سخنان حسين ابن علي (ع) از مدينه تا کربلا

سخنان ناشر تا پيشگفتار
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم و چهام

سخنان ناشر تا پيشگفتار

سخن ناشر بسمه تعالى رويداد غمبار كربلا، رويدادى تاريخ ساز است كه اشعه هاى تابناك آن فراتر از زمان و مكان ، مرزها را در نورديده و رنگ جاودانگى به خود گرفته است . از اين رو، انبوه دلها را شيفته خود ساخته و زمينه نگارش صدها اثر تحقيقى و علمى را فراهم نموده است . مؤ لف محترم كه خود از عاشقان دلباخته حسين عليه السلام ، قهرمان اين رويداد است ، سرگذشت پر تلا لؤ كربلا را به رشته تحرير درآورده تا خوانندگان دريابند كه چرا اين قيام رخ داد و چه پيامدهايى به دنبال داشت . ما خرسنديم كه براى چندمين بار، اين اثر با ارزش را پس از ويراستارى مجدد به زيور طبع آراسته ايم تا خاطره هاى شورانگيز كربلا، همچنان در ژرفاى جان عاشقان ، باقى بماند. دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم اهدا: قَدْ كانَ لَكُمْ ايَةٌ فى فِئَتَيْنِ الْتَقَتافِئَةٌ تُقاتِلُ فى سَبيلِاللّهِ وَاُخْرى كافِرَةٌ (سوره آل عمران ،آيه 13) ((در دو گروهى كه با هم روبه رو شدند عبرتى است براى شما كه يك گروه در راه خدا و گروه ديگر در راه كفر نبرد مى كرد)). ((وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبادَكَ مِنَ الْجَهالَةِ وَحَيْرَةِ الضَّلالَةِ)) (فرازى از زيارت اربعين ) ((او (حسين ) خون خود را در راه تو نثار كرد تا بندگان تو را از جهالت و حيرت ضلالت ، نجات بخشد)). به پيشگاه مقدس سرور و سالار شهيدان حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السلام . به شهدايى كه خون خود را به حمايت از فرزندان فاطمه زهرا عليهاالسلام و درهم كوبيدن سلطه يزيد بن معاويه نثار نمودند. به شهدا و گلگون كفنان انقلاب اسلامى ايران كه در احياى اسلام و حمايت از قرآن و درهم كوبيدن سلطه استعمارگران و يزيديهاى زمان به خاك و خون غلتيدند. مقدمه مؤ لف در چاپ سوم ((اَلْحَمدُلِلّهِ رَبِّالْعالَمينَ وَالصَّلوةُ وَالسَّلامُ عَلى خَيْرِ خَلْقِهِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الَّذينَ اَذْهَبَ اللّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرَهُمْ تَطْهيرا)). يكى از بركات و ابعاد مهم انقلاب با عظمت و شكوهمند اسلامى ، انقلاب فرهنگى آن است كه موجب تحول و دگرگونى عميق فكرى گرديده و جامعه اسلامى بويژه جوانان را در مسير مطالعه كتابهاى مذهبى قرار داده و به تفكر و تعمق در موضوعات و مطالب دينى سوق داده است . آرى در دوران قبل از انقلاب ، بيشترين افرادى كه با مطالعه سروكار داشتند توجهشان به كتابها و مجلات آن چنانى بود و مطالعه كتابهاى مذهبى به قشر روحانى اختصاص داشت ، ولى امروز با وجود گرفتاريها و عدم فراغت كافى براى مطالعه و درگيرى با مساءله جنگ و كارشكنيهاى داخلى كه حقا فرصتى براى مطالعه در جوانان عزيز باقى نگذاشته است باز هم به بركت انقلاب اسلامى كتابهاى مذهبى از توجه و رواج كامل برخوردار بوده و در تيراژ بسيار بالا منتشر مى گردد. و به عنوان نمونه مى توان از كتاب حاضر ياد نمود كه در مدت تقريبا يك سال در چهل هزار نسخه چاپ و بلافاصله نسخه هاى آن ناياب گرديده و اينك در آستانه چاپ سوم قرار گرفته است و اين است يكى از مفاهيم عزت اسلام كه ملت مسلمان ايران به وسيله حكومت اسلامى بدان نايل گرديده است . و همين استقبال پرشور موجب و مشوق آن گرديد كه در اين چاپ علاوه بر زيبائى حروف و دقت در تصحيح ، دو تحول اساسى زير نيز به وجود بيايد: 1 - گذشته از اصلاحات زيادى كه در متن كتاب به عمل آمد، مطالب فراوانى نيز بر آن افزوده شد. 2 - واژه ها و لغات عربى كه حاوى نكته خاصى بوده و يا مشكل به نظر مى رسيد براى استفاده همگان توضيح داده شد و مانند دو چاپ گذشته به ترجمه سخنان اكتفا نگرديد. وَاللّه الْمُوَفِقُ وَهُوَ يَهْدِى السَّبيل . محمد صادق نجمى آذرماه 1361 پيشگفتار اكثر نويسندگان و تحليل گران ، حادثه مهم تاريخى عاشورا و قيام مقدس حسين بن على عليهما السلام را از يك ناحيه و از يك بعد خاص مورد تجزيه و تحليل قرار داده و تنها همان جنبه را انگيزه اين قيام دانسته اند. و گاهى نيز انگيزه هاى گوناگونى كه در شكل گرفتن اين حركت مؤ ثّر بوده بدون توجه به مراتب اهميّت آنها درهم آميخته شده و مسائل فرعى با مسائل اصلى مختلط گرديده است . و گاهى نيز جنبه هاى فرعى آنچنان مورد توجه قرار گرفته و پيگيرى شده است كه انگيزه هاى اصلى به طور كلى در بوته فراموشى قرار گرفته است ؛ زيرا در اين قيام اعجاب انگيز و در اين حركت بزرگ تاريخى ، گاهى سخن از امتناع بيعت نسبت به يزيد به ميان آمده است و گاهى امام عليه السلام در خطبه هاى خويش از شيوع فساد و تغيير احكام اسلام ، شديدا انتقاد نموده و حلال شدن حرامهاو تحريم حلالها را انگيزه قيام خويش معرفى مى كند. و در جاى ديگر مى بينيم مساءله دعوت مردم كوفه از امام عليه السلام در جريان است و انگيزه هاى ديگر. خطابه ها و سخنرانيها و جملات كوتاه و همچنين نامه هاى متعددى كه از حسين بن على عليهما السلام در طى سفر خويش از مدينه تا كربلا و تا شهادت آن بزرگوار نقل گرديده است - با توضيحاتى كه در اين كتاب بر آنها اضافه شده - مى تواند اين مساءله را روشن كرده و تا حدى بيانگر اهميت و ارزش هريك از اين انگيزه ها باشد. گذشته از اين موضوع مهمّ و حساس ، از راه گفتار و سخن خود حسين بن على عليهما السلام است كه مى توان بيش از هر كتاب و مقاله و بيش از گفتار هر مورخ و نوشته هر نويسنده و دانشمند با آن قيافه مصمّم و همت عالى و با آن روح شجاعت و شهامت و با آن شخصيت معنوى و روح عاطفى و انسانى و بالا خره با آن حماسه جاويدان آشنا گرديد. ولى با اين اهميّت و ويژگى خاص تا آنجا كه بنده اطلاع دارم ، اين سخنان - كه در كتب تاريخ و حديث به طور متفرق و به مناسبتهاى مختلف نقل گرديده است - به طور كامل و به صورت مجموعه اى مستقل گردآورى نشده است و بر همين اساس ، نگارنده اين وظيفه را به عهده گرفت و متن سخنان امام عليه السلام را از آغاز حركت از مدينه تا هنگام شهادت به ترتيبى كه به مناسبتهاى مختلف ايراد فرموده است از منابع و مدارك مختلف گردآورى نموده و به صورت مجموعه اى در اختيار علاقه مندان گذاشت . و براى اين كه اين سخنان مورد استفاده عموم قرار بگيرد و بيانگر انگيزه قيام حسين بن على عليهما السلام گردد علاوه بر ترجمه ، توضيحات لازم و نتيجه گيريهايى نيز در پاره اى موارد بر آنها اضافه گرديد ولى در اينجا تذكر چند نكته لازم و ضرورى است : 1 - همان گونه كه از نام كتاب پيداست ، منظور از سخنان حسين بن على عليهما السلام تنها آن قسمت از سخنانى است كه در مسير آن حضرت از مدينه تا كربلا نقل گرديده است و اما سخنان ارزنده ، مواعظ و نصايح پرارج ، اشعار جاودانه و احاديث فراوان و نغزى كه در طول زندگى امام عليه السلام از آن بزرگوار در كتب تاريخ و حديث نقل گرديده است به مجموعه و يا مجموعه هاى مستقل ديگرى نيازمند است . و اميد است - ان شاءاللّه - در آينده نزديك تحت عنوان ((مواعظ و سخنان حسين بن على عليهمالسلام )) در اختيار علاقه مندان قرار بگيرد. 2 - در مورد سخنان امام عليه السلام از مدينه تا شهادت نيز ما مدعى نيستيم كه همه سخنان آن حضرت در اين مجموعه گردآورى شده است ؛ زيرا با تلاش فراوانى كه در گردآورى اين سخنان از مدارك و منابع موثق به عمل آمده است ممكن است سخنى در مجموعه اى نقل شده باشد كه ما به آن مجموعه دسترسى نداشته ايم و يا به علل ديگر مانند عدم دسترسى به مدرك مورد اعتماد، از نقل آن در اين مجموعه خوددارى ورزيده ايم و لذا اگراين كتاب را به جاى ((سخنان ))، ((نخبه اى از سخنان حسين بن على عليهمالسلام )) بناميم به واقعيت نزديكتر است . 3 - و منظور از سخنان حسين بن على عليهما السلام كه در اين مجموعه جمع آورى شده است تنها متن سخنان آن حضرت مى باشد و اما مطالب زيادى كه به صورت نقل به معنا در طول سفر عراق از امام عليه السلام نقل گرديده از موضوع اين كتاب خارج است . در خاتمه بايد به اين نكته نيز توجه نمود كه در پرتو اين سخنان نورانى مطالب فراوان تاريخى ، علمى و كلامى كه آشنايى با آنها براى هرفرد مسلمان متعهد لازم است منعكس گرديده است . اميد است اين كتاب پاى ملخى باشد به پيشگاه مقدس سليمان كربلا حضرت اباعبداللّه الحسين - روحى وارواح العالمين له الفداء - و ذخيره اى براى روزى كه (لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ اِلاّ مَنْ اتى اللّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ ). قم محمدصادق نجمى 5/2/60 مطابق با 20/ج 2/1401 سالروز ولادت حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام .

بخش اول

بخش اول : از مدينه تا مكه : خطاب به استاندار مدينه متن سخن : ((اَيُّهَا اْلاَ ميرُ اِنّا اَهْلُبَيْتِ النُّبُوَّةِ وَمَعْدِنُ الرِّسالَةِ وَمُخْتَلَفُ الْمَلائكَةِ وَمَهْبَطُ الرَّحْمَةِ بِنافَتَحَاللّه وبِنا يَخْتِمُ. وَيَزيدُ رَجُلٌ شارِِبُ الْخَمْرِ وَقاتِلُ النَّفْسِ الْمُحْتَرَمَةِ مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ وَمِثْلى لايُبايِعُ مِثْلَهُ وَلكِنْ نُصْبِحُ وَتُصْبِحُونَ وَنَنْظُرُ وَتَنْظُرُونَ اَيُّنا اَحَقُّ بِالْخِلافَةِ وَالْبَيْعَةِ))(1). ترجمه و توضيح لغات : مُخْتَلَف (به فتح لام ): محل آمد و شد. مَهْبَط: محل نزول . نفس محترمه : هر انسانى كه ريختن خونش حرام باشد.(( نُصْبِحُ وَتُصْبِحُونَ (از اَصْبَحَ))) : به معناى صبح كردن ، كنايه است از آينده . نَنْظُرُ (از نَظَرَ): به معناى انتظار و تدبر در امر. سخنان يا فضائل حسين بن على (ع ) قبل از توضيح سخن امام عليه السلام لازم است اين نكته را يادآورى نماييم كه معمولاً هركتابى كه به عنوان تاريخ زندگى و شهادت حسين بن على عليهمالسلام و در رابطه با شخصيت آن بزرگوار نگاشته مى شود، صفحات اول آن به فضائل و موقعيت معنوى و مذهبى و اجتماعى آن حضرت و به احاديث و رواياتى كه در توصيف و تجليل وى نقل گرديده است ، اختصاص مى يابد، ولى ما در اين كتاب از اين روش چشم پوشى كرده و از اول به اصل موضوع و سخنان آن حضرت وارد مى شويم و در اين كتاب ، خود را به آن سبك متعارف نيازمند نمى بينيم ؛ زيرا نه تنها شروع كتاب با يكى از بارزترين فضائل آن حضرت ((اِنَّا اَهْلُ بَيْتِ النُبُوَّةِ وَمَعْدِنُ الرِّسالَةِ)) و ختم آن نيز با يكى از زيباترين مناجات آن عزيز عزيزان ((اَللّهُمَّ مُتَعالَى الْمَكانِ عَظيمِ الْجَبَروُتِ)) مى باشد بلكه هر برگى از اين كتاب كه حاوى سخنى از سخنان آن حضرت است از نظر اهل دل ، دفترى است از فضيلت و هر صفحه اى از آن از نظر اهل فضل و دانش كتابى است از بيان شخصيت و عظمت او. پس اگر ما اين كتاب را به جاى سخنان حسين بن على عليهما السلام ((فضائل حسين بن على عليهما السلام )) بناميم سخنى به گزاف نگفته ايم . ترجمه و توضيح : با مرگ معاويه در نيمه ماه رجب سال 60 هجرى يزيد پسر وى به خلافت رسيد و بلافاصله طى نامه هايى كه به استانداران و فرمانداران در نقاط مختلف نوشت مرگ معاويه و جانشينى خويش را كه از دوران پدرش پيش بينى و از مردم براى او بيعت گرفته شده بود(2)، به اطلاع آنان رسانيد و در ضمن ابقاى هريك از آنان در پست خويش ، دستور گرفتن بيعت مجدد از مردم را به آنها صادر نمود و نامه اى نيز به وليد بن عتبه كه از طرف معاويه مقام استاندارى مدينه رادر اختيار داشت به همان مضمون نوشت ، ولى درنامه كوچك ديگرى نيز كه به همراه همان نامه به وى ارسال داشت در بيعت گرفتن از سه شخصيت معروف كه در دوران معاويه حاضر به بيعت با يزيد نشده بودند،تاءكيد نمود كه ((خُذِالْحُسَيْنَ وَعَبْدَاللّهِ بْنَ عُمَر وَعَبْدَاللّه بْنَ زُبَيْر اَخْذاً شَدِيداً لَيْسَتْ فيهِ رُخْصَةٌ حَتّى يُبايِعُوا وَالسَّلامُ)) ((در بيعت گرفتن از حسين و عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن زبير شدت عمل به خرج بده و در اين رابطه هيچ رخصت و فرصتى به آنان مده )). وليد بن عتبه با رسيدن نامه در اول شب ، مروان بن حكم استاندار سابق معاويه را خواست و با وى درباره نامه و فرمان يزيد مشاوره نمود و او پيشنهاد كرد كه هرچه زودتر اين چند نفر را به مجلس خود دعوت كن و تا خبر مرگ معاويه در شهر منتشر نشده است از آنان براى يزيد بيعت بگير. وليد در همين ساعت ماءمور فرستاد تا اين عده را براى طرح يك موضوع مهم و حساس به پيش خود دعوت نمايد. هنگامى كه پيك وليد، پيغام او را به امام عليه السلام و ابن زبير ابلاغ نمود آن دو با هم در مسجد پيامبر نشسته و به گفتگو مشغول بودند. ((ابن زبير)) از اين دعوت بى موقع و شبانه به هراس افتاد ولى امام قبل از ملاقات با وليد، موضوع را به ابن زبير توضيح داد و چنين فرمود:((اَرى اَنَّ طاغِيَتَهُمْ قَدْ هَلَكَ؛)) من فكر مى كنم ، طاغوت بنى اميّه (معاوية بن ابى سفيان ) به هلاكت رسيده و منظور از اين دعوت ، بيعت گرفتن براى پسر اوست )). و بنابر نقل كتاب ((مثيرالاحزان ))، امام عليه السلام در تاءييد نظريه خويش اضافه نمود: زيرا من در خواب ديدم كه شعله هاى آتش از خانه معاويه بلند است و منبرش سرنگون گرديده است . آنگاه امام عليه السلام به سى تن ازياران و نزديكترين افراد خاندانش دستور داد كه خود رامسلح كرده و به همراه آن حضرت حركت نمايند و در بيرون مجلس آماده باشند كه در صورت لزوم از آن حضرت دفاع كنند. و همان طور كه امام عليه السلام پيش بينى مى فرمود، وليد در ضمن اين كه مرگ معاويه را به اطلاع آن حضرت رسانيد، موضوع بيعت يزيد را مطرح نمود. امام در پاسخ وى فرمود: شخصيتى مانند من نبايد مخفيانه بيعت كند و تو نيز نبايد به چنين بيعتى راضى باشى و چون همه مردم مدينه را براى تجديد بيعت دعوت مى كنى ما نيز در صورت تصميم در آن مجلس و به همراه و هماهنگ با ساير مسلمانان بيعت مى كنيم ؛ يعنى اين بيعت نه براى رضاى خدا بلكه براى جلب توجه مردم است كه در صورت وقوع بايد علنى باشد نه مخفيانه . وليد گفتار امام را پذيرفت و در بيعت گرفتن در آن موقع شب اصرارى از خود نشان نداد. امام عليه السلام چون خواست از مجلس خارج گردد، مروان بن حكم نيز كه در آن مجلس حضور داشت ، با ايماء و اشاره اين نكته را به وليد تفهيم نمود كه اگر نتوانى در اين موقع شب و مجلس خلوت از حسين بيعت بگيرى ديگر نخواهى توانست او را وادار به بيعت كنى مگر خونهاى زيادى بر زمين بريزد، پس چه بهتر كه او را در اين مجلس نگهدارى تا بيعت كند و يا طبق دستور يزيد گردنش را بزنى . امام عليه السلام با مشاهده اين عكس العمل از مروان ، او را مورد خطاب قرار داد و چنين فرمود: ((يَابْنَ الزَّرْقاءِ اَنْتَ تَقْتُلُنى اَمْ هُوَ كَذِبْتَ وَاَثِمْتَ؟؛ پسر زرقا(3)! تو مرا مى كشى يا وليد، دروغ مى گويى و گناه مى كنى ؟)). آنگاه خود وليد را مورد خطاب قرار داد و چنين فرمود: ((اَيُّهَاالا مِيرُ اِنّا اَهْلُبَيْتِ النُبُوَّةِ ...؛ اى امير! ماييم خاندان نبوت و معدن رسالت ، خاندان ما است كه محل آمد و رفت فرشتگان و محل نزول رحمت خداست ، خداوند اسلام را از خاندان ما شروع و افتتاح نموده و تا آخر نيز همگام با ما خاندان به پيش خواهد برد. اما يزيد، اين مردى كه تو از من توقع بيعت با او را دارى مردى است شرابخوار كه دستش به خون افراد بى گناه آلوده گرديده ، اوشخصى است كه حريم دستورات الهى را درهم شكسته و علنا و در مقابل چشم مردم مرتكب فسق و فجور مى گردد. آيا رواست شخصيتى همچون من باآن سوابق درخشان و اصالت خانوادگى ، با چنين مرد فاسد بيعت كند و بايد در اين زمينه شما و ما آينده را در نظر بگيريم و خواهيد ديد كه كداميك از ما سزاوار و لايق خلافت و رهبرى امت اسلامى و شايسته بيعت مردم است . با سروصدايى كه در مجلس وليد پديد آمد و با سخن درشتى كه امام عليه السلام مروان را مورد خطاب قرار داد، همراهان امام احساس خطر نموده و گروهى از آنان وارد مجلس گرديدند و پس ازاين گفتگو كه اميد وليد را نسبت به بيعت كردن امام و هرگونه سازش در مورد پيشنهاد وى به ياءس و نااميدى مبدل مى كرد، امام عليه السلام مجلس را ترك نمود. نتيجه : از اين سخن امام عليه السلام چند نكته ذيل به دست مى آيد: 1 - آن حضرت در اين گفتگو موضع خويش را درباره بيعت با پسر معاويه و به رسميت نشناختن حكومت او به صراحت و روشنى بيان كرده و پس از شمردن صفات بارزى از خاندان خويش و بيان موقعيت خود كه دليل شايستگى او و خاندانش به امامت و رهبرى امت است ، نقاط ضعف يزيد را برمى شمارد كه دليل محكوميت وى در ادعاى مقام رهبرى و دليل عدم صلاحيت او مى باشد. 2 - امام عليه السلام در اين گفتار، انگيزه قيام و خط سير آينده اش را كاملاً مشخص مى كند و او اين خط سير را به هنگامى بيان مى كند كه هنوز از دعوت اهل كوفه و پيشنهاد بيعت از سوى آنان خبرى نبود؛ زيرا دستور بيعت گرفتن از آن حضرت يا قبل از آگاهى مردم كوفه از مرگ معاويه يا همزمان با آن ، به وليد ابلاغ گرديده است . و اما مساءله دعوت از سوى مردم كوفه به طورى كه در صفحات آينده اشاره خواهيم نمود آنگاه به عمل آمده است كه از مبارزه شجاعانه آن حضرت كه با مخالفت با بيعت و حركت كردن به سوى مكه آغاز گرديده بود، مطلع گرديدند. خلاصه ، گرچه به صورت ظاهر، عوامل و انگيزه هاى متعددى در شكل گرفتن قيام و شهادت امام عليه السلام وجود داشت ولى علة العلل در اين قيام درهم شكستن قدرتى بود كه نه تنها بدون داشتن صلاحيت مى خواست مقدرات مسلمانان را به دست بگيرد و در نتيجه ظلم و فساد را ترويج و امت اسلامى را به انحراف و سقوط بكشد بلكه او مى خواست در صورت نبودن رادع و مانع ، هدفهاى خاندان ابوسفيان را در مبارزه با خود اسلام و قرآن كه در گذشته با شكست مواجه گرديده بود، منافقانه و در لباس خلافت اسلامى پياده كند و اين درهم شكستن قدرت يزيدى است كه گاهى نيز در سخنان امام ، از آن به امر به معروف و نهى از منكر تعبير گرديده است . و امام عليه السلام نه تنها در مجلس وليد به اين نكته اشاره نموده بلكه براى دومين بار آنگاه كه بامروان بن حكم دشمن ديرين خاندان پيامبر و استاندار سابق معاويه و كارگزار قديمى خاندان اموى روبه رو گرديد، با صراحت كامل و بدون پرده پوشى تاءكيد و تكيه نمود - كه در صفحه بعد، اين گفتار امام عليه السلام را ملاحظه مى فرماييد. بخش اول : از مدينه تا مكه : در پاسخ مروان بن حكم متن سخن : ((اِنَا للّهِ وَاَنّا اِلَيْهِ راجِعُون وَعَلَى اْلا سْلامِ السَلامُ اِذا بُلِيَتِ اْلاُمَّةُ بِراعٍ مِثْل يَزيدَ وَلَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّى رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله يَقُولُ: اَلْخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى الِ ابى سُفْيان فَاِذا رَاَيْتُمْ مَعاوِيَة عَلى مِنْبَرِى فَابْقَرُوا بَطْنَهُ وَقَدرَآهُ اَهْلُ الْمَدِينَة عَلَى الْمِنْبرِ فَلَمْ يَبْقَرُوا فَابْتَلاهُمُاللّه بِيَزِيدَ الْفاسِقِ))(4) ترجمه و توضيح لغات : (( بُلِيَتْ: (مجهول از بَلى ، يَبْلُو))) : مبتلا گرديده است . (( اِبْقَرُوا:(از بَقَرَ يَبْقِرُ))) : پاره كردن ، شكافتن ، پاره كردن شكم : كنايه است از كشتن كسى كه تواءم با ذلت و خوارى باشد. ترجمه و توضيح : بنابه نقل صاحب لهوف و مورخان ديگر، صبح همان شب كه حسين بن على عليهما السلام در بيرون منزل ، مروان بن حكم را ديد، مروان عرضه داشت : يا اباعبداللّه ! من خيرخواه تو هستم و پيشنهادى به تو دارم كه اگر قبول كنى به خير و صلاح شماست . امام عليه السلام فرمود: پيشنهاد تو چيست ؟ عرضه داشت : همانگونه كه ديشب در مجلس وليد بن عتبه مطرح گرديد شما با يزيد بيعت كنيد كه اين كار به نفع دين و دنياى شما است . امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((اِنَا للّهِِ وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُون وَعَلَى اْلا سْلام السَلامُ اِذا بُلِيَتِ اْلاُمَّةُ بِراعٍ مِثْلِ يَزيدَ ...)) . ((اينك بايد فاتحه اسلام را خواند كه مسلمانان به فرمانروايى مانند يزيد گرفتار شده اند. آرى من از جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: خلافت بر خاندان ابوسفيان حرام است و اگر روزى معاويه را بر بالاى منبر من ديديد بكشيد، ولى مردم مدينه او را بر منبر پيامبر ديدند و نكشتند واينك خداوند آنان را به يزيد فاسق (و بدتر از معاويه ) مبتلا و گرفتار نموده است )). دو نقش متمايز در مبارزه ائمه (ع ) به طورى كه در توضيح و نتيجه گيرى فراز گذشته اشاره نموديم و از اين فراز از سخن حسين بن على عليهما السلام معلوم مى گردد، آن حضرت از مدينه و از روزهاى اول حكومت يزيد موضع خويش را در مقابل حكومت وى كه عبارت از مبارزه و مقاومت مثبت است ، مشخص و با صراحت كامل بيان نموده و تا آخر نيز همين موضع را ادامه داده است . ولى مناسب است در اينجا توجه خواننده عزيز را به يك موضوع كلى و اساسى در مورد نقش متمايز و مختلف ائمه هدى عليهما السلام در مقابله و مبارزه با جباران و ستمگران ، جلب نماييم و آن اين كه : مقاومت در برابر ستم و فساد و مبارزه با حكومتهاى باطل اختصاص به حسين بن على عليهما السلام ندارد بلكه همه ائمه هدى و پيشوايان كه ((علت مبقيه )) و نيروى حفاظت و پاسدارى اسلام هستند، در عصر خود چنين مقاومت و مبارزه اى را داشته و آن را رهبرى مى كردند، منتها اين پيشوايان در مقابله و رويارويى با مخالفان خود كه اسلام را ملعبه خويش قرار داده بودند، نسبت به شرايط و اوضاع ، دو نقش متمايز و مختلف ايفا مى نمودند؛ نقش مبارزه مثبت و نقش مبارزه منفى . 1 - مبارزه منفى : در مواردى كه شرايط حاكم بر اجتماع به گونه اى بوده كه مبارزه و رويارويى با نيروى منسجم و حساب شده دشمن از طرفى موجب شكست قطعى و از بين رفتن نيروها مى گرديد و از طرف ديگر، در اثر همين جو حاكم هيچ نفعى ولو در دراز مدت براى اسلام نداشت و بلكه منجر به تثبيت و تحكيم قدرت و سلطه همه جانبه دشمن مى گرديد در اين شرايط ائمه هدى عليهما السلام به جاى مبارزه مثبت ، نقش مبارزه و مقاومت منفى را ايفاء مى كردند يعنى در عين اينكه از اقدام انقلابى و مبارزه با شمشير، خوددارى مى نمودند عملاً با دستگاههاى جبار در نبرد و مبارزه پيگير بودند و همين مبارزه ها بود كه به فشار و سلب آزادى و به زندانى و مسموم شدن و بالا خره به شهادت آنان منجر مى گرديد. از مظاهر و نمودهاى مقاومت منفى پيشوايان ما، تحريم و قدغن نمودن هر نوع وابستگى و گرايش و همكارى با دستگاه خلافت بود كه حتى طرح شكايت و دادخواهى از محاكم قضايى و حقوقى وابسته به دستگاه خلافت از سوى ائمه عليهما السلام تحريم شده بود. و از نمونه ها و شواهد اين نوع مبارزه ، گفتگويى است كه حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام با ((صفوان جمال )) كه شترهاى خود را به درباريان هارون الرشيد ديكتاتور مقتدر تاريخ - آن هم براى سفر حج - كرايه داده بود، مى باشد كه آن حضرت ، ((صفوان )) را از اين عمل شديدا نهى نمود و او نيز طبق دستور امام عليه السلام تا آنجا پيش رفت كه قبل از وقت ، همه شترهاى خود را يكجا فروخت . البته اين موضوع از نظر هارون مخفى نبود و لذا ((صفوان )) را احضار و او را تهديد به قتل نمود(5). نقش مبارزه منفى علاوه بر اين كه موجب تضعيف قدرت حكومت مى شد و تعدادى از عناصر و مهره ها از همكارى با دستگاه خلافت امتناع مى ورزيدند، خود سندى بود بر ضد رژيم و نامشروع بودن تصدى حكومت رانشان مى داد و در واقع موضعگيرى منفى ائمه هدى عليهما السلام مايه آگاهى توده ها نسبت به ماهيت خلفا و مقدمه اى براى مقاومتها و مبارزه هاى مثبت در آينده بود. 2 - مبارزه مثبت : و اما در مواردى كه مبارزه مثبت طبق شرايط و اوضاع ولو در درازمدت مفيد و ثمربخش بود، ائمه هدى عليهما السلام قدم به ميدان مبارزه گذاشته نه سكوت بلكه حتى مقاومت منفى را نيز در مقابل حكام جنايتكار، بزرگترين گناه به قول اميرمؤ منان عليه السلام ((كُفْرٌ بِما اَنْزَلَاللّهُ)) تلقى مى نمودند. و بارزترين شكل هر دو نوع مبارزه در روش و عملكرد حسين بن على عليهما السلام ظاهر گرديد؛ زيرا آن حضرت در دوران دهساله از سال پنجاه تا سال شصت (فاصله شهادت حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام و هلاكت معاويه ) مانند بعضى از امامان طبق شرايط و اوضاع ، همان روش مقاومت منفى را در پيش گرفت ولى پس از هلاكت معاويه كه شرايط براى مبارزه مثبت به وجود آمد آن حضرت نيز بدون كوچكترين تاءمل و با وجود مخالفت شديد همه دوستان و اقوام خويش ، اين مبارزه را آغاز و در مقابله با يزيد موضع مثبت و انقلابى خويش را آشكار كرد و با يارانى اندك و بى وفايى مردم و تزلزل و ترس توده ها كه امام به همه اينها آگاهى داشت ، راهى را انتخاب كرد كه فرجامش شهادت بود و در اين راه گرچه پيكرش هدف تيرها و نيزه ها و شمشيرها قرار گرفت و تنش لگدمال سم اسبها شد ولى شرايط طورى نبود كه اين خون پاك به هدر برود و دستگاه تبليغاتى بنى اميه با تلاش فراوان كه داشت بتواند آن را لوث كند. ولى آيا انتخاب اين روش براى حسين بن على عليهما السلام در دوران معاويه و با شرايط آن زمان نيز وفق مى داد؟ و اگر چنين بود برخورد او با معاويه نيز مانند پدرش اميرمؤ منان عليه السلام به صورت مبارزه و مقاومت مثبت بود نه به صورت مبارزه منفى . بخش اول : از مدينه تا مكه : در كنار قبر رسولخدا(ص ) متن سخن : ((اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَا للّه اَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ فاطِمَةَ فَرْخُكَ وَابْنُ فَرْخَتِكَ وَسِبْطُكَ الَّذى خَلَّقْتَنِى فى اُمَّتِكَ فَاشْهَدْ يانَبِىَّ اللّه اَنَّهُمْ خَذَلُونى وَلَمْ يَحْفَظُونى وَهذِهِ شَكْواىَ اِلَيْكَ حَتّى اَلْقاكَ ...))(6) ترجمه و توضيح لغات : فَرْخ و فَرْخَة : شاخه درخت ، كنايه از هر فرزند دوست داشتنى . ((سِبْط)): قطعه اى از بدن انسان و به فرزند و نوه نيز گفته مى شود. ((خَذَلُونى )): (از خذل ) دست از يارى كشيدن . ترجمه و توضيح : امام عليه السلام پس از آنكه از مجلس وليد، بيرون آمد تصميم گرفت كه مبارزه خود را با حكومت يزيد ادامه بدهد ولى نه در مدينه بلكه به صورت يك حركت حماسه آفرين و يك حركت جاودانه . اما طبق نقل منابع تاريخى ، امام عليه السلام قبل از شروع اين حركت بارها به زيارت جد بزرگوارش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نايل گرديده است . البته همه آن رازها و آن درددلها كه امام عليه السلام در اين زيارتها كه با جد بزرگوارش داشته براى ما روشن نيست . و تنها دو مورد از متن اين زيارتها كه در كتب تاريخ نقل شده است نشانگر آن است كه آن حضرت در اين زيارتها انگيزه سفر خويش را بيان نموده است كه ماپس از نقل متن و ترجمه زيارت اول در اينجا و زيارت دوم در قسمت بعد به نكات جالب آنها نيز اشاره مى نماييم : بنابه نقل خطيب خوارزمى همان شب كه امام عليه السلام از مجلس وليد خارج گرديد به حرم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شد و در كنار قبر آن حضرت قرار گرفت و با اين جملات به زيارت آن حضرت پرداخت : ((السَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَاللّه ...؛ درود بر تو اى رسول خدا! من حسين فرزند تو و فرزند زاده تو هستم . و من سبط و (فرزند شايسته تو هستم ) كه براى هدايت و رهبرى امت ، مرا جانشين خود قرار داده اى ، اى پيامبرخدا! اينك آنها مرا تضعيف نموده و آن مقام معنوى مرا حفظ ننمودند و اين است شكايت من به پيشگاه تو تا به ملاقات تو بشتابم )). بخش اول : از مدينه تا مكه : باز هم در كنار قبررسول خدا(ص ) متن سخن : ((اَللّهُمَّ اِنَّ هذا قَبْرُ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ صلّى اللّه عليه و آله وَاَنَا ابْنُ بِنْتِ نَبِيِّكَ وَقَدْ حَضَرنى مِنَ اْلا مْرِ ما قَدْ عَلِمْتَ اَللّهُمَّ اِنِّى اُحِبُّ الْمَعْرُوفَ وَاُنْكِرُ الْمُنْكَرَ واءساءلُكَ ياذَاالْجَلالِ وَالاْ كْرامِ بِحَقِّ الْقَبْرِ وَمَنْ فِيهِ اِلاّ اخْتَرْتَ لى ما هُو لَكَ رِضىً وَلِرَسُولِكَ رِضىً))(7) ترجمه و توضيح : امام عليه السلام پس از تصميم گيرى به حركت ، شب دوم و براى دومين بار به زيارت قبر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله نايل گرديد و با اين جملات ، بار ديگر به زيارت جد بزرگوارش پرداخت : خدايا! اين قبر پيامبر تو محمد صلى اللّه عليه و آله ست و من فرزند دختر پيامبر تو و براى من پيشامدى رخ داده است كه خود مى دانى . خدايا! من معروف و نيكى را دوست دارم و از بدى و منكر بيزارم ، اى خداى ذوالجلال و كرامت بخش ! به احترام اين قبر و كسى كه در ميان آن است از تو درخواست مى كنم راهى را در پيش روى من بگذارى كه مورد رضا و خشنودى تو و مورد رضاى پيامبر تو است . بنابه نقل خوارزمى ، امام آن شب را تا صبح در كنار قبر پيامبر مشغول عبادت و مناجات با پروردگار بود به طورى كه در اين مناجات ، گريه ها و آه و ناله هاى فرزند على عليه السلام آن پارساى شب و قهرمان ميدان نبرد،به گوش مى رسيد و... نتيجه : در اين دو زيارت ، امام عليه السلام مسير خود را ترسيم نموده و به اهميت حركت خويش اشاره مى كند و به طورى كه ديديم در زيارت اول در ضمن گلايه و شكوه از سردمداران بنى اميه در يك جمله كوتاه آمادگى خويش را براى شهادت اعلام مى كند و مى گويد: اين شكايت من است به پيشگاه تو تا به حضورت بشتابم . و در زيارت دوم سخن از پيشامد مهمى است كه بر وى رخ داده است ، پيشامدى كه از ديد پسر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مهم است نه از ديد يك فرد عادى . و سخن از اين است كه فرزند على بن ابى طالب عليه السلام حبّ و ولع شديد به نيكيها دارد و از منكرات متنفر و بيزار است و مقتضاى اين حبّ و نفرت و بيزارى كه مورد رضاى خدا و رسول هم مى باشد آماده بودن براى پذيرش هر آنچه مى تواند در تحكيم معروف و انهدام پايه هاى منكرات مؤ ثر باشد حتى بذل جان و ايثار خون . بخش اول : از مدينه تا مكه : در پاسخ عمر اَطرف متن سخن : ((حَدَّثَنى اَبى اَنَّ رَسُولَاللّه صلى الله عليه و آلهَخْبَرَهُ بِقَتْلِهِ وَقَتْلِى وَاَنَّ تُرْبَتَهُ تَكُونُ بِالْقُرْبِ مِنْ تُرْبَتِى اَتَظُنُّ اَنَّكَ عَلِمْتَ مالَمْ اَعْلَمْهُ؟ وَاللّه لا اُعْطى الدَّنِيَّةَ مِنْ نَفْسى اَبَداً وَلَتَلْقَيَنَّ فاطِمَةُ اَباها شاكِيَةً مالَقِيَتْ ذُرِّيَّتُها مِنْ اُمَّتِهِ وَلا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ اَحَدٌ اَذاها فى ذُرِّيَّتها))(8).)) ترجمه و توضيح لغات : (( تُرْبت : خاكِ مَقْبره . دنِيَّت و دَنائَت :)) ذلت و حقارت . ترجمه و توضيح : پس از آنكه جريان مخالفت امام در موضوع بيعت و تصميم وى به مبارزه و حركت از مدينه منوره در ميان افراد معروف و مخصوصا در ميان خاندان و قوم و خويش آن حضرت معلوم گرديد، چند تن از آنانكه از وظيفه مقام امامت و رهبرى بى اطلاع بودند و در اثر علاقه اى كه به حفظ وجود امام عليه السلام داشتند به حضور آن حضرت رسيدند و سازش با يزيد را به امام پيشنهاد نمودند! يكى از اين افراد ((عمر اَطرف )) فرزند اميرمؤ منان عليه السلام مى باشد كه بنابه نقل ((لهوف ))، موضوع را در حضور برادرش حسين بن على عليهما السلام اين چنين مطرح نمود: برادر! برادرم حسن مجتبى از پدرم اميرمؤ منان عليه السلام بر من چنين نقل نموده است كه تو را به قتل خواهند رسانيد و من فكر مى كنم مخالفت تو با يزيد بن معاويه منجر به كشته شدن تو گردد و آن خبر تحقق پذيرد ولى اگر با يزيد بيعت كنى اين خطر برطرف خواهد گرديد و شما از كشته شدن مصون خواهيد ماند! امام در پاسخ وى فرمود:((حَدَّثَنى اَبى ...؛)) پدرم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خبر كشته شدن خويش و همچنين خبر كشته شدن مرا براى من هم نقل نمود وپدرم در نقل خويش اين جمله را نيز اضافه نمود كه قبر من در نزديكى قبر او قرار خواهد گرفت ، آيا گمان مى كنى چيزى را كه تو مى دانى من از آن بى اطلاع هستم ؟ ولى به خدا قسم كه من هيچگاه به زير بار ذلت نخواهم رفت و در روز قيامت مادرم فاطمه زهرا از ايذا و اذيتى كه فرزندانش از امت جدّش ديده اند به جدّ خويش شكايت خواهد برد و كسى كه با اذيت فرزندان فاطمه زهرا - سلام اللّه عليها - موجب رنجش و اذيت وى گردد داخل بهشت نخواهد گرديد. نتيجه : امام عليه السلام در اين گفتگو و در پاسخ برادرش نه تنها از كشته شدن خويش - كه برادرش نيز از آن مطلع بود - سخن مى گويد بلكه از قسمتى از جزئيات اين موضوع نيز كه مستقيما از پدرش على عليه السلام و او از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده بود، خبر مى دهد و آن در نزديك هم قرار گرفتن قبر او و قبر پدرش امير مؤ منان عليه السلام است ، كه قبر على عليه السلام در كوفه و قبر حسين عليه السلام در كربلاست . بخش اول : از مدينه تا مكه : در پاسخ ام سلمه متن سخن : ((يا اُمّاه وَاَنَا اَعْلَمُ اَنِّى مَقْتُولٌ مَذْبُوحٌ ظُلْماً وَعُدْواناً وَقَدْ شاءَ عَزَّوَجَلَّ اَنْ يَرى حَرَمِى وَرَهْطِى مُشَرَّدينَ وَاَطْفالى مَذْبُوحينَ مَاءْسُورِينَ مُقَيَّدينَ وَهُمْ يَسْتَغِيثُونَ فَلا يَجِدُونَ ناصِراً ...))(9) ترجمه و توضيح لغات : حَرَم - (به فتح حاء وراء): زن و فرزند. رَهْط: به مجموع قوم و خويش غير از همسر گفته مى شود. مُشَرَّد:(اسم مفعول از تشريد): پراكنده نمودن ، راندن شخص از وطن خويش . مَاءْسُورين :(جمع ماءسور مشتق است از ((اسر)): اسير شدگان . مُقَيَّدين :(اسم مفعول و جمع است از ماده ((قيد)): به زنجير كشيده شدگان . يَسْتَغِيثُونَ (از اِسْتِغاثة ): استمداد، يارى طلبيدن . ترجمه و توضيح : بنابه نقل مرحوم راوندى و بحرانى و محدثان ديگر هنگامى كه ام سلمه همسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ز حركت حسين بن على عليهما السلام مطلع گرديد به حضورش آمده و عرضه داشت :((لا تحزنى بِخُروجِكَ اِلَى الْعِراقِ ...؛)) با حركت خود به سوى عراق مرا غمناك و محزون نگردان ؛ زيرا من از جدت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده ام كه مى فرمود فرزندم حسين در خاك عراق و در محلى به نام كربلا كشته خواهد شد)). امام در پاسخ وى فرمود:((يا اُمّاه وَاَنَا اَعْلَمُ اَنَّى مَقْتُولٌ مَذْبُوحٌ ظُلْماً ...؛)) مادر! (فكر نكن كه از اين جريان تنها تو مطلع هستى ) خود من نيز بهتر از تو مى دانم كه از راه ظلم و ستم و از راه عداوت و دشمنى كشته خواهم شد و سرم از تنم جدا خواهد گرديد و خداوند بزرگ چنين خواسته است كه حرم و اهل بيت من آواره و فرزندانم شهيد و به زنجير اسارت كشيده شوند و صداى استغاثه آنان طنين انداز گردد ولى كمك و فريادرسى پيدا نكنند)). آگاهى امام از حوادث آينده از پاسخ امام به ((عمر اطرف )) و ((ام سلمه )) و از سخنان ديگرى كه به مناسبتهاى ديگر از آن حضرت نقل خواهيم كرد معلوم مى گردد كه آن حضرت به تمام آلام و مصائب وارده در اين حركت از اسارت خانواده و محل قبر خويش و جزئيات ديگر مطلع و آگاه بوده و ما اين آگاهى را فقط به ((علم امامت )) كه يك بحث كلامى است مستند نمى دانيم بلكه آگاهى حسين بن على عليهما السلام در اين مورد خاص گذشته از مساءله ((علم امامت )) به طريق عادى و به وسيله پدر و جد بزرگوارش نيز رسيده بود همانگونه كه عده اى از همسران و صحابه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ز موضوع مطلع و آگاه بودند و رهبر انقلاب و نهضت اسلامى در راه نيل به هدف و انجام وظيفه الهى و نجات اسلام و قرآن و مبارزه با مظالم و ستمگريها همه اين مصائب را با علم و آگاهى پذيرفته بود. و به طورى كه اشاره نموديم سخن امام در پاسخ ام سلمه - با مختصر تفاوت - در چند كتاب حديثى و تاريخى نقل گرديده است (10) و ممكن است همه اين منابع اين مطلب را تنها از يك منبع نقل كرده باشند كه از نظر وثوق و اطمينان مورد ترديد باشد و ما نيز نه در توثيق و تاءييد اين روايت اصرار و پافشارى داريم و نه آگاهى امام عليه السلام از حوادث آينده را تنها به اين روايت مستند مى دانيم ؛ زيرا مضمون ده ها روايت كه از طريق شيعه (11) و اهل سنت (12) از پيامبران گذشته و پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و اميرمؤ منان عليه السلام در رابطه با حادثه جانسوز و تاريخى عاشورا نقل گرديده است ما را از اين روايت مستغنى و بى نياز مى سازد و نقل آن در اين كتاب نيز فقط به مناسبت متن پاسخ و سخن امام عليه السلام بوده است . ولى جاى تعجب است كه يكى از نويسندگان براى نفى آگاهى امام خود را به زحمت انداخته است تا گفتگوى امام با ام سلمه را از نظر صحت مخدوش و بى اعتبار سازد اما پاسخ وى به اين همه روايات چيست ؟ و چرا او از كنار آن همه روايات ديگر بى تفاوت گذشته است ؟ مطلبى است كه براى ما معلوم نيست . و اما اينكه چگونه امام عليه السلام با علم و آگاهى بر اينكه در اين راه كشته خواهد گرديد وارد شد و معناى اين جمله ((خدا خواسته است كه مرا كشته ببيند و...)) چيست ؟ مطلبى است كه پاسخ آن را در صفحات آينده همين كتاب ، مطالعه خواهيد فرمود. بخش اول : از مدينه تا مكه : در پاسخ محمد حنفيه متن سخن : ((يا اَخِى لَوْلَمْ يَكُنْ فِى الدُّنْيا مَلْجَاء وَلا مَاءْوىً لَما بايَعْتُ يَزيدَبْنَ مُعاوِيَةَ ... يا اَخِى جَزاكَاللّه خَيْراً لَقَدْ نَصَحْتَ وَاَشَرْتَ بِالصَّوابِ وَاَنَا عازِمٌ عَلَى الْخُرُوجِ اِلى مَكَّةَ وَقَدْ تَهَيَّاءْتُ لِذلِكَ اَنَا وَاِخْوَتى وَبَنُو اَخى وَشِيْعَتِى وَاَمْرُهُمْ اَمْرى وَرَاءيُهُمْ رَاءْيى وَاَمَّا اَنْتَ فَلا عَلَيْكَ اَنْ تُقِيمَ بِالْمَدِينَة فَتَكُونُ لى عَيْناً عَلَيْهِمْ لا تُخْفى عَنِّى شَيْئاً مِنْ اُمُورِهِمْ)) (13). لا ذَعَرْتُ السَّوامَ فى فَلَقِ الصُّبح مُغيراً وَلا دُعِيتُ يَزيدا يَوْمَ اُعْطى مَخافَةَ اَلمُوتِ كَفاً وَالْمَنايا يَرْصُدْنَنى اَنْ اَحيدا (14). ترجمه و توضيح : و از جمله كسانى كه در مورد تصميم امام اظهار ترس و وحشت مى نمود محمد حنفيّه يكى ديگر از فرزندان امير مؤ منان عليه السلام بود كه بنابه نقل طبرى و مورخان ديگر به خدمت حسين بن على عليهما السلام رسيد و چنين گفت : برادر! تو محبوبترين و عزيزترين مردم هستى و من آنچه را كه خير و صلاح تشخيص مى دهم موظفم كه براى تو بگويم و من فكر مى كنم شما فعلاً تا آنجا كه امكان پذير است در شهر معينى اقامت نكنيد و خود و فرزندانت در نقطه اى دوردست از يزيد و دورتر از اين شهرها قرار بگيريد و از آنجا نمايندگانى به سوى مردم گسيل دارى و حمايت آنان را به سوى خود جلب كنى كه اگر با تو بيعت كردند خدا را سپاس مى گزارى و اگر دست بيعت به ديگران دادند باز هم لطمه اى به تو وارد نگرديده است ولى اگر به يكى از اين شهرها وارد گردى مى ترسم در ميان مردم اختلاف به وجود بيايد، گروهى از تو پشتيبانى كرده ، گروه ديگر بر عليه تو قيام كنند و كار به قتل و خونريزى منجر گردد و در اين ميان ، تو هدف تير بلا گردى آن وقت است كه خون بهترين افراد اين امت ضايع و خانواده ات به ذلت نشانده شود. امام فرمود: مثلاً به عقيده تو به كدام ناحيه بروم ؟ محمد حنفيه گفت : فكر مى كنم وارد شهر مكه شوى و اگر در آن شهر اطمينان نبود از راه دشت و بيابان از اين شهر به آن شهر حركت كنى تا وضع مردم و آينده آنها را در نظر بگيرى . اميدوارم با درك عميق و نظر صائبى كه در تو سراغ دارم هميشه راه صحيح در پيش پايت قرار بگيرد و مشكلات را با جزم و احتياط يكى پس از ديگرى برطرف سازى . امام عليه السلام در پاسخ محمد حنفيه چنين فرمود: ((اَخِى لَوْلَمْ يَكُنْ فِى الدُّنْيا مَلْجَاء وَلا مَاءوى ...؛ برادر (تو كه براى امتناع از بيعت يزيد حركت از شهرى به شهر ديگر را پيشنهاد مى كنى اين را بدان كه ) اگر در تمام اين دنياى وسيع هيچ پناهگاه و ملجاء و ماءوايى نباشد باز هم من با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد)). در اين هنگام كه اشك محمد حنفيه به صورتش روان بود، امام عليه السلام به گفتار خويش چنين ادامه داد: ((برادر! خدا به تو جزاى خير دهد كه وظيفه خيرخواهى و صلاحديد خود را انجام دادى و اما من (وظيفه خود را بهتر از تو مى دانم ) و تصميم گرفته ام كه به مكه حركت كنم و من و برادرانم و فرزندان برادرم و گروهى از شيعيانم مهيا و آماده اين سفر هستيم ؛ زيرا اين عده با من همعقيده بوده و هدف و خواسته آنان همان هدف و خواسته من است . و اما وظيفه اى كه بر تو محول است اين است كه در مدينه بمانى و در غياب من آمد و رفت و حركت مرموز دستياران بنى اميه را در نظر بگيرى و در اين زمينه اطلاعات لازم را در اخيتار من قرار بدهى )) امام پس از گفتگو با محمد حنفيه و براى چندمين بار به طرف مسجد و حرم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله حركت نمود و در طول راه اين دو بيت يزيد بن مفرغ را - كه در مقام حفظ شخصيت خويش سروده ولو باهر خطر جدى مواجه باشد - مى خواند: ((لا ذَعَرْتُ السَّوامَ فى فَلَقِ الصُّبْح ...)) ((من از چوپانان به هنگام صبح و با شبيخون زدن خويش ترسى ندارم و نبايد مرا يزيد بن مفرغ بخوانند. آنگاه كه از ترس مرگ دست ذلت بدهم و خود را از خطراتى كه مرا هدف قرار داده اند كنار بكشم )). ابوسعيد مقبرى گويد كه من چون اين دوبيت را از امام عليه السلام در مسير خويش به مسجد پيامبر شنيدم از مضمون آن پى بردم كه آن حضرت يك هدف عالى و يك برنامه مهم و عظيمى را تعقيب مى نمايد(15). نتيجه : امام عليه السلام در اين گفتگوى خويش با محمد حنفيه و در تمثلش به شعر يزيد بن مفرغ علت قيام خود را كه همان مخالفت با يزيد است بيان داشته و تصميم قاطع خويش را اعلام مى كند كه اگر در تمام كره زمين با اين عظمت هيچ ملجاء و پناهگاهى برايش پيدا نشود باز هم به زير بار بيعت يزيد نخواهد رفت و در راه هدف خويش در مقابل هر خطرى استقامت و پايدارى خواهد نمود. و اين بود هدف امام عليه السلام و حديث نفس او كه گاهى به صورت گفتگو و گاهى به صورت تمثل به شعر، اين هدف و اين حديث نفس خويش را بيان مى نمود(16). بخش اول : از مدينه تا مكه : وصيتنامه امام حسين (ع ) متن سخن : ((بِسْمِاللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، هذا ما اَوْصى بِهِ الْحُسَينُ بْنُ عَلِي اِلى اَخيِهِ مُحَمّدِ بْنِ الْحَنَفِيَّةِ اَنَّ الْحُسَيْنَ يَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّه وَحَدهُ لا شَرِيْكَ لَهُ وَاَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ جاءَ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِهِ وَاَنَّ الْجَنَّةَ حَقُّ وَالنّارَ حَقٌ وَالسَّاعَةَ آتِيَةٌ لارَيْبَ فيها وَاَنَّاللّه يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ وَاَنَّى لَمْ اَخْرُجْ اَشِرا وَلا بَطِراً وَلا مُفْسِداً وَلا ظالِماً وَانَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ اْلا صْلاحِ فِى اُمَّةِ جَدِّى صلى اللّه عليه و آله ارِيدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَاَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَاَسيرَ بِسِيرَةِ جَدِّى وَاَبى على بْنِ اَبِى طالِبٍ فَمَنْ قَبِلَنى بِقَبُولِ الْحَقِّ فَاللّه اَوْلى بِالْحقِّ وَمَنْ رَدَّ عَلَىّ هذا اَصْبِرُ حَتّى يَقْضِيَاللّهُ بَيْنِى وَبَيْنَ الْقَومِ وَهُوَ خَيْرُالْحاكِمِينَ وَهذِهِ وَصِيَّتِى اِلَيْكَ يااَخِى وَما تَوْفِيقى اِلاّ بِاللّه عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَاَليْهِ اُنِيبُ))(17). ترجمه و توضيح لغات : (( اءَشِر (از اءَشَرَ، يَاءْشِرُ))) : طغيان و سركشى و خودخواهى . بَطِر: سرپيچى و تكبر در مقابل حق . ترجمه و توضيح : امام عليه السلام هنگام حركت از مدينه به سوى مكه اين وصيتنامه را نوشت و با مهر خويش ممهور ساخته به برادرش محمد حنفيه تحويل داد: ((بِسْمِاللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ،)) اين وصيت حسين بن على است به برادرش محمد حنفيه ؛ حسين گواهى مى دهد به توحيد و يگانگى خداوند و گواهى مى دهد كه براى خدا شريكى نيست و شهادت مى دهد كه محمد صلّى اللّه عليه و آله بنده و فرستاده اوست و آيين حق (اسلام ) را از سوى خدا (براى جهانيان ) آورده است و شهادت مى دهد كه بهشت و دوزخ حق است و روز جزاء بدون شك به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسانها را در چنين روزى زنده خواهد نمود)). امام در وصيتنامه اش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود: ((و من نه از روى خودخواهى و يا براى خوشگذرانى و نه براى فساد و ستمگرى از مدينه خارج مى گردم بلكه هدف من از اين سفر امر به معروف و نهى از منكر و خواسته ام از اين حركت ، اصلاح مفاسد امت و احيا و زنده كردن سنت و قانون جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و راه و رسم پدرم على بن ابى طالب عليه السلام است . پس هركس اين حقيقت را از من بپذيرد (و از من پيروى كند) راه خدا را پذيرفته است و هركس رد كند (و از من پيروى نكند) من با صبر و استقامت (راه خود را) در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و اين افراد حكم كند كه او بهترين حاكم است . و برادر! اين است وصيت من بر تو و توفيق از طرف خداست ، بر او توكل مى كنم و برگشتم به سوى اوست )). انگيزه هاى قيام حسين (ع ) امام عليه السلام در سخنان خود در پاسخ وليد و مروان اولين انگيزه قيام و مبارزه و علت مخالفت خود با يزيد بن معاويه را بيان نمود و اينك به هنگام حركت از مدينه در وصيتنامه خويش به انگيزه ديگر و يا به علة العلل قيام خود كه امر به معروف و نهى از منكر و مبارزه با مفاسد وسيع و نابسامانيهاى ضد اسلامى و ضد انسانى حكومت يزيدى مى باشد، اشاره مى كند و مى فرمايد: ((اگر آنان از من تقاضاى بيعت هم نكنند من باز هم آرام و ساكت نخواهم نشست ؛ زيرا اختلاف من با دستگاه خلافت تنها بر سر بيعت با يزيد نيست كه با سكوت آنان در موضوع بيعت ، من نيز سكوت اختيار كنم بلكه وجود يزيد و خاندان وى موجب پيدايش ظلم و ستم و سبب شيوع فساد و تغيير در احكام اسلام گرديده و اين وظيفه من است كه در راه اصلاح اين مفاسد و امر به معروف و نهى از منكر و احياى قانون جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و زنده كردن راه و رسم پدرم على عليه السلام و بسط عدل و داد بپا خيزم و ريشه اين نابسامانيها را كه خاندان بنى اميه است قلع و قمع نمايم . و همه جهانيان بدانند كه حسين جاه طلب نبود، طالب مقام و ثروت نبود، شرور، مفسد و اخلالگر نبود و اين حالت از روز اول تا ساعت آخر و تالحظه آخر در روح حسين عليه السلام متجلى ومتبلوربود)). در اينجا اين سؤ ال مطرح است كه آياانجام دادن وظيفه امربه معروف و نهى ازمنكر مشروط به نبودن ضرر جانى و مالى نيست ؟ در صورتى كه امام عليه السلام اين شرط را ناديده گرفته و از اين مرحله قدم فراتر نهاده و تا نقطه بذل جان و ايثار خون خود و يارانش ، قبول اسارت اهل بيت و دخترانش پيش رفته است . ما در بخش دوم اين كتاب به اين سؤ ال به طور مشروح پاسخ خواهيم داد(18) بخش اول : از مدينه تا مكه : سخن امام (ع ) هنگام خروج از مدينه متن سخن : ((فَخَرَجَ مِنْها خائفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنى مِنَ الْقَومِ الظّالِمينَ))(19). ((... لا وَاللّه لا اُفارِقُهُ حَتّى يَقْضِيَ اللّهُ ماهُوَ قاضٍ))(20). ترجمه و توضيح لغات : (( تَرَقُّبْ وَاِرْتِقاب :)) انتظار، نگران بودن بر چيزى . ترجمه و توضيح : برخلاف حسين بن على عليهما السلام كه پس از ابلاغ وليد با وى ملاقات و موضع خويش را صريحا مشخص و اعلام نمود، عبداللّه بن زبير حاضر به ملاقات نگرديده و شبانه و مخفيانه از مدينه خارج و از بيراهه به سوى مكه حركت نمود. و اما حسين بن على عليهما السلام روز يكشنبه دو روز به آخر ماه رجب مانده به همراه فرزندان و افراد خانواده اش به سوى مكه حركت كرد آنگاه كه شهر مدينه را پشت سر مى گذاشت ، اين آيه شريفه را كه در رابطه با حركت موسى بن عمران از مصر و آمادگى وى براى مبارزه با فرعونيان نازل گرديده است ، قرائت نمود ((فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ ...)) ((موسى از مصر باحال ترس و انتظار و نگرانى خارج گرديد و چنين مى گفت پروردگارا از اين مردم ظالم و ستمگر نجاتم بخش )). حسين بن على عليهما السلام در حركت خويش برخلاف عبداللّه بن زبير همان راه عمومى و معمولى را كه همه مسافرها و كاروانها از آن استفاده مى كنند انتخاب نمود. يكى از ياران آن حضرت چنين پيشنهاد كرد كه بهتر است شما نيز مانند عبداللّه بن زبير يكى از راههاى فرعى و كوهستانى را انتخاب كنيد تا اگر افرادى از طرف كارگزاران يزيد در تعقيب شما باشند و هدف ضربه زدن به شما را داشته باشند، نتوانند به هدف خود دست يابند. امام عليه السلام در پاسخ اين پيشنهاد چنين فرمودند:((لا واللّه لا اُفارِقُهُ ...؛)) نه به خدا سوگند! مسير معمولى خود و جاده عمومى را ادامه خواهم داد و به كوه و دشت و كوره راهها منحرف نخواهم گرديد تا به آن مرحله اى برسم كه خواسته خداست )). نتيجه : از اين پاسخ امام چنين استفاده مى شود كه آن حضرت در اثر ترس و به عنوان فرار از مدينه خارج نگرديده است و الا مى توانست همانگونه كه به وى پيشنهاد گرديد و مانند ابن زبير به جاى جاده معمولى ، از راههاى كوهستانى استفاده نمايد در صورتى كه آن حضرت راهى را انتخاب مى كند كه در مرئى و منظر عموم است و او مى خواهد براى تحقق بخشيدن به فرمان بزرگ الهى كه جهاد با كفر بنى اميه است آزادانه و با كمال آرامش به راه خود ادامه دهد:((حَتّى يَقْضِيَ اللّهُ ماهُوَ قاضٍ)) بخش اول : از مدينه تا مكه : هنگام ورود به مكه متن سخن : ((وَلَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّى اَنْ يَهْدِيَنى سَواءَ السَّبيلِ))(21) ترجمه و توضيح لغات : تِلْقاء: محل ملاقات ، نزديك وروبه رو. ترجمه و توضيح : امام عليه السلام پس از پنج روز كه فاصله مدينه تا مكه را پيمود، در شب جمعه سوم ماه شعبان به مكه معظمه وارد گرديد و به هنگام ورود به اين شهر، اين آيه شريفه را قرائت نمود: ((وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ ...؛)) چون موسى بن عمران از فرعونيان و منطقه حكومت طاغوتيان به شهر مدين روى آورد چنين مى گفت : اميدوارم پروردگارم به راه راست رهنمونم گردانده و بر آنچه خير و صلاحم در آن است هدايتم فرمايد))(22). چرا اين دو آيه ؟ حسين بن على عليهما السلام چرا به هنگام حركت از مدينه و به هنگام ورود به مكه اين دو آيه را مى خواند و علت انتخاب اين دو آيه از مجموع آيات قرآن چيست ؟ امام عليه السلام با تلاوت اين دو آيه مربوط و متصل به هم - آن هم به فاصله پنج روز - متوجه اين نكته است و يا به اين نكته توجه مى دهد كه همانگونه كه حضرت موسى عليه السلام در ترك نمودن وطن ماءلوف خويش و پناهنده شدنش به يك شهر غريب و ناماءنوس بى هدف و بدون جهت نبود و او نيز به هنگام حركت از مدينه در تعقيب هدفى است بالاتر كه هريك از مردان الهى در تعقيب آن هستند و آنگاه كه وارد مكه مى گردد منظور و مقصودى دارد بس بزرگ و ارجدار كه به جز عنايت و هدايت ويژه خداوند دستيابى به آن امكان پذيرنيست :((عَسى رَبِّى اَنْ يَهْدِيَنِى سَواءَالسَّبيلِ)) بخش اول : از مدينه تا مكه : در پاسخ عبداللّه بن عمر متن سخن : ((يا اَباعَبْدِالرَّحْمنِ اَما عَلِمْتَ اَنَّ مِنْ هَوانِ الدُّنْيا عَلَى اللّهِ اَنَّ رَاءْسَ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيّا اُهْدِىَ اِلى بَغِي مِنْ بَغايا بَنِى اِسْرائيل ؟ اَما تَعْلَمُ اَنْ بَنِى اِسْرائيل كانُوا يَقْتُلُونَ مابَيْنَ طُلُوع الْفَجْرِ اِلى طُلُوع الشَّمْسِ سَبْعِينَ نَبِيّاً ثُمَّ يَجْلِسُونَ فى اءسْواقِهِمْ يَبِيعُونَ وَيَشْتَرُونَ كَاَنْ لَمْ يَصْنعُوا شَيْئاً فَلَمْ يُعْجِّلِ اللّهُ عَلَيْهِمْ بَلْ اَمْهَلَهُمْ وَاَخَذَهُمْ بَعْدَ ذلِكَ اَخْذَ عَزِيْزٍ ذى انْتِقامٍ اتَّقِاللّه يا اَباعَبْدالرَّحْمنِ وَلا تَدَعَنَّ نُصْرَتى ))(23).)) ترجمه و توضيح لغات : هَوان : حقارت و پستى . بَغِىّ: زناكار. ترجمه و توضيح : پيش از آنكه امام عليه السلام به مكه وارد شود، عبداللّه بن عمر براى عمره مستحب و انجام كارهاى شخصى در مكه به سر مى برد و در همان روزهاى اول ورود حسين بن على عليهما السلام كه تصميم گرفت به مدينه مراجعت كند، به حضور امام عليه السلام رسيد و به آن حضرت پيشنهاد صلح و سازش و بيعت با يزيد نموده و امام عليه السلام را از عواقب خطرناك مخالفت با طاغوت و اقدام به جنگ برحذر داشت و - بنابه نقل خوارزمى - چنين گفت : يا اباعبداللّه ! چون مردم با اين مرد بيعت كرده اند و درهم و دينار در دست اوست قهرا به او روى خواهند آورد و با سابقه دشمنى كه اين خاندان با شما دارد، مى ترسم در صورت مخالفت با وى كشته شوى و گروهى از مسلمانان نيز قربانى اين راه شوند و من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود:((حسين كشته خواهد شد و اگر مردم دست از يارى و نصرت وى بردارند، به ذلت و خوارى مبتلا خواهند گرديد)) و پيشنهاد من بر شما اين است كه مانند همه مردم راه بيعت و صلح را در پيش بگيرى و از ريخته شدن خون مسلمانان بترسى !(24) امام عليه السلام كه در گفتگوهايش با افراد مختلف به هريك از آنان سخنى متناسب و پاسخى در حدود درك و بينش و طرز تفكر طرف خطاب ايراد مى فرمود، در مقابل پيشنهاد عبداللّه بن عمر اين چنين پاسخ داد: اى ابوعبدالرحمان ! مگر نمى دانى كه دنيا آنچنان حقير و پست است كه سر بريده (انسانى برگزيده و پيامبرى عظيم الشاءن مانند) يحيى بن زكريا(25) به عنوان هديه و ارمغان به فرد ناپاك و زناكارى از بنى اسرائيل فرستاده مى شود. مگر نمى دانى كه بنى اسرائيل (با خداى بزرگ آنچنان به مقام مخالفت برآمدند كه ) در اول صبح هفتاد پيامبر را به قتل مى رساندند سپس به خريد و فروش و كارهاى روزانه خويش مشغول مى شدند كه گويا كوچكترين جنايتى مرتكب نگرديده اند و خداوند به آنان مدتى مهلت داد ولى بالا خره به سزاى اعمالشان رسانيد و انتقام خداى قادر منتقم آنها را به شديدترين وجهى فرا گرفت ؟ امام عليه السلام سپس چنين فرمود: يا ابوعبدالرحمان ! از خدا بترس ودست از نصرت و يارى ما برمدار! بنابه نقل صدوق (ره ) چون عبداللّه بن عمر از پيشنهاد خود نتيجه اى نگرفت ، عرضه داشت : يا اباعبداللّه ! دوست دارم در اين هنگام مفارقت اجازه بدهيد آن قسمت از بدن شما را كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مكرر مى بوسيد من هم ببوسم . امام عليه السلام پيراهن خود را بالا زد و عبداللّه زير سينه آن حضرت را سه بار بوسه زد و در حالى كه گريه مى كرد چنين گفت : ((اَسْتَوْدِعُكَ يا اَباعَبْدِاللّه ...؛)) يا اباعبداللّه ! تو را به خدا مى سپارم و با تو خداحافظى مى كنم ؛ زيرا تو در اين سفر كشته خواهى شد))(26). كارنامه عبداللّه بن عمر بهتر است با قيافه واقعى و كارنامه عبداللّه بن عمر قدرى بيشتر آشنا شويم ؛ با قيافه كسى كه از طرفى به حسين بن على عليهما السلام صلح و سازش با يزيد بن معاويه را پيشنهاد مى كند و از طرف ديگر از راه تظاهر و رياكارى سينه حسين عليه السلام را مى بوسد و براى او اشك مى ريزد و از سوى ديگر با اينكه خودش از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند كه حسين را در راه قرآن خواهند كشت و هركس دست از يارى وى بردارد دچار ذلت و زبونى خواهد گرديد و با اين كه امام عليه السلام به صراحت به وى مى گويد:((عبداللّه ! از خدا بترس و دست از يارى من برمدار)) او نه تنها به نصرت و يارى امام عليه السلام نمى شتابد بلكه مستقيم راه مدينه را پيش گرفته از آنجا با يزيد اعلان وفادارى مى كند و به جاى حزب اللّه ، به حزب شيطان مى پيوندد. آرى با قيافه واقعى عبداللّه بن عمر آشنا شويم تا از اين راه با قيافه واقعى ساير عبداللّه ها و عبداللّه هاى زمان خود آشنا گرديم كه به جاى يارى حسين عليه السلام تظاهر به گريه كرده و آه و ناله سر مى دهند و چه بسا مخفيانه با يزيدها و طاغوتها پيمان وفادارى مى بندند! 1 - عبداللّه بن عمر و مخالفت با اميرالمؤ منان (ع ) پس از كشته شدن عثمان كه همه مسلمانان در مدينه با پيشنهاد و اصرار خودشان با امير مؤ منان عليه السلام بيعت نمودند، عبداللّه بن عمر جزء گروه هفت نفرى بود كه حاضر نشدند با على عليه السلام بيعت كنند و بهانه او در مخالفت با بيعت اين بود كه هروقت همه مسلمانان بيعت كردند، من نيز بيعت خواهم نمود، ولى من بايد آخرين كسى باشم كه با على بيعت مى نمايد! مالك اشتر عرضه داشت : يا اميرالمؤ منين ! او چون ترسى از شمشير و تازيانه تو ندارد به چنين بهانه اى متمسك مى گردد، اجازه بدهيد او را تحت فشار قرار بدهيم . امير مؤ منان عليه السلام فرمود: من كسى را مجبور به بيعت نمى كنم ، بگذاريد آزادانه هر راهى را كه مى خواهد انتخاب كند. ولى يك روز براى آن حضرت خبر آوردند كه عبداللّه بن عمر براى سرنگون كردن حكومت وى به مكه رفته و مشغول توطئه چينى است . امام ماءمورى فرستاد تا جلو فعاليت ضدانقلابى و ضد حكومتى او را بگيرد و بالا خره عبداللّه بن عمر بدون موفقيت در اين راه به مدينه مراجعت نمود و تا آخر، حكومت على عليه السلام را به رسميت نشناخت و حاضر به بيعت با او نگرديد(27)، ولى پس از شهادت اميرمؤ منان عليه السلام با معاويه بيعت كرد و حكومت او را به رسميت شناخت . و اين بود برخورد و رفتار عبداللّه بن عمر با شخصيتى مانند على عليه السلام و حكومتى مانند حكومت وى و بيعت او با معاويه و پذيرش حكومت او. 2 - عبداللّه بن عمر و بيعت با يزيد هنگامى كه معاويه براى فرزندش يزيد از مردم بيعت مى گرفت ، عبداللّه بن عمر به گروه مخالفان پيوست ولى نه معاويه از مخالفت وى بيمناك بود و نه يزيد؛ زيرا خود معاويه كه با پسرش در باره مخالفان سخن مى گفت چون نام عبداللّه بن عمر به ميان آمد چنين نظريه داد: ((فَاَمّا عَبْدُاللّه بْن عُمَر فَهُوَ مَعَكَ فَالْزَمْهُ وَلا تَدَعْهُ؛)) عبداللّه بن عمر اگرچه از بيعت امتناع ورزيده است ولى دلش با تو است قدر او را بدان و از خود مران ))(28). بر اساس پيش بينى معاويه مخالفت عبداللّه بن عمر با بيعت يزيد نه تنها ضررى متوجه او نمى كرد بلكه به موقع ، بزرگترين حمايت و پشتيبانى را از وى به عمل آورد و همان وقت كه بايد وارد جبهه مخالف يزيد شود و از قيام حسين بن على عليهما السلام حمايت كند آن حضرت را به صلح و سازش دعوت مى كند تا حكومت يزيد هرچه بيشتر تقويت و مستحكم شود و چون در اين راه با شكست مواجه مى گردد، با امام عليه السلام خداحافظى كرده ، راهى مدينه مى شود و از آنجا طى نامه اى كه به يزيد بن معاويه مى نويسد حكومت و خلافت او را با جان و دل مى پذيرد(29). و در اين بيعت آنچنان قرص و محكم مى ايستد كه چون مردم مدينه پس از شهادت حسين بن على عليهما السلام بر ضد يزيد شوريدند و استاندار وى ((عثمان بن محمد)) را بيرون راندند، عبداللّه ، اقوام و عشيره و غلام و فرزند خويش را جمع كرد و طى سخنانى كه به پشتيبانى از حكومت يزيد ايراد كرد چنين گفت : من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: ((در روز قيامت براى هر فرد پيمان شكن ، پرچمى برافراشته خواهد شد كه معرف پيمان شكنى او گردد)). عبداللّه به سخنانش چنين ادامه داد: و من بالاتر از اين غدر و پيمان شكنى نمى دانم كه با كسى بيعت كنند و سپس به جنگ او برخيزند و لذا اگر بدانم هريك از شما دست از بيعت يزيد برداشته و از مخالفين او حمايت كرده ايد رابطه من با او قطع خواهد گرديد(30). 3 - عبداللّه بن عمر و حجاج بن يوسف پس از يزيد بن معاويه آنگاه كه عبدالملك مروان به خلافت رسيد و براى سركوبى ابن زبير، حجاج بن يوسف را به مكه گسيل داشت ، حجاج وارد مدينه گرديد، عبداللّه بن عمر شبانه براى بيعت به سوى حجاج شتافت و گفت :امير! دستت را بده تا براى خليفه بيعت كنم . حجاج سؤ ال كرد: عبداللّه ! اين عجله براى چيست و مى توانستى اين بيعت را به فردا موكول كنى ؟ عبداللّه گفت : چون از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده ام كه فرمود:((هركس بميرد در حالى كه امام و پيشوايى نداشته باشد مانند مردمان جاهليت مرده است )) و ترسيدم كه شب هنگام مرگم فرا رسد و در اثر نداشتن امام ، مشمول گفتار پيامبر شده و از مردگان جاهليت محسوب شوم . چون گفتار عبداللّه بن عمر به اينجا رسيد، حجاج پاى خود را از لحاف بيرون آورد و گفت : بيا به جاى دست ، پايم را ببوس (31). يعنى تو كه امروز براى من حديث پيامبر را مى خوانى در زمان على بن ابى طالب و حسين بن على عليهما السلام چرا اين حديث را در بوته فراموشى قرار دادى ؟ و اين است معناى همان جمله اى كه خود عبداللّه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل كرد كه : خوددارى از نصرت و يارى حسين عليه السلام موجب ذلت و زبونى خواهد گرديد. نتيجه : اين است چهره و قيافه واقعى عبداللّه بن عمر كه تاريخ به ما نشان مى دهد تا بدان وسيله عبداللّه هاى ديگر را در هر عصر و زمان بشناسيم و با خط آنها آشنا گرديده و هميشه از آن برحذر باشيم و باز اين تاريخ به عبداللّه هاى زمانها و اعصار و به عبداللّه هاى كنونى ما هشدار مى دهد كه اگر به بهانه هاى واهى حاضر نيستند آزادانه با على عليه السلام دست بيعت دهند بايد بيعت معاويه و يزيد را جانانه بپذيرند. و اگر نخوت و تكبر، جهل و عناد به آنها اجازه نمى دهد به يارى حسين عليه السلام بشتابند، بايد در انتظار روزى باشندكه شبانه با ذلت و حقارت !راهى خانه حجاج ها گردند. اينها بايد بدانند كه اگر دست مرموز و نامرئى بنى اميه براى نيل به هدفهاى خويش - كه تنها در منزوى بودن اهل بيت امكان پذير مى باشد - با تبليغات و هو و جنجال ، عبداللّه بن عمر را يكى از ((مكثرين )) در حديث و متخصصين در مذهب معرفى مى كند(32) و او نيز چهار نعل به استقبال اين جريان مى شتابد بايد به مجازات اين عمل ننگينش كه وجود وى وسيله بهره بردارى معاويه ها و يزيدها قرار گرفته است به پاى كثيف ترين و جنايتكارترين افراد بشر بوسه بزند: (ذلِكَ لَهُمْ خِزْىٌ فِى الدُّنْيا وَلَهُمْ فِى اْلاخِرَةِ عَذابٌ عَظَيمٌ )(33) دو نكته مهم : در گفتگوى امام عليه السلام و عبداللّه بن عمر دو نكته مهم و حساس جلب توجه مى كند: نكته اول در سخن امام عليه السلام اين است كه از جريان كشته شدن حضرت يحيى و به ارمغان رفتن سر بريده او به يك جنايتكار ياد مى كند و به طورى كه نقل شده است امام در طول سفر خويش از اين حادثه تلخ و جنايت بزرگ ، مكرر ياد مى نمود. و مسلم است كه طرح اين موضوع از ناحيه آن حضرت بدون اراده و توجه نبوده بلكه وجود يك تشابه تام در ميان قيام و مبارزه او و مبارزه حضرت يحيى عليه السلام كه منجر به ارمغان رفتن سر بريده آنان گرديد موجب شده است كه آن حضرت از آن حادثه تلخ سخن بگويد. و اما نكته دوم ، در گفتار عبداللّه بن عمر است كه به هنگام وداع و خداحافظى با امام عليه السلام در حالى كه اشك مى ريخت گفت : يا اباعبداللّه ! تو را به خدا مى سپارم و تو در اين راه كشته خواهى شد. آيا عبداللّه بن عمر از كشته شدن امام در آن سفر بجز اين كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده باشد از راه ديگرى مطلع گرديده بود و آيا از مطلبى كه بيگانگان درباره حسين بن على عليهما السلام باخبر بودند خود آن حضرت اطلاعى نداشت ؟ و اين همان مطلبى است كه ما در صفحات گذشته مكرر اشاره نموديم كه امام عليه السلام قطع نظر از موضوع ((علم امامت )) از راه عادى و از طريق خبرى كه به واسطه و بى واسطه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به وى رسيده بود نسبت به جزئيات جريان عاشورا از اطلاع و آگاهى كامل برخوردار بود. بخش اول : از مدينه تا مكه : نامه اى به بنى هاشم متن سخن : ((بِسْمِاللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم مِنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىّ اِلى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِي وَمَنْ قِبَلَهُ مِنْ بَنِى هاشِمٍ،اَمّا بَعْدُ: فَاِنَّ مَنْ لَحِقَ بِى اِسْتَشْهَدَ وَمَنْ تَخَلَّفَ لَمْ يُدْرِك الْفَتْحَ، وَالسَّلامُ))(34). ترجمه و توضيح لغات : (( قِبَلْ به كَسر قاف و فتح باء:)) نزد، طرف ؛ مى گويند:(( اءَتانِى مِنْ قِبَلِهِ:)) از نزد وى آمد. اِسْتِشْهاد: به شهادت نايل گشتن ؛(( تَخَلَّفَ عَنْهُم :)) به همراه آنان نرفت . ترجمه و توضيح : ابن قولويه در كامل الزيارات نقل مى كند كه : حسين بن على عليهما السلام از مكه به سوى برادرش محمد بن حنفيه و ساير افراد از بنى هاشم اين نامه را نوشت : ((بِسْمِاللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم :)) از حسين بن على به محمد بن على و افراد ديگر خاندان هاشم كه در نزد وى هستند. اما بعد: هريك از شما كه در اين سفر به من ملحق شود به شهادت نايل خواهد گرديد و هريك از شما كه از همراهى با من خوددارى ورزد به فتح و پيروزى دست نخواهد يافت والسلام )). گرچه سيد بن طاووس (ره ) از كلينى (رض ) نقل مى كند كه اين نامه از ناحيه حسين بن على عليهما السلام پس از آن كه آن حضرت از مكه حركت نموده صادر گرديده است (35)، ولى ابن عساكر و ذهبى همان نظريه ابن قولويه را تاءييد نموده و اضافه مى كنند كه پس از رسيدن اين نامه به مدينه عده اى از فرزندان عبدالمطلب به سوى آن حضرت حركت نمودند و محمد بن حنفيه نيز در مكه به آنان ملحق گرديد(36). نتيجه : به هرحال نتيجه و خلاصه مفهوم اين نامه اين است كه : حسين بن على عليهما السلام از آغاز ورودش به شهر مكه نه تنها شهادت را براى خويش و كسانى كه به همراه او بودند و يا در آينده بنا بود به او ملحق گردند، حتمى و محقق الوقوع مى دانست (( (فَاِنَّ مَنْ لَحِقَ بى اِسْتَشْهَدَ))) و از هر نوع فتح و پيروزى ظاهرى براى خويش ماءيوس بود بلكه جوّ حاكم را آنچنان مشاهده مى نمود كه بلافاصله پس از شهادت وى نيز، رسيدن به پيروزى ظاهرى و دست يافتن به حكومت براى هيچيك از افراد بنى هاشم و اعضاى خاندان آن حضرت و پايين آوردن خاندان اموى از اريكه قدرت و سلطنت و تغيير دادن شرايط را امكان پذير نمى دانست (( (وَمَنْ تَخَلَّفَ لَمْ يُدْرِك الْفَتْحَ)،)) ولى او مى دانست كه فتح نهايى و فتح الفتوح تا قيامت در گرو شهادت او و يارانش و مرهون اسارت خاندان و فرزندان اوست . بخش اول : از مدينه تا مكه : نامه حسين بن على (ع ) به مردم بصره متن سخن : ((اَمّا بَعْدُ: فَاِنَّاللّه اصْطَفى مُحَمَّداً صلّى اللّه عليه و آله مِنْ خَلْقِهِ وَاَكْرَمَهُ بِنُبُوَّتِهِ وَاخْتارَهُ لِرِسالَتِهِ ثُمَّ قَبَضَهُ اِلَيْهِ وَقَدْ نَصَحَ لِعِبادِهِ وَبَلغ ما ارْسلَ بِهِ وكُنّا اَهْلَهُ وَاءوْلياءَه وَاوْصِياءهُ وَوَرَثَتَهُ وَاَحَقَّ الناسِ بِمَقامِهِ فى النّاسِ فَاسْتَاءْثرَ عَلَيْنا قَوْمُنا بِذلِكَ فَرَضينا وكَرِهْنَا الْفُرْقَةَ وَاَحْبَبْنَا العافِيَةَ وَنَحْنُ نَعْلَمُ انّا اَحَقُّ بِذلِكَ الحقِّ الْمُسْتَحقِّ عَلَيْنا مِمَّنْ تَوَلاّهُ وَقَدْ بَعَثْتُ رَسُولى اِلَيْكُمْ بِهذاالْكِتابِ وَاَنَا اَدْعُوكُمْ اِلى كِتابِاللّه وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ فَاِنَّ السُّنَّةَ قَد اُميتَتْ وَالْبِدْعَةَ قَد اُحْيِيَتْ فَاِنْ تَسْمَعوا قَوْلى اَهْدِكُمْ اِلى سَبيلِ الرَّشادِ وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُاللّه وَبَركاتُهُ))(37) ترجمه و توضيح لغات : (( اِسْتَاءْثَرَ: استاءثر على الغير:)) به خود اختصاص داد. اَحَقَّ: لا يقتر و شايسته تر. تَوَلاّهُ: سرپرستى او را به عهده گرفت . رَشاد: راه راست ، راه سعادت . ترجمه و توضيح : بنابه نقل طبرى ، امام عليه السلام پس از ورود به مكه نامه اى كه متن آن از نظر خوانندگان ارجمند گذشت ، به سران قبايل شهر بصره مانند مالك بن مسمع بكرى ، مسعود بن عمرو، منذر بن جارود و... مرقوم داشت كه ترجمه آن چنين است : اما بعد: خداوند محمد صلّى اللّه عليه و آله را از ميان مردم برگزيد و با نبوتش بر وى كرامت بخشيد و به رسالتش انتخاب فرمود سپس در حالى كه او وظيفه پيامبرى را به خوبى انجام داد و بندگان خدا را هدايت و راهنمايى نمود به سوى خويش فرا خواند (و قبض روحش نمود) و ما خاندان ، اوليا، اوصيا و وارثان وى و شايسته ترين افراد نسبت به مقام او از ميان تمام امت بوديم ، ولى گروهى اين حق را از ما گرفتند و ما نيز با علم و آگاهى بر تفوق و شايستگى خويش نسبت به اين افراد، براى جلوگيرى از هر فتنه و اختلاف و تشتت و نفاق در ميان مسلمانان و جلوگيرى از چيره شدن دشمنان بر آنچه پيش آمده بود، رضا و رغبت نشان داده و آرامش مسلمانان را بر حق خويش مقدم داشتيم . و اما اينك پيك خود را به سوى شما مى فرستم شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت مى كنم ؛ زيرا در شرايطى قرار گرفته ايم كه ديگر سنت پيامبر (يكسره ) از ميان رفته و جاى آن را بدعت فرا گرفته است ، اگر سخن (دعوت ) مرا بشنويد به راه سعادت و خوشبختى هدايتتان خواهم كرد، درود و رحمت و بركت خدا بر شما باد! امام عليه السلام اين نامه را به وسيله يكى از دوستانش به نام ((سليمان )) به بصره فرستاد و سليمان در بصره پس از انجام ماءموريت خويش و رسانيدن نامه آن حضرت ، دستگير گرديد و ابن زياد يك شب پيش از حركت به سوى كوفه دستور داد او را به دار آويختند. مساءله اَهَمّ و مُهِمّ حسين بن على عليهما السلام در اين نامه در ضمن دعوت از مردم بصره به همكارى با آن حضرت در مبارزه با اوضاع ضداسلامى و ضدقرآنى به بيان موقعيت اهل بيت و به انحراف كشيده شدن موضوع خلافت و مسير اسلام ، در رابطه با مبارزه به بيان موازنه و تقديم داشتن اءهم بر مهم پرداخته و فلسفه سكوت خاندان عصمت را در يك برهه خاص و انگيزه قيام خويش را توضيح مى دهد كه اگر در آن برهه به جاى قيام ، به سكوت گذرانده شده است ، به لحاظ پيدايش جوّ خاصى نه تنها نتيجه اى بر قيام مترتب نمى گرديد بلكه دشمنان و منافقان و فرصت طلبان اين قيام را به نفع خود تمام مى كردند:((فَرَضينا وَكَرِهْنَا الْفُرْقَةَ)) و بر اين اساس بود كه ما آن روز دم فرو بستيم و درب خانه به روى خود بستيم و از اين رهگذر جلو فتنه ها و آشوبهاى خطرناك را گرفتيم و مسلمانان را از طريق راهنمايى و تلاشهاى تبليغى به رشد و ترقى رهنمون گشتيم ، ولى اينك مرحله ديگرى به وجود آمده و اسلام نه در مسير انحراف بلكه در خطر نابودى قرار گرفته است :((فَاِنَّ السُّنَّةَ قَدْ اُميتَتْ وَالْبِدعَةَ قَدْ اُحْييَتْ)) قانون پيامبر از ميان رفته و بدعتها و خودخواهيها در جاى آن نشسته است و شرايط امروز نيز براى مبارزه با فساد آماده است يعنى اگر در اين مبارزه ، خون گروهى از پاكان امت هم ريخته شود، نه تنها دشمن نمى تواند از آن به نفع خويش بهره بردارى كند بلكه در نهايت بهترين ثمرات و ارزشها را به نفع اسلام به بار خواهد آورد. بخش اول : از مدينه تا مكه : نامه حسين بن على (ع ) در پاسخ نامه هاى مردم كوفه متن سخن : ((بِسْمِاللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم ، مِنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِي اِلَى الْمَلاء مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُسْلِمِينَ، اَمّا بَعْدُ؛ فَاِنَّ هانياً وَسَعيداً قَدِما عَلَىَّ بِكُتُبِكُمْ وَكانا آخِر مَنْ قَدِمَ عَلَىَّ مِنْ رُسُلِكُمْ وَقَدْ فَهِمْتُ كُلَّ الَّذِى قَصَصْتُمْ وَذَكَرْتُمْ وَمَقالَةُ جُلِّكُمْ اَنَّهُ لَيْسَ عَلَيْنا اِمامٌ فَاقْبِلْ لَعَلَّاللّهَ يَجْمَعُنا بِكَ عَلَى الْهُدى وَالْحَقِّ. وَقَدْ بَعَثْتُ اِلَيْكُمْ اَخِى وَابْنَ عَمىّ وَثِقَتى مِنْ اَهْلِ بَيْتِى وَاَمْرتُهُ اَنْ يَكْتُبَ اِلَىَّ بِحالِكُمْ وَاَمْرِكُمْ وَرَاءْيِكُمْ فَاِنْ كَتَبَ اَنَّهُ قَدْ اِجْتَمَعَ رَاءيُ مَلاِكُمْ وَذَوِى الْفَضْلِ وَالْحِجى مِنْكُمْ عَلى مِثْلِ ما قَدِمَ عَلَىَّ بِهِ رُسُلكُمْ وَقَرَاءْتُ فِى كُتُبِكُمْ اَقْدِمُ عَلَيْكُمْ وَشيكاً اِنْ شاءَا للّه فَلَعَمرى مَاالا مامُ اِلاّ الْعامِلُ بِالْكتابِ وَالا خِذُ بِالْقِسْطِ وَالدّائنُ بِالْحَقِّ للّه وَالْحابِسُ نَفْسَهُ عَلى ذاتِاللّه وَالسَّلامُ))(38). ترجمه و توضيح لغات : مَلا: اعيان ، بزرگان قوم . حِجى : عقل و خرد. و شيك : سريع و قريبُالوُقوع . عَمْر (به فتح عين ): حيات و زندگى . لَعَمْرى : به جانم سوگند. دائن : پيرو، ملازم حق . حابِس : از حَبْس به معناى وقف . ترجمه و توضيح : چون مردم كوفه از مخالفت حسين بن على عليهما السلام با مساءله بيعت و از آمادگى آن حضرت براى مبارزه با فساد و از ورود آن حضرت به شهر مكه مطلع گرديدند پيكها و نامه هاى انفرادى و طومارهاى فراوانى به آن حضرت فرستادند كه مضمون همه آن نامه ها و سفارشات اين بود: اينك كه معاويه به هلاكت رسيده و مسلمانان از شرّ وى آسوده شده اند ما خود را نيازمند امام و رهبرى مى دانيم كه ما را از حيرت و سرگردانى برهاند و كشتى شكسته ما را به سوى ساحل نجات هدايت و رهبرى نمايد و اينك ما مردم كوفه با نعمان بن بشير فرماندار يزيد در اين شهر در مقام مخالفت برآمده و هر نوع همكارى را با او قطع نموده ايم و حتى در نماز وى شركت نمى كنيم و منتظر تشريف فرمايى شما هستيم كه آنچه در توان داريم در پيشبرد اهداف شما به كار خواهيم بست و از بذل مال و نثار جان در راه تو كوتاهى نخواهيم نمود. حسين بن على عليهما السلام در پاسخ اين نامه ها كه بنا به نقل بعضى از مورخان تعداد آنها به دوازده هزار بالغ مى گرديد چنين مرقوم داشت : ((بِسْمِاللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم ؛)) از سوى حسين بن على به بزرگان و سران اهل ايمان شهر كوفه . اما بعد: آخرين نامه شما به وسيله هانى و سعيد به دست من رسيد و من به آنچه شما در نامه هاى خود تذكر و توضيح داده ايد پى برده ام و درخواست شما در بيشتر اين نامه ها اين بود كه ما امام و پيشوايى نداريم به سوى ما حركت كن تا خداوند به وسيله تو، ما را به سوى حق هدايت كند. و اينك ، من برادر و پسر عموى خويش (مسلم بن عقيل ) و كسى را كه در ميان خانواده ام مورد اعتماد من است به سوى شما گسيل داشتم و به او دستور دادم كه با افكار شما از نزديك آشنا شده و نتيجه را به اطلاع من برساند كه اگر خواسته اكثريت مردم و نظر افراد آگاه كوفه همان بود كه در نامه هاى شما منعكس گرديده و فرستادگان شما حضورا بازگو نموده اند، من نيز ان شاءاللّه سريع به سوى شما حركت خواهم نمود. به جان خودم سوگند ! پيشواى راستين و امام به حق كسى است كه به كتاب خدا عمل نموده و راه قسط و عدل را پيشه خود سازد و از حق پيروى كرده وجود خويش را وقف و فداى فرمان خدا كند، والسلام )). بنابه نقل طبرى و دينورى امام عليه السلام نامه را به وسيله هانى و سعيد، دو پيك مردم كوفه به آنها ارسال داشت (39)، ولى به نقل خوارزمى ، امام عليه السلام نامه را به مسلم بن عقيل داد تا به همراه خود به كوفه ببرد. و به وى چنين فرمود: من تو را به سوى مردم كوفه مى فرستم و خدا تو را به آنچه موجب رضا و خشنودى اوست موفق بدارد، حركت كن خدا پشت و پناهت و اميدوارم من و تو، به مقام شهدا نايل گرديم :((وَاَنَا اَرْجُو اَنْ اَكُونَ اَنَا وَاَنْتَ فى دَرَجَةِ الشُّهَداءِ))(40).)) نتيجه : حسين بن على عليهما السلام در اين نامه ضمن پاسخگويى به درخواستهاى مردم كوفه و اعلام اعزام نماينده و معرفى او به عنوان برادر و مورد اعتماد آن حضرت شرايط امام و رهبر اصيلى را كه بايد هر مسلمانى از وى تبعيت و پيروى نمايد مؤ كدا بيان مى كند كه بايد برنامه عمل او كتاب خدا و هدف او اجراى حق و عدالت و وجودش وقف راه خدا باشد. بخش اول : از مدينه تا مكه : نامه اى به مسلم بنعقيل متن سخن : ((اَمّا بَعْدُ: فَقَدْ خَشيتُ اَنْ لا يَكُونَ حَمْلُكَ عَلَى الْكِتابِ اِلَىَّ فِى اْلا سْتِعْفاءِ مِنَ الوَجْهِ الَّذى وَجَّهْتُكَ لَهُ اِلاّ الْجُبْنَ فَامْضِ بِوَجْهِكَ الَّذى وَجَّهْتُكَ فِيهِ وَالسَّلامُ)) (41). ترجمه و توضيح لغات : (( حَمَلَهُ عَلَى اْلا مْرِ:)) او را براى آن كار واداشت .(( وَجَّهَهُ اِلى فلانٍ:)) او را به نزد فلانى فرستاد. وَجْه : جهت ، سوى . ترجمه و توضيح : ((مى ترسم انگيزه تو در نوشتن اين استعفانامه چيزى جز ترس نباشد ماءموريتى را كه به تو محول نموده ام انجام بده )). ((مسلم بن عقيل )) در نيمه ماه مبارك رمضان (42) طبق فرمان حسين بن على عليهما السلام به قصد كوفه از مكه حركت نمود و در مسير خود وارد مدينه گرديد و در ضمن توقف كوتاهى و زيارت قبر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و تجديد عهد با اقوام و عشيره اش به همراه دو نفر راهنما از قبيله قيس به سوى كوفه روان گرديد، اين مسافران پس از آنكه مقدارى از مدينه فاصله گرفتند راه را گم كرده و در بيابانهاى وسيع و شنزار حجاز حيران و سرگردان شدند. پس از تلاش فراوان هنگامى راه را پيدا نمودند كه همراهان مسلم در اثر گرماى شديد و تشنگى جان خود را از دست داده و بدرود حيات گفتند، ولى مسلم بن عقيل توانست خود را به محلى به نام ((مضيق )) كه محل سكونت يك قبيله بيابان گرد بود برساند و از مهلكه نجات يابد. ((مسلم بن عقيل )) پس از رسيدن به ((مضيق )) نامه اى به وسيله يكى از افراد آن قبيله به حضور امام نوشت كه در اين نامه در ضمن بيان حادثه هلاكت همراهان و نجات خويش ، از آن حضرت درخواست نمود كه در اعزام وى به كوفه تجديد نظرنموده و در صورتى كه صلاح ديد، به جاى او شخص ديگرى را به اين ماءموريت بگمارد؛ زيرا او اين پيشامد را به فال بد گرفته و اين سفر را سفرى مشئوم مى داند. ((مسلم )) در آخر نامه تذكر داد كه من تا دريافت جواب نامه به وسيله همين پيك در اين محل منتظر خواهم بود(43). امام عليه السلام در پاسخ اين نامه چنين مرقوم داشت :((... فَقَدْ خَشيتُ اَن ...؛)) مى ترسم انگيزه تو در نوشتن اين نامه و استعفا و اعتذار كردن از ماءموريتى كه بر تو محول كرده ام ، چيزى جز جبن و ترس نباشد ولى اين ترس را كنار بگذار و آن ماءموريتى را كه بر تو محول كرده ام انجام و به سفر خويش ادامه بده ، وَالسَّلام )). ترس از تر از اين گفتار نيروبخش امام چنين استفاده مى شود كه نه تنها خود رهبر و شخصيتى مانند حسين بن على عليهما السلام كه مى خواهد يك تحول و دگرگونى عميق در جامعه اسلامى به وجود بياورد نبايد كوچكترين ترس و رعب به خود راه دهد، بلكه اطرافيان و كارگزاران او نيز بايد داراى چنين شهامتى باشند و الاقيام وى با شكست مواجه گشته و به آن هدف عالى كه مورد نظر اوست نايل نخواهد گرديد. آرى ، ترس امام نه از نيرو و عِدّه و عُدّه دشمن است بلكه ترس او از جبن و حالت ضعفى است كه ممكن است احيانا در نماينده و سفيرش پديد آيد! بخش اول : از مدينه تا مكه : خطبه حسين بن على (ع ) در مكه متن سخن : ((اَلْحَمْدُللّه وَماشاءَاللّه وَلا قُوّة اِلاّ بِاللّه وصَلّى اللّه عَلى رَسُولِهِ، خُطَّالْمَوْتُ عَلى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقلادَةِ عَلى جِيدِالفَتاةِ وَما اَوْلَهَنِى اِلى اَسْلافى اِشْتِياقِ يَعْقُوبَ اِلى يُوسُفَ وَخَيَّرلى مَصْرَعاً اَنَا لاقِيِه كَاَنَّى بِاَوْصالِى تَتَقَطَّعها عُسْلان الْفَلَواتِ بَيْنَ النّواويس وَكَرْبَلا فَيَمْلا نَّ مِنِّى اَكْراشاً جوفاً وَاَجْرِبَة سُغْباً لامَحيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ رِضَااللّه رِضانا اَهْل البَيْتِ نَصْبِرُ عَلى بَلائِهِ وَيُوَفِّينا اُجُورَالصّابِرِينَ لَنْ تُشذَّ عَنْ رَسُولِاللّه لُحْمَتُهُ بَلْ هِىَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فى حظِيرَة الْقُدْسِ تُقَرُّبِهِمْ عَيْنُهُ وَيُنْجَزُبِهِمْ وَعْدُهُ اَلا وَمَنْ كانَ فينا باذِلاً مُهْجَتَهُ مُوَطِّناً عَلى لِقاءِاللّه نَفْسَهُ فَلْيَرْحَل مَعَنا فَاِنَّى راحِلٌ مُصْبِحاً اِنْشاءَاللّه ))(44) ترجمه و توضيح لغات : خُطَّ: نوشته شده است ، ترسيم گرديده است ، شيار به وجود آمده است . مَخَطَّ: محلى كه در آن اثر و شيار به وجود آيد. قِلادَه : گردن بند. فَتاة : دختر،كنيز. (( مااَوْلَهَنِى )) (فعل تعجب است از وَلَه ): شدت خوشحالى ، اشتياق . اسلاف (جمع سلف ): نياكان و گذشتگان خَيَّرلى مصرعا: اغلب كلمه ((خيّر)) را به صورت مجهول مى خوانند ولى صحيح اين است كه معلوم خوانده شود يعنى خداوند براى من قتلگاهى معين نموده است . اوصال : اعضاى بدن . عسلان (به ضم عين و سكون سين ) جمع عاسل : به هرچيز متحرك و مضطرب مانند نيزه و گرگ گفته مى شود كه در اينجا معناى دوم منظور است . فلوات (جمع فلات ): بيابان پهناور. اكراش (جمع كرش ): شكمبه . نواويس (جمع ناوس ): در لغت به قبور مسيحيان گفته مى شود و در اينجا منظور روستاى خرابى است كه قبلاً مسيحى نشين و در نزديكى كربلا واقع بوده . جوف (به ضم جيم ) جمع اجوف ، مانند سود جمع اسود): هرچيز وسيع . اجربه (جمع جراب ): به معناى انبان كه در اينجا كنايه است از شكم . سُغُباً (به ضم اول جمع اسغب از سغب ): گرسنگى . لَن تَشذّ (از شذ): منفرد و متفرق شدن . لحمه (به ضم لام ): نزديكترين و صميمى ترين قوم و خويش . حظيرة القدس : بهشت برين . مهجه : خون . موطّن (از توطين ): آماده ساختن . ترجمه و توضيح : با نزديك شدن موسم حج كه مسلمانان و حجاج ، گروه گروه وارد مكه مى گرديدند در اوايل ماه ذيحجه امام مطلع گرديد كه به دستور يزيدبن معاويه ، عمروبن سعدبن عاص به ظاهر به عنوان امير حاج ولى در واقع به منظور انجام ماءموريت خطرناكى وارد مكه گرديده است و از سوى يزيد ماءموريت دارد در هر كجا و در هر نقطه اى از مكه كه امكان داشته باشد، امام را ترور كند، لذا آن حضرت تصميم گرفت به خاطر مصون ماندن احترام مكه ، بدون شركت در مراسم حج و با تبديل اعمال حج به عمره مفرده در روز سه شنبه هشتم ذيحجه از مكه به سوى عراق حركت كند. امام قبل از حركت اين خطابه را در ميان افراد خاندان بنى هاشم و گروهى از شيعيان خويش كه در مدت اقامت آن حضرت در مكه بدو پيوسته بودند، ايراد فرمود: ((سپاس براى خداست ، آنچه خدا بخواهد همان خواهد بود و هيچ نيرويى حكمفرما نيست مگر به اراده خداوند و درود خداوند بر فرستاده خويش . مرگ بر انسانها لازم افتاده همانند اثر گردن بند كه لازمه گردن دختران است و من به ديدار نياكانم آنچنان اشتياق دارم مانند اشتياق يعقوب به ديدار يوسف و براى من قتلگاهى معين گرديده است كه در آنجا فرود خواهم آمد و گويا با چشم خود مى بينم كه درندگان بيابانها (لشكريان كوفه ) در سرزمينى در ميان نواويس و كربلا اعضاى مرا قطعه قطعه و شكمهاى گرسنه خود را سير و انبانهاى خالى خود را پر مى كنند. از پيشامدى كه با قلم قضا نوشته شده است ، چاره و مفرى نيست ، بر آنچه خدا راضى است ما نيز راضى و خشنوديم . در مقابل بلا و امتحان او صبر و استقامت مى ورزيم و اجر صبر كنندگان را بر ما عنايت خواهد نمود. در ميان پيامبر و پاره هاى تن وى (فرزندانش ) هيچگاه جدايى نخواهد افتاد و در بهشت برين در كنار او خواهند بود؛ زيرا آنان وسيله خوشحالى و روشنى چشم پيامبر بوده و وعده او نيز (استقرار حكومت اللّه ) به وسيله آنان تحقق خواهد پذيرفت . آگاه باشيد كه هريك از شما كه حاضر است در راه ما از خون خويش بگذرد و جانش را در راه شهادت و لقاى پروردگار نثار كند آماده حركت با ما باشد كه من فردا صبح حركت خواهم كرد ان شاءاللّه [تعالى ])). نتيجه : حسين بن على عليهما السلام در اين خطابه و سخنرانى و به هنگام حركت از مكه باصراحت كامل نه تنها از شهادت بلكه از جزئيات شهادت خويش سخن گفته و يارانش را با صراحت كامل در جريان امر قرار مى دهد تا اگر آنان نيز آماده چنين برنامه اى هستند و حاضرند در راه قرآن از خون خود بگذرند و در نيل به لقاى حق جان فدا كنند آماده حركت باشند. با علم و آگاهى تن دادن به كشته شدن چرا؟! اينك اين سؤ ال كه از گذشته هاى دور مطرح بوده است خودنمايى مى كند كه با علم و آگاهى به سوى شهادت رفتن و تن دادن به كشته شدن چه مفهومى دارد؟ مگر حفظ خون و حراست از جان ، آن هم خون پاك معصوم و جان عزيز امام واجب نيست ؟ پاسخ اين سؤ ال به طور اجمال اين است كه : جهاد يكى از مهمترين دستورات اسلام است و شهادت يكى از افتخارات هر مسلمان . و در قرآن مجيد ده ها آيه (45) در رابطه با جهاد و شهادت آمده است و در هيچيك از اين آيات اين مساءله مشروط و مقيد به علم به پيروزى نگرديده است بلكه نبرد و جانبازى در مقابل دشمنان اسلام و شهادت در راه به پيروزى رساندن حق ، يكى از علائم مؤ منان ذكر شده است ، آنجا كه مى فرمايد: ((خداوند در مقابل بهشت جان و مال مؤ منان را خريدارى نموده است آنهايى كه در راه خدا نبرد مى كنند و در اين راه مى كشند و خود كشته مى شوند اين وعده حق است در تورات و انجيل و قرآن و چه كسى است كه در پيمان خود باوفاتر از خدا باشد پس مژده باد بر شما كه چنين معامله اى را با خدا انجام داديد و اين سعادتى است بس بزرگ ))(46). و در آيه بعد اين مؤ منهاى جانباز و فداكار را با نُه صفت عالى و ارزنده ستوده و با اين بيان از آنان تقدير نموده است :(( (التّائِبُونَ الْعابِدُونَ ... اَلْحافِظُونَ لِحُدُودِاللّه )(47).)) كه آنها حافظ حدود و مقررات خدا هستند؛ يعنى اين حفظ حدود و مقررات است كه آنها را به اين مرحله از فداكارى و از خودگذشتگى واداشته است . به طورى كه ملاحظه مى كنيم در اين آيه شريفه مانند آيات ديگر مساءله جهاد مقيد و مشروط به پيروزى نيست (( ((فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ)) گاهى كشتن است و گاهى كشته شدن . سيره و تاريخ زندگى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نيز شاهد و مؤ يد اين مطلب است كه در جنگهايى صددرصد نابرابر و با دشمنى بس قويتر به نبرد مى پرداخت و گاهى عزيزترين افراد خاندان خويش را از دست مى داد. و اگر در جنگ با دشمن اسلام و جهاد در راه خدا پيروزى قطعى و تسلط بر دشمن مسلم باشد اصلاً شهادت و جهاد فى سبيل اللّه مفهوم واقعى خود را از دست مى دهد. و اين وظيفه مهم و جهاد فى سبيل اللّه اگر به همه افراد مسلمانان به صورت يك وظيفه متوجه است براى امام كه مقام پاسدارى قرآن را به عهده دارد و ((علت مبقيه )) يعنى نيروى نگهدارنده اسلام است به عنوان وظيفه اى بالاتر از آنچه تصور مى كنيم متوجه است . و اگر امام چنين وظيفه اى را انجام ندهد و اين سعادت و فوز عظيم را از دست دهد پس چه كسى بايد انجام دهد؟ و اگر امام با دادن جان و عزيزان خويش حافظ حدود و مقررات الهى نباشد پس چه كسى بايد حافظ اين حدود و مقررات باشد؟ آرى حسين بن على عليهما السلام اوضاع و شرايط را براى انجام دادن چنين معامله پرسودى مناسب مى دانست او مى ديد سودى كه از اين معامله خواهد برد، نجات اسلام و مسلمانان و نجات قرآن و سنت از سيطره يزيديان و تحول و دگرگونى در تاريخ اسلام است و چه سودى بالاتر از اين ، لذا او تصميم خود را گرفته بود كه ... و ما در صفحات آينده در اين زمينه به مناسبت سخنان امام باز هم بحثهايى خواهيم داشت . بخش اول : از مدينه تا مكه : در پاسخ ابن عباس متن سخن : ((يَا ابْن العَمِّ اَِنَّى وَاللّه لاَعْلَمُ اَنَكَ ناصِحٌ مُشْفِقٌ وَقَدْ اَزْمَعْتُ عَلَى الْمَسير ... وَاللّه لايَدَعُونى حَتّى يَسْتَخْرِجُوا هذِهِ الْعَلَقَةَ مِنْ جَوفى فَاِذا فَعَلُوا سَلَّطَاللّهُ عَلَيْهِمْ مَنْ يُذِلّهمْ حَتّى يَكُونُوا اَذَلَّ مِن فِرامِ الْمَرْاءَة ))(48))) ترجمه و توضيح لغات : (( مُشْفِق : مهربان . اَزْمَعْتُ (زَمَعَ وَزَمَّعَ))) مصمّم گرديد. لايَدعَونى (از ودَعَ) ترك نمود عَلَقة : تكه خون . فِرام : كهنه اى كه زنان به هنگام عادت از آن استفاده مى كنند. ترجمه و توضيح : پيشنهادهايى به امام در جهت مخالفت حركت امام (ع ) آنگاه كه حسين بن على عليهما السلام حركت خويش را به سوى عراق اعلان نمود، عده اى با اين حركت اظهار مخالفت كرده ، به آن حضرت پيشنهاد نمودند كه از تعقيب اين راه خوددارى ورزد. دليل همه اين خيرخواهان و دورانديشان در اين پيشنهاد، روح پيمان شكنى و بيوفايى حاكم بر مردم كوفه بود و همه به يك صدا معتقد بودند كه كوفيان خوش استقبال و بد بدرقه هستند و همه اين افراد چنين پيش بينى مى نمودند كه اين سفر به كشته شدن امام و به اسارت خاندان وى منجر خواهد گرديد. ولى واقعيت اين است كه گرچه پيش بينى آنان صحيح بود ولى آنها تنها يك بُعد قضيه را مى ديدند و مساءله را فقط از يك جهت بررسى مى نمودند و بايد حتى المقدور از كشته شدن امام كه به عقيده آنها و به عقيده هر مسلمانى مساوى با شكست اسلام و مسلمانان بود جلوگيرى به عمل بيايد. و اما مورد نظر امام بُعد ديگر اين قضيه بود و آن بُعد، مضمون ده ها آيه قرآنى است كه در آنها خطاب به مسلمانان اكيدا فرمان جنگ و قتال صادر گرديده است . آرى امام عليه السلام اين آيه را مى خواند كه :(( (كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَهُو كُرْهٌ لَكُمْ )(49))) و نيز اين آيه را،(( (فَقاتِلُوا اَوْلياءَالشَّيطانِ )(50).)) آنگاه اوضاع را در نظر مى داشت و شرايط را بررسى مى كرد و چنين نتيجه مى گرفت : كه حالا بايد با اوليا و ياران شيطان جنگيد و امروز در روى زمين چه كسى مى تواند براى شيطان يار و ياور و جانشينى بهتر از يزيد باشد و حكم قتال و جنگ با وى بيش از هر مسلمان ديگر به من كه امام امت و پاسدار اسلام هستم متوجه است . و لذا در خطابه اش نيز با صراحت كامل به يارانش گفت : هريك از شما كه حاضر است در راه ما يعنى در راه اعتلاى كلمه حق از خون خويش بگذرد و مهياى شهادت و لقاى خداست آماده حركت باشد و گروهى از آنان كه تا اين مرحله آمادگى داشتند و دنيا در نظرشان حقير بود و زندگى را به هيچ مى انگاشتند به نداى او لبيك گفته و به قافله وى پيوستند. ولى مانند هر حركت بنيادى و اساسى بعضى ديگر از مسلمانان و حتى چند تن از مسلمانان سرشناس نه تنها خود را به كنار كشيدند و به نداى امام جواب مثبت ندادند و از اين فيض بزرگ و از نيل به اين سعادت بى نظير ابدى محروم گرديدند بلكه چون از حقيقت ماءموريت امام عليه السلام و واقعيت حركت او بى اطلاع بودند، اصلاً با چنين حركتى مخالفت مى ورزيدند. در شهر مكه و در طول راه تا كربلا از روى خيرخواهى و صلاح انديشى و گاهى حتى با توسل به زور تلاش نمودند كه مانع اين حركت عظيم گردند. در ميان اين افراد از اقوام و عشيره امام گرفته تا افراد معمولى و حتى مخالفان آن حضرت نيز به چشم مى خورد كه مخالفت دوستان و علاقه مندان در اثر دلسوزى و علاقه به اسلام و حفظ جان امام و مخالفت دشمنان براى خدمت به يزيد و جلوگيرى از به وقوع پيوستن هر حركتى بر ضد او بود. در صورت پذيرش پيشنهادهاى افراد خيرخواه از سوى امام خواست گروه مخالف نيز تاءمين مى گرديد و در نتيجه پيشنهاد خيرخواهان بالمآل به سود مخالفين و موافق هدف آنان بود. به هر صورت اين پيشنهادها از مدينه شروع گرديده و در مكه آنگاه كه تصميم امام براى همه معلوم شد و در طول راه تا كربلا و در برخوردهاى امام عليه السلام با افراد گوناگون فراوان بوده است و چند نمونه از اين پيشنهادها و پاسخ امام كه در مدينه به عمل آمده است در صفحات گذشته نقل گرديد و در اين بخش نيز براى اين كه از موضوع كتاب خارج نگرديم ، تنها آن قسمت از اين پيشنهادها را نقل خواهيم كرد كه در پاسخ آنها از سوى امام عليه السلام سخنى صريح در كتب تاريخ نقل شده باشد. اينك اين سخنان در مقابل چند پيشنهاد: پيشنهاد عبداللّه بن عباس به امام (ع ) يكى از افرادى كه پس از اعلان حركت از سوى حسين بن على عليهما السلام به خدمت آن حضرت رسيد و پيشنهاد خوددارى از اين سفر را بر وى نمود عبداللّه بن عباس بود او گفتارش را با اين جمله آغاز كرد: ((يَابْنَ عَمّ اِنَّى اَتَصَبِّرُ وَما اَصْبِرُ ...؛)) پسر عمو! من در مفارقت تو هرچه تظاهر به صبر مى كنم ولى نمى توانم واقعا صبر و تحمل نمايم ؛ زيرا ترس آن را دارم كه تو در اين سفرى كه در پيش گرفته اى كشته شوى و فرزندانت به اسارت دشمن درآيند چون مردم عراق مردمانى پيمان شكن هستند و نبايد به آنان اطمينان نمود)). ابن عباس سپس چنين گفت : چون تو سيد و سرور حجاز و مورد احترام مردم مكه و مدينه هستى به عقيده من بهتر است در همين مكه اقامت گزينى و اگر مردم عراق همان گونه كه اظهار مى دارند واقعا خواستار تو هستند و مخالف حكومت يزيد، بهتر است اول استاندار يزيد و دشمن خويش را از شهر خود برانند سپس تو به سوى آنان حركت كنى . ابن عباس ادامه داد: و اگر در خارج شدن از مكه اصرار دارى بهتر است به سوى يمن حركت كنى ؛ زيرا گذشته از اين كه در آن منطقه پدرت شيعيان زيادى دارد، نقطه اى است وسيع و داراى دژهاى محكم و كوه هاى مرتفع و دوردست و مى توانى دور از قدرت حكومت به فعاليت خود ادامه دهى و به وسيله نامه ها و پيكها مردم را به سوى خويش دعوت كنى و اميدوارم از اين رهگذر، بدون ناراحتى به هدف خويش نايل گردى . پاسخ امام به عبداللّه بن عباس امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((يَا ابْنَ الْعَمِّ اِنِّى واللّه لاَعْلَمُ اَنَّكَ ناصِحٌ مُشْفِقٌ وَقَدْ اَزْمَعْتُ عَلَى الْمَسيِر ...؛)) پسر عمو! به خدا سوگند مى دانم كه اين پيشنهاد تو از راه خيرخواهى و شفقت و مهربانى است ولى من تصميم گرفته ام كه به سوى عراق حركت كنم )). ابن عباس با شنيدن اين پاسخ دريافت كه امام تصميم قطعى گرفته و درباره خود آن حضرت هر پيشنهادى بى اثر است و لذا در اين باره مساءله را تعقيب ننمود و چنين گفت : حالا كه تصميم به اين سفر گرفته اى زنان و اطفال را به همراه خود نبر؛ زيرا مى ترسم تو را در برابر چشم آنان به قتل برسانند. امام در پاسخ اين پيشنهاد ابن عباس هم ، چنين فرمود:((وَاللّه لايَدَعُونى حَتّى يَسْتَخْرِجُوا هذِهِ الْعَلَقَةَ مِنْ جَوْفى فَاِذا فَعَلُوا ذلِكَ سَلّطَاللّهُ عَلَيْهِمْ مَنْ يُذِلَهُمْ حَتّى يَكُونُوا اَذَلَّ مِنْ فِرامِ الْمَرْاءَة )) ((به خدا سوگند! اينها دست از من برنمى دارند(51) مگر اينكه خون مرا بريزند و چون به اين جنايت بزرگ دست يازيدند خداوند كسى را بر آنان مسلط مى كند كه آنهارا آنچنان به ذلت و زبونى بكشاند كه پست تر و ذليل تر از كهنه پاره زنان گردند))(52). نتيجه : ((قاطعيت در رهبرى )): از اين گفتار، ايمان حضرت حسين عليه السلام نسبت به هدفش و قاطعيت وى در رهبرى و حركت به سوى هدف روشن مى گردد، با اينكه به درايت و خيرخواهى عموزاده اش ابن عباس معتقد مى باشد و او تمام محذورات و مشكلات را به درستى گوشزد مى كند در پاسخ وى مى گويد من با همه اين مشكلات ، اين راه را در پيش خواهم گرفت . و آنگاه كه ابن عباس وى را از بردن زنان و اطفال برحذر مى دارد باز هم از همان موضع قاطع و شكست ناپذير سخن مى گويد و اين است مفهوم امامت و پيشوايى كه در مقابل وظيفه اى كه در پيش دارد همه محاسبات را درهم مى ريزد. اين بود يكى از پيشنهادهاى مخالف نظر امام عليه السلام كه توسط عبداللّه بن عباس درحضور خود آن حضرت مطرح گرديده است و دراين مسير پيشنهادهاى مخالف ديگرى نيز به وسيله افراد ديگر مطرح شده است كه در فصول آينده ملاحظه خواهيد فرمود. بخش اول : از مدينه تا مكه : در پاسخ عبداللّه بن زبير متن سخن : ((اِنَّ اَبِى حَدَّثَنِى اَنَّ بِمَكَّةَ كَبْشاً بِهِ تُسْتَحَلُّ حُرْمَتُها فَما اُحِبُّ اَنْ اَكُونَ ذلِكَ الْكَبْشَ وَلِئنْ اُقْتَلْ خارِجاً مِنْها بِشِبْرٍ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اُقْتَلَ فيها وَلَئنْ اُقتَلْ خارِجاً مِنْها بِشِبْرَيْنِ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اُقْتَلَ خارِجاً مِنْها بِشِبْرٍ وَاَيْمُاللّه لَوْ كُنْتُ فى جُحْرِ هامَّة مِنْ هذِهِ الْهَوامِّ يَسْتَخْرِجُونى حَتّى يَقْضُوا بى حاجَتَهُمْ وَاللّه لَيَعْتَدُنَّ عَلَىَّ كَما اعْتَدتِ الْيَهُودُ فِى السَّبْتِ. ... يَا ابْنَ الزُّبَيْرِ لَئِنْ اُدْفَنْ بِشاطِئِالْفُراتِ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اُدْفَنَ بِفناءِ الْكَعْبَةِ. ... إ نَّ هذا يَقُولُ لى كُنْ حَماماً مِنْ حَمامِ الْحَرَمِ وَلئنْ اُقْتَلْ وَبَيْنِى وَبَيْنَ الحَرَمِ باعٌ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اُقْتَلَ وَبَيْنِى وَبَيْنَهُ شِبْرٌ وَلَئِنْ اُقْتَلْ بِالطَّفِّ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اُقْتَلَ بِالْحَرِم . ... اِنَّ هذا لَيْسَ شَىْءٌ مِنَ الدُّنْيا اَحَبَّ اِلَيْهِ مِنْ اَنْ اَخْرُجَ مِنَ الْحِجازِ وَقَدْ عَلِمَ اَنَّ النّاسَ لا يَعْدِلُونَهُ بى فَوَدَّ اَنِّى خَرَجْتُ حَتّى يَخْلُو لَهُ))(53) ترجمه و توضيح لغات : كَبْش : قوچ . شِبْر: وجب . جُحْر: لانه حيوان در داخل خاك . هَوامّ (جمع هامّه ): جنبنده . اِعْتِداء: تجاوز به حق . شاطِى ءُ الْفُرات : كنار فرات . فناء: آستانه . حَمام (به فتح ميم ): كبوتر. باع : فاصله دو دست را كه باز باشد - از ابتداى انگشتان يك دست تا انتهاى انگشتان دست ديگر - يك باع گويند. طفّ: يكى از نامهاى كربلاست . ترجمه و توضيح : يكى ديگر از كسانى كه انصراف از سفر عراق را به حسين بن على عليهما السلام پيشنهاد نمود عبداللّه بن زبير بود او كه خود يكى از افراد مخالف حكومت يزيد و به اصطلاح از افراد مبارز بود و در همين رابطه از مدينه فرار نموده و به مكه پناهنده شده بود پس از ورود امام عليه السلام به مكه هر روز و گاهى يك روز در ميان و مانند ساير مسلمانان به منزل آن حضرت رفت و آمد داشت و در مجلس آن حضرت شركت مى نمود و چون از تصميم امام نسبت به سفر عراق مطلع گرديد به خدمت آن حضرت آمده به صورت ظاهر انصراف از اين سفر را به وى پيشنهاد نمود. و بنابه نقل بلاذرى و طبرى سخن ابن زبير دو پهلو بود؛ زيرا او چنين گفت : يابن رسول اللّه ! اگر من هم در عراق شيعيانى مانند شيعيان شما داشتم آنجا را به هر نقطه ديگر ترجيح مى دادم . ابن زبير براى اين كه متهم نباشد، گفتارش را اين چنين ادامه داد: ولى در عين حال اگر در مكه اقامت كنيد و بخواهيد امامت و پيشوايى مسلمانان را در اين شهر ادامه بدهيد ما نيز با تو بيعت مى كنيم و تا جايى كه امكان دارد از پشتيبانى و همفكرى با تو خوددارى نخواهيم نمود. امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((اِنَّ اَبى حَدَّثَنى اَنَّ بِمَكَّة كَبْشاً ...؛)) پدرم به من خبر داد كه به سبب وجود قوچى در مكه احترام آن شهر درهم شكسته خواهد شد و نمى خواهم آن كبش و قوچ من باشم (و موجب آن گردم كه كوچكترين اهانتى به خانه خدا متوجه شود). و به خدا سوگند! اگر يك وجب دورتر از مكه كشته شوم بهتر است از اينكه در داخل آن به قتل برسم و اگر دو وجب دورتر از مكه كشته شوم بهتر است از اينكه در يك وجبى آن به قتل برسم )). امام عليه السلام سخنانش را چنين ادامه داد:((وَاَيْمُاللّه لَوْ كُنْتُ فى جُحْرِ هامَّة ...؛)) و به خدا سوگند! اگر در لانه مرغى باشم مرا درخواهند آورد تا با كشتن من به هدف خويش برسند و به خدا سوگند! همان گونه كه قوم يهود احترام روز شنبه (سمبل وحدت و روز تقرب به خداى خويش ) را درهم شكستند اينها نيز احترام مرا درهم خواهند شكست )). سپس فرمود: پسر زبير! اگر من در كنار فرات دفن بشوم ، براى من محبوبتر است از اينكه در آستانه كعبه دفن شوم . و بنابه نقل ابن قولويه ، پس از آنكه ابن زبير از مجلس امام خارج گرديد، آن حضرت چنين فرمود: ((إ نَّ هذا يَقُولُ لى كُنْ حَماماً ...؛)) او به من مى گويد كبوتر حرم باش ! و به خدا سوگند! اگر من يك ذرع دورتر از حرم كشته شوم براى من محبوبتر از اين است كه يك وجب دورتر از حرم كشته شوم و اگر در طف (سرزمين كربلا) كشته شوم براى من محبوبتر از اين است كه در حرم به قتل برسم )). و بنابه نقل طبرى و ابن اثير،امام عليه السلام پس از خارج شدن ابن زبير، به اطرافيانش فرمود: ((اِنَّ هذا لَيْسَ شَىْءٌ مِنَ الدُّنْيا ...؛)) او (گرچه به ظاهر به بودن من در مكه علاقه نشان مى دهد ولى در واقع ) بيش از هرچيز به بيرون رفتن من از مكه علاقه مند است ؛ زيرا مى داند با وجود من كسى به او توجهى نخواهد كرد)). نتيجه : امام عليه السلام در اين گفتار راجع به گذشته ابن زبير و موضع او در مقابل حكومت على عليه السلام و راجع به جنگ بصره ، جنگى كه مستقيما براى از بين بردن شخصيتى مانند اميرمؤ منان عليه السلام به وجود آمده كه ابن زبير از مهره ها و اركان و گردانندگان اصلى اين جنگ بود، سخنى به ميان نياورد ولى در ضمن چند جمله ، آينده خويش و آينده ابن زبير را براى وى ترسيم نمود. اما راجع به موضع خودش فرمود:((اگر من در مكه باشم و يا در هر نقطه ديگر ولو در لانه مرغى ، دستگاه حكومت از من دست بردار نخواهد بود و اختلاف من با حكومت آشتى پذير نيست ؛ زيراخواسته آنها از من چيزى است كه من به هيچ وجه زيربار چنين خواسته اى نخواهم رفت و من از آنان چيزى مى خواهم كه آنها حاضر به قبول آن نيستند)). و امام در اين گفتارش سخن از((شاطِى ءِالْفُراتِ)) و ((طَفّ)) به ميان آورده است كه در خور اهميت و توجه فراوان است . و اما به ابن زبير هم هشدار داد كه پدرم فرموده است :((به سبب كبشى احترام بيت الهى و حريم حرم شكسته خواهد شد و براى اينكه اين كبش من نباشم و به سبب ريختن خون من ، كوچكترين اهانتى متوجه كعبه و حرم نگردد من از اين شهر بيرون مى روم و براى حفظ احترام حرم و كعبه اگر يك وجب دورتر از اين خانه كشته شوم باز هم بهتر است از اينكه در داخل آن به قتل برسم و تو نيز نبايد در آينده راضى باشى براى حفظ موجوديت خويش به صورت كبوتر درآيى و خانه خدا را سپر خويش قرار دهى و موجب هتك احترام اين خانه گردى )). تحقق پيش بينى امام (ع ) ولى ابن زبير از اين گفتار و هشدار امام عليه السلام متنبه نگرديد و موجب شد كه در آينده نه چندان دور - به فاصله سيزده سال - خانه خدا در دو مرحله سنگ باران گردد و در آن ، آتش سوزى و خرابى به وجود آيد و بدين گونه پيش بينى اميرمؤ منان عليه السلام و حسين بن على عليهما السلام صورت تحقق پذيرفت . مرحله اول : سه سال پس از شهادت حسين بن على عليهما السلام روز سوم ربيع الاول سال 64 بود؛ زيرا ابن زبير كه حاضر نبود با يزيد بيعت كند لشكريان او پس از جنگ ((حره )) و كشت و كشتار و غارت مردم مدينه براى سركوبى ابن زبير به مكه حركت كرده و اين شهر را به محاصره خويش در آوردند و چون ابن زبير براى حفظ جانش به كعبه پناهنده شده بود حلقه محاصره را تنگ تر كرده و از بالاى كوه ابوقبيس داخل مسجدالحرام و خود كعبه را با منجنيق ها سنگباران نمودند و پارچه هاى مشتعل را به كعبه پرتاب كردند كه در اثر اين سنگباران قسمتى از خانه كعبه خراب و پرده و سقف كعبه و شاخهاى قوچى كه به جاى ذبح حضرت اسماعيل از بهشت آمده بود آتش گرفته و از بين رفت و در گرماگرم اين حمله خبر مرگ يزيد به مكه رسيد و لشكريانش متفرق گرديدند و ابن زبير خانه كعبه را ترميم و تجديد بنا نمود. مرحله دوم : پس از مرگ يزيد، ابن زبير مردم را به بيعت خويش دعوت نموده و تدريجا گروهى با وى بيعت كردند تا در سال 73 در دوران خلافت عبدالملك حجاج بن يوسف ماءمور سركوبى ابن زبير گرديد و با چند هزار نفر شهر مكه را به محاصره خويش درآورد. در اين محاصره نيز كه چند ماه به طول انجاميد ابن زبير به كعبه پناهنده گرديد و بالا خره به دستور حجاج از پنج نقطه شهر به وسيله منجنيق داخل مسجدالحرام سنگباران شد و خرابيهايى در كعبه به وجود آمد و بنابه نقل بعضى از مورخين به طور كلى ويران گرديد و ابن زبير در اين جنگ كشته شد و حجاج بن يوسف كعبه را مجددا بنا نمود(54). سپر كردن اسلام و سپر شدن براى اسلام و اما يك نكته مهم و قابل توجهى كه از سخن امام با ابن زبير و از مقايسه روش آن حضرت و عملكرد ابن زبير به دست مى آيد مشخص شدن قيامها و مبارزات در طول تاريخ و فرق و امتياز آنها با همديگر است كه ممكن است دو شخصيت همزمان و در يك اجتماع و در يك محيط مدعى مبارزه با ظلم و فساد باشند و ادعاى هردو به صورت ظاهر مشابه و در قيافه طرفدارى از اسلام و احكام و هر دو مبارزه را از مدينه شروع و در همين رابطه به مكه حركت كنند(55) ولى گذشت زمان و تحول و دگرگونى اوضاع نشان مى دهد كه يكى در راه نيل به رياست و براى حفظ مقام شخصى كعبه را سپر و بلاگردان خويش قرار مى دهد و ديگرى خود و اهل و عيالش را سپر و بلاگردان كعبه ؛ يكى اسلام را فداى شخصيت خويش مى كند و ديگرى خود را فداى اسلام و بالا خره يكى به سوى خود مى خواند و ديگرى به سوى خدا و اين خود نكته اى است ظريف و دقيق و در عين حال يك فرق اساسى است كه در هر زمان موجب اشتباه افراد ساده انديش و كوته بين گرديده و نتوانسته اند تشخيص بدهند. مخالفتى كه احيانا ابن زبيرها با يزيدها داشته اند براساس چه هدفى بوده و مخالفتى كه حسين ها با يزيدها داشته اند چه هدفى را تعقيب مى كرده است كه به صورت ظاهر هر دو، مخالفت با يزيد و يزيديان بوده و مبارزه در راه اسلام ! و اگر ابن زبيرها در ادعاى خويش صادق بودند و براى اسلام مبارزه مى كردند نه براى حفظ رياست و موقعيت شخصى ، بايستى پيشاپيش حسين ها به مصاف دشمن بشتابند نه به قول حسين بن على عليهما السلام خود كبوتر حرم گشته و به دور بودن حسين از محيط حجاز بيش از هرچيز ديگر شايق و علاقه مند باشند كه مى دانند با وجود حسين ها در محيط حجاز و در صحنه سياست كسى ، آرى كسى ، به آنان توجه نخواهد نمود. پس هدف ابن زبيرها از اين مبارزه نيل به رياست و جلب توجه مردم و استثمار و استحمار آنهاست . عملكرد ابن زبير عملكرد ابن زبيرها در دوران زندگى آنان نيز مى تواند ماهيت مخالفت و حقيقت مبازره آنان را با يزيديان (اگر بتوان نام مبارزه گذاشت ) روشن سازد كه اگر در يك برهه از زمان در رابطه با مخالفت با يزيد از مدينه فرار نموده و به مكه پناهنده گرديده است ، يك روز ديگر به هنگامى كه على مى خواهد مسلمانان را از سلطه ياران عثمان و ذلتهاى گذشته نجات بخشد و اسلام را از انحرافات برهاند هنگامى كه على عليه السلام دست چپاولگران و غارتگران را از بيت المال قطع مى كند همين ابن زبير كهف منافقين و ملجاء ناكثين و پناهگاه مارقين گرديده با تشكيل حزبى و با فراهم ساختن مقدمات توطئه اى در همين شهر مكه و پياده كردن آن در شهر دور افتاده اى به نام شهر ((بصره )) عصيان و طغيان و با استفاده از گروه هاى مخالف و استانداران معزول (56) و مسلمانان ناآگاه (57) رسما با حكومت حق علوى اعلان جنگ مى دهد و با مارك اسلام و بودجه مسلمانان مستضعف كه در دوران عثمان به چنگ اين افراد افتاده بود بر عليه اسلام قيام مى كند و آشوب به راه مى اندازد. و چون سوابق درخشان على عليه السلام در پاسدارى از اسلام ، خود به خود مانع از هر مارك و برچسب نسبت به شخص او بود براى ساقط كردن حكومت وى دو مطلب را كه به ظاهر تماس با شخصيت وى نداشت ولى در واقع سخت ترين ضربه بر عليه او بود عنوان كردند: يكى مساءله خونخواهى عثمان بود كه مى گفتند خون او را كسانى كه دور على را گرفته اند ريخته اند و على نه تنها بايد همه اطرافيان خود مانند مالك اشتر و عمار را از خود دور سازد بلكه بايد همه آنان را دستگير كرده و به شورشيان تحويل بدهد. و اما موضوع دوم عنوان كردن واژه شيرين و عوام فريب آزادى و حاكميت ملى و ملت گرايى و متهم ساختن حكومت على عليه السلام با ديكتاتورى و انحصار طلبى بود و مى گفتند ما با شخص على عداوتى نداريم ولى او بايد دست از حكومت بردارد و اين ملت مسلمان [!] دور از هر قيد و بند و با آزادى كامل هركسى را كه بخواهند به زعامت و رهبرى خويش انتخاب كنند. گرچه اين توطئه خائنانه و چماق به دستانه ابن زبير با ريخته شدن خون بيش از سى هزار مسلمان (58)، به ظاهر سركوب و خود او در ميان مسلمانان آگاه منفور و براى مدتى منزوى گرديد ولى نبايد فراموش كرد كه همان توطئه آغازگر و راهگشاى جنگ صفين و جنگ نهروان بوده و شهادت اميرمؤ منان عليه السلام نيز يكى از آثار شوم همان توطئه ضداسلامى (و از نظر يك گروه احمق ) صددرصد اسلامى بود. خلاصه : ابن زبيرها اگر براى حفظ رياست و حفظ منافع شخصى و مادى خويش و گول زدن توده عوام به زيربار حكومت يزيد نمى روند در كوبيدن حكومت على نيز به هر وسيله ممكن متمسك مى شوند. و حتى ابن زبير كه با قيافه ضد يزيدى و به صورت يك شخصيت مورد احترام مذهبى سياسى درآمده است پس از شهادت حسين بن على گروهى ناآگاه در مقابل على بن الحسين با او بيعت نموده و محبت او را به عنوان يك پيشواى آگاه در دل خود جاى داده اند. آن روزى كه ديگر مكه و صحنه سياست را از حسين و يزيد خالى و خود را به آرزوى خويش دست يافته مى بيند باز هم دست از توطئه برنمى دارد و عناد و لجاجت خويش را نسبت به خاندان پيامبر به صورت ديگرى اعمال مى كند؛ زيرا او به هنگام رياست خويش در مكه و در فاصله حكومت يزيد و عبدالملك مدتى در خطبه نماز جمعه از بردن نام پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله متناع و خوددارى مى ورزيد و چون با عكس العمل و اعتراض مسلمانان مواجه گرديد چنين پاسخ داد كه چون پيامبر اقوام و عشيره ناخلف و ناصالحى در ميان مسلمانان دارد و با بردن نام او فخر و مباهات مى كنند و بر خود مى بالند من براى شكستن غرور آنان از بردن نام پيامبر خوددارى مى ورزم (59).

بخش دوم

بخش دوم : از مكه تا كربلا: در پاسخ محمد حنفيه متن سخن : ((بَلى ولكن بَعْدَما فارَقْتُكَ اَتانى رَسُولُاللّه صلّى اللّه عليه و آله وَقالَ يا حُسَيْنُ اُخْرُجْ فَاِنَّاللّهَ تَعالى شاءَ اَنْ يَراكَ قَتِيلاً ... وَقَدْ شاءَاللّه اَنْ يَراهُنَّ سَبايا))(60). ترجمه و توضيح لغات : قَتِيل : كشته شده .(( سَبايا (جمع سَبِيَّة مُؤ نَّث سَبِىَّ):)) اَسير. ترجمه و توضيح : سومين پيشنهاد انصراف از سفر عراق به امام از طرف برادرش محمد حنفيه انجام گرفته كه داستان آن بدين قرار است : محمد حنفيه كه براى انجام مناسك حج و ديدار حسين بن على عليهما السلام به مكه وارد شده بود و بنابه نقل مرحوم علامه حلى (ره ) شديدا مريض بود(61)، شبانه و قبل از حركت امام به حضور وى رسيد و عرضه داشت : برادر! تو كه بى وفايى و پيمان شكنى مردم كوفه را نسبت به پدرت على و برادرت حسن عليهما السلام ديده اى ، من مى ترسم اين مردم با تو نيز پيمان شكنى كنند، پس بهتر است به سوى عراق حركت نكنى و در همين شهر مكه بمانى ؛ زيرا تو در اين شهر و در حرم خدا بيش از هر شخص ديگر عزيز و مورد احترام مردم هستى . امام در پاسخ وى فرمود: خوف اين هست كه يزيد مرا در حرم خدا با مكر و حيله به قتل برساند و بدين وسيله احترام خانه خدا درهم شكسته شود. محمدبن حنفيه پيشنهاد نمود كه در اين صورت بهتر است به جاى عراق به سوى يمن يا منطقه مورد امن ديگرى حركت كنى . امام فرمود: پيشنهاد و نظريه تو را نيز مورد توجه قرار مى دهم . ولى حسين بن على عليهما السلام اول صبح به سوى عراق حركت نمود و چون خبر به محمدبن حنفيه رسيد با عجله هرچه بيشتر خود را به امام رسانيده افسار شتر آن حضرت را در دست گرفت و عرضه داشت برادر! مگر تو ديشب وعده ندادى كه درخواست و پيشنهاد مرا مورد مطالعه قرار بدهى ؟ امام در پاسخ وى چنين فرمود:((بَلى وَلكِنْ بَعْدَما فارَقتُكَ ...؛)) آرى ولى پس از آنكه از هم جدا شديم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به خواب من آمد و فرمود: حسين حركت كن ؛ زيرا خدا خواسته است كه تو را كشته ببيند)). محمد حنفيه با شنيدن اين سخن امام گفت :(( (اِنّاِ للّهِ وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ ).)) سپس انگيزه حركت دادن اطفال و زنان را در چنين شرايط حساس و خطرناك جويا گرديد. امام در پاسخ آن هم چنين فرمود:((وَقَدْ شاءَاللّه اَنْ يَراهُنَّ سَبايا؛)) خدا خواسته است آنها را نيز اسير ببيند)). آيا حسين بن على (ع ) مجبور به شهادت بود؟ ممكن است از ظاهر پاسخ امام به محمد حنفيه (خدا خواسته ) و از پاسخ آن حضرت به ام سلمه (62) و حضرت زينب عليهاالسلام (63) و جملات و كلمات ديگرى مانند آنها چنين استفاده و بهره بردارى شود كه چون حركت حسين بن على عليهما السلام و كشته شدن وى و اسارت فرزندانش به مضمون اين تعبيرات چيزى بوده مقدر و مطابق مشيت ، چيزى كه اراده خداوند بر آن تعلق گرفته بود، پس كشته شدن آن حضرت غيرقابل اجتناب و او مجبور و مسلوب الاختيار بوده است . و جالب اينكه اين نوع تفكر كم و بيش حتى در ميان بعضى از خواص نيز به وجود آمده و در مقام بحث و محاوره كه سخن از شهادت امام عليه السلام به ميان مى آيد مى گويند: حساب و برنامه او از سايرين جداست و خواست خدا چنين بوده است ((اِنَّاللّهَ شاءَ اَنْ يَراهُ قَتِيلاً)) در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر مشيت و خواست و تقدير خدا در اين مورد به همان معنا مى باشد كه در اذهان اين گروه خاص به وجود آمده است اولاً شهادت حسين عليه السلام چندان اهميت و ارزشى ندارد و اين حركت و عمل بى سابقه وصبر و استقامت فوق العاده كه نه تنها انسانها بلكه ملكوتيان را نيز متحير ساخته است از شهادت و جانبازى يك فرد معمولى كه با اختيار خود شهادت را پذيرفته است ، كم ارزشتر خواهد گرديد؛ زيرا اين فرد، با اراده و اختيار خويش اين راه را انتخاب نموده ولى حسين بن على عليهما السلام در انتخاب اين راه مقدر و تعيين شده مجبور بوده و نمى توانست برخلاف مشيت و تقدير خداوند حركت كند. و ثانيا نبايد لشكر كوفه و كشندگان حسين بن على عليهما السلام را خيلى مورد ملامت قرار داد؛ زيرا مگر نه اين است كه كشته شدن حسين بن على عليهمالسلام خواسته خدا بود و هر مقتولى به ناچار نيازمند قاتلى است و خلاصه همانگونه كه مقتول مجبور و مسلوب الاختيار بوده قاتل نيز مجبور بوده است ! پاسخ : منشاء و انگيزه اين سؤ ال و يا صحيحتر منشاء اين نوع تفكر و برداشت ،اين بوده است كه اين افراد از مفهوم وسيع واژه ((اراده )) و ((مشيت )) و ((تقدير)) و مانند آن كه در موارد مختلف از گفتار امام به كار رفته است غفلت ورزيده و به جاى مفهوم و معنايى كه در اين مورد منظور بوده در مفهوم و معناى ديگر و يا مصداق ديگرى از آن مفهوم وسيع به كار گرفته اند. توضيح اينكه : مشيت و تقدير خداوند گاهى تكوينى است و گاهى تكليفى . تقدير و اراده تكوينى خداوند به طورى كه قبلاً اشاره گرديد از اختيار بندگان خارج و انسانها در مقابل اين مشيت مجبور و ناچارند مانند تولد و مرگ انسانها، خلقت زمين و آسمان و... و اما اراده تكليفى و يا تشريعى عبارت از اين است كه خداوند انجام پذيرفتن و يا ترك شدن عملى را صلاح بداند و وقوع و يا ترك آن را بخواهد و طبق همان خواست و صلاحديد و ((تقدير)) و اندازه گيرى به انجام دادن آن ، امر و يا از آن نهى نمايد ولى با وجود اين تقدير و اراده الهى و با وجود اين امر و نهى اختيار انجام و يا ترك آن را به اراده خود افراد محول كند مانند تكاليف شرعى از قبيل روزه و نماز و حج و جهاد كه مشيت خداوند تعلق گرفته و خداوند اراده فرموده است كه اين تكليفها انجام پذيرد و اگر اين اراده و اين ((تقدير)) و اندازه گيرى نبود امر نمى فرمود. و مشيت و اراده خداوند تعلق گرفته است كه همه محرمات ترك شود و الاّ از آنها نهى نمى فرمود. ولى اين نوع اراده و مشيت خدا مستقيم و بلاواسطه بر اين امور تعلق نگرفته بلكه با وجود اراده و مشيت از طرف خدا، تحقق پذيرفتن اين امور را به اراده و خواست بندگان واگذار نموده است . نمونه اى از اين حقيقت در قرآن مجيد بدين صورت منعكس گرديده است : خداوند به عدل و احسان و دلجويى از اقوام ، امر و از فحشا و منكر و تجاوز به حقوق ديگران نهى مى كند او به شماموعظه مى كند شايد متذكر شويد(64). طبق مضمون اين آيه شريفه ، خداوند تحقق عدل و نيكى و دستگيرى از خويشان و از بين رفتن بساط هر نوع فحشا و منكر و زورگويى از ميان انسانها را مى خواهد، ولى مى دانيم همانگونه كه در خود همين آيه آمده است و اين خواست را به صورت امر و نهى بيان كرده است تحقق آنها را به اختيار مردم و به خواست و اراده آنان واگذار نموده است و اين بندگان خدايند كه بايد اين تقدير و اراده و اين خواست خدا را آزادانه انتخاب نموده و به آن جامه عمل بپوشانند و اگر راه مخالفت بپيمايند باز هم آزادند و هيچ اجبارى در اختيار و انتخاب نمودن يكى از اين دو راه بر آنها وجود ندارد. خداوند متعال در ضمن امر و نهى فقط از راه موعظه و راهنمايى به انتخاب راه صحيح دعوت مى كند:(( (يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ ).)) اينك پس از روشن شدن اين دو نوع مشيت و اراده برمى گرديم به اصل موضوع مورد بحث : حسين بن على عليهما السلام اوضاع و شرايط را چنان مى بيند كه خود را مشمول فرمان الهى (( (كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ )(65))) مى داند كه بايد قدم به ميدان جنگ بگذارد. او كه مى گويد: با تسلط يزيد بر مسلمانان بايد فاتحه اسلام را خواند(66) اينك بايد فاتحه همه آنچه را كه به او تعلق دارد بخواند، خود و ياران و فرزندانش را قربانى كند تا اسلام در حال نزع را جان تازه اى ببخشد و قرآن فراموش شده را حياتى نو ... و اين همان واقعيتى است كه حسين بن على عليهما السلام در يك جمله بيان مى كند كه :(( ((اِنَّاللّه شاءَ اَنْ يَرانى قَتيلاً وَاَنْ يَراهُنَّ سَباياً)) آرى اين همان خواست و مشيت خداست و تقدير و اندازه گيرى است و حسين عليه السلام ماءمور اجراى آن و اين مساءله با عظمت و تاريخ ‌ساز، نه تاريخ ‌ساز بلكه بزرگترين تاريخ در حماسه جهان گاهى نيز در عالم خواب با ديدن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و تاءكيد و تاءييد آن بزرگوار همراه است . حسين بن على (ع ) آزادانه راه شهادت را برگزيد آنگاه به ارزش اقدام و عظمت حركت حسين بن على عليهما السلام بيشتر پى مى بريم كه بدانيم او نه تنها از نظر اراده تكوينى در انتخاب مسير خويش مجبور و ملزم نبود و از ابتدا اين راه را آزادانه و با اراده و خواست خود انتخاب نمود بلكه تا مرحله شهادت در هر قدم و در هر لحظه براى وى امكان داشت از راهى كه انتخاب كرده بود منصرف گردد و مانند تمام به اصطلاح عقلاى قوم براى متوقف ساختن برنامه سفر عراق دلايل عقلى و شرعى فراوان كه براى هر شنونده اى مورد قبول و پذيرش باشد اقامه نمايد. ولى او تمام اين معادلات و محاسبات را درهم ريخت و همه اين اساس و پايه ها را كه ديگران پى ريزى مى كردند درهم كوبيد آنجا كه دوست و دشمن ، كوچك و بزرگ ، زن و مرد همه و همه نتيجه اين سفر را هزيمت و شكست قطعى او و راهى را كه انتخاب كرده است منتهى به كشته شدن وى و فرزندانش و استيصال و اسارت اهل و عيالش مى دانند او در مقابل اين افكار و نظريات يكّه و تنها استقامت و پايدارى نمود و با علم و آگاهى به جزئيات آينده سفر خويش مى گويد خدا خواسته است كه مرا كشته ببيند. آرى ، برخلاف تمايل و پيشنهاد انسانها امر پروردگار و خواسته او و فرمانى كه از نظر تكليفى ، حسين بن على عليهما السلام در اين شرايط خاص ماءمور به اجراى آن مى باشد اين است كه او به ميدان جهاد قدم بگذارد و با نداشتن نيروى كافى در مقابل دشمن قوى و نيرومندى قرار بگيرد كه نتيجه طبيعى اين جنگ نامتعادل همان شكست ظاهرى است كه همه پيش بينى مى نمودند. و اما نتيجه باطنى آن در دراز مدت همان است كه به هنگام خروج از مدينه در وصيتنامه اش نوشت :((وَاِنّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ اْلا صْلاحِ فى اُمَّةِ جَدّى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم )) .)) ولى تكرار مى كنم او نيز مانند هر مكلف ديگر در انتخاب اين راه آزاد بود و هر لحظه مى توانست از حركت خويش منصرف گردد و با سكوتش همه اين برنامه تاريخ آفرين را تعطيل نمايد كه نكرد؛ زيرا او حسين است پيشوا و امام است و براى جهانيان اسوه و الگو و عملش قدوه و سرمشق . شهادت پيش بينى شده چه ارزش دارد؟! و باز سؤ ال ديگر (و يا سؤ ال پيش به تعبير ديگر) در اين رابطه مطرح است و آن اينكه شهادت حسين بن على عليهما السلام قبلاً پيش بينى و خبر داده شده بود و طبق همان پيش بينى و اخبار قبلى انجام گرفته و همانگونه كه در سؤ ال اول اشاره گرديد با اين مقدمه شهادت آن حضرت چندان فضيلتى به همراه ندارد. پاسخ آن به طور خلاصه اين كه : بلى خداوند مى دانست كه حسين بن على عليهما السلام به اين فرمان بزرگ الهى با اراده و اختيار خويش اطاعت خواهد نمود و همه آنچه را كه غير خداست فداى راه خدا خواهد كرد و در مقابل حكم الهى تخلف نخواهد ورزيد لذا قبلاً همين موضوع را به پيامبرش خبر داده بود ولى اين علم خدا و اين اخبار قبل از حادثه كربلا كوچكترين تاءثيرى در اجبار و سلب اختيار از امام حسين عليه السلام ندارد؛ زيرا به عنوان مثال اگر ما يكى از اوامر خدا را با اراده و اختيار خود انجام مى دهيم مثلاً نماز بجا مى آوريم اگر خداوند همين عمل ما را كه از اول مى دانست به پيامبرش نيز اطلاع مى داد، آيا اين اخبار كوچكترين تاءثيرى در اراده و عمل ما داشت ؟ و آيا اين علم خدا كه با خبر دادن به پيامبرش تواءم گرديده از ما سلب اراده و اختيار مى نمود و ما را به انجام آن نماز مجبور مى ساخت ؟ نه ، هرگز. خلاصه : علم و پيش بينى خداوند علت و انگيزه به وقوع پيوستن عملى نيست بلكه خبر دادن از واقعيتى است كه با اراده و اختيار يك انسان در آينده و در خارج تحقق خواهد پذيرفت و يا با اراده و اختيار همين انسان به مرحله عمل نخواهد رسيد. و اين علم تواءم با اظهار و اعلان نسبت به انجام وظيفه و ايفاى مسؤ وليت اختصاص به حسين بن على عليهما السلام ندارد بلكه خداوند متعال در مورد ساير انبيا و اوليا نيز كه از نظر انجام وظيفه در آنان علم و آگاهى داشت كه در آينده با اراده و اختيار خويش از عهده چنين مسؤ وليتى برخواهند آمد همه و يا قسمتى از آن را به پيامبران خبر داده و از فداكارى و از خودگذشتگى آنان به عنوان تقدير آگاهشان ساخته است . ((وَبَعْدَ اَنْ شَرَطْتَ عَليْهِمُ الزُّهْدَ فى دَرجاتِ هذِهِ الدُنْياَالدَّنِيَّةِ وَزُخْرُفِها وَزِبْرُجها فَشَرَ طُوا لَكَ ذلِكَ وَعَلِمْتَ مِنْهُمُ الوَفاءَ به فَقَبِلْتَهُمْ وَقَرَّبْتَهُمْ وَقَدَّمْتَ لَهُمُ الذِّكْرَ الْعَلىَّ والثَّناءَ الْجَلِىَّ))(67). بخش دوم : از مكه تا كربلا: در پاسخ عبداللّه بن جعفر و عمروبن سعيد متن سخن : ((اِنَّى رَاءَيْتُ رُؤْياً فيها رَسُولُاللّه صلّى اللّه عليه و آله وَاُمِرْتُ فيها بِاَمْرٍ اَنَا ماضٍ لَهُ عَلَىَّ كانَ اَو لى ))(68). ((... ما حَدَّثْتُ اَحَداً بِها وَما اَنَا مُحَدِّث بِها حَتّى اَلْقى رَبِّى ))(69). ((... اءمَّا بَعد فَاِنَّه لَمْ يُشاقِق اللّه ورَسوله من دعا الى اللّه عزّوجلَّ وَعَمِلَ صالِحاً وقالَ اِنّنى مِنَ الْمسلِمينَ وَقدْ دَعوتُ اِلى الايمانِ والْبرِّ والصِّلة فَخيْرُ الاَمانِ اَمانُا للّه ولَنْ يُؤ منَاللّه يَوم الْقِيامَة مَنْ لَمْْ يَخفهُ فِى الدُّنيا فَنساءَلُاللّهَ مَخافَة فِى الدُّنيا تُوجبُ لَنا اَمانَهُ يَومَالْقيامَة فَاِنْ نَويْتَ بِالكِتاب صلَتِى وَبرِّى فجُزيت خَيْراً فِى الدُّنيا والا خرة ؛ والسَّلامُ))(70). ترجمه و توضيح لغات : لَمْ يُشاقِق (از شاق ): مخالفت ورزيد، دشمنى نمود. اءُمِرْتُ: مجهول است : ماءمور شده ام . اَنَا ماضٍ لهُ: من انجام خواهم داد. عَلَىَّ كانَ اوْلى : به ضررم تمام شود يا به نفعم . جُزيتَ: مجهول مخاطب است : پاداش داده مى شوى . ترجمه و توضيح : بنا به نقل طبرى و ابن اثير از امام سجاد عليه السلام چهارمين كسى كه به حسين بن على عليهما السلام پيشنهاد مى نمود كه از سفر عراق منصرف گردد و در اين مورد اصرار مى ورزيد عبداللّه بن جعفر بودكه پس از حركت امام عليه السلام از مكه طى نامه اى كه به وسيله دو فرزندش عون و محمد به حضور امام ارسال داشت چنين نگاشت : امّا بعد: به خدا سوگندت مى دهم كه با رسيدن اين نامه از سفرى كه در پيش گرفته اى منصرف و به شهر مكه مراجعت كنى ؛ زيرا مى ترسم كه تو در اين سفر كشته شوى و فرزندانت مستاءصل و با كشته شدن تو كه پرچم هدايت و اميد مؤ منان هستى نور خدا خاموش گردد در حركت خود تعجيل نكن كه من نيز متعاقبا خود را به تو مى رسانم (71). عبداللّه بن جعفر پس از ارسال اين نامه بلافاصله با عمروبن سعيد - كه از سوى يزيد بن معاويه به جاى وليد استاندار معزول مدينه به استاندارى منصوب و به ظاهر به عنوان امير حاج ولى در واقع براى انجام ماءموريت ترور امام عليه السلام آن روزها در مكه به سر مى برد - ملاقات و از وى درخواست نمود كه امان نامه اى به امام عليه السلام بنويسد كه شايد در مراجعت آن حضرت مؤ ثر افتد و براى تاءكيد موضوع و اطمينان بيشتر رضايت عمرو بن سعيد را جلب نمود كه برادرش يحيى بن سعيد را در رساندن امان نامه به همراه عبداللّه به خدمت امام عليه السلام اعزام نمايد. چون عبداللّه با همراهى يحيى در بيرون مكه به قافله امام عليه السلام رسيد در ضمن تسليم امان نامه تقاضاى خود و يحيى بن سعيد را حضورا مطرح و انصراف امام را از تصميم مسافرت عراق درخواست نمود. آن حضرت در پاسخ عبداللّه و يحيى بن سعيد فرمود:((انى راءيت رؤ يا ...؛ من رسول خدا را در خواب ديدم در اين خواب به دستور وى به امر مهمى ماءموريت يافته ام كه بايد آن را تعقيب نمايم خواه به نفع من تمام بشود يا به ضرر من )). عبداللّه در باره اين خواب و ماءموريتى كه امام به آن اشاره نمود توضيح بيشترى خواست كه آن حضرت چنين پاسخ داد: ((ما حَدَّثْتُ اَحَداً بِها و...؛)) من اين خواب را به كسى نگفته ام و تا زنده هستم با كسى در ميان نخواهم گذاشت )). و نامه ذيل را نيز در پاسخ امان نامه عمروبن سعيد نگاشت :((اما بعد: راه مخالفت باخدا و پيامبر نپيموده است كسى كه به سوى خدا و رسولش دعوت نموده و عمل صالح انجام دهد و تسليم اوامر حق گردد. امان نامه اى فرستاداى و در ضمن آن وعده ارتباط صميمى و صلح و سازش نسبت به ما داده اى ولى بهترين امانها، امان خداوند است و كسى كه در دين ، ترس از خدا نداشته باشد در آخرت از امان او برخوردار نخواهد بود از پيشگاه خداوند درخواست توفيق خوف و خشيت در اين دنيا داريم تا در آخرت مشمول امانش گرديم و اگر منظور تو از اين امان نامه واقعا خير و صلح و صفا باشد در دنيا و آخرت ماءجور خواهى بود والسلام )). بنا به نقل بلاذرى و طبرى و ابن اثير چون جعفر بن عبداللّه و يحيى بن سعيد از پيشنهاد خود ماءيوس گرديدند و امام را در تصميم و اراده خويش قاطع و جدى ديدند به مكه برگشتند و عمروبن سعيد نيز چون از راه صلح آميز ماءيوس گرديد دوباره به برادرش ماءموريت داد كه با گروهى ماءمور مسلح ، خود را به حسين بن على برسانند و او را وادار و مجبور به مراجعت كنند . اين عده چون به قافله امام رسيدند در ميانشان بگومگو شد و با تازيانه به همديگر حمله كردند يحيى و يارانش تاب مقاومت نياورده و به مكه برگشتند. نكاتى در سخن امام (ع ) در پاسخ امام به عبداللّه بن جعفر و در پاسخ آن حضرت به امان نامه عمرو بن سعيد نكاتى وجود دارد كه اشاره نمودن به اين نكات بى تناسب نيست . 1 - حسين بن على عليهما السلام در پاسخ عبداللّه به ماءموريتى اشاره مى كند كه در عالم رؤ يا از طرف رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر وى محول گرديده است و بايد آن را انجام بدهد گرچه به ضررش منتهى شود. آنگاه تاءكيد مى كند كه اين ماءموريت و اين راز را به كسى نگفته و تا آخر نيز با كسى در ميان نخواهد گذاشت . اين ماءموريت چيست ؟ آيا جهاد و شهادت حسين عليه السلام و اسارت فرزندانش در راه خداست ؟ اينها را كه قبل از حركت از مكه به محمد حنفيه گفت و در طول راه ازمدينه تا شهادت ، گاهى با اشاره و گاهى با صراحت مى گفت ، اين چه ماءموريت و رازى است كه امام عليه السلام آنچنان با قاطعيت از آن سخن مى گويد كه اميد عبداللّه را به ياءس و نوميدى مبدل مى سازد و على رغم تلاش و كوشش تمام ، لب فرو مى بندد و به مكه برمى گردد؟ ما چه مى دانيم كه خودش فرمود:((وَما اَنَا مُحَدِّثٌ بِها حَتّى اَلْقى رَبِّى )) 2 - امام در پاسخ امان نامه ، نخست تلويحا به برنامه خود كه دعوت الى اللّه است اشاره فرموده و سپس با يك اشاره لطيف به موعظه عمرو پرداخته كه در قيامت كسانى مشمول امان خدا مى گردند كه در دنيا به وظايف خود كه منبعث از خوف خداست قيام كنند. و بالا خره با به كار بردن ((اِن )) شرطيّه (اگر) از هدف اصلى و مكنون خاطر وى پرده برداشته است ؛ زيرا در مقام دعا به كار بردن ((اگر)) سؤ ال انگيز و داراى مفهوم توبيخ است . بخش دوم : از مكه تا كربلا: با فرزدق متن سخن : ((... صَدَقْتَ للّهِِ الاَمْرُو كُل يَوْمٍ هُوَ فِى شَاءن اِنْ نَزَلَالْقَضاءُ بِما نُحِبُّ وَنَرْضى فَنَحْمَدُاللّه عَلى نَعْمائِهِ وَهُوَ الْمُسْتَعانُ عَلى اَداءِ الشُّكْرِ وَانْ حالَ الْقَضاءُ دُونَ الرَّجاءِ فَلَمْ يَتَعَدَّ مَنْ كانَ الحَقُّ نِيَّتَهُ وَالتّقْوى سَرِيرَتَهُ))(72) ترجمه و توضيح لغات : شَاءْنٍ: كار مهم ، پيشامد، حكم بر طبق پيشامد. قضاءُ: حكم ، فرمان الهى . حالَ، يَحُولُ: ميان دو چيز حايل و مانع گرديد. دون ، مى گويند حالَ الْقَوْمُ دُونَ فُلانٍ: آن گروه مانع فلانى از رسيدن به مقصودش گرديد. تَعَدّى : تجاوز ستم . سريره ، باطن انسان . ترجمه و توضيح : پنجمين پيشنهاد انصراف از سفر عراق به حسين بن على عليهما السلام به وسيله فرزدق شاعر معروف عرب انجام گرفته است آنگاه كه حسين بن على عليهمالسلام عازم حركت از مكه به سوى عراق بود و فرزدق نيز براى انجام عمل حج به طرف مكه مى آمد در خارج اين شهر به خدمت آن حضرت عليه السلام رسيد ود ر زمينه حركت وى سؤ ال نمود. امام عليه السلام در پاسخ فرزدق سخنانى ايراد كرد. و ما مشروح جريان اين ملاقات را بدانگونه كه مرحوم مفيد از خود فرزدق نقل نموده است در اينجا مى آوريم (73). او مى گويد: من در سال شصت با مادرم عازم مكه و انجام مراسم حج بودم به هنگامى كه داخل محدوده حرم شدم و افسار شتر مادرم را به دست گرفته و مى كشيدم به قافله حسين بن على عليهما السلام كه از مكه به سوى عراق در حركت بود برخوردم و به حضورش شتافتم و پس از سلام و تعارفات عرضه داشتم : يا بن رسول اللّه ! پدر و مادرم به فداى تو ((ما اَعْجَلَكَ عَنِ الْحَجِّ؟؛)) انگيزه تو در اين عجله و خارج شدن از مكه قبل از انجام مراسم حج چيست ؟)) امام فرمود:((لَوْ لَمْ اَعْجَلْ لاُخِذْتُ؛)) اگر تعجيل نمى كردم دستگيرم مى ساختند)). فرزدق مى گويد امام از من پرسيد تو كيستى ؟ عرض كردم مردى از ملت عرب . فرزدق : اضافه مى كند كه به خدا سوگند امام در شناسايى من به همين اندازه بسنده كرد و در اين مورد چيز ديگرى سؤ ال ننمود. سپس پرسيد نظر مردم (عراق ) نسبت به اوضاع چگونه است . گفتم خبر را از خبره اش مى خواهى كه دلهاى مردم با شما و شمشيرهايشان بر عليه شما و مقدرات در دست خداست كه هرطور بخواهد انجام مى دهد. امام در پاسخ من چنين فرمود: ((صَدَقْتَ، للّهِ الاَْمْرُ ...؛)) فرزدق درست گفتى ! مقدرات در دست خداست و او هر روز فرمان تازه اى دارد كه اگر پيشامدها بر طبق مراد باشد در مقابل نعمتهاى خداوند سپاسگزاريم و هموست مددكار در سپاس و شكرگزارى براى او. و اگر حوادث و پيشامدها در ميان ما و خواسته هايمان حائل گرديد و كارها طبق مرام به پيش نرفت باز هم آن كس كه نيتش حق باشد، و تقوا بر دلش حكومت مى كند از مسير صحيح خارج نگرديده است . فرزدق مى گويد وقتى سخن امام بدينجا رسيد. گفتم بلى گفتار شما درست است ، خير پيش ! آنگاه مسائلى چند درباره حج و غير آن سؤ ال كردم و امام پس از پاسخ اين سؤ الها مركب خود را حركت داد و خداحافظى نموده و از همديگر جدا شديم . دو نكته جالب از اين سخن امام دو نكته جالب و ارزنده به دست مى آيد: 1 - مساءله آگاهى : همان گونه كه بارها اشاره نموده ايم امام عليه السلام قطع نظر از ((علم امامت )) از طريق متعارف و از راههاى معمولى نيز از اوضاع عراق و حوادث آينده آگاهى داشت و با اطلاع كامل برنامه خويش را تعقيب مى نمود و اين موضوع براى افراد عادى مانند فرزدق نيز محسوس و ملموس بود كه با صراحت كامل گفت ((قُلُوبُ النّاسِ مَعَكَ وَسُيُوفُهُمْ عَلَيْكَ)) 2 - دومين نكته جنبه اخلاقى قضيه و مساءله اخلاص و اتكاى به خداوند است كه حركت امام براى انجام يك ماءموريت و وظيفه الهى و نيل به هدف معنوى است نه تنها رسيدن به يك پيروزى ظاهرى و حسين بن على عليهما السلام حركت خويش را بر همين مبنى توجيه و بنيانگذارى نموده است كه :((وَانْ حالَ الْقَضاءُ دُونَ الرَّجاءِ فَلَمْ يَتَعَدَّ مَنْ كانَ الحَقُّ نِيَّتَهُ وَالتّقْوى سَرِيرَتَهُ)) بخش دوم : از مكه تا كربلا: پيشنهاد به شترداران متن سخن : ((مَنْ اَحَبَّ مِنْكُمْ اَنْ يَنْصَرِفَ مَعَنا اِلى الْعِراقِ اَوْفينا كِراءَه وَاَحْسَنّا صُحْبَتَهُ وَمَنْ اَحَبَّ الْمُفارَقَةَ اَعْطيْناهُ مِنَ الْكِراءِ عَلى ماقَطَعَ مِنَ الاَْرْضِ)) (74) ترجمه و توضيح لغات : انصراف : مراجعت و برگشتن . اَوْفَيْنا (از ايفاء): پرداختن . كِراءِ: كرايه . ترجمه و توضيح : حسين بن على عليهما السلام در خارج از مكه در محلى به نام ((تنعيم )) به قافله اى برخورد نمود كه در ميان آن ، عده اى شتردار از سوى بحير بن يسار حميرى ،استاندار يمن بارهايى از حله يمنى و اجناس قيمتى به سوى شام و يزيد بن معاويه حمل مى كردند، آن حضرت اين اجناس را از شترداران گرفته و به تصرف خويش درآورد و خطاب به آنان فرمود: ((مَنْ اَحَبَّ مِنْكُمْ ...؛)) هريك از شما كه مايل باشد به همراه ما به عراق بيايد كرايه تا عراق را بدو مى پردازيم و او در طول اين سفر از مصاحبت نيك ما نيز برخوردار خواهد گرديد و هركس بخواهد از همين جا به وطن خود برگردد كرايه يمن تا اين نقطه را بدو مى دهيم )). پس از پيشنهاد آن حضرت چند نفر كرايه خود را گرفته و به سوى يمن مراجعت و چند نفر ديگر اعلان آمادگى كردند كه تا عراق به همراه آن حضرت حركت نمايند. راز عمل راز اين سخن و عملكرد انقلابى امام كه الگو و سرمشق براى تمام رهبران اصيل قيامها و نهضتهاست ، پشتيبانى محرومان و دشمنى با طاغوتيان و تضعيف آنهاست و از اين عمل چنين استفاده مى شود كه بايد از هر فرصت مناسب در تضعيف طاغوت و در تقويت ضعفا و محرومان بهره بردارى نمود. و اينك امام اين ثروت را كه از مردم بيچاره يمن به وسيله استاندار و دست نشانده معاويه جمع آورى گرديده و در بست در اختيار يزيد قرار خواهد گرفت از چنگ اين طاغوت مى رهاند و در مواردى كه به صلاح امت است صرف مى كند و در اختيار فقرا و ضعفا كه در طول اين راه دور و دراز از حجاز تا عراق با آنان مواجه خواهد گرديد قرار مى دهد و يا در راه شكستن سدى كه در مقابل قرآن قرار گرفته است به كار مى اندازد. ولى از طرف ديگر شترداران و كرايه كشها را گرچه در خدمت طاغوت قرار گرفته اند چون از طبقه محروم و ضعيف جامعه هستند و بايد به مزد خويش و كرايه اين سفر پر رنج نايل گردند نه تنها با كمال خوشرويى در اختيار سفر و برگشت آزاد مى گذارد و در هر دو صورت كرايه آنها را مى پردازد بلكه در صورت اختيار سفر و همراهى تا عراق به آنان مصاحبت نيك و برخوردارى از لطف و محبت خويش را وعده مى دهد. آرى وعده مصاحبت نيك از سوى فرزند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در سفرى به سوى عراق و در ركاب او كه ثمره و نتيجه اين مصاحبت نيك ، عظمت ، سعادت و بهشت جاودان و نيل به مقامى بس ارجمند است مورد غبطه و آرزوى هر بنده صالح و با ايمان است . بخش دوم : از مكه تا كربلا: دومين نامه به مردم كوفه متن سخن : ((اَمّا بَعْدُ: فَقَدْ وَرَدَ عَلَىَّ كِتابُ مُسْلِمِ بنِ عَقيل يُخْبِرُنى بِاجْتِماعِكُمْ عَلى نَصْرِنا وَالطَّلَبِ بِحَقِّنا فَسَاءَلْتُاللّهَ اَنْ يُحْسِنَ لَنَا الصُّنْعَ وَيُثيبَكُمْ عَلى ذلِكَ اَعْظَمَ الاَجْرِ وَقَدْ شَخَصْتُ اِلَيْكُمْ مِنْ مَكَّةَ يَومَ الثّلاثاءِ لَِثمانٍ مَضَيْنَ مِنْ ذى الْحِجَّةِ فَإ ذا قَدِمَ عَلَيْكُمْ رَسُولى فَانْكَمِشُوا فى اَمْرِكُمْ فَاِنِّى قادمٌ فى اَيّامى هذِهِ))(75). ترجمه و توضيح لغات : صُنعَ (به ضمّ و كسر صاد): آنچه انجام مى پذيرد. يُثيِبُ (از اَثابَهُ اِثابَةً): جزاى نيك دادن . شَخَصْتُ:(از شخوص ): حركت نمودن . ثَلاثاءِ: سه شنبه . اِنْكِماش : سرعت نمودن ، به سرعت به كارها سروسامان بخشيدن . قُدُوم : وارد شدن مسافر. ترجمه و توضيح : وقتى حسين بن على عليهما السلام در مسير خود به سوى كوفه به منزلى به نام ((حاجر)) وارد گرديد اين نامه را خطاب به مردم كوفه و در پاسخ نامه مسلم بن عقيل نگاشت و به وسيله قيس بن مسهر صيداوى به آنان ارسال داشت : ((اما بعد: نامه مسلم بن عقيل را كه مشعر به اجتماع و هماهنگى شما در راه نصرت و يارى ما خاندان و مطالبه حق ما بود دريافت نمودم از خداوند مسئلت دارم كه آينده همه ما را به خير و شمارا موفق و در اين اتحاد و اتفاق بر شما ثواب و اجر عظيم عنايت فرمايد. من هم روز سه شنبه هشتم ذيحجه از مكه به سوى شما حركت نموده ام با رسيدن پيك من ، شماها به كارهاى خويش به سرعت سروسامان بخشيد كه خود من نيز در اين چند روزه وارد خواهم گرديد)). چرا كوفه ؟ در قيام و حركت حسين بن على عليهما السلام گاهى مساءله دعوت و اظهار پشتيبانى مردم كوفه و تشكيل حكومت اسلامى در قيافه علة العلل و انگيزه اصلى تصوير و ترسيم گرديده است و اين تصوير، گذشته از اينكه برخلاف واقعيات و مسلمات است از اهميت و عظمت اين قيام كاسته و مساءله را به صورت يك موضوع عادى كه هر مسلمان سياستمدار منهاى مقام معنوى و وظيفه شخصى الهى نيز ملزم به اجراى چنين طرح و برنامه بود درآورده است ولى ما كه قدم به قدم با سخنان امام عليه السلام حركت مى كنيم مى بينيم مساءله دعوت مردم كوفه و تشكيل حكومت در اين حركت حيات بخش و اراده امام عليه السلام داراى نقش اساسى و جنبه اصلى نبوده است ؛ زيرا امام عليه السلام در مدينه از بيعت با يزيد امتناع ورزيده و بر اساس مخالفت و مبارزه سخت با دشمن سرسخت و با برنامه منظم به سوى مكه حركت نموده است تا آنجا كه در پاسخ ابن عباس مى گويد:((اينها دست از من برنمى دارند تا خون مرا بريزند)). و در پاسخ ابن زبير مى گويد:((اگر در لانه مرغى باشم باز هم مرا بيرون آورده و به قتل خواهند رسانيد)). و پس از تصميم امام عليه السلام و پس از ورود آن حضرت به مكه و پس از آگاهى مردم كوفه از موضع مخالف امام عليه السلام مساءله دعوت شروع گرديده است و پر واضح است كه اين دعوت نمى تواند علة العلل و انگيزه اصلى در حركت و قيام امام عليه السلام باشد بلكه يك مساءله فرعى و جنبى بوده در كنار يك تصميم و اراده محكم و در ضمن يك هدف عالى و برنامه گسترده و منظم . اينك امام عليه السلام بايد مبارزه با يزيد را تعقيب و پيگرى نمايد ولى ادامه آن در مكه مساوى است با ترور و قتل مخفيانه آن حضرت كه در نتيجه از طرفى موجب هتك حرمت و اهانت به بيت خدا و از طرف ديگر به نفع يزيد بن معاويه منجر خواهد گرديد. ولذا ديديم سعيد بن عمروعاص مسؤ ول و ماءمور ترور امام عليه السلام اول از رهگذر صلح و سازش و با تسليم نمودن امان نامه و سپس با توسل به زور مى خواهد امام را از حركت باز دارد و به مكه برگرداند و موضوع را بدون سروصدا در خود مكه فيصله بخشيده و اين قيام را در نطفه خفه سازد. و اما امام عليه السلام كدام منطقه را انتخاب نمايد؟ متن كشور اسلامى ، بزرگترين نقطه انفجار، عراق و كوفه را؛ زيرا اين استان يكى از استانهاى بزرگ مركز ارتش اسلام ، رقيب و مقابل شام و از نظر سوق الجيشى داراى اهميتى حتى بيش از مكه و مدينه و از نظر آگاهى مردم آن سامان همين اندازه كافى است كه اين همه دعوتنامه از سوى آنان به مكه سرازير شده و آمادگى و پشتيبانى خويش را اعلان نموده اند و اگر در يك زمان معين و برهه خاصى جلو اين آگاهى و آمادگى جبرا گرفته شود ولى بالا خره اين افكار در انقلاب آينده مؤ ثر گرديده انقلابهاى آينده از همين نقطه آغاز خواهد شد. گذشته از اين مساءله ، آيا براى حسين بن على عليهما السلام كه امام و رهبر امت است در مقابل اين نامه ها و درخواستها عذرى در تعطيل برنامه سفر عراق و كوفه وجود دارد و اگر مردم كوفه ادعا مى كردند كه ما حاضر بوديم در راه حسين بن على عليهما السلام از جان و مال خود بگذريم و اين همه از وى درخواست نموديم كه رهبرى ما را به عهده گيرد ولى او اعتنايى به درخواستهاى ما ننمود پاسخ امام عليه السلام قانع كننده بود كه بگويد چون من مى دانستم شما نسبت به من بى وفايى خواهيد نمود لذا به درخواستهاى شما پاسخ مثبت ندادم ؟ آيا نمى توانستند ادعا كنند كه ما در دعوت خويش وفادار بوديم ؟ به عبارت ديگر: در اينجا امام حسين عليه السلام بر سر دوراهى تاريخ است كه اگر به تقاضاهاى مردم كوفه پاسخ مثبت ندهد در مقابل تاريخ محكوم است و تاريخ در آينده قضاوت خواهد كرد كه زمينه فوق العاده مساعد بود ولى امام حسين از اين فرصت طلايى نتوانست استفاده كند يا نخواست يا ترس و رعب مانع گرديد و... امام عليه السلام براى اينكه با چنين مردمى كه دست به سوى او دراز كرده اند اتمام حجت كند به تقاضاى آنان پاسخ مى گويد. نتيجه اينكه : امام از نظر تكليف شرعى ، باطنى و واقعى كه خود واقف و متوجه آن بود ماءموريت داشت كه در راه مبارزه با فساد و دستگاه حكومت يزيد و براى اعتلاى كلمه حق تا آخرين قطره خون خود را نثار كند. و از نظر حكم ظاهرى كه براى هر فردى روشن بود در رابطه با پاسخگويى به درخواست مردم كوفه و شرايط خاص محيط عراق لازم بود كه اين مبارزه را به اين ناحيه بكشاند و برنامه خويش را در اين نقطه عملى و پياده نمايد و به روال عادى حركت خويش را به مردم كوفه اعلان نموده و به آنها دستور آمادگى هرچه بيشتر بدهد گرچه تفكيك اين دو نوع تكليف از همديگر براى عموم قدرى مشكل است ولى شايد گفتار يكى از علماى بزرگ شيعه نيز ناظر به همين مطلب باشد كه مى گويد ((حسين بن على عليهما السلام بين تكليف ظاهرى و تكليف واقعى جمع كرده و در حركت خويش به سوى كوفه هردو وظيفه را انجام داد))(76). و جالب اين كه امام عليه السلام به هردو جنبه موضوع بارها اشاره كرده ، ماءموريت اولى خود را به تعبيرهاى مختلف مانند ماءموريت از طرف رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در حال رؤ يا، خواست و مشيت خداوند و... بيان نموده است . و اما ماءموريت دوم و تكليف ظاهرى امام كه با علم و آگاهى بر بى وفايى مردم كوفه يك روش معمولى و متعارف در پيش گرفته است ، اين حقيقت در سخنان مختلف آن حضرت مانند گفتار او به ابن زبير و... منعكس گرديده است . و از جمله اين موارد گفتار ديگرى است از آن حضرت كه در صفحه بعد مطالعه خواهيد نمود. بخش دوم : از مكه تا كربلا: در مسير كوفه متن سخن : ((اِنَّ هؤُلاءِ اَخافُونى وَهذِهِ كُتُبُ اَهْلِ الْكُوفَة وَهُمْ قاتِلى فَاِذا فَعَلُوا ذلِكَ وَلَمْ يَدَعُو اللّه مُحَرَّماً اِلاّ انْتَهَكُوهُ بَعَثَ اللّهُ اِلَيْهِم مَنْ يُذِلّهُمِ حَتّى يَكُونُوا اَذَلَّ مِنْ فِرامِ الْمَراءَةِ))(77). ترجمه و توضيح : ابن كثير دمشقى و ابن نما از مردى از اهل كوفه نقل نموده اند كه من پس از آنكه اعمال حج را انجام دادم به سرعت به كوفه مراجعت نمودم و در مسير خود به چند خيمه برخوردم و از صاحب آن خيمه ها پرسيدم ، گفتند اين خيمه ها متعلق به حسين بن على است . با شنيدن اين جمله و به اشتياق زيارت فرزند پيامبر حركت نموده به سراغ خيمه اختصاصى آن حضرت رفتم . او را در قيافه مردى كه دوران پيرى را شروع كرده باشد در يافتم و ديدم مشغول قرائت قرآن است و قطرات اشك از صورت و محاسن شريفش سرازير است عرضه داشتم پدر و مادرم فداى تو باد اى فرزند دختر پيامبر! چه انگيزه اى تو را به اين بيابان بى آب و علف كشانده است ؟ امام در پاسخ من چنين فرمود: ((اِنَّ هؤُلاءِ اَخافُونى وَهذِهِ كُتُبُ اَهْلِ الْكُوفَة ...؛)) از طرفى اين بنى اميه مرا تهديد نمودند و (از طرف ديگر) اينها دعوتنامه هاى مردم كوفه است كه به سوى من فرستاده اند و همين مردم كوفه هستند كه مرا به قتل خواهند رسانيد و چون دست به اين جنايت زدند و احترام دستورات و اوامر خدا را درهم شكستند خدا نيز كسى را بر آنان مسلط خواهد نمود كه آنها را به قتل برساند و آنچنان خوار و ذليلشان بكند كه ذليلتر از كهنه پاره زنان گردند)). پيش بينى امام (ع ) در اين سخن امام عليه السلام آنچه جالب توجه است پيش بينى آن حضرت درباره مردم كوفه مى باشد كه فرمود اين مردم مرا به قتل خواهند رسانيد و پس از ارتكاب اين جنايت ، خدا نيز كسى را بر آنان مسلط خواهد نمود كه به قتلشان برساند و آنچنان به خوارى و ذلتشان بكشاند كه بى حيثيت ترين و ذليلترين مردم دنيا باشند. و اين پيش بينى در موارد متعدد از سخنان آن حضرت آمده است از جمله در گفتار وى در بطن عقبه و به هنگام حركت از مكه در پاسخ پيشنهاد ابن عباس (78) و همچنين در دومين سخنرانى آن حضرت كه در روز عاشورا و در روياروئى مردم كوفه ايراد فرمودچنين آمده است : ((به خدا سوگند! پس از اين جنگ ، روى راحت و خوشى نخواهيد ديد مگر خيلى كم و گذرا به همان اندازه كه اسب سوار بر اسب خويش سوار است و سپس آسياب تحولات شما را به شدت به دور خود خواهد چرخانيد و مانند محور آسياب به تزلزل و اضطرابتان درخواهد آورد)) (79). تحقق ذلّت مردم كوفه اينك بايد ديد اين پيش بينى امام درباره مردم كوفه كى و چگونه و با دست چه كسى تحقق پذيرفت ، اين چه كسى بود كه بر اين مردم مسلط شد و آنان را آنچنان به ذلت و خوارى كشانيد كه ذليلترين همه اقوام و ملل گرديدند. همان گونه كه امام عليه السلام فرمود پس از جريان عاشورا مردم كوفه بجز يك دوران موقت روى خوشى و آرامش نديدند؛ زيرا بلافاصله گروهى از مردم اين شهر به عنوان توابين قيام كردند و پس از مدتى ، جريان خروج مختار پيش آمد و... كه همه اين جريانات همراه با قتل و خونريزى و موجب قلق و اضطراب مردم كوفه و در نهايت به مجازات كسانى كه در كربلا بودند منجر گرديد و اين اضطرابها در طول تاريخ خلافت بنى اميه و قسمت مهمى از تاريخ خلافت عباسيان در عراق و مركز آن كوفه استمرار و ادامه داشته است كه امام فرمود:((لا تُرْضِ الْولاةَ عَنْهُمْ اَبَداً)) ولى بدترين دورانى كه بر مردم كوفه گذشت و تلخترين روزهايى كه تاريخ كوفه به ياد دارد عبارت است از دوران بيست ساله اى كه حجاج بن يوسف ثقفى فرمانرواى مطلق العنان عراق - به ضميمه قسمتى از ايران - گرديد كه در دوران حكومتش (75 - 95 ق ) مردم عراق به خصوص مردم كوفه را آنچنان تحت فشار قرار داد و آنچنان در دل آنان رعب و وحشت ايجاد نمود و به قدرى آدم كشت و به قدرى زندانى و شكنجه نمود و آنچنان اين مردم را به خوارى و ذلت و تباهى و روسياهى كشيد كه نمى توان تعبيرى گوياتر از ((اَذَلَّ مِنْ فِرامِ المَرْاءَةَ)) بر آن پيدا نمود. خلاصه اى از جنايات حجاج در مروج الذهب و كامل ابن اثير آمده است كه چون حجاج بن يوسف به فرمانروايى عراق منسوب و به كوفه مقر حكومت خويش وارد گرديد در اولين سخنرانيش كه تواءم با تهديد و ارعاب و بدون ذكر ((بسم اللّه )) بود قيافه خونخوار خويش را نشان داد و از جمله هايى كه او در اولين سخنرانيش به كار برد اين بود: اى مردم عراق ! اى اهل شقاق و نفاق و صاحبان بدترين صفات به خدا سوگند! من در ميان شما گردنهايى برافراشته و سرهايى كه هنگام درو كردنش فرا رسيده است زياد مى بينم و اين كارى است كه از من ساخته است . اى مردم عراق ! بدانيد به خدا سوگند من نه از لغزش شما درمى گذرم و نه عذر شما را مى پذيرم (80). آنگاه دستور داد كه بايد همه شما در بيرون شهر اجتماع كنيد و به يارى ((مهلب )) كه در بصره با مخالفان حكومت در جنگ است بشتابيد و هركس از اين فرمان خوددارى كند گردنش را خواهم زد و خانه اش را ويران خواهم نمود. روز سوم كه خود حجاج ناظر حركت مردم كوفه به سوى بصره بود، پيرمردى از سران قبائل كوفه به نام ((عمير بن ضابى )) به نزدوى آمد و گفت : امير! من پير و زمين گير و ضعيفم و چند فرزند جوانم در جنگ شركت مى كنند، يكى از آنها را به جاى من حساب كن و مرا از شركت در اين جنگ معاف بدار. هنوز كلام پيرمرد تمام نشده بود كه حجاج دستور داد گردن او را زدند و ثروتش را مصادره نمودند. مردم كوفه با ديدن اين فشارها در رفتن به بيرون شهر و شركت در جنگ بصره آنچنان ازدحام و كثرت نمودند و آنچنان شتاب زده شدند كه چندين نفر از بالاى پل به داخل فرات افتاده و غرق شدند(81). بنابه نقل مورخان حجاج بن يوسف كه در سال 95 و پس از بيست سال امارت ، مُرد كسانى كه به دست وى در اين مدت به قتل رسيده بودند (بجز كسانى كه در جنگها كشته شده بودند) به 120 هزار نفر بالغ مى گرديد. به هنگام مرگ حجاج ، پنجاه هزار نفر مرد و سى هزار نفر زن در زندانهاى وى وجود داشتند كه شانزده هزار نفر از اين زنان زندانى ، برهنه بودند. مسعودى پس از نقل اين جريان مى گويد: حجاج زن و مرد را در يك محل زندانى مى نمود و زندانهاى وى سقف نداشت تا از تابش آفتاب سوزان و رسيدن باد و باران و سرماى زمستان مانع گردد(82). در تاريخ ابن جوزى آمده است كه غذاى زندانيان حجاج را مخلوطى از آرد جو و خاكستر و نمك تشكيل مى داد و هركس پس از چند روز كه در يكى از زندانهاى حجاج زندانى مى گرديد در اثر اين نوع غذا و در اثر تابش آفتاب به صورت يك شخص سياه پوست درمى آمد(83). ابن قتيبه دينورى نقل مى كند كه حجاج بن يوسف در اثر مخالفتى كه از مردم بصره به وجود آمد در ماه رمضان و روز جمعه وارد اين شهر گرديد و با يك دسيسه حساب شده در ميان مسجد جامع اين شهر، هفتادهزار نفر را، آرى هفتادهزار نفر را، يكجا از تيغ شمشير گذرانيد كه چنين جنايتى در طول تاريخ ديده نشده است (84). مرحوم شيخ محمد جواد مغنيه نويسنده شهير لبنانى مى گويد: ((من آنچه تاريخ مطالعه كرده ام در قساوت و خونخوارى ، كسى مانند ((حجاج )) را نديده ام تنها درباره ((نرون )) مطالبى مى شنويم كه مى تواند بيانگر روح شقاوتگر و حالت ساديسم حجاج باشد كه وقتى ((روم )) را آتش زد به شعله هايى كه زبانه مى كشيد تماشا مى كرد و به ناله و ضجه زنان و اطفال كه از ميان آتش به گوش مى رسيد مى خنديد))(85). و بالا خره ((عمر بن عبدالعزيز)) درباره ((حجاج بن يوسف )) مى گفت : ((اگر تمام ملتها خبيث ترين و خونخوارترين فرد خود را براى مسابقه در خباثت و جنايت بياورند و ما حجاج را بياوريم در اين مسابقه پست فطرتى ، ما بر همه جهانيان پيروز خواهيم گرديد))(86). و در اينجاست كه مفهوم گفتار امام عليه السلام تا حدى روشن مى شود كه فرمود: ((سَلَّطاللّه عَلَيْهِمْ مَنْ يُذِلُّهُمْ حَتّى يَكُونُوا اَذَلَّ مِنْ فِرامِ الْمَرْاءَة )) بخش دوم : از مكه تا كربلا: در پاسخ حضرت زينب (ع ) متن سخن : ((يا اُخْتاهُ كُلُّ ما قُضِيَ فَهُوَ كائِنٌ))(87). ترجمه و توضيح : حسين بن على عليهما السلام در مسير خود به كربلا به منزلى به نام ((خزيميه )) وارد گرديد و يك شبانه روز در آنجا توقف و استراحت نمود و در اين منزل بود كه در اول صبح حضرت زينب عليهاالسلام به خدمت آن حضرت آمد و عرضه داشت : برادر! اين دو بيت گويا از هاتفى به گوش من رسيد كه بيشتر موجب نگرانى و تشويش خاطر من گرديد. اى چشم من با تلاش فراوان آماده باش براى گريه كردن ؛ زيرا چه كسى بجز من براى شهدا گريه خواهد نمود. گريه براى گروهى كه خطرات ، بر طبق مقدرات ، آنها را به سوى وفاى به عهد سوق مى دهد))(88). حسين بن على عليهما السلام در پاسخ زينب كبرى عليهاالسلام به يك جمله قناعت ورزيد، آرى تنها به يك جمله كوتاه :((يا اُخْتاهُ كُلُّ ما قُضِيَ فَهُوَ كائِنٌ)) ((خواهرم ! آنچه خدا تقدير كرده حتما به وقوع خواهد پيوست )). منظور از قضا چيست ؟ با توضيحى كه در صفحات قبل در رابطه با مشيت و اراده تكوينى و تشريعى خداوند داده شد و با در نظر گرفتن شرايط و اوضاع خاصى كه امام از نظر تكليف شرعى در آن قرار داشت فكر مى كنيم مساءله قضا كه در اين سخن امام عليه السلام آمده است تا حدى روشن گردد و منظور از اين قضا همان فرمان و امر الهى در آن شرايط و چهارچوبه خاص و به انجام رسانيدن اين تكليف از سوى امام عليه السلام است ؛ زيرا واژه ((قضا)) به معناى امر حتمى و به مرحله انجام رسانيدن تقدير و مشيت و در مرحله بعد از تقدير و اراده است . بخش دوم : از مكه تا كربلا: در منزل ثعلبيه متن سخن : ((لا خَيْرَ فِى الْعَيْشِ بَعْدَ هؤُلاءِ))(89) ترجمه و توضيح : قافله حسين بن على عليهما السلام پس از ((خزيميه )) و ((زرود)) به منزل ثعلبيه وارد گرديد و در اين منزل ، سه گفتار از امام عليه السلام نقل گرديده است كه يكى به مناسبت شهادت حضرت مسلم و دو سخن ديگر در پاسخ دو نفر سؤ ال كننده مى باشد كه به ترتيب اين سه سخن را در اينجا مى آوريم : سخن اول در رابطه با شهادت مسلم بن عقيل است كه اين جريان را طبرى و مورخان ديگر از عبداللّه بن مسلم به طور مشروح و مفصل نقل نموده اند و خلاصه آن اين است : ابن سليم كه از مردم كوفه است مى گويد: ((من و همراهم ((مذرى )) پس از انجام مراسم حج ، همت خود را به كار بستيم كه هرچه زودتر به كاروان حسين بن على عليهما السلام برسيم و سرانجام كار او را بدانيم ، در منزل ((زرود)) بود كه به قافله آن حضرت رسيديم و در همين محل به مسافرى به نام ((بكير)) كه از كوفه مى آمد برخورديم و خبر شهر خود را از وى جويا شديم . او گفت به خدا سوگند! من از كوفه خارج نشدم مگر اين كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را به قتل رسانده بودند و با چشم خود ديدم كه بدنهاى آن دو شهيد را در بازار كوفه بر زمين مى كشاندند)). عبداللّه مى گويد پس از گرفتن اين خبر ما به قافله حسين بن على عليهما السلام لاحق گشته تا به هنگام غروب به منزل ((ثعلبيه )) وارد شديم و در اين منزل از نزديك با امام عليه السلام ملاقات نموده و خبر شهادت مسلم و هانى را به اطلاع وى رسانيديم . ابن سليم مى گويد امام با شنيدن اين خبر گفت :((اِنَّا للّهِ وَانَّا اِلَيْهِ راجِعُونَ)) آنگاه اشك به صورتش جارى گرديد. همراهان امام عليه السلام و بنى هاشم نيز گريه كردند و صداى شيون زنها نيز به گوش مى رسيد. پس از آرامش مجلس عبداللّه و همراهش به امام عليه السلام عرضه داشتند يابن رسول اللّه ! جريان كشته شدن مسلم و هانى نشان داد كه شما در كوفه طرفدار و هواخواه نداريد و بهتر اين است كه از همين جا مراجعت كنيد. و از طرف ديگر فرزندان عقيل گفتند نه ، به خدا سوگند كه ما از پاى نمى نشينيم مگر اينكه خون مسلم را از كشندگان وى بگيريم يا همانند او به خون خود بغلتيم . گفتگو و بحث در ميان عبداللّه و همراهش از يك طرف و فرزندان عقيل از طرف ديگر به درازا كشيد و هريك از آنان براى نظريه خويش دلايلى مى آوردند و تاءييداتى ذكر مى نمودند و در عين حال همه آنان انتظار آن را داشتند كه امام در اين باره اظهار نظر و تصميم خود را بيان كند و آن حضرت در اين رابطه چنين فرمود: ((لا خيْرَ فِى الْعَيْشِ بَعْدَ هؤُلاءِ؛)) پس از اينها (پس از مسلم و هانى و پس از مردان و جوانانى مانند فرزندان عقيل ) ديگر در زندگى خير و سودى نيست )). نتيجه اينكه : از ديدگاه سرور آزادگان ، زندگى كردن در جامعه اى اين چنين سودى ندارد، جامعه اى كه مردانى چون مسلم بن عقيل و هانى بن عروه در شهرى مانند كوفه پايگاه اسلام كشته مى شوند و بدن آنها در بازار آن شهر،بازارى كه روزى صداى موعظه اميرمؤ منان عليه السلام در آن طنين افكن بود كشانده مى شود. آرى بعد از چنين جنايتى و كشته شدن چنين مردانى الهى و در يك چنين محيط و جامعه منحط زندگى مفهومى ندارد گو اينكه همين زندگى ذلتبار براى انسانهايى كه تنها از صورت انسانى برخوردارند نه از سيرت آن شيرين و لذت بخش است . بخش دوم : از مكه تا كربلا: در منزل ثعلبيه ؛ پاسخ به يك سؤال متن سخن : ((اِمامٌ دَعا اِلى هُدىً فَاَجابُوا اِلْيهِ وَامامٌ دَعا اِلى ضَلالَةٍ فَاَجابُوا اِلَيْها هُؤُلاءِ فِى الْجَنَّةِ وَهؤُلاءِ فِى النّار وَهُو قَوْلُهُ تَعالى : فَرِيقٌ فِى الْجَنَّةِ وَفَريقٌ فِى السَّعيرِ))(90). ترجمه و توضيح : بنابه نقل بزرگ محدث شيعه صدوق (ره ) و خطيب خوارزمى در همان منزل ((ثعلبيه )) بود كه شخصى به خدمت حسين بن على عليهما السلام شرفياب گرديد و از آن حضرت تفسير اين آيه شريفه را سؤ ال نمود:((يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ؛)) در روز قيامت هر قوم و ملتى را با امام و پيشوايشان صدا و دعوت مى كنيم ))(91). امام در پاسخ وى فرمود: آرى امام و پيشوايى هست كه مردم را به راه راست و به سوى سعادت و خوشبختى مى خواند و گروهى به وى پاسخ مثبت داده و از او پيروى مى كنند و پيشواى ديگرى نيز هست كه به سوى انحراف و بدبختى دعوت مى كند گروه ديگرى نيز براى وى جواب مثبت مى دهند كه گروه اول در بهشت است و گروه دوم در دوزخ . امام سپس فرمود و اين است معناى آيه ديگر كه ((فَرِيقٌ فِى الْجَنَّةِ وَفَريقٌ فِى السَّعيرِ؛)) گروهى در بهشت است و گروهى در دوزخ ))(92). انواع رهبرى حسين بن على عليهما السلام در اين گفتارش با اتكاى به دو آيه از قرآن مجيد از دو گروه متضاد و از دو نوع رهبرى سخن مى گويد كه هريك از اين دو گروه متكى به يك رهبر و الهام گيرنده از افكار اوست كه در صحنه زندگى هميشه چنين گروه ها و چنين رهبرانى بوده و خواهند بود و بايد اين رهبران را با برنامه اى كه در پيش دارند شناخت و از آن رهبرى كه به سعادت انسانى دعوت مى كند تبعيت و پيروى نمود. بخش دوم : از مكه تا كربلا: پاسخ سؤ ال ديگر متن سخن : ((اَما وَاللّه لَوْ لَقِيتُكَ بِالْمَدِينَة لا رَيْتُكَ اَثَرَ جَبْرَئيلَ فى دارنا وَنُزُولِه بِالْوَحى على جَدّى يا اَخا اَهْلِ الْكُوفَةِ مِنْ عِنْدِنا مُسْتَقَى الْعِلْمِ اَفَعَلِمُوا وَجَهِلْنا؟ هذا مِمَّا لا يَكُونُ))(93). ترجمه و توضيح لغات : اَرَيْتُ، اِرئة : نشان دادن . اثر جبرئيل : محل ورود جبرئيل . مُسْتَقى : محلى كه براى استفاده از آب و سيراب شدن از آن فراهم شود. ترجمه و توضيح : اين ، سومين سخن امام است در همان منزل ثعلبيه كه يك نفر از مردم كوفه به خدمت آن حضرت رسيد و امام در ضمن گفتگو از وى پرسيد اهل كدام شهر هستى او پاسخ داد از مردم كوفه . امام به وى چنين فرمود:((اَما وَاللّه لَوْ لَقِيتُكَ بِالْمَدِينَة ...؛)) آگاه باش كه اگر ملاقات ما در مدينه صورت مى گرفت اثر و رد پاى جبرئيل و محل نزول او را در خانه ما(94) به تو نشان مى دادم . اى برادر كوفى ! محل فرا گرفتن علم ، خاندان ماست پس آيا اينها آشنا و دانا و ما جاهل و ناآشنا هستيم آيا چنين چيزى شدنى است ؟)). اين سخن امام كه در بصائرالدرجات و اصول كافى نقل گرديده است نشان مى دهد كه امام عليه السلام آن را در مقام پاسخگويى به سؤ الى كه از سوى آن مرد كوفى مطرح شده است اظهار نموده است و تا آنجا كه فرصت اجازه مى داد ما تلاش نموديم كه اصل سؤ ال را نيز به دست بياوريم تا بيان و گفتار امام عليه السلام هرچه واضحتر و روشنتر گردد، ولى متاءسفانه درباره اصل سؤ ال مطلبى به دست نيامد. اما مجموع سخن امام بويژه جمله ((اَفَعَلِمُوا وَجَهِلْنا)) كه به صورت استفهام انكارى استعمال شده است نشانگر آن است كه طرف خطاب مردى بوده است ناآگاه و ظاهر بين كه حركت امام را در مقابل بنى اميه مانند ساير اعتراض كنندگان مورد اعتراض قرار داده است و امام عليه السلام ضمن برشمردن فجايع و جنايتهاى خاندان بنى اميه از انحرافات و اعوجاجهايى سخن گفته است كه پس از خاتم پيامبران در رهبرى اسلام به وجود آمده و موجب آن گرديده است تا خاندان بنى اميه كه هميشه از دشمنان شماره يك اسلام و قرآن بوده اند فرمانروايان و حكمرانان مسلمانها باشند و به جنايتها و خيانتهايى آن هم به نام اسلام دست بيالايند و در اسلام انحرافاتى به وجود آورند ولى مرد كوفى به گفتار امام قانع نگرديده و همه اين برنامه ها را مانند بعضى از مسلمانان كوته بين به حساب اسلام گذاشته ، ظاهر اعمال و رفتار و روزه و نماز جمعه و جماعت خاندان بنى اميه را مستمسك و دليل حقانيت آنان قرار داده است . آنچه از گفتار امام (ع ) استفاده مى شود از اين گفتار امام مطالب زيادى را مى توان استفاده نمود ولى با توضيحى كه قبلاً داده شد در اين سخن يك مطلب بيش از هرچيز ديگر جلب توجه مى كند و آن وجود يك قاعده كلى در سخن امام است كه مى توان آن را قاعده ((اهل البيت ادرى بمافيه )) ناميد كه صاحب خانه به وضع خانه از ديگران آشناتر است و از همين قاعده در حل اختلاف و دوگانگى كه پس از وفات پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله در ميان مسلمانان به وجود آمده است بهره بردارى نمود. توضيح اينكه : اين دو مكتب يعنى تشيع و تسنن در اصول و فروع اسلامى فراوان و بيش از شمارش با هم موافق و همعقيده مى باشند مانند توحيد، نبوت ، معاد، قرآن ، قبله ، نماز، زكات ، حج و مسائل كلى ديگر. ولى در بعضى از مسائل فرعى و همچنين در بعضى از مسائل اصولى ديگرى مانند امامت ، اختلاف نظر دارند كه اگر پرده هاى تعصب به كنار رود مى توان با تفاهم و تحقيقات علمى و تحليلها و بررسيهاى كامل به اتحاد كامل دست يافت و اين دو مكتب را به يك مكتب اصيل كه خواست خدا و پيامبر است برگرداند. ولى آيا در اين چند مساءله مورد اختلاف حق با كيست سؤ الى است كه پاسخهاى مختلف و فراوانى دارد؛ پاسخهاى كلى و پاسخهاى اختصاصى و يكى از پاسخهاى كلى آن همان قاعده ((اهل البيت ادرى بمافيه )) است كه از گفتار امام عليه السلام به دست مى آيد كه شيعه تمام عقايد و احكام مذهبى ، اصول و فروع دينى خود را از خاندان وحى و از طريق ((اهل البيت )) از پيامبر اسلام و سرچشمه علوم اسلامى فرا گرفته و مكتب تشيع در واقع همان مكتب وحى و مكتب اهل بيت است كه خداوند متعال بدينگونه معرفى شان فرموده است :((اِنَّما يُرِيدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الْرِّجْسَ اَهْلَ البَيْتِ وَيُطَهِّركُمْ تَطْهيراً))(95).)) و اما مكتب تسنن عقايد و احكام خود را از غير اهل خانه اش فرا گرفته است . شيعه در عقايد خود درباره توحيد و معاد به اميرمؤ منان و خاندان وى متكى است و اهل سنت به ابوهريره و راويانى مانند وى . شيعه احكام فقهى خود را از امام باقر و امام صادق عليهما السلام فرا گرفته و اهل سنت از ابوحنيفه و امام مالك و شافعى و... و اين است آنچه ما از گفتار امام مى فهميم :((يا اَخا اَهْلِ الْكُوفَةِ مِنْ عِنْدِنا مُسْتَقَى الْعِلمِ اَفَعَلَمُوا وَجَهِلْنا؟ هذا مِمَّا لايَكُونُ)) بخش دوم : از مكه تا كربلا: در منزل شقوق )) متن سخن : ((اِنّ الا مْرَ للّهِِ يَفْعَلُ مايَشاءُ وَرَبُّنا تَبارَكَ هُوَ كُلَّ يَوْمٍ فِى شَاءنٍ)) فَاِنْ تَكُنِ الدُّنْيا تُعَدُّ نفَيسَةً فَانّ ثَوابِ اللّه اَعْلا وَاَنْبَلُ وَاِنْ تَكُنِ الاَمْوالُ لِلتَّرْكِ جَمْعُها فَما بالُ مَتْروكٍ بِهِ الْمَرءُ يَبْخَلُ وَاِنْ تَكُنِ الاَرْزاقُ قِسْماً مُقَّسماً فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِى الْكَسْبِ اَجْمَلُ وَاِنْ تَكُنِ اْلاَبْدانُ لِلْمَوْتِ اُنْشِاءتْ فَقَتْلُ اِمرى ءٍ بِالسَّيْفِ فىِاللّه افضلُ عَلَيْكُمْ سَلامُاللّه يا الَاَحْمَدَ فَاِنِّى اَرانى عَنْكُمُ سَوْفُ اَرْحَلُ(96) ترجمه و توضيح لغات نَفيس و نَفيسه : پربها. اَنْبَلْ: اَفضل . بال : حال ترجمه و توضيح : امام عليه السلام كه با نزديك شدن به محيط عراق هر روز با افراد مختلف ازمردم كوفه و عراق مصادف مى گرديد پس از پشت سر گذاشتن منزل ((ثعلبيه )) و با ورود به منزل ديگرى به نام ((شقوق )) با مردى كه از سوى كوفه مى آمد مواجه و از وى چگونگى اوضاع كوفه و افكار مردم آنجا را پرسيد. آن مرد عرضه داشت يابن رسول اللّه ! مردم عراق در مخالفت شما متحد و هماهنگ گرديده و بر جنگ با شما هم پيمان شده اند. امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((اِنَّ اْلاَمْرَللّه يَفْعَلُ مايَشاءُ...)) ((پيشامدها از سوى پروردگار است و آنچه خود صلاح بداند انجام مى دهد و خداى بزرگ هر روز (به مقتضاى زمان ) اراده خاصى دارد)). امام عليه السلام سپس اشعارى را كه ذكر گرديد خواند: ((زندگى اين جهان گرچه از نظر عده اى نفيس و پربهاست ولى خانه پاداش و جزا بالاتر و پربهاتر است . و اگر جمع آورى مال و ثروت براى اين است كه بايد يك روز از آن دست برداشت پس مرد نبايد براى چنين ثروتى بخل ورزد. و اگر روزيها مقدر و تقسيم شده است پس مرد در كسب ثروت هرچه كم آزتر باشد بهتر است . و اگر اين بدنها براى مرگ آفريده شده است پس كشته شدن مرد در راه خدا چه بهتر. درود بر شما اى خاندان پيامبر! كه من به اين زودى از ميان شما خواهم رفت )). اراده آهنين يكى از شرايط پيروزى و موفقيت در حركت و قيام و مخصوصا يكى از شرايط مهم رهبرى ، اين است كه با هر حادثه تلخ و ناگوار و با ايجاد شدن هر سدى در برابر هدف ، نبايد از تصميم خود منصرف گرديد و از خود ضعف و سستى نشان داد و در اين سخن امام اين موضوع به وضوح و روشنى مشهود است كه چون مرد كوفى از يك جريان تلخ و غير منتظره اى خبر مى دهد كه مردم كوفه يعنى نيروها و كمكهاى خود امام بر عليه او بسيج شده اند، آن حضرت با شنيدن اين خبر نه تنها كوچكترين ضعف و سستى از خود نشان نمى دهد و به راه خود ادامه مى دهد بلكه با سرودن اشعارى و با بى ارزش نشان دادن زندگى و ثروت اين جهان خود و يارانش را هرچه مصممتر و نيرومندتر مى سازد و اين است درسى كه حسين بن على عليهما السلام به انسانها بياموخت . بخش دوم : از مكه تا كربلا: در منزل زباله متن سخن : ((بِسْمِاللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم اَمّا بَعْدُ فَانَّهُ قَدْ اَتانا خَبَرٌ فَظيعٌ قَتْلُ مُسْلِمِ بْنِ عَقيلٍ وَهانِى بن عُرْوَةٍ وَعَبدِاللّه بْنِ يَقْطُرٍوَقَدْ خَذَلتْنا شيعَتُنا فَمَنْ اَحَبَّ مِنْكُمُ الا نْصِرافَ فَلْيَنْصَرِفْ لَيْسَ عَلَيْهِ مِنّا ذِمامٌ)).(97) ترجمه و توضيح لغات : فَظيعٌ: ناخوشايند. خَذَلَهُ: دست از يارى وى كشيد. انْصِراف : برگشتن . ذِمامٌ: حَق ، پيمان . ترجمه و توضيح : قافله امام عليه السلام پس از منزل ((شقوق )) وارد منزل ((زباله )) گرديد و در اين منزل بود كه از جريان قتل مسلم و هانى و عبداللّه بن يقطر(98) رسما و به وسيله نامه اى كه يكى از طرفداران آن حضرت در كوفه براى امام ارسال نموده بود اطلاع يافت و امام در ميان يارانش در حالى كه نامه را به دست گرفته بود چنين فرمود:((اَمَّا بَعْدُ فَقَدْ اَتانا خَبَرٌ فَظيعٌ ...؛)) خبر بس تاءثرانگيزى به ما رسيده است و آن كشته شدن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبداللّه بن يقطر است و شيعيان ما دست از يارى ما برداشته اند و اينك هريك از شما كه بخواهد، در برگشتن آزاد است و از سوى ما حقى بر گردنش نيست )). صراحت در گفتار يكى از امتيازات و تفاوتهاى بارز پيشوايان و رهبران مذهبى با رهبران سياسى و غيرمذهبى ، وجود صراحت ، صداقت و بيان واقعيات در رهبران مذهبى است . يك رهبر مذهبى با اتكا به اصل ايمان و عقيده هميشه با پيروان و با ملت خويش در بيان و اظهار آنچه به سرنوشت آنان ارتباط دارد صادق و صريح است گرچه اين صراحت و صداقت به ضرر او منتهى شود؛ زيرا برنامه و هدف اين رهبران قبل از هرچيز ايجاد ايمان در دل افراد و تمام تلاش و فعاليتشان مقدمه اين هدف است و نيل به اين هدف با ظاهرسازى و فريبكارى و پرده پوشى حقايق كه در ميان سياستمداران دنيا معمول و متعارف است كه هر لحظه به گونه اى و با هر شخصى و جوّ خاصى با قيافه اى ظاهر مى گردند، قابل تاءمين نيست . اين روحيه صفا و صميميت و وفا و صداقت را مى توان در همه پيشوايان مذهبى بويژه در شخص رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله كه اسوه و الگو بر تمام جهانيان است در تمام جبهه هاى جنگ و در تمام ابعاد دوران زندگى آن حضرت به وضوح مشاهده نمود و حسين بن على عليهما السلام اين رهبر آزاده و آزادگى نيز نه تنها از اين قاعده و قانون مستثنى نيست بلكه خود از اين لحاظ نيز قانون و الگو براى رهبران معنوى و پيشوايان مذهبى است . و لذا مى بينيم آنچه را كه درباره آينده خويش پيش بينى مى كند در موارد مختلف و با مناسبتهاى گوناگون از مدينه تا كربلا با ياران و اصحابش در ميان مى گذارد آنجا كه به مناسبت حركت از مكه سخنرانى مى كند و در آنجا كه با عبداللّه هاى سه گانه (ابن عباس ، ابن عمر و ابن زبير) و با محمد حنفيه سخن مى گويد. و بالا خره آنجا كه نامه اى از سوى يكى از دوستانش در رابطه با شهادت سه تن از باوفاترين يارانش به دستش مى رسد براى تاءكيد بيشتر، اصل نامه را هم به دست گرفته و در مقابل ديد يارانش قرار داده آن را مى خواند. انگيزه و نتيجه اين پيشنهاد طبرى مورخ شهير و مرحوم مفيد بزرگترين دانشمند جهان تشيع پس از نقل اين سخن امام عليه السلام درباره انگيزه و نتيجه اين پيشنهاد توضيح مشابهى دارند كه ترجمه گفتار طبرى در انگيزه پيشنهاد امام چنين است : امام عليه السلام مى دانست كسانى كه در طول راه به وى ملحق گرديده اند به اين اميد بوده است كه آن حضرت به شهرى وارد مى گردد كه مردم آن مطيع و پذيراى فرمان او هستند ولى چون او امتناع و كراهت داشت از اينكه اين عده بدون اطلاع از واقعيت جريان ، به همراه او حركت كنند و مى دانست كه اگر حقيقت امر بر آنها روشن گردد از اين سفر منصرف خواهند گرديد مگر آن عده معدودى كه واقعا تصميم به يارى او تا پاى مرگ دارند، لذا اين پيشنهاد رابه آنها نمود و مضمون آن نامه را با آنان در ميان گذاشت . طبرى نتيجه اين پيشنهاد را هم ، چنين نقل مى كند كه پس از سخنان امام عليه السلام جمعيتى كه با آن حضرت بودند گروه گروه به اين طرف و آن طرف متفرق و پراكنده شدند و تنها او ماند و تعدادى از ياران خاصش كه از مدينه به همراه او آمده بودند(99) و باز همين جمله در طبقات ابن سعد آمده است . ولى به طورى كه قبلاً اشاره گرديد اين طرح و پيشنهاد نه يك بار و در يك منزل بلكه در موارد مختلف و به مناسبتهاى گوناگون مطرح گرديده است كه پس از اين پيشنهاد و اجازه انصراف به يارانش در منزل زباله و پس از آنكه تنها عده معدود و با صداقت و استقامت و فداكار از يارانش با او ماندند چون به منزل بعدى و ((بطن عقبه )) وارد گرديد باز هم موضوع را با بيان ديگر و با صراحت هرچه بيشتر مطرح فرمود كه در صفحه آينده ملاحظه مى فرماييد. بخش دوم : از مكه تا كربلا: در بطن عقبه متن سخن : ((ما اَرانى اِلاّ مَقْتولاً فَاِنِّى رَاءيْتُ فىِ الْمَنامِ كِلاباً تنهشنى وَاَشَدُّها عَلَىَّ كَلْبٌ اَبْقَعُ)) ((... يا عَبْدَاللّه لَيسَ يَخْفى عَلَىَّ الرَّاْىُ وَاَنَّاللّه لا يُغْلَبُ عَلى اَمْرِهِ(100) اِنَّهُمْ لَنْ يَدَعُونى حَتّى يَسْتَخْرِجُوا هذِهِ الْعَلَقَةَ مِنْ جَوْفِى فَاِذا فَعَلُوا ذلِكَ سَلَّطاللّهُ عَلَيْهِمْ مَنْ يُذِلّهُمْ حَتّى يَكُونُوا اَذَلَّ فِرَقِ الاُمَمِ))(101). ترجمه و توضيح لغات : مَنام : رؤ يا. كِلابْ: جمع كلْب . تَنْهَشنى (از نَهَش ): گاز گرفتن . اَبْقَعُ: خاكسترى رنگ ، سياه و سفيد. عَلَقَة : قطعه خون . خارج كردن آن كنايه است از كشتن شخص . ترجمه و توضيح : قافله حسين بن على عليهما السلام پس از حركت از منزل ((زباله )) به منزل ديگرى به نام ((بطن عقبه )) وارد گرديد و بنابر نقل ((ابن قولويه )) از امام صادق و همچنين بنا به نقل محدثان و مورخان ديگر حسين بن على عليهما السلام به مناسبت خوابى كه در اين منزل ديده بود خطاب به ياران و اصحابش چنين فرمود:((ما اَرانِى اِلاّ مَقْتُولاً ...؛)) من درباره خودم هيچ پيش بينى نمى كنم جز اينكه به قتل خواهم رسيد؛ زيرا در عالم رؤ يا ديدم كه سگهاى چندى به من حمله نمودند و بدترين و شديدترين آنها سگى بود سياه و سفيد)). بنابر نقل مرحوم مفيد در ارشاد در اين هنگام پيرمردى از قبيله ((عكرمه )) به نام عمروبن لوذان كه در همين منزل به قافله امام عليه السلام برخورده بود خطاب به آن حضرت عرضه داشت : مقصد شما كجاست ؟ امام فرمود: طرف كوفه . عمروبن لوذان گفت : به خدا سوگندت مى دهم كه از همين جا برگردى ؛ زيرا من فكر مى كنم در اين سفر به جز نيزه و شمشير با چيز ديگرى مواجه نخواهى شد و اينها كه از تو دعوت كرده اند اگر جلو جنگ و آشوب را بگيرند و از هر جهت آمادگى پيدا كنند سپس به طرف آنها حركت كنى ، عيبى ندارد ولى با اين وضعى كه خودت هم پيش بينى مى كنى ، من رفتن شما را به هيچوجه صلاح نمى دانم ! امام در پاسخ وى چنين فرمود:((يا عَبْدَاللّه لا يَخْفى عَلَىَّ الرَّاءْىُ ...؛)) اين مطلبى كه تو درك مى كنى براى من نيز واضح و روشن است ولى برنامه خدا تغييرپذير نيست )). امام عليه السلام سپس فرمود:((اِنَّهُمْ لَنْ يَدَعُونى ...؛)) اينها دست از من برنمى دارند مگر خون مرابريزند ولى پس از اين عمل ننگين خداوند كسى را بر آنان مسلط خواهد نمودكه طعم تلخ ذلت را به شديدترين وجه به آنان بچشاند و از همه ملتها ذليل ترشان بگرداند)). بخش دوم : از مكه تا كربلا: سخنرانى امام (ع ) بعد از نماز ظهر در شراف متن سخن : ((اَيُّهَاالنّاسُ اِنَّها مَعْذِرَةٌ اِلَى اللّه وَاَليْكُمْ وَانِّى لَمْ آتِكُمْ حتّى اَتَتْنى كُتبُكُمْ وَقَدِمَتْ بِها رُسُلْكُمْ اَنْ اَقْدِمْ عَلَيْنا فَاِنَّهُ لَيْسَ لَنا اِمامٌ وَلَعَلَّاللّه اَنْ يَجْمَعَنا بِكَ على الْهُدى فَاِنْ كُنْتُمْ عَلى ذلِكَ فَقَدْ جِئْتُكُمْ فَاعْطُونى ما اَطْمئنُّ بِهِ مِنْ عُهُودِكُمْ وَمواثِيقِكُمْ وَاِنْ كُنْتُمْ لِمَقْدَمى كارِهينَ اَنْصَرِفُ عَنْكُمْ اِلَى الْمَكانِ الَّذى جِئْتُ مِنْهُ اِلَيْكُمْ))(102). ترجمه و توضيح لغات : مَعْذِرَة (با هر سه حركت ذال ): حجت و بيان دليل . عُهُود وَمواثيق (جمع عَهْد و ميثاق ): پيمان . ترجمه و توضيح : قافله نور و كاروان حسينى پس از پشت سرگذاشتن ((بطن عقبه )) وارد منزل ديگرى به نام ((شراف )) گرديد كه پس از ورود آن حضرت حربن يزيد رياحى نيز با هزار مرد جنگجو - كه تحت فرماندهى وى ماءموريت جلوگيرى از حركت امام عليه السلام را به عهده داشتند - بدين منزل وارد شد و در اين منزل بود كه امام عليه السلام در طى دو سخنرانى كوتاه موقعيت خويش و موقعيت خاندان بنى اميه و انگيزه سفرش را به لشكريان حرّ، بيان نمود. عاطفه فرزند فاطمه (س ) ولى قبل از ترجمه و بررسى اين دو سخنرانى به چگونگى اين تلاقى و برخورد امام عليه السلام با ((حرّ)) و سپاهيانش كه نمودارى است از عاطفه فرزند فاطمه - سلام اللّه عليها- و درسى است به همه رهبران جهان و پيشروان انقلاب و قيام ، از زبان مورخان دقت مى كنيم : امام پس از ورود به منزل ((شراف )) دستور داد جوانان پيش از طلوع صبح به سوى فرات رفته و بيش از حد معمول و مورد نياز آب براى خيمه ها حمل نمايند. قبل از ظهر همين روز و در ميان گرماى شديد حر بن يزيد در راءس هزار نفر مسلح وارد اين سرزمين گرديد چون حسين بن على عليهما السلام شدت عطش و تشنگى تواءم با خستگى و سنگينى سلاح وگرد و غبار راه را در سپاهيان حرّ مشاهده نمود، به ياران خويش دستور داد كه آنها و اسبهايشان را سيراب نمايند. و طبق معمول بر آن مركبهاى از راه رسيده آب بپاشند. ياران آن حضرت نيز طبق دستور وى عمل نموده از يك طرف افراد را سيراب مى كردند و از طرف ديگر ظرفها را پر از آب نموده و به جلو اسبها مى گذاشتند و از طرف ديگر به يال و كاكل و پاهاى آنها آب مى پاشيدند. يكى از سپاهيان ((حر)) به نام ((على بن طعان محاربى )) مى گويد: من در اثر تشنگى و خستگى شديد پس از همه سربازان و پشت سر سپاهيان توانستم به منطقه ((شراف )) و محل اردوى سپاه وارد گردم در آن هنگام چون همه ياران حسين سرگرم سيراب نمودن لشكريان بودند كسى به من توجه ننمود، در اين موقع مرد خوش خو و خوش قيافه اى كه از كنار خيمه ها متوجه من گرديده بود و سپس معلوم شد كه خود حسين بن على عليهما السلام است به ياريم شتافت و در حالى كه مشك آبى با خود حمل مى كرد خود را به من رسانيد و گفت ((اَنِخِ الّراوِيَة ؛)) شترت را بخوابان )). ((ابن طعام )) مى گويد من در اثر عدم آشنايى با لغت حجاز چون منظور او را نفهميدم فرمود ((اَنِخِ الْجَمَلَ؛)) شتر را بخوابان )) مركب را خواباندم و مشغول خوردن آب گرديدم ولى در اثر تشنگى شديد و دست پاچگى ، آب به سر و صورتم مى ريخت و نمى توانستم به راحتى استفاده كنم ، امام فرمود:((اِخْنِثِ السِّقاءَ؛)) مشگ را فشار بده )) من باز هم منظور او را درك ننمودم امام كه مشك را به دست گرفته بود با دست ديگرش دهانه آن را گرفت تا توانستم بدون زحمت و به راحتى سيراب گردم . شروع نماز پس از اين محبت و پذيرايى و استراحت مختصر موقع ظهر و وقت نماز فرا رسيد، امام به حجاج بن مسروق مؤ ذن مخصوصش فرمود ((اَذِّنْ يَرْحَمُكَاللّه وَاَقِمْ لِلصَّلوةِ نُصَلِّى ؛)) خدا رحمتت كند اذان و اقامه بگو تا نمازمان را بخوانيم )) حجاج مشغول اذان گرديد امام به ((حر)) فرمود تو نيز با ما نماز مى خوانى يا مستقل و با سپاهيانت مى خوانى ؟ عرضه داشت نه ، ما هم با شما و در يك صف به نماز مى ايستيم . امام در جلو و يارانش و ((حر)) و سپاهيانش در پشت سر آن حضرت ايستادند و نماز ظهر را با آن حضرت به جاى آوردند. سخنرانى امام پس از تمام شدن نماز حسين بن على عليهما السلام در حالى كه به شمشيرش تكيه كرده و در پايش نعلين بود و لباسش را پيراهنى ساده و عبايى عربى تشكيل مى داد، رو به طرف مردم ايستاد و خطاب به آنان چنين فرمود: ((اَيُّهَا النّاسُ اِنَّها مَعْذِرَةٌ اِلَى اللّه وَالَيْكُمْ ...؛)) مردم ! سخنان من اتمام حجت است بر شماها و انجام وظيفه و رفع مسؤ وليت در پيشگاه خدا، من به سوى شما حركت ننمودم مگر آنگاه كه دعوتنامه ها و پيكهاى شما به سوى من سرازير گرديد كه ما امام و پيشوا نداريم دعوت ما را بپذير و به سوى ما حركت كن تا خداوند به وسيله تو ما را هدايت و رهبرى نمايد. اگر بدين دعوتها وفادار و پايبند هستيد اينك كه من به سوى شما آمده ام بايد با من پيمان محكم ببنديد و در همكارى و هميارى با من از اطمينان بيشترى برخوردارم سازيد و اگر از آمدن من ناراضى هستيد حاضرم به محلى كه از آنجا آمده ام مراجعت نمايم )). سپاهيان حر در مقابل گفتار امام عليه السلام سكوت اختيار كردند و جواب مثبت يا منفى از سوى آنان ابراز نگرديد. و بدين صورت نماز ظهر با سخنان امام عليه السلام پايان پذيرفت تا وقت نماز عصر فرا رسيد و اين نماز نيز با امامت حسين بن على عليهما السلام و شركت ياران آن حضرت و سپاهيان ((حر)) اقامه گرديد و پس از نماز امام عليه السلام به عنوان دومين سخنرانى باز هم سخنانى ايراد فرمود كه در صفحه آينده ملاحظه مى نماييد. بخش دوم : از مكه تا كربلا: سخنرانى امام (ع ) بعد از نماز عصر در شراف متن سخن : ((اَمّا بَعْدُ: اَيُّهَاالناسُ فَاِنَّكُمْ اِنْ تَتَّقُوااللّه وَتَعْرفُواالْحَقَّ لاَهْلِهِ يَكُنْ اَرْضى للّهِِ وَنَحْنُ اَهْلُبَيْتِ مُحَمَّدٍصلّى اللّه عليه و آله و سلّم اَوْلى بِوَلايَةِ هذا الا مْرِ مِنْ هؤُلاءِ الْمُدَّعينَ ما لَيْسَ لَهُمْ وَالسّائِرينَ بِالْجَورِ وَالْعُدْوانِ وَاِنْ اَبَيْتُمْ اِلاّ الْكَراهَةَ لَنا وَالْجَهْلَ بِحَقِّنا وَكانَ رَاءيُكُمْ الا نَ غَيْر ما اَتَتَنْى بِهِ كُتُبُكُمْ اَنْصَرِفُ عَنْكُمْ)). ترجمه و توضيح لغات : السائرينَ بالْجور وَالعُدوان : عَمَل كنندگان به ستمگرى و دشمنى مردم ؛ مى گويند سارَالسُّنَّة : وَسارَ بِالسُّنَّةِ: به آن سنت عمل كرد. اَبَيْتُمْ (از اَبى ، يَاءْبى ، اِباءً): امتناع كردن . ترجمه و توضيح : چنانكه در فصل پيش ملاحظه فرموديد امام عليه السلام در منزل ((شراف )) با حربن يزيد و سپاه وى كه اولين سپاه اعزامى از طرف ابن زياد بود به هم رسيدند. بعد از اتمام نماز ظهر و سخنرانى امام عليه السلام نماز عصر را نيز هر دو سپاه به امامت حسين بن على انجام دادند آنگاه امام سخنرانى دوم خود را بعد از نماز عصر خطاب به سپاهيان ((حر)) چنين ايراد فرمود: ((مردم ! اگر از خدا بترسيد و بپذيريد كه حق در دست اهل حق باشد موجب خشنودى خداوند خواهد گرديد و ما اهل بيت پيامبر به ولايت و رهبرى مردم شايسته تر و سزاوارتر از اينها (بنى اميه ) مى باشيم كه به ناحق مدعى اين مقام بوده و هميشه راه ظلم و فساد و دشمنى با خدا را در پيش گرفته اند و اگر در اين راهى كه در پيش گرفته ايد پافشارى كنيد و از ما روى بگردانيد و حق ما را نشناسيد و فعلاً خواسته شما غير از آن باشد كه در دعوتنامه هاى شما منعكس بود، من از همين جا مراجعت مى كنم )). چون سخن امام عليه السلام به پايان رسيد، ((حر)) اظهار داشت كه ما از اين دعوتنامه ها خبرى نداريم . امام به ((عقبة بن سمعان )) دستور داد دو خُرْجين كه مملو از نامه هاى مردم كوفه بود حاضر نمود ولى ((حر)) باز هم از اين نامه ها اظهار بى اطلاعى كرد و گفتگويى در ميان وى و امام واقع گرديد كه در فراز آينده ملاحظه خواهيد نمود. سه نكته مهم در اين سخنرانى امام عليه السلام در اين سخنرانى به سه نكته بسيار جالب و حساس اشاره نموده است : 1 - معرفى اهل بيت و خاندان پيامبر و بيان پاكى و طهارت وقداست آنها كه در اثر اين پاكى و طهارت ، از خداوند متعال مقام ولايت و سرپرستى امت به آنان محول گرديده است . 2 - معرفى مخالفان خويش كه آنان مردمانى ستمگر و فاسد بوده و به ناحق و از راه ظلم و زور حكومت مسلمانان را به دست گرفته اند. و اما سومين نكته اى كه در هر دو سخنرانى امام عليه السلام به آن تكيه شده اين است كه امام علت و انگيزه سفر خويش را به سوى كوفه (نه انگيزه قيام و مبارزه اش را) صريحا روشن ساخته است كه اين سفر طبق دعوت مردم اين شهر بوده نه ابتدائا و بدون دعوت و اگر مردم اين شهر كه حاضرين نيز جزء آنها هستند از دعوت خود نادم و پشيمان گرديده اند امام نيز حاضر است از همان راهى كه آمده مراجعت كند. اگر حسين بن على (ع ) آزاد بود به مدينه مراجعت مى فرمود؟ منتهى در اينجا اين سؤ ال مطرح مى گردد كه اگر واقعا مردم كوفه و در آن برهه ، سپاهيان ((حر)) امام را آزاد مى گذاشتند آن حضرت به سوى مدينه باز مى گشت و دست از مبارزه اى كه در پيش گرفته بود مى كشيد؟ بايد پاسخ اين سؤ ال را از متن سخنان امام عليه السلام بويژه از همين سخن آن حضرت كه در منزل ((شراف )) بيان كرده است به دست آورد؛ زيرا از اين دو سخنرانى امام به وضوح پيداست كه سخنان وى جنبه اتمام حجت دارد و براى قطع هر نوع عذر و بهانه از سوى آن گروه از مردم كوفه بوده است كه آن حضرت اين حقيقت را به صراحت بيان داشت :((اِنَّها مَعْذِرَةٌ اِلَى اللّه وَالَيْكُمْ؛)) يعنى اين سخنان من اتمام حجت است براى شما و رفع مسؤ وليت در پيشگاه خدا)). حسين بن على عليهما السلام با اين بيان مى خواهد به آنان تفهيم كند كه آمدن من به شهر شما جنبه تهاجم و حمله به اين شهر و مردمان آن را ندارد و اگر كارگزاران بنى اميه براى به وجود آوردن جوّ مسموم چنين تبليغات سوئى راه بيندازند، كذب محض و خلاف واقع مى باشد بلكه اين سفرى است كه طبق دعوت قبلى مردم كوفه انجام گرفته است . و اما اصل موضوع و مساءله مبارزه و يا انصراف و برگشت امام عليه السلام از آن منطقه بدان معنا نيست كه اگر مردم كوفه از دعوت خويش منصرف شده باشند آن حضرت هم به خانه خود برمى گردد و دست از مبارزه برمى دارد بلكه منظور آن حضرت اين است كه در صورت انصراف مردم كوفه از دعوت و وعده پشتيبانى و همكارى ، ما هم به اين شهر نمى آييم و اما اصل عدم بيعت با يزيد بن معاويه و ادامه مبارزه با وى همچنان به قوت خود باقى است اگرچه به كشته شدن ما منجر شود منتهى اين مبارزه اگر در كوفه نباشد در هر نقطه ديگر امكان پذير است ؛ زيرا اگر منظور امام عليه السلام غير از اين بود و اگر دستگاه حكومتى همين اندازه احساس مى نمود كه حسين بن على عليهما السلام نه تنها دست از مبارزه كشيده بلكه قاطعيت خود را از دست داده و حالت شك و ترديد بدو راه يافته است هيچگاه حاضر نبود با آن حضرت درگير شود؛ زيرا مى دانست كه اين درگيرى براى حكومت بنى اميّه سنگين خواهد بود. خلاصه : درگيرى سپاه يزيد با امام عليه السلام و آن جنگ و خونريزى دليل محكم و روشنى است بر عدم انصراف امام عليه السلام از مبارزه . گذشته از اين هريك از سخنان امام از مدينه تا شهادت نيز دليل و گواه ديگرى است بر آن عزم راسخ و تصميم قاطع و خلل ناپذير. او كه مى گويد:((فَقَتْلُ إ مْرِى ءٍ بِالسَّيْفِ فِى اللّه اَفْضَلُ))(103).)) او كه مى گويد:((سَاءمْضِى وَمَا بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَى الْفَتى ))(104).)) او كه مى گويد:((هَيْهاتَ مِنَّاالذِّلَّةُ))(105).)) او كه مى گويد:((لااُعْطيهِمْ بِيدى اِعْطاءَ الذَّلِيلِ وَلا اَفِرُّ مِنْهُمْ فِرارَالْعَبيدِ))(106).)) او كه مى گويد:((وَيَزيدُ شارِبُ الْخُمُورِ... وَمِثلى لايُبايِعُ مِثْلَهُ))(107).)) او كه مى گويد:((وَاللّه لااُعْطِى الدَّنِيَّةَ مِنْ نَفْسِى ))(108).)) آرى ، او كه ديدش اين است به هيچ قيمتى حاضر نيست از مبارزه اى كه در پيش گرفته است و از هدفى كه تعقيب مى كند دست بردارد. خلاصه اينكه : آزاد بودن امام عليه السلام از سوى مردم كوفه كوچكترين اثر مثبت و منفى در اصل مبارزه آن حضرت نداشت همانگونه كه اصل دعوت آنان نمى توانست انگيزه و علت مبارزه و قيام آن حضرت باشد. بخش دوم : از مكه تا كربلا: در پاسخ حرّ متن سخن : ((اَفَبِا لْمَوْتِ تُخَوِّفُنِى وَهَلْ يَعْدُو بِكُمُ الْخَطْبُ اَنْ تَقْتُلُونى وَسَاءَقُولُ ما قالَ اَخُوالا وْسِ لا بنِ عَمِّهِ وَهُوَ يُرِيدُ نصْرَة رَسُولِاللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم )). سَاءَمْضى وَما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَى الْفَتى اِذا ما نَوى حَقّاً وَجاهَدَ مُسْلِماً وَآسا الرِّجالَ الصّالِحينَ بِنَفْسِهِ وَفارقَ مَثْبُوراً وَخالَفَ مُحْرماً اُقدِّمُ نَفْسى لا اُريدُ بَقاءَها لِتَلْقى خَمِيساً فِى الْهِياجِ عَرَمْرَماً فَاِنْ عِشْتُ لَمْ اَذمَمْ وَاِنْ مِتُّ لَمْ اُلَمْ كَفى لكَ ذُلاً اَنْ تَعِيش وَتُزْغَما(109) ترجمه و توضيح لغات : (( يَعْدُو بِكُم الْخَطْبُ اَنْ تَقْتُلُونى : عَدْو:)) سرعت . خَطْب : امر عظيم و خطرناك ، اين جمله داراى مفهوم كنايى است يعنى آيا از شما كارى بجز كشتن من ساخته است ؟ اَوْس : نام قبيله اى است از اعراب مدينه . فارَق فِراقاً: دورى جستن . مثْبُور: مَطْرُود و ملعون كنايه از شخص كافر است . خَميس : لشكر؛ زيرا لشكر از پنج بخش تشكيل مى گردد. هِياج : جنگ . عَرَمْرَمْ (صفت است براى خَمِيس ): شديد و لشكرى بزرگ و قوى . عِشْتُ (از عاشَ عَيْشاً): زندگى كردن . لَم اُلَمْ (متكلم وحده مجهول از لام ، يلوم ): ناراحتى و درد و عذاب . تَرْغَم (از رَغِمَ): ذلت و خوارى . ترجمه و توضيح : به طورى كه در توضيح فراز قبلى اشاره نموديم در منزل ((شراف )) پس از آنكه سخنرانى دوم امام به پايان رسيد و دعوتنامه هاى مردم كوفه را در اختيار حرّ و سپاهيانش قرار داد و حرّ همچنان اظهار بى اطلاعى مى نمود در ميان آن حضرت و حرّ درباره حركت امام عليه السلام گفتگو و جروبحث شد؛ زيرا امام عليه السلام مى خواست به حركت خود به سوى كوفه ادامه بدهد و حر تصميم گرفته بود طبق ماءموريتى كه بر وى محول شده بود از حركت آن حضرت جلوگيرى نمايد. ولى چون حر ديد امام عليه السلام در تصميم خود قاطع است و به هيچ وجه حاضر نيست در مقابل ماءموريت وى انعطاف و نرمش نشان بدهد، چنين گفت : حال كه شما تصميم به حركت گرفته ايد بهتر است مسيرى را براى خود انتخاب كنيد كه نه به كوفه وارد شويد و نه به مدينه باز گرديد تامن از فرصت استفاده كنم و نامه اى صلح آميز به ابن زياد بنويسم شايد خداوند مرا از درگيرى با تو نجات بخشد. حر اين جمله را نيز اضافه نمود:((اِنِّى اُذَكَركَ اللّهَ فى نَفْسِكَ فَاِنِّى اَشْهَدُ لئن قاتَلْتَ لَتُقْتَلنَّ؛)) اين نكته را نيز يادآورى مى كنم و هشدارت مى دهم كه اگر دست به شمشير ببرى و جنگى آغاز كنى ، صددرصد كشته خواهى شد)). و چون گفتار حر بدينجا رسيد و امام اين هشدار تواءم با تهديد را از حر شنيد، در پاسخ وى چنين فرمود:((اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِى وَهَلْ يَعْدُوبِكُمُ الْخَطْبُ اَنْ تَقْتُلُونى ...؛)) آيا مرا با مرگ مى ترسانى و آيا بيش از كشتن من نيز كارى از شما ساخته است . من در پاسخ تو همان چند بيت را مى خوانم كه برادر مؤ من ((اوسى )) آنگاه كه مى خواست به يارى پيامبر بشتابد و در جنگ شركت كند به پسرعمويش كه مخالف حركت وى بود انشاد نمود و چنين گفت : من به سوى مرگ خواهم رفت كه مرگ براى جوانمرد ننگ نيست آنگاه كه او معتقد به اسلام و هدفش حقّ باشد. و بخواهد با ايثار جانش از مردان نيك حمايت و با جنايتكاران مخالفت نموده واز دشمنى خدا دورى گزيند. من جانم را در طبق اخلاص مى گذارم و دست از زندگى مى شويم تا در جنگى سخت با دشمنى بس بزرگ مواجه شوم . من اگر زنده بمانم پشيمانى ندارم و نه اگر بميرم ناراحتى ، ولى براى تو همين بس كه چنين زندگى ذلت بار و ننگينى را سپرى كنى )). حر با شنيدن اين پاسخ قطعى با خشم و ناراحتى ، خود را كنار كشيد و از آن حضرت جدا گرديد. در ادب الحسين مى گويد چون مفهوم اين اشعار مورد اعجاب و تحسين امام عليه السلام بوده لذا در طول سفر خويش به سوى عراق چندين بار به اين ابيات متمثل گرديده و آنها را در موارد مختلف و مكرر مى خواند. و تمثل امام به اين اشعار و تكرار آنها نيز نشانگر اين است كه هدف آن حضرت از اين حركت ، يارى كردن بر دين و آيين جدش و جهاد در راه اسلام و دفاع از برنامه ها و قوانين قرآن و حفظ احكام آن از زوال و اضمحلال بوده است ؛ جهادى كه از بزرگترين فريضه هاى الهى و پيروى كردن از سنت نيك رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله ست و در اين راه نيز از مقام و منال و زندگى و حتى از جان خود و عزيزانش دست شسته بود. آرى هركس در اين راه جهاد كند و كشته شود مورد ملامت نيست و آن كس كه ملازم بيت و خانه خويش گرديده و در اين راه قدم به ميدان مبارزه و جهاد نگذارد تا زنده است مورد ملامت ونكوهش خواهد بود(110). بخش دوم : از مكه تا كربلا: در منزل بيضه متن سخن : ((اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله قالَ مَنْ رَاى سُلْطانا جائراً مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِاللّه ناكِثاً عَهْدَهُ مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِاللّه يَعْمَلُ فى عِبادِاللّه بالا ثْمِ وَالْعُدْوانِ فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلٍ وَلا قَوْلٍ كانَ حَقّاً عَلَى اللّه اَنْ يُدْخِلهُ مَدْخَلَهُ اَلا وَانَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزَمُوا طاعَةَ الشَّيْطانِ وَتَرَكُوا طاعَةَ الرَّحْمنِ وَاَظْهَرُوا الْفَسادَ وَعَطَّلُوا الْحُدُودَ وَاسْتاءْثرُوا بِالْفَىْءِ وَاَحَلُّوا حَر امَاللّه وَحَرَّمُوا حَلا لَهُ وَاَنَا اَحَقُّ مِمَّنْ غَيَّرَ وَقَدْ اَتَتْنِى كُتُبُكُمْ وَقَدِمَتْ عَلَىَّ رُسُلكُمْ بِبَيْعَتِكُمْ اِنَّكُمْ لا تُسَلِّمُونى وَلا تَخْذِلُونى فَاِنْ اَتْمَمْتُمْ عَلَىَّ بَيْعَتَكُمْ تُصِيبُوا رُشْدَكُمْ فَاَنَاالحسَينُ بْنُ عَلِىِّ وَابْنُ فاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِاللّه نَفْسِى مَعَ اَنْفُسِكُمْ وَاَهْلِى مَعَ اَهْلِكُمْ وَلَكُمْ فِى اُسْوَةٌ وَانْ لَمْ تَفْعَلُوا وَنَقَضْتُمْ عَهْدَكُمْ وَخَلَّفْتُمْ بَيْعَتى مِنْ اَعْناقِكُمْ ماهِىَ لَكُمْ بِنُكْرٍ لَقَدْ فَعَلْتُمُوها بِاءَبِى وَاءَخِى وَابْنِ عَمِّى مُسْلِم فَالْمَغْرُورُ مَنِ اغْتَرَّ بِكُمْ فَحَظَّكُمْ اَخْطاءْتمْ وَنَصيبَكُمْ ضَيَّعْتُمْ وَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَسَيُغْنِى اللّهُ عَنْكُمْ وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحَمَةُاللّه وَبَرَكاتُهُ))(111). ترجمه و توضيح لغات : نَكث عهد: پيمان شكنى . مَدْخَل (به فتح ميم ): محل دخول و منزلگاه و در اينجا منظور از آن ، عذابى است كه سلطان جائر بدان مبتلا خواهد گرديد. اِسْتِيثارِ: به خود اختصاص دادن . فَىْءِ: ثروت و حقوقى كه به خاندان پيامبر اختصاص دارد. اَحَقُّ: سزاوارتر. تُسَلِّمُونى (از سَلَّمَه ): ترك نمودن . رشد: سعادت و خوشبختى . اُسْوَةٌ: الگو، پيشرو. نُكر: كار بى سابقه . مَغْرور: گول خورده . ترجمه و توضيح : پس از حركت از منزل ((شراف )) هردو قافله به موازات و در نزديكى همديگر در حركت بودند در منازل و در محلهايى كه امكان آب و استراحت بيشتر بود هردو قافله با هم فرود مى آمدند و يكى از اين منازل منزل بيضه بود كه در آنجا فرصتى به امام دست داد تا باز هم با سپاهيان ((حر)) سخن بگويد و حقايقى را با آنان در ميان بگذارد و علت قيام و حركت و انگيزه مبارزه خويش را تشريح كند اينك ترجمه اين سخنرانى (112) ((مردم ! پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود هر مسلمانى با سلطان زورگويى مواجه گردد كه حرام خدا را حلال نموده و پيمان الهى را درهم مى شكند و با سنت و قانون پيامبر از در مخالفت درآمده و در ميان بندگان خدا راه گناه و معصيت و عدوان و دشمنى در پيش مى گيرد ولى او در مقابل چنين سلطانى با عمل و يا با گفتار اظهار مخالفت ننمايد بر خداوند است كه اين فرد (ساكت ) را به محل همان طغيانگر در آتش جهنم داخل كند. مردم ! آگاه باشيد اينان (بنى اميه ) اطاعت خدا را ترك و پيروى از شيطان را بر خود فرض نموده اند فساد را ترويج و حدود الهى را تعطيل نموده ، فى ء را (كه مختص به خاندان پيامبر است ) به خود اختصاص داده اند. حلال و حرام و اوامر و نواهى خداوند را تغيير داده اند و من به رهبرى جامعه مسلمانان از اين مفسدين كه دين جدم را تغيير داده اند شايسته ترم . گذشته از اين حقايق ، مضمون دعوتنامه هايى كه از شما به دست من رسيده و پيكهايى كه از سوى شما به نزد من آمده اند اين بود كه شما با من بيعت كرده و پيمان بسته ايد كه مرا در مقابل دشمن تنها نگذاريد و دست از يارى من برنداريد اينك اگر بر اين پيمان خود باقى و وفادار باشيد به سعادت و ارزش انسانى خود دست يافته ايد؛ زيرا من حسين فرزند دختر پيامبر و فرزند على هستم كه وجود من با شما مسلمانان درهم آميخته و فرزندان و خانواده شما به حكم فرزندان و خانواده خود من هستند (در ميان من و مسلمانان جدايى نيست ) كه شما بايد از من پيروى كنيد و مرا الگوى خود قرار دهيد. و اگر با من پيمان شكنى نموديد وبر بيعت خود باقى نمانديد به خدا سوگند اين عمل شما نيز بى سابقه نيست و تازگى ندارد كه با پدرم و برادرم و پسرعمويم مسلم نيز اين چينن رفتار نموديد و با آنان از در غدر و پيمان شكنى درآمديد پس آن كس گول خورده است كه به حرف شما اعتماد كند و به پيمان شما مطمئن شود. شما مردمانى هستيد كه در به دست آوردن نصيب اسلامى خود راه خطا پيموده و سهم خود را به رايگان از دست داده ايد و هركس پيمان شكنى كند به ضرر خودش تمام خواهد گرديد و اميد است خداوند مرا از شما بى نياز سازد والسلام )). باز هم بيان انگيزه قيام حسين بن على عليهم لسلام در اين سخنرانى خود، مفاسد و جنايات دشمن نيرومند و ستمگر اسلام همچون بنى اميه را با تمام قدرت و كمال و شهامت مورد بررسى قرار داده و وضع آنان را با موقعيت مذهبى و مسؤ وليت رهبرى خويش مقايسه و تطبيق مى كند و بدين گونه علت و انگيزه حركت و قيامش را با استناد به گفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله براى چندمين بار توضيح مى دهد و مبارزه با حكومت اموى را كه به صورت يك فريضه و يك مسؤ وليت و وظيفه بر آن حضرت متوجه گرديده است را اعلام مى نمايد. حكومتى كه اسلام را ملعبه خويش قرار داده و دست به تغيير و تحريف احكام قرآن و قوانين پيامبر زده است همان انگيزه اى كه به هنگام حركت از مدينه در وصيتنامه اش تذكر داد و همان هدفى كه آن روز برادرش محمد حنفيه را در جريان آن قرار داد: انگيزه قيام و مبارزه من پيدايش ظلم و فساد و تغيير قوانين اسلام است . و هدف از اين حركت انقلابى ، جز امر به معروف و نهى از منكر و از بين بردن مفاسد و پياده كردن احكام فراموش شده و تغيير يافته اسلام چيز ديگر نيست :((اُرِيدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَاَنْهى عنِ الْمُنْكَرِ واَسِيرُ بِسِيْرَةِ جدّى ...)). و در اين سخنانش هم مى گويد: ((مَنْ رَاى سُلْطاناً جائراً ... فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفعْلٍ ... كان حَقّاً عَلَى اللّه اَنْ يُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ ...)) و اين است انگيزه قيام حسين بن على عليهما السلام از زبان آن حضرت . قرآن مجيد هم علت انقراض و از هم پاشيده شدن ملتها و شكست قوانين انبيا را عملى نبودن مساءله امر به معروف و نهى از منكر معرفى نموده و چنين مى گويد:(( (فَلَوْلا كانَ مِنَ الْقُرونِ مِنْ قَبْلِكُمْ اءُولوُا بَقِيَّةٍ يَنْهَونَ عَن الْفَسادِ )(113).)) ((چرا در نسلهاى گذشته يك عده مردم صاحب فكر و داراى عقل و هوش نبودند كه با فسادها مبازره كنند تا در اثر مفاسد، منقرض و فانى نگردند؟!)). شهادت يا اعتراف به واقعيت در زيارت حسين بن على عليهما السلام كه مى گوييم :((اَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْ اَقَمْتَ الصَّلوةَ وَاَتَيْتَ الزَّكوةَ وَاَمَرت بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَر)) در اينجا شهادت مسلما به مفهوم متعارف آن يعنى گواهى كردن و اثبات يك موضوع مادى و حقوقى نيست بلكه بيان يك حقيقت معنوى و اعتراف به يك واقعيت (114)، روى يك هدف مقدس و انگيزه معنوى است . يعنى من اين موضوع را مى فهمم و اين واقعيت را درك و لمس مى كنم كه نهضت و قيام تو به منظور امر به معروف و نهى از منكر بود نه براى دعوت اهل كوفه و يا به علل ديگر واگر علل ديگرى نيز در اين رابطه بوده و تلاشهايى صورت گرفته همه آنها مقدمه اى براى تحقق بخشيدن بر اين هدف و براى نيل بر اين آرمان بود كه ((وَجَاهَدْتَ فِى اللّه حَقَّ جِهاده )) آيا حسين بن على (ع ) در قيام خويش به شرايط امر به معروف توجه ننموده است ؟ اينك همان گونه كه در بخش اول اين كتاب اشاره نموديم (115) اين سؤ ال مطرح مى گردد كه فقها و دانشمندان اسلامى امر به معروف و نهى از منكر را با اين شرط مقيد مى سازند كه براى شخص امر به معروف و نهى از منكر كننده نبايد خطرى متوجه گردد ولى در قيام حسين بن على عليهما السلام كه به هدف امر به معروف و نهى از منكر انجام گرفته است به شرط ياد شده توجهى نگرديده و آن حضرت دراين راه از بزرگترين خطر كه كشته شدن خود و يارانش با آن وضع فجيع و اسارت زنان و فرزندانش با آن وضع اسف انگيز مى باشد استقبال نموده است در صورتى كه مى دانيم احكام فقهى چيزى جز گفتار و رفتار پيامبر اكرم و ائمه هدى عليهم لسلام نيست . پاسخ اينكه : شرط ياد شده يك شرط كلى و عمومى است و به موارد خاص و استثنايى اين حكم ناظر نيست . و براى روشن شدن مطلب بايد دو موضوع زير مورد توجه و ارزيابى قرار بگيرد: 1 - موقعيت شخص عاصى . 2 - موقعيت امر به معروف و نهى از منكر كننده . اول : اگر گناه و معصيت از كسى صادر مى شود كه از نظر موقعيت اجتماعى و سياسى در سطحى است كه عمل وى براى ديگران سرمشق و الگو است و روش او به صورت يك بدعت در ميان جامعه پياده خواهد گرديد، در اين صورت سكوت هر مسلمان متعهد و آگاه گناهى است غير قابل عفو و معصيتى است نابخشودنى و بايد چنين مسلمانى گرچه امر به معروف و نهى از منكر نمودن ، منجر به ضرر مالى و جانى وى گردد، در مقابل آن قيام كند كه در صورت امكان از آن گناه كه به صورت يك بدعت در جامعه پياده مى گردد، جلوگيرى نموده مرتكب آن را در سر جاى خود بنشاند، و اگر امكانات به اين اندازه به وى اجازه نمى دهد، حداقل از راه گفتار، مخالفت خويش را در مقابل آن عمل اعلام نمايد و ديگر نبايد در اين مورد، مساءله تاءثير گفتار و نبودن ضرر مطرح شود. روش گروهى از پيروان خاص امير مؤ منان عليه السلام در مقابل عملكرد بدعتگزاران و ستمگران ، مى تواند شاهد و دليل بر اين گفتار باشد. ميثم ها، حجرها، ابوذرها و دهها نفر از شيعيان متعهد و شاگردان مكتب تشيع كه در مقابل ستمگران ايستادگى نمودند، نه تنها براى دفاع از كيان و موجوديت اسلام و ولايت و جلوگيرى از به وجود آمدن يك خط انحرافى و التقاطى و حفظ خط اصيل و مستقيم اسلام بلكه گاهى براى جلوگيرى از به وجود آمدن كوچكترين انحراف و اعوجاج و بر سر يك مساءله و يك حكم به ظاهر كوچك از احكام اسلام از جان و مال و منال و از جان فرزندان خويش گذشتند. دوم : بايد شخصيت امر به معروف و نهى از منكر كننده را در نظر گرفت ، كسانى كه مؤ سس و بنيانگذار مذهب و عهده دار رسالت و تبليغ احكام الهى هستند يعنى پيامبران و همچنين آنان كه حافظ و ((علت مبقيه )) و نيروى پاسدارى از اين احكام مى باشند يعنى ائمه هدى و پيشوايان مذهبى و جانشينان آنان در مقابل احكام الهى و قوانين آسمانى وظيفه خاصى دارند خارج از اين برداشت و حكم فقهى كه در سؤ ال مطرح گرديد. و به تعبير ديگر اين حكم فقهى كه مورد بحث است مربوط به بنده و جنابعالى است ولى براى انبيا و اوليا و پاسداران واقعى اسلام و قرآن وظايفى خاص و سنگين ترى وجود دارد كه فوق اين وظيفه ها و برنامه هاست . و اگر بنا بود هر پيامبرى در انجام وظيفه و ماءموريت خويش از راه همان شرايطى كه براى عموم وجود دارد پيش برود نه جنگ و ستيزى در ميان آنان و دشمنانشان وجود داشت و نه از احكام و تعاليمشان در روى زمين اثرى . حضرت ابراهيم آنگاه كه به مبارزه با بت پرستى برمى خيزد و در مقابل سيل عظيم انسانها و قدرت طاغوتها قرار مى گيرد و يكايك بتها را درهم مى شكند، از هيچ ضررى ترس و واهمه ندارد. و حضرت يحيى كه خود، صاحب رسالت و شريعت نيست بلكه پاسدارى شرايع گذشته را مستقيما از سوى خدا به عهده گرفته است در مقابل طاغوت زمان خويش با يك ازدواج غيرمشروع به مخالفت برخاسته و تا آنجا به اين مبارزه ادامه مى دهد كه سر بريده اش در ميان طشتى در مقابل آن طاغوت قرار مى گيرد. و اين است راز اينكه حسين بن على عليهما السلام همين جريان را در طول راه كربلا تكرار مى كند و مى فرمايد:((اِنَّ رَاءْسَ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيّا اُهدِىَ اِلى بَغِي مِنْ بَغ ايا بَنِى اِسْرائيل ...)) كه پاسداران وحى و قافله سالاران شرايع را وظيفه ديگرى است . سكوت كفرگونه و اين همان حقيقتى است كه اميرمؤ منان عليه السلام در جنگ صفين بيان داشت آنگاه كه پيرمردى از شاميان در ميان دو صف ظاهر گرديد و صدا كرد يا اباالحسن يا على ! با شخص تو كار دارم و مى خواهم تو را ببينم ، آن حضرت نيز از ميان صفوف لشكر خويش بيرون آمد چون به همديگر نزديك شدند مرد شامى چنين گفت : يا على ! تو در اسلام داراى سابقه طولانى و خدمات بس ارزنده و شايانى هستى آيا حاضرى پيشنهادى بكنم تا اين همه خون مسلمانان بر زمين نريزد؟ اميرمؤ منان عليه السلام فرمود: پيشنهاد تو چيست ؟ عرضه داشت شما به عراق برگرديد و تو باشى و مردم عراق و ما به شام برگرديم و ما باشيم و مردم شام نه ما مزاحم شما باشيم و نه شما مزاحم ما. اميرمؤ منان عليه السلام در پاسخ وى فرمود: ((پيشنهاد تو را كه از روى علاقه و خيرخواهى بود فهميدم درباره اين جنگ من نيز زياد فكر كردم و شبها را به بيدارى بسر بردم و سر و تهش را ملاحظه نمودم بالا خره خود را بر سر دو راهى جنگ و كفر يافتم و جنگ را بر كفر ترجيح دادم ؛ زيرا خداوند از اولياى خود راضى و خشنود نخواهد گرديد آنگاه كه در روى زمين معصيت شود و آنان مهر سكوت بر لب بزنند و به وضع موجود راضى بوده و دست از امر به معروف و نهى از منكر بردارند، پس جنگ با اينها (معاويه و پيروانش ) را آسانتر از تحمل كردن زنجيرهاى جهنم دريافتم (116))). به طورى كه ملاحظه مى نماييد، اميرمؤ منان عليه السلام سكوت در مقابل گناهان را براى خود گناهى بس بزرگ و در سطح كفر و دورى از اسلام معرفى مى كند و سكوت اولياى خدا را در مقابل معاصى موجب نارضايى و عدم خشنودى خدا. بخش دوم : از مكه تا كربلا: در پاسخ ابوهرم متن سخن : ((يا اَباهِرَمٍ! اِنَّ بَنِى اُمَيَّةَ شَتَمُوا عِرْضِى فَصَبَرْتُ وَاَخَذُوا مالى فَصَبَرْتُ وَطَلَبُوا دَمِى فَهَربْتُ وَاَيْمُاللّه لِيَقْتُلُونى فَيَلْبَسهُمُ اللّهُ ذُلاّ شاملاً وَسيْفاً قاطِعاً وَيُسلِّطُ عَلَيْهِمْ مَنْ يُذِلَّهُمْ حَتَّى يَكُونُوا اَذَلَ مِنْ قَوْمِ سَبَاءٍ اِذْ مَلِكَتْهُمُ امْرَاةٌ فَحَكَمَتْ فى اَمْوالِهِمْ وَدِمائهِمْ))(117). ترجمه و توضيح لغات : شَتْم : فحش و ناسزا گفتن . عِرْض : آبرو. هَرب : گريختن . ذُلّ (با ضم ): خوارى و ذلّت . شامل : فراگير، مى گويند شَمِلَهُ: او را فرا گرفت . ترجمه و توضيح : در منزل ((رهيمه )) مردى از مردم كوفه به نام ((ابوهرم ))(118) به خدمت حسين بن على عليهما السلام رسيد و عرضه داشت (( يَا ابْنَ رَسُولِاللّهِ ما الّذى اَخْرَجَكَ عَنْ حَرَمِ جَدِّكَ؛)) چه انگيزه اى تو را واداشت كه از حرم جدت بيرون بيايى ؟)). امام عليه السلام در پاسخ وى چنين فرمود:((اى اباهرم ! بنى اميه با فحاشى و ناسزا گويى احترام مرا درهم شكستند من راه صبر و شكيبايى را در پيش گرفتم . و ثروتم را از دستم ربودند، باز هم شكيبايى كردم ولى چون خواستند خونم را بريزند از شهر خود خارج شدم و به خدا سوگند اينان (بنى اميه ) مرا خواهند كشت و خداوند آنها را به ذلت فراگير و شمشير برنده مبتلا كرده و كسى را بر آنان مسلط خواهد نمود كه به ذلت و زبونيشان بكشاند و به قتلشان برساند و ذليل تر از قوم سباء گرداند كه يك نفر زن به دلخواه خود بر مال و جانشان حكومت و فرمانروايى نمود)). نتيجه گفتگوهاى امام عليه السلام با افراد مختلف برخلاف سخنرانيهاى عمومى آن حضرت خيلى فشرده و كوتاه و پاسخى را كه به ((ابوهرم )) داده است يكى از آن موارد است ولى در عين كوتاهى ضمن معرفى بنى اميه دو موضوع را تذكر داده يا دو مساءله را پيش بينى نموده است : شهادت خويش و سقوط حكومت بنى اميه و ذلت آنان . و اين سخن امام عليه السلام نيز تاءكيدى است بر تاءكيدات ديگر كه آن حضرت با علم و آگاهى ، شهادت را برگزيده و آنچه در آينده به وقوع پيوست او همان را به صورت قطع و به طور حتم و يقين پيش بينى مى نمود. بخش دوم : از مكه تا كربلا: در پاسخ طرماح بن عدى و يارانش متن سخن : ((اَما وَاللّه اِنِّى لاَرْجُو اَنْ يَكُونَ خَيْراً مااَرادَاللّهُ بِنا قُتِلْنا اَمْ ظَفَرْنا ... فِمنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً. اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلَهُمُ الْجَنَّةَ وَاجْمَعْ بَيْنَنا وَبَيْنَهُمْ فى مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِكَ وَرَغائبِ مَذْ خُورِ ثَوابِكَ ... اِنَّ بَيْنَنا وَبَيْنَ الْقَوْمِ عَهْداً وَميثاقاً ولَسْنا نَقْدِرُ عَلَى الا نْصِرافِ حَتّى تَتَصَرَّفَ بِناوَبِهِمُ الا مُورُ فى عاقِبَةٍ)). ترجمه و توضيح لغات : قُتِلْنا (فعل مجهول است ): كشته شويم . ظَفَر: پيروزى . قضى نَحْبَهُ قَضاء: انجام دادن و به اتمام رسانيدن . نَحْب : عهد و پيمان كشته شدن در راه خدا را نيز نحب گويند؛ زيرا شهيد خود را ملزم ساخته است تا پاى جان پيش برود و گويا با شهادت خويش به پيمانش وفا مى كند. مُسْتَقَرّ: پايگاه . رَغائب (جمع رَغْبَة ): چيز مورد علاقه و آنچه ثواب و اجر بزرگ از آن انتظار مى رود. مَذْخُور: ذخيره شده . عَهْد و ميثاق : پيمان . ترجمه و توضيح : طبرى (119) مى گويد: چهار تن به نام عمروبن خالد، سعد، مجمع و نافع بن هلال به همراهى طرماح بن عدى از كوفه حركت كرده بودند كه در منزل ((عذيب الهجانات )) با حسين بن على عليهما السلام مواجه گرديدند و در ضمن گفتگو با آن حضرت عرضه داشتند: يابن رسول اللّه ! ((طرماح )) در طول راه اين اشعار را زياد تكرار مى كرد و به جاى ((هدى )) براى شتران آنها را مى خواند: ((شترمن !از زجر و فشارم ناراحت نباش و پيش از صبح وهرچه زودترمراحركت بده . بهترين سوارت را بهترين مسافرت را، تا به مردى برسانى كه آقايى و كرامت در سرشت و نژاد اوست . آقاست و آزاد مرد است و داراى سعه صدر كه خداوند او را براى انجام بهترين امور به اينجا رسانده است . خدايش تا آخر دنيا نگهدارش باد))(120). چون اشعار طرماح كه حاكى از اشتياق فراوان او به درك حضور امام عليه السلام بود در حضور آن حضرت خوانده شد، امام عليه السلام در پاسخ آنان چنين فرمود: ((اما وَاللّه اِنِّى لاَرْجُو اَنْ يَكُونَ خَيْراً ...؛)) به خدا سوگند! اميدوارم اراده و خواست خدا درباره ما خير باشد خواه كشته شويم يا پيروز گرديم )). آنگاه امام عليه السلام از اين مسافران عقيده و طرز تفكر مردم كوفه را سؤ ال نمود، عرضه داشتند يابن رسول اللّه ! امّا بزرگان و سران قبايل كوفه به عالى ترين و سنگين ترين رشوه از سوى ابن زياد نايل گرديده اند و اما افراد ديگر، قلبشان با شما و شمشيرشان بر عليه شماست . سپس جريان كشته شدن قيس بن مسهر صيداوى (پيك امام ) را به آن حضرت اطلاع دادند. امام با شنيدن اين خبر تاءسف بار، اين آيه را خواند :((فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهْ ...؛)) گروهى از مؤ منان به پيمان خود (شهادت در راه خدا) وفا نمودند و گروه ديگر در انتظار، به سر مى برند و عهد و پيمان خويش را تغيير نداده اند)). آنگاه امام عليه السلام چنين دعا نمود: ((اَللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا ولَهُمُ الْجَنَّة ...؛)) خدايا! بهشت را براى ما و آنان قرار بده و ما و آنان را در پايگاه رحمتت به مرغوبترين ثوابهاى ذخيره شده ات نايل بگردان )). سپس ((طرماح )) سخن آغاز نمود و چنين گفت : يابن رسول اللّه ! من به هنگام خروج از كوفه در كنار اين شهر، گروه زيادى را ديدم كه اجتماع كرده بودند چون انگيزه اين اجتماع را سؤ ال كردم گفتند: اين مردم براى مقابله با حسين بن على و جنگ با او آماده مى شوند، يابن رسول اللّه ! تو رابه خدا سوگند كه از اين سفر برگرد؛ زيرا من مطمئن نيستم حتى يك نفر از مردم كوفه به كمك و يارى شما بشتابد و اگر تنها اين گروه را كه من ديدم در جنگ با تو شركت كنند، در شكست تو كافى است در صورتى كه هر روز و هرساعت كه مى گذرد بر نيروى انسانى و تسليحات جنگى آنان افزوده مى شود. طرماح ، چنين پيشنهاد كرد: يابن رسول اللّه ! من فكر مى كنم كه شما و من نيز در ركاب شما به سوى ((احبا)) كه منطقه سكونت قبيله ما ((طى )) و دامنه كوههاى سربه فلك كشيده است حركت كنيم ؛ زيرا اين منطقه آنچنان از امنيت برخوردار و از تعرض دشمن به دور است كه در طول تاريخ ، قبيله ما در مقابل سلاطين ((عسان )) و همه سفيد و سياه مقاومت نموده و به جهت وضع جغرافيايى ويژه اى كه دارد هيچ دشمنى به اين نقطه دست نيافته است ؛ گذشته از موقعيت جغرافيايى ، اگر شما ده روز در اين نقطه توقف كنيد، تمام افراد قبيله ((طى ))، سواره و با پاى پياده به يارى شما خواهند شتافت و من خودم تعهد مى كنم كه بيست هزار نفر شمشير به دست و شجاع از قبيله ام را به يارى تو برانگيزم كه در پيشاپيش شما با دشمن بجنگند تا هدف و برنامه شما روشن گردد. امام در پاسخ و پيشنهاد طرماح فرمود: خدا به تو و به افراد قبيله ات جزاى خير بدهد. سپس چنين فرمود:((اِنَّ بَيْنَنا وَبَيْنَ الْقَوْمِ عَهْداً وَمِيثاقاً ...؛)) در ميان ما و مردم كوفه عهد و پيمانى بسته شده است و در اثر اين پيمان امكان برگشت براى ما نيست تا ببينم عاقبت كار به كجا بينجامد)). چون طرماح تصميم قاطع امام را ديد، اجازه خواست تا از حضور آن حضرت مرخص شود و آذوقه اى كه براى فرزندانش تهيه كرده است در كوفه به آنان برساند و هرچه سريعتر براى يارى امام به او، لاحق گردد. امام نيز به او اجازه داد. طرماح با عجله به خانواده اش سر زد و در مراجعت قبل از رسيدن به كربلا از شهادت امام عليه السلام و يارانش مطلع گرديد. تحكيم بخشيدن به ارزشهاى انسانى در اين گفتار امام ، مانند هر سخن و خطابه ديگرش نكات حساس و جالبى وجود دارد كه در اينجا تنها به يكى از اين نكات اشاره مى كنيم . هر شخصى كه وارد ميدان مبارزه مى گردد و در مقابل جبهه دشمن قرار مى گيرد در پى پيروزى و در تعقيب تضعيف دشمن است و حسين بن على عليهمالسلام نيز از اين قانون كلى مستثنا نيست منتها شكست و پيروزى از نظر امام عليه السلام داراى يك مفهوم ديگر و بعد ديگرى است كه براى همه افراد حتى تصور آن نيز امكان پذير نيست و در قيام آن حضرت تاءويلات و برداشتهاى مختلف و گاهى متضاد از همين جا و از درك نكردن ابعاد اين قيام سرچشمه گرفته است . پيروزى از نظر امام ، انجام دادن يك وظيفه الهى و به پايان بردن يك مسؤ وليت شرعى و تحكيم ارزشهاى انسانى است اعم از اينكه در اين مسير به پيروزى ظاهرى نيز كه در همه جنگها و مبارزات منظور و مقصود است نايل گردد يا نه . و لذا مى بينيم آنجا كه طرماح بن عدى كه يكى از علاقه مندان و شيعيان خاص خاندان پيامبر و از ارادتمندان اميرمؤ منان و حسين بن على عليهما السلام است ، آن حضرت را در جريان امر قرار مى دهد و شكست ظاهرى آن حضرت را قطعى و مسلم مى داند. و به اصطلاح به چاره جويى مى نشيند، آن حضرت ضمن دعا و التماس و درخواست از خداوند كه با شهداى ديگرش در بهشت برين و پايگاه رحمت قرار داده و از ثوابهاى ذخيره شده و درجات ويژه نصيبش گرداند، توجه طرماح را به يك نكته مهم كه همان مسؤ وليت الهى و تحكيم ارزشهاى انسانى است جلب مى نمايد كه ما با مردم كوفه در ضمن مكاتبات و ملاقاتهاى حضورى ، عهد وپيمان بسته ايم ، ما به آنان وعده حركت به سوى كوفه و به عهده گرفتن امامت و رهبرى و هدايت مردم اين شهر را داده ايم و آنان نيز وعده هر نوع كمك و پشتيبانى . و بر ماست كه به وعده خود وفادار باشيم گرچه در اين راه با هر نوع خطر نيز مواجه گرديم . و مردم (كوفه ) نيز خود دانند به وعده و عهد پيمان خويش وفادار باشند يا پيمان شكن . واين است امتياز وفرق يك امام و رهبر روحانى ومعنوى بارهبران وپيشوايان سياسى . بخش دوم : از مكه تا كربلا: سخنى با عبيداللّه بن حرّ جعفى (121) متن سخن : ((يَابْنَ الحُرِّ اِنَّ اَهل مِصْرِكُمْ كَتَبُوا اِلَىَّ اءنّهُمْ مُجْتَمِعُونَ عَلى نُصْرتى وَسَاءلُونى الْقُدُومَ عَلْيهِمْ وَلَيْسَ الاَمْرُ عَلى مازَعَمُوا وَانَّ عَلَيْكَ ذنوباً كَثِيرَةً فَهَلْ لَكَ مِنْ تَوبَةٍ تَمْحُو بِها ذنوبَكَ؟ ... تَنْصُرُوا ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَ وَتُقاتِلُ مَعَهُ. .. اَمَّا اِذا رَغِبْتَ بِنَفْسِكَ عَنّا فَلا حاجَةَ لَنا فِى فَرَسِكَ وَلا فِيكَ وَما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً وَانِّى اَنْصَحُكَ كَما نَصَحتَنِى اِنِ اسْتَطَعْتَ اَنْ لا تَسْمَعَ صُراخَنا وَلا تَشْهَدَ وَقْعَتَنا فَافعَلْ فَوَاللّه لا يَسْمَعُ واعِيَتَنا اَحَدٌ وَلا يَنْصُرُنا اِلاّ اَكَبّهُاللّه فى نارِ جَهَنَّمَ(122))). ترجمه و توضيح لغات : رَغبَ عَنْهُ: اعراض نمود. مُضِلّين (از ضلّ): گمراهان ، مُنْحَرِفين . عَضُد: نيرو، كمك . صُراخ : فرياد، صداى استمداد. وَقْعَة : جنگ . واعِيَة : ناله ، فرياد. ترجمه و توضيح : در منزل بنى مقاتل به امام اطلاع دادند كه ((عبيداللّه بن حرّ جعفى )) نيز در اين منزل اقامت گزيده است ، امام عليه السلام نخست حجاج بن مسروق را به نزد وى فرستاد، حجاج گفت : اى فرزند حر! هديه گرانبها و ارمغان پرارجى براى تو آورده ام اگر بپذيرى ، اينك حسين بن على عليهما السلام به اينجا آمده است وتو را به يارى مى طلبد، به او بپيوندى تا به ثواب و سعادت بزرگى نايل گردى كه اگر در ركاب او بجنگى به ثواب بى حدى رسيده اى و اگر كشته شوى به شهادت نايل شده اى . عبيداللّه بن حر گفت : به خدا سوگند! من از شهر كوفه بيرون نيامدم مگر اينكه اكثر مردم اين شهر، خود را به جنگ او و سركوبى شيعيانش آماده مى كردند و براى من مسلم است كه او در اين جنگ كشته خواهد شد و من توانايى يارى و كمك او را ندارم و اصلاً دوست ندارم كه او مرا ببيند و من او را. حجاج به نزد امام عليه السلام بازگشت و پاسخ ((ابن حر)) را به عرض وى رسانيد خود امام با چند تن از اصحابش به نزد عبيداللّه آمد و او از امام استقبال نمود و خوشامد گفت . خود عبيداللّه جريان اين ملاقات را چنين توصيف مى كند كه : چون چشمم به آن حضرت افتاد، ديدم من در دوران عمرم زيباتر و چشم پر كن تر از او نديده ام ولى در عين حال به هيچكس مانند او دلم نسوخته است و هيچگاه نمى توانم آن منظره را فراموش كنم كه وقتى آن حضرت حركت مى كرد چند كودك نيز دور او را گرفته بودند. ((ابن حر)) مى گويد: چون به قيافه امام تماشا كردم ، ديدم رنگ محاسنش شديدا مشكى است پرسيدم كه رنگ طبيعى است يا از خضاب استفاده كرده ايد؟ امام پاسخ داد اى ابن حر! پيرى من زودرس بود. و از اين گفتار امام فهميدم كه رنگ خضاب است . به هرحال ، پس از تعارفات و سخنان معمولى كه در ميان عبيداللّه و آن حضرت رد و بدل شد امام خطاب به وى چنين فرمود:((يَا ابْنَ الْحُرِّ اِنَّ اَهْلَ مِصْرِكُمْ؛)) پسر حر! مردم شهر شما (كوفه ) به من نامه نوشته اند كه همه آنان بر نصرت و يارى من اتحاد نموده و پيمان بسته اند و از من درخواست كرده اند كه به شهرشان بيايم ولى حقيقت امر برخلاف آن است كه آنان به من نگاشته اند و تو در دوران عمرت گناهان زيادى را مرتكب شده و خطاهاى فراوانى از تو سرزده است آيا مى خواهى توبه كنى و از آن خطاها و گناهها پاك گردى ؟)). عبيداللّه گفت : مثلاً چگونه توبه كنم ؟ امام فرمود:((تَنْصُرُ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَ وتُقاتِلُ مَعَهُ؛)) فرزند دختر پيامبرت را يارى كرده و در ركاب وى با دشمنان او بجنگى )). عبيداللّه گفت : به خدا سوگند! من مى دانم كه هركس از فرمان تو پيروى كند، به سعادت و خوشبختى ابدى نايل شده است ولى من احتمال نمى دهم كه يارى من به حال تو سودى داشته باشد؛ زيرا در كوفه كسى را نديدم كه مصمم به يارى و پشتيبانى شما باشد و به خدا سوگندت مى دهم كه از اين امر معافم بدارى ؛ زيرا من از مرگ سخت گريزانم ولى اينك اسب معروف خود ((ملحقه )) را به حضورت تقديم مى كنم اسبى كه تا حال به وسيله آن دشمنى را تعقيب نكرده ام جز اينكه به اورسيده ام و هيچ دشمنى با داشتن اين اسب مرا تعقيب ننموده است مگر اينكه از چنگال او نجات يافته ام . امام عليه السلام در پاسخ وى چنين فرمود: ((اَمَّا اِذا رَغِبْتَ بِنَفْسِكَ عَنّا ...؛)) حال كه در راه ما از نثار جان امتناع مى ورزى ما نيز نه به تو نياز داريم و نه به اسب تو زيرا من از افراد گمراه براى خود نيرو نمى گيرم )). آنگاه امام اين جمله را نيز اضافه نمود: ((همان گونه كه تو بر من نصيحت نمودى من نيز نصيحتى به تو مى كنم كه تا مى توانى خود را به جاى دوردستى برسان تا صداى استغاثه ما را نشنوى و جنگ ما را نبينى ؛ زيرا به خدا سوگند! اگر صداى استغاثه ما به گوش كسى برسد و به يارى ما نشتابد خدا او را در آتش جهنم قرار خواهد داد)). عبيداللّه از اين سخنان پندآميز امام پند نگرفت و به سپاه وى نپيوست ولى تا آخر عمر از اين جريان اظهار ندامت و پشيمانى مى نمود و براى از دست دادن چنين سعادتى ابراز تاءسف و تاءثر مى كرد. نمونه اى از تاءثر او را از اشعار زير كه خويشتن را مورد خطاب وسرزنش قرار داده است مى توان به دست آورد. ((آه ! از حسرت و تاءسف سنگين كه تا زنده هستم در ميان سينه و گلويم در حركت است و بى قرارم كرده است . آنگاه كه حسين بر اهل نفاق و ستم پيشگان از مثل من يارى مى طلبيد. آنگاه كه حسين مى خواست براى برانداختن اهل ضلال و نفاق به ياريش بشتابم . آرى ، اگر آن روز از راه جان ، يارى و مواساتش مى نمودم در روز قيامت به شرافتى بس بزرگ نايل مى شدم ))(123). وين جهد مى كند كه بگيرد غريق را با مطالعه جريان ملاقات امام با ((عبيداللّه بن حر)) و درخواست كمك از وى اين سؤ ال در ذهن خواننده نقش مى بندد كه دعوت نمودن امام از يك نفر راهزن و جنايتكار معروف جهان عرب كه هيچ علاقه اى به آن حضرت نداشته و از مخالفين و دشمنان امير مؤ منان عليه السلام بوده است و از طرفى مرخص كردن گروهى كه از مدينه و مكه با وى حركت نموده اند(124) افرادى كه فداكارى و ايثار را به مفهوم عالى و همه جانبه درباره امام انجام داده اند و به قول خود آن حضرت صحابه اى باوفاتر از آنان در هيچ دورانى ديده نشده است (125) ، چگونه قابل جمع است ؟ آن اجازه مرخصى به آن چنان ياران باوفا براى چيست ؟ و اين دعوت به كمك و همكارى از يك چنين فردى چرا؟ ولى اگر در باره نقش ائمه هدى عليهما السلام قدرى دقت كنيم و برنامه آنها را در جنگ و صلحشان و در حركت و سكونشان مورد بررسى قرار بدهيم . پاسخ اين سؤ ال روشن خواهد گرديد؛ زيرا ائمه هدى عليهما السلام تداوم بخش راه پيامبران هستند كه هدفى بجزرهايى انسانها و نجات غرق شدگان ندارند كه اين رهايى بخشى ، گاهى به صورت عموم و گاهى به صورت خصوصى و شخصى انجام گرفته است و رفتن امام به چادر شخص معصيتكار و مجرمى همانند رفتن حضرت مسيح عليه السلام به منزل ((گُمركچى )) و يا زن بدكاره اى است و انگيزه هردو يكى است كه حضرت عيسى در پاسخ آنكه گفت : چرا به همراه حواريون به منزل زن بدكاره اى رفتيد؟ گفت :((طبيب بايد گاهى به منزل مريض برود))(126). و امام هم در ملاقات با عبيداللّه حر همان مساءله طبابت و نجات او از گناهان و جنايتهاى فراوان گذشته اش را عنوان نمود و راه رهايى را در پيش پاى وى قرار داد و فرمود:(( ((وَاِنَّ عَلَيْكَ ذُنُوباً كَثِيْرَةً فَهَلْ لَكَ مِنْ تَوْبَةٍ تَمْحُوبِها ذنوبَكَ؟؛)) آيا آمادگى دارى كه گناهان فراوانى را كه از گذشته دور دارى باآب توبه بشويى ؟!)). ولى آنگاه كه مى بيند عبيداللّه هدف امام را درك نمى كند و پيشنهاد پذيرفتن اسبى را مى نمايد كه در روز سختى مى تواند از ميدان جنگ و از برابر تيرها و شمشيرها نجاتش دهد و او همه مسائل را با عينك مادى و از ديدگاه پيروزى و شكست ظاهرى مى بيند و در دو كلمه ((حمله و فرار)) خلاصه مى كند، فرمود: من به تو و به اسب تو نيازى ندارم (( (وَما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً )(127))) بخش دوم : از مكه تا كربلا: در پاسخ عمروبن قيس و پسر عمويش متن سخن : ((اِنْطَلِقا فَلا تَسْمَعا لى واعِيَةً وَلا تَرَيا لِى سَواداً فَانَّهُ مَنْ سَمِعَ واعِيَتَنا اَوْ راءى سَوادَنا فَلَمْ يُجِبْنا اَوْ يُغِثْنا كانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ اَنْ يُكِبَّهُ عَلى مِنْخَرَيْهِ فِى النّارِ))(128). ترجمه و توضيح لغات : يُغِيثُنا (از آغاثَ اِغاثَةً): به فرياد رسيدن . اَكبَّهُ: او را به صورت بر زمين زد. مِنْخَرَين : بينى . ترجمه و توضيح : باز در همان منزل ((بنى مقاتل )) بود كه عمروبن قيس مشرقى به همراه پسرعمويش به حضور حسين بن عليهمالسلام شرفياب گرديد.آن حضرت پرسيد: آيا براى نصرت و يارى من آمده ايد؟ عرضه داشتند نه ؛ زيرا از طرفى ما داراى فرزندان زيادى هستيم و از سوى ديگر مال التجاره مردم در نزد ماست و نمى دانيم سرنوشت شما به كجا خواهد انجاميد و صلاح نيست كه مال مردم در دست ما تلف و ضايع گردد. در اينجا امام عليه السلام خطاب به آن دو چنين فرمود:((اِنْطَلِقا فَلا تَسْمَعا لى واعِيَةً)) ...؛ از اين منطقه دور باشيد تا صداى استغاثه من به گوش شما نرسد و اثرى از من نبينيد؛ زيرا هركس صداى استغاثه ما را بشنود يا اثرى از ما ببيند ولى به استغاثه ما جواب مثبت ندهد و به فرياد ما نرسد خداوند او را با ذلت تمام در جهنم سرنگون خواهد نمود)). مجازات سخت از اين گفتار امام و مشابه آن كه در فراز پيش به تعبير نصيحت و خيرخواهى خطاب به ((عبيداللّه بن حر)) بيان نموده است اين نكته به دست مى آيد افرادى كه به استمداد امام و رهبر مذهبى شان آنگاه كه نيازمند به امداد و كمك آنها است جواب مثبت نداده باشند به بزرگترين عقاب و سخت ترين عذاب تواءم با خوارى و ذلت مجازات خواهند گرديد؛ زيرا تعبير امام در اين دو مورد و درباره چنين افراد تنها اين نيست كه آنان داخل جهنم خواهند شد بلكه تعبير امام عليه السلام درعذاب و مجازات چنين افراد اين است كه ((اَكَبَّهُ اللّه عَلى مِنْخَرَيْهِ فى نارِ جَهَنَّمَ)) و مفهوم اين جمله شدت عذاب تواءم با شدت ذلت و خوارى است و چرا چنين مجازاتى در انتظار چنين افرادى نباشد مگر استغاثه امام و رهبر، همان استغاثه قرآن و اسلام و آيين حق نيست ؟ مگر اين استغاثه استغاثه پيامبر و استغاثه پيامبر نيز شديدترين امر الهى نيست ؟ ولى بايد توجّه داشت اين عذاب كه در گفتار حسين بن على عليهما السلام آمده است نه يك موضوع شخصى و انحصارى بلكه مربوط به مقام و عنوان رهبرى است كه اين عنوان يك روز در وجود شخص پيامبر تجسم مى يابد و روز ديگر در وجود جانشينان وى و ائمه هدى عليهما السلام و روز ديگر در مرتبه نازله و در وجود جانشينان ائمه هدى عليهما السلام كه همان مقام ولايت فقيه است . نمونه ديگر از يك حرمان بزرگ ! اگر ((عبيداللّه بن حر)) آن هماى سعادت را كه بر خيمه اش نشسته بود به رايگان از دست داد و از يارى امام و نيل به شهادت كه نجات و خوشبختى او را تضمين مى نمود استقبال نكرد و تا آخر عمر بر اين اشتباه بزرگ اشك حسرت ريخت ، شعر سرود، آه كشيد و... تاريخ عاشورا در اين كم سعادتى و حرمان بزرگ ((عمروبن قيس )) را نمونه اى بارزتر و مصداقى كاملتر از ((عبيداللّه )) معرفى مى كند؛ زيرا به طورى كه در فراز گذشته تذكر داده شد زندگى چند روزه ((عبيداللّه )) او را آن چنان شيفته خود كرده بود كه در مرحله نخست با ردّ موعظه و نصيحت امام خود را به كنار كشيد و با بيان اين جمله ((به خدا سوگندت مى دهم كه از اين پيشنهاد معافم بدارى كه از مرگ سخت گريزانم )) يكباره از قبول مسؤ وليت شانه خالى نمود. ولى ((عمروبن قيس )) پس از اعتذار مجدّدا تحت تاءثير موعظه و سخنان حسين بن على عليهما السلام قرار گرفت و با شنيدن ((اِنْطَلِقا فَلا تَسْمَعا لى واعِيَةً)) از پسر عمويش ((مالك بن نضر ارحبى )) مفارقت كرد و به ياران امام عليه السلام پيوست امّا با آن حضرت شرط نمود كه من تا آنجا از تو دفاع خواهم كرد كه دفاع من به حال شما مفيد و در سرنوشت پيروزى شما مؤ ثر باشد و در غير اين صورت در مفارقت و جدائى از شما آزاد خواهم بود، امام هم اين بيعت مشروط را از وى پذيرفت و ((عمروبن قيس )) در آخرين ساعات زندگى امام عليه السلام و به هنگامى كه صداى استغاثه آن حضرت را مى شنيد و ياران باوفايش يكى پس از ديگرى به خاك و خون مى غلتيدند بر اسب تندرو خويش سوار شده و فرار را برقرار ترجيح داد و در چنين شرايطى امام عليه السلام را ترك نمود و درست در دقايقى كه مى رفت به صفوف شهيدان لاحق شود، اين فيض عظيم و اين سعادت بزرگ و خوشبختى ابدى را از دست داد. طبرى (129) مشروح اين ملاقات (130) و جريان مفارقت او را از زبان خودش نقل نموده است و خلاصه اش اين است : من در روز عاشورا چون متوجّه شدم كه لشكريان كوفه بر پى كردن اسبهاى ياران حسين بن على عليهما السلام همّت گماشته اند اسب خود را در زير يكى از خيمه هاى خالى بستم و پياده به دشمن تاختم و دو نفر از آنان را به هلاكت رسانده و دست سوّمى را قطع نمودم : حسين بن على عليهما السلام مكرّر مى فرمود: ((الا تشل لايقطع اللّه يدك جزاك اللّه ...؛)) دستت درد نكند خدا از خاندان پيامبر جزاى خيرت دهد)). ((عمروبن قيس )) اضافه مى كند: وقتى ديدم همه ياران حسين بن على بجز سويد بن عمرو و بشر حضرمى به شهادت رسيدند به خدمت آن حضرت آمده و عرضه داشتم : يابن رسول اللّه ! مى دانى كه در ميان من و شما شرطى بود، حضرت فرمود راست مى گويى ولى چگونه مى توانى از اين معركه جان سالم ببرى ؟ اگر توانايى آن را دارى در رفتن آزادى . عمروبن قيس مى گويد: امام چون اذن مرخّصى داد و بيعت را از من برداشت اسب خود را از درون خيمه بيرون كشيدم و سوار شدم و تازيانه بر آن زدم و از گوشه اى صفوف دشمن را باز كرده به حركت سريع خود ادامه دادم ولى پانزده نفر از افراد دشمن مرا تعقيب كردند در نزديكى ((شفيه )) كه روستايى است در كنار فرات به من نزديك شدند چون برگشتم سه تن از آنان مرا شناختند و به ياران خود گفتند تا از تعقيب من منصرف شدند و بدين گونه از مرگ حتمى نجات يافتم . بخش دوم : از مكه تا كربلا: در نزديكى كربلا متن سخن : ((اِنّا للّه وَانَّا اِليهِ راجِعُونَ وَالحَمدُللّه ربِّالعالمين ... اِنِّى خَفِقْتُ بِرَاءْسى فَعَنَّ بى فارِسٌ وَهُو يَقُولُ: اَلْقَوْمُ يَسْرُونَ وَالْمَنايا تَسْرِى اِلَيْهِم فَعَلِمْتُ اَنَّها اَنْفُسُنا نُعِيَتْ اِلَيْنا ... جَزاكَاللّهُ مِنْ وَلَدٍ خَيْرَ ما جَزَى وَلَداً عَنْ وَالِدِهِ))(131). ترجمه و توضيح لغات : خَفَقَ بِرَاءْسِهِ: چرت زد. عَنَّ: ظاهر شد. يَسْرُونَ (ازسَرى ): شب هنگام حركت نمودن . مَنايا (جمع منيه ): مرگ . نُعِيَت :(مجهول از نَعى يَنْعى ): خبر مرگ دادن . ترجمه و توضيح : در منزل ((قصر بن مقاتل )) و در اواخر شب ، امام دستور داد جوانان مشكها را پر از آب كردند و به سوى منزل بعدى حركت نمودند، به هنگامى كه قافله در حركت بود صداى امام به گوش رسيد كه كلمه استرجاع را مكرر بر زبان مى راند ((اِنّا للّه وَانَّا اِليهِ راجِعُونَ وَالحَمدُللّه ربِّالعالمين )) حضرت على اكبر فرزند دلير و شجاع آن حضرت از انگيزه اين استرجاع سؤ ال نمود. امام اين چنين پاسخ داد:((اِنِّى خَفِقْتُ بِرَاءْسى ...؛)) من سرم را به زين اسب گذاشته بودم كه خواب خفيفى بر چشمم مسلط شد، در اين موقع صداى هاتفى به گوشم رسيد كه مى گفت : اين جمعيت در اين هنگام شب در حركتند مرگ نيز در تعقيب آنهاست و براى من معلوم گرديد كه اين ، خبر مرگ ماست )). حضرت على اكبر عرضه داشت :((لا اَراكَاللّهُ بِسُوءٍ اءلَسْنا عَلَى الْحَقِّ؟؛)) خدا حادثه بدى پيش نياورد مگر ما برحق نيستيم ؟)). امام فرمود:((بلى به خدا سوگند كه ما بجز در راه حق قدم برنمى داريم )). على اكبر عرضه داشت :((اِذاً لانُبالى اَنْ نَمُوتَ مُحِقّينَ؛)) اگر بناست در راه حق بميريم ترسى از مرگ نداريم )). امام در اين هنگام او را دعا نمود و چنين فرمود: ((خداوند براى تو بهترين پاداش فرزندى را عنايت كند)). آرى اگر كشتن و كشته شدن و قيام و انقلاب در راه حق باشد، از چنين مرگى ترسى نيست و اين درسى است كه مكتب حسين بن على عليهما السلام نه تنها براى فرزندش بلكه براى تمام پيروانش آموخته است كه : مرگ اگر مرد است گو پيش من آى تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ

بخش سوم و چهام

بخش سوم : در كربلا: هنگام ورود به كربلا متن سخن : ((ما كُنْتُ لاَِبْدَاءَهُمْ بِالْقِتالِ(132) ... اَللّهُمَّ اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاءِ هاهُنا مَحَطُّ رحالِنا وهاهُنا وَاللّهِ مَحَلُّ قُبُورِنا وَهاهُنا وَاللّهِ مَحْشَرُنا وَمَنْشَرُنا وَبِهذا وَعَدَنِى جَدّى رَسُول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وَلا خِلافَ لِوَعْدِهِ))(133). ترجمه و توضيح لغات : مَحَطّ: محل فرود آمدن . رَحْل : اثاثيه مسافر. مَحْشَر: روز و محل مبعوث شدن . مَنْشَر: محل زنده شدن در روز معاد. ترجمه و توضيح : قافله امام عليه السلام و به موازات آن سپاهيان حر، به حركت خود ادامه دادند تا به ((نَيْنوا)) رسيدند و در اينجا با مردى مسلح كه سوار بر اسب تندرو بود مواجه گرديدند و او پيك ابن زياد و حامل نامه اى از سوى وى به ((حر)) بود. متن نامه چنين است :((جَعْجِعْ بِالْحسَيْنِ حينَ تَقْرَاءُ كِتابى وَلا تُنْزِلهُ اِلاّ بِالْعَراءِ عَلى غَيْرِماءٍ وَغَيْرِ حِصْنٍ؛)) با رسيدن اين نامه بر حسين بن على فشار وارد بياور و در بيابانى بى آب و علف و بى دژ و قلعه اى فرودش آر)). ((حر)) نيز متن نامه را براى امام عليه السلام خواند و آن حضرت را در جريان ماءموريت خويش قرار داد. امام فرمود: پس بگذار ما در بيابان نينوا و يا غاضريات يا شفيه فرود آييم . حر گفت : من نمى توانم با اين پيشنهاد شما موافقت كنم ؛ زيرا من ديگر در تصميم گيرى خود آزاد نيستم چون همين نامه رسان ، جاسوس ابن زياد نيز مى باشد و جزئيات اقدامات مرا زير نظر دارد. در اين هنگام ((زهير بن قين )) به امام عليه السلام چنين پيشنهاد نمود كه براى ما جنگ كردن با اين گروه كم ، آسانتر است از جنگ كردن با افراد زيادى كه در پشت سر آنهاست و به خدا سوگند! طولى نخواهد كشيد كه لشكريان زيادى به پشتيبانى اينها برسد و آن وقت ديگر ما تاب مقاومت در برابر آنان را نخواهيم داشت . امام در پاسخ پيشنهاد زهير چنين فرمود:((ما كُنْتُ لاَبْدَاءَهُمْ بِالْقِتالِ؛)) من هرگز شروع كننده جنگ نخواهم بود)). آنگاه امام عليه السلام خطاب به حرّ فرمود: بهتر است يك قدر ديگر حركت كنيم و محل مناسبترى براى اقامت خود برگزينيم . حرّ موافقت نمود و به حركت خود ادامه دادند تا به سرزمين كربلا رسيدند دراينجا حرّ و يارانش به عنوان اينكه اين محل به فرات نزديك و محل مناسبى است از پيشروى امام جلوگيرى نمودند. وقتى حسين بن على عليهما السلام تصميم گرفت در آن سرزمين فرود آيد، از نام آنجا سؤ ال كرد، پاسخ دادند كه : اينجا را ((طف )) مى گويند. امام پرسيد نام ديگرى نيز دارد؟ عرضه داشتند:((كربلا)) هم ناميده مى شود. امام با شنيدن اسم ((كربلا)) گفت :((اَللهُمَّ اَعُوذُبِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَالْبَلاء؛)) خدايا! از اندوه و بلا به تو پناه مى آورم )). سپس فرمود: ((اينجاست محل فرودآمدن ما و به خدا سوگند! همين جاست محل قبرهاى ما و به خدا سوگنداز اينجاست كه در قيامت محشور و منشور خواهيم گرديد و اين وعده اى است از جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و در وعده او خلافى نيست )). آنچه از اين گفتار استفاده مى شود در اين گفتار حسين بن على عليهما السلام سه نكته جالب و مهم وجود دارد: 1 - همان گونه كه بارها اشاره نموديم و در گفتار امام در موارد مختلف مكرر و با صراحت و گاهى با تلويح و اشاره آمده است ، آن حضرت از جريان حادثه خونين كربلا مطلع و باخبر بود و اين مورد نيز يكى از آنهاست كه به جزئيات اين حادثه و محل وقوع آن كه همان سرزمين كربلاست با اتكا به اخبار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شاره مى كند. 2 - و اما نكته دوم ، مساءله راه و روش و برنامه اى است كه حسين بن على عليهما السلام در مقام جنگ از آن پيروى مى كند كه به قول زهير بن قين اقدام به جنگ در آن شرايط به نفع آنان و در صورت تاءخير جريان دقيقا معكوس و هزيمتشان مسلم و حتمى است . ولى امام در اين شرايط خاص برنامه جنگى خويش را چنين اعلام مى كند كه :((من شروع به جنگ نخواهم كرد)). و اين همان برنامه اى است كه اميرمؤ منان عليه السلام در جنگ جمل براى يارانش اعلان نمود آنگاه كه در مقابل دشمن خون آشام قرار گرفت ، دشمنى كه دوبار دست به حمله زده و بهترين مسلمانان و زبده ترين شيعيان على عليه السلام را در شهر بصره به قتل رسانيده است :((لا تَبْدَاءُوا الْقَوْمَ بِالْقَتالِ ...؛)) شما شروع به جنگ نكنيد با شمشير و نيزه به آنان حمله ننماييد و در خونريزى بر آنان سبقت نجوييد، با ملاطفت و مهربانى و با زبان نرم و ملايم با آنان سخن بگوييد (تا به جنگ و ستيز وادارشان نكنيد))(134). 3 - هدف پيشوايان و ائمه هدى اصلاح افراد و جلوگيرى از انحراف و به قول حسين بن على عليهما السلام ((امر به معروف و نهى از منكر)) است و اين هدف هم با توسل به زور و از راه جنگ و خونريزى امكان پذير نيست بلكه جنگ ، آخرين حربه اى است كه در صورت مسدود شدن تمام راهها بايد به آن متوسل گرديد. خلاصه ، پاسخ امام در آن شرايط خاص به زهير بن قين دليل ديگرى است بر اين كه منظور آن حضرت از اين حركت رسيدن به يك پيروزى ظاهرى جنگى نبود بلكه امام در تعقيب هدفى بود مافوق آن و در ابعاد وسيعتر. بخش سوم : در كربلا: خطبه امام پس از ورود به كربلا متن سخن : ((... اَمَّا بَعْدُ فَقَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ اْلا مْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ وَانَّ الدُّنْيا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَتَنَكَّرَتْ وَاَدْبَرَ مَعْرُوفها وَلَمْ يَبْقَ مِنْها اِلاّ صُبابَةٌ كَصُبابَةِ الا ناءِ وَخَسيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعى الْوَبيلِ اَلا تَرَوْنَ اِلَى الْحَقِّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَالَى الْباطِلِ لا يُتَناهى عَنْهُ لِيَرْغبَ الْمُؤْمِن فِى لِقاءِا للّه فَاِنِّى لا اَرَى الْمَوْتَ اِلا سَعادَةً وَالْحَياةَ مَعَ الظّالِمِينَ اِلا بَرَماً، النّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا وَالدِّينُ لَعِقٌ عَلى اَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعايِشُهُمْ للّه فَاِذا مُحِّصوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ))(135). ترجمه و توضيح لغات : تَنَكُّر: قيافه بدنشان دادن . اِدْبار: پشت كردن . صُبابَة : ته مانده آب در كاسه . خسيس عَيْشٍ: زندگى پست ذلت بار. مَرْعَى الْوبيل : چراگاه سخت و سنگلاخ كه در آن كمتر علف سبز شود. بَرَمْ (بر وزن فَرَس ): زجر و آزردگى . عَبيد (جمع عَبد): برده لَعْقَ (مصدر است به معناى اسم مفعول ): چيزهاى شيرين مانند عسل كه با انگشت ليسيده شود. يَحُوطُونهُ (از حاطَ، يَحُوطُهُ): چيزى را حفظ و حراست كردن و دفاع از آن نمودن . دَرَّتْ مَعايِشَهُمْ: دَرّ: خوشى و كمال آسايش . مَعايِش (جمع معيشه ): آنچه زندگى به آن وابسته است . مُحِّصُوا (از تَمْحيص ): در بوته آزمايش قرار دادن . ترجمه و توضيح : حسين بن على عليهما السلام در دوّم محرم الحرام سال 61 هجرى وارد كربلا گرديد و پس از توقف كوتاه در ميان ياران و فرزندان و افراد خاندان خويش قرار گرفت و اين خطبه را ايراد نمود: ((اما بعد، پيشامد ما همين است كه مى بينيد؛ جدا اوضاع زمان دگرگون گرديده ، زشتيها آشكار و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بربسته است ، از فضائل انسانى باقى نمانده است مگر اندكى مانند قطرات ته مانده ظرف آب . مردم در زندگى ننگين و ذلت بارى به سر مى برند كه نه به حق ، عمل و نه از باطل روگردانى مى شود، شايسته است كه در چنين محيط ننگين ، شخص با ايمان و بافضيلت ، فداكارى و جانبازى كند و به سوى فيض ديدار پروردگارش بشتابد، من در چنين محيط ذلت بارى مرگ را جز سعادت و خوشبختى و زندگى با اين ستمگران را چيزى جز رنج و نكبت نمى دانم )). امام به سخنانش چنين ادامه داد:((اين مردم برده هاى دنيا هستند و دين لقلقه زبانشان مى باشد، حمايت و پشتيبانيشان از دين تا آنجاست كه زندگيشان در رفاه است و آنگاه كه در بوته امتحان قرار گيرند، دينداران ، كم خواهند بود)). آنچه از اين گفتار امام استفاده مى شود در اين خطبه حسين بن على عليهما السلام كه اولين خطابه و سخنرانى آن حضرت در سرزمين كربلاست ، به دو نكته حساس زير اشاره شده است : 1 - انگيزه قيام : به طورى كه در فرازهاى گذشته از سخنان امام عليه السلام اشاره گرديد آن حضرت براى قيام خود چندين علت و انگيزه مختلف بيان نموده است كه مخالفت با حكومت يزيد، تغيير و تحريف در احكام و بالا خره موضوع امر به معروف و نهى از منكر، مجموع اين علل و انگيزه ها را تشكيل مى دهد كه همه اين انگيزه ها نيز در اين گفتار آن حضرت ، خلاصه گرديده است . آنجا كه اوضاع متغير، زشتيها ظاهر و فضايل ، سركوب و فراموش شده است ذلت و خوارى بر زندگى مردم سايه شوم خود را گسترده است ، نه به حق عمل مى شود و نه از باطل جلوگيرى ، بجاست كه شخص مؤ من و متعهد در راه تغيير چنين وضعى به شهادت و لقاى حق راغب و شائق باشد و شخص امام عاليترين و بارزترين مصداق چنين مؤ من با فضيلت است كه در اين شرايط، مرگ را بجز سعادت و براى زندگى مفهومى جز زجر و شكنجه و مرگ تدريجى نمى داند. 2 - مساءله آزمايش : و اما نكته دوم ، موضوع آزمايش و امتحان است كه بهترين راه شناخت حقايق و افكار شخصيتها و اصالت انسانهاست ؛ چه افرادى كه خود را مؤ من نشان مى دهند و چه گروهايى كه براى خود شعارهاى داغ و كوبنده انتخاب مى كنند و چه اشخاصى كه از قيافه حق پرستى و وجهه مذهبى برخوردارند، ولى حقيقت اين گروه ها و اين چهره ها و اصالت اين افراد به دست نمى آيد مگر از راه امتحان و آزمايش در شدايد و گرفتاريها، در جزر و مدها و در ميدان جنگ و مبارزات ، آنجا كه منافع مادى و بلكه جانشان در خطر است . اينك كه فرزند فاطمه به سوى ((اللّه )) مى شتابد و قدم به سرزمين عشق و شهادت مى گذارد از افراد زيادى كه تا آن روز دم از اسلام مى زدند و در ميان مسلمانان از وجهه خاص مذهبى برخوردار بودند، خبرى نيست . فرزند رسول اللّه در راه اسلام و قرآن به خاطر امر به معروف در برابر دشمن ديرينه اسلام قرار گرفته و آماده كشته شدن و به قربانى دادن خاندانش و به اسارت رفتن اهل و عيالش مى باشد ولى اين گونه افراد قدم از قدم برنمى دارند و لب از لب نمى گشايند، نه از عبداللّه بن عباس خبرى هست و نه از عبداللّه بن زبير و نه از عبداللّه بن عمر كه هر سه خود را شخصيت برجسته مذهبى مى دانستند و به خاطر مذهبى بودن ، در ميان مردم از وجهه و محبوبيت ويژه اى برخوردار بودند كه موضوع شهادت و اسارت در راه احياى اسلام و آزادى مسلمين مطرح است مثل اينكه چنين افرادى در ميان مسلمانان وجود ندارند. و اين شدايد و حوادث است كه مردان بزرگ واقعى را از مسلمانان مصنوعى و كاذب كه در مواقع عادى مسلمان تر و مذهبى تر از همه هستند مى شناساند و نقاب از چهره هايشان برمى دارد كه :((َاِذا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ)) بخش سوم : در كربلا: نامه اى به محمد حنفيّه متن سخن : ((بسم اللّه الرحمن الرحيم من الحسين بن على عليهما السلام الى محمد بن على عليهما السلام و من قِبَله من بنى هاشم اَمَّا بَعْدُ، فَكَانَّ الدُّنْيا لَمْ تَكُنْ وَكَانَّ الاخِرَةَ لَمْ تَزَلْ والسّلام ))(136) ترجمه و توضيح : ابن قولويه در كامل الزيارات از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه حسين بن على عليهما السلام پس از ورود به كربلا نامه اى خطاب به محمد حنفيه و افراد قبيله بنى هاشم كه با امام عليه السلام همسفر نشده بودند نگاشت ، متن نامه چنين است : ((بسم اللّه الرحمن الرحيم :)) از سوى حسين بن على به محمد بن على و افراد بنى هاشم كه نزد وى مى باشند، اما بعد: گويا دنيايى وجود نداشته (و ما هم در اين جهان نبوده ايم ) همان گونه كه آخرت هميشگى است (و ما از بين نخواهيم رفت )). اين سخن امام بينش آن حضرت را مانند همه ائمه نسبت به دنيا و جهان آخرت نشان مى دهد كه درنظر او ارزش دنيا و زندگى آن منهاى انجام وظيفه ، مساوى با هيچ است ؛ زيرا آنچه موقت و زودگذر است و پايان پذير، نمى تواند بيش از اين ارزش داشته باشد و از ديد او همه زندگى ، همه لذايذ آن با مقام و مال و منال آن ، با نبودن آنها بلكه با تلخيها و ناكاميها و زجرها و شكنجه ها مساوى و يكسان است و اين دو تفاوتى در نظر وى نمى تواند داشته باشد. و اما جهان آخرت در نظر حسين بن على عظمت بى حساب و نامحدودى دارد كه با هيچ مقياس و معيارى نمى توان آن را سنجيد؛ زيرا هميشگى و جاودانى است ، زوال و فنايى ندارد، سعادت ، عيش و لذتش دائمى و زوال ناپذير و از همه مهمتر ((و رضوان من اللّه اكبر)). و همين طور زجر و عذاب و شكنجه اش پايان ناپذير است و با اين بينش است كه دست شستن از دنيا با تمام لذايذ و راحتى ها و ثروت و مقامش و بى اعتنايى به زرق و برقش و پيوستن به جهان آخرت ، بسيار سهل و ساده و طبيعى خواهد بود و تمام مصائب و آلام و زجرها و ... در ذائقه چنين انسانى نه تنها قابل تحمل بلكه شيرين و گوارا و لذتبخش مى باشد و همان گونه كه حسين بن على عليهما السلام اين بينش را در اين گفتارش منعكس ساخته است عملاً نيز نشان داده و از مرحله سخن و ذهنيت به مرحله عينيت رسانده و لباس عمل بر آن پوشانده است . امام در اين گفتارش از طرفى حقيقت دنيا و جهان آخرت را در قالب يك عبارت ساده و كوتاه به برادرش محمد حنفيه و ساير اقوام و عشيره اش بيان نموده و در آخرين روزهاى زندگيش آنها را از موعظه و نصيحت و راهنمايى خويش برخوردار مى سازد و از طرف ديگر به همه جهانيان و براى همه رهبران مذهبى كه هدايت و رهبرى جامعه را به عهده دارند، راهى كه بايد برگزينند و بينشى را كه بايد داشته باشند، ترسيم مى نمايد. بخش سوم : در كربلا: در پاسخ نامه ابن زياد متن سخن : ((لا اَفْلَحَ قَومٌ اِشْتَروا مَرْضاتِ الْمخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخالِقِ ... مالَهُ عِنْدِى جَوابٌ لاَنَّهُ حَقَّتْ عَلَيْهِ كَِلمة الْعَذابِ))(137) ترجمه و توضيح : ((حرّ بن يزيد)) طى نامه اى ورود حسين بن على عليهما السلام را به ابن زياد اطلاع داد و او اين نامه را به امام عليه السلام نوشت : اما بعد من از ورود شما به سرزمين كربلا مطلع گرديدم و اميرمؤ منان يزيد بن معاويه به من دستور داده است كه سر به بالين راحت نگذارم و شكم از غذا سير ننمايم تا تو را به قتل برسانم يا اينكه به فرمان من و به حكومت يزيد گردن بگذارى ، والسّلام . امام عليه السلام چون نامه ابن زياد را خواند، آن را بر زمين انداخت و چنين فرمود:((رستگار نباد مردمى كه خشنودى خلق را بر غضب خدا مقدم داشتند)). نامه رسان درخواست پاسخ نامه را نمود، امام در جواب او اين جمله را فرمود:((مالَهُ عِنْدِى جَوابٌ لاَنَّهُ حَقَّتْ عَلَيْهِ كَلِمَة الْعَذابِ؛)) نامه ابن زياد در پيش ما پاسخى ندارد، زيرا عذاب خدا بر وى ثابت گرديده است )). يعنى او دشمنى و مبارزه با خدا را براى خود اختيار نموده است . چون نامه رسان نزد ابن زياد برگشت و عكس العمل امام را در مورد نامه اش به اطلاع وى رسانيد، ابن زياد شديدا خشمناك گرديد. امّا پاسخ امام : پاسخ امام عليه السلام پيامى بود كه در روز عاشورا داد و چنين فرمود:((ان الدّعى ابن الدّعى قد ركزنى بين اثنتين بين السّلّة والذلّة و هيهات منّا الذّلّة ياءبى اللّه لنا ذلك ورَسُولُهُ ...)) بخش سوم : در كربلا: با عمر بن سعد متن سخن : ((يَابْنَ سَعْدٍ وَيْحَكَ اَتُقاتِلُنِى ؟ اَما تَتقى اللّه الَّذى اِلَيْهِ مَعادُكَ فَانَاابْنُ مَنْعَلِمْتَ اَلا تَكُونُ مَعِى وَتَدَعُ هؤُلاءِ فَاِنَّهُ اَقْرَبُ اِلَى اللّه تَعالى ... مالَكَ ذَبَّحَك اللّهُ عَلى فِراشِكَ عَاجِلاً وَلا غَفَرَ لَكَ يَوْمَ حَشْرِكَ فَوَاللّه اِنِّى لاَرْجُو اَنْ لا تَاءْكُلَ مِنْ بُرِّالْعِراقِ اِلاّ يَسيراً))(138). ترجمه و توضيح : بنا به نقل خطيب خوارزمى ، حسين بن على عليهما السلام به وسيله يكى از يارانش به نام ((عمرو بن قرظه انصارى )) به عمر بن سعد پيام فرستاد تا با همديگر ملاقات و گفتگو نمايند. عمرسعد با اين پيشنهاد موافقت نمود و آن حضرت شبانه (139) با بيست تن از ياران خويش به سوى خيمه اى كه در وسط دو لشكر برپا شده بود، حركت نمود و دستور داد يارانش بجز برادرش ابوالفضل و فرزندش على اكبر وارد خيمه نشوند. عمرسعد هم به يارانش كه تعداد آنها نيز بيست تن بود همين دستور را داد و تنها فرزندش حفص و غلام مخصوصش به همراه او وارد خيمه شدند. امام در اين مجلس خطاب به عمرسعد چنين گفت :((فرزند سعد! آيا مى خواهى با من جنگ كنى در حالى كه مرا مى شناسى و مى دانى پدر من چه كسى است و آيا از خدايى كه برگشت تو به سوى اوست نمى ترسى ؟ آيا نمى خواهى با من باشى و دست از اينها (بنى اميه ) بردارى كه اين عمل به خدا نزديكتر و مورد توجه اوست )). عمرسعد در پاسخ امام عرضه داشت مى ترسم در اين صورت خانه مرا در كوفه ويران كنند. امام فرمود: من به هزينه خودم براى تو خانه اى مى سازم . عمرسعد گفت : مى ترسم باغ و نخلستانم را مصادره كنند. امام فرمود: من در حجاز بهتر از اين باغها را كه در كوفه دارى به تو مى دهم . عمر سعد گفت : زن و فرزندم در كوفه است و مى ترسم آنها را به قتل برسانند. امام عليه السلام چون بهانه هاى او را ديد و از توبه و بازگشت وى ماءيوس گرديد در حالى كه اين جمله را مى گفت ، از جاى خود برخاست : ((چرا اينقدر در اطاعت شيطان پافشارى مى كنى ! خدايت هرچه زودتر در ميان رختخوابت بكشد و در روز قيامت از گناهت درنگذرد، به خدا سوگند! اميدوارم كه از گندم عراق نصيبت نگردد مگر به اندازه كم (يعنى عمرت كوتاه باد)). عمرسعد نيز از روى استهزاء گفت : جو عراق براى من بس است (140). آنچه از اين سخن امام استفاده مى شود اين سخن امام داراى دو نكته جالب و حساس است : 1 - به طورى كه مى بينيم حتى با دشمن سرسخت و خون آشام خويش - يعنى عمرسعد - هم از روى خيرخواهى سخن مى گويد و از رهگذر موعظه و نصيحت وارد مى گردد تا او را از پرتگاه سقوط و بدبختى نجات بخشد و چون او به بهانه هاى واهى و مادى متمسك مى شود و از خانه و نخلستان سخن مى گويد، امام عليه السلام باز هم پاسخ مساعد داده و وعده جبران اين خسارتها را به او مى دهد. 2 - و اما نكته دوم اينكه امام عليه السلام در اين سخنش آينده نافرجام عمرسعد را پيش بينى مى كند آنجا كه پس از ماءيوس شدن از تاءثير پند و اندرزش در وى مى فرمايد: ((نه زندگى و عمر زيادى نصيب تو خواهد گرديد و نه پُست و مقامى ))، كه در سخن آينده امام عليه السلام با عمرسعد توضيح بيشترى در اين زمينه براى خواننده ارجمند خواهيم داشت ان شاءاللّه . بخش سوم :در كربلا: گفتار امام در عصر تاسوعا متن سخن : ((اِنِّى رَاءَيْتُ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله فِى الْمَنامِ فَقالَ لِى : اِنَّكَ صائِرٌ اِلَيْنا عَنْ قَريبٍ ... اِرْكَبْ بِنَفْسِى اَنْتَ يا اَخِى حَتّى تَلْقاهُمْ فَتَقُولَ لَهُمْ ما لَكُمْ وَما بَدَاءَ لَكُمْ وَتَسْاءَلُهُمْ عَمَّا جاءَ بِهِمْ... اِرْجِعْ اِلَيْهِمْ فَاِنْ اسْتَطَعْتَ اَنْ تُؤَخِّرَهُمْ اِلى غُدْوَةٍ وَتَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِيَّةَ نُصَلِّى لِرَبِّنَا اللَّيْلَةَ وَنَدْعُوهُ وَنَسْتَغْفِرَهُ فَهُو يَعلَمُ اَنِّى اُحِبُّ الصَّلوةَ وَتِلاوَةَ كِتابِهِ وَكَثْرَةَ الدُّعاءِ وَاْلا سْتِغْفارِ))(141). ترجمه و توضيح لغات : صائرٌ (از صارَ يَصُورُ): برگرديد، مى گويند: صارَ وَجْهُهُ اِلَىَّ: صورتش را به سوى من برگرداند. غُدْوَةَ: اول صبح . عَشِيَّة : شب هنگام . ترجمه و توضيح : بنا به نقل طبرى عصر پنجشنبه نهم محرم عمرسعد فرمان حمله داد و لشكر به حركت درآمد امام عليه السلام در آن ساعت در بيرون خيمه به شمشيرش تكيه نموده خواب خفيفى بر چشمانش مستولى شد. و چون زينب كبرى عليهاالسلام سروصداى لشكر عمرسعد را شنيد و جنب و جوش آنها را ديد به نزد امام آمد و عرضه داشت : برادر! اينك دشمن به خيمه ها نزديك شده است . امام عليه السلام سربرداشت و اوّل اين جمله را گفت :((اِنِّى رَاءيْتُ رَسُولَاللّه ...؛)) اينك جدم رسول خدا را در خواب ديدم كه به من فرمود: فرزندم به زودى به نزد ما خواهى آمد)). سپس برادرش ابوالفضل عليه السلام را خطاب كرد و چنين گفت : جانم به قربانت ! سوار شو و با اينها ملاقات كن و انگيزه و هدف آنان را بپرس . طبق فرمان امام عليه السلام حضرت ابوالفضل با بيست تن كه زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نيز در ميان آنان ديده مى شد به سوى دشمن حركت نموده و در مقابل آنان قرار گرفت و انگيزه حركتشان را سؤ ال نمود. لشكريان عمرسعد در جواب او گفتند: اينك از سوى امير (ابن زياد) حكم تازه اى رسيده است كه بايد شما بيعت كنيد و الا همين الا ن وارد جنگ خواهيم گرديد. حضرت ابوالفضل به سوى امام برگشت و پيشنهاد آنان را به عرض آن حضرت رسانيد. امام در پاسخ وى چنين فرمود:((به سوى آنان بازگرد و اگر توانستى همين امشب را مهلت بگير و جنگ را به فردا موكول بكن تا ما امشب را به نماز و استغفار و مناجات با پروردگارمان بپردازيم ؛ زيرا خدا مى داند كه من به نماز و قرائت قرآن و استغفار و مناجات با خدا علاقه شديد دارم )). ابوالفضل عليه السلام برگشت و تقاضاى مهلت يكشبه نمود. عمرسعد چون در قبول اين پيشنهاد مردد بود موضوع را با فرماندهان لشكر مطرح و نظر آنان را جويا گرديد. يكى از فرماندهان به نام ((عمروبن حجاج )) گفت : سبحان اللّه ! اگر اينها از ترك و ديلم بودند و چنين مهلتى را از تو درخواست مى كردند بايستى به آنان جواب مثبت مى دادى ((در صورتى كه اينها فرزندان پيامبر هستند)). ((قيس بن اشعث )) يكى ديگر از فرماندهان گفت : به عقيده من هم بايد به اين درخواست حسين جواب مثبت داد؛ زيرا اين درخواست وى نه براى عقب نشينى آنها از جبهه و نه براى تجديد نظر است بلكه به خدا سوگند ! فردا اينها پيش از تو به جنگ شروع خواهند نمود. عمرسعد گفت : اگر چنين است پس چرا شب را به آنان مهلت بدهيم ؟ به هرحال ، پس از گفتگوى زياد پاسخ عمرسعد به حضرت ابوالفضل عليه السلام اين بود: ما امشب را به شما مهلت مى دهيم اگر تسليم شديد و به فرمان امير گردن نهاديد به نزد او مى بريم و اگر امتناع كرديد ما هم شما را به حال خود باقى نخواهيم گذاشت و جنگ است كه سرنوشت شما را تعيين خواهد نمود. و بدينگونه با درخواست امام عليه السلام موافقت گرديد و شب عاشورا به وى مهلت داده شد. اهميت نماز از اين درخواست امام عليه السلام مى توان به اهميت نماز و دعا و نيايش و تلاوت قرآن پى برد كه آن حضرت تا آنجا به اين مسائل علاقه دارد كه از دشمن ناجوانمردش درخواست مهلت مى كند تا يك شب ديگر از عمر خويش را با اين اعمال بگذراند و چرا چنين نباشد كه حسين عليه السلام براى ترويج و زنده ساختن نماز و قرآن و شعارهاى الهى بدينجا آمده است و مناجات و نيايش با پروردگار بهترين و لذت بخشترين دقايق زندگى اوست و بايد هر ملتى كه براى خدا قيام مى كند، همين اعمال را شعار و ملاك عمل خويش قرار بدهد. و از اينجاست كه در زيارتنامه امام آمده است :((وَاَشْهدُ اَنَّكَ قَدْ اَقَمْتَ الصَّلوةَ وَآتَيْتَ الزَّكوةَ وَاَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَاَطعْتَاللّه وَرَسُولَهُ حَتّى اءَتاكَ الْيَقِينُ)) بخش سوم : در كربلا: سخنان حسين بن على (ع ) در شب عاشورا متن سخن : ((اُثْنِى عَلَى اللّه اَحْسَنَ الثَّناءِ وَاَحْمَدُهُ عَلَى السَّرّاءِ وَالضَّراءِ اَللّهُمَّ اِنِّى اَحْمَدُكَ عَلى اَنْ اَكْرَمْتَنا بِالنُّبُوُّةِ وَعَلَّمْتَنا الْقُرْآنَ وَفَقَّهْتَنا فِى الدِّينِ وَجَعَلْتَ لَنا اَسْماعاً وَاَبْصاراً وَاَفْئِدَةً وَلَمْ تَجْعَلنا مِنَ الْمُشْرِكِينَ. اَمَّا بَعْدُ: فَاِنِّى لا اَعْلَمُ اَصْحاباً اَوْلى وَلا خَيْراً مِنْ اَصْحابِى وَلا اَهْلَبَيْتٍ اَبَرَّوَ لا اَوْصَلَ مِنْ اَهْلِ بَيْتىِ فَجَزاكُمُاللّهُ عَنِّى جَميعاً خَيْراً. وَقَدْ اَخْبَرَنِى جَدّى رَسُولُاللّه صلّى اللّه عليه و آله بِاءنّى سَاُساقُ اِلَى الْعِراقِ فَاَنْزِلُ اَرْضاً يُقالُ لَها عَمُورا وَكَرْبَلا وَفيها اُسْتَشْهَدُ وَقَدْ قَرُبَ الْمَوعِدُ. اَلا وَانِّى اَظُنُّ يَوْمَنا مِنْ هؤُلاءِ اْلاَعْداءِ غَداً وَانِّى قَدْ اَذِنْتُ لَكُمْ فَانْطِلقُوا جَميعاً فى حِلّ لَيْسَ عَلَيْكُمْ مِنِّى ذِمامٌ وَهذااللّيلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَملاً وَلِيَاءْخُذْ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِيَدِ رَجُلٍ مِنْ اَهْلِبَيْتِى فَجَزاكُمُاللّه جَمِيعاً خَيْراً وَتَفَرَّقُوا فى سَوادِكُمْ وَمَدائِنِكُم فَاِنَّ الْقَوْم اِنَّما يَطْلُبُونَنى وَلَوْ اَصابُونى لَذَهَلُوا عَنْ طَلَبِ غَيْرى ))(142). ((حَسْبُكُمْ مِنَ الْقَتْلِ بِمُسْلِمٍ اِذْهَبُوا قَدْ اَذِنْتُ لَكُمْ))(143). ((... اِنِّى غَداً اُقْتَلُ وَكُلُّكُمْ تُقْتَلُونَ مَعِى وَلا يَبْقى مِنْكُمْ اَحَدٌ حَتَّى الْقاسِمِ وَعَبْدِاللّه الرَّضيع ))(144). ترجمه و توضيح لغات : سَرّاء: وسعت و آسايش . ضَرّاء: شدايد، رنج و ناراحتى . اَفْئِده (جمع فؤ اد): قلب . اَبَرَّ (افعل التفضيل از: بَرَّ، يَبِرُّ): نيكوتر، پرهيزكارتر. اَوْصَلَ (افعل التفضيل از وَصِلَ يَصِلُ): كسى كه وظيفه قوم و خويشى را به نحو احسن انجام دهد. اُساقُ (مجهول است از ساقَ يَسُوقُ): كشيدن . حل : برداشتن پيمان . ذِمام : پيمان و تعهد. سَواد: آبادى . مَدائن (جمع مدينه ): شهر. اَصابَهُ: بر وى دست يافت . ذَهَلَ، ذُهُولاً: او را ترك نمود، فراموش كرد. ترجمه و توضيح : حسين بن على عليهما السلام نزديك غروب تاسوعا و پس از آنكه از طرف دشمن مهلت داده شد (و يا پس از نماز مغرب ) در ميان افراد بنى هاشم و ياران خويش قرار گرفته اين خطابه را ايراد نمود: ((خدا را به بهترين وجه ستايش كرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه مقابل نعمتهايش سپاسگزارم . خدايا! تو را مى ستايم كه بر ما خاندان ، با نبوت ، كرامت بخشيدى و قرآن را به ما آموختى و به دين و آيين مان آشنا ساختى و بر ما گوش (حق شنو) و چشم (حق بين ) و قلب (روشن ) عطا فرموده اى و از گروه مشرك و خدانشناس قرار ندادى . اما بعد: من اصحاب و يارانى بهتر از ياران خود نديده ام و اهل بيت و خاندانى باوفاتر و صديقتر از اهل بيت خود سراغ ندارم . خداوند به همه شما جزاى خير دهد. آنگاه فرمود: جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خبر داده بود كه من به عراق فرا خوانده مى شوم و در محلى به نام ((عمورا)) و يا ((كربلا)) فرود آمده و در همانجا به شهادت مى رسم و اينك وقت اين شهادت رسيده است به اعتقاد من همين فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مى دهم كه از اين سياهى شب استفاده كرده و هريك از شما دست يكى از افراد خانواده مرا بگيرد و به سوى آبادى و شهر خويش حركت كند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست بيابند با ديگران كارى نخواهند داشت ، خداوند به همه شما جزاى خير و پاداش نيك عنايت كند)). آخرين آزمايش حسين بن على عليهما السلام كه در طول راه از مدينه تا كربلا و در مواقع مختلف ، شهادت خويش را اعلان نموده بود و براى يارانش اجازه مرخصى داده و بيعت را از آنان برداشته بود، در شب عاشورا و براى آخرين بار نيز اين موضوع را با صراحت مطرح نمود كه ((قَدْ قَرُبَ الْمَوْعِدُ)) هنگام شهادت فرا رسيده است و من بيعت خود را از شما برداشتم ، از اين تاريكى شب استفاده كنيد و راه شهر و ديار خويش را پيش بگيريد. و اين پيشنهاد در واقع آخرين آزمايش بود از سوى حسين بن على عليهما السلام و نتيجه اين آزمايش ، عكس العمل ياران آن حضرت بود كه هريك با بيان خاص وفادارى خود را نسبت به آن حضرت و استقامت و پايدارى خويش را تا آخرين قطره خون اعلان داشتند و بدين گونه از اين آزمايش روسفيد و سرافراز بيرون آمدند. و اينك پاسخ چند تن از اين ياران باوفا و اهل بيت صديق و باصفا: 1 - اولين كسى كه پس از سخنرانى امام عليه السلام لب به سخن گشود برادرش عباس بن على عليه السلام بود او چنين گفت :((لا اَرَانااللّه ذلِكَ اَبَداً؛)) خدا چنين روزى را نياورد كه ما تو را بگذاريم و به سوى شهر خود برگرديم )). 2 - و سپس ساير افراد بنى هاشم در تعقيب گفتار حضرت ابوالفضل و در همين زمينه سخنانى گفتند كه امام نگاهى به فرزندان عقيل كرد و چنين گفت :((حَسْبُكُمْ مِنَ الْقَتْلِ بِمُسْلِمٍ اِذْهَبُوا قَدْ اَذِنْتُ لَكُم ؛)) كشته شدن مسلم براى شما بس است ، من به شما اجازه دادم برويد)). آنان در پاسخ امام چنين گفتند: در اين صورت اگر از ما سؤ ال شود كه چرا دست از مولا و پيشواى خود برداشتيد چه بگوييم ؟ نه ، به خدا سوگند! هيچگاه چنين كارى را انجام نخواهيم داد بلكه ثروت و جان و فرزندانمان را فداى راه تو كرده و تا آخرين مرحله در ركاب تو جنگ خواهيم كرد. 3 - يكى ديگر از اين سخنگويان ، ((مسلم بن عوسجه )) بود كه چنين گفت : ما چگونه دست از يارى تو برداريم ؟ در اين صورت در پيشگاه خدا چه عذرى خواهيم داشت ؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمى گردم تا با نيزه خود سينه دشمنان تو را بشكافم و تا شمشير در دست من است با آنان بجنگم و اگر هيچ سلاحى نداشتم با سنگ و كلوخ به جنگشان مى روم تا جان به جان آفرين تسليم كنم . 4 - و يكى ديگر از ياران آن حضرت ((سعد بن عبداللّه )) بود كه چنين گفت : به خدا سوگند! ما دست از يارى تو برنمى داريم تا در پيشگاه خداوند ثابت كنيم كه حق پيامبر را درباره تو مراعات نموديم ، به خدا سوگند! اگر بدانم كه هفتاد مرتبه كشته مى شوم و بدنم را آتش زده و خاكسترم را زنده مى كنند باز هم هرگز دست از يارى تو برنمى دارم و پس از هر بار زنده شدن به ياريت مى شتابم در صورتى كه مى دانم اين مرگ يك بار بيش نيست و پس از آن نعمت بى پايان خداست . 5 - ((زهير بن قين )) چنين گفت : يابن رسول اللّه ! به خدا سوگند! دوست داشتم كه در راه حمايت تو هزار بار كشته ، باز زنده و دوباره كشته شوم و باز آرزو داشتم كه با كشته شدن من ، تو و يا يكى از اين جوانان بنى هاشم از مرگ نجات مى يافتند. 6 - در همين ساعتها كه خبر اسارت فرزند محمد بن بشير حضرمى (يكى از ياران آن حضرت ) به وى رسيده بود، امام به او فرمود تو آزادى برو و در آزادى فرزندت تلاش بكن . محمد بن بشير گفت : به خدا سوگند! من ابدا دست از تو برنمى دارم ! و اين جمله را نيز اضافه نمود كه : درندگان بيابانها مرا قطعه قطعه كنند و طعمه خويش قرار دهند اگر دست از تو بردارم . امام چند قطعه لباس قيمتى بدو داد تا در اختيار كسانى كه مى توانند در آزادى فرزندش تلاش كنند قرار دهد(145). آنگاه كه حسين بن على عليهما السلام اين عكس العمل متقابل را از افراد بنى هاشم و صحابه و يارانش ديد و آن كلمات و جملاتى كه دليل بر آگاهى و احساس مسؤ وليت و وفادارى آنان نسبت به مقام امامت است به سمع آن حضرت رسيد، در ضمن اينكه آنها را با اين جمله دعا مى نمود ((جزاكُمُاللّهُ خيراً)) خدا به همه شما پاداش نيك عنايت كند. به طور قاطعانه و صريح چنين فرمود:((اِنِّى غَداً اُقْتَلُ وَكُلّكُمْ تُقْتَلُونَ ...؛)) من فردا كشته خواهم شد و همه شما و حتى قاسم و عبداللّه شيرخوار نيز با من كشته خواهند شد)). همه ياران آن حضرت با شنيدن اين بيان يكصدا چنين گفتند: ما نيز به خداى بزرگ سپاسگزاريم كه به وسيله يارى تو به ما كرامت و با كشته شدن در ركاب تو بر ما عزت و شرافت بخشيد، اى فرزند پيامبر! آيا ما نبايد خشنود باشيم از اينكه در بهشت با تو هستيم ؟ و طبق نقل خرائج راوندى امام پرده را از جلو چشم آنان كنار زد و يكايك آنان محل خود و نعمتهايى كه در بهشت برايشان مهيا شده است مشاهده نمودند(146). يك سخن معروف و ناصحيح اين بود صحنه شب عاشورا و اين بود سخنان امام عليه السلام در تجليل و تقدير از اصحاب خويش و اين بود پاسخ حماسى ياران آن حضرت . ولى مطلبى در بعضى از كتابها و مقاتل در مورد عكس العمل گروهى از ياران حسين بن على عليهما السلام در شب عاشورا از سكينه بنت الحسين عليه السلام نقل شده و در ميان گويندگان و ذاكرين معروف گرديده است كه به نظر ما غيرصحيح و از نظر تاريخى نادرست است و خلاصه آن مطلب اين است كه : سكينه بنت الحسين مى گويد در ميان خيمه نشسته بودم ، پدرم در ضمن اينكه از شهادت خود سخن مى گفت ، به يارانش نيز اعلام نمود كه هركس علاقه به شهادت ندارد از تاريكى شب استفاده نموده و به شهر و ديار خويش برگردد و هنوز گفتار امام به پايان نرسيده بود كه ياران آن حضرت ده تا ده تا و بيست تا بيست تا متفرق گرديدند و تنها هفتاد و اندى از آنان باقى ماندند ... اما به دلايلى چند، اين مطلب در مورد شب عاشورا درست نيست ؛ زيرا: 1 - در مدارك و منابع تاريخى معتبر و دست اول تا آنجا كه در دسترس ما بود از چنين مطلب خبرى نيست و اين مطلبى است كه در منابع دست سوم و چهارم نقل شده است از جمله در ناسخ التواريخ بدون ذكر ماءخذ و همچنين در معالى السبطين به نقل از كتاب نورالعين (147) و... 2 - اين مطلب با آنچه قبلاً از مرحوم مفيد و طبرى نقل نموديم (148) مخالف است كه مى گويند: آنهايى كه به طمع منافع مادى با حسين بن على عليهمالسلام آمده بودند در منزل زباله با اعلان آزادى از سوى آن حضرت متفرق گرديدند و به همراه وى نماندند مگر آنانكه تصميم داشتند تا پاى جان از او حمايت كنند. پس اين عده زيادى كه در كربلا و در شب عاشورا ده تا ده تا بيست تا بيست تا متفرق شدند از كجا آمده بودند؟! تاءييد ديگر: مؤ يد اين نظريه ، بيان مرحوم ((طبرسى )) است كه پس از نقل خطبه امام حسين عليه السلام كه در ضمن آن اجازه بازگشت به اصحابش را داده است و پس از نقل پاسخ چند نفر از اصحاب آن حضرت كه ما نيز نقل نموديم ، چنين مى گويد:((فجزاكم اللّه خيراً و انصرف الى مضربه ؛)) امام حسين به آنان فرمود: خداوند به شما جزاى خير دهد، آنگاه به خيمه خويش مراجعت فرمود))(149). اگر مراجعت گروهى از اصحاب امام حسين در شب عاشورا صحت داشت مسلَّما مرحوم ((طبرسى )) در اين مورد بيان مى نمود و يا اشاره اى به آن مى كرد ولى به طورى كه ملاحظه مى كنيد در كلام او نيز خبرى از اين موضوع نيست . و بعيد نيست آنچه از سكينه بنت الحسين عليه السلام نقل شده است در صورت صحت ، مربوط به همين منزل زباله باشد و چنانچه مى بينيم در گفتار او سخنى ازشب عاشورا نيست بلكه به صورت كلى است و صحبت از ((يك شب )) است (150) منتها بعضى از نويسندگان و بيشتر، گويندگان آن يك شب را به جاى منزل زباله با شب عاشورا تطبيق كرده اند. بخش سوم : در كربلا: حماسه ديگرى از زبان حسين بن على (ع ) متن سخن : ((وَاللّهِ لَقَدْ بَلَوْتُهُمْ فَما وَجَدْتُ فيهِمِ اِلاّ الا شْوَسَ الاَقْعَسَ يَسْتَاءْنِسُونَ بِالْمَنِّيَةِ دُونى اِسْتِيناسَ الطِّفْلِ اِلَى مَحالِبِ اُمِّهِ))(151). ترجمه و توضيح لغات : بَلَوْتُ (از بلى يَبْلُو): آزمايش كردن . اَشْوس : دلاور، جنگجو، غرنده . اَقْعَسْ: استوار. اِسْتيناس : كثرت انس و علاقه . مَحْلَبْ: پستان . ترجمه و توضيح : مرحوم مقرم نقل مى كند كه امام عليه السلام در شب عاشورا و در ميان تاريكى از خيمه ها دور شد. نافع بن هلال كه يكى از ياران آن حضرت بود خود را به امام عليه السلام رسانيد و انگيزه بيرون شدن از محيط خيمه ها را سؤ ال كرد و اضافه نمود: يابن رسول اللّه ! آمدن شما به سوى لشكر اين مرد طاغى مرا سخت نگران و متوحش ساخت . امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((آمده ام تا پستى و بلندى اطراف خيمه ها را بررسى كنم كه مبادا براى دشمن مخفيگاهى باشد و از آنجا براى حمله خود و يا دفع حمله شما استفاده كند))(152). آنگاه امام عليه السلام در حالى كه دست نافع در دستش بود چنين فرمود:((هِىَ واللّه وَعْدٌ لا خُلْفَ فيه ؛)) امشب همان شب موعود است ، وعده اى است كه هيچ تخلف در آن راه ندارد)). سپس امام عليه السلام رشته كوههايى راكه در مهتاب شب از دور ديده مى شد به نافع نشان داد و فرمود:((اَلا تَسْلُكُ بَيْنَ هذَيْنِ الْجَبَلَيْنِ فِى جَوْفِ اللّيلِ وَتَنْجُو نَفْسَكَ؟؛)) نمى خواهى در اين تاريكى شب به اين كوهها پناهنده شوى و خود را از مرگ برهانى ؟)). ((نافع بن هلال )) خود را به قدمهاى آن حضرت انداخت و عرضه داشت مادرم به عزايم بنشيند من اين شمشير را به هزار درهم و اسبم را هم به هزار درهم خريدارى نموده ام ، سوگند به آن خدايى كه با محبت تو بر من منت گذاشته است بين من و تو جدايى نخواهد افتاد مگر آن وقت كه اين شمشير، كند و اين اسب خسته شود(153). ((مقرم )) از نافع بن هلال (154) چنين نقل مى كند كه : امام عليه السلام پس از بررسى بيابانهاى اطراف به سوى خيمه ها برگشت و به خيمه زينب كبرى (س ) وارد گرديد و من در بيرون خيمه كشيك مى دادم ، زينب كبرى (س ) عرضه داشت : برادر! آيا ياران خود را آزموده اى و به نيت و استقامت آنان پى برده اى ؟ مبادا در موقع سختى دست از تو بردارند و در ميان دشمن تنها بگذارند. امام عليه السلام در پاسخ وى چنين فرمود:((وَاللّهِ لَقَدْ بَلَوْتُهُمْ ...؛)) آرى ، به خدا سوگند ! آنها را آزمودم و نيافتم مگر دلاور و غرّنده (شيروار) و با صلابت و استوار (كوهوار)، آنان به كشته شدن در ركاب من آنچنان مشتقاق هستند مانند اشتياق طفل شيرخوار به پستان مادرش )). نافع مى گويد: من چون اين سؤ ال و جواب را شنيدم ، گريه گلويم را گرفت و به نزد حبيب بن مظاهر آمده و آنچه از امام و خواهرش شنيده بودم بدو بازگو نمودم . حبيب بن مظاهر گفت : به خدا سوگند! اگر منتظر فرمان امام عليه السلام نبوديم همين امشب به دشمن حمله مى كرديم . گفتم حبيب ! اينك امام در خيمه خواهرش مى باشد و شايد از زنان و اطفال حرم نيز در آنجا باشند و بهتر است تو با گروهى از يارانت به كنار خيمه آنان رفته و مجددا اظهار وفادارى بنماييد تا هرچه بيشتر مايه دلگرمى اين بانوان باشد. حبيب با صداى بلند ياران امام را كه در ميان خيمه ها بودند دعوت كرد و همه آنان ، خود را از خيمه ها بيرون انداختند. حبيب اول به افراد بنى هاشم گفت : از شما درخواست مى كنم كه به درون خيمه هاى خود برگرديد و به عبادت و استراحت خويش بپردازيد، سپس گفتار نافع ر ا براى بقيه صحابه نقل نمود. همه آنان پاسخ دادند: سوگند به خدايى كه بر ما منت گذاشته و بر چنين افتخارى نايل نموده است اگر منتظر فرمان امام نبوديم ، همين حالا با شمشيرهاى خود به دشمن حمله مى كرديم ، حبيب دلت آرام و چشمت روشن باد. حبيب بن مظاهر در ضمن دعا به آنان پيشنهاد نمود كه بياييد با هم به كنار خيمه بانوان رفته به آنان نيز اطمينان خاطر بدهيم . چون به كنار اين خيمه رسيدند، حبيب خطاب به بانوان بنى هاشم چنين گفت : اى دختران پيامبر و اى حرم رسول خدا! اينان جوانان فداكار شما و اينها شمشيرهاى براقّشان است كه همه سوگند ياد نموده اند اين شمشيرها را در غلافى جاى ندهند مگر در گردن دشمنان شما و اين نيزه هاى بلند و تيز در اختيار غلامان شماست كه هم قسم شده اند آنها را فرونبرند مگر در سينه دشمنان شما. در اين هنگام يكى از بانوان به آنان چنين پاسخ داد:((اَيُّهَا الطَّيّبون حامُوا عَنْ بَناتِ رَسولِاللّه وَحَرائِر اَمِيرِالمؤ منينَ؛)) اى پاك مردان ! از دختران پيامبر و زنان خاندان اميرمؤ منان دفاع كنيد)). چون سخن اين بانو به گوش اين افراد رسيد، با صداى بلند گريه كرده و هريك به سوى خيمه خويش بازگشتند. و اين بود حماسه اى كه درباره صحابه و ياران حسين بن على عليهما السلام از زبان آن حضرت شنيديد و اين بود گفتار نافع بن هلال و ساير ياران آن حضرت در شب عاشورا. ((بِاَبى اَنْتُمْ وَامّى طِبْتُمْ وَطابَتِ الارْضُ الَّتى فيها دُفِنْتُمْ وَفُزتُمْ فَوزاً عظيماً)) بخش سوم : در كربلا: شعر امام (ع ) و وصيت آن حضرت به خواهران و همسرانش در شبعاشورا متن سخن : يا دَهْرُ اُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ كَمْ لَكَ بِاْلا شْراقِ وَالا صيلِ مِنْ صاحِبٍ اَوْطالِب قَتيلِ وَالدَّهْرُ لايَقْنَعُ بِالْبَديلِ وَانَّما الاَمْرُ اِلَى الجَليلِ وَكُلُّ حَىّ سالِكٌ سَبيلِ ((... يا اُخْتاهُ تَعَزّى بِعَزاءِا للّه واءعلمى اءَنَّ اَهْلَ الاَرْضِ يَمُوتُونَ وَاَهْلَ السَّماءِ لا يَبْقُونَ وَاءَنَّ كُلَّ شَىْءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَاللّه الذَّى خَلَقَ الاَرْضَ بِقُدرَتِهِ وَيَبْعَثُ الْخَلْقَ فَيَعُودُونَ وَهُوَ فَرْدٌ وَحْدَهُ اَبى خَيْرٌ مِنّى وَاُمّى خَيْرٌ مِنِّى وَاَخِى خَيْرٌ مِنِّى وَلِىَ وَلَهُمْ وَلِكُلِّ مُسْلِمٍ بِرَسُولِاللّهِ اُسْوَةٌ ... يا اُخْتاه يا اُمَّ كُلْثُومَ يا فاطِمَةُ يا رَبابُ انظرنْ اِذا قُتِلْتُ فَلا تَشْقُقْنَ عَلَىَّ جَيْباً وَلا تَخْمُشْنَ وَجْهاً وَلا تَقُلْنَ هَجْراً))(155). ترجمه و توضيح لغات : <اِشراق : طلوع آفتاب ، هنگام طلوع . اَصيل : هنگام غروب . صاحِب : يار و دوست . طالِب : خواهان ، علاقه مند. بَديل : عوض . تَعَزّى : تحمل ، صبر و شكيبايى . اُسْوَةٌ: سمبل ، الگو. تشْقُقْنَ (از شَقَّ): چاك نمودن . جَيْب : گريبان . خَمْشُ وَجْهٍ: چنگ به صورت زدن ، خراشيدن صورت . هَجْر: هذيان ، سخنى كه شايسته نيست . ترجمه و توضيح : از امام سجاد عليه السلام نقل شده است كه در شب عاشورا پدرم در ميان خيمه با چند تن از يارانش نشسته بود و ((جَون )) غلام ابوذر مشغول اصلاح شمشير امام عليه السلام بود آن حضرت به اين اشعار مترنم و متمثل گرديد: ((يا دَهْرُ اُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ...؛)) اى دنيا! اف بر دوستى تو كه صبحگاهان و عصرگاهان چقدر از دوستان و خواهانت را به كشتن مى دهى كه به عوض قناعت نورزى و همانا كارها به خداى بزرگ محول است و هر زنده اى سالك اين راه )). امام سجاد عليه السلام مى گويد: من از اين اشعار به هدف امام عليه السلام كه خبر مرگ و اعلان شهادت بود پى بردم و چشمانم پر از اشك گرديد ولى از گريه خوددارى كردم ، اما عمه ام زينب كه در كنار بستر من نشسته بود با شنيدن اين اشعار و با متفرق شدن ياران امام ، خود را به خيمه آن حضرت رسانيد و گفت : و اى بر من ! اى كاش مرده بودم و چنين روزى را نمى ديدم ، اى يادگار گذشتگانم و اى پناهگاه بازماندگانم گويا همه عزيزانم را امروز از دست داده ام كه اين پيشامد، مصيبت پدرم على و مادرم زهرا و برادرم حسن عليهما السلام را زنده نمود. امام عليه السلام به زينب كبرى تسلى داده و به صبر و شكيبايى توصيه نمود و چنين گفت : ((يا اُخْتاهُ تَعَزّى بِعَزاءِاللّه ...؛)) خواهر! راه صبر و شكيبايى را در پيش بگير و بدانكه همه مردم دنيا مى ميرند و آنانكه در آسمانها هستند زنده نمى مانند، همه موجودات از بين رفتنى هستند مگر خداى بزرگ كه دنيا را با قدرت خويش آفريده است و همه مردم را مبعوث و زنده خواهد نمود و اوست خداى يكتا. پدر و مادرم و برادرم حسن بهتر از من بودند كه همه به جهان ديگر شتافتند و من و آنان و همه مسلمانان بايد از رسول خدا پيروى كنيم كه او نيز به جهان بقا شتافت )). سپس فرمود:((خواهرم ام كلثوم ! فاطمه ! رباب ! پس از مرگ من گريبان چاك نكنيد و صورت خود را نخراشيد و سخنى كه از شما شايسته نيست بر زبان نرانيد)). بخش سوم : در كربلا: قرائت امام (ع ) در شب عاشورا متن سخن : (وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا اَنَّما نُمْلى لَهُمْ خَيْرٌ لا نْفُسِهِمْ اِنَّما نُمْلِى لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ ما كانَاللّهُ لِيَذَرَالْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّب )(156) ترجمه و توضيح لغات : يَحْسَبَنَّ (از: حَسِبَ يَحْسِبُ): پنداشتن . نُمْلى (از: اِمْلاء): مهلت دادن ، تاءخير انداختن . مُهين (به ضم ميم ): ذلتبار. يَذَرُ (از: وذره ): او را ترك نمود.يميزُ (از ميز): جدا كردن . ترجمه و توضيح : در شب عاشورا در ميان خيمه هاى حسين بن على عليهما السلام جنب و جوش عجيب و نشاط فوق العاده اى به چشم مى خورد: يكى سلاح خود را براى جنگ اصلاح و آماده مى نمود، ديگرى مشغول عبادت و مناجات با پروردگار و آن ديگرى مشغول خواندن قرآن ((لَهُمْ دَوِىُّ كَدَوِىِّ النَّحْلِ بين قائمٍ وَقاعدٍ وَراكِعٍ وَساجِدٍ)) از ضحاك بن عبداللّه مشرقى نقل شده كه در آن شب در هر چند لحظه گروهى سواركار از لشكريان عمرسعد به عنوان ماءموريت و نظارت به پشت خيمه هاى حسين بن على عليهما السلام مى آمدند و به وضع اين خيمه نشينان سر مى كشيدند، يكى از آنان صداى امام عليه السلام را كه اين آيه شريفه را مى خواند، شناخت :((وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ ...؛)) آنانكه كفر ورزيدند گمان نبرند مهلتى كه به آنان مى دهيم به نفع آنهاست بلكه به آنان مهلت مى دهيم تا بر گناهان خود بيفزايند و براى آنان عذابى است ذلتبار، خداوند مؤ منان را با اين وضعى كه هستند واگذار نخواهد نمود تا بد را از نيك و ناپاك را از پاك جدا سازد)). آن مرد با شنيدن اين آيه گفت : به خدا سوگند! اين افراد نيك ، ما هستيم كه خدا ما را از شما جدا كرده است !! ((برير)) هم جلو آمد و به او پاسخ داد كه : اى مرد فاسق ! خدا تو را در صف ناپاكان قرار داده است ، به سوى ما برگرد و از اين گناه بزرگ خود توبه بكن ؛ زيرا به خدا سوگند كه ماييم افراد پاك . آن مرد از روى استهزا گفت :((وَاَنَا عَلى ذلِكَ مِنَ الشّاهِدِينَ؛)) من نيز به اين شهادت مى دهم )). آنگاه به سوى اردوگاه لشكر ابن سعد برگشت (157). صحنه آزمايش امام عليه السلام با انتخاب اين آيه شريفه از مجموع آيات قرآن مجيد در شب عاشورا و در آن شرايط خاص ، خواسته است وضع هر دو گروه را كه در مقابل هم قرار گرفته بودند، بيان كند كه آيه اول فلسفه برترى ظاهرى گروه ظالم و جنايتكار را روشن مى كند و نبايد اين تفوق و برترى ظاهرى موجب ناراحتى و انكسار مؤ منان گردد بلكه اين پيروزى موقتى است و مهلتى است از سوى خداوند تا گروه جنايتكار هرچه بيشتر در منجلاب فساد و گناه قرار گرفته و يكسره در آن غرق شوند و اگر مناقشه در تعبير نباشد بايد بگوييم : اين فرصتى است تاكتيكى . و هر گروه و حكومت و هر شخصى با داشتن روش ظالمانه مشمول چنين فرصت موقت و تاكتيكى باشد بايد خود را آماده روزى كند كه عذاب خدا به سخت ترين وجهى او را فرا خواهد گرفت . و اما آيه دوم در مورد گروه مؤ منان است كه اگر روزى به بلا و مصيبت گرفتار مى شوند و به ظاهر با هزيمت و شكست مواجه مى گردند، باز هم به علت امتحان و آزمايش است تا پاكان از ناپاكان و نيكان از بدان متمايز گردند. و اين موضوع به صحنه عاشورا و بيابان كربلا كه با تمام حيثياتش يكى از بزرگترين صحنه هاى امتحان و آزمايش نيز بود، اختصاص ندارد بلكه همه تاريخ و همه اين جهان با عظمت ، صحنه آزمايشى است براى همه افراد بشر كه :((كُلُّ يَوْم عاشُورا وَكُلُّ اَرْض كرْبلا)) بخش سوم : در كربلا: رؤ ياى امام (ع ) در شب عاشورا متن سخن : ((... اِنِّى رَاءَيْتُ فى مَنامى كَاءَنَّ كِلاباً قَدْ شَدَّتْ عَلَىَّ تَنْهَشُنِى وَفِيها كَلْبٌ اَبْقَعُ رَاءْيْتُهُ اَشَدَّها وَاظُنُّ اَنَّ الذَّى يَتَوَلّى قَتْلى رَجُلٌ اَبْرَصُ مِنْ هؤُلاءِ الْقَوْمِ. وَاِنِّى رَاءيْتُ رَسُولَاللّه بَعْدَ ذلِكَ وَمَعَهُ جَماعَةٌ مِنْ اَصْحابِهِ وَهُوَ يَقُولُ اَنْتَ شَهيدُ هِذِهِ الاُمَّةِ وَقَدِ اسْتَبْشَرَبِكَ اءهْلُ السَّماواتِ وَاَهْلُ الصَّفيحِ الاَعلى وَلْيَكُنْ اِفْطارُكَ عِنْدِى اللَّيْلَةَ عَجِّلْ وَلا تُؤْخِّرْ فَهَذا مَلَكٌ قَدْ نَزَلَ مِنَالسَّماءِ لِيَاءْخُذَ دَمَكَ فى قارُورَةٍ خَضْراءَ فَهذا ما رَاءْيتُ وَقَدْ اَنِفَ الاَمْرُ وَاقْتَرَبَ الرَّحِيلُ مِنْ هذِهِ الدُّنْيا لا شَكَّ فيه ))(158). ترجمه و توضيح لغات : شَدَّتْ عَلىَّ: بر من حمله نمود: نَهْش : گاز گرفتن ، پاره كردن . اَبْقَع : سفيد و سياه . اَبْرَص : مبتلا به مرض برص . اِسْتِبْشار: مژده دادن ، خوشحال بودن . صفيح اَعْلى : ملكوت اعلى . قارُورَةٍ: شيشه . اَنِفَ (بر وزن حَسِبَ): فَرا رسيد. رَحيل : هنگام كوچ كردن . ترجمه و توضيح : صاحب ((نَفَس المهموم )) از مرحوم صدوق ؛ نقل مى كند كه در ساعتهاى آخر شب عاشورا خواب سبكى چشم امام عليه السلام را فرا گرفت و چون بيدار گرديد خطاب به ياران و اصحابش فرمود: ((من در خواب ديدم كه چندين سگ شديدا بر من حمله مى كنند و شديدترين آنها سگى بود به رنگ سياه و سفيد و اين خواب نشانگر آن است از ميان اين افراد كسى كه به مرض برص مبتلاست قاتل من خواهد بود)). امام عليه السلام سپس فرمود: و پس از اين خواب ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را با گروهى از يارانش ديدم كه به من فرمود: ((تو شهيد اين امت هستى و ساكنان آسمانها و عرش برين ، آمدن تو را به همديگر مژده وبشارت مى دهند، تو امشب افطار را در نزد من خواهى بود، عجله كن و تاءخير روا مدار و اينك فرشته اى از آسمان فرود آمده است تا خون تو را در شيشه سبزرنگى جمع آورى كند)). ترسيم واقعيت به صورت رؤ يا آنچه بنا بود به زودى واقع شود، در خواب و به صورت رؤ يا براى امام عليه السلام ترسيم گرديده و او نيز به همان صورت به ياران جانباز و فداكار خود بيان فرموده است تا مساءله اى از آنان مخفى و مستور نماند. شهادت در فرداى همان شب ، خصوصيات قاتل و مبتلا بودن وى به مرض برص كه به صورت ((سگ سياه و سفيد)) ترسيم شده ، مهمان رسول خدا بودن ، استقبال فرشتگان از روح زنده بزرگ شهيد اسلام و ذخيره كردن خون وى كه بايد هميشه در عروق پيروانش جوشان بماند همه اين حقايق در همان خواب - به صورتى كه نقل گرديد - نشان داده شده و روز عاشورا تحقق پذيرفته است . (( بخش سوم : در كربلا: وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلوة)) ((... اِنَّ اللّه تَعالى اَذِنَ فى قَتْلِكُمْ وَقَتْلِى فِى هذاالْيَومِ فَعَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ وَالْقِتالِ))(159). ((... صَبْراً يا بَنِى الكِرامِ فَمَا الْمَوتُ اِلاّ قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَالضَّرّاءِ اِلَى الْجِنانِ الواسِعَةِ وَالنِّعَمِ الدّائمةِ فَاَيُّكُمْ يَكْرَهُ اَنْ يَنْتَقِلَ مِنْ سِجْنٍ اِلى قَصْرٍ وَما هُوَ لاِ عْدائِكُمْ اِلاّ كَمَنْ يَنْتَقِلُ من قَصْرٍ اِلى سِجْنٍ وَعَذابٍ اِنَّ اَبِى حَدَّثَّنى عَنْ رَسُولِاللّهِ اِنَّ الدُّنْيا سِجْنُ الْمُؤ مِنِ وَجَنَّةُ الْكافِر والْمَوْتُ جِسْرُ هُؤُلاءِ اِلى جِن انِهِمْ وَجِسْرُ هؤ لاءِ اِلى جَحيمِهِمْ ما كُذِبْتُ وَلا كَذِبْتُ))(160).)) ترجمه و توضيح لغات : قَنْطَرَة : پل ، بُؤْس : تيره روزى ، فلاكت . ضَرّاء: روز بدبختى . جنان (جمع جَنَّت ): بهشت . جَحيم : دوزخ . ترجمه و توضيح : بنا به نقل ابن قولويه و مسعودى (161) حسين بن على عليهما السلام آنگاه كه نماز صبح را بجاى آورد، رو به سوى نمازگزاران نموده پس از حمد و سپاس خداوند به آنان چنين فرمود:((اِنَّ اللّه تَعالى اَذِنَ...:)) خداوند به كشته شدن شما و كشته شدن من در اين روز اذن داده است و بر شماست كه صبر و شكيبايى در پيش گرفته و با دشمن بجنگيد)). مرحوم شيخ صدوق (162) از امام سجاد عليه السلام مطلبى بدين مضمون نقل مى كند كه : در روز عاشورا چون جنگ شدت گرفت و كار بر حسين بن على عليهما السلام سخت شد بعضى از ياران آن حضرت متوجه گرديدند كه تعدادى از اصحاب و ياران امام عليه السلام در اثر شدت جنگ و با مشاهده ابدان قطعه قطعه شده دوستانشان و رسيدن نوبت شهادتشان رنگشان متغير و لرزه بر اندامشان مستولى گرديده است ولى خود حسين بن على عليهما السلام و تعدادى از خواص يارانش برخلاف گروه اول هرچه فشار بيشتر و فاصله آنان با شهادت نزديكتر مى شود رنگشان گلنارى گشته و از آرامش و سكون خاطر بيشترى برخوردار مى گردند كه از اين منظره جالب و شهامت فوق العاده متعجب شده در حالى كه به قيافه روحانى و سيماى گلنارى حسين بن على عليهما السلام اشاره مى نمودند به ياران خود چنين گفتند: ((انظروا لا يبالى بالموت ؛)) به حسين بن على عليهما السلام نگاه كنيد كه از مرگ و شهادت كوچكترين ترسى به خود راه نمى دهد)). آن حضرت چون اين جمله را از وى بشنيد ياران خويش را اين چنين مورد خطاب قرار داد: ((صبرا يا بنى الكرام ...؛)) اى بزرگ زادگان صبر و شكيبايى به خرج دهيد كه مرگ چيزى جز يك پل نيست كه شما را از سختى و رنج عبور داده به بهشت پهناور و نعمتهاى هميشگى آن مى رساند، چه كسى است كه نخواهد از يك زندان به قصرى انتقال يابد و همين مرگ براى دشمنان شما مانند آن است كه از كاخى به زندان و شكنجه گاه منتقل گردند. پدرم از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر من نقل نمود كه مى فرمود: دنيا براى مؤ من همانند زندان و براى كافر همانند بهشت است . مرگ پلى است كه اين گروه مؤ من را به بهشتشان مى رساند و آن گروه كافر را به جهنمشان . آرى ، نه دروغ شنيده ام و نه دروغ مى گويم )). آن حضرت پس از اين بيان ، صفوف لشكر خويش را كه بنا به مشهور از 72 تن تشكيل مى يافت (163) منظم نمود، ميمنه سپاه را به زهير بن قين و ميسره را به حبيب بن مظاهر و پرچم را به برادرش عباس بن على عليهما السلام سپرد و خود و افراد خاندانش در قلب سپاه قرار گرفتند. دعوت به پايدارى حسين بن على عليهما السلام پس از نماز صبح در روز عاشورا آرى ، پس از نماز صبح ! دو نكته را تذكر مى دهد: يكى اصل كشته شدن كه به امر پروردگار است و ديگرى پايدارى و استقامت در برابر دشمن كه هر دو نكته با نماز ارتباط مستقيم دارد، زيرا: اگر در قرآن مجيد حكم نماز در آيات متعدد آمده و نماز يكى از علائم اسلام و ايمان است ، در شرايط خاص جنگ و جهاد و حتى در آن مرحله اى كه شكست ظاهرى و كشته شدن قطعى و مسلم است طبق فرمان الهى واجب است و اگر احيانا كسانى نماز بخوانند و حكم جهاد را فراموش كنند از مصاديق كسانى خواهند گرديد كه قرآن مجيد با تعبير:(( (نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ )(164))) نكوهش مى كند. و اما روح استقامت و پايدارى در جهاد نيز بايد از همان نماز و ارتباط با پروردگار به دست بيايد و از عبادت و معنويت مدد و نيرو بگيرد كه :(( (وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلوة )(165).)) بخش سوم : در كربلا: دعاى امام در صبح عاشورا متن سخن : ((اَللَّهُمَّ اَنْتَ ثِقَتىِ فى كُلِّ كَرْبٍ وَرَجائى فى كُلِّ شِدَّةٍ وَاَنْتَ لِى فى كُلِّ اَمْرٍ نَزَلَ بِى ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ كَم مِنْ هَمٍّ يَضْعُفُ فِيهِ الفُؤ ادُ للّه وَتَقِلُّ فيهِ الْحِيلَةُ وَيَخْذُلُ فيهِ الصَّديقُ وَيَشْمَتُ فِيهِ الْعَدُوُّ اَنْزَلْتُهُ بِكَ وَشَكَوتُهُ اِلَيْكَ رَغْبَةً مِنِّى اِلَيْكَ عَمَّنْ سِواكَ فَكَشَفْتَهُ وَفَرَّجْتَهُ فَاءنْتَ وَلِىُّ كلِّ نِعْمَةٍ وَمُنْتَهى كلِّ رَغْبَةٍ))(166). ترجمه و توضيح لغات : ثِقَة : كسى كه بر وى اعتماد مى شود، تكيه گاه . رَجاءَ: اميد. عُدَّةُ (با ضم عين و تشديد دال ): سلاح . فُؤ ادُ: قلب . حِيلَه : چاره . خَذْل : واگذاشتن . يَشْمَتُ (از شَمِتَ): شماتت نمودن . ترجمه و توضيح : در فراز قبلى آورديم كه امام عليه السلام پس از اداى فريضه صبح ، صفهاى لشكر خود را آراست و وظيفه هريك از سران لشكر را معين نمود. در اين هنگام عمر بن سعد نيز به آرايش و تنظيم صفوف لشكر خويش مشغول بود و چون چشم امام عليه السلام به انبوه جمعيت لشكر دشمن افتاد و در مقابل خويش سيلى عظيم و موجى خروشان از دشمن را ديد دستها را به سوى آسمان بلند كرد و اين دعا را خواند:((... اَللّهُمَّ اَنْتَ ثِقَتِى فِى كُلِّ كَرْبٍ ...؛)) خدايا! تو در هر غم و اندوه پناهگاه و در هر پيشامد ناگوار مايه اميد من هستى و در هر حادثه اى سلاح و ملجاء من چه بسيار غمهاى كمرشكن كه دلها در برابرش آب و راه هرچاره در مقابلش مسدود مى گردد، غمهاى جانكاهى كه با ديدن آنها دوستان ، دورى جسته و دشمنان زبان به شماتت مى گشودند، در چنين مواقعى تنها به پيشگاه تو شكايت آورده و از ديگران قطع اميد نموده ام و تو بودى كه به داد من رسيده و اين كوههاى غم را برطرف كرده اى و از اين امواج اندوه نجاتم بخشيده اى . خدايا! توئى صاحب هر نعمت و توئى آخرين مقصد و مقصود من )). بخش سوم : در كربلا: اوّلين سخنرانى امام (ع ) در روز عاشورا متن سخن : ((اَيُّهَا النّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِى وَلا تَعْجِلُوا حَتّى اَعِظَكُمْ بِما هُوَ حَقُّ لَكُمْ عَلَىَّ وَحَتّى اَعْتَذِرَ اِلَيْكُمْ مِنْ مَقْدمى عَلَيْكُمْ فَاِنْ قَبِلْتُمْ عُذْرِى وَصَدّقْتُمْ قَوْلى وَاَعْطَيْتُمُونى النّصَفَ مِنْ اَنْفُسِكُمْ كُنْتُمْ بِذلِكَ اَسْعَدَ وَلَمْ يَكُنْ لَكُمْ عَلَىَّ سَبيلٌ وَاِنْ لَمْ تَقْبَلُوا مِنّى الْعُذْرَ وَلَمْ تُعْطُوا النَّصَفَ مِنْ اَنْفُسِكُمْ فَاجْمِعُوا اَمْرَكُمْ وَشُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ اَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غَمَّةً ثُمَّ اقْضوا اِلَىَّ وَلا تَنْظِرُونِ اِنَّ وَلَيِّيَاللّهُ الَّذى نَزَّلَ الْكِتابَ وَهُوَ يَتَوَلّى الصّالِحِينَ))(167). ترجمه و توضيح لغات : اِعْتِذار: از خود دفاع كردن ، بيان حجت و دليل . مَقْدَمَ (به فتح ميم ): وارد شدن . نَصَفَ (بر وزن هَدَف ): انصاف و عدل و داد. اَسْعَدَ: كامياب تر، خوشبخت تر. غُمَّة : مبهم و مشتبه . ترجمه و توضيح : امام عليه السلام پس از تنظيم صفوف لشكر خويش ، سوار بر اسب گرديد و از خيمه ها قدرى فاصله گرفت و با صداى بلند و رسا خطاب به لشكر افراد عمرسعد چنين فرمود:((اَيُّهَا النّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِى ...؛)) مردم ! حرف مرا بشنويد و در جنگ و خونريزى شتاب نكنيد تا من وظيفه خود را كه نصيحت و موعظه شماست ، انجام بدهم و انگيزه سفر خود را به اين منطقه توضيح بدهم اگر دليل مرا پذيرفتيد و با من از راه انصاف درآمديد راه سعادت را دريافته و دليلى براى جنگ با من نداريد و اگر دليل مرا نپذيرفتيد و از راه انصاف نيامديد همه شما دست به هم بدهيد و هر تصميم و انديشه باطل كه داريد درباره من به اجرا بگذاريد و مهلتم ندهيد ولى به هرحال امر بر شما پوشيده نماند، يار و پشتيبان من خدايى است كه قرآن را فرو فرستاد و اوست يار و ياور نيكان )). اتمام حجت حسين بن على عليهما السلام با اينكه مى ديد دشمن به تمام معنا آماده جنگ است تا آنجا كه از رسيدن آب نيز به اردوگاه و اطفال آن حضرت جلوگيرى نموده است و دقيقه شمارى مى كند كه با كوچكترين اشاره اى حمله را آغاز كند، ولى آن حضرت همانگونه كه به هنگام ورود به كربلا گفت ، نه تنهاحاضر نبود شروع به جنگ نمايد بلكه مى خواست تا جايى كه ممكن است ، براى آنان موعظه ونصيحت كند كه از طرفى راه حق و فضيلت را از باطل تشخيص دهند و از طرف ديگر مبادا در ميان آنان كسى ناآگاه و ناشناخته در ريختن خون امام عليه السلام شركت كند و بدون توجه و آگاهى از حقيقت در ورطه سقوط و بدبختى ابدى قرار بگيرد. ((سبط ابن جوزى )) در ((تذكرة الخواص )) مى گويد: چون حسين بن على عليهما السلام ديد كه مردم كوفه بر قتل وى اصرار دارند قرآنى برداشت و باز كرد و روى سرش گذاشت و در مقابل صفوف دشمن آنان را صدا كرد كه در ميان من و شما حاكم ، اين كتاب خدا و جدّم رسول اللّه باشد، مردم ! به چه جرمى ريختن خون مرا حلال مى دانيد، آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم ؟ آيا گفتار جدم را درباره من و برادرم نشنيده ايد كه ((هذانِ سيّدا شباب اهل الجنّة )) و اگر حرف مرا تصديق نمى كنيد از جابر و زيد بن ارقم و ابوسعيد خدرى سؤ ال كنيد، آيا جعفر طيار عموى من نيست ؟ از ميان مردم كسى پاسخ نگفت و تنها شمر بود كه صدا كرد الا ن وارد جهنم خواهى شد امام هم در جواب وى فرمود: ((اللّه اكبر! جدم خبر داده بود كه من در خواب ديدم سگى خون اهل بيت مرا مى ليسد و گمان مى كنم تو همان باشى ))(168). و اين است عاطفه و محبت يك امام و رهبر الهى و انسان دوست در مقابل دشمن خونخوارش و اين است روش فرزند فاطمه - سلام اللّه عليها - كه در حساسترين شرايط و اوضاع نيز لحظه اى از مسيرى كه خدا براى او تعيين كرده است ، دست برنمى دارد تا اينكه كسى نگويد:(( (لَولا اءرْسَلْتَ اِلَيْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَذِلَّ وَنَخْرى )(169).)) اين سخنرانيها و اين هدايت و راهنماييها در روز عاشورا با نداشتن فرصت از سوى امام عليه السلام مكرر انجام گرفته است كه خواننده ارجمند با اولين سخنرانى و خطبه آن حضرت آشنا مى گردد. و چون اين خطبه مفصل بوده و اين موعظه داراى جهات و جوانب گوناگون است ، لذا ما متن و ترجمه آن را در چهاربخش در اختيار خواننده قرار مى دهيم . امام در مقدمه و بخش اول اين خطبه همين نكته را كه اشاره نموديم ، تذكر مى دهد كه مردم كوفه و لشكريان عمرسعد فكر نكنند او مى خواهد با ايراد اين سخنرانى اظهار موافقت و صلح و سازش با پيشنهاد دشمن بكند بلكه هدف وى اتمام حجت و بيان يك سلسله حقايق و واقعيات است كه آن حضرت با دارا بودن مقام امامت و وظيفه رهبرى و هدايت ، ناگزير است اين حقايق را با آنان در ميان بگذارد. ((اِسْمَعُوا قَوْلِى وَلا تَعْجِلُوا حَتّى اَعِظَكُمْ ...)) قطع سخن امام بنا به نقل كتب تاريخ ، چون سخن امام عليه السلام به آخرين فراز اين بخش رسيد، صداى گريه از سوى بعضى از زنان و دختران كه به سخنان آن حضرت گوش فرا مى دادند، بلند شد و لذا امام عليه السلام سخن و خطابه خويش را قطع كرده و به برادرش عباس و فرزندش على اكبر ماءموريت داد تا آنها را به سكوت و آرامش دعوت نمايند و اين جمله را نيز اضافه نمود كه آنان گريه هاى زيادى در پيش دارند. چون بانوان و اطفال آرام شدند، امام دومرتبه شروع به سخن كرد و پس از حمد و سپاس خداوند خطبه ديگرى ايراد نمود كه ذيلاً ملاحظه مى فرماييد. ((عِبادَاللّهِ اتَّقُوااللّه وَكُونُوا مِنَ الدُّنْيا عَلى حَذَرٍ فَاِنَّ الدُّنْيا لَوْ بَقِيَتْ عَلى اَحَدٍ اَوْ بَقِىَ عَلَيْها اَحَدٌ لَكانَتِ الا نبياءُ اَحَقَّ بِالْبَقاءِ وَاَوْلى بِالرِّضاءِ وَاَرْضى بِالْقَض اءِ غَيْرَ اَنَّاللّه خَلَقَ الدُّنْيا لِلْفَناءِ فَجَديدُها بالٍ وَنَعيمُها مُضْمَحِلُّ وَسُرُورُها مُكْفَهِرُّ وَالْمَنْزِلُ تَلْعَةٌ وَالدّارُ قَلْعَةٌ فَتَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى وَاتَّقُوااللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ. اَيُّهَاالنّاسُ اِنَّاللّه تَعالى خَلَقَ الدُّنْيا فَجَعَلَها دارَ فَناءٍ وَزَوالٍ مُتَصَرِّفَةً بِاءَهْلِها حالاً بَعْدَ حالٍ فَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرَّتْهُ وَالشَّقِىُّ مَنْ فَتَنَتْهُ فَلا تَغُرَّنَّكُمْ هذِهِ الدُّنْيا فَاِنَّها تَقْطَعُ رَجاءَ مَنْ رَكَنَ اِلَيْها وَتَخيبُ طَمَعَ منْ طَمَعَ فيها وَاَراكُمْ قَدِ اجْتَمَعْتُمْ عَلى اَمْرٍ قَدْ اَسْخَطْتُمُاللّهَ فِيه عَلَيْكُمْ وَاَعْرَضَ بِوَجِهِ الْكَرِيمِ عَنْكُمْ وَاَحَلَّ بِكُمْ نِقْمَتَهُ فَنِعْمَ الرَّبُ رَبُّنا وَبِئْسَ الْعَبيدُ اَنْتُمْ اَقْرَرْتُمْ بِالطّاعَةِ وآمَنْتُمْ بِالرَّسُولِ مُحَمَّدٍ صلّى اللّه عليه و آله ثَمَّ اِنَّكُمْ زَحَفْتُمْ اِلى ذُرِّيّتِهِ وَعِتْرَتِهِ تُرِيدُونَ قَتْلَهم لَقَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَيْكُمُ الشَّيْطانُ فَاءَنْساكُمْ ذِكْرَاللّهِ الْعَظيمِ فَتَباً لَكُمْ وَلِما تُرِيدُونَ اِنّا للّهِ وَانّا اِلَيْهِ راجِعُونَ هؤُلاءِ قَوْمٌ كَفَرُوا بَعْدَ ايمانِهِمْ فَبُعْداً لِلْقوم الظّالِمينَ))(170).)) ترجمه و توضيح لغات : حَذَر: ترس . مواظبت ، برحذر بودن . اَحَقَّ: شايسته تر. اَرْضى : خوشايندتر. قَضاء: حكم . بالٍ در اصل باياء (بالى ) مى باشد: كهنه ، فرسوده . مُضْمَحِلّ: نابود، متلاشى . مُكفهِرُّ: تاريكى شديد، روترش كردن . تَلْعَه (بر وزن قَلْعَه ): چاه ، زمين شيب دار و خطرناك . قَلْعَه : دژ، برج و بارو، منزل موقت . مغرور: فريب خورده . شَقى : بدبخت . فَتنَتْهُ: (از رفتن ): شيفته اش نمود. رَكَنَ اِلَيْهِ: بر وى اعتماد كرد. خَيَّبَهُ تَخْييباً: نااميدش كرد. زحفُ: يورش بردن ، حمله كردن . اِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِ: بر وى چيره گرديد. تَبّاً لكُمْ: نابودى و هلاكت بر شما باد. ترجمه و توضيح : ((بندگان خدا! از خدا بترسيد و از دنيا در حذر باشيد كه اگر بنا بود همه دنيا به يك نفر داده شود و يا يك فرد براى هميشه در دنيا بماند پيامبران براى بقاء سزاوارتر و جلب خشنودى آنان بهتر و چنين حكمى خوشايندتر بود ولى هرگز! زيرا خداوند دنيا را براى فانى شدن خلق نموده كه تازه هايش كهنه و نعمتهايش زايل و سرور و شاديش به غم و اندوه مبدل خواهد گرديد، دون منزلى است و موقت خانه اى . پس براى آخرت خود توشه اى برگيريد و بهترين توشه آخرت تقوا و ترس از خداست . مردم ! خداوند دنيا را محل فنا و زوال قرار داد كه اهل خويش را تغيير داده وضعشان را دگرگون مى سازد، مغرور و گول خورده كسى است كه گول دنيا را بخورد و بدبخت كسى است كه مفتون آن گردد. مردم ! دنيا شما را گول نزند كه هركس بدو تكيه كند نااميدش سازد و هركس بر وى طمع كند به ياءس و نااميديش كشاند و شما اينك به امرى هم پيمان شده ايد كه خشم خدا را برانگيخته و به سبب آن ، خدا از شما اعراض كرده و غضبش را بر شما فرستاده است چه نيكوست خداى ما و چه بد بندگانى هستيد شماها كه به فرمان خدا گردن نهاده و به پيامبرش ايمان آورديد و سپس براى كشتن اهل بيت و فرزندانش هجوم كرديد، شيطان بر شما مسلط گرديده و خداى بزرگ را از ياد شما برده است ننگ بر شما و ننگ بر ايده و هدف شما. ما براى خدا خلق شده ايم و برگشتمان به سوى اوست . (سپس فرمود): اينان پس از ايمان ، به كفر گراييده اند، اين قوم ستمگر از رحمت خدا دور باد)) نتيجه بخش دوم حسين بن على عليهما السلام در بخش دوم از سخنان خويش به ناپايدار بودن زندگى دنيا اشاره كرده ، همه زندگى و زر و زيور آن را بى اعتبار و گذرا معرفى مى كند كه اگر قابل دوام و مورد اطمينان بود، انبيا و اوليا نسبت به آن از ديگران سزاوارتر بودند. آن حضرت در اين قسمت از خطابه اش انگيزه انحراف مردم كوفه را بيان مى كند و آنها را بدين نكته متوجه مى سازد كه شما با وعده و وعيد و به طمع دنيا همان دنياى ناپايدار از اسلام و ايمان به خدا و پيامبر دست شسته و به نبرد با رهبر و امام زمان خود برخاسته ايد و كمر به قتل فرزند پيامبر خود بسته ايد. خلاصه : امام عليه السلام پس از بيان بى پايه بودن زندگى و زرق و برق اين دنيا، انگيزه شقاوت و بدبختى مردم كوفه را كه نيل به همان زرق و برق و دست يافتن به مقام و ثروت موهوم بوده است ، بر آنان ترسيم مى نمايد تا از اين راه دشمن را از فتنه و خونريزى جلوگيرى و كسانى را كه قابل اصلاح هستند، اصلاح و بر مقدم داشتن آخرت بر دنيا تشويق نمايد. و در بخش سوم خطبه ، از راه معرفى خويش به موعظه و نصيحت آنان ادامه مى دهد و چنين مى فرمايد: ((اَيُّهَاالنّاسُ اَنْسِبُونى مَنْ اَنَا ثَمَّ ارْجِعُوا اِلى اَنْفُسِكُمْ وَعاتِبُوها وَانْظُرُوا هَلْ يَحِلُّ لكم قتلى وَانْتِهاكُ حُرْمَتِى ؟ اَلَسْتُ ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكُمْ وَابْنَ وَصِيِّهِ وَابْنَ عَمِّهِ وَاَوَّلَ الْمُؤْمِنينَ بِاللّهِ وَالْمُصَدِّقِ لِرَسُولِهِ بِما جاءَ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ؟ اَوَلَيْسَ حَمْزَةُ سَيِّدُالشُّهَداءِ عَمَّ اَبِى ؟ اَوَلَيْسَ جَعْفَرُالطّيّارُ عَمّى ؟ اَوَلَمْ يَبْلِغُكُمْ قَوْلُ رَسُولِاللّه لى وَلاَخى هذانِ سَيِّدا شَبابِ اَهْلِ الْجَّنة ؟ فَاِنْ صَدَّقْتُمُونى بِما اَقُولُ وَهُوَ الْحَقُّ وَاللّهِما تَعَمَّدْتُ الْكَذِبَ مُنْذُ عَلِمْتُ اَنَّاللّه يَمْقُتُ عَلَيْهِ اَهْلَه وَيَضْرِبُهُ مَنِ اخْتَلَقَهُ وَاِنْ كَذَّبْتُمُونى فَاِنَّ فِيْكُمْ مَنْ اِنْ سَاءْلُتمُوهُ عَنْ ذلِكَ اَخْبَرَكُمْ سَلُوا جابِرَبْنَ عَبْدِاللّه الا نْصارِى وَاَبا سَعيِدالْخِدْرى وَسَهْلَ بْنَ سَعْدِ السَّاعِدىِ وَزَيْدَ بْنَ اَرْقَمَ وَاَنَسَ بْنَ مالِكٍ يُخْبِرُوكُمْ اَنَّهُمْ سَمِعُوا هذِهِ الْمَقالَةَ مِنْ رَسُولِاللّهِ لى وَلا خِى اَما فى هذا حاجِزٌ لَكُمْ عَنْ سَفْكِ دَمِى )) ترجمه و توضيح لغات : اَنْسَبَهُ: نسب او را بيان نمود. عاتبه : او را سرزنش نمود. حاجِز: مانع . اِنْتَهاكَ حُرْمَتِ: درهم شكستن سد احترام . يَمْقُتُ (از مَقَتَ): خشم و غضب . اِخْتلاق : دروغ سازى . مَقالَه : گفتار. سَفْك دَم : خونريزى . ترجمه و توضيح : ((مردم ! بگوييد من چه كسى هستم سپس به خود آييد و خويشتن را ملامت كنيد و ببينيد آيا قتل من و درهم شكستن حريم من براى شما جايز است ؟ آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم ؟ آيا من فرزند وصى و پسرعموى پيامبر شما نيستم ؟ مگر من فرزند كسى نيستم كه پيش از همه مسلمانان به خدا ايمان آورد و پيش از همه رسالت پيامبر را تصديق نمود؟ آيا حمزه سيدالشهداء عموى پدر من نيست ؟ آيا جعفرطيار عموى من نيست ؟ آيا شما سخن پيامبر را در حق من و برادرم نشنيده ايد كه فرمود: اين دو، سروران جوانان بهشت هستند؟ اگر مرا در گفتارم تصديق بكنيد اينها حقايقى است كه كوچكترين خلافى در آن نيست ؛ زيرا از روز اول دروغ نگفته ام ؛ چون دريافته ام كه خداوند به اهل دروغ غضب كرده و ضرر دروغ را به گوينده آن برمى گرداند و اگر مرا تكذيب مى كنيد، اينك در ميان مسلمانان از صحابه پيامبر كسانى هستند كه مى توانيد از آنها سؤ ال كنيد: از جابر بن عبداللّه انصارى ، ابوسعيد خدرى ، سهل بن سعد ساعدى ، زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد كه همه آنان گفتار پيامبر را درباره من و برادرم از رسول خداشنيده اند و همين يك جمله مى تواند مانع شما گردد از ريختن خون من )). پاسخ به شايعه ها چون گروهى از مردم كوفه تحت تاءثير تبليغات مسموم دست اندركاران بنى اميه قرار گرفته و چنين تفهيم شده بودند كه جنگ با حسين بن على به عنوان حمايت از خليفه شرعى و قانونى (يزيد بن معاويه ) مى باشد و چون حسين بن على عليهما السلام برخلاف مصالح مسلمانان و بر ضد خليفه آنان قيام كرده است و مبارزه با وى بر هر مسلمانى واجب است ، لذا آن حضرت در بخش سوم از سخنانش به عنوان پاسخگويى به اين شايعه ها، به برخى از ويژگيهاى خاندان و نياكان خود و شخصيت معنوى خويش كه مورد تاءييد پيامبراكرم صلّى اللّه عليه و آله بوده است ، اشاره مى كند؛ ويژگيهايى كه براى هر فرد مسلمان روشن و ثابت است همه مى دانند كه او فرزند پيامبر و فرزند فاطمه زهرا - سلام اللّه عليها - و فرزند على عليه السلام پسرعموى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اولين شخصيتى است كه به پيامبر ايمان آورده و آنگاه كه ديگران در مقام مبارزه با اسلام بودند، او از رسالت پيامبر حمايت و پشتيبانى نموده است . حسين بن على عليهما السلام از حمزه سيدالشهداء و جعفرطيار دو عم بزرگوارش سخن مى گويد كه مجاهدتها و جانبازيهاى اين دو شهيد بزرگ ، به اسلام و قرآن استحكام بخشيده است و هردو در نبرد باكفار با فجيع ترين وضعى به شهادت نايل شده اند. حسين بن على عليهما السلام درباره خودش مطلبى را تذكر مى دهد كه براى هيچ مسلمانى قابل انكار نبود و فضيلتى را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل و يادآورى مى كند كه به گوش همه مسلمانان رسيده بود:((هذانِ سَيِّدا شَبابِ اَهْلِ الْجَّنة ؛)) اين دو (حسن و حسين ) سروران جوانان بهشت هستند)). امام عليه السلام با اشاره به اين فضايل و اين ويژگيها مى خواهد اين افكار منحرف را در اين مسير قرار دهد كه اگر شما حركت ما را مخالف اسلام و مصالح مسلمين مى دانيد اسلام در خاندان ما به وجود آمده و با مجاهدتهاى ما به دست شما رسيده است ، آن روز كه پدرم على اسلام را پذيرفت ، نياكان خليفه ادعايى شما در كفر و الحاد به سر مى بردند و اينها كه شما به عنوان حاميان اسلام شناخته ايد و به نفع آنان شمشير مى كشيد نه در صف مخالفين اسلام بلكه سلسله جنبانان جنگ با پيامبر اسلام بودند و عموهاى من با همين افراد و براى اسلام تا سرحد شهادت جنگيدند و چگونه است كسى كه رسول خدا او را آقا و سرور جوانان بهشت معرفى كرده است ، اسلام را كنار گذاشته و دشمنان ديروز اسلام ، امروز سنگ طرفدارى از اسلام را به سينه مى زنند؟ قطع سخن امام در اينجا شمر بن ذى الجوشن كه يكى از فرماندهان و سران لشكر كوفه بود، متوجه گرديد كه ممكن است سخنان امام در سپاهيان مؤ ثر واقع شود و آنان را از جنگ منصرف سازد و لذا خواست سخن امام را قطع كند و با صداى بلند داد زد:((هُوَيَعْبُدُاللّهَ عَلى حَرْفٍ اِنْ كانَ يَدْرى ما يَقُولُ؛)) او در ضلالت است و نمى فهمد چه مى گويد)). حبيب بن مظاهر هم از سوى لشكر آن حضرت بدو پاسخ داد:((وَاءنْتَ تَعْبُدُاللّهَ عَلى سَبْعِينَ حَرْفاً؛)) توئى كه در ضلالت و گمراهى سخت مى باشى و راست مى گويى كه سخن او را نمى فهمى ؛ زيرا خدا قلب تو را مهر و موم كرده است )). آنگاه امام سخن خود را بدين گونه ادامه داد: ((فَاِنْ كُنْتُمْ فى شَكٍّ مِنْ هذاالقول اَفَتَشُكُّون اَنِّى ابْنُ بِنْتِ نَبِيِّكُمْ فَوَاللّه مابَيْنَ الْمَشْرِقِ، والْمَغْرِبِ ابْنُ بِنْتِ نَبِي غَيْرى فيكُمْ وَلا فى غَيْرِكُمْ وَيْحَكُمْ اَتَطْلُبُونىِ بِقَتِيلٍ قَتَلْتُهُ اءوْمالٍ اِسْتَهْلَكْتُهُ اَوْ بِقِصاص جَراحَةٍ. ... يا شَبَثَ بْنَ ربعى وَيا حَجّارَ بنَ اَبْجَرَ وَيا قَيْسَ بْنَ الا شْعَثِ وَيا يَزِيدَ بْنَ الْحارِثِ اَلَمْ تَكْتُبُوا اِلَىَّ اَنْ قَدْ اَيْنَعَتِ الثمارُ وَاخْضَرَّ الْجَنابُ وَاِنَّما تَقْدِمُ عَلى جُنْدٍ لَكَ مُجَنَّدةٍ؟ ... لا وَاللّه اُعْطيهِمْ بِيَدى اِعْطاءَ الدَّلِيلِ وَلا اَفِرُّ مِنْهُمْ فِرارَ الْعَبِيدِ يا عِبادَاللّه اِنِّى عُذْتُ بِرَبِّى وَرَبِّكُمْ اَنْ تَرْجُمُونِ اَعُوذُ بِرَبِّى وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِالْحِسابِ))(171).)) ترجمه و توضيح لغات : وَيْحَكُمْ: واى بر شما. قَتيل : كشته شده . اِسْتِهْلاك : از بين بردن . قِصاص جَراحَت : تلافى كردن زخمى كه به وسيله كسى وارد مى گردد. اَيْنَعَ الثَّمَر: ميوه رسيد. شاداب گرديد. اِخْضَرَّالْجَنابُ: جناب به معنى ناحيه است كنايه است از سرسبز بودن باغات ناحيه كوفه و عراق . جُنْدٌ مُجَنَّد: لشكر آماده . عُذْتُ (متكلم است از عاذَ عَوْذاً): پناه بردن تَرْجُمُونِ (از رَجْم ): دور انداختن . ((اگر در گفتار پيامبر در باره من و برادرم ترديد داريد آيا در اين واقعيت نيز شك مى كنيد كه من پسر دختر پيامبر شما هستم و در همه دنيا و در ميان شما و ديگران پيامبر خدا فرزندى جز من ندارد؟ واى بر شما! آيا كسى از شما را كشته ام كه در مقابل خون وى مرا به قتل مى رسانيد! يامال كسى را گرفته ام و يا جراحتى بر شما وارد ساخته ام تا مستحق مجازاتم بدانيد؟)). گفتار حسين بن على عليهما السلام كه بدينجا رسيد، سكوت كامل بر سپاه كوفه حكمفرما بود و هيچ عكس العمل و پاسخى از طرف آنان مشاهده نمى گرديد كه امام چند تن از افراد سرشناس كوفه را كه از آن حضرت دعوت كرده و در ميان لشكر ابن سعد حضور داشتند، خطاب كرد و چنين فرمود: ((اى شبث بن ربعى و اى حجار بن ابجر و اى قيس بن اشعث و اى يزيد بن حارث ! آيا شما براى من نامه ننوشتيد كه ميوه هايمان رسيده و درختانمان سرسبز و خرم است و در انتظار تو دقيقه شمارى مى كنيم ، در كوفه لشكريانى مجهز و آماده در اختيار تو است )). اين افراد در مقابل گفتار امام پاسخى نداشتند جز انكار و گفتند ما چنين نامه اى به تو ننوشته ايم . در اينجا قيس بن اشعث با صداى بلند گفت : يا حسين ! چرا با پسرعمويت بيعت نمى كنى (تا راحت شوى )؟ كه در اين صورت با تو به دلخواهت رفتار خواهند كرد و كوچكترين ناراحتى متوجه تو نخواهد گرديد. امام در پاسخ وى فرمود:((لا وَاللّه لااُعْطيهِمْ ... ؛)) نه به خدا سوگند! نه دست ذلت در دست آنان مى گذارم و نه مانند بردگان از صحنه جنگ و از برابر دشمن فرار مى كنم )). سپس آيه اى را كه گفتار حضرت موسى را در مقابل عناد و لجاجت فرعونيان نقل مى كند، قرائت نمود:((اِنّى عُذْتُ بِرَبِّى ...(172)؛)) من به پروردگار خويش و پروردگار شما پناه مى برم كه گفتار مرا دور مى افكنيد. پناه مى برم به پروردگار خويش و پروردگار شما از هر شخص متكبرى كه ايمان به روز جزا ندارد)). نتيجه آخرين بخش و بالا خره امام عليه السلام در بخش چهارم و در آخرين بخش از سخن خويش براى اتمام حجت بيشتر، به اين مطلب اشاره مى كند كه اگر از همه فضائل ياد شده چشم بپوشيد و در آنچه پيامبر درباره ما گفته است شك وترديد داشته باشيد، آيا مى توانيد در اين واقعيت نيز شك كنيد كه من فرزند پيامبر هستم ؟ و آيا براى پيامبر اسلام در روى زمين بجز من پسر دخترى وجود دارد؟ ولى پس از همه اين مطالب با كمال شهامت و شجاعت و در كمال صراحت به طورى كه دشمن را از هر تلاشى ماءيوس و نااميد كند مى گويد:((لا وَاللّه لااُعْطيهِمْ بِيَدِى اِعْطاءَ الذَّليل وَلا اَفِرُّمِنْهُمْ فِرارَ الْعَبيد)) بخش سوم : در كربلا: دوّمين سخنرانى در روز عاشورا متن سخن : ((... وَيْلَكُمْ ما عَلَيْكُمْ اَنْ تَنْصِتُوا اِلَىَّ فَتَسْمَعُوا قَوْلى وَاِنَّما اَدْعُوكُمْ اِلى سَبيلِ الرَّشادِ فَمَنْ اَطاعَنِى كانَ مِنَ الْمُرْشَدِينَ وَمَنْ عَصانِى كانَ مِنَ الْمُهْلَكِينَ وَكُلُّكُمْ عاصٍ لاَمْرِى غَيْرُ مُسْتَمِعٍ لِقَوْلى قَدِ انْخَزَلَتْ عَطِيّاتُكُمْ مِنَ الْحَرامِ وَمُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرام فَطَبعَاللّهُ عَلى قُلُوبِكُمْ وَيْلَكُمْ اَلا تَنْصِتُونَ اَلا تَسْمَعُونَ؟ ... تَبّاً لَكُمْ اَيَّتها الْجَماعَةُ وَتَرَحاً اَفَحينَ اسْتَصبرَ خْتُمُونا وَلِهينَ مُتَحَيِّرِينَ فَاءصْرَخْناكُمْ مُؤَدِّينَ مُسْتَعِدِّينَ سَلَلْتُمْ عَلَيْنا سَيْفاً فى رِقابِنا وَحَشَشْتُمْ عَلَيْنا نارَ الْفِتَنِ الَّتى جَناها عَدُوُّكُمْ وَعَدُوُّنا فَاَصْبَحْتُمْ اِلْباً عَلى اَوْلِيائِكُمْ وَيَداً عَلَيْهِمْ لاعْدائِكُمْ بِغَيْرِ عَدْلٍ اَفْشَوهُ فِيْكُمْ وَلا اَمَلَ - اَصْبَحَ لَكُمْ فيهِمْ اِلا الْحَرامَ - مِنَ الدُّنْيا اَنالُوكُمْ وَخَسِيسَ عَيْشٍ طَمِعْتُمْ فيهِ مِنْ حَدَثٍ كانَ مِنّا وَلا رَاءْىٍ تَفيلٍ لَنا مَهْلاً لَكُمُ الْوَيْلاتُ اِذْكَرِهْتُمُونا وَتَرَكْتُمُونا فَتَجَهَّزْتُمْ وَالسَّيْفُ لَمْ يُشْهَرْ وَالجاءْشُ طامِنٌ وَالرَّاءْىُ لَمْ يُسْتَصْحَفْ وَلكِنْ اَسْرَعْتُمْ عَلَيْنا كَطَيْرَةِ الدّباءِ وَتَداعَيْتُمْ اِلَيْنا كَتَداعِى الْفِراشِ فَقُبْحاً لَكُمْ فَاِنَّما اَنْتُمْ مِنْ طَواغِيتِ الاُمَّةِ وَشِذاذِ اْلاَحْزابِ وَنَبَذَةِ الْكِتابِ وَنَفَثَةِ الشَّيْطانِ وَعُصْبَةِ الاثامِ وَمُحَرِّفى الْكِتابِ وَمُطْفِىِ السُّنَنِ وَقَتَلَةِ اَوْلادِ الاَنْبِياء وَمُبيرى عِتْرَةِ الا وْصِياءِ ومُلْحِقى الْعِهارِ بِالنَّسَبِ وَمُوذى الْمُؤْمِنينَ وَصُراخِ اءئِمَّةِ الْمُسْتَهْزِئِينَ الَّذِين جَعلواالْقُرآن عِضينَ))(173). ترجمه و توضيح لغات : s وَيْلَكُمْ: واى بر شما. تَنْصِتُوا (از نَصَتَ): ساكت شد، گوش فرا داد. اِنْخَزَلَ: آهسته و لاك پشت وار رفت .مَلاََ: پر شده است . طَبَعَ: مهر زده است . تَرَحَ (به فتح راء بر وزن شَرَف ): حزن و اندوه . اِسْتَصْرَخَ: كمك خواست . ولَهين (از وَلَهَ): كثرت شوق و علاقه . اَصْرَخَهُ: به فرياد وى رسيد. مُؤَدّينَ (از ادى تادية ): آماده شدن . مُسْتَعَدّين (ازاستعداد): تاختن اسب ، كنايه است از سرعت و عجله . سَلَلْتُمْ (از سلَّ): كشيدن شمشير. حَشَشْتُم (از حَشّ): روشن كردن و شعله ور كردن آتش . جَنى : جمع كردن و آماده ساختن . اِلْب (با كسر اول ): نيرو، پشتوانه . خَسيس : پست و كم ارزش . تَفَيل (بر وزن كفيل ): ناصواب و ناروا. مَهْلاً: آهسته . وَيْلاتَ (جمع وَيْلَة ): بلا و گرفتارى . لم يشهر(مجهول از شهره ): شمشير كشيدن . جَاءش : قلب ، سينه ... طامِن : آرام . اِسْتِصْحافِ: تغيير يافتن . طَيْرَةِ الدَّباءِ طَيْرَة بناء مَرَّة است از طار يَطيرُ: پرواز كرد. دَباء بفتح اول : نوعى از ملخ . تَداعُوا عَلَيْهِ:از روى دشمنى بر ضد او اجتماع كردند. طَواغيت (جمع طاغوت ): سركش . شذاذ: افراد بى رگ و ريشه . نَبَذَه (جمع نابذ): ترك كنندگان . نَفَثَه : اخلاط سر وسينه كه به بيرون انداخته شود. اِثْم : گناه وخيانت . مطفى ء (اسم فاعل از اطفاء) خاموش كردن . مُبير: هلاك كننده . صراخ : فرياد. ترجمه و توضيح : خوارزمى مى گويد: دومين سخنرانى امام عليه السلام در روز عاشورا و در سرزمين كربلا بدين صورت بود: پس از آنكه هر دو سپاه كاملاً آماده گرديد و پرچمهاى عمرسعد برافراشته شد و صداى طبل و شيپورشان طنين افكند و سپاه دشمن از هرطرف دور خيمه هاى حسين بن على را فرا گرفته و مانند حلقه انگشترى در ميان خويش گرفتند، حسين بن على عليهما السلام ازميان لشكر خويش بيرون آمد و در برابر صفوف دشمن قرار گرفت و از آنان خواست تا سكوت كنند و به سخنان وى گوش فرا دهند ولى آنها همچنان سروصدا و هلهله مى نمودند كه حسين بن على عليهما السلام بااين جملات به آرامش و سكوتشان دعوت نمود:((وَيْلَكُمْ ما عَلَيْكُمْ اَنْ تَنْصِتُوا اِلَىَّ فَتَسْمَعُوا قَوْلى ...؛)) واى بر شما! چرا گوش فرانمى دهيد تا گفتارم را - كه شما را به رشد و سعادت فرامى خوانم - بشنويد هركس از من پيروى كند خوشبخت و سعادتمند است و هركس عصيان و مخالفت ورزد از هلاك شدگان است و همه شما عصيان و سركشى نموده و با دستور من مخالفت مى كنيد كه به گفتارم گوش فرانمى دهيد. آرى ، در اثر هداياى حرامى كه به دست شما رسيده و در اثر غذاهاى حرام و لقمه هاى غير مشروعى كه شكمهاى شما از آن انباشته شده ، خدا اين چنين بر دلهاى شما مهر زده است ، واى بر شما! آيا ساكت نمى شويد؟)). چون سخن امام عليه السلام بدينجا رسيد لشكريان عمرسعد همديگر را ملامت نمودند كه چرا سكوت نمى كنند و همديگر را وادار به استماع سخنان آن حضرت نمودند. چون سكوت بر صفوف دشمن حاكم گرديد امام عليه السلام در ادامه سخنانش چنين فرمود:((تَبّاً لَكُمْ اَيَّتها الْجَماعَةُ وَتَرَحاً...؛)) اى مردم ! ننگ و ذلت و حزن و حسرت بر شما باد كه با اشتياق فراوان ما را به يارى خود خوانديد و آنگاه كه به فرياد شما جواب مثبت داده و به سرعت به سوى شما شتافتيم ، شمشيرهايى را كه از خود ما بود بر عليه ما به كار گرفتيد و آتش فتنه اى را كه دشمن مشترك برافروخته بود، بر عليه ما شعله ور ساختيد، به حمايت و پشتيبانى دشمنانتان و بر عليه پيشوايانتان بپا خاستيد، بدون اينكه اين دشمنان قدم عدل و دادى به نفع شما بردارند و يا اميد خيرى در آنان داشته باشيد مگر طعمه حرامى از دنيا كه به شما رسانيده اند و مختصر عيش و زندگى ذلتبارى كه چشم طمع به آن دوخته ايد. قدرى آرام ! واى بر شما! كه روى از ما برتافتيد و از يارى ما سرباز زديد بدون اينكه خطايى از ما سرزده باشد و يا راءى و عقيده نادرستى از ما مشاهده كنيد آنگاه كه تيغها در غلاف و دلها آرام و راءيها استوار بود، مانند ملخ از هرطرف به سوى ما روى آورديد و چون پروانه از هرسو فرو ريختيد، رويتان سياه كه شما از سركشان امت و از ته ماندگان احزاب فاسد هستيد كه قرآن را پشت سر انداخته ايد، از دماغ شيطان در افتاده ايد، از گروه جنايتكاران و تحريف كنندگان كتاب و خاموش كنندگان سنن مى باشيد كه فرزندان پيامبران را مى كشيد و نسل اوصيا را از بين مى بريد. شما از لاحق كنندگان زنازادگان به نسب و اذيت كنندگان مؤ منان و فريادرس پيشواى استهزاگران مى باشيد كه قرآن را مورد استهزا و مسخره خويش قرار مى دهند)). امام عليه السلام در ادامه سخنانش مطالب ديگرى را بيان فرموده كه در بخش دوم اين خطبه ملاحظه مى فرماييد. ((... وَاَنْتُمُ ابْنَ حَرْبٍ وَاءشْياعَهُ تَعْتَمِدُونَ وَاِيّانا تَخذُلُونَ اَجَلْ وَاللّهِ اَلْخَذْلُ فيكُمْ مَعْرُوف وَشَجَتْ عَلَيْهِ عُروُقُكُمْ وَتَوارَثَتْهُ اُصُوَلُكُمْ وَفُرُوعُكُمْ وَنَبَتَتْ عَلَيْهِ قُلُوبُكُمْ وَغَشِيَتْ بِهِ صُدُورُكُمْ فَكُنْتُمْ اَخْبَثَ شَجَرَةٍ شَجىً لِلنّاظِرِ وَاُكْلَةً لِلْغاصِبِ اَلا لَعْنَةُاللّه عَلَى النّاكِثينَ الَّذينَ يَنْقُضُونَ الايمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَقَدْ جَعَلْتُمُاللّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً فَانْتُمْ وَاللّهِ هُمْ اءَلا اِنَّ الدَّعِىَّ بْنَ الدَّعِىِّ قَدْرَكَزَبَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السِلَّةِ وَالذِّلَّةِ وَهَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّة يَاْبى اللّهُ لَنا ذلِكَ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَحُجُورٌ طابَتْ وَطَهُرَتْ وَانوفٌ حَمِيَّةٌ وَنُفُوسٌ اَبِيَّةٌ مِنْ اَن تُؤْثرَ طاعَةَ اللّئام عُلى مَصارِع الْكِرامِ اءلا اِنِّى قَدْ اءعْذَرْتُ وَاءنْذَرْتُ اءلا اِنِّى زاحِفٌ بِهذِهِ الاُسْرَة عَلى قِلَّهِ الْعَدَدِ وَخِذْلانِ النّاصِرِ. فَإ نْ نَهْزِمْ فَهَزّامُونَ قِدْماً وَاِن نُهْزَمْ فَغَيْر مُهَزَّمينا وَما اِنْ طِبُّنا جُبْنٌ وَلكِنْ مَنايانا وَدَوْلَةُ آخَرينا فَقُلْ لِلشّا مِتينَ بِنا اَفِيقُوا سَيَلْقَى الشامِتُونَ كَما لَقِينا اِذا مَاالْمُوْتَ رَفَعَ عَنْ اُناسٍ بِكَلْكَلِهِ اَناخَ بِآخَرِينا اَما وَاللّه لا تَلْبَثُونَ بَعدَها اِلاّكَريثَما يُرْكَبُ الْفَرَسُ حَتّى تَدُورَبِكُمْ دَوْرَ الرَّحى وَتَقْلَقَ بِكُمْ قَلَقَ الِْمحْوَرِ عَهْدٌ عَهِدَهُ اِلَىَّ اءَبِى عَنْ جَدّى رَسُولِاللّه فَاجْمِعُوا اءمْرَكُمْ وَشُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لايَكُنْ اءمرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اْقضُوا اِلَىَّ وَلا تُنْظِرُونِ اِنّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ رَبّى وَرَبِّكُمْ ما مِنْ دابَّةٍ اِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها اِنَّ رَبِّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ. ... اءَللّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطْرَالسَّماءِ وَابْعَثْ عَلَيْهِمْ سِنِينَ كَسِنى يُوسُفَ وَسَلِّط عَلَيْهِمْ غُلامَ ثَقيف يَسْقيهِمْ كَاءساً مُصَبَّرَةً فَلا يَدَعُ فيهم اَحَداً قَتْلَةً بَقَتْلَةٍ وَضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ يَنْتَقِمُ لى وَلاَوْليائى وَلا هْلِ بَيْتى وَاءشْياعِى مِنْهُمْ فَاِنَّهُمْ كَذَّبُونا وَخَذَلُونا وَاَنْتَ رَبُّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَاَليْكَ الْمَصيرُ)) (174).)) ترجمه و توضيح لغات : اِبْنُ حَرْبٍ: عبارت است از يزيد بن معاويه زيرانام جد وى (پدر ابوسفيان ) ((حَرْب )) مى باشد. اَشْياع : پيروان . تَعْتَمِدُونَ (از اعتماد): تكيه كردن ، پشتيبانى نمودن . تَخْذُلُونَ:( از خَذَل ): دست از يارى كشيدن . شَجَتْ عَلَيْه عُرُوقكُمْ: شَجاهُ شَجوَاً: او را برانگيخت . عُروق : جمع عِرْق : رگ و ريشه . اءَصْل : ريشه . فرع . شاخه . غَشِىَ وَغِشْوَ: مشغول كرد، زيرپرده قرار داد. شَجىً: استخوان و مانند آن كه در گلو گير كند. ناطِر و ناطُور: باغبان . اُكُلَه (به ضم اول و دوم ): لقمه ، ميوه شيرين و خوشايند. ناكِثين : بيعت شكنان . اَيمان : جمع يمين : پيمان . دَعِى (پسر خوانده ) آنكه در نسبش متهم باشد فرومايه . رَكَزَالرُّمْح : نيزه را بر زمين زد، ثابت و پابرجا گردانيد، چيزى را در محلى قرار داد. سِلَّه : شمشير. حُجُور: جمع حِجْر (با حركات سه گانه حاء): دامن ، آغوش . اءنوف :(جمع اَنْف ): بينى ،دماغ ، كنايه است از مغز. حَمِيّه : (مؤ نث حَمى ): كسى كه زير بار ظلم نمى رود. نُفُوس (جمع نَفْس به سكون فاء): روح ، اراده ، همت . اَبّى (به فتح الف و كسر باء و تشديد ياء): تسليم ناپذير. تُؤْثِرُ (از ايثار): برگزيدن چيزى بر چيز ديگر. مَصارع (جمع مَصْرَع ): قتلگاه . كِرام (جمع كريم ): شخص بلندنظر، بخشنده . اعذار: عذرآوردن ، اتمام حجت . زحْف : حركت نمودن كه تواءم با هدف باشد. اُسْرَة : افراد خانواده . هَزْم : شكست دادن به دشمن . نَهْزِمُ: در مصرع اول به صورت معلوم و در مصرع دوم به صورت مجهول مى باشد و مُهَزَّم در همين مصرع دوم به صورت اسم مفعول است . طِبّ: خوى ، عادت . مَنايا: حوادث . اِفاقَه : به هوش آمدن ، آگاه شدن . كَلْكَل : گلّه شتر. اِناخَه : خواباندن شتر. ريث : مدت ، زمان . رَحَى : آسياب . قَلَقْ: اضطراب ، ناآرامى ، غمَّه : كار مبهم . ناصِيَة : موى پيشانى . اخذ ناصيه : كنايه از ذلت طرف است . سنين (جمع سنه ): سال قحطى . مُصَبَّرَ: تلخ شديد. ترجمه و توضيح : ((و شما اينك به ابن حرب و پيروانش اتكا و اعتماد نموده و دست از يارى ما برمى داريد بلى به خدا سوگند! خذل و غدر از صفات بارز شماست كه رگ و ريشه شما بر آن استوار، تنه و شاخه شما آن را به ارث برده و دلهايتان با اين عادت نكوهيده رشد نموده و سينه هايتان با آن مملو گرديده است شما به آن ميوه نامباركى مى مانيد كه در گلوى باغبان رنجديده اش گير كند و در كام سارق ستمگرش شيرين و لذتبخش باشد، لعنت خدا بر پيمان شكنان كه پيمان خويش را پس از تاءكيد و محكم ساختن آن مى شكنند و شما خدا را بر پيمانهاى خود كفيل و ضامن قرار داده بوديد و به خدا سوگند! كه همان پيمان شكنان هستيد، آگاه باشيد كه اين فرومايه (ابن زياد) و فرزند فرومايه ، مرا در بين دو راهى شمشير و ذلت قرار داده است و هيهات كه ما به زير بار ذلت برويم ؛ زيرا خدا و پيامبرش و مؤ منان از اينكه ما ذلت را بپذيريم ابا دارند و دامنهاى پاك مادران و مغزهاى باغيرت و نفوس با شرافت پدران ، روا نمى دارند كه اطاعت افراد لئيم و پست را بر قتلگاه كرام و نيك منشان مقدم بداريم . آگاه باشيد كه من با اين گروه كم و با قلت ياران و پشت كردن كمك دهندگان ، بر جهاد آماده ام )). آنگاه امام عليه السلام اين اشعار را خواند: ((اگر ما بر دشمن پيروز گرديم در گذشته هم پيروزمند بوده ايم و اگر شكست بخوريم باز هم شكست از آن ما و ترس از شؤ ون ما نيست ولى اينك حوادثى به ما رخ داده و سودى ظاهرا به ديگران رسيده است . شماتت كنندگان ما را بگو بيدار باشيد كه آنان نيز مثل ما با شماتت كنندگان مواجه خواهند گرديد كه مرگ هروقت شتر خويش را از كنار درى بلند كرد، در كنار درب ديگرى خواهد خواباند)). آنگاه فرمود:((آگاه باشيد! به خدا سوگند. پس از اين جنگ به شما مهلت داده نمى شود كه سوار بر مركب مراد خويش گرديد مگر همان اندازه كه سواركار بر اسب خويش سوار است تا اينكه آسياب حوادث شما را بچرخاند و مانند محور و مدار سنگ آسياب مضطربتان گرداند و اين ، عهد و پيمانى است كه پدرم على عليه السلام از جدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بازگو نموده است پس با همفكران خود دست به هم بدهيد و تصميم باطل خود را پس از آنكه امر بر شما روشن گرديد، درباره من اجرا كنيد و مهلتم ندهيد، من بر خدا كه پروردگار من و شما است توكل مى كنم كه اختيار هر جنبنده اى در يد قدرت اوست و خداى من بر صراط مستقيم است )). سپس آن حضرت دستهاى خود را به سوى آسمان برداشت و لشكريان عمرسعد را اين چنين نفرين نمود:((خدايا! قطرات باران را از آنان قطع كن و سالهايى (سختى ) مانند سالهاى يوسف بر آنان بفرست و غلام ثقفى را بر آنان مسلط گردان تا با كاسه تلخ ذلت ، سيرابشان سازد و كسى را در ميانشان بدون مجازات نگذارد، در مقابل قتل ، به قتلشان برساند و در مقابل ضرب ، آنان را بزند و از آنان انتقام من و انتقام خاندان و پيروانم را بگيرد؛ زيرا اينان ما را تكذيب نمودند و در مقابل دشمن دست از يارى ما برداشتند و توئى پروردگار ما، به تو توكل كرده ايم و برگشت ما به سوى تو است )). نكات مهم در اين سخنرانى هريك از جملات اين خطبه حسين بن على عليهما السلام همانند خطبه ها و سخنان ديگر آن حضرت ، نيازمند شرح و تفسير است و حاوى نتيجه هاى مهم و درسهاى آموزنده و مستلزم كتابى مستقل و بزرگ ؛ زيرا به طورى كه ملاحظه نموديد، امام عليه السلام در بخش مهمى از اين خطبه مردم كوفه را مورد ملامت قرار داده و پيمان شكنى آنها را تذكر مى دهد كه چگونه يك روز در اثر جنايتهاى بنى اميّه پروانه وار به سوى شمع وجود آن حضرت هجوم مى بردند و يك دفعه 180 درجه تغيير موضع داده و او را رها ساخته و از همان بنى اميه جنايتكار حمايت و پشتيبانى نمودند. و شمشيرى را كه از خاندان پيامبر در دست داشتند بر عليه فرزند پيامبر به كار بردند و آتشى را كه دشمن بر عليه فرزند پيامبر برافروخته بود، آنان مشتعل و شعله ور ساختند. امام عليه السلام مردم كوفه را اين چنين نكوهش مى كند تا بدينجا مى رسد كه : ((شما مطفى ء سنن و خاموش كنندگان چراغ هدايت هستيد و به ميوه نامباركى مى مانيد كه در گلوى باغبانش كه ما خاندان هستيم گير كند و براى پرورش دهنده اش موجب درد و الم گردد ولى براى سارقين و بنى اميه كه از را غصب و براى هدفهاى خائنانه بهره بردارى مى كنند، لقمه اى بس گوارا و لذتبخش باشد)). و در مقدمه اين خطبه انحراف آنها را كه دست از يارى امام و رهبر خويش برداشته و به پشتيبانى دشمن ديرينه اسلام (بنى اميه ) شتافته اند معلول غذاهاى حرام مى داند كه شكمهاى خود را با آن انباشته اند. و در مورد خودش در آنجا كه در سر دوراهى زندگى ذلتبار و يا مرگ افتخارآميز قرار مى گيرد مسير خود را تعيين نموده و مرگ را بر زندگى ننگين برمى گزيند و مى گويد:((هَيْهاتَ مِنَّاالذِّلَّة )) و بالا خره از آينده نكبت بار مردم كوفه خبر داده و آنان را مورد نفرين قرار مى دهد كه خدايا! غلام ثقفى را بر آنها مسلط بگردان . و مطالب و نكات ديگر، ولى ما تنها به توضيح چند نكته از اين خطبه اكتفا مى كنيم : 1 - اثر تغذيه حرام در انحراف از حق آنچه مسلم است هريك از گناهان در صورتى كه تواءم با توبه و برگشت نباشد، مى تواند در انحرافات و در شكل گرفتن اعوجاجها و كجيها مؤ ثر باشد ولى در ميان همه گناهان تغذيه از حرام بيش از هر گناه ديگر در اعوجاج فكرى و انحراف از حق ، نقش مؤ ثر و اثر عميق دارد و از اينجا است كه مى بينيم در اسلام دستور داده شده است كه اين اصل نه تنها در افراد مكلف بلكه در تغذيه اطفال و در تغذيه مادران آنگاه كه طفل در دوران جنينى و شيرخوارگى است دقيقا مراعات شود؛ زيرا گرچه نسبت به اطفال تكليفى متوجه نيست ولى بالا خره اثر وضعى غذا كه در ساختمان فكرى و روحى آينده وى نقش اساسى دارد، مورد توجه خاصى قرار گرفته است . و از اينجاست كه مى بينيم حسين بن على عليهما السلام در قسمت اول اين خطبه مخالفت مردم كوفه و عناد آنان را كه حتى حاضر نيستند به سخن حق گوش فرا دهند و اين چنين تعليل فرموده كه :((وَمُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرام فَطَبعَاللّهُ عَلى قُلُوبِكُمْ)) در طول ساليان گذشته براى شكست دادن پدرم على و به انزوا كشاندن برادرم حسن مجتبى از صحنه سياست و خلافت ، پولهاى حرام فراوانى از طرف معاويه به نام تحف و هدايا به سوى شما مردم كوفه سرازير و شكمهاى شما از اين نوع غذاهاى حرام انباشته گرديده و در اثر اين غذاهاى حرام است كه قلبهاى شما سياه و چشم حق بين شما كور و گوش شما از شنيدن حرف حق كر شده است . 2 - نيروى اسلام بر عليه اسلام دومين نكته جالت و حائز اهميت در خطبه امام ، جلب توجه مردم كوفه به اين حقيقت است كه شما با شمشيرى كه متعلق به خاندان پيامبر است ، بر عليه اين خاندان قيام كرده ايد و نيرويى را كه اسلام به شما ارزانى داشته است بر ضد خود اسلام به كار مى بريد. و اين نكته و همچنين نكته اول كه امام عليه السلام در صحنه كربلا و در رويارويى حق و باطل در روز عاشورا تذكر مى دهد به آن برهه از زمان و محل خاصى از مكان اختصاص ندارد بلكه حقيقتى است كه انسانها در طول تاريخ و در صحنه هاى رويارويى حق و باطل براى هميشه با آن مواجه مى باشند و در تاريخ كنونى نيز ما اين صحنه را با چشم خود ديده و مى بينيم كه در مقابل تاءييد اكثريت قاطع ملت از جمهورى اسلامى ايران و از درهم شكستن قدرت امويهاى زمان و دست نشانده آنان ، گروهى نيز زيركانه و منافقانه به مخالفت با اين حركت برخاسته و آنانكه از پولهاى حرام امويهاى قرن و از غذاهاى حرام ، رگ و ريشه گرفته اند با اين حركت كه در تاريخ اسلام سابقه و نظير ندارد مبارزه مى نمايند:((قَدِ انْخَزَلَتْ عَطِيّاتُهُمْ عِنَ الْحَرامِ وَمُلِئَتْ بُطُونُهُمْ عِنَ الْحَرام فَطَبعَاللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ)) و تاءسف انگيز اينكه در كنار اين مخالفان تعداد انگشت شمار و غيرقابل توجه از افرادى رانيز مى بينيم با اينكه همه حيثيت و هستى و همه زندگى خود را مرهون اسلام و قرآن مى باشند و در دوران حكومت خاندان پهلوى كه مفاسد به اوج خود رسيده بود و فحشا و منكرات از در و ديوار كشور اهل بيت عصمت مى باريد و برنامه هاى حساب شده اى (مانند تغيير تاريخ هجرى و رسميت دادن به بهائيت ) براى درهم كوبيدن اساس اسلام پياده مى گرديد، اين عده در آن شرايط لب فروبسته و نه تنها كوچكترين تحركى از خود نشان نمى دادند بلكه كسانى را كه در راه اسلام و براى صيانت قرآن به سياه چالها و شكنجه گاه ها كشيده مى شدند مورد تمسخر و استهزا قرار مى دادند. آرى ، همين گروه است كه امروز هم نه تنها براى استحكام بخشيدن به حق و حقيقت به اين جمهورى اسلامى كمكى نمى كنند، بلكه در اين برهه حساس كه يزيدهاى دوران از هرسو براى شكست اسلام بسيج شده اند آگاهانه و يا ناآگاه و حتى به نام طرفدارى از اسلام با سكوت و حركتشان و با رفتار و گفتارشان ، نيرو و پشتوانه اى شده اند براى اين يزيدها در برانداختن اسلام و ريشه كن كردن قرآن و عاملى در شعله ورتر ساختن آتشى كه دشمن بر عليه اسلام افروخته است ، ثمره و ميوه نامبارك و موجب رنج و الم شده اند براى باغبانان و پرورش دهندگان خود، اسلام و قرآن وليكن مايه سرور و خوشحالى و اكله و لقمه شيرين و لذتبخشى براى دشمنان اسلام و خون آشامان قرن كه امواج راديوهاى امويان و بيگانگان شاهد اين واقعيت است :((وسَلَلْتُمْ عَلَيْنا سَيْفاً فى رِقابِنا وَحَشَشْتُمْ نارَ الْفِتَنِ الَّتى جَناها عَدُوُّكُمْ وَعَدُوُّنا فَاَصْبَحْتُمْ اِلْباً عَلى اَوْلِيائِكُمْ وَيَداً عَلَيْهِمْ لاعْدائِكُمْ، وَكُنْتُمْ اَخْبَثَ شَجَرَةٍ شَجىً لِلنّاطِرِ وَاُكْلَةً لِلْغاصِبِ)) وه ! چه صحنه عجيب و ميدان آزمايشى است تحولات و دگرگونيها كه ضرر ابوموسى اشعرى ها و شركت كنندگان در جنگ بصره بر عليه على و خطر نهروانى هاى حافظ قرآن و داراى پيشانيهاى پينه بسته براى اسلام كمتر از معاويه ها و حجاج ها نبود! و من ترس آن را دارم كه اينان نيز مشمول اين نفرين گردند كه :((وَسَلِّط عَلَيْهِمْ غُلامَ ثَقيف يَسْقيهِمْ كَاءساً مُصَبَّرَةً)) كه در اين صورت خشك و تر با هم خواهد سوخت . 3 - اراده شكست ناپذير و سومين نكته جالب در اين خطبه ، تعيين موضع قاطع و بيان اراده شكست ناپذير و تن به ذلت ندادن است كه در زير شمشيرها و نيزه ها و در زير سم اسبهاى دشمن با قاطعيت تزلزل ناپذير و آنجا كه در سر دو راهى مرگ و ذلت باشيم ، گفتار ما اين است :(( ((هَيْهاتَ منَّاالذّلَّة )) به عقيده نگارنده مناسبتر است به جاى پرچم سرخ ‌رنگى كه در بالاى گنبد مطهر حضرت حسين بن على عليهما السلام به اهتزار است همين جمله رابه صورت تابلوى نئون قرمزرنگى نصب كنند كه بيش از هر پرچمى نشانگر استقلال و براى دوستان از هر شعارى روح افزاتر و نيرو بخش تر و براى دشمنان از هر نيرو وقدرتى شكننده تر است ؛ زيرا حسين بن على عليهما السلام با دشمنى بس قوى خونخوار و بى رحمى روبرو بود كه هرچه توانست به او و ياران و خاندانش بيشرمانه تاخت و بى رحمانه يورش برد و آنچه به تصور نگنجد انجام داد. ولى تنها نيرويى كه خود را در برابر آن ناتوان و زبون يافت اراده قوى و شكست ناپذير و به زيربار ذلت نرفتن آن حضرت بود كه در برابر تيرها و شمشيرها و نيزه هاى دشمن قوى و جرارمى فرمود:((فَإ نْنَهْزِمْفَهَزّامُونَقِدْماًوَاِن نُهْزَمْ فَغَيْرُ مُهَزَّمينا...؛)) ما بااين نيروى كم در مقابل اين دشمن قوى اقدام به جنگ مى كنيم اگر پيروز شويم تازگى ندارد و اگر كشته شويم ، دنيا مى داند كه ما مغلوب نشده ايم ، بدنهاى ما در زير سم اسبها پاره پاره مى شود ولى در اراده ما خللى وارد نمى گردد)). شيخ كاظم ازرى مى گويد:((قَدْ غَيَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ كُلَّ جارِحَةٍ اِلا الْمَكارِمَ فى اَمْنٍ مِنَ الْغَيْرِ)) (175))) او وقتى اين شعر را گفت ، شب صديقه طاهره عليهاالسلام به يكى از آشنايان وى در عالم خواب فرمود: برو اين شعر را از شيخ كاظم بگير. او در عين حال كه با شيخ كاظم ميانه خوبى نداشت به در خانه وى آمد و گفت شيخ ! تو اين شعر را سروده اى كه قدغيَّرالطّعن ... گفت : آرى من تا حال آن را براى كسى نخوانده ام تو از كجا ياد گرفتى ؟ گفت الا ن فاطمه زهرا - سلام اللّه عليها - درعالم رؤ يا همين شعر را براى من خواند و به در خانه تو رهسپارم ساخت :((قَدْ غَيَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ كُلَّ جارِحَةٍ:...)) بخش سوم : در كربلا: نفرين امام (ع ) متن سخن : ((... اَللّهُمَّ اِنّا اَهْلُ بَيْتِ نَبِيِّكَ وَذُرِّيَّتُهُ وَقَرابَتُهُ فَاقْصِمْ مَنْ ظَلَمَنا وَغَصبَنا حَقَّنا اِنَّكَ سَميعٌ قَريبٌ. ... اللّهُمَّ اَرِنى فيه هذا اليوم ذلاًّ عاجلاً. ... اَللّهُمَّ حُزْهُ اِلَى النّار. ... اَللّهُمَّ اقْتُلْهُ عَطَشاً وَلا تَغْفِر لَهُ اَبَداً)). ترجمه و توضيح لغات : قَصْم :شكستن .حُزْهُ(فعل امر است از حازَيَحُوز): به معناى راندن شتر و مانند آن است . ترجمه و توضيح : طبق نقل مورخان ، در روز عاشورا و پس از سخنرانيها و هدايتهاى امام عليه السلام سه نفر شخصا با آن حضرت مواجه گرديدند و در لجاجت و انكار حقيقت كار را به آخرين مرحله رسانيدند كه امام عليه السلام اين سه نفر را نفرين نموده بلافاصله نفرين آن حضرت در باره آنان مستجاب شد كه دو تن از آنان در همان ساعت و قبل از آخرت و سومى به فاصله كمى پس از عاشورا به سزاى عمل ننگين خود رسيدند. 1 - بنا به نقل خوارزمى چون امام عليه السلام از سخنرانى خويش نتيجه اى نگرفت و مردم را آماده حمله و حركت ديد، صورت به سوى آسمان كرده و عرضه داشت :((اَللّهُمَّ اِنّا اَهْلُ بَيْتِ نَبِيِّكَ...؛)) خدايا! ما اهل بيت پيامبر تو و فرزندان و اقوام و عشيره او هستيم خدايا! كسانى را كه بر ما ظلم نمودند و حق ما را غصب كردند، ذليل بگردان كه تو بر دعاى بندگانت شنوا و به آنان نزديك هستى )). محمد بن اشعث كه در صف مقدم سپاهيان بود و نفرين امام را مى شنيد به جلو آمده و چنين گفت :((اَىُّ قَرابَةَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ مُحَمَّدٍ؛)) ميان تو و محمد چه قرابتى و قوم و خويشى وجود دارد؟!!)). امام عليه السلام كه اين انكار صريح و لجاجت را از وى ديد، اين چنين نفرينش نمود:(( ((اللّهُمَّ اَرِنى فيه هذا اليوم ذلاًّ عاجلاً؛)) خدايا! همين امروز ذلت عاجل و زودرس او را بر من بنمايان )). اين نفرين كه از دل رؤ وف و مهربان و در عين حال سوزناك امام عليه السلام سرچشمه مى گرفت ، درباره محمد بن اشعث به مورد اجابت رسيد و او چند لحظه بعد براى قضاى حاجت از صف لشكر چند قدمى فاصله گرفت و در گوشه اى نشست و در اين هنگام عقرب سياهى او را زد و در حالى كه عورتينش مكشوف بود هلاك گرديد(176)!. 2 - و به نقل بلاذرى و ابن اثير و مورخان ديگر چون لشكريان به خيمه ها نزديك مى شدند مردى به نام عبداللّه بن حوزه تميمى به جلو آمد و با صداى بلند خطاب به ياران امام عليه السلام چنين گفت :((اَفيكُم حُسَيْنٌ؛ آيا حسين در ميان شماست ؟)) كسى بدو جواب نداد. دفعه دوم و دفعه سوم نيز تكرار نمود:((اَفيكُمْ حُسَيْنٌ؟)) يكى از ياران امام عليه السلام در حالى كه به آن حضرت اشاره مى نمود، بدو پاسخ داد:((هذا الحسينُ فَما تُرِيدُ فيه ؛ حسين اين است چه مى خواهى ؟)). عبداللّه بن حوزه خطاب به امام عليه السلام گفت :((اءَبْشِرْ بِالنّارِ؛ بر تو باد مژده آتش !!)). امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود: ((كَذِبْتَ بَلْ اءَقْدِمُ عَلى رَبٍّ غَفُورٍ كَرِيمٍ مُطاعٍ شَفِيعٍ فَمَنْ اءنْتَ؟؛)) دروغ مى گويى زيرا من به سوى خداى بخشنده و كريم و شفاعت پذير كه فرمانش مطاع است ، مى روم تو چه كسى هستى ؟)). عبداللّه گفت : من پسرحوزه هستم . در اينجا امام عليه السلام دست را به سوى آسمان بلند كرد و او را به تناسب اسمش چنين نفرين نمود:((اَللّهُمَّ حُزْهُ اِلَى النّار؛)) خدايا! او را به سوى آتش بكش )). ابن حوزه از نفرين امام خشمناك گرديد و بر اسب خويش تازيانه اى زد كه در اثر آن اسب به سرعت به حركت درآمد و او از پشت اسب به گودالى افتاد و پايش در ركاب گير كرد. اسب رم نمود و اورا به اين طرف و آن طرف مى زد بالا خره به سوى خندقى كه در آن آتش افروخته بودند دويد و بدن تكه تكه و نيمه جان ابن حوزه در آن آتش افتاد و قبل از آتش آخرت به آتش دنيا و عذاب عاجل گرفتار گرديد. امام عليه السلام با ديدن اين جريان سر به سجده نهاد و سجده شكرى در مقابل استجابت نفرينش بجاى آورد(177). ((ابن اثير)) پس از نقل اين جريان از مسروق بن وائل حضرمى نقل مى كند كه : من براى دستيابى به غنيمت در صف مقدم لشكر كوفه قرار گرفته بودم ولى چون پيشامد ((ابن حوزه )) را با چشم خود ديدم ، فهميدم كه اين خاندان در نزد پروردگار داراى احترام خاصى هستند ولذا خود را به كنار كشيدم و پيش خود گفتم نبايد با آنان بجنگم تا گرفتار آتش گردم . 3 - بلاذرى نقل مى كند كه : در روز عاشورا عبداللّه بن حصين عضدى با صداى بلند گفت : يا حسين ! اين آب فرات را مى بينى كه همانند آسمان سبز و شفاف است به خدا سوگند نخواهيم گذاشت حتى يك قطره از آن به گلويت برسد تا از تشنگى بميرى . امام عليه السلام در پاسخ وى او را چنين نفرين نمود:((اَللّهُمَّ اقْتُلْهُ عَطَشَاً وَلا تَغْفِر لَهُ اَبَداً؛)) خدايا! او را با تشنگى بكش و هيچگاه نبخش )). بلاذرى سپس مى گويد: همان گونه كه امام عليه السلام نفرين كرده بود، ابن حصين با تشنگى مرد، زيرا پس از عاشورا مدتى هرچه مى توانست آب مى خورد ولى سيراب نمى گرديد تا اينكه به هلاكت رسيد!(178). بخش سوم : در كربلا: سخنى با عمرسعد متن سخن : ((اَىْ عُمَرْ اَتَزْعَمُ اَنَّكَ تَقْتُلُنى وَيُوَلِّيكَ الدَّعِىُّ بِلادَ الرَّى وَجُرْجانَ وَاللّه لا تَتَهَنَّاءُ بِذلِكَ عَهْدٌ مَعْهُودٌ فَاصْنَع ما اَنْتَ صانِعٌ فَاِنَّكَ لا تَفْرَحُ بَعْدِى بِدُنْيا وَلاآخِرَةٍ وَكَاَنِّى بِرَاءْسِكَ عَلى قَصَبَةٍ يَتَراماهُ الصِبيانُ بِالْكُوفَةِ وَيَتَّخِذُونَهُ غَرَضاً بَيْنَهُمْ))(179) ترجمه و توضيح لغات : وَلّى ، تَوْلِيَةً: سرپرستى امرى را به عهده كسى قرار دادن . تَتَهَنَّا (از هَنَاءَ): گوارا بودن . قَصَبه : نى . تَرامى : سنگباران كردن . غَرَض : هدف . ترجمه و توضيح : امام عليه السلام پس از سخنرانى دوم ، عمرسعد را خواست و او با اينكه از اين ملاقات اكراه داشت و نمى خواست با آن حضرت مواجه گردد بالا خره به جلو آمد و حسين بن على عليهما السلام براى آخرين بار با وى اتمام حجت نمود و خطر و عواقب وخيم اقدام و تصميم او را در باره جنگ با آن حضرت بدو تذكر داد و چنين فرمود: ((اَتَزْعَمُ اَنَّكَ تَقْتُلُنى ...؛)) تو خيال مى كنى با كشتن من و به وسيله ريختن خون من به يك جايزه بزرگ و ارزنده ! و به استاندارى رى و گرگان نايل خواهى گرديد؟ نه ، به خدا سوگند! چنين رياستى به تو گوارا نخواهد شد و اين ، پيمانى است محكم و پيش بينى شده ، اينك آنچه از دستت بيايد انجام بده كه پس از من نه در دنيا و نه در آخرت روى خوش و راحتى نخواهى ديد و در هر دو جهان معذب و مورد خشم خدا و خلق خدا خواهى گرديد و چندان دور نيست آن روزى كه سر بريده تو را در همين شهر كوفه بر بالاى نى بزنند و كودكان اين شهر سر تو را اسباب بازى قرار دهند و سنگبارانش كنند)). عمرسعد با شنيدن سخنان امام بدون اينكه جوابى داده باشد، از آن حضرت روى برگرداند و با قيافه خشمگين ، خود را به صف سپاهيان رسانيد. نفرين امام (ع ) و سرگذشت عمرسعد حسين بن على عليهما السلام به عنوان اتمام حجت دوبار با عمرسعد ملاقات و به وى موعظه و نصيحت نمود و حتى وعده داد هرنوع خسارت مادى را كه ممكن است بر وى متوجه گردد، جبران نمايد و امام عليه السلام خواست از اين راهها او را ارشاد و هدايت نمايد تا دست به اين جنايت هولناك نزند و به بدبختى دنيا و آخرت گرفتار نگردد. ولى حبّ مقام و آرزوى نيل به رياست آنچنان عقل عمرسعد را قبضه نموده و اختيار از كف او ربوده بود كه در هردوبار امام عليه السلام با عكس العمل منفى از سوى وى مواجه گرديد و از اين همه نصيحت و موعظه نتيجه اى نگرفت تا بالا خره در ملاقات اول او را چنين نفرين نمود: ((ذَبِّحَكَ اللّهُ عَلى فِراشِكَ؛)) خدا كسى را بر تو مسلط گرداند كه در ميان رختخواب ، سر از تنت جدا كند و در قيامت تو را نيامرزد و اميدوارم از گندم عراق جز به مقدار كمى نصيب تو نگردد)) (180). و در اين سخن امام مى بينيم آن حضرت پس از موعظه و نصيحت آنگاه كه نتيجه اى نگرفت و پسر سعد را آماده حمله ديد فرمود: نه تنها رياستى نصيب تو نخواهد گرديد بلكه نه در دنيا و نه در آخرت روى خوشى نخواهى ديد. اينك يك نگاه گذرا به سرنوشت عمرسعد پس از جريان عاشورا مى اندازيم تا معلوم گردد آنچه امام عليه السلام درباره آينده وى گفته بود، چگونه تحقق پذيرفت . و در مدت كوتاهى كه پس از جريان عاشورا زنده بود روز خوشى نديد و مرگ او نيز نه تنها به صورت طبيعى نبود بلكه به مضمون نفرين امام عليه السلام به صورت ذبح ، آن هم در درون خانه و در ميان رختخوابش واقع گرديد. ذلت و بدبختى عمرسعد بلافاصله پس از جريان عاشورا شروع شد؛ زيرا وى به هنگامى كه به همراه اسرا وارد كوفه گرديد براى دادن گزارش جريان كربلا، به ملاقات ابن زياد رفت ، ابن زياد پس ازاستماع اين گزارش به وى گفت : اينك آن فرمان كتبى را كه براى جنگ با حسين به تو داده بودم ، به خود من برگردان . عمرسعد به بهانه اينكه متن فرمان در گيرودار جنگ مفقود شده است ، از تحويل دادن آن خوددارى ورزيد ولى چون اصرار شديد ابن زياد را ديد، گفت : امير! چرا چنين اصرار مى ورزى من كه فرمان تو را اطاعت كردم و حسين و يارانش را كشتم و اما اين فرمان تو بايد در نزد من بماند تا بر عجايز و پيرزنان قريش در مدينه و شهرهاى ديگر ارائه دهم و عذر خويش را بخواهم . و بنا به نقل سبط بن جوزى ، ابن زياد برآشفت و جرّ و بحث در ميان آن دو به آنجا كشيد كه عمرسعد چون از دارالاماره به سوى خانه خويش حركت مى كرد، چنين گفت : هيچ مسافرى ديده نشده است كه مانند من با دست خالى و با بدبختى به خانه خويش مراجعت كند كه هم دنيا را از دست دادم و هم آخرت را. او پس از اين جريان خانه نشين گرديد؛ زيرا هم مورد خشم ابن زياد قرار گرفت و هم مورد نفرت عموم مردم كوفه كه هروقت به مسجد مى رفت مردم از وى كناره مى گرفتند و هر وقت از كوچه و بازار عبور مى كرد مرد و زن و كوچك و بزرگ او را سبّ و لعن مى نمودند و به همديگر نشان مى دادند و مى گفتند:((هذا قاتِلُ الْحُسَيْنِ؛)) اين است آن مردى كه حسين را شهيد نمود)). و بالا خره در سال 65 هجرى يعنى پنج سال پس از شهادت امام حسين عليه السلام به دستور مختار ثقفى با تفصيلى كه در كتب تاريخ آمده است به قتل رسيد. و اجمال آن اين است كه : يك روز مختار به تصميم خود درباره قتل عمرسعد اشاره نمود و چنين گفت : بزودى كسى را كه داراى مشخصاتى چنين و چنان است و قتل وى اهل زمين و آسمان را خشنود مى كند خواهم كشت . مردى ((هيثم نام )) كه در آن مجلس حضور داشت منظور مختار را فهميد و فرزندش ((عريان )) را به نزد عمرسعد فرستاد و بر وى هشدار داد. روز بعد عمرسعد فرزندش ((حفص )) را كه در كربلا نيز به همراه او بود به نزد مختار فرستاد تا با وى گفتگو كند. پس از ورود ((حفص )) مختار رئيس شرطه خويش ((كيسان تمار)) را مخفيانه به حضور طلبيد و دستور داد كه اينك بايد سر عمرسعد را از تنش جدا كرده و در نزد من حاضر كنى . ابن قتيبه مى گويد:((كيسان )) طبق دستور مختار وارد خانه عمرسعد گرديد و او را در ميان رختخواب دريافت او چون قيافه خشمناك كيسان را ديد مرگ خويش را يقين كرده و خواست از جاى خويش برخيزد كه لحاف به پايش پيچيد و به روى رختخواب افتاد و كيسان مجالى نداد و سر از تنش جدا نمود و اين چنين دفتر ننگين و جنايت بار زندگى او را درهم پيچيد. ((كيسان )) چون سر منحوس عمرسعد را به نزد مختار آورد، مختار خطاب به ((حفص )) گفت : صاحب اين سر بريده را مى شناسى ؟ گفت آرى و پس از او در زندگى خير نيست . مختار گفت : آرى براى تو زندگى سودى ندارد سپس دستور داد سر ((حفص )) را نيز از تنش جدا كرده و در كنار سر پدرش قرار دادند آنگاه مختار چنين گفت : عمرسعد در برابر حسين و حفص در برابر على اكبر. سپس گفت : نه به خدا سوگند كه برابر نيستند و اگر سه چهارم همه خاندان قريش را به قتل برسانم حتى با يك بند انگشت حسين بن على عليهما السلام نيز برابرى نخواهد نمود(181). و اين بود نتيجه نفرين و پيش بينى حسين بن على عليهما السلام در مورد عمربن سعد بزرگترين جنايتكار تاريخ كه فرمود:((فَاِنَّكَ لا تَفْرَحُ بَعْدِى بِدُنْيا وَلااخِرَةٍ ... ذَبِّحَكَ اللّهُ عَلى فِراشِكَ عاجِلاً اِنِّى لاَرْجُو اَنْ لا تَاءَكُلَ مِنْ برِّ العراق اِلا يسيراً)) بخش سوم : در كربلا: در پاسخ عمروبن حجاج متن سخن : ((وَيْحَكَ يا عَمْرُو اءعَلىَّ تُحَرِّضُ النّاس ؟ اءَنحْنُ مَرَقْنا مِنْ الدّينِ وَاَنْتَ تُقِيمُ عَلَيْه ؟ سَتَعْلَمُونَ اِذا فارقَتْ اَرْواحُنا اَجْسادَنا مَنْ اَوْلى بِصَلى النّارِ))(182) ترجمه و توضيح لغات : تَحْرِيض : تَرْغيب و تشويق نمودن . مَرَقَ عَنِ الدّين : از دين خارج شد. صَلْى النّار: كشانده شدن بر آتش . ترجمه و توضيح : يكى از فرماندهان لشكر كوفه به نام ((عمروبن حجاج )) كه چهارهزار نفر تحت فرمان او بودند، افراد تحت فرماندهى خود را به جنگ با امام تشويق و ترغيب مى نمود و چنين مى گفت : ((قاتلوا من مرق عَنِ الدّينِ وَ فَارقَ الْجَماعَةَ؛ بجنگيد، بجنگيد باكسى كه از دين خدا برگشته و از صف مسلمانان بيرون رفته است !!)). امام عليه السلام چون گفتار عمروبن حجاج را شنيد فرمود:((وَيْحَكَ يا عَمْرُو...؛)) واى بر تو اى عمرو! آيا مردم را به اين بهانه و اتهام كه ما از دين خدا خارج شده ايم به جنگ و ريختن خون ما تشويق و ترغيب مى كنى ؟ آيا ما (خاندان پيامبر كه وحى و دين الهى در خانه ما نازل گشته و با استقامت و جهاد افراد خاندان ما استحكام يافته است ) از دين خدا خارج گرديده ايم ولى تو كه حق را از باطل نشناختى در دين خدا پابرجا هستى ؟ نه ، هرگز چنين نيست ؛ روزى كه روح از تن ما جدا گرديد، خواهيد فهميد كه چه كسى سزاوار آتش است )). بخش سوم : در كربلا: خطاب به يارانش هنگام شروع جنگ متن سخن : ((قُومُوا اَيُّهَا الْكِرامُ اِلَى المَوْتِ الَّذى لابُدَّ مِنْهُ فَاِنَّ هذِهِ السِّهامَ رُسُلُ القَوْمِ اِلَيْكُمْ فَوَاللّهِ م ا بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ الْجَنَّةِ وَالنّارِ اِلاالْمَوْتُ يَعْبُرُ بِه ؤُلا ءِ اِلى جِن انِهِمْ وَبِه ؤُلا ءِ اِلى نير انِهِمْ)) (183). ترجمه و توضيح : پس از خطابه و سخنرانى عمومى امام عليه السلام و گفتگوى آن حضرت با عمربن سعد و برگشت او به سوى لشكريانش ، عمرسعد مجددا از ميان صفوف لشكريانش بيرون آمده و تيرى به سوى خيمه هاى حسين بن على رها كرد و خطاب به سپاهيانش چنين گفت : ((اِشْهَدوا لى عِنْدَالا مير اَنِّى اَوَّلُ مَنْ رَمى ؛)) در نزد امير گواهى بدهيد كه من اول كسى بودم كه به سوى خيمه هاى حسين بن على تيراندازى نمودم )). مردم كوفه با ديدن اين صحنه تيرها را به سوى خيمه ها رها كردند و چوبه هاى تير از سوى دشمن مانند قطرات باران به خيمه ها سرازير گرديد كه مى گويند در اين لحظه از ياران امام عليه السلام كمتر كسى باقى ماند كه از رسيدن تير به بدنش مصون بماند. در اينجا بود كه امام عليه السلام به ياران خويش چنين فرمود:((قُومُوا اَيُّهَا الْكِرامُ...؛)) برخيزيد اى كرام ! اى بزرگ منشها برخيزيد به سوى مرگ كه چاره اى از آن نيست كه اين تيرها پيكهاى مرگ است از طرف اين مردم به سوى شما)). سپس فرمود:((و به خدا سوگند! در ميان اين مردم با بهشت و دوزخ فاصله اى نيست مگر /همين مرگ كه پل ارتباطى است ،شما را به بهشت مى رساند و دشمنانتان را به دوزخ )). و بنابه نقل لهوف ، در اين هنگام ياران امام عليه السلام يك حمله دستجمعى آغاز نمودند و جنگ شديدى درميان سپاه حق و باطل به وقوع پيوست و آنگاه كه اين حمله خاتمه يافت و گردوخاك فرونشست پنجاه تن از ياران امام عليه السلام به شهادت رسيده بودند. ((قُومُوا اَيُّهَا الْكِرامُ)) درباره اصحاب و ياران حسين بن على عليهما السلام زيباترين و با ارزشترين تعبير و جامعترين وصفى كه بالاتر از آن متصور نيست ، همين تعبير ((كرام )) است آن هم از زبان حسين بن على عليهما السلام و اين كرامت و بزرگ منشى را نه تنها در لحظه به لحظه روزهاى آخر زندگى اين ((كرام )) و نه در جمله به جمله آخرين گفتارهاى اين ((بزرگ منشها)) مى توان ديد بلكه بايد از زبان جبرئيل بشنويم و از زبان رسول اللّه بشنويم همان گونه كه از زبان فرزند عزيزش حسين بن على عليهما السلام مى شنويم كه : روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با گروهى از صحابه از يكى از كوچه هاى مدينه مى گذشت به چند نفر كودك برخورد كه بازى مى كردند، پيامبراكرم صلّى اللّه عليه و آله در كنار يكى از آن اطفال ايستاد و او را بوسيد و با وى ملاطفت نمود سپس او را گرفت و در دامن خود نشانيد و بوسه بارانش كرد از علت اين كار سؤ ال شد، فرمود:((من يك روز ديدم كه اين كودك با حسين بازى مى كرد و خاك از زير پاى حسين برمى گرفت و بر چهره و چشمان خويش مى ماليد پس من او را دوست مى دارم براى اينكه او حسين مرا دوست مى دارد)). پيامبر اكرم سپس فرمود:((و جبرئيل به من خبر داد كه او در عاشورا از انصار و ياران فرزندم حسين خواهد گرديد))(184). بخش سوم : در كربلا: عوامل خشم خدا متن سخن : ((اِشْتَدَّ غَضَبُاللّه عَلَى الْيَهُودِ اِذْجَعَلُوا لَهُ وَلَداً وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى النَّصارى اِذْ جَعَلُوهُ ثالِثَ ثَلاثَةٍ وَاَشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى الَْمجُوسِ اِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دُونَهُ وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلى قَوْمٍ اِتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ عَلى قَتْلِ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّهِمْ))(185). ((... اَما وَاللّه لا اُجِيبُهُمْ اِلى شَىْءٍ مِمّا يُريدُونَ حَتّى اَلْقَى اللّهَ وَاَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمِى . ... اَما مِنْ مُغِيثٍ يُغِيثُنا، اَما مِنْ ذابٍ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِاللّه )). ترجمه و توضيح : پس از جنگ مغلوبه و كشته شدن گروهى از ياران حسين بن على عليهما السلام همانگونه كه كه در ذيل فراز قبلى اشاره گرديد - آن حضرت محاسن شريفش را به دست گرفت و فرمود: ((اِشْتَدَّ غَضَبُاللّه عَلَى الْيَهُودِ...؛)) خشم خدا بر يهوديان آنگاه سخت گرديد كه براى او فرزندى قائل شدند و خشم خدا بر مسيحيان آنگاه شديد شد كه به خدايان سه گانه قائل گرديدند و غضب خداوند بر آتش پرستان وقتى بيشتر شد كه به جاى خدا آفتاب و ماه را پرستيدند و غضب الهى بر قوم ديگرى آنگاه شديدتر شد كه بر كشتن پسر دختر پيامبرشان متحد و هماهنگ گرديدند)). حسين بن على عليهما السلام سخنانش را با اين جمله به پايان رسانيد:((... اَما وَاللّهِ لا اُجِيبُهُمْ اِلى شَىْءٍ...؛)) آگاه باشيد! به خدا سوگند! من به هيچيك از خواسته هاى اينها جواب مثبت نخواهم داد تا در حالى كه به خون خويش خضاب شده ام به لقاى خدايم نايل گردم )). سپس با صداى بلند فرمود: ((آيا فريادرسى نيست كه به فرياد ما برسد، آيا كسى نيست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟)). چون صداى امام عليه السلام به گوش زنان و دختران آن حضرت رسيد، صداى گريه آنان بلند شد. و بنابر نقلى از لشكريان كوفه دو برادر به نام سعد و ابوالحتوف با شنيدن استغاثه امام تغيير عقيده دادند و به جاى جنگ با حسين بن على عليهما السلام به صف لشكريان او پيوستند و به شهادت نايل شدند. و در صفحات آينده كيفيت شهادت و شهامت آنان نقل خواهد گرديد. بخش سوم : در كربلا: سخنان امام (ع ) هنگام شهادت يارانش (گفتارى با مسلم بنعوسجه ) متن سخن : ((رَحِمَكَاللّهُ يا مُسْلِمُ! (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرَُما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً ))(186)(187) ترجمه و توضيح حسين بن على عليهما السلام در آخرين ساعتهاى زندگى يارانش آنها را در راه شهادت و جانبازى كه انتخاب كرده بودند تشويق و ترغيب مى نمود و در مناسبتهاى مختلف به هنگام وداع آنها و يا موقعى كه در قتلگاه و در بالينشان و در كنار جسد خون آلود و نيمه جانشان حاضر مى گرديد با جملاتى دلنشين و يا با عكس العملى مهرآميز كه نشانگر كمال محبت و عاطفه امام عليه السلام نسبت به آنان بود، به دلجويى و تسلى خاطر آنان مى پرداخت و هريك از اين جملات و اين عكس العملهاى فرزند فاطمه در آن شرايط حساس در دل اين افراد آنچنان تاءثير مى گذاشت و از نظر روانى تا آن حد آنها را تقويت مى نمود كه تصور آن نيز براى ما امكان پذير نيست ولى آنچه ما درك مى كنيم اين است كه هريك از اين جملات و عكس العملها به صورت مدال افتخارى بر سينه اين جانبازان و در لابلاى اوراق تاريخ تا دامنه قيامت مى درخشد و بر دل پيروان راه و رسمشان روشنايى مى بخشد و بر راه ارادتمندانشان پرتو افشانى مى كند. مثلاً آنگاه كه در بالاى سر يكى از يارانش به نام ((واضح )) غلام ترك حاضر گرديد با وى معانقه نمود، دستهاى مبارك خويش را به گردن او انداخت سپس صورت نازنينش را به صورت وى گذاشت كه اين غلام از اين محبت و عاطفه امام فوق العاده مسرور و خوشحال شد و به آن افتخار و مباهات نمود و چنين گفت :((مَنْ مِثْلِى وَابْنَ رَسُولِاللّه واضِعٌ خَدَّهُ عَلى خَدّى ؛)) كيست مانند من (به اين افتخار نايل گردد) كه پسر پيغمبر صورت به صورت او گذاشته باشد؟)). و در همان حال روح از بدنش جدا گرديد(188). و همچنين در بالاى سر يكى از غلامانش به نام ((مسلم )) حاضر گرديد و با وى كه مختصر رمقى داشت معانقه نمود. مسلم لبخندى زد و از دنيا رفت (189). ولى ما در اينجا فقط آن قسمت از برخوردهاى امام عليه السلام را كه تواءم با سخنى بوده و گفتارى از آن حضرت در اين رابطه نقل شده است ، به ترتيبى كه از كتب تاريخ و مقاتل به دست مى آيد، نقل مى كنيم : بنا به نقل مقتل عوالم (190) و مقتل خوارزمى (191) هريك از صحابه و ياران حسين بن على عليهما السلام كه به سوى ميدان حركت مى كرد با اين جمله با آن حضرت خداحافظى مى نمود:((السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِاللّه )) امام در پاسخ وى اول مى فرمود:((وَعَلَيْكَ السَّلامُ وَنَحْنُ خَلْفَكَ؛)) و درود بر تو اينك ما نيز پشت سر تو مى آييم )) سپس اين آيه را مى خواند:(( (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً ).)) ولى به طورى كه قبلاً اشاره گرديد، گاهى نيز به مناسبت خاصى ، مطلب و جمله ديگرى كه بيانگر احساسات و عواطف آن حضرت و يا نشانگر اهميت يك موضوع بود، ايراد مى فرمود و اينك چند مورد از اين جملات جاودانه را در اين فصل مى آوريم : آنگاه كه مسلم بن عوسجه (192) با تن خون آلود به روى خاك افتاد و هنوز رمقى در وى بود، حسين بن على عليهما السلام به همراه حبيب بن مظاهر به بالين او آمد و در كنارش نشست و چنين گفت : ((َحِمَكَاللّهُ يا مُسْلِمُ؛)) خدا تو را رحمت كند اى مسلم )). سپس اين آيه را خواند:((بعضى از آنها به پيمان خود عمل نموده و بعضى ديگر به انتظار نشسته اند و تغيير و تبديلى در پيمانشان نداده اند)). در اينجا حبيب بن مظاهر خطاب به مسلم چنين گفت : مسلم كشته شدن تو براى من سخت است ولى به تو مژده مى دهم كه چند لحظه ديگر وارد بهشت خواهى شد. مسلم در پاسخ وى گفت :((جَزاكَاللّهُ خَيْراً)) حبيب به گفتارش ادامه داد:((اگر مى دانستم كه پس از تو بلافاصله به ميدان نخواهم رفت ، دوست داشتم كه اگر وصيتى دارى انجام دهم )). مسلم با صداى ضعيف در حالى كه به حسين بن على عليهما السلام اشاره مى نمود، به حبيب گفت :((ُوصيِكَ بِهذا اَنْ تَمُوتَ دُونَه ؛)) وصيت من اين است كه تا آخرين قطره خون دست از او برندارى )). حبيب گفت :((به خدا سوگند! كه اين وصيت تو را عمل خواهم كرد)). و در همين گفتگو بودند كه مسلم بن عوسجه جان به جان آفرين تسليم وروح بزرگش به شهداى ديگر اسلام پيوست . بخش سوم : در كربلا: خطاب به مادر عبداللّه بن عمير متن سخن : ((جُزيتُمْ مِنْ اَهْلِ بَيْتِى خَيْراً اِرْجِعِى اِلَى النِّساءِ رَحِمَكِاللّهُ فَقَدْ وُضِعَ عَنْكِ الْجِهادُ. ... لا يَقْطَعُاللّهُ رَجاءَكِ))(193) ترجمه و توضيح : يكى از ياران حسين بن على عليهما السلام فردى است از قبيله كلب به نام ((عبداللّه بن عمير)) كه كنيه او ابووهب مى باشد و به همراه همسر و مادرش از كوفه براى يارى آن حضرت حركت كرده بود. عبداللّه بن عمير در يك حمله كه از سوى گروهى به فرماندهى شمر به جناح چپ سپاه امام عليه السلام متوجه گرديد با عده اى ديگر از افراد سپاه امام عليه السلام كشته شد، او در دفع اين حمله استقامت عجيبى از خود نشان داد و پس از آنكه گروهى سواره و پياده از افراد دشمن را به هلاكت رسانيد، دست راست و يكى از پاهايش قطع گرديد و به اسارت دشمن درآمد و بلافاصله به صورت ((قتل صبر)) و در مقابل صفوف و در معرض ديد سپاهيان دشمن ، بدن او را با نيزه و شمشير قطعه قطعه نموده و به شهادت رسانيدند. همسر وى كه در ميان خيمه ها بود، به قتلگاه رفت و در كنار پيكر بى روح و قطعه قطعه شوهرش نشست و در حالى كه خون از سر و صورت وى پاك مى كرد چنين مى گفت :((هَنِيئاً لَكَ الْجَنَّةُ اَسْاءَلُاللّهَ الَّذى رَزَقَكَ الْجَنَّةَ اَنْ يَصْحَبَنى مَعَكَ؛)) بهشت بر تو گوارا باد! درخواستم از خدايى كه بهشت را بر تو ارزانى داشته اين است كه مرا نيز در آنجا مصاحب تو گرداند)). در اين حال غلام شمر به نام ((رستم )) به دستور وى با چماقى به همسر عبداللّه حمله نمود و سر وى را شكست و در همانجا كشته شد و جسد بى جانش در كنار پيكر همسرش به روى خاك افتاد و اين تنها كسى است از بانوان كه در حادثه كربلا به شهادت رسيده است . غلام شمر آنگاه سر عبداللّه را از تنش جدا كرده و به سوى خيمه ها انداخت ، مادر عبداللّه كه در ميان خيمه هاى بود، سر بريده فرزندش را برداشت و خاك و خون از صورتش پاك كرد آنگاه در حالى كه عمود خيمه را به دست گرفته بود به سوى صفوف لشكر حركت نمود. امام دستور داد او را به سوى خيمه ها برگردانيدند و خطاب به وى چنين فرمود:(( ((جُزيتُمْ مِنْ اَهْلِ بَيْتِى خَيْراً...؛)) در راه حمايت از اهل بيت من به پاداش نيك نايل شويد خدا رحمتت كند به سوى خيمه ها برگرد كه جهاد از تو برداشته شده است )). مادر عبداللّه طبق دستور امام در حالى كه اين جمله را بر زبان مى راند، به خيمه بازگشت : ((اَللّهُمَّ لا تَقْطَعْ رَجائى ؛)) خدايا! اميد مرا قطع نكن . امام در پاسخ وى فرمود:(( لا يَقْطَعُاللّهُ رَجاءَكِ؛)) خدا اميد تو را قطع نخواهد نمود)). بررسى يك اشتباه تاريخى در اينجا بى تناسب نيست كه نظر فضلا و دانشمندان را به يك نكته علمى جلب نماييم . و آن اين كه در كتب تاريخ و مقاتل و در كتب رجال در ميان صحابه و ياران حسين بن على عليهما السلام آنگاه كه سخن از شخصيتى به ميان مى آيد كه از خاندان كلب و همسر و مادرش به همراه او بوده و شهادت وى نيز با خصوصياتى كه قبلاً ملاحظه گرديد واقع شده است ، اين شخص با چنين خصوصيات گاهى به نام ((عبداللّه بن عمير كلبى )) و گاهى به نام ((وهب بن عبداللّه كلبى )) معرفى مى گردد. و از طرف ديگر، چون بنابه نقل بعضى از مقاتل و كتب تاريخ در كربلا و در ميان ياران حسين بن على عليهما السلام ((وهب )) نامى وجود داشته كه تازه از مسيحيت به اسلام گرويده بود اشتباها همه و يا بعضى از مطالب را كه در باره عبداللّه بن عمير ذكر نموديم به عنوان وهب كلبى درباره همين وهب نصرانى نقل مى نمايند چنانچه بعضى از مطالب كه درباره وهب نصرانى نقل شده است در شرح حال وهب كلبى مى آورند. و در اثر همين هرج و مرج تاريخى است كه مى بينيم در بعضى از كتابها در تعداد اصحاب حسين بن على عليهما السلام هم عبداللّه بن عمير و هم وهب بن عبداللّه كلبى و هم وهب نصرانى عنوان گرديده است و در بعضى از كتب مقاتل و تراجم ، فقط يك نفر به نام ((وهب )) عنوان مى گرددو از عبداللّه بن عمير كه مسلّما در كربلا به شهادت رسيده است و همچنين از وهب دوم اسمى به ميان نمى آورند و گاهى نيز تنها عبداللّه بن عمير عنوان مى گردد و از ((وهب )) به طور كلى اعراض مى شود(194). و چون مورخان طبق روال عادى تنها به نقل ديگران بسنده نموده اند، لذا مطلب تقريبا از دايره نقل قدم فراتر نگذاشته و چنانكه اشاره نموديم ، هريك از مؤ لفان و تاريخ ‌نويسان گفتار يكى از مورخان گذشته را صحيح دانسته و به نقل همين گفتار اكتفا نموده و بعضى ديگر روش عمل به احتياط را در پيش گرفته اند. عبداللّه بن عمير يا وهب بن عبداللّه ؟ اينك آنچه را كه در اين فرصت كوتاه به نظر ما رسيده است در اختيار محققين قرار مى دهيم تا در آينده كاوشگران چه نظريه بدهند. به عقيده ما از قبيله كلب شخصى به نام وهب بن عبداللّه كه در لهوف و مقتل خوارزمى و بعضى از كتب ديگر آمده است ، در ميان شهدا نبوده بلكه اين شخص همان ((عبداللّه بن عمير كلبى )) است كه در بعضى ديگر از كتب تاريخ و مقتل معتبر و اساسى ، نام او را در تعداد شهداى عاشورا مى بينيم و كتب رجال نيز مانند رجال شيخ طوسى و تنقيح المقال او را به عنوان صحابه اميرمؤ منان و حسين بن على عليهما السلام معرفى مى نمايند واما تعدد آنان كه هم عبداللّه بن عمير كلبى و هم وهب بن عبداللّه كلبى هر دو نفر در كربلا بوده اند خيلى بعيد و بلكه غيرقابل قبول است ؛ زيرا: اولاً: در ميان يك گروه كم و حداكثر يك گروه 150 نفرى ، دو نفر با مشخصات معين و از هر جهت مشابه مثلاً: 1 - هردو ازيك قبيله باشند. 2 - مادر و همسر هردو به همراهشان باشد. 3 - تمام جزئيات و كيفيت شهادت آنان يك نوع باشد و مادر هردو يك جور سخن بگويد و امام هم به هردو يك نوع پاسخ بدهد و... قابل قبول نيست . ثانيا: در زيارت ناحيه مقدسه كه نام شهدا و يا حداقل نام مشهورترين و فداكارترين آنان با نام كشندگانشان آمده است در كنار ساير شهدا از عبداللّه بن عمير كلبى نيز ياد شده است ولى نامى از ((وهب )) به ميان نيامده است (195) در صورتى كه دور از عاطفه و لطف امام است از چنان شخصيتى با آنچنان فداكارى كه با قتل ((صبر)) به درجه شهادت نايل گرديده و همسرش نيز در كنارش كشته شده و مادر وى نيز آنچنان وفا و صميميت از خود نشان داده است ، هيچگونه تجليل و تقدير نگردد. منشاء اشتباه چيست ؟ آنچه براى مورخين و ارباب مقاتل موجب اشتباه گرديده ، اين است كه كنيه عبداللّه بن عمير، ((ابووهب )) و كنيه همسرش ((ام وهب )) مى باشد منتها آنان به كنيه خود عبداللّه كمتر توجه نموده اند تا كنيه همسرش ((ام وهب )) آنگاه ملاحظه نموده اند كه در جريان عاشورا صحبت از ((ام وهب )) نيز هست كه تلاش كرده و به ميدان رفته و... سپس تصور كرده اند كه اين ((ام وهب )) با اين تلاش و با اين خصوصيات ، مادر ((وهب )) نامى است كه شخصا در كربلا بوده و با آن خصوصيات ياد شده به شهادت رسيده است و تدريجا عبداللّه بن عمير از ((ابووهب كلبى )) به وهب كلبى تبديل و با مرور زمان از كتابى به كتاب ديگر منتقل شده است ، در صورتى كه ((ام وهب )) نه مادر يك شهيد بلكه همسر يك شهيد است به نام عبداللّه بن عمير كه كنيه اش ابووهب است و مادر همين ((ابووهب )) نيز در كربلا بود و امام عليه السلام او را دعا نمود و تسلى خاطر داد ولى كنيه وى ((ام وهب )) نيست و اگر كنيه اى داشته به مناسبت نام فرزند شهيدش ((ام عبداللّه )) بوده است . البته در كتب تاريخ و رجال و در ميان مورخان و رجال شناسان نظير اين نوع اشتباه فراوان وجود دارد كه در اثر تعدد اسم اشخاص به وجود آمده است ؛ زيرا در ميان اعراب معمول است كه افراد گاهى با اسم و گاهى با لقب يا كنيه و گاهى با هر سه معروف مى گردند و حتى گاهى يك فرد داراى القاب و كنيه هاى متعدد مى باشد. اين بود بررسى ما، درباره اشتباهى كه در مورد عبداللّه بن عمير، ابووهب ، يا وهب بن عبداللّه به وجود آمده است . و اما در مورد وهب نصرانى اگر در اصل هم صحيح باشد فروع قضيه نيازمند بحث و بررسى است و جايش در اين كتاب نيست . بخش سوم : در كربلا: خطاب به ابوثمامه صائدى متن سخن : ((... ذَكَرْتَ الصَّلوةَ جَعَلَكَاللّهُ مِنَ الْمُصَلِّينَ الذّاكِرينَ نَعَمْ هذا اَوَّلُ وَقْتِها سَلُوهُمْ اَنْ يَكُفُّوا عَنّا حَتّى نُصَلِّى .... تَقَدَّمْ فَاِنّا لاحِقُونَ بِكَ عَنْساعَةٍ)). ترجمه و توضيح : عمروبن كعب معروف به ابوثمامه صائدى يكى از ياران حسين بن على عليهما السلام چون متوجه گرديد كه اول ظهر است ، به آن حضرت عرضه داشت : جانم به فدايت ! گرچه اين مردم به حملات پى در پى خود ادامه مى دهند ولى به خدا سوگند! تا مرا نكشته اند نمى توانند به تو دست بيابند من دوست دارم آنگاه به لقاى پروردگار نايل گردم كه اين يك نماز ديگر را نيز به امامت تو به جاى آورده باشم . امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((ذَكَرْتَ الصَّلوةَ...؛)) نماز رابه ياد ما انداختى خدا تو را از نمازگزارانى كه به ياد خدا هستند قرار بدهد، آرى اينك وقت نماز فرا رسيده است از دشمن بخواهيد كه موقتا دست از جنگ بردارد تا نماز خود را به جاى بياوريم )). و چون به لشكر كوفه پيشنهاد آتش بس موقت داده شد، حصين يكى از سران لشكر باطل گفت :((اَنَّها لا تُقْبَلُ؛)) نمازى كه شما مى خوانيد مورد قبول پروردگار نيست ))(196). و به طورى كه در چند صفحه بعد ملاحظه خواهيد نمود، حبيب بن مظاهر به او پاسخ گفت و در اين رابطه باز جنگ شديدى درگرفت كه منجر به كشته شدن وى گرديد. و در نتيجه حسين بن على عليهما السلام با چندتن از يارانش در مقابل تيرها كه مانند قطرات باران به سوى خيمه ها سرازير بود نمازظهر را به جاى آورد و چندتن از يارانش به هنگام نماز به خاك و خون غلتيدند و در صف نمازگزارانى كه واقعا به ياد خدا هستند قرار گرفتند. ابوثمامه همانگونه كه تصميم گرفته بود پس از اداى فريضه ظهر پيش از همه ياران آن حضرت به جلو آمد و عرضه داشت :((يا اَبا عَبْدِاللّه جُعِلْتُ فِداكَ قَدْ هَمَمْتُ اَن اءَلْحَقَ بِاءَصْحابِكَ وَكَرِهْتُ اءَنْ اَتَخَلَّفَ فَاءَراكَ وَحيداً فى اَهْلِكَ قَتِيلاً؛)) جانم به قربانت ! من تصميم گرفته ام كه هرچه زودتر به ياران شهيد تو بپيوندم و خوش ندارم كه خودم را كنار بكشم و ببينيم كه تو در ميان اهل و عيالت تنها مانده و كشته مى شوى )). امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((تَقَدَّمْ فَاِنّا لاحِقُونَ بِكَ عَنْ ساعَةٍ؛)) به سوى دشمن بتاز ما نيز بزودى به تو لاحق خواهيم شد)). با صدور اين فرمان او به صفوف دشمن حمله كرد و جنگ نمود تا به دست پسرعمويش قيس بن عبداللّه صائدى به شهادت نايل گرديد(197). درسى به پيكارگران در راه حق اين بود راه و رسم حسين بن على عليهما السلام و يارانش در روز عاشورا كه ((نماز))، همه مسائل را تحت الشعاع قرار مى دهد و آن حضرت به هنگام نماز همه چيز را فراموش مى كند و از دشمن خونخوارش درخواست آتش بس مى نمايد. و اين درسى است به همه پيكارگران در راه حق ، درسى است كه پدر ارجمندش اميرمؤ منان عليه السلام در صفين و در بحبوحه جنگ به پيروانش ياد مى دهد، آنگاه كه ابن عباس ديد آن حضرت مراقب و منتظر وقت نماز است ، سؤ ال نمود يا اميرالمؤ منين مثل اينكه نگران مطلبى هستيد؟ فرمود: آرى مراقب زوال شمس و داخل شدن وقت نمازظهر مى باشم . ابن عباس گفت ما در اين موقع حساس نمى توانيم دست از جنگ برداريم و مشغول نماز گرديم . اميرمؤ منان عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((اِنَّما قاتَلْناهُمْ عَلى الصَّلوة ؛)) ما براى نماز با آنان مى جنگيم )). آرى در جنگ صفين نماز شب على عليه السلام نيز ترك نمى گرديد و حتى در ليلة الهرير (198). ابوثمامه كيست ؟ او از شجاعان عرب و از وجوه و افراد سرشناس شيعه و از اصحاب و ياران اميرمؤ منان عليه السلام است كه در همه جنگها در ركاب آن حضرت بوده است و پس از شهادت آن بزرگوار جزو صحابه و ياران امام مجتبى عليه السلام بود و پس از انتقال آن حضرت به مدينه در كوفه ماندگار گرديد. پس از معاويه ابوثمامه از افرادى بود كه به حسين بن على عليهما السلام نامه نوشته و از وى دعوت نمود كه به عراق و به سوى كوفه حركت نمايد. پس از ورود مسلم بن عقيل به كوفه ابوثمامه در خدمت وى قرار گرفت و به دستور آن حضرت اموال و اجناس را از شيعيان جمع آورى و در خريد سلاح كه تخصّص داشت - صرف مى نمود. پس از شهادت مسلم بن عقيل ، ابوثمامه متوارى و مختفى گرديد. تلاش فراوان ابن زياد در پيدا كردن وى به جايى نرسيد تا اينكه به همراه نافع بن هلال براى يارى رساندن به حسين بن على عليهما السلام حركت نموده و در اثناى راه بدو ملحق و به همراه آن حضرت وارد كربلا گرديد. اخلاص ابوثمامه طبرى مى گويد: عمرسعد پس از ورود به كربلا به ((كثيربن عبداللّه شعبى )) كه مردى فتاك و خونريز بود ماءموريت داد كه با حسين بن على ملاقات و از انگيزه ورود او به كربلا سؤ ال كند. ((كثير)) گفت اگر دستور بدهى هم اين ماءموريت را انجام مى دهم و هم او را به قتل مى رسانم . عمرسعد گفت نمى خواهم او را بكشى فقط علت آمدن وى را سؤ ال كن ! ((كثير)) رو به سوى خيمه هاى حسين بن على عليهما السلام به راه افتاد چون چشم ابوثمامه بر وى افتاد به حسين بن على عرضه داشت يا اباعبداللّه ! خدا تو را از هر بدى حفظ كند اين مرد كه مى آيد بدترين و جرى ترين و خونريزترين مردم روى زمين است ، سپس جلو آمد و در مقابل ((كثير)) ايستاد و گفت اگر بخواهى با حسين عليه السلام ملاقات كنى بايد شمشير خود را بر زمين بگذارى . كثير گفت : به خدا سوگند! كه زيربار اين ذلت نمى روم ، من پيامى آورده ام اگر بپذيريد مى رسانم و الاّ برمى گردم . ابوثمامه گفت : پس در موقع ملاقات دست من بر قبضه شمشير تو باشد. كثير اين پيشنهاد ابوثمامه را نيز نپذيرفت . ابوثمامه گفت پس پيام خود را به من بگو تا به امام عليه السلام ابلاغ و پاسخ آن را به تو بگويم و من اجازه نخواهم داد فردى خونريز مانند تو وارد خيمه آن حضرت شود. طبرى مى گويد: در اين موقع گفتگو در بين آن دو زياد شد و كار به ناسزاگويى منجر گرديد و كثير بدون موفقيت در ماءموريت خويش به سوى عمرسعد بازگشت و جريان را باوى درميان گذاشت .عمرسعد هم اين ماءموريت را به ((قرّة بن قيس تميمى )) محول نمود. در زيارت ناحيه مقدسه از ابوثمامه بدين گونه تجليل به عمل آمده است :(( السلام على اءبى ثمامة عبداللّه الصائدى (199))) بخش سوم : در كربلا: خطاب به سعيد بن عبداللّه حنفى متن سخن : ((... نَعَمْ اَنْتَ اَمامِى فِى الْجَنَّةِ)). ترجمه و توضيح : به طورى كه قبلاً اشاره گرديد، پس از آنكه پيشنهاد آتش بس موقت از سوى امام براى اداى فريضه ظهر مورد پذيرش اهل كوفه قرار نگرفت ، آن حضرت بدون توجه به تيرباران دشمن به نماز ايستاد و چندتن از ياران آن حضرت از جمله سعيد بن عبداللّه و عمروبن قرظه كعبى در پيش روى امام ايستادند و سينه خود را سپر كردند كه پس از تمام شدن نماز در اثر تيرهايى كه به بدنشان رسيده بود به شهادت رسيدند. سعيد بن عبداللّه پس از نماز كه با بدن خون آلود و ضعف شديد به روى خاك افتاده بود، چنين مى گفت : خدايا! به اين مردم لعنت و عذاب بفرست مانند عذابى كه بر قوم عاد و ثمود فرستادى و سلام مرا به پيامبرت برسان و از اين درد و رنجى كه به من رسيده است او را مطلع بگردان ؛ زيرا هدف من از اين جانبازى و تحمل اين همه درد و رنج ، رسيدن به اجر و پاداش تو از راه يارى نمودن به پيامبر تو مى باشد. سپس چشمهايش را باز كرد و به قيافه امام تماشا نمود و به آن حضرت عرضه داشت :((اَوْفَيْتُ يَابْنَ رَسُولِاللّه ؟؛)) فرزند رسول خدا آيا من وظيفه خود را در مقابل تو انجام دادم ؟)). امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((نَعَمْ اَنْتَ اَمامِى فِى الْجَنَّة ؛)) آرى ، (تو وظيفه اسلامى و انسانى خود را به خوبى انجام دادى و) تو پيشاپيش من در بهشت برين هستى )). بخش سوم : در كربلا: خطاب به عمروبن قرظه كعبى متن سخن : ((... نَعَمْ اَنْتَ اَمامِى فِى الْجَنَّةِ فَاقْرَاءْ رَسُولَاللّه مِنِّى السَّلامَ وَاَعْلِمْهُ اَنّى فىِ الاِثْرِ)). ترجمه و توضيح : عمروبن قرظه نيز به همراه سعيد بن عبداللّه ، پاسدارى امام را به عهده گرفته و در اين راه چندين چوبه تير به سر و سينه اش رسيده و شديدا مجروح و همزمان با سعيد به خاك افتاده بود و به سخنان سعيد و پاسخ امام عليه السلام گوش مى داد كه او نيز پس از اين سؤ ال و جواب همان سؤ ال سعيد را تكرار نمود:((اَوَفَيْتُ يَابْنَ رَسُولِاللّه ؟؛)) آيا من هم وظيفه خود را انجام دادم ؟)). امام عليه السلام نيز همان پاسخى را كه به سعيد گفته بود به عمرو داد و فرمود:((آرى تو نيز وظيفه خود را انجام دادى و پيشاپيش من در بهشت هستى )). و در اين مورد اين جمله را نيز اضافه نمود كه : ((سلام مرا به رسول خدا برسان و به او ابلاغ كن كه من نيز در پشت سر تو به پيشگاه او و به ديدارش نايل خواهم گرديد))(200). حضرت ولى عصر - عجل اللّه تعالى فرجه - در زيارت صادره از ناحيه مقدسه كه زيارت شهدا را تعليم مى فرمايد از اين شهيد فداكار چنين ياد مى كند:((السلام على عمروبن قرظة الانصارى )) زشت و زيبا و اين است شخصيّت ((عمروبن قرظه )) كه هنگام اقامه نماز وجودش را سپر وجود امام و پيشواى خويش و سينه اش را آماج تيرهاى دشمنان مى گرداند و تيرهاى دشمن آنچنان فراوان و در پيكرش مؤ ثر است كه پس از چند لحظه به روى خاكهاى گرم و سوزان كربلا مى افتد ولى او در اين حال و با اين شرايط نيز مضطرب و نگران است كه آيا وظيفه خويش را وظيفه يك فرد مؤ من و با وفا را در مقابل فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به طور شايسته انجام داده است يا نه ؟! و اين نگرانى او را آن چنان فشار مى دهد كه با سينه چاك چاك و بدن خون آلود و با لبان خشك و لرزان از امام عليه السلام سؤ ال مى كند:((اَوْفَيْتُ يَابْنَ رَسُولِاللّه ؟)) و امام پاسخ مى دهد:((نَعَمْ اَنْتَ اَمامِى فِى الْجَنَّة )) ولى چون در اين جهان ، زشت و زيبا، نور و ظلمت و سعادت و شقاوت هميشه در كنار هم قرار گرفته است مناسب است كه در كنار نور معرفت ((عمروبن قرظه )) تاريكى و ظلمت برادرش ((على بن قرظه )) را نيز مشاهده كنيم و اگر با چهره زيباى ((عمروبن قرظه )) كمى آشنا شديم ، قيافه نازيباى برادر او ((على بن قرظه )) را نيز بشناسيم تا در طول تاريخ از مشاهده اين زشت و زيباها و اين تلخ و شيرينها و اين ايمان و ناباوريها متعجب و متحير نگرديم و همچنين با مقايسه شخصيّت ((قرظة بن كعب )) و ((على بن قرظه )) پدر و پسر يكى از مصاديق آيه شريفه (( (يخرج الميّت من الحىّ ) )) را به وضوح لمس و درك نماييم . ((قرظة بن كعب )) از صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و از راويان حديث و از ياران اميرمؤ منان عليه السلام مى باشد. در جنگ احد و جنگهاى پس از احد در ركاب رسول خدا و اميرمؤ منان حضور داشته و در جنگ صفين يكى از پرچمداران لشگر آن حضرت بود و باز از طرف اميرمؤ منان عليه السلام استاندارى فارس بر وى محوّل گرديد. او در سال 51 درگذشت ، مى گويند در كوفه اوّلين شخصى كه به هنگام وفاتش بر وى نوحه سرايى گرديد ((قرظة بن كعب )) است . از قرظة بن كعب چند فرزند بجاى مانده كه در ميان آنان ((عمرو و على )) از شهرت و معروفيت بيشترى برخوردارند. ((عمرو)) به مناسبت ايثار و فداكاريش و ((على )) به جهت شقاوت و بدبختيش : امّا ((عمرو)) همزمان با حسين بن على عليهما السلام به كربلا وارد گرديد و آن حضرت ماءموريت مكالمه و گفتگو با عمرسعد را بر وى محول نمود و تا ورود شمر به كربلا و قطع مراوده و گفتگو، عمروبن قرظه اين ماءموريت را به نحو احسن انجام مى داد و در روز عاشورا از اوّلين كسانى است كه از حسين بن على عليهما السلام اجازه مبازره و جهاد گرفت و در مقابل صفوف دشمن شعر و رجز خواند و پس از مدتى جنگ براى تنفس و تجديد قوا به خيمه ها برگشت و به هنگام نماز حفاظت از جان امام را به عهده گرفت و به طورى كه قبلاً گفته شد در اثر تيرهاى زيادى كه بر پيشانى و سينه اش وارد شده بود به شهادت نايل گرديد. و امّا على بن قرظه او هم به همراه عمرسعد و با لشكريان كوفه براى جنگ با حسين بن على عليهما السلام وارد كربلا گرديد و در روز عاشورا چون از شهادت برادرش مطلع گرديد از ميان صفوف بيرون آمده و امام حسين را اين چنين مورد خطاب قرار داد:((يا حسين يا كذّاب وابن كذّاب اغررت اخى واضللته فَقَتَلْتَهُ؛)) حسين اى مرد دروغگو و پسر دروغگو! برادر مرا گول زدى و گمراه كردى و او را به قتل رساندى )). امام در پاسخ اين جسارت فرمود:((انّى لم اغرر اخاك وما اضللته ولكن هداه اللّه واضلكّ؛)) من برادر تو را گول نزدم و گمراه نكردم ولى خدا او را هدايت و تو را گمراه نمود)). على بن قرظه گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم اين بگفت و به آن حضرت حمله نمود. نافع بن هلال از حمله او ممانعت كرده و نيزه اى بر او وارد ساخت كه بر زمين افتاد، دوستان على بن قرظه به نافع مجال ندادند و بدن مجروح او را به سوى لشكر كوفه حمل نمودند و با مداوا و معالجه از مرگ نجات يافت (201). بخش سوم : در كربلا: سخنان امام (ع ) پس از اداى فريضه ظهر متن سخن : ((يا كِرامُ هذِهِ الْجَنَّةُ قَدْ فُتِحَتْ اَبْوابُها وَاتَّصَلَتْ اَنْهارُها وَاَيْنَعَتْ ثِمارُها وَهذا رَسُولُاللّهِ صلّى اللّه عليه و آله وَالشُّهَداءُ اَلَّذِينَ قُتِلُوا فى سَبِيلِاللّه يَتَوَقَّعُونَ قدُومكم وَيَتَبا شَرُونَ بِكُمْ فَحامُوا عَنْ دِينِاللّهِ وَدِينِ نَبِيِّهِ وَذُبُّوا عَنْ حَرَمِ الرَّسُولِ)). ترجمه و توضيح لغات : كِرام : جمع كريم ؛ شخص بلندنظر، بخشايشگر. اَيْنَعَتِ الثَّمَرُ: ميوه رسيد، شاداب گرديد. تَوَقع : انتظار. قُدُوم : وارد شدن . تَباشُر: به همديگر مژده دادن . ذبّ: دفاع كردن . ترجمه و توضيح : بنابه نقل مرحوم مقرم (202) پس از اداى نماز ظهر و پس از آنكه امام عليه السلام به سخنان قرظه و سعيد كه در پيش رويش به خاك و خون افتاده بودند پاسخ داد، به طرف بقيه ياران خويش كه به انتظار شهادت و جانبازى دقيقه شمارى مى كردند برگشت و خطاب به آنان چنين فرمود: ((اى عزيزان ! اى بزرگ منشان ! اينك درهاى بهشت (به روى شما) باز شده كه نهرهايش جارى و درختانش سبز و خرم است و اينك رسول خدا و شهيدان راه الهى منتظر ورود شما بوده و قدوم شما را به همديگر مژده مى دهند. پس بر شماست كه از دين خدا و رسولش حمايت و از حرم پيامبر دفاع كنيد)). بخش سوم : در كربلا: به هنگام شهادت حبيب بن مظاهر(203) متن سخن : ((... عِنْدَاللّه اَحْتَسِبُ نَفْسِى وَحُماةَ اَصْحابِى ))(204) ترجمه و توضيح لغات : احْتسابُ عندَاللّه : كارى كه براى رضاى خداوند انجام گيرد. حُماة (جمع حامى ): مدافع ترجمه و توضيح : آنگاه كه امام عليه السلام براى اداى نمازظهر درخواست آتش بس موقت نمود، حصين بن نمير با صداى بلند گفت ، چه نمازى ؟ كه نماز شما مورد قبول نيست ! حبيب بن مظاهر(205) با شنيدن اين جمله جلو رفت و خطاب به حصين گفت :((زَعَمْتَ اَنَّها لا تُقْبَلُ مِنْ آلِ الرَّسُولِ وَتُقْبَلُ مِنْكَ ياحِمارُ؛)) خيال مى كنى نماز فرزند پيامبر قبول نيست و نماز تو قبول است اى حمار!)). حصين با شنيدن اين جمله به حبيب حمله نمود و ياران وى به ياريش شتافتند و چندتن ديگر به يارى حبيب شتافتند و در ميانشان جنگ سختى درگرفت ، حبيب با اينكه پير بود ولى گروهى از دشمن را به هلاكت رسانيد و بالا خره از پاى درآمد و دشمن سر از تنش جدا نمود. كشته شدن اين مهمان پير براى حسين بن على عليهما السلام گران بود و چون در كنار پيكر بى سر و قطعه قطعه او قرار گرفت ، اين جمله را فرمود:((عِنْدَاللّه اَحْتَسِبُ نَفْسِى وَحُماةَ اَصْحابِى ؛)) بذل جانم و كشته شدن ياران و اصحابم در پيشگاه خدا و به حساب امر و فرمان اوست )). بخش سوم : در كربلا: دعاى امام (ع ) درباره ابوشعساء متن سخن : ((اَللّهُمَّ سَدِّدْ رَميتَهُ وَاجْعَلْ ثَوابَهُ الْجَنَّةَ)). ترجمه و توضيح لغات : تَسْديد: به راه راست راهنمايى كردن . رَمْيَه : تيراندازى . ترجمه و توضيح : يزيد بن زياد، معروف به ابوشعساء كندى يكى از تيراندازان معروف كوفه و از لشكريان عمرسعد بود كه پس از سخنرانى امام عليه السلام و نبودن جواب مثبت به پيشنهادهاى آن حضرت قبل از حُر خود را به خيمه هاى امام رسانيده و جزو فداكاران آن حضرت گرديد. ابوشعساء اول سواره به ميدان رفت و پس از آن كه اسبش پى گرديد به سوى خيمه ها بازگشت و در مقابل خيمه ها زانو بر زمين گذاشت و يكصد تير كه به همراه داشت همه را به سوى لشكر كوفه انداخت . امام عليه السلام چون توبه و شهادت او را ديد، چنين دعا كرد:((اَللّهُمَّ سَدِّدْ رَميتَهُ وَاجْعَلْ ثوابهُ الْجَنَّةَ؛)) خدايا! او را در تيراندازى محكم و قوى بگردان و اجر و مزدش را بهشت برين قرار بده )). ابوشعساء پس از تمام شدن تيرها از جايش برخاست و گفت از همه تيرهايم فقط پنج تير به هدر رفت و بقيه به دشمن اصابت نمود. سپس با شمشير به صفوف دشمن تاخت و به شهادت رسيد(206). بخش سوم : در كربلا: با حرّبن يزيد رياحى (207) متن سخن : ((... نَعَمْ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْكَ وَيَغْفِرُلَكَ قَتَلَةٌ مِثْلُ قَتَلةِ النَّبِيّينَ وَآلِ النَّبِيّينَ ... اَنْتَ الحُرُّ كَما سَمَّتكَ اُمُّكَ وَاَنْتَ الحُرُّفى الدُّنْيا وَالاخِرَة )). لَنِعمَ الحُرُّ حُرُّ بَنِى رِياح صَبُورٌ عِنْدَ مُشْتَبَك الرِّماحِ وَنعْمَ الْحُرُّ اِذْنادى حُسَيْناً وَجادَ بِنَفْسِهِ عِنْدَالصياحِ فَيا رَبِّى اَضِفْهُ ف ى جِنانٍ وَزَوِّجْهُ مَعَ الْحُورِ المِلاحِ ترجمه و توضيح لغات : مُشْتَبَك (از اِشْتِباك ): مخلوط شدن و درهم فرو رفتن كنايه است از شدت جنگ . رماح (جمع رُمْح ): نيزه . نادى حُسَيْناً در بعضى از منابع ((فادى حسَيْناً)) آمده است يعنى خود را بر حسين فدا نمود. جادَ بِنَفْسِهِ: جانش رابذل نمود.صِياحَ:فرياد زدن و صداكردن . اَضافَهُ: او را مهمان نمود. مِلاح (جمع مَليح ): نمكين . ترجمه و توضيح : بنا به نقل ابن اثير، حرّ پس از آنكه خود را از سپاه عمرسعد به كنار كشيد و به عنوان توبه به خدمت امام عليه السلام رسيد، عرضه داشت : من فكر نمى كردم كه اين مردم كار را بدينجا خواهند كشيد كه جدا با تو بجنگند و الا هيچگاه با آنان همراهى نمى كردم اينك به عنوان توبه از آنچه از من نسبت به شما سرزده است و مانع از حركت شما بوده ام به حضورتان آمده ام و تصميم دارم تا پاى مرگ از شما حمايت كنم ودر پيش رويت كشته شوم ، آيا توبه من پذيرفته است ؟ امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((نَعَمْ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْكَ وَيَغْفِرُ لَكَ؛)) آرى ، خدا توبه تو را مى پذيرد و گناهانت را مى بخشد))(208). بنا به نقل طبرى (209) و ابن كثير(210)، ((حر)) پس از كشته شدن حبيب و قبل از نماز ظهر به همراه زهير به دشمن حمله نمود كه هريك از آنان در محاصره دشمن قرار مى گرفت ، ديگرى حلقه محاصره را مى شكست و از دشمن نجاتش مى داد تا بالا خره اسب حّر را پى نمودند او پياده به جنگ ادامه داد و پس از آنكه بالغ بر چهل تن از دشمن را كشت يك گروه پياده از دشمن بر وى حمله نموده و او را از پاى در آورد. در اين موقع چندتن از ياران حسين بن على عليهما السلام نيز به آنان حمله كردند وبدن نيمه جان حرّ را از ميان قتلگاه به طرف خيمه ها حمل نموده در كنار خيمه اجساد شهدا قرار دادند(211). امام عليه السلام نيز در همين جا و در كنار پيكر نيمه جان حرّ كه هنوز رمقى از حيات در وى بود، قرار گرفت وبا ديدن جسد خون آلود او همان جمله را كه مكرر مى گفت ، بر زبان جارى كرد و فرمود: ((... قَتَلَةٌ مِثْلُ قَتَلةِ النَّبيينَ وَآلِ النَّبِيينَ؛)) اين مردم كوفه قاتلان و كشندگانى هستند همانند قاتلان پيامبران و فرزندان پيامبران )). سپس در بالاى سر حرّ نشست و در حالى كه خاك و خون از سرو صورتش پاك مى كرد، چنين فرمود:((اَنْتَ الحُرُّ كَما سَمَّتكَ اُمُّكَ وَاَنْتَ الحُرُّفى الدُّنْيا وَالاخِرَة ؛)) تو حر و آزاد مردى ، همان گونه كه مادرت تو را حُر ناميده است . و تو آزاد مردى در اين جهان فانى و در آن جهان پايدار و ابدى )). آنگاه اين ابيات را در رثا حرّ خواند:((لَنِعمَ الحُرُّ حُرُّ بَنِى رِياح ...؛)) چه نيكو مردى است حرّ، حرّ رياحى ، شكيبا و صبور به هنگام (جنگ ) و كثرت نيزه ها. و چه نيكو مردى است حر آنگاه كه حسين ندا نمود او به هنگام دعوت حسين جانش را فدا نمود. پروردگارا! در بهشت برين از وى پذيرايى كن و از حوريان زيبا و نمكين براى او همسر قرار بده ! (212))). مفهوم واقعى سعادت اگر بخواهيم با مفهوم واقعى سعادت آشنا شويم و نمونه و مصداق كاملى از خوشبختى و حسن عاقبت را معرّفى كنيم بايد از ((حرّ)) و عده ديگرى ياد كنيم كه مانند وى در ابتداى امر به همراه جنود شيطان حركت نموده و در صفوف دشمنان اسلام قرار گرفته و به قصد قتل فرزند پيامبر و براى خاموش ساختن مشعل هدايت وارد كربلا گرديدند آنگاه عقل و خرد را به قضاوت طلبيده مشمول عنايت الهى و موفق به نزول فيوضات ربانى شدند و شمشير خود را به نفع اسلام و دفاع از حريم قرآن به كار بردند و در اين راه به فيض بزرگ شهادت نايل گرديدند. تعداد افرادى كه در شب و روز عاشورا توبه كرده و به لشكر حسين بن على عليهما السلام پيوستند دقيقا معلوم نيست و اسامى همه آنها و كيفيت شهادتشان در كتب تاريخ به طور دقيق مشخص نگرديده است ولى از ميان اين افراد همانگونه كه شرح حال ((حر بن يزيد)) را نقل نموديم با دو نفر ديگر نيز آشنا مى شويم كه آنان هم موفق به توبه شده و در آخرين دقايق زندگى ، حسين بن على عليهما السلام به آن حضرت پيوسته و با شهادت در ركاب او به سعادت و خوشبختى دائمى نايل گرديدند. سعد بن حارث و برادرش سعد و ابوالحتوف فرزندان حارث ، ساكن كوفه و داراى عقيده انحرافى و حادّ گروه خوارج بودند كه شخصيتى مانند اميرمؤ منان عليه السلام را نيز واجب القتل مى دانستند اين دو برادر به همراه ((عمرسعد)) و براى جنگ ، با حسين بن على عليهما السلام وارد كربلا شده و در ميان لشكريان كوفه به سر مى بردند در روز عاشورا پس از شهادت همه ياران حسين بن على عليهما السلام اين دو برادر با شنيدن صداى استغاثه آن حضرت ((الاناصرٌ ينصرنى )) و با شنيدن صداى گريه زنان و اطفال ازميان خيمه ها، عميقا متحول و دگرگون شده و به همديگر گفتند: ما كه مى گوييم ((لا حكم الاّ للّه ولا طاعة لمن عصى اللّه ))(213))) اين حسين مگر فرزند پيامبر ما نيست ؟ و مگر ما در روز قيامت اميد شفاعت از جدّ او نداريم چگونه است كه ما با او وارد جنگ شده ايم و او در ميان دشمن و در اين غربت بى يار و ياور مانده است . اين بگفتند و به سوى حسين بن على شتافتند و شمشير از غلاف بيرون كشيده در نقطه اى كه به آن حضرت نزديك بود به جنگ با دشمن پرداختند و پس از كشتن و مجروح كردن گروهى ، هر دو برادر به شهادت رسيدند و بدن خون آلودشان در يك نقطه و در كنار هم به روى زمين افتاد. و بدينگونه اين دو برادر هم مانند ((حرّ)) به سعادت و حسن عاقبت نائل گرديدند(214). بخش سوم : در كربلا: خطاب به زهير متن سخن : ((وَاَنَا اَلْقاهُمْ عَلى اِثْرِكَ ... لا يَبْعُدَنَّكَ اللّه يا زُهَيْرُ وَلَعَنَ قاتِليكَ لَعْنَ الذَّينَ مُسِخُوا قِرَدَةً وَخَنازيرَ)) ترجمه و توضيح لغات : اِثْر: پشت سر. قِرَدَة (جمع قِرَد): بوزينه . خَنازِير (جمع خِنْزِير): خوك . ترجمه و توضيح : زهير بن قين (215) پس از يك حمله و جنگ شديد، به خيمه ها و به حضور امام برگشت و در حالى كه دستش را روى شانه امام گذاشته بود و براى دومين بار استيذان مى كرد، اين دو بيت را انشاد نمود: ((جانم به فداى تو كه هدايت يافت و هدايت گرديد، امروز روزى است كه جد تو پيامبر را ملاقات مى كنم . و حسن و على مرتضى را و جعفرطيار، آن جوانمرد سلاح به تن را ملاقات مى كنم و اسداللّه و حمزه ، آن شهيد زنده را ملاقات مى كنم )). امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((وَاَنَا اَلْقاهُمْ عَلى اِثْرِكَ؛)) من نيز در پشت سر تو با آنان ملاقات خواهم نمود)). و پس از آنكه زهير از پاى درآمد و در زمين كربلا افتاد آن حضرت در بالينش حاضر گرديد و با اين جملات از وى تقدير نمود:((لا يَبْعُدَنَّكَ اللّه يا زُهَيْرُ...؛)) زهير! خدا تو را از رحمتش دور نگرداند و بر قاتلان و كشندگان تو لعنت كند، همانگونه كه در دورانهاى گذشته افرادى را لعنت نمود و مسخ گرديدند و به صورت ميمون و خوك درآمدند))(216). آرى در هر دوران آنانكه قدرت تفكر را از دست داده و با دستور ابن زيادها و عمرسعدهاى زمان خويش ميمون وار به رقص و حركت درمى آيند، آنانكه خوك صفت زندگى برايشان بجز ارضاى غرايز مفهومى ندارد، مورد خشم ولعن خدا قرار گرفته اند كه انسانيت را اين چنين از دست داده اند. بخش سوم : در كربلا: خطاب به حنظله شبامى متن سخن : ((رَحِمَكَاللّه اِنَّهُمْ قَدِ اسْتَوْجَبُوا الْعَذابَ حِينَ رَدُّوا عَلَيْكَ ما دعَوْتَهُمْ اِلَيْهِ مِنَ الحَقِّ وَنَهَضُوا اِلَيْكَ لِيَسْتَبِيحُوكَ وَاَصْحابَكَ فَكَيْفَ بِهِمُ اْلا نَ وَقَدْ قَتَلُوا اِخْوانكَ الصّالِحينَ. ... رُحْ اِلى خَيْرٍ مِنَ الدُّنْيا وَما فيها وَالى مُلْكٍ لا يَبْلى ... آمينَآمينَ)). ترجمه و توضيح لغات : نَهَضُوا (از نَهضَ): قيام كردن و نَهَضَ اِلَيْهِ: به سوى وى شتافت . اِسْتِباحَه : جايز دانستن (كنايه است از تصميم به خونريزى ) رُحْ (امر است از راح ، يَرُوحُ): رفتن . يَبْلى (از بلى ): كهنه شدن . ترجمه و توضيح : يكى از ياران و اصحاب حسين بن على عليهما السلام حنظله شبامى است (217) كه چون در مقابل دشمن قرار گرفت به موعظه و نصيحت آنان پرداخت و گفتار خود را با آياتى پايان داد كه مؤ من آل فرعون فرعونيان را از تصميمشان درباره قتل حضرت موسى برحذر داشته و از عواقب خطرناك اين عمل به آنان هشدار داده است :(( (يا قَوْمِ اِنِّى اءَخافُ عَلَيكُمْ يَوْمَ التَّنادِ يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرينَ ما لَكُمْ مِنَاللّهِ مِنْ عاصِمٍ وَمَنْ يُضْلِلِاللّه فَمالَهُ مِنْ هادٍ )(218).)) آنگاه به سوى خيمه ها برگشت و حسين بن على عليهما السلام در تشويق و تقدير وى چنين فرمود:((رَحِمَكَاللّه اِنَّهُمْ...؛)) خدا رحمتت كند، اين مردم آنگاه كه به سوى حقشان دعوت نمودى و پاسخ مثبت ندادند و به قتل تو و يارانت آماده گرديدند، مستوجب عذاب بودند و اما حالا كه خون برادران صالح تو را ريختند، ديگر گرفتار عذاب و خشم پروردگار گرديدند)). حنظله عرضه داشت :((صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِداكَ؛)) جانم به قربانت ! كه گفتارت صدق محض است )). سپس به عنوان استيذان گفت :((اَفَلا نَرُوحُ اِلى رَبِّنا وَنَلْحَقُ بِاخْوانِنا؟؛)) آيا به سوى پروردگار خود نمى رويم و به برادرانمان كه در بهشت برين قرار گرفته اند لاحق نمى گرديم )). امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود:((رُحْ اِلى خَيْرٍ مِنَ الدُّنْيا وَما فيها وَالى مُلْكٍ لا يَبْلى ؛)) برو به سوى آنچه بهتر از دنيا و از آنچه در آن است و برو به سوى ملك و آقايى كه هميشگى است )). حنظله با اين جمله با آن حضرت خداحافظى نمود:((اَلسَّلامُعَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللّه صَلَّى اللّه عَلَيْكَ وَعَلى اءَهْلِ بَيْتِكَ وَعَرَّفَ بَيْنَنا وَبَيْنَكَ فى جَنّتِهِ)) امام هم فرمود: آمين ! آمين ! حنظله به سوى دشمن شتافت و جانانه جنگيد تا به درجه رفيعه شهادت نايل گرديد(219). بخش سوم : در كربلا: خطاب به سيف بن حارث و مالك بن عبد متن سخن : ((اَى ابنى اَخوى ما يَبْكيكما؟ فَواللّه انّى لاَرْجُو اَنْ تَكونا بعد ساعَةٍ قريرَالعَيْن ... جزاكُمَااللّهُ يا ابنى اَخوى عَنْ وُجدكُما مِنْ ذلكَ وَمواساتِكُما اِيّاى احْسَنَ جزاء المتّقين ... وَعَليْكُمَاالسَّلامُ وَرحْمَةُاللّه وَبَرَكاتُهُ)). ترجمه و توضيح لغات : قريرالعين : خوشحال و مسرور در اثر رسيدن به مطلوب . وجد (با ضم و او): احساس و درك . مواسات : معاونت و يارى كردن . ترجمه و توضيح : بنا به نقل طبرى ، دو نفر از قبيله ((همدان )) به نام ((سيف بن حارث بن ربيع )) و ((مالك بن عبد بن سريع )) كه با هم عموزاده و از يك مادر بودند در روزهايى كه هنوز رفت وآمد در ميان كربلا و كوفه آزاد بود خودشان را به كربلا رسانيده و به لشكريان حسين بن على عليهما السلام پيوستند آن دو عموزاده در روز عاشورا چون كثرت لشكر دشمن و قلّت ياران امام حسين عليه السلام را مشاهده نمودند در حالى كه گريه مى كردند و اشك مى ريختند به خدمت آن حضرت رسيدند. چون حسين بن على عليهما السلام گريه آنها را ديد فرمود:((اَى ابنى اَخوى ما يَبْكيكما؟...؛)) اى فرزندان برادرانم ! سبب گريه شما چيست ؟ به خدا سوگند! من اميدوارم كه پس از ساعتى چشم شما روشن (و با ورود به بهشت برين ) خوشحال و مسرور باشيد)). آن دو جوان عرضه داشتند:((جَعلنااللّه فداك لا واللّه ماعلى اءنفسنا نبكى ولكن نبكى عليك نراك قَدْ اُحيط بك وَلا نقدرُ عَلى اَنْ نَمنعكَ باءكثرِ مِن اَنْفُسِنا؛)) يابن رسول اللّه ! جان ما به قربانت ! به خدا سوگند! گريه و ناراحتى ما نه براى خود ماست بلكه به جهت شماست زيرا مى بينيم دشمن شما را احاطه نموده است و براى دفاع از شما خدمت شايسته و عمل قابل ملاحظه اى از ما ساخته نيست مگر همين خدمت كوچك و ناقابل و فدا شدن در حضور شما)). امام عليه السلام در مقابل اين وظيفه شناسى و اين احساس مسؤ وليّت و اين ايثار و خدمت فرمود:((جزاكُمَااللّهُ يا ابنى اَخوى عَنْ وُجدكُما...؛)) خداوند در مقابل اين درك و احساس شما و اين يارى و مواسات شما كه درباره من انجام مى دهيد بهترين پاداش متقيان را بر شما عنايت كند)). طبرى از ابومخنف نقل مى كند: همان وقت كه اين دو پسرعمو مشغول صحبت با امام بودند ((حنظلة بن اءسعد)) نيز در مقابل صفوف دشمن مشغول موعظه و نصيحت آنان بود و طولى نكشيد - به طورى كه يادآور شديم - به شهادت رسيد و در اين هنگام آن دو جوان رو به ميدان گذاشتند (( ((فَاستَقْدَما يتسابقان ؛)) و در رفتن به سوى ميدان بر همديگر سبقت مى گرفتند)). و گاهى هم رو به سوى خيمه ها نموده و با صداى بلند خداحافظى كرده و عرضه مى داشتند: ((السلام عليك يابن رسول اللّه )) و امام مى فرمود:(( ((وَعَليكماالسلام ورحمة اللّه وبركاته )) آنگاه هردو با هم وارد جنگ شده و از همديگر حمايت مى نمودند و هر يك از آنان در محاصره دشمن قرار مى گرفت ، ديگرى به يارى وى مى شتافت و صفوف دشمن را در هم مى شكست و نجاتش مى داد، اينكه هر دو به شهادت رسيدند.(220) احساس تكليف در اين گفتگو و دراين بدرقه و خداحافظى آنچه كه بيش از هرمطلب ديگر جلب توجه مى كند و به صورت يك واقعيّت مهم و يك حقيقت فراموش نشدنى متجلّى مى گردد، مساءله احساس تكليف و درك وظيفه و مسؤ وليت است كه امام عليه السلام آن را ستوده و براى آن پاداش بزرگى از خداوند خواسته است و اين اجر و پاداش نه پاداش متقين بلكه بهترين پاداش متّقين است كه از درك ما بالاتر و از تصور ما برتر است . آرى اگر اين دو جوان بر قلّت ياران حق و بر كثرت حاميان باطل ، اشك مى ريزند و بر اينكه در حمايت از حق توانى بيش از فداكردن همه هستى خود ندارند متاءسّف و متاءثّرند! و اگر در مسير شهادت با همديگر مسابقه گذاشته اند كه :(( (وَفى ذلك فليتنافس المتنافسون ) (221).)) و اگر در راه ايفاى وظيفه و قربانى در راه حق آن چنان ذوق زده و خوشحالند كه در هر چند قدم مكث نموده و به سوى خيمه ها رو مى كنند و با جمله :((السلام عليك يا بن رسول اللّه )) تجديد عهد و پيمان و يا مجدّدا خداحافظى مى كنند و... برگشت همه اينها بر يك حقيقت است و آن احساس وظيفه است و درك مسؤ وليت . وه ! چه ستودنى و قابل تمجيد است اين زيبا صفت ! كه در هر جامعه اى به وجود آيد مى تواند از آن جامعه سيل خروشانى تشكيل دهد كه كوههاى موانع سعادت را از پيش پاى خود بركند و اين صفت در هر فردى پيدا شود او را به يارى دين و آيينش و حمايت از پيشوا و امامش تا سرحدّ مرگ و شهادت پيش خواهد برد. و چه زشت و خطرناك است كه اگر اين مهمّ و احساس تكليف و درك مسؤ وليت از جامعه و يا فردى رخت بربندد كه او در حقيقت نه تنها مرده اى است متحرك بلكه موجب مرگ و سقوط ديگران نيز خواهد بود. بخش سوم : در كربلا: خطاب به جون متن سخن : ((يا جُونُ اَنْتَ فى اِذْنٍ مِنِّى فَاِنَّما تَبَعْتَنا طَلَباً لِلْعافية فَلا تَبْتَلِ بِطَرِيقَنِنا ... اَللّهُمَّ بَيِّضْ وَجْهَهُ وَطَيِّبْ رِيحَهُ وَاحْشُرهُ مَعَ الا بْرارِ وَعَرِّفْ بَيْنَهُ وَبَيْنَ مُحَمَّدٍ وَآلِ مَحَمَّدٍ))(222). ترجمه و توضيح : جون بن حرى ، غلام سياه و متعلق به ابوذر بود كه پس از وى خدمتگزار اهل بيت گرديده ، در زمان امام حسن مجتبى عليه السلام با آن حضرت و سپس با حسين بن على عليهما السلام زندگى و افتخار خدمت او را داشت و از مدينه تا مكه و از مكه تا كربلا در ركاب آن حضرت بود و چون در روز عاشورا جنگ به اوج شدت رسيد، به خدمت امام آمده و اجازه جنگ خواست . امام در پاسخ وى فرمود:((يا جُوْنُ اَنْتَ فى اِذْنٍ مِنِّى ... ؛)) جون ! من بيعت را از تو برداشتم و آزاد گذاشتم ؛ زيرا تو به اميد عافيت و آسايش تا اينجا به همراه ما آمده اى و در راه ما خود را به ناراحتى و مصيبت مبتلا نگردان )). ((جَوْن )) خود را روى قدمهاى حسين بن على عليهما السلام انداخت و در حالى كه پاهاى آن حضرت را مى بوسيد چنين گفت : يابن رسول اللّه ! آيا سزاوار است كه من در رفاه و راحتى كاسه ليس شما باشم و در شدت و ناراحتى و در مقابل دشمن ، دست از شما بردارم ؟ آرى بدن من بدبو و خاندان من ناشناخته و رنگ من سياه است با بهشت برين بر من منّت بگذار تا بدنم خوشبو و رنگم سفيد و حسب من به عزّت و شرف نايل گردد، نه به خدا سوگند! من هرگز از شما جدا نخواهم شد تا خون سياه من با خون شما آميخته گردد))(223). امام عليه السلام چون وفا و صميميت و اصرار جون را مشاهده نمود، به وى اجازه داد تا به سوى ميدان حركت كند و چون از پاى درآمد و در زمين كربلا قرار گرفت ، امام عليه السلام خود را به بالين وى رسانيد و در كنارش نشست و با اين جملات او را دعا نمود. ((اَللّهُمَّ بَيِّضْ وَجْهَهُ...؛)) خدايا رويش را سفيد و بدنش را خوشبو و با ابرار و نيكان محشورش بگردان و در ميان او با محمد و خاندانش معارفه و آشنايى بيشتر قرار بده )). بخش سوم : در كربلا: درباره عمر بن جناده متن سخن : ((هذا غُلامٌ قُتِلَ اَبُوهُ فِى الْحَمْلَةِ الاُولى وَلَعَلَّ اُمَّهُ تكْرَهُ ذلِكَ)) ترجمه و توضيح : پس از كشته شدن جناده انصارى فرزند يازده ساله اش عمر كه به همراه پدر و مادرش به سرزمين كربلا وارد شده بود، به حضور امام رسيد و اجازه نبرد با دشمن خواست ، حسين بن على عليهما السلام درباره وى چنين فرمود:((هذا غُلامٌ قُتِلَ اَبُوهُ...؛)) اين نواجوان كه پدرش در حمله اول كشته شده است ، شايد بدون اطلاع مادرش تصميم به نبرد گرفته است و مادرش به كشته شدن وى راضى نباشد)). عمر، اين نوجوان جانباز چون گفتار امام عليه السلام را شنيد، عرضه داشت :((اِنَّ اُمّى اَمَرَتْنى ؛)) نه ، به خدا مادرم به من دستور داده است جانم را فداى تو و خونم را نثار راهت كنم )). امام چون اين پاسخ را شنيد، اجازه داد و عمر حركت نمود. و در مقابل صفوف دشمن اين اشعار حماسى را مى خواند: ((امير من حسين است و چه نيكو اميرى ! سُرور قلب پيامبر بشير و نذير، على و فاطمه پدر و مادر اوست آيا براى او همانندى مى دانيد))(224). وى پس از درگيرى با دشمن كشته شد. دشمن سر او را از پيكرش جدا كرده و به سوى خيمه ها انداخت ، مادرش سربريده نوجوانش را برداشت و پس از آنكه خاك و خونش را پاك نمود، به سوى يكى از لشكريان دشمن كه آن نزديكى بود، انداخت و او را به هلاكت رسانيد آنگاه به سوى خيمه بازگشت و چوبى به دست گرفت و در حالى كه اين دو بيت را مى خواند، به سوى دشمن حمله نمود: ((من در ميان زنها زنى هستم ضعيف ، زنى پير و فرتوت و لاغر، بر شما ضربه محكمى وارد خواهم ساخت در دفاع و حمايت از فرزندان فاطمه عزيز))(225). و پس از آنكه دو نفر را مضروب ساخت به دستور امام به سوى خيمه ها بازگشت (226) بخش سوم : در كربلا: هنگام شهادت حضرت على اكبر متن سخن : ((اَللّهُمَّ اشْهَدْ عَلى هؤُلاءِ الْقَوْمِ فَقَدْ بَرَزَ اِلَيْهِمْ اءَشْبَهُ النّاسِ بِرَسُولكَ مُحَمَّدٍ صلّى اللّه عليه و آله خَلْقاً وَخُلُقاً ومَنْطِقاً وكُنّا اِذَا اشْتَقْنا اِلى رُؤ يَةِ نَبِيِّكَ نَظَرْنا اِلَيْهِ. اَللّهُمَّ فَامْنَعْهُمْ بَرَكاتِ الاَرْضِ وَفَرِّقْهُمْ تَفْريقاً وَمَزِّقْهُمْ تَمْزِيقاً وَاجْعَلْهُمْ طَرائقَ قِدَداً وَلا تُرْضِ الْوُلاةَ عَنْهُمْ اَبَداً فَاِنَّهُمْ دَعَونا لينصرونا ثُمَّ عَدَوا عَلَيْنا لِيُقاتِلُونا اِنَّ اللّه اَصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ اِبراهيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ ذُريَةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ واللّه سَمِيعٌ عَلِيمٌ ... مالَكَ؟ قَطَعَاللّهُ رَحِمَكَ كَما قَطَعْتَ رَحِمِى وَلَمْ تَحْفَظْ قَرابَتِى مِنْ رَسُولِاللّه وَسَلَّطَ عَلَيْكَ مَنْ يَذْبَحُكَ عَلى فرِاشِكَ. ... قَتَلَاللّه قَوْماً قَتَلُوكَ يابُنَىَّ ما اَجْرَاءَهُمْ عَلَى ا للّه وَعَلَى انتهاك حُرْمَةِ رَسُولِاللّه ، عَلَى الدُّنْيا بَعْدَكَ الْعَفا)). ترجمه و توضيح لغات : تَمْزيق : از هم پاشيدن . طَرائق قِدَدا: گروههايى با اختلاف عقيده شديد. ترجمه و توضيح : پس از آنكه ياران و اصحاب حسين بن على عليهما السلام شربت شهادت نوشيدند و نوبت به افراد خاندان آن حضرت رسيد، اول كسى كه قدم به ميدان گذاشت و در راه اسلام و قرآن تيرها و نيزه و شمشيرها را به جان خريد ((على اكبر)) فرزند رشيد حسين بن على عليهما السلام بود. و چون قلم از ترسيم شخصيت وى ناتوان و زبان از بيان وصفش عاجز است ، گوشه اى از شخصيت روحى و معنوى و حسن صورت و سيرت او را از زبان خود او و پدر ارجمندش مى شنويم : آنگاه كه امام عليه السلام از مرگ خويش و يارانش خبر مى داد در پاسخ وى اظهار داشت : پدر جان ! اگر مرگ ما در راه حق است در اين صورت از مرگ باكى نيست :((فَاءذاً لانُبالِى بِالْمَوْتِ)) حسين بن على عليهما السلام در مقام بيان كمالات روحى و وصف قيافه و سيماى او مى گويد: على از نظر خلقت ظاهرى و قيافه ، از نظر ملكات و خلق و خوى و منطق و گفتار شبيه ترين مردم بود نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه هروقت يكى از افراد خاندان ما شوق ديدار و زيارت سيماى پيامبر را داشت ، صورت زيباى على را تماشا مى كرد؛ يعنى او آيينه تمام نماى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بود هم از نظر صورت و هم از نظر سيرت . خوارزمى مى گويد: على بن الحسين عليهما السلام كه در سن هيجده سالگى بود، در روز عاشورا پيش از همه افراد خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عازم ميدان شهادت گرديد و آنگاه كه مى خواست با پدرش وداع كند و از خيمه ها حركت كند حسين بن على عليهما السلام نظر محبت آميزى به قيافه زيبا و قامت رساى وى افكند و صورت و محاسنش را به سوى آسمان نمود و چنين گفت : ((اَللهُمَّ اشْهَدْ عَلى هؤُلاءِ الْقَوْمِ...؛)) خدايا! تو خود بر عليه اين مردم گواه باش كه به سوى آنان جوانى حركت مى كند كه از نظر خلقت و خلق و خو و نطق و سخن گفتن شبيه ترين مردم است به پيامبر تو و ما هروقت مشتاق لقاى سيماى پيامبر بوديم به صورت وى تماشا مى كرديم . خدايا! اين مردم ستمگر را از بركات زمين محروم و به تفرقه و پراكندگى مبتلايشان بگردان ! صلح و سازش را از ميان آنان و فرمانروايانشان بردار كه ما را با وعده يارى و نصرت دعوت نمودند و سپس به جنگ ما برخاستند)). امام عليه السلام سپس اين آيه را خواند:((خدا آدم و نوح و فرزندان ابراهيم و فرزندان عمران را برعالميان برگزيد نسلهايى كه از يكديگرند و خداوند شنوا و داناست )). و آنگاه كه حضرت على اكبر خواست از خيمه ها جدا شود حسين بن على عليهما السلام عمرسعد را مورد خطاب قرار داد و چنين فرمود:((مالَكَ؟ قَطَعَاللّهُ رَحِمَكَ كَما قَطَعْتَ رَحِمِى ...؛)) چه شده است بر تو؟ خدا نسل تو را قطع كند همان گونه كه تو شاخه مرا بريدى ،(227) و رابطه قوم و خويشى مرا با پيامبر ناديده گرفتى و خدا كسى را بر تو مسلط كند كه در ميان رختخواب تو را ذبح كند)). على اكبر آنگاه كه در مقابل صفوف دشمن قرار گرفت اين اشعار را مى خواند: ((منم على ، پسر حسين بن على و سوگند به كعبه كه ما اولى به پيامبر هستيم ! و به خدا قسم ! نبايد اين فرزند فرومايه بر ما حكومت كند اين نيزه را آنچنان بر شما فرود مى آورم كه خم شود. و اين شمشير را آنچنان بر شما مى زنم تا درهم بپيچد مانند شمشير زدن جوان هاشمى علوى ))(228) سپس وارد جنگ شد. مرحوم ((شيخ مفيد)) در ((ارشاد)) و ((طبرسى )) در ((اعلام الورى )) در ضمن نقل اشعار بالا چنين مى گويند:((... ففعل ذلك مراراً واهل الكوفة يتقون قتله ؛)) حضرت على اكبر عليه السلام اين اشعار حماسى را مى خواند و به دشمن حمله مى كرد و اين حمله را مكرر انجام داد؛ زيرا مردم كوفه از كشتن وى وحشت وترس داشتند و در هر حمله عقب نشينى مى كردند)). در تعليل جمله بالا نظرات مختلفى گفته شده است كه براى مراعات اختصار از نقل آنها صرف نظر مى كنيم ولى آنچه به نظر اين حقير مى رسد اين است : آنچه مردم كوفه را در مقابل اين شهيد و فرزند شهدا و اين (( نابغة الايّام والدّهور و مجمع المحاسن النّسبية والسّببيّة ،)) جرثومه فضل و حجى اعجوبه عصرش و عزيز مصرش به وحشت انداخته بود، جمله اى است كه خود مرحوم مفيد درباره آن حضرت آورده است كه مى گويد:((وَكان اَصْبَحَالنّاس وجهاً؛)) او زيباترين مردم بود)) آرى ، آنچه مردم كوفه را در مقابل على اكبر عليه السلام به عقب نشينى واميداشت جمال زيبا و رخ دل آراى على بود كه پدر ارجمندش درباره او مى گويد:((اَللهُمَّ اشْهَدْ عَلى هؤُلاءِ الْقَوْمِ فَقَدْ بَرَزَ اِلَيْهِمْ اءَشْبَهُ النّاسِ خَلْقاً وَخُلُقاً ومَنْطِقاً برسولك وكُنّا اِذَا اشْتَقْنا اِلى رُؤْيَةِ نِبِيِّكَ نَظَرْنا اِلَيْهِ)) خوارزمى مى گويد: با اينكه تشنگى بر وى اثر عميق گذاشته بود اما آنچنان جنگ نمود و حملات شكننده بر صفوف دشمن وارد ساخت و از افراد دشمن كشت كه داد آنها بلند شد و تعداد كشته شدگان به وسيله او به 120 نفر بالغ گرديد و به سوى خيمه ها برگشت . و براى دومين بار حمله نمود و چون به روى خاك افتاد با صداى بلند عرضه داشت پدرجان ! اينك جدم رسول خدا با جام بهشتى سيرابم كرد كه پس از آن تشنگى نيست ... حسين بن على عليهما السلام چون دربالاى سروى قرارگرفت فرمود:((قَتَلَاللّهُ قَوْماً قَتَلُوكَ ...؛)) خدا بكشد مردم ستمگرى را كه تو را كشتند فرزندم اينها چقدر بر خدا و به هتك حرمت رسول اللّه جرى شده اند، پس از تو اف بر اين دنيا!))(229). دو مطلب در رابطه با حضرت على اكبر(ع ) در رابطه با حضرت على اكبر عليه السلام در ميان مورخان و صاحب نظران دو مطلب مورد بحث و اختلاف نظر مى باشد و آنچه در اين زمينه به دست آمده است به تناسب بحث در اينجا منعكس مى گردد و آن دو مطلب اين است : 1 - حضرت على اكبر عليه السلام هنگام شهادتش داراى چند سال بود؟ 2 - آيا مادر آن حضرت به همراه ساير بانوان حرم در كربلا حضور داشت يا نه ؟ اما نسبت به سنّ حضرت على اكبر عليه السلام بايد توجّه داشت كه كنيه آن حضرت ((ابوالحسن )) و ولادتش طبق نقل صاحب انيس الشّيعه (230) در يازدهم شعبان در سال 33 هجرى و دو سال قبل از كشته شدن عثمان واقع گرديد و كشته شدن عثمان در سال 35 بوده است . و نظريه دانشمند شهير مرحوم ((ابن ادريس )) در مزار ((سرائر)) كه مى گويد ولادت حضرت على اكبر در دوران خلافت عثمان (23 - 35 ه) واقع گرديده است نقل صاحب انيس الشيعه را تاءييد مى نمايد. بنابراين ، آن حضرت در جريان عاشورا حتى اگر ولادتش در آخر دوران زندگى عثمان هم واقع گردد تقريبا داراى 27 سال بوده است . مؤ يّد اين معنا اتفاق نظر تاريخ ‌نويسان و نسب شناسان است كه مى گويند آن حضرت بزرگتر از امام سجاد عليه السلام بود و امام سجاد عليه السلام در جريان عاشورا 23 سال داشت و فرزندش امام باقر عليه السلام به همراه او و داراى چهار سال بود. و بر اساس اين اتفاق كه اشاره گرديد، مى توانيم بگوييم : نظريه هاى ديگر در مورد سن آن حضرت با واقعيت تطبيق نمى كند مانند نظريه مرحوم ((طريحى )) در ((منتخب )) كه آن حضرت را در موقع شهادتش هفده ساله و يا مرحوم ((مفيد)) در ((ارشاد)) و ((طبرسى )) در ((اعلام الورى )) كه هيجده ساله و يا صاحب ((مناقب سَرَوى )) كه نوزده ساله اش دانسته است . و جاى تعجب است كه مرحوم ((ابن نما)) در ((مثيرالا حزان )) مى گويد: حضرت على اكبر در حادثه كربلا بيش از ده سال داشت ؛ زيرا گرچه اين جمله مجمل است ولى آنچه در عرف از آن فهميده مى شود اين است كه او داراى دوازده يا سيزده سال بوده است . و تعجب آورتر از گفتار ((ابن نما)) گفتار مرحوم ((خواجه نصيرالدين طوسى ))(231) است كه مى گويد: ((اِنَّ لَهُ يَوْمَ الطَّفِّ سَبْعَ سِنِينَ)) آن حضرت در عاشورا هفت ساله بود))؛ زيرا شواهد و قرائن فراوان تاريخى ثابت مى كند كه آن حضرت نزد پدر عزيزش داراى مقامى بس ارجمند و بر تمام صحابه و ياران و اقوام و عشيره حسين بن على عليهما السلام بجز برادرش - تقدم داشت و اين موقعيت با سن كم مخصوصا هفت سال و يا سيزده سال تناسب ندارد. مثلاً همه تاريخ نويسان در اين قضيه اتفاق نظر دارند كه حسين بن على عليهما السلام در شب عاشورا هنگام ملاقات با عمرسعد به تمام يارانش دستور داد كه در بيرون خيمه باشند و تنها به حضرت ابوالفضل و حضرت على اكبر اجازه داد كه به همراه وى وارد خيمه شوند، همانگونه كه عمرسعد به فرزندش حفص و غلام مخصوصش اجازه ورود به خيمه را داد. و باز در عاشورا هنگام سخنرانى حسين بن على عليهما السلام چون صداى شيون فرزندان آن حضرت بلند گرديد به برادرش ابوالفضل عليه السلام و فرزندش على اكبر عليه السلام ماءموريت داد كه :(( ((سَكِّتاهُنَّ فَلَعَمْرى لَيَكْثُرُ بُكاؤُهُنَّ؛)) شما اين اطفال و زنان را آرام كنيد كه گريه هاى زيادى در پيش دارند)). و باز مى بينيم كه در روز هشتم محرم آنگاه كه حسين بن على عليهما السلام به گروهى از يارانش دستور داد كه براى آوردن آب به سوى فرات حركت كنند، فرزندش على اكبر عليه السلام را به سرپرستى آنان گماشت . همه اين مطالب گواه اين است كه سن حضرت على اكبر در روز عاشورا بيش از هفت سال كه مرحوم خواجه نصيرالدين طوسى مى گويد بوده است . ولى در گفتار اين بزرگ محقق شيعه ، اين احتمال هم وجود دارد كه كلمه ((عشرة )) ساقط گرديده و عبارت صحيح آن ((سبع عشره : هفده ساله )) و موافق نظريه مرحوم ((طريحى )) مى باشد. گرچه اصل اين مطلب نيز به نظر ما و طبق شواهد و دلايل گذشته صحيح نيست ولى احتمال چنين سقطى در خطاطى و استنساخ كتابها، قوى و مانند آن در موارد زيادى ديده مى شود. آيا حضرت على اكبر(ع ) داراى فرزند بود؟ مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم در مقتل مى گويد: حضرت على اكبر علاوه بر اينكه بيست و هفت سال داشت داراى همسر و فرزند نيز بود و براى تاءييد نظريه اش با جمله :(( ((صَلَّى اللّه عَلَيْكَ وَعَلى اَهْلِ بَيْتِكَ وَعِتْرَتِكَ)) كه در متن يكى از زيارات آن حضرت در ((كامل الزيارات )) از امام صادق نقل شده است استشهاد مى نمايد و احتمال مى دهد كه كنيه ((ابوالحسن )) هم به مناسبت وجود فرزندى براى او به نام ((حسن )) مى باشد. نگارنده : در تاءييد آنچه مرحوم مقرم از متن يكى از زيارات حضرت على بن الحسين عليهما السلام استفاده نموده است بايد بگوييم كه اين تعبير ((وعلى اهل بيتك وعترتك )) منحصر به يك زيارت و تنها در يك مورد نيست بلكه در موارد و زيارات متعدد از جمله در صفحه 204 و 239 از كامل الزيارات به كار رفته است . حضرت آيت اللّه العظمى آقاى نجفى مرعشى - دام ظله - نيز در مقدمه خود به ((على الاكبر)) بدين معنا تصريح مى كند كه حضرت على اكبر عليه السلام از نظر سن بزرگتر از امام سجاد عليه السلام بوده و بر اين نظريه به گفتار مرحوم ابن ادريس استشهاد مى نمايد كه صحيح ترين و مشهورترين نظريه در ميان علما و دانشمندان تاريخ و نسب شناسان اين است كه حضرت على اكبر عليه السلام بزرگتر از حضرت سيدالساجدين عليه السلام بوده و گفتار اين دانشمندان حجت است ؛ زيرا از متخصصين اين فن هستند. خلاصه : از مجموع مطالب ياد شده چنين نتيجه گيرى مى شود كه : سنّ حضرت على اكبر هنگام شهادتش بيشتر از بيست سال و بلكه در حدود 27 سال بوده است . و امّا راجع به حضور مادر آن حضرت در كربلا اين موضوع نيز در ميان مورّخان و صاحب نظران مورد اختلاف بوده و دليل قاطعى بر اثبات و نفى آن وجود ندارد. مرحوم محدث قمّى مى گويد:((و آيا والده آن جناب در كربلا بوده و يا نبوده ظاهر آن است كه نبوده و در كتب معتبره در اين باره چيزى نيافتم ))(232). ولى مرحوم شيخ محمد سماوى از علما و ادبا و نويسندگان معاصر در ضمن بيان اين مطلب كه مادر نه تن از شهدا در كربلا حضور داشته و نظاره گر جنگ و جهاد و شاهد شهادت فرزندان و جوانان خويش بودند چنين مى گويد: و يكى ديگر على بن الحسين است ؛ زيرا به مضمون بعضى از اخبار، ليلى مادر آن حضرت در ميان خيمه براى فرزندش دعا مى كرد و به صحنه جنگ و كشته شدن او نظاره مى نمود(233). نگارنده : مرحوم سماوى ماءخذى براى اخبار ياد شده ارائه ننموده است شايد منظور آن مرحوم مطالبى است كه در مناقب در اين زمينه نقل شده است (234) و شايد اخبار ديگرى كه آن مرحوم از آنها اطلاع داشته است . اسامى هشت تن ديگر از شهدا كه مادرانشان در كربلا بودند. و اينك براى تكميل فايده اسامى بقيه نه شهيد را كه مادرانشان در كربلا حاضر بودند در اينجا مى آوريم : 1 - عبداللّه بن الحسين يا ((على اصغر)) كه مادرش رباب است . 2 - عون بن عبداللّه بن جعفر كه مادرش زينب كبرى عليهاالسلام است (235) 3 - قاسم بن حسن مجتبى عليه السلام كه مادرش رمله و حاضر در صحنه بوده است 4 - عبداللّه بن حسن مجتبى عليه السلام و مادر وى دختر شليل بجلّيه و در ميان خيمه بوده است 5 - عبداللّه بن مسلم بن عقيل ، مادرش رقيه دختر اميرمؤ منان كه به همراه ساير بانوان بوده است 6 - محمد بن ابى سعيد بن عقيل ، طفل كوچكى كه هنگام حمله دشمن به خيمه ها از ترس و وحشت به عمود خيمه چسبيده بود و اسب سوارى به نام لقيط ياهانى بر وى حمله كرد و در مقابل چشم مادرش شهيدش نمود 7 - عمربن جناده كه مادرش در كربلا بود و او را به جنگ با دشمنان ترغيب مى نمود و در حالى كه چشمش به سوى او بود به شهادتش رسانيدند. 8 - و بنابر آنچه مرحوم سيدبن طاووس نقل نموده است يكى ديگر ((عبداللّه كلبى )) است كه مادر و همسر وى به همراه او بودند و او را به جنگ با دشمن تشويق مى كردند و شهادت او را نظاره مى نمودند. بخش سوم : در كربلا: خطاب به فرزندان ابوطالب متن سخن : ((صَبْراً عَلَى الْمَوْتِ يا بَنِى عَمُومَتِى صَبْراً يا اَهْلَبَيْتى وَاللّه لا رَاءَيْتُمْ هَواناً بَعْدَ هذا الْيَوْم ))(236) ترجمه و توضيح : پس از شهادت حضرت على اكبر، عبداللّه فرزند مسلم بن عقيل كه جوانى كم سن و سال و مادرش رقيه دختر اميرالمؤ منين عليه السلام بود در حالى كه اين شعر را مى خواند به دشمن حمله برد: اَلْيَوْمَ اَلْقى مُسْلِماً وَهُوَ اَبى وَعُصْبَةً با دُوا عَلى دِينِ النَّبىِ ((امروز با پدرم مسلم و با جوانمردانى كه در راه دين پيامبر كشته شدند ملاقات خواهم نمود)). او در حالى كه اين چنين سرود شهادت سر مى داد، سه بار به سوى دشمن حمله نمود و در هر حمله عده اى را به هلاكت رسانيد. از سوى دشمن مردى به نام يزيد بن رقاد، تيرى به سوى وى رها كرد، عبداللّه براى جلوگيرى از خطر، دست به پيشانى خويش گذاشت ولى تير به دست وى اصابت و دستش را به پيشانيش دوخت و به روى خاكها افتاد و مردى از سوى دشمن به وى حمله نمود و او را به شهادت رسانيد و خود يزيد بن رقاد تير را از پيشانى عبداللّه درآورد ولى پيكان همچنان در پيشانيش باقى ماند. در اين هنگام چندتن از نوجوانان هاشمى و آل ابوطالب مانند محمد و عون ، فرزندان عبداللّه جعفر و محمد بن مسلم دسته جمعى به سوى دشمن حمله كردند و چون امام عليه السلام اين گروه را ديد كه عقاب وار به سوى دشمن در حركت هستند خطاب به آنان فرمود:((صَبْراً عَلَى المَوْتِ...؛)) عموزادگان من ! و خاندان من ! در مقابل مرگ ، صبر و استقامت به خرج بدهيد كه به خدا سوگند! پس از امروز، روى ذلت و خوارى نخواهيد ديد)). بخش سوم : در كربلا: در بالين قاسم بن حسن (ع ) متن سخن : ((بُعْداً لِقَوْمٍ قَتَلُوكَ وَمَنْ خَصْمُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيكَ جَدُّكَ وَاَبُوكَ عَزَّ واللّه عَلى عَمّكَ اَنْ تَدْعُوهُ فَلا يُجِيبُكَ اَوْ يَجِيبُكَ ثُمَّ لا يَنْفَعُكَ صَوْتٌ واللّه كَثُرَ واتِرُهُ وَقَلَّ ناصِرُهُ ... اَللّهُمَّ اَحْصِهِمْ عَدَداً وَلا تُغادِرْ مِنْهِمْ اَحَداً وَلا تَغْفِرْ لَهُمْ اَبَداً صَبْراً يا اَهْلَ بَيْتِى لا رَاءيْتُمْ هَواناً بَعْدَ هذَاالْيَوْمِ اَبَداً))(237) ترجمه و توضيح لغات : واتِر: كسى كه از راه ظلم كشته شود و خونبهايش را نگرفته باشند. اَحْصِهِمْ عَدَدا: آنها را با عدد بشمار، كنايه است از تشتّت و اختلاف و ضعف و زبونى . عادَرَهُ: او را رها كرد. هَوانَ: ذلت و خوارى . ترجمه و توضيح : پس از شهادت گروهى از جوانان اهل بيت ، قاسم فرزند امام مجتبى عليه السلام كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود تصميم به جنگ گرفته ، عازم شهادت گرديد. او در حالى كه صورتش مانند پاره اى از ماه و بر تنش پيراهنى عربى و در پايش نعلين و در دستش شمشير بود به سوى دشمن حركت كرد و پس از مقدارى جنگيدن مردى به نام عمروبن سعد بر وى حمله نمود و به روى زمين انداخت ، قاسم بن حسن عموى خويش را به يارى خواست . امام عليه السلام كه وضع را به دقت در نظر داشت سريعا به بالين وى آمد و چون چشمش به قيافه خون آلود و بدن پاره پاره وى افتاد چنين گفت :((بُعْداً لِقَومٍ ...؛)) دور باد از رحمت خدا گروهى كه تو را به قتل رسانيدند، جدت رسول خدا و على اميرمؤ منان در روز رستاخيز دشمن شان باد)). سپس گفت :((عَزَّ واللّهُ عَلى عَمِّكَ ...؛)) به خدا قسم بر عموى تو سخت است كه اورا به يارى بخوانى و نتواند به تو جواب بدهد و يا آنگاه جواب بدهد كه سودى به حالت نبخشد. به خدا سوگند! استمداد تو صداى استمداد كسى است كه كشته شدگان از اقوام وى زياد و يار و ناصرش كم باشد)). طبرى مى گويد: امام عليه السلام جنازه قاسم بن حسن عليه السلام را به سوى خيمه هاحركت داده و در ميان خيمه شهدا و در كنار جنازه فرزندش على اكبر قرار داد سپس مردم كوفه را اين چنين نفرين نمود: ((...اَللّهُمَّ اءحْصِهِمْ عَدَداً ...؛)) خدايا! همه آنان را گرفتار بلا و عذاب خويش بگردان و كسى از آنان را نگذار و هيچگاه آنان را مشمول مغفرت خويش قرار مده )). بخش سوم : در كربلا: هنگام شهادت طفل صغير متن سخن : ((هَلْ مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِاللّه ، هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخافُاللّه فينا، هَلْ مِنْ مُغِيثٍ يَرْجُو اللّهَ فِى اِغاثَتِنا هَلْ مِنْ مُعِينٍ يَرْجُو ما عِنْدَاللّه فِى اِعانَتِنا(238) رَبِّ اِنْ تكُ حَبَسْتَ عنَّا النَّصرَ مِنَ السَّماء فَاجْعل ذلِكَ لِما هُو خَيرٌ وانتقمْ لَنا واجْعَل ماحَلَّ بنا فِى العاجل ذخيرة لنا فى الا جل ... هَونٌ عَلىَّ ما نَزل بِى انَّه بِعَيْنِاللّه ))(239) ترجمه و توضيح لغات : ذَبّ: دفاع كردن . مُغيث : فريادرس . عاجِل : دنيا. آجِلُ: آخرت . هَوْنٌ: سهل و آسان . بِعَيْنِاللّه : كنايه از كمال عنايت و توجه خداوند است . ترجمه و توضيح : طبرى از عقبة بن بشير اسدى نقل مى كند كه روزى به حضور امام پنجم حضرت محمد باقر عليه السلام شرفياب شدم آن حضرت در ضمن سخن به من فرمود: عقبه ! ما خاندان پيامبر در پيش شما بنى اسد خونى داريم . امام سپس چنين توضيح داد كه : در روز عاشورا يكى از اطفال جدم حسين بن على عليهمالسلام را به دست وى دادند و همين طورى كه طفل در بغل آن حضرت بود يك نفر از افراد قبيله شما (بنى اسد) با تير گلوى او را دريد و حسين عليه السلام با دست خود آن خون را گرفت و به هوا پاشيد سپس عرضه داشت :((رَبِّ اِنَّكَ اِنْ ...؛)) پروردگارا! اگر در دنيا نصر و پيروزى آسمانى را از ما گرفتى در عوض ، بهتر از پيروزى را در آخرت نصيب ما بگردان و انتقام ما را از اين مردم خونخوار بگير)). خوارزمى اين جريان را مشروح تر و بدون ذكر سند چنين نقل مى كند: پس از كشته شدن ياران حسين بن على عليهما السلام كه بجز زنان و اطفال و بجز امام سجاد كسى در ميان خيمه هاى او باقى نماند استغاثه آن حضرت بلند شد: ((هَلْ مِنْ ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِاللّه ...؛)) آيا كسى هست كه از حرم پيامبر خدا دفاع كند، آيا خداترسى هست درباره ما خاندان از خدا بترسد، آيا يارى كننده اى هست به اميد خدا بر ما يارى دهد، آيا معين و كمكى هست به يارى ما بشتابد ...؟)). خوارزمى گويد: با شنيدن صداى استغاثه امام عليه السلام صداى گريه و ناله زنان و اطفال از خيمه ها بلند شد، امام عليه السلام به سوى خيمه ها برگشت و فرمود: فرزندم على را بياوريد تا با وى نيز وداع بكنم و آن طفل صغير در بغل پدرش بود كه حرمله با تير او را به شهادت رسانيد. امام خون گلوى او را گرفت و به سوى آسمان پاشيد و گفت :((اَللّهُمَّ ...)) در لهوف مى گويد: امام عليه السلام پس از آنكه خون گلوى فرزندش را به آسمان پاشيد اين جمله را نيز گفت :((هَونٌ عَلىَّ ما نَزل بِى اَنَّه بِعَيْنِاللّه ؛)) اين مصيبت نيز بر من آسان است زيرا كه خدا مى بيند)). تذكر: بايد توجه داشت كه به غير از حضرت على اصغر عليه السلام چهار طفل غير بالغ ديگر به همراه حسين بن على عليهما السلام در كربلا به شهادت رسيده اند كه كيفيت شهادت آنان مستقلاً يا به طور ضمنى در اين كتاب نقل گرديده است : 1 - قاسم بن حسن مجتبى عليه السلام كه در فراز گذشته كيفيت شهادت آن حضرت بيان گرديد. 2 - عبداللّه بن حسن مجتبى عليه السلام و كيفيت شهادت او در دو فراز بعد خواهد آمد. 3 - محمد بن ابى سعيد: كيفيت شهادت او در ذيل شهادت حضرت على اكبر عليه السلام تذكر داده شد. 4 - عمربن جناده كيفيت شهادت و سخن حسين بن على در باره وى در صفحات گذشته مستقلاً نقل گرديد. بخش سوم : در كربلا: در شهادت حضرت ابوالفضل (ع ) متن سخن : ((اَنْتَ صاحِبُ لِوائى ))(240) تَعَدَّيْتُمْ يا شَرَّ قَوْمٍ بِبَغْيِكُم وَخالَفْتُمُوا فينَا النَّبِىَّ مُحَمَّداً اَما كانَ خَيْرُالْخَلْقِ اءوْصاكُمْ بِنا اَما كانَ جَدّى خِيَرَةُ اللّه اَحْمَدا اَما كانَتِ الزَّهْراءُ امّى وَوالِدى عَلِىُّ اَخا خَيْرِالاَنامِ مُسَدَّدا لُعِنْتُمْ وَاُخْزِيتُمْ بِما قَدْ جَنَيْتُمْ سَتُصْلَوْنَ ناراً حَرُّها قَدْ تَوَقَّدا(241) ترجمه و توضيح لغات : مُسَدَّد: هدايت شده ، آگاه و بينا. صَلْى : كشانده شدن . تَوَقُدْ: شعله ور شدن . ترجمه و توضيح : حضرت ابوالفضل عليه السلام در روز عاشورا مكرر به خدمت حسين بن على عليهما السلام شرفيات گرديده اجازه ميدان مى خواست . ولى به مناسبت شهامت و شجاعت و به علت اينكه پرچم پر افتخار سپاه حق در دست وى به اهتزاز بود امام عليه السلام به او اجازه ميدان نمى داد و هر بار از تصميمش منصرف مى ساخت و مى فرمود: ((اَنْتَ صاحِبُ لِوائى ...؛)) تو پرچمدار من هستى و شهادت تو دليل هزيمت و شكست جنداللّه و علامت پيروزى جند شيطان است )). و بالا خره چون تمام ياران آن حضرت به شهادت رسيدند و براى چندمين بار كه حضرت ابوالفضل اجازه خواست امام عليه السلام با درخواست وى موافقت فرمود. آن حضرت آنگاه كه پس از تشنگى شديد به آب دسترسى پيدا نمود و هنگامى كه در مقابل صفوف دشمن قرار گرفت و دستش به وسيله دشمن قطع گرديد اشعار حماسه اى را كه بيانگر ايمان و عقيده و دورنمايى از ايده و هدف وى مى باشد مى خواند. در ((ابصارالعين )) مى گويد: عباس بن على عليه السلام پس از مراجعه مكرر چون از برادرش جواب منفى شنيد، چنين گفت :((لَقَدْ ضاقَ صَدْرِى وَسَئمْتُ الْحَياةَ؛)) ديگر سينه ام تنگ شده و از زندگى سير گشته ام )). امام عليه السلام فرمود: حال كه تصميم به جنگ گرفته اى مقدارى آب تهيه كن . عباس حركت نمود و پس از درهم ريختن صفوف دشمن ، وارد فرات گرديد و چون مشك را پر كرد، خواست خود نيز آب بخورد، مشت پر از آب را به نزديك لبهاى خشك شده اش رسانيد ولى بلافاصله آب را به فرات ريخت و خود را اين چنين مورد خطاب قرار داد: (( يا نَفْسُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَيْنِ هُونى وَبعده لاكنت ان تكونى هذَاالحُسَيْنُ وَارِدالْمَنُونِ وَتشر بين بارد المعين تاللّه ما هذا فعالُ(242) دينى )) ((اى نفس پس از حسين ذلت و خوارى بر تو باد و پس از وى زنده نباشى گرچه زندگى را خواهانى . اينك حسين وارد ميدان جنگ شده است و تو آب سرد و گوارا مى نوشى . به خدا سوگند آيين من چنين اجازه را نمى دهد)). و چون با مشك پر، به سوى خيمه ها برمى گشت و خود را در مقابل سيلى خروشان از دشمن مى ديد اين شعر حماسى را مى خواند: (( لا اَرْهَبُ الْمَوْتَ اِذِ الْمَوْتُ زَقا حتى اُوارى فى المصاليت لَقى نَفْسِى لِسِبْطِ الْمُصْطَفى الطُّهْرِ وَقى إ نِّى اَناالعباس اغدو بالسَّقا ولا اخاف الشر يوم المُلتقى )) ((من از مرگ ترسى ندارم آنگاه كه صداى مرگ به گوشم برسد تا آنجا كه بدنم در ميدان جنگ و در ميان شمشيرها پنهان شود. جان من فداى فرزند پاك مصطفى باد! منم عباس كه اين مشك را به سوى خيمه ها مى برم . و در اين روز جنگ ترسى از مرگ ندارم )). او كه با عشق فراوان و علاقه شديد به رسانيدن آب به سوى خيمه ها روان بود مردى از دشمن به نام زيد بن رقاد از پشت درخت خرمايى كمينش كرد و توانست با يك روش ناجوانمردانه بر وى حمله نموده و دست راستش را قطع كند. فرزند حيدركرار عليه السلام چون از دست راست ماءيوس گرديد باز هم برنامه و هدف خود را در قالب دو بيت حماسى چنين بيان نمود: (( وَاللّه اِنْ قَطَعْتُمُ يَمِينى اِنّى اُحامى اءبداً عن دينى وَعَنْ اِمامٍ صادِقِ الْيَقينِ نَجل النَّبى الطاهر الا مين )) ((به خدا سوگند! گرچه دست راست مرا قطع نموديد ولى من تا آنجا كه زنده هستم از آيين خود دفاع خواهم نمود و از امام و پيشوايم كه در ايمان خود صادق است و فرزند پيامبر پاك و منزّه و امين است )). آرى ، او به قطع شدن دستش اعتنا ننموده و به مسير خود ادامه مى داد كه شخص ديگرى به نام ((حكيم بن طفيل )) با همان روش غيرانسانى ((زيدبن رقاد)) از كمين برجست و دست چپ آن حضرت را قطع نمود. و در اين هنگام تيرها مانند قطرات باران از طرف دشمن به سوى آن حضرت سرازير گرديد كه تيرى به مشك و تيرى ديگر به سينه اش اصابت نمود و از حركت باز ماند. در اينجا بود كه يكى از افراد دشمن توانست از نزديك بر وى حمله كند و جمجمه آن حضرت را با عمودى بشكافد و آنگاه كه در روى زمين قرار گرفت عرضه داشت :((عَلَيْكَ منِّى السَّلامُ يا اَباعَبْدِاللّه (243))) امام عليه السلام با شنيدن صداى برادر، خود را به بالين وى رسانيده و در رثاى او خطاب به مردم كوفه اين چهار بيت را انشاء نمود:((تَعَدَّيْتُمْ يا شَرَّ قَوْمٍ بِبَغْيِكُم ...)) ((شما اى بدترين مردم ! از راه دشمنى و ستم تجاوز كرديد و درباره ما خاندان با فرمان پيامبر مخالفت نموديد. آيا پيامبر، آن بهترين موجودات ، ما را به شما توصيه ننموده بود؟ آيا جد من احمد منتخب شده و رسول خدا نبود؟ آيا فاطمه زهرا مادر من نبود و على آن برادر نيكوترين مردم و برادر پيامبر خدا پدر من نبود؟ شما مردم در اثر جنايتى كه مرتكب شديد مورد لعنت و ذلت قرار گرفتيد و به زودى به سوى آتش كه حرارتش شديد است ، كشانده خواهيد شد)). از حسين بن على عليهما السلام هنگام شهادت حضرت ابوالفضل عليه السلام جملات و كلمات زيادى و از ابوالفضل عليه السلام نيز اشعار فراوانى در بعضى از كتب مقاتل - مانند مقتل طريحى - نقل گرديده است ولى ما چون در مدارك مورد اعتماد، اين نوع جملات و اشعار را به دست نياورديم از نقل آنها خوددارى نموديم . اما همين چند بيت و همين نمونه كوتاه مى تواند بيانگر ايده و هدف و عقيده و ايمان ابوالفضل عليه السلام و نشانگر قدرت معنوى و عاطفه و راءفت مقام ولايت باشد كه ابوالفضل عليه السلام با لب تشنه آب را دور مى ريزد و مى گويد:((تاللّه ما هذا فعال دينى ...؛)) به خدا سوگند! آيين من چنين عملى را امضا نمى كند)) و هنگام شدت جنگ و در مقابل امواج شمشيرها و نيزه ها فرياد مى زند:((نَفِسى لِسِبْطِ الْمُصْطَفَى الطُّهْرِ وَقى ؛)) جانم به قربان فرزند رسول خدا)). و آنگاه كه به دست از تن بريده شده اش تماشا مى كند مى گويد:((اِنِّى اُحامِى اَبَداً عَنْ دِينى ؛)) من از آيينم دفاع خواهم نمود گرچه دستم از تنم جدا شود)). و حسين بن على عليهما السلام هم چون بر بالين بدن قطعه قطعه و پيكر به خون آغشته چنين برادرى بس عزيز و با وفا مى نشيند دشمن را مورد خطاب قرار داده و مى گويد: (( لُعِنْتُمْ وَاُخْزِيتُمْ بِما قَدْ جَنَيْتُمْ سَتُصْلَوْنَ ناراً حَرُّها قَدْ تَوَقَّدا )) اى واى كه با اين جنايت بزرگ از رحمت خدا دور افتاديد و خود را طعمه آتشى بس سوزان قرار داديد. آرى ، حسين عليه السلام براى بدبختى ملت مى سوزد و ابوالفضل عليه السلام خود را پروانه شمع دين و پيشوايش مى داند. حضرت ابوالفضل از ديدگاه معصومين (ع ) اينك پس از توضيح و بيان گفتار حسين بن على درباره حضرت ابوالفضل مناسب است درباره شخصيّت آن حضرت از ديدگاه معصومين و ائمه هدى عليهم السلام مطالبى را از نظر خواننده عزيز بگذرانيم تا ضمن آشنايى بيشتر با شخصيّت آن حضرت معلوم شود كه شجاعت و شهامت او از نوع شجاعت شجاعان و نام آوران جهان نيست . بلكه شجاعت او داراى بعد معنوى و نشاءت گرفته از شخصيّت روحانى اوست . عرفان در دوران كودكى تربيت پدر و مادر و محيط خانواده در تكوّن و پى ريزى شخصيّت انسان نقش مهمّى را ايفا مى كند و حضرت ابوالفضل عليه السلام از اين قانون كلى نمى تواند مستثنا باشد. تربيت يافتن در دامن مادرى مانند اُم البنين و فراگرفتن اصول اخلاقى و صفات معنوى از پدرى مانند اميرالمؤ منين عليه السلام و سپرى نمودن دوران كودكى در كنار برادرانى مانند امام حسن و امام حسين و خواهرانى مانند زينب و ام كلثوم نه ((ابوالفضل )) بلكه مسلّماً ((ابوالفضائل )) به وجود مى آورد ولى بررسى دوران كودكى حضرت ابوالفضل و تقدير و تجليل ائمه هدى عليهما السلام از آن حضرت نشان مى دهد كه ملكات فاضله و صفات حميده او، دانش و تقوايش ، عبادت و عرفانش و شهامت و فداكاريش نه تحصيلى و اكتسابى است كه شرايط محيط مى تواند به وجود بياورد بلكه قسمتى از اين اوصاف در آن حضرت جنبه ذاتى و جبلّى دارد كه از پدر ارجمندش به ارث برده است . براى روشن شدن اين مطلب مضمون روايتى را كه در مستدرك الوسائل و مقتل خوارزمى آمده است نقل مى كنيم كه : حضرت ابوالفضل در دوران كودكى در كنار پدرش اميرالمؤ منين عليه السلام نشسته بود آن حضرت به قيافه ابوالفضل تماشا مى نمود خواست با او با زبان كودكى حرف بزند فرمود فرزندم بگو يكى ! ابوالفضل گفت يكى . سپس فرمود بگو دوتا! عرضه داشت پدرجان شرم دارم با زبانى كه يكى گفتم بگويم دوتا. اميرمؤ منان چون اين جمله را از فرزند كوچك و عزيزش شنيد به آغوشش كشيد و او را بوسيد(244). اين ديد وسيع كه چون يگانگى جز بر خالق آسمانها و زمين نسزد و بر زبان او كه شاخه اى است از درخت عريق خاندان عصمت و ثمره اى است از شجره طيّبه ولايت نبايد كلمه اى كه خداى سبحان از آن منزه و مبرّاست جارى شود. آرى ، اين نوع تفكر در دوران طفوليّت كه نه اطفالى مانند او بلكه اكثر بزرگسالان نيز از رسيدن به آن مرحله عاجزند گواه اين مطلب است كه اين معرفت و عرفان در آن حضرت نه اكتسابى و فراگرفتنى است بلكه جبّلى و ذاتى است كه به صورت ارث از صُلب پدر به همراه آورده است پدرى كه فرمود ((لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا)) پس از اين مقدمه به نقل بيان سه تن از معصومين درباره آن حضرت مى پردازيم : 1 - بيان امام صادق عليه السلام : ((امام صادق عليه السلام درباره حضرت ابوالفضل چنين مى گويد: عموى ما عباس تيزبين و داراى ايمان محكم و ثابت بود و در كنار برادرش حسين جهاد نمود و با بهترين وجهى از عهده امتحان برآمد و با شهادت به عالم آخرت منتقل گرديد))(245). و باز امام صادق عليه السلام در زيارتى كه به ابوحمزه ثمالى (246) تعليم فرموده جملاتى بس زيبا و دلنشين و داراى مفاهيمى بلند به كار برده است كه نشانگر اخلاص كامل و عظمت روح و فداكارى حضرت ابوالفضل عليه السلام در تحقّق بخشيدن به اهداف انبيا و آرمان اولياست كه جملات زير از اين نمونه است : ((... واشهد انّكَ قَدْ بالَغْتَ فى النَّصيحَةِ وَاَعْطَيْتَ عايَةَ المَجْهُود ... اَشْهَدُ انَّكَ لَمْ تَهِنْ وَلم تَنكل وَانَّكَ مضيتَ على بصيرةٍ مِنْ اَمْرِك مُقْتَدِياً بالصالحين ومتبعاً للنبيّين ))(247).)) شهادت مى دهم كه تو وظيفه نصيحت و امر به معروف را در حد كامل انجام دادى و در اين راه آخرين تلاش خود را به كار بستى ، شهادت مى دهم كه ضعف و سستى و ترس و واهمه به خود راه ندادى و راهى (شهادت ) را كه انتخاب كردى از روى بصيرت و بينش بود كه بر صالحان اقتدا و از پيامبران پيروى نمودى )). و اين است بيان و اظهار نظر امام ششم عليه السلام درباره حضرت ابوالفضل عليه السلام . 2 - بيان امام سجاد عليه السلام : ابوحمزه ثمالى مى گويد: روزى چشم على بن الحسين به عبيداللّه فرزند عباس بن على افتاد اشك آن حضرت سرازير گرديد آنگاه چنين فرمود: جنگ احد و جنگ موته از سخت ترين روزهاى زندگى پيامبر به شمار مى آيد چون در جنگ احد عمويش حمزه و در جنگ موته پسرعمويش جعفر بن ابى طالب به شهادت رسيدند ولى روز ((عاشورا)) ى حسين سخت تر از اينها بود؛ زيرا در روز عاشورا حسين بن على را سى هزار نفر در محاصره خويش قرار دادند كه همه آنان خود را مسلمان انگاشته و با ريختن خون فرزند پيامبر به پيشگاه خدا تقرب مى جستند و حسين آنان را هرچه موعظه و نصيحت فرمود مؤ ثر واقع نگرديد و از راه ظلم و ستم به شهادتش رسانيدند. امام سجاد آنگاه از ابوالفضل سخن گفت و چنين فرمود: ((خدا رحمت كند عمويم عباس را كه آن روز از عهده آزمايش سختى كه در آن قرار گرفته بود به صورت زيبايى درآمد و با وجود خويش ايثار و جانش را فداى برادرش نمود تا آنجا كه دو دستش قطع گرديد و خداوند به جاى آن دو دست ، دو بال به وى عطا فرمود كه به واسطه آن دو بال مانند جعفر طيار به همراه فرشتگان در بهشت جاودان پرواز مى كند)). امام سجاد عليه السلام اين جمله را هم اضافه نمود كه : ((عباس نزد خداوند، داراى آنچنان مقام و منزلتى است كه در روز قيامت همه شهدا به مقام او غبطه مى خورند و آرزوى آن را مى كنند))(248). 3 - بيان حسين بن على عليهما السلام و بالا خره اگر به گفتار حسين بن على خطاب به حضرت ابوالفضل توجه كنيم و در جمله اى كه در باره او به كار برده است دقت نماييم عظمت و شخصيت او بيشتر روشن خواهد گرديد؛ زيرا حسين بن على عليهما السلام در عصر تاسوعا آنگاه كه دشمن حمله به سوى خيمه ها را آغاز نمود برادرخويش را اين چنين مورد خطاب قرار داد ((اركب بنفسى انت يا اخى حتى تلقاهم وتساءلهم عما جاءهم (249)؛)) جانم به قربانت برادر! سوار مركب شو و با اينها ملاقات و انگيزه حركتشان به سوى خيمه ها را سؤ ال كن )). دقت در مفهوم اين جمله انسان را در حيرت و تعجب فرو مى برد و فكر انسان از درك آن عاجز و درمانده است كه اين چه مقامى است كه امام معصوم و علت كائنات خود را بر او فدا مى كند و اين چه معنويت و منزلتى است كه شخص والاى بشريت و يكى از افرادى كه در حقشان مى گوييم ((بكم فتح اللّه وبكم يختم ...))(250))) او را با مدال افتخار ((بنفسى انت )) مفتخر مى گرداند(251)، پس چه بهتر از اين مرحله و از اين بيان امام بگذريم و تغيير و تاءويل آن را به خودشان محول كنيم كه فرموده اند:((اِنَّ كلامنا صعب مستصعب )) تذكر: در اينجا مناسب است براى تكميل اين بحث اين موضوع رانيز متذكر شويم كه در روز عاشورا غير از امام حسين و حضرت ابوالفضل چهارتن ديگر از فرزندان اميرمؤ منان عليه السلام به شهادت رسيده اند كه مجموع شهدا از فرزندان بلاواسطه آن حضرت در كربلا شش نفر مى باشد. و اين چهار نفر عبارتند از: 1 - عبداللّه بن اميرالمؤ منين كه هنگام شهادت داراى 25 سال و تقريبا نه سال كوچكتر از حضرت ابوالفضل بود. 2 - عثمان بن اميرالمؤ منين و او به هنگام شهادت داراى 23 سال بود. 3 - جعفر بن اميرالمؤ منين و او داراى 21 سال بود. مادر اين سه شهيد و مادر حضرت ابوالفضل ((فاطمه ام البنين )) است . 4 - محمد بن اميرالمؤ منين و مادر وى ليلى دختر مسعود بن خالد است ، ولى سن وى هنگام شهادت دقيقا معلوم نيست . گذشته از كتب تاريخ در زيارت ناحيه مقدسه از اين چهار شهيد با عظمت و احترام ياد شده و قاتل هريك از آنان نيز به نام معرفى و مورد لعن قرار گرفته است . بخش سوم : در كربلا: هنگام شهادت عبداللّه بن حسن مجتبى (ع ) متن سخن : ((يا ابنَ اَخِى اِصْبِرْ عَلى ما نَزَلَ بِكَ فَاِنَّ اللّه يَلْحَقُكَ عَلى آبائِكَ الطّاهِرينَ الصَّالِحينَ بِرَسُولِاللّه وَعَليٍّ وَحَمْزَةَ وَجَعْفَرٍ وَالْحَسَنِ ... اَللّهُمَّ اَمْسِكْ عَنْهُمْ قَطْرَالسَّماءِ وَامْنَعْهُمْ بَرَكاتِ الا رْضِ فَإ نْ مَتَّعْتَهُمْ اِلى حينٍ فَفَرِّقْهُمْ فِرَقاً وَاجْعَلْهُمْ طَرائقَ قِدَداً وَلا تُرْضِ عَنْهُمُ الْولاةَ اَبَداً فَاِنّهم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَعَدَوْا عَلَيْنا فَقَتَلُونا))(252). ترجمه و توضيح لغات : قَطْر: بر وزن تَرْف : جمع قَطْرَة . طَرائقَ قِدَدا: گروههايى با اختلاف شديد. عَدى ، عَدْواً: با شتاب حركت نمود، تَعَدّى و تجاوز كرد. ترجمه و توضيح : در كامل ابن اثير و ارشاد مفيد آمده است : پس از آنكه خود حسين بن على عليهما السلام در اثر يك جنگ نسبتا طولانى در روى خاك و در محاصره دشمن قرار گرفت پسر بچه كوچكى از افراد فاميل آن حضرت از طرف خيمه ها دوان دوان خود را به كنار امام عليه السلام رسانيد و حضرت زينب او را تعقيب مى نمود تا به خيمه ها برگرداند ولى او مى گفت : نه ، به خدا سوگند! كه از عمويم جدا نمى گردم . در اين هنگام يكى از افراد دشمن به نام ((بحر بن كعب بن تيم )) با شمشير به سوى حسين بن على حمله نمود آن پسربچه بامشاهده اين وضع او را صدا كرد كه :((يَا ابْنَ الْخَبِيثَةِ اَتَقْتُلُ عَمّى ؟؛)) اى فرزند زن ناپاك ! عموى مرا مى كشى ؟)) و دست خود را به عنوان حمايت از عمو به پيش برد. بحر بن كعب كه شمشير را فرود آورد دست پسربچه قطع و به وسيله پوست از بازو آويخت . اين طفل در اثر شدت درد و ناراحتى رو به سوى آن حضرت نمود و صدا زد:((يا عَمّاهُ؛)) عمو! به داد من برس ، مرا از اين درد و مصيبت برهان !)). امام عليه السلام دست به گردن وى انداخت و چنين گفت :((يَا ابْنَ اَخِى اِصْبِرْ ...؛)) فرزند برادرم صبر و شكيبايى ورز كه خداوند تو را به نياكان پاك و صالحت رسول خدا، على ، حمزه ، جعفر و حسن ملحق خواهد نمود)). آنگاه امام عليه السلام سپاهيان كوفه را اين چنين نفرين كرد:((اَللّهُمَّ اَمْسِكْ عَنْهُمْ...؛)) خدايا! اين مردم ستمگر را از باران رحمت و از بركات زمين محروم كن و اگر عمر طبيعى به آنان دادى به بلاى تفرقه و تشتت مبتلايشان بگردان و حكام و فرمانروايانشان را از آنان خشنود نگردان و ستيزه و دشمنى در بين آنها و حكامشان برقرار كن كه آنان ما را با وعده نصرت و يارى دعوت ، سپس به جنگ ما قيام نمودند)). تذكر: از فرزندان امام حسن مجتبى - عليه السلام در كربلا سه تن به شهادت رسيده اند: 1 - عبداللّه ، مادر وى دختر شليل بن عبداللّه بجلى است . 2 و 3 - قاسم و ابوبكر و اين دو برادر از يك مادر به نام ((رمله )) متولد گرديده اند. بخش سوم : در كربلا: هنگام وداع متن سخن : وداع با بانوان حرم ((ثمّ انّه ودّع عياله وَاَمَرَهُمْ بِالصَّبْرِ وَلبسِ الاُزر وقال : اِسْتَعِدُّوا لِلْبَلاءِ وَاعْلَمُوا اَنَّاللّه حاميكُمْ وَحافِظُكُمْ وَسَيُنْجِيُكُمْ مِنْ شَرّالا عْداءِ وَيَجْعَلْ عاقِبَةَ اءَمْرِكُمْ اِلى خَيْرٍ وَيُعَذِّبُ عَدُوَّكُمْ بِاءْنواعِ الْعَذابِ وَيُعَوِّضَكُمْ عَنْ هذِهِ الْبَلِيَّةِ بَاءْنواعِ النِّعَمِ وَالْكَرامَةِ فَلا تَشْكُوا وَلا تَقُولُوا بِاءلْسِنَتِكُمْ ما يَنْقُصُ مِنْ قَدْرِكُمْ))(253) ترجمه و توضيح لغات : ازر (به ضم اول و ثانى جمع ازار به كسر اول ): معجر و هر لباسى كه روى لباسها مى پوشند و به قرينه اينكه بانوان حرم در سفر و حضر داراى معجر و ازار بودند مى توان گفت كه منظور در اينجا نوع خاصى از لباس و روپوش بوده كه جمع و جور و در حال سفر و در مرئى و منظر دشمنان استفاده كردن از آن آسانتر باشد. بلاء: امتحان ، غم و اندوه شديد. بليه : امتحان و مصيبت . حفاظت و حمايت : از گفتار بعضى لغت شناسان و موارد استعمال مى توان استفاده نمود كه حفاظت بيشتر در حفظ اصل اشياء و حمايت در حفظ متعلقات آنها به كار مى رود مثلاً در درهم و دينار مى گويند:((يحفظه )) و نمى گويند ((يحميه )) و به مراتع قُرق شده مى گويند ((حمى القوم ))؛ زيرا منظور حفظ و حراست نباتات و گياهان مرتع است نه آب و خاك آن . ترجمه و توضيح : اگر بگوييم آخرين وداع حسين بن على عليهما السلام از سخت ترين لحظات و از شديدترين دقايق در روز عاشورا براى آن حضرت و براى بانوان حرم و همچنين براى امام سجاد عليه السلام بوده است سخنى به گزاف نگفته ايم ؛ زيرا از يك سو دختران پيامبر مى بينند كه اينك پس از شهادت همه مردان و جوانانشان تنها ملجاء و ماءوايشان و امام و پيشوايشان نيز وداع و اعلان جدايى مى كند؛ جدايى كه ديگر بازگشتى در آن نيست ، حال پس از وى در اين بيابان پهناور چه كنند و در اين غربت و بى كسى به چه كسى پناه ببرند. يك مشت زنان و اطفال بى دفاع از حمله و هجوم دشمنان چگونه دفاع كنند و درد دل خويش را با چه كسى بگويند؟ اينك بايد براى آخرين بار و براى چند لحظه باز هم به دور او جمع شوند و دامن او را بگيرند و از او استمداد كنند و با وى به درد دل بنشينند. و از سوى ديگر آن امام عطوف و مهربان و آن روح عاطفه و محبت و آن مجسمه غيرت و شهامت نظاره گر گروهى از اطفال مى باشد كه صداى ناله و گريه آنان بلند است و به درخواست دختران يتيمى گوش فرا مى دهد كه براى نجات از دست دشمن محل امنى و يا براى نجات از تشنگى ، كاسه آبى از وى طلب مى كنند. او خود را در ميان عده اى از بانوان داغديده مى بيند كه از كثرت ناراحتى و شدت مصائب و عظمت حوادث ، مبهوت و حيران ، مهر سكوت بر لب زده و ياراى سخن گفتن ندارند. خواننده عزيز! فكر مى كنيد عكس العمل امام عليه السلام در اين صحنه عجيب كه كوهها را متزلزل مى كند چه باشد و با اين بانوان و دختران غمزده كه اندوهشان تا اعماق استخوان تاءثير مى گذارد چگونه سخن بگويد؟ آيا او از ديدن اين صحنه دلسوز و تصور حوادث جانگداز آينده ، اظهار ضعف خواهد نمود و تسلط بر افكار و اعصاب خود را از دست خواهد داد؟ و احيانا آن هدف عالى و مقصد بزرگى را كه انتخاب كرده است ولو براى چند لحظه به فراموشى خواهد سپرد؟! ممكن است هر كسى اين صحنه را به فكر خود يك نوع ترسيم كند و هر نويسنده در پاسخ امام به شكلى قلم فرسايى و هر گوينده اى به نوعى بيان نمايد و يا زبانحالى بسازد كه مانند اغلب زبانحالها زبانحال و بيانگر طرز فكر خود گوينده است كه به امام نسبت داده و از شخصيت والاى امام ، شخصيتى مانند خود مجسم نموده است . پس چه بهتر كه ما در اين مرحله نيز مانند همه مراحل از مدينه تا كربلا اختيار از قلم برگيريم و گفتار و پاسخ امام را از بيان معصومين عليهما السلام و از نقل علماى بزرگ و اهل فن بشنويم و به ترجمه جملات و داعيه امام حسين عليه السلام آنچنان كه نقل شده است بپردازيم : ((ثمّ انّه ودّع عيالَه ثانياً وَاَمَرَهُمْ بلبسِ الاُزر...؛)) او براى دومين بار اهل و عيالش را وداع كرد و آنان را به صبر و شكيبايى دعوت و به پوشيدن لباسها(ى چابك و جمع جور) توصيه نمود. آنگاه فرمود براى روزهاى سخت و غمبار آماده باشيد و بدانيد كه خداوند پشتيبان و حافظ شماست و در آينده نزديك شما را از شرّ دشمنان نجات خواهد داد و عاقبت شما را مبدل به خير و دشمن شما را به عذابهاى گوناگون مبتلا خواهد نمود. و در عوض اين سختى و مصيبت ، انواع نعمتها و كرامتها را در اختيار شما قرار خواهد داد. پس گله و شكوه نكنيد و آنچه ارزش شما را كم كند بر زبان نياوريد)). سخنان بالا را علامه مجلسى در ذيل روايتى از امام باقر عليه السلام نقل نموده است كه به احتمال قوى تتمه همين روايت و بيان امام باقر عليه السلام باشد. و در صورت مجزا بودن از آن روايت باز هم برگرفته از روايت ديگرى است كه ازنظر مرحوم علامه مجلسى مورد اعتبار و داراى وثاقت بوده است (254) و بر همين اساس مرحوم مقرم كه يكى از علماى محقق و از شخصيتهاى علمى و از افراد مطلع در تاريخ و حديث مى باشد با اينكه مطلب بالا را از ((جلاءالعيون )) نقل نموده مجموع جملات آن را به صورت يك روايت مورد اعتماد و نقل صحيح از حسين بن على عليهما السلام مورد بررسى قرار داده و چنين مى گويد: در اين گفتار و سخن حسين بن على عليهما السلام بيان دو موضوع مهم مورد نظر بوده است كه هيچيك از مورخان و تحليل گران در قيام حسين بن على عليهمالسلام متوجه اين دو موضوع نگرديده اند. اول اينكه امام عليه السلام مى خواهد به بانوان حرم تفهيم كند كه آنان در اين راه طولانى و در دست اين دشمنان به قتل نخواهند رسيد و سالم به وطن خويش مراجعت خواهند نمود. و دوم اينكه لباس و معجر آنان به غارت نخواهد رفت . مرحوم مقرم در تاءييد آنچه از متن اين سخن فهميده است چنين مى گويد: زيرا پس از امر به پوشيدن لباس كه از سوى آن حضرت صادر گرديد:((وامرهم بالصبر ولبس الازر)) از به كار بردن لفظ حمايت و حفاظت با اينكه يكى ازآن دو كافى بوده ، دو موضوع مهم بالا به دست مى آيد و بلاغت كلام امام عليه السلام در اين است كه بگوييم منظور از جمله :((ان اللّه حاميكم )) حمايت از دستبرد دشمن به حريم خاندان عصمت در مورد غارت ، و منظور از جمله ((وحافظكم )) حفاظت از قتل و به شهادت رسانيدن آنهاست (255). وداع با امام سجاد(ع ) (( 1 - ((وعن زين العابدين عليه السلام قال : ضمنى والدى عليه السلام الى صدره يوم قتل والدماء تغلى وهو يقول : يا بنى احفظ عنى دعاء علّمتنيه فاطمة عليهاالسلام و علّمها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وعلّمه جبرئيل عليه السلام فى الجاجة والمهمّ والغمّ والنازلة اذا نزلت والا مر العظيم الفادح قال اُدع : بحق يس والقرآن الحكيم وبحق طه والقرآن العظيم يا من يقدر على حوائج السائلين يا من يعلم ما فى الضّمير يا منفّس عن المكر وبين يا مفرّج عن المغمومين يا راحم الشّيخ الكبير يا رازق الطّفل الصغير يا من لايحتاج الى التّفسير صلِّ على محمد وآل محمد وافعل بى كذا وكذا))(256). 2 - ((... عن ابى جعفر عليه السلام قال لما حضرت على بن الحسين الوفاة ضمنى الى صدره ثم قال . يا بُنَىَّ اوصيك بما اوصانى به ابى حِين حضرته الوفاة وبما ذكر ان اباه اوصاه به يابنىّ ايّاك وظلم من لا يجد عليك ناصرا الااللّه ))(257).)) ترجمه و توضيح لغات : ضمنى الى صدره : مرا به سينه خود چسبانيد، مرا به سينه خود كشيد. والدماء تغلى (از غلى يغلى ): خون از وى مى جوشيد. نازله : مصيبت شديدى كه به انسان وارد مى شود. امر فادح : امر سنگين و غيرقابل تحمل . نفّس اى فرّج ؛ مُنَفّسِ: برطرف كننده . اياك (اسم فعل است ): برحذر باش . ترجمه و توضيح : امام - طبق معمول - پس از وداع با بانوان حرم براى وداع با امام سجاد عليه السلام به سوى خيمه او حركت نمود وداع حسين بن على با فرزندش و جانشين بعد از خودش چگونه بوده و در آن لحظه حساس ميان آن پدر عزيز و فرزند دلبندش چه گذشته است . براى ما روشن نيست . البته مسعودى مطلبى نقل مى كند كه ظاهرا مضمون روايات و خلاصه اش اين است كه حسين بن على عليهما السلام به هنگام وداع با امام سجادوصاياى خاص مربوط به امامت را بر وى نموده و دستور داد كه ميراث مخصوص امامت از قبيل صحف وسلاح و غيره را كه در نزد ام سلمه است پس از مراجعت به مدينه از وى تحويل بگيرد(258). و اما آنچه به صورت سخن و گفتار از آن حضرت در اين بخش از وداع نقل گرديده دو مطلب است كه هردو از امام سجاد عليه السلام و يكى از دو معصوم حاضر در صحنه وداع كه در ميان خيمه بجز او و پدر ارجمندش كسى وجود نداشته ، نقل شده است . 1 - توجه به درگاه ربوبى امام سجاد عليه السلام مى گويد: روزى كه پدرم كشته شد در حالى كه خون از تمام بدنش مى جوشيد مرا به سينه خود كشيد و فرمود:((فرزندم ! اين دعا را از من فرا بگير و هنگام حاجت و غم و اندوه جانكاه و در حوادث مهم و كمرشكن ، با آن خدا را بخوان و اين دعايى است كه مادرم فاطمه براى من تعليم نمود كه او از پدرش رسول خدا و او از جبرئيل فرا گرفته بود )) ((بحق يس والقرآن الحكيم وبحقّ طه والقرآن العظيم ...؛)) اى خدايى كه بر آنچه نيازمندان از درگاهت بخواهند قادرى ؛ اى آنكه از اسرار دلها آگاهى ؛ اى خدايى كه غم از دلهاى مغمومين و اندوه از دلهاى اندوهگين مى زدايى ، اى آنكه بر پيران خسته رحم مى كند و بر كودكان شيرخوار روزى مى رساند؛ اى آنكه نيازى به تفسير ندارد به محمد و فرزندانش درود بفرست و حوايج مرا برآر)). 2 - از خطرناكترين ستمها برحذر باشيد ابوحمزه ثمالى از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه فرمود پدرم امام سجاد، هنگام وفاتش مرا به سينه خود كشيد و فرمود فرزندم : برتو وصيت مى كنم آنچه را كه پدرم حسين بن على عليهما السلام هنگام وفات و شهادتش آن را توصيه نمود. امام سجاد فرمود از جمله وصاياى پدرم اين بود:((فرزندم ! بپرهيز از ستم كردن بر كسى كه مدافع و يار و ياورى بجز خدا ندارد)). و اين بود دو وصيت حسين بن على عليهما السلام هنگام وداع با امام سجاد عليه السلام كه احتمال دارد اين دو وصيت در دو ملاقات و وداع جداگانه صورت گرفته باشد و به كار بردن دو تعبير مختلف : ((يوم قتل والدماء تغلى )) و:((حين حضرته الوفاة )) مى تواند قرينه اى بر اين تعدد باشد. نتيجه : آنچه از اين وصاياى سه گانه استفاده مى شود اين است كه : حسين بن على عليهما السلام آن نمونه صبر و استقامت و آن امام و پيشوا و سرمشق براى انسانهاى مؤ من و پاك در مبارزه با كفر و الحاد در هدف خويش از روزى كه تصميم به مبارزه گرفته تا آخرين لحظه كوچكترين تزلزل و تنزل به خود راه نداده بلكه قدم به قدم پيش رفته و به مناسبت شرايط زمانى و مكانى عكس العمل نشان داده است و براى او صحنه وداع عاشورا كه در يك قدمى شهادت خود و اسارت بانوان حرم قرار گرفته نه تنها با شهر و ديارش مدينة الرسول كه از آرامش روحى و احترام عمومى برخوردار بود فرقى نكرده و از نظر او نه تنها اين لحظه حساس با لحظاتى كه در مكه معظمه و در كنار خانه امن خدا به سر مى برد و يا بيابان آرام حجاز را به سوى كربلا مى پيمود فرقى ندارد بلكه امروز به افكار مدينه تا مكه تجسم و به گفتار مدينه تا كربلا فِعليّت و تحقق مى بخشد. اگر آن روز در كنار قبر رسول خدا عرض مى كرد: ((اللهم انى احب المعروف وانكر المنكر))(( و اگر در مدينه مى گفت (( :((ويزيد رجل شارب الخمر ومثلى لا يبايع مثله )) و اگر در آغاز حركت از مدينه تشخيص داده بود كه : ((وعلى الاسلام السلام اذ بليت الامة براع مثل يزيد)) و اگر آن روز سوگند ياد مى كرد كه : ((واللّه لا اعطى الدنية من نفسى )) و اگر در كنار كعبه در ضمن خطبه اى ، آينده خود را ترسيم مى نمود و اگر در منزل بيضه با استناد به گفتار پيامبر خدا مبارزه با يزيد را از وظايف خود معرفى مى نمود و... امروز هم به بانوان حرم با قاطعيت دستور مى دهد كه لباس سفر به تن كنيد و از نوعى لباس كه شما را در طول اسارت در مرئى و منظر دشمنان و در داخل حرم از نامحرمان حفظ مى كند بهره برگيريد و خود را بر بلاها و سختيها آماده سازيد و كلمه اى كه در آن گلايه اى از اسارت و شكوه اى از فشار دشمن باشد بر زبان نياوريد؛ زيرا كه هدف ، الهى است . آرى ، لازمه اقامه امر به معروف و نهى از منكر و جواب رد دادن بر طاغوتها و زيربار ذلت نرفتن ، آماده شدن بر سختيها و تحمل شكنجه ها و اسارتهاست و از همه مهمتر بايد همه اين مراحل آنچنان تواءم با استقامت و پايدارى باشد و آنچنان از معنويت برخوردار گردد كه يك كلمه ، آرى حتى يك كلمه نيز بر زبان نيايد كه مشعر بر عدم رضا و نشانگر ترديد در هدف و ناخشنودى بر تقديم قربانيان و ريخته شدن خون جوانان باشد؛ زيرا موجب از دست رفتن ارزش مبارزات و كم شدن اجر و پاداش خواهد گرديد: ((استعدوا للبلاء ... ولا تقولوا باءلسنتكم ما ينقص من قدركم )) و اما وصيت حسين بن على به فرزندش امام سجاد عليه السلام ممكن است در آن دو جهت و دو جنبه شخصى و عمومى تصور شود: 1 - جنبه شخصى : انسان چنين تصور مى كند كه اين دو بخش از وصيت حضرت سيدالشهداء عليه السلام يكى در شكل دعا و ديگرى در قالب موعظه و تحذير براى امام سجاد عليه السلام در آن شرايطى كه انبوهى از هموم و غموم او را احاطه كرده و ظلم و ستم دشمن به اوج خود رسيده است مى تواند بزرگترين وسيله تسلى و بهترين سبب آرامش خاطر گردد؛ زيرا از يك سو توجه آن حضرت را يكسره به مقام ربوبى جلب و از همه حوادث و پيشامدهاى اين كره خاكى با تمام سنگينيش منقطع مى سازد و از سوى ديگر از مجازات سريعى كه در انتظار مردم ستمگر كوفه است خبر مى دهد كه آن نيز به نوبه خود مى تواند در تخفيف آلام و در زدودن آثار و ستمها و فشارها مؤ ثر باشد. 2 - جنبه عمومى : با توجه به موقعيت حضرت سجاد عليه السلام كه بايد امامت امت و هدايت جامعه را پس از پدر ارجمندش به عهده بگيرد حسين بن على عليهما السلام در آخرين لحظات عمرش به واسطه او بار ديگر و پس از آن با خطبه هاى مفصل جامعه بشرى و شيعيان و پيروانش را در قالب دعا به توحيد واقعى و توجه به خداوند متعال كه اساسى ترين برنامه و ماءموريت همه انبياى الهى و رهبران آسمانى است دعوت مى كند و در شكل نيايش انسانها را به قدرت كامله خداوند و احاطه علم او بر اسرار و ضماير همه افراد بشر و همچنين به صفت عطوفت و مهر و رزاقيت او متوجه مى سازد. و در وصيت ديگرى آنان را موعظه و نصيحت نموده و به بدترين ظلمها و زشت ترين ستمها كه ستم بر مظلومان بى دفاع است و در هر گوشه اى از اين جهان وسيع و هر روز به شكلى و قيافه اى و در ابعاد مختلفى با آن مواجه هستيم متوجه مى سازد و از ارتكاب آن برحذر مى نمايد. و گمان مى كنم عمومى بودن مفاد اين دو وصيت بر جنبه شخصى آن ترجيح دارد؛ زيرا گذشته از اينكه وجود وظيفه عمومى و والاى امامت و رهبرى ، آن را ايجاب مى كند حمل كردن خطاب ((اياك وظلم من ...)) به ظاهر آن با واقعيات و مقام امام كه معصوم از گناه و مبرّا از هر نوع ظلم و تعدى است تطبيق نمى كند. خلاصه : گرچه مخاطب در اين دو وصيت به ظاهر لفظ، امام سجاد عليه السلام است ولى همانند خطابات فراوان قرآنى و اكثر وصاياى معصومين در واقع طرف سخن همه انسانها يا همه پيروان اسلام است . تذكرى بر ارادتمندان واقعى حسين بن على (ع ) خواننده عزيز! اين بود وصيت و سخنان حسين بن على عليهما السلام در آخرين وداعش كه از منابع موثق و معتبر و از طريق معصومين عليهما السلام به دست ما رسيده و ممكن است وصايا و سخنان ديگرى نيز نقل شده كه به دست ما نرسيده باشد ولى به طورى كه قبلاً توضيح داده شد از همين سه وصيت كوتاه و به ظاهر مختصر مى توان با مقام ارجمند ولايت و چهره مصمم و اراده خلل ناپذير امامت آشنا گرديد و از لابلاى اين جملات استقامت و پايدارى آن حضرت را در راهى كه انتخاب كرده بود به وضوح و روشنى درك نمود. ولى متاءسفانه در بعضى از كتب مقاتل غير مورد اعتماد و يا در لسان بعضى از گويندگان و ذاكرين ، مطالبى در مورد وداع نقل مى شود كه نه در كتب موثق و منابع معتبر از اين نوع مطالب اثرى ديده مى شود و نه مفهوم بعضى از آنها با مقام امامت و ولايت و اهداف عاليه سالار شهيدان حسين بن على عليهمالسلام سازگار و قابل تطبيق است و پيدايش و نشر اين مطالب در نهايت مى تواند مبين دو نكته زير باشد: 1 - چنين مطالبى ساخته و پرداخته نويسندگان و يا گويندگانى است كه توجهشان صرفا معطوف به ثواب بكاء و ابكاء بوده و از مفاسد و گناه جعل و يا نقل مطالب جعلى و بى اساس ، غافل و يا در اثر كمى اطلاع ، توجهى به جعلى بودن آنها نداشته اند. 2 - نقل بعضى از اين مطالب دليلى است روشن بر عدم شناخت صحيح از مقام والاى ولايت و تنزل دادن مقام ارجمند امامت و در حد يك ضايعه از جنبه عقيدتى كه بايد مورد توجه علما و دانشمندان كه پاسداران حدود و ثغور عقايد و احكام اسلامى هستند قرار بگيرد. اجازه بدهيد در اين زمينه به جملات و نصايح سودمندى از مرحوم علامه جليل محدث نورى صاحب مستدرك الوسائل كه عمر پربركت خود را در تحقيق و تتبع احاديث و روايات سپرى نموده و آثار گرانقدرى مانند مستدرك (259) و كتابهاى ديگرى به يادگار گذاشته و شاگردانى مانند مرحوم محدث قمى و صاحب الذريعه به جامعه اسلامى تحويل داده است ، گوش فرا دهيم ، آنگاه به نقل يك نمونه از همان مطالب بى اساس كه به موضوع وداع ارتباط دارد از زبان معظم له بپردازيم . آن مرحوم در كتاب ((لؤ لؤ و مرجان )) پس از بحث مفصل درباره اقسام كذب و مفاسد و عذاب اين گناه بزرگ و اينكه اگر كذب و دروغ در نقل حديث و ذكر مصائب و مناقب باشد ضرر و مفسده اش و همچنين عذاب و كيفرش بيش از دروغهاى ديگر خواهد بود مى گويد: كسانى كه خود را آماده خواندن مراثى و نقل حادثه جانگداز عاشوراى حسينى نموده اند بايد نه تنها به نقل شفاهى ديگران در مجالس و منابر بسنده نكنند و احيانا عربى بودن جمله اى را كه از نظر بعضيها دليل قاطعى بر صحت سند و متن آن است دليل صحت آن ندانند بلكه در كتابها و تاءليفات نيز بايد كمال دقت را به كار بندند؛ زيرا وجود مطلبى در كتابى به هيچوجه دليل بر صحت آن نيست چون ممكن است مؤ لف يك كتاب اصلاً شخص مجهول الحال و ناشناخته اى باشد و ممكن است شخص شناخته شده اى باشد اما از نظر علمى در سطحى نباشد كه بتواند درست را از نادرست و صحيح را از سقيم تشخيص دهد و حتى ممكن است يك نفر مؤ لف داراى قوه علمى و تشخيص باشد ولى بعضى از تاءليفات او به عللى داراى وثاقت و اعتبار نباشد مانند اينكه آن كتاب را در دوران جوانى و عدم تجربه واطلاع كافى تاءليف نموده باشد و اين كتاب تنها به لحاظ انتساب به چنين شخصيتى از شهرت و اعتبار در سطح عموم برخوردار شود محدث نورى ضمن بيان شاهد و معرفى نمونه هايى از اين نوع تاءليفات به شرح چند جريان بى اساس و ساختگى و در عين حال مشهور مى پردازد و مى گويد: چهارم : نقل كنند با سوز و گداز كه در روز عاشورا بعد از شهادت اهل بيت و اصحاب ، حضرت اباعبداللّه عليه السلام به بالين امام زين العابدين آمد پس از پدر حال جريان آن جناب را با اعدا پرسيد خبر داد كه به جنگ كشيد پس جمعى از اصحاب را اسم برد و از حال آنها پرسيد در جواب فرمود: قُتِلَ، قُتِلَ تا رسيد به بنى هاشم و از حال جناب على اكبر و ابى الفضل سؤ ال كرد به همان قسم جواب داد و فرمود بدان در ميان خيمه ها غير از من و تو مردى نمانده . مرحوم محدث نورى اضافه مى كند كه : اين قصه است و حواشى بسيار دارد و صريح است در اينكه آن جناب از اول مقاتله تا وقت مبارزه پدر بزرگوارش ابدا از حال اقربا و انصار و ميدان جنگ خبرى نداشت . مؤ لف : در تاءييد نظر شريف محدث نورى (ره ) در اينكه عارضه امام سجاد عليه السلام در روز عاشورا نه آنچنان بود كه از حوادث و جريانات آن روز بى اطلاع باشد مى گوييم . اولاً: بررسى دقيق تاريخ نشان مى دهد كه بعضى از حوادث عاشورا مستقيما از امام سجاد عليه السلام نقل گرديده است كه اين نوع روايات مبين حضور آن حضرت در صحنه و مشاهده جريانات و حوادث از نزديك است . ثانيا: بر اساس روايتى حسين بن على عليهما السلام آنگاه كه همه ياران خود را از دست داد و به هر طرف نگاه كرد و هيچ كمك و مدافعى براى خود نديد، امام سجاد عليه السلام در حالى كه مريض بود و قدرت بر حمل سلاح نداشت از خيمه خود خارج و رو به سوى صفوف دشمن نهاد، ام كلثوم مى گفت فرزندم برگرد، آن حضرت در جوابش فرمود: عمه ! بگذار در كنار فرزند رسول خدا بجنگم . تا اينكه خود حسين بن على عليهما السلام صدازد خواهر! او را به خيمه برگردان مبادا روى زمين ، از نسل آل محمد خالى بماند(260). اين جريان نيز شاهد ديگرى است بر اينكه امام سجاد عليه السلام در عين وجود عارضه و كسالت مزاج ، حوادث آن روز را قدم به قدم پيگيرى مى نمود و در جايى كه امام زمان خود را تنها ديد براى دفاع از آن بزرگوار به سوى صفوف دشمن حركت نمود. تكميل تذكر: با عرض پوزش از خوانندگان ارجمند در اينجا بحث وداع و سخن حسين بن على عليهما السلام را كه نسبت به سخنان گذشته قدرى مفصل و طولانى گرديد با تكميل تذكر و موعظه مرحوم محدث نورى به پايان مى بريم : به طورى كه ملاحظه فرموديد مرحوم محدث نورى يكى از علل اشتباه پاره اى از مطالب بى اساس را با روايات صحيح و مستند عربى بودن آنها را كه از نظر بعضيها دليل صحت متن و سند محسوب مى گردد معرفى نمود. به عقيده ما اين بخش از تذكر آن مرحوم درس بزرگى است براى پويندگان حق و پيروان حقيقت و هشدارى است كه گويندگان را بيشتر به تفحص وتدبر در به كارگيرى الفاظ و نسبت دادن مطالب به شخص حسين بن على عليهما السلام وادار مى سازد؛ زيرا جملات عربى فراوانى در مراثى و ذكر مصائب از شعار گرفته تا شعر و استرحام ديده مى شود كه از زبان آن حضرت نقل مى گردد در صورتى كه پاره اى از اين نسبتها يك نسبت واهى و بى اساس مى باشد. و ما فقط نمونه هايى به عنوان شاهد براى موضوعات سه گانه را در اينجا منعكس مى نماييم : در مورد شعار دو شعار زير از اشتهار و معروفيت خاصى برخوردار مى باشد كه : 1 - مى گويند از جمله رجزها و شعارهايى كه حسين بن على عليهما السلام به هنگام حمله به صفوف دشمن انشاد فرمود اين جمله بود:(( ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلى فياسيوف خذينى ؛)) اگر آيين محمد صلّى اللّه عليه و آله پابرجا نخواهد بود مگر با كشته شدن من پس اى شمشيرها اينك مرا فرا گيريد)). 2 - باز به آن حضرت نسبت مى دهند كه درباره اهميت مبارزه خود با يزيد و جهاد با بنى اميه مى فرمود:(( انّما الحياة عقيدة و جهاد؛)) زندگى عقيده و جهاد در راه آن است و بس )). و در مورد شعر مى گويند آن حضرت در بالين فرزندش على اكبر عليه السلام اين ابيات را انشاد نمود: (( يا كوكباً ما كان اقصر عمره وكذاك عمر كواكب الاسحار فاذا نطقت فانت اول منطقى واذا سكتّ فانت فى اضمارى )) و در مورد استرحام مى گويند امام عليه السلام از مردم كوفه و دشمنان خود طلب آب مى نمود و چنين مى گفت :(( يا قوم اسقونى شربة من الماء فقد نشفت كبدى من الظَمَاء؛)) مردم مرا سيراب كنيد كه از تشنگى ، كبدم خشك شده است )). اما در مورد شعارها: نويسنده حقير در بررسيهاى ناقص خود در هيچ تاءليف مورد اعتماد و غير مورد اعتمادى به دو شعار ياد شده دسترسى پيدا ننمود مگر در سر زبانها و مجلات و كتابهايى از نوع مجلات و جرايد. و اما در مورد شعر: دو بيت ياد شده از ابيات قصيده رائيه ابوالحسن على بن محمد تهامى ، شخصيت اديب و شاعر و سخن سراى شيعى است كه در فوت فرزند كوچكش سروده است . تهامى در سال 416 ق در مصر به قتل رسيده است و اين قصيده زيبا و بليغ مشتمل بر 84 بيت است (261). و اما در مورد استرحام و آب خواستن امام از دشمن به صورتى كه ذكر گرديد در هيچيك از منابع نقل نشده است و ظاهرا عدم توجه به مفهوم صحيح و صدر وذيل يك جمله موجب به وجود آمدن چنين مطلبى گرديده است . توضيح اينكه : موضوع طلب نمودن آب از سوى حسين بن على عليهما السلام در سه مورد و به دو تعبير مختلف آمده است كه دو مورد آن كوچكترين ارتباطى به موضوع مورد بحث و طلب نمودن آب از مردم كوفه ندارد؛ زيرا در يك مورد چنين آمده است :((فقصده القوم وهو فى ذلك يطلب شَرْبَة من ماء فكلما حمل بفرسه على الفرات حملوا عليه باءجمعهم حتى اجلوه عنه )) (262). ((مردم كوفه در حالى به سوى آن حضرت هجوم بردند كه او در پى تحصيل آب بود و هرچه خواست با اسب خود به فرات حمله كند همه آنان بر وى حمله بردند تا اينكه او را از فرات دور ساختند)). و در مورد ديگر باز چنين آمده است :(( وجعل الحسين يطلب الماء وشمر يقول له واللّه لا ترده او ترد النار(263))) ؛ حسين در پى تحصيل آب بوده و شمر به وى گفت به خدا سوگند وارد آب ((فرات )) نخواهى شد تا وارد عذاب شوى )). به طورى كه ملاحظه مى شود، در اين دو مورد گرچه كلمه :((يطلب شربة من ماء - و: يطلب الماء)) به كار رفته اما روشن است به قرينه ورود و حمله به فرات منظور طلب نمودن آب از مردم كوفه نيست بلكه مفهوم كلمه تحصيل و به دست آوردن آب از طريق وارد شدن به فرات است . تنها در مورد سوم و در نقلى از نافع بن هلال چنين آمده است كه :((فاستقى فى تلك الحالة ماء؛ حسين بن على به هنگام شهادتش آب خواست ))(264). اينك جاى اين سؤ ال فقهى است كه اگر گوينده روزه دارى با توجه و با استناد به گفتار فردى به نام نافع بن هلال يا بدون توجه به نقل وى ، نه تنها مطلبى را مستقيما به امام معصوم نسبت مى دهد بلكه كلمه ((استقى )) و مانند آن را به جمله ((اُسقونى شربة من الماء فقد نشفت كبدى من الظماء)) مبدل مى سازد، روزه چنين فردى صحيح است يا باطل ؟! بخش سوم : در كربلا: حماسه هاى امام (ع ) در ميدان شهادت متن سخن : اَلْمَوْتُ اَوْلى مِنْ رُكُوبِ الْعارِ وَالْعارُ اَوْلى مِنْ دُخُولِالنّار(265) اَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِي آليْتُ اَنْ لا اَنْثَنى اَحْمى عِيالاتِ اَبِى اَمْضِى عَلى دِينِ النَّبى اَنَا ابْنُ عَلِي الْخَيْرِ مِنْ آلِ هاشِمٍ كَفانِى بِهذا مَفْخَراً حِينَ اَفْخَرُ وَجَدّى رَسُولُاللّه ، اءكْرَمُ مَنْ مَضى وَنَحْنُ سِراجُاللّه فى الاَرْضِ نَزْهَرُ وَفاطِمَةُ اُمّى اْبنَةُ الطُّهْرِ اَحْمَدَ وَعَمّى يُدْعى ذُوالجَناحَيْنِ جَعْفَرُ وَفِينا كِتابُاللّه اُنْزِلَ صادِعاً وَفينَا الْهُدى وَالْوَحْيُ بِالْخَيْرِ يُذْكَرُ وَنَحْنُ اَمانُاللّهِ فِى الْخَلْقِ كلّهِمْ نَسِّرُ بِهذا فىِ الاَنامِ وَنَجْهَرُ وَنَحْنُ وُلاةُ الْحَوْضِ نَسْقِى مُحِبَّنا بِكَاءْسٍ وَذاكَ الْحَوْضُ للسَقىُ كَوثَرُ فَيَسْعَدُ فِينا فىِ الْقِيامِ مُحِبّنا وَمُبْغِضُنا يوم الْقِيمَةِ يَخْسَرُ(266) كَفَرَ الْقَوْمُ وَقدْماً رَغِبُوا عَنْ ثَواب اللّه رَبِّ الثَّقَلَيْنِ قَتَلُوا قِدْماً عَلِّياً واْبنَهُ حَسَنَ الخَيْرِ وَجاءوا لِلْحُسَيْن خيْرَهُ اللّه مِنَ الْخَلْقِ اءَبى بَعْدَ جَدّى وَاَنَا ابْنُ الْخِيرَتَيْنِ(267) ترجمه و توضيح لغات : آلَيْتُ (از ايلاء): سوگند ياد كردن . اِنْثِناءِ: تواضع ، قبول ذلت ؛ منظور امام خضوع در مقابل باطل است . اَمْضى : كشته مى شوم ، مى ميرم . نَزْهَرُ (از: زَهَرَ، زَهُوراً): درخشيدن . صادِع (از صدع ): مطلب را بيان نمود، كشف و حل كرد. رَغِبَ: اگر با ((عن )) متعدى شودبه معناى اعراض است . ترجمه و توضيح : از حسين بن على عليهما السلام آنگاه كه شخصا وارد جنگ با دشمن گرديده تا مرحله شهادتش سه موضوع جالب و مهم نقل شده است كه در پايان اين دفتر و به عنوان حسن ختام در اختيار خواننده عزيز قرار مى دهيم : حماسه ها، منشور جهانى و مناجات با پروردگار. در مورد حماسه هاى آن حضرت در كتب تاريخ اشعار زياد و مختلفى نقل شده است كه ما به نقل سه فراز از اين شعار اكتفا مى نماييم : صاحب عوالم و ابن نما، نقل مى كنند كه حسين بن على عليهما السلام هنگام حمله به صفوف دشمن ، اين اشعار حماسه اى را مى خواند:(( اَلْمَوْتُ اَوْلى مِنْ رُكُوبِ الْعارِ...)). ((مرگ بهتر از پذيرفتن ننگ است و پذيرفتن ننگ بهتر از قبول آتش . من حسين بن على هستم . سوگند ياد كرده ام كه در مقابل دشمن سر فرود نياورم ، من از اهل و عيال پدرم حمايت مى كنم . و در راه آيين پيامبر كشته مى شوم )). خوارزمى مى گويد: حسين بن على عليهما السلام در حالى كه سوار اسب گرديده و شمشير به دست داشت و با حالتى كه از زندگى قطع اميد كرده و تصميم به مرگ و شهادت گرفته بود، در مقابل دشمن قرار گرفت و اين اشعار را مى خواند كه به صفوف دشمن حمله نمود:((اَنَا ابْنُ عَلِي الْخَيْرِ مِنْ آلِ هاشِمٍ)) . ((من پسر على آن مرد نيك هاشمى هستم كه در مقام افتخار همين براى من بس است . جدم رسول اللّه كه شريفترين گذشتگان است و ما چراغهاى خدا هستيم كه در روى زمين مى درخشيم . و مادرم فاطمه دختر پاك احمد و عمويم جعفر كه ذوالجناحين نام يافته است . كتاب خدا در پيش ماست ؛ كتابى براى روشنگرى نازل گرديده است . و در ميان ماست وحى و هدايتى كه به نكويى ياد مى شود. و ما در ميان همه خلق وسيله امن هستيم و اين حقيقت را در ميان مردم گاهى نهان داريم و گاهى عيان . و ماييم ساقيان حوض كه دوستان خود را با جام مخصوص سيراب مى كنيم و اين حوض گوارا همان ((كوثر)) است . در روز قيامت دوستان ما به وسيله محبت ما به سعادت و دشمنان ما به خسران خواهند رسيد)). خوارزمى مى گويد: امام عليه السلام در حملات خود اين شعرها را نيز مى خواند: ((كَفَرَ الْقَوْمُ وَقدْماً رَغِبُوا...)) . ((اين مردم به كفرگراييدندو درگذشته نيزازثواب خداى انس و جن اعراض كرده بودند. در گذشته على و فرزندش حسن آن مرد نيك سيرت را كشتند و اينك به قتل حسين آماده اند. پس از جدم ،پدرم برگزيده ترين مردم است و من فرزند دو برگزيده عالم مى باشم )). بخش سوم : در كربلا: منشور جهانى از قتلگاه كربلا متن سخن : ((يا شِيعَةَ آلِ اءَبِى سُفْيانَ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِيْنٌ وَكُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَكُونُوا اَحْراراً فى دُنْياكُمْ وَاِرْجِعُوا اِلى اَحْسابِكُمْ اِن كُنتم عُرباً كما تزعمون . ... اَنَا الّذى اءُقاتِلُكُمْ وَتقاتِلُونى وَالنَّساءُ لَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحٌ فَامنَعوا عُتاتَكُمْ عَنِ التَّعَرُّضِ لِحَرَمى مادُمْتُ حَيّاً))(268). ترجمه و توضيح لغات : جُناح : گناه . عُتاب (جمع عاتِى ): ستمگر، تجاوزگر. ترجمه و توضيح : خوارزمى مى گويد: حسين بن على عليهما السلام كه حملات پى در پى و جنگ سختى مى نمود و در هر حمله گروهى از دشمن را به خاك و خون مى كشيد يكباره دشمن تصميم گرفت كه با وارد ساختن ضربه روحى آن حضرت را از كار بيندازد و لذا در ميان او و خيمه ها حائل گرديد و حمله به سوى خيمه ها را آغاز نمود. در اينجا بود كه امام عليه السلام با صداى بلند فرياد نمود:(( يا شِيعَةَ آلِ اءَبِى سُفْيانَ ...)) ؛ اى پيروان خاندان ابى سفيان ، اگر دين نداريد و از روز جزا نمى هراسيد، لااقل در زندگى آزادمرد باشيد و اگر خود را عرب مى پنداريد به نياكان خود بينديشيد و شرف انسانى خود را حفظ كنيد)). شمر گفت :((ماتَقُولُ يا حُسَيْنُ؛ حسين ! چه مى گويى ؟!)). آن حضرت عليه السلام پاسخ داد:((اَنَا الّذى اءُقاتِلُكُمْ...؛)) من با شما مى جنگم و شما با من مى جنگيد و اين زنان گناهى ندارند تا من زنده هستم به اهل بيت من تعرض نكنيد و از تعرض اين ياغيان جلوگيرى نماييد)). شمر گفت :((لَكَ ذلِكَ يَا ابْنَ فاطِمَةَ؛ فرزند فاطمه اين حق را به تو مى دهيم )). سپس سپاهيان را صدا كرد:((اِلَيْكُمْ عَنْ حَرَمِ الرَّجُلِ وَاْقصُدُوهُ بِنَفْسِهِ فَلَعَمْرِى لَهُو كُفْوٌ كَرِيمٌ...؛ دست از حرم وى برداريد و حمله را متوجه خود او سازيد به جانم سوگند او هماورد شريفى است ...)). منشور جهانى اين سخن حسين بن على عليهما السلام گرچه به ظاهر يك خطابه اختصاصى است كه در روز عاشورا آنگاه كه مردم كوفه ناجوانمردانه حمله به سوى خيمه ها را آغاز نمودند، مورد خطاب قرار داده است ، ولى در واقع يك پيام عمومى و يك منشور جهانى است از قتلگاه كربلا به همه جهانيان و در همه زمانها كه : مردم دنيا اگر معتقد و پايبند به قوانين الهى و دستورات آسمانى نباشند لااقل بايد حدود مليت خويش را مراعات و به اصطلاح تابع قوانين بين المللى باشند. اما قوانين آسمانى بويژه دين مقدس اسلام هر نوع تجاوز به حقوق ديگران را در مقام جنگ و دفاع و حتى در آنجا كه آغازگر جنگ ، دشمن خونخوار باشد، محكوم كرده و مى گويد:((در راه خدا با كسانى كه با شما جنگ مى كنند (و آغازگر جنگ هستند) پيكار كنيد و تجاوز نكنيد كه خداوند تجاوزگران را دوست ندارد))(269). يعنى بجز كسانى كه با شما وارد جنگ شده اند متعرض افراد ديگر دشمن نشويد. خانه مهاجمين را خراب و اشجارشان را قطع نكنيد. آب را به روى آنان نبنديد. مجروحين دشمن را مداوا كنيد. فراريها را تعقيب ننماييد و به زنان و پيرمردان ايذا نكنيد، حتى به مهاجمين نيز فحش و ناسزا نگوييد و... آرى ، پس از قرنها كه حكم ((لا تَعْتَدُوا)) نازل گرديد و حسين بن على عليهما السلام منشور مورد بحث را اعلام نمود، جهان بشريت و به اصطلاح قانونگذاران متمدن ! نيز براى جنگها قوانينى نه در حد قوانين جنگى اسلام ارائه دادند. اما آيا اين بشر خود خواه و اين حيوان دوپا و درنده تر از هر درنده تا از تربيت آسمانى برخوردار نيست و تا قدم به مرحله انسانيت نگذاشته است - كه تنها در پيروى نمودن از تعاليم انبيا ميسر است - مى تواند خود را به اين منشورها و اين پيغامها و به اين قوانين محدود سازد . و اگر شمر هم در روياروئى امام عليه السلام به قشون خود دستور منع حمله مى دهد، ديديم كه يك عقب نشينى موقت و در اثر نفوذ معنوى كلام آن حضرت بود كه بلافاصله پس از شهادت آن بزرگوار مجددا حمله به سوى خيمه ها و غارت زنان و اطفال شروع گرديد. تكرار تاريخ و اينك تاريخ تكرار مى شود و يك بار ديگر پس ماندگان آل ابوسفيان و پيروان و ايادى ابوسفيانهاى قرن ، براى محو اسلام و خاموش نمودن چراغى كه در اين برهه از زمان در ايران درخشيد و همه ملتها و كشورهاى اسلامى در پرتو آن نيروى تازه اى در خود احساس نمودند، در اولين سالهاى تاءسيس جمهورى اسلامى به ايران حمله نمودند. آرى ، اينك كه مشغول نگارش اين اوراق هستيم هشت ماه است كه جنگى از سوى حزب بعث عراق بر عليه ايران شروع شده است كه اگر نگوييم در تاريخ دنيا، حداقل در تاريخ دو كشور اسلامى بى سابقه است . اين جنگ كه با حمله هوايى و زمينى و دريايى از سوى عراق شروع گرديد در اين مدت چه خسارات جانى و مالى متوجه ايران نموده است . در آينده و در تاريخ به صورت يك فاجعه عظيم براى اسلام و در تاريخ مسلمانان ثبت خواهد گرديد همانگونه كه انقلاب اسلامى ايران به صورت يك رويداد مهم اسلامى به ثبت خواهد رسيد. ولى آنچه در اين جنگ حائز اهميت است اين است كه اين آل ابوسفيان و شيعيان آل ابوسفيان كه ايمان به خدا و عقيده به روز جزا ندارند، از حريت و آزادگى و از شرف انسانى و حيثيت ملى نيز بويى نبرده اند؛ زيرا در اين مدت طولانى كه از اين جنگ مى گذرد، گذشته از كشته شدن هزاران نفر از جوانان و بهترين و پاكترين رزمندگان و گذشته از تعديات و به اسارت گرفتن افراد غيرنظامى و حتى تجاوز به حريم ناموس مرزنشينان و آواره ساختن يك ميليون و نيم ايرانى از شهر و ديار خويش ، هر روز مواجه هستيم با بمباران شدن شهرهاى ايران و قرار گرفتن بيمارستانها و مدارس و مساجد و افراد غيرنظامى در زير گلوله توپهاى دوربرد و در زير موشكهاى نُه مترى عراق ، چه افراد بيمار و مجروح كه در اين بيمارستانها در اثر موشكها و گلوله هاى توپ در زير تلهاى خاك دفن مى گردد! و چه اطفال خردسالى كه در مدارس و در اثر بمباران هواپيماهاى عراقى بدنشان قطعه قطعه مى گردد و چه مادرانى كه در سوگ اين اطفال صغير و بى گناه مى نشينند و چه نمازگزارانى كه در ميان مسجد و در صف نماز و در اثر گلوله باران عراقيها در زير آوار مى مانند. و تاءسف بار اينكه دنياى به اصطلاح متمدن ! نه تنها در مقابل اين همه وحشيگرى و ددمنشى ، سكوت اختيار نموده است بلكه اين دشمن انسانيت را با انواع سلاحها تقويت و از نظر مالى و سياسى هر نوع يارى و پشتيبانى را انجام مى دهد. و اين جنگ براى چندمين بار نشان داد كه هنوز هم بشريت در حالت بربريت به سر مى برد و اين همه ادعاى تمدن جز طبلى پر سروصدا و تو خالى چيزى نيست و هنوز هم دنيا به آن مرحله نرسيده است كه به منشور جهانى حسين بن على عليهما السلام كه از قتلگاه كربلا به جهانيان اعلان نموده جواب مثبت بدهد كه :(( اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِينٌ فَكُونُوا اَحْراراً فى دُنْياكُمْ)) (270).)) بخش سوم : در كربلا: آخرين مناجات حسين بن على (ع ) متن سخن : ((اَللّهُمَّ مُتَعالىَ الْمَكانِ عَظِيمَ الْجَبَرُوتِ شَدِيدَ الِْمحالِ عَنِّى غَنِىُّ عَنِ الْخَلائِقِ عَرِيضُ الْكِبْرِياءِ قادِرٌ عَلى ما تَشاءُ قَرِيبٌ الرَّحْمَةِ صادِقُ الْوَعْدِ سابِغُ النِّعْمَةِ حَسَنُ الْبَلاءِ قَرِيبٌ اِذا دُعيتَ مُحِيطٌ بِما خَلَقْتَ قابِلُ التَّوْبَةِ لِمَنْ تابَ اِلَيْكَ قادِرٌ على ما اَرَدْتَ تُدْرِكُ ما طَلَبْتَ شَكُورٌ اِذا شُكرْتَ ذَكُورٌ اِذا ذُكِرْتَ اَدْعُوكَ مُحْتاجاً وَاَرْغَبُ اِلَيْكَ فَقِيراً وَاَفْزعُ اِلَيْكَ خائِفاً وَاَبْكِى مَكْرُوباً وَاَسْتَعِينُ بِكَ ضَعِيفاً وَاَتَوَكَّلُ عَلَيْكَ كافِياً اَللّهُمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَبَيْنَ قَومنا فَاِنَّهُمْ غَرُّونا وَخَذَلُونا وَغَدَرُوا بِنا وَقَتَلُونا وَنَحْنُ عِتْرَةُ نَبِيِّكَ وَوُلْدُ حَبِيبِكَ مُحَمَّدٍ صلى اللّه عليه و آله الَّذِى اصْطَفَيْتَهُ بِالرِّسالَةِ وَاءتْمَنْتَهُ الْوَحْىِ عَلَى فَاجْعَلْ لَنا مِنْ اَمْرِنا فَرَجاً وَمَخْرَجاً يا اَرْحَمَ الراحِمينَ. ...صَبْراً عَلى قَضائِكَ يا رَبِّ لا اِلهَ سِواكَ يا غِياثَالْمُسْتَغيثين مالِى رَبُّ سِواكَ وَلا مَعْبُودٌ غَيْركَ صَبْراً عَلى حُكْمِكَ يا غِياثَ مَنْ لا غِياثَ لَهُ يا دائِماً لا نَفادَ لَهُ يا مُحْيِى الْمَوتى يا قائِماً عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ اُحْكُمْ بَيْنى وَبَيْنَهُمْ وَاَنْتَ خَيْرُالْحاكِمينَ)). ترجمه و توضيح لغات : مُتَعال : برتر. جَبَرُوت : صيغه مبالغه است : قُدْرَتْ: تسلط. مِحال (به كسر ميم ): دقت ، تصرف ، عريض : گسترده . كِبْرِياء: عظمت و بزرگى ، سابِغ : وسيع . شَكُور: شكرگزار و يكى از اسماء خداوند است كه پاداش زياد در مقابل كم مى دهد.ذكور: يادآورنده ، بسيار ياد كننده . بَلاء: آزمايش . رَغِبَ اِلَيْه : تضرع و زارى نمود. فقير: نيازمند. فَزَعَ اِلَيْهِ: به سوى او پناه برد. كرْب : اندوه . غَرُّونا (از غَرَّ): گول زد. غَدْر: خيانت كردن . غِياث : كمك . اِسْتِغاثَة : يارى طلبيدن . نَفاد: تمام شدن . ترجمه و توضيح : بنابه نقل شيخ الطائفه ، شيخ طوسى در مصباح المتهجد و مرحوم سيدبن طاووس در اقبال ، حسين بن على عليهما السلام در آخرين دقايق زندگيش چشمها راباز كرد و به سوى آسمان متوجه گرديد و براى آخرين بار با پروردگار خويش ، پروردگار عالميان چنين مناجات و راز و نياز نمود (271): ((اى خدايى كه مقامت بس بلند، غضبت شديد، نيرويت بالاتر از هر نيرو، تو كه از مخلوقات خويش مستغنى هستى و در كبريا و عظمت فراگير، به آنچه بخواهى توانا، رحمتت به بندگانت نزديك ، وعده ات صادق ، نعمتت شامل ، امتحانت زيبا، به بندگانت كه تو را بخوانند نزديك هستى و بر آنچه آفريده اى احاطه دارى و هركس كه از در توبه درآيد پذيرايى ، آنچه را كه اراده كنى توانايى ، آنچه را كه بخواهى درك توانى كرد، كسى را كه شكرگزار تو باشد شكرگزارى ، ياد كننده ات را يادآورى ، من تو را خوانم كه نيازمند تواءم و به سوى تو روى آرم كه درمانده تواءم ، ترسان به پيشگاهت فزع مى كنم ، غمگين دربرابرت مى گريم ، از تو مدد مى طلبم كه ناتوانم ، خود را به تو وامى گذارم كه بسنده اى ، خدايا! در ميان ما و قوم ما داورى كن كه آنان از راه مكر و حيله وارد شدند و دست از يارى ما برداشتند وما را كه فرزندان پيامبر و حبيب تو محمد صلّى اللّه عليه و آله هستيم به قتل رسانيدند، پيامبرى كه به رسالت خويش انتخاب نموده وامين و حيش قرار داده اى ، اى خدا! اى مهربانترين ! در حوادث ، بر ما گشايش و در پيشامدها، برما خلاصى عنايت كن )). امام عليه السلام مناجات خويش را با اين جملات به پايان رسانيد: ((در مقابل قضا و قدر تو شكيبا هستم اى پروردگارى كه بجز تو خدايى نيست . اى فريادرس دادخواهان كه مرا جز تو پروردگارى و معبودى نيست . برحكم و تقدير تو صابر و شكيبا هستم . اى فريادرس آنكه فريادرسى ندارد، اى هميشه زنده اى كه پايان ندارد. اى زنده كننده مردگان . اى خدايى كه هركسى را با اعمالش مى سنجى ، در ميان من و اين مردم حكم كن كه تو بهترين حكم كنندگانى )). و آنگاه كه صورت به خاك مى گذاشت ، گفت :((بِسْمِاللّه وَبِاللّه وَفِى سَبيلِاللّه وَعَلى مِلَّةِ رَسُولِاللّه ))(272).)) خاتمه اينك در آستانه تجديد چاپ سخنان حسين بن على عليهما السلام از مدينه تا كربلا كه براى چندمين بار و به صورت زيبا و با اضافات فراوان انجام مى پذيرد قرار گرفته ايم ، چنين به نظر رسيد كه خطبه مفصّل و مهيّج و تاريخى حسين بن على عليهما السلام هم كه چند سال قبل از جريان عاشورا و در ((مِنى )) ايراد فرموده است به اين سخنان ملحق شود و مانند ساير خطبه ها و سخنان آن حضرت كه در اين كتاب آمده است در دسترس خوانندگان ارجمند قرار گيرد؛ زيرا مضمون و محتواى اين خطبه نه تنها با ساير خطبه ها و سخنانى كه در كتاب حاضر آمده است تناسب و سنخيّت كامل دارد بلكه بايد به عنوان مقدمه اين كتاب و سرآغاز حركت حسين بن على عليهمالسلام از مدينه به سوى كربلا و اساس قيام پرشور و تاريخى آن حضرت معرفى گردد. و ثواب نقل اين خطبه را همانند اصل كتاب به روح پرفتوح والد ارجمند ثقة الا علام آقاى حاج شيخ احمدآقا - رحمة اللّه عليه - كه عمر شريف خويش را در ترويج احكام و هدايت و ارشاد جامعه سپرى نمود و علاوه بر حقّ ابوّت ، حق استادى و حقوق فراوان ديگر بر من دارد، اهدا مى نمايم . محمدصادق نجمى فروردين ماه 1369 بخش چهارم : خطبه حسين بن على (ع ) در منى : خطبه حسين بن على (ع ) در منى متن سخن : ((اُنْشِدُكُمُ اللّهَ اَتَعْلَمُونَ اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبِى طالبٍ كانَ اَخا رَسُولِاللّهِ صلّى اللّه عليه و آله حينَ اَخى بَيْنَ اَصْحابِهِ فَاخى بَيْنَهُ وَبَيْنَ نَفْسِهِ وَقالَ: اَنْتَ اءَخى وَاَنَا اخُوكَ فى الدُّنْيا وَاْلاخِرَةِ قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ قالَ: اُنْشِدُكُمُاللّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّهِصلى اللّه عليه و آله ا شْتَرى مَوْضِعَ مَسْجِدِهِ وَمَنازِلِهِ فَابْتَناهُ ثُمَّ اِبْتَنى فيهِ عَشَرَةَ مَنازِلَ تِسْعَةً لَهُ وَجَعَلَ عاشِرَها فِى وَسَطِها لاَِبى ثُمَّ سَدَّ كُلَّ بابٍ شارِعٍ اِلَى الْمَسْجِدِ غَيْرَ بابِهِ فَتَكَلَّمَ فى ذلِكَ مَنْ تَكَلَّمَ فَقالَ: ما اَنَا سَدَدْتُ اَبْوابَكُمْ وَفَتَحْتُ بابَهُ وَلكِنَّاللّهَ اَمَرَنى بِسَدِّ اَبْوابِكُمْ وَفَتْحِ بابِهِ ثُمَّ نَهى النّاسَ اَنْ يَناموا فى الْمسجِدِ غَيْرَهُ، وَكانَ يُجْنِبُ فى الْمسجِدِ وَمَنْزِلهُ فى مَنْزلِ رَسُولِا للّه فَوُلدَ لِرَسُولِاللّه صلّى اللّه عليه و آله وَلَهُ فيهِ اَوْلادٌ؟ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قال : اءفَتَعْلَمُونَ اَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ حَرِصَ عَلى كُوَّةٍ قَدْرَ عَيْنِهِ يَدَعُها فى مَنْزِلِهِ اِلى الْمَسجِدِ فَاَبى عَلَيْهِ ثُمَّ خَطَبَ فقالَ: إِنَّ اللّهَ اَمَرَنى اَنْ اَبْنِىَ مَسْجِداً ((طاهرا)) لا يَسْكُنُهُ غَيْرى وَغَيْرُ اَخى وَبَنيهِ، قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اُنْشِدُكُمُاللّه اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله نَصَبهُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ فَنادى لَهُ بِالْوِلايةِ وَقالَ: لِيُبَلغ الشّاهِدُ الْغايِبَ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعمْ. قالَ: اُنْشِدُكُمُ اللّهَ اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّهِ صلّى اللّه عليه و آله قالَ لَهُ فى غَزْوَةِ تَبُوكَ اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى وَاَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ مُؤْمنٍ بَعْدِى قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اُنْشِدُكُمُ اللّه اَتَعلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّهِ صلّى اللّه عليه و آله حينَ دَعا النَّصارى مِنْ اَهْلِ نَجْرانَ اِلى المباهَلَةِ لَمْ يَاءتِ اِلاّ بِهِ وَبِصاحِبَتِهِ وَابْنَيْهِ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اُنِشدُكُمُ اللّه اَتَعْلَمُونَ اَنَّهُ دَفَعَ اِلَيْهِ اللّواءَ يَوْمَ خَيْبَر ثُمَّ قالَ: لا دفَعَهُ اِلى رَجُلٍ يُحِبُّهُ اللّهُوَرَسُولُهُ وَيُحبُّ اللّه وَرَسُولَهُ كَرّارٌ غَيْرُ فَرّارٍ يَفْتَحُها اللّهَ عَلى يَدَيْهِ قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله بَعَثَهُ بِبَراءَةٍ وقالَ: لا يَبْلُغُ عنّى اِلاّ انَا اَوْ رجُلٌ مِنّى قالوُا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله لَمْ تَنزِلْ بِهِ شِدَّةٌ قَطُّ اِلاّ قَدَّمَهُ لَها ثِقَةً بِهِ وَاِنَّهُ لَمْ يَدْعُهُ بِاسْمِهِ قَطُّ اِلاّ يَقُولُ يا اَخِى وَادْعُوا لِى اَخِى قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله قضى بَيْنَهُ وَبَيْنَ جَعْفرٍ وَزَيدٍ فَقالَ: يا على اءَنتَ مِنّى وَاءنا مِنكَ وَاَنتَ وليُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعدى قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتَعْلَمُونَ انَّه كانَتَ لَهُ مِنْ رَسُولِاللّه صلّى اللّه عليه و آله كُلَّ يَومٍ خَلْوَةٌ وكُلَّ لَيلَةٍ دَخْلَةٌ اِذا سَاءلَهُ اَعطاهُ واِذا سَكَتَ اءَبدءَهُ قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله فَضَّلَهُ عَلى جَعْفرٍ وَحمْزَةَ حينَ قال : لِفاطِمَةَ عليهاالسلام زَوَّجْتُكِ خَيْرَ اَهْلِ بَيْتِى اءَقْدَمَهُمْ سِلْماً وَاءَعْظَمَهُمْحِلْماً وَاَكْثَرَهُمْ عِلْماً، قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلى اللّه عليه و آله نَا سَيِّدُ وُلْدِ بَنِى آدمَ وَاءَخِى عَلىُّ سَيِّدُالْعَرَبِ وَفاطِمَةُ سَيِّدَةُنِساءِاَهْلِالْجَنَّةِ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُاِبْناىَ سَيِّدا شَبابِاَهْلِالْجَنَّةِ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله اءَمَرَهُ بِغُسْلِهِ وَاءَخْبَرَهُ اَنَّ جَبْرَئيلَ يُعينُهُ عَلَيْهِ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله قالَ فى آخر خُطْبَةٍ خَطَبَها: اِنِّى تَرَكْتُ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَاللّهِ وَاءَهْلَ بَيْتى فَتَمَسَّكُوا بِهِما لَنْ تَضِلُّوا قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. ثُمَّ ناشَدَهُمُ اَنَّهُمْ قَدْ سَمِعُوهُ يَقُولُ مَنْ زَعَمَ اءنَّهُ يُحِبُّنى وَيُبْغِضُ عَلِيّاً فَقَدْ كَذِبَ لَيْسَ يُحِبُّنى وَيُبْغِضُ عَليّاً، فَقالَ لَهُ قائِلٌ: يا رَسُولَاللّهِ وَكَيْفَ ذلِكَ؟ قال : لاَِنَّهُ مِنّى وَاءَنا مِنْهُ مَنْ اءَحَبَّهُ فَقَدْ اءَحَبَّنِى وَمَنْ اَحَبَّنِى فَقَدْ اَحَبَّ اللّهَ وَمَنْ اءَبْغَضَهُ فَقَدْ اَبْغَضَنِى وَمَنْ اَبْغَضَنِى فَقَدْ اَبْغَضَ اللّهَ فَقالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ، قَدْ سَمِعْنا ... اِعتَبروا اَيُّهاالنّاسُ بِما وَعَظَ اللّهُ بِهِ اءَوْلياءَهُ مِن سُوءِ ثَنائِهِ عَلَى الاَحْبارِ اِذْيَقُولُ:(لَولا يَنْهاهُمُ الرَّبانِيُّونَ وَاْلاَحْبارُ عَنْ قَوْلِهُم اْلا ثمَ )(273) وَقالَ:(لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِى اِسْرائيلَ - اِلى قوله - لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ )(274) وَاِنَّما عابَ اللّهُ ذلِكَ عَلَيْهِم لاَِنَّهُمْ كانُوا يَرَونَ مِنَ الظّلمَةِ الَّذِينَ بَين اءَظهُرِهِم المُنْكَرَ وَالْفَسادَ فلا يَنْهَونهُمْ عَنْ ذلِكَ رَغْبَةً فيما كانُوا يَنالُونَ مِنْهُمْ وَرَهْبَةً مِمَّا يَحْذَرُونَ وَاللّهُ يَقُولُ:(فَلا تَخْشَوْاالنّاسَ وَاخْشَونِ )(275) وَقالَ:(اَلْمُؤ مِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اءَوْلياءُ بَعْضٍ يَاءمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ )(276) فَبَدَاءَ اللّهُ بِالاَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهى عَنِ الْمُنْكَرِ فَرِيضَةً مِنْهُ لِعِلْمِهِ بِاءَنَها اِذا اُدِّيَتْ وَاُقيمَتْ اِسْتَقامَتِ الْفَرائضُ كُلُّها هيِّنُها وَصَعْبُها وَذلِكَ اءَنَّ اْلاَمرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهىَ عَنِ الْمُنْكَرِ دُعاءٌ اِلَى اْلاِ سْلامِ مَعَ رَدِّ الْمَظالِمِ وَمُخالَفَةِ الظّالِمِ وَقِسْمَةِ الفى ءِ وَالْغَنائِمِ وَاَخْذِ الصَّدَقاتِ مِنْ مَواضِعِها وَوَضْعِها فى حَقِّها. ثُمَّ اَنْتُمْ اءيَّتُها الْعِصابةُ عصابةٌ بِالْعِلْمِ مَشهُورةٌ وبالخير مَذكورةٌ وَبالنَّصِيحَةِ مَعْرُوفَةٌ وَبِاللّه فى انْفُس النّاس مَهابَةٌ. يَهابُكُم الشَّريفُ وَيُكْرِمُكُمُ الضَّعيفُ وَيُؤْثِرُكُمْ مَنْ لا فَضْلَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَلا يَدَ لَكُمْ عِنْدَهُ، تُشَفَّعُونَ فِى الْحَوائِج اِذَا اَمْتُنِعَتْ مِنْ طُلاّبِها وَتَمْشُونَ فِى الطَّريقِ بَهَيْبَةِ الْمُلُوكِ وَكَرامَةِ الاَكابِرِ اءَلَيْسَ كُلُّ ذلِكَ اِنَّما نِلْتُمُوه بِما يُرْجى عِنْدَكُمْ مِنَ القِيامِ بِحَقِّاللّهِ وَاِنْ كُنْتُمْ عَنْ اءَكْثَرِ حَقِّهِ تَقْصُرونَ فَاسْتَخْفَفْتُمْ بِحَقِّ الا ئمَّةِ، فَاءمَّا حَقَّ الضُّعَفاءِ فَضَيَّعْتُمْ وَاءَمَّا حَقَّكُمْ بِزَعْمِكُمْ فَطَلَبْتُمْفَلا مالاً بَذَلْتُمُوهُ وَلانَفْساً خاطَرْتُمْبِها لِلَّذى خَلَقَها وَلا عَشيرَةً عادَيْتُموها فى ذاتِ اللّه . اءَنْتُمْ تَتَمَنَّونَ عَلَى اللّه جَنَّتَهُ وَمُجاوَرَةَ رُسُلِهِ وَاءَماناً مِنْ عَذابِهِ. لَقَدْ خَشِيتُ عَلَيْكُمْ اءَيُّها الْمُتَمَنّونَ عَلَى اللّهِ اءَنْ تَحِلَّ بِكُمْ نِقْمَةٌ مِنْ نَقِماتِهِ لاَِنَّكُمْ بَلَغْتُمْ مِنْ كَرامَةِاللّهِ فُضِّلْتُم بِها وَمَنْ يُعْرَفُ بِاللّهِ لا تُكْرِمُونَ وَاءَنتُمْ بِاللّه فى عِبادهِ تُكْرَمُونَ وَقَد تَرَوْنَ عُهودَاللّه مَنْقوضَةً فَلا تفزَعُونَ وَاءَنتُمْ لِبَعضِ ذِمَمِ آبائِكُم تَفْزَعُونَ وَذِمةٌ رَسُولِاللّه مَخْفُورةٌ مَحْقورةٌ وَالْعُمْىُ وَالْبُكْمُ وَالزَّمْنى فى الْمَدائِنِ مُهْمَلَةٌ لا تُرحَمونَ وَلا فى مَنْزِلتِكُمْ تَعْمَلُونَ وَلا مَن عَمِلَ فيها تُعينُونَ. وَبِالاْ دِّهانِ وَالْمُصانَعَةِ عِنْدَالظَّلَمةِ تَاءمَنُونَ كُلُّ ذلِكَ مِمَّا اءَمَرَكُمُاللّهُ بِهِ مِنَ النَّهىِ وَالتَّناهِى وَانْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ وَاءَنْتُمْ اءَعْظَمُ النّاسِ مُصِيبَةً لِما غُلِبْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ مَنازِلِ العُلَماءِ لَوْكُنْتُمْ تَشْعُرون ذلِكَ بِاءَنَّ مَجارى اْلاُمورِ وَاْلاَحْكامِ عَلى اءَيْدِى الْعُلَماءِ بِاللّه اْلاُمناءِ عَلى حَلالِهِ وَحَرامِهِ فَاءَنْتُمُ الْمُسْلُوبُونَ تِلْكَ الْمَنْزلَةَ وَمَا سُلِبْتُم ذلِكَ إِلاّ بِتَفَرُّقِكُمْ عَنِ الْحَقِّ وَاْختِلافِكُمْ فِى السُّنَةِ بَعْدَ الْبَيِّنَةِ الْواضِحَةِ ولَوْ صَبَرْتُمْ عَلَى اْلاَذى وَتَحَمَّلْتُمُ الْمَؤُونَةَ فى ذاتِ اللّه كانَتْ اءُمورُاللّهِ عَلَيْكُمْ تَرِدُ وَعَنْكُمْ تَصْدُرُ وَاِلَيْكُمْ تَرْجِعُ ولكِنَّكُم مَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ وَاستَسلمتُم اءُمْورَاللّهِ فى اءَيديهِم يَعْمَلُونَ بِالشُّبهاتِ ويَسيرُون فى الشَّهَواتِ سَلَّطَهُمْ عَلى ذلِكَ فِراركُمْ مِنَ الْمَوْتِ وَاعْجابُكُمْ بِالْحَياةِ الّتى هِىَ مُفارِقَتُكُم فَاءَسْلَمْتُمْ الضُّعَفاءَ فِى اءَيديهِم فَمِنْ بَيْن مُستَعبَدٍ مَقْهُورٍ وبَيْنِ مُسْتَضْعَفٍ عَلى مَعيشتِهِ مَغْلُوبٍ يَتَقَلَّبُونَ فِى الْمُلْك بآرائِهِمْ وَيَسْتَشْعِرونَ الْخِزْىَ بِاءَهْوائِهِمْ اِقتِداءً بِاْلاَشْرارِ وَجُرْاءَةً عَلى الْجَبّارِ فى كُلِّ بَلَدٍ منْهُمْ عَلى منْبَرِهِ خَطيبٌ مِصْقعٌ فَاْلاَرضُ لَهُمْ شاغِرةٌ وَاءَيْديهمْ فيها مَبْسوطَةٌ وَالنَّاسُ لَهُمْ خَوَلٌ لا يَدْفَعُونَ يَدَ لامِسٍ، فَمِنْ بَيْن جَبَّارٍ عَنيدٍ وَذى سَطْوَةٍ عَلى الضَّعفَةِ شَديدٍ، مُطاعٍ لا يَعْرِفُ الْمُبْدِءَ المُعيدَ فَيا عَجَباً وَمالى لااءَعْجَبُ وَاْلاَرضُ مِنْ غاشٍّ غَشُومٍ وَمُتَصَدِّقِ ظلومٍ وعامِلٍ عَلى المُؤ مِنينَ بِهِمْ غَيْرُ رَحيمٍ، فَاللّهُ الْحاكِمُ فيما فيهِ تَنازَعْنا وَالْقاضى بِحُكْمِهِ فيما شجَرَ بَيْنَنا.للّه اَللّهُمَّ اِنَّكَ تَعْلَمُ اءَنَّهُ لَمْ يَكُنْ ما كانَ مِنَّا تَنافُساً فى سُلْطانٍ وَلاَ الِْتماساً مِنْ فُضولِ الْحُطامِ وَلكِنْ لِنُرِىَ المعالِمَ مِن دِينكَ ونُظْهِرَ اْلا صْلاحَ فى بِلادِكَ وَيَاءمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِكَ وَيُعْمَلَ بِفَرائِضِكَ وَسُنِنِكَ وَاَحْكامِكَ فِانّكُمْ اِنْ لا تَنْصُرون ا وَتَنْصِفون ا قَوِىَ الظَّلَمَةُ عَليْكُمْ وَعَمِلُوا فى اِطفاءِ نُورِ نَبِيِّكُمْ وَحَسْبُن االلّهُ وَعَليهِ تَوكَّلن ا وَاليهِ اَنَبْنا وَاِلَيْهِ الْمَصيرُ)). نگاهى اجمالى به محتوا و چگونگى نقل اين خطبه شريفه در منابع حد يكى از خطبه هاى مهم و مهيّج و تاريخى حسين بن على عليهما السلام خطبه اى است كه آن حضرت در سال 58 هجرى دو سال قبل از هلاكت معاويه و در بحران اختناق و ظلم و فشارى كه از سوى دستگاه حاكم اموى بر امت اسلامى وارد مى گرديد ايراد فرموده است . گرچه اين خطبه شريفه داراى جهات مختلف و ابعاد گوناگونى است اما در مجموع از سه بخش مستقل تشكيل يافته است . بخش اول : حاوى فضايل اميرمؤ منان و خاندان عصمت . بخش دوم : دعوت به امر به معروف و نهى از منكر و اهميت اين وظيفه بزرگ اسلامى . بخش سوم : وظيفه علما و لزوم قيام آنان در مقابل ستمگران و مفاسد و مضرات سكوت روحانيون در مقابل زورگويان و آثار زيانبار و خطرناك سهل انگارى آنان از انجام اين وظيفه بزرگ الهى . بخش اول در كتاب سليم بن قيس هلالى (277) و بخش دوم و سوم نيز در كتب احاديث نقل گرديده است . و به تناسب تشكيل اين خطبه از سه بخش مستقل ، هريك از مورخان و محدثان و علما و محقّقان به نقل بخشى از آن كه ارتباط به بحث او داشته بسنده نموده و از نقل بقيّه خطبه صرف نظر كرده اند و حتى گاهى تنها به نقل يك جمله از آن اكتفا(278) و گاهى نيز به محتواى مجموع خطبه اشاره نموده اند. همانگونه كه در نقل بخشهاى مختلف خطبه نيز گاهى به محل و تاريخ ايراد آن اشاره شده و گاهى طبق روال محدثين ،تنها به نقل متن اكتفاگرديده است مثلاً: 1 - سليم بن قيس هلالى (متوفاى سال 90 هجرى ) به تناسب بحثى كه دارد فقط بخش اول خطبه را كه مربوط به فضائل اهل بيت است ذكر مى كند و تاريخ و محل ايراد خطبه را نيز مشخص مى نمايد. 2 - محدث بزرگوار حسن بن شعبه حرّانى از اعلام قرن چهارم در كتاب پر ارج خود ((تحف العقول )) به نقل متن بخش دوم و سوم خطبه اكتفا مى كند. 3 - مرحوم طبرسى (متوفاى 588) ضمن اشاره به انگيزه ايراد اين خطبه - كه ظلم و فشار بيش از حد معاويه بوده - خلاصه اى از آن را در چند سطر نقل مى نمايد و تصريح مى كند كه اين خطبه دو سال قبل از هلاكت معاويه و در مِنى و در حضور بيش از هزار نفر از شخصيتهاى مذهبى آن روز ايراد گرديده است (279). 4 - مرحوم علامه مجلسى و فيض كاشانى و آيت اللّه شهيدى تبريزى نيز، دو بخش اخير آن را از تحف العقول نقل نموده اند و اما به بخش اول و همچنين به محل و تاريخ ايراد آن اشاره اى نكرده اند(280). 5 - مرحوم علامه امينى در الغدير قسمتى از بخش اول آن را كه مربوط به فضائل اميرمؤ منان عليه السلام است آورده است (281). 6 - امام امت و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران حضرت آيت اللّه العظمى امام خمينى - رضوان اللّه تعالى عليه - به تناسب بحث ولايت فقيه و بيان وظايف علماى دينى ، دوبخش اخير اين خطبه را از تحف العقول نقل مى كند ولى برخلاف مؤ لف اين كتاب و برخلاف مرحوم فيض و علامه مجلسى ، تصريح مى كند كه حسين بن على عليهما السلام اين خطبه (بخش دوم و سوم ) را در ((مِنى )) ايراد نموده است (282) و... هدف از طرح اين مقدمه ، توضيح و بيان اين نكته است كه گرچه علما و محدثين و محققين ، اين خطبه را به صورت بخشهاى مختلف و متعدد نقل نموده اند اما در مجموع يك خطبه بيشتر نيست و همان خطبه اى است كه حسين بن على عليهما السلام آن را در ((منى )) و باكيفيت خاصى كه ملاحظه خواهيد نمود ايراد فرموده است . و اينك با در نظر گرفتن اهميت متن اين خطبه شريفه و عدم نقل تمام بخشهاى آن به طور جامع در كتب حديث و تاريخ ، به نقل مجموع آن مبادرت مى ورزيم . انگيزه ايراد اين خطبه از سوى حسين بن على (ع ) اهميت محتواى خطبه شريفه و حساسيت اوضاع و شرايط آن روز و كيفيت خاصى كه حسين بن على عليهما السلام در ايراد آن از نظر زمان و مكان انتخاب فرموده است ((سليم بن قيس )) را بر آن واداشته كه قبل از نقل متن آن ، گوشه اى از اوضاع و احوال حاكم بر مسلمانان را كه در دوران حكومت 25 ساله معاويه (283) به وجود آمده بود بيان كند و از ظلم و بيداد بى حدّ و گسترده اى كه بر مسلمانان مخصوصا به مردم عراق و كوفه وارد مى گرديد، سخن بگويد و براى حفظ ارتباط تاريخى و بيان انگيزه ايراد اين خطبه پرده را نه از چهره تاريخ بلكه از گوشه و كنار چهره تاريخ برگيرد و نمونه اى از تضييع حق اهل بيت و بخش كوچكى از ظلم و ستمى را كه به پيروان اميرمؤ منان عليه السلام وارد مى گرديد ارائه دهد، آنگاه به كيفيت ايراد اين خطبه و نقل متن بخش اول آن بپردازد. اوّلين بخشنامه سليم بن قيس مى گويد:((معاويه به تمام عمال و فرماندارانش به طور متحدالمال و طى بخشنامه اى چنين نوشت : من خود را از كسانى كه درباره فضيلت ((ابوتراب )) و خاندانش فضيلتى نقل كنند برى ءالذمه نمودم و حمايت خود را از وى برداشتم . در نتيجه اين بخشنامه ، خطبا و گويندگان در تمام نقاط وسيع مملكت اسلامى در بالاى منابر شروع به لعن على عليه السلام و تبرّى و دورى از وى نمودند! و نسبت به او و خاندانش تهمتهاى زياد بسته و نسبتهاى نارواى فراوان دادند. در اين گيرودار مصيبت و بدبختى و بيچارگى اهل كوفه بيش از ديگران بود؛ زيرا شيعيان على عليه السلام در كوفه بيش از ساير نقاط بودند و طبعا فشار پسر ابوسفيان به آنجا بيش از نقاط ديگر بود، لذا فرماندارى و حكومت كوفه را به زياد بن سميه محول نمود و بصره را ضميمه آن ساخت زياد هم در مقابل اين محبت معاويه و لطف فوق العاده پسر ابوسفيان ، حق كشى و نمك به حرامى را روا نداشت و از هر گوشه و كنار و از زير هر سنگ و كلوخى شيعيان على را پيدا نموده به قتل رسانيد و در دل شيعيان على ترس و وحشت عجيبى ايجاد نمود، دست و پاى آنان را قطع ، چشمشان را از كاسه سر بيرون آورد، در نتيجه اين جنايات ، شيعيان على از عراق فرار نموده و به نقاط دوردست پناهنده شدند و عقيده خود را از مردم مخفى نمودند. خلاصه در كوفه از شيعيان معروف و سرشناس كسى باقى نماند)). ((سليم بن قيس )) سپس مى گويد كه :((پسر ابوسفيان به فرماندارانش دستور داد كه شهادت شيعيان على و خاندانش را قبول نكنند و مراقب باشند كه اگر در محيطشان از شيعيان و طرفداران عثمان و خاندانش و از كسانى كه فضايل و مناقب عثمان را نقل مى كنند! كسانى پيدا شوند در مجالس رسمى مورد احترام قرار بدهند و در اعزاز و اكرام آنان كوتاهى نكنند و آنچه از مناقب عثمان نقل مى شود با مشخصات كامل ناقل آن حديث به دربار معاويه در شام گزارش شود. فرمانداران طبق اين دستور عمل نمودند و درباره هركسى كه جمله اى در فضيلت عثمان نقل مى نمود پرونده اى تشكيل دادند و حقوق و مزايايى معين نمودند و اين رويه سبب گرديد كه در باره عثمان مطالب زيادى نقل گرديد؛ زيرا ناقلان اين گونه حديث ها از جايزه ها و عطيه هاى مخصوص معاويه برخوردار مى شدند! در اثر اين بذل و بخشش معاويه و تشويق حكام وى ، جعل حديث در تمام شهرهاى اسلامى شيوع پيدانمود و هرشخص مبغوض و مطرود كه در پيش يكى از عمال و استانداران معاويه حديث و فضيلتى درباره عثمان نقل مى نمود بدون چون و چرا مورد قبول گشته واسم او در دفتر عطايا ثبت مى شد و شفاعت او درباره ديگران هيچگاه رد نمى شد)). دومين بخشنامه ((سليم بن قيس )) به گفتار خود چنين اضافه مى كند:((معاويه پس از يك مدت كه حديث درباره عثمان نقل گرديد به استاندارانش چنين نوشت كه : حديث در باره عثمان زياد گرديده و به حد كافى به تمام نقاط مملكت رسيده است ، با رسيدن اين بخشنامه مردم را دعوت كنيد كه درباره فضائل صحابه و دو خليفه (عمر و ابوبكر) حديث نقل كنند و هر حديث و فضيلتى كه درباره ((ابوتراب )) نقل گرديده است حديثى مشابه آن را درباره صحابه بياوريد و اين كار مورد علاقه و باعث روشنى چشم من و كوبيدن ((ابوتراب )) و شيعيان اوست !! متن اين نامه براى مردم خوانده شد و مضمون آن در ميان عموم افراد منتشر گرديد، بلافاصله اخبار زيادى در مناقب صحابه كه همه اش جعلى و عارى از حقيقت بود نقل گرديد و مردم در نقل چنين اخبار جديت و كوشش فراوان به خرج دادند تا جايى كه اين فضائل جعلى را در منابر و در ضمن خطبه نمازها براى مردم خواندند و به مسلمانان دستور داده شد كه آنها را به كودكان ياد بدهند و از اين فضائل به مقدار زياد به اطفال و نوباوگان تعليم داده شد كه مانند آيات قرآن در حفظ آنها كوشش نمودند حتى به زنان و دختران و خدمتكاران هم اين فضائل را ياد دادند و مدتى نيز بدين منوال گذشت )). سومين و چهارمين بخشنامه ((سليم بن قيس )) باز مى گويد: ((پس از مدتى كه از روش معاويه و عمالش درباره جعل حديث درباره فضايل دو خليفه و صحابه گذشت ، معاويه به استانداران و عمالش سومين بخشنامه را بدين مضمون صادرنمود: مراقب باشيد كه هركس متهم به دوستى على و خاندانش باشد و كوچكترين دليل بر اين اتهام پيدا شود اسم او را از ديوان و دفتر حقوق و مزايا محو كنيد و سهميه او را از بيت المال قطع نماييد. و در تعقيب اين بخشنامه ، بخشنامه ديگرى بدين مضمون صادر نمود: هركسى راكه متهم به دوستى خاندان ((على )) باشد تحت فشار شديد قرار بدهيد و خانه او را بر سرش خراب كنيد تا براى ديگران نيز عبرت باشد)). ((سليم بن قيس )) مى گويد: ((اهل عراق مخصوصا اهل كوفه مصيبتى بزرگتر از اين حادثه نديده اند؛ زيرا شيعيان على عليه السلام در اثر اين فرمان و سختگيريهاى استانداران و حكمرانان در ترس و وحشت عجيبى به سر مى بردند به طورى كه گاهى دو نفر دوست از شيعيان على به خانه همديگر مى رفتند، صاحبخانه از ترس غلام و خدمتكارانش حاضر نبود به مهمانش مطلبى بگويد مگر پس از قسم دادن و پيمان گرفتن از خدمتكار كه راز او را فاش نكند، بدين صورت حديثهاى جعلى در نكوهش على و خاندانش پيدا شد، محدثين و قضات و فرمانداران از همان جعليات پيروى نمودند و شديدترين مردم از نظر امتحان ، محدثين رياكار و سست عقيده بودند كه تظاهر به ايمان و عبادت كرده و به جهت تقرب به حكام و نيل به ثروت و مال دنيا، جعل حديث مى نمودند تا اينكه با مرور زمان اين خبرهاى دروغ و حديثهاى جعلى به دست افراد متدين و پرهيزكار افتاد كه خود از دروغ و بهتان پروا داشتند، اما با حسن عقيده و سادگى همان جعليات را قبول كرده و به ديگران نقل نمودند كه اگر به بطلان و جعلى بودن آنها پى مى بردند از نقل آنها خوددارى مى نمودند))(284). ((سليم بن قيس )) اضافه مى كند كه :((اين فشار و اختناق همچنان ادامه داشت ولى پس از شهادت حسن بن على (285) عليهما السلام بيشتر و بلا و مصيبت بزرگتر گرديد و اولياى خدا در ترس دائم و رعب شديد قرار گرفتند؛ زيرا آنان يا به قتل مى رسيدند و يا در حالت خفا و دورى از شهر و ديار خويش به سر مى بردند و در مقابل آنان دشمنان خدا از هرجهت پيروز و در اظهار ظلم و ستم و در اعمال بدعت ، خود را آزاد مى ديدند)). كيفيت ايراد اين خطبه ((سليم )) مى گويد: در اين اوضاع و احوال و دو سال قبل از هلاكت معاويه (286) حسين بن على عليهما السلام سفر حجّى انجام داد و عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن جعفر را براى خود همسفر انتخاب نمود و در مكه از مردان و زنان بنى هاشم و از گروه انصار افرادى را كه آن حضرت و بنى هاشم مى شناختند دعوت به عمل آورد و به همه آنان ماءموريت داد كه از افراد ذيصلاح و متعهد از صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و از تابعين ، براى شركت در جلسه اى كه قرار است در ((مِنى )) تشكيل شود دعوت كنند. و چون مدعوين كه تعدادشان به هزار نفر بالغ مى گرديد(287) در منى و در زير خيمه حسين بن على عليهما السلام گرد آمدند آن حضرت شروع به صحبت نمود و پس از حمد و ثناى خداوند چنين فرمود: ((شما از جناياتى كه معاويه اين جبار طاغيه بر ما و شيعيان ما روا داشته مطلع و آگاهيد و شاهد و ناظر ستمگريهاى او مى باشيد، اينك من مطالبى را (درباره پدرم ) مطرح مى كنم كه اگر درست بود تصديقم كنيد و اگر نادرست بود از من نپذيريد، گفتار مرا بشنويد و سخنان مرا بنويسيد و تذكرات مرا به خاطر بسپاريد، آنگاه كه به شهر و ديار خود مراجعت مى كنيد آنچه را كه فرا گرفته ايد به اقوام و عشيره مورد وثوق و افراد مورد اعتماد از دوستان و آشنايان خود ابلاغ كنيد؛ زيرا ترس آن دارم كه اين آيين ، مندرس گرديده و اين مذهب حق از بين برود.(( (واللّه مُتّمُّ نُورِهِ وَلوْ كَرِهَ الْكافِرونَ ))(288).)) ((سليم )) مى گويد: پس از آنكه سخنان امام عليه السلام به پايان رسيد مجددا تاءكيد نمود كه شما را به خدا پس از مراجعت از اين سفر، گفتار مرا به افراد مورد اعتماد خود برسانيد آنگاه از منبر فرود آمد و شركت كنندگان نيز با تصميم ابلاغ سخنان آن حضرت متفرق گرديد متن بخش اول خطبه سليم بن قيس آنگاه متن بخش اول خطبه آن حضرت را كه حاوى فضائل اميرمؤ منان و اهل بيت عليهما السلام مى باشد بدين گونه نقل مى كند: ((اُنْشِدُكُمُ اللّهَ اَتَعْلَمُونَ اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبِى طالبٍ كانَ اَخا رَسُولِاللّهِ صلّى اللّه عليه و آله حينَ اَخى بَيْنَ اَصْحابِهِ فَاَخى بَيْنَهُ وَبَيْنَ نَفْسِهِ وَقالَ: اَنْتَ اءَخى وَاَنَا اخُوكَ فى الدُّنْيا وَاْلا خِرَةِ(289) قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ قالَ: اُنِشدُكُمُاللّه هَلْ تَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّهِصلى اللّه عليه و آله شْتَرى مَوْضِعَ مَسْجِدِهِ وَمَنازِلِهِ فَابْتَناهُ ثُمَّ ابْتَنى فيهِ عَشَرَةَ مَن ازِلَ تِسْعَةً لَهُ وَجَعَلَ عاشِرَها فِى وَسَطِها لاَِبى ثُمَّ سَدَّ كُلَّ بابٍ شارِعٍ اِلَى الْمَسْجِدِ غَيْرَ بابِهِ(290) فَتَكَلَّمَ فى ذلِكَ مَنْ تَكَلَّمَ فَقالَ: ما اَنَا سَدَدْتُ اَبْوابَكُمْ وَفَتَحْتُ بابَهُ وَلكِنَّاللّه اَمَرَنى بِسَدِّ اَبْوابِكُمْ وَفَتْحِ بابِهِ ثُمَّ نَهى النّاسَ اَنْ يَناموا فى الْمسجِدِ غَيْرَهُ، وَكانَ يُجْنِبُ فى الْمسجِدِ(291) وَمَنْزِلهُ فى مَنْزلِ رَسُولِاللّه صلّى اللّه عليه و آله فَوُلِدَ لِرَسُولِاللّه صلّى اللّه عليه و آله وَلَهُ فيهِ اَوْلادٌ؟ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قال : اءفَتَعْلَمُونَ اَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ حَرِصَ عَلى كُوَّةٍ قَدْرَ عَيْنِهِ يَدَعُها فى مَنْزِلِهِ اِلى الْمَسجِدِ فَاَبى عَلَيْهِ ثُمَّ خَطَبَ فقالَ: إِنَّ اللّه اَمَرَنى اَنْ اَبْنِىَ مَسْجِداً طاهرا لا يَسْكُنُهُ غَيْرى وَغَيْرُ اَخى وَبَنيه ، قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اُنْشِدُكُمُاللّهَ اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله نَصَبهُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ فَنادى لَهُ بِالْوِلايةِ(292) وَقالَ: لِيُبَلِّغ الشّاهِدُ الْغايِبَ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اُنْشِدُكُمُ اللّه اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّهِ صلّى اللّه عليه و آله قالَ لَهُ فى غَزْوَةِ تَبُوكَ اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هاروُنَ مِنْ مُوسى (293) وَاَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ مُؤْمنٍ بَعْدِى (294) قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اُنْشِدُكُمُ اللّهَ اَتَعلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّهِ صلّى اللّه عليه و آله حينَ دَعا النَّصارى مِنْ اَهْلِ نَجْرانَ اِلى المباهَلَةِ لَمْ يَاءتِ اِلاّ بِهِ وَبِصاحِبَتِهِ وَابْنَيْهِ(295) قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اُنْشِدُكُمُ اللّه اَتَعْلَمُونَ اَنَّهُ دَفَعَ اِلَيْهِ اللّواءَ يَوْمَ خَيْبَر ثُمَّ قالَ: لا دفَعَهُ اِلى رَجُلٍ يُحِبُّهُ اللّهُوَرَسُولُهُ وَيُحبُّ اللّه وَرَسُولَهُ(296) كَرّارٌ غَيْرُ فَرّارٍ يَفْتَحُها اللّه عَلى يَدَيْهِ ق الُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّهَ بَعَثَهُ بِبَراءَةٍ وقالَ: لا يَبْلُغُ عنّى اِلاّ انَا اَوْ رجُلٌ مِنّى (297) قالوُا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله لَمْ تَنزِلْ برهِ شِدَّةٌ قَطُّ اِلاّ قَدَّمَهُ لَها ثِقَةً بِهِ وَاِنَّهُ لَمْ يَدْعُهُ بِاسْمِهِ قَطُّ اِلاّ يَقُولُ يا اَخِى وَادْعُو الى اَخِى قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله قضى بَيْنَهُ وَبَيْنَ جَعْفرٍ وَزَيدٍ فَقالَ: يا على اءَنت مِنّى وَاءنا مِنكَ وَاَنتَ وليُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعدى (298) قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتَعْلَمُونَ انَّه كانَتْ لَهُ مِنْ رَسُولِاللّه صلّى اللّه عليه و آله كُلَّ يَومٍ خَلْوَةٌ وكُلَّ لَيلَةٍ دَخْلَةٌ اِذا سَاءلَهُ اَعطاهُ واِذا سَكَتَ اءَبدءَه (299) قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله فَضَّلَهُ عَلى جَعْفرٍ وَحمْزَةَ حينَ قال : لِفاطِمَةَ عليهاالسلام زَوَّجْتُكِ خَيْرَ اَهْلِ بَيْتِى اءَقْدَمَهُمْ سِلْماً وَاءَعْظَمَهُمْ حِلْماً وَاَكْثَرَهُمْ عِلْماً(300)، قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله قالَ: اَنَا سَيِّدُ وُلْدِ بَنِى آدمَ وَاءَخِى عَلىُّ سَيِّدُالْعَرَبِ(301) وَفاطِمَةُ سَيِّدَةُنِساءِاَهْلِالْجَنَّةِ(302) وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُاِبْناىَ سَيِّدا شَبابِاَهْلِالْجَنَّةِ (303) قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله اءَمَرَهُ بِغُسْلِهِ وَاءَخْبَرَهُ اَنَّ جَبْرَئيلَ يُعِينُهُ عَلَيْهِ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ. قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله قالَ فى آخر خُطْبَةٍ خَطَبَها: اِنِّى تَرَكْتُ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَاللّهِ وَاءَهْلَ بَيْتى فَتَمَسَّكُوا بهما لم تضلوا قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ(304). ثُمَّ ناشَدَهُمُ اَنَّهُمْ قَدْ سَمِعُوهُ يَقُولُ مَنْ زَعَمَ اءنَّهُ يُحِبُّنى وَيُبْغِضُ عَلِيّاً فَقَدْ كَذِبَ لَيْسَ يُحِبُّنى وَيُبْغِضُ عَليّاً، فَقالَ لَهُ قائِلٌ: يا رَسُولَاللّهِ وَكَيْفَ ذلِكَ؟ قال : لاَِنَّهُ مِنّى وَاءَنا مِنْهُ مَنْ اءَحَبَّهُ فَقَدْ اءَحَبَّنِى وَمَنْ اَحَبَّنِى فَقَدْ اَحَبَّ اللّهَ وَمَنْ اءَبْغَضَهُ فَقَدْ اَبْغَضَنِى وَمَنْ اَبْغَضَنِى فَقَدْ اَبْغَضَ اللّهَ فَقالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ، قَدْ سَمِعْنا ...)). اينك ترجمه جملات بخش اول اين خطبه شريفه ((اُنْشِدُكُمُ اللّهَ اَتَعْلَمُونَ اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبِى طالبٍ كانَ اَخا رَسُولِاللّهِ صلّى اللّه عليه و آله حينَ اَخى بَيْنَ اَصْحابِهِ فَاَخى بَيْنَهُ وَبَيْنَ نَفْسِهِ وَقالَ: اَنْتَ اءَخى وَاَنَا اخُوكَ فى الدُّنْيا وَاْلا خِرَةِ(305) قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ)) ((شما را به خدا! آيا مى دانيد وقتى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در ميان صحابه و يارانش ، پيمان ((اخوت )) مى بست براى اخوّت خويش على عليه السلام را انتخاب نمود؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اُنْشِدُكُمُاللّه هَلْ تَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّهِصلى اللّه عليه و آله شْتَرى مَوْضِعَ مَسْجِدِهِ وَمَنازِلِهِ فَابْتَناهُ ثُمَّ ابْتَنى فيهِ عَشَرَةَ مَنازِلَ تِسْعَةً لَهُ وَجَعَلَ عاشِرَها فِى وَسَطِها لاَِبى ثُمَّ سَدَّ كُلَّ بابٍ شارِعٍ اِلَى الْمَسْجِدِ غَيْرَ بابِهِ(306) فَتَكَلَّمَ فى ذلِكَ مَنْ تَكَلَّمَ فَقالَ: ما اَنَا سَدَدْتُ اَبْوابَكُمْ وَفَتَحْتُ بابَهُ وَلكِنَّاللّهَ اَمَرَنى بِسَدِّ اَبْوابِكُمْ وَفَتْحِ بابِهِ ثُمَّ نَهى النّاسَ اَنْ يَناموا فى الْمسجِدِ غَيْرَهُ، وَكانَ يُجْنِبُ فى الْمسجِدِ(307) وَمَنْزِلهُ فى مَنْزلِ رَسُولِاللّه صلّى اللّه عليه و آله فَوُلدَ لِرَسُولِاللّه صلّى اللّه عليه و آله وَلَهُ فيهِ اَوْلادٌ؟ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ)) ((شما را به خدا! آيا مى دانيد آنگاه كه رسول خدا محل ساختمان مسجد و خانه خويش را خريدارى و در كنار مسجد، ده حجره بنا كرد، نُه باب از اين حجره ها را به خود و حجره دهمى را كه در وسط آنها قرار داشت به پدرم ((على )) اختصاص داد، سپس دستور داد درب همه حجره هاى مردم را كه به مسجد باز مى شد ببندند مگر درب حجره على و چون بعضى از صحابه در اين مورد اعتراض نمودند، رسول خدا فرمود من اين دستور را پيش خود صادر نكردم بلكه خدا چنين فرمانى را به من داد، آنگاه مردم را از خوابيدن در مسجد منع نمود مگر على را كه حجره اش در داخل مسجد و دركنار حجره رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قرار داشت و در همين حجره بود كه بر على عليه السلام حالت جنابت رخ مى داد و خداوند در همين منزل فرزندانى را به رسول خدا و على عطا نمود؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قال : اءفَتَعْلَمُونَ اَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ حَرِصَ عَلى كُوَّةٍ قَدْرَ عَيْنِهِ يَدَعُها فى مَنْزِلِهِ اِلى الْمَسجِدِ فَاَبى عَلَيْهِ ثُمَّ خَطَبَ فقالَ: إِنَّ اللّهَ اَمَرَنى اَنْ اَبْنِىَ مَسْجِداً طاهرا لا يَسْكُنُهُ غَيْرى وَغَيْرُ اَخى وَبَنيه ، قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ)) ((آيا مى دانيد كه عمر بن خطاب اشتياق فراوان داشت كه از ديوار خانه اش روزنه كوچكى به مسجد باشد كه بتواند داخل مسجد را ببيند ولى رسول خدا اجازه نداد سپس در ضمن خطبه اش فرمود: چون خداوند مرا به بنا كردن مسجد پاك و مطهرى ماءمور ساخته است لذا نبايد بجز من و برادرم (على ) و فرزندانش شخص ديگرى دراين مسجد سكنى گزيند؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اُنْشِدُكُمُاللّه اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله نَصَبهُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ فَنادى لَهُ بِالْوِلايةِ(308) وَقالَ: لِيُبَلِّغ الشّاهِدُ الْغائِبَ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعمْ)) ((شما را به خدا! آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله على را در ((غدير خم )) به مقام ولايت نصب كرد سپس دستور داد كه اين جريان را حاضرين به غايبين برسانند؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اُنْشِدُكُمُ اللّهَ اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّهِ صلّى اللّه عليه و آله قالَ لَهُ فى غَزْوَةِ تَبُوكَ اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى (309) وَاَنْتَ وَلِىُّ كُلِّ مُؤْمنٍ بَعْدِى (310) قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ)) ((شما را به خدا! آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در ((جنگ تبوك )) به على فرمود: ياعلى ! تو نسبت به من همانند ((هارون )) هستى نسبت به ((موسى )) و همچنين فرمود: تو پس از من ولى و سرپرست همه مؤ منان مى باشى ؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اُنْشِدُكُمُ اللّه اَتَعلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله حينَ دَعا النَّصارى مِنْ اَهْلِ نَجْرانَ اِلى المباهَلَةِ لَمْ يَاءتِ اِلاّ بِهِ وَبِصاحِبَتِهِ وَابْنَيْهِ(311) قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ)) ((شما را به خدا! آيا مى دانيد كه رسول خدا آنگاه كه مسيحيان ((نجران )) را به مباهله دعوت نمود براى نفرين آنان با خود نياورد مگر على و همسر و دو فرزند او را؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اُنْشِدُكُمُ اللّهَ اَتَعْلَمُونَ اَنَّهُ دَفَعَ اِلَيْهِ اللّواءَ يَوْمَ خَيْبَر ثُمَّ قالَ: لا دفَعَهُ اِلى رَجُلٍ يُحِبُّهُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَيُحبُّاللّهَ وَرَسُولَهُ(312) كَرّارٌ غَيْرُ فَرّار يَفْتَحُها اللّهُ عَلى يَدَيْهِ قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ)) ((شما را به خدا! آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در ((جنگ خيبر)) پرچم (اسلام ) را به دست على داد آنگاه فرمود: اينك پرچم را به دست كسى مى دهم كه خدا و رسولش او را دوست مى دارند و او خدا و رسولش را، كرّار غير فرّار است و خدا (قلعه ) خيبر را به دست او فتح خواهد نمود؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله بَعَثَهُ بِبَراءَةٍ وقالَ: لا يَبْلُغُ عنّى اِلاّ انَا اَوْ رجُلٌ مِنّى (313) قالوُا: اَللّهُمَّ نَعَمْ)) ((آيا مى دانيد كه رسول خدا سوره برائت را به وسيله على به مكه فرستاد و فرمود نبايد پيام مرا ابلاغ كند جز خود من يا كسى كه از من است ؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اَتَعْلَمُونَ اَنَّ رَسُولَاللّهَ صلّى اللّه عليه و آله لَمْ تَنزِلْ بِهِ شِدَّةٌ قَطُّ اِلاّ قَدَّمَهُ لَها ثِقَةً بِهِ وَاَنَّهُ لَمْ يَدْعُهُ بِاسْمِهِ قَطُّ اِلاّ يَقُولُ يا اَخِى وَادْعُوا لى اَخِى قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ)) ((آيا مى دانيد كه هيچ مشكلى و حادثه مهمى براى رسول خدا پيش نمى آمد مگر به جهت اعتمادى كه به على داشت او را براى حل مشكلش جلو مى انداخت و او را هيچگاه به اسم صدا نمى كرد و به عنوان ((برادر)) مورد خطابش قرار مى داد؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله قضى بَيْنَهُ وَبَيْنَ جَعْفرٍ وَزَيدٍ فَقالَ: يا على اءَنت مِنّى وَاءنا مِنكَ وَاَنتَ وليُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعدى (314) قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ)) ((آيا مى دانيد كه رسول خدا آنگاه كه در ميان على و جعفر و زيد قضاوت نمود فرمود: ياعلى ! تو از من هستى و من از تو و پس از من تو ولى و سرپرست همه مؤ منان مى باشى ؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اءَتَعْلَمُونَ انَّه كانَتْ لَهُ مِنْ رَسُولِاللّه صلّى اللّه عليه و آله كُلَّ يَومٍ خَلْوَةٌ وكُلَّ لَيلَةٍ دَخْلَةٌ اِذا سَاءلَهُ اَعطاهُ واِذا سَكَتَ اءَبدءَه (315) قالُوا: اللّهُمَّ نَعَمْ)) ((آيا مى دانيد كه براى على در محضر رسول خدا هر روز جلسه خلوتى و هرشب يك نشست خصوصى وجود داشت كه در اين جلسات خصوصى اگر على عليه السلام سؤ ال مى كرد رسول خدا پاسخ مى داد و اگر سكوت مى كرد رسول خدا خود ابتدا به تكلم مى نمود؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله فَضَّلَهُ عَلى جَعْفرٍ وَحمْزَةَ حينَ قال : لِفاطِمَةَ عليهاالسلام زَوَّجْتُكِ خَيْرَ اَهْلِ بَيْتِى اءَقْدَمَهُمْ سِلْماً وَاءَعْظَمَهُمْ حِلْماً وَاَكْثَرَهُمْ عِلْماً(316)، قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ)) ((آيا مى دانيد كه رسول خدا على را بر جعفر طيار و حمزه سيدالشهداء ترجيح داد آنگاه كه به دخترش فاطمه فرمود: من تو را به همسرى بهترين افراد خانواده ام ، درآوردم (على عليه السلام ) كه در ((اسلام )) با سابقه ترينشان و در ((اخلاق )) حليم ترينشان و در ((علم )) برترينشان مى باشد؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله قال :اَنَا سَيِّدُ وُلْدِ بَنِى آدمَ وَاءَخِى عَلىُّ سَيِّدُالْعَرَبِ(317) وَفاطِمَةُ سَيِّدَةُنِساءِاَهْلِالْجَنَّةِ(318) وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُاِبْناىَ سَيِّدا شَبابِاَهْلِالْجَنَّةِ (319) قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ)) ((آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: من آقا و سرور همه فرزندان آدم ، برادرم (على ) سالار عرب و فاطمه بانوى زنان بهشت و دو فرزندم حسن و حسين سيد جوانان بهشتند؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّهَ صلّى اللّه عليه و آله اءَمَرَهُ بِغُسْلِهِ وَاءَخْبَرَهُ اَنَّ جَبْرَئيلَ يُعينُهُ عَلَيْهِ قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ)) ((آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر على ماءموريت داد تا بدن او را غسل دهد و فرمود: در اين كار جبرئيل معين و ياور او خواهد بود؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((قالَ: اءَتعْلَمُونَ اءَنَّ رَسُولَاللّهَ صلّى اللّه عليه و آله قالَ فى آخر خُطْبَةٍ خَطَبَها: اِنِّى تَرَكْتُ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَاللّهِ وَاءَهْلَ بَيْتى فَتَمَسَّكُوا بِهِما لَنْ تَضِلُّوا قالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ(320))) ((آيا مى دانيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در آخرين خطبه اش (به مسلمانان ) فرمود: من در ميان شما دو امانت گرانبها مى گذارم ؛ كتاب خدا و اهل بيتم . به آن دو تمسك كنيد كه هيچ گاه گمراه نمى شويد؟ گفتند: خدايا! تو را گواه مى گيريم كه درست است )). ((ثُمَّ ناشَدَهُمُ اَنَّهُمْ قَدْ سَمِعُوهُ يَقُولُ: مَنْ زَعَمَ اءنَّهُ يُحِبُّنى وَيُبْغِضُ عَلِيّاً فَقَدْ كَذِبَ لَيْسَ يُحِبُّنى وَيُبْغِضُ عَليّاً، فَقالَ لَهُ قائِلٌ: يا رَسُولَاللّهِ وَكَيْفَ ذلِكَ قال : لاَِنَّهُ مِنّى وَاءَنا مِنْهُ مَنْ اءَحَبَّهُ فَقَدْ اءَحَبَّنِى وَمَنْ اَحَبَّنِى فَقَدْ اَحَبَّ اللّهَ وَمَنْ اءَبْغَضَهُ فَقَدْ اَبْغَضَنِى وَمَنْ اَبْغَضَنِى فَقَدْ اَبْغَضَ اللّهَ(321) فَقالُوا: اَللّهُمَّ نَعَمْ، قَدْ سَمِعْنا ...)) ((سليم بن قيس )) مى گويد: حسين بن على غير از اينها فضائل زيادى را كه درباره على و اهل بيت او در قرآن ناز گرديده و يا از زبان رسول خدا شنيده شده بود برشمرد و حضار مجلس آنان كه از صحابه رسول خدا بودند مى گفتند: آرى به خدا سوگند! اين را شنيده ايم و تابعين (آنان كه شخص رسول خدا را نديده بودند) مى گفتند: ماهم اين فضيلت را از فلان صحابه مورد وثوق و اعتماد شنيده ايم . حسين بن على در پايان سخنانش كه درباره فضائل اميرمؤ منان عليه السلام ايراد مى كرد فرمود: ((شما را به خدا بگوييد ببينم اين را هم شنيده ايد كه رسول خدا فرمود: هركس دوستى مرا ادعا كند در حالى كه با على دشمنى دارد دروغ گفته است ؛ زيرا دوستى من با دشمنى على در يك دل نمى گنجد. در اين هنگام شخصى سؤ ال كرد يا رسول اللّه ! چگونه محبت تو با دشمنى على نمى سازد؟ فرمود: زيرا على از من و من از على هستم هركه او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هركس مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته و هركه على را دشمن بدارد با من دشمنى كرده و هركه با من دشمنى كند خدا را دشمن داشته است ...)). و اين بود ترجمه بخش اول ازخطبه حسين بن على عليهما السلام كه در مِنى ايراد فرموده و سليم بن قيس آن را نقل نموده است . و به طورى كه ملاحظه مى فرماييد اين بخش از خطبه مشتمل بر فضائل متعددى است كه تك تك آنها در منابع و كتابهاى حديثى مورد اعتماد اهل سنّت و به طريق راويان آنها از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل گرديده است و ما نيز اكثر اين فضائل را از صحاح و سنن و مسانيد عامه استخراج و اين مآخذ را در پاورقى مشخص نموديم . و چون در اين بخش خود را از هر نوع توضيح مستغنى مى دانيم توجه خواننده را به بخش دوم خطبه معطوف مى داريم . عملكرد امام مجتبى (ع ) پس از اميرمؤ منان ، فرزندش حسن مجتبى و ريحانه رسول خدا مصمم گرديد راه آن حضرت را در جنگ با معاويه و ريشه كن ساختن جرثومه فساد بنى اميه ادامه و مبارزه با كفر گذشته و نفاق حاضر را در راءس وظايف امامت و رهبرى خويش قرار دهد؛ زيرا او نيز امام به حق و ((سيد شباب اهل جنّت )) بود و راه او همان راه على عليه السلام و برنامه اش برنامه او بود. و بر همين اساس فرمان جنگ با معاويه را صادر كرد و لشكر كوفه را بسيج و خودش به عنوان فرمانده كل قوا به سوى جبهه حركت نمود و پس از آغاز جنگ در ميان دو لشكر از طرفى وجود افراد پيمان شكن در ميان لشكر آن حضرت كه اميرمؤ منان عليه السلام راحت طلبى آنان را همواره مورد نكوهش قرار مى داد و از روح پيمان شكنى و عدم احساس مسؤ وليت كه بر آنان حاكم بود به درگاه خدا شكوه مى نمود و از طرف ديگر وجود مكر شديد و نيرنگهاى مختلف پسر ابوسفيان ، حسن بن على عليهما السلام را بر آن واداشت كه برخلاف ميل باطنى و عدم رضاى درونى ، آتش بسى را قبول كند و قطعنامه اى را بپذيرد كه مى دانست معاويه مكار و فرزند هند جگرخوار بر مواد آن عمل نخواهد نمود. حسن بن على عليهما السلام علت اين حادثه جانكاه تاريخى و انگيزه اين انعطاف و نرمش ظاهرى را با بيانات مختلف ابراز داشته و رنج درونى خود را با مردم زمان خويش در ميان گذاشته است . او در ضمن يك سخنرانى كه معاويه نيز در آن شركت داشت چنين فرمود:((مردم ! معاويه چنين وانمود مى كند كه من با پذيرش قطعنامه او را به مقام خلافت سزاوار ديدم ولى او دروغ مى گويد؛ زيرا طبق مضمون كتاب خدا و سنت پيامبرش رهبريت مردم با خاندان ماست (و چگونه ممكن است من برخلاف كتاب و سنت عمل كنم ) و به خدا سوگند! اگر مردم در بيعت خود با ما وفادار بودند و از فرمان ما اطاعت و ما را يارى مى كردند خداوند بركات آسمان و زمين را بر آنان ارزانى مى داشت (آنگاه خطاب به معاويه فرمود:) و شما ديگر نمى توانستيد طمعى در سيطره و حكومت بر مسلمين داشته باشيد. معاويه ! مگر نه اين است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده هر ملتى كه ولايت و سرپرستى خويش را با وجود افراد آگاه در اختيار ناآگاهان قرار بدهد سرنوشت آن ملت به تباهى كشيده و به آيين گوساله پرستى روى خواهند آورد)). سپس فرمود:((آرى چون بنى اسرائيل با اينكه مى دانستند هارون خليفه و جانشين موسى عليه السلام است او را ترك نمودند و به پرستش گوساله روى آوردند و در ميان مسلمانان نيز چنين انحرافى به وجود آمد و با توصيه رسول خدا نسبت به على عليه السلام كه :((اَنتَ مِنّى بَمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ مُوسى )) او را ترك نموده و به عواقب ناگوار آن مبتلا شدند)). امام مجتبى سپس خطاب به معاويه فرمود:((رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آنگاه كه مردم را به سوى خدا و يكتاپرستى دعوت مى نمود به غار پناه برد و اگر يار و ياورى داشت از ميان مردم فرار نمى كرد. معاويه ! اگر من نيز يار و ياور داشتم پيمان آتش بس با تو را نمى پذيرفتم )). سپس خطاب به مردم فرمود:((خداوند عذر ((هارون )) را پذيرفت آنگاه كه قومش او را تنها گذاشتند و نقشه قتل او را كشيدند و خداوند عذر پيامبررا پذيرفت آنگاه كه براى خود يار و ياورى نديد واز ميان قومش دورى گزيد و عذر من و پدرم على نيز در پيشگاه خدا پذيرفته است ؛ زيرا چون يار و ياورى و اعوان و انصارى پيدا نكرديم با ديگران مماشات نموديم و اينها سنن تاريخ و جريانات مشابهى است كه يكى پس از ديگرى واقع مى گردد)). امام مجتبى در پايان سخنانش فرمود:((مردم ! اگر شما در ميان مشرق و مغرب بگرديد بجز من و برادرم فرزندى براى رسول خدا نخواهيد يافت ))(338). و باز در پاسخ سؤ ال يكى از آشنايانش در مورد صلح با معاويه چنين فرمود: ((به خدا سوگند! من اين صلح و قطعنامه را نپذيرفتم مگر آنگاه كه ديدم يار و ياور ندارم و اگر در اين راه نيرويى داشتم شب و روز به جنگ با معاويه ادامه مى دادم تا آنچه خدا مى خواهد تحقق پذيرد:((وَاللّه ، ما سَلَّمْتُ اْلا مَر اليهِ الاّ اَنّى لَم اَجِد اَنْصاراً وَلَوْ وَجَدتُ اَنْصاراً لَقاتَلْتُهُ لَيلى وَنَهارى حَتَّى يَحْكُمَاللّه بينى وَبَينَه ))(339))) خلاصه : اگر اميرمؤ منان عليه السلام نتوانست به اهداف عاليه خود نايل گردد و اگر حسن بن على عليهما السلام صلح و سازش با معاويه را پذيرفت و اگر معاويه توانست بر مسلمين مسلط گرديده و آنان را به سوى ذلت و بدبختى سوق دهد و از اسلام و قرآن دور سازد و سرنوشت ملت اسلامى را پس از خود به عنصر خطرناكتر ديگرى به نام يزيد بسپارد، بايد يكى از عوامل مهم اين حوادث را عدم اطاعت از مقام ولايت و بى توجهى گروهى از مسلمانان سرشناس به وظايف خويش در مقابل رهبرى صحيح اسلام دانست كه نه تنها حاضر نشدند از فرمان ولايت امر پيروى و در چهارچوبه اوامر رهبرى معنوى حركت نمايند بلكه به ايراد و اشكال و اعتراضات نابجا و چون و چراهايى كه چنين عواقب و ضايعات غير قابل جبران را در پى داشت پرداختند. 2 - اهميت امر به معروف و نهى از منكر حسين بن على عليهما السلام در بخش دوم از اين كلمه نورانى و خطبه جاودانى ، مهاجرين و انصار را به طور خصوص و همه مسلمانان را در طول تاريخ به طور عموم مورد خطاب قرار داده و مسامحه و سهل انگارى آنان را در انجام امر به معروف و نهى از منكر كه اساس نظام اجتماعى اسلام بر آن استوار است ملامت و نكوهش نموده است و يكى از علل به وجود آمدن ظلمهاى اجتماعى مسلط شدن ظالمان و ستمگران بر سرنوشت مسلمين را - كه در بخش سوم از آن سخن رانده است - كوتاهى در اين وظيفه خطير معرفى نموده است . مهمترين بُعد در امر به معروف و نهى از منكر ولى آنچه كه در اين قسمت از سخن امام عليه السلام قابل توجه و حائز اهميت است بيان ابعاد وسيع و مفهوم گسترده امر به معروف و نهى از منكر و اشاره به مهمترين بُعد و جنبه عملى در اين مساءله اساسى و حياتى است ؛ زيرا امام عليه السلام با استناد به دو آيه از قرآن مجيد مى فرمايد: اگر امر به معروف و نهى از منكر در جامعه بر قرار شود همه واجبات از كوچك و بزرگ عملى و همه مشكلات حل خواهد گرديد، آنگاه به عنوان نمونه و مصداق ، پنج مورد از اين امور را بدين صورت بيان مى كند: 1 - (( وذلك اءن الا مر بالمعروف والنّهى عن المنكر دعاء الى الاسلام ؛)) امر به معروف و نهى از منكر دعوت به اسلام (و جهاد عقيدتى فكرى ) است )). 2 - (( مع ردّ المظالم ؛)) و بازگرداندن حقوق ستمديدگان بر آنان است )). 3 - (( ومخالفة الظالم ؛)) مبارزه با ستمگران است )). 4 - (( وقسمة الفى ء والغنائم ؛)) توزيع عادلانه ثروتهاى عمومى و غنايم جنگى است )). 5 - (( واخذ الصدقات من مواضعها ووضعها فى حقها؛)) و جمع آورى صدقات و همه مالياتها از موارد صحيح و صرف كردن آنها در موارد صحيح و شرعى آنهاست )). و پر واضح است كه انجام دادن امر به معروف و نهى از منكر در اين سطح وسيع مبارزه با ستمگران و گرفتن حقوق و ريشه كن ساختن جور و فساد و اقامه عدل و داد در جامعه نمى تواند به صورت فردى و يا با امر به معروف قولى و بدون تشكيل حكومت اسلامى و ايجاد نيروى اجرايى امكان پذير باشد. و اين بيان حسين بن على عليهما السلام پاسخ روشنى است بر كسانى كه اين امر مهم و زيربنايى را در ابعاد كوچك و در جهت فردى و در جنبه قولى و نه عملى آن مى دانند. و دليل ديگرى است بر وجوب تشكيل حكومت اسلامى و بر اجراى عملى امر به معروف و نهى از منكر در جامعه . و به همين دليل و دلايل فراوان ديگر است كه گروهى از فقهاى بزرگ شيعه جهاد را با تمام اهميّت و عظمتش و با تمام ابعاد و احكامش ، بخشى از امر به معروف و نهى از منكر مى دانند و گوشه اى از اين دو وظيفه مهم اسلامى به حساب مى آورند و جمله : ((اشهد انك قداقمت الصلاة وآتيت الزكاة وامرت بالمعروف ونهيت عن المنكر)) كه در زيارت حضرت سيدالشهداء عليه السلام به كار رفته گواه اين حقيقت است و اين معنا را تفهيم مى كند كه قيام و جهاد آن حضرت در مقابل حكومت يزيد به جهت اجراى فرايض الهى و اقامه نماز و زكات و براى انجام وظيفه امر به معروف و نهى از منكر بوده است . خلاصه : امر به معروف و نهى از منكر به مفهوم وسيع و معناى صحيح و دقيق آن كه عبارت از بسط عدل و داد و ريشه كن ساختن ظلم و فساد است مستلزم وجود حكومت اسلامى است و اگر امر به معروف و نهى از منكر به اين معنا در جامعه اجرا نگردد و حكومتى بر پايه اسلام به وجود نيايد طبيعى است جاى آن را اشرار خواهند گرفت و ستمگران بر جامعه تسلط خواهند يافت همينگونه كه اميرمؤ منان عليه السلام در آخرين وصيتش فرمود:((ولا تتركوا الا مر بالمعروف والنهى عن المنكر فيولّى عليكم اشراركم فتدعون فلا يستجاب لكم ))(340).)) ((امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه اشرار بر شما مسلط مى شوند سپس هرچه دعا كنيد مستجاب نمى گردد)). 3 - خودباختگان تاريخ بخشهاى سه گانه اين خطبه شريف در عين اينكه درسهايى است از فلسفه تاريخ و نكاتى است از جامعه شناسى كه علل تحول اجتماعى مسلمانان را در طول نيم قرن و انگيزه تسلط ظالمان و ستمگران را آن هم در اوايل شكوفايى اسلام و علت خارج شدن اهل بيت از صحنه و به دست گرفتن معاوية بن ابى سفيان سرنوشت مسلمين را از سه بعد مختلف مورد بررسى قرار داده و در حقيقت آيه شريفه :(( (ان اللّه لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما باءنفسهم ))) را به صورتى زيبا و دلنشين و با ارائه شاهد و مصداق عينى تفسير نموده است و در عين حال بيانگر درد درونى و رنج خاطر عميق حسين بن على عليهما السلام است و هشدارى است براى مسلمانان عموما و براى علما و روحانيون خصوصا در طول تاريخ . حسين بن على عليهما السلام در بخش سوم از اين خطبه گروهى از مسلمانان و صحابه و ياران رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و فرزندان آنها را كه در آن مجلس تاريخى و مهم حضور داشتند مورد خطاب قرار داده ؛ افرادى كه سرشناسان جامعه و داراى شخصيت مذهبى اجتماعى بودند و مى توانستند نقشى ايفا كنند و جامعه را به حركت درآورند، آنانكه قول و عمل و گفتار و كردارشان و حركت و سكونشان براى آحاد ملت ، الگو و سرمشق بود و بايستى موقعيت و شخصيت خود را بشناسند و ارزش واقعى خود را دريابند و در فكر سعادت جامعه و نجات مظلومين باشند ولى در اثر رفاه طلبى و فرار از سختيها و مرارتها و در مقابل عشق به زندگى و لذايذ مادى و گاهى در اثر تحجر و قشرى بودن ، خود را باخته و براى نيل به اهداف كودكانه و در ((خلود الى الارض )) وظيفه ، خطير خود را در بوته فراموشى قرار داده اوامر و نواهى خدا را به گونه اى كه خواسته آنان را تاءمين مى كند تفسير و تاءويل نمودند و كژ راهه به حركت خود ادامه دادند. افرادى كه به اين اعتبار كه طرفدار حق و پاسدار فضيلتند از شكوه و عظمت در جامعه برخوردار و در دل اقويا و ضعفا داراى مهابت و در نظر همه طبقات از احترام بخصوصى برخوردار بودند اما نه تنها آن انتظارات و توقعات جامعه اسلامى تحقق نپذيرفت و از دين و قرآن پاسدارى ننمودند و دراين راه متحمل ضرر مالى نگشته و حاضر به پذيرش محروميت و شكنجه و زندان نگرديدند و با اقوام و آشنايانشان كه همه مقدسات رامسخره و استهزا مى كردند به نزاع و مخاصمه برنخاستند و به حاميان دين و شكنجه شدگان در راه اسلام و تبعيديان در راه قرآن ، ارجى ننهادند و براى شكسته شدن حريم اسلام و قرآن فرياد ننمودند بلكه عملاً با دشمنان اسلام مداهنه و راه سازش پيش گرفتند و در نتيجه راه را براى تسلط ظالمان و تضييع حقوق ستمديدگان هموار ساختند. ولى اگر متوجه بودند درمى يافتند كه با اين روش ، مقدمه بزرگترين مصيبت خويش را فراهم آورده و اساس بدبختى و ذلت خود را پى ريزى نموده اند؛ زيرا اگر آنان از دور حق پراكنده نمى شدند و در خط ولايت و فرمان نبوت اختلاف نمى كردند و در راه خدا به زحمت و مشقت و حرمان موقت را تحمل مى كردند و از مرگ در راه حق فرار نمى كردند و شيفته زندگى چند روزه نمى شدند، قدرت اسلام و نيروى اجرايى احكام در دست آنان قرار مى گرفت و حدود احكام الهى با دست آنان اجرا مى گرديد، مظلومان و ستمديدگان به وسيله آنان نجات پيدا مى كردند و محرومان جامعه به نوا مى رسيدند و ظالمان وزورگويان درهم كوبيده مى شدند. ولى اينك سستى آنان صحنه را عوض كرده ، گسستن آنان از اسلام ، آنهارا ضعيف و ذليل نموده و قدرت اجرايى را در دست دشمنان قرار داده ، به هر نحوى كه دلخواهشان است با مظلومان رفتار مى كنند و به هر سويى كه روح شقاوتگرشان اقتضا مى كند جامعه را سوق و فرامين خدا را مورد تحقير و سنت رسول صلّى اللّه عليه و آله را مورد اهانت قرار مى دهند. نابينايان و زمينگيران ، فقرا و محرومان به كمترين حقوق انسانيت خود دسترسى ندارند در هر گوشه اى فرد مستبدى حاكم و در هر ناحيه اى شخص خودخواهى فرمانرواست . براى كوبيدن اسلام و درهم شكستن شوكت مسلمين از تمام وسايل تبليغى كه در اختيار دارند بهره مى گيرند و حقايق آيين را تحريف و قوانين اسلام را وارونه ، حدود را تجاوز به حقوق ، قصاص را جنايت وتعزيرات را قساوت معرفى مى كنند و... و اين بود سخن حسين بن على عليهما السلام و درد دل ريحانه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و شفقه فرزند اميرمؤ منان عليه السلام و جگر گوشه فاطمه زهرا عليهاالسلام نه سخن حسين بن على بلكه اين سخن ، سخن همه انبيا و سخن و درد دل همه ائمه و اولياى خداست ؛ سخن حضرت ابراهيم و سخن حضرت موسى ، سخن حضرت مسيح و سخن خاتم پيامبران است . سخن اميرمؤ منان و سخن امام مجتبى و سخن بقيه امامان و پيشوايان معصوم است . پاسخ عملى بر اين خطبه همانگونه كه اين خطبه و اين سخن ، سخن انبيا واوليا و سخن ائمه هدى است ، پاسخ عملى بر اين سخن نيز در مرحله نخست از سوى انبيا و ائمه هدى بوده است و لبيك گويان بر اين نداى حياتبخش در طول تاريخ ، پيامبران و پيشوايان بوده اند. آرى آنان هم منادى بودند و هم لبيك گو، هم مخاطب و گوينده بودند و هم مخاطب و شنونده ، هم نهيب زدند و هم حركت نمودند، هم دعوت كردند و هم اجابت نمودند و تا آن جا در راه اجابت به اين دعوت خويش استقامت ورزيدند كه رفتن در ميان آتش را با آغوش باز پذيرا گرديدند ولى بالا خره به نمروديان متمرد، فائق آمدند و اساس توحيد را بنا نهادند و تا آن جا در هدف خود پايدارى نمودند تا دشمن را به ميان امواج دريا فرستادند و ملتى را از بردگى و ذلت نجات دادند و تا آن جا در پيمان خود وفادار ماندند تا سر بريده آنان در ميان طشت و در مقابل دشمن شعار پيروزى خون بر شميشر را سرداد. و بالا خره اين افتخار بزرگ نصيب جهان شيعه گرديد كه ائمه و پيشوايانشان (در راه تعالى دين اسلام و در راه پياده كردن قرآن كريم كه تشكيل حكومت عدل يكى از ابعاد آن است در حبس و تبعيد به سر برده و عاقبت در راه براندازى حكومتهاى جائرانه و طاغوتيان زمان خود شهيد شدند)(341) و تا آنجا كه شرايط و امكانات ايجاب مى نمود قيام مسلحانه كرده و با شمشير به جنگ و مصاف دشمن شتافتند كه جنگ مسلحانه و قيام خونين اميرمؤ منان عليه السلام در مقابل دشمنان اسلام در سه جنگ بزرگ و قيام خونين و فرزندش امام مجتبى و حسين بن على در مقابل طاغوتهاى دوران خويش معاوية بن ابى سفيان و فرزندش يزيد از برگهاى زرين تاريخ اسلام و تاريخ بشريت است . پاسخ حسين بن على (ع ) و پيروانش گرچه مضمون اين خطبه شريفه براى مستمعين و حاضران مجلس ، قيام حسين بن على عليهما السلام را در آينده ترسيم مى كند و از امر به معروف عملى آن حضرت در آينده خبر مى دهد و شنوندگان را براى آمادگى و همكارى با اين قيام دعوت مى نمايد، ولى در آخر اين خطبه اين حقيقت با صراحت كامل مطرح گرديده و بر اين حركت پرشور و تاريخى تصريح شده است : ((اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا منافسةً فى سلطان ... فانكم ان لا تنصرونا وتنصفونا قوى الظلمه عليكم وعملوا فى اطفاء نور نبيكم )) ((خدايا! بى شك تو مى دانى آنچه از ما سرزده (مبارزه اى كه بر ضد بنى اميه آغاز كرده ايم ) رقابت در به دست آوردن قدرت سياسى نبوده و نه جستجوى ثروت و نعمتهاى زايد بلكه براى اين است كه اصول و ارزشهاى درخشان آيين تو را ارائه دهيم و در كشور اسلامى ، اصلاحات پديد آوريم ... بنابراين شما گروه علماى دين اگر ما را يارى نكنيد و در گرفتن داد، با ما همصدا نگرديد ستمگران در مقابل شما قدرت بيشترى پيدا خواهند نمود و در خاموش كردن مشعل فروزان ((نبوت )) فعالتر خواهند گرديد)). اين هدفى كه حسين بن على عليهما السلام در اين خطبه بيان نموده است همان است كه سه سال پس از آن و به هنگام حركت از مدينه در وصيتنامه تاريخى اش اشاره فرموده است (342). ((وانى لم اخرج اشراً ولا بطراً ولا مفسداً ولا ظالماً وانما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى صلى اللّه عليه و آله ريد ان آمر بالمعروف وانهى عن المنكر...)) ((و من نه از روى خودخواهى و يا براى خوشگذرانى و نه براى فساد و ستمگرى از مدينه خارج مى گردم بلكه هدف من از اين سفر امر به معروف و نهى از منكر و اصلاح امور امت است )). و پيروان ائمه عليهما السلام از علما و روحانيون نيز در طول تاريخ در اين راه قدم برداشتند و در راه احياى اسلام و قرآن نه شهيد اول و شهيد ثانى و شهيد ثالث بلكه صفى عظيم از ((شهداءالفضيلة ))(343) را تشكيل دادند هزاران شهيد كه نام آنان زينت بخش تاريخ است و شهداى گمنامى كه بايد در كتاب ((علّيين )) با نام آنان آشنا گرديد و بايد خاضعانه در پيشگاهشان چنين گفت : ((سلام بر حماسه سازان هميشه جاويد روحاينت كه رساله علميه و عمليه خود را به دم شهادت و مركب خون نوشته اند و بر منبر هدايت و وعظ و خطابه ناس از شمع حياتشان گوهر شب چراغ ساخته اند. افتخار و آفرين بر شهداى حوزه و روحانيت كه در هنگام نبرد، رشته تعلقات درس و بحث و مدرسه را بريدند و عقال تمنيات دنيا را از پاى حقيقت علم برگرفتند و سبكبالان به ميهمانى عرشيان رفتند و در جمع ملكوتيان شعر حضور سرودند. سلام بر آنانكه تا كشف حقيقت تفقه به پيش تاختند و براى قوم و ملت خود منذران صادقى شدند كه بندبند حديث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره پاره پيكرشان گواهى كرده است و حقا از روحانيت راستين اسلام و تشيع ، جز اين انتظارى نمى رود كه در دعوت به حق و راه خونين مبارزه مردم خود، اولين قربانيها را بدهد و مهر ختام دفترش شهادت باشد))(344). انقلاب اسلامى ايران پاسخى بر خطبه حسين بن على (ع ) ولى آنچه كه در آستانه قرن پانزدهم هجرى به وقوع پيوست و قيام پرشورى كه در اين برهه از تاريخ پديدار گرديد و حركت عظيم اسلامى كه به امامت و رهبرى امام امت و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران حضرت آيت اللّه العظمى امام خمينى - كه سلام خدا و درود فرشتگان و انبيا و اوليا و صالحان بر او باد - و با الهام گرفتن از اين خطبه حسين بن على عليهما السلام و به پيروى از برنامه هاى حياتبخش اسلام به وجود آمد، بى سابقه ترين حركت ، در تاريخ اسلام و بزرگترين قيام در تاريخ روحانيت و مرجعيت مى باشد، حركتى كه تمام معادلات سياسى نظامى جهان را درهم ريخت و در ويرانه هاى شاهنشاهى دو هزار و پانصد ساله ، بناى محكم و استوار جمهورى اسلامى را به وجود آورد، تمام نقشه هاى جهان كفر و الحاد را كه در طول قرنها براى نابودى اسلام و قرآن طراحى كرده بودند نقش بر آب واميد آنان را در اسلام زدايى به ياءس و نوميدى مبدل ساخت و براى اسلام ، حياتى نو و براى مسلمانان اميدى تازه و حركتى جديد بخشيد. حركتى كه دوستان و دشمنان اسلام را در اعجاب و حيرت فرو برد و شرق و غرب را در مقابل اسلام به زانو درآورد و سردمداران كفر را به خاك مذلت نشانيد و كينه و عداوت آنها را صدچندان نمود. عكس العمل كفر جهانى عظمت و اهميت اين حركت و سنگينى ضربه اى را كه از اين تحول بزرگ به دشمنان اسلام وارد گرديد مى توان در عكس العمل آنان مشاهده نمود كه چگونه سراسيمه دست به دست هم دادند و دشمنيهاى در ميان خود را به فراموشى سپردند و دستيارانشان را در داخل و خارج كشور براى درهم شكستن اين موج عظيم كه پايه هاى كاخهاى ظلم و ستمشان را به لرزه درآورده بود به كار گرفتند و در انتقام گرفتن از اسلام ناب محمدى صلّى اللّه عليه و آله بسيج گرديدند و هم زمان با ترور و كشتار علما و روحانيون و ائمه جمعه و اقشار مختلف از پيروان راستين اسلام ، حزب بعث ملحد عفلقى به سرپرستى جنايتكارترين عنصر تاريخ ، صدام خونخوارى را براى حمله به ايران و درهم كوبيدن قدرت اسلام ، وادار و تحريك نمودند. جنگى بس بزرگ و هولناك كه هشت سال به طول انجاميد به وقوع پيوست و همه دشمنان اسلام از شرق و غرب و دست نشاندگانشان در كشورهاى به ظاهر اسلامى و الهام ، گرفته از كفر جهانى ، در اين جنگ عملاً سهيم گرديده و از هيچ نوع يارى و پشتيبانى به جبهه كفر مضايقه نورزيدند، اما با همه اين اتحاد و انسجام ايمان و عقيده آهنين مردم و هدايت رهبرى ، امام بزرگوار همه توطئه دشمنان را خنثى و به مفهوم :(( (لِيظهِرهُ عَلَى الدّينِ كُلّهِ )(345))) تحقق بخشيد. كفر جهانى مصمم گرديد اين شكست مفتضحانه خود را در جبهه فرهنگى و با عَلَم كردن فردى شيطان صفت و عنصر ناپاك ديگر به نام ((سلمان رشدى )) جبران نمايد و با حمايت و تبليغ گسترده از كتاب ((آيات شيطانى ))، با آيات قرآنى و آيين محمدى صلّى اللّه عليه و آله مصاف دهد و شانس خود را در نبرد با اسلام ناب محمدى صلّى اللّه عليه و آله و رهبر انقلاب مجددا در بوته آزمايش قرار دهد، اما باز هم نهيب رهبر انقلاب اسلامى و سجاده نشين گوشه جماران و آن سالك راه حقيقت فقه و عرفان در جهان طنين افكند و دشمنان اسلام را با عقب نشينى جديدى مواجه ساخت و براى چندمين بار جام تلخ شكست وذلت را بر كامشان فروريخت و داغى ديگر بر داغهاى دل سردمداران كفر و الحاد برافزود. آرى ، امام امت اين چنين آن وظيفه سنگين الهى و مسؤ وليت خطير آسمانى را كه در اين برهه از تاريخ بر عهده اش محول شده بود در حدى بالا و در سطحى والا كه به تصور من و تو نگنجد انجام داد و با دلى آرام از موفقيتهاى خود در به پيروزى رساندن اسلام و با قلبى مطمئن از شكست كفر و الحاد و با روحى شاد از ايفاى وظيفه امامت و رهبرى و با ضميرى اميدوار به فضل خداوندى به سوى اللّه پرگشود و با دلى محزون از ناآگاهى و تحجر و تقشر گروهى و با دردى جانكاه و قلبى پرخون از خيانت بعضى از دوستان ساده انديش و فريب خورده ، از اين جهان خاكى به عالم جاودانى دامن كشيد و مجالست و مصاحبت ملكوتيان را بر همنشينى ناسوتيان برگزيد(346) و امانت سنگين اسلام ناب محمدى را به پيروان عاشق و علاقه مندان فداكارش تحويل داد كه :(( (اِنَّ اللّه ياءمُركُمْ انْ تُؤ دّوا الا ماناتِ اِلى اَهْلِها )(347).)) وظيفه ما: اينك وظيفه ما و همه اقشار جامعه و تمام طبقات مختلف از مرد و زن ، پير و جوان ، روستايى و شهرنشين ، بازارى و كشاورز و بالا خره همه گروه و صنوفى كه خود را وفادار به اسلام و قرآن و پيرو خط ولايت و رهرو راه امامت مى دانند ولى به طورى كه ملاحظه فرموديد در اين خطبه شريفه طرف سخن ، گروه خاص و شركت كنندگان در مِنى و حاضران در زير خيمه حسين بن على عليهما السلام علما و محدثين امت و صحابه رسول خدا و فرزندانشان بودند و ملاحظه نموديم كه آن حضرت در بخشهاى سه گانه اين خطبه شريفه ، وظيفه اين قشر خاص از جامعه را به صورت ديگرى ترسيم مى كند و اين طبقه و گروه خاص را مسؤ ول مى داند و عدم احساس مسؤ وليت در اين صنف از جامعه را شديدا مورد ملامت قرار مى دهد. آرى ، اگر حسين بن على عليهما السلام انحراف شخصيتهاى روحانى و معنوى آن دوران را كه در مساءله ولايت پديدار گرديده ريشه همه مفاسد اجتماعى و زيربناى همه ستمها و ظلمها معرفى مى كند امروز انحراف از مقام والاى ولايت فقيه و كشيده شدن به راههاى غيرمستقيم مسلما مفاسد و خطرات بس بزرگتر از آنچه در زمان اميرمؤ منان عليه السلام اتفاق افتاد به همراه خواهد داشت . و اگر حسين بن على عليهما السلام تقصير صحابه و فرزندان صحابه را در مساءله امر به معروف و نهى از منكر، عامل اصلى تسلط اشرار و دشمنان بر مقدرات و سرنوشت مسلمين معرفى مى كند امروز كه دشمنان از لحاظ عِده و عُده قويتر گرديده و براى بلعيدن اسلام و مسلمين آماده تر شده اند اين عامل نيز داراى نقش بيشتر و اثر عميقترى خواهد بود. و اگر حسين بن على عليهما السلام از دست علما و محدثين و سرشناسان آن روز كه به جاى مبارزه با دشمنان ، راه سازش با آنان را پيموده اند و به جاى حرمان و تحمل رنج در راه تعالى اسلام و قرآن ، رفاه شخصى و لذت مادى را برگزيده اند شديدا مى نالد و نزول نقمت و نكبت و بدبختى و ذلت در اين دنيا و هماغوش شدن با عذاب دردناك و حرمان از رحمت خدا را در آخرت براى آنان پيش بينى مى كند با توجه به شرايط زمانى و مكانى و با مقايسه حال و گذشته نگرانى نزول اين نقمت و نكبت و ابتلا به چنين عذاب اليم در چنين اوضاع و احوال شديدتر خواهد گرديد. و لذا بايد عصابه اى كه مشهور به علم و معروف به خير و داراى مهابت معنوى در دلها هستند در دل اقويا عزيز و در ميان ضعفا محترم مى باشند،آنانكه انتظار مى رود كه به طرفدارى از حق برخيزند و خونهاى طاهر و مطهرى كه در راه اسلام و قرآن ريخته شده حراست نمايند، موقعيت خود را دريابند و اين وظيفه مهم را به نحو احسن به انجام برسانند. و خوشبختانه چنانكه قبلاً اشاره گرديد تا امروز اين وظيفه الهى انجام گرفته و علماى دين و قشر روحانيت هميشه در صف مقدم جامعه به جهاد عليه دشمنان قيام نموده است و همانگونه كه هدايت جامعه را در عرشه منبر و در محراب عبادت به عهده گرفته است امامت و رهبرى خود را در جبهه جنگ نيز به اثبات رسانيده است اگر آيات جهاد را براى مردم تلاوت نموده خود پيش از ديگران جام شيرين شهادت را به سر كشيده است . ولى فراموش نكنيم در اين فراز مقصود نه بيان وصف پيشآهنگان فضيلت و رهروان حقيقت بلكه سخن از خودباختگان تاريخ است ؛ زيرا ممكن است در گوشه و كنار جامعه ناآگاهانى متحجر و يا آگاهانى بى درد و رفاه طلب وجود داشته باشند كه در اداى وظيفه خود، قصور ورزند و حق ولايت و رهبرى را خفيف انگارند، كسانى كه در راه آيين ، مالى بذل نكرده اند و در اين راه جان را به خطر نينداخته از اسلام و قرآن در مقابل مخالفان دفاع ننموده اند در فكر خود بوده اند نه به ياد درد جامعه ، نه جنگ هشت ساله و شهادت دهها هزار جوان پاكباخته و اسرا و مفقودين و ناله هزاران كودك يتيم و مادران داغديده تكانشان داد و نه در جريان سلمان رشدى و آيات شيطانى كه مقام مقدس نبوى را در سطح جهانى مورد تحقير و اهانت قرار داد لب تكان دادند. بزرگترين هنر آنان ايراد و اشكال مى باشد كه كار افراد بيكار و دور از صحنه پيكار است و از خصايص افراد بى تعهد و نه مردان كارزار است ، از خود راضيانى كه روضه رضوان و امن از عذاب خدا را حق مسلّم خويش مى دانند در صورتى كه نعمت و نكبت ، خشم الهى و عذاب سخت اخروى در انتظار آنهاست ؛ زيرا آنانكه همه عزّت و تمام شرف خود را مرهون اسلام هستند اينك با اين رفتار خويش عملاً جبهه دشمن را تقويت و در جايى كه صداى ((هل من ناصر)) اسلام و قرآن در تمام دنيا طنين افكنده است ، نه تنها به يارى آن نمى شتابند بلكه در تضعيف آن گام برمى دارند و نمى دانند كه بزرگترين بدبختى در انتظار آنان و شديدترين بلا و مصيبت در كمين آنهاست و اگر به فرض محال ، تاريخ اول اسلام تكرار شود و مجارى امور و مصادر احكام به جاى علماى باللّه دست نشاندگان كفر و دستياران الحاد گردد و در اثر تفرق از حق و اختلاف در سنّت و منازعه در اصل ولايت و رهبرى امت در اين مسير، فتورى به وجود آيد ستمگران قدرت بيشترى پيدا خواهند نمود و در خاموش كردن مشعل فروزان نبوت ، فعالتر و قويتر خواهند گرديد و ظالمان در ظلم و تعدى ، آن چنان پيشتاز خواهند بود كه در ظلم و ستم براى همه ستمگران الگو و سرمشق شوند و در اين جاست كه اولين قربانى فرار از اين مسؤ وليتها، خود اين فراريان و اولين سوخته شدگان در اين آتش ، خود اين آتش بياران جبهه باطل و دستياران لشكر كفر و نفاق خواهند گرديد:(( (يُريدُونَ لِيُطْفِئوا نُورَاللّه بِاءفْواهِهِمْ وَاللّه مُتِمُّ نُورِهِ وَلوكَرِه الكافرون )(348).)) چند تذكر در مورد مدارك و منابع كتاب 1 - به طورى كه در فهرست ماءخذ ملاحظه مى فرماييد، استناد ما در قسمت مهم مطالب اين كتاب ، به مدارك و منابع اولى و مورد اعتماد از كتب شيعه و اهل سنت بوده و آوردن بعضى از منابع دست دوم بجز در موارد خاص به عنوان تاءييد مى باشد. 2 - بر اهل فضل و دانش روشن است كه در ميان بعضى از مطالب تاريخى و روايات و احاديث كه در منابع مختلف نقل شده است از نظر مفهوم و يا از نظر الفاظ و عبارات اختلاف وجود دارد و همچنين ممكن است قسمتى ازيك جريان در يك كتاب نقل شده باشد و قسمت ديگر آن در كتاب ديگر، بدين جهت بر خوانندگان لازم است در صورت مراجعه به مدارك اين كتاب به همه منابعى كه در ذيل مطالب به آنها اشاره شده است مراجعه و تطبيق نمايند. 3 - يكى از مدارك ما در اين كتاب ((طبقات ابن سعد)) متوفاى 230 ه - مى باشد كه از مدارك و منابع اولى به شمار مى آيد، ولى تذكر اين نكته ضرورى است كه متاءسفانه همه نسخه هاى مطبوع اين كتاب از يك نسخه خطى ناقص گرفته شده كه شرح حال چند تن از خاندان پيامبراكرم صلى اللاه عليه و آله از جمله شرح حال حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام و حسين بن على عليهما السلام از آن ساقط گرديده است ، ولى خوشبختانه يك نسخه خطى كامل از كتاب ياد شده در كتابخانه ((توپ قاپى سراى )) ((استانبول )) به دست آمده كه اخيراً چند نسخه فتوكپى از همان نسخه تهيه گرديده است و روايات مربوط به شهادت حسين بن على عليهما السلام را فاضل محقق آقاى محمودى در آخر تاريخ ((ابن عساكر)) (جلد حضرت سيدالشهداء - كه با تحقيق معظم له در بيروت چاپ شده ) نقل نموده است . و استناد ما در كتاب حاضر به ((طبقات ابن سعد)) به واسطه همين نسخه از تاريخ ابن عساكر مى باشد. و اميد است نسخه كامل (طبقات ) نيز در آينده نزديك به همت بعضى از فضلاى حوزه علميه قم ، چاپ و منتشر گردد. مدارك و مآخذ ارشاد شيخ مفيد (413 ه) نجف اشرف انساب الاشراف بلاذرى (ازمورخان قرن 3ه) بيروت -1397 اصول كافى شيخ كلينى (329) تهران -1388 اثبات الوصيه مسعودى (346) قم الامامة والسياسه ابن قتيبه دينورى (276) مصر -1388 اخبارالطوال احمد بن داوود دينورى (381) چاپخانه عبدالحميد مصر صحيح بخارى محمدبن اسماعيل بخارى (255) امالى شيخ صدوق ((ره )) (381) تهران ابصار العين - فى انصار الحسين سماوى (از علماى قرن 14) بصيرتى - قم اعلام الورى امين الاسلام طبرسى (از علماى قرن 6) اسلاميه تهران -1338 ادب الحسين صابرى همدانى (از علماى معاصر) قم بحارالانوار مجلسى ((ره )) (1110) چاپ اسلاميه تهران البداية والنهايه ابن كثير دمشقى (774) بيروت -1387 بصائرالدرجات محمدبن حسن صفار (290) تبريز -1380 تاريخ طبرى محمدبن جرير طبرى (310) چاپ ليدن تاريخ ‌الخلفاء جلال الدين سيوطى (911) دارالفكر بيروت -1394 تاريخ يعقوبى ابن واضح يعقوبى (284) دار صادر بيروت -1379 تاريخ ابن عساكر ابن عساكر دمشقى (571) بيروت -1398 تحف العقول حسن بن شعبه حرانى (ازمحدثين قرن 4) قم -1394 تذكرة الخواص سبط بن جوزى نجف -1369 تهذيب التهذيب ابن حجر عسقلانى (852) حيدرآباد هند -1326 تنقيح المقال مامقانى (1351 ه) چاپ نجف - 654 -1350 مروج الذهب مسعودى (346) قاهره -1384 سفينة البحار مرحوم حاج شيخ ‌عباس (متوفاى 1359ه) چاپ تهران طبقات ابن سعد محمد بن سعد كاتب واقدى (230) عقاب الاعمال صدوق (381) تهران به پاورقى غفارى كامل الزيارات محمدبن قولويه (367) نجف اشرف - 1356 ه‍ الكامل معزالدين ابن اثير (630)بيروت - 1387 كنزالعمال متقى هندى (975)بيروت - 1399 شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (656)چاپ مصر -1378 لهوف سيدبن طاووس (673) تهران -1321 مثيرالاحزان ابن نما (645) تهران مقتل خوارزمى خطيب خوارزمى (568 ه) قم مقتل مقرم عبدالرزاق مقرم (1391) مطبعه آداب نجف -1392 مقتل عوالم عبداللّه بن نورالدين بحرانى (ازعلماى قرن 12) چاپ تهران مستدرك صحيحين حاكم نيشابورى (405) مستدرك الوسائل محدث نورى (1320) چاپ نجف مناقب ابن شهرآشوب (588) چاپ قم نورالثقلين ابن جمعه حويزى (از علماى قرن 11) چاپ اسلاميه تهران دعوات راوندى قطب الدين راوندى (573 ه) چاپ قم وقعه صفين نصر بن مزاحم (212) مصر شرح صحيح بخارى ابن حجر عسقلانى (852) چاپ مصر وسائل الشيعه شيخ حر عاملى (1104) تهران ينابيع الموده شيخ سلمان قندوزى (1294) چاپ عراق -1385 اخبار الزينبيات عبيدلى (متوفاى 314) چاپ قم و كتابهاى ديگرى كه در پاورقى آورده شده