرى در اين مطلب نداده باشد!] تا جايى كه ما اطلاع داريم، شيعه، سنى، زيدى، كيسانى و تمام مذاهب مختلف اسلام، هر كس كه نام خود را مسلمان گذاشته، معتقد است نمازهاى واجب روزانه هفده ركعت است؛ نماز صبح دو ركعت، ظهر چهار ركعت، عصر چهار ركعت، مغرب سه ركعت، عشا چهار ركعت. ما در طول هزار و چهارصد سال از تاريخ اسلام، مسلمانى را سراغ نداريم كه غير از اين را گفته باشد. حتى هيچ كس احتمالى غير از اين هم نداده است. تمام مسلمانان در هر نقطه از دنيا و با هر مذهبى، اين مطلب را معتقدند و مى دانند كه اسلام چنين مطلبى را گفته است، اما در هيچ يك از آيات قرآن نگفته است كه نمازهاى يوميه هفده ركعت است و نماز صبح دو ركعت. اگر قرار باشد كه ما فقط به قرآن تمسك كنيم و به كلمات پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم و اهل بيت عليهم السلام مراجعه نكنيم، از كجا بفهميم كه نماز صبح دو ركعت است؟ اگر فردا كسى پيدا شود [البته بعيد نمى دانم صبح كه از خواب بيدار شديم چنين كسى پيدا شود، و بگويد قرائت جديدى در قرآن پيدا شده است كه به جاى دو ركعت نماز صبح، ورزش كنيد! اين هم قرائت ديگرى است.] اگر بنا باشد ما فقط بخواهيم از قرآن استفاده كنيم، از كدام آيه قرآن مى توانيم استفاده كنيم كه نماز صبح دو ركعت است؟ مثال ديگرى را هم مطرح كنم. اين مورد در مناظره اى بين من با شخصى، اتفاق افتاد. پيش از انقلاب سفرى به اصفهان داشتم و يك ماه در آن جا بودم. بحث و گفتگويى با يكى از افراد منتسب به فرقه اى منحرف، داشتيم. آن آقا گفته بود من مى خواهم با فلانى مباحثه كنم، من هم پذيرفتم [بعضى از كسانى كه بعدها به وزارت رسيدند در جلسه مباحثه ما حضور داشتند، بعضى از رجال و شخصيت هاى فرهنگى اصفهان هم بودند]. آن شخص گفت: من در صورتى با شما بحث مى كنم كه فقط از قرآن استدلال كنى. من چيز ديگرى را قبول ندارم. گفتم: قبول است. من اين كار را انجام مى دهم، اما به شرط اين كه ابتدا يك سؤال مرا جواب دهى، در آن صورت قول مى دهم كه هر چه مى گويم از قرآن باشد. او هم پذيرفت و گفت: بسيار خوب! سؤال شما چيست؟ گفتم: به نظر شما آيا در اسلام گوشت سگ حلال است يا حرام؟ گفت: آقا! اين چه حرفى است؟ مرا مسخره كرده اى؟! همه مى دانند گوشت سگ حرام است، گفتم: آيا واقعاً شما معتقدى كه اسلام گوشت سگ را حرام مى داند؟ گفت: بله! هيچ جاى شكى در اين مطلب نيست. گفتم: لطفاً يك آيه بياوريد كه در آن صحبتى از حرمت گوشت سگ شده باشد. ما در قرآن آيات متعددى داريم كه مى گويند گوشت خوك حرام است؛ اما هيچ آيه اى نداريم كه بگويد گوشت سگ حرام است. گفتم: شما حرمت گوشت سگ را براى من از قرآن اثبات كنيد در اين صورت، من همه چيز را با قرآن براى شما اثبات مى كنم. اين مطلب، دليل گفته پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم است كه فرمود: قرآن به تنهايى كافى نيست، بلكه بايد در كنار آن فرمايش هاى خود پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم و بعد از آن هم كلام عترت عليهم السلام ضميمه شود. در غير اين صورت، شما نمى توانيد واضح ترين مسائل را از قرآن استفاده كنيد. شايد خود امام عليه السلام و پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم بتوانند از آياتى استفاده كنند كه گوشت سگ هم حرام است، اما اين مطلب به گونه اى نيست كه ما بفهميم. امام باقرعليه السلام در روايتى فرمود: ما هر چه مى گوييم از قرآن كريم استفاده مى كنيم، اما نحوه استفاده آن ها از قرآن به صورت ديگرى است. حال اين كه آيا الهام الهى است يا امرى ديگر؟ ما نمى دانيم. بر اساس روشى كه ما مى توانيم از آيات استفاده كنيم، آيه اى براى حرمت گوشت سگ نداريم. شايد روزى بيايد كه قرائت جديدى يا فقه جديدى پيدا شود و بگويد گوشت سگ در اسلام حلال است! چون آيه اى براى حرمت آن نداريم! همچنان كه مسائل فراوان ديگرى پيدا شده كه كسى باور نمى كرد! به هر حال، خود قرآن مى فرمايد كه تبيين قرآن بر عهده پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم است. "وانزلنا عليك الذكر لتبيّن للناس ما نزّل اليهم"(63) ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا تو حقايقى را كه براى مردم نازل شده است، براى آن ها بيان كنى. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم يك شأن، موقعيت و وظيفه اى داشت كه بايد آنچه بر او نازل مى شد براى مردم بخواند "يتلوا عليهم آياته"(64)، "فاذا قرأناه فاتبع قرآنه"(65) مطالبى را كه ما بر تو نازل مى كنيم، براى مردم قرائت و تلاوت كن. اين يكى از شؤون پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم است، اما خداوند به دنبال آن مى فرمايد: "و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب والحكمة"، يعنى قرآن را براى ايشان بخواند و پس از آن قرآن را به ايشان تعليم دهد. پس، آموزش دادن و تعليم قرآن، غير از تلاوت قرآن است. تعليم، به معنى تفهيم معانى است. يك معلم، زمانى كه در كلاس، كتابى درس مى دهد، اگر فقط متن كتاب را بخواند، شاگردان مى گويند خود ما هم بلد بوديم متن كتاب را بخوانيم. معلم بايد الفاظ را بخواند و معانى آن ها را بيان كند؛ اين معنى تعليم است. قرآن، براى پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم دو شأن مشخص مى كند؛ اول "يتلوا عليهم"، دوم "يعلمهم". آيه ديگرى مى گويد: "لتبيّن للناس ما نزّل اليهم"؛ اين آيه نمى فرمايد ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا تو آن را براى مردم بخوانى. خواندن غير از تبيين است. براى تبيين بايد معانى آيات و مصاديق آن را بيان كند، به گونه اى كه پس از آن، هيچ ابهامى براى مردم باقى نماند. خاصيت زبان اين است كه در يك جمله نمى توان تمام ابعاد مطلب را بيان كرد و اگر درصدد چنين كارى برآيند كه با عبارات متعدد ابعاد مطلب را روشن كنند، كلام از فصاحت و بلاغت ساقط مى شود. مقتضاى بلاغت، كلام را در هر مقامى به نحوى سوق مى دهد؛ از اين رو نقاط ابهامى در كلام باقى مى ماند كه بايد در فرصت ديگرى اين ابهام ها روشن شود. اين كار پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم است. اگر ما براى فهميدن قرآن، دست از سنت و بيانات پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم و امام عليه السلام برداريم، نمى توانيم بسيارى از تفاصيل را از قرآن استفاده كنيم. خدا هم در قرآن فرموده است كه مردم بايد به پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم مراجعه كنند تا او مفاهيم قرآن را براى ايشان تبيين كند. روش اجتهادى در كشف احكام اسلام ممكن است اين آقايان بگويند: اولاً زمانى كه خودمان به قرآن مراجعه مى كنيم، معنى آيات را مى فهميم، ثانياً در صورت نياز، به كلمات پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم مراجعه مى كنيم، اما ديگر نيازى به علما نداريم، چون خود ما حديث را مى خوانيم و معناى آن را متوجه مى شويم. غافل از اين كه در اين جا مشكلاتْ مضاعف مى شود، زيرا در معنى حديث هم ابهاماتى وجود دارد كه گاهى از ابهام آيات قرآن بيشتر است، به علاوه، بر حديث بايد از نظر سند هم رسيدگى شود. ما در قرآن از نظر سند مشكل نداريم. همه مى دانيم كه محتواى قرآن آياتى است كه بر پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم نازل شده است و حتى تحريف يا كم و زياد هم نشده است. اين گونه نيست كه سند بعضى از آيات يا بعضى از سوره هاى قرآن ضعيف باشد يا احتمال دهيم شخص ديگرى آن را جعل كرده باشد، اما در روايات اين گونه نيست. در بين روايات، احاديث ضعيف و مجعول هم به چشم مى خورد. افرادى بوده اند كه رواياتى را جعل كرده و به دروغ به پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم نسبت داده اند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم اين مسأله را پيش بينى كردند كه بعد از رحلت ايشان كسانى به آن حضرت دروغ خواهند بست. به همين دليل فرمودند: به سادگى هر كلامى را كه از من نقل شد، نپذيريد. حال، اگر كسى كه قصد دارد به حديث، (كلام پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم و امام عليه السلام) مراجعه كند و آن را بفهمد، اگر تخصص لازم را نداشته باشد و حديث صحيح و سقيم را از يكديگر تشخيص ندهد، چه بسا حديث صحيح را رها كند و حديث ضعيف را مورد استناد قرار دهد. ممكن است كسى بگويد ما تمام نكاتى را كه بايد براى استفاده از آيات و روايات در نظر داشت، مراعات مى كنيم؛ يعنى لغت و ادبيات عربى، معانى بيان و قواعد محاوره را ياد مى گيريم، به عام و خاص كلام توجه مى كنيم، مقيد و مطلق و ناسخ و منسوخ آن را هم بررسى مى كنيم و تمام موارد لازم را رعايت مى كنيم. و اما معناى اين كلام اين است كه اين شخص خودش مجتهد است، چون اين، همان كارى است كه مجتهد انجام مى دهد. و همان شيوه اى است كه فقها و مفسرين به كار مى برند. و كسى نگفته است كه مجتهد و متخصص هم بايد به مجتهد و متخصص ديگرى مراجعه كند. نكته شايان توجه اين است كه روحانيون براى استفاده از آيات و روايات، اين كار را بر اساس روش اجتهادى انجام مى دهند و علماى بزرگ ما بيش از 1300 سال براى تكميل آن زحمت كشيده اند تا روشى سنجيده به دست آمده است، يعنى همان قواعد فقه، اصول، ادبيات و ساير قواعدى كه در روش تحقيق يا به اصطلاح، [متدولوژى فقه ] بايد رعايت شود، ولى حتى بين علمايى كه بر اساس اين متدولوژى تحقيق كار مى كنند، اختلافات فراوانى پيدا مى شود كه بخشى از آن ها معلول عدم دسترسى به امام معصوم و عدم دسترسى به همه سخنان ايشان و وقوع پاره اى تغييرات در آنچه به دست ما رسيده، مى باشد، به طورى كه مباحث فقهى را در بسيارى از موارد به صورت مباحث نظرى و ظنى درآورده كه مانند ساير علوم مشابه، در مقام عمل بايد نظر اعلم و افقه را ملاك قرار داد و از آن تبعيت كرد. اختلاف نظر فقها گاهى در فتاوى و احكام فردى است، در اين صورت هر كس مى تواند در زندگى فردى خود از يكى از علما تقليد كرده و طبق فتواى او هم عمل كند. مطلبى كه در اين جا بايد به آن توجه كرد، اين است كه گاهى بايد فتوايى در كشور رسميت پيدا كند و همه آن را بپذيرند. به عنوان مثال، فتوايى كه بايد در دادگاه، بر اساس آن حكم صادر شود، بايد فتواى واحد و مشخص و مورد قبول عموم و به اصطلاح، داراى رسميت باشد و نمى توان پذيرفت كه دادگاهى حكمى را صادر كند و دادگاه ديگرى در همان سطح آن حكم را نقض كند. تصور كنيد كه زن و شوهرى با هم اختلاف پيدا مى كنند كه به طلاق منجر مى شود، اما مشخص نيست كه اين طلاق صحيح است يا صحيح نيست. اگر طبق فتواى مجتهدى اين طلاق صحيح بود، به اين معنى است كه اين زن و شوهر بايد از يكديگر جدا شوند. حال اگر اين خانم مقلد مجتهدى است كه طبق فتواى او طلاق صحيح است و بايد از هم جدا بشوند، اما شوهر مقلد كسى است كه مى گويد طلاق باطل بوده و آن ها هنوز زن و شوهر هستند، در اين صورت اين دو نفر بايد چه كنند؟ بنابراين، بايد فتواى رسمى وجود داشته باشد كه قاضى بر اساس آن در مورد صحت يا عدم صحت طلاق قضاوت كند. در غير اين صورت، امكان ندارد يكى از اين دو بگويد من زن تو نيستم، ديگرى هم بگويد من شوهر تو هستم. در چنين مواردى نمى توان به فتاواى مختلف عمل كرد، بلكه بايد يك فتواى رسمى و قانونى وجود داشته باشد كه مشاجره و اختلاف را رفع كند. حال، كسانى كه مى گويند: هر كس بايد بر اساس برداشت خود عمل كند، با چنين اختلافاتى چه مى كنند؟ اگر كسى روش عقلايى را بپذيرد، بايد به مجتهد اعلم مراجعه كند. ابتدا بايد متخصصان را بشناسيم. سپس بررسى كنيم كه در بين متخصصان كدام يك اعلم هستند و با شناخت مجتهد اعلم، فتواى او به عنوان فتواى رسمى و قانونى معتبر خواهد بود، اما كسانى كه اصلاً، تخصص را قبول ندارند و مى گويند خود ما به متون مراجعه مى كنيم و بدون احتياج به متخصص، معنى آيات و روايات را مى فهميم، در چنين مواردى چه مى كنند؟ اين مشكلى است كه در احكام فرعى، ظنى پيش مى آيد. حال، اگر در مسائل اساسى و بنيادى اسلام تشكيك شود و حتّى اعتقادات و ارزش هاى اصيل اسلام زير سؤال برود و هر كس بخواهد اسلام را بر اساس برداشت هاى خودش تعريف كند، چه خواهد شد؟ و آيا چيزى به نام اسلام مى ماند كه بتوان از آن دفاع كرد؟! شبهه قرائت هاى مختلف در اين جا نيز شياطين، مجدداً، براى حل اين معما، راه جديدى را كشف كرده اند؛ راه حلى كه از زمان حضرت آدم تا دوران معاصر به ذهن هيچ كس نرسيده بود. آن راه حل اين است كه يك متن مى تواند چند قرائت و معنى داشته باشد و همه اين قرائت ها هم درست باشد. نبايد گفت تنها اين معنا درست است يا تنها آن معنا درست است. تمام قرائت هايى كه از يك متن قابل تصور است، مانند هم هستند و با يكديگر تفاوتى ندارند. در اين جا وارد شبهه جديدى مى شويم كه در واقع از تركيب سه شبهه تشكيل شده است و هر يك از آن ها يك بُعد از قضيه را تشكيل مى دهد. اين سه شبهه عبارتند از: قرائت هاى متعدد، تفسير تأويلى يا هرمنوتيك و پلوراليزم دينى يا كثرت گرايى دينى. اين سه شبهه به يكديگر مربوط بوده و با هم تلاقى پيدا مى كنند. از طرفى گفته مى شود تمام قرائت هاى متعدد، معتبر هستند. طبيعتاً زمانى كه اختلاف قرائت ها اجازه داده شد، بايد گفته شود همه آن ها درست است. شايد بعضى مقالات را در روزنامه ها خوانده يا شنيده ايد كه يكى از همين تئوريسين هاى معروف به صراحت نوشته بود كه "نمى توانيم بگوييم شيعه بر سنى ترجيح دارد يا سنى بر شيعه. اين، يك قرائت از اسلام است، آن هم قرائت ديگرى از اسلام، و اين دو هيچ تفاوتى ندارند. هر دو در يك سطح معتبر هستند." آن آقا، در ادامه، كلام خود را توسعه داده و گفته بود: نه تنها در مذاهبِ يك دين، بلكه اديان هم همين گونه هستند. لازمه اين سخن اين است كه اسلام، يهوديت، بت پرستى، و ساير اديان هيچ يك بر ديگرى ترجيح ندارد. البته به جمله آخر تصريح نكرده بود، اما زمانى كه مى گويد: همه اديان هم مانند مذاهب بر يكديگر برترى ندارند، نتيجه همين خواهد بود؛ يعنى شما مى توانيد مسلمان باشيد، مى توانيد بهايى باشيد و مى توانيد يهودى باشيد، همچنان كه مى توانيد بت پرست باشيد! بدون اين كه يكى از اين حالات ترجيحى بر حالت ديگر داشته باشد كه البته به اين مسأله پلوراليزم دينى مى گويند؛ يعنى در دين هم كثرت معتبر است. هم اين دين درست است هم آن دين. شبهه ديگرى كه با اين دو شبهه تلاقى پيدا مى كند، مسأله تأويل متون دينى است. گفته مى شود ما اصلاً نمى توانيم براى يك متن، يك معناى مشخص را معتبر بدانيم و بگوييم اين لفظ يا اين عبارت فقط اين معنا را دارد. هر كسى طبق ذهنيت خود از هر كلامى، معنايى را برداشت مى كند. اصلاً غير از اين ممكن نيست. فهميدن معنا از لفظ، نوعى تأويل براى آن كلام است. البته مكاتب مختلف و نظريات گوناگونى در زمينه اين بحث كه هرمنوتيك ناميده مى شود، وجود دارد. تمام كسانى كه چنين عقيده اى دارند،به يك صورت سخن نمى گويند، اما آنچه مشهور است، اين است كه هر كس از متون، به ويژه متون دينى، طبق ذهنيت خود مطالبى را مى فهمد. البته بعدها اين نظريه به متون تاريخى و متون علمى هم توسعه داده شد. بر اين اساس، حتى فهم افراد از متون علمى هم يكسان نيست. فهم يك عالِم از يك قضيه علمى با عالم ديگر مساوى نيست. او به گونه اى از اين متن علمى برداشت مى كند و عالم ديگر به گونه اى ديگر و اصلاً غير از اين ممكن نيست. خلاصه اين شبهه جديد به اين صورت است كه: 1- قرائت ها مختلف است. 2- همه قرائت ها معتبر است. 3- مذاهبى كه بر اساس قرائت هاى مختلف پيدا مى شود، همه يكسان هستند. چون ما نمى توانيم يكى را بر ديگرى ترجيح دهيم و بگوييم فهم يكى از ديگرى درست تر است.

فصل پنجم

فصل پنجم: قرائت هاى مختلف از دين پيش از اين بيان شد كه در زمان ما شبهات متعددى درباره مبانى فكرى و اعتقادى اسلام و به خصوص مكتب تشيع، مطرح شده است كه احياناً آهنگ علمى و فلسفى هم دارد و به شكل جديدى بيان شده است كه براى جوانان و به خصوص دانشگاهيان، جاذبه خاصى داشته باشد و متأسفانه در بعضى موارد آثار سويى هم به جا گذاشته است. اين شبهات يا اصلاً سابقه نداشته و يا اگر پيش از اين هم وجود داشته، امروز در قالب جديدى مطرح شده است. شبهه اى كه در جلسه گذشته مطرح شد اين بود كه آنچه به نام اسلام و تشيع مطرح شده و مردم به آن اعتقاد دارند، برداشت خاصى است كه توسط روحانيون صورت گرفته و آن ها با هدف فراهم كردن زمينه براى استفاده شخصى خود، فهم اسلام را منحصر به خود كرده اند و مى گويند: "همه مردم بايد آنچه را كه ما مى گوييم، بپذيرند". در صورتى كه قرآن براى همه مردم نازل شده و "بيانٌ للناس" است. بر اين اساس، ما بايد بدون توجه به نظر روحانيون كه يك گروه و صنف خاص و در پى منافع خود هستند، قرآن را مطالعه كنيم و هر چه از آن فهميديم، مبناى عمل قرار دهيم. طرح شبهه مذكور يك حيله شيطانى است. و ما پيش از اين، امور لازم براى فهم قرآن را بيان نموده ايم و به نمونه هايى از برداشت هاى غلط از آيات الهى نيز اشاره كرده ايم. سرانجام به اين نتيجه رسيديم كه فهميدن معانى چنين كتابى كه براى هميشه متكفل سعادت بشر در دو عالم است، به سادگى و با مراجعه به كتب لغت و ترجمه فارسى ميسر نيست. از سوى ديگر، به برخى از آثار سويى كه بر اين روش مترتب است نيز اشاره كرديم و گفتيم كه بر طبق اين پيشنهاد يك معنى قابل قبول و مورد اتفاق همه به دست نخواهد آمد، اما اگر كسانى واقعاً قصد داشته باشند به درستى شرايط فهم معنا را رعايت كنند، لازم است ابتدا صرف و نحو عربى را به خوبى بياموزند، چون بدون مراعات قواعد صرف و نحو و با يك تغيير مختصر در حركت و اِعراب كلمه، معنى آيه هم تغيير مى كند. رعايت قواعد معانى بيان، فصاحت و بلاغت نيز لازم است تا نكاتى كه بر اساس اين قواعد از آيات استفاده مى شود، روشن گردد. در نهايت، آشنايى با قواعد اصول فقه و شناختن عام و خاص، مطلق و مقيد، ناسخ و منسوخ و امورى از اين قبيل هم لازم است. فراگرفتن تمام اين موارد، تخصص كاملى مى طلبد و ساليان متمادى، تحصيل و دقت لازم است تا كسى اين فنون را فرا گيرد. به اصطلاح امروز، استفاده از متون دينى بايد بر اساس روش تحقيق يا متدولوژى خاصى باشد. اين امر در دنيا شناخته شده است كه استفاده از هر منبعى با هر متد و روشى صحيح نيست. هر علمى روش تحقيق خاص خود را دارد. علومى كه مستند به متون هستند، متد تحقيق خاص خود را دارند؛ و نيازمند به بررسى اسناد، فهم معانى لغات، ادبيات و در نهايت اصول محاوره - كه در اصطلاح علمى به آن ها "اصول الفقه" گفته مى شود - هستند. اين موارد از امورى هستند كه بايد براى استنباط احكام، رعايت شوند و اگر كسى قصد داشته باشد بر اساس آن ها از قرآن و روايات استفاده كند، او هم يك روحانى (عالم دينى) خواهد بود. چون روحانى هم براى استنباط احكام، كار ديگرى انجام نمى دهد. اگر كسى بخواهد اين موارد را رعايت كند، بايد اين علوم را بياموزد و روحانى (عالم دينى) شود؛ اما اگر بخواهد بدون ياد گرفتن روش استفاده از متون -يا به اصطلاح روز متدولوژى تحقيق در علوم نقلى از قرآن و حديث استفاده كند، چنين تحقيقى در عرف دانشمندان و عقلاء جهان قابل قبول نيست و نتيجه قابل پذيرشى هم نخواهد داشت. بنابراين، امر داير است بين اين كه شخص اين قواعد را مراعات كند، چنان كه عالمان دين شناس انجام مى دهند يا اين كه از آن ها صرف نظر كند و بخواهد بدون رعايت آن ها از قرآن و حديث استفاده كند. در صورت اول كسى كه چنين كند، خود او هم يك روحانى است، زيرا روحانى تفاوتى با افراد عادى ندارد، جز اينكه زحماتى را متحمل شده و اين قواعد را آموخته و تمرين كرده است تا آن ها را درست اجرا كند، اما اگر اين قواعد اجرا نشود، همانند ساير علوم، بدون رعايت روش تحقيق مناسب نتيجه صحيحى حاصل نخواهد شد. [اين بود پاسخ و بيان شبهه اى كه قبلاً مطرح كرده بود]. شبهه ديگرى كه قبلاً به آن اشاره اى داشتيم، شبهه اى است كه امروزه در جامعه رايج شده است مبنى بر اين كه دين قرائت واحد ندارد، بلكه قرائت هاى متعددى دارد. آن ها بر اين باورند كه بر فرض پذيرش قرائت علما، آن هم قرائتى در كنار ساير قرائت هاست و به اين معنا نيست كه نبايد قرائت ديگرى باشد. درست است كه علما زحمات زياد و قابل تقديرى براى فهم دين مى كشند، اما بالاخره آن ها برداشت و قرائت خود را دارند و بايد بپذيرند كه قرائت هاى ديگرى هم هست. شايد اين تعبيرات را زياد شنيده باشيد. ابتدا مقدارى در مورد مبدأ پيدايش اين طرز فكر و چگونگى رواج آن در دو دهه اخير و عمدتاً در چند سال اخير در ادبيات علمى توضيح خواهم داد. البته بهتر است گفته شود ادبيات سياسى، چون مطرح كردن اين قبيل شبهات غالباً، بر اساس اغراض سياسى است، نه اغراض علمى. پيشينه شبهه تعدد قرائت ها تاريخچه مسأله تعدد قرائت ها از اين قرار است كه در اروپا، كليساى معتبر مسيحيت قرن هاى متمادى مطالبى را به عنوان معارف دينى عرضه و چنين وانمود مى كرد كه آنچه اين كليسا مى گويد وحى آسمانى است. شايد سؤال كنيد چرا آن ها چنين كارى انجام مى دادند؟ اگر با كتاب مقدس، يعنى تورات و انجيل، آشنايى داشته باشيد، مى دانيد كه ادعا مى شود كه بخش عمده و اصلى كتاب تورات، از همان كتابى است كه بر حضرت موسى عليه السلام نازل شده است؛ اما در مورد هيچ يك از چهار انجيل موجود در كتاب مقدس، حتى ادّعا هم نشده است كه حضرت عيسى عليه السلام آن ها را آورده است؛ بلكه مسيحيان معتقدند چهار نفر از حواريون حضرت عيسى عليه السلام اناجيل اربعه را نوشته اند و بين آن ها اختلافاتى هم وجود دارد. اگر كسى سؤال كند كتابى كه ديگران آن را نوشته اند، چگونه كتاب مذهبى مى شود و چه ارتباطى با وحى دارد؟ علماى مسيحيت مى گويند: اين مطالب در حالات خاصى به حواريين و نويسندگان انجيل ها الهام شده است و حكم وحى را دارد. مطالبى كه در اناجيل آمده است، بيشتر لحن تاريخى دارد و گويا داستان زندگى حضرت عيسى عليه السلام بيان شده است. اين كتاب ها در مورد احكام، قوانين اجتماعى و معارفى كه مورد نياز بشر است، چندان مطلبى ندارد. كليسا با استفاده از نظريات علمى رايجِ زمان خود كه عمدتاً از افكار فيلسوفان يونان و به خصوص ارسطو نشأت گرفته بود، مجموعه مطالبى را تنظيم كرد و بر آن مهر اعتبار زد و آن ها را به عنوان محتواى دين مسيحيت معرفى نمود، به طورى كه همه مسيحيان بايد به آن ها معتقد شوند و اگر كسى آن ها را انكار كند، كافر مى شود. اين جريان ادامه داشت تا اين كه پس از كشفيات علمى - كه از زمان گاليله، كوپرنيك و كپلر آغاز شده بود - روشن شد كه گفته هاى ارسطوييان و بطلميوسيان - كه كليسا به عنوان اعتقادات دينى پذيرفته و معرفى كرده بود - درست نيست. در ابتدا، كليسا در مقابل اين كشفيات علمى سرسختى زيادى نشان داد و حتى افرادى را به اعدام و سوزاندن در آتش محكوم كرد. همچنان كه مى دانيد، گاليله نيز - كه يكى از كسانى بود كه با كشفيات خود بطلان حرف هاى كليسا را ثابت كرد -، به توبه از گفته ها و عقايد خود مجبور شد. البته بعد از اين كار هم گفت كه با توبه گاليله زمين از حركت نمى افتد. به هر حال، كليسا برخورد بسيار متعصبانه و جاهلانه اى نسبت به كشفيات علمى كرد. به عبارت ديگر، كليسا مطالبى را كه مبناى عقلانى يا وحيانى نداشت، به نام دين معرفى كرده بود و پس از اين كه مشخص شد اين مطالب درست نيست، مدتى در برابر پذيرش اشتباه خود مقاومت كرد، اما سرانجام مقاومت را بى فايده و مانع ادامه تبليغات خود ديد. كليساييان تصميم گرفتند تا براى حفظ دين و ديندارى مردم، راه حلى بينديشند تا هم جايگاه مطالب علمى حفظ شود و هم به كتاب مقدس ضربه وارد نشود. در نتيجه، چاره هاى مختلفى انديشيدند كه بتوانند اعتبار كتاب مقدس و درست بودن اكتشافات علمى را با هم جمع كنند. آن ها براى اين كار، راه هاى مختلفى را پيشنهاد و تجربه كردند كه هر يك از آن ها كمابيش موفقيت هايى را به همراه داشت. از جمله راه حل هايى كه توسط آن ها ارائه شد، اين بود كه گفتند برداشت هايى كه تا به حال از كتاب مقدس صورت گرفته، يكى از برداشت ها بوده است؛ برداشت هاى ديگرى هم از كتاب مقدس مى توان داشت. اين مسأله به تدريج موجب پيدايش اين نظريه شد كه اصلاً زبان كتاب مقدس يا زبان دين، زبان خاصى است. (قبلاً هم موقع شمردن فهرست شبهات، به اين مطلب اشاره شد) يعنى همچنان كه زبان شعر را زبان خاصى مى دانيم و براى تعبيرات شاعرانه معنايى غير از مفهوم متعارف آن ها در نظر مى گيريم، دين هم زبان خاصى دارد؛ لكن ما تاكنون تصور مى كرديم زبان دين همان زبان عرفى است و بر اساس آن برداشت هايى از متن كتاب مقدس مى كرديم، اما اكنون فهميده ايم كه دين، زبان خاص خود را دارد. اين، يكى از راه حل هايى بود كه كليسا پيشنهاد كرد تا راهى براى تفسير انجيل به صورتى كه منافاتى با كشفيات علمى نداشته باشد، باز شود. به مرور زمان، تئورى هاى علمى هم براى اين نظريه ساخته شد و امروز شاخه اى از علوم فلسفى در مغرب زمين به نام "هرمنوتيك" براى بحث و بررسى اين تئورى ها شكل گرفته و عده اى از فيلسوفان و انديشمندان در اين رشته مشغول به كار هستند. انگيزه اصلى مطرح كردن اين نظريه، اين بود كه متون دينى به گونه اى تفسير شود كه با كشفيات علمى منافاتى نداشته باشد. پس از چندى، دامنه بحث ها گسترده تر شد و از متون دينى به متون علوم ديگر هم سرايت كرده و به تدريج از بحث پيرامون متون هم فراتر رفت و به قضاياى علمى هم سرايت كرد. امروزه، بعضى از طرفداران افراطى اين مكتب معتقدند اساساً براى هيچ قضيه علمى هم نمى توان معنى واحدى تصور كرد كه همه بر آن معنى اتفاق نظر داشته باشند. هر كس طبق ذهنيات خود از يك قضيه يا گزاره برداشت خاصى دارد و تمام برداشت هاى بشر از كلام ديگران يا از متون، بر اساس ذهنيات قبلى اوست. زمينه ذهنى افراد در فهم آن ها دخالت مى كند و موجب مى شود كه هر كس معنى خاصى از كلام بفهمد و چون ذهنيات اشخاص مختلف است، فهم هر شخص از متون و عبارات نيز مختلف خواهد بود. اساساً، امكان ندارد كلامى را بيابيم كه همه مردم، حتى بدون دخالت غرض و مرض، معناى واحدى از آن بفهمند. با وجود اين تئورى، هر گاه اشكالى نسبت به فهم كتاب مقدس؛ يعنى تورات و انجيل پيش آيد، مى توان گفت اين يك برداشت است و در كنار اين برداشت، معانى و برداشت هاى ديگرى هم مى توان براى كتاب مقدس قايل شد. اين تئورى گريزگاهى است براى ارباب كليسا از پاسخگويى و حل اشكالاتى كه متوجه كتاب مقدس مى شود. امروزه اين مسأله رواج يافته است و در بحث با هر كشيشى اگر به مطلبى از كتاب مقدس ايراد وارد شود و به عنوان مثال، تضاد آن با عقل، تاريخ و علم مطرح شود، جواب خواهد داد اين، قرائت شماست؛ اين مطلب قرائت ديگرى هم دارد. يكى از دوستان ما كه چند سال پيش براى تحصيل به كانادا رفته بود، نقل مى كرد كه كشيشى فرقه جديدى را در كانادا احداث كرده بود -امروز، اين مسأله در مسيحيت امر عجيبى نيست و هر از گاهى مذهب و فرقه جديدى در مسيحيت پيدا مى شود - و تلويزيون در مورد اعتقادات و نوآورى با او مصاحبه كرده بود. از جمله سؤالاتى كه از او پرسيدند اين بود كه نظر شما در مورد همجنس بازى چيست؟ آيا فرقه جديد شما اين كار را تجويز مى كند يا نه؟ باوجود اين كه كتاب مقدس مطالب زيادى عليه اين كار مطرح كرده است و آن را گناهى عظيم مى داند، شما چگونه اين مطالب را با عقايد خود وفق مى دهيد؟ آن كشيش هم چون در ابتداى كار بود و نمى خواست عقايد واقعى خود را مطرح كند و احساسات گروهى را برانگيزاند جواب داد؛ آنچه فعلاً مى توانم بگويم اين است كه بايد انجيل را از نو قرائت كرد؛ يعنى من قرائت جديدى را از انجيل ارائه مى دهم كه با اين كار منافات نداشته باشد. امروز در مغرب زمين اين مطلب رايج است كه هر گاه در مورد مخالفت مطلبى با عقل، اسناد تاريخى يا علم به مشكل برخورد كنند، مى گويند متون، قرائت هاى مختلفى دارند. اين يك قرائت است، قرائت ديگرى هم براى اين مطلب وجود دارد كه بر اساس آن قرائت، منافاتى بين اين مطلب و عقل وجود ندارد. اما اين كه آن قرائت چيست؟ بر اساس چه دليلى آن قرائت صحيح است؟ و بر چه اساسى آن قرائت پيدا مى شود؟ هم چنين، آن معنا را چگونه بايد توجيه كرد؟، آن ها چندان اهميتى براى اين قبيل مسايل قايل نيستند. براى آن ها، تنها اين مسأله مهم است كه راه فرارى از اشكالات پيدا كنند و به صورتى از حل آن ها طفره روند. امروزه اين شيوه اى رايج براى فرار از اشكالات وارده بر كتاب مقدس است و همچنان كه مى دانيد منظور آن ها از كتاب مقدس، تورات و انجيل و از دين، مسيحيت است. آن ها اصلاً اديان ديگر را به حساب نمى آورند. اگر فرصت شد، به بعضى از مطالبى كه در كتاب مقدس نقل شده است، اشاره خواهم كرد، تا ببينيد اين كتابى كه امروزه چند ميليارد انسان، خود را تابع آن مى دانند، چه محتوايى دارد. به عنوان نمونه، به يكى از اين موارد اشاره مى كنم: تورات قطعى ترين بخش كتاب مقدس است و در آن اختلافى وجود ندارد؛ يعنى اين كتاب يك نسخه رايج دارد و همه قبول دارند كه اين كتاب حضرت موسى عليه السلام است. بر خلاف انجيل كه چهار نسخه دارد. در اين تورات كه يهوديان و مسيحيان آن را كتاب حضرت موسى عليه السلام مى شناسند آمده است كه موسى در فلان سال از دنيا رفت! اگر اين آيه بر حضرت موسى نازل شده است، چگونه مى گويد حضرت موسى از دنيا رفت؟ اين نمونه اى از ايرادات متن تورات بود. از سوى ديگر، در تورات مطالبى آمده كه از شدت افتضاح آن ها، از نقل شان شرم داريم. در متن تورات آمده است كه شبى خدا از آسمان پايين آمد و با حضرت يعقوب كشتى گرفت. سرانجام حضرت يعقوب خدا را بر زمين زد و روى سينه او نشست. هر چه خدا به حضرت يعقوب التماس كرد، او از روى سينه اش بلند نشد، تا اين كه سحر گذشت و طلوع فجر نزديك شد. خدا به يعقوب گفت: مرا رها كن! الان مردم مى آيند و اين صحنه را مى بينند! اما يعقوب گفت: تا به من بركت ندهى، تو را رها نمى كنم. خدا هم مجبور شد به يعقوب و آل يعقوب - به قول يهوديان، اسرائيل و بنى اسرائيل بركت داد. پس از آن يعقوب، او را رها كرد و خدا به آسمان رفت. اين كتاب مقدسى است كه بيش از يك ميليارد انسان روى زمين به آن معتقد هستند! در مورد شراب خوردن حضرت لوط و زنا با دخترانش - العياذ بالله - هم مطالبى نقل شده است. آن ها با چنين كتابى چه مى توانند بكنند؟ آيا مى توانند بگويند دروغ است؟ در اين صورت اساس كارشان بر هم مى ريزد و چيزى نخواهند داشت كه به نام دين عرضه كنند. زمانى كه ديدند اين حرف ها را نمى توان پذيرفت، در يك مرحله گفتند زبان اين كتاب، مثل زبان شعر، غير از زبان عرفى است. اين زبان واقع نما نيست، بلكه زبان خاصى است و معناى خاصى دارد. اين توجيهات، مراحل مختلفى را طى كرد تا در نهايت به اين جا رسيد كه هر متنى تفسيرهاى مختلفى دارد و هر كسى برداشتى از آن مى كند. اين گونه نيست كه يك متن تنها يك تفسير داشته باشد، بلكه ممكن است معانى ديگرى هم داشته باشد كه آن معانى هم درست است. اين اصل ماجراى پيدايش تفكر تعدد معانى براى متون دينى است. به مرور زمان، دانشجويان ما يا ديگرانى كه براى تحصيل به خارج رفته بودند -البته ما حسن ظن داريم و مى گوييم كسانى كه واقعاً براى تحصيل به خارج رفته بودند و هيچ غرض سويى نداشتند كم كم با فرهنگ غربى آشنا شدند، به خصوص كسانى كه در زمينه علوم انسانى كار مى كردند، تحت تأثير اين افكار قرار گرفتند، زيرا اين مسأله، موجى است كه بر آن جامعه حاكم است. فرض كنيد دانشجويى كه قصد نوشتن رساله دارد، تا زمانى كه استاد رساله او را نپذيرد، مدرك به او نخواهند داد. به همين جهت مجبور است رساله خود را به صورتى بنويسد كه استاد از او بپذيرد. استاد هم رساله او را نمى پذيرد، مگر اين كه به صورتى كه او مى پسندد، بنويسد. به هر حال، آن ها تحت تأثير شرايط خاص قرار مى گيرند. صرف نظر از اين كه -خداى ناكرده بين آن ها مزدور يا جاسوس هم وجود داشته باشد، ولى به هر حال، شرايط فرهنگى آنجا موجب شده كه تحت تأثير اين افكار قرار گيرند و به تدريج اين تفكر از مسيحيت به جهان اسلام سرايت كرده است. مدت هاست كه اين تفكر رواج پيدا كرده است، ولى نمى توان ترديد داشت كه دست هايى در كار بوده است كه به بعضى از دانشجويان چنين القا كنند كه در قرآن هم مشكلاتى وجود دارد و اين مشكلات، راه حلى جز قايل شدن به تعدد قرائت ها و چند معنايى بودن متون دينى ندارد. به تعبير ديگر، همان مشكلى كه انجيل داشت، قرآن هم دارد و براى نجات از اين مشكل بايد همان راهى را پيمود كه اروپاييان رفتند. مدت ها تلاش كردند تا به صورت هاى مختلف، به خيال خودشان، مواردى را در قرآن پيدا كنند كه با علم سازگار نيست. سپس با استناد به اين موارد گفتند: چون بين قرآن و علم ناسازگارى وجود دارد، قرآن هم با انجيل تفاوتى ندارد و هچنان كه به دليل تضاد انجيل با علم، ما مجبور شديم از چنين شگردهايى استفاده كنيم، شما هم اگر قصد داريد قرآن را نجات دهيد، چاره اى غير از استفاده از اين راه حل نداريد. حدود 25 سال قبل، من از جانب بعضى از دانشجويان ايرانى -كه امروز بعضى از آن ها وزير هستند به لندن دعوت شدم و حدود دو ماه در آنجا بودم تا بعضى از مباحث اعتقادى و فلسفى را براى آن ها تبيين كنم. در آن جا نسخه تايپ شده كتابى را به من ارائه دادند كه يك ايرانى، در مورد وجود چنين اشكالاتى در قرآن نوشته و نتيجه گرفته بود كه قرآن براى همه زمان ها نازل نشده و مطابق ادبيات خاصى كه متناسب با زمان نزول آن بوده، سخن گفته است؛ آن ادبيات هم امروز كاربردى ندارد. مجموع اين كتاب، شبهه هايى بود كه به تصور آن شخص بر قرآن وارد بود. بگذريم از اين كه آن شخص چه كسى بود و چه سوابقى داشت و الآن در چه موقعيتى قرار دارد. از آن به بعد، به خصوص بعد از انقلاب، ترويج اين گونه اصطلاحات و شبهه ها در داخل كشور نيز شروع شد كه اسلام هم قرائت هاى مختلف دارد و اين گونه نيست كه اسلام حتماً مطالب مسلّم و قطعى داشته باشد؛ بلكه اين ادعاى بعضى از مسلمانان است؛ بعضى ديگر هم معتقد به اسلام هستند، اما اين نظريه را قبول ندارند. آن ها هم قرائت ديگرى از اسلام دارند. اصطلاح "قرائت ديگر" به همراه - به اصطلاح - راه حل آن از اروپايى ها گرفته شد و به تدريج نسبت به قرآنى كه با انجيل در ايجاد اشكال هيچ مشابهتى ندارد، تعميم داده شد. متشابهات قرآن و شبهه تعدد قرائت ها درست است كه خود قرآن مى فرمايد برخى از آياتش متشابه هستند و چنين قابليتى را دارند كه افرادى از آن ها سوءاستفاده كنند، چنان كه در آيه هفتم سوره آل عمران مى فرمايد: "منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اُخر متشابهات"؛ آيات قرآن دو دسته است؛ دسته اى "آيات محكمات" كه در معنا و مفاد آن ها هيچ ترديدى نيست، دسته ديگر "آيات متشابهات" است. "فأما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله"، اين آيه مى فرمايد كسانى كه انحرافى در دل دارند؛ (زيغ يعنى انحراف و كجى) كسانى كه دل شان كج است و مرض دارند، به سراغ آيات محكمات نمى روند تا بر اساس آن ها مقاصد دين را بفهمند. آن ها ابتدا به سراغ آيات متشابه مى روند. حال، چرا اين كار را انجام مى دهند؟ آن ها دو هدف از اين كار دارند: "ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله"، يكى از اهداف آن ها ايجاد فتنه است؛ فتنه اى كه اساس آن انحراف در دين است؛ يعنى سوء فهم، سوء اعتقاد و اختلاف در عقايد و افكار. آن ها قصد دارند فتنه اى را بر پا كنند و براى اين كار به دنبال دستاويزى مى گردند تا چنين القا كنند كه افكار ايشان درست است. افكارى را به عنوان تفكر صحيح به مردم تحميل و آن ها را به ذهن مردم تزريق كنند. از آن جا كه چنين كارى سند مى خواهد؛ به همين منظور، آيه متشابهى را پيدا كرده و مى گويند: مطلب مورد نظر ما از آن آيه استفاده مى شود، آيه اى كه معناى اصلى آن براى همه به درستى روشن نيست. در اين زمينه كه آيه متشابه چيست و چرا در قرآن آيات متشابه وجود دارد، بزرگان علما و مفسرين از زمان هاى خيلى قديم، تحقيقات فراوانى انجام داده و كتاب هايى هم نوشته اند. حتى كتاب هايى تحت عنوان "متشابهات القرآن" داريم. يكى از اين كتاب ها از مؤلف نهج البلاغه، مرحوم سيد رضى است. ايشان كتابى هم درباره "متشابهات القرآن" دارد. مفسران جديد، مانند مرحوم علامه طباطبايى -رضوان الله عليه و ساير مفسران معاصر هم بحث ها و تحقيقاتى دارند. كسانى كه مايل باشند در اين زمينه مطالعه كنند، مى توانند تفسير آيه هفتم سوره آل عمران را در تفاسير جديد ملاحظه فرمايند. در قرآن، آيات متشابه وجود دارد و اين آيات متشابه دست آويزى براى كسانى است كه قصد ايجاد فتنه در دين و مشوب كردن ذهن ها را دارند يا به فرمايش مقام معظم رهبرى، قصد دارند ايمان جوانان را هدف قرار دهند. درست است كه ما چنين آياتى را در قرآن داريم، اما خود قرآن راه حل استفاده از اين آيات را بيان فرموده است و پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم و امام عليه السلام را مفسر قرآن قرار داده است و ما براى تفسير آيات متشابه بايد به آن بزرگواران مراجعه كنيم؛ اين راه حل كلى است. در جاى ديگر هم قرآن فرموده است ابتدا ما بايد آيات محكم را كه معنايش مسلّم است، ملاك قرار دهيم و متشابهات را بر اساس آن ها تفسير كنيم؛ يعنى تفسير متشابهات هيچ گاه نبايد به گونه اى باشد كه با مفاد آيات محكم، تنافى داشته باشد. آيات محكم اصل بوده و هيچ ابهامى در آن ها نيست، آن ها را بايد پذيرفت، سپس بر اساس آن ها، آيات متشابه را كه به چند صورت قابل تفسير است، به معنايى كه موافق با آيات محكمات است تفسير كرد و معناى مخالف با محكمات را رها كرد. خود قرآن به اين مطلب اشاره دارد كه مى فرمايد: "هنّ اُمُّ الكتاب" آيات محكمات، نسبت به ساير آيات اصل و مادر هستند. براى اين كه ما بتوانيم ساير آيات را بفهميم و از آن ها استفاده كنيم، بايد آن ها را به آيات محكمات كه جنبه اصل دارند، ارجاع دهيم. به هر حال، كسانى كه قصد سوءاستفاده دارند و مى خواهند قرآن را به صورتى تفسير كنند كه با اغراض خود يا اربابان شان مطابق باشد، از آيات متشابه سوء استفاده مى كنند. استفاده از اين روش، امر تازه اى نيست و قدر متيقن از زمان اميرالمؤمنين عليه السلام وجود داشته و نام آن هم تفسير به رأى بوده است. كسانى بوده اند كه تفسير قرآن را از پيغمبرصلى الله عليه وآله وسلم و امام عليه السلام ياد مى گرفتند و آيات متشابه را بر اساس استفاده از آيات محكمات تفسير كردند، در مقابل آن ها، كسانى هم بودند كه قرآن را به دلخواه خود تفسير مى كردند. تفسير به رأى، يعنى تفسير به دلخواه و بر اساس رأى خود. يعنى هر چه هوى و هوس شان اقتضا كند، مى گويند و به آيه قرآن نسبت مى دهند. اگر مرورى بر نهج البلاغه كنيد، ملاحظه خواهيد كرد كه اميرالمؤمنين عليه السلام، در چندين خطبه، نسبت به كسانى كه تفسير به رأى مى كنند، هشدار مى دهد. براى نمونه قسمتى از يك خطبه را براى شما نقل مى كنم و بعد به اصل شبهه و پاسخ آن بر مى گردم. حضرت اميرعليه السلام در يكى از خطبه ها مى فرمايد: "و آخَرُ قدَّ تسمى عالماً و ليس به فاقتبس جهائل من جهّال و أضاليل من ضلّالٍ و نصب للناس أشراكاً من حبائل غرور و قول زور قد حمل الكتاب على آرائه و عطف الحقّ على أهوائه"(66). اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان خودشان از كسانى ياد مى كنند كه نام خود را عالم گذاشته اند، "قد تسَّمى عالما"، نام عالم را بر خود نهاده اند، "و ليس به"، ولى عالم نيستند. خصوصيت چنين اشخاصى اين است كه "اقتبس جهائل من جهال"، از عده اى جاهل اقتباس و خوشه چينى كرده اند. به عبارت ديگر، از هر جاهلى مطلبى را ياد گرفته اند "و أضاليل من ضلَّال"، از عده اى گمراه مطالب نادرستى را اخذ كرده اند. "فاقتبس جهائل من جهال و أضاليل من ضلَّال"، مجموعه افكارى را كه از جاهلان و گمراهان نشأت گرفته است، جمع آورى كرده اند و اطلاعات خود را از اين افكار علم و خود را هم عالم ناميده اند. چنين كسى هنگامى كه با مطالب قرآن مواجه مى شود، چه مى كند؟ "قد حمل الكتاب على آرائه"، قرآن را طبق آراء خود حمل و تفسير مى كند. به عبارت ديگر، معنايى را به آيه نسبت مى دهد كه موافق رأى خود اوست "و عطف الحقّ على أهوائه"، حق را به آن سويى كه هوى و هوس او اقتضا كند، متمايل مى كند "عطف الحق"، حق را به سوى اميال و هوس هاى خود منعطف كرده و مى گرداند. آن حضرت، در ادامه مى فرمايد: "فالصورة صورة إنسان و القلب قلب حيوان"، چنين كسى ظاهرش آدميزاد، ولى باطنش حيوان است. سرانجام حضرت اميرعليه السلام مى فرمايد: "ذلك ميت الأحياء"، چنين كسى زنده نيست، بلكه مرده اى است كه خود را در ميان زندگان جا داده است. اين خطبه نشان مى دهد كه حتى در زمان خود اميرالمؤمنين عليه السلام هم كسانى بودند كه چنين بلايى را بر سر مردم مى آوردند؛ بر مسندى مى نشستند، قيافه اى به خود مى گرفتند و ادعا مى كردند ما عالم هستيم و براى اين كه با ديگران تفاوت داشته باشند، مجموعه اى از افكار گمراهان را جمع آورى و آن ها را عرضه به سايرين مى كردند. مردم نيز چون از ماهيت آن ها خبر نداشتند، تصور مى كردند اين حرف ها مطالب جديد و ابتكارات خود آن هاست. اين جريان هميشه بوده، امروز هم هست؛ لكن به صورتى نوين. بعضى از افكارى كه امروزه كسانى به عنوان ابتكارات خودشان عرضه مى كنند، مطالبى است كه پنجاه تا صد سال پيش از اين، اروپايى ها و آمريكايى ها گفته اند و اسناد آن هم موجود است. اين آقايان، آن حرف ها را به عنوان حرف هاى جديدى كه ابتكار خودشان است عرضه و خود را پدر يك رشته علمى معرفى مى كنند، اما اين افكار چيست؟ اين افكار متعلق به افرادى است كه خودشان شكاك اند و اعتراف مى كنند كه انسان نمى تواند به علم يقينى برسد. حال، اين آقايان سعى مى كنند اين افكار را به من و شما القا كنند. اگر اين مطالب مشكوك است و نمى توان به صورت يقينى به آن ها رسيد، پس چه اصرارى داريد كه اين حرف ها را به مردم القا و تزريق كنيد؟ خود شما مى گوييد انسان نمى تواند علم پيدا كند؛ يعنى اين حرف ها مشكوك است؛ بنابراين چه اصرارى داريد كه حرف هاى مشكوك خود را به ديگران بقبولانيد؟ به هر حال، اين افراد از همان شيوه اى استفاده مى كنند كه خود قرآن آن را پيش بينى كرده است، "فاما الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله". شبهه تعدد قرائت ها در اسلام بنابر آنچه گفته شد، قرائت هاى مختلف از اين جا ناشى شد كه مسيحيان ديدند مطالبى كه به نام معارف دينى از طرف كليسا القا شده بود، نه با عقل، نه با تجربه هاى علمى و نه با اسناد تاريخى سازگار است؛ از اين رو، مجبور شدند آن ها را دست كارى كنند. بعد كسانى اين شيوه را بر اسلام و قرآن تحميل كردند و گفتند بايد همين بلا را بر سر قرآن هم آورد. همان كارى را كه مسيحى ها نسبت به تورات و انجيل كردند، ما هم بايد نسبت به قرآن انجام دهيم. اين مسأله رايج شد و امروز اگر كسانى اعتراض كنند كه سخنى بر خلاف قرآن و اسلام است، بلافاصله گفته مى شود كدام اسلام؟ كدام قرائت؟ قرائت ها، مختلف است و به مجرّد اين كه آخوندها گفتند مطلبى خلاف اسلام است، نبايد سخن آن ها را پذيرفت. اين اسلام آخوندهاست، ما اسلام ديگرى هم داريم! حرف هاى ما براساس اسلام نوين است! آن اسلام، مترقى و پيشرفته است و اسلام آخوندها، اسلام ارتجاعى، كهنه و متعلق به 1400 سال پيش است. ما اسلام نوينى داريم كه متعلق به امروز است آيا ما بايد حتماً اسلام آخوندها را كه متعلق به 1400 سال پيش است، بپذيريم؟ اين چه كارى است؟ ما اسلام كسانى را مى پذيريم كه خود را روشنفكران مسلمان و روشنفكران مذهبى مى نامند! (شما بخوانيد "روشنفكران لامذهب"). اين آقايان، تحصيل كرده هاى لندن، فرانسه و آمريكا هستند و مطالب را بهتر از ديگران مى فهمند! بنابراين، ما اسلام آن ها را مى پذيريم! چه لزومى دارد اسلام آخوندها را بپذيريم؟ اسلام آخوندهايى كه مى گويند امام صادق عليه السلام 1400 سال پيش از اين فلان مطلب را گفته است، متعلق به زمان قديم است! متأسفانه اين تفكر در بالاترين سطوح تصميم گيرى كشور رايج شده است. بنده اين سخن را از روى حدس و گمان عرض نمى كنم، بلكه بر اساس علم و اطلاع مى گويم "و لاينّبئك مثل خبير". هنگامى كه گفته مى شود فلان مطلب خلاف اسلام است، بعضى از افرادى كه در عالى ترين سطوح تصميم گيرى هستند، مى گويند كدام اسلام؟ و طبق كدام قرائت؟ البته آن ها به اين سادگى و صراحت مسأله را مطرح نمى كنند. كسانى كه قصد القاى اين شبهه را دارند، سال ها در اين زمينه كار كرده اند و متأسفانه بعضى از كسانى هم كه لباس روحانيت به تن دارند، به آن ها كمك مى كنند."دزدى كه با چراغ آيد، گزيده تر برد كالا ". اين روحانى نماها هم به آن ها كمك مى كنند تا شبهاتى را درست كنند كه بتوانند بيشتر جوانان را فريب دهند. از جمله شبهاتى كه مطرح مى كنند اين است كه مى گويند: مگر نه اين است كه اين رساله هاى عمليه به نام اسلام عرضه مى شود؟ روشن است كه جواب، مثبت است. سپس اضافه مى كنند: آيا رساله هاى عمليه با يكديگر هماهنگ و يكسان هستند يا بين آن ها اختلافاتى وجود دارد و به اصطلاح فتواى علما فرق مى كند؟ ترديدى نيست كه رساله ها تفاوت هايى با يكديگر دارند. تعدد قرائت ها هم يعنى همين! مجتهدى مى گويد: اسلام همان است كه من مى گويم. مجتهد ديگرى مى گويد: خير؛ اسلام اين است كه من مى گويم. اين اختلاف فتوى ، همان قرائت هاى مختلف است. پس ما بايد بپذيريم كه اسلام قرائت هاى گوناگونى دارد. اگر قرار بود اسلام تنها يك قرائت داشته باشد، پس نبايد بيش از يك رساله عمليه داشته باشيم. در حالى كه از صدر اسلام تا به حال، در هر زمانى ده ها رساله عمليه نوشته شده است كه با يكديگر اختلافات زيادى دارند. پس، معلوم مى شود قرائت هاى مختلف در اسلام پذيرفته شده است. اگر چنين حرفى را به جوان يا نوجوانى كه چندان از مسائل اسلام و معارف اسلامى اطلاعى ندارد، القا كنند، او به راحتى آن را مى پذيرد. مگر احكامى كه در رساله ها نوشته شده احكام اسلام نيست؟ پس، چرا آن ها با يكديگر تفاوت دارند؟ از اين جا معلوم مى شود كه قرائت هاى علما از اسلام مختلف است. تعدد قرائت ها هم چيزى غير از اين نيست. فتنه گران با طرح مسائلى از اين قبيل، قصد دارند اين شبهه را در ذهن جوانان ما وارد كنند تا بتوانند ايشان را نسبت به معارف دينى دچار شك و ترديد كنند؛ بنابراين شبهه به اين صورت مطرح مى شود كه مطالبى كه به عنوان دين بيان مى شود، بر اساس برداشت بعضى از علما و دانشمندان است و ما در بسيارى از مسائل دينى برداشت هاى ديگرى هم داريم؛ بنابراين معلوم مى شود كه يك مطلب دينى ممكن است چند نوع قرائت داشته باشد. اين مطلب، همان است كه مى گوييم مطالب دينى قرائت هاى مختلفى دارد. به عنوان مثال، در يك مورد فتواى آيةاللَّه بروجردى و فتواى حضرت امام و فتواى مقام معظّم رهبرى را در نظر بگيريد (البته در موردى كه اختلاف نظر داشته باشند) آيا شما مى توانيد بگوييد كدام يك صحيح تر است؟ بر چه اساسى مى توان فهميد كدام يك مطابق واقع است يا به واقع نزديك تر است؟ روشن است كه هيچ ملاك قطعى براى ترجيح يكى از آن ها وجود ندارد، پس چنين نتيجه گرفته مى شود كه همه قرائت ها مثل هم هستند. هم چنان كه شما نمى توانيد بگوييد فتواى مرحوم آية الله بروجردى قدس سره درست تر بوده يا حضرت امام قدس سره يا مقام معظم رهبرى، قرائت هاى ديگران هم به همين صورت است. قرائتى متعلق به آخوندها است، قرائت ديگرى هم متعلق به دانشگاهيان است و كسانى كه در لندن و پاريس درس خوانده اند هم قرائتى دارند. پس نمى توان گفت كدام يك درست تر است! بلكه همه آن ها مثل هم هستند! حال، در مقابل اين شبهه چه جوابى بايد داد؟ پاسخ شبهه تعدد قرائت ها در هر يك از حوزه هاى معرفتى، بخشى از مسائل، قطعى، يقينى و حل شده است، به صورتى كه جاى بحثى در مورد آن ها نيست؛ بخش ديگرى از مسائل هم وجود دارد كه هنوز حل نشده و دانشمندان نظريات مختلفى درباره آن ها ابراز مى كنند. هم چنين بعضى از علوم، مثل رياضيات، يقينيات بيشترى نسبت به ساير علوم دارند. به طور كلى در علومى كه مسائل آن با برهان اثبات مى شود، اختلاف كم ترى پيدا مى شود، اما در بعضى از علوم، مطالب يقينى كم تر و مطالب ظنى بيش تر است. گاهى عالمى نظريه اى را ارائه مى كند، كسانى آن را تأييد مى كنند و به تدريج اين نظريه رواج و شهرت پيدا مى كند، اما بعد از چندى عالِم ديگرى به آن، ايراد وارد مى كند و براى رد كردن آن دلايلى مى آورد. در نتيجه، آن نظريه متروك شده و نظريه ديگرى رايج مى شود. تاريخ علم درباره پيدايش و زوال اين گونه نظريات علمى بحث مى كند. حال، آيا به خاطر وجود مسائل حل نشده و اختلاف نظر در آن ها تمام مطالب آن علم زير سؤال مى رود يا اين كه بايد بين مطالب يقينى و مطالب حل نشده و غيريقينى، مرزى قايل شد؟ اگر هنوز در رياضيات مسايل حل نشده وجود داشته باشد، بايد بگوييم، دو دو تا چهار تا، هم غلط است؟ يا اين كه بايد گفت اين يك قرائت است، قرائت ديگرى هم هست كه مى گويد دو دو تا مى شود 679 تا؟! در قطعيات يك علم كه برهان يقينى دارد، همه علماى آن علم در مورد آن ها اتفاق نظر دارند، هيچ گاه اختلافى پيدا نمى شود. البته در صورتى كه بدون غرض و براساس متد صحيح، در مورد آن ها تحقيق شود، ولى در هر علمى بعضى از مسايل وجود دارد كه به دلايلى ممكن است حل نشده و يا ظنى باشد و در آن ها اختلاف واقع شود. در علوم دينى هم مانند ساير علوم دو دسته مطالب وجود دارد: دسته اى از مطالب، هم در زمينه اعتقادات و هم در زمينه احكام وجود دارد كه هيچ اختلافى در آن ها نيست و تا جايى كه تاريخ اسلام نشان مى دهد، تا به حال هيچ مسلمانى درباره آن ها تشكيك نكرده است، مگر اينكه مزدور خارجى ايجاد اختلاف كند. چنين كسى استثناست و در واقع مسلمان نيست. مسلمان واقعى، درباره اين قبيل مسائل تشكيك نكرده است. عرب و عجم، ترك و فارس و ايرانى و غير ايرانى، صد سال، دويست سال، بلكه هزار سال پيش، همه همين مطلب را گفته اند. شما يك نفر مسلمان را پيدا كنيد كه بگويد خدا دو تاست؛ بگويد در يك قرائت از اسلام، خدا دو تاست. آيا احتمال مى دهيد اين چنين مسلمانى هم پيدا شود؟ آيا تا به حال كسى چنين حرفى زده است؟ آيا مى توانيد تصور كنيد مسلمانى در گوشه دور افتاده اى از دنيا پيدا شود كه بگويد نماز صبح سه ركعت است؟ يا اين كه ادعا كند نماز را بايد به طرف بيت المقدس يا كاخ سفيد خواند؟ آيا تا به حال كسى پيدا شده كه چنين حرفى بزند؟ هر كس با اسلام آشناست و مى داند اسلام چه نمازهايى دارد، مى داند نماز صبح دو ركعت است يا هر نمازخوانى مى گويد بايد به طرف قبله، يعنى كعبه نماز خواند. آيا هيچ كس پيدا شده است كه در مورد اين مسائل تشكيك كند؟ چرا؟ چون اين مسأله قطعى و ضرورى است و دليل يقينى غيرقابل ترديد دارد. به اصطلاح منطقى، دليل آن از متواترات و نصوص قطعى است؛ هم از نظر سند متواتر و هم از نظر دلالت قطعى است. در چنين مطالبى جاى اختلاف نظر نيست. اگر كسى بگويد من قرائت ديگرى در مورد اين گونه مسايل دارم مصداق همان كسى است كه اميرالمؤمنين عليه السلام به آن اشاره فرمود: "الصورة صورة انسان و القلب قلب حيوان". چنين كسى مرض دارد، قصد ايجاد فتنه دارد و مى خواهد ايمان مردم را از بين ببرد. آيا هيچ كس شك دارد كه شهرى به نام لندن وجود دارد؟ آيا شما خودتان اين شهر را ديده ايد؟ ولى همه يقين دارند كه چنين شهرى هست. چرا؟ چون اين مسأله متواتر است. در اين زمينه، به حدى خبر نقل شده است كه هيچ جاى شبهه اى در آن نيست. در مورد اين مسأله نمى توان گفت قرائت من اين است كه اصلاً لندن خواب و خيال است و وجود خارجى ندارد. مطلبى كه با دلايل قطعى ثابت شود، يعنى دليلش از نظر سند متواتر باشد و از نظر محتوا و مضمون هم يقينى باشد، هر عاقلى كه با متدلوژى آن علم آشنا باشد، همين معنى را خواهد فهميد. اگر كسى غير از اين بگويد يا متد تحقيق اين علم را نمى داند، درس آن را نخوانده، زبان و ادبيات آن را نمى داند يا اين كه مرض دارد! اين گونه مسائل قرائت پذير نيست، اما در اسلام مطالبى هم داريم كه به دلايلى، به اين حد از يقين نرسيده است. چرا؟ دليل روشنى كه در اين جا مى توانم به آن اشاره كنم اين است كه دست ما به امام معصوم عليه السلام نمى رسد. حداقل يكى از مهم ترين دلايل اين مطلب، اين است. اگر امروز دست ما به وجود مقدس حضرت ولى عصر ارواحنا فداه - مى رسيد، هر مطلب مشكوكى را از آن حضرت مى پرسيديم و جوابى كه ايشان مى فرمودند، يقينى مى بود، اما بسيارى از مطالبى كه امروز ما در دين به آن ها احتياج داريم و بايد عمل كنيم، به وسيله رواياتى به دست ما رسيده است كه در طول 1400 سال، هزاران آفت به آن ها وارد شده است. بسيارى از كتب روايى ما به خاطر تقيه و از ترس اين كه مبادا نويسنده اش كشته شود، مدت ها زير خاك دفن شده بود. مدت ها پس از اين كه سلسله اى مغلوب يا منقرض مى شدند، اين كتاب ها را از زير خاك بيرون مى آوردند. همچنين هنگامى كه اين كتاب ها از خطى به خط ديگرى بازنويسى مى شد، تغييراتى در روايات ايجاد مى شد. هم چنان كه مى دانيد، اوايل اسلام خط كوفى رايج بود؛ خط كوفى نقطه ندارد و بسيارى از حروف، شبيه به هم نوشته مى شود. خواندن اين خط و تشخيص مواردى مثل "راء" و "زا" تنها به كمك قرينه امكان پذير است. دلايل ديگرى هم براى اين مسأله وجود دارد. از جمله اين كه ممكن است روايتى از روى تقيه گفته شده باشد. تشخيص اين كه مطلب از روى تقيه است يا نه، قرائنى لازم دارد كه بايد آن ها را بررسى كرد. يك مجتهد پس از سال ها زحمت كشيدن چنين توانى را پيدا مى كند كه احكام را به صورتى استنباط كند كه اطمينان بيش ترى به حكم داشته باشد. ممكن است در نهايت هم به يقين نرسد و بگويد: اقوى اين است كه بايد اين گونه عمل كرد. چرا؟ به خاطر همين مطالبى كه گفتم. در دلايلى كه بايد احكام به وسيله آن ها اثبات شود، شكوك، شبهات و خدشه هايى هست كه به سهولت نمى توان به يقين رسيد. مجتهد سعى مى كند فتواى نزديك به واقع را پيدا كند، ولى در نهايت هم به اطمينان نمى رسد. به خاطر همين دلايل، مى گويد اقوى اين است يا اين كه مى گويد احتياط ترك نشود يا "فيه تأمل". اختلاف فتاواى علما به واسطه اين قبيل اسباب است، اما آيا در هيچ رساله اى ديده ايد كه در مورد ركعات نماز نظرى غير از سايرين داده باشند؟ آيا درباره احكام جزايى اسلام، مانند حد سارق و حد زنا اختلافى ديده ايد؟ اين مسائل نص قرآن است. به همين دليل اختلاف نظرى در آن ها وجود ندارد، اما كسانى كه امروز مدعى قرائت هاى جديد هستند، مى گويند با اين كه اين احكام نص قرآن است، اما قرائت ما اين است كه نبايد به آن ها عمل كرد. روشنفكران مذهبى نمى گويند اسلام را قبول نداريم؛ بلكه مى گويند اسلام 1400 سال پيش از اين نازل شد و احكام آن امروز كاربرد ندارد. آن ها مى گويند ما هم مسلمانيم، ما هم نمى گوييم پيغمبرصلى الله عليه وآله دروغ است؛ اما آن احكام، امروز به كار نمى آيد. اصلاً احكام اسلام براى امروز نيامده است. قرائت ما از قرآن و دين اين است! در جايى كه قرائت و فتواى ديگرى مى توان مطرح كرد، مطلبى است كه دليل يقينى ندارد. به اين دليل كه ما دسترسى به امام معصوم عليه السلام نداريم، دليل متواترى هم براى آن وجود ندارد. براى اين كه خبرى به حد تواتر برسد، شرايط زيادى بايد فراهم گردد تا اثبات شود كه اين خبر متواتر است و ترديدى در آن نيست. چنين مطالب متواترى در همه احكام نداريم، اما اگر در بعضى از احكام، مطالب ظنى داريم، به اين معنى نيست كه از خبر متواتر هم دست برداريم. همين تئوريسين ها امروز مى گويند درباره مفهوم خدا هم نمى توانيم مفهوم واحدى عرضه كنيم و بگوييم حتماً منظور قرآن همين است. حتى در مورد خدا! درست است كه قرآن مى فرمايد: "الهكم اله واحد" اما "إله" يعنى چه؟ و "واحد" يعنى چه؟ ما نمى دانيم. قرائت ها مختلف است!! اين كه بعضى از مطالب، ظنى است و در بعضى از احكام، فتاواى مختلفى هست، به اين معنى نيست كه همه مسايل قابل اختلاف است. بين ضروريات، يقينيات و مسلّمات از يك سو و مظنونات و مشكوكات از سوى ديگر، بايد تفاوت قايل شويم. اين يك مطلب است؛ مطلب دوم اين كه: اگر در مورد مظنونات، فتواى يكى از مراجع، مثلاً مرحوم آية الله بروجردى قدس سره، با مرجع ديگرى تفاوت دارد، آيا اين امر موجب مى شود كه منِ بقّال هم بگويم من هم فتوايم اين است؟ چون فتواى مرحوم آية الله بروجردى قدس سره با فتواى مرجع ديگرى تفاوت دارد، پس من هم حق دارم فتواى سومى بدهم؟ در مورد مسأله اى كه محل اختلاف است، تنها صاحب نظرانِ متخصص حق اظهار نظر دارند، نه هر كسى. در همه علوم به همين صورت است. امروزه در پزشكى مسايلى وجود دارد كه بين متخصصين مورد اختلاف است. در مورد معالجه بعضى از بيمارى ها بين پزشكان اختلاف نظر وجود دارد كه آيا بيمارى خاصى را بايد به اين صورت معالجه كرد يا به صورت ديگرى. حتى دو پزشك در يك شهر درباره معالجه يك بيمارى اختلاف نظر دارند؛ يكى از آن ها مى گويد من تجربه كرده ام، اين دارو بهتر است. ديگرى نيز مى گويد من هم تجربه كرده ام، داروى ديگر بهتر است. در اين جا چون دو پزشك با هم اختلاف دارند، آيا بنده كه اصلاً از الفباى پزشكى سردر نمى آورم، حق دارم نسخه سومى را تجويز كنم؟ به من خواهند گفت: آقا! تو با چه اجازه اى نسخه مى دهى؟ آيا مى توانم بگويم چون دو پزشك با هم اختلاف دارند، من هم نظر خودم را ارائه مى كنم؟ البته نه، زيرا آن ها پزشك هستند، درس پزشكى خوانده اند، گواهى نامه دارند، دكترا دارند، اساتيدشان تصديق كرده اند كه اين ها حق نسخه نوشتن دارند و زحمات زيادى كشيده اند تا تجربه لازم را براى تجويز دارويى كسب كرده اند. كسى كه اصلاً الفباى پزشكى را نمى داند، چه حقى دارد كه نسخه بنويسد؟ چنين كسى فوراً تحت تعقيب قرار مى گيرد! مگر به هر كسى اجازه داده مى شود نسخه بنويسد و طبابت كند؟ روش همه عقلاى عالم در رشته هاى تخصصى همين است. در حوزه هاى معرفتى كه مطالب غير يقينى وجود دارد، فقط متخصصان همان حوزه حق اظهار نظر دارند و ديگران اگر نظرى بدهند، اعتبارى نخواهد داشت، بلكه احياناً قابل پيگرد قانونى است. اختلاف در احكام دين، نه در مبانى و اصول دين هم، يك سلسله مسايل نظرى و اختلاف پذير دارد، مثلاً اين كه تسبيحات اربعه بايد سه مرتبه خوانده شود يا يك مرتبه كافى است و مسايلى از اين قبيل. در چنين مسايلى كمابيش بين صاحب نظران اختلاف وجود دارد، فقط متخصصان دينى، يعنى مجتهدان، حق اظهار نظر دارند. مجتهد، فرد خارق العاده اى نيست. مجتهد، يعنى متخصص در شناخت احكام اسلام. مثل اين كه طبيب، يعنى متخصص در شناخت درد، درمان و معالجه بيمار. هم چنان كه همه عقلا در مواردى كه احتياج به اظهار نظر متخصص دارد، فقط به متخصص مراجعه مى كنند، در مورد معرفت دين هم بايد به دين شناس مراجعه كرد، در احكام فقهى هم بايد به كسى مراجعه كرد كه سال ها در زمينه روش تحقيقِ آن علم كار كرده است. با وجود چنين كسانى، چگونه ممكن است به كسى مراجعه كنيم كه هنوز الفباى احكام فقهى را هم نمى داند، يا كسى كه نمى تواند به درستى يك آيه قرآن يا حديث را ترجمه كند؟ حال، آيا درست است بگوييم چون قرآن "بيانٌ للناس" است، همه حق دارند در مورد آن اظهار نظر كنند و به هر چه از آن مى فهمند، عمل كنند؟ آيا در عرف عقلا چنين كارى پذيرفته شده است؟ آيا هيچ عاقلى اجازه مى دهد فرد غيرمتخصصى در مورد مطلبى كه احتياج به تخصص دارد، اظهار نظر كند؟ در چنين مواردى بايد متخصصان اظهار نظر كنند. گرچه ممكن است نظر آن ها نيز اختلاف داشته باشد، ولى اين امر به اين معنى نيست كه غيرمتخصص هم بتواند در مورد آن ها اظهارنظر كند. پس اين كه گفته اند در فقه اختلاف فتاوا وجود دارد و اين همان اختلاف قرائت هاست و لازمه اش اين است كه در همه امور دينى مى توان نظرى برخلاف آنچه تاكنون گفته شده ابراز كرد، آن مقدمه و اين نتيجه هر دو غلط است، زيرا اختلاف فتوا فقط در مسايل ظنى و مشكوك است، نه در يقينيات و ضروريات. منكر ضرورى دين، از دين خارج است. به خاطر داريد كه در اوايل انقلاب گروهى از همين ملى مذهبى ها درباره لايحه قصاص اظهار نظر كردند. همين كسانى كه امروز بسيارى از آن ها در مراكز تصميم گيرى دخالت دارند. البته بحمد الله اخيراً رسوا شدند و از طرف دادگاه اعلام شده كه آن ها خائن هستند و درصدد براندازى بوده اند، ولى تا چندى قبل مسؤولان كشور به آن ها احترام مى گذاشتند، در كارها با ايشان مشورت مى كردند و نظر آن ها در خيلى از موارد براى شان حجت بود. اوايل انقلاب، عده اى از ايشان گفتند لايحه قصاص، غير انسانى است -يعنى اين كه اگر كسى ديگرى را كشت، بايد كشته شود يا اگر كسى دست ديگرى را بريد، بايد دست او بريده شود و كسى كه صدمه ديده، بعد از رأى دادگاه حق دارد قصاص كند چون خشونت آميز است. اگر كسى آدم كشته است، او را به جاى اعدام، زندان كنيد. آن ها مطالبى را در اين زمينه گفتند و اعلاميه اى از طرف حقوقدانان جبهه ملى صادر شد كه در آن نوشتند لايحه قصاص كه براساس نصوص قرآن و حديث تنظيم شده است، انسانى نيست. امام قدس سره بلافاصله فرمودند: كسانى كه اين حرف را مى گويند، اگر توجه دارند چه گفته اند، خون شان هدر است، همسرشان بر آن ها حرام است و بايد اموال شان هم به وارثان مسلمان شان منتقل شود؛ اين ها مرتدند و مسلمان نيستند و چون ابتدا مسلمان بوده اند و بعد از دين خارج شدند، خون شان هم هدر است. با همين نهيبى كه امام قدس سره زد، بسيارى از ايشان فرار كردند و به خارج رفتند كه هنوز هم بسيارى از آن ها در خارج هستند. امروز دقيقاً همان مطالبى كه آن روز امام قدس سره فرمود موجب ارتداد مى شود، با صراحت در روزنامه ها - روزنامه هايى كه با سوبسيد وزارت ارشاد اداره مى شود - نوشته مى شود. نصوص احكام اسلامى با صراحت مورد انكار قرار مى گيرد و كسى هم حرفى نمى زند. چرا؟ چون قبلاً زمينه اين كار را فراهم كرده اند؛ با ترويج فرهنگ تسامح و تساهل چنين زمينه اى را درست كرده اند تا هر غلطى كه مى خواهند انجام دهند و كسى نفس نكشد. اگر هم كسى پيدا شد كه به خود جرأت داد و سخنى عليه آن ها گفت، بگويند ساكت! و گرنه متهم به طرفدارى از خشونت مى شوى! قطعيات و ضروريات اسلام، اختلاف قرائت برنمى دارد. در اين موارد تنها يك قرائت داريم كه همان است كه پيغمبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام فرمودند و همه علماى شيعه و سنى گفتند. از جمله اين موارد حكمى است كه امام قدس سره درباره سلمان رشدى صادر كردند و تمام علماى شيعه و سنى هم آن را تأييد كرده و گفتند: حكم اسلام همين است، اين تنها فتواى شيعه نيست، بلكه فتواى همه علماى اسلام همين است. كسى كه نسبت به پيغمبرصلى الله عليه وآله اهانت كند، خونش هدر است. امام قدس سره اين فتوا را داد، علماى شيعه و اهل تسنن هم اين فتوا را تأييد كردند، يعنى اين موارد از قطعيات اسلام است. در اين جا نمى توان گفت قرائت من اين است. اگر كسى چنين بگويد، بايد به او گفت شما بى جا مى كنيد كه چنين قرائتى داريد؛ قرائت همان است كه خدا گفته است، همان است كه پيغمبرصلى الله عليه وآله فرموده، همه ائمه اثنى عشرعليهم السلام فرموده اند و همه علماى شيعه و سنى گفته اند. اين موارد جاى اين نيست كه بگويند چون درباره تسبيحات اربعه دو نظر وجود دارد كه آيا سه مرتبه لازم است يا يك مرتبه، پس در احكام قطعى اسلام هم مى توان نظر ديگرى ارائه كرد و قرائت جديدى را مطرح نمود! زيرا اولاً احكام قطعى با احكام ظنى و مشكوك تفاوت دارد؛ ثانياً در مظنونات و مشكوكات هم تنها صاحب نظران حق اظهار نظر دارند، آن هم براساس رعايت متدلوژى صحيح، يعنى با رعايت قواعد اصول الفقه، نه اين كه هر كس از راه رسيد، بگويد: نظر من هم اين است!

فصل ششم

فصل ششم: پلوراليزم دينى شبهه "برحق بودن همه اديان" قرار بود به ذكر شبهاتى كه در سال هاى اخير از طرف معاندين يا فريب خوردگان و گمراهان مطرح شده و متأسفانه ذهن بسيارى از نوجوانان و جوانان را مشوش كرده است پاسخ روشنى ارائه دهيم. اگر چه در مورد بسيارى از اين شبهات - البته نه همه آن ها- بحث هاى زيادى انجام گرفته، مقالاتى نوشته شده و در مورد بعضى از شبهات كتاب هايى نيز تدوين شده است و كسانى كه فرصت داشته باشند، مى توانند به كتاب هاى مربوط مراجعه كرده استفاده كامل را از آن ها ببرند. به هر حال، يكى از شبهاتى كه طى چند سال اخير در محافل مختلف مطرح و در مورد آن بحث هاى زيادى شده و هم چنان نيز پيرامون آن بحث مى شود، اين است كه بر چه اساسى گفته مى شود راه نجات انسان، منحصر در دين اسلام است؟ و بر چه مبنايى ساير اديان نمى توانند نقش دين اسلام را ايفا كنند و انسان را به سعادت برسانند؟ به عبارت ديگر هم چنان كه در بعضى از حوزه هاى معرفتى و عرصه هاى زندگى انسان، نظرهاى مختلفى مطرح و قابل قبول است، چه مانعى دارد كه در مورد دين هم بگوييم اديان مختلف قابل قبول هستند و تنها اسلام را راه سعادت بشر و صراط مستقيم ندانيم، بلكه ساير اديان هم هر يك صراط مستقيمى بشماريم كه انسان را به سعادت مى رسانند. همچنان كه پيش از اين اشاره كرديم، اصل اين شبهه مانند موارد مشابه آن از مغرب زمين به كشور ما و ساير كشورهاى اسلامى به سوغات آورده شده و دلايلى هم براى مطرح شدن و ترويج آن وجود داشته است. از جمله دلايل ساده آن، اين است كه هنگامى كه جوان يا نوجوانى مشاهده مى كند كه در عالم، اديان متعدد و مختلفى وجود دارد و هر يك از آن ها پيروان زيادى دارند كه براى رواج دين خودشان تلاش هاى فراوانى مى كنند و بسيارى از آن ها نيز مخلصانه زحمت مى كشند، براى او سخت است كه باور كند همه آن ها جهنمى هستند؛ ولى در بين شش ميليارد جمعيت دنيا، كه در حدود يك پنجم آن ها مسلمان و درصد كمى از ايشان شيعه هستند، تنها گروه اندكى به بهشت مى روند، زيرا تنها ايشان پيرو دين و مذهب حق هستند. باور اين مطلب براى بسيارى از مردم دشوار است كه تنها يك دين و يك نظر حق وجود دارد و بقيه اهل باطل هستند. عامل ديگرى كه به خصوص اين شبهه را در مغرب زمين تقويت كرده است، عامل اجتماعى است. در طول قرن هاى متمادى، جنگ ها و خونريزى هاى زيادى در ميان پيروان اديان و مذاهب مختلف درگرفته است، جنگ هايى كه گاهى ساليان درازى طول كشيده و ميليون ها انسان را قربانى كرده است. با وجود اين كه اهل مغرب زمين ادعاى تمدن مى كنند و روحيه تساهل و تسامح و تولرانس در آن ها تقويت شده، هنوز هم در گوشه و كنار همين مغرب زمين جنگ هاى مذهبى وجود دارد. مى دانيد كه هنوز در ايرلند بين پروتستان ها و كاتوليك ها جنگ و نزاع وجود دارد و هر از گاهى درگيرى هايى بين آن ها به وجود مى آيد. اين عامل هم موجب شده است كه بگويند بهتر است به اين جنگ ها خاتمه دهيم و بگوييم هر دو مذهب درست مى گويند و اگر كسى سؤال كرد كه آيا مذهب كاتوليك درست است يا پروتستان؟ بگوييم هر دو مذهب خوب هستند. بعد از مذهب، نوبت به اديان مى رسد. همچنان كه مى دانيد، جنگ هاى صليبى، جنگ هاى طولانى بين مسلمان ها و اروپايى ها بود كه سال ها طول كشيده و موجب كشته شدن افراد زياد و ويرانى هاى فراوانى شد. بسيارى از مردم از اين جنگ ها خسته شدند و گفتند بهتر است بگوييم هم اسلام خوب است و هم مسيحيت. عامل سومى كه به عوامل قبلى ضميمه شد، اين بود كه بعد از اين كه مسلمانان از راه هاى مختلف در اروپا نفوذ كردند، مناطق زيادى از اروپا مسلمان شدند و در ساير كشورها نيز روز به روز اسلام رواج بيشترى يافت و گرايش بيشترى به اسلام پيدا شد. امروزه هم شرايط به همين صورت است. گرچه غربى ها تمايل چندانى ندارند كه اين مسأله به درستى منعكس شود، ولى آمارها و دلايل زيادى وجود دارد كه، به خصوص در خود آمريكا، گرايش به اسلام روزبه روز زيادتر مى شود. هر سال مساجد زيادى ساخته مى شود و عده زيادى از مردم، به خصوص سياه پوستان، مسلمان مى شوند. هنگامى كه گرايش مردم نسبت به اسلام شدت پيدا كرد، كليسا به هراس افتاد كه اگر اين وضع ادامه پيدا كند، طولى نمى كشد كه مسيحيت از صحنه روزگار محو خواهد شد؛ به ويژه اين كه مسلمانان، در بحث ها و مناظرات، از امتيازات خاصى برخوردار هستند، چون مطالب قوى و محكمى دارند در حالى كه مسيحيان مطالب بسيار ضعيفى دارند و اعتقادات خاص شان سست و بى اساس است. پيش از اين به بعضى از مطالب كتاب مقدس اشاره كردم. مسيحيان هنگامى كه ديدند با مطرح شدن معارف اسلام و مقايسه بين محتواى قرآن با محتواى تورات و انجيل، هر كس وجدان سالم و عقل سليم داشته باشد، مسلّماً اسلام را ترجيح خواهد داد، به هراس افتادند. در اروپا، بيش تر دين مسيحيت و اسلام مطرح بود و هنوز هم هست. حال، با وجود چنين امتيازاتى در اسلام، طبيعى است كه مسيحيت در مقابل اسلام رنگ مى بازد و اگر بنا باشد در مورد مواضع هر دو دين بحث شود و بين آن ها مقايسه انجام گيرد، اغلبِ مردم، اسلام را ترجيح خواهند داد. اين مسأله موجب شد كه شوراى كليسا براى حل مشكل ضعف مسيحيت در برابر اسلام به بحث و بررسى بپردازد و به طور رسمى اعلام كند كه دين اسلام هم يك دين بزرگ و مورد احترام است. اين مسأله را شوراى كليساى كاتوليك به طور رسمى از جانب پاپ اعلام كرد و در واقع بدين ترتيب مسيحيت را نجات داد. آن ها ديدند اگر وضع به همين صورت ادامه پيدا كند، مسيحيت از بين مى رود؛ از اين رو اسلام را به عنوان يك دين بزرگ و قابل قبول پذيرفتند تا مسيحيت هم به عنوان قرين و همتاى آن باقى بماند، چون پيش بينى آن ها اين بود كه ادامه چنين روندى به شكست كامل مسيحيت خواهد انجاميد. من شخصاً اشخاصى را ديده ام كه با وجود اين كه مسيحى هستند مى گويند اسلام هم دين بسيار خوبى است. حتى بعضى از ايشان اعتراف مى كنند كه اسلام حداقل در بعضى از ابعاد از مسيحيت بهتر است، اما در عين حال مسيحى باقى مى مانند. اين دلايل يا انگيزه هاى مختلف موجب شد كه مسيحيان تعدد اديان صحيح را بپذيرند. البته بيشترين تضاد بين اسلام و مسيحيت بود، ولى در ساير موارد نيز كمابيش اين علل وانگيزه ها وجود داشت. به همين دليل اين سؤال مطرح شد كه چرا بايد گفت دين حق تنها يكى است؟ نه تنها چنين نيست، بلكه همه اديان خوب هستند. البته طرفداران اين نظريه از لحاظ افراط و تفريط مراتب مختلفى دارند. بعضى از آن ها مى گويند همه اديان مانند هم است و هيچ تفاوتى بين آن ها نيست؛ از اين رو نمى توان ترجيحى براى يكى از اديان قايل شد. بعضى از آن ها هم مى گويند همه دين ها خوب هستند؛ ولى ممكن است بعضى از آن ها بر ساير اديان ترجيح داشته باشد و اگر دينى از تمام جهات بر ديگر اديان ترجيح نداشته باشد، مى توان گفت اين دين از جهت خاصى بر دين ديگر برترى دارد. در حالى كه بعضى از آن ها مى گويند: هيچ دينى بر ساير اديان ترجيحى ندارد؛ همه اديان صراط مستقيم هستند و همه آن ها به حقيقت مى رسند. نام اين گرايش "كثرت گرايى دينى" يا "پلوراليسم دينى" است؛ "پلورال" در انگليسى به معنى كثير و جمع و در مقابل مفرد است. به اين نظريه، كثرت گرايى يا چندصدايى دينى گفته مى شود. حتماً تعبير جامعه چندصدايى را شنيده ايد؛ يعنى در جامعه، احزاب مختلفى با گرايش هاى مختلف سياسى وجود داشته باشند. چند صدايى دينى هم، يعنى دين هاى مختلف وجود داشته باشند كه همه آن ها معتبر باشند. البته در اين مجال اندك نمى توان تمام ابعاد اين بحث را مطرح كرد. تمسك به آيات قرآن براى اثبات پلوراليزم دينى طرفداران نظريه كثرت گرايى دينى، از سويى مجموعه اى از زيربناها و مؤيدات فكرى و فلسفى را براى اين تئورى فراهم كرده اند و از سوى ديگر افرادى كه تحت تأثير اين گرايش غربى واقع شده بودند، درصدد برآمدند كه از منابع دين اسلام نيز شواهدى براى صحت اين نظريه پيدا كنند. توضيح آن كه هم چنان كه بيان شد، اين شبهه و طرز فكر در مغرب زمين پيدا شد و به تدريج به مشرق زمين و كشورهاى اسلامى سرايت كرد و عده اى تحت تأثير اين تفكر واقع شدند و آن را پذيرفتند؛ بعضى هم از خارج دستور گرفتند كه اين تفكر را در جامعه شايع كنند. روشن است كه اگر اين فكر در يك كشور اسلامى رواج پيدا كند، مسلّماً به ضرر اسلام و به نفع اديان ديگر است. چون اگر قرار شد در اين كشور كه اكثريت قريب به اتفاق مردم آن مسلمان هستند، بگوييم اسلام با مسيحيت يا يهوديت تفاوتى ندارد، اين امر از سويى زمينه تبليغ ساير اديان و مذاهب را فراهم مى كند و از سوى ديگر موجب افزايش اختلاف بين اديان در داخل كشور مى شود. استعمارگران و دشمنان اسلام نيز كه از هر اختلافى بهره بردارى مى كنند، چنين فرصتى را غنيمت مى شمارند و در نهايت، مسأله كثرت گرايى دينى به سود آن ها تمام مى شود. به هر حال، عده اى سعى كردند كه از منابع اسلامى مؤيداتى را براى اين مطلب پيدا كنند، زيرا ساير مباحث فلسفى، تاريخى، سياسى و اجتماعىِ اين بحث تأثير چندانى در اعتقاد جوانان ما نمى گذارد. شبهاتى كه ممكن است بيش تر در جوانان مسلمان اثر سوء بگذارد، اين است كه چنين وانمود شود كه اسلام نيز همين گرايش را تأييد مى كند. به همين جهت، چند دهه است كه فعاليت هايى انجام مى شود تا از آيات قرآن، رفتار پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام و احكام فقهى و بين المللى اسلام، دلايلى را بتراشند تا ثابت كنند كه خود اسلام هم نمى گويد كه همه مردم بايد مسلمان باشند؛ خود اسلام هم اديان ديگر را قبول دارد و آن ها را به عنوان دين حق به حساب مى آورد و پيروان آن ها را اهل نجات مى داند. طراحان اين شبهه، چند آيه پيدا كردند كه به يك معنا از جمله آيات متشابه هستند. پيش از اين اشاره شد كه بعضى از آيات قرآن نوعى تشابه دارند كه مفسده جويان و فتنه انگيزان مى توانند از آن ها سوءاستفاده كنند. در بين آيات متشابه چند آيه وجود دارد كه مى توان چنين برداشت نادرستى از آن ها كرد. از جمله اين آيه كه مى فرمايد: "إن الذين آمنوا و الذين هادوا و النصارى و الصابئين من آمن باللَّه و اليوم الآخر و عمل صالحاً فلهم أجرهم عند ربّهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون"(67)، عده اى خواستند از اين آيه چنين استفاده كنند كه خود قرآن مى گويد تفاوتى بين مؤمن، يهودى، نصرانى و صابئى نيست. عامل نجات، ايمان به خدا و روز قيامت است. اگر يهودى هم ايمان به خدا و روز قيامت داشته باشد، اهل نجات است. پس خود اسلام هم نمى گويد همه مردم بايد مسلمان باشند؛ بلكه مى گويد يهودى هم اگر ايمان به خدا و روز قيامت دارد، اهل نجات است؛ نصرانى هم به همين صورت؛ صابئين هم اگر ايمان به خدا و روز قيامت داشته باشند، اهل نجات هستند. حتى در آيه ديگرى از مشركين هم ياد شده است(68). بهتر است در همين جا جواب اين شبهه را بيان كنم. چون اگر بخواهيم همه شبهات را ذكر كنيم و بعد به جواب آن ها بپردازيم، شايد فرصت كافى براى پاسخگويى نباشد و شبهه باقى بماند. نقد استدلال مذكور در قرآن كريم، از قول طرفداران مسيحيت و يهوديت، نقل شده است كه تنها راه سعادت اين است كه انسان يهودى باشد يا تنها راه سعادت اين است كه انسان نصرانى باشد و چنين القا مى كردند كه هر كس يهودى شد، او اهل نجات است يا هر كس نصرانى شد، او اهل نجات است، حتى اگر در عمل هم مقيد نباشد و مرتكب انواع گناهان شود. عملكرد شخص چندان اهميتى ندارد، بلكه مهم اين است كه عنوان يهودى بر شخص اطلاق شود يا اين كه او را نصرانى به حساب آورند، اما اگر كسى گفت من مسلمان و مؤمن هستم و ايمان به پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله دارم، چنين كسى اهل نجات نيست. "قالوا كونوا هوداً او نصارى تهتدوا"(69)، گفتند: يا بايد يهودى باشيد يا نصرانى تا هدايت شده و نجات پيدا كنيد. اين گرايش يا به تعبير ديگر شگرد تبليغاتى، در بين طرفداران اديان مختلف وجود داشته كه مى گفتند اگر عنوان فلان دين و مذهب را بر خود بگذاريد، مشكلى نخواهيد داشت. هنوز هم در بعضى از فرقه هاى منحرف چنين اعتقادى وجود دارد كه با پذيرفته شدن در آن فرقه، انسان مجاز به هر كارى خواهد بود. بعضى از فرقه هاى منسوب به شيعه هم مى گويند: تنها كافى است كه شخص - به قول خودشان - به آن مشرّف شود، بعد از آن هر گناهى را كه مرتكب شود، مهم نيست. مهم اين است كه شخص در اين فرقه پذيرفته شود. ساير اديان هم چنين تبليغاتى مى كردند. قرآن در جايى ديگر از قول يهود نقل مى كند كه مى گفتند تمام كسانى كه از بنى اسرائيل و پيرو حضرت موسى باشند، فرزندان خدا هستند (70) و در جاى ديگر نقل مى كند كه آن ها به جهنم نمى روند(71) و اگر هم به جهنم بروند، چند روزى بيشتر عذاب نمى شوند و نجات پيدا مى كنند. اين عقايد در قرآن از قول اهل كتاب نقل شده است. اين طرز فكر كه انسان اگر انتساب به دين يا مذهب خاصى داشت، اهل نجات خواهد بود - اگر گناه هم بكند، اهميتى ندارد و موجب عذاب او نخواهد شد، مگر چند روزى - تفكر خطرناكى است كه قبل از اسلام وجود داشت، در عصر ظهور اسلام نيز رواج داشت و متأسفانه بعد از رحلت پيغمبرصلى الله عليه وآله هم كمابيش در بين بعضى از مسلمانان رواج پيدا كرد و يكى از مشكلات اهل بيت عليهم السلام نيز همين مسأله بود. رگه اى از اين طرز فكر بين شيعيانِ خوب و مخلص هم پيدا شده است. نام كسانى كه به طور رسمى اين طرز فكر را ترويج مى كردند، طائفه مرجئه است. شايد اين حديث را شنيده باشيد كه امام صادق عليه السلام به اصحاب خود سفارش مى كردند كه زود نوجوان هاى تان را دريابيد، قبل از اين كه مرجئه ذهن آن ها را مشوب كنند؛ "بادروا اولادكم بالحديث قبل ان يسبقكم اليهم المرجئة"(72). اين امر نشانه اين است كه اين طايفه در زمان امام صادق عليه السلام تا چه حد فعال بوده و تبليغات شان منشأ اثر بود كه امام صادق عليه السلام به شيعيان سفارش مى كنند كه به نوجوانان و جوانان تان عقايد صحيح شيعه را بياموزيد و آن ها را تربيت كنيد كه تحت تأثير مرجئه واقع نشوند. چون اين تفكر جاذبه دارد. آن ها به جوان يا نوجوان مى گويند تو وقتى مسلمان هستى و گفتى پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله و روز قيامت را قبول دارم، مشكلى نخواهى داشت. رگه اى هم كه گفتم گاهى در شيعه ها پيدا شده است داراى اين عقيده است كه تنها اگر امام حسين عليه السلام را دوست داشته باشم و شب عاشورا قطره اشكى بريزم، نياز به كار ديگرى نخواهم داشت و همه امور برايم حل مى شود. اين، همان طرز فكر مرجئه است كه تنها با شيعه على عليه السلام بودن تمام كارها درست خواهد شد. اين تفكر انحرافى قبل از اسلام، بين اديان مختلف، به خصوص بين يهود و نصارى وجود داشت. بعد از اسلام هم در طايفه مرجئه رواج پيدا كرد. تا حدودى نيز در بعضى از شيعه هاى ناآگاه رسوخ كرد. در اين جا مناسب است روايتى هم از امام باقرعليه السلام آورده و بعد به اصل مسأله برگردم. در كتاب اصول كافى كه معتبرترين كتاب حديث شيعه است، روايتى از امام باقرعليه السلام نقل شده است كه آن حضرت مى فرمايد: "لا تذهبن بك المذاهب حسب الرجل أن يقول أحبّ عليّا و أتولَّاه ثمّ لا يكون مع ذلك فعّالا فلو قال إني أحبّ رسول اللَّه فرسول اللَّه (ص) خيرٌ من عليّ (ع) ثم لا يتّبع سيرته و لا يعمل بسنته ما نفعه حبّه إياه شيئاً فاتّقوا اللَّه و اعملوا لما عند اللَّه ليس بين اللَّه و بين أحدٍ قرابةٌ أحبّ العباد إلى اللَّه عزّ و جلّ و أكرمهم عليه أتقاهم و أعملهم بطاعته"(73) تنها اين كه كسى بگويد من على عليه السلام را دوست دارم، مشكلى را حل نمى كند، چون پيغمبرصلى الله عليه وآله از حضرت على عليه السلام افضل بود و اگر بنا باشد با اظهار علاقه به حضرت على عليه السلام و دوست داشتن آن حضرت، مشكلى حل شود، بايد دوست داشتن پيغمبرصلى الله عليه وآله اولى باشد. چون پيغمبرصلى الله عليه وآله افضل از حضرت على عليه السلام بود؛ بنابراين تنها دوست داشتن حضرت على عليه السلام مشكلى را حل نمى كند وگرنه دوست داشتن پيغمبرصلى الله عليه وآله هم مؤثر بود. "ليس بين اللَّه و بين أحد قرابةٌ ... من كان للَّه مطيعاً فهو لنا ولّىٌ و من كان للَّه عاصياً فهو لنا عدوّ". امام عليه السلام مى فرمايد فريب اين حرف ها را نخوريد، اين كه گفته مى شود على عليه السلام را دوست بداريد، براى اين است كه پيرو على عليه السلام باشيد، راه على عليه السلام را طى و دستورهاى او را عمل كنيد وگرنه چنين تصورى كه تنها دوست داشتن حضرت على عليه السلام مشكل ما را حل مى كند و همه گناهان با محبت على عليه السلام بخشيده مى شود، اشتباه است. امام باقرعليه السلام مى فرمايد: خدا با كسى خويشاوندى ندارد؛ "ليس بين اللَّه و بين أحد قرابةٌ"، خدا با كسى قرابتى ندارد. چنين نيست كه خدا با على عليه السلام قرابت خاصى داشته باشد كه با پيغمبرصلى الله عليه وآله يا با ديگران ندارد. "من كان للَّه مطيعاً فهو لنا وليّ"، هر كس خدا را اطاعت مى كند، او راست مى گويد كه ولايت ما را دارد، اما كسانى كه ادعاى ولايت مى كنند ولى دائماً اهل معصيت هستند، دروغ مى گويند، ما چنين كسانى را ولىّ خود نمى دانيم، بلكه او را دشمن خودمان مى شماريم "و من كان للَّه عاصياً فهو لنا عدوّ". اين تفكر انحرافى كه انتساب به فرقه اى خاص موجب نجات مى شود، تفكرى است كه اسلام به سختى با آن مبارزه مى كند و اين آيه در مقام طرد چنين تفكرى است. اين آيه مى گويد تنها ادعاى يهودى، نصرانى، مجوسى يا صابئى و حتى مسلمان بودن مشكلى را حل نمى كند. مهم اين است كه انسان، ايمان واقعى به خدا و قيامت داشته باشد. اگر ايمان واقعى به خدا و قيامت داشته باشيم و كارهاى شايسته انجام دهيم، نجات پيدا مى كنيم؛ ملاك اصلى اين است. اگر كسى ايمان واقعى به خدا داشته باشد، چگونه ممكن است زمانى كه خدا پيغمبرى را فرستاد، رسالت او را قبول نكند؟ آيا ممكن است واقعاً بگويد من ايمان به خدا دارم و هر چه خدا بگويد اطاعت مى كنم، اما هنگامى كه خدا پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله را فرستاد، بگويد: من ايمان به خدا دارم، اما پيغمبر او را قبول نمى كنم؟ اگر شما با كسى دوست هستيد و دوست شما توسط پيام آورِ مورد اعتماد خود، پيغامى را براى شما بفرستد، آيا شما به او مى گوييد دوستى ما محفوظ، اما اين پيام او را قبول ندارم؟ با وجود اين كه مى دانيد پيام از جانب اوست. اگر كسى ايمان به خدا دارد، بايد همه پيغمبرها را نيز قبول كند، چون همه از جانب او آمده اند؛ از اين رو قرآن مى فرمايد "آمن الرسول بما اُنزل اليه من ربه و المؤمنون كلٌ آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لانفرّق بين احدٍ من رسله"(74). مؤمن واقعى، كسى است كه به همه پيغمبران ايمان دارد و از آن جهتى كه پيغمبر است تفاوتى بين يك پيغمبر و پيغمبر ديگر نمى گذارد؛ از اين رو ما نه تنها بى احترامى به پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله، بلكه بى احترامى به هر پيغمبرى را موجب ارتداد مى دانيم. "لا نفرّق بين احدٍ منهم"، ما بين هيچ يك از انبيا تفاوتى نمى گذاريم. همه آن ها پيغمبر خدا و مورد احترام هستند. اگر همه آن ها مورد احترام باشند، بايد كلام آن ها را پذيرفت. حضرت موسى عليه السلام فرمود بعد از من عيسى بن مريم عليه السلام مى آيد و حتى آن حضرت وعده آمدن پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله را هم داد. حال اگر ما حضرت موسى عليه السلام را قبول داريم، بايد پيغمبرى را هم كه او وعده آمدنش را داده بپذيريم. اين حرف حضرت موسى عليه السلام است. حضرت عيسى عليه السلام هم زمانى كه مبعوث شد، فرمود: "و مبشراً برسول يأتى من بعدى اسمه احمد"(75) آن حضرت هم بشارت داد كه بعد از من پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله خواهد آمد، بايد از او اطاعت كنيد و بايد به او ايمان بياوريد. حال، اگر كسى واقعاً به حضرت عيسى عليه السلام ايمان دارد، آيا مى تواند به اين دستور او عمل نكند؟ اگر او را قبول داريم، بايد تمام سخنان او را بپذيريم. بنابراين، ايمان به هر پيغمبرى مستلزم ايمان به همه انبيا است، زيرا همه آن ها از جانب خدا هستند. مسأله ديگر اين است كه امروز من دستور كدام يك از پيامبران را عمل كنم؟ اين مطلب ديگرى است. ممكن است يك پيغمبر در دو زمان، دو دستور مختلف داشته باشد، شما به كدام يك عمل مى كنيد؟ آيا به دستور اول عمل مى كنيد يا دستور دوم؟ همچنان كه مى دانيد، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله و ساير مسلمانان ابتدا نماز را به سوى بيت المقدس و مسجدالاقصى مى خواندند؛ همان قبله اى كه يهودى ها به سمت آن نماز مى خوانند، تا زمانى كه جبرئيل در مسجد ذوقبلتين نازل شد و شانه پيامبرصلى الله عليه وآله را گرفت و آن حضرت را به جانب كعبه چرخاند، پس از آن آيه اى نازل شد و در آن به پيامبرصلى الله عليه وآله امر شد كه به سمت كعبه نماز بخواند. حال، اگر پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله را قبول داريم آيا مى توانيم بگوييم ما به سمت قبله اول نماز مى خوانيم؟ آيا اين نماز درست است؟ آيا مى توانيم بگوييم آن هم، دستور خدا بوده است و ما به همان عمل مى كنيم؟ درست است كه امر اول هم دستور خدا بوده، اما براى آن زمان معتبر بوده است. ما قبول داريم كه اين هم دستور خدا و اطاعت آن هم واجب بود، اما هنگامى كه ناسخ آن نازل شد، بايد دستور بعدى را عمل كرد. در يك دين و يك شريعت كه توسط يك پيغمبر ابلاغ شده، وضع به اين صورت است. حال، اگر يك پيامبر دستورى داد و بعد از او پيغمبر ديگرى آمد و دستور پيامبر قبلى را تغيير داد، اين مانند ناسخى است كه در يك دين مى آيد. در اين صورت ديگر نمى توان به دستور پيغمبر قبلى عمل كرد؛ البته اين به معنى قبول نداشتن پيغمبر قبلى نيست، بلكه آن پيغمبر محترم است، دين او هم درست است، كتابى هم كه خدا بر او نازل فرموده درست است و براى ما محترم. توراتى كه امروز در دسترس است، تحريف شده است، اما اگر تورات واقعى در دسترس بود، براى ما محترم بود؛ اهانت به آن تورات هم موجب ارتداد بود، اما معناى اين كلام اين نيست كه امروز هم بايد به دستورهاى تورات عمل كنيم، چون آن دستورها به وسيله پيغمبر بعدى نسخ شده است. اگر در خود اسلام حكمى نسخ شود، ما بايد به دستور بعدى عمل كنيم. حال، آيا معنى دارد كه بعد از اين كه پيغمبرى احكام پيغمبر قبلى را نسخ كرد، ما بگوييم بر شريعت همان پيغمبر قبلى باقى مى مانيم؟ معناى اين كار، انكار انبياء بعدى و فرق گذاشتن بين يك پيغمبر و پيغمبر ديگر است. اگر ما پيغمبرى را به خاطر اين كه از جانب خداست، قبول داريم، هيچ پيغمبرى با پيغمبر ديگر تفاوتى ندارد؛ همه آن ها از طرف خدا هستند، اما اگر كسى گفت اين پيغمبر را چون از فاميل يا از نژاد خود ماست، قبول دارم! معناى اين سخن اين است كه او ايمان واقعى ندارد. در قرآن اشاره شده است كه بعضى از مردم مى گفتند اگر پيغمبر از قوم ديگرى باشد، ما به او ايمان نمى آوريم. اين كلام به اين معناست كه ايمان آن ها واقعى نيست. اگر انسان به اين دليل كه خدا مطلبى را فرموده است، آن را قبول كند، تفاوتى نمى كند كه پيام آورِ آن عرب باشد يا عجم، فارس باشد يا ترك، پيام خداست و از آن جهت كه خدا گفته است، بايد آن را قبول كرد. تفاوتى نمى كند كه پيغمبر از بنى اسرائيل باشد يا از عرب و يا از هر قوم ديگرى، هنگامى كه انسان فهميد او از طرف خداست، بايد به او احترام بگذارد و دستور او را بپذيرد، ولى پذيرفتن پيامبرىِ او و احترام كردن او به اين معنا نيست كه امروز نيز طبق دستور او عمل كنيم. كسانى كه آن زمان بوده و به آن دستورها عمل كردند، اهل نجات اند. افرادى كه در زمان ايشان به دستورهاى حضرت موسى عليه السلام عمل كرده بودند، اهل نجات هستند؛ البته پيش از اين كه پيغمبرى بعد از او مبعوث شده و آن احكام را نسخ كرده باشد. علامت مؤمنين واقعى اين است كه هنگامى كه متوجه شدند پيامبر جديدى آمده است، احكامى را كه او آورده با دل و جان بپذيرند. در قرآن در مورد چنين كسانى به گروهى از اهل كتاب اشاره مى شود كه به عبادت خدا مى پردازند و زمانى كه آيات قرآن را مى شنوند، از شوق اين كه حق را شناخته اند اشك از چشمان شان جارى مى شود. در بين مسيحيان چنين افرادى بودند. "و اذا سمعوا ما انزل اليك ترى اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا من الحق"(76) اسلام از چنين مسيحيانى تعريف و تمجيد زيادى كرده و مى گويد: آن ها هنگامى كه مى شنوند آياتى بر تو نازل شده است از شوق اين كه حق را شناخته اند، مى گريند. اين كه كسانى از اهل كتاب يا از بنى اسرائيل هستند، مشكلى را ايجاد نمى كند. اسم نه مشكلى را حل مى كند و نه مشكلى را ايجاد مى كند. آنچه اهميت دارد، اين است كه آيا اين افراد ايمان واقعى به خدا و قيامت دارند يا نه؟ اگر آن ها ايمان واقعى به خدا دارند، هر پيغمبرى هر چه گفت، بايد آن را قبول كنند، اما اين كه آن ها چگونه بايد عمل كنند؟ طبعاً بايد به دستور پيامبر آخر عمل كنند. چون اين پيامبر ناسخ پيغمبران قبلى است. موارد مشترك بين آن ها كه تفاوتى ندارد، اما مسايل مورد اختلاف، مانند جايى است كه در يك دين و يك شريعت دستور جديدى نازل شود كه با دستور قبلى تفاوت دارد و ناسخ دستور قبلى باشد كه طبعاً بايد به دستور دوم عمل كرد. عمل كردن به دستور قبلى صحيح نيست. در هر اداره اى زمانى كه بخشنامه جديدى صادر مى شود، اگر كسى بگويد من بخشنامه قبلى را قبول دارم و به آن عمل مى كنم، آيا اين سخن از او پذيرفته مى شود؟ اگر چنين باشد، دستور دوم براى چه صادر شده است؟ بنابراين، كسى ايمان واقعى به همه انبيا سابق دارد، بعد از اين كه متوجه شد پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله از طرف خداست، بايد اسلام را قبول كند. در واقع چنين كسى يهودى حقيقى است. نصرانى حقيقى كسى است كه همه دستورها حضرت عيسى عليه السلام را قبول كند؛ از جمله اين دستور كه بايد به پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله ايمان بياورد "و مبشراً برسول يأتى من بعدى اسمه احمد"(77). بنابراين، زمانى ما مسلمان هستيم - البته اگر مسلمان واقعى باشيم - كه تابع واقعى حضرت موسى عليه السلام، تابع واقعى حضرت عيسى عليه السلام و تابع واقعى همه پيغمبران و از جمله پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله باشيم. ديگران تابع واقعى پيامبر خود نيستند، بلكه نيمى از دستورها او را قبول كرده و مى گويند: "نؤمن ببعض و نكفر ببعض"،(78) بعضى از دستورها او را قبول داريم و بعضى از آن ها را قبول نداريم؛ "اولئك هم الكافرون حقاً". چرا بين پيامبران فرق مى گذاريد؟ اگر ملاك، فرستاده شدن از جانب خداست، بايد همه آن ها را قبول كنيم؛ بنابراين كسانى كه بين پيامبران تفاوت قايل مى شوند، در واقع ايمان ندارند و كافراند. ملاك ايمان، اطاعت امر خداست؛ خدا هر چه را گفت بايد قبول كنيم. بنابراين، آيه اى كه طرفداران كثرت گرايى دينى به آن تمسك كرده اند، از جمله آيات متشابهى است كه از آن سوءاستفاده مى شود، اما زمانى كه آن را به ساير محكمات و قطعياتى كه در خود قرآن وجود دارد، ارجاع دهيم، روشن مى شود كه معنى آيه، آنچه تصور مى كردند، نيست. اشكالى ديگر بر استدلال مذكور علاوه بر اين كه در قرآن مذمت هاى زيادى در مورد عقايد و افكار پيروان ساير اديان به خصوص در مورد يهود و نصارى كه مسلمانان با آن ها مواجه بودند به چشم مى خورد. حال، تصور كنيد كه با وجود چنين مذمت هايى، اين مطلب صحيح باشد كه هم اسلام حق است و هم مسيحيت! معناى كثرت گرايى دينى همين است كه هم اسلام دين خوبى است و هم مسيحيت. به عبارت ديگر هر دو دين، شما را به حقيقت مى رسانند. اسلام مى گويد، خدا يكى است. همچنين از مسيحيان نقل مى كند كه آن ها براى خدا فرزند قايل شدند. قرآن مى فرمايد: اين سخن مسيحيان به قدرى زشت و سخيف است كه جا دارد به خاطر چنين جسارتى به ساحت الهى، آسمان ها از هم متلاشى شود. "تكاد السموات يتفطرن منه و تنشق الارض و تخر الجبال هداً ان دعوا للرحمن ولداً"(79). آيا با وجود چنين برخوردى با اين اعتقاد مسيحيان در قرآن، ممكن است قرآن بگويد مسيحيت اشكالى ندارد و دين حق است؟ در مسيحيت واقعى كه ما آن را قبول داريم، تثليث وجود نداشت. اين عقايد را بعدها درست كردند. اين موارد تحريف هايى است كه بعد از حضرت عيسى عليه السلام در مسيحيت وارد شد وگرنه، حضرت عيسى عليه السلام براى دعوت مردم به تثليث نيامده بود. "ما قلت لهم الا ما امرتنى به ان اعبدوالله ربى و ربكم"(80). خود حضرت عيسى عليه السلام عرض مى كند: پروردگارا! من به آنان سخنى نگفتم، جز همان كه تو امر كردى كه بگو خدايى را كه پروردگار من و پروردگار شماست، بپرستيد؛ يعنى من هم عبد خدا هستم نه رب، ولى مسيحيان دين خود را تحريف كرده و گفتند عيسى هم خداست كه در قالب عيسى مجسّم شده است. آيا ممكن است قرآن كه چنين توبيخى نسبت به مسيحيان مى كند، بگويد تثليث هم عقيده بدى نيست؟ آيا ممكن است بگويد شما اگر مى خواهيد، معتقد به توحيد باشيد و يا اگر هم مى خواهيد معتقد به تثليث باشيد؟ خود قرآن مى گويد: "لاتقولوا ثلاثة انتهوا"(81)، بس كنيد! چنين حرف هايى را نگوييد! حال، آيا مى توانيم بگوييم قرآن مى گويد بين مسلمان بودن و مسيحيت تفاوتى نيست؟ بعد از آن كه مسيحيان نجران براى بحث با پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله در مورد حقانيت اسلام آمدند و در بحث شكست خوردند، آيه نازل شد كه اگر شكست خود را قبول نمى كنيد، بياييد، مباهله كنيد؛ يعنى دعا كنيد كه عذابى نازل شود و آن كس كه اهل باطل است و عقيده اش درست نيست، بسوزد و از بين برود. اگر بنا بود كه اسلام بگويد بين اسلام و مسيحيت تفاوتى نيست، چرا آن ها را به مباهله دعوت مى كند تا نفرين كنند و مسيحيان از بين بروند؟ اگر بين اسلام و مسيحيت تفاوتى نيست و هر دو، صراط مستقيم هستند، آيا معقول است كه قرآن به مسيحيان بگويد در صورتى كه اسلام را نمى پذيريد، بايد براى مباهله حاضر شويد تا عذابى نازل شود و هر كس باطل است بميرد، از بين برود و مورد لعن خدا قرار گيرد؟ اگر آن دين هم حق است چرا بايد خدا آن ها را لعن كند؟ علاوه بر اين، صدها آيه ديگر با صراحت بر بطلان عقايد و رفتارهاى آن ها دلالت دارد؛ با اين وجود، چگونه مى توان به قرآن نسبت داد كه تفاوتى بين اسلام و مسيحيت قايل نيست؟ اما امروزه طرفداران كثرت گرايى پا را از اين فراتر گذاشته و مى گويند: بين اسلام و بت پرستى هم تفاوتى نيست و آن هم صراط مستقيمى از صراطهاى مستقيم است! استدلالى ديگر براى اثبات پلوراليزم شبهه ديگرى كه براساس آن گفته مى شود كه خود اسلام بين مسلمان و غيرمسلمان تفاوتى نگذاشته است، اين است كه - همچنان كه مى دانيد - اسلام اجازه داده است كه يهودى، نصرانى و زرتشتى در كشور اسلامى و در پناه دولت اسلامى، در امنيت زندگى كنند. پيروان اين اديان كه "اهل ذمه" ناميده مى شوند، جان و مال شان محترم است و دولت اسلامى بايد از آن ها دفاع كند؛ همچنان كه از مسلمان ها حمايت مى كند. حتماً آن كلام اميرالمؤمنين عليه السلام را شنيده ايد كه هنگامى كه شنيد اصحاب معاويه به محلى كه در آنجا اهل ذمه زندگى مى كردند حمله كرده اند و خلخالى را از پاى دخترى يهودى يا زرتشتى كشيده اند، در اين باره فرمودند: جا دارد كه مسلمان از اين غصه جان بدهد كه در حوزه حكومت اسلامى به دختر اهل كتاب و ذمى جسارت كنند و خلخال از پايش بكشند يا گوشواره از گوشش درآورند. طرفداران كثرت گرايى دينى يا پلوراليسم مى گويند اسلام بين مسيحى، يهودى و مسلمان تفاوتى نگذاشته و گفته است ما از غصه ظلمى كه حتى به يك يهودى هم مى شود، بايد بميريم. پس تفاوتى بين اديان نيست و آن ها حق دارند كه يهودى يا مسيحى بمانند، چون اسلام براى آن ها احترام قايل شده و مال و جان شان را محترم شمرده است. اين هم شبهه ديگرى در مورد پلوراليسم است. پاسخ اين استدلال من تصور مى كنم كودكان ما هم جواب اين شبهه را بدانند. تفاوت است بين اين كه بگوييم دين يا مذهبى حق است يا بگوييم ما از طرفداران دين يا مذهبى حمايت مى كنيم و با شرايط خاصى آن ها را تحت حمايت خود مى گيريم و به اصطلاح امروزى، آن ها را شهروند درجه دو حساب مى كنيم. اسلام براى پيروان دين هاى الهى كه اصل و اساسى داشته اند، مثل يهوديت، نصرانيت و مجوسيت، هر چند امروزه تحريف شده اند، اما به واسطه سابقه و پيشينه اصيل آن ها، احترام قايل مى شود و با آن ها به گونه اى رفتار مى كند كه با مشركان به آن صورت رفتار نمى كند. حكمت هايى در اين مسأله هست؛ يكى از حكمت ها اين است كه امر بر بسيارى از آن ها مشتبه شده بود، اما هنگامى كه در كنار مسلمانان زندگى مى كردند، به تدريج هدايت و مسلمان مى شدند و به صورت جدى از مسلمانان طرفدارى مى كردند. بسيارى از علماى بزرگ ما اصالتاً خود آن ها يا پدران شان يهودى يا نصرانى بوده اند، چنان كه پدران ما هم اكثراً يا زرتشتى يا يهودى و يا مسيحى بوده اند. اگر آنان در سايه حكومت اسلامى نمى ماندند و به تدريج هدايت نمى شدند، شايد امروز من و شما مسلمان نبوديم. خداى متعال به واسطه احترام به اصل دين آن ها، براى شان امتيازى قايل شده و به آن ها ارفاقى كرده است، اما اين ارفاق به اين معنى نيست كه دين آن ها هم درست است. البته در روايات اين گونه گفته شده كه اين امتياز تا زمان ظهور حضرت ولى عصر [عجل الله فرجه الشريف ]ادامه دارد، اما بعد از ظهور امام زمان - ارواحنا فداه - ذمه از كفار پذيرفته نمى شود. به هر حال، اين تنها ارفاق نسبت به ايشان است ، ولى به اين معنا نيست كه دين آن ها هم درست است. قرآن با وجود تمام مذمت هايى كه نسبت به اعتقادات و رفتار ايشان دارد، اجازه مى دهد كه آن ها در پناه اسلام زندگى كنند، البته با رعايت شرايط خاصى، از جمله اين كه تظاهر به گناه نكنند، شعائر خود را ترويج نكنند و در مقابل عبادات مالى مسلمانان از قبيل خمس و زكات - كه آن ها از آن معاف هستند - سالانه سرانه مبلغى را به عنوان جزيه پرداخت كنند. به هرحال، پذيرفته شدن يهوديت و نصرانيت در كشور اسلامى، به عنوان يك اقليت و به عنوان يك شهروند درجه دو، به اين معنا نيست كه دين يهودى و نصرانى مورد قبول است، بلكه برخلاف اين ادعا، شاهد بر اين است كه آن ها دين مورد قبول اسلام نيستند و به همين دليل، آن ها را شهروند درجه دو به حساب مى آورد، از آن ها جزيه مى گيرد و شرايطى براى شان در نظر گرفته مى شود كه با رعايت آن شرايط، جان و مال شان محترم خواهد بود و اگر آن ها شرايط ذمه را انكار كنند و يا به آن ها عمل نكنند، در اين صورت مثل كافر حربى خواهند بود. در صدر اسلام هم گاهى با ساير مشركان قراردادهايى بسته مى شد تا براساس آن قراردادها جان و مال مشركان محترم باشد؛ به چنين كسانى كفار معاهَد گفته مى شد. با اين كفار معاهده و قرارداد ترك مخاصمه و عدم تعرض بسته مى شد و طبق قرارداد، اگر كسانى با اين كافران مى جنگيدند، مسلمانان هم موظف بودند كه به حمايت آن ها برخيزند. اين موارد از امورى است كه بسيارى از جوانان ما از آن ها اطلاع ندارند. بسيارى از آن ها نمى دانند پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله در صدر اسلام با بعضى از قبايل مشرك قرارداد داشت كه آن ها متعرض مسلمانان نشوند، مسلمانان هم متعرض آن ها نشوند و حتى اگر قبيله ديگرى با آن ها جنگيدند، مسلمانان از آن ها دفاع كنند، در مقابل، اگر كسانى هم با مسلمانان جنگيدند، آن ها مسلمانان را يارى كنند. اين موارد جز حقوق بين الملل اسلامى است. كسانى معتقدند امروز هم ما چنين قوانينى را مى توانيم نسبت به كشورهاى غيرمسلمان اجرا كنيم و با كشورهاى ديگر، حتى كشورهاى غيراسلامى، قراردادهاى متقابل دفاعى داشته باشيم. البته اگر مصلحت اسلام چنين چيزى را ايجاب كند و ولىّ امرمسلمين چنين كارى را صلاح بداند؛ البته اين امر به معناى پذيرفتن دين آن ها نيست. اين تنها يك قرارداد است و تا زمانى كه آن ها به تعهدات خود پايبند باشند، ما نيز بايد به آن قرارداد عمل كنيم؛ "فمااستقاموا لكم فاستقيموا لهم"(82). بنابراين، به مجرد اين كه ما طبق قراردادى از پيروان دين، مذهب يا قومى حمايت كنيم و جان و مال آن ها را محترم شمرده يا قراردادهاى ديگرى با آن ها داشته باشيم، به اين معنى نيست كه دين آن ها را قبول داريم. قراردادها، براساس مصالح سياسى، اقتصادى، امنيتى، فرهنگى و يا مصالح ديگرى است كه اسلام رعايت آن ها را لازم مى داند. همچنان كه اشاره شد، طبق مذهب شيعه و آنچه از روايات زيادى استفاده مى شود، رعايت حال كفار ذمّى نيز تا قبل از ظهور حضرت صاحب الامر [عجل الله تعالى فرجه الشريف ]معتبر است، اما بعد از آن اين قانون هم برداشته مى شود. دليل دوم طرفداران كثرت گرايى اين بود كه ساير اديان هم در اسلام محترم هستند؛ بنابراين معلوم مى شود اگر كسى تابع آن دين نيز باشد، ايرادى ندارد و اهل نجات خواهد بود. جواب اين است كه محترم بودن آن ها به عنوان يك قرارداد و يك ذمّه به اين معنى نيست كه دين آن ها صحيح است؛ بلكه به خاطر مصالحى، نوعى ارفاق در حق آن ها انجام مى گيرد. اين هم پاسخ دومين شبهه اى كه كثرت گرايان دينى به آن استناد مى كنند. رفع يك استبعاد اما استبعادى كه ابتداى جلسه مطرح شد، گرچه از نظر علمى اهميتى ندارد، ولى تأثير روانى آن بيشتر از ساير شبهه هاست. امروزه حدود شش ميليارد نفر در جهان زندگى مى كنند كه در بين آن ها كسانى وجود دارند كه واقعاً طالب حقيقت هستند، لكن حقيقت براى آن ها ثابت نشده است. بنده در سفرهايى كه به كشورهاى مختلف داشتم، با افراد زيادى از اين قبيل برخورد كرده ام؛ افرادى كه عمرى را واقعاً به خاطر رضاى خدا صرف خدمت به خلق مى كنند، كارهاى خير انجام مى دهند و اموال شان را وقف مى كنند، لكن حقيقت اسلام را نشناخته اند و اگر براى آن ها بيان شود و حقانيت اسلام را بفهمند، از پذيرش آن هيچ ابايى ندارند. هنگامى كه انسان چنين افرادى و چنين جمعيت چند ميلياردى انسان ها را مشاهده مى كند، باور اين مسأله دشوار است كه همه آن ها جهنمى باشند و تنها مسلمانان و از ميان آن ها هم فقط شيعيان و از ميان شيعيان هم تنها كسانى اهل بهشت هستند كه ايمان واقعى داشته باشند و تا آخرين لحظه حيات، ايمان خود را حفظ كرده باشند. با اين شرايط، تنها اقليت ناچيزى از انبوه جمعيت انسان ها اهل بهشت خواهند بود. چگونه خداوند تعداد زيادى انسان را خلق كرده است و همه آن ها را به جهنم مى برد و تنها جمع معدودى را نجات مى دهد؟ البته شبهه افكنان براى تقويت شبهه مطالب ديگرى هم به آنچه گفته شد اضافه مى كنند؛ از جمله اين كه چگونه خداوند كسانى را كه از لحاظ قدرت فكرى چندان قوى نيستند، به بهشت مى برد، اما كاشفان، فيلسوفان، دانشمندان و بزرگانى كه خدمات زيادى به بشريت كرده اند و اختراعات و اكتشافات فراوانى را انجام داده اند، همه آن ها به جهنم مى روند؟ پذيرش اين شبهه از نظر روانى زمينه زيادى دارد، اما حقيقت چيست؟ ما معتقديم كه شيعيان هم با داشتن شرايط خاصى اهل بهشت هستند، به خصوص طبق روايتى كه از حضرت باقرعليه السلام نقل كردم، اما آيا لازمه اين اعتقاد اين است كه ساير مردم اهل جهنم هستند و الى الأبد معذب خواهند بود؟ مردم به طور كلى سه دسته هستند: يك دسته كسانى كه حق را شناخته و به آن ملتزم شده اند. ما معتقديم دين اسلام حق است و در دين اسلام نيز مذهب شيعه، حق است. كسانى كه واقعاً اين مسأله را شناخته اند و تا آخر هم به آن پايبند باشند، سرانجام اهل نجات خواهند بود. چنين افرادى اگر مرتكب گناهانى شده باشند، يا در همين دنيا عقوبت آن را مى كشند يا در عالم برزخ، اما اين كه عالم برزخ چه مقدار طول خواهد كشيد، خدا مى داند. در نهايت افرادى كه اعتقادات حق و ايمان صحيح داشته اند، در قيامت به وسيله شفاعت نجات مى يابند و اهل بهشت خواهند بود. در مورد پيروان اديان سابق هم كه قبل از ظهور اسلام بوده اند، كسانى كه به پيغمبر زمان خود ايمان داشته و به دستورهاى او عمل كرده اند، اهل بهشت خواهند بود، اما اكنون بحث ما در مورد شش ميلياردى است كه امروز وجود دارند. دسته اى از اين جمعيت كه اقليتى هستند، با داشتن آن خصوصيات، قطعاً اهل بهشت هستند. در مقابل، اقليت ديگرى وجود دارند كه اهل عناد هستند؛ يعنى با وجود اين كه حقيقت را مى شناسند، اما آن را نمى پذيرند. به دلايل مختلفى، از قبيل بعضى تعصبات يا ناسازگار آمدن حق با مزاج آن ها - چون نسبت به انجام بعضى از گناهان علاقه دارند و اگر واقعاً دين را بپذيرند، نمى توانند مرتكب آن گناه شوند - اصل دين را منكر مى شوند. بعضى افراد هنگامى كه مى بينند نمى توانند به لوازم دين ملتزم شوند، اصل آن را انكار مى كنند. در قرآن نمونه اى از اين مطلب ذكر شده است. "ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه"(83). كسانى كه منكر قيامت هستند، آيا واقعاً معتقد هستند كه خداوند نمى تواند بندگانش را زنده كند؟ "بلى قادرين على ان نسوّى بنانه بل يريد الانسان ليفجر امامه"(84) كسانى كه قيامت را قبول نمى كنند، به اين دليل است كه مى بينند اگر آن را بپذيرند، بايد به لوازم آن هم ملتزم شوند، بايد حساب و كتاب را هم قبول كنند و مراقب باشند كه مرتكب گناه نشوند، اما چون نمى خواهند ملتزم به اين امور شوند، اصل قيامت را انكار مى كنند تا به لوازم آن ملتزم نشوند. گروهى، نه از اين جهت كه اسلام را نشناخته اند، بلكه به اين دليل كه مسلمانى و ديندارى را مشكل مى بينند، از ابتدا اصل دين را انكار مى كنند، تا به لوازم آن گرفتار نشوند. "و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم"(85) حقايقى را انكار مى كنند، با وجود اين كه نسبت به صحت آن ها يقين دارند. اين گروه، كسانى هستند كه قطعاً جهنمى هستند. "اقسمت ان تملأها من الكافرين من الجنة و الناس اجمعين و ان تُخلّد فيها المعاندين"(86). كسانى كه اهل عناد هستند و با وجود اين كه، حقانيت اسلام براى آن ها ثابت شده آن را انكار مى كنند، آن ها براى هميشه در عذاب هستند، اما دسته سوم، يعنى بقيه مردم كه شايد اكثريت جمعيت دنيا باشند، كسانى هستند كه به واسطه شرايطى، حق براى آن ها ثابت نشده است. فرض كنيد كسانى كه در جزاير ميكرونيزى زندگى مى كنند، شايد تابه حال، نام اسلام هم به گوش آن ها نخورده باشد. اگر نامى از اسلام شنيده باشند، مانند اين است كه ما نامى از يك دين باطل شنيده باشيم، همان گونه كه ما با شنيدن نام بت پرستى حتى احتمال هم نمى دهيم كه شايد دين درستى باشد، آن ها هم در شرايط فرهنگى خاصى تربيت شده اند كه احتمال نمى دهند غير از دين خودشان دين درست ديگرى هم وجود داشته باشد. در عرف اسلامى به اين قبيل افراد "مستضعف" گفته مى شود، يعنى كسانى كه در شناختن حقيقت قصور دارند نه تقصير و نتوانستند حقيقت را بشناسند. ما معتقد نيستيم كه اين قبيل افراد اهل جهنم هستند. آن ها، اگر هم به جهنم بروند به اندازه گناهان شان عذاب مى شوند، ولى براى ابد در آتش نخواهند ماند و به همان ميزانى كه حجت بر آن ها تمام شده باشد، تكليف دارند و در مورد حقانيت دين اسلام حجت بر آن ها تمام نشده است، نسبت به آن هم مؤاخذه نمى شوند. مؤاخذه براى ماست كه اسلام را به آن ها معرفى نكرده ايم. اگر ما اسلام را به درستى معرفى مى كرديم، آن ها آن را مى پذيرفتند. به هر حال، اين گونه نيست كه هر كس شيعه نبود و احكام شيعه را به درستى عمل نكرد، حتماً براى هميشه در عذاب خواهد بود. ممكن است اكثريت مردم روى زمين شيعه نباشند، به اين دليل كه نتوانسته اند حق را بشناسند و چون توانايى شناخت حق را نداشته اند، به مقدار قصور خود معذور هستند. اگر آن ها تا حدودى توانايى داشته اند و با وجود توانايى نسبت به شناخت حق كوتاهى كرده اند، به اندازه تقصيرشان مؤاخذه مى شوند، اما در برابر قصور و ناتوانى عذاب نخواهند شد و اگر هم جهنمى شوند، به ميزانى است كه حجت بر آن ها تمام شده باشد. به اين مطلب كاملاً توجه داشته باشيد. اين مسأله براى جوانان ما بسيار مشكل آفرين است كه باور كنند كسانى كه صادقانه براى انسان ها زحمت هايى كشيده اند، در جهنم عذاب شوند، در حالى كه چه بسا كسى كه گناهان زيادى را مرتكب شده است، چنين فردى چون نام شيعه برخود دارد و حب حضرت على عليه السلام دارد، به بهشت برود. مسأله به اين صورت نيست. اولاً، ايمانى كه موجب نجات مى شود، ايمان واقعى است كه تا آخرين لحظه باقى باشد. كسانى كه غرق در گناه مى شوند، به تدريج ايمان شان از بين مى رود. اين مهم ترين مسأله اى است كه بايد گناهكاران را به وحشت بيندازد. زمانى كه انسان مرتكب يك گناه شد، گناه دوم برايش آسان مى شود و به تدريج گناه صغيره به گناه كبيره تبديل مى شود و زمانى كه حجم گناهان زياد شد، انسان مصداق اين آيه مى شود: "ثم كان عاقبة الذين اساؤا السوأى ان كذبوا بآيات الله"(87). كسانى كه كارهاى بسيار بد انجام دادند، عاقبت شان به كفر منتهى مى شود و بى ايمان از دنيا مى روند، هر چند يك عمر مردم آن ها را به عنوان شيعه و محب حضرت على عليه السلام مى شناختند. ولى چه كسى مى داند كه آيا آن ها با ايمان از دنيا رفتند يا نه؟ در مقابل كسانى كه يك عمر با صفا و صميميت، به آنچه كه آن را به عنوان خواسته خدا شناخته بودند، عمل كردند، اگر به واسطه قصور، مذهب شيعه يا حتى اسلام را نشناخته باشند، چنين كسانى جهنمى نيستند و خدا از آن ها، در خواهد گذشت. "و آخرون مرجَون لامر الله"(88).

فصل هفتم

فصل هفتم: هرمنوتيك و تأويل در متون دينى بيان شبهه تأويل در دين پيش از اين، موضوع بحث ما، بيان شبهاتى بود كه به خصوص در دهه اخير بر ضد مبانى فكرى و اعتقادى اسلام مطرح و به صورت هاى مختلف در سخنرانى ها، مقالات و كتاب ها منتشر شده است و متأسفانه بعضى از افراد ناآگاه را تحت تأثير قرار داده است. پيش از اين، بعضى از اين شبهات كه مربوط به سوء استفاده از قرآن كريم و ساير منابع دينى، به عنوان قرائت هاى مختلف و مانند آن بود را بيان كرديم و پاسخ هاى مناسبى هم ارائه داديم. يكى از مطالبى كه از ديرباز در ميان مسلمانان القا شده و مورد سوء استفاده قرار گرفته است، مسأله تأويل دين است كه افرادى آن را ترويج كرده و گروه هاى مختلفى با عناوين متفاوت، تحت تأثير آن واقع شده اند و امروز تقريباً همان مطلب با آهنگ جديدى مجدداً مطرح شده است كه گاهى نيز به آن آهنگ فلسفى و علمى داده و سعى كرده اند از منابع دينى هم مؤيداتى براى اين شبهه پيدا كنند. مى گويند نه تنها قرآن، بلكه حقايق دين، ظاهر و باطنى دارد؛ ظاهر آن را مردم عوام مى فهمند، ولى حقيقت و باطنى هم دارد كه آن را بعضى از خواص مى فهمند و به دنبال اين مطلب، افرادى كه سوء نيت داشته اند، براى گمراه كردن مردم چيزهايى را به عنوان باطن دين و تأويل آيات قرآن عرضه كرده اند. در همان صدر اسلام، در اثر نفوذ بعضى از فرهنگ هاى بيگانه، چنين گرايشى در بين مسلمانان پيدا شد كه غير از احكام ظاهرى اسلام كه شريعت ناميده مى شود، طريقت و حقيقتى وجود دارد و برخى گفتند اگر انسان به حقيقت برسد، ديگر احتياجى به شريعت ندارد. به تبع آن، امروز هم گاهى به نام صوفى مآبى همين سخنان را مطرح كرده و مى گويند اگر ما به حقيقت دين برسيم، ديگر احتياجى به اين احكام نداريم و اين احكام براى عوام است. البته، ما هر كسى را كه در طول تاريخ صوفى يا عارف ناميده شده، به بى دينى و سوءنيت متهم نمى كنيم. ما عرفان حقيقى نيز داريم و آن عرفانى است كه از اهل بيت عليهم السلام گرفته شده است. الحمد لله، ما در زمان خود عارفى را ديديم كه هم در حقايق عرفانى يد طولايى داشت، هم در فقه و اجتهاد شريعت و هم در انجام وظايف اجتماعى و مبارزه با ظلم و بدعت و انحراف، ممتاز بود - حضرت امام [رضوان الله تعالى عليه ] -. اصل اين مطلب كه در قرآن حقايقى وجود دارد كه همه آن را نمى فهمند، صحيح است، ولى اين مجوز آن نيست كه افرادى با سوءاستفاده كردن از اين حقايق، مطالب نادرست خود را به عنوان تأويل و باطن قرآن عرضه كنند و يا با سوءاستفاده از نام عرفان، افكار انحرافى، بدعت ها و حتى افكار كفرآميزى را ترويج نمايند. بعضى از اين روشنفكرهاى مذهبى يا لامذهب نيز براى اين كه مردم را از احكام اسلام و از علما، فقها و مراجع جدا كنند، مى گويند بايد بيش تر به سراغ جهات عرفانى اسلام رفت و اگر گاهى از عرفا تعريف و تمجيد كرده اند و از معنويات ياد مى كنند، تنها براى اين است كه مردم را از احكام و شريعت اسلام منحرف كنند. و گرنه، نه خود از حقايق اسلام و مسايل عرفانى بويى برده اند و نه وجود چنين امورى را باور دارند، بلكه آن را دامى قرار داده اند و به مردم مى گويند به دنبال باطن و تأويل و حقيقت برويد تا آن ها را از فقاهت و شريعت جدا كنند. با استفاده از تئورى هايى كه در يك شاخه فلسفى جديد به نام "هرمنوتيك" در مغرب زمين مطرح شده، براى اين طرز فكر هم، به اصطلاح يك مبناى فلسفى درست كرده اند. به علاوه، سعى كرده اند از آيات و روايات هم، شواهدى براى مطالب خود بياورند. طبيعى است كه بررسى همه آنچه در اين زمينه گفته شد و شاخه هاى مختلف اين گرايش ها مقدور نيست. آنچه بايد گفت و بيشتر مورد نياز است، بررسى شبهاتى است كه بعضى افراد به نام مسايل عرفانى، حقايق دين و باطن دين مطرح مى كنند و مى خواهند با استفاده از به اصطلاح شواهد قرآن و حديث، جوانان پاك و متدين را منحرف كنند؛ بنابر اين بعضى از مواردى را كه اين افراد با سوءاستفاده از كتاب و سنت، دستاويز خود قرار داده اند، بيان مى كنيم و سعى دارم شبهه آن ها را در اين جهت توضيح و آن را پاسخ دهم. قرآن در آيه اى كه مربوط به محكمات و متشابهات است، مى فرمايد: "فأماّ الذين فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون فى العلم يقولون آمنا به كلٌ من عند ربنا و ما يذكرّ الا اولوالالباب"(89) در اين آيه آمده است كه فتنه جويان به سراغ آيات متشابه مى روند و از اين كار دو هدف دارند: يكى اين كه ايجاد فتنه كنند و ديگر اين كه به تأويل قرآن دست يابند. درباره اين كه تأويل چيست و فتنه جويان چگونه مى خواهند با دنبال كردن آيات متشابه به تأويل برسند، مفسرين بحث هاى علمى و فنى زيادى انجام داده اند كه طرح آن ها در اين فرصت نه ميسّر است و نه مناسب. عزيزان و فضلا مى توانند به تفسير الميزان و تفاسير ديگر در ذيل آيه هفتم سوره آل عمران مراجعه فرمايند. منظورم از طرح اين آيه، اين است كه خود قرآن اشاره دارد كه قرآن داراى تأويل است و افرادى به خاطر دستيابى به تأويل، به سراغ آيات متشابه مى روند. البته در چند جاى ديگر هم صحبت از تأويل آيات شده است كه نمى خواهم بحث را گسترده كنم. از همين آيه كسانى سوءاستفاده مى كنند و گفته اند ببينيد، خود قرآن مى گويد: قرآن تأويل دارد و ما مى خواهيم تأويل آن را پيدا كنيم و كسانى كه به تأويل قرآن برسند، ديگر نيازى به عمل كردن به ظواهر ندارند. در آيه ديگرى مى فرمايد: "و اعبد ربك حتى يأتيك اليقين"(90)، يعنى خدا را پرستش كن تا يقين نزد تو بيايد. از اين آيه چنين استفاده كرده اند كه انسان تا به يقين نرسيده است، بايد خدا را بپرستد، ولى وقتى به مرحله يقين رسيد، ديگر احتياج به پرستش خدا ندارد. خود اين آيه يكى از آياتى است كه وجه تشابه دارد و بايد قرآن شناسان آن را معنا كنند. همچنين، در روايات زيادى آمده كه قرآن باطن يا بطونى دارد(91) و اين مطلب براى كسانى كه دنبال اين انحرافات مى روند دست آويز شده است و مى گويند: مطالبى را كه ما مى گوييم، باطن خود قرآن است. اگر بگوييد اين مطلب از كجاى آيه استفاده مى شود، مى گويند، اگر استفاده مى شد كه در ظاهر بود و شما هم مى فهميديد؛ مطالبى كه ما مى گوييم باطن قرآن است. بنابراين، شبهه اى كه در اين جا مطرح مى شود اين است كه از طرفى خود قرآن مى فرمايد: قرآن تأويلى دارد، از طرف ديگر در روايات آمده است كه قرآن بطن يا بطونى دارد. شبهه افكنان از اين مطلب سوءاستفاده مى كنند و از يك طرف قرائت هاى متعدد را توجيه كرده و مى گويند قرائت هاى مختلفى كه ما مى گوييم همين ظاهر و باطن هاى قرآنى است و از طرف ديگر مردم را از عمل به ظواهر قرآن باز مى دارند و مى گويند: كسى كه به باطن قرآن دست يافت، ديگر احتياجى به ظاهر آن ندارد و از اين راه ممكن است مقاصد شيطانى ديگرى را نيز القا كنند. پاسخ شبهه در مقابل اين ها چه بايد گفت؟ خود قرآن تصريح مى كند كه قرآن تأويلى دارد و اين قابل انكار نيست، اما آيا تأويل داشتن - به فرض اين كه تأويل از قبيل مفاهيم باشد و كسانى هم بتوانند اين تأويل قرآن را بشناسند - مجوز دست برداشتن از ظواهر قرآن است و به اين معناست كه ظواهر قرآن ديگر حجت نيست؟ وجود تأويل براى قرآن به معناى استغناى از ظاهر و عمل نكردن به ظاهر قرآن نيست. به علاوه، خود قرآن مى فرمايد: "و ما يعلم تأويله الا الله". اگر هم "والراسخون فى العلم" بر آن عطف شود، مصاديق آن، بنا بر آنچه در روايات آمده، ائمه اطهارعليهم السلام هستند. دانستن تأويل قرآن كار هر كسى نيست و هر كسى نمى تواند ادعا كند كه مطلبى را كه مى گويد تأويل قرآن است؛ بنابراين از اين مطلب كه قرآن داراى تأويلى است، نمى توان استفاده كرد كه ما مى توانيم به تأويل قرآن دست پيدا كنيم و ديگر احتياجى به ظاهر قرآن نداريم. به همين ترتيب، وجود بطن و باطن براى قرآن به اين معنا نيست كه همه مى توانند باطن قرآن را تشخيص دهند، بلكه اشاره شده كه باطن قرآن را بايد از ائمه اطهارعليهم السلام پرسيد و آن ها باطن قرآن را مى دانند(92). به هر حال، خواه افراد ديگر بتوانند به بعضى از بطون قرآن دسترسى پيدا كنند و خواه نتوانند، بطون قرآن موجب استغنا و صرف نظر كردن از ظاهر نيست، بلكه بايد از عمل به ظاهر قرآن به باطن رسيد. درست است كه قرآن حقايق باطنى نيز دارد، ولى همه، آن حقايق را نمى فهمند و تنها از طريق عمل به ظواهر قرآن - بسته به مراتب كمال انسانى - مى توان به آن حقايق دست يافت و آن ها را درك كرد. به طور مثال، ما هيچ گاه نمى توانيم آن حالتى را كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله يا اميرالمؤمنين عليه السلام يا ساير ائمه اطهارعليهم السلام در حال عبادت با خدا داشته اند، درك كنيم و نبايد طمع آن را داشته باشيم، اما اگر افرادى از راه آن ها پيروى كردند و به دستورهاى آن ها دقيقاً عمل نمودند - دستوراتى كه بسيار عميق، پيچيده و دشوار است - ممكن است به تدريج از بطون قرآن و از كمالات و مقاماتى كه بزرگان دين و اولياى خدا به آن رسيده بودند، بويى ببرند و بفهمند آن ها از چه مقوله اى است، ولى رسيدن به آن در گرو عمل به همين دستورها است. مثال ساده اى بيان مى كنم. همه ما نماز مى خوانيم و در نمازمان مى گوييم "اياك نعبد و اياك نستعين"، يعنى تنها تو را مى پرستيم و تنها از تو يارى مى خواهيم و حداكثر كارى كه مى كنيم اين است كه آن گاه كه اين آيه را مى خوانيم، به معناى آن هم توجه مى كنيم، اما هر يك از شما اين سؤال را از خود بپرسيد كه آيا به راستى در زندگى از غير خدا، يارى نمى خواهيد؟ آيا اين كه مى گوييم "اياك نستعين"، يعنى فقط از تو يارى مى خواهيم، راست مى گوييم؟ آيا حتى براى چند دقيقه براى ما چنين حالى پيدا شده است كه فقط از خدا يارى بخواهيم و اميدى به هيچ كس ديگر نداشته باشيم؟ خوشا به حال كسانى كه چند دقيقه چنين حالى پيدا كرده باشند، ولى وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام يا پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله مى گفتند: "اياك نعبد و اياك نستعين"، اين كلمات را از عمق جان مى گفتند و كاملاً راست بود، به اين جهت آن ها صادق و صديق ناميده شده اند. صديق مبالغه در صدق است، يعنى كسى كه خيلى راست مى گويد. آن ها واقعاً در هيچ كارى جز به خدا اميد نداشتند و جز از او يارى نمى خواستند، اما اكثر ما از همه كس يارى مى خواهيم جز از خدا! نقل مى كنند كه مرحوم شيخ جعفر شوشترى، آن واعظ معروف و بزرگ كه در تاريخ درخشيد و از لحاظ وعظ كم نظير بود، در يك مجلس عمومى - گويا در ميدان نقش جهان اصفهان - گفته بود اى مردم! من امروز چيزى را مى خواهم بگويم كه نه خدا گفته، نه پيغمبر و نه هيچ امامى آن را بيان كرده است. مردم سكوت كرده بودند تا ببينند شيخ براى موعظه مردم، برخلاف خدا و پيغمبر و امام، چه مى خواهد بگويد. شيخ فرمود: همه انبيا و اوليا گفتند شرك نورزيد و براى خدا شريك قايل نشويد، اما من امروز آمده ام به شما بگويم خدا را هم در كارهاى تان شريك كنيد. شما براى همه، كار مى كنيد جز براى خدا. من آمده ام دعوت به شرك كنم و بگويم لااقل خدا را در كارهاى تان شريك كنيد و قدرى كارهاى تان را هم براى خدا انجام دهيد. يافتن حقيقت حالت پيامبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام با ادعا ممكن نيست، بلكه يك عمر تهذيب، تزكيه و رياضت شرعى لازم است تا انسان چنين حالى را پيدا كند كه جز به خدا، به هيچ چيزى اميد نداشته باشد. در مناجات شعبانيه - كه حضرت امام [رضوان الله عليه ] خيلى سفارش مى كردند كه در ماه شعبان بخوانيد - آمده است: "الهى هب لى كمال الانقطاع اليك" يعنى خدايا كارى كن كه من از همه چيز قطع اميد كنم و فقط به تو اعتماد داشته باشم. كمال انقطاع يعنى بريده شدن از همه چيز و اين آرزوى اولياى خدا است. "اياك نستعين" نيز به همين معناست. معناى ظاهرى "اياك نعبد و اياك نستعين" اين است كه مثل بت پرستان بت نمى پرستيم و از بت ها يارى نمى خواهيم؛ فقط خدا را مى پرستيم، نه بت ها را؛ و فقط از خدا كمك مى خواهيم نه از بت ها، اما باطنش اين است كه از هيچ كس كمك نمى خواهيم. "اياك" دلالت بر حصر مى كند و به تعبير علمى ظاهرش حصر اضافى و نسبى است؛ يعنى تنها از تو كمك مى خواهيم نه از بت ها، اما باطنش حصر حقيقى است، يعنى فقط از تو يارى مى خواهيم و نه از هيچ كس ديگر. پس ظاهرش اين است كه از بتها كمك نمى خواهيم و باطنش اين است كه به هيچ موجود ديگرى اميد كمك نداريم. اين نمونه كوچكى از معارف بلند قرآنى بود. قرآن، معارف عميقى دارد كه به خصوص از بيانات اهل بيت [سلام الله عليهم اجمعين ] استفاده مى شود. اميرالمؤمنين عليه السلام درباره قرآن مى فرمايد: دريايى است كه كسى به عمقش نمى رسد و عجايبى دارد كه هيچگاه اين عجايب تمام شدنى نيست. هر چه زمان بگذرد، عجايب قرآن بيشتر ظهور پيدا مى كند. افراد عادى نمى توانند همه مراتب معنا و حقيقت چنين كتابى را بفهمند. معنا و حقيقتى كه در عمق اين ظواهر هست، به يك معنا، بطنى از بطون آيات است و وقتى به آن بطن برسيم، مى بينيم باز عمق بيش ترى دارد "و لبطنه بطن". به هر حال، بطون هر چه باشند، وجود آن ها به هيچ وجه به اين معنا نيست كه شما مى توانيد از ظاهر دست برداريد. كسى كه مى خواهد بگويد فقط بايد از خدا كمك گرفت، آيا ممكن است بدون هيچ اظهار عبادت و خضوعى در مقابل خدا در عين حال معتقد باشد كه در واقع فقط دلش با خداست؟ گاهى مى گويند دلت پاك باشد؛ ظاهر مهم نيست، ولى اين اشتباه است، چون هنگامى دل پاك مى شود كه ظاهر هم پاك باشد. با پاك كردن ظاهر، به تدريج مى توان دل را هم پاك كرد. اگر ظاهر انسان آلوده به گناه باشد، چگونه ممكن است دلش با خدا باشد؟ پس اين شبهه كه چون قرآن بطون و تأويلى دارد، ما حق داريم هر گونه دل مان خواست بطونى براى آن بيان كنيم و از ظاهر آن هم دست برداريم، درست نيست. يك نكته درباره بعضى از افراد شاّذ و نادرى كه در زمان هاى قديم در مقام تفسير قرآن برآمده اند و فقط به ذكر نكته هاى ذوقى اكتفا كرده و تفسير ظاهر نكرده اند، قابل ذكر است و آن اين كه اساساً انگيزه ايشان براى نوشتن آن كتاب تفسيرى يا تأويل، اين بوده كه آن نكته هاى ذوقى را كه به ذهن شان مى رسيده، يادداشت كنند. مقصود، بعضى از كتاب هايى است كه به عنوان تأويل هاى عرفانى شناخته مى شود و موجب شده كه برخى تصور كنند كه نويسندگان آن ها فقط اين تفسيرها را معناى صحيح قرآن دانسته و معناى ظاهرى قرآن و تفسير لفظى آن را معتبر نمى دانسته اند و با استناد به اين كتاب ها مى گويند وقتى به حقيقت رسيديد، نيازى به ظاهر نداريد. اگر كسى چنين تصورى داشته كه قرآن فقط همان معناى ذوقى است كه به ذهن او آمده و احياناً به عنوان تأويل يا باطن قرآن مطرح كرده و ظاهر قرآن ابداً معتبر نمى باشد، فرد بسيار منحرفى است و به هيچ وجه نمى توان سخن او را پذيرفت؛ ولى ما چنين سوءظنى نسبت به آن ها نداريم و معتقديم مقصود آن ها اين بوده كه نكته هاى ذوقى را بيان كنند، نه اين كه اصلاً ظواهر قرآن را معتبر نمى دانسته و فقط همان نكته هاى ذوقى را كه به خيال خودشان تأويل است، داراى اعتبار مى دانسته اند. به هر حال، ما آن ها را نديده ايم تا مقصودشان را از خودشان بپرسيم، ولى از دو صورت خارج نيست، صورت اول اين است كه آن ها معتقد بودند كه ظواهر قرآن معتبر است و بايد به آن عمل كرد، به آن ملتزم بود و در ضمن نكته هاى ذوقى هم دارد كه مى توان به عنوان يك مطلب ظنى بيان كرد و در عين حال كسانى ممكن است بگويند اين ظن شما اشتباه است و اين نكته ذوقى را هم كه استفاده كرده ايد، درست نيست. اگر مقصود آن ها اين بوده، تا حدى قابل قبول است و معنايش اين نيست كه دست از ظاهر قرآن برداشته اند، اما اگر واقعاً معتقد بوده اند كه ظاهر قرآن اعتبار ندارد و جز همين نكته هاى ذوقى منظور ديگرى در قرآن نبوده، اين انحراف بزرگى است و ما از آن ها تبرى مى جوييم. خود قرآن، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام به خواندن قرآن و تأمل در آن تشويق كرده اند "افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها"(93) فرموده اند: وقتى دست تان از همه جا كوتاه مى شود و فتنه ها شما را فرا مى گيرد و در حيرت و گمراهى مى مانيد، دست به دامن قرآن بزنيد تا شما را نجات بدهد. "فاذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن"(94) اگر در چنين حالتى به سراغ قرآن برويم، مى فرمايد: "اقيموا الصلوة و آتوالزكوة" و ساير مطالبى كه در قرآن هست اما چنانچه بگوييم ظواهر اين ها هيچ اعتبارى ندارد، بلكه منظور يك مطلب باطنى است كه مردم نمى فهمند، در اين صورت چگونه ميخواهيم به وسيله قرآن از فتنه ها نجات يابيم؟ آيا چنين گمانى ابزارى براى وقوع در فتنه نيست؟ و اگر كسى بدون هيچ شاهد و دليلى ادعا كند كه منظور از اين آيه فلان چيز است، آيا در اين صورت رفع گمراهى مى شود؟ و آيا اين كار بيهوده و عبثى نيست كه قرآن اين همه آيه داشته باشد و تأكيد كند كه اين ها نور، هدايت، موعظه و "شفاء لما فى الصدور" است، اما شما معناى آن را نمى فهميد و اين معانى ظاهرى مراد نيست، بلكه چيز ديگرى مراد است كه بعضى افراد ادعا مى كنند كه آن باطن و حقيقت قرآن است و آن معناى باطنى درست است، اما شما آن معنا را نمى فهميد؟ در اين صورت قرآن چه شفايى و چه موعظه اى براى مردم است؟ چه نورى است كه همه بايد از آن استفاده كنند؟ پس، وجود تأويل يا بطون براى قرآن به هيچ وجه به معناى معتبر نبودن تفسير لفظى و آنچه از ظواهر قرآن استفاده مى شود، نيست. اگر افرادى چنين تصورى داشته باشند، تصورى كاملاً غلط و انحرافى و مايه گمراهى است و بايد از آن ها تبرى بجوييم. بحث "زبان دين" امروزه اين مطالب، آهنگ علمى و فلسفى پيدا كرده است و كسانى مدعى شده اند كه دين زبان خاصى دارد كه با زبان علوم و ساير كتاب هايى كه در دسترس انسان است، فرق مى كند. مثال ساده اى بيان مى كنم كه اين مطلب به خوبى در ذهن همه جا بيفتد. همه ما با استخاره گرفتن آشنا هستيم. شما براى استخاره، نيتى مى كنيد كه مثلاً اگر من به مسافرت بروم خوب است يا بد؟ كسى كه با معانى قرآن آشناست، قرآن را باز مى كند، اگر بگويد اين كار خوب است، آيا به اين معنى است كه در قرآن نوشته است مسافرت خوب است يا اين كه آيه اى است كه مثلاً به مؤمنين وعده بهشت داده شده و استخاره كننده از آن استنباط مى كند كه لازمه كارى كه نيت كرده ايد، بهشت است و مى گويد اين كار خوب است. پس، فهميدن خوبى يا بدى از اين آيه قرآن، به چه صورتى انجام مى گيرد؟ اين استفاده به اين صورت است كه آن شخص مناسبتى را در آن آيه درك مى كند و نتيجه مى گيرد كه اين كار خوب يا بد است. اين استفاده از لفظ آيه نيست؛ يعنى قرآن براى آن نازل نشده كه شما با آن فال بگيريد يا استخاره كنيد. آيا اين همه مطالب كه در قرآن آمده است، مثل اين كه اگر كسى ظلم كند، چه نتيجه اى دارد و كسانى كه كفر ورزيده يا قيامت را انكار كنند به عذاب دردناكى مبتلا خواهند شد، فقط براى اين است كه شما استخاره كنيد و ببينيد مسافرت خوب است يا بد؟ اكنون در مقام ارزشيابى اين مسأله نيستم كه استخاره گرفتن صحيح است يا نه و يا در چه مواردى بايد استخاره كرد؟ مى خواهم بگويم استفاده از قرآن براى اين است كه شما آيه اى را بخوانيد و معناى آن را بفهميد و به آن عمل كنيد يا از پند و موعظه آن استفاده كنيد و گاهى هم از آن چنين استفاده هايى مى شود - اگر صحيح باشد و به مورد خود و طبق دستور آن انجام بگيرد - كه اين نوع استفاده، يك استفاده ضمنى و ظنى است، اما استفاده از قرآن براى استخاره به اين معنا نيست كه وقتى قرآن مى گويد نماز بخوان، گويا هيچ نگفته و آن همه عذاب كه قرآن براى كسانى كه كفر بورزند، به ديگران ظلم كنند و احكام خدا را تغيير دهند بيان مى كند، فقط براى اين نازل شده كه ببينم مسافرت رفتنم خوب است يا بد! البته اين استفاده فى الجمله صحيح است، ولى جاى خاص و شروطى دارد؛ مثل موردى كه خود انسان فكر كرده و احكام شرعى آن را ملاحظه نموده و مشورت كرده است ولى در عين حال در ترديد و حيرت بماند، آن گاه دعا كند كه خدايا به وسيله قرآن مرا راهنمايى كن و به خدا حسن ظن داشته باشد كه به اين وسيله او را راهنمايى مى كند، در اين صورت اين استفاده هم صحيح است، ولى اين يك استفاده ضمنى است. مثال ديگر: وقتى انسان غذا مى خورد، فكّش حركت مى كند؛ حركت فك باعث تقويت عضلات فك مى شود، اما تقويت شدن عضلات فك، تنها فايده غذا خوردن نيست. انسان براى اين غذا مى خورد كه سير مى شود و انرژى بدنش تأمين و سلامتش حفظ شود و زنده بماند و در ضمن اين فايده را هم دارد كه در اثر جويدن غذا، فكش هم تقويت مى شود. استفاده از قرآن براى استخاره و مانند آن، شبيه استفاده از غذا خوردن براى تقويت فك است، يعنى هدف اصلى چيز ديگرى است. هدف اصلى اين است كه معناى آيه را بفهميم و در زندگى خود به كار بگيريم. وقتى قرآن مى فرمايد: "قد افلح المؤمنون الذين هم فى صلوتهم خاشعون"(95) اين آيه براى اين نازل شده كه من و شما ياد بگيريم كه در نماز بايد خشوع و حضور قلب داشته باشيم "و الذين هم عن اللغو معرضون" مؤمنين را اين گونه تعريف مى كند كه از كار بيهوده اجتناب مى كنند، حرف مفت نمى زنند و كار بى فايده انجام نمى دهند. اين آيه براى اين نازل شده كه بگويد مؤمن بايد اين چنين باشد؛ صلاح مؤمن در گرو اين است كه از كارهاى بيهوده صرف نظر كند، قدر عمرش را بداند و زبانش را در راهى به حركت درآورد كه براى خود يا خلق خدا فايده اى داشته باشد و... . پس معناى اين كه قرآن تأويل يا باطنى دارد، اين نيست كه از اين ظواهر صرف نظر كنيم. رسيدن به باطن نيز، از راه عمل به همين دستورهاى ظاهرى است و بايد دقت كنيم كه درست عمل كنيم. از همان صدر اسلام، افرادى پيدا شدند كه بنا به پيش بينى خود قرآن، مى خواستند از راه اتّباع متشابهات، به تأويل برسند و اساساً منكر احكام ضرورى اسلام و شريعت شدند. يك طايفه معروف آن ها، گروهى از اسماعيلى ها -هفت امامى ها - هستند كه بعد از امام صادق عليه السلام، اسماعيل بن جعفر را امام مى دانند و اكثراً در شبه قاره هستند و گويا شاخه اى از آن ها در محلات بوده اند و آقاخان محلاتى پيشواى ايشان بوده و اكنون هم فرزندان او رئيس اين فرقه هستند. اين گروه از سابق به باطنيه معروف بوده و معتقد بودند كه احكام ظاهرى اعتبارى ندارد، بلكه احكام داراى باطنى است كه همان اهميت دارد و عمل كردن به ظواهر خيلى مهم نيست. مى گويند اگر ايمان داشته باشى و دلت پاك باشد، ولايت و امامت را - كه منظورشان امامت رؤساى خودشان است - قبول داشته باشى و سرسپرده آن ها باشى، هر جنايتى هم كه انجام بدهى، بهشتى مى شوى. مشكل امام زمان عليه السلام با اهل تأويل حديث عجيبى داريم كه بسيار جاى تأمل است. مضمون اين حديث اين است كه وقتى وجود مقدس ولى عصر [عجل الله تعالى فرجه الشريف ] ظهور مى فرمايند، با مشكلاتى مواجه مى شوند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله هم آن مشكلات را نداشتند. معمولاً ما تا به حال هر چه درباره زمان ظهور آن حضرت شنيده ايم، اين بوده كه در آن زمان نعمت ها زياد شده، بساط ظلم برچيده، روزى فراوان و نرخ ها ارزان مى شود و...، اما در اين حديث آمده است كه وقتى امام دوازدهم ظهور مى فرمايند، از ناحيه بعضى مسلمانان با مشكلاتى مواجه مى شوند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله هم اين مشكلات را از ناحيه كفار نداشتند! روايت اين است: عن الفضيل قال سمعت اباعبدالله عليه السلام يقول: "اِن قائمنا اذا قام استقبل من جهلة الناس اشدَّ مما استقبله رسول الله صلى الله عليه وآله من جهّال الجاهلية..."(96) مى فرمايد وقتى حضرت ظهور مى كند با دشوارى هايى از جانب مردم مواجه مى شود كه پيغمبرصلى الله عليه وآله از مردم جاهليت، اين سختى ها را نكشيده است. به طور طبيعى، انسان تعجب مى كند كه در اين زمان، بعد از اين همه علوم و معارف و تربيت مردم، چگونه حضرت با چنين مشكلاتى مواجه مى شود؟ راوى خيلى تعجب مى كند و مى گويد: "وكيف ذلك؟" چگونه چنين مشكلاتى براى ايشان پيش مى آيد؟ قال: "انّ رسول الله صلى الله عليه وآله اتى الناس و هم يعبدون الحجارة و الصخور و العيدان و الخشب المنحوتة و ان قائمنا اذا قام أتى الناس و كلهم يتأول عليه كتاب الله و يحتج عليه به" مى فرمايد: وقتى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله مبعوث شد، با مردمى مواجه شد كه كارشان پرستش سنگ ها و چوب ها بود، سنگ ها يا بت هايى را كه از سنگ مى تراشيدند، نصب مى كردند و جلوى آن ها به سجده مى افتادند، دست شان را دراز مى كردند و مى گفتند مريض مان را شفا بده، روزى مان را زياد كن و... بعضى بت ها چوبى، و بعضى ها نيز فلزى بودند و كارشان به آن جا رسيده بود كه گاهى از خوردنى ها، بت درست مى كردند بعضى از عرب هاى آن زمان قره قروت و خرما را مخلوط مى كردند و بت مى ساختند و وقتى گرسنه مى شدند همان بت را مى خوردند. كسى كه مختصر عقلى داشته باشد، مى توان به او فهماند كه تو اين بت را ساخته اى و او تو را نساخته است. چطور چيزى كه به دست خودت يا انسان ديگرى مثل تو تراشيده شده، خداى تو مى شود و تو آن را صدا مى زنى؟ همان احتجاجى كه حضرت ابراهيم عليه السلام با بت پرستان زمان خود كرد. بت پرستان، در مقابل اين احتجاج عقلانى، جوابى نداشتند. حرف آخر آن ها اين بود كه اين يك سنت آبا و اجدادى است، مثل چهارشنبه سورى كه آبا و اجداد ما اين كار را مى كردند و سنت ملى است. اگر بگوييد اين كار چه فايده دارد؟ مى گويند فايده نمى خواهد، ما مى خواهيم سنت نياكان خود را حفظ كنيم! آن ها هم همين را مى گفتند. وقتى مى پرسيدند: "چرا اين ها را مى پرستيد؟" مى گفتند: "پدران ما آن ها را مى پرستيدند، ما هم اين كار را مى كنيم."، "و انّا على آثارهم مقتدون"(97) ما همان آثار آن ها را دنبال مى كنيم. منطق آن ها همين بود. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله براى آن كه اثبات كند كار آن ها غلط است، در مقام بحث و استدلال، كار دشوارى نداشت، چون آن ها در مقابل پيغمبرصلى الله عليه وآله دليل و منطقى نداشتند كه بيان كنند، اما وقتى امام دوازدهم ظهور مى فرمايند، با مردمى مواجه مى شود كه خودشان را مفسر قرآن مى دانند و هر كدام معنايى براى قرآن بيان مى كنند و با آن معناى ساخته خود عليه امام احتجاج مى كنند. مى گويند ما قرآن را بهتر از تو مى فهميم و قرائت ما از قرائت تو بهتر است. "اتى الناس و كلهم يتأول عليه كتاب الله يحتج عليه به" مى فرمايد: وقتى حضرت ظهور مى كنند مردم عليه او بحث مى كنند و مستندشان هم فهم خودشان از قرآن است. مى گويند "ما از قرآن اين را مى فهميم و اين غير از چيزى است كه تو مى گويى. تو غلط مى گويى و حرف ما درست است!" آنان با قرآن عليه امام احتجاج مى كنند. وقتى بفرمايد: مطلبى كه شما مى گوييد معنى قرآن نيست، مى گويند: خوب، قرائت ما اين است. مى گويد معناى قرآن اين است، چنان كه پيامبر و امامان گفتند، من امام معصوم و قرآن ناطقم. مى گويند تو اشتباه مى كنى، قرائت تو براى خودت خوب است، فهمت را مطلق نكن، ما هم فهم داريم! به اين منطق چه جوابى بايد داد؟ وقتى پيغمبران يا علما با يهودى، نصرانى يا هر طايفه و مذهبى بحث مى كردند و دليل مى آوردند كه اين كار شما غلط است و دليل شما درست نيست، زيرا بر خلاف نص كتاب خودتان است، يا علما در برابر فرقه اى از فرقه هاى مسلمان استدلال مى كردند كه اين كار شما درست نيست، چون بر خلاف آيات قرآن و روايات معصومين است، با بحث و استدلال مى توانستند آن ها را قانع كنند كه مطلب شما غلط است. در زمان خود پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله در زمان امام باقرعليه السلام، امام صادق عليه السلام و به خصوص امام رضاعليه السلام، مجالسى تشكيل مى شد و علماى اديان مى آمدند و بحث مى كردند و ائمه اطهارعليهم السلام آن ها را قانع مى كردند. چون يك مبناى مشترك و اصول قابل قبولى بين طرفين بود كه براساس آن استدلال مى كردند، اما وقتى براى هر چه استدلال كنى، مى گويد "اين فهم شماست"، "اين قرائت شماست"، "ما قرائت مان غير از اين است"، چه جوابى مى توانيم بدهيم؟ راه بحث مسدود مى شود و نمى توان گفت حق و باطلى وجود دارد. مى گويند اين مطابق قرائت شما حق است، اما قرائت ما برعكس است. نام بدترين فسادها را اصلاح مى گذارند و مى گويند قرائت ما از اصلاح، اين است. قرائت ما از اصلاح اين است كه اسلام بايد حذف شود، ولايت فقيه بايد حذف شود! شما با چه دليلى مى توانيد اثبات كنيد كه اين اصلاح نيست؟ مى گويند: به قرائت ما اصلاح همين است! شيطانى ترين شبهه: قرائت هاى مختلف بارها بيان كرده ام كه شبهه قرائت هاى مختلف، شيطانى ترين شبهه اى است كه از بدو خلقت حضرت آدم عليه السلام تا به حال، به ذهن انسان رسيده است و شبهه اى از اين شيطانى تر وجود ندارد. اگر اين شبهه جا بيافتد، ديگر نمى توان چيزى را اثبات يا نفى كرد، چون هر چه را شما بخواهيد نفى كنيد، مى گويند: "طبق قرائت شماست." اگر بخواهيد مطلبى را اثبات كنيد، مى گويند: "اين هم قرائت شماست و قرائت ما غير از اين است؛ افراد ديگرى غير از شما هم هستند؛ نبايد فهم تان را مطلق كنيد." درباره خدا، پيغمبر، دين، قرآن، نماز، روزه، حج و جهاد و... هرچه بگوييد درباره هر چه بخواهيد بحث و استدلال كنيد،طرف مقابل مى تواند بگويد خوب اين قرائت شماست و به قرائت من، منظور چيز ديگرى است! البته اصل اين مطلب چيز تازه اى نيست، تازگى اين شبهه اين است كه همه قرائت هاى متفاوت معتبر است. گرچه اين مطلب را در ابتدا اظهار مى دارند، اما در آخر مى گويند: فقط قرائت ما معتبر است و همه قرائت هاى ديگر غلط است. اول مى گويند جامعه چند صدايى است و همه بايد حرف هاى شان را بگويند و آزاد باشند، ولى در نهايت فقط حرف و سخن همان طرفداران خودشان بايد حاكم باشد و بقيه بايد دهان شان را ببندند! تا قدرتى پيدا نكرده اند، مى گويند همه بايد حرف بزنند، همه حق دارند حرف بزنند، همه حق دارند از دولت سؤال كنند و دولت بايد پاسخ بدهد، اما به يكى از اين سؤالات جواب داده نمى شود. اين ها ابتدا مى گويند همه قرائت ها درست است، اما در نهايت به اين جا مى رسد كه فقط يك قرائت معتبر است و آن هم چيزى است كه هوس هاى آن ها را ارضا مى كند. همه قرائت هاى ديگر از نظر آن ها باطل، ارتجاعى، واپسگرايانه و چيزهايى از اين قبيل است. مى گويند آخوندهاى قديمى كهنه پرست اند و روى مغزشان دم كنى گذاشته اند و هنوز دوران مدرن را درك نكرده اند، پس قرائت اين ها به درد نمى خورد، هر چند اين قرائت همان است كه خدا و پيغمبر فرموده اند، ولى چون اين ها ريش دارند و حرف هاى قديمى ها را مى زنند، پس باطل است. بايد قرائت جديدى مطرح كرد كه با هوس دنياپرستان سازگار باشد! بنابراين، مشكل ترين مسأله فرهنگى كه امام زمان [عجل الله تعالى فرجه الشريف ] با آن مواجه مى شوند، طبق فرموده امام صادق عليه السلام، مسأله قرائت هاى متعدد و تأويل قرآن است؛ يعنى نه تنها حرف او را نمى پذيرند، بلكه مى گويند اصلاً حرف تو غلط است و تو بى خود آمده اى و ادّعاى بى جا مى كنى. اينجا باب بحث و استدلال مسدود مى شود و نمى دانم سرانجام چاره اى براى رفع اين شبهه پيدا خواهد شد يا همان شمشير آقاست كه مشكلات را بايد حل كند كه البته به اصطلاح آن ها، در اين صورت، آن حضرت هم مى شود خشونت طلب!! البته ممكن است افرادى واقعاً خودشان گمراه شده باشند و ناخودآگاه ديگران را هم گمراه كنند، ولى هم به شهادت تاريخ و هم طبق مضامين آيات و روايات، غالباً افرادى كه براى گمراه كردن ديگران از اين راه ها استفاده مى كنند، شياطين هستند كه سخنان خوش ظاهر و فريبنده اى را به عنوان اين كه اين ها باطن دين و تأويل قرآن و حقيقت دين است، مطرح مى كنند. در اوايل نهضت، وقتى حضرت امام [رضوان الله عليه ] نسبت به اقدامات رژيم طاغوت فرمودند "اين ها خلاف اسلام و خلاف ضروريات دين است." طاغوت زمان جواب داد كه اين ها موافق روح اسلام است. گفت شما ظواهر اسلام را مى گيريد، ولى اين كه من مى گويم، موافق روح اسلام است! حالا هم مى گويند اين ها امور ظاهرى است. خودتان را به اين ها سرگرم نكنيد. حقيقت دين، همان است كه ما مى گوييم. اگر بگوييد به چه دليل، مى گويند فهم ما و قرائت ما اين است. براى اين كه ما در اين دام نيفتيم، بايد سعى كنيم طبق روش عقلايى، در فهم معنا از لفظ كه بين همه عقلاى عالم مرسوم است، معانى متون دين را بفهميم. همان طور كه در هر دادگاهى وقتى مى خواهند به قانونى استناد كنند، به همان معنايى استناد مى كنند كه طبق اصول عقلايى و قواعد محاوره از عبارت استفاده مى شود؛ يعنى وقتى بخواهند كسى را مؤاخذه كنند كه چرا فلان سخن نادرست را گفته اى يا كار ناشايسته را انجام داده اى و يا چرا مطلبى خلاف مصالح كشور گفته اى؟ آيا اگر گفت منظور من چيز ديگرى بود و شما معنايش را نمى فهميد، از او مى پذيرند يا همان معنى كه همه مردم مى فهمند ملاك است؟ آيا اگر ادعا كرد كه معناى ديگرى منظورم بود و اصلاً من يك ادبيات خاصى دارم كه شما نمى فهميد، تبرئه مى شود؟ قرآن، براى اين آمده كه براى ما حجت باشد "ولله الحجة البالغة" حجت بايد آشكار باشد و بتوان به آن استناد كرد، يعنى با همان روش عقلايى كه مردم در فهم مطالب استفاده مى كنند. قواعد اين روش تنظيم و تدوين شده و به صورت علمى درآمده است. قواعد اصول فقه - به اصطلاح امروز - متدولوژى فهم قرآن و تفسير و منابع اسلامى است و افرادى كه مى خواهند واقعاً دين را بفهمند، بايد بر اساس همين متدولوژى كار كنند، همان طور كه هر علمى متد خاصى دارد كه اگر بخواهند در آن علم تحقيق كنند، بايد از همان متد استفاده كنند. امروز، يكى از دروس دانشگاه ها روش تحقيق است. روش تحقيق در علوم را تعليم مى دهند كه در هر علم چگونه بايد تحقيق كرد. علوم نقلى، يعنى آنچه از نقل مطالب گذشته استفاده مى شود، يك روش مورد اتفاق همه عقلا دارد كه داراى دو مرحله اساسى است: يكى تحقيق در جهت سند مطلب كه آيا اين سند درست است يا نه، و ديگرى در جهت فهم معنا از لفظ كه چه قواعدى را بايد در نظر گرفت تا بتوانيم معناى صحيح كلام را به دست آوريم. هر چند من احاطه بر همه متون دينى دنيا ندارم، اما گمان مى كنم، در هيچ دين و مذهبى به آن اهميت داده نشده باشد. البته اهل تسنن هم كمابيش در كتاب هاى اصول فقه كار كرده اند و نبايد تلاش هاى آن ها را ناديده بگيريم. به هر حال، مسلمانان در تبيين روش تحقيق براى استفاده از منابع دينى، بيش از پيروان اديان ديگر تلاش كرده اند. امروز عمده كار افرادى كه در حوزه هاى علميه درس مى خوانند، در مدت بيست تا سى سال، اين است كه اين روش را درست ياد بگيرند كه چگونه مطالب را از آيات و روايات استفاده كنند. آن وقت، با توجه به اين زحمت ها و تلاش هاى بى دريغ، مى گويند دنبال اين آخوندها نرويد، قرائت ها مختلف است. هر چه خودتان فهميديد، عمل كنيد!

فصل هشتم

فصل هشتم: انسان مدرن و نياز به دين! شبهه عدم نياز بشر به شريعت در عصر حاضر پيش از اين گفتيم شبهاتى كه در اين زمان درباره معارف اسلامى مطرح مى شود، يا از طرف افرادى است كه اساساً ايمانى به دين ندارند و دين را افيون جامعه مى دانند و يا از طرف كسانى است كه به اصل دين معتقدند، لكن تحت تأثير زرق و برق دنياى غرب قرار گرفته و تمايل دارند ضمن پذيرفتن اساس اعتقادات دينى، از عمل به احكام اسلام سر باز زده و در درون آن ها، كشمكشى بين ديندارى و غرب گرايى برقرار است. يكى از شبهاتى كه چند دهه است در اين كشور مطرح شده و قبل از انقلاب نيز از طرف برخى از روشنفكران غرب زده مطرح مى شد، اين است كه اساساً در اين عصر، ما ديگر نيازى به شريعت نداريم. شريعت، زمانى مورد نياز بود كه هنوز عقل بشر كامل نشده بود و براى اين كه بتواند روى پاى خود بايستد، محتاج كمك كسى بيرون از جامعه انسانى بود. مانند طفل خردسالى كه تازه راه افتاده است و هنوز نمى تواند روى پاى خود بايستد و احتياج به كسى دارد كه دست او را بگيرد و پا به پا ببرد. اين كودك، پس از اين كه بزرگ تر شد و توانست روى پاى خود بايستد، ديگر احتياج به كسى ندارد كه دست او را بگيرد. حتى اگر كسى اين كار را انجام دهد، او را كنار زده و مى گويد مى خواهم روى پاى خودم بايستم. پايه گذاران اين شبهه، تصريح كرده اند كه دين اسلام در كنار تمدن هاى شرق و غرب، ايران و مصر و نظاير آن ها، به انسان كمك كرد تا به حدى برسد كه بتواند روى پاى خود بايستد و از قرن هفتم ميلادى به بعد، بشر به تدريج روى پاى خود ايستاد و ديگر احتياج به كمك نداشت. اين ادعايى است كه در مقام اثبات بايد دليلى براى آن مطرح شود. كسانى كه بعد از آن ها اين شبهه را دنبال كردند، به تدريج درصدد برآمدند كه توجيهى براى اثبات مدعاى خود ارائه دهند. در نتيجه، دو نوع دليل براى اين مطلب اقامه كردند يك دليل - به اصطلاح - عقلى و يك دليل نقلى. استدلال عقلى و نقلى بر اين شبهه دليل عقلى آن ها اين است كه ما مى دانيم پيغمبران در طول تاريخ بشر يكى پس از ديگرى آمدند و صاحبان شرايع، احكامِ شريعت سابق را نسخ كرده و احكام ديگرى را به جاى آن ها وضع كردند، زيرا بشر در نتيجه تحولات اجتماعى به قوانين جديدترى احتياج پيدا كرده بود. مثلاً، قوانينى كه حضرت موسى عليه السلام براى بشر آورده بود، براى زمان حضرت عيسى عليه السلام كافى نبود؛ از اين رو حضرت عيسى عليه السلام آن قوانين را تغيير داد و شريعت جديدى را آورد. هم چنين، احكام حضرت عيسى عليه السلام نيز براى جامعه كافى نبود، به همين دليل پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله مبعوث شد و احكام ديگرى را آورد. از كيفيت اين جريان، كشف مى كنيم كه تحولات زندگى اجتماعى ايجاب مى كند در هر عصرى احكام خاصى تشريع شود. امروزه هم، پس از گذشت 1400 سال از زمان پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله، مسلماً تحولاتى در زندگى بشر پيدا شده كه بايد به خاطر آن ها احكام جديدى وضع شود. با وجود اين كه بين زمان حضرت موسى عليه السلام و حضرت عيسى عليه السلام چند قرن بيشتر فاصله نبود، اما بشر نيازمند قوانين و احكام جديد بود. حال، با گذشت چهارده قرن از بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله، به طور قطع بايد احكام جديدى وضع شود. در چنين شرايطى، اگر منتظر آمدن پيغمبر ديگرى باشيم يا اين كه طى اين مدت پيامبر ديگرى آمده باشد، بايد احكام جديد را از او بخواهيم، اما ما معتقديم كه پيغمبر ديگرى نمى آيد؛ بنابراين احكام جديدِ مورد نياز، چگونه بايد وضع شود؟ راهى براى دسترسى به اين قوانين وجود ندارد جز اين كه بگوييم خداوند از اين به بعد قوانين مورد نياز را به عقل خود انسان واگذار كرده است؛ يعنى ديگر احتياجى به احكام قبلى نيست و بشر مُجاز است هر قانونى كه عقل او تشخيص داد، وضع كند! اين همان دموكراسى است. حاصل آن كه چون جامعه بشرى متحول شده، نياز به قوانين جديدى پيدا كرده است و احكام قبلى اعتبار خود را از دست داده اند و از آن جا كه پيغمبر ديگرى نخواهد آمد به ناچار خود مردم بايد قانون وضع كنند. به عبارت ديگر، تاريخ مصرف احكام قبلىِ اسلام گذشته است؛ حال چه بايد كرد؟ راهى وجود ندارد جز اين كه مردم قوانين مورد نياز خود را وضع كنند، زيرا ديگر عقل شان كامل شده است. اين - به اصطلاح - دليل عقلى است مبنى بر اين كه احكام 1400 سال پيش براى امروز مناسب نيست و بايد خود مردم قانون وضع كنند. طراحان اين شبهه، يك دليل نقلى هم براى نظريه خود آورده اند. آن ها مى گويند: ما از خود قرآن استفاده مى كنيم كه براى هميشه و براى همه انسان ها نازل نشده است، بلكه تنها براى عرب هاى معاصر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل شده است. دليل اين ادعا، آيه اى است كه مى فرمايد: "لتنذر امَّ القرى و من حولها"(98)، ما قرآن را بر تو نازل كرديم تا ام القرى - كه همان مكه است و اطراف آن را انذار كنى؛ بنابراين، قرآن در اصل براى همان عرب هاى ساكن مكه و اطراف آن نازل شده است، اما ساير مردم مجبور به مسلمان شدن نبودند؛ زرتشتى ها دين خود را داشتند، يهودى ها هم دين خود را داشتند، در حالى كه، قرآن حتى در آن زمان هم براى همه نازل نشده بود، پس ما، پس از گذشت چهارده قرن، به طريق اولى ملزم به عمل كردن به تعاليم و دستورهاى قرآن نيستيم. پيغمبر ديگرى هم كه براى ما نيامده است. پس، ما آزاد هستيم كه به تشخيص خود عمل كنيم. در نتيجه، همه حرف آن ها اين است كه مى گويند: ما نمى گوييم اسلام دروغ است، پيامبرصلى الله عليه وآله از جانب خدا مبعوث نشده بود و يا قرآن كلام خدا نيست، بلكه ما تمام اين موارد را تصديق مى كنيم، اما رسالت 1400 سال قبل پيامبرصلى الله عليه وآله در شهر مكه، ارتباطى به ما ندارد؛ بلكه تنها براى مردم معاصر آن حضرت در شهر مكه بوده است؛ از اين رو ما احتياجى به قرآن و احكام آن نداريم و بايد خودمان قانون وضع كنيم و اين، يعنى همان دموكراسى كه در همه دنيا حاكم است. تمام تأكيداتى كه بر دموكراسى، رأى مردم، خواسته هاى ملت و مطالبى از اين قبيل مى شود، همه در جهت اين است كه احكام اسلام كنار گذاشته شود؛ يعنى امروز اين خود مردم هستند كه بايد رأى بدهند و قانون وضع كنند، خواه اين قانون موافق اسلام باشد و خواه نباشد، چندان مهم نيست، چون اصلاً اختيار با خود مردم است. اگر بخواهيم به صورت تفصيلى و همه جانبه اين شبهات را بررسى كنيم، طول خواهد كشيد. به همين جهت، سعى مى كنم جواب هاى كوتاهى را در حد پاسخگويى به اصل شبهه عرض كنم. آيا عقل بشر مى تواند از راهنمايى وحى بى نياز شود؟ كسى كه مى گويد شريعت، زمانى مورد نياز بود كه هنوز عقل بشر كامل نشده بود و از قرن ششم يا هفتم ميلادى عقل بشر كامل شد، در واقع دليل نياز به وحى و دين را درك نكرده است. دليل نياز ما به دين، وحى، قوانين الهى و راهنمايى پيامبران اين است كه اساساً عقل بشر توانايى كشف بعضى از مطالب مورد نياز بشر را ندارد. به عبارت ديگر، بايد نياز بشر به پيامبران را بررسى كنيم تا متوجه شويم كه امروز به پيامبر نياز داريم يا خير. بررسى اين مسأله به صورت تفصيلى در اين مقوله نمى گنجند؛ از اين رو من تنها اشاره مختصرى به برهان نياز به پيامبر مى كنم. برهان مورد اعتمادى كه از قرآن و بيانات انبيا استفاده مى شود، اين است كه انسان آفريده شده است تا با اختيار خود راهى را بپيمايد كه موجب سعادت ابدى او در آخرت مى شود. اين دنيا، محل عبور و خودسازى است تا انسان نتيجه عملكرد خود را در عالم ابدى ببيند. اين دنيا محل امتحان و پرورش است و انسان بايد در اين دنيا خود را بسازد، اما نمى دانيم كه چه چيزى براى جهان آخرت مناسب و مطلوب است و چگونه بايد خود را بسازيم كه براى آن عالم مفيد باشد؟ اگر از ميان انسان ها كسى به دنياى ديگر رفته بود و مدتى در آن جا زندگى كرده و مى دانست كه چه چيزى براى آن جا مناسب است و به ما خبر مى داد، شايد خود ما مى توانستيم در زمينه خودسازى و آمادگى براى رفتن به دنياى ديگر تصميم بگيريم. اگر شما قصد سفر به محلى را داشته باشيد، از كسانى كه قبلاً به آن جا مسافرت كرده اند، سؤال مى كنيد كه چه لوازمى براى سفر به آن محل و اقامت در آن، مورد نياز است؟ چه نوع لباس هايى را بايد با خود ببريد؟ و سؤالاتى از اين قبيل. حتى گاهى براى سفر از يك شهر به شهر ديگر، در مورد وضعيت هواى آن جا سؤال مى كنيد، تا بدانيد چه لباس ها و لوازمى را بايد با خود ببريد. حال، كه قرار است ما به عالم ديگرى سفر كنيم و براى هميشه در آن جا اقامت داشته باشيم، آيا نبايد بدانيم چه امورى براى آن جا مورد نياز است و چه كارهايى را بايد انجام دهيم كه در آن عالم سعادتمند باشيم؟ بر چه اساسى مى توانيم پاسخ اين سؤال را بيابيم؟ ما در اين زمينه تجربه اى نداريم، كسى هم از عالم ديگر باز نگشته است تا از آن جا براى ما خبر بياورد و ما براساس آن بدانيم چه كارهايى ثواب دارد و چه كارهايى موجب عذاب خواهد بود. كسى كه بر دنيا و آخرت احاطه داشته باشد، مى داند كه انسان در اين عالم چه كارهايى را بايد انجام دهد كه براى دنياى ديگر مطلوب باشد و چه كارهايى را نبايد انجام دهد كه در آن دنيا به عذاب گرفتار نشود. بنابراين، خدا بايد به انسان نشان دهد كه راه رسيدن به سعادت ابدى چيست اما خداوند چگونه اين كار را انجام مى دهد؟ آيا بايد خود خدا با يكايك ما انسان ها صحبت كند و راه را به ما نشان دهد؟ از طرفى، آيا تمام انسان ها، چنين لياقتى را دارند كه خدا با آن ها سخن بگويد؟ بنابراين راه انجام اين كار اين است كه بعضى از بندگان شايسته خود را كه چنين لياقتى را دارند، انتخاب كند تا آن ها سخن خدا را دريافت كرده و به ديگران برسانند. "ولكنّ الله يجتبى من رسله من يشاء"(99) اين همان وحى و نبوت است. بنابراين، نياز ما به دين تنها براى پاسخگويى به نيازهاى مادى از قبيل اين كه چگونه لباس بپوشيم، چگونه خانه بنا كنيم و يا چگونه خودرو بسازيم، نيست. اساساً، دين براى اين گونه امور نيست. مشكل و سؤال ما اين است كه چگونه بايد رفتار كنيم تا براى زندگى ابدى ما مفيد و سعادت آفرين باشد. اگر بشر تا صد سال ديگر هم نمى توانست هواپيما بسازد، به ارزش هاى معنوى، آرامش روحى و سعادت ابدى اش آسيبى وارد نمى شد؛ زندگى اين دنيا سرانجام به هر صورتى كه باشد خواهد گذشت و ما آنچه را نياز داريم كه انبيا به ما بياموزند، مطلبى است كه اگر آن را ندانيم تا ابد بدبخت خواهيم شد و راه بازگشتى از آن نخواهد بود. تمدن ايران و روم در اين زمينه چه كمكى به ما كرده است؟ آن تمدن ها، اگر مشكلاتى را براى بشر نيافريده باشند، در زمينه رسيدن او به سعادت ابدى كمكى نكرده اند. ثمره اين تمدن ها هر چه بوده، مربوط به دنيا بوده است. آنچه انسان را به سعادت ابدى راهنمايى مى كند، وحى الهى و دين است. اين نياز هميشه وجود دارد. هر چه تمدن ها تكامل يا تنزل پيدا كنند، اين نياز به قوت خود باقى است و افول نمى كند. زندگى ابدى، زندگى حقيقى انسان و زندگى اين دنيا، مقدمه حيات اخروى است؛ اين دنيا دوران جنينى است. "و ان الدار الاخرة لهى الحيوان"(100)، حيات حقيقى در جهان ديگر است و اين جا گذرگاه است. راهى كه ما را به سعادت ابدى برساند، نه با تمدن ايران شناخته مى شود، نه با تمدن روم و نه تمدن مدرن. اين راه را تنها دين به ما معرفى مى كند؛ بنابراين ما هنوز به دين احتياج داريم، زيرا هنوز با عقل خودمان نمى توانيم راه سعادت خود را در مسير آخرت بشناسيم. تمام احكام اسلام، براى اين است كه زمينه مناسب را براى سعادت ابدى ما فراهم كند. البته مقدمه آن، برخوردارى از زندگى توأم با امنيت، آرامش و عدالت است. تا اين امور فراهم نباشد، انسان نمى تواند به فكر آخرت خود باشد. در جامعه اى كه افراد آن به طور دائم در غارت ، چپاول و آدم كشى زندگى مى كنند، در محيطى كه ظلم، ستم و تبعيض حاكم باشد و فقر و بدبختى بيداد كند، چگونه انسان مى تواند به فكر آخرت خود باشد؟! بنابراين، به عنوان مقدمه، بايد در جامعه آرامش، عدالت و امنيت برقرار باشد تا زمينه سعادت ابدى انسان فراهم باشد، اما با فرض فراهم شدن اين مقدمات، چه كنيم كه در آن دنيا هم سعادتمند باشيم؟ ما انسان ها پاسخ اين سؤال را نمى دانيم و انبيا بايد اين سؤال را جواب دهند. بنابراين، كسانى كه معتقدند تمدن ايران، روم، نظاير آن و آمدن اسلام زمينه تكامل عقل بشر را فراهم كرد و انسان از اين به بعد احتياج به دين نخواهد داشت، دليل نياز بشر به دين را نفهميده اند. تمام نتايج تمدن هاى بشرى، علوم، صنايع و تكنولوژى مربوط به زندگى دنيا است. البته همه آن ها نعمت هاى خدا هستند. خداوند، اين استعداد، فهم و شعور را به افرادى عطا فرموده است، ديگران هم از نتايج آن استفاده مى كنند. گاهى ممكن است انسان از اين نعمت ها به صورت صحيح استفاده كند و گاهى هم از آن ها سوءاستفاده مى كند. زمانى از مواهب خداوند استفاده صحيح صورت خواهد گرفت كه در سايه ارزش هاى دينى قرار گيرد؛ بنابراين نياز اصلى به انبيا كه همان پيدا كردن راه سعادت زندگى اخروى است، هم چنان باقى است. اگر ما مى توانستيم سفرى به عالم ديگر داشته باشيم و مدتى در آن جا زندگى و تجربه لازم را كسب كنيم، مى فهميديم كه در اين دنيا چگونه بايد زندگى كرد تا براى سعادت آن جهان، مفيد باشد، اما راهى به آن دنيا نداريم. پس، تنها راه كسب اطلاع از آنچه براى دنياى ديگر لازم است، اين است كه خدا به وسيله انبيا آن راه را نشان دهد و اين نياز به انبيا، هميشه باقى خواهد بود. اين پاسخ مسأله اول كه بعضى از - به اصطلاح - اسلام شناسانِ قبل از انقلاب آن را مطرح كرده و در كتاب هاى خود نوشته بودند. پاسخ گويى دين به نيازهاى جديد بشر اما آنچه شبهه افكنان امروزى مطرح كرده اند كه تحولات زندگى اجتماعى انسان قوانين جديدى را مى طلبد، "فى الجمله" صحيح است. البته بهتر است مقدارى در مورد اين مسأله توضيح دهم تا روشن شود. قبل از اختراع اتومبيل، وضعيت شهرسازى به صورت ديگرى بود؛ كوچه هاى تنگ و باريك جوابگوى تردد و عبور و مرور براى آن زمان بود و نيازى به بزرگراه و امثال آن نبود، اما پس از اختراع اتومبيل و زياد شدن آن، كوچه هاى تنگِ قديمى براى عبور و مرور اتومبيل مناسب نبود و بايد تغييراتى در برنامه هاى شهرسازى داده مى شد و مقرراتى براى راهنمايى و رانندگى نيز وضع مى گرديد تا سلامت مردم تضمين گردد و زندگى راحتى داشته باشند. در اين كه تحولات، قانون جديدى را مى طلبد، ترديدى نيست؛ اما آيا معنى اين كلام اين است كه بايد شريعت جديدى بيايد و احكام سابق لغو شود؟ اين شبهه بر يك پيش فرض استوار است و آن اين كه آمدن پيغمبران بعدى براى آوردن احكام جديد بوده است. اين پيش فرض به صورت كلى پذيرفته نيست. رسالت پيامبرانى كه يكى پس از ديگرى آمدند، آوردن احكام جديد نبوده است، بلكه ضرورتى كه موجب بعثت انبياى جديد مى شد، اين بود كه تعليمات پيغمبر قبلى، تحريف شده و يا به دست فراموشى سپرده شده بود و در آن اختلاف ايجاد مى شد. خداوند هم براى رفع اختلاف و بيان احكام واقعى، پيامبران جديدى را مبعوث مى كرد. ضرورتى كه آمدن پيامبران جديد را ايجاب مى كرد، تعليم احكام واقعى و رفع تحريف ها و اختلافات بود. گاهى هم شرايط اجتماعى اقتضا مى كرد قانون جديدى وضع شود و پيامبر جديد، در كنار انجام وظيفه قبلى، قوانين جديد را هم بيان مى كرد. گاهى هم احكامى براى امتحان يا عقوبت بعضى از مردم وضع شده بود كه در صورت تغيير شرايط آن قوانين را تغيير مى داد. قرآن، در اين مورد نمونه اى را بيان مى كند. "فبظلم من الذين هادوا حرّمنا عليهم طيبات احلت لهم"(101). ابتدا بسيارى از امور براى بنى اسرائيل حلال بود، "الا ما حرّم اسرائيل على نفسه من قبل ان تنزّل التوراة"(102). بنى اسرائيل بعضى از لجاجت ها و گناهان را مرتكب شدند و خداوند يكى از عقوبت هاى ايشان را اين قرار داد كه در دنيا بر آن ها سخت گيرى كند. به همين منظور، خداوند احكام سنگينى را براى آن ها قرار داد و بعضى از امور را بر ايشان حرام كرد. "فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم". طيباتى كه پيش از آن براى آن ها حلال بود، به واسطه ظلمى كه مرتكب شدند، بر آن ها حرام شد. حال، هنگامى كه اين جامعه تغيير كرد و شرايط ديگرى پيش آمد كه در آن ظالمين و ستمگران تغيير كرد و مردم ديگرى آمده بودند، ديگر دليلى براى آن تحريم ها وجود نداشت؛ از اين رو پيغمبرى كه بعد از اين جريان آمد، آن ها را لغو كرد. "ولِاُحلّ لكم بعض الذى حرّم عليكم"(103) يعنى بعضى از امورى كه قبلاً بر شما حرام شده بود، عقوبتى بود كه خدا با آمدن اين پيغمبر، آن را برداشت، زيرا ديگر دلايل آن سخت گيرى ها وجود نداشت. بنابراين، اين گونه نيست كه ضرورت تحولات اجتماعى موجب آمدن پيامبر جديد و آوردن احكام جديد شده باشد. گاهى چنين دلايلى موجب تغيير در احكام مى شود. در مورد پيغمبر اسلام هم اين مسأله را داريم. "و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم"(104). بسيارى از غل و زنجيرهايى كه بر گردن پيشينيان بود، با آمدن پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله برداشته شد. پس به طور كلى، دليل آمدن پيغمبر بعدى، نياز به احكام و قوانين جديد نيست. آنچه به طور اصلى ايجاب مى كند كه پيغمبر بعدى بيايد، اين است كه تعاليم پيغمبر قبلى فراموش و ياتحريف شده و مردم مجدداً گمراه شده اند و پيغمبر بعدى، براى احياى آن ها مى آيد. گاهى هم لازم است تغييراتى در احكام دين صورت گيرد كه پيامبر جديد اين كار را انجام مى دهد. نيازهاى بشر تا زمان پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله و تغييراتى كه بايد ايجاد مى شد، به اين صورت بوده است، اما كلام در اين است كه بعد از آمدن پيغمبر خاتم صلى الله عليه وآله و مطرح شدن احكام اسلام، آيا ضرورت دارد كه بعضى از احكام اسلام، لغو يا تغييرى در آن ها ايجاد شود؟ آيا لازم است حرام آن حلال و حلال آن حرام شود؟ يا اين كه تحولات اجتماعى اقتضا مى كند كه مقررات جديدى وضع و اجرا شود؟ آنچه مورد قبول است، فرض دوم است؛ تحولات اجتماعى اقتضا مى كند مقررات جديدى وضع شود. زمانى كه هواپيما نبود، اين بحث ها كه آسمان يك كشور تا كجا در اختيار آن كشور است يا اين كه كشورى براى استفاده از محدوده فضاى كشور ديگر، بايد اجازه بگيرد، مطرح نبود. اين مقرراتى است كه در اثر تحولات اجتماعى مورد نياز شده است. و نمايندگان كشورهاى مختلف بايد جمع شوند و در اين زمينه كنوانسيون هايى تصويب كنند و در مورد آن ها به توافق برسند و حقوق درياها، حقوق هوا و فضا و مسايلى از اين قبيل تعيين شود، در اسلام هم وضع به همين صورت است كه براى احكام، ضوابط كلى وضع شده است كه تا روز قيامت احتياج به تغيير ندارد و هيچ دليلى نيز بر لزوم تغيير در احكام و قوانين اسلامى نداريم. به عبارت ديگر، ما هيچ دليلى نداريم كه آيا لازم است روزى شراب حلال شود؟ يا اين كه روزى بايد گوشت خوك حلال شود؟ آيا تحولات اجتماعى چنين امرى را ايجاب مى كند؟ آيا ما هيچ برهان عقلى بر اين مطلب داريم؟ آنچه براساس تجربه به آن رسيده ايم، اين است كه لازم است مقررات جديدى بر حسب شرايط جديد وضع شود. شريعت و دين، براى اين مقررات چهارچوب هايى تعيين مى كند. پس از آن، حاكم شرع، با رعايت اين چهارچوب ها و ارزش ها، مقررات جديد را وضع خواهد كرد و حكومت اسلامى، طبق متقضيات زمان، اين مقررات را تغيير خواهد داد. زمانى كه چنين اختيارى در درجه اول به امام معصوم عليه السلام و در مرحله بعد به نايب خاص يا نايب عام آن حضرت - يعنى ولى فقيه - داده شد، نيازى به تغيير شريعت نخواهد بود. تفاوت نسخ احكام با اجراى احكام حكومتى و ثانوى ما، از زمان پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله تا به حال هيچ دليلى، بر نياز به نسخ بعضى از احكام اسلام و جايگزين شدن احكام جديد نداريم. ما دليلى نداريم كه مثلاً به جاى نماز خواندن، بايد ورزش كنيم. آنچه نماز خواندن را ايجاب مى كند، برقرارى رابطه با خدا است و ورزش كردن جاى آن را نمى گيرد. آنچه موجب حرمت گوشت خوك يا بعضى موارد ديگر شده است، ضررهاى مادى و معنوى آن مى باشد. قرآن، قبول دارد كه ممكن است مشروبات الكى يا ساختن و استفاده از آلات قمار فوايدى هم داشته باشد؛ انصاف قرآن را ببينيد؛ "يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير و منافع للناس"(105)، در مورد مشروبات الكلى و قمار از تو سؤال مى كنند، جواب آن ها را به اين صورت بده. "فيهما اثم كبير و منافع للناس" در اين امور گناهان بزرگى هست؛ در عين حال منفعت هايى هم براى مردم دارند، اما چون ضرر و خطر آن ها براى جامعه بيش تر است، خدا آن ها را حرام كرده است. بيشتر بودن ضرر قمار، مشروبات، گوشت خوك و امور ديگر، براى هميشه باقى است؛ بنابراين تغيير در احكام اسلام هيچ ضرورتى ندارد. آنچه لازم است، اين است كه در زمان هاى مختلف و براى بعضى از امور، مقررات خاص اجرايى وضع شود و اختيار اين كار هم با حاكم اسلامى است كه با رعايت ضوابط كلى شرعى، اين مقررات را وضع كند. در اسلام، چنين حقى به حاكم داده شده است. كه در صورت نياز به مقررات جديد، به وسيله وضع مقررات حكومتى و با نظارت ولىّ فقيه، اين كار را انجام دهد، اما احكام اصلى و ثابت اسلام، نيازى به تغيير ندارند و ما، نه تنها دليلى براى ضرورت تغيير اين احكام نداريم، بلكه حتى دليل هم داريم كه نبايد اين احكام تغيير كند. روايات فراوانى در اختيار ماست كه به صراحت بر اين مطلب دلالت مى كند. "حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرامه حرام الى يوم القيامة" اگر نهج البلاغه را ملاحظه بفرماييد، خواهيد ديد كه يكى از بدترين توبيخ هاى اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت به اشخاص، به اين دليل است كه آن ها حلال خدا را حرام و يا حرام خدا را حلال مى شمارند. "يستحل عاماً ما استحل عاماً ألاول"، به فرمايش حضرت اميرعليه السلام، مؤمن كسى است كه امسال چيزى را حلال بداند كه سال گذشته هم حلال بود و اگر امرى حرام بود، حالا هم حرام بداند. كسانى كه حرام سال گذشته را امسال حلال مى دانند، منافق اند و ايمان ندارند. ما حق نداريم احكام خدا را تغيير دهيم. اگر مقررات خاصى لازم است، حكومت اسلامى مى تواند آن ها را وضع كند. گاهى نيز عناوين ثانويه اى عارض مى شود كه در مورد آن ها هم فقها بحث كرده اند؛ مثال چنين موردى اين است كه ورود به خانه ديگرى بدون اذن صاحب آن جايز نيست، اما حالتى را مجسم كنيد كه كودك همسايه در حوض افتاده و همسايه هم در خانه نيست و اگر شما او را نجات ندهيد، خفه مى شود. در اين مورد، وارد شدن به خانه همسايه بدون اجازه او واجب مى شود. ورود به خانه ديگران در ابتدا جايز نيست و اين حكم اولى است، اما نجات جان انسان، به هر وسيله اى واجب است و اين ملاك، اقوى است. در اين جا بر شما واجب است كه به هر وسيله ممكن، در را باز كرده و به داخل خانه رفته و كودك را نجات دهيد، هر چند از صاحب خانه اجازه نداشته باشيد. اين را عنوان ثانوى يا مصلحت اقوى مى گويند. اين موارد، اختصاص به زمان ما ندارد و حتى در زمان خود پيغمبرصلى الله عليه وآله هم چنين اتفاقاتى مى افتاد. گاهى، به خاطر شرايط زمانى، مصالحى ايجاد مى شود - مثل نمونه اى كه در مورد تعريض خيابانها و كوچه ها بيان كردم؛ در زمان گذشته به تعريض راه ها احتياجى نبود، اما امروز در اثر تحولات زمانى چنين نيازى ايجاد شده است. - كه در اين صورت، اگر عنوان ثانوى پيدا شد، حكم اسلام بر طبق مقتضاى آن، ثابت مى شود. جلوگيرى از خونريزى و اتلاف مال و جان مسلمانان بر حكومت واجب است. اين امر، در آن زمان به شكلى انجام مى گرفت، ولى در اين زمان جز از راه تعريض جاده ها ممكن نيست. اگر جاده ها اصلاح نشود، روز به روز تصادفات بيشتر مى شود و انسان هاى بيشترى كشته مى شوند. حكومت اسلامى، براى حفظ جان يا اموال مسلمانان و رفع نياز ايشان، بايد نسبت به تعريض كوچه هاى باريك اقدام كند. اين نيازِ امروز جامعه است و حكومت اسلامى نيز بايد اين كار را انجام دهد. اگر زمان خود پيغمبرصلى الله عليه وآله هم چنين احتياجى بود، بايد اين كار انجام مى شد. اين حكم خود اسلام است. بنابراين، اين نسخ احكام اسلام نيست. اين كار مانند اين است كه هميشه براى وضو گرفتن از آب استفاده مى كنيد، اما اگر آب براى شما موجب ضرر باشد، بايد تيمم كنيد. معنى اين كار، اين نيست كه حكم اسلام نقض شد، بلكه خود خدا فرموده است كه در مورد عسر و حرج، به جاى وضو و غسل، بايد تيمم كنيد. اين موارد عناوين ثانويه و در اصل از متن اسلام هستند. بعضى تصور مى كنند، اين كه امام فرمود اجتهاد بايد با توجه به شرايط زمان و مكان باشد، به اين معنى است كه مجتهد بايد احكام خدا را تغيير دهد! مجتهد، احكام خدا را تغيير نمى دهد، بلكه با در نظر گرفتن شرايط و بر اساس قواعد فقهى حكم خدا را كشف مى كند. چه كسى اجازه دارد حكم خدا را نسخ كند؟ خداى متعال، به پيغمبرصلى الله عليه وآله مى فرمايد: تو اندكى تمايل داشتى كه در اجراى بعضى از احكام مماشات كنى! اگر چنين كرده بودى در دنيا و آخرت تو را عذاب مى كردم. "لقد كدت تركن اليهم شيئاً قليلاً"(106)، نزديك بود به خاطر رعايت بعضى ملاحظات، اندكى به پيشنهاد مردم توجه كنى و احكام را اجرا نكنى. در ادامه مى فرمايد: "اذاً لاذقناك ضعف الحياة و ضعف الممات ثم لاتجد لك علينا نصيراً"(107). اگر چنين امرى اتفاق افتاده بود، هم در دنيا و هم در آخرت دو برابر عذاب مى شدى و هيچ كس به فرياد تو نمى رسيد. خداوند، اين كلام را به پيغمبر خود، يعنى عزيزترين بندگانش، مى گويد. مگر كسى جرأت دارد در مقابل حكم خدا، حكمى را وضع كند؟ احكام ثانويه مربوط به خود اسلام است. مجتهد با درك شرايط زمانى و مكانى، حكم ثانوى و مصلحت اقوى را درك مى كند و آنچه تشخيص مى دهد، حكم اسلام است، نه اين كه از پيش خود، حكم اسلام را تغيير دهد. بنابراين، تغيير شرايط اجتماعى احتياج به نسخ احكام ندارد. احكام، مصالح و مفاسد خود را دارد و طبق آن ها نيز واجبات، واجب است و محرمات، حرام. همه آنچه ولى فقيه، مراجع تقليد و مجتهدين عظام - حفظهم الله تعالى - با رعايت عناوين ثانويه، دستور و فتوا مى دهند يا حكم حكومتى كه ولىّ امر مسلمين صادر مى كند، احكام اسلام هستند و اصل آن ها در اسلام وجود دارد. گرچه تطبيق آن ها بر موارد خود، به حسب نيازهاى زمانى و مكانى است. چنان كه وضع مقررات اجرايى خاص - مثل مقررات راهنمايى - از اختيارات ولى فقيه و حكومت اسلامى است و اين قبيل موارد، نيازمند پيغمبر جديدى نيست. كليات اين قبيل مسايل، در اصل دين وارد شده و در مورد جزئياتِ هر يك، اختيار وضع مقررات لازم، به حكومت اسلامى داده شده است. پس، نكته دوم اين بود كه تحولات اجتماعى ايجاب مى كند كه قوانين واحكام جديدى وضع شود. چون 1400 سال است پيغمبرى مبعوث نشده است؛ بنابراين ما بايد اسلام را كنار گذاشته و خود ما، كار پيغمبر را - يعنى وضع احكام - انجام دهيم. در پاسخ گفتيم كه احكام اسلام احتياجى به تغيير ندارد. ما هيچ دليلى بر اين كه نياز به تغيير احكام اسلام پيدا شده، نداريم. لكن احكام اسلام، هم عناوين ثانويه دارد و هم عناوين اوليه؛ عناوين ثانويه را مجتهدين، با درك شرايط زمانى و مكانى، مى توانند تشخيص دهند و خداوند به آن ها اجازه داده است كه مقررات اجرايى خاص را وضع كنند. بنابراين، با اين راهكارها، نيازهاى جامعه برطرف شده و احتياجى به دين و شريعت جديد نخواهد بود. پاسخ استدلال نقلى نكته سوم اين بود كه گفته اند خود قرآن مى گويد: اسلام براى همه مردم و همه زمان ها نيامده است، چون مى فرمايد: "و انذر عشيرتك الاقربين"(108) يعنى انذار كن نزديك ترين خويشان خود را. شأن نزول آيه اين است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله اقوام نزديك خود را به ميهمانى دعوت و رسالت خود را علنى كردند. و در همان جلسه، اميرالمؤمنين عليه السلام را به جانشينى خود تعيين كرده فرمودند: "اولين كسى كه به من ايمان بياورد، جانشين من خواهد بود." آن روز، اميرالمؤمنين عليه السلام ده يا سيزده سال بيشتر نداشت كه به پيامبرصلى الله عليه وآله ايمان آورد و معلوم شد ايشان جانشين پيغمبرصلى الله عليه وآله خواهد بود. اين آيه مى فرمايد: "وانذر عشيرتك الاقربين" يعنى خويشاوندان نزديك خود را هدايت كن. اگر بنا بود كه تنها به ظاهر اين آيه استناد شود، بايد گفته مى شد كه پيامبرصلى الله عليه وآله نبايد ساير مردم مكه را دعوت كند، زيرا اين آيه فرموده است: اقوام نزديك خود را دعوت كن. ممكن است كسى بگويد كه خداوند در آيه ديگرى فرموده است: "لتنذر ام القرى و من حولها"(109) يعنى مردم مكه و اطراف آن را هدايت كنى، اما اگر چنين گفته شود، ما خواهيم گفت: در آيه ديگرى هم فرموده: "و اوحى الىّ هذا القرآن لانذركم به و من بلغ"(110) يعنى قرآن بر من نازل شده تا به وسيله آن، هم شما و هم هر كسى را كه قرآن به او برسد دعوت و هدايت كنم. آنچه در اين آيات گفته شده، مراحل دعوت است. هنگامى كه پيغمبرصلى الله عليه وآله مبعوث مى شود، ابتداى كار نمى تواند قيصر روم و پادشاه ايران را دعوت كند؛ به طور طبيعى ابتدا بايد اقوام و اهل محل خود را دعوت كند و پس از اين كه در بين خويشان آن حضرت، تعدادى ايمان آوردند، دعوت به تمام شهر توسعه داده شده و پس از هدايت بخشى از مردم شهر، به تدريج مردم شهرهاى اطراف به اسلام دعوت شوند تا در نهايت به مرحله اى برسد كه فرمود: قرآن بر من وحى شده تا هم شما و هم هر كسى را كه قرآن به او برسد انذار كنم "لا نذركم به و من بلغ" يعنى هر كس اين قرآن به او برسد، در هر زمان و هر مكانى، مخاطب و مورد دعوت من خواهد بود. "تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا"(111). خداوند قرآن را نازل كرده است تا براى همه جهانيان هدايت گر باشد، نه فقط براى مردم مكه، اعراب يا مردم آن عصر، بلكه براى "عالمين". "و ما ارسلناك الا كافة للناس"(112). دلايل فراوان ديگرى نيز وجود دارد كه به صراحت مى فرمايد: دعوت اسلام اختصاص به زمان، مكان و يا نژاد خاصى ندارد، بلكه متعلق به همه انسان ها است. تمام دعوت هاى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله از يهود و نصارى - دعوت آن ها به بحث و پس از آن به مباهله - شاهد بر اين است كه رسالت پيامبرصلى الله عليه وآله شامل حال تمام مردم بوده است. اگر چنين نبود، پيامبر با ديگران چه كار داشت و چرا به مسيحيان نجران گفت: اگر دعوت من را قبول نمى كنيد، بياييد مباهله كنيم، "فنجعل لعنة الله على الكاذبين"(113) بياييد دعا كنيم تا لعنت و عذاب خدا بر كسى نازل شود كه دروغ مى گويد. اگر پيغمبرصلى الله عليه وآله با ديگران كارى نداشت، پس چرا مسيحيان را به مباهله دعوت كرد؟ بنابراين، كسى كه به اين آيه استناد مى كند، تنها اين آيه را ديده است، در حالى كه آيه ديگرى را كه متمم، مكمل و مفسر اين آيه است ناديده مى گيرد. اين مورد، يكى از دلايلى است كه ما به تنهايى نمى توانيم نياز خود را از قرآن برآورده كرده و براى تفسير قرآن، به عترت احتياج داريم و در درجه اول بايد آن را از خود پيغمبرصلى الله عليه وآله و در مرحله بعد از ائمه اطهارعليهم السلام ياد بگيريم. در مراحل بعد هم، با راهنمايى و ارشادات آن ها، عقل و دانش را به كار گيريم و زمينه استفاده بيش تر از اين كتاب الهى را فراهم كنيم. تفاسيرى كه علما و بزرگان نوشته اند، در پرتو قواعدى است كه اهل بيت عليه السلام براى ايشان تنظيم كرده اند. البته، هيچ كدام از ايشان، در مورد تفسيرهاى خود ادعاى جزميت و قطعيت نمى كنند؛ آن ها اگر بيانى از كلام پيغمبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام نداشته باشند، برداشت هاى خود را به عنوان احتمال ذكر مى كنند. به هرحال، ما براى فهم قرآن، در موارد زيادى نياز به استفاده از بيانات پيغمبرصلى الله عليه وآله و ائمه عليهم السلام داريم، اما در اين مورد، حتى اگر به بيان پيغمبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام رجوع نكرده و خود قرآن را درست بررسى كنيم، مى بينيم مراحلى را براى دعوت پيغمبرصلى الله عليه وآله ذكر فرموده است؛ اول انذار عشيره اقربين، در مرحله بعد انذار مردم مكه و در مرحله آخر هم جهانيان و كسانى كه در آينده خواهند آمد. سخن آخر بنابراين، اسلام براى همه مردم و در همه زمان ها آمده است و احكام آن هم قابل تغيير نيست. كسى كه در اين امور شك كند، در ضروريات دين شك كرده است و انكار آن ها نيز موجب ارتداد است. اين مسايل، قابل مناقشه نيست. البته طرح سؤال اشكالى ندارد. اگر شبهه اى به ذهن كسى بيايد، بايد شبهه را هم به درستى تبيين كرده و سؤال خود را مطرح كند. تا جواب صحيح و كامل را دريافت كند. يكى از كارهاى مهم علما و روحانيون، پاسخ به سؤالات بوده است. حتى گاهى خودشان شبهه اى را كه هنوز به ذهن ديگران نرسيده بود، ابداع و پاسخ آن را هم ارائه مى كردند. اين كه گاهى گفته مى شود روحانيون پاسخگوى سؤالات نيستند، سخن درستى نيست. اين كه جوانان اين زمان، به واسطه رشد فكرى كه پيدا كرده اند، جستجوگر و پرسشگر شده اند امر مباركى است. اين هم، تا حد زيادى، به بركت پيروزى انقلاب و تعطيل شدن مراكز فساد است كه موجب شد فهم جوانان بيش تر رشد كند. البته، اگر قدر آن را بدانيم و مجدداً شرايط زمان طاغوت را ايجاد نكنيم و عشرتكده ها را به اسم فرهنگسرا احيا نكنيم! اجراى احكام اسلامى و رواج فرهنگ آن، باعث شد كه جوانان امروز از بعضى پيرمردهاى سابق بهتر بفهمند و از ذهن فعال ترى برخوردار باشند. اين امر، بركت دارد و ما بايد از آن استقبال كنيم. ما، از اين كه جوانان سؤال كنند و جواب آن را بخواهند، هيچ ابايى نداريم. روحانيت، وظيفه خود مى داند كه با كمال خوشرويى و با دقت به اين سؤال ها جواب دهد. پس طرح سؤال اشكال ندارد، اما كسانى كه اين شبهه را در ذهن اشخاص ايجاد مى كنند تا ايمان جوانان ما را نابود كنند، شياطين هستند. اين تعبيرى است كه خود قرآن درباره آن ها فرموده: "و كذلك جعلنا لكل نبى عدواً شياطين الانس"(114). ابليس از شياطين جنّى است. قرآن مى فرمايد ما شياطين انسى و جنّى را در مقابل انبيا قرار داديم. براساس نصّ قرآن، كسانى كه اين شبهات را به قصد گمراه كردن جوانان ايجاد مى كنند، شيطان واقعى هستند و در رأس آن ها شيطان بزرگ، آمريكا است. بسيارى از ايشان نيز از همان جا تغذيه مى شوند. رئيس جمهور فعلى آمريكا، پيش از رياست جمهورى، به صراحت گفت كه كمك هاى مالى و تبليغاتى و حمايت هاى آمريكا، در جهت تغيير شرايط ايران و فراهم كردن زمينه سقوط حكومت ولايت فقيه است. اگر اين افراد شيطان نيستند، پس چه كسى شيطان است؟ پس شياطين انس چه كسانى هستند؟ از اين رو بود كه حضرت امام قدس سره فرمود: "شيطان بزرگ آمريكاست." آن بزرگوار، اين تعبير را از قرآن گرفته بود. "شياطين الانس و الجن". آنچه ما نگران آن هستيم و با آن مقابله مى كنيم، عملكرد اين شياطين است كه با سوءنيت قصد دارند ايمان جوانان را از بين ببرند، اما كسانى كه پرسشگر هستند، سؤال دارند و جواب آن را مى خواهند، بسيار قابل احترام اند و ما با كمال خوشرويى و با آغوش باز، هم از طرح اين سؤالات استقبال مى كنيم و هم آمادگى جواب آن ها را داريم.

فصل نهم

فصل نهم: وحى؛ كلام خدا يا كلام پيامبر؟ بيان شبهه برخى از شبهاتى كه درباره مبانى دين مطرح شده بود، مورد بررسى قرار گرفت و براى هر يك، پاسخ مختصرى هم ارائه شد. تمام شبهاتى كه تاكنون پيرامون قرآن ذكر شد، با قبول اين پيش فرض بود كه قرآن كلام خداست و پيامبراكرم صلى الله عليه وآله نقشى جز ابلاغ رسالت الهى و رساندن كلام خدا به مردم نداشته است، اما بعضى شبهات ديگر هم مطرح شده است كه از شبهات سابق خطرناك تر است. شياطين، بعد از اين كه متوجه شدند با القاى آن شبهات نمى توان هر كسى را قانع كرد كه دست از مضامين آيات بردارد يا بپذيرد كه تاريخ مصرف احكام اسلام گذشته است، درصدد برآمدند كه شبهه اساسى ترى را مطرح كنند و آن، تشكيك در انتساب قرآن به خداست. آن ها شبهه را به اين صورت مطرح كردند كه بر چه اساسى مى توان ثابت كرد كه قرآن كلام خداست؟ شايد كلام خود پيامبرصلى الله عليه وآله باشد!! مقدمه كوتاهى بيان مى كنم تا شبهه به خوبى روشن شود: در عالم تنها يك كتاب وجود دارد كه ادعا مى كند به طور مستقيم از طرف خداست و هيچ تحريف و تغييرى در آن ايجاد نشده است. در مورد تورات، شواهد زيادى وجود دارد كه آن، كلامى نيست كه بر حضرت موسى عليه السلام نازل شده بود. پيش از اين به بعضى از اين شواهد اشاره نموديم. در مورد انجيل هم آنچه به خوبى مشهود است، اين است كه اين كتاب، علاوه بر ضعف محتوى ، كتابى داستان گونه است؛ ضمن اين كه هيچ يك از نويسندگان چهار انجيل نگفته اند كه آنچه آن ها نوشته اند، كلامى است كه از حضرت عيسى عليه السلام شنيده اند؛ گويا كتاب داستان يا تاريخ نوشته اند. به همين جهت است كه مسيحيت -كه يكى از بزرگ ترين اديان عالم شمرده مى شود پشتوانه وحيانى ندارد و آنچه را مسيحيان به عنوان كتاب مقدس در اختيار دارند، دست نوشته چهار نفر(115) از پيروان حضرت عيسى عليه السلام است؛ هر چند كه آن ها مى گويند: انجيل، الهامى از خداى متعال به اين چهار نفر بوده و آن ها اين الهامات را نوشته اند. مسلمانان هم، در مباحثات خود با مسيحيان، اين مسأله را به طور دائم مطرح مى كنند كه كتاب آن ها، نه تنها از جانب خدا نيست، بلكه حتى به ادعاى خودش هم از حضرت عيسى عليه السلام نيست و دليلى وجود ندارد كه مطالب نوشته شده در انجيل هاى چهارگانه، منبع دين بوده و پذيرش آن ها واجب باشد. مسيحيان نيز هيچ توجيهى براى اين مطلب ندارند؛ علماى مسيحيت هم تنها ادعا مى كنند انجيل الهامى از طرف خدا بوده است. آن ها، در طول تاريخ تلاش هاى فراوانى انجام داده اند كه در قرآن نيزبه صورتى خدشه وارد كنند؛ از سويى سعى مى كنند مسأله تحريف در قرآن را مطرح كنند و از سوى ديگر، تلاش مى كنند شرايط و وضعيت انجيل را به قرآن نيز نسبت دهند. به همين منظور، به شاگردان خود مى آموزند كه اين مطلب را القا كنند كه قرآن نيز مانند انجيل، الهامى از جانب خداست و كلام خدا نيست. اوايل پيروزى انقلاب كه بين محافل مذهبىِ مسيحيت و محافل دينى جمهورى اسلامى رفت و آمدهايى صورت مى گرفت، يكى از تربيت شده هاى غرب نيز، همراه با يكى از علماى حوزه، در يكى از اين كنفرانس ها شركت كرده بود و در آن جا به صراحت گفته بود كه ما نيز معتقد نيستيم كه قرآن كلام خداست، بلكه قرآن، كلام پيغمبرصلى الله عليه وآله است. البته، علما و بزرگان حاضر در آن كنفرانس [ادام الله ظلهم ] همان جا اين حرف را رد كرده بودند، ولى شركت كنندگان مسيحى به همين كلام تمسك كردند، چون مطابق ميل آن ها بود. اين شخص را هم از همان سال هاى اول شناسايى كردند تا از او استفاده كنند و واسطه اى براى القاى افكار انحرافى به درون جامعه اسلامى و به خصوص مراكز فرهنگى و دانشگاهى باشد. به تدريج، اين سخنان به صورت هاى مختلف از طرف اين شخص و نيز توسط بعضى از همفكرهاى او مطرح شد و امروز، اين شبهه مطرح است كه بر چه اساسى مى توان اثبات كرد كه قرآن مانند انجيل نيست؟ انجيلى كه مسيحيان براى اعتبار بخشيدن به آن مى گويند: هر چند كلام خدا نيست، اما الهامى از جانب خداست و همين مقدار براى اعتبار آن كافى است. آن ها مى گويند كه ما نيز مانند مسيحيان بگوييم خدا مطالبى را به پيامبرصلى الله عليه وآله الهام كرده و آن حضرت، آن ها را به زبان خود براى مردم بيان كرده است. بين اين دو گفته چه تفاوتى است؟ تفاوت در اين است كه اگر قرآن كلام خدا باشد، اشتباه و خطا در آن نيست؛ اما اگر قرآن كلام پيغمبرصلى الله عليه وآله باشد، در اين صورت مى توان در آن شبهه ايجاد كرد! چون پيغمبرصلى الله عليه وآله هم بشر است و از آن جهت كه بشر است، همه نقايص بشرى نيز در او هست؛ آن حضرت نيز ممكن است مطلبى را فراموش كند يا مرتكب اشتباه شود. در صورتى كه اين مسأله پذيرفته شود، راه براى ايجاد خدشه در قرآن باز مى شود. بعدها اين شخص را به نام "مارتين لوتر"ِ(116) ايران معرفى كردند و - به خصوص آمريكايى ها - تمجيد زيادى از او كردند. حال، صرف نظر از انگيزه كسانى كه اين حرف را مطرح كرده اند و حمايت ها و پشتيبانى مالى و غيرمالى كه از اين شخص شد، ما خودِ شبهه را در نظر مى گيريم و به گوينده آن و روش و منش وى كارى نداريم. كسانى كه قرآن را كلام پيغمبرصلى الله عليه وآله مى دانند، دو دليل براى ادعاى خود درست كرده اند. يك دليل درون دينى (يانقلى) كه از خود قرآن است، آن ها مى گويند، قرآن خود نيز مى گويد كه اين كتاب، كلام پيغمبرصلى الله عليه وآله است؛ دليل ديگر، دليل برون دينى و - به اصطلاح دليل عقلى است. دليل نقلىِ شبهه و پاسخ آن دليل قرآنى اين مطلب، اين است در دو آيه از قرآن اين تعبير به كار رفته است كه ما قرآن را به زبان تو بيان كرديم؛ "فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين و تنذر به قوماً لدّا"(117) اين آيه مى فرمايد: ما قرآن را به زبان تو آسان كرديم؛ بنابراين معلوم مى شود قرآن به زبان پيغمبرصلى الله عليه وآله است؛ يعنى كلام پيغمبرصلى الله عليه وآله است. در آيه ديگرى هم مى فرمايد: "انما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون"(118) يعنى قرآن را به زبان تو ميّسر و آسان كرديم. پس اين كه قرآن مى فرمايد به زبان تو است، دلالت دارد بر اين كه كلام پيغمبرصلى الله عليه وآله است. ابتدا به اين شبهه بپردازيم تا ببينيم آيا واقعاً معناى آيه همين است؟ و آيا ساير آيات هم اين معنا را تأييد مى كنند؟ و اصلاً نظر خود قرآن در مورد اين كه كلام چه كسى است و چگونه نازل شده، چيست؟ البته اين موضوع احتياج به تبيين ندارد و از ضروريات اسلام است، ولى شياطين به حركت در چارچوبه ضروريات و يقينيات مقيد نيستند؛ آن ها، ضروريات و حتى بديهيات را هم انكار مى كنند. اصولاً، قرآن كيفيت نزول وحى بر همه انبيا را به صورتى ترسيم مى كند كه احتمال هيچ اشتباه و خطايى در آن نباشد. چون ايجاد خدشه، شك و ترديد و احتمال خطا و اشتباه در رسالت انبيا و كتب آسمانى، دستاويز همه كفار - در هر زمان - بر ضد انبيا بوده است. كفار هم نسبت به پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله مى گفتند: "قرآن كلماتى است كه شيطان به او القا كرده است." - العياذبالله - گاهى نيز مى گفتند: "شخص غير عربى اين سخنان را به او ياد داده است" و منظور آن ها هم، سلمان فارسى يا صهيب رومى بود. اين مطالب در خود قرآن آمده است؛ "انما يعلمه بشر"(119). قرآن در جواب كفار مى فرمايد: "لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربىٌ مبين". گاهى نيز مى گفتند: شياطين و يا جنيان اين كلمات را به پيامبرصلى الله عليه وآله القا مى كنند. هنگامى كه دشمن بخواهد در مطلبى تشكيك كند، به هر وسيله اى متشبث مى شود و دروغ هم استخوان ندارد كه گلوى كسى را بگيرد. گاهى كفار پيامبرصلى الله عليه وآله را ديوانه مى خواندند و گاهى هم مى گفتند ايشان شاعر است و سخنان او شعرگونه است. قرآن انواع شبهاتى را كه پيرامون اين كتاب مطرح شده است متذكر مى شود و سرانجام براى رفع تمام آن ها، كيفيت نزول وحى بر انبياعليهم السلام را ترسيم مى كند. خداوند در اواخر سوره جن مى فرمايد: "عالم الغيب فلا يظهر على غيبه أحدا إلا من ارتضى من رسولٍ فإنه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم أن قد أبلغوا رسالات ربهم و أحاط بما لديهم و أحصى كل شى ءٍ عددا"(120) در واقع، براى اين كه هيچ گونه شكى نسبت به محتواى قرآن باقى نماند، مى فرمايد: خدايى كه عالم الغيب است و هر مطلب پنهانى را مى داند، حتى امورى را كه به عقل شما نمى رسد، او علم خود را جز براى پيامبران، بر كسى آشكار نمى كند، "فلا يظهر على غيبه أحدا إلا مَن ارتضى مِن رسول". هنگامى كه خدا قصد دارد غيب خود را بر پيامبر آشكار كند و به او بفهماند، به گونه اى اين كار را انجام مى دهد تا زمانى كه به مردم برسد، به هيچ صورت در آن دخل و تصرفى نشود. البته توضيح اين مطلب براى ما امكان پذير نيست، چون خارج از حيطه فهم ماست. وحى از هنگامى كه از خداى متعال صادر مى شود تا به پيغمبرصلى الله عليه وآله مى رسد و پس از آن تا زمانى كه به مردم برسد، محافظت شده است. خدا به گونه اى وحى را بر پيغمبرصلى الله عليه وآله نازل مى كند كه، "يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا"، از پيش و پس، وحى را احاطه و محافظت مى كند تا هيچ كس نتواند در آن تصرفى كند؛ يعنى خداوند قبل از نزول وحى بر قلب پيغمبرصلى الله عليه وآله يا قبل از رسيدن آن به مردم، راه تصرف شياطين و جنيان را در آن سد مى كند، به صورتى كه امكان هيچ گونه خلط و اشتباهى در آن نباشد؛ "يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم أن قد أبلغوا رسلت ربهم". به راستى هدف خداوند از مبعوث كردن پيامبران و نزول وحى و كتاب بر ايشان چيست؟ هدف اين است كه مقصود خدا، به درستى، به مردم تفهيم شود. به همين منظور، خداوند آن چنان وحى را از دستبرد و تصرف ديگران محفوظ مى دارد كه اين هدف، تحقق پيدا كند. بنابراين، از زمانى كه كلامى از خداى متعال صادر مى شود تا هنگامى كه به پيغمبرصلى الله عليه وآله برسد و از زمانى كه از زبان پيغمبرصلى الله عليه وآله صادر مى شود تا به مردم برسد، اين كلام تحت كنترل و تضمين شده است و هيچ كس نمى تواند در آن تصرف كند، لفظ آن را كم يا زياد كند يا الفاظ آن را تبديل كند. در اين آيه، قرآن به اين مطلب اشاره مى كند كه هدف از نزول وحى، ابلاغ رسالت الهى به مردم است و اگر خدا نتواند اين كار را انجام دهد، يعنى اگر هنگام نزول وحى بر پيامبرصلى الله عليه وآله يا قبل از رسيدن به او شياطين بتوانند در آن تصرف كنند، اين امر حاكى از اين است كه خدا قدرت حفاظت از وحى خود را ندارد. هم چنين اگر بعد از رسيدن وحى به پيامبرصلى الله عليه وآله و قبل از رسيدن آن به مردم يا هنگام ابلاغ آن توسط رسول خدا به مردم، شياطين بتوانند در آن دخل و تصرف كنند، در اين صورت هم هدف الهى تحقق پيدا نمى كند. خداوند براى تحقق اين هدف، ضمانت كرده است كه وحى به درستى به مردم برسد؛ "ليعلم أن قد أبلغوا رسلت ربهم"، تا بداند كه پيامبران، رسالت هاى الهى را به درستى به مردم ابلاغ كرده اند. وحى قرآنى، سالم از هر تغيير و تحريف قرآن، وحى خداست كه به پيامبرصلى الله عليه وآله ابلاغ شده و خداوند از آن حفاظت مى كند، تا كسى در آن تصرف نكند و نه تنها به صورت كامل و تمام به پيامبرصلى الله عليه وآله برسد، بلكه به درستى هم از پيامبرصلى الله عليه وآله به مردم ابلاغ شود، اما اين كه خداوند اين كار را چگونه انجام مى دهد، ما نمى دانيم. هم چنان كه چگونگى ساير كارهاى خدا را هم نمى دانيم؛ "انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون"(121)، خدا هر چه را اراده كند، به همان صورت تحقق مى يابد. اين مسأله در مورد همه انبياعليهم السلام صادق است. وحى بر هر پيامبرى نازل شود، چنين ضمانتى را دارد كه تا رسيدن آن به مردم صحيح بماند، اما بعد از رسيدن آن به مردم، ممكن است خود آن ها در كلام خدا تصرفاتى كنند. در مورد كتاب هاى پيشين چنين اتفاقى افتاده است. زمانى كه تورات نازل شد، علماى يهود در آن تصرف و آن را تحريف كردند. در بعضى موارد، قسمتى از آيات تورات را به مردم نمى گفتند، "تجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون كثيرا"(122). قرآن خطاب به آن ها مى فرمايد: بعضى از بخش هاى تورات را روى كاغذ مى نوشتيد، ولى همه آن ها را به مردم نمى گفتيد. يكى از تحريف هاى علماى بنى اسرائيل در تورات اين بود كه بخشى از آيات تورات را كه براى مردم قابل استفاده و به ضرر عالمان يهود و دست اندركاران كنيسه ها بود، مخفى مى كردند در انحصار خود نگاه مى داشتند تا به دست مردم نرسد. تحريف ديگرى كه آن ها در تورات انجام مى دادند اين بود كه خود آنان مطالبى را نوشتند، به عنوان تورات به مردم معرفى كردند؛ "فويل للذين يكتبون الكتاب بأيديهم ثم يقولون هذا من عند اللّه"(123). اين هم نوع ديگرى از تحريف بود كه توسط علماى بنى اسرائيل صورت مى گرفت. آن ها همچنين تحريف هاى لفظى و معنوى فراوانى را در تورات انجام مى دادند. اما آنچه در بين تحريف هاى علماى يهود نسبت به تورات چشمگيرتر بود، اين بود كه از يك سو بعضى از آيات را در اختيار مردم نمى گذاشتند. به عبارت ديگر، تحريف به نقيصه مى كردند، از سوى ديگر خود آن ها مطالبى را به تورات اضافه و آن ها را جزء تورات معرفى مى كردند كه به اين كار هم تحريف به زياده گفته مى شود. نمونه هايى را كه پيش از اين از تورات نقل كردم، مطالبى است كه بشر درست كرده است. مطالبى از قبيل كشتى گرفتن خدا با حضرت يعقوب عليه السلام و اعمال زشتى كه به بعضى از انبياعليهم السلام مانند حضرت لوط نسبت داده شده، همه مطالبى است كه علماى يهود آن ها را درست كرده اند. از نسخه اصلى انجيل هم چيزى باقى نمانده و خود مسيحيان ادعا نمى كنند كه اين كتاب از جانب خدا نازل شده است. آن ها اصلاً حضرت عيسى عليه السلام را خدا مى دانند و نمى گويند عيسى پيغمبر است و انجيل بر او نازل شده است. در مورد انجيل موجود هم مى گويند: خدا آن را به حواريين و شاگردان عيسى عليه السلام الهام كرده است و آن ها هم الهامات خود را نوشته اند. تعداد انجيل ها هم زياد بوده و در نهايت پس از بحث ها و كشمكش ها، چهار عدد از آن ها را انتخاب كردند و گفتند اين ها كتاب مقدس است. بنابراين، بعد از اين كه وحى توسط انبيا به مردم مى رسيد، ضمانتى وجود نداشت كه از تحريف در امان بماند، اما خداى متعال براى قرآن چنين امتيازى را قرار داد كه پس از ابلاغ آن به مردم نيز آن را از تحريف حفظ كرده است. چرا؟ چون در مورد كتب پيشين چنين انتظارى بود كه بعد از وقوع تحريف در آن ها، پيامبر ديگرى مبعوث شود و آن را اصلاح كند، ولى در مورد قرآن و پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله كه خاتم پيامبران بود، چنين انتظارى وجود نداشت. يكى از حكمت هاى بعثت انبيا، چنانچه پيش از اين بيان شد، اين بود كه كتاب هاى آسمانى پيشين كه دستخوش تحريف يا فراموشى شده بود، اصلاح و احيا شود. هنگامى كه تورات تحريف شد، حضرت عيسى عليه السلام آن را تصحيح كرد، تحريفات انجيل را نيز پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله اصلاح كرد، اما اگر قرآن تحريف شود، پيغمبر ديگرى براى اصلاح آن نخواهد آمد؛ از اين رو، خداى متعال براى قرآن اين مزيت را قايل شد كه آن را از دستبرد تحريف كنندگان نيز مصون نگاه داشت. تنها قرآن چنين امتيازى را دارد و ساير كتاب هاى آسمانى اين امتياز را نداشتند، "انّا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون"(124)، ما اين قرآن را نازل كرديم و خود ما حافظ آن خواهيم بود. خداوند اين مسأله را با ادوات متعدد تأكيد، بيان مى كند، "انّا له لحافظون" در اين عبارت، جمله اسميه و "انّ" همراه با "لام" تأكيد ذكر شده است و خداوند با نهايت تأكيد مى فرمايد: ما به طور حتم قرآن را حفظ خواهيم كرد و به هيچ وجه قرآن دستخوش تحريف واقع نخواهد شد، زيرا همه وحى ها، تا زمانى كه در اختيار مردم قرار گيرد، مصونيت دارد، اما قرآن علاوه بر چنين مصونيتى، تا روز قيامت هم مصونيت دارد و تغيير و تحريف در آن راه نخواهد يافت. اين بيانى است كه قرآن درباره آيات الهى دارد. آيات ديگرى هم كيفيت نزول قرآن را بيان مى كند؛ "نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربى مبين"(125)، قرآن را روح الامين بر قلب تو به زبان عربىِ روشن نازل كرد. پس، روح الامين آن را به زبان عربى از طرف خدا نازل كرد نه اين كه تو آن را به زبان خودت درآوردى، اما چرا مى فرمايد "يسّرناه بلسانك"؟ قرآن، يك قاعده كلى را بيان مى كند و مى فرمايد: ما هر كتاب آسمانى كه فرستاديم و هر پيامبرى را كه مبعوث كرديم، او را به زبان امت خود مبعوث كرديم. اين امر كاملاً طبيعى است كه پيامبرى كه در ميان اعراب مبعوث مى شود، اگر زبان عربى نداند، نمى تواند به درستى با مردم ارتباط برقرار كند و مقصود خود را به آن ها بفهماند. طبيعى است كسى كه در ميان اعراب مبعوث مى شود، بايد عرب زبان باشد. اگر پيامبر در هر امت ديگرى هم مبعوث مى شد، به طور طبيعى بايد به زبان همان مردم صحبت مى كرد. اتفاقاً قرآن بر اين مطلب تأكيد مى كند؛ "ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه"(126)، ما هيچ پيغمبرى را نفرستاديم مگر به زبان همان مردم؛ همان مردمى كه بايد در آغاز، كلام او را بشنوند. هر قومى كه اولين مخاطبان پيام وحى بود، كتاب الهى به زبان همان قوم نازل مى شد؛ "و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم". دليل اين امر هم اين است كه او بايد كلام خدا و وحى را به مردم تفهيم كند. اگر فقط وحى را براى مردم مى خواند و آن را تبيين نمى كرد، مردم به درستى استفاده نمى كردند؛ بنابراين پيامبر بايد به زبان قوم خود سخن بگويد تا بتواند كلام خدا را به درستى براى مردم بيان كند. به همين جهت، پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله را نيز از ميان عرب مبعوث و قرآن نيز به زبان عربى نازل شد. قرآن در ادامه همين آيه مى فرمايد: "نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربى مبين"، روح الامين قرآن را بر قلب تو نازل كرد تا تو به زبان عربى انذار كننده باشى؛ بنابراين "بلسانك" يعنى "بلسان عربى مبين". با توجه به اين آيه، معنى آيه قبل اين است كه ما قرآن را به زبان عربى ميسر و آسان كرديم، نه به زبان ديگر. ما اين قرآن را به زبان عربى نازل كرديم و روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرد، نه اين كه قرآن از زبان تو باشد و تو الفاظ آن را ساخته باشى. بنابراين، آيات قرآن بر اين مطلب تصريح دارد كه نازل كننده آيات قرآن، خداست و خدا قرآن را توسط جبرئيل به زبان عربى بر پيغمبرصلى الله عليه وآله نازل و تضمين كرده است كه به درستى به دست مردم برسد و علاوه بر اين ضمانت كه در مورد ساير كتب آسمانى نيز بوده است، خداوند تضمين كرده كه قرآن تا روز قيامت دست نخورده و عارى از تغيير و تحريف باقى بماند؛ بنابراين چنين ادعايى كه تعبير "بلسانك" به اين معنى است كه پيامبرصلى الله عليه وآله الفاظ قرآن را درست كرده و آيات قرآن كلام پيامبرصلى الله عليه وآله است، ادعاى بى جا و بدون دليلى است. و نه تنها آياتى كه براى اثبات اين شبهه مورد استناد قرار گرفته است، بر چنين ادعايى دلالت ندارند و بلكه آيات صريحى هم برخلاف آن وجود دارد. حاصل آن كه طراحان شبهه براى اثبات اين شبهه كه قرآن كلام خدا نيست، بلكه كلام پيامبرصلى الله عليه وآله است، دو دليل مطرح كرده اند كه دليل اول آن ها تمسك به خود قرآن است. با توضيحاتى كه داديم بطلان اين ادعا روشن شد. قرآن مى فرمايد: اين كتاب، كلام خداست كه جبرئيل آن را بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل كرده است و قرآن به زبان عربى نازل شده است تا مردم آن را بهتر بفهمند. آيات فراوانى در اين زمينه وجود دارد؛ "انا جعلناه قرآناً عربياً"(127). اين آيه بر اين مطلب تصريح دارد كه خدا آن را قرآنِ عربى قرار داده است. گوينده اين آيه كه خداست، مى فرمايد: ما اين كتاب را قرآن عربى قرار داديم و اين خود پيغمبرصلى الله عليه وآله نبوده كه قرآن را به اين زبان درآورده است؛ بنابراين دليل درون دينى آن ها با آيات فراوانى رد مى شود؛ آياتى كه دلالت دارد بر اين كه قرآن كلام خداست و خدا آن را به زبان عربى قرار داده و جبرئيل آن را بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل كرده است. دليل برون دينى طراحان اين شبهه براساس سلسله اى از قضاياى فلسفى، يك دليل عقلى نيز براى مدعاى خود مطرح كرده اند كه بيان تفصيلى آن خسته كننده است؛ از اين رو سعى مى كنم آن را به صورت ساده بيان كنم. آن ها مى گويند: اصولاً حقيقت وحى، حالت روانى خاصى است كه بر انسان عارض مى شود و لفظ، زبان و بيان در آن راه ندارد. به اصطلاح فلسفى، آن ها مى گويند: علمى كه با وحى حاصل شود، علم حضورى است و علم حضورى زبان و لفظ ندارد و مفهوم در آن نيست؛ بنابراين آنچه خدا به عنوان وحى به پيغمبرصلى الله عليه وآله داده، علم حضورى و حالتى بوده كه توسط پيامبرصلى الله عليه وآله احساس مى شده است اما اين كه آن علم به چه لباسى درآيد و چگونه بيان شود، اين كار كسى است كه وحى را دريافت مى كند و شخص دريافت كننده وحى طبق ذهنيت خود، آن حالت را تفسير مى كند. به عنوان مثال، مى توان وحى را به حالاتى مانند ترس، غم، شادى، عشق و نظاير آن ها تشبيه كرد. اين حالات روانى كه انسان در خود احساس مى كند، زبان و لفظى ندارند كه خود را توصيف كنند. چنين حالاتى به شخص دست داده و او براى توصيف آن ها از الفاظى استفاده مى كند و با بيان مقدماتى توضيح مى دهد كه چه حالتى را احساس كرده است. شيوه بيان و تفسير اين شخص از آن حالت هم، با فرهنگى كه شخص در آن رشد كرده و زمينه هاى ذهنى كه او از اجتماع آموخته است، ارتباط دارد. هر شخصى بر اساس اين مبانى از الفاظ و مفاهيم استفاده و حالات روانى خود را تفسير مى كند. طرفداران اين شبهه مى گويند: "وحى كه خدا بر پيغمبر نازل مى كند از قبيل چنين حالاتى است؛ مانند حالت خلسه يا آنچه در حالت خلسه براى عرفا حاصل مى شود." گويا اين آقايان دوران پيغمبرى را گذرانده اند و آن ها هم خبر دارند كه چگونه حالتى است! آن ها مى گويند: وحى چنين حالتى است كه مبهم است و زبان و لفظ خاصى ندارد و زمانى كه پيغمبر اين حالت را در خود احساس مى كند، براساس آنچه از جامعه فرا گرفته و فرهنگ رايج در زمان خود، اين حالت را تفسير مى كند. چون او هنگامى كه اين حالات را براى مردم تفسير مى كند، اين كار را به اين منظور انجام مى دهد كه آن ها هم آن حالت را درك كنند؛ از اين رو به گونه اى سخن مى گويد كه مردم هم با استفاده از معلومات خود، كلام او را بفهمند. در نتيجه، اولاً ممكن است ذهنيت ها و زمينه هايى كه او از اجتماع آموخته است صحيح نباشد و در مرحله بعد هم، در مقابل بيان آن براى مردم، براى اين كه مردم متوجه مقصود و منظور او شوند، كلام خود را بر اساس فرهنگ جامعه مخاطب خود بيان مى كند. به عنوان مثال، اگر شما قصد داشته باشيد حالت ترس خود را بيان كنيد، در صورتى كه مخاطبان شما به ديو معتقد باشند، آن را به حالت كسى تشبيه مى كنيد كه ديو ديده است. هر چند ممكن است در واقع ديو وجود خارجى نداشته باشد، اما شما مفهوم ديو را از جامعه ياد گرفته ايد و هنگامى كه قصد داريد حالت خود را به كسانى منعكس كنيد كه آن ها هم با مفهوم ديو آشنا هستند، مى گوييد گويا در اين حالت، من ديو ديدم. اين تعبير براى بيان حالت ترس است نه اين كه واقعاً ديو وجود دارد و من ديو ديده ام، بلكه معناى چنين كلامى اين است كه در من حالتى روانى ايجاد شد و براى تفسير آن از بيانى استفاده مى كنم كه واقعيت ندارد و تعبيرى است كه از فرهنگ جامعه اخذ شده است؛ بنابراين بيان مزبور دلالتى بر واقعى بودن وجود ديو ندارد، بلكه تفسير حالتى روانى براساس فرهنگ رايج در جامعه است. بر همين اساس، نمى توان با استناد به كلام پيامبرصلى الله عليه وآله بر واقعى بودن آنچه كه آن حضرت فرموده استدلال كرد، زيرا كلام پيامبرصلى الله عليه وآله تفسير حالت روانى وحى است، اما اين كه آن حالت چگونه بوده است، ما نمى توانيم آن را درك كنيم، چون آن حالت قابل انتقال نيست. بنابراين، بيان شبهه به اين صورت است كه وحى، يك علم حضورى است و علم حضورى از زبان و بيان برخوردار نيست، حتى مفهوم ذهنى هم ندارد، و در مقام بيان آن بايد از مفاهيم ذهنى استفاده شود. مفاهيم ذهنى هم مبتنى بر فرهنگ حاكم بر جامعه است كه ممكن است در آن ها خطا و اشتباهاتى وجود داشته باشد؛ از اين رو دليلى وجود ندارد كه آنچه در قرآن به عنوان وحى، آمده است واقعيت داشته باشد. چون قرآن گزارشى است كه پيامبرصلى الله عليه وآله براساس زمينه هاى ذهنى خود كه مبتنى بر آموخته هاى او از جامعه است، از علم حضورى خود در مقام احساس حالت روانى وحى، نقل مى كند. پس، قرآن سخن پيامبرصلى الله عليه وآله است و او كيفيت سخن گفتن خود را از جامعه آموخته است؛ بنابراين لزومى ندارد كه بگوييم هر چه در قرآن گفته شده، درست است! اين شبهه به حدى در گفته ها و نوشته ها، به صورت هاى مختلف، تكرار شده است كه حتى در خانواده هاى متدين و بعضى از خانواده هاى شهدا هم نفوذ كرده است. و بعضى از آن ها با صراحت مى گويند: نمى توان ادعا كرد هر چه در قرآن گفته شده، صحيح است، چون قرآن كلام پيامبرصلى الله عليه وآله بوده و پيامبرصلى الله عليه وآله هم بر اساس عرف زمان خود، سخن گفته است. من به خوبى اين شبهه را تبيين كردم تا متوجه شويد كه چه خواب هايى را براى ما مسلمانان ديده اند و افرادى به نام روشنفكر مذهبى، چه مطالبى را به جوانان ما، به خصوص دانشجويان، القا مى كنند. حال، آيا با اين وجود، انتظار داريد چنين كسانى اهل نماز، جهاد و جبهه باشند و از حكومت اسلامى و ولايت فقيه دفاع كنند؟! پاسخ به دليل برون دينى اين شبهه را به چند صورت مى توان پاسخ داد. اولين پاسخ اين است كه كسى مى تواند از حقيقت وحى سخن بگويد كه خود او وحى را دريافت كرده باشد. حال، آيا شما كه وحى را به اين صورت تعريف مى كنيد، پيامبر هستيد؟ آيا تا به حال وحى را دريافت كرده ايد كه آن را به اين صورت توصيف مى كنيد؟ شايد بعضى از آن ها بى ميل نباشند كه ادعاى پيامبرى هم بكنند؛ هر چند به صراحت چنين ادعايى نكرده اند، اما به طور تلويحى گفته اند كه وحى حقيقت ثابت مجردى است كه اختصاص به زمان خاصى ندارد، اين انسان ها هستند كه بايد استعداد تلقى وحى را پيدا كنند و هر زمان كسى چنين استعدادى را پيدا كرد، آن را دريافت مى كند! حتى - بالاتر از اين - بعضى از آن ها مى گويند آنچه را ما از وحى دريافت مى كنيم، از آنچه هزار و چهارصد سال پيش، پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله دريافت كرده، كامل تر و صحيح تر است! چون او مطالبى را كه از وحى مى فهميد، طبق معلومات زمان خود بيان مى كرد. علم و فرهنگ آن زمان هم نسبت به امروز عقب مانده بود و اشتباه و خطاى زيادى در آن وجود داشت، اما امروز علوم پيشرفت كرده و ما از علوم روز بهره مند هستيم، از اين رو ما وحى را بهتر از پيغمبرصلى الله عليه وآله دريافت مى كنيم. به تعبير ديگر، آنچه در اين گفته ها به صورت تلويحى گفته مى شود، اين است كه ما پيغمبرى بالاتر از پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله هستيم. البته هنوز به صراحت اين ادعا را مطرح نكرده اند، ولى هنگامى كه افرادى، كار كسروى كه كتاب "ورجاوند بنياد" را نوشت و دين جديدى آورد را تاييد مى كنند، اشخاصى هم چنين كتاب هايى را تجديد چاپ مى كنند و آن ها را به صورت رايگان توزيع مى كنند و از كسروى به عنوان نويسنده بزرگ عصر تجليل مى كنند؛ چنين كسانى در ضمن كتاب هايى كه منتشر مى كنند، اين حرف ها را القا مى كنند كه وحى حقيقت ثابتى است و هر كس كه استعداد دريافت آن را پيدا كند، به آن دسترسى خواهد داشت. خدا هم در اين زمينه بخيل نيست و سخنانى از اين قبيل. اين حرف ها به معنى انكار خاتميت و ادعاى نبوت است، آن هم نبوتى بالاتر و كامل تر از نبوت پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله! اين آقايان منتظر فرصت مناسب بودند تا اين ادعا را هم مطرح كنند و اگر آن حركت با همان سرعت اوليه ادامه پيدا مى كرد، روزى به صراحت چنين ادعايى را مطرح مى كردند، چون همين افراد بودند كه هر روز حرفهاى جديدى را مطرح كردند كه پيش از آن نگفته بودند و اضافه كردند كه هنوز حرف هاى ناگفته اى داريم كه روزى خواهيم گفت. سرانجام تا اينجا پيش رفتند كه گفتند: اولاً، قرآن كلام خدا نيست، بلكه كلام پيامبر است! ثانياً، ممكن است پيامبر در فهميدن آن مرتكب اشتباه شود. و بيانات قرآن، مطابق معلومات آن زمان است كه مشتمل بر اشتباهاتى بوده است. آيا غير از اين حرف ها سخن ديگرى هم بايد مى گفتند؟ با اين وجود، بر اسلام منت مى گذارند و مى گويند ما اسلام را به گونه اى تبيين مى كنيم كه دنياى امروز آن را بپسندد! آن ها مى گويند: كسانى كه قرآن را طبق قرائت كهنه آن بيان مى كنند، به اسلام خيانت مى كنند، چون مردم اين زمان، چنين اسلامى را نمى پسندند! آنچه ما به عنوان اسلام مطرح مى كنيم، با ذائقه مردم اين روزگار سازگارتر است و از اين رو، آن را مى پذيرند! يكى از اين آقايان هم در كنفرانس برلين گفت: اسلام با هيچ چيز منافات ندارد! غربى ها هم گفتند: عجب دين خوبى! ما هم دين اسلام را قبول داريم! اسلامى كه تكليف واجبى ندارد، حكم حرامى هم ندارد، عجب اسلام خوبى است! اين ها اسلام را به اين صورت تعريف مى كنند تا همه مردم آن را بپذيرند! اما جواب اين شبهه را چگونه بايد گفت؟ در مرحله اول، بايد گفت ما شما را پيامبر نمى دانيم و كسى كه پيامبرى او ثابت نشده و وحى را دريافت نكرده باشد، نمى داند حقيقت وحى چيست؛ زيرا تا انسان در مورد مسأله اى تجربه نداشته باشد، نمى تواند در مورد آن سخن بگويد. طفلى كه هنوز به بلوغ نرسيده است، نمى تواند آنچه را كه انسان هاى بالغ در مورد بعضى از غرايز درك مى كنند، درك كند، چون انسان، تنها مى تواند آنچه را تجربه كرده است، بيان كند و چون ما شما را به عنوان پيامبر قبول نداريم، نمى توانيم گفته شما را در مورد كيفيت وحى بپذيريم. علاوه بر اين كه گفته شما برخلاف توصيفى است كه قرآن از وحى دارد. بر اساس توصيف قرآن، وحى هم نوشته و هم صوت دارد و نه تنها تا زمانى كه به پيامبر برسد خطايى بر آن عارض نخواهد شد، بلكه تا رسيدن آن به دست مردم نيز تغييرى در آن ايجاد نخواهد شد و در مورد قرآن هم تا روز قيامت از تحريف مصون خواهد بود. همان طور كه مى بينيد، وحى از ديدگاه اين - به اصطلاح - اسلام شناسان با وحى از منظر قرآن چه مقدار تفاوت دارد؟ به گفته آقايان، صحت وحى از ابتدا قابل اطمينان نيست، زيرا پيامبر بشر است و بشر جايزالخطا است، و قرآن هم كلام پيامبرصلى الله عليه وآله است و آن حضرت هم مطابق فرهنگ زمان خود سخن گفته است! اما قرآن مى فرمايد: وحى، نه تنها از ابتدا به درستى بر پيامبر نازل شده است، بلكه تا زمان رسيدن آن به مردم و حتى تا روز قيامت هم بدون تغيير باقى خواهد ماند. براساس نقل قرآن، بسيارى از موارد وحى به صورت نوشته محسوس در اختيار مردم قرار گرفته است. پس از آن كه حضرت موسى عليه السلام چهل شب در كوه طور به عبادت پرداخت، تورات به صورت الواح مادى بر آن حضرت نازل شد و ايشان آن الواح را برداشته و نزد قوم خود آمد، اما هنگامى كه مشاهده كرد مردم، گوساله پرست شده اند از شدت عصبانيت الواح را به كنارى انداخت و سر و ريش برادرش را گرفته به سوى خود كشيد و از او در اين مورد بازخواست كرد. قرآن در اين زمينه مى فرمايد: "و القى الالواح و اخذ براس اخيه يجره اليه"(128)، يعنى حضرت موسى عليه السلام الواح را به كنارى پرتاب كرد. از اين تعبير فهميده مى شود كه الواح به صورت مادى بوده است؛ بنابراين هميشه وحى حالت مبهمى نيست كه بر پيامبر عارض شود. در مورد قرآن، در آيه اى چنين گفته شده است: "بأيدى سفرة كرام بررة"(129)، يعنى هنگامى كه وحى بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل مى شود، فرشتگان نوشته هاى وحى را به پيامبرصلى الله عليه وآله عرضه مى كنند. حتى در مورد بعضى از سوره ها، در روايات نقل شده است كه هفتاد هزار ملك آن را همراهى مى كنند(130). در حالت وحى، تمام مدارك شعورى پيامبرصلى الله عليه وآله از وحى پر مى شود، ذهن آن حضرت مفهوم وحى را درك مى كند، گوش آن حضرت صداى وحى را مى شنود و چشم او خطوط وحى را مى بيند. شما از ماهيت وحى چه مى دانيد؟ بر چه اساسى تصور مى كنيد وحى مانند حالت مبهمى است كه عرفا يا متصوفه گفته اند؟ اگر اين گونه باشد، تفاوت يك صوفى كه ادعاى مكاشفه مى كند، با پيغمبر چيست؟ اولين تفاوت اين است كه در افكار متصوفه اختلاف پيش مى آيد. بين افكار صوفيان اختلاف فراوانى به چشم مى خورد، اما بين انبيا هيچ اختلافى نيست؛ بنابراين در مرحله اول، چنين توصيفى را در مورد كيفيت وحى نمى توان پذيرفت. البته اگر كسانى كه اين ادعا را مطرح كرده اند پيامبر شده بودند، ممكن بود اين سخن را از ايشان بپذيريم، اما آن ها شيادى بيش نيستند! چه رسد به اين كه پيغمبر باشند. جواب دوم اين كه هر چند وحى علم حضورى و عارى از هر نوع مفهوم است، اما خداوندى كه آن علم حضورى را عطا مى كند، مى تواند علم حصولى را هم همراه با آن به شخص اعطا كند. به عبارت ديگر، شهود واقعى همراه با مفهوم ذهنى بر پيامبر نازل شود. هنگام نزول قرآن بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله، حضرت نسبت به حفظ الفاظ وحى آنچنان حريص بود كه آيه اى نازل و حفظ آيات قرآن تضمين شد. "لاتحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرآنه فاذا قرأناه فاتبع قرآنه ثم ان علينا بيانه"(131). اين امر نشانه اين است كه همزمان با خواندن قرآن توسط جبرئيل براى پيامبرصلى الله عليه وآله، آن حضرت نيز تكرار الفاظ آيات را آغاز مى كرد، مبادا آن ها را فراموش كند؛ از اين رو آيه نازل شد كه "لا تحرك به لسانك"، يعنى لازم نيست زبانت را براى تكرار آيات حركت دهى، "ان علينا جمعه و قرآنه"، ما ضمانت مى كنيم كه اين قرآن به درستى جمع آورى شود و در اختيار تو قرار گيرد. "فاذا قرأناه فاتبع قرآنه". پس هنگامى كه ما قرائت آن را تمام كرديم، آنگاه تو آن را بخوان. قرآن در آيه ديگرى مى فرمايد: "ولا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه"(132)، يعنى قبل از اين كه نزول وحى بر تو تمام شود، در خواندن آن عجله نكن. با تمام اين شواهد، آقايان مى گويند: قرآن را خود پيامبر درست كرده است. قرآن خطاب به پيامبر مى فرمايد: هنگامى كه ما آيات را خوانديم، تو بعد از ما آيات را بخوان. اين امر حاكى از اين است كه پيامبرصلى الله عليه وآله نگران بود كه مبادا ضمن نزول آيات، كلمه اى را فراموش كند. بر همين اساس، آيه ديگرى نازل شد كه خداوند در آن فرمود: "سنقرئك فلاتنسى"(133)، مطمئن باش كه آيات را فراموش نمى كنى. اگر خود پيامبرصلى الله عليه وآله آيات را درست مى كرد، آيا به خاطر فراموش كردن آن ها نگران مى شد؟ عجيب اين است كه اين آقايان چنين سخنانى را مى گويند، با اين حال، خود را نيز مسلمان و منجى قرآن مى دانند! و با تمام اين اوصاف بر مسلمانان منت مى گذارند كه اين سخنان ما، براى اين است كه دنيا اسلام را بپذيرد! آن ها مى گويند: اگر اسلام را به صورت دينى مشتمل بر احكام واجب و حرام و قوانين جزايى ثابت معرفى كنيم، كسى اسلام را قبول نمى كند. ما تعريف ديگرى از آن ارائه مى كنيم تا دنيا آن را بپذيرند و همه مردم مسلمان شوند. مسلمان شدن به اين صورت يعنى چه؟ يعنى هيچ يك از احكام اسلام را قبول نداشته باشد. عجب اسلامى! مى گويند ما احكام اسلام را تغيير مى دهيم تا ديگران اسلام را بپذيرند. آيا اسلام اين چيزى است، كه به دست شما تغيير كرده است، يا آنچه از ابتدا بود؟ اگر آنچه ابتدا بود اسلام است، كسانى كه شما ادعا مى كنيد به اسلام گرويده اند، به آن ايمان ندارند و اگر آنچه شما ساخته ايد اسلام است، مردم ما به آن ايمان ندارند. اين اسلام، ساخته دست و فكرآلوده شماست، اين اسلام واقعى نيست. اين چه منتى است كه بر اسلام داريد؟ با اين وجود، در روزنامه ها مى نويسند: اگر قرائت آخوندها از اسلام مطرح شود، دنيا از اسلام بيزار مى شود! كفار زمان پيامبر هم از اسلام بيزار بودند، اما پيغمبرصلى الله عليه وآله اجازه نداشت به خواسته هاى كفار تمايل پيدا كند. حال، آقايان بر اسلام منت مى گذارند، كه ما قرآن را تغيير دهيم و اسلام را به صورتى تعريف مى كنيم كه مردم آن را بپذيرند. خدا چه نيازى به پذيرش ديگران دارد؟! او حقيقت را بيان كرده است. هر كس طالب حق است آن را مى پذيرد و هر كس طالب حق نيست، رد يا قبول او اهميتى ندارد. "فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر"(134)، "ان تكفروا انتم و من فى الارض جميعاً فان الله غنى حميد"(135). نه تنها شما اى روشنفكران! اگر قرآن را انكار كنيد، گَردى به دامن كبريايى خداوند نمى نشيند، بلكه خود او مى فرمايد: اگر تمام مردم دين را انكار كرده و كفر بورزند، ما به ايمان آن ها نيازى نداريم. خدا از سر لطف و كرم خود، اين حقايق را بيان كرده است تا هر كس در جستجوى حقيقت است، آن را بپذيرد وگرنه خود او مى توانست دين را به گونه اى بيان كند كه ديگران هم آن را بپذيرند؛ خدا به كمك شما احتياجى ندارد تا نقايصِ پندارى كار او را تكميل كنيد. داستان يك كرامت براى اين كه يادى از كرامت الهى در زمان خودمان كرده باشيم، براى كسانى كه چنين علاقه و آمادگى را دارند كه دل شان با نور معرفت آشنا شود، به داستان كربلايى كاظم اشاره مى كنم. بيش از پنجاه سال پيش، مردى ميانسال و روستايى در اطراف اراك زندگى مى كرد كه توانايى خواندن و نوشتن را نداشت. ايشان از ابتداى دوران تكليف، قطعه اى زمين از پدرش گرفته بود و در آن پنبه و جو مى كاشت. او نانش را از محصول زمين خود و لباسش را از پنبه اى كه خودش مى كاشت، فراهم مى كرد. چندين سال از عمر اين مرد به اين صورت گذشت. تا اين كه در كرامتى استثنايى در امامزاده روستاى محل سكونت اين مرد بزرگ، حالت مكاشفه اى بر او عارض مى شود و در آن مكاشفه قرآن را ياد مى گيرد و حافظ تمام قرآن مى شود، به صورتى كه هر جا آيه اى از قرآن بود، آن را تشخيص مى داد. مرحوم آيةاللَّه حاج شيخ مرتضى حائرى - رضوان الله عليه - براى آزمايش اين مرد، كتاب جواهر را در مقابل او گذاشته اند و گفته بودند: بخوان! اما او تنها بر مواردى كه آيه قرآن بود، دست گذاشته و گفته بود: اين آيه قرآن است. از او سؤال كردند: چگونه آيات را تشخيص مى دهى؟ او در جواب گفته بود: آيات قرآن براى من نورانيتى دارد كه به كمك آن، آيات را تشخيص مى دهم. در زمان مرحوم آية الله بروجردى قدس سره، مرحوم نواب صفوى قدس سره، كربلايى كاظم را به مصر برد و علماى مصر ايشان را امتحان كردند. مرحوم كربلايى كاظم، تمام قرآن را از اول تا به آخر و از آخر تا به اول تلاوت مى كرد و شماره كلمات و حتى شماره نقطه هاى هر آيه را مى دانست. بعضى از افرادى كه با ايشان محشور بودند، مى گفتند: ايشان خواص آيات را هم مى داند. من خودم ايشان را زيارت كرده بودم؛ انسان ساده و بى پيرايه اى بود كه لباس ساده روستايى به تن مى كرد و كلاه نمدى بر سر مى گذاشت و عبايى هم بر دوش مى انداخت كه مرحوم آيةالله بروجردى قدس سره به او داده بودند. او در كمال سادگى و تواضع به مدرسه فيضيه و مدرسه حجتيه مى آمد و در گوشه اى مى نشست؛ طلبه ها نيز اطراف او جمع مى شدند و او را امتحان مى كردند و اين كار براى آن ها سرگرمى شده بود. ايشان نيز در كمال خونسردى پاسخ آن ها را مى داد. اين مرد، بسيار متواضع بود. چنين نبود كه به خاطر تفاوتى كه با ديگران دارد، در خود احساس غرور كند. مانند فرد بى سوادى كه در برابر عالمى خضوع مى كند، او هم در برابر طلبه هاى جوان تواضع مى كرد. ايشان چندين بار توسط علماى بزرگ و مراجع آن زمان، مورد امتحان قرار گرفت. پس از وفات، پيكر مطهر اين مرد بزرگ در قبرستان نو قم دفن شد و اكنون مقبره اى بر آن ساخته شده و شرح حال ايشان در جزوه اى تكثير شده و در اختيار مردم قرار گرفته است. معجزه قرآن را ملاحظه كنيد! فرد بى سوادى كه توانايى خواندن عبارت فارسى را ندارد و حتى الفبا را نمى شناسد، در جريان مكاشفه اى حافظ قرآن مى شود. خدايى كه مى تواند شخص بى سوادى را كه پيامبر نيست و تنها دستورهاى خدا و پيامبر را در حد توان انجام داده است، مورد لطف و عنايت خود قرار دهد و چنين توانايى را به او عطا كند، آيا نمى تواند قرآن را به صورتى به پيامبر خود بياموزد كه در الفاظ آن تغييرى ايجاد نشود؟ آيا بايد گفت وحى حالت مبهم عرفانى بود كه بر پيامبر عارض مى شد و بعد از آن، پيامبرصلى الله عليه وآله به صورت الفاظ درمى آورد؟ آيا غير از اين نمى توان تفسيرى براى وحى ارائه كرد؟ به راستى شما اى كارگزاران شيطان! از حقايق اين عالم چه فهميده ايد كه در صدد هستيد وحى قرآنى را بى اعتبار كنيد؟ اين حرف ها، بلندتر و عالى تر از حد من و شماست. افتخار ما اين است كه خاك پاى امثال كربلايى كاظم را توتياى چشم كنيم. حال، در مورد پيامبرصلى الله عليه وآله اين گونه قضاوت كنيد كه - نعوذ بالله - او نمى فهميد يا اين كه آيات را خود او درست مى كرد؟! مجدداً به شما نوجوانان و جوانان توصيه مى كنم، داستان مرحوم كربلايى كاظم را كه قريب پنجاه سال از آن مى گذرد، مطالعه كنيد تا ببينيد خداوند چه كراماتى را به بنده هاى معمولى خود عطا كرده است، چه رسد به انبيا و اوليا!

فصل دهم

فصل دهم: شبهه در عصمت پيامبر و امامان عليهم السلام شبهه در عصمت پيامبر و امامان عليهم السلام چنان كه قبلاً اشاره كرديم، خداى متعال، دو دسته از عوامل را فراروى انسان قرار داده است: يك دسته عواملى كه انسان را به طرف حق هدايت و تشويق مى كنند و دسته ديگر از عواملى است كه انسان را به سوى فساد، گناه و گمراهى مى كشانند. وجود اين دو دسته عامل براى اين است كه زمينه انتخاب براى انسان فراهم شود تا هر كس خواست، آگاهانه و براساس بصيرت و شناخت، راه صحيح را انتخاب كند و همچنين حجت بر كسانى كه راه گمراهى و فساد را انتخاب مى كنند، تمام شده باشد. عوامل دسته اول انبيا، اوليا و پيروان راستين آن ها هستند. البته عوامل غيبى و فرشتگان الهى هم با حمايت و دعا براى آن ها در اين زمينه مؤثر هستند؛ "الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ"(136)، فرشتگان حامل عرش خدا كه در عرش به حمد و تسبيح خدا مشغول هستند، براى مؤمنان دعا مى كنند و گاهى هم در شرايط خاصى براى كمك كردن به ايشان در همين عالم نازل مى شود و آن ها را يارى مى كنند. البته بحث در اين زمينه مفصل است و من تنها اشاره اى به اين مطلب مى كنم كه در جنگ بدر ملائكه براى كمك به مسلمانان فرود آمدند و موجب پيروزى آنان بر كفار شدند. در مقابل عوامل دسته اول، شياطين انس و جن وجود دارند؛ "انه يراكم هو و قبيله من حيث لاترونهم"(137)، كار ابليس و ياران او - كه گروهى از آن ها از جنيان هستند و همچنين تعداد زيادى از آن ها در بين انسان ها هستند، "شياطين الانس و الاجن"(138) - اين است كه براساس سوگندى كه ابليس در ابتدا ياد كرد، تا جايى كه بتوانند انسان را گمراه كنند و آن ها اين كار را به دو صورت انجام مى دهند: الف) فراهم كردن زمينه و شرايط مناسب براى تمايل انسان ها به گناه و به وجود آوردن امكان آن. ب) القاى شبهه براى ايجاد خدشه در ايمان انسان ها و تضعيف اعتقادات آن ها و حتى كشانيدن ايشان به سوى كفر. شياطين انس هم دقيقاً همين دو نوع فعاليت را انجام مى دهند. گروهى اقداماتى را انجام مى دهند تا زمينه مناسب براى تمايل مردم، به خصوص جوانان، به گناه فراهم شود؛ اقداماتى از قبيل ترويج عوامل تهييج كننده يا تخدير كننده كه متأسفانه در سال هاى اخير فراوان شده است؛ گروه ديگرى نيز به القاى شبهات مى پردازند تا اعتقادات و ايمان مردم را تضعيف كنند. شياطين شبهه افكن مى گويند: تمام كلام مسلمانان اين است كه افرادى مثل پيامبرصلى الله عليه وآله و امام از ويژگى فوق انسانى به نام عصمت برخوردار هستند. به عبارت ديگر، پيامبرصلى الله عليه وآله در شنيدن و تلقى وحى معصوم بوده و اشتباه نمى كند، در ابلاغ آن به مردم نيز اشتباه نمى كند و در تبيين و تفسير آن براى مردم هم مرتكب خطا نمى شود، زيرا همچنان كه مى دانيد، يكى از وظايف پيامبرصلى الله عليه وآله، علاوه بر تلاوت قرآن، تعليم آن به مردم و تبيين و تفسير آن نيز مى باشد. پيامبرصلى الله عليه وآله اولين مفسر قرآن است و تفسير او معتبرترين تفسير و پذيرفتن آن هم بر مردم واجب است. بر همين اساس، پيامبرصلى الله عليه وآله در تفسير قرآن نيز بايد معصوم باشد. علاوه بر تمام اين موارد، پيامبرصلى الله عليه وآله در رفتار و عمل هم معصوم است و مرتكب خطا و اشتباه نمى شود. البته در مورد محدوده عصمت پيامبرصلى الله عليه وآله در مقام عمل، بحث هايى در علم كلام مطرح است؛ از قبيل اين كه پيامبرصلى الله عليه وآله از چه زمانى و در مورد چه اعمالى معصوم است؟ آيا پيامبرصلى الله عليه وآله تنها در مورد كبائر معصوم است يا محدوده عصمت او شامل صغائرنيز مى شود؟ پاسخ اين گونه سؤالات در علم كلام ارائه مى شود. به هر حال، پيامبرصلى الله عليه وآله ويژگى خاصى دارد كه ساير مردم از آن برخوردار نيستند. اين خصوصيت موجب مى شود پيامبرصلى الله عليه وآله در گرفتن آيات قرآن از فرشته وحى، ابلاغ آن به مردم، تفسير و تبيين آن براى آن ها مرتكب اشتباه و خطا نشود. به عبارت ديگر، پيامبرصلى الله عليه وآله در فهم قرآن اشتباه نمى كند، زيرا لازمه تفسير قرآن، فهم صحيح از معانى آيات است. ما شيعيان چنين خصوصيتى را براى ائمه اثنى عشرعليهم السلام و صديقه طاهره، فاطمه زهراعليها السلام نيز قايل هستيم و بر اين اعتقاد هستيم كه آن بزرگواران نيز، در تمام مراحل، معصوم هستند. البته ائمه عليهم السلام به طور مستقيم وحى را از فرشته وحى دريافت نمى كردند، بلكه آن را از پيامبرصلى الله عليه وآله اخذ مى كردند. آخرين شبهه اى كه مادر تمام شبهه ها است، در اين جا مطرح مى شود. براساس اين شبهه، مسأله عصمت پيامبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام پايه و اساسى ندارد و آن ها هم مثل ساير مردم هستند و نمى توان چنين ويژگى خاصى را براى ايشان ثابت كرد. آن ها هم مثل ساير انسان ها در معرض خطا و اشتباه قرار دارند. اين شبهه به معنى انكار عصمت انبيا و ائمه عليهم السلام است. اوايل انقلاب، ما با بعضى از اشخاصى كه اصرار زيادى بر القاى اين شبهه داشتند، مواجه مى شديم. اما آن موقع متوجه نبوديم كه چرا آن ها بحث خود را از چنين مسأله اى شروع كرده اند. موضوعات فراوانى براى بحث وجود دارد، اما چرا بايد كسى كه از ايران به دانشگاهى در خارج از كشور مى رود، درباره اين موضوع سخنرانى كند كه پيامبرصلى الله عليه وآله معصوم نبوده است؟ استادى از دانشگاه كه عنوان نمايندگى امام(ره) در ستاد انقلاب فرهنگى را با خود يدك مى كشيد، از ايران به كانادا رفت و در دانشگاه مك گيل سخنرانى كرد و اين موضوع را مطرح كرد كه پيغمبرصلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام معصوم نبودند! اين مسأله براى ما مبهم بود كه اين مطلب چه خصوصيتى دارد و چرا آن آقا چنين موضوعى را انتخاب كرده است؟ بعد از مدت ها متوجه شديم كه اين بحث ريشه همه مباحث و شبهات است. بازگشت شبهاتى مانند عدم اعتبار قرآن و حديث و در نتيجه بى اساس بودن گفته هاى علما، به همين مسأله است كه پيامبرصلى الله عليه وآله در گرفتن، ابلاغ و يا فهم آيات قرآن مرتكب خطا شده است. اگر پيامبرصلى الله عليه وآله در مورد مطلبى فرمود كه كلام خداست، اين شبهه مطرح مى شود كه هر چند ممكن است خداوند چنين كلامى را گفته باشد، اما اين احتمال نيز وجود دارد كه پيامبرصلى الله عليه وآله در دريافت يا فهم آن اشتباه كرده باشد. اگر اين شبهه فراگير شود، به راحتى مى توان تمام دين را زير سؤال برد و در همه احكام و اعتقادات خدشه وارد كرد. چون تمام آنچه ما از دين داريم، به ابلاغ پيام وحى و يا تفسير آن ها توسط پيامبرصلى الله عليه وآله و يا ائمه عليهم السلام باز مى گردد. اگر اعتبار گفته هاى پيامبرصلى الله عليه وآله و ائمه عليهم السلام مخدوش شود و احتمال خطا و اشتباه توسط پيامبرصلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام ثابت شود، در اين صورت است كه شياطين مى توانند هر چه خواستند به دين نسبت دهند و تمام مسايل اعتقادى و احكام دين را به ميل خود تفسير كنند؛ بنابراين دليل اصرار و تكيه شياطين فتنه گر بر مخدوش كردن اصل عصمت، اين است كه با ايجاد خدشه در اين اصل، تمام دين مخدوش مى شود و چيزى از آن باقى نمى ماند. در اين صورت، تنها مطلبى كه از دين براى ما مى ماند، اصل وجود خداست. اين تنها مسأله اى است كه ما آن را از پيامبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام نمى گيريم؛ بلكه به كمك ادله عقلى آن را اثبات مى كنيم و پس از اثبات اصل وجود خداوند، وجود معاد و روز قيامت و پس از آن ضرورت نياز بشر به پيامبرصلى الله عليه وآله را نيز به كمك دلايل عقلى ثابت مى كنيم. پس از آن، با مشاهده معجزه پيامبر، نبوت او ثابت مى شود و به اين وسيله كلمات او اعتبار مى يابد؛ بنابراين ما به جز قرآن و حديث منبع ديگرى نيز براى اثبات برخى از مسايل اعتقادى داريم كه عقل است. ما با كمك دليل عقلى وجود خداوند، معاد و نبوت را ثابت مى كنيم، اما فتنه گران اساس عقل را نيز زير سؤال برده و گفتند: اولاً، عقل وجود خارجى ندارد و ما چيزى به نام عقل نداريم؛ ثانياً، ادّله اى كه به عنوان ادّله عقلى براى اثبات وجود خدا، معاد و نبوت اقامه شده است، صحيح نيست. همان كسانى كه بايد در دانشكده الهيات درباره مسايل مربوط به اثبات وجود خداوند و مسايل اعتقادى بحث و آن ها را اثبات كنند، در كلاس درس خود گفتند: تمام دلايلى كه براى اثبات وجود خدا اقامه شده، ناتمام است و هيچ دليلى براى اين مطلب وجود ندارد! همين روشنفكرانِ به اصطلاح مذهبى (بخوانيد: لامذهب) اين كسانى كه مدافع اسلام نوين هستند، گفتند ما هيچ دليلى بر وجود خدا نداريم و اصلاً عقل نمى تواند چنين مطلبى را اثبات كند. بنابراين، بعد از رد كردن اعتبار كلام پيامبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام، تنها منبعى كه براى اثبات مسايل اعتقادى براى ما باقى مى ماند، عقل است كه شبهه افكنان آن را هم از اعتبار ساقط مى كنند. در اين صورت، تنها دليل معتبر، ادله حسى و تجربى خواهد بود، چون بر اساس گفته ايشان، دلايل متافيزيكى و فلسفى اعتبارى ندارد. وحى نيز از اعتبار ساقط است؛ زيرا در نهايت، وحى كلامى است كه پيامبر آن را دريافت كرده است. اگر پيامبر هم مانند ساير مردم باشد، معرفت او هم معرفتى بشرى است كه خطا و اشتباه در آن راه دارد. پس وحى هم اعتبار ندارد. بنابراين، آخرين تير تركش شياطين شبهه افكن، اين است كه از سويى عصمت پيامبر را زيرسؤال ببرند و از سوى ديگر اعتبار عقل را ساقط كنند. اگر اين دو مسأله ثابت شد، هيچ امرى در دين قابل اثبات نيست و بايد فاتحه خدا، پيغمبر و اعتبار قرآن و حديث را خواند و اين كارى است كه خدمتگزاران اسلام نوين انجام مى دهند! كسانى كه خود را از اسلام طلبكار مى دانند و بر اسلام منت مى گذارند كه اين دين را به صورتى معرفى كرده اند كه دنيا آن را بپذيرد! ان شاءالله ارباب دنيوى آن ها، آمريكا، و ارباب غيبى آن ها، شيطان، پاداش آن ها را خواهد داد. البته آمريكا به عهد خود وفا كرده و جوايز آن ها را اعطا كرده است؛ ان شاءالله ابليس هم در جهنم اجر آن ها را خواهد داد! به هر حال، شياطين اين شبهه را مطرح نموده و در عصمت پيامبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام خدشه وارد كرده اند. در اين جا شبهه ديگرى هم به اين صورت مطرح است كه برفرض قبول وجود خدا و صدور قرآن از جانب او، چگونه مى توان ثابت كرد كه خدا راست گفته و در گفتار خود صادق بوده است. البته بحث هاى فراوانى در اين زمينه انجام شده و كتاب هاى متعددى هم در اين زمينه نوشته شده است و طبيعى است كه نمى توان محتواى آن ها را در فرصتى محدود بازگو كرد؛ بنابر اين قصد دارم با بيانى ساده و مختصر پاسخ اين شبهه ها را ارائه كنم. پاسخ شبهه مقدمه پاسخ به اين شبهه، اثبات وجود خداوند و قدرت و حكمت اوست كه ثابت كردن آن ها با ادله عقلى، در اين مجال نمى گنجد؛ از اين رو اين مسأله را ثابت شده در نظر مى گيريم و بحث در مورد وجود خدا و صفات او را به محل خود واگذار مى كنيم. اگر ما پذيرفتيم كه خدا وجود دارد و او عليم و حكيم است، در اين صورت مى توانيم به شبهاتى كه در مورد راستگويى خدا و عصمت پيامبران و ائمه عليهم السلام مطرح مى شود، پاسخ دهيم. پاسخ اين شبهه، اين است كه خداوند حكيم انسان را آفريده تا بتواند صراط مستقيم را از مسير انحراف تشخيص دهد و با اراده و اختيار خود، راه درست را انتخاب كند؛ "انا هديناه السبيل امّا شاكراً و امّا كفورا"(139)، "فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر"(140). همچنين، اين ويژگى به انسان اختصاص دارد كه براى تأمين اين هدف، علاوه بر عقل، پيغمبران نيز براى هدايت او فرستاده شده اند، چون عقل به تنهايى براى ارشاد بشر كافى نيست. البته عقل براى حل بعضى از مسايل به تنهايى كافى است و كسانى كه عقل را به طور كلى عاجز مى دانند و در اعتبار آن خدشه مى كنند، در عمل تصديق مى كنند كه بسيارى از مسايل به كمك عقل قابل فهم است، اما از سويى عقول انسان ها به تمام آنچه كه براى رسيدن به سعادت، به آن ها نياز دارند، نمى رسد و از سوى ديگر، قوه تعقل افراد مختلف در يك سطح نيست؛ از اين رو خداوند براى تكميلِ زمينه لازم براى هدايت تمام انسان ها، وحى را از طريق پيامبران به يارى بشر فرستاده است. بنابراين، نقش پيامبران، جبران نواقص عقل و هم چنين حل اختلاف ميان انسان ها در مورد مسايل ى است كه بشر براى رسيدن به سعادت، به آن ها نياز دارد. ما اگر پذيرفتيم كه خداوند حكيم است، حكمت چنين اقتضا مى كند كه اسباب لازم براى هدايت انسان را در اختيار او قرار دهد. در غير اين صورت، مانند ميزبانى است كه كسى را با اصرار به منزل خود دعوت كند، اما آدرس خود را در اختيار او قرار ندهد. چنين كارى از شخص حكيم سرنمى زند. انبيا آمده اند تا راه سعادت را به بشر نشان دهند و آنچه آن ها گفته اند آدرس هايى است كه ما را در رسيدن به قرب خداوند و رحمت و رضوان الهى كمك مى كند. گاهى ممكن است ميزبانى كسى را به جايى دعوت كند، اما خود او هم آدرس آن محل را نداند يا توانايى تفهيم آدرس را نداشته باشد. در اين صورت خود ميزبان از راهنمايى ميهمان عاجز است، اما اگر ميزبان با وجود اين كه قادر به راهنمايى ميهمان است، از ارائه آدرس خوددارى كند يا آدرسى را در اختيار او قرار دهد كه احتمال خطا در آن باشد و ميهمان به صحت آن اطمينان نداشته باشد، آيا چنين كارى حكيمانه است؟ آيا شخص حكيم، چنين كارى را انجام مى دهد؟ اگر كسى قصد آزار و اذيت ديگرى را دارد و يا درصدد انجام كار لغو و عبث است، چنين كارى را انجام مى دهد، اما خداوند حكيم كار لغو و بيهوده انجام نمى دهد؛ "لو أردنا أن نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا إن كنا فاعلين"(141)؛ "أفحسبتم أنما خلقناكم عبثاً"(142). خلقت انسان براساس حكمت است، همچنين تمام كارهايى كه خداوند براى هدايت انسان انجام مى دهد، براساس حكمت است، به همين جهت بايد راه هايى كه به وسيله انبيا به ما نشان داده شده است، درست باشد. به عبارت ديگر، اگر در وحى، تا هنگام رسيدن آن به پيامبر يا ابلاغ آن توسط پيامبر به مردم اختلالى ايجاد شود، در اين صورت بايد در قدرت خدا و يا در حكمت او ترديد كرد و اگر به كمك ادله عقلى ثابت شده باشد كه خداوند عالم، قادر و حكيم است، اين مسأله با صفات خداوند سازگار نيست؛ بنابراين اگر خداوند از قدرت بى نهايت برخوردار است و كارهاى خود را براساس حكمت انجام مى دهد، بايد زمينه لازم را براى درست رسيدن پيام خود به مردم و تفسير و تبيين صحيح آن فراهم سازد. در غير اين صورت، اگر خداوند قادر باشد كه ابزار هدايت مردم را فراهم سازد، اما اين كار را به درستى انجام ندهد و امور مشتبه و خطابردارى را در اختيار بشر قرار دهد، اين كار برخلاف حكمت خواهد بود. بنابراين، دليل عصمت پيامبرصلى الله عليه وآله و امام عليه السلام حكمت خداوند است. چون اگر خداوند زمينه لازم را براى درست فهميدن و درست فهماندن پيامبرصلى الله عليه وآله فراهم نكند، يا بايد گفت خداوند از انجام اين كار عاجز است و يا بايد گفت كه او حكيم نيست و كار عبثى را انجام داده است، اما چون با ادله عقلى ثابت كرديم كه خداوند قادر و حكيم است، بايد پيامبرى را براى هدايت مردم مبعوث كند كه پيام الهى را به همان صورت كه خدا فرموده است، به مردم برساند و آن را مطابق خواست خدا براى مردم تفسير و تبيين كند؛ نه اين كه در فهميدن و يا بيان آن براى مردم مرتكب اشتباه شود؛ در اين صورت وجود و عدم چنين راهنمايى كه گفته هاى او قابل اعتماد نيست، برابر است و فرستادن او براى هدايت مردم، كار حكيمانه اى نيست. در نتيجه، بر اساس حكمت خداوند، عصمت انبيا ثابت مى شود. البته اگر كسى اصل عقل را انكار و ادله عقلى را از اعتبار ساقط دانست، جايى براى چنين استدلال هايى باقى نمى ماند. در اين صورت با سفسطه بازى روبرو هستيم و بايد به صورت ديگرى رفتار كنيم. اگر كسى بگويد من عقل ندارم، يا نمى توانم نسبت به مسأله اى يقين پيدا كنم، بحث با چنين كسى، كار عاقلانه اى نيست. كسى كه اعتراف مى كند كه نمى تواند به هيچ چيز يقين پيدا كند و نسبت به همه مسايل ترديد دارد، بحث با چنين كسى چه فايده اى دارد؟ تنها بايد به او گفت: اگر تو به هيچ مسأله اى يقين ندارى، با چه انگيزه اى شكيات خود را براى ديگران بازگو مى كنى و اصرار دارى آن ها هم سخن تو را بپذيرند؟ اگر شما معتقد هستيد كه به كمك عقل نمى توان به معرفت يقينى رسيد و در تمام شناخت ها، به خصوص در زمينه متافيزيك و امور غير حسى، عقل اعتبارى ندارد، در اين صورت اين چه سخنانى است كه شما مى گوييد؟ اين قبيل موضوعات از مسايل متافيزيكى است، با اين وجود چرا شما اصرار داريد كه چنين حرف هاى مشكوكى را مطرح كنيد؟ با فرض اين نكته كه بپذيريم عقل داريم و عقل مى تواند وجود خدا، قدرت و حكمت او را اثبات كند، در اين صورت، عصمت انبيا، هم در فهم و هم در تفسير كلام خدا ثابت مى شود. همچنين راستگويى خدا هم به كمك اصل حكمت خدا ثابت مى شود. كلام خدا و نازل كردن قرآن و احاديث قدسى به چه منظورى است؟ آيا اين كار، عبث و بيهوده است يا خداوند قصد دارد مطلبى را به مردم بفهماند؟ خداوندِ حكيم قرآن را نازل كرده است، تا مردم راه راست را بشناسد و آن را انتخاب كنند و از اين راه، مستحق رحمت بى نهايت او شوند. حال اگر خداوند مطلبى را بيان كند كه مردم نسبت به آن اطمينان پيدا نكنند و احتمال خطا و دروغ در آن وجود داشته باشد، ارائه چنين مطلبى چه ثمره اى دارد؟ اگر در كلامى كه خدا براى هدايت انسان ها نازل كرده است، احتمال خطا و دروغ وجود داشته باشد و يا گفته شود كه او درصدد فريب ماست در اين صورت نمى توان به اين كلام اعتماد كرد و وجود و عدم آن برابر خواهد بود؛ بنابراين نزول وحى بر پيامبر زمانى حكيمانه است كه از ضمانت صحت برخوردار باشد؛ يعنى هم خدا در كلام خود صداقت داشته باشد و هم پيامبر در فهميدن، ابلاغ و تفسير آن مرتكب اشتباه نشود. اگر در هر يك از اين موارد اختلالى ايجاد شود، فرستادن كلام از جانب خداوند لغو و خلاف حكمت الهى است. چگونه ممكن است كسى كه از قدرت بى نهايت برخوردار است، به دروغ متوسل شود؟ چون كسى كه دروغ مى گويد، براى اين كار خود انگيزه اى دارد، اما خداوند با قدرت بى نهايت خود، داعيه اى براى دروغگويى ندارد و اگر كلام او كذب باشد و يا احتمال كذب در آن وجود داشته باشد، نقض غرض و خلاف حكمت او خواهد بود. ممكن است، كسانى براى اثبات اين مسأله به آياتى از قبيل "من اصدق من الله حديثاً"(143) و يا "من اصدق من الله قيلاً"(144) استناد كنند، كه اين كار استدلال دورى است، چون براى اثبات صداقت خداوند به كلام خود او استناد شده است. نتيجه بحث اين شد كه اگر كسى واقعاً اصل وجود خدا، قدرت و حكمت او را بپذيرد، چاره اى جز پذيرفتن راستگويى خداوند ندارد. همچنين بايد قبول كند كه پيامبر در تلقى وحى و رساندن آن به مردم، مرتكب خطا و اشتباه نمى شود، چون اگر پيامبر در فهميدن و فهماندن وحى اشتباه كند، يا خداوند نخواسته و يا نتوانسته است از اشتباه پيامبر جلوگيرى كند و در هر صورت، مستلزم جهل، عجز يا نقض غرض و خلاف حكمت خداوند خواهد بود. بنابراين، اگر ما از اثبات اصل وجود خداوند، قدرت و حكمت او بحث را آغاز كنيم، به صورت منطقى بايد راستگويى خداوند و عصمت انبيا و تمام كسانى را كه خداوند كلام آن ها را معتبر دانسته است بپذيريم. با توجه به اين مسأله، ما ابتدا صحت آيات قرآن و معجزه بودن آن را به كمك دليل عقلى اثبات و پس از آن، با اتكا به آيات قرآن صحت كلام پيامبرصلى الله عليه وآله را ثابت مى كنيم. هنگامى كه قرآن مى فرمايد: "من يطع الرسول فقط اطاع الله"(145)، اين گفته به معنى اعتبار بخشيدن به تمام كلمات پيامبرصلى الله عليه وآله است؛ بنابراين از اين آيه فهميده مى شود كه پيامبر صلى الله عليه وآله معصوم است و اطاعت او اطاعت خدا است. علاوه بر اين آيه، دلايل ديگرى نيز براى اثبات عصمت پيامبرصلى الله عليه وآله وجود دارد كه عرض شد؛ از جمله اين دليل عقلى است كه اگر پيامبرصلى الله عليه وآله معصوم نباشد، غرض الهى از خلق بشر نقض مى شود و خداى متعال به هدف خود از آفرينش انسان و هدايت او به وسيله وحى نخواهد رسيد و اگر اين هدف تأمين نشود، يا خداوند نتوانسته مقدمات لازم براى رسيدن به اين هدف را فراهم كند و از اين كار عاجز بوده است، يا اين كه قصد آزار و اذيت انسان ها را داشته و هدف حكيمانه و عاقلانه اى از آفرينش انسان نداشته است. همچنان كه بيان شد، تمام اين احتمالات از ساحت قدس الهى به دور است؛ بنابراين پيامبرصلى الله عليه وآله و به تبع او ائمه اطهار كه پس از پيامبرصلى الله عليه وآله مرجع تفسير و تبيين آيات قرآن هستند، از خطا و اشتباه مصون مى باشند. پرسش و پاسخ سؤال: آيا وجدان وجود دارد؟ شما در آثارتان وجدان را در انسان نمى پذيريد. آيا به طور كلى وجدان از نظر شما مردود است؟ در اين صورت، مسأله فطرت چه مى شود و ارتباط احكام كلى لايتغير اسلام با مسئله فطرت انسان كه مورد توجه علما بوده است، چيست؟ پاسخ: آنچه من در كتاب ها و يا سخنرانى ها مطرح كرده ام، بحثى فلسفى در مورد اين مطلب است كه آيا انسان علاوه بر عقل و احساسات، قوه سومى به نام وجدان دارد يا نه؟ آنچه را ما به عنوان وجدان مى ناميم شامل دو بخش است: بخشى از آن مربوط به احكام و قضاوت ها است و بخش ديگر مربوط به حالات و احساسات است، مثل حالت شرمندگى كه پس از انجام كار اشتباه در انسان پديد مى آيد و يا احساس ندامت كه هنگام از دست دادن شى ء نفيس به انسان دست مى دهد. بحث ما، در اين است كه آيا غير از قواى عقلانى و احساسى كه وجود آن ها در انسان ثابت شده است قوه ديگرى هم به نام وجدان مى توان ثابت كرد و گفت وجدان قوه خاصى است كه در برخى موارد انسان را به انجام كارى امر مى كند و در مورد بعضى امور هم قضاوت مى كند؟ همان گونه كه در تعبيرات ادبى گفته مى شود، وجدان هم قاضى و هم مجرى حكم است و كسى كه خطايى را مرتكب شده است، وجدان از سويى در مورد كار او قضاوت مى كند و از سوى ديگر او را مؤاخذه و به رنج و عذاب گرفتار مى كند. كسى وجود چنين حالات يا قضاوت هايى را انكار نمى كند و همه ما وجود آن ها را درك مى كنيم، اما قضاوت در مورد رفتار و كردار ما، كار عقل است و حالاتى مانند شرمندگى پس از ارتكاب گناه و يا پشيمانى و حسرت، احساس خاصى است كه از فقدان كسى يا چيزى حاصل مى شود و در بعضى از موارد، از آن به عذاب وجدان تعبير مى شود، اين گونه احساس ها به طور فطرى در انسان به وجود مى آيد، اما معناى اين سخن اين نيست كه قوه سومى در ما به نام وجدان وجود داشته باشد كه هم حكم و هم مؤاخذه مى كند. از نظر فلسفى، وجود چنين قوه اى ثابت نشده است. هر چند وجود احكام عقلى و يا حالات درونى را انكار نمى كنيم. اين بحث، ارتباطى با مسأله وجود فطرت و احكام فطرى ندارد. ما وجود احساسات و احكام فطرى را انكار نمى كنيم. فطرت، هم به معناى درك شهودى و هم به معناى درك عقلانى وجود دارد و در مورد آن به صورت مفصل در جاى خود بحث شده است. از آن جا كه اين موضوع ارتباطى با بحث ما در اين كتاب ندارد، به همين مقدار اكتفا كرده و تنها به اين نكته اشاره مى كنم كه آنچه بنده قبلاً در مواردى بحث كرده ام، در مورد وجود قوه مستقلى به نام وجدان در كنار عقل و احساسات فطرى بوده است. سؤال: تغييرناپذير بودن احكام اسلام، به معناى ثابت بودن كلمات قرآن است، اما احكامى كه از قرآن استنباط مى شود، تغييرپذير است. تغيير در احكام هم به معنى توسعه پذيرى آن ها است. توسعه نيز به دو صورت ممكن است: توسعه كمى، به معناى زياد شدن ابواب فقه و توسعه كيفى، به معنى تبديل احكام فردى به احكام اجتماعى. توسعه نوع اول، مورد نظر سؤال كننده نيست. آنچه در اين سؤال مطرح است، توسعه كيفى و يا به عبارت ديگر، تبديل احكام فردى به احكام اجتماعى است. پاسخ: به نظر مى رسد، در اين عبارت تناقض وجود دارد. از سويى گفته شده احكام اسلام ثابت است، و از سوى ديگر مطرح شده است كه احكام اسلام بايد تغيير پيدا كند. ما از اين تناقض صرف نظر مى كنيم و به اصل اشكال مى پردازيم. مسأله اصلى اين است كه آيا ممكن است احكام فردى اسلام به احكام اجتماعى تبديل شود و يا به عبارت ديگر، فقه حكومتى وجود داشته باشد؟ در جواب اين سؤال عرض مى كنيم مگر در نصوص قرآنى احكام حكومتى نداريم؟ مگر شخص پيامبرصلى الله عليه وآله حكومت نداشتند و احكام حكومتى را اجرا نمى كردند؟ اگر چنين باشد تبديل احكام فردى به اجتماعى چه معنايى خواهد داشت؟ برخى از احكام اسلام مربوط به خود شخص است؛ از قبيل اين كه شخص مسلمان مى تواند در خلوت و بدون حضور ديگران نماز بخواند، اما در اسلام، تاجايى كه ممكن بوده، احكام به صورت اجتماعى وضع شده است. حتى در مورد نماز كه رابطه بين انسان با خدا است، در كنار نماز فرادى ، نماز جماعت و جمعه هم تشريع شده است. حال، توسعه چنين حكمى به حكم اجتماعى به چه معنى است؟ در اسلام احكام اجتماعى فراوانى وجود دارد، مانند احكام معاملات. همچنان كه مى دانيد، طولانى ترين آيه قرآن، مربوط به معاملات است. احكام ازدواج و طلاق، احكام مربوط به قضاوت و دادرسى، احكام جزايى و كيفرى، حدود و ديات، احكام كشوردارى و بسيارى از موارد ديگر، همه از احكام اجتماعى اسلام هستند. آيا اين موارد از جمله احكام فقه حكومتى نيست؟ با اين وجود چه مسأله اى را مى خواهيد به احكام اجتماعى و حكومتى تبديل كنيد؟ آيا مى توان مانند سكولاريست ها گفت كه اين احكام مربوط به اسلام نيست و تنها راهنمايى ها و ارشاداتى است كه از جانب پيامبرصلى الله عليه وآله به عنوان حاكم، نه به عنوان پيامبر، صادر شده است؟ آيا با وجود انبوهى از مسايل مربوط به اجتماع و روابط اجتماعى انسان ها، مى توان گفت كه اسلام فقط دين ارتباط با خداست؟ آيا مى توان گفت احكام اجتماعى، احكام كيفرى، اقتصادى، سياسى و بين المللى جزيى از اسلام نيست؟ چگونه مى توان گفت اين احكام ارتباطى با اسلام ندارد، در حالى كه بخشى از آن ها در متن قرآن و بخش فراوانى از آن در كلمات پيامبرصلى الله عليه وآله و ائمه معصومين: بيان شده است؟ با اين وجود، ما چه حكمى را مى توانيم توسعه دهيم و كدام حكم فردى را مى توانيم به حكم اجتماعى تبديل كنيم؟ احكام فردى نظير نماز فرادى و امورى كه مربوط به شخص انسان مى شود، بسيار اندك است. با اين حال، مقصود شما از اجتماعى كردن آن ها چيست؟ اين حرف ها، سخنان خوش ظاهر و فريبنده اى است كه با هدف برچيدن بساط اسلام مطرح مى شود. ابتدا گفته شد ما قصد داريم اسلام را توسعه دهيم. اگر سؤال شود توسعه اسلام به چه معنى است؟ آيا به معنى تبديل احكام است؟ در پاسخ گفته مى شود، مقصود توسعه كيفى است، اما توسعه كيفى يعنى چه؟ توسعه كيفى، به معنى تبديل احكام فردى به احكام اجتماعى است، اما چگونه؟ آيا تبديل احكام فردى به اجتماعى به معنى اين است كه نماز فرادى را به حكمى اجتماعى تبديل كنيم؟ مگر اسلام احكام اجتماعى و حكومتى ندارد كه شما مى خواهيد احكام فردى آن را به احكام اجتماعى تبديل كنيد؟ شايد بهترين توجيهى كه براى اين گفته مى توان ارائه كرد، اين باشد كه در بعضى از احكام، در شرايط مختلف اجتماعى يا زمانى و مكانى، تحت عناوين ثانوى، تغييراتى ايجاد مى شود. ممكن است گوينده اين سخن تصور كرده باشد كه اين امر به معنى توسعه كيفى و فقه حكومتى است. پيش از اين به اختصار در مورد اين مطلب صحبت كردم؛ هر چند بحث در مورد اين موضوع نبود، تفصيل اين بحث در موارد ديگرى از جمله كتاب پرسش ها و پاسخ ها ارائه شده است. اشاره شد كه اين قبيل موارد از احكام ثانويه است كه اسلام كليات آن را مطرح كرده است. از جمله اين كه در مورد عسر و حرج حكم اولى ترك شده و به حكم ثانوى عمل مى شود. هم چنين، در مورد ضرر و يا تقديم مصلحت اهم بر مهم نيز اين گونه عمل مى شود. تمام اين موارد را شرع مقدس اسلام فرموده و امرى نيست كه ما از خود ابداع كنيم. اگر مسايلى از قبيل عسر و حرج، ضرر و تقديم مصلحت اهم بر مهم در اسلام بيان نشده بود، آيا ما مى توانستيم از خودمان چنين امورى را به نام توسعه كيفى به اسلام اضافه كنيم؟ تمام اين مسايل در شريعت اسلام پيش بينى شده و وظيفه مجتهد اين است كه موارد هر يك را تشخيص دهد. اين مجتهد است كه با اتكا به بينشى كه از آيات و روايات به دست آورده است، اين موارد را شناسايى و حكم هر يك را به مردم ارائه مى كند، اما اصل اين موارد در اسلام وجود دارد و مسأله تازه اى نيست كه به نام توسعه كيفى اسلام معرفى شود. اميرالمؤمنين عليه السلام، در اين زمينه كلامى دارند كه در آن كسانى را كه از خود امورى را به اسلام نسبت مى دهند، مذمت مى كنند. آن حضرت مى فرمايند: مگر خدا نمى توانست خودش اين احكام را وضع كند؟ آيا او به شما احتياج داشت؟ مگر خدا علم لازم براى وضع احكام را نداشت تا نياز به يارى گرفتن از فهم شما داشته باشد؟ ما چه توسعه اى را مى توانيم در دين و احكام آن ايجاد كنيم؟ اين حرف ها شوخى است! شخص سؤال كننده در ادامه سؤال خود نوشته است: "كلمات وحى يعنى قرآن الى الابد ثابت است، اما احكام در ظرف زمانى و مكانى مختلف تغيير مى كند." اين تعبير يعنى چه؟ آيا كسى گفته است كه متن قرآن در طول زمان تغيير مى كند؟ آيا تابه حال كسى ادعا كرده است كه تغيير در دين، به معنى تغيير در نوشته هاى قرآن است؟ يا اين كه منظور تغيير در قانونيت آيات قرآن است؟ مقصود كسانى كه اين حرف را مطرح كرده اند اين است كه بعضى از آيات قرآن در گذشته معتبر و قانونى بود، اما امروزه اعتبار ندارد. نه اين كه متن آيات دستخوش تحول شود. حال، اگر مقصود اين است كه براساس عناوين ثانويه در احكام تغييرى به وجود آيد، همچنان كه در مورد قاعده عسر و حرج يا ضرر در بعضى از احكام تغييراتى پديد مى شود، اين عناوين جزء دين ماست و اسلام آن ها را پيش بينى كرده است، اما اگر مقصود اين است كه قطع نظر از آنچه در منابع آمده است، كسى بگويد: "من اين گونه تشخيص مى دهم كه حكمى امروزه كاربرد ندارد و بايد تغيير كند" اين مطلب با بدعت و نوآورى در دين چه تفاوتى دارد؟ اگر كسى بدون در نظر گرفتن منابع احكام و براساس خواسته ها و تمايلات شخصى چنين تغييرى را مطرح كند، اين همان بدعت است كه در آيات و روايات به صراحت عامل آن لعن شده است. نه تنها شخص بدعت گذار، بلكه كسى كه متوجه چنين بدعتى شود و آن را نفى نكرده و با آن مبارزه نكند، او هم مشمول لعن خداوند خواهد بود؛ "اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون"(146). عالمى كه متوجه شود بدعتى در حال رواج است و با آن و عامل آن مبارزه نكند، مورد لعن خدا و ملائكه است. حال، كسى كه مى گويد الفاظ قرآن ثابت است، اما برداشت هاى ما از قرآن بايد طبق مقتضيات زمان و مكان تغيير كند، اين گفته با نسخ احكام قرآن و ايجاد بدعت در آن چه تفاوتى دارد؟ مگر قوم يهود با تورات چگونه رفتار كردند؟ خداوند تورات واقعى را بر موسى عليه السلام نازل كرد، اما يهوديان به بعضى از آيات آن عمل كرده و بعضى ديگر را رها كردند. آن ها مطابق ميل و خواسته خود از تورات استفاده كردند. اگر ما هم، چنين كنيم، چه تفاوتى با آن ها خواهيم داشت؟ تنها اين كه بگوييم تغيير نمى كند، كافى نيست، بلكه بايد مطابق قواعد، نه براساس تمايلات، به تمام آن عمل كنيم. "و المؤمنون كلٌ آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لانفرق بين احد من رسله"(147). ما به تمام كتب آسمانى ايمان داريم، اما آيا چنين ايمانى به اين معنى است كه چون تورات را قبول داريم، يهودى هستيم؟ يهودى، كسى است كه به تورات عمل كند، اما چون ما معتقديم نبايد به تورات عمل كرد، يهودى نيستيم. ما عقيده داريم قرآن، تورات را نسخ كرده است و عمل به تورات جايز نيست. حال، اگر كسى بگويد من قرآن را قبول دارم و معتقد هستم كه خداوند آن را بر پيامبرصلى الله عليه وآله نازل كرده است، اما امروز نبايد به آن عمل كرد، آيا چنين كسى مسلمان است؟! مسلمان بودن به عمل كردن به احكام و قوانين دين است، نه اعتقاد به اعتبار آن ها در زمان گذشته! بنابراين، اگر منظور سؤال كننده اين است كه ما احكام جديدى را درست كرده و آن ها را به نام اسلام بناميم، اين تنها حفظ نام اسلام است و با نام مشكلى حل نمى شود. اين كار، كفر، بدعت گذارى و شرك در تشريع است، اما اگر مقصود اين است كه طبق قواعدى كه اسلام در مورد عناوين ثانويه، مثل عسر و حرج، و ساير موارد معين كرده است و مجتهد، موارد هر يك را براساس روش صحيح اجتهاد و رعايت مصالح و مفاسد شناسايى مى كند و در هر مورد حكم ثانوى صادر مى كند، اين همان راهكارى است كه اسلام براى عناوين ثانويه پيش بينى كرده است و امرى نيست كه از خارج به اسلام اضافه شود؛ از اين رو اسلام به توسعه كيفى هم نياز ندارد. در ادامه سؤال اين مطلب اضافه شده است: "البته در اين نسبيت، يك محور ثابت است و آن كلمات وحى است." اين تعبير جواب نقدى است كه ممكن است به گفته سؤال كننده وارد شود كه آنچه شما مى گوييد به معنى نسبيت قرآن است، زيرا براساس اين نظريه، قرآن در زمانى معتبر و در زمان ديگرى از اعتبار ساقط است؛ براى گروهى قانونى و براى گروه ديگر غيرمعتبر است و اين به معنى نسبى بودن قرآن است. شخص سؤال كننده، براى جلوگيرى از اين نقد گفته است كه ما در اين نسبيت يك امر ثابت داريم و آن هم همان كلمات و الفاظ قرآن است كه هميشه ثابت و بدون تغيير است، اما ايشان توجه نكرده است كه مراد از نسبيت در دين، اعتبار يا عدم اعتبار احكام دين و قانونى بودن آن ها است و اين امر ارتباطى با ثابت بودن الفاظ قرآن ندارد. ثابت بودن لفظ، مشكلى را حل نمى كند. اگر احكام اسلام نسبت به زمانى يا گروهى معتبر و نسبت به زمان يا گروه ديگر غيرمعتبر باشد، اين حالت به معناى نسبيت دين است؛ هر چند الفاظ آيات ثابت و بدون تغيير باقى بماند. در ادامه سؤال نوشته شده است: "اما با وجود چنين ثباتى، بايد فهم از اسلام كه قبل از تشكيل حكومت، فهمى فردى بود، پس از تشكيل حكومت به فهم اجتماعى تغيير كند." اين عبارت بازگشت به همان مطلب اول است. تغيير فهم از فردى به اجتماعى به چه معنى است؟ در قرآن گفته شده است كه بايد دست دزد را قطع كرد؛ آيا اين حكم فردى است يا اجتماعى؟ قبل از تشكيل حكومت به اين حكم عمل نمى شد، اما پس از انقلاب و تشكيل حكومت اسلامى، آيا بايد به اين حكم عمل كنيم يا آن را فراموش كنيم؟ آيا اين حكمى فردى است كه آن را به حكم اجتماعى تبديل كنيم؟ بريدن دست دزد يك حكم كيفرى و از جمله احكام اجتماعى است. چگونه ما مى توانيم آن را به حكم فردى تبديل كنيم؟ اصلاً فهم فردى و اجتماعى يعنى چه؟ اين قبيل اشكالات ريشه در بحث هايى مانند تئورى قبض و بسط شريعت و متحول بودن فهم بشرى و نظاير آن دارد و هر يك از اين مسايل در محل خود به صورت مفصل نقادى شده است. ما هم در حد ظرفيت به آن ها اشاره كرديم. سؤال: آيا قرآن مورد تحريف واقع شده است؟ پاسخ: سؤال ديگرى كه مطرح شده مربوط به تحريف قرآن است. شخص سؤال كننده به بعضى از رواياتى كه در مورد تحريف قرآن نقل شده، اشاره كرده و ظاهراً درصدد اثبات تحريف قرآن بوده است. بحث تحريف قرآن از جمله مباحثى است كه در مورد قرآن مطرح است و پيرامون آن كتاب هاى مفصلى نوشته شده و شبهه تحريف در آيات قرآن، چه به زياده و چه به نقصان، به صورت كامل رد شده است. ارائه پاسخ كامل به اين شبهه در اين فرصت كوتاه نمى گنجد؛ از اين رو من به اجمال پاسخى را عرض خواهم كرد. بخشى از روايات مورد اشاره كه ايهام تحريف دارند، مربوط به تفسير قرآن هستند؛ مواردى مانند تعيين بعضى از مصاديق يا تبيين معنى و مفهوم آن ها. بعضى ديگر از اين روايات جعلى هستند، مثل روايتى كه در آن گفته شده پيامبرصلى الله عليه وآله با دخالت شيطان، اين عبارت را در سوره نجم اضافه كرد: "تلك الغرانيق العلى و شفاعتهن ترتجى". نظاير اين روايت، در كتب اهل سنت فراوان است كه تمام آن ها جعلياتى است كه دشمنان اسلام از همان صدر اسلام براى سست كردن پايه اعتقادات مردم، آن ها را ساخته اند. به اعتقاد ما، قرآن تنها كتاب آسمانى است كه به هيچ صورت دستخوش تحريف واقع نشده است. بحث مفصل پيرامون اين موضوع در تفسير الميزان و كتب ديگر تفسير و علوم قرآنى مطرح شده است و كسانى كه علاقه دارند، مى توانند به آن ها مراجعه كنند. در اين مورد، به اجمال مى توان گفت: بايد اعتبار سند و دلالت اين قبيل روايات را بررسى كرد و همچنين هماهنگى آن ها را با اصول قطعيه سنجيد. هم چنين بايد به اين مطلب توجه كرد كه عدم تحريف قرآن يكى از اصول قطعى اسلام است كه هيچ خدشه اى در آن نمى توان كرد. چون براساس اعتقاد ما، خداوند صحت قرآن را در تمام مراحل تضمين كرده و فرموده است: "انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون"(148). البته در مورد اين آيه نيز گفته شده كه اين آيه مربوط به كليات است؛ خير، اينچنين نيست. اين آيه اطلاق دارد و ما نمى توانيم از پيش خودمان چيزى را به آن اضافه كنيم. در مورد دلالت اين آيه هم، در بخش قرآن شناسى و راهنماشناسى از مجموعه معارف قرآن، به صورت مفصل بحث كرده ايم. ...................) Anotates (................. 1) صائب تبريزى. 2) حافظ. 3) . 4) بحارالانوار، ج 45، ص 133. 5) بحارالانوار، ج 28، ص 328. 6) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، كتابخانه آيةالله مرعشى نجفى، 1404 ق، ج 1 ص 213. 7) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 9، ص 53. 8) بحارالانوار، ج 31، ص 295. 9) بحارالانوار، ج 44، ص 382. 10) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، كتابخانه آيةالله مرعشى نجفى،1404 ق، ج 1، ص 202. 11) بحارالانوار، ج 44، ص 382. 12) بقره، 47 و 122. 13) مائده، 20. 14) بحارالانوار، ج 71، ص 204. 15) نساء، 85. 16) يوسف، 111. 17) بحارالانوار، ج 44، ص، 332. 18) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، كتابخانه آيةالله مرعشى، 1404، ج 3، ص 240. 19) وسايل الشيعه، ج 27، ص 161. 20) شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد، كتابخانه آيةالله مرعشى نجفى، 1404 ق، ج 2، ص 298. 21) شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد، كتابخانه آيةالله مرعشى نجفى، 1404 ق، ج 1، ص 382. 22) شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد، ج 9، ص 53. 23) پيام هاجر، ش 296، 3/9/78. چه اندازه لطف . نساء، 165. 24) نساء، 116. 25) لقمان 13. 26) توبه، 11. 27) بقره، 191. 28) بقره، 114. 29) طه، 127. 30) زمر، 26. 31) تحريم، 11. 32) نازعات، 24. 33) زخرف، 51. 34) بحارالانوار، ج 44، ص 332. 35) بقره، 8. 36) احزاب، 21. 37) گنجى، اكبر، روزنامه صبح امروز، 23/2/78. 38) جمعه، 6. 39) بحارالانوار، ج 6، ص 154. 40) بحار الانوار، ج 1، ص 144. 41) بحارالانوار، ج 11،ص 149. 42) فجر، 24. 43) بحارالانوار، ج 45، ص 5. 44) بحارالانوار، ج 45، ص 7. 45) آل عمران، 92. 46) بحارالانوار، ج 36، 288. 47) ر.ك: بحارالانوار، ج 45، ص 47 و ج 53، ص 15 و... 48) حج، 11. 49) كافى، ج 2، ص 18. 50) مريم، 97 و دخان، 58. 51) براى نمونه ر.ك: بقره، 23، 97، 99،159، نساء، 105، 174 و... 52) بقره، 55. 53) اعراف، 148 و طه، 88. 54) مائده، 15. 55) عبس، 31. 56) نهج البلاغة، خطبه 210 57) وسائل الشيعه، ج 16، ص 210. 58) مؤمنون، 27. 59) نساء، 1. 60) مدثر، 38. 61) طور، 21. 62) وسائل الشيعه، ج 27، ص 33. 63) نحل، 44. 64) آل عمران، 164. 65) قيامة، 18. 66) نهج البلاغه، خطبه 87. 67) بقره، 62. 68) حج، 17. 69) بقره، 135. 70) مائده، 18. 71) بقره، 80. 72) كافى، ج 1، ص 47. 73) كافى، ج 2، ص 74. 74) بقره، 285. 75) صف، 6. 76) مائده، 83. 77) صف، 6. 78) نساء، 150. 79) مريم، 9091. 80) مائده، 117. 81) نساء، 171. 82) توبه، 7. 83) قيامة، 3. 84) قيامة، 45. 85) نمل، 14. 86) دعاى شريف كميل. 87) روم، 10. 88) توبه، 106. 89) آل عمران، 7 90) حجر، 99. 91) ر.ك بحارالانوار، ج 92، باب 8. 92) ر.ك بحارالانوار، ج 92، باب 8. 93) محمد، 24. 94) بحارالانوار، ج 92، ص 17. 95) مؤمنون، 1. 96) بحارالانوار، ج 52، ص 362. 97) زخرف، 23. 98) انعام، 92. 99) آل عمران، 179. 100) عنكبوت، 64. 101) نساء، 160. 102) آل عمران، 93. 103) آل عمران، 50. 104) اعراف، 157. 105) بقره، 217. 106) اسراء، 74. 107) اسراء، 75. 108) شعراء، 214. "و هشدار ده به خويشان نزديك خود." 109) انعام، 92. " و براى اين كه مردم ام القرى [= مكه ] و كسانى كه پيرامون آن هستند، هشدار دهى." 110) انعام، 19. "بگو... اين قرآن به من وحى شده تا به وسيله آن شما و هر كس كه پيام به او برسد هشدار دهم." 111) فرقان، 1. 112) سباء، 28. 113) آل عمران، 61. 114) انعام، 112. 115) متى، مرقس، يوحنا، لوقا. 116) مارتين لوتر يكى از مؤسسان مذهب پروتستان بود. 117) مريم، 97. 118) دخان، 58. 119) آل عمران، 48. 120) جن، 2628. 121) يس، 82. 122) انعام، 91. 123) بقره، 79. 124) حجر، 9. 125) شعراء، 195 - 193. 126) ابراهيم، 4. 127) زخرف، 3. 128) اعراف، 150. 129) عبس، 16 15. 130) ر.ك: بحارالانوار، ج 89، ص: 275، باب 33، روايت 3.[مثل سوره انعام ] 131) قيامه، 19 - 15. 132) طه، 114. 133) أعلى، 6. 134) كهف، 29. 135) ابراهيم، 8. 136) غافر، 7. 137) اعراف، 27. 138) انعام، 112. 139) انسان، 3. 140) كهف، 29. 141) انسان، 17. 142) مومنون، 115. 143) نساء، 87. 144) نساء، 122. 145) نساء، 80. 146) بقره، 159. 147) بقره، 285. 148) حجر، 9.