زندگاني سفير حسين عليه السلام مسلم بن عقيل عليه السلام

مقدمه ناشر
مقدمه علامه باقر شريف القرشى
مقدمه مؤلف
بخش اول : مسلم و كوفه
بخش دوم : آغاز جنبش كوفه ماهيت عكس العمل امام (ع )
بخش سوم : آمادگى و بسيج ، تحت نظارت سفير
بخش چهارم : ابعاد رويارويى
بخش پنجم : رويارويى نهايى زودرس ، ليكن اجتناب ناپذير

مقدمه ناشر

مقدمه ناشر بسمه تعالى مؤلف محترم در اين كتاب با استفاده از منابع تاريخى به صورتى موضوعى و فراگير به بررسى حوادث كوفه و پيرامون ماءموريت مسلم بن عقيل - سفير ثقه حسين بن على عليه السلام - پرداخته و نسبتا بحث جامع و شاملى را ايفاء كرده است . اين دفتر بعد از ترجمه و بررسى ، كامل آن را طبع و به علاقه مندان معارف اسلامى و تشنگان واقعيت قضيه مسلم بن عقيل - عليه السلام - تقديم مى نمايد. اميد است مورد قبول پروردگار متعال قرار گيرد. دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم تقديم بسم الله الرحمن الرحيم اين كتاب را به سرور كائنات ، پيامبر هدايت و نور، و خاتم پيامبران الهى ، صلوات الله علهيم اجمعين - و خاندان پاكش - كه خداوند آنان را از هر رجسى پاك و پيراسته كرد - و هر كه بذر محبت و ولاى اين خاندان را ناخودآگاه در ضمير و عمق جان من كاشت ، هديه مى كنم . امروز مطلع شديم كه پدرم به جرم تعليم محبت پيامبر خاندان مجاهدش ، در زندانهاى ستمگران ، به سر مى برد و من اين كتاب را به پدرم كه در تمام زندگى با كودكان خود از مسلم بن عقيل ؛ قهرمان بزرگ ، سخن مى گفت و خود را فدايى آن آستان مقدس مى دانست تا آرامگاه همراه و هم جهت بود، و به تمام پدرانى كه به فرزندان خود محبت اهل بيت را آموختند و بخاطر فرزندان مهاجر و مجاهد خود به زندان افتادند و يا تن به محروميت و طرد دادند، هديه مى كنم . ثواب اين تلاش را به پدر و مادرم هديه مى كنم ؛ زيرا آنان محبت سبط پيامبر را به من آموختند؛ محبت حسين را كه پدر و مادرم به فداى او باد. محمد على دارالهجره 1406 ه .ق .

مقدمه علامه باقر شريف القرشى

مقدمه علامه باقر شريف القرشى گمان نمى كنم شهرى در خاورميانه در صحنه سياست جهانى ، خطيرتر از كوفه بازى كرده باشد؛ زيرا اين شهر، مركز آگاهى سياسى و اجتماعى براى تمام ملتهاى مسلمان بوده است و از جمله فعاليتهاى بارز اين شهر، سرنگون كردن حكومت عثمان ؛ بزرگ خاندان اموى و فعاليت قابل توجه براى انتخاب اميرالمؤمنين على ؛ پسر عم پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - به خلافت بود. كوفه بزرگترين پشتيبان نظامى اسلام بود. و نيروهاى آزادى بخش اسلام در اين شهر متمركز شده بودند. و مجاهدان و فاتحين اقاليم در اين شهر گرد آمده و آماده آزاد كردن سرزمينهاى گوناگون از كفر و شرك بودند. همچنين كوفه از موقعيت استراتژيكى خاصى برخوردار بوده و مركز فعاليتهاى اقتصادى محسوب مى گشت ، و بيشترين درآمد حكومت مركزى ، از اين شهر تاءمين مى شد، لذا مورد توجه خلفا بود. اميرالمؤمنين - عليه السلام - اين شهر را مركز خلافت قرار داد و دارايى حكومت بدين شهر منتقل گشت . امام ؛ اميرالمؤمنين - پيشاهنگ عدالت اجتماعى - در اين شهر بود كه سياست درخشان خود را در جهت بسط مساوات عادلانه ، الغاى تبعيض نژادى ، از ميان برداشتن اختلافات موجود ميان جامعه اسلامى و به وجود آوردن فرصتهاى برابر، براى همه پياده نمود. اين سياست بناى استوارى از ملت را در كنار امام قرار داد و آگاهى اصيل و عميقى را در كوفه به وجود آورد. همين سياست بود كه روح تمرد و سركشى را عليه امويان طى حكومت خود بر عراق گسترش داد. كوفه پس از جنگهاى دردناك كه به وسيله سودجويان عليه اميرالمؤمنين - عليه السلام - راه انداخته شده بود، دچار انحطاط و برگشت شد. مخالفين ، جنگهاى جمل ، صفين و نهروان را عليه اميرالمؤمنين - اولين پيشاهنگ حقوق بشر - راه انداختند. اين جنگها خردها را فلج ساخت و تمرد اجتماعى را باعث گشت . و حركت جامعه را دچار سستى كرد. مجموعه اين عوامل ، جامعه را از حركت در مسير حق بازداشت و آنان را در مقابل امام قرار داد، تا جايى كه تمرد كرده ، خواستار توقف جنگى شدند كه در آستانه پيروزى در آن بود. و در لحظه اى كه معاويه دشمن ناجوانمرد، در سراشيبى سقوط بود، نجاتش دادند و زشت ترين صحنه هاى تاريخ را آفريدند. و از اين لحظه - كه تلخ ‌ترين لحظه اى است كه تاريخ اسلام با آن روبرو شده است - در جازدن امت اسلامى ، عقب رفتن و حتى از دست دادن دستاوردهاى اسلامى آنان شروع شد و ظلم و جور و باطل معاويه ، بر حق و عدالت امام اميرالمؤمنين - عليه السلام - پيروز گشت . از آن پس ، امام - عليه السلام - در كنار كوفه فرمان مى داد اما كسى اطاعت نمى كرد، سپاهيان را فراخواند ليكن پاسخى نمى شنيد! لشكر به راحتى رو كرده ، از جهاد در راه خدا سرباز مى زدند. حضرت - عليه السلام - با رنجهاى متعدد دمساز گشته ، جام زهر را جرعه جرعه سرمى كشيد تا آنكه دستى جنايتكار، حضرت را در محراب به شهادت رساند و حكومت امام ، بدين گونه به سرآمد. روشن ترين حكومتى كه تاريخ اسلام به خود ديده بود. حكومت امام به شكل قاطع و بنيادى ، حقوق مظلومين و محرومين را مسلم دانست و با استبداد و سلطه گرى به نبرد برخاست . و پرده هاى فريب اجتماعى را پاره نمود و افقهاى روشن و زيبايى در برابر تمام مردم و ملل جهان آشكار كرد. امام - عليه السلام - اولين پرچمدار اين امت در تحقق اهداف بزرگ و كريمانه اش بود و او بود كه خطوط اين مسير را طرح كرد و راه اين پيكار مستمر را نشان داد. پس از صلح امام حسن - كه براى حفظ خونهاى مسلمين صورت گرفته بود - حكومت به دست معاويه افتاد.كسانى كه از آگاهى سياسى و شناخت شرايط، بى بهره هستند صلح امام را نادرست مى دانند، صلحى كه امامت تحت شرايط دشوار و سخت به آن تن داده بود. و خار در چشم ، و استخوان در گلو، به شماتت اين و آن گوش مى داد. اگر اين صلح نبود امت اسلامى دچار سيلى از مشكلات اجتماعى شده و تنها خداوند پيامد اين مشكلات را مى دانست و بس . پس از صلح ، كوفه خوار، ذليل و آرزو از كف داده ، در اختيار معاويه قرار گرفت . معاويه درصدد شكست و زبون كردن اين شهر برآمده ، شرورترين حكام را به امارت كوفه فرستاد، كسانى چون مغيرة بن شعبه و زياد بن ابيه ، كه چشم ها را از كاسه درمى آوردند و بى گناه را به جاى مجرم مجازات مى كردند و آن را كه باقى مانده بود به جاى فرار مواءخذه مى نمودند و با گمان و تهمت ، مرتكب قتل مى شد. اهل كوفه پس از گذشت اوقات مناسب ، به فكر سرنوشت خود افتاده انگشت ندامت به دندان گزيدند و از آنچه با امام اميرالمؤمنين و فرزندش حسن -عليهماالسلام - كرده بودند، ابراز انزجار نمودند و در صدد جبران تفريط و جدايى طلبيها افتادند؛ مخفيانه نزد امام حسين - عليه السلام - رفته از او خواستند تا عليه معاويه شورش كند و رهبرى حركت انقلابى كوفه را به عهده بگيرد. ليكن امام با توجه به شرايط سخت و دشوار آن زمان از قبول خواست اهل كوفه خوددارى ورزيد. از جمله موانع قيام امام در آن زمان ، قابليت ، ديپلماتيك مكارانه معاويه و نعل وارونه زدن وى بود، باضافه آنكه بيت المال در اختيار معاويه بود و او مى توانست به كمك دارايى موجود در خزانه ، دلها را بخرد و هر حركت عصيانگرانه را سركوب كند. چون معاويه هلاك شد- در حالى كه براى يزيد بيعت گرفته بود - اهل عراق نفس راحتى كشيدند و پنداشتند حاكميت ظلم و جور در هم شكسته شده است ، لذا رهبران كوفه تحت رهبرى پيشواى بزرگ سليمان بن صرد خزاعى كنفرانسى ملى تشكيل دادند و در آن از مصائب وارده بر كوفه در زمان معاويه سخن ها گفتند و نتيجه گرفتند كه تنها راه بازگشت مجد و عظمت شهرشان ، به حكومت رسيدن امام حسين - عليه السلام - مى باشد. پس هزاران نامه و دهها هياءت نمايندگى نزد امام فرستادند و حضرت را براى آمدن به كوفه ترغيب نمودند. امام - عليه السلام - قبل از هر كار، لازم ديد نماينده اش را به سوى آنان گسيل دارد تا اوضاع را دريافته به وى گزارش كند. لذا نماينده بزرگش مسلم بن عقيل را - كه از بهترين تيرهاى تركش خاندان نبوت و از مراتب بالاى تقوا، علم و پرهيزكارى برخوردار بود - به نمايندگى به كوفه فرستاد. ورود مسلم ، اهل كوفه را دچار خوشحالى و سرور بزرگى كرد و آنان پشتيبانى كامل خود را از وى اعلام داشتند. و هجده هزار تن با وى بيعت نمودند و اطاعت و جان نثارى خود را بيان داشتند. آنان براى آزادى كوفه از يوغ اسارت خاندان اموى و بازگشت خلافت اسلامى به اهل بيت عصمت و طهارت - كه قلب تپنده تن امت اسلامى است - تا پاى جان و اموال ، بيعت كردند. يزيد كه حساسيت قضيه را درك كرده بود و دريافت كه كوفه از پذيرش بيعت وى شانه تهى كرده است ، امارت آن ديار را به ابن مرجانه جلاد سپرد. ابن زياد به مجرد رسيد: به كوفه دستورات و احكام عرفى خاصى را صادر كرد و وباى ترس را در سراسر شهر پخش كرد. او هر مخالفى را بسرعت اعدام مى كرد و بذر ترس را در دل كوفيان مى كاشت . لذا كوفيان تمام خواسته هاى دينى و ملى خود را فراموش كرده ، سر در لاك خود فرو بردند و ذليلانه تحت امر ابن مرجانه درآمدند! از وقايع تاءسف بار آن است كه ابن مرجانه ، همين اهل كوفه را آماده و مسلح كرد تا با آزادى بخش خود مسلم بن عقيل بجنگد، همچنان كه آنان را براى نبرد با ريحانه پيامبر اكرم ، امام حسين -عليه السلام - به كربلا روانه داشت . آنان نيز سيد جوانان اهل بهشت را به شهادت رساندند و مرتكب جنايت هولناك قتل خاندان عصمت و طهارت شدند. مانند اين فاجعه را تاريخ هرگز بياد ندارد و مانند آن را ضبط نكرده است . اما اين كتاب به صورتى موضوعى و فراگير، به بررسى حوادث مى پردازد؛ بررسى دقيق و تحليل موشكافانه ، از مختصات اين كتاب است . مؤلف به هر نشانه اى كه مى رسد در كنار آن مى ايستد و بر آن پرتو تحليل مى اندازد و واقعيت قضيه مسلم بن عقيل شهيد را آن چنان آشكار مى كند كه گويى خود وى ، يكى از شاهدان اين فاجعه بوده است و مراحل متعدد اين ماجرا را به چشم خود ديده است . با خواندن اين كتاب از نحوه طرح مطلب و تازگى شيوه استنتاج و تحليل ، دچار شگفتى شدم . و اما درباره مؤلف كتاب ، بايد بگويم كه او فرزندمان استاد محمد على عابدين است كه فعاليت فكرى خود را وقف خدمت به اهل بيت - عليهم السلام - نموده است . من در چهره او آينده درخشانى مى بينم . توفيق دادن خداى را زيبنده است كه به هر كس بخواهد از بندگان خود ارزانى مى دارد و هدايت در دست اوست و ما نيازمندان هميشگى رحمت او هستيم . باقر شريف القرشى نجف اشرف 1397 ه .ق 1977 م .

مقدمه مؤلف

مقدمه مؤلف اهميت فرستادن نماينده به كوفه (اواخر سال 59 هجرى ) توسط امام حسين -عليه السلام - هنگامى آشكار مى گردد كه به اهميت قيام ضد ظلم نواده سرور پيامبران حسين بن على - پى ببريم و موضعگيرى مقدس امام را در برابر فشارهاى سياسى فكرى و اعتقادى كه امت جدش - صلى الله عليه و آله - از آن رنج مى برد، درك كرده باشيم . سبط پيامبر با موضعگيرى منجر به واقعه كربلا و نقش تعيين كننده خود در دنياى قيامها، تحول عميقى در قبال نقد واقعيت سياسى حاكم و سياستى كه در آينده حاكم خواهد بود ايجاد كرد و با خون پاك خود، آتش انقلابات آينده را روشن كرد و نهال عدالت را آبيارى نمود. حيات خونين امام ، نقطه عطف تعيين كننده در حركت تاريخ اسلام محسوب مى گردد و در تمام حوادث پس از خود، تاءثير روشنى به جا گذاشت و در حوادث اسلامى و انسانى اثرات خود را حفظ كرد؛ زيرا حركت امام با قوانين ازلى انسان و اسلام پيوند استوارى دارد و اين دو، با يكديگر داراى يك خط سير مى باشند. امام روزى كه تكليف خود را انجام داد واقعيت وجودى خود را به نمايش گذاشت و يكى از پرده هاى شگفت هستى خود را عيان ساخت ، و به تمام تاريخ و انسانها معنا و مفهوم نبوى جاويد خود را نشان داد. امام با اداى تكليف خود، تمامى تلاشهاى بنى اميه را در جهت تبديل نبوت به افسانه اى كه در غيبت يا غفلت آنان در صحنه عربيت رخ داده بود خنثى ساخت . اين مقدمه براى بيان واقعيت حركت بنى اميه در جهت تجديد عهد جاهليت كه آن را بر خود فرض كرده بود و در صدد الغاى نبوت خاتم پيامبران برآمده بود - همچنان كه خود معاويه در بيان كينه توزانه خود با دوست و عامل وى بر كوفه ؛ مغيرة بن شعبه بدان اعتراف مى كند - كافى نمى باشد. سياست بنى اميه بر آن بود تا كتاب خدا را به افسانه هايى براى سلطه گرى سياسى و نظامى بدل كند و هنگام نياز و بازى ، قرآن به سرنيزه برود ونهايتا برنده اى باشد در آستين قماربازان سياست و بردگان آزاده شده به دست رسول خدا. كافى است به اين نكته اشاره كنيم و نهضت فرزند رسول الله - صلى الله عليه و آله - صرفا قيامى براى سرنگونى حكومت و ابطال نظام ادارى آن - چنان كه از گذشته تا كنون عده زيادى چنين پنداشته اند - نبود بلكه قيام سبط رسول خدا - صلى الله عليه و آله - براى مبارزه و مقابله با سياست تبديل نبوت به افسانه اى بيهوده و حركتى بود عليه عملكرد معاويه كه قرآن را چنان تدوين مى كند تا بتواند به سود خود، آن را تاءويل كند و در مقام بازيهاى سياسى از آن استفاده كرده اعتبار قرآن را به پايان برساند. قيام امام عليه تمام اين سياستهاى دراز مدت اموى براى تهى ساختن نبوت از مفاهيم حقيقى خود بود و بايد قيام امام را در اين راستا تجزيه و تحليل كرد. جنبش اموى از يزيد فعاليت بيشترى را عليه اسلام و مسلمين پس از پدرش معاويه انتظار داشت و بى شرمى افزونى را متوقع بود، ليكن اين تلاش نوين در راستاى احياى جاهليت ناكام ماند و مجريان آن رسوا گشتند و توان تحقق آرمان جاهلى كفرآميز را نيافتند؛ زيرا قرآن ناطق ، عصاره نبوت و رسول خاتم و سيدالمرسلين - صلى الله عليه و آله - بر آنان شوريد و مواضع اصيل اسلامى را آشكار كرد. خون حسين شهيد و سبط رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - مصداق اين آيه قرآن بود كه : انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون (1). البته ما قرآن را بر تو نازل كرديم و ما هم او را محققا (آسيب حسودان و منكران ) نگاه خواهيم داشت . بنابراين ، ما قيام و انقلاب بزرگ امام را در مقياس هستى درك مى كنيم و خود را ملزم به تن دادن و پذيرش چهارچوبهاى تنگ نظرى و افقهاى محدود نمى دانيم و كمترين احتياجى به اين گونه چهار نداريم ، در حالى كه در برابر ما آسمان وسيع و افقهاى روشن اين قيام آشكار است . بنابراين در مقياس هستى ، قيام امام يك حادثه علوى و بالايى تلقى مى گردد و آن را بايد متصل به آسمان و اراده مطلقه بارى تعالى و ملهم از خواست خداوندى دانست كه : ان الله شاء ان يراك قتيلا؛ اراده الهى بر شهادت تو قرار گرفته است . مهمترين مرحله ترك و قيام حسينى كه منجر به انفجار بزرگ كربلا گشت ، مرحله فرستادند نماينده از سوى حضرت به كوفه بود. اين حركت از امام ، يكى از جلوه هاى فرزانگى رهبر قيام ، امام حسين - عليه السلام - را نشان مى دهد و روشن مى سازد كه برخلاف تصور تخطئه گران ، اين قيام يك حركت بى مقدمه و خودبخودى نبوده است بلكه از آگاهى و بصيرت كامل و درك تمام جوانب مطلب برخاسته است و بالاءخره برخى تصورات نادرست را درباره قيام ، تصحيح مى كند. قيام امام بدون انديشه و تعيين راهى آزموده و بررسى نتايج ، صورت نگرفت و امام برخلاف نوشته هاى سطحى و القاآت زودگذر، با تاءثير از نامه هاى اهل كوفه فورا عكس العمل نشان نداد. اين قيام بالاتر از قيامهاى خودبخودى و بدون برنامه بوده است . بررسى مرحله فرستادن سفير به كوفه ، دليل روشنى به دست ما مى دهد تا ظرافت و دقت برنامه ريزى آن را درك كنيم و سستى اعتقاد به حركت خودبخودى را دريابيم و گمانهاى بى برنامه بودن نهضت را درهم بكوبيم . از اينجاست كه به اهميت بررسى اين مرحله بيشتر پى مى بريم و خود را ناگزير از طرح جنبه هاى مختلف سفارت سفير حسين - عليه السلام - به كوفه مى دانيم . با وجود آنكه مؤلفين مسلمان - شيعه و سنى - به بررسى قيام امام حسين - عليه السلام - پرداخته اند، ليكن غالبا از اين مرحله به آسانى گذشته اند. همچنانكه از جامعه كوفه به راحتى رد شده اند. آنان لازم ندانسته اند اندكى تاءمل كنند و به مردم پرجنبش ، مظلوم و پرحماسه كوفه بپردازند و به كار بردن تعابير كلى و پيشداريهاى منبعث از تصورات قديمى و جديد در مورد مردم شهرها را كافى ديده اند و بدين ترتيب انسان مسلمان را - حتى تا امروز- از درك واقعيت مردم و اهل كوفه ، محروم داشته اند. البته فكر نمى كنيم علت كم توجهى محققين به اين مرحله ، كوتاهى زمان آن و بسرآمدن سفارت در مدت كم بوده باشد، زيرا اهميت اين حوادث در طول زمان آنها نيست ، بلكه در ارتباط تنگاتنگى است كه با انقلاب اسلامى حسينى داشته اند؛ همچنان كه در طول تاريخ نقش فعالى را به عهده گرفته اند. به نظر ما علت كم توجهى محققان و مورخان به اين مقطع مهم تاريخى ، انگيزه هاى درونى و روش بررسى هاى تاريخى آنان بوده است . مورخان در اين گونه موارد بدون داشتن دركى و استنباطى از اسرار صعود و افول نهصت ها، به تكرار مكررات اكتفا كرده اند و روايات متناقص ، آنان را از فرورفتن در باطن امر و گذر از سطح به عمق ، بازداشته است . لذا اكثر آنان به چنين تصورى ، قيام سيدالشهداء را بدون طرح مساءله سفارت مسلم بن عقيل ترسيم نموده و نيازى به درك شرايط آن روز مردم ، مخصوصا اهل كوفه نديده اند. اين شيوه از خلف تا سلف همچنان ادامه داشته و ما را از دريافت حقيقت امر بازداشته و خورشيد واقعيت را در پس ابرهاى تصورات ظاهرى پنهان داشته است . و اين نوع نگرش مورد قبول اكثر نويسندگان شيعه و اهل سنت بوده است و كتب آنان تنها وقايع را ذكر مى كنند و حالت روايت گونه خود را حفظ كرده ، به نقل سيره ، اقوال ، قرار گيرند، به طور خلاصه عبارتند از: 1 - جنبه هايى از مهترين جوانب سبط پيامبر بزرگ - صلى الله عليه و آله - 2 - مهمترين جلوه هاى پيكار قهرمان مدافع آيين محمدى - صلى الله عليه و آله - مسلم بن عقيل ، و رهبرى تحركات مردم كوفه 3 - آشكارترين جنبه هاى ظلم بر مسلمانان - مانند كوفيان - و شدت رنج آنان و آگاهى از آزادى و حق خواهى مردم . 4 - روشن ترين جلوه هاى رعب و وحشت ايجاد شده توسط امويان ... به زودى بيان خواهيم كرد كه سياست بنى اميه انواع وسيله ها را به كار مى گيرد تا فرد مسلمان و جامعه اسلامى را از التزام عملى به مبادى دين اصلح و طريق اقوم ، بازداشته و همه استعدادهاى مردم را سركوب كرده و جوهر عمل را از آنان گرفته بود. تمام اين سياستها در جهت آن بود كه تنها نام اسلام و انتساب اسمى به اين دين مبين باقى بماند - بدون تمسك به هدايت اين دين بزرگ - و بنى اميه بتوانند تحت نام خلافت رسول الله - صلى الله عليه و آله - مدت بيشترى بر مردم حكومت كنند. اين بررسى ، در تلاش بحث تفصيلى نمايندگى مسلم برآمده ، سعى نموده است اقوال و روايات را از منابع تاريخى مورد قبول تمام مسلمانان ، اخذ كند. اين بحث در چند بخش صورت گرفته و هر بخش به سه فصل تقسيم گشته كه فصل اول آن تقريبا سه موضوع را بررسى مى كند. فهرست كتاب گوياى مطلب است و ما را از طرح جزئيات در اين مقدمه كوتاه بى نياز مى كند. از خداوند متعال قبول اين عمل اندك را اميد داريم و از او مى خواهيم تا ما را در احياى معالم هدايت و نشانه هاى دين خود يارى فرمايد. قل هذه سبيل ادعوا الى الله على بصيرة انا و من اتبعنى (2) بگو: اين راه من است كه من و پيروانم آگاهانه به سوى راه خدا دعوت مى كنيم . محمد على عابدين 1396 ه‍- قمرى . 1976 م .

بخش اول : مسلم و كوفه

بخش اول : مسلم و كوفه مسلم و كوفه : پيش از ورود به بحث تفصيلى پيرامون اين رادمرد، بر خود لازم مى دانيم چند موضوع ضرورى را طرح كنيم تا هنگام جلو رفتن در مباحث و فصول كتاب ، ما را يار باشند و به ما كمك كنند. نخست پيرامون نسب اين سفير سخن خواهيم گفت و سپس از طريق شناخت پدرش عقيل ، به حقيقت وى دست خواهيم يافت چرا كه : الولد سر ابيه و بعد به بررسى شخصيت خودش خواهيم پرداخت . همچنين بايستى از محل ماءموريت وى آگاهى داشته باشيم . لذا درباره كوفه اين شهر تازه بنياد و جامعه نوپا كه حوادث بزرگ روز را در خود شاهد بوده است ، مطالبى بيان خواهيم داشت . بنابراين ، اين سه فصل با مقدمه اى ، بحث بخش نخست را تشكيل مى دهد كه ، مدخلى است بر زندگى اين رادمرد و قهرمان تاريخى جاويد. زمينه ها، نسب مسلم بن عقيل هاشمى روزى كه اراده آسمانى ، طبيعت متمايز جنس بشرى را بيان كرد و روزى كه وحى خداوند تبارك و تعالى حقيقت متباين انسانى را در قرآن بدين گونه بيان كرد كه : انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا (3). و معيار ثابت و هميشگى برترى را بدين گونه اعلام داشت كه : ان اكرمكم عندالله اتقاكم (4) در آن روز عملا مردم روى زمين به گروهها، قبايل و امتهاى مختلف متباين و پراكنده تقسيم شده بودند. از جمله اين ملتها، ملت ريشه دار عرب بود كه به دهها قبايل منقسم گشته ، و اين فروع از آن اصل قديمى برخاسته و گسترش يافته بودند. در قله و راءس اين هرم ، قبيله جاويد بنى هاشم بود كه چونان خورشيد در ميان قريش مى درخشيد و در مجد، عظمت ، عزت و بزرگى منشى به بالاترين مراتب و منزلت اجتماعى آن روزگاران رسيده بود. با آنكه معيارها و ارزشهاى اخلاقى و معتقدات درست ، در آن زمان متفاوت بود. بنى هاشم ، هم در عصر جاهلى و هم در روزگار درخشان اسلامى ، برترين ، گراميترين ، بالنده ترين قبيله و داراى استوارترين عقيده بودند. و اين مطلب عجيبى نيست ، زيرا كه همين قبيله بود كه از آن ، دلاوران ملت عرب و مهتران اين امت برآمدند، بلكه آنان برترين چهره هاى تمامى بشريت و امم بودند و شاخص انسانيت و قدسيان بشر، اينان مى باشند. در اينجا كافى است سخن حبيب خدا، سرور عرب و عجم را نقل كنيم كه مى فرمايد: انا محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ، ان الله خلق الخلق فجعلنى من خير خلقه و جعلهم فرقتين ، فجعلنى فى خير فرقة و خلق القبائل فجعلنى فى خير قبيلة و جعلهم بيوتا، فجعلنى فى خيرهم بيتا فانا خيركم بيتا و انا خيركم نفسا (5) من محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب هستم . خداوند خلق را آفريد و مرا از بهترين خلق خود قرار داد. مردم را دو گروه ساخت و مرا در بهترين گروه قرار داد. و قبايل را آفريد و مرا در بهترين قبيله قرار داد و مردم را خانواده خانواده نمود و مرا در بهترين خانواده قرار داد. پس من از نظر خانوادگى از بهترين شما هستم و خودم نيز از بهترين شما هستم . مسؤ وليت حفظ اسلام و دلسوزى مسلمانان به آنان واگذاشته شده است ؛ زيرا كه خداوند توانايى ها و استعدادهاى بزرگى در آنان به وديعه قرار داده بود لذا كفار و منحرفين ، بر آنان رشك برده ، حسد ورزيدند و كينه هاى نهانى اهل جاهليت و آزادشدگان فتح مكه عليه آنان هشدار داد و هميشه بر زبان مباركش بر زبان مباركش خبر از گزينش آسمانى و برترى خدادادى بنى هاشم بود. حضرت - صلى الله عليه و آله در اين مورد فرمود: قال جبرئيل عليه السلام : قلبت الارض مشارقها و مغاربها فلم اجد افضل من محمد صلى الله عليه و آله ، و قلبت الارض مشارقها و مغاربها فلم اجد افضل من بنى هاشم (6) جبرئيل - عليه السلام - گفت : شرق و غرب زمين را زير و رو كردم ليكن برتر از محمد - صلى الله عليه و آله - نيافتم . و شرق و غرب عالم را در نورديدم و زير و زبر كردم اما گراميتر از بنى هاشم نديدم . پيامبر اكرم بر گزينش آسمانى خود و آلش تاءكيد مى كرد، با آن كه فضل و مجد حضرت نزد قريش آشكار بود. قريش ، پيامبر و ديگر جوانان بنى هاشم را آن چنان مى شناختند كه فرزندان خود را مى شناختند (7). با اينهمه پيامبر -صلى الله عليه و آله - مكرر مى گفت : ان الله اصطفى من ولد آدم ابراهيم و اتخذه خليلا و اصطفى من ولد ابراهيم اسماعيل ، ثم اصطفى من ولد اسماعيل نزار، ثم اصطفى من ولد نزار مضر، ثم اصطفى من مضر كنانة ، ثم اصطفى من كنانة قريشا، ثم اصطفى من قريش بنى هاشم ... ثم اصطفى من بنى هاشم بنى عبدالمطلب ، ثم اصطفانى من بنى عبدالمطلب (8). خداوند از فرزندان آدم ابراهيم را برگزيد، و او را دوست خود قرار داد و از فرزندان ابراهيم اسماعيل را، و از فرزندان اسماعيل نزار را برگزيد. سپس از فرزندان نزار مضر را برگزيد و از مضر كنانه را برگزيد. و از كنانه قريش را برگزيد و از قريش بنى هاشم را برگزيد... و از بنى هاشم عبدالمطلب را برگزيد و سپس مرا از بنى عبدالمطلب برگزيد. آرى ، من ، فرزند عبدالمطلب شيبة المحمد هستم كه عده اى از جهت منزلت او را فقط جد پيامبر اكرم مى دانند و بس در حالى كه شيبة الحمد از اوصياى ابراهيم خليل -عليه السلام - بود و يقينا آينده درخشان و منزلت بزرگ نوه خود فرزند عبدالله را مى دانست تا جائى كه به ابوطالب (وصى خود) سفارش كرد كه مستقيما بر تربيت و رشد نوه مسعودش نظارت داشته باشد تا حضرت ، جوان شود و آماده ابلاغ دستورات ربوبى گردد. اگر عبدالمطلب صرفا پدرى معمولى و جدى از دوره جاهليت بود- چنانكه عده اى تصور مى كنند - شايسته پيامبر نبود كه در سخت ترين لحظات و حساسترين مواقف ، از جد خود ياد كند، در صورتى كه حضرت ختمى مرتبت - صلى الله عليه و آله - در جنگهاى خود هنگام رجزخوانى و مبارزه طلبى مى فرمود: من براستى پيامبرم ... من فرزند عبدالمطلب هستم . رسولى كه تنها به زبان وحى سخن مى گويد و نطق او از هواى نفس بدور است ، به جد خود افتخار مى كند و با غرور از مجد پدربزرگ خود ياد مى كند و در عرصه كارزار كمك معنوى از نام مبارك جد خود مى گيرد. قطعا پدر بزرگش عبدالمطلب و عمش ابواطالب نسل اندر نسل از اوصياى آسمانى (9) و از زمان ابراهيم خليل الرحمان - عليه السلام - حافظان اسرار نبوت بوده اند. و اين مطلبى است كه بايد آن را را چشم حقيقت بين فهميد و با بصيرت دريافت ؛ زيرا درك آن از دين و ايمان است . پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - كه از خود و خاندانش سخن مى گفت و آنها را و نفس مقدس خود را بزرگ مى داشت نه عصبيت داشت و نه نارسيست بود بلكه وى حقيقت ديگرى را مد نظر داشت . حضرت به ملازمه ذاتى ميان برگزيده بودن خود و خاندان پاكش و گزينش آنان از عالم بالا اشاره داشت . پيامبر مى خواست بزرگى و مجد خاندان عصمت را آشكار كند تا كسى اين خاندان را كوچك نشمارد و آنان را برابر واقعيت امر قرار بگيرند و آگاهانه يا نا آگاهانه در مقابل اين خاندان قرار نگيرد و با دليل يا بى جهت به پيكار با اهل بيت برنخيزند. اينها ناشناخته نبودند بلكه ترس پيامبر بيشتر از آن بود كه آنان فريب خورده با اين خاندان به ستيز بپردازند؛ لذا حجت را بر همه ، تمام كرد. حقا كه چقدر نظر و دورانديشى و آگاهى پيامبر زياد بود كه آينده را چون گذشته مى ديد. على رغم اين همه تاءكيدات مكرر و پى در پى از پيامبر - صلى الله عليه و آله - در مورد حفظ و حرمت خاندان پاكش براى حفظ و تداوم رسالت ، تاريخ از جنايات هولناك و پى در پى ، مسلخ و زندان عليه اهل بيت و پيروان آنها براى خفه كردنشان سخنها دارد؛ جناياتى كه به دست افراد پست قريش صورت گرفت ، زندانهايى ؟ براى از ميان برداشتن اين سلاله پاك به وجود آمد، فريبكاريهايى كه توسط نامردمان انجام گرفت ، تصفيه هاى فيزيكى اهل بيت و جنايات بسيارى كه تاريخ در ثبت آنها قصور ورزيده است ؛ ليكن در كتابى بزرگ و سترگ نزد خداى قاهر مضبوط است كه : فى كتاب لايضل ربى و لاينسى (10) اما كمترين نوع ظلم در حق اين خاندان عظيم ، كوچك شمردن قدر آنان و تلاش مستمر در جهت از بين بردن ارزشهاى والاى معنوى آنان و خارج كردن آنان از گردونه هدايت كردن مردم بود كه هرگز تحقق نيافت . معاويه باره تلاش بيمارگونه خود را در جهت كم ارزش جلوه دادن شاءن اهل بيت به كار برد. وقتى خبر بدگوئى معاويه درباره بنى هاشم به عاثمة بنت عاثم رسيد وى در برابر اهل مكه قرار گرفت و طى خطابه اى درباره فضائل بنى هاشم چنين گفت : اى مردم ! بنى هاشم به سيادت رسيدند و بخشندگى پيشه كردند. پادشاه گشتند و پاشاهى بدانان واگذار گشت . فضيلت يافتند و فضل به آنان ارزانى شد. برگزيده اند و برگزيده شدند. در اين خاندان كمترين تيرگى ، تهمت ، عيب و شكى نيست . نه زيان كردند و نه طغيان ورزيدند و نه پشيمان گشتند. نه مغضوبان هستند و نه جزء گمراهان مى باشند. بنى هاشم بخشنده ترين مردمان مى باشند. اصل و ريشه آنان از همه هستوارتر و برتر است ، حلم آنان از همه بيشتر است . علم عطاى آنان از همه مردم افزونتر است .... وى سپس به ياد كردن بزرگان بنى هاشم پرداخته ، مناقب ارجمند و ماجراهاى بزرگ آنان را يكايك يادآور شد. و بعد در مقام مقايسه برآمده ، صفات ننگ آلود دشمنان را برشمرد و در آخر به ذم معاويه پرداخت و تهديد كرد كه از بدنامى و اصل پليد آنان پرده برخواهد داشت . عاثمه بعدها در يك رويارويى با معاويه ، مستقيما چهره پليد او و عمر و عاص را آشكار ساخته ، آن دو را رسوا نمود (11) . در فضائل بنى هاشم مبالغه و غلوى صورت نگرفته و ارزشگذارى آنان از حد طبيعى به عيادت امام آمده ، در راه با زبير برخورد كرد، عمر از وى خواست با هم به عيادت امام بروند ليكن زبير در اين كار مردد گشت ، و عمر به زبير اعتراض كرده گفت : آيا نمى دانى عيادت بنى هاشم فريضه و زيارت آنان نافله است (12). و در روايت ديگرى عبارت چنين است : ... بدرستى كه عيادت بنى هاشم سنت و زيارت آنان نافله است . روايات بسيار فراوانى در دست است كه همه از فضائل اهل بيت آگاه بودند، امام دنياپرستى ، تلون مزاج و تفاوت درجات ، التزام به سخن و دستورات پيامبر بزرگ - صلى الله عليه و آله - مانع تن دادن به برترى اهل بيت و قبول برگزيدگى آنان گشت . كافى است در اين مورد بگوييم كه حضرت ختمى مرتبت - صلى الله عليه و آله - آنچه از طرف وحى الهى به او رسيده بود، بدون كم و زياد به مردم ابلاغ كرد و خاندان هاشمى را در راستاى تعقيب محقق نمودن اهداف الهى و تشكيل مدنيت اسلامى ، چنين معرفى كرد. و توانايى آنان را در پياده كردن احكام الهى بيان داشت . همچنان كه خود را چنين معرفى مى كند كه : انا سيد البشر ولافخر؛من بزرگ بشرم و فخر هم نمى كنم و سخن خدا را درباره خود بر مردم خواند كه : كذلك ارسلناك فى امة قد خلت من قبلها امم (13). اى محمد! ما تو را ميان خلقى به رسالت فرستاديم كه پيش از اين هم پيغمبران و امتهاى ديگر به جايشان بودند و درگذشتند. پيامبر -صلى الله عليه و آله - و پسر عم وى على - عليه السلام - دو سرور اين خاندان و دين بودند و چون ستون براى خاندان عترت و امت اسلامى هستند. آنان ريشه هاى شجره طيبه اى هستند كه : اصلها ثابت و فرعها فى السماء (14) البته ديگر بزرگان بنى هاشم را نمى توان ناديده گرفت يا فراموش كرد، كسانى چون حمزه سيدالشهداء، عباس عموى پيامبر، جعفر طيار ذوالجنحين و عقيل كه بيت الغزل اين بحث است ، زيرا كه وى به وجود آورنده قهرمان خاندان ابواطالب مسلم است كه بزرگ و يكى از كسانى كه به تاريخ ارزشهاى اخلاقى و مواقف حماسى را ارمغان داد. او كه صفحات سفيد از مردانگى ، بزرگى و كرامت خود بجا گذاشته است كه كسى را جز آنان ياراى نزديك شدن به آن مرتبه نمى باشد.. حسان بن ثابت انصارى - شاعر پيامبر عظيم الشاءن - در رثاى جعفربن ابى طالب چنين مى سرايد: و ما زال فى الاسلام من آل هاشم دعائم عز لا ترام و مفخرم بها ليل منهم : جعفر و ابن امه على و منهم احمد المتخير و حمزة و العباس منهم و منهم عقيل و ماء من حيث يعصر يعنى : در تاريخ اسلام هميشه از بنى هاشم اركان عزت و افتخار بپا شده است كه كمتر كسى مى تواند مراتبى را براى خود تصور كند. نيك مردان بزرگى مانند: جعفر، برادرش على ، احمد پيامبربرگزيده ، حمزه ، عباس و عقيل . عطر گلاب از گل است و سرچشمه آن را در گل بايد جست . فصل دوم : مسلم بن عقيل (پيكار از آغاز زندگى ) مسلم سربازى بود وفادار ،از سرداران فتوحات بزرگ ؛فرماندهى توانا در معركه هاى كمرشكن و پيشوايى الهى كه در بحر تحولات سياسى براى احياى حركت انقلابى كوفه ، فرو مى رفت . مادر و زادگاه سزاوار كارشناس منحصر به فردى (43) چون عقيل نسبت به امور زنان است كه براى خويش مناسبترين همسر را برگزيند تا آنكه فرزندان بزرگى پديد آورد كه زنده كننده نام پدر در ميدانهاى مجد و عظمت باشند. در اين زمينه عقيل رقيبى نداشت . و ما قبلا اشاره كرديم كه امام على - عليه السلام - براى انتخاب همسرى كه بزرگ زاده باشد با وثوق به راءى صائب و بصيرت تام برادر در امور زنان ،زمام اختيار را به او سپرد. عقيل هم در انتخاب تاريخى خود،سربلند از بوته امتحان خارج شد و همسرى را معرفى كرد كه عباس و برادرانش را به اسلام عرضه كرد و آنان را چونان شمشيران رسالت ،در اختيار حسين - عليه السلام - قرار داد. عقيل در انتخاب همسر براى خود از ميان زنان شرافتمند و زاده بيوتات صالح نيز موفق و پيروز بود؛ چون كه با تخصص منحصر به فرد خود،با نگاهى تيزبين به اعماق خاندان و شجره آنان نگريست ؛كارى كه هريك از بنى هاشم براى انتخاب همسر براى خود انجام مى دادند. اينكه همسر عقيل ،آزاده بوده يا برده ،حجازى يا شامى ،يمنى يا عربى ،رومى يا فارسى ، قرشى يا نبطى بوده چندان اهميتى ندارد. آنچه كه مهم است شناخت خاستگاه و اصالت خاندان همسر مى باشد. بديهى است كه نجابت اين زن نمونه - مادر مسلم - را آن شوهر بزرگوار و پدر عبقرى و اصل و نسب دار منعكس مى كند؛همچنانكه بزرگ منشى مادر را آن فرزند بديع و بزرگوار و زاده عقيده اسلامى تاءييد و تاءكيد مى كند. اين فرزند ،ما را از كوتاهى و قصور مورخين درباره مادر ،بى نياز مى كند. با نگاهى به فرزند،مادر را به خوبى مى شناسيم چرا كه درخت را بايد ميوه اش شناخت مادر، زنى است از خانواده اى كريم با تربيتى پاكيزه روانى پاك كفو و عديلى خوب براى انجام تكليف و داشتن نطفه مطهر شايسته مسلم و برادرانش - شمشيرهاى ريحانه پيامبر اكرم - صلى الله عليه و اله - حسين (ع ) - زيبنده مجد و عظمت درباردارى شيردادن حضانت كفالت و تربيت . اين كمترين آگاهى ما نسبت به بزرگى و كرامت زنى چون مادر مسلم است زمانى كه مورخين از ترس حكام زمان از نگارش شرح حال و معرفى مجد و كرامت مادران كسانى كه با حكومتهاى كافر و فاسد به ستيز برخاستند خوددارى كرده اند. تحقيقات به سادگى نشان مى دهد كه مورخين تعمدا از ذكر مادران اين بزرگان روى تافته اند و درباره مادر مسلم بخل ورزيده اند و تنها به نص ذيل اكتفا كرده اند: ابن قتيبه مى گويد: مادر مسلم بن عقيل زنى نبطى بود از آل فرزند (44) دشوار است كه بدانيم وى همسر اول عقيل بوده است با دوم زيرا تفصيلى در اين باب وجود ندارد. اما نبط از ساكنان قديمى عراق بوده اند كه وسعت دولت آنان به جزيرة العرب مى رسيد و حكومتى طولانى و پادشاهانى پى در پى داشتند پادشاهان آنها داراى نامهاى عربى بوده اند و نام خود را بر سكه ها ضرب مى كردند و قوانين و فرامين وضع مى نمودند. اين نظرى كه ابن قتيبه نقل كرد بعدى ندارد و حقيقت يا قرينه اى عليه آن در دست نيست در حالى كه روايت ديگرى در اين باب ذكر شده است كه با تمام حقايق معارض است و ساده ترين قرينه اى آن را نفى مى كند. اين روايت كه تحقيقا ساخته و پرداخته مى باشد از جعليات راويان بنى اميه چون مدائنى است كه داستانهاى بسيارى در تحريف اذهان مسلمانان دارد. مدائنى در حكايات خود جنبش اموى را مدح كرده از حلم جود كرم فضيلت و برترى آنان برمردم دم مى زند! وى عدل انصاف بسط مساوات و محبت بنى اميه را مى ستايد! زيرا آنان را از نظر عقلى بر ديگران ممتاز مى شمارد مجموعه اين حكايات از وابستگى مدائنى و دوستانش به بنى اميه پرده بر مى دارد. داستان جعلى مدائنى درباره همسر عقيل چنين است : عقيل در اواخر عمر خود كه نابينا شده بود به كنيزى علاقه مند شد ليكن پولى براى خريدن وى در بساط نداشت از معاويه درخواست كرد كه آن كنيز را برايش بخرد معاويه هم با دست باز خواست عقيل را برآورده ساخت و آن كنيز را براى عقيل خريد و بدو بخشيد كنيز مسلم را براى عقيل به دنيا آورد پس از وفات عقيل مسلم كه به سن هجده سالگى رسيده بود زمين پدرى خود را به معاويه فروخت و پول آن را دريافت كرد. امام حسين - عليه السلام - نامه اى به معاويه نگاشته اعلام كرد از اين معامله ناخرسند است معاويه بردبار و اهل كرم مجبور شد زمين را برگرداند و پول آن را نيز به مسلم و خانواده اش ببخشد امام حسين عليه السلام از اين عمل معاويه متعجب شده نامه اى در سپاس و امتنان از معاويه به وى نوشت و در آن گفت : اى آل ابى سفيان جز بر اساس كرامت و بخشش به كارى نمى پردازيد (45) مى بينيد چگونه جاعل اين داستان ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله را نسبت به اموال مسلمانان كه توسط معاويه سرقت شده است نرم و ملايم نشان مى دهد! مى بينيد چگونه سلاله قد است را وسيله بزرگداشت جرثومه پستى و دانائت و دشمنان نبوت قرار مى دهد! مى بينيد چگونه ستيز ميان آل محمد عظيم الشان با آل ابوسفيان را مسخ مى كند و امام را خاضع امتيازات دنيوى آنان قرار مى دهد تا آنجا كه پس از دريافت مالى از معاويه امام ساكت شده با او الفت يافته نامه اى به وى مى نگارد و از او سپاسگزارى مى كند و دزديهاى آل ابوسفيان را تاييد مى كند و پيوند خود را با مبادى آسمان فراموش مى كند. حاشا! از اين ذات مقدس حسنى كه در حد درك و گمان اين فريبكاران امت باشد، كسانى كه گمراه ساختن مسلمانان وجهه همت آنان است . اين داستان و حكايت مشابه آن در صدد رقيق كردن و بى اهميت جلوه دادن ماهيت ستيز آل محمد صلى الله عليه و آله و عموم بنى هاشم عليه بنى اميه است و مبارزات بنيادى بنى هاشم و خاندان عبدالمطلب را در طول تاريخ بى رنگ نشان مى دهد همچنانكه در اين داستان از وابستگى مالى عقيل به معاويه در امر ازدواج ياد مى كند دروغى كه دشمنان عليه عقيل پرداخته اند و ما در فصل گذشته آن را نقض كرديم . اگر واقعا مادر مسلم كنيزى بود چنانكه داستان فوق حكايت مى كند - دشمنانش مانند ابن زياد و ديگر عناصر اموى از اين نقطه ضعف به گمان خودشان استفاده كرده و مسلم را طعن و جرح مى كردند آنان كه متحير بودند كه چگونه از جانب مادرش نقص بر او وارد كنند و ابن زياد مضطر شد كه او را متهم به شرب خمر در مدينه كند. به هر حال مادر مسلم از ملكات فاظله بهره مند بود و دشمن را ياراى حمله به مسلم از اين طريق نبود و الا - حداقل - با لحن انكار درباره او مى گفتند: مسلم با كسى (معاويه ) در افتاده است كه مادرش را خريده و به همسرى پدرش در آورده است و اين سخن بالاترين نوع توهين و تحقير در منطق امويان و نحوه ارزشگذارى آنان محسوب مى گشت . ازاين ملاحظات كه بگذريم بررسى علمى اين داستانهاارزش آنها را نزد علماى اهل سنت و شيعه از بين مى برد زيرا اين روايت مرسل و سند آن منقطع است و اعتبارى به روايات مدائنى نمى باشد و حتى اهل سنت در درستى روايات او شك مى كنند مثلا ابن عدى در الكامل وى را ضعيف مى شمارد (46) در حالى كه ياقوت تاكيد مى كند كه مدائنى از موالى بنى اميه بوده است (47). همين ضعفها براى كاستن اعتبار اين داستان كافى است حتى اگر روايت را از تناقضات فاسد درونى خالى بدانيم . از جهت ديگر اين روايت (داستان با واقعيت تاريخى عمر مسلم بن عقيل نيز مغايرت دارد عمر شريف ايشان دال بر كبر سن آن بزرگوار مى باشد در حالى كه اين داستان حضرت مسلم را در دوران معاويه تحت وصايت امام حسيت عليه السلام در دهه دوم زندگى خود نشان مى دهد در صورتى كه بعضى حوادث تاريخى خلاف اين صلى الله عليه و اله - بدانيم قرائن عبارتند از: 1 - واقدى تصريح مى كند كه : مسلم در فتوحات اسلامى - در ايام خلافت عمر بن خطاب - مانند فتح بهنسا شركت داشت (48) 2 - ابن شهر آشوب صريحا مى نويسد: مسلم در جنگ صفين در سطح فرماندهان ديگر در سپاه اميرالمومنين عليه السلام حضور داشت (49) 3 - امام حسين عليه السلام ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله - مسلم را به عنوان نماينده شخصى خود براى رسيدگى به امور گوناگون كوفه يكى از شهرهاى بزرگ اسلامى و پيچيده ترين آنها انتخاب كرد. اگر عمر مسلم آن گونه باشد كه روايت مدائنى نقل مى كند و داد و ستدى وى بدانسان باشد كه ذكر شد كسان ديگرى از بنى هشام بودند كه متكفل سمت نمايندگى امام گردند ليكن امام مسلم را به خاطر بزرگى و كفايت و آگاهى او در امور و تصرفات عاقلانه اش او را بر مى گزيند و اين مهم را بدو مى سپارد. اين قرائن چهارگانه تصوير مردى انقلابى را ترسيم مى كند كه هنگام ورود به كوفه براى رهبرى حركات و تحولات سياسى فراگير حدود پنجاه سال ازعمر وى مى گذشته است . حضور مسلم در ميان دلاوران فتح بهنسا در دوران عمر بن خطاب ما را بر آن مى دارد تا ولادت مبارك و تابناك آن بزرگوار را جز در زمان حيات سيد رسولان - صلى الله عليه و آله يا اواخر زنديگ آن حضرت ندانيم (50) و ما عميقا معتقديم كه تفاوت سنى ميان عمر امام حسين عليه السلام و پسر عمويش مسلم بيش از چند سال نبوده است اين قرب سنى است كه نوع تعلق آن دورا به يكديگر براى ماتفسير مى كند زيرا ميان آنها محبت خويشاوندى دوستى قديمى و مصاحبت گرمى موجود بوده است تا آنجا كه امام حسين عليه السلام به مسلم چونان يك مرد انقلابى تمام عيار اعتماد داشت و او را مردى جليل القدر فرزانه و خرد استوار مى دانست نه به عنوان جوان نوپاى كم تجربه اى كه رفتارش هنوز از دوره كودكى فاصله نگرفته است . امام حسين عليه السلام به او چون مردى با فكرى عميق و تجاربى ريشه دار اهميت مى داد درباره او تعبيرى دارد كه ديگران از اين توصيف مرحوم مانده اند و درباره آنان امام چنين نگفته است روزى امام درباره مسلم چنين گفت : او برادرم ، پسر عمريم و فرد مورد اعتمادم از ميان خاندان من است (51) اين بيان نشان دهنده هم نشينى درازمدت و دوستى قديمى و ريشه دار بودن برادرى اين دو مى باشد امام عليه السلام وى را موضع اسرار خود ميدانست و راى خود را با اعتماد كامل با او در ميان مى گذاشت و او را بزرگ مى شمرد. آرى مسلم بن عقيل عليه السلام در ميان خاندان بزرگى به دنيا آمد و در ميان خانواده اى متولد شد كه بزرگ پيامبرى چون محمد صلى الله عليه و اله را به دنيا عرضه كرد همانها كه حضانت آن بزرگ مرد را تكفل كرده بودندو به استقبال نبوت راستين وى رفته بودند آنكه در آسمان احمد ناميده شده بود - همانها نيز مسلم را به جهانيان عرضه داشتند. آرى مسلم در بهترين تيره قريش بنى هاشم والا رشد كرد و در يمان بنى هاشم كه نقش اساسى در بنياهاى نبوت با عظمت داشتند و دعوت اسلامى حفظ وحى و حراست از رسالت آسانگير بدانان واگذار شده بود بالنده گشت . بنابر اين مسلم از فرزندان پاكان بزرگان و برگزيدگان از آل مصطفى صلى الله عليه و آله است كه خداوند آنان را مختص خود ساخته و برديگران اختيار كرد و فرمود: انذر عشيرتك الاقرين (52) نخست خويشان نزديك را (از خدا) بترسان مرد پيكار و قهرمان پيروزيها دليرى خارق العاده مسلم كه يكى از برجسته ترين ويژگيهاى شناخته شده اوست صرفا برخاسته از آموزشهاى نظامى و بدنى وى نبوده است اين ويژگى مانند صفات وى نتيجه تعلم در مدرسه اى است كه در آن از تمام آزمونهاى نظرى و علمى سرافراز بيرون آمد مدرسه اى كه ممتاز به داشتن معلمينى فوق العاده نيرومند و مسلط در زمينه هاى علم و عمل بود. اين معلمين و اساتيد كه تعليم مسلم را برعهده گرفتند چه كسانى بودند؟! آنان معلمان انسانيت و امت اسلامى هستند همانها كه سيد رسولان حكمت و علم خود را تنها در اختيار آنان گذاشت و آنان را بر ديگران برترى بخشيد؛ برادر پسر عم پيامبر و دو ريحانه وى امام حسن و حسين -عليهما السلام - در دنيا وى در راه آموزش و فراگيرى از باب مدينه علم على - عليه السلام - وارث خاتم پيامبران - صلى الله عليه وآله - راه را بر همسالان خود تنگ كرد و آنان پيشى گرفت . از علم تقوا و يقين عم خود سيراب گشت و صفات حيدرى را از او الهام گرفت . مسلم در صفاتى مانند:هيبت ،شمايل بردبارى ، صبر،بزرگى ،مناعت ،طبع و شهامت با بنى هاشم شريك بود. براى دريافتن آگاهى بيشتر،عرفان و علم بدون نقص ،مانند شعله اى سركش به هر سو مى رفت ،تا آنجا كه سخن يكى از معاصرين ايشان درباره وى صادق شد كه :آنان خاندانى هستند كه به عمق و قعر دانش رسيده اند و آن را بدون زوايد در خود جمع كرده اند . و حديث پيامبر - صلى الله عليه وآله - بر قامت او راست آمد كه در سخنى با مردم فرمود: لاتعلموهم و تعلموا منهم فانهم اعلم منكم به اهل بيت من تعليم ندهيد و از آنان تعليم گيريد؛زيرا كه آنان از شما آگاهتر و داناتر مى باشند آرى ،اين مدرسه مسلم است كه چون دانش آموزى در آن درس خواند و مانند استادى از آن خارج گشت ، پرعظمت ترين مدرسه اسلامى و انسانى كه درس شجاعت و استوارى در ميدانهاى نبرد و معانى مردانگى و قهرمانى را نيز مى آموخت . مسلم بن عقيل طالب - رضوان الله تعالى عليهم - مردى بود دانا جنگجو و رهبرى از پرجراءت ترين مردم ،شجاعترين دلاوران بنى هاشم و يكى از قهرمانان برجسته و مبرز آل ابى طالب بود.مردى با عهدى راستين هنگام صلح و شمشيرى بران به هنگام جنگ - آنچنان كه شرايط ايجاب مى كرد - بود. وى يكى از نيرومندترين و غيورترين پيكارگيرى بود. در صف مقدم از سابقون الاولون - كه از مدرسه اعتقاد و جهاد خارج شده بود. كسانى چون بلاذرى در شاءن چنين مى گويند: مسلم بن عقيل از مردترين فرزندان عقيل و شجاعترين آنان بود(53) البته اين برترى تنها در ميان اين خاندان مطرح گشته است ليكن ابن قتيبه دايره برترى را گسترش داده در سطح وسيعتر از محيط خانوادگى چنين سخن مى گويد: وى از شجاعترين مردم بود(54) به نظر مى رسد سخن بلاذرى ابن قتيبه را فريب نداده است و او در بيان ادعاى خود مبالغه نكرده است ؛ زيرا هر كدام از اين دو مورخ ، به قهرمانان مسلم از زاويه خاصى - آن قدر كه توجه داشته اند - نگاه كرده اند. مورخ اول ، مسلم را در ميان ديگر دلاوران خاندان عقيل نگريسته است و او برتر ديده است ، در حالى كه مورخ دوم دلاورى مسلم را در ديگر ميادين نيز مورد بررسى قرار داده است ، چه ديگر مورخان اين قهرمانى ها را ثبت كرده باشند و چه در ثبت آنها سستى ورزيده باشند. در اين جاست كه واقدى با اشاره به گوشه اى از حضور مسلم در يكى از فتوحات در مصر مى گويد : هنگامى كه مسلمانان - پس از محاصره طولانى - وارد شهر بهنسا (55) شدند ، مسلم بن عقيل نيز در ميان گروهى از هاشميين وارد شهر شد و اين رجزا را بر زبان داشت : صنانى الهم مع حزنى الطويل لفقد صاحبى مجد اثيل فواثارا لجعفر مع على ليوث الحرب آل بنى عقيل ساقتل بالمهند كل قرم عسى بالثاران يشفى الغليل (56) غم و اندوه طولانى ، از دست دادن دوست و بزرگوار اصيل ، مرا رنجور و لاغر ساخت من خواستار خون جعفر و على ، شيران جنگ از خاندان بنى عقيل هستم . با شمشير خود هر نيرومندى را خواهم كشت ، شايد با قصاص ، گرفتن ، عطش انتقام فرو بنشيند . مسلم جوان دلاور ، فاتحانه همراه فاتحين وارد شهر مى شود و همان طور كه مى بينيم از دلتنگى و تحمل دشوارى خود سخن مى گويد ؛ زيرا محاصره شهر به درازا انجاميده است و او جزء محاصره كنندگان ، براى فتح شهر و ورود به آن لحظه شمارى مى كند تا آن را با سربلندى بازگشايد و سرود افتخار را بر بلنداى شهر بسرايد... اين فتح در ايام خلافت عمر بن خطاب اتفاق افتاد...و آشكار مى گردد كه جعفر و على در ابيات فوق برادران مسلم هستند ، نه دو عموى او. اين دو از جمله بنى هاشم و شركت كننده در اين فتح مى باشد. واقدى در اين موارد مى گويد : جعفر بن عقيل در فتح بهنسا حضور داشت . و از سرداران و اميران شجاع اين فتح بود و رجزى نيز در اين باره دارد .(57) همچنين مسلم برادرى به نام على داشت است كه ظاهرا در فتح اين شهر حضور پيدا كرده است و اين دو از جمله مجروحان جنگ بوده اند. اين حادثه ، روح حماسى مسلم را به جوش مى آورد و او را از جا مى كند تا انتقام بيت دوم آن را چنين مى كند : فواثارات جعفر مع على و ما ابدى جوابك يا عقيل (58) من خواستار خون جعفر و على هستم و خواسته ات را اى عقيل برآورده خواهم ساخت . به نظر مى رسد آن دو را مجروح ديده است نه كشته ؛ زيرا ديگر مورخان و محقيقن اتفاق نظر دارند كه : جعفر و على از شهداى كربلا ، و همراه ريحانه پيامبر اكرم - صلى الله عليه وآله بوده اند. اگر سرزمين مصر شاهد يكى از جهادهاى مسلم بوده باشد او در جهادهاى (59) ديگرى نير در جزيرة العرب بوده است . همچنان كه وى در سرزمين عراق ، بصره ،صفين ، نهروان و كوفه جهاد كرده است . نكته قابل توجه در اين ميان آن است كه مسلم در صفين يكى از فرماندهان نظامى بوده و اميرالمؤمنين على - عليه السلام - بر او اعتماد ورزيد و فرماندهى لشكرى از ميمنه را بدو سپرده بود؛لشكرى كه بزرگانى چون :حسين و حسين دو سبط رسول خدا و عبدالله بن جعفر- چنانكه ابن شهرآشوب ثبت كرده است - را در خود داشت . طبيعى است كه انتخاب فرمانده براى چنين لشكرى به گزاف صور،نمى گيرد و سهل انگارى در آن راه ندارد بلكه اين انتخاب اعتراف كاملى است به توانايى و استوارى ابن عقيل در جنگ و دليل روشنى است بر صلاحيت مسلم براى اين لشكر كه به فرماندهى آن انتخاب شده است . بياسى به سند خود دردالاعلام مى گويد:مسلم بن عقيل مانند شير چنان نيرومند بود كه مردى را با دست خود مى گرفت و او را به بالاى خانه پرت مى كرد.(60) تنها اين بياسى نيست كه تحت تاءثير شخصيت مسلم قرار گرفته او را مانند شير مى داند بلكه دشمنان كينه توزى نيز كه در ميدان كارزار و در روى او قرار گرفته اند از شجاعت و رشادت او دهشت زده شده محتاطانه رفتار مى كنند. و فرمانده آنان است كه بر ياران خود بانگ برمى دارد كه : ... او شيرى است صف شكن ،و شمشيرى برنده در دست قهرمانى شايسته از بهترين خاندان خلق (61) دشمنانش اعتراف مى كنند كه وى :شيرى است صف شكن و عامه مورخين او را مانند شير مى دانند. بنابراين همه اينها مردانگى پرعظمت مسلم را تاءييد مى كنند. زركلى درباره وى مى گويد: او از صاحبان نظر دانش و شجاعت بود(62) و يكى از معاصرين وى در شعرى برنهايت قوت او چنين تصريح مى كند: فتى كان احيى منت فتاة حيية واقطع من ذى شفرتين صقيل واشجع من ليث بخفان مصر واجراء من ضار بغابة غيل (63) او جوانمردى بود از دختر جوانى با حيا شرمگين تر و از شمشير دولبه تيزتر و برنده تر از شيران بيابانى شجاعتر و از درندگان بيشه ها پرجراءت تر بشمار مى رفت مسلم گذشته از آنكه از تهذيب والايى برخوردار بود و مملو از شور زندگى و برخوردهاى اجتماعى بود از متخلصين برجسته به اخلاق اسلامى و ادب آن بشمار مى رفت . شاعر ،آرامش و حياى او را به شرم و حيا و آرامش دختر جوانى تشبيه مى كند. از سوى ديگر او را به شمشير تيز دولبه اى مانند مى كند كه با هر طرف خود فضا را مى شكافد و دشمن را به دو نيم مى كند... در حالى كه او از شير نيرومندتر و شجاعتر است . در مورد مسلم دوست و دشمن به اتفاق او را به شير مانند مى كنند و از حيوانات مفترس و درنده بيشه ها پرچراءت تر مى شمارند؛درندگانى كه بيشه هاى پرخطر را بدون هراس در مى نوردند. توصيف كننده هنگامى دست به چنين تشبيهى مى زند كه به قهرمانى مجسم در شخص مورد وصف يقين داشته باشد. شاعر او را به عنوان يكى از نادرترين دلاوران ديده است كه به تنهايى دست به شمشير مى برد و به دشمنان طغيانگر تا بن دندان مسلح و به بيشه هاى پرخار و خس انسانى حمله مى كند. مسلم بدون هراس از اين جنگل انسانى ،بر آن يورش مى برد و خود را در گرداب پرتلاطم آن تبديل به حماسه و شعرى مى كند كه از دهان شاعر مى تراود و شاعرى كه معاصر با اوست و در كوفه زير چكمه هاى حكومت امويان زندگى مى كند. به هر حال سخن از پيشاهنگان نبوت و رسالت بسيار دراز است و اين مجال را فرصت آن نمى باشد. و در آن چه بسيار فضايل و مناقب وجود دارد كه زندگى ديگران به آنها وابسته است - اگر درست باشد كه براى ديگران از مناقب و فضايل نصيبى قائل باشيم . مسلم و خانواده اش على - عليه السلام - از عمق محبت پيامبر اكرم -صلى الله عليه و آله - نسبت به خاندان خود - و به تبع آن صحابه مخلصى كه دوستدار اين خاندان پاك بودند - و انگيزه هاى آن بيش از همه مردم آگاه بود. و از اين محبت استوار و متبلور در دل و جان سيد رسولان و پيوند قلبى محكم بيان شخص مقدسش با اين خاندان ، اطلاعى درست داشت . عقيل - و فرزنداش مسلم - از جمله محبوبان حضرتش - صلى الله عليه و آله - بودند.اميرمؤ منان از مقام شايسته بزرگ خود نزد پيامبر اكرم به خوبى خبر داشت و به يقين مى دانست كه محبت پيامبر از روى هوس نمى باشد. لذا امام درصدد برآمد از محبت پنهان ، با سؤ الى از حضرت ختمى مرتبت ، پرده بردارد و از زبان كسى كه :لاينطق عن الهوى حق مطلب را بشنود. ابن عباس خبر امت و دانشمند متعهد اين قوم در اين باره چنين نقل مى كند: على - عليه السلام - (با عبارتى كه محبت پيامبر را بر مى انگيخت ) پرسيد:يارسول الله ! تو عقيل را دوست دارى ؟) حضرت - صلى الله عليه و آله - فرمود: آرى به خدا! به او دو محبت دارد؛ محبتى بخاطر خود او و محبتى به خاطر محبت ابواطالب به او... و فرزند عقيل در راه محبت فرزند تو به شهادت خواهد رسيد، و چشمان مؤمنان اشكبار خواهد گشت و ملائكة مقرب بر او درود و تحيت خواهند فرستاد. سپس حبيب خدا محمد مصطفى - صلى الله عليه و آله - گريست تا آنكه اشكهايش بر سينه اش روان شد و بعد گفت : به خدا! از رنجى كه خاندانم پس از من خواهند برد، به خدا شكايت مى كنم (64) پيامبر اكرم از تصور فجايع و رنجهايى كه به خاندان نبوت خواهد رسيد بسيار اندوهگين مى گشت و به خدا شكايت مى برد. پيامبر ميان محبت گذشته و حال پلى مى زند و اين دو را به هم مى پيوندد و بر يكديگر اضافه مى كند و محبت خود را نسبت به عقيل بر محبت اختصاصى ابواطالب نسبت به فرزندش عقيل مى افزايد. پيامبر كه اين چنين محبت ابواطالب را درباره فرزندش عقيل رعايت مى كند، بايد تصور كرد كه به خود ابواطالب چقدر عشق مى ورزيده است . به هر حال اين حديث و احاديث مانند آن از محبت پايدار و چند جانبه حضرت نسبت به عقيل خبر مى دهد و علل چند گانه اين محبت را بازگو مى كند. اين حديث را منابع سنى نيز روايت مى كنند(65)، اما بريده و كوتاه شده ، مثل اينكه راوى ، باقى حديث را فراموش كرده است و يا به دلايل روشن نسبت به باقى آن تجاهل كرده است . امام على - عليه السلام - معلم امت ، چونان معلمى براى مسلم ، در دانش آموز خود توانايى ها و قابليت هايى چون : توانايى اجتماعى ، همسردارى و لياقت همسرى دختر امام را درك مى كند كه ديگران از درك آنها عاجزند.امام كه براى دختران خود ارزش فراوانى قائل بود، و اين گوهران پاك و تربيت شده را تنها به همسرى مردى درمى آورد كه قدر آنان را بداند. لذا مسلم را كفو و همشاءن دختر خود درمى يابد، مسلم كه تنها هم و غمش حركت در جهت اهداف امت ائمه است ، دامادى شايسته براى امام است ، و رقيه را به همسرى برمى گزيند.(66) اين همسر برگزيده ، عبدالله را به سالار شهيدان كربلا تقديم مى كند تا يكى از قهرمانان و نمونه هاى برجسته اين واقعه جهانى گردد. البته گفته شده است كه مسلم پس از وفات رقيه ، مجددا داماد امام على - عليه السلام - گشته و رقيه صغرى (67)(يا ام كلثوم )(68) را به همسرى خود درآورده است . همچنين مورخين در تعداد فرزندان مسلم اختلاف نظر پيدا كرده اند؛ گروهى پنج پسر و يك دختر، گروهى چهار پسر و يك دختر را - از رقه اولى يا خواهر او پس از وفات وى - حاصل اين وصلت ميمون و مبارك مى دانند. ليكن آنچه نزد ديگر مورخين مسلم است منقطع شدند مسلم مى باشد. آن بزگوار فرزندانى به جهان عرضه كرد كه خون پاكشان روغن چراغ تابان اسلام گشت و از كربلا به تمام دنيا پرتوافشانى كرد. مسلم داراى ده يا يازده برادر بود كه جان خود را در راه قرآن ، عقيده و عترت ، نثار كردند، اين صاحبان فضيلت گروهى نيرومند را به گرد ريحانه رسول خد تشكيل داده ، پروانه وار به حفاظت از وجود مقدس امام حسين و اهل بيت پيامبر- صلى الله عليه و آله - پرداختند و در اين راه جان باختند. از جمله اين برادران : جعفر، على ، عيسى ، عبدالرحمن ، سعيد، ابوسعيد، و ديگران مى باشند كه ميدانهاى نبرد و پيروزى ، شاهد تلاشهاى قهرمانانه و افتخار آفرين آنان بوده است . و آخرين ميدان درخشش اين شهابان ثاقب كربلا است . و ما در بررسى ديگرى پيرامون انصار امام حسين - عليه السلام - شرف اين ديدار را خواهيم داشت . حاصل آن كه مسلم سربازى بود وفادار و از سرداران فتوحات بزرگ . فرماندهى توانا در معركه هاى دشوار و كمرشكن ، و پيشاهنگى الهى كه در در ميان تحولات سياسى براى احياى حركت و پويش انقلابى كوفه فرو مى رفت . او از اعضاى هياءت نبوت و خاندان رسالت بود كه براى پيكار با دشمنان حق برگزيده شده بود. او تجسم حق بود و مرتبط با اصول آسمانى . فصل سوم : ساختار پيچيده اجتماع كوفه (ماهيت وقايع سياسى آن ) معاويه آرزومند سركوب مردم كوفه بود، و انتظار برتى و تفوق بر آنان را مى كشيد... اهل كوفه نيز از معاويه بيزار بودند. كوفه از ديگر شهرها كه داراى مردم و گروههاى نسبتا متجانسى بودند، از جهات دينى ، مذهبى و قومى متمايز بود؛ زيرا كوفه جامعه اى بود غير متجانس و داراى ساختار قومى پيچيده . اين پيچيدگى اختصاصى ، ويژگيهاى خاصى براى اين شهر به ارمغان آورده بود و از نظر تحرك ، در جازدن و پيشرفت و عقب افتادن موقعيت منحصر به فردى براى اين شهر فراهم ساخته بود. اگر بخواهيم جامعه كوفه را درك كنيم ناچاريم اين ساخت غريب را كه در تاريخ كوفه تصرفات خاصى را موجب گشته است در نظر بگيريم ،در نظر داشتن اين مساءله به تحليل گران و پژوهشگران ، ديد و دركى عميق تر و به واقع نزديكتر عطا مى كند و آنان رادر فهم درست وقايع كمك مى كند. لذا ما در اين فصل به مميزات و ويژگيهاى كوفه از قبيل : ساخت دينى ، افتراق مذهبى ، اختلاف قومى ، تنوع قبيله اى وتفاوت طبقاتى مى پردازيم . البته لازم است تذكر دهيم كه كوفه شهرى نوبنياد و داراى اجتماعى تازه شكل گرفته ، بوده است . ساخت دينى گروهها و طوايف دينى متعددى به شكل گسترده اى در كوفه سكونت اختيار كرده بودند. نحوه آمدن اين طوايف ، گوناگون بود؛ گروهى با اختيار آمده بودند و گروهى به اسارت بدين شهر آورده شده بودند، گروهى نيز سوداگرانه و به هدف تجارت ، زندگى در اين شهر را برگزيده بودند. و بالاءخره گروهى را عمر بن خطاب از مدينه و حجاز جابجا كرده در اين شهر اسكان داده بود. از جمله اين گروهها مى توان دسته هاى ذيل را نام برد: 1 -يهودخصوصا يهود مدينه و حجاز كه عمر آنان را از مدينه و حجاز به كوف آورده بود. با توجه به اين كه برنامه ريزى كوفه و تعيين آن به عنوان شهر در خلافت وى صورت گرفت ، اين جابجايى يهود طبعا صفات پست و خبث طينت اين قوم را به همراه داشت و اين جلاى وطن ، آنان را پند نداد. 2 -نصاراكه به دو فرقه نسطورى ويعقوبى تقسيم مى شدند و هر فرقه ، اسقف مخصوص به خود را در كوفه داشتند. اينها مسيحيان تغلب ونجران بودند كه هنگام گسترش كوفه بدان وارد شدند و در محله اى ساكن شدند كه بعدا نام آنان را به خود گرفت يعنى محلة النجرانية . اين گروه آثار شومى از خود در ايام حكومت واليان منحرفى چون وليد بن عقبة - معروف به فاسق به نص قرآن كريم - كه از طرف عثمان بر كوفه امارت داشت ، بجا گذاشتند. وليد خود شراب مى نوشيد و آن را در اختيار مسيحيان قرار مى داد(69) و آنان را از گوشت خوك به فروانى بهره مند مى ساخت وى يك تن از مسيحيان را براى اداره امور مسجد كوفه انتخاب كرده بود و يك نصرانى ديگر را براى مديريت زندان قرار داده بود؛تا آن جا كه ابوموسى اشعرى - كه پس از وليد به كوفه آمد- يك منشى نصرانى را! بدون كمترين منع شرعى يا شعور دينى نسبت به اين امر براى خود اختيار كرده بود با اين كه اولين شرط اداره امور اسلام آوردن افراد است و بعد به كار گماشتن آنان كه حتى عمر نيز از اين كار منع كرده بود (70) براى خود اختيار نموده بود. 3 -صابئين كه در كوفه سكونت كرده بودند و در اين شهر موقعيتى داشتند. 4 -مجوس و بعضى آيين ها كه همراه اسرا به كوفه وارد شده بودند مانند: آيين زرتشت مانويت ومزدكى گرى كه پيروان و جان نثارانى داشت و يارانى كه آنها را تاءييد كنند. شكى نيست وجود اين فرقه و نحل در يك جامعه مسلمان بر تمام امور آن اثر مى گذارد، مخصوصا كه آن جامعه نياز به تعميق و جاانداختن اصول اعتقادى خود داشته باشد. متاءسفانه تحقيقات و بررسى هاى تاريخى نشان مى دهد كه حكام خليفه وقت - عثمان - خود، وجود اين گروهها را تشويق مى كردند و آنان را به حال خود رها مى كردند تا كارهاى گوناگون را آزادانه انجام دهند. آرى اين كارها ابتدا توسط عمال عثمان انجام مى گرفت . افتراق مذهبى نظر به پايبند بودن به معيارهاى اعتقادى و در راستاى تجاوز به حريم نبوت و مخالفت با خاندان پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - جامعه كوفه با تاءثير پذيرفتن از ديدگاههاى فكرى وصف بندى سياسى - كه كل جامعه مسلمانان را دچار اضطراب ساخته بود چه برسد به ساخت دينى با گرايشهاى منفى در كوفه - دچار انشعابات متعدد مذهبى شده بود. مهمترين اين نظرگاهها عبارت بودند از: 1 -خوارج كه نفرات آنان پس ازنهروان افزايش يافته بود. آنان كوفه را كه خود از آن برخاسته بودند مركز فعاليت قرار داده بودند و آمادگى داشتند - كه هرگاه كفه امويان مى چربيد - بازو، به بازوى باطل داده جنگ با اهل بيت رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - و پيروان آنان را اختيار كنند و بدينسان رو در وى حق قرار گيرند. لذا خوارج را دشمن ترين دشمنان بايد تلقى كرد كانوا:اشد على الرحمن عتياتجاوز و از حد گذشتن آنان نسبت به خداوند از همه افزون بود. 2 -ناصبيها كه فعاليت خود را بر اساس و محور دشمنى با امام على - عليه السلام و اهل بيت رسالت قرار داده بودند؛ 3 -امويان گروه منسجمى كه قدرت آنان در خلافت معاويه افزايش يافته بود و فعاليت خود را از ميان عثمان دنبال مى كردند اين گروه در جهت تحكيم قدرت و زعامت بنى اميه - به تنهايى - حركت مى كردند. 4 -شيعيان كه پس از انتخاب كوفه به عنوان مركز خلافت توسط اميرمؤمنان امام على - عليه السلام - موقعيت درخشانى پيدا كردند؛ زيرا مردم عدالت لطف و مساوات را طى حكومت امام لمس كردند و شيعيان على - عليه السلام - پيوسته تعدادشان افزايش يافت . لذا شيعيان بيش از تمام گرايش هاى مذهبى ديگر در كوفه ، كه رنگ شيعى به خود گرفته بود هوادار داشتند و از مقام ممتاز و منحصر به فردى برخوردار بودند. همين مساءله بعدها مشغله فكرى معاويه گشت . و در فكر تصفيه اين گروه بزرگ به انحاى مختلف فرورفت . وى براى از ميان برداشتن شيعيان به كارهاى متعددى دست زد از جمله : دستگيريهاى وسيع ، كشتارهاى فردى و دسته جمعى ، يورشهاى ناگهانى بر ساكنين آرام شهرها و سركوب آنان ، و بالاءخره تبعيد بيش از پنجاه هزار تن از شيعيان كوفه به خراسان (71) طى گسترده ترين تلاش براى تهى ساختن كوفه از دشمنان امويها و شكستن شوكت پيروان آل محمد - صلى الله عليه و آله - 5 - و تفكران ديگر با پيروان اندك و فعاليتهاى محدود. ليكن مؤثر و قابل ملاحظه در جامعه كوفه بود، مانند: جبريه ، قدريه ، مرجئه ، مفوضه ، افزون ، بر غلات كه در مورد حضرت على - عليه السلام - به غلو پرداختند تا آنكه حضرت به دست خود - پس از آنكه از پذيرش نصايح ، خوددارى كردند - آنان را از ميان برداشت . به هر حال اين گرايشهاى قدرت طلب در كوفه - على رغم اختلافات نوعى خود و تفاوتهاى كمى و كيفى - تماما در يك چيز مشترك بودند و آن هم از بين بردن قوت و وحدت نظر و هماهنگى در موضعگيرى هاى سياسى در كوفه بود. اختلافات قومى كوفه به جهت موقعيت نظامى خود، مركز نيروهاى نظامى و لشكريان بود و به تبع آن محل اسكان همه اسراى جنگ بود. و با تكرار جنگها و درگيريها، تعداد اسرا افزايش مى يافت و بازار برده فروشان از برده انباشته مى گشت . همچنين امويان از برخورد مقرر در شريعت سهل و آسان اسلامى با ديگران ، خوددارى مى كردند؛ مثلا اگر كسى از اسرا ايمان مى آورد و مسلمان مى گشت ، در موقعيتى پايين تر از يك عرب مسلمان قرار مى گرفت . دوره معاويه اوج اين نوع زورگويى ها مى باشد و شاهد خوبى بر گفتار ماست . معاويه در اين نوع اجهافات تا آنجا پيش رفت كه مخالفتهاى قومى شديدى را برانگيخت ؛ مخالفتهايى در راستاى نابود كردن دين حنيف اسلام ؛ زيرا وى بر هر يك از كسانى كه مسلمان مى گشت ، جزيه وضع كرده بود. اين سياست و مانند آن بود كه دوستداران و اتباع وى را بر آن داشته بود تا به او عنوان زيركى بدهند. مهمترين گروههاى قومى موجود در كوفه عبارت بودند از: 1 -تركهاكه در كوفه داراى موقعيت و تشخص بودند. 2 -كردهاكه جزء جامعه كوفه قرار داشتند و صاحب تشخص نبودند. 3 -پارسيان نسبت اين قوم بر ديگر اقوام در حدى بود كه نقل شده است آنان بيش از نصف تمام ساكنين كوفه را تشكيل مى دادند. همين حجم بسيار جمعيت آنان بود كه زياد بن ابيه را بر آن داشت تا عده اى از آنان را در بصره و شام تقسيم كند. 4 -اهل روم پس از پارسيان بيشترين تعداد، از روميان بود. 5 -سريانيهاكه قبل از فتح عراق توسط مسلمانان ، از نصيبين ، جندى شاپور و حران بدين شهر آمده بودند. همچنين در كوفه آشوريها ارامنه و اقليتهاى قومى ديگرى زيست مى كردند و هر قومى خلقيات ويژه خود را به همراه داشت و رسوم و آداب و معتقدات موروثى را با خود حمل مى كرد و برخى از صفات و رويه هاى منفى روانى و رفتارى مخصوص به خود را در فرهنگ قومى خويش جا داده بودند تنوع قبيله اى كوفه از آغاز برنامه ريزى براى سكونت ، شكل متمايزى به خود گرفته بود. قبايل در اين شهر طبق برنامه و نقشه خاصى مستقر گشتند. اسكان قبايل طبق تقسيم هفتگانه شهر صورت گرفته بود؛ نخست شهر را به هفت حوزه تقسيم كرده و سپس يك هفتم از هر قبيله - يا بيشتر - را با هم پيمانان آن در يك حوزه جا داده بودند به ترتيب ذيل : 1 - قبيله كنانه و هم پيمانانش ازاحابيش و ديگران كه هواداران حكومت بودند. 2 - قبيله قضاعه ، غسان ، بجيله ، خثعم ، كندة ، حضرموت ، وازدى ها. 3 - قبيله : مذحج حمير، همدان و هم پيمانان آنان كه مخالف حكومت و با آن درگير بودند. 4 - قبيله : تميم ، رباب و هم پيمانان آنها. 5 - قبيله : اسد غطفان ، ضبيعة ، تغلب ، نمر و معارب . 6 - قبيله : اياد، عبد شمس ، و عك ، اهل هجر و حمراء 7 - قبيله : طى از يمن كه بخش هفتم شهر را به خود اختصاص داده بود اين تركيب قبيله اى داراى اثر ملموسى در انجام عمل سياسى و تنظيم آن داشت . مخصوصا اين قبايل در قبال حكومت محلى و مركزى ، ديدگاههاى متغاير و گاه متعارضى داشتند. علاوه بر آن نفوذ حكمرانان بر شيوخ و رهبران قبايل در اين ميان نقش بسزايى داشت و گاه به شهادت تاريخ مى بينيم كه برخى از بزرگان و رهبران قبايل براى حل مشكل دنياى ناپايدار خود؛ به اسم دين و مسلمانى در خدمت حكام در مى آمدند و خود را به حكومت نزديك مى ساختند. تفاوت طبقاتى ذيلا به مهمترين طبقات جامعه كوفه كه طى تاريخ ، در تاءثير بر اين شهر - بيش از طبقات ديگر اقاليم و شهرها - سهيم بودند اشاره مى كنيم : 1 - طبقه اشراف ، اعيان و صاحبان وجهه . اينان جز اندكى - با والى يا نيرويى كه احتمال داشت در مسابقه قدرت برنده گردد و بر كوفه حاكم شود، همدست بودند؛ مثلا كسانى مانند ابن اشعث و همپالكيهايش به امام حسين - عليه السلام - نامه مى نويسند؛ زيرا به گمان خود تغيير مورد نظر را حتمى مى دانند(72) بيشتر اين افراد، رهبران و بزرگان عشاير و قبايل بودند و از قبيله خود نيرو مى گرفتند و به قدرت قبيله اى متكى بودند. 2 - طبقه كارمندان و خدمتگزاران كه در خدمت كاخ امير قرار داشتند مانند: نيروى پليس و افسران ، ماءموران جمع آورى ماليات ، سركردگان و ماءموران شهر و به هر حال مجموعه لشكرى و كشورى . اين طبقه ، آمار افراد و محل زندگى آنان را در محلات مختلف شهر در اختيار داشتند، مراقب مردم بودند و در صورت لزوم ، مظنون را دستگير مى كردند. اين طبقه ، براى خدمت به حكومت و حاكم به كار گرفته شده بودند و شب و روز بيدار و هوشيار بودند تا امنيت سلطان و سلطنت وى را تضمين كنند. اينان حركات و دم زدنهاى مردم را براى خوش خدمتى مى شمردند و كنترل مى كردند. 3 - طبقه زحمتكش و كاسبان خرده پا مانند: صاحبان شغل آزاد و حرفه هاى مستقل و دكانداران در بازار كه پيوسته از فساد ماءموران مختص به بازار در رنج بودند. لذا يك نفر از خودشان را به نمايندگى از ديگران نزد والى مى فرستادند تا شكايت آنان را برساند؛ براى مجاهد بزرگوارشهيد ميثم تمار اين موقعيت پيش آمد تا نمايندگى آنان را براى تحقق اين غرض به عهده بگيرند. 4 - بندگان و موالى ؛ طبقه زير دست وله شده اى كه بر اساس شيوه بنى اميه و روش معاويه پيوسته مورد تحقير و استثمار قرار داشتند. 5 - روزى خواران و صاحبان جيره و مواجب طبقه سپاهى و عامه لشكريان كه عطاياى بيت المال در اختيار آنان قرار مى گرفت ؛ زيرا آنان طبق دستورات و اوامر حكام براى جنگ و سركوب به حركت در مى آمدند و در اين كار كوچكترين تمرد و نافرمانى از خود نشان نمى دادند اگر چه به آنان دستور جنگ با مسلمانان و حلال دانستن محرمات را مى دادند يا آن كه آنان را با امر با كشتار فرزندان پيامبر - صلى الله عليه و آله - به جنگ آن حضرت مى فرستادند و رو در روى رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - قرار مى دادند. گرسنگى ، مرگ و اباحه خانواده سپاهيان ، اهرمهايى بودند در دست حكام ، تا آنان را بهتر زير سلطه و تحت امر و فرمان خود نگاه دارند. البته ، علاوه بر طبقات بالا، در اين شهر قضات ، شريعتمداران دنيادار و زرپرست مانند: طبقه مسرف و متنعم نيز بودند. اگر بتوان اين قشر را طبقه ناميد زيرا تعداد آنان كم بود - معروفترين اين گروه شريح قاضى است . اينان فتواهاى خود را به ، ثمن بخس و درمهايى كم ارزش مى فروختند و مجوزهاى شرعى براى اعمال پليد آل ابى سفيان صادر مى كردند، اعمالى كه اسلام از آنها بيزار بود. واقعيت پيچيده سياسى و ماهيت آن كوفه از معدود شهرهايى بود كه آگاهى انقلابى آن از شور انقلابى ساده فراتر مى رفت و اهميت نقش خود را در كشاكش آن روز درك كرده بود. اين ادراك در ديگر شهرهاى آن زمان ضعيف بود و همين ويژگى كوفه بود كه دشمنان بيدارى و درك صحيح را، بر آن داشت تا با اتخاذ تدابيرى پست ، خود را از فعاليتهاى راديكالى كه خواسته هاى جاهلى با بنيادهاى اموى ، آنان را به خاطر انداخته بود، رهايى بخشند. اين تدابير پنهان و آشكار در شكل شايعات ، گسترش شبهه ها و پخش عناصر منافق صفت براى ايجاد شك و ترديد هدفشان شق عصاى مردم كوفه و مردد ساختن آنان در انجام تكاليف خود بود. با توجه به اينكه شيعيان آن روز گروه اندكى را از هواداران امام على تشكيل مى دادند و همه كوفه يا نصف آن ، هنگام ورود امام - عليه السلام - بدان شهر ياشهادت ايشان پرواز به ملكوت اعلاء شيعه نبودند. بتدريج جامعه كوفه خاصيت روحى ، امتياز معنوى و ارزش انقلابى خود را كه اساس وجود اين جامعه بود و ميدان تحرك فتوحات ، استراحتگاه لشكريان ، پايگاه استوار آنان ، و منبع كمك رسانى غذايى و تسليحاتى محسوب مى گشت ، از دست داد. از ميان تمام شهرهاى مسلمان نشين ، تنها كوفه بود كه زير بار معاويه نرفت و حكام وى را نپذيرفت . معاويه نيز با كشتارهاى پى در پى و شبيخون هاى ناگهانى بر اطراف كوفه ، نتوانست كينه خود را فرونشاند و همچنان كه در ميدان جنگ نتوانسته بود كوفيان را در هم بشكند، با نيرنگها و شيوه هاى منافقانه خود نيز از اين كار ماءيوس گشت تا آن كه كار به آتش بس و صلح معروف كشيد. او كه آرزومند سركوب اهل كوفه و مترصد برترى و سلطه بر آنان بود و اسير عقده هاى روحى ناشى از موضعگيريهاى آنان گشته بود و اين عقده ها در روان وى متبلور شده بود - يعنى منطق غرور و كفر اين چنين است - هنگامى كه در مقابل كوفيان قرار گرفت اعلان كرد كه شرايط صلح را زير پا مى گذارد و هدف از جنگ با اهل كوفه اقامه فرايض نبوده است بلكه : ... تنها به اين دليل با شما به پيكار برخاستم كه بر شما امارت كنم . و خدا نيز اين خواسته را با وجود كراهت شما به من عطا كرد! اين اظهارات ، عمق ناراحتى وى را از مردم كوفه نشان مى دهد و حقارت پنهان وى را نسبت به اميرالمؤمنين - عليه السلام - آشكار مى سازد. معاويه با اين فتح و اظهار ما فى الضمير خشمش فروكش نمى كند و آرام نمى گيرد، بلكه سنگدل ترين حكام را بر كوفه مى گمارد و به آنان دستور مى دهد با سياست شمشير و تازيانه ، از كوفيان انتقام بگيرند و آنان را سركوب كنند. علاوه بر سياست صريح خشن فوق ، سياستهاى پنهان ديگرى در اين شهر استمرار دارد و آن بازى آشكار با خرد مردم عوام و ساده لوح است و گرايش آگاهانه و عامدانه در جهت تحليل محرمات و شكستن چهار چوبهاى اعتقادى و عملى . مثلا: وليد شراب مى نوشيد و آنگاه امامت مردم را در مسجد كوفه به عهده مى گيرد، و در اثناى نماز استفراغ مى كند. يا نماز صبح را چهار ركعت مى خواند و بعد متوجه مردم گشته مى گويد: آيا مى خواهيد بيشتر برايتان بخوانم ؟! و هنگامى كه گروهى از نمايندگان شهر و برگزيدگان كوفه براى نجات كرامت دين خود به نزد عثمان مى روند، او بخاطر محبت برادرانه نسبت به وليد! از اتخاذ موضع قاطع خوددارى مى كند. و ياابوموسى اشعرى آراى مردم را به بازى مى گيرد و در گرفتن بيعت براى امام اميرالمؤمنين - كه امت با وى بيعت كرده اند - سستى مى ورزد و عدالت امام را مخدوش جلوه مى دهد و در حقانيت حضرت براى خلافت ، كوفيان ، را دچار شك و ترديد مى سازد. و هنگامى كه اصحاب جمل بر امام خروج مى كنند، امام نصايح و اوامرى براى ابوموسى فرستاده ، خواستار اعزام نيرو مى گردد، ليكن اين قاضى دين فروش ، مردم كوفه را از يارى امام باز مى دارد و آنان را از اجابت خواسته امام منصرف مى كند! باند و لشكر امويان همچنان درخت نفاق را در زمان امام على و امام حسن - عليهماالسلام - بارور مى سازد - در حالى كه محبت و ولاى على و خاندان نبوت نيز در اعماق جان اهل كوفه ريشه مى دواند. و هنگامى كه قدرت منحصرا در دست معاويه قرار مى گيرد، عاجزتر از آن به نظر مى آيد كه كوفه را به طور عام ، و شيعه را خصوصا ببيند ليكن بين آنها در جهت تهى كردن شهر از شيعيان و گشودن راه براى محبت امويان گامى برندارد. لذا بيش از پنجاه هزارتن از شيعيان كوفه را به خراسان گسيل مى دارد به اميد آنكه شعله هاى سركشى شورش كوفه را خاموش كند. ليكن اخراج محبان و دوستان قلبى و اهل ولاى امام على - عليه السلام - از كوه ، و پراكنده ساختن آنان ، خاطر معاويه را آسوده نمى سازد و پس از آن دست هب تصفيه هاى فيزيكى مى زند و مردان برجسته حق و جهاد - مانند صحابى بزرگ ، حجربن عدى كندى و دوستانش - را به شهادت مى رساند. امام مهمترين دست آورد سياست اموى در كوفه ايجاد خوف و ملكه هراس در مردم آن خطه از لشكريان شام بود. اين لشكر وحشى و جرار به نام اسلام ، مسلمانان را لگدمال مى كرد، به كرامت انسانى تجاوز كرده ، خونها ريخته و اموال را به يغما مى برد و كمترين بويى از اصول جنگ و پيكار و ميدان رزم - كه كوفه پيوسته در جنگهاى انقلابى و آزادى بخش خود به كار مى گرفت - نبرده بود. كوفه دريافت كه توسط لشكرى مورد يورش قرار مى گيرد كه هيچ پيوندى با اخلاق نظامى و ارزشهاى پيكارى ندرد. اين همان راز ترس و وحشت از لشكريان شام است كه پيوسته سر سر اهالى ، سايه افكن بود. معاويه در روزهاى آخر خلافت خود پس از ساليان دراز سركوب و ديكتاتورى ، كسانى مانند: ابن شعبه و ابن ابيه ، اميرى نرمخو و معروف به آسانگير را به كوفه گماشت ، تا شايد مردم آن ديار، آن سالهاى سياه ظلم و قتل و غارت و ناامنى را فراموش كنند و زمينه اى باشد براى آمدن خليفه جديد(يزيد) كه معاويه بر مسلمانان منت نهاده و او را جانشين خود ساخته بود! على رغم اين كار، معاويه همواره از خطرات كوفه و اهل آن و چند نفر شيعه باقى مانده آن ، در انديشه بود و ديگران را برحذر مى داشت . او گوش به زنگ بود كه مبادا اين شعيان پاك باخته عموم كوفيان را با آن كه از ترس و اضطراب دست ساخته سياسيت اموى در رنج و تابع سياست خضوع گشته بودند تحرك كنند و آنان را به تمرد و عصيان وادار سازند و تبعيت بى چون و چرا را در برابر احكام و قوانين ويژه كوفه كه توسط معاويه و عمال وى طى ساليان گذشته وضع شده بود، به شورشى عليه اين قوانين ناحق تبديل كنند.

بخش دوم : آغاز جنبش كوفه ماهيت عكس العمل امام (ع )

بخش دوم : آغاز جنبش كوفه ماهيت عكس العمل امام (ع ) بيست سال تمام مسلمانان زير سلطه و مخالفين تحت مراقبتهاى دهشتناكى بسر بردند، كه تا آن روز در عرصه سياست سابقه نداشت ؛ اين سياست ارعاب و ترور را معاويه بدون كمترين مانعى از قدرت دينى و يا كنترلى از جانب قوه قضائى به وجود آورده بود. وى تا بدانجا در ستمگرى پيش رفت كه برگزيدگان ديانت واشداء على الكفاررا به شهادت رساند. اين ارعاب و وحشت فراگير، ديگران را بر آن داشت تا منتظر مرگ معاويه باشند و در موقعيتى ريحانه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به برخى از اين افراد گوش به زنگ گفته بود:هر يك از شما فرشى از فرشهاى خانه خود باشيد با صبر نماييد تا اين طاغوت به هلاكت برسد . معاويه پس از دو دهه زورگويى و پژمردن روح و روان افراد، هلاك گشت . وى در اين مدت نسل برزگى را از عامه مسلمانان از پا درآورده بود. با هلاكت او امام نيز رهسپار مكه گشت و نامه هاى اهل كوفه - از خاصه و عامه - به طرف حضرت سرازير گشت . اين موضوع ، فصل اول اين بخش را تشكيل مى دهد. امام - عليه السلام - از پاسخ خوددارى كرد و به سوى كوفيان نرفت ليكن بايستى اين موقعيت دشوار و معضل پيش آمده را با دورانديشى حل كرد. اگر امام از رفتن به كوفه سرباز زند نوع عكس العملى وى چه بايد باشد؟ و چه پاسخى زيبنده اين مرحله حساس است ،فصل دوم را تشكيل مى دهد. امافصل سوم در برگيرنده توقفى كوتاه ليكن ضرورى براى روشن كردن برخى جوانب تاريك مربوط به اثناى سفر سفير امام به كوفه مى باشد. فصل اول : انبوه نامه هاى مصرانه اقليت شيعه - كه آغازگران - نامه نوشتن بودند- ميدان تحرك را در اين زمينه گشودند و اكثريت اهل كوفه را بدين كار ترغيب كرده با روشن كردن آتش التهاب آنان ، مرحله خاصى را در سطح دعوت از امام توسط نامه ، آغاز كردند. نخستين انجمن براى قيام بدرستى كه معاويه هلاك گشت و حسين - عليه السلام - از بيعت با بنى اميه سرباز زده و به سوى مكه حركت كرده است و شما شيعيان او و شيعيان پدرش مى باشيد. اگر براستى مى دانيد كه او را يارى كرده با دشمن وى ستيز مى كنيد و فكر مى كنيد كه : ما جانهايمان را در راه دفاع از او فدا خواهيم كرد، به او نامه بنويسد و از تصميم خود حسين را آگاه سازيد. ليكن اگر از سستى و پراكندگى خود بيمناكيد، او را فريب ندهيد و جانش را به خطر نيندازيد... مخاطبين گفتند: نه ، بلكه با دشمن امام پيكار مى كنيم و جان خود را در راه او فدا خواهيم كرد... سليمان گفت : پس به امام نامه بنويسيد(73) اين گوشه اى از اين انجمن و بخشى از بيانات سخنگوى آن ، استاد سخن ، مجاهد بزرگ سليمان بن صرد خزاعى است كه اين انجمن را در خانه اش در شهر كوفه تشكيل داد. وى در راءس افراد انجمن قرار داشت كه از شيعيان برجسته و محبان اهل بيت نبوت بودند و از شمشير جلادان معاويه ، مغيره و زياد بن ابيه - طى تصفيه هاى فيزيكى مخالفين امويان - جان بدر برده بودند. افراد انجمن ، هواداران نبوت محلى در اهل بيت عصمت بودند. و از باقى ماندگان عمليات اخراج شيعيان كوفه به خراسان به دستور معاويه و به دست عامل وى در كوفه زياد بن ابيه ، به شمار مى رفتند. سخنگوى انجمن از هلاكت معاويه خبر داد كه پيش از آن به زور سرنيزه و شمشير براى فرزندان خود يزيد به نام خليفه رسول الله !بيعت گرفته بود و نيز ديگر اعضاى انجمن را از امتناع امام حسين - عليه السلام - از بيعت با يزيد با خبر نمود - همچنان كه در زمان معاويه و زير سرنيزه و شمشير از بيعت امتناع كرده بود. و اضافه مى كند كه امام مدينه را به قصد مكه ترك كرده است . و با اين كه حركت خود از رد بيعت با يزيد، مخالفت با وى و آغاز مقاومت آشتى ناپذيرى خبر مى دهد. سليمان با گزارش رويدادها، افراد انجمن را در برابر واقعيت امر قرار مى دهد. او مى داند كه آنان با سبط و ريحانه رسول خدا پيوند استوارى دارند و از برگزيدگان پيرو اهل بيت نبوت مى باشند. او به ياد دارد كه همين ها بودند كه از امام خواستند تا با معاويه ، جنگى سرنوشت ساز و دشمن شكن آغاز كنند. ليكن امام از دست نيافتن به نتايج مطلوب اين جنگ - به فرض شروع آن - آنان را خبر مى داد. و از آنان مى خواست ، تا مرگ اين طاغوت ستمگر صبر پيشه كنند. اگر چه معاويه پيمان شكن است و عهدنامه ها را زير پا مى گذارد ليكن امام ، ميثاق و پيمان خود را در هر صورت محترم مى شمارد لذا به ياران خود - اعضاى امروزى انجمن - دستور مى دهد تا مترصد فرصت مناسبى باشند. و بدينسان بود كه مسلمانان نزديك بيست سال حكومت جور و ستم را زير چكمه هاى معاويه تجربه كردند. و انحراف آشكار سياستهاى وى را از اسلام راستين ديدند. طى اين ساليان دراز امام در برابر اين سياست استبدادى و سركوبگرانه و تلخى هاى آن ، دردمندانه سكوت كرده بود و استخوان در گلو و زهر در كام ، حوادث را نظاره مى كرد. پاسخ امام به اين سياستها، صبر جميل و سكوت خردمندانه بود. سليمان بن صرد از حضور امام در مكه پرده برمى دارد، همتهاى آنان را بر مى انگيزد و عزمشان را استوار مى كند. وى از آنان مى خواهد از فرصت پيش آمده بهترين استفاده را بكنند و صريحا نظرات خود را بيان كرده و موضعى بدون ابهام اتخاذ كنند. آنان باقى مانده پيروان و شيعيان اهل بيت نبوت هستند و بيشتر كوفيان كه تلخى حكومت اموى را چشيده اند در كنار اين نخبگان قرار دارند. و هرگونه تغييرات جديدى را تاءييد مى كنند. مضافا آن كه گروه نخبه از شيعيان تا اين زمان از در دوستى با حاكم كوفه و عامل حكومت مركزى شام درنيامده اند و مترصد فرصتى هستند تا از دست او نجات پيدا كنند. با توجه با اين مسائل است كه انجمن فوق تصميم مى گيرد با امام در مكه مكاتبه كند و هياءت نمايندگى به نزد آن حضرت بفرستد. در اينجا متن كامل نامه نوشته شده در اين جلسه را نقل مى كنيم : بسم الله الرحمن الرحيم ، به حسين بن على - عليه السلام - از: سليمان بن صرد، مسيب بن نجبة ، رفافة بن شداد، حبيب بن مظاهر و ديگر شيعيان از مؤمنان و مسلمانان اهل كوفه ... سلام بر تو بدرستى كه ما خداوند يكتا را به داشتن تو سپاس مى گذاريم . اما بعد: سپاس خدا را دشمن تو و پدرت - از قبل را در هم شكست - ستمگر عناد پيشه و سياهكار ظالمى كه براى حكومت بر امت شتاب كرده ، شر را پيشه خود ساخت . او امر امت را به قهر گرفته ، دارايى او را غصب كرد و بدون رضايت مسلمانان بر آنان حكومت كرد. پس از قبضه كردن قدرت ، نيكان امت را به قتل رساند و بدكاران را بر جاى گذاشت و اموال الهى را بازيچه دست جباران و ثروتمند قوم ساخت . از رحمت خداوند دور باشد چنانكه قوم ثمود دور گشتند... ما را امامى نيست ، پس به سمت ما بيا، شايد خداوند به وسيله تو ما را بر حق ، گردآورد. اما نعمان بن بشير در دارالاماره كوفه بسر مى برد و ما نه در نماز جمعه با او شركت مى كنيم و نه در نماز عيد و اگر خبردار شويم كه به سمت ما روآورده اى ، او را از شهر بيرون كرده ، به شام گسيل مى داريم - ان شاءالله تعالى ... سلام ، رحمت و بركات خداوند بر تو اى فرزند رسول خدا و بر پدرت باد ولاحول و لاقوة الا بالله العلى العظيم (74) با پايان گرفتن دستور كار نخستين انجمن آغاز جنبش ، تحركات عموم مردم كوفه آغاز گشت ؛ زيرا نامه هاى شيعيان ، پى در پى به مكه سرازير گشت و كوفيان به تبع آنان نامه نگارى را با امام شروع كردند... اقليت شيعه در اين ميان نقش پيشاهنگ قافله و طلايه دار لشكر را ايفا كرد و ميدان تحرك سياسى را گشوده ، با برانگيختن اكثريت اهل كوفه ، در آتش التهاب آنان دميدند و مرحله خاصى را در مكاتبه و امضاى نامه ، آغاز كردند. ايرادهايى چند بر دو نامه 1 - چگونه نامه رسان - قيس بن مسهر صيداوى حامل نامه مسلم و پاسخ امام - به مكه رفت و سپس بازگشت ؟ و چگونه فرستاده و فرستنده با اطمينان ، خواستار طى طريقى شدند كه راهنمايان حرفه اى در آن راه جان باخته بودند؟ 2 - با توجه به اين كه امام حسين - عليه السلام - آن دو راهنما را براى تعيين مسير با هياءت نمايندگى همراه نساخته بود و از وجود آنان در ضمن سفر نيز بى خبر بود، انگيزه در ميان گذاشتن رويداد مرگ آن دو و ماجراى گم شدن آنها با امام چه بود؟ مخصوصا كه ادامه اين سفر مشروط به سلامتى كسى از همراهان يا راهنمايان نبود. 3 - لحن نگارنده نامه (مسلم ) در نامه خود، به علاقه و گرايش شديد وى به بازگشت از اين سفر و جايگزين شدن ديگرى به جاى خود اشعار دارد و صاحب چنين لحنى - طبق اشعار خود نامه - بايستى شخصا به مكه مراجعت مى كرد و موضوع را با امام در ميان مى گذاشت ؛و اين حركت شايسته اين موقعيت است ، نه ارسال نامه و پيك . 4 - اين آن چيزى نيست كه از آن بر جان خود ترسان باشم . اين جمله اى است كه - طبق روايت دو راهنما- پس از قراءت نامه امام بيان كرد پس وى از چه بيمناك بود و چه چيز او را مطمئن ساخت ؟ اگر مسلم با دريافت پاسخ امام حسين - عليه السلام - بر درستى راه خود مطمئن گشت قبلا خود امام - نه ديگرى - بود كه وى را بدين سفارت گماشته بود و نيازى به نظر خواهى مجدد از حضرت نبود. به هر حال اين جمله منسوب به مسلم ، غامض باقى مى ماند مخصوصا كه توقف و از حركت باز ايستادن وى براى استعفا از اين مسؤ وليت بود، نه نظرخواهى . 5 - چگونه اين هياءت بقيه راه را طى كردند و از كجا مى دانستند كه چقدر مسافت ديگر بايد طى شود؟ در حالى كه باقى مانده مسير، طولانى تر از فاصله مكه تا حادثه مرگ آن دو راهنما بوده است ؟ آيا شايسته تر نبود كه آنان راهنماى جديدى برگزينند؟ و يا آنكه خود امام يك راهنماى حرفه اى آگاه به تمام كوره راهها را براى تضمين سلامت رسيدن آنان به كوفه معين سازد؟ ولى اين انتخاب اتفاق نمى افتد. و اگر همراهى اين سه يار سفير را كافى بدانيم ، ما پيشاپيش از ارزش حضور اين سه تن دلاور ياد كرديم . 6 - اما محل وقوع حادثه ؛يعنى تنگه الخبت كه بايستى طبق داستان ، ميان مدينه و كوفه باشد، خلاف واقع است ؛زيرا حموى تصريح مى كند كه :خبت ، دشتى است در منطقه حره ، و نام صحرايى است ميان مكه و مدينه (119) 7 - درباره مدت زمان قطع اين مرحله بايد گفت :مسافرت بطور معمول ، بيست روز بطول مى انجاميده است و با فرض سحت داستان - هلاكت دو راهنما - زمان طى مسافت ، طولانى تر شده است ،(120) به زمان فوق بايستى مدت زمان توقف مسلم براى دريافت پاسخ نامه را نيز بيفزاييم . ليكن روايات تاريخى تاءكيد دارند بر اينكه اين مسافت همان مدت زمان معمول آن روز به طول كشيده است و اين مطلبى اجماعى است .(121) 8 - اين داستان در صدد تصوير سفير به عنوان مردى پايبند به فال نيك و بد زدن است و اين تصوير با مفاهيم بنيادى ريشه دار در خاندان نبوت متضاد است و خلاف گفتارهاى پيامبر- صلى الله عليه و آله - به مسلمانان ، در جهت بازداشتن آنان از اعتقاد به شوم بودن اشيا و حوادث ، و تلاش در راستاى درك مفهوم قضا و قدر مى باشد. خاندان نبوت نه تنها ديگران را از اعتقادات نادرست ، نهى مى كردند بلكه خود آنان مثل اعلاى ثبات شخصيت و درك روشن قضا و قدر و بى اعتقادى كامل به تطير و مانند آن بودند. 9- اين داستان بطور ضمنى حركت سفير، (مسلم ) را اسير عواطف و انفعالات نفسانى وى معرفى مى كند و انگيزه وى را آميخته اى از ترس ، ترديد و تلاش در جهت دست به كارى زدن و اقدام كردن مى نماياند. مسلم گاهى فال بد مى زند و گاهى فال نيك و به هنگام فال بد زدن ظاهرا احساسش به وى راست مى گويد و او ديگر امكان ادامه سفر و پيش روى را ندارد. و هنگامى كه فال نيك مى زند و با ديدن مردى كه آهويى را مى كشد، دشمن خود را از پاى درآمده فرض مى كند، در احساس خود دچار اشتباه مى گردد - آن چنانكه عامه از اين فال زدن درك مى كنند - زيرا اين دشمن است كه مسلم را مى كشد، نه آنكه مسلم دشمن خود را از پا در مى آورد. و اين چنين است كه به صرف يك داستان برخاسته در ضمن انديشه اى ناصواب با مفاهيم بنيادى و اعتقادى بازى مى شود و در اذهان مسلمانان كوهى از شك و ترديد سست انديشى مى آفريند و با القاى گمانهاى واهى ، و از كار انداختن يقين در جهت از ميان برداشتن تكليف آنهم تكليف اصيل از آبشخورى پاكيزه از منبعى معصوم و آلوده نشده ، تلاش ناجوانمردانه اى آغاز مى كند.(122) اما حقيقت امر آن است كه اين گروه مكتبى محمدى ، به درستى كار خود يقين داشت و سرشار از ايمان و خير ديدن تمام امور بود؛زيرا پايبندى حيرت انگيزى به تكليف الهى داشت ، و هراسى از كشته شدن و مردن در راه خدا، مبداء و امت مسلمان نداشت . مسلم نيز در تكليف حسينى خود در بالاترين درجه هاى يقين بود و در خروج خود كمترين اضطرابى از خود نشان نمى داد، و در پيش رفتن استوار بود؛زيرا او از خاندان مكتب است و از گروه معتقدان كه براى عظمت هستى ، پديد آمدند و از كسانى است كه زندگى و شهادتشان هر دو پيروزى و رستگارى مى باشد. ليكن متاءسفانه اين داستان بدون توجه به نتايج آن ، ورد زبان بسيارى از خطيبان و مسطور در كتب اكثر نويسندگان مى باشد و اهل قلم و بيان - آگاهانه يا با ناآگاهانه -به مردم و جوانانى كه ذهنى بكر و دست نخورده دارند تلقين مى كنند كه :بعضى از فال بد زدن ها به حقيقت مى پيوندد و برخى از به فال نيك گرفتن ها نادرست از آب درمى آيد! و مردم گمان مى كنند مسلم اين سفير بزرگ ، به اتكاى اين فال زدن ها راه مى سپرد و با اين چراغ ظلمانى مسير خود را روشن مى كرد! ما فكر مى كنيم اين داستان از ثمرات و دستاوردهاى بزرگان دروغ پرداز و پيشوايان فريب و نيرنگ ساز بوده است ؛ زيرا مى دانيم كه اين داستان و مشابه آن در دوران سياستهاى آميخته با تزوير و نيرنگ ، و رطب و يابس بهم پيوستن ساخته شده است . كوفه در التهاب قهرمان خاندان ابواطالب و سواران همراه وى ، بر پشت اسبهاى راهوار خود به سوى كوفه در شمال عربستان مى تازند، و شتابان به شهرى نزديك مى گردند كه در اشتياق ديدار رهبر قيام مى سوزد. كوفه همچنان نگران نتيجه نامه هاى خود است ، و توده هاى شهر منتظر قدوم منجى بزرگ خود؛سبط پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - نفسها را در سينه حبس كرده اند. انتظار توده مظلوم له شده و ستمديده به طول انجاميده است چه چيز مانع از اجابت درخواست آنان توسط فرزند رسول خدا گشته است ؟ مگر مردم شهر واقعيت موجود را انكار نكرده اند؟ آنان براى آمدن شخص رهبر به شهرشان لحظه شمارى مى كنند و اين آرزو همه وجودشان را تسخير كرده است پس چرا قهرمان و پيشاهنگ ابدى انكار نظام سياسى اموى ، سبط گرامى ، امام حسين ، روى گردان از تن دادن به حكومت بنى اميه ، به نداى اين محرومين پاسخ نمى دهد؟ در اين لحظات حساس و دردناك انتظار است كه نويد اجابت امام حسين - عليه السلام - گوشهاى آنان را نوازش مى كند و خبردار مى گردند كه سفير شخصى امام ، در راستاى پاسخ مثبت به اهل شهر به سوى آنان پيش مى آيد و مردم مشتاقانه به كوى و بر زن ريخته ، خود را آماده استقبال نماينده بيت محمدى مى كنند و فرستاده امام - قهرمان انكار بنيادى نظام باطل سفيانى - را با اشكهاى گرم شادى در آغوش مى كشند.

بخش سوم : آمادگى و بسيج ، تحت نظارت سفير

بخش سوم : آمادگى و بسيج ، تحت نظارت سفير آمادگى و بسيج ، تحت نظارت سفير: با رسيدن سفير به كوفه ، فعاليت انقلابى ، با جديت بيشترى شروع گشت و سطح تحرك ، تحت نظارت وى ارتقاء يافت ، تا جايى كه متمردين كوفه در بيشترين تجمع خود ظاهر گشتند (فصل اول ...) و تجليات ديگرى از گسترش اين فعاليت ها را در فصل سوم خواهيم خواند. رهبرى سفير حسينى در مراحل اوليه جنبش بر آن قرار گرفته بود تا جانب هوشيارى و احتياط را از دست ندهد و دشمن را برنگزيند و برخوردارى ناخواسته و قبل از موعد، با وى پيش نيايد؛زيرا وظيفه اصلى سفير در اين شهر صرفا آمادگى و بسيج مردم بود تا زمينه هاى قيام و درگيرى بخوبى فراهم شود و سفير تلاش وسيعى آغاز كرده بود تا مبادا از اين چهار چوب خارج گردد. آمادگى و بسيج ، نياز به وقت فراوان و آرامشى داشت كه مانورهاى هواداران حكومت ، آن را به هم نزند. مسلم اين سياست را به خوبى پيش مى برد و كمترين درگيرى ميان شيعيان برگزيده و عموم اهل كوفه و والى آن روز كوفه - نعمان بن بشير - روى نمى دهد هر چند نعمان در سخنرانى خود مردم كوفه را به اطاعت از امويان فرا مى خواند (فصل دوم ). اين سخنرانى درپى درخواست اعمال فشار از طرف حزب هواداران امويان در كوفه صورت گرفته بود. اگر چه برخورد ملايم نعمان و مسالمت جويانه وى در اين سخنرانى آنان را ناراحت ساخت ؛ زيرا آنان خواستار به كار بردن سياست سركوب نظامى بودند. فصل اول : بيعت و تشكل ...به خدا سوگند! از تصميم قبلى و آنچه بر آن خود را آماده ساخته ام شما را خبر خواهم داد... سوگند به خدا! اگر مرا بخوانيد اجابت خواهم كرد و در كنار شما با دشمنانتان نبرد خواهم كرد و در دفاع از شما آنقدر شمشير خواهم زد تا خداوند را ملاقات كنم و از اين كار فقط آنچه را كه نزد خداوند است خواهانم . (قهرمان مكتبى ، عابش شاكرى ) مقر سفير مردم كوفه - خاص و عام - از سفير حسينى استقبال بى نظيرى به عمل مى آورند و او را با احترامى شايسته شخصيت خود و نيابت از طرف ريحانه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - در ميان همراهان سه گانه خود، در تاريخ روز پنجم شوال به شهر، وارد مى گردد(123) اولين نشانه دورانديشى سفير بزرگ ؛مسلم بن عقيل ، حسن انتخاب وى براى محل استقرار و استراحت است كه بزودى مقر كارهاى مربوط به سفارت و رفت و آمد عامه مسلمانان و مجمع بزرگان شيعه و خود بخود مركز بيعت خواهد شد، بشمار مى رود. طبق معمول ، تاريخ و مورخين درباره اولين خانه اى كه مسلم آن را برگزيد و در آن سكونت اختيار كرد، اختلاف نظر دارند در تعيين اولين منزل سه روايت وجود دارد: نخستين روايت مى گويد:مسلم به خانه مسلم بن عوسجه - كه از استوارترين مجاهدان كوفه است - درآمد (124) دومين روايت مدعى است كه :مسلم خانه هانى بن عروه (125) را برگزيد. ليكن ما در آينده بيان خواهيم كرد كه سفير خانه مجاهد دلير؛هانى بن عروه را بعدا و به عنوان دومين منزل اختيار كرد نه اولين بار. اما سومين و آخرين روايت با صراحت مى گويد: مسلم از همان آغاز به خانه مجاهد بزرگ ؛مختار بن عبيده ثقفى درآمد، و آن منزل را مقر خود قرار داد(126) خانه مختار بعدها به تملك مسلم بن مسيب درآمد و به نام وى خوانده مى شد.(127) اين نامگذارى ظاهرا تا زمان طبرى و مفيد كه اوايل قرن چهارم مى زيستند، ادامه داشته است . و با توجه به سفارش امام به مسلم كه :هنگام ورود به كوفه نزد موثق ترين مردمان آن شهر منزل اختيار كن ، بايستى اين سه تن از معتمدترين و موثقترين مردم كوفه دانست . هر كدام از آنان از مزاياى ويژه و اعتماد خاصى برخوردار بود و همتارى خوبى محسوب مى گشت ، ليكن مسلم خانه ابن عوسجه را مقر خود قرار نداد، مگر اينكه خانه وى را ناشى از دعوت او از مسلم براى آمدن به خانه در آغاز ورود به شهر كوفه بدانيم يا بگوييم كه سفير براى احترام به شخصيت ابن عوسجه كه از افراد جليل و صالحين بزرگ كوفه و از مردان جهاد و اجتهاد بوده است - و بعدها نيز نايب مسلم بن عقيل در اخذ بيتعت از مردم شد - چند روز اول آمدن به كوفه را در خانه ابن عوسجه بسر برده است . آرى ، ميهمان بزرگ بر منزل قهرمان بخشنده مختار ثقفى (128) فرود آمد و خانه آن كوه تنيده در ايمان خود رابه دلايل اعتقادى و موقعيت اجتماعى وى در انقلاب شهرها انتخاب كرد. به نظر مى رسد مهمترين دليل انتخاب خانه مختار، مصونيت سياسى خاصى بود كه مختار از آن بهره داشت ، وديگرى جز او از چنين امتيازى برخوردار نبود؛زيرا مختار داماد والى كوفه از طرف معاويه ، نعمان بن بشير بود و همين ويژگى مصالح متعددى براى فعاليتهاى انقلابى در استفاده از زمان - يا پاره اى از زمان - در برداشت و عملا هم يكى از دلايل ملايمت و آسانگيرى و احيانا تجاهل نعمان در قبال مسائل خطيرى كه در خانه مختار روى مى داد همين بود. يا آنكه او ديگر توانايى تغيير موقعيت موجود را نداشت . سفير به عنوان ميهمان به خانه مختار وارد مى شود، و آنجا را مقر فعاليت خود قرار مى دهد. از خاص و عام هر كه خبر ورود سفير را مى شنود و شتابان براى ديدار و عرض ادب سوى مقر، مى شتابد. مسلم جلسه وسيعى تشكليل مى دهد و در آن هوادارن خاندان نبوت حضور به هم مى رسانند و مسلم ، خردمند فرزانه و رايزن انديشمند، برخود لازم مى بيند تا با مؤمنان سخن گويد و سخن آغاز كرده ، وظيفه مقدس خود را اعلام كند. نماينده امام حسين - عليه السلام - از جا برخاسته ، نامه امام را مى خواند پيام اما م ، و گوشهاى حاضرين را نوازش مى دهد. كلمات آخر نامه طنين خاصى پيدا مى كند: ... به جانم سوگند! تنها كسى امام است كه عامل به كتاب خدا، پايبند به قسط و عدالت و متدين به دين حق ، و واقف نفس خود در راه خداوند باشد والسلام . هر بار كه اين كلمات و ديگر فرازهاى نامه خوانده مى شود و در صفحات ذهن حضار نقش مى بندد شور و ولوله اى بپا مى خيزد، پلكها مى لرزد، اشك در حدقه چشمان حلقه مى زند، و مردم شروع به گريستن مى كنند. اين نامه ، محبت بى شائبه سبط پيامبر را برايشان آشكار مى كند و آنان را به ياد حكومت پدرش ؛اميرالمؤمنين - عليه السلام - كه همين مردم بهترين خاطره ها را از آن دارند، مى اندازد. گويا آنان با شنيدن نامه ، كابوس حكومت معاويه ، دشمن على را بهتر درك كرده ، جنايات وى را احساس مى كنند و دلهايشان فشرده مى گردد و مى گريند. مسلم از به پايان رساندن نامه امام در اولين جلسه فارغ گشت و نامه را پيچيد. در اين هنگام اولين اشخاص مخلص - كه بعدا آنان را ياد خواهيم كرد - براى بيعت بپا خواستند. مسلم از هيچ كس از مؤمنين و مسلمانان درخواست بيعت نكرد، بلكه او فقط نامه و صداى امام را به گوش آنان رساند و نامه را در پيچيد. اما اين اهل كوفه بودند كه با شور و هيجان و آروزمندى شديدى به سوى نماينده بزرگوار امام شتافته ، به عنوان بيعت با امام ، دستهاى پسر عم ، برادر، و فرد مورد اعتماد از خانواده حسين - عليه السلام - را سخت فشردند. بيعت براى چه ؟ وقتى جنبش به مراحل جدى نزديك مى شود، مساءله بيعت كردن ، موضوعيت پيدا مى كند و همگى آماده مى گردند تا تن به آن داده ، پيمان استوارى را به گردن گيرند. اما بر چه اساسى اين بيعت بايد صورت گيرد؟ و مردم بر كدامين مبنا بيعت نمايند؟ در اينجاست كه سفير والاى حسينى چهارچوب بيعت را بطور روشن و دقيق مشخص ساخته است اين بيعت همانند بيعتى مى باشد كه پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - از قبيله اوس و خرزج در عقبه دوم مى گيرد(129) و به تعبير دقيقتر اين بيعت : دعوت به سوى كتاب خدا، سنت رسولش ،جهاد با ستمگران ، دفاع از مستضعفان ، بخشش به محرومان ، تقسيم عادلانه دستاوردهاى جنگى ميان مسلمانان رد مظالم به صاحبان آنها، يارى خاندان نبوت در برابر دشمنان كينه توز و پايمال كنندگان حق آنها، صلح با هر كه اهل بيت با او صلح كند، جنگ با هر كه اهل بيت با او پيكار كند، اطاعت محض از اين خاندان ، بدون كمترين اهمالى در انجام دستورات آنان و بدون تضعيف آراء و نظرات آنان بود (130) بر مبناى فوق - مبنايى بزرگ و مضمونى حساس - مردم بدون كمترين اعتراضى نسبت به مفاهيم و مواد آن بيعت كردند. بيعت عهد و پيمانى است كه شرعا الزام آور است ، هرگز گسسته نخواهد شد مگر پس از پايان مدت آن - در صورت مدت دار بودن - يا پيش آمدن موردى كه فرد بيعت كننده را در فسخ و انحلال بيعت خود آزاد گذارد - در صورتى كه بيعت مشروط باشد. فرد مسلمان با بيعت كردن ، تكليفى دينى و شرعى به گردن خود مى گيرد، و متعهد مى شود تا طبق مواد بيعت ، عمل كند؛يعنى :سرنوشت خود را با آينده بيعت ، گره زده ، تمام هم و غم خود را در راه تحقق مواد آن و منافع امت و مصالح دين در برخوردهاى سخت و خطر آفرين به كار برد. عواطف متراكم ، شورى روزافزون ، آروزهاى درونى و رؤ ياهاى طلايى براى فردايى اميد بخش ، توده هاى كوفه را به حركت درآورد و آنان حريصانه براى ديدار طلعت نايب سبط محمدى ، سفير حسين - عليه السلام - و در يعت كردن با خدا و رسول وى و ريحانه پيامبر بر يكديگر پيشى گرفته ، رقابتى سخت در فشردن دست نايب حسين آغاز كردند. فراموش نمى كنيم كه ما در برابر مردمى قرار داريم كه رنج و محروميت آنان به جايى رسيده بود كه بدون در نظر گرفتن توانايى واقعى خود، امكانات بالفعل ، تنهابا شورى براى پيروزى بر بنى اميه و احساسى كوبنده از ظلم و ستم اين شجره خبيثه ، به حركت درآمدند. آنان شايد پنداشته بودند در راه خود، با لشكريان شام درگير نخواهند شد يا آن كه گمان برده بودند نقش آنان با بيعت كردن پايان مى يابد و انجام ديگر نقشها و ايفاى آنها به عهده امام يا سفير وى خواهد بود! و يا بر اين باور بودند كه تطبيق كتاب خدا و سنت رسول وى همان شيوه لفاظى رايجى كه قبلا از ديگر حكام و عمال جور شنيده بودند، مى باشد. جمهور كوفه از يك نكته را فراموش كرده بودند؛ آنان از ياد برده بودند كه مسلم از خاندانى است كه گفتار و كردار آنان بر يكديگر منطبق است ، و اگر بگويند عمل خواهند كرد و اگر اين مردم دعوت وى را پاسخ عملى ندهند، آينده ، آنان را لگدمال خواهد كرد، و زبونى آنان را پراكنده خواهد ساخت . شكى نداريم كه اين مردم مسلم را به چشم ديگرى نگريسته ، و سفير حسين را از هر سفير ديگرى تفكيك مى كردند و حكام مستبد والى و غيره را از نماينده شيطان مى دانستند، و مسلم را سفيرى رحمانى . ليكن اين شناخت ، ناقص بود و آنان در همين مرحله تفكيك مانده بودند. شناخت آنان را موانعى چند، تيره مى ساخت و از بذل تلاشهاى ارزنده و ضرورى باز مى داشت . آنان به اهميت بيعت خود و مسؤ وليتهاى ناشى از آن توجيهى نداشتند آنان را ترسى دهشتناك از لشكريان معاويه - كه وحشتناك ترين جنايات را نسبت به اهل كوفه در ساليان قبل از مرتكب شده بودند - فرا گرفته بود و اين ترس صفوف آنان را دچار تشتت مى ساخت . كوفيان را شناختى مجدد، اراده اى آهنين و درمانى تازه لازم بود تا آماده پايبندى به بيعت خود شوند. با توجه به مشكلات فوق ، كميت بالاى بيعت كنندگان در آن شرايط - همان طور كه بعضى از بيعت كنندگان آگاه و مكتبى مانند:عابس ، حبيب و سعيد اشاره كرده بودند و ما در آينده سخنان آنان را ياد خواهيم كرد - معيارى براى نيرومندى اين جنبش به حساب نمى آيد. با اين همه تعداد بيعت كنندگان به شكل تصاعدى بالا مى رفت . و تنها در يك ماه تعداد آنان از ده هزار تن گذشته ، قريب به بيست هزار بيعت كننده رسيد. البته رقم چهل هزارتن (131) سى هزارتن (132)دوازده هزارتن (133) و هيجده هزار تن (134)؛يعنى به تعداد نامه هاى فرستاده شده براى امام حسين - عليه السلام - در روايات مختلف نيز ذكر شده است . و به تعبير دقيقتر و آمارى روشنتر اين هيجده هزارتن همان تعداد افراد امضاكننده نامه ها مى باشند كه مسلم بن عقيل پس از حدود 35 روز از ورود خود به كوفه ، طى نامه اى به امام از آنان ياد كرده و موقعيت موجود را تشريح مى كند. نخستين بيعت كنندگان هميشه آگاهى و ذكاوت در ميان برگزيدگان هر قوم و ديارى متجلى و آشكار بوده است ، و درك شرايط موجود به گونه اى عميق در اختيار افراد ممتاز بوده و هست و در هنگام ضرورت يكى از اين فرزانگان از ميان قوم برخاسته ، زبان گوياى ديگران مى گردد، و مسائلى راكه در عين روشنى نياز به گفتن دارد، بيان مى كند. مطالبى وجود دارد كه مخفى نيستند، اما بايستى حتما به زبان آورده شوند و اين هجوم مردم براى بيعت با وى به عنوان نماينده و دست امام ، قهرمان پرسطورت ؛شيرشيران - آنچنان كه مردم آشنان با وى در ميدان كارزار اين گونه او را ناميده اند - به پامى خيزد تا سخنانى متواضعانه در پاسخ نامه امام و در برابر نماينده حضرت ، ادا نمايد. مجاهد استوار عابس بن شبيب شاكرى همدانى نستوه وصف شكن ، مقابل سفير بزرگوار قرار گرفته ، سخن آغاز مى كند: سپاس خداى را سزاست و ثناى من شايسته او باد... (بعد مى گويد:) اما بعد:من از مردم به تو چيزى نخواهم گفت و نمى دانم چه در دل دارند، و چگونه فريفته آنان گشته اى ، اما من ، به خدا قسم ! تو را از آنچه در دل دارم خبر خواهم داد، و تصميم قلبى خود را آشكار خواهم ساخت ... سوگند به خدا! كه اگر مرا بخوانيد، شما را اجابت خواهم كرد و در كنار شما با دشمنانتان پيكار خواهم كرد، و در راه دفاع از شما آنقدر شمشير خواهم زد تا خداوند را ملاقات نمايم و در اين كار تنها آنچه را كه نزد خداوند است خواهانم (135) اين بيانات از سخنان جاويدانى است كه ياور بزرگ حسينى آنها را به زبان مى آورد. وى نتوانست ساكت بنشيند و بر آنچه در دلش مى گذشت و در سينه اش خلجان داشت سرپوش بگذارد. او برخاست و از خود استوارى و پايدارى درونى را نشان داد، اما در همان حال با اشاره اى كم نظير، نظر خود را درباره مردم آن ديار بيان داشت : من تو را از مردم خبر نخواهم داد و نمى دانم در دل آنها چه مى گذرد، و چگونه فريفته آنان گشته اى ... وى در سخنان خود بيش از آنكه توانايى و بى باكى خود را به نمايش بگذارد، نگرانى و هراس خود را از اين توده نامتناجس بيان داشت . آيا وى مى خواست از انگيزه هاى متضاد و علايق مختلف اين مردم هزار رنگ سخن بگويد؟ و يا آنكه مى خواست آن روى سكه اين جمعيت متراكم را به مسلم نشان دهد؟ و يا آن كه در صدد بود جوهره خود را بيان كره ، ميان خود و توده هاى عاطفى كم ثبات تفكيك كند؟ همه احتمالات بالا درست است و اين مرد با جملات صريح و كوتاه به قلب هدف مى زند، و مقصود درونى خود را بيان مى كند. البته شايسته ذكر است كه مسلم ، گوشه هاى سخن خطيب را درك مى كند و مقصودهاى چندگانه وى را درمى يابد؛زيرا پس از اندك مدتى - كه بعدا ذكر خواهيم كرد - همين عابس همدانى است كه از ميان ديگران برگزيده مى شود و مسلم او را با نامه اى خطى براى ملاقات امام به مكه مى فرستد. اين انتخاب دقت نظر و درك اصيل سفير حسين را به بهترين وجهى نمايان مى سازد. عابس آنقدر صميمى سخن گفت ، و بيانش چنان سرشار از صميميت و اخلاص بود كه حبيب بن مظاهر اسدى - از حواريان و ياران نزديك امام على امير المؤمنين (عليه السلام ) - همان شيوه را به كار بست ، و با عمل خود گوينده و گفتار او را ستايش كرد. حبيب بن مظاهر پس از عابس از جا برخاست و رو به عابس كرده و گفت : خداوند تو را رحمت كند به نيكى آنچه را كه در دل داشتى با سخنان گزيده و استوار بيان داشتى ... وى سپس متوجه مسلم گشته ، اظهار داشت : اما من به خداوندى كه جز او خدايى نيست ، بر همان تصميم و انديشه ام كه عابس مى باشد (136) حبيب ، كمترين سخنى بر گفتار عابس نيفزود... و آن را زبان حال خود قرار داد و همين بهترين تقدير از سخن و سخنور است . سومين فرد برگزيده اين قوم ، مجاهد نستوه سعيد بن عبدالله حنفى بود كه پاجاى پاى دو يار پيشين خود نهاد و همان روش را براى بيان درونى خود كافى دانست و اظهارات دو سخنور قبلى را تاءييد كرد.(137) اين سه تن نمونه اى از مؤمنين برجسته كوفه بودند كه راست گفتند، صبر، پيشه ساختند و پيوند با يكديگر را حفظ نمودند، و لحظه اى به گفتار بى عمل نينديشيدند. آنان پايبند سخن خود بوده آن را در جريان اعمال خود به كار بستند و مصداق سخن خدايشان گشتند كه : و من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه ... (138) از مؤمنان گروهى هستند كه به عهد با خدا عمل كرده ، بر آنچه پيمان بسته بودند، استوار ماندند... در مرحله آغاز بيعت مردان زيادى حاضر بودند؛يكى از اين حاضران محمد بن بشير نام دارد و راوى ماجراى عابس ، حبيب و سعيد مى باشد. حجاج به على راوى ديگرى است كه مى گويد: به محمد بن بشير گفتم :آيا تو نيز مانند عابس و دوستانش ، سخنى بر زبان آوردى ؟ گفت : من دوست داشتم خداوند ياران كوفى مرا با پيروزى معزز دارد، ليكن دوست نداشتم كه كشته شوم و از دروغ گفتن پرهيز گردم .(139) چه بسيار مانند محمدبن بشير در كيان بيعت كنندگان قرار داشتند! كسانى كه خواهان پيروزى بودند، ليكن نمى خواستند خودشان قربانى گردند!. و چه بسيار كسانى كه از دروغ گفتن باكى نداشتند و بر كشتن و كشته شدن با مسلم بيعت كردند!. انبوه بيعت كنندگان را كه خواستار پيروزى بدون دردسر بودند و موفقيت بدون تلاش را در ضمير داشتند و بدون نيرو گذاشتن و كاشتن ، خواهان برداشت بودند، نمى توانيم منكر گرديم . آينده تبعيت اين گرايش دومى را به خوبى نشان داد؛ زيرا چه بسيار كسانى كه در حالت انفعال قرار گرفته از موضع ضعف بيعت كردند، و كسانى كه از موضع قدرت و آگاهانه بيعت نمودند كم بودند. آگاهى و خيزش عمومى اهل كوفه نتيجه حركت و رهبرى گروه فعالى بود كه هماهنگ بوده ، توده ها را متشكل مى ساختند. در اين ميان بيعت به عنوان آخرين مرحله حركت و پايان جنبش براى عامه كوفيان مطرح بود، در حالى كه خود بيعت ، آغازى است براى مراحل دشوارتر و عملى پس از خود. و بيعت كننده را آگاهانه در برابر وضع پيچيده حال و آينده قرار مى دهد تا وى با هوشيارى در برابر تزلزل و درنگ بايستد و هنگام گرم شدن تنور جنگ و انجام تعهدات ناشى از بيعت ، نلغزد و محكم به پيش برود. مردم كوفه شب و روز با سفير بيعت مى كنند و تعداد آنان مرتبا در حال افزايش است ... اما رهبر حسينى ، تيزبينانه آن روى سكه را مى نگرد، و واقعيت امر را آنچنان كه هست در مى يابد، ليكن وضعيت را با صبرى جميل و پايدار تحمل مى كند. فصل دوم : موضع امور حكومت محلى مختار در بازداشتن نعمان از اتخاذ تدابير سخت و دور انديشانه عليه جنبش كوفه ، تلاشهاى مفيدى به عمل آورد تا شر وى را از فعاليتهاى مشروع اهل آن ديار، باز دارد .گويا مختار- با شناختى كه از آمال و سوداى حاكم داشت - وى را نسبت به آينده حكومت يزيد مردد ساخته ، به از اميدهايى داده بود. گرداننده امور حكومتى كيست ؟ معاويه پيش از مرگ و پس از ساليان درازى كه سياستهاى ارعاب و وحشت را در كوفه به وجود آورده بود و اين سياستها را حكام دست آموزى چون زياد و مغيره به كار بسته و بدين ترتيب نفس همه اهل آن ديار را بريده بودند، براى تثبيت حكومت وليعهد خود يزيد، و جلب قلوب ، در صدد دلجويى كوفيان بر آمد ، و در راستاى اجراى اين سياست نعمان بن بشير را كه فردى ملايم و آسانگير به شمار مى رفت و جزء صحابه بود، بر كوفه گماشت ، تا مردم خاطرات تلخ آن سالهاى سياه ، و كابوس حكمرانى زياد و مغيره را فراموش كنند. نعمان بن بشير در ليست انصار جاى داشت و آرزومند حكومت و خلافت پس از معاويه و خواستار مناصب سياسى بود.معاويه نيز با درك اين ويژگى نعمان ، او را براى اجراى سياست حسن نيت و آشتى ملى ! از طرف خود بر كوفه فرمانروايى مى دهد تا مردم از وى و بنى اميه راضى گردند. ليكن اين سياست عوام فريبانه همه مردم خشمگين و انتقام جو را به خواب فراموشى نمى برد. مردم كوفه نعمان را مى شناختند، اگر چه تمام حقايق را در باره وى نمى دانستند. اين فرماندار مسالمت جو! همان كسى استكه در عين التمر(140). بر مردم آرام و غير نظامى آنجا به دستور معاويه شبيخون مى زند و با يورش نظامى خود بى گناهان را از پا در مى آورد. نعمان ، همان است كه به شهروندان مناطق تحت حاكميت امير المؤمنين - عليه السلام - حملات نظامى پى در پى مى كند و بدون كمترين عذاب وجدانى - اگر وجدانى داشته باشد- و انديشه اى از قرآن و سنت پيامبر- درباره عدم تجاوز به غير نظاميان و غير آن - تنها در راستاى تحقق سياست معاويه مبنى بر ايجاد هراس در دل اهالى ، دست به كشتار و چپاول مى زند. لذا صحابه پيامبر- صلى الله عليه و آله - از چنين فردى و امثال او بيزار هستند. خواص ، فراموش نمى كنند كه نعمان در مخالفت با امام على عليه السلام و نقض بيعتى كه به دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در غدير خم با امام كرده بود، پيش قدم گشته بود. اين نعمان است كه مزدور زن عثمان گشته ، پيراهن عثمان و انگشتان بريده همسرش را با خود نزد معاويه مى برد. تا به نام پيراهن و ادعاى خونخواهى عثمان خونها بريزد... نعمان همچنان در اختيار معاويه قرار گرفته ، دستورات وى را انجام مى دهد. معاويه مى داند چگونه هر قدرت طلبى مقام دوستى را به كار بگيرد و از او استفاده كند. در جريان صفين تنها دو تن از انصار در كنار معاويه قرار داشتند: يكى همين نعمان است و ديگرى مسلمه بن مخلد! اما ديگر انصار و بخصوص صحابه از آنها همگى در كنار على عليه السلام قرار مى گيرند. و با گروه متجاوز(فئه باغيه ) كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بارها به بغى و حق كشى آن اشاره و تصريح كرده بود، تا آنجا كه اصحاب هراسان بودند كه مبادا در كنار اين متجاوزان قرار گيرند و به لعنت ابدى گرفتار شوند حتى آنان كه با امام در صفين نبودند بعدها به شدت اظهار ندامت كردند ؛ مثلا عبدالله بن عمر در اواخر عمر خود بارها چنين از پشيمانى خود پرده بر مى داشت : بر مسائل گذشته كمترين تاءسفى ندارم ، تنها اندوه و تاءسف من آن است كه چرا در كنار على عليه السلام با فئه باغيه پيكار نكردم (141)، مى جنگيد. ليكن نعمان از اينكه در پيشاپيش اين گروه متجاوز و حق كش ، قرار دارد شادمان است . كوفه هرگز فراموش نمى كند كه چگونه نعمان در حضور معاويه و در برابر على عليه السلام به گناه خود افتخار مى كند و با ادعاى اينكه خود، يك صحابى انصارى است ، تمام انصار رسول خدا را صلى الله عليه و آله كه در يك صف استوار در كنار على عليه السلام قرار دارند، محكوم مى كند، و بودن آنان را در جبهه حق نديده گرفته مدعى مى شود آنان بر باطل هستند!. وى به خود جراءت مى دهد و در ميان دو لشكر در صفين فرياد زده ، قيس بن سعد بن عباده را مخاطب قرار داده مى گويد: (... اى قيس بن سعد! آيا آن كس كه براى شما همان را مى خواهد كه براى خود خواسته است - مقصودش معاويه است -، با شما به انصاف رفتار نكرده است و منصف ترين شما نيست ؟! اى گروه انصار! در سرنگون كردن عثمان در يوم الدار خطا كرديد و ياران وى را در جنگ جمل به قتل رسانديد و در حمله به شاميان در جنگ صفين نيز خطا كرده ايد. شما كه عثمان را مخذول كرديد اگر على را نيز از پا در مى آورديد عمل قبلى شما جبران مى شد و خونى در برابر خونى تصفيه مى گشت ! (منطق ساده لوحانه و عوامفريبانه را بنگريد)، ليكن شما حقى را زير پا نهاده باطلى را يارى كرديد!... بعد هم نخواستيد مانند ديگر مردمان باشيد، ليكن آتش جنگ را روشن كرده ، خواستار پيكار شديد. و به خدا قسم ! ديديد مردان جنگى اهل شام ، شتابان در خواست جنگ شما را پاسخ داده ، به سويتان روانه شدند( سپس وى سخنان خود را متوجه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در جبهه على عليه السلام مى كند). به خدا قسم ! شما هميشه در جنگ زبون خواهند بود، مگر آن كه اهل شام با شما باشند. بنگريد كه جنگ از ما و شما كشته هايى برگرفته است . و نتيجه آنرا ديديد، اينك ما بهترين باقى ماندگانيم ، و به پيروزى نزديكتر. پس از خدا در باره اين باقى مانده بپرهيزيد(142). در پاسخ اين ترهات ، سرور و بزرگ انصارقيس بن سعد بن عباده مى خندد. قيس از شنيدن چنين سخنانى از درمانده اى چون نعمان ، كه كمترين نقشى در پيروزى ندارد و دستش از معالى و مكارم اخلاق و اصالت تهى است ، شگفت زده مى گردد. قيس او را بيش از ما مى شناسد، لذا او را براى تملق گفتن به معاويه مسخره مى كند... سپس براى اينكه سخنان وى در اذهان ساده و افراد بى خبر شبهاتى ايجاد نكند، پاسخ وى را به گونه اى دقيق و روشنگر به او بر مى گرداند و پايبند نبودن او به دين و اخلاق را عيان مى سازد. و ثابت مى كند كه وى تا چه حد از ديانت و انسانيت و شرف اخلاقى به دور است . پس قيس خنديد و گفت : به خدا سوگند! فكر نمى كردم چنين گستاخى كند و در اين موقعيت اين گونه سخن بگويى . اما شخص منصف پايبند حق ، هرگز برادرش را فريبكارانه نصيحت نمى كند، و ديگرى را به همان ترتيب كه خود فريب خورده است فريب نمى دهد، ليكن تو به خدا سوگند خود را فريب داده اى و به باطل ، ديگرى را پند مى دهى . اما سخنانى كه در درباره عثمان ادا مردى ؛ اگر مختصر بخواهى ، مختصر خواهم گفت : عثمان را كسى كشت كه تو از او بهتر نيستى ، و كسى مخذولش ساخت كه از تو بهتر مى باشد. و اما با اصحاب جمل ؛ به دليل پيمان شكنى پيكار خواهند نمود( منطق افراد مكتبى را ملاحظه بفرمائيد). اما اينكه ، ما چون ديگر مردم نيستيم ، بايد بگويم كه ما در اين جنگ همان گونه ايم كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم ، و چهره هايمان را سپر شمشير كفار مى ساختيم و گلوله يمان را آماج نيزه هاى دشمنان ، و آنقدر پايدارى از خود نشان داده بوديم : سلطنت الهى على رغم كراهت كفار در زمين مستقر گشت (143). ليكن تو اى نعمان ! بنگر: آيا با معاويه كسى را جز اعراب بيابانگر آزاد شده و يا اهل يمن فريب خورده ، مى بينى ؟! و نيز بنگر: مهاجرين ، انصار و تابعين نيك آنان را كه خداوند از آنها خشنود است در كجا قرار دارند؟ (يعنى همه اين برجستگان در سمت حق و در كنار على مى باشند). و همچنين بنگر: آيا در كنار معاويه جز تو و يار حقى را(مسلمه بن مخلد) كه نه در عقبه اولى و ثانيه بوده ايد و نه در بدر حضور داشته ايد، نه شما را سابقه اى در اسلام است و نه آيه اى از قرآن در شاءن شما نازل گشته است ، كسى حضور دارد؟(144)، آيا با اين سوابق نورانى ! از مسلمين بايد خواست تا به او و مانند او تاءسى شود؟! و به پيامبر عظيم الشاءن اين سخن را نسبت دهند كه : اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم . يارانم چنان ستارگان هستند كه با هر يك راهيابى كنيد، هدايت خواهيد شد. درست است كه اهل كوفه نيازمند رهايى از سياست وحشت و سنگدلى مى باشند و به فرمانروايى نرمخو و آسانگير احتياج دارند... ليكن آنان نعمان بن بشير را مى شناسند. و انحرافات و مواضع گذشته وى را اجمالا مى دانند. موضع نعمان در قبال رويدادها فرمانروايى جديد، بايستى در قبال سه رويداد تازه موضع گرفته ، حوادث را پيگيرى كند: 1- مرگ معاويه و مخالفت مردم با يزيد. 2- تحركات تازه اهل كوفه در زمينه نگارش نامه و ارسال آن براى سبط رسول خدا صلى الله عليه و آله و دعوت از وى . 3- آمدن سفير امام عليه السلام به كوفه و بيعت گسترده مردم با وى . حاكم در برابر اين سه پيشامد چه سياستهايى بايد اتخاذ كند؟. در باره اولين رويداد، نعمان بن بشير سياست منفعلانه و بى تفاوتى پيش مى گيرد و از پرداختن جدى به اين مساءله رويگردان مى شود ؛ زيرا وى بخاطر ميل شديدش به خلافت و ولايت عهدى ، با يزيد روابط بشدت تيره اى دارد. و هر يك كينه ديگرى را در دل مى پروراند. يزيد نهمان را بارها تحقير كرده است . و زمانى نيز به اشاره اواخطل شاعر مسيحى ، انصار را كه نعمان خود را از آنان مى دانست هجو كرد. نعمان از اين هجو برآشفت و نزد معاويه شمايت كرد. و اين از مضحك ترين دعاوى تاريخ است كه فردى شكايت خود را نزد مدعى عليه ببرد وليعهد را چه رسد كه انصار رسول خدا صلى الله عليه و آله را دشمن بدارد؟. اما شكايت نعمان به انگيزه غيرت و حميت دينى نبود ؛ زيرا همين فرد در ماجراى حره كه يزيد با انصار و فرزندانشان جنگيد، و نواميس آنان را در مدينه بر لشكريان شام مباح كردت سكوت كرده ، سر در لام بزدلى فرو برد ؛ با آنكه در آن زمان زنده و از جريان مطلع بود. مورخين حرص وى را به خلافت افشا كرده ، يادآور شده اند كه وى براى رسيده به مقصود خود دست به هر كارى مى زد. و هر شيوه اى را به كار مى بست . و در راه قدرت طلبى جان خود را از دست داد(145). اما در مقابل دومين رويداد نيز، نعمان كوشش و تلاش از خود نشان نمى دهد، و اهميتى براى اين حادثه قائل نمى شود و موضع صريحى از وى نقل نمى گردد. اين سكوت با توجه به اينكه عمليات مكاتبه و ارسال دعوت ، پنهان و مخفى نبود البته در آغاز مخفى بود ليكن بعدها بر همگان آشكار گشت . و يا آنكه از همان آغاز هدف ، فقط مخفى نگهداشتن مراسلات سليمان بن صرد و يارانش بود. دليلش جهل ، نسبت به اصل مساءله دعوت با ندانستن نتايج و پيامد اين كار، يا عدم درك سطح فعاليت انقلابيون ، و يا حجم نامه ها بود. و يا اينكه نعمان مى پنداشت ، امام دعوت كوفيان را لبيك نخواهد گفت . و يا خود وى ديگران را بر خلع يزيد تشويق مى كرد. به هر حال سكوت وى به يكى ، يا همه دلايل بالا بر مى گردد. در برابر سومين پيش آمد نيز، نعمان موضعگيرى نمى كند ؛ زيرا مى دانيم سفير حسين عليه السلام پس از ورود به كوفه منزل مختار بن عبيده ثقفى را به عنوان مقر فعاليتش و پايگاه كوششهاى خود قرار داد. مختار تيز، داماد نعمان بود و دختر وى عمره (146) بنت نعمان بن بشير را به همسرى اختيار كرده بود. اين پيوند سببى در موضعگيرى نعمان بى اثر نبود. نعمان كمترين موضعى در برابر بيعت مردم با امام و خلع يزيد نگرفت . وى مدتها از آينده كار يزيد بى خبر است ، و تكليف خود را در اين شرايط حساس نمى داند. او آنقدر در موضعگيرى درنگ مى كند كه هواداران حكومت اموى سكوت وى را محكوم كرده ، خواستار اتخاذ مواضع صريح و قاطع مى گردند ؛ مثلا عبدالله حضرمى بر او تاخته از او مى خواهد در برابر حوادث موضع جدى بگيرد. او نيز كه از تفصيل وقايع بى خبر است ، به پرخاشگر، چنين پاسخ مى دهد: رازى را كه خداوند پنهان كرده است آشكار نخواهم كرد. و آنچه را كه در پرده است عيان نخواهم ساخت (147). نعمان ، با خونسردى سكوت پيشه مى سازد و در دل از آنچه عليه يزيد در اين شهر مى گذرد خشنود است . ما فكر مى كنيم با توجه ره دركى كه مختار از انگيزه هاى قدرت طلبى پدر زن خود داشت ، در بى طرف نگه داشتن وى و اتخاذ سياست صبر و سكوت ، نقش تعيين كننده اى ايفا كرد. شايد وى از آينده نا مشخص يزيد و بر عكس از پيروزى انقلابيون تصاويرى براى والى پير ترسيم كرده بود. و بدين ترتيب بو را از اتخاذ هر نوع سياست سخنى عليه فعاليت هاى انقلابيون باز داشته ، شد او را از مردم كم كرده بود. ما سكوت نعمان را چنين تفسير مى كنيم ، نه آن طور كه گفته شده است : ... وى سياست مدارا پيشه ساخته بود، تا با رسيدن شخصى كه بر تمام امور شهر بخونى مسلط گردد، جبهه امويان تقويت گردد(148). اين مساءله و آمدن حاكم جديد خونخوارى چون ابن زياد نتيجه سياست برديد و تحير نعمان بود، نه علت آن . البته نقل شده است كه زمانى نعمان گفته بود: دخترزاده رسول خدا نزد ما از فرزند بجدل (يزيد) محبوبتر است (149) ليكن اين تصريح به اين معنا نبست كه وى با امام توسط سفير وى بيعت كرده باشد، و يزيد را مخلوع بداند... در هر حال امويان از اين سياست نگران بودند و خواستار موضع صريحى بودند؛ در راستاى محبت و خدمت ابدى به بت و طاغوت . اجراى سياست نوين و نتايج آن امويان در كوفه اقليت نيرومندى را تشكيل مى دادند، بخصوص آنكه حكومت در دست آنان بود، و خود را نيرومندتر حس مى كردند. لذا به حاكم شهر فشار آوردند تا موضع مناسبى اتخاذ كند. و از لاك سكوت و بى تفاوتى بيرون آيد. حاكم شهر هر قدر ملايم و نرمخو باشد، شايسته نيست دست به دامان خاموشى زده ، نظاره گر جريانات باشد. امير تيز مهيا مى گردد تا حضور خود را پس از غيبت سياسى اعلام كند، و رداى صولت و مسئوليت را بر دوش افكند، لذا از جا برخاسته روانه مسجد جامع كوفه مى گردد. و بر منبر مى رود و به سبك ديگر امرا خداوند را سپاس و ثنا مى گويد. و به دنبال آن مى گويد: اما بعد: اى بندگان خدا! از خدا بترسيد و به سوى فتنه و تفرقه مشتابيد كه در پى اين دو، مرگ مردان ، ريختن خونها و به غارت رفتن اموال است . من با كسى كه سر جنگ نداشته باشد نمى جنگيم . و هر كه بر من نتازد بر او نخواهم تاخت . و به شما دشنام نمى دهم . و متعرضشان نمى گردم . و كسى را به دروغ ، گمان و تهمت ، مجازات نمى كنم ؛ - يعنى شيوه حكام پيش از وى - ليكن اگر شما رو در رويم بايستد و بيعت شكند كنيد و با امام خود(مقصودش يزيد است اما نام نمى برد) مخالفت نماييد، به خدايى كه جز او خدايى نيست ، تا آنجا كه نيرو در بدن دارم و شمشير در كفم باشد با شما خواهم جنگيد، اگر چه هيچيك از شما مرا يارى نكند. اما من اميد وارم حق شناسان شما بيش از گمراهان و از پا در آمدگان باطل باشند(150). در فقرات زير مختصرا ويژگيها و نتايج اين سخنرانى را بيان خواهيم كرد: 1- نعمان در سخنان خود كمترين اشاره اى به آمدن سفير حسينى و فعاليتهاى وى نكرد، و نامى از رهبران نهت نبرد ؛ لذا اين اتخاذ موضع ، را ياران خاص و پيشاهنگان قيام اثرى نگذاشت . و موضع آنان را تغيير نداد. آنان حاكم و سياستهاى او را به خوبى مى شناختند، و درستى تهديدهاى وى را درك مى كردند و درجه پيوند ميان گفتار و كردار او را مى دانستند. نعمان اگر چه سخنان خود را متوجه جريان خاصى نگرد، و مقصود خود را صراحتا بر زبان نياورد ؛ ليكن نفس اين موضع گيرى جديد، يك حادثه قابل تاءمل تلقى مى گشت و رهبران جنبش آن را با دقت مورد ارزيابى قرار مى دادند. 2- ليكن اين سخنرانى بر عامه مردم تاءثير قابل اهميتى نگذاشت ؛ زيرا كار آنان از اين مراحل گذشته بود. و نه تنها از زير بار حكومت شانه خالى كرده بودند بلكه با مكاتبات و مراسلات خود با سبط پيامبر صلى الله عليه و آله و استقبال از نايب رشيد وى ، عملا يزيد را خلع كرده بودند. جالب توجه آنكه سحنرانى از مزدم مى خواهد از وى و يزيد اطاعت كنند و خروج كنندگان بر خلافت يزيد را تهديد مى كند. اما مردم شبانه روز خود را تقديم امام حسين عليه السلام مى كنند و اين كار را به معناى خلع يزيدبن معاويه و هر كس ديگرى است . البته عجيب نيست مه بينش مردم در برابر منطق حاكم را متفاوت ببينيم ؛ مثلا گروهى سخنان او را از موضع ضعف و صرفا هشدارهايى از باب اسقاط تكليف ، تصور مى كنند. و گروهى پا فراتر گذاشته ، او را تحقير مى كنند، و سخنانش را سبك مى شمارند. و عده اى تيز او را احمق دانسته گفته هايش را مسخره مى كنند و در كنار آنها گروه ديگرى نيز بيمناك گشته ، خود را از وسط معركه بيرون مى كشند.اما همه اين گروهها در يك نكته مشترك هستند، آنان مى پندارند آخرين تير در تركش نعمان همين است و مرحله دشوارترى در پيش رو نخواهد داشت ؛ لذا مسئله را ساده انگاشته ، سستى و فتور در آنان ريشه مى دواند. و شايد بخاطر در نظر نگرفتن بدترين احتمالات اين درگيريها و رودررويى با حكومت ، بطور غيرمستقيم ، انديشه ها و معنويات آنان متاءثر گشته ، مشكلات و خطرهاى مبارزه را دست كم گرفته باشند. 3- باند اموى از اين سخنان سرد و بدون تدبيرات نظامى به جوش آمده ، موضع تندى را از حاكم خواستار مى گردد. هم پيمان بنى اميه عبدالله بن مسلم حضرمى پس از پايان سخنرانى حاكم ، و پيش از آنكه وى از منبر فرود آيد، از جا برخاست ، مى گويد: شرايط دشوار كنونى را تنها با زور مى توان پشت سر گذاشت ؛ و سياستى را كه تو ميان خور و دشمنت پيش گرفته اى ، سياست ضعيفان و ناتوانان است (151). حاكم چنين پاسخ مى دهد: در راه طاعت خداوند ضعيف به حساب بيايم بهتر از آن است كه در راه معصيت خداوند نيرومند و توانا به شمار آيم (152). ليكن اين مجادله تمام آن چيزى نيست كه به دنبال اين سخنرانى اتفاق مى افتد. بسيار واضح است كه نعمان هر قدر از سياست مسالمت جويانه خود براى حل مشكل شورش مردم كوفه دفاع كند، توانايى قانع ساختن هواداران تندرو بنى اميه را كه موقعيت خوب فعلى خودشان را مديون اين شجره خبيثه مى دانند، نخواهند داشت . در شهر كوفه كشانى وجود دارند كه در صدد نزديك شدن به پادشاه جديد، و منتظر فرصت طلايى انجام خدمتى شايسته براى يزيد مى باشند. در راستاى تقويت بنيه حكومت ، وليعهد تازه به قدرت رسيده ، كسانى چون حضرمى كه با نعمان مجادله مى كند عماره بن ابى معيط و عمرسعد، از تغيير دادم سياست نعمان ماءيوس گشته اند، و تنها مخالفت با او را كافى نمى دانند، راه حل مشكل را مكاتبه با شام مى دانند. و عبدالله بن مسلم بن سعيدحضرمى ، پيشقدم شده ، براى اداى نقش مخلصانه خود نامه اى چنين به يزيد مى نگارد: اما بعد: مسلم بن عقيل به كوفه آمده است ، و شيعيان با وى به عنوان نماينده حسين بيعت كرده اند. پس اگر كوفه را خواهانى ، مرد نيرومندى را به سوى اين ديار بفرست ، تا حكومت تو را در اين شهر تثبيت كند. و با دشمنان تو مانند خودت بر خورد نماند. اما نعمان بن بشير مردم است ضعيف و ناتوان . يا آنكه خود را به ناتوانى زده است (153). دومين نامه را شخص دوستدار امويان ، به نام عماره بن عقبه بن ابى معيط(154) به يزيد مى نويسد. و اين عمره از كسانى است كه خود، پدر و برادرانش مغضوب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله واقع شدند. و هنگامى كه پدر مشرك و محاربش را نزد حضرا رسول آوردند، فرمود: تا او را به هلاكت رسانند. پس گفت : اى محمد! پس سر پرستى فرزندانم را چه كسى به عهده مى گيرد؟ فرمود آتش (155). و در گفتگويى ، عمرو بن حجاج زبيدى با تحقير به او گفت : تو بكى از همان فرزندانى و تو در دوزخ خواهى بود، پس اين زياد بخنديد(156)... اين سابقه اختصاص به عماره ندارد، عبدالله بن مسلم حضرمى نيز دست پرورده قومى است كه با پيامبر و قرآن ، چه بر سر نبوت وى و چه بخاطر وصايت و به تعبيد ديگر بر تنزيل و تاءويل ، با اسلام و مسلمين جنگيدند. سومين نامه از طرف سومين فرد باند امويان عمر بن سعد بن وقاص كه در مخالفت با على عليه السلام و اهل بيت ، دست كمى از پدرش ندارد و هموست كه پيش قراولان لشكر ابن زياد را براى كشتن ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله رهبرى مى كند(157) به سوى يزيد فرستاده مى شود. منابع تاريخى ، متن نامه عمر، و عماره را ضبط نكرده اند و تنها گفته اند اين دو نيز مانند حضرمى به يزيد نامه نوشته اند. پس مضمون نامه هاى اين دو تن نيز، بايد در محدوده هشدار دادى به يزيد پيرامون آنچه كه در كوفه مى گذرد و مخالفت با سياست نعمان ، و بى كفايتى وى خواستار عزل وى شدن ، و اعزام يك فرد نيرومند بايد باشد. حاكم توانايى كه مجددا سياست وحشت و تصفيه هاى فيزيكى را مانند قبل بر قرار سازد. و افراد را با گمان ، دروغ و تهمت به قتل برساند... و مانند تو با دشمنانت رفتار كند. اين نامه پراكنان ، از جمله مخالفين سبط پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. و هواخواهان بت و طاغوت كه طبق معتقدات قبلى خود رفتار كردند: مه فشاند نور و سگ عوعو كند هر كس بر طينت خود مى تند آنان با انگيزه دنيا خواهى به حركت در آمدند و اعتقادات خود را چنان عيان كردند: وانطلق الملاء منهم ان امشوا واصبروا على الهتكم ان هذا لشى ء يراد . بزرگان كفر پيشه گفتند: همچنان طريق شرك و كفر را دنبال كنيد. و خدايان خود را حفظ نماييد كه اين وظيفه اصلى ماست (158). فصل سوم : فعاليتهاى انقلابى سفير نيروهاى مادى و امكانات مالى ، يكى از مهمترين اركان جنبش را تشكيل مى دهد. و يكى از پايه هاى هر انقلاب پيروزى به شمار مى رود. خوددارى از درگيرى با حكومت يكى از مسائل مهم سياسى ، نوع بر خورد جنبش با حكومت محلى ، كه از طرف حكومت مركزى حمايت مى گردد، است . اهمت اين مساءله از آنجاست كه جنبش ، پيش از آنكه امكانات حكومت مركزى را بر آورد كند. و آماده بر خوردهاى گسترده ، پيش از آنكه امكانات حكومت مركزى را بر آورد كند. و آماده برخوردهاى گسترده و وسيعى با لشكريان شام گردد، بداند اساسا عكس العمل هياءت حاكمه در قبال اين حركت نظامى چيست ، و چگونه از حكومت دست نشانده خود حمايت خواهد كرد، و سطح اعزام نيرو در چه حد است . هر حركت نظامى عواقب ناخواسته اى براى اين جنبش در پى خواهد داشت . و اين حركت نظامى در آغاز جنبش ، دست آوردهاى نهضت را دير يا زود به باد خواهد داد؛ زيرا درگيرى و بر خورد، راءس هرم حكومت مركزى (يزيد) را نشانه نگرفته است و از هدف خود دور شده است . لذا سفير با فرزانگى و حكميت خدادادى ، مجاهد بزرگوار مختار ثقفى - ميزبان خود را كه از امتياز دامادى حاكم شهر برخوردار است به نمايندگى نزد نعمان مى فرستد، تا از درگيرى احتمالى جلوگيرى كند. و طرفين را به آرامش دعوت نموده احتلافات ميان رهبران نهضت و حاكم رااگر چه براى زمانى اندك بكاهد... و خطرات جنبش را بى رنگ و رقيق جلو داده ، و حاكم را از اتخاذ سياست خنثى باز دارد. و ترس از هر نوع حركت زودرس ، ترور و خشونت را از ميان ببرد. و حدت و شدت طرفين را كاسته نوعى حركت زودرس ، ترور و خشونت را از ميان ببرد. و حدت و شدت طرفين را كاسته نوعى آرامش كوتاه مدت كه براى آماده شدن جنبش ضرورى است به وجود آورد. انجام دادن چنين امر مهمى تنها از داماد امير شهر كه از موقعيت منحصر بفردى برخوردار بود، و سفير نيز به همين دليل خانه او را مقر خود قرار داده بود، برمى آمد. و ديگر بزرگان كوفه چون هانى بن عروه با وجود جلالت شاءن و امتيازات سياسى خاص ، از عهده انجام دادن اين ماءموريت خطير برنمى آمدند. مختار ماءموريت حساس خود را با الهام از صوابديد خود انجام مى دهد. و منتظر دستوراتى از طرف ميهمان گرامى خود نمى گردد، تا او را با شرايط آشنا سازد بلكه طبق رسومات عربى و دفاع از ميهمان و ادب ضيافت عمل مى كند و از جانب خود با نعمان سخن مى گويد. والى نيز اين مسايل و رسومات را مى داند و بايستى رعايت نمايد. در عين حال وى از مدتها پيش به عدم صلاحيت يزيد معتقد بوده است . با توجه به پارامترهاى بالا مختار با درك اين كه مبارزه به هوشيارى نيازمند است و جنگ مجموعه فريبها و تاكتيكهاست همان طور كه وى اين درك را در حيات انقلابى بى آلايش خود به كار مى برد به اقناع و اسكات نعمان مى پردازد. از طرف ديگر نهمان كه داماد خود از رهبران مبارزه مى داند و با سكوت خود امكان ايجاد فرصتهاى جديدى را به وجود آورده است ، در خيال دست و پا كردن مقامى در حكومت جديد مى باشد و مختار نيز، كه او را خوب مى شناسد از اين خصيصه قدرت طلبى او استفاده مى كند. شايد هم نعمان از بعضى آرزوهاى خور براى مختار پرده برداشته و مختار هم در انتظار فرصت ، كه ويژگى اساسى او و شرط لازم موفقيت است و سود جسته است . اما درباره بخشى از نخستين نامه فرستاده شده به سوى امام عليه السلام كه مى گويد:اگر ما بفهميم كه به سوى ما روى آورده اى ، والى شهر را از ميان خود رانده ، او را به سوى شام خواهيم فرستاد(159). كمى بايستى به كنكاش بپردازيم . به نظر ما اگر چه اخراج والى مشروط به آمدن امام بوده است و با نيامدن امام خودبخود اخراج او نير منتفى مى باشد، اما صبر و خويشتندارى سياسى بى نتيجه بودن اين كار را آشكار مى سازد. و حتى زيانهاى زيادى بر امور جنبش نو پا و تازه به دنيا آمده كه نيازمند احتياط شديدى است ، وارد خواهد كرد. وآنگهى عمليات اخراج والى توسط چه كسى بايد صورت گيرد و كيست آنكه چنين حركتى را امضا كند؟. مسلم بن عقيل به عنوان رهبر با نفوذ قيام كه موافقت او لازمه هر حركتى بود، اخراج و والى را منتفى مى سازد يا آنكه آن را بى اهميت جلوه مى دهد: زيرا وى با عملكرد هوشيارانه خود در صدد آن است تا اين جنبش نوزاد در آستانه خيزش خود با اتفاقات ناموافق و غير منتظره ، متوقف نگردد و لشكريان شام با اولين گام بر داشتن اين طفل ، آن را از پا در نياورند. مسلم از همان آغاز ورود خود كه نه به عنوان رهگذر يا ميهمان وارد كوفه شده بود بلكه به عنوان رهبر قيام و سفير امام در خانه فرود آمد، و با اين كار چهار چوب فعاليت خود را مشخص ساخت . وى از موقعيت و توانايى هاى گردهماى فشار (هوادار امويان ) بخوبى مطلع بود، و مى دانست آنان خواستار گل آلود كردن آبهاى آرامش و فعاليت آرام هستند. آنان مى توانستند با مستمسك قرار دادن يك حركت كوچك ، شهر را بهم ريخته ، حاكم را وادار به اتخاذ تدابير شديد امنيتى كنند. و با ايجاد بلوا و فساد و فتنه كه در آن يد طولايى داشتند مانع گسترش جنبش شوند. و ارتباطات آن را بگسلند. به علاوه آنكه اساسا والى تا آن زمان هيچ گونه فعاليتى عليه جنبش انجام نداده بود و موضعى نگرفته بود تا بتوان به اتكاى آن وى را از شهر بيرون كرد. اما تفوه به اينكه والى را بهتر بود از شهر خارج مى كردند، گفتار كسانى است كه از مسائل سياسى و تحليل رويدادها بى خبر و دورند، و اين كه باقى گذاردند والى در شهر را يك خطاى سياسى بدانيم (160)، در صورتى قابل قبول است كه مطمئن باشيم اخراج چنين فردى مانند اخراج يك فرد عادى كمترين درگيرى داخلى و مشكلى به وجود نمى آورد. و مردم كوفه آماده تحمل تمام تبعات و آثار سياسى و نظامى اين چنين حركتى هستند. و هر نوع مانعى را از سر راه برمى دارند و عواقب حركت خود را به جان خريدارند... به هر حال ما معتقديم هر كارشناس سياسى ، اجتماعى و نظامى اگر در اين مساءله به كنكاش بپردازيم ، در موفقيت آميز بودن آن ترديد خواهد كرد، و چنين انديشه اى را محكوم به شكست ، پيش بينى خواهد كرد. ما در موضع آينده از اين مسئله بيشتر ابهام زدايى خواهيم كرد، تا نظرما روشن تر گردد. تعيين جانشينانى براى گرفتن بيعت كسانى گمان برده اند كه گرفتن بيعت از هزاران تن ، كار آسانى مى باشد، و مساءله را خيلى ساده مطرح كرده اند؛ مثلا نقل نموده اند: هزاران تن همگى با هم و پى درپى طى يك شب و چاشتگاه همان شب با مسلم بيعت نمودند. و با اين گونه روايات ، ديگران را در انديشه فرو برده اند كه فكر كنند چنين جمع يك دست و متجانسى مى توانست هر حركت پيروزمندى را به سامان برساند.ليكن روايت بيعت نيز مانند ديگر حوادث و روايان تاريخى با ابهامات و حذف جزئيات لازم ذكر شده است . و ما بايستى با توجه به چنين اشكالاتى اين روايان را جداى از پوششهاى نادرست و خلاف حقيقت ، مربوط به همان و كيفيت آن درك كنيم . مسلم بن عقيل براى گرفتن بيعت از مردم ، عده اى از برجستگان و فدائيان و مخلصين اهل بيت را انتخاب كرد. اين انتخاب ره دلايل امنيتى و غير آن صورت گرفت ؛ زيرا بيعت گيرنده از مزدم بايستى نسبت به آنان شناخت نسبى داشته باشد، و فرصت كافى نيز براى اين مهم در اختيارش قرار گيرد. وانگهى در مرحله بعدى كه پنهان شدن سفير را در پى داشت ، مى بايست جايگاه و مقر وى مكتوب باشد و مردم با نمايندگان آن جناب كه آنان را تعيين كرده و به آنان صلاحيت شرعى و جواز انجام اين مهم را عطا كرده بود، بيعت نمايند. اين مجاهد جليل القدر كه به جانشينى خاص حضرت انتخاب شده بودند و از مردم به نيابت از ايشان بيعت مى گرفتند عبارت بودند از: حبيب بن مظاهراسدى ، مسلم بن عوسجه اسدى ، عبد الله بن عمروكندى كوفى ، عباس بن جعده جدلى و عبدالرحمن بن عبدربه انصارى خزرجى . افراد بالا كه از دلاوران و رادمردان استوار در راه دين و پايدار بر كلمه توحيد و فراخوان به راه خدا و رسولش بودند، از سوى مسلم براى اخذ بيعت ، و برخى ديگر از كارها كه نيازمند امانت ، صداقت و توانايى بود، برگزيده شدند. آنان نيز وظايف خطير خود را با سربلندى انجام دادند و به سوى همان اهدافى رهسپار شدند كه رهبرشان مى شتافت . و در همان ميدان هماورد طلبيدند كه پيشوايشان به وعده خود وفا كرده بود.(و ما بدلوا تبديلا) جمع آورى امكانات عمليات گسترده اى براى جمع آورى اموال و امكانات در جهت تقويت توانايى مالى جنبش صورت گرفت . مردم آنچه كه داشتند تقديم كردند... لازم به يادآورى است كه پس از بيعت مردم با مسلم در همان روزهاى اوليه ، اموال زيادى تقديم ايشان گشت ، ليكن حضرت از پذيرش اين اموال به عنوان هديه شخصى و مانند آن آيا ورزيدند و اموال را شخصا نگرفتند. مورخين مى گويند: ... سپس مردم اموال زيادى به حضرت مسلم تقديم داشتند ليكن ايشان (درمى ) را نيز از اين اموال نپذيرفت (161). رهبر خويشتن دار قيام ، گروهى از نخبگان مورد اعتماد را براى نگهدارى و پذيرش كمكهاى مالى و غير مالى تعيين كرد. آرى ، مسلم از آنان نبود كه براى دنيا و متاع ارزان قيمت آن زندگى كند. وى سوگند خورده بود تا در راه خدا و رسول و مصالح امت ، جانبدارى كند لذا زيباترين و شگفت انگيزترين نمونه هاى اخلاقى ، علو و مناعت طبع را در اين ميدان به نمايش گذاشت . وى با اين كار عملا هدف خود را نيز از آمدن به آن ديار نشان داد حضرت با زبان حال فرمود: من به شهر شما نيامده ام تا شما را زير سلطه خود در آورم و مالك مقدرات شما گردم و مانند سياست پيشگانى كه اب دهانشان براى ماديات سرا يزير مى شود، نيستم . آرى ، حضور من در ميان شما براى هدفى والا و مقدس مى باشد . مسلم مى توانست اموال اهدايى مردم را خود گرفته در راه مخارج نهضا صرف كند، ليكن وى با از خود درسى را در انقلاب و عفت از خود به جا گذاشت و از پذيرش اين كمكها به نام وى خوددارى نمود. عمليات جمع آورى كمكها از همين مرحله آغاز گشت . و سفير عده اى از ياران خود، مانند: مجاهد دلير: ابوثمامه صائدى (162) را كه از برجسته ترين ياران حضرت بود بدين كار گماشت . او به عنوان صندوق دار و مسئول مالى اين نهضت بود، همانطور كه گفته شده است كه : هانى بن عروه نيز كمكهاى مالى مردم را جمع آورى مى كرد(163). نيروى مادى و توانايى مالى ، يكى از مهمترين اركان نهضت است ، و يكى از بنيادهاى هر جنبش پيروز به شمار مى رود. اگر اموال حضرت خديجه سلام الله عليها را به ياد داشته باشيم مى بينيم كه : يكى از ستونهاى تقويت و گسترش اسلام همين اموال بود كه در راه خدا مصرف گشت . و بدين وسيله توانايى اقتصادى و مالى اسلام در اوايل بعثت تاءمين شد. مسلم نه تنها هداياى مردم را نپذيرفت بلكه آنچه را كه با خود داشت نيز در اين راه خرج كرد ؛ و حتى با قرض گرفتن از اين و آن و هموار ساختن رنج سئوال و در خواست بر خود، به سهم خود توان مالى نهضت را بالا برد. اين حركت نشانه روح بلند و منبع رهبر قيام كوفه است . و مورخين ، در باره مقدار بدهى حضرت روايات مختلفى نقل كرده اند: طبرى ، ششصد درهم ، ابن اثير، هفتصد و دينورى ، هزار درهم روايت مى كنند. وام ستاندن مسلم به اين معنا نيست كه وى دست خالى وارد كوفه شده بود آن طور كه عقاد برداشت كرده است بلكه بخشهاى زياد و نيازهاى متعدد، نخست وى را دست خالى و سپس وادار به قرض گرفتن مى كنند. البته خود عقاد به اهميت امكانات مالى و حساسيت آن در چنين شرايط دشوارى اعتراف مى كند و مى نويسد: امكانات مادى ، عقبه و پيچ تندى اين كه بسيارى از دعوتهاى بزرگ را به تعويق انداخته است . با اين همه در اين نهضت اين عقبه سركش رام مى گردد... و سپس وى درباره سفير حسين عليه السلام اضافه مى كند: اگر وى در صدد جمع آورى اموال و امكانات مادى به وسايل سياسى و دنيوى بود، به دست آوردن آنچه كه مى خواست بو وى دشوار نبود، حتى وى پس از آنكه به روايتى ، حدود سى هزار تن به عنوان نماينده امام با وى بيعت كردند.مى توانست دارالاماره را محاصره كرده با سرنگون كردن حكومت محلى ، حكومت حسينى را ايجاد كند. و سپس با فرستادن نمايندگانى به سوى حكام ديگر شهرهاى دولت شرقى ، از آنان به نام امام : بيعت بگيرد، واليانى تعيين كند، و لشكرى انبوه فراهم سازد (164). خريد سلاح و مهمات اولين اولويت ليست نيازمنديهاى نهضت و خرج دارايى آن ، تهيه سلاح و جنگ افزارهاى مرسوم آن روز بود كه در شهر كوفه فراوان يافت مى شد. در اين شهر به علت موقعيت نظامى خود لشكريان و جنگجويان ، انواع سلاحها در بهترين نوع خود ساخته مى شد. و اين شهر در ساختن تسليحات با شهرهاى ديگر به دليل همين ويژگى نظامى ، رقابت مى كرد. كارگاههاى كوفه سلاحهاى متعددى از قبيل : شمشير، نيزه ، پيكان ، كمان ، زره ، خودهاى آهنين و غير آن مى ساختند. و بازار را از اين سلاحها مملو مى كردند. عمده هداياى مردم ، صرف خريد اين تسليحات به اضافه خانه و اسبان مى گشت . از آنجا كه مى توانيم استنباط كنيم كه بخش اعظم اين هدايا در جهت به دست آوردن سلاح خرج مى شد، كه بدانيم همان افراد برگزيده و متخصص و سازمان يافته توسط مسلم ، براى جمع آورى كمكها، همانها نيز مسئوليت خريد انواع سلاحها را به عهده داشتند. مسلم بن عقيل انجام اين مهم را نيز به دوش كسانى چون ابوثمامه صائدى كه در كار اسلحه از آگاهى و خيرگى وسيعى بر خوردار بود. به قول مورخين او براى نهضت اسلحه تهيه مى كرد، و در اين كار خبره بود. او از دلاوران عرب و بزرگان شيعه به شمار مى رفت (165) گذاشته بود. نا گفته نماند كه هانى بن عروه نيز در كار خريد اسلحه دخالت داشت .(166) امر تهيه سلاح ، بسيار مهم و حساس بود، زيرا مى بايست دور از چشم ماءموران حاكمم هوداران بنى اميه و رعايت مسائل امنيتى صورت بگيرد. حجم زياد سلاحها قطعا انظار را به خود جلت مى كرد لذا براى دور كردن توجه شرطه شهر، اين سلاحها پخش شده ، هر بخشى در جايى و خانه اى قرار مى گرفت ، تا كسى سوءظن نبرد.رهبران قيام براى جلوگيرى از هر برخورد غير منتظره ، بر حسن انجام اين كار دقت زياد داشتند و آن را براى پيشرفت و گسترش امور نهضت ضرورى مى دانستند. اهميت سلاح در جنگهاى احيانا نابرابر، نقش خاصى داشت لذا پيشوايان نهضت بر افزايش سلاح و نگهدارى آنها تاءكيد بسيار مى ورزيدند. فعاليتهاى سفير حسين ؛ مسلم در تمام زمينه هاى جامعه كوفه گسترش يافته بود، و انواع نيازمنديهاى مردم را بر طرف مى كرد. وى به عنوان فقيهى توانا، با آگاهى عميق در امور شرع و تنزيل قرآن و تفسير و تاءويل آن ، نمايندگى فقهى و شرعى امام حسين ؛ سبط رسول خدا را نيز به عهده داشت . و به عنوان سفير تام الاختيار امام ، در تمام زمينه ها اعم از دينى و دنيوى مصدر افتاء و مرجع پاسخگويى مردم محسوب مى گشت . و در امور شرعى به وى مراجعه مى شد، ليكن متاءسفانه مورخين كمترين گزارشى در اين زمينه از حضرت ضبط نكرده اند. و ما را از اين زلال محروم داشته اند.

بخش چهارم : ابعاد رويارويى

بخش چهارم : ابعاد رويارويى ابعاد رويارويى در اين بخش زبانه كشيدن آبش درگيرى ميان دو طرف ، دولت و مخالفان را ترسيم خواهم كرد. كشمكش ميان دولت اموى با حكومت مركزى محلى نوپاى خود و ملت عصيانگر كوفه ، كشمكش و تضادى است آشتى ناپذير. آشكارترين خصيصه اين دو جريان تناقض و دوگانگى نگرش آنها پيرامون دين ، دنيا، زندگى ، آزادى ، قدرت و حق مى باشد. با اين همه دولت اموى از تظاهر به ديندارى و حفظ ظواهر مذهبى ابايى ندارد. و از الفاظ دينى براى بيان پليدترين مفاهيم و مقاصد ضد دينى ، در بيانات رسمى و خطابات سياسى خود سود مى جويد. و سياسى هاى نيرنگ آلود خود را كه كمترين تماسى با دين ندارد با پوششى از واژه هاى دينى به خورد ديگران مى دهد. در اين بخش سه فصل ، به ترتيب ذيل خواهيم داشت : فصل اول : موضع حكومت مركزى . فصل دوم : اقدامات حفاظتى براى استمرار نهضت . فصل سوم : تجسس و جلب هايى ؛ زعيم همدان . فصل اول : موضع حكومت مركزى ... اى اهل بصره ! اميرالمؤمنين ؛ يزيد! مرا به امارت كوفه گماشته است و من فردا به سوى آن شهر حركت خواهم كرد. پس از خود، عثمان بن زياد بن ابى سفيان را بر شما ولايت داده ام ... اگر بويى از مخالفت از طرف كسى از شما به مشام رسد او را، دوستانش و يارانش را به قتل خواهم رساند. و با كمترين گناه ، دورترين فرد را مجازات خواهم كرد... من پسر زياد و شبيه ترين فرد به او در روى زمين مى باشم .... (ابن زياد) مدت كمى گذشته بود كه اخبارى با مضامين زير به يزيد رسيد: دستورات اكيد به والى مدينه براى گرفتن بيعت از امام حسين عليه السلام تحقق نيافته است و دستور به كشتن امام در صورت خوددارى از بيعت عملى نشده است . پيشنهاد مروان بن حكم به والى مدينه مبنى بر قتل سريع امام ، تصويب نگشته است . امام نيز مدينه را به سوى مكه ترك كرده است تا در حرم امن الهى اقامت گزيند... يزيد هنوز از سنگينى اخبار فوق سبك نشده بود كه اخبار نگران كننده اى از كوفه به وى رسيد: كوفه در آستانه رهايى از سلطه وى است ، و امويان ساكن كوفه با نامه ها و پيك هاى خود صحت اين خبر را تاءكيد مى كردند لذا يزيد از اين خبرهاى دهشتناك بر خود لرزيد. در اين مرحله سخت ، دشوارترين مشكل بيعت يك مرد از ميان تمام امت بود؛ زيرا وى مانند ديگر مردان ، فريفته مقام نمى گرديد و در برابر دارايى ، كرنش نمى كرد. اگر امام چنان بود، كار يزيد آسان مى گشت . اين مرد به تنهايى يك امت بود. ترس يزيد تنها ناشى از هشدار پدرش معاويه درباره وجود مقدس امام نبود بلكه وى علاوه بر آن ، بر حقيقت وجودى امام و موقعيت خطير وى ميان امت آگاه بود. تا آنجا كه بيعت هيچ يك از ملتهاى مسلمان براى يزيد، بالاتر و مهم تر از بيعت سرور ملتها و امام امت به حساب نمى آمد. لذا نظر نهايى يزيد بر آن قرار گرفت تا خود را از خطر امام برهاند اگر چه با كشتن وى در مكه صورت گيرد و حتى اگر به پرده هاى كعبه آويخته باشد! اين تصميم ، اراذل و بى شرمانى چون مروان بن حكم و هم پالكى هايش را به شوق در مى آورد. و شادى فراوانى را در درون پليد آنان مواج مى ساخت يزيد همچنين از كوفه و آشفتگى آن على رغم سركوب و رام كردن آن توسط پدرش ، و اخراج اغلب شيعيان آن ديار به سوى خراسان ، نگران بود، و در كار آن حيران ، لذا مستشار مسيحى خود سرجون (167) -و به تعبير راوى : هوشمند -كه معاويه در مكرهايش از او سود مى جست و برخى از نيرنگهاى خود را به فريب معاويه افزوده بود البته بايد دانست چه زيركى و دهايى كه در برابر دين و شريعت آسمانى مى ايستد؟! فراخواند، و با او به رايزنى پرداخت و گفت : نظر تو در اين باره چيست ؟ حسين كوفه را مورد توجه قرار داده است ، و مسلم بن عقيل در كوفه براى او بيعت مى گيرد، از نعمان نيز خبرهايى دال بر ضعف و سخن سرد او به من رسيده است ... سپس نامه هاى امويان ساكن كوفه را بر او خوانده و رفت : به نظر او چه كسى را به ولايت كوفه برگمارم ؟(168). سرجون ، سر به زير افكنده ، در انديشه فرو رفت ، ره نظر مى رسيد وى خواهان آوردن نام كسى است كه يزيد قبلا از او اظهار كراهت كرده بود، و به تعبير مورخ : از عبيدالله بن زياد نفرت داشت و مى خواست او را از حكومت بصره معزول كند(169). لذا در صدد اقناع او بر آمد، و شيوه اى براى راضى ساختن او در پيش گرفت ، و به عنوان مقدمه ، به يزيد گفت : ببينم ! اگر معاويه زنده مى شد، نظر او را در اين باب به كار مى بستى ؟ گفت : آرى .. او نيز نامه اى بيرون آورد كه به امارت عبيدالله بر كوفه تصريح داشت و گفت : اين راءى و نظر معاويه است كه قبل از مرگ خود به نوشتن و ثبت آن پرداخته است (170). يزيد از اين پاسخ قانع گشت ، و حتى رضايت داد تا كوفه را نيز علاوه بر بصره تحت ولايت ابن زياد قرار دهد. و آورنده نامه عبدالله حضرمى را كه مسلم بن عمرو باهلى نام داشت خواند، همراه نامه ذيل او را به بصره فرستاد: اما بعد: شيعيان و هواداران من از كوفه مرا چنين آگاه ساخته اند: اين عقيل در كوفه گروههايى به دور خود گرد آورده است تا شق عصاى مسلمين رده ، وحدت آنان را از ميان ببرد. پس به مجرد خواندن نامه ام به سوى كوفه رفته در ميان كوفيان به جستجوى مسلم همچون جستن دانه اى گرانبها بپرداز تا بر او دستيابى سپس او را باز داشته ، يا بكش و يا او را از شهر بيرون كن والسلام (171). ابن زياد كيست ؟ معرفى او به عهده كسانى واگذار مى كنيم كه او را خوب شناختند، و سپس بدون ترديدى او را شناساندند. حست بصرى درباره اش مى گويد: او خوانى ابله بود كه خونهاى بسيارى ريخت ، و در اين كار افراط كرد(172). ابن كثير او را: متكبرى كه از هيچ كس پندى نمى پذيرفت معرفى مى كند(173). و جاحظ نقل مى كند كه عبدالله تيميمى در برابر اين زياد گفت : خداوند عمر بن خطاب را بيامرزد كه مى گفت : خداوند من از زنان زنا كار و فرزندان آنها به تو پناه مى برم !(174). ابن زياد مضطرب گشته در صدد فريبكارى بر آمد، تا اذهان مردم را از تميمى و سخنانش دور كند. وى طبق روش بنى اميه و سنت معاويه ، ياران و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را تحقير مى كرد. روزى عائذبن عمرو از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر او وارد شد تا او را نصيحت كند و از حطمه يعنى سنگدلى و ستم ، بر حذر دارد. پس عائذ گفت : اى فرزند! من از رسول الله صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمودند: بدترين فرمانروايان حطمه (سنگدلان و ستمگران ) مى باشند، پس مبادا تو از امان باشى . ابن زياد چهره درهم كشيده بانگ زد كه : سر جاى خود بنشين كه تو از نخاله هاى دور انداختنى اصحاب رسول مى باشى . عائذ پاسخ نارواى وى را چنين به او برگرداند: آيا در ميان آنان نخاله بود؟ بدرستى كه زوايد و دور انداختنى پس از اصحاب ، و در ميان ديگران بود(175). در روايت ديگرى ابن زياد به او گفت : تو را چه به اين گونه مسائل ؟ تو در حقيقت از تفاله هاى ياران محمد هستى . و عائذ پاسخ داد: اى بى مادر! آيا در ميان ياران آن حضرت تفاله اى هم بود(176). همچنانكه پدرش زياد از نسب نامعلوم و نامشخص بودن پدرش و بدنامى مادرش رنج مى كشيد، تا آنجا كه معاويه با استلحاق او را برادر خود و فرزند ابوسفيان خواند. و با اينكار بيش از آنكه بتواند بر ننگها پرده درى كرده او را رسوا ساخت . عبيدالله بن زياد نيز همان ننگ پدرى را به ارث برده بود و از همان بيمارى روحى رنج مى كشيد؛ زيرا همچنانكه جاحظ سخن عبيدالله تميمى را درباره او و مادرش نقل مى كند، (فرزند مادرى زنا كار بود) ديگران نيز او را بارها بخاطر مادر بدنامش كه مرجانه نام داشت و زنى زرتشتى و بى حيا بود، تحقير مى كردند. ابن زياد را مادرش در كنار دومين شوهر خود، شيرويه اسوارى (177) كه مسلمان نبود، پرورش داد. وى سپس در دامان زياد كه شرش همه را گرفته بود، و ميل زيادى به كشتار، سلى حقوق ، فساد و انجام محرمات داشت ، پاگرفت . زياد آنقدر بدنام و بد سابقه بود كه : هنگامى كه معاويه مى خواست او را والى شهر مدينه منوره سازد، مزدم آن شهر از توس و ناراحتى شيون كردند. و سه روز به قبر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله پناه بردند. و بست نشستند؛ زيرا بخوبى از ستمگرى و حق كشى و سخت گيرى او آگاه بودند(178). ابن زياد نيز در دامان چنين جرثومه اى ، درس خونخوارى و خونريزى فرا گرفت . و براى او كارى آسانتر از جدا كردن دست و پاها و دستور به كشتن در هنگام خشم بخاطر كمترين شبهه اى يا بدون آن ، وجود نداشت (179). ابن زياد از لكنت زبان خود رنج مى برد و نمى توانست به زبان عربى درست و فصيح اداى مقصود كند لذا شنوندگان ، از شنيدن سخنانش به خنده مى افتادند و او را مسخره مى كردند. در اين مورد نقل كرده اند: زمانى وى مى خواست به لشكريان خود دستور هجوم بدهد و بگويد: اشهروا سيوفكم ؛ شمشيرهايتان را از نيامها بيرون بكشيد، ليكن آنچه بر زبان آورد چنين بود: افتحوا سيوفكم ؛ شمشيرهاى خود را بگشاييد همين مساءله دستاويز يزيد بن مفرغ گشت و زمينه مسخره كردن وى . اين مفرغ در شعر عبيدالله را هجو كرده ، در بيتى از آن مى گويد: و آن روز كه از دور، شمشير خود را گشودى و تباهى ببار آوردى ، هر چند همه كارهايت تباه است (180). وى به دزدى از بيت المال مسلمين اكتفا نكرد. و اولين كسى بود كه به ضرب سكه ها تقلبى پرداخت و اين سنت سيئه را نخست او بنياد نهاد و بعدها در ديگر شهرها گسترش يافت . عقاد او را موجودى مسخ شده و از زمره مسخ شدگان توصيف مى كند: هيچ كس از ياران و اطرافيان يزيدبن معاويه به اندازه ابن زياد مسخ نشده بود؛ وى آنچنان شيفته مناصب ، مقامات ، اموال و لذتها بود كه كاملا ماهيت و طبيعت انسانى خود را از دست داده ، به پست ترين حالت مسخ ، رسيده بود. در اين راه او بصيرت خود را از دست داده و حقايق ، در درون او وارونه جلوه مى كرد، و سراب باطل به جاى زلال حق نشسته ، جلوگيرى مى كرد (181). عجيب نيست كه اين موجود از پايان شوم پدر خود پند نگيرد، و چون او عاقبت زشت خود را پيشاپيش با اعمال ننگينش ترسيم كند. در كف دست اين خبيث ، زخمى چركين پديد آمد،. او اين زخم را مى خاراند تا آن كه تمام بدنش را اين زخم پوشاند و سياه كرد و سپس اين زخم چون قطعه اى سياه گشت ، و او از اين زخم هلاك شد(182). حقيقت آن است كه همه اين تيره و شجره خبيثه ، زخمهايى سياه بودند بر تن امت اسلامى . عبيدالله به اعمال جنايتكارانه و ستمگرانه پدر افتخار مى كند. و هنگام معرفى ، خود را شبيه ترين كس به زياد مى داند. و در اقتفاى آن نانجيب براى خود همتايى نمى شناسد. و در پيمودن بيراهه هاى باطل بر همان سبقت مى گيرد و عربده مى كشد كه ار دشمن ، سخت انتقام مى گيرد. و زهرى است در كام مخالفين خود(به خطبه ذيل بنگريد). آرى اين موجود مسخ شده است كه از سوى حكومت مركزى انتخاب مى گردد تا جنبش مظلومين را سركوب كند.و با ذريه رسول خدا؛ خاته پيامبران صلى الله عليه و آله پيكار نمايد، او انبان شر و مكر و نيرنگ است و تمام رذيلت هاى ارثى و اكتسابى را در خود دارد معاويه هم به همين دليل او را انتخاب كرده است درون او انباشته از كينه و حسد نسبت به پاكترين مردمان است كه در نيكى و طراوت و پيراستگى بر همه پيشى گرفته اند. طبيعى است كه جرثومه شيطان و عصاره پليدى اين خواسته پست را بر آورده سارد. مگر نه آنكه در شوره زار تنها خار مى رويد... و يا: آيا به شما خبر دهم كه شياطين سراغ چه كسانى مى روند؟ آنان نزد هز دروغپرداز گناهكار فرود مى آيند(183)يزيد از او مى خواهد تا دستورى وى را فورا و بلادرنگ انجام دهد. و مى گويد: اگر بال دارى به كمك آنها به سوى كوفه پرواز كن ! (184). سبحان الله ! كه چگونه يزيد و ابن زياد مصداق اين آيه قرار مى گيرند كه : الم تر ارسلنا الشياطين على الكافرين تؤ زهم از ا (185). آيا نديدى كه ما شياطين را به سوى كافران فرستاديم تا آنان را از جا بكنند، از جا كندنى سخت . لبيك ابن زياد به يزيد ابن زياد پس از دريافت نامه يزيد، مردم بصره را فراخواند و طبق موسوم به حمد و ستايش خداوند پرداخته سپس گفت : اما بعد: من از سختى هراسى ندارم و بيدى نيستم كه با نسيمى ضعيف از پا در آيم : از دشمنان خود سخت انتقام مى گيرد. و زهرى هستم در كام آنان . درشتى را با درشتى و كلوخ را با سنگ پاسخ مى دهم ... اى اهل بصره ! اميرالمؤمنين (يزيد!) ولايت كوفه را به من سپرده است . و من بامدادان به سوى آن ديار خواهم شتافت ،. پس از رفتنم ، ثمان بن زياد بن ابوسفيان (186) بر شما امير خواهد بود، مبادا با وى از در مخالفت و تضعيف بر آييد، كه به خدا سوگند! اگر از كسى خبر مخالفت به گوشم رسد، او و خاندان و دوستانش را خواهم كشت (به شيوه سركوب و ارعاب خوب توجه كنيد) و كمترين گناهى را با بزرگترين مجازات پاسخ خواهم داد، تا آنكه تسليم كرديد. و كمترين اواى مخالفى شنيده نشود. بدانيد كه من فرزند زياد هستم و شبيه ترين فرد به او در روى زمين ، و در اين مشابهت و يكسانى هيچكس با من شريك و سهيم نمى باشد(187). در خطابه فوق مى بينيم كه : اولا: وى از كمترين اشاره اى به عوامل اين حوادث ناگهانى و احولات داخلى كوفه از ترس آگاهى اهالى بصره و شورش عليه برادرش ، خوددارى مى كند. ثانيا: سعى مى كند با شيوه هاى روانى و حمله هاى روحى ، آنان را مرعوب كند لذا آنان را از مكر و نيرنگ خود مى هراساند. و كينه توزى و زهر قاتل بودن خود را به رخ بصريان مى كشد، و هشدار مى دهد كه مبادا او يا برادرش (عثمان ) را تحقير كنند و با آنان مخالفت نمايند؛ زيرا آنان نوادگان ابوسفيان هستند!. ثالثا: خطابه خود را با تفاخر و ياد كردن پدر پيشاهنگ قتل و ترور كه تمام رذايل و غده هاى پليد خود را به وى منتقل ساخته بود، به پايان مى برد و خود را فرزند خلف همان ناخلف معرفى مى كند. فراموش نكنيم كه همين ابن زياد ساعتى قبل از ايراد خطابه فوق ، يكى از مجاهدان متقى را كه حامل نامه امام حسين عليه السلام به سوى رؤ ساى پنجگانه (188) بود، به شهادت رساند؛ زيرا منذر بن الجارود پنجمين رئيسى كه نامه به سوى او روانه شده بود، بخاطر غفلت و بينش ضعيف خود اين نامه را دسيسه اى از طرف ابن زياد براى آزمايش خود تصور نمود! لذا پيك را تسليم آن نانجيب كرد و ابن زياد هم او را به شهادت رسانده (189)، ديگران را از هر تحركى عليه امويان و حكومت آنان برحذر داشت . فرداى آن روز، ابن زياد همراه چند صد تن از لشكريان پانصد تن گفته شده است و تنى چند از شخصيتهاى بصره با شتاب راه كوفه را در پيش گرفت . وى لشكريان را براى برخوردهاى احتمالى ميان راه يا داخل كوفه همراه خود ساخته بود. ليكن هدف وى از همراه داشتن شخصيتهاى آن ديار از قبيل شريك اعور حارثى وحارث بن نوفل دور نگهداشتن آنان از بصره در غياب خودش بود. ابن زياد از قافله همراه خود مى خواست تا مسير را سريع پيموده ، به مقصد رسند و خودش بر آنان سبقت گرفته در پيشاپيش آن گروه گاهى بر آنان بانگ مى زد و گاه از آن قوم ماءيوس مى گشت . او خواستار آن بود تا همراهان تمام سعى و كوشش خود را براى زودتر رسيدن به كوفه به كار ببرند. نتيجه اين فشارهاى بيش از حد آن شد كه يكايك همراهان در هر چند قدمى از شدت خستگى ، رمق سرعت پيش روى قافله همچنان ادامه داشت . شتاب و تندى قطع مسافت به جايى رسيد كه تنها دو تن باقى نماندند! ابن زياد و مولاى او مهران كه نزديك قادسيه او نيز در آستانه از پا در آمدن بود. ابن زياد او را تشجيع كرده و به او در صورت قطع طريق و همراهى ، وعده پول داد. و گفت : اگر همچنان پايدارى كنى تا آنكه قصر كوفه را ببينى به تو يكصد هزار درهم خواهم بخشيد . ليكن او ديگر توان ادامه راه را نداشت . و ابن زياد به تنهايى بدون كمترين توجهى به اطراف ، همچنين هدف خود را دنبال مى كرد. تا به نزديكى كوفه رسيد. او هنگام خروج از بصره براى ورود به كوفه راه حجاز كوفه را در پيش گرفت . و لباس حجازيان به تن كرده ، عمامه اى سياه بر سر نهاد و بر چهره خود نقاب بست ، تا هويت خود را كاملا مخفى سازد و از خطرهاى احتمالى ميان راه دورى گزيند. وى هنگامى به كوفه رسيد كه شب ، پرده هاى خود را بر شهر مى گسترد و تاريكى همه جا را فرا مى گرفت . ظاهرا او نمى خواست منتظر ياران از پا درآمده و از راه مانده خود گردد. عموم مردم شهر در انتظار آمدن امام حسين عليه السلام بودند. دلها در سينه ها بسختى تپيدن آغاز كرده و عواطف شورى برانگيخته بود. چشمان مردم خيره به راه حجاز و گوشها نيز براى شنيدن صداى هر گامى در راه ، همه تن ها چشم شده بود. گويى زمان متوقف است و نظاره گر اين چشمان مشتاق . ساكنين نزديك دروازه شهر، اشتياقشان بيشتر بود؛ زيرا آنان تا فاصله زيادى از بيرون شهر را به اضافه قسمتى از مدخل اصلى كوفه را در چشم انداز خود داشتند. مردم تا اشتياق گرده مى كشيدند. و چشمان ، فراخ مى كردند. اما سرنوشت راءيى ديگر داشت ، و مظلومان شهر از بازى چرخ بى خبر بودند... نخستين كسى كه شبح تازه وارد را ديد، يك مرد و گفته اند يك زن بود كه به مجرد مشاهده آن شبح ، صدا به مرحبا گفتن به امام ، سبط پيامبر عليه السلام بلند كرد. اين فرياد در كوى و برزن پيچيده و همه شنوندگان به خيابانها ريخته و با بانگ و هياهو به گرد سوار ناشناسى نقاب زده ، حلقه زدند، و او را احاطه كردند. سوار همچنان بر اسب قرار داشت و كمترين سخنى نمى گفت ، و سلامى را نيز پاسخ نمى داد؛ تنها به اشاره اى براى دور كردن مردم بسنده مى كرد. درون سوار، لشكريان اضطراب و اطمينان صف آرايى كرده بودند، و هر يك فال نيك و بد مى زد. انديشه مرد مملو از افكار گوناگون و متضاد بود؛ از سويى هراسان و از سوى ديگر اميدوار بود. آنچه كه از مردم در جهت استقبال امام حق مى ديد، بر او گران مى آمد. و دردآور مى نمود. آرى ، او بر گروهى از مردم گذر نمى كرد مگر آن كه به او سلام مى كردند. و مى گفتند: مرحبا به او اى فرزند رسول خدا، به شهر ما خوش آمدى ، خير مقدم !. وى از اين خوش آمد گوئيهاى نسبت به امام حسين ، سبط رسول الله صلى الله عليه و آله روى در هم مى كشيد و ناراحت مى شد(190). و مردم از خانه هاى خود خارج مى شدند. و او از مشاهد حركات و شادى آنها ناراحت مى شد(191). آنان در توهم خود كمترين ترديدى نداشتند، بلكه عمل خودبخودى و دسته جمعى ساده لوحانه آنان ، هر يك را در اوهام را سختر مى ساخت ، و به يقينى دروغين مى داد. اگر برخى از اين عوام شمايل امام را مى شناختند و خصوصيات جسمى و اخلاقى او را در بر خورد و استقبال مى دانستند، امام بودن تازه وارد را انكار مى كردند... اين توهم از عوام شهر گذر مرده به والى شهر نيز رسيد. و او على رغم در زدن شديد تازه وارد، درها را محكم بسته بود، و حاضر به گشودن آنها نمى گشت . نعمان ، چونان كسى كه امانتى در اختيار دارد و از تحويل آن به ديگران خوددارى مى كند، سر از از باروى قصر بركشيد گويا امام را مخاطب ساخته باشد گفت : تو را به خدا سوگند مى دهم كه دست از من بردارى و از اينجا دور شوى ، من امانت خود را به تو تحويل نخواهم داد و علاقه اى هم به پيكار با تو ندارم !(192) تازه وارد كه برآشفته شده بود، نزديكتر رفته از نعمان كه سر از باروى قصر فرو كرده بود، خواست تا نزديكتر شود تا كسى از مردم صدايش را نشنود و گفت : باز كن كه آخرين باز كردن تو باشد! و شب سياهت دراز شود . مردى كه در در پشت سر وى قرار داشت ، اين صدا را شناخت و وحشت زده فرياد كشيد: به خدايى كه جز او خدايى نيست ، او ابن مرجانه است . ناگهان همه قوا و توان ابن مرجانه در هم شكست ، و مردم تهمت زده شدند. در آن هنگام درب قصر گشوده شد. تا سوار نقابدار به درون رود و از چنگ اين مردم تازه از توهم به درآمده نجات يابد. مظلومين ، حيرت زده و پريشان حال يكديگر را مى نگريستند و دست از پا درازتر، از قصر دور مى شدند. بحران ضعف حكومت رهبران و مردان نهضت بخوبى درك كرده بودند كه حكومت محلى توانايى مقابله نظامى با آنان را به هيچ نحوى ندارد. و اينك در موقعيت دشوار و تنگناى سختى بسر مبرد كه امكان نجات از آن با راه حل نظامى نيست ، جز آنكه منتظر آمدن لشكريان شام براى استوار كردن پايه هاى لرزان حكومت ابن زياد باشد. پس نيروى نظامى محلى در مقايسه با قدرت نهضت بشدت ضعيف است . و هر گونه تلاش دولتى براى برانگيختن مردم به شكلى نظامى عليه تحركات نهضت ، منجر به شكست و زبونى گشته و عواقب ناخوشايندى در پى خواهد داشت . همچنين رهبران نهضت مى دانستند كه نيروهايى كه همراه ابن زياد از بصره آمده بودند، بر خلاف تصور و توهم عامه مردم ، بسيار اندك هستند، اگر چه تك تك و دوبه دو وارد شهر شده اند. و شريك حارثى كه خود در ميان اين نيروها قرار داشت ، توان واقعى آنان را مى دانست . و حقيقت حال را براى ديگر رهبران بيان كرده بود. در آن هنگام يك تيپ چهار هزار نفرى در كوفه آماده حركت براى سركوب شورش اهل ديلم (232) به فرماندهى عمر بن سعد وجود داشت ، ليكن والى نمى توانست از اين نيرو براى حمله به مقر يا نهضت كوفيان استفاده كند؛ زيرا اين رزمندگان ، خود از اهالى كوفه بودند و هرگز در يك جنگ داخلى آن چنان كه مورد انتظار ابن زياد بود نمى جنگيدند. و او ترس آن را داشت كه به كارگيرى اين نيروى نظامى نتيجه مطلوبى ببار نياورد؛ چون كه آنان اهل شام نبودند كه حمله به مردم كوفه بر ايشان بى اهميت و ساده باشد. هر چند والى مى توانست تقريبا از وفادارى اين نظاميان در جنگى خارجى عليه ديلميان مطمئن باشد، ليكن اطمينانى به وفادارى آنان در يك جنگ داخلى نبود. حكومت ، بخوبى پايه هاى سست و لرزان خود زا احساس مى كرد و اميدى به موجوديت دراز مدت آن نداشت . خطر، او را محاصره كرده بود، و چاره اى جز پناه گرفتن در قصر كه چون قلعه اى استوار بود براى خود نمى ديد. اگر چه والى و امويان كوفه كمك گرفتن از لشكر شام را در محاسبات خود جاى داده بودند، ليكن اين راه حلى كوتاه مدت نبود. پس راه حل سريع و فورى در اين موقعيت رسمى و دشوار چيست ؟ حكومت همچنان پيرامون مساءله انديشه مى كرد، و به دنبال راه چاره بود. و از امكان تحرك مذحج و رهبر آن و نهضت و سفير امام در نگرانى بسر مى برد. حكومت قدرت و مشروعيت پراكنده ساختن آنان را نداشت . همچنانكه داراى لشكر با نيروهاى امنيتى مورد اعتمادى نبود. بنابر اين ، حكومت در آن هنگام كمترين قدرتى حقيقى بر شهرها يا قبايل نداشت و او به اسم مقتدر بود، و نفوذ آن تنها در نام بود. والى و همراهان اموى خود درباره كيفيت رويارويى با اين معضل همچنان فكر مى كردند... سفير در خانه هانى مستقر مى باشد. و هانى هم با تمام قوا از نهضت پشتيبانى و حمايت مى كند، و خانه خود را در اختيار نهضت قرار داده است تا پايگاهى و مقرى سرى براى آن باشد. هانى زعيم و بزرگ مذحج است و و مذحج هم در كوفه براى خود حساب و موقعيت قابل توجهى دارد. نهضت از مذحج كمك مى گيرد، ليكن قدرت و پايگاه آن از مذحج فراتر مى رود. درخواست براى تسليم سفير با روش آرام ، يا فشار رسمى و يا مذاكرات تشريفاتى ، كمترين سودى ندارد. حمله به مقر سفير نير نيازمند نيروى نظامى فراوانى است كه از اهالى كوفه نباشد، تا بتوان از وفادارى آنان عليه رهبرى نهضت داخلى مستقر در اين پايگاه ، اطمينان حاصل نمود. حكومت به كمترين نتيجه اى دست نيافت . و راهى براى خارج شدن از اين بن بست خرد كننده پيدا نكرد؛ نه راه حلهاى سياسى ، موفقيتى در پى داشت ، و نه راه حلهاى زودرس . همچنانكه والى نتوانست نقطه ضعفى را در رهبرى نهضت سفير و يارانش بيابد. درست برعكس ضعفهايى كه والى و همراهانش از آن رنج مى بردند. مسلم و يارانش در بهترين موقعيت قرار داشتند. و نشانى از كمترين ضعفى در آن ميان نبود. بالاخره حكومت در نهايت درماندگى ، با استفاده از شيوه اى فريبكارانه راه حلى پيدا كرد. بايد با نيرنگ و فريب به بهانه ديدارى دوستانه با هانى ، وى را به قصر در آورد. و بعد با تهديد به قتل و بازداشت ، تسليم كردن مسلم را از او بخواهد... ليكن خطر هنوز باقى است ، و آنان را محاصره كرده است ؛ زيرا بايستى مردم را از تحرك عليه حكومت بازداشت . و حتما بايستى مانع به حركت در آمدن مذحج كه رهبر خود را در بند مى يابد بر اساس حميت قبيله اى و به تبع آن قبايل متحد و هم پيمان آن مانند كنده كه نهايتا قصر امير را بر سر او خراب خواهند كرد شد. لذا برنامه اى توطئه آميز ريخته مى شود تا غير مستقيم مذحج را از حركت فعالانه باز دارد. و به شكلى نامعلوم آنچنان كه بيان خواهد شد خنثى شود. به زودى مهمترين عناصر اموى همراه ابن زياد و برنامه ريز اين توطئه شبانه را خواهيم شناخت . اين چنين بود كه توطئه آغاز گشت ، و والى مستقيما از هانى رئيس مذحج دعوت نمود تا به عنوان ضرورتى طبيعى براى آشنايى و معارفه بين والى و بزرگان قبائلى چون هانى ، براى ملاقات به دارالاماره بيايد. دعوت از مجاهد دلير؛ هانى مورخين اتفاق نظر دارند كه هانى ، طبق متعارف و رسومات آن روز كه براى حسن روابط و علايق ، معمولا رؤ سا به ديدار والى و حاكم جديد مى رفتند، براى ديدار والى جديد به قصر نرفت ؛ زيرا هانى نه متملق بود و نه فرصت طلب محبت بى شائبه و خالصانه مانع از آن مى شد كه روح بلندى چون هانى چنين شيوه هايى را به كار گيرد. وى اعتقادات اسلامى را چون تن پوشى ، بر قامت خود راست كرده بود، و مناعت طبع وى را از چنين مناسباتى باز مى داشت . هانى همچنان به فعاليت براى فراهم كردن نيرو مشغول بود. و بيمارى خود را دستاويز ساخته از رفت و آمد خوددارى مى كرد. البته بايد توجه داشته باشيم ديدار ميان والى و هانى هنگام عيادت شريك حارثى (233) با معيارها ديپلماتيك و عرفى ، يك ديدار تلقى نمى شد، و براى اين نوع ديدارهاى غير رسمى يا غير منتظره ، نمى توان حسابى باز مرد. ابن زياد در حضور عده اى اين سؤ ال را پيش كشيد: چه مانعى از آمدن هانى به نزد ما مى گردد؟. و آنان گفتند: خداوند امير را به سلامت دارد، نمى دانيم ؛ ظاهرا او از بيمارى شكايت دارد. گفت : شنيده ام كه از اين بيمارى نجات يافته است . و بر در خانه اش مى نشيند. پس او را ملاقات كرده و بگوييد حق ما را بجا آورد؛ چونكه دوست ندارم بزرگان و شريفان عربى چون او نزد من ضايع گردند(234) . آن گروه به راه افتادند. آنان عبارت بودند از: حسان بن اسماء بن خارجه كه به كلى از توطئه پس پرده بى خبر بود. محمد بن اشعث كه از بعضى حوادث آينده و تصميمات مطلع بود. و عمرو بن حجاج زبيدى برادر همسر هانى كه در فصل آينده نقش او را مفصلا بررسى خواهيم كرد. آنهايى را مع بر در خانه نشسته بود، ملاقات كرده و پس از سلام ، يكى از آنان گفت : چرا به ديدار امير كه تو را ياد مى كند نمى روى ؟ او مى گفت : اگر مى دانستم كه بيمار است به عيادت او مى رفتم . هانى گفت : بيمارى و نقاهت اجازه آمدن به قصر را نمى دهد. آنان گفتند: ابن زياد با خبر شده است كه تو هر شامگاه بر در خانه ات مى نشينى ، و نيامدنت را بر سستى حمل كرده است . و مى دانى كه سستى و اهمال و بى توجهى را سلطان بر نمى تابد. او ما را سوگند داده است تا تو را با خود به نزدش ببريم (235). اين فرستادگان از افراد صاحب نام جامعه بودند، نه نيروهاى نظامى و انتظامى . و اگر دعوت از هانى به گونه اى ديگر صورت مى گرفت ، توطئه آشكار مى گشت و خواسته حاكم بر آورده نمى شد. ليكن همين كه شيخ سالمند مذحج به قصر والى نزديك شد، نگران توطئه شومى گشت كه در پس پرده اين دعوت قرار داشت ، و احساس تشويش و دلهره نمود(236). اين زياد با توجه به توطئه از پيش برنامه ريزى شده كه بعدا خواهيم ديد بدون توس از قبيله هانى ، خود را آماده رويارويى با وى كرده بود. لذا بمجرد ورود هانى ، دو به شريح قاضى كه در آنجا نشسته بود كرد و گفت : اتتك بخائن رجلاه ؛ (مثلى جاهلى است ) با پاهاى خيانتكار خود آمد . و سپس اين بيت را خواند: اريد حياته و يريد قتلى عذيرك من خليلك من مراد زندكى او را مى خواهم در صورتى كه او خواهان مرگ من است . بپرهير از اين دوست از قبيله مراد كه در دوستى آنان اطمينانى نيست . هانى همچنان كه گام بر مى داشت مقصود وى را درك كرده گفت : منظورت چيست اى امير؟!. ابن زياد پاسخ داد: جلوتر بيا اى هانى بن عروه ! اين نقشه ها چيست كه در خانه خودت . براى اميرالمؤمنين (يزيد!) و عامه مسلمين مى كشد؟ مسلم را به خانه خود آوردن و براى او مردان و تسليحات فراوان در خانه هاى اطراف خود فراهم كردى . و بعد هم گمان كردى اين كارها بر من مخفى مى ماند؟!(237). هانى كه فكر مى كرد ابن زياد از چيزى خبر ندارد، و صرفا اتهام زود گذرى را متوجه او كرده است ، سخنان وى را منكر شد. و گفت : من اين كارها را نكرده ام ، و مسلم هم نزد من نيست . والى مجددا گفت : آرى ، تو اين كارها را كرده اى . و هانى باز منكر گشت . انكار طرفينى و جدال فيمابين ادامه يافت . و هانى زير بار هيچيك از ادعاهاى ابن زياد نمى رفت تا آنكه وى معقل همان جاسوس نفوذى را فرا خواند(238). و آن مجاهد جليل القدر بشدت شكه شد. ليكن بسرعت خونسردى خود را باز يافته و سعى نمود قضيه را بى رنگ جلوه دهد. لذا به عنوان مقدمه گفت : سخنانم را بشنو و تصديق نما كه به خدا من دروغ نگفتم ... آيا دروغ گفتن به دشمنان خدا و كسانى كه به خدا و رسول نسبت دروغ مى دهند حرام است ، مخصوصا آنكه واقعا هانى مسلم را دعوت نكرده بود. بلكه قرار بر آن گرفته بود كه در خانه هانى مستقر گردد. به هر حال سخنان خود را دنبال كرد و گفت : به خدا سوگند مسلم را به خانه ام دعوت نكردم و چيزى در باره كارش نمى دانستم ، تا آنكه به خانه ام در آمد و خواستار اقامت گشت . و من از اينكه جواب رد بدهم شدم داشتم . و گردن گير شدم .لذا به او پناه دادم و او را ميهمان خود ساختم . و باقى قضايا را خودت مى دانى . (طبق اين ادعا است كه داستان آمدن مسلم به خانه هانى بدون رضايت وى ساخته و پرداخته شده است )(239). اگر بخواهى اينك پيمان و عهد استوارى به تو خواهم داد تا نسبت به تو كمترين بدخواهى و بد انديشى نداشته باشم و به سويت آمده دستانم را در دست تو خواهم گذاشت . و اگر هانى مى خواست به والى دست همكارى و بيعت بدهم قبلا چنين كارى كرده بود. او و امثال وى تا خون مقدسشان در راه دفاع از عقيده اسلامى ريخته نشود، هرگز دست همكارى نخواهد داد. و اگر به فرض از قصر خارج مى گشت ، به مسلم مى گفت تا از خانه اش براى رهبرى قيام و اعلان جنگى زودرس خارج شود. آرى ، اگر وى از كاخ امير بيرون مى آمد، تمام افراد مذحج ، كننده و قبايل ديگر را براى يكسره ساختن كار ابن زياد به حركت در مى آورد. و دشمن اين مطلب را خوب مى دانست و از آن بشدت هراسان بود. ليكن او در يك نكته دچار توهم بود و مى پنداشت مى توان با ملايمت يا قدرت ، هانى را وادار به تسليم و تحويل مسلم نمايد؛ زيرا گفت : به خدا! هرگز مرا توك نخواهى كرد مگر آنكه مسلم را به تو تحويل دهى . و هانى استوار و خشن جواب داد: نه به خدا! هرگز او را به تو تحويل نخواهم داد ميهمانم را براى تو بياورم تا او را بكشى ؟! . والى عامرانه فرياد كشيد: به خدا! او را به نزد من خواهى آورد . و مجاهد دلير با صلابت كوه و برندگى شمشير گفت : نه به خدا قسم ! او را تحويل تو نخواهم داد (240). تلاش براى حل مسالمت آميز هنگامى كه گفتگوى تند آنان به جاهاى باريك كشيد. مسلم بن عمرو باهلى كه جز او در آنجا از اهالى بصره و شام كسى نبود برخاسته و گفت : خداوند امير را به سلامت دارد مرا با وى واگذار، تا با او سخن بگويم . سپس همراه با هانى به گوشه اى كه ابن زياد آنها را مى ديد رفت . و هنگامى كه آنان صدايشان بلند مى شد، وى آنچه مى گفتند مى شنيد (241). باهلى - اين هواپرست هرزه جو- شيده به زانو در آوردن ضعيفان و منطق بزدلان را پيش گرفت و گفت : اى هانى ! تو را به خدا سوگند مى دهم مبادا خودت را به كشتن دهى و قوم و عشيره خود را دچار بليه سازى . به خدا قسم ! من نمى خواهم كه كشته شوى - اين مرد (مقصودش سفير حسين ؛ مسلم است ) پسر عموى اينان است ، و آنان او را نخواهند كشت ، و بدو گزندى نخواهد رسانيد. پس او را به ابن زياد تحويل ده كه با اين كار، ننگ و عارى را به خود نخريده اى ؛ زيرا تو او را به سلطان تحويل مى دهى (242). باهلى سخن تازه و پيشنهاد جديدى مطرح نكرد، بلكه همان خواسته والى را با زبان اقناع و راضى كردن به ميان كشيد. كسانى كه در گنداب پليدى دست و پا مى زنند و سر تا پايشان را ننگ و عار فرا گرفته است ، از اين كار ضد دين و ارزشهاى اخلاقى احساس نقص و عار نمى كنند. و اساسا درك نمى كنند كه اسلام و حداقل عرف عربى مقبول و بالنده ، آن را نهى مى كند. در عين حال تعجب آور است كه اينان خود را عرب مى دانند. شبه الرجالى كه دين و ايمانشان تحكيم سلطنت جاهلى امويان است . در اين راه به تمام پستى ها تن در مى دهند تا دين مبين اسلام را فرو كوبند. خيلى طبيعى استكه هر حركت ضد اخلاقى را توجيه كرده و بگويند اشكالى ندارد. و ننگ نيست ؛ زيرا ... تو او را به سلطان تحويل مى دهى ! . ليكن اين وسوسه ها اينجا كارگر نيست ؛ زيرا مخاطب وى مردمى است كه پس از به دست آوردن تمام اخلاق و رسومات خوب و پايدار عربى ، در دامان اسلام نشوونما كرده و معالى اخلاق را او از خود ساخته است . لذا آنچه را كه در مكتب انسان ساز اسلام فرا گرفته است ؛ چنين به زبان مى آورد: آرى ، به خدا ننگ آورترين كار است و بزرگترين عار! كه كسلم در پناه و ميهمان من باشد، همانكه فرستاده فرزند دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله است و من دستانم سالم و يارانم فراوان باشند(سخنان خود را به گوش ابن زياد و ديگران مى رساند) و من او را تحويل دهم - به خدا قسم ! اگر جز من كسى نباشد و باورى نداشته باشم ، وى را هرگز تسليم نخواهم ساخت ، تا در راه دفاع از او كشته شوم (243). سخنان سريح و منبعث از قوت نفس وى ، پايه هاى حكومت جباران را لرزاند آرى اين دست پرورده اسلام است و تسليم ناپذير. باهلى همچنان اصرار مى كرد، و هانى با سرسختى امتناع مى ورزيد: به خدا قسم ! او را هرگز تسليم ابن زياد نخواهم كرد. سر انجام والى طغيان كرده با تكبر به مزدوران و نگهبانان اشاره كرد و فرياد كشيد: او را من دور كنيد آنان نيز او را در بند كردند. و ابن زياد كف كرده بود و عربده مى كشيد: آيا او را به من تسليم خواهى كرد يا گردنت را بزنم ؟! . ليكن هانى از كشتن هراسى نداشت ؛ زيرا پيمانى بسته بود كه كمترين و اولين ماده آن شهادت بود. لذا با تهديد گفت : در آن صورت برق شمشيرها آن چنان كه توضيح داده خواهد شد- نداشت . و همين او را مغرور ساخته بود، و زبان او را گويا ساخته بود: واى بر تو! مرا با برق شمشير مى ترسانى و ناگهان با عصايى كه در دست داشت چهره هانى را كه در بند بود مورد حمله قرار داد. طبرى مى گويد: چهره هانى را مورد ضرب قرار داده همچنان بر صورت بينى ، پيشانى و گونه او مى كوفت ، تا آنكه بينى او را شكست و خون بر پيراهن وى روان شد؛ و بالاخره خرد گشت (244). مرد پير- كه عمر مباركش از نود سال گذشته بود- همچنان مقاومت مى كرد. و بالاخره مى توانست خود را از بند دها كرده به سوى نزديكترين سلاح هجوم برد. وى موفق به قبضه كردن شمشير يكى از نگهبانان شد و كشاكش سختى در گرفت . ابن زياد وحشت زده فرياد مى كشيد و از حرس و نگهبانان مى خواست او را محاصره نمايند. بالاخره نگهبانان توانستند هانى را مجددا در بند كنند. و ابن زياد كه از اين پيروزى ! سر مست شده بود به هانى كه بشدت زخمى شده بود فرياد زد: آيا حرورى شده اى ، زين پس خونت بر ما حلال است ، او را ببريد و در اتاقى او اتاقهاى كاخ بيندازيد و در اتاق را بر او بسته ، نگهبانى بر او بگماريد (245). هانى در آن زمان آنچنان زخمهاى شديدى برداشته بود كه مورخين به شكل دردناكى توصيف مى كنند. در اين زمينه دو روايت ديگر نقل شده است كه مجال طرح تفصيلى آنها نمى باشد. اين دو دوايت ماجرا را به گونه ديگرى نقل مى كنند. و يا آنكه ضمن حادثه فوق بوده اين . و بعدا تفكيك گشته و به صورت مستقلى درآمده است . به هر حال اين دو روايت تصاوير گويايى از دليرى ، انقلابى و رادمردى هانى در اذهان همگان بر جا مى گذارد. ابن زياد گفت : اى هانى ! آيا نمى دانى كه هنگامى كه پدرم وارد اين شهر شد تمام شيعيان جز حج و پدرت را به قتل رساند و ريدى كه حجر چه كرد. و همچنان پدرم تو را گرامى مى داشت ... تا آخر روايت كه هانى را بخاطر مخفى كردن مسلم توبيخ و سرزنش مى كند. هانى نخست انكار مى كند. و ابن زياد جاسوسى را فرا مى خواند. لذا سخن وى را تصديق كرده و مى گويد: اى امير! حقيقت همان است كه شنيده اى . و من پيمان تو- مقصودش پدر وى ، زياد است - را فراموش نكرده ام . پس اتو و خانواده ات در امان هستى . به هو جا مى خواهى مى توانى بروى (246). مسعودى ماجرا را بدين گونه نقل مى كند: پدرت زياد با ما مدارا مى كرد و به نيكى رفتار مى نمود. و من مى خواهم جبران كنم . آيا مى خواهى به او پيشنهاد خوبى كنم ؟ ابن زياد گفت : چه پيشنهادى ؟ هانى گفت : او و خانواده ات با اموال خود به سلامتى از اين شهر خارج شده به سوى شاميان حركت كن . كه نوبت حق سزاوارتر او تو و اوست (يزيد) رسيده است (247). پس وى خشمگين شد. و نگهبانان را فرياد فرا خواند. و چهره آن پير حق را با ضربات عصا، وحشيانه شكافت . اما آن سه تن كه براى دعوت از هانى راه افتادند، يكى غايب شد. يا آنكه براى كارى كه خود را جهت انجام آن آماده مى ساخت از صحنه خارج گشت . تا در نقشى ديگر ظاهر شود. (بزودى نقش وى را در اين حوادث خواهيم ديد). اما حسان بن اسماء بن خارجه كه ظاهرا از نقشه ابن زياد و توطئه آنان بى خبر بود، خود را در اين نيرنگ شريك مى دانست . هر چند آن سه ، همگى در اين توطئه نقش داشتند. لذا از نتايج اين برخورد خونين بر جان خود و دوستانش ترسيد. گفت : آيا ما امروز نمايندگان نيرنگ و فريب بوده ايم ؟ به ما دستور دادى كه اين مرد را نزد تو بياوريم . و همين كه او را آوريم ، بينى و صورت او را شكسته و خون بر محاسنش سرازير كردى و فكر مى كنى او را بكشى !. ابن زياد به او گفت : و تو اينجا هستى (به نظر مى رسد ناگهان متوجه او شد و دوست نداشت او در آنجا باشد). پس به نگهبانان اشاره كرد تا او را فرد كوبند، پس او را زدند و در بند كرده به گوشه اى نشاندند(248). و: او را آنقدر زدند تا به روى زمين افتاد، سپس او را در گوشه اى از قصر زندانى كردند در حالى كه مى گفت : اناللله و انا اليه راجعون . اى هانى مرگت را بخودم خبر مى دهم (249). در آن حال سومين فرد از آن سه تن محمد بن اشعث با صدايى كه ابن زياد بشنود. گفت : هر چه امير كند ما از آن راضى هستم . چه به نفع ما باشد و چه به زيان ما! بدرستى كه امير ادب كننده است (250). اين پاسخ كسى است كه براى حكومت و تازيانه و شمشير سلطان سجده مى كند. و نمونه روشنى است از بر خورد كسانى كه حاكم را خداوندگار خود دانسته ، چونان خدايى قهار و صاحب مشيت مطلقه با او برخورد مى كنند. خواسته و تقدير حاكم را همسنگ اراده الهى مى دانند ؛ چه فرمان يزدان چه فرمان شاه !. كوفه مملو از محمد بن اشعث ها بود. و مانند او چه وضيع و چه شريف ، بسيار بودند كه وجدان و روحهاى خور را ارزان به حاكم فروختند. و چه تجارتى بود!. سفير حسينى مسلم بن عقيل از نزديك ، اخبار هانى را دنبال مى كند؛ زيرا عبدالله بن حازم (251) را براى كسب اخبار فرستاده است و منتظر است تا وى با سرعت اخبار را به وى منتقل سازد.

بخش پنجم : رويارويى نهايى زودرس ، ليكن اجتناب ناپذير

بخش پنجم : رويارويى نهايى زودرس ، ليكن اجتناب ناپذير رويارويى نهايى زودرس ليكن اجتناب ناپذير هيچ يك از دو طرف ، خواستار ورود به ميدان مبارزه نهايى نبودند؛ زيرا حكومت امكان سركوب مسلحانه و برخورد نهايى با تشكل كوفيان را نداشت مگر آنكه لشكر شام برسد، تا از پيروزى خود در اين نبرد مطمئن گردد. ما معتقديم كمك گرفتن از لشكر شام براى مبارزه با نهضت كوفه ، امرى اجتناب ناپذير و مسلم بود. و در محاسبات والى جاى داشت . حال چه تا آن هنگام ابن زياد براى نيرو گرفتن ، پيكى به شام فرستاده بود و چه هنوز در اين زمينه اقدامى نكرده بود، از آن طرف پادشاه شام خود را آماده هجومى نيرومند كرده بودند. و يا آنكه منتظر رسيده سبط رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. و يا مى ديد كه كوفه از چنگال امويان رها مى شود. به هر حال حكومت محلى آماده رويارويى نظامى سرنوشت ساز و نهايى نبود. اما نهضت نيز همانطور كه در مقدمه بخش سوم گفتيم هدف عمده خود را متوجه آماده ساختن نيرو و بسيج براى نبرد ميدانى كرده بود. و چنين كارى طبيعتا به زمان كافى ؛ مثلا حداقل چند ماه پى درپى نياز داشت در حالى كه ربودن مجاهد، هانى در عصر روز ششم يا هفتم ماه ذى الحجه همان سال 59 هجرى اتفاق افتاد. لذا مى بينم نهضت كمترين مدت زمانى را نزديك به دو ماه پشت سرگذاشته بود. يعنى درست همان مدتى كه سفير حسينى در كوفه بسر مى برد. و اين مدت براى تغيير روحيات عامه مردم فرصت بسيار كوتاهى بود. در عصر همان روز بود كه شرايط دشوار و پيامدهاى ناگهانى ، رهبران نهضت را به تصميم گيرى سريعى واداشت . و آنان بنا گذاشتند تا مرحله علنى نهضت را بخاطر وضعيت استثنايى آغاز كنند. اين تحرك نوين ، معلول برنامه ريزى هاى قبلى نبود. و زمان آن نيز مطلوبى نمى توانست باشد ليكن چاره اى از انجام آن به نظر نمى رسيد. آرى ، اين رويارويى ، زاده قرارى پيشين و برنامه اى قبلى نبود. فصل اول : دو حمله نظامى به قصر واژه لشكر شام در اذهان مردم بيش از يك معنا و مدلول را تداعى مى كرد. و تهديد به آمدن اين لشكر، اهداف تروريستى بيشمارى را تاءمين مى نمود؛ زيرا معناى آن كشتار بدون پايبندى به ارزشها قوانين ، و پاره كردن پرده هاى اعراض و نواميس و دزدى و ريختن خون مسلمانان بود آنان نه سوگندى را رعايت مى كردند و نه عهد و پيمانى . نخستين حمله - بازى طراحى شده من عمرو بن الحجاج هستم . و اينها جنگجويان و بزرگان مذحج . نه قصد تمرد داريم و نه ايجاد تفرقه ميان مسلمانان . به مذحجيان خبر قتل دوست و رهبرشان رسيده است و اين امر بر آنان گران آمده است او همراه با جمعى بى شمار، قصر را محاصره كرده بود(252). رهبر تحميلى چنين به سخن آغاز مرد، تا قيادت خود را به قبيله اش بقبولاند. او از غيبت رهبر قبيله استفاده كرده به نام دفاع از او و با تظاهر به پشتيبانى از وى ، خواسته خود را پيش برد. و براى اين كار از حميت قبيله اى سود جسته ، سنگ غيرت و مردانگى به سينه اش مى كوبيد. تنها نيروى نظامى كه مى توانست حكومت محلى را سرنگون سازد، قبيله اى مذحج بود كه داراى نفوذ سياسى و ابهت نظامى در آن حوالى بشمار مى رفت ، جز آنكه تحرك فعلى آن توسط كسى رهبرى مى شود كه با رهبر پيشين بسيار تفاوت داشت و به ناحق در جاى وى نشسته بود. قبيله مذحج به رهبرى عمرو بن حجاج زبيدى ، دارالاماره را محاصره كرده بود، و هياهوى انبوه جمعيت به آسمان بالا مى رفت . ليكن ، ابن زياد كمترين عكس العملى كه از طريق مورخين قابل ذكر باشد از خود نشان نداد. و تنها به يكى از مهره هاى خود شريح قاضى اشاره كرد و گفت : به نزد دوستشان برو و او را بنگر. سپس بيرون رفته به آنان خبر ده كه او زنده است و كشته نشده است و او او را ديده اى (253). ابن زياد به همين مقدار بسنده مى كند. و به سادگى از كنار چنين غائله مهمى مى گذرد. كه البته همين مساءله بسيار قابل تاءمل مى باشد. قاضى شريح ، نقش توطئه گرانه خود را آغاز كرد؛ زيرا وى به نوبه خود در گمراه كردن افراد مذحج سهيم بود. در اينجا ضرورى مى دانيم عين سخنان وى را از برخورد و ديدار با هانى نقل نماييم : مى گويد: بر هانى داخل شدم . همين مه مراديد، گفت : پناه مى برم به خدا! اى مسلمانان بيارى ام بشتابيد! آيا با دشمن و فرزند دشمنان تنها مى گذارند؟. وى همچنان مى خروشيد و خون بر محاسن وى روان بود؛ زيرا در آن هنگام صداى همهمه مردم را بر در قصر شنيده بود... من خارج شدم . و هانى به دنبال من آمده گفت : اى شريح ! مى پندارم اين صداها از مذحجيان و دوستان مسلمان من باشد، اگر ده تن بر من وارد شوند، مى توانند مرا نجات دهند. من به سوى محاصره كنندگان رفتن در حالى كه حميدبن بكر از محافظين و ماءموران ابن زياد، به دستور وى همراه من بود. به خدا قسم ! اگر وى همراه من بود. پيام هانى را به يارانش مى رساندم (254). ليكن در ادعاى فوق بايد ترديد كرد؛ زيرا تمام قرائن و شواهد زندگى اين قاضى عليه اين ادعا گواهى مى دهند و آن را تكذيب مى كنند. وى هرگز نمى خواست به محاصره كنندگان پيام هانى را برساند. اما اين سخن را بعدها براى رهايى از انتقام افراد مذحج و پنهان كردن نقش خيانتكارانه خود در اين توطئه با ظالمين ، به زبان آورد. اين قاضى دين فروش از تقوا بى خبر بود. و هانى او او مى خواست تا از خدا بترسد و موقعيت را آنچنان كه ديده توصيف كند. و در روايت ديگرى هانى مى گويد: اى شريح ! از خدا بترس كه ابن زياد قاتل من است . هانى با اين بيان وى را از ادامه همكارى در ركاب حاكمى ظالم چون ابن زياد نهى مى كند. و در روايت سوم چنين آمده است : اى شريح ! مى بينى كه با من چه كرده اند! . وى اهميت و حساسيت حادثه را گوشزد كرده به اميد آنكه قاضى شريح كه فرض آن است كه عدالت و دقت در امور داشته باشد واقع امر را منعكس سازد. ليكن قاضى ، خود را به بى خبرى زده گفت : تو را زنده مى بينم . هانى اين بى توجهى را محكوم كرده با خشم فرياد كشيد: با اين حال و وضع مه بى بينى من زنده ام ؟!. سپس به او پيامى سپرد تا به افراد قبيله اش برساند و پايان سرنوشت تلخ خود را ترسيم كرد. وى گفت : قومم خبر بده كه اگر مرا ترك كرده و بروند، ابن زياد مرا خواهد كشت . ليكن آن ناجوانمرد اين كار را نكرد و به ابن زياد گفت : او را زنده ديدم ، آثار بدى هم مشاهده نمودم (به زخمهاى خونين اشاره داشت ) . ابن زياد او را چنين ساكت كرد: آيا قبول ندارى كه والى زيردست و رعيت خود را مجازات كند. بر مردم خارج شو و زنده بودن هانى را اعلام كن . وى نيز براى گمراه ساختن و پراكنده نمودن آنان به سخن در آمد. و گفت : اين تجمع ابلهانه چيست (انبوه مردم و محاصره كردن را عيب مى شمارد!) هانى زنده است و سلطان ، او را با ضرباتى كه مرگش را در پى نداشته ، تنبيه نموده است . پس برويد و جان خود و دوستتان را تباه نكنيد(255). عمرو بن حجاج زبيدى وانمود كرد وظيفه شان تمام شده است . و عجله داشت كه مبادا كسى از آن ميان خواستار ادامه محاصره قصر براى نجات دادن هانى با دور و هجوم ره داخل آن باشد و رهبر مذحج را عملا نجات بخشد! لذا فورا فرمان عقب نشينى را صادر كرد و دستور داد اطراف قصر را رها نمايند. فرمان صادره چنين بود: اگر هانى كشته نشده است پس الحمدللله !. و محل را ترك كرد تا ديگران تحت رهبرى او آنجا را واگذارند... اين چنين بود كه انبوه مذحجيان عقب نشينى كردند و هانى را در كام گرگ دها نمودند. و ديگر هرگز چنين فرصتى برايشان مهيا نگشت . اين حمله يك توطئه بود با اندكى تاءمل روشن مى گردد كه عمليات نظامى محاصره كاخ امير و عقب نشينى از ادامه محاصره ، خود به خودى و بى برنامه نبود. و زاده نيت صادقانه رهبرى آن در جهت تحريك مذحجيان ، به شمار نمى رفت ، بلكه عصاره و نتيجه انديشه توطئه آميزى بود براى از بين بردن هيبت هانى بن عروه و كنترل قدرت قبيله . توطئه توسط ابن زياد و با همدستى يكى از دست پروردگان وى به نام عمرو بن حجاج كه پيوند خويشاوندى با مجاهد دلير، هانى داشت ، محقق گشت ؛ نخست هانى را به درون قصر كشيد و او را در اختيار ابن زياد قرار داد. و سپس وانمود كرد از اتفاقى كه براى هانى افتاده است خشمگين مى باشد. لذا قبيله را كرد آورد و خبر قتل هانى را پخش كرد و با اين كار عملا زمام قبيله را در دست گرفت . و سلطه خود را بطور كامل اعمال نمود. در حقيقت اين توطئه دو هدف عمده در پى داشت : 1- از ميدان خارج ساختن رهبر قبيله (هانى ) و در نهايت ، شهادت وى . 2- كنترل كامل قبيله و خنثى كردن تحركات احتمالى آن از طريق به وجود آوردن يك رهبر دروغين (عمرو بن حجاج ). توطئه فوق در به دست آوردن اهداف خود موفق گرديد و افراد قبيله با اخلاص در ظن خود از رهبرى جديد كاملا تبعيت كردند. اگر سخن مى گفت ، با او همصدا مى شدند. و اگر به حركت در مى آمد، در پى او راه مى افتادند! اگر قصر را در حلقه محاصره در مى آورد، چنين مى كردند. و اگر عقيل مى نشست و سپاس خداى را بجا مى آورد، عقب نشينى مى كردند، در حالى كه حمد خدا را بر لب داشتند. و گرنه ممكن نبود قبيله بزرگى با موقعيت ممتاز در محل ، در برابر دستگيرى رهبر و رئيس خود، اين چنين سهل انگارى نمايد. جز آنكه اين موضعگيرى قدرى عمرو بن حجاج در كنترل اين قبيله را خوب نشان مى دهد. فراموش نكنيم كه خود زياد بن ابيه براى نفوذ قبيله مذحج بخاطر هراسى كه از آن داشت هزار و يك حساب باز مى كرد. و در برابر اين قبيله تحت رهبرى هانى يا قبل از او پدرش عروه بسيار محتاطانه عمل مى نمود. لذا ابن زياد و ابن حجاج همدست شدند تا اين قبيله را كنترل كرده شوكت آن را بشكنند ؛ زيرا از تحركات آتى آن كه غير منتظره ظاهر مى شد، بيم داشتند. و پيامد اين تحركات را خوشايند نمى دانستند. بايد اين قبيله و افراد آن خنثى شوند. و در جهت مطامع دولتمداران به حركت درآيند تا امنيت كوفه حفظ گردد. به همين دليل است كه توطئه چند مرحله اى فوق اجرا گشت . دلايل و قراين متعددى براى اثبات اين مطلب وجود دارد كه ما برخى را در ذيل مى آوريم تا مجوز اين توطئه از پيش طراحى شده را تاءكيد كند: 1- ابن حجاج تا پايان خونين گفتگوى والى و هانى باقى نمى ماند تا سخنى چون دو يار خود: حسان بن اسماء و محمد بن اشعث به زبان آورد، بلكه بسرعت طبق قرار قبلى با امير از قصر خارج مى شود تا قبل از آنكه خبر بازداشت هانى به قبيله مذحج برسد و آن قبيله خشمگين شده تحت رهبرى ديگرى به حركت در آيد خود را رسانده تمام قبيله را به دلخواه در اختيار بگيرد. 2- هنگامى كه هانى ، ابن زياد را با برق شمشيرهاى قبيله مذحج تهديد كرد، نهراسيد، بلكه با طعنه گفت : ... با برق شمشير مرا مى ترسانى !. والى از كجا اين اطمينان خاطر را به دست آورده است ؟ جز آنكه بگوييم : قبلا تمام مسائل مربوط به قبيله مذحج و خطرات آن حل شده باشد. وانگهى ابن زياد به هانى بى سلاح و دست بسته حمله مى كند و با ضربات متعدد، وى را خونين مى سازد. اين حركت را هيچ حاكم سياسى مگر پس از تصور عاقبت آن و اتخاذ تدابير امنيتى براى نتيجه چنين كارى ، انجام نمى دهد. 3- هنگامى كه قصر به وسيله انبوه بيشمار افراد مذحج محاصره مى گردد، ابن زياد مضطرب نشده و درمانده نمى گردد، بلكه با آرامش به قاضى اشاره مى كند تا نقش خود را ايفا نمايد ؛ چون كه طبق قرار با ابن حجاج مطمئن است پس از موعظه قاضى ، محاصره پايان خواهد يافت و افراد قبيله ، عقب نشينى خواهند كرد. 4- حكومت كه قطعا اهميت و خطرات قبيله مذحج را درك مى كند، كمترين حركتى در جهت احضار نيروهاى نظامى هر چند محدود و باز دارنده براى حفاظت از قصر در برابر چنين حالتهاى فوق العاده اى انجام نمى دهد. 5- ابن حجاج زبيدى در مناقشان ميان هانى و والى نقشى دوگانه بازى مى كند؛ از سويى خود وى هانى را دعوت مى كند و به قصر مى كشد و از طرف ديگر مردان مذحج را جمع مى كند تا از والى بپرسد هانى را چرا بازداشت كرده است ! و سپس جواب والى را به آنان منتقل كند. آيا زبيدى نمى دانست انگيزه دعوت هانى چه بود؟ يا نمى توانست استفسار كند؟ و آيا ديگر... 6- زبيدى با اعلام كشته شدن هانى خشم افراد قبيله را بر انگيخت . و آنان را به دنبال خود كشيد، در حالى كه وى يقينا از زنده بودن هانى خبر داشت . ولى اين شايعه را پخش كرد تا با طرح اين خبر ناگهانى عملا زمام تعقل آنان را خود به دست گيرد و با تظاهر به هواخواهى از هانى و عزت قبيلگى ، جاده رياست را براى خود صاف كند و با خنثى كردن انديشه ها و كنترل تحركات آنها، به طريق مورد قبول حكومت ، فرمانروايى نمايد و خطرات آنان را بكاهد. 7- اگر زبيدى مخلصانه جلو آمده بود، چرا از طرف خود و انبوه مذحجيان خواستار آزادى هانى نگشت ، در صورتى كه اين مطلبى امكان پذير بود. و از دل و خرد هيچ رهبر صادقى فراموش نمى گشت . تنها مانع وى همان توطئه بود كه در راستاى كشتن هانى و سركوب نهضت كوفه طراحى شده بود. 8- زبيدى درباره انگيزه اصلى بازداشت مهانى ، خود را به بى خبرى مى زد و از طرح اصل مساءله ابا مى ورزيد. و در آن ، سرنوشت خطير هانى مندرج بود. و بدينوسيله امكان در خواست آزادى او وجود داشت . ليكن زبيدى وانمود ساخت كه مساءله صرفا ناشى از اختلافات دو نفره هانى و والى مى باشد. لذا نيازمند كمترين تلاش و تحقيقى نيست زبيدى به اين ترتيب اعتراف مى كند كه امير حق دارد براى حل مسائل و مشكلات شخصى ، هر كه را بخواهد در كاخ خود نگاهدارد. در حالى كه اين قضيه بسيار فراگير بود و از اختلاف شخصى بالاتر. و حتى از دايره يك قبيله فراتر مى رفت ؛ يعنى آنكه مساءله جنگ ميان دو ديرگاه و نظرگاه بود كه مى خواست آينده مردم و حكومت را تعيين كند. و همين مطلب بود كه ابن حجاج به سادگى از كنار آن مى گذرد. 9- زبيدى به سراغ مسلم بن عقيل كه سرنوشت هانى برايش اهميت داشت نوفت ، تا اگر كشته شده است به خونخواهى ، و اگر زندانى است به نجات او برخيزند؛ زيرا رفتن به سراغ مسلم و پيوستن به ياران وى بر خلاف توطئه رسمى است كه ريخته شده است ؛ چون طبق اين توطئه به نظر حكومت مسلم و يارانش متوارى خواهند گشت يا فرار اختيار خواهند نمود. 11- چكيده بيانات و حركت زبيدى غير از منحرف كردن خشم قبيله و خنثى نمودن كينه و بلندپروازى افراد آن اعلام اطاعت خود و قبيله اش بود؛ زيرا گفت : نه قصد پيمان شكنيم و خروج از طلاعت تو داريم و نه تفرقه جو هستيم ... . و با اين كار غير مستقيم به مذحجيان گفت : بايد مطيع دستگاه ابن زياد باشند. و در صفوف امويان قرار گيرند. و پس از موعظه قاضى عملا گفته او را تاءييد نمود و نشان داد كه تكليف رسمى حكومت قصر را در برابر هانى قبول دارد. و بر ضرب و جرح او صحه مى گذارد. اين چنين بود كه قبيله را ناخودآگاه براى پذيرش حوادث آتى و تن دادن به جنايات ابن زياد آماده ساخت !. 12- مى بينيم ابن حجاج پس از سه روز كه هانى را به يكى از بازارها مى برند تا به شهادت برسانند، كمترين عكس العملى از خود نشان نمى دهد، نه انتقام مى گيرد و نه حتى لفظ اين جنايت را محكوم مى كند. و به خاطر علاقه شديد به اطاعت و حفظ جماعت ! به كسى از افراد قبيله هم اجازه تحركى در اين زمينه نمى دهد. 13- از نكات آشكار آن است كه ابن حجاج زبيدى به حكومت و امير، بيشتر نزديك است تا به نهضت و هانى زيرا وى از چهره هاى متملق و بله قربان گو و ركاب بوس حكام و ظلمه بوده است . و براى همين است كه با وجود خويشاوندى نزديك با هانى ، كمترين اطلاعى از آنچه در خانه هانى مى گذرد ندارد و نمى داند كه پايگاه مسلم در آنجاست تا آنكه جاسوس اين زياد- معقل - آن را كشف مى كند. و مذحجيان اعتقاد دارند كه تمرد ابن حجاج عليه والى - كه در هر حال به نفع افراد قبيله خود وارد عمل مى شوند. و شعارشان : انصر اخاك ظالما او مظلوما مى باشد. ره زعم افراد قبيله ابن حجاج از برخورد تند و تعدى كه نسبت به هانى شده به خشم آمده و در برابر والى ايستاده است . 14- و نهايتا و بالاتر او همه آنكه همين عمروبن حجاج زبيدى پس از چند روز به عنوان يكى از سرداران ابن زياد،، به جنگ ريحانه رسول خدا به كربلا مى رود. و اين حركت و مانند آن تصادف محض و اتفاق صرف نيست . دشمن از به حركت در آوردن مذحج و عقب نشينى مطيعانه آن ، هدفش شكستن صولت و بلندپروازيهاى ديگر قبايل است ، تا دست به حركتى مردمى و قومى نزند. عملا دشمن وانمود ساخت كه مذحج همه توان نظامى مسلم را تشكيل مى دهد كه آن هم تسليم است . و ديگر كسى نبايد به هواى شورش و مبارزه با ابن زياد، سر بلند كند. دومين حمله - تحرك اضطرارى سفير عبد الله حازم مجاهد، اخبار هانى را چون برق براى مسلم آورد. ابن حازم مى گويد: به خدا قسم ! من فرستاده فرزند عقيل به قصر بودم تا عاقبت هانى را دريابم پس هنگامى كه مضروب گشت و به زندان افتاد، بر مركب خود نشستم و اولين فردى بودم كه اخبار را براى مسلم بن عقيل آوردم ... (256). پس از اتفاق فوق تنها دو راه - نه بيشتر - در برابر مسلم قرار داشت . و تنها دو نوع موضع مى توانست اتخاذ كند: اولا: چون هنوز امكانات مادى و معنوى نهضت كاملا فراهم نگشته است ، و مخصوصا امام حسين عليه السلام وارد كوفه نشده است ، از پا بنشيند و منتظر گردد. ليكن اين كار براى مسلم محال است . و براى كسى چون سفير مسلم ، دشوار است كه شاهد تعديات والى نسبت به هانى و تهديد مستقيم نهضت باشد، اما سكوت كند و به نظاره كردن اكتفا ورزد. ثانيا: با توجه به امكانات موجود، دست به تحرك و قيام اضطرارى بزند و به همراهيان فعلى و ثابت قرم خود اميدوار باشد. اين كار اجتناب ناپذير است . و چه بسا همين امتحانى باشد براى نقد وجود همراهان تا عيار آنان در مواقف سخت و صعب مشخص گردد. اين پيشامد غير منتظره ، خود بهترين محك خواهد بود. و مسلم اين راه را بر مى گزيند و تنها انتخاب ممكن را همين مى داند. پس به عبد الله بن حازم و ديگران فرمان مى دهد تا با صداى بلند شعار معهود و مقبول خود را سر دهند و مردم را براى به حركت در آمدن آگاه نمايند. عبد الله بن حازم مى گويد: فرياد: يا منصور امت را سر دادم . و اين شعار دهان به دهان اهل كوفه گشت و همه يك صدا فرياد كشيدند: يا منصور امت و گرد اين شعار جمع گشتند(257). مردم با شنيدن اين شعار چونان آهن ، جذب آهن ربا گشته و پروانه وار نزديك خانه هانى و مقر مسلم اجتماع كردند. و حضرت شروع به دادن پرچمهاى قسمت هاى نظامى به فرماندهان ، طبق بسيج از قبل معين شده كرد. حضرت كسلم نيروها را به گونه ذيل سازماندهى نمود: 1- عبدالله بن عزير كندى مجاهد، در راءس يك تيپ از سواران كنده و ربيعه ، و به او فرمود: در پيش روى ما حركت كن . 2- مسلم بن عوسجه اسرى ، را فرمانده تيپى از اسد و مذحج قرار داد و فرمود: ميان آنان رفته ، رهبرى آنان را به عهده بگير. 3- رهبرى تميم و همدان را به مجاهد استوار ابو ثمامه صائدى واگذار نمود. 4- و عباس بن جعده جدلى ، را در راءس اهالى مدينه ، ساكن كوفه قرار داد(258). اين چهار تيپ ، تحت نظارت و سرپرستى سردار حسينى ؛ مسلم بن عقيل كه پيش رفته و منتظر آمادگى تيپى به فرماندهى مختار بن ابى عبيده ثقفى مجاهد، و تيپ ديگرى به سردارى عبدالله بن حارث بن نوفل ، كه در مسافتى دور از كوفه آماده پيوستن به لشكر ابن عقيل مى شدند، به راه افتادند. همچنانكه تيپ هاى تحت سرپرستى حضرت به طرف قصر مى رفتند، نخست افراد رو به كاستى رفته و سپس به تعداد نفرات افزوده گشت (259). در همان هنگامى كه لشكريان مسلم به هدف خود نزديك مى شدند، ابن زياد مردم را گرد آورده مشغول ايراد خطابه بود. و از آنان مى خواست تا از وى اطاعت كنند. اين بيانات پس از حمله مذحجيان ، و در ميان انبوه محافظان ، خرم ، حشم و اشراف كوفه بود. وى مى گفت : اما بعد: اى اهل كوفه ! به اطاعت خدا، رسول و پيشوايان خود چنگ بزنيد و اختلاف نكنيد. و تفرقه پيشه نسازيد كه هلاك خواهيد شد. و اين كارتان پشيمانى ، ذلت و مغلوب شدن در پى خواهر داشت . پس هيچ بهانه اى غلبه خود فراهم نكند. و جان خودش را به خطر نيندازد، كه ديگر پس از اين بيانات جاى عذر براى كسى نيست (260). هنوز سخنان وى پايان نيافته بود كه جاسوسان ، وى را هراسان و مضطرب ساختند آنها شتابان مى آمدند و فرياد مى كشيدند: مسلم بن عقيل آمد، مسلم بن عقيل آمد (261)و: بپرهيز و دور شويد ابن مسلم بن عقيل است كه با تمام كسانى كه با وى بيعت كرده اند دارد مى آيد . ابن زياد براى نجات دادن جان خود به سرعت از در مشترك با مسجد وارد كاخ شده و درها را بر خود و همراهان خود از اشراف و اعيان كه پنجاه تن بودند بست . كم كم اطراف قصر به وسيله توده هاى خشمگين ، احاطه مى شد. و حلقه محاصره تنگتر مى گشت . ديگران همچنان خود را به محاصره كنندگان مى رساندند تا آنكه مسجد و بازار نزديك آن مملو از جمعيت شد. و حركاتى از خود نشان دادند كه مانند آن در مردان اولين حمله و عقب نشينان پيش نيامده بود. اينها بر خلاف قبلى ها: تكبير مى گفتند. و همچنان به پيش هجوم مى آوردند. و كارشان استوار بود...(262) و: پرچم ها را برافراشته ، و شمشيرها را از نيام بيرون كشيده بودند(263). و: صداى آنان به بدگويى و شتم ابن زياد و لعن پدرش بلند گشت (264). مردم همچنان ابن زياد را دشنام مى دادند. و اين حركات نشانه روح انتقام جويانه و تنفر خاطر بود. آنان منتظر فرصتى بودند تا عمق كينه خود را نشان دهند. و از صميم قلب فرياد بكشند. و رنج هاى درون خود را به نمايش بگذارند. در اثناى اين محاصره سخت ، درگيرى هايى ميان هواخواهان نهضت و ياوران حكومت ، پيش آمد. و رويارويى هاى زود گذرى به وقوع پيوست كه مسلم بن عقيل به اتكاى نيروى تحت فرماندهى عبدالرحمن الشبامى كه بر مسجد در برابر دشمن و براى نفوذ از آن خطه ، گماشته شده بود، آنها را سركوب نمود. در اين حادثه از كارزارى سخت در يكى از اطراف نيز ياد شده است : دو طرف بهم ريختند و كارزار شديدى در گرفت . اين درگيرى خواسته هاى عميق مردم درگير در آن را نشان مى دهد، ليكن تاريخ ، خسارت و تلفات اين برخورد را گزارش نكرده است . طبيعى است كه قصر با يك ساعت محاصره يا تا همگام ظهر سقوط نخواهد كرد و دشمن تسليم نخواهد شد. همچنان كه حمله به چنين كاخ در بسته اى مانند حمله به تخته سنگها، بى نتيجه خواهد بود و سودى به باز نمى آورد. پس چاره اى جز ادامه محاصره براى حداقل چند روز نيست ؛ كه پس از آن يا مدافعين تسليم گردند و يا لااقل هانى را رها سازند. فصل سوم : نبرد خيابانى سوگند خورده ام جز آزادانه تن به كشتن ندهم اگر چه مرگ را ناخوشايند ببينم . آغاز درگيرى بامدادان فرزند آن زن صالحه راه افتاد تا اين خبر مهم را قبل از هر كس به حكومت برساند! البته عجيب نيست كه كسانى چون اين ناجوانمرد پيمان شكنى كنند و با مادران خود غدر ورزند. آن خبيث شتابان نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفت و ماجرا را با وى در ميان گذاشت . اين يكى نيز بسرعت نزد پدرش كه از صبح كنار ابن زياد نشسته بود رفت و سر در گوش او گذاشته خبر را بيان كرد. حاكم از سخنان درگوشى سؤ ال كرد و ابن اشعث قضيه را فاش كرد و: او نيز عصاى خود را در پهلوى ابن اشعث فرو كرد و گفت : برخيز و فورا او را نزدم بياور(297)... و هر چه از جوايز و مقامات شايسته بخواهى در اختيارت خواهر بود(298). و پس از آن عمرو بن حريث ، رئيس مزدوران و كارمندان را خواسته به وى دستور داد تا عده اى از افراد را انتخاب كرده و ابن اشعث روانه سازد. ابن زياد گفته بود اين افراد از قبيله قيس برگزيده شوند ؛ زيرا ديگر مردان از رويارويى با مردى چون مسلم خوددارى مى كردند. وى به اين دليل از فرستادن قوم خود كراهت داشت كه مى دانست همه قوم از اينكه با مسلم درگير شوند بيزار هستند لذا عمروبن عبيدالله سلمى را با شصت يا هفتاد تن از قبيله قيس با وى گسيل داشت . عده اى از مورخين تعداد نفرات را در اولين برخورد يكصد تن مسلح نقل مى كنند(299). اولين دليل انتخاب اين چنين تعداد زيادى از نفرات ، شجاعت بى نظير مسلم بن عقيل و وجود بارزترين خصوصيات دليرى و گردى ايشان بود. ديگر آنكه دشمن مى پنداشت حضرت يارانى در اطراف خود داشته باشد يا آنكه هنگام برخورد، كسانى به وى بپيوندند... دسته رجاله ها با تمامى مكر و نيرنگ خود به سوى جايگاه مسلم راه افتادند و با نزديك شدن آنان ، صداى سم اسبان و بانگ مردان به گوش حضرت رسيد. قهرمان طالبى از روى سجاده خود برخاست و با عزم و عزت عابدان عارف ، مشغول پوشيدن زره و ملزومان جنگى خود گشت و شمشير را بسرعت از نيامى كه به كمر بسته بود بركشيد. پير زن از اينكه مى ديد ميهمان بزرگوار خود دچار خطرى عظيم گشته و بايستى به تنهايى با انبوهى از دشمن در دقايق آتى روبرو شود، اندوهگين شد و قلبش فشرده گشت و حيرت زده و درمانده همچنان ايستاده بود. ليكن ، حضرت اندوه و هراس او را چنين بر طرف ساخت : آنچه از نيكى و خوبى در توان بجا آوردن و بعهده خود را از شفاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله به دست آوردى سپس رؤ ياى خود را بر آن زن بيان كرد(300). دسته اوباش بدون مراعات ارزشهاى عربى يا اخلاق اسلامى درباره حفظ حرمت خانه ها يا خبر دادن به طرف مقابل براى آماده شدن به جنگ ، به خانه هجوم آوردند. آنان با توجه به گفته هاى بلال مى دانستند كه حضرت تنهاست ، ليكن نمى خواستند همين يك تن متوجه آمدن آنها گردد و دست به قبضه شمشير ببرد و بدينسان از آنان استقبال كند. فرمانده آنان ، ابن اشعث ترجيح دى داد از غفلت ايشان استفاده كرده و به داخل خانه هجوم ببرد و فرصت آمادگى به حضرت نرهد. وى نيازى نديد كه بر در خانه بايستد و از مسلم بخواهد بيرون آمده تسليم گردد ؛ زيرا يقين داشت كسى چون مسلم هرز تسليم نخواهد شد و از آنان خواستار مهربانى يا نكشتن خود نخواهد گشت . بلكه با قدرت و شجاعتى كه از آن خبر داشتند بر آنان خواهد تاخت . به استوارى كوه ، دلى چون دريا، توانى دشمن كوب و آرامشى چون نسيم بهارى با ره توشه هاى قهرمانى و ميراث دليرى از پدر و عمويش ، آماده خروج بر دشمنان و جنگ با ايشان ، هنگامى كه بر او هجوم آوردند، گشت . در خانه بر حضرت هجوم آوردند، ليكن با ضربات شمشير پس رانده شدند و از خانه خارج گشتند سپس دوباره هجوم آوردند ولى باز عقب رانده شدند(301). مسعودى آغاز نبرد را چنين توصيف مى كند: دشمنان با شمشيرهاى آخته بر خانه هجوم آورده داخل شدند. حضرت شمشير به دست ايشان را چنان پس راند كه از خانه ناگزير خارج كشتند و براى دومين بار حمله كردند، ليكن اين بار نيز نتيجه هى نگرفتند و شمشير حضرت بود كه آنان را مجددا به عقل نشينى و خروج از خانه وادار كرد. دشمنان چون ناتوانى و عجز خود را ديدند بر پشت بامهاى خانه هاى مجاور رفتند و شروع كردند به پرتاب سنگپاره و نى هاى به آتش كشيده شده ؛ حضرت كه چنين ديد گفت : آيا همه آنچه را كه از اوباش و بى صفتان مى بينم براى كشتن مسلم بن عقيل است ؟!. اى نفس ! به سوى مرگى رو كه از آن گريزى نيست ! پس با شمشير بركشيده از خانه خارج شد و در راه به كارزار با آنان پرداخت (302). و ابن اعثم كوفى خارج شدن مسلم را چنين به قلم مى كشد: مسلم چون شيرى شرزه ، ميان دشمنان افتاد و با شمشير خود به نبرد با ايشان پرداخت ، تا آنكه جماعتى از ايشان را هلاك كرد...(303). حضرت با نيروى شگفت انگيز خود بر تمامى دشمن مى تاخت و آنان خوب مى دانستند كه او يكى از شمشيرهاى بران مدرسه هاى جنگى محمدى است . خود حضرت ، نزديك شدن اجل را دريافته بود، لذا ديديم كه فرمود: اى نفس ! به سوى مرگى رو كه از آن گريزى نيست . وى بدون هراس و گريد به استقبال مرگ مى رود و در اين كار، كمترين تزلزلى از خود نشان نمى دهد. وى در دو خانه ، نفس والاگهر خود را مخاطب مى سازد و از مرگى زودرس و گريز ناپذير سخن مى گويد تا روان خود را آماده پذيرش و الفت آن چيزى كند كه از آن كراهت دارد. جان ، در دست انقلابى شير صفت كه دنيا را سبك مى شمارد چون مومى است شكل پذير سرنوشت مقدر را بايد با تسليم پذيرفت و به قضاى الهى تن داد، هيچكس را ياراى عقب انداختن اجل نيست و حادثه اى را ناتوان جلو انداخت . همچنان خود ايشان در خانه اولى فرمودند: در شهادت خود و نوشيدن جام شوكران ترديدى ندارند. ليكن اين مرحله را بايد با صبر پايدارى بزرگ و و آگاهى حكيمان از نحوه وقوع حوادث و تسلسل قوانين الهى و ضرورت آن طى كرد. قوانين و سنن الهى در تمامى خلق روان است و بايستى صبرى طولانى پيشه كردئ تا خداوند آن امر شدند را به انجام رساند. لذا مى بينيم مسلم عليه السلام با زبانى گويا و لحنى سرشار از اطمينان و صداقت ، حمله خود را با سرودى زيبا همراه مى سازد: هو الموت فاصنع و بك ما انت صانع فانت لكاءس الموت لاشك جارع فصبرا لامر الله جل جلاله فحكم قضاء الله فى الخلق ذائع اين مرگ است . و اى بر تو هر چه مى خواهى بكن كه ناگزير جام مرگ را خواهى نوشيد. پس در برابر امر خداى متعال ، صبر پيشه كن ؛ زيرا قضاى خداوندى در تمامى خلق روان است . مهاجمين گروه گروه فرار مى كردند و از ضربات شمشير، پراكنده مى شدند و در پس خود دسته هاى كشته و زخمى را رها مى كردند. فرمانده آنان بانگ بر مى داشت و از آنان مى خواست پايدارى نشان دهند ليكن آنان پس از كمى ايستادگى ، باز راه گريز پيش مى گرفتند. دامنه نبرد به چندين كوى و برزن كشيده شده بود. حضرت به تك تك و گروههاى آنان حمله مى كرد و درسهاى فراموش نشدند در ضمير و خاطرشان مى نگاشت . مسلم اگر بر كسى دست مى يافت وى را بلند كرده نقش زمين مى ساخت و بر خاك مى كوفت يا آنكه به دور دست پرتاب مى نمود. حتى عده اى از مورخين و راويان تصريح كرده اند به اينكه : ايشان گروها را به بالاى خانه ها مى انداختند؛ مثلا ابن هروى در سندى كه منتهى به سفيان بن عيينه و عمرو بن دينار مى شود، مى گويد: حضرت مانند شير بود و آنچنان نيرومند بود كه شخصى را مى گرفت و او را به پشت بامها پرتاب مى كرد(304). عزت و آزادى خواهى فرمانده مهاجمان امويه ، ابن اشعث در انديشه خواستن كمك براى نجات يافتن از موضع سست خورشان بر آمد. ديگر مزدوران ياراى ايستادگى در برابر اين رزمنده تنها را نداشتند ؛ زيرا وى بيش از يك تن بود ؛ او چونان لشكر و امتى ميان مردم به شمار مى رفت . و اين صفت عمومى خاندان پاك پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و شاخص دلاوران دست پرورده مكتب رسالت و رسول الله صلى الله عليه و آله مى باشد. نخستين نشانه درجا زدن و شكست خوردن ، خبردار ساختن ابن زياد به شكست عمليات دستگيرى مسلم بن عقيل بود. و اينكه حضرت ، همچنان در حال نبرد با مهاجمان است موازنه قوا به نفع وى در حال تغيير مى باشد. محمد بن اشعث يا نماينده وى نزد ابن زياد رفت تا كشته شدن گروهى از نيروهاى خود و زخمى شدن گروهى ديگر را تاءكيد كند و از عجز ديگران و نياز به كمك : سخن گويد. ابن زياد گويا ابن اشعث را مخاطب ساخته باشد فرياد كشيد: سبحان الله ! تو را فرستاديم تا تنها يك نفر را بر ايمان بياورى ولى نتيجه آن اين شكست بزرگ و زبونى ياران تو بوده است (305). ابن اشعث احساس كرد شخصيت و فرماندهى وى زير سؤ ال رفته است و دارد تحقير مى شود، لذا خواست به اميرى كه در جايگاه نرم و راحت خود بر اريكه قدرت تكيه زده است و خود شاهد نبوده است كه ابن عقيل چگونه در ميدان و خيابان دشمنان را بر خاك مى اندازد، موقعيت دشوار را گوشزد كند. وى ناچار شد با اعتراف به شجاعت سفير حسينى اين اهانت رسمى را پاسخ گويد: آيا پنداشته اى كه مرا سراغ بقالى از بقالان كوفه يا كفاشى از كفاشان حيره فرستاده اى ؟! آيا نمى دانى مرا به سوى شيرى نيرومند و صف شكن ، و شمشيرى بران در كف دلاورى والا از بهترين خاندان خلق ، گسيل داشته اى ؟!(306). با وجود رسيدن نيروى كمكى ، شير شرزه ، و صف شكن همچنان با شمشير خود دستها و سرها را چون گندم رسيده درو مى كرد ؛ و آنان از برابرى مانند گله هاى بز كوهى كه از ديدن شيرى مى رمند، مى گريختند. حضرت آنان را از كويى پس مى راند و آنان از ترس صولت و ضربات وى هر يك پناهگاهى مى جستند. دومين نشانه درماندگى آن بود كه : بر او امان عرضه كردند و از او خواستند براى سلامتى جان خود تسليم گردد!. ابن اشعث فرياد زد: اى جوانمرد! در امام هستى ، خودت را به كشتن مده !. ليكن اين پيشنهاد دروغين عزم قهرمان ما را سست نكرد و پاسخ را طى يك سرود آزادى طنين انداز كرد: اقسمت لا اقتل الاحرا و ان رايت الموت شيئا نكرا كل امرى يوما ملاق شرا و يخلط اليارد سخنا مرا رد شعاع الشمس فاستقرا اخاف ان اكذب او اغرا سوگند خورده ام كه جز به آزادى كشته نشوم ، اگر چه مرگ را ناخوشايند يافته ام . هر كس در زندگى خود روزى يا امرى ناگوار روبرو خواهد شد و عيش او ناگوار خواهد گشت . اشعه تابناك خورشيد نيز، روزى فدو خواهد نشست ، از آن مى ترسم كه مرا فريب دهند يا به من دروغ گويند. با تبر خود بر بتان ضربه زد(307)- و آنان به يكديگر پناه مى بردند، حضرت موضع خود را مبنى بر جنگ نا آخرين لحظات و عدم تسليم بيان داشته بود. يكى از ادب شناسان (308) در باره ابيات فوق و مضامين آزادى خواهانه و حق جويانه آنها مى گويد: اين رجز از نظر فنى و اسلوب بيانى ، در بالاترين درجه بلاغت و گيرايى قرار دارد و با زيباترين شيوه هيجانهاى روحى را بيان مى كند... گوينده قبل از هر چيز بر آن است تا آزادى خود را حفظ كند اگر چه در اين راه كشته شود. وى با صراحت و صداقت مى گويد: مرگ ناگوار و دوست نداشتنى است و وى مانند ديگران كه خود را فريب مى دهند و مى گويند: مرگ محبوب و مطلوب ماست ، دست به خود فريبى نمى زند و مغالطه نمى كند بلكه آنچه خواستار حفظ آزادى و آزادگى خود است ، از آن فرار نمى كند. و بهاى آزادى را جان خود مى داند و بدين بها و قيمت راضى است . وى با خود حديث نفس مى كند: دنيا بر يك منوال نيست و هر كه در زندگى خود روزى با امرى ناخوشايند روبرو مى گردد و از آن رنجيده مى شود.؛اين بيان به شكل فنى و اسلوب شاعرانه ادا مى شود. خنكاى زندگى و شيرينى آن نيز روزى بدل به گرماى سوزنده و تلخى گزنده خواهد شد. و ايام عيش در پس خود، سرماى استخوان سوز و گرماى تفت دهنده خواهد داشت . و حتى شعاع درخشنده خورشيد و تلاءلؤ آن نيز روزى به تيرگى و پايان خود نزديك خواهر شد. همين اديب باز مى گويد: به همين دليل است كه اين ابيات كوتاه رجز، اثر عميقى در ما بجا مى گذارى . و ما را وادار مى كند تا از كشاكش درونى حضرت بخوبى مطلع شويم ؛ كشاكش و نبردى كه تنها نبرد خارجى وى با دشمنانش ، با آن معادل و همطراز است (309). ابن اشعث از ترس آنكه افراد وى از بين بروند و شمشير ظلم ستيزى وى آنان را از پا در آورد، مجددا امان را راه حل مناسبى ديد و آن را مطرح كرد. ليكن مجاهد آزاده از پذيرش آن امتناع ورزيد و سوگند خوردن كه آزادانه مرگ را انتخاب خواهد كرد. اشعار وى گوشها را پر مى كرد و عزم راسخ وى را به همگان نشان مى داد. ابن اشعث اين بار گفت : تو را فريب نخواهند داد و به تو دروغ نمى گويند و نيرنگى در كار نيست . آنان پسر عموهاى تو هستند و تو را نخواهند كشت و به تو آسيبى نخواهند رساند(310). مسلم همچنان كه از چپ و راست شمشير مى زد پاسخ داد: مرا به امان فريبكارانه نيازى نيست (311). در حقيقت ابن اشعث به خاندانى تعلق داشت كه مردان آن به پيمان شكنى و خيانت ، شهره آفاق بودند. پيشنهاد امان دادن خود ابن زياد بود كه ديد نيروهاى كمكى به تنهايى كارى از پيش نخواهند برد، لذا به ابن اشعث چنين پيشنهاد كرد: به او امان بده كه جز با امان دادن بر او دست نخواهى يافت !(312). با آنكه حضرت زخمهاى بسيارى برداشته بود و خون از سراسر برن مباركت روان بود و همچنان عاليترين شكل نبرد را پيش مى برد و دشمن را گاه پس مى راند و گاه بر او حلقه مى زدند. تا آنكه ابن اشعث به خشم آمده فرياد كشيد: او را رها كنيد تا با او سخن بگويم و با احتياط و خويشتندارى نزديك رفته گفت : اى فرزند عقيل ! خود را به كشتن مده تو در امان هستى و خونت به گردن من مى باشد. مسلم پاسخ داد! اى ابن اشعث ! مى پندارى تا هنگامى كه توان نبرد دارم خودم را تسليم مى كنم ، نه به خدا هرگز چنين نخواهد بود(313). و سپس بر او حمله كرد و او ترسان و پريشان حال از برابر حضرت گريخت . و اما سومين نشانه درماندگى دشمن آن بود كه پشت بامهاى منازل نزديك نبرد را كه احتمال داشت دامنه درگيرى بدانجا كشيده شود اشغال كردند و پس از تحكيم مواضع خود، با سنگ و آتش ، حضرت را مورد حمله قرار دادند، و بدين ترتيب بدان ايشان مملو از زخمهاى خونين و سوختگى شديد شد. حضرت كه ديد ايشان از اخلاق و عرف اسلامى گذشته ، كوچكترين پايبندى به رسوم و آداب عربى درباره جنگ و اخلاقيات نظامى ندارند خشمگين شد و روش آنان را محكوم كرده گفت : واى بر شما! چرا مرا با سنگ مى زنيد، كه گويى به كفار سنگ پرتاب مى كنيد؟! در حالى كه من از اهل بيت پيامبران نيكوكار و بلند مقام هستم ! واى بر شما! آيا حق رسول خدا صلى الله عليه و آله و خاندانش را رعايت نمى كنيد؟!. اين بيانات براى تحريك عواطف دشمن نبود؛زيرا به دنبال آن به شدت بر ايشان تاخت . سپس با وجود ضعف جسمى شديد بر ايشان حمله كرد و آنان را در راهها و كوى و برزن پراكنده ساخت (314). نظر به اينكه حضرت بر سنگ پرانان مستقر در پشت بامها، آنچنان كه بر افراد زمينى مسلط بود، سلطه نداشت ، اين ضربان باعث خونريزى فراوان شد و حضرت پس از آخرين حمله شديد خود، به نحو قابل ملاحظه احساس خستگى كرد و به ديوار تكيه نمود. درون او آتش گرفته بود و تشنگى ، كامش را خشك كرده بود: خداوندا! تشنگى مرا از پاى در آورد. دشمنان آنچنان ترسيده بودند كه نمى توانستند براى اسير ساختن وى يا آب دادن به حضرت نزديك گردند: هيچكس جراءت نمى كرد نزديك شود يا به او آب بنوشاند(315). ابن اشعث از همان دور بدون اينكه خودش داخل معركه شود بر آنان بانگ زد: واى بر شما! خيلى زشت و ننگ آور است از يك مرد چنين بترسيد. سپس فرياد كشيد: همگى با هم بر او حمله بريد. ليكن دلاور زخمى و بزرگوار، همچنان يك تنه حريف همه آنها بود؛پس بر او حمله كردند و او بر ايشان حمله برد(316). اسير بزرگوار پس از خونريزى بسيار و خستگى شديد، حضرت چگونه اسير شد؟ آيا براى وى در زمين ، گودالى كندند و آن را پوشانيده آنگاه حضرت را بدان سمت كشانده و با فرا از مقابل حضرت ايشان را در گودال انداختند، و پس از آن همگى هجوم آوردند و ايشان را اسير كردند؟!. يا آنكه : از پشت ، يا نيزه به ايشان ضربت زدند و پس از آنكه ايشان به زمين افتادند، اسير گشتند؟(317). در اين زمينه روايات متعدد و متبايتى وجود دارند و حتى روايتى ادعا مى كند: ايشان در آخر امان را پذيرفتند اگر چه بدان اطمينانى نداشتند. ليكن قرائن متعددى مانع پذيرش اين ادعا مى شود؛ زيرا امان را به اين دليل قبول نكرده بودند كه مى دانستند فريبكارانه است . اما به هر حال اسارت ايشان به هر صورت وقوع يافته باشد يك چيز مسلم و قطعى است . مكر، نيرنگ و فريب ، پايه و بنياد نيروهاى مزدور حكومتى بود و آنان براى به اسارت در آوردن حضرت از شيوه هاى ناجوانمردانه سود جسته بودند. مزدوران ، زخمى هاى خود را رها كردند تا ناله كنند و همگى اطراف شير اسير به زنجير در آمده حلقه زدند. خون ، سطح بدن مباركشان را پوشانده بود حتى از لبان حضرت كه پاره شده بود نيز خون مى چكيد؛زيرا مسلم و بگير بن حمرى دو ضربه با يكديگر رد و بدل كرده بودند؛حمران ضربه اى سخت به سر ايشان زد و حضرت نيز چنين بر بندهاى شانه وى كوفت كه نزديك بود به دل و روده آن ناجوانمرد برسد(318). مورخين گفته اند: ابن حمران بر اثر همين ضربه بعدها هلاك شد. زخمهاى سنگين و تن رنجور، مسلم را در انديشه فرو نبر؛ليكن ياد آمدن سبط پيامبر صلى الله عليه و آله و قافله حسينى قلبش را فشرده ساخت و طاقت از وى ربود اينكه اين ناجوانمردان با سلاله رسول ، چه خواهند كرد، اشك او را سرازير كرد. گروهى اين حالت را ديدند و پنداشتند ايشان بر حال خويش مى گريند، مخصوصا كه شمشير از كف داده اند. و يكى از اين دسته اوباش ، نابخردانه گفت : آن كس كه چون تو خواسته اى طلب مى كند و در راه آن به چنين عاقبتى دچار شود، نمى گريد!. مسلم قهرمان اراده و خويشتن دارى پاسخ داد: به خدا سوگند! من بر خود نمى گريم و بر جان خويش از كشته شدن سوگوارى نمى كنم ؛اگر چه خواهان كمترين كاستى براى آن نمى باشم ، ليكن بر خاندانم كه به سويم خواهند آمد مى گريم ؛بر حسين و آل حسين مى گريم (319). صريح ولى نه شادمان ، از آمادگى خود براى مرگ پرده بر مى دارد. عزت نفس خود را خواهان است و كمترين گزندى را به جان خود بر نمى تابد؛ و دوست ندارد خود را در معرض آزار و رنج قرار دهد، ليكن در هنگامه كارزار و در اوج نبرد خونين از ياد حسين عليه السلام و آل حسين غافل نيست . سپس متوجه ابن اشعث گشت و از او خواست كسى را به نيابت او خود يعنى مسلم نزد امام بفرستد و مانع از آمدن حضرت به كوفه شود: آنچه از جزع و اندوه من مى بينى بدين خاطر است . ليكن ابن اشعث بعدا خواسته مسلم را انجام نداد. اسير را از همه سو احاطه كردند و قاطرى آورده حضرت را بر آن نشاندند و به سوى قصر راه افتادند، تا آنكه به در قصر رسيده اجازه ورود خواستند. قهرمان دلاور، سرافراز از زخمهاى خود در حلقه شرطه ، نگهبانان ، اوباش و گروهى از مردم قرار داشت ، كه با چشمانى دريده از حيرت و وحشت به اين مجاهد و آن پاره پاره اش مى نگريستند؛و با چشمانى كنجكاو به دنبال زخمها: خونهاى خشكنده بر آن كه جا به جاى تن فرمانده بزرگ را پوشانده بود، از قسمتى به قسمتى ديگر متمركز مى شدند. در آستانه در قصر، كسانى امثال عماره بن عقبه بن ابى معيط، كثير بن شهات و عمرو بن حريث منتظر اجازه ورود بودند. در آن همگام چشم مسلم به كوزه اى ابى افتاد كه در همان نزديكى قرار داشت و تقاضاى آب كرد، ليكن مسلم بن عمرو باهلى ، با با دناثت و خست خاص خور از نوشاندن آب به حضرت ابا ورزيد و گفت : مى بينى چقدر خنك است ؟! به خدا قسم از آن حتى يك قطره نخواهى نوشيد با آنكه در دوزخ ، حميم را بچشى !. حاضرين از اين منطق ناجوانمردانه و پاسخ رذيلانه به دلاورى بزرگ و شيرى غرقه به خون و بشدت تشنه ، خشمگين شدند يكى از آنان براى آوردن آب به خانه اى در همان نزديكى رفت . مسلم رو به گوينده اين پاسخ نارس و نابجا كرده فرمود: واى بر تو كيستى ؟!(320). با تفاخر و غرور و خود بزرگ بينى ، خاستگاه خود را چنين معرفى كرد: من فرزند كسى هستم كه حق را شناخت و پذيرفت ، آن هنگامى كه تو آن را انكار كردن ، و ناصحانه با امام خود رفتار كرد، آن زمان كه تو فريبش دادى و شنيد و اطاعت كرد روزى كه تو عسيان ورزيدى و مخالفت كردى . من مسلم بن عمرو باهلى هستم !. و پاسخ زخمى سرافراز اين بود: مادرت به عزايت بنشيند! چقدر جفا كار، بددل ، كينه توز و سنگدل هستى ؟! اى فرزند باهله ! تو به حميم و جاودانگى در دوزخ از من سزاوارتر هستى ؛ زيرا اطاعت از بنى سفيان را بر متابعت پيامبر، حضرت محمد صلى الله عليه و آله ترجيح دادى (321). سپس نشسته به ديوار تكيه زد و كوزه اى آب خنك كه دستمالى بر آن قرار داشت ، همراه قدحى در اختيار ايشان قرار گرفت تا بنوشد. حضرت قدح را به لبان خود نزديك ساخت كه ناگهان پر از خون زخمهاى دو لت و دندانهاى پيشين ايشان گشت . آن آب را دور ريختند و قدح را مجددا پر از آب كردند و به حضرات دادند و اين بار نيز ظرف از خون ، رنگ سرخى به خود گرفت ، سومين دفعه كه ظرف پر آب را به دهان نزديك ساخت دو دندان حضرت در آب افتادند و خون را آماده كردند تا با كامى تشنه تن به شهادت بدهند. و منطق عزت و رضايت را اين گونه بر صفحات تاريخ نگاشتند: سپاس خدا را، اگر اين آب روزى من بود آن را نوشيده بودم (322). بخش ششم : تصفيه هاى فيزيكى و آرامش قربانيان تصفيه هاى فيزيكى و آرامش قربانيان مفاهيم اعتقادى و نمونه هاى اخلاقى ، كمترين جايگاهى در بنياد حكومت امويان نداشت ؛ زيرا حكومتهاى متوالى اميران و حكام بنى اميه بدانان آموخته بود كه پايبندى به ارزشها و اخلاق ، پايه هاى حكومت را براى هميشه استوار نگه نمى دارد. و التزام به حدود دين و احكام شريعت بايستى به صورت ظاهرى و صورى باشد تا آنان بتوانند بيشتر بر اريكه قدرت تكيه زنند. اين نظريه اى بود كه امويان آغاز گر تطبيق ، تعميم و گسترش آن در زمينه هاى سياسى و ادارى و اجتماعى بودند: تنها به ظواهر دين بايستى پايبند بود!. در متقابل ديدگاه فوق ؛پيشوايان عقيده و رادمردان رسالت ، تاءكيد مى كردند كه اعتقادات ، بالاتر از حكومت است و شريعت مسلط بر سياست و قدرت مى باشد و اسلام بالاتر از همه چيز است . و اساسا زندگى بدون چهارچوبهاى اخلاقى و ارزشهاى اعتقادى ، مفهومى ندارد. و تنها در كادر ديانت و تقيد به اصول آن مى توان پيش رفت . نبايد رسالت ، فداى قدرت گردد، بلكه بر عكس ، اين قدرت است كه بايستى در راه رسالت به كار گرفته شود. و رسالت منزه از هر نوع استفاده نادرست باشد، اگر چه نتوان به قدرت دست يافت . رسالت در هر حال بايد حفظ گردد: ديانت همه چيز است . ليكن اين تفكر و ديدگاه ، خطر در معرض تصفيه هاى خونين قرار گرفتن را در پى دارد. آرى ، چنين هم بوده است . امت اسلامى شاهد حوادث خونبارى بوده است كه در آن خاندان پاك و مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ اسلام از تحريف و دفاع از ارزشهاى اين دين بزرگ خون خود را تقديم كرده اند. و قربانيان فراوانى در اين راه از خود بجا نهاده اند. تفاوت بنيادى اين دو ديدگاه در طول تاريخ و طى جنگهاى سخت ، براى همگان به خوبى آشكار شده است . و هنوز از اين خاندان عظيم ، شهيدانى گرانقدر به خون خود صحت ديدگاه خويش را امضا مى كنند. در آخرين بخش كتاب ، مسلم و گروهى از دلاوران و قهرمانان پرهيزكار را مى بينيم كه به قربانگاه وارد مى شوند، ليكن آرامش آنان دشمن را متحير مى كند و از فهم عظمت اين سكينه و طماءنينه ، درمانده مى شود. هانى مذحجى و ميثم تمار دو تن از اين گروه هستند كه زيباترين جلوه انسانى را به نمايش گذاشته اند، و به انسانيت بهترين الگوهاى فرازين را تقديم كرده اند. حكومت با دهشت و تا باورى ، خونسردى و صلابت مسلم را هنگام شهادت مى بيند، ليكن در مقابل تمام اين زيباييهاى انسانى ، دشمنى قرار دارد كه همه اخلاقيات را زير پا مى گذارد و رفتارش آن چنان ناجوانمردانه است كه طبع سالم عربى ، آن را ابدا نمى پذيرد. دشمن عجيب ترين شيوه ها را براى كشتن قربانيان به كار مى برد و پس از آن از اجساد شهدا نيز نمى گذرد و انواع قساوت ها را اعمال مى كند؛و عمان اخلاق عربى را كه خود مدعى آن هستند ناديده مى گيرد. اين روشى است طبيعى براى بى ريشه هايى كه با دين مى ستيزند و از حدود شريعت تجاوز مى كنند. فصل اول : نخستين شهيد ... بدون رضايت مردم بر آنان حكومت كرديد و آنان را به خلاف اوامر الهى ، به كجراهه كشاندند. دستورات الهى را بكار نبستيد. در ميان مردم چونان كسرا و قيصر عمل كرديد. و ما در ميان آنان در آمديم تا امر به معروف كنيم و راه راست را بدانان بنماييم و.... (سفير حسينى ) جنگ اعتقادى و كلامى نگهبانان و شرطه ، هر يك در جايگاه ويژه در داخل و خارج قصر مستقر شدند و حكومت ؛ خود را آماده بر خورد با مسلم مى كرد. ابن زياد در داخل كاخ مى رفت تا با ابهت و مباهات با شخص سفير حسينى و يكى از اعضاى خاندان محمدى بر خورد كند و از او انتقام بگيرد، وى گمان مى كرد با اسيرى زخمى كه در برابر سلطانى مى ايستد و متواضعانه سخن مى گويد؛طرف خواهد شد و همين بر نخوت و بزرگ بينى وى مى افزايد!. اگر در آستانه كاخ هر يك از نگهبانان و شرطه وانمود مى كرد او كسى است كه قهرمان را اسير ساخته است و بدينسان در برابر مردم كه از مسلم دعوت كردن بودند، مبارزه طلبى مى كرد و اگر ابن باهله - همانطور كه در صفحات پيشين خوانديم - اين چنين از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از باده غرور و طغيان سرمست است ، در آن صورت بايد ديد كه ابن زياد تا چه اندازه از پيروزى خود غرق در شادى است و چگونه صفات غرور، تكبر، شادى و ديگر ويژگيهاى خود را نشان مى دهد؟!. به هر حال دستور داد تا اسير انقلابى را وارد كنند. مسلم را وارد كردند و او با سربلندى و بالاتر از قوه درك جماعت موجود در كاخ و توهينهاى آنان ، و بدون اينكه به ابن زياد سلام كند - آن چنان كه رسم طغيانگران كاخ نشين بوده است و جزء رسومات دربار به حساب مى آمده است - به درون ، گاه نهاد و همچنان پيش آمد. يكى از افراد شرطه گفت : چرا بر امير سلام نكردى ؟!. و حضرت با غير شرعى دانستن جايگاه وى ، او را اعتبار انداخت و گوينده را در جاى خود نشاند (323): اى بى مادر ساكت شو! تو را چه به سخن گفتن ، به خدا سوگند او امير من نيست تا بر وى سلام كنم !. سراپاى ابن زياد را آتش خشم فرا گرفت و رنگ چهره اش تيره گشت ؛زيرا حضرت مشروعيت فرمانروايى و حكومت وى را نفى كرده بود، پس سعى كرد از موقعيت استبدادى سخن بگويد: مهم نيست ؛ چه سلام بكنى و چه از سلام كردن خوددارى كنى ، تو را خواهم كشت . ليكن هيبت از دست رفته وى باز نيامد؛زيرا مجاهد اسير، با ذكر حقيقتى ، شهادت خود را به دست اين پليد آسان خواند: اگر مرا بكشى (طبيعى است )؛ زيرا از تو بدترى ، بهتر از من را به شهادت رسانده است . دشمن ، سرگشته شد؛زيرا اسير، نه مى ترسيد و نه ذلت نشان مى داد، بلكه بر عكس ، با قدرت وى را محكوم كرده به خونخواران و كشندگان صالحين بزرگ - مانند معاويه قاتل امام حسن سبط گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق مى كرد. پس ناگزير شد تا شيوه عوامفريبانه و گمراه ساختن را كه مرسوم مستبدين بود پيشه كند: اى تفرقه انداز! و اى وحدت شكن ! بر امام زمانت شوريدى و بر خلاف وحدت مسلمانان رفتار كردى و فتنه و آشوب را باور ساختى !. ليكن مسلم ، تنها قهرمان آوارگان خارق العاده اى دارد. و با بيان دلايل دندان شكن ، عدم صلاحيت آنان را براى حكومت بر مسلمانان به اسم اسلام ، بر ملا مى سازد، لذا با اختصار گفت : اى ابن زياد! دروغ گفتى ، به خدا سوگند معاويه به وسيله اجماع امت به خلافت نرسيد، بلكه با نيرنگ و نا حق بر على ؛ وصى پيامبر صلى الله عليه و آله غلبه كرد و خلافت را غصب نمود؛ فرزندش يزيد نيز چنين است . و اما فتنه را تو و پدرت زياد بن علاج ، بارور ساختى - سپس ادامه داد و من اميدوارم كه خدا شهادت را به دست بدترين خلق نصيب من سازد. به خدا قسم ، نه مخالفت كردم و نه كفر ورزيدم و نه در دين خدا تبديلى ايجاد كردم ، بلكه من در اطاعت اميرالمؤمنين حسين بن على عليه السلام فرزند فاطمه دخت پيامبر صلى الله عليه و آله هستم ، و ما به خلافت از معاويه و فرزندش و آل زياد سزاوارتر مى باشيم (324). ابن زياد از اين صراحت بيان درمانده شد و حيران گشت ، لذا دست به تحميق هميشگى و مرسوم خود زد: اى فاسق ! آيا تو در خالى كه در مدينه بودى شراب نمى نوشيدى ؟!. البته اين دروغ را حتى حاضرين و هم پله هاى وى نيز باور نداشتند و نمى توانستند آن را از امير شرابخواره ، كه حتى از ته پيمانه نيز نمى گذشت قبول كنند. به خدا قسم آنكه به راحتى آدم مى كشد و از اينكه به ناحق اينكار را مى كند، هراسى ندارد و مى پندارد اتفاقى نيفتاده است ، به نوشيدن شراب سزاوارتر از من است (325). دشمن احساس كرد بر چسب شراب نوشى به چنين مرد بزرگوار و پايبندى اعتقادات اسلامى نمى چسبد و هر چه در اين راه بكوشد به جايى نخواهد رسيد، پس روشى ديگر برگزيد و در صدد بر آمد عدم صلاحيت الهى وى را براى حكومت ثابت كند: اى ابن مرجانه ! پس اهل آن كيست ؟ يا آنكه گفت : اگر ما اهلش نباشيم پس اهلش كيست . ابن زياد پاسخ داد: يزيد و معاويه اهل آن هستند!. اينجا بود كه با وثوق به معتقدات و اطمينان به يقين خود درباره خدايش ، مسلم آخرين سخن را براى ختم گفتگو درباره برگزيدگان خدايى به زبان آورد: الحمدلله ، بهترين داور ميان ما و شما خداست و ساكت شد گويا ديگر سخن نخواهد گفت . دشمن گفت : گمان مى كنى تو را از حكومت نصيبى باشد؟. مسلم با منطق اهل يقين و استوارى و اصلاح ، پاسخ داد: نه به خدا، گمان نمى كنم ، بلكه يقين دارم . ابن زياد به بن بست رسيده بود، تاكنون هيچيك از نيرهاى وى به هدف نخورده بود و دلايل وى پوچ از آب در آمده بود، تاءسف مى خورد كه چرا بايد كلمه گمان را به كار برد تا مسلم با استوارى آن را با يقين پاسخ دهد و فرياد بزند: نه به خدا، بلكه يقين دارم . ديگر چاره اى نبود و آخرين حربه تهديد بود كه نشانه عجز وى از ادامه گفتگو به شمار مى رفت : اكنون كه ابن زياد در عرصه مناظره و بحث رسوا شده است و عاجز، چرا قدرت و توانايى خود را در عرصه ديگرى به نمايش نگذارد تا اين ضعف را بپوشاند؟!. مسلم پيشاپيش ، تاءكيد كرده بود كه از كشته شدن هراسى ندارد اگر چه به بدترين شكل و شيوه ناجوانمردانه اى صورت بگيرد؛زيرا ابن زياد قبلا ثابت كرده بود جراءت خروج از دين مبين اسلام و تجاوز از حدود آن را دارد: تو شايسته ترين كسى هستى كه در اسلام بدعت هايى كه نبوده اند ايجاد كنى ، تو از كشتن هاى ناگوار مثله كردن هاى زشت ، بدطينتى و به هر وسيله كسب قدرت كردن پرهيز ندارى . و در اين امور هيچ كس به پاى تو نمى رسد(326). ... سپس متوجه حاضرين گشت تا كسى را پيدا كرده به او وصيت كند. بازگشت به جنگ كلامى مسلم شكى نداشت كه تمامى حاضران ، همگان و همدست حكومت بوده خواهان رضايت امير مى باشند؛ و از اسلام و ابتدايى ترين اخلاقيات لازم الاتباع ، به دور هستند. ليكن ، ايشان مصمم بود تا قبل از شهادت خود، وصيت كند، شايد پاره اى از وصايا تحقق پيدا كند. وانگهى ، همين وصيت ماهيت پليد بعضى از عناصر، مانند عمر بن سعد را كه حضرت براى وصى قرار دادن انتخاب كرد. ليكن آن نانجيب براى خود شيرينى نزد ابن زياد، از قبول آن امتناع كرد و پس از اجازه دادن امير برخاست و با حضرت در جايى كه ابن زياد او را مى ديد نشست -آزمايش خوبى است . الف - در كوفه بدهى دارم ، از هنگام آمدن به كوفه ، هفتصد درهم قرض كرده ام كه آن را با فروش شمشير و زره - از طرف من بپرداز. ب - جسدم را از ابن زياد بگير و آن را دفن كن . ج - و پيكى نزد حسين عليه السلام بفرست تا مانع از آمدن ايشان به كوفه گردد؛ چونكه من به ايشان نامه نوشته ام و در آن خبر داده ام كه مردم با وى هستند و مطمئنم كه خواهد آمد (327). على رغم درخواست مسلم از وى در آغاز وصيت كه : بر تو واجب است وصاياى مرا انجام دهى و آنها را راز بدانى و در حفظ آنها كوشا باشى همين كه سخنان حضرت به پايان رسيد، ابن سعد با بى شرمى و بدون اينكه امير از وى خواسته باشد رو به او كرد تا مضمون وصيت را فاش سازد. آرى ، ابتدايى ترين اصول اخلاقى را زير پا نهاده ، شتابزده با حماقت آشكارى به ابن زياد گفت : آيا مى دانى به من چه گفت ؟ او چنين و چنان گفت ابن زياد بر اين خيانت سريع و خائن شتابكار، پوزخندى زد، يعنى كه اين خيانت صفت اصلى وى است و گفت : شخص امين به تو خيانت نمى كند، ليكن گاهى خائن را به امانتدارى بر مى گزينند!. همپالكى وى عليه او شهادت داد و با رسوا ساختن يكديگر و آشكار كرد معايب خود، به گناهان خود اعتراف كردند. نبايد تصور كرد كه مسلم به اين گونه افراد اطمينان زيدى داشت ، بلكه همگى آنان در تجاوز از حدود شريعت و زير پا نهادن ارزشها و عرف و انسانى يكسان بودند. جز آنكه حضرت مى خواست وصيت خود را در عمق وجدانى اسلامى و انسانى پايدار سازد و تاءكيد كند در هيچ لحظه اى وظايف و تكاليف دينى و وجدانى خود را فراموش نمى كند. سپس حضرت به كينه كشى دشمنان از پيكر پاك خود اشاره كرد؛زيرا وى به گونه اى مرسوم و متعارف كشته نخواهد شد و نتيجه همان بود كه انتظار داشت ... لذا ابن زياد در ادامه گفتار خود به دوست خائن خود گفت : اما دارايى وى در اختيار تو خواهد بود و مانع تو نخواهيم شد. هر چه دوست دارى با آن انجام بده و اما حسين اگر ما را نخواهد و قصد نكند ما نيز كارى به او نخواهيم داشت و اگر به سوى ما آيد از او روى گردان نخواهيم بود. ليكن شفاعت تو را در مورد پيكر مسلم نخواهيم پذيرفت ؛ زيرا از نظر ما اهليت آن را ندارد؛او با پيكار كرده است و مخالفت ورزيده و بر هلاكت ما كوشيده است (328). يا آنكه مستقيما مسلم عليه السلام را مخاطب ساخته كفت : و اما پيكرت هنگامى كه تو را كشتيم اختيار با ماست و براى ما مهم نيست كه خدا با جسدت چه خواهر كرد. ليكن اى فرزند عقيل ! مى خواهم به من بگويى چه چيز براى اين شهر به ارمغان آورده اى ؟؛مردم را پراكنده ساختى و وحدت كلمه آنان را از ميان بردى و عده اى را در مقابل عده ديگرى قرار دادى (329). با اين سخنان تقليدى و نخ نما شده ، در صدد آن بود تا موقعيت و مقام خود را جامعه مشروعيت و حقانيت بپوشاند و وانمود سازد كه خود و همدستانش بر امت اسلامى ولايت دارند و از پيامبر - به گمان خود نيابت شرعى و مجوز دينى به دست آورده اند تا حكومتشان پايدار بماند!. اما اسير زخمى ، با صراحت و استوارى معهود خود پاسخ داد: به اين دليل به كوفه نيامدم ، ليكن شما معروف و نيكى را دفن كرده شد و منكر را آشكار ساختيد، و بدون رضايت مردم بر گرده آنان سوار شديد و آنان را وادار به اعمالى كرديد كه خدا بدان دستور نداده است و در ميان آنها همچون كسرا و قيصر رفتار نموديد، پس ما آمديم تا امر به معروف و نهى از منكر كنيم و مردم را به حكم خدا و سنت رسول بخوانيم و اهليت اين كار را هم داشتيم و داريم ؛ زيرا خلافت همچنان حق ماست و آن را به ناحق از خاندان ما خارج ساختيد. اولين كسانى كه بر امام حق و هدايت خروج كردند و ميان مسلمانان تفرقه به وجود آوردند و حكومت را عصب كردند و با ظلم و دشمنى با اهل به ستيز برخاستند، شما بوديد. تنها مثلى كه مى توانيم شاهد حال خود و شما قرار دهم اين سخن خداوند متعال است كه : و سيعلم الدين ظلموا اى منقلب ينقلبون . بزودى ستمگران در خواهند يافت كه به چه سرنوشتى و پايانى ، دچار خواهند گشت . با اين بيانات كوتاه ، نقاب از چهره پليد آنان و فساد دينى - كه حكام اموى بدان مى نازيدند - كنار رفت و حضرت ، صلاحيت سخنگويى به نام اسلام را از آنان سلب نمود؛ و خلاصه ديدگاه خود را با تلاوت آيه اى كه سرنوشت دو طرف نبرد را- فساق و متقين - در پايان كار بيان مى كند، ختم كرد: والعاقبه للمتقين ؛ پايان روشن ، از آن متقين است . ابن زياد ديگر نمى توانست پاسخى دهد يا پيرامون اين حقايق مسلم ، مناقشه كند؛ زيرا بيم داشت ادامه ادامه اين مغالطات منجر به كشف حقايق بيشترى به وسيله اسير زخمى خواهد گشت . پس عاجزانه به آخرين پناهگاه خود خزيد؛ فحاشى و اهانت ؛شروع كرد به على ، حسن و حسين عليه السلام فحاشى كند؛كسانى كه فحاشى به آنها اهانت به پيامبر صلى الله عليه و آله و اهانت به پيامبر، سب و شتم به خداوند است ، همانطور كه خود پيامبر تصريح مى كند (330). مسلم با بزرگ منشى سكوت كرد: جواب ابلهان باشد خموشى . و به تعبير طبرى و روايت مفيد و ابن اثير: ديگر مسلم سخنى نگفت . ليكن در روايت ديگرى آمده است كه : بعد از آنكه ابن زياد به فحاشى و هتاكى نسبت به خاندان پيامبر ادامه داد، حضرت با منطقى نيرومند و استوار همچنان كه قبلا از ايشان ديديم فرمود: تو و پدرت سزاوارتر از خاندان محمد صلى الله عليه و آله به فحاشى و اهانتهايت هستيد. هر چه مى خواهى بكن ، چرا كه ما از خاندانى هستيم كه رنج و بلا هميشه همراه ما بوده است (331). اى دشمن خدا هر چه مى خواهى انجام ده (332). در اينجا بود كه ابن زياد فرمان داد براى انتقام گرفتن ، حضرت را به شهادت برسانند. اما چگونه دستور داد اين سفير مكتبى را به قتل برسانند؟!.