چهره درخشان حسين بن علي عليه السلام

مقدمه
سبب تاليف كتاب
بخش اول تا پنجم
بخش ششم و هفتم
بخش هشتم تا آخر

مقدمه

مقدمه بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله رب ، و صلى الله على محمد و آله طاهرين ، و لعنة اللله على اعدائهم اجمعين . واقعه خونين شهادت حضرت سيد الشهدا امام حسين عليه السلام يكى از مهم ترين حوادث تاريخ است ، علاوه بر مقامات عالى آن شخصيت بزرگ جهانى در پيشگاه مقدس ربونى و سخنان و اوليا درباره مقام شامخ آن سالار شهيدان و روايات متواترى كه از خاتم پيامبران حضرت محمد بن عبدالله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام درباره عظمت رهبر نجات بخش اسلام وارد شده است و نيز دانشمندان اسلامى و غير اسلامى حادثه پر افتخار كربلا را بررسى كرده و آن انسان ملكوتى چهره شناخته شده تاريخ است . قيام مقدس رهبر آزادگان ، ويران كننده كاخ ظلم بيدادگران امام عظيم حسين بن على عليهما السلام دنيا را متوجه قرآن و برنامه هاى آن نموده و عموم مسلمانان را هم متوجه ظلم بنى اميه نمود جگر گوشه حضرت على ولى الله قيام كرد تا حاكمان نتوانند به ميل و راى خود خود با مقررات قرآن بازى كنند، تا به دنيا اعلام كند آنها كه پاى بند قوانين قرآنى نيستند در محيط اسلام حق حكومت ندارند. نمونه عالى جهاد مقدس الهى ، نبرد خونين كربلاست كه حسين بزرگ و جاويد براى گسترش عدل و آزادى و ايمان در بستر تفتيده فرات بر پا كرد، و به مبارزه باطل و ستم برخاست و آيين نياى ارجمندش با نثار خون پاكش استوار كرد و به جهانيان درس ايمان و فداكارى و ايثار و جهاد آموخت و فرياد پر طنينش نداى حق پرستى بود و دادگرى و حريت و نهضت ايمان آفرينش مكتب شرف بود و آزادى و كرامت ، كربلايش مكتب حق بود و عاشورايش هنگامه پاك بازى و مردى و رادمردى و كمال انسانى . قيامى كه به ابديت پر كشيد و به جاودانگى پيوست و خونى كه نكشيد و هميشه جوشيد و سازندگى و آفريندگى آورد. امام حسين عليه السلام علت مبقيه اسلام بود، البته بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ، كه علت مبنيه آن بود، به حمايت از انسانيت و آزادگى به ايجاد پر شورترين و حماسى ترين و مقدس ترين و جاودانه ترين انقلاب عالى آسمانى و انسانى پرداخت و هر خيزش از رستاخيز او مايه و سرمايه گرفت كه هنوز فرياد هيهات منا الذله او در گوش انسان ها طنين مى افكند و حيات مى بخشد و روح مى پرورد و آزادى مى آفريند و ايمان مى آورد و عزت مى سازد گاندى مى گويد: من در آزادى در هند از امام حسين عليه السلام الهام گرفتم . در نواى زندگى سوز از حسين اهل حق حريت آموز از حسن (1) حضرت قيام كرد و به غيرتمندان عالم درس ديندارى آموخت و ملت خفته را از خواب غفلت بيدار كرد و حكومت ضد اسلامى را براى هميشه از پاى در آورد او قيام كرد تا ملت نگويند شراب خوارى و قمارى بازى در اسلام جايز است . امام حسين بن على عليهماالسلام قيام كرد تا نگويند انحراف از مسير قانون اسلام در روابط خانوادگى و اجتماعى اشكالى ندارد به دليل اين كه حكومت وقت اين فجايع را انجام مى داد. يزيد با قمار و شراب و زنا و لواط و رقاصى خود را سرگرم و كرده است او كه خود را خليفه و زمامدار مملكت اسلامى مى داند علنا با دين و قرآن و با هدف هاى پاك حضرت محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله بازى مى كند آيا جز امام حسين بن على عليهماالسلام كسى هست كه با اين سرطان مخوف پنجه نرم كند و او را از پاى در آورد. زمامدارى مانند يزيد هميشه با نوازندگان ، مرغان شكارى ، سگ ها، بوزينه ها، پياله مى و شراب و... به سر مى برد. اخلاق و روش يزيد عقاد مى گويد: يزيد جوان بد خوبى بود كه شب و روزش را در ميكسارى ، و تار زدن مى گذارد، و از مجلس زنان و نديمانش بر نمى خاست مگر براى شكار و هفته اى را در شكار بى اطلاع از جريان امور كشور مى گذارند. (2) هم او مى گويد: علاقه شديد يزيد به شعر او را به ميگسارى و معاشرت با شاعران و نديمان راغب كرده بود و ميل مفرط او به شكار او را از رسيدگى به امور ملك و سياست باز مى داشت توجه او به تربيت يوزها و بوزينگان او را هم رديف صاحبان يوز و بوزينه قرار داد. يزيد يوزينه اى داشت كه آن را ابوقيس مى خواند، لباس حرير به او مى پوشاند و آن را با طلا و نقره زينت مى كرد، و در مجالس شراب حاضر مى ساخت و در مسابقات اسب دوانى بر الاغى سوارش مى كرد،و تحريص مى نمود تا مسابقه را از اسب ها ببرد. (3) يزيد حتى در مدينه رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز از ميگسارى و گناه خوددارى نمى كرد. (4) لازم است يكى از جنايات يزيد كافر را به عنوان نمونه در اين جا بياوريم ، غارتگران يزيد در مدينه جنايات بزرگى انجام دادند شمار زنانى كه از زنا حمل برداشتند، به روايت مدائنى هزار و به روايت ديگر به ده هزار رسيد يكى از سربازان يزيد وارد خانه اى شد كه در آن زنى از نصارى نوزادى در بغل داشت سرباز اثاث خانه را خواست . زن گفت : به خدا چيزى باقى نگذارده اند و هر چه بوده به غارت برده اند. سرباز گفت : بايد به من چيزى بدهى و گرنه خودت و اين كودك را مى كشم . زن گفت : واى بر تو، اين پسر ابن ابى كبشه انصارى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله است من از زنانى هستم كه در بيعت شجره شركت داشتم بيعت كردم كه زنا نكنم ، دزدى نكنم ، فرزند نكشم ، بهتان نسازم و به بيعتى كه نمودم وفا كردم ، پس از خدا بترس . سپس رو به كودكش كرد و گفت : پسر جان به خدا اگر چيزى داشتم كه به جاى تو به اين مرد بدهم ، مى دادم . سرباز بى رحم پاى طفل را همچنان كه پستان مادر را به دهان داشت گرفت و كشيد و چنان او را به سختى به ديوار زد كه مغز سرش روى زمين ريخت . تاريخ نگاران نقل كرده اند هنوز از خانه بيرون نرفته بود كه نصف رويش سياه شد بالجمله تجاوز و كفرشان به حدى رسيد كه اسبانشان را در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بردند و به منبر شريف و قبر مطهر جسارت كردند. تمام اين جرايم را به فرمان يزيد و به اتكار قدرت او مرتكب شدند و يزيد از مروان كه براى اجراى فرمان او با مسرف همكارى كرد، قدردانى نمود و به او جايزه داد. يكى ديگر از مظالم يزيد اين بود كه از اهل مدينه بيعت گرفت بر اين كه همه غلام و مملوك يزيدند، و گردن هاى آنها مانند غلامان مهر زدند. نخستين كسى كه براى بيعت خوانده شد عبدالله بن ربيعه فرزند زاده ام سلمه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود وقتى به او پيشنهاد بيعت داد گفت : بر كتاب خدا و سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت مى كنم . مسرف گفت : بايد بيعت كنيد بر اين كه مملوك يزيد هستيد كه در اموال و فرزندان شما هر چه خواست بكند. عبدالله خوددارى كرد مسرف فرمان داد گردنش را زدند. (5) اين است آيين يزيد و يزيديان . اين است كه پدرش او را به عنوان زمامدار مسلمين براى مردم تعيين و به آنها تحميل مى كند كه با او بيعت كنند آيا امام حسين بن على عليهماالسلام جز قيام راه ديگرى دارد ؟ بنى اميه دين سازى كردند، خون مسلمانان را مكيدند ، ثروت اندوختند، بنى اميه بت پرست بودند، معاويه دستور مى دهد در بلاد اسلامى تفحص كنند و اگر كسى از على عليه السلام طرفدارى مى كند او را بكشند. معاويه بخشنامه اى به اين مضمون به استاندارش اعلام مى كند: اگر كسى در عظمت و منقبت اهل بيت رسول خدا حديثى بگويد جان و مال و ناموس در امان نخواهد بود زياد بن سميه را به استاندارى عراق اعزام مى دارد و مى گويد: هر كس از دوستان على عليه السلام را ديدى بكش و دست و پايش را قطع كن ، ولى از دوستان ما و طرفداران عثمان همه گونه نوازش را به عمل آور. (6) معاويه مى گويد: من در راه دين با شما نجنگيدم ، بلكه تنها براى اين كه بر شما حكومت كنم . (7) ابوسفيان گفت : سوگند به خدا اگر زنده بمانم حكومت را از دست هاشميان بيرون خواهم گرفت . (8) ابوسفيان بر شترى سوار بود معاويه مهارش را مى كشيد و يزيد مى راند رسول خدا صلى الله عليه و آله سوار و جلو دار و راننده را لعن فرستاد (9) (مقصود از يزيد، برادر بزرگ معاويه پسر ديگر ابوسفيان است ). پدر يزيد بدعت هاى بى شمارى در دين گذاشت براى نمونه به چند مورد از بدعت هاى اشاره مى شود: 1- معاويه ظروف طلا و نقره را استعمال مى كرد و چون به او مى گفتند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را حرام كرده مى گفت : به نظر من عيبى ندارد. 2- معاويه در جواب ابودرداء كه گفت رسول خدا صلى الله عليه و آله از بيع ربوى نهى مى كرد گفت : به نظر من عيبى ندارد معاويه خبيث ربا مى خورد (10) و خود را خليفه مسلمين هم مى خواند. 3- به مغيرة بن شعبه گفت : ابوبكر و عمر و عثمان هر يك مدتى خلافت كردند و مردند و اگر هم كسى نام آنها را ببرد بيش از آن نيست كه ابوبكر و عمر و عثمان مى گويند امام نام رسول هاشمى صلى الله عليه و آله روزى پنج نوبت نام او به عظمت برده مى شود مردم با صداى بلند مى گويند: اشهد ان محمد رسول الله و در اين صورت مرگ از اين زندگى بهتر است . (11) 4- معاويه در سفر نماز را عوض اين كه قصر بخواند تمام خواند. (12) معاويه از كسانى است كه در فتح مكه اسلام آورد و از جمله طلقا و آزاد شدگانى است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به آنها فرمود: انتم الطقاء، شما آزاد شدگانيد و آنچه درباره معاويه بعد از مسلمان شدنش از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است اين است كه عبدالله بن عمر مى گويد: شنيدم روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمود: اكنون مردى بر شما درآيد كه بر غير سنت من مى ميرد كه ديدند معاويه وارد شد. (13) معاويه زياد بن ابيه را به شهادت ابو مريم سلولى خمار به پدرش ابوسفيان ملحق كرد با اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : الولد للفراش و للعاهر الحجر. (14) يكى از خطرات و جنايات حكومت اموى آن بود كه اينان پلى شده بودند براى ورود افكار و عقايد و سنن نظام بيگانه از اسلام در محيط اسلام .(15) سخن به درازا نكشد، به سراغ قرآن در مسجد برويم ، در آيه 63 سوره بنى اسرائيل بنى اميه را چنين معرفى مى كند: (و الشجرة الملعونة فى القران و نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كثيرا ) مراد از شجره ملعونه در قرآن بنى اميه هستند (16) با در نظر گرفتن وضع تا به سامان مسلمان پس از وفات پيغمبر اسلام تا دوران يزيد كه فساد به حد لبريزى و طغيان رسيده بود. آيا بر امام حسين عليه السلام در چنين وضع و زمانى سكوت جايز بود ؟ آيا امام حسين عليه السلام در برابر اين خطر بزرگ كه چون سرطانى مخوف بر پيكر اسلام قرار داشت و اسلام را به نابودى مى كشاند، نبايد با يك فداكارى فوق العاده و از خودگذشتگى سكوت مرگبارى را كه بر جامعه اسلامى سايه افكنده بود بشكند و چهره شوم اين نهضت جاهلى را از پشت پردهاى تبليغاتى (بنى اميه ) آشكار سازد، و با خون پاك خود سطور درخشانى بر پيشانى تاريخ اسلام بنگارد كه براى آينده حماسه اى جاويد و پر شور باشد ؟ آرى ، امام حسين عليه السلام اين كار را كرد و رسالت بزرگ و تاريخى خود را در برابر اسلام انجام داد، و مسير تاريخ اسلام را عوض نمود، توطئه هاى ضد اسلامى حزب اموى را درهم كوبيد، و آخرين تلاش هاى ظالمانه آنها را خنثى كرد و اين است چهره حقيقى قيام امام حسين عليه السلام و از اين جا مى فهميم كه چرا نام و ياد امام حسين عليه السلام هرگز فراموش نمى شود. او متعلق به يك عصر و يك قرن و يك زمان نبود، او و هدف جاودانى بود او در راه حق و عدالت و آزادگى ، در راه خدا و اسلام در راه نجات انسان ها واحياى ارزش هاى اخلاقى شربت شهادت نوشيد آيا اين مفاهيم هيچ گاه كهنه و فراموش مى شود ؟نه ...هرگز (17) چرا مراسم بزرگداشت اين خاطره ها هر سال پر شكوه و پرهيجان تر از سال گذشته برگزار مى شود، چرا امروز از حزب اموى و از ياران و آنها خبرى و اثرى نمانده است ؟ ولى حادثه كربلا رنگ ابديت به خود گرفته است ؟ هنگامى كه صفحات تاريخ را ورق بزنيم ، مى بينيم شخصيت هاى بزرگ و قهرمانان تاريخ فراوان آمده اند و رفته اند و اثرى از آنها نمانده آنان چون هدفشان حكومت بود، و پايمال كردن حقوق ديگران بود، زور بود، و سرنيزه بود جز خود براى ديگران ارزشى قائل نبودند، ولى چرا قيام قهرمانان كربلا فراموش نمى شود قيامى كه منجر به شهادت امام حسين عليه السلام و عزيزان و يارانش و اسارت اهل بيتش گرديد پر واضح است كه اين پيكار بر محور منافع شخصى و اغراض فردى استوار نبود بلكه جنگ دين با بى دينى ، جنگ شخصيت با بى شخصيتى و جنگ معنا با ماده بود. خصايص فراوانى كه حضرت وارد و همچنين آن بزرگوار براى يك عصر نبوده بلكه خود و هدفش جاودانى است . امام عظيم حسين بن على عليهماالسلام براى حق قيام كرد، در راه حق كشته شد و حقيقت باقى است . او از قرآن حمايت كرد و فراموش نشد. آيا جز امام حسين عليه السلام كسى مى توانست در مقابل حكومت ظالمانه بايستد تا براى هميشه حق و باطل را از هم تفكيك كند ؟بايد متوجه به اين امر شد، بايد متوجه به اين امر شد، باطل جولانى مى دهد، ولى پايدار نيست ، حق است كه پيروز مى باشد. مگر امام عظمى حسين بن على عليهماالسلام چه كرده بود ؟چه گناهى را - العياذبالله - مرتكب شده بود. سرش را بالاى نيزه زده و براى زنازداه تحفه و ارمغان بردند! جز آن بود در مقابل يك قلدر، آن هم جوانى عياش ، خونخوار، بى دين ، بى حيا، بى غيرت ، خائن دين و قرآن و مملكت يعنى به يزيد سر فرود نياورد، تا براى انسان هاى آزادگى الگويى شد و خود را او و هدف مقدسش هميشه پايدار ماند. اين است يكى از درس هاى امام عليه السلام و فلسفه و منطق آن حضرت كه مى فرمايد: الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه ، ليرغب المون فى لقاء الله محقا، فانى لاى ارى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا بر ما (18) آيا نمى بيند حق را كه بدان عمل نمى شود، و باطل را كه كسى از آن باز نمى ايستد، بايد مون ديدار خدا را برگزيند، من اكنون مرگ را جز سعادت و كاميابى و زندگى با ستمگران را جز سختى و رنج نامتناهى نمى دانم . امام عليه السلام با اين بيان آتشين ، كشته شدن ،در راه خدا را به منظور ريشه كن ساختن حكومت خود مختار به همه اعلام فرمود. كتابى كه از نظر خوانندگان محترم مى گذرد قطره اى است از درياى بى كران و گوشه اى از عظمت و نهضت مقدس چهره عالمتاب و سرور آزادگان ، امام سوم شيعيان جهان و نجات دهند بشر از چنگال اهريمنان فرزند برومند امير مومنان و فاطمه زهرا عليهماالسلام ابا عبدالله الحسين و ارواح العالمين فداه كه نمايان گر حقايق و بحث هاى جالب درباره چگونگى فداكارى و قيام خونين آن سرور عزيز از نظر قرآن و روايات اهل بيت عليهماالسلام است . مطالب اين كتاب داراى يك مقدمه و دوازده بخش است : بخش اول ولادت و شخصيت امام حسين عليه السلام در قرآن و سنت . بخش دوم ارزيابى شهادت امام حسين عليه السلام . بخش سوم علم امام عليه السلام . بخش چهارم حادثه كربلا و پيامبران و امامان عليهماالسلام . بخش پنجم نمونه از شجاعت و معجزات امام حسين عليه السلام . بخش ششم شجره ملعونه در قرآن و روايات . بخش هفتم امام حسين عليه السلام و عاشورا. بخش هشتم شهادت سالار شهيدان امام حسين عليه السلام . بخش نهم دشمنان اهل بيت عليهماالسلام . بخش دهم اهل بيت عليهماالسلام . بخش يازدهم اهل بيت عليهماالسلام در شام . بخش دوازدهم بازگشت كاروان اسرا به مدينه منوره .

سبب تاليف كتاب

سبب تاليف كتاب نويسنده در رمضان المبارك سال 1387 قمرى به مطابق آذر ماه 1346 شمسى از سوى آية الله العظمى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى قدس سره براى تبليغ و ترويج قرآن كريم و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام در دهه اول ماه مبارك رمضان به قريه جيلارد (دماوند )عازم شد. معمولا دهه اول اصول و فروع دين و دهه دوم و سوم شرح حال چهارده معصوم عليهم السلام و خاندان آن بزرگواران را براى مستمعين شرح مى دادم و ضمنا وقايع هر شب يا روز را به تناسب تذكر مى دادم . شب 16 ماه رمضان بيمار شدم كه روزش شدت يافت . شب 17 رمضان بنا بود قضاياى جنگ بدر (19) را براى مردم شرح دهم طورى آن شب مريض شدم كه نتوانستم در مسجد حضور پيدا كنم به طورى كه پزشك معالج از بهبودى من نااميد شد. شب 17 رمضان عده اى از اهالى براى عيادت و همه ناراحت بودند كه چرا بايد طلبه اى جوان در غربت اين اتفاق برايش بيفتد ؟ همان شب وصيت نامه خودم را نوشتم كه اگر مردم كسى مسوول نيست و بازماندگانم با كسى كار نداشته باشند خودم به اجل خدايى از دنيا رفته ام و نذر كردم كه اگر شفا يافتم در حد توان كتابى در زندگانى اباعبدالله الحسين عليه السلام بنويسم آن شب حالم خوب نبود و گريه كردم و با حال گريه خوابيدم قبل از سحرى بود كه مى بايستى براى خوردن سحرى بلند مى شديم . بنده در خوابد ديدم كه روضه حضرت على اكبر عليه السلام مى خواندم گويا اين روضه از خواب به بيدارى تبديل شده بود، صاحب منزل كه پيرمردى بود، با همسرش بيدار شده بودند و كنار بسترم نشسته روضه را گوش مى دادند و گريه مى كردند يكدفعه پير مرد بنده را آرام براى خوردن سحرى بيدار كرد من در آن حال بيدار شدم و مختصر سحرى ميل كردم و براى نماز به مسجد رفتم ظهر حالم بهبود يافت و پس از نماز ظهر منبر هم رفتم و قضاياى جنگ بدر را براى مردم توضيح دادم . پس از پايان ماه رمضان به قم آمدم و در سال 1347 شمسى ازدواج كردم و خمير مايه كتاب شريفه (چهره درخشان حسين بن على عليهماالسلام )از سال به طول انجاميد، در سال 1355 شمسى مطابق 17 ربيع الاول 1397 قمرى به قطع رقعى در دو هزار نسخه چاپ شد. بعد از آن 15 هزار نسخه در سه نوبت به قطع چاپ كرديم ، و اخيرا هم در تاريخ 1410 قمرى مطابق با 1369 شمسى (كانون نشر انديشه هاى اسلامى ) سه هزار نسخه از آن چاپ كرد. چون كتاب متقاضيان بسيار داشت ، با كسب اجازه از مسول موسسه كانون نشر انديشه هاى اسلامى اقدام به چاپ جديد و ويرايش با تجديد نظر و اضافات تقديم به دوستان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مى نماييم . اينك با لطف خداوند و نظر اهل بيت عليهم السلام موفق شديم تا چاپ ششم اين كتاب با اصلاحات و اضافات جديد به چاپ برسانيم . اميد است اين اثر ناچيز مورد قبول و عنايت فرزند نهم امام حسين عليه السلام يعنى مهدى موعود عجل الله تعالى فرجه الشريف قرار گيرد. (ان اريد الا الاصلاح ما استطعت و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب )(20) قم - حرم اهل بيت عليهم السلام بيستم جمادى الثانى 1421 ه - ق سالروز تولد سيدة نساء العالمين صديقه شهيده ، حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مطابق 29 شهريور 1379 شمسى على ربانى خلخالى

بخش اول تا پنجم

بسم الله الرحمن الرحيم و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون . فرحين بما اتيهم الله من فضله و يستبشرون بالذين لم يلحقوابهم من خلفهم الا خوف عليهم و لا هم يحزنون . يستبشرون بنعمة من الله و فضل و ان الله لا يضيع اجر المومنين . سوره آل عمران آيه 165 - 167. عن ابيعدالله عليه سلم فى قوله تعالى : و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا قال : ذلك قائم ال محمد صلى الله عليه و آله يخرج بدو الحسين عليه سلام . كامل الزيارة ص 62. بخش اول : ولادت و شخصيت امام حسين عليه السلام در قرآن و سنت فصل اول : تولد اما حسين عليه السلام تولد: سال سوم هجرت (21) و بعضى سال چهارم هجرت گفته اند. مدت امامت : ده سال . عمر شريف : 57 سال . محل دفن : كربلا. غاضب حق خلافت : يزيد بن معاويه عليه العنة و العذاب . مشهور الست كه ولادت امام حسين عليه السلام در مدينه در سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت واقع شده است بعضى پنجم ماه مذكور نيز گفته اند. ابن شهر آشوب رحمه الله مى گويد: ولادت آن حضرت پس از ده ماه و بيست روز از ولادت برادرش امام حسن عليه السلام ، و آن روز شنبه با پنجشنبه ماه شعبان سال چهارم هجرت بوده است . و نيز گفته شده است كه ما بين آن حضرت عليه السلام و بردارش امام حسن مجتبى عليه السلام فاصله نبوده مگر به اندازه مدت حمل ، مدت حلم شش ماه بوده است . (22) در توقيع حضرت صاحب الامر عليه السلام به قاسم بن علاء همدانى ولادت امام حسين عليه السلام روز پنج شنبه سوم ماه شعبان دانسته شده بعضى آخر ماه ربيع الاول سال سوم هجرت نيز گفته اند كه خلاف مشهور است . (23) شاه شهيدان نام : حسين عليه السلام ، در تورات شبير و در انجيل طاب آمده است . پدر: على بن ابى طالب عليه السلام . مادر: فاطمه زهرا عليها السلام . جد: رسول الله صلى الله عليه و آله . جده : خديجه بنت خويلد سلام الله عليها. كنيه : ابوعبدالله و ابو على . لقب : رشيد، و فى ، طيب ، السيد، الزكى ، المبارك ، التابع لرضات الله ، الدليل على ذات الله ، سبط، شهيد و سعيد. نقش نگين انگشتر امام حسين عليه السلام در فصول المهمه آمده است : لكل اجل كتاب و در وافى از امام صادق عليه السلام روايت شده است : حسبى الله و از امام رضا عليه السلام روايت شده است : ان الله بالغ امره (24) تولد امام حسين عليه السلام شيخ طبرسى رحمة الله و ديگران به سند معتبر از امام رضا عليه السلام نقل كرده اند كه چون امام حسين عليه السلام متولد شد، رسول اكرم صلى الله عليه و آله به اسماء بنت عميس فرمود: مرا بياور اسماء گفت : آن نوزاد مقدس را در جامه سفيدى پيچيده به محضر نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بردم ، حضرت او را گرفته در دامن قرار داد، در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت . جبرئيل نازل شد و گفت : خداى بزرگ سلام مى رساند و مى فرمايد: چون على عليه السلام نسبت (25) به تو منزله هارون است نسبت به موسى پس او را به اسم پسر كوچك هارون نام گذار شبير است و چون لغت عربى است او را حسين نام گذار. (26) پس پيامبر بزرگوار او را بوسه داد و گريست و فرمود: تو را معصيتى بزرگ در پيش است پروردگار را لعنت كن قاتل او را. فرمود اى اسماء اين خبر را به فاطمه مگو چون روز هفتم شد نبى اكرم فرمود: فرزند مرا بياور، چون او را به نزد آن حضرت بردم گوسفندى براى امام حسين عليه السلام عقيقه كرد، يك ران قربانى را به قابله داد و سر نوزاد عزيزش را تراشيده و به وزن موى سرش نقره صدقه داد (27) پس او را در دامن خود قرار داد و فرمود: اى اباعبدالله ، چه بسيار گران است بر من كشته شدن تو سپس نبى اكرم بسيار گريه مى كرد اسماء گفت : پدر و مادرم فداى تو باد، اين چه گفتارى است كه در روز نخستين ولادت بر زبان جارى كردى و امر نيز فرمودى و گريه مى كنى ؟! حضرت فرمود: مى گويم بر اين فرزند دلبند خود كه گروهى ستمگر از بنى اميه او را خواهند كشت خدا نرساند به ايشان شفاعت مرا، خواهد كشت او را مردى كه رخنه در دين من خواهد كرد و به خداوند بزرگ كافر خواهد شد. نبى اكرم صلى الله عليه و آله گفت : خداوندا مى خواهم از تو در حق اين دو فرزندم آنچه خواست ابراهيم در حق ذريت خود خداوندا، تو دوست دار ايشان را و دوست دار، هر كه دوست مى دارد ايشان را و لعنت كن هر كه ايشان را دشمن دارد لعنتى چندان كه آسمان و زمين پر شود. (28) نام امام حسين عليه السلام از نام خداوند متعال گرفته شده ابوهريره از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عليه روايت كرده است : هنگامى كه خدا آدم را آفريد در سمت راست عرش پنج شبح نور ديد كه در سجده و ركوع هستند آدم پرسيد: اين پنج شبح كه در هيبت و صورت من هستند كيانند ؟ پاسخ آمد: اينان پنج تن از فرزندان تو هستند كه پنج نام براى آنها از نام هاى خود مشتق كرده ام و اگر براى ايشان نبود، بهشت و جهنم و عرش و كرسى آسمان و زمين و فرشتگان و آدميان و جنيان را نمى آفريدم ، پس من محمود و اين محمد است ، و من عالى هستم و اين على است ، و من فاطرم و اين فاطمه است و من احسانم و اين حسن است ، و من محسنم ، و اين حسين است ، به عزتم سوگند كه هر كس ذره اى از كينه ايشان در دل داشته باشد، او را داخل آتش مى كنم ايشان برگزيدگان من هستند و به ايشان نجات مى دهم ، و به ايشان هلاك مى كنم ، هرگاه حاجتى دارى به اين پنج تن متوسل شود، پس پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: ماييم كشتى نجات ، هر كس به آن متعلق شود نجات يابد و هر كس از آن برگردد هلاك شود. (29) فرشته آزاد شده امام حسين عليه السلام شيخ صدوق و ابن قولويه و ديگران از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده اند كه چون امام حسين عليه السلام متولد شد خداى جهان آفرين به جبرئيل امر كرد كه با هزار ملك براى تهنيت از طرف خداوند و از طرف خود به محضر مبارك پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل شود جبرئيل عبوريش از جزيره اى افتاد با فرشته اى رو به رو شد كه از حاملان عرش الهى بود خداوند او را به امرى مقرر داشته بود و او در فرمان الهى كندى كرده بود، خداوند عالم هم بالش را در هم شكسته و او را در آن جزيره انداخته بود آن فرشته در آن جزيره مدت هفتصد سال بود كه خدا را عبادت مى كرد در روايتى آمده است كه خداوند بزرگ او را مخير كرد مابين عذاب دنيا و عذاب قيامت ، او عذاب دنيا را اختيار كرد سپس خدا او را در آن جزيره شكنجه داد آن فرشته ديد كه جبرئيل با فرشتگان فرود مى آيند از او پرسيد كه اراده كجا داريد ؟گفت : خداى بزرگ به محمد صلى الله عليه و آله فرزندى كرامت فرموده است . مرا امر كرده كه او را مبارك باد بگويم . فطرس گفت : اى جبرئيل مرا نيز با خود ببر، شايد كه آن حضرت براى من دعا كند تا خداوند بزرگ از من در گذرد جبرئيل او را با خود به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله برد تبريك عرضه داشت و شرح (30) حال فطرس را به عرض رسانيد. نبى اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: اى جبرئيل به فطرس بگو كه خود را به قنداقه اين مولود بمالد و به محل خود باز گردد فطرس خود را به قنداقه امام حسين عليه السلام ماليد، (31) بال هايش ، روييد و به آسمان پرواز كرد و عرض كرد: يا رسول الله ، همانا زود باشد كه اين مولود را امت تو شهيد كنند و اين نعمت كه از طرف امام حسين عليه السلام به من رسيد در عوض آن هر كس به او سلام كند من سلامش را به او برسانم و هر كه بر او صلوات بفرستد من صلواتش را به او مى رسانم (32) طبق روايات ديگر چون فطرس به آسمان بالا مى رفت مى گفت : كيست چون من و حال آن كه من آزاد كرده حسين بن على و فاطمه و محمد صلى الله عليه و آله هستم . جبرئيل گهواره جنبان امام حسين عليه السلام علامه مجلسى رحمه الله مى گويد: در احاديث معتبر از طرق شيعه و سنى روايت كرده اند كه بسيار مى شد فاطمه عليها السلام در خواب بود و امام حسين عليه السلام در گهواره مى گريست و جبرئيل گهواره آن حضرت را مى جنباند و با او سخن مى گفت و او را ساكت مى كرد چون فاطمه عليهاالسلام از خواب بيدار مى شد مى ديد كه گهواره آن حضرت مى جنبد، وكسى با آن حضرت سخن مى گويد، ولى فاطمه عليهاالسلام كسى را نمى ديد، چون جريان امر با به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه داشت حضرت فرمود: او جبرئيل است . نيز روايت كرده اند: چون آن حضرت در شب تا در جايى مى نشست از پيشانى و زير گلوى آن حضرت نور مى درخشيد، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله اين دو جا را بسيار مى بوسيد. (33) الشمس قسم به روى نيكو حسين و الليل سواد طره موى حسين آن سوره كه بى بسمله در قرآن است بسم اللهش هلال ابروى حسين جوهرى در منازل وحى اين جا پيرامون گهواره اى صدمه اى نغمه ملائكه اى مى آيد كه نقشه نظام امتى را به اهل خانه مى آموزد اين جا آهسته قدم برداريد، سر و صدا نكنيد اين جا قنداقه اى در گهواره است كه جبرئيل براى او لالايى مى گويد جبرئيل اين جا گهواره كسى را مى جنباند كه بعدها دنيا را مى جنباند. آهسته باشيد كه جبرئيل لاى لاى خواب براى اين كودك نوزاد زمزمه مى كند و به جاى شير، پستان مادر به بهره هاى شير بهشت او را نويد مى دهد. (34) ان فى الجنة نهرا من لبن لعلى و حسين و حسن شعراى فارسى زبان اين بيت را استقبال كرده اند: اى رخت مظهر اسماء و صفات همه شاهان زتجلى تو مات در دهان تو بود آب حيات تشنه لب جان بسپارى به فرات ان فى الجنة نهرا من لبن لعلى و حسين و حسن خون هويداست ز رخسار تو قدسيان چاكر و غم خوار تو نغمه خوانند زگهواره تو اين چه لطفى شده درباره تو ان فى الجنة نهرا من لبن لعلى و حسين و حسن مرحبا بر قدر و مردانه تو حبذا همت فرزانه تو دو جهان گشته عزا خانه تو كربلا منزل كاشانه تو ان فى الجنة نهرا من لبن لعلى و حسين و حسن فاطمه عليها السلام حسن را خودش نوازش مى كرد و بالا و پايين مى انداخت و ترقيص مى كرد، رقص حلال همين است ، فاطمه عليها السلام در نوازش كودكش اين گونه زمزمه مى كرد: اشبه اباك يا حسن و اخلع عن الحق الرسن و اعبد الها ذامن و لا توال ذا الحسن (35) - شبيه پدرت باش اى حسن ، افسار ناقه را رها كن . - و خداوند صاحب منن را بنده باش و دوستى با مردم كينه توز را رها كن . براى امام حسين عليه السلام در نوازش مادرانه اش مى خواند: انت شبيه بابى لست شبيها بعلى - تو شبيه پدرم هستى نه شبيه پدرت على (36) مدد غيبى فاطمه عليها السلام به امام حسين عليه السلام مى فرمايد: پسرم ، مانند پدرت شجاع باش . حضرت زهرا عليهاالسلام در موقع بازى با اطفالش به حسين عليه السلام درس شجاعت و دفاع از حق و خداپرستى مى داد و در همين جمله حساس چهار نكته حساس را به آن كودكان القا مى كرد: مانند پدرت شجاع و خداپرست باش ، از حق دفاع كن ، خدا را پرستش كن ، با افراد كينه توز دوستى مكن . (37) ابوهريره مى گويد: حسن و حسين عليهماالسلام در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله كشتى مى گرفتند پيغمبر خدا به حسن مى فرمود: آفرين حسين ، آفرين فاطمه عرض كرد: يا رسول الله ، با اين كه حسن از حسين بزرگتر است او را عليه حسن تشويق مى كنى ؟! پاسخ داد: علتش اين است كه حسين عليه السلام از تاييدات غيبى برخودار است و جبرئيل او را تشويق مى كند. براى همين من حسن را تشويق مى كنم (38). جابر مى گويد: ديدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با دست و پا راه مى ود حسن و حسين بر پشت آن حضرت سوار بودند و مى فرمود: بهترين شتر شتر شماست و شما بهترين سوار هستيد (39). در چند كتاب معتبر مى نويسند خطاب رسيد به جبرئيل امين عليه السلام كه به زمين نازل و گهواره جنبان امام حسين عليه السلام بوده باش و او افتخار مى كرد و اين دو بيت را عوض ذكر خواب مى گفت : ان فى الجنة نهرا من لبن لعلى و حسين و حسن كل من كان محبا لهم يدخل الجنة من غير حزن محزون شاعر گويد: خواب كن صيحه از اين بيش مزن آتش غم بدل ريش مزن ز آه خود بر دل ما نيش مزن عرش را قائمه در هم مشكن ان فى الجنة نهرا من لبن ... تو كه جان را ز ازل باخته اى قد مردانه علم ساخته اى عالممى را به غم انداخته اى به تو مكشوف شده سر و علن ان فى الجنة نهرا من لبن ... اى ضياء بصر اهل ولا ياد كردى مگر از كرب و بلا هاتف غيب مگر داد صلا كه جدا مى شودت سر زبدن ان فى الجنة نهرا من لبن ... توشه صف شكن ممتحنى تو كه آواره و دور از وطنى مى شود قمست تو بى كفنى تو سهيل از مژه ات مه مفكن ان فى الجنة نهرا من لبن ... دامن از اشك چراتر دارى گريه بهر على اكبر دارى يا زبى شيرى اصغر دارى كه زند تبر بحلقش دشمن ان فى الجنة نهرا من لبن ... اى گل تازه گلزار رسول غنچه نورس زهراء بتول مات و حيران زجمال تو عقول ذات يكتا به عزاى تو ملول ان فى الجنة نهرا من لبن ... اى رخت شمع شبستان هدى شخص تو آينه ذات خدا خواب كن خواب كه در كربلا و بلا مى برد شمر سرت را از قفا ان فى الجنة نهرا من لبن ... آسمان تخته گهواره تو چشم انجم پى نظاره تو جان فداى تن صدا پاره تو واى بر زينب بيچاره تو ان فى الجنة نهرا من لبن ... تو جفايى بى حد و بى مر بينى لب خشك على اصغر بينى داغ عباس دلاور بينى بلكه داغ على اكبر بينى ان فى الجنة نهرا من لبن ... اى كه باشد به تجلى ظهور سر تو سر اناالله به ظهور هست تفسير كن آيه نور گه بگهواره و گاهى به تنور ان فى الجنة نهرا من لبن ... (40) خواب ام الفضل ام الفضل كه دختر حارث (41) زوجه عباس بن عبدالمطلب است مى گويد: پيش از تولد امام حسين عليه السلام در خواب ديدم كه پاره اى از گوشت مبارك (42) پيامبر صلى الله عليه و آله جدا شده و به دامن من افتاده تعبير اين خواب را از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدم حضرت فرمود: خواب خوبى ديده اى ، مولودى از فاطمه به نام حسين به دنيا مى آيد، او را به تو مى سپارم پس از تولد آن بزرگوار نبى گرامى صلى الله عليه و آله او را به نام ام الفض سپرد. ام الفضل مى گويد: او را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله بردم ، حضرت او را بر زانوى خويش نهاد و بسيار بوسيد پس از لحظه اى من او را از حضرت گرفتم امام حسين عليه السلام گريه كرد پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحت شده فرمود: اى ام الفضل ، هيچ مى دانى آزردن حسين كارى آسان نيست من حسين را گذاشتم تا براى حضرت آب بياورم پس از لحظه اى باز گشتم ، ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله گريه مى كند پرسيدم يا رسول الله چرا گريه مى كنيد ؟ فرمود: لحظه اى پيش جبرئيل آمد و مرا خبر داد كه امتم اين فرزند را به قتل مى رساند و او را با لب تشنه شهيد مى كنند. (43) ام الفضل لببه كبرى همسر عباس بن عبدالمطلب مواظب پرورش حسين عليه السلام بود او را نوازش مى كرد و با اين نغمه او را در گهواره خواب مى كرد يا در آغوش مهر خود بال و پر مى داد و بالا و پايين مى انداخت و مى خواند و گاهى به پشت كودك مى زد كه آرام بگيرد و به خواب برود: يا بن رسول الله ، يا بن كثير الجاه ، فرد بلا اشباه ، اعاذه الهى ، من امم الدواهى ، - اى پسر رسول خدا، اى پسر كثيره الجاه - فردا بى بديل (حسين فرد بلا اشتباه است يا رسول الله ؟ ) - خدا من او را از تير بلا كه به سوى او هدف گيرى كنند در پناه خود نگهدار.(44) محمد صلى الله عليه و آله با دختر خود سخن مى گويد فاطمه عليهاالسلام را در آغوش گرفته بود پيامبر صلى الله عليه و آله او را در برگرفت و گفت : خدا لعنت كند كشندگانت را، خدا لعنت كند غارتگرانت را، خدا لعنت كند همدستانى كه به زيان تواند، خدا حكم كند ميان من و آنان كه يارى به زيان تو كنند، فاطمه عليهاالسلام گفت : پدر جان چه مى گويى ؟فرمود: دختر جان يادآور شدم آن آزار و ستم و بى وفايى كه پس از من و تو به او مى سد، حسين من در آن زمان ميان يك دسته غيرت مندان با عصبيت است ، اختران كويش تو گويى ستارگان آسمانند، در فداكارى و هديه جان بر يگديگر پيشى مى گيرند گويا اكنون من لشكرگاه و جاى بنه و تربت خاك آنان را مى بينم . (45) با قلب بشر مومن و همراز حسين است آن كس كه پناهش بدهد باز حسين است از مردم دنيا مطلب حاجت خود را درخواست از او كن كه سبب ساز حسين است فصل دوم : ازدواج امام حسين عليه السلام سپاه پيروزمند اسلام به شهر مدينه وارد شد، و اسيرانى گرانقدر همراه داشت در ميان آنها دختر يزدگرد شهريار ايران بود. پدر به سويى گريخته و دختر را گذارده و رفته بود،برادرانش به كشور چين پناه برده و خواهر را بى پناه گذارده بودند ولى اسلام پناه بى پناهيان بود و بزرگ ترين پناه را براى شاهزاده خانم بى پناه فراهم كرد. شهرزاد اسير همراه سربازان به درون مدينه قدم گذارد، خبر در مدينه پخش شد، دوشيزگان شهر به تماشا آمدند پاره اى از بام سر مى كشيدند تا دختر شاهنشاه ايران را ببيند، مردم مدينه در پى كاروان اسير به سوى مسجد روانه شدند تا ببينند شهرزاده خانم چه مى كند و عمر با او چگونه رفتار مى كند. خليفه با تنى چند از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نشسته بود كه كاروان به مسجد رسيد، سرپرست كاروان چنين گزارش داد: اين دختر يزگرد است كه اسير شده فاتح خراسان ما را فرمود كه به مدينه اش آورده تا خليفه سرنوشتش را معلوم سازد. شهرزاده را نزديك عمر نشانيدند. شهرزاده كه رنج سفر اسارت را كشيده بود و از آينده در بيم و هراس بود، به ناگاه ناله اى زد و گفت : بيروج باذهر مز! عمر كه سخن او را دشنام پنداشت گفت : اين گبرزاده به ما بد مى گويد! حضرت على عليه السلام كه در آن مجلس حاضر بود گفت : نه چنين نيست به نياى خويش نفرين مى كند سپس سخن شهرزاده را براى عموم ترجمه كرده گفت : مى گويد روز هرمز سياه باد كه نواده اش اسر شده ؟! حضرت على عليه السلام از كجا زبان فارسى مى دانست و نزد چه كسى آموخته بود ؟! فرمان خليفه صادر شد: اين دختر و همراهانش را مانند ديگر اسيران به فروش برسانيد باز هم على عليه السلام به سخن آمد: اين كار شايسته نيست . عمر پرسيد : با اين دختر چگونه رفتار كنيم ؟ حضرت على عليه السلام : به نظر خود دختر واگذاريد، هر كه را بپسندد، براى همسرى برگزيند. شهرزاده به اطراف نگاهى كرد و يكايك حاضران را در نظر آورد، به هر چهره اى مى نگريست و از او مى گذشت همه حاضران را يكان يكان نگاه مى كرد، حاضران دسته جمعى مى نگريستند كه ديدند نگاه گذراى شاهزاده اسير بر چهره جوانى بايستاد و گذر نكرد، جوانى كه بيش از هجده بهار از عمرش نگذشته بود، رخسار زيبايش همچون خورشيد مى درخشيد نگاه دختر كه بر چهره جوان بايستاد، غم و اندوه خود را فراموش كرد. سكوت عميقى سرتا سر مجلس را فرا گرفت ، همگى به دختر مى نگريستند و دختر به پسر مى نگريست و با خود مى انديشيد كه آرام جانم را يافتم ، آرامش قلبم را پيدا كردم آيا ممكن است كه اين پسر دخترى اسير را بپذيرد؟! مردان از زنان خواستگارى مى كنند، ولى اگر من از او خواستگارى كنم ، اميد مرا نااميد نخواهد كرد، باز هم به چهره جوان نگريست ، با خود گفت چهره اش چهره اميد است و رخسارش رخساره نويد، دست رد به سينه ام نخواهد گذارد، پس به خود قدرتى داد و از جاى برخاست و به سوى جوان رفت ،گام هايش لرزان و كوتاه بود، همان كه به كنار جوان رسيد همه ديدند كه دست سپيد و ظريفش را بر روى سر امام حسين عليه السلام نهاد. صداى احسنت و آفرين از مجلسيان برخاست ، تماشاچيان ، ديدند كه شهرزاد پيغمبر زاده اى را برگزيد امام حسين عليه السلام تقاضاى دختر اسير را پذيرفت و وى را همسر خود قرار داد. شهر بانو براى امام حسين پسرى بياورد كه تنها يادگار امام حسين بود، خليفه امام حسين بود و نسل امام حسين از وى به جاى ماند اين پسر امام چهارم ،امام زين العابدين عليه السلام بود كه على نام داشت شهر بانو در عمر كوتاه خود به وفادارى با امام حسين پرداخت ، عمر امام حسين هر چند كوتاه بود، ولى عمر، شهربانو كوتاه تر بود، شهربانو كه پسر بزاد، وا مام حسين دومى به جهان بشريت تقدم داشت خود، جهان را بدرود گفت ، و هسمر بزرگ خود را در سوك خود نشانيد شهرزاده ناز پرود بود و قدرت نداشت كه مصيبت جانگداز شوهر عزيزش را ببيند، به زودى از اين جهان سفر كرد، تا در آن جهان ، خانه را آب و جارو كرده به انتظار شويش بنشيند تاريخ نشان نمى دهد كه دوران انتظار چقدر طول كشيد، ولى آنچه قطعى است روزى انتظار به سر آمد و فراق پايان يافت ، همان روزى كه امام حسين عليه السلام افسر شهادت را به سر نهار و پيشواى شهيدان گرديد. همسر ديگر امام حسين عليه السلام ، ليلا است كه براى اما حسين عليه السلام پسرى آورد، رشيد، دلير، زيبا،شبيه ترين كس به رسول خدا صلى الله عليه و آله رويش روى رسول ، خوش خوى رسول ، گفت و گويش گفت و گوى رسول خدا صلى الله عليه و آله هر كسى كه آرزوى ديدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر ليلا مى نگريست . اين پسر على است و پسر بزرگ امام حسين عليه السلام كه در كربلا در ركاب پدر شهيد شد. ليلا دختر ابو مره ثقى است و نواده عروة بن مسعود. عروه نياى ليلا از بزرگان عرب و سران عشيره ثقيف بود كه در طائف سكونت داشتند عروه نه تنها در ميان قوم خود، بلكه در ميان عرب مقامى بلند و منزلتى ارجمند داشت عروه به حضور مقدس پيغمبر اسلام ، شرفياب شد و اسلام آورد سپس به طائف بازگشت تا قوم خود را به اسلام دعوت كند قوم تثقيف ، با وى از در ستيزگى در آمدند و با دعوتش به دشمنى برخاستند، در برابر او مقاومت كردند و سرانجام سحرگاهى كه براى نماز برخاسته بود به شهادتش رسانيدند آرى عروه به دست دوستان كشته شد، نه به دست دشمنان امام حسين عليه السلام نيز چنين بود، به دست دوستان كشته شد. ليلا، زمانى چند در خانه امام حسين عليه السلام به سر برد و روزگارى در زير سايه حسين بزيست و نتوانست مصيبت جانسوز شوهر و داغ شهادت پسر را ببيند به زودى از اين جهان رخت بر بست و به جهان ديگر شتافت در آن جا به خواهرش شهربانو پيوست و بزرگزاده عرب با شاهزاده عجم در انتظار امام حسين عليه السلام نشستند تا اما حسين عليه السلام نيز بدآنها پيوست . رباب نيز همسرى با وفا براى امام حسين بود تا دم واپسين از امام حسين جدا نشد و بار شهادت شوهر والامقام خود را بر دوش كشيد و به منزل رسانيد. رباب پس از شهادت شوهر نيز دست از وفا برنداشت و همچنان به وفادارى پرداخت و فراق را تحمل كرد، تا مرگش دگر باره به امام حسين عع رسانيد و جدايى را برطرف ساخت . رباب دخت ، امروالقيس كلبى است و مادر سكينه دختر دانشمند امام حسين عليه السلام ، و عبدالله كودك شيرخوار شهيد او است پس از شهادت امام حسين رباب به اسارت گرفته شد و به شام برده شد، هنگامى كه به مدينه بازگشت ، مجلس عزايى براى امام حسين عليه السلام تشكيل داد و آن قدر گريست كه اشك در ديدگانش خشك شد بزرگان قريش از وى خواستگارى كردند، همه را رد كرد و گفت : پس از پيغمبر قوم شوهرى نمى خواهم . رباب بيش از يك سال پس از امام حسين عليه السلام زنده نماند، در تمام مدت يك سال به سوك شوهر نشست زير سقف نرفت از گرما و سرما پرهيز نكرد تا رنجور و بيمار گرديد، و در غم امام حسين عليه السلام جان داد. نقل است كه امام حسين درباره رباب و دخترش سكينه چنين مى گويد: لعمرى اننى لا حب دارا تحل بها السكية و الرباب احبهما و ابذل جل مالى و ليس للائمى عندى عتاب به جان خود سوگند كه خانه اى را دوست مى دارم كه سكينه و رباب را ميزبانى كند. من اين دو را دوست مى دارم و مالم را در ره آنها مى دهم و كسى حق ندارد مرا ملامت كند. امام حسين عليه السلام كشتى نجات است در مدينة المعاجز از حسين بن على عليه السلام مروى است : قال اتيت جدى رسول الله صلى الله عليه و آله فرايت ابى بن كعب جالسا عنده ، فقال ، جدى مرحبا بك يا زين السماوات و الارض . (188) مى فرمايمد: به نزد جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم و ديدم ابى بن كعب در نزد او نشسته است چون مرا ديد فرمود: آفرين باد تو را اى زينت آسمان ها و زمين است . فقال النبى صلى الله عليه و آله : يا ابى كعب ، و الذى بعثنى ، بالخق نبيا ان الحسين بن على فى السماوات اعظم مما هو فى الارض و اسمه مكتوب عن يمين العرش : ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى ابى بن كعب ، سوگند به آن كسى كه مرا به راستى مبعوث فرمود، حسين بن على در آسمان ها بزرگتر از آن است كه در زمين است ، و اسم او در طرف راست عرش نوشته شده است كه حسين چراغ هدايت و كشتى نجات است يعنى از بركت او بشر گمراه به حق و اصل آيد كشتى نجات خلاصى از عذاب دنيا و آخرت است . بخش دوم : ارزيابى شهادت فصل اول : نظر دانشمندان شيعه مصيبت امام حسين عليه السلام از همه بالاتر است شيخ صدوق قدس سره در علل الشرايع به اسناد خود از عبدالله بن فضل هاشمى روايت كرده كه گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : يا بن رسول الله ، چه شد روز عاشورا روز شهادت حسين عليه السلام است روز بزرگ مصائب است ، و حال آن كه روز وفات رسول الله صلى الله عليه و آله و روزى كه فاطمه عليهاالسلام جهان را وداع گفت و روزى كه اميرالمومنين عليه السلام شهادت يافت و روزى كه حسن بن على عليه السلام به ضربت ستم شهيد گشت واجب مى كند كه مصائب اين روزها بزرگ تر باشد ؟ امام عليه السلام فرمود: مصيبت روز قتل امام حسين عليه السلام بزرگ تر است از جميع ايام ، زيرا كه اصحاب كساء كه در نزد خداوند بهترين آفريدگانند، فزون از پنج تن نباشند و آنها محمد و على فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام هستند و جود عالم منوط به وجود ايشان بود چون رسول خداصلى الله عليه و آله جهان را وداع كرد مردمان به بقاى چهار تن ديگر شاد بودند و چون فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت مردمان به وجود حسن و حسين عليهماالسلام تسليت مى يافتند چون على عليه السلام به شهادت رسيد، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام به جاى او بودند و بعد از شهادت حسن عليه السلام مردم چشمشان به جمال حسين عليه السلام بود اما چون حسين عليه السلام را به قتل رساندند كسى از اصحاب كساء باقى نماند تا مردم را در سوگوارى آن حضرت سير و سلوكى باشد ولى شهادت حضرت حسين عليه السلام چنان بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام همگان را شهيد كرده باشند اين جاست كه مصيبت روز شهادت حسين عليه السلام بزرگترين ايام و برزگترين مصائب است . (189) اموال به طايفه روضه خوان از افضل اقسام انفاقاتى است كه به جهت حضرت سيدالشهداء عليه السلام ممدوح و مرغوب است و براى آن ثواب عظيم وعده فرموده اند. (190) عاشورا چيست ؟ طريحى رحمه الله در كتاب مجع البحرين روايت كرده كه موسى كليم الله در مناجات خود عرض كرد: پروردگارا! به چه سبب امت محمد صلى الله عليه و آله را بر ديگر امت ها فضيلت دادى ؟(191) خطاب رسيد: به جهت ده خصلت عرض كرد: آن ده خصلت . كدام است تا من امر كنم كه بنى اسرائيل به آن عمل كند ؟ ندا رسيد: نماز، زكات ، روزه ، حج ، جهاد، جمعه ،جماعت ، قرآن ، علم ، عاشورا. موسى عليه السلام عرض كرد: پروردگارا، عاشورا چيست ؟ندا رسيد: گريستن و تباكى كردن بر سبط محمد و مرثيه و عزادارى بر مصيبت آن مظلوم ، يعنى اباعبدالله عليه السلام . ثواب آه كشيدن و اندوه براى امام حسين عليه السلام امام جعفر صادق عليه السلام به ابان بن تغلب فرموده : آه كشيدن كسى كه براى مظلوميت ما غمگين باشد تسبيح است و اندوه وى براى ما عبادت است و پنهان داشتن سر ما جهاد در راه خداست آن گاه فرمود: بايد اين حديث را با آب طلا نوشته شود. ثواب لعن بر قاتل امام حسين پس از نوشيدن آب به سند متصل از ابو قولويه به اسناد خود از داود رقى گفت : نزد ابى عبدالله بودم ، آب خواست چون بنوشيد گريه او را گرفت و چشمانش از اشك پر شد. آن گاه فرمود: اى داود، خدا لعنت كند قاتل حسين عليه السلام را، هيچ بنده اى آب ننوشد كه ياد حسين عليه السلام كند و لعن بر قاتل او فرستد مگر آن كه خداى تعالى براى او هزار حسنه نويسد و صد هزار گناه او را محو كند و صد هزار درجه مقام او را بالا برد و چنان باشد كه صد هزار بنده آزاد كرده است و خداوند او را خرم و خوشحال گرداند. امام صادق عليه السلام به ياد امام حسين عليه السلام آب مى نوشد شيخ جعفر شوشترى رحمه الله مى نويسد: يكى از علامت هاى ايمان به ياد آوردن سيد الشهداء عليه السلام پس از نوشيدن آب است و اين مطلب براى همه كسى نيست بلكه ، براى حضرت صادق عليه السلام كه فرمود: انى ما شربت ماء باردا الا و ذكرت الحسين عليه السلام ). من آب سرد نياشاميدم مگر آن كه به يادم آمد حسين عليه السلام . كنت عند ابى عبدالله عليه السلام اذا استسقى الماء فلما شربه رايته قد استعبر و اغرور قت عيناه بدعومه . در خدمت حضرت صادق عليه السلام بودم ، آب طلبيدم و آشاميد ، همين كه آن را ميل فرمود ديدم آن قدر گريه كرد تا چشمان مباركش غرق اشك شد . ثم قال لى : يا داود! لعن قاتل الحسين ، فما من عبد شرب الماء فذكر الحسين و قاتله الا كتب الله له مائله الف حسنه ، و حط عند مائه الف سيئه ، و رفع له مائه اله درجه ، فكما، اعتق مائه الف نسمه ، و حشره الله يوم القيامه ثلج الفواد . تشنگى حضرت بسيار بوده ولى مى خواست دشمان متوجه نشوند . بارى اين كه امام صادق مى فرمايد: هر وقت من آب بياشامم امام حسين عليه السلام به يادم مى آيد به سبب تشنگى شديدى است كه اماما حسين عليه السلام در كربلا به آن مبلا شد. تشنگى حضرت به حدى رسيده بود كه جبرئيل عليه السلام به حضرت آدم خبر داد گفت : چنان تشنه مى شود كه از تشنگى چشمش آسمان را نمى بيند. حضرت چنان تشنه شده بود كه زبانش از تشنگى مجروح شده بود ولى به اين حالت و اين شدت از تشتنگى نمى خواست دشمانش بدانند كه حضرت تشنه است ولى دشمنان فهميدند، چون نهرى از شط و فرات نزديك حضرت بوه يا بناه به نقلى شط فرات در آن زمان نزديك بوده به طورى كه حضرت شط را مى ديده است . حضرت نگاهى به آن كرد فهيمدند كه حضرت تشنه است ، ظالمى گفت : يا حسين : الا تنظر الى الفرات كان بطونه الحياة و الله لا تذوقه او تموت عطشا (192) امام صادق عليه السلام فرمود: آبش بده راوى مى گويد: من همسفر حضرت صادق عليه السلام بودم در راه مكه ديدم شخصى در زير سايه درخت افتاده ، حضرت فرمود: برو مبادا از تشنگى افتاده بادش مى گويد پياده شدم و رفتم عرض كردم : يا بن رسول الله ، نصرانى است و از تشنگى افتاده است فرمود: آبش بده حضرت فرمود: آب دادن به اين نصرانى ثواب دارد پس مسلمان به مسلمان آب بدهد اجر دارد، مسلم به كافر اجر داد، كافر به مسلم ولو تخفيف گناه و عذاب به كافر ولو تخفيف عذاب باشد. عطوفت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به حيوانات پيغمبر صلى الله عليه و آله و آله مشغول وضو بود، گربه اى از راه گذشت و به آب نگاه كرد فرمود: معلوم است گربه تشنه است وضو را گذاشت و آب را نزد گربه گذاشت گربه آب خورد و حضرت از پس مانده آب گربه وضو را تمام كرد. (193) امام حسين عليه السلام هميشه زنده است آرى در ظاهر يزيد حسين عليه السلام و انصارش را كشت اما در باطن امام حسين عليه السلام يزيد و همه بنى اميه را بدتر ار هزار مرتبه كشتن كشت ، يزيد آنها را يك روز كشت و امام حسين عليه السلام او و قومش را تا ابد و هر روز كشت . از تو مى پرسم : كدام غلبه و پيروزى برتر و كدام كشتن بزرگ است اين فلسفه را حتى ملل غير اسلامى نيز درك كرده اند و مستشرق آلمانى مسيو ماريين نيز به اين نكته اشاره كرده است . (194) امام حسين عليه السلام از عرب بود اما امروز ديگر مخصوص عرب نيست ، بلكه مكتب او سرلوحه نهضت ها و ملت ها و معيار حق و باطل است و عجم او را از عرب بيشتر دوست مى دارد. امام يزيد كه پادشاه عرب بود، عرب از مشرق تا مغرب او را طرد كرده و انتسابش را براى خود ننگ شمرده است .(195) آفرين بر تو باز در خاطره ها ياد تو اى رهبر عشق شعله سركش آزادگى افروخته است يك جهان بر تو و بر همت مردانگى ات از سر شوق و طلب ديده جان دوخته است نقش پيكار توو در صفحه تاريخ جهان مى درخشد چو فروغ سحر از ساحل شب رسم آزادى و پيكار حقيقت جويى همه جا صفحه تابنده آيين تو بود آنچه بر ملت اسلام حياتى بخشد جنبش عاطفه و نهضت خونين تو بود تا زخون تو جهان شود از بنده آزاد بر سر ايده انسانى خود جاى دادى در ره كعبه حق جويى و مردى و شرف آفرين بر تو كه هفتاد و دو قربان دادى جان به قربان تو اى رهبر آزادگى و عشق كه روانت سر تسليم نياورد فرود زان فداكارى مردانه و جانبازى پاك جاودان بر تو و بر عشق و وفاى تو درود . هرزگى دشمنان پس از شهادت يكى از مهمترين عوامل و علل پيش افتادن قيام حسينى و نهضت مقدس عاشوار فصلى است كه پس از شهادت امام و يارانش بدن ضميمه شد و با اسراى اهل بيت عليهم السلام از سويى و شهيدان كربلا از سوى دگير اين قيام به دنيا معرفى شد دشمنان تا توانستند پس از شهادت امام عليه السلام و تمام شدن كار هرزگى كردند بدن هاى شهدا را عريان كردند لباس هايشان را به غارت بردند بدن ها را زير سم اسب ها كوبيدند، سرها را بالاى نيزه ها بر افراشتند با اسران داغديده تندى و درشتى كردند بر لب هاى خشكيده چوب زدند، اين هرزگى ها از كربلا شروع شد و تا شام ادامه يافت و شخص يزيد در اين هزرگى ها شركت كرد اما اسيران اهل بيت با كمال بزرگوارى چنان كه گويا هيچ مصيبتى نديده اند به هر جا رفتند سخن از پيروزى خويش و رسوايى دشمن گفتند و روزى كه همه مردم آنها را شكست خورده و از ميان رفته و دشمنان را پپروز مى ديدند، آنان خود را سرافراز و كامياب و دشمن مغرور را بدبخت و رسواى تاريخى معرفى مى كردند. (196) راز بقاى امام حسين عليه السلام امام حسين عليه السلام به واسطه شخصيت عاليقدر و به واسطه شهادت قهرمانه اش ، مالك قلب ها و احساسات صده ميليون انسان است اگر كسانى كه بر اين مخزن عظيم و گرانقدر احساسى و روحى گمارده شدند - يعنى سخنرانان مذهبى - بتوانند از اين مخزن عظيم در جهت هم شكل كردن و هم رنگ كردن روح ها با روح عظيم حسينى بهره بردارى صحيح كنند، جهان اصلاح مى شود. راز بقاى امام حسين اين است كه نهضتش از طرفى منطقى است و از ناحيه منطق حمايت مى شود و از سوى ديگر در عمق احساسات و عواطف راه يافته است ائمه اطهار كه به گريه بر امام حسين سخت توصيه كرده اند، حكيمانه ترين دستورها را داده اند اين گريه هاست كه نهضت امام حسين عليه السلام را در اعماق جان مردم وارد مى كند تكرار مى كنم به شرط آنكه گروهى كه بر اين مخزن عظيم گمارده شده اند بدانند چگونه بهره بردارى كنند. (197) از يزيد عبرت بگيريد و اى عبرة لاولى الابصار اعظم من كون ضريح الحسين عليه السلام حرما معظما و قبر يزيد بن معاوية مزبلة . چه عبرتى براى صاحبان بصيرت بزرگتر از اين كه حرم حضرت امام حسين عليه السلام بزرگ و با جلال تر است و يزيد آن روز سلطنت ظاهرى را صاحب بود ولى آثارى از او باقى نمانده و قبر وى مزبله است . حسين عليه السلام و فزرندانش همه براى رضاى خدا از خود گذشتند و از آنها تنها على بن الحسين عليه السلام ماند او هم در آن زمان مريض بود، مصلحت خداوند به اولاد آن بزرگوار بركت داد و در دنيا پخش شدند . (198) اى كاخ دين زقيام تو استوار دنيا زد دود ظلم و ستم تيره گشته بود آيين حق و رسم دين الهى شكسته بود طغيان نفس سركش بد سيرتان دهر پيوند دين حق و عدالت گسسته بود زين كشمكش غبار مذلت به آسمان مى رفت و چهره اسلام شد نهان متروك شد عمل به حكم خدا و پيمبرش مردان حق ببرند مردمان ناگه به پاى خاست نگهبان مرز دين ويرانه ساخت خانه گمراهى مبين آهنگ جاودانه او در جهان هنوز در گوش روزگار همى افكند طنين اى كاخ دين زقيام تو استوار اسلام از وجود تو گرديده پايدار بر فرق كاينات بود پرچمت بلند هستى هميشه تا كه به پاست روزگار حجت كشفى فصل دوم : نظر دانشمندان اهل سنّت 1- محمد على جناح موسس كشور پاكستان هيچ نمونه اى از شجاعت و فداكارى و شهامت بهتر از آن كه امام حسين عليه السلام نشان داد در جهان پيدا نمى شود، به عقيده من تمام مسلمانان جهان بايد از شهيدى كه خود را در سرزمين عراق قربان نمود پيروى كنند و از مكتبش سرمشق بگيرند. 2- عبدالله علائلى دانشمند و نويسنده معروف اهل تسنن هر كس در زندگى دو روز دارد: روز زنده شدن و روز مرگ ، ولى تو اى حسين تنها يك روز داشتى : روز زنده شدن و حيات ، زيرا تو هرگز نمردى ، تو جان شيرين خود را بر سر عقيده پاك و هدف بزرگ و آرمان مقدس خويش نهادى . به همين دليل تا حق و حقيقت و اسلام در جهان زنده است تو هم زنده اى . (199) 3- سخن شيخ محمد محمود مدنى شيخ محمد محمود مدنى استاد و رئيس دانشكده شريعت دانشگاه از هر مى گويد: امام حسين عليه السلام شهيد نمونه و برجسته مجاهدان راه خدا ديد بال و پر شكسته و باطل از چهار سو راه را بر آن بسته است خود را ديد كه شاخ درخت نبوت و پسر آن امام شير دلى است كه هرگز از بيم و ذلت سر به زير نينداخت . خود را ديد كه برطرف كردن اين حزن و اندو0 و از ميان بردن اين تاريكى ها از او خواسته شده است صدايى از اعماق دلش او را ندا مى كرد: تو اى پسر پيغمبر، براى رفع اين شدايد هستى خدا با جد تو تاريكى ها را برطرف و حق را ظاهر و باطل را باطل ساخت تا بر او اين آيه نازل شد (اذا جاء نصر الله والفتح ) و مردم گروه گروه در دين خدا وارد شدند پدر تو همان شمشير برنده اى بود كه در نيام نرفت تا گردن هاى مشركان را ذليل توحيد ساخت . برخيزد اباعبدلله مانند پدر و جدت جهان كن و از دين خدا حميايت كن ، و ستم كاران را دفع كن و زمين را از پليدى بغى و ستم پاك ساز. خاندان اصحاب تو خوار شده اند و بانوان و فقرا و اطفال و يتيمان و بيوه زنان بيچاهر گشتند. پس چه كسى اين همه گرفتارى و پريشانى و فشار و ظلم و ستم را برطرف مى سازد اگر تو برطرف نسازى ؟ و چه كسى براى نجات امت قيام مى كند اگر تو قيام نكنى ؟ گويى امام حسين عليه السلام اين صداها را از اعماق دلش مى شنيد كه او را به اين نداى موثر ندا مى كرد، و شب و روز به او اصرار مى ورزيد. پس امام حسين عليه السلام چاره اى جز پاسخ به اين ندا و اجابت اين صدا نداشت و به كسانى كه او را از قيام باز مى داشتند و مى ترساندند التفاتى نكرد و شدت و قساوت دشمن او را از جهاد در راه خدا باز نداشت ، زيرا او مجاهدى بود كه به امر خدا قيام كدر و برايش تفاوت : داشت كه به ظاهر مغلوب باشد يا منصور، چون هر دو حال برايش شرافت بود (هل تربصون بنا الا احدى الحسنيين )(200) پس او در راه خدا و حق شهيد شد و دشمن به لعنت خدا و فرشتگان و مردم گرفتار شد و او به بزرگ ترين درجات در نزد خدايش رستگار شد: (مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهدائ والصالحين )(201) 4- نويسنده اهل سنت يكى از نويسندگان اهل سنت پس از آن كه شرايط و اوضاع عصر امام حسن مجتبى عليه السلام با عصر امام حسين عليه السلام شرح داده مى گويد: ما نمى توانيم بگوييم امام عازم بود با يزيد بيعت نكند و هر چند كشته شود، زيرا ممكن نبود امام با يزيد بيعت كند، و اگر بيعت مى كرد و مردم او را امام به حق مى شمردند و او براى تغيير دين فرصت مى يافت از اين جاست كه گفته اند: ان الحسن فدى دين جده بنفسه واهله و ولده و ما تزلزلت اركان دوله بنى اميه الا بقتل الحسين عليه السلام . يعنى : حسين عليه السلام جان خود و اهل و اولاد خويش را فداى دين جدش كرد و اركان دولت بنى اميته متزلزل نشد مگر به كشتن امام حسين عليه السلام . همين نويسنده در جاى ديگر مى گويد: دولت بنى اميه پس از شهادت آن حضرت ديرى نپاييد و شصت و چند سال را به پايان نرساند و كشتن امام درد كشنده اى شد كه در اندام حكومت آنان جا گرفت تا سرانجام آنان را هلاك كرد و خونخواهى امام فريادى بود كه دل ها و گوش هاى مردم با آن فتح مى شد. با توجه به اين مصالح و اوضاع و اصول و ملاحظه مقام امام ، آيا كسى مى تواند در ضرورت اين قيام ترديد كند ؟و آيا حتى با قطع نظر از مقام امامت اشكالى دارد كه امام همين برنامه اى را كه اجرا كرد با پيش بينى عاقبت كار انجام دهد. تفاوت نمى كند كه فوايد و آثار را نتايج قيام بگوييم يا هدف بشماريم ، بحث لفظى نداريم ممكن است به اين تغيير ادا كنيم كه : اين فوايد و آثار، حكمت تعبد و تكليف امام به شهادت است و ممكن است بگوييم : اين فوايد و آثار، هدف و قيام و قبول شهادت است . (202) رمز قرآن از حسين آموخيتم هر كه پيمان با هو الموجود بست گردنش از قيد هر معبود درست ما سوى الله را مسلمان بنده نيست نزد فرعونى سرش افكنده نيست عقل گويد شاد شو آباد شود عشق گويد بنده شود، آزاد شو عشق را آرام جان حريت است ناقه اش را ساربان حريت است آن امام عاشقان پور بتول سرور آزادى زبستان رسول الله الله باى بسم الله پدر معنى ذبح عظيم آمد پسر بهر آن شهرزاد خير العمل دوش ختم المرسلين نعم الجمل در ميان امت آن كيوان جناب همچو حرف قل هو الله در كتاب چون خلافت رشته از قرآن گسيخت حريت را زهر اندر كام ريخت خواست آن ، سر جلوه خير الامم چون سحاب قبله باران از كرم بر زمين كربلا باريد و رفت لاله در ويرانه ها كاريد و رفت تا قيامت قطع استبداد كرد موج خون او چمن ايجاد كرد مدعايش سلطنت بودى اگر خود نكردى با چنين سامان سفر دشمنان چون ريگ صحرا لا تعد دوستان او به يزدان (203) هم عدد سر ابراهيم و اسماعيل بود شرح آن جمال را تفصيل بود تيغ بهر عزت دين است و بس مقصد او حفظ آيين است و بس خون او تفسير اين اسرار كرد ملت خوابيده را بيدار كرد تيغ چون ال از ميان بيرون كشيد از رگ ارباب باطل خون كشيد نقش الا الله در صحرا آموختيم زآتش او شعله ها اندوختيم شوكت شام و فر بغداد رفت دولت غرناطه هم بر باد رفت تا ما از خيمه اش لرزان هنوز تازه از تكبير او ايمان هنوز اى صبا اى پيك دور افتادگان اشك ما را بر مزار او رسان (204) فصل سوم : نظر دانشمندان غير مسلمان 1- مهاتما گاندى بنيانگذار هند نوين من براى مردم هند طلب تازه اى نياورده ام تنها نتيجه اى را كه از مطالعات دامنه دار خود در تاريخ زندگى قهرمانانان كربلا به دست آودره بودم به ملت هند تقديم كردم و اگر بخواهيم هند را نجات دهيم بايد همان راهى را بپيمايم كه حسين بن على عليهماالسلام پيمود. (205) 2- ل . م . بويد در طى قرون افراد بشر هميشه جرات و پر دلى و عظمت و روح و بزرگى قلب و شهامت روانى را دوست داشته اند و در اثر همين هاست كه آزادى و عدالت هرگز به نيروى ظلم و فساد تسلم نمى شود اين بود شهامت و اين بود عظمت امام حسين و من مسروم كه در چنين روزى با كسانى كه اين فداكارى عظيم را از جان و دل ثنا مى گويند و شركت كرده ام ، هر چند كه 1300 سال از تاريخ آن گذشته است . (206) 3- واشنگتن ايرونيك مورخ آمريكايى براى امام حسين عليه السلام ممكن بود كه زندگى خود را با تسليم شدن به اراده يزيد نجات بخشد،ليكن مسووليت پيشوايى و نهضت بخش اسلام اجازه نمى داد كه او يزيد را به عنوان خلافت بشناسد او به زودى خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنى اميه آماده ساخت در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و در روى ريگ هاى تفتيده عربستان روح حسين فناناپذير است اى پهلوان و اى نمونه شجاعت و اى شهسوار من ، اى حسين . (207) 4- سر فردريك جيمس درس امام حسين و هر پهلوان شهيد ديگر اين است كه در دنيا اصول ابدى عدالت و ترحم و محبت وجود دارد كه تغيير ناپذيرند و همچنين مى رساند كه هر گاه بدى مقاومت كند و بشر در راه آن پافشارى نمايد آن اصول هميشه در دنيا باقى و پايدار خواهد ماند. (208) 5- پرفسور ادوارد براون آيا اقليتى پيدا مى شود كه وقتى درباره كربلا سخن مى شنود آغشته با حزن و الم نگردد ؟ حتى غير مسلمانان نيز نمى توانند پاكى روحى اين جنگ اسلامى در تحت لواى آن انجام گرفت را انكار كنند. (209) 6- گيبون مورخ مشهور در طى قرون آينده بشر و در سرزمين هاى مختلف شرح صحنه حزن آور و مرگ حسين عليه السلام موجب بيدارى قلب خون سردترين خوانندگان خواهد شد. 7- چارلز ديكنز اگر منظور امام حسين عليه السلام جنگ در راه خواسته هاى دنيايى خود بود من نمى فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند ؟پس عقل چنين حكم مى كند كه او تنها به خاطر اسلام فداكارى كرد. (210) همچنين مسيو ماريين مى گويد: بزگترين دليل بر اين كه حسين عليه السلام به قتلگاه رفت و ابدا قصد سلطنت و رياست نداشت اين است كه حسين عليه السلام با آن علم و سياست و تجربه كه در عهد پدر و برادر در مقاتلت با بنى اميه حاصل نموده بود مى دانست كه با عدم موجودى اسباب خود و آن همه اقتدار يزيد مقاومت با او ممكن نيست . ديگر آنكه حسين عليه السلام بعد از پدر پيش گويى از كشته شدن خود مى نمود و از آن ساعتى هم كه از مدينه حركت كرد بى پرده به آواز بلند مى گفت كه من براى كشته شدن مى روم و به جمع همراهان خود همين را محض اتمام حجت بيان مى كرد كه هر كس به طمع جاه و مال با او بيعت كرده ترك همراهى او را گيرند و ورد زبانش اين بود: من راه قتلگاه در پيش دارم . 9- محقق اروپايى و فداكارى امام حسين عليه السلام چنان كه گفتيم : در استراسبورگ فرانسه مركزى وجود دارد براى مطالعه در مذهب شيعه دوازده امامى بايد گفت كه وابسته است به يك مذهب بزرگ تر براى مطالعع دانشمندان آن مركز دواطبانه است و هيچ يك از دانشمندانى كه در اين مركز كار مى كنند از كسى مزد يا پاداش دريافت نمى كنند آنچه آنها را وادار كرده كه در مذهب شيعه مطالعه كنند دو چيز است : اول عشق به مطالعه در مذهب شيعه دوازده امامى . دوم اين كه هم آنها استادان دانشگاه يا دانشمندان وابسته به انستيتوهاى علمى هستند و هر كدام از مطالعه خود براى پيشرفت كارشان نتيجه مى گيرند. يكى از دانشمندان آن مركز (فرانسيسكو گابريلى )نشان داده كه ، كشته شدن امام حسين عليه السلام در روز دهم محرم سال 61 هجرى به شرحى كه تا اين جا گفته شد و دنباله آن خواهد آمد و از عواملى اصلى توسعه مذهب شيعه بوده و قسمت اعظم تبليغات آل بويه بر مبناى چگونگى كشته شدن حسين عليه السلام و خويشاوندان و دوستان استوار بوده است . فرانسيسكو گابريلى استاد دانشگاه رم راجع به اثر كشته شدن امام حسين عليه السلام در توسعه مذهب شيعه مى گويد: سلطان آل بويه تبليغات خود را براى توسعه مذهب شيعه بر اساس وقايع روز دهم محرم سال 61 هجرى قرار داده بودند و آن تبليغات آن موثر بود كه آنها براى توسعه مذهب شيه ضرروى نديدند كه به زور متوسل شوند. (211) بزرگ فلسفه قتل شاه دين است كه مرگ سرخ به از زندگى ننگين است حسين مظهر آزادگى و آزادى است خوشا كسى كه چنينش مرام و آئين است نه ظلم كن به كسى نى به زير ظلم برو كه اين مرام حسين است و منطق دين است ببين كه مقصد عالى وى چه بد اى دوست كه درك آن سبب عز و جاه و تمكين است زخاك مردم آزاده بوى خون آيد نشان شيعه و آثار پيروى اين است (212) 10- آثار وجودى امام حسين عليه السلام در نظر دكتر جوزف دكتر رينو جوزف مستشرق معروف فرانسوى (م : 1867 م ) كه چندين كتاب عربى منتشر به لغت فرانسه ترجمه كرده و در كتاب خود اسلام و مسلمانان كه به عربى ترجمه شده (الاسلام و المسلون ) و روضه خوانى هيئت هاى عزا نگاشته و به فوايد اين مراسم از جنبه سياست و اخلاق و تربيت و كمال مركزيتى كه ايران در جامعه شيعه دارد اشاره كرده و پيشرفت و بقاى مذهب شيعه را بخصوص در بعض نقاط مثل هند مربوط به سوگوارى سيدالشهداء دانسته و اظهار كرده كه با حفظ اين مراسم جمعيت و شوكت و ترقى شيعه در آيند بيشتر خواهد شد. اين شرق شناس ضمن اشاره به اوقاف و وجوه بسيارى كه شيعه در راه برگزارى عزادارى حسينى صرف مى كند مى گويد: مذاهب ديگر به اندازه شيعه در راه تبليغ و دعوت به دنى بذل مال نمى كنند و مصارفى كه شيعه دارد شايد سه برابر مصارفى باشد كه ساير فرق اسلام در اين راه مصرف مى كنند و اگر يك نفر شيعه در دورترين نقاط هم باشد يك نفرى اين مراسم را از تشكيل مجالس روضه و انفاق به فقرا و اطعام و غيره اجرا مى كند و در حقيقت به دعوت و تبليغ مى پردازد، منبر و وعظ و خطابه در تربيت خطبا و وعاظ و گويندگان توانا و پرورش اخلاق عوام و آشنا كردن به علوم و معارف موقعيت خاصى دارد. تمام مسائل در منابر مطرح مى شود به نوعى كه عوام شيعه از ساير فرقه ها به عقايد و مذهب خود آشناترند و اگر در اقطار عالم نظر كنيم در هيچ جامعه اى مانند شيه زمينه ترقى علمى و صنعتى و اقتصادى فراهم نيست و شيعه بيشترين فرقه و آمادگى آنها براى كسب علوم و صنايع جديد بيشتر است ، چنانكه تعداد كارگر در ميان شيعه به نسبت جمعيت بيشتر است . شيعه دين خود را با شمشير پيش نبرده بلكه با نيروى تبليغ و دعوت پيشرفت كرده و اهتمام آنها به برگزارى مراسم سوگوارى موجب شده كه تقريبا دو سوم مسلمانان و بلكه گروه هايى از هنود و محبوس و ساير اديان نيز با آنها در عزاى حسين عليه السلام شركت مى كنند. (213) بر اين اساس ممكن است بگوييم جمعيت شيعه در آينده از ساير فرق بيشتر مى شود شيعه با اين مجالس و مراسم كه ديگران هم در آن شركت مى جويند توانسته در ملل و اهل مذاهب ديگر نفوذ كند و اصول مذهب خود را به ديگران تبليغ نمايد و اين همان اثرى است كه سياستمداران غربى براى پيشرفت دين مسيح با صرف اموال بسيار آرزو مى كنند. سپس راجع به هيئت ها و پرچم ها و علامات عزا و فوايد آن شرحى مى نگارد و تاثير اين شعائر را در اتحاد و زيارتى شوكت و استقلال و اتحاد متذكر شده مى گويد: از امور طبيعى و فطرى كه مويد شيعه است اين است كه هر كس به طبع فطرت خود و طرفدار مظلوم است و مايل مظلوم را يارى كند اين نويسندگان اروپايى هستند كه در كتابهايشان تفصيل شهادت امام حسين عليه السلام و اصحابش را مى نويسند و مظلوميت امام حسين عليه السلام و اصحابش و ستمگرى حسين عليه السلام را نمى برند مگر با نفرت هيچ چيز نمى تواند جلو اين امور فطرى و ادراك وجدانى بشر بايستد و مانع پيشرفت مذهب شيعه شود. (214) 11- گفتار مادام انگليسى در مظلوميت امام حسين عليه السلام در دايرة المعارف قرن نوزدهم فرانسه مقاله بسيار مفصلى از خانم دانشمند انگليسى با عنوان (سه شهيد )آمده كه خلاصه آن اين است كه سه نفر در تاريخ بشريت براى اعلاى كلمه حق جانبازى و فداكارى كردند كه از ساير فداكاران و جانبازان گوى سبقت ربودند: اول - سقراط حكيم يونانى در آتن . دوم - حضرت عيسى بن مريم عليه السلام در فلسيطن (215) سوم - حضرت حسين عليه السلام فرزند زاده محمد صلى الله عليه و آله پيغمبر مسلمانان آن گاه نوشته است : تاريخ و حالات و چگونگى شهادت و جانبازى و فداكارى حسين عليه السلام از آن دو نفر (يعنى سقراط و عيسى ) قوى تر و مهم تر بوده است ، به همين جهت به سيدالشهداء ملقب شد زيرا سقراط و حضرت مسيح تنها در راه حق به تفديه جان خود حاضر شدند ولى امام حسين عليه السلام جالا وطن كرد در بيابانى دور از جمعيت در محاصره دشمن واقع شد و عزيزترين عزيزانش كه از دست دادن هر يك از آنها از سر دادن خودش مهم تر بوده فداى حق كرده به دست خود مقابل دشمن فرستاد و همه آنها را قربانى راه حق نمود بزرگترين دليل بر اثبات مظلوميت حسين عليه السلام قربانى دادن بچه شير خواره اش بود كه در هيچ تاريخى سابقه ندارد، بچه شيرخوارى را براى طلب آب (بى قسمت و قدر )بياورد و آن قوم دغا عوض دادن آب او را طعمه تير، جفا قرار دهند اين عمل دشمن مظلوميت حسين عليه السلام را اثبات كرد و به همين نيروى مظلوميت بساط عزت خاندان مقتدر بنى اميه را برچيد و رسواى عالمشان كرد در اثر جانبازى هاى او و اهل بيت دين بزرگ محمدصلى الله عليه و آله حيات نوينى به خود گرفت . (216) تابع اهل ستم گشتن بود عار حسين درس آزادى به دنيا داد رفتار حسين بذر همت در جهان افشاند افكار حسين جان خود را از ره صدق و صفا از دست داد زين سبب تا حشر باشد گرم بازار حسين حق و باطل را به خون خويش كرد از هم جدا آرى آرى تا ابد برجاست آثار حسين زندگى پيكار باشد در ره انديشه ها باشد اين گفتار شيرين و گهربار حسين گر ندارى دين به عالم لا اقل آزاده باش اين كلام نغز مى باشد زگفتار حسين (217) بخش سوم : علم امام عليه السلام فصل اول : امام كيست ؟ امام و پيشوا به كسى گفته مى شود جلو جماعتى افتاده ، رهبرى ايشان را در يك مسير اجتماعى با مرام سياسى يا مسلك علمى يا دينى بر عهده گيرد و البيته به واسطه ارتباطى كه در زمينه خود دارد در وسعت وضيق تابع زمينه خواهد بود. آيين مقدس اسلام زندگانى عموم بشر را از جهت در نظر گرفته ، فرمان مى دهد از جهت حيات معنوى مورد بررسى قرار داده و راهنماى مفيد و در حيات صورى نيز از جهت زندگى فردى و اداره آن مداخله مى كنند چنان كه از جهت زندگى اجتماعى و زمامدارى حكومت مداخله مى كند بنابر جهاتى كه شمرده شد امامت و پيشوايى دينى در اسلام از سه جهت ممكن است مورد توجه قرار گيرد: از جهت حكومت اسلامى و از جهت رهبرى و ارشاد حيات معنوى . شيعه مقتد است چنان كه جامعه اسلامى به هر سه جهت نامبرده نياز مسندى ضرورى دارد كسى كه متصدى اداره جهات نامبرده است و پيشوايى جماعت را در آن جهات به عهده دارد از ناحيه و رسول بايد تعيين شود و البته پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز به امر خدا تعيين فرموده است . (218) وصف امام در بيان حضرت رضا عليه السلام امام است كه حلال خدا را حلال مى داند و حرامش را حرام ، حدود را اقامه از دين خدا دفاع مى كند و به راه عبادت مى كند، با حكومت و بينه خوب و حجت رسا. امام خورشيد تابانى است كه نورش جهان را فراگيرد و اندر افقى است كه ديده و دست ها بدن نرسند. امام ماه تابنده و چراغ فروزنده و نور طلوع كننده و اختر رهنما است در تارهاى شب تاريك و دليل هدايت و نجات بخش از هلاكت . امام شعله اى است بر سر تپه و گرم كننده هر پناهنده است دليل است در مهلكه وهر كس از او جداست نابود است . امام ابرى است و بارانى تند و آسمانى سايه بخش و زمينى است همواره و چشمه اى جوشان و استخر و بوستان ا ست . امام امينى است رفيق و پدرى است مهربان و برادرى است هم زاد و چون مادرى براى فرزند صغير و دلسوز. امام امين خداست در زمين ميان خلقش و حجت اوست بر بندگانش و خليفه اوست در بلادش و دعوت كننده به خدا و دفاع كننده از حريم اوست . امام از گناهان پاك واز عيوب مبراست به علم مخصوص و بردبارى موسوم است ، نظام دين و عزت مسلمانان و خشم بر منافقان و نابودى كفار است . (219) امام عالم به تمام دانش ها ابوبصير مى گويد: از امام كاظم عليه السلام پرسيدم : فدايت شوم امام را چگونه مى توان شناخت ؟حضرت در پاسخ فرمود: نخست اين كه پدر امام او را در ميان مردم به امامت نصب كند، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله اميرالمومنين على عليه السلام را به امامت منصوب كرد. چنان كه هر امامى بايد امام پس از خود را به مردم معرفى كند. دوم : هر چى از او بپرسى توانايى پاسخ داشته باشد. سوم : تو ساكت باشى و امام به سخن ابتدا كند (منظور تو را بگويد )، يعنى از ما فى الصغير تو آگاه باشد. چهارم : مردم را از حوادث آينده خبر دهد. پنجم : با هر يك از مردم با زبان خود آنان سخن بگويد. به امام كاظم عليه السلام گفتم : فدايت شوم امام بايد به هر زبانى تكلم كند ؟فرمود: آرى ، زبان پرنده را هم مى داند سپس فرمود: اكنون پيش از آن كه از جايت حركت كنى علامت آن را به تو عطا خواهم كرد، طولى نكشيد كه ديدم مردى نزد امام آمد كه اهل خراسان بود و به زبان عربى با امام عليه السلام سخن گفت حضرت پاسخ او را به فارسى فرمود: آن مرد خراسانى گفت : من به زبان فارسى با تو گفت و گو نكردم براى اين كه شايد شما كاملا زبان فارسى را ندانى . حضرت فرمود: سبحان الله ، اگر من نتوانم جواب تو را بگويم پس چه فضيلتى بر تو خواهم داشت ؟! آن گاه امام عليه السلام به من فرمودن اى ابومحمد! امام آن است كه كلام همه مردم و پرندگان و حيوانات و هر جاندارى بر او مخفى نباشد، كسى كه اين خصلت ها در وجود او نباشد امام نيست . (220) عن ابى بصير قال : قال ابوعبدالله عليه السلام : اى اممام لا يعلم ما يصيبه والى ما يصير، فليس ذلك بحجة الله على خلقه . امام صادق عليه السلام فرمود: آن كه از حوادث و پيش آمدهاى آينده خود آگاه بناشد، امام نيست . (221) خبر از حادثه كربلا خبرهاى غيبى كه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام به ما رسيده و در كتب سنى و شيعه ضبط شده است بسيار است . بعضى از مسلمانان بوده و هستند كه وجود اين فيض الهى را در نهاد افراد برگزيده خداوند با دو دلى و ترديد تلقى كردهه و مى كنند ولى در گذشته بعضى از آنها پس از تحقق يافتن خبر غيبى به واقع امر پى برده از ترديد خود نادم شدند و در پيشگاه الهى استتغفار كردند. غرفه ازدى - كه او را صحبه نيز مى خواندند - از اصحاب رسول اكرم صلى الله عليه و آله و از اصحاب صفه است او كسى است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نسبت به معامله اى كه انجام داده بود درباره اش دعاى بركت فرمود غرفه مى گويد: در دل من نسبت به على عليه السلام شك و ترديد پديد آمد از اين جهت كه روزى با جمعى به همراه آن حضرت به زمين كربلا (شاطى ء الفرات ) رسيديم . على عليه السلام از راه منحرف شد و در نقطه اى ايستاد ما نيز اطرافش ايستاديم . حضرت با دست اشاره كرد و نقطه را نشان مى داد و فرمود: اين جا باز انداز كاروان آنهاست .اين جا محل ريختن خون آنهاست اين جا خوابگاه شتران آنها است پدرم فداى آن مظلومى كه در زمين و آسمان جز خداوند بزرگ يار و ياورى ندارد غرفه از شنيدن اين خبرهاى غيبى دچار شك و ترديد شد و در دل هاى مى گفت : آيا آنچه حضرت خبر مى دهد واقع مى شود ك او مى گويد: پس از آن كه امام حسين عليه السلام كشته شد من به همان سرزمين كه مقتل شهيدان بود رفتم ديدم تمام آنچه را كه اميرالمومنين عليه السلام فرموده بود واقع شده و در سخنان خود كوچكترين خطايى نداشته است . پس از مشاهده آن صحنه از شك و ترديدى كه آن روز به دلم راه يافته بود از خداوند طلب آمرزش كردم و دانستم كه حضرت على عليه السلام جز بر اساس پيمان الهى سخن نگفته است . (222) چند خبر غيبى على عليه السلام در سال 39 هجرى كشته شد اگر اين خطبه را رسول اكرم صلى الله عليه وآله در سال آخر عمر خود القا كرده باشد خبر از 29 سال بعد داده است جالب آن كه گفته آن حضرت تنها يك خبر غيبى نيست بلكه چند خبر است : 1- على عليه السلام به مرگ طبيعى از دنيا نمى رود بكله كشته مى شود. 2- قتل آن حضرت در ماه مبارك رمضان اتفاق مى افتد. 3- در حال نماز كشته مى شود. 4- با سم كشته نمى شود، بلكه قتل آن حضرت با سلاح خواهد بود. 5- سلاح به سر اصابت مى نمايد نه به سينه يا پهلو. 6- خون ريزى به قدرى شديد است كه محاسن آن حضرت به خونش خضاب مى گردد. رسول اكرم صلى الله عليه وآله اين خببر غيبى را در منبر با حضور بسيارى از مسلمانان در كمال صراحت و قاطعيت بيان كرد. حتى مطلب به قدرى در ضمير آن حضرت روشن و غير قابل ترديد بود كه فرمود: گويى مى بينم كه درباره تواين قضيه اتفاق مى افتد. خبر دادن از وقوع چنين حادثه اى در 29 سال قبل از مجارى علمى ، تحصيلات دانشگاهى غير ممكن است اين علم غيبى است كه به مشيت خداوند به پيغبمر اكرم صلى الله عليه وآله افاضه شده و رسول اكرم صلى الله عليه وآله بر اساس آن سخن مى گويد جالب آن كه رسول اكرم صلى الله عليه وآله وقوع اين حادثه را بيش از يك بار اعلام كرده است .(223) رسول اكرم صلى الله عليه وآله و اخبار غيب روايات بسيارى از طرق شيعه و سنى رسيده است كه رسول اكرم صلى الله عليه وآله و ائمه عليهم السلام در موارد متعددى از غيب و وقايع آينده خبر داده اند. ماه رمضان نزديك مى شد، رسول اكرم صلى الله عليه وآله خطبه مفصلى خوانده و ضمن آن از عظمت و معنويت ماه رمضان سخن گفت قسمتى از فرائض و سنن را توضيح داد و مردم را به اداى وظايفشان تشويق كرد. على عليه السلام مى فرمايد: ضمن خطبه پيغمبر به پا خاستم و پرسيدم : يا رسول الله ، چه عملى در ماه رمضان از همه برتر و بهتر است ؟در جواب فرمود: اجتناب از گناه ، سپس رسول اكرم صلى الله عليه وآله گريه كرد، گفتم : يا رسول الله !چه چيز گريه ات آورد ؟ فرمود: گريه من براى مصيبتى است كه در اين ماه بر تو وارد مى شود گويى مى بينم كه در پيشگاه خداوند نماز مى گزارى و شقى ترين مردم ضربتى به سرت مى زند كه ريشت از آن ضربت به خون خضاب مى شود على عليه السلام گفتن يا رسول الله !اين حادثه در موقع سلامت دين من به من مى رسد ؟فرمود: بلى در سلامت دينت . ولايت تكوينى لازمه اثبات ولايت و حكومت براى امام على عليه السلام اين نيست كه مقام معنوى نداشته باشند براى امام عليه السلام مقامات معنوى هم هست كه جدا از وظيفه حكومت است و آن مقام خلافت كلى الهى است كه گاهى در لسان ائمه عليهم السلام از آن ياد شده است : خلافتى است كه به موجب آن جميع ذرات در برابر ولى امر خلاصه از ضروريات مذهب ماست كه كسى به مقامات معنوى ائمه عليهم السلام نمى رسد، حتى ملك مقرب و نبى مرسل اصولا رسول اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام طبق روايات پيش از اين عالم انوارى بوده اند در ضلل عرش ، و در انعقاد نطفه و طينت از بقيه مردم امتياز داشته اند، و مقاماتى دارند الى ماشاءالله چنان كه در روايات معراج ، جبرئيل عرض مى كند: لو دنوت ائمه لا حترقت هر گاه كمى نزديك تر مى شدم سوخته بودم با اين فرمايش كه : ان لنا مع الله حالات لا يسع مللك مقرب و لا نبى مرسل . ما با خدا حالاتى داريم كه نه فرشته مقرب آن را مى تواند داشته باشد و نه پيامبر مرسل . اين جزء اصول مذهب ماست كه ائمه عليهم السلام چنين مقاماتى دارند قبل از آنكه موضوع حكومت در ميان باشد چنان كه به حسب روايات ، اين مقامات معنواى براى حضرت زهرا عليهاالسلام و هم هست با اين كه آن حضرت نه حاكم است و نه قاضى و نه خليفه . اين مقامات سواى وظيفه حكومت است از اين رو وقتى مى گوييم حضرت زهرا عليهاالسلام قاضى و خليفه نيست لازمه اش اين نيست كه مثل من و شماست يا بر ما برترى معنوى ندارد همچنين اگر كسى قايل شد كه النبى اولى بالمومنين من انفسهم سخنى درباره رسول اكرم صلى الله عليه و آله گفته بالاتر از اين كه مقام ولايت و حكومت بر مومنان را دارد. (235) آدم به تو مى نازد اى اشراف انسانها اى ياد تو در عالم آتش بر جانها هر جا زفراق تو چاك است گريبان ها اى گلشن دين سيراب با اشك محبانت از خون تو شد رنگين هر لاله به بستان ها بسيار حكايت ها گرديده كهن امام جانسوز حديث تو تازه است به دوران ها يك جان به ره جانان دادى و خدا داند كز ياد تو چون سوزد تا روز جزا جان ها در دفتر آزادى نام تو به خون ثبت است شد ثبت به هر دفتر با خون تو عنوان ها آن سان كه تو جان دادى در راه رضاى حق آدم به تو مى نازد اى اشرف انسان ها قربانى اسلامى با همت مردانه اى مفتخر از عزمت همواره مسلمان ها. (236) بخش چهارم : حادثه كربلا و پيامبران فصل اول : فضائل كربلا و وجه تسميه آن كربلا يعنى آن خاك پاكى كه قدرت حق را در برابر باطل براى هميشه نشان داد. كربلا يعنى آن خاكى كه تا قيام آل محمد صلى الله عليه و آله نداى اهل حق و هيهات منا الذله از آن بلند است . كربلا يعنى آن بيابانى كه در نصف روز بساط خلافت آل ابى سفيان را به هم پيچيد. كربلا يعنى آن بستان سرسبزى كه هميشه به خون راد مردان عالم بشريت شاداب و با صفا و سرخ روست . (237) زنده كدام است بر هوشيار آن كه بيمرد به سر كوى يار در بحار از كامل الزيارة از امام سجاد عليه السلام روايت كرده كه فرمود: خداوند زمين كربلا را حرم امن و مبارك خود قرار داد 24 هزار سال پيش از آن كه زمين كعبه را خلق كند و او را حرم قرار دهد چون روز قيامت مى شود اين زمين را تربت نوارنى اش بلند مى شود و نهاده مى شود بر آن برترين باغى از باغ هاى بهشتى كه ساكن نمى شود در آن مگر پيامبران و مرسلين ، و آن زمين مقدس روشنايى مى دهد بين باغ هاى بهشتى چنان كه روشنايى مى دهد ستاره اى در بين ستاره ها از براى اهل زمين كه نورش خيره مى كند چشم هاى اهل بهشت را و فرياد مى زند: انا ارض الله المقدسة الطيبة المباركة التى تضمنت سيد الشهداة عليه السلام و سيد شباب اهل الجنة . اين زمين كربلا بقعه مباركه اى است كه خداوند در قرآن مجيد ياد فرموده . (238) فضيلت زمين كربلا در كلمه طيبه از علامه وحيد بهبهانى نقل فرموده گفت : در خواب ديدم حضرت سيدالشهداء عليه السلام را عرض كردم : سيد و مولاى من آيا سوال مى كنند از كسى كه دفن شده باشد در جوار شما ؟فرمود كدام فرشته جرات سوال كردن از او را دارد ؟. 1- در بحار از كامل الزيارة از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: زمين كعبه فخر كرد و گفت : كدام زمين مثل من است و حال آن كه خانه خدا در پشت من واقع شده است و مردم از راه هاى نزديك و دور به سوى من مى آيند و من حرم و محل امن الهى هستم ؟پس خداوند وحى بر اوكرد: بس كن و آرام بگير، نسبت فضيلت تو با فضيلتى كه به زمين كربلا داده ام چون سوزنى است كه در آب دريا و از آب دريا بردارد اگر نبود زمين كربلا من به تو فضيلتى نمى كردم و اگر نمى بود آن وجود شريفى كه زمين كربلا در بر دارد، من خلق نمى كردم آن خانه اى كه به آن فخر مى كنى پس آرام بگير و مستقر باش و متواضع و ذليل و خوار باش ، والا غضب مى كنم بر تو و تو را به آتش جهنم مى برم . (239) كربلا و آب فرات نخستين زمين و آبى است كه خداوند آن را مقدس و پاك گردانيد پس فرمود خداوند به آن زمين تكلم نما به آن چيزى كه خدا تفضيل داده است تو را پس آن زمين گفتن در زمانى كه زمين ها و آب ها تفاخر نمودند بعضى بر بعضى منم زمين خدا كه مقدس مباركم و شفا در خاك من است . غرض فخر كردن نيست بلكه خاضع و ذليلم در برابر كسى كه اين شرافت را به من داده است و غرضم فخر كردن نيست بر اين كه پست تر از من است بلكه شكر است از براى خدا. پس خداى متعال گرامى داشت آن زمين را و زياد نمود فضيلت و كرامت آن را به سبب امام حسين عليه السلام و اصحاب او به سبب تواضع و شكرى كه كرد از براى خدا (240) شاعر چه زيبا سروده است : يا رب اگر زكرده ما پرده افكنى ما را به خجلت ابدى رسوا كنى يا رب همين بس است كه تمناى ما زتو هنگام مرگ دفن ما كربلا كنى چنان كه گذشت زمين كربلا بر زمين مكه شرافت دارد و هنگامى كه زمين مكه به شرافت خانه خدا بودن بر خود مى باليد، خطاب شد: آرام باش كه افضليت تو به خاطر خاك كربلا است و اين مسلم است ، زيرا امام حسين عليه السلام علت مبقيه اسلام شد و اگر امام حسين عليه السلام نمى بود كسى حج خانه خدا نمى كرد پس زمين كربلا كه مدفن امام حسين عليه السلام است بر زمين مكه كه محل خانه كعبه است افضليت دارد در اخبار مكرر نقل شده كه زمين كربلا 24 هزار سال پيش از زمين مكه حرم امن الهى بود و از اين وقايع تمام پيامبران آگاه شدند و جبرئيل - فرشته رحمت خدا - همه رسولان را از زمين كربلا و وقايع آن آگاه ساخت . از حضرت سجاد عليه السلام روايت شده كه زمين كربلا قطعه اى از بهشت است و روز قيامت در بهش مى گذارند و آن قطعه زمين مانند خورشيد درخشان در بين زمين هاى بهشت منور است . در تهذيب از امام جعفر صادق عليه السلام روايت مى كند كه فرمود: شاطى الوايد الايمن كه خداوند در قرآن ذكر فرموده فرات است و بقعه مباركه كربلا است . (241) نامهاى شهر عشق كربلا، با نامهاى زيادى ناميده شده كه به بيش از بيست اسم مى رسد: 1- كربلا، كلمه اى كه اسم هيچ مكانى در شهرت وقداست به پايش ، نمى رسد و در تفسير اين كلمه كمال آفرين چه حرفها كه گفته نشده است !؟ الف : بعضى معتقدند ريشه كربلا از كلمه كربله گرفته شد و كربله يعنى به سستى گام برداشتن ، يا سست شدن گادمها. و عربها زمانى كه بخواهند از بى حالى و با كسالت راه رفتن كسى حكايت كنند مى گويمد جاد يمشى مكربلا يعنى فلانى آمد در حال كه به سستى گام بر مى داشت (242) تو گويى سرزمين كربلا چنان بوده است كه هر كسى كه به آنجا مى رسيد احساس خاصى برايش دست مى داد و گامهايش سست مى شد چنان كه كميت قلم ، تا به ساحت مقدس كربلا مى رسد مى لنگد و خود را مى بازد. در كتب مقاتل نيز داستانهاى زيادى نقل شده كه هر يك از پيامبران گذشته كه گذرش به كربلا مى افتاد بى اختيار اندوهناك و غمگيمن مى شد و به امت خويش خبر مى داد كه در اين سرزمين حادثه اى بس بزرگ و بسيار غمبار رخ خواهد داد. ب : كربلا از كلمه كربال گرفته شده و كربال يعنى غربال كردن و تميز و پاك كردن ، گفته مى شود: كربلت الحنطة ، يعنى گندم را غرباب كردم و آن را از خاك و خاشاك پاك گردانيدم . به كربلا نيز به خاطر اين كربلا گفته اند كه زمينى بود خالى از ريگ و سنگ و بدون درخت يا گياهان هرز و مزاحم ، مثل اينكه كشاورزى آن را پاك كرده و براى كشته آماده كرده باشد. (243) راستى كه اسم با مسمايست ! كربلا يعنى غربال تاريخ غربال كه هميشه و در طول تاريخ شريف را از ضعف و مردان ميدان را از رجز خوانان دروغين به خوبى جدا كرده و مى كند چنان كه بيدل دهلوى مى گويد: كيست در اين انجمن ، محرم عشق غيور ما همه بى غيرتيم ، آينه در كربلاست . ج : كربلا از دو واژه كرب و ابلا تركيب يافته است يعنى حرم خدا و خانه خدايگان . (244) د: اين كلمه در اصل فارسى بوده و از دو كلمه كار و بالا گرفته شده است يعنى كار آسمانى و ارزشمند به عبارتى جايگاه نمارش و نيايش .(245) ه : در اصل كور بابل بوده است يعنى در روستاى شهر بابل (246) و توسط خود حضرت سيدالشهداء و پدرش على عليهماالسلام و جدش روسل اكرم صلى الله عليه و آله كربلا وكرب و بلاء يعنى درد و بلا و امتحان و ابتلاء تفسير شده است . (247) ادباء و شعراى شيعه نيز همين تفسير را برگزيده اند به عنوان نمونه سالار شهيدان شيعى سيد اسماعيل حميرى از كربلا چنين ياد مى كنند: كربلا يا دار كرب بلا (248) و بزرگ انديشمند شيعى ، مرحوم سيد شريف رضى چنين مى گويد: كربلا! لا زلت كربا و بلاد ما لقى عندك آل المصطفى كم على تربك لما صرعوا من دم سال و من دمع جرى (249) اى كربلا تو هميشه انبوهى از اندوه و بلا را به ياد مى آورى به سبب آنچه كه در خاك تو به آل پاك محمد مصطفى صلى الله عليه وآله رسيد. هنگامى كه كشته شدند چه خونها كه ريخته شد و چه اشكها كه جارى شد. 2- حاير: پس از كربلا، حاير بيش از ديگر نامها حائز اهميت بوده است و كربلا در كتابهاى فقهى بيشتر با همين نام عنوان مى شود و فقهاء مسائل خاصى را كه در خصوص حائر و احكام و حدود آن مى باشد در ذيل همين عنوان بحث و بررسى مى كنند. 3- حير، مخفف همان حاير است ، حيريا حائر يعنى جايى كه آب دلر آنجا حيران مى ماند و به دور مى پيچد و گودال قتلگاه امام حسين عليه السلام در همين مكان مقدس واقع شده است و جسد انورش نيز در آنجا مدفون است . 4- نواويس ، در اصل و پيش از اسلام نام گورستانى بود كه مسيحيان مردگان خود را در آنجا مدفون مى كردند جالب اين كه پيشواى شهيدان حضرت اباعبدالله امام حين عليه السلام در ضمن يكى از خطبه هاى معروفش اين كلمه را به كار برده است آنگاه كه حضرتش از حريم جدش خارج شده بود و در ظاهر به سوى كوفه و در واقع رو به سوى ابديت مى رفت ، كه قيامت تاريخ را بر پا كند و قيام عشق را قنوت جاودانه بخشد و هنگامى كه از مدينه حركت كرده بود تا هنگامه حماسه هاى هميشه جاويد و ماندگارش را بيافريند،چنين فرمود: خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة ، و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف و خير لى مصرع انا لا قيه ، كانى باوصالى ، تقطعها، غسلان الفوات ، بين النو اويس و كربلاء و... (250) مرگ براى فرزندان آدم چه زيبا نوشته شده است ؟ نوشتارى كه در لطافت به نقشى مى ماند كه گردن بند، در گردن دختر كان جوان مى كشد و من براى سر كشيدن جام جان بخش شهادت و به ديدار سلف همانقدر مشتاقم كه يعقوب به ديدار پسرش يوسف ، دست تقدير الهى ، براى من قتلگاهى برگزيده است كه من به ديدارش خواهم شتافت ، مى بينم كه به همين زوديها گرگهاى گرسنه نواويس و كربلا مرا در محاصره انداخته بند بند اعضاى بدنم را از هم جدا مى كنند... 5- طف الفرات ، كنار فرات . 6- طف . 7- شاطى الفرات ، اين هر سه اسم تقريبا به يك معنى است و طف به زمينهاى كه مشرف دريا باشند يا در لب رودخانه قرار داشته باشند اطلاق مى شود سرزمين كربلا را به خاطر چند چشمه اى كه در آن بوده و كربلا را در كنار خويش گرفته بوند طف گفته اند چشمه هاى مانند: قطقطانيه ، رهيمه ، عين الجمل و نهر علقم .(251) 8- نينوا، از اسمهاى معروف و قديمى كربلاست . 9- موضع البلاء، يا موضع الابتلاء. 10- محل الوفاء 11- غاضريه . 12- ماريه . 13- قصر بنى مقاتل . 14- عقر بابل . 15- عمورا. 16- صفورا. 17- نوائح ، يعنى ناله ها و نوحه ها. 18- شفائا، كه در عرف مردم شثاثه خوانده مى شود.(252) 19- مدينه الحسين عليه السلام ، شهر حسين عليه السلام . 20- مشهد الحسين عليه السلام . 21- بقعه ماركه (253)و ديگر اسمهايى كه در كتابها نقل شده اند، و كربلا را مى شود حيرت آباد حماسها، عرش عشق ، قربانگاه عاشقان ، مسلخ عشق ، شهر شهادت ، مشهد شقايق ها، كعبه آلاله ها و... خواند. كربلادر يك نگاه با وجود اين كه پيشنه تاريخى كربلا، بسيار قديمى بوده و به دوران بابليان مى رسد، ولى از آن جا كه مدارك تاريخى در اين باب ناچيز و اندك است ، شناخت دقيقى را نمى توان از تاريخ كربلا پيش از اسلام به دست داد. عراق تا سال 13 هجرى قمرى در زير سلطه زمامداران ايران بود، تا اينكه از همان سال 16 هجرى به تدريج ، تمام كشور عراق و در ضمن كربلا توسط خيل خروشان سربازان مسلمان گشوده شد و آزاد گشت از آن ميان جنگ قادسيه كه در سال 14 هجرى اتفاق افتاد، معروف و مشهور است .(254) عراق در طول تاريخ اسلام ، هميشه كشورى شيعه نشين و بستر بسى حوادث تاريخ ساز و مهد حماسه ها و مركز انقلاب هايى بس بزرگ و خونين بوده است ، تنها كافى است كه كتاب كربلا را ورق زده و كوفه (255) را كه شهرى است از شهرهاى استان كربلا، در آيينه تاريخ به تماشا نشستت ، آن وقت است كه مى خواهيد ديد اين خون نامه خاك ، سر به افلاك و ملكوت مى كشد و روايت از رويش آلاله ها دارد آلاله هايى كه هر يك در قيام خونباز، خويش قيامت تاريخ را قنوت نور بسته اند و تاريخ را از تاريكى و جهان را از جهل و جور و بشر را از بند بندگى زور و زر و تزوير رهانيده اند. امروز نيز على رغم خواست جهان خواران و حزب كثيف بعث كربلا، كانون گرم آزادگان و غيور مردان است و چون روزگاران بسيار درخشان خويش مى رود كه حريم حماسه ها را پر حال و با حركت پاس دارد و چون كوه آتشفشان هر لحظه انتظار انفجارش مى رود و ما شيعيان به اين اميد زنده ايم كه شاهد انفجار نورى ديگر از كانون كربلائيان باشيم . در حال حاضر، كربلا با فاصله 105 كيلومتر در جنوب غربى بغداد واقع شده و مركز استانى به نام استان كربلا خوانده مى شود. خار چشم ستمگران آستان مقدس حسينى ، اين مشهد هميشه جاويد شهيدان در طول تاريخ پر ماجراى خويش هميشه خار چشم ستمگران و زور مداران بوده و خواب را بر چشم هر يزيد منش و فرعون صفتى حرام كرده و مى كند: نام و ياد او ابو الاحرار سالار شهيدان عليه السلام روح قيام و شهادت طلبى را در جان محرومان و ستمديد گان به قول يكى از شاعران معروف لبانى : كلما يذكر الحسين شهيدا موكب الدهر ينب الاحرار فينادون ولة الظلم حيدى قد نقلنا عن الحسين الشعارا فليمت كل ظلم مستبد فاذا لم يمت قتيلا توارا بولس سلامه هر گاه از امام حسين عليه السلام به عنوان شهيد و شاهد تاريخ ياد مى شود در سايه سار، اين ياد سرخ روزگار آزاد مردانى ، را مى پرواند كه ندا در مى دهند: بايد دولت ستم نباشد و ما اين شعار شعور آفرين را از امام حسين عليه السلام ياد گرفته ايم كه هر مستبد ستمگر يا بايد بميرد و يا از صحنه تاريخ زدوده شود. درست به همين جهت ، ستمگران ياد و خاطره ابولثاثرين امام حسين عليه السلام و كربلا را براى خويش خطر بزرگ بلكه بزرگ ترين خطر مى دانند و تابش خورشيد حماسه را كه بيشتر از گنبد و گلدسته هاى آستان مطهر و مقدس حسينى بر تاريخ مى تابد بر نمى تابند و هميشه با آن مكان مقدس كه به حق گهواره حماسه و مدرسه شهادت و قيام و مشهد شهيدان ناميده مى شود سر ستيزه و جنگ مداوم دارند و اينك به اقدامات مذبوحانه و ناشيانه اى كه در طول تاريخ از سوى ستمگران تاريخ در محو و نابودى اين آستان قدى و بارگاه ملكوتى امام حسين عليه السلام انجام گرفت و همه به شكست ستمگران و يزيديان انجاميده اشاراتى گذار و فهرست وار مى كنيم ، باشد كه اين معجزات تاريخ را هميشه در خاطر خويش داشته باشيم : جسارت اول : در عصر منصور دوانيقى به دستور مستقيم او كه يكى از ستمگران خودسر و قاتل امام صادق عليه السلام بود. جسارت دوم : در عصر هارون الرشيد يكى از خلفاى جور عباسى و قاتل حضرت امام موسى بن جعفر عليه السلام ، كه در سال 193 ق دستور داد حائر مطهر حسينى را به طور كلى تخريب و ويران كردند. جسارت سوم : به دست متوكل ملعون كه به ترتيب در سالهاى 233 و 236 و 237 و 247 ق به حريم حسينى جسارت شد چنانكه از اساس آن را ويران كردند.(256) جسارت چهارم : در عهد موفق خليفه عصر عباسى به سال 273 ق . جسارت پنجم : در سال 269 ص به دست دزد گردنه گيرى به نام ضبة بن ممد اسدى كه رئيس يك دسته از دزدان وحشى بود. جسارت ششم : در سال 407 ق حرم مطهر در اثر آتش سوزى تخريب گرديد كه به احتمال قوى به دستور القادر بالله يكى ديگر از خلفاى عباسى كه كينه زيادى از آل عليهم السلام داشته رخ داد. جسارت هفتم : در سال 529 ق بود كه خزانه و اشياى گران قيمت و تزيينات حرم پاك سيد شهيدان عليه السلام ، به دست ناپاك المستر شد يكى ديگر از خلفاى عباسى غارت شد. جسارت هشتم : غارت حرم مقدس به دست حكام آل مشمعشع در تاريخ 858 ق . جسارت نهم : تجاوز و فاجعه تكان دهنده دلخراشى كه در حدود بيست هزار تن از شيعيان را به شهادت رسانيد و به عنوان عاشوارى ثانى و كربلاى دوم ناميده شد اين جسارت بزرگ به دست وهابيها به فرماندهاى عبدالعزيز بن سعود، در سال 1216 ق و در عيد غدير خم اتفاق افتاد. جسارت دهم : تخريب و نابود كردن بزرگ ترين و با شكوهمندترين گلدسته حريم حسينى معروف به منارة العبد در سال 1354 ق . اين گلدسته چنان با شكوه و جلال بود كه از كليه مناره هاى موجود در زيارتگاه هاى عراق بزرگ تر و باشكوه بود و بيش از شش قرن بود كه با جلالت و هيبت خاصى چشم هر بينده اى را از نقاط بسيار دور به خود خيره مى كرد تا اين كه به سال مذكور به بهانه اى واهى از اساس ويران شد.(257) فصل دوم : حادثه كربلا و پيامبران و امامان عليهم السلام خداوند شهادت را خبر مى دهد بزرگ بنى سليم از مشايخ خود نقل كرده است كه سالى به جنگ ساكنان روم رفتيم و بر ايشان غالب شديم پس به يكى از كليساهاى آن جا رفتيم و ديديم اين بيت بر ديوار آن نوشته است : اتر جوا امه قتلت حسينا شفاعه جده يوم الحساب آيا گروهى كه امام حسين عليه السلام را كشتند، به شفاعت جدش رسول خدا صلى الله عليه وآله در روز جزا اميد دارند ! پس از آنها پرسيدم چه وقت اين را در جا نوشته اند ؟گفتند: سيصد سال پيش از بعثت پيامبر شما. در كتاب ياقوت از عبدالله بن صفار روايت شده كه سالى با نصارا جنگ كرديم و بسيارى از ايشان را اسير نموديم در ميان اسيران پيرى دانا بود او را اكرام نموديم آن پير براى ما حكايت كرد كه سيصد سال پيش از مبعوث شدن محمد عربى صلى الله عليه وآله ، گروه نصارا در بلاد روم گودالى كندند، ناگاه سنگى پيدا شد به زبان فرزندان حضرت شيث كه در آن نوشته شده بود: اترجوا عصبة قتلت حسينا شفاعة جده يوم الحساب شيخ جعفر ابن نما در مثير الاحزان به سند خود از سليمان اعمش روايت كرده است : سالى در ايام موسم حج مشغول طواف كعبه بودم ناگاه مردى را ديدم كه مى گويد: خداوندا مر ا بيامرز، اگر چه مى دانم كه مرا نمى آمرزى پس از سبب نااميدى آن مرد پرسيدم گفت : من يكى از آن چهل نفر هستم كه موكل به سر مبارك جناب امام حسين عليه السلام بودند، هنگامى كه آن سر مبارك را براى يزيد پليد به شام بردند، چون از كربلا بيرون رفتيم منزل اول دير نصارا بود در آن جا فرود آمديم و سر مبارك آن حضرت را بر نيزه بلندى نصب كرديم و به خوردن مشغول شدميم ناگاه ديدم كه دستى از ديوار پيدا شد و با قلم آهنى سطرى با خون به ديوار نوشت : اترجوا امة قتلت حسيناز شفاعة جده يوم السحاب پس ما بسيار ترسيديم يكى از رفيقان ما برخاست كه آن دست را بگيرد، اما دست غايب شد . (258) آدم ابوالبشر با احترام به حضرت محمد صلى الله عليه وآله واهل بيتش نجات يافت (فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب الرحيم ). (259) آدم از پروردگار خويش كلمايت را بياموخت كه سبب پذيرفتن توبه او شد براى اين كه خداى مهربان توبه پذير است . از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله درباره كلماتى كه بر آدم عليه السلام القا شد و موجب پذيرش توبه اش گرديد، سوال شد حضرت فرمود: ساله بحق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين فتاب عليه و غفرله . آدم خدا را به حق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم الصلاة و السلام خواند، پس خدا توبه او را پذيرفت و گناهى كه از او سر زده بود بخشود.(260) روزى كه به چنگ مرگ افتد بدنم در كنج لحد اجل نمايم وطنم از بهر شهادتين من بنويسيد الله محمد و على بر كفنم عبور آدم عليه السلام از زمين كربلا چون آدم عليه السلام بر زمين هيوط كرد و حوا را نديد دنبال او گشت تا عبورش به زمين كربلا افتاد پيش از آن كه حادثه اى واقع شود، غمناك شد، سينه اش تنگى گرفت ، و چون به مقتل امام حسين عليه السلام رسيد پايش لغزيد خون از آن جارى شد. پس سر به موى آسمان بلند كرده و گفت : اى پروردگار من ، مرتكب گناه ديگر شده ام و اينك مرا كيفر خواهى كرد زيرا كه من تمام زمين را طى كردم و يا چنين حادثه اى روبه رو نشد مسجد خداوند وحى فرستاد: اى آدم گناهى تازه مرتكب نشده اى ولى فرزند تو حسين عليه السلام در اين سرزمين به ظلم كشته مى شود اينك خون تو به موافقت وى ريخته شد. آدم عرض كرد: پروردگارا، حسين پيغمبر است ؟ خطاب سيد كه پيامبر نيست و ليكن فرزند زداه پيامبر من محمد صلى الله عليه وآله است عرض كرد: قاتل وى كيست ؟ندا رسيد: يزيد كه ملعون اهل آسمان ها و زمين است آدم به جبرئيل رو كرد و گفت : چه كنم ؟ گفت : يزيد را لعن كن پس آدم چهار مرتبه يزيد را لعنت كرد و چند قدمى برداشت تا به كوه عرفات رسيد و حوا را يافت .(261) كشتى نوح عليه السلام و كربلا چون حضرت نوح عليه السلام بر كشتى نشست و بر روى آب همه روى زمين را گشت تا به زمين كربلا رسيد، چون به آن زمين بلا رسيد آن سرزمين كشتى او را به گرداب افكند پس حضرت نوح عليه السلام از غرق شدن كشتى ترسيد دست دعا به درگاه عزت و جلال خدا برداشت و عرض كرد: پروردگارا همه روى زمين را گشتم ، ترس اضطرابى كه در اين زمين بر منن رخ نمود در هيچ جا رخ نداده بود. همان ساعت جبرئيل عليه السلام از جانب خداوند عز و جل فرود آمد و عرض نمود: يا نوح ، حسين عليه السلام سبط محمد صلى الله عليه و آله خاتم پيامبران و فرزند گرامى اوصيا در اين سرزمن كشته مى شود حضرت نوح پرسيد قاتل آن بزرگوار كيست ؟ جبرئيل عرض كرد: قاتل او كسى است كه اهل هفت آسمان و اهل هفت زمين بر او لعنت مى كنند پس حضرت نوح چهار مرتبه بر آن حرام زاده بد كردار لعنت كرد پس كشتى از آن مهكله نجات يافت و از آن سرزمين بلا گذشت .(262) مطلع شدن حضرت ابراهيم عليه السلام بر مصايب امام حسين عليه السلام تفسير فرات به سند خود از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه آن حضرت در تفسير آيه (فنظر نظرة فى النجوموم ) فرمود: حضرت ابراهيم حساب نمود و به علم نجوم نظر فرمود: مطلع گرديد بر مصايب امام عليه السلام حسين عليه السلام كه در زمين كربلا رخ مى دهد فرمود: من ناخوش هستم براى مصيبتى كه بر حضرت امام حسين عليه السلام وارد خواهد شد.(263) عبور ابراهيم عليه السلام از كربلا روايت شده است كه حضرت ابراهيم عليه السلام وقتى سواره به صحراى كربلا بگذشت اسبش رم كرد. آن جناب از پشت اسب بر روى زمين افتاد و سرش بشكست و خون از آن جارى شد پس زبان به استغفار بگشاد و گفت : پرودگارا از من چه گناهى سر زده است ؟ جبرئيل عليه السلام نازل شد و گفت : اى ابراهيم ! گناهى از تو صادر نگشت ولكن كشته مى شود در اين محل سبط خاتم الانبيا و پسر خاتم الاوصيا، پس خون تو به موافقت خون او ريخته شد فرمود: اى جبرئيل ، قاتل او كيست ؟گفت : قاتل او ملعون اهل آسمان ها و زمين و قلم جارى شد بر لوح آن پليد پس ابراهيم عليه السلام دست برداشت و يزيد پليد را لعن بسيار كرد و اسب آن حضرت به زبان فصيح آمين گفت : ابراهيم عليه السلام به او خطاب كرد و فرمود: بر تو چه معلوم شد كه آمين گفتى ؟ گفت : اى ابراهيم ، من هميشه فخر مى كردم كه تو بر پشت من سوار مى شوى و چون تو از پشت من درافتادى خجلت و شرمسارى من زياد شد و سبب اين از يزيد بود خداوند او را لعنت كند. مرحوم شوشترى رحمه الله در خصايص مى گويد كه شايد محل توسط حضرت ابراهيم عليه السلام از اسب همان محل سقوط حضرت امام حسين عليه السلام باشد از اسب خود يعنى در مقتل آن جناب به زمين افتاده باشد پس ملاحظه كن فرق اين دو سقوط را. (264) اوى كسى كه لعنت بر قاتل امام حسين عليه السلام حضرت ابراهيم عليه السلام بود و امر كرد فرزندان خود را عهد و پيمان از ايشان گرفت كه پيوسته او را لعنت كنند. پس از آن حضرت موسى عليه السلام او را لعنت كرد و امت خود را به آن امر كرد، سپس داود عليه السلام او را لعنت كرد و بنى اسرائيل را امر نمود كه لعنت كنند يزيد را سپس حضرت عيسى عع لعنت كرد و بسيار مى گفت بنى اسرائيل را كه لعنت كنند بر قاتلان حسين عليه السلام اگر زمان او را دريافتند در خدمت او جهاد كنيد كسى كه با او شهدى شود چنان است كه با پيامبر صلى الله عليه و آله شهيد شده است . (265) گوسفندان حضرت اسماعيل عليه السلام آب نياشاميدند روايت است كه گوسفندان حضرت اسماعيل عليه السلام در كنار فرات مى چريدند. روزى شبان آنها به خدمت حضرت اسماعيل عليه السلام آمد و گفت : چند روز است كه گوسفندان از اين نهر آب نمى آشامند پس حضرت در مناجات با خدا از سبب اين حالت سوال كرد همان ساعت حضرت جبرئيل عليه السلام از طرف خداوند خدمت حضرت اسماعيل عليه السلام نازل شد و گفت : اى اسماعيل سبب اين حالت را از گوسفندان بپرس ، آنها پاسخت را خواهند داد. پس آن حضرت از گوسفندان پرسيد: چرا از اين رودخانه آب نمى نوشيد ؟ گوسفندان به زبان فصيح پاسخ دادند: به ما خبر رسيده كه فرزند تو حسين - كه سبط گرامى محمد صلى الله عليه و آله است - در اين زمين با لب تشنه كشته خواهد شد پس ما از اين آب نمى آشاميم به جهت حزن و اندوه براى تشنگى آن بزگوار. كسى كه اهل آسمان ها و زمين ها او را لعنت مى كنند. پس حضرت اسماعيل عليه السلام فرمود: خداوندا لعنت كن بر قاتل حسين عليه السلام . (266) 5- مسافرت حضرت موسى عليه السلام به كربلا مرحوم خيابانى در ذيل خبرى طولانى مى گويد: حضرت موسى عليه السلام دوباره به كربلا رفته است ، يك بار تنها و بار ديگر با وصى خود يوشع بن نون چنان كه طريحى مى گويد: حضرت موسى عليهماالسلام با يوشع بن نون مى رفت چون به زمين كربلا رسيدند بند نعلين آن حضرت پاره شد و خارى بر پاى وى فرو رفت و خون از پايش جارى شد پس عرض كرد: اى خداى من ، چه گناهى از من صادر شد كه بدين كيفر گرفتار شدم ؟خداى بزرگ به او وحى فرستاد كه در اين موضع خون امام حسين عليه السلام ريخته مى شود و خون تو به موافقت خون وى جارى شد. عرض كرد: خدايا، حسين كيست ؟خطاب آمد: او فرزندزاده محمد مصطفى و پسر على مرتضى . عرض كرد: قاتل او كيست ؟ندا رسيد: قاتلش يزيد است . پس حضرت موسى عليه السلام دست برداشت و بر يزيد لعن و نفرين كرد و يوشع بن نون آمين گفت . (267) 6- حضرت سليمان عليه السلام و كربلا سليمان بن داود عليه السلام بر فرش خود مى نشست و در هوا سير مى كرد. روزى گزارش به زمين برسد باد فرش ، او را سه بار روانه كرد و برگردانيد و سليان ترسيد از در آمدن به زمين باد ساكت شد، به سرزمين كربلا نزول كرد. سليمان به باد گفت : چرا ساكت شدى ؟باد گفت : در اين سرزمين حسين عليه السلام كشته مى شود سليمان گفت : حسين كيست ؟گفت : سبط محمد مختار صلى الله عليه و آله و پسر على كرار. گفت : قاتلش كه باشد ؟گفت : لعن انس به دعايش آمين گفته ، باد ورزيد و فرش را برداشت . ريان بن شبيب از حضرت امام رضا عليه السلام نقل مى كند كه ايشان فرمود: اى پسر شبيب اگر خوش باشى ، به سكونت قصرهاى بهشتى با پيغمبر صلى الله عليه و آله ، لعن كن به كشندگان امام حسين عليه السلام . (268) 7-حضرت زكريا عليه السلام سه روز از مسجد خارج نشد در حديث طويل از سعد بن عبدالله اشعرى در حكايت شرفياب شدن به حضور حضرت مهدى عليه السلام گفت : خبر ده مرا از تاويل كهيعص . حضرت فرمود: اين حروف از خبرهاى غيبى است كه خداوند بنده خود زكريا را از آن آگاه كرد و حكايت آن را براى محمد صلى الله عليه و آله بيان فرمود و آن چنان است كه زكريا از خداوند خواست نام پنج تن را به وى آموزد جبرئيل فرود آمد و او را بياموخت و زكريا هر گاه نام محمد صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن عليهم السلام را مى برد اندوهش برطرف مى شد و غمش زايل مى گشت و هرگاه نام حسين عليه السلام مى برد گريه گلوى او را مى گرفت و نفسش به شمار مى افتاد روزى گفت : اى پروردگار من ! چون است كه وقتى نام چهار كس از آنها را مى برم از اندوه تسليت مى يابم و هر گاه ياد حسين مى كنم اشكم ريزان مى شود و ناله ام بيرون مى آيد ؟ خداوند تبارك و تعالى او را خبر داد و فرمود: كهيعص پس كاف نام كربلاست و ها هلاكت عترت است و يا يزيد است كه بر امام حسين عليه السلام ستم مى كند و عين عطش حسين است و صاد و صبر و شكيبايى آن حضرت چون زكرياى اين بشنيد، سه روز از مسجد خود جدا نگشت و مردم را از داخل شدن به محضر خود منع فرمود و به گريه و ناله پرداخت . (269) و او را رثا مى گويد: كه خداوندا! آيا بهترين خلق خود را به مصيبت فرزند وى مبتلا مى كنى آيا چنين بلايى بر خانه او فرود مى آورى ؟آيا على و فاطمه عليهماالسلام را لباس سوگوارى مى پوشانى و اندوه آن را در منزل آنها مى آورى ؟ آن گاه گفت : اى خداى من ، مرا فرزندى روزى كن كه در پيريم چشم من به وى روشن شود و چون روزى كردى ، مفتون كن مرا به دوستى او آنگاه به مرگ او اندوهناكم ساز چنان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله حبيب را به فرزندش اندوهناك ساختى پس خداوند يحيى را به وى بخشيد و او را مبتلا كرد و حمل يحيى شش ماه بود چنان كه حمل حسين عليه السلام چنين بود. (270) 8- عبور حضرت عيسى عليه السلام از كربلا روايت شده است كه حضرت عيسى عليه السلام در ايام سياحت با حواريين گذرش به كربلا افتاد ناگاه شير غرانى بر سر راه ايشان آمد و راه را برايشان بست عيسى عليه السلام پيش رفت و فرمود: چرا سر راه بر ما گرفته و نمى گذارى كه ما عبور كنيم ؟شير به زبان فصيح گفت : نمى گذارم شما درگذريد مگر اين كه يزيد را كشنده حسين عليه السلام است لعن كنيد. عيسى عليه السلام فرمود:حسين چه كسى است ؟شير گفت : سبط محمد النبى الامى و ابن على الولى ، فرزند زاده پيغمبر امى و پسر على ولى است . حضرت عيسى عليه السلام فرمود: قاتل او كيست ؟ شير گفت : قاتل وى ملعون وحوش بيابان ها و گرگان و درندگان صحراهاست ، به خصوص در روز عاشورا، پس حضرت عيسى عليه السلام دست برداشت و لعن و نفرين كرد بر يزيد، و حواريين آمين گفتند و شير از راه دور شد و ايشان به مقصد خود رفتند. (271) 9- خبر حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله از شهادت امام حسين عليه السلام حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در منزل ام سلمه بود، فرمود: نگذار كسى داخل شود، حسين عليه السلام آمد زمانى كه طفل بود ام سلمه نتوانست جلو او را بگيرد، حسين عليه السلام بر جدش وارد شد ديد حسين عليه السلام بر بالاى سينه پيامر صلى الله عليه و آله قرار گرفته است و حضرت رسول گريه مى كند ام سلمه سبب گريه حضرت را پرسيد؟حضرت فرمود: اى ام سلمه ، جبرئيل به من خبر داد كه حسين تو كشته مى شود، (272) اين تربت را هم به تو بدهم در نزد تو باشد كه جبرئيل برايم آورده است در شيشه اى بگذار، زمانى كه خون شد آن وقت حسين من كشته مى شود. (273) 10- لعن رسول خدا صلى الله عليه و آله بر يزيد پليد دو سال از ولادت امام حسين عليه السلام گذشت پيغمبر به سفرى رفت و در رهگذرى ايستاد و فرمود: انا الله و انا اليه راجعون (سوره بقره ، آيه 152 )و اشك از ديدگان حضرت سرازير شد، از علت اين حال سوال شد، فرمود: اينك جبرئيل است ، مرا خبر مى دهد از زمينى كه در كنار شط فرات واقع شده و كربلايش گويند كه فرزند من حسين ، پسر فاطمه عليها السلام در آن سرزمين كشته مى شود عرض شد: يا رسول الله كه او را مى كشد؟ فرمود: مردى به نام يزد، خدايش لعنت كند و گويى جايى را كه حسين عليه السلام در آن جان مى دهد و محلى كه در آن دفن مى شود مى بينم . سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله با حالتى اندوهناك از اين سفر بازگشت و بر منبر شد و مردم را پند داد و حسن و حسين نيز در مقابل آن حضرت بودند. چون از خواندن خطبه فارغ شد دست راستش بر سر حسن عليه السلام نهاد و دست چپ بر سر حسين عليه السلام و سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: پروردگارا! همانا محمد پيغمبر تو و بنده تو است و اين دو پاك ترين فرد خاندان من و برگزيده فرزندان من و خانواده من هستند كه پس از خود اين دو را در ميان امتم به جاى مى گذارم جبرئيل مرا خبر داد كه اين پسرم كشته و خوار خواهد شد بار الها، اين جانبازى را بر او مبارك فرما و او را از سروران شهيدان قرار بده بار الها بر كشنده اش و آن كه او را خوار مى كند بر كت عطا نكن مردمى كه در مسجد بودند يكباره ناله از دل بركشيدند وهاى هاى گريستند رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آيا بر حسينم گريه مى كنيد و او را يارى نمى كنيد ؟ سپس آن حضرت با رنگى افروخته و چهره اى سرخ بازگشت (274) و خطبه كوتاه ديگرى خواند و اشك از هر دو ديده آن حضرت به شدت فرو ريخت ، سپس فرمود: اى مردم ، همانا كه دو يادگار نفيس در ميان شما به جاى گذاشتم و آن دو كتاب خداست و عترت من ، يعنى خاندان من ، آنان كه با آب و گل من آميخته شده و ميوه دل من و جگر گوشه من اند و اين دوازدهم هرگز جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند هان كه من در انتظار ملاقات با آنان هستم و من درباره اين دو هيچ از شما نمى خواهم به جز آنچه پرودرگار من به فرمان داده است پروردگار من به من امر فرموده : من دوستى خويشان و نزديكان خود را از شما خواستار شوم ، مراقب باشيد فرداى قيامت كه در كنار حوض مرا ملاقات مى كنيد مبادا خاندان مرا دشمن داشته و به آنان ستم روا داشته باشيد. هان كه روز قيامت سه پرچم نزد من خواهد آمد، پرچم اولى پرچمى است سياه و تاريك كه فرشتگان از آن به وحشت خواهند بود و در نزد من مى ايستند، پس مى گويم : شماها كيانند ؟ نام مرا از ياد ببرند، و گويند: ما خدا پرستان از عرب هستيم من به آنان گويم : نام من احمد و پبغمبر عرب و عجم هستم ، آن گاه گويند: يا احمد، ما از امت تو هستيم به آنان گويم : پس از من با عترت من و كتاب پروردگار من چگونه رفتار كرديد ؟گويند: اما كتاب را كه ضايعش نموديم ، و اما عترت كوشيديم كه همگى شان را از صفحه زمين براندازيم ، آن هنگام من روى آن از آن بگردانم تشنه و دل سوخته و با روى سياه از نزد من باز مى گردند. سپس پرچم ديگرى سياه تر از اولى بر من وارد شود به آنان كه زير پرچمند گويم : پس از من با دو يادگار گرانبهاى من بزرگ و كوچك يعنى كتاب پروردگارم و عترتم چگونه بوديد ؟ گويند: اما يادگار بزرگ را مخالف كرديم ، و اما يادگار كوچك را خوار نموديم و تا آن جا كه توانستم پاره پاره كرديم . گويم : از من دور شويد پس تشنه و جگر سوخته و با روى سياه از من دو شوند. سپس پرچم ديگرى نزد من مى آيد كه نور صورت افراد زير پرچم مى درخشد، به آنان گويم شما كيانند ؟ گويند: ما مردم يكتاپرست و پرهيزكار و از امت محمد صلى الله عليه و آله هستيم و ماييم باقيمانده اهل حق كه كتاب حق را برداشتيم ، حلالش را حلال و حرامش را حرام دانستيم و دوستدار خاندان پيغمبر خويش محمد صلى الله عليه و آله بوديم ، از همه امكاناتى كه در مورد يارى خويشتن داشتيم براى يارى آنان نيز استفاده نموديم و در ركاب آنان با دشمنانشان جنگيديم پس من به آنان گويم : مژده باد شما را كه من پيغمبر شمايم و راستى كه شما در دنيا اين چنين بوديد كه ستوديد، سپس آنان را از حوض خود سيراب كنم و سيراب و خندان از نزد من بروند و سپس داخل بهشت شوند و براى هميشه در آن جاويد بمانند. (275) شيخ سليمان بخلى حنفى در ينابيع الموده (باب 60 ) نقل مى كند كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: به درستى كه اين پسر من حسين عليه السلام كشته مى شود در زمين كربلا، پس هر كس از شما آن روز حاضر باشد،يارى كند امام حسين عليه السلام را. آنگاه نوشته است ، انس بن حارث به سوى كربلا رفت و به فرمان پيغمبر صلى الله عليه و آله عمل كرد و كشته شد با اباعبدالله الحسن عليه السلام . (276) به پاست قلعه دين الا اله الا الله به خون شاه شهيدان حسين ثارالله زخلق تشنه تو اين صداست در عالم كه اى بريده گلو زنده بس تويى و الله رسول خدا صلى الله عليه و آله حسين عليه السلام را در دامن خود نشانده بود، كه جبرئيل آمد و گفت : اين پسر تو است ؟ حضرت فرمود: آرى جبرئيل گفت : امت پس از تو او را خواهند كشت ؟ آن حضرت گريان شد، جبرئيل گفت : اگر بخواهى ، زمينى كه در آن كشته مى شود به تو نشان بدهم فرمود: آرى . آن گاه جبرئيل مشتى از خاك سرزمين كربلا به آن حضرت نشان داد. (277) 10- خبر شهادت امام حسين عليه السلام از زبان جبرئيل در كافى از حضرت ابى عبدالله عليه السلام روايت كرده اند كه جبرئيل امين بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و عرض كرد: خداوند سلام مى رساند و تو را بشارت مى دهد به اين كه فاطمه عليهاالسلام پسرى بياورد و امت تو از روى جهل و نادانى او را خواهند كشت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: از من به خداوند عالم سلام باد،به مولودى كه امتم را او را شهيد خواهند كرد نيازى ندارم . جبرئيل عليه السلام به آسمان بازگشت و ديگر باره نزول فرمود و گفت : خداوندت سلام مى رساند كه پاداش اين ستمى كه بر مولود تو مى رسد، وصايت و ولايت و امامت را در ذريه پاك او و اولادش خواهم گذاشت رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به آن چيزى كه پروردگار جهان خواسته است خشنودم . پس نزد حضرت فاطمه عليها السلام رفته مژده آنچه از جانب خداوند شنيده بود باز گفت : حضرت زهراعليها السلام عرض كرد: به چنين فردى كه بايد شهيد شود نيازى ندارم . حضرت بار ديگر بيان فرمود كه جبرئيل نازل شده و مى گويد كه امامت و ولايت و صاحب در اولاد حسين عليه السلام است پس حضرت زهراعليها السلام رضاى خويش را به پدر اظهار نمود. (278) نام روضه خوانها در دفتر حضرت فاطمه زهرا عليهااسلام عالم فرزانه حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد مرتضى مجتهدى سيستانى نقل كردند: عموى بزرگوارم ثقه المحدثين مرحوم آقاى حاج سيد ابراهيم مجتهدى سيستانى اعلى الله مقامه از ذاكرين قديمى و اهل منبر و همچننى سر كشيك آستان قدس رضوى حضرت على بن موسى الرضا عليهماالسلام بود آن مرحوم در يك روياى مهم كه بايد درس عبرتى براى همه ذاكرين و خدمتگزاران دربار حضرت سيدالشهداء عليه السلام باشد به محضر حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام مشرف شدند و دفترى را در خدمت آن بزگوار گشوده مى بيند از آن حضرت سوال مى كنند: اين دفتر چيست ؟ حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در پاسخ ايشان مى فرمايند: نام روضه خوان هاى فرزندم حسين در اين دفتر ثبت شده است . ايشان نگاه مى كنند، مى بيند نام عده اى از مرثيه خوانان در آن دفتر ثبت شده و همچنين مقدار پوليب كه در مجالس دو ماه محرم و صفر آن سال به جهت خواندن روضه به آنان داده مى شود دقيقا در آن دفتر آمده است . آن مرحوم نام خودشان را نيز در آن دفتر مى بيند و متوجه مى شوند كه در مقابل نام ايشان نوشته شده : سى تومان ! از خواب بيدار شده و از رويايى كه ديده بودند سخت متعجب مى شوند، زيرا سى تومان گرچه در آن زمان براى يك مجلس مبلغ زيادى بوده ولى براى دو ماه و براى مجالس زياد غير قابل باور بوده است . اتفاقا در آن سال چند روز به ماه محرم مانده بود كه ايشان بيمار شده و قدرت خارج شدن از منزل را از دست مى دهند و بيمارى ايشان هم چنان ادامه مى يابد تا ماه محرم و صفر تمام مى شود در مدت دو ماه فقط يك روز حال ايشان سبك شده و در يكى از مجالس خود شركت مى كنند و بعد از مجلس صاحبخانه پاكتى را به ايشان مى دهد كه در آن سى تومان پول بوده است . پس از آن صادق بودن روياى ايشان واضح مى شود و روشن مى شود كه چقدر حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام به مجالس روضه و همچنين به مرثيه خوانان عنايت دارند! و چگونه همه آنها با نظم و برنامه در كنترل آن حضرت است . براى روشن شدن اهميت روضه خوانى و مجالس روضه اى كه با اخلاص و ارادت برپا مى شود، و مورد توجه خاص حضرت فاطمه زهرا عليهماالسلام است به اين روايت توجه كنيد: امام صادق عليه السلام در روايتى مى فرمايند: ما من باك يبكيه الا وقد وصل فاطمه و اسعدها عليه و وصل رسول الله صلى الله عليه و آله و ادى حقنا(373) هيچ كس نيست كه براى امام حسين عليه السلام گريه كند مگر آن كه گريه او به حضرت فاطمه عليه السلام مى رسد و او را بر گريه براى امام حسين عليه السلام كمك مى كند، او به رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسد، و حق ما را (در اين باره ) ادا مى كند. در روايت ديگرى امام صادق عليه السلام درباره اهميت گريه بر امام حسين عليه السلام مى فرمايند: ...انه لينظر الى من يبكيه فيستغفر له و يسال اباه الاستغفار له و يقول : ايها الباكى لو علمت ما اعد الله لك لفرحت اكثر مما حزنت و انه ليستغفر له من كل ذنب و خطيئه . (374) امام حسين عليه السلام به كسى كه بر ايشان بگريد مى نگرند، آنگاه براى او استغفار مى كند و از حضرت اميرالمومنين عليه السلام مى خواهند كه ايشان هم براى او طلب آمرزش كنند. و به گريه كننده مى فرمايند: اگر مى دانستى كه خداوند چه چيزى را براى تو آماده نموده بيشتر از مقدارى كه غمگين شدى مسرور مى شدى و امام حسين عليه السلام براى او طلب آمرزش مى كند و از هر گناهى و خطايى كه انجام داده است . يك قطره اشك در غم آن خسرو شهيد صدنامه سياه گنه مى كند سفيد از روايت استفاده مى شود اين است كه مجالس روضه در منظر امام حسين عليه السلام است و كسانى كه در آن مجالس حضور پيدا مى كنند، بايد بدانند در منظر حضرت سيدالشهدا عليه السلام هستند و احترام و ادب را كاملا رعايت كنند. نكته بسيار مهم ديگر اين است كه گريه كنندگان بر امام حسين عليه السلام بايد پس از عزادارى و گريه براى ظهور منتقم خون آن حضرت دعا كنند و از خداوند بخواهند كه در تعجيل فرج حضرت بقيه الله ارواحنا فداه تعجيل نمايد تا در اين هنگام مورد عنايت و دعاى امام زمان صلوات الله عليه نيز واقع شوند. در يك روياى صادقه حضرت امام عصر عليه السلام ارواحنا فداه فرمودند: انى لادعو لكل مومن يدعو لى بعد ذكر مصائب سيدالشهدا فى مجالس العزاء (375) من حتما دعا مى كنم براى هر فرد با ايمانى كه در مجالس سوگوارى بعد از ياد مصايب سيدالشهدا براى من دعا نمايد.

بخش ششم و هفتم

بخش پنجم : نمونه اى از شجاعت و معجزات امام حسين عليه السلام فصل اول : شجاعت امام حسين عليه السلام شجاعت امام حسين عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله به ارث رسيده در روايتى آمده است كه فاطمه عليه السلام دو فرزند خود حسن و حسين عليه السلام را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد - در آن بيمارى كه آن حضرت رحلت فرمود - و عرض كرد: يا رسول الله ، اين دو فرزند تو هستند، چيزى از خود به آنها ميراث ده . حضرت فرمود: حسن راهيبت و بزرگوارى دادم و حسين عليه السلام را بخشش و شجاعت . (376) اين منبر پدر من است . على عليه السلام فرمود: هنگامى كه ابوبكر خلافت را ربود، روز جمعه براى خطبه نماز جمعه بالاى منبر رفت . حسنين عليهماالسلام هم آماده نماز بودند، حسين عليه السلام جلو منبر رفت و فرمود: اين منبر پدر من است . (ابوبكر سياست هميشگى را به كار بست ) گريست و گفت : راست مى گويى ، اين منبر پدر تو است نه پدر من ، در اين زمان اميرالمومنين عليه السلام وارد شد و علت گريه را پرسيد، جريان را به عرض مباركش رساندند. فرمود: ابوبكر، پسر در هفت سالگى دندان مى ريزد و دندان هاى اوليه از هفت تا دوازده سالگى تكميل مى گردد و در بيست و هشت سالگى رشد عقلش به پايان مى رسد، بعد از آن هر چه فرا گيرد تجربه و آزمايش است . (377) اى دروغگو از منبر جدم بيا پايين روزى عمر بر منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و شايستگى خود را براى پيشوايى مومنان اعلام مى كرد. امام حسين عليه السلام در حالى كه از سن مباركش ده سال مى گذشت وارد مسجد شد. چون گفته هاى عمر را شنيد، آمد در برابر منبر ايستاد و چشمان انبوه جمعيت متوجه آن حضرت گشت ، آن گاه با كمال شجاعت فرمود: اى دروغگو از منبر جدم (378) رسول الله صلى الله عليه و آله پايين بيا، اين منبر پدر تو نيست . در اين صحنه با عمر احتجاج كرد و از فضايل پدر و جدش محمد صلى الله عليه و آله و مادر گرامى اش بياناتى ايراد فرمود كه همه مردم از شوق و ذوق گريستند. (379) امام حسين عليه السلام عمامه مروان را به گردنش پيچيد. در احتجاج از محمد سائب روايت كرده است كه مروان بن حكم به حسين ابن على عليه السلام گفت : اگر افتخار شما به فاطمه عليهماالسلام نباشد به چه چيز بر ما فخر مى كنيد؟ حسين عليه السلام برخاست ، گلوى او را بگرفت و بفشرد و آن حضرت بسيار نيرومند بود و عمامه مروان را به گردن او پيچيد تا بى هوش شد. (380) شجاعت امام حسين عليه السلام در ميان عرب مثل شد. بنا به روايتى كه در مقتل ابن بابويه و مقتل ابن طاووس مسطور است عدد لشكر مخالف به صد هزار كس رسيد و با آن حضرت از خويش و بيگانه از 82 و به قول مشهور از 72 تن بيش نبودند و با وجود اين در خاطرش ملالى و در دلش اضطرابى به هم نرسيد و با قلت انصار و كثرت اعدا صبر مى نمود و با اعدا جنگى كرد كه مگر پدرش حيدر صفدر در صفين و جمل كرده باشد و تيغى كار فرموده كه مگر على عليه السلام در بدر و احد كار فرموده باشد تا به حدى كه مردم شجاعت حضرت امير المومنين عليه السلام را فراموش كردند و شجاعت او را در ميان عرب مثل شد، چه در مقتل روايتى مذكور است كه عدد كشتگان آن حضرت قادر بر كشتن اينها مى بود و به دم تيغش مى آمدند و نمى كشت و سر آن را كسى نمى دانست تا آن كه از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام پرسيدند كه سر اين چه بود؟ فرمود: چون جدم مى دانست كه در صلب آنان جميع شيعيان هستند ايشان را به همين جهت نمى كشت . حاصل آن كه آن حضرت را نزد خدا مرتبه بزرگى بود كه بدون شهادت به آن مرتبه نمى رسد، بنابراين كوشش كرد تا خود را بدان مرتبه بزرگ رسانيد. در اخبار آمده كه از افرادى كه در كربلا حاضر شده بودند به بلاى و عقوبتى گرفتار شدند و محل عبرت ديگران گرديدند و به رسوايى هر چه تمام تر به جهنم واصل شدند. (381) چهار هزار ملائكه ژوليده مو و غبار آلوده كنار قبر امام حسين عليه السلام روايت شده كه خداى توانا آن چهار هزار فرشته اى را كه در جنگ بدر براى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستاده بود، براى امام حسين عليه السلام نيز فرو فرستاد و آن حضرت را مخير كرد بين اين كه بر دشمنان خود ظفر يابد و اين كه خدا را ملاقات كند. ولى آن حضرت ملاقات خدا را انتخاب كرد و به فرشتگان دستور داد كه نزد قبرش باشند. آن فرشتگان ژوليده مو و غبار آلوده و منتظر قيام آن قائمى هستند كه از فرزندان حسين عليه السلام است . روايت شده كه امام حسين عليه السلام روز عاشورا 1800 جنگجو را به دست خود به جهنم فرستاد و آنان را براى مبارزه دعوت مى كرد. ابتدا يك نفر يك نفر براى جنگ با آن حضرت مى آمدند. بعد از آن ده نفر ده نفر، براى سومين بار صد نفر صد نفر به جنگ او آمدند. براى آخرين بار همه لشكر به دور آن حضرت اجتماع كردند و حضرت را از چهار طرف احاطه كردند. (382) امام حسين عليه السلام يگانه حامى دين معاويه در طول خلافت بيست ساله خود پايه هاى حكومت فرزند فرومايه اش يزيد را كه عصاره فساد و ثمره شجره اموى بود، محكم و استوار ساخت . پس از در گذشت معاويه مردى روى كار آمد كه نه تنها تربيت دينى نداشت ، بلكه با اسلام پيامبر بر اساس كينه توزى هاى دوران جاهليت و جنگ هاى بدر و احد و احزاب شديدا مخالفت بود. حكومتى كه بايد محقق رسالت اسلام مجرى قوانين و حدود نماينده افكار و آراى مسلمانان و تجسم روح جامعه اسلامى باشد به دست مرد پليدى افتاد كه آشكارا موضوع رسالت و وحى محمد صلى الله عليه و آله را انكار مى كرد و به سان جد خود ابوسفيان همه را پندارى بى نمى دانست . (383) آيا در چنين اوضاع و احوال ، و با انتشار فساد در حوزه هاى حكومت اسلامى و نفوذ عناصر مرتجع كه مى خواستند اوضاع را به دوران جاهليت بازگردانند، حضرت حسين بن على عليه السلام كه نمونه تقوا و پرهيزكارى و سمبل آزادى و يگانه حامى دين و ياور پيامبر بود مى توانست دست بيعت به چنين مردى بدهد و بر جنايات و ستم كارى هاى و منويات پليد او صحه بگذارد. هنگامى كه وليد استاندار مدينه امام عليه السلام را به استاندارى دعوت كرد و نامه يزيد را براى او خواند و از حضرت خواست كه با يزيد بيعت كند، وى در پاسخ گفت : انا اهل بيت النبوه و معدن الرساله و مختلف الملائكه ، بنا فتح الله و بنا ختم (384) ما خاندان نبوت و رسالت و مركز آمد و رفت فرشتگان و محل نزول رحمت خدا هستيم و... يزيد مردى است فاسق و بزهكار، شراب خوار، قاتل بى گناهان و متاجر به فسق ، مثل من با اين سوابق درخشان با چنين كسى بيعت نمى كند. بدين گونه امام عليه السلام با نهضت خلافت و سازنده خود، ماهيت كثيف اين حكومت را به مسلمانان جهان نشان داد و پرده از روى منويات خطرناك آن برداشت و سرانجام احساسات مردم را عليه امويان بسيج نمود. چيزى نگذشت كه درتمام اقطار اسلامى نهضت هايى روى داد كه منجر به نابودى كامل حكومت امويان شد. (385) در زمان معاويه مردان شجاع و نامى فراوانى از مسلمين چون حجر بن عدى و رشيد هجرى را به جرم حب اهل بيت و ولاى على عليه السلام كشتند. علاوه بر همه اينها معاويه با تمهيد مقدماتى ننگين ، سبط اكبر رسول خدا صلى الله عليه و آله يعنى امام دوم شيعيان جهان حسن بن على عليه السلام را مسموم و شهيد مى سازد. (386) حمايت امام حسين عليه السلام از مظلوم شدت علاقه امام حسين عليه السلام به دفاع از مظلوم و حمايت از ستم ديدگان را مى توان در داستان ارينب و همسرش عبدالله بن سلام دريافت كه اجمال و فشرده اش را در اين جا متذكر مى شويم : يزيد در زمان ولايت عهدى با اين كه همه نوع وسايل شهوت رانى كام جويى و كام روايى از قبيل پول ، مقام ، كنيزان رقاصه و... در اختيار داشت ، چشم ناپاك و هرزه اش را به بانوى شوهر دار عفيفى دوخته بود. پدرش معاويه به جاى اين كه در برابر رفتار زشت و ننگين عكس العمل كوبنده اى نشان دهد، با حيله گرى و دروغ پردازى و فريبكارى ، مقدماتى فراهم ساخت تا زن پاكدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش يزيد بكشاند. امام حسين عليه السلام از قضيه با خبر شد. در برابر اين تصميم زشت ايستاد و نقشه شوم معاويه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از يكى از قوانين اسلام زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دست تعدى و تجاوز يزيد را از خانواده مسلمان و پاكيزه اى قطع نمود و با اين كار همت و غيرت هاشميان را نمايان ساخت و علاقه مندى خود را به حفظ نواميس جامعه مسلمان ابراز داشت و اين رفتار داستانى شد كه در مفاخر آل على عليه السلام و دنائت و ستمگرى بنى اميه ، براى هميشه در تاريخ به يادگار ماند. (387) فرمان امام حسين عليه السلام به معاويه علامه مجلسى رحمه الله از مناقب (388) نقل مى كند: روزى اعرابى (389) از معاويه ملعون حاجتى خواست . معاويه از برآوردن حاجت او مسامحه نشان داد. اتفاقا امام حسين عليه السلام در آن مجلس وارد مى شود. معاويه از جواب اعرابى اعراض نموده و با سيد الشهدا مشغول صحبت مى شود. اعرابى از بعضى حاضران مجلس پرسيد كه اين شخص كه بود كه وارد مجلس شد و با معاويه مشغول صحبت است ؟ در جواب اعرابى گفته شد: اين مرد حسين بن على عليه السلام بود. اعرابى به امام عليه السلام عرضه داشت : اى فرزند دختر رسول الله درباره قضاى حاجت من به معاويه امر فرماييد كه حاجت مرا برآورد. امام حسين عليه السلام به معاويه فرمود: حاجت اين مرد را برآور. معاويه به دستور حضرت حاجت اعرابى را برآورده نمود. اعرابى نيز به همين مناسبت اشعارى را سرود: اتيت العيشمى فلم يجد لى الى ان هزه ابن الرسول هو ابن مصطفى كرما وجودا و من بطن المطهره البتول و ان لهاشم فضلا عليكم كما فضل الربيع على المحصول به سوى درخت خشك فاسدى آمدم ، بلكه از آن به من منفعتى رسد (يعنى معاويه ). پس سخاوتى نكرد و منفعتى به من نرسانيد تا اين كه حركت داد درخت خشك را فرزند گرامى رسول خدا كه بى شك فرزند پيامبر مصطفى صلى الله عليه و آله و پسنديده و برگزيده است از حيث سخاوت و كرم و كريم و جواد است و از بطن مطهره بتول عذراست . به درستى كه اى معاويه گروه بنى هاشم را بر شما كه نسل اميد هستيد از قدر و فضيلت و منقبت و زيادتى هست چنان كه زمين گلزار و فصل بهار را فضيلت بيشترى است بر زمين خشك خالى و بى علف و بى ثمر و بر فصل خزان . معاويه به اعرابى خطاب كرد: من تو را عطا نمودم و حاجت تو را برآوردم ، اما تو حسين عليه السلام را مدح و ثنا مى گويى ؟ اعرابى پاك طينت و نيكو سيرت به معاويه ملعون گفت : اى معاويه ! عطا نمودى براى من از حق و مال آن بزرگوار و برآوردى حاجت مرا به گفته او، يعنى تو را هيچ حقى در ميان نيست تا سزاوار مدح و ثنا باشى . (390) گفتگوى امام حسين عليه السلام با معاويه از صالح بن كيسان نقل شده كه گفت : وقتى معاويه حجر بن عدى و اصحاب او را كشت و در آن سال به حج رفت و حسين بن على عليه السلام را ملاقات كرد، و پس گفت : اى (391) ابا عبدالله ، شنيدى آنچه كرديم باحجر و اصحابش و طرفداران او و شيعيان پدرت . امام عليه السلام فرمود: با آنها چه كردى ؟ گفت : آنها را كشتيم و بر آنها نماز خوانديم و كفن كرديم آنها را. امام حسين عليه السلام خنديد و فرمود: آنها تو را محكوم كردند (يعنى نماز خواندن بر آنها دليل بر اسلام آنهاست ) ولى اگر ما بكشيم شيعيان شما را آنها راكفن نمى كنيم و بر آنها نماز نمى خوانيم و آنها را دفن نمى كنيم (يعنى آنها مسلمان نيستند) امام عليه السلام فرمود: شنيده ام كه نسبت به على عليه السلام بدگويى مى كنى و در نقص و عيب جويى ما اقدام مى نمايى ، تو پيش خود فكر كن ، ببين آيا در اين كار حق دارى يا نه ؟ اگر عيب خودت در نظرت بزرگ تر نبود، پس خيلى به نظرت كوچك آمده (يعنى عيب خودت را كوچك ديده اى ) و ما را ظالم دانسته اى . معاويه ، غير خودت ره نبند و به غير نشانه و هدف خودت تير نفرست و با ما دشمنى مكن . تو در مقابل ما اطاعت كردى مردى را كه در اسلام سابقه نداشته و هميشه منافق بوده و شير تو را هم نمى خواهد .پس براى خودت فكر كن و به او واگذار كن (مقصود حضرت ، عمروعاص است ). (392) نامه امام حسين عليه السلام به معاويه امام حسين عليه السلام طى نامه توبيخ ‌آميزى به معاويه نوشت :...سپس پسر مشروب خوار و سگ بازت را به زمامدارى مسلمانان گماشتى ، در امانت خويش خيانت كردى ، ملت را بدبخت كردى ، شرط نصيحت و خيرخواهى در دين خدا رعايت ننمودى ، تو چگونه پسركى ميگسار را بر سر امت محمد صلى الله عليه و آله مى گمارى ، شرابخوار، منافق و گنهكار و بدكردار است ، اعتبار امانت يك درهم ندارد، چطور مى توان اختيار ملتى را به وى سپرد به زودى آنگاه كه فرصت استغفار از دست مى رود و پرونده اعمال مختوم مى شود تو را به ديار كيفر عمل مى كشد و كرده هاى ناپسند خود را در آن جا خواهى يافت . (393) فصل دوم : معجزات امام حسين عليه السلام 1. دعاى امام حسين عليه السلام مستجاب شد علامه مجلسى از شيخ طوسى به سند معتبر از امام صادق عليه السلام روايت كرده است : زنى در مكه طواف مى كرد. آن زن دست خود را از آستين بيرون آورد مردى دست خود را روى دست آن زن نامحرم گذاشت . آن مرد هر چه سعى كرد نتوانست دستش را جدا كند. تا اين كه مردم قطع طواف كردند و همه آن دو را تماشا مى كردند. خبر به والى مكه رسيد، چون والى حاضر شد فقها را طلبيد. تمام فقها فتوا دادند كه دست آن مرد خائن بايد قطع شود، براى اين كه خلاف اسلام رفتار كرده است . والى گفت : آيا كسى از فرزندان محمد صلى الله عليه و آله در اين جا هست ؟ گفتند: بلى امام حسين عليه السلام امشب تشريف فرما شده اند. پس والى حضرت را طلبيد و عرضه داشت : توجه فرماييد چه بلايى بر سر ايشان آمده است ! حضرت اين منظره را ديده رو به سوى كعبه گردانيد و دست به دعا برداشت و ساعتى دعا كرد. پس از دعا به سوى آنها آمد و دست آن مرد را گرفته از دست آن زن جدا كرد. پس از اين جريان والى عرضه داشت : اى پسر رسول خدا، آيا عقاب كنم او را به اين كارى كه كرده است ؟ حضتر فرمودند: نه (394) شايد غرض حضرت اين بوده كه همان مفتضح شدن ميان مردم مكافات علمشان بوده است . ولى متاسفانه اخيرا عده اى مجهول الحال در لباس روحانيت ترويج وهابيت كرده اين گونه كرامات را منكرند! واى بر گبر مسلمان نماى ساخته بر منبر محمود جاى دعوى دين و دل بى ترس و باك مسخره بنمود بر اين دين پاك دزد به محراب چو تنها رود از پى قنديل و مصلا رود گربه اگر چه حج اكبر كند هم به حرم صيد كبوتر كند (395) 2. معجزه باغ بهشت هنگامى كه امام حسين عليه السلام از مدينه طيبه به قصد زيارت بيت الله الحرام بيرون شد و در خدمت آن حضرت جمعيت زيادى بودند، مردى از قافله مريض شد و به آن حضرت عرض كرد: به انار خيلى ميل دارم . آن جناب فرمود: در اين بيابان باغى است از انار و ميوه هاى ديگر، برو و هرچه مى خواهى تناول كن . در آن سرزمين قبل از اين باغى نبود. اهل قافله رفتند باغى مشاهده كرده ، داخل آن شدند و هر كس از هر ميوه اى خواست خورد. و چون از باغ بيرون آمدند از نظرها ناپديد شد (معجزه ديگر در آن وقت از آن حضرت سر زد) در همان حال آهويى پيدا شد حضرت به او اشاره نمود (آهو نزديك آمد)، فرمود او را ذبح كنيد و استخوان آن را نشكنيد آن حيوان را ذبح كردند و گوشت آن را خوردند و استخوان ها را در پوستش نهادند. آن حضرت دعا كرد و آهو زنده شد پس به اصحاب فرمود هر كدام به شير آهو مايل باشيد از آن بدوشيد. همه از آن دوشيدند و آشاميدند و به بركت دعاى حضرت همه را كفايت كرد. بعد به آهو فرمود تو را چند طفل است و انتظارت را مى كشند برو آنها را شير بده . (396) 3. زنده شدن مرده به دعاى امام حسين عليه السلام يحياى ام طويل گويد: نزد مولايم امام حسين عليه السلام بودم كه جوانى بر آن حضرت داخل شد و او مى گريست . حضرت فرمود: چه تو را مى گرياند جوان عرض كرد: يابن رسول الله ، همانا مادرم در اين ساعت مرد و ثروتى زياد واگذارده و به من وصيتى نكرده و نمى دانم كجا او را دفن كنم (و او را از آن مال بازداشته بود) حضرت فرمود: هنگام مرگ به تو چه گفت ؟ عرض كرد: به من گفت : چون خواستى كارى براى من انجام دهى به جا نياور مگر به آنچه فرزند دختر رسول خدا اشاره فرمايد. اكنون اى مولايم چه مى فرمايى ؟ حضرت فرمود: آيا دوست دارى خداوند مادر تو را زنده كند و تو را به آنچه مى خواهى خبر دهد؟ آن جوان گفت : چه بسيار نيك است ، حضرت برخاست و با آن جوان روانه شد و مردم هم با آنان روانه شدند تا به منزل مادر او رسيدند. حضرت بر سر مادر او ايستاد و خداى عزوجل را به دعاهايى خواند كه نفهميدم . بعد فرمود: قومى يا امه الله باذن الله تعالى و اوصى الى ابنك بما تريدين . اى كنيز خدا به اذن خداى تعالى برخيز و به پسرت آنچه خواهى وصيت كن . ناگاه آن زن برخاست و شهادت داد و گفت : السلام عليك يابن رسول الله ، همانا نزد من مال زيادى بود در فلان جا نهادم ، آن را بيرون آور و دو سوم آن براى شما هر چه خواهيد بكنيد و ثيك سوم ديگر را به همين پسرم بده اگر مى دانى دوست شماست و اگر مخالف است از آن منعش فرما، زيرا مال من حرام است بر كسى كه شما اهل بيت را دشمن بدارد. آن زن دوباره مرد و حضرت فرمود: او را غسل دهيد و دفن كنيد. 4. زنده كردن اسبان طبيبى بود اهل موصل از دوستان معاويه كه او را خليفه مى دانست . روزى يكى از پيروان مكتب علوى با او ملاقات كرد و در ضمن اتمام حجت به او فهمانيد كه امام بايد داراى فضايل و مكارم اخلاق باشد و اكنون علايم امات حجت به او فهمانيد كه امام بايد داراى فضايل و مكارم اخلاق باشد و اكنون علايم امامت در حسين بن على موجود است ، و از خوان احسان او ايتام و ارامل و مساكين بهره ورند، سخنان او را در دل آن طبيب موثر شد، اما با خود گفت : مى بايد گفتار اين كس را محك زد، اتفاقا در همسايگى او بيوه زنى بود كه يتيمى داشت و آن زن مريض شد. پسرش را نزد طبيب فرستاد و گفت : مادرم چنان حالتى يافته ، طبيب پس از استفسار از عقيده آن پسر ديد از محبان حسين عليه السلام است ، گفت : علاج مرض مادرت جگر اسبى است فلان رنگ . يتيم گفت : از كجا فراهم كنم ؟ پاسخ داد: از امامت حسين بطلب آن طبيب خدمت امام حسين آمد و از غلامان خواست او را به طويله ببرند تا اسب ها را بنگرد. چون آنها را كشته ديد پرسيد نه براى چه اينها را كشته اند؟ گفتند: براى يتيمى كه مادرش معالجه شود طبيب تقاضا كرد خدمت حضرت برسد. چون او را آوردند به قدم هاى آن بزرگوار افتاد و از شيعيان شد. حضرت علت پرسيد؟ او جريان را بيان كرد. حضرت فرمود: اينها سهل است ، بيا تا به تو امرى بالاتر بنمايم و دعا نمود: الهى تو قادرى اينها را زنده كنى ، اگر ما را نزد تو قرب و منزلتى است به حرمت جد و پدر و مادر و برادرم اينها را زنده گردان اسبان به قدرت بارى زنده شدند. (397) 5. نهى از جنابت فخر الساجدين فرمود: عربى به قصد ملازمت امام حسين عليه السلام به مدينه آمد و در بين راه با همسرش مباشرت كرد و قبل از غسل خدمت آن حضرت آمد، منظورش امتحان بود، چون نظر حضرت به او افتاد فرمود: يا اخى العرب شرم نمى كنى با اين حال نزد امام زمان خود مى آيى ؟ عرض كرد: چه حالى ؟ فرمود با همسرت در راه ، در فلان موضع مباشرت نمودى اكنون اينجا جنب ايستاده اى ؟ عرض كرد: يابن رسول الله ، غرضم معلوم شد و مدعايم حاصل ، اشهد انك ابن رسول الله صلى الله عليه و آله و وصيه و از مجلس بيرون رفته و بعد از غسل برگشت و پاسخ مسائل مشكل خود را از آن حضرت پرسيد. 6. معجزه فرار تب زراره بن اعين گويد: امام صادق عليه السلام آن مهد مرا حديث نمود كه عبدالله بن شداد بن الهادى احبشى مريض شد و سخت تب كرد، حسين بن على عليه السلام چون اين بدانست به عيادت او رفت . هنگامى كه از در خانه وارد شد، تب از عبدالله بيرون شد، عرض كرد: شاد و شاكرم از آن منزلت كه خداوند شما را عطا فرموده همانا تب از شما گريزان است . حضرت فرمود: والله ما خلق الله شيئا الا قد امره بالطاعه لنا به خدا سوگند خداوند چيزى را نيافريد مگر اين كه او را به اطاعت ما امر نمود. عبدالله عرض كرد: در اين هنگام صدايى شنيدم و كسى را نديدم كه همى گويد: لبيك . 7. داستان زن صابئى عالم و فقيه فرزانه آيه الله العظمى آقاى حاج سيد محمد حسينى شيرازى دام ظله العالى در كتاب عاشورا روز تجديد اسلام معجزه اى را از حضرت امام حسين عليه السلام نقل مى كند، ايشان مى فرمايد: در كربلا با صائبى ها مباحثات فراوانى شنيده ام ، از جمله آنها اين داستان است . يك زن صائبى شب عاشورا به يكى از مجالس سيدالشهدا عليه السلام كه در همسايگى آنها بر پا بوده مى رود و براى دختر خود مقدارى برنج به عنوان تبرك درخواست مى كند و از صاحب منزل مى خواهد اين امر را براى كسى نگويد، چون نزد صائبى ها اين كار بسيار ناخوشايند بوده و جرم به حساب مى آمد و اگر اين امر افشا مى شد احيانا به كشته شدن او مى انجاميده است . بعد از گذشت يك سال با روى باز و چهره خندان به صاحب مجلس مى گويد: به بركت مجلس سيدالشهدا عليه السلام ، دخترم بعد از 13 سال حامله گشته و فرزندى به او عنايت شده كه نامش را حسين گذاشتيم و به اين وسيله تمام آن خانواده به دين اسلام مشرف مى شوند. (398) 8. معجزه انگور در مدينه المعاجز عبدالله بن محمد گويد: در مسجد در محضر مقدس حسين بن على عليهما السلام نشسته بوديم ، فرزندش على اكبر در آمد و از پدر بزرگوارش در غير موسم انگور طلبيد. آن حضرت دست مباركش را بر ستون مسجد زد و انگور و موز بيرون آورد و فرمود: ما عند الله لاوليائه اكثر، آنچه نزد خداوند است براى دوستانش بيشتر از اين خواهد بود. (399) بخش ششم : شجره ملعونه در قرآن و روايات اللهم ان هذا يوم تبركت به بنو اميه و ابن آكله الاكباد اللعين ابن اللعين على لسانك و لسان نبيك صلى الله عليه و آله فى كل موطن و موقف وقف فيه نبيك صلى الله عليه و آله ، اللهم العن اباسفيان و معاويه و يزيد بن معاويه عليهم منك اللعنه ابد الابدين و هذا يوم فرحت به آل زياد و آل مروان بقلتهم الحسين صلوات الله عليه ، اللهم فضاعف عليهم اللعن منك و العذاب الاليم ... (فرازى از زيارت عاشورا) فصل اول : شجره ملعونه بنى اميه در قرآن و ما جعلنا الرويا التى اريناك الافتنه للناس و الشجره الملعونه فى القرآن و نخوفهم فما يزيد هم الا طغيانا كبيرا (400) مفسران عموما در تفسير اين آيه شريفه نوشته اند: رسول اكرم صلى الله عليه و آله در خواب ديد ميمون ها بر منبر او بالا مى روند. حضرت سخت متاثر شد. جبرئيل نازل شد و خواب را تعبير نمود و گفت : بنى اميه بر بنى هاشم غلبه مى كنند و از منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بالا مى روند، آنها شجره ملعونه هستند روايت شده كه از اين تاريخ ديگر كسى خنده بر لب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نديد. (401) نيز از آياتى كه در ذم بنى اميه نازل شده ، سوره قدر است . مقصود از الف شهر دولت بنى اميه است كه هزار ماه بود، و از بركات و ثواب ليله القدر محروم بودند و خير اخروى يك شب قدر از خير دنيوى هزار ماه رياست بنى اميه بيشتر است چنان كه فخر رازى در تفسير كبير و ابن اثير در اسد الغابه از امام مجتبى عليه السلام نقل مى كنند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خواب ديد كه بنى اميه پاى بر منبرش مى گذارند و نيز مى گويد: روايت شده كه جست و خيز مى كنند بر منبرش چون بوزينه گان . پس خداى تعالى اين آيات را فرستاد: انا انزلناه ...خير من الف شهر. قاسم كه راوى حديث است مى گويد: حساب كرديم ديديم ملك بنى اميه هزار ماه است . (402) مسعودى در مروج الذهب مى گويد: جمع مدت سلطنت بنى اميه تا زمانى كه منقرض شدند و خلافت به بنى العباس منتقل شد، هزار ماه كامل بود بدون كم و زياد. رسول خدا صلى الله عليه و آله هميشه ابوسفيان را لعن مى كرد و مى فرمود: اللعين بن اللعين ، الطليق بن الطليق . و نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است : هرگاه معاويه را بر منبر من ديديد او را بكشيد. (403) نسب بنى اميه در نسب بنى اميه و سخن بسيار است . آنچه كه در رد نسبت بنى اميه به قريش گفته شده اين است كه اميه بنده اى رومى بود، عبد شمس او را خريد و به رسم عرب در جاهليت او را پسر خود خواند و كلام اميرالمومنين عليه السلام در يكى از نامه هايش به معاويه مرقوم فرمود: ليس اميه كهاشم و لاحرب كعبد المطلب ، و لا ابوسفيان كابى طالب و لا المهاجر كالطليق و لا الصرير كاللطيق به تصريح دانشمندان مانند محمد عبده مصرى در شرح نهج البلاغه صرير كسى راگويند كه صحيح النسب باشد، و لصيق كسى است كه بيگانه باشد و او را به فاميل و قبيله چسبانده باشند. اميه مرد بدنامى بود كه متعرض زنان مى شد و به فحشا و زنا معروف بود و كسى است كه به ده سال جلاى وطن و ترك مكه محكوم شد، به شام رفت و در آن جا ده سال ماند و در آن جا با زن يهودى شوهردارى زنا كرد. آن زن در فراش شوهرش كه يهودى بود پسرى آورد و اميه او را به خود ملحق كرد، و او را ذكوان ناميد، و كنيه اش را ابى عمرو نهاد و زن خودش را در زندگى خودش به او داد. و اين ذكوان پدر ابى معيط و جد عقبه پدر وليد بن عقبه ، برادر مادرى عثمان است . (404) خاندان ابوسفيان در ميان تمام كسانى كه در مقابل دعوت اسلام به توحيد و خداپرستى عناد ورزيده ، و لجوجانه مخالفت كرده ، و مقاومت نشان دادند، ابوسفيان فساد و عناد و اصرارش از ديگران بيشتر بود، براى خاموش كردن انوار آفتاب اسلام تلاش كرد و در جنگ بدر و احد و خندق سردار لشكر و زعيم سپاه كفر بود. ابوسفيان خودش و زنش و پسرانش آنچه توانستند پيغمبر صلى الله عليه و آله را آزردند و از شرك وكفر پشتيبانى نمودند. در جنگ بدر سه تن از فرزندانش معاويه ، حنظله و عمرو شركت داشتند. على عليه السلام حنظله را كشت ، و عمرو را اسير كرد، و معاويه گريخت ، و آن چنان فرار كرد كه وقتى به مكه رسيد پاهايش ورم كرده بود و تا دو ماه خود را معالجه مى كرد (405) ابوسفيان گفت : به خدا اگر زنده بمانم حكومت را از دست هاشميان بيرون خواهم كرد. (406) هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد، ابوسفيان بر او وارد شده اظهار داشت : خلافت را چون گوى در دست بنى اميه بچرخان كه خلافت و رسالت جز سلطنت چيز ديگرى نيست ، و من بهشت و جهنمى نمى فهمم . (407) ز مخشرى گويد: ابوسفيان مردى بود كوتاه قامت و بدشكل و صباح كه مزدور و اجير ابوسفيان بود از طراوت جوانى برخوردار بود. هند اين جوان را به نظر خريدار نگاه مى كرد، عاقبت نتوانست خوددارى كند و او را به سوى خويش خواند و در ميانشان روابط پنهانى برقرار گشت . اين روابط نامشروع در حدى بالا گرفت كه پاره اى از مورخان معتقدند علاوه بر معاويه ، عتبه فرزند ديگر ابوسفيان هم در حقيقت از صباح بوده است . و نيز گفته اند: هند از به دنيا آوردن اين طفل در منزل خويش خشنود نبود، از اين رو سر به بيابان نهاد و در تنهايى كودك خود، عتبه را به دنيا آورد. هند جگر خوار مادر معاويه در تاريخ به هند جگر خوار معروف است . (408) زيرا جگر حمزه سيد الشهدا عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خاطر دشمنى با آن حضرت به دندان جويد و قطعات جگر را به رشته كشيد و به گردن آويخت . اين زن نيز مانند شوهرش ابوسفيان با پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله سخت دشمن بود، بلكه دشمنى وى شديدتر بود. خلاصه آن كه طرز تفكر هند با طرز تفكر خصمانه ابى سفيان نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله كاملا مشابه بود. پدر معاويه ابوسفيان است كه آزار و دشمنى او به پيشواى اسلام از آغاز بعثت آشكارتر از كفر ابليس است . وى رهبرى دشمنان رسول خدا صلى الله عليه و آله از كفار قريش و مشركان مكه را بر عهده داشت و از سخت ترين دشمنانش به شمار مى آمد و هميشه پرچم كفر را به دوش مى كشيد و در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله از بت پرستى جانبدارى و پشتيبانى مى نمود. در مكه دام ها و نيرنگ ها عليه مقام رسالت ساخت و در مدينه جنگ ها و دشمنى ها عليه آن حضرت پرداخت تا از بت پرستى و رذايل اخلاقى دفاع نمايد و با رسالت الهى پيغمبر صلى الله عليه و آله و فضايل اخلاقى كه هدف آن حضرت بود مبارزه كند. (409) داستان پسر هند مگر نشنيدى كه از او و سه كس او به پيمبر چه رسيد پدر او دو دندان پيمبر بشكست او به ناحق حق داماد پيمبر بستاد پسر او سر فرزند پيمبر ببريد بر چنين قوم تو لعنت نكنى شرمت باد لعن الله يزيدا و على آل يزيد (410) مادر او جگر عم پيمبر بمكيد (411) اللهم العن اول ظالم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له على ذلك ، اللهم العن العصابه التى جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت على قتله ، اللهم العنهم جميعا... (فرازى از زيارت عاشورا)ص فصل دوم : شجره نفرين شده از زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله قال رسول الله صلى الله و عليه و آله : اذا رايتم معاويه على منبرى فاقتلوه (412) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: وقتى معاويه را برمنبر من ديديد، او را بكشيد رسول خدا صلى الله عليه و آله ابن عباس را براى احضار معاويه فرستاد. ابن عباس بازگشت و عرضه داشت : غذا مى خورا. حضرت فرمود: لا اشبع الله بطنه (413) خدا شكم او را سير نكند. پس از آن معاويه هيچ وقت سير نمى شد. معاويه مى گفت : من دست از غذا بر نمى دارم براى سيرى ، بلكه از جهت خستگى از خوردن دست بر مى دارم معاويه شراب مى خورد و به اسم اسلام حكومت مى كرد. (414) براى شناسايى بيشتر معاويه به جلد دهم الغدير مراجعه شود. معاويه دختران خود را مى فروشد معاويه جاسوسان خود را نزد عمرو بن حريث و اشعث بن قيس و حجار بن ابجر فرستاد تا هر يك را به فرماندهى لشكرى از لشكرهاى شام و گرفتن دخترى از دختران معاويه صدهزار درهم به پاداش كشتن امام حسن عليه السلام وعده دهند. امام حسن عليه السلام آگاه شد و زره پوشيد و در حال نماز هم آن را از خود دور نمى كرد. روزى در حال نماز تيرى به سوى آن بزرگوار انداختند و چون زره در بر داشت تاثيرى نكرد. و نيز در حال نماز خواندن خنجرى بر آن حضرت زدند. فصل سوم : يزيد كافر و جنايتكار پدرش معاويه ، مادرش (ميسون ) صحرانشين و معلم سرخانه اش سرجون رومى بود. او كنيه و دشمنى با بنى هاشم و خاندان پيغمبر و بسيارى از مسائل مشابه را از پدر و روحيه صحرانشينى (آزادى و لاقيدى افراطى ) و پندارهاى خرافى جاهلى را از مادر، و ميگسارى و دشمنى با اسلام و مسلمانان را از معلم مسيحى و رومى اش گرفت . آرى او تنها سه سال (415) حكومت كرد، اما در سال اول امام حسين عليه السلام و يارانش را شهيد نمود و كودكان و عزيزانش را سر بريد و زنانش را اسير كرد. در سال دوم مدينه پيغمبر صلى الله عليه و آله را بر لشكريان خود مباح نمود بيش از هزار دختر باكره را ازاله حيثيت كرد. او چهار هزار نفر از اهل مدينه را در اين واقعه كشت كه در ميان آنها هفتصد مهاجر و انصار و از اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله بودند. در سال سوم به خانه كعبه (قبله مسلمين ) منجنيق بست و آنجا را سنگ باران نمود (416) درباره جنايات يزيد از لحاظ فساد عقيده اش و بد طينتى و ستمگرى و خون ريزى هاى وى و تحقير و ناچيز شمردن دين خدا همه متفقند، به تمامى كتب تاريخ و سيره مراجعه كنيد، هيچ كس نامى از او نبرده مگر آن كه از او به بدى ياد كرده است . يزيد شراب خوار روزى يزيد بعد از قتل امام حسين عليه السلام در مجلس شراب نشسته بود در حالى كه ابن زياد طرف راست او قرار داشت ، به ساقى گفت : جام شرابى به من ده كه مغز استخوانم را نشئه سازد، سپس مانند همان جام به ابن زياد تقديم دار. (417) يزيد شراب خورد و زيادى شراب را به سر امام حسين عليه السلام ريخت زن يزيد آب و گلاب برگرفت و سر امام حسين را پاك بشست . آن شب فاطمه عليه السلام را به خواب ديد كه از آن حضرت عذر خواهى مى كند. پس يزيد دستور داد تا سر امام حسين عليه السلام و اهل بيت و اصحاب او را به دروازه هاى شهر بردند و بياويختند. (418) چون سر مبارك امام حسين عليه السلام را نزد يزيد لعين بنهادند، آن ناپاك پاى بر سر امام عليه السلام نهاد. (419) كار يزيد شرب خمر و ترك نماز و بازى با سگان و محاوله و طنبور و ناى و وطى مادران و خواهران و دختران بوده است . (420) مولف كتاب الحسن و الحسين عليه السلام كه از نويسندگان عامه است بعد از ذكر اجمالى از سيره يزيد مى نويسد: بى شك اين نوع حكومت كه يزيد برپا كرده بود، مورد رضايت هيچ يك از مسلمانان نبوده است و البته امام حسين عليه السلام در قيام خود نسبت به چنين عنصرى معذور بود، زيرا محاربه و مبارزه با اين اخلاق زشت و ناپسند شرعا واجب بوده است . (421) رفتار يزيد با سر امام حسين عليه السلام در رساله حاويه آمده كه ركن الاسلام خوارزمى گفت : چون سر امام حسين عليه السلام را نزد يزيد لعين بنهادند آن ناپاك پاى بر سر امام نهاد. زيد بن ارقم حاضر بود، گفت : لا تفعل ذلك يايزيد، فانى رايت رسول الله يقبل ذلك الفم اين كار را نكن اى يزيد، به درستى كه ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله بر اين دهان بوسه مى زد همچنين در حاويه آمده است : آن لعين در حضور سر امام حسين عليه السلام شراب بخواست و بياشاميد، و علما گفتند آن لعين مست شد. بعد از آن روزى بر بام رقص مى كرد و از بام بيفتاد و مست به دوزخ رسيد چنان كه پدرش مست بمرد و صليب رومى در گردن انداخته بود. جمعى گويند كه با لشكر به صيد رفت . آهويى نزد او آمد پس او هم به دنبال آن آهو رفت و حق تعالى خطاب به زمين كرد تا او را فرو برد. فخسفنا به و بداره الارض (422) (سوره القصص ، آيه 28) يزيد به بوسه گاه رسول الله صلى الله عليه و آله چوب مى زند شيخ صدوق رحمه الله مى نويسد: زمانى كه سر اباعبدالله الحسين عليه السلام را در طشت طلا به مجلس يزيد آورده اند، يزيد با چوب خيزران به آن اشاره مى كرد و مى گفت : حسين ، عجب لب دندان هاى خوبى دارى ! كسى كه در آن جا حاضر بود گفت : اى يزيد چطور اشاره مى نمايى چوب خيزران را در حالى كه من ديدم پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله لبان امام حسين عليه السلام را مى بوسيد. (423) سنگ باران كردن امام حسين عليه السلام ابوريحان بيرونى مى گويد: ستم هايى كه به حسين بن على عليه السلام كردند در هيچ ملتى با بدترين افراد انجالم ندادند. او را با شمشير و نيزه و سنگ باران از پا درآوردند و سپس اسب بر بدنش تاختند. بعضى از اين اسب ها به مصر رسيدند. گروهى از مردم نعل اين اسب ها را كندند و براى تبرك بر در خانه هاى خود نصب كردند و اين عمل در ميان مردم مصر سنتى شد كه بعد از آن هر كس بالاى در خانه خود نعل نصب مى كرد. (424) روايت شده كه خون امام حسين عليه السلام از جوشش نيفتاد تا اين كه مختار بن ابى عبيده ثقفى خروج كرد و به انتقام خون امام حسين عليه السلام هفتاد هزار نفر را كشت . مختار گفت : من براى امام حسين عليه السلام هفتاد هزار نفر را كشتم ، به خدا قسم اگر جميع اهل زمين را مى كشتم جبران آن ناخنى را كه از آن حضرت گرفته مى شد نمى گردد. (425) يزيد و مسابقه با ميمون يزيد را ميمونى بود كه آن را ابوقيس ناميده بود. اين ميمون را هميشه در كنار خود مى گذاشت و از زيادى كاسه شراب خود به او مى نوشانيد و مى گفت اين ميمون يكى از پير مردان بنى اسرائيل است كه در اثر گناه مسخ شده است . اين ميمون را بر گرده خر ماده اى كه جهت مسابقه اسب دوانى تربيت شده بود سوار مى كرد و همراه اسب ها به اسب دوانى و مسابقه مى فرستاد. يك روز اين ميمون در مسابقه پيش افتاد، يزيد شاد شد و شعرى در تشويق آن حيوان سرود شگفت آورتر آن كه وقتى اين ميمون مرد جناب پادشاه اموى سخت افسرده شد و دستور داد مردار ميمون را كفن و دفن كنند و مردم شام برايش عزادارى نمايند. (426) بخش هفتم : امام حسين عليه السلام و عاشوار فصل اول : علل قيام امام حسين عليه السلام بديهى است قيام و انقلاب پاك و خونين اباعبدالله الحسين عليه السلام به بشر درس فداكارى آموخت . نتيجه قيام تنها اين نبود كه يزيد را نابود كند، بلكه او مى خواست با مجاهدت خود لكه هاى ننگين را از دامن اجتماع پاك كند و ريشه اهريمنان را از بن براندازد و كاخ ستمگران را ويران كند و درس شجاعت به جهانيان بياموزد و محيط تازه اى به وجود آورد و جامعه اى بر اساس عقل و منطق و عدل و انصاف پايه گذارى كند. لذا نتيجه زحمات طاقت فرساى حضرت آن شد كه موقعيت درخشان و بى نظير نصيبش گردد. واقعا اين فداكار قرآن را نمى شود گفت مرده است ، بلكه به مصداق آيه شريفه : و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون (427) قيام سيد الشهدا عليه السلام براى اين بود كه پرده از كار بنى اميه بردارد و آنها را به جوامع اسلامى معرفى كند و هم احساسات دينى مردم را عليه آنان بسيج كند و عواطف جامعه را به سوى خاندان پيغمبر و اهل بيت عليهم السلام جلب نمايد تا بنى اميه بر قلوب مردم حكمرانى كنند و مالك دل ها شوند و شعاير اسلام مانند اذان را موقوف سازند. (428) امام حسين عليه السلام و آشفتگى زمانش بعد از رحلت رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله ، حكومت اسلامى دستخوش خواهش هاى دنياپرستان قرار گرفت و عده اى به عنوان دل سوزى و تعيين سرپرست براى امت در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده و وصى و جانشين واقعى پيغمبر اكرم را كنار زده و مسير خلافت را تغيير دادند، و در سايه آن توانستند احكام اسلام را دگرگون كنند و به نفع خود توجيه نمايند. در زمان حكومت ابوبكر، حق مسلم دختر پيغمبر گرفته شد و اعتنايى به موازين قطعى اسلام نكردند. و نيز در زمان حكومت عمر به گفته خودش : متعتان محللتان فى زمن رسول الله صلى الله عليه و آله انا احرمهما دو چيز (متعه ) در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله حلال بود كه من (به اجتهاد خود) آنها را حرام مى كنم ... حلال مبين شرعى را حرام اعلام و دو حكم مسلم اسلام را نسخ كرد همچنين عثمان كه حكومت را به دست گرفت ، دوستان اميرالمومنين و مردان حق پرست را به هر بهانه اى آزار و شكنجه مى داد و از طرفى خاندان كثيف بنى اميه را وارد حكومت اسلامى نمود و بيت المال مسلمين را بر خلاف سيره رسول الله صلى الله عليه و آله در تيول آنها قرار داد، تا آن كه امت اسلامى از تحمل آن همه ظلم و ستم به ستوه آمده و در حقيقت نتيجه كارهايش گيرش شده و به زندگى ننگينش خاتمه داد. امت اسلامى كه از بى سرو سامانى به جان آمده براى سر و سامان گرفتن اوضاع مسلمين با اصرار تمام با اميرالمومنين عليه السلام بيعت كردند، اما در زمان خلفاى سه گانه مسير افكار مردم آنچنان به انحراف كشانده شده بود كه آن حضرت با تمام تدبير و لياقت نتوانست آنها را به راه راست و مسير پيغمبر صلى الله عليه و آله باز گرداند. گويى مردم ستعداد و فكر خود را از دست داده بودند و نتوانست به مردم بفهماند كه معاويه صلاحيت زعامت امت اسلامى را ندارد، تا اين كه به دست بدترين خلق در محراب عبادت ، و در حالى كه جرمى جز حق طلبى و عدالت خواهى نداشت به شهادت رسيد. پس از كشته شدن آن حضرت ، حسن بن على عليه السلام فرزند برومندش كه از هر جهت صلاحيت رهبرى مسلمين را داشت با وضع آشفته ترى روبه رو گرديد، چنان كه عده اى از كسانى كه با او بيعت كرده بودند با تطميع معاويه او را وادار به صلح كردند و در نتيجه پسر ابوسفيان حكومت اسلامى را قبضه كرد، و با اعمال قدرت ، شرايط صلح از جمله انتخاب نكردن يزيد به ولايت عهدى را ناديده گرفته بلكه براى باقى ماندن قدرت و حكومت و سلطنت در خاندان بنى اميه در مقام كشتن حسن بن على عليه السلام بر آمد تا آن كه يزيد را وليعهد خود قرار دهد و با مسموم كردن فرزند پيغمبر نور چشمى خود يزيد را به جامعه اسلامى تحميل كند. وليعهدى يزيد نه تنها بر خلاف مصالح على اسلام و مسلمين بود بلكه با قوانين و مقررات اجتماعى هم توافق نداشت ، زيرا پر واضح است جوانى قمار باز سگ باز دائم الخمر هرزه و بيگانه از احكام اسلام نه تنها جامعه مسلمين را رهبرى نمى كند، بلكه موجب انحطاط و سقوط اسلام و مسلمين خواهد شد. هر چه بود خواسته معاويه است بايد انجام شود، و مخالفت شخصيت هايى چون امام حسين عليه السلام و بزرگانى از مردان حق او را از راه باز نداشت و سرانجام يزيد وارث مقام خلافت كه در زمان معاويه از آن صورت ساده و بى آلايش به طور كلى خارج شده و به صورت دربار امپراتوران روم درآمده بوده گرديد. به موجب عوامل وراثت و تربيت و وضع خانوادگى كه شقاوت و پستى را از ابوسفيان و آل اميه به ارث برده و در دامن مادرى هم چون ميسون كه سابقه مسيحيت داشته تربيت شده و در نتيجه ، بغضى نسبت به اسلام در قلب او رسوخ كرده و نيز با فراهم بودن همه گونه وسايل عياشى و هرزگى در دربار معاويه جرثومه اى از رذالت و ناپاكى و بوالهوسى زمام حكومت را به دست گرفته بود و همچون كرم درخت كه ارتزاقش از درخت است ، اما درخت را مى خشكاند، يزيد هم عنوان و شخصيتش به اسلام بستگى دارد، و به عنوان خليفه مسلمين بر مقدرات امت اسلامى حكومت مى كند، اما در صدد محو اسلام و نابودى احكام قرآن است . اين جاست حسين بن على عليه السلام كه در حقيقت حافظ حوزه ديانت است و به حكم يك وظيفه الهى مى بايست از حريم اسلام و مسلمين دفاع كند، حاضر نمى شود خلافت او را امضا كند و دست بيعت به او بدهد و در پاسخ مروان كه به عنوان نصيحت و خيرخواهى او را به بيعت با يزيد مى خواند مى گويد: على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد اگر چنين است كه يزيد زمامدار امر مسلمين باشد بايد با اسلام وداع كرد و براى هميشه فاتحه اش خواند (429) امام حسين عليه السلام و شجره طيبه قيام امام حسين عليه السلام براى حفظ شجره طيبه لااله الا الله بود، ولى خود آن حضرت مى دانست كه وسيله غلبه ظاهرى فراهم نمى شود. از اين رو حركت آن حضرت با هشتاد و چهار تن به همراه زن و فرزند براى يك نتيجه نهايى و اساس بود. چرا كه امام مى ديد شجره طيبه لا اله الا الله را كه جد بزرگوارش خاتم الانبيا صلى الله عليه و آله با خون جگر غرس كرده و آن را با خون شهداى بدر و احد و حنين آبيارى نموده و به دست باغبانى چون على بن ابى طالب عليه السلام سپرد كه از آن نگهدارى نمايد، ولى به واسطه خارج نمودن باغبان دانا با ظلم و تعدى و تهديد به شمشير و قتل و آتش و كوتاه نمودن دست او از آبيارى شجره طيبه ، بنيان باغ توحيد و نبوت رو به نابودى مى رفت . ولو آن كه گاهى به توجه باغبان اصلى تقويتى مى شد، ولى نه تقويت كامل حقيقتى ، تا آن كه زمام باغ به كلى به دست باغبان جهول عنود لجوج (يعنى بنى اميه ) افتاد. از زمان خلافت خليفه سوم عثمان بن عفان دست بنى اميه باز شد و زمامدار امور شدند. ابوسفيان لعين كه در آن موقع نابينا شده بود، دستش را گرفتند به مجلس آوردند، با صداى بلند گفت : دولت بى پايان خلافت را دست به دست دهيد، زيرا بهشت و دوزخى در كار نيست . اى بنى اميه ، بكوشيد و خلافت را مانند گوى به چنگ آوريد. سوگند به آن چيزى كه قسم مى خورم به آن (مراد بت هاست كه هميشه به آن قسم مى خوردند) پيوسته طالب و شايق همچو سلطنت و پادشاهى براى شما بوده ام ، شما هم نگهبان آن باشيد تا به اولاد خود به ارث برسانيد. آن قوم رسوا تمام راه ها را مسدود نمودند و دست باغبان معنوى و حقيقى را به كلى از تصرف در باغ كوتاه كردد و مانع از ظهور آب حيات شدند. كم كم شجره طيبه رو به ضعف گذارد تا در دوره خلافت يزيد پليد نزديك بود شجره طيبه لااله الاالله به كلى خشك شود و نام خدا از ميان برود و حقيقت دين محو گردد. بديهى است هر باغبان عالمى وقتى فهميد از هر طرف آفات به باغش روى كرده ، فورى بايد در مقام علاج برآيد، و الا به كلى ثمرات باغش از ميان خواهد رفت . در آن موقع هم كه باغبانى باغ توحيد و رسالت به باغبان عالم دين حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام سپرده شد، متوجه شد كه لجاج و عناد و الحاد بنى اميه كار را به جايى رسانيده كه نزديك است درخت توحيد خشك شود. بلكه قصد دارند شجره طيبه لااله ز لا الله را از ريشه بركنند و دور بيندازند. قامت مردانگى برافراشت . فقط و فقط براى آبيارى باغ رسالت و تقويت شجره طيبه لااله الا الله به سوى كربلا حركت كرد، ولى به خوبى مى دانست بى آبى به ريشه درخت اثر كرده و ديگر آب هاى معمولى اثرى ندارد و احتياج به تقويت قوى دارند. چنان كه در كشاورزى رسم است وقتى باغبان دانشمند ديدند درختى به كلى بى قوت شده تقويت قوى لازم دارد او را با قربانى علاج مى كنند، يعنى گوسفندى يا موجود جان دارى را كنار آن درخت ذبح و با پوست و گوشت و خون در پاى درخت دفن مى كنند تا درخت از نو قوت و قدرت بگيرد. (430) آثار و نتايج نهضت امام حسين عليه السلام آثار و نتايج نهضتى كه سيدالشهدا عليه السلام بر پا نمود، مزاياى آن تمام شدنى نيست و درس عبرتى است براى آيندگان و سرمشق نهضتى است بر از جان گذشتگان ، بر آنها كه در راه دين و در احياى شريعت سيدالمرسلين صلى الله عليه و آله جان خود را نثار مى كنند و نفس هاى خود را قربانى مى دهند. و در فكر آنند كه ظلم و ستم هاى بنى اميه را با مرور زمان به ياد علاقمندان اسلام و قرآن بياورند و جناياتى كه آن شجره خبيثه در حق خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله كرده اند، با گذشت زمان كهنه و فراموش نگردد و جنايتكاران دوران نتوانند انكار نمايند، چنان كه در گذشته اشاره شد كه ابن تيميه با تمام بى حيايى و پروريى چه كلمات جنايتكارانه اى به قلم آورده و چطور كارى را كه مثل آفتاب است خواسته انكار نمايد. ابن تيميه ها در هر زمان در كمينند و در هر دوران مى خواهند طرفداران اهل بيت عليه السلام را هدف اكاذيب خودشان قرار بدهند. لذا شيعه در تمامى روزها سوگوار حضرت سيدالشهدا عليه السلام است و از آنهاست روز اربعين آن حضرت كه در تظاهر به زيارت و اقامه ماتم و عزادارى كوتاهى نكرده و نبايد بكنند و از اين جاست كه امام حسن عسكرى عليه السلام زيارت اربعين را از علايم ايمان شمرده اند، چون مومن واقعى كسى است كه نگذارد آثار نهضت حسينى فراموش شود و از شركت در هدف آن حضرت كوتاهى نورزد. (431) چون حسن بن على عليه السلام شهيد شد، شيعيان (432) عراق به جنبش آمدند و به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند در خلع معاويه و بيعت با آن حضرت . اما او امتناع كرد و فرمود: ميان ما و معاويه (433) پيمان و عقدى است كه شكستن آن روا نباشد تا مدت آن سرآيد و چون معاويه بميرد در اين كار بايد نگريست . معاويه در نيمه ماه رجب سال 60 هجرى در دمشق به جهنم واصل شد. يزيد وقت مرگ پدرش در حوران بود. (434) ضحاك بن قيس پس از مرگ معاويه به منبر رفت و كفن معاويه را به دست گرفت ، خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و گفت : معاويه پناه عرب بود. خداوند فتنه ها را به وسيله او از بين برد و او براى عرب پشتيبانى بزرگى بود. او را بندگان فرمانروايى داد و شهرها را به دست او گشود. (435) اينك معاويه از اين جهان رفت و اين كفن اوست كه او را در آن بپيچيم و در گور كنيم و او را به اعمالش واگذاريم تا پس از برزخ در قيامت حاضر گردد و نتيجه كارهايش را ببيند. هركس ميل دارد او را تشييع كند بيايد. سپس ضحاك بر وى نماز گزارد و او را در مقبره باب الصغير دفن كردند، و بلافاصله توسط پيك مخصوص جريان را به يزيد اطلاع داد و تاكيد كرد كه هر چه زودتر در قصر خلافت حاضر شود و از مردم مجددا بيعت گيرد. (436) يزيد پس از اطلاع از حوران بيرون شد و بعد از سه روز خود را به دمشق رسانيد ضحاك با گروهى از وى استقبال كردند. پس از آن كه به همديگر رسيدند ضحاك او را بالاى قبر پدرش برد و او بر قبر پدرش نماز گزارد و پس از آن داخل شهر شد و در مسجد جامع بر منبر قرار گرفت و گفت : اى مردم ، معاويه يكى از بندگان خدا بود، خداوند بر وى احسان كرد و سپس به سوى خود فراخواند. معاويه از جانشين بهتر و از سابقينش پايين تر بود. من از اعمال و كردار او سخن نمى گويم ، زيرا خداوند به اسرار آن داناتر است . اگر پروردگار از وى درگذرد با رحمت خود از وى در گذشته و اگر او را عقوبت كند، به سبب گناهانى است كه وى مرتكب شده ، من اينك بعد از وى به مقام خلافت نشسته ام . من اكنون در نظر ندارم حادثه ايجاد كنم و در تعقيب كسى باشم وليكن اگر كسى بخواهد از حدش تجاوز كند از او عذرى نخواهم پذيرفت . پدرم معاويه شما را در دريا به جنگ وامى داشت وليكن من اين برنامه را اجرا نخواهم كرد و شما را به جنگ دريايى نخواهم فرستاد. پدرم در تابستان با روميان جنگ مى كرد و من اين كار را نخواهم كرد. پدرم حقوق شما را در سه قسمت مى پرداخت وليكن من يكجا پرداخت مى كنم (437) آرى ، او بايد حقوق زياد به سربازان بى دينش بدهد تا فرزندان على عليه السلام را اذيت و آزار نمايند. يزيد پول هاى زيادى براى بيعت گرفتن تقسيم كرد هيچ كس از حاضران به يزيد پاسخى نداد و او را تسليت نگفت تا آن گاه كه عبدالله بن مهام سلولى در مجلس حاضر شد و چند بيت در تسليت يزيد گفت : و سپس مردم به سخن آمدند. يكى از مردان ثقيف به عنوان امير المومنين بر وى سلام كرد و گفت : اى يزيد! تو اگر بهترين پدر را از دست دادى اينك به همه چيز رسيده اى . در مصيبت صبر كن و خداوند را با اين عطاى بزرگى كه نصيب تو كرد سپاسگزار باش . البته هيچ كس مانند تو مصيبت زده نيست ، همان طور كه هيچ كس مانند تو به منصب بزرگى نرسيده است . در اين هنگام مردم به طرف او رو آوردند و وى را تسليت و تهنيت گفتند. مردم شام كه در مسجد اجتماع كرده بودند فرياد برآوردند: هرجا ميل داريد ما را با خود ببريد، همان شمشيرهايى را كه در جنگ با اهل عراق در صفين به كار برديم هم اكنون آماده است . يزيد از آنان سپاسگزارى كرد و پول هاى زيادى بين آن ها تقسيم كرد. (438) يزيد بيعت مى خواهد يزيد بن معاويه بعد از پدر خود جانشين پدر شد، به وليد بن عتبه بن ابى سفيان كه از طرف معاويه حاكم مدينه بود، نامه اى به اين مضمون نوشت : اى وليد! از ابو عبدالله الحسين و عبدالله بن عمرو عبدالله بن زبير و عبدالرحمن بن ابى بكر براى من بيعت بگير، اگر از بيعت من سرپيچى نمودند گردن آنها را بزن و براى من بفرست . نامه به وليد رسد. وليد مروان را طلبيد و در اين قضيه با او مشورت كرد. (439) مروان گفت تا آنان از مرگ معاويه خبردار نشده اند آنان را خواسته و براى يزيد بيعت بگير و هر كدام بيعت نكردند به قتل برسان . وليد نيمه شب مامور فرستاد. آنان در آن وقت در كنار آرامگاه رسول اكرم صلى الله عليه و آله جمع بودند، امام حسين عليه السلام چون از جريان به طريق علم غيب آگاه بود به ابن زبير فرمود: معاويه هلاك شده است و وليد دعوتش براى بيعت است . امام حسين عليه السلام فرمود: من در خواب ديدم در خانه معاويه آتش سوزى روى داده و منبرش هم وارونه شده است . ابن زبير فهميد كه امام حسين عليه السلام تصميم دارد با وليد ملاقات كند، وى به سيدالشهدا عليه السلام گفت : پيش وليد نرو، ممكن است او ناگهان شما را از پاى درآورد، اما امام حسين عليه السلام فهماند كه وليد نمى تواند به او صدمه برساند. گفتگوى امام حسين عليه السلام با وليد سيد الشهدا عليه السلام سى نفر از مواليان و بنى هاشم را طلبيد و به آنان فرمود سلاح جنگى بپوشند، و بعد از آن به طرف منزل وليد حركت نمودند به آنان دستور داد كه بيرون منزل بمانند، اگر صدايى از امام شنيدند وارد شوند. (440) امام حسين عليه السلام بر آنها داخل شد. ديد مروان هم نزد وليد است . امام عليه السلام نشست وليد خبر مرگ معاويه را به حضرت داد. حضرت عليه السلام كلمه استرجاع فرمود: انالله و انا اليه راجعون . وليد نامه يزيد را خواند و سخنانى ميان آنان رد وبدل شد. وليد گفت : معاويه درگذشت ، بايد با يزيد بيعت كنيد. امام عليه السلام فرمود: كسى مانند من د رپنهانى بيعت نمى كند. هنگامى كه مردم را براى اين امر دعوت كردى ما را هم با آنها دعوت كن . در آن وقت تصميم خود را خواهم گرفت . (441) امام عليه السلام نگفت بيعت مى كنم ، فرمود: تصميم خود را خواهم گفت . بشكند آن قلم هاى مسموم كه به امام نسبت هاى ناروا مى دهند، قطعا نطفه هاشان خراب است . وليد به همين بيانات اكتفا نكرد. در اين هنگام مروان پيش آمد و گفت : اگر حسين عليه السلام اكون بيعت نكند و بيرون رود، ديگر به او دست پيدا نمى كنى . اكنون او را حبس كن تا بيعت كند، و اگر امتناع كرد او را گردن بزن . امام حسين عليه السلام فرمود: اى پسر زرقاء (442) تو مرا مى كشى يا او، دروغ گفتى و مرتكب معصيت شدى . قال الحسين بن على عليه السلام : انا اهل بيت النبوه و معدن الرساله و مختلف الملائكه بنا فتح الله و بنا ختم ... (443) ماييم اهل نبوت و مركز علم و كمال و دارنده پرچم توحيد. ملائكه بر منزل ما قدم مى نهند. خلافت به دست ما فتح گرديد و امامت هم با ما به پايان مى رسد و يزيد مردى است فاسق و شرابخوار و كشنده مردم به ناحق مثل من كسى با او كه به انواع معاصى مشغول است بيعت نمى كند. جهاد امام حسين عليه السلام در راه خدا از همين مجلس شروع شد. امام حسين عليه السلام براى خدا قدم بر مى دارد به ميدان خونين مى رود و سرش بالاى نيزه ها مى رود. (444) امام حسين عليه السلام و قبر جدش وليد از سخنان امام حسين عليه السلام به غضب آمد و فرياد از مجلس بلند شد. در اين هنگام ، گروهى از ياران سيدالشهدا عليه السلام به فرماندهى قمر بنى هاشم علمدار امام حسين حضرت ابوالفضل العباس عليهما السلام در خانه وليد ملعون را شكستند و همانند شير غران بر آنان حمله بردند و حسين عليه السلام را در برگرفتند و او را با زور از منزل خارج كردند. (445) مروان به وليد گفت : تو به سخن من توجه نكردى ، به خداوند سوگند ديگر او را نخواهى ديد. وليد گفت : اى مروان ، پيشنهاد كردى كه اگر آن را انجام دهم دين خود را از دست خواهم داد، اگر حسين بيعت نكرد من او را بكشم ؟ به خدا سوگند، اگر كسى خود را به خون حسين آلوده كند روز قيامت اعمالش در كفه ميزان سبك خواهد شد، و خداوند هرگز به وى نظر رحمت نخواهد كرد و او را پاك نخواهد نمود و گرفتار عذاب دردناكى مى گردد. (446) امام حسين عليه السلام شبانه قبر جدش را زيارت كرد و نورى در اين شب از قبر ساطع شد. امام حسين عليه السلام به جدش عرضه كرد: من فرزند دختر فاطمه هستم ، يا رسول الله ، من سبط تو هستم كه مرا در ميان امت گذاشتى . اينك گواه باش كه امت مرا تنها گذاشتند و از من نگهدارى نكردن اين است شكايت من تا آنگاه كه تو را ملاقات كنم . امام حسين عليه السلام در اين شب تا صبح در كنار قبر جدش به سر برد و همواره اوقات خود را با ركوع و سجود گذرانيد. معاويه را بكشيد وليد افرادى فرستاد كه از امام حسين عليه السلام خبر بياورند. فرستادگان وليد حضرت را در مدينه نديدند و گمان كردند كه در خارج مدينه است . وليد خداى را سپاسگزارى كرد كه با وى درگير نشد. هنگام صبح مروان امام حسين عليه السلام را ملاقات كرد و او را نصيحت نمود. مروان گفت : خير دنيا و دين در اين است كه با يزيد بيعت كنيد! امام حسين عليه السلام كلمه استرجاع بر زبان جارى كرد و فرمود: انا لله و انااليه راجعون اگر من با يزيد بيعت كنم بايد فاتحه اسلام را خواند. امروز ملت اسلام مبتلاى يك رهبرى مانند يزيد شده اند. و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد حسين بن على عليه السلام فرمود: از جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: الخلافه محرمه على آل ابى سفيان . (447) و نيز فرموده است : اذا رايتم معاويه على منبرى فاقتلوه . (448) هرگاه ديديد معاويه بالاى منبر من رفته است ، او را به قتل برسانيد اهل مدينه او را بالاى منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله مشاهده كردند و سكوت نمودند. اينك مبتلا به يزيد فاسق شده اند. گفت و گوى امام حسين عليه السلام و مروان به طول انجاميد، و مروان با غضب از حضرت جدا شد. وداع امام حسين عليه السلام با قبر رسول الله صلى الله عليه و آله در شب دوم ، حضرت امام حسين عليه السلام كنار قبر جدش آمد. چند ركعت نماز خواند و فرمود: خداوندا، اين قبر پيغمبر توست و من هم فرزند دختر پيغمبرت هستم . در آن شب امام عليه السلام با خداوند راز و نياز طولانى نمود و عرضه داشت : اى خداى بزرگ ، به حق اين قبر و آن كسى كه در اين قبر آرميده ، از تو مى خواهم آنچه مورد رضايت تو و رسولت است براى من مقدر كنى . سپس حضرت گريست . (449) نزديك صبح سرش رابالاى قبر گذاشت و خوابش برد. در خواب ديد كه جدش از شهادت و كربلاى حسينى خبر داد و از تشنه شدن حضرت در روز عاشورا خبر داد و حسين و فرمود: حسين جان ، پدر و مادر و برادر تو، همه مشتاق ملاقات تو هستند. امام حسين عليه السلام از خواب بيدار شد و خواب خويش را براى اهل بيت نقل كرد. پس از نقل اين خواب حزن آنها زياد شد و به گريه و زارى پرداختند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اخرج الى العراق فان الله قد شاء ان يراك قتيلا (450) فصل دوم : خروج امام حسين عليه السلام از مدينه منوره مسافرت هاى امام حسين عليه السلام قبل از اينكه مسافرت حضرت امام حسين عليه السلام را از مدينه منوره به سوى مكه مكرمه ذكر كنيم لازم دانستيم اشاره اى به مسافرتهاى قبل از اين سفر آن حضرت داشته باشيم . ابن خلدون مى نويسد: در سال 26 هجرى كه عثمان با مشورت صحابه لشكرى به آفريقا فرستاد، امام حسن و امام حسين عليه السلام و ابن عباس و عبدالله بن زبير و غيره در آن سپاه بودند كه به فرماندهى عبدالله بن ابى سرح به آفريقا رفتند. عتبه بن نافع هم در برقه به آنها پيوست آنها از طريق طرابلس به آفريقا رفتند. سفر طبرستان محمد بن جرير طبرى و ابن خلدون مى نويسند: در سال 30 هجرى سعد بن عاص عامل كوفه به طبرستان حمله كرد و از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله امام حسن و امام حسين عليه السلام و عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر و حذيفه بن يمان همراه او بودند. كه در قومس (دامغان ) و جرجان (گرگان ) و كنار درياى خزر رفتند و صلح كرده برگشتند. امام حسين عليه السلام سه بار از مدينه به كوفه و به عكس سفر كرده ، يكى در ايام خلافت پدر، ديگر در زمان معاويه و پس از آن سفر به كربلا. (451) ابن كثير مى نويسد: در سال 49 هجرى مسلمين به قسطنطنيه حمله كردند و امام حسن عليه السلام به شام رفت . آن حضرت 25 مرتبه با پاى پياده جهت انجام مناسك حج از مدينه منوره به بيت الحرام تشريف بردند. گفتگوى امام حسن عليه السلام با بردارش محمد حنفيه و نظريه محمد حنفيه . محمد بن حنفيه رحمه الله آگاه شد كه حضرت قصد دارد از مدينه خارج شود. شرفياب خدمت حضرت شد و گفت : اى برادر، تو عزيزترين خلق نزد منى و از همه كس نزد من محبوب ترى و من كسى نيستم كه نصيحت خود را از تو دريغ كنم ، از بيعت يزيد تا آن حدى كه مى توانى خوددارى كن . خداى بزرگ تو را بر من شرف داده و از سادات اهل بهشت قرار داد. امام حسين عليه السلام فرمود: برادر پس به كجا سفر كنم ؟ محمد بن حنفيه گفت : به مكه برو و در همان جا بمان و اهل مكه با تو بى وفايى نمودند متوجه بلاد يمن شو كه اهل آن شهر شيعيان پدر و جد تو اند و دل هاى رحيم و عزم هاى صميم دارند. اگر آن ها هم بى وفايى نمودند، به طرف كوه ها و بيابان هاى شو يا از شهرى به شهرى پناه ببر (452) تا ببينى عاقبت كار مردم به كجا منتهى مى شود. امام عليه السلام فرمود: اى برادر! درباره من مهربانى كردى ، خداوند ما بين ما و اين گروه فاسق حكم فرمايد. بر اساس بعضى روايات ، محمد بن حنفيه سخن را قطع كرد و بسيار گريست (453) و آن امام مظلوم هم گريه كرد. امام حسين عليه السلام فرمود: اى برادر، سوگند به خدا اگر در دنيا هيچ پناه و منزلتى هم نداشته باشم با يزيد بن معاويه بيعت نمى كنم و در راه هدف و ايده خود جان خواهم سپرد. وصيت به محمد حنفيه امام حسين عليه السلام فرمود: خداوند به تو جزاى خير دهد با اين نصيحت ها و سخنان صوابى كه گفتى . (454) من اينك عازم مكه هستم و خود را براى اين سفر مهيا نموده ام . خواهران و فرزندان برادرم و گروهى از شيعيان در اين سفر مرا همراهى مى كنند. ما همه براى يك مقصود حركت مى كنيم ، اما تو مى توانى در مدينه باشى تا از اوضاع و احوال اين جا مطلع باشى . سپس به او اين چنين وصيت كرد: بسم الله الرحمن الرحيم . وصيت كرد حسين بن على بن ابى طالب به برادرش محمد معروف به ابن حنفيه كه حسين گواهى مى دهد هيچ معبودى جز خداى يگانه كه او را نياز و شريكى نيست و آن محمد صلى الله عليه و آله بنده و فرستاده اوست و دين حق را آورده است از جانب حق و بهشت و دوزخ حق است . و قيامت آمدنى است ، شكى در آن نيست خداوند بر مى انگيزاند كسانى را كه در قبورند. من خروج نكردم براى تفريح و اظهار كبر و نه براى فساد و ظلم ، بلكه خارج شدم براى اصلاح دين جدم صلى الله عليه و آله مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيرت جد و پدرم على بنابى طالب عليه السلام رفتار كنم . (455) پس هر كس مرا قبول كند خداوند سزوارتر است به حق و هركس مرا رد كند صبر مى كنم تا خدا ميان من و اين قوم به حق حكم كند، و او بهترين حكم كنندگان است . اين وصيت من است به تو اى برادر. و ما توفيقى الا بالله ، عليه توكلت و اليه انيب . (456) آن گاه نوشته را بپيچيد و مهر كرد و به برادرش محمد داد و نصف شب از مدينه بيرون رفت . (457) گفتگوى امام حسين عليه السلام با زنان بنى هاشم از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت است كه چون امام حسين عليه السلام اراده نمود از مدينه بيرون رود و زنان بنى هاشم از خروج حضرت اطلاع يافتند، به محضر آن حضرت آمدند، ناله و گريه نمودند، بلكه امام عليه السلام را از رفتن به مدينه باز دارند. تا اين كه حضرت آنها را از گريه ساكت نمود. حضرت آنها را به خدا سوگند داد كه ناله خود را بلند نكنيد: زنان بنى هاشم عرضه داشتند پس ما گريه و زارى را براى چه روز بگذاريم ؟ امروز براى ما مانند روزى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن و زينب و ام كلثوم و رقيه عليهما السلام از دنيا رفتند، و تو را قسم مى دهم كه خود را در معرض مرگ قرار ندهى . جان ما به فداى تو باد اى ميوه دل نيكانى كه در قبرها قرار گرفته اند. يكى از عمه هاى امام حسين عليه السلام ناله كرد و گفت : اى نور ديده من ، الحال از هاتفى شنيدم كه مى گفت : (458) و ان قتيل الطف من آل هاشم اذل رقابا من قريش فذلت امام حسين عليه السلام عمه خود را دلدارى داد و به او فهماند كه كار او به قضا و قدر خدا بستگى دارد و كارى است كه بايد انجام پذيرد. علامه مجلسى (ره ) در جلا العيون به سند معتبر شيخ صدوق و ديگران از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه چون سيدالشهدا عليه السلام از مدينه بيرون آمد، فوج هاى بسيار از فرشتگان با علامت هاى محاربه و نيزه در دست بر اسبهاى بهشتى بر سر راه آن حضرت آمدند و سلام كردند و گفتند: اى حجت خدا بر جميع خلايق بعد از جد و پدر و برادر خود، خداى بزرگ جد تو را در چند دفعه با ما يارى كرد، اكنون ما را به يارى تو فرستاده است . حضرت فرمود: وعده گاه من و شما در آن جايى باشد كه خداى بزرگ براى من مقرر فرموده است . و آن كربلاست . چون به آن بقعه شريفه رسيدم نزد من آييد. فرشتگان گفتند: اى حجت خدا، هر حكمى كه خواهى بفرما كه ما تو را اطاعت كنيم و اگر از دشمنى مى ترسى ما همراه توايم و دفع ضرر از تو مى نماييم . حضرت عليه السلام فرمود: اينان ضررى به من نمى توانند برسانند تا به محل شهادت خود برسم . پس از اين واقعه افواج بى شمارى از جنيان مسلمان ظاهر شده وقتى به محضر آن حضرت آمدند گفتند: اى سيد و بزرگوار! ما از شيعيان و ياران توييم ، آن چه خواهى در باب ياران و دشمنان خود به ما بفرما تا ما تو را اطاعت كنيم ، واگر اجازه بفرمايى تمام دشمنان تو را در همين ساعت هلاك كنيم و تو در جاى خود باشى . حضرت عليه السلام به آنها دعا كرد و فرمود: مگر اين آيه را نخوانده ايد: اينما تكونوا يدرككم الموت و لو كنتم فى بروج مشيده (459) و نيز فرموده است : قل لو كنتم فى بيوتكم لبرز الذين كتب عليهم القتل الى مضاجعهم (460) اى محمد به منافقان بگو كه اگر مى بوديد در خانه هاى خودتان البته بيرون مى آمدند آنها كه برايشان كشته شدن نوشته شده بود به طرف محل كشته شدن و استراحت ايشان . اگر من در جاى خود بمانم اين خلق ننگين به چه آزمايش شوند، و چه كسى در قبر من در كربلا ساكن شود؟ خداى بزرگ آن زمين را براى من در روز دحو الارض برگزيده است ، و پناه شيعيان قرار داده است تا امان گاه آنها باشد در دنيا و آخرت . نزد من آييد در روز عاشورا كه در آخر آن روز من شهيد خواهم شد و سر مرا براى يزيد پليد ببرند. پس جنيان گفتند: اى حبيب خدا، اگر نه آن بود كه اطاعت امر تو واجب است ، و مخالفت تو جايز نيست ، هر آينه مى كشتيم تمام دشمنان تو را قبل از آن كه به تو برسند. حضرت فرمود: به خدا سوگند كه قدرت ما بر ايشان زياده از قدرت شماست . وليكن مى خواهم حجت خدا را بر خلق تمام كنم . (461) زمانى كه امام حسين عليه السلام از مدينه خارج شد اين آيه كه نمايانگر داستان موسى بن عمران عليه السلام و فرعون است را تلاوت كرد: فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجنى من القوم الظالمين (462) باز خواندن اين آيه اشاره به اين كه حضرت در اين راهى كه مى رود كمك ظاهرى ندارد چنان كه حضرت موسى نداشت . حضرت به حالت ياس و نااميدى به سوى كوفه مى رود. (463) خروج امام حسين عليه السلام 27 رجب سال 60 هجرى از مدينه طيبه بوده است . فصل سوم ورود امام حسين عليه السلام به مكه مكرمه امام در مكه خروج امام حسين عليه السلام از مدينه شب يك شنبه (464) دو روز به آخر رجب مانده به طرف مكه حركت كرد و فرزندان و برادر زادگان و خواهران و اهل بيت خود - جز محمد بن حنفيه - را با خود همراه برد، و شب جمعه سوم ماه شعبان وارد مكه شد (465) و اين آيه شريفه را خواند: (466) و لما توجه تلقا مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل (467) اقامت امام در مكه مردم و عمره گزاران و مردم بلاد ديگر كه در مكه بودند پيوسته نزد او مى آمدند و ابن زبير هم در مكه بود و نزديك كعبه نماز مى گزارد و طواف مى كرد، و در ميان ساير مردم او هم نزد امام حسين عليه السلام مى رفت . در اكثر روزها بلكه هر روز يكبار به خدمت حضرت مى رفت . اما وجود امام حسين عليه السلام در مكه براى ابن زبير گران تمام مى شد، براى اين كه مى دانست تا آن حضرت در مكه است ، كسى از اهل حجاز با او بيعت نخواهد كرد. (468) نامه هاى مردم كوفه به امام حسين عليه السلام درباره يزيد سخن بسيار مى گفتند و شنيدند كه حسين عليه السلام از بيعت يزيد امتناع كرده است . خبر ابن زبير و اين كه هر دو به مكه رفته اند را هم شنيدند. شيعيان كوفه در منزل سليمان بن صرد خزاعى جمع شدند و هلاك معاويه هلاك شد و حسين عليه السلام از بيعت سرباز زد و به مكه رفت شما شيعه او و شيعه پدر او هستيد، اگر مى توانيد او را يارى مى كنيد و با دشمن او جهاد نماييد، به او بنويسيد، و او را آگهى دهيد، و اگر مى ترسيد در كارتان سستى نماييد، او را فريب ندهيد. همه گفتند: بنويسيد، و آنها نامه نوشتند. (469) بسم الله الرحمن الرحيم به سوى حسين بن على عليه السلام از سليمان بن صرد و مسيب بن نجبه و رفاعه بن شداد و حبيب بن مظاهر و شيعيان وى از مومنان و مسلمانان اهل كوفه . سلام عليكم . هلاكت معاويه را گزارش دادند. يا ابن رسول الله ، در اين وقت امام و پيشوا نداريم ، به سوى ما توجه كن . نعمان بن بشير حاكم كوفه در قصر الاماره در نهايت ذلت و بدبختى نشسته خود را امير جماعت دانسته ، اما ما او را امير نمى دانيم . اگر خبر به ما رسد كه تو به سوى ما مى آيى او را كوفه بيرون مى كنيم تابه اهل شام ملحق شود. والسلام . پس آن نامه را توسط عبدالله بن مسمع همدانى و عبدالله بن وال به محضر امام حسين عليه السلام فرستادند و آنها هم به شتاب و عجله به مكه رفتند و نامه ها را به خدمت امام عظيم رساندند. (470) دوازده هزار نامه به امام حسين عليه السلام نوشته شد هنگامى كه امام حسين عليه السلام در مكه اقامت داشت ، نامه هاى اهل كوفه پياپى به ايشان مى رسيد. مردم كوفه انفرادى و دسته جمعى از آن حضرت دعوت مى كردند كه به كوفه تشريف فرما شود، اهل كوفه در نامه هاى خود متذكر شدند كه آنان با نعمان بن بشير والى كوفه ارتباطى ندارند و در جمعه و جماعت شركت نمى كنند و در عيد با او براى نماز بيرون نمى روند. (471) نامه ها بسيار زياد شد و حتى در يك روز ششصد نامه به آن حضرت رسيد و مجموع نامه ها به دوازده هزار بالغ گرديد. در همه اين نامه ها آن حضرت را دعوت مى كردند، و او پاسخ نامه ها را نمى داد، چون اين نامه ها آن حضرت را دعوت مى كردند، و او پاسخ نامه ها را نمى داد، چون بى وفايى مردم كوفه را مى دانست . آخرين نامه كه براى آن جناب رسيد، از شبث بن ربعى ، حجاز بن ابجر، يزيد بن حارث ، عزره بن قيس ، عمرو بن حجاج ، و محمد بن عمرو تيمى (472) بود. اين جميعت در نامه هاى خود نوشته بودند، كه مردم كوفه در انتظار تو هستند، جز تو به كشى ندارند، درآمدن خود به سوى ما هرچه بيشتر شتاب كن ، اى فرزند رسول خدا، اينك باغ ها سبز و خرم و ميوه ها رسيده و دشت ها سرسبز و درخت ها پر برگ گرديده است ، هرگاه ميل دارى قدم رنجه فرما و در اين جا لشكريان مهيا براى جنگ آماده هستند. (473) پاسخ امام حسين عليه السلام به مردم كوفه بسم الله الرحمن الرحيم از حسين بن على به گروه مسلمانان و مومنان : (474) اما بعد، هانى و سعيد نامه هاى شما را آوردند، و آن ها آخرين فرستادگان شما بودند و دانستم همه آنچه را كه بيان كرده بوديد. گفتار همه شما اين است كه امانى نداريم ، سوى ما بيا، شايد خدا به سبب تو ما را بر هدايت حق جمع كند. من مسلم بن عقيل را برادر و پسر عمويم كه در خاندان من ثقه من است به سوى شما فرستادم و او را امر كردم كه حال و راى شما را براى من بنويسد. پس اگر براى من نوشت كه راى خردمندان و اهل فضل و راى و مشورت شما چنان است كه فرستادگان گفتند و در نامه هاى شما خواندم ، به زودى نزد شما مى آيم انشاء الله . سوگند به جان خودم كه امام نيست مگر آن كه به كتاب خدا حكم كند و عدل و داد بر پاى دارد و دين حق را منقاد باشد و خويشتن را حبس بر رضاى خدا كند. و السلام . (475) مسلم بن عقيل عليه السلام سفير امام حسين عليه السلام قافله آماده سفر شد، ولى پيش از آن كه كسى را براى تحصيل اطمينان به كوفه بفرستند بار سفر را بستند. امام حسين عليه السلام براى وظيفه بزرگ پسر عموى خود مسلم بن عقيل را برگزيد. مسلم به عزم سفر از مكه به راه افتاد. هنگامى كه به مدينه رسيد، دو تن راهنما گرفت . آن دو مسلم را از بيابان بردند. تشنگى سخت بر آنها روى آورد به طورى كه يكى از آن دو از شدت گرسنگى بمرد (بعضى گفته اند كه هر دو بمردند) مسلم از اين پيش آمد گرفته و پريشان خاطر شد و به امام حسين عليه السلام نوشت : من به مدينه آمدم و دو راهنما گرفته راه را گم كردند تشنگى بر ايشان چيره شد به طورى كه هر دو بمردند. با آخرين رمقى كه مانده بود، خود را به آب رساندم . اين آب در جايى است به نام مضيق واقع در مغاك خبيث ، من اين پيش آمد رابه فال بد گرفتم ، اگر صلاح بدانيد استعفاى مرا بپذيريد و ديگرى را بفرستيد. پاسخ امام اين بود: هر چه زودتر به سوى كوفه بشتاب . مسلم اطاعت كرد، و به سير خود ادامه داد، تا به كوفه رسيد. در آن جا به خانه يكى از شيعيان وارد شد. شيعيان نزد او به آمد و شد پرداختند، هر دسته اى كه مى آمدند، مسلم نامه امام حسين عليه السلام را مى خواند، آنها مى گريستند و وعده يارى و جانفشانى مى دادند، تا آن كه دوازده هزار تن با وى بيعت كردند. مسلم هر چه زودتر قاصدى فرستاد و با شتابى هر چه تمام تر اين مژده را به حسين كه در مكه منتظر بود برساند. (476) وقتى كه مسلم وارد كوفه شد، امير كوفه نعمان بن بشير انصارى بود. يزيد بر وى خشم گرفت ، كه چرا شيعه را به خود واگذارده و مسلم را ناديده گرفت تا هزاران تن زير پرچم حسين گردآيند. يزيد به فورى نعمان را عزل كرد و به جاى او عبيدالله بن زياد والى بصره را تعيين كرد و به او نوشت : مسلم بن عقيل را بگيرد و بكشد. ابن زياد با نقشه شيطانى وارد كوفه شد ابن زياد در آغاز هانى بن عروه مرادى را دستگير كرده زندانى نمود تا به موقع او را بكشد، زيرا مسلم به خانه او منتقل شده بود. تا اين خبر منتشر شد، زنانى از عشيره مراد شيون آغاز كردند و فرياد بر آوردند: يا عشيره تاه ؟ يا ثكلاه چ و اى بيچاره شدن و اى از داغ ديدن مسلم از خشم به هيچان آمد و شعارى را كه تعيين كرده بوده اعلام كرد. چهار هزار تن از اهل كوفه به گرد مسلم جمع شدند. مسلم آنها را حركت داد، تا با زور هانى را نجات دهد. رفتار اهل كوفه در اين وقت بسيار حيرت آور است . طبرى در تاريخ و ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين نقل مى كنند كه زنان اهل كوفه به سراغ فرزندانشان مى آمدند و مى گفتند: فرزند باز گرد، دگران هستند، به تو احتياجى نيست مردان مى آمدند و به فرزندان و برادران شان چنين مى گفتند: فردا سپاه شام مى آيد با جنگ چه خواهى كرد برگرد مردم پى در پى از دور مسلم پراكنده مى شدند، و باز مى گشتند تا شب فرا رسيد به جز سى تن كه مسلم با ايشان نماز مغرب را به جاى آورد كسى همراهش نماند. حضرت مسلم عليه السلام از مسجد بيرون شد و به سوى محله كنده روانه گشت . هنوز بدانجا نرسيده بود كه جز ده تن كسى با او نماند. از آن جا كه گذشت تنها ماند، ديگر هيچ انسانى از اهل كوفه با مسلم نبود در كوچه هاى كوفه سرگردان مى گشت و نمى دانست به كجا مى رود. گذارش به خانه پير زه زالى به نام طوعه افتاد كه بر در ايستاده منتظر فرزند خود بود كه با مردم در خروج بر ابن زياد شركت كرده بود. مسلم آب خواست . پير زن آب آورد و مسلم بنوشيد. سپس در همان جا بايستاد و رد نشد، پيرزن به وى سوء ظن برد و از او تقاضا كرد كه به خانه اش برود و آن جا توقف نكند. و اين سخن را سه بار تكرار نمود، تا مسلم بدو گفت : اى بنده خدا، به خدا كه در اين شهر خانه ندارم . آيا مى توانى نيكى كنى شايد پس از اين تو را پاداش دهم . پيرزن پرسيد: اى بنده خدا، چگونه خانه ندارى ؟ مسلم جواب داد: من مسلم بن عقيل هستم ، اين مردم به من دروغ گفتند و مرا تنها و بى ياور گذاشتند. پير زن مسلم رابه خانه برد، شام برايش آماده كرد، ولى مسلم شام نخورد پيرزن اين راز را پوشيده داشت و به جز پسرش به كسى نگفت . هنوز صبح نشده بود كه پسرش خبر داد. مسلم محاصره شد، و با آن كه يكه و تنها بود با لشكريان ابن زياد كه شصت يا هفتاد مرد مسلح بودند دليرانه به جنگ پرداخت . هنگامى كه ديدند از عهده مسلم بر نمى آيند، نى ها را آتش زده و شعله ور به جان مسلم مى انداختند. مسلم با همين حال نبرد مى كرد و شمشير مى زد و صف دشمن را مى شكافت . محمد بن اشعث به وى گفت : تو در امان هستى ، خودت را به كشتن مده مسلم نپذيرفت و گفت : جز كشتن و كشته شدن چاره اى نيست و رجز مى خواند: اقسمت لااقتل الا حرا - سوگند خورده ام كه جز به آزادگى كشته نشوم و ان رايت الموت شيئا نكرا - هر چند مرگ را چيزى ناخوش مى دانم كل امر يوما يلاقى شرا - هر كسى روزى با ناگوارى روبه رو خواهد شد اخاف ان اكذب او اغرا. - بيم آن است كه به من دروغ گويند و يا مرا بفريبند. ابن اشعث گفت : تو دورغ نمى شنوى و فريب نخواهى خورد، اين مردم (بنى اميه ) عموزادگان تو هستند، نه كشندگان تو، و نه زنندگان تو. مسلم عليه السلام كه مجروح و پاى تا سر خون آلود شده بود به ديوارى تكيه كرد. اهل كوفه به گرد او جمع شدند و امان را تاييد و تاكيد مى كردند. استرى آوردند و مسلم را بر آن سوار كردند، آنگاه اسلحه اش را گرفتند، مسلم از اين كار به امان آنها بدگمان شد. مسلم را نزد ابن زياد آوردند. ابن زياد فرمان داد او را بر بام قصر بردند و سرش را از پيكرش جدا كردند و تنش را از بالاى بام در ميان مردمى كه بيرون قصر جمع شده بودند بينداختند و رفيقش هانى را در بازار به دار آويختند. طبرى از كسى كه كشته شدن هانى را پس از شهادت مسلم به چشم ديده نقل مى كند كه هانى راكت بسته از زندان بيرون آوردند و به ميان بازار در جايى كه گوسفند مى فروختند بردند. هانى مى گفت : عشيره من مذحج كجاست ، ولى امروز مذحجى براى من نمانده است . مذحج كجاست ؟ آيا من به مذحج دسترسى دارم . هنگامى كه ديد كسى او را يارى نمى كند دست خود را كشيد و از بند بيرون آورده گفت : آيا عصايى يا كاردى يا سنگى يا استخوانى پيدا نمى شود كه با آن از جان دفاع كنم ؟ راوى گفت : ناگهان بر سرش ريختند و دست هايش را محكم بستند. به او گفته شد: گردنت را بگير تا سرت را جدا كنند. هانى به چنين سخاوتى راضى نشد. يكى از غلامان ابن زياد به او شمشير زد و كارگر نشد. ديگرى شمشير زد و او را كشت و اهل كوفه ايستاده تماشا مى كردند. اگر نمى دانى مرگ چيست ، در بازار به هانى و پسر عقيل بنگر، ببين دلاورى كه شمشير رخساره اش را تكه تكه كرده ، و دلاور ديگرى كه پس از آن كه كشتندش ، تنش را از بالا به پايين انداختند، پيكرى را مى بينى كه مرگ رنگ آن را دگرگون كرده و جوى خون را مى بينى كه از هر سوى روان است . اگر شماها خونخواهى برادرتان را نكنيد روسپيانى هستيد كه به بشيزى تسليم شده اند. اين حوادث در كوفه رخ مى داد و اهل بيت در مكه نامه دليل راهشان مسلم را مى خواندند و از پيام او آگاه شده بودند كه از اهل كوفه براى حسين عليه السلام بيعت گرفته است ، و مردم دور او جمع شده منتظر آمدن امام حسين عليه السلام هستند. حسين عليه السلام حركت كرد و قصد داشت كه با كسانش از مكه بيرون آمده به سوى عراق بشتابد. پيش از آن كه پيام ديگر زبانى از مسلم شهيد برسد. پيام ديگر زبانى مسلم از اين قرار بود كه وقتى كه از جان خود نوميد شد، چشمانش پر از اشك گرديد. كسى به او گفت : هركه آنچه تو مى خواستى بخواهد، اگر چنين پيش آمدى برايش رخ دهد، نمى گريد. مسلم گفت : به خدا قسم براى خودم نمى گريم و براى كشته شدن نوحه گرى نمى كنم . ولى گريه من براى كسان من است كه به سوى من مى آيند. گريه مى كنم براى حسين و اهل بيت حسين عليه السلام . سپس مسلم روى به محمد بن اشعث (همان كه از جانب ابن زياد به مسلم امان داده بود) كرده چنين گفت : اى بنده خدا، چنين مى بينم كه تو از زنده نگاه داشتن من ناتوانى . آيا مى توانى كسى را به سوى حسين عليه السلام بفرستى كه از زبان من اين پيام را به او برساند، چون گمان مى كنم كه او و اهل بيتش از مكه به سوى شما روان باشد و يا فردا روان بشود و اين بيتابى كه در من مى بينى براى اين است . پيام مسلم به طورى كه مورخان مى گويند چنين بوده كه يكى برود و به حسين بگويد: پسر عقيل هنگامى كه به دست كوفيان اسير شده بود مرا نزد تو فرستاد. او صلاح نمى دانست كه شما به اين ديار بياييد، زيرا كشته خواهيد شد و او گفت : با اهل بيت خود باز گرديد، سخنان كوفيان شما را گول نزند، اينان همان ياران پدرت هستند كه جدايى از آنها را با مرگ يا كشته شدن آرزو مى كرد. اهل كوفه به تو دروغ گفتند و به من هم و كسى كه به او دروغ گفته شد راى ندارد پسر اشعث براى مسلم سوگند ياد كرد كه اين پيام را براى حسين بفرستيد ولى حسين عليه السلام منتظر نشد، بلكه به همان پيام نخستين اكتفا كرد و روانه گشت . چقدر راست استشعرى كه حسين عليه السلام از گفته ابن مفرغ موقعى كه از مدينه بيرون مى آيد بر زبان آورد: و المنايا ير صدننى ان احيدا خطرات مرگبار در كمين منند مبادا از دسترس آنها كنار بروم (477) جوان نقابدار علامه محمد باقر بيرجندى (متوفى 1352 قمرى )، در كبريت احمر (جلد 3 صفحه 24) مى گويد: در بعضى كتب معتبره ديدم كه در جنگ صفين هنگامى كه قشون معاويه آب را بر روى اصحاب اميرالمومنين عليه السلام بسته بودند، قمر بنى هاشم عليه السلام در حمله به لشگر معاويه بيرون آوردن آب از تصرف ايشان با برادرش امام حسين عليه السلام همراه بود. نيز مى گويد: روايت شده كه در يكى از روزهاى جنگ صفين ، مردم ديدند از لشگر اميرالمومنين عليه السلام جوانى كه نقاب به صورت انداخته ، هيبت و صلابت و شجاعت از او ظاهر و هويداست و تقريبا به سن شانزده ساله مى باشد، بيرون آمده و اسب خود را در ميدان جولانى داد و مبارز طلبيد. معاويه ابوالشعثاء را به حرب او فرمان داد. ابو الشعثاء گفت : مردم شام مرا با هزار سوار مقابل مى دانند و تو مى خواهى مرا به جنگ كودگى بفرستى ؟ من هفت پسر دارم ، يكى از آنان را به جنگ او مى فرستم تا حساب او را برسد! ابوالشعثا پسر اولش را به ميدان نبرد نهادند و جوان كشته شد و پس از وى بترتيب يكايك پسران وى در ميدان نبرد نهادند و جوان نقابدار آنان را نيز به جهنم فرستاد. ابواشعثاء كه اوضاع را اينچنين ديد، دنيا در نظرش تاريك شده و خود به ميدان آمد اما او نيز كشته شد و ديگر كسى جرات ميدان رفتن را نكرد. آنگاه جوان نقابدار عنان به جانب لشگر اميرالمومنين عليه السلام برگردانيد. اصحاب اميرالمومنين عليه السلام از شجاعت وى سخت در حيرت بودند و از خود مى پرسيدند كه اين جوان نقابدار كيست ؟ تا آنكه اميرالمومنين على عليه السلام آن جوان را طلبيد و نقاب از صورت مبارك وى برداشت ، آنگاه بود كه ديدند وى قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام است . (644) نگاهى به شجاعت و جنگاورى قمر بنى هاشم عليه السلام در روز عاشورا بيفكنيم در جنگ تن به تن روز عاشورا حضرت عباس عليه السلام 250 دلاور را به هلاكت رسانيد به گونه اى كه دشمن انگشت حيرت به دهان گرفت و گفت : كه يا رب چه زور و چه بازوست اين مگر با قدر هم ترازوست اين براى دفعه بعد كه همگى اصحاب و بنى هاشم شهيد گشتند و كسى باقى نماند و صداى العطش كودكان در حرمسرا بلند بود، غيرت و حميت آن شهسوار به جوش آمد و براى آوردن آب اجازه ميدان خواست . ماردبن صديق ، از جمله شجاعان لشگر عمر سعد بود، مردى قوى هيكل نظير مرحب خيبرى و عمرو بن عبد ود، و بسيار رشيد و داراى قامتى بلند و بدنى قوى و هيبتى موحش و تنومند از شجاعان نامى عرب ، در حالى كه زره محكمى به تن داشت و نيزه بلند بر دست و خود مخروطى بر سر و بر اسبى قوى هيكل سوار بود، ميدان آمد و فرياد زد اى جوان شمشيرت را بينداز و بدان كسى كه به سوى تو آمده قلبى پر عطوفت دارد و با مهربانى دلش به حال حوانى تو مى سوزد كه با اين سيما و منظر به دست وى كشته شود و به علاوه ننگ دارم كه با اين عظمت جثه و شجاعت ، جوانى را بكشم ؟ بهتر است موعظه مرا بپذيرى و ترك مخاصمه كنى ، و او را با ابياتى چند موعظه كرد. حضرت ابا الفضل عليه السلام در جوابش فرمود: اى دشمن خدا بيانات شيواى ترا شنيدم ، لكن آنها مانند بذريست كه در زمين شوره زار يا زمين سخت بپاشند، خيلى دور است كه عباس خود را به تو تسليم نمايد تا از طوفان بلا نجاتش بخشى ، و اما از حذاقت من سخن راندى ، اين نسبت ميراثى است كه از خاندان نبوت به ما رسيده و ما فدائى دين هستيم و به شهادت افتخار مى كنيم و در مصائب صابر و بر سختى ها شاكر و در تمام امور بر خدا توكل داريم ، و اما تو اى مارد از فضايل محرومى و خصال اسلامى در تو نيست ، نسبت من به رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسد، من شاخه اى از شجره طيبه نبوت هستم و آن كه از اين شجره باشد مويد من عندالله بوده و هيچ وقت تحت قيود و بندگى ابنا زمان واقع نخواهد شد. در بين اين گفت و شنودها اباالفضل عليه السلام خود را مهيا كرد و از جا جست و سر نيزه مارد را گرفت و از دست او در آورد و با نيزه خودش بر سينه او زد و از اسب به زمين انداخت ، لشگريان مبهوت شدند و چون ديگر طاقت جنگ نداشت شمر فرياد زد مارد را دريابيد كه حضرت مهلتش نداد و سر او را جدا كرد. جهاد با نفس اباالفضل عليه السلام حضرت عباس عليه السلام در ستيز با دشمن ، براستى سنگ تمام گذاشت : بدنش مجروح گشت ، دستهايش جدا شد، بر فرق سرش عمود آهنى زدند و تير به چشم و به مشك آب او رسيد، كشت و...كشته شد... لكن جهاد با نفس او ذى قيمت تر است كه با لب تشنه كف آب را تا نزديك دهان آورد ولى از لب تشنه برادر و كودكان و اطفال تشنه او ياد كرد و آب را بر روى آب ريخت ! چرا عباس عليه السلام را سقا ناميدند زمانى كه ابن زياد به عمر سعد نامه نوشت كه به من خبر رسيده است امام حسين عليه السلام حفر چاه مى كند اينك امام حسين عليه السلام را از آب منع كن ، و از طرف ديگر نيز ذخيره آب در خيمه هاى امام حسين عليه السلام رو به پايان مى رفت ، امام حسين عليه السلام حضرت عباس عليه السلام سپسالار كربلا را طلبيد و بيست سوار و سى تن پياده ملازم ركاب آن حضرت كرد تا از شريعه آب آوردند. حضرت عباس عليه السلام صبر كرد تا شب تاريك شد، سپس چون شير غران به سوى شريعه روان شد. زمان حركت ، هلال بن نافع بجلى از پيش روى عباس عليه السلام روان بود و نخستين كسى بود كه وارد شريعه شد. عمرو بن حجاج گفت : كيستى و اينجا چه مى كنى ؟ گفت : يك تن ؛ پسر عم تو، آمده ام تا آب بنوشم . عمر گفت بنوش ، بر تو گوارا باد! هلال گفت : اى عمرو مرا آب مى دهى ، ولى پسر پيغمبر و اهل بيت او را تشنه مى گذارى تا از عطش هلاك شوند؟ عمرو گفت : راست گفتى ، لكن چه توان كرد؟ ماموريت دارم و بايد آن را به نهايت برسانم . هلال چون اين سخن بشنيد، ندا در داد كه اى اصحاب حسين در آييد! عباس سلام الله عليه چون شير شرزه با جماعت خود به شريعه در آمد، و از آن سوى عمرو نيز به افراد خود فرمان جنگ داد و تنور رزم افروخته گشت . اصحاب امام حسين عليه السلام نيمى به مقاتلت پرداختند، و نيمى مشكهاى خود را از آب پر كردند. در اين جنگ از لشگر عمرو بن حجاج ، جمعى مقتول و مطروح افتادند و گروهى خسته و مجروح گشتند، ولى از اصحاب امام حسين عليه السلام كسى را آسيبى نرسيد. پس حضرت عباس عليه السلام بسلامت بازگشت و اصحاب امام و اهل بيت عليه السلام سيراب شدند و از اينجاست كه عباس را سقا ناميدند. (645) شهادت حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام حضرت عباس پرچمدار ارتش اباعبدالله الحسين عليه السلام ملقب به سقا است . چنان جمال دل آرا و طلعتى زيبا داشت كه او را ماه بنى هاشم مى گفتند. آن حضرت قد بلند بالايى داشت ، بر پشت اسب قوى و فربه مى نشست ، پاى مباركش بر زمين مى رسيد. او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هيچ كدام را فرزند نبود. ابوالفضل عليه السلام اول ايشان را به جنگ فرستاد تا كشته ايشان را ببيند و اجر مصائب ايشان را درك كند. بعد از آن همه كشت و كشتار آن حضرت نزد امام حسين عليه السلام آمد و اجازه ميدان خواست و گفت : مى خواهم جانم را فداى تو گردانم . امام از شنيدن آن سخنان جانسوز به گريه در آمد و فرمود: اى برادر! تو صاحب لواى منى ، چون تو نمانى كسى با من نماند. ابوالفضل عليه السلام عرض كرد: سينه ام تنگ شده و از زندگانى دنيا سير گشته ام و اراده كرده ام كه از اين مردم منافق خونخوواهى كنم . امام عليه السلام فرمود: پس الحال كه عازم سفر آخرت شده اى ، آبى براى كودكانم فراهم بنما. حضرت حركت كرده در مقابل لشكر ايستاد. هر چه پند و اندرز به آنان گفت ، سخن آن حضرت در قلب آن بى دينان اثرى نكرد. ناچار حضرت عباس به خدمت برادر شتافت و هرچه مشاهده كرده بود به عرض امام عليه السلام رساند. بچه ها در كنار خيمه دور حضرت اباالفضل را گرفته ناله مى كردند و با صداى بلند العطش ، العطش مى گفتند: حضرت ابوالفضل عليه السلام بى تابانه سوار بر اسب شد و نيزه بر دست گرفت و مشكى برداشت و به سوى آب فرات حركت كرد. چهار هزار نفر مثل ديوار، كنار شريعه صف كشيده بودند. حضرت را دور كردند و تيرها به چله كمان به طرف حضرت انداختند. حضرت عليه السلام رجز مى خواند. از هر سو كه حمله مى كرد لشكر متفرق مى شدند مثل اين كه روباه از شير فرار كند. به روايتى هشتاد تن را به خلاك هلاكت افكند تا به شريعه وارد شد و خود را به آب فرات رسانيد. چون خسته و تشنه بود كفى از آب برگرفت تا بنوشد. تشنگى سيد الشهدا عليه السلام و اهل بيت او را ياد آورد، آب را از كف بريخت ، مشك را پر از آب كرد و بر كتف راست افكند و از شريعه بيرون شتافت تا خود را به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از زحمت تشنگى برهاند، لشكر كه چنين ديدند راه او را گرفتند و از هر طرف او را احاطه كردند و آن حضرت مانند شير غضبان بر آن منافقان حمله مى كرد و راه مى پيمود. ناگاه نوفل الازرق و به روايتى زيد بن ورقا كمين كرده از پشت نخلى بيرون آمد و حكيم بن طفيل او را كمك كرد و تشجيع نمود. پس تيغى حواله آن جناب كرد. آن شمشير بر دست راست آن حضرت رسيد و از تن جدا شد. حضرت ابوالفضل عليه السلام فورا مشك را به دوش چپ افكند و تيغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد و اين رجز را مى خواند: و الله ان قطعتم يمينى انى احامى ابدا عن دينى و عن امام صادق اليقين نجل النبى الطاهر الامين پس مقاتله كرد تا ضعف عارض آن حضرت شد. دگر باره نوفل و به روايتى حكيم بن طفيل لعين از كمين بيرون جست و دست چپش را از بند بينداخت ، حضرت عباس عليه السلام اين رجز خواند: يا نفس لاتخشى من الكفار و ابشرى برحمه الجبار مع النبى سدى المختار قد قطعوا ببغيهم يسارى فاصلهم يا رب حر النار و مشك را به دندان گرفت و همت گماشت تا شايد آب را به آن لب تشنگان آل رسول برساند كه ناگاه تيرى بر مشك آب آمد و آب آن بريخت و تير ديگر بر سينه اش رسيد و از اسب در افتاد. سپس فرياد برداشت كه اى برادر، مرا درياب و به روايت مناقب ، ملعونى عمودى از آهن بر فرق مباركش زد كه با بال سعادت به رياض جنت پرواز كرد. چون جناب امام حسين عليه السلام صداى برادر شنيد خود را به او رسانيد، برادر خود را ديد در كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دست هاى بريده در كنار علقمه افتاده است . پس بگريست و فرمود: الان انكسر ظهرى و قلت حيلتى اكنون پشت من شكست و تدبير و چاره من گسسته گشت (646) كفى از محيط سخاوت جدا شد برادر چه آخر ترا بر سر آمد كه سرو بلند تو از پا در آمد چه شد نخل طوبى مثال قدت را كه يكباره بى شاخ و برگ و برآمد چه از تيشه اين ستم پيشه مردم به شاخ گل و نونهال تر آمد دريغا كه آيينه حق نما را بسى زنگ خون بر رخ انور آمد چه خورشيد خاور به خون شد شناور مهى كز فروغ رخش خاور آمد ندانم كه ماه بنى هاشم را چه بر سر از اين قوم بداختر آمد ز سر دار رحمت سرى ديد زحمت خدنگ مخالفت به بال و پر آمد دو دستى جدا شد ز يكتا پرستى كه صورتگر نقش هر گوهر آمد كفى از محيط سخاوت جدا شد كه قلزم در او از كفى كمتر آيد دريغا كه دريا دلى ز آب دريا برون با درونى پر از اخگر آمد عجب در يكدانه خشك لعلى ز دريا برون با دو چشم تر آمد ز سوز عطش بود درياى آتش دهانى كه سرچشمه كوثر آمد دريغا كه آن رايت نصر آيت نگونسر ز بيداد يك صرصر آمد (647) زبان حال ام البنين عليه السلام چشمه خور در فلك چارمين سوخت ز داغ دل ام البنين مرغ دلش زار چو مرغ هزار داده ز كف چار جوان گزين كعبه توحيد از آن چارتن يافت ز هر ناحيه ركنى ركين قائمه عرش از ايشان به پاى قاعده عدل از آنها متين نغمه داودى بانوى دهر كرده بسى آب دل آهنين زهره ز ساز غم او نوحه گر مويه كنان حور عين ياد ابوالفضل كه سر حلقه بود بود در آن حلقه ماتم نگين ناله و فرياد جهان سوز او لرزه در افكنده به عرش برين كاى قد و بالاى دلاراى تو در چمن ناز بسى نازنين غره غراى تو الله نور نقش نخستين كتاب مبين طره زيباى تو سرو قدم غيب مصون در خم او چين چين كعبه فرو ريخت چه آسيب ديد ركن يمانى ز شمال و يمين زمزم اگر خون بفشاند رواست از غم آن قبله اهل يقين ريخت چه بال و پر آن شاهباز سوخت ز غم شهپر روح الامين آه از آن سينه سينا مثال داد ز بيدادى پيكان كين طور تجلاى الهى شكافت سر انا الله به خون شد دفين عاقبت از مشرق زين شد نگون مهر جمانتاب به روى زمين خرمن عمرم همه بر باد شد ميوه دل طعمه هر خوشه چين صبح من و شام غريبان سياه روز من امروز چه روز پسين چار جوان بود مرا دلفروز و اليوم اصبحت و لا من بنين لا خير فى الحياه من بعدهم فكلهم امسى صريعا طعين خون بشو اى دل كه جگر گوشگان قد و اصلوا الموت بقطع الوتين نام جوان مادر گيتى مبر تذكرينى بليوث العرين چون كه دگر نيست جوانى مرا لا تدعونى و يلكم ام البنين مفتقر از ناله بانوى دهر عالميان تا به قيامت غمين از ديوان كمپانى محمد بن عباس بن امير المومنين عليه السلام السيد عبدالرزاق المقرم النجفى در كتاب العباس ، ص 195 مى نويسد كه قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام پنج اولاد داشت عبيدالله و الفضل و الحسن و القاسم و يك دختر، ولى ابن شهر آشوب نام يكى از فرزندان او را محمد دانسته و او را از شهداى طف بشمار آورده است . (648) فرزند شهيد قمر بنى هاشم عليه السلام محمد و عبدالله از جمله فرزندان قمر بنى هاشم عليه السلام هستند كه به گفته مورخان در كربلا به شهادت رسيده اند. گويند: حضرت ابوالفضل عليه السلام در ميان فرزندان خويش علاقه تامى به محمد داشته ، به حدى كه آن پسر را از خود جدا نمى كرده است ، در عين حال پس از شهادت برادران ، شمشير به كمرش بست و اذن جنگ براى او حاصل نمود و فرمود: اى نور ديده ، از محنت آباد جهان به سوى خرم آباد جنان رهسپار شو كه ساعتى نمى گذرد به تو ملحق خواهم شد. محمد دست عموى خويش ، حسين بن على بن ابيطالب عليه السلام را بوسيد و با عمه وداع كرد و به ميدان شتافت . جنگ او در كتب مقاتل ديده نمى شود، ولى ابن شهر آشوب و ديگران ، محمد بن عباس عليه السلام را در شمار شهداى كربلا آورده اند. قاتل وى نيز عنصرى تبهكار و سنگدل از طايفه بنى دارم است كه داغ او را به دل پدرش قمر بنى هاشم عليه السلام گذارد. شهادت اين پسر چهارده يا پانزده ساله ، پدرش را سخت بيازارد. (649) گريه امام حسين عليه السلام براى قمر بنى هاشم عليه السلام مرحوم علامه سيد محسن امين در اعيان الشيعه صفحه 130، قسم اول از جلد چهارم ، در بخش مربوط به مقتل حضرت عباس بن على عليه السلام برادر امام حسين عليه السلام نقل مى كنند: حضرت عباس عليه السلام توانايى حركت نداشت ، چون زخمها او را سنگين كرده بود، امام حسين عليه السلام براى شهادت او گريه سختى كرد. (650) پس از شهادت حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام به دستهاى مقطوع وى نظر افكنده و آن تن پاره پاره را نظاره كرد، سخت گريست و فرمود: اكنون پشت من شكسته و رشته تدبير و چاره گسسته گشت . پس فرياد برآورد: و اغوثاه بك يا الله و اقله ناصراه ! ناگاه دو جوان ، مثل دو ماه ، از خيمه بيرون آمدند: يكى محمد بن عباس عليه السلام و ديگرى برادر او قاسم بن عباس عليه السلام بود و مى گفتند: لبيك يا مولى نحن بين يديك . آن حضرت فرمود: شهادت پدر شما را كفايت مى كند آن دو برادر عرض كردند: لا والله يا عماه ، پس دو برادر دست و پاى عمو را بوسيدند و با عمه ها وداع كرده روى به ميدان نهادند. يكى دويست و پنجاه تن از آن ملاعين و ديگرى هشتصد و بيست تن را به جهنم فرستاد سپس هر دو به شهادت رسيدند. (651) (652) شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل عليه السلام محمد بن ابوطالب فرموده : اول كى كه از اهل بيت امام حسين عليه السلام به مبارزت بيرون شد عبدالله بن مسلم بود و رجز مى خواند و مى فرمود: اليوم القى مسلما و هو ابى و فتيه بادوا على دين النبى ليسوا بقوم عرفوا بالكذب لكن خيار و كرام النسب من هاشم السادات اهل النسب پس كارزار كرد و نود و هشت نفر را در سه حمله به درك فرستاد، پس عمرو بن صبيح او را شهيد كرد، رحمه الله عليه ابوالفرج گفته : مادرش رقيه دختر اميرالمومنين على بن ابيطالب عليه السلام بوده ، و شيخ مفيد و طبرى روايت كرده اند كه عمرو بن صبيح تيرى به جانب عبدالله انداخت و عبدالله دست خود را سپر پيشانى خود كرد آن تير آمد و كف او را بر پيشانى او بدوخت ، عبدالله نتوانست دست خود را حركت دهد پس ملعونى ديگر نيزه بر قلب مباركش زد و او را شهيد كرد. و بعضى از مورخين گفته اند كه بعد از شهادت عبدالله بن مسلم آل ابوطالب عليه السلام جملگى به لشگر حمله آوردند، جناب سيدالشهدا عليه السلام كه چنين ديد ايشان را صيحه زد و فرمود: صبرا على الموت يا بنى عمومتى هنوز از ميدان برنگشته بودند كه از بين ايشان محمد بن مسلم بن زمين افتاد و كشته شد. رضوان الله عليه ، و قاتل او ابو مرهم ازدى و لقيط بن اياس جهنى بود. (653) شهادت محمد بن عبدالله بن جعفر عليه السلام محمد بن عبدالله بن جعفر عليه السلام به مبارزت بيرون شد و اين رجز خواند: اشكو الى الله من العدوان فعال قوم الردى عميان قد بدلوا معالم القرآن و محكم التنزيل و التبيان و اظهروا الكفر مع الطغيان پس ده نفر را به خاك هلاك افكند، پس عامر بن نهشل تميمى او را شهيد كرد. ابوالفرج گفته كه مادرش خوصا بنت حفص از بكر بن وائل است . شهادت عون به عبدالله بن جعفر عليه السلام در مناقب است : عون به مبارزت بيرون شد و آغاز جدال كرد و رجز خواند: ان تنكرونى فانا ابن جعفر شهيد صدق فى الجنان ازهر يطير فيها بجناح اخضر كفى بهذا شرفا فى المحشر پس قتال كرد و سه تن سوار و هيجده تن از پيادگان از مركب حيات پياده كرد، آخر الامر به دست عبدالله بن قطنه شهيد گرديد. ابوالفرج گفته : مادرش حضرت زينب كبرى عقيله بنى هاشم عليه السلام دختر امير المومنين على بن ابيطالب عليه السلام بنت فاطمه بنت رسول الله صلى الله عليه و آله بود. شهادت عبدالرحمن بن عقيل عليه السلام عبدالرحمن بن عقيل به مبارزت بيرون شد و رجز خواند: ابى عقيل فاعرفوا مكانى من هاشم و هاشم اخوانى كهول صدق ساده الاقران هذا حسين شامخ البنيان و سيد الشيب مع الشبان پس هفده تن از فرسان لشكر را به خاك هلاك افكند، آنگاه به دست عثمان بن خالد جهنى به درجه رفيعه شهادت رسيد. طبرى گفته كه گرفت مختار در بيابان دو نفرى را كه شركت كرده بودند در خون عبدالرحمن بن عقيل و در برهنه كردن بدن او، پس گردن زد ايشان را، آنگاه بدن نحسشان را به آتش سوزانيد. شهادت جعفر بن عقيل عليه السلام جعفر بن عقيل عليه السلام به مبارزت بيرون شد و رجز خواند: انا الغلام الابطحى الطالبى من معشر فى هاشم من غالب و نحن حقا ساده الذوائب هذا حسين اطيب الاطايب پس دو نفر و به قولى پانزده سوار را به قتل رسانيد و به دست بشر بن سوط همدانى به قتل رسيد. و ديگر عبدالله الاكبر بن عقيل عليه السلام ، كه عثمان بن خالد و مردى از همدان او را به قتل رسانيدند. و محمد بن مسلم بن عقيل عليه السلام را ابو مرهم ازدى و لقيط بن اياس جهنى شهيد كرد. و محمد بن ابى سعيد بن عقيل عليه السلام را لقيط بن ياسر جهنى به زخم تير شهيد كرد. (654) حضرت على اصغر عليه السلام كودك شير خوارى كه بيش از شش ماه نداشت در حرم امام حسين بود به نقل ابى مخنف پس از شهادت على اكبر يك مرتبه صداى زنان خيام بلند شد امام آمد فرمود شما را چه شده گفتند طفل شير خوار سه روز است آب نخورده و از شدت عطش خود را به زمين انداخت امام ، شير خوار خود را گرفت و سردست بلند كرد عرض كرد پروردگارا تو مى دانى غير از اين كودك كسى را ندارم و اين شير خوار از شدت عطش برخود مى پيچيد آنگاه برد طرف لشكر و براى او آبى خواست . فبينما هو يخاطبهم اذ اتاهم سهم مسموم له ثلاث شعب من شقى ميشوم لعنه الله عليه فذبح الطفل من الاذن الى الاذن هنوز سخن سيدالشهدا تمام نشده بود كه تير سه شعبه زهر آلود عقيد بن سمعان يا حرمله بن كاهل اسدى بر گلوى از گل نازكتر على اصغر نشست پدر ديد فرزندش چون ماهى به خود مى غلطد و خون جارى شد دست برد زير گلوى على اصغر و خون او را گرفت به جامه ماليد و به آسمان پاشيد و عرض كرد خدايا شاهد باش اين قوم بر ذريه پيغمبرت رحم نكردند. شير خواره را به سينه چسباند در حالى كه خون جارى بود و عقب خيام برد و دو ركعت نماز خواند و دفن كرد و اشعارى بسرود. (655) مسعودى و ابوالفرج اصفهانى و طبرى نوشته اند چون امام حسين عليه السلام تنها ماند ديگر از مردان جز على بن الحسين عليه السلام كسى را نداشت آمد با عبدالله رضيع وداع كند او را گرفت ببوسد در حال بوسه تيرى از گوش امام گذشت و به گلوى نازك على اصغر نشست و بعضى هم نوشته اند كه امام اين كودك را ديد از تشنگى به خود مى پيچد به ميدان برد سر دست بلند كرد گفت اى قوم اين شير خوار من محتاج آب است با يك شربت آب خطر مرگ او را بر طرف كنيد هنوز سخنش تمام نشده بود كه تير دشمن آمد و او را به خون آغشت و امام او را پشت خيام دفن كرد ولى دشمن بى شرم او را بيرون آورد و سر او را هم بريدند و جز اسرا به شام بردند الا لعنه الله على القوم الظالمين . و بالرضيع اتاه سهم ردى حضيث ابوه كالقوس من سفقه قد خضب حسبه الدما فقل بدر سما قد اكتسبى شفقه وقت جان دادن لبش چون پسته بود من بميرم دست و پايش بسته بود شهادت حضرت على اصغر عليه السلام بزرگترين درد بر دل ابى عبدالله عليه السلام بود چنانچه فرمود ويل لهولاء القوم اذا كان جدك المصطفى خصمهم و عظمت مصيبت اين كودك از اين جا معلوم مى شود كه حضرت امام حسين عليه السلام براى هيچ كس روز عاشورا نماز نخواند مگر براى اين طفل رضيع و هيچيك از شهدا را دفن نكرد مگر على اصغر عليه السلام و خون او را نمى گذاشت به زمين برسد و بسيار در شهادت او پريشان شد و به خدا شكايت اين مردم را كرد. (656) در شهادت طفل شيرخوار چون امام حسين عليه السلام جوانان و دوستان خود را كشته ديد، خود آهنگ جنگ كرد و فرياد زد: هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ؟ هل من موحد يخاف الله فينا؟ هل من مغيث يرجو الله اغاثتنا؟ هل من معين يرجو عند الله فى اعانتنا؟ (657) آيا كسى هست كه دشمن را از حرم پيغمبر براند و دور كند، آيا خدا پرستى هست كه از خدا بترسد و ما را اعانت كند، آيا فرياد رسى هست كه براى ثواب ما را يارى كند؟ پس صداى زنان به شيوه بلند شد و امام عليه السلام نزديك خيمه آمد و با زينب عليه السلام گفت : آن فرزند صغير را به من ده تا او را وداع كنم . پس او را بگرفت و خواست ببوسد. حرمله بن كاهل اسدى لعنه الله عليه تيرى بيفكند كه در گلوى طفل آمد و او را ذبح كرد. شاعر خوب گفته است : و منعطف اهوى لتقبيل طفله فقبل منه قبله السهم منحرا براى بوسيدن طفل خود خم شد، اما تير پيش از وى بر گلوگاه او بوسه زد. پس آن طفل را به زينب داد و گفت : او را نگاه دار و خود دو دست زير گلوى گرفت و چون با خون پر شد به طرف آسمان پاشيد و گفت : چشم خدا مى بيند، آنچه بر من آمد سهل باشد. شيخ مفيد در مقتل اين طفل گفته كه امام حسين عليه السلام جلو چادر نشست و عبدالله بن حسين فرزند او را آوردند، طفل بود، او را بر دامن نشانيد، مردى از بنى اسد تيرى افكند او را ذبح كرد. ابى مخنف گفت : عقبه بن بشير اسدى گفت كه ابو جعفر محمد بن على بن الحسين عليه السلام به من فرمود: اى بنى اسد، ما از مشا خونى طلب داريم . گفتم : گناه من چيست رحمك الله يا اباجعفر، آن چه خونى است ؟ فرمود: پسركى از آن حسين عليه السلام نزد او آوردند و در دامنش بود كه يكى از شما تير افكند و او را ذبح كرد. پس حسين عليه السلام دست از خون او پر كرد و بر زمين ريخت و گفت : اى پروردگار، اگر نصرت را از آسمان بر ما بسته اى ، پس بهتر از آن نصيب ما كن و از اين ستم كاران انتقام ما را بگير. وسبط در تذكره از هشام بن محمد كلبى حكايت كرد كه چون حسين عليه السلام آنها را ديد كه بر كشتن وى متفق اند، مصحف را برگرفت و بگشود و بر سر نهاد و فرياد زد: ميان من و شما اين كتاب خدا و جدم محمد رسول الله ، اى مردم به چه سبب خون مرا حلال مى داريد؟ و نيز گفته شده است : حسين عليه السلام صداى طفلى شنيد كه از تشنگى مى گريد. دست او را بگرفت و فرمود: اى مردم ، اگر بر من رحم نمى كنيد بر اين طفل ترحم كنيد. پس مردى از آنها تيرى افكند و آن طفل را ذبح كرد و حسين عليه السلام بگريست و مى گفت : خدايا حكم كن ميان ما و اين مردمى كه ما را خواندند تا يارى كنند، آنگاه ما را كشتند. پس ندايى از آسمان رسيد: اى حسين ، او را رها كن كه وى را در بهشت دايه اى معين است . و بعد از آن گويد: حصين بن تميم تيرى افكند كه در لب آن حضرت جاى گرفت و خون از دو لبش روان گشت و مى گريست و مى گفت : خدايا، سوى تو شكايت مى كنم از آنچه با من و برادران و فرزندان و خويشان من مى كنند. و ابن نما گويد: آن طفل را با كشتگان اهل بيت بنهاد. و محمد بن طلحه در مطالب السوول از كتاب الفتوح نقل كرده است كه امام عليه السلام فرزند صغيرى داشت ، تيرى آمد و او را بكشت . پس او را به خون آغشته كرد و با شمشير زمين را بكند و بر وى نماز بگزاشت و به خاك سپرد. در احتجاج آمده است كه چون تنها بماند و كسى با او نبود مگر على بن الحسين عليه السلام و پسرى شير خوار كه نامش عبدالله بود، آن پسر را روى دست بگرفت تا وداع كند، ناگهان تيرى بيامد و او بر سينه او نشست و او را ذبح كرد. پس امام عليه السلام از اسب به زير آمد و با غلاف شمشير قبرى كند و او را به خون بياغشت و دفن كرد و برخاست . (658) زبان حال حضرت رباب عليه السلام جان مادر زبرم از چه جدا گشتى تو همره باب گرامى به كجا رفتى تو دل مجروح من از هجر چرا خستى تو از چه اى بلبل من لب ز نوا بستى تو تو گشائى لب و من سير مكم غبغب تو تو سخن گوئى و من بوسه زنم بر لب تو به كجا رفتى و اينك به كجاى آمده اى با فغان رفتى و خاموش چرا آمده اى آتش از نو مزن اين سينه سوزان مرا پنجه آور بخراش تو پستان مرا شير اگر نيست مرا شيره جان مى دهمت ز سرشك مژگان آب روان مى دهمت هوسم بود كه تو لب به سخن بگشايى هر زمان عقده من از دل من بگشايى غنچه لب به تكلم به چمن بگشائى نيست راهست نمائى و دهن بگشائى شهادت طفلى از آل امام حسين عليه السلام ارباب مقاتل گفته اند كه طفلى از سراپرده جنان امام حسين عليه السلام بيرون شد كه دو گوشواره از در در گوش داشت و از وحشت و حيرت به جانب چپ و راست مى نگريست و چندان از آن واقعه هولناك در بيم و اضطراب بود كه گوشواره هاى او از لرزش سر و تن لرزان بود. در اين حال سنگين دلى كه او را هانى لعين ، ابن ثبيت مى گفتند بر او حمله كرد و او را شهيد نمود. و گفته اند كه در وقت شهادت آن طفل شهر بانو مدهوشانه به او نظر مى كرد و ياراى سخن گفتن و حركت كردن نداشت . لكن مخفى نماند كه اين شهربانو غير والده امام زين العابدين عليه السلام است ، چه آن مخدره در ايام ولادت فرزندش وفات كرد. (659) كوچولوى شهيد كوچولوها ناتوانند و نياز به كمك دارند، بار سنگين جنگ را بر دوش آنها گذاردن ، دشمنى با انسانيت است . كشتن كوچولوها، بزرگ ترين جنايت است . ناتوان كشى در هيچ مذهبى روانيست . كوچولو اگر گناهى مرتكب شود، كيفر نخواهد داشت ، بلكه تنبيه مى شود. ميان كيفر و تنبيه فاصله بسيار است . كوچولوى بى گناه را كشتن ، زشت ترين جنايات و بزرگ ترين گناه است . بشرى كه كوچولويى را بكشد بشر نيست و درنده تر از پلنگ ، و سمى تر از مار كبرى ، و نجس تر از سگ هار است . در قانون شكار حيوانات ، شكار جانداران خورد ممنوع است . پس شكار انسان هاى خورد چگونه خواهد بود! ولى يزيديان همه قوانين انسانيت و عواطف بشريت را زير پا نهادند و از كشتار كوچولوهاى حسينى دريغ نكردند! كوچولويى كه پاك تر از حور و پاكيزه تر از نور بود. كوچولويى كه قدرت بر حمل سلاح نداشت ، سپر در دست نداشت ، دستش را سپر قرار داد و يزيدى پليد دست كودك را قطع كرد! كوچولو يتيم هم بود، يتيمى كه پدر را نديده ، و در دامان عمو پرورش يافته . پس امام حسين هم عموى عبدالله بود و هم پدر او. كوچولو در شكم مادر بود كه پدرش امام مجتبى را شهيد كردند. و عبدالله يتيم زاييده شد و در آغوش عموى مهربان جاى گرفت و بزرگ شد، هر چند بزرگ بود و بزرگ زاده شده بود بيش از ده بهار از عمرش نگذشته بود كه با عمو به كوى شهادت سفر كرد، و با پاى خود به سوى شهادت دويدن گرفت . از روز شهادت ساعتى چند گذشت كه كوچولو عمو را نديد، و دست پر مهر بر سرش كشيده نشد. فراق عمو، تاب را از وى ربود و شكيبايى نيارست . چرا؟ امام حسين عليه السلام روح بود و عبدالله پيكر، پيكر بدون روح نمى تواند زيست كند. عبدالله به سوى ميدان دويد، چون عمو به ميدان رفته بود و ديگر باز نگشته بود. كوچولو وقتى به عمو رسيد كه حسين با پيكره پاره پاره بر زمين افتاده بود و نيرو و توانايى اش را از دست داده بود، ديگر قدرت بر حركت نداشت ولى اراده آهنين ، همچون كوه پابرجا بود. وقتى كه عبدالله به سوى عمو مى دويد، حسين عليه السلام او را بديد، زينب را صدا زد و گفت : خواهرم ، عبدالله را نگهدار نگذار بيايد. زينب عليه السلام بدويد و عبدالله را بگرفت و خواست باز گرداند. عبدالله به مقاومت پرداخت و گفت : به خدا سوگند از عمويم جدا نخواهم شد. زينب عليه السلام او را به خود واگذارد. عبدالله خود را به عمو رسانيد، و در كنار عمو بايستاد. ناگهان بديد كه ظالمى با شمشيرى آهنگ حسين عليه السلام كرده ، عبدالله گفت : مى خواهى عمويم را بكشى ؟ و دست كوچكش را براى عمو سپر قرار داد آن بى رحم دور از انسانيت ، دريغ نكرد و شمشير را فرود آورد، و دست كوچك عبدالله را دو نيمه كرد و به پوستى آويزان گرديد! كوچولو به گريه درافتاد، و مادر را صدا زد و به يارى طلبيد. امام حسين عليه السلام با كمال ناتوانى ، كوچولو را در آغوش گرفت و به نوازش پرداخت و گفت : صبر كن و در راه خدا حساب كن . خدا تو را به پدران پارسايت ملحق خواهد كرد. پس دست هاى امام حسين عليه السلام به سوى آسمان بلند شد و با خدايش به سخن پرداخت : بار خدايا! باران آسمانت را از اين مردم دريغ كن ، و از بهره هاى زمين محرومشان گردان ، و به حكومت هاى ظلم و ستم دچار شان ساز. اين مردم دعوتمان كردند كه يارى مان كنند، ولى بر ما تاختند و به كشتارمان پرداختند... يزيديان كوچولو را سر بريدند، و به پدران بزرگوارش ملحق كردند! كوچولو همان گونه كه براى عمه سوگند خورده بود، از عمو جدا نگرديد و با عمو به سوى بهشت جاويدان رفت . پند عمو را بپذيرفت ، تاب آورد، صبر كرد و به مقامى عالى برسيد. هر چند شهادت بر كوچولو نيست ، ولى عبدالله شهيد شد. كوچولوتر شهيد كوچولوى ديگر كه از كوچولو، كوچولوتر بود، او به ميدان شهادت نيامد، ولى شهادت يافت . نامش محمد، نواده عقيل ، عقيل ، عموى بزرگ حسين عليه السلام بوده و از عرب شناسان نامى به شمار مى رفته . كوچولو، پيش از حسين عليه السلام كشته شد، كوچولوتر بعد از حسين عليه السلام كشته شد. كوچولو شهادت عموى خود حسين عليه السلام را نديد. كوچولوتر شهادت عموزاده اش حسين عليه السلام را بديد. كوچولو از پيش رفت و كوچولوتر از دنبال . كوچولو ده ساله بود. كوچولوتر هفت ساله بود. محمد از عبدالله سه سال كوچك تر بود. همان كه امام حسين شهادت يافت ، و يزيديان به سوى خيمه ها تاختند، تا بانوان حرم را اسير كنند و آنچه هست ببرند! هر چند فضيلت و تقوا، شرافت و بزرگوارى ايمان و عدل بردنى نيست و يزيديان براى بردن آنها به سوى خيمه ها نتاختند. محمد كه پيراهنى بر تن داشت و گوشواره هايش از گوش آويزان بود و همچنان تكان مى خورد، از خيمه اى بيرون شد، هاج و واج بود و مات و مبهوت بدين سو و آن سو مى نگريست . هر كس به فكر خود بود. بزرگسالان از خرد سالان غافل شده بودند. آتش بود. غارت بود. تاخت و تاز بود، ولى انصاف نبود! رحم نبود! انسانيت نبود! محمد چوبى از چوب هاى خيمه اى را به دست گرفته ايستاده بود، ده سوار بدو نزديك شدند، از ميان آنها هانى حضرمى بدو نزديك تر شد، نزديك تر شد تا به كودك برسيد. از اسب خم گرديد و با شمشير كودك را دو نيمه كرد! كودكى كه گناهى نداشت ، به ميدان نيامد، سلاحى بر دست نداشت ، دفاعى نكرد، قدرت گريز نداشت . يزيديان كودكان ناتوان و بى دفاع را كشتند و نشان دادند كه شريرتر از بشر، خود بشر است . (660)

بخش هشتم تا آخر

بخش هشتم : شهادت سالار شهيدان امام حسين عليه السلام فصل اول : روز عاشورا روز عاشورا امام حسين عليه السلام ميمنه لشكر خود را به زهير داد و ميسر را به حبيب بن مظاهر و پرچم سلطنتى را به برادر رشيدش حضرت عباس عليه السلام داد و فرمود: ما چون لشكرمان كم است نمى توانيم از دو طرف بجنگيم ، لذا پشت خيمه را خندق بكنيم تا جنگ براى ما آسان باشد. خندق كندند و هيزم جمع نموده و آتش در خندق روشن كردند. در كوفه و حوالى آن هيچ كس نمانده بود مگر آن كه همه را خواه ناخواه به كربلا آورده بودند تا با شمشير و نيزه و سنگ و عصا و غيره كار امام و اصحابش را تمام كنند و سه روز بود كه آب را بر امام حسين عليه السلام و اصحاب او بسته بودند. عمر سعد لعين ميمنه لشكر خود را به عمرو بن الحجاج داد و ميسره را به شمر بن ذى الجوشن ، و عروه بن قيس را بر سواران حاكم كرد و شبث بن ربعى را بر پيادگان . پس تمام اين لشكر كفار در مقابل هفتاد و دو تن بايستادند. امام حسين عليه السلام براى اتمام حجت در ميان دو صف ايستاد و فرمود: اى قوم ، مرگ حق . دست ذلت و حقارت به شما نخواهم داد. تمام لشكر كوفه و شام و بصره خاموش شدند و طبل ها و كوس ها فرو گذاشتند. امام حسين عليه السلام نزديك آنان آمد و فرمود: در كشتن من تعجيل نكنيد. سپس ندا در داد يا شبث بن ربعى ، يا حجاج بن الخير، يا قيس بن اشعث تا پنجاه نفر را صدا كرد و فرمود: آيا شما به من ننوشتيد نامه زيادى كه باغات ما سر سبز است و ميوه ها فراوان ؟ من بر حسب دعوت هاى شما به طرف شما آمده ام . آنچه را كه نوشتيد اگر پشيمان شده ايد بگذاريد تا باز گردم و به طرف روضه جد خود مراجعت نمايم . (661) و اينك خطبه امام حسين عليه السلام كه خود را معرفى نموده است : خطبه امام حسين عليه السلام در روز عاشورا ...متوكئا على سيفه فنادى باعلى صوته فقال : انشدكم الله تعالى ، هل تعرفون ان جدى رسول الله صلى الله عليه و آله ؟ قالوا: اللهم نعم . قال عليه السلام : انشدكم الله تعالى ، هل تعلمون ان امى فاطمه بنت محمد صلى الله عليه و آله ؟ قالوا: اللهم نعم . قال انشدكم الله ، هل تعلمون ان ابى على بن ابى طالب عليه السلام ؟ قالوا: اللهم نعم . قال انشدكم الله ، هل تعلمون ان جدتى خديجه بنت خويلد اول نساء هذه الامه اسلاما؟ قالوا: اللهم نعم . قال انشدكم الله ، هل تعلمون ان سيد الشهدا حمزه عم ابى ؟ قالوا: اللهم نعم . قال انشدكم الله ، هل تعلمون ان هذا سيف رسول الله صلى الله عليه و آله و انا متقلده ؟ قالوا: اللهم نعم . قال انشدكم الله ، هل تعلمون ان هذه عمامه رسول الله صلى الله عليه و آله انا لا بسها؟ قالوا: اللهم نعم . قال انشدكم الله ، هل تعلمون ان عليا كان اولهم اسلاما و اكثر هم علما و اعظمهم حلما و هو ولى كل مومن و مومنه ؟ قالوا: اللهم نعم . قال : فبم تستحلون دمى و ابى الذائذ عن الحوض غدا يذود عنه رجالا لما يذاد البعير الصادر عن الماء و لوا الحمد فى يد جدى يوم القيامه ؟ قالوا: قد علمنا ذلك كله و نحن غير تاركيك حتى تذوق الموت عطشا. فاخذ الحسين عليه السلام بطرف لحيته (662) سالار شهيدان جگر گوشه ملكه اسلام فاطمه زهرا عليه السلام تكيه بر شمشير خد نموده است . پس با صداى بلند فرمودن شما را به خدا سوگند مى دهم كه راست بگوييد، آيا مى شناسيد مرا بر اين كه جد من رسول خدا صلى الله عليه و آله ؟ عرض كردند: بلى . فرمود: قسم مى دهم شما را به خدا، آيا مى دانيد كه مادر من فاطمه دختر محمد صلى الله عليه و آله است ؟ عرض كردند: بلى مى شناسيم . فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد كه پدر من على بن ابيطالب عليه السلام است ؟ عرض كردند: بلى مى شناسيم . فرمود: قسم مى دهم شما را به خدا، مى دانيد كه جده ام خديجه دختر خويلد است ، اول اسلام آورنده به پيامبر از زنان و فداكارى او براى اسلام ؟ عرض كردندن بلى . فرمود: به خدا سوگند مى دهم شما را، آيا مى دانيد حمزه سيد الشهدا عموى پدر من است ؟ عرض كردند: بلى . فرمود قسم مى دهم شما را به خدا، آيا مى دانيد كه جعفر در بهشت پرواز مى كند كه خدا بدو دو بال داده است عموى من است ؟ عرض كردند: بلى . فرمود سوگند مى دهم شما را آيا مى دانيد اين كه اين شمشير رسول الله است و من آن را در دست دارم ؟ عرض كردند: بلى . فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم كه اين عمامه رسول خدا است و من آن را بر سرم بسته ام ؟ عرض كردند: بلى . فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم آيا مى دانيد اين كه على عليه السلام اول مردمان بود كه اسلام آورد و داماد پيامبر بود و از نظر علم سر آمد زمان بود؟ چنان كه پيامبرصلى الله عليه و آله درباره اش فرموده است : انا مدينه العلم و على بابها و ولى و مولاى هر زن و مرد مومن بود؟ گفتند: بلى . فرمود: پس چرا حلال شماريد خون مرا و حال آن كه پدرم دور كننده است از حوض كوقر گروه منافقان را در روز قيامت و دور مى سازد از آن گروهى از مردان را چنان كه رانده مى شود شتر سيراب شده و رجوع كننده از آب در روز قيامت پرچم حمد در دست جد من خواهد بود. عرض كردند: به حقيقت همه اينها را دانسته ايم و ما از تو دست بردار نيستيم تا اين كه بچشى مرگ را با لب تشنه . پس آن امام مظلوم صلوات الله عليه ريش مبارك خود را گرفت و فرمود: سخت و شديد غضب خدا بر طايفه يهود هنگامى كه گفتند عزير پسر خداست . و سخت و شديد شد غضب خدا بر طايفه نصارا هنگامى كه گفتند مسيح پسر خداست و سخت شد غضب خدا بر طايفه مجوس هنگامى كه آتش پرستيدند به غير از خدا. و شديد شد غضب خدا برگروهى كه پيغمبر خود را شهيد كردند. و سخت شد غضب خدا بر اين گروه كه اراده كشتن فرزند پيغمبر خود مى كنند. (663) مولف گويد: اى انسان هاى غيور و متدين ، ببينيد كه فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله با اين خطبه اتمام حجت كرد. اگر اين خطبه را بيان نمى فرمود شايد روز قيامت مردم مى گفتند حسين خودش را معرفى نكرد و الا او را نمى كشتيم . حسين خود و ياران را براى رضاى خدا و براى حفظ كتاب آسمانى قربانى كرد. اگر چه در روز عاشورا آخرين لحظاتى كه او تنها مانده ولى براى حق و پايدار ماندن حق سر مى دهد، جوانان را مى دهد، طفل شير خوار مى دهد. اگر چه او افتاده در ميان گودى قتلگاه و يار و ياورى ندارد بدنش هم بعد از سه روز دفن مى شود. مخالفان امام حسين عليه السلام خيال نكنند كه او يك آرامگاه در كربلا دارد. بدانند كه امام در اين عصر ميليون ها آرامگاه دارد يعنى قلب تمام اراتمندان حضرتش آرامگاه حسين است . فصل هفتم : سر مطهر امام حسين عليه السلام سر مطهر را كجا به خاك سپردند؟ درباره اين كه سر مطهر را كجا به خاك سپردند، نظرهاى گوناگونى ابراز شده كه ذيلا به آنها اشاره مى شود: الف ) سر امام را در نجف اشرف ، كنار قبر حضرت على بن ابيطالب عليه السلام ، در طرف سر آن حضرت دفن كرده اند. اين نظر را برخى از علماى شيعه با استناد به رواياتى كه در كتاب كافى و تهذيب آمده ، پذيرفته اند. در يكى از اين روايات مى خوانيم : امام صادق عليه السلام به فرزند خود اسماعيل فرمودند كه سر بريده امام پس از بردن به شام ، توسط يكى از دوستداران ما ربودنه و در جوار اميرالمومنين عليه السلام دفن گرديد. اين نظريه را قرائن ديگرى نيز تاييد مى كند. از جمله آن كه در زيارت بالاى سر اميرالمومنين عليه السلام كه از امامان شيعه به دست ما رسيده ، زيارت حضرت حسين بن على عليه السلام نيز وارد شده است . ب ) سر امام در كنار پيكر پاك حضرتش به خاك سپرده شده است . بنابر آنچه در كتاب گرانقدر بحار الانوار ذكر شده ، اين نظر را بيشتر عالمان اماميه پذيرفته و معتقدند كه حضرت على بن الحسين سر را به كربلا باز گرداند. سيد بن طاووس در لهوف مى فرمايد: سر مطهر امام به كربلا آورده شد و در كنار پيكر گلگون دفن گرديده . سيره شيعه نيز اين نظر را تاييد مى كند. دانشمند مزبور در كتاب اقبال الاعمال نيز به اين نظريه متمايل است . ابن نما كه مردى مورد اعتماد و دانشمندى متتبع به شمار مى رود، در اين باره مى فرمايد: سر امام را در شهرها گرداندند، ولى سرانجام به كربلا عودت داده شد و همراه جسد مطهر دفن گرديد. سيد مرتضى و شيخ طوسى نيز با اين نظريه موافقت كرده اند. سبط ابن جوزى معتقد است كه سر بريده امام عليه السلام همراه با كاروان اسيران از شام به مدينه آورده شد و سپس آن را از مدينه به كربلا برده ، در كنار جسد مقدس حضرت به خاك سپردند. ج ) كلينى در كتاب ارزشمند كافى از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه سر مطهر سالار شهيدان ، بيرون كوفه ، نزديك مرقد مطهر اميرالمومنين عليه السلام مدفون است . د ) سر امام را در مدينه نزد مرقد مادرش فاطمه زهرا عليه السلام به خاك سپرده اند. اين مطلب را سبط ابن جوزى از كتاب الطبقات الكبرى نقل مى كند و مى نويسد: يزيد، سر امام را براى عمرو بن سعيد بن عاص ، فرماندار مدينه گسيل داشت و او آن را در كنار قبر مادر امام دفن نمود. ابو البركات شمس الدين محمد الباغندى الشافعى نيز در كتاب جواهر المطالب همين نظر را پذيرفته و آن را نظريه مشهور تاريخ نگاران و سيره نويسان مى داند. ه‍) مدفن سر امام در دمشق است . سبط ابن جوزى به نقل از ابن ابى الدنيا مى نويسد: سر مطهر امام حسين عليه السلام در خزانه يزيد در دمشق يافت شد و در باب الفراديس به خاك سپرده شد. بلاذرى و واقدى نيز در كتاب هاى خود همين مطالب را نقل كرده اند. در كتاب جواهر المطالب آمده كه سر مقدس امام تا پايان سلطنت يزيد در خزانه حكومتى حفاظت مى شد و پس از هلاكت وى در باب الفراديس دفن گرديد. در روايت ديگر آمده كه سليمان بن عبدالملك اموى اين كار را انجام داد و پس از آن كه سر مبارك را با پنج قطعه ديبا پوشانيد و با عده اى بر آن نماز گزارد، آن را به خاك سپرد. عده اى معتقدند كه سليمان بن عبدالملك اموى سر را در قبرستان مسلمين دفن كرد. وى در زمان عمر بن عبدالعزيز از آن جا منتقل گرديد كه ظاهرا بايد به كربلا آورده شده باشد. ابن عساكر، بنا نقل جواهر المطالب گويد: پس از آن كه سر بريده امام را به دمشق آوردند، يزيد فرمان داد كه سه روز در برابر ديدگان مردم نصب شود، سپس آن را به جايگاه سلاح انتقال داد، تا آن كه خود به هلاكت رسيد. آن گاه سليمان اموى سر را در گورستان مسلمانان به خاك سپرد. ابن نما مولف كتاب مثير الاحزان به نقل از منصور بن جمهور مى نويسد: پس از هلاكت يزيد و گشوده شدن خزانه او، به آن جا رفتم و ظرفى قيمتى يافتم و با خود پنداشتم كه در آن گنجى نهفته است . ظرف را به خدمتكار خود داده ، سفارش كردم كه از آن مراقبت نمايد. اما بعد از آن كه به سراغ گنج رفتم با سر مبارك امام روبه رو شدم ، بى درنگ آن را كفن كرده در باب الفراديس دفن كردم . صاحب اعيان الشيعه معتقد است ، مركزى كه امروز در دمشق به نام مسجد راس الحسين يا مقام راس الحسين يا مشهد راس الحسين معروف و نزديك جامع دمشق است ، همان مدفنى است كه تاريخ نگاران بيان كرده اند. و) مسجد رقه در نزديكى فرات . سبط ابن جوزى از عبداله بن عمر نقل مى كند كه يزيد سر مبارك امام را نزد آل ابى معيط فرستاد كه آنان در منطقه رقه مى زيستند. اين عده ، سر را در خانه اى دفن نمودند و اين خانه بعدها جزو مسجد جامع شد. گفته اند درختى در كنار مدفن سر مطهر بود كه به بركت آن سر همواره سبز ماند. ز) مصر، همان جايى كه اكنون مشهد راس الحسين عليه السلام ناميده مى شود. خلفاى فاطمى سر را از دمشق به مصر انتقال داده در قاهره به خاك سپردند. اين مطلب را سبط ابن جوزى آورده است . مورخان مى نويسند: يكى از خلفاى فاطمى ، فردى را به عسقلان ، ناحيه اى بين مصر و شام ، روانه كرد. فرد مزبور در عسقلان سرى را يافت و مدعى شد كه سر اما حسين عليه السلام است . به دستور خليفه فاطمى اين سر به مصر منتقل و در مشهد الراس دفن شد. البته در اين مطلب ترديدى نيست كه چنين عمل در زمان خليفه فاطمى انجام گرفته است ، اما نمى توان قاطعانه گفت كه اين سر متعلق به امام عليه السلام بوده است . در هر صورت امروزه مشهد الراس زيارتگاه عمومى مردم بوده و آنان با علاقه بسيار به اين مركز رفت و آمد مى كنند. در پايان ياد آورى اين نكته ضرورى است كه چهار نظريه اخير را تنها دانشمندان اهل سنت ابراز نموده اند، اما علماى شيعه اماميه به جز سه نظر نخست ، نظر ديگرى نداشته اند. والله اعلم . آستانه راس الحسين عليه السلام بين مورخان و روات و محققان در مورد محل دفن سر مقدس سيدالشهدا عليه السلام اختلاف است . سيد محسن امين در كتاب خويش اعيان الشيعه (1/626 - 627) هفت مورد را ذكر كرده كه مدفن سر مطهر ابى عبدالله الحسين عليه السلام است : قول اول : علماى اماميه بر اين اند كه حضرت سجاد عليه السلام سر مبارك را به كربلا باز گردانيد و به بدن شريف سيدالشهدا عليه السلام ملحق فرمود: علامه مجلسى در بحار و ديگران اين معنى را تاكيد مى كنند. برخى نيز مى گويند كه يزيد سر مطهر را با اسراى كربلا به مدينه فرستاد سپس سر مطهر را به كربلا عودت داد و به بدن مقدس ملحق نمود. سيد ابن طاووس در كتاب خود اللهوف فى قتلى الطفوف ص 86 تصريح دارد كه سر مبارك را به كربلا بازگرداندند و به جسد مطهر ملحق داشتند. قول دوم : بر اساس اخبار و روايت هايى كه از معصومين عليه السلام در كتاب الكافى و التهذيب و ديگر كتب شيعه ذكر شده ، جمعى از علماى شيعه بر آنند كه سر مبارك حضرت سيدالشهدا عليه السلام در نجف اشرف جنب مرقد حضرت اميرالمومنين على بن ابيطالب عليه السلام مدفون است و مى گويند، حضرت صادق عليه السلام به فرزند خويش اسماعيل فرمود، هنگامى كه سر مطهر را به شام حمل كردند يكى از شيعيان و موالى اهل بيت عليه السلام سر مبارك را ربود و در كنار اميرالمومنين على بن ابى طالب عليه السلام دفن كرد. در كتب معتبر زيارتنامه ها نيز استحباب زيارت امام حسين عليه السلام در بالاى سر حضرت امير المومنين عليه السلام در نجف اشرف آمده است . قول سوم : در كتاب الكافى به سند از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام آمده است كه سر مطهر در حومه كوفه دفن شده است . قول چهارم : جمعى از مورخان گفته اند كه يزيد بن معاويه سر مبارك سيدالشهدا عليه السلام را به مدينه براى عمرو ابن سعيد بن عاص ارسال داشت و وى سر مطهر را در بقيع دفن نمود و در آن هنگام مروان بن حكم در مدينه بود و سر مطهر را گرفت و گفت : به خدا قسم ايام عثمان را به خاطر مى آورم . قول پنجم : سيد محسن امين در اعيان الشيعه به نقل از سبط ابن الجوزى مى نويسد كه يزيد سر مطهر سيدالشهدا عليه السلام را در مقابل سر عثمان به رقه براى آل ابى معيط ارسال داشت و آنها سر مطهر را در خانه هاى خويش دفن نمودند و بعد خانه هاى آنان داخل مسجد جامع رقه افتاد كه قبر مطهر سر سيدالشهدا عليه السلام داراى ضريحى گشت و در كنار آن درخت سدره اى سبز شد. قول ششم : جمعى كثير از مورخان بر آنند كه سر مطهر حضرت سيد الشهدا عليه السلام در انبار اسلحه يزيد به معاويه باقى ماند و پس از به هلاكت رسيدن يزيد و در عصر سليمان بن عبدالملك سر شريف را آوردند و كفن نمودند، سپس بر آن نماز خواندند و در باب الفراديس ، محل آستانه راس الحسين عليه السلام در شهر دمشق دفن نمودند، اين آستانه مطهر فعلا در ضلع جنوب شرقى مسجد اموى دمشق به نام آستانه راس الحسين و يا مقام راس الحسين عليه السلام شهرت دارد. در ورودى به آستانه مباركه از ضلع شرقى مسجد اموى است كه داخل يك رواق به مساحت حدود 100 متر مربع قرار دارد و از آن جا وارد رواق دوم آستانه كه به شكل مستطيل است مس گردند. در اين رواق مقام حضرت سجاد عليه السلام واقع است و بعد داخل حرم مطهر آستانه راس الحسين عليه السلام مى گردند كه در كنار ديوار شمال غرب حرم ضريح واقع است و محل دفن سر مطهر حضرت سيد الشهدا عليه السلام مى باشد. حرم آستانه داراى گنبد كوچكى است كه از داخل گنبد گچ برى و با رنگ سبز پوشيده شده است . ديوارهاى حرم مطهر حدود سه متر است و از سنگ مرمر سفيد تشكيل مى گردد كه داراى حواشى از سنگ سياه است و در وسط سنگها نام دوازده امام عليهم السلام به شكل زيبايى حجارى برجسته شده و در داخل گنبد احاديثى در وصف خاندان عصمت و طهارت كتيبه شده است . قول هفتم : يكى از باشكوهترين مساجد شهر قاهره آستانه راس الحسين عليه السلام است كه نزد مصرى ها به نام مشهد راس الحسين عليه السلام شهرت دارد. بسيارى از مورخان از جمله مقريزى در الخطط و ياقوت حموى در معجم البلدان (4/554) به اين نكته اشاره كرده و مى گويند يزيد دستور داده بود سر مبارك را در بلاد اسلامى به علامت پيروزى و ايجاد رعب و وحشت گردش دهند. و شهر عسقلان كه بين مصر و شام واقع است پايان اين ماجرا و طواف بود. امير عسقلان سر مطهر ابى عبدالله الحسين عليه السلام را دفن كرد، سپس زمانى كه فاطميان در مصر به قدرت رسيدند، پس از تفحص دقيق آن را از عسقلان طى تشريفات خاصى به قاهره حمل نمودند و در روز يكشنبه هشتم جمادى الاخر طى تشريفات خاص و همراه موكب شكوهمند و عظيمى از نظاميان و علما و اعيان و اشراف كه در پيشاپيش آنان امير مصر الصالح طلائع بن رزيك بود پابرهنه به سمت كاخ زمرد آوردند و سپس در قبه الديلم دفن كردند. اين آستانه همواره يكى از زيارتگاه هاى مهم شيعيان جهان بوده و در تمام اوقات حرم آستانه مملو از زائران به ويژه شيعيان مصر و قاره آفريقاست . مخصوصا در ده روز محرم و روز عاشوراى حسينى موكب عزادارى و روضه خوانى برقرار است . جمال الدين ابوالمحاسن يوسف اتابكى در كتاب خود النجوم الزاهره فى ملوك مصر والقاهره (5/ 153 - 154) مى نويسد: در روز عاشورا خليفه از انظار به دور بود و لباس عزا بر تن مى كرد و با قاضى و حاشيه خويش به سمت آستانه حسينى در قاهره مى رفت . قبل از بناى اين آستانه ، عزادارى را در جامع الازهر اقامه مى كردند ولى بعد همگى در آستانه حسينى مى نشستند و در كنار آنها امرا و اعيان و توليت عظمى و وزرا و تمام خدمه آستانه گرد هم مى آمدند، سپس روضه خوانى شروع مى گشت و رثا درباره امام حسن و امام حسين عليه السلام مى خواندند و همگى مشغول شيون و گريه و ناله مى شدند ابن بطوطه كه در سال 725 قمرى از اين آستانه ديدار كرده ، در وصف آن چنين اظهار مى دارد: از مزارات متبركه مصر مشهد عظيم الشان مقدسى است كه در جايگاه سر امام حسين بن على عليه السلام ساخته شده و رباطى وسيع و بسيار عالى دارد كه بر درهاى آن حلقه ها و صفحه هاى نقره كار گذاشته اند و احترام و تعظيمى را كه سزاوار چنان مقامى است درباره آن مرعى مى دارند. اين آستانه كه امروز در نزديكى خان الخليل واقع است ، از عظيم ترين آثار عصر فاطميان است و از بزرگ ترين مساجد شهر قاهره به حساب مى آيد. در وسط حرم بزرگ و مجلل آستانه ضريح نقره اى بزرگى نصب شده كه از سوى طايفه اسماعيليه نزاريه به اين آستانه اهدا گشته است . (704) فصل هشتم : سر مطهر شهيدان ، در دمشق صاحب اعيان الشيعه مى نويسد: در دمشق ؛مقبره اى است به نام مقبره باب الصغير. بعد از سال 1321 نگارنده اين مقبره را مشاهده نمود. بر سر در مقبره سنگى وجود داشت كه بر آن اين عبارت ديده مى شد: اين جا جايگاه سرهاى مطهر عباس بن على ، على بن الحسين الاكبر و حبيب بن مظاهر است . چند سال بعد هنگام تجديد بناى مقبره ، سنگ مزبور از بين رفت و به جاى آن ضريحى در داخل مقبره قرار دادند كه بر روى آن نام بسيارى از شهيدان كربلا نقش شده بود. اما حقيقت آن است كه اين مقبره منسوب به همان سه بزرگوارى است كه نام برديم . البته در مورد صحت چنين انتسابى ، با توجه به آن كه يزيد پس از ايجاد رعب و وحشت در دل مردم ، چاره اى جز دفن سر شهدا نداشت ، بعيد به نظر نمى رسد كه اين سه سر در مقبره مزبور به خاك سپرده شده و نام آنها مضبوط مانده باشد. مقام رووس الشهدا از جمله مقامات باب الصغير، كه نام قبرستانى در دمشق مى باشد، مقام رووس الشهدا است كه مرقدى در آنجا ساخته شده و 16 علامت بر روى آن به نشانه 16 سر گذاشته شده است . نام شهدايى كه اين مقام به آنان منسوب است از قرار زير است : 1. ابوالفضل العباس بن امير المومنين عليه السلام 2. على بن الحسين الاكبر 3. حبيب بن مظاهر 4. قاسم بن الحسن 5. عبدالله بن على 6. عمر بن على 7. الحر الرياحى 8. محمد بن على 9. عبدالله بن عوف 10. على بن ابى بكر 11. عثمان بن على 12. جعفر بن على 13. جعفر بن عقيل 14. محمد بن مسلم 15. عبدالله بن عقيل 16. حسين بن عبدالله آستانه رووس الشهدا اين آستانه مطهر كه در باب الصغير شهر دمشق واقع است ، يكى از زيارتگاه هاى شيعيان جهان مى باشد. پس از واقعه كربلا، در سال 61 ق ، سرهاى مقدس شهداى كربلا از كوفه به شام فرستاده شد و جهت ايجاد رعب و فزع در دل مسلمانان و مخالفان و به علامت پيروزى ، در كوچه و بازار طواف داده شد. سپس يزيد بن معاويه دستور دفن آنها را صادر كرد و سرهاى مبارك را در باب الصغير دفن نمودند. اين آستانه ، سرهاى مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، حضرت على اكبر عليه السلام ، حضرت قاسم عليه السلام ، جعفر ابن عقيل ، جعفر بن على ، حبيب بن مظاهر اسدى ، حر رياحى ، عمر بن على ، عبدالله بن على ، محمد بن على ، عبدالله ابن عوف ، محمد بن مسلم ، عبدالله بن عقيل ، حسين بن عبدالله ، على بن ابى بكر و عثمان بن على را در بردارد. سيد محسن امين ، اين آستانه مقدسه را بدون شك و ترديد مدفن سرهاى بريده شهداى كربلا مى داند ولى در تعداد سرهاى مطهرى كه مدفون اند ترديد دارد و مى نويسد: بعد از سال 1321 ق در مقبره مشهور به باب الصغير دمشق آستانه اى را ديدم كه بر روى آن سنگى بود و بر سنگ مذكور چنين ذكر گشته بود: هذا مدفن راس العباس بن على و راس على بن الحسين الاكبر و راس حبيب بن مظاهر آنگاه بعد از چند سال اين آستانه را خراب نمودند و تجديد بنا كردند و اين سنگ را برداشتند و ضريحى را داخل آستانه نصب نمودند و نام جمعى از شهداى كربلا را به آن اضافه كردند، ولى در حقيقت اين آستانه منسوب به سرهاى شريف سه نفر است كه در بالا نام آنها را ذكر نموديم . لازم به توضيح است كه بدون شك و ترديد تمامى سرهاى شريف شهداى كربلا به شام حمل گشت در اين آستانه دفن شده ، به استثناى سر مطهر حضرت سيدالشهدا عليه السلام كه خود تاريخچه مفصلى دارد. ظاهرا بر سنگى كه صاحب اعيان الشيعه در سال 1321 قمرى مشاهده نموده ، فقط نام مشهورترين شهداى كربلا جهت علامت و حفظ محل دفن ثبت شده بود و هرگز مقصود اين نبوده كه اين آستانه فقط به سر مطهر سه نفر تعلق دارد، چه بر يك در قديمى كه ساخت آن به قبل از ديدار سيد محسن امين مى رسد و سابقا در قاب چوبى بوده و بر اثر مرور زمان پوسيده و فعلا داراى قاب آهنى است ، نام شانزده نفر از شهداى كربلا ذكر شده كه عينا از روى در مذكور نقل و در اول مقاله درج گرديد. اين آستانه فعلا داراى صحن وسيعى است كه حرم شريف در وسط آن واقع است و يك در ورودى به حرم مطهر دارد كه نام شانزده نفر از شهداى كربلا بر روى آن با نقوش ديگر به شكل بر جسته ثبت است . در وسط حرم ضريحى فولادى و بالاى ضريح گنبد گچى قرار دارد و در اطراف گنبد از داخل اسماء دوازه امام عليه السلام به چشم مى خورد. توليت اين آستانه با خاندان آل مرتضى است . (705) بخش نهم : دشمنان اهل بيت فصل اول : دشمنان اهل بيت عليه السلام حرام زاده اند دشمنان اهل بيت رسول خداصلى الله عليه و آله همه حرام زاده اند چنان كه مرحوم حومانى گفته كه نشاشيبى نسبش به امويان مى رسد، بايد گفت : بيشتر آنهايى كه ؛اعماق قلبشان نصب و عداوت و دشمنى با خاندان رسالت و اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام ديده مى شود و يا بعضى كه از شنيدن شوون ولايت و امامت و معجزات و كرامات ائمه عليه السلام منزجرند يا با دستگاه عزادارى سيدالشهدا عليه السلام خوشدلى ندارند، انسان اطمينان مى كند كه آبا و اجدادشان از نواصب و دشمنان اهل بيت عليه السلام بوده و يا در اسلافشان اشخاصى وجود داشته كه از طريقه اهل بيت عليه السلام بر كنار بوده اند. (706) پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است تربيت نا اهل را چون گردكان بر گنبد است جسارت متوكل به قبر امام حسين عليه السلام از جمله كارهاى متوكل در ايام خلافت آن بود كه مردم را از زيارت قبر امام حسين و اميرالمومنين عليه السلام منع كرد. و همت خود را بر آن گماشت كه نور خدا را خاموش كند و آثار قبر امام حسين عليه السلام را باز بين ببرد و زمين آن را شخم و شيار كند و زراعت نماى . ديده بان هايى در راه هاى كربلا قرار دارد كه هر كه را يابند كه به زيارت آن حضرت آمده است او را عقوبت كنند و به قتل برسانند. (707) ابوالفرج از احمد بن الجعد الوشاء روايت كرد است او از كسانى است كه ايام متوكل را درك كرده و اين امر را مشاهده نموده كه سبب اين كار متوكل آن بود كه قبل از خلافت او يكى از آوازه خوانان ، كنيزان خود را براى متوكل مى فرستاد كه هنگام شراب خوارى براى او تغنى كنند و اين بود تا گاى كه آن پليد به خلافت رسيد. وقتى نزد آن مغنيه فرستاد كه كنيزان خويش را براى تغنى بفرستد گفتند: سفر رفته است و اين هنگام ماه شعبان بود و در آن ايام بود كربلا رفته بود. چون مراجعت كرد يكى از كنيزان خود را براى تغنى به نزد متوكل فرستاد. متوكل از آن كنيز پرسيد كه در اين ايام كجا رفته بوديد؟ گفت : با خانم به سفر حج رفته بوديم . متوكل گفت : در ماه شعبان به حج رفته بوديد؟ كنيز گفت : به زيارت قبر حسين مظلوم عليه السلام . متوكل از شنيدن اين كلام در غضب شد كه كار قبر حسين عليه السلام به جايى رسيده كه زيارت او را حج گويند. پس امر كرد تا خانم او را بگرفتند و حبس كردند و اموال او را بگرفت . پس يكى از اصحاب خود را كه ديزج نام داشت و مردى يهودى بود و به حسب ظاهر در نزد قبر شريف اسلام آورده بود، براى شخم و شيار و محو آثار قبر امام حسين عليه السلام و عقوبت كردن زوار آن حضرت به كربلا روانه كرد. مسعودى مى گويد: اين واقعه در سال 236 واقع شده است . پس ديزج با عمال بسيار سر قبر شريف رفت و هيچ كدام جرات نكردند قبر را خراب كنند. ديزج بيلى بر دست گرفت ، حوالى قبر را خراب كرد، آن وقت ساير عمله بر خراب كردن قبر اقدام كردند و بناى قبر مطهر را منهدم ساختند. نيز ابوالفرج مى گويد: تا دويست جريب از اطراف قبر را شخم كردند و آب بر آن زمين جارى كردند و در اطراف آن زمين به مساحت هر ميل نگهبانى گماشته بودند كه هر كسى به قصد زيارت قبر منور آيد او را دستگير كرده عذاب كنند. (708) تيرهاى غيبى متوكل عباسى 17 مرتبه قبر امام حسين عليه السلام را خراب كرد، باز به صورت اول برگشت . طبق روايتى ، ديزج ملعون قبر مطهر را بشكافت و بورياى تازه اى كه بنى اسد هنگام دفن آورده بودند ديد كه هنوز باقى است و جسد مطهر بر روى آن است . اما به متوكل نوشت : قبر را نبش نمودم چيزى نيافتم . همه اراضى كربلا را آب بست و زراعت نمود گاهى آب نرفت و گاهى گاوهايى كه به جهت شخم و شيار بسته بودند پيش نمى رفتند. و گاهى قبر مطهر در آسمان و زمين معلق شد و گاهى تيرهاى غيبى و بيل داران مى رسيد و لكن موافق آيه مباركه : حكمه بالغه فما تغن النذر. (سوره قمر، آيه 5) دست از اين كار برنداشت و بر بغض و كينه متوكل افزوده مى گشت . (709) هشام بن محمد گويد: وقتى آب به قبر امام حسين عليه السلام بستند بعد از چهل روز آب فرو نشست و اثرى از قبر باقى نماند. در اين هنگام باديه نشينى از قبيله بنى اسد آمد و از خاك زمين مشت مشت بر مى داشت و مى بوييد تا به قبر حسين عليه السلام رسيد. شروع كرد به گريه كردن و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد، در حال حيات چقدر خوشبو بودى و بعد از مرگت تربتت خوشبو است . آنگاه گريه كرد و اين بيت را سرود: ارادوا ليخفوا قبره عن عداوه وطيب تراب القبر دل على القبر از دشمنى خواستند كه قبرش را پنهان كنند و حال آن كه بوى خوش تربتش راهنماى مزارش گرديد. (710) هارون از قبر امام حسين عليه السلام واهمه دارد محدث قمى از مناقب و كامل التواريخ و ارشاد القلوب و امالى طوسى و كامل الزياره و اربعين فاضل قمى نقل كرده است : در ايام خلافت هارون الرشيد، زيارت حضرت سيدالشهدا عليه السلام در ميان شيعه و سنى شايع شد چنان كه بر اساس نقل كامل الزياره حتى زنان هميشه به زيارت آن قبر شريف مى رفتند. بر پايه روايتى ، كثرت جمعيت سبب ترس هارون الرشيد شد كه مبادا مردم به اولاد اميرالمومنين عليه السلام رغبت كنند و خلافت از عباسيان به علويان منتقل شود. از اين رو حكم كرد موسى بن عيسى عباسى را كه والى كوفه بود به خراب كردن قبر سيدالشهدا عليه السلام و عمارت اطارف آن و كشيت و زرع در آن زمين . او هم مردى را مامور اين كار كرد كه نامش موسى بن عبدالملك بود و تمام عمارت و بنيان قبه شريف را خراب كرد و تمام زمين حائر را شخم زد و زراعت كرد و مقصود محو اثر قبر بود. درخت سدرى نزديك قبر شريف بود كه علامت بود. آن درخت را نيز از ريشه در آوردند كه بعد از آن هم كسى نتواند قبر را بشناسد. چون اين خبر به جرير بن عبدالحميد رسيد تكبير گفت و تعجب نمود. زيرا حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله معروف بود كه سه مرتبه فرموده بود لعن الله قاطع السدره و گفت : الان معناى حديث را فهميدم . (711) هم نشينان ظالمان شيخ صدوق قدس سره (712) از حضرت امام رضا عليه السلام روايت نموده است كه هر كس ترك كند سعى در حوايج خود را در روز عاشورا، پروردگار جهان حوايج دنيا و آخرت او را بر آورد. هر كس روز عاشورا را براى خود روز مصيبت قرار بدهد، خداوند روز قيامت خوشحالى و فرح براى او حاصل كند و چشمانش را به روى ما در بهشت روشن گرداند و اما هر كس روز عاشورا را روز خير و بركت بشمارد و براى خود پس اندازى قرار دهد، خداوند به پس انداز او بركت ندهد و او را در روز قيامت با يزيد و عبيدالله و عمر سعد در جهنم محشور مى گرداند. (713) عذاب قاتل امام حسين عليه السلام ابن بابويه از امام رضا عليه السلام روايت مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قاتل امام حسين عليه السلام در تابوتى از آتش است و بر او نصف عذاب اهل دنيا مقرر است . دست ها و پاى او را با زنجير بسته اند و سرنگون در قعر جهنم آويخته اند، و جهنميان از بوى گنديده او استعاذه مى كنند، و آن ملعون با جمع ياوران خود و هركه در قتل آن حضرت باو همدست بوده است ، ابدالدهر در جهنم خواهند بود، و اينها اگر هم بسوزند باز خداوند آنها را زنده مى كند و عذاب مى نمايد، و لحظه اى عذاب از اين ها باز نمى ماند. پس واى بر ايشان از عذاب خدا به وسيله آتش جهنم . عذاب آنها كه در قتل امام حسين عليه السلام شركت كردند از ابو حصين روايت شده است ، از شيخى كه از قوم او بود، از بنى اسد كه او گفت : من رسول الله صلى الله عليه و آله را در واقعه ديدم كه نشسته و طشتى از خون پيش نهاده و مردمان را بر آن حضرت عرض مى كنند و هر يكى را به عقوبتى معاقب مى سازند. چون نوبت به من رسيد مرا پيش بردند. گفتم بابى انت و امى در لشكر ابن زياد بودم ، اما تيرى نينداختم و نيزه اى نرسانيدم و تكثير لشكر راضى بودى . سپس با انگشت به سوى من اشاره كرد، پس صبح برخاستم ، نابينا بودم و ديگر خوشى نديدم . (714) دشمنى با امام حسين عليه السلام زنان قبيله اود نذر كردند اگر حسين عليه السلام كشته شود هر يك از آنها ده شتر بكشند و در راه خدا تقسيم كنند و اين زنان به نذر خود وفا كردن . هشام بن سائب كلبى گويد: از پدرم شنيدم كه مى گفت : من بنى اود را ديدم فرزندان و خدام خود را به سب على بن ابيطالب تعليم مى دادند. مردى از آنها به نام عبدالله بن ادريس بر حجاج بن يوسف داخل شد و با او سخنى گفت كه حجاج را به خشم آورد. عبدالله گفت : با ما به درشتى سخن نگو اى امير، امروز نه در قريش و نه ثقيف كسى به فضيلت ما نمى رسد و هر منقبتى كه آنها دارند ما هم داريم . حجاج گفت : آن منقبت چيست ؟ گفت : ما عثمان را هرگز به بدى ياد نكرده ايم و هيچ كس از ما بر عليه بنى اميه خارج نشده است و از قبيله ما كسى با ابوتراب همراهى نداشته است مگر يك نفر كه آن هم از نظر ما ساقط است و ارزش و اعتبارى در قبيله ما ندارد. هر كس از قبيله ما خواستگارى كند و زن بخواهد ما او را درباره ابوتراب آزمايش مى كنيم ، اگر مشاهده كنيم ابوتراب را دوست دارد و يا او را به نيكى ياد مى كند دختر به او نمى دهيم . در قبيله ما كسى نام على و حسن و حسين و فاطمه بر كودكان خود نمى گذارد. يكى از زنان ما هنگامى كه حسين به طرف عراق آمده بود نذر كرد اگر حسين كشته شود ده شتر در راه خداى قربانى كند. پس از آن كه حسين كشته شد او به نذر خود وفا كرد. (715) دادخواهى امام حسين عليه السلام امام حسين عليه السلام با بدنى آغشته به خون ، خود و يارانش كه با وى كشته شدند در جلو پيغمبر مى ايستند. چون پيغمبر او را مى نگرد زار زار مى گريد. از گريه او اهل آسمان و زمين گريه مى كنند. حضرت فاطمه زهرا عليه السلام هم ناله جانكاه از دل پر الم بر مى آورد. از ناله و شيون و گريه و زارى آن حضرت زمين و اهل متزلزل مى گردند. سپس اميرالمومنين و امام حسن در سمت راست پيغمبر و فاطمه زهرا عليه السلام در سمت چپ آن حضرت قرار مى گيرند. پيغمبر صلى الله عليه و آله او را در آغوش مى گيرد و مى گويد: يا حسين ، فدايت گردم . ديدگانت روشن باشد و ديدگان من هم روشن باشد. سپس همراه سيد الشهدا عليه السلام عموى پيغمبر در سمت راست آن حضرت مى ايستد و در سمت چپ جعفر بى ابى طالب (طيار) قرار مى گيرد. ناگاه خديجه كبرى و فاطمه دختر اسد (مادر على عليه السلام ) محسن سقط شده فاطمه عليه السلام اين آيه قرآن را مى خواند هذا يومكم الذى كنتم توعدون يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سو تود لو ان بينها و بينه امدا بعيدا (716) اين است آن روزى كه بر شما وعده شده بود. امروز هر كس كار نيكى كرده يا عمل بدى نموده كرده خود را خواهد يافت . امروز هر كس آرزو مى كند كه كاش ميان او و عمل بدش زمان متمادى فاصله بود. (717) بخش دهم : اهل بيت عليه السلام در كوفه فصل اول : اهل بيت امام حسين عليه السلام به طرف كوفه مى روند هنگامى كه دختران اميرالمومنين عليه السلام را وارد كوفه كردند مردم جمع شدند و آنان را تماشا كردند. ام كلثوم فرياد زد: اى مردم ، آيا شرم نمى كنيد و از خدا و رسول حيا نداريد كه به دختران و زنان پيغمبر نگاه مى كنيد. يكى از زنان اهل كوفه سر خود را از غرفه اى بيرون كرد و آنان را در آن حال مشاهده كرد و گفت : شما از كدام اسيران هستيد. گفتند: ما اسيران آل محمد صلى الله عليه و آله هستيم . در اين هنگام مردم براى آنها خرما و نان مى آوردند. ام كلثوم فرياد زد: اى مردم كوفه . صدقه بر ما حرام است و آن نان ها را از بچه ها گرفت و به زمين انداخت . (718) مردم در حالى كه خاندان رسالت را به سوى عبيدالله زياد مى بردند ايستاده بودند و اسيران را تماشا مى كردند از گوشه اى صداى گريه و زارى شنيده مى شد و از جايى بانگ شيون و ناله بر مى خواست و سخنانى به گوش مى رسيد كه نوحه گرى مى كرد و عزادارى مى نمود. زنان كوفه نوحه گر و گريبان چاك ديده مى شدند. گريه كنندگان براى بانوان گريه مى كردند. زينب اين منظره را كه ديد نتوانست تاب بياورد. زينب تاب نياورد كه ببيند اهل كوفه گريه مى كنند و هم آنها بودند كه به پدرش على و به برادرش حسن عليه السلام خيانت كردند و پسر عمويش مسلم بن عقيل را به دست دشمن دادند و برادرش حسين عليه السلام را به سوى خود خواندند و وعده يارى دادند، ولى وقتى كه به سويشان آمد، شمشيرهاى خود را به يزيد فروختند. زينب نتوانست ببيند كه كوفيان بر حسين و جوانانش مى گريند. با آن كه همگى به دست آنها قربانى شدند. آنان براى اسيرى دختران رسول صلى الله عليه و آله زارى مى كنند و كسى جز خود كوفيان هتك حرمت آن خاندان را نكرده است . سخنان پدرش على را به ياد آورد. پدرش از اهل كوفه نكوهش مى كرد و از آنان شكايت داشت . زينب ديدگان خود را به سوى نقطه دورى متوجه گردانيد، جايى كه پيكرهاى پاره پاره عزيزانش در بيابان افتاده بودند. سپس چشمانش به سوى گريه كنندگان بازگشت و اشارت كرد كه خاموش شويد. همه سرها را از خوارى و پشيمانى به زير انداختند و تا زينب سخن مى گفت چنين بودند: اى اهل كوفه ، گريه مى كنيد. هرگز اشك هاى شما نايستد و شيونتان آرام نگيرد. مثل شما مثل زنى است كه هر چه رشته است پنبه كند. شما ايمان خود را بازيچه فساد قرار داديد و بدانيد كه بارى شوم بر دوش كشيديد. آرى به خدا چنين است ، بايد بيشتر بگرييد و كمتر بخنديد. شما چنان خود را ننگين كرديد كه شستن نتوانيد. ننگ كشتن نواده خاتم پيغمبران و سالار فرستادگان را چگونه مى توانيد بشوييد. كسى كه نقطه اتكاى شما و چراغ راهنماى شما و سرور جوانان اهل بهشت بود. بدانيد كه به نادانى و پليدى جنايتى عظيم مرتكب شديد. آيا تعجب مى كنيد اگر آسمان خود ببارد. نفس پليد شما جنايتكارى را نزد شما خوب جلوه داد تا خشم خداى را براى شما بياورد و در عذاب الهى براى هميشه گرفتار باشيد. آيا مى دانيد چه جگرى پاره پاره كرديد و چه خونى ريختيد و چه پرده نشينى را پرده دريديد؟ جنايتى بزرگ و مرتكب شديد كه از عظمتش نزديك است آسمان ها بشكافد و زمين از هم بپاشد و كوه ها خورد شود كسى كه خطبه زينب را شنيده بود مى گويد: به خدا من بانويى سخنورتر از او نديدم . گويى از زبان اميرالمومنين على بن ابيطالب سخن مى گفت : زينب هنوز گفتارش را تمام نكرده بود كه صداى گريه مردم بلند شد و همگى از هراس اين مصيبت بزرگ مات و از خود بى خود شدند. آن گاه زينب روى خود را از كوفيان برگردانيد و به جايى كه خودش و ديگر اسيران آن خاندان كريم را مى بردند متوجه شد. زينب به راه خود ادامه داد تا به دار الاماره رسيد. در اين هنگام در گلوى خود سوزشى احساس كرد. زينب همه جاى اين خانه را مى شناخت و اين جا روزى خانه زينب بود، روزگارى كه پدرش اميرالمومنين با عظمتى بى مانند جهان را پرساخته بود. اشك در ديدگانش حلقه زد، ولى خوددارى كرد، مبادا گريه خوارش كند. زينب شجاعت خود را به كمك طلبيد. از ميدان بزرگى كه در جلو دارالعماره بود بگذشت . ميدانى كه بيست سال پيش فرزند دو ساله اش عون در آن دو ساله راه مى رفت و باز مى كرد و بزرگوارى برادرش حسن و حسين دل و چشم همگان را پر كرده بود. زينب دست راستش را به روى باقى مانده قلبش گذارد مبادا از هم بپاشد، در آن دم كه به اتاق بزرگى رسيد و ديد عبيدالله زياد در جايى نشسته كه پدرش در آن جا مى نشست و از ميهمانان پذيرايى مى كرد، و با فرستادگانش و سران سپاه و استانداران سخن مى گفت :.... به جاى مه نشيند كژدم كور. امروز ديگر باره زينب به درون اين خانه پا مى گذارد، در صورتى كه اسير شده و يتيم گرديده و داغ ديده و پدر و فرزند و دو برادرش و بقيه خويشانش را از دست داده . خواست در اين هنگام قطره اشكى بفشاند و يا ناله اى كند، شايد اندكى از آلام خود بكاهد، ولى خوش نداشت كه گريان و ذليل با ابن زياد روبه رو شود. هيچ وقت زينب مانند امروز احتياج نداشت كه به عظمت روحى و نيروى معنوى اش اعتماد كند و به ارجمندى خاندان و شرافت تبار و اصالت نژادش پناه برد تا آن طور كه شايسته نواده رسول خدا صلى الله عليه و آله و بانوى خردمند بنى هاشم است در برابر ابن زياد بايستد، ولى امروز بزرگ ترين احتياج را به آن دارد تا بتواند آنچه را كه از او شايسته است انجام دهد، پس از آن كه روزگار همه مردانش را از كفش ربوده ... زينب كه پست ترين لباس هايش (719) را در برداشت و كنيزانش دورش را گرفته بودند با ابهت و جلالى هرچه تماتم تر قدم پيش نهاد و بدون آن كه به امير سركش خونخوار اعتنايى كند رفت و به گوشه اى بنشست . ابن زياد بى پدر و بى دين كه ديد زينب كبرى قهرمان كربلا با جلال و عظمت نشست و بدون آن كه اجازه بگيرد، پرسيد: توكيستى ؟ زينب جواب نداد. ابن زياد ولدالزنا پرسش را دوبار يا سه بار تكرار كرد، ولى زينب براى اين كه خوردش كند و كوچكش سازد جوابش را نداد. يكى از كنيزان زينب جواب داد: اين زينب دختر فاطمه زهرا عليه السلام است . ابن زياد كه از رفتار زينب به خشم آمده بود چنين گفت : حمد خدا را كه شماها را رسوار كرد. و بكشت و دروغتان را روشن ساخت . خواننده محترم بايد متوجه باشد اين بى پدر هم حمد خدا را مى كند. مثل ابن زياد بى پدرها خيلى هستند به لباس هاى مختلف و به رنگ هاى مختلف در منابر و مساجد دم از خدا مى زنند، ولى مزدور و جيره خوار و هابى ها هستند. خداوند همه آنها را با ابن زياد محشور بدارد به حق محمد و آله الطاهرين . شايد خواننده اى هم پيدا بشود و بگويد: چرا چنين گفته شده است و باز بايد با آن ها صلح كرد، و حدت تشكيل داد. آخر اينان ديگر لياقت ندارند كه آن ها را انسان دعا كند. اينها دشمنان ائمه هدا هستند. براى صلاح ديد كارشان دم از اسلام و قرآن مى زنند. ولى خود انصاف بدهند كه با اعمالشان مخالفت مى كنند با فرموده ائمه اطهار عليه السلام به قول شاعر: قرآن كنند حفظ به طه كشند تيغ ياسين كنند حفظ امام مبين كشند زياد طول ندهيم ، زينب كه با نظر حقارت به ابن زياد مى نگريست گفت : حمد خداى را كه به واسطه پيغمبرش ما را عزيز و محترم قرار داد و از پليدى پاك گردانيد، فقط گناهكار رسوا مى شود و تنها فاجر دروغ مى گويد و او بحمد الله غير از ماست . ابن زياد پرسيد: كار خدا را با خويشانت چطور ديدى ؟ زينب كه هم چنان عظمتش استوار بود گفت : سرنوشت آنها كشته شدن و فداكارى بود، همه رفتند و در بسترهاى خود آرميدند و به همين زودى خداى آنها را با تو جمع خواهد كرد و در پيش او محاكمه خواهيد شد. در اين جا ابن زياد سركش و پليد كوچك شد و براى آن كه درد خويش را شفا بخشد گفت : خدا مرا از شورش تو و ياغيان سركش خويشان تو آسوده گردانيد و رنج درونى مرا شفا داد. زينب اشك هاى خود را پس زد و گفت : تو پشت و پناه مرا كشتى و خاندان مرا نابود كردى و شاخه هاى مرا بريدى و ريشه مرا كندى ، اگر اين جنايت ها درد تو را شفا بخشد به يقين كه آسوده گشتى و شفا يافتى . (720) ابن زياد لعين خشمگين شد و گفت : اين سخن پردازى مى كند و پدرش نيز سخن پرداز و شاعر بود. زينب نيز با لحن قاطع و محكم گفت : زن را با سخن پردازى چكار؟ من با درد خود سرو كار دارم . (721) ابن زياد ملعون رو كرد به طرف امام سجاد عليه السلام و گفت : نام تو چيست ؟ امام جوان پاسخ داد: على بن الحسين . (722) ابن زياد در عجب شد و پرسيد مگر على بن الحسين خدا نكشت ؟ جوان چيزى نگفت . ابن زياد مى خواست حضرت را به سخن گفتن وادارد، گفت : چرا سخن نمى گويى ؟ جوان گفت : برادرى داشتم كه نام او على بود و لشكريان تو او را كشتند. ابن زياد گفت : خدا او را كشت . حضرت چيزى نفرمود: بعد از آن كه ابن زياد او را وادار كرد سخن بگويد، حضرت فرمود: الله يتوفى الانفس حين موتها و ما كان لنفس ان تموت الا باذن الله (723) خدا در وقت مرگ همه را مى ميراند و هيچ كس نمى ميرد مگر به اذن خدا آن لعين بن لعين كه چنين شجاعت و شهامت را از امام سجاد عليه السلام ديد، فرمان قتل او را صادر كرد. در اين زمان عمه اش حضرت زينب كبرى عليه السلام دست درگردن امام سجاد انداخت و به آغوشش گرفت و گفت : اى ابن زياد، هر چه از ما كشتى بس است ، هنوز از خون هاى ما سيراب نشدى ؟ آيا از ما كسى را باقى گذاردى ؟ زينب او را سوگند داد كه از قتل على بن الحسين عليه السلام در گذرد اگر مى خواهد بكشد، (724) زينب را هم با او بكشد. به روايت سيد بن طاووس ره حضرت سجاد عليه السلام فرمود: عمه خاموش باش تا من جواب او را بگويم . به ابن زياد فرمود: مرا به كشتن مى ترسانى ، مگر نمى دانى كشته شدن عادت ماست و شهادت كرامت و بزرگوارى ماست . و نقل شده كه رباب دختر امرو القيس كه همسر امام حسين عليه السلام بود در مجلس ابن زياد سر مطهر را برداشت و بر آن بوسه داد و ندبه آغاز كرد. و احسيناه فلا نسيت حسينا القصدته اسنه الادعيا غادروه بكربلا صريعا لاسقى الله جانبى كربلا (725) واحسينا، من فراموش نخواهم كرد حسين را و فراموش نخواهم كرد كه دشمنان نيزه بر بدن او زدند و فراموش نخواهم كرد كه جنازه او را در كربلا روى زمين گذاشتند و دفن نكردند. در جمله لاسقى الله جانبى كربلا او اشاره به عطش آن حضرت كرد. پس از آن ابن زياد دستور داد سرها را در كوچه هاى كوفه بگردانند. ورود اهل بيت عليهم السلام به كوفه و ذكر خبر مسلم جصاص چون ابن زياد (ملعون ) را خبر رسيد كه اهل بيت عليهم السلام به كوفه نزديك شده اند، امر كرد سرهاى شهدا را كه ابن سعد (لعين ) از پيش فرستاده بود باز برند و پيش روى اهل بيت سر نيزه ها نصب كنند و از جلو حمل دهند و به اتفاق اهل بيت به شهر در آورند و در كوچه و بازار بگردانند تا قهر و غلبه و سلطنت يزيد (پليد) بر مردم معلوم گردد و بر هول و هيبت مردم افزوده شود، و مردم كوفه چون از ورود اهل بيت عليهم السلام آگهى يافتند از كوفه بيرون شتافتند. مرحوم محتشم در اين مقام فرموده : چون بى كسان آل نبى در به در شدند در شهر كوفه ناله كنان نوحه گر شدند سرهاى سروران همه بر نيزه و سنان در پيش روى اهل حرم جلوه گر شدند از ناله هاى پردگيان ساكنان عرش جمع از پى نظاره بهر رهگذر شدند بى شرم امتى كه نترسيد از خدا بر عترت پيمبر خود پرده در شدند دست از جفا نداشته بر زخم اهل بيت هر دم نمك فشان به جفاى دگر شدند از مسلم گچكار روايت كرده اند كه گفت عبيدالله بن زياد مرا به تعمير دارالاماره گماشته بود هنگامى كه دست در كار بودم كه ناگاه صيحه و هياهويى عظيم از طرف محلات كوفه شنيدم ، پس به آن خادمى كه نزد من بود گفتم كه اين فتنه و آشوب در كوفه چيست ؟ گفت همين ساعت سر مردى خارجى كه بر يزيد خروج كرده بود مى آورند و اين انقلاب و آشوب به جهت نظاره آن است . پرسيدم كه اين خارجى كه بوده ، گفت حسين بن على عليه السلام ، چون اين شنيدم صبر كردم تا آن خادم از نزد من بيرون رفت آن وقت لطمه سختى بر صورت خود زدم كه بيم آن داشتم دو چشمم نابينا شود، آنوقت دست و صورت را كه آلوده به گچ بود شستم و از پشت قصر الاماره بيرون شدم تا به كناسه رسيدم پس در آن هنگام كه ايستاده بودم و مردم نيز ايستاده منتظر آمدن اسيران و سرهاى بريده بودند كه ناگاه ديدم قريب به چهل محمل و هودج پيدا شد كه بر چهل شتر حمل داده بودند و در ميان آنها زنان و حرم حضرت سيد الشهدا عليه السلام و اولاد فاطمه بودند، و ناگاه ديدم كه على بن الحسين عليه السلام را بر شتر برهنه سوار است و از زحمت زنجير خون از رگهاى گردنش جارى است . (726) بخش يازدهم : اهل بيت عليهم السلام در شام فصل اول : ورود اهل بيت عليهم السلام به شام توصيه ام كلثوم عليهاالسلام به شمر لعين سيد بن طاووس در لهوف گويد: چون كاروان اسراى اهل بيت عليهم السلام نزديك دروازه شام رسيدند، ام كلثوم شمر بن ذى الجوشن را طلب كرد و فرمود: مرا با تو حاجتى است . گفت : حاجتت چيست ؟ فرمود: اينك شهر دمشق است ، ما را از دروازه اى داخل كن كه مردمان در آن كمتر انجمن باشند و بگو سرهاى شهدا را از ميان محملها دور كنند تا مردم به نظاره سرها مشغول شده و به حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله ننگرند. شمر، كه خمير مايه شرارت بود، چون مقصود آن مخدره بدانست يكباره بر خلاف مقصود آن مخدره كمر بست و فرمان داد تا سرهاى شهدا را در خلال محملها جاى دهند و ايشان را از دروازه ساعات ، كه مجمع رعيت و رعات بود، به شهر در آوردند تا مردم بيشتر بر آنها نظاره كنند. و سپهر در ناسخ گويد: در آن حال ، شمر سر حضرت امام حسين عليه السلام بود و پيوسته گفت : انا صاحب رمح طويل ، انا قاتل الدين الاصيل ، انا قتلت ابن سيد الوصيين و اتيت براسه الى يزيد اميرالمومنين ام كلثوم عليه السلام چون بشنيد كه شمر به عمل خويش افتخار كرده و مى گويد: من صاحب نيزه بلند و كشنده فرزند ارجمند سيد اوصيا و قتال كننده با دين اصيل بلند پايه مى باشم ، يكباره آتش خشمش زبانه زدن گرفت و فرمود: و فيك الكثكث يا لعين بن اللعين ، الا لعنه الله على الظالمين يا ويلك اتفتخر على يزيد الملعون بن الملعون بقتل من ناغاه فى المهد جبرئيل و من اسمه مكتوب على سرادق عرش الجليل و من ختم الله بجده المرسلين و قمع بابيه المشركين فاين مثل جدى محمد المصطفى و ابى المرتضى و امى فاطمه الزهرا صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين يعنى : خاك بر دهانت باد اى ملعون ! لعنت خداوند بر ستمكاران باد! واى بر تو! آيا فخر مى كنى بر يزيد ملعون كه به قتل رسانيدى كسى را كه جبرئيل در گهواره براى او ذكر خواب مى گفت و نام گراميش در سرادق عرش جليل پروردگار، مكتوب است ؟ كشتى كسى را كه خداوند متعال پيامبرى را به جدى وى ، رسول خدا، خاتمه داد. آيا افتخار تو اين است كه به قتل رسانيدى كسى را كه پدرش نابود كننده مشركين بود؟ كجا جدى و پدرى و مادرى مثل جد و پدر و مادر من پيدا خواهد شد؟ خولى اصبحى كه نگران اين بيانات بود، به ام كلثوم گفت : تاءبين الشجاعه و انت بنت الشجاع ، يعنى : تو هرگز از شجاعت سر بر نتابى ، همانا تو دختر مرد شجاعى هستى ! كاروان اسيران به شام مى رود كاروان عبارت بود از سر امام حسين عليه السلام و سر هفتد تن از خويشان و يارانش و كودكانى كه اسير بند و زنجير بودند و بانوان اسير آن خاندان كريم كه بر روى بارها جايشان داده بودند. آنگاه زير نظر گماشتگان سنگدل ابن زياد سفر شام آغاز گرديد. على بن الحسين در طول راه سخنى نگفت و عمه اش زينب دختر زهرا نيز سخنى نگفت . مصيبت ناگوار زبن هر دو را بسته بود. پسر امام حسين عليه السلام به خودش مى پيچيد كه بندهاى گرانبار را مى نگريست و با سكوتى بهت آميز به سرهاى شهيدان نگاه مى كرد. وقتى به شام رسيدند آنان را يكسره به بارگاه يزيد ظالم فاسق بى دين بردند، ولى ناله و شيون زنان از خانه هاشان بلند بود و فضا را پر كرده بود. يزيد بزرگان شام را دعوت كرده بود، سر امام عليه السلام را در پيش خود نهاده بود و از قدرت خود سخن مى گفت . در شام فاطيمات بر امويات وارد شدند در حالى كه آنها لباس هاى فاخر و حلى وحلل داشتند. چون اميات ، فاطميات را ديدند لباس هاى فاخر و زينت را از خود كنده لباس هاى سياه پوشيدند و اقامه عزا و سوگوارى نمودند. يزيد لعين به مخدرات و حضرت سيدالشهدا عليه السلام گفت : كدام يك از براى شما بهتر است : ماندن در شام يا رفتن به مدينه ؟ بازماندگان حسين عليه السلام كه جوانانى از دست داده اند مى خواهند براى كشته شدگان خود عزادارى كنند، از اين رو گفتند: ما دوست داريم بر حسين عليه السلام نوحه و عزادارى كنيم . يزيد پليد گفت : آنچه مى خواهيد بكنيد .در شام منزلى براى مخدرات تهيه كردند و باقى نماند هاشميه و نه قرشيه مگر آن كه لباس سياه پوشيده و يك هفته عزادارى كردند. (735) پس از تو جان برادر چه رنج ها كه كشيدم چه شهرها كه نرفتم چه كوچه ها كه نديدم هنوز بر كف پايم نشان آبله پيداست به روى خار مغيلان ز بس پياده دويدم شدم چه وارد بزم يزيد بازوى بسته هزار مرتبه مرگ خود از خدا طلبيدم اسيران در شام زمانى كه يزيد عده اى از زعما و امراى شام صلاح مى نمود كه با اين اسيران چه نحوه رفتار نمايم ، آنها به كشتن اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله راى دادند. اما نعمان بن بشير گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان فتح و پيروزى با اسيران چگونه رفتار مى نمود، تو هم آن طور رفتار بكن . در اين اثنا مرد شامى از جا برخاست و به جانب حضرت فاطمه دختر امام حسين عليه السلام نگريست و گفت : يا اميرالمومنين هب لى هذه الجاريه يعنى اين كنيز را بر من هبه كن ! دختر داغ ديده امام حسين ، فاطمه عليه السلام به عمه خود زينب عليهاالسلام عرض كرد: عمه جان ، بعد از يتيم شدنم مرا كنيز هم مى خوانند! زينب آن يگانه ملكه نابغه كه دنيا چنين زنى بعد از او تا حال و بعد از اين تا روز قيامت تحويل جامعه نداده ، با كمال قدرت وتوانايى فرمود: نه دخترم اين فاسق هيچ وقت نمى تواند اين كار را انجام بدهد. مرد شامى از يزيد پرسيد: اين دخترك كيست ؟ يزيد گفت : فاطمه دختر حسين است و آن زن هم زينب دختر على بن ابى طالب است ! مرد شامى به يزيد رو كرد و گفت : خدا تو را لعنت كند، آيا تو فرزندان پيامبر خود را مى كشى و اهل و عيالش را اسير مى نمايى ؟ به خدا قسم ! من گمان مى كردم كه آنها از اسيران روم هستند. زيد گفت : به خدا سوگند تو را هم به آنها ملحق مى كنم ! دستور صادر شد، مرد شامى را به قتل رسانيدند. (736) همت مردانه كيست زينب آن كه عالم واله و حيران اوست نور عصمت جلوه گر از چهره تابان اوست گوهر پاكى كه از پستان عصمت خورده شير جان به قربانش كه جان عالمى قربان اوست زهره اى كاندر سپهر عزت جاه و جلال روشنى بخش كواكب شمسه ايوان اوست بانوئى كاندر حريم عفت و شرم و وقار مريم پاكيزه دامن حاجب و دربان اوست رونقى رضوان ز انفاس نسيم گلشنش نكهت جنت ز گيسوى عبير افشان اوست سيل نطق آتشينش كند كاخ كفر را كاخ ايمان متكى بر پايه ايمان اوست كيست اين آشفته كز او عالمى آشفته است كيست اين سرگشته كاينسان چرخ سرگردان اوست ميوه بستان زهرا پاره قلب على آنكه عالم خوشه چين خرمن احسان اوست آفتاب برج عصمت آنكه اهل فضل را ديده روشن از فروغ دانش و عرفان اوست جلوه حق كرد روشن كوفه تاريك را گرمى بازار شام از خطبه سوزان اوست داستانى كاتش اندر دامن هستى فكند داستان محنت و اندوه بى پايان اوست همت مردانه او نگسلد زنجير عهد خوشتر از پيوند هستى رشته پيمان اوست اى رسا بر ماتم او تا قيامت رستخيز آسمان را گريه ها بر ديده گريان اوست فصل دوم : اهل بيت كاخ يزيد را سياه پوش كردند اهل بيت عصمت و طهارت هر چند داغدار و سوگوار بودند، امام با خاطر فارغ آسوده و با اطمينان كامل به پيروزى خويش و بيچارگى دشمن رهسپار مدينه شدند. هنوز اهل بيت در شام بودند كه نشانه هاى بيچارگى يزيد به چشم مى خورد. اهل بيت از اسيرى بيرون آمدند و به دستور خليفه غاصب به دار الخلافه منتقل شدند و آن جا مورد احترام و تكريم اهالى دمشق قرار گرفتند، و چنان كه طبرى مى نويسد: زنان خاندان معاويه بدون استثنا براى تسليت نزد بانوان بنى هاشم آمدند و بر امام عليه السلام سوگوار و عزادار شدند و سه روز در كاخ خليفه براى شهيدان بنى هاشم مجلس سوگوارى برقرار بود و يزيد نهار و شام را جز با حضور امام چهارم عليه السلام صرف نمى كرد. در يكى از همين روزها بود كه يكى از پسران صغير امام حسن يا امام حسين عليه السلام همراه امام چهارم حاضر شده بود، و يزيد ضمن صحبت به او گفت : با پسر من خالد كشتى مى گيرى ؟ گفت : نه مگر آن كه كاردى به من دهى و كاردى به او دهى و آن گاه با هم جنگ مى كنيم . يزيد را اين شجاعت و صراحت لهجه آن هم از پسرى كوچك كه آن همه پيش آمدهاى ناگوار ديده است بسيار خوش آمد و او را سخت در آغوش كشيد سخنى گفت كه معناى آن به فارسى اين است : شير را بچه همى ماند بود نعمان بن بشير دستور يافت كه وسايل بازگشت اهل بيت را فراهم سازد و مردى امين و درست كار با ايشان همراه كند و به گفته شيخ مفيد (رحمه الله ) خود نيز در خدمت ايشان برود. به روايت اخبار الدول ، نعمان بن بشير با سى نفر همراه اهل بيت از شام به مدينه رفتند، و در طول راه به خدمت ايستاده بودند و نعمان به اندازه اى با ادب رفتار كرد كه پس از ورود بهمدينه فاطمه دختر اميرالمومنين عليه السلام كه يكى از بانوان اسير بود به خواهرش زينب گفت : اين مرد به ما بسيار محبت كرد و شايسته است جايزه اى به وى داده شود. اما نعمان جايزه بانوان را نپذيرفت و گفت : من اگر خدمتى كرده ام براى خدا و براى خويشاوندى شما با رسول خدا بوده است . اين نعمان بن بشير خود و پدرش هر دواز اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند. (737) جريان شام و ستم ظالمان را به اختصار نقل كرديم . به علت اين كه حجم كتاب زياد نشود، از دختر عزيز امام حسين عليه السلام تنها يك معجزه نقل مى كنيم . يزيد به اهل بيت پيامبر گفت : اگر مايل هستيد در شام نزد ما بمانيد و اگر نمى خواهيد به مدينه برويد. امام سجاد فرمود: مى خواهيم به مدينه باز گرديم . (738) بعد از تصميم حضرت ، پسر معاويه مقدارى مال و منال تهيه كرده به اهل بيت عرض مى كند: خذوا هذا المال عوض ما اصابكم اين اموال را بگيريد در برابر آن مصيبت هايى كه به شما رسيده است . ام كلثوم در پاسخ فرمود: اى يزيد! چقدر بى حيا و بى شرمى ، اهل بيت ما را و برادران مرا مى كشى و در عوض آن به ما مال مى دهى ؟ ما اموال غارت شده خود را مى خواهيم . (739) حاجات اهل بيت عليهم السلام امام سجاد عليه السلام حاجات خود را بيان كرد، يزيد گفت : اى خواهر، حسين آيا حاجت و مقصدى دارى تا تمام را برآورم ؟ فرمود: اى پسر آزاد شدگان ، سه چيز خواهم : عمامه جدم و مقنعه مادرم و پيراهن برادرم ، تمام اينها بر يزيد حجت است كه به او مى فهماند تو دختر پيغمبر و دختر زهرا و خواهر امام را اسير كرده اى و مى خواهى به او چيزى بدهى . يزيد لعين گفت : اما عمامه و مقنعه را گرفتم و براى تيمن و تبرك در خزانه ام نهادم ، اما پيراهن را تاكنون نديده ام و ندانم نزد كيست ؟ شگفتا! كه عمامه رسول خدا صلى الله عليه و آله را براى تبرك به خزينه مى گذارد ولى پسرش را شهيد مى كند. پيراهن با دسترنج حضرت زهرا سلام الله عليها فرمود: اى يزيد، آگاه باش در اوان طفوليت روزى خدمت فاطمه زهرا عليه السلام بودم ، نخ اين پيراهن را مى ريسيد و گريه مى كرد، سبب پرسيدم ؟ فرمود: دخترم ، جبرئيل از خداى جليل خبر شهادت برادرت حسين را به پيغمبر صلى الله عليه و آله آورده كه در زمين كربلا با بدن چاك چاك برهنه خواهند ماند. اين نخلها را مى ريسم كه براى نور چشمم پيرهنى ترتيب دهم بلكه اندام پر جراحتش در بيابان عريان نماند. اى يزيد! روز عاشورا برادرم اين پيراهن را بر تن كرد. شمر آن را غارت كرد بايد آن را به من باز دهند تا ببوسم و ببويم وسينه ام (از دسترنج مادر و بوى برادرم ) شفا يابد. يزيد حكم موكد كرد تا آن غارت شده ها را بياورند. قيامت آن وقتى شد كه چشم بانوان داغديده به لباس جوانان و برادران افتاد هر يك ناله جان سوز از دل كشيدند خصوصا آن وقتى كه چشمشان به پيراهن خون آلود سوراخ شده سرور عالميان امام حسين عليه السلام افتاد. خدا مى داند چه شورشى برپا شد. (740) زينب كبرى ماموريتى را كه داشت با خطبه هاى آتشين اداى وظيفه كرد. همسر يزيد يزيد بزمى آراسته بود تا پيروزى را جشن بگيرد، تا كاميابى خود را نشان دهد، تا خاندان وحى را بكوبد. ولى چنين نشد، مجلس بزمش دادگاه محاكمه اش گرديد و حكم عليه او صادر شد. پيروزى او به شكست تبديل گرديد و شهد در كامش شرنگ شد، به جاى كوبيدن خاندان وحى ، خودش كوبيده شد. حق در همه جا پيروز است ، ناله مظلوم از قدرت ظالم قوى تر است . نخستين حكمى كه در اين محاكمه جهانى عليه يزيد صادر گرديد، از سوى همسرش هند بود. هند ناظر جريان هاى مجلس بود، آنچه رخ داده بود ديده و آنچه گفته شده بود شنيده . ناگهان خود را درون مجلس انداخت و از شوهر پرسيد: اين سر حسين پسر فاطمه دخت رسول خداست ؟ يزيد گفت : آرى برو شيون كن و سياه بپوش . هند گريه كنان از مجلس بزم شوهر بيرون رفت . اين هم شاهكارى از شاهكارى زينب عليهاالسلام . يكى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله كه در مجلس بزم شركت داشت رو به يزيد كرده گفت : تو روز رستخيز خواهى آمد و ابن زياد شفيع تو است و اين سر خواهد آمد و رسول خدا شفيع اوست . يزيد جز ابن زياد شفيعان ديگر نيز دارد. پدرش معاويه ، جدش ابوسفيان ، و دگران ! قضات ديگرى كه حكم عليه يزيد صادر كردند، مسلمانان آن روز، مردم شام كه همگى مسلمان نبودند، آيندگان بشرى ، فرشتگان آسمان ها. اين محاكمه فورى يزيد است و محاكمه بزرگ او در آينده بود كه زينب عليهاالسلام از آن خبر داد، در دادگاهى كه قاضى آن خدا و خصم يزيد، رسول خدا و گواهان اعضا و جوارح يزيد و فرشتگان باشند، فرشتگانى كه از سوى خدا ناظر رفتار و كردار بندگان هستند و پرونده اى تشكيل مى دهند كه محال است چيزى در آن فراموش شود. گواه بالاتر از همه خود خداست كه هر چه كرده و شده در حضورش بوده و خواهد بود. يزيد دستور داد كه اسيران را از كاخ بيرون بردند و زندانى كردند. زندان آنها جز ويرانه اى نبود، خرابه اى كه ساكنانش را از گزند سرما و سوز گرما محفوظ نمى داشت . ديرى نپاييد كه پوست چهره هاى اسيران تركيد، و سوزش بيرون بر آتش درون افزوده شد! اين پذيرايى يزيد از مهمانان اسير بود و آن پذيرايى كوفيان از ميهمانان شهيد. هر دو گروه ميهمان بودند و هر دو گروه پذيرايى شدند و چگونه پذيرايى شدند؟ اسارت حضرت زينب عليهاالسلام و شهادت حسين عليهاالسلام رابطه مستقيم دارند و اسارت شهادت را شناسا مى سازد و نمى گذارد شهيد ناشناخته بماند. (741) زينب عليهاالسلام يزيد را رسوا كرد زينب خواهرى با وفا بود كه برنامه انقلاب برادر شهيد را به سر حد تكامل رسانيد. خون چنان در زينب نقش آفرين بود كه نه تنها رسم زنان را در مقابل بروز حوادث و معصيت ها فراموش كرد، بلكه چون مردان به او شجاعت و شهامت بخشيد، او برنامه اش را تا اين جا خوب ايفا كرده و حال نيز بايد همان برنامه اى كه در كوفه و شام پياده شد در مدينه هم اجرا شود، زيرا همان بى اطلاعى و نا آگاهى در مدينه هم به چشم مى خورد. زينب چنان افكار عمومى را روشن كرده بود كه زنان آل ابى سفيان با ديده هاى گريان ، در حالى كه ضجه و شيون مى كردند به استقبال خاندان رسول خدا آمده و بر دست هاى آنان بوسه مى زدند، اين روش سه روز ادامه داشت . زينب رهبر انقلابى است كه تمامى زنان بنى اميه را در مجلس يزيد وادار به شورش عليه يزيد كرد و او را رسوا ساخت . (742) برنامه انقلابى زينب چنان اثر بخشيد كه يزيد موقعيت خود را در مخاطره ديد و در هر جا و هر وقت مى توانست در مورد شهادت حسين عليه السلام و يارانش خود را تبرئه مى كرد و گناه را به گردن عبيدالله زياد مى افكند. يزيد مى گفت : خدا لعنت كند پسر مرجانه را، به خدا سوگند، اگر من با حسين رو به رو مى شدم هر چه از من مى خواست ، از او دريغ نمى كردم و جلو مرگ او را مى گرفتم ، اگر چه به قيمت يكى از فرزندانم تمام مى شد. سخنرانى هاى آتشين زينب كه از كودكى آموخته بود و او اعمال مادرش را به خاطر داشت كه چطور و چگونه خليفه كودتايى را رسواى خاص و عام نمود. او نيز چون مادر جوان خود فرياد برآورد، و تمامى آنهايى را كه يزيد رسيده بايد تمام آن نقشه ها را دنبال كند و برنامه اى دقيق تر داشته باشد، زيرا هنوز عده اى در مدينه ديده مى شوند كه از حقايق اطلاعى ندارند و عمال كثيف يزيد به دنبال دستورهاى ننگين ، مرگز حقايق را تحريف نموده ، به خورد مردم مى دهند، ولى حضرت زينب پيوسته در افكارش با خود سخن مى گفت : من نبايد در مدينه سكوت را اختيار كنم ، زيرا مردم را بى اطلاع تر از اهالى كوفه و شام نمى دانم . من حتما بايد در مدينه برنامه اى براى رسوا كردن يزيد داشته باشم . زيرا او به خيال خودش ما را از سر خود باز كرده و به مدينه فرستاد و ما در اين جا آرام خواهيم گرفت . من نبايد بگذارم آب خوش از گلوى قاتلان برادرم پايين رود، ولى از سويى نمى توانم آن روش كوفه و شام را داشته باشم . برنامه اى تازه طرح مى كنم كه مسووليتم را فراموش نكرده باشم . من نبايد فكر كنم چون مدينه مركز اسلامى است و مردم با ما آشنايى دارند سكوت كنم و عمال كثيف يزيد كه ثمره خلافت كودتايى عمر بن خطاب است سم پاشى كنند. من بايد حتما در مدينه هم برنامه اى داشته باشم ، ولى خيلى دقيق است . من نبايد به برادرزاده ام نگاه كنم ، زيرا او مسووليت ديگرى دارد. فقط فكر مى كنم اگر افكار زنان را روشن سازم براى هر خانواده اى آن زن كفايت مى كند كه حقايق را بازگو كند ويزيد را رسوا سازد. فصل سوم : خطبه هاى آتشين اسراى اهل بيت عليهم السلام خطبه زينب كبرى عليهاالسلام حضرت زينب عقيله بنى هاشم عليهاالسلام چون جسارت و بى حيائى يزيد را تا اين حد ديد، و از طرف ديگر جو و فضاى مجلس را بسيار مناسب ديد بپا خاست و فرمود: الحمد لله رب العالمين و صلى الله على رسوله و آله اجمعين ، صدق الله كذلك يقول (ثم كان عاقبه الذين اساوا السوى ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزوون ) (743) اظننت يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق كما تساق الاسارى ان بنا على الله هو انا و بك عليه كرامه و ان ذلك لعظم خطرك عنده فشمخت بانفك و نظرت فى عطفك جذلان مسرورا حيث رايت الدنيا لك مستوثقه و الامور متسقه و حين صفا لك ملكنا و سلطاننا، فمهلا مهلا انسيت قول الله عز و جل (و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خيرا لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين ) (744) امن العدل يابن الطلقاء (745) تخديرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله صلى الله عليه و آله سبايا قد هتكت ستور هن و ابديت و جوههن ، تحدو بهن الاعدا من بلد الى بلد يستشرفهن اهل المناهل و المناقل و يتصفح و جوههن القريب و البعيد و الدنى و الشريف ، ليس معهن من رجالهن ولى و لا من حماتهن حمى ، و كيف يرتجى مراقبه من لفظ فوه اكباد (746) الازكياء و نبت لحمه من دما الشهداء، و كيف لا يستبطا فى بغضنا اهل البيت من نظر الينا بالشنف و الشنان و الا حن و الا ضغان ثم تقول غير متاثم و لا مستعظم : لاهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا يا يزيد لا تشل منتحيا على ثنايا ابى عبدالله سيد شباب اهل الجنه تنكتها بمحضرتك و كيف لا تقول ذلك وقد نكات القرحه و استاصلت الشافه باراقتك دماء ذريه محمد صلى الله عليه و آله و نجوم الارض من آل عبد المطلب ، و تهتف باشياخك زعمت انك تناديهم ، فلتردن و شيكا موردهم و لتودن انك شللت و بكمت ، و لم تكن قلت و فعلت ما فعلت . اللهم خذ بحقنا و انتقم من ظالمنا و احلل غضبك بمن سفك دماءنا و قتل حماتنا، فوالله ما فريت الا جلدك و لا حززت الا لحمك و لتردن على رسول الله بما تحملت منسفك دماء ذريته و انتهكت من حرمته فى عترته و لحمته حيث يجمع الله شملهم ويلم شعثهم و ياخذ بحقهم (و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ) (747) و كفى بالله حاكما و بمحمد صلى الله عليه و آله خصيما و بجبرئيل ظهيرا و سيعلم من سوى لك و مكنك من رقاب المسلمين ، (بئس للظالمين بدلا و ايكم شر مكانا و اضعف جندا) (748) و لئن جرت على الدواهى مخاطبتك انى لاستصغر قدرك و استعظم تقريعك و استكثر توبيخك ، لكن العيون عبرى و الصدور حرى ، الا فالعجب كل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشيطان الطلقاء، فهذه الايدى تنطف من دمائنا و الا فواه تتحلب من لحومنا و تلك الجثث الطواهر الزاوكى تنتابها العواسل و تعفرها امهات الفراعل : و لئن اتخذتنا مغنما لتجد بنا و شيكا مغرما حين لا تجد الا ما قدمت يداك (و ما ربك بظلام للعبيد) (749) و الى الله المشتكى و عليه المعول فكد كيدك واسع سعيك و ناصب جهدك فو الله لا تمحو ذكرنا و لا تميت و حينا و لا تدرك امدنا و لا ترحض عنك عارها، و هل رايك الا فند و ايامك الا عدد، و جمعك الا بدد؟ يوم ينادى المنادى : (الا لعنه الله على الظالمين ). و الحمدلله رب العالمين الذى ختم لاولنا بالسعاده و المغفره و لاخرنا بالشهاده و الرحمه ، و نسال الله ان يكمل لهم الثواب و يوجب لهم المزيد و يحسن علينا الخلافه انه رحيم و دود، حسبنا الله و نعم الوكيل . (750) ترجمه خطبه شريفه زينب كبرى عليهاالسلام سپاس خدايى را كه سزد كه پروردگار جهانيان است و درود خدا بر پيامبر و خاندان او بادا خداى تعالى راست گفت كه فرمود: عاقبت آنان كه كار زشت كردند، اين بود كه آيات خدا را تكذيب نموده و آن را به سخره گرفتند. اى يزيد، اكنون كه به گمان خويش بر ما سخت گرفته اى و راه اقطار زمين و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بسته اى ، و ما را همانند اسيران به گردش در آوردى ، مى پندارى كه خدا تو را عزيز و ما را خوار و ذليل ساخته است ؟ و اين پيروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست ؟ پس از روى كبر مى خرامى و با نظر عجب و تكبر مى نگرى و به خود مى بالى خرم و شادان كه دنيا به تو روى آورده ، و كارهاى تو را آراسته و حكومت ما را به تو اختصاص داده است . اندكى آهسته تر! آيا كلام خداى تعالى را فراموش كرده اى كه فرمود: گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند مهلتى كه به آنان دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه مهلت براى امتحان مى دهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده اى پسر آزد شده جد بزرگ ما! آيا از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود را در پرده بنشانى و پردگيان رسول خدا صلى الله عليه و آله را اسير كرده و از شهرى به شهر ديگر ببرى ؟ پرده آبروى آنها را بدرى و صورت آنان را بگشايى كه مردم چشم بدانها دوزند، و نزديك و دور و فرومايه و شريف ، چهره آنها را بنگرند، از مردان آنان كسى به همراهشان نيست ، نه ياور و نه نگهدارنده و نه مددكارى . چگونه مى توان اميد بست به دلسوزى و غمگسارى كسى كه مادرش جگر پاكان را جويده و گوشتش از خون شهيدان روييده ؟ واين رفتار از آن كس كه پيوسته چشم دشمنى به ما دوخته است بعيد نباشد، و اين گناه بزرگ را چيزى نشمارى ، و خود را بر اين كردار ناپسند و زشت بزهكار نپندارى ، و به اجداد كافر خويش مباهات وتمناى حضورشان را كنى تا كشتار بى رحمانه تو را ببينند و شاد شوند و از تو تشكر كنند! و با چوب بر لب و دندان ابى عبدالله سيد جوانان بهشت مى زنى ! و چرا چنين نكنى و نگويى كه اين جراحت را ناسور كردى و ريشه اش را ريشه كن ساختى و سوختى و خون فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله را كه از آل عبدالمطلب و ستارگان روى زمين بودند - ريختى و اكنون گذشتگان خويش را مى خوانى . شكيبايى بايد كرد كه ديرى نگذرد كه تو هم به آنان ملحق شوى و آرزو كنى كه اى كاش دستت خشك شده بود و زبانت لال و آن سخت را بر زبان نمى آوردى و آن كار زشت را انجام نمى دادى ! بار الها! حق ما را بستان و انتقام ما را از اينان بگير و بر اين ستمكاران كه خون ما ريخته اند چشم و عذاب خود را فرو فرست . به خدا سوگند اى يزيد! كه پوست خود را شكافتى و گوشت بدن خود را پاره پاره كردى ، و رسول خدا را ملاقات خواهى كرد با آن بار سنگينى كه بر دوش دارى ، خون دودمان آن حضرت را ريختى و پرده حرمت او را دريدى و فرزندان او را به اسيرى بردى ، در جايى كه خداوند پريشانى آنان را به جمعيت مبدل كرده و داد آنها را بستاند، و مپندار آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده اند بلكه زنده و نزد خدا روزى مى خورند همين بس كه خداوند حاكم و محمد صلى الله عليه و آله خصم اوست و جبرئيل پشتيبان اوست و همان كس كه راه را براى تو هموار ساخت و تو را بر مسلمين مسلط كرد بزودى خواهد يافت كه پاداش ستمكاران چه بد پاداشى است ، و خواهد دانست كه كدام يك از شما بدتر و سپاه كدام يك ناتوانتر است . اگر مصائب روزگار با من چنين كرد كه با تو سخن گويم ، اما من ارزش تو را ناچيز و سرزنش تو را بزرگ مى دانم و تو را بسيار نكوهش مى كنم ، چه كنم ؟ ديده ها گريان و دلها سوزان است ، بسى جاى شگفتى است كه حزب خدا به دست حزب شيطان كشته شوند، و خون ما از پنجه هاى شما بچكد، پاره هاى گوشت بدن ما از دهان شما بيرون بيفتد و آن بدنهاى پاك و مطهر را گرگهاى وحشى بيابان دريابند و گذرگاه دام و ددان قرار گيرند! آنچه امروز غنيمت مى دانى فردا براى تو غرامت است ، و آنچه را از پيش فرستاده اى ، خواهى يافت ، خدا بر بندگان ستم روا ندارد، به او شكوه مى كنم و بر او اعتماد مى جويم ، پس هر نيرنگى كه دارى بكن و هر تلاشى كه مى توانى بنما و هر كوششى كه دارى به كار گير، به خدا سوگند ياد ما را از دلها و وحى ما را محو نتوانى كرد، و به جلال ما هرگز نخواهى رسيد و لكه ننگ اين ستم را از دامن خود نتوانى شست ، راى ونظر تو بى اعتبار و ناپيدار و زمان دولت تو اندك و جمعيت تو به پريشانى خواهد كشيد، در آن روز كه هاتفى فرياد زند: الا لعنه الله على القوم الظالمين و الحمدالله رب العالمين سپاس خداى را كه اول ما را به سعادت و آمرزش و آخر ما را به شهادت و رحمت رقم زد و از خدا مى خواهم كه آنان را اجز جزيل عنايت كند و بر پاداش آنان بيفزاييد، خود او بر ما نيكو خليفه اى است ، و او مهربان ترين مهربانان است و فقط بر او توكل مى كنيم . آنگاه يزيد رو به شاميان كرد و گفت : نظر شما درباره اين اسيران چيست ؟ ايشان را از دم شمشير بگذرانيم ؟ يكى از ملازمان او گفت : ايشان را بكش . نعمان بن بشير (751) گفت : ببين اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود با آنان چه مى كرد، همان كن . (752) تفسير قرآن كرد و رفت زينب آمد شام را يكباره ويران كرد و رفت اهل عالم را ز كار خويش حيران كرد و رفت از زمين كربلا تا كوفه و شام بلا هر كجا بنهاد پا فتح نمايان كرد و رفت با لسان مرتضى از ماجراى نينوا خطبه اى جانسوز اندر كوفه عنوان كرد و رفت با كلام جانفزا اثبات دين حق نمود عالمى را دوستدار اهل ايمان كرد و رفت فاش مى گويم كه آن بانوى عظماى دلير از بيان خويش دشمن را هراسان كرد و رفت بر فراز چو آن قرآن ناطق را بديد با عمل آن بى قرين تفسير قرآن كرد و رفت در ديار شام بر پا كرد از نو انقلاب سنگر استمگران را سست بنيان كرد و رفت خطبه اى غرا بيان فرمود در كاخ يزيد كاخ استبداد را از ريشه ويران كرد و رفت زين خطب اتمام حجت كرد بر كافر دلان غاصبين را مستحق نار نيران كرد و رفت از كلام حق پسندش شد حقيقت آشكار اهل حق را شامل الطاف يزدان كرد و رفت شام غرق عيش و عشرت بود در وقت ورود وقت رفتن شام را شام غريبان كرد و رفت دخت شه را بعد مردم در خرابه جاى داد گنج را در گوشه ويرانه پنهان كرد و رفت ز آتش دل بر مزار دختر سلطان دين در وداع آخرين شمعى فروزان كرد و رفت با غم دل چون كه مى شد وارد بيت الحزن سروى دلخسته را محزون و نالان كرد و رفت خطبه حضرت سجاد عليه السلام حضرت على بن الحسين عليه السلام از يزيد در خواست نمود كه در روز جمعه به او اجازه دهد در مسجد خطبه بخواند، يزيد رخصت داد، چون روز جمعه فرا رسيد يزيد يكى از خطباى مزدور خود را به منبر فرستاد و دستور داد هر چه تواند به على و حسين عليهماالسلام اهانت نمايد و در ستايش شيخين و يزيد سخن براند، و آن خطيب چنين كرد. امام سجاد عليه السلام از يزيد خواست تا به وعده خود وفا نموده و به او رخصت دهد تا خطبه بخواند، يزيد از وعده اى كه به امام عليه السلام داده بود پشيمان شد و قبول نكرد. معاويه پسر يزيد لعين به پدرش گفت : خطبه اين مرد چه تاثيرى دارد؟ بگذار تا هر چه مى خواهد بگويد. يزيد لعين گفت : شما قابليتهاى اين خاندان را نمى دانيد، آنان علم و فصاحت را از هم به ارث مى برند، از آن مى ترسم كه خطبه او در شهر فتنه بر انگيزد و وبال آن گريبانگير ما گردد. (753) به همين جهت يزيد لعين از قبول اين پيشنهاد سرباز زد و مردم از يزيد لعين مصرانه خواستند تا امام سجاد عليه السلام نيز به منبر رود. يزيد لعين گفت : اگر او به منبر رود، فرود نخواهد آمد مگر اينكه من و خاندان ابوسفيان را رسوا كرده باشد! به يزيد لعين گفته شد: اين نوجوان چه تواند كرد؟ يزيد لعين گفت : او از خاندانى است كه در كودكى كامشان را با علم برداشته اند. بالاخره در اثر پافشارى شاميان ، يزيد موافقت كرد كه امام به منبر رود. آنگاه حضرت سجاد عليه السلام به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى خطبه اى ايراد كرد كه همه مردم گريستند و بى قرار شدند. فرمود: ايها الناس ! اعطينا ستا و فضلنا بسبع : اعطينا العلم و الحلم و السماحه و الفصاحه و الشجاعه و المحبه فى قلوب المومنين ، و فضلنا بان منا النبى المختار محمدا و منا الصديق و منا اسد الله و اسد رسوله و منا سبطا هذه الامه . من عرفنى فقد عرفنى و من لم يعرفنى انباته بحسبى و نسبى . ايها الناس ! انا ابن مكه و منى ، انا ابن زمزم و الصفا، انا ابن من حمل الركن باطراف الردا، انا ابن خير من ائتزر و ارتدى ، انا ابن خير من انتعل و اختفى ، انا ابن خير من طاف و سعى ، انا ابن خير من حج ولبى ، انا ابن خير من حمل على البراق فى الهواء انا بن من اسرى به من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى ، انا ابن من بلغ به جبرئيل الى سدره المنتهى ، انا ابن من دنا فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى انا ابن من صلى بملائكه السما انا ابن من اوحى اليه الجليل ما اوحى ، انا ابن محمد المصطفى ، انا ابن على المرتضى ، انا ابن من ضرب خراطيم الخلق حتى قالوا: لااله الاالله . انا ابن من ضرب بين يدى رسول الله بسيفين و طعن برمحين و هاجر الهجرتين و بايع البيعتين و قاتل ببدر و حنين و لم يكفر بالله طرفه عين ، انا ابن صالح المومنين و وارث النبيين و قامع الملحدين و يعسوب المسلمين و نور المجاهدين و زين العابدين و تاج البكائين و اصبر الصابرين و افضل القائمين من آل ياسين رسول رب العالمين ، انا ابن المويد بجبرئيل ، المنصور بميكائيل . انا ابن المحامى عن حرم المسلمين و قاتل المارقين و الناكثين و القاسطين و المجاهد اعداءه الناصبين ، و افخر من مشى من قريش اجمعين ، و اول من اجاب و استجاب لله و لرسوله من المومنين ، و اول السابقين ، و قاصم المعتدين و مبيد المشركين ، و سهم من مرامى الله على المنافقين ، و لسان حكمه العابدين و ناصر دين الله و ولى امر الله و بستان حكمه الله و عيبه علمه سمح ، سخى ، بهى ، بهلول ، زكى ، ابطحى ، رضى ، مقدام ، همام ، صابر، صوام ، مهذب ، قوام ، قاطع الاصلاب و مفرق الاحزاب ، اربطهم عنانا و اثبتهم جنانا، و امضاهم عزيمه و اشدهم شكيمه ، اسد باسل ، يطحنهم فى الحروب اذا ازدلفت الا سنه و قربت الاعنه طحن الرحى ، و يذروهم فيها ذرو الريح الهشيم ، ليث الحجاز و كبش العراق ، مكى مدنى خيفى عقبى بدرى احدى شجرى مهاجرى . من العرب سيدها، و من الوغى ليثها، وارث المشعرين و ابو السبطين : الحسن و الحسين ، ذاك جدى على بن ابى طالب . ثم قال : انا ابن فاطمه الزهراء انا ابن سيده النساء فلم يزل يقول : انا انا، حتى ضج الناس بالبكاء و النحيب ، و خشى يزيد ان يكون فتنه فامر الموذن فقطع الكلام ، فلما قال الموذن : الله اكبر الله اكبر، قال : على : لاشى اكبر من الله ، فلما قال الموذن : اشهد ان لا اله الا الله ، قال على بن الحسين : شهد بها شعرى و بشرى و لحمى و دمى فلما قال الموذن : اشهد ان محمدا رسول الله ، التفت من فوق المنبر الى يزيد فقال : محمد هذا جدى ام جدك يا يزيد؟ فان زعمت انه جدك فقد كذبت و كفرت و ان زعمت انه جدى فلم قتلت عترته ؟ ترجمه خطبه شريفه امام سجاد عليه السلام اى مردم ! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ويژگى بر ديگران فضيلت بخشيده است ، به ما ارزانى داشت علم ، بردبارى ، سخاوت فصاحت ، شجاعت و محبت در قلوب مومنين را، و ما را بر ديگران برترى داد به اينكه پيامبر بزرگ اسلام ، صديق (امير المومنين على عليه السلام )، جعفر طيار، شير خدا و شير رسول خدا صلى الله عليه و آله (حمزه )، و امام حسين و امم حسين عليه السلام دو فرزند بزرگوار رسول اكرم صلى الله عليه و آله را از ما قرار داد. (754) (با اين معرفى كوتاه ) هر كس مرا شناخت كه شناخت ، و براى آنان كه مرا نشناختند با معرفى پدران و خاندانم خود را به آنان مى شناسام . اى مردم ! من فرزند مكه و منايم ، من فرزند زمزم و صفايم ، من فرزند كسى هستم كه حجر الاسود را با رداى خود حمل و در جاى خود نصب فرمود، من فرزند بهترين طواف و سعى كنندگانم ، من فرزند بهترين حج كنندگان و تلبيه گويان هستم ، من فرزند آنم كه بر براق سوار شد، من فرزند پيامبرى هستم كه در يك شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى سير كرد. من فرزند آنم كه جبرئيل او را به سدره المنتهى برد و به مقام ربوبى و نزديكترين جايگاه مقام بارى تعالى رسيد، من فرزندآنم كه با ملائكه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پيامبرم كه پروردگار بزرگ به او وحى كرد، من فرزند محمد مصطفى و على مرتضايم ، من فرزند كسى هستم كه بينى گردنكشان را به خاك ماليد تا به كلمه توحيد اقرار كردند. من پسر آن كسى هستم كه برابر پيامبر با دو شمشير و با دو نيزه مى رزميد، و دو بار هجرت و دو بار بيعت كرد، و در بدر و حنين با كافران جنگيد، و به اندازه چشم بر هم زدنى به خدا كفر نورزيد، من فرزند صالح مومنان و وارث انبيا و از بين برنده مشركان و امير مسلمانان و فروغ جهادگران و زينت عبادت كنندگان و افتخار گريه كنندگانم ، من فرزند بردبارترين بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بيت پيامبر هستم ، من پسر آنم كه جبرئيل او را تاييد و ميكائيل او را يارى كرد، من فرزند آنم كه از حرم مسلمانان حمايت فرمود و با مارقين و ناكثين و قاسطين جنگيد و با دشمنانش مبارزه كرد، من فرزند بهترين قريشم ، من پسر اولين كسى هستم از مومنين كه دعوت خدا و پيامبر را پذيرفت ، من پسر اول سبقت گيرنده اى در ايمان و شكننده كمر متجاوزان و از ميان برنده مشركانم ، من فرزند آنم كه به مثابه تيرى از تيرهاى خدا براى منافقان و زبان حكمت عباد خداوند و يارى كننده دين خدا و ولى امر او و بوستان حكمت خدا و حامل علم الهى بود. او جوانمرد، سخاوتمند، نيكوچهره ، جامع خيرها، سيد، بزرگوار، ابطحى ، راضى به خواست خدا، پيشگام در مشكلات ، شكيبا، دائما روزه دار، پاكيزه از هر آلودگى و بسيار نماز گزار بود. او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسيخت و شيرازه احزاب كفر را از هم پاشيد. او داراى قلبى ثابت و قوى و اراده محكم و استوار و عزمى راسخ بود و همانند شيرى شجاع كه وقتى نيزه ها در جنگ به هم در مى آميخت آنها را همانند آسيا خرد و نرم و بستان باد آنها را پراكنده مى ساخت . او شير حجاز و آقا و بزرگ عراق است كه مكى و مدنى و خيفى و عقبى و بدرى و احدى و شجرى و مهاجرى (755) است ، كه در همه اين صحنه ها حضور داشت . او سيد عرب است و شير ميدان نبرد و وارث دو مشعر (756) و پدر دو فرزند: حسن و حسين عليهم السلام . آرى او، همان او (كه اين صفات و ويژگيهاى ارزنده مختص اوست ) جدم على بن ابيطالب عليه السلام است . آنگاه گفت : من فرزند فاطمه زهرا بانوى بانوان جهانم . و آنقدر به اين حماسه مفاخره آميز ادامه داد كه شيون مردم به گريه بلند شد! يزيد بيمناك شد وبراى آنكه مبادا انقلابى صورت پذيرد به موذتن دستور داد تا اذان گويد تا بلكه امام سجاد عليه السلام را به اين نيرنگ ساكت كند موذن برخاست و اذان را آغاز كرد، همين كه گفت : الله اكبر، امام سجاد عليه السلام فرمود: چيزى بزرگتر از خداوند وجود ندارد. و چون گفت : اشهد ان لا اله الا الله ، امام عليه السلام فرمود: موى و پوست و گوشت و خونم به يكتائى خدا گواهى مى دهد. و هنگامى كه گفت : اشهد ان محمدا رسول الله ، امام عليه السلام به جانب يزيد روى كرد و فرمود: اين محمد كه نامش برده شد، آيا جد من است يا جد تو؟ اگر ادعا كنى كه جد توست پس دروغ گفتى و كافر شدى ، و اگر جد من است چرا خاندان او را كشتى و آنان را از دم شمشير گذراندى ؟ سپس موذن بقيه اذان را گفت و يزيد پيش آمد و نماز ظهر را گزارد. (757) در نقل ديگرى آمده است كه : چون موذن گفت : اشهد ان محمدا رسول الله ، امام سجاد عليه السلام عمامه خويش از سر برگرفت و به موذن گفت : تو را بحق اين محمد كه لحظه اى درنگ كن ، آنگاه روى به يزيد كرد و گفت : اى يزيد! اين پيغمبر صلى الله عليه و آله ، جد من است و يا جد تو؟ اگر گويى جد من است ، همه مى دانند كه دروغ ، و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روى ستم كشتى و مال او را تاراج كردى و اهل بيت او را به اسارت گرفتى ؟ اين جملات را گفت و دست برد و گريبان چاك زد و گريست و گفت : بخدا سوگند اگر در جهان كسى باشد كه جدش رسول خداست ، آن منم ، پس چرا اين مرد، پدرم را كشت و ما را مانند روميان اسير كرد؟ آنگاه فرمود: اى يزيد! اين جنايت را مرتكب شدى و باز مى گويى : محمد صلى الله عليه و آله رسول خداست ؟ و روى به قبله مى ايستى ؟ واى بر تو! در روز قيامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند. پس يزيد فرياد زد كه موذن اقامه بگويد! در ميان مردم هياهويى برخاست ، بعضى نماز گزاردند و گروهى نماز نخوانده پراكنده شدند. (758) و در نقل ديگر آمده است كه امام سجاد عليه السلام فرمود: انا ابن الحسين القتيل بكربلا، انا ابن على المرتضى ، انا ابن محمد المصطفى ، انا ابن فاطمه الزهرا، انا ابن خديجه الكبرى ، انا ابن سدره المنتهى ، انا ابن شجره طوبى انا ابن المرمل بالدما، انا ابن من بكى عليه الجن فى الظلماء، انا ابن من ناح عليه الطيور فى الهواء (759) من فرزند حسين شهيد كربلايم ، من فرزند على مرتضى و فرزند محمد مصطفى و پسر فاطمه زهرايم ، و فرزند خديجه كبرايم ، من فرزند سدره المنتهى و شجره طوبايم ، من فرزند آنم كه در خون آغشته شد، و پسر آنم كه پريان در ماتم او گريستند، و من فرزند آنم كه پرندگان در ماتم او شيون (760) كردند. پس از خطبه غراى عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى عليهاالسلام و خطبه حضرت سيد الساجدين امام زين العابدين عليه السلام ، مردم ماهيت يزيد كافر ستمكار را شناختند و شروع كردند به لعن و طعن يزيد. يزيد خود را بيچاره ديد و فهميد كه منفور جامعه است ، با كمال بى شرمى و ندامت تمام اين جنايات را به گردن امراى لشگر انداخت تا خود را تبرئه كند ولى اين ننگ تا قيامت پاك شدنى نبود. عجيب تر از قصه اصحاب كهف قطب راوندى (761) از منهال بن عمرو روايت كرده است كه گفت : به خدا سوگند كه در دمشق ديدم سر مبارك امام حسين عليه السلام را بر سر نيزه كرده بودند و در پيش روى آن حضرت كسى سوره كهف مى خواند. چون به اين آيه رسيد: ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا (762) به قدرت خدا سر مقدس سيد الشهدا عليه السلام به سخن آمد و به زبان فصيح گفت : امر من از قصه اصحاب كهف عجب تر است . و اين اشاره است به رجعت آن جناب براى طلب خون خود. مزدوران و جيره خواران يزيد كافر، اهل حرم و اولاد سيد پيغمبران را در مسجد جامع دمشق كه جاى اسيران بود بازداشتند. در اين وقت پير مردى از اهل شام به نزد اسرا آمد و گفت : الحمدالله كه خدا شما را كشت و شهرها را از مردان شما آسوده نمود و يزيد را بر شما مسلط گردانيد. على بن الحسين امام سجاد زين العابدين عليه السلام به او فرمود: اى پيرمرد آقا قرآن خوانده اى ؟ گفت : بلى ، فرمود: اين آيه را خوانده اى ؟ قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى (763) بگو اى پيغمبر من براى رسالت مزدى از شما نمى خواهم به جز دوستى خويشاوندانم على بن الحسين عليه السلام فرمود: خويشاوندان ماييم كه خداوند دوستى ما را مزد رسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله گردانيده . امام عليه السلام باز فرمود: اين آيه را خوانده اى ؟ و آت ذاالقربى حقه (764) عرض كرد: بلى . امام عليه السلام فرمود: مائيم آنها كه خداوند بزرگ پيغمبر خود را امر كرده است كه حق را به ما عطا كند. امام عليه السلام باز فرمود: آيا اين آيه را خوانده اى و اعلموا انما غنمتم من شى فان لله خمسه و للرسول و لذى القربى (765) بدانيد هر چه سود بريد پنج يك آن مخصوص خداست و رسول و خويشاوندان رسول صلى الله عليه و آله . فرمود: ماييم خويشاوندان پيغمبر. آيا اين آيه را خوانده اى انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا (766) پير مرد گفت : اين آيه را خوانده ام . امام عليه السلام فرمود: ماييم آن خاندانى كه خداوند آيه تطهير را مخصوص آنها نازل فرموده است . راوى مى گويد: پيرمرد ساكت شد و از گفته هاى خود پشيمان گرديد و عمامه خود را از سر انداخت و رو به آسمان كرد و گفت : خداوندا، بيزارى مى جويم به سوى تو از دشمنان آل محمد صلى الله عليه و آله سپس به حضرت عرض كرد: آيا راه تو به براى من هست ؟ امام عليه السلام فرمود: آرى اگر تو به كنى خداوند تو به تو را مى پذيرد و تو با ما خواهى بود. عرض كرد: من تو به كارم . گزارش رفتار اين پير مرد به يزيد رسيد. دستور داد پيرمرد را كشتند. (767) بخش دوازدهم : بازگشت كاروان اسرا به مدينه منوره فصل اول : خبر شهادت امام حسين عليه السلام و ياران آن حضرت به وسيله بشير كاروان اسيران آرام آرام به شهر مقدس مدينه نزديك مى شد. همه اهل بيت رسول الله ناله و زارى مى كردند. خاطراتى كه برايشان بود در مدينه به نظرشان مى آمد، به زندگى شان لبخند مى زدند، لبخند تلخ ‌تر از گريه ، شاعر چه زيبا گفته : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است كارم از گريه گذشته است بر آن مى خندم آسايش خاندان وحى را غارتگران آرامش و وحشيان دستگاه حكومتى يزيد بن معاويه به يغما بردند، به مدينه مى رسيدند، به كانون آرامش كه در آن دين خدا را ترويج مى كردند. آنان از خبر وحشتبار واقعه كربلا اطلاع چندانى نداشتند و جنايت ها و كشتارهاى عمال كثيف دستگاه حكومتى كه نسبت به پاك ترين مردان اسلام انجام شده بود از نظر آنها پوشيده بود. هم اكنون كه كاروان اسيران به مدينه باز مى گردد مردم بايد مصيبت جانسوز كربلا را از زبان صاحبان آن شنيده و انزجارى شديد از يزيد و عمال حكومتش در دل بپرورانند. كاروان نزديك مى شد كه امام سجاد عليه السلام به منظور آن كه در شهر مدينه يك جنبش و انقلاب فكرى توليد كند تا از نهضت امام حسين بن على عليه السلام بهره بردارى شود، بشير بن جذلم را به حضور طلبيد و فرمود: اى بشير، خدا پدرت را رحمت كند، او مردى شاعر بود، آيا تو هم مى توانى شعر بگويى ؟ عرضه داشت : بلى يابن رسول الله ، من هم چون پدرم شاعرم . فرمود: به شهر برو و مردم را از شهادت پدرم امام حسين عليه السلام آگاه گردان . بشير مى گويد: بر اسب خود سوار شدم ، به سوى مدينه رفتم تا مردم را از قتل امام حسين عليه السلام آگا كنم . بشير ندا كرد: يا اهل يثرب لا مقام لكم بها قتل الحسين فادمعى مدرار الجسم منه بكربلا مضرج و الراس منه على القناه يدار (768) اى اهل مدينه ! ديگر در مدينه نمانيد، زيرا حسين شهيد شد. به اين سبب سيلاب اشك از ديدگان من جارس است . بدن شريفش در كربلا در ميان خاك و خون افتاده و سر مقدسش بر سر نيزه ها در شهرها مى گردانند. و آن وقت فرياد مى زند: اينك على بن الحسين با عمه ها و خواهرانش كنار شهر مدينه هستند من فرستاده او هستم كه خبر آمدن مسافران را به شما بگويم . مراجعت ام كلثوم عليه السلام از شام به مدينه و مرثيه سرايى او در جلد عاشر بحار (طبع كمپانى ) و غير آن مروى است كه چون يزيد خواست عيال الله را روانه مدينه نمايد اموال و اثقال و عطايا را بر زبر هم نهاد...تا آنجا كه گويد: آنگاه روى به مدينه نهادند، چون ديوارهاى مدينه نمودار گرديد، ام كلثوم با دلى پر از اندوه سيلاب اشك از ديده جارى ساخته به قرائت اين مرثيه پرداخت و زمين و آسمان را منقلب ساخت : مدينه جدنا لا تقبلينا فبا لحسرات و الاحزان جئنا الا اخبر رسول الله عنا بانا قد فجعنا فى اخينا اين شعر منسوب به ام كلثوم سلام الله عليها در كتب مقاتل مفصل آمده ، براى تيمن و تبرك دو بيت از آن را زينت بخش اين مجموعه نموديم . آنگاه بر سر قبر مادرش ، فاطمه زهرا عليهاالسلام آمد و از بانگ ناله و عويل ، شور محشر برپا كرد. مردم گريباننها چاك زدند، صورتها خراشيدند، و ناله و احسيناه به چرخ برين رسانيدند. در آن وقت ام كلثوم عليهاالسلام ، با چشم پر آب و قلب كباب ، بر سر قبر مادر اين مرثيه را بگفت كه سنگ را آب و آب را كباب نمود: افاطم لو نظرت الى السبايا بناتك فى البلاد مشتتينا افاطم لو نظرت الى الحبارى و لو ابصرت زين العابدينا افاطم لو رايت بتنا سهارى و من سهر الميالى قد عيينا افاطم ما لقيت من عداك فلا قيرات مما قد لقينا فلو دامت حياتك لم تزالى الى يوم القيامه تندبينا خبر شوم تا به دامنه كوه احد رسيد در اين مدت مدينه در خاموشى بهت آميزى فرو رفته بود و پيوسته متر صد بود كه بداند بر سر امام حسين ، سبط رسول الله صلى الله عليه و آله چه آمده ؟ حسينى كه در پى دعوت شيعيانش به كوفه رفته بود. ناگهان منادى ندا داد: على بن الحسين با عمه ها و خواهرانش آمده اند، پس امام حسين كجاست ؟ پس عموها و برادران كجايند؟ پسر عموها چه شدند؟ ستارگان زمين كه فرزندان زهرا و از دودمان عبدالمطلب بودند كجا رفتند و بر سر آنها چه آمده و كجا؟...و كجا؟ انعكاس اين خبر شوم همه جا را فراگرفت . تا به دامنه كوه احد رسيد و از آن جا به بقيع رفت و از آن جا به مسجد قبا، خبرى بود آرام ولى جانگداز و جگر خراش و ديرى نپاييد كه اين خبر در ميان ناله هاى گريه كنندگان و شيون هاى ضجه زنندگان نابود شد، در مدينه بانويى پرده نشين نماند، مگر آن كه از پرده بيرون آمد و به نوحه گرى و ناله و زارى پرداخت . زينب دختر عقيل بن ابى طالب ، خواهر مسلم بن عقيل از خانه بيرون شتافت و خود را در پيراهن پيچيده بود و همراه او زنان و كنيزكانش بودند. زينب دختر عقيل بن ابى طالب ، خواهر مسلم بن عقيل از خانه بيرون شتافت و خود را در پيراهن پيچيده بود و همراه او زنان و كنيزكانش بودند. زينب مى ناليد و مى گفت : چه جواب مى دهيد اگر پيغمبر از شما بپرسد كه بعد از من با فرزندان و اهل بيت من چه كرديد؟ دسته اى را اسير كرديد و دسته اى را آغشته به خون . آيا پاداش خير خواهى من اين بود كه با بستگان من اين گونه رفتار كنيد. صدايى از دور شنيده مى شد كه با ناله مى گفت : اى كسانى كه حسين را از روى نادانى ، كشتيد، مژده باد شما را كه عذاب و شكنجه الهى در انتظار شماست . همه آسمانيان ، پيغمبران و فرشتگان و فرمانبران حق به شما نفرين مى كنند. شما بر زبان سليمان و موسى و عيس لعنت شده ايد؟ كاروان مصيبت كشيده در ميان دستجات مردمى كه به استقبال آمده بودند قرار داشت . مدينه پيغمبر صلى الله عليه و آله منظره اى دردناك تر از آن روز نديده بود و تا آن روز به اين اندازه مرد و زن اشك ريز و گريان نبودند. مدينه شبى را به ياد مى آورد كه اين كاروان به سوى مكه روانه شد. آن شب از شب هاى ماه رجب بود كه كاروانى مجلل از مدينه بيرون رفته ، و قافله سالارش زينب جوانان اهل بهشت در ميان خرمنى از ستارگان درخشان قرار داشت كاروانيان مى رفتند تا يزيد پسر معاويه را كه براى خلافت شايسته اش نمى دانستند. از تخت سرنگون سازند. اكنون بيش از چند ماه نگذشت كه كاروان از سفر خود باز مى گردد، پناه بر خدا كه روزگار با آنها چه كرد! آنان را با شتاب به سوى قتلگاه ببرد، هنگامى كه به دره مرگ رسيدند، دره اى كه آن را دره آرزو مى پنداشتند، داس اجل يكايكشان را درو كرد و جز اين باقى مانده محنت كشيده كه عبارتند از كودكانى يتيم و زنانى داغديده كسى نماند و از مردان بزرگ و جوانان رشيد كاروان هيچ مسافرى بازنگشت . مدينه رسول شب ها و روزها شاهد مجالس ماتم و سوگوارى بود و به نوحه هاى جانسوز نوحه گران گوش مى داد و زمين پاكش سرشك گريه كنندگان را در بر مى گرفت . در اين وقت عبدالله جعفر شوهر زينب كبرى عليهاالسلام را مى بينم كه در خانه مى نشيند و تسليت دهندگان به حضورش مى روند و او را براى شهادت عون و اكبر و محمد، و پسر عمويش حسين عليه السلام و ديگر شهيدان از فرزندان جعفر و عبدالمطلب تسليت مى گويند. و مى شنويم غلامى از غلامانش احمقانه مى گويد: اين مصيبت را از حسين داريم . عبدالله خشمگين شده و كفش خود را به سوى غلامش پرتاب كرده مى گويد: اى پسر زن گنده تن ، آيا درباره حسين عليه السلام اين سخن را مى گويى ؟ به خدا اگر در خدمتش مى بودم دوست مى داشتم كه از او جدا نشوم تا با او كشته شوم ! به خدا آرزو داشتم كه خود به جاى فرزندانم در راه حسين جانبازى كنم ، چيزى كه مصيبت مرا درباره اين دو پسر تخفيف مى دهد آن است كه آنها در راه برادرم و پسر عمويم كشته شدند و تا آخرين نفس يارى اش كردند. سپس به مجلسيان رو كرده مى گويد: مصيبت حسين عليه السلام بر من بسيار سخت و ناگوار است ، هر چند دو دستم او را يارى نكردند ولى دو فرزندم يارى اش كردند. مجالس ماتم و سوگوارى پايان مى پذيرد، ولى سوز دل زنان بيوه شده و داغ ديده پايان ندارد و مى سوزند و مى سازند و هر روز بر سر قبرستان مى روند و براى عزيزانى كه در كربلا شهيد شده اند مى نالند و نوحه سرايى مى كنند. طنين ناله و شيو نشان به مدينه مى آمد و دوست و دشمن بر آنها مى گريست . ملاقات ام البنين عليهاالسلام با بشير فرزندان ام البنين - همگى - در زمين كربلا شهيد شدند و نسل ام البنين عليهاالسلام از طريق عبيدالله بن قمر بنى هاشم بسيار مى باشند. چون بشير به فرمان امام زين العابدين عليه السلام وارد مدينه شد تا مردم را از ماجراى كربلا و بازگشت اسراى آل الله با خبر سازد، در راه ام البنين عليهاالسلام او را ملاقات كرد و فرمود: اى بشير، از امام حسين عليه السلام چه خبر دارى ؟ بشير گفت : اى ام البنين ، خداى تعالى ترا صبر دهد كه عباس تو كشته گرديد. ام البنين عليهاالسلام فرمود: از حسين عليه السلام مرا خبر ده . بدينگونه ، بشير خبر قتل يك يك فرزندانش را به او داد، اما ام البنين عليهاالسلام پياپى از امام حسين عليه السلام خبر مى گرفت وى گفت : فرزندان من و آنچه در زير آسمان است ، فداى حسينم باد! و چون بشير خبر قتل آن حضرت را به او داد صيحه اى كشيد و گفت : اى بشير، رگ قلبم را پاره كردى ! و صدا به ناله و شيون بلند كرد. مامقانى گويد: اين شدت علاقه ، كاشف از بلندى مرتبه او در ايمان و قوت معرفت او به مقام امامت است كه شهادت چهار جوان خود را كه نظير ندارند در راه دفاع از امام زمان خويش سهل مى شمارد. به نوشته علامه سماوى در ابصار العين : ام البنين عليهاالسلام همه روزه ه بقيع مى رفت و مرثيه مى خواند، به نوعى كه مروان - با آن قساوت قلب - از ناله و گريه ام البنين عليهاالسلام به گريه مى افتاد و اشكهاى خود را با دستمال پاك مى كرد. نيز هنگامى كه زنها او را با عنوان ام البنين خطاب كرده و به وى تسليت مى داده اند، اين ابيات را سرود: لاتدعونى ويك ام البنين تذكرينى بليوث العرين كانت بنون لى ادعى بهم و اليوم اصبحت و لا من بنين اربعه مثل نسور الربى قد و اصلوا الموت بقطع الوتين تنازع الخرصان اشلائهم فكلهم امسوا صريعا طعين يا ليت شعرى اكما اخبروا بان عباسا مقطوع اليدين يعنى اى زنان مدينه ، ديگر مرا ام البنين نخوانيد و مادر شيران شكارى ندانيد، مرا فرزندانى بود كه به سبب آنها ام البنينم مى گفتند، ولى اكنون ديگر براى من فرزندى نمانده و همه را از دست داده ام . آرى ، من چهار باز شكارى داشتم كه آنها را هدف تير قرار دادند و رگ گردن آنها را قطع نمودند و دشمنان با نيزه هاى خود ابدان طيبه آنها را از متلاشى كردند و در حالى روز را به پايان بردند كه همه آنها با جسد چاك چاك بر روى خاك افتاده بودند. اى كاش مى دانستم آيا اين خبر درست است كه دستهاى فرزندم قمر بنى هاشم عليه السلام را از تن جدا كردند؟ مخوان جانا دگر ام البنينم كه من با محنت دنيا قرينم مرا ام البنين گفتند، چونمن پسرها داشتم ز آن شاه دينم جوانان هر يكى چون ماه تابان بدندى از يسار و از يمينم ولى امروز بى بال و پرستم نه فرزندان ، نه سلطان مبينم مرا ام البنين هر كس كه خواند كنم ياد از بين نازنينم به خاطر آورم آن مه جبينان زنم سيلى رخسار و جبينم به نام عبدالله و عثمان و جعفر دگر عباس آن در ثمينم يا من راى العباس كر على جماهير النقد و وراه من ابنا حيدر كل ليث ذى لبد نبئت ان ابنى اصيب براسه مقطوع يد ويلى على شبلى و مال براسه ضرب العمد لو كان سيفك فى يديك لما دنى منك احد حاصل مضمون اين ابيات جانسوز آنكه : هان اى كسى كه فرزند عزيزم ، عباس ، را ديده اى كه با دشمن در قتال است و آن فرزند حيدر كرار، پدر وار حمله مى كند و فرزندان ديگر على مرتضى ، كه هر يك نظير شير شكارى هستند، در پيرامون وى رزم مى كنند، آه كه به من خبر داده اند كه بر سر فرزندم عباس عمود آهن زدند در حاليكه دست در بدن نداشته است . اى واى بر من ! چه بر سرم آمد و چه مصيبتى بر فرزندانم رسيد؟ اگر فرزندم عباس دست در تن داشت ، كلام كس را جرات بود كه به وى نزديك شود؟ فضل بن محمد بن فضل بن حسن بن عبيدالله بن عباس بن اميرالمومنين عليه السلام نيز، كه از تبار قمر بنى هاشم است ، مرثيه ذيل را در سوگ جد خود سروده است : انى لا زكر للعباس موقفه بكربلا و هام القوم يختطف يحمى الحسين و يحميه على ظما و لا يولى و لا يثنى فيختلف و لا ارى مشهدا يوما كمشهده مع الحسين عليه الفضل و الشرف اكرم به مشهد ابانت فضيلته و ما اضاع له افعاله خلف (769) و چه زيبا سروده است شاعر بزرگ اهل بيت عليهم السلام مرحوم سيد جعفر حلى ره در مدح حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام : وقع العذاب على جيوش اميه من باسل هو فى الوقايع معلم ما راعهم الا تقحم ضيغم غير ان يعجم لفظه و يدمدم عبست وجوه القوم خوف الموت و العباس فيهم ضاحك متبسم قلب اليمين على الشمال و غاص فى الاوساط يحصد للرووس و يحطم بطل تورث من ابيه شجاعه فيها انوف بنى الضلاله ترغم حامى الظعينه اين منه ربيعه ام اين من عليا ابيه مكدم فى كفه اليسرى السقا يقله و بكفه اليمنى الحسام المخذم حسمت يديه المرهقات و انه و حسامه من حدهن لاحسم فغدا يهم بان يصول فلم يطق كالليث اذا اظفاره تتقلم امن الردى من كان يحذر بطشه امن البغات اذا اصيب القشعم و هوى بجنب العلقمى فلينه للشاربين به يدان العلقم (770) كميت شاعر چه خوش سروده است : و ابوالفضل ان ذكر هم الحلو شفاء النفوس من اسقام قتل الادعياء اذقتلوه اكرم الشاربين صوب الغمام (771) يعنى : و ابوالفضل (يكى از جوانمردان بود) كه ياد شيرين آنها شفاى درد هر دردمندى است . آن كه زنازادگان را كشت در آن هنگامى كه او را كشتند، و بزرگوارترين كسى كه از آب باران آشاميد. شاعرى ديگر درباره عباس بن على عليه السلام چنين سروده است : احق الناس ان يبكى عليه فتى ابكى الحسين بكربلا اخوه و ابن والده على ابوالفضل المضرج بالدماء و من واساه لا يثنيه شى و جادله على عطش بماء يعنى : شايسته ترين كسى كه سزاوار است مردم بر او بگريند آن جوانى است كه (شهادتش ) حسين عليه السلام را در كربلا به گريه انداخت . يعنى برادر و فرزند پدرش على عليه السلام كه همان ابوالفضل بود و به خون آغشته گشت . و كسى كه با او مواسات كرد و چيزى نتوانست جلوگير او (در اين مواسات ) گردد، و با اينكه خود تشنه آب بود، (آب نخورد و) به آن حضرت كرم كرد. به دريا پا نهاد و تشنه برگشت ام البنين مضطر نالد چو مرغ بى پر گويد به ديده تر، ديگر پسر ندارم زنها! مرا نگوييد ام البنين از اين پس من ام بى بنينم ، ديگر پسر ندارم مرا ام البنين ديگر مخوانيد به آه وناله ام يارى نماييد بنالم بهر عباسم شب و روز شده آهم به جانم آتش افروز به دشت كربلا آن مه جبينم شنيدم بود سقاى حسينم به دريا پا نهاد و تشنه برگشت حسينش تشنه بود، از آب لب بست گذشت از آب و كسب آبرو كرد به سوى خيمه ها با آب رو كرد ز نخلستان چو بر سوى خيم شد به دست اشقيا دستش قم شد. (772) رباب همسر امام حسين عليه السلام ابوالفرج از عوف بن خارجه نقل كرده است كه : نزد عمر بن الخطاب بودم كه مردى پيش او آمد و سلام كرد. عمر، نام او را پرسيد گفت : مردى نصرانى هستم و نام من امرء القيس است ، آمده ام تا اسلام اختيار كنم و آداب را بدانم اسلام را بر او عرضه كردند و مسلمان شد و امارت قبيله قضاعه را - كه در شام بودند - به او پيشنهاد كردند، پذيرفت . چون او از نزد عمر بيرون آمد حضرت اميرالمومنين عليه السلام او را ملاقات كرد و حسن و حسين عليه السلام همراه پدر بودند. حضرت به او فرمود: من على بن ابى طالب پسر عموى رسول خدا و داماد اويم ، و اينان فرزندان منند كه مادرشان فاطمه دختر رسول خداست ، ما را به پيوند با تو رغبت است . امرء القيس گفت : يا على ! دخترى دارم به نام محياه او را به عقد تو در آوردم ، و دختر ديگرم سلمى را به فرزندت حسن و سومين دخترم را به نام رباب به حسين دادم . صاحب كتاب اغانى مى گويد: آن روز به شب نرسيد كه اميرالمومنين عليه السلام رباب دختر امرء القيس را براى فرزندش حسين عقد فرمود. رباب از حسين عليه السلام دو فرزند آورد به نامهاى عبدالله و سكينه . هشام بن سائب كلبى مى گويد كه : رباب از زنان برگزيده بود و پدر او امرء القيس از اشراف و خانواده هاى بزرگ عرب بشمار مى رفت و رباب در نزد امام حسين عليه السلام منزلتى بسزا داشت و همواره نظر عنايت امام حسين عليه السلام به او معطوف بود، و اين اشعار را امام حسين عليه السلام درباره او و فرزندش سكينه انشاء فرمود: لعمرك اننى لاحب دارا تكون بها سكينه و الرباب احبهما و ابذل جل مالى و ليس لعاتب عندى عتاب به جان تو سوگند كه من دوست دارم خانه اى را كه در آن سكينه و رباب باشد، آن دو را دوست مى دارم و مالم را بذل مى كنم ، و عتاب كننده را نزد من حق عتاب نيست روايت شده است كه : بعد از شهادت امام حسين عليه السلام ، رباب تا زنده بود، پيوسته مى ناليد و مى گريست . ابن اثير مى گويد: رباب هم با قافله اسيران به شام رفت و چون به مدينه بازگشت اشراف قريش او را به همسرى طلبيدند، رباب گفت : من هرگز پس از رسول خدا كه همسر فرزندش بودم ، همسر فرزند ديگرى نخواهم شد، و تا يك سال همچنان مى گريست و از زير آسمان به پناه هيچ سقفى نرفت تا از فرط اندوه ، جان سپرد! و بعضى گفته اند: حضرت رباب يك سال در كنار قبر امام حسين عليه السلام ماند، آنگاه به مدينه مراجعت نمود و از شدت اندوه در گذشت . و اين اشعار را در مرثيه امام حسين عليه السلام سروده بود: ان الذى كان نورا يستضاءبه بكربلا قتيل غير مدفون سبط النبى جزاك الله صالحه عنا و جنبت خسران الموازين قد كنت لى جبلا صعبا الوذ به و كنت تصحبنا بالرحم و الدين من لليتامى و من للسائلين و من يعنى و ياوى اليه كل مسكين و الله لا ابتغى صهرا بصهركم حتى اغيب بين الرمل و الطين (773) ورود عليا مخدره زينب عليهاالسلام به مدينه طيبه به گفته مولف طراز المذهب : چون اهل بيت عليهم السلام در بازگشت از شام ، به مدينه نزديك شدند و سواد شهر نمايان گرديد، عليا مخدره زينب عليهاالسلام فرمود: اى خواهران ، از محملها پياده گرديد كه اينك ، روضه منور جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله نمايان گرديد. سپس فرمود: اى ياران ، اين محملها را دور، و اين شتران را به يك سوى بريد كه ما را تاب ديدن نمانده است . در آن وقت ، چنان آهى بركشيد كه مى خواست روح مباركش از قالب تن بيرون تازد. پس همگى فرود آمدند و لواى غم و مصيبت بر افراشته و خروش محشر نمايان ساختند و اسبابى كه از شهداى كربلا با خود داشتند بگستردند و خيمه حضرت سيد الشهدا عليه السلام را كه در هيچ منزلى بر سر پا نكرده بودند در بيرون مدينه بر پا كردند و مسند آن حضرت را گستردند. چون عليا مخدره اين بديد، چنان ناله بركشيد كه بيهوش به روى زمين افتاد. چون به هوش آمد با ناله جگر شكاف فرياد بركشيد: وافرقتاه اين الكماه ؟ اين الحماه ؟ و الهفتاه فما لى لا اوارى الحمام المهجته و كنت يحى نور عين و عزتى يا اخى يا حسين ، هولاء جدك و امك و اخوك الحسن و هولاء اقربائك و مواليك ينتظرون قدومك يا نور عينى قد قضيت نحبك و اورثتنى حزنا طويلا مطولا ليتنى مت و كنت نسيا منسيا. پس از آن روى به مدينه آورد و آن شهر را مخاطب ساخته فرمود: اى مدينه جدى فاين يومنا الذى قد خرجنا منك بالفرح و مسره و الجمع و الجماعه و لكن رجعنا اليك بالاحزان و الالام من حوادث الزمان فقدنا الرجال و البنين و تفرقت شملنا آنگاه به سوى روضه منور جدش روان گرديد. چون به روضه رسيد هر دو طرف درب مسجد را گرفت و چنان ناله از جگر بر آورد كه مسجد را متزلزل گردانيد. سپس رسول خدا را سلام داد و گفت : السلام عليك يا جداه ، يا رسول الله ، اين ناعيه اليك اخى الحسين ابو مخنف گويد: در اين وقت ، ناله اى بلند از قبر مطهر برخاست و مردمان از شدت بكا و نحيب به لرزه در آمدند، و آن مخدره فرمود: كاش مرا به خويش وا مى گذاشتيد تا سر به صحرا گذاشته خاك بيابانها را با سرشگ ديده تر مى كردم ، زيرا چگونه داخل مدينه شوم و سوال و جواب نمايم . در آن وقت ، زنان مدينه و هاشميات به استقبال زينب شتافته و آن مخدره را در بدو حال نشناختند، چون حوادث روزگار چهره آن مخدره را ديگر گون كرده بود. زنان مهاجر و انصار و قريشيان چون آن حالت بديدند، خود را بر خاك و خاره بينداختند، گريبانها چاك كردند، صورتها بخراشيدند و چون ديوانگان گريستند، به گونه اى كه سنگ را آب و آب را كباب مى ساختند، و تماما مبهوت و متحير بودند، چون شخص صاعقه زده يا امواتى كه در عرصه عرصات از قبور بيرون آيند. پس زنان اطراف آن مخدره را فرا گرفتند تا او را به خانه برند و پيوسته او را تسليت مى دادند. فرمود: چگونه به خانه بروم و به كدام خانه داخل بشوم كه صاحب ندارد و مردان آن همه كشته و در خون آغشته مى باشند؟ و كلماتى فرمود كه دلهاى حاضران را از تن آواراه ساخت . (774) ملاقات ام البنين با زينب كبرى عليهاالسلام آورده اند: وقتى كه اهل بيت عليهم السلام وارد مدينه شدند، ام البنين عليه السلام كه كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله با زينب كبرى عليه السلام ملاقات كرد و به وى گفت : اى دختر اميرالمومنين ، از پسرانم چه خبر؟ زينب عليه السلام فرمود: همگى كشته شدند. ام البنين عرض كرد: جان همه به فداى حسين عليه السلام ، بگو از حسين عليه السلام چه خبر؟ زينب فرمود: حسين عليه السلام را با لب تشنه كشتند. ام البنين عليه السلام تا اين سخن را شنيد، دستهاى خود را بر سر كوفت و با صداى بلند و حال گريان گفت : واحسيناه ! زينب عليه السلام فرمود: اى ام البنين ، از پسرت عباس يك يادگارى آورده ام . ام البنين گفت : آن يادگار چيست ؟ زينبت عليه السلام سپر خونين حضرت عباس عليه السلام را از زير چادر بيرون آورد، و ام البنين عليه السلام تا آن را ديد، آنچنان دلش سوخت كه نتوانست تحمل كند و بيهوش به زمين افتاد. (775) طبيب دردمندان صدا در سينه ها سكت كه اينك يار مى آيد ز راه شام و كوفه عابد بيمار مى آيد غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش به چشم آيينه ايزد نمايى تار مى آيد الا اى دردمندان مدينه با دو صد حسرت طبيب دردمندان با دل تبدار مى آيد الا اى بانوان اهل يثرب پيشواز آييد كه زينب بى برادر بادل غمخوار مى آيد بيا ام البنين با ديده گريان تماشا كن كه اردوى حسينى بى سپهسالار مى آيد زينب عليهاالسلام كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بانوى بانوان زينب را در مجالس عزا سوگوارى كه عبدالله جعفر براى دو فرزندش بر پا كرده نمى بينيم . به گمان ما مى رسد كه بيدار خوابى و رنج مصيبت و فرسودگى بر او فشار آورده و در اثر ناتوانى به خواب رفته است . ولى چيزى نمى گذرد كه او را مى بينيم از اشك خود دارى كرده و در پى انجام كارى شده و چيزى را جست و جو مى كند. امروز براى زينب به جز گريه و زارى وظيفه ديگرى است . اين خون پاك نبايد به هدر رود و به خدا اين شهيدان بزرگوار سزاوار نيست كه از صفحه گيتى محو شوند. (776) مردم دسته دسته به خارج شهر، آن جا كه جاده خاكى به كربلا منتهى مى شد پيش مى رفتند، از خبر ورود اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بين مردم همهمه اى شد، مدينه يك پارچه عزا و ماتم بود، شيعيان على مرتضى عليه السلام چون مردان جوان مرده اشك مى ريختند و زنان ضجه و شيون مى كردند، مقابل مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله جمعيت انبوه ترى ضجه و شيون مى كردند. زينب وارد مدينه مى شود. با ديدن زينب صداى ضجه و شيون بلند شد. شتر آن بانوى شجاع كه از مبارزه بيدادگرانه مردم خواب رفته و شام و كوفه باز مى گشت ، در مقابل مسجد توقف نمود، بانوان بر گرد وجودش حلقه زدند. ولى ناگهان به جاى ضجه و شيون سكوت همه جا را فراگرفت . حضرت زينب عليه السلام به كمك آنان كه افتخار خدمتگزارى اش را داشتند از كجاوه پياده شد و به در مسجد تكيه داده و به سكوت مردم خيره خيره نگاه مى كرد. ناگهان دختر على مرتضى سكوت را در هم شكست ، خطاب به تربت مطهر جد بزرگوارش چنين فرمود: اى جد بزرگوار! من خبر شهادت برادر عزيزم حسين را برايت آورده ام (777) به دنبال اين سخن كوتاه چنان ضجه كشيد كه مردم با او همصدا شدند. كمى سكوت كرد، ولى مردم همچنان ضجه مى زدند و بر قاتلان زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله لعن نفرين مى فرستادند. ولى باز زينب به اطراف نگاهى افكنده با ناله سوزان و ملايمى كه از اعماق قلب مى كشيد، همهمه اى ديگر به وجود آورد و آنگاه دوباره چنين آغاز سخن فرمود: اى حسين ، برادرم ، اين قبر جد و مادر و برادر تو است ، اينها همه قوم و خويشان و دوستان تو هستند كه منتظر قدوم تو هستند. اى برادر، اى نور چشم من ! تو رفتى آيا مرا به غم و اندوه هميشگى مبتلا ساختى و اى كاش من مرده بودم و چنين روز تلخى را به خود نمى ديدم ! و آنگاه خطاب به مردم مدينه چنين فرمود: اى مدينه رسول خدا صلى الله عليه و آله ، چه شد آن روز كه ما دسته جمعى با شادى و خوشحالى خارج مى شديم ، ولى امروز در اثر حوادث زمان ، مردان و فرزندان خود را از دست داده ايم و با غم و اندوه وارد مى شويم ؟ فصل دوم : مجالس عزادارى در مدينه پس از اين آگاهى دردناك و رنج آفرين كه مدينه را در ضجه و شيون فرو برده بود هر جا را كه نظرى افكندند سياه پوش شده و پاسخ هر سخنى كه با اهل مدينه در ميان مى نهادند جز اشك و آه و حسرت چيزى نمى شنيدند، مجالس عزادارى برقرار شد تا يادى از شهيدان راه خدا نموده باشند، در آن مجالس سخن از شهادت حسين بن على عليه السلام جگر گوشه رسول خدا صلى الله عليه و آله و جنايت هاى يزيد و عمال او به ميان مى آمد، يكى از افرادى كه مجلس عزادارى منعقد نموده بود عبداله بن جعفر طيار بود كه براى سوگوارى عموزاده اش حضرت حسين بن على عليه السلام و ديگر شهيدان به ويژه دو فرزندش مجلسى تشكيل داده بود. مردم دسته دسته براى عرض تسليت و جويا شدن از حقايقى كه به وسيله ماموران كثيف يزيد تحريف شده بود به آن مجلس مى آمدند، هر كس وارد مى شد سراغ زينب دختر رشيد على مرتضى عليه السلام را مى گرفت ، ولى همه مى گفتند كه او در مجلس حضور ندارد. البته در اين هنگام دو پاسخ به گوشها مى رسيد. عده اى مى گفتند: زينب در اين سفر بى نهايت رنج و عذاب كشيده و چنان فرسوده و ناتوان گشته كه از شركت در مجلس عزا او را منع كرده اند (778) ولى در پاسخ اين نوع سخنان مى توان گفت كه مقام استقامت زينب از اين بالاتر است ، بلكه اگر حضرت هم شركت نكرده علتش پايه گذارى يك انقلابى است كه در مدينه بايد پياده مى شد. مدينه نبايد خاموش شود! اين فكر پى در پى زينب عليهاالسلام بود، هر جا كمى تنها مى نشست و به آينده و مسووليتى كه به عهده او گذاشته اند مى انديشيد بى نهايت رنج مى برد و پيش خود مى فرمود: مدينه نبايد خاموش شود اهالى مدينه بايد روح انقلابى داشته باشند و هميشه در تدارك نهضت عليه يزيد باشند. اين آگاهى و شورش عليه ظالمان انجام شدنى نيست مگر اين كه من برنامه اى دقيق داشته باشم . ولى چگونه بايد شروع كرد؟ در شام و كوفه زمينه براى سخنرانى هاى انقلابى عليه يزيد بن معاويه آماده بود، ولى در اين جا چه كنم ؟ با شركت نكردن در اين جلسات يك انقلاب فكرى در همه طبقات حتى مزدوران يزيد به وجود آوردم و بايد از آن بهره بردارى كنم و نگذارم مردم به زودى جنايات اين دزدان انسانيت را فراموش كنند، بايد به هر نحوى شده برنامه اى را طرح و پياده كنم . تا اين كه پس از ساعت ها انديشيدن ، بهترين راه را انتخاب كرد كه جلوس نموده و زنان مدينه را به حضور پذيرفته فجايع و ستم ها و شكنجه ماموران دژخيم بنى اميه را بازگو كند. اين بهترين راهى بود كه مى توانست با وضع خفقان مدينه كه ماموران يزيد به وجود آورده بودند انتخاب كند. خوب تشخيص داده بود، پس از چندى كه اين برنامه را اجرا كرد، قبايل و عشاير در فكر خونخواهى بر آمدند. (779) نامه فرماندار مدينه جاسوسان و ماموران مخفى فرماندارى كه در مجالس سوگوارى شركت داشتند و اين بار با دست زنان كه در مجلس زينب عليهاالسلام حضور مى يافتند براى زينب دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام پرونده سازى كرده و فرماندار را آگاه كردند كه اگر به اين صورت پيش برود در آينده نزديك نه تنها زنان قيام مى كنند بلكه شوهران خود را به شورش عليه يزيد دعوت خواهند نمود. خبرهاى پى در پى ماموران مخفى فرماندار، عمر بن سعيد الاشراق فرماندار مدينه را واداشت كه نامه اى به يزيد نوشته و وقايع را پيش از اين كه حادثه اى رخ دهد شرح داده ، كسب تكليف كند. فصل سوم : دستور تبعيد حضرت زينب كبرى عليهاالسلام به دنبال گزارش هاى تكان دهنده عمرو بن سعيد الاشراق فرماندار مدينه كه موجب ناراحتى بى نهايت يزيد شده بود با مشورت هاى پى در پى با اطرافيان بى خبر از خدا دستور داد تا فرماندار مدينه زينب را به هر جا كه تمايل دارد تبعيد كند، تا از شورشى كه پيش بينى مى شد جلوگيرى نمايند. (780) فرماندار كه انتظار دريافت دستور يزيد دقيقه شمارى مى كرد، با رسيدن دستور يزيد بى نهايت خوشحال شد كه از شورش داخلى جلوگيرى به عمل خواهد آورد و چند روز ديگر پست و مقامش محفوظ ماند. ولى پس از لحظاتى كه در اين دستور فكر كرد، در اين انديشه فرو رفت كه چه كسى مامور ابلاغ باشد و آيا حضرت زينب به همين سادگى مدينه را ترك مى كند يا استقامت خواهد نمود. از طرفى پس از او چه خواهد شد؟ مردم آرام مى گيرند يا عليه يزيد قيام مى كنند؟ فكرها كرد تا اين كه تصميم گرفت شخصا به زينب ابلاغ نمايد. اگر ما را آتش بزنند! فرماندار مدينه به حضور زينب شرفياب شده دستور يزيد بن معاويه را به عرض حضرت رسانيد. ولى با انقلاب روحى زينب مواجه شد. زينب فرمود: تو خيال مى كنى ما آنچه كه يزيد مرتكب شده است را فراموش كرده ايم ؟ شما فكر كرده ايد شكنجه هاى روحى و جسمى يزيد را از ياد برده ايم ؟ هنوز خون هايى كه بنا حق ريخته شده است در مقابل چشم ما مى جوشد و نمى دانيد كه چقدر سوزش دارد. به خدا قسم ، اگر ما را آتش بزنند از سر قبر جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله بيرون نخواهم رفت . زينب دختر عقيل و ديگر دختر عموها بر گرد وجود نازنين او حلقه زده ، عرض كردند: شما راست مى گويى ولى خدا خلف وعده نفرموده و زمين را به ميراث به شما داده تا هر كجا ميل داشته باشيد زندگى كنيد و به زودى خداوند از تبه كاران و ستمگران انتقام خواهد كشيد. پس بهتر است كه شهر امنى را انتخاب كنى . كجا را انتخاب كنم ؟ حال كه من را به تبعيد تهديد كرده اند كجا بروم ؟ فرستاده فرماندار زينب را به تبعيد و ترك مدينه تهديد كرد و به او گفت : بايد از اين سرزمين بيرون بروى ولى زينب فرمود: كجا بروم ؟ گفتند: به هر كجا كه مى خواهى برو، شام يا كوفه نه ...نه ... هرگز از شام و كوفه دل خوشى ندارم و پيش خود مى انديشيد آنجا را روشن كرده هنوز طنين سخنانش در شام و كوفه پيچيده است ، حالا كه بنا شده مدينه را ترك كند بهتر است جايى را انتخاب كند كه مردم آن نياز به بيدارى داشته باشند. ولى عمال كثيف اين حكومت چنان حقايق را واژگون كرده اند كه هر كجا روى آسمان همان رنگ است . زينب ، بايد از اجتماع مسلمين دور باشى ...بايد به نقاط دور دست بروى ، تو مردم را عليه يزيد مى شورانى ...و اين جرم تو است . در هر صورت جايگاه خود را انتخاب كن . تبعيد به سوى مصر مصر آماده شو... آماده شو تا قهرمانى را كه به سوى تو مى آيد بپذيرى ...آماده شو...زنى به سوى تو مى آيد كه در سنگينى و وقار چون كوه هاى استوار بر زمين سايه انداخته است .... آماه شو...تا مقدم مهمان عزيزت را گرامى بدارى ...مهمانى كه يك عمر از ميزبانان روى ترش ديده است . اكنون تو او را گرامى بدار، گرامى بدار، چون خدا و رسول ، على مرتضى و فاطمه زهرا عليهاالسلام او را گرامى داشته اند. گرامى بدار، تا براى اولين بار شايد در زندگى پر ماجرايش براى يك بار هم كه شده است آسوده بخوابد... مهمانى گرانقدر...مهمانى كه هيبت نامش كاخ ‌ها را به هم ريخت . مهمانى كه بيان قاطع او انقلاب حسين بن على عليهاالسلام را به تكامل رسانيد. مهمانى عالى قدر كه فريادش يزيد را لرزاند و مجلس شاهانه او را درهم كوبيد. مهمانى بت شكن كه چون اجداد گرامى اش بت هاى ساختگى را درهم شكست و بر دل هايى كه شادى و سرور مى كردند و آنها را خارجى مى دانستند پرچم ضد يزيد را نصب كرد. مهمانى خراب كننده كاخ ‌ها كه زرق و برق ها را ناديده گرفت ، چنان اوضاع و احوال كاخ نشين ها را پريشان كرد كه گويى كاخ ‌ها بر سرشان كوبيده شد. مهمانى مدافع محرومان ، مهمانى حامى رنجبران و زحمتكشان . زينب قهرمان موسس اسلام ...زينب پيكار جوى دلير، انديشورى شجاع مصر، آماده شو، اين كاروان حركت مى كند. حركت كاروان به تبعيدگاه سرانجام زينب بى گناه به جرم پاكدامنى بدون محاكمه و بدون پرونده يا با پرونده جعلى عازم تبعيد شد، مدينه را براى فرماندار آلوده و مزدوران بى غيرت و زن پرست و دنيا خوار وى گذاشت . در نظر فاطمه و على عليه السلام تبعيد بهتر از كاخ آلوده بود و زندگى در تبعيد با پاكى نيكوتر و شرافتمندانه تر از زندگى در كاخ ‌هاى شهرى با ناپاكى بود. فرزند على مرتضى ، مدينه را براى مدت نامعلومى وداع كرد و رهسپار تبعيد شد و دور از برادر زاده دلسوخته اش بدون گناه در رديف جنايتكاران قرار گرفت . زينب خبر دارد كه در دستگاه يزيد، جنايت كاران با اقتدار در كاخ ‌ها به سر مى برند و پاكان و نيكان به زندان و تبعيد مى روند. زينب مى داند كه : تعيين سرنوشت مردم مسلمان بسته به هوس زنان قصر نشينى است و به ميل هوس خود عذاب مى نمايند و احسان مى كنند و به زندان و تبعيد مى فرستند و آزاد مى كنند. زينب مى داند او نيز از همان كسانى است كه هوس يك انسان آلوده و بى ايمان او را به جرم بى گناهى و روشن كردن افكار به خواب رفته به تبعيد فرستاد. زينب بلاكش فقط صبر و شكيبايى را اختيار كرده و به وعده الهى اميدوار است ، به انتظار آينده سعادتمند براى انسان ها روزگار مى گذراند. ورود به مصر حضرت زينب عليهاالسلام با سكينه و فاطمه دختران برادر عزيزش حسين بن على عليه السلام و چند تن از زنان بنى هاشم وارد مصر شدند. مسلمه بن مخلد انصارى فرماندار مصر با جماعتى به استقبال آمده بودند و آن حضرت را در دار الحمراء كه قصر خود او بود، منزل دادند. زينب عليهاالسلام پس از شهادت برادرش حسين عليه السلام ديگر در يك شهر نماند، بلكه از اين شهر به آن شهر منتقل مى شد و داستان كربلا را همه جا باز گو مى كرد و در راه جق و هدايت را براى اجتماع از راه باطل و گمراهى مشخص مى نمود و سرانجام بدين وسيله مردم را با حقيقت و فلسفه شهادت برادرش آشنا مى نمود. (781) زينب با خاطرى افسرده به آينده در تبعيد ماوا گزيد و از فضاى وسيع و آزادى و از عمل و اراده آزاد محروم گشته ، قهرا با خود حديث نفس ها دارد: خدايا، آيا بايد اين روزگار دون پرور، كاخ نشينان مجرم را در ناز و نعمت بپروارند كه طغيان و سركشى كنند و برادران و عزيزانم را شهيد سازند؟ مرا سال ها از كنار مهر و محبت خانوادگى جدا كند و به غم فراق بگدازد و برادر زاده ستمديده ام را كه هيچ خبرى از احوال عمه اش در مصر ندارد به غصه جدايى من بسوزاند؟ بار الها! آيا با سه فرزند بى گناه فاطمه و على عليهم السلام به دست گناهكاران به تبعيد بيفتد و چون ديگر تبعيديان صبح و شام دقيقه و ساعتى كه از او مى گذرد با ماموران خشن و تند خوى دستگاه دژخيمانه يزيد بر خورد داشته باشد. پروردگارا! آيا بايد سرانجام گناه بر بى گناهى و ناپاكى بر پاكى چيره شود؟ در اين كار چه مصلحتى است ؟ تو خود بهتر مى دانى . زينب ، دختر على مرتضى عليه السلام و فاطمه زهرا عليهاالسلام با اين قبيل حديث نفس ها به انتظار آينده سعادتمندى كه ملاقات برادران و جدش و پدر و مادرش است به سر مى برد. سوز دل پس از واقعه جانگداز كربلا رنج مى برد و خون دل مى خورد. بيشتر باعث غم و اندوه او اين بود: پس از بردار ناظر باشد كه عمال كثيف دستگاه يزيد با احكام اسلامى بازى كنند. تو گويى حسين عزيز زينب با همان قيافه ملكوتى و معصومش شب و روز در پيش چشمش مجسم بود و اين دختر عزيز كرده فاطمه زهرا عليهاالسلام با صورت خيالى برادر سر و سرى داشت و زمزمه ها مى كرد، ناله هاى مى زد و اشك ها مى ريخت . حسينم ! تو آرام دل بى قرار خواهر بودى ، پس چه شد دل آرام من كه از نظرم پنهان شدى ، دل بيقرارم را بيقرار كردى ؟ ماه من ! حسين عزيزتر از جانم ، تو كه پيوسته در كلبه احزانم طلوع مى كردى و نه تنها كلبه تاريك مرا بلكه خانه دل افسرده ام را روشن مى كردى و از صفاى روح معصوم و كودكانه ات قلب و روح مرا صفا مى بخشيدى ، ديدى چگونه عمال كثيف يزيد كلبه خرابه من و دل افسرده من و روح ناتوان و قلب مجروح مرا از آن صفا و سرور و از آن نور و فروغ محروم كرد. اى مهر درخشانم ! تو همواره در افق كاشانه من طلوع و غروب مى نمودى و باطلوع خود كاشانه ويرانه خواهرت و نهان خانه دل غمديده مرا بعد از شهادت مادر و پدر و برادرم روشن مى كردى . خدا لعنت كند آنهايى را كه روشنى بخش كلبه و دلم را خاموش كردند. عزيزم ، برادرم ! حتما از دل غمزده و قلب شكسته من خبر دارى ، حتما مى دانى كه دور از تو آفاق عالم در نظرم تيره و تار گشته و قيافه زندگى در چشم من چون قيافه غول سياه و مهيب شده است . حسين عزيزتر از جانم ، مى دانم آگاهى خواهر بلاكش تو كه شب و روز در كنارش به سر مى بردى ، محبت و عشق تو تا اعماق قلب و ريشه جانش نفوذ كرده و سراپاى وجودش را تصرف كرده . اين خواهر در فراق تو چه تلخى كشنده و تحمل ناپذيرى را در كام جان خود احساس مى كند و به صورت قطرات اشك از چشمان منتظر و مشتاقش جارى مى سازد. نور ديده ام ، فرزندان تو مثل خواهر دل خسته ات پس از شهادتت مى سوزند و مى گذارند و اشك مى ريزند. حسين عزيزم ، در خرابه شام شب كه مى شد دلبندان و خواهران تو غريبانه سر به بالش خاك مى نهادند و آن را از آب چشم خود گل مى كردند. عزيزم ! غصه غربت و بى كسى و فراق ، گلوى آنان را مى فشرد، و چشمان جذاب و معصومانه آن ها را مى آزارد و خونابه دل را از ديده فرو مى ريزند.