درسى كه حسين عليه السلام به انسانها آموخت

موضوع
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم

موضوع

موضوع درسى كه حسين عليه السلام به انسانها آموخت بنام خدا سالها بود كه آرزو داشتم درباره نهضت مقدس حسين عليه السلام كه نه تنها يك جنبش اصيل اسلامى بلكه حساترين فراز تاريخ انسانى است كتابى بنويسم و جوانب گوناگون اين واقعه را مورد بررسى قرار دهم ، اين آرزو يكبار هنگاميكه در حوزه علميه قم مى زيستم مى رفت تا جامه عمل بخود بپوشد، اما تراكم كارهاى درسى نويسنده را از دست يافتن باين مقصود باز داشت تا پس از گذشتن سالها خوشبختانه اكنون به انجام آن موفق گرديدم . مباحث اصلى اين كتاب در سه بخش نگاشته شده : در بخش اول عواملى كه ضرورت نهضت حسين عليه السلام را ايجاب مى نمود - از هنگام انعقاد نطفه آن - قدم به قدم مورد تعقيب قرار گرفت و به خوبى نشان داده شد كه چگونه در آن عصر سر نوشت اسلام و قرآن ، عدالت و آزادى ، انسانيت و فضيلت به آن قيام آسمانى بطور مستقيم بستگى داشت . در بخش دوم روش و سياست خاصى كه فرزند پيغمبر عليهماالسلام در آن شرائط خفقان آور و دردناك در پيش گرفت تا توانست با رهبرى صحيح و همه جانبه جنبش خونين و انسانى خويش را به ثمر برساند و آنرا از دستبرد تحريف حكومتهاى فاسد و ديكتاتور محافظت نمايد بطور كامل مورد توجه قرار داده شده . در سومين بخش نقش حياتى و بزرگ كاروان اسيران در به ثمر رساندن نهضت و كوشش هائى كه آن دودمان فضيلت به صورتهاى گوناگون براى رسيدن به اين هدف انجام داده اند دقيقا بررسى گرديد و در پايان كتاب طرحهاى مفيدى به منظور بهره بردارى صحيح از نهضت در شرائط حاضر ارائه داده شده و بالاخره با پيش كشيدن مباحث علمى ديگرى كه طرح آنها ضرورى به نظر مى رسيد به كتاب خاتمه داده شد. اميد است مطالعه اين اثر در راه درك عظمت و اهميت نهضت آسمانى حسين عليه السلام در شعاع مباحث محدود و ناچيز خودبراى خوانندگان مفيد و سودمند واقع گردد. و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب . مشهد - 15 رجب 1388 هجرى مطابق با 19 مهر ماه 1347 شمسى سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

بخش اول

نهضت كربلا چگونه به وجود آمد؟ بسم الله الرحمن الرحيم و خير الصلوة والسلام على خير خلقه محمد و آله الطاهرين حوادثى كه در جهان به وقوع مى پيوندد از نظر عوامل و موجبات مختلف است گاهى حادثه اى انجام مى گيرد كه نطفه آن چند لحظه و يا حداكثر چند ساعت و يا چند روز قبل بسته شده و با سرعت فراوانى رشد مى كند و در مدتى كوتاه به كمال خود مى رسد، اما گاهى پديده هاى مهمى واقع مى شود كه بايد ريشه ها و علل آنرا در ده ها سال قبل جستجو كرد، بررسى كامل درباره اينگونه حوادث و بدست آوردن عوامل حقيقى آن در صورتى امكان پذير است كه صفحات تاريخ را چندين سال ، قبل از وقوع آن حادثه ورق زده و سبب هاى اصلى آنرا قدم به قدم از هنگام انعقاد نطفه آن مورد توجه قرار دهيم . آرى تنها در اين صورت است كه ما مى توانيم بطور صحيح درباره آن پديده قضاوت كنيم و علل و عوامل وقوع آن را آن گونه كه هست بدست آوريم . نهضت كربلا و واقعه جانگدازى كه در آن سرزمين مقدس به وقوع پيوست از كامل ترين نمونه هايى اينگونه حوادث است و ما براى بدست آوردن ريشه هاى اصلى و عواملى كه منجر به آن قيام خونين گرديد و ارزيابى كامل نتايج حيرت انگيز آن و بالاخره براى قضاوت صحيح همه جانبه درباره اين حادثه بايد به تاريخ اسلام در ده ها سال قبل بر گرديم . از يك طرف بايد ديد چه شرائطى وجود داشت و چه هدف عالى و مقدسى در نظر بود كه حسين بن على عليهماالسلام با علم به آنكه كشته مى شود و خاندان پاك او اسير مى گردند (چنان كه بخواست خداوند در آينده اين حقيقت بطور روشن اثبات خواهد شد) با اين حال آن قيام خونين را با اراده و اختيار خود انجام داده و هيچ مشكلى نتوانست آن حضرت را از دست زدن به آن نهضت باز دارد. و از سوى ديگر بايد بررسى كرد كه وضع عمومى اجتماع اسلامى در چه مرحله هول انگيزى قرار گرفته بود كه گروه فراوانى از مردم مسلمان و كسانى كه ادعاى پيروى از پيامبر عالى قدر اسلام را مى نمودند هنوز بيش از پنجاه سال از وفات آن پيامبر بزرگ نگذشته بود كه در سرزمينى دور يكديگر گرد آيند و فرزند دختر همان پيامبر را با تمام خويشاوندان و يارانش به قتل برسانند و خواهران و زنان و دختران آنها را به اسارت ببرند!!!. حكيمانه نيست اگر كسى تصور كند اين پديده بزرگ و اين انقلاب عظيم بذر اصلى آن تنها در مدت چند روز و يا حداكثر چند ماه (از ابتداى زمامدارى يزيد) كاشته شد و بزودى هم رشد كرده و بارور گرديد! هر فرد عميق و غير سطحى براى جستجوى سببهاى اصلى اين واقعه بى نظير و بدست آوردن هدف هاى عالى و مقدس حسين بن على (ع ) و اطلاع يافتن بر شرائط و موقعيت خاص اجتماع آن روز اسلامى بطور قطع بايد سالها به عقب بر گردد و حوادث اجتماعى و سياسى را در آن سالها با صبر و حوصله خاصى مورد مطالعه قرار دهد، ما اكنون به توفيق پروردگار به دنبال اين هدف هستيم . ما بخواست خداوند مى خواهيم عوامل و موجبات اين حادثه را، از هنگام پديد آمدن اولين عامل آن تا روزى كه واقعه كربلا به وجود آمد مورد مطالعه قرار دهيم . هدف ما در اين كتاب اين است كه (با استفاده از شواهد زنده و غير قابل انكار) اين حقيقت را اثبات نمائيم كه وضع خاص اجتماع اسلامى هنگام قيام خونين حسين بن على عليهماالسلام آن گونه بود كه : اگر آن نهضت مقدس به وجود نمى آمد شايد چند سال بيشتر به طول نمى انجاميد كه ديگر (نه از تاك نشان بود و نه از تاك نشان ) يعنى حكومتهاى گذشته شرائط را آن گونه ترتيب داده بودند كه اگر فرزند دختر پيغمبر آن فداكارى و از خود گذشتگى عجيب را (با يك نقشه آسمانى و بهت انگيز) انجام نمى داد، ديگر امروز نه تنها عملا در سراسر جهان از اسلام حتى نامى هم باقى نمانده بود بلكه اساس خداپرستى و توحيد بطور كلى در برابر كفر و شرك و نفاق به سختى دچار شكست مى گرديد طبيعى است كه ما براى روشن ساختن اين واقعيت ناچاريم به تاريخ زندگى چندين ساله اجتماع اسلامى و روش حكومت بسيارى از كسانى كه بنام دين زمام امور مسلمين را در دست داشتند بپردازيم . اما فراموش نشود كه در اين راه تنها آن قسمت از حوادث تاريخى مورد استفاده ما قرار مى گيرد كه شرح آنها براى رسيدن به هدف اصلى كتاب ضرورى و حتمى است و از نقل قسمتهاى ديگرى كه در دست يافتن به اين هدف اثرى ندارد، خوددارى مى شود. و از شما خواننده عزيز هم انتظار داريم . كه با روح بيطرفى كامل در اين راه پر فراز و نشيبى كه در پيش داريم با ما قدم برداريد. تا بتوانيم درباره اين پديده بزرگ بطور صحيح و آن گونه كه هست قضاوت نمائيم . موجبات و علل اصلى نهضت حسين عليه السلام هدف ما در اين فصل تحقيق درباره موجبات و عللى است كه بطور مستقيم در نهضت و حادثه كربلا نقشى داشت . و اگر بخواهيم درباره عواملى كه بطور غير مستقيم هم در به وجود آمدن اين قيام خونين موثر بوده اند جستجو كنيم بايد درست به تاريخ اسلام از هنگام وفات پيامبر عالى قدر بر گرديم . ولى چون بر شمردن آن حوادث تا هنگام خلافت عثمان در روشن ساختن هدف و مقصد اصلى ما در اين كتاب اثر فراوان ندارد از اين نظر از شرح اين قسمت خوددارى مى شود. و براى بدست آوردن مقصود كافى است كه تنها به شرح وقايعى كه از هنگام خلافت عثمان واقع شده بپردازيم . هنگامى كه عثمان زمامدار مردم گرديد و قدرت اسلامى را در دست گرفت ، آهسته آهسته وضع حكومت و اجتماع مسلمين را دگرگون ساخت . حكومت اسلامى كه وظيفه داشت در حفظ حقوق طبقات مختلف طبق موازين قرآن بكوشد. و بر اجراى كامل قوانين نظارت نمايد متاسفانه در آن عصر اين وظيفه يك باره فراموش گرديد. هنگام خلافت عثمان قانون شكنى ابتداء با دست خليفه و همكاران او شروع شد و آهسته آهسته اين حالت عصيان و سركشى به طبقات ديگر اجتماع هم سرايت نمود. در حكومت عثمان تامين رضاى خليفه بر همه چيز (حتى بر قانون ) مقدم بود. كسانى كه طبق دلخواه و هوس وى قدم بر مى داشتند (هر چند صريحا در برابر قانون سر پيچى مى كردند) در دستگاه حكومت مقرب و محترم بودند، ولى اگر مسلمانى پاكدل بخود جراءت مى داد و مقررات اسلامى را بر انجام خواسته هاى عثمان مقدم مى داشت از نظر حكومت طرد مى شد و مورد انواع اهانت و تحقير و گاهى هم ضرب و جرح و تبعيد قرار مى گرفت . بيت المال در حكومت عثمان بيت المال مسلمين كه در قوانين اسلام درباره حفظ و بهره بردارى صحيح از آن و رساندن آن به افراد مستحق و طبقات محروم اجتماع آن همه سفارش گرديده . در حكومت عثمان بصورت اموال شخصى خليفه در آمد و كسانى كه نه تنها اجراى قانون را بر رضاى خليفه مقدم مى داشتند بلكه گاهى هم درصدد اعتراض به رفتار غير قانونى وى بر مى آمدند، آشكار از حقوق حقه خود محروم مى گرديدند. ولى آنهائى كه تنها هدفشان تامين هوسهاى عثمان و خواسته هاى حكومت وى بود هم از نصيب خود كاملا برخوردار بودند و هم حقوق هزاران فرد ديگر در اختيار آنان قرار داشت . تا جائى كه از اين راه ثروت هاى كلان و اندوخته هاى فراوانى از خود به جاى گذارند. عثمان هم خود از بيت المال مسلمين تا حدود زيادى اندوخته ساخت و هم بنى اميه يعنى خويشاوندان و اقوامش از اين راه ثروتهاى فراوانى گرد آوردند. مسعودى مورخ مشهور اسلامى مى نويسد: هنگامى كه عثمان كشته شد صد و پنجاه هزار دينار طلا و يك ميليون درهم از اموال شخصى خود بجاى گذارد و قيمت باغهاى او در وادى القرى و چنين و جاهاى ديگر صد هزار دينار طلا بود و داراى گله هائى از شتر و اسب بوده است (1)ابو موسى اشعرى روزى اموال فراوانى از بيت المال نزد خليفه آورد، عثمان طلاها، و نقره هاى آن را با ظرف بين زنان و فرزندان خود تقسيم كرد(2)اينكه ما ادعا كرديم عثمان بيت المال را اموال شخصى خود مى پنداشت ، نه تنها عمل او بر اين حقيقت گواهى مى دهد بلكه در دو مورد خود صريحا اين موضوع را ياد آور گرديد. مورد اول هنگامى كه عبدالله بن خالد با جمع فراوانى از مكه وارد مدينه شد و نزد خليفه آمد، عثمان به عبدالله بن ارقم كه خازن بيت المال و وزير دارائى حكومت بود نوشت كه به عبدالله بن خالد سيصد هزار درهم از بيت المال بدهد و به هر فردى كه با اوست صد هزار درهم بپردازد. عبدالله بن ارقم (چون مبلغى كه خليفه دستور داده بود بسيار زياد و عبدالله بن خالد و ياران او استحقاق آن را نداشتند) از پرداختن حواله خليفه امتناع ورزيد. عثمان ضمن نامه اى او را به خاطر اين جسارت سرزنش كرده و به وى نوشت : انما انت خازن لنا. يعنى تو خزينه دار ما هستى (بايد آن چه حواله مى كنم بى درنگ بپردازى ) ولى عبدالله بن ارقم در پاسخ عثمان چنين نگاشت : انا خازن المسلمين و خازنك غلامك . يعنى من خزينه دار مسلمانانم و خزينه دار تو غلام توست آن گاه كليد بيت المال را به عثمان رد كرد و از مقام خود استعفا نمود.(3) مورد دوم هنگامى كه وليد به عقبه از جانب عثمان استاندار كوفه گرديد. از عبدالله بن مسعود كه خازن بيت المال در كوفه بود مبلغى از بيت المال استقراض كرد تا در آينده نزديك بپردازد (چون عادت بر اين بود كه حكام از بيت المال قرض مى گرفتند و سپس مى پرداختند) عبدالله بن مسعود پس از چندى آن مبلغ را از وليد مطالبه كرد تا آن را به بيت المال بر گرداند. اما وليد به جاى آن كه به عبدالله پاسخ مساعد بدهد از اين جسارت سخت ناراحت شد، و جريان را بصورت شكايت از عبدالله بن مسعود به عثمان مرقوم داشت . پس از چندى عثمان نامه اى به عبدالله بن مسعود نوشت و ضمن آن چنين نگاشت : انما انت خازن لنا فلا تعرض للوليد فيما اخذ من المال . يعنى تنها سمت تو اينست كه خازن و كليددار مائى و نسبت به آنچه كه وليد از بيت المال گرفته است متعرض او مباش . عبدالله بن مسعود پس از خواندن نامه عثمان به مسجد آمد و در برابر مردم كليد بيت المال را نزد وليد پرتاب كرد و گفت من گمان مى كردم خازن اموال مسلمين هستم اما حالا كه عثمان مرا خازن شخصى خود مى داند اين سمت را نمى پذيرم .(4) بيت المال در اختيار بنى اميه بنى اميه كه عثمان خود از آنان بود. در دوران حكومت وى عملا همه چيز كشور را در اختيار داشتند علاقه و محبت خليفه نسبت به خويشاوندانش تا جائى بود كه احمد حنبل در مسند خود مى نويسد: دعا عثمان ناسا من اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله فيهم عمار ياسر فقال انى سائلكم و انى احب ان تصدقونى نشدلكم الله اتعلمون ان رسول الله (ص ) كان يوثر قريشا على سائر الناس و يوثر بنى هاشم على سائر القريش فسكت القوم فقال عثمان لو ان بيدى مفاتيح الجنة لا عطيتها بنى امية حتى يدخلوا من عند آخرهم (5) يعنى روزى عثمان جمعى از اصحاب پيغمبر را نزد خود خواند و عمار ياسر هم در بين آنان بود آنگاه گفت من از شما سوالى مى كنم و دوست دارم مرا تصديق كنيد (سپس گفت ) شما را بخدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه پيامبر اسلام قريش را بر مردم ديگر مقدم مى داشت و بين هاشم را بر قريش هم مقدم مى شمرد؟ افراد حاضر ساكت شدند (و كسى به عثمان پاسخ نداد) آن گاه عثمان گفت اگر كليدهاى بهشت در اختيار من بود آنها را به بن اميه مى دادم تا آخرين فرد آنها هم وارد بهشت گردد در اينجا عثمان شدت علاقه و محبت خود را به خويشاوندان و اقوامش يعنى بنى اميه اين گونه صريحا بيان مى كند كه مى گويد: اگر كليدهاى بهشت در دست من بود آنها را به بنى اميه مى دادم . اما اگر كليد بهشت در اختيار عثمان نبود كليد بيت المال و حكومت اسلامى در دست عثمان بود. خليفه اگر نمى تواند بهشت را در اختيار بنى اميه بگذارد مى تواند بيت المال و همه چيز كشور را (تا حدود امكان ) در اختيار بنى اميه قرار دهد، عثمان در علاقه خود نسبت به بنى اميه تا جائى پيش رفت كه هيچ چيز (حتى خطرى كه در اثر اعتراضات شديد مردم و شورش آنان متوجه شخص او و حكومت وى بود) مانع و سد راه او در طريق خدمات صادقانه اش به آنها نگرديد!! مراتع و چراگاههاى اطراف مدينه كه تا آن روز در اختيار همه مسلمين بود و گله هاى شتر و گوسفندان عموم مردم از آنها بهره مى بردند در بست در اختيار مواشى بنى اميه گذارد و ديگر مردم را از آن مراتع منع كرد.(6) دشمنان پيغمبر مورد احترام خليفه اند! از موارد عجيب و تكان دهنده اى كه عثمان صريحا با روش قاطع پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله (و حتى با روش ابوبكر و عمر) مخالفت كرد باز گرداندن افرادى به مدينه بود كه در شمار سخت ترين دشمنان پيامبر اسلام بودند و آن حضرت آنان را از مدينه طرد كرده و به طائف فرستاده بود و حتى ابوبكر و عمر در زمان خلافت خود شفاعت عثمان را درباره بر گشت دادن آنها به مدينه مورد توجه قرار نداده و گفتند كسانى كه پيغمبر آنها را از مدينه بيرون كرده ما آنان را به مدينه بر نمى گردانيم . اما عثمان هنگامى كه نوبت خلافت بوى رسيد نه تنها آنها را به مدينه بر گرداند بلكه سخت آنان را مورد نوازش و احترام قرار داده و از بيت المال مسلمين فراوان به آنها عطا نمود. حكم بن ابى العاص و فرزندان او را پيامبر اسلام از مدينه خارج ساخته و به طائف فرستاده بود. حكم بن ابى العاص در مكه همسايه پيغمبر بود ولى در شمار سر سخت ترين دشمنان آن حضرت قرار داشت و همواره در صدد اذيت و آزار آن بزرگوار بر مى آيد مخصوصا هنگام راه رفتن آن حضرت با چشم و دهان و انگشتان دست و تمام بدن خود حركات مسخره اى انجام داده و به عنوان تقليد از آن بزرگوار وى را مورد استهزاء قرار مى داد. پس از فتح مكه و تسلط پيغمبر بر قسمت هاى حساس جزيرة العرب حكم بن ابى العاص و فرزندانش به مدينه آمدند فرستاد، ولى عثمان آنها را محترمانه به مدينه بر گرداند. و تنها در يك مورد سيصد هزار درهم از بيت المال مسلمين به حكم بن ابى العاص داد(7)يكى از فرزندان وى را به نام مروان بن حكم به سمت دامادى خود انتخاب كرد و خمس اموال نواحى آفريقا را كه پانصد هزار دينار طلا بود در يك نوبت به وى عطا نمود(8)و برادر مروان كه فرزند ديگر حكم بن ابى العاص بود بنام حارث بن حكم را نيز به دامادى خود مفتخر ساخت و سيصد هزار درهم تنها در يك مورد به او داد.(9) ثروتهائى كه از بيت المال بدست آمد! حكومت عثمان به جمعى از مردم بى ايمان و متملق فرصت داد تا با خدمت صادقانه خود به دستگاه وى و عمل بر طبق هوسها و رضاى خليفه حداكثر بهره بردارى را از بيت المال مسلمين بنمايند. و ما اكنون بعضى از آنان را با قسمتى از ثروتهائى كه اندوخته بودند در اينجا نام مى بريم . يعلى بن اميه در هنگام مردن پانصد هزار دينار طلا از خود بجاى گذارد و ارزش املاك و بقيه ماترك او سيصد هزار دينار طلا بود(10)عبد الرحمن بن عوف زهرى صد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و هنگامى كه از دنيا رفت چهار زن داشت و 8/1 ماترك او را بين چهار زن تقسيم كردند با اين حال به هر زن هشتاد و چهار هزار دينار رسيد(11)طلحة بن عبدالله تنها در آمد روزانه او از املاك عراق به هزار دينار طلا مى رسيد(12)زيدبن ثابت هنگامى كه مرد آنقدر طلا و نقره از او بجاى ماند كه آنها را با تبر شكستند و بين ورثه تقسيم كردند و قيمت بقيه ماترك او هم هزار دينار طلا شده بود(13) خواننده عزيز اينان از كار گردانان مهم دستگاه خلافت بودند، كسانى كه همه چيز (حتى قانون و مقررات اسلامى ) را فداى رضاى خليفه و تامين هوسها و خواسته هاى او مى كردند. اينجاست كه انسان به ياد گفته على عليه السلام در خطبه شقشقيه مى افتد هنگامى كه آن بزرگوار درباره عثمان و بنى اميه و كارگردانان حكومت او و وضع بيت المال مسلمين در دست آنان سخن مى گويد... وقام معه بنو ابيه يخضمون مال الله خضمة الابل نبتة الربيع (14) يعنى هنگامى كه عثمان به خلافت قيام كرد اقوام و خويشاوندانش (بنى اميه ) هم با او برخاستند و مال خدا (بيت المال ) را خوردند مانند شترى كه علفهاى (نرم و لطيف ) ايام بهار را مى بلعد. حكومت عثمان با مردان خدا چه مى كند؟ ما تا اينجا روش حكومت عثمان را نسبت به كسانى كه تامين رضاى خليفه و خدمت به شخص او را بر همه چيز مقدم مى داشتند روشن ساختيم اكنون مى خواهم عكس العمل خليفه را درباره كسانى كه نه تنها قانون و مقررات اسلامى را در زندگى شخصى خود دقيقا رعايت مى نمودند. بلكه همواره در برابر قانون شكنيهاى صريح عثمان و تجاوز روشن او به بيت المال و حقوق طبقات محروم اعتراض مى كردند، نشان دهيم . عمار ياسر مورد غضب واقع مى شود. عمار ياسر يكى از اصحاب بزرگوار و با فضيلت رسول خدا است مردى كه پيغمبر درباره او فرمود عمار به منزله دو چشم من است و كسى نتواند او را برنجاند(15)همين عمار مورد غضب عثمان واقع مى شود و به دستور او كتك مى خورد و جرم او هم تنها اين بود كه بخود جرئت داد و نامه اى كه اصحاب پيغمبر در مدينه به عثمان نوشتند و در آن ضمن بر شمردن كارهاى غير اسلامى و قانون شكنيهاى او از وى خواستند كه از روش خود دست بر دارد. اين نامه را عمار به عثمان داد هنگامى كه عثمان نامه را خواند سخت بر آشفت و به غلامان خود دستور داد تا فرزند ياسر را فراوان زدند و خليفه خود آنقدر با لگد بر شكم عمار زد كه او را بيهوش ساخت و مبتلا به مرض فتق گرديد.(16) اباذر تبعيد مى گردد. اباذر آن بزرگ مردى كه سخت مورد علاقه و احترام پيغمبر اسلام بوده و درباره وى فرموده بود: ما اظلت الخضراء ولا اقلت الغبراء على ذى لهجة اصدق من اباذر(17) يعنى آسمان سايه نيفكنده و زمين بر بالاى خود نديده كسى را كه راستگوتر از اباذر باشد، اين صحابى بافضيلت ، تنها به جرم اعتراض و مخالفت در برابر قانون شكنيهاى صريح عثمان و تجاوز او و همدستانش به اموال عمومى ، دچار انواع شكنجه و زجر و محروميت گرديد. ابتداء خليفه دستور داد او را به شام تبعيد كردند تا در مدينه نباشد و با اعتراضات و مخالفتهاى قانونى و صريح خود خاطر خليفه را رنجيده نسازد!! ولى اباذر مردى نبود كه مهر سكوت بر لب زند و وظيفه مذهبى نهى از منكرخويش را فراموش نمايد. اباذر از مدينه به شام تبعيد شد اما بالاخره اين شام جزء همان كشور پهناور اسلامى است كه عثمان بر آن حكومت مى كند و استاندار آنجا معاويه است كه همكار نزديك و از خويشاوندان خليفه مى باشد. در كشورى كه خليفه وقت با بيت المال مسلمين و اموال عمومى آن گونه معامله كند طبعا روش استاندار او هم اگر به مراتب ننگين تر از روش خليفه نباشد. بهتر از آن نخواهد بود، با اين حساب اباذر در شام هم در برابر قانون شكنيهاى معاويه و تجاوزات صريح و آشكار او نسبت به اموال عمومى و حقوق طبقات محروم قرار مى گيرد و طبعا راهى را در پيش خواهد گرفت كه در مدينه در پيش داشت . از اين جا است كه مى بينيم در شام اعتراضات اباذر به معاويه شروع مى شود و اين اعتراضات منطقى و قانونى گاهى در برابر شخصى معاويه و گاهى در برابر مردم نسبت به معاويه انجام مى شد. پيدا است كه اين روش اباذر براى استاندار شام غير قابل تحمل است (چنان كه براى خليفه قابل تحمل نبود) و بالاخره معاويه جريان شام و اعتراضات اباذر را نسبت به خليفه و استاندار وى به عثمان نوشت و از او خواست كه اباذر را به مدينه فرا خواند. عثمان در پاسخ معاويه چنين نگاشت : اباذر را با شترى تندرو و مردى بدخو و خشن كه شب و روز او را براند. به مدينه نزد من فرست معاويه فرمان خليفه را درباره اباذر اجراء كرد و او را بر شترى بى جامه و تندرو، به اتفاق مردى خشن و بدخو به سوى مدينه فرستاد. اباذر كه مردى لاغر اندام بود تعب و رنج فراوانى در بين راه تحمل كرد و هنگامى كه به مدينه رسيد پاهاى وى مجروح گرديده و گوشت رانهاى او از بين رفته بود. ولى با اين حال اباذر همان مرد خدا است و اين گونه مشكلات او را از انجام وظايف مذهبى اش باز نمى دارد، او مانند گذشته اعتراضات خود را عليه خليفه شروع كرد، خليفه كه ديد، نه تهديد و نه تطميع و پولهاى سرشارى كه او براى اباذر فرستاد و اباذر آنها را نپذيرفت هيچ يك در وى و اراده خدائى او اثر نگذارد، تصميم گرفت كه براى هميشه خود را از اعتراضات او آسوده سازد از اين نظر دستور داد وى را به ربذه (كه يك محيط بسيار نامساعدى بود) تبعيد كردند و فرمان داد تا كسى از اباذر مشايعت ننمايد. اما على بن ابى طالب و حسين عليهم السلام و جمعى از بنى هاشم از اباذر مشايعت نمودند و در هنگام وداع . امير المومنين (ع ) مطالبى را خطاب به اباذر بيان فرمود كه از اين جمله شروع مى شود: يا اباذرانك غضبت الله . فارج من غضبت له ان القوم خافوك على دنياهم و خفتهم على دينك ... (18) يعنى اى اباذر تو براى خدا غضب كردى . پس به كسى اميدوار باش كه براى رضاى او خشم نمودى . اين قوم (عثمان و همكاران او) از تو بر دنيا و حكومت و قدرت خود ترسيدند ولى تو از آنان بر دين خود ترسيدى ...بالاخره اباذر بر بذه تبعيد شد ولى آن مرد خدا و آن صحابى عاليقدر آنقدر در آن جا با مشكلات دست به گريبان بود تا بالاخره در اثر گرسنگى در آن وادى جان داد. در حالى كه تنها فرزند او كه يك دختر بود بر بالين وى حضور داشت و وضع رقت بار آن پيرمرد با فضيلت را با چشم خود نظاره مى كرد(19) ابن مسعود مورد غضب واقع مى شود ابن مسعود كه از قراء بزرگ و مشهور و از اصحاب رسول خدا (ص ) بوده است به علت اعتراضى كه به اعمال غير قانونى عثمان مى كند. خليفه دستور مى دهد او را از مسجد بيرون ببرند و مورد اهانت قرار دهند، دستور خليفه اجراء شد و ابن مسعود را كشان كشان از مسجد خارج ساختند و در آن جا آن چنان آن پيرمرد را بر زمين كوبيدند كه استخوان پهلوى وى درهم شكست !! هر چند خليفه در اين جا (مانند موارد ديگر) مورد اعتراض على عليه السلام و ديگران (حتى عايشه ) واقع گرديد، اما به اعتراض آنان كوچكترين ترتيب اثر نداد.(20) استانداران حكومت عثمان از انحرافات مهمى كه عثمان از روش حكومت اسلامى داشت . همكارى كردن با كسانى بود كه به گناه و ناپاكى و تجاوز به اموال عمومى تظاهر مى كردند. عثمان اين گونه افراد را بر مردم مسلط مى ساخت و در برابر اعتراضات و شكاياتى كه مردم مسلمان نسبت به رفتار و روش ننگين آنها و همكاران آنان به او مى نمودند بى تفاوت بود و كوچكترين عكس العمل از خود نشان نمى داد. ما براى نمونه تنها به نقل يك مورد اكتفا مى كنيم . استاندار كوفه مست به مسجد آمد! وليد بن عقبه به آن سابقه سوئى كه در زمان حكومت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مدينه داشت از جانب عثمان به سمت استاندارى كوفه نصب مى شود. اما اين مرد مشروب مى نوشيد و در بسيارى از اوقات مست بود، يك شب وليد در حال مستى تا به صبح با كنيزان خود سر گرم بود و هنگامى كه اذان صبح را گفتند وى با همان حال به مسجد آمد ولى چون مست بود نماز صبح را چهار ركعت گذارد. و در برابر اعتراض مردم نسبت به اين عمل گفت من امروز در حال نشاطم و اگر مى خواهيد بيشتر نماز بگذارم . اين جمله را ادا نمود و پس از چند لحظه (به علت افراط در نوشيدن مى ) در ميان محراب مسجد قى كرد.(21) تجاوز عثمان به قوانين عبادى اسلام آنچه كه ما تا به اينجا از روش خاص عثمان و تجاوزات صريح او به قوانين و مقررات اسلامى نقل كرديم تنها در انحرافات اجتماعى و اقتصادى و سياسى خليفه بوده است . اما تصور نشود خليفه تنها در اين قسمتها قوانين و وظايف اسلامى را رعايت نمى كرد، ولى در آن دسته از دستورات و مقررات كه جنبه عبادت داشت كاملا فرامين الهى را اجراء مى نمود. نه - اين تصور باطل است . خليفه به موازات قانون شكنيهائى كه در جنبه هاى اجتماعى ، اقتصادى و نظام خاص حكومت اسلام داشت در قسمت هاى عبادى و دستوراتى كه جنبه عبادت در اسلام را دارا بود، هم اعمال غير قانونى فراوانى مرتكب شده و بدعت هاى زيادى را به وجود آورد كه تا آن روز سابقه نداشت . مانند اضافه كردن اذان سوم در روز جمعه ، خواندن نماز در منى چهار ركعت ، گرفتن زكوة از اسب ، راى خاص او در جبابت . و امثال آن كه فراوان است اينها جزء بدعت هائى است كه دانشمندان بزرگ سنى مذهب در كتب معتبره خود مانند صحيح بخارى ، صحيح مسلم ، انساب بلاذرى و مانند آن براى عثمان بر شمرده اند(22) مدينه خواستار خلع عثمان است قانون شكنيهاى صريح خليفه و تجاوزات روشن وى به اموال عمومى و حقوق طبقات محروم و بدعتهاى فراوانى كه از خود بجاى مى گذارد. كار نارضايتى و خشم و غضب مردم را به جائى رساند كه جمع فراوانى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله از مدينه نامه اى به مسلمانانى كه در سر حدات به جنگ رفته بودند، نوشتند و از آنها خواستند كه به مدينه باز گردند و عثمان را از خلافت خلع كنند. متن نامه چنين است : انكم كنتم تريدون الجهاد فهلموا الينا فان دين محمد صلى الله عليه و آله قدافسده خليفتكم فاخلعوه (23) يعنى شما مى خواهد در راه خدا جهاد كنيد پس اكنون به نزد ما بشتابيد زيرا دين پيغمبر اسلام را خليفه شما تباه كرد پس او را (از خلافت ) خلع كنيد. صداى اعتراضات دست جمعى و نارضايتيهاى عمومى از دستگاه حكومت نه تنها در مدينه بلند بود بلكه اين فرياد در بلاد و استانهاى ديگر هم از تجاوزات و ستم هاى استانداران و فرمانداران خليفه بگوش مى رسيد. اما متاسفانه خليفه همچنان به كار خود ادامه مى داد و با آن همه اعتراضات منطقى و مستدلى كه نسبت به روش شخص او و شكايات فراوانى كه درباره ستم ها و تجاوزات همكاران او به وى مى نمودند كوچكترين ترتيب اثر نمى داد. خليفه با دست پيروانش به قتل مى رسد ولى بالاخره اين بى اعتنائى خليفه به اعتراضات پى در پى و تظلم هاى فراوان مردم كار خود را كرد و مسلمين اطراف خانه او را محاصره كردند و وى را در داخله خانه اش كشتند. اما خشم و غضب عمومى نسبت به خليفه تا جائى بود كه تا سه كسى جرئت نداشت جنازه او را بردارد، بعد از سه روز تنها چهار نفر نعش او را برداشته و در بين ناسزاهاى فراوانى كه ديگران نثار خليفه مى كردند وى را به باغ مردى به نام كوكب (كه در پشت بقيع قرار داشت ) برده و دفن كردند، بين آن باغ و قبرستان عمومى مسلمين (بقيع ) ديوارى فاصله بود، هنگامى كه زمام حكومت را معاويه در دست گرفت ، دستور داد آن ديوار را برداشتند. و آن باغ را جزء قبرستان بقيع قرار دادند تا مدفن عثمان جزء قبرستان مسلمين باشد. نتيجه مباحث اين فصل خواننده عزيز: آن چه كه ما تا اينجا از روش خاص عثمان در دوران خلافتش نقل كرديم براى روشن ساختن اين حقيقت بود كه چگونه خليفه تجاوز تحريم قانون و مقررات اسلامى را بدون هيچ پرده پوشى و اختفاء امرى ممكن جلوه داد، تظاهر به گناه و تجاوزات صريح نسبت به حدود قانون و اموال عمومى (كه در آن حد تا آن روز در تصور اجتماع اسلامى غير ممكن به نظر مى رسد)در حكومت عثمان يك امر عادى و قابل عمل نشان داده شد، اين كار اگر چه به قيمت جان او تمام گرديد. اما بالاخره به مردم مسلمان و حكومتهاى بعد از وى روشن ساخت كه ممكن است خواست خليفه و هوسهاى او بر همه چيز (حتى بر قانون اسلام ) مقدم شود عثمان براى حكومتهاى ديگر اثبات كرد كه تجاوز به اموال عمومى و مصرف كردن آنها تنها در راه تامين رضاى خليفه ممكن است ، خليفه بالاخره ثابت نمود كه ممكن است فرد آلوده اى مانند وليد را هم بر مردم مسلط ساخت كه در حال مستى به مسجد رود و در ميان محراب قى كند و نماز صبح را چهار ركعت بگذارد!!! عثمان در دوران حكومت خود به خوبى نشان داد كه براى يك زمامدار امكان دارد مخالفين خود را (هر چند كه مردان خدا و شخصيتهاى با فضيلت باشند و مخالفت آنان در راه حمايت از مقررات اسلام و اموال عمومى باشد) علنا مورد انواع اهانت و تحقير و ضرب و جرح قرار داد! عثمان در دوران خلافت خود حدود و احترامى كه اجتماع اسلامى براى مردان باتقوا، با فضيلت ، دانشمند، پاكدامن قائل بود بطور صريح در هم شكست و نشان داد كه ممكن است كسانى مانند عمار ياسر را تا سر حدى كتك زد كه به مرض فتق مبتلا گردد، خليفه نشان داد كه براى زمامدار امكان دارد دستور دهد تا بدون جهت شخصى مانند ابن مسعود را آن چنان بشدت بر زمين بكوبند كه استخوان پهلوى او در هم بشكند و فردى مانند اباذر غفارى را پس از دچار ساختن به انواع مصيبت و رنج و اهانت بر بذه تبعيد كنند تا در آن بيابان از گرسنگى جان دهد. اينجاست كه ما معتقديم . عوامل و موجبات قيام حسين عليه السلام بطور آشكار در زمان عثمان پى ريزى شد. زيرا وى بود كه راه را براى مخالفت صريح با قوانين و مقررات اسلامى و تجاوزات علنى به بيت المال و اموال عمومى و حكومت دادن افكار و عقائد و رضاى خليفه را بر همه چيز (حتى بر قانون ) براى زمامداران آينده باز كرد. اكنون ما بخواست خداوند اين اسباب و عوامل را كه نقطه مشخص آن در زمان حكومت عثمان بسته شد - قدم به قدم تعقيب مى كنيم تا به حد رشد نهائى آن برسيم و آثار شوم آن را مورد بررسى قرار دهيم . ما اخذ الله على اهل الجهل ان يتعلموا حتى اخذ على اهل العلم ان يعلموا پيش از آنكه خداوند نادان را بر جهلش مواخذه نمايد دانشمند را مواخذه مى كند كه چرا به جاهل نياموخت ...على عليه السلام على عليه السلام زمامدار مى گردد نظر ما در اين فصل شرح تاريخ حكومت امير المومنين على عليه السلام نيست بلكه مقصود تعقيب از هدف كتاب و اثبات اين حقيقت است كه (با شرائط ناگوارى كه ديگران در دوران حكومت خود به وجود آورده بودند) آن حضرت نمى توانست كار مهمى را در زمان خلافت انجام دهد و آثار شوم و خطرناكى كه حكومت عثمان از خود به جاى گذارده بود، ريشه كن سازد. زيرا على عليه السلام وارث حكومتهاى گذشته و آن دستگاه آشفته اى بود كه خويشاوندان خليفه و جمعى از مردم فرو مايه و متملق در برابر رضاى عثمان و مقدم داشتن هوسها و خواسته هاى وى بر همه چيز (حتى بر قانون ) بر بيت المال مسلمين مسلط گرديده و از اين راه ثروتهاى كلان و افسانه اى براى خود گرد آورده بودند. امير المومنين وارث حكومتى است كه معاويه در آن حكومت قدرت و نفوذ كافى و اقتصادى نيرومند براى خود به وجود آورده است . بديهى است كه در چنين شرائط آن بزرگوار، در هر مورد كه بخواهد قدم بر جسته اى بر دارد و دست با صلاحى بزند و به وضع بى سر و سامان و شرب اليهود بيت المال و حكومت سر و سامانى بخشد. مواجه با كارشكنى هاى كوبنده اى مى گردد. كسانى كه تا ديروز عملا بيت المال مسلمين را در اختيار داشتند چگونه مى توانند حكومت عدلى را تحمل كنند كه بين آنان و پائين ترين طبقات اجتماع هيچ گونه امتيازى قائل نيست ؟! حكومتى كه در آن فقط قانون حكمفرما است ؟! اما با اين حال اين مشكلات چيزى نيست كه على عليه السلام را از انجام وظيفه خاص مذهبى و تبليغ آن رسالت بزرگ جهانى كه اسلام بر عهده وى نهاده بود. يعنى نشان دادن اين كه حكومت تنها بر پايه عدل و فضيلت ارزش دارد و بس ، باز دارد. امير المومنين كسى نبود كه هدف وى از زمامدارى تنها حكومت بر مردم و در دست گرفتن قدرت باشد. اگر آن حضرت حكومت ظاهرى بر مردم را پذيرفت تنها به منظور حمايت از مظلومان و مبارزه با ستمگران و نظارت بر اجراى دقيق قانون و مقررات اسلامى بود. همان گونه كه خود در خطبه معروف شقشقيه مى فرمايد: اما و الذى فلق الحبة و برء النسمة لولا حضورالحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها على غابرها ولسقيت آخرها بكاس اولها(24) يعنى قسم به خداى كه دانه را شكافته و روح را آفريده است اگر نبود كه مردم براى بيعت با من حاضر و آماده شدند و با وجود ناصر و ياران حجت بر من قائم گرديد و اگر نبود آن پيمانى كه خداوند از دانشمندان گرفت كه (با سكوت خود) تجاوز ستمگران و از بين رفتن حقوق ستمديدگان را امضاء و تثبيت ننمايند هر آينه ريسمان خلافت را همچنان رها مى كردم و آخر آن را هم از همان كاسه اول سيراب مى نمودم با اين حساب بايد انتظار داشت كه على عليه السلام در دوران حكومت خود سخت به حمايت حقيقى و واقعى از حقوق ضعفاء برخيزد و دست ستمگران را كه استانداران و فرمانداران فاسد در راس آنان بودند از دامن طبقات ستم كشيده اجتماع كوتاه نمايد، امير المومنين (همان گونه كه انتظار مى رفت ) برنامه داخلى حكومت خود و مبارزه با فساد را در دو جبهه شروع كرد: يك - حفظ اموال عمومى و حمايت از حقوق طبقات محروم . دو - كوتاه كردن دست ستمگران و افراد آلوده اى كه بر مردم حكومت مى كردند. بيت المال در حكومت على عليه السلام امير المومنين على بن ابيطالب عليه السلام در دوران حكومت خود (بر خلاف عثمان ) نه تنها اجازه نداد نزديكان و خويشاوندان او و يا جمعى فرو مايه . متملق به بهانه حمايت از وى و نزديكى به آن حضرت به حقوق ديگران تجاوز كرده و از اموال عمومى و بيت المال (اضافه بر حق مشروع و قانونى خود) بهره بردارند (تا جاى كه آن بزرگوار راضى نگرديد حتى براى برادر خود عقيل حق بيشتر و امتيازى بر ديگران قائل شود.).بلكه تصميم گرفت ثروتهاى فراوانى كه بر خلاف قانون در حكومت عثمان از اموال عمومى جمع آورى شده بود آنها را به بيت المال بر گرداند. براى تامين اين هدف در دومين روز خلافت خود چنين فرمود: الا ان كل قطيعة اقطعها عثمان و كل مال اعطاه من مال الله فهو مردود فى بيت المال فان الحق القديم لا يبطله شيئى ولوو جدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لرددته فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق (25) يعنى آگاه باشيد. هر قطعه زمين از اراضى عمومى مسلمين كه (بدون جهت ) آن را عثمان به ديگران بخشيد بايد به بيت المال بگردد. زيرا حق قديم را چيزى (حتى خواست خليفه ) باطل نمى گرداند. و اگر بوسيله آن اموال زنانى گرفته و يا كنيزانى را هم خريده باشند با اين حال آنها را به بيت المال بر مى گردانم . زيرا در عدل وسعت و گشايش است و آن كس كه عدل و داد در او ضيق و ناگوار آيد پس جور و ستم بر او ضيق تر و ناگوارتر باشد. على عليه السلام شدت مراقبت خود را بر حفظ اموال عمومى و رعايت از بيت المال مسلمين تا جائى رسانيد كه به عمال خود چنين مى نويسد: ادقوا اقلامكم و قاربوا بين سطور كم و احذ فوا عن فضولكم و اقصدوا قصد المعانى و اياكم و الا كثار فان اموال المسلمين لا تحتمل الاضرار(26) يعنى نوك قلمها را باريك گردانيد و بين خطوط كمتر فاصله قرار دهيد و كلمات زائد و غير لازم را حذف كنيد و در هنگام نوشتن سعى نمائيد مقاصد و هدف را بنويسيد و بر حذر باشيد از آن كه در نوشتن زياده روى كنيد، زيرا اموال مسلمين نبايد دچار ضرر (و تلف ) شود. خواننده عزيز- با در نظر گرفتن اين دو قسمت كه از اميرالمومنين (ع ) نقل كرديم روشن مى شود كه آن حضرت از يك طرف مى خواهد اموالى را كه بر خلاف قانون و موازين اسلامى از بيت المال مسلمين در اختيار كارگردانان حكومت عثمان و نزديكان و خويشاوندان وى قرار گرفته بود به بيت المال بر گرداند و از سوى ديگر براى حفظ آن اموال آن چنان دقت و مراقبت مى نمايد كه به همكاران و عمال خود مى نويسد، در نامه هاى رسمى خطوط را نزديك يكديگر بنويسيد و نوك قلمها را باريك نمائيد و از نوشتن كلمات زائد و غير لازم اجتناب كنيد. تا اموال عمومى و بيت المال (هر چند بسيار كم ) دچار ضرر و تلف نگردد، اين بود قسمت اول از برنامه داخلى حكومت امير المومنين على بن ابى طالب (ع ). على با ستمگران همكارى نمى كند دومين قدم مهم و برجسته اصلاحى كه على عليه السلام در همان روزهاى اول خلافت خود برداشت ، فرمانى بود كه براى عزل ستمگران و افراد آلوده اى كه از عمال حكومت و در شمار همكاران خلفاى گذشته بودند، صادر كرد. مغيرة بن شعبه مى گويد من در اوائل خلافت امير المومنين نزد آن حضرت رفتم و به وى گفتم ترا نصيحت مى كنم كه عمال عثمان را عوض نكنيد و آنها را همچنان بر پست هايشان ابقاء نمائيد. آن بزرگوار نپذيرفت و فرمود: و الله لا اداهن فى دينى . يعنى بخدا قسم من در اجراى وظائف مذهبى خود دوروئى نمى كنم . مغيره مى گويد، به وى گفتم پس معاويه را از استاندارى شام بر كنار مساز زيرا او هم در زمان عثمان و هم در زمان خلافت عمر در آنجا حكومت داشت در پاسخم گفت : لا و الله لا استعمل معاويه يومين ابدا (27)يعنى نه به خدا قسم . من هيچ گاه براى دو روز با معاويه همكارى نمى كنم . يكى از مورخين مى نويسد على عليه السلام در پاسخ مغيرة بن شعبه كه وى را براى ابقاء معاويه به سمت استاندارى موقت شام تشويق مى كرد فرمود: اتضمن لى عمرى يا مغيرة فيما بين تولية الى خلعه ؟ يعنى اگر امروز من معاويه را در پست وى ابقاء كنم آيا ضمانت مى كنى كه من زنده بمانم تا بتوانم در آينده او را از اين مقام بر كنار سازم ؟ سپس گفت و ما كنت متخذى المضلين عضدا(28)اين بود آن دو قسمت مهم از برنامه داخلى حكومت على عليه السلام . اما پيدا است كه اجراى اين برنامه ها در داخل كشور با چه مخالفتهاى سخت و كوبنده اى مواجه خواهد شد. حكومتى كه از يك طرف نه تنها بخواهد اموال عمومى را بشدت از حيف و ميل شدن حفظ كند بلكه با كمال صراحت اعلام دارد اموالى كه حكومت عثمان هم بدون جهت و بر خلاف قانون است آنها را به بيت المال بر مى گردانم و از سوى ديگر بخواهد دست ستمگران و بيداد گرانى كه با زمامداران گذشته همكارى مى كردند از دامان مردم و حكومت اسلامى براى هميشه كوتاه سازد. طبيعى است كه اين حكومت مشكلات فراوانى را در پيش خواهد داشت . مشكلاتى كه اجازه نخواهد داد وى دست به كار شود تا حداقل بتواند ناهمواريهاى خطرناكى كه در اجتماع اسلامى از نظر تجاوز به قانون و با اموال عمومى و مسلط گشتن جمعى از افراد كثيف و آلوده بر همه چيز مردم به وجود آمده بود از بين برده و راه براى پيشرفت اجتماع و حكومت صحيح اسلامى هموار سازد. آرى با توجه به اين قسمتها است كه پاسخ اين پرسش به خوبى روشن مى شود. كه چرا على عليه السلام در مدت كوتاه خلافت خود مواجه با مخالفت هاى سخت دشمنان داخلى گرديده و بيشتر اوقات خويش را در جنگ با آنان گذرانده است ؟ سر اين مخالفتها و شورشها را بايد در روش عدل حكومت آن حضرت جستجو كرد، طلحه و زبير كه گمان مى كردند با رسيدن على بن ابيطالب به مقام خلافت ، آنان مى توانند دو استان مهم كشور (مصر و بصره ) را در اختيار گرفته و براى مدتهاى طولانى با خاطرى آسوده از مقام و اموال عمومى حداكثر بهره بردارى را بنمايند، وقتى سختگيرى بجا و مراقبت شديد آن حضرت در حفظ بيت المال و رعايت حقوق مردم مشاهده كردند و از رسيدن به مال و آرزوهاى خود مايوس گرديدند درصدد مخالفت و شورش بر آمدند و با تحريك عايشه و دستيارى او جنگ جمل را در بصره به وجود آوردند. اين روش اگر چه بزودى پايان يافت ولى هنوز على عليه السلام از خستگى جنگ جمل نياسوده بود كه معاويه از شام سر بر داشت و به بهانه خون خواهى عثمان جنگ صفين را به وجود آورد. جنگ صفين نزديك بود به نفع آن حضرت خاتمه پيدا كند و براى هميشه حكومت خاندان بنى اميه و بالنتيجه حكومت بيدادگرى و ستم ريشه كن شود كه معاويه دست به نيرنگ عجيبى زد و حماقت و عدم درك صحيح بسيارى از لشكريان على نيرنگ او را به ثمر رساند. معاويه در آن لحظات حساسى كه تا پايان حكومت و شكست قطعى او چند روز بيشتر مى شد بر بالاى نيزه كنند و لشكر على عليه السلام را به آن دعوت نمايند. دستور معاويه اجراء شد و بنا به نقل مسعودى پانصد قرآن در لشكر وى بر بالاى نيزه بلند گرديد(29)، در اين جا نادانى و حماقت جمع زيادى از لشكر امير المومنين كار خود را كرد و به نيرنگ معاويه اثر بخشيد و آن چه آن حضرت فرمود: اين عمل خدعه است و به منظور جلوگيرى از شكست حتمى اوست در آن جمع موثر واقع نشد. و در نتيجه كار به حكميت رسيد، ولى در انتخاب فردى كه از طرف على عليه السلام بايد به حكميت برود باز فرمان آن حضرت را نپذيرفتند و خلاصه بعد از آن همه رنج و تحمل تلفات و مشكلات جنگ ، آن بزرگوار به كوفه باز گشتند. اما باز چند روزى بيشتر از جنگ صفين نگذشت كه همان جمعيتى كه از داخل لشكر به مخالفت با آن حضرت برخاسته بودند. و همان مخالفت موجب پيروزى و نجات معاويه و حكومت وى گرديده بود، همان جمع به نام خوارج قيام كردند و جنگ سومى را در برابر امير المومنين به وجود آوردند. اين جنگ هم هر چند به زودى به نفع على (ع ) پايان يافت ولى باز هم آن حضرت نتوانست برنامه عدل حكومت خود را اجراء كرده و ناهمواريهاى هولناك حكومت هاى گذشته را هموار سازد. زيرا معاويه با يك قدرت و نفوذ كافى در شام هم چنان حكومت مى كند و همواره درصد خراب كارى و ايجاد شورش در برابر على بن ابيطالب است . گاهى ارتش غارتگر خود را به شهرهاى دور افتاده اى كه در تحت تسلط آن بزرگوار بود مى فرستاد و آنها پس از غارت بيت المال و دستبردهائى كه به اموال مردم مى زدند و كشتن فرماندار آن حضرت و به قتل رساندن جمع زيادى از مسلمين به سوى شام بر مى گشتند. اين گونه اخبار ناگوار و كوبنده يكى پس از ديگرى به آن حضرت مى رسيد. در اين اوقات آن بزرگوار مردم كوفه را جمع مى كرد و آن خبرهاى ناراحت كننده را به اطلاع آنها مى رساند. و از آنان مى خواست كه در برابر اين اعمال ننگين و تجاوزات ، عكس العمل نشان دهند و با يك جنبش عمومى اساس حكومت شيطانى معاويه و خاندان بنى اميه را براى هميشه در هم بكوبند. اما متاسفانه هيچ گونه جواب مثبتى از جانب مردم نمى شنيدند. اين حوادث در روزهاى آخر حكومت على عليه السلام انجام مى گرديد در آن ايامى كه ديگر عمار ياسر و مالك اشتر و محمد بن ابى بكر و شخصيتهاى بزرگى مانند آنان در بين مردم نبودند و ياران باوفاى آن حضرت يكى بعد از ديگرى در جنگ صفين و يا با نيرنگ معاويه كشته شده و از دست رفته بودند. در يكى از خطبه هاى هيجان انگيز خود على عليه السلام ناراحتى شديد خويش را از سكوت مرگبار پيروان خود در برابر ستمگريها و بيداد گريهاى معاويه با صراحت كامل بيان مى فرمايد، اين خطبه هنگامى ايراد گرديد كه به آن حضرت اطلاع دادند معاويه ، سفيان بن عوف را براى غارتگر و كشتار شهر انبار (كه در تحت حكومت امير المومنين بود) فرستاد و آن مرد ناپاك هم فرمان معاويه را با موفقيت اجراء كرد و مصائب ناگوارى را در آن شهر به وجود آورد. در اين هنگام على عليه السلام ضمن رساندن اين خبر اسف بار به مردم و تهييج آنان به منظور پيكار با فرزند ابوسفيان و در هم كوبيدن اساس حكومت وى چنين مى فرمايد... فقبحا لكم و ترحا حين صرتم غرضا يرمى يغار عليكم و لا تغيرون و تغزون و يعصى الله و ترضون فاذا امرتكم بالسير اليهم فى ايام الصيف قلتم هذه حمارة القيظ امهلنا يسبخ عناالحر و اذا امرتكم بالسير اليهم فى الشتاء قلتم هذه صبار القر امهلنا ينسلخ عناالبرد. كل هذا فرارا من الحر و القر فانتم و الله من السيف افر. يعنى ننگ و نكبت بر شما باد شما هدف قرار گرفته ايد و معاويه تيرهاى سهمگين خود را به سويتان رها مى كند، معاويه با شما نيرنگ مى كند و شما حيله اى در برابر او نمى انديشيد، با شما پيكار مى شود ولى شما نمى جنگيد، دستورات و فرامين الهى را ناديده مى گيرند و معصيت مى كنند و شما عملا به آن رضايت مى دهيد، آن گاه كه شما را امر كردم كه در تابستان براى جنگ به سوى آنان رهسپار شويد گفتيد كه گرماى هوا شديد است به ما مهلت بده تا ايام گرما سپرى گردد و هنگامى كه به شما فرمان دادم كه در زمستان به سوى آنان براى جنگ بشتابيد گفتيد كه سرماى سختى است . به ما مهلت بده تا سرما بگذرد. تمام اينها براى فرار از گرما و سرما است ؟ پس شما به خدا قسم از شمشير بيشتر مى گريزيد. سپس على عليه السلام سخنان خود را در نكوهش شديد از آن مردم چنين ادامه مى دهد: يا اشباه الرجال و لارجال حلوم الاطفال و عقول ربات الحجال لوددت انى لم اركم و لم اعرفكم معرفة و الله ندما واعقبت سدما قاتلكم الله لقد ملاتم قلبى قيحا و شختم صدرى غيظا و جر عتمونى نغب التهمام انفاسا و افسدتم على رايى بالعصيان و الخذلان (30) يعنى اى كسانى كه به مردان شبيه هستيد ولى در حقيقت در شمار مردان نيستيد، بردبارى شما مانند كودكان و عقلهاى شما مانند نو عروسان است . هر آينه من دوست داشتم شما را نه بينم و شما را به هيچ گونه نشناسم ، به خدا قسم كه شناختن شما به پشيمانى كشيده و غصه و غم با خود آورد، خداوند شما را لعن كند و از رحمت خود دور سازد، هر آينه قلب مرا از جراحت پر كرديد و سينه ما را از خشم و غضب مملو ساختيد و جرعه هائى پى درپى از غم و غصه به من خورانديد و آراء و نظريات مرا با عدم اطاعت و بكار نبستن تباه كرديد. خواننده عزيز: با در نظر گرفتن آن چه كه ما تا اينجا بسيار فشرده و كوتاه از حوادث حساسى كه در زمان حكومت على عليه السلام رخ داده بود شرح داديم . اين حقيقت به خوبى روشن گرديد كه اميرالمومنين نتوانست عوامل نيرومند و ريشه دار فساد را كه قسمت مهم آن در زمان حكومت عثمان در اجتماع اسلامى به وجود آمده بود از ميان بر دارد و آثار شوم آن حكومت را از بين مسلمين ريشه كن سازد. اكنون پايان حكومت آن حضرت است در حالى كه از يك طرف معاويه كه در زمان حكومت عمر به سمت استاندارى شام نصب شده بود و در مدت 12 سال حكومت عثمان به حد كافى براى خود نفوذ و قدرت به دست آورده نه تنها هم چنان در راس قدرت شامات قرار دارد. بلكه گاه گاهى جسارت مى ورزد و به نواحى و اطراف نقاطى كه در تحت حكومت على عليه السلام بسر مى برند تجاوز كرده و دست به غارتگرى و كشتار مردم بى گناه مى زند. و از سوى ديگر اميرالمومنين ياران كاردان و با وفاى خود را يكى بعد از ديگر از دست داده و در باقى مانده از پيروان آن حضرت هم آن چنان روح سكوت و بى تفاوتى در برابر ستمگريهاى معاويه به وجود آمده بود كه آن حضرت براى نجات و رهائى از دست همان ياران !!! اشتياق شديد به مرگ مى نمود. آرى اين است شرائط دردناك اجتماع اسلامى تا هنگام شهادت اميرالمومنين عليه السلام . اكنون ما اين شرائط و وضع خاصى كه بر اجتماع مسلمين در آن روز حكومت مى كرد. باز هم مورد تعقيب قرار مى دهيم تا به هدف اصلى كتاب نزديك گرديم . حكومت امام حسن عليه السلام پس از شهادت على بن ابى طالب نوبت خلافت به امام مجتبى (ع ) مى رسد. حكومت امام حسن (ع ) (مانند حكومت اميرالمومنين )تنها از اين نظر مورد بحث ما است كه ببينيم آيا امام دوم در دوران قدرت خود توانست آثار شومى را كه از حكومت عثمان تا هنگام خلافت آن حضرت بجاى مانده بود بر طرف سازد؟ و امت مسلمان را در مسير صحيح و اصلى اسلامى قرار بدهد؟ يا آن كه آن حضرت هم به علت نيرومند بودن عوامل فساد نتوانست براى ريشه كن كردن آنها كارى از پيش ببرد؟ رسيدن ما به هدف اصلى كتاب بطور ضرورت ايجاب مى كند كه در اين فصل از مهمترين حادثه حكومت امام دوم يعنى صلح وى با معاويه و علل و اسرار آن بحث كنيم زيرا عواملى كه صلح امام حسن عليه السلام را با معاويه ايجاب كرد، خود در به وجود آمدن حادثه كربلا نقش موثر و مهمى را دارا است . خوانندگان ارجمند- تصور مى كنم يك توجه كوتاه به وضع عمومى مسلمين در پايان حكومت على عليه السلام كافى است كه هر فردى حوادث ناگوارى را كه در عصر امام مجتبى (ع ) به وقوع مى پيوندد به خوبى پيش بينى كند. زيرا امام دوم (ع ) در شرائطى زمام حكومت را در دست گرفت كه سر سخت ترين دشمن خاندان پيامبر يعنى معاويه موقعيت خود را بحد كافى تثبيت كرده و مهمتر از آن ، حضرت مجتبى عليه السلام با كمك و نيروى يارانى مى خواهد با اين معاويه به مبارزه برخيزد كه پدر بزرگوارش براى نجات از دست همان ياران آرزوى مرگ مى نمود و با آنان مى فرمود: من دوست داشتم شما را نبينم و به هيچ صورت شما را نشناسم ، با توجه به اين شرائط، آينده حكومت امام حسن عليه السلام به خوبى قابل پيش بينى است . اكنون تفصيل آن حوادث را در حدود هدف اصلى كتاب مورد بررسى قرار مى دهيم : فرزند بزرگ على عليه السلام هنگامى كه زمام حكومت را در دست گرفت مهمترين مشكلى كه در برابر وى و در راه مصالح اسلام و اجتماع اسلامى قرار داشت ، همانا حكومت معاويه در شام است . اگر اين مشكل از ميان برداشته شود دنياى اسلام موانع ديگرى را كه در سر راه موفقيت هاى جهانى وى وجود دارد به آسانى موانع مى تواند از ميان بردارد. بنابراين بزرگترين كار اين حكومت بايد حل اين مشكل باشد، حضرت مجتبى براى حل اين مشكل ابتداء معاويه را به بيعت با خود دعوت فرمود، اما دعوتى كه ضمن آن تصميم قاطع و اراده خلل ناپذير آن بزرگوار جهت نابودى اين سر چشمه فساد يعنى معاويه تا جائى كه امكان دارد به خوبى هويدا است . امام حسن عليه السلام در آن نامه معاويه را دعوت مى كند كه با وى بيعت نمايد و به خلاف آن حضرت تن در دهد. اما سپس چنين اضافه مى كند: و ان انت ابيت الا التمادى فى غيك سرت ابى ليك بالمسلمين فحا كمتك حتى يحكم الله بيننا و هو خير الحاكمين (31) يعنى اگر به بيعت با من تن در ندهى و همچنان بخواهى در ضلالت و گمراهى خود اصرار به ورزى من با اجتماع مسلمين به سوى تو رهسپار مى شوم و با تو مخاصمه مى كنم تا هنگامى كه خداوند در بين ما حكم كند و او بهترين حكم كنندگان است . اين نامه از طرف آن حضرت به سوى معاويه مى رود، ولى معاويه نه تنها صريحا به آن جواب رد داده بلكه با فرستادن جمعى از مامور بن سرى خود به كوفه و بصره و نقشه هاى شومى كه در اختيار آنان قرار مى دهد، درصدد بر مى آيد تا مردم مسلمان را عليه آن حضرت و حكومت وى بشوراند، اما خوشبختانه جاسوسان او بزودى دستگير مى شوند و به جزاى خيانت خود مى رسند ولى معاويه يعنى همان تنها خطر بزرگى كه جهان اسلام را در زير پرده نفاق و نيرنگ حكومت خود تا سر حد نيستى و سقوط هميشگى تهديد مى كند. تصميم جدى دارد كه اجازه حكومت به خاندان پيغمبر ندهد هر چند اجراى اين تصميم به قيمت يك جنگ بزرگ و خونين باشد. خواننده عزيز- بسيار ظالمانه و جفا است اگر كسى تصور كند حضرت امام مجتبى به خطر قطعى حكومت معاويه براى جهان اسلام و اجتماع اسلامى واقف نبود و يا فكر كند آن حضرت براى ريشه كن كردن اين شجره خبيصه فساد كه متاسفانه با دست عمر در چمنزار اسلام بذر شده بود تا آخرين حد امكان كه مصالح اسلام اقتضاى آن را مى كرد قدم بر نداشت . ما اكنون به خواست خداوند اين واقعيت را روشن خواهيم ساخت كه چگونه امام تمام نيروئى كه در اختيار داشت به كار انداخت تا شايد بتواند اين ماده فساد را از پيكر اجتماع قلع كند و جهان اسلام را از شر حكومت بنى اميه آسوده سازد. اما نيرنگ هاى شيطانى معاويه از يك طرف و دردناك تر از آن ، سست پيمانى و بى وفائى و بى ايمانى مردم از سوى ديگر و خلاصه همان عواملى كه در حكومت على (ع ) وجود داشت اجازه نداد تا آن حضرت موفق گردد و با آن هدف بزرگ و انسانى دست يابد. امام مجتبى هنگامى كه زمزمه آمادگى مردم را براى جنگ با معاويه شنيد به مسجد آمد و در آنجا صريحا مسلمين را براى پيكار با او دعوت نمود، ولى حتى يك نفر از بزرگان كوفه به نداى آن بزرگوار پاسخ نداد. عدى بن حاتم برخاست و سخت آن مردم را بر آن سكوت و سستى سرزنش كرد و سپس آنان را به اطاعت امر امام تهييج نمود در اينجا همگى برخاستند و آمادگى خويش را براى جنگ با معاويه اعلام داشتند. حضرت به آنها فرمود اگر راست مى گوئيد به نخيله كه قرارگاه لشكر بود برويد، آن بزرگوار هم شخصا به نخيله رفتند و از آن جا سپاهيان را به تدبير عبدالرحمن كوچ دادند و سه روز در آن مكان توقف فرمود تا هر كه مى خواهد به لشكر وى ملحق گردد پس از سه روز تعداد كسانى كه به حمايت از آن حضرت در آنجا گرد آمده بودند به چهل هزار نفر رسيد(32)در اين هنگام امام دوم (ع ) چهار هزار نفر از آن مردم را تحت رهبرى و فرماندهى مردى به نام حكم براى مقابله با معاويه به شهر انبار فرستاد ولى نيمه شب معاويه نامه اى براى حكم نوشت و ضمن آن از او خواست كه از حمايت امام دست بر دارد و به وى ملحق شود تا او حكومت ناحيه اى از نواحى شام را بدو واگذارد و پانصد هزار درهم همان شب براى و فرستاد، آن مرد ناپاك دعوت معاويه را پذيرفت و در دل شب با جمعى از خويشاوندان نزديك خود به سوى وى شتافت و به لشكر او پيوست ، هنگامى كه صبح طلوع كرد سربازان امام مجتبى (ع ) در انتظار هم بودند، اما بزودى دريافتند كه آن خيانت كار به سوى معاويه رفت (33)، خيانت حكم به اطلاع امام دوم رسيد آن بزرگوار جريان را به ارتش خود گزارش داد و فرد ديگرى را براى جانشينى حكم به سوى انبار فرستاد و در برابر مردم از او پيمانهاى سختى گرفت كه وى هم مانند آن ، به آن حضرت خيانت ننمايد. اما متاسفانه آن هم در برابر پولهاى معاويه و وعده حكومتى كه به وى داده بود به زانو در آمد و مانند فرمانده گذشته به لشكر وى پيوست بدبختانه دامنه اين خيانت ها تا اينجا پايان نيافت و فرماندهان بعدى هم يكى پس از ديگرى به امام حسن عليه السلام خيانت ورزيده و به سوى معاويه رفتند، نا گفته پيدا است كه انتشار اين خبرها در بين ارتش چگونه روح سربازى و نظامى آنها را سخت تضعيف كرده و در تصميم آنان نسبت به شركت در جنگ و پيكار اثر سوء مى گذارد. امام دوم با مشاهده اين وضع اسف بار سخت غمزده و ملول گرديد و به شدت از اين بى وفائى و ناپايدارى فرماندهان ارتش متاثر گشت . در اين هنگام جمعى از ارتشيان نزد وى آمدند و بدو چنين گفتند: انت خليفة ابيك و وصيه و نحن السامعون المطيعون فمرنا بامرك . فقال كذبتم و الله ماوفيتم لمن كان خيرا منى فكيف تفون لى و كيف اطمئن ليكم و لا اثق بكم ، ان كنتم صادقين فموعدنا مابينى و بينكم معسكر المدائن فوافوا الى هناك (34) يعنى تو جانشين پدرت و وصى او هستى و ما در برابر فرمانت مطيعيم و آن چه دستور دهى مى شنويم ، پى او امرت را نسبت به ما صادر فرما. حضرت فرمود به خدا قسم شما دروغ مى گوئيد، وفا نكرديد براى كسى كه بهتر از من بود على عليه السلام پس چگونه براى من وفا خواهيد كرد؟ چگونه من به شما اطمينان پيدا كنم با آن كه من به شما اعتماد ندارم با اين حال اگر راست مى گوئيد موعد ما لشگرگاه مائن باشد. به سوى آنجا رهسپار شويد. به دنبال اين فرمان ، آن حضرت هم به سوى مدائن حركت نمود. اما در بين راه جمعى از افراد كه در شمار سربازان آن بزرگوار بودند براى غارت وارد خيمه گاه وى شده و همه چيز حتى رداء و سجاده اى كه در زير پاى آن حضرت قرار داشت ربودند ولى به علت مراقبت جمعى از شيعيان به جان آن بزرگوار توانستند آسيبى وارد سازند. امام مجتبى عليه السلام به راه مدائن ادامه داد، اما در اثناى راه مردى از خوارج به نام جراح بن سنان به آن حضرت حمله كرد و با خنجر بر ران آن بزرگوار جراحت سختى وارد آورد(35)جمعى از ياران خاص آن حضرت وى را با آن حال به مدائن آوردند، ولى با كمال تاسف هنگامى كه آن بزرگوار به مدائن وارد گرديد. مشاهده كرد كه بسيارى از كسانى كه قبلا به وى گفته بودند ما مطيع او امر شما هستيم به آنجا نيامدند و تخلف ورزيدند. در اينجا باز حضرت مردم را به خاطر پيمان شكنيهايشان سخت مورد سرزنش قرار داده و چنين فرمود: غدر اى تمونى كما غدرتم من كان قبلى مع اى امام تقاتلون بعدى ؟! مع الكافر الظالم الذى لايومن بالله و لا برسوله قط و لا اظهر الاسلام هو و بنوا اميه لافرقا من السيف ولولم يبق لبنى اميه الا عجوز در داء لبغت دين الله عوجا هكذا قال رسول الله (36) يعنى پيمان خود را با من شكستيد و به من خيانت كرديد چنان كه خيانت نموديد، با امامى كه پيش از من بود. به رهبرى كدام امام بعد از من جنگ خواهيد كرد؟! آيا به رهبرى آن كافر ستمگر كه هيچ گاه به طور واقع به خدا و پيامبر او ايمان نياورد(37)و اظهار اسلام ننمود او و ديگر از بنى اميه مگر براى فرار از شمشير، اين بنى اميه اى كه اگر باقى نماند از آنان مگر يك پيره زن هر آينه بر دين خدا اعوجاجى وارد خواهد آورد، اين گونه فرمود فرستاده خداوند يعنى پيامبر اسلام . اين اوقات ديگر سخت ترين روزهاى حكومت حضرت مجتبى عليه السلام بود، زيرا حوادث ناگوار كه از همه كوبنده تر پيمان شكنيهاى صريح كسانى بود كه با آن حضرت بيعت كرده بودند، يكى بعد از ديگرى واقع مى شد. كار اين پيمان شكنيها و نقض عهدها و خيانتها تا جائى بالا گرفت كه بسيارى از بزرگان ارتش امام دوم در پنهان با معاويه مكاتبه و ارتباط داشته و به وى نوشتند: اگر تا نزديك كوفه بيائى ما امام حسن (ع ) را دست بسته تسليم تو خواهيم نمود و هم اينان بارها به سوى آن حضرت تير اندازى نمودند و مى خواستند بدين گونه آن بزرگوار را به قتل برسانند. اما خوشبختانه چون حضرت زره در زير لباس پوشيده بودند از گزند آنان مصون ماندند(38)امام دوم از خيانتهاى سران سپاه خود و روابط پنهانى آنها با معاويه به خوبى آگاه بود و خود اين حقيقت تلخ را ضمن كلماتى به زيد ابن وهب چنين فرمود: و الله لو قاتلت معاوية لاخذوا بعنقى حتى يدفعونى عليه سلما(39) يعنى به خدا قسم اگر اكنون با معاويه جنگ كنم ياران من را گرفته و سالم تسليم معاويه خواهند نمود از پيش آمدهاى ناگوارى كه در همان اوقات براى امام مجتبى عليه السلام رخ داد و در تضعيف روحيه باقيمانده از ارتشيان آن حضرت سخت موثر واقع گرديد و به عقيده ابن اثير مورخ مشهور، اين حادثه بود كه موجب شد مردم به خيمه آن حضرت براى غارتگرى هجوم آوردند. اين بود كه مردى ناپاك در مدائن در لشگرگاه حضرت فرياد زد و گفت : قيس بن سعد كه با دوازده هزار نفر در فرات مردانه در برابر ارتش معاويه مقاومت مى كرد كشته شد. اين نداى شيطانى اثر شوم خود را بخشيد و روحيه سربازى تضعيف شده باقى مانده از ارتش امام عليه السلام را سخت دگرگون ساخت ، ابن اثير اين حادثه را چنين نقل مى كند: فلما نزل الحسن (ع ) المدائن نادى مناد فى العسكر الا ان قيس بن سعد قتل فانفروا فنفر وابسر ادق الحسن فنهبوا متاعه حتى نازعوه بساطا كان تحته (40) يعنى چون امام حسن (ع ) به مدائن وارد گرديد شخصى در ميان ارتش وى ندا در داد كه قيس بن سعد كشته شد شما از اين جا برويد و دور شويد. سربازان با شنيدن اين ندا به سوى خيمه امام حسن (ع ) روانه شدند و هر چه در ميان خيمه بود به غارت بردند حتى فرشى كه در زير قدم آن بزرگوار بود با كشمكش از زير پاى آن حضرت ربودند. خواننده عزيز - ما تا اين جا حوادث و پيش آمدهاى ناگوارى را كه از ابتداى خروج امام حسن عليه السلام از كوفه براى مبارزه و پيكار با معاويه تا هنگام ورود آن حضرت به مدائن واقع شد قدم به قدم مورد مطالعه قرار داده و با ذكر شواهد زنده و غير قابل انكار تاريخى نشان داديم كه چگونه امام مجتبى عليه السلام از كنار آمدن و صلح با معاويه سخت بر حذر است و اكنون كه وارد مدائن گرديد و پيمان شكنيهاى پى درپى مردم آهسته آهسته مى خواهد زمينه صلح با معاويه را آماده سازد، آن حضرت براى اتمام حجت و نشان دادن دور نماى هول انگيز تسلط معاويه و بنى اميه بر مردم و اجتماع اسلامى ، در برابر ارتشيان خود قرار مى گيرد و خطاب به آنان ضمن خطبه اى چنين فرمود: و يلكم و الله ان معاويه لايفى لاحدمنكم بما ضمنه فى قتلى و انى اظن ان وضعت يدى فاسالمه لم يتركنى ادين لدين جدى و انى اقدر ان اعبدالله وحدى ولكن كانى انظر الى ابنائكم واقفين على ابواب ابنائهم يستسقونهم ويستطعمونهم بما جعل الله لهم فلايسقون و لا يطعمون فبعدا و سحقا لما كسبته ايديهم و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون (41) يعنى واى بر شما به خدا قسم به وعده هائى كه معاويه در برابر كشتن من به شما داده وفا نخواهد كرد و من مى دانم كه اگر دست خود را در دست وى قرار دهم و با او صلح كنم او مرا رها نمى كند تا بر روش و دين جد خود باقى باشم . اى مردم من مى توانم به تنهائى خداى را عبادت كنم (42)، اما گويا هم اكنون مى بينم كه فرزندان شما بر در خانه هاى فرزندان بنى اميه ايستاده اند و از آنها آب و غذا مى طلبند و حقوق خود را از بيت المال خواستارند، اما فرزندان بنى اميه به نسل شما و فرزندانتان آن چه كه حق آنهاست نمى دهند سپس فرمود: بنى اميه از رحمت خداوند دور باشند به خاطر اعمال ننگينى كه با دست خود انجام مى دهند و به زودى ستمگران مى دانند كه به كجا خواهند رفت . و به چه عذاب دردناكى دچار خواهند گشت ، فرزند بزرگ اميرالمومنين در اين جا به سخنان خود خاتمه داد، اما متاسفانه اين بيانات تكان دهنده و روح انگيز كه مانند يك نداى ملكوتى و آسمانى از حلقوم آن بزرگوار خارج مى گرديد هيچ گونه اثر محسوسى در روح آن مردم پست و دون فطرت به جاى نمى گذارد، امام دوم (ع ) با آن كه نتايج وحشتناك تسلط بنى اميه را بر اجتماع صريحا يا آور شد با اين حال آن مردم ناپاك براى ترس از شمشير و يا براى رسيدن به پاداشهاى افسانه اى كه معاويه به آنها وعده داده بود همچنان عهد شكنى مى كردند و بزرگان آنها براى از بين بردن حضرت مجتبى عليه السلام تلاش مى نمودند به اميد آنكه به عطاى معاويه برسند!!! فكر رسيدن به قدرت و مال در سايه حكومت معاويه ، آن چنان بزرگان كوفه را سر گرم كرده بود، كه دين و تمام فضائل انسانيت را پشت سر نهادند. امام دوم (ع ) ضمن خطبه اى روحيه دينى مردم كوفه را در هنگام جنگ صفين با زمان حكومت خود مقايسه كرده و در آن جا چنين مى گويد: انا و الله لايثنينا عن اهل الشام شك و لاندم و انما كنا نقاتل اهل الشام بالسلامة و الصبر فشيبت السلامة بالعداوة و الصبر بالجزع و كنتم فى مسير كم الى صفين و دينكم امام دنياكم و اصبحتم اليوم و دنيا كم امام دينكم (43) يعنى به خدا قسم ما را از مبارزه و پيكار با مردم شام شك و ترديد و يا ندامت و پشيمانى باز نداشت بلكه علت عدم پيكار ما اكنون اين است كه ما با اهل شام جنگ را شروع كرديم در حالى كه نسبت به يكديگر در صلح و صفا بوديم و در برابر مشكلات صبر و شكيبائى داشتيم اما صلح و صفاى ما با يكديگر به عداوت و دشمنى كشيد و تحمل و صبر به ناشكيبائى و جزع منتهى شد. و شما به جنگ صفين مى رفتيد در حالى كه دين در نزد شما مقدم بر دنياى شما بود، ولى امروز اين گونه ايد كه دنيا در نظرتان مقدم بر دين شما است . خوانندگان ارجمند- با مطالعه حوادثى كه ما تا اين جا بر شمرديم به خوبى روشن مى شود كه چگونه موجبات صلح امام مجتبى عليه السلام يكى بعد از ديگرى به وقوع مى پيوندد. با آنكه آن حضرت سخت از آن بر حذر بود و با تمام نيروئى كه در اختيار داشت مى كوشيد تا نگذارد اين صلح انجام گيرد. اما متاسفانه اين كوششها بى اثر بود و بالاخره آن بزرگوار اجبارا به صلح با معاويه تن در داد اكنون ما دامنه بحث را به بررسى ماهيت اين صلح و ارزيابى و علل و اسرار انجام آن مى كشانيم . برخوردهاى نظامى امام حسن (ع ) با معاويه و سرانجام آن اسرار صلح امام حسن (ع ) وارزيابى آن تا اين جا ما مهمترين حوادث تلخ تاريخى و پيش آمدهاى ناگوارى كه از ابتداى خلافت امام حسن عليه السلام تا هنگام انعقاد صلح وى با معاويه به وقوع پيوست بسيار فشرده و كوتاه شرح داديم . اكنون كه زمينه بحث براى بررسى و ارزيابى صلح آن بزرگوار آماده گرديد، به تحقيق و جستجو درباره اسرار صلح و ماهيت آن و نتايجى كه اين عمل براى جلوگيرى از سقوط حتمى و هميشگى اسلام به طور موقت و تا هنگام حادثه كربلا در برداشت مى پردازيم . پيمان شكنيهاى مردم اولين موضوعى كه بايد در اين بحث مورد توجه قرار گيرد اين است كه امام مجتبى عليه السلام هنگامى تن به صلح در داد كه پيمان شكنيهاى پى در پى و بى وفائى ننگين بزرگان كوفه و فرماندهان ارتش آن حضرت ضرورت آن را ايجاب مى نمود، ما در شرح تاريخ حكومت امام حسن عليه السلام تا هنگام ورود آن بزرگوار به مدائن به خوبى نشان داديم كه چگونه آن حضرت از صلح با معاويه و از كنار آمدن با حكومت وى بر حذر بود و ضمن خطابه هاى فراوان و بيانات هيجان انگيزى نتايج شوم و نكبت بار تسلط بنى اميه را بر جهان اسلام و اجتماع اسلامى ياد آور گرديد، اما چه بايد كرد؟!! امام عليه السلام در شرائط ناگوار و دردناكى قرار گرفته بود كه از يك طرف بسيارى از فرماندهان ارتش وى رسما به لشكر معاويه ملحق شده و در شمار ياران او در آمده اند، و از سوى ديگر جمعى از باقيماندگان ارتش آن حضرت هم در پنهانى با معاويه ارتباط داشته و به وى نوشته اند كه اگر تا نزديك كوفه بيايد، آنان آن بزرگوار را دستگير كرده و تسليم او نمايند! امام مجتبى (ع ) در موقعيتى قرار گرفته بود كه ياران نزديك وى با تحريك معاويه در هنگام نماز به سوى او تيراندازى كردند. اما آن حضرت به علت داشتن زره در زير لباس از آن ، جان به سلامت بدر بردند! فرزند بزرگ اميرالمومنين در وضع فوق العاده اى قرار گرفته بود كه ياران و ارتشيان او به خيمه وى ريختند و تمام آن چه را كه در خيمه بود (حتى فرشى كه در زير قدم آن حضرت بود) به غارت بردند!! در چنين شرائط ناگوار آيا جز صلح چاره اى وجود داشت ؟! قطعا نه . زيرا اگر در آن لحظات خطرناك حسن بن على با همان جمع باقيمانده از ارتشيان كه داراى روحيه اى بسيار ضعيف و در هم شكسته بودند در برابر معاويه و ارتش نيرومند وى پيكار مى كردند در همان روزهاى اول جنگ بدون ترديد پيروزى و غلبه قاطعى نصيب معاويه مى گرديد و در اين صورت قطعا امام حسن و تمام ياران و نزديكان او كشته مى شدند، بدون آن كه بتوانند از اين شهادت و كشته شدن بهره كافى براى حفظ اسلام و بقاء قرآن بردارند زيرا اگر حضرت حسين - ابن على عليهماالسلام از شهادت خود آن بهره عجيب و جهانى را مى گيرد به علت وجود يك سلسله شرائط خاص اجتماعى بود كه به خواست خداوند در آينده روشن خواهد شد. بسيار سطحى و جاهلانه است اگر تصور گردد امام مجتبى (ع ) و ياران او هم اگر در آن روز كشته مى شدند مى توانستند مانند امام سوم از شهادت خود به نفع اسلام و حفظ موجوديت قرآن استفاده كنند. كشته شدن امام حسن (ع ) در آن روز نه تنها براى بقاء دين اثر مهمى نداشت بلكه معاويه را در راه رسيدن به يك قدرت عجيب و كم نظير (بدون داشتن هيچ گونه رقيب و مانعى ) تا سر حد نهائى كمك مى نمود و به او اجازه مى داد كه نقشه هاى شوم و پنهانى خويش را (كه چيزى جز محو ساختن اسلام و زنده كردن يك حكومت نژادى به جاى حكومت اصيل انسانى و اسلامى نبود) آزادانه اجراء سازد، صلح امام (ع ) در آن روز به طور موقت رسيدن معاويه را به اين آرزو به تاخير انداخت و اگر ما بخواهيم خطر بزرگى كه در آن روز اسلام را از جانب معاويه تهديد مى نمود و نقش مهمى كه صلح امام دوم در آن شرائط براى حفظ اسلام و موجوديت قرآن داشت مجسم سازيم بايد اسلام را به چراغى تشبيه كنيم كه در نهايت ضعف و با شعله اى بسيار كوتاه مى سوزد، در اين جا معاويه (با داشتن آن ارتش نيرومند و امكانات بسيار مساعد) مانند مردى بود كه دهان خود را پر باد كرده و مى خواهد با يك فوت زدن براى هميشه آن چراغ را خاموش سازد در اين شرائط امام حسن عليه السلام با آن صلحى كه در آن لحظات حساس تاريخى انجام داد درست مانند كسى است كه در برابر آن مرد نيرومند قرار گرفته و به او اجازه نمى دهد با آن دهان پر باد بر آن چراغ شبيخون زند و آن را يكباره خاموش سازد. امام مجتبى (ع ) با اين صلح موقتا از خاموش شدن اين چراغ جلوگيرى كرد تا شرائط مساعد شود و در آينده نزديك برادر معصومش حضرت حسين عليه السلام با قيام خدائى و نهضت مقدس خود براى هميشه موجبات فروزان بودن آن چراغ آسمانى را فراهم سازد. مسعودى مورخ مشهور اسلامى شرائط و موقعيت خاص امام مجتبى عليه السلام را كه به صلح آن حضرت منتهى شد در جمله اى بسيار كوتاه به خوبى بيان مى كند. او مى نويسد: و قد كان اهل الكوفة انتهبوا سر ادق الحسن و رحله و طعنوا بالخنجر فى جوفه فلما تيقن مانزل به انقاد الى الصلح (44) يعنى اهل كوفه و ياران امام دوم خيمه امام حسن را غارت كردند و اثاث و متاع آن را تاراج نمودند و با خنجر بر بدن آن حضرت ضربت وارد آوردند و هنگامى كه آن بزرگوار اين وضع را مشاهده كرد و پيمان شكنيها و عدم وفاى آن مردم بر وى روشن و مسلم گرديد به صلح تن در داد. با اين حساب بايد گفت صلح حضرت مجتبى عليه السلام در آن هنگامى كه واقع گرديد يك ضرورت اجتناب ناپذيرى بوده كه رعايت مصالح جهان اسلام و اجتماع اسلامى الزاما آن را ايجاب مى نمود: معاويه يا جر ثومه نيرنگ و فريب !. دومين نكته اى كه در بررسى صلح حضرت حسن عليه السلام بايد مورد توجه واقع شود، بودن يك جر ثومه نيرنگ و فريب مانند معاويه در برابر آن بزرگوار است ، بايد در نظر داشت كه امام دوم در برابر چنين مردى قرار گرفته بود، مردى كه نيرنگ بازى و فريب كارى او تا جائى بود كه توانست حكومت خود را در حساس ترين لحظاتى كه در معرض سقوط حتمى قرار داشت با يك عمل ساده و كوچك نجات بخشد. يعنى در جنگ صفين در آن هنگامى كه تا پايان حكومت ننگين او چند روز بيشتر باقى نمانده بود يا كى عمل شيطانى و بلند كردن قرآنها بر بالاى نيزه اختلاف عميقى در لشكر على عليه السلام به وجود آورد و در نتيجه خود را از آن بن بست عجيب نظامى رهائى دهد. معاويه فردى بود كه نه تنها افكار پليد و ضد اسلامى خود را كاملا در پشت پرده قرار مى داد بلكه تظاهر او به حمايت از اسلام و اجراى مقررات عبادى دين تا جايى بود كه بسيارى از افراد ساده دل و سطحى را در جنگ با وى دچار ترديد مى نمود. نصر بن مزاحم كوفى درباره ربيع بن خيثم كه از زهاد ثمانيه است چنين نقل مى كند: و اتى اميرالمومنين عليه السلام آخرون من اصحاب عبدالله ابن مسعود فيهم ربيع بن خيثم و هم يومئذ اربعماته رجل فقالوا يا اميرالمومنين انا قد شككنا فى هذا القتال على معرفتنا بفضلك و لاغنى بنا ولابك بالمسلمين عمن يقاتل العدو فولنا بعض هذه الثغور نكون به نقاتل عن اهله (45) يعنى جمعى از اصحاب عبدالله بن مسعود كه ربيع بن خيثم هم يكى از آنان بود نزد على بن ابيطالب عليه السلام آمدند و تعداد آنان در آن روز چهار صد نفر بود و به آن حضرت گفتند يا اميرالمومنين ما در اين جنگ دچار شك و ترديد شديم !!! با آن كه به فضل شما آشنائى داريم ، نه ما و نه شما و نه مسلمين از كشانى كه با دشمن مبارزه و پيكار كنند بى نياز نيستيم پس ما را به سوى كى از اين سر حدات و مرزها بفرست تا آنجا باشيم و با كفار جنگ كنيم . در اين جا ربيع بن خيثم و ياران او با آن كه به عظمت مقام على عليه السلام اعتراف دارند با اين حال به علت تظاهرات معاويه در حفظ ظواهر اسلام در جنگ با وى دچار ترديد مى گردند. باز نصر بن مزاحم نقل مى كند كه مردى از ياران على عليه السلام در جنگ صفين نزد عمار ياسر آمد و به وى گفت كه من از هنگام خروج از كوفه تا ديشب در باطل بودن معاويه و لزوم جنگ با وى ترديد نداشتم ، امام اكنون دچار ترديد شدم زيرا مى بينم ما اذان مى گوئيم آنها هم اذان مى گويند، ما نماز مى گذاريم آنها هم نماز مى گذارند...(46)آرى معاويه نه تنها ظواهر اسلام را تا اين حد رعايت مى نمود كه جمعى از افراد سطحى را در جنگ با خود دچار ترديد سازد بلكه توانست با استفاده از دستگاه وسيع تبليغاتى خود سب و لعن به على بن ابيطالب عليه السلام را در بين مردم مسلمان شايع ساخته و خود را حامى و دل سوز اسلام ولى على بن ابيطالب را دشمن دين و مردى كه نماز نمى خواند معرفى نمايد!!! مسعودى در اين باره مى نويسد: ثم ارتقى بهم الامر فى طاعته الى ان جعلوا اللعن على سنة ينشاء عليها الصغير و يهلك عليها الكبير(47) يعنى كار اطاعت مردم از معاويه تا جائى بالا گرفت كه لعن و سب را بر روشى قرار داد كه كودكان بر همان روش متولد مى شدند و بزرگان بر آن روش مى مردند. خوانندگان عزيز: با در نظر گرفتن وضع خاص معاويه و نيرنگهاى گوناگون كه او در دوران مختلف حكومت خود انجام داد اين حقيقت به خوبى روشن مى شود كه اگر امام مجتبى عليه السلام بعد از آن همه پيمان شكنيهاى كوبنده ياران خود و حوادث تلخ و ناگوارى كه تا هنگام صلح براى آن حضرت پيش آمده بود باز هم با معاويه پيكار مى كرد نه تنها او و تمام ياران و نزديكانش بدون ترديد كشته مى شدند. بلكه شهادت آنان در آن روز بى اثر مى شد و معاويه اجازه نيم داد تا از اين شهادت در راه حفظ قرآن و مصالح واقعى جهان اسلام بهره اى بردارند، اگر آن حضرت و تمام بنى هاشم به شهادت مى رسيدند معاويه مى توانست با همان فريب كاريهاى خاص خود و تظاهرات شديدى كه در حمايت و دلسوزى از اسلام مى نمودند و با استفاده از دستگاه وسيع تبليغاتى متناسب با آن روز كه در اختيار داشت شهادت حضرت مجتبى و بنى هاشم را يكباره بى اثر سازد و در اين صورت ميدان تنها براى يكه تازيهاى وى و اجراى هدفهاى حقيقى و واقعى او كه تا آن روز سخت در استتار و در پرده بود كاملا آماده مى گرديد، امام مجتبى عليه السلام خود با اين نكته به خوبى توجه داشت كه نبايد با شهادت خود و نزديكانش ميدان اجتماع را براى معاويه و بنى اميه تنها بگذارد از اين نظر بود كه آن حضرت به صلح تن در داد و پيكار با معاويه را ترك نمود. تحقيقى در ماهيت صلح امام حسن (ع ) تا اين جا ما فلسفه انجام شدن صلح و ارزيابى آن را از نظر حفظ موجوديت اسلام بسيار فشرده و كوتاه شرح داديم اما ياد آورى اين نكته لازم است كه ماهيت صلح آن حضرت به رسميت شناختن خلافت براى معاويه نبوده بلكه تنها عبارت از رها كردن معاويه و عدم تعرض به وى بوده است و از همين نظر يكى از شرائط صلح امام مجتبى عليه السلام اين بود كه هيچ گاه معاويه را به لقب اميرالمومنين خطاب نكند(48)هنگامى كه صلح منعقد گرديد حضرت مجتبى در برابر مردم خطبه اى ايراد فرمود و در آن جا به ماهيت صلح خود اين حقيقتى كه ما ادعا كرديم با صراحت اشاره نمودند... ان معاوية نازعنى حقا هولى فتر كته لصلاح الامة و حقن دمائها(49) يعنى معاويه در گرفتن حقى كه براى من بود با من به جنگ برخاست ولى من آن حق را رها كردم زيرا مصلحت امت چنين اقتضا مى كرد و براى آن كه خون مسلمين (بدون آن كه بتوان از آن بهره اى برداشت ) ريخته نشود. ابن اثير مورخ مشهور مى نويسد: هنگامى كه صلح حضرت حسن با معاويه انجام شد آن حضرت با نزديكان و خويشان خود از كوفه كوچ نمودند و به سوى مدينه رهسپار شدند. هنگامى كه آن بزرگوار در راه مدينه بودند جمعى از خوارج به رهبرى مردى به نام فروة بن نوفل شجعى در نزديكى كوفه عليه معاويه قيام كرد، معاويه براى آن كه با يك كرشمه دو كار انجام دهد يعنى هم قيام فروة بن نوفل و ياران او را در هم بكوبد و هم تسلط خويش را بر حضرت مجتبى و متابعت آن حضرت را از خود اثبات تسلط خويش را بر حضرت مجتبى . متابعت آن حضرت را از خود اثبات نمايد به آن بزرگوار نامه اى نوشت و ضمن آن قيام خوارج را به اطلاع آن حضرت رساند و از او خواست كه قبل از رفتن به مدينه به سوى آن جمع بر گردند و به فرمان معاويه با آنان جنگ كنند و سپس به مدينه روند. امام هنگامى كه نامه معاويه را قرائت فرمود. در جواب چنين نگاشت : لو آثرت ان اقاتل احدا من اهل القبلة لبدات بقتاللك فانى تركتك لصلاح الامة و حقن دمائها(50) يعنى اگر نيكو مى شمردم (و مصلحت مى دانستم ) كه با يكى از كسانى كه ظاهرا اهل قبله اند پيكار كنم هر آينه به جنگ با تو ابتدا مى كردم ولى من تو را رها كردم به خاطر مصلحت اجتماع و به منظور حفظ خون مسلمانان بدون آن كه بتوان از ريختن خون آنان نتيجه و بهره اى گرفت . خواننده عزيز- در اين دو جمله كوتاهى كه از امام مجتبى عليه السلام نقل كرديم دقت فرمائيد كه چگونه آن حضرت روى كلمه تركتك تكيه فرموده و ماهيت صلح خود را با معاويه بدين وسيله روشن سازد، مخصوصا در قسمت دوم و جواب نامه اى كه به معاويه داد اين حقيقت (كه آن بزرگوار با صلح خود خلافت معاويه را به رسميت نشناخته بلكه او را رها كرده و پيمان داد كه تنها متعرض وى نشود) به خوبى روشن و مشخص است . زيرا آن حضرت حاضر نشد دستور او را در جنگ با خوارج اجراء كند و فرمان وى را در اين باره بپذيرد. ماهيت صلح امام مجتبى عليه السلام با آن كه تنها واگذاردن معاويه و پيمان بر عدم تعرض به او است ، با اين حال آن بزرگوار مواد زيادى را در صلح نامه گنجاندند كه مهمتر از همه موضوع تعيين زمامدار آينده است . حضرت حسن (ع ) از معاويه پيمان گرفت كسى را بعد از خود براى حكومت تعيين ننمايد و انتخاب اين موضوع را به مردم مسلمان واگذارد(51)و هدف اصلى آن حضرت از اين ماده اين بود كه راه را براى زمامدارى و حكومت برادر معصومش حضرت حسين (ع ) بعد از معاويه هموار سازد. نتيجه مباحث اين فصل : خوانندگان ارجمند- با در نظر گرفتن مطالبى كه ما در اين فصل بيان كرديم . به خوبى روشن مى شود كه عوامل نيرومند فساد كه خطرناكتر از همه ، وجود معاويه در راس قدرت شامات است نه تنها در دوران حكومت امام مجتبى عليه السلام ريشه كن نشد بلكه به علت سست پيمانى مردم ، نيرومندتر و شرائط رشد آن آماده تر گرديد، مشكل بزرگ امت يعنى عوامل تباهى و انحراف عجيبى كه اجتماع اسلامى از مسير صحيح قانون پيدا كرده بود همان گونه كه با زمامدارى على ابن ابيطالب (ع ) همچنين امام مجتبى (ع ) هم (به علت پيمان شكنيهاى پى در پى و كوبنده مردم كوفه ) نتوانست در بر افكندن آنها كارى از پيش ببرد. آن بزرگوار با آن كه تمام نيرو و امكانات خود را براى درهم كوبيدن معاويه و حكومت بنى اميه بسيج كرد اما نيرنگ بازيهاى آن مرد از يك طرف و مهمتر از آن بى وفائى و دو روئى ارتشيان حضرت حسن عليه السلام از سوى ديگر اجازه نداد تا آن بزرگوار در اين پيكار پيروز گردد و به بساط حكومت خاندان بنى اميه براى هميشه خاتمه دهد. حوادث ناگوار و پيش آمدهاى نامساعد بالاخره كار را به آن جا كشاند كه آن حضرت (عليرغم تنفر شديد و انزجار باطنى خود) براى رعايت مصالح جهان اسلام و جلوگيرى از سقوط هميشگى اساس اين مذهب ، تن به صلح در دهد، ماهيت اين صلح اگر چه چيزى جز پيمان عدم تعرض و رها ساختن معاويه نبود و با اين حال تا جائى كه امكان دشت آن بزرگوار شرائط و محدوديتهاى فراوانى را براى او در صلح نامه در نظر گرفت ، ولى بايد در نظر داشت كه معاويه فردى نبود كه پس از موفقيت به هيچ يك از آن شرائط عمل نمايد. همان گونه كه خود پس از انجام صلح هنگام ورود به كوفه ضمن اولين خطبه اى كه خواند صريحا از اين حقيقت پرده برداشت و گفت : تمام شرائطى را كه با حسن بن على كردم زير قدم من است (52) يعنى به هيچ يك از آنان عمل نخواهم كرد، آينده اين واقعيت را به خوبى اثبات كرد زيرا معاويه بعد از صلح و هنگامى كه خاطر وى از جانب امام دوم تا حدود زيادى مطمئن گرديد با نهايت جديت درصدد بر آمد با كمال و آرزوهاى شيطانى خود برسد و به نقشه هاى شوم خود يكى پس از ديگرى جامه عمل بپوشد ولى چون وجود امام مجتبى با آن نسبت و نزديكى كه به پيامبر اسلام داشت و محبوبيت خاصى كه در بين مردم دارا بود خود مانع بزرگى بود و اجازه نمى داد كه وى بتواند صد در صد و مطمئن به هدفهاى ضد اسلامى خويش نزديك شود از اين نظر تصميم گرفت كه اين تنها مانع را هم از ميان بر دارد و به دنبال اين فكر با وعده هاى شيطانى خود كه به يكى از زنان آن حضرت به نام جعده داد، آن بزرگوار را با دست وى مسموم ساخت .(53) اكنون كشور پهناور اسلامى با تمام قدرت و نيروى خود در اختيار معاويه است بدون آن كه هيچ گونه مانع و رقيبى در برابر خود ببيند، اين است شرائط دردناك كشور تا هنگام شهادت امام مجتبى عليه السلام . اكنون باز در تعقيب اين شرائط هستيم تا ببينيم چگونه آنها بارور گرديده و چه ميوه هاى تلخى را براى جهان اسلام ببار آورد. منهومان لا يشبعان : طالب علم و طالب مال دو گرسنه اند كه سير نمى شوند: آنكس كه در جستجوى علم است و فردى كه طالب دنيا است . على عليه السلام . معاويه رهبرى مسلمين را بدست مى گيرد!!! ما شرائط دردناك اجتماع اسلامى و حوادث تلخ و ناگوارى را كه از زمان خلافت عثمان تا هنگام صلح امام حسن عليه السلام با معاويه واقع شد بطور فشرده و كوتاه روشن ساختيم . اكنون در آن قسمت حساسى از تاريخ اسلام قرار داريم كه كشور پهناور اسلامى با تمام امكانات عجيب و خارق العاده خود در اختيار معاويه قرار گرفته است در اين فصل ، ما بخواست خداوند مى خواهيم ماهيت حكومت معاويه و هدفهاى شوم ضد اسلامى وى را كه در دل داشت و گاهى از روى آنها پرده بر مى داشت و همچنين اعمالى را كه او بسيار زيركانه و در استتار براى رسيدن به هدفهاى شيطانى خود انجام مى داد با صراحت شرح دهيم تا موجبات قيام حضرت حسين عليه السلام و شرائط خاصى كه نهضت كربلا را ايجاب مى نمود به خوبى روشن گردد. تحقيق و بررسى ما در تاريخ حكومت معاويه (در حدود هدف اصلى كتاب ) در دو بخش انجام مى گيرد: بخش اول - در اين بخش مى خواهيم اين حقيقت را اثبات كنيم كه منظور واقعى و آرزوى قلبى معاويه اين بود كه شالوده اسلام را يكباره در هم بريزد و حكومت نيرومند اسلامى را به حكومت نژادى تبديل سازد، در اين قسمت بخواست خداوند روشن مى سازيم كه پذيرفتن معاويه اسلام را در ابتداء با كراهت و تنها از ترس شمشير بوده و در دل هيچ گونه احساس اعتقاد و احترامى نسبت به اصول اسلام و معتقدات آسمانى نداشته است . بخش دوم - بحث ما در اين بخش شرح و بررسى آن قسمت از كارها و اعمالى است كه معاويه در دوران حكومت خود آنها را به منظور دست يافتن به مقاصد اصلى خويش و مساعد ساختن شرائط اجتماع براى اجراى نقشه هاى پنهانى و شومش انجام داد و پيمان مى دهيم كه مباحث اين دو بخش را همانند مباحث فصول گذشته با روح بى طرفى كامل و دور از هر گونه اعمال تعصب مورد جستجو قرار دهيم و (به علت حساسيت مطالب اين فصل و نقشى كه آنها در به وجود آوردن حادثه كربلا دارند) از شما خواننده عزيز هم انتظار داريم با همين روح با ما قدم برداريد تا بتوانيم حقايق تاريخى اين فصل را آن گونه كه هست بدست آوريم . اكنون به نقل مباحث بخش اول مى پردازيم . معاويه مى خواهد نام پيغمبر را دفن كند! معاوية بن ابى سفيان كه خود را جانشين و خليفه پيغمبر اسلام مى خواند، در دل از اينكه نام آن حضرت در جهان زنده است و مردم مسلمان در هنگام اذان آن مرد آسمانى را به عظمت ياد مى كنند و به رسالت وى شهادت مى دهند سخت ناراحت است و آرزو دارد نام او را دفن كند و آن پيغمبر آسمانى را از ياد مسلمانان ببرد، اين نيت پليد و شومى كه فرزند ابوسفيان در دل داشت بالاخره روزى آن را با يكى از دوستان نزديك خود به نام مغيرة بن شعبه در ميان گذاشت . مسعودى مورخ بزرگ اسلامى چنين نقل مى كند: مطرف بن مغيرة بن شعبة القفى قال : وفدت مع ابى الى معاوية فكان ابى ياتيه و يتحدث عنده ثم ينصرف الى فيذكر معاوية و يذكر عقله و يعجب ممايرى منه ادجاء ذات ليلة فامسك من العشاء فرايته مغتما فانتظرته ساعة وظننت انه لشيئى حدث فينا اوعملنا فقلت له مالى اراك مغتما منذا ليليه ؟ قال يا بنى انى جئت من عندا خبث الناس قلت له و ما ذلك ؟ قال قلت له و قد خلوت به انك بلغت منا يا اميرالمومنين فلواظهرت عدلا و بسطت خيرا فانك قد كبرت و لو نظرت الى اخوتك من بنى هاشم فوصلت ارحامك فو الله ماعندهم اليوم شيئى تخافه ، فقال لى هيهات هيهات ملك اخويتم فعدل و فعل مافعل فو الله ماغدا ان هلك فهلك ذكره الا ان يقول قائل ابوبكر، ثم ملك اخوعدى فاجتهد و شمر عشر سنى فو الله ماغدا ان هلك فهلك ذكره الا ان يقول قائل عمر، ثم ملك اخونا عثمان فملك رجل لم يكن احد فى مثل نسبه فعمل ما عمل و عمل به فو الله ماغدا ان هلك فهلك ذكره و ذكر ما فعل به و ان اخا هاشم يصرخ به فى كل يوم خمس مرات اشهدا ان محمدا رسول (ص ) فاى عمل يبقى مع هذا لا ام لك و الله الا دفنا دفنا (54) يعنى مطرف فرزند مغيرة بن شعبه ثقفى مى گويد من با پدرم در شام بر معاويه وارد شديم و پدرم به نزد او مى رفت و با وى سخن مى گفت و سپس به نزد ما مى آمد و از معاويه و عقل و تدبيرش ياد مى كرد و از آن چه كه از او ديده بود بسيار تعجب مى نمود (و با نظر عظمت و احترام به آن مى نگريست ) اما يك شب از نزد معاويه به منزل آمد ولى از خوردن غذا خوددارى كرد و من او را غمناك ديدم ، ساعتى در انتظار نشستم و با خود فكر كردم كه اين تاثر پدرم شايد به علت كارى باشد كه ما انجام داديم و يا حادثه اى كه در بين ما واقع گرديد (كه ما خود از آن اطلاع نداريم ) در اين هنگام به پدرم گفتم چرا شما را امشب غمناك مى بينم ؟ گفت فرزندم من از نزد ناپاك ترين مردم مى آيم (يعنى معاويه ) گفتم به چه علت (امشب او را اين گونه ياد مى كنى ؟) اى اميرالمومنين ! تو به كمال قدرت رسيدى اكنون چه مى شود اگر عدل را پيشه خود سازى و نيكى هاى خود را به مسلمانان توسعه دهى ؟ شما اكنون پير شديد و چه مى شود اگر به برادرانت از بنى هاشم نگاه مهرى افكنى و بدين وسيله صله ارحامت را انجام دهى ؟ و به خدا قسم اكنون ديگر نزد بنى هاشم نيرو و قدرتى نيست تا تو از آن هراسان باشى . معاويه در پاسخم گفت هيهات هيهات ! برادر تميم (55)به حكومت رسيد (يعنى ابوبكر) و عدل را هم پيشه خود ساخت و انجام داد آنچه كه انجام داد اما به خدا قسم يك روز از مرگ او بيشتر نگذشت كه نام او هم از بين رفت تنها همين مقدار از او نامى مانده كه كسى بگويد ابوبكر، پس از وى برادر عدى (56)يعنى عمر زمام حكومت را در دست گرفت و كوشش كرد و ده سال شدت عمل نشان داد، ولى به خدا قسم فرداى آن روزى كه مرگ دامنش را گرفت نام او هم مرد و ياد او فراموش گرديد تنها همين قدر از او باقى است كه كسى بگويد عمر. سپس برادر ما (يعنى از قبيله بنى اميه ) عثمان زمامدار گرديد، مردى كه كسى از نظر خانوادگى و نسب مانند او نبود!!! پس انجام داد آن چه كه بايد انجام دهد و به نسبت به او هم انجام شد (يعنى او را كشتند)، ولى به خدا قسم فرداى آن روزى كه او به هلاكت رسيد ياد او هم در بين مردم مرد و فراموش گرديد. اما برادر هاشم (يعنى حضرت محمد صلى الله عليه و آله ) هر روز پنج بار به نام او فرياد مى زنند: اشهد ان محمدا رسول الله .(اى مغيرة ) مادر براى تو نباشد. با زنده بودن نام اين مرد (حضرت محمد (ص )) كدام عمل باقى مى ماند؟! به خدا قسم (چاره نيست ) مگر اين كه (نام پيامبر اسلام )دفن شود.دفن . خواننده عزيز- در اين گفتارى كه يكى از مورخين بزرگ و معتبر اهل تسنن از معاويه نقل مى كند دقت فرمائيد. در اين داستان نه تنها معاويه دشمنى و بغض قلبى خود را نسبت به پيامبر اسلام (ص ) صريحا بيان مى كند و آرزو مى نمايد كه نام آن حضرت را دفن كند!! و او را از ياد مردم ببرد. بلكه عدم اعتقاد وى با اصول اسلامى از جملات قبلى هم صريحا هويدا است آن جا كه از خلافت همواره تعبير به ملك مى كند و از اين تعبير به خوبى پيدا است كه او زمامدارى پيامبر بزرگ اسلام و كسانى كه بعد از آن حضرت ادعاى جانشينى وى را كرده بودند يعنى ابوبكر و عمر و عثمان همه را از يك نوع حكومت مى داند و آن هم بنابه تعبير او ملك است در حالى كه اگر معاويه از دريچه اعتقاد بسيارى از مسلمانان آن روز هم به ماهيت حكومت آن سه تن مى نگريست آنرا بصورت خلافت و جانشينى از پيغمبر مى ديد(هر چند اين تصور درباره آن سه ، غلط و بيجا بود) و اين خود نشان مى دهد كه وى در باطن نه موضوع نبوت و نه داستان خلافت را آن گونه كه مردم مسلمان به آن معتقد بودند باور نداشت و ماهيت حكومت پيامبر اسلام را هم مانند آن سه نفر جز به عنوان ملك نمى شناخت . مسعودى پيش از آن كه اين داستان را نقل كند مى نويسد: مامون در زمان خلافت خود تصميم گرفت به مردم مسلمان دستور دهد تا معاويه را لعن كنند و از او بيزارى بجويند و يكى از مهمترين عاملى كه موجب اين تصميم گرديد، رسيدن خبر مكالمه معاويه با مغيرة بن شعبه درباره پيامبر اسلام به او بوده است . متن نبشته اين مورخ در اين باره چنين است : فى سنة اثنى عشر و ماتين نادى منادا لمامون : برئت الذمة من احد من الناس ذكر معاوية بخير اوقدمه على احد من اصحاب رسول الله (ص )....و انشئت الكتب الى الافاق بلعنه على المنابر (57) يعنى در سال دويست و دوازده منادى مامون (از جانب وى ) ندا در داد كه ذمه من برى ء است از آن فردى كه معاويه را به خوبى ياد كند يا او را بر يكى از اصحاب پيغمبر (ص ) مقدم بدارد. (در اين جا مسعودى داستان مكالمه معاويه را با مغيرة بن شعبه نقل مى كند و سپس اضافه مى كند): مامون دستور داد نامه ها به تمام مردم نوشتند كه معاويه را بر بالاى منابر لعن كنند. ولى چون به مامون گفتند ممكن است اجراى اين فرمان منجر به شورش عمومى گردد از اين نظر از اجراى تصميم خود دست برداشت و اين فكر بدست فراموشى سپرده شد تا آن كه نوبت حكومت به المعتضد بالله رسيد. معتضد در عصر خود اراده كرد لعن معاويه را شايع سازد و طرحى را كه مامون از اجراى آن چشم پوشيده بود عملى سازد و به آن تحقق بخشد. طبرى مورخ مشهور اهل تسنن مى نويسد: و فى هذه السنة (284 هجرى ) عزم المعتضد بالله على لعن معاوية بن ابى سفيان على المنابر و امر به انشاء كتاب بذلك يقرء على الناس فخوفه عبيدالله بن سليمان بن وهب اضطراب العامة و انه لايامن ان تكون فتنة فلم يلتفت الى ذلك مان قوله ....نودى يوم الجمعة الالايتر حموا على معاوية و لاياذكروه بخير...فامر باخراج كتاب الذى كان المامون امر بانشائه بلعن معاوية فاخرج له من الديوان فاخذ من جوامعه نسخة هذا الكتاب . يعنى در سال 284 هجرى المعتضد بالله تصميم گرفت اعلام كند تا معاويه را بر بالاى منابر لعن كنند و دستور داد نامه اى در اين باره نوشتند تا براى مردم بخوانند. عبيدالله بن سليمان بن وهب وى را از اجراى اين تصميم بر حذر داشت و گفت ممكن است شورشى بر پا گردد و اجتماع دچار اضطراب شود، ولى معتضد به آنچه كه عبيدالله گفته بود. توجهى نكرد...تا بالاخره در يك روز جمعه از جانب او ندا در دادند كه آگاه باشيد و بر معاويه ترحم نكنيد(و از خداوند براى وى رحمت نخواهيد)و او را به نيكى ياد ننمائيد....و معتصد دستور داد تا نامه اى را كه مامون براى فرمان لعن بر معاويه نوشته بود (از قسمت بايگانى نامه هاى خلافتى ) براى او خارج ساختند و نزد وى آوردند، معتضد از كليات آن نامه اين نامه را نگاشت . در اين جا طبرى نامه المتعتضد بالله را كه طولانى است و ضمن آن بسيارى از معايب و مفاسد اخلاقى و ايمانى معاويه و مخالفت هاى علنى كه وى با قوانين اسلام انجام داد بر شمرده شد، نقل مى كند و سپس چنين اضافه مى نمايد: ان عبيدالله بن سليمان احضر يوسف بن يعقوب القاضى و امره ان يعمل الحيلة فى ابطال ماعزم عليه المعتضد فمضى يوسف بن يعقوب فكلم المعتضد فى ذلك و قال له يا اميرالمومنين انى اخاف ان تضطرب العامة و يكون منها عندسماعها هذا الكتاب حر كة فقال ان تحركت العامة و يكون منها عندسماعها هذا الكتاب حركة فقال ان تحركت العامة او نطقت و ضعت سيفى فيها فقال يا اميرالمومنين فما تصنع بالطالبين الذين هم فى كل ناحية يخرجون و يميل اليهم كثير من الناس لقرابتهم من الرسول (ص )و ماثرهم و فى هذا الكتاب اطرائهم او كما قال و اذا سمع الناس هذا كانوا اليهم اميل و كانوا ابسط السنة و اثبت حجة منهم اليوم فامسك المعتضد و لم يرد عليه جوابا و لم يامر فى الكتاب بعده بشيئى .(58) يعنى سليمان بن وهب (هنگامى كه از تصميم قطعى معتضد براى اعلان لعن بر معاويه اطلاع يافت ) يوسف بن يعقوب را كه قاضى و از دانشمندان بود خواست و به وى گفت چاره اى بينديش تا معتضد از اين فكر منصرف شود، يوسف بن يعقوب نزد معتضد آمد و در اين باره با او صحبت كرد و به وى گفت اى امير المومنين ! من مى ترسم كه اجتماع مسلمين دچار اضطراب شود و در آن هنگامى كه نامه شما را نسبت به لعن بر معاويه بشنوند دست به حركت و شورشى بزنند. معتضد گفت اگر اجتماع مردم در برابر تصميم من حركت و جنبشى كنند و يا در اين باره سخنى از آنها شنيده شود. من شمشير را در ميان آنان مى گذارم (و آنها را به قتل مى رسانم )يوسف بن يعقوب گفت اى اميرالمومنين ! با طالبين و سادات چه خواهى كرد؟ اينها كه در هر گوشه كشور عليه حكومت تو خروج مى كنند و مورد علاقه بسيارى از مردم هستند زيرا آنان از خويشاوندان و نزديكان پيغمبرند و داراى فضائلى هم مى باشند. و انتشار اين نامه به منزله ستايش (و تشويق ) آنهاست و يا آنكه يوسف بن يعقوب گفت كه اگر مردم نامه شما را درباره معاويه بشنوند به سوى طالبين و سادات بيشتر رغبت مى كنند و زبان آنها بازتر و حجت آنها از اكنون محكم تر خواهد شد. در اينجا معتضد خوددارى كرد و پاسخى به يوسف بن يعقوب نداد ولى درباره آن نامه (و انتشار آن ) هم ديگر چيزى نگفت و دستورى صادر ننمود. خوانندگان ارجمند- با در نظر گرفتن اين دو داستانى كه ما از دو منبع بسيار معتبر تاريخى اهل تسنن يعنى مروج الذهب مسعودى و تاريخ طبرى نقل كرديم به خوبى روشن مى شود كه فساد عقيده معاويه و انحراف وى از نظر معتقدات اسلامى و پاى بند نبودن او به مكتب نبوت تا جائى مسلم و قطعى بود كه مامون و معتضد هر دو تصميم مى گيرند لعن بر معاويه را بر بالاى منابر شايع سازند، با آن كه از نظر سياسى اين دو نفر نه تنها از اين كار طرفى نمى بستند بلكه تا حدود زيادى براى حكومت آنها ايجاد مشكلات و دردسر مى نمود. تصور نشود كه بنى العباس با بنى اميه سابقه عداوت قبيله اى و خانوادگى دارند، و ممكن است اين تصميم به دنبال همان عداوت و دشمنى گرفته شده باشد - نه اين تصور باطل است . زيرا اين دشمنى و عداوت اگر چه جاى انكار نيست ولى بايد دانست كه اين تصميم مامون و معتضد از آن عداوت قبيله اى سرچشمه نمى گرفت . به اين دليل كه اگر اين تصميم از آنجا ناشى بود آنها مى بايست فرمان دهند تا مردم تمام افراد بنى اميه را لعن كنند نه تنها معاويه را و اگر تصور شود كه هدف آنها لكه دار نمودن و ننگين ساختن تمام افراد بنى اميه بود ولى مفاسد اخلاقى و اعتقادى معاويه و كارهاى ننگينى كه وى در دوران حكومت خود انجام داده بود بهانه اى بدست مامون و معتضد داد تا زهر عداوت قبيله اى خود را تنها بر وى بريزند، مى گوئيم اين تصور بى جا زيرا اگر معايب و مفاسد معاويه تنها بهانه اى براى آنان بود، انى بهانه درباره فرزند او يزيد بيشتر و روش زندگى او از پدر ظاهرا ننگين تر بود و مخصوصا شهادت حسين ابن على عليهماالسلام با دست وى و به فرمان او خود كافى بود كه بهترين و منطقى ترين بهانه را در دسترس مامون و معتضد قرار دهد تا آنها بتوانند با استفاده از اين بهانه لعن يزيد را با مشكلاتى كمتر و دردسرى آسان تر شايع سازند. آرى اين شواهد همه گواهى مى دهد كه مامون و معتضد از روحيه معاويه و هدف هاى پنهانى او و نقشه هائى كه وى براى ريشه كن ساختن اساس اسلام در دل داشت به خوبى مطلع بودند، عجيب تر از همه اينكه ديگران كه (مانند عبيدالله بين سليمان و يوسف بن قاضى ) درصدد بودند تا با طرح نقشه و چاره انديشى ها بهر ترتيبى شده معتضد را از اين تصميم بر گردانند(و بالاخره هم موفق شدند)به خود اجازه ندادند كه در ماهيت قضيه ترديد كرده و در دلائلى كه معتضد براى لزوم لعن بر معاويه و ابراز تنفر از وى طبق موازين اسلامى اقامه كرده بود، تشكيك كنند و آنها را رد نمايند!!! با آن كه آنان از تمام امكانات بارى منصرف ساختن معتضد استفاده كردند، تا جائيكه يوسف بن يعقوب از سادات و طالبين كه عليه معتضد قيام مى كردند و در شمار دشمنان سخت حكومت وى بودند سخن به ميان آورده و از آنها تمجيد مى كند و صريحا مى گويد: بسيارى از مردم به سوى آنها متمايلندتا شايد بتواند از اين راه معتضد را از شورش مردم بترساند. يوسف بن يعقوب كه تا اين حد براى جلوگيرى از اشاعه لعن بر معاويه كوشش مى كند و آن گونه در برابر خليفه ! جسارت و جرات مى ورزد با اين حال حتى يك جمله درباره ماهيت قضيه سخن نگفته و در ابطال دلائل معتضد كه بر لزوم لعن بر معاويه در نامه خود اقامه كرده بود، حرفى به ميان نمى آورد!!! و اين موضوع خود يك گواه روشن است بر آنكه دلائل معتضد براى لزوم لعن بر معاويه غير قابل انكار بود و حتى براى آن قاضى امكان نداشت كه طبق موازين اسلامى درباره آنها ترديد كند. آرى مطلب همين گونه است و راستى هم دلائلى كه معتضد براى لزوم لعن بر معاويه طبق موازين اسلامى بر آنها تكيه كرده بود به قدرى قاطع و روشن است كه براى هيچ فردى هر چند بسيار دقيق و موشكاف باشد جاى انكار و ترديد باقى نمى گذارد.(59) اين داستان يكى از شواهد بزرگ تاريخى است كه عقائد قلبى معاويه را از جنبه هاى اسلامى بر ملا مى سازد. اكنون به نقل از شواهد ديگر مى پردازيم . مامون و معتضد مى خواستند فرمان لعن بر معاويه را صادر كنند معاويه در روز چهارشنبه نماز جمعه مى خواند! از موارد مهمى كه به خوبى نشان مى دهد چگونه معاويه در صورت لزوم مقدسان مذهبى را به بازى مى گرفت و از اسلام و مقررات آن تنها به منظور تحكيم موقعيت و حكومت خود و رسيدن به مقاصد شوم خويش بهره بر مى داشت ، نماز جمعه اى است كه وى آن را در روز چهارشنبه انجام داد، مسعودى در اين باره مى نويسد: و لقد بلغ من امرهم فى اطاعتهم له انه صلى بهم عند مسيرهم الى صفين الجمعة فى يوم الاربعاء(60) يعنى كار اطاعت مردم از معاويه به جائى رسيده بود كه در هنگام رفتن به جنگ صفين وى نماز جمعه را در روز چهارشنبه انجام داد. خوانندگان ارجمند- شما قضاوت كنيد. آيا ممكن است اين عمل از فردى صادر شود كه در دل نسبت به اصول اسلامى و مبانى آسمانى آن معتقد باشد؟ آيا انجام اين كار نشان مى دهد كه معاويه اسلام و مقررات آن را تنها بمنزله پلى مى پنداشت كه بايد براى دست يافتن به هدف و تحكيم موقعيت خود از آن استفاده كرد؟! آرى معاويه به نماز جمعه و به آنچه كه اسلام درباره شرائط و مقررات آن بيان كرده است كارى ندارد، شرائط سياسى ايجاب مى كرد كه او در آن روز كه روز چهارشنبه بود طبقات مردم را جمع كند و مطالب لازمى را كه در راه موفقيت وى در جنگ ضرورى بود به اطلاع آنها برساند. پس چه بهتر كه براى بدست آوردن اين مقصود از نماز جمعه استفاده كند! حالا نماز جمعه را نمى توان در روز چهارشنبه خواند و اين عمل از نظر اسلام غير جايز و بدعت است اين ها مطالبى است كه از نظر معاويه و معتقدات قلبى او اصولا مطرح نيست . زد و بندهاى سياسى معاويه سومين موردى كه معاويه ماهيت معتقدات خود را در آن جا آشكار مى سازد و صريحا نشان مى دهد كه هدف اصلى وى تنها بدست آوردن حكومت و قدرت است از هر راهى كه باشد معامله اى است كه وى با عمر و بن عاص انجام داد، مسعودى مورخ مشهور مى نويسد: قال معاوية به عمر و بايعنى قال لا و الله لااغينك من دينى حتى انال من دنياك قال سل قال مصر طعمه فاجابه الى ذلك و كتب له به كتابا(61) يعنى معاويه به عمروعاص گفت با من بيعت كن عمر و گفت نه به خدا قسم من از دين خود به تو كمك بخواهم كرد مگر هنگامى كه از دنياى تو نائل گردم . معاويه گفت بخواه از من (آن چه مى خواهى ) عمروعاص گفت حكومت مصر آرزوى من است ، معاويه هم پذيرفت و به عمروعاص در اين باره نوشته اى داد. در اين داستان عمروعاص صريحا به معاويه يادآور مى شود كه بيعت من با تو مساوى با تباه كردن دين من و از كف دادن آن است و من در آن صورت از دين خود مى گذرم و با تو بيعت مى كنم كه از دنيا و حكومت تو نصيب و بهره اى بردارم ، معاويه هم مى خواهد عمروعاص با او بيعت كند و در اختيار وى قرار گيرد تا بتواند با استفاده از افكار شيطانى او هر چه بهتر و بيشتر بر گرده اجتماع سوار گردد. از اين نظر با او معامله مى كند و در باربر بيعت حكومت مصر را به وى وا مى گذراد، تا هر دو از يكديگر بهره مند گردند!!! معاويه با زبير بيعت مى كند چهارمين موردى كه معاويه بازى گريهاى خود را براى رسيدن به حكومت و در هم كوبيدن خصم خود (على عليه السلام ) آشكار مى سازد نامه اى است كه وى پس از كشته شدن عثمان به زبير مى نويسد و در آن نامه او را به لقب اميرالمومنين خطاب مى كند! چرا؟ معاويه به خوبى مى داند كه على بن الى طالب يعنى مردى كه پس از قتل عثمان به حكومت رسيد فريد نيست كه با او همكارى كند و وى را در پست خود ابقاء نمايد، معاويه اطمينان دارد كه على عليه السلام دست ستمگران و ناپاكان را از دامن اجتماع و حكومت اسلامى كوتاه خواهد ساخت و اجازه نخواهد داد، انگلهائى مانند وى بر همه چيز مردم مسلط گردند.بنابراين بايد چاره اى بينديشد تا بتواند ساليانى دراز همچنان در راس قدرت شامات باقى بماند اكنون مى بيند كه تنها راه رسيدن به اين آرزو اين است كه عليه حكومت على (ع ) دست به خرابكارى زند و شورشهاى داخلى ايجاد نمايد تا از اين طريق به آن بزرگوار فرصت ندهد برنامه هاى اسلامى و اصلاى خود را براى ريشه كن ساختن ماده هاى فسادى كه در اجتماع با دست حكومتهاى گذشته به وجود آمده بود اجراء سازد، براى اين منظور معاويه بايد از زبير و طلحه استفاده كند زيرا اين دو دو نفر كه خود را در حكومت على بن ابى طالب كامياب نمى بينند و مطمئن اند كه اميرالمومنين عليه السلام فردى نيست كه بشود در دوران خلافت وى قدرت و ثروتى بى حساب اندوخته ساخت لذا درصدد بر مى آيند در برابر آن حضرت به مخالفت برخيزند پس چه بهتر كه معاويه هم (كه اكنون با آنها هدف مشترك دارد) از اين فرصت استفاده كند و نامه اى فريبكارانه به آنها بنويسد. متن نامه چنين است : لعبدالله زبير امير المومنين من معاوية بن ابى سفيان . سلام عليك . اما بعد فانى قد بايغت لك اهل الشام فاجابوا و استوسقوا كما يستوق الحلب فدونك الكوفة والبصرة لايسبقك اليهماابن الى طالب فانه لاشيئى بعدهذين المصرين و قد بايعت لطلحة ابن عبيدالله من بعدك فاظهر الطلب بدم عثمان و ادعو الناس الس ذلك وليكن منكماالجدو التشمير(62) يعنى به بنده خدا زبير اميرامومنين از معاويه فرزند ابى سفيان سلام بر تو. بعد از سلام پس بدرستى كه من از اهل شام براى تو بيعت گرفتم . و آنها پذيرفتند و (برخلافت تو) اجتماع كردند همانگونه كه شير دوشيده جمع مى شود، پس همت خود را بگمار براى (تصرف ) كوفه و بصره مبادا فرزند ابى طالب به سوى اين دو شهر بر شما پيشى گيرد زيرا (اگر على اين دو را متصرف شود)ديگر چيزى بعد از كوفه و بصره نيست . و من بيعت كردم با طلحة بن عبيدالله بعد از تو. پس خونخواهى عثمان را آشكار سازند و مردم را به سوى آن بخوانيد و بايد شما (در اين راه ) كوشش كنيد و با سرعت و شتاب عمل را انجام دهيد... در اين نامه معاويه زبير را اميرالمومنين مى خواند! و به او اطلاع مى دهد كه من از اهل شام براى و بيعت گرفتم و همه آنها بر خلافت تو اجتماع كرده اند!! با آن كه در هيچ يك از تواريخ جهان ننوشته اند كه در شام چنين حادثه اى واقع شده باشد و معاويه از مردم آن جا براى زبير بيعت گرفته باشد!! آيا ممكن است كسى تصور كند كه معاويه به راستى خود با زبير به عنوان خلافت بيعت كرده بود؟! آيا كسى هست كه نداند اين نامه تنها يك سرچشمه داد و آن هم تحريك زبير و طلحه با ايجاد شورش در برابر على عليه السلام و در نتيجه محفوظ ماندن وى در راس قدرت شامات تا هنگامى كه زمينه خلافت براى او آماده گردد؟! معاويه نه به زبير و طلحه عقيده دارد و نه به اصل خلافت به معناى اسلامى آن ، او مى خواهد از وجود اين دو ناراضى و جاه طلب در راه رسيدن به هدفهاى شيطانى خود بهره بردارد، شاهد اين مدعا متن نامه است . معاويه در آن جا پس از آن كه داستان ساختگى بيعت گرفتن از مردم شام را براى زبير مى نگارد بلافاصله از اين مقدمه مى گذرد و عجولانه بذى المقدمه مى رسد و او را راهنمائى مى كند كه بصره و كوفه را متصرف شود! و خونخواهى عثمان را بهانه سازد و بدينوسيله مردم را عليه على بن ابى طالب (ع ) تحريك نمايد و بشوراند و از آنها مى خواهد در اين راه كوشش و سرعت كنند تا مبادا فرصت از دست برود با توجه به متن اين نامه آيا باز هم مى توان در هدف اصلى معاويه كه چيزى جز نيرنگ بازى و فريب كارى براى رسيدن به قدرت نبود ترديد كرد؟ آيا تنها همين نوشته كافى نيست كه اثبات كند وى به اصول و مقررات اسلامى تا آنجا بى اعتنا است كه حاضر مى شود به زبير اميرالمومنين خطاب كند و به دروغ به او بنويسد كه من را مردم شام براى تو بيعت گرفتم تا بدينوسيله آن بيچاره را آلت اجراى مقاصد شوم خود سازد و براى ايجاد شورش در برابر على عليه اسلام از او استفاده نمايد؟! معاويه مى گويد نقل گفتار پيغمبر غدغن از مواد بسيار زنده و روشنى كه در تاريخ زندگى سياسى معاويه نشان مى دهد كه وى با معتقدات اسلامى نه تنها هيچ گونه رابطه خوبى نداشت بلكه اگر حس مى كرد يكى از بزرگترين مقدسات مذهبى هم در راه رسيدن وى به هدفهاى شيطانى مانعى ايجاد مى نمايد به شدت با آن به مبارزه بر مى خاست . خطاب زننده و تندى است كه او با عمر و بن عاص دارد هنگامى كه عمروعاص گفتارى از پيغمبر اسلام نقل كرد كه آن گفتار بطلان حكومت معاويه را بر ملا مى ساخت . اصل داستان اينگونه است هنگامى كه عمار ياسر آن صحابى بزرگوار در جنگ صفين در راه حمايت از على عليه السلام كشته شد. عمروعاص حديث مشهورى (كه بسيارى از روات اهل تسنن هم آن را نقل كرده اند) كه پيغمبر به عمار فرموده بود: تقتلك الئة الباغيه .براى معاويه خواند معاويه كه انتشار اين حديث را از پيغمبر اسلام ، ضربه اى كوبنده براى حكومت خود تشخيص داد سخت بر آشفت و به وى گفت : انك شيخ اخرق و لاتزال تحدث بالحديث ....افسدت على اهل الشام اكل ماسمعت من رسول الله تقوله ؟!(63) يعنى تو پيرى هستى احمق و همواره حديث نقل مى كنى .... مردم شام را عليه من فاسد گرداندى . آيا هر چه از پيغمبر خدا شنيدى بايد نقل كنى ؟! در اين جا معاويه با تعبيرات سوء و زشتى با عمروعاص سخن مى گويد زيرا وى بخود جرات داد و حديثى كه از پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله درباره عمار شنيده بود نقل كرد. حديث از پيغمبر است و گوينده او كسى است كه خداوند درباره وى فرمود: و ما نيطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى (64) اما اينها مطالبى نيست كه اصولا از نظر معاويه مطرح باشد اين گفتار حق است يا باطل ، فرموده پيغمبر اسلام است ، يا ديگران ، براى معاويه بى تفاوت است آن چه كه براى او مهم است همان است كه خود صريحا به عمروعاص گفت : افسدت على اهل الشام يعنى من مى خواهم بر مردم حكومت كنم و بر آنان مسلط باشم ، خواه اين هدف از طريق حق تامين گردد، يا باطل و اگر روزى گفتار پيغمبر اسلام (ص ) هم بخواهد موقعيت حكومت وى را متزلزل سازد در آن روز با شدت هر چه تمام تر با آن مبارزه خواهد كرد. مورد ديگرى كه باز معاويه با نقل احاديث و گفتار پيغمبر اسلام بشدت مخالفت ورزيد خطابى است كه او با عبدالله بن عمر دارد. علامه امينى از كتاب صفين نقل مى كند: ان معاوية ارسل الى عبدالله بن عمر فقال لئن بلغنى انك تحدث لاضربن عنقك (65) يعنى معاويه نزد عبدالله بن عمر فرستاد و به وى گفت اگر به من اطلاع برسد كه تو حديث نقل مى كنى هر آينه گردنت را خواهم زد آرى معاويه مى داند كه از يك طرف احاديث فراوانى از پيغمبر اسلام در فضائل و مناقب على بن ابى طالب عليه السلام روايت شده و از سوى ديگر روايات زيادى از آن بزرگوار در نكوهش از بنى ايمه و مذمت معاويه و پدرش و تقبيح كارهائى كه از او در زمان حكومتش صادر مى شد، به صورت اخبار از آينده وارد گرديده است و با اين حساب نبايد اجازه داد تا اين دو قسمت از روايات بگوش اجتماع اسلامى برسد و تنها راه براى دست يافتن به اين مقصود هم اين است كه معاويه با شدت هر چه بيشتر نقل احاديث را از پيغمبر اسلام به طور كلى غدغن كند. و براى آن مجازات معين سازد تا به عبدالله بن عمر بگويد اگر به من اطلاع برسد كه حديث نقل مى كنى گردنت را خواهم زد!!! معاويه سخنان پيغمبر را استهزا مى كند از موارد روشنى كه باز مى توان ماهيت معتقدات معاويه را از نظر اسلامى به خوبى بدست آورد مكالمه اى است كه وى هنگام ورود به مدينه با ابوقتاده انصارى دارد. در اين مكالمه صريحا گفتار پيغمبر اسلام را مسخره مى كند و آن را مورد استهزاء قرار مى دهد. ابن عساكر اين داستان را اين گونه نقل مى كند: و لما قدم المدينة لقيه ابوقتادة الانصارى فقال له معاوية يا باقتاده ! تلقانى الناس كلهم غير كم يا معشر الانصار! مامنعكم ؟ قال لم يكن معنادواب . فقال معاويه فاين النواضح ؟! فقال ابوقتادة عقر ناها فى طلبك و طلب ابيك يوم بدر قال نعم يا اباقتادة ، قال اباقتاه ان رسول الله (ص ) قال لنا اناسنرى بعده اثرة قال معاويه قماامر كم به ذلك ؟! قال امر نا بالصبر قال فاصبرو احتى تلقوه (66) يعنى هنگامى كه معاويه وارد مدينه گرديد (در شمار مستقبلين ) ابوقتاده انصارى را ملاقات نمود معاويه به وى گفت ابوقتاده ! همه مردم مرا ملاقات كردند (و به استقبال من آمدند) به جز شما اى جمعيت انصار! چه چيز شما را منع كرد؟ (از آنكه به استقبال من در آئيد) ابوقتاده گفت ما وسيله اى (كه بر آن سوار شويم ) نداشتيم معاويه (به طور استهزاء) گفت پس نواضح يعنى شتران آبكش شما كجا هستند؟!(67)ابوقتاده در پاسخ گفت ما آن شتران را در جستجوى تو و پدرت در روز بدر (هنگامى كه در صف مشركين بوديد) از دست داديم ، معاويه (به طور استهزاء) گفت آرى اى ابوقتاده ! در اين جا ابوقتاده گفت پيغمبر خدا به ما خبر داد كه به زودى بعد از او افراد ناشايسته اى را مى بينم كه بر ما مقدم شوند و حقوق ما را پايمال سازند(68)معاويه گفت در هنگام آن اثرة پيغمبر به شما چه دستورى داد؟! ابوقتاده گفت پيغمبر به ما دستور صبر و شكيبائى داد. معاويه گفت پس صبر كنيد تا هنگامى كه او را ملاقات نمائيد! خوانندگان عزيز: در پايان اين مكالمه (همان گونه كه مطالعه مى فرمائيد) معاويه گفتار پيغمبر و اخبار آن حضرت را درباره حوادث بعد از خود صريحا مورد استهزاء قرار داده و با لحنى آميخته به مسخره و انكار به او مى گويد: اكنون كه پيغمبر به شما دستور صبر داده پس صبر كنيد تا او را ديدار نمائيد. فرزند ابوسفيان در اين جا نه تنها اخبار پيغمبر اسلام را درباره حوادث بعد از وى مورد استهزاء قرار مى دهد بلكه با جمله اى حتى تلقوه گويا مى خواهد اعتقاد ابوقتاده را درباره معاد و روز قيامت و ديدار پيغمبر را در آن روز هم انكار نموده و آن را عقيده اى بى اساس و موهوم بنامد! آيا راستى ممكن است اين نوع كلمات و تقبيرات از فردى صادر گردد كه داراى معتقدات صحيح اسلامى است و نسبت به پيغمبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله و گفتار وى و داستان قيامت و روز جزاء با نظر احترام بنگرد؟! معاويه بر اين نمونه از مردم حكومت مى كند فرزند ابوسفيان كه تنها هدف او در زندگى حكومت بر مردم و بدست آوردن قدرت است ، به هر صورت كه باشد براى وى لذت بخش است از اين كه مى بيند بر اجتماعى حكومت مى كند كه نه تنها در مسائل اساسى و اصولى اسلام داراى درك صحيح و انسانى نيستند بلكه در محسوسات و ابتدائى ترين و عادى ترين موضوعات زندگى خود هم گاهى داراى شعور كافى و تشخيص لازم نمى باشند. معاويه به خوبى مى داند كه از نيروى انسانى چنين اجتماع منحط و نادانى است كه او مى تواند حداكثر استفاده را ببرد، او مى داند كه اين نمونه جمعيت و ملت اند كه وى مى تواند آنها را بهر سوى كه بخواهد بكشاند و عليه هر فردى كه اراده كند بسيج نمايد. پسر ابوسفيان از اينكه پيروان او حتى در محسوسات هم قضاوت آنان بر پايه حق و تشخيص صحيح نيست نه تنها ملول نمى گردد بلكه يافتن اين خصوصيت را در زير دستان و ملت خود موفقيت بزرگى براى خويش دانسته و آن را به رخ ديگران مى كشد. داستانى عجيبى را مسعودى مورخ مشهور اسلامى درباره مردم شام و سطح فكر آنان نقل مى كند كه براى نشان دادن وضع منحط و چگونگى درك آنان در مسائل بسيار جالب است متن داستان اين گونه است : ان رجلا من اهل الكوفة دخل على بعير له الى دمشق فى حال منصر فهم عن صفين فتعلق به رجل من دمشق فقال هذه ناقتى اخذت منى بصفين فار تفع امر هما الى معاوية و اقام الدمشقى خمسين رجلا بينة يشهدون انها ناقة فقضى معاوية على الكوفى و امره بتسليم البعير اليه فقال الكوفى اصلحك الله انه جمل و ليس بنافة فقال معاوية هذا حكم قدمضى و دس الكوفى بعد تفرقهم فاحضره وسئله عن ثمن بعيره و دفع اليه ضعفه و بره و احسن اليه و قال له ابلغ عليا انى اقابله بمائة الف مافيهم من يفرق بين الناقة و الجمل (69) يعنى مردى از اهل كوفه هنگام مراجعت از صفين در حالى كه داراى شترى بود وارد دمشق گرديد، فردى از اهل شام به شتر چسبيد و گفت اين ناقه (يعنى شتر ماده ) متعلق به من است و تو او را در صفين از من گرفتى ، اين نزاع را نزد معاويه بردند و آن مرد شامى (كه مدعى بود) پنجاه نفر از مردم دمشق را براى شهادت نزد معاويه آورد. و آنها شهادت دادند كه اين شتر ماده متعلق به اين مرد شامى است ، معاويه هم عليه مرد كوفى قضاوت كرد (و گفت بايد اين شتر ماده را به اين شامى رد كنى ) مرد كوفى گفت خدا تو را اصلاح كند اين شتر من نر است و ماده نيست !!! معاويه گفت قضاوتى بود كه نمودم و گذشت (و بايد شتر را به شامى وا گذارى )، ولى بعد از پراكنده شدن جمعيت معاويه نزد آن مرد كوفى فرستاد و او را حاضر نمود و قيمت شتر را از او سوال كرد و چندين برابر قيمت آن را به وى پرداخت و به او نيكوئى و احسان نمود آن گاه به او گفت به على (ع ) ابلاغ كن كه من با او مقابله و مبارزه مى كنم با صدهزار نفر (از مردم شامات كه در ميان آنان كسى نيست كه بين شتر نر و ماده فرق بگذارد. در اين داستان معاويه پايه هاى اصلى قدرت خود و سطح فكر و درك آن مردمى كه وى بر آنان حكومت مى كند به خوبى روشن مى سازد و صريحا به مرد كوفى مى گويد به على بن ابيطالب عليه السلام بگو كه من در پيكار با تو از نيروى مردمى استفاده مى كنم كه در بين آنان كسى نيست كه بين شتر نر و ماده فرق بگذارد!!! جالب توجه اين جاست كه فرزند ابوسفيان نه تنها از اين وضع غمگين و شرمنده نيست بلكه آن را موفقيت بزرگى براى خود مى شمرد و از مرد كوفى مى خواهد كه آن را عينا نزد اميرالمومنين عليه السلام منعكس سازد! آيا اين داستان به خوبى نشان نمى دهد كه معاويه اصولا كارى به حق و يا باطل بودن حكومت خود ندارد؟! او مى خواهد زمامدار مردم باشد و قدرت اسلامى را قبضه نمايد براى رسيدن به اين هدف چه بهتر كه اجتماع و ملت او را مرديم نادان و منحط تشكيل دهند، آرى با توجه به اين شواهد است كه براى هيچ فرد منصفى در بدست آوردن سوء نيت معاويه جاى ترديد باقى نمى ماند. خوانندگان عزيز: با در نظر گرفتن شواهد غير قابل انكار تاريخى كه ما تا اينجا برشمرديم آيا باز هم ممكن است فردى در سوء نيت معاويه شك كند؟! آيا با در دست داشتن اين همه دلائل روشن باز هم مى توان در اين حقيقت ترديد نمود كه معاويه اسلام و مقدسات و فرامين مذهبى آن را عملا به بازى گرفته بود و مى خواست از آنها تنها به منزله پلى براى رسيدن به هدفهاى نفسانى و شيطانى خود و به دست آوردن حكومت نژادى استفاده نمايد!! معاويه با ميل خود اسلام را نپذيرفت . قسمت هاى مختلفى كه ما تا اين جا براى نشان دادن هدفهاى قلبى معاويه و عقائد باطنى وى از نويسندگان و مورخين بزرگ سنى مذهب نقل كرديم ممكن است پذيرفتن آنها بر جمعى دشوار آيد و اصولا نتوانند اين حقيقت را باور كنند كه فرزند ابوسفيان راستى در دل هيچ گونه اعتقادى به اصول و مقدسات اسلامى نداشت و تظاهر او به اسلام تنها به منظور رسيدن به قدرت و هدفهاى نفسانى بوده است . ولى براى آن كه ما اين حالت شگفت و انكار را از صفحه فكر اين دسته از خوانندگان بزدائيم ناچاريم چگونگى و علت اسلام آوردن معاويه و خاندان بنى اميه را با استناد مدارك معتبر اسلامى و همچنين موقعيت اين خاندان را از نظر پيشوايان بزرگ دين و نكوهشهاى شديدى كه از آن ذوات مقدس نسبت به آنان وارد گرديده نقل كنيم تا ضمنا اين حقيقت روشن گردد كه از ابتداء پذيرفتن اين دودمان اسلام را از روى رغبت و ميل نبوده بلكه با كراهت و تنها براى ترس از شمشير بوده است اينك نقل مدارك اسلامى در اين باره : يك . المعتضد بالله خليفه عباسى ضمن منشورى كه براى لعن بر معاويه و اطلاع اجتماع از علل تصميم خليفه بر اين امر صادر نموده بود به موقعيت خاندان ابوسفيان در برابر اسلام و آورنده آن و چگونگى مسلمان شدن آنان و آن چه كه پيغمبر اسلام درباره اين خاندان فرمودند اشاره كرده و چنين مى نويسد: ...و اشدهم فى ذلك عداوة و اعظمهم له مخالفة و اولهم فى كل حرب و مناصبة لايرفع على الاسلام راية الاكان صاحبها و قاعدها و رئيسها فى كل مواطن الحرب من بدر واحد و الخندق و الفتح ، ابوسفيان - ابن حرب و اشياعته من بنى امية الملعونين فى كتاب الله ثم المولعونين على لسان رسول الله فى عدة مواطن وعدة مواضع لمامضى علم الله فيهم و فى امرهم و نفاقهم و كفر احلامهم فحارب مجاهدا و دافع مكابدا و اقام منابذا حتى قهره السيف و علات امرالله و - كارهون فتقل بالاسلام غير منطو عليه و اسر بالكفر غير منقطع عنه .....لعنهم الله به على لسان نبيه (صلى الله عليه و آله ) و انزل فى كتابه قوله و الشجرة الملعونة فى القرآن (70)و لااختلاف لاحد انه ارادبها بنى امية و منه قول الرسول و قدر آه مقبلا على حمار و معاوية يقود به ويزيد ابنه يسوق به : لعن الله القاصد و الراكب و السائق (71) يعنى .....سخت ترين دشمنان پيغمبر در معاندت با اسلام از نظر كينه توزى و بزرگتر از همه از نظر مخالفت و اولين فرد آنها در هر جنگ و از نظر مقاومت كسى كه عليه اسلام هيچ پرچمى بر افراشته نمى شد مگر آن كه آن كس صاحب آن پرچم و بدوش كشنده و رئيس آن بود، در تمام جنگها از بدر و احد و خندق و فتح ، آن كس ابوسفيان بن حرب و پيروانش از بنى اميه بودند، آن بنى اميه اى كه در كتاب خدا مورد لعن قرار گرفتند و سپس پيغمبر هم آنها را در مواقع مختلف لعن نمود (اين كه خداوند آنها را لعن كرد)به اين علت بود كه علم خدا درباره آنها گذشته بود و او مى دانست كار آنها را و نفاق آنان را و كفر فرزندانشان را، ابوسفيان با پيغمبر جنگ كرد در حالى كه كوشش مى نمود و مدافعه كرد در حالى كه مشكلات را تحمل داشت و ايستادگى نمود در حالى كه مخالفت و عدوات مى ورزيد تا هنگامى كه شمشير مسلمين او را مقهور ساخت و امر خدا برترى يافت با آن كه بنى اميه كراهت داشتند در آن زمان ابوسفيان زبان اسلام را پذيرفت در حالى كه واقعا در گرد اسلام نبود و در پنهانى كفر را دارا بود و دل از آن بر نكنده بود... خداوند بنى اميه را از اين نظر با زبان پيغمبر خود لعن كرد و در كتاب خود نازل نمود و فرمود: الشجرة الملعونة فى القرآن و كسى اختلاف ندارد بر اين كه مقصود خداوند (از شجره ملعونه ) بنى اميه است و از مواردى كه بنى اميه بر زبان پيغمبر اسلام لعن شدند هنگامى است كه پيغمبر ابوسفيان را ديد كه بر چهارپائى سوار است و معاويه افسار آن را مى كشد و فرزند ديگر ابوسفيان به نام يزيد آن را مى راند در اين جا آن حضرت فرمود خدا لعنت كند اين افسار كش و سوار شونده و اين راننده را. دو - دومين مردى كه پيغمبر اسلام در نكوهش از معاويه سخن گفت ، هنگامى بود كه آن حضرت با جمعى از مسلمانان نشسته بودند ناگاه فرمود: نطلع من هذا الفج رجل من امتى يحشر على غير ملتى فطلع معاويه (72) يعنى اكنون ظاهر مى شود از اين راه مردى از امت من كه در قيامت بر غير دين اسلام محشور مى شود در اين هنگام معاويه ظاهر شد، در اين روايت پيغمبر اسلام صريحا فرمود كه معاويه در قيامت در شمار مسلمانان محشور نمى گردد. سه - سومين مدرك اسلامى كه درباره فرزند هند و اسلام وى با صراحت سخن مى گويد كلماتى است كه از على بن ابيطالب عليه السلام صادر گرديده است هنگامى كه معاويه جمعى از بزرگان شام را نزد على عليه السلام فرستاد مردى از آنان به نام شرجيل بن سمط درباره فرزند ابوسفيان و خلافت او سخن گفت آن حضرت ضمن پاسخى كه به وى داد چنين فرمودند: ....و خلاف معاوية الذى لم يجعل الله عز و جل له سابقة فى الدين و لاسلف صدق فى الاسلام طليق بن طليق حزب من هذه الاحزاب لم يزل الله عزوجل و لرسوله صلى الله عليه و آله و للمسلمين عدوا هو و ابوه حتى دخلا فى الاسلام كارهين (73) يعنى ....(معاويه در بيعت با من مخالفت ورزيد) آن معاويه اى كه خداوند براى او سابقه اى در دين قرار نداد و گذشته صدق در اسلام ندارد، آزاد شده فرزند آزاد شده (74) حزبى از اين احزاب هميشه براى خدا و پيغمبرى وى و براى مسلمين او و پدر او دشمن بودند تا وقتى كه داخل در اسلام شدند در حالى كه كراهت داشتند و به آن مايل نبودند. چهار- باز اميرالمومنين على بن ابيطالب عليه السلام در پاسخ يكى از نامه هاى معاويه به وى چنين مى نويسد: اما بعد فانا كنا نحن وانتم على ماذكرت من الالفة و الجماعة ففرق بيننا و بينكم امس انا آمنا و كفرتم و اليوم انا استقمنا و فتنتم و ما اسلم مسلمكم الا كرها و بعد ان كان الف الاسلام كله لرسول الله عليه و آله و سلم حزبا(75) يعنى ما و شما (بنى هاشم و بنى اميه ) همان گونه كه ياد آور شديد بر الفت و اجتماع بوديم اما ديروز (هنگام بعثت پيغمبر) بين ما و شما جدائى افتاد، ما ايمان آورديم و شما كفر ورزيديد و امروز ما استقامت كرديم و شما گمراه شديد، و مسلمانى از شما اسلام نياورد مگر با كراهت (76)بعد از آن كه اشراف و بزرگان عرب همگى براى پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله حزب بودند و بر آن حضرت اجتماع داشتند. خواننده ارجمند- با در نظر گرفتن اين مدارك و بيانات صريحى كه از پيشوايان بزرگ اسلام درباره معاويه و خاندان بنى اميه صادر گرديده مشكل است ؟! آيا باز هم نمى توان پذيرفت كه معاويه مى خواست از اسلام تنها به منزله يك پل براى رسيدن به هدف هاى شيطانى خود استفاده كند؟! آيا باز هم جاى ترديد است كه بگوئيم فرزند ابوسفيان نه تنها هيچ گونه علاقه و رغبتى در دل نسبت به اسلام و دستورات آسمانى آن نداشت بلكه مقصود اصلى و پنهانى وى اين بود كه بسيار زيركانه و در استتار با حكومت اسلام و اصول و مقررات مذهبى آن مبارزه كند و يك حكومت نژادى را جاى گزين وى سازد؟! اين بود بخش اول بحث ما در اين فصل

بخش دوم

بخش دوم : در اين جا ما از بخش اول فارغ شديم و به استناد شواهد معتبر تاريخى روشن ساختيم كه معاويه نه تنها در دل نسبت به اسلام و معتقدات و مقررات آن ايمانى نداشت و احترامى قائل نبود، بلكه هدف پنهانى و پشت پرده وى اين بود كه با اساس اين آئين و مظاهر روشن آن بسيار زيركانه مبارزه كرده و يك حكومت نيرومند نژادى را جايگزين حكومت اصيل و انسانى اسلام سازد، اكنون به بخش دوم اين فصل مى پردازيم ؛ در اين بخش ما مى خواهيم آن قسمت از كارهاى حساس معاويه را شرح دهيم كه وى آنها را براى آماده ساختن شرائط اجتماع به منظور دست يافتن به هدفهاى پنهانى و ضد اسلامى خود انجام داد. در اين بخش ما به خواست خداوند، نشان خواهيم داد كه چگونه معاويه آهسته آهسته زمينه كشور را براى اجراى مقاصد شوم خود آماده مى سازد و موانعى را كه در راه رسيدن به هدفهاى سرى وى وجود داشت يكى پس از ديگرى از ميان برمى دارد. اينك شرح اين حوادث : معاويه مردان خدا را مى كشد! آزاد مردان و شخصيتهاى با فضيلت همواره در راه انجام خود سريها و بيداد گريهاى ستمگران و ناپاكان مانع بزرگى به شمار مى روند براى يك حاكم خيره سر كه بخواهد خواسته هاى نفسانى خود را بدون مواجه شدن با مشكلات و برخورد با مانعى اجراء كند و فكر خود را بر همه چيز (حتى بر مصالح اجتماع و كشور) حكومت بخشد يكى از بزرگترين شرائط، اين است كه افراد آزاده و بيدار و كسانى را كه تن در زير بار ستم دادن براى آنان به مراتب از مرگ سخت تر و ناگوارتر است از ميان بر دارد تا بتواند آسوده و با خيالى راحت با هدفهاى غير انسانى خود دست يابد، معاويه هم كه از نظر مكتب تزوير و نيرنگ استادى است كه نظير به خوبى به اين اصل كلى توجه دارد و از اينجاست كه تصميم مى گيرد (براى آن كه بتواند زمينه كشور را براى اجراى نيات شوم خود از هر نظر آماده سازد) مردان خدا و افراد آزاده اى كه نه تنها در شمار آبستنهاى دستگاه حكومت وى نيستند! بلكه چون سدى عظيم و دژى نفوذناپذير در برابر خود سرى هاى او مقاومت مى كنند از ميان بر دارد، با اين حساب كشته شدن حجر و ياران با وفاى او بدست دژخيمان زاده هند عجيب و شگفت آور نيست . حجربن عدى كه از شخصيتهاى بزرگ و ياران با وفاى على بن ابيطالب عليه السلام بود در كوفه مسكن داشت و همواره به استاندارانى كه از جانب زمامداران ستمگر در آن جا حكومت مى كردند پر خاش مى كرد و در برابر خلاف كاريها و قانون شكنيهاى آنان اعتراض مى نمود، تا نوبت به زياد بن ابيه رسيد، زياد هم مانند ديگران همواره از شهامت و صراحت لهجه و جسارت حجر سخت در آزار بود تا بالاخره از وى به معاويه شكايت كرد، فرزند ابوسفيان كه منتظر بهانه اى بود تا بتواند اين شيعه پاك دل و با فضيلت را از ميان بر دارد، دستور دستگيرى و باز داشت او را براى زياد صادر كرد، زياد بن ابيه پس از مشكلات فراوان و رنجهاى بسيار توانست وى را با يازده تن از دوستان و يارانش دستگير نموده و به سوى شام بفرستد، هنگامى كه خبر دستگيرى و سارت حجر را به معاويه دادند دژخيمى را با جمع فراوانى از جيره خواران خود به سوى آن كاروان اسير فرستاد، آنها در محلى به نام (مر عذرا) حجر و ياران او را ملاقات كردند، دژخيم ناپاك پس از آن كه سخنان ناروائى كه شايسته وى و ارباب او بود به حجر گفت او و اصحاب او را اين گونه تهديد كرد: اميرالمومنين معاويه به من فرمان داده تا تو و اصحاب تو را با تيغ سر، سر از تن بر گيرم الا آن كه از كفر خود باز گشت نمائيد و على ابن ابيطالب را لعنت كنيد و از او برائت بجوئيد! اما در پاسخ چه شنيد؟ قال حجر و جماعة ممن كان معه : ان الصبر على حر السيف ثايسر علينا مما تدعونا اليه ثم القدوم على الله و على نبيه و على صفيه احب الينا من دخول النار يعنى حجر و جماعتى از ياران او گفتند شكيبائى و صبر بر حدت شمشير براى ما سهل تر است از آن چه كه شما ما را بدان مى خوانيد سپس درود بر خداوند بر پيغمبر او و بر صفى گزيده او على نزد ما محبوب تر است از آن كه در آتش داخل شويم . آنها با گفتن اين پاسخ تصميم خود را گرفتند و عزم خود را بر شهادت جزم كردند حجر و پنج تن از ياران فا وفاى او كشته شدند و سرهاى نازنين و مقدس اين مردان خدا را براى خشنودى معاويه فرزند هند جگر خوار، به نزد وى بردند. اين خبر جانسوز با سرعت در سراسر كوفه و حجاز انتشار يافت . حجر و ياران وى كشته شدند خبر شهادت حجربن عدى و پنج تن از آزاد مردان عصر وى اثر عميق و سوزناكى در دلها گذارد، و از نهاد مخالف و موافق آه جانسوزى بر خواست . مسعودى درباره حجر مى نويسد: هو اول من قتل صبرا فى الاسلام (77)يعنى حجر اول كسى است كه در اسلام صبرا كشته شد(78) حسين بن على عليهما السلام ضمن نامه اى كه به معاويه مى نويسد و وى را نسبت به خلاف كارى ها و جنايات و خيانتهايش سخت مورد سرزنش قرار مى دهد، داستان شهادت حجر بن عدى و ياران او را با يك سوز و گداز ياد مى كند. اين نامه اگر چه مشتمل بر قسمتهاى ديگر از خلاف كارى هاى معاويه هم هست و بايد بعضى از تكه هاى آن به مناسبت بحث هاى آينده درج گردد، اما به خاطر آن كه لطف خاص و عظمت مطالب آن بزرگوار، در اين نامه هم چنان محفوظ بماند از تقطيع آن خوددارى كرده و قسمتهاى ديگر آن را هم (كه درباره شهادت حجر نيست ) در اين جا ياد مى كنيم ، مهمترين قسمت هاى اين نامه چنين است : ....ولست قاتل حجر و اصحابه العابدين المخبتين الذين كانوا يستفظعون البدع و يامرون بالمعروف و يتهون عن المنكر؟! فقتلهم ظلما و عدوانا من بعد مااعطيتهم المواثيق الغليظة و العهود الموكدة جراة على الله و استخفا فا بعهده ، اولست بقاتل عمر و بن الحمق الذى اخلقت و ابلت و جهه العبادة فقتلته من بعد ما اعطيته من العهود مالو فهمته العصم نزلت من سقف الجبال ، اولست المدعى زياد فى الاسلام فزعمت انه ابن ابى سفيان و قضى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : ان الولد للفراش و للعاهر الحجر ثم سلطته على اهل الاسلام يقتلهم و يقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف و يصلبهم على جذوع النخل . سبحان الله يا معاوية ! لكانك لست من هذه الامة و امارتك صبيا يشرب الشراب و يلعب بالكلاب ما اراك الا و قد اوبقت نفسك و اهلكت دينك و اضعت الرعية ...(79) يعنى (اى معاويه ) آيا تو نيستى كشنده حجر و ياران او؟! آنهائى كه عبادت خدا مى كردند و (با تكاء خدا) داراى طمانينه و سكون نفس بودند، آن مردانى كه از بدعت ترس و هراس داشتند و امر به معروف و نهى از منكر مى نمودند. پس تو كشتى آنها را از راه ستم و عداوت بعد از آن كه به آنها اطمينانهاى شديد و پنهانى پى در پى دادى (كه با آنان آزار نرسانى ) (تو آنها را كشتى ) در حالى كه با اين عمل در برابر خدا جرات نمودى و پيمان او را سبك شمردى آيا تو نيستى كشنده عمرو بن حمق ؟! آن كسى كه عبادت صورت او را كهنه و فرسوده ساخت ، تو او را كشتى بعد از آن كه به او پيمانهائى دادى كه اگر آن پيمانها را با آهو مى دادند و او درك مى كرد (مطمئن مى گشت ) و از فراز كوهها پائين مى آمد. آيا تو نيستى كه زياد را در اسلام ادعا نمودى و گمان كردى كه او پسر ابوسفيان است ؟! با اين كه پيغمبر خدا (ص ) حكم كرد و فرمود فرزند متعلق به فراش است و براى زانى و فاجر حجر است . سپس مسلط ساختى او را بر اهل اسلام ، آنها را مى كشد و دست و پاى آنها را از خلاف (80) قطع مى سازد و آنان را بر بالاى چوبه ها مى كشد. سبحان الله شگفتا اى معاويه آن چنان با مسلمانان رفتار مى كنى كه گويا تو از اين امت نيستى و اين ملت از تو نيستند. ...بدان اى معاويه خداوند تو را فراموش نمى كند اينكه مردم را با گمان مى كشى و آنان را با تهمت دستگير مى سازى و بچه اى يزيد را بر مردم امارت و حكومت مى دهى كه شراب مى نوشد و با سگ بازى مى كند (اى معاويه ) من نمى بينم تو را مگر آن كه خود را به هلاكت افكندى و دينت را فانى ساختى و اجتماع اسلامى را ضايع و نابود نمودى .... آرى كشتن حجر بن عدى آن آزاد مردى كه ستمگريها و خيانتهاى معاويه و عمال وى را بر ملا مى ساخت و از آشكار ساختن شيفتگى و علاقه شديد خود نسبت به على مرتضى عليه السلام و خاندان پاكش هيچ گونه به خود راه نمى داد. نه تنها شخصيتى آسمانى چون حسين بن على عليهماالسلام را سخت غمگين و سوخته دل ساخت بلكه افرادى مانند حسن بصرى را كه حتى در برابر و سوخته دل ساخت بلكه افرادى مانند حسن بصرى را كه حتى در برابر حكومت هاى بيدادگر هم وضع مبهمى داشتند به ناله در آورد، اين مرد (با آن كه از نظر عقائد و روش صحيح اسلامى مستقيم نبود) درباره ابوسفيان گفتارى دارد كه بسيار جالب و در خور اهميت است در اين گفتار حسن بصرى چهار گناه بزرگ و خيانت عظيم براى معاويه مى شمرد كه يكى از آنها داستان حجر و شهادت وى بدست آن ناپاك است ، حسن بصرى در اين گفتار از شهادت حجر ياد مى كند اما يارى توام با ناله و آه كه در خلال آن مى توان عظمت و موقعيت و نفوذ معنوى و عميق حجر را در بين تمام طبقات عصر وى (حتى در فردى مانند حسن بصرى ) به خوبى بدست آورد اينك متن گفتار حسن : اربع خصال كن فى معاوية لو لم تكن فيه الاواحدة لكانت موبقة : انتزائه على هذه الامة بالسيف حتى اخذ الامر من غير مشورة و فيهم بقا با الصحابة و ذو و الفضيلة ، و استخلافه بعد ابنه سكيرا خميرا بلبس الحرير و يضرب بالطنابير و ادعاوه زيادا و قد قال رسول الله صلى الله عليه و آله الولد للفراش و للعاهر الحجر، و قتله حجرا و اصحاب حجر فيا و يلاله من حجر و يا و يلاله من حجر و اصحاب حجريعنى چهار خصلت در معاويه بود كه اگر نبود در وى مگر يكى از اين چهار، هر آينه او را به هلاكت مى رساند. يك - با شمشير، خود را بر اين امت تحميل كرد تا بالاخره حكومت را در دست گرفت بدون آن كه با مسلمين مشورت نموده باشد! با اين كه در بين امت باقى ماندگان از اصحاب پيغمبر و مردان با فضيلت بودند! دو- فرزندش را به جانشينى از خود بر گزيد با آن كه هميشه مست و مخمور بود و لباس حرير مى پوشيد و طنبور مى نواخت . سه - زياد را برادر خود خواند و وى را فرزند ابوسفيان ناميد با آن كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود فرزند متعلق به فراش است و براى زانى و فاجر سنگ . چهار- كشتن او حجر و اصحاب حجر را پس واى بر وى از حجر و باز هم واى بر وى از حجر و اصحاب حجر. كشتن حجر بن عدى و اصحاب وى يعنى آزاد مردان و زبان هاى گوياى اجتماع يكى از برنامه هاى ننگين حكومت معاويه بود، معاويه مى خواهد زمينه كشور را از هر نظر براى اجراى مقاصد شوم و پنهانى خود آماده سازد و براى رسيدن به اين اهداف شيطانى و كثيف حتما بايد اجتماع را از مردانى كه تحمل ستمگريها و خود سرى ها و خلاف كارى هاى وى براى آنان غير ممكن است خالى سازد، به دنبال اجراى اين فكر بود كه معاويه دست خود را به خون مردان خدا آغشته كرد و حجر و ياران آزاده او را تنها به جرم حق گوئى و آزادگى به شهادت رساند. گناهى بزرگ و خيانتى عظيم معاويه براى دست يافتن به نيات شوم خود و تسلط هر چه بيشتر بر اجتماع و از ميان برداشتن مردان خدا و آزاده است احتياج به كسانى دارد كه با دست آنها بتواند مقاصد پليد خود را اجراء سازد. او بايد ناپاكان اجتماع را استخدام كند تا از نيروهاى انسانى آنها به نفع خود بهره بر دارد و با كمك آنان پاكان كشور را نابود سازد، براى تامين اين منظور حتما بايد فرزند ابوسفيان به سراغ زياد برود زيرا كاردانى و زيركى او از يك طرف ، جرات و جسارتش از سوى ديگر اطلاع كافى و احاطه او بر شيعيان كوفه و دوستان كوفه و دوستان خاندان على (ع ) از طرف سوم به طور ضرورت ايجاب مى كند كه معاويه او را صيد كند و در دام خود افكند، معاويه يك سياستمدار تمام عيارى است كه با اصول خدعه و نيرنگ كاملا آشنائى دارد، روانشناسى خاص معاويه كه آن را در هنگام صيد افراد به كار مى بندد ايجاب كرد كه وى از نقطه ضعف زياد بن ابيه استفاده كند و از اين راه او را به سوى خود متمايل سازد، معاويه مى داند كه رنج بزرگ زياد بن ابيه از نداشتن پدر و مشخص و معين است ، تا كى مردم او را زياد بن ابيه و يا زياد بن سميه كه نام مادرش بود، خطاب كنند؟! او به خوبى مى داند كه اين مشكل در زندگى زياد عقده اى بزرگ براى وى ايجاب كرد، او مى تواند اين عقده را بگشايد و با گشايش آن زياد و تمام نيروها و امكانات او را استخدام كند، معاويه به دنبال اين فكر شيطانى تصميم خود را گرفت و اراده كرد زياد را فرزند ابوسفيان بخواند و بدينوسيله او را به برادرى با خود مفتخر سازد. اين عمل معاويه كه فرزندى را از راه زنا به يك فرد زانى نسبت دهند عملى است بر خلاف ضرورت اسلام و گفتار صريح پيغمبر كه فرمود:... و للعاهر الحجر اما فرزند ابوسفيان بالاخره اين فكر غير اسلامى خود را عملى ساخت ، عظمت خيانت و گناه معاويه در اين باره از نظر همگان (حتى مورخين سنى مذهب ) مسلم است تا جائى كه ابن اثير پيش از آن كه اين داستان را نقل كند ابتداء چنين مى نويسد: ...فانه من الامور المشهورة الكبيرة فى الاسلام لاينبغى اهمالها(81) مورخ مشهور نام برده و پس از ذكر اين مقدمه اصل داستان و علت اقدام معاويه در اين امر و هدف شيطانى وى را در انجام اين خيانت بزرگ اين گونه نقل مى كند: ... و راى معاوية ان يستميل زيادا واستصفى مودته باستلحاقه واحضر الناس وحضر من يشهد الزياد و كان فيمن حضرابو مريم السلونى فقال له معاوية بم تشهد يا ابا مريم . فقال اشهد ان اباسفيان حضر عندى و طلب منى بغيا فقلت له ليس عندى الاسمية فقال ائتنى بها على قذرها و وضرها فاتيته بها فخلابها ثم خرجت من عنده ان استكيتها ليقطران منيا(82) يعنى معاويه مصلحت ديد كه علاقه و ميل زياد را متوجه خود سازد و مودت او را تنها براى خود قرار دهد از اين راه كه او را به پدر خود ملحق گرداند و فرزند وى بخواند....براى اين منظور جمعى از مردم را احضار كرد و كسانى را كه درباره زياد شهادت بدهند در آن مجلس حاضر ساخت و از افرادى كه به منظور شهادت دادن وى را حاضر نمود مردى به نام ابو مريم سلونى بود، معاويه به او گفت اى ابا مريم در اين باره بچه چيز گواهى مى دهى ؟ ابو مريم گفت شهادت مى دهم كه بوسفيان در جاهليت نزد من آمد و از من زانيه اى خواست من به او گفتم كه اكنون نزد من جز سميه (مادر زياد)زن ديگرى نيست ابوسفيان گفت بياور سميه را با آن كه وى چركين و كثيف است پس من سميه را نزد وى آوردم و ابوسفيان با او خلوت نمود. پس از زمانى سميه از نزد ابوسفيان بيرون آمد در حالى كه از زير جامه او منى خارج بود. خوانندگان ارجمند: معاويه به اتكاى اين شهادت زياد را به ابوسفيان ملحق ساخت و او را فرزند وى خواند با آن كه پيغمبر اسلام صريحا فرمود كه براى زانى سنگ است نه فرزند!!! راستى غم انگيز است ! شما منظره اين مجلس را در نظر مجسم سازيد و به ببيند كار ننگ و فضاحت در اسلام بايد تا كجا بالا بگيرد كه شخصى مانند معاويه كه در راس حكومت اسلامى قرار گرفته و خود را اميرالمومنين !!! و جانشين پيغمبر!!! معرفى مى كند مجلسى را مهيا سازد و در آن در برابر چشم دهها نفر زياد ايستاده و ابو مريم سلونى (كه در جاهليت زنان معروفه را براى جوانان عرب در اختيار داشت ) به پا خيزد و داستان شرم آور را ابوسفيان و سميه را با آن صورت شرمگين بيان كند و با اداى اين گونه مطالب ، معاويه زياد را (بر خلاف ضرورت اسلام ) به ابوسفيان ملحق سازد و وى را برادر خود بخواند!!! اين جاست كه بايد گفت تفو بر تو اى چرخ گردون تفو! اى هزاران لعن و نكبت بر آن اجتماع منحطى كه در راس خود چنين رهبرى را بپذيرد و در برابر او تسليم گردد. زياد بن ابيه از آن تاريخ به بعد زياد بن ابوسفيان خوانده مى شود!!! ولى نقشه اصلى معاويه تا اين جا پايان نيافت معاويه زياد را به پدر خود ملحق ساخت چرا؟! به همان منظورى كه حسين بن على عليهماالسلام ضمن نامه خود به معاويه اشاره فرمود (و ما در پيش نقل كرديم ) ثم سلطته على اهل الاسلام يقتلهم و يقطع ايديهم وارجلهم من خلاف و يصلبهم على جذوع النخل معاويه زياد را فرزند ابوسفيان خواند و سپس او را بر ملت مسلمان و جمعيت شيعه مسلط ساخت ، او را بر مردم مسلط ساخت تا آزاد مردان امت را بكشد، سرهاى آن را جدا سازد، دست و پاى آنها را قطع كند و آنها را بدار بياويزند: آرى . معاويه اين ماموريت لعنتى را به زياد واگذاشت و او هم به بدترين صورت آن را انجام داد. مسعودى مى نويسد: زياد در كوفه دستور داد كه بايد همه مردم على (ع ) را سب و لعن كنند و گفت هر كس اطاعت نكرد بلا درنگ او را بكشند(83)اكنون كه معاويه كارها و نقشه ها را تا اين جا بر طبق مراد و مقصود خود عملى ساخت بايد مراحل بعدى را با جديت هر چه تمام تر و پيش از آن كه فرصت از دست برود انجام دهد. فرزند ابوسفيان به مبارزه با على بر مى خيزد. معاويه كه زمينه كشور را تا حدود زيادى براى اجراى نقشه هاى ضد اسلامى خود آماده ساخت و كار گردانان و جيره خواران كثيفى مانند زياد بن ابيه را هم به طور كامل استخدام كرد، اكنون مى خواهد ضربه هاى كارى خود را بر پيكر اسلام وارد سازد، او اگر در دل آرزو دارد كه نام پيغمبر را يكباره دفن كند و اين نيت پليد را هم صريحا به مغيرة بن شعبه باز گو مى كند، اما به خوبى مى داند كه هنوز نمى تواند علنا به مبارزه با پيغمبر اسلام قيام نمايد، اين كار را ممكن است معاويه بالاخره انجام دهد اما نه اكنون و در اين شرائط، معاويه اگر نمى تواند به مبارزه علنى و مستقيم عليه پيغمبر عزيز اسلام بر خيزد مى تواند مخالفت خود را با على و خاندان وى آن كسى كه خداوند او را نفس پيغمبر خواند. تا آن جا علنى سازد كه مردم را جبرا به سب و لعن آن حضرت وا دارد، او اگر در اين جا موفق گردد نقشه هاى شوم خود را براى در هم كوبيدن على و خاندان على (ع ) اجراء سازد ديگر تا رسيدن به مقصود نهائى و هدف اصلى خويش چند قدم بيشتر فاصله ندارد. فرزند ابوسفيان مقصود خود را در اين باره ابتداء به صورت ديگر انجام داد يعنى پيش از آن كه دستور سب على را صادر كند ابتداء به تمام عمال و استانداران خود نوشت كه رواياتى در مدح و منقبت براى عثمان و معاويه و خاندان بنى اميه (با دستيارى جمعى از خائنين و راويان و خطباى مزدور) جعل كنند و آنها را به پيغمبر اسلام نسبت بدهند تا در دلهاى مردم به نام دين و مقدسات اسلامى جاى بگيرد. ابن ابى الحديد منشور معاويه را در اين باره چنين نقل مى كند: ...و كتب اليهم ان انظروا من قبلكم من شيعة عثمان و محبيه و اهل و لايته و الذين يروون فضائله و مناقبه فادنوا مجالسهم و قربوهم و اكرموهم واكتبوا الى بكل ما يروى كل رجل منهم و اسمه و اسم ابيه و عشيرته (84) يعنى معاويه به عمال خود نوشت كه به آنهائى كه نزد شما هستند بنگريد، كسانى كه از پيروان عثمان و دوستداران او و اهل علاقه به وى هستند و آنهائى كه درباره فضائل و مناقب عثمان روايت نقل مى كنند آنها را به خود و دستگاه حكومت خود نزديك سازيد و به آنان احترام بگذاريد و روايات آنها را براى من بفرستيد و نام آن راوى و نام پدر و قبيله او را هم براى من بنويسيد. اين بخش نامه از سوى معاويه براى تمام نواحى كشور صادر گرديد و به عموم مردم ابلاغ شد، اكنون در نظر بگيريد كه در مملكت چه غوغائى و جنبشى به منظور جعل روايات در فضائل عثمان و خاندان او يعنى بنى اميه سر پا مى گردد، فرصت طلبان و ناپاكان اجتماع در ساختن روايات با يكديگر مسابقه گذاردند و هر يك سعى مى كرد آن گونه در ستايش از عثمان و خاندان بنى اميه مبالغه كند و در آن باره روايت از پيغمبر نقل نمايد!!! كه ديگران از انجام آن عاجز باشند، اين روايات جعلى طبق دستور قبلى براى معاويه فرستاده مى شد و دستگاه تبليغاتى وى هم حداكثر بهره بردارى از آن را انجام مى داد تا جائى كه ابن ابى الحديد مى نويسد: ....و القى الى معلمى الكتاتيب فعلموا من ذلك صبيانهم و غلمانهم من ذلك الكثير الواسع حتى رووه و تعلموه كما يتعلمون القرآن و حتى علموه بناتهم و نسائهم و خدمهم وحشمهم فلبثوا بذلك ماشاءالله (85) يعنى آن رواياتى را كه در فضائل عثمان و خاندان بنى اميه جعل شده بود به معلمين و مكتب داران سپردند، آنها هم از آن همه مجعولات فراوان به بچه ها و غلامانشان تعليم دادند به حدى كه آن روايات را نقل مى كردند و تعليم مى گرفتند همان گونه كه قرآن را فرا مى گرفتند و حتى آنها را به دختران و زنان و نوكران و خويشاوندان خود تعليم مى دادند و مدتها بر اين روش باقى بودند... و با اين ترتيب معاويه توانست خاندان بنى اميه را از نظر اكثريت اجتماع آن روز به صورت خاندانى با فضيلت معرفى كند كه از نظر اسلام و از زبان وحى يعنى پيغمبر، مقدس و محترم هستند اكنون كه زمينه فكرى اجتماع تا اين جا آماده شد، مرحله دوم اين نقشه را معاويه شروع مى كند و مبارزه خود را براى ساقط كردن على و خاندان على (ع ) از نظر مردم و افكار آنان علنى مى سازد مورخين معتبر و بزرگ سنى مذهب دنباله فعاليت معاويه را چنين نوشته اند: ...ثم كتب الى عماله بنسخة واحدة الى جميع البلدان . انظروا الى من قامت عليه البينه انه يحب عليا و اهل بيته فامحوه من الديوان و اسقطوا عطائه ورزقه و شفع ذلك بنسخة اخرى من اتهمتموه بموالاة هولاء القوم فنكلوا به واهد موا دار(86) يعنى پس زا آن كه مدتها معاويه مردم را به شنيدن مناقب مجعوله عثمان و خاندان بنى اميه عادت داد آن گاه به عمال خود به يك نسق نوشت كه بنگريد به كسى كه بينه درباره او شهادت داد كه وى دوستار على و خاندان او است پس نام او را از ليست عطاء محو كنيد و جوائز و حقوق او را از بيت المال ساقط نماييد، معاويه با اين بخشنامه ، بخشنامه اى شديد اللحن ترى فرستاد كه هر كس نزد شما متهم به دوستى على بن ابيطالب و خاندان اوست (چه اين اتهام به ثبوت برسد يا نه ) او را مورد شكنجه و آزار قرار دهيد و خانه او را ويران سازيد. در نامه ديگر معاويه به عمال خود درباره سب على (ع ) مى نويسد: ....ان برئت الذمة ممن روى شيئا من فضل ابى تراب و اهل بته فقامت الخطباء فى كل كورة و على كل منبر يلعنون عليا و يبرون منه و يقعون فيه وفى اهل بيته (87) يعنى معاويه به عمال خود نوشت كه ذمه من برى است و از امان من خارج است كسى كه در فضيلت ابو تراب (ع ) و خاندان او سخن بگويد و روايتى نقل كند، به دنبال اين نامه خطباء و گويندگان در هر اجتماع و بر بالاى هر منبر على را لعن كردند و از او بيزارى جستند و درباره او سخن گفتند. در يكى از نامه ها كه معاويه در اين باره به عمال خود مى نويسد چنين مى نگارد: الا يجيز و الاحد من شيعة على و اهل بيته شهادة (88) يعنى مراقبت كنيد كه شهادت دوستان على و خاندان وى را نپذيريد و قبول نكنيد. بخشنامه هاى معاويه درباره سب و لعن على و خاندان وى (ع ) و شكنجه و آزار و كشتار دوستان و شيعيان آن حضرت و ويران ساختن خانه هاى آنها يكى پس از ديگرى براى عمال وى و جيره خواران كثيف آن حكومت صادر مى گرديد و در نتيجه در سراسر كشور نه تنها شيعيان و دوستان شناخته شده و مشخص خاندان على (ع ) بر جان و مال خود هيچ گونه تامين نداشتند بلكه هر كس صرفا اگر متهم به دوستى آن ذوات مقدس و عصاره هاى فضيلت و انسانيت مى گرديد به سخت ترين وجه دچار عذاب و شكنجه و محروميت مى شد، اين وضع مرگبار و رعب انگيز در سراسر كشور حكومت مى كرد ولى كوفه در اين مصيبت و بلا نسبت به نقاط ديگر سهم بيشترى داشت زيرا از يك طرف آن جا مركز دوستان و شيعيان على (ع ) بود و از سوى ديگر معاويه زياد ابن اميه را (كه دوست داران على و خاندان او را به خوبى مى شناخت ) بر آن جا مسلط گردانده بود. اين استاندار ناپاك و بى اصالت كه مادر وى از زنان معروفه حجاز بوده است آن چنان بى شرمانه دست خود را به خون شيعيان اميرالمومنين آلوده ساخت كه دانشمند و نويسنده مشهور اهل تسنن يعنى ابن ابى الحديد درباره جنايات وى مى نويسد: فقتلهم تحت كل حجر و مدر و اخافهم و قطع الايدى و الارجل و صلبهم على جذوع النخل و طردهم و شردهم عن العراق فلم يبق بها معروف منهم (89) يعنى زياد بن ابيه دوستان على و خاندان او را زير هر سنگ و كلوخى كه يافت به قتل رساند و آنها را دچار وحشت ساخت ، دست و پاهاى آنها را قطع نمود و آن را بر بالاى دار آويخت و از عراق آنها را متفرق ساخت تا جائى كه حتى يك فرد معروف (از شيعيان آن حضرت ) در عراق باقى نماند! فرمان لعنتى معاويه درباره سب و لعن على (ع ) در كشور اسلامى ساليانى دراز آن چنان با مراقبت اجراء گرديد كه علامه امينى مى نويسد: و قد صارت سنة جاريه و دعمت فى ايام الامويين سبعون الف منبر يلعن فيها اميرالمومنين (ع ) و اتخذوا ذلك كعقيدة راسخة او فريضة ثابته اوسنة متبعة يرغب فيها بكل شوق و توق حتى ان عمر بن عبدلعزيز لما منع عنها لحكمة عملية اولسياسة و قتية حسبوه كانه جاء بطامة كبرى او اقترف اثما عظيما(90) يعنى سب و لعن به على (ع ) و خاندان وى مانند يك سنت جاريه گرديده بود و هفتاد هزار منبر در عصر امويان در سراسر كشور نصب كرده بودند كه بر بالاى آنها اميرالمومنين را لعن مى نمودند و اين عمل را مانند يك اعتقاد راسخ و يا يك واجب هميشگى و دستور لازم الاتباع مى پنداشتند و با تمام شوق و علاقه به سوى آن ميل مى كردند تا جائى كه عمر بن عبدلعزيز در آن هنگام كه به علت سياسيت خاص و يا به جهت مصلحتى از لعن آن حضرت منع كرد مردم گويا چنين گمان كردند كه وى داهيه اى بزرگ آورد يا گناهى عظيم مرتكب گرديد. معاويه تنها از مردم نمى خواست كه على بن ابيطالب و خاندان مقدس او را لعن كنند بلكه خود هم عملا در اين گناه بزرگ و خيانت عظيم شركت داشت و شخصا بر بالاى منابر آن بزرگوار را لعن مى نمود و در پايان هر خطبه اى كه مى خواند چنين مى گفت : اللهم ان اباتراب الحد فى دينك و صد عن سبيك فالعنه لعنا و بيلا و عذبه عذابا اليما(91) فرزند ابوسفيان كار ننگ و فضاحت را در اين باره به جائى رسانده بود كه از شخصيتهاى معروف عرب كه گاهى نزد وى مى آمدند و بر او وارد مى گرديدند مى خواست در برابر مردم على (ع ) را لعن كنند و از او بيزارى بجويند. تاريخ درباره عبيدالله بن عمر مى نويسد هنگامى كه او در شام بر معاويه وارد گرديد به او گفت : ...فاصعدالمنبر و اشتم عليا و اشهد عليه انه قتل عثمان ...(92) يعنى بر بالاى منبر قرار گير و على را سب كن و درباره او شهادت بده كه عثمان را كشته است . روزى احنف بن قيس نزد معاويه نشسته بود در اين هنگام مردى از اهل شام بر وى وارد گرديد و سخنانى گفت در پايان سخن خود على (ع ) را لعن كرد احنف بن قيس سخت از اين وضع ننگين ناراحت شد و خطاب به معاويه گفت : ...اين هذا القائل لو يعلم ان رضاك فى لعن المرسلين للعنهم فاتق الله با اميرالمومنين و دع عنك عليا فلقد لقى ربه و افراد فى قبره و خلابعمله و كان و الله ، المبر و رسيفه ، الطاهر ثوبه ، العظيمة مصيبة فقال له معاويه : يا احنف لقد اغضيت العين على القذى و قلت ماترى و ايم الله لتصعدن المنبر فتلعنه طوعا او كرها. فقال له الا حنف يا اميرالمومنين ان تعفنى فهو خير لك و ان تجبرنى على ذلك فو الله لايجرى شفتاى به ابدا(93) يعنى احنف بن قيس به معاويه گفت اگر اين گوينده بداند كه خشنودى تو در لعن پيامبران و فرستادگان خدا است هر آينه آنها را لعن مى كند پس بترس از خداوند اى معاويه و واگذار على را، او خداى خود را ملاقات كرده و تنها در قبر خود قرار گرفته و با عمل خود سرو كار دارد و به خدا قسم شمشير على نيكو بود و دامن او پاك ، و مصيبت او بزرگ . معاويه با حنف گفت چشم را بر هم نهادى و آن چه در نظر داشتى بيان كردى ؟! به خدا قسم بايد بر بالاى منبر روى و على را با رغبت يا كراهت لعن كنى . احنف به او گفت اى اميرالمومنين اگر مرا از انجام اين كار عفو كنى براى تو بهتر است و اگر مرا بر لعن على مجبور نمائى به خدا قسم لبان من با آن هيچ گاه باز نخواهد شد. اين عمل ننگين و كفرآميز آن چنان عمومى و شايع گرديده بود كه از كوچك و بزرگ ، شهرى و دهاتى ، در اجتماع و در تنهائى و خلاصه همه كس در همه حال آن را مانند يك سنت ثابت و فريضه واجب اجراء مى كردند. مسعودى مى نويسد: ثم ارتقى بهم الامر فى طاعته الى ان جعلوا اللعن على سنة ينشاء عليها الصغير و يهلك عليها الكبير(94) يعنى كار اطاعت مردم از معاويه تا آن جا بالا گرفت كه لعن على (ع ) را به دستور معاويه بر سنت و روشى قرار داده بودند كه كودكان بر آن سنت متولد مى شدند و بزرگان بر آن روش مى مردند؟ خلفاى بنى اميه هم كه بعد از معاويه سر كار آمدند بر نامه هاى ضد اسلامى حكومت وى را تاييد كرده و همچنان اجراء مى نمودند و با اين ترتيب دهها سال بر ملت اسلامى گذشت كه در تمام آن مدت على بن ابيطالب (ع ) آن كسى كه لم يشرك بالله طرفة عين مورد لعن و سب قرار داشت !!! امير المومنين يعنى آن راد مردى كه با فداكاريها و جانبازيهاى خود در حساسترين لحظات تاريخ ، اسلام را از سقوط هميشگى و محو و نابودى نجات بخشيد. همان شخصيت بزرگ ساليانى دراز به نام دين و براى خشنودى خداوند!!! مورد انواع اهانت قرار مى گرفت و دستگاه تبليغاتى معاويه آن چنان در وارونه ساختن حقايق كوشيد كه توانست مسلمانان را معتقد سازد كه على بن ابيطالب نماز نمى گذارد!!! و با اصول اسلامى اعتقادى ندارد!!! تا جائى كه آن ناپاك خود در هنگام لعن بر آن حضرت در بالاى منبر مى گفت : اللهم ان اباتراب الحد فى دينك و صد عن سبيلك ...سبحان الله ننگ و بى شرمى تا كجا؟! معاويه فرزند ابوسفيان كه تا ديروز خود و پدر و قبيله اش در برابر پيغمبر شمشير در دست گرفته و عليه آن حضرت مى جنگيدند تا بالاخره از ترس قدرت مسلمين با كراهت اسلام را پذيرفتند، اين مرد اكنون خود را حامى دين و پشتيبان راه خدا مى شمارد و على بن ابيطالب عليه السلام را مانع راه خدا و ملحد در دين معرفى مى نمايد!!! نصر بن مزاحم كوفى مى نويسد: در جنگ صفين جوانى از لشكر معاويه خارج شد و اراده جنگ با ياران على را نمود در حالى كه پى در پى آن بزرگوار را لعن مى كرد و ناسزا مى گفت هاشم بن مرقال كه از ارتشيان آن حضرت بود به وى گفت : ان هذا الكلام بعده الخصام و ان هذا القتال بعده الحساب فاتق الله فانك راجع الى ربك فسائلك عن هذا الموقف و ما اردت به قال فانى اقاتلكم لان صاحبكم لا يصلى كما ذكر لى و انكم لا تصلون (95) يعنى اى جوان اين سخنان تو بعد از آن مخاصمه و محاكمه الهى است و پس اين جنگ حساب است ، از خدا بترس زيرا به سوى او باز مى گردى و از موقعيت و موقفى كه اكنون دارى از تو پرسش خواهد كرد و هدف تو را از آمدن در اين جنگ جويا خواهد شد. جوان شامى در پاسخ گفت كه من با شما جنگ مى كنم به اين علت كه رهبر شما على (ع ) آن گونه كه به من گفته اند نماز نمى خواند و شما هم نماز نمى گذاريد. آرى وسعت دستگاه شيطانى تبليغات معاويه تا اين جا بود و اثر لعنتى آن هم تا اين حد. اين سب و لعن نسبت به دومين فرد جهان انسانيت و اشرف اولاد آدم بعد از پيغمبر اسلام هم چنان ادامه داشت و بازارش گرم بود تا آن كه نوبت حكومت به عمرو بن عبدالعزيز رسيد وى به علل خاصى دستور اكيد داد كه مردم از سب و لعن اميرالمومنين على (ع ) خوددارى كنند. مسعودى در سيره حكومت وى مى نويسد: ...و ترك لعن على (ع ) على المنابر و جعل مكانه : ربنا اغفر لنا و لا خواننا الذين سبقونا بالايمان و لا تجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا انك روف رحيم (96) يعنى عمر بن عبدالعزيز لعن على را بر بالاى منابر ممنوع ساخت و گفت به جاى آن اين آيه را بخوانند: پروردگارا غفرانت را بر ما و بر برادران ما آنهائى كه پيش از ما به تو ايمان امام خمينى ورزند شامل گردان و قرار مده در دل ما كينه را نسبت به كسانى كه ايمان آوردند، پروردگار ما! به درستى كه تو روف و مهربانى (97) خوانندگان عزيز- اين بود كه يكى از شوم ترين و خطرناكترين برنامه هائى كه معاويه درصدد بود آن را اجراء سازد و متاسفانه همان گونه كه مطالعه فرموديد اين نقشه خطرناك با موفقيت كامل پيش رفت و آن مرد ناپاك توانست با دستيارى علماء و خطباء سودجو و بى ايمان و با استفاده از دستگاه وسيع تبليغاتى خود على و خاندان على را مورد سب و شتم و لعن مردم قرار داده و خاندان بنى اميه را در راس كشور پهناور اسلامى نهد و آنها را از نظر دينى و اسلامى تا حدود زيادى در دل ملت مسلمان جاى دهد، و ما بخواست خداوند بزودى روشن خواهيم كه اگر اين برنامه همچنان با دست يزيد هم اجراء مى گرديد و نهضت خونين حسين بن على عليهما السلام اين نقشه هاى شيطانى را براى هميشه عملا نقش بر آب نمى كرد چگونه تا چند سال ديگر نه از اسلام در جهان خبرى بود و نه از قرآن اثرى . اكنون كه معاويه سه مرحله بزرگ و اساسى از برنامه هاى وسيع خود اجراء كرد يعنى پست ترين و ناپاك ترين و در عين حال جسور و سخت دل ترين افراد كشور مانند زياد بن ابيه را در استخدام خود در آورده و در اختيار حكومت خود قرار داده است و سپس با دست اين نمونه همكاران نا انسان خود بسيارى از انسانها و مردان آزاده و غيور را كه در برابر خود سرى ها و ستمگريهاى حكومت وى تاب سكوت و طاقت تحمل نداشتند به وحشيانه ترين وجه به قتل رسانده و از ميان برداشت و در مرحله سوم هم بالاخره توانست احاديث مجعوله اى را كه راويان از خدا بى خبر از قول پيغمبر بزرگ اسلام در مدح وى و خاندان بنى اميه ساخته بودند در بين مسلمانان شايع سازد و خود و قبيله خود را بنام دين در دلهاى اكثريت نادان و بى درك اجتماع جاى دهد. و قسمت دوم اين برنامه را هم با رايج ساختن سب و لعن نسبت به على بن ابيطالب و خاندان پاكش و دشمنى شديد از طبقات مختلف نسبت به آن حضرت و فرزندان معصومش ، توانست با موفقيت عملى سازد. اكنون ديگر زمينه كشور و اجتماع تا حدود زيادى براى اجراى نقشه هاى پنهانى و ضد اسلامى وى و تبديل حكومت اسلامى به يك حكومت نژادى آماده است . آخرين برنامه اى كه بايد با دست معاويه اجراء شود تا رسالت شيطانى او به طور كامل به پايان برسد تعيين جانشين براى خود مى باشد معاويه مى خواهد فرزند پليدش يزيد را به رهبرى جهان اسلام !!! نصب كند تا بدين وسيله هم حكومت اسلامى را به طور موروثى در خاندان خود نگاه داد و هم اين جانشين و خلف شايسته !!! بتواند دنباله كارهاى او را بگيرد و طرحهاى باقى مانده وى را با اجرا در آورد تا آرزوى قلبى معاويه را كه چيزى جز همان دفن كردن نام پيغمبر و در نتيجه دفن اسلام و قرآن نبود، انجام دهد و با آن جامه عمل و تحقق بپوشد. معاويه براى يزيد بيعت مى گيرد! اراده معاويه براى تعيين جانشينى براى خود حتمى است و نامزد اين كار هم جز يزيد فرزند او نيست . اما آيا يزيد از نظر شرائط براى احراز اين مقام آمادگى دارد تا معاويه وى را براى جانشينى از خود تعيين كند و از مردم براى او بيعت بگيرد؟! جواب اين پرسش منفى است زيرا فرزند معاويه نزد همگان به بدنامى مشهور است ولى با اين حال اين موضوع مشكلى نيست كه براى پسر ابوسفيان غير قابل حل باشد. معاويه با آن همكاران ننگينى كه در سراسر كشور دارد مى تواند هر عملى را انجام دهد و هر خيانتى را مرتكب گردد، همكارانى كه براى حفظ پست خود و رسيدن به مقام و قدرت و ثروت بيشتر كثيف ترين و شرمگين ترين كارها را انجام مى دهند و اتفاقا داستان جانشينى يزيد و خلافت او از همين نمونه افراد شروع مى شود. ابن اثير مورخ مشهور سنى مى نويسد: معاويه اراده كرد مغيرة شعبه را كه از جانب وى در كوفه حكومت مى كرد از مقامش عزل كند و ديگرى را به جاى وى بگمارد، مغيرة كه از اين تصميم آگاه شده بود فكر كرد كه مسئوليت تازه و خدمت نوى براى خود نسبت به معاويه در كوفه بتراشد تا بدينوسيله بتواند سمت خود را براى مدتهاى طولانى هم چنان حفظ كند، به دنبال اين فكر شيطانى با خود گفت چه بهتر كه داستان ولايتعهدى يزيد را طرح كنم و مسئوليت گرفتن بيعت را از مردم كوفه خود بر عهده بگيرم تا بتوانم از اين راه به آرزويم دست يابم و بر خر مراد همچنان سوار باشم براى اجراى اين نقشه بلافاصله به شام آمد و يكسره به نزد يزيد رفت و به وى چنين گفت : انه قد ذهب اعيان اصحاب رسول الله و كراء قريش و ذوواسنانهم و انما بقى ابنائهم و انت من افطنهم و احسنهم رايا و اعلمهم بالسنة و السياسة و لا ادرى ما يمنع اميرالمومنين ان يعقد لك البيعة قال اوترى ذلك يتم ؟ قال نعم .(98) يعنى مغيرة به يزيد گفت بزرگان اصحاب رسول خدا و زورمندان قريش و صاحبان عمر آنها از جهان رفتند و تنها فرزندان آنها باقى مانده اند و تو افضل آنها و بهترين شان هستى از نظر راى و فكر و داناتر از تمام آنها مى باشى به سنت و سياست و من نمى دانم چه چيز اميرالمومنين را مانع شد از اين كه براى تو به خلافت بيعت بگيرد؟! يزيد گفت آيا تو فكر مى كنى بيعت گرفتن براى جانشينى من عملى باشد و به پايان برسد؟ مغيره گفت آرى ... به دنبال اين گفتگو هر دو نزد معاويه رفتند و قضيه را با او در ميان گذاشتند معاويه به مغيره گفت اكنون به كوفه بر گرد و در اين باره با دوستان و ياران خود مشورت كن تا دستور من برسد، مغيرة ابن شعبه كه تا اين جا خود را موفق ديد نقشه خويش را دنبال كرد، به كوفه آمد و جمعى از خدا بى خبران و دوستان بنى اميه را خواست و داستان ولايتعهدى و مكالمات خود را با معاويه با آنها در ميان گذارد و از آنان براى يزيد بيعت گرفت و آن گاه ده نفر از آنها را به رهبرى فرزندش موسى به شام فرستاد تا خوش خدمتى مغيره را نسبت به خاندان بنى اميه نزد معاويه بازگو كنند و او را براى اعلام عمومى اين تصميم تشويق نمايند و به هر يك از آن ده نفر در برابر اين كار سى هزار درهم داد، آنها بر معاويه وارد شدند و موسى فرزند مغيره جريان بيعت آنها را با يزيد به اطلاع فرزند ابوسفيان رساند. آنان هر يك از آن ده نفر به نحوى معاويه را براى بيعت گرفتن از مردم براى ولايتعهدى يزيد تشويق نمودند و سخنانى ادا كردند معاويه در پاسخ آنها گفت : لاتعجلوا باظهار هذا الامرو كونوا على رايكم .ثم قال لموسى بكم اشترى ابوك من هولاء دينهم ؟ قال بثلاثين الفقال لقد هان عليهم دينهم (99) يعنى در آشكار ساختن اين كار عجله نكنيد و همچنان بر تصميم و راى خود باقى باشيد سپس معاويه به موسى فرزند مغيرة گفت پدر تو دين اين ها را به چه مبلغ خريدارى نمود؟ گفت به سى هزار درهم معاويه گفت دين آنها در نزدشان سبك و كم قيمت بود. معاويه اين جمعيت را به كوفه باز گرداند ولى خود در طرح نقشه اى است تا بتواند زمينه فكرى اجتماع را براى پذيرفتن ننگ بيعت با يزيد آماده سازد، او مى داند كار فضاحت فرزندش به قدرى بالا گرفته كه تمام سران ملت اسلامى از اعمال نامشروع و ضد دينى وى به خوبى آگاهند، همه مى دانند يزيد مشروب مى نوشد، قمار بازى مى كند، مجالس عيش و طرب دارد، چگونه ممكن است از مردم خواست كه با چنين فريد به عنوان خلافت و جانشينى از پيغمبر اسلام بيعت كنند!!! با توجه به اين جهات است كه مى بينيم معاويه دستان جانشينى و ولايتعهدى يزيد را با يك احتياط عجيب و حزم كافى مطرح ساخت ، گاهى ديگران را تحريك مى كند كه موضوع را به صورت پيشنهاد در مجمع عمومى عنوان كنند، گاهى خود به صورت مشورت ، از يزيد و خلافت وى سخن به ميان مى آورد تا از اين راهها بر مشكلات كار به خوبى آگاه شود و براى مقاله با آنها آماده گردد. ابن قتيبه در تحريك نمودن معاويه ديگران را كه موضوع جانشينى يزيد را در مجمع عمومى با او پيشنهاد كنند داستانى نقل مى كند كه در آن شدت حزم و احتياط معاويه پسر ابوسفيان در اين باره و در عين حال نقشه هاى شيطانى و نيرنگ بازيهاى او را براى انجام اين كار لعنتى مى توان به خوبى مشاهده كرد، مورخ نامبرده مى نويسد هنگامى كه وفودى از شهرهاى بزرگ و شخصيتهائى از بلاد كشور در شام نزد معاويه آمدند او يكى از ياران نزديك خود را به نام ضحاك بن قيس قهرى خواست و به وى چنين گفت : اذا جلست على المنبر و فرغت من بعض موعظتب و كلامى فاستاذنى للقيام فاذا انت لك فاحمدالله تعالى واذكر يزيد و قل فيه الذى يحق اله عليك من حسن الثناء عليه ثم الدعنى الى تولية من بعدى فانى قدر ايت و اجمعت على تولية فاسال الله تعالى فى ذلك و فى غيره الخيرة و حسن القضاء ثم دعا عبدالرحمن بن عثمان الثقفى و عبدالله بن مسعدة الفزارى و ثور بن معن السلمى و عبدالله بن عصام الاشعرى فامرهم ان يقوموا اذا فرغ الضحاك و ان يصدقوا قوله و يدعوه الى يزيد(100) يعنى معاويه به ضحاك بن قيس گفت هنگامى كه من بر منبر نشستم و قسمتى از سخنان و مواعظ خود را بيان كردم تو از من اذن بخواه تا قيام كنى پس از آن كه من به تو اذن دادم بر خيز و حمد خداى را به جاى آور سپس درباره يزيد سخن بگوى و آن چه كه شايسته است نيت به وى از مدح و فضيلت بيان كن سپس از من بخواه كه او را پس از خود زمامدار سازم و سر پرست اجتماع اسلامى گردانم زيرا من در اين باره تصميم گرفتم و بر جانشينى او از خود عزم كردم آن گاه از خداوند بخواه كه در اين كار و همه امور، خزر را پيش آورد و نيك مقدر سازد. سپس عبدالرحمن بن عثمان ثقفى و عبدالله بن سمعده فزارى و ثوربن معن سلمى و عبدالله بن عصام اشعرى را نزد خود خواند و با آنها فرمان دادم كه هنگامى كه ضحاك بن قيس از سخن خود فارغ شد شما بر خيزيد و گفته هاى او را تصديق كنيد مرا براى انجام زمامدارى و خلافت يزيد دعوت نمائيد. اين نقشه ها و نيرنگها را معاويه انجام مى داد تا افكار عمومى را براى بيعت با يزيد آماده سازد ولى با هنگامى كه حضرت مجتبى (ع ) در حال حبات بود رسما در اين باره دست به كار نگرديد و پس از شهادت آن بزرگوار بود كه اين موضوع را علنا مطرح ساخت و به عمال و فرمانداران خود نوشت براى يزيد از مردم بيعت بگيرند. ابن قتيبه مى نويسد: لم يلبث معاوية بعد وفاة الحسن رحمه الله الا يسيرا حتى بايع ليزيد بالشام و كتب ببعيه الى الافاق (101) يعنى پس از وفات حضرت حسن رحمة الله معاويه درنگ نكرد مگر بسيار كم آن گاه از مردم شام براى يزيد گرفت و بيعت او را به سراسر كشور نوشت . بزرگترين مشكلى كه در بيعت گرفتن براى يزيد در برابر و معايه قرار داشت تسليم نمودن حجاز و مخصوصا مردم مدينه در برابر اين امر بود به ويژه كه در بين آنان چهار نفر از شخصيتهاى معروف بودند كه آنان از بيعت با يزيد امتناع داشتند. اين چهار نفر حسين ابن على عليهما السلام بود كه در راس آنان قرار داشت پس از عبدالله ابن عباس و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن زبير بود كه در شمار مخالفين بيعت با يزيد بودند، معاويه به فرماندار مدينه سعيد بن عاص نوشت كه از مردم آن جا براى يزيد بيعت بگيرد و در انجام اين ماموريت شدت عمل و خشونت از خود نشان دهد. فلما قدم عليه كتاب معاوية اخذهم بالبيعة اعنف ما يكون ما الاخذ و اغلظه فلم يبايعه احد منهم و كتب الى معاوية انه لم يبا يعنى احد و انما الناس تبع لهولاء النفر فلو بايعوك با يعك الناس جميعا و لم يتخلف عنك احد(102) يعنى هنگامى كه نامه معاويه به دست سعيد بن عاص رسيد مردم را براى بيعت با يزيد در فشار شديد و سختى قرار داد، با اين حال كسى از اهل مدينه براى بيعت با يزيد حاضر نگرديد، سعيد بن عاص به معاويه نوشت كه هيچ يك از مردم مدينه بيعت نكرد. اينان تابع اين چند نفر هستند (حضرت حسين بن على عليهماالسلام ، عبدالله بن عباس ، عبدالله - ابن زبير، عبدالله بن جعفر) و اگر اى جمع با يزيد بيعت كنند مردم همگى با او بيعت مى كنند. فرزند ابوسفيان هنگامى كه جواب فرماندار مدينه را مطالعه كرد دانست كه بايد براى انجام اين كار ابتداء با آن چهار نفر كنار آيد و به هر ترتيبى شده از آنان بيعت بگيرد، از اين به سعيد بن عاص نوشت كه درباره گرفتن بيعت هيچ گونه اقدامى نكن تا من به مدينه در آيم ، به دنبال اين دستور پس از چندى خود به سوى مدينه رفت در آن جا روزى حسين بن على عليهما السلام و عبدالله بن عباس را خواست و نسبت به آنان سخت ملاطفت نمود آن گاه سخن را به يزيد و ذكر فضائل و كمالاتى از وى كشاند و از آن دو خواست در برابر او تسليم گردند و جانشينى او را از وى بپذيرند و بالاخره يزيد را به رهبرى جهان اسلام !!! به رسميت بشناسند، در اين هنگام حسين بن على عليهماالسلام لب به سخن گشود و در پاسخ معاويه بياناتى فرمود كه ضمن آن سخت معاويه را مورد عتاب قرار داده و بافته هاى او را درباره يزيد به شدت رد مى كند و در آن جا مى فرمايد: ...و فهمت ماذكرته عن يزيد من التماله و سياسته لامة محمد (ص ) تريدان توهم الناس فى يزيد كانك تصف محجوبا او تنعت غائبا و تخبر عما كا مما احتويته بعلم خاص ؟! و قد دل يزيد من نفسه على موقع رايه فخذ ليزيد فيما اخذ به من استقرائه الكلاب المهارشة عند التحارش والحمام السبق لاترابهن والقينات ذوات المعازف و ضروب الملاهى تجده ناصرا ودع عنك ماتحاول ...(103) يعنى فهميدم آن چه كه تو درباره يزيد بيان كدرى از سياست او و پيشرفتها و كمالى كه او براى اجتماع اسلامى و امت محمد صلى الله عليه و آله در نظر دارد!!! معاويه تو با حرفهائى كه نسبت به يزيد گفتى مى خواهى مردم را درباره او دچار اشتباه سازى ؟! معاويه گويا تو از كسى سخن مى گوئى كه كارهاى او در پشت پرده پوشيده است و يا از كسى مدح مى كنى كه غائب است و ديگران به اعمال او نگران نيستند؟ يا تو درباره يزيد دانش و اطلاعات خاصى دارى كه ديگران ندارند؟! يزيد خود شخصا طرز فكر خود را آشكار مى سازد، تو وضع يزيد را از اعمال او بنگر و بياب ، از اين كه او در جستجوى سگهاى ستيزه جو است در هنگام صيد، و در پى يافتن كبوترانى است كه در بازى بر امثال خود پيشى بگيرند، يزيد به دنبال زنان مغنيه است كه آلات غنا مى نوازند و در پى نواختن آلات لهو است (معاويه ! اگر اين اعمال يزيد را بنگرى ) آنها را حجت و ناصرى بر گفتار ما مى يابى (معاويه ) واگذار آن چه را كه از دريچه چشم خود مى بينى (و در فكر خود مى انديشى ). اين پاسخ تند و كوبنده اى كه حسين بن على عليهماالسلام به معاويه داد و حقايقى كه آن حضرت درباره يزيد و اعمال ننگين او صريحا و بى پرده در برابر وى ادا كرد اميد معاويه را يكباره نا اميد ساخت و دانست كه امكان ندارد از آن بزرگوار با ميل و رغبت براى يزيد بيعت بگيرد و از سوى ديگر اگر حضرت حسين (ع ) بيعت نكند نه مردم مدينه بيعت خواهند كرد و نه آن سه نفر، پس بايد فرزند ابوسفيان چاره اى بينديشد تا بتواند بر خر مراد سوار شود و زمامدارى يزيد را به سامان برساند، براى انجام اين مقصود براى آخرين بار به مكه آمد و آن چهار نفر يعنى حسين بن على عليهما السلام و عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن زبير را در يك مجلس نزد خود حاضر ساخت و داستان بيعت با يزيد را با آنها در ميان گذاشت آنها سخن او را نپذيرفتند و عبدالله بن زبير در پاسخ وى مطالبى بيان داشت ، معاويه كه يكباره از آنها و بيعت آنان مايوس شده بود ناچار آخرين نقشه شيطانى خود را كه قبلا طرح كرده بود به مرحله اجراء گذارد و به آنها گفت اكنون من با شما در ميان جمعيت مى روم و بر بالاى منبر قرار مى گيرم . و انى قائم بمقالة فاقسم بالله لئن رد على احدكم كلمة فى مقامى هذا لاترجع اليه غيرها حتى يسبقها السيف الى راسه فلا يبقين رجل الا على نفسه ثم دعا صاحب حرسه بحضر تهم ، فقال اقم على راس كل رجل من هولاء رجلين و مع كل واحد سيف فان ذهب رجل منهم يرد على كلمة بتصديق او تكذيب فليضرباه بسيفهما ثم خرج و خرجو امعه حتى رقى المنبر فحمدالله و اثنى عليه ثم قال ان هولاء الرهط سادة المسلمين و خيار هم و لا يتبز امر دونهم و لا يقضى الا عن مشورتهم و انهم قد رضوا و بايعوا ليزيد...ثم ركب رواحله وانصرف الى المدينة .(104) يعنى من بر بالاى منبر مى روم و يخنى خواهم گفت و قسم به خداوند اگر هر يك از شما گفتار مرا رد كند هيچ سخنى به او گفته نمى شود مگر آن كه شمشير بر آن سخن پيشى بگيرد و بر سر او فرود آيد پس هيچ يك از شما مراقبت نكند مگر بر حفظ جان خود، سپس معاويه رئيس گارد محافظ خود را در حضور آنها خواند و به وى گفت بالاى سر هر يك از اين چهار نفر دو سرباز با شمشير بگمار، اگر هنگام سخن گفتنم يكى از اينان بخواهد كلمه اى در تصديق يا تكذيب من ادا كند آن دو مامور با شمشير به وى ضربت وارد آورند (و او را به قتل برسانند). در اين هنگام معاويه از آن جا خارج شد و آن چهار تن هم با او بيرون آمدند، معاويه در برابر جمعيت بر بالاى منبر رفت و آن چهار نفر در ميان جمعيت قرار گرفتند. در اين جا معاويه حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و سپس گفت اين چهار نفر از عزيزان و بزرگان مسلمين و از خوبان آنها هستند، سلب نمى شود امرى جبرا بدون اينان و حكم نمى شود (درباره موضوعى ) بدون مشورتشان ، و اين چهار نفر راضى شدند و بيعت نمودند با يزيد، اين مطالب را معاويه به پايان رساند و از منبر به زير آمد و بلا درنگ با كاروان خود به سوى مدينه رهسپار گرديد. معاويه با اجراى اين نقشه شيطانى ، اين چهار تن را در برابر يك عمل انجام شده قرار داد و در برابر آنان خبر ساختگى بيعت آنها را با يزيد با اطلاع مردم رساند، اما در شرائطى كه براى آنها هيچ گونه امكان سخن گفتن و تكذيب نمودن وجود نداشت ، معاويه پس از آن كه اين پرده را بازى كرد به سوى مدينه رهسپار گرديد، اما مردم اطراف آن چهار تن را گرفتند و با آنها گفتند شما اطمينان داده بوديد با يزيد بيعت نكنيد پس چرا تخلف ورزيديد؟! آنها گفتند ما بيعت نكرديم و گفته هاى معاويه را تكذيب نمودند و شرائط خاصى كه معاويه در آن مجلس به وجود آورده بود تا امكان مخالفت و تكذيب را از آنان سلب كند براى مردم بازگو كردند اما به هر حال كار از كار گذشته و مقصود معاويه عملى گرديده بود و ديگر تكذيب نتيجه مهمى نداشت . و با اين ترتيب معاويه با آخرين آرزوى خود هم كه مكان انجام آن براى او بود رسيد و يزيد را بالاخره به جانشينى خود نصب كرد و با تهديد و تطميع و نيرنگ و افتراء و تهمت براى وى از مردم بيعت گرفت ، اين بود آخرين برنامه اى كه معاويه آرزوى انجام آن را داشت . نتيجه مباحت اين فصل خوانندگان عزيز- با در نظر گرفتن مطالبى كه ما در اين فصل بر شمرديم به خوبى مى توانيد شرائط دردناك اجتماع اسلامى را تا هنگام مرگ معاويه در نظر مجسم سازيد، عوامل ريشه دار فساد كه مهمتر و خطرناكتر از همه وجود معاويه در راس حكومت شامات بود نه تنها در زمان حكومت اميرالمومنين و امام مجتبى عليهماالسلام محو و نابود نگرديد بلكه كاملا ريشه دارتر و تا سر حد تسلط بر سراسر كشور پهناور اسلامى نيرومند شد، اين ريشه اصلى فساد هنگامى كه يك تنه در محيط قدرت اسلامى ميدان دار گرديد هدفهاى شيطانى خود را يكى بعد از ديگرى با نيرنگهاى خاصى انجام داد و با در نظر گرفتن آن چه كه ما در بخش اول اين فصل نقل كرديم به طور وضوح درك مى شود كه هدفهاى پنهانى فرزند ابوسفيان و مقاصد قلبى او (كه گاهى هم از روى آنها پرده بر مى داشت ) چيزى جز محو ساختن حقيقت اسلام و جايگزين كردن يك حكومت نژادى و اموى بجاى حكومت نيرومند اسلامى نبود و همان گونه كه در بخش دوم اين فصل مطالعه فرموديد كارهائى كه براى مهيا ساختن زمينه فكرى اجتماع و آماده نمودن شرائط براى رسيدن به آن هدفهاى پنهانى با دست او بايد انجام شود، معاويه در حكومت خود انجام داد. از يك طرف اراذل و اوباش و افراد غير اصيلى مانند زياد را كاملا در اختيار حكومت خود در آورد و با دست اين نمونه از ناپاكان مردان آزاده اجتماع و زبان هاى گوياى خلق مانند حجر بن عدى و ياران با وفاى او را از ميان برداشت و سپس با جعل احاديث و روايات ساختگى بوسيله راويان خدا نشناس و آبستنهاى سيم و زر كه روايات خود را به پيغمبر بزرگ و زبان وحى نسبت مى دادند و در مدح بنى اميه و عثمان و معاويه نقل مى كردند قلوب مردم بى درك و نادان را به نام دين به خود و خاندان بنى اميه خوش بين ساخت ، آن گاه تمام قدرت و نيروى حكومت خود را بسيج كرد تا على و خاندان او را نه تنها از آن درجه از عظمت و احترامى كه از نظر دينى در دلها و افكار مسلمين داشتند ساقط كند بلكه درصدد بر آمد، آن بزرگوار و اهل بيت معصومش را دشمن !!! و معاند با اسلام !!! جلوه دهد و سب و لعن نسبت به آن شخصيتهاى آسمانى را رائج سازد و متاسفانه بزودى هم توانست به اين مقصد پليد و شيطانى خود برسد، و بعد از آن به فكر جانشين براى خود افتاد تا حكومت اسلامى را به طور موروثى در خاندان بنى اميه حفظ كند. به فكر افتاد فرزند خلف خود را (كه راستى هم خلف معاويه بود) به ولايتعهدى نصب نمايد و همانگونه كه در گذشته خوانديد توانست اين نيت شوم را هم با هزاران تهديد و خدعه و نيرنگ عملى سازد. اكنون اواخر عمر معاويه است در حالى كه بنى اميه به طور كامل بر اوضاع كشور مسلطند و تمام منابع قدرت را در اختيار دارند و اهل بيت وحى و تنزيل يعنى على و خاندان او سخت از نظر اجتماع مورد طعن و لعن و سب واقع شدند، افكار اجتماع كاملا در اختيار دستگاه تبليغاتى فرزند ابوسفيان است و مسير آنها بوسيله آن حكومت تعيين مى گردد و رهبرى مى شود، كار اجتماع اسلامى به جائى رسيده كه از نظر مذهبى تا سر حد سقوط هميشگى چند قدم ديگر بيشتر فاصله ندارد. موقعيت خاص و وحشت انگيزى كه ملت مسلمان از نظر معنوى در آن روز داشت از سخنان حضرت حسين بن على عليهماالسلام كه در منى ، (پس از آن كه معاويه از مسلمين براى فرزند خود بيعت گرفت ) ايراد فرمودند به خوبى هويدا است . حضرت حسين (ع ) در آن هنگام كه به سفر حج رفته بودند در منى بيش از هزار تن از بنى هاشم و ديگر مردم را انجمن ساخت و سعى فرمود تا اصحاب رسول خدا و تابعين و فرزندان ايشان را كه در دسترس بودند جمع آورى نمايند و در آن جا ضمن يك خطبه طولانى بسيارى از فضائلى را كه از پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله درباره على بن ابى طالب عليه السلام صادر گرديده بود يك يك تذكر دادند و از حاضرين درباره آنها اعتراف گرفتند، اين عمل بهمان علت انجام شد كه آن بزرگوار خود در مقدمه خطبه يادآور شدند و آن مقدمه اين است : اما بعد فان هذه الطاغية قد صنع بنا و بشيعتنا ما قد علمتم ورايتم وشهدتم و بلغكم و انى اريدان اسالكم عن اشياء فان صدقت فصدقونى و ان كذبت فكذبونى اسمعوا مقالتى و اكتموا قولى ثم ارجعوا الى امصاركم و قبائلكم من آمنتموه و وثقتم به فادعوه الى ما تعلمون فانى اخاف ان يندرس الحق و يذهب و الله متم نوره و لو كره الكافرون (105) يعنى اين معاويه طاغى و متجاوز نسبت به ما و شيعيان ما انجام داد آن چه كه شما مى دانيد و خود ديديد و مشاهده كرديد و يا به اطلاع شما رسيده است و من اكنون مى خواهم از شما مسائلى را پرسش كنم اگر راست گفتم مرا تصديق كنيد و اگر خلاف بود تكذيبم نمائيد سخنان مرا بشنويد و مطالب مرا پنهان داريد و آنگاه كه به شهرها و قبيله هاى خود بر گشتيد هر كه را به او ايمان داريد و مورد اطمينان شما است او را به سوى اين حقايقى كه مى دانيد بخوانيد زيرا (اگر اين حقايق گفته نشود) مى ترسم كه دين خدا محو گردد و نابود شود، خدا نور خود را به پايان مى رساند اگر چه كفار نخواهند و كراهت داشته باشند. در اين گفتار حسين (ع ) آن چنان از وضع خاص اجتماع از نظر اسلامى اظهار نگرانى مى كنند كه مى فرمايند من مى ترسم كه حق يكباره محو گردد و نابود شود، آرى اين است شرائط تلخ و ناگوارى كه تا پايان حكومت معاويه بر امت حكمفرماست اكنون نوبت حكومت به يزيد مى رسد يعنى اين كشور و اجتماع پهناور با تمام امكانات و شرائط خاص خود در اختيار فرزند معاويه قرار مى گيرد. حال بايد ديد يزيد كيست و چه نقشه ها و طرحهائى دارد و با سر نوشت اسلام و مسلمين چگونه مى خواهد بازى كند تا با روشن شدن اين مباحث به خوبى اثبات گردد كه عوامل و موجبات نهضت حسين عليه السلام كه ما از هنگام انعقاد نطفه آن تا اين مرحله قدم به قدم آن را تعقيب كرديم در حكومت يزيد چگونه به ثمر و به كمال رشد خود رسيده است . يزيد در راس حكومت اسلامى قرار مى گيرد حوادث و پيش آمدهاى دردناكى كه از زمان حكومت عثمان تا هنگام مرگ معاويه براى جهان اسلام و اجتماع اسلامى پيش آمد كرده بود همه آنها را (در حدود هدف كتاب ) مورد بحث قرار داده ايم اكنون نوبت حكومت به يزيد مى رسد و قدرت عظيم كشور پهناور اسلامى در اختيار وى قرار مى گيرد، حال ما بايد به وضع يزيد و بررسى زندگى شخصى و سياسى وى بپردازيم . تاريخ زندگى يزيد بن معاويه همانند پدرش در دو بخش مورد بحث ما واقع مى شود: بخش اول - مطالعه در زندگى خصوصى و روش و كردار او و اعتقادات قلبى وى كه خود صريحا با آنها اعتراف كرده است ، در اين بخش ما روش خاص يزيد را در زندگى فردى او و قضاوتهاى ديگران را درباره وى مورد توجه قرار مى دهيم . بخش دوم - در شرح كارهاى شرمگين و غيرانسانى است كه وى در مدت كوتاه خلافت خود آنها را انجام داده است آن گاه به روشن ساختن نتايج اين فصل به طور تفصيل مى پردازيم . بخش اول - يك مطالعه كوتاه و اجمالى در تاريخ زندگى يزيد بن معاويه كافى است كه اين حقيقت را براى هر فردى به خوبى اثبات نمايد كه او جوانى بود عياش ، آلوده به گناه و معتاد به مشروب كسى كه نه تنها اعتقادى به اصول اسلامى و مقررات آن نداشت بلكه در صدد بود زمينه انهدام و محو كامل اسلام را با سرعت هر چه بيشتر آماده سازد و حكومت نيرومند اسلامى را به حكومت نژادى تبديل نمايد، انحراف او از مسير آسمانى اسلام و آلودگى و ناپاكى فرزند معاويه در دوران زندگى خود تا جائى روشن و علنى بود كه طبقات مختلف و گوناگون در عصر وى و پس از وى همگى زبان به شتم و ذم گاهى هم لعن او گشودند. مسعودى مورخ مشهور سنى مذهب درباره علل قيام مردم مدينه و روش آنان در برابر حكومت يزيد مى نويسد: و لما شمل الناس جور يزيد و عماله و عماله و عمهم ظلمه و ما ظهر من فسقه من قتل ابن بنت رسول الله صلى الله عليه و آله و انصاره و ما ظهر من شرب الخمور و سيره سيرة فرعون بل كان فرعون اعدل منه فى رعيته و انصف منه لخاصته و عامته ...(106) يعنى ظلم و ستم يزيد و عمال او شامل طبقات مسلمين گرديد و همگان را فرا گرفت و فسق و گناه او علنى گشت زيرا وى فرزند دختر پيغمبر و ياران آن بزرگوار به قتل رساند و علنا شرب خمر مى نمود و مانند فرعون در كشور عمل مى كرد بلكه فرعون براى ملت خود عادل تر و با انصاف تر از يزيد بود. مسعودى از اين كه فرعون را عادل تر و با انصاف تر از يزيد مى شمرد و قانع نمى شود و دنباله سخن را در مذمت از او تا جائى پيش مى برد كه علنا وى را در شمار مشركين و منكرين نبوت به حساب آورده و او را جزء كسانى مى داند كه غفران و آمرزش خداوند شامل آنان نمى گردد و بايد از رحمت خدا مايوس باشند. مورخ نامبرده در تعقيب مطالب بالا مى نويسد: و ليزيد اخبار عجيبة و مثالب كثيرة من شرب الخمر و قتل ابن الرسول و لعن الوصى و هدم البيت و احراقه و سفك الدماء و الفسق و الفجور و غير ذلك مما ورد الوعيد بالياس من غفرانه كوروده فيمن جحد توحيده و خالف رسله (107) يعنى براى يزيد داستانهاى عجيب و معايب فراوانى مانند نوشيدن خمر، كشتن پسر پيغمبر، لعن نمودن بر على (ع ) وصى و جانشين پيامبر، ويران ساختن خانه خدا و آتش زدن ، و ريختن خونها و انجام فسوق و غير اين ها از گناهانى كه درباره آنها خداوند فرموده كه بايد از رحمت و غفران او مايوس باشند مانند وعده هاى عذابى كه درباره مشركين و دشمنان مقام نبوت و انبياء وارد گرديده است . احمد بن حنبل كه از ائمه بزرگ اهل تسنن است و مذهب حنبلى به دو نسبت داده مى شود در پاسخ فرزند خود صريحا لعن يزيد را با استناد صريح قرآن جايز مى شمرد و او را از شمار مسلمين خارج مى داند! ابن جوزى مى نويسد: صالح بن احمد بن حنبل قال قلت لابى ان قوما ينسبونا الى توالى يزيد فقال يا بنى و هل يتوالى يزيد احد يومن بالله فقلت فلم لا تلعنه ؟! فقال ما رايتنى لعنت شيئا. با بنى الم لانلعن من لعنه الله فى كتابه فقلت فاين لعن الله يزيد فى كتابه ؟ فقال فى قوله تعالى : فهل عسيتم ان توليتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامكم اولك لعنهم الله فاصمهم و اعمى ابصارهم (108)فما يكون فساد اعظم من القتل (109) يعنى صالح فرزند احمد بن حنبل مى گويد: من به پدرم گفتم كه مردم ما را به دوستى يزيد نسبت مى دهند پدرم گفت فرزندم آيا ممكن است كسى داراى ايمان به خدا باشد و با اين حال يزيد را دوست بدارد؟ گفتم (اكنون كه اين گونه است ) پس چرا او را لعن نمى كنى پدرم گفت فرزندم تو تا كنون نديدى من چيزى را لعنت نمايم (سپس اضافه كرد) اى فرزند چگونه ما لعن نكنيم كسى را كه خداوند در كتاب خود او را لعنت كرده است ؟! گفتم در كجاى از كتاب خود خداوند يزيد را لعن نموده ؟ گفت آنجا كه مى گويد: آيا نزديك شديد كه اگر حكومت بدست گيريد و والى شويد در روى زمين فساد كنيد و قطع رحم نمائيد؟! اين كسان را (كه داراى اين صفاتند) خداوند لعن نموده و (از شنيدن و ديدن حق ) گوشهاى آنها را كر و چشمهايشان را كور گردانده است . فرزندم آيا هيچ فسادى بزرگتر از قتل نفس و كشتن (بر خلاف حق )است ؟! خوانندگان عزيز- در اين جا احمد بن حنبل با آن كه خود را در زندگى مردى محتاط مى داند و به فرزندش مى گويد كه در تمام عمر نديدى مرا كه چيزى را لعنت كنم با اين حال لعن يزيد را صريحا طبق نص قرآن جايز مى شمرد و او را از رحمت خدا مطرود مى داند و مى گويد امكان ندارد فردى داراى ايمان به خدا باشد و يزيد را هم دوست بدارد. اين گونه سخن از احمد بن حنبل جاى تعجب و شگفت نيست زيرا فرزند معاويه به حدى ننگين و رسوا بود كه حتى ناپاكترين افراد عصر او مانند زياد بن ابيه او را تقبيح مى كرد و با زمامدارى و حكومتش مخالفت مى نمود و صريحا كارهاى زشت و پليد وى را براى معاويه بر مى شمرد، و او را از اين كه مى خواهد فرزندش را به ولايتعهدى بر گزيند بر حذر مى داشت !!! يكى از مورخين بزرگ اسلامى گفتارى را در اين باره از زياد نقل مى كند او مى نويسد: ...و كتب معاوية الى زياد بالبصرة ان المغيرة قد دعا اهل الكوفة الى البيعة ليزيد بولاية العهد بعدى و ليس المغيرة باحق بابن اخيك منك فاذا وصل ايلك كتابى فادع الناس قبلك الى مثل مادعاهم اليه المغيرة و خذعليهم البيعة ليزيد فلما بلغ زيادا و قرا الكتاب دعا برجل من احابه يثق بفضله و فهمه فقال انى اريد ان ائتمنك على مالم ائتمن عليه بطون الصحائف ، ايت معاوية و قل له يا اميرالمومنين ان كتابك ورد على بكذا فما يقول الناس اذا دعونا هم الى بيعة يزيد و هوو يلعب بالكلاب و القرود و يلبس المصبغ و يدمن الشراب و يمسى على الدفوف و بحضرتهم الحسين بن على و عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر؟! ولكن تامره يتخلق باخلاق هولاء حولا اوحولين فعسانا ان نموه على الناس فلما صارالرسول الى معاوية وادى اله الرسالة قال ويلى على ابن عبيد لقد بلغنى ان الحادى حد اله ان الامير بعدى زياد و الله باردنه الى امه سمية و الى ابيه عبيد(110) يعنى هنگامى كه زياد استاندار بصره بود معاويه به وى نوشت كه مغيره (استاندار كوفه ) مردم كوفه را به بيعت با يزيد دعوت نمود كه او بعد از من متصدى كار گردد و زمامدار شود، و مغيره به پسر برادرت (يزيد) از تو سزاوارتر نيست ، پس هنگامى كه نامه من به تو برسد مردم بصره را از جانب خود دعوت كن و آنها را بخوان بهمان عملى كه مغيره مردم كوفه را به آن عمل خوانده است و از آنان براى يزيد بيعت بگير، چون اين نامه بدست زياد رسيد و آن را قرائت كرد مدرى را كه به فضل و فهم او اعتماد داشت نزد خود خواند و به او گفت من مى خواهم تو را بر موضوعى امين گردانم كه بر صفحات نامه براى اين موضوع اعتماد نكردم (آن گاه گفت ) نزد معاويه به شام برو و با او بگو اى اميرالمومنين ! نامه شما درباره يزيد به من رسيده اما اگر ما مردم را براى بيعت با فرزندت دعوت كنيم آنها به ما چه مى گويند؟! با آن كه يزيد با سگها و بوزينه ها بازى مى كند و لباسهاى الوان مى پوشد و به نوشيدن خمر معتاد است و با الات موسيقى روز را به پايان مى رساند!!! (چگونه ما مردم را به بيعت چنين كسى دعوت كنيم ؟!) با آن كه در برابر اجتماع كسانى مانند حسين بن على و عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر هستند؟! ولى (اگر تو حتما مى خواهى از مردم براى يزيد به خلافت بيعت بگيرى ) امر كن فرزندت را يك سال يا دو سال مانند اين چهار نفر رفتار كند و اخلاق و روش آنها را در پيش بگيرد تا ما بتوانيم (از اين راه ) امر را بر مردم مشتبه سازيم و از آنها براى او بيعت بگيريم اين پيام هنگامى كه بوسيله فرستاده زياد به اطلاع معاويه رسيد گفت واى بر زياد! به من خبر داده اند كه به او گفتند امير بعد از من زياد است !!! و به خدا قسم كه من (نسبت ) زياد را به مادر او سميه و پدر او عبيد برمى گردانم (پس از آن كه او را به ابوسفيان ملحق نمودم ). در اين پيام زياد ابن ابيه صريحا به معاويه مى گويد به يزيد بگو يك سال يا دو سال وضع خود را تغيير دهد و از كارهاى هميشگى خود دست بر دارد تا از اين راه بتوان مردم را درباره وى به اشتباه انداخت . زياد بن ابيه در اين پيام با صراحت معايب يزيد را بر مى شمرد و مفاسد اخلاقى او را شرح مى دهد و مى گويد كه نمى توان مردم را به بيعت با چنين فرد آلوده اى دعوت كرد، از اين پيام صريح و روشن به خوبى استفاده مى شود كه كار ننگ و فضاحت فرزند معاويه تا آن جا بالا گرفته بود كه حتى فردى مانند زياد ابن ابيه هم از وى انتقاد مى كند و او را با داشتن آن همه ناپاكى و گناه شايسته زمامدارى نمى داند!!! اين جاست مصداق كامل آن جمله اى كه گفته اند: ويل لمن كفره نمرود!كارهاى ننگين و رسوائى كه زياد براى يزيد بر شمرد و صريحا در پيام خود به معاويه آنها را شرح داد مطالبى نبود كه بر فرزند ابوسفيان مخفى باشد. معاويه خود بهتر از همه كس يزيد را مى شناخت و به كردار پليد او واقف بود، او به خوبى مى دانست كه فرزندش نالايق تر از آن است كه زمام حكومت اسلامى را در دست گيرد، اما چه بايد كرد؟! يزيد مورد علاقه شديد پدر قرار گرفته و معاويه سخت به اين فرزند دل بسته است ، اين علاقه و محبت ايجاب مى كند كه فرزند ابوسفيان يزيد را به جانشينى از خود انتخاب كند! حالا اين عمل بر خلاف مصلحت اجتماع است و به منزله بازى كردن با مصالح عمومى كشور و جهان اسلام است ! اينها مطالبى است كه اصولا از نظر معاويه مطرح نيست !!! معاويه خود صريحا مى گفت : لولا هواى فى يزيد لا بصرت رشدى (111)يعنى اگر نبود كه من شيفته يزيدم هر آينه مصلحت خود را مى دانستم (و بر طبق آن عمل مى كردم ). يزيد از نظر دانشمندان بزرگ اهل سنت عشقبازى هاى يزيد فرزند معاويه آن چنان به مصالح اجتماع و ملت اسلامى بى اعتنا است كه درد ناك ترين حادثه و پيش آمدها براى آنان (اگر به عشقبازى هاى او لطمه نزند) كوچكترين تاسف و تاثر براى وى به وجود نخواهد آورد، يزيد مى خواهد خوش باشد يا در بدبختى ، سعادتمند باشد يا تيره بخت !!! مورخين بزرگ سنى مذهب داستانى در عشقبازى يزيد و اشعارى از وى در اين باره نقل مى كنند كه بى اعتنائى او را به مصالح عمومى و درجه رسوائى وى را به خوبى در آن مجسم و آشكار مى سازند. متن داستان اين گونه است : فى سنة تسع و اربعين سير معاوية جيشا كثيفا الى بلاد الروم للغزاة و جعل عليهم سفيان بن عوف و امر ابه يزيد بالغزاة معهم فتثاقل و اعتل فامسك عنه ابوه فاصاب الناس فى غزاتهم جوع و مرض شديد فانشاء يزيد يقول : ما ان الى بما لاقت جموعهم بالفر قدوند من حمى و من موم اذا اتكات على الانماتط مرتفعا بدير مران عندى ام كلثوم (112) يعنى در سال چهل و نه هجرى معاويه جمع زيادى از مسلمين را براى جنگ به سوى روم فرستاد و سفيان ابن عوف را فرمانده آنان قرار داد و به يزيد فرزند خود هم گفت كه با آنها در جنگ شركت نمايد، يزيد كوتاهى كرد و تمارض نمود و به سوى روم حركت نكرد، معاويه هم او را معذور داشت و از وى صرف نظر نمود. اتفاقا در اين جنگ گرسنگى ، تب ، و سينه درد شديدى به مردم مسلمان روى آورد. هنگامى كه اين خبر به يزيد رسيد وى در ديرمران با يكى از معشوقه ها و سوگلى هاى خود يعنى ام كلثوم به عياشى سر گرم بود در آن جا اين اشعار را سرود: مرا چه باك است اگر در فرق دونه مسلمين دچار تب و سينه درد شديد شدند در اين هنگام كه در ديرمران با بالشهاى پرقو تكيه زدم و نزد من ام كلثوم است . در اين اشعار يزيد صريحا مى گويد كه اگر ام كلثوم در آغوش من باشد هيچ غمى ندارم از اين كه مردم مسلمان در يك نقطه دور افتاده دچار تب و مرض گرديدند و گرسنگى آنها را رنج مى دهد!!! آرى اين است ايده آل فردى كه زمام حكومت اسلامى را پس از معاويه در دست مى گيرد!!! يزيد در ستايش از خمر و غنا شعر مى سرايد فرزند معاويه يعنى همان كسى كه ادعاى جانشينى از پيامبر اسلام را دارد و در راس حكومت اسلامى قرار گرفته كار ننگ و رسوائى را تا جائى رساند كه علنا در مدح خمر و غنا اشعار مى سرايد و آنها را ستايش مى كند يزيد بن معاويه نه تنها خود همواره مست و مخمور است و با خوانندگان و نوازندگان بسر مى برد بلكه در اين اشعار و مديحه !!! صريحا ديگران را هم به همين اعمال شيطانى دعوت مى كند!!! وى در اين باره سروده است : معشر الندمان قوموا و اسمعوا صوت الاغانى و اشر بوا كاس مدام واتر كوا ذكر المعانى شغلتنى نغمة العيدان عن صوت الاذان و تعوضت عن الحور عجوزا فى الدنان (113) يعنى اى دوستان برخيزيد و صداى آلات موسيقى را بشنويد و پياله هاى پى در پى بنوشيد و مسائل معنوى و علمى را فراموش كنيد، نغمه هاى تار مرا از شنيدن صداى اذان باز داشته است و من حاضرم حورالعين را با يك شراب كهنه كه در ته ظرف است معاوضه نمايم . فرزند زاده هند در اين اشعار نه تنها از نغمه هاى موسيقى و پياله هاى مى تمجيد مى كند و دوستان خود را به شنيدن و نوشيدن آنها تشويق مى نمايد بلكه صريحا به نغمه هاى آسمانى اذان باز داشته است !!! فرزند معاويه در اين اشعار معتقدات اسلامى را درباره قيامت و بهشت و حور مورد انكار و استهزاء قرار مى دهد و مى گويد من حاضرم حورالعين را با شراب كهنه اى معاوضه نمايم !!! آيا اين اشعار به خوبى گواهى نمى دهد كه يزيد (همانند پدر خود) با اصول و معتقدات اسلامى هيچ گونه رابطه اى نداشت و براى آنها در دل احترامى قائل نبود؟! يزيد با پسرِ زياد مى مى نوشد مورد ديگرى كه فرزند معاويه باز از مى و لذت آن سخن به ميان آورد هنگامى بود كه با استاندار كثيف كوفه شبى را مست به صبح آورد و اشعارى مى سرايد كه در آن ، ضمن خواستن شراب از ساقى عبيدالله بن زياد را مدح مى كند و جنايات او را مى ستايد، يكى از مورخين بزرگ اهل تسنن ، مى نويسد: انه استدعى ابن زياد اليه و اعطاه اموالاكثيرة و تحفا عظيمة و قرب مجلسه ورفع منزلته و ادخلسه على نسائه و جعله نديمه و سكر ليلة و قال للمغن غن ثم قال يزيد بديها: اسقنى شربة تروى فوادى ثم مل فاسق مثلها ابن زياد صاحب السرو الاماتة عندى و لتسديد مغنمى و جهادى قاتل الخارجى اعنى حسينا. و مبيد الاعداء و الحساد(114) يعنى (پس از حادثه كربلا) يزيد فرزند زياد را نزد خود خواند و اموال بسيار و هداياى فراوانى بدو بخشيد و او را نزد خود مقرب ساخت و به وى رفعت مقام عظما نمود، او را نديم خود ساخت و به وى اجازه داد كه نزد زنان و بر حرم سرايش داخل شود، و شبى را يزيد (كنار ابن زياد) مست بود در آن هنگام به نغمه سرايان و موسيقى دانان گفت بنوازيد و براى ما غنا بخوانيد. سپس خود بالبداهه خطاب به ساقى اشعارى سرود، در آن چنين گفت : اى ساقى به من شرابى بنوشان كه قلب مرا نشاط بخشد و سيراب گرداند، سپس جام را پر كن و مانند همان شراب به پسر زياد هم بنوشان ، آن كسى كه صاحب اسرار و امانت من است ، همان كسى كه كار خلافت و غنيمت براى من با دست او محكم گرديد، اين پسر زياد كه كشنده آن مرد خارجى يعنى حسين است و كسى است كه به وحشت انداخت دشمنان و حد ورزان بر من را! يزيد الحاد مى ورزد و تكفير مى شود يزيد بن معاويه در پرده درى و بى اعتنائى نسبت به اسلام معتقدات مذهبى تا آن جا پيش رفت كه در يكى از اشعارش صريحا الحاد مى ورزد و عقائد كثيف و شيطانى خود را آشكارا بيان مى كند، فرزند معاويه در اين اشعار آن چنان بى پرده سخن گفت كه يكى از علماى بزرگ سنى مذهب تنها همانها را براى اثبات كفر وزندقه وى كافى مى شمرد. ابن جوزى حنبلى مورخ مشهور اسلامى پيش از آن كه به نقل اين قسمت از اشعار وى بپردازد استنباط خود را از آن درباره عقايد يزيد اين گونه مى نويسد: و مما يدل على كفره و زندقته فضلا عن سبه و لعنه اشعاره التى افصح بها بالالحاد و ابان عن خبث الضمائر و سوء الاعتقاد قوله فى قصيدته التى اولها: علية هاتى و اتنى و ترنمى بذلك انى لااحب التنا جيا حديث ابى سفيان قدما سمى بها الى احد حتى اقام البوا كيا الاهات و اسقينى على ذاك قهوة تخيرها العانى كرما شاميا اذا مانظر نا فى امور قديمة وجدنا حلالا شربها متواليا و ان مت يا ام الاحم فانكحى و لا تاملى بعد الفراق ملاقيا فان الذى حدثت عن يوم بعثنا احاديث طسم تجعل القلب ساهيا و لابدلى من ان ازور محمدا بمشمولة صفراء تروى عظاميا(115) يعنى از شواهدى كه بر كفر وزندقه يزيد گواهى مى دهد چه رسد به سب و لعن او اشعارى است كه به خوبى از الحاد وى سخن مى گويد و از خبث طينت و سوء اعتقاد او (نسبت به اسلام و معتقدات آسمانى آن ) پرده بر مى دارد. قصيده اى است از وى كه اول آن اين گونه شروع مى شود: اى علية (116) نزد من بيا و به من شراب بده و نغمه بخوان زيرا من مناجات را دوست نمى دارم ، داستان جدم ابوسفيان را كه بلند منزلت بود براى من بخوان آن هنگامى كه (براى جنگ با مسلمين ) به احد رفته بود (و آن چنان در برابر محمد (ص ) مقاومت نمود و از مسلمين كشت ) تا آن كه گريه كنندگان و نوحه گرانى اقامه كرد (كه بر كشته گان مسلمانان گريه كنند) اى عليه - بيا نزد من و به من خمر بنوشان ، خمرى كه تشنه گان آن را اختيار كنند - خمرى كه از انگورهاى شام بدست آمده باشد اى عليه ، هنگامى كه ما به گذشته (در دوران جاهليت ) نگاه مى كنيم مى بينيم نوشيدن شراب پى در پى حلال بوده است ، اى ام احيم (117)پس از مرگم شوهر اختيار كن و آرزوى ملاقات مرا در دل مدار زيرا آن چه كه درباره قيامت و روز رستاخيز گفته اند سخنان تاريك و باطلى است كه براى دل فراموشى مى آورد، من بالاخره بايد به زيارت محمد (ص ) بروم اما در حالى كه خمر نوشيده باشم - خمرى كه استخوانهاى مرا سيراب كرده باشد. يزيد بن معاويه در اين جا بى شرمانه ترين سخنان كفرآميز خود را بيان كرده و كثيف ترين پندارهاى پليد خود را صريحا آشكار ساخت ، در اين اشعار فرزند معاويه نه تنها سخن از مى و خمر به ميان مى آورد و از آن پياله هاى پى در پى مى مى طلبد بلكه علنا مى گويد من راز و نياز با خدا را دوست ندارم و به نغمه ها و ترنمات معشوقه خود عليه دل بسته ام ، يزيد در اين جا از ابوسفيان و جنگهاى وى عليه اسلام سخن به ميان مى آورد و از اين كه لشكر او جمع زيادى از مسلمين را در به شهادت رساند و از زنان مسلمان بر آنها گريه كردند احساس لذت مى كند و از سوگلى خود مى خواهد آن داستان را براى وى ترنم كند!! آن گاه دامنه اشعار خود را به قيامت و روز رستاخيز مى كشاند و با صراحت آنرا پندارى باطل و اعتقادى تاريك و ظلمانى مى نامد و بالاخره در پايان اين قصيده شوم زشت ترين تعبيرات و اهانتها را بر زبان آورده و مى گويد من بايد مست و مخمور و سيراب از خمر به زيارت محمد (ص ) بروم !!! اين است رهبر جهان اسلام !!! و زمامدار حكومت اسلامى كه بنام جانشينى از پيغمبر قدرت را در دست گرفته است !!! بى بند و بارى يزيد سر مشق قرار مى گيرد تظاهر يزيد به گناه و فجور و بى بندو بارى او آن چنان بزودى اثر سوء خود را در طبقات مختلف اجتماع به جاى گذارد كه در مقدس ترين مراكز و شهرهاى اسلامى مردم به غنا و موسيقى و نوشيدن شراب تظاهر مى كردند و علنا آلات لهو استعمال مى نمودند. مسعودى مورخ مشهور اسلامى پس از آن كه درباره يزيد مى نويسد: و كان يزيد صاحب طرب و جوارح و گلاب و قرود و فهود و منادمة على الشراب ....آنگاه اضافه مى كند: و غلب على اصحاب يزيد و عماله ما كان يفعله من الفسوق و فى ايامه ظهر الغناء بمكة و المدينة و استعملت الملاهى و اظهر الناس شرب الشراب (118) يعنى يزيد مرد عياشى بود و داراى حيوانات شكارى و سگها و بوزينه ها و يوزها بود و همواره شراب مى نوشيد...(و در اثر تظاهر او به گناه ) در ببين مردم و عمال و كارمندان حكومت در عصر وى فسق و فجور شايع گرديده بود و در مكه و مدينه (كه دو شهر مذهبى و مقدس بودند) غنا و استعمال آلات لهو و نوشيدن شراب علنا انجام مى گرديد. آرى . در كشورى كه زمامدار آن و كسى كه ادعاى جانشينى از پيامبر اسلام را دارد آن گونه متظاهر به گناه باشد و علنا سگ بازى كند، مشروب بنوشد، مجالس غنا و موسيقى ترتيب دهد جاى تعجب نيست اگر اين گونه انحرافات در طبقات پائين اجتماع هم سرايت كند و حتى در مكه و مدينه كه پايگاه قدس اسلامى بود مردم آشكار مشروب بنوشند و خوانندگى و غنا انجام دهند!!! در ادبيات فارسى گفته اند: اگر ز باغ عيت ملك خورد سيبى بر آورند غلامان او درخت از بيخ كاروان مدينه درباره يزيد سخن مى گويد هنگامى كه مردم مدينه در اثر ستمگريهاى بى حد فرزند معاويه و خونريزيهاى بى حساب و تجاوزات صريح وى به مقررات اسلامى در برابر حكومت شام شورش كردند فرماندار وقت آن جا از سران و بزرگان آنها خواست تا به شام روند و اعتراضات خود را از نزديك با يزيد در ميان گذارند شايد او پاسخهاى قانع كننده اى به آنها مى دهد، سران مدينه كه در راس آنها عبدالله بن حنظله بود اين پيشنهاد را پذيرفتند و جمعى از آنها - ابن حنظله و عبدالله ابن عمر و منذربن زبير هم در ميان آنان بودند به سوى شام رهسپار شدند، مورخين بزرگ سنى مذهب مى نويسند: فقد موا على يزيد فاكرمهم و احسن اليهم و اعظم جوائزهم فاعطى عبدالله بن حنظله و كان شريفا فاظلا عابدا سيدا ماة الف درهم و كان معه ثمانين بنين و اعطى كل ولد عشرة آلاف فلما رجعوا قدموا المدينة الاالمنذربن الزبير فانه قدم العراق على ابن زياد و كان يزيد قد اجازه بماة الف فلما قدم اولئك النفر الوفد المدينة قاموا فيهم فاظهروا شتم يزيد و عيبه و قالوا قدمنا من عندرجل ليس له دين ، يشرب الخمر و يضرب بالطنابير و يعزف عندالفتيان و يلعب بالكلاب و يسمر عند الحراب و الصوص ....و قام عبدالله بن خنظلة الغسيل فقال جئتكم من عند رجل لولم اجد الابنى هولاء لجاهدته بهم و قد اعطانى و اكرمنى و ما قبلت منه عطائه الا لاتقوى به ....و قال منذربن زبير بعد ماقدم المدينة انه قداجازنى بماة الف و لايمتعنى ماصنع بى ان اخبركم خبره و الله انه ليشرب الخمر و الله ليسكر حتى يدع الصلوة ...(119) يعنى هنگامى كه كاروان مدينه بر يزيد وارد شد يزيد آنها را اكرام نمود و با آنان احسان كرد و جوائز بزرگى داد؛ به عبدالله بن حنظله كه مردى عابد و دانشمند و بزرگوار و شريف بود صد هزار درهم جايزه داد و با عبدالله هشتاد نفر از فرزندان او بودند به هر يك از آنها ده هزار درهم داد اينان هنگامى كه به مدينه برگشتند معايب و مفاسد يزيد را آشكار ساختند و در برابر مردم مدينه ايستاده و گفتند ما از نزد كسى مى آئيم كه دين ندارد و شراب مى نوشد، آلات غنا و موسيقى مى نوازد و زنان خواننده نزد او مى خوانند كسى كه سگ بازى مى كند و شب را با ربايندگان اموال مردم به صبح مى آورد و آنها دزدانى بيش نيستند....عبدالله بن حنظله گفت : من از نزد كسى آمدم كه اگر نيابم فردى را مگر همين فرزندانم هر آينه با او جنگ خواهم كرد، او به من جايزه داد و احترام گذارد اما من جوائز او را نپذيرفتم مگر براى آن كه از نظر مالى نيرومند گردم (و از آن نيرو عليه او استفاده كنم ) منذر بن زبير كه از يزيد صد هزار درهم جايزه گرفته و هنگام مراجعت از شام به سوى كوفه نزد پسر زياد رفته بود پس از چندى به مدينه بر گشت و در برابر مردم ايستاد و گفت كه يزيد به من صد هزار درهم جايزه داد اما اين جايزه مرا از گزارش وضع او به شما (و آن چه كه من از وى ديدم ) باز نمى دارد، مردم مدينه ! به خدا قسم يزيد خمر مى نوشد به خدا قسم او آن قدر در حال مستى به سر مى برد كه نماز خود را ترك مى گويد.... آرى آلودگى و فسق و فجور يزيد تا آن جا علنى و ظاهر بود كه كاروان مدينه نتوانست آنها را ناديده بگيرد و به اطلاع مردم نرساند، آنها با آن كه مورد لطف يزيد قرار گرفته بودند و جوائز فراوانى با آنان داده بود با اين حال حقايق تلخ و دردناكى كه از نزديك ديده بودند براى مردم مدينه بازگو كردند. يزيد عقائد خود را آشكار مى سازد يكى از موارد صريح و روشنى كه يزيد اصولى ترين معتقدات اسلامى را يك باره انكار مى كند و بغض و عناد خود را نسبت به پيامبر عالى قدر اسلام صلى الله عليه و آله علنى مى سازد اشعارى است كه وى پس از شهادت حضرت حسين بن على عليهماالسلام ، هنگام ورود اسراء به شام در مجمع عمومى سروده است در آن روز كه فرزند معاويه در فكر كوتاه و ضعيفش خود را از هر نظر فاتح و پيروز مى ديد و تنها رقيب سر سخت و تسليم ناشدنى خود را كشته و خاندان مقدس آن حضرت را در برابر خود اسير مشاهده نمود آن چنان غرور و نخوت بر مغز پليدش غلبه كرد و قدرت كاذب او وى را سر مست ساخت كه به غلط تصور كرد كارها به پايان رسيده و تمام هدفهاى شيطانى و اصلى او و پدرش انجام گرديده و ديگر از اسلام و خاندان پيغمبر اسمى باقى نخواهد ماند در اين جا بود كه پرده از روى عقائد باطنى خود برداشت و افكار جهنمى خود را صريحا در آن مجلس بزرگ و عظيمى كه به وجود آورده بود روشن ساخت وى ضمن اشعارى گفت : ليت اشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء ولا وحى نزل لست من خندف ان لم انتقم من بنى احمد ما كان فعل قداخذنا منعلى ثارها و قتلنا الفارس الليث البطل و قتلنا القرن من ساداتهم و عدلناه ببدر فالغدل فجز يناهم ببدر مثلها و با حد يوم احد فاعتدل لو راوه لاستهلوا فرحسا ثم قالوا يا يزيد لاتشل و كذاك الشيخ اوصانى به فاتبعت الشيخ فيما قدسئل (120) يعنى اى كاش پدران من ، آنهائى كه در جنگ بدر كشته شدند مى بودند و ناله هاى خزرج را از فرود آمدن نيزه ها مى شنيدند محمد (ص ) با ملك و حكومت بازى كرد نه وحى بر او نازل شده بود و نه از آسمان خبرى داشت - من از قبيله خود نيستم اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم آن چه كه او درباره پدران من انجام داد- ما خونى از على طلب داشتيم گرفتيم و سوار دلاور چون شير را كشتيم - ما در زمان خود بزرگان آنها را كشتيم و اين كار مساوى بود با آن چه كه آنها در بدر نسبت به قبيله ما انجام دادند. ما آنها را با آن چه كه در بدر نسبت به ما انجام داده بودند مجازات نموديم و در روز احد هم آنها را پاداش داديم . اگر پدران من مى ديدند آن چه كه من نسبت به فرزندان احمد در كربلا انجام دادم هر آينه از كثرت شادى و سرور فرياد بر مى آوردند و مى گفتند اى يزيد دست تو شل مباد- اين انتقامى كه من از بنى هاشم گرفتم همان وصيتى است كه پدرم به من نمود و من هم فرمان او را متابعت كردم و خواسته او را انجام دادم . در اين اشعار يزيد ديگر چيزى در دل نگه نداشت و آن چه كه در نهاد وى پنهان بد صريحا بيان كرد. فرزند معاويه در اين جا با صراحت داستان وحى و نبوت پيغمبر اسلام را انكار كرده و ادعاى آن را تنها براى به دست آوردن حكومت و قبضه كردن قدرت مى داند، يزيد در اين گفتار خود علنا از مشركين و كفار قريش كه در جنگ بدر شركت كرده بودند حمايت مى كند و بر مصائب آنان تاسف مى خورد!! اين فرزند زاده هند از حادثه كربلا و شهادت فرزند رسول خدا سخت مسرور است و آن را به حساب انتقامى از كشته شدگان بنى اميه و مشركين در جنگ بدر مى گذارد، نوه بوسفيان در اين اشعار آرزو مى كند كه ايكاش پدران وى و دشمنان پيغمبر اسلام مى بودند و حادثه خونين كربلا را مى ديدند و آن گاه از خوشحالى و سرور نعره مى كشيدند و به او مى گفتند اى يزيد دست تو شل مباد!!! آرى اين است حامى دين و پناهگاه اسلام آن كسى كه مسئوليت مستقيم حفظ قرآن و آئين و مصالح ملت اسلامى را بر عهده گرفته است !!! بخش دوم اكنون كه از بخش اول اين فصل فارغ شديم و ماهيت پليد يزيد و عقائد قلبى و معتقدات باطنى او را آن گونه كه بود دانستيم به شرح بخش دوم بحث خود مى پردازيم : در اين بخش ما زندگى سياسى يزيد و اعمالى را كه وى در دوران حكومت خود انجام داد مورد بررسى قرار مى دهيم . خوانندگان عزيز- با در نظر گرفتن مسائلى كه ما در بخش نخستين اين فصل طرح كرديم به خوبى مى توان حوادث تلخ دوران حكومت فرزند معاويه را پيش بينى كرد مردى كه در دوران زندگى فردى خود هيچ فكرى جز فكر مى و نغمه و ترانه و سگ بازى و عياشى ، شهوت رانى و قمار بازى در سر نداشته باشد و نسبت به معتقدات و مقررات اسلامى هم نه تنها در دل احترامى قائل نيست بلكه سخت از آنها و آورنده آنها و خاندان معصومش كينه در دل درد چنين فردى به خوبى پيداست كه در هنگام قدرت و تسلط خود بر جهان اسلام و اجتماع اسلامى چه خواهد كرد زيرا طبيعى است كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست . با اين حساب ، شگفت انگيز نيست اگر نوه بوسفيان در دوران كوتاه حكومت خود وحشتناك ترين و كثيف ترين جنايات و خيانتها را مرتكب گردد. ابن جوزى حنبلى مى نويسد كه از يكى از علماى بزرگ اهل تسنن پرسيدند درباره يزيد چه مى گوئى در پاسخ گفت : ما تقولون فى رجل ولى ثلاث سنين .فى السنة الاولى قتل الحسين و فى الثانية اخاف المدينة و اباحها و فى الثالثة رمى الكعبة بالمجانيق و هدمها(121) يعنى چگونه قضاوت مى كنيد درباره مردى كه سه سال حكومت كرد. در سال اول حسين (ع )را به شهادت رساند. و در سال دوم مردم مدينه را دچار وحشت ساخت و آن چه كه در مدينه بود براى لشكريان خود مباح گرداند و در سال سوم خانه خدا كعبه را با منجنيق سنگ باران كرد و ويران ساخت . خوشبختانه دوران حكومت پسر معاويه بسيار كوتاه و محدود بود اما در همين مدت كوتاه ننگين ترين جنايت و خيانتها با دست وى انجام شد. اولين حادثه بزرگ و بهت انگيز كه در سال اول زمامدارى او به وقوع پيوست داستان شهادت حضرت حسين عليه السلام و ياران و نزديكان پاك آن حضرت و اسارت خاندان رسالت و وحى بوده است شرح جنايتها و وحشيگريها و درندگيهائى كه در اين حادثه انجام گرديد (در حدود هدف اصلى كتاب ) به خواست خداوند بزودى در قسمت دوم اين كتاب نگاشته خواهد شد و از اين نظر اكنون از نگارش آن خوددارى مى كنيم . كشتار، غارتگرى ، تجاوز در مدينه حادثه خونين و جانسوز كربلا هنوز به پايان نرسيده بود كه فرزند معاويه دست به عمل ننگين ديگر زد و دامن جهان انسانيت را لكه دار ساخت ، يزيد در اواخر دومين سال حكومت خود فاجعه غارتگرى و كشتار و تجاوز مدينه را به وجود آورد و با انجام آن شقاوت و ناپاكى خود را به كمال رساند، انى واقعه شرمگين كه به نام داستان حره معروف است در صفحات تاريخ جهان با آهها و ناله هاى جانسوزى ضبط گرديده است . يزيد بن معاويه در ماههاى اول حكومتش دست خود را به خون پاك فرزند پيغمبر حسين بن على عليهماالسلام آغشته ساخت و با انجام اين جنايت عظيم و بى سابقه تنها مانعى كه در راه اجراى خواسته هاى شيطانى و هواهاى نفسانى وى وجود داشت از ميان برداشت نوه بوسفيان با پايان دادن اين كار رعب و وحشت بى سابقه اى در دلهاى همگان نيبت به حكومت و قدرت خود ايجاد كرد، عمال و فرمانداران وى با استفاده از اين قدرت و مرعوب بودن اجتماع حداكثر ستم و بيدادگرى را نسبت به طبقات ملت روا داشتند و طبيعى است در حكومتى كه زمامدار كل همواره به عيش و عشرت سر گرم باشد و خود بدترين و رعب انگيزترين ستمها و بيداد گريها را انجام دهد در چنين شرائط ناله هاى ستمديدگان و داد خواهى طبقات محروم و مظلوم اجتماع كه از ستم و ظلم عمال و فرمانداران آن حكومت از دل بر مى كشند قطعا به جائى نخواهد رسيد. گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آن چه البته به جائى نرسد فرياد است اما بالاخره تحمل ستم هم حدى دارد و طاقت بشر محدود است ، اين بيدادگريها و تجاوزات اولين عكس العمل شديد خود را در مدينه نشان داد. مردم مدينه كه خودسريها و قانون شكنيهاى حكومت يزيد و مخصوصا شهادت سرور و سالار آنان حضرت حسين بن على عليهماالسلام سخت آنها را به ستوه آورده بود شمشيرها را از نيام بر آوردند و قيام مسلحانه خود را آغاز كردند اين نهضت و جنبش عمومى كه بوسيله عبدالله بن حنظله و شخصيتهاى بزرگ ديگر رهبرى مى شد توانست در ابتداى كار بر فرماندار مدينه و نيروى نظامى وى مسلط گردد و كنترل شهر را در دست گيرد اما متاسفانه بزودى با ورود ارتشيان غارتگر يزيد آن شورش پايان يافت و مردم مدينه دچار بدترين مصيبت و بلا گرديدند. ارتشيان شام كه بفرماندهى يك عنصر پليد و ننگين به نام مسلم ابن عقبه براى سر كوبى مردم شريف مدينه آمده بودند در آن نخستين پايتخت حكومت اسلامى و در آن مهبط وحى بدترين و شرمگين ترين جنايات و تجاوزات را مرتكب شدند، جناياتى كه حتى در تاريخ زندگى خون خواران و آدم كشان و اقوام وحشى و جنگلى كمتر سابقه دارد، مسعودى مى نويسد: فسير اليهم بالجيوش من اهل الشام عليهم مسلم بن عقبة الذى اخاف اهل المدينة و نهبها و قتل اهلها و بايعه اهلها على انهم عبيد ليزيد و سماها نتنة و قد سماها رسول الله صلى الله عليه و آله طيبة و قال من اخاف المدينة اخافه الله فسمى مسلم هذا لعنه الله بمجرم ومسرف لما كان من فعله ...و بايع الناس على انهم عبيد ليزيد و من ابى ذلك امره مسلم على السيف (122) يعنى يزيد لشكرى از اهل شام را بفرماندهى مسلم بن عقبه به سوى مدينه فرستاد، مسلم بن عقبه (پس از فتح و پيروزى خود) مردم آن جا را سخت دچار وحشت ساخت و آن شهر را غارت نمود و ساكنين آن را به قتل رساند و از آنها براى يزيد بيعت گرفت كه بنده يزيد باشند و هر فردى كه از اين گونه بيعت كردن امتناع مى ورزيد بلافاصله با دستور وى كشته مى شد، مسلم بن عقبه مدينه را نتنته و پليد لقب داد با آن كه پيغمبر آن را به طيبه و پاك ملقب ساخته بود و فرمود هر كس مردم مدينه را به وحشت اندازد و بترساند خداوند در قيامت او را دچار وحشت خواهد نمود، مسلم بن عقبه را به علت كارهاى ننگينى كه در مدينه انجام داد، مجرم و مسرف خواندند. يعقوبى درباره بيعت گرفتن مسلم بن عقبه از مردم مدينه براى يزيد مى نويسد: ثم اخذ الناس على ان يبايعوا على انهم عبيد يزيد بن معاويه فكان الرجل من قريش يوتى به فيقال بايع انك عبدقن ليزيد فيقول لافيضرب عنقه (123) يعنى مسلم بن عقبه پس از تسلط بر مدينه مردم آن جا را تحت فشار قرار داد كه با يزيد به اين صورت بيعت كنند كه آنها بنده يزيد باشند و اين گونه بود كه مردى از قريش را مى آوردند و به او مى گفتند با يزيد بيعت كن كه تو و پدرت بنده يزيد باشيد اگر امتناع مى ورزيد گردن او را مى زدند. جناياتى كه مسلم بن عقبه پس از تسلط بر مدينه در آن جا انجام داد راستى بهت انگيز و تكان دهنده است !! ابن جوزى مى نويسد: ....فبعث اليهم مسلم بن عقبه جيش كثيف من اهل الشام فاباحها ثلاثا و قتل ابن الغسيل و الاشراف و اقام ثلاثا ينهب الاموال و نيتك الحريم ....و خاض الناس فى الدماء حتى وصلت الدماء الى قبر رسول الله (ص ) و منبره و امتلئت الروضة و المسجد و السيف يعمل فيهم .... (124) يعنى مسلم بن عقبه با جمع زيادى از مردم شام به سوى مدينه رفتند و (پس از تسلط) مسلم بن عقبه سه روز تمام آن چه كه در مدينه بود براى اهل شام حلال گرداند و عبدالله بن حنظله و بزرگان آن جا را كشت و اموال مردم را به غارت بردند و به نواميس آنان تجاوز نمودند. (تعداد كشته گان در ميان مسجد پيغمبر آنقدر زياد بود كه ) مردم در ميان خون شناور بودند تا جائى كه خون به قبر پيغمبر خدا رسيد و مسجد و حرم آن حضرت را پر كرد و همچنان شمشير در ميان آن مردم به كار برده مى شد (و افراد به قتل مى رسيدند). مرحوم سپهر مى نويسد: چهارپايان را بر ستونهاى مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بستند و حيوانات در كنار قبر مطهر بودند و سه دفعه مدينه را غارت كردند(125)مورخ بزرگ و مشهور سنى مذهب طبرى مى نويسد: واباح المسلم المدينة ثلاثا يقتلون الناس و ياخذون الاموال فافزع ذلك من كان بها من الصحابه (126) يعنى مسلم بن عقبه سه روز تمام آن چه كه در مدينه بود براى لشكر خود حلال گرداند، در نتيجه مردم آن جا را كشتند و اموال آنها را به غارت بردند و تمام صحابه را كه در مدينه بودند به ناله و زارى در آوردند. ننگين ترين رفتارى كه ارتش يزيد بن معاويه و مردم شام انجام دادند. تجاوزات صريح و شرمگينى بود كه به نواميس و زنان و دختران مدينه نمودند و در نتيجه فرزندان نامشروع فراوانى از خود به جاى گذاردند تا جاى كه يعقوبى مى نويسد: ...واباح حرم رسول الله حتى ولدت الابكار لايعرف من و لدهن ...ولدت الف مراة من غير ازواج (127) يعنى مسلم بن عقبه زنان مدينه را كه به منزله خانه پيغمبر خدا بود بر مردم شام حلال كرد و در نتيجه دختران و دوشيزگان آبستن شدند و بچه آوردند. بدون آن كه پدران آن بچه ها شناخته شوند و هزار نفر از زنان بى شوهر مدينه فرزند زائيدند. ابن جوزى در اين باره مى نويسد: ...ولدت الف مراة بعد الحرة من غير زوج و غير المدائن يقول عشرة الف مراة (128) يعنى هزار نفر از زنان مدينه پس از داستان حره بدون شوهر فرزند آوردند ولى غير از مدائنى از روات ديگر مى نويسد ده هزار از زنان بى شوهر بچه زائيدند. تنها خانه اى كه در سراسر مدينه از تمام اين مصيبت ها و حوادث آسوده بود خانه حضرت زين العابدين عليه السلام و خاندان بنى هاشم بودند كه مسلم بن عقبه بنا به سفارش شخصى يزيد متعرض آنان نگرديد. ابن جوزى هنگامى كه داستان حره و جناياتى كه ارتش يزيد تحت فرماندهى مسلم بن عقبه در مدينه انجام داد شرح مى دهد رواياتى از پيامبر عاليقدر اسلام صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه آن حضرت به كسانى كه مردم مدينه را بترسانند و آنها را دچار وحشت سازند و عده عذاب دده است . نامبرده مى نويسد: قال رسول الله (ص ) من اخاف اهل المدينة ظلما اخاف الله و عليه لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين لايقبل الله منه يوم القيمة صرفا و لاعدلا و فى صحيح مسلم عن رسول الله (ص ) لايريد اهل المدينة احد بسوء الا اذا به الله فى النار ذوب الرصاص ....و لاخلاف ان يزيد اخاف اهل المدينة و سبى اهلها و نهبها و اباحها(129) يعنى پيغمبر خدا فرمود هر كس مردم مدينه را ظالمانه بترساند يعنى پيغمبر خدا فرمود هر كس مردم مدينه را ظالمانه بترساند و دچار وحشت سازد خداوند در قيامت او را دچار خوف مى سازد و بر او باد لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم و خداوند در قيامت هيچ عملى را از او نخواهد پذيرفت و همچنين مسلم در صحيح خود از پيغمبر خدا روايت كرد كه هر كس اراده سوئى درباره ى مردم مدينه بنمايد خداوند او را در آتش دوزخ ذوب مى كند همانگونه كه سرب را ذوب مى كند . سپس ابن جوزى مى نويسد: ترديدى نيست كه يزيد اهل مدينه را دچار وحشت ساخت و آنها را اسير نمود و اموال آنان را غارت كرد و زنانشان را بر ارتشيان شام حلال گرداند؟ آرى اين بود كه دومين حادثه ى مهم و ننگينى كه به فرمان زاده ى معاويه دو دوران حكومت وى انجام شد. يزيد خانه خدا را با آتش مى كشد سومين حادثه ى كه عظيم و تكان دهنده اى كه يزيد بن معاويه در زمان قدرت خود انجام داد ويران كردن بيت و به آتش كشيدن خانه ى خدا بوده است ، عبدالله بن زبير كه يكى از آن چهار نفرى بود كه با نوه ى ابوسفيان بيعت نكرده بود به مكه پناه آورد و جمعى را گرد خود جمع كرده بود، آن جمع با او به عنوان خلافت بيعت نكرده بودند، يزيد ابن معاويه هنگاميكه مسلم بن عقبه را با دوازده هزار (130) از ارتشيان شام براى سر كوبى قيام مدينه به آن سوى فرستاده بود به او دستور داد كه پس از تسلط بر مدينه به جانب مكه رود و عبدالله بن زبير را دستگير سازد، مسلم بن عقبه فرمان يزيد را بكار بست و پس از انجام آن همه جنايت و آدم كشى و خيانت در مدينه براى دست يافتن بر پسر زبير به سمت مكه حركت نمود، ولى خوشبختانه در بين راه مرگ او فرا رسيد و به سوى دوزخ رهسپار شد و طبق سفارش يزيد قبل از مرگ خود حسين بن نمير را به فرماندهى سپاه نصب كرد و او را جانشين خود ساخت . مسعودى مورخ بزرگ اهل تسنن داستان حركت حسين را به سوى مكه و اهانتهائى كه وى به خانه ى خدا انجام داد چنين نقل مى كند. فسار الحسين حتى اتى مكة واحاط بها و عاذابن زبير بالبيت الحرام و نصب الحسين فيمن معه من اهل الشام المجانيق و العرادات على مكة و المسجد من الجبال و الفجاج فتواردت احجار المجانيق و العرادات على البيت ورمى مع الاحجار النار و النفظ و مشاقات الكتان و غير ذلك من المحرقات و انهدمت الكعبة و احترقت البنية و وقعت صاعقة فاحترقت من اصحاب المجانيق احد عشر رجلا (131) يعنى حسين بن نمير با مردم شام به سوى مكه آمد و آن شهر را محاصره كرد در اين هنگام عبدالله بن زبير به خانه خدا و داخل مسجد الحرام پناهنده گشت ، حسين بن نمير دستور داد تا از بالاى كوهها و بلنديهاى مجاور منجنيق ها و عداده ها (132)را مسلط بر مسجد و خانه نصب كردند و با استفاده از اين وسائل خانه ى خدا را سنگ باران نمودند و با سنگهاى آتش و نفط (133) يعنى چوبهائى كه حامل مواد قابل احتراق بود و مواد محترقه ى ديگر پرتاب مى كردند و در نتيجه كعبه و خانه ى خدا ويران گرديد و بناى آن به آتش كشيده شد و گويا در مكه صاعقه از آسمان آمد و يازده نفر از كسانيكه متصدى كار منجنيق بودند به هلاكت رسيدند؟ امام با اين حال عبدالله بن زبير دستگير نگرديد زيرا در همان اوقات براى حسين بن نمير خبر آوردند كه يزيد بن معاويه به درك واصل شد. اين بود سومين عمل ننگين و مهمى كه نوه ى ابوسفيان در دوران حكومت خود انجام داد. اين عوامل نهضت حسين (ع ) را ايجاب كرد خوانندگان ارجمند: تا اينجا ما علل و عوامل نهضت حسين عليه السلام را از هنگام انعقاد نطفه ى آن قدم به قدم مورد تعقيب قرار داده ايم و با اتكاء شواهد قطعى و غير قابل انكار تاريخى روشن ساختيم كه چگونه قانون شكنى و تجاوز به اموال عمومى و ضرب و شتم و تبعيد مردان خدا و صحابه ى گرامى پيغمبر و تسلط يافتن افراد آلوده به گناه و متجاهر به فسق بر اجتماع هر چند در گذشته پى ريزى شده بود، ولى در زمان حكومت عثمان صريحا و آشكارا انجام شد تا جائى كه استاندار كوفه در حال مستى به مسجد آمد و نماز صبح را چهار ركعت خواند و در ميان محراب قى كرد، چاپلوسان و متملقين و آنهائى كه هدف اصليشان تاءمين خواسته ها و هوسهاى خليفه بود بيت المال و مقام و پستهاى حياتى كشور در اختيار آنان قرار گرفت . معاوية بن ابى سفيان كه از جانب عمر به سمت استاندارى شامات نصب شده بود با استفاده از وضع آشفته ى حكومت عثمان بيش از پيش نيرومند گرديد و قدرت اقتصادى و نظامى مهم و منظمى براى خود به جود آورد تا آهسته آهسته به صورت يك دژ نفوذ ناپذيرى در آمد. فرزند ابوسفيان كه قوى ترين عامل تباهى و خطر ناك ترين ميراث فساد حكومت هاى گذشته بود سخت با اميرالمؤ منين على بن ابيطالب (ع ) به مبارزه بر خواست و سرانجام با هزاران نيرنگ و فريبكارى توانست خود و خاندان بنى اميه را از شكست حتمى و سقوط هميشگى نجات بخشد و موقعيت خويش را در نواحى شامات در برابر حكومت عدل على عليه السلام محكم تر سازد و از آن پس همواره در صدد خرابكارى و ايجاد مشكلات در برابر حكومت على عليه السلام بود تا هنگاميكه آن حضرت به درجه ى شهادت رسيد و امام مجتبى عليه السلام به مقام خلافت نائل گرديد، ولى در عصر حكومت آن بزرگوار هم نيرنگها و حيله گريهاى معاويه از يك طرف و مهمتر از آن - بى وفائى و عهد - شكنيهاى ارتشيان و ياران آن حضرت از سوى ديگر كار را به جائى كشاند كه آن زاده رسول خدا به طور ضرورت با معاويه صلح كردند و در نتيجه حكومت اسلامى يكباره در اختيار فرزند هند قرار گرفت . در اين هنگام كه معاويه خود را مسلط بر كار مى ديد براى آنكه بدون هيچ مشكل و رقيبى بتواند هر چه زودتر به هدفهاى باطنى و ضد اسلامى خود برسد تصميم گرفت حضرت حسن بن على عليه السلام را مسموم سازد و به حيات اين سلاله ى نبوت خاتمه بخشد، اين نيت پليد هم با موفقيت و بزودى عملى گرديد و فرزند دختر پيغمبر (ع ) از جهان رخت بر بست ، در اين هنگام ديگر معاويه يك تاز ميدان حكومت شد و يا عجله و شتاب هر چه بيشتر دست به انجام مقاصد درونى و پنهانى خود زد و در اينجا قطعا خوانندگان عزيز مطالبى را كه ما در فصل مربوط به معاويه نگاشتيم و به خاطر دارند، مادر آن فصل به خوبى روشن ساختيم كه معاويه و خاندان بنى اميه نه تنها از ابتداء اصولا نسبت به اسلام و معتقدات آسمانى وى هيچگونه احترامى در دل قائل نبودند و پذيرفتن آنها اسلام را تنها به علت ترس از شمشير بوده است . بلكه فرزند ابوسفيان با پيغمبر بزرگوار و دين آسمانى وى كينه اى زايل نشدنى در دل داشت تا آنجا كه صريحا به مغيرة بن شعبه گفته بود كه مى خواهد نام پيغمبر را دفن كند و آن حضرت را از ياد مسلمانان ببرد، معاويه اى كه مى خواهد خلافت اصيل اسلامى را تبديل به حكومت نژادى نمايد و آن را به طور موروثى در خاندان بنى اميه حفظ كند، اين چنين مردى اكنون مسلط بر همه چيز كشور گرديده و تمام منابع قدرت در اختيار وى قرار گرفته است . فرزند ابوسفيان پيش از آنكه فرصت را از دست بدهد به پياده كردن طرحهاى شيطانى و ضد اسلامى خود در نهايت حزم و احتياط مشغول گرديد، ابتداء نا پاكان و سفله هاى اجتماع مانند زياد بن ابيه را در استخدام حكومت خود در آورد و با دست اين نمونه از مزدوران كثيف ، انسان هاى امت و زبانهاى گوياى ملت را ريشه كن ساخت و به قتل رساند آنگاه به كمك راويان بى ايمان و خطباى از خدا بى خبر به جعل احاديثى از قول پيغمبر اسلام در مدح خود و خاندان بنى اميه و عثمان پرداخت و آنها را به نام دين با دستگاه وسيع تبليغاتى خود در بين مسلمين منتشر ساخت و سپس مبارزه خود را با على و خاندان پاك آن حضرت شروع نمود. دستور داد همگى على را سب و لعن كنند و از آن بزرگوار بيزارى بجويند در اينجا هم معاويه نقشه ى شوم خود را با موفقيت و بدون مواجه شدن با مشكلى انجام داد، اكنون بايد براى جانشينى از خود فكرى بينديشد و نقشه ى موروثى ساختم حكومت نيرومند اسلامى را عملى سازد. تصميم گرفت فرزند شهوت پرست و عياش خود يزيد را به ولايتعهدى نصب كند و از اجتماع تيره بخت آن روز براى او بيعت بگيرد. اين كار هم طبق نقشه ى پيش بينى شده به سامان رسيد و معاويه توانست پايه هاى حكومت يزيد را بعد از خود با نيرنگ و تهديد و تطميع و افتراء بالاخره پا بر جا سازد، با اين حساب تا اينجا فرزند ابوسفيان در تمام كوششهائى كه براى رسيدن به هدفهاى اصلى و باطنى خود انجام داد با موفقيت روبرو گرديد اكنون معاويه در بستر مرگ است در حالى كه بنى اميه به طور كامل بر تمام منابع قدرت و بر سراسر كشور مسلطند و على خاندان پاك آن حضرت سخت مورد سب و لعن و انواع اهانت هستند!! اجتماع در مرحله ى بسيار حساسى قرار گرفته كه خطرناكتر از همه آنها مسير افكار و عقائد عمومى مسلمين به آسانى بوسيله دستگاههاى وسيع حكومت بنى اميه رهبرى مى شود و اين دستگاه شيطانى به ساده ترين وجه مى تواند ناپاكان و اهرمنهاى اجتماع را پاك و فرشته جلوه دهد و سمبلهاى بزرگ انسانيت و پاكى را بى فضيلت و نا پاك معرفى نمايد، اين دستگاه اهرمنى تبليغات با كوشش هر چه بيشتر در راه انجام هدفها و آمال معاويه مشغول فعاليت است تا بالاخره كار را به جائى رساند كه حسين بن على عليهماالسلام در يك شرائط سخت و ناگوار جمعى از اصحاب و تابعين رسول خدا را جمع مى كند و قسمتى از حقايق اصيل اعتقادى اسلام را در آنجا براى آن بر مى شمرد ولى نكته ى مهم و تكان دهنده اين است كه مى فرمايد فانى اخاف اءن يندرس الحق و يذهب ... يعنى علت بيان نمودن من اين حقايق را اين است كه مى ترسم حق از ميان اجتماع يكباره مندرس ود و نابود گردد؟ آرى معاويه با اين نيرنگهاى ابليسى و حيله هاى شيطانى سنگر به سنگر خود را به هدفهاى باطنيش يعنى انهدام اساس اسلام و قدرت اسلامى به وجود آوردن يك حكومت نيرومند نژادى به جاى آه كه به طور موروثى در خاندان بنى اميه براى هميشه باقى باشد نزديك مى نمايد.اما موضوع اساسى و جالب توجه اينجاست كه معاويه در تمام اين مراحل مراقب است كه تا با حفظ ظواهر بسيارى از مقررات دين و عدم تظاهر به مخالفت با اسلام هيچگونه بهانه اى بدست مخالفين خود و مخصوصا بنى هاشم ندهد تا آنها از اين راه نتوانند زمينه ى افكار مردم را برا يك قيام خدائى و سپس بهره بردارى از آن قيام آماده سازد... فرزند ابوسفيان اگر على را سب مى كند به نام دين و تحت عنوان حمايت از اسلام است !!! و خود در مقدمه ى لعن و سب بر بالاى منبر مى گويد: اللهم ان ابوتراب اءلحد فى دينك و صد عن سبيلك ...(!!!) معاويه اگر مردم ساده دل و بى درك اجتماع را براى جنگ عليه على ابن ابيطالب تحريك مى كند تحت عنوان پشتيبانى از قرآن و دستورات و مقررات آسمانى و به آن مردم تيره بخت مى گويد على نماز نمى خواند !!! از اينجاست كه مى توان رمز بزرگ عدم نهضت حسين را در برابر معاويه و سكوت آن حضرت را در مقابل وى در مدت ده سال از هنگام شهادت امام مجتبى عليه السلام تا هنگام مرگ پسر ابوسفيان به خوبى درك كرد. آرى معاويه هر عمل شيطانى كه انجام مى دهد به نام دين و براى دلسوزى از اسلام ! انجام مى دهد تا بتواند با يك پختگى و احتياط كامل به هدفهاى اصلى خويش نزديك گردد. اما يزيد. هنگامى كه نوبت زمامدارى به يزيد رسيد ديگر پرده را از روى كار برداشت و هدف اصلى خاندان بنى اميه را علنى و آشكار ساخت ، يزيد بن معاويه كه در فكر خام خود كارها را پايان يافته تصور مى كرد دليلى نمى ديد كه بى پرده سخن نگويد و آنچه كه او و پدر و خاندان او در دل داشتند صريحا بيان نكند، شرايط آماده كشور و در دست داشتن تمام منابع قدرت آن چنان يزيد را سر مست كرده بود كه نه تنها از مى و غنا و طنبور در اشعار خود دم مى زد بلكه با صراحت كامل قيامت و روز رستاخيز را از احاديث طسم و سخنانى كه موجب تاريكى دل مى شود مى شمرد و مى گويد: من حاضرم حورالعين را با شراب كهنه ته خم معاوضه كنم فرزند معاويه در علنى ساختن عقائد باطنى خود و خاندان خود تا آنجا پيش رفت كه آشكارا از شكست كفار قريش در برابر مسلمين در جنگ بدر اظهار تاءثر و اندوه مى كند و كشتن فرزندان پيغمبر و خاندان وحى و فضيلت را در كربلا به حساب انتقام از پيغمبر بزرگ اسلام مى گذارد و آرزو مى كند اى كاش اجداد و پدران وى مى بودند و شهادت جگر گوشه ى رسول خدا را مى ديدند و به او مى گفتند اى يزيد دست تو شل مباد (!!!) زاده فرزند ابوسفيان كار پرده درى و تظاهرات ضد اسلامى خود را به جائى مى رساند كه صريحا مى گويد: نه وحى بر محمد نازل شده و نه خبرى از آسمان براى وى آمده بود بلكه او مى خواست ( با ادعاى پيغمبرى ) به حكومت و قدرت برسد. آيا حسين عليه السلام مى توانست تسليم گردد؟! خوانندگان عزيز - اكنون شما قضاوت كنيد، آيا با اين شرائط و موقعيت دردناكى كه به وجود آمده بود حسين عليه السلام مى توانست تسليم حكومت يزيد شود؟! آيا در آن هنگام جز دست زدن به يك قيام و نهضت خونين چاره اى ديگر وجود داشت ؟! معاويه كار را به جائى رسانده بود كه اگر چند سال ديگر به همان منوال بر اجتماع اسلامى سپرى مى شد، مردم ديگر از اسلام چيزى نمى دانستند جز همان مسائلى كه خاندان بنى اميه به نان دين با آنها تعليم مى دادند و طبيعى است كه با اين ترتيب چند صباحى بيشتر نمى گذشت كه اسلام و تمام زحمات پيغمبر و على و خاندان معصومشان در دودمان بنى اميه و گفتار آنان خلاصه مى شد.اسلامى كه بيان كننده مسائل و حامى آن بنى اميه و خاندان ابو سفيان يعنى دشمنان واقعى همان اسلام باشند پيداست كه با اسلام واقعى و آن آئين آسمانى هيچگونه شباهتى نخواهد داشت . اين تصوير بر آن فرض است كه ما بگوئيم يزيد بن معاويه هم مانند پدر به علاقه و دلبستگى بدين تظاهر مى نمود، اما حتى چنين فرضى هم تحقيق نيافت زيرا فرزند معاويه علنا تمام اصول و معتقدات اسلامى را انكار كرد و مخالفت خود را با اساس اسلام و با آورنده ى آن صريحا بيان نمود. آيا در اين شرائط حسين عليه السلام مى توانست در برابر آن ديكتاتور خون خوار تسليم شود و دست در دست او نهد؟! آيا اين عمل به منزله ى تسليم نمودن اسلام در برابر كفر و الحاد و شرك نبود؟! آيا امكان داشت كه يزيد بن معاويه پيغمبر عزيز اسلام را جاه و طلب و طالب قدرت و حكومت بخواند و نزول وحى را بر آن حضرت يكباره انكار نمايد و با اين حال حسين بن على عليه السلام دست در دست او بنهد و در برابر حكومت تسليم گردد؟! بيعت نمودن و حتى صلح حسين بن على عليهما السلام در آن روز نه تنها بدون ترديد زحمات پيغمبر و اساس اسلام را يكباره تباه مى ساخت بلكه موجب اضم حلال و نابودى مكتب تمام انبياء و رنجهاى طاقت فرساى پيامبران قبل از اسلام هم مى گرديد. من گمان مى كنم براى هر فردى كه كمترين اطلاعى در باره حوادث و تاريخ سياسى و اجتماعى اسلام از هنگام رحلت پيامبر بزرگ تا عصر يزيد و دوران حكومت وى داشته باشد اين حقيقت (كه حسين نمى توانست آن روز در برابر فرزند معاويه تسليم گردد) به قدرى كه از نظر او روشن و مسلم است كه براى وى هيچگونه جاى انكار باقى نمى ماند. حسين بن على عليهماالسلام به خوبى مى داند كه اكنون سر نوشت اسلام و تمام اديان آسمانى و خون هائى كه در راه حمايت از آنها ريخته شد همگى در دست اوست . زاده زهراء سلام الله عليها كاملا توجه دارد كه لحظات زندگى او از نظر شرائط تا آنجا حساس و خطير است كه بقاى دين و آزادى و صرف و انسانيت و عدالت ، يا محو و نابودى آنها به تصميم او بستگى دارد، آن بزرگوار براى اولين بارى كه خبر زمامدارى و تسلط يزيد را بر اجتماع اسلامى مى شنود با صراحت كامل خطر نهائى و بزرگ آن حكومت را به مروان بن حكم اعلام كرده و مى فرمايد: انالله و انا اليه راجعون و على الاسلام و السلام اذ قد بليت الامة براى مثل يزيد... (134) يعنى ديگر بر اسلام سلام باد زيرا امت اسلام به زمامدار و فرمانگذارى مانند يزيد دچار گرديد اكنون آيا براى حسين عليه السلام امكان دارد كه با چنين زمامدار و فرمان گذرى كنار آيد تا او به اسلام و آورنده ى بزرگ آن ناسزا گويد در حالى كه اين فرزند پيغمبر در كنار سفره ى وى باشد؟! او از مى و غنا سخن مى گويد و قمار بازى و سگ بازى كند و داستان قيامت و بهشت و حور را علنا افسانه و خرافات بخواند و با اين حال فرزند على حكومت او را به رسميت بشناسد و دست در دست او نهد؟! آيا اگر سيد الشهداء چنين عملى را انجام مى داد با اراده و اختيار خود حكم اعدام و نابودى اسلام را صادر نمى كرد و اجتماع را به دوران كفر و شرك و جاهليت و به گناه و عياشى و شهوترانى و به بردگى و تسليم در برابر ظلم و بيداد گرى سوق نمى داد؟! فرزند معاويه كه تمام منابع قدرت و نيروى كشور در اختيار او قرار دارد و با نيرنگها و حيله گريهاى پدرش از ارتش و اقتصاد مملكت گرفته تا محرابها و منبرها، راويان حديث و خطباء همه در استخدام وى هستند. اگر زاده پيغمبر و جگر گوشه ى رسول خدا هم با او كنار آيد و در برابرش تسليم گردد راستى بنا به فرموده ى آن حضرت مى بايست فاتحه اسلام و قرآن را براى هميشه خواند و با تمام مكتب هاى آسمانى و پيامبران الهى براى ابد وداع نمود، در اينجا ممكن است پرسش شود كه چرا حسين بن على عليهماالسلام اين حقايق تلخ و شرائط دردناك را با اجتماع اسلامى در ميان نگذاشت و آنها را با گفتار و سخن از آن خواب گران و مرگبار كه به فنا و سقوط هميشگى آنها منتهى مى شد بيدار نكرد؟ در پاسخ مى گوئيم . اولا با در نظر گرفتن شرائط و ابزار و وسائل زندگى در آن روز امكان دسترسى براى حسين بن على عليهماالسلام به اكثريت مردم مسلمان نبود، حسين چگونه مى توانست در آن عصر و با آن شرائط تمام حقايق گفتنى را بگوش همه ى مردم برساند؟! آن حضرت حداكثر مى توانست با مردم مدينه بگويد ( هر چند با تسلطى كه بنى اميه در آن روز بر سراسر كشور داشتند چنين امكانى هم براى زاده ى زهرا وجود نداشت ) و ثانيا. مگر انحرافات ريشه دار و عميق عمومى را كه طى دهها سال با پشت هم اندازى و حيله گريهاى حكومتها به وجود آمده و اكنون هم يك حكومت نيرومندى پشتيبان آن است مى توان تنها با گفتار و سخن از ميان برداشت و اصلاح كرد؟! آيا ممكن است يك فساد اساسى و همگانى را كه از دستگاه رهبرى و قدرت گرفته تا داخل محرابها و منبرها بر همه جا حكومت مى كند فقط با حرف زدن و صحبت كردن ريشه كن ساخت ؟! گفتن و نوشتن تنها براى اصلاح انحرافات كوچك و جزئى است كه به طور قاطع مفيد و مؤ ثر واقع مى شود؟ حسين بن على عليهماالسلام به خوبى درك كرد كه فريادها و نعره هائى كه از لابه لاى سخن و گفتار بگوش مردم برسد كمترين اثر را در بيدار نمودن آن خفتگان تيره بخت نخواهد داشت ، زاده ى پيغمبر ديد تنها وسيله براى بيدار نمودن آن اجتماع يك انقلاب و قيام خونين است ، انقلابى كه سيلاب خون به وجود آورد تا آن خفتگان در مانده را از جاى بركند و كاخ بيداد گران را به لرزه در آورد، آرى حسين بن على عليهماالسلام براى حفظ اساس اسلام و قرآن و عدل و انسانيت چاره اى نداشت جز آنكه در برابر يزيد تسليم نشود و مخالفت خود را با وى علنى و آشكارا سازد هر چند اين عمل به قيمت كشته شدن آن حضرت و ياران عزيز او و اسارت خاندان پاكش تمام شود. حسين بن على از گفتار و سخن صرفنظر نكرد اما ديد اين گفتار در ابتداى كار مؤ ثر باشد كه در روز عاشوراى حتى اجازه صحبت كردن به آن بزرگوار ندادند و مرتب هلهله مى كردند و فرياد مى زدند تا صداى دلربايش به گوش ديگران نرسد!!! آيا در چنين اجتماع و شرائط ممكن است انحرافات ريشه دار و عميق يك امت را با گفتار و سخن اصلاح كرد در حالى كه قدرت در دست رقيب است و او با استفاده ى از قدرت مى تواند اثر سخن را بزودى خنثى مى كند؟! حسين بن على عليه السلام با ملت مسلمان سخن گفت و حقايق گفتنى را بيان كرد، اما نه شخصا و در اول كار، فرزند فاطمه سلام الله عليها ابتداء آن قيام خونين و نهضت مقدس را به وجود آورد تا افكار خفته مردم را از اين كار بيدار كند و آنان را براى درك حقايق آمده سازد. آنگاه بوسيله ى زبان هاى گوياى خود كه در زير غل و زنجير و در حال اسارت بودند نداى انسانى خويش را بگوش جهانيان رساند و هدفهاى خدائى و اسلامى خود را به همگان تفهيم كرد. خواهران و فرزندان مصيبت ديده و اسير حسين عليه السلام پس از شهادت وى سخن گفتند و حقايق گفتنى را بيان كردند، اما سخنى كه با اشك و آه و ناله هاى جانسوز همراه بود و در نتيجه تا اعمال قلوب جهان انسانيت اثر گذارد و اساس اسلام و عدالت و آزادى و فضيلت را براى هميشه از سقوط و نابودى نجات بخشيد. نهضت كربلا ماهيت بنى اميه را برملا ساخت بنى اميه و خاندان ابوسفيان كه با اسلام و پيامبر عاليقدر آن كينه ى سختى در دل داشتند با در دست گرفتن حكومت اسلامى در صدد بر آمدند زهر خود را بر اسلام فرو ريزيد و حكومتهاى قبيله اى و نژادى را تجديد نمايند، معاويه كه سر سلسله اى زمامداران بنى اميه بود تا حدودى زيادى به اين هدف شوم و شيطانى خود نزديك شد و با استفاده ى قدرت و دستگاه وسيع تبليغاتى خود توانست رهبرى افكار امت اسلامى را در اختيار حكومت اموى قرار دهد و اين شجره ى خبيثه را منبع الهام بخش اجتماع مسلمين در تمام شؤ ن و قسمتها و نسبت به همه كس و همه چيز گرداند، اين نقشه هاى ابليسى همانگونه كه در عصر معاويه اجراء شده بود اگر همچنان در حكومت يزيد هم دنبال مى گرديد بدون ترديد چندى نمى گذشت كه ديگر از اسلام و قرآن و حكومت نيرومند اسلامى در سراسر جهان نامى هم باقى نمى ماند زيرا در آن صورت شرائط براى قيام و نهضت آماده نبود، اما سوء سياست يزيد و خامى و ناپختگى او محيطى را به وجود آورد كه خاندان معصوم پيغمبر عليهم السلام توانستند با استفاده ى از آن ، براى نجات اسلام و قرآن دست به يك اقدام شديد و تندى بزنند تا از اين راه مى توانند نقشه هاى ضد اسلامى آن خائنان را نقش بر آب سازد. اگر حضرت امام حسن عليه السلام داراى شرائط مناسبى نبود و در برابر مردى مانند معاويه قرار گرفته بود كه تظاهر او به حمايت از اسلام و قرآن و شيطنت هاى خاص وى (كه خطرناكترى ضربه ها را به نام دين بر پيكر دين و اسلام وارد مى ساخت ) اجازه نمى داد تا آن بزرگوار همانند برادر معصومش حضرت حسين عليه السلام - بدون داشتن ناصر و ياور - قيام كند و كشته شود، ولى حضرت حسين بن على - عليهماالسلام از نظر قيام و نهضت داراى شرائط مناسب بود. شهرت يزيد به سوء سابقه و بد كارى از يك طرف و نداشتن حسين تدبير در اداره امور كشور و امت از سوى ديگر و از انجام دادن خشونتهاى سخت و ناصحيح از طرف سوم - و تظاهر او عليه اسلام و پيامبر عظيم - الشاءن آن از جهت چهارم . اينها همگى به حضرت حسين عليه السلام امكان داد تا بتواند مخالفت خود را با حكومت وى آشكار سازد و در برابر او تسليم نگردد هر چند اين عمل به قيمت شهادت آن بزرگوار و يارانش و اسارات خاندان آن حضرت تمام شود. فرزند فاطمه سلام الله عليها كشته شد، ولى از يك طرف با اين شهادت توانست قدرت عجيبى براى خاندان پيغمبر (كه در شرف اضم حلال و فراموش شده بودند) به نام قدرت مظلوميت كسب كندو از اين راه عواطف اجتماع اسلامى را به سوى اين خاندان متوجه سازد و محبوبيت بى سابقه اى از آنان در دل مردم به وجود آورد، ديگر جنبه ى مظلوميت و حادثه ى كربالا اجازه نمى داد كه امت خاندان پيغمبر را فراموش كنند و همچنين اين نهضت ديگر اجازه نداد كه حكومتها و زمامداران بعدى نقشه ى تازه اى عليه آن خاندان وحى و براى سلب نفوذ معنوى آنان ترتيب دهند آن محبوبيتى كه براى فرزندان على عليه السلام بعد از حادثه ى طف آهسته آهسته به وجود آمده بود تا آنجا ريشه دار و عميق بود كه بنى العباس براى مبارزه و نبرد عليه بنى اميه تنها از آن محبوبيت استفاده كردند، آنها به نام هوادارى از خاندان پيغمبر و حمايت از آنان مردم را گرد خود جمع نمودند و توانستند با استفاده از نفوذ معنوى آن ذوات مقدس جمعيت انبوهى زا به وجود آورند و اساس حكومت آن شجره خبيثه را در هم بريزند. اين محبوبيتى كه بيت وحى پس از فاجعه ى نينوا در بين مردم يافتند نه تنها عليه بنى اميه مورد بهره بردارى قرار گرفت بلكه اين محبوبيت خود، خواه و نا خواه براى حفظ اساس اسلام و زنده داشتن نام پيغمبر نقش مهمى را ايفاء كرد زيرا عواطف مردم كه به علت مظلوميت متوجه خاندان پيغمبر گرديد و محبوبيت خاصى كه از آنان در دل آنها كم كم به وجود آمد، خود عامل مهمى بود كه همواره پيغمبر را در ياد مردم زنده بدارد تا حكومتهاى فاسد و ضد اسلام ( مانند معاويه ) نتوانند و آرزو نكنند نام پيغمبر را دفن كنند و آن حضرت را از ياد مردم ببرد. مردمى كه به ياد خاندان پيغمبر هستند و نسبت به آنها عواطف دارند طبعا ياد پيغمبر و مكتب مقدس آن بزرگوار هم در دل آنها هميشه زنده است و خلاصه بايد گفت كه نهضت كربلا در واقع به منزله تجديد حيات و قدرت معنوى براى اسلام و پيامبر بزرگ آن بوده است ، اينكه مردم و اجتماع اسلامى از راه حسين عليه السلام و مصيبتهاى جانسوز وى همواره در ياد پيغمبر و آئين آسمانى او باشند آهسته آهسته تا آنجا توسعه يافت كه تا اين تاريخ قرنها است كه بر مردم مسلمان و بخصوص مختلف اسلامى تنها به خاطر تشكيل مجالس سوگوارى به ياد آن حضرت انجام مى گيرد، هر چند ما معترفيم كه از مجامع و انجمنهاى سوگوارى و اجتماعات عظيمى كه بدين منظور به وجود مى آيد آنگونه كه بايد مورد انتظار است به طور صحيح بهره بردارى نمى شود، اما با اين حال كيست كه نقش عظيم و حياتى اين اساس را در حفظ آئين و زنده نگه داشتن شئون و معتقدات اسلامى در بين اجتماع انكار نمايد. ما مى دانيم كه به مقدارى كه نيرو در اين راه مصرف ميش ود بهره بردارى متناسب و لازم انجام نمى گيرد، ولى آيا مى توان انكار كرد كه هم اكنون داغ ترين و پر التهاب ترين جنبش هاى مذهبى و تعليم و تعلمهاى اسلامى در اين مجامع و به ياد آن بزرگوار انجام مى گيرد. معتقديم كه نبايد در قضاوتها دچار افراط و يا تفريط شد بلكه بايد واقع بين بود و حقايق را آنگونه كه هست مورد نظر قرار داد، اينكه از اين مجامع به قدر كافى و در همه جا به طور صحيح استفاده نمى شود نبايد مانع گردد كه ما نقش حياتى حادثه كربلا و ياد بود آن را از نظر زنده نگه داشتن نام اسلام و پيغمبر عاليقدر و نشر تعاليم عاليه ى آن انكار كرده و يكباره آن را ناديده بگيريم ، ما خود براى بهره بردارى صحيح تر و بهتر از اين مكتب زنده و روح بخش حسينى كه اكنون به نام مجالس سوگوارى و عزادارى در بين مسلمين به وجود مى آيد طرحهائى داريم كه به خواست خداوند در پايان كتاب ارائه خواهيم داد. آرى حضرت حسين بن على عليهماالسلام با اين نهضت مقدس و قيام خونين خود براى زنده نگه داشتن ياد اسلام و پيامبر بزرگ آن از يك طرق اينگونه بهره بردارى كرد و به اين مكتب آسمانى و آورننده ى معصوم آن آن چنان حيات معنوى و نيروى تازه بخشيد كه نه تنها ديگر افراد فاسد بنى اميه و خلفاى ناشايسته نتوانستند نام آنها را دفن كنند و از خاطره ها محو سازند.بلكه روز به روز اين دين حنيف و اين پيامبر شريف با رونق و نفوذ بيشترى جلوه گر شدند. و از سوى ديگر حضرت سيد الشهداء عليه السلام با آن جنبش الهى خود، خاندان بنى اميه را براى هميشه رسوا كرده و پرده ها را يكباره بالا زد. فرزند زهراء و جگر گوشه ى فاطمه عليه السلام عملا ماهيت اين خاندان ننگين و شجره خبيثه را به ملت اسلامى نشان داد و درجه ى قساوت ، درندگى ، رذالت ، ناجوانمردى و پاى بند نبودن آنها به هيچ اصلى از اصول انسانيت بر ملاء ساخت . زاده ى على مرتضى با آن فداكارى و جانبازى خود براى همگان اثبات نمود كه اينان نه تنها از كشتن فرزندان پيامبر و جگر گوشه هاى رسول خدا بالب هاى تشنه و شكمهاى گرسنه امتناع ندارند بلكه كودكان شير خوار و خرد سال را در برابر چشم پدر هدف تيرهاى مسموم و كشنده قرار مى دهند و زنان و دختران كوچك را بى گناه را به غل و زنجير مى كشند و ريسمان بر بازوى آنها مى بندند و پاهاى برهنه آنها را از بيابانها و بر روى خارها عبور مى دهند. اين جنايت هاى هولناك آن چنان پرده از روى ماهيت بنى اميه برداشت و اين دشمنان واقعى اسلام را رسوا ساخت كه قيافه هاى اهرمنى و شيطانى آنها را آنگونه كه بود نشان داد و در نتيجه بيشتر از موازاتى كه محبوبيت خاندان پيغمبر بعد از حادثه ى كربلا بالا مى رفت نفرت و انزجارى عجيب از بنى اميه در دلها ايجاد مى گرديد و آن همه نقشه هاى ابليسى معاويه را كه با جعل احاديث و روايت ساختگى كه به وسيله ى راويان از خدا بى خبر به نام پيغمبر در بين مسلمين منتشر ساخته بود تا به نام دين خاندان بنى اميه را در دلهاى مردم جاى دهد همه را نقش بر آب ساخت . كار اين منفوريت به حدى بالا گرفت كه بالاخره پس از گذشت چندين سال نه تنها هيچ يك از افراد بنى اميه جراءت نداشت نسب خود را آشكار سازد بلكه بدنهاى مردگان آنها را هم از ميان قبر بيرون كشيدند و به آتش زدند. آرى اين بود بهره ى عظيم كه حسين عليه السلام از حادثه ى دردناك كربلا گرفت و دشمنان سرسخت و كينه توز اسلام را تا سر حد نيستى و سقوط هميشگى در افكار عمومى منفور و رسوا ساخت . و از طرف سوم حادثه ى كربلا و نهضت مقدس حسين عليه السلام يك منبع الهام دهنده اى بود براى آيندگان و در موارد فراوانى بوسيله سادات و بنى فاطمه تقليد و پيروى قرار گرفت ، ترديدى كه اگر دوران حكومت زمامداران بعدى با نهايت آرامش و بدون هيچ درد سرى مى گذشت بدون شك آنها كه با اسلام رابطه ى گرمى نداشتند كمتر احساس مى كردند كه به مقررات اسلامى و حفظ شئون دينى تظاهر كنند، اما آن جنبش ها و قيامهاى مسلحانه اى كه بوسيله ى سادات و بنى هاشم مى گرديد تواءم با محبوبيت خاصى كه خاندان پيغمبر عليهم السلام بعد از حادثه ى كربلا در دلهاى مردم داشتند گاهى آن چنان مشكل عظيم در برابر حكومت ها و خلفاى ناشايسته وقت به وجود مى آورد كه آنها را به سقوط و شكست قطعى تهديد مى نمود و جاى انكار نيست كه در چنين شرائط، آنان خود را به تظاهر به حفظ مقررات و رعايت اصول و مبانى اسلامى بيشتر محتاج مى بينند تا از اين راه هم بر محبوبيت خود در بين مردم بيفزايند و هم از حمايت اجتماع در برابر سادات بيشتر بر خوددار باشند و از طرف سوم با عدم رعايت ظواهر اسلام بهانه اى هم به دست مخالفين خود و بنى هاشم نداده باشند. با اين حساب در نقشى كه قيام سادات در برابر حكومت هاى ناشايسته وقت از نظر محفوظ ماندن و ظواهر اسلام و نام مقدس پيامبر عزيز آن داشت نمى توان تريد كرد و اين جنبش ها همگى بدون شك از نهضت ريشه دار و عميق حضرت حسين بن على عليه السلام الهام مى گرفت : خوانندگان عزيز: ما تا اينجا علل و عواملى كه منجر به قيام مقدس حضرت حسين عليه السلام گرديده بود از هنگام تكوين نطفه ى آن مورد بررسى و بحث قرار داده ايم و به خوبى روشن ساختيم كه چگونه شرائط نا گوار فراوانى كه تا شصتمين سال هجرت پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله به وجود آمده بود، ضرورت آن نهضت را ايجاب مى نمود و همچنين اثبات نموديم كه اگر حسين عليه السلام در برابر فرزند معاويه تسليم شده بود تا چند سال ديگر نه از اسلام خبرى بود و نه از آورنده اى آن و اگر هم فرضا نامى از اسلام باقى مى ماند مسائل و ماهيت آن جز همان مطالبى كه الهام دهنده ى آن حكومتهاى بنى اميه و دستگاههاى وسيع تبليغاتى آنها باشد چيز ديگرى نبود و طبيعى است كه چنين آئينى با اسلام واقعى كوچكترين شباهتى نداشت و تنها يك منبع نيروئى بود كه در استخدام بنى اميه در راه تاءمين جاه طلبى آنها قرار داشت ، ولى فرزند فاطمه سلام الله عليها با آن فدا كارى و جانبازى بى سابقه اى كه انجام داد اسلام و قرآن و تعاليم عاليه و انسانى آن را از يك سقوط هميشگى و حتمى نجات بخشيد و بقاء آنها را براى ابد تضمين نمود. در اينجا قسمت اول كتاب ما پايان يافت و اكنون به خواست خداوند قسمت دوم اين بحث را شروع مى نمائيم . بخش دوم : بررسى و تحقيق درباره ى سياست نهضت حسين عليه السلام از هنگام حركت ازمدينه تا زمان شهادت آن بزرگوار سياست و روش خاص نهضت حسين عليه السلام خوانندگان ارجمند - مادر قسمت اول كتاب عوامل و موجباتى كه ضرورت نهضت حضرت حسين عليه السلام را ايجاد مى نمود. از هنگام انعقاد نطفه ى آن - مورد بررسى قرار داده و مسائل اين بحث را به طور كافى روشن ساختيم ، اكنون مى خواهيم سياست خاصى كه فرزند اميرالمؤ منين عليهماالسلام از ابتداى نهضت تا پايان كار، همواره آن را مورد نظر و توجه داشت ، مورد مطالعه قرار دهيم تا بدانيم آن بزرگوار چگونه و در چه شرائطى قيام آسمانى خود را انجام داد تا بتواند با موفقيت كامل آن را به ثمر برساند و از آن (در راه تاءمين هدفهاى اسلامى و انسانى خود) بهره بردارى نمايد؟ حضرت حسين بن على عليهماالسلام به خوبى مى داند حكومت بنى اميه كه اكنون يزيد در راءس آن قرار گرفته آن چنان تسمه از گرده ى مردم كشيده است كه اينك با نهايت قدرت بر سراسر كشور مسلط است و كسى را ياراى كوچكترين عرض وجود و مخالفتى با آن حكومت نيست ، در شرائطى كه از اقتصاد و قدرت نظامى گرفته تا دستگاههاى وسيع تبليغاتى و منبر و محراب همگى در اختيار و استخدام فرزند معاويه است چگونه و از كجا بايد فرزند پيغمبر قيام خدائى خود را شروع كند تا بتواند با نقشه ى صحيح و حساب شده اى تا پايان كار آن را رهبرى كرده و به ثمر و نتيجه برساند؟ نهضتى كه بوسيله ى حضرت حسين عليه السلام به منظور حفظ موجوديت اسلام و قرآن و در هم ريختن شالوده حكومت بنى اميه و اساس ظلم و بيداد گرى و استبداد انجام شد، مى بايست آن چنان حساب شده و حكيمانه باشد كه اثر معنوى آن تمام قدرت هاى افسانه اى و منابع نيروئى را كه آن روز در اختيار حكومت بنى اميه قرار داشت خنثى سازد و آنها را از خاصيت ساقط نمايد. آرى حضرت حسين بن على عليه السلام در چنين شرائط مى خواهد قيام كند، قيامى كه بتواند نيروى معنوى آن بر دژهاى نفوذناپذير قدرت بنى اميه تسلط يابد و هدفهاى اصلى اساسى آن بزرگوار را تاءمين نمايد؟ خوشبختانه نقشه ى عجيب و طرح آسمانى نهضت بوسيله ى فرزند معصوم على عليهماالسلام ريخته شد، طرحى بهت انگيز كه كه اگر تمام عقول و افكار جهانيان در يك جا فشرده شود و بخواهد براى رهبرى و به ثمر رساندن نهضتى در شرائط درد ناك آن روز بهتر از آن نقشه ى طرح كند قطعا امكان ناپذير است . ما معتقديم كه حضرت حسين عليه السلام از هنگام حركت از مدينه تا پايان نهضت و همچنين خاندان داغديده او از هنگام اسارت تا زمان مراجعت آنان به آن شهر عملى را بدون حساب و به طور اتفاق و تصادف انجام نداده اند ما مى گوئيم كه آن بزرگوار براى رسيدن با آرمانهاى خدائى و انسانى خود و به ثمر رساندن آن نهضت مقدس نقشه و سياست خاصى داشت كه از هنگام حركت از مدينه تا زمان برگشت آن خاندان وحى به همان نقطه هر عمل و سخنى كه به وسيله آن حضرت و يا خواهران و زنان و فرزندان وى انجام مى شد و ايراد مى گرديد همگى در پيرامون همان نقشه و بر محور همان سياست مشخص بوده است . اكنون ما به خواست خداوند اين حوادث را قدم به قدم مورد مطالعه و تحقيق قرار دهيم ، ولى بايد در نظر داشت كه كه مقصود ما در اين قسمت (همانند قسمت اول ) شرح تمام حوادث و پيش آمدهائى كه در اين زمينه انجام گرديده نيست ، ما نمى خواهيم مقتل بنويسيم و يا وقايع نگارى كنيم ، هدف ما در اينجا تنها شرح سياست خاص نهضت حضرت حسين عليه السلام و نگاشتن آن قسمت از گفتار و خطبه ها و بيانات آن حضرت است كه در حدود هدف كتاب بوده و در روشن ساختن مقصود اصلى نهضت داراى نقشى مؤ ثر باشد. اكنون بحث خود را در اين باره شروع مى كنيم : اولين برخورد حسين عليه السلام با حكومت يزيد هنگاميكه معاوية بن ابوسفيان زندگى اين جهان را وداع گفت فرزند وى يزيد جانشين او گرديد و به حكومت رسيد، فرزند معاويه پس از احراز مقام و قدرت نامه اى متحد المال به استانداران و فرمانداران خود در سراسر كشور بدين گونه نگاشت : من عبدالله يزيد اميرالمؤ منين الى فلان : اءما بعد فان معاوية كان عبدا من عبادالله اكرمه الله بالولاية و استخلفه و مكن له فعاش بقدر و مات باجل فرحمه الله فقد عاش حميدا رضيا و مات برا تقيا و يجب ان تاءخذ اهل عملك الاصاغر منهم و الاكابر، البرمنهم و الفاجر تجديدا لبيعتنا و الانقياد لامرنا و التارع الى طاعتنا اخذا شديدا بلارخصة و لا تاءخير و السلام . (135) يعنى از بنده ى خدا يزيد اميرالمؤ منين به سوى ...اما بعد معاويه بنده اى از بندگان خدا بود كه خداوند او را حكومت داده بود!!! و او به مقدار لازم زندگى كرد و با اجلى محتوم در گذشت .. و اكنون بر تو لازم و واجب است ، از آنان كه در تحت حكومت تو بسر مى برند خواه كوچك باشند يا بزرگ ، نيكوكار باشند يا بد كار - براى من ديگر بيعت بگيرى و با آنان براى تسليم شدن در برابر امر ما تجديد پيمان نمائى و از آنها بخواهى كه در اطاعت ما سرعت نمايند. در اين كار از خود شدت نشان بده بدون آنكه ايشان را در ترك آن رخصت دهى و با در تاءخير آن اجازت نمائى . به اين ترتيب يزيد مرگ معاويه را به اطلاع تمام عمال خود رسانيد و از آنها خواست كه از مردم براى وى بار ديگر بيعت بگيرند. فرزند معاويه در اين جا اگر چه مى خواهد همگان براى بار دوم با او بيعت نمايند، اما در واقع هدف اصلى وى بيعت گرفتن از كسانى است كه در حكومت معاويه از بيعت با او امتناع ورزيدند.. يكى از مورخين بزرگ اهل تسنن مى نويسد: و لم يكن ليزيد همة الا بيعة النفرالذين اءبواعلى معاوية بيعته فكتب الى الواليد يخبره بموت معاوية و كتابا صغيرا فيه اما بعد فخذ حسينا و عبدالله بن عمر و ابن الزبير بالبيعة اخذا ليس فيه رخصة حتى يبايعوا (136) يعنى مهم ترين هدف يزيد بيعت گرفتن از كسانى بود كه در حكومت معاويه به ولايتعهدى يزيد تن در ندادند و بيعت نكردند پس نوشت به وليد فرماندار مدينه نامه اى كه در آن وى را از مرگ معاويه آگاه ساخت آنگاه نامه ى كوچكى هم به انضمام همان نامه به او نگاشت كه حسين عليه السلام و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير را براى بيعت نمودن با وى تحت فشار قرار دهد و آنها را مرخص نسازد تا هنگاميكه بيعت نكنند ناسخ التواريخ در نقل اين نامه اين جملات را اضافه مى نمايد: فمن لم يبا يعك فانفذ الى براءسه مع جواب كتابى هذا (137) يعنى اگر هر يك از اين سه با تو بيعت ننمايد سر او را با جواب نامه براى من بفرست فرماندار مدينه دريافت داشتن اين فرمان لعنتى سخت ناراحت شد و گفت انا لله و انا اليه راجعون . سپس مروان بن حكم را خواست و نامه يزيد را براى وى خواند و درباره آن سه تن با او به مشورت پرداخت مروان در پاسخ گفت من معتقدم كه حسين بن على عبدالله بن زبير را بلافاصله حاضر سازى و پيش از آنكه آنها از مرگ معاويه مطلع گردند آن را به بيعت با يزيد دعوت نمائى و اگر امتناع ورزيدند بلادرنگ هر دو را گردن بزن و سر آنها را براى يزيد بفرست ، ولى از عبدالله اين عمر و دست بردار زيرا وى مرد كار نيست و هواى خلافت رد سر ندارد، ولى با شنيدن اين پيشنهاد خطرناك و جهنمى بر آشفت و سخنانى بى او مروان رد و بدل شد تا بالاخره به عمر و بن عثمان بن عفان گرفت كه به نزد حسين بن على و عبدالله بن زبير برو و به آنها بگو كه نزد من حاضر گردند تا مطلبى را با آنان در ميان گذارم . عمر و بن عثمان در سراغ آنها قدرى به جستجو پرداخت تا آن دو را در ميان مسجد پيغمبر يافت و پيام وليد را به آنها ابلاغ نمود و به سراغ كار خود رفت ، عبدالله بن زبير به حسين عليه السلام گفت به نظر شما چرا در اين هنگام ولى ما در نزد خود خواند؟ حضرت فرمود: اظن طاغيتهم قد هلك و بعث الينا لياءخذ البيعة علينا ليزيد قبل ان يفشو فى الناس الخبر. (138) يعنى من گمان مى كنم كه معاويه ستمگر مرده است و وليد مى خواهد از ما براى يزيد بيعت بگيرد پيش از آنكه خبر مرگ معاويه منتشر گردد در اينجا فرزند زبير از آن بزرگوار پرسيد كه اگر وليد تو را به بيعت با يزيد دعوت نمايد چه خواهى كرد؟ حضرت فرمود هرگز با يزيد بيعت نمى كنم ، مردى كه خمر مى نوشد و با سگها بازى مى كند و شبها را با لهو و لعب به صبح مى آورد هنوز اين گفتار به پايان نرسيده بود كه عمرو بن عثمان بار ديگر ظاهر گشت و گفت وليد در انتظار ديدار شماست ، حسين بن على عليهماالسلام فرمود من اكنون آماده ى حركت هستم ، عبدالله بن زبير گفت من بر تو ترسناكم و از آن مى ترسم كه اگر وليد را ديدار كنى وى به تو اجازه باز گشت ندهد و يا آنكه شما را به قتل برسانند آن حضرت فرمود اى پسر زبير من آن كسى نيستم كه تن در زير بار ذلت نهم و به آسانى خوارى و ننگ را بپذيرم آنگاه آن حضرت از مسجد پيغمبر خارج شد و پنجاه نفر از بنى هاشم و نزديكان خود را فرمان داد تا با شمشيرهاى كشيده با وى باشند و در كنار خانه و سراى وليد جاى گيرند تا هر گاه بانگ آن بزرگوار شنيديده بى درنگ به داخل خانه در آيند و آنچه آن حضرت فرمان دهد اجراء سازد. خوانندگان عزيز! قسمتهائيكه ما تا اينجا نقل كرديم و حوادثى كه بر شمرديم همه را با دقت مورد مطالعه قرار دهيد و ملاحظه فرمائيد كه چگونه حسين بن على عليهماالسلام از همان ابتداى كار صريحا در برابر حكومت فرزند معاويه به مخالفت بر مى خيزد و آشكارا بيعت با يزيد را ذلت و ننگ و خوارى مى شمرد، اكنون با همين دقت دنباله ى حوادث را (در حدود هدف اصلى كتاب ) مورد توجه قرار مى دهيم . حسين بن على عليهماالسلام بر فرماندار مدينه وارد شد در حالى كه پنجاه نفر از بنى هاشم با شمشيرهاى آماده در اطراف خانه ى وى پراكنده اند، در آنجا پس از سخنانى كه بين آن بزرگوار و وليد رد و بدل گرديد خبر مرگ معاويه را به آن حضرت داد آن حضرت فرمود مرا براى چه كار به اينجا خواستى ؟ وليد گفت ترا خواسته ام تا بگويم كه اجتماع اسلامى همگان بر خلافت يزيد راضى شدند و از شما هم مى خواهم تا با او بيعت كنى و با حكومت وى مخالفت ننمائى ؟ حسين عليه السلام فرمود. ...ان البيعة لاتكون سرا ولكن اذا دعوت الناس غدا فادعنها معهم فقال الوليد انصرف على اسم الله حتى تاءتينا مع جماعة الناس (139) يعنى اى وليد تو از من خواست با يزيد بيعت كنم ، ولى بيعت در پنهانى و خفاء بى اثر است . صبر كن تا فردا كه همه مردم را براى بيعت با يزيد دعوت مى كنى مرا هم با آنان بخوان ، وليد اين پيشنهاد را پذيرفت و به آن حضرت گفت پس اكنون به سراغ خود برو تا فردا تو را با مردم ديگر نزد خود دعوت نمايم . سخن كه به اينجا رسيد مروان بن حكم كه از بدترين دشمنان خاندان پيغمبر بود گفت اى وليد: احبس الرجل و لا يخرج من عندك حتى يبايع او تضرف عنقه (140) يعنى حسين را نگه دار و بازداشت كن تا بيعت كند يا آنكه گردن او را بزن و وى را به قتل برسان ! فرزند پيغمبر هنگاميكه اين جسارت را از مروان شنيد سخت بر آشفت و خطاب به وى فرمود: و يلك يابن الرزقاء ءاءنت تاءمر بضرب عنقى كذبت و الله و لؤ مت ثم اءقبل على الوليد فقال ايها الامير انا اهل بيت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة و بنا فتح الله و بنا ختم الله و يزيد رجل فاسق ، شارب الخمر، قاتل النفس المحرمة ، معلن بالفسق و مثلى لا بيايع مثله و لكن نصبح و تصبحون وننظر و تنظرون اينا اءحق بالخلافة و البيعة ثم خرج عليه السلام (141) يعنى اى فرزند ناپاك و آلوده آيا توبه كشتن من فرمان مى دهى ؟! به خدا قسم دروغ گفتى و بر اينكا سرزنش خواهى شد آنگاه رو به وليد كرده و فرمود ما خاندان نبوت و معدن رسالتيم و خانه اى ما محل آمد و رفت فرشتگان است و فيض خداوند از ما ابتداء شد و از ما هم ختم خواهم گرديد، ولى يزيد مردى است كه خمر مى نوشد و مردم بى گناه را مى كشد و آشكارا گناه و فسق انجام مى دهد و كسى مثل من با فردى مانند يزيد بيعت نخواهد كرد با اين حال تاءمل كنيد تا فردا برسد. آنگاه به ببينيم كه كدام يك از ما دو نفر به مقام خلافت سزاوارتر و شايسته تريم . اين كلمات را فرمود و بدون اعتناء به آنان از مجلس خارج گرديد ولى به مروان بن حكم آن مرد نا پاك و كينه دل از اين بى اعتنائى حسين عليه السلام به شدت خشمگين شد و به وليد گفت تو پيشنهاد مرا نپذيرفتى و آن را بكار نبستى و از حسين دست برداشتى ؟! فقال الوليد و يحك انك اءشرب الى بذهاب دينى و دنياى و الله ما اجب ان ملك الدنيا باسر هالى و اننى قتلت حسينا و الله ما اءظن اءحدا يلقى الله بدم الحسين الا و هو خفيف الميزان لاينظر الله اليه ولا يزكيه و له عذاب اءليم . (142) يعنى واى بر تو اى مروان تو به من پيشنهاد دادى كه انجام آن مساوى بود با از بين رفتن دين و دنياى من ، به خدا قسم دوست ندارم كه سراسر دنيا همه در ملك من باشد و در برابر آن حسين را بكشم و به خدا قسم گمان نمى كنى كسى زا كه دست او به خون حسين آغشته باشد و در دادگاه الهى حاضر گردد مگر آنكه ميزان عمل او بسيار سبك خواهد بود، خداوند به وى نگاه راءفت نخواهد نمود و او را گناه پاك نمى سازد و براى او عذاب دردناكى است . با اين ترتيب به خوبى پيدا است كه فرزند اميرالمؤ منين با يزيد ابن معاويه بيعت نخواهد كرد و به هيچ قيمت تن در زير بار چنين ذلتى نخواهد داد. حسين بن على عليه السلام در مجلس وليد تا حدى پرده ها را بالا زد و صريحا آلودگى ها و ناپاكيهاى يزيد را بر شمرد و با يك جهان قاطعيت فرمود كه كسى مثل من با فردى مانند يزيد بيعت بخواهد كرد اما با اين حال مروان بن حكم گويا هنوز به حسين اميدوار است و گمان مى برد كه بتواند آن حضرت را قانع سازد و آن بزرگوار را براى بيعت نمودن با فرزند معاويه آماده نمايد!! به دنبال اين فكر غلط و گمان باطل روزى زاده ى زهرا را ديدار كرد و با قيافه ى خير خواهى و مصحلت انديشى به آن حضرت گفت : يا عبدالله انى لك ناصح فاطعنى ترشد فقال الحسين عليه السلام و ماذاك ؟ قل حتى اءسمع فقال مروان انى آمرك ببيعة يزيد بن معاوية فانه خير لك فى دينك و دنياك . فقال الحسين عليه السلام انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذقد بليت الامة براع مثل يزيد و لقد سمعت جدى رسول الله صلى الله عليه و آله يقول الحلافة على آل ابى سفيان (143) يعنى مروان گفت اى ابا عبدالله من ترا نصيحت مى كنم و خير خواه تو هستم مرا بپذير تا به خير و سعادت برسى (!!!) حضرت فرمود نصيحت تو چيست بگو تا بشنوم مروان گفت من ترا به بيعت با يزيد بن معاويه راهنمائى مى كنم زيرا در اين كار خير و دنيا و آخرت شما است (!!!) آن بزرگوار در پاسخ گفت : انا لله و انا اليه راجعون ديگر بر اسلام سلام باد (و بايد با آن وداع كرد) زيرا امت اسلام دچار زمامدارى مانند يزيد گرديده است ! و من از جدم پيغمبر خدا شنيدم كه مى فرمود خلافت بر آل ابى سفيان حرام است در اين جا مروان بن حكم با نهايت بى شرمى و ننگ بيعت با يزيد را تاءمين كننده ى خير دنيا و آخرت براى حسين عليه السلام مى شمرد و آن حضرت را به تسليم شدن در برابر آن زاده ى ناپاك تشويق مى نمايد!!! اما حسين بن على عليهماالسلام هم بدون هيچ گونه پرده پوشى و محافظه كارى نتايج شوم و مرگبار حكومت يزيد را براى جهان اسلام بيان كرده و مى فرمايد اسلامى كه زمامدار و رهبر آن مردى مانند يزيد باشد بايد با آن براى هميشه وداع نمود زاده ى على مرتضى در اين گفتار عميق و آسمانى خود نه تنها خطر قطعى حكومت فرزند معاويه را آشكار بيان داشت بلكه هدف اصلى و مقدس نهضت خود را هم در برابر اين حكومت صريحا بر ملاء ساخت ، طبيعى است ، حكومتى كه خطر بقاى آن اضم حلال و نابودى اسلام باشد قيام و نهضت صحيحى اگر در برابر آن انجام گيرد ثمر آن نجات اسلام و ابقاى موجوديت آن خواهد بود. اين پاسخ كوبنده و قاطع كه حسين بن على عليهماالسلام به مروان داد براى وى سخت ناراحت كننده بود و در نتيجه سخنان تندى بين آن دو رد و بدل شد و از يكديگر جدا شدند مكالمات آن حضرت با وليد و سخنانى كه بين وى و مروان رد و بدل شد فرماندار مدينه را مطمئن ساخت كه فرزند على عليه السلام به هيچ قيمت با يزيد بيعت نخواهد كرد و تن در زير بار اين ذلت نخواهد داد از اين نظر نامه اى در اين باره به يزيد نگاشت : الى عبدالله يزيد اميرالمؤ منين من وليد بن عتبة بن ابى سفيان اما بعد فان الحسين بن على ليس يرى للك خلافة و لا بيعة فراءيك فى اءمره .(144) يعنى حسين بن على هيچگونه حقى براى تو در خلافت نمى بيند و تن زير بار بيعت با تو نمى دهد، اكنون خطر خود را در باره ى وى اظهار كن (تا بر طبق آن عمل نمايم ) اين نامه بدست يزيد رسيد و كينه ى قبيله اى او را عليه آن حضرت سخت بر انگيخت ، بلافاصله در باره ى آن بزرگوار براى وليد بدين گونه صادر نمود. ...فاذا اءتاك كتابى هذا فعجل على بجوابه و بين لى فى كتابك كل من فى طاعتى او خرج عنها و لكن مع الجواب راءس حسين بن على (145) يعنى هنگامى كه اين نامه من به تو رسيد بلادرنگ پاسخ آن را بده و در آنجا نام كسانى كه در برابر ما تسليم اند و يا از اطاعت ما خارج گرديده اند بيان نما ولى با جواب نامه سر حسين بن على هم باشد شگفت انگيز است !!! فرزند معاويه تصور كرده آن چنان تسلط بر حسين آسان است كه ضمن خواستن جواب نامه سر آن حضرت را هم از فرماندار مدينه مى خواهد! غافل از آنكه آن حضرت نه تنها ترس و بى باك و خونخوارى مانند زاده ى فرزند هند به قيمت جان شريفش تمام مى شود بلكه حسين خود مى داند كه پايان اين كار شهادت بسيارى از ياران و خويشاوندان وى هم خواهد بود، اما مى خواهد آن چنان كشته شود و در شرائطى به شهادت برسد كه قطرات خون پاك وى كاخ ستم و حكومت بيداد گر دشمنان كينه توز اسلام يعنى بنى اميه را از بيخ و بن بر كند و بقاء اسلام و موجوديت آن را براى هميشه تضمين نمايد. حسين در كنار قبر پيغمبر (ص ) حسين بن على عليه السلام پس از بر خوردهائى كه با وليد و مروان ابن حكيم داشت و روضه رسول خدا آمد و شب را در آنجا به سر برد، در آن شب ضمن مناجاتهائى كه با خدا دارد از ذات ذوالجلال در باره ى وظيفه خود نسبت به اين خطر عظيمى كه هستى اسلام و قرآن را تهديد مى كند يعنى حكومت فرزند معاويه راهنمائى خواسته و عرضه داشت . اللهم هذا قبر نبيك محمد (ص ) و انا ابن نبيك و قد حضرنى من الامر ماقد علمت اللهم انى احب الامر بالمعروف و انكر المنكر و انا اسئلك ياذالجلال و الاكرام بحق القبر و من فيه الا اخترت لى ماهو لك رضى و لرسولك رضى (146) يعنى پروردگار اين قبر پيغمبر تو است و من فرزند دختر پيامبر تو هستم و براى من اين حادثه پيش آمد كه تو خود ميدانى ، پروردگارا تو مى دانى من امر به معروف را دوست دارم و از منكر بيزارى مى جويم و من از تو مسئلت دارد و تو را به حق اين قبر و كسى كه در آن جاى گرفته است سوگند مى دهم كه راهى به من بنمائى كه در آن رضاى تو و رضاى پيغمبر تو است در اين جا زاده ى اميرالمؤ منين با آنكه از خداى راهنمائى مى خواهد، اما ميل باطنى و خواست قلبى خود را صريحا ضمن جمله اى كوتاه روشن مى سازد انى احب لامر بالمعروف و انكر المنكر يعنى پروردگارا من امر به معروف را دوست دارم و از منكر بيزارى مى جويم ، كدام منكر در جهان اسلام خطر ناكتر و پليدتر از اينكه فرد ناپاك و كثيفى مانند يزيد در راءس حكومت اسلامى قرار بگيرد؟ حسينى كه در برابر يك منكر و گناه عادى مانند كم فروشى ، غيبت ، دروغ مى گويد من آرام نمى گيرم و آشكارا آن را انكار مى كنم چگونه ممكن است در برابر منكرى كه سرچشمه ى تمام منكرات است كه هستى اسلام و قرآن را بدون ترديد به سقوط هميشگى و حتمى تهديدى مى كند آرام بنشيند و علنا آن را انكار نمايد؟! آرى خواست قلبى حسين در برابر اين پيش آمد عظيم اين است و خدا هم جز اين نمى خواهد، حسين حجت و خليفه خدا است و خواست او با خواست خداوند مغايرت نخواهد داشت و از اينجا است كه مى بينيم خداوند هم او را راهنمائى كرده و به وسيله ى پيغمبر خود راهى كه نجات اسلام و امت اسلامى در آن است ، در برابر وى قرار مى دهد حسين عليه السلام آن مناجات را با خدا انجام داد و پس از چند لحظه پيغمبر خدا را در خواب مى بيند كه وى را سخت در آغوش كشيد و به او گفت : حبيبى يا حسين كانى اءراك عن قريب مرملا بدمائك مذبوحا بارض كرب و كربلاء من عصابة منامتى و انت مع ذلك عطشان لاتسقى و ظماءن لاتروى و هم مع ذلك يرجون شفاعتى لاانا لهم الله شفاعتى يوم القيمة حبيبى يا حسين ان اءباك و امك و اخاك قدموا على و هم مشتاقون اليك و ان لك فى الجنات لدرجات لا تنالها الا بالشهادة (147) يعنى اى حسين عزيز گويا تو را مى بينم كه بزودى در ميان خون خود غوطه ور مى شوى و جماعتى از امت مت ترا در سرزمينى به نام كرب و بلا مى كشند در حالى كه تشنه اى و به تو آب نمى دهند و با اين حال آن جماعت انتظار شفاعت مرا در قيامت دارند - خداوند آنها را از شفاعت من بى بهره سازد. اين حسين عزيز پدر و مادر و برادرت نزد من آمدند و شوق ديدار تو را دارند، و براى تو در بهشت درجاتى است كه به آنان نائل نمى گردى مگر با شهادت در اينجا حسين عليه السلام از خواب بيدار گرديد در حالى كه وظيفه الهى و مقدس وى در برابر حكومت زاده ى معاويه به خوابى روشن شده و ما آل كار آن آن حضرت تعيين گرديده است ، اين وظيفه چيزى جز همان خواست فرزند على نيست ، همان خواستى كه ضمن مناجات با خدا آن را بيان كرده بود انكر المنكر اين راهى كه اكنون پيغمبر خدا در برابر حسين قرار داد همان تصميمى است كه آن بزرگوار خود صريحا در برابر فرماندار مدينه اعلام كرده و با يك جهان قاطعيت فرموده بود: كسى مانند من با فردى مانند يزيد بيعت نخواهد كرد و طبيعى است كه حسن عليه السلام به خوبى توجه دارد كه سرپيچى و مخالفت در برابر حكومت فرد خونخوار و ناپاكى مانند يزيد شهادت و كشته شدن وى را به طور حتم در بر خواهد داشت با اين ترتيب تصميم حسين عليه السلام در خروج از مدينه قطعى است . فرزند زهرا آماده حركت است و با علم به ما آل كار براى كوچ نمودن آماده گرديده است در اين جا بر جسته اى كه باز اراده ى خلل ناپذير فرزند على عليه السلام را در مخالفت با يزيد و تسليم نشدن در برابر حكومت وى آشكارا روشن مى سازد سخنان قاطعى كه آن حضرت در آستانه حركت از مدينه به محمد حنفيه برادر بزرگوار خود فرموده اند هنگامى كه محمد حنفيه از تصميم برادر براى حركت مطلع گرديد بر وى وارد شد و به آن حضرت گفت برادرم تو محبوبترين افراد بشر نزد من هستى و من نصيحت و خير خواهى خود را از هيچ فردى دريغ نمى دارم چه رسد به حضركه سزاوارترين كسان هستى در خير خواهى هاى من برادرم ، من اينگونه مى انديشم كه شما از بيعت با يزيد دورى بجوئيد اما در هيچ شهرى هم داخل نگرديد... زيرا ممكن است مردم آن در باره ى تو اختلاف كنند جمعى از تو حمايت كنند و جمعى عليه تو برخيزند و بين آنها كار به جنگ برسد و در اين ميان حضرت شما و خاندانتان مورد حمله و آسيب قرار گيريد. حسين عليه السلام فرمود پس به كدام سوى بروم ، محمد حنفيه گفت در آنجا هستند و آنها مردمى پرعاطفه و رحيم رلند و اگر در آنجا هم براى حضرتت پناهگاهى نبود در يك محل سكونت مكن يا در ميان كوهها باش و يا از شهرى به شهرى برو تا هنگاميكه خداوند گشايشى پيش آورد. حسين بن على در پاسخ وى فرمود: يا اءخى و الله لو لم يكن فى الدنيا ملجاء و لاماءوى لما با يعت يزيد من معاوية (148) يعنى برادرم به خدا قسم اگر در سراسر دنيا هيچ پناهگاه و ماءمنى براى من يافت نشود باز هم با فرزند معاويه بيعت نخواهم كرد و در برابرى وى تسليم نخواهيم شد در اين گفتار حسين بن على عليهماالسلام بار ديگر تصميم قاطع خود را در باره ى تسليم نشدن در برابر حكومت يزيد سريحا اعلام مى كند. محمد حنفيه تصور مى كرد كه آن حضرت به دنبال پناهگاهى مى گردد تا بتواند جان خود را از گزند آن حكومت خونخوار حفظ كند، غافل از آنكه حسين عليه السلام تا پايان كار تصميم خود را گرفته و به خوبى مى داند كه به كجا خواهد رفت و چه حوادثى در انتظار اوست ، اينكه حسين عليه السلام واقعا اراده ى عراق دارد و با اين حال به سوى مكه حركت مى كند نه از آن نظر است كه آن حضرت مى خواهد از مكه به عنوان يك پناهگاه استفاده كند و در آنجا جان خود را از تعرض آن خونخواران و سفاكان مصون بدارد. حسين عليه السلام مى داند كشته مى شود و از مقتل خود هم به خوبى آگاه است اما با اين حال اينكه به مكه مى رود به منظور يك بهره بردارى عظيم از امكانات و شرائطى است كه تنها در مكه وجود دارد، آن حضرت به مكه مى رود با آنكه خود مى داند مكه جايگاه او و هدف و مسكن وى نخواهد بود، حسين عليه السلام هر عملى كه انجام مى دهد كاملا حساب شده است و براى رسيدن به آن هدف مقدس و خدائى است كه در نظر دارد، آمدن آن حضرت به مكه هم در تعقيب همان سياست كلى نهضت است و ما به خواست خداوند بزودى مقصد اصلى آن بزرگوار را در پيش گرفتن راه مكه روشن خواهيم ساخت . يك سند زنده در باره ى هدف حسين عليه السلام يكى از شواهد زنده و روشن كه با صراحت كامل هدف حسين عليه السلام را از حركت از مدينه به خوبى آشكار مى سازد وصيت نامه اى است كه از آن بزرگوار در هنگام حركت براى محمد حنفيه نوشتند، در اين وصيت فرزند زهراء سلام الله عليها آشكارا مقصد اصلى خود را بيان مى كند و سياست كلى خويش را شرح مى دهد، وصيت نامه اين است : بسم الله الرحمن الرحيم هذا مااءوصى به الحسين بن على بن اليطالب الى اخيه محمد المعروف بالحنفيه ان الحسين يشهدان لااله الاالله وحده لا شريك له و اءن محمدا عبده و رسوله جاء بالحق من عند الحق و اءن الجنة و النار حق و ان الساعة آ تية لاريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور و انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى صلى الله عليه و آله اريداءن آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى على ابن ابيطالب فمن قبلنى الحق فالله اولى بالحق و من رد على هذا اصبر حتى يقضى الله بينى و بين القوم بالحق و هو خيرالحا كمين و هذه وصيتى يا اءخى اليك و ما توفيقى الا بالله عليه تو كلت و اليه انيب (149) يعنى اين وصيتى است كه حسين بن على عليه السلام به برادر خود محمد حنفيه مى نمايد: حسين عليه السلام به وحدانيت و يگانگى خداوند شهادت مى دهد و گواهى مى دهد كه محمد صلى الله عليه و آله بنده ى او و پيامبر او است و اعتراف مى كنم كه بهشت و دوزخ حق است و خداوند در قيامت همگان را بر مى انگيزاند، من از مدينه خارج نشدم براى راحت طلبى و خوشگذرانى و نه از روى ستم و نه به منظور فساد كردن بلكه من از آن بيرون مى روم براى اصلاح امت و نجات دادن اجتماع از انحراف ، مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و روش من مانند جدم و پدرم على بن ابيطالب عليه السلام است . پس هر كس مرا با اين هدف حق و مفصد خدائى بپذيرد بصلاح و سعادت خود رسيده و آنكس كه مرا رد كند، من بر مشكلات تحمل دارم تا هنگامى كه خداوند بين من و قوم من به حق حكم نمايد و او بهترين حكم كنندگان است و اين وصيت من است به برادرم و موفقيت من با نيروى خدا است و بر او اعتماد كردم و به سوى او انابه مى كنم حسين بن على عليه السلام در اين وصيت نامه بسيارى از حقايق را صريحا بين فرمودند، آن حضرت در ابتداء هدف مقدس خود را اصلاح امت اسلامى و تاءمين خير و سعادت آنان معرفى مى كند و مى فرمايد من براى راحت طلبى و يا براى فساد و ايجاد فتنه بيرون نشدم . آنگاه به دنبال اين جمله كه هدف من اصلاح اجتماع اسلامى است اضافه مى فرمايد كه من مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر چيست ؟ آيا حسين مى خواهد با جوانان و خاندان خود از مدينه كوچ كند و به كوفه برود تا به مردم آنجا بگويد نماز بخوانيد، روزه بگيرد؛ به حج برويد، كم فروشى نكنيد، دروغ نگوئيد، خيانت ننمائيد؟! قطعا اينگونه نيست زيرا اولا اين مسائل را بسيارى از مسلمانان خود رعايت مى كردند و ثانيا امر به معروف و نهى از منكر در اين قبيل موارد از ديگران هم ساخته است . اين منكرى كه حسين عليه السلام مى خواهد براى نهى از آن قد علم كند و با زنان و فرزندان خود از مدينه كوچ نمايد قطعا بايد موضوعى باشد كه به تازگى اجتماع اسلامى به آن دچار گرديده است و اين موضوع چيزى نيست جز همان حادثه اى كه آن بزرگوار كنار قبر جدش هنگام مناجات با خداوند و استمداد از ذات لايزال حق به آن اشاره كرده و عرضه داشت . خدايا حادثه اى براى امت اسلامى پيش آمده كه تو خود مى دانى اين حادثه و ابتلاى تازه چيزى جز رسيدن فرزند معاويه به حكومت نيست . حسين مى خواهد در برابر اين منكر قيام كند، اين منكرى كه اگر همچنان باقى بماند نه تنها روزه و نماز و حج ترك يم شود بلكه اساس اسلام و اصول آن در معرض فنا و سقوط حتمى قرار مى گيرد، آرى آن حقيقت اصيل و اصولى كه اجتماع اسلامى از آن انحراف پيدا كرده و احتياج به اصلاح دارد همان موضوع خلافت و حكومت است ، اين است مقصود واقعى از آن جمله اى كه فرزند اميرالمؤ منين مى فرمايد من براى اصلاح امت جدم از مدينه خارج شدم آيا حسين عليه السلام مى دانست كه كشته مى شود؟ اين سئوال ممكن است براى بسيارى از خوانندگان پيش مى آيد كه آيا حسين عليه السلام مى دانست كه كشته مى شود؟ اگر مى دانست پس چرا از مدينه خارج شد و به سوى مكه و بالاخره به سوى عراق متوجه گرديد در پاسخ پرسش اول جمعى كه بسيار سطحى و ناپخته فكر مى كند مى گويند فرزند فاطمه سلام الله عليها نمى دانست كه ما آل كار او شهادت و كشته شدن است . حسين عليه السلام از مدينه با حال شك و ترديد خارج گرديد و مكه را هم انتخاب كرد به ابن علت كه آنجا بهترين مكانها براى نجات از حكومت يزيد و مصون ماندن از تعرض وى بوده است اما با صراحت بايد گفت كه اين پاسخ با واقعيت هيچ گونه تماسى ندارد مطالعه ى دقيق درباره ى حوادث و پيش آمدهائى كه از ابتداى بر خورد آن حضرت با فرماندار مدينه روى داد و مكالمات ء گفتارها و سخنان و نوشته هائى كه از آن بزرگوار از آن هنگام تا زمان خارج شدن وى از مدينه صادر گرديد به خوبى نشان مى دهد كه حسين بن على عليه السلام نه تنها از شهادت و ما آل كار خود كاملا آگاهى داشت ، بلكه هدف و مقصد آن حضرت و سياست خاصى كه براى رسيدن به آن هدف بايد تعقيب شود از همان ابتداى كار به خوبى براى او مشخص و روشن بود آن بزرگوار با يك جهان قاطعيت و تصميم (نه به طور شك و ترديد) به سوى آن هدف در حركت بود و هر عملى كه انجام مى داد يا هر سخنى كه ايراد مى فرمود در تعقيب از همان هدف به پيروى از همان سياست خاص و مشخص بوده است ، چگونه حسين عليه السلام از شهادت خود با خبر نبود با آنكه خود به خاندان ابيطالب فرمود كه پيغمبر خدا به خوابم آمد و به من گفت : گويا ترا مى بينم كه بزودى در خون خود غوطه ور هستى و در سرزمينى به نام كرب و بلا سرت را از پيكر شريف جدا مى سازد . چگونه زاده ى زهرا از ما آل و پايان كار خود آگاه نبود در حالى كه خود هنگام خروج از مدينه به ام سلمه فرمود: من مى دانم به كجا مى روم و در چه نقطه اى به شهادت مى رسم ؟! مورخين و دانشمندان بزرگ اسلامى نوشته اند كه هنگام خروج آن بزرگوار از مدينه ، ام سلمه نزد وى آمد و عرضه داشت : يا بنى لا تحزنى بخروجك الى العراق فانى سمعت جدك يقول يقتل ولدى الحسين بارض العراق فى ارض يقال لها كربلا فقال لها يا اماه و انا و الله اءعلم ذلك و انى مقتول المحالة و ليس لى من هذا بد و انى و الله لاعرف اليوم الذى اقتل فى و اعرف من يقتلنى و اعرف البقعة التى ادفن فيها و انى اعرف من يقتل من اهل بيتى و قرابتى و شيعتى ...(150) يعنى اى فرزندم با رفتن به سوى عراق مرا غمناك مساز زيرا من از جدت شنيدم كه مى فرمود فرزند من حسين در سرزمين عراق كشته مى شود - در محلى كه نام آن كربلا است حسن عليه السلام در پاسخ وى فرمود مادر به خدا قسم من اين حقيقت را مى دانم و من حتما كشته مى شوم ( و از نظر مصالح حياتى اسلام ) براى من چاره اى جز انجام اين كار نيست و به خدا قسم مى دانم در جه روز و به دست چه كسى كشته مى شوم و به خوبى مى شناسم كه مكانى را كه در آن دفن مى گردم و مى شناسم كسانى را از دوستان و نزديكانم كه با من به شهادت مى رسند آرى ابن شواهد قطعى و محكم سندهاى زنده است براى اثبات اين حقيقت كه حسين عليه السلام به خوبى از شهادت خود آگاه بود و پايان كار رسول خدا را مى دانست ، راستى بسيار شگفت انگيز است كه به آن حضرت نسبت داده شود كه در انتخاب هدف و مقصد خود دچار ترديد بوده است !!! چگونه آن بزرگوار شك و ترديد داست و با آنكه در همان اولين بر خوردى كه مثل من با فرماندار مدينه دارد صريحا به وى فرموده بود كه كسى با فردى مانند يزيد بيعت نخواهد كرد؟ و در پاسخ برادرش محمد حنفيه با قاطعيت اظهار داشت : برادر به خدا قسم اگر در جهان هيچ پناهگاه و ماءمنى براى من نشود باز هم با فرزند معاويه بيعت نمى كنم . من تصور مى كنم با مطالعه حوادثى كه از هنگام اولين برخورد حسين عليه السلام با فرماندار مدينه واقع شد به خوبى روشن مى گردد كه هم آن حضرت از پايان كار و سرانجام حركت خود به خوبى آگاهى داشت و هم داراى هدف مشخص و معينى بود و تمام رفتار و گفتار آن بزرگوار در تعقيب از همان هدف و همان سياست مشخص بوده است . حسين بن على عليهماالسلام سر حركت و هدفى مشخص خود را به طور هماهنگ صريحا در چند مورد روشن ساخت ، هنگاميكه با مروان بن حكم سخن مى گويد و به حرفهاى ياوه ى او كه وى را به بيعت با يزيد دعوت مى كند پاسخ مى دهد مى فرمايد: بر اسلام ديگر سلام باد و بايد با آن وداع نمود زيرا امت اسلامى به زمامدارى مانند يزيد دچار گرديده است مورد ديگر كنار قبر رسول خدا است ، در آنجا ضمن مناجات با خداوند و استمداد از حضرتش عرضه مى دارد خدايا من امر به معروف را دوست دارم و منكر را انكار مى كنم و با آن به نبرد بر مى خيزم . مورد سوم همان وصيت نامه پرمغز و دل نشينى است كه براى برادر ارجمندش محمد حنفيه - هنگام خروج از مدينه - مى نگارد، و در آنجا نو شته ... من از مدينه خارج مى شوم به منظور اصلاح امت جدم ، مى خواهم امر به معروف كنم و نهى از منكر نمايم .... با در نظر گرفتن اين گفتارهاى صريح و قاطع آيا باز هم در اين واقعيت (كه حسين عليه السلام هم از شهادت و پايان كار خود به خوبى آگاه بود و هم داراى هدف مشخص و معينى بوده است ) مى توان ترديد كرد؟! باز هم حسين عليه السلام از هدف خود سخن مى گويد. يكى از موارد بسيار روشنى كه باز حسين بن على عليهماالسلام با صراحت كامل از هدف خدائى خود سخن مى گويد و پايان كار خويش را آشكارا بيان مى نمايد هنگام وداع آن حضرت با قبر پيغمبر صلى الله عليه و آله است در آنجا گفت : يا رسول الله بابى اءنت و امر لقد خرجت من جوارك كرها و فرق بينى و بينك و اخذت بالعنف قهرا اءن ابايع يزيد بن معاوية شارب الخمور و راكب الفجور فان فعلت كفرت و ان ابيت قتلت فها اءنا خارج من جوارك على الكره فعليك منى السلام يا رسول الله (151) يعنى اى رسول خدا پدر و مادر فداى شما باد، من از نزد تو جبرا خارج مى گردم ، بين من و تو جدائى افكندند و مرا در فشار گذاردند كه با يزيد من معاويه بيعت نمايم همان يزيدى كه خمر مى نوشد و انواع گناهان را مرتكب مى شود، اگر بپذيرم و در برابر وى تسليم گردم در اين صورت كفر ورزيدم و اگر بيعت نكنم مرا به قتل مى رسانند اكنون با كراهت از نزد تو بيرون مى روم و از مدينه خارج مى گردم و با حضرت وداع مى نمايم . خوانندگان عزيز - در اين گفتار كوتاه حسين عليه السلام دقت نمائيد آن حضرت در ابتداء از فرزند معاويه سخت نكوهش مى كند و انحرافات و ناپاكى هاى وى را بر مى شمرد و آنگاه مى گويد مرا به بيعت با چنين فردى جبرا دعوت مى كنند!!! ولى عجب تر از همه ( كه ضمت آن خطر شديد حكومت يزيد را براى جهان اسلام با صراحت اداء مى نمايد) اين جمله است كه مى فرمايد: اگر با يزيد بيعت كنم كفر ورزيدم و از راه اسلام خارج شدم حسين عليه السلام در اين جمله تسليم در برابر يزيد را كفر مى شمرد و آن را خروج از اسلام مى داند و سپس نتيجه ى مخالفت با يزيد و بيعت ننمودن با وى را هم آشكار بيان مى كند و مى گويد اگر بيعت نكنم مرا مى كشند با اين حساب براى آن حضرت در هيچ قسمت موضوع مبهمى وجود ندارد، هم هدف وى مشخص و مهين است و هم در مخالفت با يزيد اراده ى خلل ناپذيرى دارد و هم به خوبى مى داند كه بيعت نكردن با آن مرد سفاك و خونخوار سرانجام شهادت براى وى ببار خواهد آورد، فرزند اميرالمؤ منين با اين واقع بينى خاصى كه نسبت به تمام اطراف و جوانب كار دارد، كاروان خود را از مدينه به سوى مكه حركت مى دهد و هنگام خروج از آن آيه اى را تلاوت مى كند كه خداوند آن را از موسى بن عمران هنگام بيرون رفتن وى از مصر براى نجات از حكومت فرعون نقل مى كند: و خرج منها خائفا يترقب قال رب نجنب من القوم الظالمين (152) يعنى موسى از مصر بيرون رفت در حالى كه از حكومت فرعون ترسناك بوده و خوف داشت از آنكه او را تعقيب نمايند و مى گفت پروردگارا مرا از اين مردم ستمگر نجات ببخش (153) حسين بن على عليه السلام با تلاوت اين آيه از مدينه خارج گرديد و با كاروان خود در راهى كه به مكه منتهى مى شد حركت در آمد. ياران وى به آن حضرت گفتند يا بن رسوالله از اين راه رو بر گردانيم و مانند عبدالله بن زبير را بيراهه به سوى مكه رهسپار شويم ؟ آن بزرگوار كه با اراده و تصميم به سوى مقصدى مشخص و معين مى رود در پاسخ آنها فرمود: لاوالله لا افارقه حتى يقضى الله ماهو قاض يعنى نه به خدا قسم از اين راه بيرون نمى روم تا خداى آن چه كه بخواهد حكم فرمايد آنگاه خطاب به آنها چنين اضافه كرد. از اينكه آنها به تعقيب از شما بيرون آيند بيمناكيد؟ گفتند آرى ، فرمود من بيم دارم كه دست برداشتن از اين راه فرار را مرگ باشد (154) حسين عليه السلام با ياران خود پس از شش روز طى طريق سوم ماه شعبان وارد كه گرديد در حالى كه آيه اى را تلاوت مى فرمود كه پروردگار در آن ورود موسى بن عمران را به مدائن و مناجات وى را با خداوند نقل مى كند فلما توجه تلفاء مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل (155) سياستى آسمانى و بهت انگيز! خوانندگان عزيز - با در نظر گرفتن شواهدى كه ما تا اينجا نقل كرديم به خوبى روشن شد كه حسين بن على عليه السلام از همان ابتداى امر داراى هدف مشخص و معينى بوده و مى دانست به كجا مى رود و پايان كار وى چه شد و خود صريحا در چند مورد محال شهادتش را ياد آور گرديد و به آن اشاره كرد: با اين حال مى بينيم آن بزرگوار به سوى عراق (كه خود فرمود بود در آنجا كشته مى شوم ) نمى رود و راه مكه را در پيش مى گيرد! در اينجا طبعا اين سئوال پيش مى آيد كه چرا آن حضرت به سوى مكه رهسپار گرديد با آنكه مى دانست كه بايد به عراق برود و در آنجا به شهادت برسد؟ آيا حسين عليه السلام براى نهضت خود طرح تازه اى انتخاب كرده بود؟ يا آنكه رفتن به مكه به منظور بهره بردارى از يك امكان وسيع و عجيبى بود كه تنها در آنجا وجود داشت ؟ به طور قطع و مسلم انتخاب حسين عليه السلام مكه را به علت بر گشت از تصميم گذشته نبوده است بلكه اين انتخاب در تعقيب از همان سياست اول است ، ولى به منظور بهره بردارى از امكانات و شرائط عجيبى بود كه تنها دز آن سرزمين مقدس وجود داشت - اينك توضيح مطلب : حسين عليه السلام مى خواهد در برابر حكومتى قيام كند كه بر سراسر كشور به طور كامل مسلط است و تمام منابع قدرت را در اختيار دارد، بهره بردارى صحيح از نهضتى كه در برابر چنين حكومت انجام گيرد بدون ترديد مستلزم شرائط بى شمار و امكانات خاصى است كه از همه مهمتر آماده ساختن افكار اجتماع و توجه دادن آنان به هدف اصلى نهضت است . اجتماع اسلامى بايد بداند چرا حسين عليه السلام قيام مى كند و هدف آن بزرگوار از نهضت چيست ؟ مردم مسلمان بايد بدانند كه فرزند زهرا سلام الله عليها چشم بسته تسليم حوادث نشد بلكه حساب كرده و با داشتن هدفى مشخص و معين براى پذيرفتن آن فاجعه ى بزرگ و طاقت فرسا آماده گرديد. اصلاع امت اسلامى از هدف مقدس حسين عليه السلام از يك طرف خود به منزله ى يك اعلام خطر جدى به امت است كه وضع فوق العاده و غير عادى اجتماع را بدينوسيله دريابند، آن چنان وضعى كه فرزند اميرالمؤ منين هستى اسلام و موجوديت قرآن را در آن معرض سقوط حتمى و هميشگى مى بيند و براى نجات آن ناچار دست به آن نهضت مقدس و خونين مى زند. و از سوى ديگر، زاده ى على بايد مقصد و هدف مشخص خود را به اطلاع امت برساند تا در نتيجه حكومت اموى با آن امكانات وسيع و عجيبى كه در اختيار دارد فرصتى پيدا نكند تا اين حادثه ى خونين را يكباره تحريف نمايد و ( مانند بسيارى از حوادث اصيل جهان كه با دست حكومتهاى فاسد و كثيف دستگاههاى وسيع تبليغاتى فرزند معاويه يكباره وارونه گردد و واقعيت و صورت اصلى آن از نظر اجتماع پوشيده بماند. و از طرف سوم - حسين عليه السلام بايد همه ى مردم را از مقصد اصلى و هدف آسمانى خود آگاه سازد تا از اين راه زمينه ى فكرى اجتماع به منظور بهره بردارى از آن قيام مقدس كاملا آماده گردد، با اين حساب (از نظر سياست عمومى نهضت ) حتما مى بايست حسين عليه السلام هدف خود و وضع فوق العاده و دردناك اجتماع را به اطلاع امت اسلامى برساند و آنان را از اين راز آگاه سازد، اما آيا براى فرزند پيغمبر در آن روز امكان انجام اين كار وجود داشت ؟ آيا براى آن بزرگوار ممكن بود سراسر كشور را از اين مقصد بزرگ و خدائى خود و از وضع خطر ناك اجتماع و حكومت مطلع سازد؟ در آن روزگار وسائل پخش و مطلع ساختن عموم مردم از حوادث و پيش آمدها به طور كلى وجود نداشت و آنچه هم كه به طور فرزند فاطمه كه هيچگونه امكانات مادى در اختيار ندارد و سخت مورد خشم و غضب حكومت بوده و در معرض كشته شدن و قتل قرار داشت اما با اين حال فرزند اميرالمؤ منين براى اطلاع يافتن امت اسلامى و تمام طبقات اجتماع از هدف مقدس حضرتش راهى را در پيش گرفت كه راستى بهت انگيز و حيرت زا است . خوانندگان عزيز - شما مى دانيد كه مكه در ايام حج مركز اجتماع تمام طبقات از سراسر كشور است ، نه تنها شهرهاى كوچ و بزرگ بلكه كمتر ده و قريه اى حتى در دورترين نقاط مملكت يافت مى شود كه فرد يا افرادى از آنجا براى زيادت خانه ى خدا عازم مكه نگردد و به سوى آن شهر مقدس كوچ ننمايد، حسين عليه السلام از اين امكان وسيع و بى نظير استفاده كرد يعنى با آنكه مقصد اصلى آن بزرگوار عراق است با اين حال به مكه آمد تا از اجتماع مردم در آنجا بهره بردارى كند و به رايگان از همه آنان مانند پيكى در راه رساند هدف مقدس و بزرگ خود به همگان و نشان دادن وضع دردناك و خطرناك اجتماع ، به سراسر كشور استفاده نمايد. حسين عليه السلام مى داند كه اگر زائرين خانه ى خدا را در جريان حوادث و پيش آمدهاى كشور و هدف آسمانى و نهضت خود قرار دهد بوسيله آنان اين مسائل با اطلاع عموم خواهد رسيد و با بازگشت آنان از مكه به سوى شهرها و مسكن هايشان همگان در جريان اين حوادث قرار مى گيرند. از اينجاست كه مى بينيم فرزند فاطمه سلام الله عليها راه مكه را در پيش مى گيرد با آنكه خود پيش از آنكه از مدينه خارج گردد در چند مورد با صراحت كامل مقصد اصلى خويش را بيان كرده و فرموده : من به سوى عراق مى روم و در آنجا در سرزمينى به نام كرب و بلا به شهادت مى رسم حسين عليه السلام براى دست يافتن به چنين هدف بزرگ و مهمى وارد مكه گرديد و در آنجا مسكن گزيد تا صبح روز هشتم - يعنى همان روزى كه هر قافله و هر فرد عقب مانده اى سعى مى كند هر چه زودتر خود را به آن سرزمين مقدس برساند و اعمال و مقررات حج را انجام دهد، ولى فرزند اميرالمؤ منين درست در همان روز به دست به عملى زد كه آن عمل آن چنان غير منتظره و بى سابقه بود كه در مدت كوتاه در سراسر مكه پخش گرديد و همگان از آن اطلاع يافتند. آن عمل غير عادى و بى سابقه چيزى جز خارج شدن كاروان آن حضرت به سوى عراق نبود. كاروان حسينى صبح روز هشتم دست به ابتكارى زد كه در تاريخ اسلام بى سابقه بود يعنى از مكه خارج گرديد و به سوى عراق حركت نمود، اما حركتى كه روز قبل هدف از آن حركت را در برابر اجتماع بيان فرمود و مآل كار و پايان سفر خود را آشكارا روشن ساخت . اكنون اين خبر دهن به دهن مى گردد و با يك سرعت عجيبى در بين همه پخش مى شود - فرزند پيغمبر با كاروان خود به سوى عراق رفت !! چرا و به چه علت ؟ مى گفت من مى روم براى دست زدن به يك نهضت خونين و مقدس و از مردم هم كمك خواست ، اما نه كمك مالى بلكه مى گفت هر كس آماده ى جانبازى در راه ما است با ما حركت كن !! اين بود آن مطلبى كه دست به دست مى گشت و با يك سرعت عجيبى انتشار يافت و مردم براى يكديگر نقل مى كردند، اكنون ديگر تمام كسانى كه در مكه حاضرند از حركت حسين عليه السلام و هدف آن بزرگوار و شرائط دردناك اجتماع اسلام كم و بيش اطلاع دارند و طبيعى است ؟ اينان پس از انجام حج به سوى ديار خود بر مى گردند و هنگام باز گشت و ديدار مردم چند خبر جالب تر و حادثه اى عجيب تر از نقل اين داستان است كه كاروان حسين در صبح روز هشتم از مكه به سوى عراق حركت نموده آن هم حركتى كه خود فرمود: هدف من شهادت و كشته شد و دست زدن به يك نهضت خونين در برابر حكومت فرزند معاويه است با اين ترتيب از باز گشت حجاج به شهرها و قراء خود سراسر كشور از حركت زاده ى على و مقصد اصلى آن بزرگوار و فوق العاده بودن شرائط اجتماع به طور اجمال مطلع مى گردند آرى اين است آن مقصد بزرگ و پر ارجى كه حسين بن على عليه السلام به خاطر آن راه مكه را در پيش مى گيرد با آنكه خود فرمود من به سوى عراق مى روم و در آنجا كشته خواهم شد . حسين در مكه از هدف خود سخن مى گويد. هنگاميكه حسين بن على عليه السلام وارد مكه شد عبدالله بن زبير در آنجا رحل اقامت افكنده و مردم مكه را بگرد خود جمع كرده بود اما با آمدن آن بزرگوار اهل مكه همگان به آن حضرت روى آورند و از محضر پرفيض آن فرزند معصوم پيغمبر بهره مند مى گشتند، ابن عباس و عبدالله بن عمر روزى به نزد آن حضرت آمدند. فرزند عمر ابتداى به سخن كرد و به آن بزرگوار چنين گفت : مردم مكه با شما خاندان پيغمبر سابقه ى دشمنى و عداوت دارند و اكنون هم اينان با يزيد بيعت كرده است ، من مى ترسم اين مردم با شما مكر كنند و شما را دچار مصيبت و بلا سازند، صواب اين است كه شما هم با يزيد بيعت كنند و در برابر حكومت وى شكيبائى اختيار نمائيد تا هنگاميكه خداوند فرجى عنايت فرمايد: حسين عليه السلام در پاسخ فرمود اى عبدالله تو گمان مى كنى كه من آن كس باشم كه با يزيد بيعت كنم و در برابر او تسليم گردم (156) در اينجا زاده ى زهرا سلام الله عليها تصميم قطعى خود را باز آشكارا بيان كرده و با صراحت مى گويد من با يزيد بيعت نمى كنم و در برابر حكومت وى تسليم نخواهم شد، حسين عليه السلام در اينجا نه تنها از سرپيچى خود در برابر حكومت يزيد سخن مى گويد بلكه هدف و مقصد آن بزرگوار تا آنجا مشخص و حساب شده است كه صريحا به فرزند عمر مى گويد: مرا نصرت كن و در راه رسيدن به اين هدف مرا يارى نما اين كدام هدف است كه حسين عليه السلام براى رسيدن به آن از عبدالله بن عمر يارى مى خواهد و نصرت مى طلبد؟! آيا اين هدف جز مبارزه با حكومت يزيد و قيام در برابر آن دستگاه فاسد و خاندان كثيف است ؟! آرى مقصد حسين مشخص است و هر عملى هم كه آن بزرگوار انجام مى دهد براى رسيدن به همان مقصد است ، حركت از مدينه ، آمدن به مكه ، برخوردها، خطبه ها، مكالمات و گفتارها همه و همه به منظور دست يافتن به همان هدف و رسيدن به آن مقصد است با اين حساب جاى شگفت نيست كه حسين بن على عليهماالسلام فرزند عمر ( كه او را به بيعت با يزيد دعوت مى كند) به يارى خود مى خواند و از وى نصرت مى طلبد. كوفه از حسين عليه السلام دعوت مى كند خبر آمدن حسين بن على عليه السلام به مكه و سرپيچى آن بزرگوار از بيعت با يزيد در شهرهاى بزرگ كشور با سرعت انتشار يافت و كوفه هم بزودى از آن مطلع گرديد و در صدد بر آمد فرزند پيغمبر را به سوى خود دعوت كند و از آن بزرگوار در برابر حكومت زاده ى معاويه حمايت نمايد. مسعودى مورخ بزرگ اسلامى مى نويسد: و لمامات معاوية ارسل اهل الكوفه الى الحسين بن على انا قدحبسنا انفسنا على بيعتك و نحن نموت دونك و لسنا نحضر جمعة و لا جماعة لسببك (157) يعنى پس از مرگ معاويه مردم كوفه نامه ها براى حسين - ابن على فرستادند و در آنجا نوشتند كه ما خود را براى بيعت با حضرآماده ساختيم و براى فداكارى و جانبازى در راه شما آماده شديم و در نمازهاى جمعه و جماعت فرماندار كوفه حاضر نمى گرديم زيرا در انتظار مقدم شما هستيم . بزرگان كوفه پس از ورود حسين عليه السلام به مكه ، در منزل سليمان بن صرد خزاعى اجتماع كردند و گفتند كه معاويه سمتكار به هلاكت رسيد و يزيد شرابخوار جاى نشين وى گرديد، حسين بن على با يزيد بيعت ننمود و وارد مكه شد اكنون چه بايد كرد و چه راءى بايد انديشيد؟ سليمان بن صرد خزاعى در آنجا به پاى خواست و خطابه ى كوتاهى بدين صورت ايراد نمود: ان معاوية قد هلك وان حسينا نقض على القوم بيعته و قد خرج الى مكة و اءنتم شيعة اءبيه فان كنتم تعلمون انكم ناصروه و مجاهدو عدوه فاكتبوا اليه و ان خفتم الفشل و الواهن فلا تغر و االرجل فى نفسه (158) يعنى معاويه به هلاكت رسيد و حسين با يزيد بيعت ننمود و در برابر وى تسليم نشد و از مدينه به سوى مكه خارج گرديد و شما شيعيان او و پدر او هستيد پس از مرگ مى دانيد كه آن حضرت را يارى مى كنيد و با دشمنان وى پيكار مى نمائيد با آن بزرگوار بنويسد (تا به سوى شما حركت كند) و اگر مى ترسيد كه در هنگام جنگ چنين وحشت كنيد و سستى و عهد شكنى نمائيد پس از اين صورت فرزند پيغمبر را فريب ندهيد و آن حضرت را با وعده هاى دروغ مغرور نسازيد هنگامى كه سخن سليمان به پايان رسيد همگان گفتند: ما در راه فرزند پيغمبر حسين عليه السلام از جان و مال خود مضايقه نداريم و حضرتش را در همه حال نصرت مى دهيم و با دشمنانش پيكار مى نمائيم پس از تعهدات و پيمانهائى كه سليمان بن صرد از آنها گرفت نامه اى بدين گونه به امضاى جمعى به سوى حسين بن على عليهماالسلام نگاشتند: بسم الله الرحمن الرحيم الى الحسين بن على من سليمان بن صرد و المسيب بن نجيه ورفاعة بن شداد البجلى و حبيب بن مظاهر و شيعته المؤ منين و المسلمين من اهل الكوفة سلام عليك فانا نحمد اليك الله الذى لااله الاهو اما بعد فا الحمدلله الذى قصم عدوك الجبار العنيد الذى انثزى على هذه الامة فابتزها امرها و غضبها فيئها و تاءمر عليها بغير رضى منها ثم قتل خيارها و استبقى شرارها و جعل مال الله دولة بين جبابرتها و اعنيهائها فبعدا لها كما بمدت ثمود انه ليس علينا امام فاقبل ، لعل الله يجمعنا بك على الحق و النعمان بن بشير فى قصر الامارة لسنا نجتمع معه فى جمعة و لا نخرج معه الى و لوقد بلغنا انك قد - اقبلت الينا اخر جناه حتى نلحقه بالشام انشاء الله (159) يعنى اين نامه اى است از سليمان بن صرد و مسيب بن نجيه و رفاعة ابن شداد و حبيب بن مظاهر و عموم شيعيان حسين بن على كه به سوى آن حضرت نگاشتند، سلام بر تو باد، همانا ما سپاس مى گذاريم آن خداى يگانه اى كه دشمن تو را درهم شكست ، آن جبار ستمكارى كه با روز و قدرت خود را بر اين امت تحميل نموده و زمام كارهاى او را جبرا در دست گرفت و اموال او را غصب نمود و بدون رضاى او بر او حكومت يافته بود، آن ستمگرى كه خوبان و آزاد مردان اجتماع را كشت و ناپاكان و اشرار امت را به جاى گذاشت و بيت المال را در بين جباران و مالداران دست به دست گردانيد، خداوند او را از رحمت خود دور گرداند همانگونه كه قوم ثمود را دور ساخت . اى پسر پيغمبر آگاه باش كه براى ما امروز امام و رهبرى نيست (زيرا ما يزيد را نمى پذيريم و با وى بيعت نمى كنيم ) پس به سوى ما روى آور و به جانب كوفه سفر كن باشد كه خداوند بوسيله ى حضرتت ما در طريق هدايت گرد آورد. در اينجا نعمان بن بشير استاندار كوفه در دارالاماره نشسته ولى ما او را امير نمى دانيم و در نماز جمعه و نماز عيد با وى حاضر نمى گرديم و اگر اطلاع برسد كه حضرت شما به سوى ما حركت فرموديد ما نعمان را از كوفه بيرون مى كنيم و او را تا به شام پيش مى رانيم اين نامه بوسيله دو نفر به نام عبدالله بن مسمع و عبدالله بن وال در دهم رمضان در مكه معظمه به دست حضرت حسين على عليه السلام رسيد ولى مردم كوفه تنها به نوشتن اين نامه اكتفاء ننمودند و پى در پى با آن حضرت از جانب آنان نامه مى رسيد تا جائى كه تعداد نامه ها را جمعى از مورخين تا دوازده هزار ضبط كرده اند. اعزام مسلم يا اولين قدم در راه نهضت نامه هاى مردم كوفه يكى از بعد از ديگرى در فاصله هاى كوتاه به حسين بن على عليه السلام مى رسد، آن بزرگوار هر چند مآل كار و پايان اين راه را به خوبى مى داند (و خود هم كرارا با صراحت درباره ى آنها سخن گفت ) اما با اين حال حسين عليه السلام مى بايست به خواسته هاى مردم كوفه پاسخ دهد و دستهاى نيازى كه به سوى آن حضرت كشيده اند بى خواب نگذارند زيرا در غير اين صورت حجت خداوند بر آن مردم سست پيمان و عهد شكن تمام نگرديده بود. حسين عليه السلام بايد با اين همه تقاضاهاى پى در پى پاسخ دهد (هر چند كه خود مى داند آنها بر عهدهاشان پايدار و ثابت نيستند) از اين نظر يكى از بزرگترين شخصيتهاى خاندان وحى را به نيابت از خو به سوى آنان گسيل مى دارد، حسين عليه السلام مسلم بن عقيل را به سوى كوفه مى فرستد تا حجت خداوند بر آن مردم تمام گردد، اما خود به سوى آنان حركت نمى كند زيرا برنامه هاى آن حضرت قدم به قدم تعيين شده است . آن حضرت در آمدن به مكه يك هدف بزرگ و مقدسى داشت (همان هدفى كه ما در گذشته به طور تفصيل از آن سخن گفتيم ) دست يافتن به آن هدف تنها در صورتى امكان پذير است كه آن بزرگوار تا روزى كه تمام زائرين خانه ى خدا از سراسر كشور به مكه مى آيند در مكه بماند و از آن شهر مقدس حركت نمايد، حسين عليه السلام مكه را مسكن هميشگى خود انتخاب ننمود و بالاخره مى خواهد از آنجا خارج گردد اما نه اكنون و در نيمه رمضان بلكه در روز هشتم ذى الحجه بايد كاروان حسينى از مكه كوچ كند از اينجاست كه مى بينيم حسين عليه السلام خود از مكه خارج نمى گردد و به جانب كوفه كوچ نمى كند، ولى پسر عم خود مسلم را بدان سوى مى فرستد. لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل (160) حسين عليه السلام درباره ى زمامدار صالح سخن مى گويد: حسين بن على عليه السلام هنگامى كه خواست مسلم بن عقيل را به جانب كوفه بفرستد نامه اى به مردم آن سامان نوشت و آن را به نماينده و نايب خاص خود تسليم نمود، متن آن نامه چنين است : اءما بعد فقد فهمت كل الذى اقتصصتم و قد بعثت اليكم باخى و ابن عمى و ثقتى من اهل بيتى مسلم بن عقيل و اءمرته ان يكتب الى بحالكم و امركم وراءيكم فان كتب الى انه قد اجتمع راءى ملئكم و ذوى الحجى منكم على مثل ما قدمت به رسلكم اقدم اليكم و شيكا انشاء الله فلعمرى ماالامام الا العامل بالكتاب و القائم بالقسط و الدائن بدين الحق و السلام (161) يعنى نامه هاى شما به من رسيد و من بر آنچه كه نوشتيد اطلاع يافتن و اكنون برادرم و پسر عمويم و فردى از اهل بيت من كه مورد اعتماد من است يعنى مسلم بن عقيل را به سوى شما فرستادم و به او گفتن كه تصميم و راءى شما را براى من بنويسد پس اگر وى به من نوشت كه راءى بزرگان و صاحبان عقل و درايت شما همچنان مانند گذشته است و همانگونه است كه در نامه هاى خود به من نگاشتيد بزودى به سوى شما خواهم آمد، (مردم كوفه ) به جان خودم قسم كه شايستگى رهبرى و امامت ندارد مگر فردى كه بر طبق كتاب خدا رفتار كند و عدل و داد را شيوه ى حكومت خود سازد و پاى بند به دين حق و روش صحيح باشد در اين نامه كه حسين عليه السلام به مردم كوفه مى نويسد (و در واقع به منزله ى استوار نامه اى براى مسلم بن عقيل است ) پايان آن را به بحث درباره ى زمامدارى امت و رهبرى اجتماع اختصاص مى دهد و صريحا ياد آور مى گردد كه شايستگى مقام امامت را ندارد مگر فردى كه بر طبق كتاب خدا عمل كند و در حكومت عدل و داد را پيشه خود سازد حسين عليه السلام در نامه ى خود اين بحث را پيش مى كشد تا به وسيله افكار اجتماع را به سوى يكى از مهمترين اصل حياتى اسلام يعنى موضوع حكومت توجه داده و آنان را از رفتن زير بار ننگ بيعت با فرزند معاويه (كه عدم صلاحيت وى براى رهبرى اجتماع بر همگان روشن است ) بر حذر دارد. در اين نامه كه فرزند پيغمبر به مردم كوفه نوشت مى توان از حادثه اى كه حسين كنار قبر پيغمبر هنگام مناجات با خداوند از آن دم زده بود و گفته بود: خدايا تو مى دانى كه حادثه اى براى امت اسلام پيش آمده به خوبى مطلع شد، زاده ى زهرا سلام الله عليها تا هنگام حركت از مدينه باره ها از امر به معروف و نهى از منكر دم زده بود، ولى در اين نامه آن بزرگوار كليات تمام گفتارها و نوشته هاى خود را با صراحت تفسير مى كند و روى آن منكرى كه اجتماع دچار آن گرديده انگشت مى گذارد و از آن حادثه اى كه امت اسلامى به آن مبتلا شده پرده بر مى دارد. آن حادثه و آن منكر كه حسين عليه السلام براى اصلاح آن و نهى از آن عملا قدم برداشت چيزى نيست جز همان موضوع حياتى و مهمى كه در اين نامه با آن اشاره مى فرمايد: فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب و القائم بالقسد والدائن بدين احلق آن موضوع حياتى و آن حادثه ى تازه و آن منكر بزرگ و خطرناك همانا انحرافى است كه در حكومت اسلامى پيش آمده ، آن حضرت مى بيند حكومت و قدرت اسلامى درست بر خلاف مسير صحيح و اصلى خود قرار گرفته و در راءس دستگاه قدرت فردى مانند يزيد واقع شده است كه نه به كتاب آسمانى و قوانين و مقررات وى اعتنائى دارد و نه با عدل و داد رابطه اى و نه خود را پاى بند به يك روش حق و دين صحيح مى داند اينجاست كه حسين ناچار بايد در نامه ى خود از مسئله ى حكومت دم زند و از شرائط زمامدار و رهبر سخن به ميان مى آورد. كوفه عهد شكنى مى كند مسلم بن عقيل عليه السلام طبق فرمان امام عصر خود از مكه به جانب كوفه حركت مى كند. مسعودى مى نويسد: فخرج مسلم بن عقيل من المكة الكوفة فى النصف من شهر رمضان - يعنى مسلم بن عقيل در پانزدهم ماه رمضان از مكه خارج گرديد و پس از مشكلات فراوان وارد كوفه شد، فرزند عقيل در ابتداء مورد استقبال گرم طبقات مردم قرار گرفت و كوفه در اول كار با آغوشى باز آن حضرت را در خود پذيرفت ، افراد كوفه يكان يكان با نايب خاص و نماينده ى مخصوص حسين عليه السلام بيعت كردند و اعلام وفادارى و فداكارى نمودند، تعداد بيعت كنندگان آن چنان با سرعت بالا رفت كه مسعودى مى نويسد: بايع المسلم بن اهل الكوفة اثنا عشر اءلف رجل وقيل ثمانية الفا فكتب بالخبر الى الحسين وساءله القدوم اليه (162) يعنى دوازده هزار نفر از مردم كوفه با مسلم بن عقيل بيعت كردند و بعضى از مورخين گفته اند هيجده هزار نفر (163) اما متاءسفانه اين استقبال گرم پس از مدتى كوتاه بدرقه ى بسيار سرد و ناجوانمردانه اى را با خود همراه داشت ، مردم كوفه در محيطى آرام كه هيچگونه احساس خطر در آن نمى شد با مسلم بن عقيل عليه السلام آنگونه روبرو گشته و از وى استقبال نمودند اما هنگامى كه در وفادارى خود نسبت به آن بزرگوار احساس خطر كردند آن چنان با سرعت اطراف آن حضرت را رها كردند كه راستى در تاريخ انسانيت بى نظير و يا حداقل كم نظير است . هنگامى كه فرزند معاويه از ورود نماينده مخصوص حسين عليه السلام در كوفه و موفقيت سريع آن بزرگوار اطلاع يافت و دانست كه نعمان بن بشير استاندار كوفه آن چنان نا پاك و جسور نيست كه بتواند تسلط حكومت وى را بر آن ناحيه ( كه به منزله ى قلب عراق و پايگاه قدرت آن بوده است ) در برابر مسلم حفظ نمايد به ناچار دست به دامان كثيف ترين و بى اصالت ترين نوكران و عمال خود يعنى عبيدالله بن زياد زد و او را كه در بصره حكومت داشت با حفظ سمت به استاندارى كوفه منصوب ساخت و ماءموريت آرام كردن كوفه و سر كوب نمودن جنبشى كه به حمايت از خاندان پيغمبر به وجود آمده بود به وى واگذار نمود. فرزند زياد بن ابيه با نيرنگ خاصى وارد كوفه گرديد و بدارالاماره رفت و بدون داشتن نيروى نظامى قابل ملاحظه اى تنها با خدعه و شيطنت و تهديد و تطبيع آن چنان كوفه را در برابر قدرت پوشالى و پوچ يزيد بن معاويه مرعوب ساخت كه توانست در كمتر مدت تسلط از دست رفته ى آن حكومت كثيف را بر آنجا به نحو بهتر و عالى تر باز گرداند و نيروى عظيمى را كه در حمايت از مسلم بن عقيل به وجود آمده بود به آسانى متلاشى سازد، دستور داد منادى او در همه جا ندا در دهد؛ اثبتوا على بيعة يزيد بن معاوية قبل اءن يبعث اليكم من الشام رجالا يقتلون رجالكم و يسبون حرمكم (164) يعنى مردم كوفه ! بر بيعت يزيد ثابت نمانيد پيش از آنكه وى ارتشى مجهز از شام بفرستد تا مردان شما را بكشند و زنان شما را به اسارت ببرند. آرى ، پسر زياد تنها با يك تهديد پوچ و بى اساس توانست آن مردم سست پيمان را از گرد مسلم بن عقيل پراكنده سازد، يگانه فردى كه در سراسر كوفه در يارى آن شير مرد قريش پايدار ماند؛ هانى بن عروه بود كه جان خود را در راه حمايت از وى از دست داد و با آن حضرت به درجه شهادت رسيد، پسر زياد با آنكه هانى را براى تسليم نمودن مسلم سخت مورد تهديد قرار داد و به او گفت اگر مسلم را به من نسپارى و او را تسليم من نسازى لا مفرلك و لاخلاص ولات حين مناص ، يعنى برا تو راه فرار و نجاتى نيست با اين حال هانى شهامت و جوانمردى نشان داد و گفت : لا والله . آيا از من مى خواهى كه ميهمان خود را تسليم تو سازم تا او را با شمشير گردن زنى ؟ هرگز چنين عملى را انجام نخواهد داد و اين ننگ و عار را بر خود نخواهم پسنديد، سپس چنين اضافه كرد: ويلكم لو كانت رجلى على طفل من آل الرسول صلى الله عليه و آله لا اءرفعها حتى تقطع (165) يعنى واى بر شما: اگر پاى من بر روى طفلى از خاندان پيغمبر باشد آن را از روى او بر نمى دارم (تا گرفتار شما ستمگران گردد) مگر آنكه پاى مرا قطع نمايند هانى بن عروه به جرم جوانمردى و پايدارى خود در ارادت به خاندان پيغمبر عليهم السلام به امر عبيدالله نا پاك (پس از جراحات فراوانى كه برداشت ) روانه زندان گرديد، اما هانى از شختصيتهاى مهم كوفه و رئيس قبيله است از اين نظر انتشار گرفتارى وى موجى از خشم و غضب در بين قبيله ى بنى مذحج و طرفداران فرزند عروه به وجود آورد و به زودى تعداد چهار هزار شمشير زن اطراف دارالاماره را محاصره كردند و هانى را سالم و زنده خواستار شدند. تاريخ خيانت شريح را فراموش نمى كند. در اين جا فرصت خوبى به وجود آمده بود تا با استفاده از آن نتوان ريشه ى حيات ننگين زاده ى زياد را براى هميشه در هم سوخت و امت اسلامى را از يك نكبت جهانگير آن ناپاك آسوده ساخت ، اما انجام يك خيانت بزرگ و يك گناه عظيم موجب شد كه اين فرصت عالى و پر ارزش به آسانى از دست برود و عبيدالله خائن با خاطرى آسوده دنباله ى نقشه هاى شيطانى رسول خدا را بگيرد، آن خيانت و آن گناه بوسيله ى يك روحانى نا پاك و مرد آبستن جاه و مقام انجام مى گرديد! شريح قاضى كه به علت تصدى مقام قضاوت (كه يك مقام بزرگ روحانى و اسلام است ) از اعتماد مردم نسبت به خود بر خوردار بود از جانب فرزند زياد ماءموريت يافت تا هانى را ديدار كند آنگاه سلامتى و حيات او را به قبيله ى وى اطلاع دهد، آن مرد از خدا بى خبر با آنكه هانى را با صورتى آلوده به خون و حالى بسيار زار ديدار كرد با اين حال به نزد مردم آمد و به آنها گفت : ناراحت نباشيد، اينك هانى در نزد امير عبيدالله نشسته است و با يكديگر مكالمه مى كنند و بزودى سلامت نزد شما بر مى گردد! اين سخن خلاف واقع و دروغ كه از حلقوم يك اهرمن فرشته نمائى خارج گرديد مورد پذيرش آن جمع واقع شد و به زودى متفرق شدند و هر يك به سوى كار خود رفتند پسر زياد پس از پراكنده گشتن آن جمع با خاطرى آسوده دنباله كارهاى خود را گرفت و با استفاده از سست پيمانى مردم قدم به قدم نقشه هاى خود را با موفقيت انجام داد و به هدفها و آرمانهاى جهنمى خويش نزديك گرديد تا جائيكه بالاخره توانست جمعيت انبوهى را از همان مردم كوفه - همان مردمى را كه با مسلم بيعت كرده بودند!! در جنگ عليه آن حضرت و براى دستگيرى آن بزرگوار بسيج نمايد، مردم كوفه كه در ابتداى خروج حضرت مسلم در اطراف آن بزرگوار اجتماع كرده بودند با تهديد و تطميع و تخويف دست ياران زياده ى زياد به زودى آن نايب امام را تنها گذاردند، ولى تنهائى براى آن شير بيشه ى شجاعت وحشت آور نيست و با آنكه ميدان جنگ كوچه هاى تنگ كوفه بود و جنود شيطان از همه طرف مسلم بن عقيل را در ميان گرفته بودند و حتى بعضى از زنان كوفه هم از پشت بامهاى منازل ، آن حضرت را با سنگ و چوب مورد تعرض قرار مى دادند با اين حال آن برادر زاده ى على و آن نماينده ى خاص حسين آن چنان شجاعت و شهامت از خود نشان داد كه همگان را دچار بهد و حيرت ساخت تا جائيكه فرزند فرزند زياد به فرمانده لشكر محمد بن اشعث اعتراض نموده و به وى گفت : ثكلتك امك و عدموك قومك ، واحد يقتل منكم هذه القتلة العظيمة ؟! فكيف لواءر سلناك الى من هو اءشد باسا و اشد مراسا. يعنى مسلم يك مرد است با اين حال اين همه از شما مى كشد؟! پس چه خواهى كرد هنگاميكه تو را به جنگ كسى به فرستم كه از مسلم شجاع تر و شديدتر است (مقصود وى از از جمله ، حسين عليه السلام بود). محمد بن اشعث در پاسخ گفت : ايهاالامير اءتظن انك بعثتنى الى بقال من بقالى الكوفة اوالى جز مقانى من جرامقة الحيرة ؟! اولم تعلم ايهاالامير انك بعثنى الى اسد ضرغام وسيف حسام فى كف بطل همام من آل خيرالانام (166) يعنى تو گمان كردى مرا به جنگ بقالى از بقالهاى كوفه و يا كشاورزى از كشاورزان حيره فرستادى ؟! مگر نمى دانى كه مرا به جنگ شيرى از ژيان و شمشيرى بران فرستادى ، شمشيرى كه در دست يك قهرمان بى همتا و يك شجاع بى مانندى از خاندان پيغمبر است . و بالاخره هم توانستند مسلم بن عقيل را با نبرد و پيكار از پاى در آورند ناچار خدعه كردند و آن حضرت را با نيرنگ دستگير نمودند و او را بدارالاماره نزد پسر زياد بردند. فرستاده ى حسين از هدف حسين سخن مى گويد مسلم بن عقيل عليه السلام نماينده مخصوص حسين و نماينده افكار و اهداف آن حضرت است ، راه و روشى كه آن بزرگوار در برابر يزيد دارد عينا همان روش را نايب وى در برابر نماينده يزيد عبيدالله دارا است ، اكنون به مكالمات مسلم بن عقيل با زاده ى بنگريد كه چگونه نه تنها آن بزرگوار آن همه قدرت و موفقيت را كه در اختيار آن مرد خون آشام و سفاك است ناديده مى گيرد بلكه در هنگام بر خورد با وى با يك جهان شهامت و فصاحت از هدف مقدس و انسانى امام و رهبر معصوم خود حسين بن على عليه السلام سخن مى گويد؛ هنگامى كه مسلم بن عقيل را با حالتى زار و جراحات فراوان بر پسر زياد وارد كردند آن حضرت كوچكترين اعتناء و توجهى به وى نكرد و حتى به او سلام نمود؛ در اينجا يكى از دربانان ناپاك او به آن حضرت اعتراض كرده و گفت : سلم على الامير، فقال له اسكت و يحك و الله ماهولى بامير يعنى به حضرت گفت بر امير عبيدالله سلام كن ، آن حضرت فرمود ساكت باش ولى بر تو سوگند به خدا كه او امير بر من نيست ، عبيدالله گفت چه سلام بكنى يا نكنى هم اكنون كشته خواهى شد حضرت فرمود: ان قتلتنى فلقد من هو شرمنك من هو خير منى يعنى اگر مرا بكشى (عجيب نيست زيرا) كسى كه بدتر از تو بود بهتر از مرا به قتل رساند، پسر زياد گفت : مسلم چرا به اينجا آمدى تا اجتماع مسلمين را در هم بريزى و فتنه خفته را بيدار نمائى و خون مسلمانان را تباه سازى ؟! آن بزرگوار فرمود: كذبت يا بن زياد انما شق عصا المسلمين معاوية و ابنه يزيد و اما الفتنة فانما الحقها انت و ابوك زياد بن عبيد عبدبنى علاج من ثقيف و اءنا اءرجوان يرزقنى الله الشهادة على يدى شر بريته . يعنى اى پسر زياد دروغ گفتى . اجتماع مسلمين را معاويه و فرزند او يزيد متفرق كردند و اما فتنه و فساد پس آن را هم تو و پدرت ايجاد نموديد و من آرزومندم كه به دست بدترين مردم جهان شربت شهادت نوشم زاده ى زياد گفت : اى مسلم آيا گمان مى كنى كه شما را در خلافت بهره اى است ؟! آن بزرگوار فرمود گمان نمى كنم بلكه به اين حقيقت يقين و ايمان دارم ، عبيدالله گفت مسلم چار به اين شهر آمدى و اختلاف كلمه در بين مردم آن افكندى ؟! آن حضرت فرمود: ما لهذا اءتيت و لكنكم اظهر تم المنكر و دفنتم المعروف و تاءمر تم على الناس بغير رضى و حملتموهم على غير ما اءمر كم الله به وعملتم فيهم به اعمال كسرى و قيصر فاتيناهم لناء مرفيهم بالعمروف و ننهى عن المنكر وندعو هم على حكم التاب و السنة و كنا اهل ذلك (167) يعنى اى پسر زياد من به كوفه نيامدم تا بين مردم اختلاف كلمه ايجاد كنم ( علت آمدن من اين بود كه ) شما منكر و گناه را در بين مردم شايع ساختيد و معروف را در اجتماع يكباره دفن كرديد و بر مردم حكومت يافتيد بدون آنكه آنها راضى باشند و آراء و نظريات خود را بر خلاف رضاى خدا بوده است بر امت اسلامى تحميل نموديد و در بين آنان مانند جبابره و ستمگرانى چون كسرى و قيصر رفتار كرديد (در اين شرائط دردناك بود كه ) ما خاندان پيغمبر آمديم تا معروف را در بين اين امت زنده گردانيم و از منكر و انحرافات نهى نمائيم . ما آمده ايم تا اجتماع اسلامى را بر طبق قوانين و مقررات آسمانى كتاب و سنت دعوت كنيم ، اين بود هدفهاى ما و اين ما هستيم كه براى انجام اين هدفها شايسته ايم خوانندگان عزيز - در اين سخنان كوبنده و قاطعى كه مسلم ابن عقيل عليه السلام در برابر خونخوارترين و بى شرمترين استانداران يزيد ايراد فرمود دقت كنيد كه چگونه آن بزرگوار درست ماند حسين ابن على عليه السلام از هدفهاى بزرگ و اسلامى آن حضرت سخن مى گويد و چگونه انحرافات شديد اجتماع را در موضوع حياتى و مهم حكومت ياد آور مى گردد و تمام بدبختيها، انحرافات ، آلودگيها، ستمها و بيدادگريها را در همان مسئله ى حكومت خلاصه مى نمايد. مسلم بن عقيل عليه السلام در اين بيانات كوتاه كه در بدترين و دردناكترين لحظات زندگى خود آن را با شهامت و صراحت كافى ايراد نمود تمام فتنه و فسادها و خون ريزيهائى كه در ميان امت اسلامى انجام گرديده همه را از آنجا ناشى مى داند كه افراد ناشايسته و نا پاك و با زور و قدرت ، خود و حكومت خود را بر امت تحميل نمودند انما شق عصاالمسلمين معاوية و ابنه يزيد، و تاءمر تم على الناس بغير زضى نائب خاص حسين عليه السلام منطق كوبنده و قاطع خود را در برابر اشراف و بزرگان كوفه - يعنى همان اشباه الرجال و لارجال - كه در نزد پسر زياد گرد آمده بودن آشكارا بيان كرد، منطقى كه از فكر و اعتقاد امام ، حسين بن على عليه السلام سر چشمه مى گرفت ، مسلم بن عقيل در آن شرائط بسيار بد و نا مساعد وظيفه ى مقدس نيابت خود را به خوبى انجام داد. اين بيانات كوتاه و تكان دهنده فرزند عقيل كه آن روز در دارالاماره در برابر يك درنده و خونخوارى ، آن را اداء فرمود همچنان براى هميشه به صورت يك سند زنده براى نشان دادن شخصيت فوق انسانى آن بزرگوار در تاريخ جهان ثبت خواهد بود و عظمت روح آن حضرت و ايمان و درك صحيح وى را نسبت به هدف مقدس امام عليه السلام به خوبى نشان مى دهد. اين منطق آسمانى تا آنجا كوبنده و غير قابل انكار بود كه فرزند زياد ناچار در برابر آن به حربه ى نا پاكان و سفله هاى اجتماع دست زد و نسبت به آن حضرت فحش و ناسزا گفت ، ولى آن بزرگوار اين قسمت از گفتارهاى عبيدالله را هم بى پاسخ نگذاشت ، زاده ى زياد پس از آنكه نسبتهاى ناروائى به آن بزرگوار داد كه شايسته ى وى و امير نا پاك او بوده است . به آن حضرت گفت : اى فاسق تو در مدينه شرب خمر مى نمودى (!!!) آقا فرمود: انا اءشرب الخمر؟! اما والله ان الله ليعلم انك غير صادق و انك قد قلت علم و انى لست كما ذكرت وانك اءحق بشرب االخمر منى و اءولى بها و من بلغ فى دماء المسلمين و لغا فيقتل النفس التى حرم الله قتلها و يسفك الدم الذى حرم الله على الغضب و العداوة و سوء الظن و هو يلهو و يلعب كان لم يصنع شيئا (168) يعنى آيا به من نسبت شرب خمر مى دهى ؟ به پروردگار سوگند كه خدا مى داند كه تو دانسته دروغ مى گوئى و تو خود مى دانى كه چنان نيستم كه مى گوئى و تو بشرب خمر سزاوارترى و آن كسى كه در ريختن خون مسلمين حريص است و مى كشد كسانى كه خداوند از كشتن آنها نهى كرده و مى ريزد خونهائى را كه خداوند از ريختن آنها غدغن فرموده است ، اى پسر زياد تو از راه ستم و دشمنى و عناد و سوء ظن مسلمانان را مى كشى و سپس آن چنان به عيش و عشرت سرگرم مى شوى كه گويا اصلا گناهى را انجام نداده اى ؟! مسلم بن عقيل تا اينجا رسالت مقدسى كه حسين عليه السلام بر عهده ى وى نهاده بود با يك جهان افتخار و سرافرازى انجام داد و به خوبى نشان داد كه به راستى شايستگى نيابت از حين را دارا بود شجاعت و شهامت بى حد مسلم ، فرزند زياد را آن چنان خشمگين و غضبناك ساخت كه با نهايت بى شرمى به على عليه السلام و فرزندان عزيزش حسن و حسين ناسزا گفت و فحاشى نمود، مسلم بن عقيل فرمود: اءنت و ابوك بالشتيمه فاقض ما انت قاض يا عدوالله يعنى تو و پدرت به ناسزا و شتم سزاوارتريد، اكنون هر چه مى خواهى بكن اى دشمن خداوند، در اينجا ديگر ماءموريت خطير نيابت از امام حسين كه بر عهده ى مسلم نهاده بود با موفقيت و افتخار پايان يافت و آن بزرگوار در تمام دوران ماءموريت خدائى خود نشان داد كه به راستى شايستگى داشت كه نيابت از حجت خدا و امام عصر خود حسين بن على عليهماالسلام را بپذيرد و اين مسئوليت بزرگ را بر عهده بگيرد، رسالت مسلم بن عقيل عليه السلام پايان يافت ، ولى با پايان اين رسالت زندگى پر افتخار آن حضرت هم به پايان رسيد و به دستور ابن زياد كشته شد و به مقام قرب خداوند نايل آمد، سلام الله عليه و رضوان و بركاته الدائمة و جزاه الله عن الاسلام خير الجزاء. كاروان حسين عليه السلام مكه را ترك مى گويد خوانندگان عزيز - ما در گذشته در باره آمدن حسين عليه السلام به مكه و آن هدف بزرگ و مهمى كه آن بزرگوار از انجام اين عمل در نظر داشت به طور تفصيل بحث كرديم ، اكنون همان هنگام خاص فرا رسيد و آن حضرت بايد از اين فرصت بزرگ ( در راه نشر هدف مقدس خود و اعلام خطر از نظر وضع دردناك اجتماع و حكومت اسلامى در سراسر كشور) حداكثر بهره بردارى را بنمايد از اين نظر دست به انجام يك عمل بى سابقه و غير عادى زد تا از اين راه افكار همگان را به سوى خود و هدف مقدس و آسمانى خود متوجه سازد، يعنى صبح روز هشتم ( همان روزى كه هر فرد عقب مانده سعى مى كند حتما در آن روز خود را به شهر مقدس خارج گرديد، اما روز قبل يعنى در هفتم ذى الحجه ضمن بيانى كوتاه ( ولى بسيار قاطع و روشن ) مقصد خدائى و مآل و پايان كار خود را با صراحت كامل در برابر جمعى اعلام داشت ، فرزند اميرالمؤ منين در اين خطبه دلنشينى و تكان دهنده چنين مى گويد: الحمدلله و ماشاء الله و لاحول و لا قوة الا بالله و صلى الله على رسوله و سلم خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتادة و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسق و خير لى مصرع انا لاقيه كانى باوصالى يتقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلا فيملاءن منى اكراما جوفا و اجر بة سغبا الامحيص عن يوم خط بالقلم رضى الله رضنا اهل البيت نصبر على بلائه و يوفينا اجورالصابرين لن تشذ عن رسول الله لحمته و هى مجموعة له فى خظيرة القدس تقربهم عينه و ينجز لهم وعده و من كان باذلا فينا مهجته موطنا على لقاء الله نفسه فلير حل معنا فانى راحل مصبحا انشاء الله (169) يعنى مرگ بر همگان حتم است و من سخت مشتاق ديدار گذشتگان خود هستم مانند اشتياق يعقوب به ديدار يوسف ، ( با اراده و خواست من ) براى من قتلگاهى اختيار شده كه من آن را ديدار خواهم كرد، گويا هم اكنون مى بينم كه اعضاء و جوارح مرا گرگان كوفه پاره پاره مى كنند و از من شكمهاى آمال و آرزوهاى خود را پر مى سازند، چاره اى جز انجام اين كار نيست . ما به رضاى خداوند راضى هستيم و بر آزمايشهاى او صبر مى كنيم و خداوند پاداش صابرين را به ما عنايت مى كند ( من پاره ى تن پيغمبرم ) و پاره ى تن آن حضرت از وى جدا نمى گردد و چشم پيغمبر در بهشت با ديدار او روشن مى شود و وعده هاى آن حضرت ( با شهادت فرزندش ) عملى مى گردد، اكنون آن كس كه از بذل جان در راه ما مضايقه ندارد و براى لقاى پروردگار، خود را آماده نموده با من كوچ دهد و من صبح فردا از مكه كوچ خواهم كرد در اين خطبه هيجان انگيز و كوتاه حسين بن على عليه السلام از همان ابتداء سخن از مرگ به ميان مى آورد و از كشته شدن و شهادت دم مى زند و سپس فرزند فاطمه سلام الله عليها مآل كار و پايان حركت خود را صريحا بيان كرده و مى فرمايد: گويا مى بينم كه گرگان كوفه بدن مرا پاره پاره مى كنند حسين عليه السلام با اين جمله نشان داد كه چشم بسته تسليم حوادث نگرديد و غفلت زده در برابر عمل انجام شده واقع نشد، عظمت اين بيان صريح امام هنگامى روشن مى شود كه ما در نظر بگيريم اين خطبه در چه شرائطى ايراد گرديد، اين گفتار و خطبه هنگامى ايراد شد كه ظواهر كار موفقيت قطعى حسين و پشتيبانى كامل مردم كوفه را از وى نشان مى داد، حسين عليه السلام هنگامى از شهادت خود آشكارا دم مى زند كه حضرت مسلم بن عقيل به وى نامه نوشت و در آنجا آمادگى هيجده هزار نفر شمشير زن را در راه حمايت از او به آن حضرت ابلاغ نمود. ابن اثير مى نويسد: و كان سبب مسيره من مكة كتاب مسلم اليه يخبره انه بايعه ثمانية عشر اءلفا ويستحثه للقدوم (170) يعنى علت حركت حسين از مكه اين بود كه مسلم براى او نامه نوشت و براى حركت به كوفه وى را تشويق كرد و به اطلاعش رساند كه هيجده هزار نفر با او بيعت كردند مسعودى پس از آنكه تعداد بيعت كنندگان با مسلم بن عقيل را مى نويسد اضافه مى كند: فكتب بالخبر الى الحسين و ساءله القدوم اليه (171) يعنى مسلم اقبال مردم كوفه و تعداد بيعت كنندگان آنها را ضمن نامه اى به اطلاع حسين رساند و از او خواست كه به سوى كوفه حركت نمايد در چنين عليه السلام با آن ديد واقع بين خود حوادث آينده را به خوبى مشاهد كرد و آشكار از شهادتش در سرزمينى به نام كربلا خبر مى دهد. فرزند اميرالمؤ منين عليه السلام نه تنها به منظور اخبار از آينده و اطلاع دادن از پايان كار و سر انجام امر خود اين خطبه را ايراد فرمود بلكه هدف مقدس و بزرگ ديگرى هم در نظر داست و آن هدف دعوت اجتماع به نبرد و پيكار عليه آن حكومتى است كه حسين به مبارزه على وى برخاست ، فرزند پيغمبر به هدف مقدس خود فوق حد تصور ايمان دارد و از اين نظر از مردم مسلمان هم مى خواهد كه او را در راه رسيدن به آن هدف يارى كنند. اما نوع كمك و نصرتى كه حسين عليه السلام در پيكار با حكومت يزيد از مردم مى خواهد چيست ؟ آيا آن بزرگوار از مردم مال و پول مى خواهد، اسب و شمشير و زره مى خواهد، نه آن بزرگوار از امت اسلامى جان مى خواهد و مى گويد: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فلير حل معنا يعنى آزاد مردان اجتماع ، آن كسانى كه آمادگى دارند تا جان و خود را در راه حفظ موجوديت اسلام و فضيلت و عدالت فدا سازند، آنهائى كه درك مى كنند كه در چه شرائط نكبت بارى به سر برده و چه ناپاكان و سفله هائى بر آنان و مقدساتشان حكومت مى كنند، اين نمونه از انسانهاى اجتماع را حسين دعوت مى كند تا با وى به سوى آن مقصر بزرگ و انسانى حركت كنند و از مكه كوچ نمايند. فرزند اميرالمؤ منين عليه السلام اين گفتار كوتاه اما آتشين و جان بخش را در عصر روز هفتم ذى الحجه ايراد فرمودند و سرا انجام كار خود را بى برده بيان داشتند. اين خبر به سرعت در همه جا منتشر گرديد و تصميم قطعى آن بزرگوار براى حركت به سوى مقصدى كه براى وى شهادت به بار خواهد آورد به اطلاع عموم رسيد، ابن عباس هنگامى كه از اين داستان مطلع شد سراسيمه نزد آن حضرت آمد به وى عرضه داشت : يا بن عم قد بلغنى انك تريد العراق و انهم اهل غدر و انما يدعونك للحرب فلا تعجل و ان ابيت الامحاربة هذا الجبار و كرهت المقام بمكة فاشخص الى اليمن فانها فى عزلة و لك فيها انصار و اخوان فاقم بها...(172) يعنى به من خبر دادند كه حضرت شما عازم عراق هستيد در حالى كه مردم عراق اهل مكر و فريبند و از شما دعوت كردند تا با شما جنگ كنند، مصلحت دراين است كه در رفتن به عراق عجله ننمائيد و اگر هم نمى خواهيد در مكه بمانيد و تصميم قطعى داريد با اين مرد ستمگر به جنگ بر خيزيد يمن را انتخاب كنيد زيرا آنجا در گوشه اى كه كشور قرار گرفته و ياران و دوستانى در آن براى شما است .. حسين عليه السلام به پيشنهاد ابن عباس پاسخ داد و پس از مكالماتى كه بين آن دو رد و بدل شد آن حضرت فرمود: به خدا قسم من در عراق كشه شوم بهتر است از اينكه خون مرا در مكه بريزند و در اينجا مرا به قتل برسانند فرزند عباس با شنيدن اين پاسخ قاطع از اينكه بتواند در تصميم آن بزرگوار اثر بگذارد ماءيوس گرديد و به سراغ كار خود رفت ، پس از وى محمد بن حنفيه برادر بزرگوار آن حضرت خود را با عجله به امام رسانيد و با او سخنانى گفت تا شايد وى را از حركت به سوى عراق باز دارد، عرضه داشت : يا اخى ان اهل الكوفة من قدر عرفت غدرهم با بيك و باخيك و قد خفت ان يكون حالك كحال من مضى فان راءيت ان تقيم فانك اعز من فى الحرام و امنعه فقال يا اخى قد خفت ان يغتالنى يزيد من معاوية فى الحرم فاكون الذى يستباح به حرمة هذا البيت (173) يعنى برادرم تو مى دانى كه مردم كوفه با پدر و برادرت مكر كردند و من مى ترسم با تو هم مانند آن رفتار كنند و اگر تصميم بگيرى در مكه بمانى تو محترم ترين افراد و محفوظترين كسان آن خواهى بود، حضرت فرمود برادر مى ترسيم يزيد بن معاويه با دست ماءمورين خود مرا در اينجا ترور كند و غفلتا به قتل برساند آنگاه با ريختن خون من احترام خانه ى خدا را از ميان برود محمد حنفيه گفت پس اگر سفر هستى به سوى يمن برو يا در بيابانها و كوهها باش تا كسى را به تو دسترسى نباشد، حسين عليه السلام فرمود: اءنظر فيما قلت يعنى در باره ى گفتار تو مطالعه مى كنم با اين پاسخ محمد حنفيه آرامشى يافت و براى خود شتافت . نقش عظيم اسراء در نهضت حسين عليه السلام محمد حنفيه تصور مى كرد كه ممكن است سخنان وى در تصميم برادر معصومش حين اثر بگذارد و وى را از حركت باز دارد، اما با كمال تعجب ديد در پايان همان شب به او اطلاع دادند كه باروبنه ى كاروان حسين بسته شده و عازم حركت به سوى عراقند، محمد شتابان خود را به آن حضرت و رسانيد و عرضه داشت : يا اخى اءلم تعدنى النظر فيما ساءلتك ؟! قال بلى ، قال قما حداك على الخروج عاجلا؟ فقال اتانى رسول الله صلى الله عليه و آله بعد ما فارقتك فقال يا حسين اخرج ان الله قد شاء اءن يراك قتيلا فقال له فما حملك هؤ لاء النساء معك و اءنت تخرج على مثل هذاالحال فقال له ان الله شاء ان يربهن سبايا (174) يعنى برادرم آيا به من وعده نداده بودى كه درباره ى پيشنهاد من فكر مى كنى ؟ پس چرا اكنون مى خواهى شتابان از مكه خارج گردى ؟ حضرت فرمود پس از آنكه تو از نزدم بيرون رفتى رسول خدا به خوابم آمد و فرمود حسينم از مكه خارج شود زيرا خداوند مى خواهد تو را كشته ببيند، محمد حنفيه گفت پس در اين صورت چرا زنها را با خود كوچ مى دهى ؟! آن بزرگوار فرمود خداوند مى خواهد اينها را اسير ببيند؟! در اين گفتار باز حسين بن على به طور قاطع مآل خود را بيان كرده و از سرانجام امر زنان هم كه اسارت است خير مى دهد، دقت و مطالعه در اين بيان كوتاه مى تواند ما را از نقش مهم و حياتى كاروانى اسراء در اين نهضت و به ثمر رساندن آن به خوبى مطلع سازد زيرا در اين مكالمه حسين عليه السلام كاروان شهادت و قافله اى اسارت را هم دوش عدل يكديگر قرار داده و فرمود: همان گونه كه خداوند مى خواهد مرا كشته ببيند به همين نسبت مى خواهد خاندان مرا هم اسير مشاهده كند فرزند اميرالمؤ منين در اينجا به طور سر بسته و اجمال اهميت نقش حياتى كاروان اسير را در اين نهضت ياد آور مى گردد و محمد حنفيه هم با همين جمله قانع گشته و لزوم بودن زنان در اين سفر مى پذيرد، اما آينده نشان داد كه نقش اسراء و اين زنان و كودكان در به ثمر رساند نهضت تا آنجا حياتى و مهم بود كه اگر آنان نبودند حكومت يزيد به آسانى مى توانست اين حادثه را تحريف كند و خون حسين و ياران آن حضرت را پايمال سازد، كارى كند كه تاريخ اسلام و جهان براى هميشه آن فاجعه ى درد ناك را (كه به خاطر حمايت از حق و آزادى به وجود آمده بود) فراموش نمايد، اما اين اسراء و همان زنان ريسمان به بازو بسته و امام سجاد غل جامعه بگردن افكنده درست مانند دستگاههاى ضبط صوت نداهاى آسمانى و گفتارهاى آتشين و كوبنده ى حسين را ( كه در روز عاشوراء در باره ى فساد حكومت و روشن ساختن هدف انسانى و اسلامى خود ايراد فرموده بود) در نوارهاى دل و جان خود حفظ كردند و آنها را بگوش جهانيان رساندند. كاروان حسين عليه السلام از مكه حركت مى كند، اما مقصد اصلى آنها كربلا نيست ، مقصد شام است و هدف اساسى ريشه كن ساختن حكومت ضد اسلامى بنى اميه و حفظ هستى اسلام و موجوديت قرآن ،ولى را رسيدن به آن مقصد و دست يافتن به اين هدف اينكاروان بايد به دو دسته تقسيم گردد يك دسته كه جمعيت شهداء است در كربلا كشته شوند و به قتل برسند و دسته دوم كه كاروان تبليغ و مسئول بهره بردارى از آنها شهادتندبه صورت اسير بايد تا شام روند و اهداف بزرگ حسين عليه السلام را از آنجا به اطلاع همگان برسانند تا يك نهضت عظيم فكرى به منظور بهره بردارى از آن قيام خونين به وجود آورند و ما به خواست خداوند در قسمت سوم اين كتاب روشن مى سازيم كه چگونه اين كاروان تبليغ وظيفه ى بزرگ و حياتى خود را به عالى ترين صورت انجام داد و فداكارى هاى فوق طاقت كاروان شهادت را با فعاليتهاى پى گير و خطبه هاى آتشين خود به ثمر رساند. نقشه ترور چگونه خنثى مى شود! فرزند معاويه براى از ميان برداشتن تنها مانع نيرومند و غير قابل تسليمى كه در برابر خود سريها و اجراى طرحهاى ضد اسلامى و ضد انسانى حكومت وى وجود داشت ، يعنى حسين بن على عليه السلام ، يك نقشه ى خطرناك و شيطانى طرح كرده بود، نقشه اى كه با موفقيت اجراء مى گرديد نه تنها يزيد را زا فكر حسين عليه السلام آسوده مى ساخت بلكه از ميان برداشتن آن بزرگوار با آن نقشه كوچكترين عكس العمل بد هم در اجتماع نداشت و خون آن حضرت يكباره پايمال مى گرديد، آن نقشه ى شيطانى چيزى جز ترور حسين عليه السلام هنگام انجام عمل حج نبود، طريقى در منتخب مى نويسد: يزيد بن معاويه سى تن از شياطين بنى اميه را ماءمور داشت كه با زائران بيتالله كوچ داده در مكه حسين را ماءخوذ دارند و اگر نتوانند مقتول سازند اما فرزند پيغمبر به خوبى از اين نقشه ى خطرناك آگاه است و خود ضمن پاسخى كه به محمد حنفيه مى گويد صريحا به آن اشاره مى كند.. .قد خفت ان يغتالنى يزيد بن معاوية بالحرام ... از اين نظر امام در صدد است آن نقشه ى ابليسى را خنثى سازد و تير آنها را با سنگ بر خورد دهد، و لذا روز هشتم ذى الحج از مكه خارج مى گردد تا با اين عمل از يك طرف آن بهره بردارى عجيب و مهم را از اجتماع مسلمين در آن سرزمين بنمايد و از سوى ديگر از اجراى نقشه ى خائنانه و كثيف ترور مانع گردد. حسين عليه السلام از كشته گشتن ، وحشت و هراس ندارد و خود با اختيار و اراده ، شهادت را پذيرفت ، اما اين شهادت بايد در مكانى خاص و شرائطى معين انجام گيرد تا آن بزرگوار بتواند از آنها بهره بردارى نموده و نقشه هاى پنهانى و چندين ساله حكومت بنى اميه را (كه به منظور محو هميشگى اسلام و مكتب آسمانى آن طرح گرديده بود و تا رسيدن به هدف نهائى چند قدم بيشتر فاصله نداشت ) يكباره نقش بر آب سازد و اسلام و حق و عدالت را از يك سقوط حتمى و هميشگى نجات بخشد، حسين عليه السلام به خاطر اين اهداف بزرگ و حياتى به سوى عراق حركت كرد و از مردم هم خواست با وى در اين راه حركت كنند و جانهاى خود را به خاطر آن فدا سازد، اما متاءسفانه اين منطق ديگر براى آن اجتماع قابل درك نبود، اجتماعى كه حكومتهاى كثيف گذشته طى دهها سال آرام آرام آنها را به خواب مرگبارى فرو برده اند، آن مردم براى زيارت خانه ى خدا آمده بودند غافل از آنكه آن حكومت فربيكار و نيرنگ باز اكنون امت اسلامى را سر گرم زيارت خانه كرده تا آنها را از نظر مذهبى به خود به حكومت خود مطمئن سازد ولى در پنهانى مشغول اجراى نقشه هاى خائنانه اى است كه به زودى ديگر نه از آن خانه اثرى باقى مى ماند و نه از صاحب خانه اسمى ، حسين بيدار است و از اين نقشه ى كثيف و پنهانى هم آگاه و اگر اجتماع آن روز هم بيدار و داراى يك درك صحيح و انسانى بود از گفتار و خطبه ى حسين عليه السلام كه در روز هفتم ذى الحجه آن را ايراد فرموده بود و - مهم تر از آن - از عمل آن حضرت و كوچ كردن آن بزرگوار از مكه اين حقيقت تلخ و دردناك را به خوبى درك مى كرد، اگر آنهائى كه در آن روز در مكه گرد آمده بودند داراى درك و فهم كافى بودند مى توانستند با عمل حسين عليه السلام از نقشه هاى زير پرده و ضد اسلامى حكومت بنى اميه به خوبى مطلع گردند. خانه ى كعبه محترم است و عمل حج يك فريضه ى اسلامى است اما بايد در نظر داشت كه پسر پيغمبر و پرورش يافته ى دامان آن حضرت و خلاصه جانشين آن بزرگوار و امام واقعى اجتماع به اهميت معنوى خانه و اعمال حج بيش از همه واقف است : با اين حال مى بينيم آن حضرت همين خانه و اعمال آن را رها مى كند و به سوى بيابانها حركت مى نمايد تا كاروان خود را در سرزمينى به نام كرب و بلا فرود آورد. اين عمل حسين عليه السلام خود به تنهائى كافى بود كه يك اجتماع زنده را از يك آينده ى شوم و دردناكى با خبر سازد، اما متاءسفانه اين چنين درك و فهم در آن روز بسيار كم و نادر بود و از اينجا است كه مى بينيم تنها اقليتى بسيار كم دعوت حسين عليه السلام را پذيرفته و نداى وى را كه فرموده بود:...من كان باذلا فينا مهجته ....فلير حل معنا. اجابت كردند و به دنبال او از مكه كوچ دادند. پند و اندرزهائى كه به حسين عليه السلام مى دادند!! حسين بن على عليه السلام با يك جهان عزم و اراده با ياران خود از مكه به جانب كوفه حركت فرمود، در بين راه بر خوردهاى فراوان و مكالمات بسيارى داشت ، اما آنچه كه در تمام اين برخوردها ديگران به حسين مى گفتند پند و اندرز و نصيحت بود تا آن بزرگوار را از سفر عراق منصرف گردانند و از آن مقصد باز دارند، ولى پاسخى كه فرزند فاطمه به آنان مى داد در چند جمله خلاصه مى شود: من بايد به سوى عراق بروم ، ماءموريت من خدائى است و از پايان كار خود هم به خوبى آگاهم حسين عليه السلام اين پاسخ را به همگان داد، به طرماح ، به فرزدق ، به اباهره كوفى ، به مردم عراقى و به تمام كسانى كه آن حضرت را از سفر به كوفه بر حذر مى داشتند و آن بزرگوار را از كشته شدن مى هراساندند فرزند پيغمبر به آنها اينگونه پاسخ مى داد و همچنان با سياستى مشخص به سوى مقصدى معين پيش مى رفت : پيك حسين عليه السلام سر سختى نشان مى دهد از حوادث برجسته اى كه در بين راه واقع شد و نشانه ى عظمت روح و شهامت خاص ياران حسين عليه السلام است واقعه ى عبدالله بن يقطر است ، حسين بن على پيش از آنكه به حسب ظاهر از شهادت مسلم آگاه گردد نامه اى در بيان راه براى بزرگان كوفه نوشت و در آنجا آنان را از حركت خود به سوى ديارشان مطلع ساخت و از آنها خواست كه براى حمايت از وى آماده گردند تا اين نامه را حضرت بوسيله ى انسان با شهامت به نام عبدالله بن يقطر براى آن مردم فرستاد. پيك حسين عليه السلام به سوى كوفه حركت نمود، اما متاءسفانه پيش از آنكه به مقصد برسد بدست ماءمورين فرزند زياد كه در بيرون كوفه تمام جوانب و اطراف را تحت نظر داشتند گرفتار گرديد عبدالله قبل از آنكه از او باز خوئى بدنى به عمل آيد نامه ى حسين را آن چنان پاره كرد و قطعه قطعه نمود كه مورد استفاده حكومت كوفه قرار نگيرد، فرزند يقطر را پس از آنكه دستگير كردند با دستهاى بسته به نزد زاده ى زياد بردند، آن ناپاك بى اصالت به وى گفت تو كيستى و در اينجا چه مى كنى ؟ عبدالله گفت من يك تن از شيعيان اميرالمؤ منين على بن ابيطالب و فرزند او حسينم ، استاندار كوفه گفت : نامه اى كه با تو بود چرا پاره كردى ؟! پاسخ داد براى آنكه بدست تو نيفتند و تو ندانى كه در آن چه نگاشته اند، ابن زياد گفت : نامه از چه كسى و براى چه كسانى بود؟ گفت نويسنده ى نامه حسين بود و براى مردم كوفه نوشته بود، عبيدالله گفت آنهائى كه حسين براى آنان نامه نوشت كيانند؟ گفت نام آنها را نمى دانم استاندار كوفه گفت : بايد نام آن كسان را بر شمرى و بر على و فرزندانش حسن و حسين لعن نمائى در غير اين صورت مى گويم تا تنت را با شمشير قطعه قطعه سازند. پيك حسين عليه السلام در پاسخ گفت : اسامى كسانى كه امام به آنها نامه نوشت نخواهم گفت و اما لعن آنچه بخواهى خواهم نمود. در اينجا فرزند زياد شاد شد و دستور داد مردم و در مسجد جمع شوند آنگاه على بن يقطر را به مسجد بردند، وى بر منبر نشست ، ولى بر خلاف آنچه كه عبيدالله تصور مى كرد زبان به مدح و ثناى پيغمبر و خاندان عزيزش بخصوص على بن ابيطالب و فرزندانش گشود آنگاه خاندان بنى اميه هم لعنت فرستاد، سپس گفت اى مردم كوفه من پيك حسين عليه السلام به سوى شما هستم و از آن بزرگوار در بطن رمه جدا گشتم بدانيد آن حضرت به سوى شما در حركت است ، او را اجابت كنيد و براى نصرت وى آماده گرديد و با اين ترتيب على بن يقطر آن انسان با شهامت و ايمان ماءموريت خود را به خوبى انجام داد و پيام حسين عليه السلام را به مردم كوفه ابلاغ نمود ولى فرزند زياد از عمل بزرگ و خدا پسندانه اى او بسيار خشمگين شد و دستور داد آن مرد خدا را از پشت بام دارالاماره دست بسته به سوى زمين پرتاب كردند و در نتيجه آن پيكره فضيلت و ايمان با وضع دلخراشى جان داد و نام گرامى او در شمار ياران شهيد حسين عليه السلام ثبت گرديد. حسين از شهادت مسلم آگاه مى گردد! از هنگامى حركت امام از مكه تا زمان ورود به كربلا حوادث و پيش آمدهائى رخ داد كه بار يك انسان متزلزل و بى تصميم و يا فردى كه فريب وعده هاى دروغ مردم را خورده باشد كافى بود كه مسير فكر و مقصد سفر وى را يكباره عوض نمايد، اما اين حوادث براى فردى مانند حسين عليه السلام كه هدف حساب شده و مشخص دارد و از همان ابتداء پايان كار و مآل امر وى براى او به خوبى روشن است كوچكترين اثر و كمترين نقشى نداشت ، يكى از اين نمونه حوادث آگاهى آن حضرت از نظر ظاهر از شهادت مسلم و هانى بوده است . هنگامى كه حسين عليه السلام در منزل زباله فرود آمد دو نفر به نام عبدالله و منذر نزد او آمدند و گفتند پيش ما خبرى است ، در آشكار بگوئيم يا پنهان ؟ آن بزرگوار فرمود من چيزى از ياران و جمعيت خود پوشيده نمى دارم ، گفتند ما سوارى را كه از كوفه مى آمد ديدار كرديم و اخبار آنجا را از وى جويا شديم او در پاسخ گفت كه من از كوفه بيرون آمدم در حالى كه مسلم و هانى را گشته ديدم ، حسين عليه السلام فرمود: انالله و انا اليه راجعون ..آنگاه گفت از اين پس تن آسائى در زندگى نيست : در اينجا اگر حسين عليه السلام يك فرد عادى بود و با وعده هاى دروغ مدرم كوفه مغرور شده بود مى بايست در تصميم خود تجديد نظر كند، اما براى آنان بزرگوار امروز و آن روزى كه نامه ى مسلم در مكه به وى رسيد بود و در آنجا نوشته بود كه هيجده هزار نفر از با او بيعت كردند مساوى است ، حسين در آن روز ( كه ظواهر كار به نفع آن حضرت بود) از مرگ و شهادت خود خبر داد و در امروز هم باز همان سخن را تكرار مى كند و از شهادت دم مى زند و در پاسخ فرزدق (كه به آن حضرت گفت پس از شهادت مسلم ديگر كوفه مورد اعتماد نيست ) با صراحت فرمود: رحم الله مسلما فلقد صارالى روح الله و ريحانه و تحيته و رضوانه اما انه قد قضى ما عليه و بقى ما علينا (175) يعنى خداوند رحمت خود را بر مسلم نازل گرداند، او به سوى روح و ريحان خداوند شتافت و ماءموريت خدائى خود را انجام داد ولى ماءموريتى كه بر عهده ى ما است هنوز باقى است و بايد آن را انجام دهيم در همين منزل زباله خبر شهادت دردناك عبدالله بن يقطر هم به حسين عليه السلام رسيد، اما اين اخبار رعب انگيز نه تنها كوچكترين اثرى در اراده و تصميم قبلى آن بزرگوار نگذارد بلكه با كمال صراحت و بدون پرده پوشى و اختفاء در برابر تمام ياران خود برخاست و به آنها چنين فرمود: اما بعد فقد اتانى خبر فطيع قتل مسلم بن عقيل و هانى دبن عروه و عبدالله بن يقطر و قد خذلنا شيعتنا فمن اءحب منكمالانصراف فلينصرف فى غير حرج و ليس عليه ذمام (176) يعنى به من خبر دردناكى رسيد كه مسلم بن عقيل و هانى عروه و عبدالله ابن يقطر را كشتند و شيعيان ما را يارى نكردند اكنون من پيمان خود را از ذمه ى شما برداشتم و هر كس مى خواهد از من دست بر دارد و به سراغ كار خود برود فرزند اميرالمؤ منين عليه السلام خود چشم بسته تسليم حوادث نگرديد و مى خواهد ياران او هم چشم بسته نباشند و در جريان تمام حوادث و پيش آمدها قرار گيرند، حسين روز هفتم ذى الحجه در مكه از شهادت خود خبر داد و از مرگ و كشته شدن دم زد و اكنون هم (ضمن رساندن خبر شهادت مسلم و هانى و عبدالله به ياران خود) دور نماى آينده را در برابر انصارش مجسم مى كند و از آنها مى خواهد كه اگر مايلند از حضرت جدا گردند، اين جملات را ايراد فرمود تا اگر كسى براى رسيدن به جاه ، مقام ، ثروت ، مال ، شهرت و امثال آنها بگردد آن بزرگوار جمع آمده راه خود را از صف آن حضرت جدا گرداند و بداند كه در اين راه از اينگونه مسائل خبرى نيست و بايد با مرگ روبرو گرديد، لغت مرگ چندش آور است و دلها را از وحشت پر مى سازد، اما نه براى حسين و ياران خاص آن حضرت ، شنيدن خبر مرگ عموم آن روز را از آن حضرت گريزان كرد، اما همين خبر هنگامى كه از حسين در يكى از منازل بين راه شنيده مى شود و آن حضرت مى فرمايد: گويا شنيدن منادى ندا مى داد كه اين كاروان مى رود و مرگ هم پشت سر آنان در حركت است همانجا فرزند برومندش كه هدف پدر را به خوبى درك كرده و گفت بابا مگر ما بر حق نيستيم ؟! حسين فرمود چرا فرزندم ما بر حقيم ،، على اكبر گفت : بنابر اين از مرگ چه باكى داريم ؟ آرى همين مرگ رعب انگيز و وحشت آور چون در راه حق و براى به دست آوردن هدف حق است از نظر فرزند حسين اينگونه مورد استقبال قرار مى گيرد. حسين مى گويد چه چيزى بر من پوشيده نيست . حسين عليه السلام كه در بين راه عراقند در محلى به نام بطن عقبه فرود آمدند در آنجا مردى از بزرگان بنى عكرمه به نام عمروابن يوازن را ديدار كرد، آن مرد هم (مانند ديگران ) در صدد بر آمد حضرت را نصيحت كند و وى را از سفرى كه مرگ در پيش دارد بر حذر نمايد، به وى عرضه داشت . يا بن رسول الله انشدك الله لما انصرفت فوالله ماتقدم الا على اسنة و خدالسيوف ...فقال انه لا يخفى على ما ذكرت ولكن الله تعالى لايغلب على امره ....(177) يعنى اى فرزند پيغمبر تو را به خدا سوگند از اين سفر انصراف ياب و قسم به خداوند وارد نمى گردى مگر بر نيزه ها و لبه هاى تيز شمشير...حسين عليه السلام فرمود: اى عبدالله پايان اين كار بر من مخفى نيست ولى چه بايد كرد؟! مصالح آسمانى ايجاب مى كند كه من اين راه را در پيش بگيرم ؟ در اينجا باز فرزند پيغمبر روشن بينى خاص خود را نسبت به حوادث آينده با صراحت بيان مى كند و مى فرمايد: انه لا يخفى على ماذكرت ...يعنى من چشم بسته تسليم حوادث نمى شوم و ندانسته به سوى كوفه حركت نمى كنم ؟ راستى شگفت انگيز است !! اين كسانى كه با ديد كوتاه و قاصر خود مى توانستند درباره ى آينده ى كار حدس بزنند چرا حدسهاى خود را با آن اصرار و سماجت و گاهى هم بر خلاف ادب و اصول نزاكت مى خواستند بر حسين تحميل كنند؟! آنها درباره ى فرزند پيغمبر چگونه فكر مى كردند؟! آيا تصور مى كردند آنان كه در حايشه هاى بسيار دور اين كار قرار گرفته اند مى توانند مآل كار را با احتمال و حدس بيان كنند ولى زاده ى اميرالمؤ منين كه خود در متن قضيه است و بيش از همه از جوانب كار با خبر است ، اين چنين آينده اى را كه آنان حدس مى زدند نمى داند و چشم بسته مى خواهد تسليم حوادث گردد؟! بى جهت نيست كه مى بينيم در برابر اينگونه اظهار نظرهاى بى جا و از اطلاع از آينده دم زدن !!! حسين عليه السلام گاهى آنگونه موضوع را روشن و بى پرده بيان مى كند كه فوق حد تصور است تا آنها بدانند كه نه تنها وى از كليات حوادث آينده مطلع است بلكه از ريزه هاى پيش آمدها هم به خوبى آگاهى دارد مى گويد: و الله لايد عوننى حتى يستخر جوا هذه العلقة من جوفى فاذا فعلوا سلط الله عليهم من يذلهم حتى يكونوا اءذل فرق الامم ، يعنى به خدا قسم مردم كوفه مرا نمى خوانند مرگ براى اينكه خون گلوى مرا بريزند و هنگامى كه اين عمل را انجام دهند خداوند بر آنان كسى را مسلط مى كند كه آنها را از هر اجتماع و امتى خوارتر گرداند حسين مظهر عواطف و انسانيت كاروان حسينى از بطن عقبه كوچ داد و در منزلى به نام شراف فرود آمد، شب را در آنجا به سر بردند و صبح در هنگام حركت امام فرمودند تا كاروان هر چه مى تواند آب با خود بردارد! چرا؟ براى آنكه در اين روز ميهمانان تشنه اى بر حسين وارد مى شوند!! اين ميهمانان كيانند كه حسين براى نجات آنها اين گونه آماده مى گردد؟! اينها همان مردم كوفه اند كه تحت فرماندهى حر بن يزيد رياحى براى نبرد عليه آن بزرگوار و حمايت از فرزند معاويه مى آيند!!! آرى همان كسانى كه ديروز براى آن حضرت نامه نوشتند و آن امام معصوم را براى در دست گرفتن مقام رهبرى و امامت خود به كوفه دعوت كردند اكنون با شمشيرهاى برهنه به استقبال آن ميهمان عزيز آمدند تا آنكه وى را بين دو كار مخير سازند، يا با يزيد بيعت كند و يا براى كشته شدن آماده گردد!!! حسين عليه السلام با آنكه به طرز فكر و هدف شوم آن اجتماع به خوبى آگاه است با اين حال براى نجات همين مردم از تشنگى و التهاب عطش دستور مى دهد كاروان او تا آخرين حد امكان با خود آب بردارد، آرى از حسين كه مظهر عدل و انسانيت است جز اين انتظارى نيست او فرزند رحمة للعالمين است ، او زاده ى على بن ابيطالب است همان مردى كه پس از آنكه لشكروى براى نجات از تشنگى فرات را از محاصره ارتش معاويه خارج ساختند افسران آن حضرت به وى گفتند اجازه دهيد ما هم مانند معاويه نگذاريم لشكر وى آب بردارند تا از اين راه كردار زشت آنان را كيفر داده باشيم ؟ آن بزرگوار فرمود ممكن نيست من چنين عملى را انجام دهم . افسحوا لهم عن الشريعة : را فرات را بر آنان باز بگذاريد تا آب بردارند حسين عليه السلام نوه ى همان پيامبر و فرزند همان على است و شير را بچه همى ماند به دوبا اين حساب شگفت آور نيست اگر فرزند اميرالمؤ منين عليه السلام با تمام امكانات خود آماده مى گردد تا دشمنان خونخوار و سنگدل خود را از يك تشنگى دردناك و كشنده نجات بخشد. طليعه ى جنگ يا بر خورد با حر كاروان حسين عليه السلام در نيمه ى آن روز با لشكرى مسلح و مجهز بر خورد نمود كه در راءس آن حر بن يزيد رياحى قرار داشت ، اولين عمل انسانى و بزرگى كه فرزند پيغمبر هنگام بر خورد با سپاه به حيوانات و اسبهاى آنها آى بدهند و همگان را سيراب سازند، پس از آن وقت نماز فرا رسيد، حسين بن على عليه السلام از خيمه بيرون شد تا با ياران خود نماز بگذارد، حر بن يزيد در اينجا پيش آمد و سلام كرد و مكالمات دوستانه بين آنان رد و بدل گرديد و آن مرد پاك دل خود و ارتشيانش در نماز به فرزند پيغمبر اقتداء نمودند، پس از انجام نماز زاده ى اميرالمؤ منين بر خاست و در برابر آن جمعيت خطبه اى قاطع ايراد فرمود، خطبه اى كه در آن از روش حكومت فرزند معاويه سخت نكوهش مى كند و شايستگى واقعى خود را براى رهبرى جهان اسلام روشن بيان مى فرمايد، در آنجا گفت : ايهاالناس ان تتقواالله و تعرفوا الحق لاهله يكن ارضى لله عنكم و نحن اهل بين محمد صلى الله عليه و آله اولى بهذا الامر عليكم من هؤ لاء المدعين ما ليس لهم و السائرين فيكم بالجور و العدوان فان ابيتم الاالكراهة لنا و الجهل بحقنا و كان راءيكم الان غير الذى اتتنى به كتبكم و قدمت على به رسلكم انصرفت عنكم . (178) يعنى اى مردم اگر خدا در نظر بگيريد و حق را براى صاحبان حق بشناسيد به رضايت خداوند نزديكتر است ، هر آينه ما اهل بيت پيغمبر در امر خلافت و امامت بر اين امت از بنى اميه كه ادعاى اين منصب را دارند سزاواريم ، اينان منصب و مقامى را دعوى دارند كه براى آن اهليت ندارند و در بين شما به جور و ستم رفتار مى كنند و اگر شما مردم كوفه با اين حال مقدم ما را مكروه ميداريد و به حق ما جهل مى ورزيد و از راءى گذشته ى خود كه به ما نوشته ايد پشيمان گشته ايد بگوئيد تا از شما روى گردانم و باز شوم ابن اثير مورخ معروف سنى مذهب مى نويسد: هنگامى كه حسين ابن على در برابر لشكر حر قرار گرفت خطاب به آنان چنين فرمود: ...الا و انا هولاء قد لزمو اطاعة الشيطان و تركو اطاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استاءثروا با الفى ء و احلوا حرام الله و حرموا حلاله و انا احق من غيرى .(179) يعنى حكومت بنى اميه طاعت شيطان را اختيار نمودند و از فرمانبردارى خداوند سرپيچى كردند و فساد را در بين امت شايع ساختند و حدود و مقررات خدا را تعطيل كردند و بيت المال را در غير مورد مصرف نمودند و حرام خدا را حلال گرداندند و حلال خدا را حرام شمردند و من براى مقام خلافت و امامت از ديگران شايسته ترم در اين دو گفتارى كه از حسين بن على نقل كرديم وى در اولين بر خورد با دشمن سخن از خلافت و حكومت به ميان مى آورد و شايستگى و اهليت خود را براى احراز اين مقام صريحا ياد آورد مى گردد. در اين خطبه فرزند پيغمبر انحرافات ، اشاعه ى گناه ، تجاوز به اموال عمومى ، قانون شكنى و تعطيل نمودن حدود و مقررات آسمانى اسلام را كه به وسيله حكومت بنى اميه انجام شد آشكارا بيان مى كند تا شايد آن حيوان صفتان مسخ شده به ماهيت آن حكومتى كه مى خواهند در حمايت از وى فرزند پيغمبر را به قتل برسانند بيشتر آشنا گردند، اما متاءسفانه آن چنان زمينه ى دل و روح آنان به وسيله ى كار گرد آنان فرزند معاويه قلب و وارونه شده بود كه ديگر شنيدن اين حقايق كوچكترين اثر در آنها به جاى نمى گذارد. زندگى با ستمگران چيزى جز ننگ نيست : هنگامى كه بالاخره حسين بن على عليه السلام در برابر سماجت و پا فشارى حر قرار گرفت و قيافه ى اهرمنى جنگ را آشكارا ديدار كرد در برابر ياران آزاده و جانباز خود ايستاد و خطبه اى سوزان و آتشين ايراد فرمود كه تا اعماق جان هر انسان زنده و بيدار اثر مى گذارد در آنجا فرمود: ...انه قد نزل بنا من الامر ما قد ترون و ان الدنيا نياقد تغيرت و تنكرت وادبر معروفها و لم يبق منها الاصبابة كصبابة الاناء و خسيس عيش كالمرعى الوبيل الاترون الى الحق لا يعمل به والى الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المؤ من فى القاء ربه حقا حقا فانى لاارى الموت السعادة و الحيوة مع الظالمين الابرما.(180) يعنى اى ياران من ، مى بينيد كه چگونه بلا و شدت بر ما وارد گرديد، همانا راه و رسم روزگار وارونه شد و صورت كريه و زشت آن ديدار گرديد و از نيكوئى و معروف چيزى به جاى نماند مگر بسيار ناچيز و فريبنده و زيستن در اين روزگار سخت ناگوار است ، آيا نمى نگريد كه كس به سوى حق نرود و از باطل روى نگرداند؟! در اين روزگار ناچار يك مرد خدا بايد طالب مرگ باشد و بدون ترديد لقاى پروردگار خود را آرزو كند و اكنون من در اين شرائط مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران و ناپاكان را جز ذلت و ننگ نمى بينم خوانندگان عزيز - در اين خطبه سوزناك و آتشين فرزند اميرالمؤ منين شرائط دردناك اجتماع آن روز را آشكارا بيان مى نمايد و صريحا اعلام خطر مى كند كه منكر و گناه شايع گرديده و از حق و معروف چيزى جز اندك باقى نمانده . اجتماع به سوى باطل در حركت است و از حق روى گردان ولى در اين شرائط دردناك در اين شرائطى كه كارى از كسى ساخته نيست و يك انسان بيدار بايد بنشيند و تماشاگر اوضاع باشد - مرگ از نظر فرزند پيغمبر جز سعادت و زندگى جز نكبت ، ذلت و ننگ نيست در اين وضع دردناك كه همه چيز از مسير اصلى خود منحرف گرديده و ستمگرانى نالايق بر مسند پيغمبر تكيه زده اند زندگى تنها براى كسانى مورد آرزو است كه يا از ديوانگان و بيدركان اجتماع هستند و يا آنكه خود هم رنگ جماعتند، ولى از نظر آزاد مردان امت آنهائى كه نمى خواهند سفره شان از خود دل درد مندان و طبقات محروم رنگين باشد، كسانى كه نمى خواهند پايه هاى زندگى خود را بر اسكلت هاى بى جان و بى رمق بى پناهان بنا نهند، آنهائى كه نمى خواهند لبخندشان بر اشكهاى ريزان و چهرهاى زرد و افسرده يتيمان ، بيوه زنان و تهيدستان باشد و بالاخره آنهائى كه نمى خواهند به قيمت محو و نابود ساختن حق و عدالت چند روزى مانند حيوانات بخورند و بياشامند و نام آن را زندگى بگذارند از نظر من دسته از ثقات زيستن جز ننگ ، ذلت ، نكبت و بى خبرى چيز ديگرى نيست آرى اينجاست كه حسين - آن پرورش يافته ى دامنهاى پاك و انسان پرور با صراحت مى گويد انى لااءرى الموت الاسعادة و الحيودة مع الظالمين الا بر ما اين منطق بزرگ و انسانى حسين اگر چه براى بسيارى از مردم عصر وى قابل درك و هضم نيست - آنهائيكه مى گويند بايد زندگى كرد در هر شرائط و بهر قيمت كه باشد!!! اما براى ياران با وفاى وى يعنى آن شير مردان اسلام و ديانت ، اين منطق مقدس به خوبى درك مى شد از اين نظر هنگاميكه آن بزرگوار سخنان خود را به پايان رساند هر يك از آنان برخاستند و در پاسخ آن حضرت جمله اى گفتند و پايدارى خود را در راهى كه وى در آن راه است به حضرتش آشكارا عرضه داشتند، زهير بن قين به پا خاست و گفت : قد سمعنا هداك الله يا بن رسول الله مقالتك و لو كانت الدنيا باقية و كنا فيها مخلدين لاثرنا النهوض معك على الاقامة فيها. يعنى اى پسر پيغمبر ما سخنان شما را شنيديم خداوند همواره در مشكلات راهنماى شما باشد، اگر دنيا براى ما پايدار و زندگى ما در آن هميشگى بود با اين حال ما ترجيح مى داديم كه با حضرت شما كشته شويم و از زندگى چشم پوشيم . اكنون در اين گفتار كوتاه زهير بن قين نيك بنگريد به بينيد اين صحابى بزرگ هدف مقدس امام عصر خود را چگونه درك كرده كه مى گويد اگر زندگى اين جهان ابدى و هميشگى بود با اين حال من با حضرتت قيام مى كردم و در راه تو جان مى باختم !!! زهيربن قيس نه تنها زندگى فانى اين جهان را با ستمگران نا چيز مى شود بلكه حيات و زيستن دائمى را هم كه با بيداد گران نا پاك و در حكومت سفله هائى مانند يزيد بگذرد ذلت و نكبت مى داند.هلال بن نافع پس از زهير به پا خاست و عرضه داشت : و الله ما كرهنا لقاء ربنا و انا على نياتنا و بصائر نانوالى مروالاك و نعادى من عاداك . يعنى ما از لقاى پروردگار خود كراهت نداريم و مرگ را ناگوار نمى دانيم و ما در اين راه چشم بسته نيامديم بلكه داراى اراده و فكر و نيت هستيم و بر اين هدف مقدس بصيرت داريم ، ما با دوستان شما دوستيم و با دشمنان شما معاندت مى ورزيم . آنگاه بر وى سخن گفت و چنين بيان فرمود: الله يا بن رسول الله لقد من الله بك علينا ان نقاتل بين يديك فينقطع منا اعضائنا ثم يكون جدك شفيعنا يوم القيمة . (181) يعنى اى پسر پيغمبر به خدا قسم كه خداوند به وسيله ى تو بر ما منت نهاد و بما توفيق داد تا در راه حمايت تو پيكار كنيم تا اعضاى ما از هم جدا گردد، آنگاه جدت در قيامت از ما شفاعت كند . اينها كسانى بودند كه در آن روزى كه قدرت يزيد تمام دلها را پر از وحشت و رعب ساخته بود و آرزوى رسيدن به جاه و مقام و مال بسيارى از كسان را آبستن حكومت فرزند معاويه و غلامان حلقه به گوش وى قرار داده بود. در آن روز در برابر حسين عليه السلام و در آن درياى مواج مصيبت و بلا اين گونه سخن گفتند و اعلام وفادارى نمودند!!! آيا ممكن است تاريخ انسانيت اين آزاد مردان و فدا كاريهاى آنها را فراموش كند - اين كسانيكه جز خدا و راه خدا چيز ديگر را درك نمى كردند؟! چون مى دانستند كه حقيقتى ماوراء آن وجود ندارد. حسين عليه السلام به سرزمين موعود وارد مى شود حسين بن على عليه السلام از هنگام حركت از مدينه تا كنون با سياستى مشخص و مقصدى معين قدم برداشت و در طول اين مدت ضمت گفتارها خطبه ها، برخوردها، مكر از مرگ و شهادت خود دم زد و باره ها از پايان كار و سرانجام نهضت خويش كه در برابر حكومت استبداد و ستم فرزند معاويه انجام شد سخن گفت : فرزند پيغمبر در چند مورد از محلى كه انقلاب خونين و مقدس وى در آنجا بايد انجام گيرد آشكارا نام برده است و از آن ياد كرد، اكنون كاروان حسينى پس از طى اينهمه راه و پشت سر گذاردن آن همه مشكلات و حوادث به همان ارض موعود مى رسد و بر سرزمين انقلاب و خون وارد مى گردد، هنگامى كه اين كاروان به آن سرزمين قدم مى گذارد دستور توقف و فرود آمدن از جانب حضرت صادر گرديد و در برابر ياران خود چنين فرمود: قفوا و لاتر حلوا منها فهيمنا و الله مناخ ركابنا، هيهنا و الله سفك دمائنا، هيهنا و الله هتك حريمنا، هينما و الله قتل رجالنا، هيهنا و الله ذبح اءطفالنا، هيهنا و الله تزار قبور نا و بهذاه التربة و عدنى جدى رسول الله و لاخلف لقوله (182) يعنى در اينجا فرود آئيد و ديگر كوچ مى كنيد: اينجا خوابگاه شتران ماست . اينجاست كه خونهاى ما ريخته شود، اينجاست كه زنان ما اسير مى گردند، اينجاست كه مردان ما را مى كشند، اينجاست كه بچه هاى ما را ذبح مى كنند، و باز اينجاست كه قبور ما زيارتگاه مى گردد و اين همان خاك است كه جدم پيغمبر به من خبر داده و خبر آن حضرت دروغ نخواهد بود با اين ترتيب حسين عليه السلام هنگام ورود به كربلا جنايتهائى كه حكومت بيداد و ستم نسبت به آن بزرگوار و ياران آزاده اش در آن سرزمين انجام مى دهد به كاروان خود صريحا ياد آور مى گردد و بدينوسيله آن را براى استقبال از آن همه مصيبت و بلا آماده سازد و از آن سوى هنگامى كه فرزند زياد از نزول آن بزرگوار به سرزمين كربلا اطلاع يافت نامه اى به آن حضرت نوشت و زاده ى على را بين دو راه مخير ساخت : اما بعد يا حسين فقد بلغنى نزولك بكربلا و قد كتب الى اميرالمؤ منين يزيد ان لا اتوسدالوثير و لا اشبع من الخمير الاالحقك بالطيف الخبير اوترجع الى حكمى و حكم يزيد بن معاويه . يعنى به من اطلاع رسيد كه تو در سرزمين كربلا نزول كردى ، اميرالمؤ منين يزيد به من نوشت كه خوش نخوابم و غذاى سير نخورم مگر آنكه يا تو را به قتل برسانم و يا آنكه در برابر فرمان من و فرمان يزيد تسليم گردى ؟ عبيدالله ناپاك با اين نامه ى شرمگين خود از حسين مى خواهد در برابر وى و فرمانده كثيف و ننگين او يزيد، تسليم گردد يا آنكه براى كشته گشتن آماده شود!! آيا فرزند پيغمبر راهى جز راه دوم و شهادت انتخاب خواهد كرد؟ آيا ممكن است زاده ى فاطمه دست بيعت و تسليم به ناپاكترين و ننگين ترين افراد عصر خود بدهد و با او سازش كند؟! نه ، قطعا ممكن نيست : حسين عليه السلام از همان ابتداء راه خود را انتخاب كرد و صريحا در برابر فرماندار مدينه فرموده بود: كسى مثل من با فردى مانند يزيد بيعت نخواهد كرد؟ اكنون هم آن حضرت راه شرافتمند و سعادت آورى جز آن نمى شناسد، از اين نظر هنگاميكه آن نامه ى شوم را مى خواند سخت خشمناك مى گردد و آن را به سوئى افكنده و فرمود: قوم اشتروا مرضاة المخلوق بسخط الخالق ، يعنى رستگار نمى شود آن قومى كه رضاى مخلوق را با سخط و غضب خالق خريدار شد فرستاده ى عبيدالله گفت جواب نامه چيست ؟ حضرت فرمود: ماله عندى جواب لانه عليه كلمة العذاب (183) يعنى من به اين نامه پاسخ نمى دهم زيرا او مستحق عذاب و آتش است بردگان حكومت يا آبستنهاى جاه و مقام فرزند زياد پس از آنكه فرستاده وى از كربلا بر گشت و عكس العمل شديد حسين عليه السلام را در برابر نامه خود دانست و از اينكه بتواند با آن حضرت سازش كند و از او بيعت بگيرد ماءيوس گرديد در يعنى به خدا قسم ما را از مبارزه و پيكار با مردم شام شك و ترديد و يا ندامت و پشيمانى باز نداشت (بلكه علت عدم پيكار ما اكنون اين است كه ) ما با اهل شام جنگ را شروع كرديم در حاليكه نسبت به يكديگر در صلح و صفا بوديم و در برابر مشكلات صبر و شكيبائى داشتيم اما (اكنون ) صلح و صفاى ما با يكديگر به عداوت و دشمنى كشيد و تحمل و صبر به ناشكيبائى و جزع منتهى شد. و شما به جنگ صفين مى رفتند در حاليكه دين در نزد شما مقدم بر دنياى شما بود، ولى امروز اينگونه ايد كه دنيا در نظرتان مقدم بر دين شما است خوانندگان ارجمند - با مطالعه ى حوادثى كه ما تا اين جا بر شمرديم به خوبى روشن مى شود كه چگونه موجبات صلح امام مجتبى عليه السلام يكى بعد از ديگر به وقوع مى پيوندد. با آنكه آن حضرت سخت از آن بر حذر بود و با تمام نيروئى كه در اختيار داشت مى كوشيد تا نگذارد اين صلح انجام گيرد. اما متاءسفانه اين كوششها بى اثر بو و بالاخره آن بزرگوار اجبارا به صلح با معاويه تن در داد اكنون ما دامنه ى بحث را به بررسى ماهيت اين صلح و ارزيابى و علل و اسرار انجام آن مى كشانيم . اسرار صلح امام حسن عليه السلام و ارزيابى آن تا اينجا ما مهمترين حوادث تلخ تاريخى و پيش آمدهاى ناگوارى كه از ابتداى خلافت امام حسن عليه السلام تا هنگام انعقاد صلح وى با معاويه به وقوع پيوست بسيار فشرده و كوتاه شرح داديم . اكنون كه زمينه ى بحث براى بررسى و ارزيابى صلح آن بزرگوار آماده گرديد، به تحقيق و جستجو درباره ى اسرار صلح و ماهيت آن و نتايجى كه اين عمل براى جلوگيرى از سقوط حتمى و هميشگى اسلام به طور موقت و تا هنگام حادثه ى كربلا در برداشت مى پردازيم . پيمان شكنيهاى مردم اولين موضوعى كه بايد در بحث مورد توجه قرار گيرد اين است كه امام مجتبى عليه السلام هنگامى تن به صلح در داد كه پيمان شكنيهاى پى در پى و بى وفائى ننگين بزرگان كوفه و فرماندهان ارتش آن حضرت ضرورت آن را ايجاب مى نمود، ما در شرح تاريخ حكومت امام حسن عليه السلام تا هنگام ورود آن بزرگوار به مدائين به خوبى نشان داديم كه چگونه آن حضرت از صلح با معاويه و از كنار آمدن با حكومت وى بر حذر بود و ضمن خطابه هاى فراوان و بيانات هيجان انگيزى نتايج شوم و نكبت بار تسلط بنى اميه را بر جهان اسلام و اجتماع اسلامى ياد آورد گرديد، اما چه بايد كرد؟ امام عليه السلام در شرائط ناگوار و دردناكى قرار گرفته بود كه از يك طرف بسيارى از فرماندهان ارتش وى رسما به لشكر معاويه ملحق شده و در شمار ياران او در آمده اند، و از سوى ديگر جمعى از باقيماندگان ارتش آن حضرت هم در پنهانى با معاويه ارتباط داشته و به وى نوشته اند كه اگر تا نزديك كوفه بيايد، آنان آن بزرگوار را دستگير كرده و تسليم او نمايند. امام مجتبى عليه السلام در موقعى قرار گرفته بود كه ياران نزديك برابر آن وا داشت در اينجا ابتداء فرمانده سپاه فرزند رشيد اميرالمؤ منين عباس بن على عليهماالسلام شروع به سخن كرد و در استقامت و پايدارى ، خويش حقايقى تحسين آميزى بيان داشت ، آنگاه اصحاب هر يك به نحوى به دنبال كلمات درباره ابوالفضل عليه السلام مطالبى ايراد نمودند در اين هنگام حسين فرزندان عقيل و برادران مسلم عليه السلام را مخاطب قرار داده و به آنان چنين فرمود: يا بنى عقيل حسبكم من القتل بمسلم اذهبوا فقد آذنت لكم قالو اوما نقول للناس ، نقول تركنا شيخنا و سيدنا و بنى عمومتنا خيرالاعمام و لم نرم معهم بسهم و لم نطعن معهم برمح و لم نضرب بسيف و لاندرى ماصنعوا؟؟ لاوالله لا نفعل و لكنا نفديك با نفسنا و اموالنا و اهلينا و نقاتل معك حتى نرد موردك فقبح الله العيش بعدك .(184) يعنى اى فرزند عقيل شما را قتل مسلم كافى است ، اكنون از اين بيابان برويد من به شما اجازت دادم . در پاسخ گفتند اى فرزند پيغمبر اگر شما را در اينجا رها سازيم به مردم چه بگوئيم ؟ به آنها بگوئيم كه ما آقايمان و بزرگ قبيله مان و بهترين پسر عموى خود را در بين دشمن رها كرديم بدون آنكه در راه يارى از وى تيرى به كار بريم و يا نيزه اى به حركت در آوريم و يا شمشيرى بزنيم ؟ نه ، به خدا قسم ما چنين كارى انجام نخواهيم داد بلكه جانها و اموال خود و آنچه كه در اختيار داريم در راه حضرتت فدا خواهيم ساخت و در زير لواى تو مى جنگيم تا آنچه كه بر شما وارد شود بر ما هم وارد آيد، ما زندگى بعد از شما را نمى خواهيم ، و نكبت و ننگ بر آن باد زهير بن قيس در روز عاشوراء بر اسب خود سوار شد و در برابر آن جمعيت تبهكار آمد تا قدرى آنها را نصيحت كند و به راه سعادت راهنمائى نمايد در آنجا بين او و شمر مكالماتى در گرفت تا بالاخره شمر به او گفت : ان الله قاتلك و صاحبك عن ساعة فقال اءبالموت تخوفنى و الله للموت معه اءحب الى من الخلد معكم .. (185) يعنى خداوند بزودى تو و رفيقت حسين را خواهد كشت ، زهير گفت آيا مرا به مرگ مى ترسانى ؟ به خدا قسم كه مردن با حسين از زندگى كردن براى هميشه با شما نزد من عزيزتر و بهتر است آرى ياران حسين عليه السلام اينگونه هدف مقدس آن حضرت را درك كردند كه مى گويند كه براى رسيدن به جاه و مقام ناپاكانى مانند فرزند سعد خود را براى انجام هر گونه جنايت آماده مى سازند در همان روز و در همان شرائط دردناك جوانمردانى مانند حر هم يافت مى شوند كه از جاه و مقام و زندگى يكباره چشم مى پوشد و با خود مى گويد: والله اخير نفسى بين الجنة و النادر فوالله الاختار على الجنة شيئا ولو قطعت و احرقت . يعنى به خدا قسم من خود را بين بهشت و دوزخ مخير مى بينم اما به پروردگارم سوگند كه هيچ چيز را بر بهشت اختيار نمى كنم هر چند در اين راه قطعه قطعه گردم و يا سوزانده شوم آنگاه به فرزند خود روى كرده فرمود: بنى لا صبرلى على النار فسربنا الى الحسين لننصره و نقاتل بين يديه فلعل الله يرزقنا الشهادة التى لاانقطاع لها.(186) يعنى اى پسرم مرا طاقت عذاب خداوند نيست با من بيا تا به سوى حسين برويم ، او را يارى كنيم و با دشمنان او پيكار نمائيم ، باشد خداوند شهادت را نصيب ما گرداند و ما را به سعادت و حيات ابدى برساند آرى اينان نخبه هاى جهان انسانيت بودند و بشريت بايد به داشتن چنين فرزندانى افتخار كند، اينها از تمام مظاهر فريبنده ى دنيا چشم پوشيدند زيرا براى به دست آوردن آن مى بايست شرف ، دين ، انسانيت ، آزادگى و همه چيز خود را از دست بدهند آنها حجت خداوند و فرزند پيغمبر خود را يارى كردند و از هدف مقدس و انسانى وى حمايت نمودند در روزى كه ديگران با نهايت بيشرمى بدترين و ننگين ترين جنايات را نسبت به آن حضرت انجام دادند. در تاريخ جهان مردان فداكار و جانباز بسيار بودند، اما فداكارى نمودن در شرائطى كه ياران پاك حسين عليه السلام در آن شرائط به سر مى بردند بسيار كم نظير است ، اينان فداكارى كردند در حالى كه شهادت و كشته گشتن براى آنها مسلم و قطعى بودند، پايدارى نمودند در شرائطى كه هيچگونه اميدى براى زنده ماندن و نجات يافتن آنها نبود، آنها با علم به آنكه كشته مى شوند - آن هم با شكمى گرسنه و در التهابى سخت از عطش - با اين حال استقامت ورزيدند و تا آخرين حد ممكن پايدارى كردند، مخصوصا با توجه به اين نكته كه نه تنها هيچگونه عامل مادى براى جانبازى آنها وجود نداشت و فشار و سر نيزه اى پشت سر آنان نبود بلكه حسين عليه السلام باره ها به آنها اتمام حجت كرد و از آنان حل بيعت نموده و فرمود: من به شما اذان دادم اكنون به سوى ديار خود برويد با اين حال از آن بزرگوار دست باز نداشتند و آن حضرت را در بين انبوهى از دشمن رها نساختند - علاوه بر اين - ارزش اين فداكاريها افزون مى شود هنگامى كه ما در نظر بگيريم كه آنها در كار خود داراى هدف بودند، مى دانستند چه مى كنند و چرا مى كنند، آنها منطق امام را به خوبى درك كرده بودند و با بصيرت و بينائى شمشير مى زدند. انگيزه ى آنها خدا بود و مبارزه با ستم و هدف آنها ريشه كن ساختن آن حكومت و قدرتى بود كه هستى اسلام و عدالت و فضيلت را به نيستى و محو كامل تهديد مى نمود، آنها مانند يك سر باز عادى نبودند كه ندانند چه مى كنند و چرا نبرد مى نمايند، چشمانشان باز و هدف آنها و درك آنها بسيار صحيح و عالى بود، آرى وجود اين همه شرائط است كه به جانبازيهاى آنها ارزش جهانى داده و به آنها زندگى ابدى بخشيده است . مرزها بفرست تا آنجا باشيم و كفار جنگ كنيم . در اينجا ربيع بن خيثم و ياران او با آنكه به عظمت مقام على عليه السلام اعتراف دارند با اين حال به علت تظاهرات معاويه در حفظ ظواهر اسلام در جنگ با وى دچار ترديد مى گردند. باز نصر بن مزاحم نقل مى كند كه مردى از ياران على عليه السلام در جنگ صفين نزد عمار ياسر آمد و به وى گفت كه من از هنگام خروج از كوفه تا ديشب در باطل بودند معاويه و لزوم جنگ با وى ترديد نداشتم ، اما اكنون دچار ترديد شدم زيرا مى بينم ما اذان مى گوئيم آنها هم اذان مى گويند، ما نماز مى گذاريم آنها هم نماز مى گذارند..(187) آرى معاويه نه تنها ظواهر اسلام را تا اين حد رعايت مى نمود كه جمعى از افراد سطحى را در جنگ با خود دچار ترديد سازد بلكه توانست با استفاده از دستگاه وسيع تبليغاتى خود سب و لعن به على بن ابيطالب عليه السلام را در بين مردم مسلمان شايع ساخته و خود را حامى و دل سوز اسلام ولى على بن ابيطالب را دشمن دين و مردى كه نماز نمى خواند معرفى نمايد!!! مسعودى در اين باره مى نويسد: ثم ارتقى بهم الامر فى طاعته الى ان جعلوا اللعن على سنة ينشاء عليها الصغير و يهلك عليها الكبير (188) يعنى كار اطاعت مردم از معاويه تا جائى بالا گرفت كه لعن و سب را بر روشى قرار داد كه كودكان بر همان روش متولد مى شدند و بزرگان بر آن روش مى مردند. خوانندگان عزيز - با در نظر گرفتن وضع خاص معاويه و نيرنگهاى گوناگون كه او در دوران مختلف حكومت خود انجام مى داد اين حقيقت به خوبى روشن مى شود كه اگر امام مجتبى عليه السلام بعد از آن همه پيمان شكنيهاى كوبنده ياران خود و حوادث تلخ و ناگوارى كه تا هنگام صلح براى آن حضرت پيش آمده بود باز هم با معاويه پيكار مى كرد نه تنها او و تمام ياران و نزديكانش بدون ترديد كشته مى شدند، بلكه شهادت آنان در آن روز بى اثر مى شد و معاويه اجازه نمى داد تا از اين شهادت در راه حفظ قرآن و مصالح واقعى جهان اسلام بهره اى بردارند، اگر آن حضرت و تمام بنى هاشم به شهادت مى رسيدند معاويه مى توانست با همان فريبكاريهاى خاص خود و تظاهرات شديدى كه در حمايت و دلسوزى از اسلام مى نمود و با استفاده از دستگاه وسيع تبليغاتى متناسب با آن روز كه در اختيار داشت شهادت حضرت مجتبى و بنى هاشم را يكباره بى اثر سازد و در اين صورت ميدان تنها براى يكه تازيهاى وى و اجراى هدفهاى حقيقى و واقعى او كه تا آن روز سخت در استتار و در پرده بود كاملا آماده مى گرديد، امام مجتبى عليه السلام خود به اين نكته به خوبى توجه داشت كه نبايد با شهادت رسول خدا و نزديكانش ميدان اجتماع را براى معاويه و بنى اميه بگذارد از اين نظر بود كه آن حضرت به صلح تن در داد و پيكار با معاويه با ترك نمود. تحقيقى در ماهيت صلح امام حسين عليه السلام تا اينجا ما فلسفه ى انجام شدن صلح و ارزيابى آن را از نظر سوزاندن ما شعله ور ساختيد كه ما آن را براى دشمنان خود و شما بر افروخته ايم ؟! فاصبحتم البا لاعدائكم على اوليائكم بغير عدل افشوه فيكم و لا امل اصبح لكم فيهم فهلالكم الويلات تركتمونا و السيف مشيم و الجاش طامن و الراءى لما يستحصف و لكن اسرعتم اليها كطيرة الدباء و تداعيتم اليها كتهافت الفراش . شما مردم تشخيص خود را از دست دادهايد زيرا بر پيكار دوستانتان اجتماع كرديد و بر حمايت از دشمنان خود اتفاق نموديد بى آنكه عدل و دادى را در بين شما اجراء كنند و يا به آرزوهاى خود در حكومت آنان دست يابند!!! آيا ننگ و عذاب بر شما نباشد با آنكه شما ما را ره كرديد و با دشمنان ما پيوند نموديد در حالى كه شمشيرها در نيام بود و آتش جنگ بر افروخته نشده بود و راءى ها محكم بود در آن شتاب نمودن چون پروانگانى كه خود را به آتش مى زنند و در ميان آن مى سوزند. فسحقا لكم يا عبيدالامة و شذاذ الاحزاب و نبذة الكتاب و محرفى الكلم و عصبة الانام و نفثة الشيطان و مطفى السنن اءهولاء تعضدون و عنا تتخاذلون . ننگ بر شما باد. شما از بزرگان گمراهان اين امت و از شازده هاى اين اجتماعيد شما كتاب خدا را به دور انداختيد و آن را تحريف نموديد - شما از گروه گناهكاران و پيروان شيطانيد، شمائى كه سنت پيغمبر و مقررات آسمانى آن حضرت را محو ساختيد، آيا از يزيد و بنى اميه حمايت مى كنيد ولى ما را رها مى نمائيد و مخدول مى سازيد؟! اجل و الله غدر فيكم قديم و شجت اليه اصوالكم و تاءزرت عليه فروعكم فكنتم اخبث ثمرشجى للناظر والكة للغاصب . آرى به خدا قسم نيرنگ و فريب در شما بسيار با سابقه است و اين صفت زشت اصول و فروع شما را فرا گرفته شما خبيث ترين ثمرى هستيد كه چشم بيننده و ناظر را تعب مى دهيد و گلوى خورنده را به رنج مى آوريد. الا وان الدعى قدر كزنى بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة ياءبى الله ذلك لنا و رسوله و المؤ منون و حجور طابت و طهرت و انوف حمية و نفوس ابية من ان نؤ ثر طاعة اللئمام على مصارع الكرام الا و انى زاحف بهذه الاسرة مع قلة العدد و خذلان الناصر (189) اى مردم اين بى پدر و ناپاك فرزند بى پدر (يعنى پسر زياد) مرا بين دو كار مخير گردانيد كه بايد يكى از آن دو را انتخاب كنم كنم يا شمشير را اختيار كنم و كشته شوم و يا آن كه تن زير بار ذلت بدهم ، اما من تصميم خود را گرفته ام و آن تصميم جنگ است ، من اهل ذلت و خوارى نيستم و اينها از ما خاندان پيغمبر خدا رضايت مى دهد و نه مؤ منين بدين ننگ راضى مى گردند و هم دامنهاى پاك مادرانى كه ما را تربيت كردند رضايت نمى دهند كه ما ذلت را بپذيريم و همچنين اين راد مردانى كه اطاعت از مردم پست و فرومايه را بپذيرند اكنون آگاه باشيد كه من با اهلبيت كم و جمعيت اندك خود با شما جنگ خواهم كرد خوانندگان عزيز - در اين خطبه ى آتشين حسين عليه السلام دقت كنيد، در نظر بگيريد كه اين خطبه را كسى ايراد نمود كه لبهاى مقدسش تشنه و شكمش گرسنه بود، كسى كه مى داند تا چند ساعت ديگر بدن مقدس او زير سم ستوران لگد كوب خواهد شد، اين خطبه در برابر هزاران نفر دشمن ايراد گرديد كه با نيزه ها شمشيرهاى خويش آماده كشتن وى هستند با اين حال اينگونه با شهامت سخن مى راند و جوانمردى و آقائى نشان مى دهد، به آن پيروان شيطان مى گويد كه شما تشخيص خود را از دست داده ايد، از دودمان ابوسفيان كه دشمنان شما هستند حمايت مى كنيد و ما را كه دوستان شما هستيم مى كشيد، شما با شمشيرى كه پيغمبر در دستتان داد فرزند او را به قتل مى رسانيد. زاده ى اميرالمؤ منين در اين گفتار سخن از بيعت با يزيد به ميان مى آورد و آن را ذلت و خوارى مى شمرد آن گاه تصميم قطعى خود را بيان مى كند - همان تصميمى كه از روز اول در مدينه گرفته بود - و مى فرمايد من شهادت را مى پذيرم و تن زير بار ننگ نمى دهم ، حسين عليه السلام مى داند كه اكنون سرنوشت اسلام و حق و عدالت با تصميم او بستگى دارد، حين مى داند كه بيعت با يزيد باز كردن راه خوارى و سر شكستگى به سوى امت و اجتماع اسلامى است و تسليم او را در برابر فرزند معاويه به منزله ى تسليم نمودن اسلام و حقيقت است در برابر كفر و بيدادگرى و ستم ، از اين نظر مى فرمايد: آن دامنهائى كه مرا تربيت كردند به اين ذلت رضايت نمى دهند يعنى انتظار آن دامنها اكنون از من اين است كه كشته كردن تا اسلام و حق را از نيستى نجات بخشم ، خاندانم به اسارت بروند تا قرآن و عدالت را از اسارت آزاد سازم . اين منطق حسين است و فرزند برومند او على اكبر هم اين منطق را از پدر تعليم گرفت در هنگام رجز مى فرمود: و الله لايحكم فينا ابن الدعى - به خدا قسم ممكن نيست كه فرزند يك بى پدر بر ما حكومت كند، پيام جهانى حسين عليه السلام . حسين بن على عليه السلام با منطقى رسا و روشن با مردم كوفه سخن گفت : ولى در آن دلهاى سخت تر از سنگ كمترين اثر نگذارد، در روز عاشوراء آن حضرت باره ها از خدا و پيغمبر دم زد، از قرآن و اسلام سخن به ميان آورد، اما ديد دلهاى آن درندگان كثيف و خونخواران دور و آن چنان وارونه گرديد كه ديگر نام خدا و پيغمبر، صحبت از اسلام و قرآن نمودن براى آنها بى ثمر است و آن بى شرمان ننگين همچنان به خونريزى و كشتار جنايت مشغولند، اين بود كه زاده ى زهرا لحن سخن را عوض كرد و گفتار خويش را با منطقى ديگر اداء نمود. منطقى كه جهانى است و براى هر ملت قابل درك است .خطاب به آنان چنين فرمود: ويلكم يا شيعة آل ابى سفيان ان لم يكن لكم دين و كنتم و لاتخافون المعاد فكونوا اءحرارا فى دنيا كم هذه ...(190) يعنى واى بر شما اى پيروان دودمان بوسفيان ! اگر شما دين نداريد و از قيامت و روز حساب نمى ترسيد در دنياى خود آزاد مرد باشيد اين نداى آسمانى كه از حلقوم عطشان حسين خارج شده هر چند خطاب به آن مردم است ، اما اين گفتار يك پيام بزرگ و جهانى است ، اين پيامى است كه آن حضرت به جهان انسانيت مى دهد، در اين خطاب فرزند پيغمبر اقوام ضعيف ، جمعيتهاى ذليل و مردم ستمكش را به آزادى و آزاد مردى دعوت مى كند و آنها را به نجات از زير بار ذلتها، ننگها، سرشكستگى ها و خواريها مى خواهد آرى اگر نبود از حسين مگر همين گفتار، كافى بود كه جهان انسانيت به او عشق بورزد. مردى كه گرفتار درياى مصيبت و بلا است ، كسى كه تشنه و گرسنه و مجروح است ، مردى كه جوانان و ياران او را كشته اند، فردى كه ناله هاى جانسوز العطش (كه فرزندان خورد سال او بلند است ) هر لحظه در گوش او طنين انداز است و او را رنج مى دهد كسى كه خاندانش در آستانه اسارت قرار دارند و خود او اكنون در ميان خاك و خون مى غلطد، ولى با اين حال سخن از آزادى بگويد، از عدالت و فضيلت دم بزند، بشريت را به نجات از زير بار ذلت و ننگ دعوت كند!!! آيا هيچ فردى در چنين شرائط دردناك از آزادى دم زده است ؟؟ آيا نبايد به چنين انسانى عشق ورزيد؟ آنهائى كه در سراسر جهان در راه آزادى ، عدالت ، حقيقت و براى نجات از زير بار ستم و ظلم و مبارزه مى كنند، آيا نبايد حسين را رهبر خود بدانند و به داشتن چنين پيشوائى افتخار كنند؟ كشتار خونريزى ، جنايت ، غارتگرى خطبه هاى گرم و آتشين حسين عليه السلام يكى پس از ديگرى در روز عاشوراء ايراد مى گرديد. اما بارى آن مردى كه قلوبهم كالحجارة اواءشد قسوة كمترين اثر نداشت و همچنان به كشتار مردان فضيلت و انسانهاى اجتماع سر گرم بودند و در برابر حقيقت شمشير مى كشيدند حكومت يزيد در آن روز كثيف ترين جنايتها را انجام داد و رذالت و بى شرمى را به پايان ، رسانيد، كشتند، سوزاندند، آتش زدند، غارت كردند، آب را بر روى كودكان و خردسالان بستند و خلاصه كار ننگ و فضاحت را تا جائى رساندند كه فرزند شير خواره ى لب تشنه اى را هدف تيرهاى مسموم قرار دادند و با اين عمل ، خويش را براى هميشه و در نزد تمام ملتها رسوا ساختند زيرا حكومت فرزند معاويه ديگر نمى تواند كشتن بچه شير خوار را از نظر نظامى توجيه كند، نمى تواند بگويد او كشته بود ما هم او را كشتيم ، به ميدان آمده بود ما به او تعرض كرديم . اينجا ديگر نمى توان گفت اگر به او آب مى دادند يا او را زنده مى گذاشتند به سپاهيان يزيد حمله مى نمود و آنها را به قتل مى رساند، درباره ى يك طفل شير خوار چنين عذرهائى را نمى توان آورد و براى كشتن او توجيه و تفسيرى نمى توان كرد آرى شهادت آن كودك يك سند زنده و پايدار بر مظلوميت حسين و رسوائى حكومت يزيد است . اين سند بسيار گوى او روشن است و مى تواند از يك طرف مظلوميت فرزند پيغمبر و از سوى ديگر درندگى ، وحشيگرى ، رذالت ، رسوائى و بيدادگرى حكومت يزيد را براى هميشه و در نزد همگان به خوبى اثبات نمايد. آيا ياران حسين و حتى طفل شير خوار او را به قتل رساندند سپس دست كشتار آن حضرت زدند و آن منظره كامل آزاد مردى و انسانيت را هم شهيد نمودند، اما رذالت و جنايت آنان تا اينجا هم پايان يافت !!! دختر على از آينده ى كربلا سخن مى گويد حكومت دودمان بنى ايمه مى خواهد هيچگونه نشانه اى از خاندان پيغمبر براى آيندگان بر جاى نگذارد و از اين جا است كه دستور مى دهد بدنهاى پاك آزاد مردان امت را در زير سم اسبان در هم بكوبند تا از آنان اثرى بر جاى نماند و خاطره هاى آنها براى هميشه فراموش شود اما او نمى داند كه حسين عليه السلام چراغ فروزان الهى است و اين چراغ هيچگاه خاموش نخواهد شد. يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم و ياءبى الله الاان يتم نوره و لو كره الكافرون (191) مگر ممكن است دنياى انسانيت و تاريخ بشريت اين حادثه ى بزرگ و نهضت عظيم را فراموش كند؟! آيا ممكن است گذشت روزگار آن فاجعه ى خونين را كهنه سازد و يا آن روز از ياد ببرد؟! فرزند معاويه آن چنان به غلط سرمست و مغرور بود كه تصور مى كرد ديگر كارها تمام شده و خاطره ى خاندان وحى براى هميشه محو گرديده است !! بغض و عداوت موروثى شديدى كه آن بى اصالت بود كه نمى دانست آينده ى پرافتخار و عزت بى مانند حسين را تماشا كند، اما در همان شرائط دردناك و طاقت فرسا دختر اميرالمؤ منين زينب با ديد واقع بين خود آن چنان آينده ى آن سرزمين و عظمت بى مانند برادر معصوم خود را مى بيند كه با يك جهان قاطعيت درباره ى آن سخن مى گويد: مورخين بزرگ نگاشته اند هنگامى كه كاروان اسير حسين را در روز يازدهم از قتلگاه عبور دادند و اما سجاد زين العابدين عليه السلام آن منظره دل خراش احساس طاهره را از نزديك ديدار نمود سخت منقلب گرديد، در اينجا زينت نزد برادر زاده آمد و عرضه داشت : لا يجز عنك ماترى فوالله ان ذلك لعهد من رسول الله صلى الله عليه و آله الى جدك و ابيك و عمك و لقد اخذالله ميثاق اناس من هذه الامة الا تعرفهم فراعنة اهل الارض و هم معروفون فى اهل السموات انهم يجمعون هذه الاعضاء المتفرقة فيوارونها و هذه الجسوم المفرجة و ينصبون لهذا الطف علما لقبر ابيك سيد الشهداء عليه السلام لا يدرس اثره و لا يعفوا رسمه على كرور الليالى و الايام و ليجتهدن ائمة الكفر و اشياع الضلالة فى محوه و تطميسه فلا يزداد اثره الا ظهورا و امره الا علوا (192) يعنى اين منظره دل خراش شما را به جزع در نياورد، خداوند جمعى از اين امت را خواهد فرستاد كه ستمگران زمين آنها را نمى شناسند ولى فرشتگان آسمان با آنها آشنا هستند، اينان خواهند آمد و اين بدنهاى پاره پاره را جمع مى كنند و آنها را دفن مى سازند و بر اين زمين نشانه اى براى قبر سيدالشهداء نصب مى كنند كه اثر آن محو نخواهد شد و گذشت تاريخ آن را كهنه نخواهد ساخت و هر چند كه ستمگران و پيروان ضلالت براى نابودى آن كوشش كنند بر عظمت و شوكت آن افزوده خواهد كشت در اينجا دختر اميرالمؤ منين با قاطعيت تمام درباره آينده ى كربلا سخن مى گويد و از اين همه عظمت و شكوهى كه قبر مطهر حسين اكنون دارد و مورد توجه آزاد مردان جهان در طول تاريخ بوده و تا پايان هم خواهد بود در آن روز دردناك و شرائطى كه ظواهر كار خلاف اين را نشان مى داد خبر مى دهد. شما در نظر بگيريد گوينده اى اين سخن يك زن اسير است كه اكنون در برابر جسد چاك چاك برادر ايستاده و آن منظره ى دل خراش را مى بيند با اين حال روشن بينى او نسبت به آينده ى نهضت تا آنجا است كه مى گويد: هر چه ستمگران در محو آثار اين قبر بكوشند عظمت و جلال آن افزون خواهد كشت !! اين سخن زينب است و آينده نشان داد كه دختر على بيهوده سخن نگفت ، اين حقيقى است و براى هيچ فردى جاى انكار نيست كه هر قدر گذشت زمان بر حادثه ى كربلا بيشتر مى شود عظمت ، جلالت و قداست آن افزون تر و روشن تر مى گردد!!! گويا نهضت حسين عليه السلام از اين نظر بر خلاف تمام حوادث و پيش آمدهاى جهان است زيرا حوادث مهمى كه در جهان مى شود درست مانند سنگى است كه در داخل حوض وسيعى سقوط كند، اين سنگ با سقوط خود خواه نا خواه موجى در آب ايجاد مى كند، ولى اين موج تنها در محل سقوط شديد است اما هر قدر كه به عقب مى رود آرام مى گردد تا جائى كه اگر وسعت آن حوض بسيار باشد ديگر در اواخر آن از موج اثرى ديده نمى شود، حوادث و پيش آمدهاى بزرگ درست همين گونه است يعنى در همان هنگامى كه واقع شد و يا حداكثر در همان ماه يا سال موجى از خود در جهان به وجود مى آورد اما هر قدر دامت تاريخ پهن تر شود و از زمان آن حادثه بيشتر بگذرد بيشتر به دست فراموشى سپرده گشته و خاطره ى آن كهنه مى گردد، ولى حادثه ى خونين كربلا درست به عكس اين قاعده ى طبيعى است يعنى در آن روزى كه اين فاجعه ى دلخراش انجام شد موج آن بسيار بسيار كوتاه و براى عموم مردم نا محسوس بود، ولى هر قدر بر تاريخ وقوع آن بيشتر گذشت عكس العمل آن شديدتر و موج آن عظيم تر گرديد تا جائى كه امروز كمتر كسى در جهان يافت مى شود كه با تاريخ اقوام و ملل ديگر سر و كارى داشته باشد و با اين حال از حادثه ى كربلا و نهضت حسين چيزى نداند. موجى كه قيام خونين و مقدس فرزند پيغمبر به وجود آورد آن چنان جهانگير شد كه شخصيتهاى بزرگى مانند گاندى هنگامى كه مردم هندوستان را براى به دست آوردن آزادى و استقلال دعوت مى كند بر نداى آسمانى حسين عليه السلام كه مى فرمود: فكونوا احرارا فى دنيا كم تكيه كرده و ملت ستم كشيده ى خود را براى اجابت آن ندا مى خواند و ما به خواست خداوند در پايان كتاب ، نهضت حسين عليه السلام را از نظر دانشمندان بزرگ و آزادى خواهان مشهور جهان مورد بحث قرار خواهيم داد. كاروان شهادت ماءموريت خود را به پايان رساند خوانندگان عزيز - در اين جا قسمت دوم كتاب به پايان رسيد. ما در اين قسمت كاروان حسين و حوادثى را كه براى آنها پيش آمد - از هنگام حركت از مدينه تا زمان شهادت آنان - قدم به قدم در حدود هدف اصلى كتاب مورد تعقيب قرار داديم و با شواهد زنده و غير قابل انكار تاريخى روشن ساختيم كه فرزند پيغمبر از ابتداء داراى هدفى مشخصى و سياستى معين بوده است و خود به خوبى از مآل كار و پايان امر خويش آگاه بود. ما در اين قسمت نشان داديم كه زاده ى اميرالمؤ منين عليه السلام تمام كارهائى كه انجام داد و تمام گفتارها و خطبه هائى كه ايراد فرمود و مكالماتى كه با ديگران داشت و همه و همه در تعقيب از همان سياست و براى رسيدن به همان هدف بوده است ، حسين عليه السلام آن چنان نقشه ى نهضت را تا اينجا عالى طرح كرده بود كه راحتى صحيح تر و براى رسيدن به آن اهداف بزرگ و جهانى طرحى بهتر از آن امكان نداشت ، اما با اين حال بايد توجه داشت كه اگر طرحهاى نهضت آن حضرت تنها براى شهادت بود و در كربلا پايان مى يافت پيروزى يزيد قطعى بود و امكان هيچگونه بهره بردارى از آن قيام خونين براى آن امام وجود نداشت زيرا فرزند معاويه در يك بيابان وسيع كاروان سلاله نبوت و خلاصه ى خاندان وحى را محاصره نمود و با انجام شرمگين ترين جنايت ، آن حضرت و ياران وى اين حادثه هر چند بسيار بزرگ و جانسوز بود، ولى براى حكومت زاده ى فرزند هند امكان داشت كه با استفاده از دستگاه وسيع تبليغاتى و نيروهائى كه آن روز در اختيار وى قرار داشت به آسانى آن را تحريف نمايد و يكباره آن را وارونه و قلب ماهيت سازد همانگونه كه در طول تاريخ بسيار از حوادث بزرگ را حكومت ستمگران و ناپاكان دچار تحريف نمودند. حسين بن على عليه السلام هر چند در روز شهادت خود سخن گفت و اهداف بزرگ و آسمانى خوبش را براى مردم كوفه و جهانيان روشن ساخت ، از فساد حكومت و ماهيت آن دم زد، آينده ى شوم و خطرناك امت را آشكارا بيان نمود، اما فرزند معاويه به سادگى و آسانى مى تواند اين نداهاى جان بخش را در همان سرزمين مدفون سازد و اجازه ندهد آنها به گوش ديگران برسد و به همين وسيله خون پاكترين سلاله نبوت و شير مردان فضيلت را يكباره پايمال سازد. از اين جاست كه مى گوئيم اگر نقشه ى حسين تنها تا كربلا پايان مى يافت و براى بهره بردارى از آن نهضت بزرگ ديگر طرحى نداشت طبعا اين فداكارى ها در برابر قدرت و امكانات وسيع حكومت كه از منبر و محراب گرفته تا اقتصاد و ارتش هم را در اختيار داشت يكباره خنثى مى گرديد اما حسين خليفة الله است ، مردى كه از روز اول به تمام جوانب كار احاطه دارد و مآل امر وى كاملا براى او روشن است قطعا اين چنين انسانى بيدار براى بهره بردارى از آن قيام بزرگ بى نقشه نيست ، فرزند پيغمبر براى به ثمر رساندن نهضت مقدس خود طرحى بهت انگيز و آسمانى دارد و اين طرح بايد به وسيله ى كاروان اسراء يعنى زنان ، دختران ، كودكان خردسال و ريسمان به بازو بسته او اجراء گردد. همانهائى كه هنگام حركت از مكه امام درباره ى آن به محمد حنفيه فرموده بود: آن الله شاء اءن يريهن سبايا - خداوند مى خواهد اين زنان را اسير ببيند اكنون سر اسارت آنان روشن مى گردد و پرده ها يكباره بالا مى رود، ما به خواست خداوند در قسمت سوم اين كتاب درباره ى نقش اسراء سخن خواهيم گفت و وظيفه مهم و حياتى آنان را از نظر بهره بردارى از نهضت بيان خواهيم كرد و نشان خواهيم داد كه چگونه اين كاروان تبليغ حسين وظيفه بزرگ و مقدس خود با به عالى ترين صورت انجام داد و چگونه توانست موج بنيان كن انقلاب را تا شام برساند و از اين راه پايه هاى قوى حكومت دودمان بوسفيان را سخت متزلزل و بى ثبات سازد.

بخش سوم

بخش سوم : نقش اسراء در بهره بردارى از نهضت و به ثمر رساندن آن . قافله اى اسيران يا كاروان تبليغ در قسمت دوم اين كتاب ، ما سياست و روش خاص حسين بن على عليه السلام را زا زمان حركت از مدينه تا هنگامى كه آن حضرت قيام مقدس و خونين خود را در كربلا به پايان رساند، مورد بررسى و بحث قرار داده ايم و روشن ساختيم كه اين نهضت هر چند تا پايان شهادت با عاليترين و صحيح ترين طرح ممكن انجام گرديد، ولى با اين حال اگر براى بهره بردارى از آن فرزند پيغمبر داراى نقشه اى دقيق و حساب شده نبود نه تنها يزيد بن معاويه به آسانى مى توانست آن فاجعه ى خونين را تحريف سازد بلكه از تمام آن حوادث در راه تثبيت منافع و حكومت خويش و تسلط هر چه بيشتر بر مردم هم بهره بردارى مى نمود، ولى رهبر معصوم انقلاب كه براى خنثى كردن نقشه هاى شيطانى يزيد و رهبرى كردن اين نهضت تا پايان شهادت عالى ترين طرحها را داشت براى استفاده ى از آن همه فداكاى هاى خود و ياران با فضيلت خويش هم بهترين نقشه ها را دارا است و زنان و كودكان اسير وى ماءمور اجراى آن نقشه و مسئول بهره بردارى از آن نهضتند. اين كودكان و زنان داغ ديده هر چند در صورت اسيران بى پناه به سوى شام در حركتند اما در واقع كاروان تبليغ حسينند و سرنوشت نهضت اكنون به دست آنها سپرده شده است ، آنها بايد با يك روشن بينى خاص از فرصتهاى مناسبى كه در طول راه پيش مى آيد تا آخرين حد ممكن استفاده كنند، آنها بايد از ميان همان محملهاى بى روپوش و با همان بازوهاى به ريسمان بسته و در لباس اسارت با مردم صحبت كنند و خطبه ها ايراد نمايند. حكومت يزيد را در برابر اجتماع و ملت به محاكمه بكشند و سند محكوميت و رسوائى و ننگ آن را صادر نمايند، آنها بايد حقيقت و صورت واقعى فاجعه ى درد ناك كربلا را از دستبرد و تحريف حكومت حفظ كنند و آن را با همان قداست و عظمت به اطلاع امت برسانند، آنها دستگاهاى ضبط حسينند و بايد نداهاى روح بخش آن امام را با همان سوز و گدازى كه داشت بگوش همگان برسانند. بنابر اين ، وظيفه خاندان حسين عليه السلام حياتى است و بايد با دقت و مراقبت خاصى انجام گيرد. حادثه ى دردناك كربلا هر چند به تنهائى كافى است كه خشم و نفرت مردم را عليه دودمان بنى اميه سخت تحريك كند و پاكترين احساسات و عواطف امت را به سوى حسين و خاندان پيغمبر متوجه سازد، اما خطر بزرگى كه در راه به ثمر رسيدن اين نهضت آن را تهديد مى كند امكان تحريف آن به وسيله دستگاه حكومت است ، اينجا كاروان اسيران ماءموريت دارد اين تهديد ندهد، مسئوليت بزرگ و مهم اين زنان و كودكان اين است كه به نام سوگوارى ، عزادارى ، گريه كردن ، ضجه زدن خاطره كربلا را زنده نگه دارند و با بيان خيانتها و فجايع رسوائى كه يزيد در آن بيابان انجام داد امت اسلامى را در جريان آن حوادث آنگونه كه هست قرار دهند و اكنون ما به خواست خداوند روشن مى سازيم كه چگونه وظيفه حياتى به وسيله ى اسراى اهلبيت به عالى ترين صورت انجام گرديد و چگونه آنها توانستند با استفاده از فرصتهاى متناسب اجتماع مسلمين را از هدف مقدس سالار شهيدان آگاه سازند و از اين راه آن نهضت خونين را به ثمر برسانند. هدف ما در اين قسمت ( همانند قسمت اول و دوم ) شرح همه ى پيش آمدها و نقل تمام حوادثى كه در طول راه انجام گرديده نيست بلكه مقصود تنها بررسى حوادث و امورى است كه وسيله ى كاروان اسيران از هنگام حركت از كربلا تا زمان برگشت آنان به مدينه به منظور رسوا كردن حكومت و به ثمر رساندن نهضت انجام گرديده است . ما در اين قسمت بيشتر به بحث و توضيح درباره ى خطابه ها و سخنرانيهائى كه بوسيله ى خواهران و فرزندان حسين ايراد گرديده و عكس العمل شديد آنها از نظر حكومت و افكار امت مى پردازيم ، اكنون شروع به اين قسمت : دختر على عليه السلام خطابه اى آتشين ايراد مى كند قافله اسيران روز يازدهم محرم به سوى كوفه حركت نمود، مردم كوفه كه از حسين عليه السلام دعوت كرده بودند تا به سوى آنها بشتابد و مقام امامت و رهبرى آنان را در دست گيرد همان مردم در بيابان كربلا گرد آمدند، آن حضرت و ياران با وفاى او را با لبهاى تشنه به شهادت رساندند و اكنون هم خاندان وحى را اسير كرده و با وضعى دلخراش بجانى كوفه مى برند و روز دوازدهم محرم اسراى اهلبيت وارد كوفه گرديدند تا ماءموريت بزرگ و حياتى خود را از آنجا شروع كنند، ولى ما پيش از آنكه درباره ى اولين قدم خاندان حسين عليه السلام كه به منظور بهره بردارى از نهضت آن حضرت در كوفه بر داشته اند بحث كنيم ، بايد موفقيت كوفه را از نظر اين خاندان مورد توجه قرار دهيم . خوانندگان عزيز - شما مى دانيد كوفه مدت پنج سال تقريبا آن حضرت و پايگاه دوستان آن بزرگوار بوده است ؛ زينب كبرى و دختران و فرزندان على تا چند سال قبل در نهايت عزت و احترام در اينجا زندگى مى كردند، اكنون همان زينب مى خواهد وارد كوفه شود، اما در حالى كه اسير است و در ميان محملى بى روپوش جاى دارد زينب مى خواهد به كوفه وارد گردد، در حالى كه برادر معصومش و جوانان بنى هاشم كشته گرديدند و اطفال آن حضرت با وضع رقت بار در حال اسارت در برابر چشم او قرار دارند. كوفه اى كه تا ديروز زينب را با عزت و احترام در خود جاى داده بود اكنون آن قهرمانه ايمان و فضيلت در حال اسارت مى پذيرد، اين وضع خاصى كه آن شهر از نظر خاندان على و شيعيان آن حضرت دارا است بر حكومت زاده ى زياد هم پوشيده نيست او با آنكه اكنون كاملا بر اوضاع مسلط است و با نيرنگهاى شيطانى و جنايتهاى غير انسانى خود توانست دلها را در برابر قدرت خود سخت پر از رعب و وحشت سازد با اين حال از آوردن خاندان اسير حسين به كوفه ترسان است كه مبادا خونها به جوش آيد و جنبشى انسانى و اصيل براى تباه ساختن ريشه هاى حيات ننگين او انجام گيرد. از اين نظر مراقبت هاى لازم را انجام داد و حكومت نظامى سختى اعلام نمودت اولا دستور داد هيچ يك از مردم كوفه در روز ورود اهلبيت سلاح جنگ بر ندارد و با اسلحه از خانه بيرون نيايد و ثانيا ده هزار نفر مرد مسلح از ارتشيان خود را در بين مردم و در تمام قستمهاى حساس شهر و مسير اسراء گمارد تا به شدت مراقبت اوضاع باشند (193) و با اين ترتيب فرزند زياد حداكثر احتياط را از نظر مراقبت انجام داد. آنگاه دستور داد خاندان فضيلت را (در حالى كه سرهاى شهداء و آزاد مردان كربلا بر بالاى نيزه پيشاپيش آنها بود) وارد كوفه گردانند قافله ى اسيران در اين شرائط به كوفه در آمدند در حاليكه اجتماع عظيم و بى سابقه اى از طبقات مختلف در خيابانها و كوچه ها گرد آمده و آنها را تماشا مى گردند. زينب كبرى در ميان محمل جاى گرفته و منظره ى كوفه را مى نگرد، نا گاه گذشته ى زندگى او در اين شهر در برابرش مجسم گرديد و آن حوادث دوران پدر يكى بعد از ديگرى از خاطره ى پاك او مى گذرد، با خود مى گويد: آيا اينجا كوفه است ؟! همان كوفه اى كه پدرم در آن حكومت مى كرد و من با عزت و احترام در آن زندگى مى كردم ؟ آيا من همان زينبم كه اكنون در ميان محمل بى روپوش جاى گرفته ام ؟! آيا اينان همان مردم اند كه حسين و جوانان او را كشته اند و اكنون براى تماشاى خاندان وى جمع شده اند؟! اين افكار پياپى از برابر زينب مى گذرد. اينجا بود كه آن بانو تصميم گرفت از اين اجتماع عظيم استفاده كند و اولين قدم را در راه بيان حقايق كربلا و رسوا كردن حكومت آل سفيان بر دارد، تصميم گرفت خطابه اى جانسوز ايراد كند و مردم را از عظمت جنايتى كه حكومت زياد با دست آنان انجام داد با خبر سازد. شرائط سخن گفتن براى زينب آماده نيست اما خوانندگان ارجمند - دختر بزرگ اميرالمؤ منين عليه السلام تصميم دارد سخن بگويد و خطابه اى كوبنده ايراد كند، اما متاءسفانه هيچ يك از شرائط سخن براى آن بانوى بزرگ آماده نيست زيرا: شرط اول - براى سخنران اين است كه هيچگونه ناراحتى درونى مانند گرسنگى او را رنج ندهد تا بتواند با تسلطى كامل و بيانى رسا سخن بگويد، ولى زينب اين شرط را فاقد بود زيرا هر چند بعد از شهادت حسين عليه السلام به طور جيره بندى آب و نان به خاندان آن حضرت مى دادند، اما بسيار كم و در حداقل ، و مخصوصا فردى مانند زينب كه سر پرستى فرزندان برادر را بر عهده داشت از سهميه خود كمتر استفاده مى نمود و قدرى از آب و نان خويش را براى برادر زاده گان ذخيره مى نمود. شرط دوم - گوينده بايد براى مردمى سخن بگويد كه نبست به وى نظر منفى ندارند و با ديده احترام به او مى نگرند، ولى اگر خطيب به خواهد در اجتماعى سخن براند كه شنوندگانى نبست به وى با نظر حقارت مى نگرند در اين صورت نيم تواند با فكرى آرام و بدون اضطراب گفتار خويش را ايراد كند، متاءسفانه براى زينب عليه اسلام شرط دوم وجود نداشت ، زيرا هم چند بسيارى از مردم مى دانستند كه آنها از خاندان على هستند، ولى جمعى هم از مردم بودند كه اصولا نيم دانستند اينان از كدام دود مانند، اين جمع اى كاروان را تنها به اين صورت مى شناختند كه مردهاى آنها عليه حكومت قانونى !!! يزيد خروج كردند و كشته شدند و خاندان آنها اسير گرديدند و اكنون وارد كوفه مى شوند شاهد بر اين جمله اى است كه شخصيت عظيم علمى سيد بن طاوس نقل مى كرد، نام مبرده مى نويسد: فلما قار بوا الكوفة اجتمع اهلها للنظر اليهن فاشرفت امراءة من الكوفيان فقالت من اى الاسارى انتن ؟ فقلن نحن اسارى آل محمد صلى الله عليه اله (194) يعنى هنگامى كه كاروان اسيران به نزديك كوفه رسيدند مردم براى تماشاى آنان جمع شدند و يكى از زنان كوفه با آنها گفت شما از چه خاندانى هستيد؟ ما اسراى آل محمديم شاهد ديگر نبشته ى مرحوم سپهر است كه مى نويسد: هنگامى كه سهل وارد كوفه شد و وضع آن شهر را غير عادى ديد از پيرمردى پرسيد چه خبر تاره اى است ؟ او در پاسخ گفت اين مردم بعضى به نصرت لشكر يزيد شادند و جمعى به شكست سپاه حسين سوگوار (195) اكنون آنچه كه از اين دو جمله ى تاريخى استفاده مى گردد اين انسان كه جمعى از مردم كوفه اگر چه آن كاروان فضيلت را مى شناختند و بر آنها سوگوار بودند، اما برخى هم اصولا آنها را نمى شناختند و براى شكست آنان شادى مى نمودند. بنابراين زينب دومى شرط خطبه را هم فاقد است زيرا مى خواهد براى مردمى سخن مى گويد كه جمعى از آنان به او نظر منفى دارند و با حقارت به وى مى نگرند شرط سوم - گوينده بايد در محيطى آرام سخن بگويد ولى زينب خطابه ى خود را در محيطى ايراد كرد كه در آن از سكوت و آرامش خبرى نبود. شرط چهارم - يك خطيب هنگامى مى تواند گفتار خود را كامل ايراد كند كه مرعوب قدرتى نباشد و فشارى را بر خود احساس ننمايد زيرا رعب و ترس از قدرت اجازه نمى دهد گوينده مسلط بر گفتار خويش باشد و منويات خود را به طور كافى اداء سازد، اما دختر اميرالمؤ منين عليه السلام مى خواهد در شرائطى سخن بگويد كه اولا در حال اسارت است و ثانيا ده هزار مرد مسلح ، سخت بر اوضاع مراقبت مى كنند، با اين ترتيب آن بانو سايه ى شوم و سهمگين قدرت پسر زياد را به خوبى بر سر خود احساس مى كند. شرط پنجم - يك سخنران هنگامى بر گفتار خود تسلط دارد كه مناظر ناراحت كننده اى كه موجب پريشانى فكر اوست در برابر وى قرار نگيرد، ولى زينب هنگامى سخن مى راند كه مناظر دلخراش فراوانى در برابر او قرار داشت ، چه مناظره اى براى ايجاد اضطراب و پريشانى فكر از اين نيرومندتر كه دختر على برادر زادگان و زنان و خواهران آن امام را در شرائط ناراحت كننده اى در برابر خود مشاهد مى كند؟! با اين ترتيب هيچ يك از شرائط خطابه براى زينب آماده نيست ، اما با اين حال بانوى قهرمان كربلا تصميم گرفت از اين فرصت بزرگ استفاده كند و حادثه ى دردناك عاشوراء را كه سند رسوائى حكومت يزيد است با بيانى آتشين و گرم با مردم در ميان بگذارد. ابتداء آن شير زن با ندائى فرمان سكوت داد. اوماءت الى الناس ان اسكتوا فسارتدت الانفساس و سكنت الاجراس . با اين فرمان نفسها در سنينه حبس گرديد و شترها از حركت باز ايستادند تمام گردنها كشيده شد دو گوش فرا مى دهند تا ببينند آن بانو چه مى گويد!!! زينب شروع به سخن كرد اما پيش از آنكه با مردم خطاب كند ابتداء دودمان خود را معرفى نمود تا همگان با نظر عظمت و احترام به او و گفتار او بنگرند فرمود: الحمد الله و الصلوة على ابى محمد و آله الطيبين الاخيار سپاس مى گذارم خداى را و درود مى فرستم بر پدرم محمد و خاندان پاك او خوانندگان عزيز - در اين جانب زينب از پيغمبر اسلام تعبير به پدر مى كند با آنكه روش اهلبيت در خطابه ها اين بود كه آن حضرت را به لقب رسول يا بنى ياد مى كردند و بر وى درود مى فرستادن ؟! شما شايد كه يك مورد هم نيابيد كه دودمان وحى از پيغمبر به عنوان اب و پدر يادى كرده باشند؟! اما زينب در اينجا گفت : درود بر پدرم پيغمبر!!! آرى زينب مى خواهد پيش از گفتار، خود را اين قافله اسيران را معرفى را معرفى كند و نسبت خويش را با پيغمبر روشن سازد تا همگان دريابند اينها كيانند و از كدام دودمان و قبيله اند تا از اين راه بتواند از همان ابتداء افكار و احساسات مردم را در اختيار گيرد، اكنون كه اين هدف بزرگ با اين جمله ى كوتاه ابى محمد انجام گرديد و مردم ديگر بوى به عنوان يك دختر پيغمبر مى نگرند نه به صورت يك بانوى اسير، رشته سخن را در دست گرفت و خطاب به مردم چنين فرمود: يا اهل الكوفة يااهل الختل و الغدر اءتبكون فلا رقات الدمعة و لا هداءت الرنة انما مثلكم كمثل التى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا تتخذون ايمانكم دخلا بينكم الاوهل فيكم الالصلف و النطف و الصدر و الثنف و ملق الاماء و غمز الاعداء او كمرعى على دمنة او كفضة على ملحودة الاساء ما قدمت لكم انفسكم ان سخط الله عليكم و فى العذاب اءنتم خالدون اى مردم كوفه اى اهل فريب و خدعه آيا بر ماى مى گرييد؟ هنوز چشمهاى ما گيران است و ناله هاى ما خاموش نگرديده ، مثل شما مثل همان زنى است كه رشته ى خود را مى بافت و سپس آن را بر مى گشود، شما هم با پيغمبر ايمان آورديد و ريسمان ايمان خويش را محكم بافتند، اما با اين گناه عظيم دوباره آن را گشوديد و شما نيست جز چاپلوسى و شر و فساد و نخوت و عجب و بغض و تملق از كنيز زادگان و با دشمنان غمازى كردن ، شما مانند گياهى هستيد كه بر مزبله اى برويد، نه قابل اكل است و نه موجب نفع و يا مانند نقره اى مانيد كه در دل خاك دفن گرده شما مستوجب غضب خدائيد و در دوزخ جاى داريد. اءتبكون و تنحتون ؟ اى والله فابكوا اكثيرا و اضحكوا قليلا قلقد ذهبتم بعارها و شنارها و لن ترحضوها بغسل بعدها ابدا وانى ترحضون قتل سليل خاتم النبوة و معدن الرسالة و سيد شباب اهل الجنة و ملاذ ذخيرتكم و مفزع نازلتكم و منارحجتكم و مدرة سنتكم الاساء ماتزرون بعدا لكم و سحقا فلقد خاب السعى و تبت الايدى و خسرت الصفقة و بوء تم بغضب من الله و ضربت عليكم الذلة و المسكنه . پس از آنكه ما را كشتيد اكنون بر ما مى گيريد؟! آرى به خدا سوگند كه بايد بسيار بگرييد و كم بخنديد، هر آينه ننگ و عار اين جنايت دامن شما را گرفته است و با هيچ آبى نمى توانيد اين لكه ننگ را بشوئيد، چگونه شسته مى شود قتل پسر پيغمبر و سيد جوانان اهل بهشت ، شما كشتيد كسى را كه پناهگاه نيكانتان و داد رس در هنگام بلا و مصيبتتان بوده است . كسى كه نشانه ى حجج شما و جايگاه سنت شما بوده ، اى اهل كوفه گناه زشتى را مرتكب شديد و هلاك و عذاب بر شما باد، كوششهاى شما بى نتيجه و دستهاى شما بريده باد در اين كار سخت زيان كرديد و غضب خداى را بر خود نازل نموديد و داغ ذلت و مسكنت بر شما نقش بست . ويلكم يا اهل الكوفة اءتدرون اى كيد لرسول الله فريتم ؟! و اى كريمة له ابرزتم ؟! و اى دم له سفكتم ؟! و اى حرمة انتهكتم ؟! و لقد جئتم بها صلعاء عنقاء سوداء فقماء كطلاع الارض او ملاء السماء افعجبتم ان قطرت السماء دما و لعذاب الاخرة اخزى و انتم لاتنصرون فلا يستخفنكم المهل فانه لايخفره البدار و لا يخاف فوت الثاروان ربكم لبالمرصاد (196) واى بر شما مردم كوفه آيا مى دانيد كدام پاره ى جگر از مصطفى را شكافتيد؟! و كدام پرده نشينان عصمت را از پرده بيرون افكنديد؟! آيا مى دانيد چه خونى از پيغمبر بر زمين ريختند؟! و چه حرمتى را از او هتك نموديد؟ شما گناهى بسيار قبيح و داهيه اى عظيم انجام داديد گناهى كه زمين را پر كرده و آسمان را فرا گرفته است آيا عحب مى كنيد اگر آسمان خون ببارد؟! هر آينه عذاب خداوند در آخرت ذلت آور و سخت تر است در حاليكه آن روز شما يارى نمى شويد و حمايت نخواهيد شد اكنون كه خداوند به شما مهلت داده خوش دل نباشيد چه آنكه خدا در مجازات عجلت نمى كند و بيم ندارد كه وقت مكافات سپرى گردد و سرعت در مكافات او را تحريك نمى نمايد و بدانيد كه پروردگار شما در كمين گاه است ؟ دختر اميرالمؤ منين عليهماالسلام اين خطابه گرم و آتشين را ايراد كرد در حاليكه مصائب كربلا سخت او را رنج مى دهد و اكنون هم در حال اسارت است ؟!! با اين حال آن چنان كوبنده و مسلط سخن گفت كه بشير بن حزيم اسدى مى گويد: ولم اءخفرة والله انطق منها كانها تفرغ من لسان اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام (197) يعنى به خدا قسم من زنى را در نهايت عفت و حيا نديدم كه بهتر از زينب سخن بگويد!! آنگونه خطابه خواند كه گويا اين كلمات از زبان على بن ابيطالب شنيده مى شود!! زينب در اين گفتار مردم خفته ى كوفه را بيدار كرد، مردمى كه با افسونهاى حكومت گويا در خواب مرگبارى فرو رفته بودند و نمى دانستند چه جنايت بزرگى را فرزند معاويه با دست آنان انجام داد، جنايتى كه (بنا به گفته ى زينب ) ننگ و عار آن محو شدنى نيست و داغ رسوائى آن پاك نخواهد شد. عكس العمل اين خطبه در بين آن مردم آنقدر شديد و عجيب بود كه مورخين بزرگ و معتبر اسلامى نوشته اند: فوالله لقد راءيت الناس يومئذ حيارى يبكون و وضعوا ايديهم فى افواههم . (198) يعنى به خدا قسم در آن روز مردم كوفه را ديدم كه بهت زده اشك مى ريزند و از شدن غم و دستها را بر دهان گرفته و انگشت هاى خود را مى گزند. سخنان زينب مانند صيحه اى بود آسمانى كه محيط كوفه را فرا گرفت و در آن اثر عميق و جانسوزى گذارد، دختر اميرالمؤ منين عليهماالسلام فاجعه ى دردناك كربلا را كه با دست همان مردم بى فضيلت انجام گرديده بود و بى پرده و سوزناك براى آنان بيان كرد و آنها را براى انجام آن جنايت به سخت ترين وجه مورد توبيخ و تحقير و سرزنش قرار داد. زينب كبرى با كلمات ملكوتى خود حقايق دردناك عاشوراء را بيان كرد تا حكومت زاده ى زياد بنواند آن را تحريف كند و ماهيت قضيه را عوض نمايد. تصور نشود عكس العمل اين خطبه و هيجان شديدى كه در بين مردم كوفه ايجاد گرديده بود آنى بود و پس از مدتى كوتاه فراموش گرديد! نه اين تصور باطل و نادرست است ، گفتار زينب آن چنان عميق در مردم كوفه اثر گذارد كه بالاخره توانست با دست همان مردم از كارگردانان و شركت كنندگان در حادثه خونين طف به بدترين وجه انتقام بگيرد، مردم كوفه گويا خفته بودند و زينب آنها را بيدار كرد، و با روشن ساختن عظمت و بزرگى جنايتى كه با دست آنان واقع شد و تحقير و توبيخ شديدى كه نسب به آنها انجام گرديد خشم و غضب آن مردم را عليه عبيدالله زياد و ياران او سخت به جوش آورد، آن چنان جوششى كه ديگر آرام نشد تا هنگامى كه همام مردم در تحت لواى مختار گرد آمدند و صرفا به خاطر خونخواهى حسين و با شعار يالثارات الحسين دست به شورشى مقدس و انسانى زدند، شورشى كه موج سهمگين و مرگبار آن پسر زياد و تمام شركت كنندگان در جنايت كربلا را گرفت و همه آنها را به دردناكترين وجه به دست انتقام سپرد. راستى اگر اين خطابه ى آتشين و كوبنده ى زينب نبود آيا حكومت زاده ى زياد نمى توانست كوفه را همچنان در حالت بى خبرى و خواب نگهدارد و اين داهيه ى عظمى را بسيار كوچك و ناچيز جلوه دهد؟ آيا اگر اين سخنان سوزناك زينب نبود كه حقايق را بى پرده بيان كرد و وضع رسوا و شرمگين مردم كوفه را آشكارا براى آنها روشن ساخت باز هم مى توان گفت كه كوفه در صدد بر مى آيد تا براى جبران گذشته ننگين خود آنگونه از كشندگان حسين و ياران پاك وى انتقام بگيرد؟! اينجا است كه ما به ارزش حياتى خطبه ى زينب از نظر نهضت پى مى بريم و نقش عظيم آن را در توجه دادن افكار مردم به خاندان پيغمبر و ايجاد بغض و عداوت در دلهاى آنان نسبت به حكومت دردمان بنى اميه به خوبى درك مى نمائيم . زينب زاده ى زياد را تحقير مى كند!! فرزند زياد كه اكنون بر حسين تسلط يافت و آن حضرت و ياران او را به قتل رساند و خاندان پاكش را در حال اسارت وارد كوفه ساخت مى خواهد آنچه كه آن را به غلط پيروزى مى نامد به رخ تمام اشراف و بزرگان كوفه بكشد تا از اين راه رعب و وحشت بيشترى در دل هاى آنان ايجاد كند از اين نظر مجلسى عظيم به وجود آورد كه در آن بسيارى از طبقات مردم شركت داشتند، در آن مجلس افسران بزرگ عبيدالله صف كشيده اند و قدرت سهمگين وى به طور محسوس بر سر همه سايه افكنده است ، در اين هنگام دستور داد آن اسيران فضيلت را در آن حاضر سازند. پسر زياد تصور مى كند كه ديگر در خاندان پيغمبر نيروئى باقى نمانده و اين زنان و كودكان كه ديروز تمام كسان و مردان خود را از دست داده اند اكنون سخت بال و پر شكسته اند و هنگام مواجه شدن با وى حداكثر فروتنى و خضوع را نسبت به او انجام خواهند داد!! اين فكرى بود كه عبيدالله در سر مى پروراند غافل از آنكه اينان خاندان پيغمبر و از دودمان هاشمند، آنها اگر مى خواستند ذلت را بپذيرند شهادت را انتخاب نمى كردند و اسارت را بر نمى گزيدند. در كشورى كه بى اصالت ترين افراد مانند زاده ى زياد فقط به خاطر خدمت به حكومت يزيد اينگونه برگرده ى امت سوار گرديده اگر حسين در برابر اين حكومت تسليم مى گرديد و دست بيعت به فرزند معاويه مى داد عاليترين پستها و منصب هاى حكومتى در اختيار وى بود، اما از نظر حسين و منطق انسانى وى آن زندگى و مقام چيزى جز ذلت و نكبت نيست . حسين چون مى خواست عزيز باشد شهادت را پذيرفت و اسارت را براى خاندان خود بر گزيد، فرزند اميرالمؤ منين اسارت و ذلت زينب را هنگامى مى دانست كه خود در برابر يزيد تسليم گردد، ولى اسارتى كه به جرم آزاد مردى و دفاع از حقيقت و آزادى اش موجب افتخار و سرافرازى است . اما متاءسفانه اين منطق بزرگ براى سفله هاى امت و رسواترين افراد اجتماع مانند زاده ى زياد قابل درك نيست ، او به غلط تصور مى كند كه حسين مغلوب گرديده و او پيروز است ، آن بى چاره تيره بخت گمان مى برد كه فاجعه هولناك كربلا ديگر رمقى براى خاندان على باقى نگذارد. فرزند زياد انتظار دارد همانگونه كه قدرت نا چيز وى چشم نامردان اجتماع را پر مى كند و دلهاى آنها را مى لرزاند به همين نسبت در زينب و زنان و كودكان ديگر حسين هم اثر بگذارد، اما به زودى به اشتباه بزرگ خود پى برد و آن غرور و نخوت وى آن چنان در هم شكست كه براى او سخت دردناك بود، دستور داد خاندان حسين را در مجلس حاضر سازند، ولى ديد هنگامى كه دختر على وارد مجلس گرديد كوچكترين اعتناء به او و قدرت او نكرد، قدمها را بسيار شمرده بر مى دارد مانند يك فرمانده پيروز و فاتحى كه اكنون از پيكارى بزرگ بر گشته ، زينب اينگونه به مجلس وارد شد و در گوشه اى دور از جمعيت جاى گرفت !! طرز ورود زينب آن چنان براى عبيدالله ناراحت كننده و كوبنده بود كه از حاضرين پرسيد من هذاالمتكبرة - اين زنى كه با اين نخوت و غرور وارد بر ما گرديد كيست ؟ به او گفتند: هذه زينب بنت على - ابن زن دختر على زينب است آن ناپاك هنگامى كه نام على عليه السلام را شيند خشم او كه از عمل زينب به هيجان آمده بود شديدتر شد و براى انتقام از آن بانو به حربه ى فرومايگان و بى اصالتها دست زد و به زينب و خاندان وحى اهانت كرد و گفت : الحمدلله الذى فضحكم و قتلكم و اكذب احد و ثتكم . حمد خداى را كه شما را رسوا كرد و شما را كشت و دروغ شما را آشكار ساخت : دختر اميرالمؤ منين كه براى او سخن گفتن با عبيدالله بسيار دشوار و ناگوار است ، زينبى كه در شام شديدترين انتقاد را از يزيد و دستگاه حكومت او مى نمايد و به بدترين وجه او را تحقير مى كند با اين حال به او مى گويد: اى فرزند معاويه اين از جفاى روزگار است كه مرا در شرائطى قرار داد تا با تو سخن بگويم اما من تو را بسيار كوچك مى شمرم و سخت توبيخ مى كنم ؟ براى چنين بانوى قهرمانى سخن گفتن با فرزند زياد كه از پست ترين و بى اصالت ترين نوكران زاده ى معاويه است بسيار دشوار و ناراحت كننده است ، از اين نظر در برابر ياوه وى پاسخى بسيار كوتاه اما قاطع مى دهد: الحمدلله الذى اكرمنا بنبيه محمد صلى الله عليه و آله و طهرنا من الرجس تطهيرا انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا حمد خداى را كه ما را به پيغمبرش شرافت بخشيد و از آلودگيها و پليديها پاك گرداند. پسر زياد رسوا نمى شود مگر فاسق و دروغ نمى گويد مگر فاجر و آن هم ما خاندان پيغمبر نيستيم . عبيدالله هنگامى كه اين پاسخ را از زينب شنيد شهادت حسين عليه السلام را رسما به رخ او كشيد و با پوزخند و استهزائى گفت : كيف راءيت صنع الله باخيك ؟ يعنى كار خدا را با برادرت چگونه ديدى ؟ زينب ديد اينجا بايد داد سخن داد و حقايق بى پرده آشكار ساخت زيرا فرزند زياد با گفتار، گويا حوادث كربلا را تحريف كند، شهادت حسين و پيروزى ظاهرى و سطحى خود را به حساب خداوند و اراده و خواست او بگذارد و از اين راه بر جنايات خود پرده پوشى كرده و امر را بر بزرگان و مردم كوفه مشتبه سازد و آن را صنع الله بخواند، در چنين شرائط حساس ديگر زينب نبايد ساكت بنشيند بايد حقيقت را آشكار سازد و اجازه ى اينگونه تحريف و مغالطه به استاندار كوفه ندهد، به اين علت پرورش يافته دامان على لب به سخن گشود و در پاسخ او گفت . ماراءيت الاجميلا.هؤ لاء قوم كتب الله عليهم القتل فبرزوا الى مضاجعهم و سيجمع الله بينك و بينهم فتتحاجون و تتخاصمون عنده و ان لك يابن زياد موقفا فاستعدله جوايا و انى لك به ثكلتك امك يابن مرجانه (199) يعنى من از خداوند درباره برادرم نديدم مگر نيكوئى و جمال ، برادرم و ياران او كسانى بودند كه خداوند براى آنها شهادت را مصلحت دانست و آنها با اختيار خود به سوى قتلگاه خويش آمدند اما بزودى پروردگار بين تو و آنان در دادگاه عدل خود جمع خواهد نمود و در آنجا تو را به محاكمه مى كشند. اى پسر زياد براى تو موقفى است كه بايد براى دادن جواب در آن آماده باشى ، ولى چگونه مى توانى از اين گناه عظيم جواب بدهى ؟ اى زاده ى مرجانه مادر بر تو بگريد. اين نهيب كوبنده ى زينب آن چنان در مجلس طنين انداخت كه دلها را پر از هول و هراس كرد و عبيدالله را در برابر بزرگان و اشراف كوفه سخت كوچك و تحقير نمود دختر اميرالمؤ منين عليهماالسلام در آن مجلس شوم اجازه نداد تا زاده ى زياد آن قيام خدائى را كه پاكترين مردان اسلام رهبرى آن را داشتند به آن حضرت تحريف كند و آن را خواست خدا و صنع پروردگار بنامد، و با اين ترتيب پرده بر روى جنايتها و وحشيگريهاى خويش بكشد. بانوى بزرگ كربلا تا اينجا وظيفه مهم و حياتى خويش را در پاسدارى از نهضت به خوبى انجام دد و با ايراد خطابه اى آتشين در برابر مردم و سخنان قاطعى كه در مجلس فرزند زياد ايراد فرمود به خوبى توانست مسير فاجعه ى خونين طف را از دستبرد حكومت حفظ كرده و افكار مردم را براى گرفتن انتقامى دردناك از به وجود آورندگان آن حادثه آماده سازد. استاندار كوفه پس از آنكه مجلس خود را به پايان رساند دستور داد تا آل الله را به زندان بردند و در ميان قيد و بند كشيدند آنگاه نامه اى به يزيد نوشت و ضمن شرح داستان شهادت و اسارت از او خواست تا در باره ى سرنوشت اسراء فرمانى صادر كند. نابينائى شيردل و شجاع فرزند زياد بن ابيه پس از آنكه خاندان وحى را در سياه چال زندان جاى داد دستور داد تا مردم همگان در مسجد جمع گردند و براى شنيدن خطبه ى وى آماده شوند، آنگاه خود بر بالاى منبر رفت و گفت : الحمدلله الذى اظهر الحق و نصر اميرالمؤ منين و اشياعه و قتل الكذاب ابن الكذاب . حمد خداى را كه حق را آشكار ساخت و اميرالمؤ منين يزيد و ياران او را يارى نمود و دروغگو و فرزند دروغگو را به قتل رساند. عبدالله بن عفيف كه از مردان برزرگ اسلام و از شيعيان پاك اميرالمؤ منين على عليه السلام برود در آنجا حضور داشت ، او چشم چپ و راست خود را در جنگ جمل و صفين در راه حمايت شير مرد فضيلت از دست داده بود و اكنون نابينا است ، هنگامى كه ناسزا و سخنان زشت فرزند مرجانه را شنيد سخت بر آشفت و از ميان جمعيت برخاست و فرياد زد: يابن مرجانه ان الكذاب ابن الكذاب انت و ابوك و من استعتلك وابوه ياعدوالله اتقتلون ابناء النبيين و تتكلمون به هذاالكلام على منابر المؤ منين ؟! اى پسر مرجانه ! دروغگو توئى و پدرت و آن ناپاكى كه تو را بر اين مردم امارت داده و پدر او معاوية بن ابى سفيان . آيا فرزندان پيغمبر را مى كشيد و اكنون بر بالاى منبر و جايگاه مؤ منين اينگونه سخن مى گوئى ؟! عبيدالله كه اين سخنان سخت بر وى ناگوار آمده بود گفت كيست كه با من اينگونه تكلم مى كند! فرزند عفيف بر او بانگ زد و گفت : انا المتكلم ياعدوالله اءتقتل الذرية الطاهرة التى اذهب الله عنهم الرجس و تزعم انك على دين الاسلام ؟ و اغوثاه اين اولادالمهاجرين و الانصار لاينتقمون من طاغيتك اللعين ابن اللعين على لسان محمد رسول رب العالمين (200) يعنى اى دشمن خدا گوينده ى آن كلام منم .آيا تو فرزندان پاكانى كه خداوند پليدى و رجس را از آنها برداشت . مى كشى او با اين حال گمان مى برى هنوز مسلمانى ؟! كجا هستند فرزندان مهاجر و انصار بفرمايد برسند و از ستمگرى مانند تو كه خودت و پدرت را پيغمبر لعن كرده انتقام بكشند. فرزند زياد كه با شنيدن اين عتابهاى كوبنده كه مانند صاعقه اى بر وى فرود مى آمد به شدت غضبناك شده بود دستور داد عبدالله را دستگير سازند، اما قبيله اى ازد مداخله كردند و عبدالله را سالم به منزل رساندند، ولى عبيدالله جميع از رجاله هاى خود را فرستاد تا فرزند عفيف را در داخل منزلش بازداشت كنند. آنها پس از درهم شكستن مقاومت طايفه ى ازد درب خان را شكستند و بعد از مقدارى نبرد آن مرد روشندل و بصير را دستگير كردند و نزد ابن زياد آوردند. آن بى پدر پس از مكالماتى كه با عبدالله انجام داد از او پرسيد درباره ى عثمان چه مى گوئى ؟ عبدالله گفت : او از جهان رخت بر بسته تو را با او چكار است ولكن سلنى عن ابيك و عنك و عن يزيد و ابيه . اكنون از من درباره خود و پدرت و يزيد و باباى او سئوال كن تا من تاريخ و سابقه ى شما و خاندانتان را شرح دهم . ابن زياد گفت : من از تو چيزى نمى پرسم تا هنگامى كه شربت مرگ بنوشى ، عبدالله گفت من از خداوند شهادت مى خواستم و آرزو مى كردم كه به دست بدترين خلق خدا كشته شوم ، ولى از هنگامى كه چشمهاى من در جمل و صفين نابينا شد و از رسيدن به اين آرزو ماءيوس گشتم ، اما اكنون دانستم كه دعاى من به اجابت رسيد، آنگاه اشعار بليغ در مدح خاندان پيغمبر خواند و سپس به امر آن ناپاك او را كشته و بدن مقدسش را بر بالاى دار زدند، و با اين ترتيب نام عبدالله بن عفيف هم در شما ياران حسين و حمايت كنندگان از آن حضرت و شهداء اسلام ثبت گرديد. كاروان اسيران به سوى شام مى رود. هنگامى كه صحيفه ى ملعونه و نامه ى شوم فرزند زياد كه در آن از شهادت پاكترين مردان اسلام و اسارت خاندان آنان خبر داده بود و يزيد بن معاويه رسيد سخت مسرور گشت و شادمانى نمود آنگاه به عبيدالله نوشت كه قافله اى اسيران را با سرهاى شهداء به سوى شام فرستد و آنها را هر چه زودتر براى آن سفر آماده سازد. پسر زياد پس از دريافت فرمان يزيد طبق دستاورد وى اسراى اهلبيت را با سرها به جانب شام روانه ساخت . اكنون خاندان حسين عليه السلام و زنان و كودكان داغ ديده اى او به سوى پايتخت حكومت و مركز ثقل قدرت دودمان بنى اميه در حركتند آنها در شام با فرزند معاويه روبرو مى گردند و به شهرى قدم مى گذارند كه بغض و عداوت خاندان على عليه السلام سراسر مردم آن شهر را فرا گرفته و اصول و فروع آنها با اين سنت جهنمى عجين گشته است ، مردم شام دهها سال است كه تحت تربيت مستقيم معاويه و دودمان بوسفيان قرار دارند دستگاه وسيع تبليغاتى معاويه توانست نسل حاضر شام را بر كينه و بغض شديد نسبت به على و فرزندان وى پرورش دهد و رهبرى افكار و عقائد آنان را بر عهده بگيرد، از اين نظر حكومت بنى اميه مردم شام را مطمئن ترين و وفادارترين كسان نسبت به خود مى داند و از پيوند ناگسستنى آنها با خويش كاملا اطمينان دارد، مردم شام همانگونه كه خاندان بنى اميه را ولى نعمت خود مى دانند و بدون هيچ قيد و شرطى براى فداكارى در راه آنها و حكومت آنان آماده اند، به همان نسبت با دودمان اميرالمؤ منين على عليه السلام كينه ديرين و دشمنى زائل نشدنى دارند. قدرت خاندان بنى اميه در اين شهر كاملا ريشه دار و عميق است و آنها از حمايت همه جانبه ى مردم به خوبى برخوردارند، اكنون خاندان اسير حسين عليه السلام بنا است در چنين شهرى وارد گردند و براى مدتى در ميان مردم آن بسر ببردند، با اين حساب به خوبى مى توان پيش بينى كرد كه شهر شام چگونه از اين كاروان استقبال خواهد كرد و در چه شرائط دردناكى اهلبيت وحى را در ميان خود خواهد پذيرفت ، مردمى كه بشنوند حكومت مورد حمايت آنان با يكى از خطرناكترين و سرسخت ترين ودشمنان سابقه دار خود به نبرد برخاست ، ولى با اصطلاح پيروز شد، مردهاى آنها را كشت و زنان و كودكان آنها را اسير كرده و وارد شام مى كند. كاملا پيدا است كه اين مردم با اين اسراء چگونه برخورد مى كنند و آنها چگونه به سرزمين خود وارد مى سازند؟! بنابراين شگفت انگيز نيست اگر در تواريخ مى خوانيم : هنگام ورود اهلبيت پيغمبر در شام ، مردم آنها لباس هاى نو بر تن كردند و شهر را به بهترين صورت زينب دادند. خوانندگان و نوازندگان در همه جا مشغول نواختن و خواندن شدند خوشى و شادمانى آن چنان مردم را فرا گرفته بود كه گويا شام يكپارچه غرق در سرور است (201) موقعيت حكومت فرزند معاويه در هنگام ورود اسراء به شام از هر نظر به حدى تحكيم يافته بود كه اگر يك ارتش بسيار مجهز و نيرومند مى خواست در آن شرائط بر آن شهر مسلط گردد، پايتخت حكومت را زير نظر بگيرد و قدرت يزيد را متزلزل سازد امكان ناپذير بود، تنها لشكرى كه با تجهيزات خاص خود مى توانست به مركز ثقل قدرت يعنى شام تسلط يابد و حكومت دردمان بوسفيان را سخت دچار اضطراب سازد همان سپاهى بود كه حسين بن على عليه السلام آن را به سوى شام فرستاد - سپاهى كه هنگام حركت از مكه آن بزرگوار درباره ى آن به محمد حنفيه فرموده بود خداوند مى خواهد اين زنان و كودكان را اسير را بيند. اكنون سر اين اسارت روشن مى شود و اين سپاه با سلاحهاى كوبنده و غير قابل رقابتى كه در اختيار دارند يعنى با همان بازوهاى به ريسمان بسته و با همان زنجيرها و غل جامعه اى كه به گردن افكنده و از همه مهمتر با آن زبان گويا و منطق كوبنده كه دارد آن چنان وضع ثابت و تحكيم يافته ى يزيد را مضطرب و دچار پريشانى مى سازد كه بارى حكومت بنى ايمه قابل پيش بينى نبوده است . و به خواست خداوند به زودى خواهيم ديد كه قافله اى اسيران يعنى ارتش بسيج شده حسين بن على عليه السلام چگونه توانست در مدتى كوتاه تمام شرائط را به نفع خود عوض كرده و افكار و احساسات همگان را كاملا قبضه نمايد خطابه هاى آتشين و جانسوزى كه به وسيله خواهر داغدار حسين و حضرت سجاد زين العابدين عليه السلام در شام ايراد گرديد و در آن رسوائيها و جنايتهاى شرمگين حكومت بنى اميه بى پرده بيان شد و به زودى توانست از يك طرف بغض و عداوتى كه در دلهاى آن مردم نسبت به آن خاندان فضيلت طى دهها سال جاى گرفته بود جاى خود ره به عواطف و علاقه شديد نسبت به آنان بدهد. و از سوى ديگر خشم و نفرت عمومى را سيل آسا به سوى فرزند معاويه سرازير مى نمود، زاده ى فرزند هند كه با كشتن حسين عليه السلام و اسارت خاندان وى به غلط تصور مى كرد كه ديگر كارها پايان يافت و پرونده خاندان پيغمبر به زودى براى هميشه بسته مى شود، ناگاه با كمال تعجب ديد كه در سر زمين شام و در پايتخت حكومت وى فرمانروايان واقعى و صاحبان قدرت حقيقى كه بر افكار و دلها مردم حكومت مى كنند همان زنان و فرزندان اسير حسينند نه او و ياران كثيف او، يزيد بن معاويه ديد كه كشتن حسين عليه السلام بر خلاف تصور سابق او به جاى آن كه موقعيت وى را بهتر و تسلط و نفوذ او را بر امت بيشتر سازد و ضربه هاى مهلك و كوبنده اى بر پيكر حكومت او وارد ساخت . ضربه اى كه اثر آن قاطع بود و حكومت شام را ناچار به استماله ى از اهلبيت پيغمبر وا داشت . مجلسى كه يزيد را به ننگ مى كشد يزيد بن معاويه كه اكنون حسين بن على عليه السلام و ياران آزاده ى او را به قتل رساند از قدرت و پيروزى خود سخت سرمست است و مى خواهد به تصور غلط خود اين فتح و غلبه را به بزرگان شام و شخصيتهاى بزرگ آن سرزمين تفهيم كند از اين نظر دستور مى دهد مجلس بى سابقه اى ترتيب دهند كه در آن تمام شخصيتهاى خارجى كه مقيم پايتخت وى هستند و اشراف و سران شام شركت نمايند، در آن مجلس خود بر بالاى تختى زرنگار نشست و تمام مظاهر قدرت خود را در آنجا مجسم ساخت . در اين هنگام فرمان داد سر مقدس فرزند پيغمبر را در برابر او حاضر سازند و زنان و فرزندان اسير آن حضرت را وارد مجلس نمايند، در اينجا آن ناپاك زاده ى رسوا و دعى ابن الدعى كينه هاى شيطانى و عداوتهاى موروثى خود را به طرز وحشيانه و غير انسانى نسبت به خاندان على عليه السلام ظاهر مى سازد و با چوب دستى كه در دست داشت نسبت به آن سر بريده اسائه ى ادب مى كند. طبرى كه از مورخين متعصب سنى مذهب است در اين باره مى نويسد: ثم اذن للناس فدخلوا و الراءس بين يديه و مع يزيد قضب و هو بنكث به فى ثغره (202) يعنى پس از آماده گشتن مجلس به مردم اجازه داد وارد گردند در حاليكه سر حسين در برابر او قرار داشت و در دست او به چوبى بود كه با آن نسبت به دهان و دندان آن بزرگوار اسائه ادب مى نمود. آن نانجيب بى اصالت با اين عمل نامردانه و رسواى خود پستى و فرومايگى خويش را روشن ساخت . آنگاه سرمستى و نخوت و غرور او آن چنان بر وى غلبه كرد كه عداوت و كينه ى شديدى را كه او و خاندان او در باطن نسبت به اسلام و پيامبر على قدر آن در دل داشتند يكباره آشكار ساخت و در نهايت صراحت مقدس ترين مسائل اعتقادى اسلام را مورد انكار و استهزاء قرار داد، در آنجا اشعارى خواند و ضمن آن چنين گفت : ليت اشياخى ببدر شهدوا جزع الجزرج من وقع الاسل لاهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا يا يزيد، لاتشل قد قتلنا القوم من ساداتهم وعدلناه ببدر فاعتدل لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لاو حى نزل لست من خندف ان لم انتقم من بنى احمد ما كان فعل (203) يعنى اى كاش بزرگان قبيله من كه در جنگ بدر كشته شدند مى بودند و مى ديدند كه طايفه ى خزرج چگونه از شمشيرها و نيزه هاى ما به فرياد و ناله آمدند تا آنگاه از خوشحالى فرياد بر مى آوردند و مى گفتند اى يزيد دست تو شل مباد، ما بزرگان بنى هاشم را كشتيم و آن را به حساب جنگ بدر گذارديم و اين پيروزى را در برابر آن شكست قرار داديم ، محمد صلى الله عليه و آله با حكومت بازى كرد والا نه خبرى از آسمان داشت و نه وحى بر او نازل شده بود و من از نسل خندق نيستم اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم . خطابه اى آتشين يا محاكمه ى رئيس حكومت سخنان اهرمنى و رعب انگيز يزيد كه در آن مقدس ترين معتقدات اسلامى را آشكارا انكار كرده و بى شرمانه سخن از انتقام از پيغمبر به ميان آورد و كشتن حسين و ياران آزاده ى او را در برابر شكستى كه نصيب كفار قريش در جنگ بدر شده بود قرار داد، در سراسر مجلس طنين انداخت و اثرى بسيار بد بر افكار و دلها گذارد. آيا يزيد به پيغمبر ناسزا مى گويد و دشمنان آن حضرت و كفار را به عظمت ياد مى كند؟ آرى اين يك حقيقت تلخ و درد ناك است و اولين بارى است كه مردى به نام خليفه اسلامى تمام مقدسات اسلامى را آشكارا مورد استهزاء و انكار قرار مى دهد، اما مگر كسى مى تواند بر آن جرثومه ى ننگ و فضيحت اعتراض كند؟؟ سايه شوم و سهمگين قدرت او آن چنان بر سراسر كشور و بر سر همه سايه افكنده است كه كوچكترين خيال اعتراض به وى مرگ حتمى و قطعى را در بر دارد ولى آيا قدرت يزيد از نظر خاندان اسير حسين عليه السلام هم اينگونه است و تا اين درجه وحشت انگيز؟ آيا از اين همه ترسى كه در دلهاى همگان از حكومت ستم و استبداد فرزند معاويه وجود دارد در دلهاى قافله ى اسيران هم خبرى هست ؟ قطعا نه .آنها اگر از قدرت يزيد احساس وحشت مى كردند از روز اول در برابر او تسليم مى شدند و بيعت با او را ننگ و ذلت و خوارى نمى شمردند آرى اينجا است كه بايد كاروان تبليغ حسين عليه السلام حساس ترين وظيفه حياتى خود را انجام دهند و در برابر سخنان كفر آور يزيد سخت به مقابله برخيزيد، آخر مگر نه اين است كه آنها اسارت را پذيرفتند تا اسلام را از اسارت حكومت كفر و الحاد بنى اميه نجات بخشند؟؟ آيا مگر نه اين است كه آنها اين بار گران مصيبت را تحمل كردند تا از هستى اسلام و وجوديت آن دفاع كنند؟ پس اكنون بايد در برابر ياوه گوئيهاى يزيد داد سخن بدهند و با منطق كوبنده و رساى خود آن شمر مغرور و فرومايه را بر جاى خود بنشانند، چگونه قابل تصور است ؟! خاندان پيغمبر در مجلس يزيد ساكت باشند و آن ناپاك به آن حضرت ناسزا بگويد و مقام نبوت او را آشكارا انكار كند ؟! نه ، چنين چيزى ممكن نيست . اين اسيران بال و پر شكسته كه به آزادى و عدالت بال و پر بخشيده اند.بايد از اين فرصت استفاده كنند و حقايق روشنى را كه طى دهها سال با دست بنى اميه بر مردم شام كاملا مخفى گشته بود آشكارا بيان نمايند اينجا بود كه دختر على از جاى برخاست و با صدائى رسا و مؤ ثر خطبه اى كوبنده و آتشين ايراد كرد. خطبه اى كه هر انسان آزاده را بى اختيار تحسين و اميد داد، يزيد اشعار كفر آور خود را پايان داد، ولى ناگاه از صف اسيران بانوئى برخاست و با يك جهان شهامت در برابر او اين چنين آغاز به سخن كرد. الحمدالله رب العالمين و صلى الله على رسوله و آله اجمعين صدق الله سبحانة كذلل يقول : ثم كان عاقبة الذين اساؤ ا السوآ ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزؤ ن (204) اظننت يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء. فصبحنا ناق كما تاق الاسراء ان بنا على الله هوانا و بك على كرامة و ان ذلك لعظم خطرك عنده فشمخت بانفك و نظرت فى عطفك حسين راءيت الدنيا للك مستوثقه و الامور متسقة و حين صفالك ملكنا و سلطاننا فمهلا مهلا اءنسيت قول الله تعالى ولا بحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوااثما و لهم عذاب مهين (205) حمد مى كنم خداى عالميان را و درود مى فرستم بر پيغمبر اسلام و خاندان او آرى راست گفت خداوند آنجا كه در قرآن مى گويد: عاقبت كسانى كه زشت كارى ها و گناه كردند بجائى رسيد كه آيات خداوند را دروغ شمردند و آنها را به مسخره گرفتند. اى يزيد! آيا گمان كردى از اينكه آسمان و زمين را بر ما ننگ گرفتى و مانند اسيران ما را به شهرها و ديارها كشاندى ، ما در نزد خداوند خوار و پستيم ولى تو قدر و منزلت دارى ؟ و با اين خيال باد به دماغ افكندى و با نگاه غرور و نخوت به اطراف خود مى نگرى ؟ در حالى كه مسرور و فرحناكى از اين كه دنيايت آباد شده و كار بر مراد تو مى رود و مقام و منصبى كه شايسته و سزاوار ما است در دست گرفتى ؟ (اگر چنين تصور باطلى كردى ) آرام باش مگر فراموش كردى گفتار خداى را كه در قرآن مى گويد: گمان نكنند آنها كه به راه كفر باز گشتند كه آنچه ما براى آنها پيش مى آوريم و آنها را مهلت مى دهيم به نفع آنان و به خيز و شهادت آنهاست ؟ نه . بلكه اين مهلت براى اين است كه بر گناهان خود بيفزايند و براى آنها عذاب خوار كننده در پيش است . اءمن العدل يا بن الطلقاء تخديرك حرائر و امائك و سوقك بنات رسول الله سبايا؟ قدهتكت ستورهن و ابديت و جوههن تحدوا بهن الاعداء من بلد الى بلد و سيتشر فهن اهل المناهل و يتصفح و جوههن القريب و البعيد و الدنى و الشريف ليس معهن من رجالهن و لى و من حماتهن حمى و كيف يرتجى مراقبة من لفظ فوه اكباد الاذكياء و نبت لحمه من دماء الشهداء و كيف يستبطاء فى بغضنا اهل البيت من نظر الينا بالثقف و الشنان و الاحن و الاضغان . آيا اين عدل تو است اى پسر آزاد شدگان (206) كه زنان و كنيزان خود را در پشت پرده جاى دهى ، ولى دختران پيغمبر را در ميان نامحرمان حاضر سازى ؟ و آنها را با دشمنانشان در شهرها بگردانى و اهل باديه ها و دور و نزديك و پست و شريف آنها را به ببيند، در حالى كه از مردان آنها كسى را باقى نگذاردى و حمايت كننده اى ندارند، آرى از تو جز اين انتظارى نيست ، چگونه انتظار مهربانى و رحم باشد از كسى كه با دهان خود مى خواست جگر پاكان را ببلعد (207) و گوشت او از خون شهيدان اسلام روئيده شده ، و چگونه در دشمنى ما كوتاهى كند كسى كه همواره با نظر بغض و عداوت و كينه به ما مى نگرد؟ ثم تقول غير متاءثم و لامستعظم . لاهلوا و استهوا فرحا ثم قالوا يا يزيد لاتشل متنحيا على ثنايا ابى عبدالله سيد شباب اهل الجنة نتكتها بمحضرتك و كيف لاتقول ذلك و قدتكات القرحة و استاءصلت الشافة بار اقتك دماء ذرية محمد صلى الله عليه و آله و نجوم الارض من آل عبدالمطلب و تهتف باشياخك زعمت انك تناديهم فلتردن و شيكا موردهم و لتودن انك شلكت و بكمت و لم تكن قلت ماقلت و فعلت ما فعلت اللهم خذلنا بحقناو انتقهم ممن ظلمنا و احلل غضبك بمن سفك دمائنا و قتل حماتنا. اى يزيد! اين جنايتهاى عظيم را انجام دادى آنگاه نشسته اى و بدون آنكه خود را گناهكار بدانى يا جنايت خود را بزرگ بشمارى مى گوئى اى كاش پدران من بودند و سرور و شادمانى فرياد بر مى آوردند و مى گفتند: اى يزيد دست تو شل مباد اين جمله را مى گوئى در حالى كه با چوبدستى بر دندانهاى مقدس سيد جوانان اهل بهشت ميگويى ؟! چگونه نگوئى با آنكه زخمها را شكافتى و دست خود را به خون فرزندان پيغمبر آغشته ساختى و ستارگان زمين را كه از آل عبدالمطلب بودند خاموش نمودى ؟! و اكنون پدران خود را صدا مى زنى و گمان مى كنى كه با آنها سخن مى گوئى ؟ بزودى تو به آنان مى پيوندى و در آنها آرزو مى كنى كه اى كاش دستهايم شل و زبانم لال بود و نمى گفتم آنچه را كه گفتم و نمى كردم آنچه را كه انجام دادم . (در اينجا زينب با خدا سخن گفت و عرضه داشت ): پروردگارا حق ما را از دشمنان ما بگير و از آنهائى كه به ما ظلم كردند انتقام بكش و آتش غضبت را فرو فرست بر كسانى كه خون ما را ريختند و مردان ما را كشتند. آنگاه خطاب به يزيد فرمود: فوالله ما فريت الاجلدك و لاحززت الالحمك و لتردن على رسول الله صلى الله عليه و آله بما تحملت من سفك دماء ذرية و انتهكت من حرمة فى عترته و لحمته حيث يجمع الله شملعم و يلم شعثهم و ياخذ بحقهم و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون (208) و حسبك بالله حاكما و بمحمد صلى الله عليه و آله خصيما و بجبرئيل ظهيرا وسيعلم من سول للك و مكنك من رقاب المسلمين بئس للظالمين بدلا وايكم شر مكانا و اضعف جندا. اى يزيد با اين حنايت نشكافتى مرگ پوست خود را و پاره نكردى جز گوشت خويش را و به زودى بر پيغمبر خدا وارد مى شود در حالى كه بار گرانى از ريختن خون فرزندان او و هتك حرمت خاندان و پاره هاى بدن آن حضرت بر گردن گرفته اى در آن روزى كه خداوند آنان را جمع مى سازد و پراكندگى آنها را تبديل به اجتماع مى كند و حق آنها را باز گيرد و گمان مكن آنهائى كه در راه خدا كشته شده اند مرده اند بلكه آنها زنده اند و در نزد پروردگار خود مرزوقند. اى يزيد! براى تو كافى است كه حاكم بر تو خدا باشد و خصم تو پيغمبر و جبرئيل هم از او حمايت كند، و بزودى مى دانند آنهائى كه تو را بر اين مقام نشاندند و بر گردن مسلمانها سوار كردند كه چه ستمگرى را به جاى خود انتخاب نمودند و بزودى خواهيد دانست كه كدام يك از شما بدبخت تر و ناچيزتر هستيد. ولئن جرت على الدواهى مخاطبتك و انى لاستصغر قدرك و استعظم تقريعك و توبيخك لكن العيون عبرى و الصدور حرى الافالعجب كل العجب لقتل حزب الله النجباء بجزب الشيطان الطلقاء فهذه الايدى تنطف من دمائنا و الافواه تتحلب من لحومنا و تلك الجثث الطواهر الزواكى تنتابها العواسل و تعفرها امهات الفراعل و لئن اتخذتنا مغنما لتجدنا و شيكا مغرما حين لاتجدالا ماقدمت يداك و ما ربك و ماربك بظلام للعبيد فالى الله المشتكى و عليه المعول . اى زاده ى معاويه ! اگر چه شدائد و فشارهاى روزگار مرا در شرائطى قرار داد كه با تو سخن بگويم ، اما من ترا كوچك مى شمرم و بسيار سرزنش ميكنم و فراوان توبيخ مى نمايم ، چگونه نكنم با آنكه چشمها گريان است و دلها در فراق عزيزان سوزان ، آه كه چه شگفت انگيز است !! مردان خدا به دست لشكر شيطان كشته شوند؟ اين دستهاى شما از خون ما آغشته است و دهانهايتان از گوشت خاندان پيغمبر مملو است و آن بدنهاى طيب و طاهر بر روى زمين مانده و گرگهاى بيابان آنها را ديدار مى كنند. اى يزيد! اگر تو كشتن و اسارت ما را غنيمت مى شمرى به زودى بايد غرامت گران آن را بپردازى در آن هنگامى كه نمى يابى هيچ ذخيره اى مگر آنچه را كه انجام دادى و خداوند به بندگانش ستم نمى كند، ما از بيداد گريهاى تو به خدا شكايت مى كنيم و او پناهگاه ما است . فكد كيدك و اسع سعيك و ناصب جهدك فوالله لاتمحو ذكرنا ول تميت و حينا و لا تدرك امدنا ول ترحض عنك عارها و هل راءيك الافندو و ايامك الا عدد و جمعك الا بدد يوم يناد المناد الا لعنة الله على الظالمين فالحمد لله رب العالمين الذى ختم لاولنا بالسعادة و المغفرة و لاخر نا بالشهادة و الرحمة و نسئل الله ان يكمل لهم الثواب و يوجب لهم المزيد و يحسن علينا الخلافة انه رحيم و دود و حسبناالله و نعم الوكيل (209) اى يزيد، آنچه مى توان در اره دشمنى با ما انجام ده و آنچه مى خواهى مكر و فريب بكار بر و سعى و كوشش نما! اما به خدا سوگند تو نمى توانى نام ما را محو كنى و ما را از يد مردم ببرى . اين يزيد تو نمى توانى وحى ما را خاموش سازى و از اين راه به آرزوى دلت برسى و اين ننگ و عار را از دامن خود پاك نمائى ! اين يزيد آگاه باش كه راءى و عقل تو بسيار ضعيف است و دودمان زندگيت به زودى سپرى مى گردد و جمع تو پراكنده مى شود، روزى كه منادى خدا فرياد بر آورد كه لعنت خدا بر ستمكاران باد اكنون من حمد مى كنم خداى را كه ابتداى كا ما را به سعادت و مغفرت قرار داد و پايان آن را به شهادت و رحمت ختم نمود، ما از خداوند مى خواهيم كه ثواب و رحمت خويش را بر شهيدان ما تكميل فرمايد و اجر و مزد آنان را افزون سازد و جانشينى ما را از آنها نيكو قرار دهد زيرا او خداوند بخشنده و مهربان اين و او پناهگاه ما است و ما را كافى است و او نيكو وكيلى است . خوانندگان عزيز - اين خطابه ى آتشين و جانسوز بوسيله ى يك بانوى اسير ايراد گرديد، بانوئى كه اكنون در حال اسارت است و بازوهاى او را به ريسمان بسته اند، زنى كه برادر زادگان خود را در حالت شكنجه در مقابل خود مى بيند و سر بريده برادر معصومش در ميان طشت در برابر چشم او قرار دارد، اين خطابه كوبنده در مجلسى ايراد گرديد كه فرزند معاويه و كسى كه حكومت و قدرت اسلامى را در دست دارد شخصا در آنجا حاضر است ، مجلسى كه شخصيتها و بزرگان لشكرى و كشورى شام در آن حضور دارند و سهمگينى قدرت شوم يزيد براى همگان به خوبى احساس مى شود با اين حال دختر اميرالمؤ منين عليهماالسلام آن چنان يزيد را مورد تحقير و توبيخ قرار داد كه راست بهت انگيز و حيرت آور است . زينب كبرى در اين خطابه ى جانسوز و آتشين نه تنها قدرت و حكومت يزيد را اصولا به حساب نمى آورد بلكه آنگونه سخن گفت كه گويا بانوئى بزرگ با كودكى خردسال صحبت مى كند و او را بر كردارهاى زشت و ناروايش مورد نكوهش قرار مى دهد. دختر اميرالمؤ منين فرزند معاويه را يعنى همان فردى كه با نيرنگها و فريبكاريهاى پدر اكنون بر سر حكومت اسلامى تكيه زده و قدرت عظيم كشور را در اختيار دارد - آنگونه تحقير مى نمايد كه او را به ابن لطلقا و زاده ى هند جگر خوار مى خواند! بانوى قهرمان كربلا در كيفر خواستى كه عليه آن ناپاك در حضور وى و در برابر بزرگان و اشراف شام طرح مى كند ابتداء روى گناهى انگشت مى گذارد كه براى يزيد امكان هيچگونه توجيه و تفسير درباره ى آن نيست ، گناهى كه در حضور او و به دستور شخص او انجام مى گرديد، مى گويد: آيا اين از عدالت تو است اى فرزند آزاد شدگان ؟ كه زنان و كنيزان خود را در پشت پرده قرار دهى ولى دختران پيغمبر را به اسارت بكشى و آنان را در مجلس نامحرمان حاضر سازى ؟ در اينجا خواهر داغ دار حسين عملى را در برابر يزيد قرار مى دهد كه ديگر او نتواند افكار ساده دلان را فريب داده و خود را از آن تبرئه نمايد و گناه آن را به گردن فرزند مرجانه بگدازد، اين ديگر عبيدالله نبود كه چنين مجلسى را ترتيب دهد و با خاندان وحى و فضيلت آنگونه رفتار نمايد؟ راستى بهت انگيز است ! يك زن در حال اسارت با بزرگترين مرجع قدرت كشور اينگونه تكلم كند!! و بعد از آن همه تحقيرهاى كوبنده و توبيخ ‌هاى شديد خطاب به او بگويد اين از جفاى روزگار است بر من كه مرا در شرائطى قرار داد تا با تو سخن بگويم !!! آيا شهامت آن هم تواءم با اصالت و منطق عالى تر از اين قابل تصور است ؟! آرى زينب در آن مجلس هم يزيد را بر جنايتها بيداد گريهايش محكوم ساخت و ننگ و رسوائى او را آشكار نمود و از اين راه وظيفه بزرگ و مقدسى كه در آن فرصت حساس بر عهده ى وى بود به خوبى انجام داد و هم به خوبى نشان داد كه فاجعه ى دردناك شهادت و اسارت كوچكترين ضربه ى روحى و شكست بر دودمان پاك اميرالمؤ منين على عليه السلام وارد نساخت . مؤ ثرترين ضربه اى كه بر حكومت يزيد وارد آمد خطابات گرم و آتشين زينب عليهماالسلام كه در آن بدترين تحقير و توبيخ ‌ها نسبت به يزيد انجام شد زمينه ى فكرى اجتماع را براى بيدارى از آن خواب سنگين و مرگبار كه با افسون حكومت آل بوسفيان به آن دچار گرديده بودند به خوبى آماده ساخت و حكومت دمشق را دچار مشكلاتى نمود، اما تنها اين ضربه براى از پاى در آوردن رقيب كافى نبود و او همچنان به انجام كينه توزى و رنج و آزار نسبت به خاندان وحى و رسالت مشغول بود، آخرين و موثرترين ضربه اى كه توانست نفوذ و اعتبار يزيد را به طور محسوسى متزلزل سازد و بوسيله ى زين العابدين عليه السلام بر حكومت وى وارد آمد، يزيد بن معاويه براى ريختن زهرهاى تازه اى از عداوت و بغض موروثى خود بر خاندان على عليه السلام امام سجاد را در مسجد بزرگ و جامع دمشق حاضر ساخت تا خطيب كثيف و بى شرم وى در حضور آن سلاله ى نبوت نسبت به سرسلسله ى مردان و دودمان وى ناسزا بگويد و از آل بوسفيان مدح كند، اما در اين مسجد كه (بر خلاف مجلس يزيد) تنها چاپلوسان و متملقين و اشراف و بزرگان شام در آن جمع نبودند بلكه قشر صحيح و حقيقى اجتماع و طبقات اصيل امت هم در آن فراوان يافت مى شدند فرزند اسير و به غل و زنجير كشيده حسين عليه السلام ضربه مؤ ثر و كارى خود را آن چنان كوبنده و قاطع بر نفوذ و اعتبار يزيد وارد آورد كه موقعيت او را سخت متزلزل ساخت ، وضع تازه اى كه با خطابه ى آن امام در مسجد بزرگ دمشق به وجود آمده بود فرزند معاويه را سخت مضطرب كرده و او را نسبت به سر نوشت خود و حكومتش شديدا دچار وحشت نمود، يزيد بن معاويه هنگامى كه اجتماع عظيم مردم را در جامع دمشق مشاهده كرد به خطيب بى ايمان و جيره خوار خود دستور داد بر بالاى منبر رود تا آل بوسفيان را مدح كند و خاندان على عليه السلام را ناسزا گويد! آن مرد از خدا بى خبر و آن گوينده ى پست طينت و فرومايه هم طبق دستور ارباب ننگين خود تا حد توانائى خويش نسبت به دودمان پاك بزرگ مرد اسلام اميرالمؤ منين عليه السلام سب و لعن كرده و اسائه ى ادب نمود آنگاه سخن از ابوسفيان و نسل ملعون و منفور وى به ميان آورد و دورغهاى فراوانى در مدح و ثناى آنان گفت ، اينجا بود كه زاده ى حسين و فرزند سالار شهيدان با ندائى قاطع بانگ بر او زد و فرمود: ويلك اءيها الخاطب ! اشتريت مرضادة المخلوق بسخط الخالق فتبوى مقعدك من النار. واى بر تو اى خطيب ! خشنودى مخلوق را بر خشم خدا اختيار كردى ؟ جايگاه تو در آتش باد. آنگاه به يزيد روى كرده فرمود: اءذن حتى اصعد هذا الاعواد فاكلم بكلمات لله فيه رضى و لهؤ لاء الجلساء اجر. بگذار تا من بر بالاى اين چوبه ها روم و سخنانى گويم كه موجب خشنودى خداوند و سعادت اين مردم گردد؟ ولى پيدا است كه يزيد چنين اجازه اى نخواهد داد و خواست امام را نخواهد پذيرفت ، اما چون بانگ اعتراض زين العابدين بر خطيب و سپس اجازه سخن خواستن ، توجه مردم را كاملا به سوى آن حضرت جلب كرده بود از اين نظر همگان بر يزيد اعتراض كرده و مى خواستند سخنان آن جوان را بشنوند، گفتند، اميرالمؤ منين ! چه زيان دارد؟! فرمان كن تا بر منبر بر آيد و هنر خويش بنمايد؟ ولى پاسخ يزيد به مردم شام هم منفى بود زيرا او مى دانست كه اگر آن باقى مانده دودمان نبوت بر منبر رود و فرصت سخن پيدا كند حقايق دردناكى را با مردم در ميان مى نهد كه حكومت شام از آشكار گشتن آنها سخت در وحشت است ، اما خوشبختانه فشار افكار عمومى و خواست اجتماع كار خود را كرد و فرزند معاويه بالاخره تسليم گرديد و اجازه داد تا زين العابدين عليه السلام سخن بگويد. اكنون فرصتى است بسيار حساس و مهم كه در اختيار سلاله ى اظهار قرار گرفته است ، در مسجدى بزرگ شام ، در برابر قشر واقعى و صحيح اجتماع و امت ، آنهم در مجلسى كه فرزند معاويه ، كسى كه به ناحق بر سرير خلافت اسلامى تكيه زده در آن حاضر است ! بديهى است كه اين عاليترين فرستى است كه در اختيار حجت خدا و فرزند داغ ديده ى زهرا قرار گرفته است ، اين يك فرصت حياتى است كه يكى از اصيل ترين فرزندان آن دودمانى كه ساليانى دراز افكار امت اسلامى عليه آن دودمان از همين شهر رهبرى مى شد اكنون در همان شهر احقاق حق كند و ماهيت كثيف و ننگين اين حكومت را كه براى مردم و پرده و در استتار بود آشكار و روشن سازد. زين العابدين عليه السلام براى رسيدن به اين هدف بزرگ و مقدس و توجه دادن افكار و دلهاى مردم به سوى خاندان پيغمبر و ننگين ساختن حكومت بنى اميه كافى است كه تنها خويش و دودمان خويش را بشناساند و درباره ى رقيب و جنايات و رسوائيها كه او در سرزمين آزادى و عدالت يعنى كربلا انجام داده آشكارا سخن بگويد. آرى اگر اين دو قسمت به طور صحيح انجام گيرد خود كافى است كه شديدترين شور و هيجان را در مردم عليه دودمان بنى اميه و به نفع خاندان على عليه السلام به وجود آورد، هيجانى كه براى حكومت شام دردناك و مرگبار باشد و موقعيت آن را سخت دچار اضطراب و تزلزل سازد. به خاطر همين جهات بود كه يزيد حاضر نبود پست منبر را آن هم در آن شرائط حساس و حياتى در اختيار جوانى بگذارد كه پدر و عموها و برادران او را چند روز قبل به وحشيانه ترين صورت به قتل رسانده و زنان و كودكان آنها را به اسارت گرفته است ، اما خوشبختانه پا فشارى مردم كارگر شد و حق در جواب خود قرار گرفت . خطابه ى امام يا صاعقه اى مرگبار بر يزيد. حضرت سجاد امام زين العابدين عليه السلام هنگامى كه بر فراز منبر قرار گرفت پس از حمد و ثناى پروردگار اين كونه شروع به سخن كرد: ايهاالناس ! اعطينا ستا و فضلنا بسبع اعطينا العلم و الحلم و السماحة و الفصاحة و الشجاعة و المحبة قى قلوب المؤ منين و فضلنا بالن منا النبى المختار محمد صلى الله عليه و آله و منا الصديق و منا الطيار و منا اسدالله و اسد رسوله و منا سبطا هذه الامة من عرفنى فقد عرقنى و من لم يعرفنى انباءته بحسبى و نسبى مردم شام ! خداوند ما را به علم و حلم و سماحت و فصاحت و شجاعت برترى داد و دلهاى مؤ منين را از محبت ما و پر ساخت و ما را به پيغمبر مختار و على بن ابى طالب و جعفر طيار و حمزه و دو فرزندان پيغمبر حسن و حسين فضيلت داد، هر كس مرا مى شناسد بشناسد و آنكه مرا نمى شناسد اكنون من او را به حسب و نسب خويش آگاه مى سازم . ايهالناس انا بن مكة و منى ، انا بن زمزم و الصفا...انا بن من اوحى اليه الجليل ما اوحى ، انا بن محمد المصطفى ، انابن على المرتضى .. انابن صالح المؤ منين و وارث النبيين وقامع الملحدين ...انابن فاطمة الزهراء انا بن سيدة النساء انا بن خديجة الكبرى . من فرزند مكه و منا هستم ، من فرزند زمزم و صفا هستم و من فرزند آن كسى هستم كه خداوند به او وحى فرستاد، من فرزند محمد مصطفى هستم ، من فرزند على مرتضى هستم ، من فرزند صالح مؤ منين و وارث پيامبرانم ، من فرزند كسى هستم كه ملحدين را ريشه كن ساخت ، من فرزند دختر پيغمبرم ، من زاده ى بهترين زنانم ، من زاده خديجه كبرايم . در اينجا كه امام عليه السلام افكار مردم را كاملا به سوى خود و دودمان خود توجه داد و حسب و نسب خويش را (كه حكومت دمشق مى خواست بر مردم شام پوشيده بماند) آشكارا روشن ساخت دامنه ى سخن را به فاجعه ى خونين كربلا كشاند و فرمود: انا ابن المقتول ظلما انا ابن المجزوز الراءس من القفا، انا ابن العطشان حتى قضى ، انا ابن طريح كربلا، انا ابن مسلوب العمامة و الرداء انا ابن من بكت عليه ملائكة السماء...انا ابن من راءسه على السنان يهدى ، انا ابن من حرمه من العراق الى الشام تسبى (210) من فرزند آن كسى هستم كه كه او را به ستم كشتند، من فرزند كسى هستم كه سر او را از قفا بريدند، من فرزند كسى هستم كه او را تشنه كشتند، من زاده ى كسى هستم كه پس از كشتن بدن او را بر زمين افكندند و او را دفن نكردند، من فرزند آن كسى هستم كه لباس او را به غارت بردند، من زاده ى آن كسى هستم كه سر او را بر بالاى نيزه نمودند، من فرزند كسى هستم كه زنان و كودكان او را از عراق تا شام به اسارت آوردند. امام سجاد عليه السلام همچنان به سخن ادامه داد و جنايات شرمگين و تكان دهنده اى كه حكومت يزيد در بيابان كربلا آن را انجام داده بود در آن مجلس حساس بر شمرد و پرورده از وى اعمال كثيف و ضد انسانى فرزند معاويه برداشت : خطابه اى كه فضاى شام را طوفانى ساخت . امام زين العابدين عليه السلام كه با قلبى سوخته و داغ دار سخن مى گفت و فجايع دردناك كربلا را شرح مى داد، شور و هيجان عجيبى در مسجد دمشق ايجاد كرد كه براى حكومت شام هول انگيز بود. سخنان امام و ناله هاى جانسوز وى چون آه صاحب درد بود آن چنان اثر عميق و محسوسى از خود بر دلها و افكار مردم به جاى گذارد كه طوفانى خشمگين از ضجه ها و اشكها به وجود آورد. طوفانى كه لرزه بر اندام يزيد افكند و تنفر وانزجار عمومى را دامنگير وى ساخت ، مردم بى اختيار اشك مى ريختند و با صداى بلند فرياد مى زدند، عكس العمل شديد خطابه ى امام و شدت شور و هيجان شاميان را از اينجا مى توان به خوبى احساس كرد كه فرزند معاويه براى نجات از آن وضع بيم آور و قطع كردن گفتار زين العابدين نتوانست از قدرت عظيم خود استفاده كند - و به امام فرمان فرود آمدن از منبر دهد و يا آنكه بگويد او را از منبر به زير آورند - بلكه ناچار به يك نيرنگ شيطانى دست زد و به مؤ ذن گفت اذان بگو، تا از اين راه سخنان حضرت را قطع نموده و اشك و آن مردم را آرام سازد!! آرى پيش از آنكه زين العابدين بر منبر رود شرائط و تسلط يزيد بر اوضاع آنگونه بوده كه حضرت از وى اجازه خواست تا سخن بگويد و بالاخره هم با پا فشارى و اصرار مردم فرزند معاويه به اين كار تن در داد، اما اكنون چند لحظه بيشتر از سخن گفتن امام نمى گذرد آن چنان شرائط دگرگون و مسير همه چيز عوض شد كه يزيد جراءت نمى كند به آن خطيب آسمانى و معصوم بگويد از منبر فرود آيد بلكه ناچار مى گردد براى آنكه سخنان شود انگيزى آن حضرت كه تا اعماق دلهاى مردم را به آتش كشيده قطع كند به مؤ ذن دستور دهد تا اذان بگويد. اما امام عليه السلام كه از اين نيرنگ و شيطنت به خوبى آگاه است نه تنها نقشه او را بى اثر ساخت بلكه در صدد بر آمد تا از اين اذان بهترين و عاليترين بهره ها را بر دارد و در تعقيب از هدف بزرگ خود از آن به خوبى استفاده نمايد، از اين نظر هنگامى كه نداى اذان برخاست آن حضرت ساكت شد تا افكار مردم را به سوى مؤ ذن و فصول اذان جلب كند، از هنگامى كه مؤ ذن اولين فصل اذان را اداء كرد و با گفتن الله اكبر خداى را به بزرگى و عظمت ياد نمود امام سجاد عليه السلام هم دنباله ى اذان را گرفت و به تناسب فصول آن بر بالاى همان منبر به عظمت و وحدانيت خداوند گواهى داد تا وقتى كه مؤ ذن به فصل اشهدان محمدا رسول الله ) رسيد و به مقام رسالت پيغمبر شهادت داد. در اينجا حضرت بر يزيد بانگ زد و با فريادى كه همگان بشنوند فرمود اى زاده ى معاويه ! اين محمد كه او را به عظمت ياد مى كنند جد تو است يا جد من ؟ اگر بگوئى جد من است و من از دودمان او هستم به كذب سخن گفتى و اگر بگوئى جد تو است پس چرا فرزندان او را كشتى و خاندان او را اسير كردى ؟ (211) اجتماع مردم كه يزيد مى خواست با اذان مؤ ذن آنها را از زين العابدين منصرف سازد با شنيدن اين جمله هيجان آنها شديدتر و سوز و التهاب آنها افزون گرديد. خوانندگان عزيز - با اين ترتيب امام چهارم عليه السلام بهترين و عاليترى استفاده ها را از آن قرصت حساس نمود و با معرفى خود و دودمان پاك خود و شرح فاجعه و جنايات دردناك كربلا و كشتارهاى فجيعى كه به فرمان يزيد نسبت به فرزندان پيغمبر و پاك ترين مردان اسلام ، به عمل آمده بود. توانست مردم شام را در جريان صحيح حوادث قرار دهد و از اين راه نهضت مقدس حسين عليه السلام را از دستبرد و تحريف حكومت دمشق حراست نمايد، يزيد بن معاويه كه در يك بيابان دور دست با لبهاى تشنه و جگرهاى سوخته فرزندان پيغمبر و ياران آزاده ى او را به قتل رسانده بود و مى خواست آن جنايات ننگين را ( همانند ابدان شهداء) در همان سرزمين دفن كند و از انتشار آن در بين امت اسلامى جلوگيرى نمايد هيچگاه تصور نمى كرد كه سالار شهيدان خود در كربلا كشته شود، ولى امامى معصوم و خطيبى شجاع يعنى فرزند اسيرش را در حال اسارت به شام بفرستد تا در مسجد جامع آن و در برابر شخص يزيد بر بالاى منبر رود، هم خود و دودمان پاك خود را معرفى نمايد و هم جنايات هول انگيز حكومت دمشق را بيانى جانسوز و آتشين آنگونه شرح دهد كه حكومت شام را رسوا سازد و براى او هيچگونه امكانى براى پرده پوشى و تحريف آن جنايات باقى نگذارد!!! در اينجا ممكن است پرسش شود كه خطبه ى زينب با آنكه كوبنده تر و خطاباتش با يزيد شديدتر و سخت تر بود چرا آن چنان هيجانى را در مردم به وجود نياورد كه سخنان زين العابدين عليه السلام ايجاد كرد! پاسخ اين پرسش از نظر نويسنده اين است كه خطبه زينب در مجلس يزيد ايراد گرديد و در آنجا كسانى حاضر بودند كه از اشراف و بزرگان شام و يا از فرماندهان بزرگ نظامى و همكاران و كارمندان عالى رتبه ى حكومت دمشق بودند و طبيعى است كه آنها با واقعيات و حقايق كمتر و سر و كار دارند و ديرتر در آنها اثر مى گذارد - آن هم حقايقى كه بر خلاف رضاى زمامدار و حكومت وقت باشد. آنها منافع خود را در حفظ موقعيت يزيد مى بينند و از اين نظر همواره سعى مى كنند در راه رضاى او قدم بردارند و موقعيت او را هر چه بيشتر تحكيم بخشند. با اين حساب شگفت انگيز نيست اگر كلمات آهنين و گرم آن بانو كه در آن يزيد بن معاويه به شدت تحقير و توبيخ شد در حاضرين اثر روشن و محسوسى به جاى نگذارد و آنها را دچار هيجان و تاءثر آشكار نسازد. اما سخنان زين العابدين عليه السلام كه در آن جنايتهاى حكومت دمشق در كربلا بى پرده كو صريح بيان گرديده بود در مسجد جامع شام و در مجلسى ايراد گرديد كه در آنها تنها چاپلوسان و تملق گويان و جيره خواران يزيد نبودند بلكه اكثريت آن اجتماع را طبقات حقيقى و قشر صحيح ملت تشكيل مى دادند. همانهائى كه اگر حكومتهاى فاسد و ستمكار بگذارند دلها و افكارشان براى درك حقايق كاملا آماده و مهيا است امام چهارم عليه السلام با اين نمونه سخن مى گفت و فجايع دردناك طف را با آنها در ميان گذارد، از اين نظر شگفت نيست اگر اثر اين خطابه در شام تا آن حد عميق و شورانگيز باشد كه يكباره مسير همه چيز را دگرگون سازد. نفرت و انزجار عمومى در شام خطابه هاى آتشين و هيجان انگيزى كه در شام به وسيله امام زين العابدين عليه السلام و زينب كبرى ايراد گرديد و مناظر رقت آورى كه از كودكان و فرزندان اسير حسين عليه السلام در برابر چشم مردم قرار داشت به زودى توانست خشم و نفرت عمومى را عليه فرزند معاويه تحريك كند و عواطف و احساسات مردم را به سوى قافله ى اسيران و سالار شهيدان جلب نمايد، كاروان اسرارء در مدت كوتاه توانستند آن چنان تمام شرائط را به نفع خود دگرگون سازد كه براى حكومت دمشق دردناك و غير منتظره بود. ما براى نشان دادن وضع عمومى شام نسبت به فرزند معاويه و عكس العمل شديد كه آن خطابه ها و مناظر رقت انگيز خاندان اسير در پايتخت كشور و مركز حكومت بنى اميه به وجود آورده بود تنها به نقل مورخين سنى مذهب اكتفا مى كنم تا از هر گونه اعمال تعصب به دور باشد. ابن اثير مورخ معروف اهل سنت مى نويسد: و لما وصل راءس الحسين الى يزيد حسنت حلا ابن زياد عنده و زاده و وصله و سره ما فعل ثم لم يلبث الا يسيرا حتى بلغه بغض الناس له و لعنهم و سهم فندم على قتل الحسين فكان يقول و ما على لواحتمك الاذى و انزلت الحسين فى دارى و حكمته فيما يريد و ان كان فى ذلك و هن فى سلطانى حفظا لرسول الله و رعايتا لحقه و قرابته لعن الله ابن مرجانة فانه اضطره و قد ساءله ان يضع يده فى يدى او يلحق بثغر حتى يتوفاه الله فلم يجبه الى ذلك فقتله فبغضتى بقتله الى المسلمين وزرع فى قلوبهم العداوة فابغضنى البر و الفاجر بما استعظموه من قتلتى الحسين مالى ولا بن مرجانه لعنه الله و عضب عليه (212) يعنى هنگامى كه سر حسين را براى يزيد به شام بردند از پسر زياد مسرور گشت وصله و عطاى او را افزون ساخت و از عمل او خشنود گرديد، ام زمانى بسيار كوتاه بيشتر نگذشت كه از خشم و غضب مردم و سب لعن آنها نسبت به خود آگاه كشت ، آنگاه از كشتن حسين اظهار ندامت و پشيمانى نمود!!! و مى گفت چه خوب بود كه من اين رنج و مصيبت را تحمل مى كردم و حسين را به خانه خود مى خواندم و خواسته هاى او را اجابت مى كردم ؟! اين كار هر چند باشئون حكومت و قدرت من سازش نداشت ، اما براى رعايت پيغمبر!!! و حفظ حق او و خويشاوندى با وى شايسته بود، خداوند پسر مرجانه را لعنت كند زيرا او حسين را مجبور ساخت تا شهادت را به پذيرد، حسين از او خواسته بود كه يا اجازه دهد و او به بعضى از سر حدات بر ود دو در آنجا زندگى كد و يا آنكه دست او را زنده در دست من بگذارد، اما پسر مرجانه نپذيرفت و او را كشت و با اين كار مرا مورد خشم و غضب امت قرار داد و دشمنى با مرا در دلهاى مردم كاشت و در نتيجه مرا در نزد خوب و بد مردم منفور ساخت زيرا كشتن حسين در نظر آنان عظيم جلوه كرد. مرا با پسر مرجانه چكار بود خداوند او را لعنت كند و مورد غضب خويش قرار دهد. ابن جوزى مى نويسد: فوالله لم يبق فى الناس احدالاسبه و عابه و تركه (213) يعنى به خدا قسم در بين مردم كسى نبود مگر آنكه براى كشتن حسين به يزيد ناسزا مى گفت و او را توبيخ كرده و از او فاصله گرفت : مورخ نامبرده و تنفر وانزجار عمومى را از يزيد از قول وى اينگونه نقل مى كند: لعن الله ابن مرجانة لقد اضطره الى التقل لقد ساءله ان يلحق ببعض البلاد او الثغور فمنعه لقد زرع لى ابن زياد فى قلب البر و الفاجر و الصالح و الطالح العداوة (214) يعنى خداوند فرزند مرجانه را لعنت كند، او بود كه حين را به كشته شدن مجبور ساخت ، حسين از او خواسته بود كه وى را رها سازد تا به يكى از شهرها برود يا راه يكى از سر حدات را در پيش گيرد اما عبيدالله نپذيرفت ، حسين را كشت و در نتيجه تخم دشمنى با من را در دلهاى مردم از خوب و بد كاشت . يزيد قدرت معنوى حسين عليه السلام را احساس كرد مردم شام كه تا آن روز گويا در خواب مرگبارى بودند با خطبه هاى آتشين و گرم اسيران ( كه در آن حقايق دردناك كربلا و جنايات شرمگين و بى حساب حكومت بنى اميه آشكارا شرح داده شده بود) يكباره بيدار شدند و عظمت گناهى كه زاده ى معاويه نسبت به خاندان وحى و رسالت انجام داده بود به خوبى درك كردند، و عكس العمل آن تنفر و انزجار شديدى بود كه در تمام طبقات نسبت به حكومت دمشق به وجود آمده بود، تنفر و انزجارى كه حكومت شام خشم و غضب امت را در آن به خوبى احساس كرد. يزيد بن معاويه به زودى دريافت كه اگر اين وضع همچنان ادامه يابد ممكن است مشكلات بزرگى را براى وى به پيش آورد از اين نظر در صدد بر آمد تا با نيرنگ تازه اى گذشته ننگين خود را پرده پوشى كند و هيجان عمومى را آرام نمايد، ولى رسيدن به اين هدف جز از راه استحاله از خاندان وحى و نبوت امكان ناپذير بود. اين زنان و فرزندانى كه توانستند با بازوهاى به ريسمان بسته ى خود - و مهمتر از آن - با منطق قوى و كوبنده ى خود اينگونه وضع شام را دگرگون سازند و افكار عمومى را در اختيار بگيرند، اكنون حكومت دمشق براى تثبيت موقعيت متزلزل خويش و نجات از آن وضع انفجار آميز مى بايست به همان زنان و كودكان نزديك گردد و از آنان تملق بگويد تا از اين راه افكار عمومى را تسكين بخشد. براى انجام اين هدف فرزند معاويه زين العابدين عليه السلام را سخت مورد نوازش قرار داد و همواره سعى مى كرد تا در برابر مردم با آن حضرت ظاهر شود و در كنار آن امام باشد. ابن اثير مورخ اهل سنت مى نويسد: و كان يزيد لايتغدى و لا يتعشى الا دها عليا اليه (215) يعنى هيچ شب و روزى بر يزيد نمى گذشت مرگر آنكه على امام سجاد را نزد خود مى خواند و با آن حضرت به سر مى برد. به زنان و خاندان حسين عليه السلام گفت : اگر مى خواهيد در شام نزد من بمانيد و اگر به مدينه بر گرديد اما اين زنان و كودكان كه ماءموريت دارند تا نهضت پاك و مقدس حسين عليه السلام را به ثمر برسانند بايد از اين پيش آمد و وضع موجود هر چه بيشتر استفاده كنند و حكومت شام را به رسواتر سازد. آنها بايد اكنون كه مسير تمام حوادث در راه منافع آسمانى و انسانى آنها است از اين فرصت بزرگ حداكثر بهره را بر دارند و فجايع هولناك طف را بيشتر و صريع تر به اطلاع مردم برسانند از اين نظر در پاسخ وى گفتند قبل از هر چيز ما بايد براى كشته گان خود سوگوارى كنيم يزيد هم كه در شرائط خاصى قرار گرفته بود ناچار در برابر اين خواست تسليم شد و دستور داد تا منزل او را براى سوگوارى آماده سازند و تمام زنان قريش در آنجا جمع شوند آنگاه خاندان پيغمبر با دلهائى داغ دار و چشمهائى اشك بار به سوى خانه يزيد رهسپار شدند. كامل بهائى مى نويسد: فلما دخلت النوة استقبلهن نساء آل ابى سفيان و قبلن ايدى بنات رسول الله و بكين واقمن الماتم ثلثة ايام (216) يعنى هنگامى كه زنان اسير داخب منزل گرديدند زنهاى آل ابى سفيان همگى با اشكهاى ريزان و ضجه و ناله از آنها استقبال كردند دستهاى آنها را بوسيدند و سه روز با آنان در آنجا سوگوارى كردند. مورخين بزرگ سنى مذهب مى نويسد: ثم اخرجن و ادخلن دور يزيد فلم تبق امراءه من آل يزيد الا اتتهن و اقمن الماتم ثلاثة ايام (217) يعنى زنان اسير حسين از اقامتگاه خود خارج شدند و براى سوگوارى به منزل يزيد رفتند و هيچ زنى از دودمان بنى اميه باقى نماند مگر آنكه نزد آنان آمد و در آنجا سه روز اقامه ى عزا كردند. راستى بهت انگيز است !! يزيد حسين بن على عليه السلام را مى كشد و كثيف ترين جنايتها را در يك بيابان دور دست - دور از چشم اجتماع - نسبت به فرزند پيغمبر و ياران پاك و آزاده ى وى انجم مى دهد. سپس زنان و كودكان داغ دار آن امام را به اسارت مى گيرد و با وضعى دلخراش وارد شام مى سازد، اما قدرت معنوى و نفوذ آسمانى حسين تا آنجا عميق است كه بالاخره كار خود را كرده و چند روزى از ورود خاندان وحى به دمشق بيشتر نگذشته بود كه ناگاه فرزند معاويه خود را در يك بن بست سياسى عجيبى از نظر اجتماع مشاهده كرد، بن بستى كه براى نجات از آن هيچ راهى نيست مگر آنكه آن حكومت بيدادگر و ستم از آن اسيران بال و پر شكسته استمالت كند و خود را از راه محبت و احسان به آنان نزديك سازد، خاندان حسين هم كه سخت بيدار و هشيارند آنگونه از اين فرصت بزرگ استفاده كردند كه توانستند اولين مجلس رسمى سوگوارى سالار شهيدان را در همان شام و در خانه يزيد بر قرار نمايند!!! آرى اين است معناى پيروزى حق بر باطل و غلبه ى داد بر ستم ، كاروان اسيران اجازه ندادند تا تنها نسل هاى آينده پيروزى سرور آزاد مردان را درك كنند و بر يزيد لعن و نفرين نمايند. آنها آنگونه توانستند از فرصتهاى متناسب به طرزى اعجازآميز بهره بردارند كه فرزند معاويه نه تنها در پايتخت حكومت خود بلكه در داخل خانه و منزل خويش هم قدرت معنوى حسين و حكومت واقعى آن بزرگوار را به خوبى احساس كرد. يزيد بن معاويه حسين را مى كشد اما ناچار مى گردد كه اولين مجلس سوگوارى آن حضرت را در منزل اختصاصى خود تشكيل دهد!!! اكنون شما قدرى عميق تر به وضع مجلس و چگونگى آن فكر كنيد، در اين محفل سوگوارى زينب ، ام كلثوم ، رباب ، سكينه يعنى صاحبان عزا و همان اسيران دل سوخته آزادانه و بدون ترس از تازيانه ها و قدرت شوم حكومت - جنايتها، كشتارها، تشنگيها محملهاى بى روپوش ، مصيبتهاى اسارت و خلاصه از همه چيزى بى پرده سخن مى گويند!!! آيا ابن ناله ها، اين اشكها، اين گونه شرح دادن آن فاجعه ى خونين سندهاى زنده بر رسوائى و ننگ حكومت نيست ؟ آيا اينگونه سوگوارى كردن آن هم در خانه اختصاصى يزيد شاهدى گويا و بر زبونى و شكست واقعى فرزند معاويه نيست ؟ چرا. اين يك حقيقتى است غير قابل انكار كه بر حكومت دمشق هم پوشيده نيست . اما براى يزيد چاره اى جز تسليم شدن در برابر خاندان اسير حسين عليه السلام نبود، آن مردى كه راضى نمى شد به امام سجاد عليه السلام در مسجد دمشق اجازه ى سخن بدهد تا مبادا او را رسوا سازد اكنون وضع انفجار آميز خطرناكى در اجتماع به وجود آمده كه براى نجات از آن ، حكومت وى چاره ندارد جز آنكه خواسته هاى فرمانروايان بر افكار و دلهاى مردم يعنى همان زنان و فرزندان اسير را بپذيرد - هر چند به اين - صورت باشد كه سه روز رسما در خانه او سوگوارى كنند و او را از اين راه رسوا سازند!! يزيد بن معاويه كه براى تبرئه خود اكنون از كشتن حسين عليه السلام اظهار ندامت مى كند و گناهان كار را بر گردن فرزند مرجانه مى افكند براى آنكه نشان بدهد در اين ادعا راست مى گويد ناچار است حتى اين بار سنگين و كمرشكن را هم تحمل كند. خوانندگان عزيز - تا اينجا روشن شد كه چگونه خاندان اسير حسين عليه السلام وظيفه بزرگ و حياتى خود را در به ثمر رساندن نهضت و بهره بردارى از آن به خوبى انجام دادند و توانستند نام على و خاندان على را بار ديگر زنده سازند و نقشه هائى پنهانى حكومت بنى اميه را كه از زمان معاويه براى محو و نابودى اسلام و نام پيامبر عالى قدر آن طرح گرديده بود و تا رسيدن به نتيجه قطعى چند قدمى بيشتر فاصله نداشت به خوبى نقش بر آب نمايند و ماهيت آن دودمان كثيف را براى امت و اجتماع اسلامى آشكار سازند. آيا يزيد واقعا پشيمان گشته بود پس از آنكه چند روزى از ورود خاندان پيغمبر به شام گذشت و مردم آن آشكارا از فرزند معاويه اظهار تنفر و انزجار نمودند باره ها يزيد از حادثه ى كربلا بيزارى جست و گناه آن را بر گردن عبيدالله فرزند مرجانه افكند مخصوصا هنگام حركت اسراى اهلبيت از شام به سوى مدينه از امام زين العابدين صريحا عذر خواست و به آن حضرت گفت : لعن الله ابن مرجانة اما و الله لوانى صاحبه ماسئلنى خصلة ابدا الا علطيته اياها ولدفعت الحتف عنه بكل ما استطعت و لو بهلاك بعض ولدى (218) يعنى خدا لعنت كند پسر مرجانه را - به خدا قسم كه اگر من با حسين مى بودم هر چه از من مى خواست از او دريغ نمى كردم و هر آينه مرگ را از او دفع مى نمودم هر چه به قيمت هلاكت بعضى از فرزندانم بود. در اينجا اين پرسش پيش مى آيد كه آيا واقعا پشيمان گشته بود؟! آيا راستى اين گناه ابن مرجانه بود كه حسين و ياران او را به شهادت رساند و فرزند معاويه به اين عمل راضى نبود؟ پاسخ اين سئوال بسيار روشن است و فقط ممكن است افراد ساده دل و بسيار سطحى در برابر اين نيرنگ تازه يزيد دچار اشتباه شوند، با شواهد قطعى و روشنى كه در دست است چگونه باور كردنى است كه حكومت شام از دستور گذشته خود پشيمان گشته باشد واز اعمال استاندار ننگين خود يعنى همان پسر مرجانه ناراضى باشد.؟ ما معتقديم كه يزيد نه تنها از فاجعه ى دردناك كربلا ناراضى نبود بلكه سخت مسرور و شادمان هم بود و از فرزند زياد كمال رضايت را داشت كه توانست تنها و خطر ناكترين دشمن غير قابل سازش او يعنى حسين را از ميان بر دارد و او را از فكر وى آسوده سازد. ما معتقديم كه گذشته و حال يزيد هيچگونه تفاوتى نداشت و اين اختلاف و تفاوت تنها براى نجات از وضع خطرناكى بود كه خاندان اسير حسين عليه السلام از نظر اجتماع براى حكومت او به وجود آورده بودند. عملى كه يزيد در آن لحظات حساس انجام داد و گناه كشتن حسين را بر گردن فرزند مرجانه افكند همان كاى است كه تمام دغلبازان ستمگر انجام مى دهند، اگر اقدامى به موفقيت انجاميد، و خوشنامى داشت آن را به حساب خود مى گذارند و افتخار آن را نصيب خويش مى سازند، ولى اگر بدنامى داشت و آنگونه كه بايد به سرانجام نرسيد در اينجا گناه آن عمل را بر عهده يكى از جيره خواران و عمال خود مى گذارند و خود را همچنان فرشته و پاك جلوه مى دهند اين اعتقاد ما است و براى اثبات آن شواهد زنده و غير قابل انكارى در دست داريم ، اكنون نقل شواهد: يك - هنگامى كه فرزند زياد سرهاى مسلم و هانى را وسيله دو نفر از ناپاكان مورد اعتماد خود به سوى شام مى فرستد در آنجا نامه اى به يزيد مى نگارد و شرح دستگيرى و شهادت آن دو شهيد آزاده و پاكدل را در آن به اطلاع وى مى رساند، در اين نامه با آنكه عبيدالله هيچگونه اشاره اى به حسين عليه السلام و حركت آن بزرگوار به كوفه ندارد با اين حال در پاسخى كه فرزند معاويه براى او نوشت چنين نگاشت : اما بعد فانك لم تعدوا كنت كما احب و عملت عمل الحازم وصلت صولة الشجاع الرابط الجاش و قد اغنيت و كفيت و صدقت ظنى بك و راءيى فيك و قد دعوت رسوليك وسئلتهما فوجدتهما فى راءيهما و فضلهما كما ذكرت فاستوص بهما خيرا و اءنه قد بلغنى ان حسينا قد توجه نحو العراق فضع المناظر و المسالح و احترس و احبس على الظنة واقتل على التهمة و اكتب الى فى كل يوم ما يحدث من خبر اشناء الله (219) يعنى اى پسر زياد! از فرمان من خارج نشدى و همانگونه كه من دوست داشتم بودى و مانند خردمندان عمل كردى و همچون شجاعات قوى القلب حمله نمودى و مشكلات ما را كفايت كردى و گمان مرا در باره ى خود به يقين پيوستى ، فرستادگان تو را نزد خود حاضر ساختم و با آنان سخن گفتن و همانگونه بودند كه تو درباره ى آنها نوشته بودى همانا به من اطلاع رسيد كه حسين عليه السلام به سوى عراق در حركت است مراقبت كن تا ديد بانان بگمارى و مردان مسلح در كمين قرار دهى و به هر كس گمان مخالفت با ما بردى او را به زندان افكن و اگر متهم به دشمنى با ما باشد او را به قتل رسان و هر روز حوادث و اخبار را براى من بنويس . هنوز از تاريخ نگارش اين نامه چند روزى بيشتر نگذشته بود كه نگرانى شديد يزيد از حركت حسين بن على عليه السلام به سوى كوفه ايجاب كرد كه نامه دوم خود را در اين باره به سوى عبيدالله فرستاد: اما بعد فقد بلغنى ان حسينا قد سارالى الكوفة و قد ابتلى به زمانك من بين الازمان و بلدك من بين البلدان و ابتليت به من بين العمال و عندها تعتق او تعود عبدا كما تعبدالعبيد.(220) يعنى به من اطلاع رسيد كه حسين به سوى كوفه آمد همانا زمان تو در ميان اوقات مورد آزمايش قرار گرفت و شهر تو در بين شهرها دچار بلا گرديد و تو در بين عمال و كار كنان من مورد امتحان واقع شدى آيا در چنين شرائط مانند آزادگان كار مى كنى يا به كردار بندگان باز مى گردى و عبد مى شوى . در اين نامه ناراحتى شديد فرزند معاويه را از حركت حسين عليه السلام به سوى كوفه مى توان به خوبى احساس كرد، اين دو نامه هنگامى به عبيدالله يعنى همان پسر مرجانه نگاشته شد كه آن بيچاره هيچگونه اشاره اى درباره حسين در نامه هاى خود به يزيد نداشت : با اين حال حكومت دمشق براى سركوب نمودن حسين عليه السلام و تسلط بر وى تا آنجا شدت عمل نشان مى دهد كه با استاندار كوفه مى نويسد ديد بانان خود را بگمارد و مردان مسلح را در كمين بدار و تنها با گمان و تهمت ، مخالفين ما را به زندان بيفكن و به قتل برسان ؟ آيا درباره چنين فردى مى توان پذيرفت كه از كشتن حسين عليه السلام متاءسف است و در اين گناه هيچگونه دخالتى نداشت ؟ آيا راستى يزيد بن معاويه دستور كشتن حسين را نداده بود و پسر مرجانه بدون رضاى او دست به چنين كارى زد؟ اگر اين چنين است پس نويسنده ى اين نامه ها به پسر مرجانه كيست و اين فرمانهاى تند و خشن را چه كسى صادر كرده است ؟ آيا جز يزيد بود كه به قول او همان پسر مرجانه را براى به زانو در آوردن فرزند پيغمبر تا آنجا در نامه خود تحت فشار و مورد تهديد قرار مى دهد كه مى نويسد يا مانند آزادگان !!! رفتار كن و يا به دوران بندگى بر گرد؟ با اين حال آيا مى توان پذيرفت كه همان نويسنده نامه كه استاندار او به دستور وى مانند آزادگان رفتار كرد؟ و حسين بن على عليه السلام را كشت و ياران او را هم به دستور همان نويسنده يعنى يزيد در حال اسارت به شام فرستاد اكنون پشيمان گشته و از عمل زاده ى مرجانه ناراضى است و به قتل حسين عليه السلام مايل نبود. دو - دومين شاهدى كه به خوبى نشان مى دهد اظهار ندامتهاى يزيد و گناه آن جنايت بزرگ را بر گردن فرزند زياد افكندن جز يك نيرنگ تازه براى فريب دادن افكار سطحى و ساده دلان و خروج از آن بن بست عجيب سياسى نبود، اشعار آميخته با كفر و غرورى است كه وى هنگام ديدن سرهاى مقدس شهداى طف و پاكترين مردان اسلام بر بالاى نيزه انشاد مى كند. ابن جوزى مى نويسد: لما جائت الرؤ س كان يزيد فى منظره على جيرون فانشد لنفسه لما بدت تلك الحمول و اشرقت تلك الشموس على ربا جيرون نعب الغراب فقلت صح او لاتصح و لقد قضيت من الغريم ديونى (221) هنگامى كه يزيد بر ديدگاه خود در جيرون بود سرهاى شهداء را از دور بر بالاى نيزه ها ديدار كرد.در آنجا اين اشعار را با خود سرود هنگامى كه اين هودجها ظاهر گشت و آن آفتابها (سرها) درخشيد كلاغى بانگ برداشت (222) من گفتم كه تو بانك بر آرى يا نياورى من كار خود را كردم و طلبهائى داشتم كه از مديونم پيغمبر باز گرفتم ،. در اين اشعار فرزند معاويه نه تنها با ديدن سرهاى بريده ى فرزندان پيغمبر و مردان بزرگ اسلام بر بالاى نيزه ها كوچكترين اظهار تاءثر نمى كند بلكه با غرور خاصى آن را يك پيروزى بزرگ براى خود مى شمرد و آن را در شمار آرزوهائى قرار مى دهد كه انجام گرديده و عملى شده است آنگاه با نهايت بى شرمى اين جنايت بزرگ و كشتار وحشتناكى كه نسبت به خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله انجام داد به حساب كشته شدگان كفار قريش در جنگ بدر مى گذارد و مى گويد: من طلب خود را از پيغمبر گرفتم ؟! آيا درباره چنين مردى مى توان باور كرد كه او به كشتن حسين عليه السلام راضى نبود و پسر مرجانه با فكر خود دست به جنايت زد؟ آيا باز هم مى توان پذيرفت كه فرزند معاويه به راستى از آنچه كه نسبت به دودمان نوت و خاندان وحى انجام شده بود متاءسف بوده و قلبا ملول و ناراحت گرديده بود؟! سه - يزيد بن معاويه هنگامى كه نامه استاندار كوفه را درباره ى شهادت حسين عليه السلام و ياران با وفاى وى در يافت مى كند دستور مى دهد زنان و فرزندان آن حضرت را با وضعى رقت بار به شام بفرستد آن گاه خود مجلسى عظيم ترتيب مى دهد و رجال و اشراف و بزرگان شام را در آنجا حاضر مى سازد، سپس خاندان سالار شهيدان را در همان مجلس وارد مى نمايد در حالى كه سر مقدس فرزند پيغمبر در ميان طشت در برابر او قرار دارد و با چوب دستى رسول خود نسبت به آن سر نازنين استانه ى ادب مى كند. آنگاه با يك دنيا غرور و نخوت از پدران و گذشتگان خود ياد مى كند و آرزو مى نمايد كه اى كاش آنها بودند و مى ديدند كه من چگونه از فرزندان احمد انتقام گرفتن و به من مى گفتند: اى يزيد دست تو شل مباد. يزيد كار رسوائى و بى شرمى را در آن مجلس بجايى مى رساند كه علنا نبوت پيغمبر اسلام را انكار كرده و مقدس ترين معتقدات اسلامى را مورد استهزاء قرار مى دهد و حضرت محمد صلى الله عليه و آله را مردى جاه طلب و شيفته مقام و قدرت معرفى مى كند!!! ولى همين مرد با آن همه كفر و الحادى كه از خود نشان داد و اين همه پستى و فرومايگى كه از او سر زد هنگامى كه خطبه هاى شورانگيز و آتشين امام زين العابدين و زينب كبرى اوضاع شام را دگرگون ساخت و ماهيت ننگين و كثيف دودمان بنى اميه را براى مردم دمشق روشن نمود و كار بجايى رسيد كه همگان او را آشكارا سب و لعن مى كردند در چنين شرائط از كشتن حسين و ياران او اظهار بى اطلاعى و تاءسف مى كند و گناه اين جنايت را بر گردن فرزند مرجانه مى افكند!!! و مى گويد: و ما على لواحتملت الاذى و انزلت الحسين فى دار و حكمة فيما يريد و ان كان فى ذلك و هن فى سلطانى حفظا لرسوله الله و رعايتا لحقه و قرابته ... يعنى چه مى شد اگر من اين رنج را بر خود هموار مى كردم و حسين را به خانه خود مى خواندم و آن چه مى خواست به او مى دادم هر چند اين كار با شؤ ن من و حكومتم سازش نداشت اما آن را براى رعايت حق پيغمبر و حفظ قرابت و خويشاوندى با وى انجام مى دادم . راستى شگفت انگيز است مردى كه در آن مجلس علنا و در برابر همگان مقام نبوت پيغمبر را انكار كرده و او را فردى جاه طلب مى خواند چگونه اكنون از خويشاوندى و احترام به پيغمبر دم مى زند؟؟< شگفتا! مردى كه هم در جيرون ضمن اشعار خود و هم در مجلس شام ضمن اشعار ديگرش كينه قبيله اى و موروثى خويش را ( كه از زمان جاهليت در اين دودمان كثيف و ننگين جاى داشت ) نسبت به پيغمبر عزيز اسلام و خاندان پاك او آشكارا بر زبان آورده و صريحا شهادت حسين و ياران او را به حساب انتقام از كفار و مشركينى كه در جنگ بدر كشته شده بودند مى گذارد، چه شد كه يكباره اينگونه فرشته و بى گناه جلوه كرد كه خود را از كشتن فرزند پيغمبر ناراضى نشان مى دهد و سخن از احترام و خويشاوندى با فرستاده ى بزرگ خداوند به ميان مى آورد؟ آيا آن گذشته ننگين و سخنان كفر و الحاد اين مرد گواه زنده اى نيست بر آن كه اظهارات فريبنده ى او اكنون تنها به منظور تثبيت موقعيت متزلزل خويش از نظر اجتماع و نجات از آن بن بست عجيبى است كه براى وى از نظر افكار عمومى پيش آمده ؟! نويسنده معتقد است كه يزيد بن معاويه در اينگونه اظهارات خود و اظهار پشيمانى هائى كه مى نمود نه تنها هيچگونه حسن نيتى نداشت و مى خواست بدين وسيله نفوذ معنوى از دست رفته ى خود را بار ديگر باز گرداند بلكه شواهدى در دست است كه نشان مى دهد او مى خواست فاجعه ى دردناك كربلا و حادثه ى خونين طف را از راه ديگر دچار تحريف سازد. ابتدا حكومت شام در نظر داشت جنايتها و كشتارهاى ننگين خود را كه نسبت به خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله انجام داده بود در پرده و استتار نگاه دارد و داستان را از آن صورت دردناك اصلى به صورت بسيار ساده و عادى و غير مهم جلوه دهد، اما با تبليغات ريشه دار و پى گيرى كه كاروان اسيران در فرصت هاى حساس و حياتى در كوفه و شام درباره حوادث كربلا انجام دادند و حقايق را بى پرده و آشكار به اطلاع امت رساندند ديگر هيچگونه امكانى براى اينگونه تحريف براى حكومت بنى اميه باقى نماند، يزيد فكر كرد كه اكنون اجتماع اسلامى و مخصوصا پايتخت كشور در جريان صحيح وقايع خونين طف قرار گرفتند چه بهتر كه وى ضمن نيرنگ تازه اى هم خود را تبرئه كند و هم بسيار زيركانه اين فاجعه ى بزرگ را از يك راه تازه و مؤ ثر تحريف نمايد و آن راه اين است كه به مردم بفهماند من به اين كار راضى نبودم ، اما چه بايد كرد تقدير خدا اين چنين بود از اين جا است كه مى بينيم فرزند معاويه پس از آن كه پسر مرجانه را لعنت مى كند و گناه اين كار را بر گردن او مى افكند در پايان سخن مى گويد .. .ولكن قضى الله امرا فلم يكن له مرد (223) يعنى اگر كار در دست من بود هر آينه مرگ را از حسين دفع مى كردم هر چند به قيمت هلاكت بعضى از فرزندانم بود اما چه بايد كرد قضاى خداوند اينگونه بود و قضاى خداى را نمى توان رد كرد. در اين گفتار فرزند هند كشته شدن حسين بن على عليه السلام و ياران آزاده ى او را به حساب قضا و قدر خدا مى گذارد!!! و اين نيست مگر آنكه مى خواهد از اين راه بر روى جنايتها وحشيگريهاى خود پرده بپوشاند و آن را خواست خداوند و تقدير او معرفى نمايد. چهار - اين كه يزيد بن معاويه خود دستور قتل حسين عليه السلام را صادر كرده بود گناه اين جنايت بيش از همه بر گردن شخص او است حقيقتى است كه حتى بر جيره خوران و عمال حكومت او هم مخفى نيست ، آنهائى كه نمى خواهند حتى هيچ سخنى بر خلاف رضاى زاده معاويه بگويند، همه مى دانند فرزند پيغمبر را كسى جز يزيد نكشت و اين همه اظهار ندامت و پشيمانيها و لعن بر پسر مرجانه تنها به منظور فريب دادن افكار اجتماع و آرام نمودن هيجان شديد مردم است ، اين يك واقعيتى است كه به وسيله يكى از فرماندهان بزرگ كوفه به شخص او گفته شد آن هم در مجلسى كه يزيد بزرگان و فرماندهان كوفه را براى تبرئه خود حاضر ساخته بود. مرحوم سپهر مى نويسد: يزيد مى خواست ذمت خود را از قتل حسين عليه السلام برى دارد. بزرگان شام را طلب نمود و ايشان را مخاطب داشت كه شما چنان دانسته ايد كه حسين بن على را من كشته ام يا قتل او حكم رانده ام ؟ و حال آن كه چنين نيست بلكه پسر مرجانه كشت ، آنگاه سر هنگام و قائدان سپاه كوفه را طلب داشت : شيث بن ربعى و مصائب بن وهيه و شمر بن ذى الجوشن الضبانى و سنان بن انس النخعى و خولى بن يزيد الاصبحى و چند تن ديگر حاضر شدند. يزيد نخست روى به شيث ربعى كرد و گفت تو كشتى حسين را و من منشور كردم قتل او را؟ گفت من نكشتم لعنت خدا بر آن كس كه كشت .گفت پس از كيست قاتل ؟ گفت مصائب بن وهيبه . يزيد روى به او كرد و آن كلمات را اعادت نمود مصائب نيز به كردار شيث ربعى پاسخ داد بدين گونه در جواب يزيد هر يك آن امر فظيع را بر ديگرى مى بست تا نوبت به خولى بن يزيد اصبحى افتاد، متحير بود كه در جواب يزيد چه گويد خاموش ايستاد و همگان يكديگر را نظاره مى كردند كه چه چاره انديشند. يزيد بانگ برايشان زد كه بعضى از بعضى چاره مى جوئيد و پاسخ نمى گوئيد؟! سرهنگان بيچاره ماندند و متفق الكلمه گفتند قاتل حسين قيس بن ربيع بود يزيد روى با قيس كرد و گفت تو كشتى حسين را؟ گفت من كشتم ؟ گفت واى بر شما پس كدام كس كشت ؟ قيس گفت يا اميرالمؤ منين ! اگر مرا امان مى دهى مى گويم كيست كشنده حسين ؟ گفت بگو كه از براى تو امان است . قيس گفت حسين را نكشت الا آنكس كه رايات جنگ بر افروخت و جيش از پى جيش روان ساخت . يزيد گفت آن كس كدام است ؟ قيس گفت والله اى يزيد توئى و كشتى حسين را (224) آرى اين يك حقيقتى است روشن و همه مى دانند كه كشنده حسين و صادر كننده ى فرمان قتل آن حضرت كسى جز فرزند معاويه نيست و اين همه تشبهاتى كه اكنون به آن دست مى زند تنها به منظور تثبيت وضع خويش و به دست آوردن موقعيت از دست رفته ى خود از نظر اجتماع است . پنج - پنجمين شاهد گويائى كه نشان مى دهد نوه بوسفيان نه تنها از عمل زاده مرجانه ناراضى نبود بلكه كاملا از آن خرسند و شادمان هم بود، روشى كه او پس از فاجعه ى خونين طف نسبت به فرزند زياد در پيش گرفت . ما در بحث گذشته نقل كرديم كه ابن اثير مورخ بزرگ اهل سنت مى نويسد: ولما وصل راءس الحسين الى يزيد حسنت حال ابن زياد عنده و زاده و وصله وسره ما فعل .. يعنى هنگامى كه سر حسين را براى يزيد بردند از فرزند زياد سخت مسرور شد و از عمل او خرسند گرديد وصله و عطاى او را زياد نمود. مردى كه با دريافت سر بريده فرزند پيغمبر از عبيدالله و عمل او سخت خشنود مى شود حتى به او در برابر اين خدمت !! پاداش مى دهد چگونه از او قابل قبول است كه بگويد: خدا لعنت كند پسر مرجانه را او حسين را كشت و من به چنين كارى راضى نبودم . يكى از مورخين ديگر اهل تسنن مى نويسد: انه استدعى ابن زيادا اليه و اعطاه اموالاكثيرة و تحفا عظيمة و قرب منزله و ادخله على نسائه و جعله نديمه و سكر ليلة و قال للمغن غن ثم قال يزيد بديها. اسقنى شربة تروى فؤ ادى ثم مل فاسق مثلها ابن زياد صاحب السر و الاماتة عندى و لتسديد مغنمى و جهادى قاتل الخارجى اغنى حسينا و مبيد الاعداء و الحساد (225) يعنى پس از حادثه ى كربلا يزيد فرزند زياد را نزد خود خواند و اموال بسيار و هداياى فراوانى به او بخشيد و به وى قرب و منزلت داد و رفعت مقام عطا نمود، او را نديم خود ساخت و به وى اجازت داد تا در حرم سرايش داخل شود، شبى را يزيد در كنار ابن زياد در حال مستى به سر برد، در آن شب به نغمه سرايان گفت بنوازيد و براى ما غنا بخوانيد سپس خود بالبداهه خطاب به ساقى اشعارى سرود و گفت : اى ساقى ! به من شرابى بنوشان كه قلب مرا نشاط بخشد و سيراب گرداند آنگاه جام خود را پر كن و مانند همان شراب به فرزند زياد بده - آنكسى كه صاحب اسرار و امانت من است ، همان كسى كه مشكل جنگ و غنيمت براى من با دست او حل گرديد، اين پسر زياد كه كشنده ى آن مرد خارجى يعنى حسين است و كسى است كه وحشت در دل دشمنان و حسد كنندگان بر من انداخت اين داستانى است كه ابن جوزى آن را نقل مى كند و تاريخ آن بعد از حادثه ى كربلا است ، پس از آنكه مدتها يزيد همين زاده ى مرجانه را لعن كرد و گناه كشتن فرزند پيغمبر را بر گردن وى افكند تا بالاخره توانست شور و هيجان مردم را تسكين بخشد و نفرت و انزجار آنها را تعديل كند در آن هنگام در صدد بر آمد از همان زاده ى مرجانه يعنى همان كسى كه تا ديروز او را لعن مى كرد و خون حسين را بر گردن او مى افكند. آرى از همان كس در برابر آن خدمت بزرگ و حياتى !!! كه نسبت به او و حكومت او انجام داده بود به طور شايسته ؟! تقدير كند، او را نزد خود مى خواند و تا جائى او را به خود نزديك مى سازد كه بر حرمسرايش داخل مى كند و اموال و تحفه هاى فراوانى به او مى بخشد آنگاه با او مى نويسد و اشعارى مى سرايد كه در آن عقيده ى باطنى خود را در باره ى عبيدالله آشكار مى كند. يزيد در اين اشعار حسين را خارجى مى خواند و پسر مرجانه را از نظر اينكه كشنده ى حسين است مورد تجليل قرار مى دهد!!! آيا با اين حال مى توان باور كرد كه فرزند معاويه به راستى از عمل خود پيشمان گشته بود و واقعا حسين راضى نبود؟! آرى با نظر گرفتن اين شواهد قطعى و غير قابل انكار است كه نويسنده معتقد است سخنان يزيد و اظهار ندامت ها و پشيمانيهاى او نيرنگى بيش نبود و تنها مى خواست از اين راه احساسات و عواطف اجتماع را سخت به نفع خاندان پيغمبر تحريك شده بود آرام كند و آنها را تسكين بخشد. كاروان اسيران شام را ترك مى گويد خاندان پيغمبر عليه السلام پس از آنكه سه روز مجلس سوگوارى خود را در خانه ى يزيد به پايان رساندند فرزند معاويه آن را نزد خود خواست و به امام سجاد زين العابدين عليه السلام گفت : ان شئت اقمت عندنا فبرر ناك و ان شئت رددناك الى المدينة فقال لااريد الاالمدينة (226) يعنى اگر مايليد در شام نزد ما بمانيد و اگر نمى خواهيد به سوى مدينه باز گيريد؟ حضرت فرمود مى خواهيم به مدينه بر گرديم . نويسنده معتقد است كه يزيد بن معاويه هر چند در اينجا حضرت سجاد عليه السلام را بين اقامت در شام و يا رفتن به مدينه مخير، مى سازد، اما در باطن هيچگونه علاقه اى به ماندن اهلبيت در شام نداشت ، او مى خواست هر چه زودتر آنها شام را ترك گويند زيرا اقامت آنان در شام موجب مى شد كه مردم حادثه ى كربلا و جنايتهاى او را از يد نبرند و آن را فراموش ننمايد و هر چه اقامت آن زنان و كودكان در شام بيشتر به طول مى انجاميد به آتش خشم و نفرت عمومى عليه حكومت آل ابى سفيان بيشتر دامن زده مى شد، شور و هيجانى كه با خطابه هاى آتشين و جانسوز خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله در مردم به وجود آمده بود آن قدر ريشه دار و عميق بود كه فرزند معاويه براى تسكين آنها و تبرئه خود مجبور شد سران سپاه كوفه را بخواهد و در برابر شاميان و آنان گناه كشتن حسين عليه السلام را بر عهده ى ديگرى قرار دهد ( هر چند خوشبختانه اين مجلس به زيان يزيد پايان يافت و قيس بن ربيع سريحا به او گفت كه كشنده ى حسين جز تو نيست ) در چنين آشفته و آماده ى انفجار آيا قابل قبول است كه يزيد به اقامت اهلبيت در شام راضى باشد و راستى آنها را بين اقامت در شام يا رفتن به مدينه مخير سازد؟ قطعا اين چنين نيست ، حكومت دمشق مايل بود كه هر چه زودتر آنها شام را ترك گويند تا او بتواند اين آتشهاى زير خاكستر را در غيبت آن زنان و كودكان خاموش گرداند. فرزند معاويه از يك سو به زين العابدين عليه السلام مى گويد: اگر مايليد در شام به بمانيد و ما به شما نيكى مى كنيم . و از سوى ديگر هنگامى كه خاندان وحى گفتند ما به مدينه بر مى گرديم نمك بر جراحت هاى قلب آنان مى پاشد و با كمال بى شرمى اموالى را حاضر مى سازد و به آنها مى گويد: خذاو هذالمال عوض ما اصابكم . يعنى اين مال را بگيريد در سراب آن مصيبت هائى كه به شما رسيده ام كلثوم در پاسخ فرمود: ما اقل حيائك و اصلب و جهك ! تقتل اخى و اهل بيتى و تعطينى عوضهم .!؟ (227) يعنى اى يزيد! چقدر حياى تو كم است و بى شرمى ! برادر من و اهلبيت مرا مى كشى و در عوض به ما مال مى دهى ؟ آرى اين شجره خبيثه و اين خاندان منفور، كينه موروثى نسبت به دودمان پيغمبر دارند و زهر آن كينه ى شيطانى را آن ناپاك اكنون اينگونه بر قلب فرزندان داغ ديده ى پيغمبر فرو مى ريزد!! يزيد حق دارد الاآن در سوز و التهاب به سر ببرد و در خود نسبت به همين زنان و كودكان اسير بدترين دشمنيها را احساس كند، زيرا همين با بازوهاى به ريسمان بسته و با اندامهاى لاغر و ضعيفى كه فشار سنگين غل جامعه سخت آنها را رنج مى داد و - مهمتر از آنها با منطق رسا و خطابه هاى كوبنده و صريح خود - بزودى توانستند پايتخت كشور او را دچار هيجان و اضطراب سازند و همه چيز را يكباره به نفع خود عوض نمايند. آرى همين زنان و كودكان اسير در مدتى كوتاه توانستند آن چنان افكار و احساسات مردم را به سوى خود متوجه سازند كه فرزند معاويه مجبور شود هنگام خارج شدن آنان از شام با آنها نوعى رفتار كند كه درست طرف مخالف آن رفتارى است كه زمان ورود آنها به شام انجام داد، در آن روزى كه اين كاروان را به پايتخت كشور وارد كرده بودند شهر زينت كرده بود و مردم لباس نو بر تن داشتند و شام يكباره در شادى و سرور غرق بود، آن روز موقعيت يزيد بسيار ثابت و نفوذ و اعتبار او در بين اجتماع فراوان بود، ولى دودمان پيغمبر خاندان خارجى معرفى شده بودند و مردم از شكست !!! و اسارت آنها مسرور و شادان بودند، اما امروز كه همان اسيران بال و پر شكسته مى خواهند دمشق را ترك گويند آن چنان اوضاع و شرائط را به نفع خود دگرگون كرده اند كه يزيد هم مجبور است از آنان استمالت كند، امروز (بر عكس آن روز) دلهاى مردم از عشق و علاقه ى به آنها سرشار و لب ريز است ، ولى يزيد نفوذ و اعتبار معنوى خود را از دست داده و مورد تنفر و انزجار اجتماع قرار گرفته است ، مردم او را لعن مى كنند و آشكار از وى بيزارى مى جويند. آن روز اسرارء در محاصره شديد نظاميان و ماءمورين خشن و سنگدل يزيد وارد شام شده بودند و هيچگونه مورد رحم و شفقت نبودند، اما امروز فرزند معاويه نعمان بن بشير را كه در شمار اصحاب رسول خداى بود خواست و به او گفت تمام وسائل سفر را آماده گردان و از نظر خوراكى و آزوغه و آشاميدنى آنچه سزاوار است با خود بردار و از مردم شام مردى امين و پارسا با جماعتى از لشكر به ملازمت خدمت ايشان بر گمار، آنگاه يزيد به كسانى كه براى ملازمت ركاب كاروان آماده حركت بودند دستور داد كه همه جا در جلو قافله باشند و اگر در بين راه يكى از آنان براى حاجتى پياده شود همگان توقف كنند تا حاجت خود را بپردازد و در هر منزلى كه كاروان فرود آمدند نگهبانان از نزديك آنها دورتر فرود آيند و چنان كنند كه خدمتكاران و محافظين انجام مى دهند تا هنگامى كه وارد مدينه گردند. (228) و ما قبلت منه عطائه الا لاتقوى به ...و قال منذرين زبير بعد ماقدم المدينة انه قد اءجازنى بماءة الف و لايمنعنى ماصنع بى اءن اخبر كم خبره و الله انه ليشرب الخمر و الله ليسكر حتر يدع الصوة ..(229) يعنى هنگامى كه كاروان مدينه بر يزيد وارد شد يزيد آنها را اكرام نمود و به آن احساس كرد و جوائز بزرگى داد؛ به عبدالله بن حنظله كه مردى عابد و دانشمند و بزرگوار و شريف بود صد هزار درهم جايزه داد و با عبدالله هشتاد نفر از فرزندان او بودند به هر يك از آنان ده هزار درهم داد اينان هنگامى كه به مدينه برگشتند معايب و مفاسد يزيد را آشكار ساختند و در برابر مردم مدينه ايستاده و گفتند ما از نزد كسى مى آئيم كه دين ندارد و شراب مى نوشد، آلات غنا و موسيقى مى نوازد و زنان خواننده نزد او مى خوانند كسى كه سگ بازى مى كند و شب را با ربايندگان اموال مردم به صبح مى آورد و آنها دزدانى بيش نيستند...عبدالله بن حنظله گفت : من از نزد كسى آمدم كه اگر نيابم فردى را مگر همين فرزندانم هر آينه با او جنگ خواهم كرد، او به من جايزه داد و احترام گذارد اما من جوائز او را نپذيرفتم مگر براى آنكه از نظر مالى نيرومند گردم و از آن نيرو عليه او استفاده كنم . منذرين زبير كه از يزيد صد هزار درهم جايزه گرفته و هنگام مراجعت از شام به سوى كوفه نزد پسر زياد رفته بود پس از چندى به مدينه برگشت و در برابر مردم ايستاد و گفت كه يزيد به من صد هزار درهم جايزه داد اما اين جايزه مرا از گزارش وضع او به شما ( و آنچه كه من از وى ديدم ) باز نمى دارد، مردم مدينه ! به خدا قسم يزيد خمر مى نوشد به خدا قسم او آن قدر در حال مستى به سر مى برد كه نماز خود را ترك مى گويد.... آرى آلودگى و فسق و فجور يزيد تا آنجا علنى و ظاهر بود كه كاروان مدينه نتوانست آنها را ناديده بگيرد و به اطلاع مردم نرساند، آنها با آنكه مرد لطف يزيد قرار گرفته بودند و جوائز فراوانى به آنان داده بود با اين حال حقايق تلخ و دردناكى كه از نزديك ديده بودند براى مردم مدينه باز گو كردند. يزيد عقائد خود را آشكار مى سازد. يكى از موارد صريح و روشنى كه يزيد اصولى ترين معتقدات اسلامى را يكباره انكار مى كند و بغض و عناد خود را نسبت به پيامبر عالى قدر اسلام صلى الله عليه و آله علنى مى سازد اشعارى است كه وى پس از شهادت حضرت حسين بن على عليهماالسلام ، هنگام ورود اسراء به شام در مجتمع عمومى سروده است در آن روز كه فرزند معاويه در فكر كوتاه و ضعيفش خود را از هر نظر فاتح و پيروز مى ديد و تنها رقيب سرسخت و تسليم نا شدنى خود را كشته و خاندان مقدس آن حضرت را در برابر خود اسير مشاهده نمود و آن چنان غرور و نخوت بر مغز پليدش غلبه كرد و قدرت كاذب او وى را سرمست ساخت كه به غلط تصور كرد كارها به پايان رسيده و تمام هدفهاى شيطانى و اصلى او و پدرش انجام گرديده و ديگر از اسلام و خاندان پيغمبر اسمى باقى نخواهد ماند جوانان و ياران آزاده ى وى در كربلا انجام گرديد استفاده كنند و خشم و نفرت عمومى را عليه فرزند معاويه تحريك نمايند. اين زنان و كودكان اسير كه اكنون با پيروزى معنوى و افتخار به شهر خود باز مى گردند مى توانند از موقعيت اختصاصى مدينه در راه رسيدن به هدفهاى عالى و انسانى نهضت حسين عليه السلام به خوبى بهره بردارند و با زبان آن مردمى كه پس از برگزارى مراسم حج به زيارت قبر پيامبر عاليقدر خود مى آيد حقايق تلخ و دردناك فاجعه طف را بگوش همه مسلمين در سراسر كشور برسانند آرى چنين فرصت بزرگوار مناسبى در مدينه هست و بخواست خداوند بزودى خواهيم ديد كه چگونه بازماندگان حسين عليه السلام از اين فرصت حداكثر بهره را برداشتند و توانستند محيط مدينه و در نتيجه محيط كشور را دچار انقلاب و هيجانى شديد سازند و موقعيت خاندان رسوا را كه با نيرنگهاى معاويه و حكومتهاى قبلى در شرف اضمحلال بود به خوبى تحكيم بخشند و آن را تثبيت نمايند! مدينه از حقايقى دردناك آگاه مى شود مردم مدينه از فاجعه ى خونين طف هر چند كم و بيش اطلاعى داشتند، اما اين خبر وحشت بار و بسيار گنگ و مبهم بوسيله سعيد بن عاص فرماندار مدينه به آنها رسيده بود از اين نظر جنايتها و كشتارها و وحشيگريهائى كه با دست حكومت شام نسبت به پاكترين مردان اسلام انجام شده بود كاملا از نظر آنها پوشيده بود و اكنون كه كاروان اسارت به مدينه باز مى گردد مردم آن شهر مصيبتهاى جانسوز نينوا را از زبان صاحبان مصيبت مى شوند، هنگامى كه اين قافله به نزديك مدينه رسيدند، امام سجاد عليه السلام به منظور آنكه شهر مدينه را براى يك جنبش و انقلاب فكرى در راه بهره بردارى از نهضت مقدس سالار شهيدان آماده گرداند، بشير بن جذلم را كه در ركاب آن حضرت بود به حضور طلبيد و فرمود يا بشير: رحم الله اءباك لقد كان شاعرا فهل تقدر على شيئى منه ؟ فقال بلى يا بن رسول الله انى شاعر فقال ادخل المدينة وانع اباعبدالله قال بشير فركبت فرسى و ركضت صوتى بالبكاء و انشاءت اقول . يا اهل يثرب لامقام لكم بها قتل الحسين فادمعى مدرارا الجسم منه بكر بلاء مضرج و الراءس منه على القناة يدار (230) يعنى اى بشير! خدا پدرت را رحمت كند، او مردى شاعر بود آيا تو هم مى توانى شعر بگوئى عرضع داشت بلى يابن رسول الله من هم شاعرم ، فرمود پس داخل مدينه شو و مردم را از شهادت حسين آگاه گردان بشير مى گويد بر اسب خود سوار شدم و با چشم گريان گفتن اى اهل مدينه ! ديگر در اينجا نمانيد زيرا حسين كشته شد و در شهادت او است كه من اينگونه مى گريم ، بدن مقدس او را در كربلا به خون آغشته كردند و سر او را بر بالاى نيزه در شهرها گرداندند آنگاه گفتن اى اهل مدينه ! اينك على بن الحسين است كه يا عمه ها و خواهران خود نزديك شماست و پشت ديوار شهر جاى دارد.من فرستاده ى او هستم كه جايگاه او را به شما نشان دهم ، بشير مى گويد: در هنگامى كه مردم مدينه صداى مرا شنيدند و از مراجعت زنان و فرزندان داغ ديده حسين آگاهى يافتند نه تنها مردان بلكه هيچ زن مستوره اى باقى نماند مگر آنكه ضجه زنان از خانه بيرون آمد و به خارج شهر رهسپار گرديد. آن روز فريادها و ناله هائى در فضاى مدينه طنين انداخت كه مانند آن ديده نشده بود. با اين ترتيب زين العابدين عليه السلام زمينه ى دلها و افكار اجتماع را براى يك بهره بردارى عظيم در راه هدف مقدس خود آماده ساخت ، اكنون جمعيت از زن و مرد در اطراف خيمه آن بزرگوار موج مى زند و بايد آن حضرت از اين فرصت استفاده كند و جنايتها و وحشيگريهاى حكومت شام را كه در يك بيابان دور دست نسبت به خاندان پيغمبر و پاك مردان بزرگ اسلام انجام شد آشكارا و بر ملاء سازد. امام عليه السلام به خوبى مى داند كه اگر يك انقلاب فكرى و هيجان عمومى به نفع خاندان پيغمبر و طرد و لعن دودمانى بنى اميه در شهر مدينه به وجود آيد به علت موقعيت خاصى كه آن شهر دارا است خواه و نا خواه در سراسر كشور اثر عميقى خواهد گذارد، امام سجاد بايد اين انقلاب را از هم اكنون پايه گذارى كند و ماهيت اهرمنى بنى اميه و دشمنان واقعى اسلام را آشكار سازد، اين اين نظر از خيمه بيرون آمد در حالى كه دستمالى در دست داشت تا اشكهاى چشم خود را ( كه هر يك چون سيلى بنيان كن پايه هاى قدرت آن بوسفيان را فرو مى ريخت ) پاك كند آنگاه در برابر آن جمعيت انبوه كه ضجه ها و فريادهاى خود را نمى توانستند كنترل كنند قرار گرفت و با شاره ى دست مردم را به سكوت امر داد و اينگونه شروع به سخن فرمود: الحمد الله رب العالمين ملك يوم الدين بارى ء الخلايق اجمعين ...ايها القوم ان الله و له الحمد ابتلانا بمصائب جليلة و ثلمة فى الاسلام عظيمة قتل ابو عبدالله الحسين و عترته و سبى نسائه و صبيته و دار و ابر اءسه الى البلدان من فوق عامل السنان و هذه الرزية التى لامثلها رزية ، ايها الناس فاى رجالات منكم يسرون بعد قتله ام اى فؤ اد لايحزن من اجله ام اءيه عين منكم لقتله اى اى فؤ اد لايحن اليه اى سمع يسمع هذه الثلمة التى ثلمت فى الاسلام و لا يعصم ايها الناس اصبحنا مطرودين مشردين مذودين و شاسعين عن الامصار...من غير جرم اجتر مناه و لا مكروه ارتكبناه و لاثلمة فى الاسلام ثلمناها ماسمعنا بهذا فى آبائنا الاولين ان هذا الااختلاق و الله لوان النبى تقدم اليهم فى قتالنا كما تقدم اليهم فى الوصاية بنا لمازاد و اعلى مافعلوا (231) يعنى حمد خداى كه پروردگار 0 مالك روز جزا و آفرينده ى همه ى مخلوقات است ... اى مردم سپاس خداى را كه ما را مورد آزمايش قرار داد به مصيبتهائى بزرگ و شكافى عظيم كه در اسلام واقع شده است ، همانا حسين بن على و ياران و جوانان او را كشتند و زنان و فرزندانش را اسير نمودند و سر نازنين او را بر بالاى نيزه در شهرها گرداندند و اين مصيبتى است كه مثل و مانند ندارد. اى مردم ! كدام يك از مردان شما پس از اين مصيبت دلشاد خواهد شد و كدام دلى است كه به خاطر آن دچار اندوه نگردد؟ او كدام چشمى است كه از ريختن اشك خود دارى نمايد؟ اى مردم كدام قلبى است كه شيفته آن حضرت نشود؟ او كدام گوشى است كه بتواند اين مصيبت را بشنود؟! اى مردم ! ما را پراكنده ساختند و از شهرها دور نمودند....بدون آنكه گناهى را مرتكب شويم يا عمل ناشايسته اى را انجام دهيم و يا رخنه اى را در اسلام ايجاد كرده باشيم به خدا سوگند كه اگر رسول خداى به جاى اينكه اين جماعت را به حمايت و حراست از ما وصيت مى فرمود به قتال و محاربه ى با ما دستور مى داد هر آينه بيش از آنچه كه تا؟ نون نسبت به ما كردند انجام نمى دادند. امام عليه السلام در ميان شور و هيجان شديد مردم كه با اشك و آههاى سوزناك آنها تواءم بود خطابه ى خود را به پايان رساند، در اين گفتار زين العابدين براى اولين بار جنايات هولناك و وحشيگرى هاى حكومت دمشق را بى پرده براى مردم مدينه روشن ساخت و دودمان بنى اميه را رسوا نمود؛ هنگامى كه خطبه ى امام به پايان رسيد صعصعة بن سوحان كه از ياران به وفاى اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام بود به پاى خواست و سخنانى ايراد نمود آنگاه كاروان حسينى در ميان اشك و آه مردم به شهر مدينه وارد گرديدند. راهى كه كاروان تبليغ حسين در مدينه در پيش گرفت اكنون كه كاروان اسيران از سفر كوفه و شام با پيروزى كامل و نفوذ و اعتبار معنوى بر مى گردند آيا ديگر در مدينه هيچگونه وظيفه اى از نظر نهضت بر عهده ندارند؟ آيا آنها در اين شهر بكار و زندگى معمولى خود مى پردازند و گذشته هاى دردناك و تلخ را يكباره فراموش مى كنند؟ آيا اين زنان و كودكان درباره ى فاجعه ى خونين طف و كشتارها و وحشيگريهائى كه در آن بيابان دور دست انجام شد سكوت اختيار مى كنند و ديگر از آنهمه مصائب دم نمى زنند؟ نه ، قطعا اين چنين نيست . آنها هر چند اكنون به وطن بر گشتند اما وظيفه مهم و عظيمى بر عهده دارند كه شايد سبكتر از وظائفى كه در كوفه و شام انجام داده اند نباشد، آنها نه تنها بايد نسل حاضر و سراسر كشور را از درندگيها و بى شرفيها و جنايتهاى حكومت آل ابوسفيان مطلع سازند بلكه بايد اين حقايق جانسوز و خونين را با حفظ صورت اصلى آن به نسلهاى آينده اسلامى و به تاريخ بشريت تحويل دهند. آنها به خوبى مى دانند كه سكوت در باره ى اين حادثه چيزى جز امكان دادن به فرزند معاويه تا از فرصت گذشت زمان استفاده كند و آن حقايق تكان دهنده را دچار تحريف و دگر گونى سازد، با اين ترتيب به خوبى روشن مى شود اين رسالتى كه خاندان حسين عليه السلام در مدينه از نظر نهضت و حفظ و پاسدارى از آن بر عهده دارند بسيار مهم و شايد حساستر از آن قدمهاى برجسته اى است كه در شام و كوفه بر داشته اند، در اين قسمت جاى هيچگونه ترديد نيست . اما بايد ديد اين وظيفه ى بزرگ را در گوشه ى مدينه و در آن شرائط خفقان آورى كه بر سراسر كشور حكومت مى كرد چگونه مى توانند انجام دهند و حكومت دودمان بنى اميه را از چه راهى مى توانند رسوا سازند؟ آيا براى رسيدن به اين هدف وزنده نگه داشتن خاطره هاى نينوا راهى جزا استفاده از سوگوارى و عزادارى وجود دارد؟! آيا جز به بهانه ى اشك ريختن براى مصائب حسين عليه السلام و جوانان و ياران آزاده ى وى راه ديگرى براى شرح رسوائيها و جنايتهاى بنى اميه هست ؟ قطعا نه . از اينجا است كه مى بينيم اين داغ ديدگان آزاده پس از ورود به مدينه همواره به سوگوارى و عزادارى مشغول بودند و هر يك سعى مى كردن به نحوى خاطره ى دردناكى را از مصائب طف زنده گرداند و در بين اجتماع نشر دهد تا از اين راه فضيحت هاى حكومت آل ابى سفيان را آشكار سازد. رباب بانوى بزرگ كربلا در ميان آفتاب مى نشست و در زير سقف و سايه نمى رفت تا با اين كار به امت اسلامى اعلام كند كه آن ناپاكان بى شرم پس از كشتن ، بدن فرزند پيغمبر را در ميان آفتاب بجاى گذاردند و آن را دفن نكردند!!! امام زين العابدين عليه السلام هنگامى كه آب و غذا مى ديد گريه مى كرد و مكرر مى فرمود: قتل ابن رسول الله جائعا، قتل ابن رسول الله عطشانا. يعنى پسر پيغمبر را گرسنه و تشنه كشتند، حضرت سجاد عليه السلام هيچ منظره اى را مشاهده نمى كردند مگر آنكه خاطره ى دردناكى را از كربلا ياد آور مى شدند و مى گريستند. حضرت ابوالفضل عليه السلام يعنى فرمانده سپاه فضيلت و پرورش يافته ى دامان على عليه السلام براى پيامبر خدا بوده است اين پيكره فضيلت و شجاعت كه با سه برادر رشيدش در حادثه ى طف به شهادت رسيدند مادر پيرى دارند كه در حال حيات است و به ام البنين مى كنى است اين بانوى داغ ديده به قبرستان بقيع مى آمد - همان گورستانيكه به علت قداست و در برداشتن قبور پاكان اسلام مورد احترام و محل رفت و آمد مردم مدينه و زائرين قبر پيغمبر است - در حاليكه جمعى از زنان و بانوان بزرگ مدينه در گرد آن مخدره بودند آنگاه در آنجا به ياد فرزندانش آن چنان جانسوز ناله مى زد كه دل سخت ترين دشمنان خاندان وحى (مانند مروان بن حكم ) را تكان مى داد و دچار تاءثر مى ساخت ، مرثيه ى اين بانو در باره ى جوانانش معروف و مشهور است : بازماندگان شهداى طف و اسيران راه كوفه و شام كه اكنون به مدينه باز گشتند با اين ترتيب جنايتها و رسوائيهاى حكومت آل ابى سفيان را بى پرده شرح مى دهند و در نتيجه محيط مدينه آن چنان ماتم زده شده بود كه گويا ابرى سياه از مصيب و غم همواره بر آن سايه افكنده است به طورى كه نه تنها ساكنين آنجا بلكه براى هر زائر و تازه وارد ( كه تعداد آنان بيشمار و فراوان بود) به خوبى احساس مى شد كه اين شهر در مرگ عزيزان اسلام در غم و اندوهى دردناك و كشنده فرو رفته است ! آن اجتماع عظيمى كه (مخصوصا در ايام حج ) براى زيارت قبر پاك پيغمبر صلى الله عليه و آله وارد مدينه مى گرديد هر چند اكثر آنها از فاجعه ى خونين و بيداد گريهائى كه حكومت دمشق در بيابان كربلا نسبت به عزيزترين خاندان اسلام انجام داده بود بى خبر بودند، اما محيط پرهيجان مدينه و خاطره هاى سوزناكى كه به صورت سوگوارى زنان و كودكان مصيبت ديده حسين عليه السلام از كربلا مجسم مى ساختند به زودى همه مردم را در جريان فاجعه ى نينوا قرار مى داد و طبعا با مراجعت آنان به شهرها و وطنهاى خود سراسر كشور از آدم كشيها و جنايتها و وحشى گريهاى دودمان بنى اميه به خوبى آگاه مى شد، عمل خاندان پيغمبر در مدينه به ظاهر سوگوارى و عزادارى بود، اما در باطن تبليغات وسيع و مؤ ثرى بود كه عليه دودمان بنى اميه و براى تثبيت موقعيت دودمان وحى انجام مى گرديد و نفرت و انزجار شديدى در دلهاى مردم نسبت به آل سفيان ايجاد مى نمود، اين سوگواريها و اشك و ناله ها و اولين اثر ظاهر خود را در مدينه نشان داد و از بازگشت خاندان حسين عليه السلام چند روزى بيشتر نگذشته بود كه مردم آن شهر به رهبرى عبدالله بن حنظله قيام كردند، اين جنبش و قيام كه به منظور درهم ريختن شالوده حكومت يزيد و خونخواهى حسين بن على عليه السلام انجام شد هر چند با دست يكى از ناپاكترين ياران و فرماندهان ارتش پسر معاويه با وضع ننگين و رسوائى درهم شكسته شد، اما حكومت دمشق نتوانست با انجام اين كار پيروزى مهمى در راه تثبيت وضع متزلزل خود به دست آورد زيرا در آن هنگام سراسر كشور مانند آتشهاى گداخته اى بود كه براى مشتعل ساختن و سوزاندن ريشه هاى حيات دودمان بنى اميه آماده بود ولى در زير خاكى خاكستر پنهان بود. يزيد هر چند قيام مردم مدينه را با انجام جنايتها و گناهانى كه در تاريخ انسانيت كم سابقه است در هم شكست ، اما بر فضيحت و ننگ خويش افزود و خود را رسواتر ساخت و نفرت و انزجار مردم را از حكومت خود شديد نمود، آن نيروى معنوى و نفوذ و اعتبار نامحدود حسين عليه السلام كه در اثر مظلوميت كسب شده بود بالاخره توانست طوفانى عظيم در سراسر كشور ايجاد كند و با پس كردن آن خاكسترها آتش هاى آماده را شعله ور سازد. آرى باتكاء همين قدرت بود كه بنى العباس توانستند به نام حمايت از خاندان پيغمبر و خونخواهى حسين عليه السلام بزودى به دوران عزت و قدرت بنى اميه براى هميشه خاتمه دهند و نام و نشان آنها را محو سازند و دنياى انسانيت را از ننگ حكومت آنها نجات بخشند. كاروان اسيران رسالت خود را به پايان رساند با مطالبى كه ما تا اينجا شرح داديم به خوبى روشن شد كه زنان و فرزندان اسير حسين عليه السلام نه تنها در سفر كوفه و شام بلكه هنگام بازگشت به مدينه هم براى پاسدارى از نهضت و به ثمر رساندن فداكاريهاى سالار شهيدان و جوانان و ياران آزاده ى وى فعاليت هاى مؤ ثر و كوششهاى پى گيرى انجام دادند و با استفاده از تنها راه ممكن يعنى سوگوارى و عزادارى توانستند حقايق خونين كربلا را از تحريف حكومت آل ابى سفيان حفظ كنند و فاجعه ى دردناك طف را كه سندهاى زنده و غير قابل انكارى بر رسوائى ، ننگ ، ناجوانمردى ، خونخوارى و بيدادگرى يزيد بن معاويه بود به نسل حاضر و نسل هاى آينده اسلامى با همان صورت اصلى تحويل دهند، اين مهمترين وظيفه اى بود كه بر عهده ى خاندان حسين عليه السلام قرار داشت و آنها هم توانستند با استفاده كافى از فرصت هاى مناسب و امكانات موجود اين رسالت بزرگ را با موفقيت به پايان برسانند، آنها نهضت را به ثمر رساندند و از دستبرد حكومت بيدادگر به خوبى حفاظت كردند تا در پرتو فداكاريها و جانبازيهاى آن مردان بزرگ اسلام موجوديت و هستى اين مكتب بزرگ آسمانى براى هميشه تضمين گردد و از خطر سقوط حتمى و محو صورت اصلى آن نجات يابد. ما در اينجا در صدد ارزيابى قيام خونين حسين عليه السلام و فداكارى هائى كه آن حضرت و جوانان و ياران پاك او در صحنه ى كربلا از خود نشان دادند نيستيم زيرا در اين باره به طور مفصل در صفحات 165 تا صفحه 184 اين كتاب بحث كرده ايم و خوانندگان عزيز را به آنجا ارجاع مى دهيم ولى اكنون مى خواهيم به خواست خداوند طرز بهره بردارى از اين نهضت بزرگ را در عصر حاضر و كارهائى كه در اين راه و به اين اسم انجام شده و مى شود به طور اجمال مورد بررسى قرار دهيم آنگاه نظر انتقادى و سپس اصلاحى خود را در اين باره بنگاريم . از فاجعه خونين طف چگونه بايد بهره برداشت ؟ ترديدى نيست كه مجامع ياد بودى كه به نام حسين بن على و حوادث خونين كربلا تحت عنوان سوگوارى و عزادارى در طول تاريخ به وجود مى آيد از مظاهر بزرگ و يكى از سمبل هاى حيات مذهبى و معنوى مردم شيعه بوده است ، اين مجالس و اجتماعات كه به نام سوگوارى حسين عليه السلام طى قرنها تشكيل مى شود بدون ترديد در نشر معارف اسلام و حقايق دين و آشنا ساختن مردم به اصول و مقررات اسلامى نقش حياتى و بزرگى را دارا است . انجمن به نام عزادارى بود اما در آن تفسير قرآن مى گفتند، مسائل دين تعليم مى دادند، اصول عقائد بيان مى كردند، پند و موعظه و اندرز مى دادند، روش اخلاقى اسلام و حالات بزرگان مذهب بيان مى كردند، روح حمايت از مظلوم و دشمنى با سمتگر در بين مردم ايجاد مى نمودند و خوشبختانه اين روش و رسم تا هم اكنون هم ادامه دارد، اينها حقايقى است كه انكار آن از يك حالت انحراف در قضاوت و ارزيابى نكردن صحيح حقايق و واقعيات ، حكايت مى كند آرى نقش عظيم و حياتى اين مجامع را نمى توان ناديده گرفت و حقا اثر عميق آنها به طور كلى از نظر زنده ساختن تعليمات عاليه اسلام و (تا حدود زيادى ) براى جلوگيرى از گناه و فساد اجتماع هيچ گونه جاى انكار نيست ، اما از آنجائى كه هر كلى را خارى هست در اين انجمنهائى هم كه به نام رهبر آزاد مردان جهان تشكيل مى گردد متاءسفانه گاهى نه تنها در راه نشر اصول و معارف اسلامى و روشن ساختن هدف اصلى نهضت قدمى برداشته نمى شود بلكه مطالب و سخنانى ايراد مى گردد كه با حقايق دين و واقعيات اسلام و مقصد اصلى حسين بن على عليه السلام فرسنگها فاصله دارد. آيا اين غم انگيز نيست ؟ كه خاطره هاى حيات بخش نينوا را كه بر كالبدهاى اجتماعات مرده و ملتهاى ستمديده روح آزادى و زندگى مى دمد و حوادثى كه در آن سر زمين عدل و آزادى واقع شد و هر يك عاليترين درس عزت و آزادگى و فضيلت به جهان انسانيت مى دهد به صورت بسيار مبتذل و ذلت آورى ياد كنيم و (مثلا) به بهانه زبانحال از قول سالار شهيدان بخوانيم شدم راضى كه زينب خوار گردد؟ حسين كه خود در روز عاشوراء ضمن گفتارهاى گرم و آتشين فرياد مى زد. ...الا و ان الدعى ابن الدعى قدر كزنى بين اثنتين بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة ياءبى الله لنا ذلك و رسوله و المؤ منين و حجور طابت و طهرت و انوف حمية و نفوس ابية من ان تؤ ثر طاعة اللئام على مصارع الكرام . يقين اين ناپاك و فرزند ناپاك مرا بين دو كار مخير ساخت يا ذلت را بپذيرم و در برابر يزيد تسليم شوم و يا آنكه كشته گردم و به حكم شمشير تن دهم ! اما از ما خاندان پيغمبر ذلت به دور است ، نه خدا براى ما ذلت مى خواهد و نه پيامبر او و نه مردان پاك دل و مؤ من و نه آن دامنهاى منزهى كه ما را در ميان خود پرورانده است . اين دماغهاى با حميت و انسانهاى عزيز اجازه نمى دهند كه گردن جوانمردان و آزادگان اجتماع در زير طاعت و فرمان فرومايگان و بى اصالتهاى اين امت خم شود. آيا با اين منطق سازش دارد كه ما به آن حضرت و ياران عزيزش نسبت خوارى و ذلت بدهيم ، اگر حسين عليه السلام مى خواست بانوى قهرمان كربلا يعنى زينب خوار گردد، در برابر يزيد تسليم مى شد و با او بيعت مى نمود، ولى فرزند پيغمبر نه تنها براى نجات خواهر بزرگ خود از خوارى بلكه براى نجات اسلام و اجتماع اسلامى از ذلت و ننگ آن فداكارى عجيب و فوق طاقت بشرى را انجام داد آرى گاهى سرگذشت آزاد مردان جهان و عزيزان اسلام را در مجالس سوگواى اينگونه ياد مى كنند و گاهى هم هدف بزرگ و جهانى حسين بن على عليه السلام را از نهضت تا آنجا دچار تحريف و دگرگونى مى سازند كه آن سلاله ى نبوت و ياران پاك او را كه بر گزيدگان خدا بودند فدائى امت گنه كار معرفى مى نمايند اصلى آن بزرگوار را تنها شفاعت افراد آلوده و گناهكار در قيامت مى دانند!!! آيا اين كشنده نيست ؟! حادثه ى خونين نينوا و هدف آسمانى و انسانى سالار شهيدان كه با دست حكومت يزيد بن معاويه دچار تحريف نگرديده بوسيله ى جمعى از دوستان نادان آن حضرت (كه خوشبختانه تعداد آنها زياد نيست ) اينگونه دچار دگرگونى و تحريف گردد؟ آيا قابل قبول است كه ما مقصد اصلى جگر گوشه ى پيغمبر و آن حجت خدا و امام معصوم و جوانان و ياران پاك او را در همين خلاصه كنيم كه جمعى از بوالهوسان و بندگان هوى و شهوت هر عملى را كه خواستند انجام دهند و هر گناهى را كه اراده كردند مرتكب گردند و با اين حال آسوده خاطر باشند كه حسين خود و جوانان خود را قربانى و فداى آنها ساخت . آيا اين گنه كاران آن قدر عزيزند كه عزيزترين انسانهاى امت بايد فداى آنها گردد؟ اشتباه نشود. ما عظمت معنوى حسين عليه السلام و قرب و منزلت خاصى كه آن بزرگوار در پيشگاه آفريد گار بزرگ جهان دارد و مقام شفاعت عظمائى كه خداوند به آن حضرت در قيامت عنايت فرموده انكار نمى كنيم ، اما مى گوئيم اينكه ما هدف مقدس سلاله ى نبوت را از آن همه فداكارى و تحمل مصائب تنها در ابن خلاصه كنيم كه آن حضرت در قيامت از گناهكاران امت شفاعت نمايد بسيار جفا و جاهلانه است . حسين بن على عليه السلام خود بارها در باره ى مقصد و هدف اصلى خويش سخن گفت اما حتى در يك مورد هم خود را فدائى امت معرفى نكرد و مقصود عالى خويش را تنها شفاعت جمعى از گناهكاران بيان نفرمود: اين اعتقاد (فداى گنهكاران شدن ) ساليان درازى است كه در بين نصارى نسبت به عيسى بن مرديم رواج دارد و آنها هستند كه با صراحت مى گويند و مى نويسند كه آن پيامبر بزرگ الهى فداى پيروان خود شد و تنها براى نجات آنها از گناه در پيشگاه پدر!!! جان خود را از دست داد!!! اين اعتقاد آنها است كه درباره ى عيسى مسيح دارند، ولى شايسته اسلام و اين مكتب زنده و علمى نيست كه پيروان آن نسبت به يكى از رهبران بزرگ خويش چنين اعتقاد غير منطقى را دارا باشند. اين عقيده ى سخيف تا جائى شايع گرديد كه جمعى از نويسندگان غربى ( مانند مسيوماربين آلمانى ) تصور كرده اند كه اين اعتقاد يك اصل اسلامى است و شيعيان همگى بدان معتقدند. نامبرده مى نويسد ...همانگونه كه ما مى گوئيم عيسى متحمل زحمات و مشقت زيادى شد تا گناهان بر پيروانش بخشوده شود مسلمانان هم در حق حسين مى گويند... ما بايد هدف عالى و بزرگ فرزند على عليه السلام را از نهضت از گفتارها و خطبه هاى آن حضرت بدست آوريم ، مگر نه اين است كه آن بزرگوار در روز عاشوراء در ميان آتش و خون و در ضربات شمشيرها و نيزه ها مى فرمود: ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلى فيا سيوف حذينى يعنى اگر دين محمد و آئين آسمانى او پا بر جا نمى ماند مگر با كشته شدنم پس اى شمشيرها! بر بدن من كارگر شويد و مرا در برگيريد حسين بن على عليه السلام و ياران پاك او كشته شدند و زنان و فرزندان آن حضرت به اسارت رفتند تا آنكه نام خدا زنده بماند، عدالت و حق پيروز گردد زحمات انبياء و فرستادگان بزرگ الهى فراموش نشود: فداركاريهائى كه در راه حقيقت و فضيلت در طول تاريخ انجام شده بود پايمال نگردد با ظلم و تباهى و فساد مبارزه شود و بالاخره براى آنكه دودمان كثيف بنى اميه هم چيز را بازيچه دست خود و حكومت خود قرار ندهند اينها هدفهاى عالى و انسانى حسين است ، اينها همان مسائلى است كه سالار شهيدان باره ها از آنها سخن گفت گاهى مى فرمود: الا ترون الى الحق لايعمل له والى الباطل لا يتنهى عنه ...فانى لاارى الموت الاسعادة و الحيوه مع الظالمين الا برما. و زمانى مى گفت : انى احب الامر بالمعروف و انكر المنكر. و يا در وصيت نامه خود به محمد حنفيه نوشت : وانى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لاظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى صلى الله عليه و آله اريد اءن آمر بالمعروف و انهى عن المنكر. و يا در برابر فرماندار مدينه مى فرمود: .. ويزيد رجل فاسق شارب الخمر، قاتل النفس المحرمة ، معلن بالفسق و مثلى لايبايع مثله . و يا آنكه در برابر پيشنهاد لعنتى مردان بن حكم (كه آن حضرت را به تسليم در برابر پسر معاويه توصيه مى نمود) مى فرمود: ...و على الاسلام اذقد بليت الامة براع مثل يزيد اينها هدفهاى عالى حسين است كه خود در باره ى آنها سخن گفت يعنى مبارزه با ستم ، تسليم نشدن در برابر بيداد گرى مانند يزيد امر به معروف و نهى از منكر نمودن همان منكرى كه اجتماع اسلامى به آن دچار گرديده بود يعنى انحراف در حكومت اسلامى ، زنده كردن حق و نابود ساختن باطل ، حمايت از اسلام و نجات آن از سقوط، اصلاح امت و دادرسى از آن اينها است آن هدفهاى مقدسى كه فرزند اميرالمؤ منين عليه السلام به خاطر آنها قيام كرده و بايد اين مقاصد انسانى و اسلامى به دوستان آن حضرت تفهيم شود، بايد آنها بدانند كه حسين بن على عليه السلام چرا كشته شد و به خاطر چه هدفهائى آن مصائب فوق طاقت بشرى را تحمل كرد تا هر چه بيشتر در راه زنده كردن آن اهداف بزرگ كوشش كنند امام صادق عليه السلام هنگامى كه درباره ى مقصد اصلى و آسمانى حضرت حسين سخن مى گويد و موقعيت ننگين و آلوده ى دشمنان آن حضرت را در برابر آن بزرگوار شرح مى دهد.به خداوند چنين عرضه مى دارد: و بذل مهجته فيك ليستقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة و قد توارز عليه من عزته الدنيا و باع حظله بالارذل الاذنى و شرى آخرته بالثمن الاوكس و تغظرس و تردى فى هواه و اسخطك و اسخط نبيك و اطاع من عبادك اهل الشقاق و النفاق و حملة الا و زار المستوجبين النار (232) يعنى خدايا حسين خون خود را در راه تو داد تا بندگان تو را از جهالت نجات بخشد و از سر گردانى ضلالت و گمراهى برهاند. كسانى به دشمنى با او برخاستند كه دنيا سخت آنها را فريفته بود و نصيب بى پايان آخرت را به متاع پست اين جهان با بهائى بسيار ناقص فروختند، آنها تكبر ورزيدند و در هواهاى خود غوطه ور شدند و به پستى رسيدند، آنها ترا و پيامبر ترا به غضب در آوردند و از منافقين و فريبكاران اطاعت كردند.آنهائى كه گناه امت اسلامى بر گردن آنان است و مستحق عذاب و آتش غضب تو هستند. در اين گفتار امام ششم عليه السلام هدف مقدس حسين بن على را آشكارا شرح مى دهد و مقصد اصلى از آن نهضت را با صراحت بيان مى كند ولى آن هدف از نظر امام صادق عليه السلام تنها فدائى امت گنهكار بودن و شفاعت از آنان در قيامت نيست بلكه نجات دنياى انسانيت است از جهالت ، نادانى ، بى خبرى ، گمراهى ، سر گردانى ، ضلالت . آرى حسين عليه السلام به خوبى مى دانست كه اين مردم بى خبر و نادانند كه آلت دست حكومتهاى بيداد گر و ستمكار واقع مى شوند. اين مردم سرگردان و گمراهند كه حكومت هاى فاسد در راه رسيدن به خواسته هاى شيطانى و جهنمى خود از گرده ى آنها بار مى كشند. خون حسين ريخته شد و نهضت مقدس او انجام گرديد تا آن عباد گمراه ، آن اجتماع سرگردان ، آن ملت نادان و بى خبر از آن وضع دردناك خلاصى يابد، تا امت بصيرت پيدا كند و دانا شود از گمراهى و ضلالت نجات يابد تا بداند چه مى كند و به كجا مى رود، به چه كسى بار مى دهد، و نيروى انسانى خود را در اختيار چه قدرتى مى گذارد، آرى اينها است آن هدفها ريخته شد ليستقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة و بايد دوستان آن حضرت به اين هدفها آشنا گردند و براى رسيدن به آنها كوشش كنند. از مجالس سوگوارى بهتر بهره برداريم . همانگونه كه ما ياد آور شديم جاى ترديد نيست كه مجامعى كه به نام سوگوارى حسين بن على عليه السلام به وجود مى آيد در نشر معارف عاليه اسلام و آشنا ساختن مردم به اصول و مقررات و مسائل اسلامى و جلوگيرى از فساد و گناه نقش مهمى را دارا است . ما به خوبى مى دانيم كه در بسيارى از اينگونه مجامع به خاطر مباحثى كه گاهى طرح مى گردد و پند و اندرزهائى كه داده مى شود نه تنها ده ها شارب الخمر، تارك الصلوة ، متجاوزين باموال و نواميس ديگران و بالاخره افراد آلوده به گناه تحول اساسى و اصولى در زندگى معنوى و مذهبى آنها به وجود مى آيد و آنها را در شمار مردان شايسته و پاك قرار مى دهد بلكه در روحيه همگان كم و بيش اثرهاى عميق و قابل توجهى بجاى بجاى مى گذارد و حداقل آنها را از آلوده شدن به گناهان و انحرافات تازه و بيشتر باز مى دارد. آرى در برابر هزاران عوامل فساد و تباهى كه در اجتماع ما وجود دارد حقا اين مجامع يك عامل باز دارنده مؤ ثر و مهمى است اينها حقايقى است كه ما آن را انكار نمى كنيم اما مى گوئيم متاءسفانه به مقدارى كه در راه به وجود آمدن اين اجتماعات نيرو مصرف مى شود بهره بردارى نمى گردد. نام مقدس حسين عليه السلام وسيله اى مؤ ثر است كه مى توانيم در پرتو آن طبقات مختلف و گوناگون اجتماع را به ساده ترين وجه گرد يكديگر جمع كنيم و از آنان در همه ى زمينه ها حداكثر بهره را برداريم اما بدبختانه از اين امكان وسيع و حساس به طور ناچيزى استفاده مى كنيم . در اجتماع ما گاهى ديده مى شود كه مجالس بزرگ و مهمى به وجود مى آيد ولى در آنجا جز برنامه ى سوگوارى و عزادارى كار مثبت ديگر انجام نمى گردد. اشتباه نشود! نويسنده ارزش معنوى بكاء و سوگوارى بر فرزند شهيد پيغمبر حسين بن على عليه السلام را انكار نمى كند. ما كاملا معتقديم كه نفس المهموم لظلمنا تسبيح و همه لنا عبادة . ما در شمار آن دسته اى نيستيم كه با يك فكر خشك و جامد به همه چيز و به تمام مسائل تنها از دريچه ى منافع مادى و زندگى محدود اين جهان مى نگرند و عملا گويا تمام ارزشهاى معنوى و روحانى را انكار مى كند!!! اين دسته بهره موضوعى كه برسند و در برابر هر مسئله كه قرار بگيرند بلا درنگ مى پرسند، منافع اجتماعى ، بهداشتى ، اقتصادى اين كار چيست و براى زندگى اين جهان چه بهره اى دارد؟ ما با اين طرز فكر ميانه خوبى نداريم و معتقديم كه همه ى ارزشها در مسائل بهداشتى ، اقتصادى و بالاخره زندگى اين جهان خلاصه نمى شود بسيارى از مسائل است كه علاوه بر داشتن اينگونه منافع داراى ارزشهاى معنوى بزرگى است و اين ارزشها را كسانى درك مى كنند كه (علاوه بر آنكه به يك حقيقت روشن يعنى جهان ديگر معتقدند) براى عواطف انسانيت ، فضائل اخلاقى و فداكاريهائى كه در راه عدالت و آزادى انجام مى شود اصالتا ارزش قائل باشند. نويسنده معتقد است آنهائى كه در برابر حادثه ى خونين طف و فاجعه جانسوز كربلا بى تفاوت هستند و هيچ گونه تاءثر و تاءلم در خود حس نمى كنند قطعا از عواطف پاك انسانيت بى بهره اند، آيا ممكن است عاطفه اى در انسانى يافت مى شود و با اين حال از شنيدن و يا خواندن تاريخ زندگى يك آزاد مردى كه براى دفاع از حق و حقيقت ، عدالت و فضيلت در برابر ستم و استبداد و كفر بيداد گرى از هيچ گونه فدا كارى دريغ ننمود ابدا متاءثر و ناراحت نگردد؟! اگر حادثه ى كربلا كه پاكترين و اصيل ترين نمونه مقاومت مظلومى در برابر ستمگر و ظلم و گناه و فساد است عاطفه ى انسانى او را تحت تاءثير قرار ندهد پس كدام حادثه ى مظلومانه براى وى تاءثرانگيز و غم آور خواهد بود؟! حكومت كثيفى كه براى خفه كردن صداى فساد عدل و آزادى و پيكار كننده ى با ظلم و فساد از هيچ جنايت و گناهى رو گردان نشد خيمه هاى كودكان را آتش زد، آب را بر روى بزرگان و خردسالان بست ، اطفال شير خواره را هدف تير قرار داد، زنان و بچه هاى داغ دار را به اسارت برد و بر بازوهاى آنان ريسمان بست و بر بدنهاى لاغر و نحيف آنها تازيانه نواخت و حتى سر بريده پاكترين انسانهاى عصر خود را در مجلس عمومى مورد اهانت قرار داد، خواهران و دختران مصيبت ديده شهداى طف را در شهرها و بلاد گرداند در حاليكه سرهاى بريده برادران و پدران آنها در برابر چشم آنان در بالاى نيزه قرار داشت ، آيا يك انسان با فضيلت مى تواند در برابر اين حكومت سمتگر و آن مظلومى كه در برابر او قرار گرفته بود يكسان و مساوى باشد؟! اگر انسان دوستى ، فضيلت خواهى ، و عواطف بشريت ايجاب مى كند كه هر فردى از پسر فردى از پسر معاويه و حكومت ننگين وى اظهار تنفر و انزجار كند همان عوامل هم الزام مى كند كه هر انسانى در برابر حادثه ى كربلا و فاجعه ى خونين طف پاكترين احساسات و عواطف خود را تقديم دارد با اين ترتيب تاءثر و سوگوارى براى سالار شهيدان و رهبر آزادگان يعنى حسين بن على عليه السلام نه تنها از نظر معتقدات مذهبى مقدس و داراى ارزشهاى معنوى است بلكه از نظر انسان دوستى و فضيلت خواهى هم كاملا منطقى و معقول است ، اين منطق اگر چه براى دنياى صنعتى ما و جهان مغرب زمين قابل فهم نيست اما ما به آنها حق مى دهيم كه اين حقيقت را درك نكنند، زيرا همه مى دانيم كه زندگى ماشينى و جنچالى قاره هاى اروپا و آمريكا تمام عواطف و فضائل بشريت را سخت تحت الشعاع خود قرار داده است و از اين مسائل در آنجا كمتر خبر است . اگر بر اكثريت مردم آنجا عواطف حكومت مى كرد اينگونه نبودند كه تنها براى بهتر زيستن و يا به مصرف رساندن كالاى كارخانه هاى اسلحه سازى خود دنيائى را به آتش خون بكشند و هر روز آتش جنگ را در گوشه اى از جهان و در بين ملتهاى فلك زده و كوچك روشن سازند. اگر آنها از عواطف انسانيت چيزى درك مى كردند هيچگاه حاضر نبودند تنها براى حفظ منافع خود ميليونها انسان و زن و مرد و كودك را در زير خمپاره ها و رگبار مسلسل و گلوله نيست و نابود كنند و آباديها و شهرهاى بزرگ را به ويرانه ها تبديل سازند. آرى براى كشورهاى بزرگ و نيرومند عصر ما كه هيچ چيز بدون استثناء براى آنان جز حفظ منافع خودشان مطرح نيست ، درك نكردن منطق عاطفه فضيلت دوستى و اشك ريختن هنگام تاءثر و غمخوارى براى مظلوم و ستمديده عجيب نيست . با اين توضيحات خواننده عزيز تصديق دارد كه نويسنده به ارزش معنوى بكاء و سوگوارى بر عزيزترين فرزندان اسلام و ياران پاك و آزاده ى وى كاملا ايمان دارد، اما مى گويد تشكيل مجالس بزرگ و اجتماعات عظيم تنها به منظور سوگوارى و عزادارى به منزله ى استفاده نكردن از يك فرصت بسيار حساس و متناسب است چه بهتر كه ما در اينگونه مجامع هم از نظر سوگوارى و شئون معنوى استفاده كنيم و هم در راه نشر تعاليم عاليه ى اسلام و آشنا ساختن مردم به احكام و اصول و مقررات اسلامى و مبارزه با فساد و آلودگيهائى كه به صورت هاى گوناگون در اجتماع ما فراوان وجود دارد و خلاصه در راه زنده كردن هدفهاى عالى و اسلامى حسين بن على عليه السلام قدمهاى برجسته و مؤ ثرى برداريم ، خوشبختانه ما در بين گويندگان مذهبى و خطباى اسلامى شخصيت هاى علمى و پرارزش فراوان داريم پس چه بهتر كه از آنها در پرتو سوگوارى حسين و نام حسين عليه السلام در راه همان اهداف اسلامى و انسانى كه امام صادق براى نهضت كربلا بر مى شمرد يعنى نجات مردم مسلمان از جهالت و رهائيدن آنان از حيرت ضلالت استفاده كنيم ؟! اين يك وظيفه ى حتمى است كه اگر ما از انجام آن غفلت كنيم قطعا نهضت مقدس و حادثه ى خونين طف را درك نكرده ايم و هدف عالى آن حضرت را نداشته و نشاخته ايم . كارهائى كه موجب شرمسارى است . سوگوارى براى حسين بن على عليه السلام و ياد نمودن از فاجعه ى خونين نينوا (اگر با طرز صحيح و معقولى انجام گيرد) علاوه بر ارزشهاى اسلامى و معنوى كه دارد اصولا خود يك عمل منطقى و معقولى است كه از عواطف انسانيت و حس حمايت از مظلوم سرچشمه مى گيرد اما با كمال تاءسف گاهى به نام عرض ارادت به پيشگاه مقدس حسين عليه السلام و سوگوارى براى آن حضرت كارهائى انجام مى شود كه در برابر دنياى روز موجب شرمسارى و سر افكندگى است . كارهائى كه نه با مقررات اسلامى سازش دارد و نه از نظر منطق صحيح و قابل درك است ؛ براى نمونه بايد موضوع قمه زدن را ياد كرد، اين عمل ناراحت كننده و چندش آور (كه خوشبختانه چند سالى است كه تقريبا متروك شده ) نه تنها با هيچ اصلى قابل تفسير نيست بلكه مخالفين و دشمنان اسلام در داخل و خارج كشور از آن به صورت يك حربه ى مؤ ثر و قاطع عليه آئين مقدس ما استفاده مى كنند. نويسندگان دغل و قلمهاى شومى كه ساليانى در اين كشور مشغول سمپاشى و آلوده ساختن افكار بى خبران از اسلام و نظام عالى و جهانى آن بودند اكثرا از اين نمونه كارها كه جمعى مى كردند و در نوشته هاى خود (كه سراپا تهمت و اقتراء به اسلام و تشيع است ) آنها را به نام يكى از دستورات مذهبى شيعه معرفى كرده و از مظاهر شعيه گرى مى شمرده اند سپس (در پناه اين حربه هاى مؤ ثر) فحشها و ناسزاهاى خود را نثار اسلام و مكتب آسمانى آن نموده و با اين قبيل تهمتها (كه اين كارها جزء دستورات اسلامى است ) اين آئين مقدس را ناصحيح و غير معقول معرفى مى كردند. ماهيت اين تبليغات سوء هر چند براى افراد با خبر و مطلع از اسلام روشن بود، اما براى بى خبرانى كه از اسلام و مقررات آسمانى آن كمتر اطلاع دارند قطعا مؤ ثر و كوبنده است . خواننده ى عزيز، وقتى در داخل يك كشور اسلامى موضوع قمه زدن و مانند آن اين گونه مورد بهره بردارى و سرء استفاده ى دشمنان اسلام قرار گيرد درباره قدرتهاى بزرگ و مذاهبى كه به نيروهاى استعمارى تكيه دارند مى توان به خوبى استنباط كرد كه چگونه در خارج از كشور از اين حربه هاى مؤ ثر عليه اسلام و مكتب آسمانى آن از يك طرف و تحقير نمودن و كوچك شمردن مردم مشرق زمين از سوى ديگر استفاده مى كنند. يكى از دوستانم كه دانشجوئى است و در آلمان غربى مشغول تحصيل است سال گذشته برايم حكايت كرد كه در آنجا ما به ديدن فيلمى رفتيم كه در آن قسمتى از عادات و اعمال مردم مشرق زمين نشان داده مى شد، اعمالى كه نشان دهنده ى انحطاط فكرى آنها است (ما در اينجا به اين حقيقت كارى نداريم كه غربيها همواره در صدد تحقير مردم مشرق زمين و ملل آن هستند و اكنون در صدد آن هم نيستيم كه ببينيم آيا آنها حق دارند شرقيها را اين گونه تحقير كنند يا نه ؟ و اينكه اعمال خرافى و اعتقادات نامعقولى كه با هيچ اصلى قابل سازش نيست در بين آنها هم فراوان يافت مى شود) در آن فيلم از كشور هندوستان مثلا داستان گاوهاى مقدس و احترماتى كه مردم آنجا در برابر آنها انجام مى داند نشان داده شد، ولى هنگامى كه نوبت به ايران رسيد منظره ى قمه زدن با همان وضع چندش آور در فيلم منعكس گرديده بود. دوستم مى گفت در بين مظاهر گوناگونى كه از كشورهاى مختلف نشان داده شد منظره قمه زدن آن چنان حس نفرت و انزجار را در بينندگان تحريك كرد كه غير قابل وصف است . باز داستان ديگرى در اين باره دارم كه يك دانشجوى آلمانى به علت آنكه منظره قمه زدن را در يك فيلم تلويزيون ديده بود و دشمنان اسلام آن را به عنوان يكى از دستورات اسلامى كه بايد يك مسلمان واقعى آن را اجزاء كند به او معرفى كرده بودند از اين نظر حاضر نبود. مسلمان گردد و آئين اسلام را بپذيرد (با آنكه به اصالت اين آئين و عظمت آن اطلاع يافته بود) تا بالاخره براى او روشن شد كه اين عمل هيچ گونه ارتباطى با اسلام و دستورات رهبران و پيشوايان بزرگ اين دين ندارد. در اين جا تذكر اين نكته لازم است كه ما قمه زدن و مانند آن را نه از اين نظر مورد انتقاد قرار مى دهيم كه تنها از ديده ى مردم اروپا نفرت آور و غير قابل هضم است بلكه ما موضوع فوق را (علاوه بر آنكه غير منطقى و ناصحيح است ) از آن جهت طرد مى كنيم كه ارتباطى با اسلام ندارد، عملى است نادرست كه نه با مقررات اسلامى سازش دارد و نه خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله مانند اين عمال را به نام سوگوارى انجام داده اند و نه در عصر امامت پيشوايان بزرگ دين اينگونه كارها را ديگران به نام عزادارى حسين عليه السلام انجام مى دادند و از اينجا است كه بايد ديد چگونه شد كه ساليانى دراز اين عمل نادرست به نام حسين عليه السلام در بين جمعى از دوستان ساده دل آن حضرت شايع بوده است ؟ و حيرت انگيزتر اينكه جمعى در برابر پرسشى كه از نظر اسلام از آنان درباره ى اين عمل و مانند آن مى شود بلادرنگ به عنوان اولى اينگونه اعمال مى نگرند و اگر از نظر اسلامى جايزه بود پاسخ مثبت مى دهند بدون آنكه به عكس العمل آن كار و عناوين ثانويه اى كه بر آنها بار است توجه كنند!!! آيا اين صحيح است كه ما هر عملى را كه به عنوان اولى جايزه بود اجازه بدهيم تا مردم مسلمان مراسم پاك اسلامى را به آن صورت و در آن قالب انجام دهند؟ آيا اگر اين باب فتح شود (همانگونه كه متاءسفانه فتح شد) و هر كسى بخواهد با رعايت عدم حرمت عنوان اولى ، مراسم سوگوارى را با سليقه ى خام و خاص خود انجام دهد آهسته آهسته داستان بهره بردارى از نهضت حسين عليه السلام و مراسم سوگوارى آن بزرگوار به صورت بازيچه و مسخره اى در نخواهد آمد؟! و نتايج سوء آن مستقيما متوجه آئين مقدس اسلام در اساس پاك نهضت نخواهد شد؟! درست به خاطر دارم كه در ايام سوگوارى حسين بن على عليه السلام مرحوم آيت الله العظمى آقاى بروجردى رضوان الله تعالى عليه يكى از رؤ ساى هيئتهاى قم را كه براى عرض تسليت به منزل معظم له شرفياب شده بودند به حضور طلبيدند و به ايشان فرمودند كه در آن اجتماع عظيم از زبان ايشان اعلام كند كه من نمى خواهم در شهرى كه هستم هيئت هاى عزادارى با شبيه و كارهائى مانند آن بيرون آيند آرى اين بود طرز فكر آن مرجع بيدارى كه شرائط عصر خود را به خوبى درك مى كرد و در راه عظمت مكتب تشيع و مظاهر بزرگ آن سخت كوشا بود. طرحى عالى براى تظاهرات آرام در ايام سوگوارى ما معتقديم كه نهضت مقدس حسين عليه السلام يك وسيله ى مهم و موثر است كه مى توان در پرتو آن در راه نشر معارف عاليه اسلام و آشنا با عزت و ايمان براى اجتماع بهترين و ارزنده ترين قدمها را برداشت اما بايد سعى كرد كه ياد بودهائى كه به نام مقدس سالار شهيدان انجام مى گيرد هم مطابق با موازين اسلامى بوده و هم از نظر روز جالب توجه و داراى جاذبيت باشد. ولى متاءسفانه سالها است اجتماعاتى كه به نام حسين بن على عليه السلام به تظاهراتى آرام در خيابانها و بازار دست مى زنند گاهى تواءم با عملى است كه از نظر معرفى هدف اصلى نهضت نه تنها مفيد است ، بلكه بسيار زننده و مخصوصا در عصر حاضر هيچ گونه قابل هضم نمى باشد. اين گونه تظاهرات خيابانى كه جنبه ى مذهبى و دينى دارد چون در برابر ديدگان مسلمان و غير مسلمان ، دوست و دشمن قرار دارد گاهى سخت عليه اسلام مورد استفاده قرار مى گيرد و از اين راه مردم شيعه و مذهب تشيع مورد تمسخر و ريشخند واقع مى شوند (همانگونه كه متاءسفانه قرار گرفته است ) پس چه بهتر كه ما اين مراسم را به صورتى انجام دهيم كه نه تنها دشمنان مكار اسلام نتوانند از آن استفاده سوئى بكنند بلكه براى همه كس و تمام طبقات قابل درك بوده و براى شناساندن مقاصد عاليه حسين بن على عليه السلام هم كاملا مفيد و مؤ ثر باشد. قرآن مجيد درباره ى انتخاب راهائى كه به توان با استفاده ى از آنها مردم را به سوى خدا دعوت كرد مى فرمايد: ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن (233) يعنى مردم را با حكمت و اندرزهاى عالى و با استفاده ى از بهترين راه به سوى خدا دعوت كن ما بايد از اين دستور بزرگ آسمانى در راه شناساندن تمام شئون مذهبى و اسلامى استفاده كنيم . راه حسين راه خدا است و هدف آن حضرت دعوت انسانيت به حق است پس ما بايد براى شناساندن حسين بن على عليه السلام و مقصد و مقصود آن حضرت به همگان و معرفى اهداف عالى و انسانى آن بزرگوار و عواملى كه آن نهضت مقدس را ايجاب كرد راهى را در پيش بگيريم كه هم با موازين اسلامى منطبق باشد و هم در جهان ما و در شرائط حاضر جالب توجه و قابل درك باشد. طرحى كه ما براى تظاهرات آرام در خيابانها و بازار در ايام سوگوارى حسين بن على عليه السلام داريم اين است كه جمعيت با لباسهاى صياد در صفوفى منظم به حركت در آيند بدون آنكه هيچ گونه پيرايه و علم و كتل با خود حمل كنند تنها چيزى كه با اين جمعيت حمل مى شود پرده ها و پرچمهائى باشد كه در آن گفتارهاى حسين عليه السلام و سخنانى كه آن حضرت درباره ى هدف هاى بزرگ خود بيان فرمودند نوشته شده باشد و در طول راه آياتى از كلام الله مجيد بوسيله بلند گوهاى بسيار سيار تلاوت گردد آنگاه جمعيت در مكانهاى حساسى كه در مسير آنها است توقف كند و خطيبى توانا تاريخى كوتاه در باره ى حادثه ى كربلا و پيرامون همان كلمات و شعارهائى كه از خطبه هاى حسين عليه السلام اقتباس گرديده و بر پرده ها و پرچمها نوشته شده و همچنين پيرامون عواملى كه قيام آن حضرت را ايجاب كرد سخن بگويد و مقاصد بزرگ آن رهبر آزادگان را شرح دهد و شنوندگان را به آن مقاصد انسانى دعوت نمايد. اين طرح كه به ظاهر بسيار عادى و ساده است اگر به طرزى صحيح اجراء گردد و به خوبى پياده شود مى تواند در راه شناساندن حسين ابن على عليه السلام و اهداف بزرگى كه به خاطر آنها فاجعه ى خونين كربلا به وجود آمد نقش بزرگى را ايفا كند. با اجراى اين طرح ما مى توانيم به مردم غير مسلمان هم به خوبى تفهيم كنيم كه حسين كيست و چرا آن مصائب فوق طاقت بشرى را تحمل كرد. ما انتظار داريم اين طرح با حسن نيت مورد توجه كارگردانان و سردمداران اينگونه اجتماعات قرار گيرد و با دست آنها عملا بكار بسته شود، ما از آنهائى كه داراى حسن نيتتند و مى توانند در تعيين مسير صحيح براى اجتماع نقشى را دارا باشند و بالاخره از كسانى كه صميمانه خواستار طرحهاى اصلاحى و مفيد هستند جدا مى خواهيم كه با احترام حسين و به احترام آن آزاد مردانى كه در تحت لواى آن حضرت در راه حق و عدالت فداكارى كردند و به احترام آن هدفهاى بزرگ و حياتى كه فرزند پيغمبر براى دست يافتن به آنها آن نهضت عظيم را به وجود آورد و خلاصه به احترام تمام مقدسات اسلامى كه در راه حفظ و بقاى آنها خون پاكترين و عزيزترين مردان اسلام ريخته شد قدرى درباره بعضى از اين دسته رويها و تظاهرات آرامى كه اكنون در ايام سوگوارى در بازارها و خيابانها انجام مى شود و عكس العمل آنها و طرحى كه ما براى اينگونه تظاهرات آرام داده ايم عميق تر فكر كنند و شرائط خاص عصر ما را در نظر بگيرند و توجه داشته باشند كه چگونه كوچكترين عملى كه ما امروز به نام مذهب و دين انجام مى دهيم از نظر دشمنان اسلام مخفى نيست و از ديدگان آنها پوشيده نمى باشد؟ تا شايد در برنامه اين كار و طرز به راه انداختن اينگونه اجتماعات مذهبى تجديد نظر كنند و در نتيجه عملى انجام نشود كه به جاى خدمت بدين و معرفى عظمت حسين عليه السلام ضربه هاى كوبنده اى بر پيكر اسلام و نهضت مقدس كربلا وارد آيد. ان اريد الاالاصلاح ما استطعت و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب . آيا حسين عليه السلام خود را به هلاكت انداخت ؟ از مسائلى كه درباره حسين بن على عليه السلام از نظر محققين و متفكرين اسلامى مورد بحث قرار گرفته اين است كه آيا آن حضرت از ابتداء مى دانست كه كشته مى شود و پايان سفر او به سوى عراق شهادت است ؟ اگر مى دانست پس چرا به جانب كوفه حركت نمود؟ با آنكه خداوند مى فرمايد: ولا تلقوا بايديكم الى التهلكة (234) يعنى با دست خود خويشتن را به هلاكت نيفكنيد. آنگاه براى حل اين مشكل مطالبى گفته شد كه متاءسفانه قسمتى از آنها با واقع كمترين ارتباطى ندارد، اكنون ما به خواست خداوند درباره ى ابن موضوع به طور تفصيل بحث مى كنيم و به بعضى از پاسخهائى كه در اين باره داده شد و سپس انتقاداتى كه بر آنها داريم اشاره مى نمائيم . ما براى حل اين مشكل و پاسخ اين پرسش از دو راه استفاده مى كنيم : يك - طبق تفاسير اسلامى و با در نظر گرفتن سياق آيات مقصود از هلاكت در اين آيه چيست ؟ آيا منظور انجام كارى است كه به مرگ و از دست دادن جان منتهى شود؟ دو - بر فرض آنكه مراد از هلاكت از دست دادن جان و استقبال از مرگ باشد آيا مقصود اين است كه انتخاب راهى كه به مرگ منتهى شود در هر صورت و در تمام شرائط غير جايز است يا آنكه اين حكم در موارد عادى و در صورتى است كه مصالح بزرگى ضرورت آن را ايجاب نكرده باشد؟ راه اول - طبق تفاسيرى كه در مدارك مذهبى درباره ى اين آيه موجود است مقصود از هلاكت . از دست دادن جان و انتخاب راهى كه به مردن و يا كشته شدن پايان يابد نيست بلكه منظور هلاكتى است كه از ترك انفاق مال در راه پيكار با كفار ناشى مى گردد. شخصيت بزرگ اسلامى على بن طاوس ضمن دادن پاسخ به كسانى كه گمان مى كنند عمل حسين بن على عليه السلام وقوع در هلاكت است (!!!) و با آيه (ولا تلقوا بايديكم الى التهلكة ) آن را منطبق مى توانند مى نويسد: آنها گمان كردند كه مقصود از هلاكت در اين آيه قتل است در حالى كه اين چنين نيست . آنگاه حديثى را در تاءييد نظر خود بدين گونه نقل مى كند: عن اسلم قال غزو نانها و ندا و قال غيرها و اصطفينا و العدو صفين لم اراءطول منهما و لااعرض و القوم قدالصقوا ظهورهم بحائط مدينتهم فحمل رجل منا على العدو، فقال الناس لااله الله القى نفسه الى التهلكة فقال ابوايوب الانصارى انما تؤ ولون هذه الاية على اءن حمل هذاالرجل يلتمس الشهادة و ليس كذلك ، انما نزلت هذه الاية فينالانا كنا قد اشتغلنا بنصرة رسول الله صلى الله عليه و آله و تركنا اهالينا و اموالنا ان نقيم فيها و نصلح مافسد منها فقد ضاعت بتشا غلنا عنهافا نزل الله انكارا لماوقع فى نفوسنا من التخلف عن نصرة رسول الله صلى الله عليه و آله لاصلاح اموالنا ( و لا تلقوا بايديكم الى التهلكة ) معناه ان تخلفتم عن رسول الله واقمتم فى بيوتكم القيتم بايديكم الى التهلكة فسخط الله عليكم فهلكتم و ذلك رد علينا فيما قلنا و عزمنا عليه من الاقامة و تحريص لنا على الغزووما انزلت هذه الاية فى رجل حمل العدو و يحرص اصحابه ان يفعلوا كفعله او يطلب الشهادة بالجهاد فى سبيل الله رجائا لثواب الاخرة (235) يعنى اسلم روايت مى كند كه ما در جنگ نهاوند يا جنگ ديگرى بود كه شركت داشتيم . مسلمين صفوف خود را منظم ساختند و دشمن هم در برابر ما صف آرائى كرده بود، صفوف دشمن از نظر عرض و طول آن چنان بود كه من در هيچ جنگى مانند آن را نديده بودم ، آنها پشت به ديوار شهر خويش داده بودند، در اين هنگام مردى از صف ما به آنها حمله برد ولى مسلمانان گفتند اين مرد با دست خود خويشتن را به هلاكت افكند. ابوايوب انصارى كه صحابه پيغمبر بود در آنجا حضور داشت و خطاب به آنان فرمود: شما اين آيه را درباره اين مرد تاءويل مى كنيد كه به دشمن حمله كرد و خواستار شهادت شد؟ در صورتى كه چنين نيست : اين آيه درباره ى ما اهل مدينه نازل گرديد زيرا ما به يارى پيغمبر سر گرم بوديم و از اصلاح اموال خود چشم پوشيديم و در نتيجه امور زندگى ما ( نسبت بگذشته ) فاسد شد از آن پس تصميم گرفتيم از يارى پيغمبر سر بر تابيم و به امور مادى و زندگى خود بيشتر بپردازيم در اينجا بود كه خداوند اراده ما را مورد انكار قرار داد و اين آيه را نازل كرد تا ما با ترك يارى پيغمبر خود با به هلاكت نيفكنيم و معناى آيه اين است كه اگر از يارى رسول خدا تخلف كنيد و در خانه هاى خود بنشينيد با دست خود خويشتن را به هلاكت افكنديد و غضب خداى را بر خود روا داشتيد. پس اين گفتار خداوند رد بر ما است در آنچه كه گفته بوديم و تصميم داشتيم عملى سازيم تحريك ما است به سوى جنگ و پيكار با دشمن نه آنكه نازل گرديده باشد درباره ى مردى كه خود شجاعانه به دشمن حمله مى كند و ياران خود را هم به جنگ با آنان تشويق مى نمايد و با جهاد كردن در راه خدا آرزوى شهادت دارد تا به نعمتهاى خداوند و رحمت او در آخرت برسد. طبق اين حديث كه اسلم آن را از ابى ايوب انصارى نقل مى كند نه تنها مقصود از هلاكت در آيه فوق رفتن به سوى مرگ و كشته شدن نيست و هيچ گونه ارتباطى با اين فكر ندارد بلكه درست در عكس اين تصور است و نازل شده تا مردم مدينه را به يارى پيغمبر و فداكارى در راه آن حضرت و هدف آن بزرگوار تشويق نمايد و به آنان اعلام كند و كه پيكار نكردن با كفار و استقبال ننمودن از مرگ در راه خدا و جهاد با دشمن واقع شدن در هلاكت و نابودى است . مرحوم شيخ طبرسى مفسر بزرگ اسلامى در تفسير و توضيح اين آيه (ولا تلقوا بايديكم الى التهلكة ) چهار احتمال نقل مى كند كه اول آن با سياق آيات قبل هم موافق است .او مى نويسد: احدها انه اراد لاتهلكوا انفسكم بايديكم بترك الانفاق فى سبيل الله فيغلت عليكم الهدو... (236) يعنى مقصود خداوند اين است كه شما خود را با سختگيرى در بذل مال و انفاق نكردن آن در راه خود با كفار به هلاكت نيفكنيد تا دشمن بر شما چيره نشود. در اينجا مراد از هلاكت را غلبه كفار بر مسلمين دانسته كه علت آن سختگيرى در بذل مال و انفاق نكردن آن در راه جنگ با آنها است ، اين معنا با جمله ى اول آيه و سياق آيات پيش مطابق است زيرا آيات قبلى همگى درباره ى جنگ و جهاد با كفار است و اينگونه شروع مى شود. وقاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم ....و اقتلوهم حيث ثقفتموهم و اخرجوهم من حيث اخرجوكم ...و قاتلو هم حتى لاتكون فتنه و يكون الدين كله الله ... فمن اعتدى عليكم فاعتدو اعليه بمثل ما اعتدى عليكم .(237) در اين آيات خداوند دستور پيكار با دشمن و جهاد در راه خود را مى دهد آنگاه بالافاصله مى فرمايد: وانفقوا فى سبيل الله و لاتلقوا بايديكم الى التهلكة و احسنوا ان الله يحب المحسنين . يعنى در راه خدا انفاق كنيد و با دست خود خويشتن را به هلاكت نيفكنيد. و با در نظر گرفتن اينكه آيات گذشته همواره تحريص به جهاد با كفار بوده است و در صدر اين آيه هم سخن از انفاق فى سبيل الله به ميان آورده و سيبل الله را هم در بسيارى از موارد به جهاد در راه خدا تفسير كرده اند به خوبى روشن مى شود كه معناى اول كه طبرسى آن را نقل مى كند با صدر آيه و سياق آيات ديگر كاملا قابل تطبيق است به خصوص آنكه نامبرده اين معنا را از ابن عباس و جماعتى از مفسرين حكايت مى كند و ابن عباس تفسير قرآن را در مكتب على عليه السلام آموخته است از اين نظر آراء او مى تواند نشان دهنده ى نظرات خاندان پيغمبر و راسخين در علم باشد و از سوى ديگر خوشبختانه اين نقل با آن حديثى هم كه سيد بن طاوس از ابى ايوب انصارى روايت كرده بى شباهت نيست و با آن قابل انطباق است ، با اين حساب آيه ولاتلقوا بايديكم الى التهلكه هيچ گونه ارتباطى با دست زدن بكارى كه در آن خطر مرگ باشد و رفتن در راهى كه پايان آن كشته شدن است ندارد. فداكاريهائى كه به خاطر مصالح بزرگ انجام مى شود. با در نظر گرفتن مطالبى كه ما در تفسير آيه ولاتلقوا.. از مدارك اسلامى نقل كرديم روشن مى شود كه اصولا مقصود خداوند چيزى است كه با داستان انتخاب راهى كه به هلاكت و مرگ منجر شود هيچ گونه ارتباطى ندارد، اما اكنون (با استفاده از راه دوم ) مى خواهيم ببينيم كه اگر فرضا منظور از آيه فوق اين باشد كه عمل و راهى كه پايان آن مرگ است نبايد انتخاب گردد آيا ابن دستور در هر صورت و در تمام شرائط است يا آنكه ممكن است عواملى پيش آيد كه تن دادن به مرگ و استقبال از حوادث نه تنها عملى جايز بلكه لازم و حتمى باشد؟ ترديدى نيست كه از دست دادن جان و استقبال از مرگ در تمام شرائط ناروا نيست بلكه در موارد خاصى كه دست يافتن به مصالحى بزرگ و هدفهائى عالى ضرورت آن را ايجاب مى كند موضوعى است كه نه تنها در اسلام جايز و گاهى هم واجب شمرده شد بلكه از نظر تمام مكتب ها و ملت هاى جهان بدون استثناء لازم و حتمى است . قرآن با آنكه خود صريحا مى گويد: ولاتلقوا بايديكم الى التهلكه با اين حال براى پيشرفت اسلام و نشر كلمه توحيد در برابر كفار دستور جهاد مى دهد و به فداكارى و جانبازى در راه نشر معارف آسمانى اين آئين سخت تحريص و ترغيب مى كند و بديهى است كه شركت در جهاد و جنگ با كفار (بخصوص در بعضى از شرائط سختى كه مردم مسلمان در صدر اسلام دارا بودند) خطر مرگ را حتما در بر دارد نه تنها در آن شرائط بلكه بلكه به طور كلى در همه ى جنگهائى كه اسلام آن را تجويز كرده ( مانند جنگهائى كه ديگران تجويز مى كنند بدون آنكه بخواهيم در ماهيت اين نمونه پيكارها بررسى كنيم ) حداقل شركت كننده 50 . احتمال خطر مى دهد ولى آيا استقبال از اين گونه خطرها هم از نظر اسلام وقوع در هلاكت است ؟ قطعا نه . زيرا در مورد جهاد ( كه اساس آن بر فداكارى و جانبازى است ) مصالح واقعى و حقيقى بزرگى وجود دارد كه دست يافتن به آنها جز از راه استقبال از مرگ عملى نيست . دست زدن بكارى كه پايان آن كشته شدن و يا مردن است هنگامى مصداق وقوع در هلاكت و خود كشى است كه منافع عظيمى از نظر عقل و منطق ضرورت آن را ايجاب ننمايد. در قرآن در موضوع جهاد و پيكار با كفار دو دسته از آيات يافت مى شود. دسته اول - آيات فراوانى است كه در آن از كسانى كه براى حفظ جان خود و زيستن در اين جهان از حمايت اسلام و پيامبر بزرگ آن خوددارى مى كنند و با عذرهاى غير واقعى و تراشيدن بهانه هائى از شركت در نبرد با كفار سر بر مى تابند سخت نكوهش گرديده و وعده ى عذاب داده شده است . خداوند درباره آنهائى كه در علاقه به جهاد تظاهر مى كردند ولى پس از آنكه دستور الهى در اين باره نازل مى گرديد دچار اضطراب و نگرانى شديدى مى شدند و براى ترس از مرگ آن حكم را مورد اعتراض قرار مى دادند مى فرمايد: الم تر الى الذين قيل لهم كفوا ايديكم و اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة فلما كتب عليهم القتال اذا فريق منهم يخشون الناس كخشية الله اءواءشد خشية و قالوا ربنا لم كتبت علينا القتال لولا اخرتنا الى اجل فريب قل متاع الدنيا قليل و الاخرة خير لمن اتقى و لا تظلمون فتيلا (238) در مورد ديگر خداوند هنگام مقايسه مسلمانانى كه تخلف آنها از جنگ هيچ گونه ضررى را براى اسلام و اجتماع اسلامى ببار نمى آورد با آنهائى كه مردانه از خطر مرگ استقبال مى كردند و با جان و مال خود در راه پيشرفت تعاليم عاليه ى اسلام و كلمه توحيد فداكارى مى نمودند مى گويد: لايستوى القاعدون من المؤ منين غير اولى الضرر و المجاهدون فى سبيل الله باموالهم و اءنفسهم فضل الله المجاهدين باموالهم و اءنفسهم على القاعدين درجة وكلا و عدالله الحسنى و فضل الله المجاهدين على القاعدين اءجرا عظيما (239) باز قرآن در باره ى كسانى كه با آوردن عذرهاى ناصحيح و غير واقعى از شركت در جنگ و از فداكارى در راه خدا خوددارى مى كردند و با اين حال از عمل خود مسرور بودند مى فرمايد: فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله و كرهوا ان بجاهدوا باموالهم وانفسهم فى سبيل الله و قالوا لاتنفروا فى الحر قل نار جهنم اءشد حرا لوكانوا يفقهون (240) همين كتاب آسمانى در مورد چهارم آنهائى را كه وظيفه جهاد را براى خود بسيار ناگوار مى ديدند و در انجام آن كندى و سنگينى مى نمودند سخت مورد عتاب قرار داده و مى گويد: يا ايها الذين آمنوا مالكم اذاقيل لكم انفروا فى سبيل الله اثاقلتم الى الارض اءرضيتم بالحيوة الدنيا من الاخرة فما متاع الحيوة الدنيا فى الاخرة الاقليل (241) در مورد پنجم قرآن مردمى را كه نسبت به پدران و فرزندان و برادران و زنان و خويشاوندان و اموال و تجارتها و خانه هاى خود بيش از خدا و پيامبر او و جهاد در راه وى علاقه داشتند سخت تهديد نموده و مى فرمايد: قل ان كان آبائكم و ابنائكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقتر فتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها اءحب اليكم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى ياءتى الله بامره و الله لايهدى القوم الفاسقين .(242) در انديشه از آيات كه نقل كرديم خداوند كسانى را كه در راه جهاد با كفار تعلل مى ورزند و يا آنكه بر جان خود خائف بودند و به زندگى بيشتر در اين جهان علاقه داشتند و بالاخره آنهائى كه از فداكارى و جانبازى در راه نشر توحيد و حمايت از پيغمبر دريغ مى نمودند سخت مورد نكوهش قرار مى دهد با آنكه جهاد و پيكار با دشمن چيزى جز استقبال از خطر مرگ نيست ، اما آيا مرگ در راه خداوند و شهادت در هنگام جهاد با كفار هم وقوع نفس در هلاكت است ؟! و قرآن آنها را توبيخ مى كند كه چرا نفس خود را به هلاكت نيفكنديد؟! دسته دوم - آياتى است كه خداوند مسلمانى را كه از جانبازى و فداكارى در راه او استقبال مى كنند كاملا ستايش كرده و با آنها وعده پاداشهاى اخروى و بهشت مى دهد. ما براى نمونه در اينجا به قسمتى از اين آيات اشاره مى كنيم : يك - الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجة عندالله و اولئك هم الفائزون (243) يعنى آنهائى كه به خدا ايمان آوردند و به مدينه هجرت كردند و در راه خداوند (با كفار) با مال و جان خود جهاد نمودند آنها در پيشگاه او داراى منزلت بيشترى هستند و آنها هستند كه رستگارند. در مورد دوم - قرآن به مردم مسلمان دستور مى دهد تا به كفار بگويند كه ما دو راه خوب در پيش داريم يكى زنديگ در اين جهان است با ايمان و ديگرى شهادت در راه خدا است : قل هل تربصون بنا الااحدى الحسنين . (244) در مورد سوم - قرآن مى گويد: ان الله اشترى من المؤ منين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا فى التورية و الانجيل و القرآن و من اوفى بعهده فاستبشروا بييعكم الذى بايعتم به وذلك هوالفوز العظيم .(245) يعنى خداوند از مؤ منين مال و جان آنها را خريدارى نمود كه در برابر به آنان بهشت عنايت فرمايد آنها در راه خدا (فا كفار) پيكار مى كنند آنان را مى كشند و خود هم كشته مى شوند. اين وعده ى حقى است كه خداوند در تورات و انجيل و قرآن داده است و آن كس كه به عهد خود وفا نمايد ( و در راه خدا با مال و جان خويش فداكارى كند) او را با اين معامله اى كه انجام داده بشارت دهيد و رستگارى بزرگ همين است . در اين دسته از آيات خداوند از كسانى كه با جان و مال خود در راه وى و نشر كلمه ى توحيد با كفار پيكار مى كنند تشويق كرده و آنها را به بهشت و زندگى جاويدان آن مژده مى دهد. خوانندگان عزيز - اكنون شما قدرت قضاوت كنيد آيا با در نظر گرفتن اين نمونه از آيات ممكن است كسى تصور كند كه خداوند مردم را به وقوع در هلاكت و خود كشى و يا به چيزى مانند آن تشويق كرده است ؟ قطعا نه . زيرا وقوع در هلاكت و استقبال از حوادث و مرگ هنگامى تحريم گرديده كه مصالح حياتى منطقى و معقولى آن را ايجاب نكرده باشد ولى در مورد جهاد كه موضوع نشر كلمه توحيد و نجات اجتماع از كفر و شرك و الحاد و بالاخره تاءمين سعادت مادى و معنوى آنها در پيش است بدون ترديد نه تنها استقبال از مرگ و حوادث مورد نكوهش نيست بلكه خود موجب فضيلت و برترى است . امتياز اين دو ( وقوع نفس در هلاكت و فداكارى در راه اهداف مقدسى و بزرگ ) از يكديگر حقيقتى است كه مورد اعتراف همه ى ملتها و مكتب ها است در بين هر اجتماع و امت خود كشى و استقبال از خطر مرگ در شرائط عادى غير معقول و ناروا است ، اما آن روزى كه مصالح بزرگى از نظر آنها (هر چند در نظر ما موهوم باشد) مانند دفاع از استقلال كشور و يا مقدسات ملى خويش ايجاب كند كه با دشمن پيكار نمايند در آن روز نه تنها استقبال از حادثه و خطرها و خويشتن را در معرض هلاكت قرار دادن در نظر آن مصداق خود كشى و هلاكت نفس نيست بلكه بلكه خود موجب افتخار و سر افرازى است و نام آن جانبازان در شمار قهرمانان بزرگ آن اجتماع ثبت مى گردد، بنا بر اين بايد موضوع خودكشى و يا وقوع نفس در هلاكت را از حساب فداكارى و جان باختن براى دست يافتن به مصالحى بزرگ و هدفهائى عالى و مقدس جدا كرد، زيرا وقوع نفس در هلاكت در شرائط عادى است و اين در تمام مكتب ها نامعقول و ناروا است ، ولى فداكارى و جانبازى براى مقاصد انسانى و منطقى حقيقى است كه از نظر همه ى ملت ها مورد ستايش است و موجب افتخار شمرده مى شود. با اين توضيح به خوبى روشن مى شود كه نهضت حسين بن على عليه السلام و حركت آن بزرگوار به سوى عراق - با آنكه مى دانست كه در آنجا كشته مى شود و به شهادت خواهد رسيد نه تنها هيچ گونه ارتباطى با ولاتلقوا بايديكم الى التهلكه ندارد بلكه مصداق عالى ترين نمونه ى فداكارى و جانبازى در راه هدفهاى آسمانى و انسانى است كه در جهان اسلام انجام گرديد. حسين بن على (ع ) و ياران پاك آن حضرت از بهترين و كاملترين نمونه ى آن آزاد مردانى هستند كه خداوند درباره ى آنها فرمود: ان الله اشترى من المؤ منين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون ... و ذلك هو الفوز العظيم . فرزند پيغمبر و زاده ى اميرالمؤ منين در شرائط دردناكى قرار گرفته بود كه اسلام و موجوديت آن و زحمات طاقت فرساى پيامبر بزرگ و خونهاى پاك و مقدسى كه در راه پيشرفت آن آئين ريخته شده بود و بالاخره حق و عدالت و آزادى در برابر حكومت بيداد گر دودمان بنى اميه و پسر معاويه در معرض خطر حتمى و سقوط هميشگى قرار داشت خطرى كه حسين عليه السلام خود فرمود: وعلى الاسلام اذ قدبليت الامة براع مثل يزيد يعنى بر اسلام سلام باد ( و بايد با آن وداع كرد) زيرا امت به زمامدارى مانند يزيد دچار گرديده است . در چنين شرائط حياتى و حساس آيا نهضت حسين بن على عليه السلام و فداكارى فوق طاقت بشرى آن حضرت را ( كه با انجام آن اساس توحيد و عدالت و آزادى را از نيستى و سقوط نجات بخشيد) مى توان مصداق (وقوع نفس در هلاكت دانست ؟ آيا راستى اين عمل بزرگ و گذشت بى سابقه اى كه سالار شهيدان از خود نشان داد مصداق آيه است كه قرآن درباره ى هلاكت نفس مى گويد: و الاتلقوا بايديكم الى التهلكه ؟! آيا واقعا جمعى اينگونه فكر مى كنند كه فرزند پيغمبر براى آنكه جان خود را در معرض هلاكت قرار ندهد مى بايست در آن عصر تاريك و شرائط ضد اسلامى در مدينه همچنان بنشيند و ناظر باشد تا اسلام و قرآن و زحمات انبياء و جد بزرگوارش و خونهاى پاكى كه در راه حمايت از آنها ريخته شد در معرض هلاكت و سقوط و نابودى هميشگى قرار گيرد؟! على بن طاوس آن محقق و شخصيت بزرگ اسلامى با توجه به اين حقيقت است كه ضمن بحث در اين باره مى نويسد: والذين تخققناه ان الحسين عليه السلام كان عالما بما انتهت حاله اليه و كان تكليفه ما اعتمد عليه (246) يعنى تا آنجا كه ما جستجو و تحقيق كرديم اين حقيقت را به دست آورديم كه حسين عليه السلام پايان كار خود را به خوبى مى دانست و وظيفه او در آن شرائط همان بود كه بر طبق آن عمل كرده است . آرى سيد بن طاوس به اين حقيقت كاملا واقف است و در اين جمله كوتاه به آن اشاره مى كند اما راستى موجب كمال حيرت است كه چگونه شخصيتى مانند طبرسى كه از مفسرين بزرگ اسلامى است اين حقيقت را آن چنان ناديده گرفته و عمل حسين بن على عليه السلام را آن گونه توجيه مى كند كه با واقع كمترين ارتباطى ندارد!!! نام برده بعد از آنكه احتمالاتى را در معناى آيه و لاتلقوا و بايديكم الى التهلكة نقل مى كند مى نويسد: و فى هذه الاية دلالة على تحريم و الاقدام على ما يخاف منه على النفس و على جواز ترك الامر بالمعروف عند الخوف لان فى ذلك القاء النفس الى التهلكة و فيها دلالة على جواز الصلح مع الكفار و البغاة اذاخاف الامام على نفسه او على المسلمين كمافعله رسول الله عام الحديبية و فعله اميرالمؤ منين بصفين و فعله الحسن مع معاويه من المصالحة لما تشتت امره و خاف على نفسه و شيعته فان عورضنا بان الحسين عليه السلام قاتل وحده فالجواب ان فعله يحتمل و جهين : احدهما انه ظن انهم لاتقتلو نه لمكانه من رسول الله و الاخرانه غلب على ظنه لوترك قتالهم قتله الملعون ابن زياد صبرا كما فعل بابن عمه مسلم فكان القتل مع عز النفس و الجهاد اءهون عليه (247) يعنى در آن آيه دلالت است بر حرمت اقدام به عملى كه ممكن است ضررى را براى نفس انسان ببار آورد و همچنين آيه فوق دلالت دارد كه در هنگام خوف جايز است امر به معروف ترك شود زيرا امر به معروف در آن هنگام القاء نفس در هلاكت است و باز آيه دلالت دارد كه صلح با كفار و ستمگران جايز است در آن وقتى كه خوفى باى نفس امام يا مسلمين در بين باشد چنانكه رسول خدا در حديبيه با كفار قريش صلح نمود و اميرالمؤ منين و حسن بن على عليه السلام هم با معاويه صلح كردند در هنگامى كه حسن بن على عليه السلام بر جان خود و شيعيان خويش خائف گرديد و اگر به ما اعتراض كنند كه چرا حسين عليه السلام تنها با دشمن پيكار كرد ( با آنكه بر نفس خود خائف بود؟) در پاسخ مى گوئيم درباره عمل حسين عليه السلام دو احتمال است يكى آنكه آن حضرت گمان مى كرد مردم كوفه او را نمى كشند زيرا او فرزند دختر پيغمبر است . احتمال دوم - اينكه ديد اگر با آنها پيكار نكند فرزند زياد او را مانند پسر عمش مسلم با شكنجه خواهد كشت از اين نظر جنگ با آنان را اختيار كرد زيرا كشته شدن با عزت نفس و در هنگام جهاد براى وى آسان تر بود. باره ى نهضت مقدس حسين عليه السلام نگاشته است ! ولى راستى شگفت آور است ! كه چگونه فردى مانند او در توجيه يك اقدام حياتى و ضرورى فرزند پيغمبر اين گونه دچار اشتباه شود كه واقعيات را يكباره ناديده بگيرد. نام برده ابتداء نجات نفس را از هلاكت مجوز ترك هر واجبى قرار داده بدون آنكه حتى يك مورد هم براى آن استثنائى قائل شود، سپس به دنبال آن صلح حديبيه را تنها براى نجات نفس پيغمبر و يا مردم مسلمان از هلاكت دانست در حاليكه اگر تنها موضوع حفظ جان در آنجا مطرح بود پس چرا آن همه غزوات را پيغمبر انجام داد و چرا اصولا در قرآن اين همه از مقابله و جهاد با كفار دم مى زند با آنكه در تمام غزوات و جنگها بدون ترديد جان بسيارى از مردم مسلمان در معرض هلاكت قرار داشت ؟ صلح حديبيه انجام شد، اما نه تنها براى حفظ جان و عدم وقوع در هلاكت ، بلكه مصالح سياسى بزرگى از نظر حكومت اسلام لزوم انعقاد آن را در آن شرائط ايجاب مى نمود، چنانكه تن دادن اجبارى اميرالمؤ منين عليه السلام به آن حكميت لعنتى در صفين و همچنين صلح اضطرارى حضرت امام مجتبى عليه السلام با معاويه در شرائطى انجام شد كه مصلحت جهان اسلام ضرورت آن را اثبات مى كرد. امام على بن ابيطالب و فرزند معصومش حضرت حسن عليه السلام به حكومت و صلح در برابر معاويه تن در دارند، اما نه تنها براى حفظ جان خود و يا خون مسلمين بلكه به اين علت كه در شرائط خاصى قرار گرفته بودند كه اگر كشته مى شدند پيروزى باطل بر حق و ظلم و ستم بر عدالت و آزادى حتمى بود. شرائطى كه از ريختن خون آنها در آن شرائط چيزى جز سقوط قطعى اسلام و هموار كردن راه را براى حكومت دائمى كفر و الحاد بنى اميه و مانند آنها ثمر ديگرى براى جهان اسلام به دست نمى آمد، اين يك حقيقتى است غير قابل انكار و ما آن را ( با استفاده از شواهد قطعى و مدارك مسلم ) در بحث مربوط به اسرار صلح امام مجتبى عليه السلام در صفحات 39 تا صفحه ى 62 اين كتاب به خوبى روشن ساختيم و اما آن دو احتمالى كه اين مفسر بزرگ پس از اين مطالب براى حل اين مشكل و پاسخ از اين پرسش كه چرا حسين عليه السلام به سوى كوفه رفت با آنكه مى دانست كشته مى شود داد بسيار بهت انگيزتر و حيرت آور تر از توجيهاتى است كه نام برده درباره ى صلح حديبيه و موضوع حكميت و مصالحه امام مجتبى عليه السلام نموده است . اين مرد بزرگ پاسخ و راه حل اول خود را اينگونه بيان مى كند كه : حسين بن على عليه السلام فكر مى كرد مردم كوفه او را نمى كشند زيرا او پسر پيغمبر است . ما نمى دانيم چگونه مرحوم شيخ طبرسى با آن عظمت و مقامى كه دارند به خود اجازه دادند كه چنين احتمالى را بدهند با آنكه سالار شهيدان و رهبر آزادگان از همان ابتداى كار باره ها از شهادت خود دم مى زد و از مرگ خويش خبر مى داد. فرزند معصوم اميرالمؤ منين عليه السلام هنگامى كه در مدينه كنار قبر پيغمبر، از خدا مى خواهد راهى كه خشنودى او در آن راه است در برابر وى قرار دهد جد بزرگوار خود را در خواب مى بيند كه به او مى گويد: حبيبى يا حسين ، كانى اءراك عن قريب مرملا بدمائك ، مذبوحا بارض كرب و بلا.. آن بزرگوار از خواب بر مى خيزد و آن را براى خاندان خود باز گو مى كند در حاليكه طبق آن به آينده كار خود اطمينان دارد. دومين موردى كه حسين عليه السلام در آن از شهادت خود خبر مى دهد هنگامى است كه مى خواهد از مدينه حركت كند، در آنجا ام سلمه به او مى گويد از مدينه خارج مشو! زيرا من از پيغمبر خدا شنيدم كه مى فرمود: فرزندم حسين را در عراق مى كشند. حضرت در پاسخ وى چنين گفت : يا اما و انا الله اعلم ذلك و انى مقتول لامحالة و ليس لى من هذا بدوانى و الله لاعرف اليوم الذى اقتل من اهل بيتى و قرابتى و شيعتى مورد سوم - كه حسين بن على عليه السلام در آن باز از پايان كار خود سخن گفت هنگام وداع با قبر پيغمبر بود در آنجا ضمن خطابى كه به جد برزگوارش دارد چنين مى گويد: واخذت بالعنف قهرا ان ابايع يزيد بن معاويه شارب الخمور و راكب الفجور فان فعلت كفرت و ان ابيت قتلت . و از همه عجيب تر خطبه اى است كه آن بزرگوار در روز هفتم ذى الحجة در مكه مى خواند، در آنجا از همان ابتداء سخن از مرگ مى گويد. خط الموت على ولد آدم تا آنجا كه اضافه مى كند كانى باوصالى يتقطعها عسلان الفلوات بين النوا و يس و كربلا فيملان منى اكرا شاجوفا و اجربة سغبا. حسين بن على در اين خطبه نه تنها از مرگ و شهادت خويش با روشن بينى خاصى خبر مى دهد بلكه در پايان آن آزاد مردان اجتماع را هم به جانبازى و فداكارى در راه خويش و اهداف آسمانى و بزرگى كه دارد صريحا دعوت مى كند و مى گويد: من كان باذلا فينا و موطنا على لقاء الله نفسه فلير حل معنا. جالب توجه اين جا است كه فرزند پيغمبر هنگامى اين خطبه را ايراد كرد و از شهادت خود خبر داد كه ظواهر كار خلاف آن را اثبات مى نمود، آرى اينها مواردى است كه فرزند پيغمبر صلى الله عليه و آله در آنجا با صراحت از شهادت و مرگ خود خبر مى دهد با اين حال آيا جاى شگفت نيست كه گفته شود: حسين عليه السلام تصور مى كرد مردم كوفه او را نمى كشند چون او فرزند دختر پيغمبر است ؟! مطلب ديگرى كه اين جا قابل توجه است اين است كه اگر از تمام اين مدارك چشم بپوشيم و بر فرض محال بگوئيم كه حضرت حسين عليه السلام هنگام حركت به سوى كوفه گمان مى كرد كه مردم او را نمى كشند!!! ولى آيا تا شب عاشوراء و يا صبح آن روز هم حسين همچنان به گمان خود باقى بود؟! و ديدن آن همه شواهد و حوادث در آن سرزمين كافى نبود كه آن حضرت را به شهادت مطمئن سازد؟! و اگر حركت حسين عليه السلام از مدينه و مكه به سوى عراق با آنكه مى دانست كه كشته مى شود مصداق وقوع نفس در هلاكت باشد پس مى بايست حداكثر آن حضرت در روز عاشوراء كه تمام قرائن به طور قطع به مرگ او و ياران وى گواهى مى داد در برابر يزيد تسليم گردد تا جان خود را از وقوع در هلاكت حفظ كند در حاليكه حسين بن على عليه السلام در آن روز هم تسليم نشد و در آن شرائط هم براى بيعت با يزيد آماده نگرديد. و اما احتمال دومى كه علامه طبرسى درباره ى حسين عليه السلام و حركت آن بزرگوار به سوى عراق داده اند متاءسفانه آن هم با واقع كمترين تماسى ندارد، نام برده در اين احتمال مى گويد حسين عليه السلام به كوفه رفت زيرا ديد در هر حال او را خواهند كشت و براى آنكه از قتل صبر بگريزد اين راه را انتخاب نمود. آيا واقعا ممكن است چنين تفسيرى را درباره ى نهضت حسين عليه السلام و فاجعه ى خونين طف پذيرفت با آنكه در موارد زيادى آن حضرت خود از هدف نهضت سخن گفت و حركت خويش را به سوى عراق براى دست يافتن به آن اهداف مقدس معرفى نمود؟! حسين بن على عليه السلام هنگام خروج از مكه ضمن وصيت نامه اى كه به برادر بزرگوارى محمد حنفيه تسليم مى كند مى نويسد: وانى اخرج اشرا و الابطرا و لامفسدا و لاظالما و انما خرجت لطلب الاطلاح فى امة جدى صلى الله عليه و آله اريدان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر. و در روز عاشوراء مى فرمود: والله اعطيهم عطاء الذليل و لا اقراقرار العبيد. و باز در همان روز در ميان آتش و خون فرياد مى زد: ..الا و ان الدعى ابن الدعى قدر كزنى بين اثنتين بين السلة و الذلة و هيهات من الذلة ... اينها گفتار شخص حسين است كه علت انتخاب راه نهضت را در آن ها بيان مى كند، نه تنها آن حضرت بلكه فرزند معصومش امام صادق عليه السلام هم نهضت جد بزرگوار خود را بر خلاف تصور اين مفسر بزرگ عملى اختيارى مى دادند و آن را ناشى از تصميم و اراده و هدف مى شمرد و از اين نظر اينگونه تعبير مى كند: و بذل مهجته فيك ، آنگاه هدف از انجام اين عمل اختيارى را آشكارا شرح داده و مى گويد: ليستنقذ عبادك من الضلالة و حيرة الجهالة . با اين حساب بدون كار او شهادت است و هم در انتخاب اين راه هدف بزرگ و مقدسى را در نظر داشت كه براى دست يافتن به آن جز دست زدن به آن نهضت راهى نداشت نه آنكه غافل گير شده و يا آنكه براى نجات از يك مرگ سخت تر جهاد و شهادت را پذيرفته باشد. خوانندگان عزيز - با در نظر گرفتن مطالبى كه مادر اين بحث نگاشتيم به خوبى روشن شد كه حركت حسين عليه السلام از مكه به سوى عراق با آنكه مى دانست كه كشته مى شود نه تنها القاء نفس در هلاكت نبود و از دو نظر هيچ گونه ارتباطى با اين موضوع و آيه و لاتلقوا بايديكم الى التهلكه نداشت بلكه مصداق عاليترين و كاملترين نمونه آن فداكارى و جانبازى است كه خداوند درباره آن مى گويد: ان الله اشترى من اميرالمؤ منين اموالهم و انفسهم بان لهم الجنة يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون و عدا عليه حقا فى التورية و الانجيل و القرآن و من اوفى بعهده فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به و ذلك هوالغفور العظيم . /نهضت حسين عليه السلام از نظر رهبران مذهبى ، علمى و سياسى جهان تا اينجا مطالبى كه ما درباره ى نهضت مقدس حسين عليه السلام و عوامل و موجبات آن و همچنين ارزيابى آن حادثه ى خونين ، براى نگارش در اين كتاب در نظر داشتيم با توفيق پروردگار پايان يافت . اكنون مى خواهيم به قسمتى از نظرات شخصيتهاى دنيا در باره ى فاحعه ى طف اشاره كرده و آخرين قسمت كتاب را به نقل گفتارى از نوابغ مذهبى ، علمى و سياسى جهان درباره ى آن بزرگوار و فداكارى بيسابقه اى كه آن حضرت در راه حمايت از حق و عدالت انجام داده اند اختصاص دهيم . حسين از نظر مسيو ماربين آلمانى مسيو ماربين آلمانى درباره ى حسين بن على عليه السلام و علل قيام آن حضرت و نتايج حاصله ى از آن چنين مى نويسد: حسين بن على عليه السلام نبيره ى محمد صلى الله عليه و آله كه از دختر محبوبه اش فاطمه عليه السلام متولد شده ، تنها كسى است كه در چهارده قرن پيش در برابر حكومت جور و ظلم قد علم كرد، اخلاق و صفاتى كه در دوران حكومت عرب پسنديده و قابل احترام بود. در فرزند مولاى متقيان مشاهده مى شد، حسين شجاعت و دلاورى را از پدر به ارث برده بود، به دستورات و احكام اسلام تسلط كاملى داشت ، در سخاوت و نيكوكارى نظير نداشت ، در نطق و بيان زبر دست بود و همه را مجذوب بيانات خود مى ساخت ، مسلمانان جهان عقيده و ارات زائد الوصفى به حسين عليه السلام دارند و هر ساله در ماه معينى (منظور ما محرم است ) براى او عزادارى مى كنند، كتب بسيارى از فضائل و مناقب حسين عليه السلام توسط مسلمان نوشته شده و از ملكات حسنه و سجاياى پسنديده او گفتگو مى شود، موضوعى را كه نمى توان ناديده گرفت اين است كه حسين عليه السلام او شخص سياستمدارى بود كه تا به امروز احدى چنين سياست مؤ ثرى اختيار ننموده است . براى اثبات اين نكته بايد توجه نمود به تاريخ قبل از اسلام . بنى اميه و بنى هاشم دو طايفه اى بودند كه با هم قرابت و خويشاوندى داشتند، زيرا اميه و هاشم پسران عبد مناف بودند و قبل از اسلام بين اين پسر عموها نقرت و كدورت برقرار بود و مكرر با يكديگر نزاع مى نمودند و به اصطلاح اعراب خونخواه يكديگر بودند، در عرب طايفه قريش و در قريش بنى هاشم و بنى اميه و عزيز و محترم بودند. بنى اميه از لحاظ ثروت و رياست و بنى هاشم از لحاظ علم و معنويت ، در صدر اسلام كدورت بنى هاشم و بنى اميه بالا گرفت تا وقتى كه محمد صلى الله عليه و آله مكه را فتح نمود و طايفه قريش و بنى اميه را مطيع و فرمانبردار خود ساخت و رياست روحانى و جسمانى عرب را در دست گرفت بدين لحاظر بنى هاشم تفوق و برترى پيدا كردند و بنى اميه مجبور شدند از بنى هاشم اطاعت نمايند. اين پيش آمد آتش حسد را در سينه بنى اميه شعله ور ساخت و در صدد كشيدن انتقام از بنى هاشم و آمدند تا پس از رحلت حضرت محمد صلى الله عليه و آله موقع را مغتنم شمرده با كمال قوا كوشيدند كه جانشينى محمد صلى الله عليه و آله با اصول ولايتعهدى (248) صورت نگيرد بالاخره براى تعيين جانشين اكثريت آراء مردم را انتخاب كردند (249) و چون بنى اميه از لحاظ ثروت و رياست در بين مردم نفوذ كاملى داشتند، بنى هاشم را عقب زدند و در اين ميدان مبارزه بنى اميه كام ياب شدند و بر بنى هاشم غلبه پيدا نمودند و عثمان به خلافت رسيد به مناسبت همين خليفه تراشى بنى اميه مقام بلندى حاصل كرده و جاده را براى آينده خويش هموار كردند، و هر روز اين جانشينان به ناحق محمد صلى الله عليه و آله بر جاه و جلال خود افزوده و در امور اسلام مداخلات ناروائى مى نمودند عثمان كه مردى بى اطلاع و جاه طلب بود هر روز آلت دست ديگران قرار مى گرفت . بنى اميه از موفقيت استفاده كرده و براى آينده خود جايگاه محكم و استوارى به وجود آوردند و بنابر عادت ديرين خود كه دشمن بنى هاشم بودند كمتر خلوص عقيده و نيت پاك به اسلام ابراز مى داشتند و در باطن ننگ مى دانستند كه پيرو دين اسلام باشند زيرا دين اسلام از فداكاريها و جانبازى هاى بنى هاشم پا بر جا مانده بود، ولى چون مسلمين نفوذ كاملى داشتند بنى اميه صلاح را در اين ديدند كه در سايه پيروى از اسلام مقاصد خويش را عملى سازند، همينكه در دستگاه حكومت و خلافت وارد شدند و پايه جاه و جلال خويش را محكم نمودند علنا به مخالفت اسلام برخاستند و اسلام را به باد سخريه گرفتند. بنى هاشم كه كار را بدين منوال ديدند و از خيالات بنى اميه واقف شدند و سكوت را جايز ندانسته و حركات عثمان را به مردن نشان دادند و مسلمانان كه اين حركات را مشاهده كردند بر عثمان شوريدند و او را به قتل رسانيدند و اكثريت آراء خلافت على عليه السلام را تصويب كرد و على به خلافت رسيد، پس از اين واقعه بنى اميه يقين كردند كه باز بنى هاشم داراى سيادت و عظمت اوليه مى شوند اين بود كه دوباره حكومتهاى سابق بنى اميه كه موقعيت خود را در خطر ديدند دست به تظاهرات شديدى زدند و حاكم شام (معاويه ) كه يك جرثومه شيطنت بود به بهانه قتل عثمان و با دعاى اينكه كشته شدن عثمان با اشاره على بوده علم مخالفت را برافراشت و اختلاف شديدى بين مسلمانان بروز كرد و مانند عهد جاهليت شمشيرها ين اعراب بكار افتاد و جنگهاى متعددى به وقوع پيوست تا اينكه على عليه السلام را در محراب مسجد شهيد كردند از آن به بعد كاملا معاويه غالب و حسن فرزند على عليه السلام و برادر بزرگ حسين عليه السلام با وى صلح كرد و جانشينى محمد صلى الله عليه و آله دوباره به دست بنى اميه افتاد (250) معاويه از يك طرف اقتدار مى يافت و از طرف ديگر با تدابير عملى در نابودى بنى هاشم مى كوشيد و در نابودى و محو ابدى آنان دقيقه اى فرو گذار نمى نمود. حسين عليه السلام به شعار هميشگى خود مى گفت من در راه حق و حقيقت كشته مى شوم و دست به ناحق نحواهم داد. بنى اميه از اين شعار حق و حقيقت مى ترسيدند، اين جنگ و جدال باقى بود تا اينكه حسن و معاويه در گذشتند و يزيد جانشين معاويه گرديد، حسين عليه السلام ديد از يك طرف حركات بنى اميه كه (قدرت ) مطلقه داشتند و دستورات اسلام را پايمال مى كردند نزديك است يكباره پايه هاى استوار و مستحكم اسلام را در هم ريزد و از طرف ديگر مى دانست كه به فرض اينكه از يزيد اطاعت بكند يا با او مخالفت ورزد بنى اميه نظر به عداوت و دشمنى ديرينه خود از محو و نابودى بنى هاشم دست بردار نيستند و اگر بيش از اين مسامحه كند نام و نشانى از اسلام و مسلمانان باقى نخواهد ماند اين بود كه تصميم گرفت در برابر حكومت جور و ظلم قد علم كند و براى پايدار داشتن پرچم اسلام ، پرچمى كه با فداكارى و از خود گذشتگيهاى جدش و با ايثار خود پاك صدها مسلمان غيرتمند برافراشته شده بود جان و مال و خانواده و فرزندان و دوستان خود را فدا نمايند. اين سرباز رشيد عالم اسلام به مردم ، دنيا نشان داد كه ظلم و بيداد و ستمگرى پايدار نيست و بناى ستم هر چند ظاهرا عظيم و استوار باشد در برابر حق و حقيقت چون پر كاهى بر باد خواهد رفت . پيروان وجدان اگر با نظر دقيق اوضاع و احوال آن دوره و پيشرفت مقاصد بنى اميه و وضع (حكومت ) و دشمنى و عداوت آنها را با حق و حقيقت بنگرند، بدون تاءمل تصديق خواهند كرد كه حسين عليه السلام با قربانى كردن عزيزترين افراد خود و با اثبات مظلوميت و حقانيت خود به دنيا درس فداكارى و جانبازى آموخت و نام اسلام و اسلاميان را در تاريخ ثبت و در عالم بلند آوازه ساخت . و اگر چنين حادثه ى جانگدازى پيش نيامده بود قطعا اسلام به حالت كنونى خود باقى نمى ماند و ممكن بود يكباره اسلام و اسلاميان محو و نابود گردند. حسين بن على عليه السلام كه بعد از پدر مصمم در اجراى اين مقصود عالى بود بعد از برقرارى يزيد بجاى معاويه از مدينه بدين قصد حركت كرد كه در مراكز مهمه اسلام مانند مكه و عراق اين خيال بزرگ و ايداه آل مهم خويش را منتشر سازد و به جهان و جهانيان بگويد: بايد در راه دفاع از حق و حريت جانبازى كرد و مرگ را به اسارت ترجيح داد. در هر كجا كه حسين عليه السلام قدم مى گذارد و حقانيت اسلام را آشكار مى ساخت در قلوب مردم يك نفرت و انزجار شديدى نسبت به بنى اميه توليد مى شد يزيد هم كه از اين نكات باريك بى خبر نبود دانست كه اگر در يك نقطه از كشورش صحبت از حق و حقيقت به ميان آيد و حسين در برابر او پرچم مخالفت را برافرازد با آن همه نفرتى كه مسلمانان از وضع سلوك و حكومت بنى اميه پيدا نموده بودند و آن همه مهر و محبتى كه نسبت به حسين عليه السلام ابراز مى داشتند زوال حكومت او در خواهد رسيد، اين بود كه پس از نشستن بر اريكه قدرت قبل از هر اقدام مصمم قتل حسين عليه السلام گرديد و اين بزرگترين خبطهاى سياسى بنى اميه بود و به واسطه يك خطاى سياسى نام و نشان خود را از صفحه ى عالم محو كردند. حسين عليه السلام از شهيد شدن خود قبل از مرگش خبر مى داد و از آن ساعتى كه از مدينه حركت كرد بدون پروا و وحشتى با صداى رسا مى گفت : كه من باى كشته شدن مى روم و به همراهان خود محض اتمام حجت چنين گفت : هر كسى به طمع جاه و جلال همراه من است ترك همراهى كند زيرا من براى مبارزه با ظلم و جور حركت مى كنم و كشته شدن من در راه حق و حقانيت مسلم است . اگر منظور حسين عليه السلام اين موضوع نبود به كشته شدن تن نمى داد و در جمع نمودن لشكر كوشش مى كرد نه اينكه جماعتى را كه همراه داشت متفرق سازد چون قصدى جز كشته شدن كه مقدمه يك نهضت عظيم و عالى بود نداشت بزرگترين وسيله را بى كسى و مظلومى دانسته و آن را اختيار كرد تا مصائب وى در قلوب عالم مؤ ثر واقع گردد. حسين عليه السلام به هفتاد و دو تن از ياران خود چنين گفت : من ننگ دارم كه پسر معاويه شراب مى خورد و اشعار هوس آلود مى سازد و قبايل بيمناك اسلام را با زر و زور مى ترساند و پايه حكومت بيداد را استوار مى كند و دين خدا بى پناه باشد، من بايد قيام كنم و با خون خود دين اسلام را آبيارى نمايم اگر شما از اين راه پر خطر مى ترسيد فورا بر گرديد و مرا به حال خود گذاريد. ولى يارانش كشته شدن و فداكارى را بر زندگى ترجيح دادند. حسين عليه السلام مى دانست كه بعد از كشته شدن ، زنان و اطفال بنى هاشم (كه آل محمد بودند) اسير خواهند شد و اين واقعه در مسلمانان خاصه در عرب بيش از آنچه به تصور آيد مؤ ثر است چنانچه حركات و رفتار ظالمانه بنى اميه و سلوك بيرحمانه آنان نسبت به اهل بيت حسين عليه السلام به اندازه اى در قلوب مسلمانان مؤ ثر افتاد كه اثرش از كشته شدن حسين عليه السلام و همراهانش كمتر نبود و عداوت بنى اميه را با خاندان محمد صلى الله عليه و آله و عقايد آنها با اسلام و رفتارشان را با مسلمانان آشكار ساخت . اين بود كه حسين به دوستان خود كه او را ممانعت از اين سفر مى نمودند مى گفت : من براى كشته شدن مى روم دوستان حسن چون خيالاتشان محدود و از مقاصد عاليه حسين عليه السلام بى اطلاع بودند در منع مسافرت او اصرار مى كردند، حسين به آنها گفت : خدا چنين خواسته و جدم چنين فرموده . ياران حسين چون چنين ديدند به حسين عليه السلام پيشنهاد كردند و گفتند: حال كه براى كشته شدن مى روى زنان و بچه ها را همراه مبر. حسين در پاسخ آنها فرمود: (خدا عيال مرا اسير خواسته ) و اين سخنان چون مسلم شد، آنها فهميدند كه حسين عليه السلام جزا اجراء اوامر خداوند مقصد ديگرى به خاطر ندارد. اين بود كه فرمود: چون قيام من بواسطه جلوگيرى از ظلم و جور است بعد از كشته شدن من و تحمل مصائب جانكاه خداوند جماعتى را برانگيزاند كه حق را از باطل جدا مى سازد و قبور ما را زيارت مى كنند و بر مصائب ما گريه مى نمايند و دمار از روزگار دشمنان آل محمد صلى الله عليه و آله بر مى دارند. درست اگر در كلمات و گفتار حسين عليه السلام دقت شود معلوم خواهد شد كه هدف و ايده آل حسين جلوگيرى از ظلم و ستم بوده و اين همه قوت قلب و از خود گذشتگى را در راه مقصود عالى خويش به خرج داده است . حتى در آخرين دقايق زندگى ، طفل شير خوار خود را قربانى حق و حقانيت نمود با اين عمل انديشه فلاسفه و بزرگان عالم را متحير ساخت ، كه چگونه در اين دم آخر با آن همه مصائب جانكاه و افكار متراكم و عطش و كثرت جراحات باز هم از مقصد عالى خود دست بر نداشت و يا اينكه مى دانست بنى اميه ستمگر، بر فرزند صغيرش رحم نخواهند كرد، محض بزرگ نمودن مصائب خود، او را هم بر سر دست گرفت و به ظاهر تمناى آب براى طفلش نمود، ولى با تير جواب شنيد، گويا حسين عليه السلام از اين حركت قصدش اين بود كه جهانيان بدانند عداوت بنى اميه با بنى هاشم تا چه حد است ، و مردم گمان نبرند كه يزيد براى دفاع از خود ناچار بر اين اقدامات سبحانه دست زده ، زيرا كشتن طفل شيرخوار در چنين حال با آن وضع دهشتناك جز عداوت شبحانه كه منافى با قواعد هر دين و مذهبى است چيز ديگرى نبود و همين نكته مى تواند پرده از روى قبايح اعمال و نيات فاسده و عقايد بنى اميه بردارد و بر جهانيان ، خاصه مسلمانان ظاهر شد كه بنى اميه بردارد و بر جهانيان ، خاصه مسلمانان ظاهر شد كه بنى اميه نه تنها برخلاف احكام اسلامى حركاتى مى كردند بلكه از روى عصبيت جاهلانه مى خواستند كه از بنى هاشم خاصه بازماندگان محمد صلى الله عليه و آله حتى يك طفل شير خواره باقى نماند. با اين خيالات عالى كه حسنى عليه السلام در نظر داشت و با آن همه دانش و سياستى كه در او بود، تا موقعى كه شهيد گرديد مرتكب امرى نگرديد كه بهانه اى به دست بنى اميه بيايد و آن را دليل بر كشتن حسين عليه السلام بدانند. حسين بن على عليه السلام با آن عظمت و اقتدار و نفوذ كلمه اى كه داشت شهرى از شهرهاى اسلام را مسخر نكرد و بر حكومتى از حكومت هاى يزيد حمله ننمود، با اين وصف وى را به دستور يزيد در بيابان لم يزرعى محاصره كردند. حسين عليه السلام فقط فجايع بنى اميه و نابودى اسلام را از رويه آنان گفته و از قتل خود خبر مى داد و از مظلوميت خود دلشاد بود، همين نكته كه سلامت نفس حسين عليه السلام را مى رساند منتهى درجه اثر را در قلوب مسلمانان بر عليه بنى اميه بخشيد قبل از حسين هم بسيارى از مردان فداكار آن مظلوم كشته شده اند و بعد از قتلشان هم نهضت عظيمى بر پا گرديده است . تاريخ عاشوراء نشان مى دهد كه هيچ يك از شهيدان كربلا عمدا خود را به كشتن نداده اند، يعنى هر يك از كشته شدگان را دشمنان بر سر آنان تاخته و مظلومانه از پاى در آورده اند و به اندازه مظلوميتشان بر عظمت و بزرگى اسلام افزوده شده ، ولى شهادت حسين عليه السلام از همه مهمتر و از روى دانش و بصيرت و سياست انجام گرفت و اين شهادت و شهامت در تاريخ بشريت نظير ندارد. حسين عليه السلام مدتها بود كه خود را آماده پيكار كرده و در انتظار چنين روزى دقيقه شمارى مى كرد و مى دانست كه زنده ماندن نام جاويدان اسلام و قرآن مستلزم آن است كه او را شهيد كنند و با خون مقدسش درخت اسلام آبيارى شود. مصائبى كه حسين عليه السلام در راه احياى دين جدش بر خود وارد ساخت بر شهيدان پيش از او برترى دارد و بر احدى از گذشتگان چنين مصائبى وارد نيامده ، اگر چه گفته مى شود كه ديگران هم در راه ديانت اسلام جان دادند، ولى به وضع حسين كه جان شيرين خود و فرزندان عزيز و برادران و برادرزادگان و دوستان و خويشاوندان و مال و عيال خود را در راه ديانت اسلام داده ، نبوده و اين مصائب به طور ناگهانى و غير منتظره به وقوع نپيوسته كه در حكم يك واقعه غير منتظره بوده باشد بلكه به مرور زمان و يكى بعد از ديگرى اين مصائب به وقوع پيوست . در تاريخ دنيا هجوم اينگونه مصائب پى در پى مخصوص حسين عليه السلام است ، اين است كه به مجرد اينكه حسين شهيد گرديد و زن و فرزند او را اسير كردند و آن واقعيات دردانگيز پيش آمد يك مرتبه قبايح و فجايع اعمال بنى اميه ظاهر شد و يك مرتبه جنبش و نهضت عظيمى در مسلمانان پيدا و عليه (حكومت ) يزيد و آل اميه قيام كردند و بنى اميه را مخرب اسلام دانستند و آنها را ظالم و غاصب ناميدند و بر عكس بنى هاشم را مظلوم و شايسته خلافت دانسته و حقيقت اسلام را در آنها شناختند، از اين به بعد مسلمانان زندگى نوينى به وجود آورده و روحانيت اسلام را رونقى تازه دادند، مسلمانانى كه جنبه روحانيت اسلام را به يكباره فراموش نموده بودند با يك جنبش روشنى به دنبال حق و حقيقت رفتند و نهضتهاى عظيم اسلامى شروع شد و دنباله آن تا به امروز امتداد يافت و روز به روز واقعه بزرگ كربلا اهميت و درخشندگى بيشترى يافت . مهمترين اثر اين نهضت اين بود كه رياست روحانى كه در عوالم سياست داراى اهميت شايانى داشت ، مجددا به دست بنى هاشم افتاد و به ويژه در بازماندگان حسين عليه السلام مسلم گرديد، چندى طول نكشيد كه (حكومت ) ظلم و جور معاويه و جانشينان او منهدم شد و در كمتر از يك قرن قدرت از بنى سلب گرديد. منهدم شدن قدرت از بنى اميه به قسمى شد كه امروز نام و نشانى از آنها نمودار نيست و اگر در متن كتب تاريخى نامى از اين قوم ذكر شده در تعقيب آن هزاران نفرين و ناسزا هم نوشته شده و اين نيست مگر بواسطه قيام حسين و ياران با وفاى او. و مى توان ادعا نمود كه تا به امروز تاريخ بشريت نظير چنين شخص مآل انديش و فداكار به خود نديده و نخواهد ديد، هنوز اسراى حسين عليه السلام نزد يزيد نرسيده بودند كه علم خون خواهى حسين عليه السلام برافراشته شد و نهضت عظيمى عليه يزيد آغاز شد، مظلوميت حسين عليه السلام بر همه ثابت شده و پرده از روى نيات و جنايات بنى اميه برداشته شد و كار بجايى رسيد كه خاندان و حرم سرايان يزيد زبان شمابر او دراز كردند و با اينكه ممكن نبود نام حسين و خاندان على عليه السلام در اطراف و جوانب يزيد به نيكوئى برده شود. پس از اين واقعه در پايتخت يزيد همه جا صحبت از مظلوميت حسين و ياران او بود و خاندان على عليه السلام را به تقديس و عظمت ياد مى كردند و با اينكه يزيد ياراى شنيدن چنين كلمات را نداشت جز سكوت چاره اى نديد و براى تبرئه نمودن خود قصور و گناه را به امراى خود نسبت داد و گفت : خدا لعنت كند پسر مرجانه را زيرا من به او دستور دادم كه اگر مى تواند از حسين عليه السلام بيعت بگيرد نه اينكه او را شهيد نمايد (251) و از بس مدح و ثناى حسين عليه السلام را پس از واقعه كربلا شنيد روزى گفت : حكومت حسين بر من گوارا تر بود نسبت به اين عظمت و تقدسى كه آل على و بنى هاشم ياد مى شود بالاخره پيروان حسين عليه السلام از اين تهمت هاى پى در پى فايده ثمر بخشى حاصل نموده و بر عظمت و قوت بنى هاشم افزوده مى شد و طولى نكشيد كه حكومت وسيع بنى اميه منقرض گرديد و به قسمى آنها را از ميان بر داشتند كه حتى نام و نشانى از آنها باقى نماند فقط چند نفرى از آنها يكى بعد از ديگرى در آن حكومت مى كردند. امروزه از آن قدرت و جاه و غرور يك نفر ولو اينكه گمنام باشد پيدا نمى شود و اگر پيدا شود از بس مورد سرزنش مى باشند ننگ دارند كه خود را معرفى نمايند (252) نهضت حسين از نظر مهاتماگاندى من زندگى امام حسين آن شهيد بزرگ اسلام را به دقت خوانده ام و توجه كافى به صفحات كربلا نموده ام و بر من روشن شده است كه اگر هندوستان بخواهد يك كشور پيروز گردد بايستى از سرمشق امام حسين پيروى كند.(253) محمد على جناح درباره ى حسين سخن مى گويد. هيچ نمونه اى از شجاعت بهتر از آنكه امام حسين از لحاظ فداكارى و تهور نشان داد در عالم پيدا نمى شود، بعقيده من تمام مسلمين بايد از سرمشق شهيد كه خود را در سرزمين عراق قربان كرد پيروى نمايند. (254) حادثه ى طف از نظر لياقت عليخان اين روز محرم براى مسلمانان در سراسر جهان معناى بزرگ دارد، اين روز يكى از حزن آورترين و تراژيكترين وقايع اسلام اتفاق افتاد شهادت حضرت امام حسين در عين حزن نشانه فتح نهائى روح واقعى اسلامى بود زيرا تسليم كامل به اراده الهى به شمار مى رفت ، شهادت يكى از عظيم ترين پيروان اسلام مثل درخشنده و پايدار براى همه ما است اين درس به ما مى آموزد كه اشكال و خطرات هر چه باشد نبايستى از راه حقيقت و عدالت منحرف شد. (255) پورشوتامداس توندون (256) حسين را مى ستايد. شهادت امام حسين عليه السلام از همان زمان كه طفلى بيش نبودم در من تاءثير عميق و حزن آورى مى بخشيد من اهميت بر پا داشتن اين خاطره بزرگ تاريخى را مى دانم اين فداكارى هاى عالم از قبيل شهادت امام حسين سطح بشريت را ارتقاء بخشيده است و خاطره ى آن شايسته است هميشه بماند و ياد آورى شود. (257) اثر نهضت حسين از نظر گيبون مورخ مشهور (258) در طى قرون آينده بشريت و در سرزمين هاى مختلف صحنه حزن آور مرگ حسين موجب بيدارى قلب خونسردترين قارئين خواهد شد.(259) چارلز ديكنس (260)درباره ى نهضت حسين اين گونه مى گويد اگر منظور امام حسين جنگ در راه خواسته هاى دنيائى خود بود من نمى فهم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند پس عقل چنين حكم مى نمايد كه او فقط به خاطر اسلام فداكارى خويش را انجام داد (261) حسين عليه السلام از نظر توماس كارلايل (262) بهترين درسى كه از تراژدى كربلا مى گيريم اين است كه حسين و يارانش ايمان استوار به خدا داشتند آنها با عمل خود روشن كردند كه تفوق عددى در جائى كه حق با باطل روبرو مى شود اهميت ندارد و پيروزى حسين با وجود اقليتى كه داشت باعث شگفتى من است (263) سخنان پرفسور ادوارد براون (264)درباره ى حادثه طف آيا اقليتى پيدا مى شود كه وقتى درباره ى كربلا سخن مى شنود آغشته با حزن و الم نگردد حتى غير مسلمانان نيز نمى توانند پاكى روحى را كه اين جنگ اسلامى در تحت لواى آن انجام گرفت انكار كنند.(265) نهضت حسين از نظر سر فردريك جمس (266) درس امام حسين و هر پهلوان شهيد ديگرى اين است كه در دنيا اصول ابدى عدالت و ترحم و محبت وجود دارد كه تغيير نا پذيرند و همچنين مى رساند كه هر گاه بدى مقاومت كند و بشر در راه آن پا فشارى نمايد آن اصول هميشه در دنيا باقى و پايدار خواهد ماند. (267) ل .م .بويد (268) ل .م .بويد مى گويد در طى قرون افراد بشر هميشه جراءت و پر دلى و عظمت روح و بزرگى قلب و شهامت روانى را دوست داشته اند و در اثر همين ها است كه آزادى و عدالت هرگز به نيروى ظلم و فساد تسليم نمى شود اين بود شهامت و اين بود عظمت امام حسين و من مسرورم كه در چنين روزى با كسانى كه اين فداكارى عظيم را از جان و دل ثنا مى گويند شركت كرده ام هر چند كه 1300 سال از تاريخ آن گذشته است .(269) حسين از نظر واشنگتن ايروينگ مورخ آمريكائى (270) براى امام حسين عليه السلام ممكن بود كه زندگى خود را با تسليم شدن به اراده ى يزيد نجات بخشد ليكن مسئوليت پيشوا و نهضت بخش اسلام اجازه نمى داد كه او يزيد را به عنوان خلافت بشناسد او به زودى خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنى اميه آماده ساخت در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و در روى ريگهاى تفتيده عربستان روح حسين فناناپذير است اى پهلوان و اى نمونه شجاعت و اى شهسوار من اى حسين . (271) توماس ماساريك در باره ى حادثه ى كربلا سخن مى گويد. توماس ماساريك در اين مورد مى نويسد بسيارى از مورخين ما از كم و كيف اين رسم و ازدياد عزادارى واقف نبوده جاهلانه سخن مى گويند وضع عزادارى پيروان حسين عليه السلام را مجنونانه مى پندارند و ابدا بدين نكته پى نبرده اند كه اين مسئله در اسلام چه تحولاتى را به وجود آورده و با جنبش و نهضت مذهبى كه از تعزيه دارى در اين قوم پيدا شده در هيچ يك از اقوام و ملل ديگر عالم پيدا نشده با يك نظر دقيق در ترقيات دويست ساله پيروان على عليه السلام در هندوستان كه عزادارى را شعار خود نموده اند تصديق خواهيم كرد كه بزرگترين عامل اصلى مزيت را آنها پيروى مى كنند. دويست سال پيش پيروان على و حسين عليه السلام در سرتاسر هندوستان در اقليت بودند و همين حال را داشت ممالك ديگر، امروزه در ممالك مترقى و ثروتمند مسيحى اگر بخواهند چنين ماتم و عزادارى را به پا نمايند با صرف ميليونها دولار باز هم به تاءسيس چنين مجامع و مجالس عزادارى موفق نخواهند شد. گر چه كشيشان ما هم از ذكر مصائب حضرت مسيح مردم را متاءثر مى سازند، ولى آن شور و هيجانى كه در پيروان حسين عليه السلام يافت مى شود و در پيروان مسيح يافت نخواهد شد و گويا سبب اين باشد كه مصائب مسيح در برابر مصائب حسين عليه السلام مانند پر كاهى است در مقابل يك كوه عظيم پيكر (272) موريس دو كبرى مى نويسد: اگر مورخين ما، حقيقت اين روز را مى دانستند و درك مى كردند كه عاشوراء چه روزى است اين عزادارى را مجنونانه نمى پنداشتند زيرا پيروان حسين به واسطه عزادارى حسين مى دانند كه پستى و زير دستى و استعمار و استثمار را نبايد قبول كنند زيرا شعار پيشرو و آقا آنها ندادن تن به زير بار ظلم و ستم بود. قدرى تعمق و بررسى در مجالس عزادارى حسين كه چه نكات دقيق حيات بخشى مطرح مى شود، در مجالس عزادارى حسين گفته مى شود، كه حسين عليه السلام براى حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگى مقام و مرتبه اسلام ، از جان و مال و فرزند گذشت و زير بار استعمار و ماجراجوئى يزيد نرفت . پس بيائيد ما هم شيوه او را سرمشق قرار داده از زير دستى استعمارگران (بيگانگان ) خلاصى يابيم و مرگ با عزت را بر زندگى با ذلت ترجيح دهيم زيرا مرگ با عزت و شرافت بهتر از زندگى با ذلت است مسلم است ملتى كه از گهواره تا گور تعلماتش چنين است داراى چه مقام و مرتبتى است ، داراى هر گونه شرافت و افتخارى است ، همه سرباز حقيقى عزت و شرافتند، علاوه بر منافع سياسى كه ذكر شد و اثراتش طبيعى است بزرگترين پاداش اخروى را مسلمانان در اين عمليات (يعنى تعزيه دارى حسين مى دانند) آشنايان به تاريخ تصديق خواهند نمود كه اصلاح اخلاق و تعليمات بين المللى جز به وسيله مذهب امروزه بلكه در قرنها در ملل خاورميانه غير ممكن است . جمعيت تسليح اخلاقى به خوبى بدين نكته پى برده كه من خواهى و اتحاد و اتفاق را در سايه دين و مذهب و ديانت ملل خاور زمين به دست آورده اند امروز در ممالك متحده آمريكا مردم را به نام خدمت به وطن دعوت مى كنند، ولى در آسيا مى توان خدمات شايانى با به نام دين و مذهب حاصل نمود. اگر مسلمانان مذهب را ناديده انگارند و به نام وطن خواهى بخواهند ترقيات سياسى حاصل كنند به جاى نفع زيان خواهند برد زيرا اگر تعليمات سربازى را با دين تواءم سازند سربازان تا خون در بدن دارند حاضر نيستند حتى يك وجب از خاك مقدس وطن را تسليم اجانب نمايند. امروز اگر استقلالى در مسلمانان مشاهد مى شود عامل اصلى آن پيروى از دستورات قرآن و اسلام است و خواهيم ديد روزى را كه سلطنت هاى اسلامى در سايه همين نكته اساسى قوت گيرند و بدينوسيله مسلمانان عالم در سايه اتحاد و اتفاق واقعى مانند صد اسلام ممالك مشرق و مغرب عالم و امطيع او امر خود سازد، حسين عليه السلام شبيه ترين روحانيون به حضرت مسيح است ولى مصائب او سخت تر و شديدتر است (273) عاشوراء از نظر دكتر ژوزف فرانسوى دكتر ژوزف مورخ معروف فرانسوى در كتاب اسلام و اسلاميان مى نويسد: بعد از رحلت بنيان گذار اسلام يعنى محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله اختلاف كلمه و عقيده در تابعيت و جانشينان وى پيدا شد دسته اى به خلافت دامادش على بن ابيطالب قائل و دسته ديگرى خلافت پدر زن او ابوبكر را قبول نمودند، دسته اول را شيعه و دسته دوم را سنى ناميدند. ما بين اين دو دسته اختلاف شديدى بود و روز بروز شدت آن افزوده مى شد تا اينكه على عليه السلام به خلافت رسيد و عايشه زوجه حضرت و محمد صلى الله عليه و آله و دختر ابوبكر بر مخالفت او برخواست و معاويه برادر زن ديگر محمد صلى الله عليه و آله در شام پرچم پادشاهى را بر افراشت در اين موقع سه دستگى به وجود آمد و جنگهاى شديدى بر پا شد و عده زيادى مقتول و مجروح گرديدند. زمانيكه زمامدار شام (معاويه ) به قتل و غارت پيروان على عليه السلام پرداخت و دستور داد كه نام على عليه السلام را به زشتى ياد كنند و در منابر و مساجد نسبت به على عليه السلام اهانت مى نمودند، عداوت و دشمنى بين دو دسته شيعه و سنى بيش از پيش شد و شيعيان از زير بار اطاعت بزرگان سنت بيرون آمده و تنفر و انزجار خود را از آنها ابراز داشتند ولى حكومت و اقتدار در دست تسنن بود. بعد از زمان خلافت على عليه السلام شيعيان از ترس حكومتهاى جابر هيچ گونه ابراز عقيده اى نمى نمودند و اين شيوه برقرار بود تا واقعه عاشوراء كه در اين روز به دستور پسر حاكم شام ( يزيد بن معاويه ) حسين عليه السلام و يارانش را در حوالى كوفه به قتل رسانيدند و اين واقعه حائز اهميت شايانى گرديد و پيروان على عليه السلام بر آشفته و موقع را مغتنم شمرده مشغول پيكار شدند و جنگها نموده و خونها ريخته شد و عزادارى بر پا گرديد و كار به جائى رسيد كه شيعيان عزادارى نبيره محمد يعنى حسين بن على عليه السلام را جزو مذهب خود قرار دادند و از آن روز تا كنون به پيروى از منويات بزرگان دين خود كه آنها را دوازده نفر از اولاد على و فاطمه عليه السلام مى دانند و گفتار و رفتار و كردار هر يك از آنها را در هر مرتبه گفتار و كردار خدا و رسول و تالى قرآن مى شمارند، در عزادارى حسين عليه السلام شركت كرده و رفته رفته يكى از اركان مذهب شيعه قرار گرفت ترقيات سريع السيرى كه شيعيان در اندك مدتى كردند مى توان گفت در دو قرن ديگر عدد آنها بر ساير فرق مسلمانان بيشتر خواهد شد و علت اين امر بواسطه سوگواى حسين عليه السلام است . امروز در هيچ نقطه از جهان نيست كه براى نمونه دو الى سه نفر شيعه يافت شوند و اقامه عزادارى ننمايند. در بندر مارسيل عربى را ديدم كه پيرو مذهب تشيع بود و گويا تبعيت بحرين را اختيار نموده بود در مهمانخانه جنب اطاق من مسكن داشت در روز عاشوراى حسين عليه السلام به تنهائى احوالات حسين را مى خواند و گريه مى كرد و سپس مقدارى آش كه با شكر و برنج تهيه نموده بود بين فقراء تقسيم مى نمود. شيعيان عقيده دارند كه در روزهاى عاشوراء و تاسوعا بايستى فقرا را اطعام نمود از اين جهت همه ساله از اموال خود به قدر استطاعت خويش به فقرا كمك مى نمايند و بعضى اوقات اين كمكها از ميليونها دولار هم مى گذرد دسته ديگرى از شيعيان براى اقامه مجلس سوگوارى وقفياتى نموده اند كه ارزش آن بالغ بر ميليونها دولار مى گردد، بايد اعتراف نمود كه شيعيان از بذل جان و مال خود در راه مذهب و سوگوارى حسين عليه السلام دريغ ندارند. امروز در هر نقطه از عالم مسلمانان شايسته ترين افرادى مى باشند كه به معروفت علم واقف شده و بخصوص فرقه شيعه بر ساير فرق اسلام مزيت و برترى دارند (274) پايان