امام حسين از زبان شهيد مطهري

مقدمه
فصل اول تا ششم
فصل هفتم تا پانزدهم
فصل شانزدهم تا بيست و چهارم
فصل بيست و پنجم تا آخر کتاب

مقدمه

مقدمه قال رسول الله صلى الله عليه وآله : ان لقتل الحسين عليه السلام حراره فى قلوب المؤ منين لا تبرد ابدا . براى شهادت حسين عليه السلام حرارت و گرمايى در دلهاى مؤ منان است كه هرگز سرد و خاموش نمى شود. حسين كيست ؟ اين حسين كيست كه نهضت او جاويدان گشت ؟ اين حسين كيست كه پس از گذشت قرنها، مردم از جوشش خون او به جوش مى آيند؟ اين حسين كيست كه عالمى ديوانه اوست ؟ اين حسين كيست كه مكتب او سازنده و انسان ساز بود؟ اين حسين كيست كه نام عظيمش پيوسته بر سر زبانهاست ؟ اين حسين كيست كه تمامى فضايل اخلاقى در وجود او جمع بود؟ اين حسين كيست كه كشتى نجات و چراغ هدايت است ؟ اين حسين كيست كه سرزمين كربلا را تجليگاه فضايل اخلاقى ، رحمت عشق ، معرفت ، تقوا و شهادت قرار داد؟ اين حسين كيست كه هم وجود مباركش و هم نهضت عظيمش و هم شهادت جگر سوزش به صورت يك معجزه در طول تاريخ ثبت گرديد؟ اين حسين كيست كه در مقبل ظلم سكوت نكرد؟ اين حسين كيست كه راه شهادت را برگزيد؟ اين حسين كيست كه در برابر رذايل اخلاقى ايستاد؟ اين حسين كيست كه قيامش براى احياى امر به معروف و نهى از منكر بود؟ اين حسين كيست كه جمله كاينات در مصيبت او گريستند؟ اين حسين كيست كه گريه بر مصيبت او بيمه كننده انسان است ؟ اين حسين كيست كه مزار پاكش شفا خانه اهل دل است ؟ اين حسين كيست كه عشق به او بيمه كننده دنيا و آخرت است ؟ اين حسين كيست كه در راه احياى دين ، جان و فرزندش را تقديم كرد؟ اين حسين كيست كه جدش پيامبر خدا صلى الله عليه وآله در شاءن او فرمود: حسين از من است و من از حسينم . اين حسين كيست كه خدايش لقب نفس مطمئنه را به او داد. اين حسين كيست كه تربتش شفاء است . اين حسين كيست كه شهيد امر به معروف و نهى از منكر گرديد. اين حسين كيست كه شهادت را به عاليترين درجه ارتقاء داد. اين حسين كيست كه كلامش قاطع و جذاب و تاءثير گذار است . اين حسين كيست كه مرگ با عزت را بر زندگى ذلت بار ترجيح داد. اين حسين كيست كه براى هميشه تاريخ ، درس آزاديخواهى و كرامت را به بشر آموخت . اين حسين كيست كه گريه بر او چشم و دل را جلا مى بخشد. اين حسين كيست كه تاريخ بشر را به خون گلگون ساخت . اين حسين كيست كه يكه و تنها در برابر هزار نفر از لشكر دشمن ايستاد و سر تسليم فرود نياورد. اين حسين كيست كه فرزندانش را در برابر ديدگانش قطعه قطعه كردند؛ امام باز هم تسليم نشد. اين حسين كيست كه در راه دوست ، از همه چيز مال و جان و فرزند گذشت . اين حسين كيست كه در برابر، طفل شش ماهه اش را با تير سه شعبه پرپر نمودند. اما باز هم شاكر و صابر بود. اين حسين كيست كه خون او بر شمشير دشمنان غلبه كرد. حسين پيشوايى است كه تربت و زيارتگاه شريفش ، شفا بخش و جلا دهنده روح و جسم است . حسين مظهر و نماينده تمام فضايل است كه در ظهر عاشورا در برابر همه رذايل ايستاد و نام خود را جاودان و ابدى ساخت . حسين آزاد مردى است كه نامش ، نهضت و مكتبش و خونش زنده و جاويد است . حسين امامى است كه تمامى انبياء و معصومين عليه السلام و اولياء به او عشق مى ورزيدند و بر مصايب او گريستند. اين حسين است كه دستگاه پليد بنى اميه پس از شهيد كردنش ، فهميد كه مرده حسين از زنده اش مزاحم تر است . بياييم تا ما نيز در زمره شاگردان مكتب عاشورا قرار گيريم و از حسين عليه السلام درس عزت ، فداكارى ، شجاعت ، غيرت ، آزاديخواهى ، صبر، قيام براى امر به معروف و نهى از منكر، شهادت طلبى و جهاد در راه حق و حقيقت بياموزيم ، كه اگر بتوانى اين فضايل را در خود پرورش دهيم ، آنگاه مى توانيم ادعاى حسينى بودن نماييم . و به حق كه دانشمند و عارف فيلسوف قرن ، استاد مطهرى ، خود، يكى از شيفتگان حسين بود و با تمام وجود شخصيت و ماهيت امام و انگيزه نهضت و قيامش را درك كرده بود و آنرا با بيانى جذاب و شيوا و بسيار آموزنده بيان مى نمود، بطورى كه هماره جاويد و براى تمامى نسلها نو و تازه جلوه مى كند. آنچه در اين كتاب گرد آمده ، مطالبى است كه آن استاد فقيد در شاءن و عظمت مقام سيد شهيدان و نهضت گرانقدر آن حضرت بيان فرموده اند، عزيزان ! بياييد با تفكر ناب و سيره عالى زندگانى استاد آشنا شده ، همو حيات و مماتى حسنى داشت و از خداوند بخواهيم كه زندگى و مرگ ما را نيز حسينى قرار دهد؛ زيرا كه هنر يك انسان وارسته در همين مى باشد. حسين ! اى محبوب قلوب مؤ منان ! عنايتى فرما و محبت خود را بيش از پيش در دل و جان ما، حك نما تا با عشق تو زندگى كنيم و با عشق تو از دنيا برويم . ان شاء الله . اللهم اجعل محياى محيا محمد و آل محمد و مماتى ممات محمد و آل محمد عباس عزيزى حوزه علميه قم بهار 81

فصل اول تا ششم

فصل اول : فضايل امام حسين (ع ) 1- احترام امام على (ع ) به امام حسين (ع ) اميرالمؤ منين براى امام حسن و امام حسين كه از اولاد زهرا بودند، احترام خاصى قائل بود و احترام پيغمبر و زهرا را در احترام به اينها (مى دانست )(1) 2- تعليم وضو حسنين (امام حسن و امام حسين عليه السلام ) در حالى كه هر دو طفل بودند، به پير مردى كه در حال وضو گرفتن بود برخورد مى كنند، متوجه مى شوند كه وضوى او باطل است .اين دو آقا زاده كه به رمم اسلام و رسول روانشناسى آگاه بودند فورا متوجه شدند كه از يك طرف بايد پير مرد را آگاه كنند كه وضويش باطل است و از طرف ديگر اگر مستقيما به او بگويند آقا وضوى تو باطل است ، شخصيتش جريحه دار مى شود، ناراحت مى شود، اولين عكس العملى كه نشان مى دهد اين است كه مى گويد: نخير:، همين طور درست است ؛ هر چه هم بگويى گوش نمى كند بنابر اين جلو رفتند و گفتند: ما هر دو مى خواهيم در حضور شما وضو بگيريم ، ببينيد كدام يك از ما بهتر وضو مى گيريم . (معمولا آدم بزرگ درباره بچه مى پذيرد) مى گويد: وضو بگيريد تا ميان شما قضاوت كنم . امام حسن يك وضوى كامل در حضور او گرفت ، بعد هم امام حسين ، تازه پير مرد متوجه شد كه وضوى خودش نادرست بوده ، بعد گفت : وضوى هر دوى شما درست است ، وضوى من خراب بود. اينطور از طرف اعتراف مى گيرند. حالا اگر در اينجا فورا مى گفتند: پير مرد! خجالت نمى كشى ؟! با اين ريش سفيدت تو هنوز وضو گرفتن را بلد نيستى ؟! مرده شور تركيبت را ببرد، او از نماز خواندن هم بيزار مى شد. 3- ماديات فداى معنويات قرآن درباره انصار مى فرمايد: و يؤ ثرون على انفسهم و او كان بهم خصاصه (2) يا درباره اميرالمؤ منين (و حضرت زهرا و حسنين عليه السلام مى فرمايد): و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (3) ايثار، فداكارى ، خود را به نحوى از انحاء فداى نوع كردن و به عبارت ديگر، نوع دوستى ، براى بشر يك ارزشى است كه انسان ماديش را فداى اينها مى كند. 4- گذشت امام حسين مردى به نام عصام بن المصطلق اهل شام ، آمد در مسجد مدينه . مردى را ديد با هيبت و جلال .نظرش را جلب كرد گفت : اين كيست آنجا نشسته ؟ معلوم مى شود شخصيتى است . يك كسى گفت : حسين بن على بن ابى طالب . تا شنيد حسين پسر على ، گفت : قربه الى الله بروم چند تا فحش آبدار به او بگويم ! آمد و روبه روى حضرت ايستاد و با كمال و قاحت ، تا مى توانست حضرت امير و خود حضرت را سبب كرد و فحش داد كه اسلام را شما خراب كرديد، شما مردى هستيد منافق ، و از اين حرفها. امام نگاهى به او كرد، در چهره اش خواند كه او يك مرد اغفال شده است . همين كه حرفهايش تمام شد فرمود: امن اهل الشام انت ؟ آيا تو اهل شامى ؟ گفت : بله . يك جمله بيشتر نگفت : شنشنه اعرفها من اخزم (مثل است ): مى دانم ، شامى ها اين جور هستند. بنابر اين شما در شهر ما غريب هستى ، مهمان ما هستى ، بيا برويم منزل مهمان ما باش ، تو را پذيرايى مى كنيم ، اگر آذوقه ات كم باشد آذوقه به تو مى دهيم و... خود اين مرد مى گويد: يك مرتبه حالتى به من دست داد، دوست داشتم زمين شكافته بشود به زمين فرو بروم .(4) 5- من از حسين و حسين از من است نشانه هايى زيادى است از محبت پيغمبر اكرم نسبت به حسين بم على عليه السلام ؛ لهذا فرمود: حسين منى و انا من حسين احب الله من احل حسينا ؛ حسين از من است و من از حسينم ؛ خدا دوست مى دارد هر كسى را كه حسين من را دوست بدارد.(5) 6- مصداق نفس مطمئنه امام صادق عليه السلام فرمود: سوره والفجر را در نوافل و فرائض خودتان بخواهيد كه سوره جدم حسين بن على است . عرض كردند: به چه مناسبتى جر شماست ؟ فرود: آن آيات آخر سوره والفجر مصداقش حسين است ، آنجا كه مى فرمايد: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه ، فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى . (6) 7- سوره امام حسين عجيب است ، از آياتى كه راجع به مقام انسان در قرآن آمده است ، كه انسان چه حدى دارد... (7) (امام فرمود) كه : سوره جر ما امام حسين (سوره والفجر) است . اتفاقا هر كسى كه سوره والفجر را بشنود، ابتدا توجهش با آيات اول اين سوره جلب مى شود. مخصوصا بعد از پنج آيه كوتاه اول ، بايد گفت اين سوره ، سوره فرعون و سوره قوم عاد است ؛ زيرا مى گويد: الم بر كيف فعل ربك بعاد * ارم ذات العماد * الذى لم يخلق مثلها فى البلاد * و ثمود الذين جابوا الصخر بالواد * و فرعون ذى الوتاد الذين طغوا فى البلاد * فاكثروا فيها الفساد * فصب عليهم ربك سوط عذاب . گفتند: چطور سوره جد شماست ؟ فرمود: آخرش را نگاه كن . البته سوره به فجر و مقام عبادت و عبادتهاى خاص آن شروع شده : والفجر * و ليال عشر * والشفع و الوتر سخن از سپيده دم است ، سخن از شبهاى دهگانه است (كه راجع به اينكه كدام شبهاى دهگانه است (بحث است ؛) بالاخره شبهاى خاص بندگان خداست ) و سخن از شفع و نماز شفع است ، دو ركعت از يازده ركعت تهجر، سخن از وتر و نماز وتر است . والليل اذا يسر سوگندها به چنين چيزهايى ؛ يعنى طلوع و ابتدا و آغاز اين سوره به اين آيات است . بعد، اين آيات عاد و ثمود و فرعون مى آيد، ولى در آخر دوباره سوره به اول خودش بر مى گردد. گفتند: چگونه اين سوره ، سوره جد شما حسين بن على عليه السلام است ؟ فرمود: آن آيه آخرش را ببينيد؛ يعنى مصداق ظاهر واضح اين آيه او بود (اين سخن را فرمود؛) امام حسين در كربلا به اين نداى الهى پاسخ مى گفت ؛ يعنى از در و ديوار صداى حقيقت بلند بود: اى حسين ! اى داراى اين آرامش و طمانينه الهى ! چون به مقام طماءنينه الهى رسيده اى ديگر هيچ چيزى تو را تكان نمى دهد هيچ ناراحتى و سخت و مصيبتى ؛ تويى آن كسى كه با هه : مقام رسيده اى كه خدا به تو مى گويد: ما تو را پسنديده ايم و تو ما را. تو اكنون در گروه بندگان خاص من وارد شو. حال حسين مى خواهد به گروه كدام بندگان وارد شود؟ معلوم است ، در گروه افراد مثل پيامبر و على و فاطمه ؛ والا در گروه بندگان بود و با يك گروه از بندگان در حال جنگ بود. اما بندگان من ، آنهايى كه ديگر بنده هيچ چيزى نيستند وادخلى جنتى . اينجا كه در اين آيه مى فرمايد: راضيه مرضيه . اينجا كه در اين آيه مى فرمايد: راضيه مرضيه اين سخن خداست در اين آيه ؛ سخن خود ابا عبدالله عين همين سخن است . آخرين سخن ابا عبدالله كه از وجود مقدسش شنيدند يعنى مقارن با آخرين مقاومتش ، مقارب با آن لحظه اى كه ديگر مقاومتش پايان پذيرفته بود، يعنى لحظه سقوط از مركب به روى زمين افتد، اين است ؛ اين آهنگ از زبان مباركش شنيده مى شود كه فرمود: رضى بقضائك و تسليما لامرك لا معبود سواك يا غياث المستغيثين .(8) 8- طول حمل حسين (ع ) در حديث است (نفس المهموم ، ص 6، و بحار جلد دهم ، باب 11) كه : مدت حمل سيد الشهداء عليه السلام شش ماه طول كشيد و هيچ كس شش ماهه متولد نشد. (9) 9- آيه اى در شاءن حضرت سيد الشهداء و وصينا الانسان بوالديه احسانا حملته امه كرها و وضعه كرها و حمله و قصاله ثلاثون شهرا حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنه قال رب اوزعنى ان اشكر نعمتك التى انعمت على و على والذى و ان اعمل صالحا ترضاه و اصلح لى فى ذريتى اين تبت اليك و انى من المسلمين ؛ (10) ما انسان را سفارش كرديم به نيكى نسبت به پدر و مادر. مادرش به سختى بار او را كشيد و به سختى به زمين نهاد.مدت باردارى تا جدا شدن از شير خوارگى مجموعا سى ماه بود، تا رسيد به سن چهل سالگى و گفت : پروردگارا؟ به من القا كن كه نعمت تو را كه به من و پدر و مادرم انعام كرده اى شكر گزارى و قدردانى كنم ، و عمل صالحى كه موجب رضا و خشنودى تو باشد به جا آورم . پروردگارا! نسل مرا صالح گردان . من به سوى تو باز گشت مى كنم و از كسانى هستم كه تسليم امر تو هستند. اين آيه ، طرز فكر و انديشه يك نسل صالح را ذكر مى كند. گفته شده كه اين آيه درباره حضرت سيد الشهداء عليه السلام است .(11) 10- ارزش تربت سيد الشهداء بعد از شهادت امام حسين عليه السلام اگر كسى بخواهد از خاك شهيد تبرك بجويد از خاك حسين بن على تهيه مى كند. ما كه مى خواهيم نماز بخوانيم ، و از طرفى سجده بر فرش و بر مطلق ماءكول و ملبوس را جايز نمى دانيم ، با خود خاكى يا سنگى بر مى داريم ، ولى پيشوايان ما به ما گفته اند به خود خاكى يا سنگى بر مى داريم ، ولى پيشوايان ما به ما گفته اند حالا كه بايد بر خاك سجده كرد بهتر كه آن خاك تربت شهيدان باشد، اگر بتوانيد از خاك كربلا براى خود تهيه كنيد كه بوى شهيد مى دهد. يعنى تو كه خدا را عبادت مى كنى سر بر روى هر خاكى بگذارى نمازت درست است ، ولى از سر بر روى آن خاكى بگذارى كه تماس كوچكى ، قرابت كوچكى ، همسايگى كوچكى با شهيد دارد و بوى شهيد مى دهد اجر و ثواب تو صد برابر مى شود. امام (صادق عليه السلام ) فرمود: سجده كنيد بر تربت جدم حسين بن على ، كه نمازى كه بر آن تربت مقدس سجده كرده ايد، حجابهاى هفتگانه را پاره مى كند. يعنى ارزش شهيد را درك بكن ، خاك تربت او به نماز تو ارزش مى دهد.(12) 11- اعطاى لقب شهيد به امام حسين در اصطلاح ، شهيد لقب مقدس امام حسين عليه السلام است و ما معمولا ايشان را به عنوان لقب شهيد مى خوانيم : الحسين الشهيد.(13) فصل دوم : فلسفه قيام امام حسين (ع ) بخش اول : دعوت كوفيان 12- امضاى هجده هزار مسلمان كوفه اصلا اردوگاه بوده است ، از اول هم به عنوان يك اردوگاه تاسيس شد. اين شهر در زمان خليفه عمر بن الخطاب ساخته شد، قبلا حيره بود. اين شهر را سعد وقاص ساخت . همان مسلمانانى كه سرباز بودند، و در واقع همان اردو، در آنجا براى خود خانه ساختند و لهذا از يك نظر قوى ترين شهرهاى عالم بود. مردم اين شهر از امام حسين دعوت مى كنند، نه يك نفر، نه دو نفر، نه هزار نفر، نه پنجاه هزار نفر و نه ده هزار نفر بلكه حدود هجده هزار نامه مى رسد كه بعضى از نامه ها را چند نفر و بعضى ديگر را شايد صد نفر امضا كرده بودند كه در مجموع شايد حدود صد هزار نفر به او نامه نوشته اند . اينجا عكس العمل امام چه بايد باشد؟ حجت بر او تمام شده است . عكس العمل ، مثبت و ماهيت عملش ، ماهيت تعاون است ، يعنى مسلمانانى قيام كرده اند، امام بايد به كمك آنها بشتابد. اينجا ديگر عكس العمل امام ماهيت منفى و تقوا ندارد، ماهيت مثبت دارد. كارى از ناحيه ديگران آغاز شده است ، امام حسين بايد به دعوت آنها پاسخ مثبت بدهد. اينجا وظيفه چيست ؟ در آنجا وظيفه نه گفتن بود. از نظر بيعت ، امام حسين فقط بايد بگويد: نه ، و خودش را پاك نگهدارد و نيالايد. و لهذا اگر امام حسين پيشنهاد ابن عباس را عمل مى كرد و مى رفت در كوهستانهاى يمن زندگى مى كرد كه لشكريان يزيد به او دست نمى يافتند، از عهده وظيفه اولش بر آمده بود؛ چون بيعت مى خواستند، نمى خواست بيعت بكند؛ آنها مى گفتند: بيعت كن ، مى گفت : نه . از نظر تقاضاى بيعت و از نظر احساس تقوا در امام حسين و از نظر اينكه بازد پاسخ منفى بدهد، با رفتن در كوهستانهاى يمن كه ابن عباس و ديگران پيشنهاد مى كردند، وظيفه اش را انجام داده بود. اما اينجا مساءله ، مساءله دعوت است ؛ يك وظيفه جديد است ، مسلمانها حدود هجده هزار نامه با حدود صد هزار امضاء داده اند. اينجا اتمام حجت است .(14) 13- علت حركت امام حسين (ع ) (اهل كوفه ) به امام حسين عليه السلام اعلام مى كنند كه شما اگر به كوفه بياييد، ما شما را يارى مى كنيم . اينجا امام حسين بر سر دو راهى تاريخ است ، اگر به تقاضاى اينها پاسخ نگويد قطعا در مقابل تاريخ محكوم است و تاريخ آينده قضاوت خواهد كرد كه زمينه فوق العاده مساعد بود، ولى امام حسين از اين فرصت نتوانست استفاده كند يا نخواست يا ترسيد و از اين قبيل حرفها. امام حسين براى اينكه اتمام حجتى با مردمى كه چنين دست به سوى او دراز كرده باشد به تقاضاى آنها پاسخ مى گويد، به تفصيلى كه باز شنيده ايم . در اينجا اين نهضت ماهيت و شكل و بعد و رنگ ديگرى به خود مى گيرد.(15) 14- دعوت نامه كوفيان معاويه از دنيا مى رود. مردم كوفه اى كه در بيست سال قبل از اين حادثه ، لا اقل پنج سال على عليه السلام در اين شهر زندگى كرده است و هنوز آثار تعليم و تربيت على به كلى از ميان نرفته است (البته خيلى تصفيه شده اند، بسيارى از سران بزرگان و مردان اينها: حجر بن عدى ها، عمرو بن حمق خزاعى ها، رشيد هجرى ها، و ميثم تمارها را از ميان برده اند براى اينكه اين شهر را از انديشه و فكر على ، از احساسات به نفع على خالى بكنند؛ ولى باز هنوز اثر اين تعليمات هست ) تا معاويه مى ميرد، به خود مى آيند، دور همديگر جمع مى شوند كه اكنون از فرصت بايد استفاده كرد، نبايد گذاشت كه فرصت به پسرش يزيد برسد، كه حسين بن على را داريم ، امام بر حق ما حسين بن على است ، ما الان بايد آماده باشيم و او را دعوت كنيم كه به كوفه بيايد و او را كمك بدهيم و لا اقل قطبى در اينجا در ابتدا به وجود آوريم ، بعد هم خلافت را خلافت اسلامى بكنيم . اينجا يك دعوت است از طرف مردمى كه مدعى هستند ما از سر و جان و دل آماده ايم ، درخت هاى ما ميوه داده است مقصود از اين جمله نه اين است كه فصل بهار است . بعضى اين جور خيال مى كنند كه درختها سبز شده و ميوه داده است يعنى آقا! الان اينجا فصل ميوه است ، بياييد اينجا مثلا شكم ميوه اى بخوريد! اين مثل است ، مى خواهد بگويد كه درختهاى انسانها سر سبزند و اين باغ اجتماع آماده است براى اينكه شما در آن قدم بگذاريد. (16) 15- پاسخ مثبت به دعوت كوفيان اينجا مى گوييم اين نهضت چند ماهيتى است ، براى اين است . از نظر عامل بيعت ، امام حسين وظيفه اى ندارد جز زير بار بيعت نرفتن . اگر به پيشنهاد ابن عباس هم عمل مى كرد و در دامنه كوهها مى رفت ، به اين وظيفه اش عمل كرده بود. از نظر انجام اين وظيفه ، امام حسين تكليفش اين نبود كه يك نفر ديگر را هم با خودش به همكارى دعوت كند. از من بيعت خواسته اند، من نمى كنم ؛ خواسته اند دامن شرافت مرا آلوده كنند، من نمى كنم . از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، وظيفه اش اين است كه به آنها پاسخ مثبت بدهد چرا كه اتمام حجت شده است .(17) 16- اتمام حجت يكى از آقايان سوال كرده است كه : اين اتمام حجت در مقابل تاريخ ، به چه شكل مى شود: پس مساءله امامت چه مى شود؟ نه ، مساءله امامت به اين معنى نيست كه امام ديگر تكليف و وظيفه شرعى نداشته باشد، اتمام حجت درباره اش معنى نداشته باشد. على عليه السلام در خطبه شقشقيه مى فرمايد: لو لا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاءس اولها .(18) راجع به زمان خلافت خودش مى گويد: اگر نبود كه مردم حضور پيدا كرده بودند و حضور مردم حجت را بر من تمام كرده بود، و اگر نبود كه خدا از علما و دانايان پيمان گرفته است كه آنجا كه مردم تقسيم مى شوند به سيرانى كه پر سير خورده اند . گرسنگان گرسنه ، عليه اين وضع نامطلوب به سود گرسنگان و عليه پرخورها قيام بكنند؛ خلافت را قبول نمى كردم . من از نظر شخص خودم علاقه اى به اين كار نداشتم ، ولى اين وظائف و مسؤ وليتها به عهده من گذاشته شده بود. امام حسين هم اين جور است . اصلا امام كه امام است ، الگو است ، پيشواست . ما از عمل امام مى توانيم بفهميم كه وظائف را چگونه بايد تشخيص داد و چگونه بايد عمل كرد. (19) 17- عوامل متعدد قيام در نهضت حسينى عوامل متعددى دخالت داشته است ، و همين امر سبب شده است كه اين حادثه با اينكه از نظر تاريخى و وقايع سطحى ، طول و تفصيل زيادى ندارد، از نظر تفسيرى و از نظر پى بردن به ماهيت اين واقعه بزرگ تاريخى ، بسيار بسيار پيچيدگى اين داستان است از نظر عناصرى كه در به وجود آمدن اين حادثه مؤ ثر بوده اند .ما در اين حادثه به مسائل زيادى بر مى خوريم : در يك سخن از بيعت خواستن از امام حسين و امتناع امام از بيعت كردن است . در جاى ديگر دعوت مردم كوفه از امام و پذيرفتن امام اين دعوت راست .در جاى ديگر، امام به طور كلى بدون توجه به مساءله بيعت خواستن و امتناع از بيعت و بدون اينكه اساسا توجهى به اين مساءله بكند كه مردم كوفه از او بيعت خواسته اند، او را دعوت كرده اند يا نكرده اند، از اوضاع زمان و وضع حكومت وقت ، انتقاد مى كند، شيوع فساد را متذكر مى شود، تغيير ماهيت اسلام را يادآورى مى كند، جلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها را بيان مى نمايد؛ و آن وقت مى گويد وظيفه يك مرد مسلمان اين است كه در مقابل چنين حوادثى ساكت نباشد. در اين مقام مى بينيم امام نه سخن از بيعت مى آورد و نه سخن از دعوت . نه سخن از بيعتى كه يزيد از او مى خواهد، و نه سخن از دعوتى كه مردم كوفه از او كرده اند. قضيه از چه قرار است ؟ آيا مساءله ، مساءله ، بيعت بود؟ آيا مساله مساله دعوت بود؟ آيا مساله ، مساله اعتراض و انتقاد و يا شيوع منكرات بود؟ كدام يك از اين قضايا بود؟ اين مساله را ما بر چه اساس توجيه كنيم ؟ به علاوه چه تفاوت واضح و بينى ميان عصر امام ، يعنى دوره يزيد با دوره هاى قبل بوده ؟ بالخصوص با دوره معاويه كه امام حسن عليه السلام با معاويه صلح كرد، ولى امام حسين عليه السلام به هيچ وجه سر صلح با يزيد نداشت و چنين صلحى را جايز نمى شمرد. حقيقت مطلب اين است كه همه اين عوامل ، مؤ ثر و دخيل بوده است . يعنى همه اين عوامل وجود داشته و امام در مقابل همه اين عوامل عكس العمل نشان داده است . پاره اى از عكس العملها و عملهاى امام بر اساس امتناع از بيعت است ، پاره اى از تصميمات امام بر اساس دعوت مردم كوفه است و پاره اى بر اساس مبارزه ، با منكرات و فسادهايى كه در آن زمان به هر حال وجود داشته است . همه اين عناصر، در حادثه كربلا كه مجموعه اى است از عكس العملها و تصميماتى كه از طرف وجود مقدس اباعبدالله عليه السلام اتخاذ شده دخالت داشته است . 18- آمادگى اهل كوفه عواملى كه در كار بوده و ممكن است در اين امر (نهضت حسينى ) دخالت داشته باشد و يا دخالت داشته است : 1- اينكه امام يگانه شخصيت لايق و منصوص و وارث خلافت و داراى مقام معنوى امامت بود. در اين جهت فرقى ميان امام و پدرش و برادرش نبود، همچنانكه فرقى ميان حكومت يزيد و معاويه و خلفاى سه گانه نبود. اين جهت به تنهايى وظيفه اى ايجاد نمى كند. اگر مردم اصلحيت را تشخيص دادند و بيعت كردند و در حقيقت با بيعت ، صلاحيت خود را و آمادگى خود را براى قبول زمامدارى اين امام اعلام كردند او هم قبول مى كند امام مادامى كه مردم آمادگى ندارند از طرفى ، و از طرف ديگر اوضاع و احوال بر طبق مصالح مسلمين مى گردد، به حكم اين دو عامل ، وظيفه امام مخالفت نيست بلكه همكارى و همگامى است همچنانكه اميرالمؤ منين عليه السلام چنين كرد، در مشورتهاى سياسى و قضايى شركت مى كرد و به نماز جماعت حاضر مى شد خودش فرمود: لقد علمتم انى احق الناس بها من غيرى ؛ و والله لاسلمن ما سلمت امورالمسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصه . در قضيه كربلا اين عامل به تنهايى دخالت نداشته است . اين عامل را به ضميمه عامل سوم كه دعوت اهل كوفه است بايد در نظر بگيريم ؛ چون عامل دعوت مردم ، براى بدست گرفتن حكومت بود نه چيز ديگر، پس اين عامل ، عامل جداگانه نيست و بايد در ضمن آن عامل ذكر شود. 2- از امام بيعت مى خواستند و در اين كار رخصتى نبود، يزيد نوشت : خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا ليس فيه رخصه . بيعت ، امضا و قبول و تاءييد بود. 3- مردم كوفه پس از امتناع امام از بيعت او را دعوت كردند و آمادگى خود را براى كمك او و به دست گرفتن خلافت و زعامت اعلام كردند، نامه هايى پى در پى آمد، قاصد امام هم آمادگى مردم را تاءييد كرد. 4- اصلى است در اسلام به نام امر به معروف و نهى از منكر، مخصوصا در موردى كه كار از حدود مسائل جزئى تجاوز كند، حرام و تحريم حلال بشود، بدعت پيدا بشود، حقوق عمومى پايمال شود، ظلم زياد بشود. امام مكرر به اين اصل استناد كرده است . در يك جا فرمود: انى لم اخرج اشرا و لا بطرا ولا مفسدا و لا ظالما، و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى ، اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى . و در جايى ديگر فرمود: سمعت جدى رسول الله : من راءى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ... و در جاى ديگر فرمود: الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهى عنه ؟ ليرغب المؤ من فى لقاء الله محقا، انى لا ارى الموت الا سعاده و الحياه مع الظالمين الا برما .(20) 19- علت دعوت مردم كوفه اين دعوت براى چيست ؟ قطعا براى قبول زمامدارى و به دست آوردن قدرت و مركز قرار دادن كوفه بود. كوفه سرباز خانه جهان اسلام بود.نامه اى كه وجوه رجال اشراف كوفه نوشتند، بسيار محكم و اصولى بود كه در يادداشتهاى نهضت حسينى شماره 16 نقل كرديم : اما بعد فالحمد لله الذى قصم عدوك العنيد الذى انتزى على هذه الامه فابتزها امرها. و غصبها فيئها، و تاءمر عليها بغير رضا منها، ثم قتل خيارها، و استبقى شرارها، وجعل مال الله دوله بين جبابرتها و اغنيائها، فبعدا له كما بعدت ثمود. انه ليس علينا امام فاقبل لعل الله يجمعنا بك على الحق . امام بعد، سپاس خدايى است كه پشت دشمن جبار و گردنكش تو را شكست ، همان دشمنى كه بر اين امت شوريد و زمام حكومتش را ربود و دارائيش را غصب كرد، و بدون رضايتشان بر آنها فرمانروايى كرد: سپس خوبانشان را كشت ، و اشرارشان را باقى داشت ، و اموال خدا را ميان گردنكشان و ثروتمندان دست بدست گردانيد. از رحمت دور باشد چنانكه قوم ثمود دور شدند، راستى كه ما رهبر نداريم ، به سوى ما بشتاب ، اميد آنكه خداوند ما را به دست شما گرد حق جمع آورد.(21) 20- چند نكته در قيام حسين (ع ) در حادثه حسينى نيز قيام كوفه يك حجت تاريخى عليه امام به شمار مى رفت امام لازم بود كه حجت خود را بر مردم در مقابل تاريخ تمام كند. در اينجا چند مطلب است : حركت امام از مكه به كوفه تنها به علت دعوت كوفه نبود، بلكه دلائل قطعى در دست است كه امام به هر حال نمى توانست در مكه بماند، و قرائن از اين جهت در دست است : اولا امام عمل حج را ناتمام گذاشت . ما مى دانيم كه در حج تمتع پس از شروع عمل ، اتمامش واجب است و فقط ضرورت بسيار مهمى نظير خوف قتل سبب جواز عدم ادامه مى شود. مگر اينكه فرض كنيم امام از اول ، عمره تمتع به جا نياورده و از اول قصد عمره مفرده كرد، چون مسلما امام در آن ايام محرم شده بود، و از احرام خارج شد. ثانيا امام حين خروج از مكه وضع خود را تشبيه مى كند به وضع موسى بن عمران در وقتى كه از مصر خارج شد و صحراى سينا را به طرف مشرق طى مى كرد و به طرف فلسطين مى آمد؛ زيرا امام اين آيه را مى خواند: فخرج منها خائفا يترقب ، قال رب نجنى من القوم الظالمين * و لما توجه تلقاء مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل .(22) اين موسى بعد از آنكه به او اطلاع رسيد: ان الملا ياءتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين .(23) ثانيا خود امام در جواب ابو هره ازدى فرمود: ان بنى اميه قد اخذوا مالى فصبرت ، و شتموا عرضى فصبرت و طلبوا دمى فهربت .(24) در جواب فرزدق فرمود: لو لم اعجل لاخذت .(25) شيخ مفيد مى گويد: و لم يتمكن من تمام الحج مخافه ان يقبض عليه بمكه فينقذ به الى يزيد بن معاويه . (26)(27) 21- كدام يك از دو عامل تقدم داشت از اين دو عامل كدام يك بر ديگرى تقدم داشت : آيا اول امام حسين از بيعت امتناع كرد و چون از بيعت امتناع كرد مردم كوفه او او دعوت كردند يا اقل زمانا چنين بود يعنى بعد از آنكه بيش از يك ماه از امتناع از بيعت گذشته بود دعوت مردم كوفه رسيد؟ يا قضيه بر عكس بود؟ اول مردم كوفه از او دعوت كردند، امام حسين ديد خوب حالا كه دعوت كرده اند او هم بايد جواب مثبت بدهد. بديهى است مردى كه كانديدا مى شود براى كارى به اين بزرگى ، ديگر براى او بيعت كردن معنى ندارد. بيعت نكرد براى اينكه به تقاضاى مردم كوفه جواب مثبت داده بود! از اين دو تا كدام است ؟ به حسب تاريخ مسلما اولى . چرا؟ براى اينكه همان روز اولى كه معاويه مرد، از امام حسين تقاضاى بيعت شد؛ بلكه معاويه قبل از اينكه بميرد، آمد به مدينه و مى خواست با هر لم و كلكى هست ، در زمان حيات خودش از امام حسين و دو سه نفر ديگر بيعت بگيرد كه آنها به هيچ شكل زير اين بار نرفتند. مساءله تقاضاى بيعت و امتناع از آن ، تقدم زمانى دارد. خود يزيد هم وقتى معاويه مرد، همراه اين خبر كه به وسيله يك پيك سيك سير و تندرو فرستاد كه در ظرف چند روز با آن شترهاى جمار خودش را به مدينه رساند، نامه اى فرستاد و همان كس كه خبر مرگ معاويه را به والى مدينه داد، آن نامه را هم به او نشان داد كه : خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا . از حسين بن على و اين دو سه نفر ديگر، به شدت ، هر طور كه هست بيعت بگير.هنوز شايد كوفه خبر نشده بود كه معاويه مرده است . به علاوه تاريخ اينطور مى گويد كه از امام حسين تقاضاى بيعت كردند، امام حسين امتناع كرد، حاضر نشد، دو سه روز به همين منوال گذشت ، هى مى آمدند، گاهى با زبان نرم و گاهى با خشونت ، تا حضرت اساسا مدينه را رها كرد. در بيست و هفتم رجب امام حسين از مدينه حركت كرد و دو سوم شعبان به مكه رسيد. دعوت مردم كوفه در پانزدهم رمضان به امام حسين رسيد، يعنى بعد از آنكه يك ماه و نيم از تقاضاى بيعت و امتناع امام گذشته بود، و بعد از اينكه بيش از چهل روز بود كه امام اساسا در مكه اقامت كرده بود. بنابراين مساءله اين نيست كه اول آنها دعوت كردند، بعد امام جواب مساعد داد و چون جواب مساعد داده بود و از طرف آنها كانديد شده بود ديگر معنى نداشت كه بيعت بكند، يعنى بيعت نكرد چون به كوفى ها جواب مساعد داده بود! خير، بيعت نكرد قبل از آنكه اصلا اسم تقاضاى كوفى ها در ميان باشد، و فرمود: من بيعت نمى كنم ولو در همه زمين ماءوى و مرجعى براى من باقى نماند. يعنى اگر تمام اقطار روى زمين را بر من ببندند كه يك نقطه براى زندگى من وجود نداشته باشد، باز هم بيعت نمى كنم . 22- علت هجرت امام به سوى كوفه آن حضرت بدين منظور به سوى كوفه حركت كرده است كه با پشتيبانى نيروهايى كه نماينده وى ، مسلم بن عقيل آماده كرده بود به فرياد مردم ستمديده برسد و از آن نيروها آتشى بر افروزد و ريشه استبداد سياه را بسوزاند و كاخ ظلم و ستم را ويران سازد و بر ويرانه هاى حكومت عدالت كش بنى اميه ، حكومتى صددرصد اسلامى و عدالت گستر تاءسيس نمايد و نقشه فرزند پيغمبر صلى الله عليه وآله اين بوده است كه قدرت را با قدرت جواب بگويد و كلوخ انداز را با سنگ پاداش بدهد. از اين سخنان آتشين حسين بن على عليه السلام روشن مى شود كه شرائط پيروزى آن حضرت بر دشمن موجود بوده .(28) 23- حداكثر اثر دعوت مردم كوفه امام در بين راه به سرحد كوفه مى رسد با لشكر خر مواجه مى شود. به مردم كوفه مى فرمايد: شما مرا دعوت كرديد. اگر نمى خواهيد بر مى گردم . معنايش اين نيست كه بر مى گردم و با يزيد بيعت مى كنم و از تمام حرفهايى كه در باب امر به معروف و نهى از منكر، شيوع فسادها و وظيفه مسلمان در اين شرايط گفته ام ، صرف نظر مى كنم ، بيعت كرده و در خانه خود مى نشينم و سكوت مى كنم . خير، من اين حكومت را صالح نمى دانم و براى خود وظيفه اى قائل هستم ، شما مردم كوفه مرا دعوت كرديد، گفتيد: اى حسين ! تو را در هدفى كه دارى مى دهيم ، اگر بيعت نمى كنم ، نكن . تو به عنوان امر به عنوان امر به معروف و نهى از منكر اعتراض دارى ، قيام كرده اى ، ما تو را يارى مى كنيم . من هم آمده ام سراغ كسانى كه به من وعده يارى داده اند .حال مى گوييد مردم كوفه به وعده خودشان عمل نمى كنند، بسيار خوب ما هم به كوفه نمى رويم ، بر مى گرديم به جايى كه مركز اصلى خودمان است . به مدينه يا حجاز يا مكه مى رويم تا خدا چه خواهد.به هر حال ما بيعت نمى كنيم ، ولو بر سر بيعت كردن كشته شويم . پس حداكثر تاءثير اين عامل يعنى دعوت مردم كوفه اين بوده كه امام را از مكه بيرون بكشاند، و ايشان به طرف كوفه بيايند. 24- وظيفه امام از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، امام حسين عليه السلام وظيفه دارد به سوى كوفه بيايد تا وقتى كه آنها سر قولشان هستند. از آن ساعتى كه آنها جا زدند، زير قولشان زدند و شكست خوردند و رفتند، ديگر امام حسين عليه السلام از اين نظر وظيفه اى ندارد، وقتى مساءله به دست گرفتن زمام حكومت از ناحيه آنها منتفى مى شود، امام حسين هم ديگر وظيفه اى ندارد، ولى كار امام حسين كه منحصر به اين نبوده است . عامل دعوت مردم كوفه يك عامل موقت بود، يعنى عاملى بود كه از پانزدهم رمضان آغاز شود؛ مرتب نامه ها متبادل مى شد و اين امر ادامه داشت تا وقتى كه امام به نزديكى كوفه يعنى مرزهاى عراق و عربستان سعودى رسيدند. بعد كه با حر بن يزيد رياحى ملاقات كرد و آن خبرها از جمله خبر قتل مسلم رسيد، ديگر موضوع دعوت مردم كوفه منتفى شد و از اين نظر امام وظيفه اى نداشت .و لهذا امام وقتى كه با مردم كوفه صحبت مى كند و مخاطبش مردم كوفه هستند نه يزيد و حكومت وقت ، به آن شيعيان سست عنصر مى گويد: مرا دعوت كرديد، من آمدم . نمى خواهيد، بر مى گردد. شما مرا دعوت كرديد، دعوت شما براى من وظيفه ايجاب كرد، اما حالا كه پشيمان شديد، من بر مى گردم . آيا اين ، يعنى ديگر بيعت هم مى كنم ؟ ابدا. آن ، عامل و مساءله ديگرى است ؛ چنانكه خودش گفت : اگر در تمام روى زمين يك نقطه وجود نداشته باشد كه مرا جا بدهد (نه تنها مرا جا ندهيد) باز هم بيعت نمى كنم .(29) 25- پر هيجان ترين سخنان امام يكى از اشتباهاتى كه نويسنده كتاب شهيد جاويد در اينجا كرده است ، به نظر من اين است كه براى عامل دعوت مردم كوفه ، ارزش بيش از حد قائل شده است ، گويى خيال كرده است كه عامل اساسى و اصلى ، اين است . البته اينها، اجتهاد و استنباط است . خوب ، يك كسى استنباط مى كند، اشتباه مى كند. اشتباه كرده است . غير از اين من چيزى نمى خواهم بگويم . يك اشتباه بوده است . خير، در ميان اين عاملها، اتفاقا كوچكترين آنها از نظر تاءثير، عامل دعوت مردم كوفه است . والا اگر عامل اساسى اين مى بود، آن وقتى كه به امام خبر رسيد كه زمينه كوفه ديگر منتفى شد. امام مى بايست دست از آن حرفهاى ديگرش هم بر مى داشت و مى گفت بسيار خوب ، حالا كه اينطور شد، پس ما بيعت مى كنيم ؛ ديگر دم از امر به معروف و نهى از منكر هم نمى زنيم . اتفاقا قضيه بر عكس است . داغ ترين خطبه هاى امام حسين ، شورانگيزترين و پرهيجان ترين سخنان امام حسين ، بعد از شكست كوفه است . (30) 26- علت هجرت به مكه در سال شصتم هجرت ، معاويه مرد، بعد مردم كوفه از امام حسين دعوت كردند كه آن حضرت را به خلافت انتخاب كنند. امام حسين عليه السلام به كوفه آمد، مردم كوفه غدارى و بى وفايى كردند، ايشان را يارى نكردند، امام حسين كشته شد! انسان وقتى اين تاريخ ‌ها را مى خواند فكر مى كند امام حسين مردى بود كه در خانه خودش راحت نشسته بود، كارى به كار كسى نداشت و درباره هيچ موضوعى هم فكر نمى كرد، تنها چيزى كه امام را از جا حركت داده ، دعوت مردم كوفه بود! در صورتى كه امام حسين در آخر ماه رجب كه اوايل حكومت يزيد بود، براى امتناع از بيعت ، از مدينه خارج مى شود و چون مكه ، حرم امن الهى است ، و در آنجا امنيت بيشترى وجود دارد و مردم مسلمان احترام بيشترى براى آنجا قائل هستند و دستگاه حكومت هم مجبور است نسبت به مكه احترام بيشترى قائل شود، به آنجا مى رود (روزهاى اولى است كه معاويه از دنيا رفته و شايد هنوز خبر مردن او به كوفه نرسيده )، نه تنها براى اينكه آنجا ماءمن بهترى است بلكه براى اينكه مركز اجتماع بهترى است . 27- جواب امام به مردم كوفه امام در جواب آنها (مردم كوفه ) ضمن ابلاغى كه به نام مسلم صادر مى كند مى نويسد: انى بعثت اليكم اخى و ابن عمى و ثقتى بيتى ... و لعمرى ما الامام الا العمل بالكتاب القائم بالقسط، الدائن بدين الله (31) در اين نامه تز امام راجع به حاكم و حكومت مشخص مى شود، و نشان مى دهد عنايت امام را به مساءله رهبرى در درجه اول ، و اينكه بزرگترين منكر خود يزيد است و پستى كه اشغال كرده است . وضع امام از اين جهت عينا وضع پدرش على عليه السلام است بعد از كشته شدم عثمان كه آن حضرت اجتماع مردم را بر بيعت ، اتمام حجت بر خود مى داند با اينكه قلبا مايل نيست از باب اينكه آينده را مبهم مى داند و فرمود: فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان (32)... و فرمود: لولا حضور الحاضر الحاضر و قيام الحجه بوجوه الناصر لالقيت حبلها على غربها و لسقيت آخرها بكاس اولها. (33) اتمام حجت به معنى اين نيست كه حجت خدا عالم لاسر و الخفيات بر مردم تمام شود ليهلك من هلك عن بينه و يحيى من حى عن بينه (34) بلكه تمام شدن حجت امام است بر مردم حاضر و آينده ؛ زيرا قطعا اگر امام زير بار نمى رفت ، مردم آن عصر و عصرهاى آينده آن را به عنوان از دست دادن يك فرست بسيار مناسب تشخيص مى دادند.(35) بخش دوم : رد بيعت با يزيد 28- امضا نكردن بيعتى ننگين امام حسين عليه السلام در مدينه است . معاويه قبل از مردنش - كه مى خواهد جانشينى يزيد را براى خود مسلم بكند - مى آيد در مدينه مى خواهد از امام بيعت بگيرد يعنى امضا كردن و صحه گذاشتن نه تنها روى خلافت شخص يزيد، بلكه همچنين روى سنتى كه معاويه پايه گذارى كرده است كه خليفه كه خليفه پيشين خليفه بعدى را تعيين كند، نه اينكه خليفه پيشين برود بعد مردم جانشين خليفه بعدى را تعيين بكنند، يا اگر شيعه بودند به نصى كه از طرف پيغمبر خليفه اكرم رسيده است عمل بكنند. نه ، يك امرى كه نه شيعه مى گويد و نه سنى : خليفه اى ، خليفه ديگر را، پسر خودش را به عنوان ولى عهد مسلمين تعيين بكند. بنابر اين ، اين بيعت تنها امضا كردن خلافت آدم ننگينى مانند يزيد نيست ، امضا كردن سنتى است كه براى اولين بار به وسيله معاويه مى خواست پايه گذارى بشود. در اينجا آنها از امام حسين بيعت مى خواهند، يعنى از ناحيه آنها يك تقاضا ابراز شده است ؛ امام حسين عكس العمل نشان مى دهد، عكس العمل منفى . بيعت مى خواهيد؟ نمى كنم . در اينجا عمل امام حسين ، عمل منفى است ، از سنخ تقواست ، از سنخ اين است كه هر انسانى در جامعه خودش مواجه مى شود با تقاضاهايى كه به شكل هاى مختلف ، بصورت شهوت ، به صورت مقام ، به صورت ترس و ارعاب از او مى شود و بايد در مقابل آنها بگويد: نه ، يعنى تقوا. آنها مى گويند: بيعت ، امام حسين مى گويد: نه تهديد مى كنند، مى گويد: حاضرم كشته بشوم و حاضر نيستم بيعت بكنم . تا اينجا اين نهضات ، ماهيت عكس العملى آن هم عكس العمل منفى در مقابل نا مشروع دارد و به تعبير ديگر، ماهيتش ، ماهيت تقواست ، ماهيت قسمت اول اول لا اله الله يعنى لا اله است ؛ در مقابل تقاضاى نا مشروع ، نه گفتن است (تقوا) . (36) 29- عناصر نهضت حسينى پس از مرگ معاويه ، يزيد، بلافاصله نامه اى از شام به حاكم مدينه وليد بن عتبه بن ابى سفيان كه از بنى اعمام خودش بود نوشت و در آن ، خبر درگذشت معاويه و نيز اينكه خودش در جاى پدرش نشسته است را به او رساند. و در نامه جداگانه اى نام چند نفر را نوشت و در راس آنها حسين بن على عليه السلام كه حتما بايد از اينها بيعت بگيرى . امام حسين عليه السلام حاضر به بيعت كردن نشد (كه داستانش را شايد مكرر شنيده ايد) و پس از چند روزى كه در مدينه توقف كرد، در حالى كه مى دانست اينها دست بردار نيستند، با اهل بيت و خاندانش به سوى حرم امن الهى بيت الله الحرام در مكه حركت كرد و به آنجا رفت . يعنى در دهه آخر ماه رجب بود كه خبر مرگ معاويه به مدينه رسيد از امام حسين عليه السلام تقاضاى بيعت كردند. شايد در حدود بيست و هفتم ماه رجب بود كه امام حسين عليه السلام به طرف مكه حركت كرد و در سوم ماه شعبان كه روز ولادت ايشان هم هست ، وارد مكه شد، و تا هشتم ماه ذى الحجه در مكه اقامت كرد. به هر حال به هيچ وجه حاضر نشد آن تقاضايى را كه از او شده بود تمكين كند. اين (پاسخ منفى دادن ) يك گفته است ، گفته اى كه به اين نهضت ماهيت مخصوص مى دهد، و آن ماهيت نفى و عدم تمكين و تسليم در مقابل تقاضاهاى جابرانه قدرت حاكم زمان است . عنصر ديگرى كه در اين نهضت دخالت دارد، عنصر امر به معروف و نهى از منكر است كه در كلمات خود حسين بن على عليه السلام تصريح قاطع به اين مطلب شده است و شواهد و دلايل زيادى دارد. يعنى اگر فرضا از او بيعت هم نمى خواستند باز او سكوت نمى كرد. عنصر ديگر، عنصر اتمام حجت است . در آن روز اسلام سه مركز بزرگ و مؤ ثر داست : مدينه كه دارالهجره پيغمبر بود، شام كه دارالخلافه بود كوفه كه قبلا دارالخلافه اميرالمؤ منين على عليه السلام بود، و به علاوه شهر جديدى بود كه به وسيله سربازان مسلمين در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود و آنرا سرباز خانه اسلامى مى دانستند و از اين جهت با شام برابرى مى كرد. از مردم كوفه ، يعنى از سربازخانه جان اسلام بعد از اينكه اطلاع پيدا مى كنند كه امام حسين حاضر نشده است با يزيد بيعت تكند، در حدود هجده هزار نامه مى رسد. نامه ها را به مركز مى فرستند.(37) 66- امر به معروف عملى (امام حسين عليه السلام يكى از بزرگترين سردارهاى آنها را به سوى خود آورده ، كسى كه اساسا نامزدى اميرى بود: حر بن يزيد رياحى . او آدم كوچكى نبود اگر حساب مى كردند بعد از عمر سعد شخصيت دوم در اين لشكر كيست ، غير از حر بن يزيد رياحى كسى نبود. مرد بسيار با شخصيتى بود. به علاوه اولين كسى بود كه با هزار سوار ماءمور اين كار شده بود. ولى نيرو و جاذبه و ايمان و عمل ، امر به معروف عملى حسين بن على عليه السلام ، حر بن يزيد رياحى را كه روز اول شمشير به روى امام كشيده بود، وادار به تسليم كرد. توبه كرد، جزء التائبون شد. التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر. 67- حسين زنده كننده نهضت پيامبر ابا عبدالله يك مصلح است ، اين تعبير مال خودش است : انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لامفسدا و لا ظاما، و انما لطلب الاصلاح فى امه جدى ، اريد ان امر بالمعروفو انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى . اين را حضرت در نامه اى به عنوان وصيت نامه ، به برادرشان محمد بن حنفيه كه مريض بود به طورى كه از ناحيه دست فلج داشت و قدرت اين را كه در ركاب حضرت باشد و خدمت بكند نداشت ، نوشتند و به او سپردند، چرا؟ براى اينكه دنيا از ماهيت نهضت او آگاه شود: مردم دنيا! من مثل خيلى ها نيستم كه قيامم ، انقلابم به خاطر اين باشد كه خودم به نوايى رسيده باشم ، براى اينكه مال و ثروتى تصاحب كنم ، براى اينكه به ملكى رسيده باشم اين را مردم دنيا از امروز بدانند (اين نامه را در مدينه نوشت ): قيام من ، قيام مصلحانه است . من يك مصلح در امت جرم هستم ، قصدم امر به معروف و نهى از منكر است . قصدم اين است كه سيرت رسول خدا صلى الله عليه وآله را زنده كنم ، قصدم اين است كه روش على مرتضى را زنده كنم . سيره پيغمبر مرد، روش على مرتضى مرد، مى خواهم اين سيره و اين روش را زنده كنم . 68- ارزش دادن به عامل امر به معروف عنصر امر به معروف و نهى از منكر ارزش داد به نهضت حسينى ، اما حسين هم به امر به معروف و نهى از منكر ارزش داد. امر به معروف و نهى از منكر نهضت حسينى را بالا برد ولى حسين عليه السلام اين اصل را به نحوى اجرا كرد كه شاءن اين اصل بالا رفت ، يك تاج افتخار به سر اصل امر به معروف و نهى از منكر نهاد. (خيليها مى گويند امر به معروف و نهى از منكر مى كنيم . حسين هم اول مثل ديگران فقط يك كلمه حرف مى زد، گفت : اريد ان امر بالمعروف و انهى عن المنكر، و اسير بسيره جدى و بى ) .(65) 69- آبروى امر به معروف و نهى از منكر در مورد حسين بن على به حق مى شود گفت كه به اصل امر به معروف و نهى از منكر ارزش و اعتبار داد، آبرو داد به اين اصل كه آبروى مسلمين است . اينكه مى گويم اين اصل آبروى مسلمين است و به مسلمين ارزش مى دهد، از خودم نمى گويم ، عين تعبير آيه قرآن است : كنتم خير امه اخرجت للناس تاءمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر. ببينيد قرآن چه تعبيرهايى دارد! به خدا آدم خيرت مى كند از اين تعبيرهاى قرآن . كنتم خير امه اخرجت للناس شما چنين بوده ايد (بوده ايد) در قرآن در اينگونه موارد يعنى هستيد، شما با ارزش ترين ملتها و امتهايى هستيد كه براى مردم به وجود آمده اند .ولى چه چيز به شما ارزش داده است و مى دهد كه اگر آنرا داشته باشيد با ارزش ترين امتها هستيد؟ تاءمرون بالوعروف و تنهون عن المنكر اگر امر به معروف و نهى از منكر در ميان شما باشد، اين اصل به شما امت مسلمان ارزش مى دهد. شما به اين دليل با ارزش ترين امتها هستيد كه اين اصل را داريد؛ (كه در صدر اول هم چنين بوده است .) اين اصل به شما ارزش داده است . پس آيا آن روزى كه اين اصل را در ميان ما نيست ، يك ملت بى ارزش مى شويم ؟ بله همين طور است . ولى حسين به اين اصل ارزش داد.(66) 70- زينت دهنده امر به معروف و نهى از منكر يكى از آقايان مى گفت : شخصى را ديدم كه درباره شخص ديگرى خيلى قر مى زد.ديدم در حد تكفير و تفسيق درباره او عصبانى است . گفتم : مگر او چه كرده كه تو او را اينقدر بد مى دانى (يك آدم بد ملعون جهنمى )؟ گفت : آخر او لب برگردان پيرهن آدمى يعنى پيراهنش يقه دار است (خنده حضار) حال وقتى كه نهى از منكر ما در اين حد بخواهد تنزل بكند، ما اين اصل را پايين آورده ايم ، حقير و كوچك كرده ايم . آن امر به معروف و ناهى از منكرهايى كه در كشور سعودى هستند، آبروى امر به معروف و نهى از منكر را برده اند .فقط يك شلاق به دست گرفته كه كسى مثلا (كعبه يا ضريح پيغمبر را) نبوسد. اين ديگر شد نهى از منكر! ولى حسين ببينيد! امر به معروف و نهى از منكر كار او بود، از بيخ و بن . به تمام معروفى اسلام نظر داشت و فهرست ميداد، و نيز به تمام منكرهاى جهان اسلام . مى گفت : اولين و بزرگترين منكر جهان اسلام خود يزيد است . فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب القائم بالقسط و الدائن بدين الله (67) امام و رهبر بايد خودش عامل به كتاب باشد، خودش عدالت را به پا دارد و به دين خدا متدين باشد. آنچه را كه داشت ، در راه اين اصل در طبق اخلاص گذاشت . به مرگ در راه امر به معروف و نهى از منكر زينت بخشيد. به اين مرگ شكوه و جلال داد. از روز اولى كه مى خواهد بيرون بيايد، سخن از مرگ زيبا مى گويد چقدر تعبير زيباست ! هر مرگى را نمى گفت زيبا، مرگ در راه حق و حقيقت را زيبا مى دانست : خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه چنين مرگى مانند يك گردنبند كه براى زن زينت است ، براى انسان زينت است . صريح تر، آن اشعارى است كه در بين راه وقتى كه به طرف كربلا مى آمد مى خواند كه احتمالا از خود ايشان است و احتمالا هم از اميرالمؤ منين عليه السلام است : و ان تكن الدنيا تعد نفسيه فدار ثواى الله اعلى و انبل اگر چه دنيا قشنگ و نفيس و زيباست ، اما هر چه دنيا قشنگ و زيبا باشد، آن خانه پاداش الهى خيلى قشنگ تر و زيباتر و عالى تر است . و ان تكن الاموال للترك جمعها فمابال متروك به المرء يبخل اگر مال دنيا را آخرش بايد گذاشت و رفت ، چرا انسان نبخشد، چرا به انسان به ديگران كمك نكند، چرا انسان خير نرساند. و ان تكن الابدان للموت انشات فقبل امرء باسيف فى الله افضل (68) اگر اين بدنها آخر كار بايد بميرد، آخرش اگر در بستر هم شده بايد مرد، در مبارزه با يك بيمارى و يك ميكروب هم شده بايد مرد، پس چرا انسان زيبا نميرد؟ پس كشته شدن انسان به شمشير در راه خدا بسيار جميل تر و زيباتر است . (69) 71- تكيه امام به عامل امر به معروف و نهى از منكر امام حسين تا چه اندازه روى عامل امر به معروف و نهى از منكر تكيه دارد و اوست كه هجوم آورده به اين دولت و حكومت فاسد. از نظر اين عامل ، امام حسين مهاجم به حكومت فاسد وقت است ، تاءثر است ، انقلابى است . بين راه دارد مى آيد، چشمش مى افتد به دو نفر كه از طرف كوفه مى آيند مى ايستد تا با آنها صحبت كند. آنها مى فهمند كه امام حسين است ، راهشان را كج مى كنند. امام هم مى فهمد كه دلشان نمى خواهند حرفى بزنند، راه خودش را ادامه مى دهد. بعد از اصحابش كه پشت سرآمده بود، آن دو را ديد و با آنها صحبت كرد. آنها قضاياى ناراحت كننده كوفه را از شهادت مسلم و هانى براى او نقل كردند، گفتند: والله ! ما خجالت كشيديم اين خبر را به امام حسين بدهيم . آن مرد بعد كه به امام ملحق شد، وارد منزلى كه امام در آن نشسته بود، شد. گفت : من خبرى دارم ، هر طور كه اجازه مى فرماييد بگويم ؛ اگر اجازه مى فرماييد اينجا عرض بكنم ، اينجا عرض مى كنم ، اگر نه ، مى خواهيد كه من به طور خصوصى عرض بكنم ، بطور خصوصى عرض مى كنم . فرمود: بگو، من از اصحاب خودم چيزى را مستور ندارم ، با هم يكرنگ هستيم . قضيه را نقل كرد كه آن دو نفرى كه ديروز شما مى خواستيد با آنها ملاقات كنيد ولى آنها راهشان را كج كردند، من با آنها صحبت كردم ؛ گفتند قضيه از اين قرار است : كوفه سقوط كرد، مسلم و هانى كشته شدند. تا اين جمله را شنيد، اول اشك از چشمانش جارى شد. حالا ببينيد چه جمله اى را مى خواند: من المؤ منين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بداو تبديلا . (70) (اصلا در قرآن آيه اى مناسب تر براى چنين موقعى پيدا نيم كنيد.) بعضى از مؤ منين به پيمانى كه با خداى خويش بستند، وفا كردند، از اينهايى كه وفا كننده به پيمان خويش هستند، بعضى از آنها گذشتند و رفتند شهيد شدند و عده ديگر هم انتظار مى كشند نوبت آنها بشود. يعنى ما فقط براى كوفه نيامديم . كوفه سقوط كرد كه كرد. حركت ما كه براى ما اين وظيفه را ايجاب مى كرد كه عجالتا از مكه بياييم به طرف كوفه . ما وظيفه بزرگ تر و سنگين ترى داريم . مسلم به پيمان خود وفا كرد و كارش گذشت ، پايان يافت ، شهيد شد، آن سرنوشت مسلم را ما هم پيدا كنيم .(71) 72- استغناى طبع امام حسين (ع ) حسين بن على به نام يك نفر مصلح و بنام يك نفر اصلاح طلب كه بايد در امت اسلام اصلاح ايجاد كرد، قيام كرد و به مردم عشق و ايده آل دارد. ركن اول حماسه زنده شدن يك قوم همين است .ملتى شخصيت دارد كه حسن استغناء و بى نيازى دو او باشد، اينهاست درسهاى آموزنده اى كه از قيام حسين بن على بايد آموخت . او حس استغناء و بى نيازى به مردم داد. روزى كه مى خواهد از مكه حركت كند، يك ذره قيام خودش را مشروط نميكند و اينطور مى فرمايد: خط الموت على ولد و در آخر خطبه مى فرمايد: فمن كان فينا باذلا مهجته موطنا على لقاء الله نفسه ، فليرحل معنا فاننى راحل مصيحا ان شاه الله تعالى ؛ من فردا صبح حركت مى كنم هر كس كه آماده جانبازى است و حاضر است خون قلب خودش را در راه مخا بريزد و تصميم به ملاقات حق گرفته است ، فردا صبح حركت كند كه من رفتم . ديگر بيش از اين حرفى نيست . اين مقدار استغناء قطعا در دنيا نظير ندارد.(72) 73- دو شهيد مشابه شايد شباهت بين عيسى و سيد الشهداء در يك امر ديگر هم باشد و آن عدم سابقه اسمى است ، و شايد اين جهت مربوط به يحيى باشد نه عيسى ، و در اين صورت شباهت بين حسينى عليه السلام و يحيى است ، كما اينكه اين دو در شهادت به خاطر يك مرد بسيار فاسد با هم شبيهند و هر دو شهيد امر به معروف و نهى از منكرند. و ان من هوان الدنيا ان راس يحيى اهدى الى بغى من بغايا بنى اسرائيل .(73)(74) 74- هدف مشترك حسين و اهل بيت در اين نهضت ، چقدر امر به معروف و نهى از منكر عملا صورت گرفت ؟ وجود مقدس حسين بن على عليه السلام ، (در اين نهضت عملا بك آمر به معروف و ناهى از منكر بود) و از او بيشتر، بعد از شهادت ابا عبدالله عليه السلام اهل بيت بزرگوار آن حضرت ، از بعد از روز عاشورا، از همان روز يازدهم و حداقل از روز دوازدهم ، به عنوان يك گروه امر به معروف و نهى از منكر كردند در آمدند؛ و تا پايان اين ماجرا هر جا كه بودند، امر به معروف و نهى از منكر كردند. آنها هرگز به صورت يك جمعيت شكست خورده در نيامدند. آنها هم مثل خود ابا عبدالله ، پايان كار را زنده ماندن يا كشته شدن نمى دانستند كه بگويند مطلب اين بود كه حسين زنده بماند و به خلافت برسد يا حداقل در گوشه اى برود زندگى كند، پس حالا كه حسين كشته شد، مطلب تمام شد. نه ، آنها همان هدف حسينى بودند. 75- تا آخرين نفس امر به معروف و نهى از منكر كشته شدن ابا عبدالله ، از يك نظر براى آنها (اهل بيت ) آغاز كار بود نا پايان كار. و چقدر زيبا و جالب توجه است وضع اهل بيت پيغمبر! و راستى وقتى انسان اينها را تجزيه و تحليل مى كند، در مقابل اين عظمت و زيبايى ، در مقابل اين قوت ، در مقابل اين قدرت روح ، در مقابل اين همه ايمان و يقين ، در مقابل اين همه شجاعت روحى ، غرق در حيرت مى شود و جز اينكه در مقابل آنها سر تعظيم فرود آورد كار ديگرى نمى تواند بكند. تا آخرين لحظه تبليغ كردند، نهى از منكر و امر به معروف كردند، دعوت به اسلام كردند. 76- زير و رو شدن شام در نهضت حسينى ، عنصر امر به معروف و نهى از منكر را، از اين وجه و جهت هم بايد در نظر گرفت كه اين نهضت ، يك نهضت امر به معروف و نهى از منكر بود؛ و آثار اين امر به معروف و نهى از منكر را هم بايد بررسى كرد، مخصوصا در خود شام چگونه شام را زير و رو كرد. 77- انگيزه حقيقى قيام بعضى افراد چون در زمان بعد از وقوع حادثه كربلا زندگى مى كنند به طور ناخودآگاه فكرشان از اول متوجه شهادت امام مى شود و فقط آن سخنانى را كه درباره شهادت آن حضرت است مرد توجه قرار مى دهند، و ديگر به سخنانى كه امام حسين عليه السلام درباره تشكيل حكومت اسلامى و تغيير حكومت اسلامى و تغيير حكومت ظلم و سوزاندن ريشه استبداد و فرياد رسى عدالتخواهان ستمديده فرموده توجه نمى كنند.(75) 78- فلسفه شهادت حسين بن على (ع ) انتسابت را به على بن ابى طالب درست كن ، يا على بگو، اسمت شيعه باشد و در ديوان عزاداران حسينى ثبت بشود، همين كافى است . جزء حزب باش ، خيال كرديم العياذ بالله حسين بن على عليه السلام يك آدم حزب باز است . مى گويد: هر كس كه كارت عضويت در اينجا صادر كرد همان كافى است و مصونيت پيدا مى كند! اساسا فلسفه شهادت حسين بن على عليه السلام اين بود كه مى خواست اسلام را در مرحله عمل زنده كند، اشهد انك قد اقمت الصلوه و آتيت الزكاه و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده . (76) يعنى تو كشته شدى كه اسلام را در عمل زنده كنى . ولى ما مى گوئيم ، نه او كشته شد براى اينكه عمل را در اسلام بميراند، انتساب و وابستگى ظاهرى را درست كند. 79- شرايط امر به معروف و نهى از منكر اين وظيفه بزرگ (امر به معروف و نهى از منكر) دو ركن ، دو شرط اساسى دارد: يكى از آنها رشد، آگاهى و بصيرت است . حالا كه من گفتن امر به معروف و نهى از منكر، لابد همه ما خيال كرديم كه خوب از اينجا برويم و امر به معروف و نهى از منكر چيست و چگونه بايد انجام شود؟ تا حالا كه امر به معروف و نهى از منكرهاى ما در اطراف دگمه لباس و بند كفش مردم بوده است ، در حول و حوش موى سر و دوخت لباس مردم بوده است ! ما اصلا معروف چه مى شناسيم كه چيست ؟ منكر چه مى شناسيم كه چيست ؟ ما گاهى معروف ها را به جاى منكر مى گيريم و منكرهاى را به جاى معروف . بهتر اينكه ما جاهل ها امر به معروف و نهى از منكر نكنيم . چه منكرها كه به نام امر به معروف و نهى از منكر به وجود نيامد. آگاهى و بصيرت مى خواهد، خبرت و خبرويت مى خواهد، دانايى ، روانشناسى و جامعه شناسى مى خواهد نا انسان بفهمد كه چگونه امر به معروف و نهى از منكر كند، يعنى راه معروف را تشخيص بدهد، ببيند معروف كجاست ؛ منكر را تشخيص بدهد، ريشه منكر به بدست بياورد، از كجا آن منكر نكند. چرا؟ لانه ما يفسده اكثر مما يصلحه ؛ (77) چون جاهل هنگامى كه امر به معروف و نهى از منكر مى كند، مى خواهد بهتر كند بدتر مى كند. و چقدر در اين زمينه مثالهاى زياد است . شايد شما بگوييد ما جاهليم ، پس امر به معروف و نهى از منكر از ما ساقط جواب شما را داده اند .قرآن مى فرمايد: اليهلك من هلك عن بينه و يحيى من حى عن بينه (78) لئلا يكون للناس على الله حجه بعد الرسل . (79) 80- يك درجه از امر به معروف و نهى از منكر يك درجه امر به معروف و نهى از منكر اين است كه : مردم ! بر فرزندانتان اسمهاى اسلامى نگذاريد. (اين امر به معروف است ).مبارزه كنيد با اسم هاى غير اسلامى . (اين نهى از منكر است ) . براى مؤ سسانتان نام اسلامى بگذاريد. نامهاى اسلامى را زنده نگه داريد. زبان اسلام را زنده نگه داريد. زبان عربى يك قوم نيست ، زبان اسلام است . زبان عربيت زبان عرب نيست ، زبان اسلام است . اگر قرآن نبود، اصلا اين زبان در دنيا وجود نداشت . از اهم وظايف ما اين است كه اين زبان را حفظ كنيم . فصل سوم : آگاهى و اشتياق امام حسين (ع ) به جهاد و شهادت 81- قداست شهادت بسيارى از مردم ما صرفا بر مظلومين ابا عبدالله و بى جرمى و بى دخالتى آن حضرت مى گريند، و تاءسفشان از اين است كه امام حسين مانند كودكى كه قربانى هوس يك جاه طلب مى شود نفله شد و خونش هدر رفت . در صورتى كه اگر اين چنين باشد آن حضرت مظلوم و بى تقصير هست ، همچنانكه همه قربانيان آنگونه جنايات مظلوم و بى تقصيرند، ولى ديگر شهيد نيست تا چه رسد كه سيدالشهداء باشد. امام حسين صرفا يك قربانى هوس هاى جاه طلبانه ديگران نيست . شك ندارد كه از آن جهت كه اين فاجعه به كشندگان او انتساب دارد، جنايت است ، هوس است ، ايستادگى آگاهانه و مقاومت هوشيارانه در راه هدف مقدس است . از او بيعت و امضا و تسليم مى خواستند و او با توجه به همه عواقب زير بار نرفت ، به علاوه او سخت معترض بود و سكوت در آن شرائط را گناهى عظيم تلقى مى كرد. تاريخ آن حضرت ، مخصوصا آن حضرت گواه روشن اين مطلب است . پس شهادت ، قداست خود را از اينجا كسب مى كند كه فداكردن آگاهانه تمام هستى خود است در راه هدف مقدس .(80) 82- آگاهى حسين بر قلوب كوفيان امام حسين از اول حركتش معلوم بود كه مردم كوفه را آماده نمى بيند، مردم سست عنصر و مرعوب شده اى مى داند. در عين حال جواب تاريخ را چه بدهد؟ قطعا اگر امام حسين به مردم كوفه اعتنا نمى كرد، همين ما كه امروز اينجا نشسته ايم : مى گفتيم چرا امام حسين جواب مثبت نداد. ابو سلمه خلال كه به او مى گفتند وزير آل محمد در دوره بنى العباس ، وقتى كه ميانه اش به خليفه عباسى به هم خورد كه طولى هم نكشيد كه كشته شد، فورا دو تا نامه نوشت ، يكى به امام جعفر صادق و يكى به عبدالله محض و هر دو را در آن واحد دعوت كرد، گفت من و ابو مسلم كه تا حالا براى اينها كار مى كرديم از اين ساعت مى خواهيم براى شما كار بكنيم ، بياييد با ما همكارى كنيد، ما اينها را از بين مى بريم . اولا وقتى براى دو نفر نامه مى نويسد، علامت اين است كه خلوص ندارد. ثانيا بعد از اينكه رابطه اش با خليفه عباسى به هم خورده ، چنين نامه اى نوشته است . نامه كه رسيد به امام جعفر صادق عليه السلام امام نامه را خواند، بعد در جلو چشم حامل نامه آنرا جلوى آتش گرفت و سوزاند. آن شخص پرسيد: جواب نامه چيست ؟ فرمود: جواب نامه همين است . هنوز او برنگشته بود كه ابو سلمه را كشتند. و هنوز مى بينيم كه خيلى افراد سوال مى كنند كه چرا امام جعفر صادق به داوت ابو سلمه خلال جواب مثبت نداد و جواب منفى داد؟ در صورتى كه ابو سلمه خلال اولا يك نفر بود، ثانيا خلوص نيت نداشت ، و ثالثا هنگامى نامه نوشت كه كار از كار گذشته بود و خليفه عباسى هم نفهميده بود كه اين ديگر با او صداقت ندارد و لهذا چند روز بعد او را كشت .(81) 83- امام حسين در برابر تاريخ اگر هجده هزار نامه مردم كوفه رفته بود به مدينه و مكه (و بخصوص به مكه ) نزد امام حسين ، وايشان جواب مثبت نمى داد، تاريخ ، امام حسين را ملامت مى كرد كه اگر رفته بود، ريشه يزيد و يزيدى ها كنده شده بود و از بين رفته بود، كوفه اردوگاه مسلمين با آن مردم شجاع ، كوفه اى كه پنج سال على عليه السلام در آن زندگى كرده است و هنوز تعليمات على و يتيمهايى كه على بزرگ كرده و بيوه هايى كه على از آنها سرپرستى كرده است زنده هستند و هنوز صداى على در گوش مردم اين شهر است ، امام حسين جبن به خرج داد و ترسيد كه به آنجا نرفت ، اگر مى رفت در دنياى اسلام انقلاب مى شد. اين است كه اينجا تكليف اينگونه ايجاب مى كند كه همين كه آنها مى گويند ما آماده ايم امام مى گويد: من آماده هستم .(82) 84- وظيفه امام حسين وظيفه امام حسين چيست ؟ مردم كوفه مرا دعوت كرده اند، مى روم به كوفه . مردم كوفه بيعتشان را با مسلم نقض كرده اند، من بر مى گردم ، مى روم سر جاى خودم ، مى روم مدينه يا جاى ديگر تا آنجا هر كارى بخواهند بكنند. يعنى از نظر اين عامل كه يك عكس العمل مثبت در مقابل يك دعوت است ، وظيفه امام حسين ، دادن جواب مثبت است تا وقتى كه دعوت كنندگان ثابتند. وقتى كه آنها جا زدند، ديگر امام حسين وظيفه اى از آن نظر ندارد و نداشت .(83) 85- منطق شهيد وقتى كه ابن عبدالله مى خواهد به طرف كوفه بيايد، عقلاى قوم ، ايشان را منع مى كنند، مى گويند آقا اين كار منطقى نيست ، و راست هم مى گفتند، منطقى نبود، با منطق آنها كه منطق يك انسان هادى معمولى است كه بر محور مصالح خودش فكر مى كند و منطق منفعت و منطق سياست است ، آمدن ابا عبدالله منطقى نبود، امام حسين يك منطق بالاترى دارد، منطق او منطق شهيد است ، منطق شهيد مافوق منطق افراد عارى است . عبدالله بن عباس و محمد بن حنفيه آدمهاى كوچكى نبودند، اينها افراد سياستمدار روشن بينى بودند و از نظر منطق آنها يعنى از نظر منطق سياست و منفعت ، از نظر منطق هوشيارى بر اساس منافع فردى و پيروزى شخصى بر رقيبان ، واقعا هم آمدن ابا عبدالله محكوم بود. ابن عباس يك راه سياسى زيركانه اى پيشنهاد كرد از نوع همان راه ها كه معمولا افراد زيرك كه مردم را وسيله قرار مى دهند عمل مى كنند. و آن اينك مردم را جلو مى اندازد و خودشان عقب مى ايستند، اگر مردم پيش بردند، آنها از كوفه به شما نوشته اند كه ما آماده نصرت تو هستيم .شما بنويسيد به مردم كوفه ، كه عمال يزيد را از آنجا بيرون كنند و وضع آنجا را آرام نمايند، (بگير و ببند و بده به دست من پهلوان )! يكى از دو كار خواهد شد: يا اين كار را مى كنند، يا نمى كنند، اگر اين كار را كردند، شما راحت مى رويد و كارها را در دست مى گيريد و اگر اين كار را نكردند به محذورى گرفتار نشده ايد . اعتنا نكرد به اين حرف ، گفت : من مى روم ، گفت : كشته مى شوى . گفت : كشته شدم كه شدم ، گفت : آدمى كه مى رود و كشته مى شود، زن و بچه با خودش نمى برد، فرمود زن و بچه را هم بايد با خودم ببرم .(84) 86- اتصال امام به عالم بالا از نظر منطق روايات و طبق اعتقاد خاص ما به جنبه مافوق بشرى ، يعنى جنبه ارتباط و اتصال امام به عالم مافوق بشرى ، تمام كارهاى امام حسين حساب شده و از روى پيش بينى بوده ، تصادف و اشتباه در آنها وجود ندارد، لهذا مساءله همراه آوردن زنان و كودكان به خود در سفرى پر خطر كه در همام وقت عقلايى كه بر محور حفظ جان ابا عبدالله و اهل بيتش قضاوت مى كردند اين كار را جايز نمى شمردند، و حتى پس از شنيدن خبر قتل مسلم و قطعى و مسلم شدن سرنوشت ، باز هم لااقل اين كار را نمى كند كه اهل بيت را به مدينه برگرداند (يك كار حساب شده است ) .(85) 87- اراده تشريعى نه اراده تكوينى در روايات آمده است كه : در عالم رؤ يا پيغمبر (به امام حسين ) فرمود: ان الله شاء ان يراك قتيلا، و ان الله شاء ان يراهن سبايا . (86) البته مقصودى كه در آن زمان مى فهميده اند اراده تشريعى بوده نه اراده تكوينى . مقصود از اراده تكوينى ، قضا و قدر حتمى الهى است و مقصود از اراده تشريعى ، مصلحت و رضاى الهى است . مثل يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر . (87) نتيجه اين است كه طبق منطق روايات ، حمل اهل بيت و زنان و كودكان بر اساس يك مصلحت بوده كه امثال ابن عباس نمى توانسته اند درك كنند.(88) 88- امام حسين (ع ) مهاجر مجاهد حسين بن على عليه السلام در منطق قرآن ، هم مهاجر است و هم مجاهد. او خانه و شهر و ديار خودش را رها كرده و پشت سر گذاشته است ، همچنانكه موسى بن عمران مهاجر بود موسى بن عمران هم شهر و ديارش را كه مصر بود، پشت سر گذاشت ، تا به دين رسيد. ابراهيم مهاجر بود انى ذاهب الى ربى (89) شهر و ديار و وطن خودش بابل را رها كرد و رفت . حسين بن على عليه السلام امتيازى كه دارد اين است كه هم مهاجر است و هم مجاهد، مهاجرين صدر اسلام ، در ابتدا كه مهاجر بودند، هنوز مجاهد نبودند و دستور جهاد براى آنها نرسيده بود. آنها فقط مهاجر بودند. بعدها كه دستور جهاد رسيد، اين مهاجرين تبديل به مجاهدين هم شدند. اما مسى كه از روز اول هم مهاجر بود و هم مجاهد، وجود مقدس حسين بن على عليه السلام بود فقد وقع اجره على الله (90) پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله در عالم رؤ يا به او فرموده بود: حسينم ! مرتبه و درجه اى هست كه تو به آن مرحله و درجه نخواهى رسيد مگر از پلكان شهادت بالا بروى ، (91) در حدود بيست و چهار روز، عملا حسين بن على عليه السلام در حال مهاجرت بود، از آن روزى كه از مكه حركت كرده ، روز هشتم ماه ذى الحجه تا روزى كه به سرزمين كربلا رسيد و آنجا باراندازش و خرگاه خودش را در آنجا فرود آورد. 89- هم مجاهد و هم مهاجر پيغمبر اكرم در عالم رويا به او (امام حسين عليه السلام ) فرموده بود: حسينم ! مرتبه و درجه اى هست كه تو به آن مرحله و درجه نخواهى رسيد مگر از پلكان شهادت بالا بورى ، مهاجر الى الله و رسوله در حدود بيست و سه چهار روز عملا حسين بن على در حال مهاجرت بود. از آن روزى كه از مكه حركت كرد، روز هشتم ماه ذى الحجه تا روزى كه به سرزمين كربلا رسيد و آنجا باراندازش بود و خرگاه خودش را در آنجا فرود آورد. آن روزى كه از مكه حركت كرد و آن خطبه معروفى را كه نقل كرده اند خواند، هجرت و جهادش را تواءم با يكديگر ذكر كرد: خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه و ما اولهنى الى اسلافى الشتياق يعقوب الى يوسف ؛ اينها الناس ! مرگ براى فرزند آدم زينت قرار داده شده است ، آنچنان كه يك گردنبند براى يك زن جوان زينت است . مرگ ترسى ندارد، مرگ بيمى ندارد. شهادت در راه خدا و در راه ايمان ، براى انسان تاج افتخار است كه بر سر مى گذارد و براى يك مرد مانند آن گردنبندى است كه يك زن جوان به گردن خود مى آويزد. زينت است ، زيور است . كانى با وصالى تتقطعها عسلان الفلوان بين النواويس و كربلا؛ اينها الناس الان از همين جا گويا به چشم خودم مى بينم كه در آن سرزمين چگونه آن گرگهاى بيابانى ريخته اند و مى خواهند بند از بند من جدا كنند. رضى الله رضانا اهل البيت ؛ ما اهل بيت از خودمان رضايى نداريم ، رضاى ما رضاى اوست . هر چه او بپسندد ما آنرا مى پسنديدم . او براى ما سلامت بپسندد، ما سلامت را مى پسنديم . بيمارى بپسندد، بيمارى مى پسنديم ، سكوت بپسندد، سكوت مى پسنديدم . تكلم بپسندد، تكلم ، سكون بپسندد، سكون ، تحرك بپسندد، تحرك ، گفت : قضايم ، اسير رضا مى پسندد رضايم بدانچه قضاء مى پسندد چرا دست يازم چرا پاى كوبم مرا خواجه بى دست و پا مى پسندد كانى با وصالى تقطعها عسلان الفلوات ببين النواويس و كربلا در جمله آخر، هجرت خودش را اعلام مى كند: من كان فينا باذلا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا انشاء الله ؛ هر كسى كه كاملا آماده است كه خون قلبش را هدر كند ما در اين راه يك هديه بيشتر نمى خواهيم )، هر كسى حاضر است با من هم آواز باشد و مانند من كه هديه ام خون قلبم است در اين راه ، چنين هديه اى را براى خداى خودش بفرستد، چنين هديه اى در راه خداى خودش بدهد، چنين آمادگى دارد، آماده يك مهاجرت باشد، آماده يك كوچ و رحلت باشد كه من صبح زود كوچ خواهم كرد. فانى راحل مصبحا انشاء الله . 90- علت همراهى اهل بيت يكى از مسائلى كه هم تاريخ درباره آن صحبت كرده و هم اخبار و احاديث از آن سخن گفته اند، اين است كه چرا ابا عبدالله در اين سفر پر خطر، اهل بيتش را همراه خود برد؟ خطر اين سفر را همه پيش بينى مى كردند، يعنى بك امر غير قابل پيش بينى حتى براى افراد عادى نبود. لهذا قبل از آنكه ايشان حركت بكنند تقريبا مى شود گفت تمام كسانى كه آمدند و مصلحت انديشى كردند، حركت دادن اهل بيت به همراه ايشان را كارى بر خلاف مصلحت تشخيص دادند، يعنى آنها با حساب و منطق خودشان كه در سطح عارى بود و به مقياس و معيار حفظ جان ابا عبدالله و خاندانش ، تقريبا به اتفاق آراء به ايشان مى گفتند: آقا! رفتن خودتان خطرناك است و مسلحت نيست يعنى جانتات در خطر است ، تا چه رسد كه بخواهيد اهل بيتتان را هم با خودتات ببريد، ابا عبدالله جواب داد: به اين ترتيب كه جنبه معنوى مطلب را بيان مى كرد، كه مكرر شنيده ايد كه ايشان استناد كردند به رويايى كه البته در حكم يك وحى قاطع است . فرمود: در عالم رويا جدم به من فرمود: ان الله شاء ان يراك قتيلا گفتند: پس اگر اين طور است ، چرا اهل بيت و بچه ها را همراهتان مى بريد؟ پاسخ دادند اين را هم جدم فرمود: ان الله شاء ان يراهن سبايا اينجا يك توضيح مختصر برايتان عرض بكنم : اين جمله ان الله شاء ان يراك قتيلا يا ان الله شاء ان يراهن سبايا يعنى چه ؟ اين مفهومى كه الان عرض مى كنم ، معنايى است كه همه كسانى كه آنجا مخاطب ابا عبدالله بودند، آنرا مى فهميدند، نه يك معنايى كه امروز گاهى در السنه شايع است ، كلمه مشيت خدا، يا اراده خدا كه در خود قرآن بكار برده شده است در دو مورد بكار مى رود كه يكى را اصطلاحا اراده تكوينى و ديگرى را اراده تشريعى مى گويند. اراده تكوينى يعنى قضاء و قدر الهى كه اگر چيزى قضا و قدر حتمى الهى به آن تعلق گرفت : معنايش اين است كه در مقابل قضا و قدر الهى ديگرى كارى نمى شود كرد. معناى اراده تشريعى اين است كه خدا اين طور راضى است ، خدا اين چنين مى خواهد. مثلا اگر در مورد روزه مى فرمايد: يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر يا در مورد ديگرى كه ظاهرا زكات است ، مى فرمايد: يريد ليطهركم مقصود اين است كه خدا كه اين چنين دستورى داده است ، اين طور مى خواهد يعنى رضاى حق در اين است . خدا خواسته است تو شهيد باشى ، جدم به من گفته است كه رضاى خدا در شهادت توست . جدم به من گفته است كه خدا خواسته اينها اسير باشند، يعنى اسارت اينها رضاى حق است ، مصلحت است و رضاى حق هميشه در مصلحت است و مصلحت يعنى آن جهت كمال فرد و بشريت . در مقابل اين سخن ، ديگر كسى چيزى نگفت ، يعنى نمى توانست حرفى بزند؛ پس اگر چنين است كه جر شما در عالم معنا به شما تفهيم كرده اند كه مصلحت در اين است كه شما كشته بشويد، ما ديگر در مقابل ايشان حرفى نداريم . همه كسانى هم كه از ابا عبدالله اين جمله ها را مى شنيدند، اين جور نمى شنيدند كه آقا اين مقدر است و من نمى توانم سرپيچى بكنم ، اما ابا عبدالله ، هيچ وقت به اين شكل تلقى نمى كرد، اين طور نبود كه وقتى از ايشان مى پرسيدند: چرا زنها را مى بريد، بفرمايد اصلا من در اين قضيه بى اختيارم ، و عجب هم بى اختيارم ، بلكه به اين صورت مى شنيدند كه با الهامى كه از عالم معنا به من شده است ، من چنين تشخيص داده ام كه مصلحت در اين است ، و اين كارى است كه من از روى اختيار انجام مى دهم ولى بر اساس آن چيزى كه آن را مصلحت تشخيص مى دهم . لذا مى بينم كه در موارد مهمى ، همه يك جور عقيده داشتند، ابا عبدالله عقيده ديگرى در سطح عالى داشت ، همه يك جور قضاوت مى كردند، امام حسين عليه السلام مى گفت : اين جور نه ، من طور ديگر عمل مى كنم . معلوم است كه كار ابا عبدالله يك كار حساب شده است ، يك رسالت و يك ماءموريت است . اهل بيتش را به عنوان طفيلى همراه خود نمى برد كه خوب ، من كه مى روم ، زن و بچه ام هم همراهى باشند. غير از سه نفر كه ديشب اسم بردى ، هيچ يك از همراهان ابا عبدالله زن و بچه اش همراهش نبود. آدم كه به يك سفر خطرناك مى رود، زن و بچه اش را كه نمى برد. ابا عبدالله ، زن و بچه اش را برد، نه به اعتبار اينكه خودم مى روم . پس زن و بچه ام را هم ببرم (خانه و زندگى و همه چيز امام حسين عليه السلام در مدينه بود)، بلكه آنها را به اين جهت برد كه رسالتى در اين سفر انجام بدهند. (92) 91- قطعى بودن واقعه كربلا طبق روايات و همچنين بر اساس معتقدات ما كه معتقد به امامت حضرت سيدالشهداء هستيم ، تمام كارهاى ايشان از روز اول حساب شده بوده است ، و ايشان بى حساب و منطق و بدون دليلى ، كارى نكرده اند. يعنى نمى توانيم بگوييم كه فلان قضيه ، اتفاقا و تصادفا رخ داده است ، بلكه همه اينها روى حساب بوده است . و اين مطلب گذشته از اينكه از نظر قرائن تاريخى روشن است ، از نظر منطق و روايات و بر اساس اعتقاد ما مبنى بر امامت سيد الشهداء نيز تاءييد مى شود.(93) 92- بينش قوى حسين (ع ) جهت تقدس نهضت حسينى اين است كه در آن يك رشد و بينش نيرومند وجود دارد. يعنى اين قيام و حماسه از آن جهت مقدس است كه قيام كننده چيزى را مى بيند كه ديگران نمى بينند، همان مثل معروف ؛ آنچه را كه ديگران در آينه نمى بينند او در خشت خام مى بيند. اثر كار خودش را مى بيند، منطقى دارد مافوق منطق افراد عادى ، مافوق منطق كه در اجتماع هستند. ابن عباس ، ابن حنفيه ، ابن عمر و عده زيادى در كمال خلوص نيت ، حسين بن على را از رفتن به كربلا نهى مى كردند، آنها روى منطق خودشان حق داشتند، ولى حسين چيزى را مى ديد كه آنها نمى ديدند، نه آنها به اندازه حسين بن على خطر را احساس مى كردند و نه مى توانستند بفهمند كه چنين قيامى در آينده چه آثار بزرگى دارد. اما او به طور واضح مى ديد. چندين بار گفت : به خدا قسم اينها مرا خواهند كشت ، و به خدا قسم ، كه با كشته شدن من او اوضاع اينها زير و رو خواهد شد. اين بينش قوى اوست .(94) 93- عالى ترين حد تكامل امام حسين فرمود: جرم به من فرموده است كه : تو درجه اى نزد خدا دارى كه جز با شهادت به آن درجه نائل نخواهى شد. پس شهادت امام حسين براى خود او يك ارتفاء است ، عاليترين حد تكامل است .(95) 94- حسن (ع ) آنروز اين حقيقت را ديد! امام حسين تا زنده بود، چنين سخنانى را مى گفت : و على الاسلام السلام لذ قد بليت الامه براع مثل يريد؛ ديگر فاتحه اسلام را بخوانيد اگر نگهبانش اين شخص باشد. ولى آن وقت كسى نمى فهميد. اما وقتى شهيد شد، شهادت او دنياى اسلام را تكان داد. تازه افراد حركت كردند و رفتند از نزديك ديدند و فهميدند كه آنچه را آنها در آيينه نمى ديدند، حسين در خشت خام مى ديده است . آن وقت سخن حسين عليه السلام را تصديق كردند، و گفتند او آن روز راست مى گفت . 95- اثر مفيد شهادت سيد الشهداء عليه السلام دانست كه شهادتش اثر مفيد دارد، قيام كرد و شهيد شد و اثرش هنوز هم باقى است . (96) 96- پاسخ امام حسين (ع ) به فرزدق شاعر (امام حسين عليه السلام ) هنگامى كه داشت به طرف كربلا مى آمد، جمله اى در جواب فرزدق ، شاعر معروف در همين زمينه دارد كه جالب است . بعد از آنكه فرزدق وضع عراق را وخيم تعريف مى كند، امام مى فرمايد: ان نزل القضاء بما نحب فنحمد الله على و هو المستعان على اداء الشكر، و ان حال القضاء دون الرجاء فلم يتعد (فلم يبعد) من كان الحق بيته و التقوى سريرته . (97) يعنى اگر جريان قضا و قدر، موافق آرزوى ما در آمد، خدا را سپاس مى گوئيم و از او براى اداى شكر كمك مى خواهيم . و اگر بر عكس ، بر خلاف آنچه ما آرزو مى كنيم جريان يافت ، باز هم آنكه قصد و هدفى جز حق و حقيقت ندارد و سرشتش ، سرشت تقوا است ، از هر غرض مرضى پاك است ، زيان نكرده (و يا دور نشده ) است . پس به هر حال چه پيش آيد خير است و شر نيست . و احمده على السراء الضراء من او را سپاس مى گويم ، هم براى روزهاى راحتى و آسانى ، و هم براى روزهاى سختى ، مى خواهد بفرمايد: من روزهاى راحتى و خوشى در عمر خود ديده ام ، مانند روزهايى كه در كودكى روى زانوى پيامبر مى نشستم ، روى دوش پيامبر سوار مى شدم ، اوقاتى بر من گذشته است كه عزيزترين كودكان عالم اسلام بودم . خدا را بر آن روزها، سپاس مى گويم ، بر سختى هاى امروز هم سپاس مى گويم ، من آنچه پيش آمده براى خود بد نمى دانم ، خيز مى دانم . خدايا! ما تو را سپاس مى گوييم ، كه نبوت را در خاندان ما قرار دادى . خدايا! تو را سپاس مى گوييم كه ما را با بصيرت در دين قرار دارى ، فقيه در دين كردى . يعنى توفيق دادى كه دين را از روى عمق درك كنيم ، روح و باطنش را بفهميم ، زير و روى دين را آن جورى كه بايد بفهميم ، بفهميم . 97- شجاعت امام حسين امام حسين عليه السلام بدون پروا، با آنكه قرائن و نشانه ها حتى گفته هاى خود آن حضرت حكايت مى كرد كه شهيد خواهد شد، قيام كرد.(98) 98- دلشان با تو و شمشيرهايشان عليه توست ! امام حسين از هر كسى سوال مى كرد كه مردم كوفه در چه وضعى هستند، مى گفتند: قلوبهم معك و سيوفهم عليك ! ؛ شمشيرهايشان عليه توست در عين اين كه دلشان با توست . وجدانشان با توست اما منافعشان در جهت ديگرى است اما رؤ ساءهم فقد ملئت غرائبهم ...، رؤ سايشان به دليل اين كه جوال هايشان از رشوه پر شده است و غير رؤ سايشان هم به خاطر آن تعصب احمقانه عربى كه از رئيس قبيله پيروى مى كنند، ولى در عين حال رئيس و مرئوس همه وجدانشان با توست ، دلشان با توست ، و اين درستى هم هست . 99- هدف حسين : اعلاى كلمه حق از مظاهر درخشنده حادثه كربلا و از تجليات بزرگ الهى آن ، موضوع جمع كردن حسين بن على عليه السلام در شب عاشورا اصحاب خود را و سخنرانى براى آنها به آن شكل است ، بايد در نظر داست كه اين سخنرانى در شب عاشورا است ، هنگامى است كه عوامل محيط از هر جهت نامساعد و نااميد كننده است . در چنين شرايطى هر سردار و رهبرى كه تنها مادى فكر كند جز لب به شكايت باز كردن كارى ندارد، منطقش اين است : افسوس كه بخت با ما مساعد نشد، تف بر اين روزگار و بر اين زندگى ؛ مثل ناپلئون مى گويد: طبيعت با من مساعدت نكرد. همه سخنانش شكايت از روزگار و اظهار ياءس است . آنچه كه شرايط را براى او سخت تر مى كند اين است كه زنان و فرزندان و خواهرانش تا 24 ساعت اسير دشمن مى شوند براى بك مرد غيور و فداكارى اين خيلى ناگوارتر است . در يك همچو شرايطى ديگران چه كرده اند؟ ما در تاريخ مى خوانيم كه المقنع وقتى كه محصور شد و در شرايط نامساعد و نااميد كننده اى قرار گرفت ، اول خاندان خود را كشت بعد خودش را. همچنين است يكى از خلفاى اموى هنگام گرفتارى . تاريخ از اين نمونه ها بسيار دارد. امام حسين بنى على عليه السلام وقتى كه شروع كرد به سخنرانى ، گفت : اثنى على الله احسن الثناء، و احمده على السراء و الضراء. اللهم انى احمدك ... با اين همه شرايط نامساوى مادى ، دم رضا و سازگارى با عوامل مى زند! چرا؟ چون در شرايط معنوى مساعدى زيست مى كند. او اعتقادا و عملا موحد و خدا پرست است و به علاوه او به نتيجه نهايى كار خود آگاه است . او هدفش مثل اسكندر و ناپلئون ، جهانگيرى نبود كه خود را شكست خورده بداند، هدفش اعلاء كلمه حق بود و از اين نظر كار خود را بسيار سودمند و مؤ ثر مى ديد. (99) 100- خطابتى نظير على ابا عبدالله عليه السلام نمونه پدر بزرگوارش بود در هر جهت ، از آن جمله در خطابه . براى ابا عبدالله فرصتى پيش نيامد. آن اندازه از فرصت كم هم كه براى اميرالمؤ منين عليه السلام در دوره خلافت پيش آمد براى ابا عبدالله پيش نيامد. فرصتى كه براى اباعبدالله پيش آمد همان سفر كوتاه بود از مكه تا كربلا و در آن مدت هشت روزى كه در كربلا بود، جوهر حسين بن على در اين مدت كوتاه نمايان شد. خطابه هايى هم كه از آن حضرت باقى مانده بيشتر در همين مدت انشاء شده است . خطابه هاى حسين بن على نمونه اى است از خطابه هاى پدرش على . همان روح و همان معناى در اينها موج مى زند. خود على فرمود: زبان ، آلت و ابزارى است براى روح . اگر معانى به طرف زبان سرازير نشود از زبان چه كارى بر مى آيد و اگر هم معنى در روح موج بزند زبان نمى تواند جلويش را بگيرد. فرمود: و انا لامراء الكلام ، و فينا تنشبت عروقه ، و علينا تهدلت غصونه ؛ (100) امير سخن ماييم ؛ ريشه هاى سخن يعنى معانى و مطالب در زمين وجود ما دويده است و شاخه هاى سخن بر سر ما سايه افكنده است . اولين خطابه حسين بن على كه در كمال فصاحت و بلاغت ايراد شد، و رشادت و شجاعت و بلند نظرى و ايمان به غيب در آن موج مى زند، خطابه اى است كه در مكه هنگام عزيمت به كربلا ايراد كرد. تصميم قاطع خود را به موجب اين خطابه اعلام كرد و ضمنا اطلاع داد هر كس با ما همفكر و هم عقيده و همگام است عازم بوده باشد. فرمود: خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه ، و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف ؛ (101) مرگ بر فرزند آدم نوشته شده و زينت قرار داده شده آن اندازه كه گردنبند براى زن جوان زينت است . مرگ در راه حق مايه افتخار و مباهات است . من چقدر عاشقم و واله ام كه ملحق شوم به پيشينيان بزرگوارم . شوق و عشق من به ملاقات پيشينيان بزرگوارم آن اندازه است كه يعقوب مشتاق ملاقات يوسف بود. تا آنجا كه فرمود: من كان باذلا فينا مخجته ، موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا، فانى راحل مصبحا ان شاء الله ؛ (102) هر كس كه تصميم دارد و آماده است يك چيز مختصرى در اين راه ببخشد، چه ببخشد؟ همان خونى كه در حفره هاى قلبش هست .هر كس كه آماده است تيز براى قلب خود بخرد و تصميم دارد به ملاقات پروردگارش برود آماده باشد كه من فردا صبح حركت خواهم كرد. (103) 101- مسلم به وظيفه خود عمل نمود اينك نوبت ماست ! امام حسين عليه السلام در هشتم ذى الحجه در همان جوش و خروشى كه حجاج وارد مكه مى شدند و در همان روزى كه بايد به جانب منا و عرفات حركت كنند، پشت به مكه كرد و حركت نمود و آن سخنان غراى معروف را كه نقل از سيد بن طاووس است ، انشاء كرد.منزل تا به نزديكى هاى سرحد عراق رسد. در كوفه حالا چه خبر است و چه مى گذرد خدا عالم است . امام حسين عليه السلام در بين راه شخصى را ديدند كه از طرف كوفه مى آيد به اين طرف (در سرزمين عربستان جاده و راه شوسه نبوده كه از كنار يكديگر رد بشوند، بيابان بوده است . و افرادى كه در جهت خلاف هم حركت مى كردند، با فواصلى از يكديگر رد مى شدند) لحظه اى توقف كردند به علامت اينكه من با تو كار دارم ، و مى گويند اين شخص امام حسين عليه السلام را مى شناخت و از طرف ديگر حامل خبر اسف آورى بود. فهميد كه اگر برود امام حسين ، از او خواهد پرسيد كه : از كوفه چه خبر؟ بايد خبر بدى را به ايشان بدهد. نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را كج كرد و رفت طرف ديگر. دو نفر ديگر از قبيله بنى اسد كه در مكه بودند در اعمال حج شركت كرده بودند، بعد از آنكه حجشان به پايان رسيد، چون قصد نصرت امام حسين عليه السلام را داشتند، به سرعت از پشت سر ايشان حركت كردند تا خودشان را برسانند به قافله ابا عبدالله . اينها تقريبا يك منزل عقب بودند. برخورد كردند با همان شخصى كه از كوفه مى آمد. به يكديگر كه رسيدند به رسم عرب انتساب كردند، يعنى بعد از سلام و عليك ، اين دو نفر از او پرسيدند، نسبت را بگو، از كدام قبيله هستى ؟ گفت : من از قبيله بنى اسد هستم ، اينها گفتند: عجب ! نحن اسديان ، ما هم كه از بنى اسد هستيم ، پس بگو پدرت كيست ؟ پدر بزرگت كيست ؟ او پاسخ گفت : اينها هم گفتند، تا همديگر را شناختند. بعد اين دو نفر كه از مدينه مى آمدند، گفتند: از كوفه چه خبر؟ گفت : حقيقت اين است كه از كوفه خبر بسيار ناگوارى است و ابا عبدالله كه از مكه به كوفه مى رفتند مرا ديدند، توقفى كردند، و من چون فهميدم براى استخبار از كوفه است ، نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم ، تمام قضاياى كوفه را براى اينها تعريف كرد. اين دو نفر آمدند تا رسيدند به حضرت . به منزل اولى كه رسيدند، حرفى نزدند. صبر كردند تا آنگاه كه ابا عبدالله در منزلى فرود آمدند كه تقريبا يك شبانه روز، از آن وقت كه با آن شخص ملاقات كرده بودند، فاصله رمانى داست . حضرت ، در خيمه نشسته و عده اى از اصحاب همراه ايشان بودند كه آن دو نفر آمدند و عرض كردند: يا ابا عبدالله ! ما خبرى داريم ، اجازه مى دهيد آنرا در همين مجلس به عرض شما برسانيم يا مى خواهيد در خلوت به شما عرض كنيم ؟ فرمود: من از اصحاب خود چيزى را مخفى نمى كنم ، هر چه هست در حضور اصحاب من بگوييد. يكى از آن دو نفر عرض كرد: يا بن رسول الله ! ما با آن مردى كه ديروز با شما بر خورد كرد ولى توقف نكرد، ملاقات كرديم ؛ او مرد قابل اعتمادى بود، ما او را مى شناسيم ، هم قبيله ماست ، از بنى اسد، ما از او پرسيديم ، در كوفه چه خبر است ؟ خبر بدى است ، گفت من از كوفه خارج نشدم ، مگر اينكه به چشم خود ديدم كه مسلم و هانى را شهيد كرده بوده و بدن مقدس آنها را در حالى كه ريسمان به پاهايشان بسته بودند، در ميان كوچه ها و بازارهاى كوفه مى كشيدند. ابا عبدالله خبر مرگ مسلم را كه شنيد، چشم هايش پر زا اشك شد ولى فورا اين آيه را تلاوت كرد: من المؤ منين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا. در چنين موقعيتى ابا عبدالله نمى گويد كوفه را كه گرفتند، مسلم كه كشته شد، هانى كشته شد كارمان تمام شد. ما شكست خورديم ، از همين جا بر گرديم . جمله اى گفت كه رساند مطلب چيز ديگرى است اين آيه قرآن كه الان خواندم ، ظاهرا درباره جنگ احزاب است ، يعنى بعضى مؤ منين به پيمان خودشان با خدا وفا كردند و در راه حق شهيد شدند و بعضى ديگر انتظار مى كشند كه كى نوبت جانبازى آنها برسد. فرمود: مسلم وظيفه خودش را انجام داد، نوبت ماست . كاروان شهيد رفت از پيش وان ما رفته گير و مى انديش او به وظيفه خودش عمل كرد، ديگر نوبت ماست . البته در اينجا هر يك سخنانى گفتند. عده اى هم بودند كه در بين راه به ابا عبدالله ملحق شده بودند افراد غير اصيل كه ابا عبدالله آنها را غيظ و در فواصل مختلف ، از خودش دور كرد. اينها همين كه فهميدند در كوفه خبرى نيست يعنى آش و پلوئى نيست ، بلند شدند و رفتند (مثل نهضت ها) . لم يبق معه الا اهل بيته و صفوته ؛ فقط خاندان و نيكان اصحابش با او باقى ماندند كه البته همه آنها در آن وقت خيلى كم بود (در خود كربلا عده اى از كسانى كه قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشكر عمر سعد، يك يك بيدار شدند و به ابا عبدالله ملحق گرديدند) شايد بيست نفر بيشتر، همراه ابا عبدالله نبودند، در چنين وضعى خبر تكان دهنده شهادت مسلم و هانى به ابا عبدالله و ياران او رسيد. صاحب لسان الغيب مى گويد: بعضى از مورخين نقل كرده اند: امام حسين عليه السلام كه چيزى را از اصحاب خودش پنهان نمى كرد، بعد از شنيدن اين خبر مى بايست به خيمه زن ها و بچه ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد، در حالى كه در ميان آنها خانواده مسلم هست ، بچه هاى كوچك مسلم هستند، برادران كوچك مسلم هستند، خواهر و بعضى از دختر عموها و كسان مسلم هستند. 102- كشته راه هدف ابا عبدالله نيامد فقط بجنگد تا كشته شود و حرفش را نزند؛ حرف خودش را زده است ، هدف و مقصد خودش را مشخص كرده است 103- مرگ ننگ نيست در بين راه كه به كربلا مى روند، بعضى با او صحبت مى كنند كه نرو خطر دارد، و حسين عليه السلام در جواب ، اين شعرها را مى خواند سامضى و ما بالموت عار على الفتى لذا ما نوى حقا و جاهد مسلما و واسى الرجال الصالحين بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرما اقدم نفسى لا اريد بقائها لتلقى خميسا فى الهياج عرموما فان عشت لم اندم و ان مت لم الم مفى بك ذلا ان تعيش و ترغما به من مى گوييد نرو: ولى خواهم رفت . مى گوييد كشته مى شوم ، مگر مردن براى يك جوانمرد ننگ است ؟ مردن آن وقت ننگ است كه هدف انسان پست باشد و بخواهد براى آقايى و رياست كشته بشوم كه مى گويند به هدفش نرسيد. اما براى آن كسى كه براى اعلاى كلمه حق و در راه حق كشته مى شود كه ننگ نيست . چرا كه در راهى قدم بر مى دارد كه صالحين و شايستگان بندگان خدا قدم بر داشته اند .(104) 104- عظمت مردم روزگار حسين يكى از چيزهايى كه به نهضت حسين بن على عليه السلام ارزش زياد مى دهد. روشن بينى است . روشن بينى يعنى چه ؟ يعنى حسين عليه السلام در آن روز چيزهايى را در خشت خام ديد كه ديگران در آينه هم نمى ديدند. ما امروز نشسته ايم و اوضاع آن زمان را تشريح مى كنيم . ولى مردمى كه در آن زمان بوده اند آنچنان كه حسين بن على عليه السلام مى فهميد، نمى فهميدند. روابط، در آن زمان مثل اين زمان نبود. حوادثى را كه در شام اتفاق مى افتاد، مردمى كه در كوفه يا مدينه بودند، خيلى دير خبردار مى شدند و گاهى هيچ خبر دار نمى شدند. بهترين دليلش داستان اهل مدينه است : حسين بن على در مدينه قيام مى كند، بيعت نمى كند. مى رود مكه ، بعد آن جريان ها پيش مى آيد تا شهيد مى شود. تازه عامه مردم چشم هايشان را مى مالند، كه چرا حسن بن على شهيد شد؟ برويم شام مركز خلافت تا ببينيم قضيه از چه قرار بوده ؟ 105- اطمينان حسين جمله امام در روز عاشورا: انى لارجو ان يكرمنى الله بهوانكم (105) مؤ يد اين است امام مطمئن بوده به حسن اثر شهادتش و اينكه اين شهادت آبروى اموى ها و هدفهاى آنها را از بين خواهد برد و آبروى امام را بيشتر خواهد كرد. (106) 106- توصيف مرگ امام حسين عليه السلام در روز دهم محرم پس از آنكه نماز صبح را با اصحاب به جماعت خواند، برگشت و خطابه كوتاهى براى اصحاب و ياران ايراد كرد. در آن خطابه چنين گفت : اندكى صبر و استقامت ، مرگ جز پلى نيست كه شما را از ساحل درد و رنج به ساحل سعادت و كرامت و بهشت هاى وسيع عبور مى دهد . 107- نزديك شدن به وصال الهى در صبح روز عاشورا حسين عليه السلام همين كه نماز صبح را با اصحابش خواند، برگشت به آنها فرمود: اصحاب من ! آمده باشيد. مردن جز پلى كه شما را از دنيايى به دنياى ديگر عبور مى دهد، نيست . از يك دنياى بسيار سخت به يك دنياى بسيار عالى و شريف و لطيف عبور مى دهد. اين سخنش بود، اما عملش را ببينيد. اين را حسين بن على نگفته است ، كسانى كه وقايع نگار بوده اند گفته اند حتى هلال بن نافع كه وقايع نگار عمر سعد است ، اين قضيه را گفته است مى گويد من از حسين بن على تعجب مى كنم كه هر چه شهادتش نزديكتر و كار بر او سخت تر مى شد چهره اش بر افروخته تر مى گرديد، مثل آدمى كه به وصل نزديك مى شود. (107) 108- لب خندان همگام وصال امام حسين عليه السلام صبح عاشورا به اصحابش فرمود: ما الموت الا قنطره تعبر بكم عن البوس و الضراء الى الجنان ؛ (108) مرگ جز يك پل كه از رويش مى گذريد، چيز ديگرى نيست ؛ اصحاب من ! ما يك پلى پيش رو داريم كه بايد از روى آن عبور كنيم اين پل نامش مرگ است ؛ از اين پل كه رد شديم ، ديگر رسيده ايم به آنجا كه قابل تصور نيست . لحظه لحظه كه مرگ نزديك تر مى شود، چهره ابا عبدالله خندان تر و متبسم تر مى شود. يكى از كسانى كه همراه عمر سعد و وقايع نگار قضايا بود، در لحظات آخر حيات امام حسين عليه السلام كه ديگر جنگ ها تمام شده بود و ايشان در همان گودال قتلگاه ، بى حال افتاده بود، براى اينكه ثوابى كرده باشد، رفت نزد عمر سعد و گفت : اجازه بده من يك جرعه آب براى حسين بن على ببرم ، چون او به هر حال رفتنى است ؛ اين آن را بخورد يا نخورد براى او تاءثيرى ندارد. عمر سعد اجازه داد؛ ولى وقتى اين مرد رفت ، آن لعين ازل و ابد (شمر) داشت بر مى گشت ، در حالى كه سر مقدس را همراه داشت . همين مردى كه براى امام آب برده بود، مى گويد: و الله لقد شغلنى نور وجهه عن الفكره فى قتله ؛ بشاشت چهره اش نگذاشت كه اصلا درباره كشته شدنش فكر كنم ؛ يعنى در حالى كه سر امام حسين بريده مى شد، لبش خندان بوده است . (109) فصل چهارم : شخصيت حماسى حسين (ع ) 109- كمال عالى انسانيت پيغمبر يعنى انسان كامل ، على يعنى انسان كامل ، حسين يعنى انسان كامل ، زهرا يعنى انسان كامل ، يعنى مشخصات بشريت را دارند با كمال عالى مافوق ملكى ، يعنى مانند يك بشر گرسنه مى شوند، غذا مى خورند، تشنه مى شوند، آب مى خورند، احتياج به خواب پيدا مى كنند، بچه هاى خودشان را دوست دارند، غريزه جنسى دارند،؛ لهذا مى توانند مقتدا باشند، اگر اين جور نبودند امام و پيشوا نبودند. 110- عظمت شخصيت هاى سازنده حادثه عاشورا حادثه عاشورا مثل بسيارى از حقايق اين عالم است كه در زمان خودشان بسا هست آنچنان كه بايد شناخته نمى شود و بلكه فلاسفه تاريخ مدعى هستند كه شايد هيچ حادثه تاريخى را نتوان در زمان خودش آنچنان كه هست ، ارزيابى كرد. بعد از آنكه زمان زيادى گذشت و تمام عكس العمل ها و جريانات مربوط به يك حادثه ، خود را بروز دادند، آنگاه آن حادثه غالبا در زمان خودشان آن موجى كه شايسته وجود آنهاست ، پيدا نمى شود؛ بعد از مرگشان تدريجا شخصيتشان بهتر شناخته مى شود؛ بعد از ده ها سال كه از مرگشان مى گذرد، تدريجا شناخته مى شوند و معمولا افرادى كه در زمان خودشان خيلى شاخصند بعد از فوتشان فراموش مى شوند، و بسا افرادى كه در زمان خودشان آنقدرها شاخص نيستند ولى بعد از مرگشان تدريجا شخصيت آنها گسترش پيدا مى كند و بهتر شناخته مى شوند. 111- انواع شخصيت شخصيتها هم اقسامى دارند، بعضى از شخصيتها، شخصيت حماسى هستند و روحشان حماسه است ، بعضى روحشان غنايى است ، بغضى روحشان اساسا رثايى است ، آه و ناله است ، بعضى شكل روحشان شكل پند و اندرز و موعظه است . (110) 112- شخصيت حماسى حضرت سيد الشهداء آيا حسين بن على حادثه حماسى دارد يا ندارد؟ آيا شخصيت حسن بن على يك شخصيت حماسى هست يا نيست ؟ ما بايد شخصيت حسين بن على را كه براى ما يك شخصيت انسانى است بشناسيم اين مرد كه هر سال به نام او وقتها صرف ميكنيم ، پولها خرج مى كنيم ، روزها تعطيل مى كنيم ، بايد خصوصياتش براى ما شناخته شود و از جمله خصوصيات او همين است كه آيا حسين عليه السلام يك شخصيت حماسى هست يا نه ؟ آيا ما بايد با وجود حسين و سرگذشت او يك احساس حماسى داشته باشيم ، يا يك احساس تراژدى ، مصيبت ، رثا و نفله شدن ؟ (111) 113- حسن (ع ) سرود انسانيت است ! حسين بن على عليه السلام شخصيت حماسى است ، اما نه آنطور كه جلال الدين خوارزمشاه يك شخصيت حماسى است و نه آنطور كه رستم افسانه اى يك شخصيت حماسى است . حسين يك شخصيت حماسى است ، اما حماسه انسانيت ، حماسه بشريت ، نه حماسه قوميت ، سخن حسين ، عمل حسين ، حادثه حسين ، روح حسين ، همه چيز حسين هيجان است ، تحريك است ، درس است ، القاء نيروست ، اما چه طور القاء نيرويى ؟ چه جور درسى ؟ آيا از آن جهت كه مثلا به يك قوم به خصوصى منتسب است ؟! يا از آن جهت كه شرقى است ؟ يا از آن جهت كه مثلا عرب است و غير عرب نيست ؟! يا به قول بعضى از ايرانى ها از آن جهت كه مثلا زنش ايرانى است ؟! اساسا در وجود حسين يك چنين حماسه هايى نمى تواند وجود داشته باشد و علت شناخته نشدن حسين هم همين است . چون حماسه او بالاتر و مافوق اينگونه حماسه هاست ، كمتر افراد مى توانند او را بشناسند، حالا ببينيم كه واقعا چطور است ؟ شما در جهان يك شخصيت حماسى مانند شخصيت حسين بن على از نظر شدن حماسى بودن و از نظر علو و ارتفاع حماسه يعنى جنبه هاى انسانى نه جنبه قومى و ملى پيدا نخواهيد كرد. حسين سرود انسانيت است ، نشيد انسانيت است و به همين دليل نظير ندارد، و به چ عرض مى كنم كه نظير ندارد. شما در دنيا حماسه اى مانند حماسه حسين بن على پيدا نخواهيد كرد، چه از نظر قدرت و قوت حماسه و چه از نظر علو و ارتفاع و انسانى بودن آن . و متاءسفانه ما مردم اين حماسه را نشناخته ايم .(112) 114- كليد شخصيت حسين (ع ) ادعاى اينكه كسى بگويد من كليد شخصيت كسى مانند على يا حسين بن على را به دست آورده ام ، انصافا ادعاى گزافى است ، و من جراءت نمى كنم چنين سخنى بگويم ، اما اين قدر مى توانم ادعا بكنم كه در حدودى كه من حسين را شناخته و تاريخچه زندگى او را خواندم و سخنان او را كه متاسفانه بسيار كم به دست ما رسيده است ، به دست آورده ام ، و در حدودى كه تاريخ عاشورا را كه خوشبختانه اين تاريخ مضبوط است مطالعه كرده و خطابه ها و نصايح و شعارهاى حسين را بدست آورده ام ، مى توانم اين طور بگويم كه از نظر من كليد شخصيت حسين حماسه است ، شور است ، عظمت است ، صلابت است ، شدت است ، ايستادگى است ، حق پرستى است . (113) 115- عظمت شاءن امام حسين سخنانى كه از حسين بن على عليه السلام نقل شده نادر است ، ولى همان مقدارى كه هست ، از همين روح حكايت مى كند. از حسين بن على پرسيدند: شما سخنى را كه با گوش خودت از پيغمبر شنيده باشى براى ما نقل بكن . ببينيد انتخاب حسين از سخنان پيغمبر چگونه است ، از همين جا شما مى توانيد مقدار شخصيت او را به دست آورديد. حسين عليه السلام گفت : آنچه كه من از پيغمبر شنيده ام اين است : ان الله تعالى يحب معالى الامور و اشرافها و يكره سفسافها؛ خدا كارهاى بزرگ و مرتفع را دوست مى دارد، و از چيزهاى پست بدش مى آيد. رفعت و عظمت را ببينيد كه وقتى مى خواهد سخنى از پيغمبر نقل كند، اين چنين سخنى را انتخاب مى كند. در واقع دارد خودش را نشان مى دهد. از حسين عليه السلام اشعارى هم بدست ما رسيده است كه باز همين روح در آن متجلى است . سبقت العالمين الى المعانى بحست خليقه و علو همه و لاح بحكمتى نورالمهدى فى ليال فى الضلالخ مدلهمه يريد الجاهدون ليطفؤ ن و ياءبى الله الا يتمه (114) 116- خاصيت يك شخصيت حماسى اثر و خاصيت يك سخن يا تاريخچه و يا شخصيت حماسى اين است كه در روح موج به وجود مى آورد، حميت و غيرت به وجود مى آورد، شجاعت و صلابت به وجود مى آورد، در بدنها، خونها را به حركت و جوشش در مى آورد، و تنها را از رخوت و سستى خارج مى كند، و آنها را چابك و چالاك مى نمايد. چه بسيار خونها در محيطى ريخته مى شود كه چون خونريزى دارد، اثرش مرعوبيت مردم است ، اثرش اين است كه از نيروى مردم و ملت مى كاهد و نفسها بيشتر در سينه ها حبس مى شود. (115) 117- روح موفق حسين بن على (ع ) هر كس ديگرى ، هر شخصيت تاريخى ، در شرايطى قرار بگيرد كه حسين بن على عليه السلام در شب عاشورا قرار گرفت ، يعنى در شرايطى كه تمام راه هاى قوت و غلبه ظاهرى بر دشمن بر او بسته باشد، و قطعا بداند كه خود و اصحابش به دست دشمن كشته مى شوند، در چنين شرايطى زبان به شكايت باز مى كند و اين را تاريخ گواهى مى دهد. جملاتى مى گويند نظير: تف بر اين روزگار، افسوس كه طبيعت با من مساعدت نكرد، مى گويند: وقتى ناپلئون در مسكو دچار آن حادثه شد، گفت : افسوس كه طبيعت چند ساعت با من مخالفت كرد! ديگرى دستش را به هم مى زند و مى گويد: روى تو اى روزگار سياه باد كه ما را به اين شكل در آوردى ! (116) امام حسين بن على اصحابش را جمع مى كند، چنانكه گويى روحش از هر شخص موفقى بيشتر موج مى زند، و مى فرمايد: التى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء، اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوده ، و علمتنا القرآن ، و فقهتنا فى الدين مثل اينكه تمام محيط برايش مساعد است و واقعا هم مساعد بود، آن شرايط براى كسى نامساعد است كه هدفش حكومت دنيوى باشد. براى كسى كه حتى حكومت و همه چيز را در راه حق و حقيقت مى خواهد، و مى بيند در راه خودش قدم برداشته ، محيط مساعد است . او جز سپاس و شكر چيز ديگرى نمى بيند. (117) 118- همه چيز حول محور حماسه حسين يك شخصيت حماسى ، و حادثه كربلا يك داستان حماسى ، و شعارهاى حسنى ، شعارهاى حماسى است . (118) 119- بررسى نهضت حماسى و مقدس چگونه شخصيت امام حسين عليه السلام يك شخصيت حماسى است ، و چگونه كلماتش حماسه است ، و چگونه حادثه كربلا حماسى است ؟ اول بايد عرض كنيم كه اين حادثه كه عرض مى كنم در آن تحمل است ، صلابت است ، غيرت است ، دفاع از ايده و مسلك و فداكارى است ، شهادت است ؛ با ساير حماسه ها فرق دارد. اين يك حماسه مقدس و يك حماسه مطلق است ، مطلق است يعنى به خاطر يك قوم و يك ملت بخصوص نيست ، براى انسانيت است ، بالاتر در راه خدا است ، يعنى در راه هماهنگى به هدفهاى كلى خلقت است ، و اين است معنى اينكه در راه رضاى خدا است . والا خداوند كه شخصا و براى خود چيزى نمى خواهد كه رضايت و عدم رضايت ، از آن نظر فردى هيچ گونه انگيزه شخصى ، فردى ، جاه ، مقام ، در كار نيست . براى مقدسات بشريت است ، در راه توحيد، مبارزه با بشر پرستى ، عدل ، آزادى ، حمايت از ستمديدگان است . از اين نظر يك حماسه الهى است ، يك حماسه جهانى است ، يك حماسه انسانى است . يك قهرمان ملى كه فقط براى ملت خود كار مى كند، ممكن است از نظر ملت ديگر جانى بزرگى باشد. اسكندر از نظر يونانيان يك قهرمان بزرگ است و از نظر ملتهاى ستمديده يك جنايتكار است بر خلاف آن كسى كه هدفش حق ، حقيقت ، عدالت ، حريت ، خدا است . حتى آن كسى كه هدفش حقوق مادى پايمال شده است . بر قرارى برابرى اقتصارى است و فلسفه اش ماترياليست و اساس فكرى اصالت اقتصاد است و محرك اصلى خودش خواه نا خواه منافع فردى است ، نمى توان نهضتش مقدس معرفى شود.(119) 120- شخصيت قوى امام حسين (ع ) امام سر قبر پيغمبر اكرم مى رود، دعا مى كند و بسيار مى گريد و همانجا خوابش مى برد. در عالم رؤ يا پيغمبر اكرم را مى بيند، خوابى مى بيند كه براى او حكم الهام و وحى را داشت . حضرت فرداى آن روز از مدينه بيرون آمد و از همان شاهراه نه از بيراهه به طرف مكه رفت . بعضى از همراهان عرض كردند: يا بن رسول الله ! لو تنكبت لطريق الاعظم ؛ بهتر است شما از شاهراه نرويد، ممكن است ماءمورين حكومت ، شما را برگردانند مزاحمت ايجاد كنند، زد و خوردى صورت گيرد. (يك روح شجاع ، يك روح قوى هرگز حاضر نيست چنين كارى كند.) من دوست ندارم شكل يك آدم ياغى و فرارى را به خود بگيرم ، از همين شاهراه مى روم ، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. 121- ايجاد روح حماسه يكى از اصول تربيت اينست كه رد روح افراد حماسه به وجود بياورد، ولى البته حماسه الهى نه نژادى و ملى ، يعنى حماسه اى نسبت به خير و نيكى ، نسبت به سنن سالم اجتماع و به طور كلى شهيد حماسه آفرين است . و ان كان الا فليكن تعصبكم فى محامد الخصال .(120) (121) 122- خاصيت روح حماسى اجتماع وقتى روى پاى خود مى تواند بايستد كه در روح افراد، حماسه و احساس شخصيت وجود داشته باشد، فلسفه مستقلى در زندگى داشته باشد و به آن ايمان و اتكاء داشته باشد. (122) 123- احساس شخصيت در ورقه هاى كرامت نفس ، محور اخلاق اسلامى گفتيم كه در زمان ما اصطلاحى است كه مى گويند بعضى روحيه ها فاقد حماسه اند و بعضى دارا حماسه اند، و گفتيم كه حماسه ، نوعى احساس شخصيت است در مقابل ديگران . (123) 124- معناى حماسه حماسه عبارت است از نازيدن به چيزى يا موضوع نازيدن و افتخار، ولى به شرطى كه ياد آورى او هيجان در روح او به وجود آورد و او را به حركت در آورد و آماده دفاع كند. و هم مى توان حماسه را به شور ترجمه و تعريف كرد. (124) 125- زندگى با عار قابل تحمل نيست ! افرادى هستند در دنيا عارى و خالى از حماسه ، در خود همه احساس حقارت و تبعيت و شكست خوردگى مى كنند، هيچ فكر و عقيده قابل دفاعى در روح آنها وجود ندارد، اگر دفاع كند فقط از مال و جان خود دفاع مى كند، امام چيز ديگر قابل تعلق و قابل دفاعى ندارد و از وطى و قوميت و نژاد و زبان و دين و آئين و حريت و كرامت ذاتى ، در گفتار آنها هيچ ! نه ابزار شخصيت ديده نمى شود مانند حيوانى هستند كه به سخن درآمده باشد.لى بعضى ها در خود احساس شخصيت مى كنند، نوعى حماسه در روح آنها هست . در ملت آلمان حماسه آلمان برتر از همه است وجود داشت . در عرب نيز خوى تفوق عرب بر غير عرب بود و اسلام با آن مبارزه كرد. كم و بيش در هر قومى نوعى حماسه هست ، و از نظر اسالم همه حماسه هاى قومى مذموم است . امام نوعى حماسه است كه حماسه انسانى است ، تعصب اگر ناميده شود تعصب ممدوح است . آن ، حماسه كرامت نفس و آزادمنشى و عزت نفس و اينكه زندگى با عار قابل تحمل نيست مى باشد. (125) 126- نتايج حماسه آيا در قرآن حماسه هست ؟ آيه : و الله العزه و لرسوله و للمؤ منين (126) و آيه كريمه : لمن يحعل الله للكافرين على المؤ منين سبيلا. (127) حماسه به طور كلى توجه به نوعى كيفيت معنوى زندگى است ، چيزى كه هست تعضى كيفيتها موهوم و بى اساس است مثل اينكه (آلمان يا بايد معدوم شود و يا بر دنيا سيادت كند!) و همچنين حماسه هاى ديگر برترى طلبى و تقدم جويى ها، و نوعى كيفيت است كه واقعيت دارد و آن اينكه حيات شخص يا ملت ، محكوم ديگران نباشد، انسان آزاد آفريده شده : و لا تكن عبد و قد جعلك الله حرا ؛ (128) يا اينكه شخص خور را آلوده نكند به دروغ و غيبت و خيانت به ديگران 127- نتايج يك روح حماسى سخن حماسى ، تاريخچه حماسى ، شخصيت حماسى آن است كه از لحاظ روحى غيرت و حميت و شجاعت و شلحشورى را تحريك كند و از لحاظ بدنى خون را در عروق به جوش آورد، به بدن نيرو و حرارت و چالاكى ببخشد، در واقع حيات تاره به بدن بدهد؛ به عبارت ديگر روحيه انقلاب و ثوره ايجاد كند، حس مقاومت در مقابل ستم و ستمگر به وجود آورد. (129) 128- سوژه بى نظير در اسلام امام حسين عليه السلام يك سوژه بى نظيرى است در اسلام : از نظر تجديد حيات اخلاقى و اجتماعى در اسلام ، و از نظر برانگيختن احساسات انقلابى و حماسى ، و از نظر ايجاد و تكوين شخصيت . (130) 129- خاصيت حماسه روحى اجتماعى يكى از خواص حماسه روحى اجتماعى داشتن اين است كه مانع جذب شدن فرد يا اجتماع در فرد و اجتماع ديگر است ، چون احساس شخصيت و منش و استقلال است . (131) 130- عظمت روح حضرت سيد الشهداء 1- به طور كلى روحيه هاى كوچك چون از خود درد ندارند و هدف ندارند همه دردها و هدفهايشان در خواسته هاى جسمانى خلاصه مى شود) و ايده آل ندارند، تنها را به زحمت نمى اندازند، به لقمه اى كه به دريوزگى تحصيل مى كنند قناعت مى كنند، اما روحيه هاى بزرگ هميشه تن را به حركت وا مى دارند و در زحمت و لا قرار مى دهند. فرقشان شكافته و سرشان بريده مى شود. به همين جهت شهادت براى آنها افتخار است ، كه نشانه عظمت نفس آنها است . (در) اينگونه اشخاص كه روحشان از جسمشان بزرگ تر است كار بدن دشوار است . بدن على اگر مى خواهد با روح على بسازد بايد با نان جوين و شب زنده دارى ها به سر برد، احيانا از ناحيه خود على بسازد بايد با نان جوين و شب زنده دارى ها به سر بد، احيانا از ناحيه خود على مجازات ببيند و سر را توى تنور ببرد. تن حسن اگر بخواهد به روح حسن همدم باشد، بايد آماده تشنگى بى اندازه باشد، آماده زير سم اسب (رفتن )، آماده زخم هاى تير كالقنفذ باشد. (132) خوشا به حال بدنى كه با يك روح كوچك تواءم شده ، همه سور و سات ها را برايش فراهم مى كند، به قيمت دريوزگى و دزدى نان تهيه مى كند، به قيمت جنايت و آدمكشى پست تهيه مى كند. واى به حال بدنى كه با يك روح شريف و بزرگ تواءم است . چند لقمه نان جو بيشتر گيرش نمى آيد كه به زحمت بايد از گلو پايين بدهد، از آن طرف بايد شب زنده دارى كند، روز بايد دره به دستش بگيرد مراقب نظم اجتماع باشد، يا شمشير به دست بگيرد و گردن تبهكاران را بزند، يك روز سر توى تنور برد. 2- على عليه السلام در باره متقين مى فرمايد: انفسهم منهم فى تعب ، و الناس منهم فى راحه . (133) اينجا مراد از نفس ، نفس حيوانى است ؛ اشاره است به اينكه آسايش آنها در آسايش و عدم سلب راحت از ديگران است . 3- جمله امام حسين عليه السلام كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله روايت كرده است : ان الله يحب معالى الامور و يبغض سفسافها. (134) مى رساند كه روح امام با امور پست جسمى (نيست و) سروكارش با معانى عالى و بلند است . 4- براى بعضى روح ، خدمتگزار جسم است ، يعنى فكر و عقل و عاطفه در خدمت هدفهاى جسمانى و بدنى و حيوانى است ، روح اسير است ، روح تا حدى رنج مى برد اگر چه روح كوچك حتى احساس رنج هم نمى كند؛ روح بايد بزرگ باشد كه احساس درد و رنج بكند كوچك نيست و در خدمت جسم قرار نمى گيرد. 5- اين شعر: لنقل الصخر من قلل الجبال احب الى من منن الرجال يقول الناس لى فى الكسب عار فان العار فى ذل السؤ ال (135) 6- اينكه امام فرمود: الا وان الدعى بن الذعى ... هيهات منا الذله ، نمودارى از به زحمت افتاده بدن است به خاطر عظمت روح . 7- روح و بدن در عين اتحاد و يگانگى ، از جنبه دوگانگى ، مانند دو رفيقند كه از طرفى الزاما با هم هستند و نمى توانند از هم جدا باشند و از طرف ديگر دو رفيقى هستند كه هم هدف نيستند: ميل جان اندر ترقى و شرف ميل تن در كسب اسباب و علف اين است كه كوچك ماندن هر كدام به نفع ديگرى و رشد كردن هر كدام به ضرر ديگرى است . 8- مى گويند نوابغ هميشه شوهران بدى هستند. دليلش هم واضح است : افق روح آنها از افق آرزوها و افكار و تمنيات و آمال يك زن بالاتر است . جسمش با زن هست ولى روحش با زن نيست . اما اگر كسى در عين نبوغ بتواند خود را آنقدر در موقع خودش تنزل دهد كه با زن عادى هم معاشرت كند، او واقعا فوق نبوغ است ، معلوم مى شود قدرت تنزل دادن خود را دارد و قدرت تنزل دادن خود، خيلى فوق العاده است . براى من پيش آمده است كه با اشخاصى در افق پايين مجبور بوده ام ساعتى زندگى كنم . در عذاب اليم بوده ام . مى ديده ام يك كلمه حرف ندارم با آنها بزنم ، گويى همه معلوماتم را فراموش كرده ام . 9- بزرگى روح در مقابل كوچكى در مقابل كوچكى و حقارت است ، جنبه كمى دارد، روح بزرگ يك آرزوى بزرگ است ، يك انديشه بزرگ و وسيع است ، يك خواهش و اراده بزرگ است ، يك همت بزرگ است . آنكه روح بزرگ دارد. به قول نظامى عروضى احمد بن عبدالله الخجستانى را پرسيدند: تو مردى خر بنده بودى ، به اميرى خراسان جو افتادى ؟ گفت : به بادغيس در خجستان روزى ديوان حنظله بادغيسى همى خواندم ، بدين دو بيت رسيدم : مهترى گر به كام شير در است شو خطر كن ز كام شير بجوى يا بزرگى و عز و نعمت و جاه يا چو مردانت مرگ روياروى داعيه اى در من پديد آمد كه به هيچ وجه در آن حالت كه بودم راضى نتوانستم بود. خزان بفروختم و اسب خريدم و از وطن خويش رحلت كردم و به خدمت على بن الليث (صفارى ) شدم . اصل و سبب اين دو بيت بود. روح بزرگ به كمى و كوچكى و حقارت تن نمى دهد، به كم از قدر خور راضى نمى شود. به كم از قدر خود مشو راضى --بين كه گنجشك مى نگيرد باز روح بزرگ اهل مهاجرت است ، به كنج خانه و به آب و خاك خود قناعت نمى كند؛ سفر مى كند، درياها را و خطرها را استقبال مى كند، شب و روز مى كوشد و در نتيجه زودتر پير مى شود، بيمارى قلبى مى گيرد و مثل ناصر (136) در نيمه راه عمر مى ميرد . موسولينى گفت : به جاى آنكه صد سال گوسفند باشم ترجيح مى دهم يك سال شير باشم . آدم بزرگ از زندان باك ندارد، ده سال و بيست سال زندان مى رود كه دو سال به كام زندگى كند. 10- اسكندر و خشايار شاه و نادر و ناپلئون روح هاى بزرگ و نا آرام بوده اند، اما اما يك جاه طلبى بزرگ ، يك رقابت و حسادت بزرگ ، يك شهوت بزرگ ، يك تجمل پرستى بزرگ بوده اند .اينها با مقايسه با روح هاى كوچك البته عظمت و اهميت بيشترى دارند. اينها اگر به جهنم هم بروند يك روح بزرگ به جهنم رفته است ، اينها هوا پرستهاى بزرگ هستند آنچه در وجود اينها و در روح اينها رشد كرده است ، شهوت ها، جاه طلبى ها، حسادتها، كينه توزيها است . اما بزرگوارى ، بزرگوارى غير از بندگى است . بزرگوارى روح در مقابل كوچكى روح نيست ، بلكه در مقابل پستى و دنائت روح است . اين پستى چگونه پستى اى است ؟ اين خود يك مساءله اى است در حقيقت ماوراء الطبيعى و ضد منطق مادى . مى گويند تن به پستى نده ، تن به خوارى نده ، آقا باش نه نوكر، عزيز باش نه ذليل ، اينها كه هيچ كدام ملموس نيست . افتخار يعنى چه ؟ اينكه : تن مرده و گريه دوستان به از زنده و خنده دشمنان مرا عار آيد از اين زندگى كه سالار باشم كنم بندگى اينكه : ان الحياه فى موتكم قاهرين ، والموت فى حياتكم مقهورين (137) يعنى چه ؟ (138) 131- مرد عمل نه زبان حسين بن على عليه السلام چقدر خطابه خواند و چقدر عمل كرد؟ حجم خطابه هايش چقدر كم ، و حجم اعمال او چقدر زياد بود. وقتى عمل باشد، گفتن زياد نمى خواهد. 132- آمادگى روح اينجاست كه شكوه و جلال روح ابا عبدلله پيدا مى شود. اول فرمود: اهل بيت من ! استعدوا للبلاء خودتان را آماده سختى ها بكنيد. مى خواست روح اينها آماده باشد. يك جمله بيشتر در اين زمينه نگفت ، ولى فورا اين مطلب را گفت : اعملوا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء و معذب اعاديكم بانواع البلاء؛ (139) اهل بيت من ! يقين داشته باشيد كه شما از اين ساعت سختى و شدت مى بينيد ولى ذلت نخواهيد ديد. بدانيد كه خداوند شما را حفظ و از شر دشمنان نگهدارى مى كند و شما محترمانه به حرم جدتان بر خواهيد گشت . از اين ساعت به بعد، بدبختى دشمنان شماست ؛ مطمئن باشيد كه خداوند دشمنان شما را در همين دنيا به انواع مختلف عذاب خواهد كرد. معلوم بود كه ابا عبدالله اوضاع را ميديد. 133- علت بيدارى حر گفته شده كه : يك علت اينكه حر گرويد به سيد الشهداء اين است كه مدت زيادى همراه حضرت بود و از نزديك او را مى شناخت . (140) 134- اتفاق جان و مال امام حسين عليه السلام وقتى كه مى آمد به طرف كربلا، اشعارى را با خودش مخى خواند كه نقل شده پدر بزرگوارشان هم همين اشعار را گاهى مى خواندند، آن اشعار اين است : فان تكن الدنيا تعد نفيسه فدار ثواب الله اعلى و انبل و ان تكن الاموال للترك جمعها فما بال متروك به المرء يبخل وان تكن الا بدان للموت انشاءت فقتل امرء بالسيف فى الله اجمل . اگر چه دنيا زيبا و دوست داشتنى است ، دنيا آدم را به طرف خودش مى كشد، اما خانه پاداش الهى ، خانه آخرت ، خيلى از دنيا زيباتر است ، خيلى از دنيا بالاتر و عالى تر است . اگر مال دنيا را آخر كار بايد گذاشت و رفت ، پس چرا انسان آن را در راه خدا انفاق نكند. و اگر اين بدنهاى ما ساخته شده است كه آخر كار بميرد، پس چرا در راه خدا با شمشير قطعه قطعه نشود؟ (141) 135- بزرگ منشى امام حسين (ع ) خط الموت على ولد آدم مخط القلاده على جيد الفتاه تا آن آخر كه مى فرمايد: فمن كان فينا باذلا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فاليرحل معنا فاننى راحل مصبحا ان شاء الله مى خواهد بگويد كه اصلا روح من ، به من اجازه نمى دهد كه اين اوضاع فاسد را ببينم و زنده باشم تا چه رسد كه بخواهم خودم هم جزء اينها شوم . انى لا ارى الموت الا سعاده و الحيوه مع الظالمين الا برما من براى خودم افتخار مى دانم كه در ميان چنين جمعيتى نباشم . زندگى با اين ستمگران براى من خستگى است ، ملامت است ، كسالت است ، افسردگى روح است . (142) 136- عظمت روح امام حسين بن على حسين بن على عليه السلام يك روح بزرگ و يك روح مقدس است . اساسا روح كه بزرگ شد، تن به زحمت مى افتد؛ و روح كه كوچك شد، تن آسايش پيدا مى كند. اين خود يك حسابى است . ابن عباس ها بيايند نهى بكنند، مگر روح حسين اجازه مى دهد، متنبى شاعر معروف عرب ، شعر خوبى دارد، مى گويد: و اذا كانت النفوس كبارا تعبت فى مرادها الاجسام مى گويد وقتى كه روح بزرگ شد، جسم و تن چاره اى ندارد جز آنكه به دنبال روح بيايد، به زحمت بيفتد و ناراحت شود. اما روح كوچك به دنبال خواهش هاى تن مى رود، هر چه را كه تن فرمان بدهد اطاعت مى كند، روح كوچك دنبال پست و مقام مى رود، ولو با گرو گذاشتن ناموس باشد، روح كوچك تن به هر ذلت و بدبختى مى دهد براى اينكه مى خواهد در خانه اش فرش يا مبل داشته باشد، آسايش داشته باشد، خواب راحت داشته باشد. اما روح بزرگ به تن نان جو مى خوراند، بعد هم بلندش مى كند و مى گويد: شب زنده دارى كن ! روح بزرگ وقتى كه كوچك ترين كوتاهى در وظيفه خود مى بيند، به تن مى گويد: اين سر را توى اين تنور ببر تا حرارت آن را احساس كنى و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى نكنى ! (143) 137- جريمه يك روح بزرگ روح بزرگ آرزو مى كند كه در راه هدفهاى الهى و هدفهاى بزرگ خودش كشته شود. فرقش شكافته مى شود، خدا را شكر مى كند. روح وقتى كه بزرگ شد، خواه ناخواه بايد در روز عاشورا سيصد زخم به بدنش وارد شود. آن تنى كه در زير سم اسب ها لگدمال مى شود، جريمه يك روحيه بزرگ را مى دهد، جريمه يك حماسه را مى دهد، جريمه حق پرستى را مى دهد، جريمه روح شهيد را مى دهد. و اذا كانت النفوس كبارا تعبت فى مرادها الاجسام وقتى كه روح بزرگ شد به تن مى گويد من مى خواهم به اين خون ارزش بدهم . (144) 138- قهرمان عظيم حسين (ع ) اگر شهادت حسين بن على صرفا يك جريان حزن آور مى بود، اگر صرفا يك مصيبت مى بود، اگر صرفا اين مى بود كه خونى به ناحق ريخته شده است و به تعبير ديگر صرفا نفله شدن يك شخصيت مى بود، ولو شخصيت بسيار بزرگى ، هرگز چنين آثارى را به دنبال خود نمى آورد. شهادت حسين بن على ، از آن جهت كه اين داستان و تاريخچه ، تنها يك مصيبت و يك جنايت و ستمگرى از طرف يك عده اى جنايتگر نبود، بلكه يك قهرمان بسيار و بسيار بزرگ از طرف همان كسى بود كه جنايت ها را بر او وارد كردند. (145) 139- توسعه شخصيت انسانى توسعه شخصيت انسانى همان بود كه على عليه السلام داشت و مى فرمود: و حسبك داء ان تبيت ببطنه و حولك لكباد تحن الى القد يا مى گفت : و هذا اخو غامد و قد ورد خيله الانبار... و او ان امرءا مسلما مات على هذا اسفا... توسعه شخصيت اين است كه واقعا انسان بگويد: من از بينوايى نيم روى زرد غم بينوايان رخم زرد كرد توسعه شخصيت اين است كه حسين عليه السلام فرمود: انى لم اخرج اشرا و لا بطرا... يا گفت : من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ... .(146) 140- هر چه روح بزرگ تر، قوى تر است از كلمات امام حسين عليه السلام است كه : القدره تذهب الحفيظه ؛ يعنى قدرت و توانايى و نيرومندى ، خشم و كينه و حقد را را از بين مى برد. ولهذا انسانها به هر اندازه از نظر روحى قوى تر باشند، عقده كمترى دارند، و هر چه انسان از نظر روحى ضعيف تر باشد و در خودش در مقابل ديگران بيشتر احساس ضعف كند، عقده بيشترى در روحش هست . (147) فصل پنجم : كربلا؛ تجليگاه فضايل اخلاقى بخش اول : حسين مظهر كرامت و عزت نفس 141- كرامت نفس سيد الشهداء اين اصل بزرگ اسلامى در وجود ابا عبدالله عليه السلام تجسم پيدا كرد و تمام حيات آن حضرت پر است از شعارهاى كرامت نفس . (148) 142- اوج كرامت و عزت نفس در كلماتى از امام حسين عليه السلام رسيده است عزت و شرافت و كرامت انسانى موج مى زند و راز اين كه اينگونه كلمات از ايشان به نسبت بيشتر از ائمه رسيده اين است كه داستان كربلا، زمينه اى بود براى اينكه روح امام حسين در اين قسمت تجلى خودش را ظاهر كند به صورت اين كلمات . نوشته اند، در وقتى كه حضرت سيد الشهداء مى آمدند به طرف كربلا، مكرر افراد به ايشان برخورد مى كردند و هر كس هم بر خورد مى كرد مى گفت : آقا نرو خطر جانى دارد. حضرت هم به هر يك از اينها جوابى مى داد، و البته جوابها همه در همين حدود بود كه نه ، من بايد بروم . يكى از آنها وقتى كه با حضرت ملاقات كرد گفت : مصلحت نيست ، نرويد. فرمود: من به تو همان جوابى را ميدهم كه يكى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه وآله به شخصى كه مى خواست او را از شركت در جهاد اسلامى منع كند داد. آن وقت حضرت سيد الشهداء اين شعرها را براى او خواندند: سامضى و ما بالموت عار على الفتى اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما و واسى الرجال الصالحين بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرما خواهم رفت . مرگ براى انسان جوانمرد ننگ نيست ، اگر در راه حق جهاد كند و در حالى كه مسلم است كوشش به خرج بدهد (نيتش حق باشد و در حالى كه مسلم است مجاهده و جهاد كند) و با مردان صالح ، مواسات و همگامى و همدردى نمايد، و بر عكس ، راه خودش را از مردم بد بخت هلاك شده و مجرم گناهكار جدا كند. فان عشت لم اندم و ان مت لم الم كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما (149) من يا زنده مى مانم يا مى ميرم . از اين دو خارج نيست . اين راهى كه من مى روم هر دو طرفش براى من خير و سعادت است . اگر زنده بمانم مورد مذمت نيستم ؛ چون از مرگ فرار نكردم و از اين آزمايش موفق بيرون آمدم تاز مرگ نترسيدم و زنده ماندم . چنين زندگى براى من ننگ و مذموم نيست . اگر هم بميرم مورد ملامت نيستم . كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما (150) (همه اين سه شعر براى اين مصراع آخر است ) براى تو اين ذلت و بدبختى بس كه زنده بمانى و دماغت به خاك ماليده باشد. ديگر بدبختى و ذلتى بالاتر از اين زندگى نيست .(151) بسم الله و بالله و على مله رسوله الله . (209) 182- حسين ،اسطوره مروت تاريخ حسن بن على را همه شما مى دانيد كه در چه وضعى قيام خود را آغاز كرد، در چه فشارى بود، و چه مظالمى وجود داشت . ولى در عين حال آنجا كه پاى مسائل اخلاقى به ميان مى آمد آيا حاضر بود حتى عليه دشمن از اخلاق تجاوز بكند؟ ابدا. مسلم بن عقيل يم تربيت شده اوست ، يك شيعه است ، سربازى است از طرف او؛ بهترين فرصتها به دستش مى آيد كه ابن زياد را بكشد، ولى در همان حال فكر مى كند كه اسلام با اين جور مبارزه كردن مخالف است و اينگونه مبارزه را جوانمردى نمى داند به او گفتند: چرا از اين صندوقخانه بيرون نيامدى كه شر او را از سر مسلمين كم كنى ؟ گفت : همان وقت به فكر حديث پيغمبر افتادم : الايمان قيد الفتك ايمان اجازه نمى دهد كه مسلمان و لو به آن كسى كه بيرون مرز دينى خودش هست تجاوز بكند. اين ناجوانمردانه و نامردانه است ، من نمى توانم (چنين كارى بكنم ) . دشمن مى آيد در بين راه در حالى كه تشنه است . مى گويند از اين فرصت استفاده بكنيم آب را به روى آنها ببندم ، مى فرمايد: مبادا چنين كنيد، طريق مبارزه ما اين جور نيست كه آب را به روى آنها ببنديم ؛ به آنها آب بدهيد، به اسبانشان هم آب بدهيد. پيشنهاد مى كنند الان بهترين موقع است براى جنگيدن . مى فرمايد: از لحاظ اينكه آنها را از بين ببريم بله ، ولى از لحاظ حق و قانون چطور؟ هنوز كه آنها به ما تجاوز نكرده اند .آنها مسلمانند، ما هم مسلمان هستيم ؛ تا آنها تجاوز نكنند ما از خودمان دفاع نمى كنيم .اين انضباط اخلاقى را ببينيد. اين همان اخلاقى است كه بر پايه خداشناسى است . اين اخلاق را هيچ چيز نمى تواند متزلزل بكند؛ منافع شخصى ، حب حيات ، حفظ خود، حفظ خانواده ، مقام رياست و خلافت نمى توان آنرا متزلزل بكند. حتى در همان روز خونين عاشورا يكى از شريرترين آنها از پشت مى آيد شبيخون بزند تبى خبر از اينكه ترتيب خيمه ها و خندقى كه كنده اند مانع از اين است كه شبيخون بزند. عصبانى مى شود و شروع مى كند به فحاشى كردن . يك نفر عرض مى كند: يا بن رسول الله ! اجازه بدهيد كه با يك چوب كلك اين را بكنم . فرمود: تا آنها ابتدا (به جنگ ) نكرده اند .براى ما جايز نيست . اول آنها بايد شروع بكنند و بعد ما دفاع بكنيم . اين انضباط اخلاقى ، ديگر خود در آن نيست ، شخص در آن نيست ، خانواده در آن نيست ، اهل محل در آن نيست ، اهل شهر و وطن در آن نيست ، آب و خاك در آن نيست ، نژاد و مليت در آن نيست ، از انسانيت هم چند درجه آن طرف تر است ، جهانى است . اين است كه مساءله خودى در اخلاق جز با دين با هيچ چيز ديگر حل نمى شود.(210) 183- مادر فداكارى در كربلا، ده يا نه طفل غير بالغ شهيد شدند. در مورد يكى از آنها، تاريخ مى نويسد: و خرج شاب قتل ابوه فى المعركه جوانى كه پدرش در معركه شهيد شده بود (ولى نگفته اند كه پدرش چه كسى بود، يعنى براى ما مشخص نيست ) آمد خدمت ابا عبدالله و گفت : اجازه بدهيد من بروم به ميدان . فرمود: نه . همچنين فرمود: به اين جوان اجازه ندهيد به ميدان برود كه پدرش كشته است ، همين بس است و مادرش هم اينجا حاضر است ، شايد او راضى نباشد. عرض كرد: يا ابا عبدالله ! اصلا اين شمشير را مادرم به كمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به راه پدر و جان خودت را به قربان جان ابا عبدالله كن . شروع كرد به خواهش و التماس كردن تا ابا عبدالله به او اجازه داد و سر اينكه معلوم شد كه او پسر مسلم بن عوسجه بوده يا پسر حرث بن جناده اين است كه اين هر دو، با خاندانشان در كربلا بوده اند، البته عبدالله بن عمير هم با خاندانش در كربلا بوده ، ولى اين قدر معلوم است كه او فرزند عبدالله بن عمير نبوده است . وقتى اين بچه آمد به ميدان ، بر خلاف اغلب افراد كه خودشان را به پدر و جدشان معرفى مى كردند كه من فلانى هستم ، پسر فلانى ، اين كار را نكرد، بلكه طور ديگرى حرف زد كه در منطق ، گوى سبقت را از همه ربود. وسط ميدان كه رسيد فرياد زد: اميرى حسين و نعم الامير سرور فؤ اد البشير انذير اى مردم ! اگر مى خواهيد مرا بشناسيد، من آن كسى هستم كه آقاى او حسين است ، من آن كسى هستم كه او ماسه خوشحالى قلب پيغمبر است ، سرور فواد البشر النذير مى بينيد بچه ، بزرگ ، شير خوار، هر كدام در اين حادثه ، مقامى دارند0(مقام عجيبى )، حالا مقام اهل بيت پيغمبر، وظيفه و رسالتى كه زنها از نظر تبليغ داشتند، به جاى خود (و در همه اينها خاندان ابا عبدالله ، خودشان از همه پيش هستند.) (211) بخش سوم : حسين (ع )؛مظهر غيره الله 184- دو وداع جانگداز اباعبدالله دوبار براى وداع آمدند. يك بار آمدند، وداع كردند و رفتند. بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند و به طرف شريعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند در اين هنگام شخصى صدا زد: حسين ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟! ريختند به خيام حرمت ، ديگر آب نخورد و برگشت آمد براى بار دوم با اهل بيتش وداع كرد: ثم ودع اهل بيته ثانيا چه جمله هاى نورانى اى دارد! رو مى كند به آنها كه اهل بيت من ! مطمئن باشيد كه بعد از من شما اسير مى شويد، ولى كوشش كنيد كه در مدت اسارتتان ، يك وقت كوچك ترين تخلفى از وظيفه شرعيتان نكنيد. مبادا كلمهاى به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد. ولى مطمئن باشيد كه اين ، پايان كار دشمن است ؛ اين كار، دشمن را از پا در مى آورد؛ و اعلموا ان الله منجيكم ؛ بدانيد كه خدا شما را نجات مى دهد و از ذلت حفظ مى كند . اين خيلى حرف است : اهل بيت من ! شما اسير خواهيد شد، ولى حقير و ذليل نخواهيد شد؛ اسارت شما هم اسارت عزت است به همين جهت بود كه وقتى در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نا مى دادند، زينب نمى گذاشت قبول كنند. اسير بودند، ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل كنند شير را هم در زنجير مى كنند، ولى شير در زنجير هم كه باشد، شير است ؛ روباه آزاد هم كه باشد، روباه است . بار دوم كه امام آمد، اهل بيت خوشحال شدند، دوباره اباعبدالله خداحافظى كردند. باز به امر اباعبدالله از خيمه بيرون نيامدند. 185- غيرت والاى ولايت مى دانيد: اباعبدالله وقتى آمد براى وداع با اهل بيتش كه ديگر احدى از كسانش زنده نبود. آن وداع هم خيلى جانسوز و جانگداز است . ولى به علت خاصى اباعبدالله براى نوبت دوم به وداع آمد و نوشته اند علتش اين بود كه در حملاتى كه كرد، يك نوبت موفق شد لشكر دشمن را عقب بزند و داخل شريعه فرات بشود. اينها ناراحت بودند كه مبادا اباعبدالله آب بياشامد؛ زيرا اگر آب بياشامد نيرو مى گيرد، در همان وقت كسى فريادى كرد، كه اباعبدالله ديگر غيرتش به او اجازه نداد كه اين حرف را( خواه راست باشد خواه دروغ )بشنود و او مشغول نوشيدن آب باشد وقتى دست برد زير آب تا مقدارى بردارد، كسى فرياد كرد: حسين ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟! ريختند به خيام حرمت . فورا بيرون آمد. من نمى دانم گفت او راست بود و واقعا مى خواستند حمله بكنند يا نه ، ولى حمله سريع و بيرون آمدن به وقت اباعبدالله ديگر مجالى نداد. آقا وقتى كه آمد، حمله اى به خيام حرم نشده بود. 186- اوج حميت حسينى (ع ) نوشته اند: اباعبدالله در حملات خود، نقطه اى را انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد. به دو منظور: يكى اينكه مى دانست دشمنان چقدر نامرد و غير انسانند و اين مقدار حميت ندارند، كه لااقل بگويند ما با حسين طرف هستيم ، پس متعرض خيمه ها نشويم . مى خواست تا جان در بدن دارد، تا رگ گردنش مى جنبد، كسى متعرض خيام حرمتش نشود، حمله مى كرد از جلو او فرار مى كردند، ولى زياد تعقيب نمى كرد، برمى گشت ، تا خيام حرمش مورد تعرض قرار نگيرند. منظور نقطه اى را مركز قرار داده بود كه صدايش به آن ها مى رسيد. وقتى كه برمى گشت ، و در آن نقطه مى ايستاد. فرياد مى كرد: لاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم فرياد حسين عليه السلام كه بلند مى شد اهل بيت سكونت خاطرى پيدا مى كردند. مى گفتند: آقا هنوز زنده است (212). 187- غيرت الهى در نهاد حسين در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را مركز قرار داده بود. حمله مى كرد اول جنگ تن به تن عده اى آمدند، ولى تا آمدند، اباعبدالله به آن ها مهلت نداد، به طورى كه رعب در دل دشمن قرار گرفت . عمر سعد فرياد كرد: چه مى كنيد؟ والله نفس ابيه بين جنبيه باكى داريد مى جنگيد؟ اين فرزند همان على است هذا ابن قتال العرب اين فرزند كسى است كه عرب را مى كشت . مى خواست تعصب عربيت را عليه حضرت تحريك كرده باشد. گفتند چه كنيم ؟ گفت : اين طور مصلحت نيست . اگر يك يك برويد، يك نفر از شما را باقى نخواهد گذاشت حمله را همه جانبه ، كنيد. اباعبدالله به هر طرف حمله مى كرد، فرار مى كرد، ولى مواظب بود كه از خيمه ها دور نشود. غيرت حسين هم هست . حسين شجاع است ، صبور است راضى به رضاى الهى است مخلص است ولى غيرة الله هم هست ، غيرتش هم به او اجازه نمى دهد كه زنده باشد و كسى نزديك خيام حرم او بيايد. به اهل بيت دستور داد كه شما ابدا از خيمه ها بيرون نياييد. 188- حسين بر قله شامخ غيرت در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را كه به عنوان مركز انتخاب كرده بود. يعنى وجود مقدس اباعبدالله ابتدا آنجا مى ايستاد و بعد حمله مى كرد به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ ، كسى جراءت نكرد تن به تن با اباعبدالله بجنگند. البته ابتدا چند نفر آمدند و جنگيدند، ولى آمدن همان و از بين رفتن همان . پسر سعد فرياد كرد: چه مى كنيد؟! ان نفس ابيه بين جنبيه يا ان نفسا ابية بين جنبيد اين پسر على است روح على در پيكر اوست ، شما باكى داريد مى جنگيد؟! با او تن به تن نجنگيد، ديگر جنگ تن به تن تمام شد. آن وقت جنگى كه از طرف آنها، نامردى بود شروع شد، سنگ پرانى و تيراندازى جمعيتى در حدود سى هزار نفر مى خواهند يك نفر را بكشند، از دور ايستاده اند، تيراندازى مى كنند يا سنگ مى پرانند. همين ها وقتى كه اباعبدالله حمله مى كند درست مثل يك گله روباه كه از جلوى شير فرار مى كند، فرار مى كردند. ولى حضرت حمله را خيلى ادامه نمى داد؛ يعنى نمى خواست فاصله اش با خيام حرمش زياد شود. غيرت حسين اجازه نمى داد كه تا زنده است ، كسى به اهل بيتش اهانت كند. مقدارى كه حمله مى كرد و آنها را دور مى ساخت ، بر مى گشت ، مى آمد در آن منطقه اى كه آنرا مركز قرار داده بود. آن نقطه ، نقطه اى بود كه صدا رس به حرم بود، يعنى اهل بيت اگر چه حسين را نمى ديدند ولى صدايش را مى شنيدند. براى اينكه مطمئن باشد زينبش ، براى اينكه مطمئن باشد سكينه اش ، براى اينكه بچه هايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين است ، وقتى كه مى آمد در آن نقطه مى ايستاد آن زبان خشك در آن دهان خشك به حركت مى آمد و مى گفت : لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم يعنى اين نيرو از حسين نيست ، اين خواست كه به حسين نيرو داده است . هم شعار توحيد مى داد و هم به زينبش خبر مى داد كه : زينب جان ! هنوز حسين تو زنده است ، به خاندانش دستور داده بد كه تا من زنده هستم كسى حق ندارد بيرون بيايد. لذا همه در داخل خيمه ها بودند. 189- دلدارى حسين (ع ) به اهل خيام آقا اجازه نداد آنها (اهل بيت ) بيرون بيايند. ولى خودش نقطه اى را مركز قرار داده بود كه صدايش را مى شنيدند مى خواست به اين وسيله به آنها اطمينان بدهد. وقتى كه بر مى گشت ، به آن مركز مى رسيد، با صداى بلند (من نمى دانم اينكه مى گويم صداى بلند، آن زبان خشك چگونه در دهان مى گرديده ) با هر مقدار كه نيرو داشت فرياد مى كرد: لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم . خدايا! حسين هر چه نيروى روحى و جسمى دارد از توست . اهل بيت خوشحال مى شدند كه آقا زنده است . مدتى استراحت مى كرد، آسايش پيدا مى كرد لشكر باز بر مى گشتند، حلقه را تنگ مى كردند تير اندازى مى كردند، سنگ مى پراندند، باز نوبت ديگر آقا حمله مى كرد. اين كر و فر ادامه داشت . 190- غيرت والاى حسين (ع ) امام به اهل بيت فرموده بود: تا من زنده هستم از خيمه ها بيرون بياييد (اين حرفها را باور نكنيد كه اهل بيت دائما بيرون مى دويدند ابدا.دستور آقا بود كه تا من زنده هستم شما در خيمه ها باشيد) .حرف سستى از دهانتان بيرون نيايد كه اجر شما زايل شود، مطمئن باشيد كه عاقبت شما خير است ، نجات پيدا مى كنيد، خداوند دشمنان شما را به زودى عذاب خواهد كرد. آنها اجازه نداشتند كه بيرون بيايند و بيرون هم نمى آمدند. غيرت حسين بن على اجازه نمى داد، غيرت و عفت خود آنها نيز اجازه نمى داد كه بيرون بيايند. لذا صداى امام را كه شنيدند: لا حول و لا قوه الا بالله و العلى العظيم . اطمينان خاطرى پيدا مى كردند. چون امام بعد از وداع كردن يك يا دو بار ديگر نيز آمده بودند و خبر گرفته بودند، اين بود كه اهل بيت امام هنوز انتظار آمدن ايشان را داشتند. در آن زمان اسبهاى عربى را براى ميدان جنگ تربيت مى كردند، چون اسب حيوان تربيت پذيرى است . وقتى كه صاحب آن كشته مى شد، عكس العمل خاصى از خود نشان مى داد.(213) 191- غيرت حسن اجازه نمى داد اين دروغ است كه شنيده باشيد كه اهل بيت مرتب بيرون مى آمدند و العطش مى گفتند فقط يك بار بيرون آمدند و آن ، وقتى بود كه اسب بى صاحب اباعبدالله آمد. آن وقت هم كه بيرون آمدند، اول نمى دانستند كه قضيه از چه قرار است . صداى شيهه اين اسب را كه شنيد، خيال كردند آقا براى وداع سوم آمده است . مى گويند: اين اسب اسب تربيت شده بود. نه تنها اسب اباعبدالله اين طور تربيت داشت ، بلكه اسبهاى دشمنان هم اينطور تربيتها را داشتند كه وقتى سوارش مى افتاد، اين حيوان احساس مى كرد. اين اسب يال خودش را به خون ابا عبدالله رنگين كرده بود و وقتى كه ديد آقا افتاده است و ديگر نمى تواند از جا بلند شود، آمد به طرف خيام حرم . در واقع مثل اينكه پيكى بود كه مى خواست خبرى بدهد.اينها به خيال اينكه آقا برگشته اند، از خيمه بيرون آمدند، ولى وقتى كه آن اوضاع را ديدند، چاره اى نديدند جز اينكه دور اين اسب را ببينند و ناله بكنند. 192- آزاد مرد و انسان باشيد! يكى از سخنان امام همان جمله اى است كه امام در واپسين لحظات حياتش گفت خيلى هم شنيده ايد، پس از آنكه آن جنگ ها را كرده است ؛ حمله كرده است ، جنگ تن به تن كرده است ، فوق العاده خسته شده است و به واسطه ضربات تيرها روى زمين افتاده و خون زيادى از بدنش آمده و ديگر قدرت روى پا ايستادن ندارد. حداكثر اين است كه مى تواند خودش را روى كنده هاى زانو بلند كند و به شمشيرى تكيه بدهد. ديگر رمق در وجودش نيست . متوجه مى شود كه گويا مى خواهند بروند خيمه هاى حرم را غارت كنند. به هر زحمتى هست بلند مى شود و فريادش را بلند مى كند: يا شيعه آل ابى سفيان ! اى خود فروختگان اى شيعيان آل ابى سفيان ! اى كسانى كه خودتان را به نوكرى اينها پست كرده ايد! واى بر شما ان لم يكن لكن دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا فى دنياكم ؛ اگر مسلمان نيستيد، انسان باشيد، يك ذره حريت در وجود شما باشد، آزاد مرد باشيد. گيرم به خدا و قيامت معتقد نيستيد، ولى اين مقدار احساس شرافت در خودتان بكنيد؛ يك انسان شريف يك كسى كه بويى از انسانيت برده باشد، دست به چنين كارى كه شما زديد نمى زند. گفتند: چه مى گويى فرزند فاطمه ؟! ما چه كارى بر خلاف حريت كرديم ؟ فرمود: انا اقاتلكم و انتم تقاتلوننى و النساء ليس عليهم جناح (214) 193- غيرت و عزت در آخرين دم در لحظات آخر غيرت و عزت در آخرين دم حيات اباعبدالله ، وقتى در آن گودى قتلگاه افتاده است ، و قدرت حركت كردن ندارد، قدرت جنگيدن با دشمن ندارد، قدرت ايستادن بر سر پا ندارد و به زحمت مى تواند حركت كند، باز مى بينيم از سخن حسين غيرت مى جهد، عزت تجلى مى كند، بزرگوارى پيدا مى شود. 194- آزاد مرد باشيد، اگر دين نداريد! لشكر مى خواهند سر مقدسش را از بدن جدا كنند، ولى شجاعت و هيبت سابق اجازه نمى دهد. بعضى ها مى گويند: نكند حسين حيله جنگى بكار برده است كه اگر كسى نزديك شد حمله كند و در مقابل حمل او كسى تاب مقاومت ندارد، نقشه پليد و نامردانه اى مى كشند، مى گويند: اگر به سوى خيمه هايش حمله كنيم او طاقت نمى آورد.امام حسين افتاده است . من نمى توانم آن حالت ابا عبدالله را مجسم بكنم . لشكر به طرف خيام حرمش حمله مى كنند. يك نفر فرياد مى كشد؛ حسن ! تو زنده اى ؟! به طرف خيام حرمت حمله كردند! امام به زحمت روى زانوهاى خود بلند مى شود، به نيزه اش تكيه مى كند و فرياد مى كشد: ويلكم يا شيعه آلى ابى سفيان ! ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد، فكونوا احرارا فى دنياكم ؛ (215) اى مردمى كه خود را به آل ابو سفيان فروخته ايد! اى پيروان آل ابوسفيان ! اگر خدا را نمى شناسيد، اگر به قيامت ايمان و اعتقاد نداريد، حريت و شرف انسانيت شما كجا رفت ؟! ما تقول يابن فاطمه ؟! پسر فاطمه ؟ چه مى گويى ؟ فرمود: انا اقاتلكم و انتم تقاتلوننى و النساء ليس عليهم جناح طرف شما من هستم ، اين پيكر حسين حاضر و آماده است ، براى اينكه آماج تيرها و ضربات شمشيرهاى شما واقع شود، ولى روح حسين حاضر نيست او زنده باشد و ببيند كسى به نزديك خيام حرم او مى رود. فصل ششم : نماز و عبادت امام حسين (ع ) بخش اول : شب عاشورا؛ شب دعا و مناجات 195- در خواست يك شب مهلت در عصر تاسوعا بعد كه ابا عبدالله آن جمله (جريان خواب ) را به زينب فرمود، فورا برادر رشيدش ابوالفضل را صدا كرد: برادر جان ! فورا با چند نفر برو در مقابل اينها بگو خبر تازه چيست ؟ اگر هم مى خواهند با ما بجنگند، وقت غروب كه طبق قانون جنگى وقت جنگ نيست . (معمولا اهل عرب ، صبح تا غروب مى جنگند، شب كه مى شود مى روند در خرگاهها و مراكز خودشان ) حتما خبر تازه اى است . ابوالفضل با چند نفر از كبار اصحاب : زهير بن القين ، حبيب بن مظاهر مى رود و در مقابلشان مى ايستد و مى گويد: من از طرف برادرم پيام آورده ام كه از شما بپرسم مگر خبر تازه اى است ؟ عمر سعد مى گويد: بله ، خبر تازه است ، امر امير عبيدالله زياد است كه برادر تو فورا يا بايد تسليم بلا شرط بشود و يا با او بجنگيم . فرمود: من از طرف خودم نمى توانم چيزى بگويم ، مى روم خدمت برادرم ، از او جواب مى گيرم . وقتى كه آمد خدمت ابا عبدالله ، اباعبدالله فرمود: ما كه اهل تسليم نيستيم ، مى جنگيم ، تا آخرين قطره خون خودم مى جنگيم ؛ فقط به آنها يك جمله بگو، يك خواهش ، يك تمنا، يك تقاضا از آنها بكن و آن اين است كه قضيه را به فردا موكول كنند.بعد براى اينكه توهمى پيش نيايد كه حسين يك شب را غنيمت مى داند كه زنده بماند، و براى اينكه بفهماند كه زندگى غنيمت ندارد، چند ساعت بودن ارزش ندارد، بلكه او چيز ديگرى مى خواهد، فرمود: خدا خودش مى داند كه من اين مهلت را به اين جهت مى خواهم كه دلم مى خواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم ، با خداى خودم راز و نياز بكنم ، مناجات و عبادت بكنم ، قرآن بخوانم . ابوالفضل عليه السلام رفت . آنها نمى خواستند بپذيرند، ولى بعد در ميان خودشان اختلاف افتاد، يكى از آنها گفت : شما خيلى مردم بى حيايى هستيد، چون ما با كفار كه مى جنگيديم ، اگر چنين مهلتى مى خواستند، به آنها مى داديم ، چطور ما خاندان پيغمبر خودمان را چنين مهلتى ندهيم ؟ عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زياد را زير پا بگذارد تا ميان لشكر خودش اختلاف نيفتد. گفتند: بسيار خوب ، صبح . آن شب را ابا عبدالله با وضع فوق العاده اى ، با وضع روشنى ، با وضع پر از هيجانى ، با وضع پر از نورانيتى به سر برد. 196- شب مهلت در عصر تاسوعا دشمن حمله مى كند. حضرت ، برادرشان ابوالفضل را مى فرستند و به او مى فرمايند: من مى خواهم امشب را به خداى خودم راز و نياز كنم و نماز بخوانم ، دعا و استغفار كنم ، تو به هر زبانى كه مى خواهى امشب اينها را منصرف كن تا فردا البته با آنها خواهيم جنگيد. آنها بالاخره منصرف مى شوند. (216) 197- تجليگاه عشق بر معبود شما ببينيد شب عاشوراى حسينى به چه حالى مى گذرد. اين شب را ابا عبدالله چقدر براى خودش نگه داشت ، براى استغفار، براى دعا، براى مناجات ، براى راز و نياز با پروردگار خودش . نماز روز عاشورا را ببينيد كه در جنبه هاى توحيدى و عبوديت و ربوبيت و جنبه هاى عرفانى ، مطلب چقدر اوج مى گيرد.(217) 198- جايگاه توبه و استغفار در عصر تاسوعا لشكر عمر سعد طبق دستور عبيدالله زياد حمله كردند. همين شبانه مى خواهند با حسين عليه السلام بجنگند. حسين به وسيله برادرش ابوالفضل العباس از اينها مى خواهد كه يك شب را مهلت بدهند، من فردا مى جنگم . من اهل تسليم نيستم ، مى جنگم اما يك امشب را به مهلت بدهند، فردا. (وقت غروب بود) بعد براى اينكه گمان نكنند كه حسين مى خواهد دفع الوقت بكند، اين جمله را گفت : برادر! خدا خودش مى داند كه من مناجات با او را دوست دارم . من مى خواهم امشب را به عنوان شب آخر عمرم با خداى خودم مناجات بكنم و شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم . آن شب عاشورا اگر بدانيد چه شب خودشان را پاكيزه مى كردند، حتى موهاى بدنشان را مى ستردند. خيمه اى بود به نام خيمه تنظيف . كسى داخل خيمه بود، دو نفر ديگر بيرون خيمه ايستاده و نوبت گرفته بودند، يكى از آنها كه ظاهرا برير است ، با ديگرى شوخى و مزاح مى كرد، ديگرى به او گفت : امشب شب مزاح نيست ! گفت : اساسا من اهل مزاح نيستم ، ولى امشب شب مزاح است . وقتى كه ديگران آمدند، اين توابين و مستغفرين را ديدند، مى دانيد درباره شان چه گفتند؟ پس از آنكه از كنار خيمه هاى حسين گذشتند، گفتند (دشمن اين حرف را مى گويد): لهم دوى كدوى النحل ما بين راكع و ساجد؛ مثل اينكه انسان را كنار كندوى زنبور عسل گذشته باشد. صداى زمزمه زنبورها چگونه بلند است ؟ اين صداى زمزمه حسين و اصحابش را ذكر و دعا و نماز و استغفار اينگونه بلند بود. حسين عليه السلام مى گويد: من امشب را مى خواهم شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم (مى خواهد شب معراج خودش قرار بدهد)، آن وقت آيا ما نيازى به توبه نداريم ؟! آنها نياز دارند و ما نيازى نداريم ؟! بله ، آن شب را حسين بن على با اين وضع به سر برد. با حال عبادت به سر برد، به كارهاى خود و اهل بيتش رسيدگى كرد و در آن شب بود كه آن خطابه غرا را براى اصحاب خودش قرائت كرد.(218) 199- آوارى تلاوت قرآن از خيام حسين (ع ) شب عاشورا، صوت هاى زيبا و عالى و بلند و تلاوت قرآن را مى شنويم ، صداى زمزمه همهمه اى را مى شنويم كه دل دشمن را جذب مى كند و به سوى خود مى كشد.(219) بخش دوم : اقامه نماز خون در ظهر عاشورا 200- نزديك نماز ظهر عاشورا نزديك شهر هست . نزديك نماز ابا عبدالله . در روز عاشورا بيشتر اصحاب قبل از ظهر شهيد شدند يعنى تا ظهر عاشورا هنوز عده اى از اصحاب و همه اهل بيت و وجود مقدس ابا عبدالله در قيد حيات بودند. مرحله اول شهادت اصحاب در آن تير اندازى اى بود كه دو صف در مقابل يكديگر ايستادند. صف كوچك ابا عبدالله با هفتاد و دو نفر بود، ولى با يك روحيه شجاعانه و پر حماسه بى نظير.ابا عبدالله حاضر نشد يك ذره قيافه شكست به خود بگيرد. براى هفتاد و دو نفر ميمنه و ميسره و قلب قرار داد، فرمانده قرار داد، منظم و مرتب ؛ جناب زهير بن القين را در ميمنه اصحابش قرار مى دهد و جناب حبيب را در ميسره پرچم را هم به برادر رشيدش ابوالفضل العباس مى دهد كه از آن روز به نام پرچمدار و علمدار حسين و صاحب رايت حسين بن على معروف شد اصحاب اجازه مى خواهند جنگ را شروع كنند، مى فرمايد: نه ، تا دشمن شروع نكرده ما شروع نمى كنيم . 201- عظمت نماز آخرين حسين (ع ) مردى بنام ابو الصئدى ، مى آيد خدمت امام حسين عليه السلام عرض مى كند: يا بن رسول الله ! وقت نماز است ، ما آرزو داريم آخرين نمازمان را با شما به جماعت بخوانيم . ببينيد چه نمازى بود! نماز، آن نماز بود كه تير مثل باران مى آمد ولى حسين و اصحابش ، غرق در حالت خودشان بودند، الله اكبر، بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمد لله رب العالمين يك فرنگى مى گويد: چه نماز شكوفايى خواند حسين بن على ، نمازى كه دنيا نظير آنرا سراغ ندارد، صورت مقدسش را روى خاك داغ مى گذارد و مى گويد: بسم الله و بالله و على مله رسول الله (220) 202- نماز خوف امام حسين (ع ) در روز عاشورا شنيده ايد و مى دانيد كه كشتارها اغلب بعد از ظهر صورت گرفت يعنى تا ظهر عاشورا غالب صحابه ابا عبدالله و تمام بنى هاشم و خود اباعبدالله كه بعد از همه شهيد شدند، زنده بودند، فقط در حدود سى نفر از اصحاب ابا عبدالله در يك جريان تير اندازى كه بوسيله دشمن انجام شد، قبل از ظهر به خاك افتادند و شهيد شدند، و الا باقى ديگر تا ظهر عاشورا در قيد حيات بودند. مردى از اصحاب ابا عبدالله يك وقت متوجه شد كه الان اول ظهر است ، آمد عرض كرد: يا ابا عبدالله ! وقت نماز است . و ما دلمان مى خواهد براى آخرين بار نماز جماعتى با شما بخوانيم . ابا عبدالله نگاهى كرد، تصديق كرد كه وقت نماز است .مى گويند اين جمله را فرمود: ذكرت الصلوه يا: ذكرت الصلوه اگر ذكرت باشد، يعنى نماز به يادت افتاد. اگر ذكرت باشد يعنى نماز ره به ياد ما آورى . ذكرت الصلوه جعلك الله من المصلين ؛ نماز را ياد كردى ، خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد. مردى كه سر بر كف دست گذاشته است ، يك چنين مجاهدى را امام دعا مى كند كه : خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد. ببينيد نمازگزار واقعى چه مقامى دارد! فرمود: بله نماز مى خوانيم . همانجا در ميدان جنگ نماز خواندند، نمازى كه در اصطلاح فقه اسلامى نماز خوف ناميده مى شود. نماز خوف مثل نماز مسافر دو ركعت است نه چهار ركعت ، يعنى انسان اگر در وطن هم باشد باز بايد دو ركعت بخواند، براى اينكه مجال نيست ، در آنجا بايد مخوف خواند. چون اگر همه به نماز بايستند وضع دفاعيشان به هم مى خورد، سربازان موظف هستند در حال نماز نيمى در مقابل دشمن بايستند و نيمى به امام جماعت اقتدا كنند. امام جماعت يك ركعت را كه خواند صبر مى كند تا آنها ركعت ديگرشان را بخوانند. بعد آنها مى روند پست را از رفقاى خودشان مى گيرند در حالى كه امام همين طور منتظر نشسته يا ايستاده است . سربازان ديگر مى آيند و نماز خودشان را به ركعت دوم امام مى خوانند. ابا عبدالله چنين نماز خوفى خواند، ولى وضع ابا عبدالله يك وضع خاصى بود؛ زيرا چندان از دشمن دور نبودند. لهذا آن عده اى كه مى خواستند دفاع كنند نزديك ابا عبدالله ايستاده بودند و دشمن بى حياى بى شرم حتى در اين لحظه هم آنها را راحت نگذاشت . در حالى كه ابا عبدالله مشغول نماز بود، دشمن شروع به تير اندازى كرد، دو نوع تير اندازى ؛ هم تير زبان كه يكى فرياد كرد: حسين ! نماز نخوان ، نماز تو فايده اى ندارد، تو بر پيشواى زمان خودت يزيد، ياغى هستى ، لذا نماز تو قبول نيست ! و هم تيرهايى كه از كمانهاى معموليشان پرتاب مى كردند. يكى دو نفر از صحابه ابا عبدالله كه خودشان را براى ايشان سپر قرار داده بودند، روى خاك افتادند. يكى از آنها سعيد بن عبدالله حنفى به حالى افتاد كه وقتى نماز ابا عبدالله تمام شد، ديگر نزديك جان دادنش بود. آقا خودشان را به بالين او رساندند. وقتى به بالين او رسيدند، او جمله عجيبى گفت : عرض كرد: يا ابا عبدالله اوفيت ؛ آيا من حق وفا را به جا آوردم ؟ . مثل اينكه هنوز هم فكر مى كرد كه حق حسين آنقدر بزرگ و بالاست كه اين مقدار فداكارى هم شايد كافى نباشد. اين بود نماز ابا عبدالله در صحراى كربلا.(221) 203- شادى دل حسين (ع ) ابو ثمامه صائدى براى نماز كه آخرين نماز را در خدمت بخوانيم دل حسين را شاد كرد كه درباره اش دعا كرد. و از آن بالاتر آن فداكارى عجيب سعيد بن عبدالله حنفى و گفتن جمله اوفيت ؟ (222) 204- سجده بر خاك گرم ابا عبدالله در اين نماز تكبير گفت ، ذكر گفت : سبحان الله گفت ، بحول الله و قوته اقوم واقعد گفت ، ركوع و سجود كرد. دو سه ساعت بعد از اين نماز براى حسين عليه السلام نماز ديگرى پيش آمد، ركوع ديگرى پيش آمد، سجود ديگرى پيش آمد، به شكل ديگرى ذكر گفت . اما ركوع ابا عبدالله آن وقتى بود كه تيرى به سينه مقدسش وارد شد و ابا عبدالله مجبور شد تير را از پشت سر بيرون بياورد. آيا مى دانيد سجود ابا عبدالله به چه شكلى بود؟ سجود بر پيشانى نشد، چون ابا عبدالله قهرا از روى اسب بر زمين افتاد. طرف راست صورتش را روى خاك هاى گرم كربلا گذاشت . ذكر ابا عبدالله اين بود: بسم الله و بالله و على مله رسول الله (223) 205- اشهد انك قد اقمت الصلوه ما بايد امر به معروف و نهى از منكر را از نظر اسلام بشناسيم كه اين چه اصلى است ؟ اين چيست كه آنچنان اصالت و قدرت دارد و آنچنان از نظر اسلام اهميت دارد كه مردى مانند حسين بن على عليه السلام را وادار مى كند كه در راه خودش جان خويش را از دست بدهد، خون خود را بريزد، خون عزيزان خود را بريزد، خون ياران خود را بريزد و تن به فاجعه اى بدهد كه واقعا در دنيا كم نظير است . آن وقت ما بعد از هزار و دويست سيصد سال در مقابل امام بايستيم و اينطور گواهى بدهيم : اشهد انك قد اقمت الصلاه و آتيت الزكاه و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدن فى الله حق جهاده حتى آتاك اليقين . (224) در مفهوم اين شهادت و گواهى درست فكر كنيد: ما گواهى مى دهيم كه تو نماز را به پا داشتى ، تو زكات و انفاق را به همه مراتبش ادا كردى . و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر تو آمر به معروف و ناهى از منكر هستى . تو امر به معروف و نهى از منكر كردى . يعنى تمام نهضت تو امر به معروف و نهى از منكر است و جاهدت فى الله جهاده در راه خدا كوشيدى ، آن حد اعلاى كوشش ، آن كوششى كه سزاوار است يك بشر در راه خود بروز دهد. 206- جهاد در راه نماز و عبادت (حسين است ) معنى بزرگوارى روح و اين است تفاوت بزرگان با بزرگواران . البته بزرگواران بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نيستند. همه بزرگواران بزرگند. اين است كه وقتى ما در مقابل اين بزرگواران مى ايستيم ، همه اش از بزرگواريشان مى گوييم نه از بزرگى منهاى بزرگوارى اشهد انك قد اقمت الصلوه و آتيت الزكاه و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر ما اگر در مقابل نادر شاه بخواهيم كه تو رفتى هند را غارت كردى و الماس نور برايمان آوردى ، درياى نور برايمان آوردى ، كوه نور برايمان آوردى ، اما به حسين مى گوييم كه ما شهادت مى دهيم كه تو زكات دادى ، و تو نماز را اساس پيوند بنده با خداست زنده كردى ، تو در راه خدا كوشيدى نه در راه شكم خودت ، نه در راه جاه طلبى خودت . تو يك جاه طلب بزرگ نبودى ، تو يك انتقام بزرگ نبودى ، تو يك كينه توزى بزرگ نبودى ، تو يك ثروت طلب بزرگ نبودى ، تو يك مجاهد فى سبيل الله بزرگ بودى . تو كسى بودى كه خود فردى و حيوانى را فراموش كردى و آن خودى را كه تو را به خدايت پيوند مى دهد زنده كردى . اشهد انك جاهدت فى الله حق جهاده ؛ ما گواهى مى دهيم كه تو كوشيدى ، جهاد كردى ، ولى جهاد نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود، بلكه در راه حق و حقيقت بود. (225) 207- ظاهرتر از خدا امام حسين مى فرمايد: ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك . (226) آيا غير از تو ظاهرتر است كه من غير تو را دليل بر تو بگيرم ؟ (227) 208- خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان مرحوم فيض در باره اين جمله اى كه از حضرت امام حسين (ع ) نقل شده است كه ايشان در شب عاشورا فرمودند: من اصحاب بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم . مى گفت : من باور نمى كنم چنين چيزى را امام فرموده باشد. گفته بود: چرا؟ گفته بود: مگر آنها چه كار كردند كه امام بگويد اصحابى از اينها بالاتر نيست . آنهايى كه امام حسين را كشتند خيلى آدمهاى بدى بودند؛ اينهايى كه امام حسين را يارى كردند كار مهمى انجام دادند. هر مسلمانى جاى آنها مى بود، وقتى مى گفتند فرزند پيغمبر، امام زمان در دست دشمن تنها مانده است ، قهرا نى ايستاد يك شب در هالم رؤ يا ديد كه صحراى كربلاست ، امام حسين با 72 تن در يك طرف ، لشكر 30 هزار نفرى دشمن هم در طرف ديگر. آن جريان را نظرش آمد كه موقع ظهر است و مى خواهند نماز بخوانند. حضرت امام حسين عليه السلام به همين آقا فرمودند: شما جلو بايستيد تا ما نماز بخوانيم . (همانطور كه سعيد بن عبدالله حنفى و يكى دو نفر ديگر خودشان را سپر قرار دادند) .دشمن تير اندازى مى كرد، آقا رفت جلو ايستاد. اولين تير از دشمن داشت مى آمد. تا ديد تير دارد مى آيد، خم شد. ناگاه ديد كه تير اصابت كرد به امام . در همان عالم خواب گفت : استغفرالله ربى و اتوب اليه ، عجب كار بدى كردم ! اين دفعه ديگر نمى كنم . دفعه دوم تير آمد. تا نزديك او شد دو مرتبه خودش را خم كرد. چند دفعه اين جريان تكرار شد؛ ديد بى اختيار خم مى شود در اين هنگام امام به او فرمود: انى لا اعلم اصحابا خيرا و لا افضل من اصحابى ؛ من اصحابى از اصحاب خودم بهتر نمى شناسم . يعنى تو خيال كرده اى هر كه كتاب خواند مجاهد مى شود؟! اين حقيقتى است : من لم يغز و لم يحدث نفسه بغر و مات على شعبه من النفاق ؛ كسى كه عملا مجاهد نبوده است يا لا اقل اين انديشه را نداشته كه مجاهد در درون روحش يك دو رويى وجود دارد يعنى موقع جهاد كه مى شود در مى رود. (228) بخش سوم : جنبه هاى عرفانى نهضت عاشورا 209- نهضت عرفانى كربلا نهضت حسينى ، نهضتى است عرفانى ، خلوص الى الله ، فقط و فقط حسين است و خداى خودش ، گويى چيز ديگرى در كار نيست . اما از يك زاويه ديگر كه نگاه مى كنيم (از ديدى كه دعبل و كميت اسدى و امثال اينها نگريسته اند) . مرد پرخاشگرى را مى بينيم كه در مقابل دستگاه جبار قيام كرده است و به هيچ نحو نمى شود او را تسليم كرد. گويى از دهانش آتش مى بارد و همه اش دم از عزت و شرافت و آزارى مى زند: لا والله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد؛ من هرگز دست ذلت به شما نمى دهم و مانند بردگان فرار نمى كنم . محال است ، هيهات منا الذله ، الموت اولى من ركوب العار، لا ارى سعاده والحيواه مع الظالمين الا برما. هر كدام را در يك جا گفته است . اينها را كه آدم نگاه مى كند، مى بيند حماسه است و شجاعت ، و به تعبير اعراب ابا، يعنى عصيان و امتناع و زير بار نرفتن است . عرب آن مردى را كه حاضر نيستند. زيرا باز ظلم و زور بروند ابات مى گويد، يعنى مردى كه به هيچ وجه زير مار زور نمى روند. ابن ابى الحديد يكعالم سنى است ، مى گويد: حسين بن على عليه السلام سيد ابات است . سالار كسانى كه زير بار زور نرفتند حسين بن على است . از اين ديد كه نگاه مى كنيم ، همه اش حماسه و پرخاشگرى و اعتراض و انتقاد مى بينيم . از ديد ديگرى نگاه مى كنيم ، يك مقام ديگر، در يك كرسى ديگر، يك خير خواه ، يك واعظ، يك اندرز گو را مى بينيم كه حتى از سرنوشت شوم دشمنان خودش ناراحت است كه اينها چرا بايد به جهنم بروند، چرا اين قدر بدبختند؟! (229) 210- تسليم قضاى الهى من امشب ، جنبه هايى از حادثه كربلا را تا اندازه اى كه بتوانم ، براى شما عرض مى كنم ، براى نشان دادن جنبه هاى توحيدى و عرفانى ، جنبه هاى پاكباختگى در راه خدا و اينكه ما سواى خدا را هيچ انگاشتن شايد همان دو جمله ابا عبدالله در اولين خطبه هايى كه انشاء فرمود، يعنى خطبه اى كه در مكه ايراد كرد، كافى باشد. سخنش اين بود: رضى الله والله رضانا اهل البيت ، ما اهل بيت از خودمان پسند نداريم ، ما آنچه را مى پسنديم كه خدا براى ما پسنديده است ، هر راهى را كه خدا براى ما معين كرده است ، ما همان راه را مى پسنديم . (230) 211- تجليگاه عرفانى حسينى الف - شجاعت بدنى . ب - قوت قلب و روح ج - ايمان به حقيقت ، كه ساعت بر بشاشتش افزوده مى شد د- صبر و تحمل ه - رضا و تسليم و - طماءنينه و عدم هيجان روحى و نشنيدن يك سخن (از او) كه حاكى از غضب و خشم و از جا در رفتن باشد. ز - روح حماسى كه چنان خطبه اى را انشاء كرد. (231) 212- محبت الهى حسين (ع ) ما بچه هايمان را دوست داريم . ايا حسين بن على عليه السلام بچه هاى خود را دوست نداشت ؟! مسلما او بيشتر دوست داشت . ابراهيم خليل اين طور نبود كه كمتر از ما اسماعيلش را دوست داشته باشد به اين دليل كه از ما انسان تر بود و اين عواطف ، عواطف انسانى است . او انسان تر از ما بود و قهرا عواطف انسانى او هم بيشتر بود. حسين بن على عليه السلام هم بيشتر از ما فرزندان خود را دوست مى داشت . اما در عين حال او خدا را از همه كس و همه چيز بيشتر دوست مى داشت ، در مقابل خداوند و در راه خدا هيچ كس را به حساب نمى آورد. 213- بعد عرفانى حادثه رضى الله رضانا اهل البيت * رضا بقضائك و تسليما لامرك ، لا معبود سواك يا غياث المستغيثين . اشراق چهره آن حضرت در لحظات آخر. حديث امام سجاد عليه السلام در باره بعضى اصحاب .زمزمه شب عاشورا و يا معراج حسينى . نماز روز عاشورا. عند الله احتسب ها در همه شدائد و مصائب .(232) 214- اوج اخلاق و طماءنينه من عرض مى كنم (البته من نمى توانم درباره اخلاص حسينى كوچك ترين سخنى بگويم ، كوچك تر از اين هستم ، ولى مى توانم نگويم ) چيزى كه در روز عاشورا بيش از هر چيز ديگر جلوه گر و نمايان است ، طماءنينه حسين ، اطمينان حسين آرامش و استقامت حسين است . اين سخنى نيست كه من مى گويم ، سخنى است كه از همان روزها درك كردند. يك كسى كه آنجا حاضر بوده است ، جمله اى دارد، تعبير او مطابق عصر و زمان و فهم خودش خيلى عالى است . مى گويد: والله ما رايت مكثورا قط قد قتل ولده و اهل بيته و اصحابه اربط جاشا منه . (233) اين مرد در واقع يك خبرنگار بوده و قضايا را نقل كرده است ، مى گويد: به خدا قسم ، من سراغ ندارم مرد دل شكسته اى ، مرد تحت فشار قرار گرفته اى را كه فرزندانش (اهل بيتش ) جلوى چشمش قلم قلم باشند، اصحابش را ببيند در حالى كه سرهاشان از بدنهايشان جدا شده است ، و اين مقدار قوت قلب داشته باشد. 215- اوج اطمينان حسين وقتى كه انسان كلمات و خطابات ابا عبدالله عليه السلام را به خاندان محترمش مى بيند كه با چه ايمان و اطمينانى به آنها اطمينان مى دهد غرق در حيرت مى شود. يا رب ! چه روحيه و چه ايمان و چه اطمينان است و اين تضمين را از كجا گرفته بود؟! در كتب نوشته اند: ثم ودع ثانيا اهل بيته ؛ براى بار دوم با اهل بيت خود وداع كرد، به آنها گفت : استعدوا للبلاء واعلموا ان الله حافظكم و حاميكم ؛ مهيا و آماده تحمل سختى ها باشيد و بدانيد خداوند شما را حفظ و حمايت خواهد مى كند. و سينجيكم من شر الاعداء و يجعل عاقبه امركم الى خير؛ شما را نجات خواهد داد و سر انجام كار شما را نيك خواهد كرد. و يعذب اعاديكم بانواع البلاء، و يعوضكم الله عن هذه البليه بانواع النعم والكرمه ؛ دشمنان شما به به اقسام عذابها گرفتار خواهد كرد و به شما عوض اين شدائد و بلايا انواعى از نعمتها و كرامتها خواهد داد. فلا تشكوا و لا تقولوا بالسنتكم ما ينقص من قدركم ؛ (234) مبادا شكايت كنيد و مبادا جمله اى بر زبان بياوريد كه از قدر و قيمت شما بكاهد. اطمينانى كه حسين عليه السلام به پيروزى نهايى داشت و به خاندانش تلقين مى كرد، از همان آيه قرآن سرچشمه مى گيرد كه مى فرمايد: و من يتق الله يجعل له مخرجا اين تضمين را از قرآن گرفته بود.از اين نوع اطمينان و ايمانى است كه يوسف صديق داشت كه هنگامى كه به نتيجه تقواى خود رسيد با خوشحالى و رضايت مى گفت : انه من يتق و يصير فان الله لا يضيع اجر المحسنين ولى امام حسين عليه السلام قبل از آنكه داستان به آخر برسد و به نتيجه برسد نتيجه را مى ديد. كلمات شمرده حسين مثل تير بر قلب خاندانش نشست . سختى ها و اسارتها را تحمل كردند، ولى در پناه صبر و تقوا، عاقبت كارشان همانطور شد كه حسين عليه السلام به آنها وعده داده بود و خداوند در قرآن تضمين كرده بود (235) 216- جنبه هاى عرفانى كربلا ما در حادثه عاشورا، از تمام جنبه هاى اسلامى ؛ اخلاقى ، اجتماعى ، اندرزى ، پرخاشگرى ، توحيدى ، عرفانى ، اعتقادى تجسمهايى مى بينيم ، و افرادى كه به اصطلاح اين نقشها را به عهده گرفته اند، يعنى انجام داده اند، از طفل شير خوار تا پير مرد هفتاد و بلكه هشتاد ساله و تا پير زن جناب عبدالله بن عمير كلبى هستند.سه نفر هستند كه با زن و بچه آمده اند خدمت ابا عبدالله كه بعد زن و بچه هايش رفتند در حرم ابا عبدالله و با آنها بودند. بقيه زن و بچه هايشان همراهشان نبودند. يكى مسلم بن عوسجه است ، ديگرى عبدالله بن عمير كلبى است و يكى ديگر، مردى است به نام جناده بن حرث الانصارى .(236)

فصل هفتم تا پانزدهم

فصل هفتم : خصايص و فضايل اصحاب و ياران حسين (ع ) 217- اعلان وفاى ياران در شب عاشورا (در شب عاشورا) يكى از كارها اين بود كه به اصحاب (مخصوصا افرادى كه اهل فن بودند) دستور داد كه همين امشب ، شمشيرها و نيزه هايتان را آماده كنيد، و خودشان هم سركشى مى كردند. مردى به نام جون ، كه اهل اين كار يعنى اصلاح اسلحه بود.حضرت مى رفتند و از كار او سركشى مى كردند. كار ديگرى كه ابا عبدالله در آن شب كردند، اين بود كه دستور دادند همان شبانه ، خيمه ها را كه از هم دور بودند نزديك قرار دهند، و آنچنان نزديك آوردند كه طنابهاى خيمه ها در داخل يكديگر فرو رفت ، به گونه اى كه عبور يك نفر از بين دو خيمه ممكن نبود. بعد هم دستور دادند خيمه ها را به شكل هلال نصب كنند و همان شبانه ، در پشت خيمه ها گودال حفر كنند. به طورى كه اسبها نتوانند از روى آن بپرند و دشمن از پشت حمله نكند. همچنين دستور داد مقدارى از خار و خاشاكهايى كه ، در آنجا زياد بود را انباشته كنند تا صبح عاشورا آنها را آتش بزنند، كه تا اينها زنده هستند، دشمن نتواند از پشت خيمه ها بيايد. يعنى فقط از رو به رو و راست و چپ با دشمن مواجه باشند و از پشت سرشان اطمينان داشته باشند. كارى ديگر حضرت اين بود كه همه اصحاب را در يك خيمه جمع كرد و براى آخرين بار اتمام حجت نمود. اول تشكر بسيار بليغ و عميق ، هم از خاندان و هم از اصحاب خودش . فرمود: من اهل بيتى بهتر از اهل بيت خودم و اصحابى با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم . در عين حال فرمود: همه شما مى دانيد كه اينها جز شخص من ، به كس ديگرى كارى ندارند، هدف اينها فقط من هستم ، اينها اگر به من دست بيابند، به هيچ يك از شما كارى ندارند. شما مى توانيد از تاريكى شب استفاده كنيد و همه تان برويد. از اطراف شروع كردند به گفتن اينكه : يا ابا عبدالله ! ما چنين كارى بكنيم ؟! بداهم بهذا القول العباس بن على عليه السلام ؛ اول كسى كه به سخن در آمد برادر بزرگوارش ابوالفضل العباس بود. اينجااست كه باز سخنانى واقعا تاريخى و نمايشنامه اى مى شنويم . هر كدام به تعبيرى حرفى مى زنند. يكى مى گويد: آقا! اگر مرا بكشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاكسترم را به ياد بدهند و دو مرتبه زنده بكنند و هفتاد بار چنين كارى را تكرار بكنند، دست از تو بر نمى دارم ، اين جان ناقابل ما قابل قربان تو نيست . آن يكى مى گويد: اگر مرا هزار بار بكشند و زنده كنند، دست از دامن تو بر نمى دارم .(237) حضرت هر كارى كه لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند، انجام داد. 218- غربال كردن ياران حسين عليه السلام در خطابه اش فرياد مى كشد: فمن كان باذلا فينا مهجته ، موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا ان شاء الله ؛ (238) هر كس آماده است كه خون خودش را در راه ما ببخشد، هر كس تصميم گرفته است لقاء پروردگار را، چنين كسى با ما كوچ كند. (برگردد آنكه در هوس كشور آمده است ) آنكه از جان گذشته نيست با ما نيايد؛ قافله ما، قافله از جان گذشتگان است . در ميان از جان گذشتگان ، عزيزترين عزيزان حسين بن على عليه السلام هست . آيا اگر حسين بن على عليه السلام عزيزانش را در مدينه مى گذشت كسى متعرض آنها مى شد؟ ابدا.ولى اگر عزيزانش را به صحنه كربلا نمى آورد و خودش تنها به شهادت مى رسيد، آيا ارزشى را كه امروز پيدا كرده است ، پيدا مى كرد؟ ابدا. امام حسين عليه السلام كارى كرد كه يك پاكباخته در راه خدا شود، يعنى عمل را به منتهاى اوج خود برساند، ديگرى چيزى باقى نگذاشت كه در راه خدا نداده باشد، عزيزانش هم افرادى نبودند كه حسين عليه السلام آنها را به زور آورده باشد، هم عقيده ها، هم ايمانها و همفكر خودش بودند، اساسا حسين عليه السلام لهذا دو سه بار در بين راه غربال كرد. روز اول كه از مكه حركت مى كند، اعلام مى كند كه هر كس جانباز نيست نيايد، اما هنوز بعضى خيال مى كنند كه شايد امام حسين برود كوفه خبرى بشود، آنجا برو و بيايى باشد، آقايى اى باشد، ما عقب نمانيم ، همراه امام حركت مى كنند، عده اى از اعراب باديه در بين راه به حسين بن على عليه السلام ملحق شدند. 219- آخرين غربال امام در بين راه خطبه اى مى خواند: ايها الناس ! هر كس كه خيال مى كند ما به مقامى نائل مى شويم ، به جايى مى رسيم ، چنين چيزى نيست ، بر گردد. بر مى گردند. آخرين غربال را در شب عاشورا كرد، ولى در شب عاشورا كسى فاسد از آب در نيامد. 220- لزوم بيعت مجدد امام حسين عليه السلام از اصحاب خود بيعت گرفت و در شب عاشورا فرمود: من بيعت خودم را از گردن شما برداشتم : انتم فى حل بيعتى مسلم نيز از مردم كوفه براى امام بيعت گرفت . (239) 221- تصفيه ياران عده زيادى همراه حسين بن على آمدند. در ابتدا شايد هنوز بودند افرادى كه خيال مى كردند ممكن است در سخنان حسين بن على اندكى مبالغه در كار باشد، شايد باز سلامتى در كار باشد. بين راه هم عده اى ملحق شدند، ولى حسين بن على نمى خواست عناصر ضعيفى همراهش باشند. در مواطن مختلف سخنانى گفت كه اصحابش را تصفيه كرد. افرادى كه چنان شايستگى اى نداشتند، جدا شدند، خارج شدند، غربال شدند، خالصها ماندند، تمام عيارها باقى ماندند. افرادى باقى ماندند كه حسين بن على درباره آنها شهادت داد كه : من يارانى از ياران خودم بهتر و باوفاتر سراغ ندارم ، يعنى اصحاب من ! اگر امر دائر بشود ميان اصحاب بدر و شما، من شما را ترجيح مى دهم . اگر امر دائر بشود ميان اصحاب احد و شما، من شما را ترجيح مى دهم . شما تاج سر همه شهدا هستيد. در شب عاشورا آن وقتى كه ابا عبدالله همه آنها را مرخص مى كند، مى گويد من بيعتم را برداشتم . از ناحيه دشمن به آنها اطمينان مى دهد كه كسى به شما كارى ندارد. در عين حال مى گويد: آقا! ما شهادت در راه تو را انتخاب كرده ايم ، يك جان كه ارزشى ندارد، اى كاش هزار جان مى داشتيم و همه را در راه تو فدا مى كرديم . بداهم بذلك اخوه عباس بن على ؛ اول كسى كه چنين سخنى را گفت برادرش ابى الفضل العباس بود. چقدر قلب مقدس ابا عبدالله شاد شد از اينكه اصحابى مى بيند با خودش هماهنگ ، همفكر، هم عقيده و هم مقصد. آن وقت ابا عبدالله مطالبى را براى آنها ذكر كرد. فرمود: حالا كه كار به اين مرحله رسيده است ، من وقايع فردا را اجمالا به شما بگويم : حتى يك نفر از شما هم فردا زنده باقى نخواهيد ماند، ابا عبدالله در روز عاشورا افتخارى به اصحاب خودش داد، پاداشى به اصحاب خودش داد كه اين پاداش براى هميشه در تاريخ ثبت خواهد شد. در آن لحظات آخر است . همه شهيد شدند ديگر مردى جر زين العابدين كه بيمار و مريض است و در خيمه افتاده است ، باقى نيست ، حسن است و يك دنيا دشمن ، و وسط معركه تنها ايستاده است . نگاه مى كند، جز بدنهاى قلم قلم شده اين اصحاب كسى را نمى بيند.جمله هايى ميگويد كه معنايش اين است : من زنده اى در روى زمين جز اين بدنهاى قلم قلم شده نمى بينم . گفت : مرده دلانند به روى زمين بهر چه با مرده شوم همنشين آنها كه در زير اين خاك هستند يا روى خاك افتاده اند، زنده اند حسين بن على در حالى كه دارد استبصار مى كند و يارى مى خواهد، از تنها زنده هايى كه مى بيند كمك مى خواهد. آن زنده ها چه كسانى هستند همين بدنهاى قلم قلم شده . فرياد مى كشد: يا ابطال الصفا و يا فسان الهيجاء؛ اى شجاعان باصفا و باوفا و اى مردان كارزار و اى شيران بيشه شجاعت ! قوموا عن نومتكم ايها الكرام و امنعوا عن حرم الرسول العناه ؛ اى بزرگ زادگان ! از اين خواب سنگين به پا خيزيد، حركت كنيد، مگر نمى دانيد اين دونهاى پست و كثيف قصد دارند به حرم پيغمبر شما حمله كنند. بخوابيد، بخوابيد، حق داريد، حق داريد. مى دانم كه ميان بدنها و سرهاى مقدس شما جدايى افتاده است .(240) 222- دو چشم روشنى امام دو چيزى كه چشم امام را روشن داشت : الف - خاندان ب - ياران ههنا مناخ ركاب و مصارع عشاق . اصحاب و خاندان نشان دادند كه عاشقان جهاد مى كنند.(241) 223- مقام اصحاب و اهل بيت امام حسين (ع ) شهدا در ميان همه صلحا و سعدا مى درخشند و اصحاب امام حسين در ميان همه شهدا. مى دانيد چه فرموده ؟ و چه گواهى صادر كرد؟ در آن شب بعد از آنكه در مراحل سابق غربال شده بود و آنهايى كه لايق نبودند رفته بودند و لايق ها مانده بودند، باز لايق ها را براى آخرين بار آزمايش كرد. ديگر در اين آزمايش يك نفر هم رفوزه نشد. در شب عاشورا چه كرد؟ فجيع اصحاب (عند قرب الماء) يا (عند قرب المساء) (دو جور نوشته اند) آنها كه گفته اند عند قرب الماء يعنى خيمه اى داشت ابا عبدالله ، كه در آن خيمه مشكهاى آب بود، آن خيمه اختصاص داشت از روز اول براى مشك ها كه از آب پر مى كردند و در آن خيمه مى گذاشتند، آن خيمه را مى گفتند خيمه قرب الماء يعنى خيمه مشكهاى آب ، اصحاب خودش را در آنجا جمع كرده بود، حالا چرا آنجا جمع كرد؟ من نمى دانم ، شايد به اين جهت كه آن خيمه در آن شب ديگر محلى از اعراب نداشت ؛ چون مشك آبى ديگر آنچه وجود نداشت . حداكثر آب داشتن همان بوده كه ارباب مقاتل گفته اند كه فرزند عزيزش على اكبر را با جمعيتى فرستاد و آنها موفق شدند و از شريعه فرات مقدارى آب آوردند و همه از آن آب نوشيدند، بعد فرمود: با اين آب غسل كنيد، و خودتان را شستشو بدهيد، و بدانيد كه اين آخرين توشه شماست از آب دنيا. و اگر آن جمله عند قرب السماء باشد يعنى نزديكر غروب آنها را جمع كرد. به هر حال اصحاب را جمع كرد و خطبه اى خواند كه بسيار بسيار غرا و عالى است . اين خطبه عطف به حادثه اى بود كه در عصر همان روز پيش آمده بود. شنيده ايد كه در عصر روز تاسوعا تكليف يكسره شد براى فردا، تكليف قطعى بود، بعد از قطعى شدن تكليف ابا عبدالله اصحاب را جمع كرد، راوى امام زين العابدين است كه خودشان آنجا بوده اند، مى فرمايند: آن خيمه اى كه امام عليه السلام اصحاب خود را در آن خيمه جمع كرد مجاور خيمه اى بود كه من در آنجا بسترى بودم ، پدرم وقتى اصحابش را جمع كرد، خدا را ثنا گفت : اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء، اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدين ؛ من خدا را ثنا مى گويم ، عالى ترين ثناها، هميشه سپاسگزار بوده و هستم ، در هر شرايطى ، قرار بگيرم . آنكه در طريق حق و حقيقت گام بر مى دارد، در هر شرايطى قرار بگيرد، براى او خير است ، مرد حق در هر شرايطى ، وظيفه خاص خويش را مى شناسد و با انجام وظيفه و مسئوليت هيچ پيش آمدى شر نيست . در طريقت پيش سالك هر چه آيد خيز او است در صراط مستقيم اى دل كسى گمراه نيست بر در ميخانه رفتن كار يكرنگان بود خود فروشان را به كوى مى فروشان راه نيست هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماست ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست خودش هنگامى كه داشت به طرف كربلا مى آمد، جمله اى در جواب فرزدق شاعر معروف در همين زمينه دارد كه جالب است . بعد از آنكه فرزدق وضع عراق را وخيم تعريف مى كند، امام مى فرمايد: ان نزل القضاء بما نحب فنحمد الله على نعمائه و هو المستعان على الشكر و ان حال القضاء دون الرجاء فلم يتعد (فلم يبد) من كان الحق نيته و التقوى سريرته ؛ يعنى اگر جريان قضا و قدر موافق آرزوى ما در آمد، خدا را سپاس مى گوييم و از او براى اداى شكر كمك مى خواهيم و اگر بر عكس ، بر خلاف آنچه ما آرزو مى كنيم جريان يافت ، باز هم آنكه قصد و هدفى جز حق و حقيقت ندارد و سرشتش ، سرشت تقوا است ، از هر غرضى و مرضى پاك است ، زيان نكرده (و يا دور نشده ) است . پس به هر حال هر چه پيش آيد خير است و شر نيست . احمده على السراء والضراء؛ من او را سپاس مى گويم ، هم براى روزهاى راحتى و آسانى ، و هم براى روزهاى سختى . مى خواهد بفرمايد: من روزهاى راحتى و خوشى در عمر خود ديده ام ، مانند روزهايى كه در كودكى روز زانوى پيامبر مى نشستم ، روى دوش پيامبر سوار مى شدم ، اوقاتى بر من گذشته است كه عزيزترين كودكان عالم اسلام بودم ، خدا را بر آن روزها، سپاس مى گويم ، بر سختى هاى امروز هم سپاس مى گويم ، من آنچه پيش آمده براى خود بد نمى دانم ، خير مى دانم . خدايا ما تو را سپاس مى گوييم كه علم قرآن را به ما دارى ، ما هستيم كه قرآن را آن جورى كه هست درك مى كنيم و مى فهميم . و تو را سپاس مى گوييم كه ما را بصيرت در دين قرار دارى ، فقيه در دين كردى ، يعنى توفيق دارى كه دين را از روى عمق درك كنيم ، روح و باطنش با بفهميم ، زير و روى دين را آن جورى كه بايد بفهميم ، بفهميم . بعد چه كرد؟ بعد آن شهادتنامه تاريخى را درباره اصحاب و اهل بيتش صادر كرد، فرمود: انى لا اعلم اصحابا خيرا و لا اوفى من اصحابى و لا اهل بيت ابر و لا اوصل و لا افضل من اهل بيتى ؛ من اصحابى از اصحاب خودم بهتر و باوفاتر سراغ ندارم . مى خواهد بفرمايد من شما را حتى بر اصحاب پيامبر كه در ركاب پيامبر شهيد شدند ترجيح مى دهم ؛ بر اصحاب پدرم على كه در جمل و صفين و نروان در ركاب او شهيد شدند ترجيح مى دهم ؛ زيرا شرايط خاص شما از شرايط آنها مهم تر است . و اهل بيتى نيكوتر و صله رحم به جا آورتر و با فضيلت تر از اهل بيت خود سراغ ندارم ، با اين وسيله اقرار كرد و اعتراف كرد به مقام آنها، و تشكر كرد از آنها. بعد فرمود: ايها الناس ! به همه تان اعلان مى كنم ، هم به اصحاب خودم و هم به اهل بيت خودم كه اين قوم جز با شخص من با كس ديگر كار ندارند، اينها فعلا وجود من را مزاحم خودشان مى دانند از من بيعت مى خواهند كه بيعت نمى كنم ، اينها چون فقط شخص من را مزاحم خودشان مى دانند، اگر من را از بين ببرند به هيچ كدام شما كار ندارند، پس دشمن كه به شما كار ندارد؛ امام من كه شما با من بيعت كرديد به همه تات اعلان مى كنم كه بيعت خود را از شما برداشتم ، پس شما نه از ناحيه دشمن اجبارى به ماندن داريد و نه از ناحيه دوست ، آزاد مطلق ، هر كس مى خواهد برود، برود. رو كرد به اصحاب و فرمود: هر يك از شما دست يكى از خاندان مرا بگيرد (اهل بيت امام حسين كوچك داشتند، بزرگ داشتند، آنها هم كه بودند، اهل آن ديار نبودند، و با آن محيط ناآشنا بودند، مى خواست بفرمايد كه دسته جمعى اهل بيت من برود، بلكه هر يكى از شما دست يكى از آنها را بگيريد و از معركه خارج كنيد و برويد. اينجاست كه مقام اصحاب ابا عبدالله روشن مى شود، هيچ اجبارى نه از ناحيه دشمن كه بگوييم در چنگال دشمن گرفتارند و نه از ناحيه حضرت كه مساءله تعهد بيعت بود، نداشتند، ابا عبدالله به همه شان آزادى داد. در همين جاست كه مى بينيد كه جمله هاى پرشكوه را يك يك اهل بيت و اصحابش ، به ابا عبدالله در جوابش عرض مى كردند.(242) 224- دو مايه دلخوشى امام حسين عليه السلام در شب عاشورا، و روز عاشورا، دو تا دلخوشى دارد، دلخوشى بزرگش به اهل بيتش است كه مى بينيد قدم به قدمش دارند مى آيند، از آن طفل كوچكش گرفته تا فرد بزرگش . دلخوشى ديگرش بر اصحاب باوفايش هست كه مى بيند كوچك ترين نقطه ضعفى ندارد، فردا كه روز عاشورا مى شود، يك نفر از اينها فرار نكرد، يك نفر از اينها به دشمن ملحق نشد، ولى از دشمن افرادى را به خود جذب كردند. هم در شب عاشورا افرادى به آنها ملحق شدند و هم در روز عاشورا دشمن را مجذوب خودشان كردند، كه حر بن يزيد رياحى يكى از آنهاست ، 30 نفر در شب عاشورا آمدند ملحق شدند، اينها مايه هاى دلخوشى ابا عبدالله بود. يك يك شروع كردند به جواب دادن به آن حضرت : آقا! ما را مرخص مى فرماييد؟! ما برويم و شما را تنها بگذاريم ؟! نه به خدا قسم ، يك جان كه قابل شما نيست ، يك جان كه در راه شما ارزش ندارد. يك گفت : من دلم مى خواهد كه من را مى كشتند، جنازه من را مى سوزاندند، خاكسترم را به باد مى دادند، راز دو مرتبه من زنده مى شدم ، باز در راه تو كشته مى شدم ، تا هفتاد بار تكرار مى شد، يك بار كه چيزى نيست . ديگرى گفت من دوست داشتم هزار بار مرا پشت سر يكديگر مى كشتند، من هزار جان مى داشتم و قربان تو مى كردم . اول كسى كه اين را گفت ، كه ديگران دنبال سخن او را گرفتند؛ برادرش ابو الفضل بود. بداتهم بذلك اخوه العباس بن على بن ابى طالب عليه السلام . يعنى اول كسى كه به سخن آمد و اين اظهارات را به زبان آورد، برادر رشيدش ابوالفضل العباس بود. پشت سر آن حضرت ، ديگران شبيه آن جمله ها را تكرار كردند. اين آخرين آزمايش بود كه اينها مى بايست بشوند، و آزمايش شدند بعد از اينكه صد در صد تصميم خودشان را اعلان كردند، آن وقت ابا عبدالله پرده از روى حقايق فردا برداشت ، و فرمود: پس به شما بگويم : همه شما فردا شهيد خواهيد شد. همه گفتند: الحمد لله رب العالمين . خدا را شكر كه ما فردا در راه فرزند پيغمبر خودمان شهيد مى شويم ، خدارا شكر. اينجا يك حساب است ، اگر منطق ، منطق شهيد نبود، اين منطق مى آمد كه خور حالا كه حسين بن على به هر حال كشته مى شود، ماندن اين همه افراد چه تاءثيرى دارد، جز اينكه اينها هم كشته بشوند، پس اينها چرا ديگر ماندند؟! ابا عبدالله چرا اجازه داد كه اينها بمانند، چرا اينها را مجبور نكرد كه بروند؟ چرا نگفت چون كسى به شما كار ندارد و ماندن شما هم به حال ما كوچك ترين فايده اى ندارد، تنها اثرش اينست كه شما هم جان خود را از دست مى دهيد، پس بايد برويد، رفتن واجب است و ماندن حرام . اگر فردى مانند ما به جاى امام حسين مى بود و بر مسند شرع نشسته بود قلم بر مى داشت و مى نوشت : حكم به اينكه ماندن شما از اين به بعد حرام و رفتن شما واجب است ، اگر بمانيد از اين ساعت سفر شما معصيت است و نماز خود را بايد تمام بخوانيد نه قصر. امام حسين اين كار را نكرد، چرا اين كار را نكرد و بر عكس ، اعلام آمادگى آنان را براى شهادت تقديس و تكريم كرد. (243) 225- شب معراج حسين راست گفته اند آنان كه آن شب (شب عاشورا) را شب معراج حسين خوانده اند. در آن شب است كه آن خطابه غرا را براى اصحاب و اهل بيتش مى خواند. در آن شب است كه همه آنها را مرخص مى كند: اصحاب من ! اهل بيت من ! من اصحابى از اصحاب خودم بهتر، و اهل بيتى از اهل بيت خودم بهتر سراغ ندارم .از همه شما تشكر مى كنم . از همه شما ممنونم . ولى بدانيد اينها فقط مرا مى خواهند، جز من با كسى كارى ندارند، بيعتى اگر با من كرديد، برداشتم ، همه آزاديد، هر كسى مى خواهد برود، برود. به اصحابش گفت : هر كدام از شما مى توانيد دست يكى از اهل بيت مرا بگيريد و با خودتان ببريد. ولى اصحاب حسين غربال شده بودند. 226- وفادارى اصحاب حسين (ع ) نوشته اند: هم (اصحاب ) يك صدا گفتند: اين چه سخنى استكه شما به ما مى گوييد؟! ما برويم و شما را تنها بگذاريم ؟! ما يك جان بيشتر نداريم كه فدا كنيم ، اى كاش خدا هزار جان پى در پى به ما مى داد، كشته مى شديم و دوباره زنده مى شديم ، هزار جان در راه تو فدا مى كرديم ، يك جان كه قابل نيست جان ناقابل من قابل قربان تو نيست . نوشته اند: بداهم بذلك اخوه ابوالفضل العباس بود. 227- شكر ياران حسين (ع ) بعد از آنكه (اصحاب ) وفاداريشان را اعلام كردند، ابا عبدالله سهم خودش را عوض كرد. پرده ديگرى از حقايق را به آنها نشان داد. فرمود: پس حالا من حقيقت را به شما بگويم : بدانيد فردا تمام شهيد خواهيم شد، يك نفر از ما كه در اينجا هستيم ، زنده نخواهد ماند. همه گفتند: خدا را شكر مى كنيم كه چنين شهادتى و چنين موهبتى را نصيب ما كرد. 228- ستايش از اصحاب امام حسين در شب عاشورا اصحاب خودش را ستايش كرد، نگفت يك عده مردم بيگناه و بيچاره فردا كشته مى شويد و عمر شما خاتمه داده مى شود، بلكه آنها را ستايش كرد و فرمود: فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى ؛ من يارانى در جان بهتر از ياران خودم سراغ ندارم ، يعنى من شما را بر ياران بدر كه ياران پيغمبر بودند، ترجيح مى دهم ، بر يارانى كه قرآن كريم براى انبياء ذكر مى كند: و كاين من نبى قاتل معه ربيون كثير فما و هنوا لما فى سبيل الله و ما ضعفوا و ما استكانوا و لله يحب الصابرين ترجيح مى دهم . يعنى اعتراف مى كنم كه همه شما قهرمان هستيد. سخنش اين طور آغاز مى شود: مرحبا به گروه قهرمانان ! بنابراين حالا كه فهميديم اين داستان دو صفحه دارد، مى خواهيم صفحه دوم آنرا هم مورد مطالعه قرار دهيم و اعتراف بكنيم كه ما در گذشته اين اشتباه را مرتكب شده ايم كه اين داستان را فقط از يك طرف آن مطالعه كرده ايم و غالبا آن طرف ديگر داستان را مسكوت عنه گذاشته ايم .. يعنى ما نمايشگر قهرمانى هاى جنايتكارانه پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد بوده و هستيم .(244) 229- مقاومت ياران حسين يكى از امتيازات بزرگ جريان امام حسين اين است كه امام حسين كه يك هسته نيرومند ايمانى به وجود آورد كه اينها در مقابل هر چه شدائد بود مقاومت كردند. تاريخ نمى نويسد كه يك نفر از اينها به لشكر دشمن رفته باشد. ولى تاريخ مى نويسد كه عده زيادى از لشكر دشمن در همان وقايع نشان دهد مگر يك نفر (يا دو نفر) بنام ضحاك بن عبدالله مشرقى كه تا وقتى كه احتمال بدهم وجود من به حال شما مفيد است هستم ، ولى از آن ساعتى كه بدانم ديگر ذره اى به حال شما نمى توانيم مفيد باسم ، مرخص شوم . با اين شرط حاضر شد، امام هم قبول كرد. آمد و تا روز عاشورا و تا آن لحظات آخر هم بود، بعد آمد نزد امام و گفت : من طبق شرطى كه كردم الان ديگر مى توانم بروم چون حس مى كنم كه ديگر وجود من براى شما هيچ فايده اى ندارد. فرمود: مى خواهى بروى برو. يك اسب بسيار دونده عالى اى داشت ، سوار اين اسب شد و چند شلاق محكم به آن زد كه اسب را به اصطلاح اجير و آماده كرده باشد. اطراف محاصره بود. نقطه اى را در نظر گرفت . يك مرتبه به قلب دشمن زد ولى نه به قصد محاربه ، به قصد اينكه لشكر را بشكافد و فرار كند.زد و خارج شد. عده اى تعقيبش كردند. نزديك بود گرفتار شود. اتفاقا در ميان تعقيب كنندگان شخصى بود كه از آشنايان او بود، گفت : كارى به او نداشته باشيد، او كه نمى خواهد بجنگد، مى خواهد فرار كند. رهايش كردند، رفت .(245) 230- فضيلت حسين (ع ) در روز عاشورا اگر در روز عاشورا يكى از صحابه امام حسين حتى بچه اى ضعف نشان مى داد و به لشكر دشمن كه قوى تر و نيرومندتر بود ملحق مى شد و خودش را به اصطلاح از خطر نجات مى داد و در پناه آنها مى رفت ، براى امام حسين عليه السلام و براى مكتب حسينى نقص بود. امام بر عكس ، از دشمن به سوى خود آوردند. دشمنى را كه در ماءمن و امنيت بود به سوى خود آوردند و در معرض و كانون خطر قرار دادند. يعنى خودشان آمدند. امام از كانون خطر اينها، يك نفر هم به آن ماءمن نرفت . اگر حسن بن على قبلا آن غربالها و اعلام خطرها را نكرده بود، از اين حادثه ها خيلى پيش مى آمد. يك وقت مى ديدى نيمى از جمعيت رفتند و بعد هم العياذ بالله ، عليه حسين بن على عليه السلام تبليغ مى كردند چون آن كسى كه مى رود، نمى گويد من ضعيف الايمانم ، من مى ترسيدم ؛ بلكه براى خود توجيهى درست مى كند، دروغى مى سازد و ادعا مى كند كه ما اگر تشخيص مى داديم راه حق همين است ، رضاى خدا در اين است ، اين كار را مى كرديم ؛ خير، ما تشخيص داديم كه حق با اين طرف است . قهرا براى خود منطق هم مى سازد.ولى چنين چيزى نشد. 231- اصحابى وفادار قطعا در شب عاشورا هيچ كدام از اصحاب ابا عبدالله عليه السلام نرفتند و نشان دادند كه در ميان ما، غش دار و آنكه نقطه ضعفى داشته باشد وجود ندارد. 232- خوشحالى اصحاب ابا عبدالله در شب عاشورا يكى از اصحاب حضرت بنام برير بن خضير در حالى كه عده اى جلوى آن خيمه تنظيف نشسته بودند و انتظار مى كشيدند، دائم شوخى مى كرد. رفيقش به او گفت : امشب كه شب شوخى نيست ! گفت : دوستان من همه مى دانند كه من در عمرم اهل شوخى نبوده ام ، ولى امشب شب شوخى است ، چون مى دانم فردا شهادت ما همان و بهشت رفتن و در آغوش حور العين رفتن ما همان .(246) 233- شكر شهادت در ركاب امام مردى بود كه اتفاقا در همان ايام محرم به او خبر رسيد كه پسرت در فلان جنگ به دست كفار اسير شده ، خوب جوانش بود، و معلوم نبود چه بر سرش مى آيد. گفت : من دوست نداشتم كه زنده باشم و پسرم چنين سرنوشتى پيدا بكند. خبر رسيد به ابا عبدالله كه براى فلان صحابى شما چنين جريانى رخ داده است . حضرت او را طلب كردند، از او تشكر نمودند كه تو مرد چنين و چنان هستى . پسرت گرفتار است ، يك نفر لازم است برود آنها پولى ، هديه اى ببرد و به آنها بدهد تا اسير را آزاد بكنند، كالاهايى ، لباسهايى در آنجا بود كه مى شد آنها را تبديل به پول كرد. فرمود: اينها را مى گيرى و مى روى در آنجا تبديل به پول مى كنى بعد مى دهى بچه ات را آزاد مى كنى . تا حضرت اين جمله را فرمود: او عرض كرد: اكلتنى السباع حيا ان فارقتك ؛ درنده گان بيابان زنده زنده مرا بخورند، اگر من چنين كارى بكنم . پسرم گرفتار است ، باشد، مگر پسر من از شما عزيزتر است ؟! در آن شب بعد از آن اتمام حجت ها وقتى كه همه يكجا و صريحا اعلام وفادارى كردند و گفتند: ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد. يك دفعه صحنه عوض شد، امام عليه السلام فرمود: حالا كه اينطور است ، بدانيد كه ما كشته خواهيم شد. همه گفتند: الحمد الله ، خدا را شكر مى كنيم براى چنين توفيقى كه به ما عنايت كرد، اين براى ما مژده است ، شادمانى است .(247) 234- مرگ اختيارى روحيه اصحاب امام حسين و عشق صادق آنها و اينكه آنها مرگ را ايثار و اختيار كردند، اين خصوصيت در ميان همه شهداء كربلاء بوده كه آثروا الموت يعنى اختيارا كردن را بر زندگى ننگ آور ترجيح دادند. احدى نبود كه راه نجات نداشته باشد. گاهى اتفاق مى افتد كه جمعيتى مرد يا زن و مرد و اطفال ناگهان در جايى گرفتار مى شوند و به وضع بسيار فجيعى ديگر جهان اين است كه همه آنها با آنكه راهى براى نجات داشتند منتها با قبول ذلت و بى ايمانى شهادت و كمال عبوديت را درك كرده بودند. قضيه اما من عباس بن على عليه السلام و قصه محمد بن بشر الخضرمى و حل بيعت كردن سيد الشهداء از عموم و قضيه قاسم و قضيه غلام سياه ، همه گواه موت اختيارى است .(248) 235- وفادارى فرزندان مسلم مسلم دختر كوچكى داشت . امام حسين وقتى كه نشست او را صدا كرد، فرمود: بگوييد بيايد. دختر مسلم را آوردند، او را نشاند روى زانوى خودش و شروع كرد به نوازش كردن . دخترك زيرك و باهوش بود، ديد كه اين نوازش ، يك نوازش فوق العاده است ، پدرانه است ، لذا عرض كرد: يا ابا عبدالله ! يا ابن رسول الله ! اگر پدرم بميرد چقدر...؟ ابا عبدالله متاءثر شد، فرمود:دختركم ! من به جاى پدرت هستم . بعد از او، من جاى پدرت را مى گيرم . صداى گريه از خاندان ابا عبدالله بلند شد. ابا عبدالله رو كرد به فرزندان عقيل و فرمود: اولاد عقيل ! شما يك مسلم داديد كافى است . از بنى عقيل يك مسلم كافى است ، شما اگر مى خواهيد برگرديد، برگرديد. عرض كردند: يا ابا عبدالله ! يا ابن رسول الله ! ما تا حال كه مسلمى را شهيد نداده بوديم ، در ركاب تو بوديم ، حالا كه طلبكار خون مسلم هستيم ، رها كنيم ؟ ابدا، ما هم در خدمت شما خواهيم بود تا همان سرنوشتى كه نصيب مسلم شد، نصيب ما هم بشود.(249) 236- ادعاى حقيقى يا دروغين در زيارت ابا عبدالله مى گوييم : يا ليتنا كنا معك فنفوز فوزا عظيما (كه يك ورد شده براى ما و به معناى آن هم توجه نمى كنيم ) يا ابا عبدالله ! اى كاش ما با تو بوديم و رستگارى عظيم پيدا مى كرديم . معنايش اين است كه اى كاش ما در خدمت تو بوديم و شهيد مى شديم و از راه شهادت ، رستگارى عظيم مى كرديم .آيا اين ادعاى ما از روى حقيقت است ؟ افرادى هستند كه از روى حقيقت ادعا مى كنند ولى اكثر ما كه در زيارت نامه ها مى خوانيم ، لقلقه زبان است .(250) 237- شجاعت عابس بن ابى شبيب شاكرى مردى از اصحاب ابا عبدالله به نام عابس بن ابى شبيب شاكرى ، كه خيلى شجاع بود و آن حماسه حسينى هم در روحش بود، آمد وسط ميدان ايستاد، هماورد طلبيد.(251) كسى جراءت نكرد بيايد، اين مرد ناراحت و عصبانى شد و برگشت ، خود را از سر برداشت ، زره را از بدن بيرون آورد چكمه را از پا بيرون آورد و لخت به ميدان آمد و گفت : حالا بيائيد با عابس بجنگيد. باز هم جراءت نكردند. بعد دست به يك عمل ناجوانمردانه زدند، سنگ و كلوخ و شمشير شكسته ها را به سوى اين مرد بزرگ پرتاب كردند و به اين وسيله او را شهيد نمودند (252) جوشن زبر گرفت كه ما هم نه ماهيم .(253) اصحاب ابا عبدالله در روز عاشورا خيلى مردانگى نشان دادند، خيلى صفا و وفا، نشان دادند، هم زنان و هم مردان آنها، واقعا تابلوهايى در تاريخ بشريت ساختند كه بى نظير است . اگر اين تابلوها در تاريخ فرنگى ها مى بود. آن وقت مى ديديد از آنها چه مى ساختند. 238- نيك بختى زهير بن قين حسين بن على عليه السلام آنجا را كه با لجاج دشمن رو به رو مى شود، سر را چنان بالا مى گيرد كه هيچ قدرتى نمى تواند خم به ابروى او بياورد تا چه رسد كه اين سر را پايين بياورد. ولى وقتى هم مواجه مى شود با اشخاصى كه بايد اينها را ارشاد و هدايت بكند، احيانا از بى اعتنايى هايشان هم صرف نظر و چشم پوشى مى كند. زهيد بن القين از مكه حركت كرده با قافله اش دارد مى آيد، امام حسين هم دارد مى آيد. زهيد كوشش مى كند با امام حسين رو به رو نشود، يعنى اگر مى بيند امام حسين نزديك است قافله را از طرف ديگر مى برد. اگر يك جا ايشان فرود آمدند، مخصوصا در يك سرچشمه در منزل ديگر برود مى آيد، مى گويد: نمى خواهم چشمم به چشم حسين بيفتد، براى اينكه رو در بايستيش گرفتار نشوم (اين خلاصه حرفش است امام حسين عليه السلام هم مى فهمد كه (دور شدن ) زهير براى اين است . امام حسين كه اينجا تشخيص داده زهير مردى است اغفال شده ، به اصطلاح عثمانى يعنى مريد عثمان ، معلوم مى شود؛ در محيطى بوده كه مريدهاى عثمان او را در گروه خودشان برده اند، ولى آدم بى غرضى است ؛ (با خود مى گويد) به ما بى اعتنايى كرده است ، بكند، ما وظيفه هدايت و ارشاد داريم . اتفاقا در يكى از منازل بين راه زهير اجبارا در جايى فرود آمد كه ابا عبدالله فرود آمده بود، چون اگر مى خواست به منزل ديگر برود قافله اش نيم توانست به حركت ادامه دهد، البته ابا عبدالله خيمه شان را در طرف ديگر زده بودند و زهيد در طرف ديگر، امام حسين مى داند كه زهيد مى خواهد با او مواجه نشود، ولى مى خواهد زهير را متذكر كند قد كز انما انت مذكر، مى خواهد بيدارش كند، از خواب غفلت بيرون بياورد، و نمى خواهد مجبورش بكند. يك نفر را نزد او فرستاد، فرمود: برو به زهير بگو: اجب ابا عبدالله يعنى بگو ابا عبدالله تو را مى خواهيد، بيا اينجا. زهير و اصحابش در خيمه اى دور همديگر نشسته اند، سفره پهن كرده و مشغول غذا خوردن هستند، يك مرتبه پرده بالا رفت و اين مرد وارد شد: يا زهير! احب ابا عبدالله حسين بن على تو را مى خواهد. (زهير با خود گفت :) اى واى ! آمد به سرم هر آنچه مى ترسيدم . اصحابش هم (قضيه را) مى دانستند. نوشته اند: دست اينها - به اصطلاح ما - همين جور در غذا ماند. از طرفى هم زهيد مى دانست امام حسين كيست ، فرزند پيغمبر است و رد كردن او كار صحيحى نيست . عرب مثلى دارد، مى گويد: كانه على راسه الطير. (254) يعنى همين جور ماندند. زهير درماند كه چه بگويد. سكوت (فضاى خيمه را فرا گرفته بود) جناب زهيد زن عارفه اى دارد. اين زن مراقب اوضاع و احوال بود. از بيرون خيمه متوجه شد كه فرستاده ابا عبدالله آمده است و زهير را دعوت كرده و زهير سكوت نموده مى آيم و نه مى گويد نمى آيم . اين زن عارفه مؤ منه به غيرتش برخورد، يك مرتبه آمد خيمه را بالا زد و عتاب آميز گفت : زهيد! خجالت نمى كشى ؟! پسر فاطمه تو را مى خواهد و تو مردى كه جوابش را بدهى ؟! بلند شو. فورا زهير از جا حركت كرد و رفت خدمت ابا عبدالله . تذكر اين جور كار مى كند، از مذكرات ابا عبدالله و زهير بن القين اطلاع دقيقى در دست نيست كه حضرت چه به زهير فرمود: ولى آنچه قطعى و مسلم است است است كه زهيرى كه رفت خدمت ابا عبدالله با زهيرى كه بيرون آمد گويى دو نفر بودند. يعنى زهير خسته كوفته بى ميل با رو در بايستى و اخمهاى گرفته رفت ، يك مرتبه ديدند زهير بشاش ، خندان و خوشحال از حضور ابا عبدالله بيرون آمد. همين قدر مورخين نوشته اند: حضرت جريانهايى را كه در اعماق روح او بود و فراموش كرده بود و غافل بود با يادش آورد يعنى بك خواب را بيدار كرد. وقتى كه تبشير باشد، تذكر باشد، بيدارى باشد اين جور يك افسرده را تبديل به مجسمه اس از نيرو و انرژى مى كند. ديدند زهير چهره اش تغيير كرد و آن زهير قبلى نيست ، و آمد و سوى خيمه گاه خودش . تا رسيدن فرمان داد: خيمه مرا بكنيد! و شروع كرد به وصيت كردن : اموال من چنين بشود، پسرهاى من چنين ، دخترهاى من چنين ؛ راجع به زنش وصيت كرد: فلان كس او را ببرد نزد پدرش . جورى حرف زد كه همه فهميدند كه زهير رفت : ديدند زهير طورى دارد خدا حافظى ميكند كه ديگر بر نمى گردد. اين زن عارفه بيش از هر كس ديگر مطلب را درك كرد. دست به دامن زهير انداخت و گريست و اشك ريخت ؛ گفت : زهير! تو رسيدى به مقامات عاليه و جايى كه بايد برسى ، من فهميدم ، تو در ركاب فرزند فاطمه شهيد خواهى شد. حسين شفيع تو در قيامت خواهد شد. زهير! كارى نكن كه ميان من و تو در قيامت جدايى بيفتد، من دست به دامن تو مى زنم به اين اميد كه در قيامت مادر حسين از من هم شفاعت كند. اين تذكر و بيدارى كار را به جايى رساند كه همين زهير كاره از ملاقات امام حسين ، به جايى رسيد كه در صدر اصحاب ابا عبدالله قرار گرفت و روز عاشورا ابا عبدالله ميمنه را به زهير داد. آنقدر اين مرد شريف از آب در آمد كه مى دانيم در روز عاشورا وقتى كه ابا عبدالله تنها ماند و ديگر احدى از اصحاب و ياران و اهل بيتش نبود، آنگاه كه آمد وسط ميدان و اصحاب خودش را صدا زد، يكى از افرادى كه در رديف اول نامشان را برد جناب زهير بود: يا اصحاب الصفا و يا فرسان الهيجاء يا مسلم بن عقيل يا هانى بن عروه و يا زهير! قوموا عن نومتكم بنى الكرام و ادفعوا عن حرم الرسول الطغاه اللنام . خلاصه مى گويد: زهير جان ! عزيزم ! چرا عزيزم ! چرا خوابيده اى ؟ بلند شو، از حرم پيغمبر خود دفاع كن . (255) 239- توبه راستين از يك تائب در صحراى كربلا برايتان نام ببرم يك توبه مقبول ، يك توبه بسيار بسيار جدى در كربلا، توبه حر بن يزيد رياحى است . حر مرد شجاع و نيرومندى است . اولين بار كه عبيدالله زياد مى خواهد هزار سوار براى مقابله با حين بن على بفرستد، او را انتخاب مى كند. او به اهل بيت پيغمبر ظلم و ستم كرده است . گفتم وقتى كه جنايت بزرگ شد، وجدان انسان ، اگر وجدان بيمه زنده اى هم باشد عكس العمل نشان مى دهد. حالا ببينيد عكس العمل نشان دادن مقامات عالى روح در مقابل مقامات دانى چگونه است ؟ راوى مى گويد: حر بن يزيد را در لشكر عمر سعد ديدم در حالى كه مثل بيد مى لرزيد. تعجب كردم ، رفتم جلو گفتم : حر! من تو را مرد بسيار شجاعى مى دانستم و اگر از من مى پرسيدند اشجع مردم كوفه كيست ، من از تو نمى گذشتم ، تو چطور برسيده اى ؟ لرزه به اندامت افتاده است . گفت : اشتباه مى كنى ، من از جنگ نمى ترسيم . از چه مى ترسى ؟ من خودم را در سر دو راهى بهشت و جهنم مى بينم ، خودم را ميان بهشت و جهنم مخير مى بينم ، نمى دانم چه كنم ، اين راه را بگيرم يا آن راه را؟ اما عاقبت ، راه بهشت گرفت . آرام آرام اسب خودش را كنار زد به طورى كه كسى نفهميد كه چه مقصود و هدفى دارد. همين كه رسيد به نقطه اس كه ديگر نمى توانستند جلويش را بگيرند، يك مرتبه به اسب خودش شلاق زد، آمد به طرف خيمه حسين بن على عليه السلام نوشته اند: سپر خودش را وارونه كرد و به علامت اينكه من براى جنگ نيامده ام ، براى امان آمده ام .خودش را مى رساند به آقا ابا عبدالله ، سلام عرض مى كند، اولين جمله اش اين است :هل ترى لى من توبه ؛ آيا توبه اين سگ عاصى قبول است ؟ فرمود: بله ، البته قبول است . كرم حسينى را ببينيد؟ نفرمود آقا اين چه توبه اى است ؟ حالا كه ما را به اين بدبختى نشانده اى ، آمده اى توبه مى كنى ؟ ولى حسين اين جور فكر نمى كند، همه اش دنبال هدايت مردم است ، اگر بعد از آنكه تمام جوانانش هم كشته شدند، لشكريان عمر سعد توبه مى كردند، مى گفت : توبه همه تان را قبول مى كنم ، به دليل اينكه يزيد بن معاويه بعد از حادثه كربلا بن على بن الحسين عليه السلام مى گويد: آيا اگر من توبه كنم قبول مى شود؟ فرمود: بله ، تو اگر واقعا توبه كنى قبول مى شود، ولى او توبه نكرد. حر، به حسين عليه السلام گفت : آقا اجازه بده من بروم به ميدان ، جان خودم را فداى شما بكنم . فرمود: تو مهمان ما هستى ، از اسب بيا پايين ، چند لحظه اى اينجا باش . عرض كرد: آقا! اگر اجازه بدهيد من بروم بهتر است . اين مرد خجالت مى كشيد، شرم داشت . چرا؟ چون با خودش زمزمه مى كرد كه : خدايا! من همان گنهكارى هستم كه براى اولين بار دل اولياء تو را لرزاندم ، بچه هاى پيغمبر تو را مرعوب كردم . چرا اين مرد حاضر نشد در كنار حسين بن على بنشيند؟ چون انديشيد كه در حالى كه من اينجا نشسته ام ، نكند يكى از بچه هاى حسين بيايد و چشمش به من بيفتد و من غرق در شرمندگى و خجالت بشوم . (256) 240- بيدار شدن حر از خواب غفلت (حر) مردى كه معروف بود به دليرى و دلاورى ، و بهترين دليلش هم اين بود كه هزار سوار به او داده بودند تا جلوى حسين بن على عليه السلام را بگيرد، وى يك شجاع نام آورى است ، حين از دل او طلوع كرده است . همانطور كه آتشى كه در دل سماور وجود دارد، آنرا به جوش مى آورد و در نتيجه بخار فشار مى آورد و سماور را تكان مى دهد و مى لرزاند، آن آتشى كه حسين بن على عليه السلام از حقيقت ، در دل اين مرد روشن كرده بود، در مقابل جدارهايى كه در وجودش بود (او هم مثل ما و شما دنيا مى خواست ، پول و مقام و سلامت مى خواست ، عافيت مى خواست ، به او فشار آورده مى گويد: برو به سوى حسين بن على عليه السلام . ولى از طرف ديگر آن افكار مادى كه در هر انسانى وجود دارد، او را وسوسه مى كند: اگر بروم ، ساعتى بعد كشته خواهم شد، ديگر زن و فرزندان ثروتم را مصادره كند، بچه هايم بى سرپرست مى مانند، زنم بى شوهر مى ماند، اينها مانع كشته شدن او به سوى امام مى شود، اين دو نيروى مخالف به او فشار مى آورد. يك وقت نگاه مى كنند مى بينند حر دارد مى لرزد. كسى از او پرسيد: چرا مى لرزى ؟ تو كه مردى شجاع بودى . خيال كرد لرزشش از ترس او از ميدان جنگ است ! گفت : نه ، تو نمى دانى من دچار عذاب وجدانى هستم ، خودم را در ميان بهشت و جهنم مخير مى بينم بهشت نسيه را بگيرم يا دنبال همين دنياى نقد بروم كه عاقبتش جهنم است .مدتى در حال كشمكش و مبارزه با خود بود، ولى بالاخره اين مرد شريف و به تعبير امام حسين عليه السلام ، حر و آزاده تصميم خود را گرفت . براى اينكه دشمن مانعش نشود آرام آرام خود را كنار كشيد، بعد يك مرتبه به اسب خود شلاق زد و به سوى خيام حسينى رفت . ولى براى اينكه خيال نكنند او به قصد حمله آمده است علامت امان نشان داد. 241- قبول شدن توبه حر نوشته اند: قلب ترسه ، يعنى (حر) سپر خود را واژگون كرد به علامت اين كه من به جنگ نيامده ام ، امام مى خواهم . اول كسى كه با او مواجه شد ابا عبدالله عليه السلام بود، چون حضرت در بيرون خيام حرم ايستاده بود. سلام كرد: السلام عليك يا ابا عبدالله ! عرض كرد: آقا! من گنهكارم ، روسياه هستم ، من همان گنهكار و مجرمى هستم (اول كسى هستم ) كه راه را بر شما گرفتم . به خداى خود عرض مى كند: خدايا! از گناه اين گنهكار ترساندم . (اهل بيت حسين بن على عليه السلام وقتى او را در بين راه ديدند، اول بارى بود كه چشمانتان به دشمن افتاد. وقتى هزار نفر مسلح را ببينند كه جلويشان ايستاده اند، قهرا حالت رعب و ترس پيدا مى كنند) آقا من تائبم و مى خواهم گناه خود را جبران بكنم . لكه سياهى كه براى خود به وجود آورده ام ، جز با خون با هيچ چيز ديگر پاك نمى شود. آمده ام كه با اجازه شما توبه كنم . اولا بفرماييد توبه من پذيرفته است يا نه ؟ امام حسين عليه السلام هيچ چيز را براى خود نمى خواهد. با اينكه مى داند حر چه توبه بكند و چه نكند، در وضع فعلى مؤ ثر نيست ، ولى او حر را براى خود نمى خواهد. در جواب او فرمود: البته توبه تو پذيرفته است . چرا پذيرفته نباشد؟ مگر بابا رحمت الهى به روى يك انسان تائب بسته مى شود؟ ابدا حر از اينكه توبه او مورد قبول واقع شده است خوشحال شد، الحمدلله ، پس توبه من قبول است ؟ - بله . - پس اجازه بدهيد من بروم خودم را فداى شما كنم و خونم را در راه شما بريزم . امام فرمود: اى حر! تو ميهمان ما هستى ، پياده شو! كمى بنشين تا از تو پذيرايى كنيم . (من نمى دانم امام با چه مى خواست پذيرايى كند) ولى حر از امام اجازه خواست كه پايين نيايد. هر چه آقا اصرار كرد، پايين نيامد. بعضى از ارباب سير رمز مطلب را اينطور كشف كرده اند كه خر مايل بود خدمت امام بنشيند، ولى يك نگرانى او را ناراحت مى كرد و آن اينكه مى ترسيد در مدتى كه خدمت امام نشسته است ، يكى از اطفال ابا عبدالله عليه السلام او را ببيند و بگويد اين همان كسى است كه روز اول راه را بر ما بست ، و او شرمنده شود. براى اينكه شرمنده نشود و هر چه زودتر اين لكه ننگ را با خون خودش از دامن خود بشويد، اصرار كرد اجازه دهيد من بروم . امام فرمود: حال كه اصرار دارى مانع نمى شوم ، برو. 242- تفقد حسين (ع ) به حر (حر) اين مرد رشيد در مقابل مردم مى ايستد، با آنها صحبت مى كند. چون خودش كوفى است با مردم كوفه موضوع دعوت را مطرح مى كند، مى گويد: مردم ! اتفاقا من خودم جزو كسانى كه نامه نوشته بودند، نيستم ، ولى شما و سران شما كه اينجا هستيد، همه كسانى هستيد كه به اين مرد نامه نوشتيد، او را به خانه خود دعوت كرديد، به او وعده يارى داديد. روى چه اصلى ، روى چه قانونى ، روى چه قانونى ، روى چه مذهب و دينى ، اكنون با مهمان خودتان چنين رفتار مى كنيد؟! بعد معلوم مى شود كه جريانى اين مرد را خيلى ناراحت كرده بود و آن ، يك لئامت و پستى اى بود كه اين مردم به خرج دادند، پستى اى كه با روح انسانيت و اسلام ضديت دارد و تاريخ اسلام نشان مى دهد كه هيچ گاه اسلام اجازه نمى داد با هيچ دشمنى چنين رفتار شود، يعنى براى اينكه دشمن را سخت در مضيقه قرار دهند، آب را به رويش ببندند. به على بن ابى طالب عليه السلام چنين پيشنهادى شد و مى توانست اين كار را نسبت به معاويه بكند، نكرد. خود حسين بن على همين حر را با اصحابش با اينكه دشمنش بودند، در بين راه سيراب كرد. مسلما حر يادش بود كه ما آب را روى كسى بستيم كه آن روزى كه تشنه بوديم ، بدون اينكه از او بخواهيم ، ما را سيراب كرد. او چقدر شريف و عالى و بزرگ هست و ما چقدر پستيم ! گفت : مردم كوفه ! شما خجالت نمى كشيد؟! اين فرات مثل شكم ماهى برق مى زند. آبى را كه بر همه موجودات جاندار حلال است ؛ انسان ، حيوان اهلى ، وحشى جنگلى از آن مى آشامد، شما بر فرزند پيغمبر خود بسته ايد؟! اين مرد مى جنگد تا شهيد مى شود. ابا عبدالله او را بى پاداش نگذاشت ، فورا خود را به بالين اين مرد بزرگوار رساند. برايش غزل خواند: و نعم الحر حر بنى رياح ؛ (257) اين حر رياحى ، چه حر خوابى است . مادرش عجب اسم خوبى برايش انتخاب كرده است . روز اول گفت : حر، آزاد مرد، راستى كه تو آزاد مرد بودى . حسين است ، بزرگوار و شريف است ، تا حدى كه مى تواند اصحاب خود را تفقد مى كند. اين خودش امر به معروف و نهى از منكر است . كسانى كه حسين عليه السلام خود را در بالين آنها رساند مختلف بودند، هر كس در يك وضعى قرار داشت . وقتى امام وارد مى شد يكى هنوز زنده بود و با آقا صحبت مى كرد، ديگرى در حال جان دادن بود. 243- برادرى و برابرى مى رويم سراغ مساوات اسلامى ، برادرى و برابرى اسلامى . كسانى كه ابا عبدالله ، خود را به بالين آنها رسانده است ، عده معدودى هستند. دو نفر از آنها افرادى هستند كه ظاهرا مسلم است كه قبلا بده بوده اند، يعنى برده هاى آزاد شده بوده اند . اسم يكى از آنها جون است كه مى گويند مولى ابى ذر غفارى ، يعنى آزاد شده جناب ابى ذر غفارى است . يعنى حكم يك خدمتكار را در آن خانه داشته است . در روز عاشورا همين جون سياه ، مى آيد پيش ابا عبدالله مى گويد: به من هم اجازه جنگ بدهيد. حضرت مى فرمايد: نه ، براى تو الان وقت اين است كه بروى بعد از اين در دنيا آقا باشى ، اين همه خدمت كه به خانواده ما كرده اى بس است ، ما از تو راضى هستيم . او باز التماس و خواهش مى كند، حضرت امتناع مى كند، بعد اين مرد افتاد به پاهاى ابا عبدالله و شروع كرد به بوسيدن كه آقا مرا محروم نفرماييد، و بعد جمله اى گفت كه ابا عبدالله جايز ندانست كه به او اجازه ندهد، عرض كرد: آقا! فهميدم كه چرا به من اجازه نمى دهيد. من كجا و چنين سعادتى كجا، من با اين رنگ سياه و با اين خون كثيف و با اين بدن متعفن شايسته چنين مقامى نيستم . فرمود: نه ، چنين چيزى نيست ، به خاطر اين نيست ، برو. مى رود و رجز مى خواند، كشته مى شود ابا عبدالله رفت با بالين اين مرد، در آنجا دعا كرد، گفت : خدايا! در آن جهان چهره او را سفير و بوى او را خوش گردان ، خدايا! او را با ابرار محشور كن (ابرار، مافوق متقين هستند، ان كتاب الابرار لفى عليين خدايا! در آن جهان بين او و آل محمد، شناسايى كامل برقرار كن . (258) 244- نهادن رخساره بر چهره غلام ديگر، (غلام ) رومى است (ترك هم گفته اند) وقتى كه روى اسب افتاد، ابا عبدالله خودشان را رساندند با بالين او. اينجا ديگر منظره فوق العاده عجيب است . در حالى كه اين غلام در حال بى هوشى بود، يا روى چشم هايش را خون گرفته بود، ابا عبدالله سر او را روى زانوى خودشان قرار دادند و بعد با دست خود خونها را از صورتش ، از جلوى چشمانش پاك كردند. در اين بين كه حال آمد، نگاهى به ابا عبدالله كرد و تبسمى نمود. ابا عبدالله صورتشان را بر سورت اين غلام گذاشتند كه اين ديگر منحصر به همين غلام است و على اكبر، درباره كس ديگرى ، تاريخ ، چنين چيزى را ننوشته است : و وضع خده على خده ) يعنى صورت خودش را بر صورت او گذاشت . او آنچنان خوشحال شد كه تبسم كرد: فتبسم ثم صار الى ربه (رضى الله عنه ). گر طبيبانه بيايى به سر بالينم به دو عالم ندهم لذت بيمارى را سرش را دامن حسين بود كه جان به جان آفرين تسليم كرد و گفت : آن جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم (259) 245- نظم در اصحاب امام حسين مطابق نقل عقاد (ص 184) نظمى در كار اصحاب سيد الشهداء بود از اين جهت كه بعضى خودشان را وقايه و سپر امام حسين قرار مى داند و تا او مى افتاد فورا آن جا (خلاء) پر مى شد. گاهى شعرا در بيان خود مى گويند: آرزويم اين است كه يك لحظه محبوب خود را ببينم و بميرم ، آرزويم اين است فلان مقصودم حاصل شود و بميرم . به قدرى يك موضوع جالب مى شود كه حاضرند تمام زندگى را و تمام امتداد زمان را در يك لحظه جمع كنند ولى با آن كيفيتى كه مى خواهند. از حيات ، كيفيت حيات را مى خواهند نه كميت آنرا. (اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست ...) اصحاب ابا عبدلله از كميت حيات گذشتند و همه حيات را و خوشى هاى حيات را - خوشى هايى كه فقط عده معدودى از صاحبان روحيه عظيم آنرا درك مى كنند - در يك نصف روز به علاوه يك شب جمع كردن براى خود. خدا مى داند كه چه عظمت در جلال و زيبايى و جمالى داشته آن فداكارى ها و آن به خاك افتادنها! انسان نصف روز زنده بماند ولى غرق در آن حالت معنوى باشد، برترى دارد بر هزار سال زندگى حيوانى كه جز خوردن و خوابيدن كيفيتى ندارد. بعضى گفته اند: ما طالب عرض عمريم نه طول عمر! عرض عمر كيفيت عمر است . عرض عمر عم در نظرها مختلف است ، از نظر بعضى ها شكم خوارگى و مستى و قمار باده گسارى است و از نظر بعضى حريت و استقلال و زير فشار نبودن و عشق معنوى و الهى است . موسولينى مى گفت : انسان يك سال مثل شير زندگى كند، بهتر است از اينكه صد سال مثل گوسفند زندگى كند! ولى گفت : اين گفته را پنهان كنيد. عرض عمر در نظر موسولينى شيرى و زندگى و درندگى بود و در نظر على عليه السلام مثل عبادت و خدمت به حقيقت بود. (260) 246- كمال ايمان خصوصيت صحابه ابا عبدالله اين بود كه خودشان را قبل از شهادت حضرت و بنى هاشم به شهادت رساندند اين دليل بر كمال ايمان اينها به قائدشان بود.(261) 247- جنگ ايمان و حريت اصحاب ابا عبدالله نه براى مرد و اجرت مى جنگيدند و نه از ترس و بيم ، فقط براى ايمان و عقيده و حريت مى جنگيدند.(262) 248- مكتب عشق از عجايب اينست كه در هيچ موطنى اينها در مقام عذر و توجيه براى تسليم و سلامت بيرون آمدن برنيامدند. عقاد مى گويد (ص 157): و لم يخطر الاحد منهم ان يزين له العدول هم رايه ايثارا لنجاتهم و نجاته ، و لو خادعوا انفسهم قليلا لزينوا له التسليم و سموه نصيحه مخلصين يريدون له الحياه . - آنطور كه ابن عباس و ديگران كردند - و لكنم و لم يخادعوا انفسهم و لم يخادعوه وراء اصدق النصيحه له ان يجنبوه التسليم و لا يجنبوه الموت ، و هم جميعا على ذلك ؛ با آنكه عيال و اطفال را مى ديدند و عاقبت آنها را مى دانستند و اين خيلى عجيب است و دليل بر اين است كه مكتب حسينى مكتب عشق بود. مناخ ركاب و منازل عشاق . شود آسان به عشق كارى چند كه بود نزد عقل بس دشوار (263) 249- دعاى ابا عبدالله ابا عبدالله در روز عاشورا درباره عده اى دعا كرد: 1- ابو ثمامه صائدى 2- على اكبر 3- درباره عموم در شب عاشورا بعد از آنكه گفتند: ما از تو جدا نمى شويم ، فرمود: جزاكم الله خيرا (264)(265) 250- خوشدلى حضرت سيد الشهداء در ايام كربلا و آن ابتلاء عجيب چند چيز بود كه موجب ازدياد مصيبتهاى ابا عبدالله مى باشد از همه بالاتر بعضى دنائتها و سخنان ناروا و بى ادبى ها و وحشى گرى هايى بود كه از كوفيان مى ديد. ولى دو چيز بود كه چشم ابا عبدالله را روشن و دلش را خرم مى داشت . آن دو اصحاب و اهل بيتش بودند. وفادارى ها و جان نثارى ها و بى مضايقه خدمت كردن ها و به عبارت ديگر صفاها و وفاها و همگامى ها و هماهنگى نشان دادنهاى آنها دل حضرت را شاد و خرم مى داشت . (براى مرد عقده و ايمان و مسلك ، مايه خوشدلى بالاتر از ديدن همگام و هماهنگ يافت نمى شود) و مكرر در مواقعى از ته دل به آنها دعا كرد. علاوه همان شهادت به اينكه : انى لا اعلم اصحابا ابر و لا اهل بيت اوصل و لا اوفى من اصحابى حاكى از كمال اعتماد ابا عبدالله و دلخوشى اش به آنها است . (266) 251- فضيلت اصحاب حسين اصحاب حسين عليه السلام بر بدريون پيغمبر صلى الله عليه و آله و صفينيون على عليه السلام ترجيح داشتند، همانطور كه اصحاب عمر سعد هم بر بدريون ابو سفيان و صفينيون معاويه در شقاوت مزيت داشتند، چون اينها مثل بدريون ابو سفيان طبق عقيده و عادت جنگ نمى كردند و مانند صفينيون معاويه هم مسئله اى مثل قتل عثمان اسباب اشتباهشان نشده بود. اينها در حالى جنايت مى كردند كه نداى دل و فرياد وجدانشان بر خلاف بود. قلوبهم معك و سيوفهم عليك .اينها گريه مى كردند و فرمان قتل مى دادند، اشك مى ريختند و گوشواره از گوش فرزندان حسين عليه السلام مى كشيدند، مى لرزيدند و آهنگ بريدن سر حسين داشتند.(267) 252- اصحاب فداى خاندان نوشته اند تا اصحاب زنده بودند، تا يك نفرشان هم زنده بود، خود آنها اجازه نداند يك نفر از اهل بيت پيغمبر، از خاندان امام حسين ، از فرزندان ، از برادرزادگان ، از برادران از عموزادگان ، به ميدان برود، مى گفتند: آقا اجازه بدهيد ما وظيفه مان را انجام بدهيم ، ما وقتى كشته شديم خودتان مى دانيد. اهل بيت پيغمبر منتظر بودند كه نوبت آنها برسد. آخرين فرد از اصحاب ابا عبدالله كه شهيد شد يك مرتبه ولوله اى در ميان جوانان خاندان پيغمبر افتاد. همه از جا حركت كردند. نوشته اند: فجعل يودع بعضهم بعضا شروع كردند با يكديگر وداع كردن و خدا حافظى كردن ، دست به گردن يكديگر انداختن ، صورت يكديگر را بوسيدن . (268) 253- انى لا اعلم اصحابا خيرا ابا عبدالله عليه السلام در شب عاشورا فرمود: من اصحابى بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم . يكى از علماى بزرگ شيعه گفته بود: من باور نداشتم كه اين جمله را ابا عبدالله فرموده باشد به اين دليل كه به خودم فكر مى كردم اصحاب امام حسين خيلى هنر نكردند، دشمن خيلى شقاوت به خرج داد. امام حسين است ، ريحانه پيغمبر است ، امام زمان است ، فرزند على است ، فرزند زهرا است . هر مسلمانى عارى هم اگر امام حسين عليه السلام را در آن وضع مى ديد او را يارى مى كرد، آنها كه يارى كردند خيلى قهرمانى به خرج ندادند، آنها كه يارى نكردند خيلى مردم بدى بودند. اين عالم مى گويد: مثل اينكه خداى متعال مى خواست مرا از اين غفلت و جهالت و اشتباه بيرون بياورد. شبى در عالم رويا ديدم صحنه كربلاست و من هم در خدمت ابا عبدالله آمده ام اعلام آمادگى مى كنم . خدمت حضرت رفتم ، سلام كردم ، گفتم : يا بن رسول الله ! من براى يارى شما آمده ام ، من آمده ام جزو اصحاب شما باشم . فرمود: به موقع به تو دستور مى دهيم . وقت نماز شد (ما در كتب مقتل خوانده بوديم كه سعد بن عبدالله حنفى و افراد ديگرى آمدند خود را سپر ابا عبدالله قرار دادند تا ايشان نماز بخوانند) فرمود: ما مى خواهيم نماز بخوانيم تو در اينجا بايست تا وقتى دشمن تير اندازى مى كند مانع از رسيدن تير دشمن شوى . گفتم : چشم ، مى ايستم . من جلوى حضرت ايستادم . حضرت مشغول نماز شدند ديدم يك تير دارد به سرعت به طرف حضرت مى آيد، تا نزديك من شد بى اختيار خود را خم كردم ، ناگاه ديدم تير به بدن مقدس ابا عبدالله اصابت كرد در عالم رؤ يا گفتم : استغفرالله ربى و اتوب اليه عجب كار بدى شد، ديگر نمى گذارم ، دفعه دوم تيرى آمد، تا نزديك من شد، خم شدم باز به حضرت خورد! دفعه سوم و چهارم هم به همين صورت خود را خم كردم و تير به حضرت خورد. ناگهان نگاه كردم ديدم حضرت تبسمى كرد و فرمود: ما رايت اصحابا ابر و اوفى من اصحابى ؛ اصحاب بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم پيدا نكردم . در خانه خود نشسته و مرتب مى گوييد: يا ليتنا كنا معك فنفوز فوزا عظيما؛ اى كاش ما هم مى بوديم ، اى كاش كه هم به اين رستگارى نائل مى شديم . پاى عمل به ميان نيامده است تا معلوم شود كه در عمل هم اين چنين هستيد يا نه ؟ اصحاب من مرد عمل بودند به مرد حرف و زبان . (269) فصل هشتم : فضايل و مصايب خاندان ابى عبدالله الحسين (ع ) بخش اول : فضايل و مصايب حضرت على اكبر 254- حركت كاروان مرگ نوشته اند: همين طور كه حركت مى كردند، ابا عبدالله هه خوابشان گرفت و همانطور سوار سر روى قاشه اسب (به اصطلاح خراسانى ها) يا قربوس زين گذاشت . طولى نكشيد كه سر با بلند كرد و فرمود: انا لله و انا اليه راجعون .(270) تا اين جمله را گفت و به اصطلاح كلمه استرجاع را به زبان آورد، همه به يكديگر گفتند: اين جمله براى چه بود؟ آيا خبر تازه اى است ؟ فرزند عزيزش ، همان كسى كه ابا عبدالله (ع ) او را بسيار دوست مى داشت و اين زا اظهار مى كرد، و علاوه بر همه مشخصاتى كه فرزند را براى پدر محبوب مى كند، خصوصيتى باعث محبوبيت بيشتر او مى شد و آن ، شباهت كاملى بود كه به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله داست ، (حال چقدر انسان ناراحت مى شود كه چنين فرزندى در معرض خطر قرار گيرد!) يعنى على اكبر جلو مى آيد و عرض مى كند: يا ابتاه ! لم استرجعت ؟؛ چرا انالله و انا اليه راجعون گفتى ؟ فرمود: در عالم خواب صداى هاتفى به گوشم رسيد كه گفت : القوم يسيرون و الموت تسيربهم ؛ اين قافله دارد حركت مى كند ولى مرگ است كه اين قافله را حركت مى دهد. اين طور از صداى هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است ، ما داريم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مى رويم . (على اكبر سخنى مى گويد) درست نظير همان حرفى كه اسماعيل عليه السلام به ابراهيم عليه السلام مى گويد. گفت : پدر جان ! اولسنا على الحق ؟؛ مگر نه اين است كه ما بر حقيم ؟ چرا فرزند عزيزم . وقتى مطلب از اين قرار است ، ما به سوى هر سرنوشتى كه مى رويم ، برويم ، بسوى سرنوشت مرگ يا حيات ، تفاوتى نمى كند. اساس اين است كه ما روى جاده حق قدم مى زنيم با نمى زنيم ؟ ابا عبدالله عليه السلام به وجد آمد، مسرور شد و شكفت . اين امر را انسان از اين دعايش مى فهمد كه فرمود: من قادر نيستم پاداشى را كه شايسته پسرى چون تو باشد، بدهم ، از خدا مى خواهم : خدايا! تو آن پاداشى را كه شايسته اين فرزند است ، به جاى من بده ! جزاك الله عنى خير الجزاء. به چنين فرزندى ، چقدر پدر مى خواهد در موقع مناسبى خدمتى بكند، پاداشى رفته است به ميدان و شهامتها و شجاعتها كرده است ، مردها افكنده است ، ضربتها خورده است . در حالى كه دهانش خشك و زبانش مثل چوب خشك شده است ، از ميدان بر مى گردد. در چنين شرايطى (و من نمى دانم شايد آن جمله اى كه آن روز پدر به او گفت : يادش بود) مى آيد از پدر تمنايى مى كند: يا ابه ! العطش قد قتلنى ، و ثقل الحديد اجهدنى فهل الى شربه من الماء سبيل ؟؛ پدر جان ! عطش و تشنگى دارد مرا مى كشد، سنگينى اين اسلحه مرا سخت به زحمت انداخته است . آيا ممكن است شربت آبى به حلق من برسد تا نيرو بگيرم و برگردم و جهاد كنم ؟ جوابى كه حسين عليه السلام به چنين فرزند رسيد مى دهد، اين است : فرزند عزيزم ! اميدوارم هر چه زودتر به فيض شهادت نائل شوى و از دست جدت سيراب گردى . 255- اولين شهيد خاندان از جوانان اهل بيت پيغمبر اول كسى كه موفق شد از ابا عبدالله كسب اجازه بكند، فرزند جوان و رشيدش على اكبر بود كه خود ابا عبدالله درباره اش شهادت داده است كه از نظر اندام و شمايل ، اخلاق ، منطق و سخن گفتن ، شبيه ترين مردم به پيغمبر بوده است . سخن كه مى گفت گويى پيغمبر است كه سخن مى گويد.آنقدر شبيه بود كه خود ابا عبدالله فرمود: خدايا! خودت مى دانى كه وقتى ما مشتاق ديدار پيغمبر مى شديم ، به اين جوان نگاه مى كرديم .آيينه تمام نماى پيغمبر بود. اين جوان آمد خدمت پدر، گفت : پدر جان ! به من اجازه جهاد بده . درباره بسيارى از اصحاب ، مخصوصا جوانان ، روايت شده كه وقتى براى اجازه گرفتن پيش حضرت مى آمدند، حضرت به نحوى تعلل مى كرد، مثل داستان قاسم كه مكرر شنيده ايد، ولى وقتى كه على اكبر مى آيد و اجازه ميدان مى خواهد، فقط سر خودشان را پايين مى اندازد. جوان روانه ميدان شد.(271) 256- اذن ميدان حضرت على اكبر از جوانان اهل بيت پيغمبر اول كسى كه موفق شد از ابا عبدالله كسى اجازه بكند، فرزند جوان و رسيدش على اكبر بود كه خود ابا عبدالله درباره اش شهادت داده است كه از نظر اندام و شمايل ، اخلاق ، منطق و سخن گفتن : شبيه ترين مردم به پيغمبر بوده است . سخن كه مى گفت گويى پيغمبر است كه سخن مى گويد. آنقدر شبيه بود كه خود ابا عبدالله فرمود: خدايا! خودت مى دانى كه وقتى ما مشتاق ديدار پيغمبر مى شديم ، به اين جوان نگاه مى كرديم . آيينه تمام نماى پيغمبر بود. اين جوان آمد خدمت پدر، گفت : پدر جان ! به من اجازه بده . درباره بسيارى از اصحاب ، مخصوصا جوانان ، روايت شده وقتى براى اجازه گرفتن پيش حضرت مى آمدند، حضرت به نحوى تعلل مى كرد، مثل داستان قاسم كه مكرر شنيده ايد، ولى وقتى كه على اكبر مى آيد و اجازه ميدان مى خواهد، فقط سر خودشان را پايين مى اندازند. جوان روانه ميدان شد. (272) 257- موج ياءس و نااميدى در نگاه حسين حسين يعنى انسان كامل ، زهرا يعنى انسان كامل ، يعنى مشخصات بشريت را دارند با كمالى عالى مافوق ملكى ، يعنى مانند يك بشر گرسنه مى شوند غذا مى خورند، تشنه مى شوند، آب مى نوشند، احتياج به خواب پيدا مى كنند، بچه هاى خودشان را دوست دارند، غريزه جنسى دارند، عاطفه دارند، و لهذا مى توانند مقتدا باشند، اگر اين جور نبودند امام و پيشوا نبودند، اگر العياذ بالله امام حسين عواطف يك بشر را نمى دانست ، يعنى اگر چنانكه يك بشر از رنجى كه بر فرزندش وارد مى شود رنج نمى برد و اگر بچه هايش را هم جلوى چشمش قطعه قطعه مى كردند هيچ دلش نمى سوخت و مثل اين بود كه كنده را تكه تكه بكنند، اين كه كمالى نشد، من هم اگر اينجور باشم اين كار را مى كنم . اتفاقا عواطف و جنبه هاى بشريشان از ما قوى تر است و در عين حال در جنبه هاى كمال انسانى از فرشته و از جبرئيل امين بالاترند. و لهذا امام حسين مى تواند پيشوا باشد، چون تمام مشخصات بشرى را دارد. او هم وقتى كه جوان رشيدش مى آيد از او اجازه مى خواهد دلش آتش مى گيرد، و صد درجه از من و تو عاصفه فرزند دوستى اش بيشتر است - و عاطفه از كمالات بشريت است - ولى در مقابل رضاى حق پا روى همه اينها مى گذارد. - فاستاءذن اباه فاذن له ؛ آمد گفت : پدر جان ! به من اجازه مى دهى ؟ - فرمود: برو فرزند عزيزم . اينجا مورخين خيلى نكات خوبى را متعرض شده اند . نوشته اند: فنظر اليه نظر آيس منه و اوخى عينيه ؛ يك نگاهى كرد نگاه كسى كه از حالات ديگرى ماءيوس است . از جنبه هاى روانشناسى و تاءثير حالات روحى در عوارض بدنى انسان ، اين يك امر واضحى است كه انسان وقتى مژده اى به او مى دهند بى اختيار مى شكفد و چشمهايش باز مى شود. انسان اگر بر بالين يك عزيز خودش نشسته باشد در حالى كه يقين دارد كه او مى ميرد، وقتى به چهره او نگاه مى كند، نيمى از چشمهايش خوابيده است ، با آن نيم ديگر نگاه مى كند، يعنى چشمهايش روى هم مى خوابد، كاءنه دل نمى دهد خيره بشود، به خلاف آنجايى كه مثلا فرزندش قهرمانى نشان داده يا شب عروسى او است ، وقتى نگاه مى كند همين جور خيره است . مى گويند: حسين را ديديم در حالى كه چشم هايش را خواباند و به جوانش نظر مى انداخت : فنظر اليه نظر آيس منه . گويى جاذبه على اكبر چند قدم حسين را پشت سر خودش مى كشاند. او رفت ديدند حسين چند قدم هم پشت سر او روانه شد. گفت : در رفتن جان از بدن گويند هر نوعى سخن من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مى رود آمد و آمد جلو، يك مرتبه آن صداى مردانه اش را بلند كرد، عمر سعد را مخاطب قرار داد: اى پسر سعد! خدا نسلت را ببرد كه نسل مرا قطع كردى ؛ قطع الله رحمك كما فطعت رحمى . (273) 258- استجابت نفرين امام بعد از همين دعاى ابا عبدالله ؛ دو سه سال بيشتر طول نكشيد كه مختار عمر سعد را كشت و حال آنكه پس از آن پسر عمر سعد در مجلس مختار شركت كرده بود، براى شفاعت پدرش . سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالى كه روى آن پارچه اى انداخته بودند، آوردند و گذاشتند جلوى مختار، حالا پسر او آمده براى شفاعت پدرش . يك وقت به پسر گفتند: آيا سرى را كه اينجاست مى شناسى ؟ وقتى آن پارچه را برداشت ، ديد سر پدرش است ، بى اختيار از جا حركت كرد، مختار گفت : او را به پدرش ملحق كنيد!(274) 259- غلبه تشنگى بر حضرت على اكبر اينطور بود كه على اكبر به ميدان رفت .مورخين اجماع دارند كه جناب على اكبر با شهامت و از جان گذشتگى بى نظيرى مبارزه كرد. بعد از آن كه مقدار زيادى مبارزه كرد، آمد خدمت پدر بزرگوارش كه اين جزو معماهاى تاريخ است كه مقصور چه بوده و براى چه آمده است ؟ گفت : پدر جان ! العطش تشنگى دارد مرا مى كشد، سنگينى اين اسلحه مرا خيلى كرده است ، يك ذره آب گرم به كام من برسد، نيرو مى گيرم و باز حمله مى كنم . اين سخن جان ابا عبدالله را آتش مى زند، مى گويد: پسر جان ! ببين دهان من از دهان تو خشك تر است ولى من به تو وعده مى دهم كه از دست جدت پيغمبر آب خواهى نوشيد، اين جوان مى رود به ميدان و باز مبارزه مى كند.(275) 260- شهادت حضرت على اكبر مردى است به نام حميد بن مسلم كه به اصطلاح راوى حديث است . مثل يك خبرنگار در صحراى كربلا بوده است . البته در جنگ شركت نداشته ، ولى اغلب قضايا را او نقل كرده است . مى گويد: كنار مردى بودم . وقتى على اكبر حمله مى كرد همه از جلوى او فرار مى كردند. او ناراحت شد، خودش هم مرد شجاعى بود، گفت : قسم مى خورم اگر اين جوان از نزديك من عبور بكند، داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت ! من به او گفتم : تو چه كار دارى ، بگذار بالاخره او را خواهند كشت . على اكبر كه آمد از نزديك او بگذرد، اين مرد او را غافلگير كرد و با نيزه محكمى آنچنان به على اكبر زد كه ديگر توان از او گرفته شد به طورى كه دستهايش را انداخت به گردن اسب ، چون خودش نمى توانست تعادل خود را حفظ كند. در اينجا فرياد كشيد: يا ابناه ! هذه جدى رسول الله ؛ پدر جان ! الان دارم جد خودم را به چشم دل مى بينم و شربت آب مى نوشم . اسب ، جناب على اكبر را در ميان لشكر دشمن برد، اسبى كه در واقع ديگر اسب سوار نداشت .رفت در ميان مردم . اينجا است كه جمله عجيبى را نوشته اند: نوشته اند: فاحتمله الفرس الى عسكر الاعداء فقطعوه بسيوفهم اربا اربا. (276) بخش دوم : مصايب فرزندان امام حسن مجتبى : قاسم و عبدالله بن الحسن (ع ) 261- دو پسر امام حسين نوشته اند: حسن بن على عليه السلام چند پسر داشت كه اينها همراه ابا عبدالله آمده بودند. يكى از آنها جناب قاسم بود. امام حسن عليه السلام پسر ده ساله اى دارد كه آخرين پسر ايشان است . و اين بچه شايد از پدرش يادش نمى آمد چون وقتى پدرش از دنيا رفت ، گويا چند ماهه بوده است ؛ در خانه حسين بزرگ شد. ايا عبدالله ، به فرزندان امام حسن خيلى مهربانى مى كرد، شايد بيش از آن اندازه كه به پسران خودش مهربانى مى كرد. چون آنها يتيم بودند، پدر نداشتند.اين پسر اسمش عبدالله و خيلى به آقا علاقه مند است . 262- مرگ شيرين تر از عسل (در شب عاشورا) طفلى در گوشه اى از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت . اين طفل پيش خودش شك كرد كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مى شود يا نه . از طرفى حضرت فرمود: تمام شما كه در اينجا هستيد، ولى ممكن است من چون كودك و نابالغ هستم مقصود نباشم ، رو كرد به ابا عبدالله و گفت : يا هماه ! عمو جان ! و انا من قتل ؛ آيا من جزو كشته شدگان فردا خواهم بود؟ . نوشته اند: ابا عبدالله در اينجا رقت كرد و به اين طفل كه جناب قاسم بن الحسن است ، جوابى نداد. از او سوالى كرد، فرمود: پسر برادر! تو اول به سوال من جواب بده تا بعد من به سوال تو جواب بدهم ، او بگو: كيف الموت عندك ؟ مردم پيش تو چگونه است ، چه طعم و مزه اى دارد؟ عرض كرد: يا عماه ! احلى من العسل ؛ از عسل براى من شيرين ترى است . تو اگر بگويى كه من فردا شهيد مى شوم ، مژده اى به من داده اى . فرمود: بله فرزند برادر! اما بعد ان تبلو ببلاء عظيم ؛ ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد، بعد از بك ابتلاى بسيار بسيار سخت . گفت : خدا را شكر، الحمد الله كه چنين حادثه اى رخ مى دهد. حالا شما ببينيد با توجه به اين سخن ابا عبدالله ، فردا چه صحنه طبيعى عجيبى به وجود مى آيد. (277) 263- اذن ميدان حضرت قاسم بعد از شهادت جناب على اكبر، همين طفل سيزده ساله مى آيد خدمت ابا عبدالله در حالى كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است ، اسلحه اى به تنش راست نمى آيد، زره ها را براى مردان بزرگ ساخته اند نه براى بچه هاى كوچك ، كلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى بچه كوچك . عرض كرد: عمو جان ! نوبت من است ، اجازه بدهيد به ميدان بروم . (در روز عاشورا هيچ كس بدون اجازه ابا عبدالله به ميدان نمى رفت . هر كس وقتى مى آمد، اول سلامى عرض مى كرد: السلام عليك يا ابا عبدالله ، به من اجازه بدهيد.) ايا عبدالله به اين زودى ها به او اجازه نداد. شروع كرد به گريه كردن ، قاسم و عمو در آغوش هم شروع كردند به گريه كردن . نوشته اند: فجعل يقبل يديه و رجليه ؛ يعنى قاسم شروع كرد دستها و پاهاى ابا عبدالله را بوسيدن . آيا اين ، براى اين نبوده كه تاريخ بهتر قضاوت بكند، او اصرار مى كند و ابا عبدالله انكار، ابا عبدالله مى خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگويد اگر مى خواهى بروى ، برو، امام به لفظ به او اجازه نداد، بلكه يك دفعه دستها را گشود و گفت : بيا فرزند برادر! مى خواهم با تو خدا حافظى بكنم . قاسم دست به گردن ابا عبدالله انداخت و ابا عبدالله دست به گردن جناب قاسم . نوشته اند: اين عمو و برادر زاده آنقدر در اين صحنه گريه كردند (اصحاب و اهل بيت ابا عبدالله ناظر اين صحنه جانگداز بودند) كه هر دو بى حال از يكديگر جدا شدند اين طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.(278) 264- من پسر امام حسن (ع ) هستم ! راوى كه در لشكر عمر سعد بود، مى گويد: يك مرتبه ما بچه اى را ديديم كه سوار اسب شده و به سر خودش به جاى كلاه خود يك عمامه بسته است و به پايش هم چكمه اى نيست ، كفش معمولى است و بند يك كفشش هم باز بود و يادم نمى رود رسم بر اين بود كه افراد خودشان را معرفى مى كردند كه من كى هستم . همه متحيرند كه اين بچه كيست . همين كه مقابل مردم ايستاد فريادش بلند شد: ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤ تمن مردم ! اگر مرا نمى شناسيد، من پسر حسن بن على بن ابى طالبم . هذا الحسين كالاسير المرتهم بين اناس لا سقوا صوب المزن اين مردى كه اينجا مى بينيد و گرفتار شما است ، عموى من حسين بن على بن ابى طالب است . 265- فرياد يا عماه قاسم (ظهر عاشورا است ) قاسم به ميدان مى رود. چون كوچك است ، اسلحه اى كه با تن او مناسب باشد، نيست .ولى در عين حال شير بچه است ، شجاعت به خرج مى دهد، تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مى آيد از روى اسب به روى زمين مى افتد. حسين با نگرانى بر در خيمه ايستاده ، اسبش آماده است ، لجام اسب را در دست دارد، مثل اينكه انتظار مى كشد، ناگهان فرياد: يا عماه در فضا پيچيده ، عمو جان ! من هم رفتم ، مرا درياب . 266- فرياد جانكاه حسين (ع ) مورخين نوشته اند: حسين مثل باز شكارى به سوى به سوى قاسم حركت كرد كسى نفهميد با چه سرعتى بر روى اسب پريد و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد. عده زيادى از لشكريان دشمن (حدود دويست نفر) بعد از اينكه جناب قاسم روى زمين افتاد، دور بدن اين طفل را گرفتند براى اينكه يكى از آنها سرش را از بدن جدا كند. يك مرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مى آيد؛ مثل گله روباهى كه شير را مى بيند فرار كردن ، و همان فردى كه براى بريدن سر قاسم پايين آمده بود، در زير دست و پاس اسبهاى خودشان ، لگدمال و به درك واصل شد. آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهميد قضيه از چه قرار شد. دوست و دشمن از اطراف نگران هستند فاذن جلس الغبره تا غبارها نشست ، ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت : عزيز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك ، فرزند برادر! چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فرياد كنى و عمو جان بگويى و نتوانم به حال تو فايده اى برسانم ، نتوانم با بالين تو بيايم و يا وقتى كه به بالين تو مى آيم كارى از دستم برنيايد. چقدر بر عموى تو اين حال ناگوار است . 267- آخرين لحظات قاسم (ع ) در حالى كه جناب قاسم آخرين لحظاتش را طى مى كند و از شدت در پاهايش را به زمين مى كوبد. والغلام يفحص بر جليه آن وقت شنيدند كه ابا عبدالله چنين ميگويد: يعز والله على عمك ان تزعوه فلا ينفعك صوته ؛ پسر برادرم ! چقدر بر من ناگوار است كه تو فرياد كنى يا هماه ! ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است كه به بالين تو برسم ، اما نتوانم كارى براى تو انجام بدهم . (279) 268- آخرين وداع خونبار راوى گفت : در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسين عليه السلام است ، از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين مى كوبد. در همين حال فشهق شهقه فمات ؛ فريادى كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد. يك وقت ديدند ابا عبدالله بدن قاسم را بلند كرده و بغل گرفته است و به خيمه گاه مى آورد. خيلى عظيم و عجيب است : وقتى كه قاسم كى خواهد به ميدان برود. ابا عبدالله خواهش مى كند، ابا عبدالله دلش نمى خواهد اجازه بدهد؛ وقتى كه اجازه مى دهد دست به گردن يكديگر مى اندازند، گريه مى كنند تا هر دو بى حال مى شوند. اينجا منظره بر عكس شد. يعنى اندكى پيش حسين و قاسم را ديدند در حالى كه دست به گردن يكديگر انداخته بودند، ولى اكنون مى بينند حسين قاسم را در بغل گرفته ، اما قاسم دستهايش به پايين افتاده است ، چون ديگر جان در بدن ندارد. 269- روضه جانسوز حضرت قاسم در قم شنيدم يك از وعاظ معروف اين شهر، اين ذكر مصيبت را در محضر آيه الله حاج شيخ عبداكريم حائرى - رضوان الله تعالى عليه - خوانده بود (بسيار بسيار مرد مخلصى بوده است ، از كسانى بود كه شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود، و اين به تواتر براى من ثابت شده است . من محضر شريف اين مرد را درك نكرده ، ده ماه بعد از فوت ايشان به قم مشرف شدم . كسانى كه ديده بودند، مى گفتند: اين پير مرد نام حسين بن على عليه السلام را كه مى شنيد، بى اختيار اشكش جارى مى شد) به قدرى اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بى حال شد. بعد به آن واعظ گفت : خواهش مى كنم هر وقت من در جلسه هستم ، اين روضه (حضرت قاسم ) را تكرار نكن كه من طاقت شنيدن آنرا ندارم . 270- مرثيه عبدالله بن الحسن اينجا مرثيه اى از يكى از فرزندان امام حسن عليه السلام مى گويم ؛ جناب قاسم برادرى را در به نام عبدالله (امام حسن ده سال قبل از امام حسين شهيد شد، مسموم شد و از دنيا رفت . سن اين طفل را هم ده سال نوشته اند . يعنى وقتى كه پدر بزرگوار از دنيا رفته ، او تازه به دنيا آمده و شايد بعد از آن هم بوده . به هر حال از پدر چيزى يارش نبود. و در خانه ابا عبدالله بزرگ شده بود و ابا عبدالله ، هم براى او عمو بود و هم به منزله پدر) . ابا عبدالله به عمه اين طفل ، به خواهر بزرگوارش زينت سپرده بود كه مراقب اين بچه ها بالخصوص باشند، اين پسر بچه ها مرتب تلاش مى كردند كه خودشان را به وسط معركه برسانند، ولى مانع مى شدند. نمى دانم در آن لحظات آخر كه ابا عبدالله در گودال قتلگاه افتاده بودند، چطور شد كه يك مرتبه اين طفل ده ساله از خيمه بيرون زد و تا زينب سلام الله عليها دويد كه او را بگيرد، خودش را از دست زينب رها كرد و گفت : والله لا افارق عمى ؛ به خدا قسم من از عمويم جدا نمى شوم . به سرعت خودش را رساند به ابا عبدالله در حالى كه ايشان در همان قتلگاه بودند و قدرت حركت برايشان خيلى كم بود اين طفل آمد و آمد تا خودش را به دامن عموى بزرگوار انداخت . ابا عبدالله او را در دامن گرفت : شروع كرد به صحبت كردن با عمو،، در همان حال يك از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به ابا عبدالله بزند، اين بچه ديد كه كسى آمده به قصد كشتن ابا عبدالله ، شروع كرد به بدگويى كردن : اى پسر زناكار! تو آمده اى عموى مرا بكشى ؟ به خدا قسم ، من نمى گذارم او كه شمشيرش را بلند كرد، اين طفل دست خويش را سپر قرار داد، در نتيجه بعد از فرود آمدن شمشير، دستش به پوست آويخته شد. در اين موقع فرياد زد: يا عماه ! عمو جان ! ديدى كه با من چه كردند؟! (280) 271- شهادت حضرت عبدالله بن الحسن يكى ديگر كه خيلى براى اباعبدالله جانسوز و عجيب است ، اينكه همانطور كه گفتم ابا عبدالله دستور داده بودند كه اهل بيت از خيمه ها بيرون نيايند و اين دستور اطاعت مى شد فرزندى دارد امام حسن مجتبى به نام عبدالله بن الحسين كه مادر او هم در كربلا حاضر بود. (وقتى اين طفل متولد شد پدر نداشت . او در رحم مادر يا شير خوار بود پدرش شهيد شد. به هر حال پدر خود را نديده بود) و در دامن ابا عبدالله بزرگ شده بود به طورى كه ايشان براى او هم عمو بودند و هم پدر و به او خيلى علاقمند بودند اين طفل در آخرين لحظات عمر ابا عبدالله كه در گودال قتلگاه افتاده و توانايى حركت نداشتند، يك مرتبه از خيمه بيرون آمد، زينب دويد و او را گرفت ، ولى او قوى بود، خود را از اسب زينب بيرون آمد: زينب دويد و او را گرفت ، ولى او قوى بود، خود را از دست زينب بيرون آورد و گفت : والله لا افارق عمى ؛ به خدا: از عمويم جدا نمى شوم . دويد و خود را در آغوش ابا عبدالله انداخت . سبحان الله ! حسين چه صبر و چه قلبى دارد! ابا عبدالله اين طفل را در آغوش گرفت . در همان حال مردى آمد براى اينكه به ابا عبدالله شمشيرى بزند. اين طفل گفت : يا بن اللخناء! تو مى خواهى عموى مرا بزنى ؟ تا شمشير را حواله كرد، اين طفل دست خود را جلو آورد و دستش بريده شد. فرياد: يا عماه ! او بلند شد حسين او را در آغوش گرفت و فرمود: فرزند برادر! صبر كن عن قريب به جد و پدرت ملحق خواهى شد. (281) بخش سوم : فضايل و مصايب حضرت عباس بن على (ع ) 272- اجر مصيبت شهادت جناب ابوالفضل سه برادر كوچك ترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاده ، گفت : برويد برادران ، من مى خواهم اجر مصيبت برادرم را برده باشم . مى خواست مطمئن شود كه برادران مادريش حتما قبل از او شهيد شده اند و بعد به آنها ملحق بشود.(282) 273- زندگى با ارزش در تاسوعا ذكر خيرى از وجود مقدس ابوالفضل العباس عليه السلام مى شود مقام جناب ابوالفضل بسيار بالاست . ائمه ما فرموده اند: ان للعباس منزله عند الله يغبطه بها جميع الشهداء؛ عباس مقامى نزد خدا دارد كه همه شهدا غبطه مقام او را مى برند. متاءسفانه تاريخ از زندگى آن بزرگوار اطلاعات زيادى پيدا نمى كند. ولى مطلب زياد به چه درد مى خورد، گاهى يك زندگى يك روزه يا دو روزه يا پنج روزه يك نفر كه ممكن است شرح آن بيش از پنج صفحه نباشد، آنچنان درخشان است كه امكان دارد به اندازه ده ها كتاب ارزش آن شخص را ثابت بكند، و جناب ابوالفضل العباس چنين شخصى بود. سن ايشان در كربلا در حدود 34 سال بوده است و داراى فرزندانى بوده اند كه يكى از آنها به نام عبيدالله بن عباس بن على بن ابى طالب است و تا زمانى دور زنده بوده است . نقل مى كنند كه : روزى امام زين العابدين چشمشان به عبيدالله افتاد، خاطرات كربلا به يادشان افتاد و اشكشان جارى شد. (283) 274- تحقق آرزوى على در حضرت عباس (ع ) در شب عاشورا، اول كسى كه اعلام يارى نسبت به ابا عبدالله كرد، برادر رسيدش ابوالفضل بود. بگذاريم از آن مبالغات احمقانه اى كه مى كنند، ولى آنچه كه در تاريخ مسلم است ، اين است كه ابوالفضل بسيار رشيد، بسيار شجاع ، بسيار دلير، بلند و خوشرو و زيبا بود. و كان يدعى قمر بنى هاشم ؛ او را ماه بنى هاشم لقب داده بودند، اينها حقيقت است ، البته شجاعتش را از على عليه السلام به ارث برده بود. داستان مادرش حقيقت است كه على عليه السلام به برادرش عقيل فرمود: زنى براى من انتخاب كن كه ولدتعا الفحوله ؛ يعنى از شجاعان به دنيا آمده باشد. عقيل ، ام البنين را انتخاب مى كند و مى گويد: اين همان زنى است كه تو مى خواهى . لتلد لى فارسا شجاعا؛ ولم مى خواهد از آن زن ، فرزند شجاع و دليرى به دنيا بيايد. تا اين مقدار حقيقت است ، آرزوى على در ابوالفضل تحقق يافت .(284) 275- حضور در جنگ ها در كنار على (ع ) جناب ابو الفضل در وقت شهادت اميرالمؤ منين ، كودكى نزديك به حد بلوغ ، يعنى در سن چهارده سالگى بوده است ، من از ناسخ التواريخ الان يادم هست كه جناب ابوالفضل در جنگ صفين حضور داشته اند، ولى چون هنوز نابالغ و كودك بوده اند (حدود دوازده سال داشته اند؛ زيرا جنگ صفين تقريبا سه سال قبل از شهادت اميرالمؤ منين است )، اميرالمؤ منين به ايشان اجازه جنگيدن نداده اند .همين قدر يادم هست كه نوشته بود، ايشان در جنگ صفين در عين اينكه كودك بودند، سوار بر اسب سياهى بودند. بيش از اين چيزى نديدم .(285) 276- وارث شجاعت على (ع ) در مقابل معتبر اين مطلب را نوشته اند كه : اميرالمؤ منين عليه السلام يم وقتى به برادرشان عقيل فرمودند: براى من زنى انتخاب كن كه ولدتها الفحوله يعنى نژاد از شجاعان برده باشد. عقيل كه برادر اميرالمؤ منين است ، نسابه است ، نسب شناس و نژاد شناس بوده و عجيب هم نژاد شناس بوده و قبائل و پدرها و مادرها و اينكه كى از كجا نژاد مى برد را مى شناخته است . فورا گفت : عنى لك بام البنين بنت خالد؛ آن زنى كه تو مى خواهى ام البنين است . ام البنين يعنى مادر پسران (مادر چند پسر)، ولى خود اين كلمه مثل ام كلثوم است كه حالا ما اسم مى گذاريم ، مخصوصا در تاريخ ديدم كه يكى از جدات يعنى مادر بزرگ هاى ام البنين اسمش ام البنين بوده و شايد هم به همين مناسبت ، اسم ايشان را هم ام البنين گذاشته اند .. همين دختر را براى اميرالمؤ منين خواستگارى كردند و از او چهار پسر براى اميرالمؤ منين متولد شد و ظاهرا دخترى از او به دنيا نيامده است . بعد اين زن به معنى واقعى ، ام البنين ، يعنى مادر چند پسر شد، اميرالمؤ منين فرزندان شجاع ديگر هم داشت ، اولا خود حسين كه در كربلا نشان داد كه چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود، محمد بن حنفيه از جناب ابوالفضل خيلى بزرگ تر بود و در جنگ جمل شركت كرد و فوق العاده شجاع و قوى و جليل و زورمند بود، حدس زده مى شود كه اميرالمؤ منين به او عنايت خاصى داشته است .(286) 277- امان نامه ملعون وقتى كه شمر ين ذى الجوشن مى خواست از كوفه به طرف كربلا حركت كند، يكى از حضارى كه در آنجا بود، به ابن زياد اظهار كرد كه بعضى از خويشاوندان مادرى ما همراه حسين بن على هستند، خواهش مى كنم امان نامه اى براى آنها بنويس . ابن زياد هم نوشت . شمر در يك فاصله دور، از قبيله اى بود كه قبيله ام البنين با آنها نسبت داشتند اين پيام را در عصر تاسوعا شخص او آورد. اين مرد پليد آمد كنار خيمه حسين بن على عليه السلام و فريادش را بلند كرد: اين بنو اختنا؛ خواهرزادگان ما كجا هستند؟ ابو الفضل عليه السلام در حضور ابا عبدالله عليه السلام نشسته بود، برادران همه آنجا بودند، يك كلمه جواب ندادند تا امام فرمود: اجيبوه و ان كان فاسقا؛ جوابش را بدهيد هر چند آدم فاسقى است . آقا كه اجازه داد، جواب دادند. گفتند: ما تقول ؛ چه مى گويى ؟ (او گفت :) مژده اى براى شما آورده ام ، بشارتى براى شما آورده ام ، براى شما از امير عبيدالله امان آورده ام ، شما آزاديد، اگر الان برويد، جان به سلامت مى بريد. گفتند: خدا تو را لعنت كند و اميرت اين زياد را و آن امان نامه اى كه آورده اى . ما امام خودمان ، برادر خودمان را رها كنيم به موجب اينكه ، مين داريم ؟! (287) 278- مواسات حضرت عباس (ع ) روز عاشورا مى شود، بنابر يكى از دو روايت ابوالفضل جلو مى آيد، عرض مى كند: برادر جان ! به من هم اجازه بفرماييد، اين سينه من تنگ شده است ، ديگر طاقت نمى آوردم ، مى خواهم هر چه زودتر جان خودم را فداى شما كنم . من نمى دانم روى چه مصلحتى امام جواب حضرت ابو الفضل را چنين داد، خود ابا عبدالله بهتر مى دانست . فرمود: برادرم ! حال كه مى خواهى بروى ، برو بلكه بتوانى مقدارى آب براى فرزندان من بياورى . لقب سقا آب آور، قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود، چون يك نوبت يا دو نوبت ديگر در شبهاى پيش ابوالفضل توانسته بود برود صف دشمن را بشكافد و براى اطفال ابا عبدالله آب بياورد. اين جور نيست كه سه شبانه روز آن نخورده باشند، نه ، سه شبانه روز بود كه ممنوع بودند، ولى در اين خلال توانستند يكى دو بار از جمله در شب عاشورا آب تهيه كنند، حتى غسل كردند، بدنهاى خودشان را شستشو دادند، ابو الفضل فرمود: چشم ! ببينيد چقدر منظره با شكوهى است ، چقدر عظمت است ، چقدر شجاعت است ، چقدر معرفت و فداكارى است ؟! يك تنه خودش را به جمعيت مى زند. مجموع كسانى را كه دور آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشته اند، وارد شريعه فرات شد، اسب را داخل آب برد (اين را همه نوشته اند) . اول مشكى را كه همراه دارد پر از آب مى كند و به دوش مى گيرد، تشنه است ، هوا گرم است ، جنگيده است . همان طور كه سوار است و آب تا زير شكم اسب را فراگرفته است ، دست زير آب مى برد، مقدارى آب با دو دستش تا نزديك لبهاى مقدسش مى آورد، آنهايى كه از دور ناظر بوده اند، گفته اند: اندكى تاءمل كرد، بعد ديديم آب نخورده بيرون آمد، آبها را روى آب ريخت ، كسى نفهميد كه چرا ابوالفضل در آنجا آب نياشاميد؟ اما وقتى كه بيرون آمد رجزى خواند كه در اين رجز، مخاطب ، خودش بود نه ديگران . از اين رجز فهميدند چرا آب نياشاميد: يا نفس من بعد الحسين هونى فبعده لا كنت ان تكونى هذا الحسين شارب المنون و تشربين بارد المعين و الله ما هذا فعال دينى و لا فعال صادق اليقين اى نفس ابو الفضل ! مى خواهم بعد از حسين زنده نمانى . حسين شربت مرگ مى نوشد، حسين در كنار خيمه ها با لب تشنه ايستاده باشد و تو آى بياشامى ؟! پس مردانگى كجا رفت ، شرف كجا رفت ، مواسات و همدلى كجا رفت ؟ مگر حسين امام تو نيست ، مگر تو ماءموم او نيستى ، مگر، تابع او نيستى ؟! هذا الحسين شارب المنون و تشربين بارد المعين هيهات ! هرگز دين من چنين اجازه اى به من نمى دهد، هرگز وفاى من چنين اجازه اى به من نمى دهد. ابو الفضل مسير خود را در برگشتن عوض كرد. از داخل نخلستانها آمد. قبلا از راه مستقيم آمده بود. چون مى دانست همراه خودش امانت گرانبهايى دارد، راه خود را عوض كرد و تمام همتش اين بود كه آب را به سلامت برساند، چون امكان داشت تيرى بيايد و به مشك بخورد و آبها بريزد و نتواند به هدفش برسد. در همين حال بود كه ديدند رجز ابوالفضل عوض شد. معلوم شد حادثه اى تازه اى پيش آمده است . فرياد زد: والله ان قطعتموا يمينى انى احامى ابدا عن دينى و عن امام صادق اليقين نجل النبى الطاهر الامين به خدا قسم ، اگر دست راست مرا ببريد، من دست از دامن حسين بر نمى دارم ، طولى نكشيد كه رجز عوض شد: يا نفس لا تخشى من الكفار و ابشرى برحمه الجبار مع النبى السيد المختار قد قطعوا ببغيهم يسرى در اين رجز فهماند كه دست چپش هم بريده شده است نوشته اند با آن هنر و فروسيتى كه داشت ، به هر زحمت بود مشك آب را چرخاند و خودش را روى آن انداخت . من نمى گويم چه حادثه اى پيش آمد، چون جانسوز است در شب تاسوعا معمول است كه ذكر مصيبت اين مرد بزرگ مى شود.(288) 279- ايثار حضرت عباس چرا سوره هل اتى نازل مى شود كه در آن مى فرمايد: و يطعمون الطعان على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا، انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم و لا شكورا براى ارج نهادن به ايثار، تجلى دادن اين عاطفه انسانى و اسلامى ، يكى از وظايف حادثه كربلا بوده است و گويى اين نقش به عهده ابوالفضل العباس گذاشته شده بود، و ابوالفضل بعد از آنكه چهار هزار ماءمور شريعه فرات را دريده است ، وارد آن شده و اسب را داخل آب برده است ، به طورى كه آب به زير شكم اسب رسيده و ابوالفضل مى تواند بدون اينكه پياده شود، مشكش را پر از آب بكند. همين كه مشك را پر از آن كرد، با دستش مقدارى آب برداشت و آورد جلوى دهانش كه بنوشد، ديگران از دور ناظر بودند، آنها همين قدر گفته اند ما ديديم كه ننوشيد و آب را ريخت . ابتدا كسى نفهميد كه چرا چنين كارى كرد. تاريخ مى گويد: فذكر العطش الحسين عليه السلام ، يادش افتاد كه برادرش تشنه است ، گفت : شايسته نيست حسين در خيمه تشنه باشد و من آب بنوشم . حالا تاريخ از كجا رجزش فهميدند كه چرا ابوالفضل تشنه آب نخورد، و رجزش اين بود: يا نفس من بعد الحسين هونى فبعده لا كنت ان تكونى خودش با خودش حرف مى زند، خودش را مخاطب قرار داده مى گويد: اى نفس عباس ! مى خواهم بعد از حسين زنده نمانى ، تو مى خواهى آب بخورى و زنده بمانى ؟ عباس ! حسين در خيمه اش تشنه است و تو مى خواهى آب گوارا بنوشى ؟ به خدا قسم ، رسمى نوكرى آقايى ، رسم برادرى ، رسم امام داشتن ، رسم وفادارى چنين نيست . همه اس سراسر وفا بود. (289) 280- دلخراشى صحنه شهادت برادر در ميان كسانى كه ابا عبدالله عليه السلام (در لحظات شهادت ) خود را به بالين آنها رسانيد، هيچ كسى وضعى دلخراش تر و جانسوزتر از برادرش ابو الفضل العباس براى او نداشت . برادرى كه حسين عليه السلام او را خيلى دوست مى داشت و يادگار شجاعت پدرش اميرالمؤ منين است . در جايى نوشته اند: ابا عبدالله به او گفت : برادرم ! بنفسى انت ؛ عباس جانم ! جان من به قربان تو. عباس در حدود بيست و سه سال از ابا عبدالله عليه السلام كوچك تر بود (ابا عبدالله 57 سال داشتند و عباس يك مرد جوان 34 ساله بود) . ابا عبدالله به منزله پدر ابوالفضل از نظر سنى و تربيتى به شمار مى رفت ، آن وقت به او مى گويد: برادر جان ! بنفسى انت ؛ اى جان من به قربان تو! ابا عبدالله كنار خيمه منتظر ايستاده است ، يك وقت فرياد مردانه اباالفضل را مى شنود نوشته اند ابا الفضل العباس عليه السلام چهره اش آنقدر زيبا بود كه و كان يدعى بقمر بنى هاشم در زمان خود معروف به ماه بنى هاشم بود. اندامش به قدرى رشيد بود كه بعضى از اهل تاريخ نوشته اند: و كان يركب الفرس المطعم و رجلا يخطان فى الارض ؛ سوار اسب تنومندى شد؛ پايش را كه از ركاب مى كشيد، با انگشت پايش مى توانست زمين را خراش بدهد. حالا گيرم به قول مرحوم آقا شيخ محمد باقر بيرجندى يك مقدار مبالغه باد، ولى نشان مى دهد كه اندام بسيار بلند و رشيدى داشته است ، اندامى كه حسين از نظر كردن به آن لذت مى برد. وقتى حسين (ع ) به بالاى سر او مى آيد، مى بيند دست در بدن او نيست ، مغز سرش با يك عمو آهنين كوبيده شده و به چشم او تير وارد شده است . بى جهت نيست كه گفته اند: لما قتل العباس بان الانكسار فى وجه الحسين ؛ عباس كه كشته شد، ديدند چهره حسين شكسته شد. خودش فرمود: الان النقطع ظهرى و قلب حيلتى . 281- دعاى امام صادق (ع ) در حق حضرت عباس (ع ) امام صادق عليه السلام فرمود: رحم الله عمى العباس لقد آثر وابلى بلاء حسنا. (290) فرمود: خدا رحمت كند عمويم عباس را، عجب نيكو امتحان داد، ايثار كرد و حداكثر آزمايش را انجام داد. براى نيكو عموى ما عباس مقامى در نزد خداوند است كه تمام شهيدان غبطه مقام او را مى برند. اينقدر جوانمردى ، اينقدر خلوص نيت ، اينقدر فداكارى ! ما تنها از ناحيه پيكر عمل نگاه مى كنيم ، به روح عمل نگاه نمى كنيم تا ببينيم چقدر اهميت دارد. 282- مقام حضرت عباس ابوالفضل عليه السلام كسى است كه : ان له عند الله درجه يغبطه بها جميع الشهدء. (291) پس در اينجا سه مطلب است : الف - مقام شهيد در ميان ساير برجستگان و خدمتگزاران بشر. ب - مقام شهداى كربلا در ميان ساير شهدا. ج - مقام ابوالفضل العباس در ميان شهداى كربلا.(292) فصل نهم : ويژگى هاى پيام و شعارهاى نهضت حسينى 283- شروط موفقيت يك پيام موفقيت يك پيام چند شرط دارد: غناى محتواى خود پيام ، استخدام وسائل مشروع و پرهيز از وسائل ضد، استفاده از متد صحيح ، شخصيت حامل پيام . بحث ما فعلا درباره دو مطلب است : يكى بحث كل درباره شرايط حامل پيام ، ديگر بحثى شخصى درباره تاءثير شخصيت اهل بيت در تبليغشان ، كه البته دو جنبه دارد، يكى اينكه اسلام را شناساندند، ديگر اينكه مردم را به ماهيت اوضاع آگاه ساختند. (293) 284- پيام حسينى كسانى كه به خاطر يك سلسله اصول و مبادى قيام مى كنند و نهضت مى نمايند، در حقيقت به همه جهانيان بعد از خودشان پيامى دارند و به اصطلاح معروف وصيتى دارند. آيندگان بايد باى پيام آنها آشنا باشند و نداى آنها را بشناسند. حسين بن على عليه السلام فرمود: انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسرا و لا ظالما، انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى صلى الله عليه و آله ، اريد ان المر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى . (294) 285- منطق عاشورا منطق شهيد يعنى منطق كسى كه براى جامعه خودش پيامى دارد و اين پيام را جز با خون با چيز ديگرى نمى خواهد بنويسد. خيلى ها در دنيا حرف داشتند، پيام داشتند. در حفرياتى كه دائما در اطراف و اكناف عالم مى كنند، مى بينند از فلان پادشاه يا رئيس جمهور سنگ نوشته اى در مى آيد به اينكه : منم فلان كس پدر فلان كس ، منم كه فلان جا را فتح كردم ، منم كه چقدر در دنيا زندگى كردم ، چقدر زن گرفتم ، چقدر عيش كردم ، چقدر نوش كردم ، چقدر ظلم و ستم كردم . روى سنگ مى نويسند كه محو نمى شود. ولى در عين حال روى همان سنگ ها مى ماند، مردم فراموش مى كنند، زير خاك ها دفن مى شود، بعد از هزاران سال از زير خاكها بيرون مى آيد، تازه در موزه ها مى ماند. (295) 286- مهاجمى با منطق شهيد امام حسين كه مهاجم است و منطقش ، منطق شهيد؛ آن روزى كه پيامش را در صحراى كربلا ثبت مى كرد، نه كاغذى بود: نه قلمى ؛ همين صفحه لرزان هوا بود. ولى همين پيامش روى صفحه لرزان هوا، چرا باقى ماند؟ چون منتقل شد روى صفحه دلها؛ روى صفحه دلها آن چنان حك شد كه ديگر محو شدنى نيست .(296) 287- ثبت پيام در قلوب اهل ايمان امام حسين پيام خونين خودش را روى صفحه لرزان هوا ثبت كرد، ولى چون تواءم با خون و رنگ قرمز بود. در دلهاى حك شد امروز شما ميليونها افراد از عرب و عجم را مى بينيد كه پيام امام حسين را مى دانند: انى لا ارى الموت الا سعاده و الحياه مع الظالمين الا برما. آنجا كه آدم مى خواهد زندگى بكند ننگين ، آنجا كه مى خواهد زندگى بكند با ظالم و ستمگر، آنجا كه مى خواهد زندگى فقط برايش نان خوردن و آب نوشيدن و خوابيدن باشد و زير بار ذلت ها رفتن ، مرگ هزاران بار بر اين زندگى ترجيح دارد. اين پيام شهيد است .(297) 288- شعار محيى نه مخدر! شعارهاى ابا عبدالله ، شعارهاى احياى اسلام است ؛ اين است كه : چرا بيت المال مسلمين را يك عده به خودشان اختصاص داده اند؟ چرا حلال خدا را حرام ، و حرام خدا را حلال مى كنند؟ چرا مردم را دو دسته كرده اند، مردمى كه فقير فقير و دردمند، و مردمى كه از پرخورى نمى توانند از جايشان بلند شوند؟ در بين راه در حضور هزار نفر لشكريان حر، آن خطبه معروف را خواند كه طى آن ، حديث - پيغمبر - را روايت كرد، گفت : پيغمبر چنين فرموده است : اگر زمانى پيش بيايد كه اوضاع چنين بشود، بيت المال چنان بشود، حلال خدا حرام و حرام خدا حلال بشود؛ اگر مسلمان آگاه اينها را بداند و سكوت كند، حق است بر خدا كه چنين مسلمانى را به همانجا ببرد كه آن ستمكاران را مى برد، بنابر اين ، من احساس وظيفه مى كنم ، الا و انى احق من غير؛ در چنين شرايطى من از همه سزاوارترم . پس اين است مكتب عاشورا و محتواى شعارهاى عاشورا. شعارهاى ما در مجالس ، در تكيه ها، و در دسته ها بايد محيى باشد، نه مخدر؛ بايد زنده كننده باشد نه بى حس كننده ، اگر بى حس كننده باشد، نه تنها اجر و پاداشى نخواهيم داشت ، بلكه ما را از حسين عليه السلام دور مى كند. 289- شعار نشانگر خط مشى از چيزهايى كه ما در عاشورا زياد مى بينيم ، مسئله شعار است ، شعار ابا عبدالله ، اصحاب ابا عبدالله و خاندان ابا عبدالله در اين شهادها، مخصوصا خود ابا عبدالله عليه السلام گذشته از اينكه افراد خودشان را با يك رجز، با يك رباعى معرفى مى كردند، گاهى جمله اى مى گفتند كه طى آنها نهضت خودشان را معرفى مى نمودند و مسئله مهم اين است . در تاريخ خيلى ديده مى شود كه گاهى مردمى ، اجتماعى مى كنند، در يك جا جمع مى شوند براى مقصد و هدفى . يك وقت مى بينند در خارج ، با منظور و مقصود ديگرى پخش مى شود. 290- دو نوع شعار عاشورا ما در عاشورا دو نوع شعار مى بينيم : يك نوع شعارهايى است كه فقط معرف شخص است و بيش از اين چيز ديگرى نيست .لى شعارهاى ديگرى است كه علاوه بر معرفى شخص ، معرف فكر هم هست ، معرف احساس هم هست ، معرف نظر و ايده است ؛ و اينها را ما در روز عاشورا زياد مى بينيم ؛ هر دو نوع شعار را مى بينيم . 291- شعارهاى تاريخى در كربلا در كربلا جمله اى تاريخى زياد گفته شده است كه گذشته از اينكه از يك انسانيت كامل و ايمان خارق العاده و از يك حماسه پر شور حكايت مى كند؛ چون اين جمله ها با خون نوشته و ثبت شده است ، ارزش ديگرى دارد؛ و به علاوه از اين شعارهاى ، به روح حسينى و ماهيت نهضت حسينى مى توان پى برد: 1- جمله هاى خود ابا عبدلله : الا و ان الدعى ابن الدعى ... هيهات منا الذله الموت اولى من ركوب العار الا ترون ان الحق لا يعمل به ... ليرغب المؤ من من فى لقاء الله محقا. الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم ... لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا اقر اقرار (افر فراز) العبيد... 2- جمله على اكبر: اذا و الله لا نبالى . الحرب قد بانت لها الحقائق ... يا ابتا! هذا جرى رسول الله ... 3- جمله قاسم بن الحسين : الموت احلى عندى من العسل . 4- جمله ابى الفضل : يا نفس من بعد الحسين هونى هذا حسين شارب المنون 5- جمله مسلم بن عوسجه و جمله سعيد بن عبدالله حنفى و جمله بشر بن عمرو حضرمى . 292- شعار احياى اسلام شعارهاى ابا عبدالله ، شعار احياى اسلام است ؛ اين است كه چرا بيت المال مسلمين را يك عده به خودشان اختصاص داده اند؟ چرا حلال خدا را حرام ، و حرام خدا را حلال مى كنند؟ چرا مردم را دو دسته كرده اند، مردمى فقير فقير و دردمند، و مردمى كه از پرخورى نمى توانند از جايشان بلند شوند؟ 293- اهميت شعارهاى ابا عبدالله بايد ديد شعارهاى حسين بن على در روز عاشورا چيست ؟ همين شعارها بود كه اسلام را زنده كرد، تشيع را زنده كرد و پايه دستگاه خلافت اموى را چنان متزلزل كرد كه چنانچه نهضت ابا عبدالله نبود، بنى عباس اگر پانصد سال خلافت كردند، حزب اموى كه به قول عبدالله علايينى و خيلى افراد ديگر با برنامه آمده بود تا بر سرنوشت كشورهاى اسلامى مسلط شود، شايد هزار سال حكومت مى كرد، با چه هدفى ؟ هدف برگرداندن اوضاع به ما قبل اسلام ، احياى جاهليت ، ولى در زير ستار و پرده اسلام شعارهاى ابا عبدلله بود كه اين پرده ها را پاره كرد و از ميان برد. 294- روح نهضت در شعار حسين ابا عبدالله در روز عاشورا شعارهاى زيادى داده است كه در آنها روح نهضت خودش را مشخص كرده كه من براى چه مى جنگم ، چرا تسليم نمى شوم ، چرا آمده ام كه تا آخرين قطره خون خودم را بريزم ؟ و متاءسفانه اين اشعار در ميان ما شيعيان فراموش شده و ما شعارهاى ديگرى به جاى آنها گذاشته ايم كه اين شعارها نمى تواند روح نهضت ابا عبدالله را منعكس كند. 295- شعار افتخار شعارهاى خود ابا عبدالله ، خود داستان مفصلى است كه همه آنرا نمى توانم براى شما عرض بكنم . ابا عبدالله در مقام افتخار، خيلى تكيه مى كرد روى على مرتضى . البته به اعتبار جدش هم افتخار مى كرد، آنكه جاى خود دارد، ولى مخصوصا به پدرش على مرتضى افتخار مى كرد، با اينكه آنها كه در آنجا بودند دشمنان على بودند، ولى مدعى بودند كه ما امت پيغمبر هستيم . امام حسين كوشش داشت كه افتخارش را به على مرتضى رسما بيان كرده باشد. 296- شعارهاى عجيب امام حسين (ع ) شعارهايى كه اصحاب ابا عبدلله مى دادند، شعارهاى عجيبى است . حادثه كربلا طورى وقوع پيدا كرده كه انسان فكر مى كند اصلا اين صحنه را عمدا آنچنان ساخته اند كه هميشه فراموش نشدنى باشد. عجيب هم هست ! ابا عبدالله گاهى شعار معرفى خودش را مى داد: انا الحسن بن على اليت ان لا انثنى احمى عيالات الى امضى على دين النبى (298) 297- شعارهاى گوناگون شعارهاى ايشان (امام حسين عليه السلام ) با آهنگهاى مختلف است . وقتى كه در ميدان جنگ تنها مى ايستاد، شعارهاى بلند مى داد، شعارى مى خواند كه با وزن طولانى بود: انا ابن على الطهر من آل هاشم كفانى بهذا مفخرا حين افخر (299) اما وقتى كه حمله مى كرد، شعارهاى حمله اى مى داد مثل : الموت اولى من ركوب العار يا همان شعرى كه قبلا خواندم . شجاعت و قوت قلبى كه ابا عبدالله در روز عاشورا از خود نشان داد، همه (شجاعان ) را فراموشاند. اين سخن راويان دشمن است . 298- شعارهاى احيا كننده اين است مكتب عاشورا و محتواى شعارهاى عاشورا. شعارهاى ما در مجالس ، در تكيه ها و در دسته ها بايد محيى باشد، نه مخدر؛ بايد زنده كننده باشد نه بى حس كننده . اگر بى حس كننده باشد، نه تنها اجر و پاداشى نخواهد داشت ، بلكه ما را حسين عليه السلام دور مى كند. 299- محبت نهايى به حسين بن على (ع ) اين اشك براى حسين ريختن خيلى اجر دارد، امام به شرط اينكه حسين آنچنان كه هست در دل ما وارد بشود ان للحسن محبه مكنونه فى قلوب المؤ منين . اگر در دلى ايمان باشد، نمى تواند حسين را دوست نداشته باشد، چون حسين مجسمهاى است از ايمان . 300- بالا رفتن ارزش ما چه كنيم كه ارزش پيدا كنيم ، به خودمان ارزش بدهيم ، قيمت خودمان را نزد خدا بالا ببريم ، نزد پيغمبر بالا ببريم ، آبروى خودمان را نزد ساير ملل جهان بالا ببريم ، براى ما ارزش قائل شوند. ما چه كنيم ؟ و هم اينكه چه كنيم كه ارزش عزادارى حسين را بالا ببريم ؟ اينكه شعارهاى زنده و حسينى انتخاب كنيم نه نوجوان اكبر من كه يك شعار پيره زنى است ، يا: زينب مضطرم الوداع الوداع . جواب اين سوال را خداوند در قرآن داده است : كنتم خير امه اخرجت للناس تاءمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر؛ (300) شما بهترين و با ارزش ترين مردم جهان هستيد در پرتو اين اصل مقدس : امر به معروف و نهى از منكر، تعاون اجتماعى ، همدردى ، همبستگى ، احساس مسئوليت در مقابل جامعه اسلامى . (301) 301- شعارهاى احياگر عظمت ابا عبدالله چيز ديگرى است او چيزى است ، ما چيز ديگرى ، شعارهايى كه در سينه هاى و نوحه سرايى ها مى دهيد، شعارهاى حسينى باشد، بسيار بسيار خوب است . ائمه اطهار دستور مى دادند افرادى كه شاعر بودند نوحه خوان بودند، نوحه سرا بودند، بيايند براى آنها ذكر مصيبت بكنند؛ آنها شعر مى خواندند و ائمه اطهار گريه مى كردند. نوحه سرايى و سينه زنى و زنجير زنى ، من با همه اينها موافقم ، ولى به شرط اينكه شعارها، شعارهاى حسينى نيست . شعارهاى حسينى شعارهايى است كه از اين تيپ باشد؛ فرياد مى كند: الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهى عنه ؟ ليرغب المؤ من فى لقاء الله محقا؛ مردم ! نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و كسى باطل روگردان نيست ؟ در چنين شرايطى ، مؤ من (نگفت حسين يا امام ) بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگى اى ترجيح بدهد. يا لا ارى الموت الا سعاده ، و الحياه مع الظالمين الا برما؛ (هر جمله اش سزاوار است كه با آب طلا نوشته شود و در همه دنيا پخش گردد، و اين باز هم كم است .) من مرگ را جز خوشبختى نمى بينم ، من زندگى با ستمكاران را جز ملالت و خستگى نمى بينم . مرا عار آيد از اين زندگى كه سالار باشم كنم بندگى شعارهاى حسين عليه السلام شعارهاى محيى بود: يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم . 302- شعار حسين شعار حسين در روز عاشورا از اين تيپ است . آقايان سردسته ها كه براى دسته هاى خود تان شعار مى سازيد، ببينيد شعارهايتان با شعارهاى حسين مى خواند يا نمى خواند 303- عزت نفس حسينى (ع ) از شعارهاى روز عاشوراى حسين عليه السلام يكى اين است : الموت اولى من ركوب العار والغار اولى من دخول النار تا آخرين لحظه ها عملش ، حركاتش ، سكناتش ، سخنانش ، تمام حق خواهى ، حق پرستى موجى از حماسه است . شب تاسوعا كه براى آخرين بار به او عرضه مى دارند يا كشته شدن يا تسليم ! اظهار ميدارد، والله لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد؛ به خدا قسم ، كه من هرگز نه دست ذلت به شما مى دهم و نه مثل بردگان فرار مى كنم ، مردانه مقاومت مى كنم تا كشته بشوم . آن ساعت هاى آخر، ابا عبدالله باز همان است باور نكنيد كه ابا عبدلله اين جمله را گفته باشد: اسقونى شربه من الماء فقد نشطت كبدى من كه اين جمله را در جايى نديده ام ، حسين اهل اين جور درخواستها نبود، بلكه او در مقابل لشكر دشمن مى ايستد و فرياد مى كند: الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنين بين السله و الذله و هيهات منا الذله ياءبى الله ذلك لنا و رسوله والمؤ منون و حجور طابت و طهرت ؛ مردم كوفه ! آن ناكس پسر ناكس ، آن زنازاده پسر زنازاده ، امير شما، فرمانده كل شما، آن كسى كه شما به فرمان او آمده ايد به من گفته است كه از اين دو كار يكى را انتخاب كن : يا شمشير، يا تن به ذلت دادن ، آيا من تن به ذلت بدهم ؟ هيهات ! كه ما زير بار ذلت برويم ! ما تن خودمان را در جلوى شمشيرها قرار مى دهيم ، ولى روح خودمان را در جلوى شمشير ذلت هرگز فرود نمى آوريم . خداى من كه در راه رضاى او قدم بر مى دارم راضى نيست و مى گويد نكن ، پيغمبر كه وابسته به مكتب او هستم ، مى گويد نكن ، آن دامن هايى كه من در آنها بزرگ شده ام ، دامن على كه روى زانوى او نشسته ام به من مى گويى تن به ذلت نده . اين جور حماسه است ، اما نه يك حماسه شخصى يا قومى . در آن منيت نيست ، در آن خود پرستى نيست ، خدا پرستى است . در روز عاشورا حسين عليه السلام حد آخر مقاومت را هم مى كند، ديگر وقتى است كه به كلى توانايى از بدنش سلب شده است . يكى از تيراندازان ستمكار تير زهر آلودى را به كمان مى كند و به سوى ابا عبدالله مى اندازد كه در سينه ابا عبدالله مى نشيند و آقا ديگر بى اختيار روى زمين مى افتد، چه مى گويد؟ آيا در دوره جنگيدن رويش را به سوى همان قبله اى كه از آن هرگز منحرف نشده است مى كند و مى فرمايد: رضا بقضائك و تسليما لامرك و لا معبود سواك يا غياث المستغيثين اين است حماسه الهى ، اين است حماسه انسانى . فصل دهم : مقايسه شرايط زمانى امام حسن (ع ) با امام حسين (ع ) 304- آيا امام حسين (ع ) بر صلح اعتراض كرد؟ سؤ ال : آيا امام حسين هم صلحنامه را امضاء كرده اند يا خير؟ و آيا ايشان به صلح امام حسين اعتراضى داشته اند يا خير؟ جواب : من جايى نديده ام كه امام حسين هم صلحنامه را امضا كرده باشد، از باب اينكه ضرورتى نداشته كه امام حسن امضا كند، چون امام حسين ، آن وقت به عنوان يك نفر تابع بود و تسليم امام حسن ، و هر چه كه امام حسن مى كرد آنرا قبول داشت و متعهد بود حتى يك عده اى كه با صلح امام حسن مخالف بودن آمدند نزد امام حسين كه ما اين صلح را قبول نداريم ، آيا بياييم با تو بيعت كنيم ؟ فرمود: نه ، هر چه برادرم امام حسن كرده من تابع همان هستم . از نظر تاريخ مسلم اين است كه امام حسين صد در صد تابع صلح امام حسن بود، (302) يعنى كوچك ترين ابراز مخالفتى از امام حسين نسبت به اين صلح ابراز نشده ، و ديده نشده كه جايى اعتراض كند كه من با اين صلح موافق نيستم ، و بعد كه ببيند امام حسن مصمم به صلح است تسليم شود؛ نه هيچ اعتراضى از او ديده نشده است . (303) 305- شرايط زمان امام حسن و امام حسين مسئله صلح امام حسن ، هم در قديم مورد سوال و پرسش بوده (304) و هم در زمانها بعد، و بالخصوص در زمان ما بيشتر اين مساءله مورد سوال و پرسش است كه چگونه شد كه امام حسن عليه السلام با معاويه صلح كرد؟ مخصوصا كه مقايسه اى به عمل مى آيد ميان صلح امام حسن عليه السلام و معاويه و جنگيدن امام حسين با يزيد و تسليم نشدن او به يزيد و ابن زياد. به نظر مى رسد براى كسانى كه زياد در عمق مطلب دقت نمى كنند اين دو روش متناقض است ، و لهذا برخى گفته اند: اساسا امام حسن و امام حسين دو روحيه مختلف داشته اند و امام حسن طبعا و جنسا صلح طلب بود، بر خلاف امام حسين كه مردى شورشى اند و امام حسن طبع و جنسا صلح طلب بود، بر خلاف امام حسين كه مردى شورشى و جنگى بود. بحث ما اين است كه آيا اين كه امام حسن قرار داد صلح با معاويه را امضا كرد و امام حسين به هيچ وجه حاضر به صلح و تسليم نشد، ناشى از دو روحيه مختلف است كه اگر فرض كنيم در موقع امام حسن ، امام حسين قرار گرفته بود و به جاى امام حسن ، امام حسين مى بود، سرنوشت چيز ديگرى مى بود و امام حسين تا قطره آخر خونش مى جنگيد و همين طور اگر در كربلا به جاى امام حسين ، امام حسن مى بود جنگى واقع نمى شد و مطلب به شكلى خاتمه مى يافت ؟ يا اين مربوط به شرايط مختلف است ، شرايط در زمان امام حسن يك جور ايجاب مى كرد، و در زمان امام حسين جور ديگرى . براى اينكه راجع به شرايط مختلف بحث كنيم بايد مبحثى را مطرح نماييم و معمولا كسانى كه بحث كرده اند وارد همين مبحث شده اند كه شرايط زمان امام حسين با شرايط زمان امام حسين اختلاف داشت و واقعا مصلحت انديشى در زمان امام حسن آنچنان ايجاب مى كرد و مصلحت انديشى در زمان امام حسين انديشى اين چنين ، البته ما هم اين مطلب را قبول داريم و بعد هم روى آن بحث مى كنيم ولى قبل از آنكه اين مطلب را بحث بكنيم يك بحث اساسى راجع به دستور اسلام در موضوع جهاد لازم است ؛ چون هر دو بر مى گردد به مساءله جهاد: امام حسن متاركه كرد و صلح نمود و امام حسين متاركه نكرد و صلح ننمود و جنگيد. پس ما كليات اسلام در باب جهاد را بيان مى كنيم - كه نديده ايم كسانى كه در باب صلح امام حسن بحث كرده اند اين جهات را وارد شده باشند - بعد وارد اين مساءله مى شويم كه صلح امام حسن روى چه حسابى و جنگ امام حسين روى چه حسابى ؟ (305) 306- چرا صلح ، چرا جنگ ؟ قضيه حكميت هم همين طور است ، چرا على ولو اينكه خوارج هم بر او فشار آوردند، حاضر به حكميت شد و جنگ را ادامه نداد؟ حداكثر اين بود كه كشته مى شد، همين طور كه پسرش امام حسين عليه السلام كشته شد؛ چنانكه مى گوييم : چرا پيغمبر در ابتدا نجنگيد؟ حداكثر اين بود كه كشته بشود، همين طور كه امام حسين كشته شد، يا مى گوييم چرا اميرالمؤ منين در ابتداى بعد از پيغمبر نجنگيدند؟ حداكثر اين بود كه كشته بشود، بسيار خوب ، مثل امام حسين كشته مى شد. آيا اين سخن درست است با نه ؟ بعد هم مى آييم به زمان امام حسن و صلح امام حسن . ائمه ديگر هم كه تقريبا همه شان در حالى شبيه حال صلح امام حسن زندگى مى كردند. اين است كه مساءله ، تنها صلح امام حسن و جنگ امام حسن نيست ، مساءله را بايد كلى تر بحث كرد. (306) 307- فرق شرائط زمانى دو امام وارد شرايط زمان امام حسن و شرايط امام حسين بشويم ، ببينيم كه آيا دو جور شرايط بوده است كه واقعه اگر امام حسن به جاى امام حسين بود كار امام حسين را مى كرد و اگر امام حسين به جاى حسن بود كار امام حسن را مى كرد يا نه ؟ مسلم همين طور است . فقط نكته اى عرض بكنم و آن اين كه اگر كسى بپرسد آيا اسلام دين صلح است يا دين جنگ ؟ ما چه بايد جواب بدهيم ؟ به قرآن رجوع مى كنيم ، مى بينيم در قرآن ، هم دستور جنگ رسيده و هم دستور صلح . آيات زيادى راجع به جنگ با كفار و مشركين داريم : و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا، (307) و آيات ديگرى . همچنين است در باب صلح : و ان جنحوا للسلم فاجنح لها. (308) اگر تمايل به سلم و صلح نشان دادند، تو هم تمايل نشان بده . يك جا مى فرمايد: والصلح خير: (309) و صلح بهتر است . پس اسلام دين كدام يك است ؟ اسلام نه صلح را به معنى يك اصل ثابت مى پذيرد كه در همه شرايط (بايد) صلح و ترك مخاصمه (حاكم باشد) و نه در همه شرايط جنگ را مى پذيرد و مى گويد همه جا جنگ ، صلح و جنگ در همه جا تابع شرايط است ، يعنى تابع آن اثرى است كه از آن گرفته مى شود. مسلمين چه در زمان پيغمبر، چه در زمان ما، در همه جا بايد دنبال هدف خودشان باشند، هدفشان اسلام و حقوق مسلمين است ، بايد ببينند كه در مجموع شرايط و اوضاع حاضر، اگر با مبارزه و مقاتله بهتر و هدفشان مى رسند، آن راه را پيش بگيرند، و اگر احيانا تشخيص مى دهند كه با ترك مخاصمه بهتر به هدفشان مى رسند، آن راه را پيش بگيرند. اصلا اين مساءله كه جنگ يا صلح ؟ هيچ كدامش درست نيست . هر كدام مربوط به شرايط خودش است . (310) 308- جايگاه صلح و جايگاه جنگ ما خواستيم اين طور بفهميم كه هم مواردى كه جهاد را مشروع دانسته اند منطقى است و هم مواردى كه صلح را مشروع دانسته اند، بعد كه اين را از نظر منطق قبول كرديم ، آنوقت برويم دنبال ببينيم آيا كار امام حسن جايى بوده كه بايد جهاد بكند و صلح كرده ، يا كار امام حسين جايى بوده كه مى بايست صلح بكند و جهاد كرده ؟ (چون هر دو ستون در اسلام هست : ستون جهان و ستون صلح ) يا اينكه نه ، امام حسن در جايى صلح كرده كه جايى صلح كردن بوده و امام حسين در جايى جهاد كرده كه جاى جهاد كردن بوده است همين طور اميرالمؤ منين و پيغمبر. در مورد آنها كه ديگر قطعى است . راجع به پيغمبر بالخصوص كه ديگر بحث نيست ؛ زيرا پيغمبر يك جا صلح كرده و در يك جا جنگ كرده است . (311) 309- تفاوت دو نوع كشته شدن امام حسن در مسند خلافت بود و معاويه هم به عنوان يك حاكم ، گواينكه تا آن وقت خودش ، خودش را به عنوان خليفه و اميرالمؤ منين نمى خواند؛ و به عنوان يك نفر طاغى و معترض در زمان اميرالمؤ منين قيام كرد، به عنوان اينكه من خلافت على را قبول ندارم ، به اين دليل كه على كشندگان عثمان را كه خليفه بر حق مسلمين بوده پناه داده است و حتى خودش هم در قتل خليفه مسلمين شركت داشته است ، پس على خليفه بر حق مسلمين نيست . معاويه خودش به عنوان يك نفر معترض و به عنوان يك دسته معترض تحت عنوان مبارزه با حكومتى كه بر حق نيست و دستش به خون حكومت پيشين آغشته است قيام كرد. تا آن وقت ادعاى خلافت هم نمى كرد و مردم نيز او را تحت عنوان اميرالمؤ منين نمى خواندند؛ همين طور مى گفت كه ما يك مردمى هستيم كه حاضر نيستيم از آن خلافت پيروى بكنيم . امام حسن بعد از اميرالمؤ منين در مسند خلافت قرار مى گيرد. معاويه هم روز به روز نيرومندتر مى شود. به علل خاص تاريخى وضع حكومت اميرالمؤ منين در زمان خودش كه امام حسن هم وارث آن وضع حكومت بود از نظر داخلى تدريجا ضعيف تر مى شود به طورى كه نوشته اند بعد از شهادت اميرالمؤ منين ، به فاصله هجده روز كه اين هجده روز هم عبارت است از مدتى كه خبر به سرعت رسيده به شام و بعد معاويه بسيج عمومى و اعلام آمادگى كرده است معاويه حركت مى كند براى فتح عراق ، در اينجا وضع امام حسن يك وضع خاصى است ، يعنى خليفه مسلمين است كه يك نيروى طاغى و ياغى عليه او قيام كرده است . كشته شدن امام حسن در اين وضع يعنى كشته شدن خليفه مسلمين و شكست مركز خلافت . مقاومت امام حسن در اين وضع يعنى كشته شدن خليفه مسلمين و شكست مركز خلافت . مقاومت امام حسن تا سر حد كشته شدن نظير مقاومت عثمان بود در زمان خودش ، نه نظير مقاومت امام حسين .امام حسين وضعش وضع يك معترض بود در مقابل حكومت موجود.(312) اگر كشته مى شد - كه كشته هم شد - كشته شدنش افتخارآميز بود همين طور كه افتخارآميز بود همين طور كه افتخارآميز هم شد. اعتراض كرد به وضع موجود و به حكومت موجود و به شيوع فساد و به اينكه اينها صلاحيت ندارند و در طول بيست سال ثابت كردند كه چه مردمى هستند؛ و روى حرف خودش هم آنقدر پافشارى كرد تا كشته شد. اين بود كه قيامش يك قيام افتخارآميز و مردانه تلقى مى شد و تلقى هم شد. امام حسن وضعش از اين نظر درست معكوس وضع امام حسين است . يعنى كسى است كه در مسند خلافت جاى گرفته است ؛ ديگر معترض به او است ، و اگر كشته مى شد خليفه مسلمين در مسند خلافت كشته شده بود، و اين خودش يك مساءله اى است كه حتى امام حسن هم از مثل اين جور قضيه احتراز داشت كه كسى در جاى پيغمبر و در مسند خلافت پيغمبر كشته شود. چرا؟ فرمود: اين احترام مكه است كه از ميان مى رود. به هر حال مرا مى كشند. چرا مرا در حرم خدا و در خانه خدا بكشند كه هتك حرمت خانه خدا هم شده باشد؟! ما مى بينيم اميرالمؤ منين در وقتى كه شورشيان در زمان عثمان شورش مى كنند، فوق العاده كوشش دارد كه خواسته هاى آنها انجام شود نه اينكه عثمان كشته شود. (اين در نهج البلاغه هست ) از عثمان دفاع مى كرد، كه خودش فرمود: من اينقدر از عثمان دفاع كردم كه مى ترسم گنهكار باشم : خشيت ان اكون آثما. (313) ولى چرا از عثمان دفاع مى كرد؟ آيا طرفدار شخص عثمان بود؟ نه ، آن دفاع شديدى كه مى كرد، مى گفت من مى ترسم كه تو خليفه مقتول باشى . اين براى عالم اسلام ننگ است كه خليفه مسلمين را در مسند خلافت بكشند؛ بى احترامى است به مسند خلافت . اين بود كه مى گفت : اينها خواسته هاى مشروعى دارند، خواسته هاى اينها را انجام بده ، بگذار اينها برگردند بروند. از طرف ديگر اميرالمؤ منين نمى خواست به شورشيان بگويد كار نداشته باشيد، حرف هاى حق خودتان را نگوييد، حالا كه اين سرسختى نشان مى دهد، پس شما برويد در خانه هايتان بنشينيد كه قهرا دست خليفه بازتر باشد و بر مظالمش افزوده شود، اين حرف را هم البته نمى زد و نبايد هم مى گفت ، اما اين را هم نمى خواست كه عثمان در مسند خلافت كشته شود، و آخرش هم على رغم تمايل اميرالمؤ منين (اين امر واقع شد.) پس اگر امام حسن مقاومت مى كرد. نتيجه نهاييش آنطور كه ظواهر تاريخ نشان مى دهد كشته شدن بود، اما كشته شدن امام و خليفه در مسند خلافت ، ولى كشته شدن امام حسين كشته شدن يك نفر معترض بود. اين يك تفاوت شرايط زمان امام حسين عليه السلام با شرايط زمان امام حسين عليه السلام . تفاوت دومى كه در كار بود اين بود كه درست است كه نيروهاى عراق يعنى نيروهاى كوفه ضعيف شده بود، اما اين نه بدان معنى است كه به كلى از ميان رفته بود، و اگر معاويه همين طور مى آمد يكجا فتح مى كرد، بلا تشبيه آن طور كه پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد، به آن سادگى و آسانى ؛ با اينكه بسيارى از اصحاب امام حسن به حضرت خيانت كردند و منافقين زيادى در كوفه پيدا شده بودند و كوفه يك وضع ناهنجارى پيدا كرده بود كه معلول علل و حوادث تاريخى زيادى بود. يكى از بلاهاى بزرگى كه در كوفه پيدا شد، مساءله پيدايش خوارج بود كه خود خوارج از اميرالمؤ منين معلول آن فتوحات بى بند و بار مى داند، آن فتوحات پشت سر يكديگر بدون اينكه افراد يك تعليم و تربيت كافى بشوند كه در نهج البلاغه هست : مردمى كه تعليم و تربيت نديده اند، اسلام آشنا نيستند، آمده اند در جمع مسلمين ، تازه از ديگران هم بيشتر ادعاى مسلمانى مى كنند. به هر حال ، در كوفه يك چند دستگى پيدا شده بود. اين جهت را هم همه اعتراف داريم كه دست كسى كه پايبند به اصول اخلاق و انسانيت و دين و ايمان نيست بازتر است ، از دشت كسى كه پايبند اين جور چيزهاست . معاويه در كوفه يك پايگاه بزرگى درست كرده بود كه با پول ساخته بود، جاسوس هايى كه مرتب مى فرستاد به كوفه ، از طرفى پولهاى فراوانى پخش مى كردند و وجدان هاى افراد را مى خريدند و از طرف ديگر شايعه پراكنى هاى زيادى مى كردند و روحيه ها را خراب مى نمودند، اينها همه به جاى خود، در عين حال اگر امام حسن ايستادگى مى كرد يك لشكر انبوه در مقابل معاويه بوجود مى آورد، لشكرى كه شايد حداقل سى ، چهل هزار نفر باشد، و شايد آنطور كه در تواريخ نوشته اند تا صد هزار هم امام حسن مى توانست لشكر فراهم كند كه تا حدى برابرى كند با لشكر جرار صد و پنجاه هزار نفرى معاويه . نتيجه چه بود؟ در صفين اميرالمؤ منين كه در آن وقت نيروى عراق بهتر و بيشتر هم بود، هجده ماه با معاويه جنگيد، بعد از هجده ماه كه نزديك بود معاويه شكست كامل بخورد، آن نيرنگ قرآن سر نيزه بلند كردن را اجرا كردند. اگر امام حسن مى جنگيد، يك جنگ چند ساله اى ميان دو گروه عظيم مسلمين شام و عراق رخ مى داد و چندين ده هزار نفر مردم از دو طرف تلف مى شدند، بدون آنكه يك نتيجه نهايى در كار باشد. احتمالا اينكه بر معاويه پيروز مى شدند. آن طور كه شرايط تاريخ نشان مى دهد نيست ، و احتمالا بيشتر اين است كه در نهايت امر شكست از آن امام حسن باشد. اين چه افتخارى بود براى امام حسن كه بيايد دو سه سال جنگى بكند كه در اين جنگ از دو طرف چندين ده هزار و شايد متجاوز از صد هزار نفر آدم كشته بشوند و نتيجه نهاييش يا خستگى دو طرف باشد كه بروند سر جاى خودشان ، و يا مغلوبيت امام حسين و كشته شدنش در مسند خلافت . اما امام حسين بك جمعيتى دارد كه همه آن هفتاد و دو نفر است ، تازه آنها را هم مرخص مى كنند تا كشته مى شوند، يك كشته شدن صد در صد افتخارآميز. پس اين دو تفاوت عجالتا در كار هست : يكى اينكه امام حسن در مسند خلافت بود و اگر كشته مى شد، خليفه در مسند خلافت كشته شده بود، و ديگر اينكه نيروى امام حسن يك نيرويى بود كه كم و بيش با نيروى معاويه برابرى مى كرد و نتيجه شروع اين جنگ اين بود كه مدتها ادامه پيدا كند و افراد زيادى از مسلمين كشته شوند بدون اينكه يك نتيجه نهايى صحيحى به دنبال داشته باشد.(314) 310- سه عامل اساسى قيام امام حسن و امام حسين در ساير شرايط نيز خيلى با يكديگر فرق داشتند. سه عامل اساسى در قيام امام حسين دخالت داشته است . هر كدام از اين سه عامل را كه ما در نظر بگيريم مى بينيم در زمان امام حسن به شكل ديگر است . عامل اول كه سبب قيام امام حسين شد اين بود كه حكومت ستمكار وقت از امام حسين بيعت مى خواست : خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا ليس فيه رخصه ؛ حسين را بگير براى بيعت ، محكم بگير، هيچ گذشت هم نبايد داشته باشى ، حتما بايد بيعت كند. از امام حسين تقاضاى بيعت مى كردند. از نظر اين عامل ، امام حسين جوابش فقط اين بود: نه ، بيعت نمى كنم ، و نكرد. جوابش منفى بود. امام حسن چطور؟ آيا وقتى كه قرار شد با معاويه صلح كند، معاويه از امام حسن تقاضاى بيعت كرد كه تو بيا با من بيعت كن ؟ (بيعت يعنى قبول خلافت ) نه ، بلكه جزو موارد صلح بود كه تقاضاى بيعت نباشد و ظاهرا احدى از مورخين هم ادعا نكرده است كه امام حسن آمده باشد يا معاويه بيعت كرده باشد ابدا صحبت بيعت در ميان نيست . بنابراين مساءله بيعت كه يكى از عواملى بود كه امام حسين را وادار كرد مقاومت شديد بكند، در جريان كار امام حسن نيست . عامل دوم قيام امام حسين دعوت كوفه بود به عنوات يك شهر آماده . مردم كوفه بعد از اينكه بيست سال حكومت معاويه را چشيدند و زجرهاى معاويه را ديدند و مظالم معاويه را تحمل كردند، واقعه بيتاب شده بودند كه حتى مى بينيد بعضى (315) معتقدند كه واقعا در كوفه يك زمينه صددرصد آماده اى بود و يك جريان غير مترقب اوضاع را دگرگون كرد. مردم كوفه هجده هزار نامه مى نويسند براى امام حسين و اعلام آمادگى كامل مى كنند حال كه امام حسين آمد و مردم كوفه يارى نكردند، البته همه مى گويند: پس زمينه كاملا آماده نبوده ؛ ولى از نظر تاريخى اگر امام حسين به آن نامه ها ترتيب اثر نمى داد، مسلم در مقابل تاريخ محكوم بود، مى گفتند يك زمينه بسيار مساعدى را از دست داد؛ و حال آنكه در كوفه امام حسن اوضاع درست برعكس بود، يك كوفه خسته و ناراحتى بود، يك كوفه متفرق و متشتتى بود، يك كوفه اى بود كه در آن هزار جور اختلاف عقيده پيدا شده بود، كوفه اى بود كه ما مى بينيم اميرالمؤ منين در روزهاى آخر خلافتش مكرر از مردم كوفه و از عدم آمادگيشان شكايت مى كند و همواره مى گويد: خدايا! مرا از ميان اين مردم ببر و بر اينها حكومتى مسلط كن كه شايسته آن هستند، تا بعد اينها قدر حكومت مرا بدانند اينكه عرض مى كنم كوفه آماده يعنى بر امام حسين اتمام حجتى شده بود، نمى خواهم مثل بعضى ها بگويم كوفه يك آمادگى واقعى داشت و امام حسين هم واقعه روى كوفه حساب مى كرد، نه ، اتمام حجت عجيبى بر امام حسين شد كه فرضا هم زمينه آماده نباشد، او نمى تواند آن اتمام حجت را ناديده بگيرد (316) عامل سومى كه در قيام امام حسين وجود داشت ، عامل امر به معروف و نهى از منكر بود، يعنى قطع نظر از اينكه از امام حسين بيعت مى خواستند و او حاضر نبود بيعت كند، و قطع نظر از اينكه مردم كوفه از او دعوت كرده بودن و اتمام حجتى بر امام حسين شده بود و او براى اينكه پاسخى وجود داشت كه امام حسين تحت آن عنوان قيام كرد، يعنى اگر از او تقاضاى بيعت هم نمى كردند، باز قيام مى كرد و اگر مردم كوفه هم دعوت نمى كردند، باز قيام مى نمود.آن مساءله چه بود؟ مساءله امر به معروف و نهى از منكر. (317) 311- مقايسه وضعيت امام حسن (ع ) با امام حسين (ع ) وقتى كه ما وضع امام حسن عليه السلام را با وضع امام حسين عليه السلام مقايسه مى كنيم ، مى بينيم كه اينها از هيچ جهت قابل مقايسه نيستند. جهت آخرى كه خواستم عرض بكنم اين است كه امام حسين يك منطق بسيار رسا و يك تيغ برنده داشت . آن چه بود؟ من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ... كان حقا على الله ان يدخله مدخله ...؛ اگر كسى حكومت ستمگرى را ببيند كه چنين و چنان كرده است و سكوت بكند، در نزد پروردگار گناهكار است . امام براى امام حسن اين مساءله هنوز مطرح نيست ، براى امام حسن حداكثر اين مطرح است كه اگر اينها بيايند، بعد از اين چنين خواهند كرد. اينكه اگر بيايند بعد از اين چنين مى كنند. غير از اين است كه يك كارى كرده اند و ما الان سند و حجتى در مقابل اينها بالفعل داريم . اين است كه مى گويند صلح امام حسن زمينه را براى قيام امام حسين فراهم كرد. لازم بود كه امام حسن يك مدتى كناره گيرى بكند تا ماهيت اموى ها كه بر مردم مخفى و مستور بود آشكار شود تا قيامى كه بناست بعد انجام گيرد، از نظر تاريخ قيام موجهى باشد. پس از همين قرار داد صلح كه بعد معلوم شد معاويه پايبند اين مواد نيست ، عده اى از شيعيان به امام حسن عرض كردند، ديگر الان اين قرار داد صلح كاءن لم يكن است . و راست هم مى گفتند؛ زيرا معاويه آنرا نقض كرد و بنابر اين شما بياييد قيام كنيد. فرمود: نه ، قيام براى بعد از معاويه ، يعنى كمى بيش از اين بايد به اينها مهلت داد تا وضع خودشان را خوب روشن كنند، آن وقت وقت قيام است معنى اين جمله اين است كه اگر امام حسن تا بعد از معاويه زنده مى بود و در همان موقعى قرار مى گرفت كه امام حسين قرار گرفت قطعا قيام مى كرد. بنابراين از نظر هر سه عاملى كه انگيزه هاى صحيح و مشروع و جدى قيام امام حسين بود، وضع امام حسن با وضع امام حسين كاملا متفاوت و متغاير بود. از او تقاضاى بيعت مى كردند و از اين بيعت نمى خواستند. (خود بيعت كردن يك مساءله اى است .) براى امام حسين از ناحيه مردم كوفه اتمام حجت شده بود و مردم مى گفتند كوفه ديگر بعد از بيست سال بيدار شده است . كوفه بعد از بيست سال معاويه غير از كوفه قبل از بيست سال است ، اينها ديگر قدرشناس على شده اند، قدر شناس امام حسن شده اند، قدرشناس امام حسين شده اند، نام امام حسين كه در ميان مردم كوفه برده مى شود اشك مى ريزند، ديگر درختها ميوه داده اند و زمين ها سرسبز شده است ، بيا كه آمادگى كامل است . اين دعوتها براى امام حسين اتمام حجت بود. براى امام حسن بر عكس بود، هر كس وضع كوفه را مشاهده مى كرد و مى ديد كوفه هيچ آمادگى ندارد. مساءله سوم مساءله فساد عمل حكومت است (فساد حاكم را عرض نمى كنم ، فساد عمل حكومت مطلب ديگرى است ) . معاويه هنوز در زمان امام حسن دست بكار نشده است تا ماهيتش آشكار گردد، و تحت عنوان امر به معروف و نهى از منكر زمينه اى براى قيام باشد، يا به اصطلاح تكليفى بالفعل به وجود آيد، ولى در زمان امام حسين صددرصد اين چنين بود.(318) 312- صلح موقت امام حسن پس از معاويه حكومت متعلق له حسن است و اگر براى او حادثه اى پيش آمد متعلق به حسين . اين جمله مفهومش اين است كه اين صلح يك مدت موقتى دارد، نه اينكه امام حسن گفت ديگر ما گذشتيم و رفتيم ، اين تو و اين خلافت ، تا هر وقت هر كار مى خواهى بكن ، نه ، تا معاويه هست ، اين صلح تا زمان معاويه است ، شامل بعد از زمان معاويه نمى شود، پس معاويه حق ندارد براى بعد از زمان خودش توطئه اى بچيند: و معاويه حق ندارد كسى را به جانشينى خود انتخاب كند.(319) 313- مقايسه ناصحيح شرايط دو امام به نظر نمى رسد كه در صلح امام حسن ، در آن شرايطى كه امام حسن مى زيست ايرادى باشد، و مقايسه كردن ميان صلح امام حسن در مسند خلافت با قيام امام حسين به عنوان يك معترض ، با اين همه اختلافات ديگرى كه عرض كردم مقايسه صحيحى نيست ، يعنى به نظر اين جور مى رسد كه اگر امام حسن در آن وقت نبود و بعد از شهادت اميرالمؤ منين امام حسين خليفه شده بود، قرار داد صلح امضا مى كرد، و اگر امام حسن تا بعد از معاويه زنده بود، مثل امام حسين قيام نمى كرد، چون شرايط مختلف بوده است . (320) فصل يازدهم : مقايسه مقتضيات و شرايط زمان امام حسين (ع ) با ساير ائمه 314- اوج مظلوميت امام حسين السلام عليك با ابا الحسن ، السلام عليك يا امير المومنين تو و اولاد تو چقدر مظلوم بوديد. من نمى دانم آقا اميرالمؤ منين عليه السلام مظلوم تر است يا فرزند بزرگوارش ابا عبدالله الحسين ؟ همان طورى كه پيكر على از شر دشمن راحتى ندارد، بدن فرزند عزيزش حسين هم از سر دشمن آسايش ندارد، و شايد به همين جهت است كه فرمودند: لا يوم كيومك يا ابا عبدالله ؛ هيچ روزى مانند روز فرزند من حسين نيست . امام حسين ، بدن على عليه السلام را مخفى كرد. چرا؟ براى اينكه به بدن على جسارت نشود، اما وضع كربلا طور ديگرى بود. امام زين العابدين عليه السلام قدرت پيدا نكرد كه بدن حسين را بعد از شهادت فورا مخفى كند، نتيجه اش همان شد كه نمى خواهم نام ببرم . آن شخص گفت : لباس كهنه چه حاجت كه زير سم ستور تنى نماند كه پوشنده جامه بر بدنش (321) 315- مقايسه روش امام حسين با ساير ائمه اين سخن به ميان مى آيد كه ساير ائمه چرا شهيد شدند؟ آنها كه تاريخ نشان نمى دهد كه در مقابل دستگاه هاى جور زمان خودشان قيام كرده و شمشير كشيده باشند. آنها كه ظاهرا سيره شان نشان مى دهد كه روششان با روش امام حسين متفاوت بوده است . بسيار خوب امام حسين شهيد شد، چرا امام حسن شهيد بشود؟ چرا امام سجاد شهيد بشود؟ چرا امام باقر و امام صادق و امام كاظم شهيد بشوند؟ و همين طور ساير ائمه . جواب اين است : اشتباه است . اگر ما خيال بكنيم روش ساير ائمه با روش امام حسين در اين جهت اختلاف و تفاوت داشته است . برخى اين طور خيال مى كنند، مى گويند: در ميان ائمه ، امام حسين بنايش بر مبارزه با دستگاه جور زمان خود بود، ولى ساير ائمه اين اختلاف را داشتند كه مبارزه نمى كردند.(322) 316- دستور الهى حديث صحيحى است در كافى به سند بسيار معتبر از ضريس كنانى ، گويد كه : حمرا بن اعين شيبانى به امام باقر عرض كرد: قربانت گردم ! ملاحظه مى فرماييد آنچه را در زندگى اميرالمؤ منين عليه السلام و حسنين عليه السلام واقع شد از خروج و نهضت و جهاد فى سبيل الله و آنچه بدان گرفتار شدند از كشته شدن به دست جباران و مغلوبيت و آنچه بر سرشان آمد تا بالاخره كشته شدند و مغلوب گشتند؟ حضرت فرمود: آنچه شد البته خداى تعالى براى ايشان مقدر ساخته بود و سپس آنرا اجرا كرده و امضاء آنرا نموده و حتمى ساخته بود و سپس آنرا اجرا كرد، و قيام على و حسن و حسين عليه السلام فبتقدم علم ذلك اليهم من رسول الله با سابقه علم و دستورى كه از رسول خدا به آنها رسيده بود، و هر امامى كه سكوت كرد از روى علم و دستور بود. 317- مقايسه شرايط زمانى دو امام زمان حضرت صادق با زمان امام حسين از زمين تا آسمان تفاوت داشت . زمان امام حسين يك دوره اختناق كامل بود و لهذا از امام حسين ؛ در تمام مدت امامت ايشان ، آن چيزى كه به صورت حديث نقل شده ظاهرا از پنج شش جمله تجاوز نمى كند. بر عكس ، در زمان امام صادق در اثر همين اختلافات سياسى و همين نهضتهاى فرهنگى آن چنان زمينه اى فراهم شد كه نام چهار هزار شاگرد براى حضرت در كتب ثبت شده . لهذا اگر فرض كنيم در صورتى كه فرضش هم غلط است ) كه حضرت صادق در زمان خودش از نظر سياسى در همان شرايطى بود كه امام حسين بود در صورتى كه اين طور هم نيست از يك جهت ديگر يك تفاوت زياد ميان موقعيت حضرت صادق و موقعيت امام حسين بود. امام حسين كه البته بر شهادتش آثار زيادى بار است اگر شهيد نمى شد چه بود؟ يك وجود معطل در خانه و در به رويش بسته ؛ ولى امام صادق اگر فرض هم كنيم كه شهيد مى شد و همان نتايج امام حسين بر شهادت او بار بود، ولى در شهيد نشدنش يك نهضت علمى و فكرى را در دنياى اسلام رهبرى كرد كه در سرنوشت تمام دنياى اسلام نه تنها شيعه مؤ ثر بوده است .(323) 318- علت سكوت و قيام امامان در آنجا مى خواهيم مقدارى درباره مشخصات و خصوصيات عصر امام صادق و فعاليتهايى كه امام از نظر اسلامى در عهد خودشان كردند صحبت كنيم كه اگر امام حسين هم در اين زمان مى بودند، قطعه به همين شكل عمل مى كردند؛ و اين زمان با زمان امام حسين چه تفاوتى داشت البته عرض كردم صحبت اين نيست كه زمينه حكومت فراهم بود و امام اقدام نكرد، صحبت اين است كه چرا امام خودش را به كشتن نداد؟ (324) 319- اوضاع جهان اسلام در زمان دو امام شهادت امام حسين در سال 61 هجرى است و وفات امام صادق در سال 148، يعنى وفات هاى اين دو امام هشتاد و منظور نشود!!! هفت سال با يكديگر تفاوت دارد. بنابر اين بايد گفت : عصرهاى اين دو امام در همين حدود هشتاد و هفت سال با همديگر فرق دارد. در اين مدت اوضاع دنياى اسلامى فوق العاده دگر گون شد. در زمان امام حسين يك مساءله بيشتر براى دنياى اسلام وجود نداشت كه همان مساءله حكومت و خلافت بود، همه عوامل را همان حكومت و دستگاه خلافت تشكيل مى داد، خلافت به معنى همه خلافت به معنى همه چيز بود و همه چيز به معنى خلافت ؛ يعنى آن جامعه بسيط اسلامى كه به وجود آمده بود به همان حالت بساطت خودش باقى بود، بحث در اين بود كه آن كسى كه زعيم امر است كى باشد؟ و به همين جهت دستگاه خلافت نيز بر جميع شؤ ون حكومت نفوذ كامل داشت . معاويه يك بساط ديكتاتورى عجيب و فوق نفس كشيدن به كسى نمى داد. اگر مردم مى خواستند چيزى را براى يكديگر نقل كنند، بر خلاف سياست حكومت بود، امكان نداشت ، و نوشته اند كه اگر كسى مى خواست حديثى را براى ديگرى نقل كند كه آن حديث در فضيلت على عليه السلام بود، تا صد در صد مؤ من و مطمئن نمى شد كه او موضوع را فاش نمى كند، نمى گفت ، مى رفتند در صندوقخانه ها و آن را بازگو مى كردند وضع عجيبى بود. در همه نماز جمعه ها اميرالمؤ منين را لعن مى كردند، در حضور امام حسن و امام حسين ، اميرالمؤ منين را بالاى منبر در مسجد پيغمبر لعن مى كردند، و لهذا ما مى بينيم كه تاريخ امام حسين نمى دهد، هيچ كس يك خبرى ، يك حديثى ، يك جمله اى ، يك مكالمه اى ، يك خطبه اى ، يك خطابه اى ، يك ملاقاتى را نقل نمى كند. اينها را در يك انزواى عجيبى قرار داده بودند كه اصلا كسى تماس هم نمى توانست با آنها بگيرد. امام حسين با آن وضع اگر پنجاه سال ديگر هم عمر مى كرد باز همين طور بود يعنى سه جمله هم از او نقل نمى شد، زمينه هر گونه فعاليت گرفته شده بود. (325) 320- اگر امام صادق نبود... يعنى چه زمينه هايى براى امام صادق فراهم بود كه براى سيدالشهداء فراهم نبود؟ سيد الشهداء يا بايد تا آخر عمر در خانه بنشيند، آب و نانى بخورد و براى خدا عبادت كند و در واقع زندانى باشد، و يا كشته شود، ولى براى امام صادق اين جور نبود كه يا بايد كشته شود و يا در حال انزوا باشد، بلكه اين طور بود كه يا بايد كشته شود و يا از شرايط مساعد محيط حداكثر بهره بردارى را بكند ما اين مطلب را كه ائمه بعد آمدند و ارزش قيام امام حسين را ثابت و روشن كردند درك نمى كنيم . اگر امام صادق نبود، امام حسين نبود، همچنان كه اگر امام حسين نبود امام صادق نبود؛ يعنى اگر امام صادق نبود، ارزش نهضت امام حسين هه روشن و ثابت نمى شد در عين حال امام صادق متعرض امر حكومت و خلافت نشد، ولى همه مى دانند كه امام صادق با خلفا كنار هم نيامد، مبارزه مخفى مى كرد، نوعى جنگ سرد در ميان بود، معايب و مثالب و مظالم خلفا، همه به وسيله امام صادق در دنيا پخش شد، لهذا منصور تعبير عجيبى درباره ايشان دارد. مى گويد: هذا الشجى معترض فى الحلق ...، جعفر بن محمد مثل يك استخوان است در گلوى من ، نه مى توانم بيرونش بياورم و نه مى توانم تحملش كنم ، چون واقعه اطلاع دارم كه اين مكتب بى طرفى كه او انتخاب كرده عليه ما است ؛ زيرا به دست نمى آورم . آرى اين تعبير از منصور است : استخوان گير كرده در گلو، نه مى توانم بيرونش بياورم و نه مى توانم فرويش ببرم . (326) 321- شديدترين نوع امر به معروف قرآن مى فرمايد: يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه . ايضا مى فرمايد: ليقوم الناس بالقسط ايضا مى فرمايد: انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا و داعيا الى الله باذنه . ائمه اطهار امر به معروف و نهى از منكر مى كردند شديدترين آن قيام حسينى بود. ثانيا به نشر علم مى پرداختند. نمونه اش مكتب امام صادق بود. (327) 322- عصر امام حسين (ع ) كسانى كه روح و عقل و فكر مستقيمى داشته باشند، جبهه شناس باشند و بتوانند مقتضيات هر عصر و زمانى را درك كنند كه چگونه مصالح اسلامى اقتضا مى كند كه يك وقت مثل زمان سيد الشهداء عليه السلام نهضت آنها شكل قيام بسيف به خود بگيرد و يك زمان مثل زمان امام صادق (ع ) شكل تعليم و ارشاد و توسعه تعليمات عمومى و تقويت مغزها و فكرها پيدا كند و يك وقت شكل ديگر. (328) 323- اهميت زيارت حضرت سيد الشهداء مى بينيد كه از امام سوال مى كنند كه : زيارت امام حسين چطور است ؟ مى گويد مستحب است . از يك امام ديگر يا از همان امام در زمان ديگر همين سوال را كرده اند، يا گفته واجب است و يا به عبارتى گفته مفهوم وجوب داشته ، (مثلا گفته است ) حتما بايد چنين كنيد، مبادا ترك كنيد. باز ممكن است يك وقت ديگرى سوال كرده باشد، اساسا بى تفاوت نشان داده باشد (و مثلا فرموده باشد) حالا ضرورتى ندارد مى خواهى برو، مى خواهى نرو. يك آدم ساده مى گويد: جواب هاى متناقض داده اين ! يك جا حتى گفته اند رفتنش شرايط عادى بود ؟ بديهى است كه خود زيارت قبر پيغمبر و امام و حتى همه اولياء و انبياء از باب اين كه خاطره آنها را تجديد مى كند، يك عامل تربيتى است و فى حدذاته يك مستحب است ، ولى همين مستحب يك وقت حرام مى شود يك وقت واجب ؛ مثلا در شرايط زمان متوكل قرار مى گيرند كه سختگيرى ، بسيار شديدى است ، توطئه است كه رسم زيارت امام حسين بايد ور بيفتد، اينجا ائمه تشخيص مى دهند كه بايد با اين طرز كار مبارزه كرد، و يك مساءله جديد پيش مى آيد: مبارزه با طرح خليفه وقت . در اينجا دستور مى دهند: واجب است ، واقعا هم واجب بوده ...(329) فصل دوازدهم : مقايسه نهضت امام حسين (ع ) با ساير نهضتها و قيامها 324- تفاوت اصحاب معاويه و ابن زياد (عقد در كتاب ابو الشهداء ص 12 مى گويد:) ان الذين انخذعوا او تخادعوا... و الاجام . چند نكته در اينجا هست (فرق اصحاب معاويه و اصحاب ابن زياد): الف : بين اصحاب معاويه در صفين و اصحاب يزيد در كربلا فوق بود؛ زيرا معاويه با يك نوع ظاهر سازى آنها را فريب داده بود و آنها را فريب داده بود و آنها خيال مى كردند فقط براى انتقام خليفه مظلوم مى جنگند و هنوز پرده از روى مقاصد معاويه برداشته نشده بود بر خلاف عصر يزيد و دوره يزيد. و به همين دليل در مبارزه على عليه السلام و امام حسين با معاويه نفاق طرف آنقدر آشكار نبود كه در مبارزه امام حسين آشكار بود. ولى مردم در طول اين بيست سال تا اين قدر عقب رفته بودند و به نظر نمى رسد كه در دوره معاويه مردم در حادثه اى مثل كربلا از بنى اميه دفاع مى كردند. پس بنى اميه مردم را به مقدار زيادى در اين مدت عقب بردند. ب - در قضيه معاويه و طلب ثار و انتقام كه مردم به حركت آمدند بى شك روح عصبيت و جاهليت و ميل و به خونخواهى و خونخوارى كه در طبيعت عرب بود و در جاهليت به صورت هاى ديگرى تظاهر مى كرد، در اين حادثه موجود بود و تظاهرش رنگ اسلامى داشت . ج - معاويه در زمان خلافت خود كار مهمى كرد كه همان چيز موجب زوال حكومت از بنى اميه شد و آن ، موضوع ولى عهد قرار دادن يزيد بود كه اولا يزيد ناصالح ترين افراد بود و ثانيا ولايت عهد درست درست بازى كردن و دست به دست كردن خلافت به صورت سلطنت بود و مخصوصا معاويه در زندگى خودش براى يزيد بيعت گرفت . اساسا معاويه در ساير كارها نيز روش خلافت را تبديل كرد به روش سلطنت ، هر چند از زمان عثمان ، بنى اميه خلافت را ملك خود مى ناميدند. د- عمل اعوان بنى اميه در كربلا منتهاى قوس نزول اخلاق در امت اسلاميه بود و از حادثه كربلا انتباه و صعود به آزادى و زير بار نرفتن شروع شد. قيام مدينه و قيامهاى كوفه و مخصوصا قيام عبدالله بن عنيف آزدى نمونه اى از آغاز تجليات روحى اسلامى به شمار مى رود. اعوان بنى اميه بعد از كربلا هم خست و دنائت خود را به خرج دادند، ولى شروع بيدارى از حسين بن على عليه السلام شد.(330) 325- قيام صحنه عاشورا با ساير جنگ ها يك وقت قياس كردم و ظاهرا در حدود بيست و يك نوع پستى و لئامت در اين جنايت ديدم و خيال هم نمى كردم در دنيا چنين جنايتى پيدا بشود كه تا اين اندازه تنوع داشته باشد، البته در تاريخچه جنگ هاى صليبى ، جنايتهاى اروپايى ها خيلى عجيب است و اينكه جراءت نمى كنم كه بگويم حادثه كربلا از نظر زيادى جنايت نظير ندارد، چون توجه من يكى به جنگ هاى صليبى و جنايتهاى اروپايى ها در اندلس اسلامى مرتكب شدند كه آن هم عجيب است . تاريخ اندلس مرحوم آيتى را كه دانشگاه چاپ كرده است بخوانيد، كتابى است بسيار تحقيقى و آموزنده . در اين كتاب نوشته است : اروپايى ها به صد هزار زن و مرد و بچه اجازه دادند كه هر جا مى خواهند بروند، بعد كه اينها راه افتادند، پشيمان شدند و شايد هم از اول حقه زدند كه اجازه حركت دادند، به هر حال تمام اين صد هزار نفر را كشتند و سر بريدند شرقى هرگز از نظر جنايت به غربى نمى رسد. شما اگر در تمام تاريخ مشرق زمين بگرديد، دو جنايت را حتى در دستگاه اموى پيدا نمى كنيد؛ يك آنش زدن زنده زنده ، و ديگر قتل عام كردن زنان ، ولى در تاريخ مغرب زمين اين دو نوع جنايت فراوان ديده مى شود. زن كشتن در تاريخ مغرب زمين يك امر شايعى است . هنوز هم باور نكنيد كه اينها روح انسانى داشته باشند. آنچه در ويتنام صورت مى گيرد ادامه روحيه جنگ هاى صليبى و جنگ هاى اندلس آنهاست . اين كار كه چند صد هزار نفر را زنده زنده در كوره آنش بگذارند، و لو اين افراد جانى هم باشند، كار مشرق زمينى نيست و از عهده مشرق زمينى چنين جنايتى بر نمى آيد. اين كار از عهده مغرب زمينى قرن بيست بر مى آيد. اين جنايت كه در صحراى سينا ده ها هزار سرباز را آب و نان ندهند تا از گرسنگى بميرند، براى اينكه اگر اسير بگيرند بايد به آنها نان بدهند، فقط مال غربى است . شرقى اين جور جنايت نمى كند. يهودى فلسطينى صد درجه شريف تر از يهودى غربى است . اگر مردم فلسطين يهودى هاى ملى اهل همان فلسطين بودن كه اين جنايت ها واقع نمى شد. اين جنايت ها همه مال يهودى غربى است . به هر حال من جراءت نمى كنم بگويم جنايتى مثل جنايت كربلا در دنيا وجود نداشته باشد.ولى مى توانم بگويم در مشرق زمين وجود نداشته است .(331) 326- ارزش ياران حسين (ع ) طارق بن زياد، در جنگ اسپانيا وقتى كه اسپانيا را فتح كرد و كشتى هاى خود را از آن دماغه عبور داد، همين قدر كه عبور داد، دستور داد كه آذوقه به اندازه بيست و چهار ساعت نگه دارند و زيادتر از آن را هر چه هست آتش بزنند و كشتى ها را هم آتش بزنند. بعد سربازان و افسران را جمع كرد، اشاره كرد، به درياى عظيمى كه در آنجا بود، گفت : ايها الناس ! دشمن رو به روى شما و دريا پشت سر شماست .اگر بخواهيد فرار كنيد جز غرق شدن در دريا راه ديگرى نداريد، كشتى اى ديگر وجود ندارد. غذا هم - اگر بخواهيد تنبلى كنيد - جز براى بيست و چهار ساعت نداريد، بعد از آن خواهيد مرد، بنابراين نجات شما در زدن و از بين بردن دشمن است . غذاى شما در چنگ دشمن است . راهى جز اين نداريد. يعنى برايشان اجبار به وجود آورد. اين سرباز اگر تا آخرين قطره خونش نجنگد چه بكند؟ امام امام حسين با اصحاب خودش بر ضد طارق بن زياد عمل كرد. نگفت : دشمن اينجاست ، از اين طرف برويد شما را از بين مى برد، از آن طرف هم برويد شما را نابود مى كند. بنابر اين راهى نيست غير از اينكه روغن چراغ ريخته بايد نذر امام زاده كرد! شما كه به هر حال كشته مى شويد، حالا كه كشته مى شويد، بياييد با من كشته شويد.آنگونه شهادت ارزش نداشت . حال كه كشته مى شويد، بياييد با من كشته شويد. آنگونه شهادت ارزش نداشت . يك سياستمدار اين جور عمل مى كند. گفت : نه دريا پشت سرت است و نه دشمن رو به رويت . نه دوست تو را اجبار كرده است و نه دشمن . هر كدام را كه مى خواهى انتخاب كن ، در نهايت آزادى .(332) 327- دو برگ سياه و سفيد در حادثه كربلا واذ قال ربك للملائكهانى جاعل فى الارض خليفه قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك ، قال انى اعلم ما لا تعلمون . زندگى بشر مجموعه اى از تاركى و روشنايى ، زشتى و زيبايى ، شر و خير است . آنچه فرشتگان ديدند. جنبه تاريك فرزند آدم و آنچه خداوند اشاره كرد قسمتهاى روشن آن بود كه بر قسمت تاريكى بسى ترجيح دارد. حادثه كربلا داراى دو ورق است : ورق سفيد. از لحاظ ورق سياه يك داستان جنايى است ، داستانى خيلى تاريك و وحشتناك ، و ما بعدا در حدود بيست مظهر از بيرحمى و قساوت و دنائب و نامردمى (را كه در اين حادثه انجام شده ) نشان خواهيم داد. از اين جنبه در اين داستان حداكثر بيرحمى و قساوت و سبعيت ديده مى شود. از لحاظ ورق سفيد، يك داستان ملكوتى است ، يك حماسه انسانى است ، مظهر آدميت و عظمت و صفا و بزرگى و فداكارى است . از لحاظ اول نام اين قضيه فاجعه است و از لحاظ دوم قياس مقدس . از لحاظ اول قهرمان داستان شمر است و اين زياد و حرمله و عمر سعد و... و از لحاظ دوم قهرمان داستان امام حسين است و ابى الفضل و على الاكبر و امثال حبيب ابن مظهر، و زينب و ام كلثوم و ام وهب و امثال اينها. از لحاظ اول اين داستان ارزش آن را ندارد كه بعد از هزار و سيصد و بيست و اند سال ، با اين عظمت ، خاطره و ذكرايش تجديد بشود، وقت ها و پولها و اشكها و تاءثرها و احساسات صرف آن بشود، نه از آن جهت كه از داستان جنايى نمى توان استفاده كرد (زير جنبه هاى منفى زندگى بشر نيز ممكن است آموزنده باشد. از لقمان پرسيدند: ادب از كه آموختى ؟ گفت : از بى ادبان ) و نه از آن جنبه كه اين داستان را از جنبه جنايى چندان مهم نيست يا چندان آموزنده نيست . ما قبلا ثابت كرديم كه (اين داستان ) از اين نظر مهم است و گفتيم كه كشته شدن امام حسين بعد از پنجاه سال از وفات پيغمبر به دست مردمى مسلمان بلكه شيعه ، معماى بسيار قابل توجهى است . بلكه از آن نظر جنبه جنايى قضيه ارزش اين همه بزرگداشت ندارد كه داستان جنايى در هر شكل و قيافه زياد است ، در قرون قديم ، قرون وسطى ، قرون جديد، قرون معاصر زياد بوده و هست . در حدود بيست سال پيش ؛ يعنى در حدود سال هاى 1940 ميلادى بود كه بمبى بر شهرى فرود آمد و شصت هزار نفر صغير و كبير و بى گناه تلف شد در شرق و غرب عالم داستان جنايى زياد واقع شده و مى شود، و (مثلا) نادر يك قهرمان جنايى است . همچنين ابو مسلم ، بابك خرم دين ، جنگ هاى صليبى ، جنگ هاى اندلس مظهرهاى بزرگى از جنايت بشرند. اين داستان از نظر دوم يعنى از لحاظ ورق سفيدى كه دارد اين همه ارزش را پيدا كرده است . از اين جهت است كه كم نظير بلكه بى نظير است ؛ زيرا در دنيا افضل از امام حسين بوده است ، اما صحنه اى مثل صحنه امام حسين براى آنها پيش نيامد. امام حسين رسما اصحاب و اهل بيت خود را بهترين اصحاب و بهترين اهل بيت مى شمارد. لهذا بايد جنبه روشن و نورانى اين داستان از آن جنبه كه اين داستان مصداق انى اعلم ما لا تعلمون است نه از آن جنبه كه مصداق من يفسد فيها و يسفك الدماء است ؛ از آن جنبه كه حسين و زينب قهرمان داستانند نه از آن جنبه كه عمر سعد و شمر قهرمان داستانند. (بررسى شود) (333) 328- تقدس امام حسين نسبت به ساير قيامها چه چيزى سبب مى شود كه قيامى مقدس و پاك و عظيم و مورد احترام مى شود تا آنجا كه ملاك و معيار حركت هاى ديگر و سكوت و سكونها مى شود. مقدس مى شود يعنى مردم به چشمى به آن نگاه مى كنند كه به امور مافوق مادى و مافوق طبيعى نگاه مى كنند، عظيم و محترم مى شود، در حدى كه هيچ نهضتى با او قابل قياس نيست ، حداكثر تشبيه و پيروى است . اين قداست و اهميت خارق العاده بعد از حدود چهارده قرن معلول سه جهت است : 1- قداست و تعالى و عظمت هدف كه آنچه هدفى است حقيقت است نه منفعت خود، و لهذا مستلزم فداكار و قربان كردن منفعت است براى حقيقت ، براى خدا، بديهى است اگر كسى قيام كند براى اينكه به آب و نانى برسد، جاه و مقامى كسب كند، پول و ثروت و قدرتى تحصيل كند و به قول حنظله باد غيسى براى كسب مهترى و يا به قول ناسيوناليست ها براى تعصبات ملى و وطنى قيام كند، چنين قيامى مقدس نيست ، بلكه از آن نظر كه مستلزم وسيله قرار داده ديگران است محكوم است ، خواه موفق شود و خواه شكست بخورد. چنين قيامى معامله و تجارت است كه گاهى قيام ها مبارزه شخصى با شخص است به خاطر منافع ، و به همين دليل بى ارزش است . اينكه امام به تبعيت از پدر بزرگوارش مى فرمود: اللهم انك انه لم يكن ما كان منا منافسف فى سلطان ... ناظر به اين است كه درد ما و آرزوى ما چه بوده است . ولى اگر قيام و مبارزه ، مبارزه شخصى با شخص نبود، مبارزه به خاطر منافع نبود، بلكه مبارزه با نوعى عقيده و نوعى رژيم مبتنى بر ظلم و فساد و شركت و بت پرستى و براى رهايى بشريت از بردگى هاى اجتماعى و خطرناك تر اعتقادى ، و بالاخره براى نجات بشريت از چنگال عفريت جهل و ضلالت و هيولاى ظلم و استبداد و استثمار بود و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهاله و حيره الضلاله و به انگيزه امر خدا و تحصيل رضاى حق بوده كه ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين بر اساس از خود گذشتى و فداكارى بود، و خلاصه اگر خالصا لوحه الله بود و هيچ منفعتى نداشت ، بلكه منافع را به خاطر حقيقت به خطر انداخت ؛ چنين مبارزه اى چون جلوه اى از روح حقيقت پرستى بشر است و بر ضد خود پرستى بشر است و چون مصداق انى اعلم مالا تعلمون است ، طبعا تقدس و تعالى و عظمت پيدا مى كند، چنين مبارزه اى مصداق هجرت الى الله و الى الرسول است كه در حديث آمده است . به عبارت ديگر يك بعد قداست مربوط است به اينكه درد صاحب نهضت چه نوع دردى است و آرزويش چه نوع آرزويى است . قيام امام حسين اين عنصر را در حد اعلى واحد بود. منافعش كاملا تاءمين مى شد، ولى او حاضر شد براى نجات جهان اسلام و براى نجات مسلمين از چنگال ظلم ، جان و مال و تمام هستى خود را به خطر بيندازد. از اين جهت آن حضرت صد در صد يك شهيد و يك پاكباخته است ، بلكه سيدالشهداء و سالار پاكباختگان است .عامل دومى كه به يك نهضت قداست و تعالى و جنبه جاودانى مى دهد، شرايط خاص محيط است . چراغ در روز روشن هيچ ارزشى ندارد و در شب مهتاب و هواى صاف و آسمان پر ستاره ارزش كمى دارد، ولى در تاريكى مطلق كه چشم ، چشم را نمى بيند، ارزش زيادى دارد، مانند آبى است كه در بيابان بر تشنه اى ببارد، يا بارانى است كه در شدت بى آبى و خشكى و عطش محصول از ابر فرو ريزد. و به عبارت ديگر عامل دوم نوع قدرتى است كه با آن درگير شده اند، در مقابل فرعونها، نمرودها، انا ربكم الاعلى ها، مغرورها، مستبدها، خونخوارها كه از شمشير شان خون مى چكد. پيغمبر اكرم فرمود: افضل الاعمال يا: افضل الجهاد كلمه عدل عند امام جابر در شرايطى كه آزارى وجود دارد، دم از آزارى زدن هنر نيست ولى در شرايطى كه استبداد و جور در نهايت قدرت ، حكومت مى كند، نفس ها در سينه ها حبس شده است ، زبانرا از پشت گردن بيرون مى آورند، دستها و پاها بريده مى شود، سرها بر نيزه ها بلند مى شود، ياءس مطلق حكمفرما است و به تعبير اميرالمؤ منين : يظن الظان الدنيا معقوله على بنى اميه (آرى ، در چنين شرايطى دم از آزادى زدن هنر است ) . مى فرمايد: (خطبه 91): الا و ان اخوف الفتن عندى عليكم فتنه بنى اميه ، فانها بتنه عمياء مظلمه : عمت خطتها، و خصت بليتها، اصاب البلاء من ابصر فيها، و اخطا البلاء من عمى عنها. وايم الله لتجدن بنى اميه لكم ارباب سوء بعدى كالناب الضروس : تعزم بفيها، و تخبط بيدها، وتزين برجلها، و تمنع درها، لا يزالون بكم حتى لا بتركوا منكم الا تافعا لهم او غير ضائر بهم ، و لا يزال بلاؤ هم عنكم حتى لا يكون انتصار احدكم منهم الا مانتصار العبد من ربه . از اين نظر ارزش قيام از جنبه شهامت و حقير شمردن دژخيمان و ستمگران و فرعونها و نمرودها است . چنانكه مى دانيم قيام ابراهيم وموسى و عيسى و رسول اكرم در برابر اين قدرتهاى حاكم اهرمنى بود، و همين كه شرايط نامساوى بود و يك تنه قيام مى كردند و مصداق كم من فئه قليله غلبت فئه باذن الله بود، ارزش مى دهد به اين قيام ها. عجيب است كه برخى مثل نويسنده شهيد جاويد براى اينكه قيام امام حسين را موجه جلوه دهند سعى مى كنند به نحوى ثابت كنند كه مردم كوفه واقعه قدرتى بودند و قابل اعتماد بودند، در صورتى كه عظمت قيام حسينى در اين است كه امام يك تنه قيام كرد، ولى اثر روحى و روانى اش در حدى بود كه جهان آن روز را تكان داد و اثرش هنوز باقى است . عامل سوم مربوط است به درجه روشن بينى ، به درجه آگاهى اجتماعى و به درجه جهت شناسى و به درجه خبرويت مانند يك پزشك آگاه كه هم بيمارى را مى شناسد و هم راه علاج را، هم به نوع خواب ملت آگاه است و هم به كيفيت بيدار كردن . اين است كه اين نهضت تواءم است با يك بينش و درك قوى و يك بصيرت خارق العاده و نافذ و يك دور بينى زياد كه طبق مثل معروف : درخشت مى بيند آن چيزى را كه ديگران در آئينه نمى بينند. به اصطلاح قيام پيش رس (نه زودرس )، اعلام خطرى است قبل از آنكه ديگران خطر را احساس كنند. عمده مطلب اين بود كه يك جريان پشت پرده اى آن روز امويان داشتن كه امام حسن آنرا رو كرد و به روى پرده آورد. حتى شرابخوارى يزيد هم از نظر وسائل آن روز يك جريان پشت پرده بود كه بعدها به روى پرده آمد. ابو سفيان طرح يك سياستى را در خانه عثمان (ريخت ) كه فوق العاده خطرناك بود. گفت : يا بنى اميه ! تلفقوها تلفقت الكره و لتصيرن الى اولادكم وراثه (ظاهرا نظرش اين بود كه با پشتوانه دينى و جعل احاديث اين امر را موروثى كنند) اما والذى يحلف به ابو سفيان ... جمله امام حسين : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد شايد ناظر است به عملى شدن فكر ابوسفيان . اينكه امام حسين به اثر كارش ايمان داشت و مكرر مى گفت : بعد از من اينها سرنگون خواهند شد، دليل ديگرى بر درك قوى آن حضرت . (334) 329- قيام مقدس حسينى چرا امام حسين قيام كرد، درست مثل اين است كه بگوييم چرا پيغمبر اكرم در مكه قيام كرد و با قريش سازش نكرد؟ و يا چرا على مرتضى اينقدر رنج حمايت پيغمبر را در بدر و حنين و احد و احزاب و ليله المبيت متحمل شد؟ و يا چرا ابراهيم يك تنه در مقابل قدرت عظيم نمرود قيام كرد؟ چرا موسى در حالى كه جز برادرش هارون كسى نداشت به دربار فرعون رفت ؟ معناى اين چرا اينست كه امام حسين وقتى قيامش موجه بود كه جندى و سپاهى برابر با يزيد داشته باشد و حال آنكه اگر امام حسين سپاهى برابر با يزيد مى داشت و در اجتماعى قيام مى كرد كه مردم دو دسته بودند و دو صف عظيم را تشكيل مى دادند و امام حسين در جلو يك صف بود، قيام حسينى يك قيام مقدس و جاويدان نبود. اين چراها در همه قيام هاى مقدس و تاريخى هست . قيام هاى مقدس بشرى دراى دو تشخص است : يكى از نظر هدف قيام ، يعنى اين قيام ها براى مقامات عالى انسانيت است ، براى توحيد است ، براى عدل است ، براى آزادى است ، براى رفع ظلم و استبداد است ، نه به خاطر كسب جاه و مقام با تحصيل ثروت و به قول حنظله باد غيسى كسب مهترى و يا حتى براى تعصب وطنى ، قبيله اى ، نژادى ، ديگر اينكه اين قيام ها برقى است كه در ظلمت هاى سخت پديد مى آيد، شعله اى است كه در ميان ظلم ها و استبدادها و استيثارها و زورگويى ها مى درخشد، ستاره اى است كه در تاريكى شب در آسمان سعادت بشر طلوع مى كند، نهضتى است كه مورد تصويب عقلاى قوم ! قرار نمى گيرد.(335) 330- مقايسه قيام قبلا لقب سيد الشهداء از آن حمزه ، عموى رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود و بعد با ابا عبدلله اختصاص داده شد. شهادت ابا عبدلله فراموشاند آنها را. وضع اصحاب ابا عبدالله هم طورى بود كه بر همه شهداء پيشين سبقت گرفت و خود ابا عبدالله فرمود: انى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خيرا من اصحابى و لا اهل بيت اوصل و لا افضل من اهل بيتى اصحاب ابا عبدالله ، هم از طرف دوست آزاد بودند هم از طرف دشمن . خود ابا عبدالله فرمود: آنها به غير من كارى ندارند و خودش هم شخصا اجازه رفتن به آنها داد و فرمود: از تاريكى شب استفاده كنيد. سر را هم پايين انداخت كه تلاقى نگاهها موجب حياء آنها نشود.بنابر اين آنها نه در تنگناى دشمن واقع شده بودند مثل اصحاب طارق بن زياد كه طارق كشتى ها و خواراكى ها را (مگر به مقدار يك روز) سوزانيد، و نه درست از آنها خواهش و التماس كرده بود و آنها را در روز بايستى گذاشته بود. حتى از اينكه نگاهش در آن ها تاءثير كند اجتناب كرد.(336) فصل سيزدهم : تحليل ماهيت نهضت و حادثه عاشورا 331- چهار مرحله قيام پس از تاءمل كامل در مدارك تاريخى چنين معلوم مى شود كه قيام امام با تهاجم دستگاه حكومت شروع شده و در چهار مرحله مختلف انجام يافته است : 1- از وقتى كه آن حضرت از مدينه به مكه هجرت فرمود تا وقتى كه به تصميم ماندن در مكه باقى بود. 2- از وقتى كه تصميم گرفت به كوفه برود تا وقتى كه با حر بن يزيد رياحى برخورد كرد. 3- از برخورد با حر بن يزيد رياحى تا شروع جنگ 4- مرحله جنگ .(337) 332- ماهيت نظام حسينى يكى از مسائل در مورد نهضت امام حسين عليه السلام اين است كه ماهيت اين نهضت چه بوده است ؟ چون نهضت ها هم مانند پديده هاى طبيعى ، ماهيت هاى مختلف دارند. اشياء و پديده هاى طبيعى ، از معدنى ها گرفته تا گياهان و انواع حيوانات ، هر كدام ماهيتى طبيعى و وضع بالخصوصى دارند. نهضت ها و قيام هاى اجتماعى عم اين چنينند. يك شى ء را اگر بخواهيم بشناسيم ؛ يا به علل فاعلى آن مى شناسيم ، يا به علل غايى آن (كه امروز شناخت به علل غايى را چندان قبول ندارند)، يا به علل مادى آن يعنى اجزاء و عناصر تشكيل دهنده آن ، و يا به علت صورى آن ، يعنى به وضع و شكل و خصوصيتى كه در مجموع پيدا كرده است . اگر يك نهضت را هم بخواهيم بشناسيم ، ماهيتش را بخواهيم به دست آوريم ، ابتدا بايد علل و موجباتى را كه به اين نهضت منتهى شده است بشناسيم . تا آنها را نشناسيم ماهيت اين نهضت را نمى شناسيم (شناخت علل فاعلى ). بعد بايد علل غايى آنرا بشناسيم . يعنى اين نهضت چه هدفى دارد؟ اولا هدف دارد يا هدف ندارد و اگر هدف دارد چه هدفهايى دارد؟ سوم بايد عناصر و محتواى اين نهضت را بشناسيم كه در اين نهضت چه كارهايى ، چه عملياتى صورت گرفته است ؟ و چهارم بايد ببينيم اين عملياتى كه صورت گرفته است ، مجموعا چه شكلى پيدا كرده است ؟ (338) 333- ماهيت هاى گوناگون قيام حسين (ع ) در انقلاب امام حسين ، در درجه اول بايد بدانيم كه انقلاب آگاهانه است ، هم از ناحيه خودش و هم از ناحيه اهل بيت و يارانش . انفجار نيست . انقلاب آگاهانه مى تواند ماهيت هاى مختلف داشته باشد. اتفاقا در قضاياى امام حسين عوامل زيادى مؤ ثر بودند كه اين عوامل سبب شده است كه نهضت امام حسين يك نهضت چند ماهيتى باشد نه تك ماهيتى . يكى از تفاوتهايى كه ميان پديده هاى اجتماعى و پديده هاى طبيعى هست اين است كه پديده طبيعى بايد تك ماهيتى باشد، نمى تواند چند ماهيتى باشد، يك فلز در آن واحد نمى تواند كه هم ماهيت طلا داشته باشد و هم ماهيت مس را.ولى پديده هاى اجتماعى ، مى توانند در آن واحد چند ماهيتى باشند. (339) 334- ماهيت هاى قيام گوناگون حسينى پديده اجتماعى مى تواند چند ماهيتى باشد اتفاقا قيام امام حسين از آن پديده هاى چند ماهيتى است ، چون عوامل مختلف در آن اثر داشته است ، مثلا يك نهضت مى تواند ماهيت عكس العملى داشته باشد، يعنى صرفا عكس العمل باشد؛ مى تواند ماهيت عكس العمل داشته باشد، يعنى صرفا عكس العمل باشد؛ مى تواند ماهيت آغازگرى داشته باشد. اگر يك نهضت ماهيت عكس العملى داشته باشد، ميتواند يك عكس العمل منفى باشد در مقابل يك جريان ، و مى تواند يك عكس العمل مثبت باشد در مقابل جريان ديگر. همه اينها در نهضت امام حسين وجود دارد. اين است كه اين نهضت ، يك نهضت چند ماهيتى شده است . (340) 335- نهضت انفجارى يا آگاهانه ؟ يكى از مسائلى كه در مورد نهضت امام حسين عليه السلام مطرح است اين است كه آيا اين قيام و نهضت از نوع يك انفجار بود؟ از نوع يك عمل ناآگاهانه و حساب نشده بود؟ نظير اينكه به ديگرى حرارت بدهند، آبى كه در آن هست تبديل به بخار بشود، منافذ هم بسته باشد، بالاخره منفجر خواهد شد. و نظير انفجارهايى كه براى افراد انسان پيدا مى شود كه انسان در شرايطى قرار مى گيرد (حالا يا به علتى كه همان جا پيدا مى شود يا به علل گذشته ، يك درون پر از عقده و ناراحتى دارد) كه در حالى كه هرگز نمى خواهد فلان حرف را بزند، ولى يك مرتبه مى بينيد ناراحت و عصبانى مى شود و از دهانش هر جه كه حتى دلش هم نمى خواهد بيرون بيايد، بيرون مى آرد. اين را مى گويند انفجار. بسيارى از قيامها انفجار است . يكى از جاهايى كه در آن ، راه مكتب اسلام با راه مكاتب مادى امروز فرق ميكند، اين است كه مكاتب مادى امروز روى اصول خاص ديالكتيكى مى گويند تضادها را تشديد بكنيد، ناراحتى ها را زياد بكنيد، شكافها را هر چه مى توانيد عميق تر بكنيد، حتى با اصلاحات واقعى مخالفت كنيد براى اينكه جامعه را به انقلاب به معنى انفجار (نه انقلاب آگاهانه ) بكشانيد. اسلام به انقلاب انفجارى يك ذره معتقد نيست . اسلام ، انقلابش هم انقلاب صد در صد آگاهانه و از روى تصميم و كمال آگاهى و انتخاب است . (341) 336- انقلاب اسلامى نه انفجارى آيا جريان امام حسين عليه السلام يك انقلاب انفجارى و يك انفجار بود؟ يك كار ناآگاهانه بود؟ آيا به اين صوبت بود؟ در اثر فشارهاى خيلى زيادى كه از زمان معاويه و بلكه از قبل از آن بر مردم و خاندان امام آورده بودند، دوره يزيد كه رسيد، ديگر اصلا حوصله امام حسين سر آمد و گفت : هر چه بادا باد، هر چه مى خواهد بشود؟! العياذ بالله گفته هاى خود امام حسين كه نه تنها از آغاز اين نهضت ، بلكه از بعد از مرگ معاويه شروع مى شود نامه هايى كه ميان او و معاويه مبادله شده است ، سخنرانى هايى كه در مواقع مختلف ايراد كرده است ، از جمله آن سخنرانى معروفى كه در منى صحابه پيغمبر را جمع كرد، و حديثش در تحف العقول هست و خيلى مفصل است و خطابه بسيار غرايى است نشان مى دهد كه اين نهضت در كمال آگاهى بوده ، انقلاب بوده ، انقلاب است اما نه انفجار، انقلاب هست ولى انقلاب اسلامى نه انفجار.(342) 337- دلايل انفجارى نبودن قيام حسين (ع ) از جمله خصوصيات امام حسين اين است كه در مورد فرد فرد اصحابش اجازه نمى دهد كه قيام او حالت انفجارى داشته باشد. چرا امام حسين در هر فرصتى مى خواهد اصحابش را به بهانه اى مرخص بكند؟ هى به آنها مى گويد: آگاه باشيد كه اينجا آب و نانى نيست ! قضيه خطر دارد. حتى در شب عاشورا با زبان خاصى با آنها صحبت مى كند: (343) من اصحابى از اصحاب خودم بهتر و اهل بيتى از اهل بيت خودم فاضل تر سراغ ندارم . از همه شما تشكر مى كنم ، از همه تان ممنونم . اينها جز با من با كسى از شما كارى ندارند. شما اگر بخواهيد برويد و آنها بدانند كه شما خودتان را از اين معركه خارج مى كنيد، به احدى از شما كارى ندارند. اهل بيت من در اين صحرا كسى را نمى شناسند، منطقه را بلد نيستند، هر فردى از شما با يكى از اهل بيت من خارج شود و برود، من اينجا هودم هستم تنها.(344) چرا؟ رهبرى كه مى خواهد از ناراحتى و نارضايتى مردم استفاده كند كه چنين حرفى نمى زند. همه اش از تكليف شرعى مى گويد. البته تكليف شرعى هم بود و امام حسين از گفتن آن نيز غفلت نكرد، اما مى خواست آن تكليف شرعى را در نهايت آزادى و آگاهى انجام بدهند. خواست به آنها بگويد: دشمن ، شما را محصور نكرده ، از ناحيه دشمن اجبار نداريد. اگر از تاريكى شب استفاده كنيد و برويد، كسى مزاحمتان نمى شود. دوست هم شما را مجبور نمى كند. من بيعت خودم را از شما برداشتم . اگر فكر مى كنيد كه مساءله بيعت براى شما تعهد و اجبار به وجود آورده است ، بيعت را هم برداشتم . يعنى فقط انتخاب و آزادى . بايد در نهايت آگاهى و آزادى و بدون اينكه كوچكترين احساس اجبارى از ناحيه دشمن يا دوست بكنيد، مرا انتخاب كنيد.(345) 338- عظمت نهضت كربلا داستان كربلا در هزار و دويست سال پيش روى صفحه كتاب آمده ، يك وقتى آمده كه كسى فكر نمى كرده كه اين حادثه اين قدر گسترش پيدا خواهد كرد. متن تاريخ حادثه گويى اساسا براى يك نمايشنامه نوشته شده است ، شبه پذير است ، گويى دستور نداده اند كه آنرا براى صحنه بودن بسازند. شهادت هاى فجيع ما زياد داريم ولى اين داستان به اين شكل آيا مى تواند تصادف باشد و تعمد نباشد و ابا عبدالله به اين مطلب توجه نكرده باشد؟ من نمى دانم ، ولى بالاخره قضيه اين طور است و باور هم نمى كنم كه تعمدى در كار نباشد.(346) 339- نگاهى به حادثه كربلا حادثه كربلا يك جنايت و يك تراژدى است ، يك مصيبت است ، يك رثاء است . اين صفحه را كه نگاه مى كنيم ، در آن ، كشتن بيگناه مى بينيم ، كشتن جوان مى بينيم ، شير خوار مى بينيم ، اسب بر بدن مرده تاختن مى بينيم ، آب ندادن به يك انسان مى بينيم ، زن و بچه را شلاق زده مى بينيم ، آب ندادن به يك انسان مى بينيم ، اسير را بر شتر بى جهاز سوار كردن مى بينيم ، از اين نظر قهرمان حادثه كيست ؟ واضح است وقتى كه حادثه را از جنبه جنايى نگاه كنيم ، آنكه مى خورد قهرمان نيست ، آن بيچاره مظلوم است . قهرمان حادثه در اين نگاه يزيد بن معاويه است ، عبيدالله بن زياد است ، عمر سعد است ، شمر ذى الجوشن است ، خولى است و يك عده ديگر. لذا وقتى كه صفحه سياه اين تاريخ را مطالعه مى كنيم ، فقط جنايت و رثاء بشريت را پس مى بينيم . پس اگر بخواهيم شعر بگوييم چه بايد بگوييم ؟ بايد مرثيه بگوييم و غير از مرثيه گفتن چيز ديگرى نيست كه بگوييم . بايد بگوييم : ز آن تشنگان هنوز به عيوق مى رسد فرياد العطش ز بيابان كربلا امام آيا تاريخچه عاشورا فقط همين مصيبت است و چيز ديگرى نيست ؟ اشتباه ما همين است . اين تاريخچه يك صفحه هم دارد كه قهرمان آن صفحه ديگر پسر معاويه نيست ، پسر زياد نيست ، پسر سعد نيست ، شمر نيست . در آنجا قهرمان حسين است . در آن صفحه ، ديگر جنايت نيست ، تراژدى نيست ، بلكه حماسه است ، افتخار و نورانيت است ، تجلى حقيقت و انسانيت است ، تجلى حق پرستى است . آن صفحه را كه نگاه كنيم ، مى گوييم بشريت حق دارد به خودش ببالد. اما وقتى صفحه سياهش را مطالعه مى كنيم مى بينيم كه بشريت سر افكنده است و خودش را مصداق آن آيه مى بيند كه مى فرمايد: قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك مسلما جبرئيل امين در مقابل اعلام خدا كه فرمود: انى جاعل فى الارض خليفه سوالى نمى كند، بلكه آن دسته از فرشتگان كه فقط صفحه سياه بشريت را مى ديدند و صفحه ديگر آنرا نمى ديدند، از خدا اين سوال را كردند كه : آيا مى خواهى كسانى را در زمين قرار دهى كه فساد كنند و خونها بريزند؟ و خدا در جواب آنها فرمود: انى اعلم ما لا تعلمون ؛ من مى دانم چيزى را كه شما نمى دانيد. آن صفحه ، صفحه اى است كه ملك اعتراض مى كند؛ بشر سرافكنده است و اين صفحه صفحه اى است كه بشريت به آن افتخار مى كند. چرا بايد حادثه كربلا را هميشه از نظر صفحه سياهش مطالعه كنيم ؟ و چرا بايد هميشه جنايت هاى كربلا گفته شود؟ چرا هميشه بايد حسين بن على از آن جنبه اى كه مورد جنايت جانيان است مورد مطالعه ما قرار بگيرد؟ چرا شعارهايى كه به نام حسين بن على مى دهيم و مى نويسيم ، از صفحه تاريك عاشورا گرفته شود؟ چرا ما صفحه نورانى اين داستان را كمتر مطالعه مى كنيم ، در حالى كه جنبه حماسى اين داستان صد برابر جنبه جنايى آن مى چربد، و نورانيت اين حادثه بر تاريكى آن خيلى مى چربد پس بايد اعتراف كنيم كه يكى از جانى هاى بر حسين بن على ما هستيم كه از اين تاريخچه فقط يك صفحه اش را مى خوانيم ، و صفحه ديگرش را نمى خوانيم . جانى هاى بر امام حسين آنها هستند كه اين تاريخچه را از نظر هدف منحرف كرده و مى كنند.(347) 340- انواع نهضت ها ممكن است نهضتى تك معنى و تك مقصد باشد و ممكن است به اصطلاح متشابه باشد، يعنى در آن واحد مقصدها و هدف هاى مختلف داشته باشد، گو اين كه همه آن هدف ها بازگشتشان به يك هدف اصلى باشد. يك نهضت مى تواند در آن واحد داراى جنبه ها و ابعاد مختلف بوده باشد. (348) 341- انگيزه بيعت نهضت امام حسين عليه السلام يك نهضت چند مقصدى و چند جانبه اى و چند بعدى است . و علت اينكه تفاسير و تعابير مختلفى در مورد اين نهضت شده است ، محاذى بودن عناصر دخيل در آن است . ما وقتى كه از جنبه بعضى عوامل و عناصر به اين نهضت نگاه مى كنيم ، مى بينيم صرفا جنبه تمرد و عدم تسليم در مقابل قدرتهاى جابره و تقاضاهاى ناصحيح قدرت حاكم وقت دارد. از اين نظر، اين نهضت يك نفى ، نه و عدم تسليم است . آن جنبه اين است كه همه مى دانيم بعد از مردن معاويه و جانشين شدن يزيد و پس از آن همه توطئه هايى كه براى اين كار چيدند، يزيد لازم ديد از چند نفر از شخصيت هاى بزرگ جهان اسلام و در راءس آنها وجود مقدس حسن بن على عليه السلام كسى كه از او خيلى حساب مى برد، بيعت بگيرد تا اين بيعت سبب خاموشى همه مردم بشود و در واقع تعهدى از حسين بن على عليه السلام در مورد خودش بگيرد.(349) 342- شرايط سه گانه عظمت نهضت مى دانيم كه امام حسين نهضتى كرده است كه شرايط سه گانه عظمت را دارا بوده است : الف - مقدس بودن هدف و شخصى نبودن آن ، به خاطر انسانيت بودن آن تواءم يا فداكارى و گذشت از منافع فردى بوده است به همين دليل بشريت اينگونه افراد را كه مرز ميان خود و ديگران را شكسته اند از خود مى داند و خود را از آنها مى داند، او را فداى امت و مصالح امت مى بيند. ب - اينكه تواءم بوده با يك بصيرت قوى و نافذ، و آنچه ديگران در ظاهر نمى ديدند، او در خشت خام مى ديده است . به عبارت ديگر از محيط خودش پيش بود. ج - اينكه نورى بوده كه در ميان يك ظلمت كامل درخشيده است . (350) 343- عوامل ارزشى نهضت بسيارى از عوامل ها، ارزش دهنده به يك نهضت است . نهضت ها خيلى با هم فرق مى كنند. اگر روح عصبت در آن باشد، روح به اصطلاح خاكى پرستى در آن باشد، يك ارزش به نهضت مى دهد؛ و اگر روح هاى معنوى و انسانى و الهى داشته باشد، ارزش ديگرى به آن مى دهد. هر سه عامل دخيل در نهضت حسينى به اين نهضت ارزش داد، بالخصوص عامل سوم .ولى گاهى آن كسى كه اين ارزش به او تعلق دارد، يك وضعى پيدا مى كند كه به اين ارزش ، ارزش مى دهد. همچنان كه آن ارزش ، او را صاحب ارزش مى كند، او هم شاءن اين ارزش را بالا مى برد. چنانكه يك مرد روحانى وقتى كه لباس روحانيت را مى پوشد، واقعا اين لباس براى او افتخار است ، بايد افتخار كند كه اين لباس را به او پوشانيده اند و روحانيون حقيقى هم او را قبول دارند، ولى يك كسى كارش را در انجام وظايف روحانيت ، در علم و تقوا و عمل به جايى مى رساند كه او افتخار اين لباس مى شود. مى گوييم لباس روحانيت آن لباسى است كه فلان كسى هم دارد، لباسى است كه او پوشيده است .(351) 344- عوامل گوناگون حادثه كربلا در جريان حادثه كربلا عوامل گوناگونى دخالت داشته است ، يعنى انگيزه هاى متعددى براى امام در كار بوده است كه همين جهت از طرفى توضيح و تشريح ماهيت اين قيام را دشوار مى سازد؛ زيرا آنچه از امام ظاهر شده كه اظهار نظر كنندگان ، گيج و گنگ بشوند و ضد و نقيض اظهار نظر كنند؛ و از طرف ديگر به اين قيام جنبه هاى مختلف مى دهد و در حقيقت از هر جنبه اى ماهيت خاصى دارد.(352) 345- ماهيت قيام حسينى حادثه عاشورا چه نوع حادثه اى است و از چه مقوله است ؟ آيا از نظر اجتماعى يك انفجار بدون هدف بود، مانند بسيارى از انفجارها كه در اثر فشار ظلم و تشديد سختگيرى ها رخ مى دهد احيانا به وضع موجود كمك مى كند، و يا يك تصميم آگاهانه و هوشيارانه نسبت به اوضاع و احوال موجود نسبت به آثار و نتايج اين حركت بود؟ و در صورت دوم آيا يك قيام و نهضت و انقلاب مقدس بود يا دفاع ؟ آيا كارى بود كه از طرف امام شروع شد و حكومت وقت مى خواست آن را سركوب كند، و يا او از طرف حكومت وقت مورد تجاوز قرار گرفت و او به جاى سكوت و تسليم ، شرافتمندانه از خود دفاع كرد؟ و عبارت ديگر آيا چيزى از سنخ تقوا در جامعه بود و مظهر يك تقواى بزرگ در حد دادن جان بود، يا مظهر يك احساس و عصيان و قيام مقدس ؟ آيا از نوع حفظ و اثبات خود بود يا از نوع نفى و انكار جبهه مخالف ؟ (353) بنابراين فرض اول ناچار اهدافى داشت اجتماعى و اصولى ؛ و بنابر فرض دوم هدفش جز حفظ شرف و حيثيت انسانى خود نبود؛ و بنابر اين كه از نوع انقلاب و قيام ابتدايى بود، آيا مبناى اين انقلاب صرفا دعوت مردم كوفه بود كه اگر مردم كوفه دعوت نمى كردند قيام نمى كرد (و قهرا پس از اطلاع از عقب نشينى مردم كوفه در صدد كنار آمدن و سكوت بود) يا مبناى ديگرى جز دعوت مردم كوفه داشت و فرضا مردم كوفه دعوت نمى كردند، او در صدد اعتراض و مخالفت بود هر چند به قيمت جانش تمام شود؟ (354) 346- نمايشگاه كربلا درزمان ما معمول است كه كشورها نمايشگاه صنايع درست مى كنند و گاهى نمايشگاه جهانى از همه كشورهاى دنيا درست مى كنند. ظاهرا در هر شصت سال يك بار تمام دنيا يك نمايشگاه ترتيب مى دهند. گويند: برج ايفل يادگار يك نمايشگاهى است كه در شصت و اند سال پيش ساخته شده . در سه چهار سال پيش نيز نمايشگاهى در بروكسل ترتيب دادند كه از همه كشورهاى شرق و غرب در آن جا جمع شده بودند و مردم از همه دنيا به آنجا رفتند. منظور از اين نمايشگاه نشان دادن محصولات فكرى و عملى بشر است . در آنجا انسان عظمت فكر و فعاليت و مقدار هنرنمايى بشر را مى فهمد. در آنجا همه چيز را مى آورند از سوزن تا نمونه كارخانه هاى عظيم . صحنه كربلا را مى توان تشبيه كرد به يك نمايشگاه ، ولى نه نمايشگاه علم و صنعت ، بلكه نمايشگاه معنويت و معرفت . در اين نمايشگاه ، انسان مى تواند به عظمت قدرت اخلاقى و روحى و معنوى بشر پى برد و بفهمد تا چه اندازه بشر با گذشت و فداكار و آزاد مرد و خدا پرست و حق خواه و حق پرست مى شود، معانى صبر و رضا و تسليم و شجاعت و مروت و كرم و بزرگوارى تا چه اندازه قدرت ظهور و بروز دارد. معمولا اهل منبر وقتى كه مى خواهد قضيه كربلا را بزرگ كنند جنبه فاجعه و ظلم و ستمها را بزرگ مى كنند، در جستجوى پيدا كردن و حتى جعل كردن فاجعه هايى هستند، با بيان هاى مختلف و تشبيهات و مجسم ساختن ها جنبه فاجعه بودن را تقويت مى كنند و حال آنكه ما بايد از خود بپرسيم بزرگى حادثه كربلا از چه نظر است ؟ آيا از نظر فجيع بودنم است ؟ قطعا اين فاجعه ، فاجعه كم نظيرى است ، چنانكه ابو ريحان بيرونى در الاثار الباقيه به نقل نفس المهموم گفته و همچنين ديگران ، ولى فاجعه عظيم و شايد عظيم تر از اين در دنيا زياد بوده . خود فاجعه مدينه كمتر از فاجعه كربلا نبوده . عظمت مطلب از لحاظ سيد الشهداء و ياران آن حضرت است نه از لحاظ ابن زياد و ابن سعد و اتباع و اشياع آنها، عظمت سعادت است نه عظمت شقاوت . كربلا بيش از آن اندازه كه نمايشگاه شقاوت و بدى و ظهور پليدى بشر باشد، نمايشگاه روحانيت و معنويت و اخلاقى عالى و انسانيت است ، ولى اهل منبر كمتر به آن جنبه توجه دارند؛ و به عبارت ديگر در اين قضيه از آن جنبه بايد نگاه كرد كه ابا عبدالله و ابا الفضل و زينب قهرمان داستانند نه از آن جهت كه شمر و سنان قهرمان داستانند.(355) 347- نمايشگاه آخرتى حادثه كربلا خودش يك نمايش از سربازان اسلام است ، اما نه نمايشى كه صرفا نمايش يعنى صورت سازى باشد، آدمكهايى درست بكنند و صورتى بسازند، ولى در واقع حقيقت نداشته باشد. مثلا فرض كنيد آيه : ان الله اشترى من المؤ منين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه در حادثه كربلا، خودش را در عمل نشان مى دهد.(356) 348- دو صفحه كربلا حادثه عاشورا و تاريخچه كربلا دو صفحه دارد، يك صفحه سفيد و نورانى و يك صفحه تاريك ، سياه و ظلمانى كه هر دو صفحه اش يا بى نظير است و يا كم نظير. اما صفحه سياه و تاريكش از آن نظر سياه و تاريك است كه در آن فقط جنايت بى نظير و يا كم نظير مى بينيم .(357) 349- رثاء براى نورانى ترين صفحه تاريخ اگر صفحه نورانى تاريخ حسينى را ما خوانديم ، آن وقت از جنبه دثائش مى توانيم استفاده بكنيم و گرنه بيهوده است . خيال مى كنيم حسين بن على در آن دنيا منتظر است كه مردم برايش دلسوزى كنند يا العياذ بالله حضرت زهرا (س ) بعد از هزار و سيصد سال ، آن هم در جوار رحمت الهى ، منتظر است كه چهار تا آدم فكسنى براى او گريه بكنند تا تسلى خاطر پيدا كند. (358) 350- برداشتهاى عاشورا ما مى بينيم در طول تاريخ ، برداشتها از حادثه كربلا خيلى متفاوت بوده است . قبلا اشاره كردم كه مثلا برداشت دعبل خزاعى از شعراى معاصر حضرت رضا عليه السلام ، برداشت كميت اسدى از شعراى معاصر امام سجاد و امام باقر عليه السلام با برداشت مثلا محتشم كاشانى يا سامانى و يا صفى عليشاه متفاوت است ، آنها يك جور برداشت كرده اند، محتشم جود ديگرى برداشت كرده است ، سامانى جور ديگرى برداشت دارد، صفى عليشاه طور ديگرى و اقبال لاهورى به گونه اى ديگر.اين چگونه است ؟ به نظر من همه اينها، برداشتهاى صحيح است (البته برداشتهاى غلط هم وجود دارد، با برداشت هاى غلط كارى نداريم ) ولى ناقص است ، صحيح است ولى كامل نيست صحيح است يعنى غلط و دروغ نيست ، ولى يك جنبه آن است . (359) 351- نوع نگرش ها بر عاشورا برداشت امثال دعبل خزاعى از نهضت ابا عبدالله ، به تناسب زمان ، فقط جنبه هاى پرخاشگرى آن است . برداشت محتشم كاشانى جنبه هاى تاءثير آميز، وقت آور و گريه آور است . برداشت عمان سامانى يا صفى عليشاه از اين نهضت ، برداشتهاى عرفانى ، عشق الهى ، محبت الهى و پاكبازى در راه حق است كه اساسى ترين جنبه هاى قيام حسينى جنبه پاكبازى او در راه حق است . همه اين برداشتها درست است ، ولى به عنوان يكى از جنبه ها، او كه از جنبه حماسى گفته ، او كه از جنبه اخلاقى گفته است ، او كه از جنبه پند و اندرز گفته است ، همه درست گفته اند، ولى برداشت هر يك ، از يك جنبه و عضو اين نهضت است نه از تمام اندام آن . (360) 352- تجسم اسلام راستين قرآن كريم در عين اينكه شعر نيست آهنگ پذير است ، آن هم آهنگ هاى مختلف ، آن هم هر آهنگى متناسب با آياتى و متناسب با معانى آن آيات - آن چنان كه طه حسين در مرآه الاسلام (آئينه اسلام ، ترجمه مرحوم آيتى ) بيان كرده است - جريان حادثه كربلا نيز شبيه پذير يعنى نمايش پذير است و سوژه فراوان دارد و با اينكه يك حادثه واقعى و طبيعى است ، آنچنان صورت گرفته كه گويى خواسته اند با آن يك نمايشنامه تهيه كنند. اكنون مى گوييم اين پرسوژه بودن و شبيه پذير بودن معلول يك چيز ديگر است و آن اين است كه گويى در حادثه كربلا بنا بوده است كه اسلام در همه ابعادش و همه جنبه هايش تجلى كند و به عبارت ديگر عملا و واقعه - نه ظاهرا و براى تماشاى ديگران - تجسم داده شود و به مرحله عمل در آيد.(361) 353- پستى در حق امام حسين (ع ) روضه اى را كه مرحوم عالم بزرگوار دوست بسيار بسيار عزيز و گرانبهاى ما و شما نارمكى ها كه حدود ده سال پيش از دست ما رفت ، مرحوم آيتى رضوان الله تعالى عليه شنيدم يا در كتابش خواندم به ياد مى آيد. اين مرد مى گفت : جنگ كربلا با يك تير شروع شد و با يك تير خاتمه يافت . با تيرى كه عمر سعد انداخت شروع شد. آيا مى دانيد با چه تيرى خاتمه پيدا كرد، يعنى از جنبه دو طرفى خارج شد و بعد از آن يك طرفه شد؟ ابا عبدالله در وسط صحنه ايستاده بود، پس از آنكه كروفرهاى زيادى كرده و خسته شده بود. ناگهان سنگى به پيشانى مباركش اصابت كرد، پيراهنش را بالا زد تا خون را از جبينش پاك كند كه در همان حال تيز زهر آلود و سه شعبه اى به سينه مباركش وارد شد. كار مبارزه حسين عليه السلام در آنجا پايان يافت . و ديدند حسين عليه السلام ديگر شعار جنگى نمى دهد و مخاطب او فقط حوايش است : بسم الله و بالله وعلى مله رسول الله غرض اين است كه اولين تيرى كه رها شد، به وسيله عمر سعد بود. بعد هم ديگر تير مانند باران به طرف اصحاب ابا عبدالله آمد. اينها هم مردانگى كردند؛ يك پا را خواباندند روى زمين و پاى ديگر را بلند كردند و هر چه تير در چله كمان داشتند انداختند و تعداد زيادى از دشمن را به خاك افكندند. عده اى از اصحاب ابا عبدالله در اين تير اندازى عمومى شهيد شدند. بعد جنگ تن به تن شروع شد كه احتياج به زمان داشت . دو طرف حاضر شدند براى جنگ تن به تن . مردى از اصحاب ابا عبدالله مى رفت ، از آنها هم مى آمدند و در همه موارد هم آن روح ايمان پيروز مى شد و گاهى پنج نفر، ده نفر را از ميان مى برد.(362) فصل چهاردهم : ويژگيهاى مكتب حسينى 354- راه نجات امت بدون شك مكتب حسينى راه نجات اين امت است ؛ زيرا علت مبقيه دين ، امر به معروف و نهى از منكر است و اين دو به معنى وسيع آنها يعنى تشويق و ترويج معروف و مبارزه با منكرات بستگى پيدا كرده با حسين عليه السلام تا آنجا كه به قول بعضى ها اسلام نبوى الحدوث و حسينى البقاء است .(363) 355- مكتب مصلح سازى هر بارتسپنسر به نقل فروغى مى گويد: بزرگ ترين آرمان نيكان اين است كه در آدم سازى شركت كنند، يعنى مكتب صالح سازى بياورند. مكتب حسين عليه السلام نه تنها مكتب گناهكار سازى (نبود) از صالح سازى هم بالاتر بود، مكتب مصلح سازى است .(364) 356- كرسى حسين بدون شك مكتب حسينى راه نجات اين امن است ؛ زيرا كرسى حسين كرسى امر به معروف و نهى از منكر است . آنچنان كه از سوره شعرا بر مى آيد ظهور پيغمبران در فترت ها به علت شيوع مفاسد بوده است .ولى مى بينيم مكتب زنده حسين زنده حسين ، ظهور حسين است در همه اعصار، يعنى در هر سال و هر محرم امام حسين به صورت يك مصلح عالى ظهور مى كند و اين فرياد را به گوش مى رساند: الا ترون ان الحق لا يعمل به ... يا اينكه : الموت اولى من ركوب العار... به امام حسين منسوب است : سبقت العالمين الى المعالى بحسن خليفه و علو همه و لاح بحكمى نورالمهدى فى دياجى من ليالى مدلهمه يريد الجاحدون ليطفئوه و ياءبى الله الا ان يتمه (365)(366) 357- سه مرحله شهادت امام حسين سه مرحله شهادت دارد: شهادت تن به دست يزيديان ، شهادت شهرت و سمعه و نام نيك به دست بعدى ها بالاخص متوكل عباسى ، و شهادت هدف به دست اهل منبر، سومى بزرگترين مرحله شهادت است و جمله اى كه زينب به يزيد فرمود: كد كيدك واسع سعيك ... شامل هر سه دسته مى شود. مكتب امام حسين ، مكتب گناهكار سازى نيست ، بلكه ادامه مكتب انبيا است كه در سوره شعراء ذكر شده و با تجديد ذكرش در هر سال و هر وقت بايد به صورت زنده اى باقى بماند؛ زيرا نبوت ختم شده و اين مكتب به منزله منبع وحى و الهام انبياء است ؛ يعنى به پيغمبران وحى مى شده از طرف خدا كه در مواقع لازم قيام كنند، حالا مكتب حسينى بايد وحى كننده والهام دهنده مردان بزرگ باشد كه بعدها به صورت مصلحين قيام مى كنند نه به صورت انبياء؛ زيرا نبوت ختم شده .(367) 358- مكتب منطق و احساس بدون شك مكتب امام حسين منطق و فلسفه دارد، درس است و بايد آموخت ، اما اگر ما دائما اين مكتب را سرفا به صورت يك مكتب فكرى بازگو بكنيم حرارت و جوشش گرفته مى شود و اساسا كهنه مى شود. اين ، بسيار نظر بزرگ و عميقانه اى بوده است ، يك دور انديشى فوق العاده عجيب و معصومانه اى بوده است كه گفته اند: براى هميشه اين چاشنى را شما از دست ندهيد، چاشتى عاطفه ، ذكر مصيبت حسين بن على عليه السلام ، يا اميرالمؤ منين يا امام حسن ، يا ائمه ديگر و يا حضرت زهرا عليها سلام . اين چاشنى عاطفه را ما حفظ و نگهدارى بكنيم .(368) 359- از بين بردن مكتب نه مقبره ! متوكل دستور داد قبر حسين بن على را آب ببندند و كسى نرود به زيارت حسين بن على ؛ اگر كسى مى رود دستش را ببرند، اگر كسى اسم حسين بن على را ببرد چنين و چنان بكنند. لابد خيال مى كنيد اين آدم يعنى متوكل فقط گرفتار يك عقده روحى بود، يك دشمنى و يك كينه بى منطق با نام حسين بن على داشت .نه آقا، آن روز نام حسين بن على در اثر توصيه و تاءكيدهاى ائمه به عزادارى ، و در اثر به وجود آمدن امثال كميت ها و دعبل بن على ها، پدر متوكل را در مى آورد. متوكل مى ديد هر يك از اينها به اندازه يك سپاه عليه او ماءثر هستند، مى ديد نام حسين مرده از خود حسين زنده براى او و امثال او كمتر مزاحم نيست . چون ائمه دين در اثر توصيه و دستورها نگذشتند حسين بن على بميرد، به صورت يك فكر، به صورت يك ايده ، به صورت يك عقيده مبارزه با ظلم ، حسين را زنده نگه داشتند. متوكل هم در حساب خودش خوب حساب كرده بود، حساب كرده بود بلكه بتواند اين فكر را و اين ذكر با و اين ايده را و اين عقيده را از بين ببرد، و الا خيلى هم آدم عاقلى بود، آدم مقدس مآبى هم بود، هيچ عقده روحى و شخصى نداشت درباره حسين بن على ، ولى مى ديد حسين با همين مرثيه خوانى ها به صورت يك مكتب در آمده است كه ديگر متوكل نمى تواند متوكل باشد.(369) 360- حسين يك مكتب است حسين را يك روز كشتند و سر او را از بدن جدا كردند، اما حسين كه فقط اين تن نيست ، حسين كه مثل من و شما نيست ، حسين يك مكتب است و بعد از مرگش زنده تر مى شود. دستگاه بنى اميه خيال كرد كه حسين را كشت و تمام شد، ولى بعد فهميد كه مرده حسين از زنده حسين مزاحم تر است .(370) 361- بنيانگزار مكتب امام حسين مكتب به وجود آورد، ولى مكتب عملى اسلامى ، مكتب او همان مكتب اسلام است . (آنچه ) مكتب اسلام بيان كرد، حسين عمل كرد.(371) 362- مكتب نمونه حسين (ع ) آنها كه توصيه كردند كه عزاى حسين بن على بايد زنده بماند، براى اين بود كه هدف حسين بن على مقدس بود. حسين بن على يك مكتب به وجود آورد، مى خواستند مكتبش زنده بماند. هرگز نمونه اى از يك مكتب عملى در دنيا پيدا نمى كنيد كه نظير مكتب حسين بن على عليه السلام باشد. اگر شما نمونه حسين بن على را پيدا كرديد آن وقت بگوييد چرا ما هر سال بايد ياد او را تجديد كنيم .(372) فصل پانزدهم : درس هاى نهضت عاشورا 363- حسين (ع ) معلم بشريت حسن بن على درس غيرت به مردم داد، درس تحمل و بردبارى به مردم داد، درس تحمل شدايد و سختى ها به مردم داد، اينها براى ملت مسلمان درس هاى بسيار بزرگى بود، پس اينكه مى گويند: حسين بن على چه كرد و چطور شد كه دين اسلام زنده شد، جوابش همين است ؟ حسين بن على روح تازه دميد، خونها را به جوش آورد، غيرتها بار تحريك كرد، عشق و ايده آل به مردم داد، حس استغناء در مردم به وجود آورد، درس صبر و تحمل و بردبارى و مقاومت و ايستادگى در مقابل شدايد به مردم داد، ترس را ريخت ، همان مردمى كه تا آن مقدار مى ترسيدند، تبديل به يك عده مردم شجاع و دلاور شدند، (373) 364- درس زندگى همراه عزت مى آييم روز عاشورا، مى بينيم تا آخرين لحظات حيات حسين عليه السلام مكرمت و بزرگوارى ؛ يعنى همان محور اخلاق اسلامى ، محور تربيت اسلامى در كلمات او وجود دارد. در جواب فرستاده ابن زياد مى گويد: لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد؛ من مانند يك آدم پست و دست به دست شما نمى دهم ، مانند يك بنده و برده هرگز نمى آيم اقرار بكنم كه من اشتباه كردم ، چنين چيزى محال است ، بالاتر از اين در همان حالى كه دارد مى جنگد؛ يعنى در حالى كه تمام اصحابش كشته شده اند، تمام نزديكان و اقاربش شهيد شده اند، كشته هاى فرزندان رشيدش را در مقابل چشمش مى بيند، برادرانش را قلم شده در مقابل چشمش مى بيند و به چشم دل مى بيند كه تا چند ساعت ديگر مى ريزند در خيام حرمش و اهل بيتش را هم اسير مى كنند، در عين حال در همان حال كه مى جنگد شعار مى دهد، شعار حكومت سيادت و آقايى ، اما نه آقايى به معنى اينكه من بايد رئيس باشم و تو مرئوس (بلكه به اين معنى كه ) من آقايى هستم كه آقاييم به من اجازه نمى دهد كه به يك صفت پست تن بدهم : الموت خير من ركوب العار والعار اولى من دخول النار (374) 365- درس ظلم ستيزى امام حسين عليه السلام در كمال صراحت فرمود: اسلام دينى است كه به هيچ مؤ منى (حتى نفرموده به امام ) اجازه نمى دهد كه در مقابل ظلم ، سبم ، مفاسد و گناه بى تفاوت بماند.(375) 366- درس ايجاد حس قهرمانى اينكه من تاءكيد مى كنم كه حماسه حسينى و حادثه كربلا و عاشورا را بايد بيشتر از اين مورد استناد ما قرار بگيرد، به خاطر همين درس هاى بزرگى است كه اين قيام مى تواند به ما بياموزد. من مخالف رثاء و مرثيه نيستم ، ولى مى گويم اين رثاء و مرثيه بايد به شكلى باشد كه در عين حال آن حس قهرمانى حسينى را در وجود ما تحريك و احياء بكند.(376) 367- درس عدالت و آزادى خواهى در رثاى قهرمان بگرييد، براى اينكه احساسات قهرمانى پيدا كنيد، براى اينكه پرتوى از روح قهرمان در روح شما پيدا شود و شما هم تا اندازه اى نسبت به حق و حقيقت غيرت پيدا كنيد، شما هم عدالت خواه بشويد، شما هم با ظلم و ظالم نبرد بكنيد، شما هم آزاديخواه باشيد، براى آزارى احترام قائل باشيد، شما هم سرتان بشود كه عزت نفس يعنى چه ؟ شرف و انسانيت يعنى چه ؟ كرامت يعنى چه ؟ (377) 368- درس آزادى روح حسن فرزند پيغمبر است . او وقتى ايمان خود را به تعليمات پيغمبر نشان مى دهد، پيغمبر جلوه مى كند، پيغمبر متجلى مى شود، آن چيزهايى كه بشر هميشه به زبان مى آورد، ولى در عمل او كمتر ديده مى شود در وجود حسين ديده مى شود. چطور روح بشر اين مقدار شكست ناپذير مى شود؟ سبحان الله ! بشر به كجا مى رسد، روح بشر چقدر شكست ناپذير بايد باشد كه بدنش قطعه قطعه مى شود، جوانانش جلوى چشمش قلم قلم مى شوند، در منتهى درجه تشنه مى شود و حتى به آسمان كه نگاه مى كند، به نظرش تيره و تار است ، خاندانش را مى بيند كه اسير مى شوند هر چه داشته از دست داده است ، ولى يك چيز براى او باقى مانده و آن روحش است . هرگز روحش شكست نمى خورد.(378) 369- روز درس از عاشورا روز عاشورا است . روز معراج حسين بن على عليه السلام است . روزى است كه ما بايد از روح حسين ، از غيرت حسين ، از مقاومت حسين ، از شجاعت و دليرى حسين ، از روشن بينى حسين پرتوى بگيريم ، بلكه ما هم ذره اى آدم شويم ، بيدار شويم . 370- ظهور هر ساله حسين داشتان امام حسين بك سوژه است براى عالم اسلام و يك نوع تجديد حيات امر به معروف و نهى از منكر است ، يك نوع ظهورى است كه هما ساله سيدالشهداء در مظهر خطبا و گويندگان و يا در مظهر مصلحين و انقلابيون صالح مى كند.(379) 371- درس اقامه امر به معروف و نهى از منكر اين خطابه و منبر كه الان در ميان ما شايع است ، مولود حادثه عاشورا و توصيه ائمه اطهار به اقامه عزاى سيد الشهداء است ، از بركات عزادارى سيد الشهداء است . اشخاص عاقل و فهميده و متدين گفتند: حالا كه مجالسى به نام سيد الشهداء عليه السلام تشكيل مى شود، حالا كه مردم به نام امام حسين جمع ميشوند، چرا ما به اين وسيله از يك اصل ديگر استفاده نكنيم ؟ چرا ضمنا اصل ديگرى را اجرا نكنيم ؟ و آن ، اصل امر به معروف و نهى از منكر است . لهذا حسين بن على صاحب دو كرسى شد: يك كرسى مرثيه خوانى و كرسى ابراز احساسات به سود مظلوم و عليه ظالم ، كه اگر به طرز صحيحى اجرا شود آن هم آثار عظيم دارد كه قبلا عرض كردم ، و ديگر كرسى . امر به معروف و نهى از منكر. در اين كشور آنچه ارشاد و هدايت به امر به معروف و نهى از منكر قولى و زبانى مى شود با نام مقدس حين بن على مى شود و چه كار خوبى و چه سنت خوبى بوده كه به عمل آمده است ، چه خوب كردند كه كرسى حسين بن على را ضمنا كرسى امر به معروف و تعليمات اصولى دين و فروع دين قرار دادند، از احساسات مردم نسبت به حسين بن على كه احساسات واقعى است استفاده خوب كردند، مردم آنقدر كه به نام حسين بن على جمع مى شوند به نام ديگرى جمع نمى شوند. خوب استفاده كردند كه چنين سنتى را بر قرار كردند.(380) 372- تنفر بشر از زشتى ها اين چيست در بشر؟ اين ، چه حسين در بشر؟ اين ، مظهر انسانيت و نمايشگر اصالت انسانيت است . به طور كلى حس تحسين نسبت به نيكان و حس تنفر نسبت به بدان ، و لو اينكه در زمانهاى گذشته بوده اند، چيست ؟ وقتى كه نام يزيد و شمر را پيش ما مى برند با آن جنايت هايى كه مرتكب شده اند و از آن طرف نام شهيدان كربلا را براى ما ذكر مى كنند با آن فداكارى هايى كه انجام داده اند، در خودمان يك حس تنفر نسبت به دسته اول و يك حس اعجاب و احترام نسبت به دسته دوم پيدا مى كنيم ، اين چيست ؟ آيا واقعا باز مساءله طبقه است ؛ ما فكر مى كنيم ، خودمان را در طبقه شهيدان كربلا مى بينيم و دشمنانمان را در آن دسته ديگر، و اين حس تنفر از يزيد و شمر همان حس تنفرى است كه از دشمن خودمان داريم ، ولى آنرا متوجه آنها مى كنيم و آن حس احترامى كه نسبت به شهيدان كربلا داريم ، همان ترحمى است كه به خودمان داريم يعنى همان تمايلى است كه به خودمان داريم ؛ و به اين صورت بيان مى كنيم ؟ اگر اين طور است ، پس آنكسى هم كه او را دشمن خودت و ستمگر نسبت به خودت حساب مى كنى به تو هيچ فرق ندارد. چون او هم (مطابق اين طرز تفكر) حق دارد كه مثلا از يزيد و شمر تحسين بكند و به آنها احترام بگذارد و از شهيدان كربلا تنفر داشته باشد؛ زيرا او هم خودش را كنار هم طبقه خود مى گذارد و به حكم همان حسى كه تو از دسته اول تنفر پيدا مى كردى و نسبت به دسته دوم تحسين و اعجاب داشتى او بر عكس ، نسبت به آنكه تو تنفر دارى ، تحسين دارد و نسبت به آنكه تو تحسين دارى ، تنفر دارد، (381) 373- نتيجه معرفت به امام وقتى امام را شناختيد و معرفت به امام پيدا كرديد، آنگاه هر چه دلتان مى خواهد عمل صالح انجام دهيد، براى اينكه امام را شناخته اى و مى فهمى چه جور عمل صالح انجام دهى ، شرط قبول عمل را پيدا كرده اى . حالا كه امام شناس شده اى ، حالا كه على شناس شده اى ، حالا كه حسين شناس شده اى ، هر چه مى خواهى عمل خير كن . من كى گفتم وقتى امام را شناختى ، هر فسق و فجورى را كه خواستى انجام بده ؟ (382)

فصل شانزدهم تا بيست و چهارم

فصل شانزدهم : رمز جاودانگى نهضت حسينى 374- فدايى انسانيت وقتى انسان حسين را با اين صفات و خصايل مى شناسد، مى بيند حق است و سزاوار است كه نام او تا ابد زنده بماند، چون حين مال خود نبود، خودش را فداى انسان كرد، فداى اجتماع انسانى كرد، فداى توحيد كرد، فداى عدالت كرد، فداى انسانيت كرد. از اين جهت افراد بشر همه او را دوست مى دارند. وقتى انسان ، ديگرى را مى بيند كه در او هيچ چيزى از خود فردى وجود ندارد و هر چه هست شرافت و انسانيت است ، او را با خودش متحد و يكى مى بيند. 375- حك نام نورانى حسين در دل مؤ منين بسيارى از سلاطين مايل بوده اند كه نامشان و سخنانشان و پيامشان (هر چند پيامى نداشته اند) باقى بماند، لذا آنرا بر لوحه هاى سنگى حك كرده اند كه منم مثلا شاه شاهان ، به ، ايزد نژاد خدايان و امثال اين چرندها. (رجوع شود به تواريخ سنگ نبشته ها) ولى اينها هرگز در دلها و سينه ها ثبت نشده ، اما پيام امام حسين بدون آنكه روى سنگى و يا فلزى حك شود، و با اينكه صرفا روى صفحه لرزان هوا ثبت شد، در سينه ها و دلها حك شد و مانند خطوط نورانى وحى در دل اولياء خدا براى هميشه باقى ماند ان الحسين محبه مكنونه فى قلوب المؤ منين در عالى ترين مقام و مركز احساسى روح ها ثبت شد كه بردن نامش اشك ها را جارى مى سازد؛ و خدامى داند تا كنون چند هزار تن جارى ساخته است . چرا؟ چون نهضتى بود از نظر انگيزه مؤ ثر در وجود امام حسين ، الهى و مافوق شخصى بود.(383) 376- علت طلب يار و ياور امام حسين عليه السلام پيام خود را نه روى سنگى نوشت و نه حجارى كرد، آنچه او گفت در هواى لرزان و در گوش افراد طنين انداخت ، اما در دل ها ثبت شد به طورى كه از دلها گرفتى نيست و خودش كاملا به اين حقيقت آگاه بود، آينده را درست مى ديد كه بعد از اين ، حسين كشته شدنى نيست و هرگز كشته نخواهد شد. شما ببينيد اينها چيست ، آيا مى تواند تصادف باشد؟ نه ، ابا عبدالله در روز عاشورا در آن ساعات و لحظات آخر استغاثه مى كرد؛ يعنى استنصار مى كرد، باز هم يارى مى خواست ، يعنى ياورهايى كه بيايند كشته بشوند، نه ياورهايى كه بيايند نجاتش بدهند. امام حسين ديگر بعد از كشته شدن اصحاب و برادران و فرزندانش بدون شك نمى خواهد زنده بماند، ولى يارى و ياور مى خواست كه باز هم بيايد كشته بشود. (384) اين است كه حضرت : هل من ناصر ينصرنى مى فرمود: صدايشان رسيد به خيمه ها، زن ها گريستند، فرياد گريه شان بلند شد. امام حسين عليه السلام ، برادرشان حضرت ابوالفضل و يك نفر ديگر از اهل بيت را فرستادند، فرمودند: برويد زنها را ساكت كنيد، آنها آمدند و ساكت كردند(385) 377- پيوند انسانهاى مؤ من با حسين ما چرا امروز فدايى حسين هستيم ؟ چون آنچه را پيغمبر فرمود كه : حسين منى و انا من حسين همه ما در خودمان احساس مى كنيم ؛ يعنى حسين را از خود و خود را از حسين جدا نمى بينيم . ما حسين را به صورت يك فرد كه منظورش انجام تقاضاهاى شخصى خود است نمى بينيم . ما او را يك روح كلى مى بينيم كه قبل از وقت در فكر ما بوده ، پس او از ما است و ما از او هستيم ، او از بشريت است و بشريت از اوست ، او با روح ما و سرنوشت ما آميخته است . ما از او و او از ما است .(386) 378- زنده نگاه داشتن نام و ياد حسين (ع ) نظير آنچه كه در حسين بن على در حادثه عاشورا، در آن ابتلاء و مصيبت پيدا شد، از توحيد، از جلوه ايمان ، از جلوه خداشناسى ، از ايمان كامل به جهان ديگر، از رضا و تسليم ، از صبر، از مردانگى ، از طماءنينه نفس ، از ثبات و استقامت ، از عزت و كرامت نفس ، از آزادى خواهى طلبى ، از اينكه در فكر انسانها باشد، از اينكه در خدمت انسانها باشد، اگر در دنيا نمونه اى پيدا كرديد، آن وقت بگوييد چرا ما نام حسين بن على را زنده كنيم ؟ (بديل ندارد، مثل ندارد) زنده كردن نام و نهضت او براى اين است كه پرتوى از روح حسين بن على بر روح ما و شما بتابد. (387) 379- عاشورا، تنديس اسلام وقتى بخواهيم به جامعيت اسلام نظر بيفكنيم ، بايد نگاهى هم به نهضت حسينى بكنيم ، مى بينيم امام حسين عليه السلام ، كليات اسلام را عملا در كربلا به مرحله عمل آورده ، مجسم كرده است ، ولى تجسم زنده و جاندار حقيقى و واقعى ، نه تجسم بى روح ، انسان وقتى در حادثه كربلا تاءمل مى كند، امورى را مى بيند كه دچار حيرت مى شود و مى گويد اينها نمى تواند تصادفى باشد، و سر اينكه ائمه اطهار، اين همه به زنده نگه داشتن و احياى اين خاطره توصيه و تاءكيد كرده و نگهداشته اند حادثه كربلا فراموش شود، اين است كه اين حادثه ، يك اسلام مجسم است ، نگذاريد اين اسلام مجسم فراموش شود. (388) 380- نهضت جاودان تا قيامت اصحاب كه از مدينه با حضرت آمدند خيلى كم بودند شايد به بيست نفر نمى رسيدند، چون يك عده در بين راه جدا شدند و رفتند، بسيارى از آن هفتاد دو نفر در كربلا ملحق شدند و باز بسيارى از آنها از لشكر عمر سعد جدا شده و به سپاه ابا عبدالله ملحق شدند. از جمله ، بعضى از آنها كسانى بودن كه وقتى از كنار اين خيمه عبور مى كردند، صداى زمزمه عالى و زيبايى را مى شنيدند، صداى تلاوت قرآن ، ذكر خدا، ذكر ركوع ، ذكر سوره حمد، سوره ها ديگر، اين صدا، اينها را جذب مى كرد و اثر مى بخشيد، يعنى ابا عبدالله و اصحابش از هرگونه وسيله اى كه از آن بهتر مى شد استفاده كرد، استفاده كردند، تا برسيم به ساير وسائلى كه ابا عبدالله عليه السلام در صحراى كربلا استفاده كرد. خود صحنه ها را ابا عبدالله طورى ترتيب داده است كه گويى براى نمايش تاريخى درست كرده كه تا قيامت به صورت يك نمايش تكان دهنده تاريخى باقى بماند.(389) 381- نهضت قوى امام حسين (ع ) نهضت بليغ ، نهضتى است كه پيامى را كه مى خواهد ده دلها و فكرها و احساسها ابلاغ بكند و برساند، به خوبى برساند. از اين جنبه وقتى نگاه مى كنيم ، مى بينيم كه بليغ ‌تر و رساتر و رساننده تر از نهضت حسينى ، نهضتى در جهان پيدا نمى شود. نهضتى كه شما از يك طرف مى بينيد از نظر ابعاد مكانى جهانى شده است و از طرف ديگر از نظر زمانى بعد از حدود چهارده قرن ، قدرت رسانندگى و قدرت نفوذش نه تنها كاسته نشده ، بلكه افزايش يافته است ، نهضتى است فوق العاده قوى .(390) 382- نور خاموش نا شدنى حسين با تاريخچه حسين ، با نام حسين ، با مرثيه حسين ، ديدند عجب ! قبر حسين هم مصيبتى براى ما شده است ، تصميم گرفتند كه قبرش را از بين ببرند، قبرش را خراب كردند، تمام آثار آن را محو كردند، پستى و بلندى هاى زمين را يكسان كردند، به محل قبر آب انداختند، به طورى كه احدى در آن سرزمين نفهمد كه قبر حسين در كدام نقطه بوده است اما مگر شد؟ حتى روى آوردن مردم به آن بيشتر هم شد.(391) 383- نامى پايدار متوكل يك سر مغنيه دارد، يك وقتى با او كار داشت و سراغ او را گرفت ، گفتند: نيست . گفت : كجاست ؟ گفتند: به مسافرت رفته است ، بعد از مدتى كه آمد، متوكل از او سوال كرد: كجا رفته بودى ؟ جواب داد: براى زيارت به مكه رفته بودم . متوكل گفت : الان كه وقت زيارت مكه نيست ، نه ماه ذى الحجه است كه وقت حج باشد، و نه ماه رجب است كه وقت عمره باشد، و اصرار كرد كه بايد بگويى كجا رفته بودى ، بالاخره معلوم شد اين زن به زيارت حسين بن على رفته بود كه متوكل آتش گرفت ، فهميد نام حسين را نمى شود فراموشاند.(392) 384- نهضت عظيم و جاويدان حسين (ع ) كارهاى ساده را ما هم بلديم انجام دهيم . خوب شدنها رد سطح مسائل ساده كار همه است . مثلا اسلام توصيه كرده است كه به زيارت حاجى برويد. خوب ، ما مى رويم ، چايى مى خوريم ، گزى مى خوريم و بلند مى شويم مى آييم . (يا توصيه كرده است ) تشييع جنازه كنيد، در مجلس ختم شركت كنيد. اينها كارهاى آسان اسلام است . اين كارهاى ساده از عهده هر كسى ختم شركت كنيد. اينها كارهاى آسان اسلام است . اين كارهاى ساده از عهده هر كسى بر مى آيد. اسلام هميشه با اين كارها اداره نمى شود. موقعى هم مى رسد كه بايد مثل حسين بن على عليه السلام برخاست و حركت كرد: مثل حسين بن على عليه السلام قيامى كرد كه نه تنها جامعه آن روز اسلامى را تكان بدهد، بلكه موجش پنج سال بعد به يك شكل اثر كند، ده سال بعد به شكل ديگرى اثر بخشد، سى سال بعد به شكل ديگرى ، شصت سال بعد به شكل ديگرى ، صد سال ، پانصد سال بعد به شكل هاى ديگرى ، و بعد از هزار سال نيز الهام دهنده نهضت ها باشد. 385- ريشه حب و بغض نمونه هاى مختلف انسان ها را مورد نظر قرار مى دهيم . نسبت به بعضى افراد نظير شمر و يزيد در گذشته و موسى در حال احساس تنفر مى كنيم و نسبت به بعضى ديگر شهيدان كربلا در گذشته و لوموميا در عصر حاضر احساس تحسين و همدردى مى كنيم ، چرا؟ آيا اين نوعى جانشين سازى است ؟ و چون خود را به جاى شهيدان كربلا و يا لومومبا كه فكر مى كنيم هم طبقه ما هستند مى گذاريم به حال خودمان وقت مى كنيم و شمر و يزيد و چومبه را به جاى دشمنان ستمگر خود مى گذاريم احساس تنفر مى كنيم ؟ يا اينكه در اينجا خود را به كنارى كشيده ايم و از دريچه انسانيت مى نگريم و مساءله جانشين سازى به هيچ وجه ندارد. اگر شق اول است ، پس آن كه در طبقه شمر و يزيد و چومبه است و دستش مى رسد كه بزند كه بكشد و به مسلسل ببندد و با ستمگر احساس همدردى و همدلى مى كند با آن كه با ستمكشان احساس همدردى مى كند هيچ تفاوتى ندارد، همدردى هر دوشان ناشى از جانشين سازى و غريزه حب ذات است . 386- يا انسان دوست يا انسانيت دوست يا بايد انسان دوست بود و يا انسانيت دوست . لومومبا و چومبه هر دو انسانند، يزيد و امام حسين هر دو انسانند، ولى دو قطب مخالف قرار گرفته اند. اگر اين دو قطب را دوست داشته باشيم معنى اش اين است : ما نسبت به انسانيت و ضد انسانيت بى تفاوتيم ، پس انسانيت دوست نيستيم . فصل هفدهم : فلسفه گريستن بر مصائب حسين (ع ) 387- بررسى گريه و خنده يكى از مسائل مربوط به سيدالشهداء مسئله گريه است . بايد مسئله گريه و خنده يكى از نظر اينكه از مختصات و اعراض خاصه انسان به شمار رفته اند. ديگر از نظر علل و مبادى جسمى و روحى . سوم از نظر آثار و عوارض . چهارم از نظر اخلاقى و عقيده علماء اخلاق و آداب ، پنجم از نظر آثار ششم انواع خنده ها و گريه ها و آيا همه خنده ها خوب است و همه گريه ها و بايد مقايسه اى شود بين مكتب امام حسين و مكتبهاى خنده و كمدى ، و اشاره اى شود به فيلم هاى كمدى و فيلمهاى تراژدى و اشعارى كه شعراى ما در باب گريه و مدح آن گفته اند مثل اينكه : گريه بر هر درد بى درمان دواست چشم گريان ، چشمه فيض خداست در همه اينها بحث شود. خنده و گريه مظهر شديدترين حالات احساسى انسان است . آن وقتى كه كسى بتواند مالك خنده و گريه مردمى بشود، به حقيقت مالك قلب آنها شده و با عواطف آنها بازى مى كند. كارهاى قلبى غير از كارهاى عقلى است . تاكنون با قلبهاى مردم از راه گريه بر سيد الشهداء بازى شده ، بدون اينكه تحت كنترل عقل بيايد و هدف داشته باشد، تنها هدف داشتن كافى نيست ، نظم و سازمان هم لازم است .(393) 388- حسين ، مالك قلوب مؤ منين امام حسين عليه السلام به واسطه شخصيت عاليقدرش ، به واسطه شهادت قهرمانانه اش مالك قلب ها و احساسات صدها ميليون انسان است . اگر كسانى كه بر اين مخزن عظيم و گرانقدر احساسى و روحى گمارده شدند، يعنى رهبران مذهبى بتوانند از اين مخزن عظيم در جهت هم شكل كردن و هم رنگ كردن و هم احساس كردن روح ها با روح عظيم حسينى بهره بردارى صحيح كنند، جهان اصلاح خود خواهد شد. راز بقاء امام حسين عليه السلام اين است كه نهضتش از طرفى منطقى است ، بعد عقلى دارد و از ناحيه منطق حمايت مى شود. و از طرفى ديگر در عمق احساسات و عواطف راه يافته است ائمه اطهار كه به گريه بر امام حسين سخت توصيه كرده اند، حكيمانه ترين دستورها را داده اند، اين گريه ها است كه نهضت امام حسين را در اعماق جان مردم فرو مى كند. تكرار مى كنم به شرط آنكه گروهى كه بر اين مخزن عظيم گمارده شده اند بدانند چگونه بهره بردارى كنند.(394) 389- اين است درد انسانيت ! بوعلى در اشارات درباره اين مسئله كه گاهى يك چيز درد هست ، ولى در عين اينكه درد است لذيذ است ، مثال مى آورد.(395) مى گويد اين نوع درد نظير خارش بدن است كه بدن خارش مى كند و سوزش دارد و انسان وقتى خارش مى دهد، محل خارش درد ميكند و در عين اينكه درد مى كند، خودش مى آيد، اين درد، درد تلخى نيست . اين درد، دردى است كه جان را مى سوزاند، اشك را جارى مى كند اما غم محبوب است ، غم مطلوب است ، غم مطلوب است . انسان از يك سلسله غمها هميشه فرار مى كند، ولى چطور مى شود كه اگر به ما بگويند: مجلس ذكر مصيبت امام حسين عليه السلام برقرار است و مجلس خيلى با حالى است مى خواهيم به آنجا برويم ؟ انسان تا دلش مى خواهد به اين مجلس با حال بود، اين درد را احساس كند و اين اشك را بريزد، وقتى اين قطرات اشك مى ريزد، انسان صفايى را احساس ميكند كه آندرد، ديگر در مقابل اين چيزى نيست ، اين است درد انسانيت ! (396) 390- هدف از گريه چرا ائمه اطهار (حتى از پيغمبر اكرم روايت است ) گفتند كه : اين نهضت بايد زنده بماند، فراموش نشود، مردم براى امام حسين بگريند؟ هدف آنها از اين دستور چه بوده است ؟ ما آن هدف واقعى را مسخ كرديم . گفتيم : فقط به خاطر اين است كه تسلى خاطرى براى حضرت زهرا سلام الله عليها باشد! با اينكه ايشان در بهشت همراه فرزند بزرگوارشان هستند. دائما بى تابى مى كنند تا ما مردم بى سر و پا يك مقدار گريه كنيم تا تسلى خاطر پيدا كنند! آيا توهينى بالاتر از اين ، براى حضرت زهرا پيدا مى كنيد؟ عده اى ديگر گفتند: امام حسين در كربلا ده دست يك عده مردم تجاوزكار، بى تقصير كشته شد، پس اين تاءثر آور است ! من هم قبول دارم امام حسين بى تقصير كشته شد. امام حسين بى تقصير كشته شد؟! روزى هزار نفر آدم بى تقصير به دست آدمهاى با تقصير كشته مى شوند، روزى هزار نفر آدم در دنيا مى شوند و تاءثر آور است ، اما آيا اين نفله شدن ها ارزش دارد كه سالهاى زياد، قرنهاى زياد، ده قرن ، بيست قرن ، سى قرن مطرح باشد؟! (397) 391- ارزش قطره قطره خون حسين (ع ) ما بنشينيم و اظهار تاءثر كنيم كه حيف ، حسين بن على نفله شد، خونش هدر رفت ! حسين بن على بى تقصير كشته شد، به دست افرادى متجاوز كشته شد! اما چه كسى گفته حسين بن على نفله شده است ؟ و خون حسين بن على هدر رفت ! اگر در دنيا كسى را پيدا كنيد كه نگذاشت يك ذره از شخصيتش هدر برود، حسين بن على است . او براى قطره قطره خونش آنچنان ارزش قائل شد كه نمى توان آنرا توصيف كرد. اگر ثروت هاى دنيا را كه براى او صرف مى شود تا دامنه قيامت حساب كنيم ، براى هر قطره خونش ميلياردها تومان بشر پول خرج كرده است . آدمى كه كشته شدنش سبب شد كه نام او پايه كاخ ستمكاران را براى هميشه بلرزاند، نفله شد؟! خونش هدر رفت ؟! ما غصه بخوريم براى اينكه حسين بن على نفله شد؟ تو نفله شدى بيچاره نادان ! من و تو نفله هستيم ، من و تو عمرمان هدر رفت ، غصه براى خدمت بخود! تو به حسين توهين مى كنى كه مى گويى نفله شد! حسين بن على كسى است كه : ان لك درجه عند الله ، لن تنالها الا بالشهاده آيا حسين بن على عليه السلام كه آرزوى شهادت مى كرد، آرزوى نفله شدن را مى كرد؟ 392- اشك با ارزش اگر اشكى كه ما براى او مى ريزيم ، در مسير هماهنگى روح ما باشد، پرواز كوچكى است كه روح ما با روح حسينى مى كند. اگر ذره اى از همت او، ذره اى از غيرت او، ذره اى از حريت او، ذره اى از ايمان او، ذره اى از تقواى او، ذره اى توحيد او در ما بيابد و چنين اشكى از چشم ما جارى شود، آن اشك بى نهايت قيمت دارد. اگر گفتند: به اندازه بال مگس هم باشد يك دنيا ارزش دارد، باور كنيد!! اما نه اشكى كه براى نفله شدن حسين باشد، بلكه اشكى كه براى عظمت حسين باشد، براى شخصيت حسين باشد. اشكى كه نشانه اى از هماهنگى با حسين بن على و پيروى كردن از او باشد، بله ، يك بال مگسش هم يك دنيا ارزش دارد.(398) 393- حب راستين به امام حسين (ع ) ما خيال مى كنيم يك گريه دروغين بر امام حسين كافى است ، ولى اميرالمؤ منين فرمود: اينها دروغ است ! اگر حب على بن ابى طالب تو را به عمل كشاند، بدان حب تو صادق و راستين است ، اگر گريه بر حسين بن على تو را به سوى عمل كشاند، بدان كه تو بر حسين بن على گريه كرده اى ، و گريه تو راستين است ، اگر نه فريب شيطان است .(399) 394- در رثاى قهرمان بگرييد! اين رثاء و مصيبت نبايد فراموش بشود، اين ذكرى ، اين ياد آورى نبايد فراموش بشود و بايد اشك مردم را هميشه بگيريد، اما در رثاى يك قهرمان . پس اول بايد قهرمان بودنش براى شما مشخص بشود و بعد در رثاى قهرمان بگرييد، و گرنه رثاى يك آدم نفله شده بيچاره بى دست و پاى مظلوم كه ديگر گريه ندارد، و گريه ملتى براى او معنى ندارد. در رثاى قهرمان بگرييد براى اينكه احساسات قهرمانى پيدا بكنيد.(400) 395- اشك مقدس يكى از اصول معتقدات مسيحيت مسئله به صليب كشيدن ، مسيح است ، براى اينكه فادى باشد. الفادى لقب مسيح است .از نظر مسيحيت اين جزو متن مسيحيت است كه عيسى به دار رفت تا كفاره گناهان امت باشد! يعنى گناهان خودشان را به حساب عيسى مى گذارند! فكر نكرديم كه اين ، حرف دنياى مسيحيت است ، با روح اسلام سازگار نيست ، با سخن حسين عليه السلام سازگار نيست . به خدا قسم ، تهمت به ابا عبدالله است . والله ، اگر كسى در ماه رمضان روزه داشته باشد و اين حرف را به حسين بن على نسبت بدهد و بگويد: حسين براى چنين كارى بود و اين سخن را از او نقل بكند روزه اش باطل است ، دروغ بر حسين است . ابا عبدالله كه براى مبارزه باگناه كردن قيام كرد، ما گفتيم قيام كرد تا سنگرى براى گنهكاران باشد! گفتيم حسين يك بيمه درست كرد، يك شركت بيمه تاءسيس كرد. بيمه چه ! بيمه گناه ! گفت شما را از نظر گناه بيمه كردن ، در عوض چه بگيرم ؟ اشك . شما براى من اينكه بريزيد، من در عوض ، گناهان شما را جبران مى كنم . شما هر چه مى خواهيد باشيد، اين زياد باشيد، عمر سعد باشد يك ابن زياد در دنيا كم بود! يك عمر سعد در دنيا كم بود! يك سنان بن انس در دنيا كم بود! يك خولى در دنيا كم بود؟ امام حسين خواست خولى در دنيا زياد شود، عمر سعد در دنيا زياد شود، گفت : ايها الناس ! هر چه مى توانيد بد باشيد كه من بيمه شما هستم !!! (401) 396- اشك با ارزش مردم بايد روضه راست بشنوند تا معارفشان ، سطح فكرشان بالا بيايد و بدانند كه اگر روحشان در يك كلمه اهتراز پيدا كرد، يعنى با روح حسين بن على هماهنگ شد و در نتيجه اشكى و او ذره اى ، از چشمشان بيرون آمد، واقعه مقام بزرگى است اما اشكى كه از راه قصابى كردن از چشم بيرون بيايد، اگر يك دريا هم باشد ارزش ندارد.(402) 397- اشك هدف دار امام سجاد (ع ) بعضى خيال كرده اند امام زين العابدين چون در مدتى كه حضرت بعد از پدر بزرگوارشان حيات داشتند قيام به سيف نكردند، پس گذاشتند قضايا خاموش شود. ابدا چنين نيست ، از هر بهانه اى استفاده مى كرد كه اثر قيام پدر بزرگوارش را زنده نگه دارد آن گريه ها كه گريه مى كرد و ياد آورى مى نمود براى چه بود؟ آيا تنها يك حالتى بود مثل حالت آدمى كه فقط دلش مى سوزد و بى هدف گريه مى كند؟! يا مى خواست اين حادثه را زنده نگه دارد و مردم يادشان نرود كه چرا امام حسين قيام كرد و چه كسانى او را كشتند؟ اين بود كه گاهى امام گريه مى كرد، گريه هاى زيادى . روزى يكى از خدمتگزارانش عرض كرد: آقا! آيا وقت آن نرسيده است كه شما از گريه بازايستد؟ (فهميد كه امام براى عزيزانش مى گريد) . فرمود: چه مى گويى ؟! يعقوب يك يوسف بيشتر نداشت . قرآن عواطف او را آن طور تشريح مى كند: و ابيضت عيناه من الحزن (403) من در جلوى چشم خودم هجده يوسف را ديدم كه يكى پس از ديگرى بر زمين افتادند! (404) 398- اشك با معرفت از چيزهايى كه ارزش عمل را از نظر كيفيت بالا مى برد معرفت است . چرا در باب زيارات اينقدر آمده است كه مثلا من زاز الحسين عليه السلام عارفا بحقه ... هر كسى كه امام را زيارت كند به شرط اينكه او را بشناسد چنين و چنان است ؟ زيرا اساس شناخت است . اينكه بعضى از اشخاص شبهه مى كند كه يك قطره اشك راى امام حسين مگر مى تواند آنقدر ارزش داشته باشد، پاسخ اين است كه گاهى ممكن است انسان و هيچ ارزشى هم نداشته باشد. ولى يك انسان ممكن است به اندازه يك بال مگس براى امام حسين اشك بريزد كه ارزشش از آن استخر اشك ديگرى خيلى بيشتر باشد.(405) 399- حك شدن پيام حسين بسيارى از سلاطين مايل بودند كه نامشان و سخنشان و پيامشان (هر چند پيامى براى انسانها نداشته اند، اظهار خود خواهى بوده است و بس ) باقى بماند، لذا آنرا بر لوحه هاى سنگى يا فلزى حك مى كرده اند، مثلا منم شاه شاهان ، به ، ايزد نژاد، از نژاد خدايان !!! ولى هرگز اين نوشته ها در دلها و سينه هاى مردم ثبت نشده و در آنجا نقش نگرفته است . اما پيامهايى مانند پيام امام حسين بدون آنكه در صفحه سنگى يا لوحه فلزى حك شود، چون با خون خودشان و با اينكه صرفا روى صفحه لرزان هوا ثبت شد، در دلها و سينه ها حك شد و مانند خطوط نورانى وحى در دل انبياء، براى هميشه باقى ماند ان الحسين محبه مكنونه فى قلوب المؤ منين (406) در عالى ترين مقامات و مراكز روح ها ثبت شده تا آنجا كه دلهاى كانونى شد از احساسات او، و بردن نامش اشكها را جارى مى سازد، و خدا مى داند كه در طول هزار و سيصد سال چند هزار تن اشك مانند گلاب از گل گرفته است . چرا؟ چون ان الذين آمنوا و عملوا الصالحاب سيجعل لهم الرحمن ودا (407) چون پيام رسان حقيقت رسان حقيقت بودند، چون پيام آنها دل آشنا و فطرت آشنا بود، چون سخن من و ما نبود، سخن خدا و مردم در كار بود. (408) فصل هجدهم : تاءثير در اشاعه نهضت حسين (ع ) 400- اعتراض خونين چرا امام به مردم بصره نامه نوشت و آنها را دعوت كرد؟ آيا اين خود نوعى نقشه خونريزى و انقلاب نبود؛ بالاتر اينكه چرا در شب عاشورا حبيب بن مظهر را به ميان بنى اسد فرستاد؟ چرا ياران و كسان خود را الزام نكرد كه خود را به كشتن ندهند؟ امام مخصوصا مى خواست اعتراض و انتقاد و اعلام جرم و فرياد عدالتخواهى خود را با خون خود بنويسد كه هرگز پاك نشود.(409) 401- رنگ آميزى صحنه عاشورا در شب عاشورا، حر مى آيد توبه مى كند بعد مى آيد خدمت ابا عبدالله ، حضرت مى فرمايد: از اسب بيا پايين ! مى گويد: نه آقا اجازه بدهيد من خونم را در راه شما بريزم . خونت را در راه ما بريز يعنى چه ؟ آيا يعنى اگر تو كشته شوى ، من نجات پيدا مى كنم ؟ من كه نجات پيدا نمى كنم . و حضرت به هيچ كس چنين چيزى نگفت . اينها نشان مى دهد كه ابا عبدالله عليه السلام ، خونين شدن اين صحنه را مى خواست و بلكه خودش آن را رنگ آميزى مى كرد. اينجاست كه مى بينيم قبل از عاشورا، صحنه هاى عجيبى به وجود مى آيد كه گويى آنها را عمدا به وجود آورده اند تا مطلب بيشتر نمايانده شود، بيشتر نمايش داده بشود. اينجاست كه جنبه شبه پذيرى قضيه ، خيلى زياد مى شود.(410) 402- پيام خونين در كتاب بررسى تاريخ عاشورا نكته اى خيلى تكيه كرده است ؛ تعبير ايشان اين است ؛ مى گويد: رنگ خون از نظر تاريخى ثابت ترين رنگهاست ، در تاريخ و در مسائل تاريخى آن رنگى محو نمى شود زنگ قرمز است ، رنگ خون است و حسين بن على عليه السلام تعمدى داشت كه تاريخ خودش را با اين رنگ ثابت و زايل نشدنى بنويسد، پيام خود را با خون خويش نوشت . (411) 403- ريسمان خونين شنيده شده كه افرادى در حال از بين رفتن با خون خودشان مطلبى نوشته اند و پيام داده اند.معلوم است كه اين خودش اثر ديگرى دارد كه كسى با خون خود پيام حرف خويش با بنويسد. در عرب جاهليت رسم بود و گاهى اتفاق مى افتاد كه قبايلى كه مى خاستند با يكديگر پيمان ناگسستنى ببندند، يك ظرف خون مى آوردند (البته نه خون خودشان ) و دستشان را در آن مى كردند، مى گفتند: اين پيمان ديگر هرگز شكستنى نيست ، پيمان خون است و پيمان خون شكستند نيست .(412) 404- تاريخ خونبار حسين بن على عليه السلام در روز عاشورا گويى رنگ آميزى مى كند، اما رنگ آميزى با خون . براى اينكه رنگى كه از هر رنگى ديگر ثابت تر است در تاريخ ، همين رنگ است . تاريخ خودش را با خون مى نويسد.(413) 405- اى آسمان ببين و شاهد باش ! (امام حسين (برگشتند به خيام حرم ، اينجاست كه طفل شير خوارشان را به دست ايشان مى دهند. اين طفل در بغل عمه اش زينب خواهر مقدس ابا عبدالله است . حضرت اين طفل را در بغل مى گيرد. ابا عبدالله نفرمود: خواهر جان ! چرا در ميان اين بلوا، در فضايى كه هيچ امنيتى ندارد و از آن طرف تير پرتاب مى شود و دشمن كمين كرده اين طفل را آوردى ، بلكه او را در بغل گرفت و در همين حال تيرى از سوى دشمن مى آيد و به گلوى مقدس طفل اصابت مى كند.ابا عبدالله چه مى كند؟ ببينيد رنگ آميزى چگونه است ؟ تا اين طفل اين چنين شهيد مى شود، دست مى برد و يك مشت خون پر مى كند و به طرف آسمان مى باشد كه : اى آسمان ببين و شاهد باش ! (414) 406- پاشيدن خون به آسمان (امام حسين عليه السلام ) طفلى از خود را از دست خواهرش زينب گرفت : پس حرمله يا عقبه تيرى به سوى وى افكند كه در گلوى طفل جاى گرفت . حضرت خون ها را با كف دست خويش گرفت و به طرف آسمان پاشيد و فرمود: آنچه بر سر من مى آيد چون در معرض ديد خداوند است بر من آسان است .(415) 407- رمز جاودانگى در آن لحظات آخر كه ضربات زيادى بر بدن مقدس ابا عبدالله وارد شده بود كه ديگر روى زمين افتاده بود و بر روى زانوهايش حركت مى كرد و بعد از مقدارى حركت مى افتاد و دوباره بر مى خاست ، ضربتى به گلوى ايشان اصابت مى كند. نوشته اند: باز دست مباركش را پر از خون كرد و به سر و صورتش ماليد و مى گفت : من مى خواهم به ملاقات پروردگار خود بروم . اينها صحنه هاى تكان دهنده صحراى كربلاست ، قضايايى است كه پيام امام حسين را براى هميشه در دنيا جاويد و ثابت و باقى ماندن مى كند.(416) 408- اينگونه خدا را ديدار مى نمايم ! (امام در آخر لحظات حيات ) به زحمت بر مى خاست و دوباره به صورت به زمين مى خورد، سنان نيزه اى به گرده حضرت زد، و سپس نيزه را بيرون كشيد و در استخوان هاى سينه حضرت فرو برد. و همين سنان تيرى پرتاب كرد كه در گلوى حضرت نشست . حضرت بر زمين نشست و تير را بيرون كشيد، سپس دو دست مبارك به زير خوان گرفت تا از خونش پر شد، و با دو دست خون آلود خود سر و صورت خويش را رنگين ساخت و در همين حال مى گفت : اينگونه خدا را ديدار مى كنم كه به خونم آغشته باشم و حقم به تاراج رفته است .(417) 409- تعمدى در خونين سازى صحنه گويى سيد الشهداء در خونين ساختن و رنگ قرمز دادن به نهضت تعمد خاصى داشته است - و به قول مرحوم آيتى - چون رنگ قرمز ثابت ترين و لا اقل نمايان ترين رنگ ها است . خلاصه در عاشورا نوعى رنگ آميزى ديده مى شود.(418) 410- شكوه خونين امام مردى از بنى دارم تيرى به سويش پرتاب كرد كه در زير گلوى شريف حضرت جاى گرفت . حضرت تير را بيرون آورد و دو دست خويش را زير گلو گرفت و چون از خون پر شدند به سوى آسمان پاشيد و عرض كرد: پروردگارا! من به تو شكوه مى كنم از اينكه با پسر دختر پيامبرت اينگونه رفتار مى شود.(419) 411- صحنه ابلاغ تاكتيك ديگر، ايجاد صحنه هايى براى رساندن بهتر پيام خود و رنگ آميزى ها از قبيل پاشيدن خون شير خوار به آسمان كه عند الله احتسبه (420) سر و روى خود را با خون خود مخضب كردن اين چنين مى خواهم خدا را ملاقات كنم . در مورد صحنه ها قصه دست به گردن كردن با قاسم ، حبيب بن مظاهر، عجبا چقدر صحنه هاى طبيعى شكل مصنوعى دارد! از اين جهت نظير استعداد آهنگ پذيرى آيات قرآن است .(421) 412- انقلاب خونين عاشورا امام حسين عليه السلام كسى است كه تاريخ زندگانى خود را به خون مقدس خود مزين كرد...به همه جهانيان فهماند كه رنگ قرمز (در صحنه اجتماع ) ثابت ترين رنگها است ، برنامه خون ، مقدس ترين برنامه ها است ، انقلاب خونين مؤ ثرترين انقلاب ها است .(422) 413- وقايع نگارى خونين حوادث و وقايع عاشورا همه وقايعى است كه با خون نوشته شد، مثل كسانى كه گاهى نقل مى شود در حين مردن در اثر فاجعه اى ، چون قلم و كاغذ پيدا نمى شود، با انگشت خود و با خون خود وصيت خود را مى نويسند، و يا افرادى به علامت انقلاب جمله اى را با خون خود روى يك صفحه مى نويسند. در بعضى از پيمانهاى قديم عربى و جاهلى ، هم پيمانان دست خود را در يك ظرفى از خون فرو مى بردند به علامت از خود گذشتگى در راه اين پيمان . جريان شهادت عبدالله رضيع و پاشيدن خون گلوى طفل شير خوار خود، يك صحنه اى است كه با خون نوشته شد. نوشته اند: ظاهرا كه خود ابا عبدالله پس از يك جريان (ظاهر سنگ كه به پيشانى آن حضرت اصابت كرد) (دست پر خون خويش را) به صورتش ماليد و فرمود: هكذا حتى الفى جدى . (423) (424) 414- الهام بخش نسلهاى ديگر آنچه امروز به ما الهام مى بخشد، قلم هاى كسانى كه اسلام را روى كاغذها توصيف كرده اند نيست ، بلكه قلمهاى كسانى است كه با خون خود خطوط بر جسته اسلام را بر روى بدن هاى خودشان ، بر پيشانيشان ، بر فرق شكافته شان و قتل فى محرابه لشده عدله (425) بر روى دانه دانه موهاى مقدس محاسنشان بر روى سينه و قلبشان ، بر پيشانى شكسته شان ، بر دندان شكسته شان ، بر رگ هاى گردنشان نوشته اند. فصل نوزدهم : تاءثير و نقش زنان در حادثه كربلا بخش اول : نقش زنان در طول تاريخ 415- سه گونه نقش زنان زن در تاريخ سه گونه نقش داشته و يا مى توانسته است داشته باشد: يكى اينكه شى ء بوده و گرانبها و در نتيجه منفى محض و در رديف قاصران بوده ، بى نقشى بوده در رديف اشياء گرانبها و در آن همان منطق كنج خانه و خدمت به مرد و زاييدن و شير دادن ، بدون آنكه استعدادهاى روحى او رشد كند، بدون اينكه تعليم و تربيت واقعى بيايد و شخصيت پيدا كند مى باشد كه هر چه دست و پا شكسته تر بهتر و گرانبهاتر، هر چه بى زبان تر بهتر و گرانبهاتر، هر چه بى خبرتر گرانبهاتر و هر چه منفعل تر و بى هنرتر بهتر: يعنى از سه اصلى كه شخصيت انسانى انسان را تشكيل مى دهد: آگاهى ، آزادى ، خلاقيت ؛ هر چه نداشته باشد بهتر. ولى در اين نقش ، زن ملعبه فرد و مرد هست ، اما ملعبه جامعه مردان نيست . نقش دوم اين است كه اساسا تفاوت مرد و زن را نديده بگيريم ، و هر گونه حريم را كه احترام زن و بسته به او است برداريم و زن را مورد دستمالى و بهره بردارى كامل قرار دهيم ، فاصله و حريم را به كلى از ميان ببريم . در اين نقش ، شخص بوده و عامل تاريخ ، امام بى بها و نقشش بيشتر در جهت تاريخ بوده است . به عبارت ديگر زن در آن نقش تا حدى عزيز و محبوب و گرانبها بود، امام ضعيف ، يك ضعيف گرانبها و يك شى ء گرانبها. و در نقش دوم يك نقش دوم يك شخص بود اما شخص بى بها. نقش سوم و يا مكتب سوم آن است كه شخص گرانبها باشد و آن به دو چيز وابسته است : يكى رشد استعدادهاى خاص انسانى يعنى علم ، آزاده ، قدرت ابتكار و خلاقيت ، و ديگر دورى از ابتذال ، و مورد بهره گيرى مرد بودن ، پس رشد استعدادها در عين نگه داشتن حريم . در اين مكتب ، حريم و نه محبوسيت و نه اختلاط است . از اين رو يك تاريخ ممكن است مذكر محض باشد و تاريخ ديگر ممكن است مختلط باشد و به واسطه اختلاط پليد باشد و يك تاريخ ديگر ممكن است مذكر مؤ نث باشد اما در تاريخ بيست ، گاهى عامل است اما مختلط و در حقيقت بازيچه مرد، و گاهى عامل است اما در مدار خوش . زن در تاريخ طبق تلقى قرآن كريم عمل مؤ ثر بوده است . يعنى تاريخ مذهبى قرآنى مذكر مؤ نث است - يعنى انسانى است - اما به حفظ مدارهاى خاص به هر يك ؛ به عبادت ديگر مذنث است ، زوج است .(426) 416- نقش غير مستقيم زن در تاريخ حادثه كربلا نيز يك تاريخى انسانى است ؛ يعنى تاريخ زوج است نه فرد، مدنث است نه مذكر و نه مؤ نث مذكر و مؤ نث است نه مذكر محض . به عقيده ما زن تا آنجا كه فقط نقش وسيله عشقبازى و چشم چرانى را دارد و نقش خود را در آرايش و در حقيقت رونق بخشيدن به محفل مرد آن هم عموم مردان نى بيند، هرگز نقش مستقل و مؤ ثرى در تاريخ ندارد. البته ما نقش اساسى تاءثير غير مستقيم زن را در تاريخ منكر نيستيم كه گفته اند زن ، مرد را مى سازد، اعم از فرزند و شوهر، و مرد تاريخ را. بحث ما در نقش مستقيم است .(427) 417- شرايط پيام رسان يكى از شرايط پيام رسان كه در بحث كلى كه راجع به تبليغ مى كرديم ، آنرا يكى از شرايط چهارگانه موفقيت يك پيام شمرديم . گفتيم كه يك پيام براى اينكه موفق باشد چند شرط لازم دارد: اولين شرط، قدرت محتوى و به تعبير قرآن حقانيت آن پيام است .دوم ، به كار بستن متد و روش و اسلوب صحيح پيام رسانى است . سوم استفاده كردن از وسائل و امكانات طبيعى و صنعتى هر دو ولى به صورت مشروع و با پرهيز از افراط و تفريط. افراط به معنى استفاده كردن از وسايل نامشروع كه قهرا نتيجه معكوس مى دهد، و تفريط به معنى جمود ورزيدن در استفاده از وسائل مشروع كه آن هم باعث ضعف نيروى تبليغى مى شود چهارم كه باقى ماند، لياقت و شخصيت شخص پيام رسان است . همچنين در مسئله عنصر تبليغ در نهضت حسينى كه تواءم بود با بحث تبليغ ، قسمتهايى از تاءثير تبليغى اهل بيت عليه السلام در مدت اسارتشان از كربلا تا كوفه و از كوفه تا شام و در كوفه و شام و بعد در دوره به اصطلاح آزاديشان كه شكل اسير نداشتند و از شام به مدينه فرستاده شدند باقى ماند و لازم بود در اين باب بحث كنيم . اين دو قسمت باقيمانده قهرا به يكديگر مربوطند.(428) 418- نقش زن در ساختن تاريخ بحثى درباره نقش زن در تاريخ مطرح است كه آيا اساسا زن در ساختن تاريخ نقشى دارد يا ندارد و اصلا نقشى مى تواند داشته باشد يا نه ؟ بايد داشته باشد يا نبايد داشته باشد؟ همچنين از نظر اسلام اين قضيه را چگونه بايد بر آورد كرد؟ (429) 419- تاريخ مذكر و مؤ نث تاريخ كربلا يك تاريخ و حادثه مذكر - مؤ نث است . حادثه اى است كه مرد و زن هر دو در آن نقش دارند، ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . معجزه اسلام اينهاست ، مى خواهد دنياى امروز بپذيرد، مى خواهد به جهنم نپذيرد، آينده خواهد پذيرفت . 420- نقش زنان در روز عاشورا ما در حادثه كربلا به جريان عجيبى برخورد مى كنيم و آن اينكه مى بينيم در اين حادثه ، مرد نقش دارد، زن نقش دارد، پير و جوان و كودك ، نقش دارند. سفيد و سياه نقش دارند، عرب و غير عرب نقش دارند، طبقات و جنبه هاى مختلف نقش دارند، گويى اساسا در قضا و قدر الهى مقدر شده است كه در اين حادثه ، نقش هاى مختلف از طرف طبقات مختلف ايفا بشود، يعنى اسلام نشان داده بشود كك اينكه عرض مى كنم زن نقش دارد، منحصر به زينب - سلام الله عليها - نيست . در اين زمينه داستانها داريم . ما در كربلا يك زن شهيد داريم و آن زن جناب عبدالله عمير كلبى است .دو زن ديگر داريم كه رسما وارد ميدان جنگ شده اند، ولى ابا عبدالله مانع شد و به آنها امر فرمود كه برگرديد و آنها برگشتند، مادرهايى ، ناظر شهادت فرزندانشان بوده و اين را، در راه خدا به حساب آورده اند.همچنين ما در كربلا، پانزده نفر به نام موالى مى بينيم . مخصوصا كه يكى از آنها به نام مولى خوانده شده است : مولى شوذب ، مولى عابس بن عبيد.علماى بزرگى مثل مرحوم حاجى نورى و مرحوم حاج شيخ عباس قمى ، اين را تاءييد كرده اند.. اشتباه نشود، منظور از مولا عابس ، اين نيست كه غلام يا آزاد شده عابس بوده ، بلكه به اين معنى است كه هم پيمان او بوده ، و گفته اند كه در جلالت قدر و شخصيت اجتماعى ، از عابس بزرگ تر بوده است .(430) 421- نقش زنان در عاشورا ظاهرا تمام زنانى كه نقشى داشته اند در جهت خوب بوده است ، نظير زن زهير بن القين و زن عبدالله بن عمير كلبى (ام وهب ) و رباب دختر امرء القيس (همسر امام )، ايضا زنى از قبيله بكر بن وائل . براى اين زنها رجوع شود به بررسى تاريخ عاشورا سخنرانى هشتم ، ص 164. ايضا اواخر انصار الحسين بحث هاى جالبى در اين زمينه از نظر جمع آورى دارد.(431) بخش دوم : كربلا تجلى گاه شخصيت حضرت زينب الف : حال زينب (ع ) در شب عاشورا 422- در دل زينب (س ) چه گذشت ؟! در دل زينب (س ) چه گذشت ؟! زينب (س ) در داخل يكى از خيمه هاست ، ظاهرا دارد زين العابدين را پرستارى مى كند. صدا را از بيرون شنيد. فورا بيرون آمد ديد لشكر دشمن است كه دارد حلقه محاصره را تنگ تر مى كند. آمد دست زد به شانه ابا عبدالله ، برادر! بلند شو، نمى بينى ؟ نمى بينى ؟ ببين چه خبر است . حسين سر را بلند مى كند و بدون اينكه توجهى به اين لشكر بكند. مى گويد: من الان در عالم رؤ يا جدم را ديدم ، به من بشارت و نويد داده گفت : حسينم ! تو عن قريب به من ملحق مى شوى . خدا مى داند در اين حال در دل زينب (س ) چه گذشت . 423- شب جانسوز زينب شب عاشورا است . شبى است كه ما اگر درست به احوال شهيدان كربلا وقت كنيم ، از طرفى وقتى آن حماسه را مى بينيم ، روحمان به هيجان مى آيد، قلبمان تكان مى خورد، و از طرف ديگر متاءثر مى شويم . دلايلى در كار است كه به اندازه اى كه در شب عاشورا بر زينب (س ) سخت گذشت ، بر هيچ كس سخت نگذشت ، و باز به اندازه اى در اين شب به ايشان سخت گذشت ، در هيچ موقع ديگرى نگذشت ، چون در روز عاشورا مثل اينكه وضع روحى زينب خيلى قوى بود، و با جريان هايى ، قوى تر و نيرومندتر شد. 424- پرستار حضرت سجاد دو حادثه در اين شب پيش آمده كه زينب را خيلى منقلب كرده است : يكى در عصر تاسوعاست و ديگر در شب عاشورا. در اين شب ابا عبدالله برنامه خيلى مفصلى دارد.يكى از برنامه ها اينست كه به كمك اصحابش اسلحه را براى فردا آماده مى كنند. مردى است به نام جون يا هون ، آزاد شده ابوذر غفارى است . متخصص در كار اسلحه سازى بود. خيمه اى به سلاح ها اختصاص داشت ، و اين مرد در آن خيمه مشغول آماده كردن سلاح ها بود. ابا عبدالله آمده بود از او سركشى بكند. اتفاقا اين خيمه مجاور است با خيمه زين العابدين كه بيمار بود و زينب (س ) از او پرستارى مى كرد. اين دو خيمه نزديك يكديگر است و ابا عبدالله دستور داده بود چادرها را در آن شب نزديك به همديگر برپا كنند، به طورى كه طناب ها داخل يكديگر بود. 425- ناگهان بغض زينت تركيد! راوى اين حديث ، زين العابدين است ، مى گويد: عمه ام زينب مشغول پرستارى بود.پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه ميكرد ببيند اين مرد اسلحه ساز چه مى كند، من يك وقت ديدم پدرم دارد با خودش شعرى را زمزمه مى كند، دو سه باز هم تكرار كرد: يا دهراف لك من خليل كم لك بالاشراق والاصيل و صاحب و طالب قبيل والدهر لا يقنع بالبديل و انا الامر الى الجليل . اى روزگار! تو چقدر پستى ! چگونه دوستان را از انسان مى گيرى ! بله ، روزگار چنين است ، ولى امر به دست روزگار نيست ، امر به دست خداست ، ما راضى به رضاى الهى هستيم ، ما آنچه مى خواهيم كه خدا براى ما بخواهد. زين العابدين مى گويد: من مى شنوم ، عمه ام زينب هم مى شنود. سكوت معنى داد و مرموزى ميان من و عمه ام بر قرار شده است . دل مرا عقده گرفته است ، به خاطر عمه ام زينب نمى گريم ، عمه ام زينب دلش پر از عقده است ، به خاطر اينكه من بيمارم نمى گريد. هر دو در مقابل اين هجوم گريه مقاومت مى كنيم . ولى آخر زينب يك مرتبه بغضش تركيد. (زن است ، رقيق القلب است .) شروع كرد بلند بلند گريستن ، فرياد كردن ، ناله كردن كه اى كاش چنين روزى را نمى ديدم ، اى كاش جهان ويران مى شد و زينب چنين ساعتى را نمى ديد. با اين حال خودش را رساند خدمت ابا عبدالله عليه السلام و ابا عبدالله آمد نزد زينب ، سر او را به دامن گرفت : او را نصيحت و موعظه كرد: يا اخيه ! لا يذهبن بحلمك الشيطان ؛ خواهر جان ! مراقب باش شيطان تو را بى صبر نكند، حلم را از تو نربايد اينها چيست كه مى گويى ؟! اى كاش روزگار خراب بشود يعنى چه كه ؟! چرا روزگار خراب بشود؟! مردن حق است ، شهادت حق است ، شهادت افتخار ماست ، جرم پيغمبر از من بهتر بود. پدرم على ، مادرم زهرا، برادرم حسن ، همه اينها از من بهتر بودند، همه اينها رفتند، من هم مى روم ، تو بايد مواظب باشى ، بعد از من سرپرستى قافله را بكنى ، سرپرستى اطفال مرا بكنى . زينب در حالى كه مى گريست ، با صداى نازكى گفت : برادر جان ! همه اينها درست ، ولى هر كدام از آنها كه رفتند، من چند نفر و حداقل يك نفر را داشتم كه دلم به او خوش بود. آخرين كسى كه از ما رفت ، برادر ما حسن بود.دل من تنها به تو خوش بود. برادر! اگر تو از دست زينب بروى ، دل زينب در اين دنيا به چه كسى خوش باشد؟ 426-شخصيت والاى حضرت زينب همين كه ايام عاشورا سپرى مى شود و زينب ، حسين عليه السلام را با آن روحيه قوى و نيرومند و با آن دستورالعمل مى بيند، زينب ديگرى مى شود كه ديگر احدى در مقابل او كوچكترين شخصيتى ندارد. (432) ب : عصر عاشورا، نقطه آغاز تجلى زينب 427- صبر حضرت زينب (ع ) ديگر از جوانانى كه در كربلا شهيد شد و مادرش حضور داشت ، عون بن عبدالله ين جعفر فرزند جناب زينب كبرى سلام الله عليها است . يعنى زينب (س ) شاهد شهادت پسر بزرگوارش بود. از عبدالله بن جعفر شوهر زينب دو پسر در كربلا بودند كه يكى از زينب و ديگرى از زن ديگر بود و هر دو شهيد شدند. بنابر اين پسر زينب نيز در كربلا شهيد شده است . و يكى از آن عجايبى كه تربيت بسيار بسيار عالى اين بانوى مجلله را مى رساند، اين است كه در هيچ مقتلى ننوشته اند كه زينب چه قبل و چه بعد از شهادت پسرش نامى از او برده باشد. گويى اگر مى خواست اين نام را ببرد، فكر مى كرد كه نوعى بى ادبى است . يعنى ابا عبدالله ! فرزند من قابل اين نيست كه فداى تو شود مثلا در شهادت على اكبر، زينب از خيمه بيرون دويد و فرياد: زد: يا اخيه و ابن اخيه ! كه فريادش فضا را پر كرد، ولى هيچ ننوشته اند كه در شهادت فرزندش چنين كارى كرده باشد.(433) 428- قافله سالارى حضرت زينب ابا عبدالله اهل بيت خودش را حركت مى دهد براى اينكه در اين تاريخ عظيم ، رسالتى را انجام دهند، براى اينكه نقش مستقيمى در ساختن اين تاريخ عظيم داشته باشند با قافله سالارى زينب ، بدون آنكه از مدار خودشان خارج بشوند. (434) 429- تجليگاه حضرت زينب از عصر عاشورا، زينب تجلى مى كند. از آن به بعد به او واگذار شده بود. رئيس قافله اوست ، چون يگانه مرد، زين العابدين - سلام الله عليه - است كه در اين وقت به شدن مريض است و احتياج به پرستار دارد تا آنجا كه دشمن طبق دستور كلى پسر زياد كه از جنس ذكور اولاد حسين هيچ كس نبايد باقى بماند، چند بار حمله كردند تا امام زين العابدين را بكشند. ولى بعد خودشان گفتند: اين خودش دارد مى ميرد! و اين هم خودش بك حكمت و مصلحت خدايى بود كه حضرت امام زين العابدين بدين وسيله زنده بماند و نسل مقدس حسين بن على باقى بماند. يكى از كارهاى زينب ، پرستارى امام زين العابدين است .(435) 430- زينب در اسارت طاغوت امام زين العابدين فرمود: ما دوازده نفر بوديم و تمام دوازده نفر را به يك زنجير بسته بودند كه يك سر زنجير به بازوى من و سر ديگر آن به بازوى عمه ام زينب بسته بود(436). 431- مرثيه سوزناك حضرت زينب در عصر روز يازدهم ، اسراء را آوردند و سوار كردند بر مركب هايى (شتر يا قاطر يا هر دو) كه پالانهاى چوبين داشتند و مقيد بودند كه اسراء پارچه اى روى پالان ها نگذارند براى اينكه زجر بكشند. بعد اهل بيت خواهش اين بود: قلن بحق الله الا ما مررتم بنا على مصرع الحسين ؛ گفتند، شما را به خدا، حالا كه ما را از اينجا مى بريد، ما را از قتلگاه حسين عبور بدهيد، براى اينكه مى خواهيم براى آخرين بار با عزيزان خودمان خداحافظى كرده باشيم . در ميان اسراء تنها امام زين العابدين بودند كه به علت بيمارى پاهاى مباركشان را زير شكم مركب بسته بودن ، ديگران روى مركب آزاد بودن . وقتى كه به قتلگاه رسيدند، همه بى اختيار خودشان را از روى مركب ها به روى زمين انداختند. زينب - سلام الله عليها - خودش را مى رساند به بدن مقدس ابا عبدالله ، آن را به يك وضعى مى بيند كه تا آن وقت نديده بود، بدنى مى بيند بى سر و بى لباس . با اين بدن معاشقه مى كند و سخن مى گويد: بابى المهموم حتى قضى ، بابى العطشان حتى مضى آنچنان دلسوز ناله كرد كه : فابكت والله كل عدو و صديق ؛ يعنى كارى كرد كه اشك دشمن جارى شد، دوست و دشمن به گريه در آمدند. (437) 432- تسليت گويى حضرت زين العابدين مجلس عزاى حسين را براى اولين باز زينب ساخت . ولى در عين حال از وظايف خودش غافل نيست . پرستارى زين العابدين به عهده اوست ، نگاه كرد به زين العابدين ديد حضرت كه چشمش افتاده به اين وضع آنچنان ناراحت است كانه مى خواهد قالب تهى كند، فورا بدن ابا عبدالله را گذشت آمد سراغ زين العابدين ؛ يا بن اخى ! پسر برادر! چرا تو را در حالى مى بينيم كه مى خواهد روح تو از بدنت پرواز بكند؟ - عمه جان چطور مى توانم بدن هاى عزيزان خودمان را ببينيم و ناراحت نباشم . زينب در همين شرايط شروع مى كند به تسليت خاطر دادن به زين العابدين . (438) 433- آگاهى حضرت زينب از واقعه عاشورا ام ايمن زن بسيار مجلله اى است كه ظاهرا كنيز خديجه بوده و بعد آزاد شده و سپس در خانه پيغمبر و مورد احترام پيغمبر بوده است . كسى است كه از پيغمبر روايت مى كند. اين پير زن سال ها در خانه پيغمبر بود. روايتى از پيغمبر را براى زينب نقل كرده بود، ولى چون روايت خانوادگى بود؛ يعنى مربوط به سرنوشت اين خانواده در آينده بود، زينب يك روز در اواخر عمر على عليه السلام براى اينكه مطمئن بشود كه آنچه ام ايمن گفته صد در صد درست است ، آمد خدمت پدرش : يا ابا! من حديثى اين چنين از ام ايمن شنيده ام ، مى خواهم يك بار هم از شما بشنوم تا ببينم آيا همين طور است ؟ همه را عرض كرد، پدرش تاءييد كرد و فرمود: درست گفته ، ام ايمن ، همين طور است .(439) 434- زينب (ع )، نقل حديث مى كند! زينب در آن شرايط اين حديث (ام ايمن ) را براى امام زين العابدين روايت مى كند در اين حديث آمده است اين قضيه فلسفه اى دارد مبادا در اين شرايط خيال بكنيد كه حسين كشته شد و از بين رفت . پسر برادر! از جد ما چنين روايت شده است كه حسين عليه السلام همين جا كه اكنون جسد او را مى بينى ، بدون اينكه كفتى داشته باشد، دفن مى شود و همين جا، قبر حسين ، مطاف خواهد شد. بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود آينده را كه اينجا گفته اهل خلوص خواهد بود، زينب براى امام زين العابدين روايت مى كند. بعد از ظهر مثل امروزى را كه يازدهم بود، عمر سعد با لشكريان خودش ماند براى دفن كردن اجساد كثيف افراد خود.ولى بدنهاى اصحاب ابا عبدالله ، همانطور ماندند. بعد اسراء را حركت دادند (مثل امشب كه شب دوازدهم است )، يكسره از كربلا تا نجف كه تقريبا دوازده فرسخ است . ترتيب كار را اين چنين داده بودند كه روز دوازدهم ، اسراء را به اصطلاح با طبل و شيپور و با ديد به علامت فتح وارد كنند و به خيال خودشان آخرين ضربت را به خاندان پيغمبر بزنند. (440) ج : تجلى شخصيت حضرت زينت در اسارت 435- رشد زينب در حادثه كربلا يكى از زنان اسلام كه مايه افتخار جهان است زينب كبرى عليه السلام است ، تاريخ نشان مى دهد كه حوادث خونين و مصايب بى نظير كربلا زينب را به صورت پولاد آب ديده در آورد، زينبى كه از مدينه خارج شد با زينبى كه از شام به مدينه برگشت يكى نبود، زينبى كه از شام برگشت رشد يافته تر و خالص تر بود، حبى آنچه در خلال حوادث اسارت ظهور كرده با آنچه در خلال ايام كربلا در زمانى كه هنوز برادر بزرگوارش زنده و مسئوليت به عهده زينب گذاشته نشده بود، از زينب ظهور كرد فرق دارد.(441) 436- خطبه زينب ، در گرانمايه على (ع ) (اسراء) را حركت دادند و بردند در حالى كه زينب شايد از روز تاسوعا اصلا خواب به چشمش نرفته . سرهاى مقدس را قبلا برده بودند. نمى دانم چه ساعتى از روز بوده (تقريبا دو سه ساعت از طلوع آفتاب گذشته ) در حالى كه اسراء را وارد كوفه مى كردند، دستور دادند سرهاى مقدس را ببرند به استقبال آنها كه با يكديگر بيايند. وضع عجيبى است غير قابل توصيف . دم دروازه كوفه (دختر على ، دختر فاطمه ، اينجا تجلى مى كند) اين زن با شخصيت كه در عين حال زن باقى ماند و گرانبها، خطابه اى مى خواهد. راويان چنين نقل كرده اند كه در يك موقع خاصى ، زينب موقعيت را تشخيص داد و قد او مات دختر على يك اشاره كرد. عبارت تاريخ اين است : و قد او مات الى الناس ان اسكتوا فادتدت الانفاس ، و سكنت الاجراس ؛ يعنى در آن هياهو و غلغله كه اگر دهل مى زدند صدايش به جايى نمى رسيد، گويى نفسها در سينه حبس شد و صداى زنگ ها و هياهوها خاموش گشت ، مركب ها هم ايستادند. (آدم ها كه مى ايستادند قهرا مركب ها هم مى ايستادند). خطبه اى خواند. راوى گفت : و لم ار و الله خفره قط انطق منها اين خفره خيلى ارزش دارد خفره يعنى زن با حيا. اين زن ، نيامد مثل يك زن بى حيا حرف بزند. زينب آن خطابه را در نهايت عظمت القاء كرد. در عين حال دشمن مى گويد: و لم ار و الله خفره قط انطق منها؛ يعنى آن حياى زنانگى از او پيدا بود. شجاعت على با حياى زنانگى درهم آميخته بود. در كوفه كه بيست سال پيش على عليه السلام خليفه بود و در حدود پنج سال خلافت خود خطابه هاى زيادى خوانده بود، هنوز در ميان مردم خطبه خواند على عليه السلام ضرب المثل بود. راوى گفت : گويى سخن على از دهان زينب مى ريزد، گويى كه على زنده شده و سخن او از دهان زينب مى ريزد. وقتى حرفهاى زينب كه مفصل هم نيست (ده - دوازده سطر نيست ) تمام شد، مى گويد: مردم را ديدم كه همه ، انگشتانشان را به دهان گرفته و مى گزيدند. اين است نقش زن به شكلى كه اسلام مى خواهد. شخصيت در عين حيا، عفاف ، عفت ، پاكى و حريم ، تاريخ كربلا به اين دليل مذكر - مؤ نث است كه در ساختن آنهم جنس مذكر عامل موثرى است ، ولى در مدار خودش ، و هم جنس مؤ نث در مدار خودش . اين تاريخ به دست اين دو جنس ساخته شد.(442) 469- مرثيه حضرت ام البنين (ام البنين ) مخاطب را يك زن قرار داده مى گويد: اى زن ! اى خواهر! تا به حال اگر مرا ام البنين مى ناميدى ، بعد از اين ديگر ام البنين نگو، چون اين كلمه خاطرات مرا تجديد مى كند، مرا به ياد فرزندانم مى اندازد. ديگر بعد از اين مرا به اين اسم نخوانيد. بله در گذشته من پسرانى داشتم ، ولى حالا كه هيچ يك از آن ها نيستند. رشيدترين فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص براى جناب ابوالفضل ، مرثيه بسيار جانگدازى دارد، مى گويد: يا من راءى العباس كر على جماهير النقد و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد انبئت ان ابنى صيب براسه مقطوع يد ويلى على شبلى آمال براسه ضرب العمد لو كان سيفك فى يديك لمادنى منه احد رسيده بود كه پسر من ، عباس شجاع و دلاور من چگونه شهيد شد؟ دلاورى حضرت ابوالفضل العباس از مسلمان و قطعيات تاريخ است . او فوق العاده زيبا بوده است كه در كوچكى به او مى گفتند قمر بنى هاشم ، ماه ينى هاشم ، در ميان بنى هاشم مى درخشيده است . اندامش بسيار رشيد بوده كه بعضى از مورخين معتبر نوشته اند هنگامى كه سوار بر اسب مى شد، وقتى پايش را از ركاب بيرون مى آورد، سر انگشتانش زمين را خط مى كشيد. بازوها بسيار قوى و بلند، سيهه بسيار پهن ، مى گفت كه پسرش به اين مفتى ها كشته نمى شد. از ديگران پرسيده بود كه پسر من را چگونه كشتند؟ به او گفته بودند كه : اول دستهايش را قطع كردند و بعد به چه وضعى او را كشتند. آن وقت در اين مورد مرثيه اى گفت : مى گفت : اى چشمى كه در كربلا بود! اى انسانى كه در صحنه كربلا بودى ! آن زمانى كه پسرم عباس را ديدى كه بر جماعت شغالان جمله كرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوى پسر من فرار مى كردند. يا من راءى العباس كر على جماهير النقد و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد پسران على پشت سرش ايستاده بودند و مانند شير بعد از شير، پشت پسرم را داشتند، واى بر من ! به من گفته اند كه : بر شير بچه تو، عمود آهنين فرود آوردند. عباس جانم ! پسر جانم ! من خودم مى دانم كه اگر تو دست در بدن مى داشتى ، احدى جراءت نزديك شدن به تو را نداشت . (476) فصل بيستم : نقش امام سجاد در تبليغ نهضت عاشورا 470- تبليغات پس از شهادت زمينه تبليغ پس از شهادت شهدا و وقوع فاجعه و خاموش شدن احساسات كينه توزانه و طمعكارانه و جانشين شدن احساسات رقت انگيز و پيدايش جنبه مظلوميت و حق به جانبى طبعا بيشتر فراهم شد و در حقيقت مرحله بهره بردارى از يك طرف و معرفى حقيقت آنچه بوده و دريدن پرده هاى تاريكى كه تبليغات دروغين ايجاد كرده بود (از طرف ديگر) از بعد از شهادت ابا عبدالله به وسيله اهل بيت مكرمش انجام يافت . اميرالمؤ منين مى فرمايد: ان الحسين لذا اقبلت شبهت و اذا ادبرت نبهت . (477) علت اين است كه در غوغاى فتنه ، انسان در آن غرق است و وقتى كه انسان در داخل جريان باشد نمى تواند درست ببيند. از كنار بهتر مى توان ديد. اين است كه زمينه روشن كردن اذهان طبعا بعد از ختم جريان بهتر مى توان ديد. اين است كه زمينه روشن كردن اذهان طبعا بعد از ختم جريان بهتر فراهم است و لهذا نقش عمده تبليغات بر عهده اهل بيت و اسيران است .(478) 471- بيمارى حضرت سجاد مى دانيم كه روز عاشورا، وضع به چه منوال بود، و شب يازدهم را اهل بيت پيغمبر چگونه برگزار كردند. روز يازدهم جلادهاى ابن زياد مى آيند اهل بيت را سوار شترهاى بى جهاز مى كند و يكسره حركت مى دهند، و اينها شب دوازدهم را شايد با صبح يكسره با كمال ناراحتى روحى و جسمى ، طى طريق مى كنند. فردا صبح نزديك دروازه كوفه مى رسند. دشمن مهلت نيم دهد. همان روز پيش از ظهر اينها را وارد شهر كوفه مى كنند. ابن زياد در دار الاماره خودش نشسته است . يك مشت اسير، آن هم مركب از زنان و يك مرد كه در آن وقت بيمار بود. لقب بيمارى براى حضرت سجاد عليه السلام فقط در ميان ما ايرانى ها پيدا شده است . نمى دانيم چطور شده است كه فقط ما اين لقب را مى دهيم : امام زين العابدين بيمار! ولى در زبان عرب هيچ وقت نمى گويند: على بن الحسين المريض (يا الممراض ). اين لقبى است كه ما به ايشان داده ايم . ريشه اش البته همين مقدار است كه در ايام حادثه عاشورا، امام على بن الحسين سخت مريض بود. (هر كس در عمرش مريض مى شود. كيست كه در عمرش مريض نشود؟) مريض بسترى بود، مريضى كه حتى به زحمت مى توانست حركت كند و روى پاى خود بايستد و با كمك عصا مى توانست از بستر حركت كند. در همان حال امام را به عنوان اسير حركت دادند. 472- شكنجه و زجر اهل بيت امام (سجاد) را بر شترى كه يك پالان چوبى و روى آن حتى يك جل نبود، سوار كردند. چون احساس مى كردند كه امام بيمار و مريض است و ممكن است نتواند خودش را نگهدارد، پاهاى حضرت را محكم بستند. غل به گردن امام انداختند. با اين حال اينها را وارد شهر كوفه كردند ديگر كوفتگى ، زجر، شكنجه به حد اعلا است . (معمولا) وقتى مى خواهند از يك مفر مثلا به زور اقرار بگيرند، يا اعصابش را خرد كنند، اراده اش را در بشكنند؛ يك بيست و چهار ساعت ، چهل و هشت ساعت به او غذا نمى دهند، نمى گذارند بخوابد، هى زجرش مى دهند. در چنين شرايطى اكثر افراد مستاءصل مى شوند، مى گويند هر چه مى خواهى بپرس تا من بگويم . آن وقت شما ببينيد! اينها وقتى كه وارد مجلس ابن زياد مى شوند، بعد از آن همه شكنجه هاى روحى و جسمى ، چه حالتى دارند؟ 473- امام زين العابدين در مجلس ابن زياد وقتى كه على بن الحسين عرضه مى شود بر پسر زياد، (ابن زياد) مى گويد: من انت ؟ فقال : انا على بن الحسين . فقال : اليس قد قتل الله على بن الحسين ؟ فقال له على عليه السلام : قد كان لى اخ يسمى عليا، قتله الناس ، فقال له ابن زياد: بل الله قتله ، فقال على بن الحسين : الله يتوفى الانفس حين موتها... فغصب ابن زياد فقال : و بك جزاه لجوابى و فيك بقيه للرد على ! اذهبوا به فاضريوا عنقه ...؛ تو كه هستى ؟ فرمود: من على بن الحسين ام . مگر على بن الحسين را خدا نكشت ؟ حضرت فرمود: برادرى داشتم به نام على كه مردم او را كشتند. ابن زياد گفت : بلكه خدا او را كشت . حضرت فرمود: البته خداوند جانها را به هنگام مردن مى ستاند... ابن زياد خشم گرفت : بر پاسخ من جراءت مى كنى و هنوز توان رد مرا دارى ؟ او را ببريد و گردنش را بزنيد. (479) 474- معرفى و ايجاد انقلاب استفاده (اهل بيت امام ) از فرصت براى معرفى شخصيت واقعى خود كه كوفه را تبديل كردند به پايگاه انقلاب . همان مردم گفتند: كهولهم خير الكهول و شبابهم ... (480)(481) 475- اگر پيامبر بود چه مى گفت ؟ امام سجاد فرمود كه : ما دوازده نفر بوديم كه ما را به ريسمان بسته بودند، يك سر ريسمان به بازوى من و سر ديگر آن به بازوى عمه ما زينب و با اين حال ما را وارد مجلس يزيد كردند، آن هم با چه تشريفاتى كه او براى مجلس خودش مقرر كرده بود، كه يك جمله اى در همان حال ، امام سجاد به يزيد فرمود كه او را عجيب در مقابل مردم خجل و شرمنده كرد و سركوفت داد كه انتظار نداشت اسير چنين حرفى بزند. فرمود: يزيد! اتاذن لى فى الكلام ؟؛ اجازه هست كه يك كلمه حرف بزنم ؟ گفت : بگو، ولى به شرط اينكه هذيان نگويى . فرمود: شايسته مثل من در چنين هذيان گفتن نيست . من يك حرف بسيار منطقى دارم . تو به نام پيغمبر اينجا نشسته اى ، خودت را خليفه پيغمبر اسلام مى دانى ، من سوالم فقط اين است (البته اين را حضرت مى خواست بفرمايد كه مردم ديگر را متوجه و بيدار كند) اگر پيغمبر در اين مجلس بود و ما را كه اهل بيتش هستيم به اين حالت مى ديد چه مى گفت ؟ (482) 476- شام ، سرزمين درد اهل بيت مدت توقف اهل بيت در شام بسيار بر آنها سخت گذشته است و اين روايتى است از حضرت سجاد عليه السلام كه از ايشان سوال كردند كه : آقا! در ميان مواقفى كه بر شما گذشت ، از كربلا، از كوفه ، از بين راه ، از كوفه تا شام ، از شام تا مدينه ، كجا از همه جا بيشتر بر شما سخت گذشت ؟ ايشان فرمود: الشام ، الشام ، الشام ، شام از همه جا بر ما سخت تر گذشت و علت آن ظاهرا بيشتر آن وضع خاصى بود كه در مجلس يزيد براى آنها پيش آمد. و در مجلس يزيد حداكثر اهانت به آنها شد. 477- تحقير حكومت يزيد در روز جمعه اى در شام نماز جمعه است . ناچار خود يزيد بايد شركت بكند؛ شايد امامت نماز را هم خود او به عهده داشت . (اين را الان يقين ندارم ) در نماز جمعه خطيب بايد اول دو خطابه كه بسيار مفيد و ارزنده است بخواند، بعد نماز شروع مى شود. اصلا اين دو خطابه به جاى دو ركعتى است كه از نماز ظهر در روز جمعه ، اسقاط، و نماز جمعه تبديل به دو ركعت مى شود. اول ، آن خطيبى كه به اصطلاح دستورى بود، رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت ، تجليل فراوان از يزيد و معاويه كرد هر صفت خوبى در دنيا بود براى اينها ذكر كرد و بعد شروع كرد؛ به سب كردن و دشنام دادن على عليه السلام و امام حسين به عنوان اينكه اينها (العياذ بالله ) از دين خدا خارج شدند، چنين كردند، چنان كردند. زين العابدين از پاى منبر نهيب زد: ايها الخطيب ! اشتريت مرضاه المخلوق بسخط الخالق ؛ تو براى رضاى يك مخلوق ، سخط پروردگار را براى خودت خريدى . بعد خطاب كرد به يزيد كه : آيا به من اجازه مى دهى از اين چوب ها بالا بروم ؟ (نفرمود منبر. خيلى عجيب است ! به قدرى اهل بيت پيغمبر مراقب و مواظب اين چيزها بودند! مثلا در مجلس يزيد نمى گويد: يا اميرالمؤ منين ! يا ايها الخليفه ! هيا حتى به كنيه هم نمى گويد: يا ابا خالد! ميگويد! هم زين العابدين و هم زينب . در اينجا هم نفرمود كه اجازه مى دهى من بروم روى اين منبر. يعنى اين كه منبر نيست ، اين چوبهاى سه پله اى كه در اينجا هست كه چنين خطيبى مى رود بالاى آن و چنين سخنانى مى گويد، ما اين را منبر نمى دانيم . اين چهار تا چوب است .) اجازه مى دهى من بروم بالاى اين چوب ها دو كلمه حرف بزنم ؟! 478- اجازه سخنرانى يزيد اجازه نداد. آنهايى كه اطراف بودند، از باب اينكه على بن الحسين ، حجازى است ، اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شيرين و لطيف است ، براى اينكه به اصطلاح سخنرانيش را ببينند، گفتند: اجازه بدهيد، مانعى ندارد. ولى يزيد امتناع كرد. پسرش آمد و به او گفت : پدر جان ! اجازه بدهيد، ما مى خواهيم ببينيم اين جوان حجازى چگونه سخنرانى مى كند. گفت : من از اينها مى ترسم . اينقدر فشار آوردند تا مجبور شد، يعنى ديد ديگر بيش از اين ، اظهار عجز و ترس است ؛ اجازه داد. 479- زيرو رو شدن اوضاع ببينيد اين زين العابدين كه در آن وقت از يك طرف بيمار بود (منتهى بعدها ديگر بيمارى نداشت ، با ائمه ديگر فرق نمى كرد) و از طرف ديگر اسير، و به قول معروف اهل منبر، چهل منزل را به آن غل و زنجير تا شام آمده بود وقتى بالاى منبر رفت ، چه كرد؟! چه ولوله اى ايجاد كرد؟! يزيد دست و پايش را گم كرد. گفت : الان مردم مى ريزند و مرا مى كشند. دست به حيله اى زد. ظهر بود، يك دفعه به مؤ ذن گفت : اذان ، وقت نماز دير مى شود! صداى مؤ ذن بلند شد. زين العابدين خاموش شد. مؤ ذن گفت : الله اكبر، الله اكبر، امام تكرار كرد: الله اكبر، الله اكبر، مؤ ذن گفت : اشهد ان لا اله الا الله ، باز امام حكايت كرد. تا رسيد به شهادت به رسالت پيغمبر اكرم . تا به اينجا رسيد، زين العابدين فرياد زد: مؤ ذن ! سكوت كن . رو كرد به يزيد و فرمود: يزيد! اين كه اينجا اسمش برده مى شود، و گواهى به رسالت او مى دهيد كيست ؟ ايها الناس ! ما را كه به اسارت آورده اند، كيستيم ؟ پدر مرا كه شهيد كرديد كه بود؟ و اين كيست كه شما به رسالت او شهادت مى دهيد؟ تا آن وقت اصلا مردم درست آگاه نبودند كه چه كرده اند. آن وقت شما مى شنويد كه يزيد بعدها اهل بيت پيغمبر را از آن خرابه بيرون آورد و بعد دستور داد كه آنها را با احترام ببرند. نعمان بن بشير را كه آدم نرم تر و ملايم ترى بود، ملازم قرار داد و گفت : حداكثر مهربانى را با اينها از شام تا مدينه بكن . اين ، براى چه بود؟ آيا يزيد نجيب شده بود؟ روحيه يزيد فرق كرد؟ ابدا. دنيا و محيط يزيد عوض شد. شما مى شنويد كه يزيد بعد ديگر پسر زياد را لعنت مى كرد، هى مى گفت : تمام ، گناه او بود، اصلا منكر شد، كه من چنين دستورى ندادم ، ابن زياد از پيش خود چنين كارى كرد، چرا؟ چون زين العابدين و زينب اوضاع و احوال را برگرداندند. 480- حال امام زين العابدين در شام در ايامى كه اهل بيت عليه السلام در شام به سر مى بردند، آنطور كه تواريخ نوشته اند، اوايل خيلى بر آنها سخت مى گرفتند. در خرابه اى زندگى مى كردند كه نه مانع گرما بود و نه مانع سرما، يعنى خرابه اى بى سقف ، و از هر جهت فوق العاده بر آنها سخت بود ولى طولى نكشيد كه خود يزيد به اشتباهش از نظر سياسى پى برد، نه اينكه بگويم توبه كرد، به اشتباهش از نظر سياسى پى بد كه اين كار به ضرر ملكدارى او شد. از آن به بعد دائما به عبيدالله بن زياد فحش مى داد كه خدا لعنت كند پسر زياد را، من نگفته بودم چنين كن ، من به او گفتم برو كلاه بياور او سر آورد! من دستور قتل حسين بن على را نداده بودم ، او از پيش خود چنين كارى را كرد. اين حرف را مكرر مى گفت - در صورتى كه دروغ مى گفت - براى اينكه خودش را تبرئه كند و اين حادثه را به گردن ابن زياد بيندازد و خودش را از آثار شومى كه از ملكدارى اش پيش بينى مى كرد مصون بدارد؛ و از جمله كارهايى كه كرد اين بود كه وضع اسرا را تغيير داد چون اگر در همان وضع باقى مى ماندند مى گفتند بسيار خوب ، اينجا كه ديگر ابن زياد نيست ، حالا چرا اين چنين مى كنى ؟ دستور داد كه آنها را در خانه اى نزديك خانه خودش سكنى بدهند، و امام زين العابدين عليه السلام آزادى داشتند و در كوچه ها و خيابانها رفت و آمد مى كردند و بسيارى از روزها حضرت را دعوت مى كردند كه با خودش شام يا ناهار بخورند. 481- گريه احياگر امام سجاد (ع ) براى على بن الحسين فرصتى نظير فرصت امام ابا عبدالله ، پدر بزرگوارش پيدا نشد، هم چنان كه فرصتى نظير فرصتى كه براى امام صادق پديد آمد پيدا نشد، اما براى كسى كه مى خواهد خدمتگذار اسلام باشد، همه مواقع فرصت است ، ولى شكل فرصتها فرق مى كند. ببينيد امام زين العابدين ، به سورت دعا چه افتخارى براى دنياى شيعه درست كرده ؟! و در عين حال در همان لباس ها امام كار خودش را مى كرد. بعضى خيال كرده اند امام زين العابدين ، چون در مدتى كه حضرت بعد از پدر بزرگوارشان ، حيات داشتند قيام به سيف نكردند، پس گذاشتند قضايا فراموش شود. ابدا (چنين نيست )، از هر بهانه اى استفاده مى كرد كه اثر قيام پدر بزرگوارش را زنده نگه دارد. آن گريه ها، كه گريه مى كرد و يادآورى براى چه بود؟ آيا تنها يك حالتى بود مثل حالت آدمى كه فقط دلش مى سوزد و بى هدف گريه مى كند؟! آيا مى خواست اين حادثه را زنده نگه دارد و مرد يادشان نرود كه چرا امام حسين قيام كرد و چه كسانى او را كشتند؟ اين بود كه گاهى امام گريه مى كرد، گريه هاى زيادى . روزى يكى از خدمتگذارانش عرض كرد: آقا! آيا وقت آن نرسيده است كه شما از گريه باز ايستيد؟ (فهميد كه امام براى عزيزانش مى گريد) فرمود: چه مى گويى ؟! يعقوب يك يوسف بيشتر نداشت ، قرآن عواطف او را اين طور تشريح مى كند: (و ابيضت عيناه من الحزن ). من در جلوى چشم خودم هجده يوسف را ديدم ، كه يكى پس از ديگرى بر زمين افتادند. (483) فصل بيست و يكم : جنبه هاى گوناگون تبليغ در نهضت حسين 482- جنبه تبليغى نهضت حسين (ع ) يك جنبه نهضت حسينى ، جنبه تبليغى آن است ، تبليغ به همان معنى واقعى نه به معناى مصطلح امروز، يعنى رساندن پيام خودش كه همان پيام اسلام است به مردم ، نداى اسلام به به مردم ببينيد امام در اين حركت و نهضت خودشان چه روش هاى خاصى بكار بردند كه مخصوصا ارزش تبليغى دارد، يعنى از اين نظر ارزش زيادى دارد كه امام حسين با اين روش ها هدف و مقصود خودشان و فرياد واقعى اسلام را كه از حلقوم بيرون مى آمد به بهترين نحو به مردم رساندند. (484) 483- معرفى اسلام يكى ديگر از جنبه هاى اين جنبش ، جنبه تبليغى آن است ، يعنى اين نهضت در عين اينكه امر به معروف و نهى از منكر است و در عين اينكه اتمام حجت است و در عين اينكه عدم تمكن در مقابل جابرانه قدرت حاكم زمان است . يك تبليغ و پيام رسانى است ، يك معرفى و شناساندن اسلام است . 484- ارزش خون شهيد چقدر اشتباه است كه ما با جمله مداد العلماء افضل من دماء الشهداء (485) ارزش شهيد و شهادت را پايين بياوريم . آرى ! آنچه الهام بخش امروز ما است آن قلم ها نيست ، آن جانبازى هاى تاريخى و آن خونهاى بر زمين ريخته است ، آن سرگذشت هاى نورانى است . پيام اسلام را جهادها، هجرت ها، فداكارى ها، جانبازى ها به جهان رسانده است . (486) 485- منطقى وراى همه منطق ها چرا امام به مردم بصره نامه نوشت و آنها را دعوت كرد؟ آيا اين خود نوعى نقشه خونريزى و انقلاب نبود: بالاتر اينكه چرا در شب عاشورا حبيب بن مظهر را به ميان بنى اسد فرستاد؟ چرا ياران و كسان خود را الزام نكرد كه خود را به كشتن ندهند؟ امام مخصوصا مى خواست اعتراض و انتقاد و اعلام جرم و فرياد عدالتخواهى خود را با خون خود بنويسد كه هرگز پاك نشود. (487) 486- ژست تبليغاتى از امام حسين تقاضاى بيعت مى كنند، بعد از سه روز امام حركت مى كند و مى رود به مكه و به اصطلاح مهاجرت مى كند و در مكه كه حرم امن الهى است ، سكنى مى گزيند و شروع به فعاليت ميكند، چرا به مكه رفت ؟ آيا به اين جهت كه مكه حرم امن الهى بود و معتقد بود كه بنى اميه آن را محترم خواهند شمرد؟ يعنى درباره بنى اميه ، چنين اعتقاد داشت كه اگر سياستشان اقتضا بكند و بخواهند او را در مكه بكشند، اين كار را نمى كنند؟ يا نه ، رفتن به مكه اولا براى اين بود كه خود اين مهاجرت اعلام مخالفت بود. اگر در مدينه مى ماند و مى گفت : من بيعت نمى كنم ، صدايش آنقدر به عالم اسلام نمى رسيد. بدين جهت هم گفت بيعت نمى كنم و هم اهل بيتش را حركت داد و برد به مكه .. اين بود كه صدايش در اطراف پيچيد كه حين بن على حاضر به بيعت نشد و لذا از مدينه به مكه رفت . خود اين ، به اصطلاح (اگر تعبير درست باشد) يك ژست تبليغاتى بود براى رساندن هدف و پيام خودش به مردم . از اين بالاتر كه عجيب و فوق العاده است اينكه امام حسين عليه السلام در سوم شعبان وارد مكه مى شود، و ماه هاى رمضان ، شوال ، ذى القعده (تا هشتم اين كاه ) يعنى ايامى كه عمره مستحب است و مردم از اطراف و اكناف به مكه مى آيند را در آنجا مى ماند. (488) 487- اعتراض امام حسين (ع ) كم كم فصل حج مى رسد، مردم از اطراف و اكناف و حتى از اقصا بلاد خراسان به مكه مى آيند. روز ترويه مى شود؛ يعنى روز هشتم ذى الحجه ، روزى كه همه براى حج از نو لباس احرام مى پوشند و مى خواند به منى و عرفات بروند و اعمال حج را انجام بدهند. ناگهان ، امام حسين عليه السلام اعلام مى كند كه من مى خواهم به طرف عراق بروم ، من مى خواهم به طرف كوفه بروم . يعنى در چنين شرايطى پشت مى كند به كعبه ، پشت مى كند به حج يعنى من اعتراض دارم . اعتراض و انتقاد و عدم رضايت خودش را به اين وسيله و به اين شكل اعلام مى كند مى كند، يعنى اين كعبه ديگر در تسخير بنى اميه است ، حجى كه گرداننده اش يزيد باشد، براى مسلمين فايده اى نخواهد داشت . اين پشت كردن به كعبه و اعمال حج در چنين روزى و اينكه بعد بگويد من براى رضاى خدا رو به جهاد مى كنم و پشت به حج ، رو به امر به معروف مى كنم و پشت به حج ، اين ، يك دنيا معنى داشت ، كار كوچكى نبود، ارزش تبليغاتى ، اسلوب ، روش و متد كار در اينجا به اوج خود مى رسد. سفرى را در پيش مى گيرد كه همه عقلا (يعنى عقلايى كه بر اساس منافع قضاوت مى كنند) آنرا از نظر شخص امام حسين نا موفق پيش بينى مى كنند. يعنى پيش بينى مى كنند كه ايشان در سفر كشته خواهند شد. و آن در بسيارى از موارد، پيش بينى آنها را تصديق مى كند، مى گويد: خودم هم مى دانم ! (489) 488- تاكتيك هاى عجيب (به امام عليه السلام ) مى گويند: پس چرا زن و بچه را همراه خودت مى برى ؟ مى گويد: آنها را هم بايد ببرم . بودن اهل بيت امام حسين عليه السلام در صحنه كربلا، صحنه را بسيار بسيار داغ تر كرد. و در واقع امام حسين عليه السلام يك عده مبلغ را طورى استخدام كرد كه بعد از شهادتش ، آنها را با دست و نيروى دشمن تا قلب حكومت دشمن يعنى شام فرستاد. اين خودش يك تاكتيك عجيب و يك كار فوق العاده است . همه براى اين است كه اين صدا هر چه بيشتر به عالم برسد، بيشتر به جهان آن روز اسلام برسد و بيشتر ابعاد تاريخ و ابعاد زمان را بشكافد و هيچ مانعى در راه آن وجود نداشته باشد در بين راه كارهاى خود امام حسين ، نمايشهايى از حقيقت اسلام است ، از مروت ، انسانيت ، از روح و حقانيت اسلام است . اينها همه جاى خودش ، ببينيد! اين شوخى نيست . در يكى از منازل بين راه حضرت دستور مى دهند آب زياد برداريد. هر چه مشك ذخيره داريد پر از آب كنيد و بر هر چه مركب و شتر همراهتان است كه آنها را يدك مى كشيد، بار آب بزنيد (پيش بينى بوده است ) (490) 489- ارزش تبليغاتى مهاجرت خروج امام از مدينه به مكه و اقامت در مكه در ماه هاى شعبان تا ذى الحجه كه ايام عمره و سپس حج است ، به نظر نمى رسد كه به خاطر اين بوده كه دشمن احترام حرم امن الهى را حفظ مى كرد، بلكه به سه علت ديگر بوده است : يكى اينكه نفس مهاجرت ارزش تبليغاتى داشت و تكان دهنده بود و نداى امام را بهتر مى رساند و اين خود اولين ژست مخالفت و امتناع بود. دوم اينكه در مكه تماس بيشترى با افراد نواحى مختلف ممكن بود. سوم اينكه مكه را انتخاب كردن علامت امنيت نداشتن بود، گو آنكه در آنجا هم امام امنيت نداشت . (491) 490- تبليغى تكان دهنده خروج امام از مكه در روز ترويه يعنى روز هشتم ذى الحجه كه روز حركت به منى و عرفات است ارزش تبليغاتى تكاندهنده ترى از خود اقامت در مكه داشت . و از نظر رساندن پيام اسلام ، اين پشت كردن به كعبه تسخير شده امويان و حجى كه گرداننده اش دستگاه يزيدى بود - حجى كه ظاهرش اسلامى و روحش جاهلى بود - نشان داد كه اسلام اين سورت خالى نيست كه خاطرها آسوده باشد، معنى و حقيقت است كه به خطر افتاده است .(492) 491- منطق تاءثر و انقلابى در اين منطق يعنى منطق هجوم ، منطق شهيد، منطق توسعه و گسترش دادن انقلاب ، امام حسين كارهايى كرده است كه جز با اين منطق با منطق ديگرى قابل توجيه نيست . چطور؟ اگر منطقش فقط منطق دفاع مى بود، شب عاشورا كه اصحابش را مرخص مى كند (به دليلى كه عرض كردم و بيعت را بر مى دارد تا آنها آگاهانه كار خودشان را انتخاب بكنند، بعد كه آنها انتخاب مى كنند بايد اجازه ماندن به آنها ندهد و بگويد شرعا جايز نيست كه شما اينجا كشته شويد، اينها مرا مى خواهند بكشند، از من بيعت مى خواهند، من وظيفه ام اين است كه بيعت نكنم ، كشته هم شدم ، شدم ، شما را كه نمى خواهند بكشند، شما چرا اينجا مى مانيد؟ شرعا جايز نيست ، برويد. نه ، اينجور نيست . در منطق ثائر و انقلابى ، در منطق كسى كه مهاجم است و مى خواهد پيام خودش را با خون بنويسد، هر چه كه اين موج بيشتر وسعت و گسترش پيدا كند، بهتر است ، چنانكه وقتى كه ياران و خاندانش اعلام آمادگى مى كنند، به آنها دعا مى كند كه خدا به همه شما خير بدهد، خدا همه شما را اجر بدهد. (493) 492- گسترش دادن به واقعه عاشورا (امام ) چرا در شب عاشورا حبيب بن مظاهر اسدى را مى فرستد كه برو در ميان بنى اسد اگر مى شود چند نفر را برايمان بياور. مگر بنى اسد همه شان چقدر بودند؟ حالا گرم حبيب رفت از بنى اسد صد نفر را آورد. اينها در مقابل آن سى هزار نفر چه نقشى مى توانستند داشته باشند؟ آيا مى توانستند مثلا اوضاع را منقلب كنند؟ ابدا. امام حسين مى خواست در اين منطق كه منطق هجوم و منطق شهيد و منطق انقلاب است ، دامنه اين قضيه گسترش پيدا كند. اينكه خاندانش را هم آورد، براى اينكه همين بود، چون قسمتى از پيامش را خاندانش بايد برسانند. خود امام حسين كوشش مى كرد حال كه قضيه به اينجا كشيده شده است ، هر چه كه مى شود داغ تر بشود، براى اينكه بذرى بكارد كه براى هميشه در دنيا ثمر و ميوه بدهد. چه مناظرى ، چه صحنه هايى در كربلا به وجود آمد كه وقعا عجيب و حيرت انگيز است ! (494) 493- داغ ترين سخنان امام داغ ترين سخنان امام بعد از يك طرفه شدن و قطع اميد موفقيت است يك مطلب است ، امر نكردن خاندان به رفتن از آنجا و اجازه دادند و بلكه تشويق كردن به شهادت مطلب ديگر است ، استنصار براى شهادت مطلب ديگر است ، اجازه دادن به حر همين طور، شب عاشورا رفتن حبيب ميان بنى اسد همين طور. (495) 494- مهم ترين عنصر تبليغ حسينى ژست تبليغاتى و بلكه تاكتيك تبليغاتى آن حضرت اين بود كه اهل بيت و كودكان خود را نيز همراه خود آورد، و به اين وسيله در واقع خود دشمن را ناآگاهانه استخدام كرد كه حامل يك عده مبلغ براى امام حسين و براى اسلام حسينى عليه يزيد و اسلام يزيدى باشد و اين يكى از مهم ترين عناصر تبليغى نهضت امام است . (496) 495- زياد كردن نداى تبليغ چرا خطبه هاى امام حسين بعد از اينكه ايشان از نصرت مردم كوفه ماءيوس مى شوند و معلوم مى شود كه ديگر كوفه در اختيار پسر زياد قرار گرفت و مسلم كشته شد، داغ تر مى شود؟ ممكن است كسى بگويد امام حسين خودش ديگر راه برگشت نداشت ، بسيار خوب ، راه برگشت نداشت ، ولى چرا در شب عاشورا بعد از آنكه به اصحابش فرمود: من بيعتم را از شما برداشتم و آنها گفتند: خير، ما دست از دامن شما بر نمى داريم ، نگفت : اصلا ماندن شما در اينجا حرام است ، براى اينكه آنها مى خواهند مرا بكشند، به شما كارى ندارند، اگر بمانيد، خونتان بى جهت ريخته مى شود و اين حرام است ؟ چرا امام حسين نگفت واجب است شما برويد؟ بلكه وقتى آنها پايداريشان را اعلام كردند، امام حسين آنان را فوق العاده تاءييد كرد و از آن وقت بود كه رازهايى را كه قبلا به آنها نمى گفت ، به آنان گفت . (497) در شب عاشورا كه مطلب قطعى است ، حبيب بن مظاهر را مى فرستد در ميان بنى اسد كه اگر باز هم مى شود عده اى را بياورد، معلوم بود كه مى خواست بر عدد كشتگان افزوده شود، چرا كه هر چه خون شهيد بيشتر ريخته شود، اين بدا بيشتر به جهان و جهانيان مى رسد.(498) فصل بيست و دوم : تجليل و بررسى شخصيت پليد قاتلين حسين بن على (ع ) بخش اول : شخصيت پليد يزيد بن معاويه 496- تربيت يزيد مادر يزيد دختر مجدل كلبيه است كه زندگى با معاويه و در شهر را كراهت داشت و اشعار معروفى دارد: للبس عبائه و تقر عينى احب الى من لبس الشفوف و بيت تخفق الارياح فيه احب الى من قصر منيف ... و خرق من بنى عمى فقير احب الى من علج عنيف معاويه آن زن را با يزيد پسرش به باديه فرستاد و يزيد در باديه رشد يافت ، لهذا اخلاق باديه نشينى و صحرانشينى داشت . زبانش فصيح بود - يزيد ديوانى دارد كه چاپ شده . ابن خلكان را مى گويند از مريدهاى فصاحت يزيد است - و به شكار علاقه فراوانى داشت (صيد لهو در اسلام و حكم صلاه ). سوم اينكه به اسب سوارى و مسابقه سوارى و مسابقه و تربيت حيوانات و مخصوصا سگ علاقه فراوانى داشت . اين صفات در يك مردى كه قوى و نيرومند در صاحب ملكات فاضله باشد كمال و موجب تكميل قواى او مى شود، ولى در اهل تنعم و اعقاب سلالات و آقازاده ها و اشراف زاده ها و شاهزادگان سبب و اغراق در ترف و تنعم مى شود. يزيد روى خصلت فصاحت بدوى به معاشرت با شعراء و منادمت اهل اباطيل علاقه فراوانى داشت ، آنهم از نوع اشعارى كه در اسلام لغو است لان يملا بطن الرجل قيحا خير م ان يملا شعرا غرق شدن در شعر و خيال ضررهاى زيادى دارد. شعر تا حدى از مظاهر جمال است آثار اجتماعى مفيدى ممكن است داشته باشد. داستانها در اين زمينه هست و به همين دليل كه خوبى دارد بدى هم دارد. دربارهايى كه دربار شعر و خلافت و لغو بوده بسيار فاسد بوده . خيلى ها بوده اند كه به واسطه يك شعر در دربار اموى ها صله هاى فراوانى برده اند. داستان وليد اموى و ابن عايشه ص 75 مكتب تشيع . به هر حال شعراء و بطالها در دربار يزيد مقامى داشتند و خودش هم در وصف خمر و ساير چيزها اشعارى دارد، واز آن جمله : شمسه كرم برجها قعردنها و مشرقها الساقى و مغربها فمى فان حرمت يوما على دين احمد مخذها على دين المسيح بن مريم ... و از آن جمله : دع المساجد للعباد تسكنها واجلس على دكه اخمار و اسقينا ان الذى شربا فى سكره طربا و للمصلين لا دنيا و لا دينا ما قال ربك ويل للذى شربا لكنه قال ويل للمصلينا... و از آن جمله : لما بدت تلك الرؤ وس و اشرقت بلك الشموس على ربى جيرون صاح الغراب فقلت صح او لا تصح فلقد قضيت من النبى ديونى ... و از آن جمله است اشعار كه با اشعار ابن الزبعرى ملحق كرد كه مفصل است . علاقه وافر يزيد به شكار و تفريح مانع رسيدگى به كارهاى مملكتدارى و سياسى بود و ناچار كارها در دست ديگران بود. و اما علاقه او و سرگرمى او به بازى با حيوانات ، كارهاى او را به صورت مسخره اى در آورده بود. نه تنها به اسب سوارى و اسب دوانى علاقه وافرى نشان مى داد اين عمل در اسلام ممدوح است ) او يك عده بوزينه و يوز (فهادين ) تهيه كرده بود با آنها سرخوش بود يك بوزينه اى داشت كه او را تعليم كرده بود. بوزينه هم از هر حيوانى بهتر تعليم قبول مى كند. (قضيه بوزينه و وزارت ) به او كنيه داده بود عرب به حيوانات لقب و كنيه مى دهد. من ذاك ام عريط للعقرب و هكذا ثعاله للثعلب به جعل مى گويد: ابو جعرانه و احيانا به حيوان شخصى ممكن است علم شخصى بدهد. يزيد يك كنيه شخصى به اين ميمون داده به نام ابو قيس ، به اين حيوان لباس ابريشم و حرير و زيبا و جامه هاى زربفت مى پوشيد و او را در مجلس شراب خويش حاضر مى كرد. بنازم غيرت ندماى يزيد را و حتما بسيارى از امرا و حكام در آن مجلس حاضر مى شده اند! از طرف ديگر ماده الاغ چابكى داشت و گاهى اباقيس كه تعليم داده شده بود سوار آن ماده الاغ مى شد و در مسابقه اسبها شركت مى كرد. خودش خيلى علاقه داشت كه اباقيس برنده مسابقه بشود (و شايد هم احيانا سواركارها به خاطر يزيد عمدا ماده الاغ را جلو مى انداختند.) تمسك ابا قيس بفضل عنانها فليس عليها ان سقطت ضمان الا من راى القرد الذى سبقت به جياد امير المؤ منين اتان اين بود شمه اى از اخلاق يزيد، و معاويه مى خواست او را بر گردن مسلمين سوار كند. وضع حكومت يزيد صورتى داشت كه قابل صلح و معاهده و معاقده نبود. امام مجتبى با معاويه قرار داد صلح بست . معاويه عقل و خلقى داشت كه مى توانست تا حدودى حفظ ظاهر بكند و جز در مواردى كه براى ملك و سياستش بود رعايت ظواهرى را بنمايد. ولى وضع يزيد تجاهر به رذالت و پستى و تجاهر به عياشى بود. اگر در ظرف سه سال در هم نمى پيچيد و چند سال طول مى كشيد، ممكن بود قيام ديگرى عليه يزيد شود كه عنصر اسلامى هم نداشته باشد و آنوقت خطر مواجه عالم اسلام مى شد. به قولى مردن يزيد در يك مسابقه اى واقع شد كه با ميمونى - و شايد همان ابو قيس بوده - گذشته بود. قيام اهل مدينه تنها سببش شهادت امام حسين نبود، سبب ديگرش وضع ناهموار يزيد بود، عبدالله بن حنظله با عده اى به نمايندگى اهل مدينه آمد به شام ، اوضاع را طورى ناراحت كننده ديد كه گفت : و الله ما خرجنا على يزيد حتى خفتا ان نرمى بالحجاره من السماء. ان رحلا ينكح الامهات و البنات و الاخوات ، و يشرب الخمر، و يدع الصلاه ، و الله لو لم يكن معى احد من الناس لا بليت الله فيه بلاء حسنا. بعضى گفته اند به ذات الجنب مرد در سن 37 سالگى . احتمال داده مى شود كه افراط در شراب و لذات ، كبدش را از بين برده بوده . يزيد در كودكى در باديه مرض آبله گرفت و آبله رو بود. عقاد مى گويد: و سيم و بلند قامت بود. همچنين مى گويد: يزيد به مسابقه و مطارده علاقه مند بود، ولى بيشتر جنبه لهوى داشت نه جنبه جدى و شجاعانه . يزيد شخصا خصلت شجاعت و تهور عربى را كه بعضى از آباء مادريش مثل عتبه و وليد عمويش و شبيه داشتند نداشت و به تمام معنى مردى مهمل و عياش و سبكسر بود و لهذا در يكى از جنگهاى زمان معاويه كه معاويه سپاه سفيان بن عوف را براى جنگ قسطنطنيه فرستاد، يزيد تمارض و تثافل كرد تا سپاه حركت كرد و بعد هم شايع شد كه سپاه دچار مرض و قحطى شدند. خبر به يزيد عياش رسيد. اين شعرها را گفت : ما ان ابالى بما لاقت جموعهم بافرقدونه من حمى و من موم اذا اتكاءت على الانماط مرتفقا بدير مران عندى ام كلثوم معاويه وقت شنيد قسم خورد كه يزيد را به سپاه ملحق مى كنم براى رفع عار شماتت . از اينجا دو نكته معلوم مى شود: الف - روى كار آمدن يزيد كه هيچ گونه لياقتى نداشت ، نه لياقت خلافت و نا لياقت ملكدارى و سياست ، صرفا معلول فساد تدريجى اخلاق مسلمين در آن عهد بود. معاويه اگر لياقت خلافت نداشت ، ولى لياقت سياست و ملكدارى داشت . ب - فرق ظاهرى ديده مى شود بين عمر و معاويه كه عمر حاضر نشد عبدالله پسرش را انتخاب كند و يا جزء شورا قرار دهد و گفت : عبدالله در تدبير منزل خودش عاجز است ؛ ولى معاويه على رغم عقيده خودش به عدم لياقت يزيد، زمام كار با به دست او سپرد. (499) 497- نصايح معاويه به يزيد معاويه هنگام مردن سخت نگران وضع پسرش يزيد بود و نصايحى به او كرد. گفت : تو براى بيعت گرفتن ، با عبدالله بن زبير اين طور رفتار كن ، با عبدالله بن عمر آنطور رفتار كن ، با حسن بن على عليه السلام اينگونه رفتار كن . مخصوصا دستور داد با امام حسين عليه السلام با رفق و نرمى زيادى رفتار كند. گفت : او فرزند پيغمبر است . مكانت عظيمى در ميان مسلمين دارد، و بترس از اينكه با حسين بن على با خشونت رفتار كنى . معاويه كاملا پيش بينى مى كرد كه اگر يزيد با امام حسين با خشونت رفتار كند و دست خود را به خون او آلوده سازد، ديگر نخواهد توانست خلافت كند و خلافت از خاندان ابوسفيان بيرون خواهد رفت . معاويه مرد بسيار زيركى بود، پيش بينى هاى او مانند پيش بينى هاى هر سياستمدار ديگرى غالبا خوب از آب در مى آمد. يعنى خوب مى فهميد و خوب مى توانست پيش بينى كند. برعكس ، يزيد، اولا جوان بود، و ثانيا مردى بود كه از اول در زى بزرگزادگى و اشرافزادگى و شاهزادگى بزرگ شده بود، با لهو و لعب انس فراوانى داشت ، سياست را واقعا درك نمى كرد، غرور جوانى و رياست داشت ، غرور ثروت و شهوت داشت . كارى كرد كه در درجه اول به زيان خاندان ابوسفيان تماتم شد، و اين خاندان بيش از همه در اين قضيه باخت . اينها كه هدف معنوى نداشتند و جز به حكومت و سلطنت به چيز ديگرى فكر نمى كردند، آنرا هم از دست دادند. حسين بن على عليه السلام كشته شد، ولى به هدف هاى معنوى خودش رسيد، در حالى كه خاندان ابوسفيان به هيچ شكل به هدفهاى خودشان نرسيدند. 498- فسق و فجور يزيد بعد از اينكه معاويه در نيمه ماه رجب سال شصتم مى ميرد، به حاكم مدينه كه از بنى اميه بود نامه اى نى نويسد و طى آن موت معاويه را اعلام مى كند و مى گويد از مردم براى من بيعت بگير. او مى دانست كه مدينه مركز است و چشم همه به مدينه دوخته شده . در نامه خصوصى دستور شديد خودش را صادر مى كند، مى گويد: حسين بن على را بخواه و از او بيعت بگير و اگر بيعت نكرد، سرش را براى من بفرست . بنابر اين يكى از چيزهايى كه امام حسين با آن مواجه بود، تقاضاى بيعت با يزيد بن معاويه اين چنينى بود كه گذشته از همه مفاسد ديگر، دو مفسده در بيعت با اين آدم بود كه حتى در مورد معاويه وجود نداشت . يكى اينكه بيعت با يزيد، تثبيت خلافت موروثى از طرف امام حسين بود. يعنى مساءله خلافت يك فرد مطرح نبود. مساءله خلافت موروثى مطرح بود. مفسده دوم مربوط به شخصيت خاص يزيد بود كه وضع رمان را از هر زمان ديگر متمايز مى كرد. او نه تنها مرد فاسق و فاجرى بود، بلكه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شايستگى سياسى هم نداشت . معاويه و بسيارى از خلفاى آل عباس هم مردمان فاسق و فاجرى بودند، ولى يك مطلب را كاملا درك مى كردند، و آنانكه مى فهميدند كه اگر بخواهند ملك و قدرتشان باقى بماند، بايد تا حدود زيادى مصالح اسلامى را رعايت كنند، شئون اسلامى را حفظ كنند. اين را درك مى كردند كه اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود. مى دانستند كه صدها ميليون جمعيت از نژادهاى مختلف چه در آسيا، چه در آفريقا و چه در اروپا كه در زير حكومت واحد در آمده اند و از حكومت شام يا بغداد پيروى مى كنند، فقط به اين دليل است كه اينها مسلمانند، به قرآن اعتقاد دارند و به هر حال خليفه را يك خليفه اسلامى مى دانند، والا اولين روزى كه احساس كنند كه خليفه ، خود بر ضد اسلام است ، اعلام استقلال مى كنند. 499- ذات پليد يزيد چه موجبى داشت كه مثلا مردم خراسان ، شام و سوريه ، مردم قسمتى از آفريفا، از حاكم بغداد يا شام اطاعت كنند؟ دليلى نداشت . و لهذا خلفايى كه عاقل ، فهميده و سياستمدار بودن اين را مى فهميدند كه مجبورند تا حدود زيادى مصالح اسلام را رعايت كنند. ولى يزيد بن معاويه اين شعور را هم نداشت ، آدم متهتكى بود، آدم هتاكى بود، خوشش مى آمد به مردم و اسلام بى اعتنايى كند، حدود اسلامى را بشكند. معاويه هم شايد شراب مى خورد (اينكه مى گويم شايد، از نظر تاريخى است ، چون يادم نمى آيد، ممكن است كسانى با مطالعه تاريخ ، موارد قطعى پيدا كنند) (500) ولى هرگز تاريخ نشان نمى دهد كه معاويه در يك مجلس علنى شراب خورده باشد يا در حالتى كه مست است وارد مجلس شده باشد؛ در حالى كه اين مرد در مجلس علنى شراب مى خورد، مسب لايعقل مى شد و شروع مى كرده به ياوه گويى . تمام مورخين معتبر نوشته اند كه : اين مرد، ميمون باز و يوزباز بود. ميمونى داشت كه به آن كنيه اباقيس داده بود و او را خيلى دوست مى داشت . چون مادرش زن باديه نشين بود و خودش هم در باديه بزرگ شده بود، اخلاق باديه نشينى داشت ، با سگ و يوز و ميمون انس و علاقه بالخصوصى داشت . 500- فاتحه اسلام را بايد خواند! مسعودى در مروج الذهب مى نويسد: (يزيد) ميمون را لباس هاى حرير و زيبا بپوشانيد و در پهلو دست خود بالاتر از رجال كشورى و لشكرى مى نشاند! اين است كه امام حسين عليه السلام فرمود: و على الاسلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد (501) ميان او و ديگر تفاوت وجود داشت . اصلا وجود اين شخص تبليغ عليه اسلام بود. براى چنين شخصى از امام حسين عليه السلام بيعت مى خواهند! امام از بيعت امتناع مى كرد و مى فرمود: من به هيچ وجه بيعت نمى كنم . آنها هم به هيچ وجه از بيعت خواستن صرف نظر نمى كردند. 501- وليعهدى نالايق ملك ء زيد ثابت و محكم و پابرجا نبود - مثل ملك معاويه - به جهت اينكه تنها مغيره بن شعبه حاكم آن وقت كوفه كه از حكومت عزل شده بود اين پيشنهاد (ولايت عهدى يزيد) را كرد و خود معاويه باور نمى كرد، با زياد مشورت كرد او هم صلاح نديد (لا اقل حضرا). مروان حكم سخت مخالف بود و خودش طمع داشت و حتى در فكر شورش افتاد و بعد با ماهى هزار دينار براى خود و صد دينار براى دوستان قانع شد. سعيد پسر عثمان از معاويه گله كرد كه پدر و مادر و خود من از يزيد و پدر و مادرش بهتر هستيم و بعد هم با دريافت ولايت خراسان راضى شد و رفت . پس اين حكومت استقرار نداشت بذاته 502- بناى حكومت يزيد دولت يزيد از ابتدا بناء كارش بر سب على عليه السلام و آل على بود و اگر حسين عليه السلام بيعت مى كرد ناچار بود وفا كند و اين خود امضاء اين سنت سيئه بود و نسل بعد نسل مورد قبول واقع مى شد. (حكومت يزيد از معاويه صد درجه بدتر بود؛ زيرا سر به رسوايى زده بود.) 503- كشته شدن امام حسين (ع )با شمشير جدش يزيد هم كه امام حسين را كشت گفت : قتل الحسين بسيف جده ؛ يعنى حسين با شمشير جدش پيامبر كشته شد! اين يك معناى درستى دارد. يعنى از نيروى پيامبر استفاده كردند و او را كشتند، چون براى تحريك مردم مى گفتند: يا خيل الله ! اركبى و بالجنه ابشرى (502) اى سواران الهى ! سوار بشويد و بهشت بر شما بشارت باد. (503) 504- اوج تاريكى و ظلمت در بنى اميه يك عالم اموى گفته است : ان الحسين قتل بسيف جده ؛ حسين با شمشير جدش كشته شد. و منظور او اين بوده است كه حسين به حكم دين جدش كشته شد. ولى من مى گويم اين حرف به معنى ديگرى درست است و آن اينكه بنى اميه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف بكنند كه يك عده مردم از خدا بى خبر به عنوان جهاد و خدمت به اسلام به جنگ حسين بيايند. و كل يتقربون الى الله بدمه بعد از شهادت ابا عبدالله به شكرانه اين عمل چنين مسجد ساخته شد. ببينيد ظلمت و تاريكى چقدر بوده است . (504) 505- علت وقوع نهضت علل و عوامل كه از ناحيه يزيد باعث تجاوز به حسين بن على عليه السلام شد سه چيز بود: 1- تثبيت حكومت 2- عقده حقارت 3- حس انتقامجويى (505) بخش دوم ، شخصيت پليد عمر بن سعد 506- علت انتخاب ابن سعد پسر زياد تصميم گرفت آن كسى كه به او حكومت و امارت مى دهد، فرماندهى اين لشكر را مى دهد، پسر سعد باشد. در اين جهت به اصطلاح يك ملاحظه روانى را كرد، چون او پسر سعد وقاص بود و سعد وقاص گذشته از نقطه ضعفى كه از نظر تشيع دارد به خاطر اينكه در دوره خلافت اميرالمؤ منين عزلت اختيار كرد: نه اين طرف آمد و نه آن طرف ؛ در دوران غزوات اسلامى و در دوره پيغمبر اكرم افتخارات زيادى براى خود كسب كرده است و قهرا در ميان مردم شهرت و معروفيت و محبوبيتى داشت . او در نظر مردم آن سردار قهرمانى بود كه در غزوات اسلامى فتوحات زيادى كرده است . 507- اسارت دنيوى ابن سعد پسر زياد ابن سعد را انتخاب كرد تا از نظر روانى استفاده كند. يعنى اين طور به مردم بفهماند كه اين هم جنگى است در رديف آن جنگ ها. همان طور كه سعد وقاص با كفار مى جنگيد، پسر سعد هم (العياذ بالله ) با فرقه اى كه از اسلام خارجند مى جنگد. اين مزد طمعع كه خودش طمع خود ش را بروز داد، مردى كه فهميده بود و به هيچ وجه نمى خواست زيرا اين بار برود، شروع كرد با التماس كردن از ابن زياد كه مرا معاف كن . او هم نقطه ضعف اين را مى دانست . قبلا فرمانى براى او صادر كرده بود براى حكومت رى و گرگان . گفت : فرمان مرا پس بده ، مى خواهى نروى نرو. او هم كه اسير اين جكومت بود و آرزوى چنين ملكى راداشت ، گفت : اجازه بده بروم تامل كنم . با هر كس از كسان خود كه مشورت كرد، ملامتش كرد، گفت : مبادا چنن كارى بكنى . ولى در آخر طمع غالب شد واين مرد، قبولى خودش را اعلام كرد. در كربلا كوشش مى كرد خدا و خرما را با همديگر جمع كند،كوشش مى كرد بلكه بتواند به شكلى به اصطلاح سلح برقرار كند، يعنى خودش را از كشتن جسين بن على معاف كند، لا اقل خودش را نجات بدهد، بعد هر چه شد، شد. دو سه جلسه با ابا عبدالله مذاكره كرد. به قول طبرى چون در اين ذاكرات فقط، اين دو نفر شركت كرده اند از متن مذاكرات اطلاع درستى در دست نيست . فقط مقدارى در دست است كه بعدها خود عمر سعد نقل كرده است يا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتى در اين زمينه داريم ، و الا اطلاع ديگرى در دست نيست . خودش خيلى كوشش مى كرد بلكه كارى بكند (و حتى نوشته اند گاهى هم دروغ هايى جعل مى كرد) كه غائله بخوابد. 508- اعلان فرمان جنگ آخرين نامه ابن سعد كه براى عبيد الله زياد اامد، عده اى دور و بر مجلس نشسته بودند. عبيدالله اندكى به فكر فرو رفت ، گفت : شايد بشود اين قضيه را با مسالمت حل كرد. ولى آن بادنجان دور قاب چين ها، كاسه هاى داغ تر از آش كه هميشه هستند، مانع شدند. يكى از آنها شمر ذى الجوشن بود. از جا بلند شد و گفت : امير ل بسيار دارى اشتباه مى كنى . امروز حسين در چنگال تو گرفتار است ، اگر از اين غائله نجات پيدا كند ديگر بر او دست نخواهى يافت . مگر نيم دانى شيعيان پدرش در اين كشور اسلامى كم نيستند، زيادند منحصر به مردم كوفه نيستند. از كجا كه شيعيان ، از اطراف و اكناف جمع نشوند؟ و اگر جمع شدند تو از عهده حسين بر نمى آيى . نوشته اند: مثل آدمى كه خواب باشد، يك دفعه بيدار شد، گفت : راست گفتى ، بعد اين شعر را خواند: الان قد علقت مخالبنا به يرجو النجاه و لات حين مناص و منقابلا بر عمر سعد خشم گرفت . و گفت : او چه نزديك بود ما را اغفال كند. فورا نامه اى به عمر سعد نوشت كه : ما نو را نفرستاده بوديم بر وى آنجا نصايح پدرانه براى ما بنويسى . تو ماءمورى ، سربازى ، بايد انضباط داشته باشى ، هر چه من به تو فرمان مى دهم ، بايد بى چون و چرا اجرا كنى . اگر نمى خواهى برو كنار، ما كس ديگرى را ماءمور اين كار خواهيم كرد. نامه را داد به شمر بن ذى الجوشن ، گفت : اين را به دستش بده ! ضمنا نامه فرمان محرمانه اى نوشت و داد به دست شمر، گفت : اگر عمر بن سعد از جنگيدن با حسين امتناع كرد، به موجب اين فرمان و ابلاغ گردنش را مى زنى ، سرش را براى من مى فرستى و امارت لشكر با خودت باشد. 509- نامه فرمان به جنگ شديد نوشته اند: عصر تاسوعا بود كه اين نامه شمر بن ذى الجوشن به كربلا رسيد. (روز تاسوعا براى اهل بيت پيغمبر، روز خيلى غمناكى بوده است . امام صادق عليه السلام فرمود: ان تاسوعا يوما حوصر فيه الحسين ؛ (506) تاسوعا روزى است كه در آن ، حسين در محاصره سختى قرار گرفت . روزى است كه براى لشكريان عمر سعد كمك هاى فراوان رسيد، ولى براى اهل بيت پيغمبر كمكى نرسيد. عصر تاسوعاست كه اين لعين ازل و ابد به كربلا مى رسد. ابتدا آن نامه علنى را به عمر سعد مى دهد، منتظر و آرزو مى كند كه او بگويد: خير من با حسين نمى جنگم ، تا به موجب آن فرمان گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشكر بشود. ولى برخلاف انتظار او، عمر سعد نگاهى به او كرد و گفت : حدس من ايت است كه نامه من در پسر زياد مؤ ثر مى افتاد و تو حضور داشتى و مانع شدى . گفت : حالا هر چه هست نتيجه را بگو! مى جنگى يا كنار مى روى ؟ گفت : نه ، به خدا قسم مى جنگيم ، آنچنان كه سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود! گفت : تكليف من چيست ؟ عمر سعد مى دانست كه اين هم نزد عبيدالله زياد مقامى دارد (هم سنخ اند، هر چه كه شقى تر و قسى القلب تر بودند مقرب تر بودند. گفت : تو هم فرمانده پيامده باش . 510- رياكارى عمر سعد فرمان ، خيلى شديد بود، اين بود كه : به مجرد رسيدن نامه من ، (ابن زياد) بر حسين سخت بگير. حسن بايد يكى از اين دو امر را بپذيرد، يا تسليم بلاشرط و يا جنگيدن و كشته شدن ، سوم ندارد. نوشته اند: نزديك غروب تاسوعاست ، حسين بن على در بيرون يكى از خيمه ها نشسته است ، در حالى كه زانوها را بلند كرده و دست ها را روى زانو گذاشته است و سر را روى دستها، و خوابش برده است . در همين حال عمر سعد تا اين فرمان را خواند و تصميم گرفت ، فرياد كشيد: يا خيل الله ! اركبى و بالجنه ابشرى (مغالطه و حقه بازى و رياكارى را ببينيد!) لشكر خدا سوار شويد! من شما ره به بهشت بشارت مى دهم . نوشته اند: اين سى هزار لشكر در حالى كه دور تا دور خيمه هاى حسين را گرفته بودند، مثل دريايى كه به خروش آيد به خروش و جنبش آمد، طوفان كرد. يك مرتبه صداى فرياد اسبها، انسانها و به هم خوردن اسلحه ها در صحرا پيچيد. 511- تعلل عمر سعد عمر سعد در ابتدا تعلل هايى كرده بود؛ او دلش مى خواست دين و دنيا را، خدا و خرما را با هم داشته باشد، هم حكومت رى را از ابن زياد بگيرد و هم دست خود را به خون امام حسين آلوده نكرده باشد، مرتب نامه اى مصلحتى مى نوشت تا بلكه جنگ نشود، ابن زياد جريان را فهميد، نامه شديدى به او نوشت كه كار بايد يكسره شود، اگر نمى خواهى انجام دهى ، به كس ديگرى كه ماموريت را به او داده ايم واگذار كن . از دنيا نمى توانست بگذرد، در امرى كه دائر بين دين و دنيا بود، از دينش گذشت ! گفت : مى جنگم و امر امير را اطاعت مى كنم . در روز عاشورا مقدارى از رذالت هاى عمر سعد معلول اين بود كه فكر مى كرد ممكن است گزارشهاى گذشته به ابن زياد رسيده باشد كه عمر سعد تعلل مى ورزد و يك مقدار هواخواه حسين بوده است . لذا براى اينكه خودش را از رو سياهى نزد ابن زياد بيرون بياورد يك سلسله رذالت ها كرد، براى اينكه آنها را براى ابن زياد نقل كنند، وقتى كه دو طرف در مقابل يكديگر ايستادند، به تير اندازهاى خود گفت : آماده باسيد! همه آماده شدند. اولين كسى كه تير را به كمان كرد و به طرف خيام حسين انداخت ، خود او بود. بعد فرياد كشيد: ايهاالناس ! همه نزد عبيد الله زياد شهادت بدهيد كه اول كسى كه به طرف حسين تير انداخت من بودم . (507) بخش سوم : بررسى شخصيت پليد لشكريان ابن سعد 512- شهادت امام حسين (ع )به دست مسلمان نماها بعد از ده سال از وفات پيغمبر، معاويه كه هميشه دوش به دوش و پا به پاى پدرش با اسلام مى جنگيد، والى شام و سوريه شد و سى سال بعد از وفات پيغمبر خليفه و اميرالمؤ منين شد! و پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر پسرش يزيد خليفه شد و با آن وضع فجيع فرزند پيغمبر را كشت و دست مسلمانانى كه شهادتين مى گفتند و نماز مى خواندند و حج مى كردند و به آيين اسلام ازدواج مى كردند و به آيين اسلام مرده هاى خود را دفن مى كردند. نه اين مردم منكر اسلام شده بودند و اگر منكر اسلام شده بودند معمايى در كار نبود و نه انكار حرمت امام حسين را داشتند و معتقد بودند كه امام حسين نعوذ بالله از اسلام خارج شده ، بلكه عقيده آنها به طور قطع بر تفصيل امام حسين بر يزيد بود. حالا چگونه شد كه اولا حزب ابو سفيان زمام حكومت را در دست گرفتند و ثانيا مردم مسلمان و بلكه شيعه ، قاتل امام حسين عليه السلام شدند، در عين اينكه او را مستحق قتل نمى دانستند؛ بلكه احترام خون او از خون هر كسى در نظر آنها بيشتر بود. (508) 513- جنگ با عقيده اعوان يزيد در حادثه كربلا و حادثه مدينه يك نوع خست و ذنائتى نشان دادند كه نظير نداشت . اينها اين كارها را مى كردند در حالى كه كافر و منكر مطلق نبودند، واقعه نماز مى خواندند و شهادتين مى گفتند. عقاد مى گويد: بل حسبك من خسه ناصريه (يزيد) انهم كانو يرعدون من مواجهه الحسين بالضرب فى كربلاء لاعتقادهم بكرامته و حقه ، ثم ينترعون لباسه نسائه فيما انتزعوه من اسلاب . و لو انهم كانوا يكفرون بدينه و برساله جده لكانوا فى شريعه المروءه اقل خسه من ذاك . از اينجا معلوم مى شود كه جنگ اصحاب ابن زياد جنگ عقيده نبود، بلكه جنگ با عقيده بوده ؛ يعنى به خاطر شكم و رياست و دنيا با عقيده خودشان مى جنگيدند و از يك نظر اينها از كفار بدر و احد پست تر بودند؛ زيرا جنگ آنها تا حدى جنگ در راه عقيده بود.(509) 514- مردم بى اصول و منفعت طلب عقاد مى گويد: موضوع نسبت امام حسين و محبت زائد الوصف پيغمبر اكرم را در تحليل قضيه كربلا نبايد از ياد برد؛ زيرا با اين مقياس كاملا مى توانيم بفهميم كه سپاه يزيد چگونه مردمى بدون ايده آل و منفعت پرست بودند و چگونه على رغم احترامى كه براى امام حسين عليه السلام در دل قائل بودن عمل مى كردند. اين خصوصيت است كه آنها را صد در صد در رديف مردم بى اصول و منفعت پرست قرار مى دهد. قضيه هايى از محبت پيغمبر نسبت به امام حسين و همچنين استدلال امام حسين به محبت پيغمبر نسبت به خودش (در تاريخ ثبت است .) (510) 515- توطئه هاى شياطين بنى اميه سرمايه سخن مى نويسد: عمرو بن سعيد بن العاص ماءمور بود با عده اى كه امام را بكشد. طريحى نوشته است كه : سى نفر از شياطين بنى اميه ماءمور اين كار شده بودند. در يادداشت هاى نهضت حسينى نمره 10 از مقتل خوارزمى نقل كرديم كه امام ضمن درد دل كتبى به ابن عباس مى گويد: مرا در مكه آرام نمى گذارند و از جوار حرم الهى مجبور به خروج مى كنند. (511) 516- اعمال دنائت مآبانه لشكر عمر سعد دنائت هايى اصحاب يزيد به خرج داده اند كه از قانون جنگ و فروسيت به كلى دور بود: 1- منع آب (نه تنها بر حريف بلكه بر اطفال و كودكان ). 2- كشتن اطفال ، خصوصا در برابر ديدگان مادر و خواهر و عمه ، نظير قضيه طفلى كه له قرطان . (512) 3- برهنه كردن بدن امام حسين به واسطه طمع در لباس هاى آن حضرت . 4- ريختن به سر زنها و كندن خلى و زيور از بدن آنها. 5- سنگباران و تير باران كردن آن عده قليل . 6- شماتت هاى لاذع . (513) 7- سر شهيد به گردن اسب آويختن . 8- سب و دشنام . 9- اسب تاختن بر بدن آن حضرت 10- تنگ گرفتن بر اسيران و زدن آنها و سوار كردن آنها بر شتران بى جهاز. 11- غل كردن بيمار (امام سجاد). 12- مقابل كردن سرها و اسرا. 13- جاى بد به اسيران دادن . 14- شماتت به اسيران داغ ديده 15- جسارت به سر مقدس و دندانهاى مقدس . 16- كشتن زن (مادر وهب ). 17- عبور دادن اسيران از قتلگاه (اگر به تقاضاى خود اسيران براى وداع نبوده ). 18- آنش زدن به خيام در شبى كه اسرا بايد هنوز بمانند و به سر برند. 19- نان و غذا ندادن به اطفال به طورى كه اطفال معصوم از دست مردم نان و خرما مى گرفتند و ام كلثوم مانع مى شد. (514) 517- خبث باطنى اصحاب عمر سعد جبن و طمع نمى توانند وقايع جنايت آميز كربلا را توجيه كنند و كينه شخصى نيز اگر علاوه شود همچنين ؛ زيرا كينه شخصى در كار نبوده . (515) 518- خباثت باطن شمر امام حسين عليه السلام در عاشورا فرمود: آيا حلالى را حرام و حرامى را حلال كرده ام كه از روى عقيده با من بجنگيد؟ يا مالى را برده ام و خونى را ريخته ام كه روى عداوت شخصى با من بجنگيد؟ جبن و طمع نمى تواند مثله و تنكيل و كشتن طفل صغير و آب بستن و اسب تاختن را توجيه كند بايد گفت در طينت امثال شمر يك نوع خبث ذاتى و كينه به حقى وجود داشته و با هر عمل جوانمردانه مخالف بودند. (516) 519- جانيان تاريخ از جنبه هاى فجيع بودن ، يك جنبه است كه از همه بالاتر بود و آن را كمتر مورد توجه قرار مى دهند و آن اين موضوع است كه يتقربون الى الله بدمه و به حادثه شهادت سيد الشهدا رنگ دينى دادند. بين اينكه گرگى بره اى را بخورد و بين اينكه بخورد و عنوان قربه الى الله و مصالح ملى و خيانت و قيام بر ضد مصالح عمومى هم به آن بدهند. به نظر مى رسد كه اين جهت از همه بالاتر بود. بزرگ ترين جنايت ها آنها است كه به نام اخلاق و روحانيت و صلح مى شود. (517) 520- سپاه جاهل ابن سعد در زمان ما، مبارزه با مرض ، مبارزه با فقر، مبارزه با جهل اصطلاح شده و اعمال مقدسى ناميده مى شود، ولى التبه هيچ كدام اينها به پاى مبارزه با جهل مردم و با ظلم نيست كه فدا دادن لازم است . در قرآن كريم شهدا در رديف انبياء و صديقين ذكر شده : و من يطع الله والرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا (518) 521- علت جنگ كوفيان علت اينكه كوفيان در عين علاقه به حسين عليه السلام مى جنگيدند، يكى رعب و ترس بود كه از زمان زياد و معاويه ترسيده بودند و خود عبيدالله هم با كشتن ميثم و رشيد و مسلم و هانى آنها را مرعوب كرده بود، و به عبارت ديگر مردم از زن و مرد مستسبع و اراده باخته شده بودند: نمى توانستند مطابق عقل خودشان تصميم بگيرند. در ايام كربلا هم يك جندى را كه كندى مى كرد گردن زد، ديگران كار خود را فهميدند. ديگرى حرص و طمع به مال و جاه دنيا بود، مثل خود عمر سعد كه او گرفتار عذاب وجدان بود و مى گفت : فو الله ما ادرى و انى لحائر افكر فى امرى ... عبيدالله زياد به محض ورود به كوفه مرفا را خواست و گفت : اگر مخالفى در يكى از عرافه ها موجود باشد او را از عطا اسقاط مى كنم . عامرين مجمع عبيدى (يا مجمع بن عامر) گفت : اما رؤ ساؤ هم فقد اعظمت رشوتهم و ملئب غرائزهم (519) 522- جهالت عامل شهادت حسين (ع ) يكى از علل و يا مهم ترين علت شهادت امام حسين و يا مهم ترين علت گرويدن مردم به امويان جهالت مردم بود. از طرفى هم مى دانيم امام حسين با يزيد مبارزه نميكرد، او بالاتر از اين بود كه هدفش شخص و فرد باشد، هدف او اصولى و كلى بود. در حقيقت امام حسين با ظلم مبارزه مى كرد و با جهل ، چنانكه در زيارت به ما تلقين و تعليم كرده اند كه هدف اين مبارزه از بين بردن جهل و گمراهى است ، چنانكه در زيارت اربعين است : و بذل مخجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهاله و حيره الضلاله اكنون توضيح مى دهم كه مقصود از جهالت مردم اين نبود كه چون مردم بى سواد بودند و درس نخوانده بودند مرتكب چنين عملى شدند و اگر درس خوانده و تحصيل كرده مى بودند نمى كردند. نه ، در اصطلاح دين ، جهالت بيشتر در مقابل عقل گفته مى شود و مقصود آن تنبه عقلى است كه مردم بايد داشته باشند. و به عبارت ديگر قوه تجزيه و تحليل قضاياى مشهود و تطبيق كليات بر جزئيات است و اين چندان ربطى به سواد و بى سوارى ندارد. علم ، حفظ و ضبط كليات است و عقل قوه تحليل است . (520) 523- شهيد فراموشكارى مردم امام حسين شهيد فراموشكارى مردم شد؛ زيرا مردم اگر در تاريخ پنجاه ، شصت ساله خود شان فكر مى كردند و قوه تنبه و استنتاج و عبرت گيرى در آنها مى بود و به تعبير سيد الشهداء كه فرمود: ارجعوا الى عقولكم اگر به عقل و تجربه پنجاه شصت ساله خود رجوع مى كردند و جنايت هاى ابو سفيان و معاويه و زياد در كوفه و خاندان اموى را اصولا فراموش نمى كردند و گول ظاهر فعلى معاويه را كه دم از دين و خاطر منافع شخصى است نمى خوردند و عميق فكر مى كردند و حساب مى كردند آيا حسين عليه السلام براى دين و دنياى آنان بهتر بود يا يزيد و معاويه و عبيد الله ، هرگز چنين جنايتى واقع نمى شد. پس در حقيقت علت عمده اينكه مردمى نسبتا معتقد به اسلام اين طور با خاندان پيغمبر رفتار كردند، در صورتى كه همان ها حاضر بودن قربه الى الله در جنگ كفار شركت كنند، فقط و فقط فراموشكارى مردم و گول ظاهر خوردن آنها بود، يعنى نتوانستند پشت پرده نفاق را ببينند. ظواهر شعائر اسلامى را محفوظ مى ديدند و توجه به اصول و معانى از بين رفته نداشتند. البته در اين حادثه چنانكه قبلا گفتيم رعب و ترس و استسباع از يك طرف ، و فساد اخلاق روسا و رشوه خوارى آنها و طمع آنها و اطاعت كوركورانه به حسب خوى قبيله عربى كوچك ترها از روساى قبائل از طرف ديگر نيز از عوامل مهم وقوع اين حادثه بود. اين حادثه صد در صد يك حادثه اسلامى است . امام حسين به قول آن مرد معاند، به سيف جدش كشته شد، امام به علت جهالت و ظاهر بينى و گول حفظ ظواهر و شعائر خوردن مردم . (521) 524- مردمى فراموشكار و فريب خورده امام حسين عليه السلام را كى ها و چى ها شهيد كردند؟ و همچنين كى ها و چى ها او را يارى كردند؟ اما اينكه كى ها شهيد كردند يا كى ها يارى كردند، معلوم است ، ولى اينكه چى ها شهيد كردن يا يارى ، بايد گفت : امام حسين را طمع ملك رى و طمع پول كه خولى گفت : جئتك بغنا الدهر و رشوه رؤ سا اما رؤ ساؤ هم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائزهم و جبن و مرعوبيت عامه و ميل به جبران محبت يزيد كه ابن زياد مى خواست كدورت يزيد را از پدرش كه در ولايت عهدى يزيد تعلل كرد جبران كند و خبث ذاتى امثال شمر و مستى و غرور و بدبختى و سبكسرى شخص يزيد و از همه بالاتر فراموش كارى عامه مردم كه مسلمان بودند و معتقد و سيرى به تاريخ شصت ساله خود نمى كردند و سابقه ها را فراموش كردند و گول ظاهر را مى خوردند (شهيد كرد). اينكه چى ها امام را يارى كردند، ايمان و توجه به تاريخ شصت ساله كه از كلمات امثال زهير پيدا است و حس فتوت و مردانگى و ايمان به غيب و امثال اينها بود. (522) 525- جهالت لشكر ابن سعد امام باقر عليه السلام فرمودند كه : سى هزار نفر جمع شده بودند كه حد ما حضرت حسين عليه السلام را بكشند و كل يتقرب الى الله بدمه (523) و هر يك با كشتن او به خدا تقرب مى جستند، چون مى گفتند يزيد خليفه پيامبر است و حسين بن على بر او خروج كرده است و بايد با او جنگيد. (524) 526- اغوا و فريب خوردگى لشكر ابن سعد در كربلا اين برنامه تا عصر عاشورا موفق بود. امام باقر عليه السلام مى فرمايد: سى هزار نفر در كربلا جمع شده بودند براى كشتن پسر پيغمبر، كل يتفربون الى الله عز و جل بدمه و همه آنها به قصد قربت آمده بودند، به حسين بن على شمشير مى زدند براى اينكه به بهشت بروند. البته رؤ سا به تعبيرى كه فرزدق كرد، جوالشان از رشوه پر شده بود، ولى توده مردم كه اين حرف ها سرشان نمى شد. فكر توده مردم را اغوا مى كردند. و اين خودش در برنامه هاى ابن زياد بخصوص نقش اساسى داشت . يزيد در اثر شرابخوارى و اينكه كله اش داغ مى شد، افسارش پاره مى شد و باطنش را بروز مى داد (گفت مستى و راستى ). در حال مستى ، حرف راستش را مى گفت كه هيچ چيز را قبول ندارم . مستى ، رسوايش مى كرد، والا خود او هم از اين برنامه استفاده مى كرد. (525) 527- مقدس مآبان خشك دين اين آدم (خواجه ربيع ) بصيرت ندارد. در دوران ستمگرى مانند معاويه و ستمگرترى مانند يزيد بن معاويه زندگى مى كند، معاويهاى كه دين خدا را دارد زير و رو مى كند، يزيدى كه بزرگ ترين جنايتها را در تاريخ مرتكب مى شود و تمام زحمات پيغمبر دارد هدر مى رود، آقا رفته يك گوشه اى را انتخاب كرده ، شب و روز دائما مشغول نماز خواندن است و جز ذكر خدا كلمه ديگرى زه زبانش نمى آيد، يك جمله اى هم كه به عنوان اظهار تاءسف از شهادت حسين بن على عليه السلام مى گويد، بعد پشيمان مى شود كه اين ، حرف دنيا شد، چرا به جاى آن ، سبحان الله ، الحمد الله نگفتيم ؟ چرا به جاى آن يا حى يا قيوم نگفتم ، چرا الله اكبر نگفتم ، لا حول و لا قوه الا بالله نگفتم ؟ اين با تعليمات اسلامى جور در نمى آيد. (526) فصل بيست و سوم : آثار و نتايج نهضت حسين (ع ) بخش اول ، شكست دشمن در برابر منطق حسين (ع ) 528- سخن مطهرى در باب مبارزه امام حسين ما اگر مبارزه حسين بن على عليه السلام را با لشكريان يزيد و ابن زياد از جنبه نظامى ، يعنى از نظر ظاهرى و صورى در نظر بگيريم ، امام حسين شكست خورد و آنها پيروز شدند. اما اگر ماهيت قضيه را در نظر بگيريم ، فكرى و اعتقادى است ، يعنى حكومت يزيد سمبل جريانى بود كه مى خواست فكر اسلامى را از بين ببرد و امام حسين براى احياء فكر اسلام جنگيد، در اين صورت بايد ببينيم آيا امام حسين به مقصودش رسيد يا نرسيد؟ آيا توانست يك فكر را در دنيا زنده كند يا نتوانست ؟ مى بينيم كه توانست . هزار و سيصد سال است كه اين نهضت هر سال يك پيروزى جديد به دست مى آورد، يعنى هر سال عاشورا، عاشورا است و معنى كل يوم عاشورا اين است كه هر روز به نام امام حسين با ظلم و باطلى مبارزه مى شود و حق و عدالتى احياء مى شود، اين پيروزى است و پيروزى بالاتر از اين چيست ؟ يزيدها و ابن يزيدها مى روند، ولى حسين ها و عباس ها و زينب ها باقى مى مانند. البته به عنوان يا ايده نه به عنوان يك شخص ، بلكه به عنوان يك صاحب اختيار و حاكم بر جامعه خويش . آرى ! آنها مى ميرند، اما اينها زنده و جاويد باقى مى مانند. (527) 529- شكست روحى دشمن شما يك چنين صحنه نمايشى از فضائل انسانيت در غير حادثه كربلا نشان دهيد تا به جاى كربلا از آن حادثه ياد كنيم . پس چنين حادثه اى را بايد زنده نگهداريم . حادثه اى كه در آن يك جمعيت هفتاد و دو نفرى از نظر روحى يك جمعيت سى هزار نفرى را شكست دادند. چطور شكست دادند؟ اولا با اينكه در اقليت بودند و كشته شدنشان قطعى بود، يك نفر از اينها به دشمن ملحق نشد. اما از آن سى هزار نفر به اينها ملحق شدند. از جمله سردارشان حر بن يزيد رياحى و سى نفر ديگر. اين دليل بر آن است كه از نظر روحى اينها بردند و آنها باختند. عمر سعد در كربلا كارهايى كرده است كه دليل بر شكست روحى خودش است . لشكريان عمر سعد در كربلا از جنگ تن به تن پرهيز داشتند. اول حاضر شدند. و طبق معمولى كه در آن دوره ها بوده است ، قبل از اينكه به اصطلاح جنگ مغلوبه يا تير اندازى شود (جنگ تن به تن ) يك نوع زور آزمايى بوده است . يك نفر از اين طرف ميرود، يك نفر از آن طرف مى رود، يك نفر از آن طرف مى آيد. چند نفر كه با اصحاب حسين مبارزه كردند، آنقدر به آنها نيروى روحى دادند كه عمر سعد دستور داد جنگ تن به تن نكنند. (528) 530- مغلوب واقعى يكى از مظاهر قوت و كمال نهضت حسينى اين است كه آنها با آن همه شدت و گرفتارى هيچ كدامشان ملحق به دشمن نشد، ولى توانستند از لشكر غالب طرف مقابل دل بربايند، چنانكه حر و سى نفر ديگر را دل ربودند و شايد علت اينكه ابا عبدالله اصرار داشت كه هر كه رفتنى است برود، اين بود كه مى خواست نمايشگاهش كامل باشد و در ميان آنها ضعيفى وجود نداشته باشد كه درگيراگير كار سستى نشان دهد. اين جهت در بدر و صفين عيب زيادى نداشت ، ولى در كربلا عيب داشت ؛ چون بناى كار كربلا بر گذشت و فداكارى بود. معمولا غالب از مغلوب مى ربايد نه مغلوب از غالب ، و اين بدان جهت است كه از لحاظ روحى اينها غالب بودند و آنها را شكست و تحت تاءثير قرار داده بودند. (529) 531- عجز لشكريان ابن سعد كارهايى سپاه عمر سعد در كربلا كردند كه مى نماياند، واقعا در مقابل اين عده قليل عاجز ماندند. از آن جمله : 1- سر باز زدن از جنگ تن به تن و دست به تير اندازى زدن . 2- حمله كردن از پشت خيمه ها براى اينكه خيمه ها را بسوزانند و يا از پشت خنجر بزنند. 3- دستور عمر سعد در مقاتله با شخص سيد الشهداء كه گفت : هذا ابن قتال العرب و دستور او كه مانع صحبت كردن حسين عليه السلام بشوند.(530) 532- علامات شكست دشمن الف - پرهيز از جنگ تن به تن ب - تير اندازى و سنگ پرانى ج - دستور عمر سعد كه از جنگ با شخص حين پرهيز كنند: هذا ابن قتال العرب ، والله نفس ابيه بين جنبيه ؛ اين فرزند كشنده عرب است . به خدا سوگند، جان پدرس در ميان دو پهلوى اوست . د- دستور عمر سعد كه مانع سخنرانى او بشوند و نگذارند سخنانش شنيده شود. نه در مقابل شمشير و بازويش و نا منطق و سخنش تاب نمى آوردند.(531) 533- علامات شكست انقلاب كوفه آنچنان شد كه توابين را به وجود آورد و بعد همين كوفه عليه شام و ابن زياد قيام كرد و ابن زياد در جنگ با همين كوفيان كشته شد و در شام اثرش آن است كه در مسجد اموى ظاهر گشت . اينكه يزيد روزهاى آخر روش خود را عوض كرد، علامت اين بود كه مغلوب شده بود و اينكه دستور داد اهل بيت امام مكرما و محترما به مدينه بازگردند به همين جهت بود. اينكه در قيام حره دستور داد كه مخصوصا متعرض على بن الحسين نشوند به همين جهت بود. (532) 534- منطقى وراى همه منطق ها امام مهاجم و ثائر و انقلابى بود، منطقش با منطق مدافع و با منطق متعاون فرق مى كند. منطق مدافع ، منطق آدمى است كه يك شى ء گرانبها دارد، دزد مى خواهد آنرا از او بگيرد. بسا هست كه اگر كشتى هم بگيرد، دزد را بر زمين مى زند، ولى به اين مسائل كمتر است يا بيشتر. حساب اين است كه مى خواهد آنرا از دزد نگه دارد. ولى يك آدم مهاجم نمى خواهد فقط خودش را حفظ كند، مى خواهد او را از بين ببرد، ولو به قيمت شهادتش باشد. منطق امر به معروف و نهى از منكر، منطق حين را منطق شهيد كرد، منطق شهيد ماوراى اين منطق هاست . (533) 535- شكست منطق ابا عبدالله در چه وقتى به ميدان آمد؟ (فكر كنيد) عصر روز عاشورا است . تا ظهر هنوز عده اى از اصحاب بودند كه نماز هم خواندند. از صبح تا عصر تلاش كرده و بدن هر يك از اصحابش را غالبا خودش آورده و در خيمه شهداء گذاشته است . خودش به بالين يارانش آمده ، اهل بيتش را خودش تسلى داده است . گذشته از همه اينها، داغ هايى كه ديده است . آخرين كسى كه به ميدان مى آيد خودش است . خيال كردند كه در چنين شرايطى مى توانند با حسين مبارزه كنند. هر كسى كه جلو آمد لحظه اى مهلتش نداد. فرياد عمر سعد بلند شد كه : مادرتان به عزايتان بنشيند! به مبارزه كى رفته ايد؟ هذا ابن قتال العرب ؛ اين پسر كشنده عرب است ، پسر على بن ابى طالب است ، والله نفس ابيه جنبيه ؛ به خدا؛ روح پدرش على در كالبد اوست ، به جنگ او نرويد، اين علامت شكست بود يا نه ؟ سى هراز نفر جنگ تن به تن كردند با يك مرد تنهاى غريب ، آن همه مصيبت ديده ، آن همه زحمت كشيده ، آن همه تلاش كردن ، هم تشنه است و هم گرسنه ، شكست مى خوردند و عقب نشينى مى كردند، نه تنها در مقابل شمشير ابا عبدالله شكست خوردند، در برابر منطقش هم شكست خوردند. (534) 536- منطق شكست ناپذير حسينى امام تحت تاءثير عامل امر به معروف و نهى از منكر منطق شهيد به خود گرفته بود كه ما فوق منطق عقل منفعت جو است . در اين منطق تنها يك چيز مورد نظر است و آن پيشبرد هدف است به هر قيمت كه شده است . ولى در ساير عوامل يعنى عامل امتناع از بيعت و عامل دعوت كوفيان براى تشكيل حكومت ، نمى شود عامل اقدام تا اين حدود گسترش يابد. (535) 537- آيا اين علامت شكست نيست ؟! ابا عبدالله در روز عاشورا قبل از شروع جنگ دو سه باز خطابه انشاء كرد. واقعا خود آن خطابه ها عجيب است ! كسانى كه اهل سخن هستند مى دانند كه ممكن نيست . انسان در حال عادى بتواند سخن عاليى بگويد كه در حد اعلاى اوج باشد. روح بشر بايد به اهتزاز بيايد. مخصوصا اگر سخن از نوع مرثيه باشد، دل انسان بايد خيلى سوخته باشد تا مرثيه خوب بگويد. اگر بخواهد غزل بگويد، بايد سخت دچار احساسات عشقى باشد تا غزل خوبى بگويد. اگر بخواهد حماسه بگويد، بايد سخت احساسات حماسى داشته باشد تا يك سخن حماسه بگويد. وقتى خطبه هاى ابا عبدالله ايراد مى شود، مخصوصا يكى از آن خطبه هايى كه در روز عاشورا ايراد مى كند و از مفصل ترين خطبه هاست ، عمر سعد بر لشكريان خود مى ترسد امام براى خواند است خطبه از اسب پياده شد و براى اينكه مى خواست يك جاى مرتفع ترى باشد تا صدايش بهتر برسد، بر بالاى شتر رفت و فرياد زد: تبا لكم اينها الجماعه و ترحا حين استصرختمونا و اليهين ، فاصرخناكم موجفيت كه به راستى نمونه اى از خطبه هاى على عليه السلام است و اگر خطبه هاى على عليه السلام را كنار بگذاريم ، ديگر خطبه اى به اين پرشورى در دنيا پيدا نمى شود و سه بار صحبت كرد. عمر سعد بر لشكريان خود ترسيد كه مبادا نطق حسين آنها را تحت تاءثير قرار دهد. نوبت بعد كه ابا عبدالله شروع به صحبت كرد، از آنجا كه روح دشمن شكست خورده بود، عمر سعد دستور داد فرياد كنيد و به دهانهايتان بزنيد تا صداى حسين را كسى نشنود. آيا اين علامت شكست نيست ؟ آيا اين علامت پيروزى حسين نيست ؟ (536) 538- شكست روحى دشمن بشر اگر با ايمان باشد، موحد باشد، اگر با خدا پيوند داشته باشد، اگر به دنيا ايمان داشته باشد، يك تنه بيست هزار، سى زار نفر را از نظر روحى شكست مى دهد. آيا اين براى ما نبايد درس باشد؟ نمونه اينها را كجا پيدا مى كنيد؟ چه كسى را در دنيا پيدا مى كنيد كه در شرايطى مثل شرايط حسين بن على قرار بگيرد و دو كلمه از آن خطابه او را بتواند بخواند؟ دو كلمه از خطابه زينب عليه السلام در دم دروازه كوفه را بتواند بخواند؟ (537) بخش دوم : ايجاد نهضت ها و قيام هاى عليه دستگاه اموى 539- آغاز پيدايش نهضت اين جريان خيلى عجيب است ، شوخى نيست ؛ جريانى كه هميشه اعجاب مرا برمى انگيزد اين است : ابا عبدالله در روز عاشورا چنان قدم بر مى دارد كه كاءنه آينده روشن يعنى آثار نورانى نهضت خودش را به چشم مى بيند. او شك نداشت كه با همين شهيد شدن پيروز شد. شك نكرد كه روز عاشورا پايان اين است كه بايد هر چه دارد در راه خدا بدهد؛ يعنى پايان كشت است ، و از روز عاشورا آغاز بهره بردارى از اين نهضت است . همانگونه كه همين طور هم شد. ما مى بينيم كه كشته شدن حسين عليه السلام همان ، و پيدا شدن جنبش ها و حركت ها و همدردى ها و طغيان ها عليه دستگاه اموى همان . 540- از هم پاشيدن حكومت بنى اميه امام حسين در عاشورا هم فرمود: كه اينها مرا خواهند كشت ، اما من امروز به شما مى گويم كه بعد از كشتن من ، اينها ديگر نخواهند توانست به حكومت خودشان ادامه دهند، آل ابى سفيان ديگر رفتند. آل ابوسفيان كه خيلى زود رفتند، بلكه آل اميه نتوانستند به حكومت خود ادامه بدهند؛ چرا كه بعد بنى العباس بر همين اساس آمدند و خلافت را از آنها تصاحب كردند و پانصد سال خلافت كردند، و حكومت بنى اميه بعد از قضيه كربلا، دائما متزلزل بود. چه اثرى از اين بهتر و بيشتر كه در ميان خود بنى اميه مخالف پيدا كرد. اينها نيروى معنويت را مى رساند. 541- آگاهى امام به نابودى بنى اميه آيا امام خود به نتيجه كار خود و هدر نرفتن خود معتقد بود يا نه ؟ بلى معتقد بود، به چند دليل : (538) الف - در جواب شخصى كه رياشى نقل مى كند: ان هولاء اخافونى و هذه كتب اهل الكوفه و هم قاتلى ، فاذا فعلو ذلك و لم يدعو لله محرما الا انتهكوه بعث الله اليهم من يقتلهم حتى يكونوا اذل من فرام المراءه ؛ اينان براى من ايجاد وحشت كرده اند، و اينها نامه هاى دعوت كوفيان است كه اكنون به قتل من كمر بسته اند، و چون دست به خون من بيالايند و حرامى را نگذارند جز اينكه مرتكب شوند، خداوند كسى را بر انگيزد تا همه را قتل عام كند تا آنجا كه از كهنه رگل زنان بى ارزش تر خواهند شد. (كامل ابن اثير ج 3). ب - در روز عاشورا خطاب به مردم فرمود: ثم ايم الله لا تلبثون بعدها الا كريثما يركب الفرس ختى تدوربكم دور الرحى و تفلق بكم قلق المحور؛ سپس به خدا سوگند، جز زمان اندكى به اندازه زمان سوار شدن بر اسب نمانيد تا اينكه اين آسياب به گردش آيد و شما را در تنگناى محور خويش گيرد. (539)(540) ج - در روز عاشورا خطاب به اهل بيت خود فرمود: استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء و يعذب اعاديكم بانواع البلاء؛ (541)(542) خود را آماده بلا كنيد و بدانيد كه خداوند حافظ و رهايى بخش شما از دشمنان است ، و دشمنان را به انواع بلا كيفر خواهد داد. د- به عمر سعد فرمود: به خدا، ملك رى نصيب تو نخواهد شد، مى بيند كه بچه هاى كوفه به سرت سنگ مى پرانند، آنطور كه به درخت ميوه سنگ مى زنند. (543) 542- برخاستن نداى حسين از خانه كفر ابن زياد با آن شقاوت ، برادرى دارد به نام عثمان بن زياد. عثمان آمد به برادرش گفت : برادر! من دلم مى خواست تمام اولاد زياد به فقر و ذلت و نكبت و بدبختى دچار مى شدند و چنين جنايتى در خاندان ما پيدا نمى شد! مادرش مرجانه يك زن بدكاره است . وقتى كه پسرش چنين كارى را كرد، به او گفت : پسرم ! اين كار را كردى ، ولى بدان كه ديگر بويى از بهشت به مشامت نخواهد رسيد!!! مروان حكم ، آن شقى ازل و ابد، برادرى دارد به نام يحيى بن حكم . يحيى در مجلس يزيد به عنوان يك معترض از جا بلند شد، گفت : سبحان الله ! اولاد سميه (يعنى اولاد مادر زياد)، دختران سميه بايد محترم باشند، ولى آل پيغمبر را تو به اين وضع در اين مجلس حاضر كرده اى ؟! آرى ! نداى حسينى از درون خانه اينها بلند شد. 543- يزيد مى ميرد! آخرين پيش بينى امام حسين عليه السلام اين بود: يزيد مى ميرد! يزيد آن دو سه سال بعد را با يك نكبتى حكومت مى كند و بعد مى ميرد. پسرش معاويه بن يزيد كه خليفه و وليعهد اوست و معاويه اين اوضاع را براى تاءسيس كرده بود، بعد از چهل روز رفت بالاى منبر و گفت : ايها الناس ! جد من معاويه با على بن ابى طالب جنگيد و حق با على بود نه با جد من و پدرم ، و من از اين پدر بيزارى مى جويم . من خودم را شايسته خلافت نمى دانم و براى اينكه مثل گناهانى كه جد و پدرم مرتكب شدند، مرتكب نشوم ، اعلان مى كنم كه از خلافت كناره گيرى مى كنم . كنار رفت . اين نيروى حسين بن على عليه السلام بود، نيروى حقيقت بود. در دوست و دشمن اثر گذاشت . 544- اعتراض زن يزيد داستان هند زن يزيد را هم شنيده ايد كه از اندرون خانه يزيد حركت كرد و به عنوان يك معترض به وضع موجود به سوى او آمد و يزيد مجبور شد اصلا تكذيب كند، بگويد: اصلا من راضى به اين كار نبودم ، اين كار را من نكردم ، عبيد الله زياد از پيش خود كرد. 545- آگاهى اهل مدينه بعد از شهادت امام حسين عليه السلام مردم يك هيئت هفت هشت نفرى را ماءمور اين كار مى كنند. مى روند به شام مدتى در آنجا مى مانند، تحقيق مى كنند، حتى به خليفه ملاقات مى كنند، اوضاع و احوال را كاملا مى بينند و بر مى گردند. وقتى مردم از آنها مى پرسند: قضيه از چه قرار بود؟ مى گويند: نپرسيد كه ما در مدتى در شام بوديم ، مى ترسيديم كه از آسمان سنگ ببارد و ما هم از بين برويم . (تازه آن حرفى را كه ابا عبدلله عليه السلام گفت : و على الاسلام السلام اذ قد بليت براع مثل يزيد (544) مى فهمند و اعتراف مى كنند كه راست گفت حسين بن على . گفتند: مگر چه قضيه اى بود؟ گفتند: همين قدر به شما بگوييم كه ما از نزد كسى آمده ايم كه علنا شراب مى نوشد، علنا سگ بازى مى كند، يوز بازى مى كند، هر فسقى را انجام مى دهد (و حتى آنها را در تعبير خودشان گفتند) و با مادر خود زنا مى كند، با محارم خود زنا مى كند، تازه پيش بينى ابا عبدلله را فهميدند كه حسين از روز اول اينها را مى دانست . 546- قيام خونين اهل مدينه مردم مدينه نمى دانستند كه در شام چه ميگذرد. رفت و آمد خيلى كم بود؟ افرادى هم كه احيانا از مدينه به شام مى رفتند، از دستگاه يزيد اطلاعى نداشتند. بعد از قضيه امام حسين ، مردم مدينه تعجب كردن كه : عجب ! پسر پيغمبر را كشتند. هيئتى را براى تحقيق به شام فرستادند كه چرا امام حسين كشته شد. پس از بازگشت اين هيئت ، مردم پرسيدند، قضيه چه بود؟ گفتند: همين قدر در يك جمله به شما بگوييد كه در آنجا بوديم ، دائم مى گفتيم خدايا! نكند از آسمان سنگ ببارد و ما به اين شكل هلاك بشويم . و نيز به شما بگوييم كه ما از نزد كسى مى آييم كه كارش شرابخوارى و سگ بازى و يوزى بازى و ميمون بازى است ، كارش نواختن تار و سنتور و لهو لعب است ، كارش زناست حتى با محارم . ديگر حال ، تكليف خودتان را مى دانيد. اين بود كه مدينه قيام كرد، قيامى خونين . و چه افرادى كه بعد از حادثه كربلا به خروش آمدند. اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد 547- اولين معترض پس از شهادت حسين (ع ) ابن زياد بعد از شهادت ابا عبدالله وقتى كه مردم را در مسجد بزرگ كوفه جمع كرد تا قضيه را به اطلاع آنها برساند، آنچنان قيافه مذهبى و مقدسى به خود گرفت كه گفت : الحمد لله الذى اظهر الحق و اهله ، و نصر اميرالمؤ منين و اشياعه ، و قتل الكذاب بن الكذاب ؛ خدا را شكر مى كنيم كه حقيقت را پيروز كرد و ريشه يك دروغگو و پسر دروغگو را كه مى خواست مردم را بفريبد كند. از مردم الهى شكر مى خواست و شايد صدها الهى شكر هم گفتند. اگر يك كور بيدار دل نبود، آن مجلس را خوب فريب داده بود. (545) 548- قيام كور بينا دل مردى است به نام عبدالله بن عفيف كه خدايش رحمت كند، گاهى ، وقت ها افرادى در موقعيت هايى جانبازى مى كنند كه يك دنيا ارزش دارد. اين مرد از تو چشم نابينا بود، يك چشمش را در جمل در ركاب على عليه السلام و چشم ديگرش را در صفين در ركاب على عليه السلام از دست داده بود. اعمى بود، چون اعمى بود، ديگر كارى از او ساخته نبود و قهرا در جهاد هم شركت نمى كرد و غالبا به عبادت مى پرداخت . آن روز هم در مسجد كوفه بود. اين مرد وقتى كه اين جمله را شنيد از جا حركت كرد و گفت : كذاب تويى و پر تو است و شروع كرد به نطق كردن و خطابه انشاء كردن به طورى كه همان جا ريختند او را گرفتند. ولى بالاخره اين پرده را دريد. (546) 549- قيام هاى بعد از عاشورا از زمان شهادت امام حسين حس تنفر نسبت به بنى اميه در ميان مردم بالا گرفت و بعد هم كه قيام هايى باشد مثل قيام زيد بن على بن الحسين و قيام يحيى بن زيد بن على بن الحسين وجهه مذهبى اينها به كلى از ميان رفت . (547) 550- بيدارى كوفيان مختار بن ابى عبيده با كمك همين مردم كوفه حكومت ء تشكيل داد و بر قسمت وسيعى از كشور اسلامى مسلط شد و بى شك علاقه و اخلاص مردم كوفه نسبت به امام حسين عليه السلام صدها برابر بيش از علاقه آنان به سليمان بن صرد و مختار بود، بلكه اطاعت مردم كوفه از سليمان بن صرد و مختار نيز به خاطر عشق و علاقه به امام حسين عليه السلام بود. بلكه شهادت امام بود كه مردم كوفه را بيدار و علاقه مند و مصمم كرد، تا اينكه آنها بعد از شهادت و قبل از شهادت يكسان بودند. (548) 551- زنده كننده حماسه اسلامى از ملتى هر چيز منهدم شود قابل جبران و اصلاح است ، مگر حماسه ملى و روح ملى كه ملت را به دنبال خود مى برد. امام حسين حماسه اسلامى را زنده كرد و به اين جهت به اسلام حياب بخشيد. (549) 552- واژگون شدن كاخ ظلم مى گوييم امام حسين با قيام و مبارزه خود بنياد كاخ ظلم را واژگون و اسلام را تجديد حيات ، و درخت دين را آبيارى كرد. به چه نحو و چگونه ؟ به اين كه شخصيت معنوى مسلمانان را بيدار و احيا كرد، در آنها حماسه اى را كه مرده بود زنده كرد. بحثى درباره شخصيت و فلسفه مستقل زندگى داشتن و تعظيم و احترام شعائر ملى و دينى كه بزرگترين سرمايه ها است ، حتى از علم بالاتر است . پيغمبر به عرب چه داد؟ شخصيت داد. (550) از چه راه ؟ از راه ايمان به مبادى اسلام كه طبعا شخصيت آفرين است . خسران شخصيت ، بالاترين خسرانها است . ترسها، زبونى ها، بزرگى ها، چاپلوسى ها، توسرى خورى ها، همه مولود باختنت شخصيت است . امام حسين عليه السلام در ملت اسلام حماسه و غيرت ايجاد كرد، حميت و شجاعت و سلحشورى به وجود آورد، خونها را به جوش آورد. (551) شهادت امام حسين عليه السلام به شكلى نبود كه مرعوبيت ايجاد كند، بر عكس (552) 553- آغازگر قيام جمعى و مسلحانه يكى از بزرگترين آثار قيام حسينى اين بود كه مجزا كرد بين قيام عليه خلفا و قيام عليه اسلام را. همان طورى كه قبلا گفتيم اگر امام حسين عليه يزيد قيام نمى كرد ممكن بود خرابكاريها و سوء سياست يزيد منجر به قيامى از طرف عناصرى بشود كه به اسلام هم علاقه اى نداشتند. اكنون مى گوييم اگر چه در تاريخ اسلام قيام هاى زيادى مى بينيم كه عليه دستگاه خلفا است و در عين حال جنبه حمايت از اسلام را دارد، مثل قيام ايرانيان عليه امويان ، ولى بايد دانست كه اين امام حسين بود كه اولين بار قيام دسته جمعى مسلحانه عليه دستگاه خلافت كرد و او بود كه حساب اسلام را از حساب متصديان امر جدا كرد، بلكه راه قيام عليه دستگاه را از نظر اسلامى باز كرد و قيام آن حضرت نمونه و سرمشق ديگران قرار گرفت ، ديگر نقش خلفا به عنوان حاميان اسلام باطل شد، اسلام در طرف مخالف قرار گرفت . قبل از امام حسين هم قيامهايى فردى يا دسته جمعى انجام شد. آنها يا مسلحانه و فردى بود يا جمعى و غير مسلحانه . ولى قيام و شورش دسته جمعى و مسلحانه را امام حسين آغاز كرد. (553) 554- اگر حسين قيام نمى كرد؟ اگر امام حسين قيام نمى كرد، خطر اين بود كه بساط اسلام از طرف مردم با انقلاب ممالك فتح شده برچيده شود. (554) 555- احيا كننده روح اسلام مى گويند: امام حسين اسلام را زنده كرد، تجديد حيات كرد، با خون خود نيرو داد و آبيارى كرد. راست است اما چگونه به چه نحو؟ به اين نحو كه حماسه اسلام را احيا كرد، به روح ها شخصيت ، حريت ، غيرت ، آزادگى ، ايده آل داد و خونها را به جوش آورد، رخوت را از بدنها گرفت و روح ها را به حركت آورد، حماسه مبارزه با كفر، ظلم ، ستم را احيا و تجديد كرد. (555) 556- ديوانگى بسر بن ارطاه بسيارى از كسانى كه گرفتار عذاب وجدان مى شوند و فرياد مى زنند: مرا بكشيد! اين وجود ننگين را از بين ببريد! ديوانگى بسر بن ارطاه در آخر عمرش شايد از همين قبيل بوده . آن فرشته ماءمور عذاب اينگونه افراد همان وجدان خود آنها است (556) 557- نتايج نهضت حسين (ع ) امام راجع به نتايج اين حركت : اولا خود يزيد نتوانست آب خوشى از گلويش فرو برود. حادثه مدينه دنبال حادثه كربلا بود. عبدالله بن زبير وسيله تبليغاتى خوبى يافت و قضيه مكه واقع شد. بعدها يا لثارات الحسين ستارى بود كه در تمام مدت شصت ساله بعدى نبى اميه همواره حكومت اموى را مى لرزانيد. لهذا بعضى ها مثل مارتين آلمانى سياست حسينى را از اول متوجه همين هدفها مى دانند. عقاد راجع به حركت دادن نساء و اطفال مى گويد: ... انما يبدو الخطاء فى هذه الحركه حين تنطر اليها من زاويه واحده ضيقه المجال قريبه المرمى ، و هى زاويه العمل الفردى الذى يراض باساليب المعيشه اليوميه و يدور على التفه العاجل للقائمين به والذا عين اليه ... مى گويد مسلم قادر بود خيلى كارها از قبيل كارهاى ابن زياد بكند، مالهايى بگيرد و ببخشد و بكشد، ولى بر خلاف اصولى بود كه پيروزى مى كرد. مسلم در حالى كه آماده كشته شدن بود وصيت كرد هفتصد درهم قرض دارم ، زره و شمشيرم را بفروشيد و ادا كنيد! (مسلم در فكر صاف كردن مال مردم در دوره چند روزه حكومت خودش نيافتاد با اينكه فرمان حضرت به منزله اجازه سهم امام هم بود!) (557) 558- غلط ترين طرز تفكرها معمولا تذكر حادثه سيد الشهداء از قبيل اظهار تاءسف است ، آن هم اظهار تاءسف از نفله شدن سيد الشهداء كه افسوس كه آقا نفله شد، و حال آنكه غلط ترين غلطها اين است كه ما امام حسين عليه السلام را نفله شده حساب كنيم . امام حسين به عكس به هر قطره خون خود يك دنيا ارزش داد. كسى كه موجى ايجاد كرد كه قرنها پس از او پايه هاى كاخ ستمگران را متزلزل كردار جا كند و حتى در قرون خود ما غالب حوادث داغ در محرم ايجاد مى شود، خون او هدر رفته است ؟! كسى كه ميليونها نفر نماز خوان و روزه گير و فداكار ساخت هدر رفت ؟! (558) 559- مقام سيد شهيدان بعد از حادثه عاشورا و شهادت امام حسين عليه السلام كه همه شهادتها را تحت الشعاع قرار داده ، لقب سيد الشهداء به ايشان انتقال يافت ، البته به جناب حمزه هم سيد الشهداء گفته و مى گوييم ، ولى سيد الشهداى مطلق ، امام حسين است . يعنى جناب حمزه ، سيد الشهداى زمان خودش است و امام حسين سيد الشهداى همه زمانها است . آن چنانكه مريم عذرا سيده النساء زمان خودش است و صديقه كبرى سيده النساء همه زمانها. قبل از شهادت امام حسين ، آن شهيدى كه سمبل گريه بر شهيد بود، و گريه بر او مظهر شركت در حماسه شهيد و هماهنگى با روح شهيد و روح شهيد و موافقت با نشاط شهيد و شمار مى رفت ، جناب حمزه بود و بعد از شهادت امام حسين اين مقام به ايشان انتقال يافت . (559) 560- زنده شدن دوباره اسلام شهادت هايى در دنيا هست كه به دنبال خودش روشنايى و صفا براى اجتماع مى آورد. شما در حالت فرد امتحان كرده و ديده ايد كه بعضى از اعمال است كه قلب انسان را مكدر مى كند، ولى بعضى ديگر از اعمال است كه قلب انسان را روشن مى كند، صفا و جلا مى دهد. اين حالت عينا در اجتماع هم هست . بعضى از پديده هاى اجتماعى ، روح اجتماع را تاريك و كدر مى كند، ترس و رعب در اجتماع به وجود مى آورد، به اجتماع حالت بردگى و اسارت مى دهد، ولى يك سلسله پديده هاى اجتماعى است كه به اجتماع صفا مى دهد، نورانيت مى دهد، ترس اجتماع را مى ريزد، احساس بزرگى و اسارت را از او مى گيرد، جراءت و شهامت به او مى دهد. بعد از شهادت امام حسين ، يك چنين حالتى به وجود مى آمد، يك رونقى در اسلام پيدا شد. اين اثر در اجتماع از آن جهت بود كه امام حسين عليه السلام با حركات قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده كرد، احساسات را زنده كرد، احساسات بردگى و اسارتى را كه از اواخر زمان عثمان و تمام دوره معاويه بر روح جامعه اسلامى حكمفرما بود، تضعيف كرد و ترس را ريخت ، احساس عبوديت را زايل كرد و به عبارت ديگر به اجتماع اسلامى شخصيت داد. او بر روى نقطه اى در اجتماع انگشت گذاشت كه بعدا اجتماع در خودش احساس شخصيت كرد. مسئله احساس شخصيت ، مسئله بسيار مهمى است . از اين سرمايه بالاتر براى اجتماع وجود ندارد كه در خودش احساس شخصيت بكند. (560) 561- نهضت هاى ايجاد شده از عاشورا (امام حسين عليه السلام ) شب عاشورا كه اصحاب و اهل بيتش را جمع مى كند و از آنها تمجيد و تشكر مى كند. بعد به آنها مى گويد: بدانيد از همه شما متشكر و ممنونم ، ولى بدانيد كه دشمنان با شما كارى ندارند، و اگر بخواهيد برويد مانع شما نمى شوند، من هم از نظر شخص خودم كه با من بيعت كرده ايد، بيعت خودم را از دوش شما برداشتم و محذور بيعت هم با من نداريد، هر كس مى خواهد برود آزاد است . حسين عليه السلام از اهل بيت و اصحابى كه درباره آنها گفته است كه اهل بيتى بهتر و باوفاتر از اينها سراغ ندارم ، اين مقدار استعناء نشان مى دهد و هرگز سخنانى از اين قبيل كه من را تنها نگذاريد، من غريبم ، مظلومم ، بيچاره ام نمى گويد. البته تكليف دين خدا را بر نمى دارد، لذا با افراد كه اتمام حجت مى كرد، اگر در آنها تمايل به ماندن نمى ديد به آنها مى گفت : از اين صحنه دور بشويد؛ زيرا كه من نمى خواهم شما به عذاب الهى گرفتار شويد؛ چون از كسى استمداد بكنم و او صداى استمداد مرا بشنود و مرا مدد نكند، خداوند او را به عذاب جهنم مبتلا خواهد كرد. اين درس استغناء درس كوچكى نبود. همين استغناء بود كه بعدها روحيه استغناء به وجود آورد و چقدر قيام ها و نهضت ها به وجود آمد. (561) 562- سوژه احياگر ارزش ها حسين بن على يك سوژه بزرگ اجتماعى است . حسين بن على در آن زمان يك سوژه بزرگ بود، هر كسى كه مى خواست در مقابل ظلم قيام بكند، شعارش يا لثارات الحسين بود. امروز هم حسين بن على يك سوژه بزرگ است ، سوژه اى براى امر به معروف و نهى از منكر، براى اقامه نماز، براى زنده كردن اسلام ، براى اينكه احساسات و عواطف عاليه اسلامى در وجود ما احياء بشود. (562) فصل بيست و چهارم : تحريفات عاشورا بخش اول : انواع تحريفات 563- معناى لغوى تحريف تحريف يعنى چه ؟ تحريف در زبان عربى از ماده حرف است ، يعنى منحرف كردن چيزى از مسير وضع اصلى خود كه داشته است يا بايد داشته باشد به عبارت ديگر تحريف نوعى تغيير و تبديل است ، ولى تحريف مشتمل بر چيزى است كه كلمه تغيير و تبديل نيست . شما اگر كارى كنيد كه جمله اى ، نامه اى ، شعر و عبارتى آن مقصودى را كه بايد بفهماند، نفهماند و مقصود ديگرى را بفهماند، مى گويند شما اين عبارت را تحريف كرده ايد. مثلا شما گاهى مطلبى يا حرفى را به يك نفر مى گوييد، بعد آن شخص ، سخن شما را در جاى ديگرى نقل مى كند، پس از آن كسى به شما مى گويد: فلانى از قول شما چنين چيزى نقل مى كرد شما مى فهميد كه آنچه شما گفته بوديد با آنچه كه او نقل كرده خيلى متفاوت است . او سخنان شما را كم و زياد كرده است ، قسمت هايى از خود به آن افزوده است ، در نتيجه سخن شما مسخ شده و چيز ديگرى از آب در آمده است . آن وقت شما مى گوييد اين آدم حرف مرا تحريف كرده است . مخصوصا اگر كسى در سندهاى رسمى دست ببرد، مى گويند سند را تحريف كرده است . اينها مثال هايى بود براى روشن شدن معنى كلمه تحريف و اين كلمه بيش از اين احتياج به توضيح ندارد. (563) 564- انواع و اقسام تحريف تحريف از ماده حرف است و به معنى منحرف كردن و كج كردن يك چيز از مسير و مجراى اصلى است . تحريف بر دو نوع است : لفظى و قالبى و پيكرى ، ديگر معنوى ، از نظر موضوع عامل يعنى محرف نيز بر دو قسم است : يا از طرف دوستان است يا از طرف دشمنان . به عبارت ديگر با منشاءش جهالت دوستان است و يا عداوت دشمنان . همچنان كه از نظر يعنى محرف فيه نيز بر چند قسم است : يا در يك امر فردى و بى اهميت است ، مانند يك نامه خصوصى ، و يا در يك اثر با ارزش ادبى است و يا در يك سند تاريخى اجتماعى است ، مثل جعل كتابسوزى اسكندريه ، و يا در يك سند اخلاقى و تربيتى و اجتماعى است . (564) 565- تحريف لفظى و تحريف معنوى تحريف انواعى دارد كه مهم ترين آنها عبارت است از: تحريف لفظى و تحريف معنوى ، تحريف لفظى اين است كه ظاهر مطلبى را عوض كنند، مثلا از يك گفتار عبارتى حذف شود يا به آن عبارتى اضافه شود، و يا جمله ها را چنان پس و پيش كنند كه معنى آن فرق كند، يعنى در ظاهر و در لفظ گفتار تصرف كنند. تحريف معنوى اين است كه شما در لفظ تصرف نمى كنيد، لفظ همان است كه بوده ، ولى آن را سورى معنى مى كنيد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است . آن را طورى معنى مى كنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصود اصلى گوينده . (565) 566- خطر بزرگ تحريف لفظى به اين است كه مثلا لفظى كم يا زياد مى كنند و يا كلمه يا جمله اى را پس و پيش كنند و به هر حال معنى را كم و زياد كنند يا تغيير دهند. خطر بزرگ در تحريفات مغير معنى است . (566) 567- تحريف معنوى تحريف معنوى يعنى منحرف كردن روح و معنى يك جمله يا يك حادثه ، و چون بحث در اطراف حادثه است ، پس تحريف معنوى يك حادثه يعنى اينكه علل و انگيزه ها و همچنين هدف و منظورهاى آن حادثه را چيز ديگر غير از آنچه هست معرفى كنيم . مثلا شما به ديدن شخصى مى رويد، يا شخصى را به خانه يا مجلس خودتان دعوت مى كنيد، ديگرى مى آيد ميگويد: مى دانى منظور فلانى از آمدن به خانه تو چيست ؟ (يا از دعوت تو چيست ؟) مى خواهد مثلا دخترش را به پسر تو بدهد؛ در صورتى كه شما چنين منظورى هرگز نداريد. (567) بخش دوم : تحريفات واقعه عاشورا 568- تحريفات مضر در حادثه كربلا در نقل و بازگو كردن حادثه عاشورا، ما هزاران تحريف وارد كرده ايم ! هم تحريف هاى لفظى ، يعنى شكلى و ظاهرى كه راجع به اصل قضايا، راجع به مقدمات قضايا، راجع به متن مطلب و راجع به حواشى مطلب است ، و هم تحريف در تفسير اين حادثه . با كمال ، تاءسف اين حادثه ، هم دچار تحريف هاى لفظى شده و هم دچار تحريف هاى معنوى . گاهى از اوقات تحريف هايى كه مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد، ولى گاهى وقتها تحريف ، كوچك ترين هماهنگى كه ندارد هيچ ، قضيه را هم مسخ مى كند، قضيه را به كلى واژگون مى كند و به شكلى در مى آورد كه به صورت ضد خودش در مى آيد. باز هم با كمال تاءسف بايد بگويم تحريف هايى كه به دست ما مردم در اين حادثه صورت گرفته است ، همه در جهت پايين آوردن و مسخ كردن قضيه بوده است در جهتت بى خاصيت و بى اثر كردن قضيه بوده است . و در اين قضيه ، هم گويندگان و علماى امت و هم مردم تقصير داشته اند. (568) 569- شومى محرم به خاطر شهادت امام حسين (ع ) دهم محرم روزى بوده كه از اولى كه عالم ساخته شده اصلا اين روز، بد ساخته شده ، شوم ساخته شده و حادثه كربلا در روزى واقع شد كه با لذات شوم بود و قهرا قبل از اينكه امام حسين هم شهيد بشود، هر سال روز دهم محرم مى آمد روز شومى مى آمد، از زمان حضرت آدم و قبل از حضرت آدم اين روز شوم بوده و الان هم روز دهم محرم شوم است ، تا قيامت هم اين روز از آن جهت كه اين روز است . حادثه كربلا هم در يك روز شوم واقع شد. يك وقت انسان اين طور فكر ميكند اين طرز فكر اساسى نمى توند باشد. نه عقل مى تواند آنرا قبول كند و نه از نظر نقل ما، مى توانيم تاءييدى براى آن بياوريم . ولى يك وقت به آن معناى دوم است : هجدهم ذى الحجه ، چون در اين روز براى ما حادثه مباركى رخ داده است ، ما اين روز را مبارك مى شماريم . هجده ذى الحجه مباركى خودش را از حادثه غدير دارد نه حادثه غدير از هجدهم ذى الحجه . دهم محرم شومى خودش را نه اينكه بالذات شوم است از شهادت امام حسين دارد نه كشته شدن و قتل امام حسين شومى خودش را از دهم محرم دارد. (569) 570- شدت تحريفات در واقعه كربلا من نمونه اى از بعضى هايى كه در لفظ ظاهر، يعنى در شكل قضيه وجود آورده اند و چيزهايى كه نسبت داده اند را ذكر مى كنم . مطلب آن قدر زياد است كه قابل بيان كردن نيست آن قدر زياد است كه اگر بخواهيم روضه هايى دروغى را كه مى خوانند جمع آورى كنيم شايد چند جلد كتاب پانصد صفحه اى بشود! (570) 571- سر چشمه تحريفات (حاج ميرزا حسين نورى اينگونه مى گويد كه :) براى مصيبت حسين بن على (ع ) بايد گريست ، ولى نه براى شمشيرها و نيزه هايى كه در آن روز بر پيكر شريفش وارد شد، بلكه به خاطر دروغ ها، و در مقدمه كتاب هم نوشته است كه فلان عالم بزرگ از علماى هندوستان نامه اى به من نوشته و از من خواهش كرده است كه كارى بكنم و كتابى بنويسم كه جلوى روضه هاى دروغ در آنجا گرفته شود. بعد مرحوم حاجى مى نويسد: اين عالم هندى خيال كرده است كه روضه خوانها وقتى به هندوستان مى روند، دروغ مى گويند، نمى داند كه آب از سرچشمه گل آلود است و مركز روضه هاى دروغ ، كربلا و نجف و ايران يعنى همين مراكز تشيع است ! (571) 572- جامعه مات جامعه مرده يكى از دلايلى كه جامعه ما، جامعه مرده است ، همين جريانى است كه ما فعلا در روز اربعين دار مى بينيد، در اين روز واقعا دو موضوع مهم داريم كه بسيار شايسته اهميت است . يكى آمدن جابر كه آمدنش يك تابلو بزرگ است و ديگر زيارت اربعين كه الان فرصت شرح آن نيست و بايد در وقت ديگرى مضمونهاى آن زيارت را براى شما بخوانم ، و اين سنتى كه از دور، از هر جا كه هستيد حسين بن على عليه السلام در اين روز زيارت كنيد، اينها دو جريان واقعى است . يك جريان ساختگى كه در هيچ كتاب معتبرى وجود ندارد و تنها در يك كتاب وجود دارد كه آن كتاب به اتفاق تمام ارباب مقاتل معتبر نيست (البته صاحبش مرد بزرگوارى است كه در جوانى اين كتاب را نوشته و اين كتاب مشتمل است بر بسيارى از مسائل كه تاريخ آنها را تكذيب مى كند، ولى هيچ كدام از مورخين و محدثين و مقتل نويسان اسلام اين را ننوشته اند، بلكه تكذيب كرده اند و عقل هم آنرا تكذيب مى كند)، اين است كه در روز بيستم كاه صفر، اسراء، اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ، اهل بيت امام حسين عليه السلام از شام مى آيند به كربلا. ما آن دو جريان اصيل را به كلى فراموش كرديم ، شايد در ميان همه ما دو نفر نباشند كه زيارت اربعين را به قصر پيوند با حسين بن على عليه السلام خوانده باشند يا داستان جابر را از روى تدبر گوش كرده باشند، هر جا كه مى رويم صحبت از اين است كه اهل بيت امام حسين عليه السلام آمدند كربلا به سر قبر امام حسين عليه السلام ، بعد چه شعرها، چه مرثيه ها، چه سينه زنى ها، همه بر اساس دروغ !!! (572) 573 - تحريف در اربعين نمونه ديگر، اربعين است . اربعين كه مى رسد، همه ، اين روضه را مى خوانند و مردم هم خيال مى كنند اين طور است كه اسراء از شام به كربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات كردند و امام زين العابدين هم با جابر ملاقات كرد. در صورتى كه به جز در كتاب لهوف كه آن هم نويسنده اش يعنى سيد بن طاووس در كتاب هاى ديگرش آن را تكذيب كرده و لااقل تاييد نكرده است ؛در هيچ كتاب ديگرى چنين چيزى نيست و هيچ دليل عقلى هم اين را تاييد نمى كند. ولى مگر مى شود اين قضايايى را كه هر سال گفته مى شود از مردم گرفت ؟! جابر اولين زائر امام حسين عليه السلام بوده است و اربعين هم جز موضوع زيارت قبر امام حسين عليه السلام هيچ چيز ديگر ندارد. موضوع ، تجديد عزاى اهل بيت نيست ، موضوع آمدن اهل بيت به كربلا نيست ، اصلا راه شام از كربلا نيست ، راه شام ، به مدينه ، از همان شام جدا مى شود. 574 - تحريف زمان خروج امام از مدينه نمونه ديگرى كه تحريف و جعل كردند اين است كه قاصدى براى اباعبدالله عليه السلام نامه اى آورده بود و جواب مى خواست ، آقا فرمود كه سه روز ديگر بيا از من جواب بگير. سه روز ديگر كه سراغ گرفت ، گفتند: آقا حركت كردند و امروز عازم رفتن هستند. او هم گفت : پس حالا كه آقا مى روند بروم ببينم جلال و كوكبه پادشاه حجاز چگونه است ؟ رفت و ديد آقا خودش روى يك كرسى نشسته و بنى هاشم روى كرسى هاى چنين و چنان . بعد محمل هايى آوردند، چه حريرها، چه ديباج ها، چه چيزها در آنجا بود. بعد مخدرات را آوردند و با چه احترامى سوار بر اين محمل ها كردند. اينها را مى گويند و مى گويند تا ناگهان به روز يازدهم گريز مى زنند و مى گويند: اينها كه در آن روز چنين محترم آمدند روز يازدهم چه حالى داشتند. حاجى نورى مى گويد: اين حرف ها يعنى چه ؟ اين تاريخ است كه مى گويد: امام حسين در حالى كه بيرون مى آمد اين آيه را مى خواند: فخرج منها خائفا يترقب يعنى در اين بيرون آمدن خودش را به موسى بن عمران كه از فرعون فرار مى كرد تشبيه كرده است : قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل . يك قافله بسيار ساده اى حركت كرده بود مگر عظمت ابا عبدالله به اين است كه يك كرسى مثلا زرين برايش گذاشته باشند؟! (573) 575 - غنى بودن واقعه كربلا آن چيزى كه بيشتر دل انسان را به درد مى آورد اين است كه اتفاقا در ميان وقايع تاريخى ، كمتر واقعه اى است كه از نظر نقل هاى معتبر به اندازه حادثه كربلا غنى باشد. من در سابق خيال مى كردم كه اساسا علت اينكه اين همه دروغ در اين مورد پيدا شده ، اين است كه وقايع راستين را كسى نمى داند كه چه بوده است ، بعد كه مطالعه كردم ، ديدم اتفاقا هيچ حادثه اى در تاريخ ‌هاى دوردست مثل سيزده ، چهارده قرن اول و دوم قضايا را با سندهاى معتبر نقل كردند و اين نقل ها با يكديگر انطباق دارد و به يكديگر نزديك هستند، و يك قضايايى در كار بوده است كه سبب شده جزئيات اين تاريخ بماند. يكى از چيزهايى كه سبب شده متن اين حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود اين است كه در اين حادثه كربلا و چه در خطبه ها اين طور بوده است . لذا خطبه زياد است ، چه قبل در جاهاى ديگر خطبه هايى ايراد كردند و اصلا هدف آنها از اين خطبه ها اين بود كه مى خواستند به مردم اعلام كنند كه چه گذشت و قضايا چه بود و هدف چه بود، اين خودش يك انگيزه اى بوده كه قضايا نقل شود. در قضيه كربلا سوال و جواب زياد شده است و همين ها در متن تاريخ ثبت است كه ماهيت قضيه را به ما نشان مى دهد. (574) 576 - تحريف در مصيبت على اكبر نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا كه يكى از معروف ترين قضايا شده است و حتى يك تاريخ هم به آن گواهى نمى دهد، قصه ليلا مادر حضرت على اكبر است . البته ايشان مادرى به نام ليلا داشته اند، ولى حتى يك مورخ نگفته كه ليلا در كربلا بوده است . اما ببينيد كه چقدر ما روضه ليلا و على اكبر داريم ، روضه آمدن ليلا به بالين على اكبر. حتى من در قم ، در مجلسى كه به نام آيه الله بروجردى تشكيل شده بود كه البته خود ايشان در مجلس نبودند، همين روضه را شنيدم كه على اكبر به ميدان رفت ، حضرت به ليلا فرمود كه : از جدم شنيدم كه دعاى مادر در حق فرزند مستجاب است ، برو در خيمه خلوت موهايت را پريشان كن ، در حق فرزندت دعا كن ، شايد خداوند اين فرزند را سالم به ما برگرداند! اولا ليلايى در كربلا نبوده كه چنين كند. ثانيا اصلا اين منطق ، منطق حسين نيست . منطق حسين در روز عاشورا، منطق جانبازى است ، تمام مورخين حسين نوشته اند كه هر كس اجازه مى خواست ، حضرت به هر نحوى كه مى شد عذرى برايش ذكر كند ذكر مى كرد، به جز براى على اكبر فاستاذن فى القتال اباه فاذن له ؛ (575) يعنى تا اجازه خواست ، گفت : برو. حال چه شعرها كه سرود نشد! از جمله اين شعر كه مى گويد: خيز اى بابا از اين صحرا رويم نك به سوى خيمه ليلا رويم . (576) 577 - نذر عجيب ليلا!!! نمونه ديگرى در همين مورد را كه خيلى عجيب است من در همين تهران ، در منزل يكى از علماى بزرگ اين شهر، در چند سال پيش ، از يكى از اهل منبر كه روضه ليلا را مى خواند شنيدم و من در آنجا چيزى شنيدم كه به عمرم نشينيده بودم . گفت : بعد از اينكه حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان كرد، نذر كرد كه اگر خدا على اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود، از كربلا تا مدينه را ريحان بكارد. يعنى نذر كرد كه سيصد فرسخ راه را ريحان بكارد!؟ اين را گفت و يك مرتبه زد زير آواز: نذر على : لئن عادوا و ان رجعوا لازرعن طريق التفت ريحانا . من نذر كردم كه اگر اينها برگردند راه تفت را ريحان بكارم . اين شعر عربى بيشتر براى من اسباب تعجب شد كه اين شعر از كجا پيدا شده ؟ بعد به دنبال آن رفتم و گشتم ، ديدم اين تفتى كه در اين شعر آمده كربلا نيست ، بلكه تفت سرزمين مربوط به داستان ليلى و مجنون معروف است كه ليلى در آن سرزمين سكونت مى كرده و اين شعر مال مجنون عامرى است براى ليلى ، اين آدم اين شعر را براى ليلا مادر على اكبر و كربلا مى خوانده . تصور كنيد كه اگر يك مسيحى يا يك يهودى يا يك آدم لامذهب آنجا باشد و اين قضايا را بشنود، آيا نخواهد گفت كه تاريخ اينها چه مزخرفاتى دارد؟ آنها كه نمى فهمند كه اين داستان را اين شخص از خودش جعل كرده است ، بلكه مى گويند: العياذ بالله زن هاى اينها چقدر بى شعور بوده اند كه نذر مى كردند از كربلا تا مدينه را ريحان بكارند. اين حرف ها يعنى چه ؟! (577) 578 - اوج تحريف از اين بالاتر، (حاجى نورى ) مى گويد: در همان گرما گرم روز عاشورا كه مى دانيد مجال نماز خواندن هم نبود، امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند. حتى دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه امام بتواند اين دو ركعت نماز را بخواند، و تا امام دو ركعت نماز را خواندند، اين دو نفر در اثر تيرهاى پياپى كه مى آمد از پا در آمدند: مجالى براى نماز خواندن به اينها نمى دادند، ولى گفته اند در همان وقت امام فرمود: حجله عروسى را بيندازيد، من مى خواهم عروسى قاسم يكى از دخترهايم را در اينجا، لااقل شبيه آن هم كه شده ببينم ، من آرزو دارم ، آرزو را كه نمى شود به گور برد! (578) 579 - آثار مخرب تحريف تحريف و قلب و بدعت ، آفت بزرگ دين است . (579)تحريف ، چهره و سيما را عوض مى كند، خاصيت اصلى را از ميان مى برد، به جاى هدايت ، ضلالت مى آورد و به جاى تشويق به سوى عمل صالح ، مشوق معصيت و گناه مى شود و به جاى فلاح ، شقاوت مى آورد. تحريف ، از پشت خنجر زدن است ، ضربت غير مستقيم است كه از ضربت مستقيم خطرناك تر است . يهوديان كه قهرمان تحريف در تاريخ جهان اند هميشه ضربت هاى خود را از طريق غير مستقيم وارد كرده اند. على عليه السلام را دوستانه و از طريق تحريف ، بهتر و بيشتر مى شود خراب كرد تا به صورت دشمنانه . قطعا ضرباتى كه از طرف دوستان جاهل على بر على وارد شده ، از ضربان دشمنانش كارى تر و بران تر بوده است . تحريف ، مبارزه بدون عكس العمل است . تحريف ، مبارزه است با استفاده از نيروى خود موضوع تحريف سبب مى شود كه سيماى شخص به كلى عوض شود، مثلا على عليه السلام به صورت يك پهلوان مهيب بدقيافه سبيل از بناگوش در رفته تجسم پيدا كند، به صورتى در آيد كه هرگز نتوان باور كه اين همان مرد محراب ، خطابه ، حكمت ، قضا و زهد و تقوا و خوف از خداست . تحريف است كه امام سجاد را در ميان ما به نام بيمار معروف كرده است . تنها در ميان فارسى زبانان اين نام به آن حضرت داده شده ، كار به جايى رسيده كه وقتى مى خواهيم بگوييم فلانى خود را به ضعف و زبونى زده ، مى گوييم خود را امام زين العابدين بيمار كرده است ؛در صورتى كه اين شهرت فقط بدان جهت است كه امام در ايام حادثه عاشورا مريض بوده اند نه اينكه در همه عمر تب لازم داشته و عصا به دست و كمر خم راه مى رفته اند. (580) 580 - انحراف در هدف حسينى من نمى دانم كه كدام جانى هايى ، جنايت را به شكل ديگرى بر حسين بن على وارد كردند، و آن اينكه هدف حسين بن على را مورد تحريف قرار دادند و همان چرندى را كه مسيحى ها در مورد مسيح گفتند، درباره حسين گفتند كه حسين كشته شد، براى آنكه بار گناه امت را دوش بگيرد، براى اينكه ما گناه كنيم و خيالمان راحت باشد، حسين كشته شد براى اينكه گنهكار تا آن زمان كم بود، بيشتر شود. لذت بعد از اين انحراف چاره اى نبود جز اينكه ما فقط صفحه سياه و تاريك اين حادثه را بخوانيم ، فقط رثاء و مرثيه ببينيم . من نمى گويم آن صفحه تاريك را نبايد ديد، بلكه آن را ديد و خواند. (581) بخش سوم : تحريف در مساله شفاعت 581 - تصويرى نادرست از شفاعت اگر كسى گمان كند كه تحصيل رضا و خشنودى خداى متعال راهى دارد و تحصيل رضا و خشنودى فرضا امام حسين عليه السلام راهى ديگر دارد و هر يك از اين دو جداگانه ممكن است انسان را تامين كند، دچار ضلالت بزرگى شده است . در اين پندار غلط چنين گفته مى شود كه خدا با چيزهايى راضى مى شود و امام حسين عليه السلام با چيزهايى ديگر، خدا با انجام دادن واجبات مانند نماز، روزه ، حج ، جهاد، زكات ، راستى ، درستى ، خدمت به خلق ، بر به والدين و امثال اينها و با ترك گناهان از قبيل : دروغ ، ظلم ، غيبت ، شرابخوارى و زنا راضى مى گردد، ولى امام حسين عليه السلام با اين كارها كارى ندارد، رضاى او در اين است كه كه مثلا براى فرزند جوانش على اكبر عليه السلام گريه و با لااقل تباكى كنيم . حساب امام حسين از حساب خدا جدا است . به دنبال اين تقسيم چنين نتيجه گرفته مى شد كه تحصيل رضاى خدا دشوار است ؛زيرا بايد كارهاى زيادى را انجام داد تا او راضى گردد، ولى تحصيل خشنودى امام حسين عليه السلام سهل است . فقط گريه و سينه زدن و زمانى كه خشنودى امام حسين عليه السلام حاصل گردد. او در دستگاه خدا نفوذ دارد، شفاعت مى كند و كارهاى را درست مى كند. حساب نماز و روزه و حج و جهاد و انفاق فى سبيل الله كه انجام نداده ايم ، همه تصفيه مى شود، و گناهان هر چه باشد با يك فوت از بين مى رود. اين چنين تصويرى از شفاعت نه تنها باطل و نادرست است ، بلكه شرك در ربوبيت است و به ساحل پاك امام حسين عليه السلام كه بزرگ ترين افتخارش عبوديت و بندگى خدا است نيز اهانت است ، همچنان كه پدر بزرگوارش از نسبت هاى غلاه سخت خشمگين مى شد و به خداى متعال از گفته هاى آنها پناه مى برد. امام حسين عليه السلام كشته نشد براى اينكه 0- العياذ بالله - دستگاهى در مقابل دستگاه خدا يا شريعت جدش رسول خدا به وجود آيد، راه فرارى از قانون خدا نشان دهد. شهادت او براى اين نبوده كه برنامه عملى اسلام و قانون را ضعيف سازد: بر عكس وى راى اقامه نماز و زكات و ساير مقررات اسلام از زندگى چشم پوشيده و به شهادت تن داد. 582 - دو نوع شفاعت شفاعت امام حسين عليه السلام به اين صورت نيست كه بر خلاف رضاى خدا و اراده او چيزى را از خدا بخواهد. شفاعت او دو نوع است : يك نوع آن همين هدايت هايى است كه در اين جهان ايجاد كرده است و در جهان ديگر مجسم مى شود و نوع دوم آن را عنقريب بيان مى كنيم . امام حسين عليه السلام شفيع كسانى است كه از مكتب او هدايت يافته اند، او شفيع كسانى نيست كه مكتبش را وسيله گمراهى ساخته اند. (582) 583 - اعتقاد بر شفاعت اعتقاد مشركين به شفاعت ، ناشى از تفويض بود، تفويض به همان معنا كه عرض كرديم ، يعنى ديگر عجالتا كار از دست خدا بيرون است ، دست (بت ها) است . در نظر آنها عالم نسبت به خدا مثل ساعت بود نسبت به ساعت ساز.به يك ارباب انواعى اعتقاد داشتند و به يك بت هايى و به يك ارواحى كه مثلا با اين بت ها ارتباط دارند، و البته اينها در خيلى قديم بوده ، در اين زمان ها همان پوسته اش باقى مانده بوده و آن مقدارها در آن نبوده . اين بود كه اينها مى گفتند ما ديگر كار زيادى به خدا نداريم ، كار اساسى مان با اينهاست ؛مثل اينكه در ادارات گاهى اين فكر وجود دارد (در آنجاها درست هم هست )، انسان مى گويد كه كار دست اين كار من جزء است . يك كسى مى رود از آن بالابالاها شروع مى كند، او هم يك دستور مى دهد، دستور اكيد هم مى دهد، ولى چون كار دست كارمند جزء است ، او هر طورى كه دل خودش مى خواهد تمام مى كند. دستور را او داده ، ولى چون شكل اجرا دست اين است ، اين آن طور كه دل خودش مى خواهد اجرا مى كند انسان مى گويد: آقا! آن مدير كل و معاون را رها كند، از آنها كارى ساخته نيست ، آنها كارشان فقط دستور دادن است ، برو سراغ همين كارمندان جزء يك وقت شما مى بينيد يك كارمند جزء كه يك نامه را بايد تنظيم كند، از خود وزير بيشتر كار از او ساخته است . براى دستگاه خدا اين جور اعتقاد داشتند: اساس اينها هستند، خلاصه اگر شما درم اينها را ببينيد، اينها بلدند آنجا را درست كنند، كلاه هم سر بلاترى بگذارند، ولى اگر اينجا را درست نكنى ، فايده ندارد. اين بود كه اذهان به جاى اينكه متوجه خدا بشود متوجه بت ها مى شد كه اينها بايد كار درست كنند؛و مكرر گفته ايم كه ما هم اگر بخواهيم درباره شفاعت شفعا چنين اعتقادى داشته باشيم و بگوييم خدا يك دستور دارد، يك قانون دارد، يك رضايت دارد، امام حسين دستور و قانون و رضايت ديگرى دارد؛خدا يك دستگاه دارد، امام حسين دستگاه ديگرى دارد؛دستگاه خدا يك حساب و دستگاه امام حسين عليه السلام حساب ديگرى ؛و آنجا مطلب به شكل ديگرى است ؛بعد بگوييم ما كه دستمان به خدا نمى رسد، آنجا كار خيلى مشكل است ، مى آييم امام حسين را كه به يك چيزهايى سهل و ساده اى راضى مى شود (شفيع قرار مى دهيم )؛خدا به انسان مى گويد نماز، روزه ، جهاد با نفس ، اخلاق پاك ، حج ، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، كارهاى خيلى سخت ، امام حسين بر عكسى ، يك دستگاه خيلى ساده اى دارد، با يك روضه اى گرفتن و يك دانه اشكى ريختن و يك چند تا سينه زدن و خلاصه در چند روز دهه عاشورا سهل و ساده مى شود، همه قضايا را صاف كرد، ما به جايى اينكه از در خدا وارد بشويم كه در خيلى سخت و مشكلى هست ، از در امام حسين وارد مى شويم ، بعد امام حسين خودش مى رود آنجا كارها را درست مى كند؛(اگر چنين اعتقادى داشته باشيم به خطا رفته ايم ). اين معنايش همان است كه از كارمند جزء كارهايى ساخته است كه از رئيس كل ساخته نيست ؛اين جور اعتقاد به شفاعت امام حسين قطعا باطل است . يعنى از نوع اعتقاد به شفاعتى است كه بت پرست ها درباره بت ها داشتند. همان طورى كه در آنجا بت ها تقصيرى نداشتند و اين تقصير متوجه خود بت پرست بود، در اين گون اعتقاد هم بديهى است كه امام حسين مسؤ ول نيست ، اين تقصير متوجه آن كسى است كه چنين اعتقادى دارد. ولى اگر كسى اعتقاد به شفاعت اين باشد كه خير، امام حسين اصلا بدون اجازه و رضايت خدا محال است (شفاعت كند)، به علاوه او كارش حساب دارد، و هم يعلمون است ، الا من اذن له الرحمن و رضى له قولا (583) است ، خود شفاعتش به اجازه خداست ، در يك كلمه اى كه بخواهد شفاعت كند، بايد اول برايش محرز باشد كه خدا رضايت مى دهد كه اين حرف را بزند: الا من اذن له الرحمن و قال صوابا (584)يا لا تنفع الشفاعه الا من اذن له الرحمن و رضى له قولا . (چنين اعتقادى درست است ). امام حسين آنجا خودش به اين صورت مى بيند. خدا او را برانگيخته است ، همان طورى كه در دنيا خدا پيغمبران را برانگيخت براى اينكه مردم را هدايت كنند و نجات بدهند. مگر پيغمبران خودشان برانگيخته شدند؟ در دنيا چگونه است ؟ آيا در دنيا اين پيغمبران بودند كه رفتند خدا را برانگيخته شد؟ در دنيا چگونه است ؟ آيا در دنيا اين پيغمبران بودند كه رفتن خدا را برانگيختند و وادار كردند كه خدايا؟ بيا ما را بفرست براى هدايت مردن ، يا اين خدا بود كه پيغمبران را مبعوث كرد و فرستاد براى هدايت مردم و اينها وسيله اى بودند كه خدا برانگيخت براى هدايت مردم ؟ در مغفرت آن عالم هم عينا قضيه از اين قرار است . اين خداست كه شفعا را بر مى انگيزاند و مامورشان مى كند كه شما از من مغفرت بخواهيد براى چنين كسانى تا من مغفرت خودم را شامل حال آنها كنم ، كه اين هم حسابى دارد كه مغفرت الهى جز از مجراى اشخاصى كه به وسيله آنها هدايت شده اند و جز از مجراى كملين كه باب خداوند هستند نيست ، ولى به هر حال اين خداست كه اينها را براى شفاعت بر مى انگيزاند. (585) 584 - برداشت غلط از مساءله شفاعت قرآن مى گويد: قل لله الشفاعه جميعا (586)اصلا شفاعت از آن خدا است . شما خيال مى كنى كه شما شفيع را براى شفاعت برمى انگيزانى ، آن خداست كه شفيع را براى شفاعت برانگيخته است . اگر او شفيع را برنيانگيزاند محال است (او شفاعت كند)، كدام شفيع است كه جرات شفاعت داشته باشد، كدام شفيع است كه به خود اجازه بدهد كه يك كلمه بر خلاف رضاى خدا درباره كسى حرف بزند؟! پس آن شفاعتى كه شفاعت مردود و شفاعت منفى است (آن است كه براى شفيع استقلال قائل باشيم )، كه عرض كرديم ، باز مخصوصا تكرار مى كنم كه هر دو را بايد بدانيم ، هم آن (شفاعتى ) كه نيست تا يك وقت از راهى وارد نشويم كه غير از اينكه كار بى فايده اى كرده ايم گناهى هم مرتكب شده ايم ، و هم آن كه هست چون واقعا هست و ما بايد هر چيزى را آنچنان كه هست بدانيم . ما درباره هر يك از اولياى حق ، پيغمبر اكرم ، اميرالمومنين ، حضرت زهرا، حضرت امام حسين و هر كس ديگر - و بلكه هر كامل ترى نسبت به ناقص تر (از) خودش مى تواند شفيع باشد - خيال نكنيم كه اين رفتن به سوى شفيع فرار از در خانه خداست ! اگر بخواهد به شكل فرار از در خانه خدا باشد، رفتن به سوى شفيع ، رفتن به سوى جهنم است . اگر گفتيد: من نماز نمى خوانم به جايش كار ديگرى براى امام حسين مى كنم ، امام حسين به چيزى راضى مى شود خدا به چيز ديگرى ، نه خدا را شناخته ايد نه امام حسين را. امام حسين آن كسى است كه در خطبه روزهاى اولش فرمود: رضى الله رضانا اهل البيت . اصلا امام حسين اگر رضايى غير از رضاى خدا داشته باشد كه امام نيست . پيغمبر اگر از خودش دكانى مستقل داشته باشد، چيزى بخواهد غير از آنچه كه خدا مى خواهد، به چيزى خشنود باشد غير از آنچه خدا مى خواهد، به چيزى خشنود باشد غير از آنچه كه خدا (به آن ) خشنود است ، او نمى تواند پيغمبر باشد. بنابراين محال و ممتنع است كه آنچه خدا به آن راضى است از طاعات و عبادات ، امام حسين كارى به آنها نداشته باشد، آنچه كار خدا (از آن ) ناراضى است ، از گناهان ، معصيت ها، شرابخوارى ها، دروغگويى ها، غيبت ها، باز امام حسين نسبت به اينها حساسيتى نداشته باشد، در مقابل ، امام حسين حساسيت داشته باشد نسبت به مسائل مربوط به شخص خودش و هر كسى كه در مسائل مربوط به شخص او كارى كرده باشد، چنين كسى نه خدا را شناخته است و نه امام حسين را، و به اين شكل در خانه امام حسين رفتن ، اولين كسى كه انسان را طرد مى كند خود امام حسين است . اگر اين جور بود، پس بايد اميرالمومنين وقتى كه مردمى رفتند به در خانه او - آن طور كه مورخين نقل كرده اند، و چنين چيزى بوده است - و گفتند: انت انت تو همان خودش هستى ، پيدا كرديم ، خودش است ، خداست (بالاخره به در خانه على آمدند، چه از اين بهتر! آمدند در خانه من آمده اند، من نبايد اينها را از در خانه ام رد كنم . چه كار مى كند؟ فورا از اسب پياده مى شود: مى افتد سجده مى كند به علامت خضوع و بندگى (كه ) من بنده اى از بندگان خدا هستم ، بعد هم اينها را شديد تهديد مى كند كه اگر از اين حرف ها توبه نكنيد، چنين و چنانتان مى كنم ، يعنى مى كشمتان و كشت . پس بگوييم اينها رفته بودند در خانه على ! اين ، در خانه على رفتن نيست ، على ، خانه اى غير از خانه خدا ندارد، در خانه اى غير از در خانه خدا ندارد. امام حسين در ديگرى باز نكرده غير از در خانه خدا كه بگوييم از در خانه اى غير از در خانه خدا ندارد. امام حسين در ديگرى باز نكرده غير از در خانه خدا كه بگوييم از در خانه خدا نمى رويم ، از در خانه امام حسين مى رويم ! اگر درى غير از خانه خدا باز كرده باشد كه او امام حسين نيست . شفاعت ، مسلم شامل عده اى از اهل توحيد مى شود، ولى بالاخره در يك مواقعى براى اهل توحيد شفاعت خواهد رسيد. شفاعت همان مغفرت الهى است كه وقتى به خدا نسبت مى دهيم ، اسمش مى شود مغفرت وقتى به وسائلى كه خدا برا مغفرت خودش برانگيخته است نسبت مى دهيم ، اسمش مى شود شفاعت . (587) بخش چهارم : وظيفه علماء در قبال تحريفات عاشورا 585 - استفاده معنوى از حادثه عظيم كربلا حادثه كربلا براى ما مردم ، خواهى نخواهى يك حادثه بزرگ اجتماعى است . يعنى در تربيت ما، در خلق و خوى ما اين حادثه اثر دارد. حادثه اى است كه خود به خود بدون اينكه هيچ قدرتى ما مردم را مجبور كرده باشد، ميليون ها نفر و قهرا ميليون ها ساعت از وقت خودمان را براى استماع قضاياى مربوط به آن صرف مى كنيم ، ميليون ها تومان در اين راه خرج مى كنيم . اين قضيه بايد همان طورى ما در اين حادثه صورت بگيرد، حادثه را منحرف مى كند و به جاى اينكه ما از اين حادثه استفاده بكنيم ، قطعا ضرر خواهيم كرد. (588) 586 - مقصر كيست ؟ مقصر كيست ؟ هم خواص يعنى علما مقصرند و هم عوام يعنى غير از علما، اما علما از آن نظر كه در دوران شريعت ختميه آنها هستند كه هم بايد مانع تحريف و هم رافع و زائل كننده تحريف باشند. اذا ظهرت البدع العالم ان يظهر علمه و الا فعليه لعنه الله . ايضا در حديث كافى است : و ان لنا فى كل خلف عدولا ينفون عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين . (589) 587 - وظيفه علما اولين وظيفه علما اين است كه با نقاط ضعف مردم مبارزه كنند، نه آنكه از آنها استفاده كنند. مثلا در جريان مجالس عزادارى و وعظ و خطابه ، امروز در نقطه ضعف در مردم هست ؛يكى اينكه علاقه شديد دارند كه در مجالس ، اجتماع و ازدحام زياد شود، ديگر اينكه مى خواهند از لحاظ گريه ، مجلس بگيرد و شور به پا شود و كربلا شود. اينجا است كه يك خطيب ، سر دو راهى قرار مى گيرد: ازدحام را زياد كند و مجلس را كربلا كند، يا حقايق را بگويد كه احيانا نه ازدحام مى شود و نه شور و واويلا. علما بايد با عوامل پيدايش تحريفات مبارزه كنند، جلو تبليغات دشمنان را بگيرند، دست دشمنان را كوتا كنند، با اسطوره سازى مبارزه كنند. مثلا كتاب لولو و مرجان حاجى نورى كه يك نوع قيام به وظيفه به نحو شايسته است كه اين مرد بزرگ كرده است و ما امروز از نتيجه كار اين مرد بزرگ استفاده مى كنيم . علما بايد فضايح و رسوايى دروغگويان را ظاهر كنند. (لهذا مى گويند از موارد جواز غيبت ، جرح راوى حديث است .) علما بايد متن واقعى احاديث معتبر، سيماى واقعى شخصيت هاى بزرگ ، متن واقعى حوادث تاريخى را در اختيار مردم بگذارند و به دروغ بودن دروغ ها اشاره و تصريح كنند. (590) 588 - كمى زهر مارى قاطى كن ! نقل مى كنند كه : يكى از علماى بزرگ در يكى از شهرستان هاى تا اندازه اى درد دين داشت و هميشه به اين دروغ هايى كه روى منبر گفته مى شد اعتراض مى كرد و تعبيرش هم اين بود كه اين زهر مارى ها چيست كه بالاى منبرها مى گوييد.يك وقت واعظى به او گفت : اگر اينها را نگوييم اصلا بايد در دكان را تخته كنيم . آن آقا جواب داد: اينها دروغ است و نبايد گفته شود. از قضا چندى بعد خود اين آقا باين شد و مجلسى در مسجد تشكيل داد و همان واعظ را دعوت كرد، ولى قبل از شروع منبر به واعظ گفت : من مى خواهم به عنوان نمونه مجلسى ترتيب بدهم كه جز روضه راست در آن خوانده نشود و تو هم بايد مقيد باشى كه جز از كتاب هاى معتبر هيچ روضه اى نخوانى ، و با تعبير خودش گفت : چون مجلس مال شماست اطاعت مى شود. شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود، منبر هم كنار محراب بود، آقاى واعظ صحبت هايش را كرد و موقع خواندن روضه شد، شروع كرد به خواندن روضه و خود را مقيد كرده بود كه جز روضه راست چيزى نگويد، اما هر چه گفت مجلس تكان نخورد و همين طور يخ كرده بود. آقا ديد عجب اين مجلس مال خودش هم هست بعد مردم چه مى گويند،زن ها مى گويند: لابد آقا نيتش پاك نيست كه مجلسش نمى گيرد، اگر آقا خود نيتش درست بود، اخلاص نيت داشت ، حالا كربلا شده بود. ديد كه آبرويش مى رود چه بكند؟ يواشكى و زير چشمى به واعظ گفت : يك كمى از آن زهرمارى ها قاطى كن ! (591)

فصل بيست و پنجم تا آخر کتاب

فصل بيست و پنجم : فلسفه احياى فرهنگ عاشورا و اقامه سنت عزادارى 589 - تكرار يك حماسه فلسفه عزادارى و تذكر امام حسين عليه السلام كه به توصيه اطهار عليه السلام سال به سال بايد تجديد شود، به خاطر آموزندگى آن است ، به خاطر آن است كه يك درس تاريخى بسيار بزرگ است . براى اينكه يك درس را انسان مورد استفاده خودش قرار بدهد، اول بايد آن درس را بفهمد و حل كند. 590 - شعار انقلاب عليه ظالم چرا ائمه دين اين همه تاكيد كردند كه مجلس عزا به پا داريد؟ اين همه به همين دليل كه عرض كردم ، چون امام حسين كشته نشد براى منفعت شخصى ، امام حسين در راه حق كشته شد، در راه مبارزه با باطل كشته شد، ائمه دين خواستند مكتب حسين در دنيا باقى بماند، شهادت حسين به صورت يك مكتب ، مكتب مبارزه حق با باطل براى هميشه باقى بماند؛والا چه فايده به حال امام حسين كه ما گريه بكنيم و بلند شويم و برويم . ائمه دين خواستند قيام امام حسين به صورت يك مكتب و به صورت يك مشعل فروزان هميشه باقى بماند. اين يك چراغى است از حق ، از حقيقت دوستى ، از حقيقت خواهى . اين يك ندايى است از حق طلبى از حريبت ، از آزادگى . اين مكتب حريت و اين مكتب آزادى و اين مكتب مبارزه با ظلم را خواستند، براى هميشه باقى بماند، در زمان خود ائمه اطهار كه اين دستور صادر شد، سبب شد كه جريانى زنده و فعال و انقلابى به وجود آيد، نام امام حسين شعار انقلاب عليه ظلم گشت . (592) 591 - حيات جاودان اينكه گفته اند رثاء حسين بن على بايد هميشه زنده بماند، حقيقتى است و از خود پيغمبر گرفته اند و ائمه اطهار نيز به آن توصيه كرده اند. (593) 592 - محبوب قلوب مؤ منان (رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند:) ان لقتل الحسين حراره فى قلوب المؤ منين لاتبرد ابدا ؛از قتل حسين در دل هاى مؤ منان سوزشى است كه هرگز به سردى نگرايد. (594)(595) 593 - افضل الشهداء در حديث است كه اميرالمؤ منين عليه السلام در صفين از سرزمين كربلا عبور كرد و تربت آنجا را بوييد و فرمود: واها لك ايتها التربه ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنهه بغير حساب . شگفتا از تو اين خاك پاك ! كه اقوامى از درون تو محشور مى شوند كه بى حساب داخل بهشت مى گردند. (596)(597) 594 - سروران شهيدان در حديث است (نفس المهموم ، ص 30) كه رسول خدا درباره امام حسين عليه السلام فرمود: كانى به وقد استجار بحرمى و قبرى فلا يجار، و يرتحل الى ارض مقتله و مصرعه ارض كرب و بلاء، و تنصره عصابه من المسلمين ، اولئك ساده شهداء امتى يوم القيامه ؛گويا او را مى بينم كه به حرم و قبر من پناهنده شده ، ولى او را پناه ندهند، و به سرزمين قتلگاه و شهادت خود كوچ مى كند، سرزمين اندوه و گرفتارى . و گروهى از مسلمانان او را يارى مى دهند كه قيامت سروران شهيدان امت منند. (598)(599) 595 - عظمت شهيدان كربلا نفس المهموم ص 110: خرج على عليه السلام يسير بالناس حتى اذا كان بكربلا على ميلين او ميل تقدم بين ايديهم حتى طاف بمكان يقال له المقذفان . فقال : قتل فيها مائتا نبى و مائتا سبط نبى كلهم شهداء. ههنا مناخ ركاب و مصارع عشاق ، شهداء لا يسبقهم من قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم ؛على عليه السلام از شهر بيرون شد و با مردم حركت كرد و چون با يك دو ميلى كربلا رسيد، پيشاپيش آنان آمد تا به مكانى كه مقذفان نام داشت ، دورى زد و فرمود: در اينجا دويست پيامبر و دويست نواده پيامبر به قتل رسيده اند كه همه آنها شهيدند. اينجا باراند از سواران و قتلگاه عاشقان است ، شهيدانى كه نه پيشانيانشان بر آنان سبقت جسته اند و نه آيندگان به مقام آنان رسند. (600)(601) 596 - مرثيه اى بسيار جانسوز صحنه عاشورا آن قدر پر از حماسه هست ، آن قدر پر از عاطفه هست ، آن قدر پر از رقت هست ، آن قدر صحنه هاى با شكوه و جذاب و دلسوز دارد كه اگر در قلب ما ذره اى از ايمان باشد كافى است كه نام حسين را بشنويم و اشك ما جارى بشو: ان اللحسين محبه مكنونه فى قلب المومنين ؛يك محبت مخفى در عمق دل هر مؤ من نسبت به امام حسين هست . انا قتيل العبره ؛من كشته اشك ها هستم . شعرى است به عربى از يكى از اصحاب امام صادق عليه السلام ، و خيلى عجيب است . شايد در اوايل طلبگى ام در مشهد بود و هنوز به قم نرفته بودم كه آن را از كتاب (نقثه المصدر) محدث قمى حفظ كردم . ايشان مى نويسد كه ابو هارون مكفوف - ظاهرا نابينا بوده است كه به او مى گفته اند مكفوف - شاعرى توانا بوده و گاهى مرثيه ابا عبدالله مى گفته است . او مى گويد: روزى رفتم خدمت امام صادق عليه السلام فرمود: از آن شعرهايى كه در مرثيه جدم گفته اى براى ما بخوان . گفتم : اطاعت مى كنم . فرمود: زن ها را هم بگوييد پشت پرده تا آنها هم استفاده بكنند زن ها هم از اندرون آمدند نزديك ، پشت پرده آن اتاق . شروع كرد به خواندن شعرهايى كه ظاهرا تازه هم گفته بود. ولى مضمون را شما ببينيد، و اصلا درس را ببينيد. وقتى اين شعرها را - با اينكه پنج مصراع بيشتر نيست - خواند ولوله اى در خانه امام صادق بلند شد. امام صادق همين جور اشك از چشم هايش مى ريخت و شانه هاى مباركش حركت مى كرد. صداى ناله و گريه از خانه امام بلند شد كه بعد ظاهرا خود امام گفتند: ديگر كافى است ! اين همه مرثيه هايى كه گفته شده است من نظير اين را يا نديده ام و يا كم ديده ام . مى گويد. امر على جدث الحسين فقل لا عظمه الزكيه اء اعظما لازلت من وطفاء ساكبه رويه و اذا مررت بقبره فاطل به وقف المطيه وابك المطهر للمطهر و المطهره النقيه كبكاء معوله اتت يوما لواحدها المنيه (602) . مضمون شعرش اين است : مى گويد: اى رهگذر! اى باد صبا! گذر كن به قبر حسين بن على ، پيامبر دوستان را به او برسان ، پيام عاشقانش را به او برسان . اى باد صبا! پيام ما را به استخوان هاى مقدس حسين برسان ، بگو اى استخوان ها دائما شما با اشك دوستان حسين سيراب هستيد. اين اشك ها مى ريزند و شما را سيراب مى كنند. اگر روزى شما را از آب منع كردند اگر حسين را با لب تشنه شهيد كردند، اين شيعيان و دوستان دائما اشك خودشان را نثار شما مى كنند و اى باد صبا! اگر گذر كردى ، تنها به رساندن پيغام قناعت نكن . آنجا مركبت را نگه دار، خيلى هم نگه دار، بايست و مصايب حسين را ياد كن و اشك بريز و اشك بريز، نه مثل يك آدم عادى بلكه مثل آن زنى كه يك فرزند بيشتر ندارد، چگونه در مرگ يك فرزند خودش اشك مى ريزد، اين جور اشك بريز، بگرى براى آن پاك ، فرزند پدر پاك ، فرزند مادر پاك . (603) 597 - احيا و اقامه سنت عاشورا با دو سوال مواجه خواهيم شد و خوب است كه جواب اينها را قبلا بدانيم كه هم خود ما روشن باشيم و هم از عهده جواب برآييم . يكى اينكه چرا امام حسين شهيد شد؟ ديگر اينكه چرا ائمه دين دستور دادند كه عزاى امام حسين هميشه اقامه شود و در نتيجه ما وقتها و عمرها و پولها و نيروها و انرژيها هر سال در دو ماه محرم و صفر و بلكه در غير اين دو ماه صرف كنيم . راجع به قسمت اول بايد بگوييم در اين زمينه خيلى حرفهاى گفته شده . دشمنان گفته اند امام حسين قصد حكومت داشت و كشته شد، هدف شخصى داشت و نرسيد. دوستان نادان گفته اند كشته شد كه گناهان امت بخشيده شود. جنبه آسمانى و خيالى به قضيه دادند، آن را گفتند كه نصارى درباره مسيح گفته بودند. حقيقت همان است كه خود امام حسين فرمود در مواردى از قبيل : ما خرجت اشرا و لا بطرا... الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهى عنه ، ليرغب المومن فى لقاء الله محقا... ايها الناس من راى سلطانا جائرا... . در قسمت دوم هم بايد گفت تكاليف شرعى بدون حكمت نيست . منظور اين بوده كه همدردى و تسليتى باشد. براى خاندان پيغمبر، به قول روضه خوان ها زهرا را خوشحال بكنيم ، خيال مى كنيم هر اندازه ما گريه كنيم تسلى خاطر بيشترى براى حضرت زهرا و حضرت امير را كه هميشه آرزوى شهادت مى كشيدند و فخر خود مى دانستند كوچك كرده ايم و خيال مى كنيم هنوز هم بعد از هزار و سيصد و بيست سال در حال جزع و فزع مى باشند. بلكه مقصود اين است كه داستان كربلا به صورت يك مكتب تعليمى و تربيتى هميشه زنده بماند. (604) 598 - مكتب انسان ساز اگر گفتند اين عزا را احياء كنيد، زنده نگهداريد، براى اين است كه اين نكته ها را بفهميم و دريابيم ، براى اينكه عظمت حسين را درك كنيم ، براى اينكه اگر اشكى مى ريزيم از روى معرفت باشد. معرفت حسين ما را بالا مى برد، ما را انسان مى كند، ما را آزادمرد مى كند، ما را اهل حق و حقيقت مى كند، اهل عدالت مى كند، يك مسلمان واقعى مى كند. مكتب حسين ، مكتب انسان سازى است ، نه مكتب گنهكار سازى . حسين سنگر عمل صالح است ، نه سنگر گناهكارى . (605) 599 - دستور اكيد ائمه بر زنده نگهداشتن ياد حسين (ع ) چرا ائمه اطهار اين همه دستور اكيد داده اند كه عاشورا بايد زنده بماند و چرا اين همه اجر و پاداش و ثواب براى عزادارى اباعبدالله منظور شده . آيا آنها اين سخن را فقط به خاطر يك عزادارى مثل عزادارى هاى ما در وقتى كه پدر يا مادرمان مى ميرند، گفتند! نه ، مردن هاى ما ارزشى ندارد، در مردن هاى ما فكر و ايده و هدفى وجود ندارد. ائمه اطهار از اين جهت گفتند عاشورا زنده بماند كه اين مكتب زنده بماند؛براى اينكه اگر شخصى حسين بن على نيست ، ولى حسين اگر خودش نيست ، هر سال محرم كه طلوع مى كند، يك مرتبه مردم از تمام فضا بشنوند: الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهى عنه ! ليرغب المومن فى لقاء الله محقا براى اينكه از راستى و حقيقت ، شور حيات ، شور امر به معروف ، شور نهى از منكر، شور اصلاح مفاسد امور مسلمين در ميان مردم شيعه پيدا بشود. 600 - علت زنده نگه داشتن قيام عاشورا اگر از ما بپرسند شما در روز عاشورا كه هى حسين حسين مى كنيد و به سر خودتان مى زنيد، چه مى خواهيد بگوييد؟ بايد بگوييم . ما مى خواهيم حرف آقايمان را بگوييم . ما هر سال مى خواهيم تجديد حيات بكنيم ؛ يا ايها الذين آمنوا استجيوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم بايد بگوييم عاشورا روز تجديد حيات ماست ، در اين روز مى خواهيم در كوثر حسينى شستشو بكنيم ، تجديد حيات بكنيم ، روح خودمان را شستشو بدهيم ، خودمان را زنده بكنيم . ما نمى خواهيم حس امر به معروف و نهى از منكر، احساس شهادت ، احساس جهاد، احساس فداكارى در راه حق در ما فراموش بشود؛نمى خواهيم روح فداكارى در راه حق در ما بميرد. 601 - شعار شيعه عاشورا است ! ائمه ما يكى پس از ديگرى آمدند و دستور دادند كه عاشورا را بايد زنده نگه داشت ، مصيبت حسين نبايد فراموش شود، اين مكتب بايد زنده بماند. هر سال كه محرم و عاشورا پيدا مى شود، شيعه بايد آن را زنده نگه دارد. شيعه بايد بتوان جواب بدهد وقتى در مقابل يك سنى ، و بالاتر، در مقابل يك مسيحى يا يك يهودى يا يك لا مذهب قرار گرفت و او گرفت و او گفت : شما در اين روز عاشورا و تاسوعا كه تمام كارهايتان را تعطيل مى كنيد و مى آييد در مساجد جمع مى شويد، دسته راه مى اندازيد، سينه مى زنيد، زنجير مى زنيد، داد مى كشيد، فرياد مى كشيد، چه مى خواهيد بگوييد؟ حرفتان چيست ،؟ بايد بتوانيد بگوييد ما حرفمان چيست . 602 - حفظ تاريخ حسين به على جامعه اى كه تاريخ مانند تاريخ حسين بن على دارد مملو از افتخار و حماسه و عظمت و زيبايى و آموزندگى و الهام بخشى ، و آن را پر مى كند از افسانه هاى احمقانه (روضه الشهدا) يى و اسرار الشهاده اى ، حقا چنين جامعه اى سفيه است نه رشيد. ما امروز بايد همان طورى كه به حفظ آثار تاريخى و ملى مى خواهيم بكوشيم ، به حفظ تاريخ خودمان بكوشيم . (606) 603 - وظيفه احياى فرهنگ عاشورا اين وظيفه در دو قسمت بايد بيان شود: وظيفه علما و وظيفه عامه و توده مردم ؛ و به زبان مردم اين عصر و بلكه براى مردم اين عصر: رسالت علماء (خواص ) و رسالت توده (عوام ). معمولا علما اين انحرافات را به گردن توده و عامه مردم مى گذارند و تقصير عوامى و جهالت مردم مى دانند، و مردم عوامل متقابلا مى گويند تقصير علما است كه نمى گويند، زيرا ماهى از سر گنده گردد نى زدم . ولى حقيقت اين است كه در اين جريان هم خواص مسؤ ولند و هم عوام ، هم علما مسؤ ولند و هم توده ؛اين ماهى ، هم از سرگنده گريده و هم از دم ، سر و دم مشتركا مسؤ ول اين گنديدن هستند. در حقيقت قبل از آنكه وظيفه خواص و وظيفه عوام بيان شود بايد معلوم شود كه تقصير از كى بوده است . چون اينكه وظيفه الان متوجه كيست يك مطلب است و تقصير از كى بوده مطلب ديگر است . چنانچه گفتيم در تقصير هر دو شركت داشته اند و اين ماهى ، هم از سر گنده گرديده است و هم از دم . و از لحاظ وظيفه نيز بيان خواهيم كرد كه هر دو طبقه مسوولند؛نه گناه گناه يك طبقه است و نه وظيفه فعلى وظيفه يك طبقه بالخصوص است . (607) 604 - فلسفه اقامه عزاى حسين (ع ) صحنه اى بالاتر و بهتر از اين صحنه در جهان وجود ندارد كه : اولا اين اندازه درس توحيد و ايمان كامل به جهان غيبت را بدهد و مظهر نفس مطمئنه باشد. پس روحش توحيد بود. ثانيا همه تربيت ها براى اين است كه روح بشر در برابر حوادث ، شكست ناپذير شود، تنش با شمشيرها قطعه قطعه ، ثروتش به باد، فرزندانش كشته ، خاندانش اسير، ولى روحش ثابت و محكم بماند. ثالثا چقدر فرق است ميان ادعا و عمل . مدعيان آزادى و آزايخواهى ، حقوق بشر، عدالت ، (زيادند) اما داستان پادشاه و وزير و گربه تربيت شده ، ولى مردان الهى عملا نشان دادند كه اگر يك طرف حق باشد با محروميت ها، با كشته شدن ها، با قطعه قطعه شدن ها، و طرف ديگر مال و ثروت و همه چيز باشد با پايمال شدن حق و حقيقت كدام طرف را مى گيرند. (608) 605 - فلسفه تذكر و گريه فلسفه تذكر و گريستن و گرياندن ، احياء اين خاطره است و فسلفه احياء اين است كه هدف كلى اين نهضت براى هميشه زنده بماند و امام حسين هر سال در ميان مردم به اين صورت ظهور كند. (609) 606 - پاداش سيدالشهداء در دنيا. فلسفه تذكر سيدالشهداء از يك جنبه مربوط به ما است كه از يك سرچشمه فيض استفاده مى كنيم ، از طرف ديگر تقديرى از شهدا و شهادت است ، و از طرف ديگر يك فريضه تاريخى و يك وظيفه اجتماعى در برابر اجتماع است . منفعت فردى عامل تنازع و تضارب و قبض و استخدام اجتماع است و حس منفعت عمومى و به عبارت ديگر اصول عالى اخلاقى انسانى عامل حفظ و تعاون و افاضه و اعانه است . پس اصحاب خير عموم ، خدام واقعى اصول و نواميس اجتماعند و از همين جهت است كه اجتماع از آنها تقدير مى كند. (610) 607 - پيوند خطابه در شيعه با حادثه عاشورا خطابه و منبر در كشور ما مولود حادثه عاشورا است . چطور مولود حادثه عاشورا است ؟ امام حسين (ع ) در زمان خودش عليه جريانى قيام كرد و شهيد شد به همان ترتيبى كه مى دانيم . رواياتى هم در زمينه عزادارى براى آن حضرت وارد شده است كه براى يك نفر شيعى مذهب امكان ندارد كه آن روايات را انكار كند. عنى از مسلمات مذهب شيعه است . از ناحيه ائمه اطهار عليه السلام توصيه و تاكيد فراوان به احياء سنت عاشورا شده است و به اشخاصى كه شاعر بوده اند بسيار توصيه شده كه در اين موضوع شعر بگوييد و احساسات مردم را تحريك كنيد. نسبت به اشخاصى كه در مجالس اقامه سنت عاشورا متاثر مى شوند و اشك مى ريزند تقديس رسيده است . احاديث زيادى هست راجع به ثواب گريه بر سيدالشهداء سلام الله عليه براى يك نفر شيعه مذهب جاى ترديد نيست كه اين دستور در مذهب ما هست . (611) 608 - زيارت مستحب است ، اما دروغگويى گناه ! فرض كنيد ما مى خواهيم يك زيارت مستحب سيدالشهداء برويم . بگذريد از اين مطلب - عقيده شخصى من هم اين است - كه همان زيارت سيدالشهداء ممكن است در شرايط مخصوصى واجب هم بشود. (و همين مثال را فقها ذكر كرده اند) به حسب اين كه زمانى ارزش زيارت امام حسين ، ارزش زنده كردن مكتب امام حسين آنقدر بزرگ مى شود كه به حد وجوب مى رسد، ولى زمانى هم در حد يك مستحب عادى است . حال در وقتى كه در حد همان مستحب اصلى عادى است ، ما مى خواهيم برويم زيارت امام حسين . بدون شك در اسلام دروغ گفتن حرام است ؛ مى خواهيم يك زيارت عادى كربلا برويم و برگرديم ، خصوصا زيارت هاى ما كه مى دانيد چقدر هم ارزش دارد! به خاطر يك زيارت ، در گذرنامه گرفتن چند دروغ مى گوييم ! پولمان را بخواهيم تبديل كنيم ، چند تا دروغ مى گوييم ! براى اينكه اين سنت را به جاى آوريم ، صدتا دروغ ممكن است بگوييم و بعد بگوييم چون دروغ در راه دين است ، جايز است ! نه خود دروغ هم جزو دين است كه نبايد گفت . 609 - پيوند با شهيدان امروز روزى است كه دو حادثه رخ داده است و اين دو حادثه سبب شده است كه اربعين ، اربعين باشد: يك داستان ورود اولين زائر رسمى به زيارت اباعبدالله عليه السلام يعنى روز ورود جابر بن عبدالله انصارى از مدينه به كربلا براى زيارت ، و ديگر اينكه به طور كلى زيارت حسين بن على عليه السلام در اين روز ماثور است . يعنى اين روز، روز زيارت مخصوص اباعبدالله و همچنين سنت زيارت كردن اباعبدالله است . آمدن جابر به زيارت تربت مقدس اباعبدالله از دور و نزديك با زايارات ماءثوره اى كه وارد شده است ، همه به منظور پيوند با شهيدان است . (612) 610 - شريك نهضت حسينى اين ، علامت جامعه مرده است . دروغ را مى پذيرد اما راست را هرگز حاضر نيست بپذيرد! جابر بن عبدالله انصارى از صحابه پيغمبر اكرم و از جوانان اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله است و در جنگ خندق جوانى بوده در حدود 16 سالگى ، تازه بالغ شده بود، در وقت وفات رسول اكرم صلى الله عليه و آله تقريبا بيست . دو سه ساله بوده و بنابراين در سنه 61 هجرى ، اين مرد هفتاد و چند ساله بوده است . در آخر عمر كور شده بود، چشم هايش نمى ديد. با يك مرد محدث بزرگوارى به نام عطيه عوفى آمد و قبل از آنكه به سراغ تربت حسين عليه السلام برود، رفت سراغ فرات ، غسل زيارت كرد و از سعد كه گياهى خوشبو بوده و آن را خشك مى كردند بعد مى سائيدند و پودر مى كردند و از آن به عنوان يك عطر و بوى خوش استفاده مى كردند، خودش را خوشبو كرد. عطيه مى گويد: وقتى كه جابر از بوى خوش استفاده مى كردند، خودش را خوشبو كرد. عطيه مى گويد: وقتى كه جابر از فرات بيرون آمد، گام ها را آهسته بر مى داشت و در هر گامى ذكرى از اذكار الهى بر زبانش بود. جابر از دوستان اميرالمؤ منين و از دوستان خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله و در حدود 12 سال از اباعبدالله بزرگ تر است و با اباعبدالله خيلى محشور بوده است . گفت : با همى حال گام ها را آهسته برداشت و آمد وقتى كه رسيد دوبار يا سه بار فرياد كشيد: حبيبى يا حسين ! دوستم ، حسين جان ! بعد گفت حبيب لا يجيب حبيبه ؟ دوستى جواب دوستش را چرا نمى دهد؟ من جابر، دوست تو هستم ،رفيق ديرين توام ، پير غلام تو هستم ، چرا جواب مرا نمى دهى ؟ بعد گفت : عزيزم ! حق دارى جواب دوستت را ندهى ، جواب پير غلامت را ندهى ، من مى دانم با رگ هاى گردن تو چه كردند، من مى دانم سر مقدس تو از بدن مقدست جداست ، گفت و گفت تا افتاد و بيهوش شد. وقتى كه به هوش آمد سرش را برگرداند به اين طرف و آن طرف و مثل كسى كه با چشم باطن مى بيند گفت : السلام عليكم ايتها الارواح التى بفناء الحسين ؛سلام من بر شما مردانى كه روح خودتان را فداى حسين كرديد. بعد از اينكه گفت من چنين و چنان شهادت مى دهم ، گفت : و من شهادت مى دهم كه ماهم با شما در اين كار شريك هستيم . عطيه تعجب كرد كه يعنى چه ؟ ما با اينها در كار شريك باشيم ؟ به جابر گفت : معنى جمله ات را نفهميدم ، ما كه جهاد نكرديم ؟ ما كه قبضه شمشير به دست نگرفتيم ، چرا شريك باشيم ؟! گفت : اصلى در اسلام هست كه من از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم فرمود: هر كسى كه واقعا از ته دل دوست داشته باشد، روحش هم آهنگ باشد، در اين عمل شريك است . من اگر شركت نكردم نمى توانست شركت كنم ، از من جهاد برداشته شده بود، ولى روح من پرواز مى كرد كه در ركاب حسين عليه السلام باشد. چون روح ما با روح حسين بود، من حق دارم كه ادعا كنم ما با آنها در اين عمل شريك هستيم . (613) 611 - كربلا تنها يك روز نيست ! شما اگر يك تومان در اين راه بدهيد، آن كه ارزش دارد احساسات شماست ، نماينده مسلمانى شماست ، پيوند خودتان را به اين وسيله با حسين بن على عليه السلام روشن كرده ايد. عرض كردم : امروز روز پيوند با شهيدان است ، اگر بنا شود ما در موقعش كه مى شود از شهيدان بگسليم ، ولى بعد هميشه بنشينيم و امرى را كه نشدنى است مى شود از شهيدان بگسليم ، ولى بعد هميشه بنشينم و امرى را كه نشدنى است بگوئيم : اسلام عليك يا اباعبدالله ! يا ليتنا كنا معك فنفوز فوزا عظيما . اى كاش ما مى بوديم با تو. حسين بن على عليه السلام مى گويد كربلا كه يك روز نيست ، هميشه است . (614) 612 - خلوص نيت يكى از شرايط گوينده ، خطيبت ، واعظ، روضه خوان اين است كه خلوص نيت داشته باشد. (615) 613 - محبت حسين در دل اهل ايمان (پيامبر) در حديث فرمود: ان للحسين محبه مكنونه فى قلوب المومنين . يك محبت پوشيده اى (نسبت به حسين عليه السلام در دل هاى مومنين هست ) (مكنون يعنى در آن سر ضمير، در آن ضمير باطن و ناآشكار)؛در آن ضمير ناآشكار هر مؤ منى محبت حسين بن على عليه السلام هست ، البته در ضمير ناآشكار و آشكار هر مؤ منى محبت پيغمبر خدا هم هست و بايد باشد، همين طور محبت اميرالمؤ منين ، حضرت زهرا و ساير ائمه هدى ، ولى قضيه اين است كه براى بعضى از ائمه جريان هايى پيش آمده است كه آن جريان ها توانسته لااقل قسمتى از واقعيت آنها را نشان دهد و بارز و ظاهر كند. والا فرق نمى كند، همه آنها نور واحد هستند. امام حسين عليه السلام در قضايا و مسائل عاشورا از وجود مقدسش آنقدر فضائل ظهور و بروز كرد كه امكان ندارد كسى واقعا مومن باشد و در عمق دل و روحش امام حسين عليه السلام را دوست نداشته باشد. (616) 614 - شادى در شادى اهل بيت سوم شعبان و ولادت آن بزرگوار (حضرت سيدالشهداء) است . اهل ايمان به چنين ولادتى خوشحال و مسرور مى شوند، چون مى دانيم كه - گذشته از هر امر ديگر - پيغمبر اكرم با اين ولادت فوق العاده خوشحال و مسرور شد، شيعتنا منا خلقوا من فاضل طينتنا يحزنون لحرننا و يفرحون لفرجنا . خلاصه اش اين است كه شيعيان ما در حزن ما محزون و در سرور ما خوشحال و مسرور هستند. بنابراين روزى است كه اميرالمؤ منين على عليه السلام و صديقه طاهره عليهاالسلام همه در مثل چنين روزى خوشحال و مسرورند. ما شيعيان ادعاى تشيع مى كنيم ، در اين اعياد بيش از اينها (بايد اظهار سرور كنيم ) اگر چه شيعيان در ولادت حضرت سيدالشهداء به نسبت اعياد ديگر - نه به نسبت شايستگى وقت و زمان - بيشتر اظهار سرور و شادمانى مى كنند؛ولى بيش از اينها لازم است كه علائم و آثار و نشانه هاى اين شادمانى در چهره همه ما پيدا باشد و در زندگى ما اين علائم و نشانه ها ظاهر و بارز باشد. (617) 615 - احترام در مراسم عاشورا دلش آتش مى گيرد، اما فقط جوش مى زند، فقط ناراحت مى شود. مثلا روزنامه را مى خواند مى بيند ايام عيد نمى خواهند احترام حسين بن على را حفظ كنند. روزنامه ها تبليغ مى كنند، راديو هم تبليغ مى كند كه از اين فرصت براى تفريح استفاده كنيد. چه نشسته ايد! نصف مردم تهران رفتند، جاده ها را گرفتند، ده روز تعطيلى داريد. اينها را مى خواند، در دل مى گويد اينها چه كسانى هستند؟! چرا با حسين عليه السلام مبارزه مى كنند؟! چرا يك نفر يك كلمه در روزنامه يا جاى ديگر نمى نويسد كه بابا! تفريح ، وقت زيادى دارد. (618)ما مدعى هستيم كه حسين بن على با روح ما پيوند دارد. ما از اين مكتب استفاده ها كرده ايم و مى كنيم . اين كشور، كشور حسين بن على است ، كشور شيعه است . حسين بن على شعار اين ملت است ، شعار اين كشور است . اين ، اهانت به حسين بن على است كه شما اين ايام را به دنبال تفريح و تفنن برويد! در روزنامه مى خواند، جوش هم مى زند اما حاضر نيست يك كلمه حتى به رفيقش بگويد كه احترام حسين بن على را حفظ كن ، تا سوم (شهادت ) حسين بن على باش . لااقل اين مقدار احترام اباعبدلله را حفظ كنيد. ما حسين را نگهدارى نكرده ايم ، حسين بوده است كه تاكنون ما را نگهدارى كرده است . به قول اقبال لاهورى : هيچ مسلمانان اسلام را نگهدارى نكرده اند، هميشه اسلام بوده است كه مسلمانان را نگهدارى كرده است . هر وقت خطر عميقى كشور را تهديد مى كند. آن وقت مى بينيد مى آيند سراغ على بن ابى طالب و نهج البلاغه اش . سراغ حسين بن على و ياد او. ما از آن مردم هستيم كه : اذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجهم الى البر اذا هم يشركون ؛(619) بعضى از مردم سوار كشتى كه مى شوند، هنگام كه دريا طوفانى مى شود صداى يا الله يا الله ، خدا خدايشان بلند است با خلوص نيت ، درباره چيزى جز خدا فكر نمى كنند؛ولى وقتى خدا نجاتشان مى دهد، به ساحل نجات كه مى رسند، وقتى خطر را دور مى بينند، به كلى يادشان مى رود، منكر خدا مى شوند، براى خدا مشرك مى سازند. ما در همين كشور خودمان مگر نديديم حدود بيست و پنج سال پيش چقدر نام حسين بن على و على بن ابى طالب را آنها كه نمى برند، مى بردند! همين كه نجات پيدا كردند، گفتند، ما بابك خرم دين داشتيم ، المقنع داشتيم ، مازيار داشتيم ، وقتى كه خطرى اين ملت را تهديد مى كند، بابك خرم دين كدام جهنم دره است ؟! به جنگ حسين بن على مى آيند، قهرمان در مقابل او درست مى كنند. خجالت نمى كشند! به جاى اينكه افتخار كند اسم پسرش را حسين بگذارد، بابك و مازيار و جمشيد و فرشيد مى گذارد! 616 - پيوند خوردن روح اين ، فلسفه عاشورا است ، نه گناه كردن و بعد به نام حسين بن على بخشيده شدن ! گناه بكنيم بعد در مجلسى شركت بكنيم و بگوييم خوب ديگر گناهانمان بخشيده شد. گناه آن وقت بخشيده مى شود كه روح ما پيوندى بخورد با روح حسين بن على . اگر پيوند بخورد، گناهان ما قطعا بخشيده مى شود، ولى علامت بخشيده شدنش اين است كه دو مرتبه ديگر دنبال آن گناه نمى رويم اما اينكه گناه بكنيم ، از مجلس حسين بن على بيرون برويم و دو مرتبه دنبال آن گناهان برويم ، نشانه اين است كه روح ما با روح حسين بن على پيوند نخورده است . سخنان معصومين (ع ) O پيغمبر اكرم نسبت به حسين بن على عليه السلام ، لهذا فرمود: حسين منى و انا من حسين احب الله من احب حسينا ؛حسين از من است و من از حسينم ؛خدا دوست مى دارد هر كسى را كه حسين من را دوست بدارد. (620) O امام صادق عليه السلام فرمود: سوره والفجر را در نوافل و فرائض خودتان بخوانيد كه سوره جدم حسين بن على است . عرض كردند: به چه مناسبتى سوره جد شماست ؟ يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه ، فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى . (621) O پيغمبر اكرم در عالم رويا به او (امام حسين عليه السلام ) فرموده بود: مرتبه و درجه اى هست كه تو به آن مرحله و درجه نخواهى رسيد مگر از پلكان شهادت O در سفارش موسى بن جعفر عليه السلام به هشام آمده كه حضرت فرمود: حسين بن على (ع )فرمود: تمامى چيزهايى كه خورشيد بر آن مى تابد در مشرق و مغرب زمين و دريا خشكى و زمين هموار و كوهها، همه و همه نزد ولى خدا و اهل معرفت به حق خداوند چون سايه اى بيش نيست . آيا آزاد مردى پيدا نمى شود كه دست از اين لقمه جويده شده بر دارد؟ براى شما جر بهشت بهايى نيست پس خود را به غير بهشت نفروشيد، كه هر كس از خدا به دنيا راضى شود به چيز پستى راضى گشته است . O امام صادق عليه السلام فرمود: رحم الله عمى العباس لقد آثر وابلى بلاء حسنا . (622) فرمود: خدا رحمت كند عمويم عباس را، عجب نيكو امتحان داد، ايثار كرد O امام زين العابدين فرمود: ما دوازده نفر بوديم و تمام ما دوازده نفر را به يك زنجير بسته بودند كه يك سر زنجير به بازوى من و سر ديگر آن به بازوى عمه ام زينب بسته بود. (623) O امام باقر عليه السلام فرمودند كه : سى هزار نفر جمع شده بودند كه جد ما حضرت حسين عليه السلام را بكشند و كل يتقرب الى الله بدمه (624) و هر يك با كشتن او به خدا تقرب مى جستند، چون مى گفتند يزيد خليفه پيامبر است و حسين بن على بر او خروج كرده است ، بايد بايد با او جنگيد.(625) O (رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند:) ان لقتل الحسين حراره فى قلوب المومنين لا تبرد ابدا ؛از قتل حسين در دل هاى مومنان سوزشى است كه هرگز به سردى نگرايد. (626) (627) O در حديث است كه اميرالمؤ منين عليه السلام در صفين از سرزمين كربلا عبور كرد و تربت آنجا را بوييد و فرمود: واها لك ايتها التربه ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنه بغير حساب . شگفتا از تو اى خاك پاك ! كه اقوامى از درون تو محشور مى شوند كه بى حساب داخل بهشت (628) (629) مى گردند. گزيده اى از خطبه و سخنان امام حسين (ع ) O امام حسين فرمود: جدم به من فرموده است كه : تو درجه اى نزد خدا دارى كه جز با شهادت به آن درجه نائل نخواهى شد. O به من مى گوييد نرو، ولى خواهم رفت . مى گوييد كشته مى شوم ، مگر مردن براى يك جوانمرد ننگ است ؟ مردن آن وقت ننگ است كه هدف انسان پست باشد و بخواهد براى آقايى و رياست كشته بشود كه مى گويند به هدفش نرسيد. اما براى آن كسى كه براى اعلاى كلمه حق و در راه حق كشته مى شود كه ننگ نيست . چرا كه در راهى قدم برمى دارد كه صالحين و شايستگان بندگان خدا قدم برداشته اند. (630) O امام حسين عليه السلام در روز دهم محرم پس از آنكه نماز صبح را با اصحاب به جماعت خواند، برگشت و خطابه كوتاهى براى اصحاب و ياران ايراد كرد. در آن خطابه چنين گفت : اندكى صبر و استقامت ، مرگ جز پلى نيست كه شما را از ساحل درد و رنج به ساحل سعادت و كرامت و بهشت هاى وسيع عبور مى دهد. O امام حسين عليه السلام وقتى كه مى آمد به طرف كربلا، اشعارى را با خودش مى خواند كه نقل شده پدر بزرگوارشان هم همين اشعار را گاهى مى خواندند، آن اشعار اين است . فان تكن الدنيا تعد نفيسه فدار ثواب الله على و انبل و ان تكن الاموال للترك جمعها فما بال متروك به المرء يبخل و ان تكن الابدان للموت انشاءت فقتل امرء بالسيف فى الله اجمعل . اگر چه دنيا زيبا و دوست داشتنى است ، دنيا آدم را به طرف خودش مى كشد، اما خانه پاداش الهى ، خانه آخرت ، خيلى از دنيا زيباتر است ، خيلى از دنيا بالاتر و عالى تر است . اگر مال دنيا را آخرت كار بايد گذاشت و رفت ، پس چرا انسان آن را در راه خدا انفاق نكند. و اگر اين بدن هاى ما ساخته شده است كه آخر كار بميرد، پس چرا در راه خدا با شمشير قطعه قطعه نشود؟ (631) O مرگ براى انسان جوانمرد ننگ نيست ، اگر در راه حق جهاد كند و در حالى كه مسلم است كوشش به خرج بدهد (نيتش حق باشد و در حالى كه مسلم است مجاهده و جهاد كند) و با مردن صالح ، مواسات و همگانى و همدردى نمايد، و بر عكس ، راه خودش را از مردم بدبخت هلاك شده و مجرم گناهكار جدا كند. O امام حسين عليه السلام مى فرمايد: موت فى عز من حياه فى ذل (632) مردن در سايه عزت بهتر است از زندگى با ذلت . O من مردن را براى خدم سعادت ، و زندگى با ستمگران را موجب ملامت مى بينم . (633) O حسين مى گويد: هيهات منا الذله حسين تن به خوارى بدهد؟! O الموت اولى من ركوب العار (634)مرگ از متحمل شدن يك ننگ بالاتر است . O موت فى عز خير من حياه فى ذل (635) مردن با عزت از زندگى با ذلت بهتر است . O اى خود فروختگان به آل ابى سفيان ! با من مى جنگيد و من با شما مى جنگم . زن و بچه چه تقصيرى دارند؟ كونوا احرارا فى دنياكم (636)اگر خدا را نمى شناسيد، اگر به معاد ايمان نداريد، آن شرقى كه يك انسان بايد داشته باشد كجا رفت ؟! حريت و آزاديتان كجا رفت ؟! (637) O هر كس آمده است كه خون دلش را در راه ما ببخشد، هر كس تصميم گرفته است لقاء پروردگار را، چنين كسى با ما كوچ كند. O ايها الناس ! هر كس كه خيال مى كند ما به مقامى نائل مى شويم ، به جايى مى رسيم ، چنين چيزى نيست ، برگردد. O امام حسين عليه السلام از اصحاب خود بيعت گرفت و در شب عاشورا فرمود: من بيعت خودم را از گردن شما برداشتم . O مسلم دختر كوچكى داشت . امام حسين وقتى كه نشست او را صدا كرد، فرمود بگوييد بيايد، دخترم مسلم را آوردند، او را نشاند روى زانوى خودش و شروع كرد به نوازش كردن . دخترك زيرك و باهوش بود، ديد كه اين نوازش ، يك نوازش فوق العاده است ، پدرانه است ، لذا عرض كرد، يا اباعبدالله ! يا ابن رسول الله ! اگر پدرم بميرد چقدر...؟ اباعبدالله متاثر شد، فرمود: دختركم ! من به جاى پدرت هستم . بعد از او، من جاى پدرت را مى گيرم . صداى گريه از خاندان اباعبدالله بلند شد. اباعبدالله رو كرد به فرزند عقيل و فرمود: اولاد عقيل ! شما يك مسلم داديد كافى است ، از بنى عقيل يك مسلم كافى است ، شما اگر مى خواهيد برگرديد، برگرديد. عرض كردند: يا اباعبدالله ! يا ابن رسول الله ! ما تا حال كه مسلمى را شهيد نداده بوديم ، در ركاب تو بوديم ، حالا كه طلبكار خون مسلم هستيم ، رها كنيم ؟ ابدا، ما هم در خدمت شما خواهيم بود تا همان سرنوشتى كه نصيب مسلم شد، نصيب ما هم بشود. (638) O امام حسين عليه السلام در عاشورا فرمود: آيا حلالى را حرام و حرامى را حلال كرده ايم كه از روى عقيده با من بجنگيد؟ - يا مالى را برده ام و خونى را ريخته ام - كه روى عداوت شخصى با من بجنگيد؟ O در روز عاشورا خطاب به مردم فرمود: ثم ايم الله لا تلبثون بعدها الا كريثما يركب الفرس حتى تدوربكم دور الرحى و تقلق بكم قلق المحور ؛سپس به خدا سوگند، جز زمان اندكى به اندازه زمان سوار شدن بر اسب نمانيد تا اينكه اين آسياب به گردش آيد و شما را در تنگناى محور خويش گيرد. (639) (640) O در روز عاشورا خطاب به اهل بيت خود فرمود: استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء و يعذب اعاديكم بانواع البلاء (641) (642) خود را آماده بلا كنيد، و بدانيد كه خداوند حافظ و رهايى بخش شما از دشمنان است ، و دشمنانتان را به انواع بلاكيفر خواهد داد. گزيده اى از خطبه حضرت زينب O اى اهل كوفه ! اى دغلبازان فريبكار بى وفا! آيا گريه مى كنيد؟ پس اشك شما نخشكد و ناله تان خاموش نگردد، مثل شما همچون آن زن احمق است كه پنبه هايى را مى رشت و نخ مى ساخت ، دوباره آنچه را كه رشته بود پنبه مى كرد و آنچه را كه بافته بود باز مى كرد. O پس بگرييد كه سزاوار گريه ايد و راستى كه شما به عار اين كار گرفتار آمديد و به ننگ آن مبتلا گشتيد و هرگز اين لكه ننگ را نتوانيد شست . و كجا مى توانيد ننگ كشتن زاده ختم نبوت و معدن رسالت ، و سرور جوانان بهشتى جنگتان و جايگاه سلامتى خود و طبيب زخم هايتان و پناه مشكلاتتان و بيانگر حجتتان و مشتعلگاه راهتان را بشوييد!. O واى بر شما! مى دانيد چه جگرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله بريديد؟ و چه پيمانى شكستيد؟ و چه دخترانى از او در معرض ديد آورديد؟ و چه حرمتى از او دريديد؟ و چه خونى از او ريختيد؟ O راستى كه كار ناپسندى كرديد كه نزديك است آسمان ها از شدت آن بشكافد. O پس اين مهلت شما را سبكسار نسازد كه عجله و شتاب ، خدا را به شتاب نيندازد و بيم از دست رفتن انتقام بر خدا نرود، هرگز، كه خداوند در كمين ما و آنها نشسته است . (643) O سپاس خدايى را كه ما را به پيامبرش محمد گرامى داشت ، و از هر گونه پليدى به خوبى پاك ساخت . جز اين نيست كه فاسق رسوا مى شود، و فاجر دروغ مى گويد: و او بحمدالله ما نيستيم و غير ماست . O كار خدا را نسبت به برادرت چگونه ديدى ؟ فرمود: خداوند شهادت را در سرنوشت آنها مقرر فرموده بود و آنان به قتلگاه خويش پيوستند، و به زودى خداوند ميان تو و آنان جمع كند. پس بنگر كه پيروزى از آن كيست ؟ مادرت به عزايت بنشيند اى پسر مرجانه !... پس ابن زياد به خشم آمد و برافروخت .