منتهي الامال جلد دوم

باب ششم
باب هفتم
باب هشتم
باب نهم
باب دهم
باب يازدهم
باب دوازدهم
باب سيزدهم
باب چهاردهم
باب چهاردهم2

 

باب ششم

باب ششم : در تاريخ حضرت على بن الحسين زين العابدين عليه السلام فـصـل اول : در بـيـان ولادت و اسـم و لقـب و كـنـيـت آن جـنـاب و شـرح حال والده آن حضرت است بـدان كـه در تـاريـخ مـيـلاد آن حـضـرت اخـتـلاف بـسـيـار اسـت و شـايـد اصـح اقوال نيمه جمادى الا ولى سنه سى و شش و يا پنجم سنه سى و هشت بوده باشد. والده مـكـرمـه آن حـضـرت عـليـا مـخـدره ( شهربانو ) دختر يزدجردبن شهرياربن پرويزبن هرمزبن انوشيروان پادشاه عجم بوده ، و بعضى به جاى شهربانو ( شاه زنان ) گفته اند. چنانچه شيخنا الحرالعاملى در ( ارجوزه ) خود فرمود: وَ اُمُّهُ ذاتُ الْعُلى وَ الْمُجْدِ شاهُ زَنان بِنْتُ يَزْدِجَرْدِ وَ هُوَ ابْنُ شَهْريارٍ اِبْن كَسْرى ذُو سَوْدَدٍ لَيْسَ يَخافُ كَسْرى علامه مجلسى رحمه اللّه در ( جلاءالعيون ) فرموده : ابن بابويه به سند معتبر از حـضـرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه عبداللّه بن عامر چون خراسان را فتح كـرد دو دخـتـر از يـزدجـرد پـادشـاه عـجـم گـرفت و براى عثمان فرستاد پس يكى را به حـضـرت امـام حسن عليه السلام و ديگرى را به حضرت امام حسين عليه السلام داد. و آن را كـه حـضـرت امـام حـسين عليه السلام گرفت حضرت امام زين العابدين عليه السلام از او بـه هـم رسـيـد و چـون آن حـضـرت از او مـتـولد شـد او بـه رحـمـت اليـه واصـل شـد. آن دخـتـر ديـگـر نـيـز در وقـت ولادت فـرزنـد اول وفات يافت ـ پس ، يكى از كنيزان حضرت امام حسين عليه السلام او را تربيت مى كرد و حـضـرت او را مـادر مـى گـفت و چون حضرت امام حسين عليه السلام شهيد شد حضرت امام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام او را بـه يكى از شيعيان خود تزويج كرد و به اين سبب شـهـرت كـرد كـه حـضرت امام زين العابدين عليه السلام مادر خود را به يكى از شيعيان خود تزويج نموده . مـؤ لف ( علامه مجلسى رحمه اللّه ) گويد: اين حديث مخالفت دارد با آنچه گذشت در فصل اولاد حضرت امام حسين عليه السلام كه شهربانو را در زمان عمر آوردند و شايد يـكـى از روايـان اشـتباهى كرده باشد و آن روايت كه در آنجا واقع شده اشهر و اقوى است چنانكه قطب رواندى به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است .(1) كـه چـون دخـتـر يـزدجـردبـن شهريار آخرين پادشاهان عجم را براى عمر آوردنـد و داخـل مـديـنـه كـردنـد جـمـيـع دخـتـران مـديـنـه بـه تـمـاشـاى جـمـال او بـيـرون آمـدند و مسجد مدينه از شعاع روى او روشن شد. و چون عمر اراده كرد كه روى او بـبـيـنـد مـانـع شد و گفت : سياه باد روز هرمز كه تو دست به فرزند او دراز مى كـنـى . عـمـر گـفت : اين گبرزاده مرا دشنام مى دهد و خواست كه او را آزار كند، حضرت امير عـليـه السـلام فـرمـود كـه تو سخنى را كه نفهميدى چگونه دانستى كه دشنام است ، پس عمر امر كرد كه ندا كنند در ميان مردم و او را بفروشند. حضرت فرمود: جايز نيست فروختن دخـتـران پـادشـاهـان هر چند كافر باشند، و ليكن بر او عرض كن كه يكى از مسلمانان را خـود اخـتـيـار كـنـد و او را بـه تـزويـج كـنـى و مـهـر او را از عـطـاى بـيـت المال او حساب كنى . عـمـر قـبـول كـرد و گـفت : يكى از اهل مجلس را اختيار كن ! آن سعادتمند آمد و دست بر دوش مـبـارك حـضرت امام حسين عليه السلام گذارد، پس حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام از او پرسيد به زبان فارسى كه چه نام دارى اى كنيزك ؟ عـرض كـرد: جهانشاه . حضرت فرمود: بلكه تو شهربانو به نام كرده اند، عرض كرد: ايـن نـام خـواهـر مـن است . حضرت باز به فارسى فرمود: راست گفتى ، پس رو كرد به حـضرت امام حسين عليه السلام و فرمود كه اين باسعادت را نيكو محافظت نما و احسان كن بـه سـوى او كـه فـرزنـدى از تـو بـه هـم خـواهـد رسـانـيـد كـه بـهـتـريـن اهـل زمـيـن بـاشـد بـعـد از تـو، ايـن مـادر اوصـياء ذريه طيبه من است ؛ پس حضرت امام زين العابدين عليه السلام از او به هم رسيد. و روايـت كـرده اسـت كـه پيش از آنكه لشكر مسلمانان بر سر ايشان بروند شهربانو در خـواب ديـد كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم داخـل خـانـه او شـد با حضرت امام حسين عليه السلام و او را براى آن حضرت خواستگارى نـمـود و بـه او تزويج كرد. شهربانو گفت كه چون صبح شد محبت آن خورشيد فلك امامت در دل مـن جـا كـرد و پـيـوسـتـه در خـيـال آن حضرت بودم . چون شب ديگر به خواب رفتم حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـمـا السـلام را در خـواب ديدم كه به نزد من آمده و اسلام را بر من عـرضـه داشـت و مـن به دست مبارك آن حضرت در خواب مسلمان شدم ، پس فرمود كه در اين زودى لشكر مسلمانان بر پدر تو غالب خواهند شد و تو را اسير خواهند كرد و به زودى بـه فـرزند من حسين عليه السلام خواهى رسيد و خدا نخواهد گذارد كه كسى دست به تو بـرسـانـد تـا آن كـه بـه فرزند من برسى و حق تعالى مرا حفظ كرد كه هيچ كس به من دسـتـى نـرسـانيد تا آن كه مرا به مدينه آوردند و چون حضرت امام حسين عليه السلام را ديـدم دانـسـتـم كـه هـمـان اسـت كـه در خـواب بـا حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه نـزد مـن آمـده بـود و حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم مرا به عقد او در آورده بود و به اين سبب او را اختيار كردم .(2) و شـيـخ مـفيد ـ رحمه اللّه ـ روايت كرده است كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام حريث بن جابر را والى كرد در يكى از بلاد مشرق و او دو دختر يزدجرد را براى حضرت فرستاد، حـضـرت يكى را كه ( شاه زنان ) نام داشت به حضرت امام حسين عليه السلام داد و حـضـرت امـام زين العابدين عليه السلام از او به هم رسيد و ديگرى را به محمدبن ابى بـكـر داد و قـاسم جد مادرى حضرت صادق عليه السلام از او به هم رسيد. پس قاسم با امام زين العابدين عليه السلام خاله زاده بودند انتهى .(3) و امّا كنى و اَلْقاب آن حضرت : پـس بـدان كـه اشـهـر در كـنـيـت آن حضرت ، ابوالحسن و ابومحمد است و القاب مشهوره آن حضرت : زين العابدين و سيدالساجدين و العابدين و زكى و امين و سجّاد و ذوالثّفنات . و نـقـش نـگـيـن آن جناب به روايت حضرت صادق عليه السلام ( اَلْحَمْدُللّهِ الْعَلِىّ ) بوده ، و به روايت امام محمد باقر عليه السلام ( اَلْعِزَّةُ لِلِّه ) و به روايت حضرت ابوالحسن موسى عليه السلام : ( خَزِىَ وَ شَقِىَّ قاتِلُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلىِ عليه السلام (4) ) ابـن بـابـويـه از حـضـرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كره است كه پدرم على بن الحـسـين عليه السلام هرگز ياد نكرد نعمتى از خدا را مگر آنكه سجده كرد براى شكر آن نـعـمـت ، و نـخـوانـد آيـه اى از كتاب خدا كه در آن سجده باشد مگر آنكه سجده مى كرد، و هـرگـاه حق تعالى از او بدى دفع مى كرد كه از او در بيم بود يا مكر مكر كننده اى را از او مى گردانيد، سجده مى كرد و هرگاه از نماز واجب فارغ مى شد، سجده مى كرد و هرگاه توفيق مى يافت كه ميان دو كس اصلاح كند، براى شكر آن سجده مى كرد و اثر سجده در جـمـيـع مـواضـع سـجـود آن حـضـرت بـود و به اين سبب آن حضرت را ( سجاد ) مى گفتند.(5) و نـيـز از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه در مواضع سجده پدرم اثرهاى آشكار و برآمدگيها بود كه در هر سال دو مرتبه آنها را مى بريدند و در هر مرتبه ثفنه و بـرآمـدگـى پـنـج مـوضـع را مـى بـريـدنـد بـه ايـن سـبب آن حضرت را ذوالثفنات مى خواندند.(6) مـؤ لف مـى گويد: كه اهل لغت گفته اند: ( ثفنه ) واحد ( ثَفِناتُ الْبَعير ) اسـت ، يـعنى آنچه بر زمين برسد از شتر چون بِخُسْبَدْ و غليظ شود و پينه بندد، مانند زانـوهـا و غـيـر آن و از ايـن مـعـلوم مـى شـود كـه پـيشانى و دو كف دست و زانوهاى مبارك آن حـضـرت از كـثـرت سـجده پينه مى بسته و مثل ثفنه شتر نمودار مى گشته است ، و در هر سال دو بار آنها را قطع مى كردند ديگر باره به هم مى رسيد! ايـضـا روايـت كـرده اسـت كـه چـون زهـرى حـديـثى از حضرت على بن الحسين عليه السلام نـقـل مـى كرد و مى گفت : خبر داد مرا زين العابدين على بن الحسين عليه السلام سفيان بن عيينه پرسيد كه چرا آن حضرت را زين العابدين مى گويى ؟ گفت : براى آنكه شنيده ام از سـعـيـد بـن المـسـيـب كـه روايـت كـرد از ابـن عـبـاس كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فرمود كه در روز قيامت منادى ندا كند كجا است زين العـابدين ؟ پس گويا مى بينم كه فرزندم على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السـلام در آن هـنـگـام بـا تـمـام وقـار و سـكـون صـفـوف اهل محشر را بشكافد و بيايد.(7) و در ( كشف الغمّه ) است : كه سبب ملقّب شدن آن حضرت به لقب زين العابدين آن است كه شبى آن جناب در محراب عبادت به تهجّد ايستاده بود پس شيطان به صورت مار عـظـيـمـى ظـاهـر شـد كـه آن حـضـرت را از عـبـادت خـود مـشـغـول گـردانـد حـضرت به او ملتفت نشد پس آمد حضرت را متاءلم نمود و باز متوجه او نگرديد، پس چون فارغ شد از نماز خود دانست كه شيطان است ، او را سبّ كرد و لطمه زد و فـرمـود كـه دور شو اى ملعون ؛ و باز متوجه عبادت خود شد پس شنيد صداى هاتفى كه سه مرتبه او را ندا كرد: ( اَنـْتَ زَيـْنـُالْعابِدينَ ) ، تويى زينت عبادت كنندگان ، پس اين لقب ظاهر شد در ميان مردم و مشهور گشت .(8) فصل دوم : در مكارم اخلاق امام زين العابدين عليه السلام است و در آن چند خبر است : اول ـ در كظم غيظ آن حضرت است : شيخ مفيد و غيره روايت كرده اند كه مردى از اهل بيت حضرت امام زين العابدين عليه السلام نـزد آن حـضـرت آمـد و به آن جناب ناسزا و دشنام گفت حضرت در جواب او چيزى نفرمود، پـس چـون آن مـرد بـرفـت بـا اهـل مجلس خود، فرمود كه شنيديد آنچه را ك اين شخص گفت الحال دوست دارم كه با من بياييد برويم نزد او تا بشنويد جواب مرا از دشنام او، گفتند مـى آيـيـم و مـا دوسـت مـى داشـتـيـم كـه جـواب او را مـى دادى ، پـس حـضرت نَعْلَيْن خود را برگرفت و حركت فرمود و مى خواند: ( وَ الْكاظِمينَ الْغِيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ ) (9) رواى گـفـت : از خـوانـدن آن حضرت اين آيه شريفه را دانستم كه بد به او نخواهد گفت ، پـس آمـد تـا منزل آن مرد و صدا زد او را و فرمود به او بگوييد كه على بن الحسين است . چـون آن شـخـص شـنـيـد كه آن حضرت آمده است بيرون آمد مهيا براى شرّ، و شك نداشت كه آمـدن آن حضرت براى آن است كه مكافات كند بعض جسارتهاى او را. حضرت چون ديد او را فـرمود: اى برادر! تو آمدى نزد من و به من چنين و چنين گفتى ، پس هرگاه آنچه گفتى از بـدى در مـن اسـت از خـدا مـى خـواهـم كـه بـيـامرزد مرا، و اگر آنچه گفتى در من نيست حق تعالى بيامرزد تو را. راوى گفت : آن مرد كه چنين شنيد ميان ديدگان آن حضرت را بوسيد و گفت : آنچه من گفتم در تـو نـيـسـت و مـن بـه ايـن بديها سزاوارترم ، راوى حديث گفت كه آن مرد حسن بن حسن ـ رحمه اللّه ـ بوده .(10) دوم ـ صـاحـب ( كـشف الغمّه ) نقل كرده كه روزى آن حضرت از مسجد بيرون آمده بود مردى ملاقات كرد او را و دشنام و ناسزا گفت به آن جناب ، غلامان آن حضرت خواستند به او صـدمـتـى بـرسـانـنـد، فـرمـود: او را بـه حـال خود گذاريد! پس رو كرد به آن مرد و فرمود: ( مـا سـُتـِرَ عـَنْكَ مِنْ اَمْرنا اَكْثَرُ ) ؛ آنچه از كارهاى ما از تو پوشيده است بيشتر اسـت از آنـكـه تو بدانى و بگويى . پس از آن فرمود: آيا تو را حاجتى مى باشد كه در انـجـام آن تـو را اعـانـت كنيم ؟ آن مرد شرمسار شد، پس آن حضرت كسائى سياه مربع بر دوش داشـتـند نزد او افكندند و امر فرمودند كه هزار درهم به او بدهند، پس بعد از آن هر وقـت آن مـرد آن حـضـرت را مـى ديـد و مـى گـفـت : گـواهـى مـى دهـم كـه تـو از اولاد رسول خدايى صلى اللّه عليه و آله و سلم .(11) سوم ـ و نيز روايت كرده كه وقتى جماعتى ميهمان آن حضرت بودند يك تن از خدام بشتافت و كبابى از تنور بيرون آورده با سيخ به حضور مبارك آورد، سيخ كباب از دست او افتاد بـر سـر كـودكـى از آن حـضـرت كـه در زيـر نـردبـان بود او را هلاك كرد. آن غلام سخت مـضطرب و متحير ماند، حضرت با و فرمود: اَنْتَ حرُّ؛ تو آزادى در راه خدا! تو اين كار را بـه عـمـد نـكـردى ، پـس امـر فرمود كه آن كودك را تجهيز كرده و دفن نمودند.(12) چـهـارم ـ در كـتـب معتبره نقل شده كه آن حضرت وقتى مملوك خود را دو مرتبه خواند او جواب نـداد و چـون در مـرتـبه سوم جواب داد حضرت به او فرمود: اى پسرك من ! آيا صداى مرا نشيندى ؟ عرض كرد: شنيدم ، فرمود: پس چه شد تو را كه جواب مرا ندادى ؟ عرض كرد: چون از تو ايمن بودم ! فرمود:( اَلْحَمْدُللّه الّذى جَعَلَ مَْملُوكى يَاءمَنُنى ) ؛ حمد خداى را كه مملوك مرا از من ايمن گردانيد.(13) پـنـجـم ـ نـيز روايت شده كه در هر ماهى آن حضرت كنيزان خود را مى خواند و مى فرمود من پـيـر شـده ام و قدرت برآوردن حاجت زنان را ندارم هر يك از شما خواسته باشد او را به شـوى دهـم و اگـر خـواهـد بـه فـروش آوردم و اگـر خـواهد آزادش فرمايم ، چون يكى از ايـشـان عـرض مـى كـرد، نخواهم ، حضرت سه دفعه مى گفت خداوندا گواه باش ، و اگر يـكـى خاموش مى ماند به زنان خويش مى فرمود از وى بپرسيد تا چه خواهد، پس به هر مراد او بود رفتار مى فرمود.(14) شـشـم ـ شـيـخ صـدوق از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام روايـت كرده كه حضرت امام زين العـابـديـن عليه السلام سفر نمى كرد مگر با جماعتى كه نشناسند او را و شرط مى كرد بـر ايـشـان كـه خـدمت رفقا را در آنچه محتاجند به آن با آن حضرت باشد. چنان افتاد كه وقـتـى با قومى سفر كرد پس شناخت مردى آن حضرت را، به آن جماعت گفت : آيا مى دانيد كـيست اين مرد كه همسفر شما است ؟ گفتند: نه ، گفت : اين بزرگوار على بن الحسين عليه السـلام اسـت ! رفـقـا كـه ايـن شـنـيدند به يك دفعه از جاى خود برخاستند و دست و پاى مباركش ببوسيدند و عرض كردند: يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم اراده مى فـرمـودى كـه مـا را به آتش دوزخ بسوزانى هرگاه ندانسته از دست يا زبان ما جسارتى مى رفت آيا اَبَدُ الدَّهْر ما هلاك نمى گشتيم ! چه چيز شما را بر اين كار بداشت ؟ فرمود: من وقـتـى سـفـر كـردم بـا جـمـاعـتـى كـه مـرا مـى شـنـاخـتـنـد ايـشـان بـراى خـشـنـودى رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم زيـاده از آنـچـه مـن مستحق بودم با من عطوفت و مـهربانى كردند از اين روى ترسيدم كه شما نيز با من همان رفتار نماييد، پس پوشيده داشتن امر خود را دوست تر داشتم .(15) هـفـتـم ـ و نـيـز از آن حـضـرت روايـت كـرده كـه در مـديـنـه مـردى بـطـّال بـود كـه بـه هزل و مزاح خود مردم مدينه را به خنده مى آورد، وقتى گفت : اين مرد يعنى على بن الحسين عليه السلام مرا درمانده و عاجز گردانيده و هيچ نتوانستم وى را به خـنـده افـكـنـم . تـا آنـكـه وقـتـى آن حضرت مى گذشت و دو تن از غلامانش در پشت سرش بـودنـد پـس آن مـرد بـطـّال آمـد و رداى آن حـضـرت را از در هزل و مزاح از دوش مباركش كشيد و برفت ، آن حضرت به هيچ وجه به او التفات ننمود، از پـى آن مـرد رفـتند و رداى مبارك را باز گرفتند و آوردند و بر دوش مباركش افكندند. حـضـرت فـرمـود: كـى بـود ايـن مـرد؟ عـرض كـردنـد: مـردى بطّال است كه اهل مدينه را از كار و كردار خود مى خنداند. فرمود به او بگوييد اِنَّ للّه يَومَا يَخْسِرَ فيهِ الْمُبْطِلُونَ؛ يعنى خداى را روزيست كه در آن روز آنانكه عمر خود را به بطالت گذرانيده اند زيان مى برند. هشتم ـ شيخ صدوق در كتاب ( خصال ) از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: پدرم حضرت على بن الحسين عليه السلام در هر شبانه روزى هزار ركعت نماز مى گزارد چنانكه اميرالمؤ منين عليه السلام نيز چنين بود، و از براى پدرم پانصد درخت خرما بود در نزد هر درختى دو ركعت نماز مى گذارد، و هنگامى كه به نماز مى ايستاد رنـگ مـبـاركـش مـتـغـيـر مـى گـشـت و حـالش نـزد خـداونـد جـليـل مـانـنـد بـنـدگان ذليل بود و اعضاى شريفش از خوف خدا مى لرزيد و نمازش نماز مودع بود يعنى مانند آنكه مى داند اين نماز آخر او است و بعد از آن ديگر نماز ممكن نخواهد بود او را. و روزى در نماز ايستاده بود كه ردا از يك طرف دوش مباركش ساقط شد حضرت اعتنا نكرد و آن را درسـت نـفـرمـوده تـا نـمـازش تـمـام شـد بعضى از اصحاب آن حضرت از سبب بى التـفاتى به ردا پرسيد، فرمود: واى بر تو باد! آيا مى دانى نزد كى ايستاده بودم و بـا كـه تـكـلم مـى كـردم ؟ هـمـانـا قـبـول نـمـى شـود از نـمـاز بـنـده مـگـر آنـچـه كـه دل او بـا او هـمـراه باشد و به جاى ديگر نپردازد، آن مرد عرض كرد: پس ما هلاك شديم ، يـعنى از جهت اين نمازهاى بى حضور قلب كه به جا مى آوريم ، فرمود: نه چنين است ، حق تعالى تدارك خواهد فرمود نقصان آن را به نمازهاى نافله . آن حضرت را حالت چنان بود كه در شبهاى تار انبانى بر دوش مى كشيد كه در آن كيسه هـاى دنـانـيـر و دراهـم بـود و به خانه هاى فقرا مى برد و بسا بود كه طعام يا هيزم بر دوش بـر مـى داشـت و بـه خـانـه هاى محتاجين مى برد و آنها نمى دانستند كه پرستارشان كـيـست ؛ تا زمانى كه آن حضرت از دنيا رحلت فرمود و آن عطايا و احسانها از ايشان مفقود شـد، دانستند كه آن شخص حضرت امام زين العابدين عليه السلام بوده و هنگامى كه جسد نـازنـيـنـش را از بـراى غـسـل بـرهـنـه كـردنـد و بـر مـغـسـل نـهـادنـد بر پشت مباركش از آن انبانهاى طعام كه بر دوش كشيده بود براى فقرا و ارامل و ايتام ، اثرها ديدند كه مانند زانوى شتر پينه بسته بود و همانا روزى آن حضرت از خـانـه بـيـرون رفـت . سـائلى بـه رداى آن حـضـرت كه از خز بود چسبيد و از دوش آن حـضـرت بـرداشـتـه شـد آن بـزرگـوار اعـتـنا به آن نكرد و از او درگذشت و بگذشت . و حال آن حضرت چنان بود كه جامه خز براى زمستان خود مى خريد چون تابستان مى شد آن را مـى فـروخـت و بهاى آن را تصدق مى فرمود، روز عرفه بود كه آن جناب نظر فرمود به جمعى كه از مردم سؤ ال مى كردند، فرمود به ايشان كه واى بر شما از غير خدا سؤ ال مـى كـنـيـد در مـثـل چـنـيـن روزى كـه رحـمـت واسـعـه الهـى بـه مـرتـبـه اى بـر مـردم نازل است كه اگر از خدا سؤ ال كنند در باب سعادت اطفالى كه در شكم مادران مى باشند هـر آيـنـه اميد است كه اجابت شود. و از اخلاق شريفه آن حضرت بود كه با مادر خود طعام مـيـل نـمـى فـرمود، به آن حضرت عرض كردند كه شما از تمام مردم در بِرّ به والدين و صـله رحـم سـبـقـت فـرمـوده ايـد جـهـت چـيـسـت كـه بـا مـادر خـود طـعـام ميل نمى فرماييد؟ فرمود كه خوشم نمى آيد كه دستم پيشى گيرد بر آن لقمه كه مادرم به آن توجه كرده و آن را براى خود اراده كرده ! روزى شـخـصـى بـه آن جـنـاب عـرض كـرد كـه يـابـن رسول اللّه ! من شما را به جهت خدا دوست مى دارم ، آن حضرت فرمود: خداوندا! من پناه مى بـرم بـه تـو از آنـكـه مـردم مـرا بـه جـهـت تو دوست داشته باشند و تو مرا دشمن داشته بـاشـى ، و آن حـضرت را ناقه اى بود كه بيست حج بر آن گذاشته بود و يك تازيانه بـر آن نـزده بـود، هنگامى كه آن شتر بمرد به امر آن حضرت او را در خاك پنهان كردند تا درندگان جثّه او را نخورند. روزى از يـكـى از كـنـيـزان آن جـنـاب پـرسـيـدنـد كـه از حـال آقـاى خـود بـراى مـا نـقـل كـن گـفـت : مـخـتـصـر بـگـويـم يـا مـُطـَوَّل ؟ گـفـتـند: مختصر بگو، هيچ گاهى روز طعام از براى او حاضر نكردم براى آنكه روزه بـود، و هـيـچ شـبى براى او رختخواب پهن نكردم از جهت آنكه براى خدا شب زنده دار بود. روزى آن حـضـرت بـه جـمـاعـتـى گـذشـتـنـد كـه بـه غـيـبـت آن حـضـرت مشغول بودند آن حضرت در نزد ايشان ايستاد و فرمود: اگر راست مى گوييد در اين عيبها كه براى من ذكر مى كنيد خدا مرا بيامرزد و اگر دروغ مى گوييد خدا شما را بيامرزد. و هرگاه طالب علمى به خدمت آن حضرت مى آمد و مى فرمود: ( مَرْحَبَا بِوَصَيّةِ رَسُولَ اللّهِ صَلَى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمْ ) آنـگـاه مـى فـرمـود: بـه درسـتـى كـه طـالب عـلم وقـتـى كـه از منزل خويش بيرون مى رود پاى خود را نمى گذارد بر هيچ تر و خشكى از زمين مگر اينكه تا هفتم زمين از براى او تسبيح مى كنند. و آن حـضرت كفالت مى نمود صد خانواده از فقراء مدينه را و دوست مى داشت كه يتيمان و مـردمـان نـابينا و اشخاص عاجز و زمين گير و مساكين كه براى معيشت خود تدبيرى ندارند بر طعام آن حضرت حاضر شوند و آن بزرگوار به دست خويش به ايشان طعام مرحمت مى فـرمـود و هر كدام از ايشان صاحب عيال بودند براى آنها نيز طعام روانه مى فرمود و هيچ طعامى ميل نمى فرمود مگر آنكه مثل آن را تصدق مى فرمود. در هـر سـال هـفت ثفنه ، يعنى برآمدگى و پينه از مواضع سجده آن جناب از كثرت نماز و سـجـده آن بـزرگـوار سـاقـط مـى شـد و آنـها را جمع مى نمود تا وقتى كه از دنيا رحلت فـرمـود بـا آن جـنـاب دفـن كـردنـد. و هـمـانـا بـر پـدر بـزرگـوار خـود بـيـسـت سـال گـريـسـت ، و در پـيـش آن حضرت طعامى نگذاشتند مگر آنكه گريست تا آنكه وقتى يـكـى از غـلامـانـش عـرض كـرد كـه اى آقاى من ! وقت آن نشد كه اندوه شما برطرف شود؟ فرمود: واى بر تو! يعقوب پيغبر عليه السلام دوازده پسر داشت خداوند تعالى يكى از آنـهـا را از او پـنـهـان كرد آنقدر بر او گريست تا چشماش از كثرت گريه سفيد شد و از بـسـيـارى حـزن و انـدوه بـر پـسـرش مـوهـاى سـرش سـفـيـد گـشـت و قـدش خـمـيـده شد و حال آنكه فرزندش در دنيا زنده بود و من به چشم خود ديدم كه پدر و برادر و عمو و هفده نـفـر از اهل بيت خود را كه شهيد گشته بودند و جسدهاى نازنين ايشان بر زمين افتاده بود پس چگونه اندوه بر من برطرف شود؟!(16) نـهـم ـ روايـت شده كه چون تاريكى شب دامن بگسترانيدى و چشمها به خواب شدى حضرت امـام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام در مـنـزل خـود بـه پـا شـدى و آنـچـه از قـوت اهل خانه زياده آمده بود در انبانى كرده بر دوش برداشته و به خانه هاى فقراء مدينه رو نـهـادى در حـالتـى كه صورت مباركش را پوشيده بود بر ايشان قسمت مى فرمود و بسا كه فقراء بر در سراهاى خود به انتظار قدوم مباركش ايستاده بودند و چون آن حضرت را مى ديدند با هم بشارت همى دادند و مى گفتند كه صاحب انبان رسيد.(17) دهم ـ از ( دعوات راوندى ) نقل است كه حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: پـدرم عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السلام فرمود: وقتى مرض شديدى مرا عارض شد، پدرم فـرمود: به چه مايل هستى ؟ گفتم : ميل دارم كه چنان باشم كه اختيار نكنم چيزى را بر آن چيزى كه حق تعالى براى من مقرر داشته و اختيار فرموده . ( فـَقـالَ لى : اَحـْسـَنـْتَ ضـاهـَيـْتَ اِبـْراهـيـمَ الْخـَليـلَ عـليـه السـلام حـَيـْثُ قـالَ جـَبـْرَئيل عليه السلام : هَلْ مِنْ حاجَةٍ؟ فَقالَ: لااَقْتَرِحُ عَلى رَبّى بَلْ حَسْبِىَ اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ؛ ) يـعـنـى پـدرم فـرمـود: نـيـكـو گـفـتـى شـبـيـه بـه ابـراهـيـم خـليل عليه السلام شدى هنگامى كه جبرئيل گفت آيا حاجتى دارى ؟ فرمود: تحكم نمى كنم بر رب خود بلكه خدا كافى است و نيكو وكيلى است .(18) يـازدهـم ـ ابـن اثـيـر در ( كـامـل التـواريـخ ) نـقـل كـرده كـه چـون اهـل مـديـنـه بـيـعـت يـزيـد را شـكـسـتـد و عـامـل يـزيـد و بـنـى اميه را از مدينه بيرون كردند، مروان نزد عبداللّه بن عمر آمد و از او درخـواسـت نـمـود كـه عـيـال خـود را نـزد او گـذارد تـا آنـكـه از آسـيـب اهـل مـديـنـه مـحفوظ بماند، ابن عمر قبول نكرد مروان خدمت حضرت امام زين العابدين عليه السلام رسيد و استدعا كرد كه حرم خود را در حرم آن حضرت درآورد كه در سايه عطوفت آن جـناب محفوظ و مصون بماند، آن جناب قبول فرمود! مروان زوجه خود عايشه دختر عثمان بن عفان را با حرم خود فرستاد خدمت حضرت على بن الحسين عليه السلام آن جناب به جهت صيانت آنها ايشان را با حرم خود از مدينه بيرون برد به ينبع ، و به قولى حرم مروان را بـه طـائف روانـه فرمود و همراه كرد با ايشان پسر گرامى خود عبداللّه را.(19) دوازدهـم ـ از ( ربـيـع الا بـرار ) زمـخـشـرى نـقـل اسـت كـه چـون يـزيـدبـن مـعـاويـه بـه جـهـت قـتـل و غـارت اهـل مـديـنـه مُسْلِم بن عُقْبَه را به مدينه فرستاد حضرت امام زين العابدين عليه السلام كـفـالت فرمود چهارصد زن كشيرالاَوْلاد را با عيال و حشم آنها و ايشان را جزء عيالات خود نـمـود، خـورش و خـوردنـى و نـفقه داد تا لشكر ابن عُقْبَه از مدينه بيرون شدند يكى از آنـان گـفـت : بـه خدا قسم كه من در كنار پدر و مادرم چنين زندگانى به خوشى و آرامشى نكرده بودم كه در سايه عطوفت اين شريف نمودم .(20) فصل سوم : در بيان عبادات حضرت امام زين العابدين عليه السلام هـمـانـا كـثرت عبادت حضرت سيدالعابدين عليه السلام اشهر است از آنكه ذكر بشود، آن جناب عابدترين اهل روزگار بود چنانكه در القاب شريفش به برخى از آن اشارت رفت و بس است در اين مقام كه هيچ كس از مردمان را طاقت نبود كه مانند حضرت اميرالمؤ منين عليه السـلام رفـتـار نمايد، چرا كه آن حضرت در شبانه روزى هزار ركعت نماز مى گذاشت ، و چـون وقـت نـماز مى رسيد بدنش را لرزه مى گرفت و رنگش زرد مى گشت و چون به نماز مـى ايـسـتاد مانند ساق درختى بود حركت نمى كرد مگر آنچه كه باد او را حركت دهد و چون در قرائت حمد به ( مالِكِ يَوْمِ الدّينِ ) مى رسيد چندان آن را مكرر مى كرد كه نزديك مى گشت قالب تهى كند و چون سجده مى كرد سر از سجده بر نمى داشت تا عرق مباركش جـارى مـى شـد. شبها را به عبادت به روز مى آورد و روزها را روزه مى داشت و شبها چندان نـمـاز مـى گـذاشـت كـه خـسته مى شد به حدى كه نمى توانست ايستاده حركت نمايد و به فـراش خـويـش خود را برساند لاجرم مانند كودكان كه به راه نيفتاده اند حركت م مى نمود تا خود را به فراش خود مى رسانيد و چون ماه رمضان مى شد تكلم نمى كرد مگر به دعا و تسبيح و استغفار. و از براى آن حضرت خريطه اى بود كه در آن تربت مقدّسه حضرت امـام حسين عليه السلام نهاده بود. هنگامى كه مى خواست سجده كند بر آن تربت سجده مى كرد. و در ( عـيـن الحـيـاة ) اسـت كه صاحب كتاب ( حلية الا ولياء ) روايت نموده (21) كه چون حضرت امام زين العابدين عليه السلام از وضو فارغ مى شدند و اراده نماز مى فرمودند رعشه در بدن و لرزه بر اعضاى آن حضرت مستولى مى شد چون سؤ ال مى نمودند مى فرمود كه واى بر شما! مگر نمى دانيد كه به خدمت چه خداوندى مى ايستم و با چه عظيم الشّاءنى مى خواهم مناجات كنم . در هنگام وضو نيز اين حالت را از آن حضرت نقل كرده اند. روايـتـى وارد شـده كـه فـاطـمـه دخـتـر حـضـرت اميرالمؤ منين عليه السلام روزى جابربن عـبداللّه انصارى رضى اللّه عنه را طلبيد و گفت : تو از صحابه كبار حضرت رسولى و مـا اهـل بـيـت را حـق بـر تـو بـسـيـار اسـت و از بـقـيـه اهـل بـيـت رسـالت هـمـيـن عـلى بن الحسين عليه السلام مانده و او بر خود جور مى نمايد در عـبـادت الهـى ، پيشانى و زانوها و كفهاى او از بسيارى عبادت پين كرده و مجروح گشته و بدن او نحيف شده و كاهيده ، از او التماس نما كه شايد پاره اى تخفيف دهد، چون جابر به خـدمـت آن جـنـاب رسـيـد ديـد كـه در مـحـراب نـشـسـته و عبادت بدن شريفش را كهنه و نحيف گـردانـيـده و حـضرت ، جابر را اكرام فرمود و در پهلوى خويش تكليف نمود و با صداى بـسـيـار ضـعـيـف احـوال او را پـرسـيـد، پـس جـابـر گـفـت : يـابـن رسول اللّه ! خداوند عالميان بهشت را براى شما و دوستان شما خلق كرده و جهنم را براى دشـمـنـان و مـخـالفـان شـمـا آفـريده پس چرا اين قدر بر خود تعب مى فرمايى ؟ حضرت فـرمـود كه اى مصاحب حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم ، حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلم با آن كرامتى كه نزد خداوند خود داشت كه تك اوْلاى گذشته و آينده او را آمرزيد، او مبالغه و مشقت در عبادت را ترك نفرمود ـ پدرم و مادرم فداى او باد ـ تـا آنـكـه بـر سـاق مبارك نفخ ظاهر شد و و قدمش ورم كرد، صحابه گفتند كه چرا چنين زحـمـت مـى كشى و حال آنكه خدا بر تو تقصير نمى نويسد؟ فرمود كه آيا من بنده شاكر خـدا نـبـاشـم و شـكـر نـعـمـتـهـاى او را تـرك نـمـايـم ؟! جـابـر گـفـت : يـابـن رسـول اللّه ! بـر مـسـلمـانـان رحـم كـن كـه به بركت شما خدا بلاها را از مردمان دفع مى نـمـايد و آسمانها را نگاه مى دارد و عذابهاى خود را بر مردمان نمى گمارد. فرمود كه اى جابر! بر طريق پدران خود خواهيم بود تا ايشان را ملاقات نمايم .(22) از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام مـنـقـول اسـت كه پدرم فرمود: روزى بر پدرم على بن الحـسـيـن عـليـه السلام داخل شدم ديدم كه عبادت در آن حضرت بسيار تاءثير كرده و رنگ مـبـاركـش از بـيـدارى زرد گـرديده و ديده اش از بسيارى گريه مجروح گشته و پيشانى نورانيش از كثرت سجود پينه كرده و قدم شريفش از وفور قيام در صلات ورم كرده چون او را بـر ايـن حـال مشاهده كردم خود را از گريه منع نتوانستم نمود و بسيار بگريستم آن حضرت متوجه تفكر بودند بعد از زمانى به جانب من نظر افكندند و فرمودند كه بعضى از كتابها كه عبادت اميرالمؤ منين عليه السلام در آنجا مسطور است به من ده چون بياوردم و پـاره اى بـخواندند بر زمين گذاشتند و فرمودند كه كى ياراى آن دارد كه مانند على بن ابى طالب عليه السلام عبادت كند؟!(23) كلينى از حضرت جعفر بن محمد عليه السلام ، روايت كرده كه حضرت سيدالساجدين عليه السـلام چـون بـه نـمـاز مـى ايستاد رنگش متغير مى شد و چون به سجود مى رفت سر بر نمى داشت تا عرق از آن جناب مى ريخت .(24) از حـضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول كه حضرت على بن الحسين عليه السلام در شـبـانـه روزى هـزار ركـعـت نـمـاز مـى گزارد و چون مى ايستاد رنگ به رنگ مى گرديد و ايستادنش در نماز ايستادن بنده ذليل بود كه نزد پادشاه جليلى ايستاده باشد، و اعضاى او از خـوف الهـى لرزان بـود و چـنـان نماز مى كرد كه گويا نماز وداع است و ديگر نماز نـخـواهـد كـرد، چـون از تـغـيـر احـوال آن جـنـاب سـؤ ال مـى نـمـودنـد چـنـين مى فرمود: كسى كه نزد خداوند عظيمى ايستد سزاوار است كه خائف باشد.(25) و نقل كرده اند كه در بعضى از شبها يكى از فرزندان آن جناب از بـلنـدى افـتاد دستش شكست و از اهل خانه فرياد بلند شد، همسايگان جمع شدند و شكسته بـنـد آوردنـد دسـت آن طـفـل را بـسـتـنـد و آن طـفـل از درد فـريـاد مـى كـرد و حـضـرت از اشـتـغـال بـه عـبـادت ، نـمـى شـنـيـد. چـون صـبـح شـد و از عـبـادت فـارغ گـرديـد دسـت طفل را ديد در گردن آويخته ، از كيفيت حال پرسيد خبر دادند.(26) و در وقـت ديـگـر در خـانـه اى كـه حـضـرت در آن خـانـه در سـجـود بـود آتـشى گرفت و اهل خانه فرياد مى كردند كه يَابْنَ رَسُولِ اللّه ! اَلنّارُ! اَلنّارُ! حضرت متوجه نشدند تا آتـش خاموش شد بعد از زمانى سر برداشتند از آن جناب پرسيدند كه چه چيز بود شما را غـافـل از ايـن آتـش گردانيده بود؟ فرمود كه آتش كبراى قيامت مرا از آتش اندك در دنيا غـافـل گـردانـيـده بـود. (تـمـام شـد آنـچـه از ( عـيـن الحـيـاة ) نقل كرديم ).(27) روايت شده از ابوحمزه ثمالى كه از زاهدين اهل كوفه و مشايخ آنجا بود گفت : ديـدم حـضرت امام زين العابدين عليه السلام را كه وارد مسجد كوفه شد و آمد نزد ستون هـفـتـم و نـعـليـن خـود را كند و به نماز ايستاد پس دستها را تا برابر گوش بلند كرد و تـكـبـيـرى گـفت كه جميع موهاى بدن من از دهشت آن راست ايستاد و گفته كه چون آن حضرت نماز گذاشت گوش كردم نشنيدم لهجه اى پاكيزه تر و دلرباتر از آن .(28) و نيز روايت شده كه آن حضرت از تمامى مردم ، صوت مقدسش به قرآن مجيد نيكوتر بود و چـنـدان نـيـكـو و دلكـش قـرائت نـمودى كه سقّايان بر در خانه آن حضرت مى ايستادند و قرائت آن جناب را استماع مى نمودند.(29) غزالى در كتاب ( اسرار الحجّ ) نقل كرده از سفيان بن عيينه كه حج گزارد على بن الحسين عليه السلام چون خواست محرم شود راحله اش ايستاد و رنگش زرد شد و لرزه او را عـارض شـد شـروع كـرد بـه لرزيـدن و نتوانست لبيك بگويد، سفيان گفت : چرا تلبيه نـمـى گـويـيـد؟ فـرمـود: مـى ترسم در جواب گفته شود لالَبَّيْكَ وَ لاسَعْدَيْكَ! پس چون تـلبـيـه گـفـت غـش كـرد و از راحـله اش بـر زمـيـن واقـع شـد و پـيـوسـتـه ايـن حال او را عارض مى شد تا از حجش فارغ شد.(30) در كـتـاب ( حـديـقـة الشـّيـعـه ) اسـت كـه طـاوس يـمـانـى گـفـت : نـصـف شـبـى داخـل حـجـر اسـمـاعيل شدم ديدم كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام در سجده است و كلامى را تكرار مى كند چون گوش كردم اين دعا بود: ( اِلهى عُبَيْدُكَ بِفِنائِكَ، مِسْكينُكَ بِفِنائكَ، فَقيرُكَ بِفِنائِكَ. ) و بـعـد از آن هـرگـونـه بـلا و المـى و مرضى كه مرا پيش آمد چون نماز كردم و سر به سـجـده نـهـادم اين كلمات را گفتم مرا خلاصى و فرجى روى داد! و ( فِناء ) در لغت بـه مـعـنـى فـضـاى در خـانه است ؛ يعنى بنده تو و مسكين تو و محتاج تو بر درگاه تو مـنـتـظـر رحمت تو است و چشم عفو و احسان از تو دارد؛ و هركس اين كلمات را از روى اخلاص بگويد البته اثر مى كند و هر حاجت كه دارد بر مى آيد. انتهى .(31) بالجمله ؛ آنچه در باب عبادات آن حضرت نقل شده غير آنچه ذكر شد زياده از اين است كه در اين مختصر نقل شود من اكتفا مى كنم از آنتها به يك خبر: قطب راوندى و ديگران روايت كرده اند از حمادبن حبيب كوفى كه گفت : سالى به آهنگ حج بـيـرون شـديم همين كه از زباله (كه نام منزلى است ) كوچ كرديم ، بادى سياه و تاريك وزيـدن گـرفـت بـه طـورى كـه قـافله را از هم متفرق و پراكنده ساخت و من در آن بيابان متحير و سرگردان ماندم ، پس خود را رسانيدم به يك وادى خالى از آب و گياه و تاريكى شـب مـرا فـرا گـرفـت پس من خود را بر درختى جاى دادم چون تاريكى دنيا را فراگرفت جـوانـى را ديـدم رو كـرد بـا جـامـه هـاى سفيد و بوى مشك از او مى وزيد با خود گفتم اين شـخـص بـايـد يـكـى از اوليـاء اللّه بـاشد! پس ترسيدم هرگاه ملتفت من بشود به جاى ديگر رود پس چندان كه مى توانستم خود را پوشيده داشتم ، پس آن جوان مهياى نماز شد و ايستاد و گفت : ( يـا مـَنْ حاذَ كُلُّ شَى ءٍ مَلَكُوتا وَ قَهَرَ كُلَّ شَى ءٍ جَبَروُتا صَلَّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍَو اَوْلِجْ قَلْبِى فَرَحَ الاقبالِ عَلَيْكَ وَ اَلْحِقْنى بِمَيَدانِ الْمُطيعينَ لَكَ. ) پـس در نـمـاز شـد چـون ديـدم كـه اعـضاء و اركان او آماده نماز گرديد و حركات او سكون گـرفـت برخاستم و به آن مكان كه مهياى نماز شد شدم ديدم چشمه آبى مى جوشد من نيز تـهـيـه نـمـاز ديـدم و در پـشـت سـرش بـايـسـتـادم ديـدم گـويـا مـحـرابـى بـراى مـن مـمـثـّل شد و مى ديدم او را كه هر وقت به آيتى مى گذشت كه در آن آيه وعد و وعيد مذكور بـودى با ناله و حنين آن را مكرر فرمودى ، پس چون تاريكى شب روى به نهايت گذاشت از جاى خود برخاست و گفت : ( يا مَنْ قَصَدَُه الضّآلّوُنَ فَاَصابُوهُ مُرشِدا وَ اَمَّهُ الْخائِفُونَ فَوَجَدوُهُ مَعْقِلا وَ لَجَاَ اِلَيْهَ الْعابِدوُنَ (الْعائذوُن ) فَوَجَدُوُهُ مَوْئلا مَتى راحَةُ مَنْ نَصَبَ لِغَيْرِكَ بَدَنَهُ وَ مَتى فَرَحُ مَنْ قـَصـَدَ سـِواكَ بـِهـِمَّتـِهِ اِلهـى تـَقـَشَّعَ الظَّلامُ وَ لَمْ اَقـْضِ مِنْ خِدْمَتِكَ وَطَرا وَ لا مِنْ حِياضِ مُناجاتِكَ صَدَرا صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَافْعَلْ بِى اَوْلَى الاَمْرَيْنِ بِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ. ) حـمـاد بـن حـبـيب مى گويد: اين وقت بيم كردم كه مبادا شخص او از من ناپديد گردد و اثر امـرش بـر من پوشيده ماند، پس در او درآويختم و عرض كردم : تو را سوگند مى دهم به آن كسى كه ملال و خستگى و رنج و تعب از تو برگرفته و لذت رهبت را در كام تو نهاده بـر مـن رحـمـت آور و مـرا در جـنـاح مـرحـمـت و عـنـايـت جـاى ده كـه مـن ضـال و گـمـشـده ام و همى آرزومندم كه به كردار تو روم و به گفتار تو شوم . فرمود: اگر توكل تو از روى صدق باشد گم نخواهى شد لكن متابعت من كن و بر اثر من باش . پـس بـه كـنـار آن درخـت شـد و دسـت مـرا بـگـرفـت مـرا بـه خيال همى آمد كه زمين از زير قدمم حركت مى نمايد، همين كه صبح طلوع كرد به من فرمود: بشارت باد تو را كه اين مكان مكه معظمه است ، پس من صدا و ضجّه حاجّ را بشنيدم عرض كـردم : تـو را سـوگند مى دهم به آنكه اميدوارى به او در روز آزفه و يوم فاقه (يعنى روز قيامت ) تو كيستى ؟ فرمود: اكنون كه سوگند دادى ، منم على بن الحسين على بن ابى طالب عليه السلام .(32) فصل چهارم : در ذكر پاره اى از كلمات شريفه و مواعظ بليغه آن جناب و اكتفا مى شود به ذكر چند خبر. ( اوّل ـ قالَ عليه السلام يَوْما: اصحابى ! اِخْوانى ! عَلَيْكُمْ بِدارِ الا خِرَةِ و لا اُوصيكُمْ بِدارِ الدُّنْيا فاِنَّكُمْ عَلَيْها وَ بِها مُتَمَسِّكُونَ اَما بَلَغَكُمْ ما قالَ عيسى بْنُ مَرْيَمَ لِلْحَواريينَ قالَ لَهُمْ: قَنْطَرَةٌ فَاعْبُروُها وَ لا تَعْمُرُوها وَ قالَ: اَيُّكُمْ يَبْنى عَلى مَوْج الْبَحْرِ دارا تِلْكُمُ الدّارُ الدُّنيا و لاتَتَّخِذُوها قَرارا ) يعنى آن حضرت روزى با جماعت اصحاب خود فرمود: اصـحـاب مـن ! بـرادران مـن ! هـمانا وصيت مى كنم شما را به تدارك و تهيه خانه آخرت و براى سراى دنيا شما را وصيت نمى كنم ! زيرا كه شما در دنيا حريص هستيد و متمسك به آن مـى بـاشيد، آيا به شما نرسيده است آنچه عيسى بن مريم عليهما السلام به حواريين گـفـت ، فـرمـود بـه ايـشـان : كـه دنـيـا پـلى اسـت از ايـن پـل عـبـور كـنـيـد و بـه عـمـارتـش مـكـوشـيـد يـعـنـى از پل بايد گذشت نه به آرزوى اقامت نشست ؛ و نيز عيسى عليه السلام فرمود: كدام يك از شما بر موج دريا عمارت مى كنيد، اينك دنياى شما را همين حالت است و بنا بر آن چون بنا بر موج بحر است پس چنين مكانى سست بنيان را آرام و قرار ندانيد.(33) در ره عقبى است دنيا چون پلى بى بقا جايى و ويران منزلى فوج مخلوقند همچون موج بحر هالك اندر قعر يا در اوج بحر دوم ـ فى ( جامِعِ الاخْبارِ ) ( عَنْ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَينِ عليه السلام قال : يَغْفِرُ اللّهُ لِلمُؤْمِنينَ كُلَّ ذَنْبٍ وَ يَطْهُرُ مِنْهُ الا خِرَةِ ما خَلا ذَنْبَيْنِ تَرْكُ التَّقِيَّةِ وَ تَضْييعُ حُقوُقِ الاِخْوانِ؛ ) يـعـنـى حـضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: مى آمرزد حق تعالى هر گناهى را كه مؤ من مرتكب آن شده و پاك مى شود از آن در آخرت مگر دو گناه يكى ترك مواقع تقيه و ديـگـر ضـايع ساختن حقوق برادران دينى .(34) مخفى نماند اينكه امام عليه السلام در اين خبر ترك تقيه را گناهى بزرگ شمرد كه در خور آمرزش نيست از آن است كـه بـسـيـار مى شود كه ترك تقيه مورث مفاسد عظيمه مى شود كه لطمه اى بزرگ بر ديـن و مـذهـب وارد مى كند و خونها ريخته و فتنه هاى بزرگ انگيخته كه قلوب مخالفين را مـسـتـعـد (نـسـخـه بـدل : مـُسـْتَبِدّ) بر لجاج و عناد و دوام و ثبات بر جهالت و غوايت مى گـردانـد و ايـن فـرمـايـش عـيـن حـكـمـت اسـت ؛ چـنـانـچـه تـضـيـيـع حـقـوق اخـوان كـه دليل بر خروج از مدارج عدل و دخول در ظلمات ظلم است نيز همان نتيجه را دارد. مؤ يد اين است آنچه روايت شده ، كه مرد مؤ منى فقير حضور مبارك حضرت موسى بن جعفر عـليـه السـلام مـشـرف شـد و از آن جـنـاب درخواست كرد كه مالى به او مرحمت كند كه سد فـاقه او شود حضرت به صورت او خنديد و فرمود: از تو مساءله اى مى پرسم هرگاه صـواب جـواب دادى ده برابر آنچه از من خواسته اى به تو عطا كنم ؛ و آن مرد صد درهم از جـنـاب خواسته بود كه سرمايه خود كند و به آن معاش كند، پس آن مرد گفت : بپرس ، حضرت فرمود: هرگاه به تو واگذار كنند كه براى خود چيزى خواهش و تمنّى نمايى چه تـمـنـّى خـواهـى كـرد؟ گـفـت : تـمنّى كنم كه حق تعالى روزى فرمايد ما را تقيه در دين و قـضـاى حـقـوق اخـوان مـؤ مـنـيـن ، فـرمـود: چـه شـد تـو را كـه خـواهـش نـمـى كـنى ولايت ما اهل بيت را؟ عرض كرد: به جهت آن است كه اين را حق تعالى به من عطا فرموده و آن را عطا نفرموده پس من شكر مى كنم خدا را بر آن نعمت كه به من داده و مسئلت مى كنم از او آنچه را كه به من نداده . حضرت فرمود به او اَحْسَنْتَ و امر فرمود كه دو هزار درهم به او دهند و فـرمـود كه اين را صرف كن در ( مازو ) يعنى مازو بخر و آن را سرمايه خود كرده به آن تجارت كن .(35) ( سـوّم ـ رُوِىَ عـَنْهُ عَليْهِ السَّلامُ قالَ: عَجِبْتُ لِمَنْ يَحْتَمى مِنَ الطَّعامِ لِمَضَرَّتِهِ كَيْفَ لايَحْتَمى مِنَ الذَّنْبِ لِمَعَرَّتِهِ. ) يـعـنى آن حضرت فرمود عجب دارم من از آن كس كه پرهيز از طعام مى كند به جهت آنكه مبادا به او ضرر رساند چگونه پرهيز از گناه نمى كند كه مبادا بدى و جزاى بد به او عايد گردد!؟(36) مؤ لف گويد: كه اين كلمه شريفه شبيه است به فرمايش حضرت امام حسن عليه السلام : ( عـَجـِبـْتُ لِمـَنْ يـَتَفَكَّرُ فى مَاءْكُولِهِ كَيْفَ لايَتَفَكَّرُ فِى مَعْقُولِهِ(37) ) و ايـن فـرمايش از روى فرمايش پدر بزرگوارش حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است كه فرموده : ( مالى اَرَى النّاسَ اِذا قُرِّبَ اِلَيْهِمُ الطَّعامُ لِيْلا تَكَلَّفوُا اِنارَةَ الْمَصابيحِ لِيُبْصِروُا مـا يـُدْخـِلُونَ بـُطـوُنـَهـُمْ وَ لا يـَتـْتـَمُّونَ بـِغَذاءِ النَّفْسِ بِاَنْ يُنيروُا مَصابِيحَ اَلْبابِهِمْ بِالْعِلْمِ لَِيْسلَمُوا مِنْ لَواحِقِ الْجَهالَةِ وَ الذُّنوبِ فى اِعْتِقاداتِهِمْ وَ اَعْمالِهِمْ؛ ) يـعنى براى چيست كه مى بينم مردم را هنگامى كه در شب ، طعام نزد ايشان حاضر مى شود بـه مـشـقـت و رنـج روشـن مـى كـنـنـد چـراغ را تـا آنـكـه بـبـيـنـنـد چـيـسـت كـه داخـل در شـكـم خـود مى كنند و لكن اهتمام نمى كنند در غذاى نفس يعنى مطالبى كه در سينه جـاى مـى دهـنـد و اعـتـقـاد بـه آن مـى نـمـايـنـد بـه آنـكـه روشـن كـنـنـد چـراغ عـقـول خـود را بـه عـلم تـا سالم بمانند از آنچه به آنها ملحق مى شود از ضرر جهالت و گناهان در اعتقادات و اعمال خود. چـهـارم ـ در ( عـيـن الحـيـاة ) اسـت كـه از حـضـرت عـلى بـن الحـسـين عليه السلام مـنـقـول اسـت كـه فـرمـود: بـه درستى كه دنيا بار كرده است و پشت كرده است و مى رود و آخـرت بـار كـرده اسـت و رو كـرده اسـت و مـى آيـد و هـر يـك از دنيا و آخرت را فرزندان و اصـحـاب اسـت ، پـس شـمـا از فـرزندان آخرت باشيد نه از فرزندان و كاركنان دنيا، اى گـروه ! از زاهـدان در دنيا باشيد و به سوى آخرت رغبت نماييد به درستى كه زاهدان در دنـيـا زمين را بساط خود مى دانند و خاك را فرش خود قرار داده اند و آب را بوى خوش خود مـى دانـنـد و بـه آن خود را مى شويند و خوشبو مى سازند و خود را جدا كرده اند و بريده انـد از دنـيـا بـريـدنـى ، بـه درسـتـى كـه كـسـى كـه مشتاق بهشت است شهوتهاى دنيا را فـرامـوش مـى كـنـد، و كـسـى كه از آتش جهنّم مى ترسد البتّه مرتكب محرمات نمى شود و كـسـى كـه تـرك دنـيـا كـرد مـصـيـبـتـهـاى دنـيـا بـر او سـهـل مـى شـود، بـه درستى كه خدا بندگانى هست كه در مرتبه يقين چنان اند كه گويا اهـل بـهـشـت را در بـهـشـت ديـده انـد كـه مـخـلّدنـد و گـويـا اهل جهنم را در جهنم ديده اند كه معذّبند، مردم از شر ايشان ايمن اند و دلهاى ايشان پيوسته از غـم آخـرت مـحـزون اسـت و نفسهاى ايشان عفيف است از محرمات و شبهات ، و كارهاى ايشان سـبـك اسـت و بر خود دشوار نكرده اند. چند روزى اندك صبر كردند پس در آخرت راحتهاى دور و دراز غـيـر مـتـناهى براى خود مهيا كرده اند، چون شب مى شود نزد خداوند خود بر پا مـى ايستند و آب ديده ايشان بر رويشان جارى مى گردد و تضرع و زارى و استغاثه به پـروردگـار خـود مى كنند و سعى مى كنند كه بدنهاى خود را از عذاب الهى آزاد كنند چون روز شد بردبارانند، حكيمانند، دانايانند، نيكوكاران و پرهيزكارانند. از اثر عبادت مانند تـيـر بـاريـك شـده انـد و خـوف الهـى ايشان را چنان تراشيده و نحيف گردانديه كه چون اهـل دنـيا به ايشان نظر مى كنند كه ايشان بيمارند و ايشان را بيمارى بدنى نيست بلكه بـيـمـار خـوف و عـشـق و مـحـبـت انـد و بـعـضـى گـمـان مـى بـرنـد كـه عـقـل ايـشـان بـه ديـوانـگـى مـخـلوط شـد اسـت . و نـه چـنـيـن اسـت بـلكه بيم آتش جهنم در دل ايشان جا كرده است .(38) پنجم ـ در ( كشف الغمّه ) است كه حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود: وصيت كـرد مـرا پـدرم به اين كلمات فرمود: اى پسر جان من ! با پنج طبقه از مردم مصاحبت مكن و سخن با ايشان مگوى و رفاقت مكن با ايشان در راه . عرض كردم كه فدايت شوم اين جماعت كيانند؟ فرمود: ( لاتَصْحَبَنَّ فَاِنَّهُ يَبيعُكَ بِاَكْلَةٍ فَمادُونَها ) يـعـنـى البته با فاسق يار مشو زيرا كه او تو را به يك خوراك يا به يك لقمه بلكه كمتر از آن مى فروشد. عرض كردم : اى پدر، و كمتر از آن چيست ؟ فرمود: به طمع لقمه تو را مى فروشد لكن به آن نمى رسد. گفتم : اى پدر، دوم كيست ؟ فـرمـود: با بخيل مصاحبت مكن زيرا كه تو را محروم مى نمايد از مالش در وقتى كه نهايت احتياج به آن دارى . عرض كردم : سوم كيست ؟ فرمود: با كذّاب مصاحبت مكن زيرا كه او به منزله سراب است دور مى كند از تو نزديك را و نـزديـك مـى كـنـد به تو دور را، و ( سراب ) آن است كه شعاع آفتاب در نيمروز به زمين مسوى افتد لمعات آن درخشنده در نظر آيد چون آب موج زنند پس گمان برده شود كه آن آبى است بر زمين جارى مى شود و آن صورت است و حقيقت ندارد. گفتم : اى پدر، چهارم كيست ؟ فرمود: احمق است زيرا كه او مى خواهد تو را نفع رساند از حمق و نادانى خود تو را ضرر مى رساند. عرض كردم : اى پدر پنجم كيست ؟ فـرمـود: مـصـاحـبت مكن با قاطع رحم زيرا كه من يافتم او را ملعون در سه موضع از كتاب خداى تعالى .(39) ششم ـ در ( بحار ) و غير آن از جمله وصاياى آن حضرت است به فرزند خويش كه فرمود: ( يـا بـُنـىََّ اصْبِرْ عَلَى النَّوائِبِ وَ لا تَتَعَرَّضْ لِلْحُقُوقِ وَ لا تُجِبْ اَخاكَ اِلَى اْلاَمرِ الَّذى مَضَرَّتُهُ عَلَيْكَ اَكْثَرُ مَنْ مَنْفَعَتِهِ لَهُ ) اى پـسرك من ! صبر كن بر نوائب و مصائب روزگار و خود را در معرض حقوق در نياور، و اجـابـت مـكـن بـرادر خـود را در امـرى كـه ضـرر آن بـر تـو بـيـشـتر است از منفعتش براى او.(40) هفتم ـ در ( كشف الغمّه ) است كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: هَلَكَ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَكيمٌ يُرْشِدُهُ وَ ذَلَّ لَهُ سَفيهٌ يَعْضُدُهُ؛ يـعـنى هلاك مى شود آن كسى كه حكيم دانشمند او را از ارشاد ننمايد، و خوار و زار مى شود آن كسى كه سفيهى او را هم بازو نشود.(41) و چه بسا شود كه از نادان كارها ساخته شود كه از دانايان نشود. هـشـتـم ـ روايت شده كه آن حضرت فرمود: آگاه باشيد كه هر بنده را چهار چشم است با دو چشم كه چشم ظاهر باشد مى بيند امر دين و دنياى خود را و با دو چشم ديگر كه چشم باطن بـاشـد مى بيند امر آخرت خود را و چون حق تعالى بخواهد خير بنده را، بگشايد براى او دو چنشم دل او را تا ببيند به آن دو چشم غيب و امر آخرت خود را، و اگر اراده فرموده باشد به او غير آن را، بگذارد دل او را به همان حال كه هست .(42) نهم ـ قالَ عليه السلام : خَيْرُ مَفاتيحِ الاُمُوِر الصِّدْقُ وَ خَيْرُ خَواتيمِها الْوَفاءُ؛ فـرمـود كـه بهترين مفاتيح و كليدها براى مطالب و امور، صدق و راستى است و بهترين خاتمه امور، وفا است .(43) فقير گويد: كه اين فرمايش است به فرمايش حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام : ( اِنَّ الْوَفاءَ تَوْاَمُ الصِّدْقِ وَ لا اَعْلَمُ جُنَّةً اَوْقى مِنْهُ(44) ) دهم ـ قالَ عليه السلام : ( مِسْكينُ ابْنُ آدَمَ! لَهُ فى كُلِّ يَوْمٍ ثَلاثُ مَصائبَ لايَعْتَبِرُ بِواحِدَةٍ مِنْهُنَّ ) يـعـنـى حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: بى چاره فرزند آدم ! براى او در هـر روزى سـه مـصـيـبت است كه به هيچ يك از آنها عبرت نمى گيرد، و اگر عبرت بگيرد سهل و آسان شود بر وى امر دنيا: امـا مـصـيـبـت اول : كـم شـدن هـر روز اسـت از عـمـر او، هـمـانـا اگـر در مال نقصان پديد آيد مغموم شود با آنكه جاى درهم رفته درهمى مى آيد و عمر را چيزى بر نمى گرداند؛ مـصـيـبـت دوم : اسـتـيـفـاء روزى او اسـت ، پـس هـرگـاه حلال باشد حساب از او كشند و اگر حرام باشد او را عقاب كنند؛ مـصـيـبـت سوم : از اين بزرگتر است ، پرسيدند چيست ؟ فرمود: هيچ روزى را شب نمى كند مگر اينكه به آخرت يك منزل نزديك مى شود لكن نمى داند كه به بهشت وارد مى شود يا به دوزخ .(45) مـؤ لف مـى گـويـد: كه از كلام اين بزگوار اخذ كرده است ابوبكر بن عياش كلام خود را كه گفته : ( اَيـْنَ مـَنْ بـَنـَى الْقـُصـُورَ وَ الدَّسـاكـِرَ وَ هـَزَمَ الْجُيُوشَ وَ الْعَساكِرَ وَ جَمَعَ اْلاَمْوالَ وَ الذَّخـائِرَ وَ حـازَ اْلا ثـامَ وَ الْجَرائِرَ اَيْنَ الْمُلُوكَ وَ الْفَراعِنَةُ وَ اْلاَكاسِرَةُ وَ السَّياسِنَةُ اَيْنَ الْعـُمـّالُ وَ الدَّهاقِنَةُ اَيْنَ ذَوْوالنَّواحى وَالرَّساتيقِ وَ اْلاَعْلامِ وَ الْمَناجيقِ وَ الْعُهُودِ وَ الْمَواثِيقِ: ) كَاَنْ لَمْ يَكُونُوا اَهْلَ عِزَّ وَ مَنْعَةٍ وَ لا رُفِعَتْ اَعْلامُهُمْ وَ الْمَناجِقُ وَ لا سَكَنُوا تِلْكَ الْقُصُورَ الَّتى بَنَوْا وَ لا اُخِذَتُ مِنْهُمْ بِعَهْدٍ مَواثِقُ وَ صاروُا قُبُورا دارِساتٍ وَ اَصْبَحَتْ مَنازِلُهُمْ تَسْفى عَلَيْها الْخَوافِقُ(53) ؛ كـجـايـنـد آنـان كـه بـنـيـان قـصـور و دسـاكـر نهادند و جيوش و عساكر را منهزم ساختند و امـوال و ذخـايـر فـراهـم آوردند و حامل آثام و حائز جرائر شدند. كجايند پادشاهان جهان و فـراعـنـه زمـان و اكـاسـره روزگـار و سـلاطـيـن بـنـى سـاسـان ، كـجـايـنـد عمال و دهقانان و دارندگان نواحى و صاحبان اعلام و مناجيق و عهود و مواثيق ، گويا هرگز اهـل عـزت و سـلطـنـت نـبـودند و دور باش عظمت و سلطنت نداشتند، در هيچ ميدانى رايات جنگ نـيـفراشتند و سنگهاى منجنيق نينداختند، و در اين قصور كه با اين همه غررور و سرور بر پاى كردند سكون نگرفتند و با هيچ عهد و پيمانى اطمينان نجستند، همه در گورهاى كهنه مـنـزل گـزيـدنـد و بـا خـاك گـور يـكـسـان شـدنـد و منازل ايشان را صرصر دوانهى از خاك حوادث انباشته داشت . خاك شد آن كس كه در اين خاك زيست خاك چه داند كه در اين خاك چيست هر ورقى چهره آزاده ايست هر قدمى فرق ملك زاده ايست خاك تو آميخته رنجها است در دل اين خاك بسى گنجها است گنج امان نيست در اين خاكدان مغز وفا نيست در اين استخوان چونكه سوى او بودت بازگشت بر سر اين خاك چه بايد نشست ( (وَ لَقَدْ اَخَذَ مِنْها مَنْ قالَ) ) اَيْنَ الْمُلُوكُ وَ ذُوالتّيْجانِ مِنْ يَمَن وَ اَيْنَ مِنْهُمْ اَكاليلٌ وَ تيجانُ وَ اَيْنَ ما شادَهُ شَدّادُ فِى اْلاِرَمِ وَ اَيْنَ ما ساسَُه فِى الْفُرْسِ ساسانُ وَ اَيْنَ ما حازَهُ قاروُنُ مِنْ ذَهَبٍ وَ اَيْنَ عادٌ وَ شَدّادٌ وَ قَحْطانُ اَتى عَلَى الْقَوْمِ اَمْرٌ لا مَرَدَّلَهُ حَتى قَضَوْ اَفَكَاَنَّ الْقَوْمَ ما كانُوا وَ صار ما كانَ مِنْ مُلْكٍ وَ مِنْ مَلِكٍ كَما حَكى عَنْ خِيالِ الطّيْفِ اَسْنانُ و در ندبه ديگر مى فرمايد: ( فـَانـْظـُرْ بـِعـَيـِنْ قَلْبِكَ اِلى مَصارعِ اَهْلِ الْبَذَخِ وَ تَاءَمَّلْ مَعاقِلَ الْمُلُوكِ وَ مَصانِعَ الْجـَبـّاريـنَ وَ كـَيـْفَ عَرَكَتْهُمُ الدُّنيا بِكَلاكِلِ الْفَنآءِ وَ جاهَرَتْهُمْ بِالْمُنْكَراتِ وَ سَحَبَتْ عـَلَيـْهـِمْ اَذْياَل الْبَوارِ وَ طَحَنَتْهُمْ طَحْنَ الرَّحا لِلحَبِّ وَ اسْتَوْدَعَتْهُمْ هَوْجَ الرِّياحِ تَسْحَبُ عَلَيْهِمْ اَذْيا لَها فَوْقَ مَصارِعِهِمْ فى فَلَواتِ اْلاَرْضِ: ) فَتِلْكَ مَغانيهِمْ و هذى قُبُورُهُمْ تَوارَثَها اَعْصارُها وَ حريقُها(54) مـؤ لف گـويـد: كـه اگـر مـا بـخـواهـيـم زيـادتـر از ايـن فـقـره از ايـن نـدبـه شـريـفـه نقل نماييم از وضع كتاب خارج مى شويم شايسته است به همين مقدار اكتفا نماييم . و چون در ايـن كـلمـات حـضـرت امـام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام امـر فـرمـوده كـه از روى تـاءمـّل و تـعـقـّل بـا ديـده دل بـه مـصـارع و مـقـابـر گـردنـكـشـان و مـعـاقـل حـصـيـنـه و قـصـور رفيعه پادشاهان و عمارات و مصانع جباران نظر كنيم و عبرت گـيـريـم ، پـس سـزاوار اسـت كـه ايـن اشـعـار حـكـيـم خاقانى را كه مناسب اين مقام است در ذيل آن عوض ترجمه ، نقل نماييم : هان اى دل عبرت بين از ديده نظر كن هان ايوان مداين را آيينه عبرت كن يك ره ز ره دجله منزل به مداين كن وز ديده دوم دجله بر خاك مداين ران از آتش حسرت بين بريان جگر دجله خود آب شنيدستى كاتش كندش بريان هر گه به زبان اشك آوازده ايوان را تا آنكه به گوش دل پاسخ شنوى زايوان دندانه هر قصرى پندى دهدت نونو پند سر دندانه بشنو زبن دندان گويد كه تو از خاكى و ما خاك توييم اكنون گامى دوسه بر ما نه اشكى دوسه هم بفشان از نوحه جغد الحق ماييم بدرد سر از ديده گلابى كن درد سر ما بنشان آرى چه عجب دارى كاندر چمن گيتى جغد است پى بلبل ، نوحه است پس از الحان اينست همان درگه كو راز شهان بودى حاجب ملك بابل هند و شه تركستان اينست همان ايوان كز نقش رخ مردم خاك در او بودى ايوان نگارستان از اسب پياده شو بر نطع زمين رخ نه زير پى پيلش بين شه مات شده نعمان مست است زمين زيراك خورده است بجاى مى در كاس سر هرمز خون دل نوشروان كسرى و ترنج زر پرويز و به زرين بر باد شده يكسر با خاك شده يكسان پرويز بهر بزمى زرين تره گستردى كردى ز بساط زر زرين تره را بستان پرويز كنون گمشد زان گمشده كمتر گوى زرين تره كو بر گور و كم تركوا بر خوان گويى كه كجا رفتند اين تاجوران يك يك زايشان شكم خاكست آبستن جاويدان خون دل شيرين است آن مى كه دهد ( رزبان ) (55) زاب و گل پرويز است آن خم كه نهد دهقان از خون دل طفلان سر خاب رخ آميزد اين زال سفيد ابر و وين مال سيه پستان فـصـل پـنـجـم : ذكـر بعضى از معجزات امام زين العابدين عليه السلام و داستان شهادت دادنحجرالا سود به امامت آن حضرت مـخـفـى نـمـانـد كـه هـيـچ معجزه و كرامتى بالاتر از آداب و اخلاق كريمه و كلمات و مواعظ بـليـغـه و صحائف و ادعيه شريفه آن حضرت نيست و شايسته است كه در اين مقام به همان مـختصر كه در فصول سابقه ذكر كرديم اكتفا كنيم لكن واجب مى كند كه به جهت تبرك و تيمن چند خبر نيز در اينجا ايراد نماييم : اول ـ در شهادت حجرالا سود به امامت آن حضرت : شـيخ كلينى و ديگران از حضرت امام محمدباقر عليه السلام روايت كرده اند كه چون امام حـسـيـن عـليـه السـلام بـه درجـه رفيعه شهادت فايز گرديد محمدبن حنفيه خدمت امام زين العابدين عليه السلام پيام فرستاد و با آن حضرت خلوت نمود و گفت : اى برادرزاده من ! مى دانى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله و سلم بعد از خود وصيت و امامت را با على بن ابى طالب عليه السلام گذاشت و از آن پس به امام حسن عليه السلام و از پس وى با حـسـيـن عـليـه السـلام ، هـم اكنون كه پدرت (رضوان و صلوات يزدان بر وى باد) شهيد گـرديـد وصـيـت نـگذاشت اينك من عم تو و برادر پدر تو و فرزند على عليه السلام مى بـاشـم و به سن از تو بزرگترم و با اين سن و قدمت كه مراست و آن حداثت و خردسالى كه تو راست من به اين امر از تو سزاوارتر باشم . مقصد آن است كه با من در امر وصيت و امامت نزاع نكنى . حـضـرت فـرمود: اى عمّ! از خدا بپرهيز و در پى آنچه سزاوار آن نيستى خاطر ميانگيز، من تـو را مـوعـظه مى كنم كه مبادا در شمار جاهلان باشى ، اى عمو! پدرم صلوات اللّه عليه پـيـش از آن كـه بـه عراق توجه فرمايد با من وصيت نهاد و يك ساعت پيش از شهادتش در امـر امـامـت و وصـيـت عـهـد و پـيـمـان بـا مـن اسـتـوار فـرمـود و ايـنـك اسـلحـه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم است كه نزد من است ، پس گرد اين امر مگرد، چه من مـى تـرسـم عـمـرت كـوتـاه شـود و در احـوال تـو آشـوب و اخـتـلال روى نـمـايـد، خـداونـد تـبارك و تعالى ابا و امتناع دارد كه امامت و وصيت را جز در نـسـل حـسـيـن عـليـه السلام مقرر فرمايد. و اگر خواهى بر اين جمله نيك دانا شوى بيا تا نـزديـك حـجرالا سود شويم و اين حكومت از وى جوييم و از حقيقت اين امر از او پرسش كنيم . حـضـرت امام محمدباقر عليه السلام فرمود كه اين مكالمت و سخن در ميان ايشان گذشت در وقـتـى كـه در مـكـه بودند، پس به جانب حجرالا سود روان شدند، حضرت على بن الحسين عـليـه السـلام روى بـه مـحـمـد كـرد و فرمود: تو ابتدا كن و در پيشگاه خداى تعالى به زارى و ضـراعـت خـواسـتار شو تا حجرالا سود را از بهر تو به سخن در آورد آنگاه از او پرسش كن . پـس مـحـمـد روى مـسـئلت و ابـتـهـال بـه درگـاه خـالق متعال آورد و خداى را همى بخواند آنگاه حجرالا سود را خواند حجر او را جواب نداد، حضرت فـرمـود: اى عـمّ! اگـر تـو وصـى و امـام بـودى حـجـر تو را جواب مى داد، محمد گفت : اى بـرادرزاده ! اكـنـون تـو حـجـر را بـخوان و پرسش كن ، پس حضرت زين العابدين عليه السـلام بـه آن طـور كـه مـى خـواسـت دعـا نـمـود پـس فـرمـود سـؤ ال مى كنم از تو به حق خداوندى كه عهد و ميثاق پيغمبران و اوصياء و تمامى مردمان را در تو قرار داد، خبر دهى ما را كه بعد از حسين بن على عليه السلام وصى و امام كيست ؟ پس حـجـر چنان جنبش كرد كه نزديك بود از جاى خود كنده شود، آنگاه خدايش به زبان عربى مـتـيـن به نطق آورد به على بن الحسين عليه السلام ، گفت : وصيت و امامت بعد از حسين بن عـلى پـسـر فـاطـمـه بـنـت رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم مـخصوص تو است .(56) پس موافق بعضى روايات محمد پاى مبارك آن حضرت را بوسيد و گفت : امامت مخصوص تو است .(57) مـؤ لف گـويـد: كـه در ( حـديـقـة الشّيعه ) است كه اين به جهت آن بود كه ازاله شـكـوك و اوهام مستضعفان آنام گردد و محمد بن حنفيه قدس سره مى خواست كه بر آنهايى كـه او را امـام مـى دانـسـتـند حقيقت و مقام و منزلت آن حضرت به ظهور رسد، نه آنكه در امر امـامت منازعت نموده و از پدر و برادر خود نشنيده يا شنيده و اغماض عين كرده ، چه مرتبه او از ايـن عـاليـتـر اسـت كـه ايـن تـوهـم دربـاره او رود؛ چـه حـضـرت رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم وصى خود را خبر داد كه بعد از من تو را پسرى خواهد شد از دخترى از بنى حنيفه و من اسم و كنيت خود را به او بخشيدم و به غير او اسم و كـنـيـت مـن بـه ديـگـرى حـلال نـيـسـت كـه مـيـان كـنـيـت و نـام مـن جـمـع كـنـد مـگـر قـائم آل مـن [عـليـه السـلام ] كـه خـليـفـه دوازدهـمـيـن مـن اسـت و عـالم را پـر از عـدل و داد خـواهـد كرد بعد از آنكه پر شده باشد از جور و ظلم . لهذا حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام او را محمد نام نهاده و كنيتش را ابوالقاسم كرده ، و محمد مذكور را در علم و و ورع و زهـد و تـقـوى نـظـيـر و عـديـل نـبـود پـس چـون مـى تـواند بود كه از امام زمان خود غافل و طلب چيزى كه حق او نباشد نمايد؟! و دليل بر اين معنى آنكه با وجود گواهى حجرالا سود جمعى كثير اعتقاد به امامت او داشتند و از مـنـع او از آن اعتقاد ممنوع نشدند و بر همان عقيده فاسده ماندند بلكه تا مدتها خلقى بـى انـدازه در عـالم بـودند كه او را زنده مى دانستند و مى گويند هنوز از آن قوم جماعتى هـسـتـنـد كـه مـى گـويـنـد او در غـارى در كـوه رضـوى ـ كـه كوهى است نزديك به مدينه ـ مـشـغـول بـه عـبـادت اسـت و مـى گـويـنـد مـهـدى مـوعـود او اسـت و آب و عـسـل حـق تعالى در آن غار به جهت او خلق نموده تا گرسنه و تشنه نماند. و اين شعر از اشعار يكى از شيعيان او است : وَ سِبْطُ لايَذُوقُ الْمَوْتَ حَتّى يَقُودَ الْخَيْلَ يَقْدِمُهُ الْلِّواءُ يَغيبُ فَلا يُرى فيهِمْ زَمانا بِرَضْوى عِنْدَهُ عَسَلٌ وَ ماءُ؛ يـعـنـى يـكـى از اسـباط رسول است كه موت او را در نمى يابد و او الم مرگ نمى چشد تا آنكه بيرون بياورد لشكر را و علمها پيشاپيش او خواهد بود و بعد از آنكه مدتها از نظر مـردمـان غـائب بـاشـد در كـوه رضـوى كـه در آنـجـا عـسـل و آب بـه جـهـت او خـلق شـده و بـه عـبـادت حـق تـعـالى مـشـغـول اسـت ، و ايـن شـاعـر نـه همين در باب امامت و مهدويت آن حضرت غلط كرده بلكه در اينكه او را سبط شمرده هم به غلط افتاده .(58) مـؤ لف گـويـد: كـه ايـن اشـعـار را شـيـخ مـفـيـد رحـمـه اللّه از كـثـيـر عـزّه نقل كرده و اولش اين است : اَلا اِنَّ اْلاَئِمَّة مِنْ قُرَيْشٍ وُلاةُ الْحَقَّ اَرْبَعَةٌ سِواءُ عَلِىُّ وَالثَّلثَةُ مِنْ بَنيِه هُمُ اْلاَسْباطُ لَيْسَ بِهِمْ خِفاءُ فَسِبْطُ سِبْط ايمانٍ وَ بِرٍّ وَ سِبْطٌ غَيَّبَتْهُ كَرْبَلاءُ فَسِبْطٌ لايَذوُقُ الْمَوْتَ الخ (59) دوم ـ خبر زُهَرى و آنچه را كه مشاهده كرده از دلائل آن حضرت : در ( حـديـقة الشّيعه ) است كه از معجزات حضرت على بن الحسين عليه السلام آن اسـت كـه ( كـشف الغمّه ) از شهاب زهرى نقل نموده كه گفت : عبدالملك مروان از شام بـه مـديـنـه فـرسـتـاد كـه آن حـضـرت را بـه شـام بـرنـد، و آن حـضـرت را در غل و زنجير كرده از مدينه بردند و موكلان بر او گماشتند، و من از موكلان التماس كردم كـه رخـصـت سـلام بـدهـنـد چـون بـه خـدمـتـش رسـيـدم و او را بـا غـل و زنـجـيـر ديـدم گـريـسـتـم و گـفـتـم دوسـت مـى دارم كـه ايـن غـل و زنـجير بر من باشد و شما را اين آزار نباشد، تبسم نموده فرمود كه اى زهرى ! تو را گـمـان آن اسـت كـه مـرا از ايـن غـل آزارى اسـت ، نـه چـنـيـن اسـت و دسـت و پـا را از غـل و زنـجـيـر بـيـرون آورده و گـفت چون شما را چنين چيزها پيش آيد عذاب خدا را به خاطر بـگـذرانـيـد و از آن انـديـشـه كـنـيـد و تـو را خـاطـر جـمـع بـاد كـه مـن بـيـش از دو منزل با اين جمع همراه نيستم . پـس روز سـوم ديـدم كـه مـوكـلان سـراسيمه به مدينه برگشتند و از پى آن حضرت مى گـرديـدنـد و نـشـان نـمـى يـافـتـنـد و مى گفتند در دور او نشسته بوديم كه به يك بار غل و زنجير را ديدم بر جاى او است و او پيدا نيست ! پس من به شام رفتم و عبدالملك مروان را ديـدم از من احوال پرسيد آنچه ديده بودم نقل كردم گفت : واللّه كه همان روز كه پى او مى گشتند به خانه من آمد و به من خطاب نمود كه ما انا و انت ؛ يعنى تو را با من و مرا با تو چه كار است ؟ من گفتم : دوست مى دارم كه با من باشى . فرمود: من دوست نمى دارم كه بـا تـو بـاشـم و از پـيـش من بيرون رفت و به خدا قسم چنان هيبتى از او به من رسيد كه چون به خلوت آمدم جامه خود را ملوّث ديدم . زهـرى گـويـد: مـن گـفـتـم كـه عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام بـه خـداى خـود مـشـغـول اسـت بـه او گـمـان بـد مـبـريـد. گـفـت : خـوشـا بـه حال كسى كه به شغل او مشغول است . (60) سوم ـ خبر يافتن مردى فقير دو دانه مرواريد در شكم ماهى به بركت آن حضرت : و نـيـز در كـتـاب مـذكـور مـسـطـور اسـت كـه از زهـرى منقول است كه گفت : در خدمت آن حضرت يعنى امام زين العابدين عليه السلام بودم ، مردى از شيعيان وى به خدمتش آمد و اظهار كرد عيالمندى و پريشانى و چهارصد درهم قرض خود را، امـام عـليـه السـلام بـگـريـسـت چـون سبب پرسيدند فرمود كه كدام محنت عظيمتر از اين باشد كه آدمى برادر مؤ من خود را پريشان و قرضدار ببيند و علاج آن نتواند كند، و چون مـردمـان از آن مـجـلس بـيـرون شـدنـد يـكـى از منافقان گفت عجب است كه ايشان يك بار مى گـويـنـد كـه آسـمـان و زمـيـن مـطـيـع مـا اسـت و يـك بـار مـى گـويـنـد كـه از اصـلاح حـال بـرادر مـؤ مـن خود عاجزيم ، آن مرد درويش از شنيدن اين سخن آزرده شد و به خدمت امام رفته گفت : يابن رسول اللّه ! كسى چنين گفت و آن سخن بر من سخت آمد چندان كه محنتها و پـريشانى هاى خود را فراموش كرد. پس آن حضرت فرمود: به درستى كه خداى تعالى تـو را فـرج داد، و كـنـيـز را آواز داده و فـرمـود: آنچه به جهت افطار نمودن من مهيا كردى بـيار، كنيزك دو قرص نان خشك شده آورد، آن حضرت فرمود: بگير اين قرصها را كه در خـانـه مـا بـه غـيـر از ايـن نـيـسـت و ليـكـن حـق تـعـالى بـه بـركـت ايـن تـو را نـعـمـت و مال بسيار دهد. پـس آن مـرد دو قـرص نـان را گرفته به بازار شد و ندانست كه چه كند، نفس و شيطان وسـوسـه اش مـى كردند كه نه دندان طفلان به اين قرصها كار مى كند و نه شكم تو و اهل بيت تو را سير مى كند و نه طلبكارى از تو به بها مى گيرد، پس در بازار مى گشت تـا آنـكـه بـه ماهى فروشى رسيد كه يك ماهى از آنچه گرفته بود در دستش مانده بود كـه هـيـچ كـس به هيچش نمى خريد، آن مرد درويش با او گفت : بيا قرص جوى دارم با اين مـاهـى تـو سـودا كـنيم ماهى فروش قبول نموده و ماهى را داد آن قرص را گرفت و بعد از قـدمـى چـنـد كه آن درويش رفت بقالى ديد كه اندك نمكى با خاك ممزوج شده دارد كه به هـيـج نـمى خرند، گفت : بيا اين نمك را بده و اين قرص را بگير شايد من به اين نمك اين ماهى را علاج كنم ، مرد بقال نمك را داد و آن قرص را گرفت ، پس به خانه آمد و در فكر بـود كـه ماهى را پاك كند، شنيد كسى در مى زند چون بيرون آمد ديد هر دو مشتريهاى خود را كـه قـرصها را واپس آورده اند و مى گويند دندان طفلان ما بر اين قرص تو كار نمى كند و ما ندانستيم كه تو از پريشانى اين قرصها را به بازار آورده اى ، اين نان خود را بـسـتان ما تو را حلال كرديم و آن ماهى و نمك را به بخشيديم ، آن مرد ايشان را دعا كرده بـرگشت ، و چون طفلانش را دندان بر آن كار نمى كرد بر سر ماهى و پختن ماهى رفتند. چـون شكم ماهى را شكافتند دو دانه مرواريد در شكم ماهى بود كه به از آن در هيچ صدف و دريايى نباشد، پس خداى را بر آن نعمت شكر كردن گرفتند، و آن مرد در فكر بود كه آيا اينها را به كه بفروشد و چه كند. رسول حضرت امام زين العابدين عليه السلام آمده پـيـغـام آورد كـه امـام عـليـه السـلام مـى فـرمـايـد كـه خـداى تـعالى تو را فرج داد و از پـريـشـانـى خـلاص شـدى اكـنون طعام ما را به ما رد كن كه آن را به غير از ما كسى نمى خـورد، و آن دو قـرص را خـادم بـرده حـضـرت امام سجاد عليه السلام با آن افطار كرد. و درويـش مـرواريـد را بـه مـال عـظـيـم فـروخت وام بگذارد و حالش نيكو شد و از توانگران گرديد. چـون مـنـافـقـان بـر آن احـوال اطـلاع يـافـتـنـد بـا هـم گفتند چه عظيم است اختلاف ايشان ، اول قـادر نـبـود بـر اصـلاح درويش و آخر او را توانگرى عظيم داد، چون اين سخن به امام عليه السلام رسيد فرمود: به پيغمبر خدا نيز اين چنين مى گفتند، نشنيده ايد كه تكذيب او نـمـودنـد در وقـتـى كـه احـوال بـيـت المقدس را مى گفت و گفتند كسى كه از مكه به مدينه دوازده روز رود چـگونه به بيت المقدس در يك شب مى رود و باز مى آيد، كار خدا و اولياء خدا را ندانسته اند.(61) چهارم ـ جوان شدن حبابه والبيّه به معجزه آن حضرت : شـيـخ صـدوق و ديـگران از خبابه والبيّه روايت كرده اند كه گفت : ديدم حضرت اميرالمؤ مـنـين عليه السلام را در شرطة الخميس و با آن حضرت تازيانه اى بود كه مى زد به آن فـروشـنـدگـان جـرّى (بـه كـسـر جيم و راء مشددّه مكسور) و مارماهى و زمّير (به كسر زاء مـعـجـمه ميم مشددّه مكسوره ) و طبرانى كه ماهيان حرام مى باشد و مى فرمود به ايشان : اى فـروشـنـدگـان مـسخ شدگان بنى اسرائيل و اى جند بنى مروان ! اين وقت فرات بن احنف برخاست و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين عليه السلام جند بن مروان كيست ؟ فرمود: گروهى كـه مـى تـراشـنـد ريش را و تاب مى دهند سبيل را، حبابه گفت : هيچ گوينده را نديدم كه تـكـلم كـنـد بـهـتـر از آن حـضرت ، پس به متابعت آن جناب روان شدم تا در فضاى مجلس جـلوس فـرمـود، ايـن وقت من خدمت عرض كردم كه يا اميرالمؤ منين عليه السلام چيست دلالت امـامت ؟ خدا تو را رحمت كند، فرمود: بياور به نزد من اين سنگريزه را و اشاره فرمود به دسـت مـبـارك به سنگريزه من ، آن را به نزدش بردم با خاتم مباركش آن را نقش فرمود و آنـگـاه بـه مـن فـرمـود: اى حـبـابـه ! هـر كـس مـدعـى امـامت باشد و قدرت داشته باشد كه سـنـگـريزه را نقش نمايد همچنان كه ديدى ، پس بدان كه او امام واجب الطّاعة است و امام هر چيزى را كه اراده نمايد از وى پوشيده نماند، پس من رفتم . ايـن گـذشـت تـا وقتى كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام از دنيا رحلت فرمود، من خدمت حضرت امام حسن عليه السلام برسيدم و آن جناب در جاى حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام نـشـسـته بود و مردم از حضرتش سؤ ال مى كردند، پس به من فرمود: اى حبابه والبيّه ! گـفـم : بـلى ، اى مـولاى من ! فرمود: بياور آنچه با خود دارى ، من آن سنگريزه را به آن حـضـرت دادم آن جـنـاب بـا خـاتـم مباركش بر آن نقش كرد همچنان كه حضرت اميرالمؤ منين عـليـه السـلام آن را نـقـش كرده بود، حبابه گفت : پس از امام حسن عليه السلام رفتم به خـدمـت حـضـرت امـام حـسـيـن عـليـه السـلام و آن جـنـاب در مـسـجـد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بود پس مرا نزديك طلبيد و ترحيب نمود، فرمود: اِنَّ فـِى الدِّلالَةِ دَليـلا عـَلى مـا تـُريـدُ؛ هـمـانـا در آن دلالت كـه از پـدر و بـرادرم ديـدى دليـل اسـت بـر آنچه مى خواهى از دانستن امامت من ، آيا باز مى خواهى دلالت امامت را؟ عرض كردم : بلى ، اى سيد من ! فرمود: بياور آن سنگريزه كه با خود دارى ، من آن سنگريزه را به آن حضرت دادم ، خاتم بر آن نهاد چنانكه نقش بست بر آن . حـبـابه گويد: پس از امام حسين عليه السلام خدمت على بن الحسين امام زين العابدين عليه السـلام شـدم در آن وقـت پيرى به من اثر كرده بود و مرا درمانده و بى چاره كرده بود و سـنـين عمرم به صد و سيزده سال رسيده بود پس ديدم آن حضرت را پيوسته در ركوع و سـجود مشغول به عبادت است و فراغى نيست او را از اين روى ماءيوس شدم از دلالت ، پس اشاره فرمود به من به انگشت سبّابه خويش از معجزه آن حضرت ، جوانى به من برگشت ، پـس مـن عـرض كـردم ، اى آقاى من ! چه مقدار گذشته است از دنيا و چه مقدار باقى است ؟ فرمود: امّا ما مضى فنعم و امّا ما بقى فلا؛ آنچه گذشته است مى گويم و آنچه به جاى مانده نه . آنـگـاه فـرمـود: آنـچـه با تو است بياور، پس من آن سنگريزه را به خدمتش دام پس نقش نهاد بر آن . پس از آن حضرت ، حضرت امام محمدباقر عليه السلام را ملاقات نمودم آن را نـقـش فـرمـود، بـعـد از آن ، خدمت حضرت صادق عليه السلام شدم و بر آن نقش نهاد، پس خـدمـت حـضرت موسى بن جعفر عليه السلام شدم و آن سنگريزه را نقش نهاد پس از آن به خـدمـت حـضـرت رضـا عـليـه السـلام رسـيـدم و آن را نقش نهاد، و حبابه بعد از اين نه ماه زندگى كرد در دنيا و وفات كرد، به روايت عبداللّه بن همام .(62) مؤ لف گويد: حبابه والبيّه كه خبر را روايت كرده زنى بوده از شيعيان عاقله كامله جليله عالمه به مسائل حلام و حرام ، كثير العبادة ، به حدى در عبادت كوشش و جهد كرده بود كه پـوسـتـش بـر شـكـمـش خـشـك شـده بـود و صـورتـش از كـثرت سجود و كوبيده شدن به محل سجده محترق شده بود و پيوسته به زيارت حضرت امام حسين عليه السلام مشرف مى گـشـت و چـنـان بـود كـه هـرگـاه مردم به نزد معاويه مى رفتند او به نزد امام حسين عليه السـلام مـى رفـت و بـر آن حـضـرت وفود مى نمود، و وقتى در صورتش برصى عارض شـده بـود به بركت آب دهان مقدس آن حضرت ، آن مرض بر طرف شد.(63) و اين زن همان زن است كه گفته : ديدم حضرت امام محمدباقر عليه السلام را در مسجدالحرام در وقت عصر كه مردم دورش جمع شدند و مسائل حـلال و حـرام و مـشـكلات خود را پرسيدند، حضرت از جاى خود حركت نفرمود تا آنكه هزار مساءله ايشان را فتوى فرمود.(64) صـدر خـبـر دلالت دارد بـر عـدم جـواز تـراشـيدن ريش و آنكه ريش تراشى به هيئت بنى مروان و بنى اميه است . و چون در زمان ما تراشيدن ريش شايع شده و قبحش از بين رفته و بـه حـدى آن مـنكر معروف شده كه نهى از آن منكر مى نمايد!؟ و شايسته باشد كه ما در اينجا به ادله عدم جواز آن اشاره كنيم : شـهـيـد اول عـليه السلام در ( قواعد ) فرموده : جايز نيست براى خنثى ، تراشيدن ريـش ؛ زيـرا كـه احـتـمال مى رود مرد باشد.(65) و ظاهر اين عبارت مسلم بودن حرمت است براى مرد. ابـوالفـرج گفته كه از اولاد ابوطالب دو تن در واقعه حرّه شهيد گشت يكى ابوبكربن عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب عليه السلام و ديگر عون اصغر و او نيز فرزند عبداللّه بـن جـعـفـر بـرادر عون اكبر است كه در كربلا شهيد گشت و مادر او جمانه دختر مسيب نجبه اسـت كـه بـه جـهت خونخواهى امام حسين عليه السلام بر ابن زياد خروج كرد و در ( عين ورده ) كشته گشت . (96) مـسـعـودى فـرمـوده كـه از بنى هاشم غير از اولاد ابوطالب نيز جماعتى كشته گشتند مانند فـضـل بـن عـبـاس بـن ربـيـعـة بـن الحـارث بـن عـبـدالمـطـلب و حـمـزة بـن نـوفـل بـن الحـارث و عـبـاس بن عتبة بن ابى لهب و غير ايشان از ساير قريش و انصار و مـردمـان ديـگـر از مـعـروفـيـن كه عدد مقتولين ايشان چهار هزار به شمار رفته به غير از كـسـانـى كـه مـعـروف نـبـودنـد. پـس از آن ، مـسـرف بـن عـقـبـه دسـت تـعدى بر اعراض و امـوال مـردم گـشـاد. امـوال و زنـان اهـل مـديـنـه را تـه سه روز بر لشكر خويش مباح داشت .(97) ابـن قـتـيـبـه در ( كـتـاب الامـامـة والسـّيـاسـة ) نـقـل كـرده كـه در واقـعـة حـرّه اول خـانـه هـايـى كـه غـارت شـد، خـانـه هـاى بـنـى عـبـدالا شهل بود و نگذاشتند در منازل چيزى از اثاث الدّار و حلى و زيور و فراش ، حتى كبوتر و مـرغ را گـرفـتـنـد و ذبـح كـردنـد سـپس ريختند به خانه محمد بن مسلمه ، زنها صيحه كـشـيـدنـد. زيـدبن محمد بن سلمه صداى زنها را كه شنيد به جانب آن صداها دويد، ديد ده نـفـر از لشـكـر شـام انـد كـه مـشـغـول غـارتـگـرى انـد، زيـد بـا ده نـفـر از اهـل خـود بـا آنـهـا مـقـاتـله كـرد تـا آن جـمـاعـت را بـه قـتـل رسانيد و آنچه غارت كرده بودند برگردانيد و آنها را در چاه بى آب ريخته و خاك بالاى آنها ريخت ، سپس جمعى ديگر از اهل شام آمدند با آنها نيز مقاتله كرد تا آنكه چهارده نفر از آنها را به قتل رسانيد ليكن صورتش مضورب شمشير چهار نفر گرديد. ابـوسـعـيـد خـدرى در ايـن واقـعـه مـلازمـت خـانـه را اخـتـيـار كـرد چـنـد نـفـر از اهـل شام بر او وارد شدند گفتند: اى شيخ ! تو كيستى ؟ گفت : ابوسعيد خدرى از اصحاب پـيغمبرم صلى اللّه عليه و آله و سلم گفتند: پيوسته مى شنيديم نام ترا، خوب كردى و حـظ خـود را گـرفـتـى كـه تـرك قـتال با ما كردى و در خانه ات نشستى اينك هرچه دارى بـراى مـا بـياور. گفت : به خدا سوگند مالى نزد من نيست كه براى شما آورم ، شاميها در غـضـب شـدنـد ريـش ابـوسـعـيد را كندند و او را بسيار زدند پس آنچه در خانه داشت غارت كردند حتى سير و يك جفت كبوتر كه در خانه او بود. پـس ابـن قـتـيـبـه نـقـل كـرده كـه جـمـاعـتـى از اشـراف را بـه ( قتل صبر ) شربت فنا چشانيدند و گفته كه رسيد عدد كشتگان حرّه از قريش و انصار و مـهـاجـريـن و وجـوه مـردم به هزار و هفتصد نفر و از ساير مردم به ده هزار سواى زنان و كودكان . ابـومـعـشـر گـفـتـه : كه داخل شد مردى از اهل شام بر زنى از طايفه انصار كه تازه طفلى زاييده بود و آن طفل در بغلش بود، پس به آن زن ، گفت : مالى هست براى من بياور، گفت : به خدا سوگند! چيزى براى من نگذاشته اند كه براى تو بياورم . آن مرد گفت : براى مـن چـيـزى بيرون آر و الا تو را با كودكت مى كشم ، گفت : واى بر تو! اين كودك فرزند ابـن ابى كبشه انصارى صاحب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم است از خدا بترس متعرض ما مشو، رو كرد به طفل خود و گفت : اى كودك من ! واللّه اگر چيزى مى داشتم فداى تـو مـى دادم و نـمـى گذاشتم كه بر تو صدمه اى وارد آيد. پس آن شامى بيرحم گرفت پـاى آن كودك مظلوم را در حالى كه پستان در دهانش بود و كشيد او را از كنار مادرش و زد او را بر ديوار به نحوى كه مغز سرش بر زمين پراكنده شد. راوى گـفـت : هـنـوز آن مـرد از خـانه بيرون نشد كه نصف صورتش سياه گرديد و ضرب المثل شد.(98) و بـالجـمـله ؛ چـون مـسـرف از قـتـل و غـارت و هـتـك و اعـراض اهـل مدينه بپرداخت مردم را به بيعت يزيد و اقرار بر عبوديت و بندگى او خواند و هر كه ابـاء [ خـوددارى ] مـى كـرد او را مـى كـشـت . تـمـامـى اهل مدينه جز حضرت امام زين العابدين عليه السلام و على بن عبداللّه بن عباس ، از ترس جان اقرار نمودند و بيعت كردند. و امـا سـبـب آنـكـه مسرف متعرض حضرت سيدالساجدين عليه السلام و على بن عبداللّه بن عباس نشد آن بود كه چون خويشان مادرى على بن عبداللّه در ميان لشكر مسرف جاى داشتند مسرف را در باب او مانع شدند. و امـا حـضـرت سجاد عليه السلام پس پناه به قبر مطهر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم برد و خويشتن را به آن چسبانيد و اين دعا را خواند: ( اَللّهُمَّ رَبَّ السَّمواتِ السَّبْعِ وَ ما اَظْلَلْنَ وَ الاَرَضينَ السَّبْعِ وَ ما اَقْلِلْنَ رَبَّ الْعرشِ الْعـَظـيـمِ رَبِّ مـُحـَمِّدٍ وَ آلِهِ الطـّاهـِريـنَ اَعـُوذُبـِكَ مـِنْ شـَرِّهِ وَ اَدْرَءُ بـِكَ فى نَحْرِهِ اَسْئَلُكَ اَن تُؤْتِينى خَيْرَهُ وَ تَكْفِيِنى شَرَّهُ. ) (99) پس به جانب مسلم بن عقبه روانه شد و پيش از آنكه امام معصوم عليه السلام بر آن پليد مـيـشـوم وارد شـود آن مـلعـون در كـمـال غيظ و غضب بود و بر آن جناب و آباء كرام او عليه السـلام نـاسـزا مـى گفت ، چون آن جناب وارد شد و نگاه مسرف بر آن حضرت افتاد چندان تـرس و رعـب از آن حضرت در دل او جا كرد كه لرزه او را گرفت و از براى آن جناب به پـاى خـاسـت و آن حـضـرت را در پـهـلوى خـويـش جـاى داد و در كـمـال خـضـوع عـرض كـرد كـه حـوائج خـود را بـخـواهـيـد كـه هـرچـه بـخـواهـيـد قبول است ، پس هر كه را آن حضرت شفاعت كرد مسرف به جهت آن حضرت از او درگذشت و مكرّما از نزد او بيرون رفت . و بـالجمله ؛ قضيه حرّه را شيعه و سنى در كتب خود ذكر كرده اند، وقوعش در بيست و هشتم مـاه ذى الحجّة سال شصت و سوم هجرى دو ماه و نيم به مرگ يزيد مانده بود و چون مسرف بـن عـقـبـه از كـار مـديـنـه بـپـرداخـت بـه قـصـد دفـع عـبـداللّه بـن زبـيـر و اهـل مـكـه از مـديـنـه بـيـرون تـاخـت هـنـوز بـه مـكـه نـرسـيـده در بـيـن راه در ( ثـنـيـّه مـشـلّل ) كـه نـام كوهى است كه از آنجا به قديد فرود مى شوند ـ به دركات دوزخ شتافت . پس از آنكه جماعتش از آن محل حركت كردند، ام ولد يزيد بن عبداللّه بن ربيعه كه مترقب موت مسرف بود و از عقب لشكر مى آمد سر گور مسرف آمده و قبرش را بشكافت چون لحـد را گـشـود ديـد مـار سـيـاهـى بـزرگ دهـن گشوده و بر گردن مسرف پيچيده ترسيد نـزديـك رود، صـبـر كـرد تا مار از او دور شد آن وقت مرده مسرف را درآورده و در ( ثنيّه ) بياويخت و به قولى او را آتش زده و كفنش را پاره كرد و بر درختى در آنجا او را آويزان كرد، پس هر كه از آنجا مى رفت سنگ بر او مى افكند، و آنچه كرد مسرف بن عقبه با اهل مدينه ، كارهاى بسر بن ارطاة بود در حجاز و يمن براى معاويه . و در ( كـامـل ابـن اثـيـر ) است كه يزيد خواست عمرو بن سعيد را بفرستد به جنگ اهل مدينه قبول نكرد، پس خواست ابن زياد را روانه نمايد اقدام نكرد و گفت : ( وَاللّهِ لاجَمَعْتُهُما لِلفاسِقِ قَتْلَ ابْنِ رَسوُلِ اللّهِ عليه السلام وَ غَزْوَ الْكَعْبَةِ. ) پـس مسلم بن عقبه را براى اين كار اختيار كرد، و او با اينكه پيرى بود كهن و سالخورده و مريض ، قبول كرده و اقدام در اين كار نمود.(100) يازدهم ـ درآمدن باران به دعاى آن حضرت عليه السلام : شـيـخ طـبـرسـى در ( احتجاج ) و غير او، از ثابت بنانى روايت كرده كه سالى با جـمـاعـتـى از عـباد بصره مثل ايوب سجستانى و صالح مرى و عتبة الغلام و حبيب فارسى و مـالك بـن ديـنار به عزم حج حركت كرديم ، چون به مكه معظمه رسيديم آب سخت و كمياب بـود و از قـلت بـاران جـگـر جـمـله يـاران تـشـنـه و تـفـتـه بـود و از ايـن حـال بـا مـا جـزع و فزع آوردند تا مگر به دعاى باران شويم . پس به كعبه در آمديم و طـواف بـداديـم و بـا تـمام خضوع و ضراعت نزول رحمت را از درگاه حضرت احديت مسئلت نـمـوديـم ، آثـار اجـابـت مـشـاهـدت نـرفـت در ايـن حـال كـه بـر ايـن مـنـوال بـوديم به ناگاه جوانى را ديديم كه روبه ما آورد و فرمود: يا مالك بن دينار و يـا ثـابـت البـنانى و يا ايوب السجستانى و يا صالح المرى و يا عتبة الغلام و يا حبيب الفـارسى و يا سعد و يا عمرو يا صالح الا عمى و يا رابعه و يا سعدانه و يا جعفر بن سليمان ؛ ما گفتيم : لبيك و سعديك يا فتى ! فرمود: ( اَما فيكُمْ اَحَدٌ يُحِبُّهُ الرَّحمانُ؟! ) آيـا در مـيـان شـمـا يك نفر نبود كه خدايش دوست بدارد؟!عرض كرديم : اى جوان ! از ما دعا كـردن اسـت و از خـدا اجـابت فرمودن ، فرمود: دور شويد از كعبه چه اگر در ميان شما يك تـن بـودى كـه او را خـداى دوست مى داشت دعايش را به اجابت مقرون مى فرمود، آنگاه خود بـه كـعـبـه درآمـد و بـه سـجـده بـر زمـيـن افـتـاد شـنـيـدم كـه در حـال سـجـده مـى گـفـت :( سَيِّدى ! بِحُبِّكَ لى اِلاّ سَقَيّْتَهُمُ الْغَيْثَ؛ ) اى سيد من ! سـوگـنـد مـى دهـم تـو را بـه دوسـتـى تـو بـا مـن كـه اين گروه را از آب باران سيراب فرمايى . هـنـوز سـخـن آن جوان تمام نشده بود كه سحابى جنبان و بارانى چنان كه از دهنهاى مشك ، ريزان گشت ، پس گفتم : اى جوان ! از كجا دانستى كه خدايت دوست مى دارد؟ فـرمـود: اگـر مـرا دوسـت نـمـى داشـت به زيارت خود طلب نمى فرمود، پس چون مرا به زيـارت خـود طلبيده دانستم كه مرا دوست مى دارد، پس مسئلت كردم از او به حب او مرا، پس مـسـئلت مرا اجابت فرمود. و از اين كلام شايد خواسته باشد اشاره فرمايد كه نه آن است كـه هـر كس به آن آستان مبارك در آيد در زمره زائرين و محبوب خداى تعالى باشد. راوى مى گويد: پس از اين كلمات روى از ما برتافت و فرمود: مَنْ عَرَفَ الرَّبَّ فَلَمْ تُغْنِهِ مَعْرِفَةُ الرَّبِّ فَذاكَ الشَّقىَّ ما ضَرَّفى الطّاعَةَ ما نِالَهُ فى طاعَةِ اللّهِ وَ ما ذا لَقِى ما يَصْنَعُ الْعَبْدُ بِغَيْرِ التُّقى وَ الْعِزُّ كُلُّ الْعِزُّ لِلْمُتَّقى ثـابـت بـن بـنانى گويد: گفتم اى مردم مكه ! كيست اين جوان ؟ گفتند: وى على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام است .(101) مـؤ لف گـويـد: كه آمدن باران به دعاى حضرت زين العابدين عليه السلام عجبى ندارد بلكه پست ترين بندگان آن حضرت هرگاه طلب باران كند حق تعالى به دعاى او مرحمت فـرمـود. آيـا نـشـنـيـده اى كـه مـسـعـودى در ( اثـبـات الوصـيـة ) نـقـل فـرمـوده از سـعـيـد بـن المـسـيـب كـه سـالى قـحـطـى شـد و مـردم بـه يـمـن و شـمـال در طـلب باران شدند، من نظر افكندم ديدم غلام سياهى بالاى تلى برآمد و از مردم جـدا شـد پـس مـن بـه قـصد او جانب او رفتم ديدم لبهاى خود را حركت مى دهد هنوز دعاى او تـمـام نـشده بود ابرى از آسمان ظاهر شد، آن سياه چون نظرش بر آن ابر افتاد حمد خدا كـرد و از آنـجـا حركت نمود و باران ما را فروگرفت به حدى كه گمان كرديم ما را غرق خـواهـد كـرد، پـس مـن بـه عـقـب آن شـخـص شـدم ديـدم داخـل خـانـه حضرت على بن الحسين عليه السلام شد. پس خدمت آن حضرت رسيدم ، گفتم : اى سـيـد مـن ! در خانه شما غلام سياهى است منت گذار بر من بفروش آن را به من . فرمود: اى سـعيد چرا بنخشم آن را به تو؟ پس امر فرمود بزرگ غلامان خود را كه هر غلامى كه در خـانـه است به من عرضه كند، پس ايشان را جمع كرد. آن غلام را در بين ايشان نديدم ، گفتم آن را كه من مى خواهم در بين ايشان نيست . فرمود ديگر باقى نمانده مرگ فلان مير آخـور، پـس امـر فـرمـود او را حـاضـر نـمودند، چون حاضر شد ديدم او همان مقصود من است گـفـتـم اين است همان مطلوب من ، حضرت فرمود به او اى غلام ، سعيد مالك شد تو را پس برو با او. آن سياه رو به من كرد و گفت : ( ما حَمَلَكَ عَلى اَنْ فَرَّقْتَ بَيْنى وَ بَيْنَ مَولاىَ؟ ) ؛چه واداشت تو را كه مرا از مولايم جدا ساختى ؟ گـفـتـم : ايـن بـه سـبـب آن چـيـزيـسـت كـه از تـو مـشـاده كـردم بـالاى تـل ، غـلام ايـن را كـه شـنـيـد دسـت ابـتـهـال بـه درگـاه خـالق ذوالجلال بلند كرد و رو به آسمان نمود و گفت : اى پروردگار من ! رازى بود مابين تو و بـيـن مـن پـس الحـال كـه آن را فـاش كـردى پـس مـرا بـميران و به سوى خود ببر، پس گـريـسـت حـضـرت عـلى بـن الحـسين عليه السلام و آن كسانى كه حاضر بودند با او از حـال آن غـلام و مـن بـا حـال گـريـان بـيـرون شـدم ، پـس چـون بـه مـنزل خويش رفتم رسول آن حضرت آمد كه اگر مى خواهى به جنازه صاحبت حاضر شوى حاضر شو، پس برگشتم با آن رسول ، ديدم آن غلام وفات كرده محضر آن حضرت عليه السلام .(102) فـصـل شـشـم : در بـيـان انـتـقـال حـضرت سجاد عليه السلام از اين سراى فانى به دار باقى بدان كه در وفات آن حضرت مابين علما، اختلاف بسيار است و مشهور آن است كه در يكى از سـه روز بـوده : دوازدهـم مـحـرم يـا هـيجدهم يا بيست و پنجم آن سنه نود و پنجم يا نود و چهار، و سال وفات آن حضرت را ( سَنَةُ الْفُقَهاء ) مى گفتند از كثرت مردن فقهاء و عـلمـاء. در مـدت عـمـر شـريـف آن حـضـرت نـيـز اخـتـلاف اسـت ، اكـثـر پـنـجـاه و هـفـت سـال گـفـته اند، و شيخ كلينى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كـه حـضـرت عـلى بـن الحـسـيـن عـليـه السـلام را در وقـت وفـات پـنـجـاه و هـفـت سـال بـود، و وفـات آن حـضـرت در سـال نـود و پـنـج واقع شد. و بعد از امام حسين عليه السلام ، سى و پنج سال زندگانى كرد. (103) ز اخـبـار مـعـتـبره كه بر وجه عموم وارد شده ظاهر مى شود كه آن حضرت را به زهر شهيد كـردنـد. و ابـن بـابويه و جمعى را اعتقاد آن است كه وليد بن عبدالملك آن حضرت را زهر داده و بعضى هشام بن عبدالملك گفته اند. و مـمـكـن اسـت كـه هـشـام بـن عـبـدالمـلك بـه جـهـت آن عـداوت و بـغـضى كه از آن حضرت در دل گـرفـت از آن روزى كـه آن حـضـرت در طـواف كعبه استلام حجر كرد و هشام نتوانست و فـرزدق شـاعـر، آن جـنـاب را بـه آن اشـعـار مـعـروفـه مـدح كـرد چـنـانـكـه در فـصل معجزات آن حضرت به آن اشاره شد. به اين سبب و سببهاى ديگر برادر خود وليد بـن عـبدالملك را كه خليفه آن زمان بود وادار كرده باشد كه آن حضرت را زهر دهد پس هر دو آن حـضـرت را زهـر داده انـد و صـحـيـح اسـت نـسـبـت قتل آن حضرت به هر دو تن . شـيخ ثقه جليل على بن محمد خزّاز قمى در كتاب ( كفاية الا ثر ) از عثمان بن خالد روايت كرده كه گفت مريض شد حضرت على بن الحسين عليه السلام همان مرضى كه در آن وفـات فـرمـود، پـس جـمع كرد اولاد خود محمد و حسن و عبداللّه و عمر و زيد و حسين را و در مـيان همه فرزندش محمد بن على عليه السلام را وصى قرار داد و ناميد او را به باقر و امـر سـايـريـن فرزندا خود را به آن جناب واگذار فرمود. و از جمله مواعظى كه در وصيت خود به آن حضرت فرمود اين بود: ( يا بُنَىَّ اِنَّ الْعَقْلَ رائدُ الرُّوحِ وَ الْعِلْمَ رائدُ الْعَقْلِ (اِلى اَنْ قالَ) وَ اعْلَمْ اَنَّ السّاعاتِ يُذْهِبُ عُمْرِكَ وَ اِنَّكَ لا تَنالُ نِعْمَةً اِلاّ بِفِراقِ اُخْرى فَاِيّاكَ وَ اْلاَمَلَ الطَّويلَ فَكَمْ مِنْ مُؤَمِّلٍ اَمَلا لايَبْلُغُهُ وَ جامِعِ مالٍ لايَاءْكُلُهُ الخ ؛ ) (104) فـرمـود: بـدان كـه سـاعـتها بر تو مى گذرد و عمر تو را مى برد و تو نمى رسى به نـعـمـتـى مـگـر بـعـد از مفارقت نعمت ديگر؛ پس بپرهيز از آرزوى دراز چه بسيار آروزمندان بـودنـد كـه بـه آرزوى خـود نـرسيدند و چه بسيار كسان كه جمع كردند مالى را و آن را نـخـوردنـد، و مـنـع كـردند مردم را از چيزى كه زود آن را بگذاشتند و بگذشتند و شايد آن مـال را از راه باطل فراهم آورده و از حقش منع كرده به حرام آن را دريافته و ارث گذاشته و وزر و وبـال و سـنـگـيـنـى و اثـقـال آن را بر دوش خود برداشته اين است زيان روشن و خسران مبين . و نـيـز از زهرى روايت كرده كه گفت : در آن مرض كه على بن الحسين عليه السلام وفات فرمود خدمتش رسيدم در آن وقت طبقى كه در آن نان و كاسنى بود خدمتش بياوردند، به من فـرمـود: از ايـن بـخـور، عـرض كـردم : يـابـن رسـول اللّه ! تـنـاول كـرده ام ، فـرمـود: ايـن كـاسـنـى اسـت . گـفـتـم : فضل كاسنى چيست ؟ فرمود: هيچ برگى از آن نيست جز آنكه قطره اى از آب بهشت بر آن اسـت و در او هـسـت شـفـاى هـر دردى . زهـرى گـويـد پـس از آن طـعـام را بـرداشـتـند و روغن بياوردند، فرمود: تدهين كن . عرض كردم : روغن ماليده ام ، فرمود: اين روغن بنفشه است . عرض كردم : فضيلت روغن بنفشه بر ساير ادهان چيست ؟ ( قالَ: كَفَضْلِ الاِسلامِ عَلى سايِرِ اْلاَدْيانِ. ) فرمود: چون فضيلت اسلام است بر ساير مذاهب . پس از آن پسرش محمد عليه السلام بر آن حـضـرت وارد شـد، آن حـضرت مدتى دراز با وى راز فرمود و شنيدم كه در جمله كلمات خـويـش فـرمـود: ( عَلَيْكَ بِحُسْنِ الْخُلْقِ! ) بر تو باد خلق و خوى . عرض كردم يـابـن رسول اللّه ! اگر امر و قضاى خدا كه ما را بجمله درخواهد يافت فرا رسد بعد از تو به نزد كدام كس برويم و مرا در دل افتاده بد كه آن حضرت از موت خود خبر مى دهد، فـرمـود: اى ابوعبداللّه ! به سوى اين پسرم ، و اشاره به فرزندش محمد عليه السلام كـرد و فـرمـود: همانا او است وصى من و وارث من و صندوق علم من ، معدن علم (حلم ) و باقر عـلم اسـت ، عـرض كردم : يابن رسول اللّه ! معنى باقرالعلوم چيست ؟ فرمود: زود است كه شيعيان خالص من به خدمتش مراوده كنند و براى ايشان بشكافد علم را شكافتنى . زهـرى مـى گـويـد: پـس از اين ، جناب محمدباقر عليه السلام را براى حاجتى به بازار فـرسـتـاد چـون بـرگـشـت عرض كردم : يابن رسول اللّه ! از چه روى به اكبر اولاد خود وصـيـت نـنـمـودى ؟ فـرمـود: امـامـت بـه كـوچـكـى و بـزرگـى نـيـسـت ، رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اينگونه با ما عهد نهاده و در لوح و صحيفه به ايـنـگـونـه نـوشته يافتيم كه دوازده تن مى باشند نوشته شده بود امامت ايشان و نامهاى پدران و مادران ايشان آنگاه فرمود: از صلب پسرم محمد هفت تن از اوصياء بيرون مى آيند كه مهدى عليه السلام از جمله ايشان است .(105) شيخ كلينى از حضرت امام محمدباقر عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: چون پدرم را وقت وفات رسيد مرا به سينه خود چسبانيد و فرمود: اى فرزند گرمى تو را وصيت مى كنم . به آنچه وصيت كرد مرا پدرم در هنگام شهادت خود و گفت كه پدرش او را وصـيـت كـرده بـود بـه ايـن وصـيـت در وقت وفات خود: كه زنهار ستم مكن بر كسى كه ياورى بر تو به غير از خدا نداشته باشد.(106) و در ( بـحـار ) از ( بـصـائر الدرجـات ) نـقل كرده كه چون آن حضرت را حالت موت رسيد، رو كرد به اولاد خود كه در نزدش جمع بودند و از ميان توجه ، فرمود به پسرش حضرت امام محمدباقر عليه السلام ، فرمود: اى مـحـمـد، ايـن صـنـدوق را ببر به منزل خود، پس فرمود معلوم باشد كه در اين صندوق دينار و درهمى نيست ليكن مملو از علم است و در روايت ديگر است كه آن صندوق را چهار نفر حـمـل كـردنـد و مـملو بود از كتب و سلاح رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم . (107) و در ( جـلاءالعـيـون ) فرمود، و در ( بصائر الدرجات ) به سند معتبر از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام ، روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: پدرم حضرت امام مـحمدباقر عليه السلام مى فرمود كه چون وقت وفات پدرم حضرت زين العابدين عليه السلام شد فرمود آب وضويى براى من بياور، چون آوردم فرمود كه در اين آب ميته هست ، بـيرون بردم و نزديك چراغ ملاحظه كردم موش مرده اى در آن بود آن را ريختم و آب ديگر آوردم وضـو سـاخـت و فرمود كه اى فرزند اين شبى است كه مرا وعده وفات داده اند ناقه مرا در خطيره ضبط كن و علفى براى آن مهيا كن ، پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه چون آن حضرت را دفن كردند ناقه خود را رها كرد و از خطيره بيرون آمد و نزديك قبر رفـت بـى آنـكـه قبر را ديده باشد و سينه خود را بر قبر آن حضرت گذاشت و فرياد و نـاله مـى كرد و آب از ديده هايش مى ريخت . چون اين خبر به حضرت امام محمدباقر عليه السـلام دادنـد، حـضرت به نزد ناقه آمد و فرمود كه ساكت شو و برگرد خدا بركت دهد بـراى تـو، پـس نـاقـه بـرخـاسـت و بـه جـاى خـود بـازگـشت و باز بعد از اندك زمانى بـرگـشـت بـه نـزد قبر و ناله و اضطراب مى كرد در اين زمان كه خبر آن را به حضرت گـفـتند فرمود: كه بگذاريد آن را كه بيتاب است و چنين ناله و اضطراب مى كرد تا بعد از سـه روز هـلاك شد. و حضرت بر آن ناقه بيست و دو حج كرده بود يك تازيانه بر آن نزده بود!(108) و عـلى بـن ابـراهـيـم بـه سـنـد حسن از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه حضرت على بن الحسين عليه السلام در شب وفات پدرش مدهوش گرديد و چون به هوش باز آمد فرمود: ( اَلْحـَمـْدُللّه الَّذى صـَدَقـَنا وَعْدَهُ وَ اَوْرَثَنَا اْلاَرْضَ نَتَبَوَّءَ مِنَ الْجَنَّةِ نَشاءُ فَنِعْمَ اَجْرُ الْعامِلينَ ) ؛(109) يعنى حمد مى كنم خداوندى را كه راست گردانيد وعده مار را و ميراث داد به ما زمين و بهشت را كـه در هـر جـاى آن خـواهـيـم قـرار گـرفـت پـس نـيـكـو اجـريـسـت مـزد عـمـل كـنـنـدگـان بـراى خـدا. ايـن را فـرمـود و بـه ريـاض بـهـشـت ارتحال كرد.(110) و كـليـنـى بـه سند حسن از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است همين روايت را و اضـافـه كـرده اسـت كـه سوره ( اِذا وَقَعَتْ ) و سوره ( اِنّا فَتَحْنا ) تلاوت فـرمـود و بـعـد از آن ، ايـن آيـه را خـوانـد و بـه عـالم بـقـا ارتحال نمود.(111) و در ( مـديـنـة المـعـاجـز ) از مـحـمـد بـن جـريـر طـبـرى نـقـل كـرده كه چون حضرت امام زين العابدين عليه السلام را حالت موت در رسيد فرمود به امام محمدباقر عليه السلام : اى محمد! امشب چه شب است ؟ گفت : شب فلان و فلان ، از مـاه چـه گـذشـتـه ؟ فرمود: فلان و فلان ، فرمود: از ماه چه باقى مانده ؟ گفت : فلان و فـلان . فـرمـود: ايـن هـمـان شـب است كه مرا وعده وفات داده اند، سپس فرمود: براى من آب وضـويـى حاضر كنيد، چون حاضر كردند فرمود در اين آب موش است ، بعضى گفتند كه اين سخن از سنگينى مرض مى فرمايد. پس چراغى طلبيدند و در آن آب نگاه كردند موشى در آن ديـدند پس آن آب را ريختند و آب ديگر آوردند، آن حضرت با آن وضو ساخت و نماز گـذاشـت چـون شـب بـه آخـر رسـيـد آن حـضـرت از ايـن سـراى پـر ملال به ديگر جهان انتقال فرمود: صلوات اللّه و سلامه عليه .(112) و از ( دعـوات راونـدى عـ( نقل شده كه آن حضرت در وقت وفات ، اين كلمات را مكرر نموده تا وفات فرمود: ( اَللّهَمَّ ارْحَمْنى فَاِنَّكَ كَريمٌ اَللّهُمَّ ارْحَمْنى فَاِنَّكَ رَحيمٌ. ) (113) و چـون حضرت امام زين العابدين عليه السلام از اين عاريت سرا بگذشت مدينه در ماتمش صـيحه واحده گشت و مرد و زن و سياه و سفيد و صغير و كبير در مصيبتش نالان و از زمين و آسمان آثار اندوه نمايان بود. از عـلى بن زيد روايت شده و همچنين از زهرى كه گفت من به سعيد بن مسيّب گفتم : تو مى گويى على بن الحسين عليه السلام نفس زكيه بود و نظير نداشت ؟ سعيد گفت : چنين بود و كـسـى قدر او را نشناخت . على بن زيد گفت ، گفتم : سوگند به خداى اين حجت محكم بر تـو وارد مـى آيـد كـه بـر جـنـازه مباركش نماز نگذاشتى ، سعيد گفت : همانا چنان بود كه قـاريـان به سفر مكه بيرون نمى شدند تا حضرت على بن الحسين عليه السلام بيرون شود، در يكى از سالها آن حضرت بيرون شد و ما نيز در حضرتش بيرون شديم ، گاهى كـه هـزار نـفـر بـوديم و در سقيا ـ كه نام منزلى است ـ فرود آمديم حضرت فرود آمد و دو ركـعـت نماز گذارد و بعد از نماز به سجده رفت و تسبيحى در سجود خود خواند، پس هيچ درخـت و كـلوخـى در دور آن حـضـرت نماند جز آنكه با آن حضرت تسبيح گفتند. و ما از اين حـال در فـزع شـديـم پـس سـر مبارك برداشت و فرمود: اى سعيد! در فزع شدى ؟ عرض كـردم : آرى يـابـن رسـول اللّه . فـرمـود كـه حـق تـعـالى چـون جـبـرئيـل را خـلق كـرد ايـن تـسـبـيـح را بـه الهـام فـرمـود و چـون جـبـرئيـل ايـن تسبيح را خواند جميع آسمانها و آنچه در آسمانها بودند با او در اين تسبيح موافقت كردند و آن اسم اعظم اللّه و اكبر است . اى سـعـيـد، خـبـر داد مـرا پـدرم از پـدرش حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از جـبـرئيـل از خـداونـد عـز و جـل كـه فرمود: نيست هيچ بنده از بندگان من كه به من ايمان آورده و تو را تصديق نموده باشد نماز گزارد در مسجد تو دو ركعت در وقت خلوت از مردمان مگر آنكه مى آمرزم گناهان گذشته و آينده اش را.

باب هفتم

بـاب هـفتم : در تاريخ حضرت ابوجعفر محمّد بن على بن الحسين ، باقرالعلوم الا ولين و الا خرين عليه السلام فصل اول : در بيان ولادت و اسم و كنيت آن حضرت است بـدان كـه ولادت بـا سـعـادت آن حـضـرت روز دوشـنـبـه سـوم صـفـر يـا در غـرّه رجـب سـال پـنجاه و هفت در مدينه منوره واقع شد و آن حضرت در واقعه كربلا حضور داشت و در آن وقت چهار سال از سن مباركش گذشته بود، والده ماجده اش حضرت فاطمه دختر امام حسن مـجـتبى عليه السلام بود كه او را امّ عبداللّه مى گفتند و آن حضرت ابن الخيرتين و علوى بين علويين بود. از ( دعوات راوندى ) نقل است كه روايت شده از حضرت امام محمدباقر عليه السلام كه فرمود: ( روزى مادرم در زير ديوارى نشسته بود كه ناگاه صدايى از ديوار بلند شد و از جا كـنده شد خواست كه بر زمين افتد مادرم به دست خود اشاره كرد به ديوار و فرمود نبايد فـرود آيـى ، قسم به حق مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم كه حق تعالى رخصت نمى دهـد تـو را در افـتـادن ؛ پـس آن ديوار معلق در ميان زمين و هوا باقى ماند تا آنكه مادرم از آنـجـا بـگـذشت ، پس پدرم امام زين العابدين عليه السلام صد اشرفى براى او تصدّق داد. ) (1) و نيز راوى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه روزى آن جناب ياد كرد جده اش مـادر حضرت امام محمدباقر عليه السلام را و فرمود: ( كانَتْ صِدّيقَةً لَمْ يُدْرَكْ فى آلِ الْحـَسـَنِ عـليـه السـام مـِثـْلُهـا ) ؛ جـده ام صـديـقـه بـود و در آل حضرت حسن عليه السلام زنى به درجه و مرتبه او نرسيد.(2) و بـه اسـاتـيـد مـعـتـبـره از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام مـنـقـول است كه چون يكى از مادران ائمه عليهم السلام به يكى از ايشان حامله مى شود در تـمـام آن روز او را سـسـتـى و فـتورى حاصل مى شود مانند غش ، پس مردى را در خواب مى بـيند كه او را بشارت مى دهد به فرزند داناى بردبارى ، چون از خواب بيدار مى شود از جانب راست خود از كناره خانه صدايى مى شنود و گوينده آن را نمى بيند كه مى گويد حامله شدى به بهترين اهل زمين و بازگشت تو به سوى خير و سعادت است و بشارت باد تـو را بـه فـرزنـد بـردبـار دانـا. پـس ديـگـر در خـود ثـقل و گرانى نمى يابد تا آنكه نه ماه از حمل او مى گذرد، پس صداى بسيار از ملائكه از خـانـه خـود مـى شـنـود، چـون شـب ولادت مـى شـود نورى در خانه خود مشاهده مى كند كه ديـگـرى آن نـور را نـمـى بـيـنـد مـگـر پدران امام ، پس امام مربع نشسته از مادر پديد مى گـردد، سـرش بـه زيـر نـمـى آيـد چـون بـه زمـيـن مـى رسـد روى بـه جـانـب قـبـل ، مـى گرداند و سه مرتبه عطسه مى كند و بعد از عطسه حمد حق تعالى مى گويد و خـتـنـه كرده و ناف بريده متولد مى شود و آلوده به خون و كثافت نمى باشد و دندانهاى پـيـشين همه روييده مى باشد، و در تمام روز و شب از رو و دستهاى او نور زردى مانند طلا ساطع مى شود.(3) اسم شريف آن حضرت محمّد و كنيت آن جناب ابوجعفر و القاب شريفه اش باقر و شاكر و هادى است و مشهورترين لقبهاى آن حضرت باقراست و اين لقبى است كه حضرت رسالت صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم آن جناب را به آن ملقب فرموده چنانچه به روايت سفينه از جابر بن عبداللّه منقول است كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم به من فرمود: اى جـابـر! اميد است كه تو در دنيا بمانى تا ملاقات كنى فرزندى از من كه از اولاد حسين خـواهـد بـود كـه او را مـحـمـّد نامند يَبْقَرُ عِلْمَ الدّينِ بَقْرا؛ يعنى او مى شكافد علم دين را شكافتنى ، پس هرگاه او را ملاقات كردى سلام مرا به او برسان .(4) شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه روايـت كـرده از عـمـر بـن شـمـر كـه گـفـت : سـؤ ال كـردم از جـابـر بـن يـزيـد جـعـفـى كـه براى چه امام محمدباقر عليه السلام را باقر نـامـيـدنـد؟ گـفت : به علت آنكه بَقَرَ الْعِلْمَ بَقْرَا اى شَقَّهُ وَ اَظْهَرَهُ اَظْهارا؛ شكافت علم را شـكـافـتـى و آشـكـار و ظاهر ساخت آن را ظاهر كردنى ، به تحقيق حديث كرد مرا جابر بن عـبـداللّه انـصـارى كـه شـنـيـد از رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه فرمود: اى جابر! تو زنده مى مانى تا ملاقات مى نمايى پسرم محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابـى طـالب عـليـهـم السـلام را كـه معروف است در تورات به باقر، پس هرگاه ملاقات كردى او را از جانب من او را سلام برسان ، پس جابر بن عبداللّه رحمه اللّه آن حضرت را در يكى از كوچه هاى مدينه بديد و گفت : اى پسر! تو كيستى ؟ فرمود: محمّد بن على بن الحـسـين بن على بن ابى طالب هستم . جابر گفت : اى پسرك ! با من روى كن ، آن حضرت بـه او روى كرده گفت روى واپس كن چنان كرد، عرض كرد: سوگند به پروردگار كعبه كـه ايـن شـمـايـل و خـصـال رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت ، اى فـرزند! رسـول خـدايـت سـلام رسـانـيـد. فـرمـود: مـادام كـه آسـمان و زمين بر جاى باشد سلام بر رسـول خـدا بـاد و بـر تو باد اى جابر كه تبليغ سلام آن حضرت نمودى ، آنگاه جابر بـه آن حـضـرت عـرض كـرد: ( يـا بـاقـِرُ اَنْتَ الْباقِرَ حَقَّا اَنْتَ الَّذى تَبْقَرُ الْعِلْم بَقْرا. ) (5) عـلمـا گـفـتـه انـد كـه آن حـضرت را باقر گفتند ( لِتَبقُّرِهِ فِى الْعِلْمِ وَ هُوَ تَفَجُّرهُ وَ تـَوَسَّعـُهُ ) چه آن حضرت شكافنده علوم اولين و آخرين و دلش بحر پهناور و چشمه جوشنده علم و دانش بود. در ( تـذكـره سـبـط ابـن الجـوزى ) مسطور است كه آن حضرت را باقر ناميدند از كـثـرت سـجـود آن حـضـرت ( بَقَرَ السُّجُودُ جَبْهَتَهُ، اَى فَتَحَها وَ شَقّها ) ؛ يعنى گشاده كرد سجود جبين او را. ( وَ قيلَ لِغزارَةِ عِلْمِهِ ) ؛ يعنى گفته اند كه آن حضرت را به سبب غزارت و كثرت علمش باقر لقب كرده اند. (6) و ابن حجر هيتمى با كثرت نصب و عنادش در ( ضواعق محرقه ) گفته : ( اَبُوجَعْفِرٍ مُحَمَّدٌ الْباقِرُ عليه السلام سُمِّىَ بِذلِكَ مِنْ بَقَرَ الاَرْضَ، اَىْ شَقَّها وَ اَثارَ مـُخـْبـئاتـِهـا وَ مـَكـامـِنـَها فَلِذلِكَ هُوَ اَظْهَرُ مِنْ مُخْبَئاتِ كُنُوزِ الْمَعارِفِ وَ حَقائِقِ الاَحْكامِ وَ اللَّطـائِف مـا لا يَخْفى اِلاّ عَلى مُنْطَمِسِ الْبَصيرَةِ اَوْ فاسِدِ الطَّويَّةِ وَ السَّريرَةِ وَ مِنْ ثُمَّ قيلَ هُوَ باقِرُ الْعِلْمِ وَ جامِعُهُ وَ شاهِرُ عِلْمِهِ وَ رافِعُهُ الخ . ) (7) و نـقـش نـگـيـن آن حـضرت ( اَلْعِزَّة للّهِ ) يا ( اَلْعِزَّةِ للّهِ جَميعا ) بوده ، و به روايت ديگر انگشتر جد خود حضرت امام حسين عليه السلام را در دست مى كرد و نقش آن ( اِنَّ اللّهَ بالِغُ اَمْرِهِ ) بوده و غير اين نيز روايت شده و منافاتى بين اين روايات نيست ؛ چه ممكن است آن حضرت را انگشترهاى متعدد بوده كه بر هر كدام نقش معينى باشد.(8) فصل دوم : مختصرى از فضائل و مناقب و مكارم اخلاق حضرت باقر عليه السلام بـر هـيچ متاءمل منصفى پوشيده و مخفى نيست كه آنچه از اخبار و آثار در علوم دين و تفسير قـرآن و فـنـون آداب و احـكـام از آن حـضـرت روايـت شـده زيـاده از آن اسـت كـه در حـوصـله عـقل بگنجد و بقاياى صحابه و وجوه و اعيان تابعين و روساء و فقهاء مسلمين پيوسته از عـلم آن جـنـاب اقـتـبـاس مـى نـمـودنـد و بـه كـثـرت عـلم و فضل آن حضرت مثل مى زدند: ياَ باقِرَ الْعِلْمِ لاَهْلِ التُّقى وَ خَيْرَ مَنْ لَبّى عَلَى الاَجْبُلِ(9) شـيخ مفيد مسندا از عبداللّه بن عطاء مكى روايت كرده كه مى گفت : هرگز نديدم علما را نزد احدى احقر و اصغر چنانكه مى ديدم آنها را در نزد حضرت امام محمدباقر عليه السلام و هر آيـنـه ديـدم حـكم بن عتيبه را با آن كثرت علم و جلالت شاءن كه در نزد مردم داشت هنگامى كـه در نـزد آن جـنـاب بود چنان مى نمود كه طفل دبستانى است در نزد معلم خود نشسته . و جـابر بن يزيد جعفى هرگاه از آن حضرت روايتى مى كرد مى گفت : حديث كرد مرا وصى اوصـياء و وارث علوم انبياء محمّد بن على بن الحسين صلوات اللّه عليهم اجمعين .(10) شيخ كشّى از محمّد بن مسلم روايت كرده كه گفت : در هر امر مشكلى كه رو مى كرد از حضرت امـام مـحـمـدبـاقـر عـليـه السـلام سـؤ ال مـى كـردم تـا آنـكه سى هزار حديث از آن حضرت سوال كردم و از حضرت صادق عليه السلام شانزده هزار حديث .(11) از حبّابه والبيّه روايت شده كه گفت : ديدم مردى را در مكه در وقت عصر در ملتزم يا مابين بـاب كـعـبـه و حـجـر كـه مـردمـان بـه حـضـرتـش اجـتـمـاع كـردنـد و از مـعـضـلات مسائل سؤ ال كردد و باب مشكلات را استفتاح نمودند، و آن حضرت با آن زمان اندك از جاى بـرنـخـاسـت تـا در هـزار مـسـاءله ايـشـان را فـتـوى داد آنـگـاه بـرخـاسـت و روى بـه رحل خود نهاد و منادى با صوت بلند ندا بركشيد: اَلا اِنَّ هذا النّورُ الاَبْلَجُ المُسَرَّجُ وَ النَّسيمُ الاَرِجُ وَ الْحَقُّ الْمَرِجُ؛ يعنى بدانيد اين است نور روشن و درخشان كه بندگان را به طريق دلالت فرمايد: و اين است نسيم خوشبوى وزان كه جان جهانيان را به نسايم معرفت و دانش معطر گرداند، و اين اسـت آن حقى كه قدرش در ميان مردمان ضايع مانده است يا از خوف دشمنان مضطرب است و جماعتى را نگران شدم كه مى گفتند كيست اين شخص ؟ در جواب ايشان گفتند محمّد بن على باقر و شكافنده غوامض علوم ناطق از فهم محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام .(12) ابـن شـهـر آشـوب گفته : كه گفته اند از هيچ كس از فرزندان حسن و حسين عليهم السلام ظـاهـر نـگـرديـد آنـچـه ظـاهـر شـد از آن حـضـرت تـفـسـيـر و كـلام و فـتـاوى و احـكـام حـلال و حـرام ، و حـديـث جـابـر رضـى اللّه عـنه درباره آن حضرت مشهور است و معروف و فقهاء مدينه و عراق به تمامت مذكور داشته اند و خبر داده است مرا جدم شهر آشوب و منتهى بـن كـيـابـكـى الحـسـيـنى به طرق كثيره از سعيد بن مسيّب و سليمان بن اعمش و ابان بن تغلب و محمّد بن مسلم و زرارة بن اعين و ابوخالد كابلى كه جابر بن عبداللّه انصارى در مسجد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم مى نشست و همى گفت : ( يـا بـاقـِرُ يـا بـاَقـِرَ الْعـِلْمِ ) ، مردم مدينه مى گفتند، جابر پريشان سخن مى گـويـد، جـابـر رحـمـه اللّه مـى فـرمـو: سوگند به خداى كه من بيهوده و پريشان سخن نـگـويم لكن شنيدم از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه فرمود: اى جابر! همانا درك خـواهـى نـمـود مـردى از اهـل بـيـت مـرا كـه نـام او نـام مـن و شـمـائل او شـمـائل من باشد بشكافد علم را شكافتنى پس اين فرمايش پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم واداشت مرا به آنچه مى گويم .(13) و نـيـز گـفـتـه كـه ابـوالسـعـادات در ( كـتـاب فـضـايـل الصـحـابـه ) گـويـد كـه جـابـر انـصـارى رحـمـه اللّه سـلام رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم را به جناب محمدباقر عليه السلام تبليغ نمود آن حـضـرت فـرمـود: وصـيت خويش بگذار چه تو به سوى پروردگار خويش مى شوى ، جـابـر بـگـريست و عرض كرد: يا سيدى ! تو اين از كجا دانستى چه اين عهدى است كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم با من معهود است ؟ فرمود: وَاللّهِ! يا جابِرُ لَقَدْ اَعْطانِىَ اللّهُ عِلْمَ ما كانَ وَ ما هُوَ كائِنٌ اِلى يَوْمِ الْقيامَةِ؛ سوگند به خداى ! اى جابر! همانا عطا فرموده است مرا خداى تعالى علم آنچه بوده و علم آنـچـه خـواهـد بـود تـا روز قـيـامـت ؛ پـس جـابـر وصـيـت خـويـش گـذارد و وفـات او در رسـيـد. (14) و روايـت شـده از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم كه فرمود: هرگاه حسين عليه السلام از دنيا بيرون رود قـائم بـه امـر بـعـد از او، عـلى پـسـرش اسـت و او است حجت و امام ، و بيرون آورد حق تـعالى از صلب على فرزندى كه همنام من و شبيه ترين مردم باشد به من ، علم او علم من و حكم او حكم من است ، او است امام و حجت بعد از پدرش .(15) صـاحـب ( كـشـف الغـمـّه ) روايت كرده از يكى از غلامان حضرت امام محمدباقر عليه السـلام كـه گـفـت : وقـتـى در خـدمـت آن حـضـرت بـه مـكـه رفـتـيـم پـس چـون آن حـضرت داخـل مـسـجـد شد و نگاهش به خانه كعبه افتاد گريست به حدى كه صداى مباركش در ميان مـسـجـد بـلنـد شـد، مـن گـفـتـم : پـدر و مـادرم فـداى تـو شـود و چـون مـردم شـما را بدين حـال نـظـاره مـى كنند خوب است كه فى الجمله صداى مبارك را از گريه كوتاه فرماييد، فرمود: واى بر تو !پ به چه سبب گريه نكنم همانا اميد مى رود كه حق تعالى به سبب گـريـسـتـن مـن نـظـر رحـمتى بر من فرمايد و به آن سبب من فردا در نزد او رستگار بوده بـاشـم ، پـس آن حـضرت دور خانه طواف فرمود، پس از آن در نزد مقام به نماز ايستاد و بـه ركـوع و سـجـود رفـت و چـون سـر از سـجـده بـرداشت موضع سجده آن حضرت از آب ديدگانش تر شده بود. و از حالات آن جناب آن بود كه هرگاه خنده مى كرد مى گفت : ( اَللّهُمَّ لاتَمْقُتْنى ) ؛ يعنى خدايا مرا دشمن مدار.(16) و روايـت شـده كـه آن حضرت در دل شب در تضرع خويش به درگاه پروردگار مى گفت : ( اَمَرْتَنى فَلَمْ اَئْتَمِرْ وَ نَهَيْتَنى فَلَمْ اَنْزَجِرْ فَها اَنَاذا عَبْدُكَ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ لااَعْتَذِرُ. ) (17) و روايت شده كه آن حضرت در هر جمعه يك دينار تصدّق مى كرد و مى فرمود: صدقه در روز جمعه مضاعف مى شود.(18) و شـيـخ كـلينى روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام كه مى فرمود: هرگاه پدرم را امـرى مـحـزون مـى كـرد زنـهـا و اطـفـال خـود را جـمـع مى كرد و دعا مى كرد و ايشان آمين مى گـفـتـنـد.(19) و نيز از آن حضرت روايت كرده كه پدرم كثير الذّكر بود و به حـدى ذكـر مـى كـرد كه گاهى كه با او راه مى رفتيم مى ديدم كه ذكر خدا مى كند و با او طعام مى خورديم و او ذكر خدا مى كرد و با مردم حديث مى كرد و ذكر مى كرد و پيوسته مى ديدم زبان مباركش را كه به كام شريفش چسبيده و مى گفت : لا اِلهَ اَلا اللّهُ و ما را نزد خود جـمـع مـى كـرد و مـى فـرمود كه ذكر كنيم تا طلوع آفتاب ، و پيوسته امر مى فرمود به قـرائت قـرآن از اهـل بـيـت آنـان را كـه قـرائت مـى تـوانستند كرد و آنهايى كه قرائت نمى تـوانستند كرد امر مى كرد به ذكر كردن . (20) و روايت شده كه آن حضرت در مـيـان خـاصـه و عـامـه ظـاهـرالجـود و بـه كـرم و فـضـل و احـسـان مـعـروف بـود بـا آنـكـه عيال بسيار داشت و از اهل بيت خود مال و دولتش كمتر بود. (21) و سـلمـى مـولاة آن حـضـرت گـفـتـه كـه اخـوان آن حـضرت در خدمتش حضور مى يافتند و از حـضـرتـش بـيـرون نـمـى شـدنـد تـا ايـشـان را بـر خـوان نـوال و بـساط نعمت و احسان مى نشاند و از اطعمه طيّبه و ثياب حسنه و دراهم كثيره بهره ور مى گردانيد.(22) و حكايت شده كه روزى كميت در خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السلام رفته ديد كه آن حضرت به اين بيت مترنّم است : ذَهَبَ الَّذينَ يُعاشُ فِى اَكْنافِهِمُ لَمْ يَبْقَ اِلاّ شامِتٌ اَوْ حاسِدٌ پس كميت در بديهه اين بيت ادا نمود: وَ بَقى عَلى ظَهْرِ الْبَسيطَةِ واحِدٌ فَهُوَ الْمُرادُ وَ اَنْتَ ذاكَ الواحِدُ و روايـت شـده كـه جـايـزه آن حـضـرت از پـانـصـد درهـم بـود تـا شـشـصـد هـزار درهـم و ملول نمى شد از صله اخوان و احسان كسانى كه به اميد و رجاء قصد آن حضرت كرده اند، و نـقـل شـده كـه هـرگـز از سـراى آن حـضـرت در جـواب سـائل شـنـيـده نـمـى شـد كـه بـگـويـنـد يـا سـائل ، يـعـنـى از روى خـفـّت و حـقـارت نـام سـائل نـمـى بردند و آن حضرت فرموده بود: ( سَمُّوهُمْ بِاَحْسَنِ اَسْمائِهم ) ؛ يعنى سائلين را به بهترين اسامى ايشان نام بر دار كنيد.(23) و در ( جنات الخلود ) در ذكر اخلاق حميده آن حضرت گفته كه اكثر اوقات از خوف الهى گريستى و صدا به گريه بلند كردى و متواضع ترين خلايق بودى ، و مزارع و املاك و مواشى و مراعى و غلامان بسيار داشتى و خود بر سر املاك خود رفته كار كردى و روزهـاى گرم غلامانش زير بغلش را گرفته و بردندى و آنچه به هم رسانيدى صرف راه خـدا نـمـودى و سـخـى ترين مردم بودى و هركس نزد وى آمدى علمش در نزد علم وى چون قـطـره بـودى در پـيـش دريـا و چـون جـد خـود اميرالمؤ منين عليه السلام چشمه هاى حكمت از اطرافش جوشيدى و در نزد جلالت وى هر جليلى صغير بودى .(24) ابن حجر سنّى متعصب در ( صواعق ) گفته : ) هـُوَ بـاقِرُ الْعِلْمِ وَ جامِعُهُ وَ شاهِرُ عِلْمِهِ وَ رافِعُهُ صَفا قَلْبُهُ وَ زَكى عِلْمُهُ وَ عَمَلُهُ وَ طـَهـُرَتْ نَفْسُهُ وَ شَرُفَتْ خَلْقُهُ وَ عَمَرَتْ اَوقاتِهِ بِطاعَةِ اللّهِ وَ لَهُ مِنَ الرُّسُوخِ فى مقاماتِ الْعـارِفـيـنَ مـايـَكـِلُّ عـَنـْهُ اَلْسِنَةُ الْواصِفينَ وَ لَهُ كَلَماتٌ كَثيرَةٌ فِى السُّلُوكِ وَ الْمَعارِفِ لاتَحْتَمِلُها هذِهِ العِجالَةُ. ) (25) مـؤ لف گـويـد: كه شايسته ديدم در اين مقام به ذكر چند خبر در مناقب و مفاخر حضرت امام محمدباقر عليه السلام كتاب خود را زينت دهم . اول ـ در زحمت كشيدن آن حضرت است در تحصيل معاش : شيخ مفيد و ديگران از حضرت ابوعبداللّه الصادق عليه السلام روايت كرده اند كته محمّد بـن مـنـكـدر مى گفت كه گمان نمى كردم كه مثل على بن الحسين عليه السلام بزرگوارى خـلفـى چـون خـود به يادگار گذارد تا هنگامى كه محمّد بن على را ملاقات كردم كه همى خـواسـتـم او را مـوعـظـتـى نـمايم او مرا موعظت فرمود: اصحابش گفتند: به چه چيز تو را موعظت كرد؟ گفت : در ساعتى بس گرم به يكى از نواحى مدينه بيرون شدم ، و محمّد بن على را كه فربه و تناور بود ملاقات كردم و آن حضرت بر دوش دو غلام سياه خود تكيه كـرده مـى آمـد بـا خـويشتن گفتم شيخى از شيوخ قريش در اين ساعت و چنين حالت در طلب دنـيـا بـيـرون شده است گواه باش كه من او را موعظت خواهم كرد، پس به آن حضرت سلام كـردم ، نـفـس زنـان و عـرق ريزان سلام مرا پاسخ راند، گفتم : ( اَصْلَحَكَ اللّهُ! ) خـوب اسـت شـيـخـى از اشياخ قريش با چنين حالت در طلب دنيا باشد اگر مرگ بيايد و تو بر اين حال باشى كار چگونه كنى ؟ آن حضرت دست از دوش غلامان برداشت و تكيه كـرد و فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد اگـر بـيـايـد مـرگ و مـن در ايـن حال باشم آمده است مرگ در حالتى كه من در طاعتى از طاعات خدا بوده ام كه باز داشته ام خـود را از حـاجـت بـه تـو و مـردم ، و مـن وقـتـى از آمدن مرگ ترسانم كه فرا رسد مرا در حالتى كه در معصيتى از معاصى الهى بوده باشم ، محمّد بن منكدر مى گويد گفتم : ( يـَرْحـَمـُكَ اللّهُ! ) مـن خـواستم تو را موعظه نمايم تو مرا موعظت فرمودى .(26) مـؤ لف گـويـد: آنـچـه بـر مـن ظاهر شده آن است كه محمّد بن منكدر يكى از متصوّفان عامه بـاشـد مانند طاوس و ابن ادهم و امثال ايشان كه اوقات خود را مصروف عبادات ظاهر كرده و دسـت از كـسـب بـرداشـتـه و خـود را كـلّ بـر مـردم كـرده . صـاحـب ( مـسـتـطـرف ) نقل كرده كه محمّد بن منكدر شبها را بر خود و مادر و خواهر خود قسمت كرده بود كه هر كدام يك ثلث از شب را عبادت مى كردند، چون خواهرش وفات كرد شب را با مادرش تقسيم كرده بود، چون مادرش وفات كرد، محمّد تمام شبها را به عبادت قائم بود.(27) فـقـيـر گـويـد: مـحـمـّد بـن مـنـكـدر ظـاهـرا ايـن كـار را از آل داود اخذ كرده بود؛ چه آنكه روايت شده كه حضرت داود عليه السلام تمام ساعات شب و روز را بـر اهـل خـود قـسـمت كرده بود پس نمى گذشت ساعتى مگر آنكه يكى از اولاد او در نماز بود! قالَ اللّهُ تَعالى : ( اِعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْرا ) (28) و بـالجمله ؛ فرمايش حضرت امام محمدباقر عليه السلام كه اگر بيايد مرگ و من در اين حـال بـاشـم آمـده است در حالتى كه من در طاعتى از طاعات خدا بوده ام الخ . تعريض بر اوسـت و مـؤ يـد ايـن مطلب است آنچه صاحب ( كشف الغمّه ) روايت كرده از شقيق بلخى كـه گـفـت : در سنه صد و چهل و نه براى حج حركت كردم چون به قادسيه رسيدم نظرى كـردم بـه مـردم و زيـنـت و كـثرت ايشان ، نظرم افتاد به جوان خوش صورت گندم گون پيچيده و نعلين بر پاى داشت و از مرمدم كناره كرده و تنها نشسته بود، با خود گفتم كه ايـن جـوان از صـوفـيـه اسـت و مـى خـواهـد در راه كلّ بر مردم باشد، مى روم نزد او و او را تـوبيخ مى كنم . (و بقيه خبر ان شاء اللّه در باب تاريخ حضرت موسى بن جعفر عليه السـلام بـيايد.) و غرض از اين خبر همين بود كه معلوم شود متصوّفه آن زمان كلّ بر مردم بـودنـد، لاجـرم روايـات بـسـيـار از صـادقـيـه عـليـهـمـا السلام وارد شده كه امر به كسب فـرمـودنـد و نـهـى از آنـكـه آدمـى كـلّ بـر مـردم شـود، و آن كـسـى كـه مشغول عبادت شود و ديگرى قوت او را دهد، آنكه قوت او را دهد عبادتش از عبادت او محكمتر اسـت ، بـلكـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام از حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم نقل فرموده كه آن حضرت فرمود: ملعون من القى كلّه على الناس .(29) دوم ـ از حـضـرت امـام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه فرمود استرى از پدرم مفقود شد فرمود: اگر خداى تعالى اين استر را بازگرداند او را به سپاسى ستايش فرستم كـه خـشـنـود گـردد، چـيـزى نـگـذشـت كه آن استر را با زين و لجام بياوردند، چون سوار گرديد و راست بنشست و جامه هاى مبارك را به خود فراهم كرد سر به آسمان بر كشيد و عـرض كـرد: الحـمدللّه ! سپاس مخصوص خداوند است و از اين افزون چيزى نفرمود، آنگاه فـرمـود: هـيـچ چـيـز از مـراسم حمد و مراتب محمّدت فرو گذار نكردم و به جاى نگذاشتم و تـمـام مـحـامـد را مـخصوص خداوند عزّ و جلّ نمودم ، همانا هيچ حمد و سپاسى نيست جز اينكه داخل اين حمدى است كه به جاى آوردم ، و چنين است كه آن حضرت فرمود چه ( الف و لام ) در الحمداللّه از براى استغراق است يعنى تمام جنس خود را فرا مى گيرد و متفرّد مى گرداند خداى تعالى را به حمد و سپاس و بس .(30) سوم ـ از ( كتاب بيان و تبين جاحظ ) نقل شده كه گفته : ( قَدْ جَمَعَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليه السلام صَلاحَ حالِ الدُّنْيا بِحَذافيرِهافِى كـَلِمـَتـَيـْنِ فـَقـا لَ عليه السلام : صَلاحَ جَميعِ الْمَعايِشِ وَالتَّعاشُرِ مِلاءُ مِكْيالٍ ثُلثانِ فِطْنَةٌ وَ ثُلْثٌ تَغافُلٌ. ) (31) و گفته كه مردى نصرانى از روى جسارت در حضرتش عرض كرد: اَنْتَ بَقَرٌ فرمود: نه چنين است بلكه من باقر مى باشم ، عرض كرد: تو پسر طبّاخه مى باشى ، فرمود: ( ذاكَ حـِرْفـَتـُهـا ) ، آن حرفه او بود، عرض كرد: تو پسر كنيز سياه بذيّه بدزبان هـسـتـى ، فـرمود: ( ان اِنْ كُنْتَ صَدَقْتَ غَفَرَاللّهُ لَها وَ اِنْ كُنْتَ كَذَبْتَ غَفَرَ اللّهُ لَكَ؛ ) اگـر آنچه گفتى به حقيقت و راستى آراستى خداى از وى در گذرد و او را بيامرزد و اگر در آنچه گويى دروغ مى گويى خداى از معصيت تو درگذرد و آمرزيده ات دارد.(32) و بـالجـمـله ؛ راوى مى گويد: چون مرد نصرانى اين حلم و بردبارى و بزرگى و بزرگوارى را كه از طاقت بشر بيرون است نگران شد مسلمانى گرفت : مـؤ لف گـويـد: كـه اقـتـدا كـرد بـه آن حـضرت در اين خلق شريف جناب سلطان العلماء و المـحـقـقـيـن افضل الحكماء و المتكلّمين ذوالفيض القدّوسى جناب خواجه نصيرالدّين طوسى قـدس سـره نـقـل شده كه روزى كاغذى به دستش رسيد از شخصى كه در آن كلمات زشت و بـدگـويـى بـه ايـشـان داشـت از جمله اين كلمه قبيحه در آن بود كه ( يا كلب بن كلب عـ( محقق مذكور چون اين كاغذ را مطالعه فرمود جواب آن به متانت و عبارات خوش مرقوم داشـت بـدون يـك كـلمـه زشـتـى از جـمـله مـرقـوم فـرمـود كـه قـول تو خطاب به من ( اى سگ ) ، اين صحيح نيست ؛ زيرا كه سگ به چهار دست و پـا راه مـى رود و نـاخـنـهـايش طويل و دراز است و لكن من منتصب القامه ام و بشره ام ظاهر و نـمـايـان اسـت نه آنكه مانند كلب پشم داشته باشم و ناخنهايم پهن است و ناطق و ضاحكم پـس ايـن فـصـول و خـواصـى كـه در مـن اسـت بـخـلاف فصول و خواص كلب است و به همين نحو جواب كاغذ او را نگاشت و او را در غيابت جبّ مهانت گذاشت .(33) چهارم ـ از زراره روايت شده كه گفت : حضرت امام محمدباقر عليه السلام در جنازه مردى از قريش حاضر شد و من در خدمتش بودم و در آن جماعت ( عطا ) كه مفتى مكه بود حضور داشـت ، در ايـن حـال نـاله و فـريـاد از زنـى بـلنـد گشت ، ( عطا ) به او گفت : يا خـاموش باش يا ما باز مى شويم و آن زن خاموش نشد، پس عطا بازگشت ، من به حضرت ابـى جـعـفـر عـليـه السـلام عـرض كـردم : ( عطا ) بازگشت ! فرمود: از چه روى ؟ عرض كردم : اين زن صارخه كه فرياد بركشيد عطا به او گفت يا ناله و زارى و فرياد و بى قرارى مكن يا ما باز مى گرديم و آن زن را از آن ناله و صراخ بر كنار نشد لاجرم عـطـا بـازگـرديـد. فـرمـود: بـا مـا بـاش هـمـراه جنازه برويم پس اگر ما وقتى چيزى از بـاطـل را بـا حـق نـگـران شـويـم و حـق را بـه سـبـب آن بـاطـل فروگذار بنماييم حق مسلم را ادا نكرده باشيم ؛ يعنى تشييع جنازه اين مرد مسلم كه حق او است به سبب صراخ صارخه فرو گذاشت نمى شود. زراره مـى گـويـد: چـون از اداء نـمـاز بـر مـيـّت فراغت يافتند ولىّ او به ابوجعفر عليه السلام عرض كرد ماءجورا مراجعت فرماى خدايت رحمت كناد چه تو قادر نيستى كه پياده راه بسپارى ، آن حضرت قبول اين مسئله نفرمود، عرض كردم اين مرد اجازت داد مراجعت فرمايى و مرا نيز حاجتى است كه همى خواهم از تو پرسش كنم ، فرمود: برو به نيت خود همانا ما بـه اذن ايـن شـخص نيامده ايم و به اجازت او نيز مراجعت نمى كنيم ، بلكه اين كار براى فضل و اجرى است كه آن را مى طلبيم ، چه به آن مقدار كه شخص تشييع جنازه ماءجور مى شود.(34) مؤ لف گويد: كه از اين حديث شريف معلوم مى شود كثرت فضيلت تشييع جنازه ، و روايت شـده : اول تـحـفـه اى كـه بـه مؤ من داده مى شود آن است كه آمرزيده شود او و آن كسى كه تـشـيـيـع جـنـازه او نـمـوده .(35) و از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام مـنـقـول اسـت كـه هـركه مشايعت جنازه كند نوشته شود براى او چهار قيراط اجر، يك قيراط براى مشايعت ، يك قيراط به جهت نماز بر آن ، و يك قيراط براى انتظار دفن شدن آن ، و يـك قـيـراط بـراى تـعـزيـه (36) و در روايـت ديـگر است كه ( قيراط ) مثل كوه احد است .(37) و بـيـايـد در فـصول مكارم اخلاق حضرت امام رضا عليه السلام خبرى در فضيلت تشييع جنازه دوستان ائمه عليهم السلام . قالَ الْعَلامَةُ الطَّباطَبائى بَحْرُالْعُلومِ فِى ( الدُّرَّة ) : قَدْ اُكِّدَ التَّشييعُ لِلْجَنائِز وَالا فْضَلُ الْمَشْىُ لِغَيْر الْماجِزِ وَ لْيَتَجَنَّبْ سَبْقَهَا الْمُشَيِّعُ فَاِنَّها مَتْبُوعَةٌ لاتَبَعٌ وَ الْفَضْلُ فِى ذلِكَ لِلتَّاءخيرِ ثُمَّ اَصْطِحابُ جَنْبَىِ السَّريرِ وَ لْيَحْمِلِ السَّريرَ مِنْ اَطْرافِهِ اَرْبَعَةٌ تَقُومُ فِى اَكْنافِهِ لايَاْبَ مِنْ ذلِكَ اَهْلُ الشَّرَفِ فَلَيْسَ اَمْرُاللّهِ بِالْمُسْتَنْكَفِ وَ سُنَّ لِلْحامِلِ اَنْ يُرَبِّعا يَسْتَوْعِبُ الْجَهاتِ مِنْهُ الاَرْبَعا وَ اَفْضَلُ التَّرْبيعِ اَنْ يَفْتَتِحا مِنَ الْيَمينِ دائِرا دَوْرَ الرّحى وَ لَيْسَ لِلتَّشييع حَدُّ يُعْتَمَدُ وَ فِى الْحَديثِ سَيْرُ ميلَيْنِ وَرَدَ وَ سَنَّ اَنْ لايَرْجِعَ الْمُشِّعُ يَصْبِرُ حَتّى الدَّفْنِ ثُمَّ يَرْجِعُ وَ تَرْكُهُ الْقُعُودَ حَتَّى يُلْحَدا اِنْ هُيِّى ءَ الْقَبْرُ وَ اِلاّ قَعَدا وَ الْحَمْلُ فِى النَّعْشِ مُغَشىِّ بِكِساءٍ يَنْدُبُ اِمّا مُطْلَقا اَوْ لِلنِّساءِ وَلْيُنْهَ عَنْ طَرْحِ الثِّيابِ الْفاخِرَةِ فَاِنَّهُ اَوَّلُ عَدْلِ الا خِرَةِ(38) پـنـجـم ـ شـيـخ كـلينى روايت كرده كه جماعتى خدمت حضرت ابى جعفر باقر عليه السلام مـشـرف شـدنـد و اين هنگامى بود كه طفلى از آن حضرت مريض بود، پس آن جماعت از چهره مبارك آن حضرت آثار همّ و غمّ مشاهده كردند چندان كه آسودن نداشت ، آن جماعت از مشاهده آن حـالت هـمى با هم گفتند سوگند به خداى اگر اين كودك را آسيبى در رسد بيمناك هستيم كـه از آن حـضـرت حـالتـى مـشاهده نماييم كه خوش نداشته باشيم ، راوى مى گويد كه چـيـزى برنيامد كه آن كودك بمرد، صداى ناله بلند شد و آن حضرت گشاده روى در غير آن حالتى كه از نخست ديديم بيرون شد، آن جماعت عرض كردند فداى تو شويم همانا از آن حـالت كـه در تـو مـشـاهـده كرديم بيمناك بوديم كه اگر واقعه اى روى دهد در تو آن بـيـنـيـم كـه بـه انـدوه انـدر شويم ، فرمود: به درستى كه ما دوست مى داريم كه عافيت نصيب ما شود در آن چيزى كه ما دوست مى داريم اما چون فرمان خداى در رسد تسليم شويم در آنچه او دوست مى دارد.(39) شـشـم ـ از حـضـرت امـام صـادق عـليـه السـلام مـروى اسـت كـه فـرمـود: در كـتـاب رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت كه هر وقت مماليك خود را در كارى ماءمور ساختيد كه بر ايشان دشوار گردد شما نيز در آن كار با ايشان كار كنيد. امام جعفر عليه السـلام مـى فـرمـايـد پـدرم چون مملوكان خود را به كارى فرمان مى داد خويشتن مى آمد و نظاره مى نمود اگر آن كار دشوار و سنگين بود مى فرمود بسم اللّه و خود با ايشان به آن كـار اشـتـغـال مـى ورزيـد و اگـر آن مـهـم سـبـك و هـمـوار بـود از ايـشـان بـر كـنـار مى شد.(40) هفتم ـ در عطاى آن حضرت است : شيخ مفيد از حسن بن كثير روايت كرده كه گفت شكايت كردم به حضرت امام محمدباقر عليه السـلام از حـاجت خويشتن و جفاى اخوان ، فَقالَ: ( بِئْسَ اْلاَخُ اَخٌ يَرْعاكَ غَنِيّا وَ يَقْطَعُكَ فـَقـيرا ) ؛ يعنى نكوهيده برادرى است آن برادر كه در زمان توانگرى و غناى تو با تـو بـه دوسـتـى و مـعاشرت باشد و در حالت فقر و فاقه قطع رشته مودّت و آشنايى كند. آنگاه غلام خويش را فرمان كرد تا كيسه اى كه هفتصد درهم داشت بياورد؛ فقال عليه السلام : ( اَسْتَنْفِقْ هذِهِ فَاذا نَفِدَتْ فَاَعْلِمْنى . ) (41) و بـه روايـتـى ( اِسْتَعِنْ بِهذِهِ عَلَى الْقُوتِ فَاذا فَرَغْتَ فَاَعْلِمْنى ) ؛ يعنى اين جمله (مقدار) را در مخارج خويش به كار بر و چون به مصرف رسانيدى مرا آگاه كن . هشتم ـ در حلم و حسن خلق آن حضرت است : شـيـخ طـوسـى از مـحـمـّد بـن سـليـمـان از پـدر خـود روايـت كـرده كـه گـفـت : مـردى از اهـل شـام بـه خـدمـت حـضـرت امام محمدباقر عليه السلام رفت و آمدى داشتى و مركزش در مدينه بود اما در مجلس محترم امام عليه السلام فراوان مى آمد و عرض مى كرد: همانا محبت و دوستى من با تو مرا به اين حضرت نمى آورد و نمى گويم كه در روى زمين كسى هست كه از شـمـا اهـل بـيـت نـزد مـن مـبـغوض تر و دشمن تر باشد و مى دانم كه طاعت يزدان و طاعت رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و طاعت اميرالمؤ منين عليه السلام عداوت ورزيدن بـا شـمـا اسـت لكـن تـو را مـردى فـصـيـح اللّسـان و داراى فـنـون و فـضـائل و آداب و نـيـكـو كـلام مـى نـگـرم از ايـن روى بـه مـجـلس تو مى آيم ، اما حضرت ابـوجعفر عليه السلام به او به خوبى و خير سخن مى فرموده ( وَ يَقُولُ لَنْ تَخْفى عَلَى اللّهِ خافِيَةٌ ) ؛ هيچ چيز در نزد يزدان پنهان نيست . بالجمله ؛ روزى چند بر نگذشت كه مرد شامى رنجور گرديد و درد و رنجش شدت يافت و چون ثقيل و سنگين گرديد ولىّ خويش را بخواست و گفت چون بمردم و جامه بر من كشيدى بـه خـدمـت مـحـمّد بن على عليهما السلام بشتاب و از حضرتش مساءلت كن كه بر من نماز بگزارد و هم در خدمتش معروض دار كه من خود با تو اين سخن گذاشته ام . بـالجـمـله ؛ چون شب به نيمه رسيد گمان كردند كه وى از جهان برفته است ، پس او را در هم پوشانيدند و در بامداد ولىّ او به مسجد درآمد و درنگ فرمود تا آن حضرت از نماز خود فراغت يافت ( وَ تَوَرَّكَ وَ كانَ عَقَّبَ فى مَجْلِسِهِ ) ، يعنى متوّركا جلوس فرموده ظـاهـر پـاى راسـت را در بـاطـن پـاى چپ قرار داده بود و در مجلس خود به تعقيب نماز مى پرداخت . عرض كرد: يا اباجعفر! همانا فلان مرد شامى هلاك شد و از تو خواستار گرديد كه بر او نماز گزارى ، فرمود: ( كلاّ اِنَّ بِلادِ الشّامِ بِلادُ بَرْدٍ وَ الْحِجازَ بِلادُ حَرِّ وَ لَهَبُها شَديدٌ فَانْطَلِقْ فَلا تَعْجَلْ عَلى صاحِبِكَ حَتّى اتِيكُمْ؛ ) يـعـنـى چنين نيست كه پنداريد و دانسته ايد كه او هلاك شده چه بلاد شام سخت سرد است و بـلاد حـجـاز گـرمـسـيـر و سـورت گـرمـايـش سـخـت اسـت ، بـاز شـو و در كار صاحب خود تعجيل مكن تا نزد شما شوم ، پس آن حضرت برخاست و وضو بساخت و ديگرباره دو ركعت نماز بگذاشت و دست مبارك را چندان كه خداى خواست در برابر چهره مبارك خود به جهت دعا بـرافراشت پس به سجده درافتاد تا آفتاب چهره گشود، پس برخاست و روانه شد به مـنـزل مـرد شـامـى و چـون داخـل آنجا شد آن مرد را بخواند شامى عرض كرد لبّيك ، يابن رسـول اللّه ! آن حضرت او را بنشاند و تكيه داد او را و شربت سويقى طلب كرده به او بياشامانيد و اهلش را فرمود شكم او را و سينه او را از طعام سرد آكنده و خنك گردانند و آن حضرت بازگشت و چيزى برنگذشت كه شامى صحت و شفا يافت و به حضرت ابى جعفر عـليه السلام بشتافت و عرض كرد با من خلوت فرماى آن حضرت چنان كرد، شامى عرض نـمـود: شـهـادت مـى دهـم كـه تو حجت خدايى بر خلق خدا و تويى آن باب كه بايد از آن درآمـد و هـركـس بـيرون از اين حضرت به راهى ديگر پويد و با كس ديگر گويد خائب و خـاسـر اسـت و بـه ضـلالتـى دور دچـار است . امام عليه السلام فرمود: ( وَ ما بَدالَكَ؟ ) تو را چه پيش آمد و نمودار گرديد؟ گفت : هيچ شك و شبهت ندارم كه روح مرا قابض كـردنـد و مـرگ را بـه چشم خويش معاينه كردم و به ناگاه صداى منادى برخاست چنانكه بـه گـوش خويش بشنودم كه ندا همى كرد كه روح وى را بر تنش بازگردانيد كه محمّد بن على عليه السلام از ما مسئلت نموده است . حضرت ابوجعفر عليه السلام به او فرمود: ( اَما عَلِمْتَ اَنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَ يُبْغِضُ عَمَلَهُ وَ يُبْغِضُ الْعَبْدَ وَ يُحِبُّ عَمَلَهُ؟ ) مـگـر نـدانـسته اى كه خداى تعالى دوست مى دارد بنده اى را و عملش را مبغوض مى دارد، و مـبغوض مى دارد بنده اى را و دوست مى دارد كردارش را، يعنى گاهى چنين مى شود، چنانكه تـو در حـضرت خداوند مبغوض بودى اما محبت و دوستى تو با من در پيشگاه يزدان مطلوب بود. و بـالجـمله ؛ راوى گويد: آن مرد شامى از آن پس از جمله اصحاب ابى جعفر عليه السلام گرديد. فـصـل سـوم : در مـعـجزات حضرت محمدباقر عليه السلام است و اكتفا مى شود با آن به چندمعجزه اول ـ در ذكر معجزه آن حضرت به نقل از ابى بصير قـطـب راونـدى روايت كرده از ابوبصير كه گفت : با حضرت امام محمّدباقر عليه السلام داخـل مـسـجـد شـديـم و مـردم داخـل مسجد مى شدند و بيرون مى آمدند، حضرت به من فرمود: بـپـرس از مـردم كـه آيـا مـى بـينند مرا، پس هركه را كه ديدم پرسيدم كه ابوجعفر عليه السلام را ديدى ؟ مى گفت : نه ! در حالى كه حضرت آنجا ايستاده بود تا آنكه ابوهارون كفوف يعنى نابينا داخل شد حضرت فرمود از اين بپرس ، از او پرسيدم كه آيا ابوجعفر را ديـدى ؟ گـفـت : آيـا آن حـضـرت نـيـسـت كـه ايستاده است ! گفت : از كجا دانستى ؟! گفت : چگونه ندانم و حال آنكه آن حضرت نورى است درخشنده . و نـيـز ابـوبـصـيـر گـفـتـه كـه از حـضـرت بـاقـر عـليـه السلام شنيدم كه به مردى از اهـل افـريقيّه فرمود: حالت راشد چگونه است ؟ عرض كرد: وقتى كه من بيرون آمدم از وطن زنـده و تندرست بود و سلام فرستاد بر شما، حضرت فرمود: چه زمان ؟ فرمود: دو روز بـعـد از بـيـرون آمـدن تـو، عـرض كـرد: بـه خدا سوگند مرض و علّتى نداشت ، حضرت فرمود: مگر هر كه مى ميرد به سبب مرض و علت مى ميرد؟ راوى گويد: گفتم : راشد كيست ؟ فـرمـود: مردى از مواليان و محبان ما بود، سپس فرمود: هرگاه چنان دانستيد كه از براى مـا نـيست چشمهايى كه ناظر بر شما باشد و گوشهايى كه شنونده آوازهاى شما باشد، پـس بـد چـيـزى دانـسـتـه ايـد، بـه خـدا سـوگـنـد كـه بـر مـا پـوشـيـده نـيـسـت چـيـزى از اعـمـال شـمـا، پـس مـا را جـمـيـعـا حـاضـر دانـيـد و خـويـشـتـن را عـادت بـه خـيـر دهـيـد و از اهـل خير باشيد كه به آن معروف باشيد، به درستى كه من به اين مطلب امر مى كنم اولاد و شيعه خود را.(42) دوم ـ در حاضر شدن مرده به معجزه آن حضرت قـطـب راونـدى از ابـو عـيـيـنـه روايـت كـرده كـه گفت : در خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السـلام بـودم كه مردى داخل شد و گفت : من از اهل شامم دوست مى دارم شما را و بيزارى مى جويم از دشمنان شما و پدرش داشتم كه بنى اميه را دوست مى داشت و با مكنت و دولت بود و جـز مـن فـرزنـدى نـداشـت و در رمـله مسلكن داشت و او را بوستانى بود كه خويشتن در آن خـلوت مـى نـمـود و چـون بـمـرد هـرچـنـد در طـلب آن مـال بـكوشيدم به دست نكردم و هيچ شك و شبهت نيست كه محض آن عداوت كه با من داشت آن مـال را بـنـهـفـت و از مـن مـخـفى ساخت . امام على السلام فرمود: دوست مى دارى كه پدرت را بـنـگـرى و از وى پرسش كنى كه آن مال در كدام موضع است ؟ عرض كرد: آرى ، سوگند بـه خـداى كـه بى چيز و محتاج و مستمندم ، پس آن حضرت مكتوبى برنگاشت و به خاتم شريف مزيّن داشت آنگاه به مرد شامى فرمود: ( اِنـْطـَلِقْ بـِهـذَا الْكـِتـابِ اِلَى الْبَقِيعِ حَتّى تَتَوَسَّطَهُ ثُمَّ نادِ ( يا دَرْجان ) فـَاِنَّهُ يـَاْتـيـكَ رَجـُلٌ مـُعـْتـَمُّ فـَاْدفـَعْ اِلَيـْهِ كـِتـابـى وَ قُلْ اَنَا رَسُولُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليهم السلام فَاِنَّهُ يَاْتِيكَ فَاسْئَلْهُ عَمّا بَدالَكَ؛ ) ايـن مـكـتـوب را بـه جـانب بقيع ببر در وسط قبرستان بايست آنگاه ندا بركش و به آواز بـلنـد بـگـو: يا درجان ! پس شخصى كه عمامه بر سر دارد نزد تو حاضر مى شود اين مكتوب را به او ده و بگو من فرستاده محمّد بن على بن الحسين عليهم السلام هستم و از وى هرچه خواهى بازپرس ، مرد شامى آن مكتوب را برگرفت و برفت ، ابوعيينه مى گويد: چـون روز ديـگـر فـرا رسـيـد بـه خـدمـت حـضـرت ابـى جـعـفـر عـليـه السـلام شـدم تـا حـال آن مـرد را بـنـگرم ناگاه آن مرد را بر در سراى آن حضرت بديدم كه منتظر اذن بود پـس او را اجازت دادند و همگى به سراى اندر شديم ، آن مرد شامى عرض كرد: خدا بهتر دانـد كـه عـل خـود را در كـجـا بگذارد؛ همانا شب گذشته به بقيع شدم و به آنچه فرمان رفته بود كار كردم در ساعت همان شخص به آن نام و نشان بيامد و به من گفت از اين مكان به ديگر جاى مشو تا پدر تو را حاضر نمايم ، پس برفت و با مردى سياه حاضر شد و گفت : همان است لكن شراره آتش و دخان جحيم و عذاب اءليم ديگرگونش كرده است ، گفتم : تـو پـدر منى ؟ گفت : بلى ! گفتم : اين چه حالتى است ؟ گفت : اى فرزند! من دوستدار بـنى اميه بودم و ايشان را بر اهل بيت پيغمبر كه بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلم هـسـتـنـد بـرتـر مى شمردم از اين روى خداى تعالى مرا به اين هيئت و اين عذاب و اين عـقـوبـت مبتلا گردانيد، و چون تو دوستدار اهل بيت بودى من با تو دشمن بودم از اين روى تـو را از مـال خـود مـحروم نموده و آن را از تو مصروف داشتم و امروز بر اين اعتقاد، سخت نادم و پشيمانم ، اى فرزند! به جانب آن بوستان من شو و زير فلان درخت زيتون را حفر كـن و آن مـال را كـه صـد هـزار درهـم مـى باشد برگير از آن جمله پنجاه هزار درهم را به حـضـرت مـحـمّد بن على عليه السلام تقديم كن و بقيه را خود بردار. و اينك براى اخذ آن مال مى روم و آنچه حق تو است مى آورم ، پس روى به ديار خود نهاده برفت . ابـوعـيـيـنـه مـى گـويـد: چـون سـال ديگر شد از حضرت امام محمدباقر عليه السلام سؤ ال كردم كه آن مرد شامى صاحب مال چه كرد؟ فرمود: آن مرد پنجاه هزار درهم مرا آورد، پس مـن ادا كـردم از آن ديـنـى را كـه بـر ذمـه داشـتـم ، و زمـيـنـى در نـاحـيـه خـيـبـر از آن مـال خـريـدم و مـقـدارى از آن مـال را صـرف كـردم در صـله حـاجـتـمـنـدان اهل بيت خودم .(43) مـؤ لف گـويـد: كـه ابـن شـهـر آشـوب نـيـز ايـن روايـت را بـه انـدك اخـتـلافـى نـقـل فـرمـوده و مـوافـق روايـت او آن مـرد شامى پدر خود را ديد كه سياه است و در گردنش ريـسـمـانـى سـيـاه اسـت و زبـان خـود را از تـشـنـگـى مـانـن سـگ بـيـرون كـرده و سـربـال (پـيـراهـن ) سـيـاهى بر تن او است ، و در آخر روايت است كه حضرت فرمود: زود باشد كه اين شخص مرده را نفع بخشد اين پشيمانى و ندامت او بر آنچه تقصير كرده در محبت ما و تضييع حق ما به سبب آن رفق و سرورى كه بر ما وارد كرد.(44) سوم ـ در دلائل آن حضرت است در جابر بن يزيد در ( بحار ) از ( كافى ) نقل كرده كه از نعمان بشير مروى است كه گفت : من هـم مـحـمـل جابر بن يزيد جعفى بودم ، پس زمانى كه در مدينه بوديم جابر خدمت حضرت امـام مـحـمـدبـاقـر عـليـه السـلام مشرف شد و با آن حضرت وداع كرد و از نزد آن حضرت بيرون شد در حالى كه مسرور و شادمان بود پس ، از مدينه حركت كرديم تا رسيديم به ( اخرجه ) در روز جمعه و اين منزل اول است كه ( فيد ) به مدينه و ( فيد ) مـنـزلى اسـت مـابـيـن كـوفـه و مـكـه كـه در نـصـف راه واقع شده ، پس نماز ظهر را بـگـذاشـتـيـم همين كه شتر ما از براى حركت برخاست ناگاه مردى دراز بالا و گندم گون بـديـدم و بـا او مـكتوبى بود و به جابر داد، جابر بگرفت و ببوسيد و به هر دو چشم خـويـش بـر نـهـاد، و چـون بـديـديم نوشته بود كه اين نامه اى است از محمّد بن على به سـوى جـابـر بـن يزيد، و گلى سياه و تازه و تر بر روى نامه بود، جابر به آن مرد، گـفـت : چـه وقـت از خـدمت سيد و آقاى من بيرون شدى ؟ گفت : در همين ساعت ، گفت : پيش از نـماز يا بعد از نماز؟ گفت : بعد از نماز، پس جابر مهر از نامه برگرفت و به قرائت آن پرداخت و همى چهره درهم كشيد تا به پايان نامه رسيد و نامه را با خود برداشت و از آن پس او را مسرور و خندان نديدم تا به كوفه رسيد و چون هنگام شب به كوفه درآمديم آن شـب را بـيـتـوتـه نموديم و بامدادان محض تكريم جناب جابر به خدمتش بيامدم و او را نـگـران شدم كه به ديدار من بيايد و استخوان مهره اى چند از گردن بياويخته و بر نى سوار گشته و همى گويد: ( اَجِدُ مَنْصُورَ بْنَ جُمْهُورٍ اَميرا غَيْرَ مَاءمُورٍ ) ؛ مى يابم منصور بن جمهور را امير غير ماءمور و از اين كلمات و ابيات چندى بر زبان مى راند، آنگاه در چهره من نگران شد و من در روى او نگران شدم ، پس او چيزى با من نگفت ، من هم چيزى با وى نـگـفـتم شروع كردم به گريستن براى آن حالى كه در او ديدم و كودكان از هر طرف بـر مـن و او انـجـمـن كردند و مردمان فراهم شدند و جابر همچنان بيامد تا در رحبه كوفه داخـل شـد و بـا كـودكان به هر سوى چرخيدن گرفت و مردمان همى گفتند جابر بن يزيد ديـوانـه شـده ، سـوگـنـد بـه خـداى ، روزى چـنـد بـرنـيـامد كه از جانب هشام بن عبدالملك فرمانى به والى كوفه رسيد كه مردى را كه جابر بن يزيد جعفى گويند به دست آور و سر از تنش بردار به من بفرست . والى بـه جـلسـاى مـجـلس روى كرد و گفت : جابر بن يزيد جعفى كيست ؟ گفتند: اَصْلَحَكَ اللّهُ مـردى عـالم و فـاضـل و مـحـدث اسـت و از حـج آمده است و اين ايام به بلاى جنون مبتلا گـرديـده و اكـنـون بر نى سوار است و در رحبه كوفه با كودكان همبازى و همعنان است ، والى چون اين سخن بشنيد خود بدان سوى شده و او را به آن صورت و سيرت بديد گفت خـداى را سپاس مى گزارم كه مرا به خون وى آلوده نساخت . و بالجمله ؛ راوى مى گويد: چـنـدى بـر نـگـذشت كه منصور بن جمهور به كوفه درآمد و آنچه جابر خبر داده بود به پاى آورد.(45) مـعـلوم بـاد كـه مـنـصـور بـن جـمـهـور از جـانـب يـزيـد بـن وليـد امـوى در سـال يـك صـد و بـيـسـت و شـشـم بـعـد از عـزل يـوسـف بـن عـمـر دو سال بعد از وفات حضرت باقر عليه السلام در كوفه ولايت يافت و ممكن است كه جابر رحـمـهم اللّه در آن خبرها كه از وقايع آتيه كوفه از امام عليه السلام شنيده است به اين اخبار خبر كرده باشد. مـؤ لف گـويـد: كـه جـابـر بـن يـزيـد از بـزرگـان تـابـعـيـن و حـامـل اسـرار عـلوم اهل بيت طاهرين عليهم السلام بوده و گاهگاهى بعضى از معجزات اظهار مـى نمود كه عقول مردم تاب شنيدن آن را نداشته ، لهذا او را نسبت به اختلاط داده اند و الاّ روايـات در مدح او بسيار است بلكه در ( رجال كشّى ) است كه گفته شده كه منتهى شده علم ائمه عليهم السلام به چهار نفر، اول سلمان فارسى رضى اللّه عنه دوم جابر، سـوم سـيـد [مـراد سيد حميرى است ]، چهارم يونس بن عبدالرحمن (46) ، و مراد از جـابـر هـمـيـن جـابـر بـن يـزيـد جـعـفـى اسـت نـه جـابـر انـصـارى بـه تـصـريـح عـلمـاء رجال . و ابـن شـهـر آشـوب و كـفـعـمـى او را بـاب حـضـرت امام محمدباقر عليه السلام و شمرده اند. (47) و ظـاهـرا مـراد بـاب عـلوم و اسـرار ايـشـان عـليـهـم السـلام اسـت و حـسين بن حمدان حضينى نقل كرده از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود: ( اِنَّما سُمِّىَ جابِرا لانَّهُ جَبَرَ الْمُؤْمِنينَ بِعِلْمِهِ وَ هُوَ بَحْرٌ لايُنْزَحُ وَ هُوَ الْبابُ فِى دَهْرِهِ وَ الْحُجَّةُ عَلَىَ الْخَلْقِ مِنْ حُجَّةِ اللّهِ اَبى جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍ عليهما السلام . ) هـمـانـا جـابـر بـه ايـن اسـم نـامـيـده شـد بـه جـهـت ايـنـكـه نـيـكـو حـال و تـوانـگـر مـى كند مؤ منين را به علم خود و او دريايى است كه هرچه از او برداشته شود تمام نشود و او است باب در زمان خود و حجت بر خلق از جانب حجة اللّه ابوجعفر محمّد بن على عليهم السلام .(48) قاضى نوراللّه در ( مجالس المؤ منين ) گفته : جابر بن يزيد الجعفى الكوفى ، [عـلامـه حـلّى ] در ( كتاب خلاصه ) آورده كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام بـر او رحمت مى فرستاد و مى فرمود: او نقلى كه از ما مى كرده ، راست و درست است و ابن غـضـائرى گفته كه جابر ثقة است فى نفسه اما اكثر آنها كه از او روايت كرده اند ضعيف اند.(49) و در كـتـاب شـيـخ ابـوعـمـر كـشـّى از جـابـر مـذكـور نـقل نموده كه گفت : در ايام جونى به خدمت حضرت امام محمدباقر عليه السلام به مدينه رفـتـم چون به مجلس آن حضرت درآمدم آن حضرت پرسيدند: تو چه كسى ؟ گفتم : مردى از كـوفـه ، پـرسـيـدنـد: از كـدام طـايـفـه ؟ گـفـتـم : كـه جـعـفـى ام ، سـؤ ال نـمـودنـد، بـه چه كار آمدى ؟ گفتم : به طلب علم آمده ام ، گفتند: از كه طلب مى كنى ؟ گـفتم : از شما، پس بعد از اين اگر كسى از تو پرسد از كجايى بگو كه از مدينه ام ، پـس بـه آن حـضـرت گـفـتـم كـه پـيـش از سـؤ ال ديـگـر مسائل از همين سخن كه حضرت فرمودند سؤ ال مى نمايم كه آيا جايز است دروغ گفتن ؟ آن حضرت فرمودند: گفتن آنچه تو را تعليم نمودم دروغ نيست ؛ زيرا هر كه در شهرى است از اهـل آن شـهـر اسـت تـا از آنـجـا بـيـرون رود، و بـعـد از آن ، حضرت كتابى به من داد و فرمودند كه تا بنى اميه باقى اند اگر چيزى از آن روايت كنى لعنت من و آباء من بر تو متعلق خواهد بود. پس از آن ، كتابى ديگر به من دادند و فرمودند: اين را بگير و مضمون آن را بـدان و هـرگـز بـه كـس روايـت مـكـن و اگر خلاف آن كنى فَعَلَيْكَ لَعْنَتى وَ لَعْنَةُ آبائى .(50) و ايـضـا روايـت نـمـوده كـه چون وليد پليد كه از فراعنه بنى اميه بود كشته شد جابر فـرصـت غـنـيـمت شمرد و عمامه خز سرخ بر سر نهاده و به مسجد درآمد و مردم بر او جمع شدند و او شروع در نقل حديث از حضرت امام محمدباقر عليه السلام نموده در هر حديث كه نقل مى كرد و مى گفت : حَدَّثَنى وَصِىُّ الاَوْصِياءِ وَ وارِثُ عَلْمِ الاَنْبياءِ مُحَمَّدُ بْنِ عَلِىِّ عليه السلام . پـس جـمـعـى از مـردم كـه حاضر بودند آن جراءت از او ديدند با همديگر مى گفتند جابر ديوانه شده است .(51) و ايـضـا از جـابـر نقل نموده كه مى گفته : هفتاد هزار حديث از حضرت امام محمدباقر عليه السـلام روايـت دارم كـه هـرگـز از آن بـه كـسـى روايـت نـكـرده ام و هرگز نخواهم كرد، و نـقـل نـمـوده كـه روزى جابر به آن حضرت گفت كه بر من بارى عظيم از اسرار و احاديث خود بار نموده ايد و فرموده ايد كه هرگز به كسى از آن روايت نكنم و گاه مى بينم كه آن اسـرار در سـيـنـه مـن بـه جـوش مـى آيـد و حـالتـى شبيه به جنون مرا دست مى دهد، آن حـضـرت فـرمـود: هـرگـاه تو را اين حالت دست دهد به صحرا بيرون رو و گودى بكن و سـر خـود را در آنـجا درآر آنگاه بگو حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بْنِ عَلِي بِكَذا وَ كَذاانتهى .(52) فقير گويد: كه حسين بن حمدان روايت كرده كه در اوقاتى كه جابر خود را ديوانه كرده بـود سـوار نـى شده بود و با كودكان بازى مى كرد شخصى شبى به طلاق زنش قسم خـورد كـه فـردا مـن اول كـسـى را كـه مـلاقـات مـى كـنـم از حـال زنـهـا از او مى پرسم ، اتفاقا اول كسى را كه ملاقات كرد جابر بود سوار بر نى شـده بـود، آن مـرد پـرسـيـد از او از زنـهـا، فـرمود: زنها سه قسمند، و حركت كرد، آن مرد گـرفـت نـى او را كه حركت نكند فرمود: رها كن اسب مرا پس دوانيد خود را با بچگان ، آن مرد چيزى نفهميد ملحق شد به جابر و گفت : بيان كن سه قسم زنها را كه گفتى . فرمود: يـكـى از آنها براى تو نفع دارد و يكى براى تو ضرر و يكى نه نفع دارد و نه ضرر، اين را گفت و فرمود: بگذار اسب مرا و حركت كرد، باز آن مرد نفهميد خود را به او رسانيد و گـفـت : نفهميدم آنچه گفتى ، فرمود: آن زنى كه نفعش براى تو است باكره است ، و آن زنـى كـه بـراى تـو ضـرر دارد زنى است كه شوهر كرده و از شوهر سابقش اولاد دارد و آنكه نه نفع دارد و نه ضرر زن ثيّبه است كه اولاد نداشته باشد.(53) چهارم ـ در معجزه آن حضرت است در بدره هاى زر در ( بـحـار ) از كـتـاب ( اخـتـصـاص ) و ( بـصـائرالدرجات ) نـقـل كرده كه روايت شده از جابر بن يزيد كه گفت : وارد شدم بر حضرت امام محمدباقر عـليـه السلام و شكايت كردم به آن حضرت از حاجتمندى ، فرمود: اى جابر! درهمى نزد ما نيست ، و اندى بر نگذشت كه كميت شاعر به حضرتش مشرف شد و عرض كرد: فداى تو شـوم اگر راءى مبارك باشد قصيده اى به عرض رسانم ؟ فرمود انشاد كن ! كميت قصيده اى انـشـاد كـرد و چـون از عـرض قـصـيـده بپرداخت حضرت فرمود: اى غلام ! از اين بيت يك بـدره بـيـرون بـيـاور و بـه كميت بده ، غلام بدره بياور و به كميت داد، كميت عرض كرد: فـداى تـو شـوم ، اگـر راءى مـبـارك قـرار بگيرد قصيده اى ديگر به عرض برسانم ؟ فرمود: بخوان ! كميت قصيده ديگر معروض داشت و آن حضرت به غلام ، تا بدره ديگر از آن خانه بيرون آورد و به كميت بداد، عرض كرد: فداى تو گردم اگر اجازت رود قصيده سـومين را انشاد نمايم ؟ فرمود: انشاد كن ! كميت به عرض رسانيد و آن حضرت فرمو: اى غـلام يـك بـدره از ايـن بـيـت بيرون بياور و به كميت ده ، غلام بر حسب فرمان بدره ديگر درآورد و بـه كـمـيـت داد، كـمـيـت عـرض كـرد: سـوگـنـد بـه خـدا! مـن در طـلب مـال و فـايـده دنـيـوى بـه مـدح شـمـا زبـان نـگـشـودم و جـز صـله رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و آنچه واجب گردانيده خداى تعالى بر من از اداى حـق شـمـا مـقـصـودى ندارم حضرت ابى جعفر عليه السلام در حق كميت دعاى خير نمود آنگاه فرمود: اى غلام ! اين بدره ها را به مكان خودش برگردان . جـابـر مـى گـويـد: چـون اين حال را مشاهده كردم در خاطرم چيزى خطور كرد و همى با خود گـفتم امام عليه السلام با من فرمود درهمى نزد من نيست و درباره كميت به سى هزار درهم فرمان كرد، چون كميت بيرون شد عرض كردم : فدايت شوم به من فرمودى يك درهم نزد من نـيـسـت و دربـاره كـمـيـت بـه سى هزار درهم امر فرمودى ؟ فرمود: ( قُمْ يا جابِرُ وَادْخُلِ الْبـَيـْتَ ) به پاى شو و به آن خانه كه دراهم بيرون آوردند و دوباره به آن خانه برگردانيدند داخل شو، جابر گفت پس برخاستم و به آن خانه درآمدم و از آن درهم چيزى نيافتم و بيرون شدم و به حضرتش درآمدم . ( فـَقـالَ لى : يـا جـابـِرُ! مـا سـَتـَرْنا عَنْكُمْ اَكْثَرُ مِمّا اَظْهَرْنا لَكُمْ ) ؛ فرمود: اى جابر! آن معجزات و كرامات و مآثر و فضائلى كه از شما مستور داشته ايم بيشتر است از آنچه براى شما ظاهر مى سازيم آنگاه به پاى خاست و دست مرا بگرفت و به همان خانه درآورد و پـاى مـبـارك بـر زمـيـن يـزد نـاگاه چيزى مانند گردن شتر از طلاى احمر از زمين بـيـرون آمـد فرمود: اى جابر! به اين معجزه باهره بنگر و جز با برادران دينى خود كه بـه ايـمـان ايـشـان اطـمينان داشته باشى اين راز را در ميان مگذار همانا خداى تعالى ما را قـدرت داده اسـت كـه هـرچـه خواهيم چنان كنيم و اگر بخواهيم جمله زمين را با اذمّه و مهارهاى خود هر سوى بازكشانيم مى كشانيم .(54) پنجم ـ در آنكه ديوار، حاجب آن حضرت نبود از ديدن قطب راوندى از ابوالصّباح كنانى روايت كرده كه گفت : روزى به در سراى حضرت امام مـحـمدباقر عليه السلام شدم و در را كوبيدم كنيز خدمتكار آن حضرت كه پستان برجسته اى داشت بر در سراى آمد پس دست خود را بر پستان او زدم و گفتم به آقاى خود بگو كه مـن بـر در سـراى مـى بـاشم ، ناگاه صداى مبارك آن حضرت از آخر خانه بلند شد: ( اُدْخـُلْ لااُمَّ لَكَ ) ؛ داخـل شـو مـادر تـو را مـبـاد. پـس بـه سـراى داخـل شـدم و گـفـتـم : بـه خـداى سـوگـند كه اين حركت از روى ريبه نبود و من در اين كار مـقـصـدى نـداشـتـم مگر زياد شدن يقينم ، فرمود: راست گفتى ، اگر گمان بريد كه اين ديـوارهـا حـاجب و حائل مى شود ديدگان ما را همچنان كه حاجب مى شود ديدگان شما را پس چـه فـرق خـواهـد بـود بـيـن مـا و شـمـا؟ پـس بـپـرهـيـز از ايـنـكـه ديـگـر مثل اين عمل به جاى آرى .(55) مؤ لف گويد: كه روايت شده نيز از يكى از اصحاب آن حضرت كه گفت : در كوفه زنى را تـعـليـم قـرائت قـرآن مى نمودم وقتى با او جزيى مزاح كردم پس چون خدمت آن حضرت مشرف شدم به من عتاب كرد و فرمود: هركه در خلوت مرتكب گناهى شود حق تعالى به او اعـتـنايى نخواهد كرد!؟ چه گفتى با آن زن ؟! گفت من صورت خود را از شرم پوشانيدم و توبه كردم ، حضرت فرمود: ديگر به اين كار شنيع عود مكن .(56) ششم ـ در بيرون آوردن آن حضرت طعام و چيزهاى ديگر از خشتى در ( مـديـنـة المـعـاجـز ) از مـحـمـّد بـن جـريـر طـبـرى نـقـل كـرده كـه گـفـت : حـديـث كـرد مرا ابومحمّد سفيان از پدرش از اعمش كه گفت : قيس بن ربـيـع روايـت نـمـوده كـه در خـدمـت حـضـرت امـام محمّد باقر عليه السلام ميهمان شدم و در مـنـزل مـبـاركـش جـز خشتى نبود، چون وقت عشا فرا رسيد آن حضرت به نماز بايستاد و من اقـتدا كردم ، پس از آن دست مبارك به آن خشت برد منديلى سنگين از آن بيرون آورد و مائده اى كـه هـر طـعـام گـرم و سـردى در آن بـود بـر آن گـسترده شد و به من فرمود: فهذا ما اعـدّاللّه للاؤ ليـاء؛ ايـن غـذايـى است كه حق تعالى براى اولياء خود مهيا داشته . پس آن حضرت و من بخورديم آنگاه مائده در آن خشت برگشت و مرا شك فرو گرفت تا هنگامى كه آن حـضـرت بـراى حـاجـتـى بـيرون شد من آن خشت را زير و رو همى كردم و آن را جز خشتى كوچك نيافتم و آن حضرت درآمد و مكنون خاطر مرا بدانست پس از آن خشت قدحها و كوزه ها و سـبـوهـا كـه از آب مملو بود بيرون آورد پس بياشاميدم و به موضع خود بازگردانيد و فـرمـود: مـثـل تـو بـا مـن مثل يهود است با مسيح عليه السلام هنگامى كه به او وثوق نمى آوردند، آنگاه خشت را فرمان داد تا سخن گويد و خشت تكلّم نمود.(57) هفتم ـ در بيرون آوردن آن حضرت سيبى را از ميان سنگ و نـيـز در آن كتاب از جابر بن يزيد روايت كرده كه گفت : در خدمت حضرت امام محمدباقر عـليه السلام بيرون شدم هنگامى كه آن حضرت آهنگ ( حيره ) داشت چون به كربلا مـشرف شديم ، به من فرمود: اى جابر! ( هذِهِ رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ لَنا وَ لِشيعَتِنا وَ حُفْرَهٌ مِنْ حُفَرِ جَهَنَّمَ لاَعْدائِنا ) ؛ اين زمين براى ما و شيعيان ما بوستانى است از بوستانهاى بهشت و براى دشمنان ما حفره اى است از حفره هاى جهنم . و پس از آن منتهى شد به آنجا كه اراده داشت ، آنگاه به من روى كرد و فرمود: اى جابر! عرض كردم : ( لبّيك سيّدى ! ) فرمود: چيزى مى خورى ؟ عـرض كـردم : بـلى يـا سـيـدى ، پـس دسـت مـبـاركـش را در مـيـان سـنـگـهـا داخـل كـرد و سـيـبـى از برايم بيرون آورد كه هرگز به آن خوشبويى نديده بودم و به هيچ وجه با ميوه هاى دنيايى شباهت نداشت و دانستم از ميوه هاى بهشت است و از آن بخوردم و از بـركـت و فـضـيـلت آن تـا چـهـار روز بـه طعام حاجت نيافتم و حدثى از من حدوث نيافت .(58) هشتم ـ در آنچه مشاهده كرد عمر بن حنظله از دلائل آن حضرت صفّار از عمر بن حنظله روايت كرده است كه گفت : به حضرت امام محمدباقر عليه السلام عـرض كـردم مـرا چنان گمان مى رود كه در خدمت تو داراى رتبه و منزلتى هستم ، فرمود: آرى . عرض كردم مرا در اين حضرت حاجتى است ، فرمود: چيست ؟ عرض كردم : اسم اعظم را بـه مـن تـعـليـم فـرمـاى . فـرمود: طاقت آن را دارى ؟ عرض كردم : آرى ، فرمود: به اين خـانـه درآى ، چـون بـه خـانـه درآمـدم حـضرت ابى جعفر عليه السلام دست مبارك به زمين گـذاشـت و آن خـانـه تـاريـك شد عمر را لرزيدن فرو گرفت آنگاه فرمود: چه مى گوى بـيـامـوزم تـو را؟ عـرض كـردم : نـه ، پـس دست مبارك از زمين برگرفت و خانه به همان حال كه بود بازآمد.(59) مـؤ لف گـويـد: كـه در روايـات وارد شده كه اسم اعظم الهى بر هفتاد و سه حرف است و نـزد آصـف يـك حـرف از آن بـود و بـه واسطه آن بود كه سرير بلقيس را به يك طرفة العـيـن نزد سليمان حاضر كرد. و نزد سليمان بن داود يك حرف از آن بود، و به حضرت عيسى عليه السلام دو حرف از آن عطا شده بود و به سبب آن بود كه مرده زنده مى كرد و كـور مـادرزاد و پـيـس را خـوب مـى كـرد. و بـه حـضـرت سـلمان رضى اللّه عنه اسم اعظم تـعـليـم شـده بـود و آن جـناب داراى اسم اعظم بود، و از اينجا معلوم مى شود كثرت عظمت شـاءن سـلمان و علوّ مقام آن قدوه اهل ايمان رحمه اللّه ، و عمر بن حنظله كه راوى روايت است صـاحـب مـقـبـوله مـعـروفـه نـزد فـقـهـاء اسـت و آن روايـتـى اسـت كـه از او نـقـل شـده كـه از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام سـؤ ال كـرد كـه مـيـان دو نـفر از اصحاب ما منازعه شده در دينى يا ميراثى ، چه كنند؟ فرمود: نـظـر كـنـنـد بـه يـكـى از شـمـاهـا از كـسـانـى كـه روايـت كـنـنـد احـاديـث مـا را و تـاءمـّل كـنـنـد در حـلال و حـرام ما و شناسند احكام مرا پس راضى باشند به حكومت او، به درسـتـى كـه مـن او را حـاكـم گـردانـيـدم بـر شـمـاهـا پـس هـرگـاه حـكـم كـنـد و از او قـبـول نـنـمايند استخفاف كردند حكم الهى را و رد كردند بر ما و رد كننده بر ما، رد كننده بر خدا است و آن عرض شرك به خدا است .(60) نهم ـ در فرود آمدن انگور و جامه براى آن حضرت است از آسمان در ( مـديـنـة المـعـاجـز ) از ( ثـاقـب المـنـاقـب ) نـقـل كـرده و او از ليـث بـن سـعـد روايـت كـرده كـه گـفـت : بـر كـوه ابـوقـبـيـس مشغول به دعا بودم مردى را ديدم كه دعا مى كرد و در دعاى خود گفت : ( اَللّهُمَّ اِنّى اُريدُ الْعِنَبَ فَارْزُقْنيِه ؛ ) بارخدايا! انگور مى خواهم ، به من روزى فرما. پـس ابرى بيامد و بر او سايه افكند و بر سرش نزديك شد و آن مرد دست برافراخت و يـك سبد انگور از آن برگرفت و در حضور خود بنهاد و ديگر باره دست به دعا برداشت و عـرض كـرد: خـداوندا! برهنه ام بپوشان مرا. پس ديگرباره آن ابر به او نزديك شد و از او چـيـزى درهـم پـيـچيده كه دو ثوبى بود بگرفت و آنگاه بنشست و به خوردن انگور پـرداخت و اين هنگام زمان انگور نبود و من به او نزديك بودم پس دست به سبد دراز كردم و دانه اى چند برگرفتم ، نظر به من افكند و فرمود: چه مى كنى ؟ گفتم : من در اين انگور شريك هستم . فرمود: از كجا؟ گفتم : تو دعا كردى و من آمين گفتم و دعا كننده و آمين گو هر دو شريك هستند. فرمود: بنشين و بخور. پس نشستم و با او بخوردم . چون به حد كفايت بخوردم آن سبد به يكسر بلند شد و او به پاى شد و فرمود: اين دو جـامـه را بردار، عرض كردم ، به جامه حاجت ندارم ، فرمود: روى بگردان تا خود بپوشم پـس مـنحرف شد و آن دو جامه را يكى ازار و ديگر را ردا ساخت و آنچه بر تن داشت به هم پيچيده به كف خود بلند كرد از ابوقبيس فرود شد و چون به ( صفا ) نزديك شد جـمـاعـتـى بـه اسـتـقـبالش بشتافتند و آن جامه كه در دست داشت به كسى داد، از يكى سؤ ال كـردم وى كـيـست ؟ گفت : فرزند رسول خداى ابوجعفر محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب علهيم السلام است . (61) دهـم ـ در بـيـنـا كـردن آن حـضـرت ابـوبـصـيـر را و بـرگـردانـيـدنـش بـه حال اول از قـطـب راوندى نقل شده كه به سند خويش روايت كرده از ابوبصير كه گفت : گفتم به حـضـرت امـام مـحمدباقر عليه السلام كه من مولاى تو و از شيعه تو و ناتوان و كور مى بـاشـم پـس بـهشت را براى من ضمانت كن . فرمود: نمى خواهى علامت ائمه را به تو عطا كنم ؟ عرض كردم : چه باشد كه هم علامت و هم ضمانت را براى من جمع فرمايى ، فرمود: بـراى چـيست كه اين را دوست دارى ؟ گفتم : چگونه آن را دوست ندارم ، پس دست مبارك به ديـدهـام مـاليـد در حال ، جميع ائمه عليهم السلام را نزد آن حضرت بديدم ، آنگاه فرمود: چشم بيفكن و نظر كن به چشم خود چه مى بينى ؟ ابوبصير گفت : به خدا سوگند! نديدم مـگـر سـگ يـا خـوك يـا بـوزينه ، عرض كردم اين خلق ممسوخ كدامند؟ فرمود: اينها كه مى بـيـنـى سـواد اعـظـم است و اگر پرده برداشته شود و صورت حقيقى كسان را باز نماين مـردم شيعه مخالفين خود را جز در اين صورت مسخ شده نخواهند ديد، پس از آن فرمود: اى ابـومـحـمـّد! اگـر خـواهـى كـه تو را به اين حال بازگذارم يعنى به حالت بينايى لكن حسابت با خدا باشد، و اگر دوست مى دارى در حضرت يزدان از بهر تو بهشت را ضمانت كـنـم تـو را بـه حالت نخست باز گردانم ؟ عرض كردم : هيچ حاجتى نباشد در نظاره به ايـن خـلق مـنـكـوس ، مـرا بـه حالت اول بازگردان كه هيچ چيز عوض بهشت نيست پس دست مبارك بر ديده ام مسح كرد و به آن حال كه بودم باز شدم .(62) يازدهم ـ در ظاهر كردن آن حضرت است آبى در بيابان براى قبرّه (مرغ چكاوك ) شيخ برسى از محمّد بن مسلم روايت كرده كه با حضرت باقر عليه السلام بيرون رفتيم نـاگـاه بـر زمـيـن خـشـكـى رسـيـديـم كـه آتـش از آن مـشـتـعـل بـود، يـعـنـى از بـسيارى حرارت و در آنجا گنجشك بسيارى بود كه دور اشتر آن حـضـرت پر مى زدند و چرخ مى خوردند حضرت آنها را راند و فرمود: اكرامى نيست يعنى بـراى شـمـا، پـس آن جـناب رفت تا به مقصد خويش ، چون فردا رجوع كرديم و به همان زمين رسيديم ، باز آن گنجشكها پرواز مى كردند و دور اشتر آن حضرت مى گشتند و بر بالاى سر پر مى زدند، پش شنيدم كه آن حضرت فرمود: بنوشيد و سيراب شويد، چون نظر كردم ديم در آن بيابان آب بسيارى است گفتم : اى آقاى من ! ديروز منع كردى آنها را امروز سيرابشان كردى ؟ فرمودند: بدان كه امروز در ميان ايشان قبرّه مختلط بود پس آب دادم بـه ايـشـان و اگـر قبرّه نبود من به ايشان آب نمى دادم گفتم : اى آقاى من ! چه فرق اسـت ميان قبرّه و گنجشك ؟ فرمود: واى بر تو! اما گنجشك پس آنها از مواليان فلان اند: زيـرا ايـشـان از اويـنـد، و امـا قـبـرّه پـس از مـوالى مـا اهل بيت است و ايشان در صفير خود مى گويند: ( بـُورِكـْتـُمْ اَهـْلَ الْبـَيْتِ وَ بُورِكَتْ شيعَتُكُمْ وَ لَعَنَ اللّهُ اَعْدائَكُمْ. ) (63) دوازدهم ـ در اخبار آن حضرت است از غيب قطب راوندى از ابوبصير روايت كرده كه حضرت امام محمدباقر عليه السلام به مردى از اهل خراسان فرمود: پدرت چه حال داشت ؟ گفت : نيك بود، فرمود: پدرت بمرد هنگامى كه بـه ايـن حـدود تـوجـه كـردى و بـه نواحى جرجان رسيدى ، آنگاه فرمود: برادرت در چه حـالى است ؟ عرض كرد، او را صحيح و سالم بازگذاشتم ، فرمود: او را همسايه اى بود صـالح نـام در فـلان روز و فـلان سـاعت برادر تو را بكشت . آن مرد بگريست و گفت اِنّا للّهِ وَ اِنـّا اِلَيـْهِ راجـِعـُونَ بـِما اُصِبْتُ. فرمود: ساكن باش و اندوه مدار كه جاى ايشان در بـهـشـت اسـت و از مـنـازل ايـن جـهـان فـانـى بـراى ايـشـان خـوشـتر است عرض كرد: يابن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! در آن هنگام كه به اين حضرت توجه نمودم پـسـرى رنـجـور و مـريـض داشـتـم كـه بـا درد و وجـع شـديـد دچـار بـود از حـال او هـيـچ پـرسش نكردى ، فرمود: پسرت صحت يافت و عمش دخترش را به او تزويج نمود، و چون تو او را دريابى پسرش از بهرش متولد شده باشد كه نامش على است و از شيعيان ما باشد، اما پسرت شيعه ما نيست بلكه دشمن ما است ، آن مرد عرض كرد: آيا چاره اى در اين كار هست ؟ فرمود: او را دشمنى است و آن دشمنى او را كافى است . راوى گفت پس بـرخـاسـت آن مـرد، مـن گـفـتـم : كـيـسـت ايـن مـرد؟ فـرمـود: مـردى اسـت از اهل خراسان و شيعه ما است و مؤ من است .(64) فـصـل چـهـارم : در ذكـر پـاره اى از مـواعـظ و كـلمـات حـمـكـت آمـيـز حـضـرت ابـى جعفر امام مـحـمـدبـاقـرعـليـه السـلام اسـت كـه از ( تـحـف العـقـول )نقل شده اول ـ قال عليه السلام : ( ما شيبَ شَى ءٌ بشِى ءٍ اَحْسَنُ مِنْ حِلْمٍ بِعِلْمٍ ) :(65) يـعـنـى حـضرت امام محمدباقر عليه السلام فرمود: آميخته نشده هيچ چيزى به چيزى كه بهتر باشد از آميختن حلم به علم . مؤ لف گويد: ( حلم ) نگاه داشتن نفس است از هيجان غضب به آنكه قوّه غضبيه او را بـه آسـانـى حـركـت نـدهد، و بى تاءنّى و تثبّت چيزى از او سر نزند، و واردات مكروهه روزگار او را مضطرب نگرداند: با تو گويم كه چيست غايت حلم هركه زهرت دهد شكر بخشش كم مباش از درخت سايه فكن هركه سنگت زند ثمر بخشش هركه بخراشدت جگر به جفا همچون كان كريم زر بخشش و بس است در شرافت حلم كه با علم توام ، و مانند نماز و زكات با هم ذكر مى شو. دوم ـ قـال عـليـه السـلام : ( اَلكـَمـالُ كـُلُّ اَكْمالِ التَّفَقُّهُ فِى الدّينِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى النّائبَةِ، وَ تَقْديرُ الْمَعيشَةِ ) ؛(66) فرمود: كمال و تمام كمال است تفقّه و بصيرت پيدا كردن در دين ، و صبر كردن در مصيبت و كار دشوار، و اندازه آوردن امر معيشت ؛ يعنى بسنجد آنچه عايد او مى شود در ماه مثلا، پس به همان اندازه خرج كند. پس هرگاه ماهى سه تومان عايد او مى شود روزى يك قران خرج كند و بيشتر از آن خرج ننمايد و اگر اتفاقا يك روز زيادتر خرج كرد زيادى را كم روز ديگر گذارد تا آنكه به ذلت قرض و سؤ ال از مردم گرفتار نشود. پند مادر علامه مجلسى اول و دعاى ملا عبداللّه شوشترى شـيـخ مـا ثـقـة الاسـلام نـورى در خـاتـمـه ( مـسـتـدرك ) نـقـل كـرده در حـال عـلامـه مـجـلسى مولانا محمدباقر بن محمّدتقى بن مقصود على المتخلّص بـالمجلسى رحمه اللّه كه والده ملاّ محمّدتقى ، عارفه مقدسه صالحه بوده و از تقوى و صـلاح او نـقـل شـده كـه وتى شوهرش ملاّ مقصودعلى عازم سفرى گرديد، پسران خود ملاّ مـحـمـدتـقـى و مـلاّ مـحـمّدصادق را آورد خدمت علامه مقدس ورع ملاّ عبداللّه شوشترى به جهت تحصيل علوم شرعيه و استدعا كرد از آن بزرگوار كه مواظبت فرمايد در تعليمشان ، پس از آن مسافرت كرد، پس مصادف شد در آن ايام عيدى ، جناب ملاّ عبداللّه سه تومان به ملاّ مـحـمـدتـقـى داد فرمود اين را صرف نماييد در ضروريات معاش خودتان ، عرض كرد كه بـدون اطـلاع و اجازه والده نمى توانيم صرف نماييم ، چون خدمت والده خود رسيدند كيفيت را به عرض رسانيدند فرمود كه پدر شما دكّانى دارد كه غلّه آن چهارده غاز بيگى است و آن مـسـاوى خـرج شما است به نحوى كه تعيين و تقسيم آن كرده ام ، و اين عادت شده براى شـمـا در ايـن مـدت ، پـس هـرگـاه ايـن مـبـلغ را بـگـيـرم حـال شـمـا را تـوسـعـه و فـراخـى مـعـيـشـت مى شود و اين مبلغ تمام مى گردد و شما عادت اول خـود را فـراموش مى نماييد آن وقت به مخارج كم صبر نمى نماييد پس لابدّ مى شوم شـكايت كنم از تنگى حال شماها در اكثر اوقات به جناب ملاّ عبداللّه و غيره و اين شايسته مـا نـيـسـت . چـون خـدمـت مـولانـا اين مطلب عرض شد آن بزرگوار دعا كرد در حق ايشان ، حق تـعـالى دعـاى آن جـنـاب را مـسـتـجـاب فـرمود و اين سلسله جليله را از حاميان دين و مروجين شـريـعـت سـيـدالمـرسـليـن حـضـرت خـاتم النبيين صلى اللّه عليه و آله و سلم قرار داد و بيرون آورد از ايشان اين بحر موّاج و سراج وهّاج را.(67) سـوم ـ قال عليه السلام : ( صُحُبَةُ عِشْرينَ سَنَةٍ قَرابَةٌ ) (68) ؛ يعنى مصاحبت و رفاقت بيست سال در حكم قرابت و خويشاوندى است . چـهـارم ـ قـال عـليـه السلام : ( ثَلاثَةٌ مِن مَكارِم الدُّنْيا وَالا خِرَةِ اَنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَكَ وَ تـَصـِلَ مـَنْ قـَطَعَكَ وَ تَحْلُمَ اَذا جُهِلَ عَلَيْكَ ) ؛(69) يعنى سه كار و كردار اسـت كـه از مكارم دنيا و آخرت است ، يكى آنكه عفو كنى از كسى كه بر تو ستم كرده ، و ديگر آنكه صله و پيوند كنى با كسى كه قطع رحم تو كرده ، سوم آنكه حلم كنى هرگاه از روى جهل و نادانى با تو رفتار شود. پنجم ـ فرمود: هيچ بنده اى نباشد كه امتناع نمايد از معونه برادر مسلمان خود و كوشش در قـضـاى حـاجـت او ـ خـواه بـرآورده شـود يـا نـشود ـ مگر اينكه مبتلا گردد در سعى نمودن و كوشش ورزيدن در حاجتى كه موجب گناه او شود و هيچ اجرى نداشته باشد، و هيچ بنده اى نـيـست كه انفاق در راه رضاى خدا بخل ورزد مگر اينكه مبتلا شود به اينكه چند برابر آن مـبـلغ را كـه در راه خـدا بـخـل ورزيـده بـود در مصارفى كه خشم خداى را برانگيزد انفاق كند.(70) ششم ـ قال عليه السلام : ( مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ مِنْ نَفْسِهِ فَاِنَّ مَواعِظَ النّاسِ لَنْ تُغْنِىَ عَنْهُ شَيْئا ) ؛(71) هركس را كه خداى ، خود او را براى او واعظ و پندگوى نگرداند مواعظ ديگران او را فايده نرساند. هـفـتـم ـ قـال عليه السلام : ( كَمْ مِنْ رَجُلٍ لَقِىَ رَجُلا فَقالَ لَهُ اَكَبَّ اللّهُ عَدُوَّكَ وَ مالَهُ مِنُ عَدُوَّ اِلاّ اللّهُ ) ؛(72) چه بسيار افتد كه مردى با مردى ديگر ملاقات نمايد و در دعـا و خـوش آمـد گـويـد: خـداونـد دشـمـنـت را سـرنـگـون و مـنـكـوب گـردانـد و حال آنكه او را دشمنى نباشد مگر خدا. هـشـتم ـ قال عليه السلام : ( عالِمٌ يُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ اَفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ اَلْفَ عابِدٍ ) ؛(73) يـعـنـى عـالمـى كـه مـردم بـه عـلم او مـنـتـفـع شـونـد افضل است از هفتاد هزار عابد. فضيلت علم و علما مـؤ لف گـويد: كه روايات در فضيلت علم و علما، زياده از آن است كه احصا شود، در جمله اى از اخـبـار اسـت كـه يـك عـالم افـضـل اسـت از هـزار عـابـد و هـزار زاهـد، و فـضـل عـالم بر عابد مثل فضل آفتاب است بر ستاره ها، و يك ركعت نماز كه فقيه مى كند بـهـتـر اسـت از هـفـتـاد هـزار ركـعـتـى كـه عابد مى كند، و خواب عالم بهتر است از نماز با جـهل ، و چون مؤ من بميرد و بگذارد يك ورقه كه در آن علمى باشد، مى گردد آن ورقه در روز قيامت پرده ميان او و آتش ، و عطا فرمايد او را خداوند به هر حرفى كه نوشته شده در آن شـهـرى كـه وسيعتر است از دنيا به هفت مرتبه ، و چون فقيه بميرد بگيرند بر او مـلائكـه و بـقـعـه هـاى زمـيـن كـه عـبـادت مى كرد در آنها خدا را، و درهاى آسمان كه از آنجا اعـمـال او را بـالا مـى برند، و در اسلام شكستى پيدا شود كه سد نكند او را چيزى ؛ زيرا كـه مـؤ مـنـين فقها، قلعه هاى اسلام اند، مانند قلعه اى كه براى دور شهر مى سازند. الى غير ذلك .(74) و شيخ ما ثقة الا سلام نورى در ( كلمه طيبه ) اخبار بسيار در فضيلت علما و فوايد وجـود آنـهـا ذكـر كـرده از جـمـله فـرموده : و از فوايد وجود علما آنكه ايشانند اسباب دوست داشـتـن خـداونـد تـعالى بندگان را و دوست داشتن ايشان خداوند را و اين دو محبت غايت سير سالكين و آخر مراحل رجوع كنندگان به سوى خداوند است .(75) سـبـط شيخ طبرسى رحمه اللّه در كتاب ( مشكوة الا نوار ) روايت نموده كه شخصى خـدمـت رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم عرض كرد: هرگاه حاضر شود جنازه اى و حـاضـر شـود مـجـلس عـالمـى كـدام يك محبوبتر است نزد شما كه من حاضر شوم به آنجا؟ فـرمـود: اگـر هـسـت براى جنازه كسى كه برود با او و دفن كند او را پس به درستى كه حـضـور مـجـلس عـالم افـضـل اسـت از حضور هزار جنازه و از عيادت هزار مريض و از به پا ايـسـتـادن بـه جـهـت عـيادت در هزار شب و از روزه هزار روز و از هزار درهم صدقه دادن به مساكين و از هزار حج سواى واجب و از هزار جهاد سواى جهاد واجب كه در راه خدا جهاد كنى به مـال و جـان خـود و كـجـا مى رسد اين مقامات به محضر عالم ، آيا ندانستى كه خداوند اطاعت كـرده مـى شـود بـه عـلم ؛ و خـيـر دنـيـا و آخـرت بـا عـلم اسـت و شـرّ دنـيـا و آخـرت بـا جـهـل اسـت ، آيـا خبر ندهم شما را از جماتى كه نه انبيائند و نه شهدا، غبطه مى برند در روز قـيـامـت بـه مـنـزلت ايـشـان يا رسول اللّه ؟ فرمود: ايشان آنانند كه محبوب مى كنند بـنـدگـان را در نـزد خـداوند، و محبوب مى كنند خداوند را در نزد بندگان ، عرض كرديم ايـنكه خداوند را محبوب مى كنند نزد بندگان دانستيم ، پس چگونه بندگان را محبوب مى كند نزد خداوند؟ فـرمود: امر مى كنند ايشان را به آنچه خداوند دوست دارد و نهى مى كنند ايشان را از آنچه خـداونـد مـكـروه دارد، پـس هـرگـاه اطـاعـت كـردنـد ايـشـان را دوسـت مـى دارد خـداونـد آنـهـا را.(76) آثار همنشينى با علما و از فـوايـد وجـود علما، مضاعف شدن ثواب نمازها است با ايشان چنانچه شيخ شهيد رحمه اللّه روايـت كـرده كـه نـمـاز بـا عـالم در غـيـر مـسـجـد جـامـع مـقـابـل هـزار ركـعـت است و در مسجد جامع مقابل صد هزار ركعت ، و همچنين مضاعف شدن ثواب صـدقـات اسـت بـر آنـها چنانچه علامه حلى رحمه اللّه در ( رساله سعديه ) و ابن ابـى جـمـهـور در ( عـوالى اللّئالى ) روايـت كـرده از رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه صدقه بر علما به ازاء يكى هفت هزار است و هـمـچـنين رسيدن خير و رحمت به همنشين ايشان ، چنانچنه در ( امالى ) از جناب صادق عـليـه السـلام مـروى اسـت كه هيچ مؤ منى نمى نشيند نزد عالمى يك ساعت مگر آنكه ندا مى كند او را پروردگارش نشستى نزد حبيب من ، قسم به عزت و جلالم هر آينه بنشانم تو را در بـهـشـت بـا او و باكى ندارم . و در ( عدة الداعى ) مروى است از حضرت اميرالمؤ مـنـيـن عـليـه السـلام كه نشستن يك ساعت نزد علما، محبوبتر است نزد خداوند از عبادت هزار سال .(77) و در ( كـافـى ) و غيره ، از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم مروى است كه فـرمـود عـلمـا سـادات انـد و نـشـسـتـن بـا ايـشان عبادت است و در پاره اخبار نهى رسيده از مـجـالسـت بـا قـاضـى عـامه به جهت اينكه شايد لعنت او را در رسد پس همنشين او را فرا گـيـرد و از ايـن مـعـلوم مـى شـود كـه نـشـسـتـن بـا آنـكـه مـحـل رحـمـت اسـت سـبـب شـركـت در آن مـوهـبـت اسـت . نـيـز مـروى اسـت كـه مـثل عالم مثل عطر فروش است كه در ملاقاتش اگر از عطر نخريدى از بوى عطرش معطر خـواهـى شـد. و هـمچنين رسيدن فيض به نگاه كنندگان به ايشان كه نظر كردن به روى عـالم عـيـادت اسـت . و در ( جـامـع الا خـبـار ) از حـضـرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم روايت كرده كه نظر به سوى عالم محبوبتر است نـزد خـداونـد از اعـتـكـاف يك سال در بيت اللّه الحرام ، و همچنين نظر به در خانه ايشان ، چـنـانچه در كتاب مذكور مروى است كه خداوند نظر كردن به در خانه عالم را عبادت قرار داه و هـمـچـنـيـن زيارت ايشان را، چنانكه در آن كتاب از آن جناب مروى است كه زيارت علما، مـحبوبتر است نزد خدا از هفتاد طواف دور خانه خدا و بهتر است از هفتاد حج و عمره پسنديده قـبـول شـده و بـلنـد مـى كـنـد خـداونـد بـراى او هـفـتـاد درجـه و نـازل مـى كـند بر او رحمت را و گواهى مى دهند براى او ملائكه كه بهشت بر او واجب شده بـلكـه زيـارت ايـشان را بدل زيارت ائمه عليهم السلام قرار داده اند با آن همه اجرها و خيرها كه در آن است ، چنانكه در ( كافى ) جناب كاظم عليه السلام روايت كرده كه هركس قدرت ندارد بر زيارت قبور ما پس زيارت كند صلحا و برادران ما را. و هـمـچـنـيـن بـرداشـتـه شـدن عـذاب دنـيـا و برزخ از گناهكاران به سبب وجود علما، موافق رواياتى كه ذكرش در اينجا موجب تطويل است .(78) مـؤ لف گـويـد: كـه شـايـسـتـه ديـدم ايـن اشـعـار حـكـمـت آمـيـز را كـه در مـدح عـلم و عمل است در اينجا ذكر نمايم : نيست از بهر آسمان ازل نردبان پايه به ز علم و علم علم سوى در اله برد نه سوى ملك و مال و جاه برد مرد را علم ره دهد به نعيم مرد را جهل در دهد به جحيم علم باشد دليل نعمت و ناز خنك آن را كه علم شد دمساز علم خوان گر ز آدمى است رگى زانكه شد خاص شه به علم سگى ننگ دارد بسى به جان و به دل سگ عالم از آدمى جاهل هركه را علم نيست گمراه است دست او زآن سراى كوتاه است كار بى علم تخم در شور است علم بيكار زنده در گور است كار بى علم بار و بر ندهد تخم بى مغز پس ثمر ندهد حجت ايزديست در گردن خواندن علم كار ناكردن آنچه دانسته اى به كار درآر خواندن علم جوى از پى كار تا تو در علم با عمل نرسى عالمى فاضلى ولى نه كسى علم در مزبله فرو نايد كه دقم با حدث نمى پايد چند از اين ترّهات محتالى چشمها درد ولاف كحّالى دانش آن خوبتر ز بهر بسيج كه بدانى كه مى ندانى هيچ نهم ـ قال عليه السلام : ( اِنَّما مَثَلُ الْحاجَةِ مَنْ اَصابَ مالَهُ حَديثا كَمَثَلِ الدِّْرهَمِ فى فَمِ اَلافـْعـى اَنـْتَ اِلَيـْهِ مـُحـْوِجٌ وَ اَنـْتَ فـيـها عَلى خَطَرٍ ) (79) ؛ فرمود: همانا مـثـل حـاجـتـمـنـد بـودن بـه مـردم نـو كـسـيـه كـه بـتـازه داراى مـال و بضاعت شده اند مانند درهمى است كه در دهان افعى باشد كه تو آن درهم حاجت دارى و لكن بسبب آن افعى دچار خطر و نزديك هلاكتى دهـم ـ قال عليه السلام : ( اَرْبَعٌ مِنْ كُنُوزِ الْبرِ، كِتْمانُ الْحاجَةِ، وَ كِتْمانَ الصَّدَقَةِ، وَ كـِتـْمـانُ الْوَجـَعِ، وَ كـِتـْمـانُ الْمـُصـيـبَةِ ) (80) ؛ يعنى چهار چيز است كه از گنجهاى بر و نيكويى است : كتمان حاجت و كتمان صدقه و كتمان درد و كتمان مصيبت . مـؤ لف گـويـد: در ( مـجـمـوعـه ورّام ) خـبـرى از احـنـف نقل شده كه ذكرش در اينجا مناسب است و آن چنان است كه احنف گفت : شكايت كردم به عموى خـويـش صـعـصـعـه ، وجـع و درد خـود را كه در دل داشتم ، او مرا سرزنش كرد، فرمود: اى فـرزنـد بـرادر! هـرگاه مصيبتى بر تو وارد شد شكايت مكن آن را به احدى مانند خودت ؛ زيـرا كـه آن شـخـصـى كـه بـه آن شـكـايـت مـى كـنـيـم يـا دوسـت تـو اسـت بـدحـال مـى شـود و يـا دشـمن تو است پس مسرور مى شود، همچنين آن دردى كه در تو است شـكـايـت مـكـن آن را بـه مـخـلوقـى كـه مـثـل تـو اسـت و قـدرت نـدارد كـه مثل آن را از خودش رفع كند تا چه رسد به ديگرى و لكن عرض كن آن را به آنكه تو را بـه آن مـبـتلا كرده است و او قدرت دارد كه آن را از تو برطرف كند و فرجى از آن تو را كـرامـت فـرمـايـد، اى فـرزنـد بـرادر! يـكـى از ايـن دو چـشـم مـن چهل سال است كه بينايى آن رفته است و نمى بينم به آن چيزى نه بيابانى و نه كوهى و در ايـن مـدت مـطـلع نـكـرده ام ، بـه آن زوجـه خـود را و نـه احـدى از اهل بيت خود را!(81) فـقـيـر گويد: كه فقره اول ، مضمون اين شعر است كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به آن متمثّل مى شده : فَاِنْ تَسْئَلينى كَيْفَ اَنْتَ فَاِنَّنى صَبُورٌ عَلى رَيْبِ الزَّمانِ صَليبُ يَعِزُّ عَلَىَّ اَنْ يُرى بِىَ كَاءبَةٌ فَيَشْمُتَ عادٍ اَوْ يُسامَ حَبيبُ(82) يـازدهـم ـ قالَ عليه السلام : اِيّاكَ وَ الْكَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَاِنَّهُما مِفْتاحُ كُلِّ شَرٍّ، مَنْ كَسِلَ لَمْ يـُؤَدٍّ حَقَّا وَ مَنْ ضَجِرَ لَمْ يَصْبِرْ عَلى حَقٍّ(83) ؛ فرمود: بپرهيز از كسالت و مـلالت در امـور؛ زيـرا كـه ايـن دو چـيـز كـليـد هـر بـدى اسـت ، كـسـى كه به كسالت و واماندگى رود اداى هيچ حقى نكند و كسى كه ملالت و بيقرارى گيرد بر هيچ حقى صابر و شكيبا نتواند بود. مؤ لف گويد: كه در اين مقام حكايتى از شيخ عارف زاهد ابوالحجاج اقصرى در نظر دارم كه شايسته است گفت : شيخ من ابوجعران است و آن حيوانى است كه سرگين را گرد كرده مـى غـلطـانـد و بـه سـوراخ خـود بـرد و نـام او ( جـعـل عـ( (سوسك سرگين غلطان ) است ، مردم گمان كردند كه مزاح مى كند، گفت : مزاح نـمـى كـنـم ، گـفـتـند: اين حيوان را كه قصد كرده برود نزد چراغ و چراغ روى پايه بود مـانـند مناره لكن صاف و املس بود به حدى كه پاى حيوان به آن قرار نمى گرفت . اين حيوان مى خواست بالاى مناره چراغ رود پايش مى لغزيد و مى افتاد. بر مى خاست باز بر مـنـاره بـلنـد شـد و بـه زحـمـت مقدارى مى رفت باز مى افتاد، من شمردم اين كردار او را تا هـفـتـصـد مـرتـبـه و ايـن حيوان از اين كار كسل و ملول نشد و من تعجب مى كردم تا آنكه من از مـنـزل بـيـرون شدم براى نماز صبح چون نماز گذاشتم و برگشتم ديدم كه بالاى مناره رفـتـه پـهـلوى فتيله چراغ نشسته ، پس گرفتم از او آنچه گرفتم يعنى جد و ثبات در كار و به پايان رسانيد آن را. دوازدهـم ـ قـالَ عـليـه السلام : ( اَلتّواضُعُ الرِّضا بِالْمَجْلِسِ دُونَ شَرَفِهِ وَ اَنْ تُسَلِّمَ عَلى مَنْ لَقيتَ وَ اَنْ تَتْرُكَ الْمِراءَ وَ اَنْ كُنْتَ مُحِقّا ) (84) ؛ فرمود: تواضع و فـروتنى آن است كه راضى باشد شخص به نشستن در محلى كه پست تر است از محلى كـه مـقتضاى شرف او است ، و آنكه سلام كنى بر هر كسى كه ملاقات كنى ، و آنكه ترك كنى مراء و مجادله را اگرچه حق با تو باشد. سـيـزدهـم ـ قـالَ عـليـه السلام : ( اَلْحَياءُ وَ الاْيمانُ مَقْرُونانِ فى قَرَنٍ فَاذا ذَهَبَ اَحَدُهُما تـَبـِعـَهُ صـاحـِبـُهُ عـ( ؛(85) فرمود: حيا و ايمان يك ريسمان مقرون و اين دو گوهر گرانمايه در يك سلك منظوم هستن ، پس هرگاه يكى از آن دو برود رفيقش نيز به مرافقت و مصاحبت او مى رود. مـؤ لف گويد: كه روايات در فضيلت حيا بسيار است و كافى است در حق او آنكه حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم او را لباس اسلام قرار داده فرموده : ( اَلا سْلامُ عـُرْيـانٌ فـَلِباسُهُ الْحَياءُ. ) (86) پس همچنان كه لباس ساتر عورات و قبايح ظاهره است ، حيا نيز ساتر قبايح و مساوى باطنه است . و روايت شده كه ايمان نيست بـراى كـسـى كـه حـيـا نـدارد، و آنـكه در هر بنده ، كه حق تعالى اراده فرمايد هلاك او را، بيرون كند از او حيا را.(87) و از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم مروى است كه قيامت بر پا نخواهد شد تـا بـرود حيا از كودكان و زنان . الى غير ذلك ؛(88) و لهذا اين صفت شريفه در حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم و ائمه هدى عليهم السلام بسيار و كـامـل بـود بـه حـدى كه روايت شده پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم در وقتى كه تـكـلم مـى فـرمـود حيا مى كرد و عرق مى نمود، و فرو مى خوابانيد چشم خود را از مردم از جهت حيا هنگامى كه با او تكلم مى نمودند. و فـرزدق شـاعـر، امـام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام را بـه هـمـيـن خـصلت مدح كرده در قول خود: يَغْضى حَياءً وَ يُغْضى مِنْ مَهابَتِهِ فَلا يُكَلَّمُ اِلاّ حينَ يَبْتَسِمُ حـيـا مى كرد و عرق مى نمود و فرو مى خوابانيد چشم خود را از مردم از جهت حيا هنگامى كه با او تكلم مى نمودند. و از حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه مـنـافـقـى وقـتـى بـراى آن حضرت نـقل كرد كه بعضى از شيعيان تو شراب مى خوردند حضرت صورت مقدسش عرق كرد از حيا و خجالت .(89) چهارده ـ فرمود آن حضرت آيا خبر ندهم شما را به كارى كه چون به جاى آوريد آن را دور شـود سـلطـان و شـيـطـان از شما، ابوحمزه عرض كرد: ما را خبر فرماى تا آن را به جاى آوريـم ، فـرمـود: بـر شـما باد به دادن صدقه در صبحگاهان ؛ چه اداى صدقه فرمودن روى شيطان را سياه كند و قهر و ستيز سلطان را در آن روز درهم شكند، و بر شما باد كه در راه خـداى و رضـاى حـق بـا مـردم دوسـتـى و مـودت گيريد، يعنى دوستى شما از اين راه باشد و بر عمل صالح موازرت و معاونت نماييد؛ چه اين كار ريشه ظلم سلطان و وسوسه شـيـطـان را بـر مـى كـند، و چندان كه مى توانيد در كار استغفار و طلب آمرزش از حضرت پـروردگـار الحـاح و ابـرام نـمـايـيـد؛ چـه ايـن كـردار گـنـاهـان را مـحـو و نـابـود گرداند.(90) پانزدهم ـ روايت شده كه آن حضرت به جابر جعفى فرمود كه اى جابر! آيا همين بس است كـسـى را كـه تـشـيـع بـر خـود مـى بـنـدد كـه دعـوى مـحـبـت مـا اهـل بـيـت كـنـد، واللّه ! شـيعه ما نيست مگر كسى كه اطاعت خدا نمايد و تقوى و پرهيزكارى داشـتـه بـاشـد، اى جابر! پيشتر شيعيان را نمى شناختيد مرگ به تواضع و شكستگى و بسيار ذكر خدا و بسيارى نماز و روزه و تعهد همسايگان نمودن از فقراء و مساكين و قرض داران و يـتـيـمان و راستى در سخن و تلاوت قرآن و زبان بستن از غير نيكى مردم و امينان خـويـشـان بـودنـد در جـمـيـع امـور. جـابـر گـفـت : يـابـن رسـول اللّه مـن كـسـى را در اين زمان به اين صفات نمى شناسم ، حضرت فرمود: كه اى جـابر! به اين خيالها از راه مرو. همين بس است مگر آدمى را كه گويد من على عليه السلام را دوسـت مـى دارم و ولايـت او را دارم اگـر گـويـد كـه رسول خدا را دوست مى دارم و حال آنكه آن حضرت بهتر از اميرالمؤ منين عليه السلام است و به اعمال آن حضرت عمل ننمايد و پيروى سنت او نكند آن محبت هيچ به كار او نمى آيد؟ پس از خدا بترسيد و عمل كنيد تا ثوابهاى الهى را بيابيد، به درستى كه ميان خدا و احدى از خـلق خـويـشـى نـيـسـت ، و محبوبترين بندگان نزد خدا كسى است كه پرهيزكارى از محارم الهـى زيـادتـر كـنـد و عـمـل بـه طاعت الهى بيشتر نمايد، واللّه ! كه تقرب به خدا نمى توان جست مگر به طاعت او و ما براتى از آتش جهنم از براى شما نداريم و هيچ كس را بر خـدا حـجـتـى نـيست ، هركه مطيع خدا است ولى و دوست ما است و هركه معصيت الهى مى كند او دشـمـن مـا اسـت و بـه ولايـت مـا نـمـى تـوان رسـيـد مـگـر بـه پـرهـيـزكـارى و عمل صالح .(91) مؤ لف گويد: حكايت شده از شخصى كه گفت ديدم ابوميسره عابد را كه از كثرت عبادت و جـد و جـهـد در طـاعـات دنـده هـاى بدنش ظاهر شده بود من گفتم : يَرْحَمُكَ اللّهُ اِنَّ رَحْمَةَ اللّهِ واسِعَةٌ؛ يعنى خدا تو را رحمت كناد رحمت خداوند واسع است ، ابوميسره در غضب شد و گفت : مگر از من چيزى ديدى كه دلالت نوميدى من كند ( اَنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَريبٌ مِنَ الْمُحْسِنينَ ) (92) همانا رحمت خدا نزديك است به نيكوكاران ؛ پس من از كلمات او به گريه درآمـدم و گـريـسـتـم پـس شـايـسـتـه اسـت كـه عـقـلا و دانـايـان نـظـر كـنـنـد در حـال رسـولان و ابـدال و اوليـاء و كـوشش و اجتهاد آنها در طاعات و صرف عمر خويش در عبادات كه شب و روز آرام نداشتند و به هيچ وجه سستى نمى نمودند و آيا آنها حسن ظن به خدا نداشتند؟ نه چنين بود بلكه به خدا سوگند! كه ايشان اعلم بودند به سعه رحمت خدا و حـسـن ظن ايشان به جود حق تعالى از همه بيشتر بود لكن دانستند كه اين رجاء و حسن ظن بـدون جـد و اجـتـهـاد، آرزوى مـحـض و غـرور بـحـت اسـت لاجـرم خـود را در تعب عبادت و طاعت درآوردنـد تـا مـحـقـق شـود بر ايشان رجاء و حسن ظنشان و بس است در اين مقام آنكه حضرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلم در منبر آخرى كه در ايام مرض خويش مردم را موعظه فـرمـود ايـن مـطـلب را فـرمـود: ايـّهـا النـّاس ! دعـوى نـكـنـد دعـوى كـنـنـده اى كـه مـن بـى عـمـل رسـتـگـار مى گردم ، و آرزو نكند آروز كننده اى كه من بى طاعت خدا به رضاى او مى رسم ، به حق آن خداوندى كه مرا به حق فرستاده است كه نجات نمى دهد از عذاب خدا مگر عمل نيكو با رحمت حق تعالى ، آنگاه فرمود: وَلَوْ عَصَيْتُ لَهَويْتُ.(93) شـانـزدهم ـ روايت شده از آن حضرت كه فرمود ملكى است در خلقت خروس كه پنجه هاى او در تـه زمـيـن اسـت و بـالهـاى او در هـوا اسـت و گـردن او خـم شده است در زير عرش ، پس هـرگـاه بـگـذرد از شب نصف آن بگويد ( سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ، رَبُّ الْمَلائكة و الرُّوح ، رَبُّنا الرَّحـمـْانُ لا اِلهِ غـَيـْرُهُ عـ( و چون اين ذكر شريف را گفت بگويد ( لِيَقُمِ الْمُتَهَجِّدونَ ) ؛ يعنى برخيزند از خواب نماز شب گزارندگان ، پس در اين وقت خروسها صداها بـلنـد كـنـنـد پس آن ملك به صورت خروس ساكت شود به اندازه اى كه خدا خواسته ، آن وقت بگويد ( سُبُّوحٌ قُدّوُسُ، رَبُّنا الرَّحْمانُ لا اِلهَ غَيْرُهُ، لِيَقُمِ الذّاكِروُنَ ) ؛ يعنى بـرخـيـزنـد از خـواب ذكـر كنندگان ، و چون صبح طلوع كند بگويد رَبُّنا الرَّحْمانُ لا اِلهَ غَيْرُهُ لِيَقُمِ الْغافِلُونَ؛ يعنى برخيزند از خواب غافلان .(94) مؤ لف گويد: كه شايد سبب كم كردن اين ملك عرش از ذكر سابق خود در هر نوبت بعد، آن باشد كه آن رحـمـات و بـركـات و الطـاف و عـنـايـاتـى كـه عـابـد مـى شـود در وقـت ذكـر اول بـراى مـتـهـجـّديـن كـه در آن وقـت شـب بـر مـى خـيـزنـد مثل آن عايد نمى شود براى ذاكرين كه در وقت ذكر دوم از خواب بر مى خيزند، لهذا از ذكر خود رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَالرُّوحِ را كم كرده و چون صبح طلوع كرد غافلان برخاستند اين الطاف و عناياتى كه براى ذاكرين بود براى ايشان نخواهد بود، اگرچه از رحمت واسعه الهى بـالكـليـّة بى بهره نمانند، لهذا از ذكر خود، ( سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ ) را كم كرده اكتفاء نـمـود بـه هـمـان ذكـر رَبُّنـَا الرَّحـمانُلا اِلهَ غَيْرُهُ و شايد كسى كه بين الطلوعين در خواب باشد بى نصيب و بى بهره و از سعادت محروم و بى روزى ماند. فَمَنْ نامَ بَيْنَهُما نامَ عَنْ رِزْقِهِ. هذا ما خَطَرَ بِبالى وَاللّهُ تَعالى الْعالِمُ. و مناسب است در اين مقام قول بعض شعراء: هنگام سفيده دم خروس سحرى دانى كه چرا همى كند نوحه گرى يعنى كه نمودند در آيينه صبح كز عمر شبى گذشت تو بى خبرى و چه خوب گفته شيخ جامى : دلا تا كى در اين كاخ مجازى كنى مانند طفلان خاك بازى تويى آن دست پرور گستاخ كه بودت آشيان بيرون از اين كاخ چرا زان آشيان بيگانه گشتى چو دونان مرغ اين ويرانه گشتى بيفشان بال و پر زآميزش خاك بپر تا كنگره ايوان افلاك ببين در رقص ازرق طيلسانان رداى نور بر عالم فشانان همه دور جهان روزى گرفته به مقصد راه فيروزى گرفته خليل آسا در ملك يقين زن نواى لااحبّ الا فلين زن فـصـل پـنجم : در وفات حضرت امام محمدباقر عليه السلام و بيان آنچه ميان آن حضرت ومخالفان واقع شد مؤ لف گويد: كه من در اين فصل اكتفا مى كنم به آنچه علامه مجلسى در ( جلاءالعيون ) نگاشته ، فرموده : سيد بن طاووس رضى اللّه عنه روايت كرده است به سند معتبر از حـضرت صادق عليه السلام كه در سالى از سالها هشام بن عبدالملك به حج آمده در آن سال من در خدمت پدرم به حج رفته بودم ، پس من در مكه روزى در مجمع مردم گفتم كه حمد مـى كـنـم خـداونـدى را كـه مـحمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را به راستى به پيغمبرى فرستاد و ما را به آن حضرت گرامى گردانيد، پس ماييم برگزيدگان خدا بر خلق او و پـسـنـديـدگان خدا از بندگان او و خليفه هاى خدا در زمين . پس سعادتمند كسى است كه مـتـابـعـت مـا كند، و شقى و بدبخت كسى است كه مخالفت ما نمايد و با ما دشمنى كند، پس بـرادر هـشـام ايـن خـبر را به او رسانيد و در مكه مصلحت در آن نديد كه متعرض ما گردد و چـون بـه دمـشـق رسـيـد و مـا بـه سـوى مـديـنـه مـعـاودت كـرديـم پـيـكـى بـه سـوى عـامـل مـديـنه فرستاد كه پدرم را و مرا به نزد او به دمشق فرستد، چون وارد دمشق شديم سـه روز مـا را بـار نـداد، روز چـهـارم مـا را بـه مـجـلس خـود طـلبـيـد چـون داخـل شـديـم هـشـام بـر تـخـت پـادشـاهـى خـود نـشـسـتـه و لشـكـر خـود را مـسـلّح و مـكـّل دو صف در برابر خود باز داشته بود و آماج خانه يعنى محلى كه نشانه تير در آن نـصـب كـرده بـودنـد در بـرابـر خـود ترتيب داده بود و بزرگان قومش در حضور او به گرو تير مى انداختند، چون در ساحت خانه او داخل شديم پدرم در پيش مى رفت و من از عقب او مـى رفـتـم چـون بـه نـزديـك رسـيـديـم بـه پدرم گفت كه با بزرگان قوم خود تير بينداز، پدرم گفت كه من پير شده ام و اكنون از من تيراندازى نمى آيد اگر مرا معاف دارى بـهـتـر اسـت ، هشام سوگند ياد كرد كه به حق آن خداوندى كه ما را به دين خود و پيغمبر خـود عـزيـز گردانيده تو را معاف نمى گردانم ، پس به يكى از مشايخ بنى اميه اشاره كرد كه كمان و تير خود را به او بده تا بيندازد. پـس پـدرم كـمـان را از آن مـرد گرفت و يك تير از او بگرفت و در زه كمان گذاشت و به قـوت امـامـت كـشـيـد و بـر مـيـان نـشـانـه زد پـس تـيـر ديـگـر بـگـرفـت و بـر فـاق تير اول زد كـه آن را تـا پـيـكـان بـه دو نـيـم كـرد و در مـيـان تـيـر اول قـرار گـرفـت ، پـس تير سوم را گرفت و بر فاق تير دوم زد كه آن را نيز به دو نـيـم كـرد و در مـيـان نـشانه محكم شد تا آنكه نه تير چنين پياپى افكند كه هر تير بر فـاق تـيـر سـابـق آمـد و آن را به دو نيم كرد و هر تير كه آن حضرت مى افكند بر جگر هـشـام مـى نـشست و رنگ شومش متغير مى شد تا آنكه در تير نهم بى تاب شد و گفت : نيك انداختى اى ابوجعفر و تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى چرا مى گفتى كه من بر آن قـادر نـيـسـتـم . پـس ، از آن تـكـليـف پـشـيـمـان شـد و عـازم قتل پدر من گرديد و سر به زير افكند و تفكر مى كرد و من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم . چـون ايـسـتادن ما به طول انجاميد پدرم در خشم شد و چون آن حضرت در خشم مى شد نظر به سوى آسمان مى كرد و آثار غضب از جبين مبينش ظاهر مى گرديد، چون هشام آن حالت را در پـدرم مـشـاهده كرد از غضب آن حضرت ترسيد و او را بر بالاى تخت خود طلبيد و من از عـقـب او رفـتـم چـون به نزديك او رسيد برخاست و پدرم را در برگرفت و در دست راست خـود نـشـانـيـد، پس دست در گردن من درآورد و مرا در جانب راست پدرم نشانيد، پس رو به سـوى پـدرم گـردانـيد و گفت : پيوسته بايد كه قبيله قريش بر عرب و عجم فخر كنند كـه مـثـل تـويى در ميان ايشان هست ، مرا خبر ده كه اين تيراندازى را كى تعليم تو نموده اسـت و در چـه مـدت آمـوخـتـه اى ؟ پـدرم فـرمـود: مـى دانـى كـه در مـيـان اهل مدينه اين صنعت شايع است و من در حداثت سن چند روزى مرتكب اين بودم و از آن زمان تا حـال تـرك آن كرده ام و چون مبالغه كرديد و سوگند داديد امروز كمان به دست گرفتم . هـشـام گـفـت : مـثـل ايـن كـمـانـدارى هـرگـز نـديـده بـودم اى ابـاجـعـفـر در ايـن امـر مـثـل تـو هـسـت ؟ حـضـرت فـرمـود كـه مـا اهـل بـيـت رسـالت عـلم و كمال و اتمام دين را كه حق تعالى در آيه : ( اَلْيـَوْمَ اَكـْمـَلْتُ لَكُمْ دينَكُم وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا ) .(95) به ما عطا كرده است از يكديگر ميراث مى بريم و هرگز زمين خالى نمى باشد از يكى از ما كه در او كامل باشد آنچه ديگران در آن قاصرند، چون اين سخن را از پدرم شنيد بسيار در غـضـب شـد و روى نـحـسـش سرخ شد و ديده راستش كج شد، و اينها علامت غضب او بود و سـاعتى سر به زير افكند و ساكت شد، پس سر برداشت و به پدرم گفت كه آيا نسب ما و شما كه همه فرزندان عبدمنافيم يكى نيست ؟ پدرم فرمود كه چنين است و لكن حق تعالى مـا را مـخصوص گردانيده است از مكنون سرّ خود و خالص علم خود به آنچه ديگرى را به آن مـخـصـوص نـگـردانيده است ، هشام گفت كه آيا چنين نيست كه حق تعالى محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را از شـجـره عبد مناف به سوى كافه خلق مبعوث گردانيده از سفيد و سـيـاه و سـرخ پـس از كـجـا ايـن مـيـراث مـخـصـوص شـمـا گـردانـيـده اسـت و حـال آنـكـه حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم بر همه خلق مبعوث است ، خدا در قـرآن مـجـيـد مـى فرمايد: ( وَ للّهِ ميراثُ السَّمواتِ وَالاَرْضِ ) (96) ؛ پس به چه سبب ميراث علم مخصوص شما شد و حال آنكه بعد از محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم پيغمبرى مبعوث نگرديد و شما پيغمبران نيستيد. پـدرم فـرمـود: از آنجا خدا ما را مخصوص گردانيده كه به پيغمبر خود وحى فرستاد كه ( لاتُحَرِّك بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ ) (97) ؛ و امر كرد پيغمبر خود را كه مـخصوص گرداند ما را به علم خود و به اين سبب حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم برادر خود على بن ابى طالب عليه السلام را مخصوص مى گردانيد به رازى چند كـه از سـايـر صـحـابـه مـخـفـى مـى داشـت و چـون ايـن آيـه نـازل شـد ( وَ تـَعـِيـَهـا اُذْنٌ واعـِيـَةٌ ) (98) يـعنى حفظ مى كند آنها را گـوشـهـاى ضـبـط كـنـنـده و نـگـاه دارنـده ، پـس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـود: يـا عـلى ! مـن از خـدا سـؤ ال كردم كه آنها را گوش تو گرداند و به اين جهت على بن ابى طالب عليه السلام مى فـرمـود كـه حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلم هزار باب از علم تعليم مى نمود كه از هـر بابى هزار باب ديگر گشوده مى شود؛ چنانچه شما راز خود به مخصوصان خود مى گـويـيـد و از ديـگـران پـنـهـان مـى داريـد هـمـچـنـيـن حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم رازهـاى خـود را بـه عـلى عـليـه السـلام مى گفت و ديـگـران را مـحـرم آنـهـا نـمـى دانـسـت ، هـمـچـنـين على بن ابى طالب عليه السلام كسى از اهـل بـيت خود را كه محرم آن اسرار بود و به آن رازها مخصوص گردانيد، و به اين طريق آن عـلوم و اسرار به ما ميراث رسيده است ، هشام گفت : على دعوى اين مى كرد كه من علم غيب مـى دانـم و حـال آنـكـه خـدا در علم غيب احدى را شريك و مطلع نگردانيده است پس از كجا اين دعـوى مـى كـرد؟ پـدرم فـرمـود كـه حـق تـعـالى بـر حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم كتابى فرستاد و در آن كتاب بيان كرده آنچه بوده و خواهد بود تا روز قيامت چنانچه فرموده است : ( وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانَا لِكُلّ شَى ء وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقينَ ) .(99) و بـاز فـرمـوده است : ( وَ كُلُّ شَى ءٍ اَحْصَيْناهُ فِى اِمامٍ مُبينٍ ) (100) و فرموده است كه ( ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِْن شَى ءٍ. ) (101) پـس حـق تـعـالى وحـى فـرسـتـاد به سوى پيغمبر خود كه هر غيب و سرّ كه به سوى او فـرسـتـاده البـتـه عـلى عـليـه السـلام را بـر آنـهـا مـطـلع گـردانـد و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم امر كرد على عليه السلام را كه بعد از او قرآن را جـمـع كـن و مـتـوجـه غسل و تكفين و حنوط او شود و ديگرا را حاضر نكند و به اصحاب خود گفت كه حرام است بر اصحاب و اهل من كه نظر كنند به سوى عورت من مگر برادر من على كـه او از من است و من از اويم و از او است مال من و بر او لازم است آنچه بر من لازم بود و او است ادا كننده قرض من و وفا كننده به وعده هاى من ، پس به اصحاب خود گفت كه على بن ابـى طـالب عـليـه السـلام بـعـد از مـن قـتـال خـواهـد كـرد بـا مـنـافـقـان بـر تـاءويـل قـرآن چـنـانـچـه مـن قـتـال كـردم بـا كـافـران بـر تـنـزيـل قـرآن و نـبـود نـزد احـدى از صـحـابـه جـمـيـع تـاءويـل قـرآن مـگـر نـزد عـلى عـليـه السـلام و بـه ايـن سـبـب حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود كه داناترين مردم به علم قضا على بن ابى طالب عليه السلام است ، يعنى او بايد كه قاضى شما باشد. و عمر بن خطّاب مكرّر مى گـفـت : اگـر عـلى نـمـى بـود عـمـر هـلاك مى شد، عمر گواهى به علم آن حضرت مى داد و ديگران انكار مى كردند. پس هشام ساعتى طويل سر به زير افكند پس سر برداشت و گفت : هر حاجت كه دارى از من طلب كن ؟ پدرم گفت كه اهل و عيال من از بيرون آمدن من ، در وحشت و در خوف اند استدعا دارم كه مرا رخصت مراجعت دهى ، هشام گفت : رخصت دادم در همين روز روانه شو. پس پدرم دست در گردن او آورد وداع كرد و من نيز او را وداع كرده و بيرون آمديم . چـون به ميدان بيرون خانه او رسيديم در منتهاى ميدان جماعت كثيرى ديديم كه نشسته اند، پدرم پرسيد كه ايشان كيستند؟ حاجب هشام گفت : قسّيسان و رهبانان نصارى اند در اين كوه عـالمـى دارنـد كـه دانـاتـريـن عـلمـاى ايـشـان اسـت و هـر سـال يـك مـرتـبـه بـه نـزد او مـى آيـنـد و مـسـائل خـود را از او سـؤ ال مـى كـنـنـد و امروز براى آن جمع شده اند. پس پدرم به نزد ايشان رفت و من نيز با او رفـتم ، پدرم سر خود را به جامه پيچيد كه او را نشناسند و با آن گروه نصارى به آن كـوه بـالا رفـت ، و چـون نـصـارى نـشـسـتند پدرم نيز در ميان ايشان نشست و آن ترسايان مـسـندها براى عالم خود انداختند و او را بيرون آوردند و بر روى مسند نشاندند و او بسيار مـعـمّر شده بود و بعضى حواريون اصحاب عيسى را دريافته بود و از پيرى ، ابروهاى او بر ديده اش افتاده بود، پس ابروهاى خود را به حرير زردى بر سر بست و ديده هاى خـود را مانند ديده هاى افعى به حركت درآورد، و به سوى حاضران نظر كرد، و چون خبر هشام رسيد كه آن حضرت به دير نصارى رفت كسى از مخصوصان خود فرستاد كه آنچه مـيـان ايـشان و آن حضرت مى گذرد او را خبر دهد، چون نظر آن عالم بر پدرم افتاد گفت : تـو از مـايى يا امت مرحومه ؟ حضرت فرمود: بلكه از امت مرحومه ام ، پرسيد كه از علماى ايشان يا از جهال ايشان ؟ فرمود كه از جهال ايشان نيستم ، پس بسيار مضطرب شد و گفت : مـن از تـو سـؤ ال كـنـم يـا تـو از مـن سـؤ ال مـى كـنـى ؟ پـدرم فـرمـود: تـو سـؤ ال كـن ! نـصـرانـى گـفت : اى گروه نصارى ! غريبه است كه مردى از امت محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه مـن مـى گـويـد كـه از مـن سـؤ ال كن ، سزاوار است كه مساءله اى چند از او بپرسم ، پس گفت : اى بنده خدا! خبر ده مرا از ساعت كه نه از شب است و نه از روز؟ پدرم فرمود: مابين طلوع صبح است تا طلوع آفتاب ، گـفـت : پـس از كدام ساعتها است ؟ پدرم فرمود كه از ساعات بهشت است و در اين ساعات بـيـمـاران ما به هوش مى آيند، و دردها ساكن مى شود، و كسى را كه شب خواب نبرد در اين ساعت به خواب مى رود و حق تعالى اين ساعت را موجب رغبت رغبت كنندگان به سوى آخرت گـردانـيـده و از بـراى عـمـل كـنـنـدگـان بـراى آخـرت دليـل واضـحـى سـاخـتـه و بـراى انـكـار كـنـنـدگـا و مـتـكـبـران كـه عـمـل بـراى آخـرت نـمـى كنند حجتى گردانيده نصرانى گفت : راست گفتى ، مرا خبر ده از آنـچـه دعـوى مـى كـنـيـد كـه اهـل بـهـشـت مـى خـورنـد و مـى آشـامـن و از ايـشـان بـول و غـايـط جدا نمى شود، آيا در دنيا نظير آن هست ؟ حضرت فرمود: بلى جنين در شكم مـادر مـى خـورد از آنـچـه مـادر او مى خورد و از او چيزى جدا نمى شود. نصرانى گفت : تو نـگـفـتـى كـه مـن از عـلمـاى ايـشـان نـيـسـتـم ؟! حـضـرت فـرمـود كـه مـن گـفـتـم از جـهـال ايـشـان نـيستم . نصرانى گفت : مرا خبر ده از آنچه دعوى مى كنيد كه ميوه هاى بهشت بـرطـرف نـمـى شـود هـرچـنـد از آن تـنـاول مـى كـنـنـد بـاز بـه حـال خـود هـسـت آيا در دنيا نظيرى دارد؟ حضرت فرمود كه بلى نظير آن در دنيا چراغ است كـه اگـر صـد هـزار چـراغ از آن بيفروزند كم نمى شود و هميشه هست . نصرانى گفت : از تـو مـسـاءله اى سـؤ ال مـى كـنـم كـه نـتـوانـى جـواب گـفـت ، حـضـرت فـرمـود كـه سـؤ ال كـن ، نـصـرانـى گـفـت : مرا خبر ده از مردى كه با زن خود نزديكى كرد و آن زن به دو پـسـر حـاله شـد و هر دو در يك ساعت متولد شدند و در يك ساعت مردند و در وقت مردن يكى پـنـجـاه سـال از عـمـر او گـذشـتـه بـود و ديـگـر صـد و پـنـجـاه سـال زنـدگانى كرده بود؟ حضرت فرمود كه آن دو فرزند عزير و عزر بودند كه مادر ايـشـان بـه ايـشـان در يـك شـب در يـك سـاعـت حـامـله شـد و در يك ساعت متولد شدند و سى سـال بـا يـكـديـگـر زنـدگـانـى كـردنـد پـس حـق تـعـالى عـزير را ميراند و بعد از صد سال او را زنده كرد و بيست سال ديگر با برادر خود زندگانى كرد و هر دو را يك ساعت فـوت شـدنـد. پس آن نصرانى برخاست و گفت : از من داناترى را آورده ايد كه مرا رسوا كـنـد بـه خدا سوگند كه تا اين مرد در شام است ديگر من با شما سخن نخواهم گفت هرچه خواهيد از او سؤ ال كنيد. و بـه روايـت ديـگـر چـون شـب شـد آن عـالم به نزد آن حضرت آمد و معجزات مشاهده كرد و مـسـلمـان شد، چون اين خبر به هشام رسيد و به او گفتند خبر مباحثه حضرت امام محمدباقر عـليـه السـلام بـا نـصـرانـى در شـام مـنـتـشـر شـده و بـر اهـل شـام عـلم و كـمـال او ظـاهر گرديده او جايزه اى براى پدرم فرستاد و ما را به زودى روانه مدينه كرد. و بـه روايـت ديـگـر آن حـضـرت را بـه حـبـس فـرسـتـاد، بـه هـمـان مـلعـون گـفـتـنـد كـه اهل زندان همه مريد او گرديده اند پس به زودى حضرت را روانه مدينه كرد، و پيش از ما پـيـك مـسـرعـى فرستاد كه در شهرها كه در سر راه است ندا كنند در ميان مردم كه دو پسر جـادوگـر ابـوتـراب مـحـمـّد بـن عـلى و جـعفر بن محمّد كه من ايشان را به شام طبيده بودم مـيـل كـردنـد بـه سوى ترسايان و دين ايشان را اختيار كردند پس هركه به ايشان چيزى بفروشد يا بر ايشان سلام كند يا با ايشان مصافحه كند خونش هدر است ، چون پيك به شـهـر مـديـن رسـيـد بـعـد از آن مـا وارد شـهـر شـديـم و اهـل آن شـهـر درهـا بـر روى مـا بـستند و ما را دشنام دادند و ناسزا به على بن ابى طالب عـليـه السـلام گـفتند و هرچند ملازمان ما مبالغه مى كردند در نمى گشودند و آذوقه به ما نمى دادند، چون ما به نزديك دروازه رسيديم پدرم با ايشان به مدارا سخن گفت و فرمود از خدا بترسيد ما چنان نيستيم كه به شما گفته اند، و اگر چنان باشيم ، شما با يهود و نـصـارى مـعـامـله مى كنيد، چرا از مبايعه ما امتناع مى نماييد، آن بدبختان گفتند كه شما از يهود و نصارى بدتريد (نعوذباللّه )؛ زيرا كه ايشان جزيه مى دهند و شما نمى دهيد. هـرچـنـد پـدرم ايشان را نصيحت كرد سودى نبخشيد و گفتند در نمى گشاييم بر روى شما تـا شـمـا و چـهـارپايان شما هلاك شويد. حضرت چون اصرار آن اشرار مشاهده نمود پياده شـد و فـرمـود: اى جـعـفـر! تـو از جاى خود حركت مكن . و كوهى در آن نزديكى بود كه بر شـهـر مـديـن مـشـرف بـود حـضرت بر آن كوه برآمد و رو به جانب شهر كرد و انگشت بر گـوشـهـاى خـود گـذاشـت و آيـاتـى كـه حـق تـعـالى در قـصـه شـعـيـب فـرسـتـاده اسـت و مشتمل است بر مبعوث گرديدن شعيب بر اهل مدين و معذب گرديدن ايشان به نافرمانى او، بـر ايـشـان خواند تا آنجا كه حق تعالى مى فرمايد: ( بَقِيَّةُاللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ ) .(102) پـس فـرمـود كه ماييم به خدا سوگند بقيه خدا در زمين ، پس حق تعالى باد سياهى تيره بـرانـگـيخت كه آن صدا را به گوش مرد و زن و صغير و كبير ايشان رسانيد و ايشان را دهـشـت عظيم عارض شد و بر بامها برآمدند و به جانب آن حضرت نظر مى كردند پس مرد پيرى از اهل مدين پدرم را به آن حالت مشاهده كرد و به صداى بلند ندا كرد در ميان شهر كـه از خـدا بـتـرسـيـد اى اهـل مدين كه اين مرد در موضعى ايستاده است كه در وقتى حضرت شعيب قوم خود را نفرين كرد در اين موضع ايستاده بود، و به خدا سوگند كه اگر در به روى او نـگـشـايـيـد مـثـل آن عـذاب بـر شـمـا نـازل خواهد شد، پس ايشان ترسيدند و در را گـشـودنـد و مـا را در مـنـازل خـود فـرود آوردند و طعام دادند و ما روز ديگر از آنجا بيرون رفـتيم . پس والى مدين اين قصه را به هشام نوشت آن ملعون به او نوشت كه آن مرد پير را به قتل رسانيد. و به روايت ديگر آن مرد پيرد را طلبيد و پيش از رسيدن به هشام به رحـمـت الهى واصل گرديد. پس هشام لعين به والى مدينه نوشت كه پدرم را به زهر هلاك كـنـد و پـيـش از آنـكـه ايـن اراده بـه عـمـل آيـد هـشـام بـه درك اسفل جحيم واصل شد.(103) و كـليـنـى بـه سـنـد صـحـيـح از زراره روايـت كـرده اسـت كـه گـفت : روزى از حضرت امام محمدباقر عليه السلام شنيدم كه فرمود: در خواب ديدم كه بر سر كوهى ايستاده بودم و مـردم از هر طرف آن كوه بالا مى آمدند به سوى من چون مردم بسيار جمع شدند بر اطراف آن كوه ، ناگاه كوه بلند شد و مردم از هر طرف فرو مى ريختند تا آنكه اندك جماعتى بر آن كـوه مـى ماندند و پنج مرتبه چنين شد، و گويا آن حضرت اين خواب را به وفات خود تـعـبـيـر فـرمـوده بـود، بـعـد از پـنـج شـب از ايـن خـواب بـه رحـمـت ربـّالاربـاب واصل گرديد.(104) و كلينى به سند معتبر روايت كرده است كه روزى يكى از دندانهاى حضرت امام محمدباقر عليه السلام جدا شد آن دندان را در دست گرفت و گفت : الحمدللّه ، پس حضرت امام جعفر صـادق عـليه السلام را گفت كه چون مرا دفن كنى اين دندان را با من دفن كن ، بعد از چند سال دندان ديگر آن حضرت جدا شد و باز در كف راست گذاشت و گفت : الحمدللّه و فرمود كه اى جعفر چون من از دنيا بروم اين دندان را با من دفن كن .(105) و در ( كافى ) و ( بصائرالدرجات ) و ساير كتب معتبره روايت كرده اند كه حضرت صادق عليه السلام فرموده كه پدرم را بيمارى صعبى عارض شد كه اكثر مردم بر آن حضرت خائف شدند و اهل بيت آن حضرت گريان شدند، آن حضرت فرمود كه من در ايـن مـرض نخواهم رفت ؛ زيرا كه دو كس به نزد من آمدند و مرا چنين خبر دادند. پس ، از آن مـرض صـحـت يافت و مدتى صحيح و سالم ماند، پس روزى حضرت امام جعفر صادق عليه السـلام را طـلبـيد و فرمود كه جمعى از اهل مدينه را حاضر كن چون ايشان را حاضر كردم فـرمـود: اى جـعـفـر! چـون مـن بـه عـالم بـقـاء رحـلت كـنـم مـرا غـسـل بـده و كفن بكن و در سه جامه كه يكى رداى حبره بود كه نماز جمعه در آن مى كرد و يكى پيراهنى كه خود مى پوشيد؛ و فرمود كه عمامه بر سرم ببند و عمامه را از جامه هاى كفن حساب مكن و براى من زمين را شقّ كن به جاى لحد؛ زيرا كه من فربه ام و در زمين مدينه براى من لحد نمى توان ساخت و قبر مرا چهار انگشت از زمين بلند بلند كن و آب بر قبر من بـريـز، و اهـل مدينه را گواه گرفت ، چون بيرون رفتند گفتم : اى پدر بزگوار! آنچه فـرمودى به عمل مى آورم و به گواه گرفتن احتياج نبود، حضرت فرمود كه اى فرزند! بـراى ايـن گـواه گـرفتم كه بدانند تويى وصى من و در امامت با تو منازعه نكنند. پس گـفتم : اى پدر بزرگوار! من امروز تو را از همه روز صحيح تر مى يابم و آزار در تو مـشـاهـده نـمـى كـنـم ، حـضرت فرمود: آن دو كس كه در آن مرض مرا خبر دادند كه صحت مى يابم در اين مرض به نزد من آمدند و گفتند در اين مرض به عالم بقاء رحلت مى نمايى ، و بـه روايـت ديـگـر فرمود: كه اى فرزند! مگر نشنيدى كه حضرت على بن الحسين عليه السـلام مـرا از پس ديوار ندا كرد كه اى محمّد بيا و زود باش كه ما انتظار تو مى بريم .(106) و در ( بـصـائرالدرجـات ) مـنـقول است كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فـرمـود كـه در شـب وفـات پـدر بزرگوار خود به نزد آن حضرت رفتم كه با او سخن بگويم ، مرا اشاره كرد كه دور رو و با كسى رازى مى گفت كه من او را نمى ديدم يا آنكه بـا پـروردگـار خـود مـناجات مى كرد، پس بعد از ساعتى به خدمت او رفتم فرمود كه اى فـرزنـد گـرامـى ! مـن در ايـن شـب دار فـانـى را وداع مـى كـنـم و بـه ريـاض قـدس ارتـحـال مـى نـمـايـم و در ايـن شب حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم به عالم بـقـاء رحـلت نـمـود و در ايـن وقـت پـدرم حـضـرت عـلى بـن الحـسـين عليه السلام براى من شربتى آورد كه من آشاميدم و مرا بشارت لقاى حق تعالى داد.(107) و قـطب راوندى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه چون شب وفـات پـدر بـزرگـوارم شـد و حال او معتبر گرديد چون آب وضوء آن حضرت را هر شب نـزديـك رختخواب او مى گذاشتند دو مرتبه فرمود كه بريز آب را مردم گمان كردند كه حـرت از بى هوشى تب ، اين سخن مى فرمايد: من رفتم و آب را ريختم ديدم كه موشى در آن آب افتاده بود و حضرت به نور امامت در آن حالت دانسته بود.(108) و كـليـنـى بـه سـنـد صـحـيـح از آن حـضـرت روايـت كـرده اسـت كـه مـردى چـنـد مـيـل از مـديـنـه دور بـود در خـواب ديـد كـه [گـفتند] برو نماز كن بر امام محمّدباقر عليه السلام كه ملائكه او را در بقيع غسل مى دهند.(109) و ايضا به سند حسن روايت كـرده اسـت كـه حضرت امام محمدباقر عليه السلام هشتصد درهم براى تعزيه و ماتم خود وصـيـت فـرمـود.(110) و بـه سـند موثق از حضرت صادق عليه السلام روايت كـرده اسـت كـه پـدرم گـفـت : اى جـعـفـر! از مـال مـن وقـفى بكن براى ندبه كنندگا كه در سـال در منى در موسم حج بر من ندبه و گريه كنند و رسم ماتم را تجديد نمايند و بر مظلوميت من زارى كنند.(111) مؤ لف گويد كه در تاريخ وفات آن حضرت اختلاف است و مختار احقر آن است كه در روز دوشـنـبه هفتم ذيحجه سنه صد و چهاردهم به سن پنجاه و هفت در مدينه مشرفه واقع شد و ايـن در ايـام خلافت هشام بن عبدالملك بود، و گفته شده كه من حضرت را ابراهيم بن وليد بـن عـبـدالمـلك بـن مـروان بـه زهـر شهيد كرده و شايد به امر هشام بوده ؛ و قبر مقدس آن حضرت به اتفاق در بقيع واقع شده است در پهلوى پدر و عم بزرگوار خود حضرت امام حسن عليه السلام . و كـليـنى به سند معتبر روايت كرده است كه چون حضرت امام محمدباقر عليه السلام به دار بقاء رحلت نمود حضرت صادق عليه السلام مى فرمود كه هر شب چراغ مى افروختند در حجره اى كه آن حضرت در آن حجره وفات يافته بود.(112) فصل ششم : در ذكر اولاد و احفاد حضرت امام محمدباقر عليه السلام بدان كه اولاد آن حضرت بنابر آنچه شيخ مفيد و طبرسى و ديگران ذكر كرده اند از ذكور و انـاث هـفـت نـفـرند: ابوعبداللّه جعفر بن محمّد عليه السلام و عبداللّه كه از مخدّره نجيبه جناب ام فروه بنت قاسم بن محمّد بن ابى بكر بودند، و ابراهيم و عبيداللّه كه از ام حكيم بـودنـد و هـر دو در ايـام حيات پدر بزرگوارشان وفات كردند، و على و زينب و ام سلمه كه از ام ولد بودند و بعضى گفته اند كه امّ سلمه از مادر ديگر بوده .(113) شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه عبداللّه در فضل و صلاح مشاراليه بود، و روايت شده كه داخـل شد بر مردى از بنى اميه ، آن مرد اموى خواست او را بكشد، عبداللّه گفت : مرا مكش تا مـن از بـراى تـو شـفاعت كنم نزد خداى ، اموى گفت : تو را اين مقام و مرتبه نيست پس او را زهر داد و شهيد كرد انتهى .(114) و عـبـداللّه را پـسـرى اسـت اسـمـاعـيـل نـام كـه عـلمـاء رجـال او را از اصـحاب حضرت صادق عليه السلام شمرده اند، و در ( شرح كافى ملاّ خليل ) است كه عبداللّه پسر امام محمدباقر عليه السلام را دخترى بوده مكنّاة به ( امّ خـيـر ) كـه بئرامّ خير در مدينه منسوب به او است ، و تاج الدّين ابن زهره حسين در ( غـايـة الا خـتـصـار فـى اءخـبـار البـيـوتـات العـلويـّه ) گفته كه على پسر امام محمدباقر عليه السلام دخترى داشت فاطمه نام تزويج كرد او را حضرت امام موسى كاظم عليه السلام و قبر على در بغداد در محله جفعريه در ظاهر سور بغداد واقع است . محب الدّين بن نجار مورخ در تاريخ خود گفته مشهد (مزار) طاهر در جعفريه است و گفته آن قـريـه اى اسـت از اعمال خالص نزديك بغداد، ظاهر شد در آن قبرى قديم و بر آن سنگى بود كه بر آن نوشته شد: بـِسـْمِ اللّهِ الْرَّحـْمنِ الرَّحيمِ هذا ضَريحُ الطّاهِرِ عَلِىَّ بْنِ مُحَمَّد بِنْ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِنِ عَلىِّ بِنِ اَبى طالِبٍ عليهم السلام . و بـقيه از او جدا شده بود پس بنا كردند بر آن قبه اى از خشت ، پس از آن تعمير كرد آن را عـلى بـن نـعـيـم شـيخى از مستوفيان كه كتابت ديوان خالص با او بود و آراست و زينت كـرد آن را و قـنـديلهايى از مس بر آن آويزان كرد و در آن صحنى گشاده بنا كرد، پس او بـعـد از اين تعميرات يكى از مشاهد مزارات گشت . تاج الدّين گفته كه آن مشهد در زمان ما مـجـهـول و خـراب اسـت و جـمـاعـتـى از فـقـراء در آنـجـا منازل دارند و نزديك است كه آثارش محو و نابود شود. (115) مؤ لف گويد: آنكه مشهور است در زمان ما قبر على بن محمدالباقر عليه السلام در ناحيه كـاشـان در مـشـهـد اردهـال اسـت و مـعـروف اسـت بـه شاهزاده سلطانعلى ، و تاءييد مى كند بودنش را در اين مشهد آنچه در ( بحرالا نساب ) است كه فرمود: عـَلِىُّ بـْنُ مـُحـَمَّدٍ الْبـاقِرِ عَليه السلام لَم يَعْقِبُ سِوى بِنْتٍ وَ دُفِنَ فى ناحِيَةِ كاشان بِقَرْيَةٍ يُقالُ لَها باركوسْب فى مَشْهَدٍ انتهى . و از فـاضـل خـبـيـر آمـيـرزا عـبـداللّه صـاحـب ( ريـاض العـلمـاء ) نـيـز نـقـل شـده كـه فرمود قبر على بن محمّدالباقر عليه السلام در حوالى بلده كاشان است و بـر او اسـت قـبـه رفـيـعـه و از براى او است كرامات ظاهره و در اصفهان نزديك مسجد شاه بقعه و مزارى است به نام احمد بن على بن امام محمّدالباقر عليه السلام و سنگى در آنجا اسـت بـه خـط كـوفـى بـر آن نـوشـتـه اسـت : بـِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ. هذا قَبْرُ احمد بْن عَلىّ بن مُحَمَّدالباقر عليه السلام وَ تَجاوَزْ عن سَيِئاتِهِ وَ الْحـَقـْهُ بـِالصـّالِحـيـنَ و در بـيـرون بـقـعـه سـنـگـى اسـت مـسـتـطـيـل بر آن نقش است آمين ربّ العالمين . به تاريخ سَنة ثَلث وَ سِتّينَ وَ خَمْسماءةَ و نزديك اين امام زاده است قبر مرحوم عالم فاضل فقيه نبيه جناب آقا شيخ محمّد تقى معروف بـه آقـا نـجـفـى در بـقـعـه بزرگى با قبّه عاليه ـ اَسْكَنَهُ اللّهُ فى جَنَّةٍ ـ و صاحب ( روضـات الجنّات ) در ترجمه امير سيد محمدتقى كاشى پشت مشهدى گفته كه در پشت مـحـمـدبـاقـر عـليـه السـلام و بـعـضى گفته كه منسوب است به يكى از اولادهاى حضرت موسى بن جعفر عليه السلام و اسمش حبيب است واللّه العالم .(116) و امّ سلمه زوجه محمّد ارقط بن عبداللّه الباهر بن امام زين العابدين عليه السلام بوده و او مـادر اسـمـاعـيـل بـن مـحـمـّد ارقـط است كه با ابوالسّرايا خروج كرده ، كَذا فى بَعْضِ الْمُشَجّرات .(117)

باب هشتم

بـاب هـشـتـم : در تـاريخ حضرت امام بحق ناطق مبين المشكلات و الحقائق جناب ابو عبداللّه جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام است . و در آن چند فصل است فصل اول : در بيان ولادت و اسم و لقب و احوال والده آن حضرت است ولادت بـاسـعـادت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در روز دوشنبه هفدهم ماه ربيع الا ول سـنـه هـشـتـاد و سـه واقـع شـده كـه مـوافـق اسـت بـا روز ولادت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم و آن روزى اسـت شـريف عظيم البركة كه پيوسته صـالحـين از آل محمّد عليهم السلام از قديم الا يام بزرگ مى شمردند آن روز را و مراعات مـى كردند حرمت آن را. و در روزه اش فضل كبير و ثواب عظيم وارد شده و مستحب است در آن روز صـدقـه و زيـارت مـشـاهـد مـشـرفـه و بـه جـا آوردن خـيـرات و مـسـرور نـمـودن اهل ايمان . اسـم مـبـارك آن حـضـرت ، جـعـفـر بـود و كـنـيت شريفش ، ابوعبداللّه و القاب آن حضرت : صابر و فاضل و طاهر و صادق بود و مشهورترين القاب آن جناب ، صادق است . ابن بابويه و قطب راوندى روايت كرده اند كه از حضرت امام زين العابدين عليه السلام پـرسـيدند كه امام بعد از تو كيست ؟ فرمود: محمدباقر كه علم را مى شكافد شكافتنى ، پـرسـيـدنـد كـه بـعـد از او امـام كـه خـواهـد بـود؟ فـرمـود: جـعـفـر كـه نـام او نـزد اهـل آسـمـانـهـا صـادق اسـت ؛ گـفـتـنـد: چـرا بـه خـصـوص او را صـادق مـى نـامـنـد و حـال آنـكـه هـمـه شـمـاهـا صـادق و راسـتـگـويـيـد؟ فـرمـود كـه خبر داد مرا پدرم از پدرش رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه آن حضرت فرمود چون متولد شود فرزند من جـعـفـر بـن مـحـمـّد بـن عـلى بـن الحسين عليهم السلام او را صادق ناميد؛ زيرا كه پنجم از فـرزنـدان او جـعـفـر نام خواهد داشت و دعوى امامت ، خواهد كرد به دروغ از روى افتراء و او نزد خدا جعفر كذاب افترا كننده بر خدا است ، پس حضرت امام زين العابدين عليه السلام گـريـسـت و فرمود كه گويا مى بينم جعفر كذاب را كه برانگيخته است خليفه جور زمان خود را بر تفتيش و تفحص امام پنهان يعنى صاحب الزّمان عليه السلام .(1) و در شمايل حضرت صادق عليه السلام گفته اند كه آن حضرت ميانه بالا و افروخته رو و سـفـيـد بـدن و كـشـيـده بـيـنـى و مـوهـاى او سـيـاه و مـجـعـد بـود و بـر خـدّ رويـش خـال سـياهى بود.(2) و به روايت حضرت امام رضا عليه السلام نقش نگين آن حضرت ( اَللّهُ وَلِيّى وَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِهِ ) (3) و به روايت ديگر ( اَللّهُ خـالِقُ كـُلِّ شـَى ءٍ ) (4) و بـه روايـت مـعـتـبـر ديـگـر ( انت ثقتى فـاعـصـمـنـى مـن النـاس ) (5) و به روايت ديگر ( ماشاءَ اللّهُ لاقُوَّةَ اِلا بـِاللّهِ اَسـْتـَغـْفـِرُ اللّهَ ) (6) بـوده ، و غـيـر از ايـنـهـا نـيـز نقل شده . والده ماجده آن حضرت نجيبه جليله مكرمه عليا جناب فاطمة مسمّاة به امّ فروة بن قاسم بن مـحـمـّد بـن ابى بكر است كه حضرت صادق عليه السلام در حق او فرموده ( كانَتْ اُمّى مـِمَّنْ آمـَنـَتْ وَ اتَّقـَتْ وَ اَحْسَنَتْ وَاللّهْ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ ) ؛(7) يعنى مادرم از جـمله زنانى بود كه ايمان آورد و تقوى و پرهيزكارى را اختيار كرد و احسان و نيكوكارى نـمـود و خـدا دوست دارد نيكوكاران را. همانا حضرت صادق عليه السلام در اين كلمه موجزه وصـف كـرده آن مـخدره را به تمام اوصاف شريفه همانطور كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السـلام در جـواب همّام بن عباده كه سؤ ال كرد از آن حضرت كه وصف كند براى او متقين را اكـتفا كرد به كلمه : ( اِتَّقِ اللّهَ وَ اَحْسِنْ فَاِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقوْا وَالَّذينَهُمْ مُحْسِنوُنَ ) ؛(8) چـه آنـكـه عـلمـا در شرح آن گفته اند كه گويا مراد از تقوى ، اجتناب كردن است از آنچه خـداى تـعـالى نـهـى فرموده و احسان به جا آوردن هر چيزى است كه حق تعالى به آن امر فـرمـوده ، پـس ايـن كـلمـه جـامـع اسـت صـفـات مـتـقـيـن و فـضـايـل ايـشـان را، و شـيـخ جـليل على بن الحسين المسعودى در ( اثبات الوصيّة ) فرموده كه امّ فروه از تمامى زنان زمان خود تقوايش زيادتر بود، روايت كرده از حضرت امـام زيـن العـابـديـن عـليـه السـلام احـاديـثـى از جـمـله آنـهـا اسـت قول آن حضرت به او كه اى امّ فروة ! من دعا مى كنم براى گناهكاران شيعيان ما در روز و شب صد نوبت ، يعنى استغفار و طلب آمرزش مى كنم برايشان ؛ زيرا كه ما صبر مى كنيم بر چيزى كه مى دانيم و ايشان صبر مى كنند بر چيزى كه نمى دانند.(9) مـؤ لف گـويـد: كـه امّ فـروه چـنـدان مجلّله و مكرمه بود كه به سبب آن از حضرت صادق عـليـه السـلام گـاهى به ابن المكرمه تعبير كردند. و روايت شده از عبدالا على كه گفت : ديـدم امّ فـروه را كـه پـوشـيـده بـود كـسـايى و طواف كعبه مى كرد متنكّرةً كه كسى او را نـشناسد، پس استلام كرد حجرالا سود را به دست چپ ، مردى در آنجا به وى گفت : ( يا اَمـَةَ اللّهِ! قـَدْ اَخـْطـَاْتِ السُّنَّةَ ) ؛ اى كنيز خدا! خطا كردى در سنت و آداب كه با دست چپ استلام كردى ؛ ( امّ فروه اِنّا لاَغْنِياءُ مِنْ عِلْمِكَ ) ؛ يعنى نمى خواهد چيزى ياد ما دهى همانا ما از علم شما بى نيازيم .(10) فـقـيـر گـويـد: ظـاهرا آن مرد از فقهاء عامه بوده و چگونه غنى و بى نياز نباشد از فقه عـامه زنى كه شوهرش باقر علوم اولين و آخرين باشد، و پدر شوهرش حضرت امام زين العابدين عليه السلام ، و فرزندش ينبوع علم و معدن حكمت و يقين جعفر بن محمّد الصادق الا مين عليه السلام باشد و پدرش از ثقات و معتمدان على بن الحسين عليه السلام و يكى از فـقـهاء سبعه مدينه باشد در حجر علم تربيت شده و در بيت فقه نشو و نما كرده ، و امّ فـروه را خـواهرى است معروفه به ( امّ حكيم ) زوجه اسحاق عريض ابن عبداللّه بن جـعـفـر بـن ابـى طـالب رضـى اللّه عـنـهـم والده قـاسـم بـن اسـحـاق كـه مـردى جـليـل و امـير يمن بوده و او پدر داود بن القاسم است كه معروف است به ابوهاشم جعفرى بغدادى و بيايد ذكرش در اصحاب حضرت هادى عليه السلام . فـصـل دوم : در مختصرى از مناقب و مكارم اخلاق و سيرت حميده آن حضرت و اعتراف دوست ودشمن و مخالف و مؤ الف به فضل آن جناب عليه السلام ( اَنـْتَ يا جَعْفَرُ فَوْقَ الْمَدْحِ وَالْمَدْحِ عَناءٌ اِنَّما الاَشْرافُ اَرْضٌ وَ لَهُمْ اَنْتَ سَماءٌ جازَ حَدَّ الْمَدْحِ مَنْ قَدْ وَلدَتْهُ الاَنْبِياءُ ) شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در ميان برادران خود خـليـفه پدرش امام محمدباقر عليه السلام و وصى و قائم به امر امامت بعد از آن حضرت بـود و از تمامى برادران خود افضل و مبرّزتر بود و قدرش اعظم و جلالتش بيشتر بود در مـيـان عـامـه و خـاصـه ، و آن قـدر مـردمـان از عـلوم آن جـنـاب نـقـل كـرده انـد كـه به تمام بغداد و شهرها منتشر گشته و اصقاع عالم را فرا گرفته و نـقـل نـشـده از احـدى از عـلمـاء اهـل بـيـت آنـچـه از آن حـضـرت نـقـل شـده ، و نـقـله اخـبـار و سـدنـه آثـار نـقل نكرده اند از ايشان مانند آنچه از آن حضرت نقل كرده اند. همانا اصحاب حديث جمع كرده اند اصحاب راويان از آن جناب را از ثقات با اختلافشان در آراء و مـقـالات عـددشـان بـه چـهـار هـزار رسـيـده ، و آن قـدر دلائل واضحه بر امامت آن حضرت ظاهر شده كه دلها را روشن نموده و زبان مخالف را گنگ كرده از طعن زدن در آن دلائل به ايراد شبهات انتهى .(11) و سـيد شبلنجى شافعى گفته كه مناقب آن حضرت بسيار است به حدى كه محاسب نتواند تمام را در حساب آورد و مستوفى هشيار دانا از انواع آن در حيرت شود. روايـت كـرده انـد از آن جـنـاب جـمـاعـتـى از اعـيـان ائمـه اهـل سـنـت و اعـلام ايـشـان مـانند يحيى بن سعيد و ابن جريح و مالك بن انس و ثورى و ابن عـيـيـنـه و ابـوايوب سجستانى و غير ايشان .(12) ابن قتيبه در كتاب ( ادب الكـاتـب ) گـفته كه كتاب جفر را امام جعفر صادق عليه السلام نوشته و در آن است آنـچـه مـردم بـه دانستن آن احتياج دارند تا روز قيامت و به همين جفر اشاره كرده ابوالعلاء معرّى در قول خود: لَقَدْ عَجِبُوا لا لِ الْبَيْتِ لَمّا اتاهُمْ عِلْمُهُمْ فى جِلْدِ جَفْرٍ وَ مِراةُ الْمُنَجِّمِ وَ هِىَ صُغْرى تُريِه كُلِّ عامِرَةٍ وَقَفْرٍ(13) يـعـنـى مـردم تـعـجـب كـردنـد از اهـل بـيـت وقـتـى كـه آمـد ايـشـان را عـلم اهـل بيت در پوست بزغاله كه جفر باشد، يعنى مى گويد چگونه مى شود كه اين همه علم در پـوسـت بـزغـاله چـهـارماهه جمع شود، پس براى رفع استبعاد ايشان مى گويد: آيينه مـنـجـم كـه اسـطرلاب باشد با آنكه چيز كوچكى است مى نماياند به منجم آسمان و زمين و جاهاى معمور و غير معمور را. و روايـت شده كه آن حضرت مجلسى داشت از براى عامه و خاصه ، مردم از اقطار عالم به خـدمـتـش مـى رسـيـدنـد و از حـضـرتـش از حـلال و حـرام و از تـاءويـل قرآن و فصل الخطاب سؤ ال مى نمودند و احدى از خدمتش بيرون نمى آمد مگر با جوابى كه مرضى و پسنديده اش بود. فقير گويد: كه ظاهرا اين مجلس در ايام حج بوده براى آن حضرت . و بالجمله ؛ نقل نشده از احدى آنچه نقل شده از آن حضرت از علوم و با آنكه چهار هزار نفر از آن جناب روايت كرده اند و بطون كتب و اسفار دينيه از احاديث و علوم آن حضرت مملو است ، هـنـوز عـشـرى از اعـشـار عـلم آن حـضـرت نـمـايـان نـشـده بلكه قطره اى ماند كه از دريا بـرداشـتـه شده و گفته شده كه بعضى از علماء عامه از تلامذه و از خدّام و اتباع آن جناب بـوده انـد و از آن بـزرگـوار اخـذ كـرده انـد مـانـند ابوحنيفه و محمّد بن حسن ، و ابويزيد طـيـفـور سقّاء آن حضرت را خدمت كرده و سقايت نموده و ابراهيم بن ادهم و مالك بن دينار از غلامان آن حضرت بوده اند.(14) مؤ لف گويد: و شايسته باشد كه ما در اين مقام به ذكر چند روايت تبرك جوييم . اول ـ ابـن شـهـر آشـوب از ( مـسـنـد ابـوحـنـيـفـه ) نـقـل كـرده كـه حـسـن بـن زيـاد گـفـت : شـنـيـدم كـه از ابـوحـنـيـفـه سـؤ ال كـردنـد كـه را ديـدى كـه از تـمـامـى مردم فقاهتش بيشتر باشد؟ گفت : جعفر بن محمّد! زمانى كه منصور او را از مدينه طلبيده بود فرستاد نزد من و گفت اى ابوحنيفه مردم مفتون جـعـفـر بـن مـحـمـّد شـده انـد مـهـيـا كـن بـراى سـؤ ال از او مـسـاءله هـاى مـشـكـل و سـخـت خـود را، پـس مـن آمـاده كـردم بـراى او چـهـل مـساءله ، پس منصور مرا به نزد خود طلبيد، و در آن وقت و در ( حيره ) بود من بـه سـوى او رفتم ، پس چون وارد شدم بر او ديدم حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در طـرف راسـت مـنـصـور نـشـسـتـه بود همين كه نگاهم به او افتاد هيبتى از آن جناب بر من داخل شد كه از منصور فتّاك بر من داخل نشد، پس سلام كردم به او، اشاره كرد بنشين ، من نـشـستم آن وقت رو كرد به جناب صادق عليه السلام گفت : اى ابوعبداللّه ! اين ابوحنيفه اسـت . فـرمـود: بـلى مـى شـنـاسـم او را، آنـگـاه مـنـصـور رو به من كرد و گفت : بپرس از ابـوعـبداللّه سؤ الات خود را، پس من مى پرسيدم از آن حضرت او جواب مى داد، مى فرمود شما در اين مساءله چنين مى گوييد و اهل مدينه چنين مى گويند و فتواى خودش گاهى موافق مـا بـود و گـاهـى مـوافـق اهـل مـديـنـه و گـاهـى مـخـالف جـمـيـع و يـك يـك را جـواب داد تـا چهل مساءله تمام شد و در جواب يكى از آنها اخلال ننمود، آن وقت ابوحنيفه گفت : پس كسى كـه اعـلم مـردم بـاشـد بـه اخـتـلاف اقـوال ، از هـمـه عـلمـش بيشتر و فقاهتش زيادتر خواهد بود.(15) دوم ـ شـيـخ صـدوق از مـالك بـن انـس فـقـيـه اهـل مـديـنـه و امـام اهـل سـنـّت روايت كرده كه گفت : من وارد مى شدم بر حضرت امام جعفر صادق عليه السلام پس براى من ناز بالش مى آورد كه تكيه كنم بر آن و مى شناخت قدر مرا و مى فرمود: اى مـالك ! مـن تو را دوست مى دارم ، پس من مسرور مى گشتم به اين و حمد مى كردم خدا را بر آن ، و چـنـان بـود آن حـضرت كه خالى نبود از يكى از سه خصلت : يا روزه دار بود و يا قائم به عبادت بود و يا مشغول به ذكر؛ و آن حضرت از بزرگان عبّاد و اكابر زهاد و از كسانى بود كه دارا بودند خوف و خشيت از حق تعالى را، و آن حضرت كثيرالحديث و خوش مـجـالسـت و كـثـيـرالفوائد بود. و هرگاه مى خواست بگويد: قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم رنگش تغيير مى كرد! گاه سبز مى گشت و گاهى زرد به حدى كه نمى شـنـاخـت او را كـسـى كـه مـى شـنـاخـت او را؛ و هـمـانـا بـا آن حـضـرت در يـك سـال به حج رفتيم همين كه شترش ايستاد در محل احرام خواست تلبيه گويد چنان حالش مـنـقـلب شد كه هرچه كرد تلبيه بگويد صدا در حلق شريفش منقطع شد و بيرون نيامد و نـزديـك شـد كـه از شـتـر بـه زمـيـن افـتـد، مـن گـفـتـم يـابـن رسـول اللّه ! تـلبـيـه را بـگـو و چـاره نـيـسـت جـز گفتن آن ، فرمود: اى پسر ابى عامر! چـگـونـه جـراءت كـنـم بـگـويـم ( لَبَّيْكَ اَللّهُمَّ لَبَّيْكَ ) و مى ترسم كه حق عز و جل بفرمايد ( لالَبَّيْكَ وَ لاسَعْدَيْكَ. ) (16) مـؤ لف گـويد: كه خوب تاءمل كن در حال حضرت صادق عليه السلام و تعظيم و توقير او از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم كـه در وقـت نقل حديث از آن حضرت و بردن اسم شريف آن جناب چگونه حالش تغيير مى كرده با آنكه پـسـر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم و پاره تن او است ، پس ياد بگير اين را و با نـهايت تعظيم و احترام اسم مبارك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم را ذكر كن و صـلوات بـعـد از اسـم مباركش بفرست و اگر اسم شريفش را در جايى نوشتى صلوات را بـدون رمـز و اشـاره بـعد از اسم مباركش بنويس و مانند بعضى از محرومين از سعادت به رمـز ( ص ) و يا ( صلعم ) و نحو آن اكتفا مكن بلكه بدون وضو و طهارت اسـم مـبـاركـش را مگو و ننويس و با همه اينها باز از حضرتش معذرت بخواه كه در وظيفه خود نسبت به آن حضرت كوتاهى نمودى و به زبان عجز و لابه بگو: هزار مرتبه شويم دهان به مشك و گلاب هنوز نام تو بردن كمال بى ادبى است از ابـى هـارون مـولى آل جـعده روايت است كه گفت : من در مدينه جليس حضرت صادق عليه السـلام بـودم ، پـس چـنـد روزى در مـجـلسـش حـاضـر نـشـدم ، بعد كه خدمتش مشرف گشتم فرمود: اى ابوهارون ! چند روز است كه تو را نمى بينم ؟ گفتم : جهتش آن بود كه پسرى بـراى مـن مـتولد شده بود، فرمود: بارَكَ اللّهُ لَكَ فيهِ، چه نام نهادى او را؟ گفتم : محمّد، حضرت چون نام محمّد شنيد صورتش را برد نزديك به زمين و گفت : محمّد، محمّد، محمّد! تا آنـكه نزديك شد صورتش بچسبد به زمين پس از آن فرمود: جانم ، مادرم ، پدرم و تمامى اهل زمين فداى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم باد، پس فرمود: دشنام مده اين پسر را و مزن او را و بد مكن با او و بدان كه نيست خانه اى كه در آن اسم محمّد باشد مگر آنكه آن خانه در هر روزى پاكيزه و تقديس كرده شود.(17) سـوم ـ در ( كـتـاب تـوحـيـد مـفـضـّل ) اسـت كـه مـفـضـل بـن عـمـر در مسجد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم بو، شنيد ابن ابى العـوجـا بـا يـكـى از اصـحـابـش مـشـغـول اسـت بـه گـفـتـن كـلمـات كـفـرآمـيـز، مـفـضـل خوددارى نتوانست كرد فرياد زد بر او كه يا ( عَدُوَّاللّهِ! اَلْحَدْتِ فِى دينِ اللّهِ وَ اَنـْكـَرْتَ الْبـارى جـَلَّ قـُدْسـُه ) ؛ اى دشمن خدا! در دين خدا الحاد ورزيدى و منكر بارى تـعـالى شد. و از اين نحو كلمات با وى گفت ؛ اب ابى العوجا گفت : اى مرد! اگر تو از اهـل كـلامـى بـيـا با هم تكلم كنيم ، هرگاه تو اثبات حجت كردى ما متابعت تو مى نماييم و اگـر از عـلم كـلام بـهره ندارى ما با تو حرفى نداريم ، و اگر تو از اصحاب جعفر بن مـحـمـدى آن حـضـرت بـا مـا بـه ايـن نـحـو مـخـاطـبـه نـمـى كـنـد و بـه مـثـل تـو بـا ما مجادله نمى نمايد. و به تحقيق كه شنيده است از اين كلمات بيشتر از آنچه تـو شنيدى و هيچ فحش به ما نداده است و در جواب ما به هيچ وجه تعدى ننموده و همانا او مـردى است حليم باوقار، عاقل محكم و ثابت كه از جاى خود به در نرود و از طريق رفق و مدارا پا بيرون نگذارد و غضب او را سبك ننمايد، بشنود كلام ما را و گوش دهد به تمام ، حـجـت و دليلهاى ما تا آنكه ما هرچه دانيم بگوييم و هر حجت كه داريم بياوريم به نحوى كه گمان كنيم بر او غلبه كرديم و حجت او را قطع نموديم ، آن وقت شروع كند به كلام پـس بـاطـل كـند حجت و دليل ما را به كلام كمى و خطاب غير بلندى ملزم كند ما را به حجت خـود و عـذر مـا را قطع كند و ما را از رد جواب خود عاجز نمايد ( فَاِنْ كُنْتَ مِنْ اَصْحابِهِ فَخاطِبْنا بِمِثْلِ خِطابِهِ ) : پس هرگاه تو از اصحاب آن جنابى با ما مخاطبه كن به مثل خطاب او.(18) چهارم ـ در برآوردن آن حضرت حاجت شقرانى و موعظه فرمودن او را: در ( تذكره سبط ابن الجوزى ) است كه از مكارم اخلاق حضرت صادق عليه السلام اسـت آن چـيـزى كـه زمـخـشـرى در ( ربـيـع الا بـرار ) نـقـل كـرده از اولاد يـكـى از آزاد كـرده هـاى حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلم كه گفت : در ايامى كه منصور شروع كرده بود به عـطـا و جـايـزه دادن به مردم ، من كسى نداشتم كه براى من نزد منصور شفاعت كند و جايزه بـراى مـن بـگـيرد، لاجرم رفتم بر در خانه او متحير ايستادم كه ناگاه ديدم جعفر بن محمّد عـليـه السـلام پـيـدا شـد و مـن حـاجـت خـود را بـه آن جـنـاب عـرض كـردم ، حـضـرت داخـل شـد بر منصور و بيرون آمد در حالى كه عطا براى من گرفته بود و در آستين نهاده بود پس عطاى مرا به من داد و فرمود: ( اِنَّ الْحَسَنَ مِنْ كُلِّ اَحَدٍ حَسَنٌ اِنَّهُ مِنْكَ اَحْسَنُ لِمَكانِكَ مِنّا ) ؛ يـعـنـى خـوبى از هركس باشد نيكو است و لكن از تو نيكوتر است به سبب مكان و منزلت تـو از مـا، يـعنى انتساب تو به ما كه مردم تو را مولى و آزاد كرده ما مى دانند، و بدى و قبيح از هركس بد است و لكن از تو قبيح تر است به جهت مكانت تو از ما. و ايـن فـرمـايـش حضرت صادق عليه السلام به او براى آن بود كه شقرانى شراب مى خورد، و اين از مكارم اخلاق آن جناب بود، او را ترحيب كرد و حاجتش را برآورد با علمش به حـال او و او را بـه نـحـو تـعـريـض و كـنـايـه مـوعـظـه فـرمـود: بـدون تـصـريـح بـه عمل زشت او، ( وَ هذا مِنْ اَخْلاقِ الاَنْبياءِ عليهم السلام . ) (19) پنجم ـ در حفظ كردن آن حضرت است لباس زينت خود را به لباس وصله دار: روايت شه كه روزى يكى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بر آن حضرت وارد شد ديـد آن جـنـاب پـيراهنى پوشيده كه گريبان آن را وصله زده اند، آن مرد پيوسته نظرش بـر آن پـيـنـه بـود و گـويـا از پـوشـيـدن آن حـضرت آن پيراهن را تعجب داشت ، حضرت فرمود: چه شده ترا كه نظر به سوى من دوخته اى ؟ گفت : نظرم به پينه اى است كه در گريبان پيراهن شما است ، فرمود: بردار اين كتاب را و بخوان آن چيزى كه در آن نوشته است . رواى گفت : مقابل آن حضرت يا نزديك آن حضرت كتابى بود پس آن مرد نظر افكند در آن ديد نوشته است در آن : ( لاايمانَ لِمَن لاحَياءَ لَهُ وَ لامالَ لِمَنْ لاتَقْديرَ لَهُ وَ لاجَديدَ لِمَنْ لاخَلِقَ لَهُ ) ؛ يـعـنـى ايـمـان نـدارد كـسـى كـه حـيـاء نـدارد، و مـال نـدارد كـسـى كـه در مـعـاش خـود تـقـديـر و انـدازه نـدارد، و نـو نـدارد كـسـى كـه كـهـنـه ندارد.(20) مـؤ لف گـويـد: كـه گـذشـت در ذيـل مواعظ و كلمات حكمت آميز حضرت امام محمّدباقر عليه السلام كلماتى در حيا و بيانى در تقدير معيشت ، به آنجا رجوع شود. ششم ـ در تسليت والد دختران از اندوه روزى ايشان است : شـيـخ صـدوق روايـت كـرده كـه روزى حـضـرت صـادق عـليـه السـلام پـرسـيـد از حـال يـكى از اهل مجلسش كه كجا است ؟ گفتند: عليل است . پس حضرت به عيادت او تشريف بـرد و نـشـسـت نـزد سـر او ديـد كه آن مرد نزديك به مردن است ، فرمود به او احسن ظنّك بـاللّه ، نـيكو كن گمان خود را به خدا، آن مرد گفت : گمانم به خدا نيك است و لكن غم من براى دخترانم است مرا ناخوش نكرد مگر غصه آنها، حضرت فرمود: ( اَلَّذى تَرْجُوهُ لِتَضْعيفِ حَسَناتِكَ وَ مَحْوِ سَيِّئاتِكَ فَارْجِهِ لاِصْلاحِ بَناتِكَ ) ؛ آن خـدايـى كـه امـيـدوارى بـه او بـراى مـضـاعف كردن حسناتت و نابود كردن گناهانت پس امـيـدوار بـاش بـراى اصـلاح حـال دخـتـرانـت ، آيـا نـدانـسـتـى كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـود كه در ليلة المعراج زمانى كه گذشتم از سـدرة المـنـتـهـى و رسـيـدم بـه شـاخـه هـاى آن ديـدم بـعـضـى مـيوه هاى آن شاخه ها را كه پـسـتـانـهـاى آنـهـا آويـزان اسـت بـيـرون مـى آيـد از بعضى از آنها شير و از بعض ديگر عـسـل و از بـعـضـى روغـن و از بـعـضـى ديـگـر مانند آرد خوب سفيد و از بعضى جامه و از بـعـضـى چـيـزى مـانـنـد سـدر و ايـنـهـا پـايـيـن مـى رفـتـنـد بـه سـوى زمـيـن ، پـس مـن در دل خـود گـفـتـم كـه ايـن چـيـزهـا كـجـا فـرود مـى آيـد و نـبـود بـا مـن جبرييل ؛ زيرا كه من از مرتبه او تجاوز كرده بودم و او مانده بود از مقام من ، پس ندا كرد مـرا پـروردگـار عـز و جـل در سـرّ مـن كـه اى مـحـمـّد! مـن ايـنـها را رويانيدم از اين مكان كه بالاترين مكانها است به جهت غذاى دختران مؤ منين از امت تو و پسران ايشان ، پس بگو به پـدران دخـتـرهـا كه سينه تان تنگى نكند بر بى چيزى ايشان پس همچنان كه من آفريدم ايشان را روزى [هم ] مى دهم ايشان را.(21) مـؤ لف گـويـد: مـنـاسـب ديـدم كـه در ايـن مـقـام ايـن چـنـد شـعـر را از شـيـخ سـعـدى نقل كنم ، فرموده : يكى طفل دندان برآورده بود پدر سر بفركت فرو برده بود كه من نان و برگ از كجا آرمش مروت نباشد كه بگذارمش چو بى چاره گفت اين سخن پيش جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت مخور هول ابليس تا جان دهد كه هركس كه دندان دهد نان دهد توانا است آخر خداوند روز كه روزى رساند تو چندين مسوز نگارنده كودك اندر شكم نويسنده عمر و روزيست هم خداوندگارى كه عبدى خريد بدارد فكيف آنكه عبد آفريد ترا نيست اين تكيه بر كردگار كه مملوك را بر خداوندگار هفتم ـ در عفو كرم آن حضرت است : از ( مـشـكـاة الا نـوار عـ( نقل است كه مردى خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد و عـرض كـرد: پـسـر عـمـويت فلان ، اسم جناب تو را برد و نگذاشت چيزى از بدگويى و ناسزا مگر آنكه براى تو گفت . حضرت كنيز خود را فرمود كه آب وضو برايش حاضر كند، پس وضو گرفت و داخل نماز شد، راوى گفت من در دلم گفتم كه حضرت نفرين خواهد كرد بر او، پس حضرت دو ركعت نماز گذاشت و گفت : اى پروردگار من ! اين حق من بود من بـخـشـيـدم بـراى او، و تـو جـود و كـرمت از من بيشتر است پس ببخش او را و مگير او را به كردارش و جزا مده او را به عملش ، پس رقت كرد آن حضرت و پيوسته براى او دعا كرد و من تعجب كردم از حال آن جناب . (22) هشتم ـ در نان بردن آن حضرت است براى فقراء ظلّه بنى ساعده در شب : شـيـخ صدوق روايت كرده از معلّى بن خنيس كه گفت : شبى حضرت صادق عليه السلام از خـانه بيرون شد به قصد ( ظلّه بنى ساعده ) ، يعنى سايبان بنى ساعده كه روز در گـرمـا در آنـجـا جـمـع مى شدند و شب فقراء و غرباء در آنجا مى خوابيدند و آن شب از آسمان باران مى باريد، من نيز از عقب آن حضرت بيرون شدم و مى رفتم كه ناگاه چيزى از دسـت آن حـضـرت بر زمين افتاد آن جناب گفت : ( بِسْمِ اللّهِ اَللّهُمَّ رُدَّهُ عَلَيْنا ) ؛ خـداونـدا! آنـچـه افتاد به من برگردان . پس من نزديك رفتم و سلام كردم فرمود: معلّى ! گـفـتـم : لَبَّيـْك ! فـداى تـو شـوم ، فـرمـود: دسـت بـمـال بـر زمـيـن و هرچه به ست بيايد جمع كن و به من رد كن ، گفت دست بر زمين ماليدم ديـدم نـان است كه بر زمين ريخته شده است پس جمع مى كردم و به آن حضرت مى دادم كه نـاگاه انبانى از نان يافتم پس عرض كردم : فداى تو شوم ! بگذار من اين انبان را به دوش كـشـم و بياورم . فرمود: نه بلكه من اولى هستم به برداشتن آن و لكن تو را رخصت مى دهم كه همراه من بيايى . گفت پس با آن حضرت رفتم تا به ظله بنى ساعده رسيديم ، پـس يـافـتـم در آنـجـا گروهى از فقراء را كه در خواب بودند حضرت يك قرص يا دو قـرص نـان در زير جامه آنها مى نهاد تا به آخر جماعت رسيد و نان او را نيز زير رخت او گـذاشـت و بـرگـشـتيم ، من گفتم : فداى تو شوم ! اين گروه حق را مى شناسند، يعنى از شـيـعـيـانـنـد؟ ( قالَ: لَوْ عَرَفُوا لَوْ اَسَيْناهُمْ بالدُّقَةِ (وَالدُّقَة هِىَ الْمِلْح : نمك كوبيده ) ) فـرمـود: اگـر مـى شناختيد با آنها از خورش نيز مساوات مى كردم و نمكى نيز بر نانشان اضافه مى كردم .(23) فقير گويد: كه در ( كلمه طيبه ) اين عبارت از خبر به اين نحو معنى شده فرمود: اگر حق را مى شناختند هر آينه مواسات مى كرديم با ايشان به نمك يعنى در هرچه داشتيم تا نمك ايشان را شريك مى كرديم .(24) نهم ـ در عطاى پنهانى آن حضرت است : ابـن شـهـر آشـوب از ابـوجـعـفـر خـثعمى نقل كرده كه گفت : حضرت امام جعفر صادق عليه السـلام هـمـيـانـى زر به من داد و فرمود: اين را بده فلان مرد هاشمى و مگو كدام كس داده ، راوى گـفـت : آن مـال را چـون بـه آن مـرد دادم گـفـت : خـدا جـزاى خـيـر دهـد بـه آنـكـه ايـن مـال را بـراى مـن فـرستاده كه هميشه براى من مى فرستد و من به آن زندگانى مى كنم و لكـن جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام يـك درهـم بـراى مـن نـمـى دهـد بـا آنـكـه مال بسيار دارد. (25) دهم ـ در عطوفت و رحم آن حضرت است : از سفيان ثورى روايت شده كه روزى به خدمت آن حضرت رسيد آن جناب را متغيرانه ديدار كرد، سبب تغير رنگ را پرسيد آن حضرت فرمود كه من نهى كرده بودم كه در خانه كسى بالاى بام برود، اين وقت داخل خانه شدم يكى از كنيزان را كه تربيت يكى از اولادهاى مرا مى نمود يافتم كه طفل مرا در بردارد و بالاى نردبان است چون نگاهش به من افتاد متحير شـد و لرزيـد و طـفـل از دسـت او افـتـاد بـر زمـين و بمرد و تغير رنگ من از جهت غصه مردن طـفـل نـيـسـت بـلكـه بـه سـبـب آن تـرسـى اسـت كـه آن كـنـيـزك از مـن پـيـدا كـرد و بـا اين حـال آن حـضـرت كنيزك را فرموده بود تو را به جهت خدا آزاد كردم باكى بر تو نيست ، باكى نباشد تو را.(26) يازدهم ـ در طول دادن آن حضرت است ركوع را: ثـقـة الا سلام در ( كافى ) مسندا از ابان بن تغلب روايت كرده كه گفت : وارد شدم بر حضرت صادق عليه السلام هنگامى كه مشغول نماز بود پس شمردم تسبيحات او را در ركوع و سجود تا شصت تسبيحه .(27) و نـيز در آن كتاب روايت كرده كه چون حضرت صادق عليه السلام روزه مى گرفت بوى خوش استعمال مى نمود و مى فرمود: الطيب تحفة الصائم ؛ بوى خوش تحفه روزه دار است .(28) دوازدهـم ـ در اسـتـعـمـال آن حـضـرت اسـت طـيـب را در حال روزه : و نـيز در آن كتاب روايت كرده كه چون حضرت صادق عليه السلام روزه مى گرفت بوى خوش استعمال مى نمود و مى فرمود: ( الطّيبُ تُحْفَة الصّائِم ) ؛ بوى خوش تحفه روزه دار است .(29) سيزدهم ـ در عمله گرى آن حضرت در بستان خود: و نـيـز در آن كـتـاب از ابـوعـمرو شيبانى روايت كرده كه گفت : ديدم حضرت صادق عليه السـلام را كـه بـيـلى بر دست گرفته و پيراهن غليظى پوشيده بود و در بستان خويش عـمـله گـرى مـى كـرد و عـرق از پـشـت مـبـاركـش مـى ريـخـت . گـفـتـم : فـداى تـو شـوم بـيل را به من بده تا اعانت تو كنم ، فرمود: همانا من دوست مى دارم كه مرد اذيت بكشد به حرارت آفتاب در طلب معيشت .(30) چـهـاردهـم ـ در مـزد دادن آن حـضـرت اسـت بـه عـمـله در اول وقت فراغش از كار: و نـيـز از شـعيب روايت كرده كه گفت : جماعتى را اجير كرديم كه در بستان حضرت صادق عـليـه السـلام عـمله گرى كنند و مدت عمل ايشان وقت عصر بود چون از كار خود فارغ شد حـضـرت بـه مـعـتـب غـلام خـود فـرمـود كـه مزد اين جماعت را بده پيش از آنكه عرقشان خشك شود.(31) پانزدهم ـ در خريدن آن حضرت است خانه اى در بهشت براى دوست جبلى خود: قـطـب راونـدى و ابـن شـهـر آشـوب از هـشـام بـن الحـكـم روايـت كـرده اند كه مردى از ملوك جـبـل از دوسـتـان حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـود و هـر سـال بـه جـهـت مـلاقـات آن جـنـاب بـه حـج مـى رفـت و چـون مـديـنـه مـى آمـد حـضرت او را مـنـزل مـى داد و او از كـثـرت مـحـبـت و ارادتـى كـه بـه آن جـنـاب داشـت طول مى داد مكث خود را در خدمت آن حضرت تا يك نوبت كه به مدينه آمد پس از آنكه از خدمت آن جناب مرخص شده به عزم حج خواست حركت كند ده هزار درهم به آن حضرت داد تا براى او خانه اى بخرد كه هرگاه مدينه بيايد مزاحم آن جناب نشود آن مبلغ را تسليم آن حضرت نـمـود و بـه جـانـب حـج رفـت ، چون از حج مراجعت كرد و خدمت آن جناب شرفياب شد عرض كرد: براى من خانه خريديد؟ فرمود: بلى و كاغذى به او مرحمت فرمود و گفت : اين قباله آن خـانـه است ، آن مرد چون آن قباله را خواند ديد نوشته اند: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمانِ الرَّحيمِ. ايـن قـبـاله خانه اى است كه جعفر بن محمّد خريده از براى فلان بن فلان جبلى و آن خانه واقـع اسـت در فـردوس بـريـن مـحـدود بـه حـدود اربـعـه : حـد اول به خانه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم ، حد دوم اميرالمؤ منين عليه السلام ، حـد سـوم حـسـن بـن عـلى عـليه السلام و حد چهارم حسين بن على عليه السلام . چون آن مرد نـوشـتـه را خـوانـد عـرض كـرد: فـدايـت شـوم راضـى هـسـتم به اين خانه . فرمود كه من پول خانه را پخش كردم در فرزندان حسن و حسين عليهما السلام و اميدوار كه حق تعالى از تـو قـبـول فـرمـوده بـاشد و عوض در بهشت به تو عطا فرمايد. پس آن مرد آن قباله را بـگـرفت و با خود داشت تا هنگامى كه ايام عمرش منقضى شد و علت موت او را دريافت ، پس جميع اهل و عيال خود را در وقت وفات جمع كرد و ايشان را قسم داد و وصيت كرد كه چون من مردم اين نوشته را در قبر من بگذاريد، ايشان نيز چنين كردند روز ديگر كه سر قبرش رفـتـنـد همان نوشته را يافتند كه در روى قبر است و بر آن نوشته شده است كه به خدا سـوگـنـد! جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـليـه السـلام وفـا كـرد به آنچه براى من گفته و نوشته بود.(32) شانزدهم ـ در ضمانت آن حضرت بهشت را براى همسايه ابوبصير: ابن شهر آشوب از ابوبصير روايت كرده كه من همسايه اى داشتم كه از اعوان سلطان جور بـود و مـالى به دست كرده بود و كنيزان مغنّيه گرفته بود و پيوسته انجمنى از جماعت اهل لهو و لعب و عيش و طرب آراسته و شراب مى خورد و مغنّيات براى او مى خواندند و به جـهت مجاورت با او پيوسته من در اذيت و صدمه بودم از شنيدن اين منكرات لاجرم چند دفعه به سوى او شكايت كردم او مرتدع نشد بالاخره در اين باب اصرار و مبالغه بى حد كردم جـواب گـفـت مـن را، كـه اى مـرد! مـن مـردى هـستم مبتلا و اسير شيطان و هوا و تو مردى هستى معافى ، پس اگر حال مرا عرضه دارى خدمت صاحب يعنى حضرت صادق عليه السلام اميد مـى رود كه خدا مرا از بند نفس و هوا نجات دهد، ابوبصير گفت كلام آن مرد در من اثر كرد پس صبر كردم تا هنگامى كه از كوفه به مدينه رفتم چون شرفياب شدم خدمت امام عليه السلام حال همسايه را براى آن جناب نقل كردم فرمود: هنگامى كه به كوفه برگشتى آن مرد به ديدن تو مى آيد پس بگو به او كه جعفر بن محمّد مى گويد ترك كن آنچه را كه به جا مى آورى از منكرات الهى تا من ضامن تو شوم از براى تو بر خدا بهشت را. پس چون به كوفه مراجعت كردم مردمان به ديدن من آمدند آن مرد نيز به ديدن من آمد، چون خـواسـت برود من او را نگاه داشتم تا آنكه منزلم از واردين خالى شد، پس گفتم او را، اى مـرد! هـمـانـا من حال ترا به جناب صادق عليه السلام عرض كردم ، فرمود كه او را سلام بـرسـان و بـگـو ترك كند آن حال خود را و من ضامن مى شوم بهشت را براى او، آن مرد از شـنـيـدن ايـن كـلمات گريست و گفت : ترا به خدا سوگند كه جعفر بن محمّد عليه السلام چـنـيـن گـفـت ؟ من قسم ياد كردم كه چنين فرمود، گفت همين بس است مرا، اين بگفت و برفت . پس چند روزى كه گذشت نزد من فرستاد و مرا نزد خود طلبيد، چون در خانه او رفتم ديدم بـرهـنـه در پـشـت در اسـت و مـى گـويـد: اى ابـوبـصـيـر! آنـچـه در منزل خود از اموال داشتم بيرون كردم و الا ن برهنه و عريانم چنانكه مشاهده مى كنى ، چون حـال آن مـرد را ديـدم نـزد بـرادران دينى خود رفتم و از براى او لباس جمع كردم و او را بـه آن پـوشـانـيـدم ، چـنـد روز نـگـذشـت كـه بـاز بـه سـوى مـن فـرسـتـاد كـه مـن عـليـل شـده ام بـه نـزد من بيا، پس من پيوسته به نزد او مى رفتم و مى آمدم و معالجه مى كـردم او را تـا هـنـگـامـى كـه مـرگـش در رسـيـد، مـن در بـاليـن او نـشـسـتـه بـودم و او مـشـغـول بـه جـان كـنـدن بـود كه ناگاه غشى او را عارض شد چون به هوش آمد گفت : اى ابـوبـصـيـر! صـاحـبـت حـضـرت جـعـفر بن محمّد عليه السلام وفا كرد براى من به آنچه فرموده بود اين بگفت و دنيا را وداع نمود. پس از مردن او، چون به سفر حج رفتم همين كه مدينه رسيدم خواستم خدمت امام خود برسم در خـانه استيذان نمودن و داخل شدم چون داخل خانه شدم يك پايم در دالان بود و يك پايم در صـحـن خـانـه كـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام از داخـل اطـاق مـرا صـدا زد اى ابـوبـصير ما وفا كرديم براى رفيقت آنچه را كه ضامن شده بوديم .(33) هفدهم ـ در حلم آن حضرت است : شـيخ كلينى روايت كرده از حفص بن ابى عايشه كه حضرت صادق عليه السلام فرستاد غـلام خـود را پـى حـاجـتـى ، پـس طـول كـشـيـد آمـدن او. حـضـرت بـه دنبال او شد تا ببيند او را كه در چه كار است ، يافت او را كه خوابيده ، حضرت نزد سر او نشست و او را باد زد تا از خواب خود بيدار شد آن وقت حضرت به او فرمود: اى فلان ! واللّه نـيست براى تو اينكه شب و روز بخوابى ، از براى تو باشد شب ، و از براى ما باشد روز.(34) فـصـل سـوم : در پـاره اى از كـلمـات حـكمت آميز و مواعظ و نصايح حضرت امام جعفر صادقعليه السلام است اول ـ فرمود به حمران بن اعين ، اى حمران ! نظر كن به كسى كه پست تر از تو است در تـوانگرى و توانايى و نظر مكن به كسى كه بالاتر از تو است ، پس هرگاه به آنچه گفتم رفتار كنى قانعتر خواهى شد به آنچه قسمت و روزى تو شده و سزاوار است براى ايـنـكـه مـسـتـوجـب شـوى زيـادى را از پـروردگـار خـود؛ و بـدان كـه عـمـل دائم و كـم بـا يـقـيـن بـهتر است نزد خدا از عمل بسيار به غير يقين ؛ و بدان كه نيست ورعـى با منفعت تر از اجتناب كردن از محارم الهى و ترك كردن اذيت مؤ منان و غيبت ايشان ؛ و نـيـست عيشى گواراتر از حسن خلق و نيست مالى با نفعتر از قناعت به چيز كافى و نيست جهلى با ضررتر از عجب و خودپسندى .(35) دوم ـ فرمود آن حضرت اگر بتوانى كه از منزلت بيرون نيايى بيرون ميا؛ زيرا كه تو لازم است در بيرون آمدن كه خود را حفظ كنى : غيبت نكنى و دروغ نگويى و حسد نبرى و ريا و تـصـنـع و مـداهـنـه نـكـنـى ، حـفـظ كـردن شـخـص خـود را از ايـن مـعـاصـى در بـيـن مـردم مـشـكـل اسـت ، لكـن اگر در منزل بماند و بيرون نيايد از شرّ آنها آسوده است پس فرمود خـوب صـومـعـه اسـت بـراى آدم مـسلمان خانه اش ، نگه مى دارد در آن چشم و زبان و نفس و فرج خود را.(36) مـؤ لف گـويـد: كـه تـرغـيـب فـرمـوده آن حـضـرت در ايـن فـرمـايـش اعـتـزال و كـنـاره كـردن از مـردم و انـس بـا حـق تـعـالى را، و روايـات در بـاب اعـتـزال مـختلف است جمله اى در مدح آن وارد شده و پاره اى در كراهت از آن و شايد نسبت به اشخاص و اوقات ، مختلف باشد و ما در اينجا به هر دو اشاره مى كنيم : امـا آنـچـه در مـدح اعتزال وارد شده به غير از آنچه كه ذكر شد روايتى است كه شيخ احمد بـن فـهـد آنـهـا را در ( كـتـاب تـحـصـيـن ) كـه در عـزلت و خمول است ذكر كرده ؛ از جـمـله روايـت كـرده از ابـن مـسـعـود كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: هر آينه اى خواهد آمد بر مردم زمانى كه به سـلامـت نـمـانـد ديـن صـاحـب ديـنى مگر آنكه فرار كند از سر كوه به سر كوه ديگر و از سوراخى به سوراخى مانند روباه با بچه هايش ، يعنى همچنان كه روباه از ترس آنكه مـبـادا گـرگ بـچه هايش را به دندان گرفته از اين سوراخ به آن سوراخ فرار مى كند كـه بـچـه اش مـحـفـوظ بـمـانـد هـمـيـنـطـور صـاحـب ديـن بـايـد ديـنـش را از مـردم بـه اعـتـزال از آنـها حفظ كند. گفتند: يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم چه زمان است آن زمـان ؟ فـرمـود: در وقـتـى كـه تـرسـد مـعـيـشـت مـگـر بـه معصيت هاى خدا پس در آن وقت حـلال مـى شـود عزوبت . گفتند: يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم شما ما را امر فرموديد به تزويج ؟ فرمود: بلى و لكن در آن زمان هلاك مرد بر دست پدر و مادرش است و اگـر پـدر و مـادر نـداشـتـه بـاشـد هلاكش به دست زنش و اولادش است و اگر زن و اولاد نـداشـتـه بـاشـد به دست خويشان و همسايگانش است . گفتند: چگونه هلاكش بر دست آنها است ؟ فرمود: سرزنش مى كنند او را به تنگى معاش و تكليف مى كنند به چيزى كه طاقت آن را ندارد تا وارد مى كنند او را در موارد هلاك .(37) در ( اربعين شيخ بهائى ) است كه روايت شده : حواريون به حضرت عيسى عليه السلام گفتند كه يا روح اللّه ! ما با كى مجالست كنيم ؟ فرمود: با كسى كه رؤ يت او خدا را به ياد شما بياورد و زياد كند در علم شما كلام او و رغـبت دهد شما را به آخرت عمل او. شيخ بهائى در بيان اين حديث فرموده كه مخفى نماند، مـراد از مـجـالسـت در ايـن حـديـث آن چـيـزى اسـت كـه شـامل شود الفت و مخالطت و مصاحبت را و در اين حديث اشعار است به آنكه هر كه داراى اين صفات نباشد شايسته نيست مجالست و مخالطت با او تا چه رسد به آنكه دارا باشد ضد ايـن صـفـات را. مـثـل بـيـشـتـر اهـل زمـان مـا پـس خـوشـا بـه حـال كـسـى كـه حـق تـعـالى او را تـوفـيـق دهـد كـه از ايـشـان دورى و اعتزال جويد و از ايشان وحشت كند و انس به خداى تعالى گيرد، همانا مخالطت با اين مردم دل را مـى ميراند و دين را فاسد مى نمايد و حاصل مى شود به سبب آن براى نفس ملكاتى كـه مـهـلك اسـت و مى رساند شخص را به خسران مبين و وارد شدده در حديث كه فرار كن از مردم مانند فرار كردن از شير. و مـعـروف كـرخـى بـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام عـرض كـرد كـه يـابـن رسـول اللّه مـرا وصـيـتـى فـرما، فرمود: كم كن شناختگان و آشنايان خود را، عرض كرد: زيادتر بفرما، فرمود: نشناخته گير شناختگان خود را.(38) فـقـيـر گـويـد: كـه مـنـاسـب ديـدم در ايـن مـقـام ايـن اشـعـار را نقل نمايم : سالها شد كه روى بر ديوار دل برآرم به گرد شهر و ديار تا بيابم نشان آدمى كايد از وى نسيم محرميى بروم خاكپاى او باشم نقد جان ، زير پاى او پاشم ديدنش از خدا دهد يادم كند از ديدن خود آزادم سخنش را چو جا كنم در گوش سازدم از سخنورى خاموش وه كز اين كس نشانه پيدا نيست اثرى در زمانه قطعا نيست ور كسى را گمان برم كه وى است چون شود ظاهر آنچنان كه وى است يابمش معجبى به خود مغرور طورش از اهل دين و دانش دور نه از اين كار در دلش دردى نه از اين راه بر رخش گردى نه ز علم درايتش خبرى نه ز سرّ روايتش اثرى سخن او به غير دعوى نه همه دعوى و هيچ معنى نه طالبان را شود به توبه دليل بنمايد به سوى زهد سبيل بر سر راه خلق چاه كن است رهنما نيست ، او كه راهزن است چون شوم گم به سود حق ره از او هست شيطان نعوذباللّه از او گر كسى را بود شكيبايى وقت تنهايى است و يكتايى خانه در سوى انزوا كردن رو به ديوار عزلت آوردن دل به يك باره بر خدا بستن خاطر از فكر خلق بگسستن بر در دل نشستن از پى پاس تا به بيهوده نگذرد انفاس ور ز غوغاى نفس امّاره از جليسى نباشدت چاره شو انيس كتابهاى نفيس انّها فى الزّمان خير جليس گوشه اى گير و گوش با خود دار ديده عقل و هوش با خود دار بگذر از نفس و صاحب دل باش حسب الا مكان مراقب دل باش و حـكـايـت شـده كـه بـه راهـبـى از رهـبانان چنين گفتند: اى راهب ! گفت : من راهب نيستم ، راهب كجاست كه از حق تعالى بترسد و حمد كند خدا را بر نعمت هايش و صبر كند بر بلايش و پـيـوسـتـه فـرار كـنـد به سوى خدا و استغفار كند از گناه خود و اما من پس سگى گزنده هـسـتـم خـود را در ايـن صـومـعـه حـبـس كـرده ام كـه مـردم را اذيـت نـكـنـم و از شـر مـن راحـت باشند.(39) و نـقـل شـده از قـثـم زاهـد كـه گـفـت : راهـبـى را ديـدم بـر بـاب بـيـت المـقـدس مثل واله يعنى مانند كسى كه بى خود شده از اندوه يا سرگشته شده از عشق ، به او گفتم كـه مـرا وصـيـتـى كـن ، گـفـت : در دنـيا مثل كسى باش كه درندگان او را در ميان گرفته بـاشـند پس او خائف و ترسان است مى ترسد كه غفلت كند او را پاره كنند يا بازى كند به دندان او را بگزند، پس شب او مى گذرد به خوف و ترس در حالى كه ايمن اند در آن مـغـرور شـدگان ، و روزش مى گذرد به اندوه و حزن در حالى كه فرحناك و خوشحالند در آن مـردمـان نـاچـيـز و بـى كـار، ايـن را گفت و رفت ، گفتم :، زيادتر بگو، فرمود: آدم تشنه قناعت مى كند به آب كم . مناسب است اين چند شعر در اين مقام از شيخ سعدى : اگر لذت ترك لذت بدانى دگر لذت نفس لذت نخواهى هزاران در از خلق بر خود ببندى گرت باز باشد در آسمانى چنان مى روى ساكن و خواب در سر كه مى ترسم از كاروان بازمانى وصيت همين است جان برادر كه اوقات ضايع مكن تا توانى و گفته شده كه به راهبى گفتند كه چه چيز تو را به اين داشت از مردم كناره كنى ؟ گفت ترسيدم كه دينم ربوده شود و من متلفت نباشم . وَ لَنِعْمَ ما قيلَ: معرفت از آدميان برده اند آدميان را ز ميان برده اند بانفس هر كه برآميختم مصلحت آن بود كه بگريختم سايه كس فرّهمايى نداشت صحبت كس بوى وفايى نداشت صحبت نيكان ز جهان دور گشت شاءن عسل خانه زنبور گشت معرفت اندر گل آدم نماند اهل دلى در همه عالم نماند ( قالَ الثَّوْرى لِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام : يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ! اعتَزَلْتَ النّاسَ؟ فَقالَ عليه السلام : يا سُفْيانُ! فَسَدَ الزَّمانُ وَ تَغَيَّرَ الاَخْوانُ فَرَاَيْتُ الاِنِفرادَ اَسْكَنَ لِلْفُؤ ادِ ) ثُمَّ قالَ عليه السلام : ذَهَبَ الْوَفاءَ ذَهابَ اَمِس الذّاهِبِ وَالنّاسَ بَيْنَ مُخاتِلِ وَ مُوارِبِ(40) يَفْنُونَ بَيْنَهُمْ الْمَوَدَّةَ والصَّفا وَ قُلُوبُهُمْ مَحْشُوَّةٌ بِعَقارِبٍ(41) امـا آن چـيـزى كـه در كراهت از اعتزال وارد شده پس بسيار است و ما اكتفا مى كنيم در اين مقام به آنچه علامه مجلسى رحمه اللّه در ( عين الحيوة ) ذكر كرده ، ملخّصش آن است كه اعتزال از عامه خلق در اين امت ممدوح نيست ، چنانكه احاديث بسيار در فضيلت ديدن برادران مـؤ مـن و مـلاقـاتـت ايـشان و عيادت بيماران ايشان و اعانت محتاجان ايشان و حاضر شدن به جنازه مرده هاى ايشان و قضاى حوائج ايشان وارد شده است و هيچ يك از اينها با عزلت جمع نـشـود و ايـضـا بـه اجـمـاع و احـاديـث مـتـواتـره جـاهـل را تـحـصيل مسائل ضروريه واجب است و بر عالم ، هدايت خلق و امر به معروف و نهى از منكر واجب است و هيچ يك از اينها با عزلت جمع نمى شود. چـنـانـچـه كـليـنـى بـه سـنـد مـعتبر روايت كرده كه شخصى به خدمت حضرت صادق عليه السـلام عـرض كـرد كـه شـخصى هست مذهب تشيع را دانسته است و اعتقاد خود را درست كرده اسـت و در خـانـه خـود نـشسته است و بيرون نمى آيد و با برادران خود آشنايى نمى كند، حضرت فرمود كه اين شخص چگونه مسائل خود را ياد مى گيرد. و به سند معتبر از آن حضرت روايت كرده است كه بر شما باد به نماز كردن در مساجد و بـا مـردم نـيكو مجاورت كردن و گواهى براى ايشان دادن و به جنازه ايشان حاضر شدن . به درستى كه ناچار است شما را از معاشرت مردم و تا آدمى زنده هست از مردم مستغنى نيست و مـردم هـمـگـى بـه يـكـديـگـر مـحـتـاجـنـد. و حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـود كـه كـسـى كـه صبح كند و اهتمام به امور مـسلمانان نداشته باشد او مسلمان نيست ، و كسى كه بشنود كه كسى استغاثه مى كند و از مـسـلمـانـان اعـانـت مـى طـلبـد و اجـابـت نكند، او مسلمان نيست . و از آن حضرت پرسيدند كه محبوبترين مردم نزد خدا كيست ؟ فرمود: كسى كه نفعش به مسلمانان بيشتر مى رسد. و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه هركه زيارت برادر مؤ من خود را از براى خـدا بـكـنـد خـداونـد عـالمـيـان هـفـتـاد هـزار مـلك را مـوكـّل گـرداند كه او را ندا كنند: خوشا حـال تـو و گـوارا بـاد بـهشت از براى تو! و به سند معتبر از خيثمه روايت كرده است كه بـه خـدمت حضرت امام محمّدباقر عليه السلام رفتم كه آن حضرت را وداع كنم فرمود كه اى خيثمه ! هركس از شيعيان و دوستان ما را كه بينى سلام من به ايشان برسان و ايشان را از جـانـب مـن وصيت كن به پرهيزكارى خداوند عظيم و اينكه نفع رسانند اغنياء شيعيان به فـقـراء ايـشان و اعانت نمايند اقوياء ايشان ضعفاء را و حاضر شوند زندگان ايشان به جنازه مردگان و در خانه ها يكديگر را ملاقات كنند به درستى كه ملاقات ايشان و صحبت داشتن ايشان باعث احياء امر تشيع مى شود، خدا رحم كند بنده اى را كه مذهب ما را زنده دارد. و حـضرت صادق عليه السلام فرمود به اصحاب خود كه با يكديگر برادران باشيد و بـا يـكـديـگر از براى خدا دوستى و مهربانى كنيد و بر يكديگر رحم كنيد و يكديگر را مـلاقـات نـماييد و در امر ديدن مذاكره نماييد و احياء مذهب حق بكنيد. و در حديث ديگر فرمود كـه سـعـى كـردن در حاجت برادر مؤ من نزد من بهتر است از اينكه هزار بنده آزاد كنم و هزار كـس را بـر اسـبـان زيـن و لجـام كـرده سـوار كـنـم و بـه جـهـاد فـى سبيل اللّه فرستم . و بـدان كـه در هر يك از اين امور احاديث متواتره وارد شده است و ظاهر است كه عزلت موجب محرومى از اين فضايل است و بعضى از اخبار كه در باب عزلت وارد شده است مراد از آنها عـزلت از بـدان خـلق اسـت ، در صـورتـى كـه مـعـاشرت ايشان موجب هدايت ايشان نگردد و ضـرر ديـنـى بـه ايـن كـس رسـانـنـد و اگر نه معاشرت با نيكان و هدايت گمراهان شيوه پـيـغـمـبـران اسـت و از افضل عبادات است بلكه آن عزلتى كه ممدوح است در ميان مردم نيز مـيسر است و آن معاشرتى كه مذموم است در خلوت نيز مى آيد؛ زيرا كه مفسده معاشرت خلق مـيـل بـه دنـيـا و تـخـلّق بـه اخـلاق ايـشـان و تـضـيـيـع عـمـر بـه مـعـاشـرت اهـل بـاطـل و مـصـاحـبـت بـا ايـشـان اسـت . و بـسـيـار اسـت كـسـى كـه مـعـتـزل از خـلق اسـت و شـيـطـان در آن عـزلت جـمـيـع حـواس او را مـتـوجـه تـحـصـيـل جـاه و اعـتـبـار دنـيا گردانيده است و هرچند از ايشان دور است اما به حسب قلب با ايـشـان معاشرت دارد و اخلاق ايشان را در نفس خود تقويت مى كند و چه بسيار كسى كه در مـيـان مـجالس اهل دنيا باشد و از اطوار ايشان بسيار مكدر باشد و آن معاشرت باعث زيادى آگـاهـى و تـنـبـّه او و نـفرت او از دنيا گردد و در ضمن معاشرت چون غرض او خدا است از هـدايـت ايـشـان يـا غـيـر آن از اغـراض صـحـيـحـه ثـوابـهـاى عـظـيـم حاصل كند. چـنـانـچـه بـه سـنـد صـحـيـح از حـضـرت امـام صـادق عـليـه السـلام مـنـقول است كه خوشا حال بنده خاموش و گمنامى كه مردم زمانه خود را شناسد و به بدن بـا ايـشـان مـصـاحـبـت كـنـد و بـا ايـشـان در اعـمـال ايـشـان بـا دل مصاحبت ننمايد پس او را بظاهر شناسند و او ايشان را در باطن شناسد. پـس آنـچـه مـطـلوب اسـت از عـزلت آن اسـت كـه دل مـعتزل باشد از اطوار ناشايسته خلق و برايشان در امور اعتماد نداشته باشد و پيوسته توكل به خداوند خود داشته باشد و از فوائد ايشان منتفع گردد و از مفاسد ايشان محترز بـاشـد و اگـر نـه پـنـهـانـى از خـلق چـاره كـار آدمى نمى كند بلكه اكثر صفات ذميمه را قويتر مى كند مانند عجب و ريا و غير ذلك .(42) سوم ـ قالَ عليه السلام : ( اِذا اُضيف الْبَلاءُ اِلَى الْبَلاءِ كانَ مِنَ البَلاءِ عافَيِةٌ؛ ) يـعـنـى فـرمـود آن حضرت : هرگاه برآيد بلايى بر بلاء، خواهد بود از آن بلاء عافيت .(43) فـقير گويد: اين فرمايش حضرت شبيه است به كلام جدش اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرموده : ( عِندَ تَناهِى الشِّدَّةِ تَكوُنُ الْفُرْجَةُ وَ عِنْدَ تَضايُقِ حِلَقِ البِلاءِ يَكُونُ الرَّخاءُ ) : نـزد پـايـان رسـيـدن سختى ، گشايش است و نزد تنگ شدند حلقه هاى بلا، آسايش است .(44) قال اللّه تعالى ( فَاِنَّ مَعَ العُسْرِ يُسْرا، اِنَّ مَعَ العُسْرِ يُسْرا ) (45) ؛ يعنى حق تعالى فرموده : به درستى كه با دشوارى آسانى است ، باز فرموده : همانان با دشوارى آسانى است . ( و قـال اميرالمؤ منين عليه السلام : اِنَّ لِلنَّكَباتِ غاياتٌ لابُدَّ اَنْ تَنْتَهِىَ اِلَيْها فَاِذا اُحـْكـِمَ عـَلىْ اَحـَدِكـُمْ فـَلْيـَطـاْطاء لَها وَ لْيَصْبِرْ حَتّى تَجْوزَ فَاِنَّ اَعْمالَ الْحيلَةِ فيها عِنْدَ اِقـْبـالِهـازا ئدٌ فـى مـَكـْروُهِها ) ؛ يعنى حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرموده كه هـمـانـا بـراى نكبتهاى روزگار نهايات است كه لابدّ و ناچار بايد به آن نهايت برسند، پـس هـرگـاه اسـتوار و محكم گرديد بر يكى از شماها پست كند سر خود را از براى آن و صـبـر نمايد تا بگذرد همانا به كار بردن حيله و تدبير در آن هنگامى كه رو نموده است زياد مى كند در مكروه آن .(46) اى دل صبور باش و مخور غم كه عاقبت و اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود چهارم ـ فرموده : هرگاه دنيا رو كرد بر قومى بپوشاند به ايشان محاسن غير ايشان را و هرگاه پشت كرد بر ايشان بر بايد از ايشان محاسن ايشان را.(47) مؤ لف گويد: كه اين كلام شبيه است به كلام جدش اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرموده : ( اِذا اَقـْبـَلَتِ الدُّنْيا عَلى اَحَدٍ اَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَيْرِهِ وَ اِذا اَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ ) : يعنى چون روى نهاد دنيا بر كسى عاريه مى دهد بر او نيكوييهاى ديگران را و چون پشت گردانيد از او، مى ربايد از او محاسن و نيكوهاى نفس او را.(48) گـويـنـد: در ايـامى كه آل برامكه را بخت و طالع مساعد بود، رشيد در حق جعفر بن يحيى بـرمـكـى قـسـم مـى خـورد كـه او افـصـح اسـت از قسّ بن ساعده و شجاعتر است از عامر بن طفيل ، و اكتب ، يعنى نويسنده تر است از عبدالحميد و سياسى تر است از عمر بن الخطاب و خـوش صـورت تـر اسـت از مـصعب بن زبير با آنكه جعفر خوش صورت نبود، و انصح ، يعنى خيرخواه تر است از براى او از حجاج براى عبدالملك و سخى تر است از عبداللّه بن جـعـفر و عفيف تر است از يوسف بن يعقوب ! و چون طالع ايشان سرنگون شد تمام را منكر شـد حـتـى اوصـافـى كـه در جـعـفـر بـود و كـسـى مـنـكـر آن نبود مانند كياست و سماحت او. حاصل آنكه مردم ، ابناء دنيا و طالب متاع اين جهانند پس در هركه يافتند او را دوست دارند و بـراى او كـمـالات و محاسنى نقل كنند و از عيبهاى او چشم بپوشند بله عيبهاى او به چشم ايـشـان درنـيـايـد؛ چـه ( عـَيـْنُ الرِّضـا عـَنْ كـُلِّ عـَيـْبٍ كـَليـلَةٌ ) . پـس حال مردم دنياپرست چنان است كه شاعر گفته : دوستند آنكه را زمانه نواخت دشمنند آنكه را زمانه فكند قـالَ امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السلام : ( اَلنّاسُ اَبْناءُ الدُّنيا وَ لايُلامُ الرَّجُلُ عَلى حُبِّ اُمِّةِ. ) (49) پنجم ـ فرمود به آن كسى كه از آن جناب وصيتى خواست : كه مهيا و آماده كن ساز و برگ سفر آخرتت را و بفرست از پيش ، توشه خود را و بوده باش وصى خودت و مگو به غير خودت كه بفرستد براى تو چيزى كه براى تو در كار است .(50) برگ عيشى به گور خويش فرست كسى نيارد ز پس تو پيش فرست و لقد احسن من قال : زان پيش كه دست ساقى دهر در جام مرادت افكند زهر از دست ده اين كلاه و دستار جهدى بكن و دلى به دست آر كاين راءس هميشه با كله نيست وين روى هميشه همچو مه نيست احسان كن و بهر توشه خويش زادى بفرست از خودت پيش شيخ ابوالفتح رازى رحمه اللّه روايت كرده كه چون حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام از دفن صديقه طاهره عليها السلام فارغ شد به قبرستان رفت و فرمود: سلام بر شما اى اهـل گـورهـا، مالهايتان تقسيم شد و سراهايتان در او نشستند و زنان شما شوهر كردند اين خبر آن است كه نزد ما است ، خبر آنكه نزد شما است چيست ؟ هـاتفى آواز داد كه هرچه خورديم سود كرديم و آنچه از پيش فرستاديم يافتيم ، و آنچه باز گذاشتيم زيان كرديم و شايسته است در اين مقام اين چند بيت از شيخ سعدى : خور و پوش و بخشاى و راحت رسان نگه مى چه دارى براى خسان زر و نعمت اكنون بده كان تواست كه بعد از تو بيرون ز فرمان تست تو با خود ببر توشه خويشتن كه شفقت نيايد ز فرزند و زن غم خويش در زندگى خود كه خويش بمرده نپردازد از حرص خويش به غمخوارى چون سرانگشت تو نخارد كسى در جهان پشت تو شـشـم ـ فرمود آن حضرت در وصيت خود به عبداللّه بن جندب : كه اى پسر جندب ! كم كن خواب خود را در شب و كلام خود را در روز، همانا نيست در جسد چيزى كه شكرش كمتر باشد از چـشـم و زبـان ، پـس بـه درسـتى كه مارد سليمان عليه السلام به سليمان گفت ، اى پسرجان من ! بپرهيز از خواب ، يعنى خواب زياد؛ زيرا كه آن محتاج مى كند ترا در روزى كه محتاجند مردم به اعمالشان . و فرمود حضرت كه قناعت كن به آنچه كه خداوند قسمت تو كرده و نظر مكن به آن چيزى كه نزد خوددارى و آرزو مكن چيزى را كه به آن نخواهى رسيد، همانا كسى كه قناعت ورزيد سـيـر گـرديـد و كسى كه قناعت نكرد سير نگشت و بگير بهره خود را از آخرت خود، و در حـال غـنـى و تـوانـگـرى ، تـكـبـر و نـاسـپـاسـى مـكـن و در حال فقر و بى چيزى ، جزع و بيتابى منما و فظّ غليظ مباش كه مردم نزديك شدن به تو را كـراهـت داشـتـه بـاشـنـد و سـسـت مباش كه حقير شمرد تو را كسى كه بشناسد تو را و مـخـاصـمـه مكن با كسى كه بالاتر از تو است و استهزاء و سخريه مكن با كسى كه پست تـر از تـو اسـت و مـنـازعـه مـكـن در امـر و فـرمـان بـا كـسـى كـه اهـل او اسـت ، و اطـاعت مكن سفيهان و بى خردان را، و خوار مباش كه هر كس تو را تحت قرار دهـد و اتـكـال و اعـتـمـاد مـكـن بـر كـفـايـت احـدى ، و بـايـسـت نـزد هر كارى تابشناسى راه داخـل شـدن در آن و راه خـارج شـدن از آن را پـيـش از آنـكـه داخل در آن كار شوى و پشيمان شوى .(51) مؤ لف گويد: كه مضمون فقره اخير را شيخ نظامى به نظم درآورده فرموده : در سر كارى كه درآيى نخست رخنه بيرون شدنش كن درست تا نكنى جاى قدم استوار پاى منه در طلب هيچ كار روايـت شـده كـه شخصى از حضرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم درخواست كرد كه او را وصيتى فرمايد، فرمود: وصيت مى كنم تو را كه هرگاه خواستى اقدام به امرى كـنـى تـاءمـل كـنـى بـه عـاقـبـت آن ، پـس اگـر رشـد و صلاح است اقدام كنى و اگر غىّ و ضلالت است اقدام نكنى .(52) و نيز روايت است كه مردى يهودى از آن حضرت مـسـاءله اى پرسيد، پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ساعتى مكث كرد آنگاه او را جواب داد، يهودى پرسيد: براى چه مكث فرموديد در چيزى كه مى دانستيد؟ فرمود: براى توقير و بزرگ داشتن حكمت . (53) هفتم ـ قالَ عليه السلام : ( مَعَ التَّثَبُّتِ تكُونُ السَّلامَةُ وَ مَعَ الْعَجَلَةِ، تَكُونُ النَّدامَةُ وَ مَنِ ابْتَدَءَ بَعَمَلٍ فى غَيْرِ وَقْتِهِ كانَ بُلُوغُهُ فى غَيْرِ حينِهِ ) . يـعـنـى حـضـرت صـادق عـليـه السـلام فـرمـود: سـلامـت در تـاءمـل و تاءنى است و با عجله نداشت و پشيمانى است و كسى كه شروع كند به امرى در غـيـر وقـتـش خـواهـد بـود رسـيـدن او در غـيـر وقـتـش .(54) حاصل آنكه : مكن در مهمى كه دارى شتاب ز راه تاءنى عنان بر متاب كه اندر تاءنى زيان كس نديد ز تعجيل بسيار خجلت كشيد هـشـتـم ـ فـرمـود كـه مـا دوسـت مـى داريـم هـركـسـى كـه بـوده بـاشـد، عـاقـل ، با فهم ، فقيه ، حليم ، مدارا كننده ، صبور، صدوق ، وفا كننده . به درستى كه حـق تـعـالى مـخـصـوص گـردانيد پيغمبران عليهم السلام را به مكارم اخلاق ، پس هركه داراى آنها باشد حمد كند خدا را بر آن و كسى كه داراى آنها نباشد تضرع كند به سوى خدا و مسئلت كند آنها را، گفتند: آنها چيست ؟ فرمود: ورع و قناعت و صبر و شكر و حلم و حيا و سخاوت و شجاعت و غيرت و راستگويى و نيكى كردن و اداى امانت و يقين و خوش خلقى و مروت .(55) مـؤ لف گـويـد: روايـت شـده كـه از آن حـضـرت سـؤ ال كردند كه مروت چيست ؟ فرمود: ( لايَراكَ اللّهُ حَيْثُ نَهاكَ وَ لا يَفْقُدُكَ مِنْ حَيْثُ اَمَرَكَ ) ؛ يعنى مروت آن است كه نبيند تو را خداوند تعالى در جايى كه نهى كرده تو را از آنـجـا و مفقود نكند تو را از جايى كه امر كرد تو را به آنجا.(56) و بدان كه در ايـن اخـلاق شـريفه ورع مقدم بر همه ذكر شده و شايد توان گفت كه مرتبه اش از همه بـالاتـر بـاشـد؛ زيـرا كـه ورع كـه ترك محرمات و شبهات بلكه بعضى مباحات باشد مرتبه اى است بسيار رفيعه و درجه اى است بسيار عاليه كه به سهولت همه كس به آن مقام نخواهد رسيد. لهذا بسيار شده كه حضرت صادق عليه السلام شيعيان خود را به ورع توصيه فرمودند. روايت شده كه عمرو بن سعيد ثقفى خدمت آن حضرت عرض كرد كه من هميشه شما را ملاقات نـمـى كنم پس چيزى به من بفرماييد كه به آن رفتار كنم . حضرت فرمود: تو را وصيت مـى كـنـم بـه تـقـوى اللّه و ورع و اجتهاد، يعنى سعى و كوشش و اهتمام نمودن در عبادت و بدان كه نفع نمى كند اجتهادى كه ورع با آن نباشد.(57) و روايت شده كه به ابوالصّباح فرمود كه چه بسيار كم است در ميان شما كسى كه متابعت جعفر نمايد. همانا از اصـحـاب مـن نـيـسـت مـگـر كـسـى كـه ورعـش شـديـد و عـظـيـم بـاشـد و از براى خالق و آفـريـدگـارش عـبـادت كـنـد و امـيـد ثـواب از او داشـتـه بـاشـد ايـن جـمـاعـت اصـحـاب مـن اند.(58) و در روايتى است كه از آن حضرت پرسيدند كه صاحب ورع از مردمان كيست ؟ فرمود: كسى كه بپرهيزد از چيزهايى كه خدا حرام كرده است .(59) و هـم از آن حـضـرت مـروى اسـت كـه فـرمود: اورع مردم كسى است كه توقف كند نزد شبهه .(60) و نيز از آن حضرت مروى است كه فرمود: بر شما باد به ورع و ترك محرمات و شبهات ، همانا ورع دينى است كه ما پيوسته ملازم آن مى باشيم و خدا را به آن عـبـادت مـى كـنـيـم و آن را اراده مـى نـمـايـيـم از مـواليان و شيعيان خود، پس ما را به تعب نـيـنـدازيـد در شـفـاعـت خـود بـه ايـنكه مرتكب محرمات شويد و بر ما دشوار باشد شفاعت شما.(61) و در روايـت ديگر فرمودند كه نيست شيعه جعفر مگر كسى كه شكم و فرج خود را از حرام بـه عـفـت بـدارد و سـعـى او در عـبـادت شـديد باشد و براى آفريدگار خود كار كند اميد ثـواب و تـرس عـقـاب او داشـتـه بـاشـد، پـس اگـر ايـن جـمـاعـت را ببينى ايشان شيعه من اند.(62) و نـيـز روايـت شـه از آن حـضـرت كـه فـرمـود: سـزاوارتـريـن مـردم بـه ورع آل مـحـمـّد صـلى اللّه عليه و آله و سلم و شيعيان ايشانند به جهت آنكه رعيت اقتدا كنند به ايـشـان . و از كـثـرت ورع صـفوان بن يحيى كه از اصحاب حضرت امام موسى و امام رضا عليه السلام است نقل شده كه يكى از همسايگانش در مكه دو دينار جزء اسباب من نبوده پس مـهـلت خـواسـت و رفـت از جـمـال (سـاربـان ) بـه جـهـت حمل آن اذن گرفت .(63) و قـريـب بـه هـمـيـن از مولانا الا ردبيلى نقل شده (64) و بيايد ذكرش در ضمن احـوال صـفوان بن يحيى در اصحاب حضرت امام رضا عليه السلام . و دميرى در ( حياة الحيوان ) نقل كرده كه عبداللّه بن مبارك در شام قلمى عاريه كرده پس سفرى براى او اتفاق افتاد چون به انطاكيه رسيد يادش آمد عاريه نزد او مانده پس پياده مراجعت به شام كرد و قلم را رد كرد به صاحبش و برگشت .(65) و شـيـخ بـهـائى رحـمـه اللّه در ( كـشـكـول ) نـقـل كـرده كـه مـخـلوط شـده گـوسـفـنـد غـارتـى بـا گـوسـفـنـدان كـوفـه ، پـس يكى از اهـل ورع كـه از عـبـاد كـوفـه بـود اجـتـنـاب كـرد از خـوردن گـوشـت گـوسـفـنـد تـا هـفـت سـال بـه جـهـت آنـكـه پـرسـيـد: گـوسـفـنـد چـنـد مـدت در دنـيـا مـى مـانـد؟ گـفـتـنـد: هـفـت سـال .(66) و شـيـخ مـا در ( كـلمـه طـيـبـه ) نـقـل كرده از جناب سيد بن طاووس كه احتياط فرموده از خوردن هر طعامى كه از براى غير خـدا تـرتـيـب داده شـده بـه جـهت آيه نهى از خوردن حيوانى كه به غير نام خدا كشته شده باشند. (67) شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه روايـت كـرده از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام سـؤ ال كـردنـد كـه چـيـسـت بـاعـث ثـبـات ايـمـان ؟ فـرمـود: ورع ، عـرض كردند كه چيست باعث زوال ايمان ؟ فرمود: طمع .(68) نـهـم ـ فـرمـود آدمـى جـزع و بـى تـابـى مـى كند از ذلت كم پس اين جزع و عدم صبر او، داخل مى كند او را در ذلت بزرگ .(69) مـؤ لف گـويـد: كـه ايـن فـرمـايـش از آن حضرت به ( مرازم ) است در آن شبى كه منصور اجازه داد آن جناب را كه از حيره به مدينه رود و حضرت حركت فرمود با غلامش ( مصادف ) و ( مرازم ) كه يكى از اصحابش است همين كه رسيدند به نگهبانان ، در مـيـان آنـهـا يـك نـفـر باج گير بود او متعرض حضرت شد و گفت نمى گذارم بروى ، حضرت با زبان خوش و اصرار از او درخواست كرد كه بگذار، بروند؛ آن مرد ابا داشت و نـمـى گـذاشت . ( مصادف ) عرض كرد: فدايت شوم ! اين سگ شما را اذيت كرد و مى تـرسـم شما را برگرداند و مبتلاى به منصور شويد اذن بدهيد من و مرازم او را بكشيم و در مـيـان نـهـرش افـكـنـيـم و بـرويـم ، فـرمـود: از ايـن خيال خود را باز دار. پس پيوسته با آن مرد در باب اجازه رفتن تكلم فرمود تا آنكه بيشتر شب گذشت آن وقت آن مرد اذن داد و حضرت تشريف برد، پس از آن فرمود: اى مرازم ! اين چيزى كه شما گفتيد كـه كـشتن آن مرد باشد بهتر بود يا اين ؟ آن وقت فرمود آن كلام را كه ذكر شد، حاصلش ايـن اسـت كه مدارا با اين مرد و معطل كردن او ما را ذلت كوچكى است اما كشتن او سبب مى شد كه ما دچار ذلتهاى بزرگ مى شديم براى تدارك آن ، انتهى .(70) و از ايـنجا است كه گفته اند: ( لايَقُومُ عِزُّ الْغَضَبِ بِذُلِّ الاِعْتِذارِ ) ؛ يعنى مقابلى نمى كند و نمى آرزد عزت غضب به ذلت عذرخواهى آن . دهـم ـ قـالَ عـليـه السـلام : ( لَيـْسَ لاَبـْليـسَ جـُنـْدٌ اَشَدُّ مِنَ النِّساءِ وَالْغَضَبِ ) ؛ فرمود: نيست از براى ابليس لعين لشكرى سخت تر از زنها و غضب .(71) مـؤ لف گـويد: كه در حديث يحيى پيغمبر عليه السلام و ابليس است كه آن حضرت از آن مـعـلون پـرسـيـد كه چه چيز بيشتر موجب سرور و روشنى چشم تو مى گردد؟ گفت : زنان كه ايشان تله هاى و دامهاى من اند، و چون نفرينها و لعنتهاى صالحان بر من جميع مى شود به نزد زنان مى روم و از ايشان دلخوش مى شوم .(72) و در روايـت اهـل سـنـت اسـت كـه ابـليـس بـه حـضـرت يـحـيـى عـليه السلام گفت كه چيزى مـثـل زنـان كمر مرا محكم نمى كند و چشم مرا روشن نمى نمايد، ايشانند تله ها و دامهاى من و تـيـرى كـه خـطـا نخواهم كرد به او. ( بِاَبى هُنَّ لَوْ لَمْ يَكُنَ هُنَّ ما اَطَقْتُ اَضْلالَ اَدْنى آدمـِي ) ؛ يعنى پدرم به قربان ايشان ! اگر چنانچه ايشان نبودند من طاقت نداشتم كـه پـسـت تـريـن مردم را گمراه كنم ، چشم من به ايشان روشن است ، به واسطه ايشان من بـه مرادم مى رسم و به سبب ايشان مردم را در مهلكه ها مى افكنم . و از اين نحو كلمات در حـق زنـان بـسـيـار مـى گـويـد تـا آنكه عرض مى كند: ( فَهُنَّ سَيِّداتِى وَ عَلى عُنُقى سُكْناهُنَّ ) ؛ يعنى آنها خانمهاى من اند و جاى ايشان بر گردن من است و بر من است كه آرزوهـاى ايـشـان را بدهم ، هرگاه آن زنى كه از دامهاى من است چيزى خواهش كند من به سر عـقـب خـواهـش و حـاجـتـهـاى او مـى روم ؛ زيـرا كـه ايـشـان امـيـد مـن انـد و قـوت من و سند من و محل اعتماد و فريادرس من اند.(73) فصل چهارم : در ذكر چند معجزه از امام جعفر صادق عليه السلام است اول ـ در اطلاع آن حضرت است بر غيب شـيخ طوسى از داود بن كثير رقّى روايت كرده كه گفت : نشسته بودم خدمت حضرت صادق عـليـه السـلام كـه نـاگاه ابتدا از پيش خود به من فرمود: اى داود! به تحقيق كه عرضه شـد بـر مـن عـمـلهـاى شـمـا روز پـنـجـشـنـبـه ، پـس ديـدم در بـيـن اعـمـال تو صله و احسان تو را به پسر عمت فلان پس اين مطلب مرا خشنود گردانيد همانا صـله تـو مـرا او را سـبـب شـود كـه عـمـر او زود فـانـى و اجـل او مـنـقـطـع شـود، داود گـفـت : مـرا پـسـر عـمـى بـود مـعـانـد و دشـمـن اهل بيت و مردى خبيث ، خبر به من رسيد كه او و عيالاتش بد مى گذرانند، پس براى نفقه او بـراتـى نوشتم و نزد او فرستادم پيش از آنكه به سوى مكه توجه كنم چون به مدينه رسيدم خبر داد مرا به اين مطلب حضرت امام جعفر صادق عليه السلام .(74) دوم ـ در نشان دادن آن حضرت است علامت امام را به ابوبصير در ( كـشـف الغـمـّه ) از ( دلائل حـمـيـرى ) نقل شده كه ابوبصير گفت : روزى در خدمت مولاى خود حضرت صادق عليه السلام نشسته بـودم كـه آن حـضـرت فـرمـود: اى ابومحمّد! آيا امامت را مى شناسى ؟ گفتم : بلى ، وَاللّهِ الِّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، تويى امام من . و دست خود را بر زانو يا ران آن حضرت نهادم . فرمود: راست گفتى امام خود را مى شناسى پس چنگ زن به دامان او و متمسك شو به او، پس گفتم : مى خواهم كه علامت امام را به من عطا فرماييد، فرمود: اى ابومحمّد! هنگامى كه به كوفه مـراجـعـت كردى خواهى يافت كه اولادى از براى تو [متولد] شده به نام عيسى و بعد از او اولادى ديگر شود به نام محمّد و بعد از اين دو پسر، دو دختر براى تو خواهد شد، و بدان كـه ايـن دو پـسـر تو نامشان نوشته شده نزد ما در صحيفه جامعه در عدد اسامى شيعيان و نـام پـدران و مـادران و اجداد و انساب ايشان و آنچه متولد شود تا روز قيامت . پس حضرت صحيفه اى بيرون آورد كه رنگ آن زرد بود و به هم پيچيده بود.(75) سوم ـ در اخبار آن حضرت است به مردن زنى بعد از سه روز ابـن شـهـر آشـوب و قـطـب راونـدى روايـت كـرده انـد از حسين بن ابى العلاء كه گفت نزد حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـودم كـه خدمت آن حضرت آمد مردى با يكى از غلامان او و شـكـايت كرد به آن حضرت از زن خود و بدخلقى او، حضرت فرمود: بياور او را نزد من . چـون آن زن آمـد، حضرت به او فرمود كه چه عيبى دارد شوهر تو؟ آن زن شروع كرد به نـفـريـن كـردن بـه شـوهـرش و بـد گـفـتـن بـراى او. حـضـرت فـرمـود كـه اگر به اين حـال بـمانى زنده نخواهى ماند مگر سه روز، گفت : باكى ندارم به جهت آنكه نمى خواهم بـبـيـنم او را هرگز! حضرت فرمود به آن مرد: بگير دست زنت را همانا نخواهد بود مابين تو و او مگر سه روز. چون روز سوم شد آن مرد خدمت آن حضرت مشرف شد حضرت فرمود: زنـت چـه كـرد؟ گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد! الا ن او را دفـن كردم ، من پرسيدم كه چه بود حال ؟ او فرمود: او زنى بود تعدى كننده ، حق تعالى عمر او را قطع كرد و شوهرش را از او راحت نمود.(76) چهارم ـ در نجات دادن آن حضرت است برادر داود را از مردن به تشنگى ابن شهر آشوب نقل كرده از داود رقّى كه گفت : بيرون شدند از كوفه دو نفر برادران من به قصد رفتن به مزار، در بين راه يكى از آن دو نفر را تشنگى سخت عارض شد به حدى كـه تاب نياورد از حمار افتاد. بار ديگر از حال او سرگشته و متحير شد، پس به نماز ايـسـتـاد و نـمـاز گـزارد و خـوانـد اللّه تـعـالى را و مـحمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليه السلام و ائمه عليهم السلام را يك يك تا رسيد به امام زمانش امام جعفر صادق عليه السلام . پس پيوسته آن حضرت را خوانده و به آن جناب التجاء برد كـه نـاگـاه ديـد مـردى بـالاى سـرش ايـسـتـاده مـى گـويد: اى مرد چيست قصه تو؟ پس او حال را براى او نقل كرد، آن مرد قطعه چوبى به او داد و گفت : بگذار اين را مابين لبهاى بـرادرت . چـون آن چـوب را گذاشت مابين لبهاى او، برادرش به هوش آمده و چشمان خود را گـشود و برخاست نشست و تشنگيش رفت . پس به زيارت قبر رفتند و چون برگشتند بـه كـوفـه ، آن بـرادرى كـه دعـا مـى كـرده بـه مدينه مشرف شد پس خدمت حضرت عليه السـلام رسـيـد حـضـرت فـرمـود بـه او بـنـشـيـن چـگـونـه اسـت حـال بـرادرت ، كـجـا اسـت آن چـوب ؟ عـرض كـرد: اى آقـاى مـن ! چـون بـرادرم را بـه آن حال ديدم غصه و غمم براى او سخت شد پس چون حق تعالى روحش را به او برگردانيد از بـسـيـارى خـوشـحـالى ديـگـر بـه چـوب نپرداختم و از آن غفلت كرده و فراموشش نمودم . حـضرت فرمود: همان ساعت كه تو در غم برادر خود بودى ، برادر من خضر عليه السلام آمـد نزد من ، من بر دست او فرستادم به سوى تو قطعه اى از چوب درخت طوبى ، پس رو كرد به خادم خود و فرمود بياور آن سبد را. چون سبد را آورد حضرت آن را گشود و از آن قـطـعـه چوبى بيرون آورد به عين همان چوب و نشان او داد و شناخت آن را آنگاه حضرت آن را رد كرد به جاى خود. (77) پنجم ـ در ذليل شدن شير است براى آن حضرت و نـيـز ابـن شهر آشوب روايت كرده از ابوحازم عبدالغفار بن حسن كه وارد شد ابراهيم بن ادهم به كوفه و من با او بودم و اين در ايام منصور بود و اتفاقا در آن ايام حضرت جعفر بـن مـحـمـّد عـلوى وارد كـوفـه گـشـت و چون بيرون شد از كوفه كه به مدينه رجوع كند مـشـايـعـت كـردنـد آن حـضـرت را عـلمـا و اهـل فـضـل از اهـل كـوفـه و از جمله كسانى كه به مشايعت آن حضرت آمده بودند سفيان ثورى و ابراهيم ادهـم بـود و آن اشـخـاص كـه بـه مـشـايـعـت آمده بودند جلوتر از آن حضرت مى رفتند كه نـاگاه به شيرى برخوردند كه در سر راه بود، ابراهيم ادهم به آن جماعت گفت بايستيد تـا جـعفر بن محمّد عليه السلام بيايد ببينيم بااين شير چه مى كند! پس حضرت تشريف آورد امر شير را به ميان آوردند حضرت رو كرد به شير و رفت تا به او رسيد گوش او را گـرفـت و او را از راه دور كـرد آنـگـاه رو كرد به آن جماعت و فرمود: آگاه باشيد اگر مـردم اطـاعـت مـى كـردنـد خـدا را حـق طاعت خدا، هر آينه بار مى كردند بر شير بارهاى خود را.(78) فـقـيـر گويد: كه ظاهرا در اين فرمايش حضرت تعريض باشد به ابراهيم ادهم و سفيان ثورى و امثال ايشان . ششم ـ در نسوزاندن آتش ، هارون مكه را به سبب آن حضرت و نـيـز روايـت كـرده از مـاءمـون رقـّى كه گفت : در خدمت آقايم حضرت صادق عليه السلام بـودم كـه وارد شـد سـهـل بـن حـسـن خراسانى و سلام كرد بر آن حضرت و نشست و گفت : يـابـن رسـول اللّه ! از بـراى شـمـا اسـت راءفـت و رحـمـت و شـمـا اهـل بـيـت امـت ايـد چه مانع است شما را كه از حق خود بنشينى با آنكه مى يابى از شيعيانت صد هزار نفر كه مقابلت شمشير بزنند؟ حضرت فرمود: بنشين اى خراسانى ! رعى اللّه حـقـّك ، سـپس فرمود: اى حنيفه تنور را گرم كن . پس آن كنيز تنور را گرم كرد كه مانند آتـش سـرخ شـد و بالاى آن سفيد گرديد آنگاه فرمود: اى خراسانى ! برخيز و بنشين در تـنـور، مـرد خـراسـانـى عـرض كـرد: اى آقـاى مـن ، يـابـن رسـول اللّه ! مـرا عـذاب مـكـن بـه آتـش و از مـن بـگـذر خـدا از تـو بگذرد، فرمود: از تو گذشتم ، پس در اين حال بودم كه هارون مكى وارد شد و نعلينش را به انگشت سبابه اش گـرفـتـه بـود عـرض كـرد: السـلام عـليـك يـابـن رسـول اللّه ! حـضـرت فـرمود: بينداز نعلين را از دستت و بنشين در تنور، راوى گفت كه هارون كفش را از دست انداخت و نشست در تنور و حضرت رو كرد به مرد خراسانى و شروع كـرد بـا او حـديث خراسان گفتن مانند كسى كه مشاهده مى كند آن را، پس فرمود برخيز اى خـراسـانـى و نـظر كن به داخل تنور، گفت برخاستم و نظر كردم در تنور ديدم هارون را كـه چـهـار زانـو نـشسته ، آنگاه از تنور بيرون آمد و بر ما سلام كرد. حضرت فرمود: در خراسان چند نفر مثل اين مرد است ؟ گفت به خدا قسم يك نفر نيست ! فـرمـود: مـا خـروج نمى كنيم در زمانى كه نمى بينى در آن پنج نفر كه معاضد باشند از براى ما، ما داناتريم به وقت خروج .(79) هفتم ـ در اخبار آن حضرت است از ملاجم ( فـِى الْبِحار عَن مَجالِسِ الْمُفيد مُسْنَدا عن سُدَيْرِ الصَّيْرَ فى قالَ: كُنْتُ عِنْدَ اَبِى عَبْدِاللّهِ عليه السلام وَ عِنْدَهُ جَماعَةٌ مِنْ اَهْلِ الْكُوفَةِ فَاَقْبَلَ عَلَيْهِمْ وَ قالَ لَهُمْ حَجُّوا قَبْلَ اَنْ لاتَحُجُّوا؛ ) يـعـنـى در ( بـحـار ) از ( مجالس ) شيخ مفيد رحمه اللّه با سند از سدير صـيرفى منقول است كه گفت : بودم نزد حضرت صادق عليه السلام و نزد آن جناب بود جـمـاعتى از اهل كوفه پس رو كرد به ايشان و فرمو: حج برويد پيش از آنكه حج نتوانيد بـرويـد، قـَبْلَ اَنْ يَمْنَعَ الْبَرجانِيَّةُ؛ علامه مجلسى در بيان اين كلمه فرموده : يعنى حج كـنـيـد پـيـش از آنـكـه بـيـابـان مـخـوف شـود و مـمـكـن نشود سير كردن در آن و گويا ( البـرجانيه ) كه آخرش ياء با دو نقطه است غلط دانسته اند و صحيحش را با باء يك نـقطه دانسته اند و آن را دو كلمه دانسته ( البرّ ) يعنى بيابان و ( جانبه ) و لكـن از بـعـضـى از اهل تحقيق نقل شده كه ( برجانيه ) معرّب بريطانيه است كه بـريطانيا باشد يعنى حج كنيد پيش از آنكنه دولت بريطانيا مردم را منع كند. بعد از آن ، حـضـرت فـرمـود: حـج كـنـيـد پـيش از آنكه خراب شود مسجدى در عراق مابين درخت خرما و نـهـرهـا، حـج كنيد پيش از آنكه بريده شود درخت سدرى در زوراء كه واقع است بر ريشه هـاى نـخـله اى كـه حضرت مريم چيده است از آن رطب تازه . پس وقتى كه اينها واقع شد از حـج كردن ممنوع مى شويد و ميوه ها كم مى شود و خشكسالى در شهرها پديد آيد و مبتلا مى شويد به گرانى نرخها و ستم كردن سلطان و فاش شود در ميان شما ظلم و ستم يا بلا و وبـا و گـرسـنـگـى و رو آورد بـه شـمـا فـتـنه ها از جميع آفاق . پس واى بر شما! اى اهـل عـراق ! هـنـگـامـى كـه بـيـايـد بـه سـوى شـمـا رايـتـهـا و عـلمـها از خراسان و واى بر اهل رى از ترك و واى بر اهل عراق از اهل رى و واى بر ايشان از ثط! سدير گفت : گفتم اى مـولاى مـن ( ثـط ) كيست ؟ فرمود: قومى هستند كه گوشهاى ايشان مانند گوشهاى مـوش اسـت از كـوچـكى ، لباس ايشان آهن است ، كلام ايشان منانند كلام شياطين است ، كوچك حدقه هستند امرد و بى مو هستند. پناه ببريد به خدا از شر ايشان ، ايشانند كه گشوده مى شـود بـر دسـتـشـان ديـن و مـى بـاشـنـد سبب امر ما، به اين معنى كه ايشان مقدمه ظهور مى باشند.(80) هشتم ـ در ظاهر شدن آب است براى آن حضرت در بيابان در ( بـحـار ) از ( نـوادر ) عـلى بـن اسـبـاط نقل كرده كه او روايت كرده از ابن طبّال از محمّد بن معروف هلالى كه از معمرين بوده و صد و بـيـسـت و هـشـت سـال عـمـر كرده كه گفت : در ايام سفّاح در حيره در خدمت حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رفتم ديدم كه مردم دور آن جناب را گرفته اند به نحوى كه خدمتش رسـيـدن مـمـكـن نـيـست ، سه روز متوالى رفتم به هيچ حيله نتوانستم خود را به آن حضرت بـرسـانـم از بـسـيـارى جـمـعـيـت و كثرت مردم ، چون روز چهارم شد و مردم كم شده بودند حـضـرت مـرا ديد و نزديك طلبيد، پس حركت كرد برود به زيارت قبر اميرالمؤ منين عليه السـلام مـن نـيـز هـمـراه آن جـنـاب رفـتـم چـون پـاره اى راه رفـتـم بـول فـشـار داد آن جـنـاب را، پس از جاده خود را كنارى كشيد و ريگها را با دست خود پس كرد آبى براى آن حضرت ظاهر شد كه تطهير كرد براى نماز، سپس برخاست و دو ركعت نماز گذاشت و دعا كرد، دعايش اين بود: ( اَللّهـُمَّ لاتـَجـْعـَلْنـى مـِمَّنْ تـَقـَدَّمَ فـَمَرَقَ وَ لا مِمَّنْ تَخَلَّفَ فَمَحَقَ وَاجْعَلْنى مِنَ النَّمَطِ الاَوْسَطِ. ) پس بنا كرد به رفتن و من هم با او بودم فرمود: اى پسر! از براى دريا همسايه اى نيست ، و براى سلطان صديقى نيست و عافيت ثمن ندارد و چه بسيار كس كه آسوده و راحت است و نـمى داند. سپس فرمود: تمسك بجوييد به پنج چيز: مقدم بداريد استخاره و طلب خير را، و تـبـرك بـجوييد به سهولت ، و زينت دهيد خود را به حلم و بردبارى ، و دورى كنيد از دروغ گفتن ، و تمام دهيد پيمانه و ترازو را. سپس فرمود: فرار كنيد وقتى كه عرب دهنه را از سـر بردارد و گسسته مهار شود و ( مَنَعَ الْبَرْجانِيَةُ وَانْقَطَعَ الْحَجَّ ) گذشت در حـديـث قـبـل اين كلمه يعنى دولت بريطانيا منع كند مردم را و راه حج منقطع شود ـ آنگاه فـرمـود: حـج كـنيد پيش از آنكه نتوانيد و اشاره كرد به سوى قبله با انگشت ابهام خود و فرمود: كشته مى شود در اين طرف هفتاد هزار نفر در زيادتر الخ .(81) مـؤ لف گـويـد: ايـن پنج چيزى كه حضرت صادق عليه السلام امر فرموده تمسك به آن را، از آداب تـجـارت و كـسـب اسـت و حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام هـر روز اهـل كـوفـه را به اينها و چند چيز ديگر امر مى فرمود؛ چنانكه شيخ كلينى در ( كافى ) روايت كرده از جابر از حضرت امام محمّدباقر عليه السلام كه فرمود: بود اميرالمؤ مـنـيـن عـليـه السـلام در كـوفـه نـزد شـمـا كـه بـيـرون مـى رفـت در هـر روزى در اول روز از دارالا ماره . پس مى گرديد در يك يك از بازارهاى كوفه و تازيانه بر دوش داشت كه دو سر داشت و او را ( سبيبه ) مى گفتند، پس مى ايستاد در سر هر بازار و نـدا مـى كرد كه اى گروه تجّار! پرهيز كنيد از عذاب خدا، چون مردم مى شنيدند صداى آن حـضـرت را مـى انـداخـتـنـد آنـچـه را كـه در دسـت داشـتـنـد و دل خـود را مـتـوجـه آن حـضرت مى نمودند و گوش مى دادند تا چه فرمايد، مى فرمود كه مـقـدم داريـد طلب خير را و بركت بجوييد به خوش معاملگى و نزديك شويد به مشتريان يـعـنـى جـنـس را قـيمت گران نگوييد كه دور باشد از قيمتى كه مشترى مى گويد. و زينت كنيد خود را بر بردبارى و نگاه داريد خود را از قسم ، يعنى هرچند كه حق باشد و اجتناب كـنـيـد از دروغ و دروى كـنيد از ستم و انصاف دهيد مظلمومان را، به اين معنى كه چون كسى مـغـبـون شـود و اسـتقاله نمايد اقاله كنيد و معامله را به هم بزنيد، و نزديك مى شويد به ربـا بـه اين معنى كه احتراز كنى از هرچه كه احتمال ربا در آن هست و تمام دهيد پيمانه و تـراز را و كـم نـدهـيـد حـقـوق مـردمـان را و فـسـاد نكنيد در زمين . سپس مى گرديد در جميع بازارهاى كوفه و بعد از آن بر مى گشت و مى نشست براى داورى ميان مردمان .(82) نهم ـ در ظاهر كردن آن حضرت است طلاهاى بسيار از زمين شـيخ كلينى رحمه اللّه روايت كرده از جماعتى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام كه گـفـتند: بوديم ما نزد آن حضرت كه فرمود: نزد ما است خزينه هاى زمين و كليدهاى آنها و اگر بخواهم كه اشاره كنم با يكى از دو پاى خود كه اى زمين بيرون كن آنچه در تو است از طـلا، هـر آينه بيرون كند! بعد از آن اشاره كرد به يكى از آن دست برد و بيرون آورد شمشه طلايى كه مقدار يك وجب بود پس از آن فرمود خوب نگاه كنيد در شكاف زمين ، نگاه كرديم ديديم شمش هاى بسيار بود بعضى از آنها بر روى بعضى ديگر مى درخشيد، پس بـه آن حـضـرت عـرض كـرد بـعـضى از آن جماعت : فدايت شوم ! خدا به شما اين همه عطا كرده و شيعيان شما محتاجانند؟ فرمود: به درستى كه حق تعاى جمع خواهد كرد براى ما و شـيـعـه مـا دنـيـا و آخـرت را و داخـل خـواهـد كـرد ايـشـان را در جـنـات نـعـيـم و داخل خواهد كرد دشمن ما را جحيم .(83) دهم ـ در اطلاع آن حضرت است به چيزهاى نهانى و نـيـز روايـت كرده از صفوان بن يحيى از جعفر بن محمّد بن اشعث كه گفت به من : آيا مى دانـى كـه بـه چـه سـبـب مـا داخـل شـديـم در ايـن امـر، يـعـنـى تـشـيـع و ولايـت اهـل بـيـت و مـعـرفت به امام پيدا كرديم و حال آنكه نبود در سلسله ما از تشيع ذكرى و نه مـعـرفـتـى بـه چـيـزى از آنـچـه كـه نـزد مـردم اسـت از فـضايل اهل بيت عليهم السلام ؟ گفتم : سببش چه بود؟ گفت : ابوجعفر دوانيقى به پدرم محمّد اشعث ، گفت : اى محمّد! طلب كن براى من مردى را كه او را عقلى باشد كه خوب به جا آورد از جـانـب مـن كـارى را كـه دارم . پـدرم گـفت پيدا كردم براى اين كار فلان ابن مهاجر خـالوى خـود را، گـفـت بـياور او را. آوردم نزد او خالوى خود را، ابوجعفر به او، گفت : اى پـسـر مـهـاجـر! بـگـيـر ايـن مـال را بـرو به مدينه و برو نزد عبداللّه بن حسن و جمعى از اهل بيت او كه از جمله ايشان باشد جعفر بن محمّد پس بگو به ايشان كه من مردى غريبم از اهـل خـراسـان و در آنـجـا جماعتى از شيعيان شما هستند فرستادند به سوى شما اين ما را و بـده بـه هـر يـك از آنـهـا از آن مال به شرط چنان و چنان ، يعنى به شرط آنكه در خلوت باشد و اظهار اراده خروج نباشد تا معلوم شود كه كدام اراده خروج دارد. پـس هـرگـاه مـال را قـبـض كـردنـد بـگـو من مردى رسولم و دوست مى دارم كه با من باشد خـطـهـاى شـمـا بـه گـرفـتـن شـمـا مـالى را كـه گـرفـتـيـد. پـس گـرفـت خـالو آن مال را و رفت به مدينه پس از مدينه برگشت به سوى ابوجعفر دوانيقى و محمّد بن اشعث نـزد او بـود، ابوجعفر دوانيقى گفت : چه خبر آوردى از آنجا كه آمدى ؟ گفت : رفتم نزد آن جـمـاعـت و ايـن خـطـهـاى ايـشـان اسـت بـه گـرفـتـن ايـشـان مـال را سـواى جـعـفـر بـن مـحـمـّد كـه رفـتـم نـزد او و او مـشـغـول بـه نـماز بود در مسجد پيغمبر، پس نشستم پشت سر او و با خود گفتم كه صبر كـنـم نـمـازش كـه تمام شد با او مذكور كنم آنچه را كه مذكور كردم براى ياران او، پس شـتاب كرد و نماز را تمام نمود و رو به من كرد و فرمود: اى فلان ! بپرهيز از عذاب خدا و فريفته مكن اهل بيت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم را چه ايشان اندك وقتى است كه از دولت آل مـروان كـه بـر ايـشان ظلم مى كردند خلاص شده اند و جميع ايشان محتاجند، مراد اينكه مضطرّند به گرفتن مال و معذورند، قصد خروج ندارند. من گفتم : چيست آن فريفتن و بـازى دادن ( اَصـلَحَكَ اللّهُ؟ ) پس نزديك كرد سرش را به من تا كسى نشنود و خـبر داد مرا به تمام آنچه مابين من و تو گذشته بود گويا او بود در مجلس سفارشهاى تـو بـه مـن و سـوم مـا بـوده ، ابـوجـعـفر دوانيقى گفت : اى پسر مهاجر! بدان كه نيست از اهـل بـيـت نبوتى مگر آنكه در ميان ايشان محدّثى است ، يعنى شخصى كه ملائكه او را خبر دهـنـد و بـا او سـخـن گويند، محدث ما امروز، جعفر بن محمّد است ! راوى خبر ـ جعفر بن محمّد اشـعـث ـ گـفـت كـه ايـن دلالت و مـعـجـزه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام سـبـب شـد كـه مـا قائل به تشيع شديم . (84) يازدهم ـ در زنده كردن آن حضرت گاو مرده را به اذن اللّه در ( خرايج ) است كه روايت شده از مفضل بن عمر كه گفت : راه مى رفتم با حضرت صـادق عـليـه السـلام در مـكـه ، يـا گـفـت : در مـنـى ، كـه گـذشـتـيـم بـه زنـى كـه در مـقـابـل او مـاده گاو مرده اى بود و آن زن و بچه هايش مى گريستند، حضرت فرمود: چيست قـصـه شـمـا؟ آن زن گـفـت كـه مـن و كـودكـانـم از ايـن گـاو مـعـاش مـى كـرديـم و الحـال مـرده است و من متحير مانده ام كه چه كنم ، فرمود: دوست مى دارى كه حق تعالى او را زنـده گـردانـد! گـفـت : اى مرد! با ما تمسخر مى كنى ؟ فرمود: چنين نيست من قصد تمسخر نـداشـتـم پـس دعـايى خواند و پاى مبارك خود را به گاو زد به او پس آن گاو مرده زنده شد برخاست به شتاب ! آن زن گفت : به پرودگار كعبه اين عيسى است ! حضرت خود را در ميان مردم داخل كرد كه شناخته نشود.(85) دوازدهم ـ در علم آن حضرت است به نطق حيوانات و نـيـز در آن كـتـاب اسـت ، روايت است از صفوان بن يحيى از جابر كه گفت : نزد حضرت صـادق عـليـه السلام بودم پس بيرون شديم با آن جناب كه ناگاه ديديم مردى بزغاله اى را خوابانيده كه ذبح كند، آن بزغاله چون حضرت را ديد صيحه كشيد حضرت فرمود بـه آن مـرد كـه قيمت اين بزغاله چيست ؟ گفت : چهار درهم ، حضرت از كيسه خود چهار درهم درآورد و بـه او داد و فـرمـود: بـزغـاله را رهـا كـن بـراى خـودش ، پـس گـذشـتـيم ناگاه بـرخـورديـم بـه شـاهـيـنى كه عقب درّاجى را گرفته تا صيد كند، آن درّاج صيحه كشيد، حضرت صادق عليه السلام اشاره كرد به آن شاهين با آستين خود، آن شاهين از صيد درّاج گـذشـت و بـرگـشت من گفتم : ما امرى عجيب ديديم از شما! فرمود: بلى ، همانا آن بزغاله كـه آن شـخص او را خوابانيده بود ذبح كند چون نظرش بر من افتاد گفت : ( اَسْتَجيرُ بـِاللّهِ وَ بـِكـُمْ اَهـْلَ الْبـَيـْتِ مـِمـّا يـُرادُ مـِنـّى ؛ ) طـلب مـى كـنـم از خـدا و شـمـا اهـل بـيت كه مرا رهايى دهيد از كشتن . و دراج نيز همين را گفت و اگر شيعيان استقامت داشتند هر آينه مى شنوانيدم به شما منطق طير را.(86) سيزدهم ـ در اخبار آن حضرت به واقعه صاحب شب نهر بلخ و نـيـز در ( خـرائج عـ( است كه از هارون بن رثاب روايت است كه گفت : من برادرى داشـتـم جـارودى مـذهـب وقـتى بر حضرت صادق عليه السلام وارد شدم حضرت فرمود كه چـگـونـه اسـت بـرادرت كه جارودى است ؟ گفتم : او پسنديده و مرضى است نزد قاضى و نـزد هـمـسـايـگـان ، و در هـمـه حـالات خود عيبى ندارد مگر آنكه اقرار ندارد به ولايت شما. فرمود: چه مانع است او را از اين ؟ گفتم : گمانش اين است كه اين از ورع و خداپرستى او اسـت . فـرمـود: كـجـا بود ورع او در شب نهر بلخ ؟ راوى گفت كه وارد شدم بر برادرم و بـه او گفتم مادرت به عزايت بنشيند چه بوده است قصه شب نهر بلخ و حكايت خود را با حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در بـاب او بـرايـش نـقـل كردم ، برادرم گفت : آيا حضرت صادق عليه السلام تو را خبر داد به اين ؟ گفتم : بـلى . گـفـت : شـهادت مى دهم كه او است حجت رب العالمين . گفتم : خبر بده از قصه خود، گفت : مى آمدم از پس نهر بلخ و رفيق شد با من مردى كه با او بود كنيزى آوازه خوان پس آن مـرد گـفـت كـه يـا تو آتشى براى من طلب كن و من حفظ مى كنم چيزهاى تو را يا من به طـلب آتـش مـى روم و تـو حـفـظ چـيـزهاى من را، من گفتم تو برو پى آتش ، من حفظ مى كنم آنچه دارى ، پس چون آن مرد رفت به طلب آتش برخاستم به سوى آن كنيزك و واقع شد مـابـيـن مـن و او آنـچه شد، و به خدا سوگند كه نه آن كنيزك اين امر را فاش كرد و نه من فـاش كـردم بـه احـدى و نـمـى دانـسـت اين را مگر خداوند تعالى ، پس برادرم را ترسى عارض شد و در سال ديگر با او بيرون شديم و رفتيم خدمت حضرت صادق عليه السلام ، پـس از نـزد آن حـضـرت بـيـرون نـيـامـد مـگـر آنـكـه قائل شد به امامت آن حضرت .(87) چـهـاردهـم ـ در آن چـيـزى كـه مـشـاهـده كـرد داود رقـّى از دلائل آن حضرت در سفر سند و نـيـز در آن كـتـاب اسـت كـه داود رقى گفت : من با حضرت صادق عليه السلام بودم كه حـضـرت به من فرمود چه شده كه مى بينم تغيير كرده ؟ گفتم : تغيير داده آن را قرضى بـزرگ كـه رسـوا كننده است و من قصد كرده ام براى قرضم به كشتى سوار شوم بروم بـه سـنـد بـه نـزد بـرادرم فلان ، فرمود: هرگاه خواستى بروى برو، گفتم : باز مى گـردانـد مـرا از تـوجه به اين سفر هولهاى دريا و زلزله هاى آن ، فرمود: آن خدايى كه تـو را حـفـظ مـى كند در خشكى ، حفظ مى كند تو را در دريا؛ اى داود! اگر ما نبوديم نهرها جـارى نـمـى شـد و مـيوه ها نمى رسيد و درختها سبز نمى گشت . داود گفت : من سوار كشتى شـدم و سـير كردم تا رسيديم به ساحل همان جايى كه خدا خواسته كشتى آنجا برود پس بـيرون آمدم از كشتى بعد از آنكه صد و بيست روز بود كه در كشتى بودم و اين وقت پيش از زوال جـمـعـه بـود و آسمان را ابر گرفته بود. پس ناگاه نورى درخشنده ظاهر شد از كـنـار آسـمـان تا روى زمين پس صدايى آهسته به گوشم رسيد كه اى داود! اين وقت زمان قـضـاى ديـن تـو اسـت سـر بـلنـد كن كه سالم ماندى ، گفت سر بلند كردم ندايى به من رسـيـد كه برو پشت آن پشته سرخ چون به آنجا رفتم ديدم صفحه هايى از طلاى سرخ در آنـجـا اسـت كـه يـك طرفش صاف است و در جانب ديگرش اين آيه شريفه نوشته شده : ( هذاَ عَطاءُنا فَاَمْنُنْ اَوْ اَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ ) ؛ يعنى اين بخشش ما است به تو پس عـطـا كـن از آن بر هر كه خواهى يا منع كن آن را از هر كه خواهى كه حسابى بر تو نيست .(88) راوى گفت : پس از آن طلاها برداشتم و آنها را قيمتى بود كه احصا نمى شد، گفتم كارى بـه آن نمى كنم تا بروم مدينه ، پس آمدم به مدينه و وارد شدم بر حضرت صادق عليه السلا آن حضرت فرمود: اى داود! عطاى ما به تو آن نورى بود كه درخشيد براى تو نه آن طـلا كـه رفـتـى نـزد آن و لكـن آن بـراى تـو گـوارا بـاد، عـطـايـى اسـت بـر تـو از پـرورگـار كـريـم پـس حـمـد كـن خـدا را. داود گـويـد از مـعـتـب خـادم حـضـرت ، سـؤ ال كـردم كـه حـضـرت در آن وقـت كـه مـن از كشتى بيرون آمدم چه مى كرد؟ گفت آن حضرت وقـتـى كـه تـو مـى گـويـى حـضرت مشغول بود به حديث گفتن با اصحابش كه از جمله ايـشـان بـود خـيثمه و حمران و عبدالا على رو كرده بود به ايشان و حديث مى كرد ايشان را به مثل آنچه ذكر كردى ، پس چون وقت نماز شد حضرت برخاست و نماز گذاشت با ايشان . داود گـفـت : سـؤ ال كـردم ايـن را از آن جـمـاعـت ، ايـشـان نـيـز هـمـيـن حـكـايـت را بـرايـم نقل كردند.(89) پـانـزدهـم ـ در زنـده كـردن آن حـضـرت اسـت محمّد حنفيّه را به اذن اللّه تعالى براى سيد حميرى در ( مـديـنـة المـعـاجـز ) از ( ثـاقـب المـنـاقـب ) نـقـل كـرده كـه ابوهاشم اسماعيل بن محمّد حميرى گفت : شرفياب شدم خدمت حضرت صادق عـليـه السـلام و گفتم : يابن رسول اللّه ! به من رسيده كه شما فرموده ايد در حق من كه بر چيزى نيستم و حال آنكه من فانى كردم عمرم را در محبت شما و هجو كردم مردم را به جهت شما، فرمود: آيا تو نگفتى در حق محمّد بن حنفيّه رحمه اللّه : حَتّى مَتى ؟ وَ اِلى مَتى ؟ وَ كَمِ الْمَدى ؟ يَابْنَ الْوَصيِّ وَ اَنْتَ حَىُّ تُرْزَقُ تَاْوى بِرَضْوى لاتَزالُ وَ لاتُرى ! وَ بِنا اِلَيْكَ مِنَ الصَّبابَةِ اَوْلَقُ؟! يـعنى تا كى و تا چند مدت اى پسر وصى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم تو زنده باشى و روزى بخورى و اقامت طولانى فرموده باشى در كوه رضوى و پيوسته در آنجا بـاشـى و ديـده نـشـوى و حـال آنـكـه از ذوق و عـشـق تـو ديـوانـه بـاشـم . آيـا قـائل نـشـده اى كـه محمّد بن حنفيه قائم است در شعب رضوى و شيرى از راست و شيرى از چـپـش اسـت و صـبـح و شـام روزيـش مـى رسـد، واى بـر تـو، رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم و على و حسن و حسين عليهم السلام بهتر از محمّد بن حنفيه بودند و مرگ را چشيدند. اسماعيل حميرى گفت : آيا براى من دليلى هست ؟ فرمود: بـلى بـه درسـتى كه پدرم مرا خبر داد كه او نماز خواند بر جنازه محمّد و حاضر بود در دفنش و من مى نمايانم تو را آيتى بر اين ، پس گرفت دست او را و برد به سوى قبرى و دست خود را بر آن زد و دعايى خواند در حال ، قبر شكافته شد و مردى كه موهاى سر و ريـشـش سـفـيـد بـود از قـبـر بـيـرون آمـد و خـاك از سـر و صـورتش مى ريخت و گفت : اى ابـوهـاشم ! مرا مى شناسى ؟ سيد حميرى گفت : نه ! گفت : من محمّد بن حنفيه ام ، همانا امام بعد از حسين عليه السلام ، على بن الحسين است و بعد از او، محمّد بن على و بعد از او، اين اسـت عـليـه السـلام ، پـس داخـل كـرد سـرش را در قـبـر و قـبـر بـه هـم آمـد، ايـن وقـت اسماعيل بن محمّد اين شعر را بگفت : تَجَعْفَرْتُ بِاسْمِ اللّهِ وَاللّهُ اَكْبَرُ وَ اَيْقَنْتُ اَنَّ اللّهَ يَعْفُو وَ يَغْفِرُ وَدِنْتُ بِدينٍ غَيْرَ ما كُنْتُ دائنا بِهِ وَ نَهانى سَيِّدُ النّاسِ جَعْفَرُ فَقُلْتُ فَهَبْنى قَدْ تَهَوَّدْتُ بُرْهَةً وَ اِلاّ فَدينى دينُ مَنْ يَتَنَصَّرُ فَاِنّى اِلَى الرَّحْمنِ مِنْ ذاكَ تائِبُ وَ انّيَ قَدْ اَسْلَمْتُ وَاللّهُ اَكْبَرُ(90) شانزدهم ـ در اخبار آن حضرت است به جناب ابوبصير شـيـخ مـفـيـد در ( ارشـاد ) روايـت كـرده از ابـوبـصـيـر كـه گـفـت : داخـل شـدم ، به مدينه و با من بود كنيزكى از خودم پس با او نزديكى كردم ، پس بيرون شـدم از مـنـزل بـروم حـمـام ديـدم ياران خود را از شيعه كه مى روند خدمت حضرت امام جعفر صـادق عـليـه السـلام مـن تـرسـيـدم كـه ايـشان شرفياب خدمتش شوند و از من فوت شود زيـارتـش ، مـن هـم بـا ايـشـان رفـتـم تـا داخـل خـانـه حـضـرت شـدم بـا ايـشـان ، هـمين كه مقابل آن حضرت ايستادم نظر كرد به من و فرمود: اى ابوبصير! آيا ندانستى كه در خانه هـاى انـبـيـاء و اولاد انـبـيـاء داخـل نـمـى شـود جـنـب ؟ مـن خـجـالت كـشـيـدم و گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! چـون ياران خود را ديدم شرفياب مى شوند تـرسـيـدم كـه از مـن فـوت شـود زيـارت شـمـا بـه اتـفـاق ايـشـان ، و ديـگـر بـه مثل اين كار عود نخواهم كرد، اين بگفتم و بيرون شدم .(91) هفدهم ـ در اخبار آن حضرت است از ضمير شخصى شـيـخ كـليـنى رحمه اللّه روايت كرده كه مردى آمد خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كـرد: يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليه و آله و سلم ! ديدم در خواب كه گويا بيرون شدم از شهر كوفه رفتم در موضعى كه مى شناسم آنجا را ديدم گويا شيخى از خشت يا مردى تراشيده از چوب را كه سوار است بر اسبى از چوب مى درخشاند شمشير خود را و من مـشـاهـده مى كنم آن را در حالى كه ترسان و مرعوبم . حضرت فرمود: تو مردى هستى كه اراده كـرده اى هلاك كردن مردى را در معيشتش ، يعنى مى خواهى آن چيزى كه اسباب زندگى و ماده حيات او است از او بگيرى ، پس بترس از خداوندى كه تو را خلق كرده و مى ميراند تـو را، آن مـرد گـفـت : شـهادت مى دهم كه علم به تو عطا شده و بيرون آورده اى آن را از مـعـدنـش ، خـبر بدهم تو را يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم از آن چيزى كه برايم بيان كردى ، همانا مردى از همسايگان من آمد به نزد من و بر من عرضه كرد ملك خود را كه من بخرم از او، پس من قصد كردم كه آن را مالك شوم به قيمت بسيار كم چون دانستم كـه طـالبـى غـيـر از مـن نـدارد. حـضـرت فرمود: آن مرد دوست مى دارد ما را و از دشمنان ما بـيـزارى مـى جـويد؟ عرض كرد: آرى ، يابن رسول اللّه ! او مردى است بصيرتش نيكو و ديـنـش مستحكم است و من توبه مى كنم به سوى خداى تعالى و به سوى تو از آنچه كه قـصـد كـرده بـودم و نـيـت نـمـوده بـودم ، آنـگـاه گـفـت : خـبـر بـده مـرا يـابـن رسـول اللّه كـه اگـر ايـن مـرد نـاصـبـى بـود حـلال بـود بـر مـن اغتيال او، يعنى اين كار را با او بكنم ؟ حضرت فرمود: ادا كن امانت را به كسى كه تو را امـيـن دانـسـت و از تـو خـواسـت نـصـيـحـت را اگـرچـه قاتل امام حسين عليه السلام باشد.(92) هفدهم ـ در حفظ حق تعالى آن حضرت را از قتل سـيـد بن طاوس روايت كرده است از ربيع حاجب منصور كه گفت : منصور روزى مرا طلبيد و گـفـت : مـى بـيـنـى كـه چـه هـا از جـعـفـر بـن مـحـمـّد [عـليـه السـلام ] مـردم نـقل مى كنن به خدا سوگند كه نسلش را بر مى اندازم !؟ پس يكى از امراى خود را طلبيد و گـفـت بـا هـزار نـفـر بـرو به مدينه و بى خبر به خانه امام جعفر برو و سر او و سر پـسـرش مـوسـى را بـراى مـن بـيـاور، چـون آن امـيـر داخل مدينه شد، حضرت فرمود كه دو ناقه آوردند و بر در خانه آن حضرت باز داشتند و اولاد خـود را جـمـع كرد و در محراب نشست و مشغول دعا شد حضرت امام موسى عليه السلام فـرمـود كـه مـن ايستاده بودم كه آن امير با لشكر خود به در خانه ما آمد و امر كرد لشكر خـود را كـه سـرهـاى آن د و نـاقـه را بـريدند و برگشت چون به نزد منصور رفت گفت : آنـچـه فرموده بودى به عمل آوردم و كيسه را نزد منصور گذاشت ، منصور چون سر كيسه را گـشـود سـرهـاى نـاقـه را ديـد پـرسـيـد كـه ايـنـهـا چـيـسـت ؟ گـفـت ايـهـا الا مـيـر! چون داخـل خـانـه امـام جعفر عليه السلام شدم سرم گرديد و خانه در نظر تار شد و در شخص ديدم و در نظرم چنان نمود كه جعفر و پسر او است و حكم كردم كه سر آنها را جدا كردند و آوردم ، مـنـصـور گـفـت : زنـهـار! آنـچـه ديـدى بـه كـسـى نقل مكن و احدى را بر اين معجزه مطلع مگردان و تا او زنده بود كسى را بر اين قصه مطلع نگردانيدم .(93) مـؤ لف گـويـد: كـه در فـصـل بـعـد از ايـن بـيـايـد جـمـله از دلايل و معجزات حضرت صادق عليه السلام شبيه به اين معجزه . فـصـل پـنـجـم : ذكـر بـعـضـى از سـتـمها كه از منصور دوانيقى به امام جعفر صادق عليهالسلام رسيد مؤ لف گويد: كه ما در اين فصل اكتفا مى كنيم به آنچه علامه مجلسى رحمه اللّه در ( جـلاءالعـيـون عـ( ذكر كرده فرموده : در روايات معتبره مذكور است كه ابوالعباس سفّاح كـه اول خـلفـاى بـنـى العـبـاس بود كه آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد و بعد از مـشـاهـده معجزات بسيار و علوم بى شمار و مكارم اخلاق و اطوار آن امام عالى مقدار، نتوانست اذيـتـى بـه آن جـنـاب رسـانـد و مـرخص ساخت و آن حضرت به مدينه معاودت فرمود. چون منصور دوانيقى برادر او به خلافت رسيد و بر كثرت شعيان و اتباع آن حضرت مطلع شد بـار ديـگـر آن حـضـرت را بـه عـراق طـلبـيـد و پـنـج مـرتـبـه يـا زيـاده اراده قـتـل آن مـظلوم نمود و هر مرتبه معجزه عظيمى مشاهده نمود و از آن عزيمت برگشت ؛ چنانچه ابـن بـابـويـه و ابـن شـهـر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه روزى ابوجعفر دوانيقى حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام را طـلبـيـد كـه آن حـضـرت را بـه قـتـل آورد و گـفـت كـه شـمشيرى حاضر كردند و نطعى انداختند و ربيع حاجب خود را گفت : چـون او حـاضـر شـد و بـا او مـشـغـول سـخـن شـوم و دسـت بـر دسـت زنـم او را بـه قتل آور. ربيع گفت كه چون حضرت را آوردم و نظر منصور بر او افتاد گفت : مرحبا خوش آمـدى ، اى ابـوعبداللّه ! ما شما را براى آن طلبيديم كه قرض شما را اداء كنيم و حوائج شـما را برآوريم و عذرخواهى بسيار كرد و آن حضرت را روانه نمود و مرا گفت كه بايد بعد از سه روز آن حضرت را روانه مدينه كنى . چـون ربـيـع بـيـرون آمـد بـه خـدمـت حـضـرت رسـيـد و گـفـت : يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! آن شـمـشـيـر و نـطع را كه ديدى براى تو حـاضـر كرده بود چه دعا خواندى كه از شرّ او محفوظ ماندى ؟ فرمود كه اين دعا خواندم و دعـا را تـعـليـم او نمود. و به روايت ديگر ربيع برگشت و به منصور گفت : اى خليفه ! چـه چـيـز خـشـم عـظـيـم تو را به خشنودى مبدل گردانيد؟ منصور گفت : اى ربيع ! چون او داخـل خـانـه مـن شـد اژدهـاى عظيمى ديدم كه به نزديك من آمد و دندان بر من مى خاييد و به زبـان فـصـيـح مى گفت كه اگر اندك آسيبى به امام زمان برسانى گوشتهاى تو را از استخوان ها جدا مى كنم و من از بيم آن چنين كردم .(94) و سـيـد بـن طاووس رضى اللّه عنه روايت كرده است كه چون منصور در سالى كه به حج آمده به ربده رسيد، روزى بر حضرت صادق عليه السلام در خشم شد و ابراهيم بن جبله را گـفـت : برو و جامه هاى جعفر بن محمّد را در گردن او بينداز بكش و به نزد من بياور، ابـراهـيـم گـفت چون بيرون رفتم آن حضرت را در مسجد ابوذر يافتم و شرم مرا مانع شد كه چنانچه او گفته بود حضرت را ببرم و به آستين او چسبيدم و گفتم بيا كه خليفه تو را مـى طلبد، حضرت فرمود: اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون مرا بگذار تا دو ركعت نماز بكنم پـس دو ركـعـت نـمار ادا كرد و بعد از نماز، دعايى خواند و گريه بسيار كرد و بعد از آن مـتـوجـه مـن شده فرمود: به هر روش كه تو را امر كرده مرا ببر! گفتم : به خدا سوگند كه اگر كشته شوم تو را به آن طريق نخواهم برد و دست آن حضرت را گرفته و بردم و جزم داشتم كه حكم به قتل او خواهد كرد، چون به نزديك پرده منصور رسيد دعاى ديگر خـواند و داخل شد چون نظر منصور بر آن حضرت افتاد شروع به عتاب كرد و گفت : به خدا سوگند كه تو را به قتل مى رسانم ! حضرت فرمود كه دست از من بردار كه از زمان مـصـاحـبـت مـن با تو چندان نمانده است و زود مفارقت واقع خواهد شد. منصور چون اين خبر را شـنـيد آن حضرت را مرخص گردانيد و عيسى بن على را از عقب حضرت فرستاد كه برو و از آن حـضـرت بـپـرس كـه مفارقت من از او به فوت من خواهد بود يا به فوت او؟ چون از حـضـرت پـرسـيـد فـرمـود كـه بـه مـوت مـن ، بـرگـشـت و بـه مـنـصـور نقل كرد و او از اين خبر شاد شد.(95) و ايـضـا روايـت كـرده اسـت كه روزى منصور در قصر حمراى خود نشست و هر روز كه در آن قـصـر شـوم مى نشست آن روز را ( روز ذبح ) مى گفتند؛ زيرا كه نمى نشست در آن عـمـارت مـگـر براى قتل و سياست (تنبيه ). و در آن ايام حضرت صادق عليه السلام را از مـديـنه طلبيده بود و آن حضرت داخل شده بود چون شب شد و بعضى از شب گذشت ربيع حـاجـب را طـلبـيـد و گـفت : قرب و منزلت خود را نزد من مى دانى و آن قدر تو را محرم خود گـردانـيـده ام كـه بـسـيـار اسـت تـو را بـر رازى چـنـد مـطـلع مـى گـردانـم كـه آنها را از اهـل حرم خود پنهان مى دارم ، ربيع گفت : اينها از وفور اشفاق خليفه است نسبت به من و من نـيـز در دولتـخـواهى تو مانند خود كسى را گمان ندارم ؛ گفت : چنين است مى خواهم در اين سـاعـت بـروى و جـعـفـر بن محمّد را در هر حالتى كه بيابى بياورى و نگذارى كه هيئت و حالت خود را تغيير دهد. ربيع گفت : بيرون آمدم و گفتم ( اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راَجِعُونَ ) هلاك شدم ؛ زيرا كه اگـر آن حـضـرت را در ايـن وقـت بـه نزد منصور بياورم با اين شدت و غضبى كه او دارد البته آن حضرت را هلاك مى كند و آخرت از دستم مى رود و اگر مداهنه كنم و نياورم مرا مى كشد و نسل مرا بر مى اندازد و مالهاى مرا مى گيرد، پس مردد شدم ميان دينا و آخرت و نفسم بـه دنـيـا مـايـل شد و دنيا را بر آخرت اختيار كردم ، محمّد پسر ربيع گفت كه چون پدرم بـه خـانـه آمـد مـرا طـلبـيـد و مـن از هـمـه پـسـرهـاى او جـرى تـر و سـنـگـيـن دل تـر بـودم پس گفت برو به نزد جعفر بن محمّد و از ديوار خانه او بالا رو و بى خبر بـه سـراى او داخـل شـو بـر هـر حـالى كـه او را بـيـابـى بـيـاور. پـس آخـر شـب بـه مـنـزل آن حـضـرت رسـيـدم و نـردبـانـى گـذاشـتـم و به خانه او بى خبر درآمدم ديدم كه پـيـراهـنـى پـوشـيـده و دسـتـمـالى بـر كـمـر بـسـتـه و مـشـغـول نـمـاز اسـت ، چـون از نـمـاز فـارغ شد گفتم بيا كه خليفه تو را مى طلبد، گفت بـگذار كه دعا بخوانم و جامه بپوشم ، گفتم نمى گذارم فرمود كه بگذار برم و غسلى بكنم و مهياى مرگ گردم ، گفتم مرخص نيستم و نمى گذارم ، پس آن مرد پير ضعيف را كه زيـاده از هـفـتـاد سـال از عـمـرش گـذشته بود با يك پيراهن و سر و پاى برهنه از خانه بيرون آوردم ، چون پاره اى راه آمد ضعف بر او غالب شد و من رحم كردم بر او و بر استر خـود سـوار كـردم و چـون به در قصر خليفه رسيدم شنيدم كه با پدرم مى گفت : واى بر تو اى ربيع ! دير كرد و نيامد. پس ربيع بيرون آمد و چون نظرش بر امام عليه السلام افـتـاد و او را با اين حالت مشاهده كرد گريست ! زيرا كه ( ربيع ) اخلاص بسيار بـه خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان مى دانست . حضرت فرمود كه اى ربيع ! مى دانم كه تو به جانب ما ميل دارى اين قدر مهلت بده كه دو ركعت نماز به جا بياورم و بـا پـروردگـار خـود مـنـاجـات نـمـايم ، ربيع گفت : آنچه خواهى بكن ؛ و به نزد منصور بـرگـشت و او مبالغه مى كرد از روى طيش و غضب كه جعفر را زود حاضر كن ، پس دو ركعت نـمـاز كـرد و زمـان طـويـلى بـا دانـاى راز عرض نياز كرد و چون فارغ شد ربيع دست آن حضرت را گرفت و داخل ايوان كرد، پس در ميان ايوان نيز دعايى خواند، و چون امام عصر را بـه اندرون قصر برد و نظر منصور بر آن حضرت افتاد از روى خشم گفت : اى جعفر! تـو تـرك نـمـى كـنـى حـسـد و بغى خود را بر فرزندان عباس و هر چند سعى مى كنى در خـرابـى مـلك ايـشـان فـايـده نـمـى بـخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند! اينها كه مى گـويـى هـيـچ يك را نكرده ام ، و تو مى دانى كه من در زمان بنى اميه كه دشمن ترين خلق خـدا بـودنـد بـراى مـا و شـمـا، بـه آن آزارهـا كـه از ايـشـان بـر مـا و اهل بيت ما رسيد اين اراده نكردم و از من به ايشان بدى نرسيد با شما را اين اراده ها كنم با خـويـش نـسبى و اشفاق و الطاف شما نسبت به ما و خويشان ما، پس منصور ساعتى سر در زيـر افكند و در آن وقت بر روى نمدى نشسته بود بر بالشى تكيه كرده بود، در زير مـسـنـد خـود پـيـوسته شمشير مى گذاشت ، پس گفت : دروغ مى گويى و دست در زير مسند كـرد و نـامـه هـاى بـسيار بيرون آورد و به نزديك آن حضرت انداخت و گفت : اين نامه هاى تـو اسـت كـه بـه اهل خراسان نوشته اى كه بيعت مرا بشكنند و با تو بيعت كنند، حضرت فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد كه اينها به من افترا است و من اينها را ننوشته ام و چنين اراده نـكـرده ام مـن در جـوانـى ايـن عـزمـها نكرده م اكنون كه ضعف پيرى بر من مستولى شده است چـگـونـه اين اراده كنم اگر خواهى مرا در ميان لشكر خود (96) قرار ده تا مرگ بـرسـد و مـرگ مـن نـزديـك شده است ، و هرچند آن حضرت اين سخنان معذرت آميز مى گفت : طـيـش مـنصور زياده مى شد و شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيد، ربيع گفت : چون ديـدم كـه منصور دست به شمشير دراز كرد بر خود لرزيدم و يقين كردم كه آن حضرت را شـهـيـد خـواهـد كـرد، پـس شـمشير را در غلاف كرد و گفت : شرم ندارى كه در اين سن مى خـواهـى فتنه به پا كنى كه خونها ريخته شود؟ حضرت فرمود: نه به خدا سوگند كه ايـن نـامـه هـا را مـن نـنـوشـته ام و خط و مهر من در اينها نيست و بر من افترا كرده اند . پس منصور باز شمشير را به قدر يك ذراع از غلاف كشيد در اين مرتبه عزم كردم كه اگر من را امر كند به قتل آن حضرت من شمشير بگيرم و بر خودش بزنم هر چند باعث هلاك من و فرزندان من گردد و توبه كردم از آنچه پيشتر در حق آن حضرت اراده كرده بودم ، پس منصور باز آتش غضبش مشتعل گرديد و شمشير را تمام از غلاف كشيد و آن حضرت نزد او ايستاده بود و مترصد شهادت بود و عذر مي فرمود و منصور قبول نمي نمود ، پس ساعتي سر به زير افكند و سر برداشت و گفت : راست مي گويي و به من خطاب كرد كه اي ربيع ! حقه غالي مخصوص مرا بياور ، چون آوردم حضرت را نزديك خود طلبيد و بر مسند خود نشانيد و از آن غاليه محاسن مبارك آن حضرت را خوشبو گردانيد و گفت بهترين اسبان مرا حاضر كن و جعفر را بر آن سوار نما و ده هزار درهم به او عطا كن و همراه او برو تا به منزل او و آن حضرت را مخير گردان ميان آنكه با ما باشد با نهايت حرمت و كرامت و ميان برگشت به مدينه جد بزرگوار خود. ربـيـع گـفـت كـه مـن شـاد بـيـرون آمـدم و مـتـعـجـب بـودم از آنـچـه مـنـصـور اول در بـاب حـضـرت اراده داشـت و آنـچـه آخـر بـه عـمـل آورد، چـون بـه صـحـن قـصـر رسـيـدم گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ! مـن مـتـعـجـبـم از آنـچـه او اول بـراى شـمـا در خـاطـر داشـت و آنـچـه آخـر در حـق شـمـا بـه عمل آورد، و مى دانم كه اين اثر آن دعا بود كه بعد از نماز خواندى و آن دعاى ديگر كه در ايـوان تـلاوت فـرمـودى حـضـرت فـرمـود كـه بـلى دعـاى اول دعـاى كـرب و شـدايـد بـود و دعـاى دوم دعـايـى بـود كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم در روز احـزاب خـوانـد سپس فرمود: اگر نه خوف داشتم كه منصور آزرده شود اين زر را به تو مى دادم و ليكن مزرعه اى كه در مدينه دارم و پيش از اين ده هزار درهم به قيمت آن من دادى و من به تو نفروختم او را به تو مى بخشم . يـابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! من آن دعاها را از شما مى خواهم كه به من تعليم نماييد و توقع ديگر نمى گيريم و آن دعاها را نيز به تو تعليم مى كنم . چون در خـدمـت آن حـضـرت بـه خـانـه رفـتـم دعاها را خواند و من نوشتم و تمسكى براى مزرعه نـوشـت و بـه من داد، يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! در وقتى كه شما را بـه نـزد مـنـصـور آوردنـد و شـمـا مـشـغول نماز و دعا شديد و منصور اظهار طيش مى كرد و تـاءكـيـد در احـضـار شـمـا مـى نـمود هيچ اثر خوف و اضطراب در شما مشاهده نمى كردم ، حـضـرت فـرمـود: كـسـى كـه جـلالت و عـظـمـت خـداونـد ذوالجلال در دل او جلوه گر شده است ابهت و شوكت مخلوق در نظر او مى نمايد، و كسى كه از خدا مى ترسيد از بندگان پروا ندارد. ربـيـع گـفـت كـه چـون به نزد خليفه برگشت خلوت شد گفتم : ايّهاالا مير! ديشب از شما حـالتهاى غريب مشاهده كردم ، در اول حال با آن شدت غضب جعفر بن محمّد را طلبيدى و به مـرتـبـه اى تـو را در غـضب ديدم كه هرگز چنين غضبى در تو مشاهده نكرده بودم تا آنكه شـمـشـيـر را به قدر يك شبر از غلاف كشيدى و باز به قدر يك ذراع كشيدى و بعد از آن شـمـشـير را برهنه كردى و بعد از آن برگشتى و او را اكرام عظيم نمودى و از حقّه غاليه مخصوص خود كه فرزندان خود را به آن خوشبو نمى كنى او را خوشبو كردى و اكرامهاى ديـگـر نـمـودى و مـرا به مشايعت او ماءمور ساختى سبب اينها چه بود؟ گفت : اى ربيع ! من رازى را از تـو پنهان نمى كنم و ليكن بايد كه اين سرّ را پنهان دارى كه به فرزندان فـاطـمه و شيعيان ايشان نرسد كه موجب مزيد مفاخرت ايشان گردد، بس است ما را آنچه از مفاخر ايشان در ميان مردم مشهور است و در السنه خلق مذكور است . سپس گفت : هركه در خانه است بيرون كن ، چون خانه را خلوت كردم به نزد او برگشتم گفت : به غير از من و تو و خدا كسى در اين خانه نيست ، اگر يك كلمه از آنچه با تو مى گـويـم از كـسـى بـشـنـوم تـو را و فـرزنـدان تـو را بـه قـتـل مـى آورم و امـوال تـو را مـى گيرم ، سپس گفت : اى ربيع ! در وقتى كه او را طلبيدم مصرّ بودم بر قتل او و بر آنكه از او عذرى قبول نكنم و بودن او بر من هر چند خروج به شمشير نكند گرانتر است از عبداللّه بن الحسن و آنها كه خروج مى كنند؛ زيرا كه مى دانم او و پـدران او را مـردم امـام مـى دانـنـد و ايـشان را واجب الا طاعه مى شمارند و از همه خلق ، عـالمـتـر و زاهـدتـر و خـوش اخـلاق تـرنـد و در زمـان بـنـى امـيـه مـن بـر احـوال ايـشـان مـطـلع بـودم ، چـون در مـرتـبـه اول قـصـد قتل او كردم و شمشير را يك شبر از غلاف كشيدم ديدم كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم براى من متمثّل شد و ميان من و او حايل شد و دستها گشوده بود و آستينهاى خود را بـرزده بـود و رو تـرش كـرده بـود و از روى خـشم به سوى من نظر مى كرد من به آن سـبـب شـمـشـيـر را در غـلاف كـشـيـدم ديـدم كـه بـاز حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم نـزد مـن مـتـمـثـّل شـد نـزديـكـتـر از اول و خـشـمـش زيـاده بـود و چـنـان بـر مـن حـمـله كـرد كـه اگـر مـن قـصـد قـتـل جـعـفـر مـى كردم او قصد قتل من مى كرد و به اين سبب شمشير را به غلاف بردم ، در مرتبه سوم جراءت كردم و گفتم اينها از افعال جن مى بايد باشد و پروا نمى بايد كرد و شـمـشـيـر را تـمـام از غـلاف كـشـيـدم در ايـن مـرتـبـه ديـدم كـه آن حـضـرت نـزد مـن متمثل شد دامن برزده و آستينها را بالا بسته و برافراخته گرديده و چنان نزديك من آمد كه نـزديـك شـد دسـت او به من برسد و به اين جهت از آن اراده برگشتم و او را اكرام كردم و ايشان فرزندان فاطمه اند و جاهل نمى باشد به حق ايشان مگر كسى كه بهره از شريعت نـداشـتـه بـاشـد، زيـنـهار! مبادا كسى اين سخنان را از تو بشنود محمّد بن ربيع گفت كه پـدرم ايـن قـصـه را بـه مـن نـقـل نـكـرد مـگـر بـعـد از مـردن مـنـصـور و مـن نقل نكردم مگر بعد از مردن مهدى و موسى و هارون و كشته شدن محمّد امين .(97) ايـضـا روايـت كـرده اسـت بـه سـنـد مـعـتـبـر از صـفـوان جـمـال كـه مـردى از اهل مدينه بعد از كشته شدن محمّد و ابراهيم پسرهاى عبداللّه بن الحسن به نزد منصور دوانيقى رفت و گفت كه جعفر بن محمّد مولاى خود معلى بن خنيس را فرستاده اسـت كـه از شـيـعـيـان اموال و اسلحه بگيرد، اراده خروج دارد و محمّد پسر عبداللّه نيز به اعـانـت او اين كارها كرد. منصور بسيار در خشم شد و فرمانى بداد و به عم خود كه والى مـديـنـه بـود نـوشـت كه به سرعت تمام امام عليه السلام را به نزد او فرستد و او نامه منصور را به خدمت حضرت فرستاد و گفت : بايد كه فردا روانه شويم به جانب عراق و بـرخـاسـت و متوجه مسجد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم شد و چند ركعت نماز كرد و دست به دعا بلند نمود و دعايى خواند و روز ديگر شتران براى آن حضرت حاضر كردم و متوجه عراق شد، چون به شهر منصور رسيد به در خانه او رفت و رخصت طلبيد و داخـل شـد و مـنصور اول آن حضرت را اكرام نمود و بعد از آن شروع به عتاب كرد و گفت : شنيده ام كه معلى براى تو اموال و اسلحه جمع مى كند. حضرت فرمود: مَعاذاللّه ! اين بر مـن افـتـرا اسـت ، مـنـصور گفت : سوگند ياد كن ! حضرت به خدا سوگند ياد كرد منصور گـفـت : بـه طـلاق و عـتـاق قـسم بخور! حضرت فرمود كه سوگند به خدا ياد كردم از من قـبـول نـمـى كـنـى و مـرا امـر مى كنى كه سوگندهاى بدعت ياد كنم ، منصور گفت : نزد من اظـهـار دانـايـى مـى كـنـى ؟ حـضـرت فـرمـود كـه چـون نـكـنـم و حـال آنـكـه مـايـيم معدن علم حكمت . منصور گفت : الحال جمع مى كنم ميان تو و آنكه اينها را بـراى تـو گـفـتـه اسـت تـا در بـرابر تو بگويد، و فرستاد آن بدبخت را طلبيد و در حـضـور حـضرت از او پرسيد، گفت : بلى چنين است و آنچه در حق او گفته ام صحيح است ، حـضـرت بـه او گـفـت : سـوگند ياد مى كنى ؟ گفت : بلى و شروع كرد به قسم و گفت : ( وَاللّهِ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هـُوَ الطّالِبُ الْغالِبُ الْحَىُّ الْقَيُّومُ، ) حضرت فرمود كه در سـوگـنـد تـعـجـيـل مـكـن و به هر نحو كه من مى گويم سوگند ياد كن ، منصور گفت : اين سـوگـنـد كـه او ياد كرد چه علت داشت ؟ حضرت فرمود كه حق تعالى صاحب حيا و كريم اسـت و كـسـى كـه او را مـدح كـنـد به صفات كماليه و به رحمت و كرم ، او را معالجه به عـقـوبـت نـمـى كـنـد، پـس فـرمـود كـه بـگـو: بـيـزار شـوم از حول و قوت خدا و داخل شوم در حول و قوت خود اگر چنين نباشد. چون اين سوگند ياد كرد در سـاعـت افـتـاد و مـرد و بـه عـذاب الهـى واصـل شـد، مـنـصـور از مـشـاهـده ايـن حـال خـائف گـرديـد و گـفـت : ديـگـر سـخـن كـسـى را در حـق تـو قبول نخواهم كرد.(98) و ايضا روايت كرده است از محمّد بن عبداللّه اسكندرى كه گفت : من از جمله نديمان ابوجعفر دوانـيـقى و محرم اسرار او بودم ، روزى به نزد او رفتم او را بسيار مغموم يافتم و آه مى كـشـيـد و انـدوهناك بود گفتم : ايّهاالا مير! سبب تفكر و اندوه تو چيست ؟ گفت : صد نفر از اولاد فـاطـمـه را هلاك كردم و سيد و بزرگ ايشان مانده است و در باب او چاره نمى توانم كرد، گفتم : كيست ؟ گفت : جعفر بن محمّد صادق عليه السلام . گفتم : ايّهاالا مير! او مردى اسـت كـه بـسـيـارى عـبادت او را كاهيده و اشتغال او به قرب و محبت خدا او را از طلب ملك و خـلافت غافل گردانيده ، گفت : مى دانم كه تو اعتقاد به امامت او دارى و بزرگى او را مى دانم و ليكن ملك عقيم است و من سوگند ياد كرده ام كه پيش از آنكه شام اين روز درآيد خود را از انـدوه فارغ گردانم . راوى گفت كه چون اين سخن از او شنيدم زمين بر من تنگ شد و بسيار غمگين شدم ، پس جلادى را طلبيد و گفت : چون من ابوعبداللّه صادق را طلب نمايم و مـشـغـول سـخن گردانم و كلاه خود را از سر بردارم و بر زمين گذارم او را گردن بزن و اين علامتى است ميان من و تو. و در هـمـان سـاعـت كـس فـرسـتـاد و حـضـرت را طـلبـيـد، چـون حـضـرت داخـل قـصر شد ديدم كه قصر به حركت درآمد مانند كشتى كه در ميان درياى موّاج مضطرب بـاشـد و ديـدم كـه مـنـصـور بـرجـسـت و بـا سـر و پـاى بـرهـنـه بـه استقبال آن حضرت دويد و بندهاى بدنش مى لرزيد و دندانهايش بر هم مى خورد و ساعتى سـرخ و سـاعـتى زرد مى شد و آن حضرت را به اعزاز و اكرام بسيار آورد و بر تخت خود نـشـانـيـده و بـه دو زانـو در خدمت او نشست مانند بنده كه در خدمت آقاى خود بنشيند و گفت : يـابـن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! به چه سبب در اين وقت تشريف آوردى ؟ حـضـرت فـرمـود كـه بـراى اطـاعت خدا و رسول و فرمانبردارى تو آمدم ، گفت : من شما را نـطلبيدم ، رسول (فرستاده ) اشتباهى كرده است و اكنون كه تشريف آورده اى هر حاجت كه دارى بطلب . حـضرت فرمود: حاجت من آن است كه مرا بى ضرورتى طلب ننمايى . گفت : چنين باشد. و حـضـرت بـرخـاسـت و بـيـرون آمـد و من خدا را حمد بسيار كردم كه آسيبى از منصور به آن حـضـرت نـرسـيـد. و بعد از آنكه آن حضرت بيرون رفت منصور لحاف طلبيد و خوابيد و بـيدار نشد تا نصف شب و چون بيدار شد ديد من بر بالين او نشسته ام گفت : بيرون مرو تـا مـن نـمـازهـاى خـود را قـضـا كـنـم و قـصـه اى بـراى تـو نـقـل نـمـايم ، چون از نماز فارغ شد گفت : چون حضرت صادق را به عزم كشتن طلبيدم و داخـل قصر من شد ديدم كه اژدهاى عظيمى پيدا شد و دهان خود را گشود و كام بالاى خود را بـر بـالاى قـصـر مـن گذاشت و كام پايين خود را در زير قصر من گذاشت و دم خود را بر دور قـصـر و خـانه من گردانيد و به زبان عربى فصيح به من گفت كه اگر بدى اراده مـى كـنـى نـسبت به آن حضرت ، تو را و خانه و قصر تو را فرو مى برم و به اين سبب عـقـل مـن پريشان شد و بدن من به لرزه آمد به حدى كه دندانهاى من بر هم مى خورد راوى گـفـت مـن گفتم : اينها از او عجب نيست زيرا كه نزد او اسمها و دعايى است كه اگر بر شب بـخـواند آنها را روز مى شود و اگر بر روز بخواند شب مى شود و اگر بر موج درياها بـخـوانـد سـاكـن مى گردد. پس از چند روز رخصت طلبيدم از او كه به زيارت آن حضرت بـروم مـرا دسـتـورى داد و ابا نكرد و چون به خدمت آن حضرت رفتم از حضرتش التماس كـردم آن دعـا كـه خـوانـد در وقـت دخـول مـجلس منصور تعليم من نمايد، و اجابت التماس من نمود.(99)(100) فصل ششم : در تاريخ وفات حضرت صادق عليه السلام و ذكر سبب وفات وفـات كـرد حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در مـاه شـوال سـنـه يـك صـد و چـهـل و هـشـت بـه سـبـب انـگور زهرآلود كه منصور به آن حضرت خـورانـيـده بـود. و در وقـت شـهـادت از سـن مـبـاركـش شـصـت و پـنـج سـال گـذشـتـه بـود و در كـتـب مـعـتـبـره مـعـيـن نـكـرده انـد كـه كـدام روز از شوال بوده ، بلى صاحب ( جَنّات الخُلُود ) كه متتبع ماهرى است بيست و پنجم آن ماه گـفـتـه (101) ، و بـه قـولى دوشـنـبـه نـيـمـه رجـب بـوده و نـقـل شـده از ( مشكاة الا نوار ) كه داخل شد بر آن حضرت بعض اصحابش در مرض وفاتش ديد آن حضرت را چندان لاغر و باريك شده كه گويا هيچ از آن بزرگوار نمانده جز سر نازنينش پس آن مرد به گريه درآمد. حضرت فرمود: براى چه گريه مى كنى ؟ گـفـت : گـريـه نـكـنم با آنكه شما را به اين حال مى بينم ؟ فرمود: چنين مكن ، همانا مؤ من چـنـان است كه هرچه عارض او شود خير او است و اگر بريده شود اعضاى او براى او خير است و اگر مالك شود مشرق و مغرب را براى او خير است .(102) و روايت كرده شيخ طوسى از ( سالمه ) كنيز حضرت صادق عليه السلام كه گفت : بـودم نـزد حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در وقـت احـتـضـار كـه حـال اغـمـاء پـيـدا كـرد، چـون بـه حـال خود آمد فرمود: بدهيد به حسن بن على بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب كه ( افطس ) باشد هفتاد اشرفى (103) و بدهيد به فلان و فلان ، فلان مقدار، من گفتم : عطا مى كنى به مردى كه حمله كرد بر تو با كارد و مى خواست تو را بكشد؟ فرمود: مى خواهى من از آن كسان نباشم كه خدا مدح كرده ايشان را به صله كردن رحم و در وصف ايشان فرموده : ( وَالذّينَ يَصِلُونَ ما اَمَرَاللّهُ بِهِ اَنْ يوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونْ سُوءَ الْحِسابِ ) .(104) سـپـس فـرمود: اى سالمه ! به درستى كه حق تعالى خلق كرد بهشت را و خوشبو گرانيد آن را و بوى آن تا دو هزار سال مى رسد و نمى شنود بوى آن را عاق والدّين و قطع كننده رحم . (105) شـيخ كلينى از امام موسى عليه السلام روايت كرده است كه گفت : پدر بزرگوار خود را كـفن كردم در دو جامه سفيد مصرى كه در آنها احرام مى بست و در پيراهنى كه مى پوشيد و در عمامه اى كه از امام زين العابدين عليه السلام به او رسيده بود و در برد يممنى كه بـه چـهـل ديـنـار طـلا خـريـده بـود و اگـر امـروز مـى بـود بـه چهارصد دينار مى ارزيد. (106) ايـضـا روايـت كـرده است كه بعد از وفات حضرت صادق عليه السلام حضرت امام موسى عليه السلام مى فرمود كه هر شب چراغ برافروزد در حجره اى كه آن حضرت در آن حجره وفات يافته بود.(107) و روايت كرده است شيخ صدوق از ابوبصير گفت : مشرف شدم خدمت امّ حميده امّ ولد حضرت امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السلام براى تعزيت حضرت صادق عليه السلام پس آن مخدره گـريـسـت و مـن نـيز به جهت گريه او گريستم ، پس از آن فرمود: اى ابومحمّد! اگر مى ديـدى حـضـرت صـادق عـليـه السـلام را در وقـت مـوت هـمـانا امر عجيبى مشاهده مى كردى ، چـشـمـهـاى خـود را گـشـود و گـفت : جمع كنيد به نزد من هر كسى كه مابين من و او قرابت و خـويـشـى اسـت پس ما نگذاشتيم احدى را از خويشان او مگر آنكه به نزد او آوديم ؛ پس آن جـنـاب نـظـرى افـكـنـد بـه سـوى ايـشـان و فـرمود: ( اِنَّ شَفاعَتَناَ لاتَنالُ مُسْتَخِفّا بـِالصَّلوة ) ؛ هـمـانـا شـفـاعـت مـا نـخـواهـد رسـيـد بـه كـسـى كـه استخفاف كند به نـمـاز(108) ، يـعـنـى نـمـاز را خوار و سبك شمرد و اعتنا و اهتمام به آن نداشته باشد. و روايـت شـده از عـيـسى بن داب كه چون جنازه نازنين حضرت صادق عليه السلام را روى سـريرى نهادند و حمل كردند به سوى بقيع براى دفن ، ابوهريره عجلى كه از شعراى مجاهرين اهل بيت شمرده مى گشت اين اشعار بگفت : اَقوُلُ وَ قَدْ راحُوا بِهِ يَحْمِلُونَهُ عَلى كاهِلٍ مِنْ حامِلَيْهِ وَ عاتِقٍ اَتَدْرُونَ ماذا تَحْمِلُونَ اِلَى الثَّرى ثَبيرا ثَوى مِنْ رَاءْسِ عَلياء شاهِقٍ غَداةَ حَثَى الحاثُونَ فَوْقَ ضَريحِهِ تُرابا وَ اَوْلى كانَ فَوْقَ الْمَفارِقِ(109) مـسـعـودى گـفـتـه كـه دفن كردند آن حضرت را در بقيع نزد پدر و جدش و سن آن حضرت شـصـت و پـنـج سـال بود.(110) و گفته شده كه آن حضرت را زهر دادند و در قبور ايشان در آن موضع از بقيع سنگ مرمرى است كه بر آن نوشته اند: ( بـِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ: اَلْحَمْدُللّهِ مُبيدَ الاُمَمِ وَ مُحْيِىِ الرِّمَمِ هذا قَبْرُ فاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللّهِ صَلِى اللّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ قَبْرُ الْحَسَنِ بْنِ عَلىِّ بـْنِ اَبى طالِبٍ وَ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلىِّ بْنِ اَبِى طالِبٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِلي وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ، انتهى وَ اَقُولُ ـ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ اَجمعينَ ) و روايت شده كـه شـخـصـى ابـوجـعـفـر نـام وافـد اهـل خـراسـان بـود و جـمـاعـتـى از اهل خراسان نزد او جمع شدند و از او درخواست كردند كه اموالى و متاعى بود كه بايد به حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـرسـد آنـهـا را بـا خـود حمل كند و براى آن حضرت ببرد با مسائلى كه بعضى استفتاء بود و پاره اى در مشاوره . ابـوجـعـفـر آن امـوال و سـؤ الات را بـا خـود حـمـل كـرده و حركت كرد چون وارد كوفه گشت مـنـزل كـرد و بـه زيـارت قبر اميرالمؤ منين عليه السلام رفت ، ديد در ناحيه قبر، شيخى نـشـسـتـه و جماعتى دور او حلقه زده اند. همين كه از زيارت خود فارغ شد به قصد ايشان رفـت ديـد كـه ايشان فقهاء شيعه مى باشند و از آن شيخ استماع فقه مى كنند از آن جماعت پرسيد كه اين شيخ كيست ؟ گفتند: ابوحمزء ثمالى است . گفت من نزد آنها نشستم . مـؤ لف گـويد: كه قبر اميرالمؤ منين عليه السلام از زمان وفاتش تا زمان حضرت صادق عـليـه السـلام پـنـهـان و مـخـفـى بـود و كـسـى مـطـلع بـر آن نـبـود جـز اولاد و اهـل بـيـت آن حـضـرت و حضرت امام زين العابدين و امام محمدباقر عليهم السلام مكرر به زيـارتـش مى رفتند و بسيار بود كه با آنها صاحب روحى نبود مگر شتر ايشان و لكن در زمان حضرت صادق عليه السلام شيعيان قبر آن حضرت را شناختند و به زيارتش مشرف مى گشتند و سببش آن بود كه حضرت صادق عليه السلام در ايامى كه در حيره بود مكرر به زيارت آن قبر شريف مى رفت و غالبا بعضى از مخصوصان اصحاب خود را همراه مى بـرد و مـدفـن امـيـرالمـؤ مـنين عليه السلام را به ايشان مى نمود و اين بود تا ايام هارون رشيد كه يك باره قبر مبارك ظاهر شد و مزار قاصى و دانى گشت . و اما ابوحمزه ثمالى ، پـس او در خـدمـت امام زين العابدين عليه السلام به زيارت آن قبر شريف مشرف گشته بود چنانچه در فصل هشتم بيايد ذكرش . بـالجـمله ؛ آن مرد خراسانى مى گويد در اين بين كه ما نشسته بوديم مردى اعرابى وارد شد و گفت : ( جِئْتُ مِنَ الْمَديْنَةِ وَ قَدْ ماتَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عليه السلام ) ؛ يعنى من از مدينه مى آيم و جعفر بن محمّد عليه السلام وفات كرد! ابوحمزه از شنيدن اين خبر وحشت اثـر نـعـره زد و دو دسـت خـود را بـر زمـيـن زد، آن وقـت سـؤ ال كـرد از آن اعـرابـى كـه آيـا شـنـيدى كه كى را وصى خويش كرد؟ گفت : وصى خود را قـرار داد، پـسـرش عـبـداللّه و پـسـر ديـگـرش مـوسـى عليه السلام ، و منصور خليفه را، ابـوحـمـزه گفت : حمد خدا را كه ما را هدايت كرد و نگذاشت كه گمراه شويم ! ( دَلَّ عَلَى الصَّغـيـرِ وَ بـَيَّنَ عـَلَى الْكَبيرِ وَ سَتَرَ الاَمْرَ الْعَظيمَ ) ، پس ابوحمزه رفت نزد قبر امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام و مـشـغـول نـمـاز شـد مـا نـيـز مشغول به نماز شديم ، پس من رفتم نزد او و گفتم : تفسير كن براى من اين چند كلمه كه گـفـتـى . پـس ابوحمزه تفسير كرد كلام خود را به چيزى كه حاصلش اين است كه وصيت مـنـصـور ظـاهـر اسـت كـه بـراى تـقـيـه اسـت كـه وصـى او را بـه قتل نرساند و فرزند كوچك كه امام موسى است با فرزند بزرگتر كه عبداللّه است ذكر كـرد تا مردم بدانند كه عبداللّه قابل امامت نيست ؛ زيرا كه اگر فرزند بزرگ علتى در بـدن و ديـن نـداشـتـه بـاشـد مـى بـايـد كـه او امـام بـاشـد. و عـبـداللّه در بـدن فـيـل پـا بـود و ديـنش ناقص بود و جاهل بود به احكام شريعت ، اگر او علتى نمى داشت به او اكتفا مى كرد، پس از آنجا دانستم كه امام موسى عليه السلام است و ذكر آنها براى مصلحت است .(111) شيخ كلينى و شيخ طوسى و ابن شهرآشوب روايت كرده اند از ابوايوب جوزى كه گفت : شـبـى ابـوجعفر دوانيقى در ميان شب فرستاد و مرا طلبيد، چون رفتم ديدم كه بر كرسى نـشسته و شمعى در پيش او نهاده اند و نامه در دست دارد و مى خواند، چون سلام كردم نامه را پـيـش مـن انداخت و گريست و گفت : اين نامه محمّد بن سليمان است و خبر وفات امام جعفر صادق عليه السلام را نوشته است ؛ سپس سه نوبت گفت ( اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ ) و گفت مثل جعفر كجا به هم مى رسد، پس گفت : بنويس كه اگر يك كس را بخصوص وصـيـت كـرده اسـت او را بـطلب و گردن بزن . بعد از چند روز جواب نامه رسيد كه پنج نـفـر را وصـى كـرده اسـت خـليفه و محمّد بن سليمان والى مدينه و دو پسر خود عبداللّه و مـوسـى و حـمـيـده مـادر موسى را. چون نامه را منصور خواند گفت : اينها را نمى توان كشت !(112) عـلامـه مـجـلسـى رحمه اللّه فرموده كه حضرت به علم امامت مى دانست كه منصور چنين اراده خـواهـد كـرد آن جـمـاعـت را حـسـب ظـاهـر در وصـيـت شـريـك كـرده بـود، اول نـامه او را نوشته بود و در باطن امام موسى عليه السلام مخصوص بود به وصيت ، و از اين وصيت نيز اهل علم مى دانستند كه وصايت و امامت مخصوص آن حضرت است چنانچه از روايت ابوحمزه كه گذشت معلوم گشت .(113) فصل هفتم : در ذكر اولاد و احفاد امام جعفر صادق عليه السلام شـيـخ مـفـيـد رحـمـه اللّه فـرمـوده حـضـرت صـادق عـليـه السـلام را ده تـن اولاد بـود: اسـمـاعـيـل و عبداللّه و امّ فروه ـ مادر اين سه نفر فاطمه دختر حسين بن على بن الحسين بن عـلى بـن ابـى طـالب عليهم السلام بوده ـ و ديگر موسى عليه السلام و اسحاق و محمّد ـ كه مادر ايشان امّ ولده بوده ـ و عباس و على و اسماء و فاطمه ـ كه هر يك از ام ولدى بوده اند ـ و اسماعيل از همه برادران بزرگتر بوده و حضرت صادق عليه السلام او را بسيار دوسـت مـى داشت و شفقت و مهربانى بر او بسيار مى نمود. و گروهى از شيعه را گمان آن بود كه اسماعيل قائم به امر خلافت و امامت خواهد بود بعد از حضرت صادق عليه السلام بـه سبب آنكه بزرگتر اولاد آن جناب بود و محبت و اكرام پدر بر او بيشتر بود، لكن در حـيـات حـضـرت صادق عليه السلام در قريه عريض از دنيا رفت و مردمان جنازه او را به سـر دوش تا مدينه آوردند و در بقيع مدفون گشت . و روايت شده كه حضرت صادق عليه السـلام بـر مـرگ اسـمـاعـيل جزع شديدى نمود و حزن و اندوهش بر او عظيم گشت و بدون كفش و ردا مقدم سرير او مى رفت و چند دفعه امر فرمود سرير او را بر زمين نهاد و نزديك جـنـازه مـى آمـد و صـورت او را باز مى كرد و بر او نظر مى نمود و مراد آن حضرت از اين كـار آن بود تا امر وفات اسماعيل بر همه مردم مكشوف شود و دفع شبهه شود از كسانى كه معتقد به حيات اسماعيل و خلافت او بعد از پدر مى باشند.(114) مـؤ لف گـويـد: كـه احاديث به اين مضمون بسيار است و شيخ صدوق روايت كرده است كه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـه سـعـيـد بـن عـبـداللّه اعـرج فـرمـود كـه چـون اسـمـاعيل وفات يافت گفتم جامه اى را كه روى او كشيده بودند بردارند، چون صورت او را مكشوف كردند جبهه و زنخ و گلوى او را بوسيدم پس گفتم او را بپوشانند، باز گفتم كه جامه را از روى او برداشتند ديگرباره جبين و زنخ و گلوى او را بوسه دادم پس گفتم او را بـپـوشانيدند و غسل دادند چون از كار غسل او فارغ شدند نزديك او رفتم ديدم كه او را در كـفـن پيچيده اند گفتم صورت او را از كفن بيرون كردند باز جبين و زنخ و گلوى او را بـوسـيـدم و او را تـعـويذ كردم پس گفتم او را در كفن كنند. راوى گفت پرسيدم به چه چيز او را تعويذ كرديد؟ فرمود: به قرآن .(115) و روايـت شـده كـه بـه حـاشـيـه كـفـنـش نـوشـت : ( اِسـْمـاعـيل يَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ. ) و خواند يكى از شيعيان خود را و درهمى چند به او داد و امـر كـرد كـه حـج كـنـد بـا آن از جـانـب پـسـرش اسـمـاعـيـل و فـرمـود كـه هـرگـاه تـو حـج بـگـزارى از جـانـب او نـه سـهـم ثـواب مال تو است و يك سهم مال اسماعيل . سـيـد ضـامـن بـن شـدقـم در ( تـحـفـة الا زهـار ) گـفـتـه كـه وفـات كـرد اسـمـاعـيـل در سـنـه صـد و چـهـل و دو؛ و در سـنـه پـانـصـد و چـهـل و شـش حـسين بن ابى الهيجاء وزير عبيدلى به مدينه رسيد پس بنا كرد بر مشهدش قـبـّه اى .(116) و ذكـر كـرده ابـن شـيـبـه كـه ايـن محل خانه زيد شهيد پسر امام زين العابدين عليه السلام بوده . و بالجمله ؛ شيخ مفيد فرموده : چون اسماعيل از دنيا رفت كسانى را كه اعتقاد بر خلافت او بود بعد از پدر از اين اعتقاد منصرف شدند مگر نادرى از مردمان اباعد كه از خواص روات نـبـودنـد بـه هـمـان اعـتـقـاد مـانـدنـد و قـائل بـه حـيـات اسماعيل گشتند و چون حضرت امام صادق عليه السلام از دنيا رحلت فرمود جمله اى از مردم قـائل بـه امـامـت حـضـرت موسى بن جعفر عليه السلام شدند و مابقى هم دو فرقه شدند فـرقـه اى گـفـتـنـد اسـمـاعـيـل امـام بـوده و امـامـت بـعـد از او مـنـتـقـل بـه مـحـمـّد بـن اسـمـاعـيـل شـده اسـت . و فـرقـه ديـگـر گـفـتـنـد كـه اسـمـاعـيـل زنـده اسـت و ايـشـان مـردمـانـى قليل هستند كه گمانشان اين است كه امامت بعد از اسماعيل در اولاد و احفاد او است تا آخر زمان .(117) مـؤ لف گـويـد: سـلاطـيـن فـاطـمـيـه كـه در ديـار مـغـرب سـلطـنـت داشـتـنـد از اولاد اسـمـاعـيـل انـد. اول ايـشـان عـبـيـداللّه بـن مـحـمـّد بـن عـبـداللّه بـن احـمـد بـن مـحـمـّد بـن اسـمـاعـيـل بـن الامـام جـعـفـر الصـادق عـليـه السـلام مـلقـب بـه المـهـدى بـاللّه ، اول كـسـى اسـت كـه از آل اسـمـاعـيل در ديار مغرب و مصر خليفه شدند در زمان دولت بنى عـبـاس و مـدت دويـسـت و هـفـتـاد و چـهـار سـال پـادشـاهـى كـردنـد و اول سـلطـنـت ايـشـان در زمـان مـعـتـمـد و مـعـتـضـد بـوده كـه اوايل غيبت صغرى باشد و عدد ايشان چهارده است و ايشان را اسماعيليه و عبيديه مى گفتند. قاضى نوراللّه گفته كه قرامطه وراى اسماعيليه طايفه ديگرند و عباسيان و هواخواهان ايشان از كمال بغض و عداوت قرامطه را داخل اسماعيليه ساختند.(118) فـقير گويد: كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در اخبار غيبيه خود اشاره به عبيداللّه مذكور كرده در آنجا كه فرموده : ( ثُمَّ يَظْهَرُ صاحِبُ القَيْرَوان الْغَضُّ البَضُّ، ذُوالنَّسَبِ المَحْضِ، المُنْتَجَبُ مِنْ سُلالَةِ ذِى البَداءِ، المُسَجّى بِالرِّداء. ) (119) ( قـيـروان ) شهرى است به مغرب و همان جايى است كه عبيداللّه مهدى در حدود آن قـلعـه اى بـنـا كـرد و آن را بـه ( مهديه ) موسوم ساخته و مراد از ( ذى البداء ) و ( مسجّى برداء ) اسماعيل بن جعفر عليه السلام است . ( قالَ ابْنُ اَبِى الْحَديدِ: وَ كانَ عُبَيْدِاللّهِ الْمَهْدِىُّ اَبْيَضُ مُتْرَفا مُشَرَّبا بِحُمْرَةٍ رَخْصَ الْبـَدَنِ، تـارَّ الاَطـرافِ، و ذُوالْبـَداءِ اِسـْمـاعـيـلُ بـْنُ جـَعـْفـَرِ بـْنِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام وَ هُوَ الْمـُسـَجـّى بـِالرِّداء؛ لاَنَّ اَبـاهُ اَبـاعـَبْدِاللّهِ جَعْفَرَا عليه السلام سَجّاهُ بِرِدائِهِ لَمّا ماتَ وَ اَدْخَلَ اِلَيْهِ وُجُوهَ الشّيعَةِ يُشاهِدُونَهُ لِيَعْلَمُوا مَوْتَهُ وَ تَزوُلَ عَنْهُمْ الشُبّْهةُ فى اَمْرِهِ اِنتهى . ) (120) و امـا عـبداللّه بن جعفر پس او بعد از اسماعيل بزرگتر بود از ساير برادران خويش و او را نزد پدر چندان مكانت و منزلتى نبود و در اعتقاد متهم بر مخالفت با پدر بوده و گفته شـده كـه بـا ( حـشـويـّه ) خـلطـه و آمـيـزش داشـت و ميل به مذهب مرجئه داشت و بعد از فوت پدر ادعاى امامت نمود و حجتش بر امامت كبر سن بود. بـه ايـن سبب جماعتى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام او را متابعت كردند و چون او را امتحان كردند دست از او كشيدند و به امامت برادرش موسى عليه السلام رجوع كردند از بسيارى براهين و دلالات باهرات كه از حضرت مشاهده كردند، بلى قليلى از مردم به همان اعـتـقـاد مـانـدنـد و امامت عبداللّه را اختيار كردند و ايشان را ( فطحيّه ) گويند، و اين لقـب از آن يـافـتـنـد كـه بـه امـامـت عـبـداللّه قـائل شـدنـد؛ چـه آنـكـه عـبـداللّه اَفـْطـَحـُ الرِّجـْل بـود، يعنى فيل پا، و بعضى گفته اند كه ايشان را فطحيّه گفتند به سبب آنكه داعى ايشان بر امامت عبداللّه مردى بوده كه او را عبداللّه بن فطيح مى گفتند.(121) قـطب راوندى روايت كرده از مفضل بن عمر كه چون حضرت صادق عليه السلام وفات كرد عبداللّه افطح پسر آن حضرت ادعاى امامت كرد. حضرت امام موسى عليه السلام امر فرمود هـيـزم بـسـيـارى آوردنـد و در وسـط خـانـه ريـختند، آنگاه فرستاد به نزد عبداللّه و او را بطلبيد. عبداللّه به منزل آن حضرت آمد و در آن وقت در خدمت حضرت جماعتى از وجوه اماميه بـودنـد هـمـيـن كـه عـبداللّه نشست ، حضرت امر فرمود كه آتش در آن هيزمها افكندند هيزمها شـروع كـرد به سوختن و مردم نمى دانستند سبب آن را تا آنكه هيزمها تمامى آتش شد. پس بـرخـاسـت موسى بن جعفر عليه السلام با جامه هاى خود در ميان آتش نشست و رو كرد به مـردم حـديـث گـفـتن تا يك ساعت ، سپس برخاست و جامه خود را تكانيد و آمد به مجلس خود! آنـگاه فرمود به برادرش عبداللّه : اگر چنانچه تو امام مى باشى بعد از پدرت بنشين در مـيـان آتـش ! آن جـمـاعت گفتند: ديديم عبداللّه رنگش تغيير كرد و برخاست در حالى كه ردايـش بـر زمـيـن كـشـيـده مـى شـد و از خـانه حضرت بيرون رفت . و عبداللّه بعد از پدر بزرگوارش مدت هفتاد روز زنده بود و وفات كرد.(122) و روايـت شـده كـه امـام جـعـفـر صادق عليه السلام به امام موسى عليه السلام فرمود: اى پسر جان ! به درستى كه برادر تو مى نشيند به جاى من و ادعا مى كند امامت را بعد از من ، مـنـازعـه مـكـن بـا او بـه كـلمـه اى ؛ زيـرا كـه او اول كـسـى اسـت از اهل بيت من كه به من ملحق مى شود.(123) مؤ لف گويد: كه سيد ضامن بن شدقم مدنى در ( تحفة الا زهار ) گفته كه عبداللّه پـسـر امـام جـعـفر صادق عليه السلام وفات كرد در بلده بسطام و قبرش معروف است در آنجا مقابل قبر على بن عيسى بن آدم بسطامى .(124) فقير گويد: آنچه براى مـن نـقـل شـده آن اسـت كـه قـبـرى كـه در بـسـطـام اسـت مـقـابـل قـبر ابويزيد بسطامى ، قبر محمّد پسر عبداللّه مذكور است نه قبر پدرش واللّه العالم . و اسحاق بن جعفر مردى بود از اهل فضل و صلاح و روع و اجتهاد. و روايت كرده اند مردم از او حـديـث و آثـار، و ابـن كـاسـب هـرگـاه از او حـديـثـى نـقـل مى كرد، مى گفت : حديث كرد مرا ثقه رضى اسحاق بن جعفر عليه السلام ، و اسحاق قـائل بـود بـه امـامت برادرش موسى بن جعفر عليه السلام . و روايت كرده از پدرش نصّ بر امامت برادرش حضرت موسى بن جعفر را، و صاحب ( عمدة الطالب ) گفته كه او اشـبـه مـردم بـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم و مادر او مادر امام موسى عليه السـلام بـود، و اسـحـاق محدّثى جليل بود و طايفه اى از شيعه ادعا كردند در او امامت را و اعقاب او را از محمّد و حسين و حسن است .(125) مـؤ لف گـويـد: بـه اسـحـاق بـن جـعـفـر منتهى مى شود نسب بنى زهره كه خانواده جليلى بـودنـد در حـلب و از جـمـله ايـشـان اسـت ابـوالمـكـارم حـمـزة بـن على بن زهرء حلبى عالم فـاضـل جـليـل صـاحـب تـصـنـيـفـات كثيره در كلام و امامت و فقه و نحو كه از جمله ( غنية النّزوع الى علمى الاصول و الفروع ) است و او و پدر و جدش و برادرش عبداللّه بن عـلى و بـرادرزاده اش مـحـمّد بن عبداللّه از اكابر فقهاء اماميه اند. و بنوزهره كه آية اللّه عـلامـه حـلّى اجـازه كـبـيـره مـعـروفـه را بـراى ايـشـان نـوشـتـه ، سـيـد جـليـل حـسـيـب صـاحـب نـفـس قـدسـيـه و ريـاسـت انـسـيـه ، افضل اهل عصر خود علاء الدّين ابوالحسن على بن ابراهيم بن محمّد بن ابى على الحسين بن ابى المحاسن زهره و فرزند معظمش شرف الدّين ابوعبداللّه حسين بن على و برادرش سيد مـعـظم ممجد بدر الدّين ابوعبداللّه محمّد بن ابراهيم و دو پسرش ابوطالب احمد بن محمّد و عـزالدّيـن حـسـن بـن مـحـمـّد مـى بـاشـنـد كـه عـلامـه ايـشـان را تجليل تمام نموده و تمامى را اجازه داده و صورت آن اجازه در مجلد آخر بحار مذكور است ، و سـعـيـد شـريـف تـاج الدّيـن بن محمّد بن حمزة بن زهره در كتاب ( غاية الا ختصار فى اخبار البيوتات العلوية المحفوظة من الغبار ) در ذكر بيت اسحاقيين گفته : حمد خدا را كـه مـا را از بـيـت زهـره قـرار داد كه نقباء حلب مى باشند. جد ايشان زهرة بن ابى المواهب عـلى نـقـيـب حـلب ابـن مـحـمّد نقيب حلب ابن ابى سالم محمّد مرتضى مدنى است كه از مدينه مـنـتـقـل شده به حلب ابن احمد مدنى كه مقيم به حرّان بوده ابن امير شمس الدّين محمّد مدنى ابـن الا مـير الموقر الحسين بن اسحاق المؤ تمن ابن الا مام جعفر صادق عليه السلام است و گفته كه بيت زهره در حلب و در ديار حلب اشهرند از هر مشهورى ، و از ايشان است شريف ابـوالمـكـارم حـمـزة بـن عـلى بـن زهـره سـيـد جـليـل كـبـيـر القـدر عـظـيـم الشـاءن عـالم كـامـل فـاضل مدرس مصنف مجتهد كه عين اعيان سادات و نقباء حلب ، صاحب تصنيفات حسنه و اقـوال مـشـهوره است و از براى او كتبى است ، قدّس اللّه روحه و نوّر ضريحه ، قبرش در حلب پايين جبل جوشن نزد مشهد سقط حسين عليه السلام است و قبرش معروف است و نوشته شـده بـر آن اسـم و نـسـب او تـا امـام صـادق عـليـه السـلام و تـاريـخ موت او نيز، انتهى .(126) مـؤ لف گـويـد: كـه تاريخ موت او سنه پانصد و هشتاد و پنج است و تاريخ ولادتش ماه رمـضـان سـنـه پـانـصـد و يـازده ، و قـصـه مـشـهـد سـقـط در جبل جوشن گذشت در مجلّد اول در سير اهل بيت امام حسين عليه السلام از كوفه به شام . بـدان كـه زوجـه اسـحاق بن جعفر، عليا مخدّره نفيسه بنت حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام است كه به جلالت شاءن معروف است ، در سنه دويست و هشت در مـصـر وفات كرد و در آنجا به خاك رفت ، و مصريين را اعتقاد تمامى است به او و معروف اسـت كـه دعـا در نـزد قـبر او مستجاب مى شود و شافعى از او اخذ حديث كرده .(127) سـيد مؤ من شبلنجى در ( نورالا بصار ) و شيخ محمّد صبّان در ( اسعاف الراغبين ) نـقـل كـرده انـد كـه سـيـده نـفـيـسـه مـتـولد شـد بـه مـكـه در سـنـه صـد و چـهـل و پـنـج و نـشو و نما كرد در مدينه به عبادت و زهد. روزها روزه مى داشت و شبها به عـبـادت قـيام مى نمود و صاحب مال بود و احسان مى كرد به زمين گيران و مريضان و عموم مردم و سى مرتبه به حج مشرف شد كه اكثرش پياده بود.(128) از زيـنـت دخـتـر يـحـيـى بـرادر نـفـيـسـه نـقـل شـده كـه مـن خـدمـت كـردم عـمـه ام نـفـيـسـه را چـهـل سـال پـس نـديـدم او را كـه شـب بـخـوابـد و روزهـا افطار بنمايد، و پيوسته قائم اللّيـل و صـائم النـّهـار بـود، گفتم به وى كه با خودت مدارا نمى كنى ؟ گفت : چگونه رفـق و مـدارا كـنـم بـا نـفـسـم و حـال آنـكـه در جلو، عقبات دارم كه قطع آنها نمى كنند مگر فـائزون ، و جـنـاب نـفيسه از شوهرش اسحاق دو فرزند آورد: قاسم و ام كلثوم و از آنها عـقـبـى نـشـد. وقـتـى بـا شـوهـرش بـه زيـارت حـضـرت ابـراهـيـم خـليـل عـليـه السـلام مـشـرف شـد و در مـراجـعـت ، بـه مـصـر تـشـريـف آورد و در خـانـه اى منزل فرمود، و اهل مصر را در حق آن مخدره عقيدت زياد شد و از او خواهش توقف نمودند و به قـصـد زيـارت او مـشـرف مـى شدند و از او بركات مى ديدند و در مصر تا در آنجا وفات كرد.(129) و نـقـل كـرده كـه آن مـخـدره قـبـرى براى خود به دست خود كنده بود و پيوسته در آن قبر داخـل مـى شده و نماز مى خوانده و قرآن تلاوت مى كرده تا آنكه شش هزار ختم قرآن در آن قبر نموده ! و در ماه رمضان سنه دويست و هشت وفات كرد و در وقت احتضار روزه بود او را امـر بـه افـطـار نـمـودنـد، فـرمـود: واعـجـبـا! سـى سال است تا به حال كه از خداوند تعالى مسئلت مى كنم كه با حالت روزه از دنيا بروم و حال كه روزه هستم افطار كنم ! پس شروع كرد به خواندن سوره انعام و چون رسيد به آيـه مـبـاركـه ( لَهـُمْ دارُالسَّلامِ عـِنْدَ رَبِّهِم ) .(130) وفات كرد، و چون وفات كرد مردم اجتماع كردند از قرى و بلدان و روشن كردند شمع هاى بسيار در آن شب و شـنـيـده مـى شـد گـريـه از هـر خـانـه كـه در مـصـر بـود و بـزرگ شـد غصه و حزن بر اهـل مـصـر و نـمـاز گـذاشـتـنـد بـر آن مـخـدره بـه جـمـعـيـتـى كـه مثل آن ديده نشده بود به طورى كه پر كرد فلوات و قيعان را پس دفن شد در همان قبرى كه حفر كرده بود به دست خود در خانه خودش به درب السّباع در مراغه . و نقل كرده كه بعد از وفات او شوهرش اسحاق مؤ تمن خواست كنته او را به مدينه معظمه نقل كند و در بقيع دفن نمايد اهل مصر مستدعى شدند كه آن مخدره را در مصر بگذارد براى تـبـرك و تـيـمن و مالى بسيارى هم بذل كردند. اسحاق راضى نشد تا آنكه در خواب ديد رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را كـه فـرمـود: مـعـاوضـه مـكـن بـا اهل مصر در باب نفيسه ! همانا رحمت نازل مى شود برايشان به بركت او و كراماتى از آن مخدره نقل كرده بلكه كتابى در مآثر او نوشته شده موسم به ( مآثرالنّفيسة ) . و مـحـمـّد بـن جـعـفـر را ( ديـبـاجـه ) مـى گـفـتـنـد بـه جـهـت حـسـن و جـمـال و بـهـاء و كـمـال او؛ و مـردى سـخـى و شـجـاع بود و با راءى زيديه در خروج به شمشير موافقت داشت ، و در ايام ماءمون سنه صد و نود و نه در مدينه خروج كرد و مردم را به بيعت خود خواند، اهل مدينه با او بيعت به امارت مؤ منين كردند و او مردى قوى القلب و عـابـد بـود و پـيـوسـتـه يـك روز روزه مـى داشـت و يـك روز افـطار مى نمود، و هرگاه از مـنـزل بـيرون مى شد بر نمى گشت مگر آنكه جامه خود را كنده بود و برهنه اى را با آن پـوشـانـيده بود و در هر روزى گوسفندى براى ميهمانان خود مى كشت . پس به جانب مكه رفـت و بـا جـمـاعـتـى از طـالبـيين كه از جمله ايشان بودند حسين بن حسن افطس و محمّد بن سـليـمـان بـن داود بن حسن مثنّى و محمّد بن حسن معروف به ( سليق ) و على بن حسين بـن عـيسى بن زيد و على بن حسين بن زيد و على بن جعفر بن محمّد با هارون بن مسيّب جنگ عـظـيـمـى نـمـودند و بسيار كس از لشكر هارون كشته گشت . آنگاه دست از جنگ برداشتند و هارون بن مسيّب حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام را به رسالت به نزد محمّد بـن جـعـفـر فـرستاد و او را به طريق سلم و صلح طلبيد، محمّد بن جعفر از صلح ابا كرد آمـاده حـرب شـد، ايـن وقـت هـارون لشـكـرى فرستاد تا محمّد را با طلبيين در آن كوهى كه مـنـزل داشـتـنـد مـحـاصـره كـردنـد و تـا سـه روز مـدت مـحـاصـره طـول كـشـيـد و آب و طـعام ايشان تمام گشت ، اصحاب محمّد بن جعفر دست از او برداشتند و مـتـفـرق شدند، لاجرم محمّد ردا و نعلين پوشيده به خيمه هارون بن مسيب رفت و از او براى اصحاب خود امان خواست هارون او را امان داد. و به روايت ديگر به جاى هارون ، ( عيسى جلودى ) ذكر شده . بـالجـمـله ؛ طـالبـيـيـن را در قـيد كردند و در محملهاى بدون وطاء نشانيدند و به خراسان فـرسـتـادند و چون به خراسان ورود كردند ماءمون ، محمّد بن جعفر را اكرام كرده و جايزه داد و بـا مـاءمـون بـود تا هنگامى كه در خراسان وفات يافت . ماءمون به تشييع جنازه او بـيرون شد و جنازه او را حمل داده تا به نزديك قبر رسانيد و بر او نماز خواند و در لحد خوابانيد پس از قبر بيرون آمد و تاءمل كرد تا او را دفن نمودند؛ بعضى گفتند: اى امير! شـمـا امـروز در تـعـب افـتـاديـد خـوب اسـت سـوار شـويـد و بـه مـنـزل تـشـريـف بـريـد، گـفـت : ايـن رحـم مـن اسـت كـه الحـال دويـسـت سـال است كه قطع شده است پس قرضهاى محمّد را كه قريب به سى هزار دينار بود ادا كرد.(131) و از ( تـاريـخ قـم ) نقل است كه محمّد ديباج در جرجان وفات يافت در وقتى كه مـاءمـون به عراق متوجه شده بود در سنه دويست و سه و ماءمون بر او نماز گزارد و به جرجان او را دفن كرد و عبيداللّه بن حسن بن عبداللّه بن عباس بن على بن ابى طالب عليه السلام و ديگر علويه ، ماءمون را بدين سبب شكر كردند. و به من رسيده است كه الصاحب الجـليل كافى الكفاه ابوالقاسم اسماعيل بن عباد بر سر تربت او عمارتى كرده است در سنه سيصد و هفتاد و چهار ـ اربع و سبعين و ثلثمائة ـ انتهى . شـيـخ صـدوق روايت كرده از حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى از جدش على بن حسن بن زيد بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام كه گفت : حديث كرد عبداللّه بن محمّد بـن جـعفر از پدرش از جدش امام جعفر صادق عليه السلام كه امام محمدباقر عليه السلام جـمـع كرد اولاد خود را و در ميان ايشان بود عموى ايشان زيد بن على عليه السلام ، آنگاه بـيـرون آورد بـراى ايـشـان كـتـابـى بـه خـط امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام و امـلاء رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم ، كه نوشته بود در آن حديث لوح آسمانى ( هـذا كـِتـابٌ مـِنَ اللّهِ العـَزيـزِ العَليمِ ) تا آخر، كه در آن تصريح شده به اوصياء پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ، و در آخر روايت است كه حضرت عبدالعظيم فرمود: عـجـب و تـمام از محمّد بن جعفر و خروج او است با آنكه شنيده حديث لوح از پدرش و خودش حكايت كرده آن را. و بـدان كـه از اعـقـاب مـحـمـّد بـن جـعـفـر اسـت ، سـيـد شـريـف اسماعيل بن حسين بن محمّد بن حسين بن احمد بن محمّد بن عزيز بن الحسين بن محمّد الا طروش بن على بن الحسين بن على بن محمّد ديباج ابن الا مام جعفر صادق عليه السلام ، ابوطالب مـروزى عـلوى نـسـّابـه اول كسى كه از اجداد او منتقل شده از مور به قم ، احمد بن محمّد بن عزيز است و از براى او است از مصنفات ( حظيرة القدس ) حدود شصت مجلّد و غير آن از مصنفات ديگر كه همگى در انساب بوده ، ياقوت حموى در سنه ششصد و چهارده در مرو او را مـلاقـات كـرده ، و از ( مـعـجـم الا دبـاء ) نـقـل شـده كـه تـرجـمـه او را مـفـضـل در آن ايـراد كـرده و عـبـاس بـن جـعـفـر مـردى جليل و فاضل نبيل بوده . ذكـر عـلى بـن جـعـفـر و ابوالحسن و احمد بن قاسم كه يكى از احفاد او است و در قم مدفون است بدان كه على بن جعفر عليه السلام سيدى جليل القدر، عظيم الشاءن ، شديد الورع عالم كـبـيـر، راوى حـديـث ، كـثـيـر الفـضـل بـوده و تـا حـضـرت جـواد عـليه السلام بلكه به قول صاحب ( عمدة الطالب ) تا حضرت هادى عليه السلام را درك كرده و در ايام آن حـضـرت وفـات كـرده و پـيـوسـت ملازمت برادرش حضرت موسى بن جعفر عليه السلام را اخـتـيـار كـرده بـود و از آن جـنـاب مـعـالم ديـن اخـذ مـى نـمـود و از بـركـات او اسـت ( مـسـائل عـلى بـن جعفر ) كه در دست است و علامه مجلسى رحمه اللّه آن را در مجلد چهارم ( بحار ) [چاپ قديم ] نقل فرموده .(132) و بـالجـمـله ؛ جلالت شاءن آن بزرگوار زياده از آن است كه در اينجا ذكر شود و تمامى علماى رجال او را ستايش بليغ نموده اند. و شيخ كشّى روايت كرده كه وقتى طبيب خواست حضرت امام محمّد جواد عليه السلام را فصد كند چون نيشتر را نزديك حضرت آورد كه رگ را قطع كند على بن جعفر نزديك آمد و گفت : اى آقـاى مـن ! ابـتـدا مـرا فـصـد كـنـد چون حدّت نيشتر در من اثر كند و جناب شما را متاءلم نـگـرداند و چون آن حضرت برخاست برود على بن جعفر برخاست و كفشهاى آن حضرت را جفت كرد و در پيش پاى آن حضرت نهاد و حال آنكه على بن جعفر در آن وقت پيرمرد محترمى بوده و حضرت جواد عليه السلام تازه جوان بوده !(133) و شـيـخ كـليـنـى روايـت كـرده از مـحـمـّد بـن حـسـن عـمـّار كـه مـن ده سال در مدينه خدمت على بن جعفر بودم و از او اخذ مى كردم احاديثى كه از برادرش حضرت ابوالحسن عليه السلام شنيده بود و مى نوشتم آنها را، وقتى در خدمت او بودم كه حضرت جـواد عـليـه السـلام داخـل مـسـجد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم شد. على بن جـعـفر چون نظرش بر آن حضرت افتاد بى اختيار از جاى برخاست و بى كفش و رداء خدمت آن حـضـرت دويـد و دسـت او را بـوسـيـد و او را تـعـظيم و تكريم كرد، حضرت جواد عليه السـلام فـرمـود: اى عـمـو! بـنـشـيـن خـدا تـو را رحمت كند، عرض كرد: اى سيد و آقاى من ! چـگـونـه بـنـشـيـنـم و حـال آنـكه تو ايستاده اى ، پس چون على بن جعفر از خدمت آن حضرت مـرخـص شـد و آمـد در مجلس خود نشست اصحابش او را سرزنش كردند و گفتند تو اين نحو با او رفتار مى كنى و حال آنكه عموى پدر او مى باشى ؟! فرمود: سكوت كنيد! پس دست برد و محاسن خود را گرفت و گفت : هرگاه حق تعالى مرا با اين ريش اهليت نداد از براى امـامـت و ايـن جـوان را اهـليـت داد و امـامـت را بـه او تـفـويـض نـمـود آيـا مـن انـكـار كـنـم فـضـل او را، پـناه مى برم به خدا از آنچه شما مى گوييد كه احترام او را ندارم بلكه من بنده او مى باشم ! مـؤ لف گـويـد: كـه از مـلاحـظـه ايـن دو حـديث معلوم مى شود كه اين بزرگوار چه اندازه مـعـرفـت بـه امـام زمان خود داشته و كَفاهُ ذلِكَ فَضْلا وَ شَرَفا. قبر اين بزرگوار مشتبه اسـت ، آيـا در قـم اسـت يـا در عـريـض كـه يـك فـرسـخـى مـديـنـه اسـت كـه ملك آن جناب و محل سكناى او و ذرّيه اش بوده ، اختلاف است ؛ و ما در ( هدية الزّائرين ) آنچه متعلق به اين مقام است ذكر كرديم به آنجا رجوع شود.(134) صـاحـب ( روضـة الشـهـداء ) گـفته : اما على عريضى كنيتش ابوالحسن است عالم بـزرگ بـوده ، در كـودكـى از پـدر بازمانده و از برادر خود امام موسى عليه السلام علم آمـوخـتـه و نـسـبـت او بـه عـريـض اسـت و آن دهـى اسـت بـه چـهـل مـيل از مدينه دور و اولاد او بسيارند و ايشان را ( عريضّيون ) گويند، و او را عـقـب از چـهـار پـسر است : محمّد و احمد شعرانى و حسن و جعفر. اما جعفر اصغر عقب او از على پـسـر او اسـت و حـال ايـن عـقـب پـوشـيـده اسـت ، انـتـهـى .(135) و احتمال مى رود قبرى كه در قم است قبر همين على باشد. و امـا قـول او كـه عـلى را عـقـب از چـهـار پـسـر اسـت خـلاف آن چـيـزى اسـت كـه نـقـل شـده ؛ زيـرا عـالم فـاضل جليل سيد مجدالدّين عريضى ـ استاد شيخ ابوالقاسم محقق حلّى ـ نسبش به عيسى بن على بن جعفر الصادق عليه السلام منتهى مى شود، بدين طريق السـيـد مـجـدالدّيـن عـلى بن حسن بن ابراهيم بن على بن جعفر بن محمّد بن على بن حسن بن عـيـسـى بن محمّد بن على العريضى صاحب المسائل عن اخيه الكاظم عليه السلام ابن الا مام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام ، و حسن بن على بن جعفر حميرى است و بر او اعتماد كرده در طريق خود به مسائل على بن جعفر روايت مى كند از جدش على بن جعفر. و بـدان كه در بعضى از كتب انساب است كه فاطمه كبرى بنت محمّد بن عبداللّه الباهرين الا مـام زيـن العابدين عليه السلام زوجه على عريضى است . و بدان نيز آنكه در قم يكى از احـفـاد على بن جعفر رضى اللّه عنه كه به شرافت و جلالت معروف است مدفون است و نـام شريف او احمد بن قاسم بن احمد بن على بن جعفر الصادق عليه السلام است و قبرش مزار عامه مردم است و واقع است در قبرستان نزديك به دروازه قلعه در بقعه قديمه كه از زمان بناى آن تا به حال هفتصد سال است . و خواهرش (136) فاطمه نيز ظاهرا در آنـجـا بـه خـاك رفـتـه و احـمـد بـن قـاسـم مـذكـور جليل القدر است . و در ( تـاريـخ قـم عـ( است كه چنين رسيده است كه احمد بن قاسم زمين گير و عنّين بوده و آبله در چشمش پيدا شده و بدان سبب هر دو چشمش تباه گشت و چون وفات يافت به مـقـبـره قـديـمـه مـالون دفـن گـرديـد و تربت او را زيارت مى كردند و بر سر تربت او سايبانى بوده . و چون اصحاب خاقان مفلحى در سنه دويست و نود و پنج به قم رسيدند آن سايبان را از سر قبر او كشيدند و مدتى زيارت او نمى كردند تا آنگاه كه بعضى از صـلحـاى قـم بـه خـواب ديد در سنه سيصد و هفتاد و يك كه ساكن در اين تربت مردى بس فاضل است و در زيارت كردن او ثواب و اجر بسيار است ، پس ديگرباره بناى قبر او را از چوب مجدد گردانيدند و مردم زيارت كردن او را از سر گرفتند و جمعى از ثقات گفته انـد كـه جـمـعـى كـه صاحب علت (مرضى ) كهنه بوده اند و يا در عضوى از اعضاى ايشان زحـمـتـى و عـلتـى واقع شده بر سر قبر او مى رفتند و طلب شفا مى نمودند و به بركت روح شريف او، از آن علت شفا مى يافتند.(137) فصل هشتم : در ذكر چند نفر از بزرگان اصحاب حضرت صادق عليه السلام است اول ـ ابان بن تغلب (138) است از آل بـكـريـن وائل و از اهـل كـوفـه اسـت و ثـقـه و جليل القدر است . در ( مجالس المؤ منين ) است كه ( ابان ) قارى و عالم به وجـوه قـرائت و دلايـل آن بـود و قـرائتـى عـليـحـده دارد كـه نزد قراء، مشهور است و در علم تـفـسـيـر و حـديـث و فـقه و لغت و نحو امام اهل زمان خود بوده ، (139) و در ( كـتـاب ابـن داود ) مـذكور است كه او سى هزار حديث از حضرت امام جعفر صادق عليه السـلام حـفـظ داشت و او را تصانيف بسيار است مانند ( تفسير غريب القرآن ) و ( كتاب فضايل ) و ( كتاب احوال صفّين ) و مانند آن .(140) و در ( كـتـاب خـلاصـه ) مـسـطـور اسـت كـه ابـان در مـيـان اصـحـاب مـا ثـقـه اسـت و جـليـل القـدر و عـظـيـم المنزلة . به خدمت حضرت امام زين العابدين و امام محمدباقر و امام جـعـفـر صـادق عـليـهـم السـلام رسـيـده و بـه التفات خاطر عاطر ايشان مشرف گرديده و حـضـرت امام محمدباقر عليه السلام به او گفته اند كه در مسجد مدينه بنشين و فتوى ده مردمان را كه دوست مى دارم در ميان شيعه من مانند تو را ببينند.(141) و روايتى ديـگـر آن اسـت كـه مـنـاظـره كـن بـا اهـل مـديـنه كه دوست مى دارم مانند تو كسى از روات و رجال من باشد. ابان در حيات امام جعفر صادق عليه السلام وفات يافت و چون خبر فوت او بـه آن حـضـرت رسـيـد رحـمـت بـر او فـرسـتـادنـد و سوگند ياد كردند كه موت ابان دل مـرا بـه درد آورد، و وفـات او در سـنـه يـك صـد و چهل و يك بود (142) و حضرت امام جعفر صادق عليه السلام او را از وفات او خبر داده بود.(143) شـيخ نجاشى روايت نموده كه هرگاه ابان به مدينه مى رفت خلايق به جهت استماع حديث و اسـتـفـاده مـسـايل به او هجوم مى كردند چنانكه غير ستون مسجد كه جهت او آن را خالى مى گذاشتند ديگر جايى خالى نمى ماند. و همچنين روايت نموده از عبدالرحمن بن حجاج كه گفت روزى در مـجـلس ابـان بـن تـغـلب بـودم كـه نـاگاه مردى از در درآمد از او پرسيد كه اى ابـوسـعـيـد! مـرا خـبـر ده كـه چـند كس از صحابه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم با حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام مـتـابـعـت نـمـودنـد؟ ابـان گفت : گويا مى خواهى فـضـل و بـزرگـى عـلى عـليـه السلام را به آنها بشناسى كه متابعت اميرالمؤ منين عليه السـلام نـمودند از اصحاب پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ؟! آن مرد گفت : مقصود من هـمـيـن اسـت ! پـس ابان گفت : واللّه كه ما فضل صحابه را نمى شناسيم الاّ به متابعت از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام .(144) دوم ـ اسـحـاق بـن عـمّار صيرفى كوفى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام و موسى بن جعفر عليه السلام است عـلمـاء رجـال در حـق او گفته اند كه او شيخ اصحاب ما است و ثقه است ، و او و برادران او يونس و يوسف و قيس و اسماعيل بيت بزرگى از شيعه مى باشند، و پسران برادرش على و بـشـير پسران اسماعيل از وجوه اهل حديث مى باشند و روايت است كه حضرت صادق عليه السـلام هـرگـاه اسـحـاق و اسـمـاعـيل پسران عمّار را مى ديد مى فرمود: ( وَ قَدْ يَجْمَعُهُما لاَقـْوامٍ ) ؛ يـعـنـى حـق تـعـالى گـاهـى دنـيـا و آخـرت را بـراى بـعـضـى جـمـع مـى فرمايد. (145) و روايـت است از عمار بن حيّان كه گفت : خبر دادم به حضرت صادق عليه السلام از برّ و نـيـكـى كـردن اسـمـاعـيـل پـسـرم بـه مـن ، فـرمـود: مـن او را دوسـت مـى داشـتـم و الحال زياد شد محبت من به او. و بالجمله ؛ علما، اسحاق بن عمار را فطحى مى دانستند به جـهـت تصريح شيخ در ( فهرست ) و از اين جهت حديث را از جهت او موثق مى شمردند تـا نوبت به شيخ بهائى رسيد، ايشان اسحاق بن عمار را دو نفر گرفتند يكى را امامى گـفـتـنـد و اسـحـاق بـن عمار بن موسى را فطحى گرفتند و لهذا در سند بايد رجوع به تـمـيـز كـنـنـد تـا مـعـلوم شـود كـه كـدام يـك مـى بـاشـنـد، و عـمـل عـلمـا بـر هـمـين بود تا زمان علامه طباطبائى بحرالعلوم رحمه اللّه ، اين بزرگوار قـرائنـى بـه دسـت آورد كـه اسحاق به عمار يك نفر بيشتر نيست و آن هم ثقه و امامى مذهب اسـت ، و شـيخ ما علامه محدث نورى رضى اللّه عنه نيز همين را اختيار كرده در خاتمه ( مستدرك الوسائل ) (146) واللّه العالم . سوم ـ بريد بن معاوية المعجلى مكنّى به ابوالقاسم از وجـوه فقهاى اصحاب و ثقه و جليل القدر و از حواريين حضرت باقر و حضرت صادق عـليـهـمـا السـلام مـى بـاشـد و از بـراى او مـكـانـت و مـحـل عـظـيـم اسـت نـزد ائمـه عـليـهم السلام و از اصحاب اجماع است . حضرت صادق عليه السلام فرمود: اوتاد زمين و اعلام دين چهار نفرند: محمّد بن مسلم و بريد بن معاويه و ليث بن البخترى المرادى و زرارة بن اعين ؛ و هم در حديثى در حقى ايشان فرموده : ( هـؤُلا ءِ الْقـَوّامـُونَ بـِالْقـِسـْطِ، هـؤُلا ءِ الْقـَوّامـُونَ بـِالصِّدْقِ، وَ هـؤُلا ءِ السـّابـِقـُونَ السّابِقُونَ اُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ. ) (147) و هـم فـرمـوده بـشـارت دهيد مخبتين را به بهشت و اين چهار را اسم برده سپس فرموده اين چـهـار كـس نـجـبـاءاند، امناء الهى اند در حلال و حرام خدا، اگر ايشان نبودند منقطع مى شد آثـار نبودت و مندرس مى گشت .(148) وفاتش در سنه صد و پنجاه واقع شد رحـمـه اللّه ، و پسرش قاسم بن بريد نيز ثقه و از روات اصحاب حضرت صادق عليه السلام است .(149) چهارم ـ ابوحمزة ثمالى نام شريفش ثابت بن دينار است ثـقـه و جـليـل القـدر و از زهـاد و مـشـايـخ كـوفـه اسـت . از فضل بن شاذان روايت است كه گفت شنيدم از ثقه اى كه گفت شنيدم از حضرت رضا عليه السـلام كه فرمود: ابوحمزه ثمالى در زمان خود مانند سلمان فارسى بود در زمان خود و اين به آن جهت است كه خدمت كرده به چهار نفر از ما: على بن الحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد و مقدارى از زمان حضرت موسى بن جعفر عليهم السلام .(150) و روايـت شـده كه وقتى حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ابوحمزه را طلبيد چون وارد شـد حـضـرت بـه او فـرمـود: ( انّى لاستريح اذا رايتك ) ؛ من استراحت و آسايش مى يابم وقتى كه تو را مى بينم .(151) و روايت شده كه ابوحمزه دختركى داشت بـر زمـين افتاد و دستش شكست ، نشان شكسته بند داد، گفت : استخوانش شكسته بايد او را جبيره كرد، ابوحمزه به حال آن دختر رقت كرد و گريست و دعا كرد، شكسته بند خواست كه دست او را به جبيره بندد ديد آثارى از شكستگى ندارد، به دست ديگرش نظر كرد ديد آن هـم عـيـبـى نـدارد! گـفـت : ايـن دخـتر عيبى ندارد!(152) وفات او در سنه صد و پـنـجاه واقع شده . و در ايام ناخوشى او ابوبصير به خدمت حضرت صادق عليه السلام رسـيـد حـضـرت احوال ابوحمزه را پرسيد، ابوبصير گفت : ناخوش بود، فرمود: هرگاه بـرگشت به نزد او از جانب من او را سلام برسان و او را بگو كه فلان ماه در فلان روز وفات خواهى كرد، گفتم : فدايت شوم به خدا ما با او انس داشتيم و او از شيعيان شما است . فـرمـود: راسـت گـفـتى ما عِنْدَنا خَيْرٌ لَكُمْ؛ آنچه نزد ما براى شما است بهتر است براى شـمـا، گـفتم : شيعه شما با شما است ؟ فرمود: هرگاه از خدا بترسد و مراقب پيغمبر خود باشد و از گناهان ، خود را نگاه دارد با ما خواهد بو در درجات ما الخ .(153) سـيـد عـبـدالكـريـم بـن طـاوس در ( فرحة الغرىّ ) روايت كرده كه حضرت امام زين العـابـديـن عـليـه السـلام وارد كـوفه شد و داخل شد در مسجد آن و در مسجد بود ابوحمزه ثـمـالى كـه از زاهـديـن اهـل كوفه و مشايخ آنجا بود. پس حضرت دو ركعت نماز گذاشت ، ابـوحـمـزه گـفت : نشنيدم لهجه پاكيزه تر از او، نزديكش رفتم تا بشنوم چه مى گويد، شـنـيـدم مـى گـويـد: ( اِلهى اِْن كانَ قَدْ عَصَيْتُكَ فَاِنّى قَدْ اَطَعْتُكَ فى اَحَبِّ اَلاَشْياءِ اِلَيْكَ. ) و ايـن دعـايى است معروف آنگاه برخاست و رفت . ابوحمزه گفت كه من عقب او رفتم تا مناخ كـوفـه و آن مـكانى بود كه شتران را در آنجا مى خوابانيدند، ديدم در آنجا غلامس سياهى اسـت و بـا او است شتر گزيده و ناقه اى . گفتم : به او: اى سياه ! اين مرد كيست ؟ گفت : ( اَوْ يـَخـْفـِى عـَلَيـْك شـَمـائِلُهُ عـ( ؛ از سيما و شمايلش او را نشناختى ! او على بن الحـسـيـن عـليـه السـلام اسـت ! ابـوحمزه گفت : پس خود را انداختم روى قدمهاى آن حضرت بـوسـيـدم آن را كـه آن جـنـاب نـگـذاشـت و با دست خود سر مرا بلند كرد و فرمود: مكن اى ابـوحـمـزه ! سـجـود نـشـايـد مـگـر بـراى خـداونـد عـز و جـل ، گـفـتـم : يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ! براى چه به اينجا آمديد؟ فـرمـود: از بـراى آنچه كه ديدى يعنى نماز در مسجد كوفه ، و اگر مردم بدانند كه چه فـضـيـلتـى اسـت در آن ، بيايند به سوى آن اگرچه به روش كودكان خود را زمين كشند، يعن يبايند هرچند در نهايت سختى باشد راه رفتن براى ايشان مانند اطفالى كه راه نيفتاده انـد نـشـسته حركت مى نمايند، پس فرمود: آيا ميل دارى كه زيارت كنى با من قبر جدم على بـن ابـى طـالب عـليـه السلام را؟ گفتم : بلى ! پس حركت فرمود و من در سايه ناقه او بـودم و حـديـث مـى كرد مرا تا رسيديم به غريّين و آن بقعه اى بود سفيد كه نور آن مى درخـشيد، پس از شتر خويش پياده شد و دو طرف روى خود را بر آن زمين گذاشت و فرمود: اى ابـوحـمـزه ! ايـن قـبـر جـدّ مـن على بن ابى طالب عليه السلام است پس زيارت كرد آن حـضـرت را بـه زيـاراتـى كـه اول آن ( اَلسَّلامُ عـَلَى اَسـْمِ اللّهِ الرَّضِىِّ وَ نُورِ وَجْهِهِ الْمـُضـيـى ء ) اسـت . پـس وداع كـرد بـا آن قـبـر مـطـهـر و رفت به سوى مدينه و من برگشتم به سوى كوفه .(154) مـؤ لف گـويـد: كـه گـذشـت در ذكر وفات حضرت صادق عليه السلام كه ابوحمزه به زيـارت قـبـر امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليه السلام مشرف مى گشته و نزديك آن تربت مقدس مى نشسته و فقهاى شيعه خدمتش جمع مى گشتند و از جنابش اخذ حديث و علم مى نمودند. پنجم ـ حريز بن عبداللّه سجستانى از مـعـروفـتـريـن اصـحـاب حـضـرت صادق عليه السلام است و كتبى در عبادات نوشته از جمهل ( كتاب صلوة ) است كه مرجع اصحاب و معتمد عليه و مشهور بوده . و در روايت مـعروفه حمّاد است كه به حضرت صادق عليه السلام گفت : ( اَنَا اَحْفَطُ كِتابَ حَريزٍ فِى الصَّلوةِ. ) (155) و بـالجمله ؛ او از اهل كوفه است لكن به جهت تجارت ، مسافرت به سجستان مى كرد به ( سـجـستانى ) مشهور شد و در زمان حضرت صادق عليه السلام شمشير كشيد به جـهـت قـتـال خـوارج سـجـسـتـان .(156) و روايت شده كه حضرت او را جدا كرد و مـحـجـوب كـرد از خـودش و او هـمـان اسـت كـه يـونـس بـن عـبـدالرحـمـن فـقـه بـسـيـار از او نقل كرده .(157) ششم ـ حمران بن اعين شيبانى بـرادر زراره اسـت كـه از حـواريـيـن حضرت امام محمدباقر عليه السلام و امام جعفر صادق عـليـه السـلام بـه شـمـار رفـتـه و حضرت باقر عليه السلام به او فرموده كه تو از شيعه مايى در دنيا و آخرت . (158) و حـضـرت صـادق عـليه السلام بعد از موت او فرموده : ماتَ وَاللّهِ مُؤ مِنا؛ به خدا قسم ! بـه حالت ايمان از دنيا رفت .(159) و وقتى به حضرت صادق عليه السلام عرض كرد: ما شيعيان چه مقدار كم مى باشيم ( لَوِاجْتَمَعْنا عَلى شاةٍ ما اَفَنَيْناهاَ، ) فـرمـود: مى خواهيد من عجيبتر از اين شما را خبر دهم ؟ گفتم : بلى ، فرمود: مهاجر و انصار رفتند و اشاره به دست خود فرمود مگر سه نفر، و مراد آن حضرت از اين سه نفر: سلمان ، ابوذر، مقداد است ، چنانچه در روايت باقرى است : ( اِرتـَدَّ النـّاسُ اِلاّ ثـَلثـَةٌ: سـَلْمـانُ وَ اَبـُوذَرٍ وَ الْمـِقـدادُ، قـال الرّاوى فـَقـُلْتُ: عـَمّارُ! ) قالَ عليه السلام : ( كانَ حاصَ حَيْصَةً ثُمَّ رَجَعَ ثُمَّ ) قال عليه السلام : ( اَنْ اَرَدْتَ الَّذى لَمْ يَشُكَّ وَ لَمْ يَدْخُلْهُ شَى ءٌ فَالْمِقْدادُ. ) (160) و وارد شـده كـه وقـتـى زراره در ايـام جـوانـى كه هنوز مو بر صورتش نروييده بود به حـجـاز رفـت و در مـنـى خـيـمـه حـضـرت بـاقـر عـليـه السـلام را يـافـت بـه آن خـيـمـه داخـل شـد، گـفـت چـون داخـل شـدم ديـدم جـماعتى دور خيمه نشسته اند و صدر مجلس را خالى گـذاشـتـهاند و كسى در آنجا نيست و مردى هم در گوشه اى نشسته حجامت مى كند، با خودم گـفـتـم كه بايد حضرت باقر عليه السلام همين شخص باشد، به جانب آن جناب رفتم و سـلام كـردم و جواب فرمود، مقابل رويش نشست و حجّام هم پشت سرش بود، فرمود: از اولاد اعـيـن مـى بـاشـى ؟ گفتم : بلى ، من زراره پسر اعين مى باشم ، فرمود: تو را به شباهت شناختم پس فرمود: آيا حمران به حج آمده ؟ گفتم : هرگز، هرگاه او را ملاقات كنى سلام مـرا بـه او بـرسـان و بگو به چه جهت حكم بن عتيبه را از جانب من حديث كردى كه ( اِنَّ الاَوْصـيـاءَ مـُحـَدِّثـُونَ حـَكـَم ) و اشـبـاه او را بـه مثل اين حديث خبر مده ، زراره گفت حمد كردم خدا را و ثنا گفتم او را الخ . (161) و در روايـت ديـگـر اسـت كـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام احـوال حـمـران را از بـكـيـر بـن اعـيـن پـرسـيـد، بـكـيـر گـفـت كـه امـسـال حـج نـيـامـده بـا آنكه شوق شديدى داشت كه خدمت شما برسد و لكن سلام بر شما رسـانـيـده ، حـضـرت فـرمـود: بـر تـو و بـر او سـلام بـاد! حـمـران مـؤ مـن اسـت از اهـل جـنـت كـه مـرتـاب نخواهد شد هرگز نه به خدا نه به خدا، خبر مده او را.(162) و روايت شده كه اسمش در كتاب اصحاب يمين است . و روايـت شـده كـه مـوالى حـضرت صادق عليه السلام نزد آن حضرت مناظره مى نمودند و حـمـران سـاكت بود حضرت فرمود به او كه اى حمران ! چرا تو ساكتى تكلم نمى كنى ؟ گـفـت : اى آقـاى مـن ! مـن قـسـم خـورده ام كه تلكم نكنم در مجلسى كه شما در آنجا باشيد، فـرمـود: مـن اذن دادم تو را در كلام ، تكلم كن .(163) و يونس بن يعقوب گفته كـه حـمـران علم كلام را نيكو مى دانست . و حضرت صادق عليه السلام آن مرد شامى را كه به جهت مناظره آمده بود حواله داد به حمران ، آن مرد شامى گفت : من به جهت مناظره با تو آمـده ام نـه حمران ، فرمود: اگر غلبه كردى به حمران بر من غلبه كرده اى ، پس آن مرد سـؤ ال كـرد و حـمـران جـواب داد چـنـدانـكـه آن مـرد خـسـتـه و مـلول شـد، حـضـرت بـه وى فـرمود: اى شامى ! حمران را چگونه ديدى ؟ گفت : حاذق است (164) ، از هرچه سؤ ال كردم از او، مرا جواب داد. (165) و بالجمله ؛ روايات در مدح او بسيار است . و حـسن بن على بن يقطين از مشايخ خود روايت كرده كه حمران و زراره و عبدالملك و بكير و عبدالرحمان اولاد اعين ، تمامى مستقيم بودند و چهار نفر ايشان در زمان حضرت صادق عليه السـلام وفـات كـردند و از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بودند، و زراره تا زمان حـضـرت كـاظـم عـليـه السـلام بـود و مـلاقات كرد آنچه ملاقات كرد.(166) و گـفـتـه شـده كـه حـمـران از تـابـعـيـن مـحـسـوب مـى شـود بـه جـهـت آنـكـه او از ابـوالطـفـيـل عـامـر بـن واصـله روايـت مـى كـنـد و او آخـر كـسـى اسـت از اصـحـاب حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم كه وفات كرده .(167) مـؤ لف گـويـد: كـه حـمـران از عـبـيـداللّه بـن عـمـر كـه اهل سنت او را از اصحاب شمرده اند نيز روايت كرده . شـيـخ طـبـرسـى در ( مـجـمـع البـيـان ) در سـوره مزمّل بعد از اين آيه شريفه ( اِنَّ لَدَيْنا اَنْكالا وَ حَجيمَا وَ طَعامَا ذا غُصَّةٍ ) ، فرموده : و روايـت شـده از حـمـران بـن اعـيـن از عـبـيـداللّه بـن عـمـر كـه حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم شنيد كه شخصى اين آيات را قرائت كرد، حضرت از شـنيدن آن غش كرد.(168) و روايت است كه حمران هرگاه با اصحاب مى نشست پـيـوسـتـه بـا ايـشـان از آل مـحـمـّد عليهم السلام روايت مى كرد، پس هرگاه ايشان از غير آل مـحـمـّد چـيـزى مـى گـفـتـنـد ايـشـان را رد مـى كـرد بـه هـمـان حـديـث از اهـل بـيـت عـليـهـم السـلام تـا سـه دفـعـه چـنـيـن مـى كـرد اگـر بـه هـمـان حال باقى مى ماندند بر مى خاست و مى رفت . (169) مـؤ لف گـويـد: كـه قـريـب بـه هـمـيـن از سـيـد حـمـيـرى نـقـل شـده از بـعـضـى از اهـل فـضـل كـه گـفـت : در نـزد ابـوعـمـرو عـلاء نشسته بوديم و مـشـغـول مـذاكـره بـوديـم كـه سـيـد حـمـيـر وارد شـد و نـشـسـت و مـا مـشـغـول شـديـم بـه ذكـر زرع و نـخل يك ساعتى ، سيد برخاست ما گفتيم : اى ابوهاشم ! براى چه برخاستى ؟ گفت : اِنّى لاَكْرَهُ اَنْ اُطيلَ بِمَجْلِسٍ لاذِكْرَ فيهِ لا لِ مُحَمّدٍ لا ذِكْرَ فِيهِ لاَحْمَدَ وَ وَصِيِّهِ وَ بَنيِه ذلِكَ مَجْلِسٌ قَصْفٌ رَدٍ اِنَّ الَّذى يَنْساهُمُ فى مَجْلِسٍ حَتّى يُفارِقَهُ لِغَيْرُ مُسَدَّدٍ(170) و پـسـران حـمـران و حـمـزه و مـحـمـّد و عـقـبـه تـمـامـى از اهل حديث اند. هفتم ـ زرارة بن اعين شيبانى است كـه جـلالت شـاءن و عظمت قدرش زياده از آن است كه ذكر شود، جمع شده بود در او جميع خـصـال خـيـر از عـلم و فـضل و فقاهت و ديانت و وثاقت ، از حواريين صادقين عليهما السلام اسـت و او هـمـان اسـت كـه يـونـس بـن عـمـار حـديـثـى از او نـقـل كـرده بـراى حـضـرت صادق عليه السلام در باب ارث كه او از حضرت باقر عليه السلام نقل كرده بود. حضرت صادق عليه السلام فرمود آنچه را كه زراره روايت كرده از ابوجعفر عليه السلام ، پس جايز نيست كه ما رد كنيم .(171) و روايت شده كه آن حـضـرت بـه فـيـض بن مختار فرموده كه هر وقت خواستى حديث ما را پس اخذ كن از اين شخص نشسته و اشاره فرمود به زراره .(172) و نـيـز از آن حضرت مروى است كه درباره زراره فرمود: ( لَوْلا زُرارَةُ لَقُلْتُ اِنَّ اَحاديثَ اَبى سَتَذْهَبُ. ) (173) و گذشت در بريد كه زراره يكى از اوتاد زمين و اعلام دين است . و هم روايت است كه وقتى حضرت صادق عليه السام به او فرمود اى زراره ! اسم تو در نـامـهـاى اهـل بهشت بى الف است ، گفت : بلى فدايت شوم اسم من عبدربّه است و لكن ملقّب شـدم بـه زراره ، و از او نقل شده كه مى گفته : به هر حرف كه از امام جعفر صادق عليه السلام مى شنوم ايمان من زياده مى شود.(174) و از ابـن ابـى عـمـيـر كـه از بـزرگـان فـضـلاء شـيـعـه اسـت نقل است كه وقتى به جميل بن درّاج كه از اعاظم فقها و محدثين اين طايفه است گفت كه چه نيكو است محضر تو و چه زينت دارد مجلس افاده تو، گفت : بلى ، لكن به خدا سوگند كه نـبـوديـم مـا در نـزديـك زراره مـگـر بـه مـنـزله اطـفـال مـكـتـبـى كـه در نـزد مـعـلم خـود بـاشند.(175) و ابوغالب زرارى در رساله اى كه به جهت فرزند فرزندش مـحـمـّد بـن عـبـداللّه نـوشـتـه ، فرموده : روايت شده كه زراره مردى وسيم و جسيم و ابيض اللّون بـوده و هـنـگامى كه به نماز جمعه مى رفت بر سرش برنسى بود و در پيشانيش اثـر سـجـده بـود و بر دست خود عصايى داشت ، مردم احتشام او را به پا مى داشتند و صف مـى زدنـد و نـظـر بـه حـسـن و هـيـئت و جـمـال او مـى نـمـودنـد و در جـدل و مـخـاصـمـت در كلام امتيازى تمام داشت و هيچ كس را قدرت آن نبود كه در مناظره او را مغلوب سازد الاّ آنكه كثرت عبادت او را از كلام واداشته بود و متكلمين شيعه در سلك تلاميذ او بـودنـد، هـفـتـاد سـال عـمـر كـرد، و از بـراى آل اعـيـن فـضـايـل بـسـيـارى اسـت و آنـچـه در حـق ايـشـان روايت شده زياده از آن است كه براى تو بنويسم . الخ انتهى .(176) مـؤ لف گـويد: كه وفات زراره بعد از وفات حضرت صادق عليه السلام واقع شد به فـاصـله دو مـاه يـا كـمـتر، و زراره در وقت وفات آن حضرت مريض بود و به همان مرض رحلت كرد رحمه اللّه . و بـدان كـه بـيـت اعـيـن از بـيـوت شـريـفـه اسـت و غـالب ايـشـان اهـل حـديـث و فـقـه و كـلام بـوده انـد و اصـول تـصـانـيـف و روايـات بـسـيـار از ايـشـان نقل شده است و زراره را چند تن اولاد بود از جمله رومى و عبداللّه مى باشند كه هر دو تن از ثـقات روات اند، و ديگر حسن و حسين است كه حضرت صادق عليه السلام در حق ايشان دعا كرده و فرموده : ( اَحـاطـَهـُمَا اللّهُ وَ كَلاهُما وَ رَعاهُماَ وَ حَفِظَهُما بِصَلاحِ اَبيهِما كَما حَفِظَ الْغُلامَيْنِ. ) (177) و بـرادران زراره ، حـمـران و بـكـيـر و عـبدالرحمن و عبدالملك تمامى از اجلاء مى باشند اما حمران كه گذشت حالش و بكير همان است كه حضرت صادق عليه السلام او را ياد كرده و فـرمـوده : ( رَحـِمَ اللّهُ بـُكـَيْرا وَ قَدْ فَعَلَ ) و نيز روايت شده كه بعد از فوت او حضرت فرموده : ( وَاللّهُ لَقَدْ اَنْزَلَهُ اللّهُ بَيْنَ رَسُولِهِ وَ اَميرِالمُؤ مِنينَ ـ صلواتُ اللّهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِما ) (178) و اولاد و احفاد او اهل حديث اند، و از براى آن جناب در بيرون شهر دامغان بقعه و مزارى است مـعـروف و عبدالرحمن بن اعين همان است كه مشايخ شهادت بر استقامت او داده اند، و عبدالملك بـن اعـيـن هـمـان اسـت كـه حضرت صادق عليه السلام بر او ترحم فرموده و قبر او را در مـديـنـه بـا اصـحـاب خـود زيـارت كـرده و عـارف به نجوم بوده و فرزندش ضريس بن عبدالملك از ثقات روات است .(179) هـشـتـم ـ صـفـوان بـن مـهران جمال اسدى كوفى است كه مكنّى به ابومحمّد و بسيار ثقه و جليل القدر است روايـت كـرده از حـضـرت صـادق عـليه السلام و عرضه كرده ايمان و اعتقاد خود را درباره ائمه عليهم السلام به آن حضرت ، حضرت به او فرموده : رحمك اللّه .(180) و او هـمـان اسـت كـه شـتـران خـود را به هارون رشيد كرايه داد به جهت سفر حج چون خدمت حـضـرت مـوسـى بـن جـعفر عليه السلام رسيد آن جناب فرمود: اى صفوان ! هر چيز ازتو نـيـكـو و جـميل است مگر يك چيز از تو و آن كرايه دادن شتر است به اين مرد يعنى هارون ، عـرض كـرد كـه مـن بـه جهت سفر معصيت و لهو و لعب كرايه ندادم و لكن كرايه دادم براى طـريـق مـكـه و خـودم هـم در كار نيستم بلكه امر دست غلامان من است ، فرمايد: آيا كرايه از ايـشـان طلب ندارى ؟ گويد: چرا، فرمايد: آيا دوست ندارى بقاى ايشان را تا كرايه تو به تو برسد؟ گويد: بلى ، فرمايد: كسى كه دوست داشته باشد بقاء ايشان را پس او از ايـشـان است و كسى كه از ايشان باشد با ايشان وارد آتش شود، صفوان رفت و شتران خـود را بـالتـمـام فـروخت ، هارون چون مطلب را فهميد به وى گفت : به خدا قسم ! اگر نبود حسن صحبت تو، هر آينه تو را مى كشتم .(181) و اين صفوان زيارت روز اربعين امام حسين عليه السلام ، را از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده (182) و زيارت وارث (183) و دعاى معروف به ( علقمه ) را كه بعد از زيارت عاشورا مى خوانند نيز از آن حضرت نقل كرده (184) و اين صفوان مكرر حضرت صادق عليه السلام را از مدينه به كوفه آورده و با آن جناب به زيارت تربت حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام نـائل گـشـته و بر قبر آن جناب خوب مطلع بوده .(185) و از ( كـامـل الزّيـارة ) مـروى اسـت كـه مـدت بـيـسـت سـال بـه زيـارت آن تـربيت مطهره مى رفت و نماز خود را در نزد آن حضرت به جاى مى آورد.(186) و او جـد ثـقـه جـليـل و فـقـيـه نـبـيـل شـيـخ طـايـفـه اماميه ابوعبداللّه صفوانى است كه در محضر سيف الدوله حمدانى با قاضى موصل در امامت مباهله كرد چون قاضى از مجلس برخاست تب كرد و دستش كه در مباهله كشيده بود سياه گشت و ورم كرد و روز ديگر هلاك شد.(187) نهم ـ عبداللّه بن ابى يعفور است كـه ثـقـه و بـسيار جليل القدر است در اصحاب ائمه و از حواريين صادقين عليهما السلام بـه شـمـار مـى رفـت و بـسـيـار مـحبوب حضرت صادق عليه السلام بوده و حضرت از او رضـايـت داشـتـه ، چـون در مـقـام اطـاعـت و امـتـثـال امـر آن جـنـاب و قـبـول قـول آن حـضـرت خـيلى ثابت قدم بوده چنانكه روايت است كه وقتى به آن حضرت عرض كرد به خدا سوگند! اگر شما انارى را دو نصف كنى و بگويى كه اين نصف حرام اسـت و ايـن نـصـف حـلال ، مـن شـهـادت مـى دهـم آنـچـه را كـه گـفـتـى حلال ، حلال است و آنچه را كه گفتى حرام ، حرام است ! حضرت دو مرتبه فرمود: خدا رحمت كند تو را.(188) و روايـت اسـت كـه آن حـضـرت فـرمـود: مـن نـيـافـتـم احـدى را كـه قبول كند وصيت مرا و اطاعت كند امر مرا مگر عبداللّه بن ابى يعفور.(189) و او همان است كه دين خود را بر حضرت صادق عليه السلام عرضه كرده .(190) و همان كس است آن حضرت بر او سلام فرستاده و وصيت كرده او را به صدق حديث و اداى امانت .(191) و بـالجـمـله ؛ در ايـام حـضـرت صـادق عـليـه السـلام ، در سـال طـاعـون وفـات كـرد و بـعـد از فـوت او حـضـرت صـادق عـليـه السـلام بـراى مفضل بن عمر مرقومه اى نوشته كه تمام آن ثناء و ترضيه است بر ابن ابى يعفور به كـلمـاتـى كـه دلالت دارد بـر جـلالت شـاءن او بـه مـرتـبـه اى كـه عقل حيرت مى كند، از جمله آن كلمات شريفه اين است : ( وَ قـُبـِضَ صـَلَواتِ اللّهِ عَلى رُوحِهِ مَحْمُودَ الاَثَرِ مَشْكُورَ السَّعْىِ مَغْفُورا لَهُ مَرْحُوما بـِرضـَى اللّهِ وَ رَسـُولِهِ وَ اِمـامـِهِ عَنْهُ فُبِولادَتى مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم ماكا نَ فِى عَصِرِنا اَحَدٌ اَطْوَعَ للّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لاِمامِهِ مِنْهُ فَماَ زالَ كَذلِكَ حَتّى قَبْضَهُ اللّهُ اِلَيْهِ بِرَحْمَتِهِ وَ صَيِّرَهُ اِلى جَنَّتِهِ الخ . ) (192) دهم و يازدهم ـ عمران بن عبداللّه بن سعد اشعرى قمى و برادرش عيسى بن عبداللّه است كه هر دو از اجلاء اهل قم و از دوستان حضرت صادق عليه السلام و از محبوبين آن حضرت بـوده انـد و حـضـرت ، ايـشان را خيلى دوست مى داشت ، و هر وقت بر آن حضرت به مدينه وارد مى شدند از ايشان تفقد مى فرموده و احوال اهل بيت و اقوام و خويشان و بستگان آنها را مى پرسيده ، و وقتى عمران بر حضرت صادق عـليـه السـلام وارد شـد آن جـنـاب از او احـوال پـرسـى فـرمود و با او نيكويى و بشاشت فـرمـود چون برخاست برود ( حمّادناب ) از آن حضرت پرسيد كه كيست اين شخص كـه ايـن نـحـو بـا او نـيـكـويـى كـرديـد؟ فـرمـود: ايـن از اهـل بيت نجباء است ، يعنى از اهل قم كه اراده نمى كند ايشان را جبّارى از جبابره مگر آن كه خدا او را در هم مى شكند.(193) و روايـت شـده كـه وقـتـى آن حـضـرت مـيـان ديـدگـان عـيسى را بوسيد و فرمود: تو از ما اهـل بـيـت مـى بـاشـى .(194) و ايـن عـمـران هـمان است كه حضرت صادق عليه السلام از او خواسته بود كه چند خيمه براى آن حضرت درست كند، او درست كرد و آورد در مـنى براى آن جناب نصب نمود، يك خيمه زنانه و يك خيمه مردانه و يك خيمه براى قضاى حاجت ، چون حضرت صادق عليه السلام با اهل بيت خود وارد شد، پرسيد اين خيمه ها چيست ؟ گـفـتـنـد: عـمـران بـن عـبـداللّه قـمـى بـراى شـمـا درسـت كـرده ، حـضـرت در آنـجـا نازل شد و عمران را طلبيد و فرمود: اين خيمه ها به چند از كار درآمده ؟ گفت : فدايت شوم كرباسهاى آن از صنعت خودم است و من اينها را براى شما به دست خود درست كرده ام و به رسـم هـديـه بـراى آن حـضـرت آورده ام و دوسـت دارم فـدايـت شـوم قـبـول فـرمـايـيـد و من آن مالى را كه فرستاده بوديد براى اين كار رد كردم پس حضرت دسـت او را گـرفـت و فـرمـود: سـؤ ال [ درخواست ] مى كنم از خدا كه صلوات بفرستد بر مـحـمـّد و آل مـحـمّد و آنكه تو را و عترت تو را در سايه رحمت خود درآورد روزى كه سايه نباشد جز سايه او.(195) و پسر عمران ( مرزبان ) از راويان اصحاب ابـوالحـسـن الرضا عليه السلام و صاحب كتاب است وقتى خدمت آن جناب عرض مى كند كه سـؤ ال مـى كـنـم شـمـا را از اهم امور نزد من آيا من از شيعه شما مى باشم ؟ فرمود: بلى ، گفت : اسم من مكتوب است نزد شما؟ فرمود: بلى .(196) دوازدهم ـ فضيل بن يسار البصرى ابوالقاسم ثقه جليل القدر از روات و فقهاء اصحاب صادقين عليهما السلام و از اصحاب اجماع است ، يـعنى از كسانى كه اجماع كرده اند اصحاب ما بر تصديق او و اقرار كرده اند به فقه او. و روايـت اسـت كـه حـضـرت صـادق عليه السلام هرگاه او را مى ديد كه رو مى كند مى فـرمـود: ( بـَشِّرِ الْمـُخـْبـِتـيـنَ ) هركه دوست دارد كه نظر كند به سوى مردى از اهـل بـهـشـت پـس نـظـر كـنـد بـه سـوى ايـن مـرد.(197) و مـى فـرمـود كـه فـضـيـل از اصـحـاب پـدر مـن اسـت و من دوست مى دارم كه آدمى دوست بدارد اصحاب پدرش را.(198) و در زمان حضرت صادق عليه السلام وفات كرد و آن كسى كه او را غـسـل داده بـود بـراى آن حـضـرت نـقـل كـرده كـه در وقـت غـسـل فـضـيـل دسـتـش سـبـقـت مـى كـرد بـر عـورتـش حـضـرت فـرمـود: خـدا رحـمـت كـنـد فضيل را او از ما اهل بيت بود.(199) ( وَ رُوِىَ عَنِ الفُضَيْلِ قالَ: قُلْتُ لاَبى عَبْدِاللّهِ عليه السلام ما يَمْنَعْنى مِنْ لِقائِكَ اِلاّ اءَنـّى مـا اَدْرى مـا يـُوافـِقـُكَ مـِنْ ذلِكَ؟ قـالَ فـَقـالَ عـليه السلام : ذلِكَ خَيْرٌ لَكَ. ) (200) و پسران فضيل : قاسم و علاء و نواده او محمّد بن قاسم جميعا از اجلاء و ثقات اصحاب مى باشند ـ رضوان اللّه عليهم اجمعين ـ.

باب نهم

باب نهم : در تاريخ حضرت باب الحوائج الى اللّه تعالى جناب امام موسى كاظم عليه السلام است ودر آن چند فصل است فصل اول : در ولادت واسم ولقب وكنيت امام كاظم عليه السلام ولادت با سعادت آن حضرت در روز يكشنبه هفتم ماه صفر سنه صد وبيست و هشت در ابواء ـ كـه نـام مـنـزلى اسـت مـابـيـن مكه ومدينه ـ واقع شده ، اسم شريف آن حضرت موسى وكنيت مـشـهـورش ابـوالحـسـن وابـوابراهيم ، والقاب آن جناب : كاظم وصابر وصالح وامين است ولقـب مـشـهـورش هـمـان كـاظـم اسـت يـعنى خاموش وفرو برنده خشم چه آن حضرت از دست دشـمـنـان كـشيد آنچه كشيد وبر ايشان نفرين نكرد، حتى آنكه در ايام حبس مكرر در كمين در آمـدنـد واز آن حـضـرت يـك كـلمـه سـخـن خـشـم آمـيـز نـشـنـيـدنـد. وابـن اثير كه از متعصبان اهل سنت است گفته : آن حضرت را كاظم لقب دادند به جهت آنكه احسان مى كرد با هركس كه بـا اوبـدى مـى كـرد واين عادت اوبود هميشه (1) ولكن اصحابش به جهت تقيه گـاهـى از آن جناب به ( عبد صالح ) وگاهى به ( فقيه ) و( عالم ) وغـيـر ذلك تـعـبـيـر مـى كـردنـد، ودر مـيـان مـردم به ( باب الحوائج ) معروف است وتـوسـل بـه آن حـضـرت بـراى شـفـاء امـراض وبـيماريها ورفع امراض ظاهرى وباطنى ودردهـاى اعـضـاء خـصوصا درد چشم مجرب است . ونقش خاتم آن حضرت ( حَسْبِىَ اللّهُ ) وبه روايت ديگر ( اَلْمُلْكُ للّهِ وَحْدَهُ ) بوده .(2) وواده آن حضرت عـليـا مـخـدره حـمـيـده مـصـفـّاة اسـت كه از اشراف اعاظم بوده . حضرت صادق عليه السلام فـرمـوده كـه حـمـيـده تـصفيه شده از هر دنس وچركى مانند شمش طلا، پيوسته ملائكه اورا حـراسـت وپـاسـبـانى مى نمودند تا رسيد به من به سبب آن كرامتى كه از حق تعالى است براى من و حجت بعد از من .(3) شيخ كلينى وقطب راوندى وديگران روايت كرده اند كه ابن عكاشه اسدى به خدمت حضرت امـام مـحمدباقر عليه السلام آمد وحضرت امام جعفر صادق عليه السلام در خدمت آن حضرت ايـسـتاده بود حضرت اورا اعزاز واكرام نمود و انگورى براى اوطلبيد، در اثناى سخن ابن عكاشه عرض كرد كه يابن رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم ! چرا جعفر را تزويج نـمى نمايى به حد تزويج رسيده است ؟ وهميان زرى نزد حضرت گذاشته بود، حضرت فرمود كه در اين زودى برده فروشى از اهل بربر خواهد آمد ودر خانه ميمون فرود خواهد آمد وبه اين زر از براى اوكنيزى خواهد خريد. راوى گفت : بعد از چند روز ديگر به خدمت آن حـضـرت رفـتم ، فرمود كه مى خواهيد شما را خبر دهم از آن برده فروشى كه من گفتم بـراى جـعـفـر از اوكـنـيـز خـواهـم خريد، اكنون آمده است برويد وبه اين هميان از او كنيزى بخريد. چـون بـه نـزد آن بـرده فـروشـى رفتيم ، گفت : كنيزانى كه داشتم همه را فروخته ام و نـمـانـده است نزد من مگر دوكنيز، يكى از ديگرى بهتر است گفتيم بيرون آور ايشان را تا بـبـيـنـيـم ، چـون ايـشـان را بـيـرون آورد گـفـتـيـم : آن جاريه كه نيكوتر است به چند مى فـروشـى ؟ گـفـت : قـيمت آخرش هفتاد دينار است ، گفتيم : احسان كن واز قيمت چيزى كم كن ، گفت : هيچ كم نمى كنم ، ما گفتيم به آنچه در اين كيسه است ما مى خريم ، مرد ريش سفيدى نزد اوبود گفت بگشاييد مهر اورا وبشماريد، نخاس گفت : عبث نگشاييد كه اگر يك حبه از هـفـتـاد ديـنـار كـمـتـر اسـت نـمـى فروشم . آن مرد پير گفت : بگشاييد وبشماريد! چون شمرديم هفتاد دينار بود نه زياد ونه كم ! پـس آن جـاريـه را گـرفـتـيـم وبـه خـدمـت حـضرت آورديم وحضرت امام جعفر صادق عليه السلام نزد آن حضرت ايستاده بود وآنچه گذشته بود به خدمت آن حضرت عرض كرديم ، حـضـرت مـا را حـمـد كرد واز جاريه سؤ ال نمود كه چه نام دارى ؟ گفت : حميده نام دارم ، حضرت فرمود كه پسنديده اى در دنيا وستايش كرده خواهى بود در آخرت .(4) مـؤ لف گـويـد: كـه آنـچـه بـر مـن ظـاهر شده از بعض روايات آن است كه آن مخدره چندان فـقـيـهـه وعـالمـه بـه احـكـام ومـسايل بوده كه حضرت صادق عليه السلام زنها را امر مى فرموده كه رجوع به اونمايند در اخذ مسايل واحكام دين . شيخ كلينى وصفار وديگران از ابوبصير روايت كرده اند كه گفت : در سالى كه حضرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام مـتولد شد من در خدمت حضرت صادق عليه السلام به سفر حج رفـتـم ، چـون بـه مـنـزل ( ابواء ) رسيديم حضرت براى ما چاشت طلبيد وبسيار ونيكوآوردند، در اثناى طعام خوردن پيكى از جانب حميده به خدمت آن حضرت آمد وعرض كرد كه حميده مى گويد اثر وضع حمل در من ظاهر شده است وفرموده بودى كه چون اثر ظاهر شـود تـورا خـبـر كـنـم كـه ايـن فـرزنـد مـثـل فـرزنـدان ديـگـر نـيـسـت . پـس حضرت شاد وخـوشحال برخاست ومتوجه خيمه حرم شد وبعد از اندك زمانى معاودت نمود شكفته وخندان ودل تورا شادان بدارد وحال حميده چگونه شده ؟ حضرت فرمود كه حق تعالى پسرى به مـن عـطـا كـرد كـه بـهـترين خلق خدا است وحميده مرا به امرى خبر داد از اوكه من از اومطلعتر بـودم بـه آن ، ابـوبـصـيـر گـفـت : فداى توشوم ! چه چيز خبر داد تورا حميده ؟ حضرت فـرمـود كـه حـمـيده گفت : چون آن مولود مبارك به زمين آمد دستهاى خود را بر زمين گذاشت وسـر خـود را بـه سوى آسمان بلند كرد، من به اوگفتم كه چنين است علامت ولادت حضرت رسالت وهر امامى كه بعد از اوهست .(5) روايـت كـرده شـيـخ برقى از منهال قصاب كه گفت : بيرون شدم از مكه به قصد تشرف جستن به مدينه همين كه گذشتم به ابواء ديدم كه حق تعالى مولودى به حضرت صادق عليه السلام عطا فرموده پس من زودتر از آن حضرت به مدينه وارد شدم و آن حضرت يك روز بـعد بعد از من وارد شد. پس سه روز مردم را طعام داد ومن يكى از آن مردم بودم كه در طـعـام آن حـضرت حاضر مى شدند وچندان غذا مى خوردم كه ديگر محتاج به طعام نبودم تا روز ديـگـر كه بر سفره آن جناب [حاضر مى ] شدم وسه روز من از طعام آن حضرت خوردم چندانكه شكمم پر مى گشت واز ثقل طعام تكيه بر بالش مى دادم وديگر چيزى نمى خوردم تـا فـرداى آن روز.(6) وروايـت شده كه به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم كه محبت شما نسبت به پسرت موسى عليه السلام تا چه حد رسيده ؟ فرمود: به آن مـرتـبـه كـه دوسـت دارم كـه فـرزنـدى غـير از اونداشتم كه تمام محبت من براى اوباشد و ديگرى شريك اونشود.(7) شـيـخ مـفـيـد روايـت كـرده از يـعـقـوب سـراج كـه گـفـت : داخـل شـدم بـر حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق عـليه السلام ديدم ايستاده نزديك سر پسرش ابوالحسن موسى عليه السلام و اورا در گهواره است پس با اوراز گفت : زمان طولانى ، من نـشـسـتـم تـا فارغ شد پس برخاستم به سوى آن حضرت ، حضرت فرمود: برونزديك مـولاى خـود وسـلام كـن بـر او، مـن نزديك ابوالحسن موسى عليه السلام شدم وبر اوسلام كردم ، آن حضرت به زبان فصيح سلام مرا جواب داد وآنگاه فرمود: بروتغيير بده اسم دخـتـرت را ك ديـروز نـام اونـهـاده اى زيـرا اواسـمى است كه حق تعالى مبغوض دارد آن را، يـعـقوب گفت كه حق تعالى به من دخترى كرامت فرموده بود ومن اورا ( حميراء ) نام گـذاشـتـه بودم ، حضرت صادق عليه السلام فرمود: اِنْتَهِ اِلى اَمْرِهِ تُرْشَدْ؛ يعنى اطاعت كـن امـر مـولاى خود را تا رشد، يعنى راه راست نصيب توشود. پس من تغيير دادم اسم دخترم را.(8) فـصـل دوم : در مـكـارم اخـلاق ومـخـتـصرى از عبادت وسخاوت ومناقب ومفاخر حضرت امام موسىعليه السلام كمال الدّين محمّد بن طلحه شافعى در حق اوفرموده : اواست امام كبيرالقدر، عظيم الشاءن ، كـثيرالتهجد، مجد در اجتهاد مشهور به عبادات ، مواظب بر طاعات ، مشهور به كرامات ، شب را بـه روز مـى آورد به سجده وقيام وروز را به آخر مى رسانيد به تصدق وصيام وبه سبب بسيارى حملش وگذشتش از جرم تقصير كنندگان در حقش ( كاظم ) خوانده شد. جـزا مـى داد كـسـى را كـه بـدى كـرده بود با اوبه احسان به اووكسى را كه جنايتى بر اووارد آورده بـه عـفـواز اووبـه جـهـت كـثـرت عـبادتش ناميده شده به ( عبد صالح ) ومـعـروف شـده در عـراق بـه ( بـاب الحـوائج الى اللّه ) ؛ زيـرا كـه هـر كـه متوسل به آن جناب شده به حاجت خود رسيده . كِراماتُهُ تَحارُ مِنْهَا الْعُقُولُ وَ تَقْضى بِاَنَّ لَهُ عِنْدَاللّهِ تَعالى قَدَمَ صِدْقٍ لاتَزِلُّ وَ لاتَزُولُ. انتهى .(9) بـالجـمـله ؛ حـضـرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام عـابـدتـريـن اهـل زمـان خـووافـقـه از هـمـه و سـخـتى تر وگرامى تر بود. وروايت شده كه شبها براى نـوافل شب بر مى خاست و پيوسته نماز مى گذاشت تا نماز صبح وچون فرض صبح را ادا مـى كـرد تـعـقـيـب مى خواند تا طلوع آفتاب سپس براى خدا سجده مى كرد وپيوسته در سـجـود و تـحـمـيـد بـود وسـر بـر نـمـى داشـت تـا نـزديـك زوال واين دعا را بسيار مى گفت : ( اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الرّاحَةَ عِنْدَ الْمُوْتِ وَ الْعَفْوَ عِنْدَ الْحِساب ، ومكرر مى كرد اين را، ونيز از دعاى آن حضرت بود: عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ. ) وچـنـدان گـريـه مـى كـرد از خـوف خدا كه محاسنش از اشك چشمش تر مى شد. واز همه مردم صـله واحسانش نسبت به اهل وارحامش بيشتر بود وپرستارى مى كرد فقراء مدينه را. شبها كـه مـى شـد بـر دوش مـى گـرفـتـه زنـبـيـلى كـه در آن بـود پـول وطـلاو نـقـره وآرد وخـرما ومى برد براى ايشان ، وفقراء نمى دانستند كه از چه جهت است اين .(10) وآن بزرگوار كريم بود، وهزار بنده آزاد كرد. وابـوالفـرج گـفـتـه كـه چـون بـه آن جـنـاب خـبـر مـى رسـيـد كـه مـردى پـريـشـان وبد حـال اسـت بـراى اوصـرّه ديـنـارى مـى داد، وهـمـيانهاى آن جناب مابين سيصد دينار بود تا دويست دينار وصرّه هاى آن جناب در بسيارى مال مثل بود.(11) و روايت كرده اند مردم از آن جناب ، وبسيار روايت كرده اند وافقه اهل زمان خود، و احفظ همه بود كتاب خدا را، وصوتش در خواندن قرآن از همه نيكوتر بود، وبـه حـزن ، قـرآن مـجـيد را تلاوت مى نمود به حدى كه هر كه مى شنيد تلاوتش را، مى گـريـسـت ! ومـردم مدينه آن حضرت را ( زين المجتهدين ) مى گفتند و ناميده شد به كاظم به جهت كظم غيظش وصبرش بر آنچه وارد مى شد بر جنابش از ظلم ظالمين تا آنكه در حـبـس وبـنـد ايشان مقتول از دنيا مى رفت .(12) مى فرمود كه من استغفار مى كـنـم در هـر روزى پـنـج هـزار مـرتـبـه .(13) و خـطـيـب بـغـدادى كـه از اعـاظـم اهل سنت وموثقين از مورخين وقدماء ايشان است گفته كه موسى بن جعفر عليه السلام را عبد صـالح مـى گـفـتند، از شدت عبادت و كوشش واجتهادش ، وگفته روايت شده كه آن حضرت داخـل مـسـجـد پـيـغـبـر صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم شـد وبـه مـسـجـد رفـت در اول شب ، شنيدند كه پيوسته مى گويد: ( عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عـِنـْدِكَ ) وايـن را مـكـرر گـفت تا داخل صبح شد.(14) ودر خبرى از ماءمون نقل شده در ورود حضرت موسى بن جعفر عليه السلام بر هارون الرشيد، ماءمون گفت : ( اِذْ دَخَلَ شَيْْخٌ مُسَخَّدٌ قَدْ اَنْهَكَتْهُ الْعِبادَةُ كَاَنَّهُ شنّ بالٍ قَدْ كَلَمَ السجُودُ وَجْهَهُ وَ اَنْفَهُ ) ؛ يـعـنـى وارد شـد بر پدرم پيردمردى كه صورتش از بيدارى شب وعبادت ، زرد و ورم دار شـده بود، وعبادت ، اورا رنجور ولاغر كرده بود به حدى كه مانند مشك پوسيده شده بود وكـثـرت سـجـده صورت وبينى اورا مجروح كرده بود.(15) ودر صلوات بر آن حضرت در وصف آن جناب گفته شده : حَليفُ السَّجْدَةِ الطَّويلَةِ وَالدُّمُوع الْغَزيرَةِ.(16) مـؤ لف گـويـد: شـايسته ديدم در اينجا چند روايت در مناقب ومفاخر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ايراد كنم : اول ـ در سجدات وعبادات آن حضرت در شبانه روز روايـت كـرده شـيـخ صـدوق از عـبـداللّه قـزويـنـى كـه گـفـت : روزى بـر فـضـل بـن ربـيـع داخـل شـدم بـر بـام خانه خود نشسته بود چون نظرش بر من افتاد مرا طـلبـيـد، چون نزديك رفتم گفت : از اين روزنه نظر كن در آن خانه چه مى بينى ؟ گفتم : جـامـه اى مـى بـيـنـم كـه بـر زمـيـن افـتـاده اسـت ، گـفـت : نـيـك نـظـر كـن ، چـون تـاءمـل كـردم گـفـتم : مردى مى نمايد كه به سجده رفته باشد، گفت : مى شناسى اورا؟ گـفـتـم : نـه ، گـفـت : ايـن مـولاى ت اسـت ، گـفـتـم : مـولاى مـن كـيـسـت ؟ گـفـت : تـجـاهـل مى كنى نزد من ؟ گفتم : نه ، من مولايى براى خود گمان ندارم . گفت : اين موسى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام اسـت ، مـن در شـب وروز تـفـقـد احوال اومى نمايم واورا نمى يابم مگر بر اين حالتى كه مى بينى چون نماز بامداد را ادا مـى كند تا طلوع آفتاب مشغول تحقيق است ، پس به سجده مى رود و پيوسته در سجده مى بـاشـد تـا زوال شـمـس وكـسـى را مـوكـل كـرده اسـت كـه چـون زوال شـمـس شـود اورا خبر كند، چون زوال شمس مى شود بر مى خيزد وبى آنكه وضويى تـجـديـد كـند مشغول نماز مى شود، پس مى دانم كه به خواب نرفته بوده است در سجود خـود وچـون نـمـاز ظهر وعصر را با نوافل ادا مى كند باز به سجده مى رود ودر سجده مى باشد تا غروب آفتاب وچون شام مى شود به نماز بر مى خيزد وبى آنكه حدثى كند يا وضـويـى تـجـديـد نـمـايـد مـشـغـول نـمـاز مـى گـردد وپـيـوسـتـه مـشـغـول نـمـاز و تـعـقـيـب مـى بـاشـد تـا وقـت نـمـاز خـفـتـن داخـل مـى شود ونماز خفتن را ادا مى كند، و چون از تعقيب نماز خفتن فارغ مى شود افطار مى نـمـايد بر بريانى كه برايش مى آورند، پس تجديد وضومى نمايد وبعد از آن سجده بـه جـا مى آورد. وچون سر از سجده برمى دارد اندك زمانى بر بالين خواب استراحت مى نـمـايـد پـس بـر مـى خـيـزد وتـجـديـد وضـومـى نـمـايـد وپـيـوسـتـه مـشـغـول عـبـادت ونـمـاز ودعـا وتـضـرع مـى بـاشـد تـا صـبـح وچـون صـبـح طـالع شـد مـشـغـول نـمـاز صبح مى گردد وتا اورا به نزد من آورده اند عادت اوچنين است وبه غير اين حـالت چـيـزى از اونديده ام . چون اين سخن را از اوشنيدم گفتم : زيرا كه هيچ كس بد نسبت بـه ايـشـان نـكـرده اسـت مـگـر آنـكـه بـه زودى در دنـيـا بـه جـزاى خـود رسـيـده اسـت . فـضـل گـفـت كـه مـكـرر بـه نـزد مـن فـرسـتـاده انـد كـه او را شـهـيـد كـنـم ومـن قـبـول نكردم واعلام كردم ايشان را كه اين كار از من نمى آيد واگر مرا بكشند نخواهم كرد آنچه از من توقع دارند.(17) دوم ـ در دعاى آن حضرت است به جهت خلاصى از حبس ونـيـز روايت كرده از ( ما جيلويه ) از على بن ابراهيم از پدرش كه گفت : شنيدم از بـعـضـى اصـحـاب كـه مـى گـفت وقتى كه رشيد، موسى بن جعفر عليه السلام را محبوس سـاخـت مـى تـرسـيـد از جانب اوكه اورا بكشد چون شب درآمد وضوتازه كرد وروى به قبله نمود وچهار ركعت نماز كرد سپس اين دعا بر زبان راند: ( يـاَ سَيِّدى نَجِّنى مِنْ حَبْسِ هارون الرَّشيدِ وَ خَلِّصْنى مِنْ يَدِهِ يا مُخَلَّصَ الشَّجَرِ مِنْ بَيْنِ رَمْلٍ وَ طينٍ وَ ماءٍ وَ يا مُخَلَّصَ اللَّبَنِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ وَ يا مُخَلَّصَ الْوَلَدِ مِنَ بَيْنِ مـَشـيـمـَةٍ وَ رَحـِمٍ وَ يا مُخَلِّصَ النّارٍ مِنْ بَيْنِ الْحَديدِ وَ الْحَجَرِ وَ يا مُخَلَّصَ الرُّوحِ مِنْ بَيْنِ الاَحْشاءِ وَ الاَمْعاَءِ خَلِّصْنى مِنْ يَدَىْ هارونَ ) . گفت : چون موسى عليه السلام اين دعا كرد مردى سياه در خواب هارون آمد شمشيرى برهنه در دست داشت وبر سر اوبايستاد ومى گفت يا هارون ! رها كن موسى بن جعفر عليه السلام را وگـرنـه گـردنـت را بـا اين شمشير مى زنم ، هارون بترسيد وحاجب را بخواند وگفت : بـروبـه زنـدان ومـوسـى را رهـا كن . حاجب بيرون آمد ودر زندان بكوفت . زندانبان گفت : كـيـسـت ؟ گـفـت : خـليـفه ، موسى را مى خواند، زندانبان گفت : يا موسى ! خلفه تورا مى خـوانـد، آن حـضـرت بـرخـاسـت هـراسـان وگـفـت : مـرا ميان شب جز براى شرّ نخواند، پس گـريـان وغـمـگين نزد هارون آمد وسلام كرد، هارون جواب گفت ، وگفت : به خدا تورا قسم مـى دهـم كـه هيچ در اين شب دعايى كردى ؟ گفت : آرى ، گفت : چه بود؟ فرمود: وضوتازه كـردم وچـهـار ركـعـت نـماز گزاردم وچشم به آسمان برداشتم وگفتم : اى سيدم مرا از دست هـارون وشـر اوخـلاص گـردان ، هـارون گـفـت : خـداى عـز وجـل دعـاى تـورا اجـابـت نـمـود! پـس آن جـناب را سه خلعت داد واسب خود را مركوب اوساخت واكـرامـش نـمـود ونديم خود گردانيد. پس گفت اين كلمات را به من تعليم كن پس اورا به حـاجـب سـپـرد تـا بـه خـانـه رساند و موسى عليه السلام نزد او، شريف وكريم شد وهر پـنجشنبه نزد اومى آمد تا بار دوم اورا حبس نمود ورها نكرد تا به سندى بن شاهك سپرد، آن ملعون اورا به زهر شهيد كرد.(18) سوم ـ در متعبده شدن كنيز هارون است به بركت آن حضرت روايـت شـده كـه هـارون رشـيـد فـرسـتاد به نزد حضرت موسى بن جعفر عليه السلام در وقـتـى كـه در حـبـس بـود، كـنـيـزى عـاقله وصاحب جمال كه آن جناب را خدمت كند در زندان ، وظـاهـرا نـظـرش در ايـن كـار بـود كـه شـايـد آن حـضـرت بـه سـوى اومـيـل نمايد و قدر اودر نظر مردم كم شود يا آنكه براى تضييع آن جناب بهانه به دست آورد و خـادمـى فـرستاد كه تفحص از حال اونمايد، خادم ديد آن كنيز را كه پيوسته براى خـدا در سـجده است وسر بر نمى دارد ومى گويد: ( قُدُّوسٌ قُدُّوسٌ سُبْحانَكَ سُبْحانَكَ سـُبـْحـانَكَ! ) پس بردند اورا به نزد هارون ، ديدند از خوف خدا مى لرزد وچشم به آسـمان دوخته ومشغول گشت به نماز از اوپرسيدند: اين چه حالت است كه پيدا كرده اى ؟ مـى گـفـت : عـبـد صـالح را ديـدم كـه چـنـيـن بـود، وپـيـوسـتـه آن كـنـيـز بـه هـمـيـن حـال بـود تـا وفـات كـرد، وابـن شـهـر آشـوب ايـن روايـت را مـفـصـل نـقـل كـرده ، وعـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه آن را در ( جلاءالعيون ) نوشته .(19) چهارم ـ در حسن خلق آن حضرت است نسبت به عمرى بدكردار شـيـخ مـفـيـد وديـگـران روايـت كـرده اند كه در مدينه طيبه مردى بود از اولاد خليفه دوم كه پـيـوسـتـه حضرت امام موسى عليه السلام را اذيت مى كرد، ناسزا به آن جناب مى گفت ، وهر وقت كه آن جناب را مى ديد به اميرالمؤ منين عليه السلام دشنام مى داد. تا آنكه روزى بـعـضـى از كـسـان آن حـضرت عرض كردند كه بگذاريد ما اين فاجر را بكشيم ، حضرت ايـشـان را نـهـى كرد از اين كار نهى شديدى وزجر كرد ايشان را وپرسيد كه آن مرد كجا اسـت ؟ عـرض كردند در يكى از نواحى مدينه مشغول زراعت است حضرت سوار شد از مدينه به ديدن اوتشريفه برد، وقتى رسيد كه او در مزرعه خود توقف داشت ، حضرت به همان نـحـوكـه سـوار بـر حـمـار خـود بـود داخـل مـزرعـه شـد آن مـرد صـدا زد كـه زراعـت مـا را نـمـال ، از آنـجا نيا، حضرت به همان نحوكه مى رفت رفت تا به اورسيد ونشست نزد او، وبـا اوبـه گـشـاده رويـى وخـنـده سـخـن گـفـت وسـؤ ال كـرد از اوكه چه مقدار خرج زراعت خود كرده اى ؟ گفت : صد اشرفى ، فرمود: چه مقدار امـيـد دارى از آن بهره ببرى ، گفت : غيب نمى دانم ، حضرت فرمود: من گفتم چه اندازه اميد دارى عـايـدت بشود؟ گفت : اميدوارم كه دويست اشرفى عايد شود، پس حضرت كيسه زرى بيرون آوردند كه در آن سيصد اشرفى بود وبه آن مرحمت كردند وفرمودند اين را بگير وزراعـت نـيـز بـاقـى است و حق تعالى روزى خواهد فرمود تورا در آنچه اميد دارى ، عمرى بـرخـاسـت وسر آن حضرت را بوسيد واز آن جنا درخواست كه از تقصيرات اوبگذرد واورا عـفـو فـرمـايد، حضرت تبسم فرمود وبرگشت وپس از آن عمرى را در مسجد ديدند نشسته چـون نـگـاهـش بـه آن حـضـرت افـتـاد گـفـت : ( اَللّهُ اَعـْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ ) اصـحـابـش بـه وى گـفـتـنـد كـه قصه توچيست توپيش از اين غير اين مى گفتى ؟! گفت : شنيديد آنچه گفتم باز بشنويد. پس شروع كرد به آن حضرت دعا كردن ، اصحابش با اومـخـاصـمـه كـردند اونيز، با ايشان مخاصمه كرد پس حضرت فرمود به كسان خود كه كـدام يـك بـهـتـر بود، آنچه شما اراده كرده بوديد يا آنچه من اراده كردم ، همانا من اصلاح كردم امر اورا به مقدار پولى وكفايت كردم شر اورا به آن .(20) پنجم ـ در جلوس آن حضرت است در روز نوروز در مجلس تهنيت به امر منصور ابـن شـهـر آشـوب روايـت كـرده كه روز نوروزى بود كه منصور دوانيقى امام موسى عليه السـلام را امـر كـرد كه آن جناب در مجلس تهنيت بنشيند ومردم به جهت ( مبارك باد ) اوبـيـايـنـد وهـدايـا وتـحـف خـويـش را نـزد اوبـگـذارنـد وآن جـنـاب قـبـض امـوال فـرمـايـد. حـضـرت فـرمـود: مـن در اخـبـارى كـه از جـدم رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله و سـلم وارد شـده تـفـتـيـش كردم از براى اين عيد چيزى نـيـافـتم واين عيد سنتى بوده از براى فرس واسلام اورا محونموده وپناه مى برم به خدا از آنـكه احيا كنم چيزى را كه اسلام محوكرده باشد آن را، منصور گفت كه اين كار به جهت سـيـاسـت لشـكـر و جـنـد مـى كـنـم ، وشـمـا را بـه خـداونـد عـظـيـم سـوگـنـد مـى دهـم كـه قـبـول كـنـى ودر مجلس بنشينى ، پس حضرت قبول فرمود ودر مجلس تهنيت بنشست وامراء واعـيـان لشـكـر بـه خـدمـتـش شرفياب شدند تواورا تهنيت مى گفتند وهدايا وتحف خود مى گـذرانـيـدنـد ومـنـصـور خـادمـى را مـوكـل كـرده بـود ودر نـزد آن جـنـاب ايـسـتـاده بـود، امـوال را كـه مـى آوردند ثبت سياه مى كرد، پس چون مردمان آمدند آخر ايشان پيرمردى وارد شـد عـرض كـرد: يـابن رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم ! من مردى فقير مى باشم ومالى نداشتم كه از براى شما تحفه آورم وليكن تحفه آوردم از براى شما سه بيتى را كه حدم در مرثيه جدت حسين بن على عليهما السلام گفته وآن سه بيت اين است : عَجِبْتُ لِمَصْقُولٍ عَلاكَ فِرِنْدُهُ يَوْمَ الْهِياجِ وَ قَدْ عَلاكَ غُبارٌ وَ لاَسْهُمٍ نَفَذَتْكَ دُونَ حَرائِرَ يَدْوعُونَ جَدَّكَ وَ الدُّمُوعُ غِزارٌ اَلاّ تَقَضْقَضَتِ(21) السَّهامُ وَعاقَها عَْن جِسْمِكَ الاِجْلالُ وَ الاِكْبارُ حـضرت فرمود: قبول كردم هديه تورا، بنشين بارك اللّه فيك ، پس سر خود را به جانب خـادم مـنـصـور بـلنـد كـرد وفـرمـود: بـرونـزد امـيـر اورا خـبـر ده كـه ايـن مـقـدار مال جمع شده واين مالها را چه بايد كرد، خادم رفت وبرگشت وگفت : منصور مى گويد كه تـمـام را به شما بخشيدم در هرچه خواهى صرف كن ، پس حضرت به آن مرد پير فرمود كه تمام اين مالهارا بردار وقبض كن ، همانا من تمام را به تو بخشيدم .(22) ششم ـ در نوشتن آن حضرت است كاغذى به والى در توصيه در حق مؤ منى عـلامـه مجلسى در ( بحار ) در احوال حضرت موسى بن جعفر عليه السلام از كتاب ( قـضـاء حـقـوق المـؤ مـنـيـن ) نـقـل كـرده كـه اوبـه اسـنـاد خـود از مـردى از اهل رى روايت كرده كته گفت : يكى از كتّاب يحيى بن خالد بر ما والى شد، وبر گردن من بـود از سـلطان بقايا خراج ملك كه اگر از من مى گرفتند فقير وبى چيز مى شدم ، چون آن شـخـص والى شـد مـرا بـيـم گـرفـت از آنـكـه مـرا بـطـلبـد والزام كـنـد بـه دادن مـال ، بـعـضـى بـه مـن گـفـتـنـد كـه ايـن شـخـص والى اهل اين مذهب است وادعاى تشيع مى كند، باز من خائف بودم كه مبادا شيعه نباشد وچون من نزد اوبـروم مـرا حـبـس كـند ومطالبه مال نمايد ومرا آسيبى برساند لاجرم راءيم بر آن قرار گـرفـت كـه پـنـاه بـه حـق تـعـالى بـرم وخـدمـت امـام زمـان خـويـش مـشـرف شـوم وحال خود را براى آن حضرت بگويم تا چاره اى براى من كند، پس من سفر حج كردم وخدمت مـولاى خـود حـضـرت صـابـر، يـعـنـى مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام ، رسـيـدم واز حال خود شكايت كردم وچاره كار خويش طلبيدم ، آن حضرت كاغذى براى والى نوشت وبه من عطا فرموكه به اوبرسانم وآنچه در آن نامه مرقوم فرموده بود اين كلمات بود: ( بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمنِ الرَّحيمِ اِعْلَمْ اَنَّ للّهِ تَحْتَ عَرْشِهِ ظِلا لايَسْكُنُهُ اِلاّ مَنْ اَسْدى اِلى اَخيهِ مَعْرُوفَا اَوْ نَفَّسَ عَنْهُ كُرْبَةً اَوْ اَدْخَلَ عَلى قَلْبِهِ سُرُورا وَ هذا اَخُوكَ وَالسَّلامُ؛ ) يـعنى بدان به درستى كه از براى خداوند تعالى در زير عرشش سايه رحمتى است كه جاى نمى گيرد در آن مگر كسى كه نيكويى واحسان كند به برادر خود يا آسايش دهد اورا از غمى يا داخل كند بر اوسرورى واين برادر تواست والسلام . پس چون از حج برگشتم شبى به منزل والى رفتم واذن خواستم وگفتم خدمت والى عرض كنيد كه مردى از جانب حضرت صابر عليه السلام پيغامى براى شما آورده ، چون اين خبر بـه آن والى خـداپـرسـت رسـيـد خودش از خوشحالى پابرهنه آمد تا در خانه ودر را باز كـرد ومـرا بـوسـيـد ودر بـر گـرفـت ومـكـرر مـابـيـن چـشـمـان مرا بوسه داد وپيوسته از احـوال امـام عـليـه السـلام مـى پـرسيد وهر زمان كه من خبر سلامتى او را مى گفتم شاد مى گـشـت وشـكـر خـداى بـه جـا مـى آورد پـس مـرا داخل خانه كرد ودر صدر مجلس خود نشانيد وخـودش مـقـابل من نشست . پس من كاغذ امام عليه السلام را بيرون آوردم وبه اودام ، چون آن مـكـتـوب شـريـف را گـرفـت ايـسـتـاد وبـبوسيد وقرائت كرد وچون بر مضمون آن مطلع شد مـال خـود وجـامـه هـاى خـود را طلبيد و هرچه درهم ودينار وجامه بود با من بالسويه قسمت كـرد وآنـچـه از امـوال كه ممكن نبود قسمت شود قيمتش را به من عطا كرد وهرچه را كه با من قـسـمـت مى كرد در عقبش مى گفت : اى برادر! آيا مسرورت كردم ؟ مى گفتم : بلى ! به خدا سوگند زياده مسرورم كردى . سپس دفتر مطالبات را طلبيد وآنچه به اسم من در آن بود مـحـوكـرد و نـوشـتـه اى بـه مـن داد مـشتمل بر برائت ذمه من از آن مالى كه سلطان از من مى خـواسـته پس من با اووداع كردم واز خدمتش بيرون آمدم وبا خود گفتم كه اين مرد آنچه به مـن احـاسـان كـرد مـن قدرت مكافات آن ندارم بهتر آن است كه سفر حج گزارم وبراى اودر مـوسـم دعا كنم وهم خدمت مولاى خود شرفياب شوم واحسان اين مرد را نسبت به خودم برايش نـقـل كـنم تا آن جناب نيز دعا كند براى او، پس به جانب حج رفتم وخدمت مولاى خود رسيدم وشـروع كـردم بـه نـقل كردن قضيه مرد والى ، من حديث مى كردم وپيوسته صورت مبارك امام از خوشحالى وسرور افروخته مى شد، عرض كردم : اى مولاى من ! مگر كارهاى اين مرد شـمـا را مـسـرور كـرد؟ فـرمـود: بـلى ! بـه خـدا سـوگـند همانا كارهاى اومرا مسرور كرد. امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام را مـسـرور كـرد واللّه جـدم رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم را مـسـرور كـرد، هـمـانـا حـق تـعـالى را مـسـرور كرد.(23) هفتم ـ در سبب شدن آن حضرت است براى توبه بشر حافى (24) عـلامه حلى در ( منهاج الكرامة ) نقل كرده كه بر دست حضرت موسى بن جعفر عليه السـلام بـشـر حـافـى توبه كرد، وسببش آن شد كه روزى آن حضرت گذشت از در خانه اودر بغداد، شنيد صداى سازها وآواز غناها ونى ورقص كه از آن خانه بيرون مى آيد، پس بـيـرون آمـد از آن خـانـه كـنيزكى ودر دستش خاكروبه بود، آن خاكروبه را ريخت بر در خـانـه ، حـضرت به او، فرمود: اى كنيزك ! صاحب اين خانه آزاد است يا بنده است ؟ گفت : آزاد اسـت ! فـرمـود: راسـت گـفـتـى اگـر بـنـده بود از مولاى خود مى ترسيد! كنيزك چون برگشت آقاى اوبشر بر سر سفره شراب بود پرسيد: چه باعث شد تورا كه دير آمدى ؟ كنيزك حكايت را براى بشر نقل كرد، بشر با پاى برهنه بيرون دويد وخدمت آن حضرت رسيد وعذر خواست وگريه كرد واظهار شرمندگى نمود واز كار خود توبه كرد بر دست شريف آن حضرت .(25) مـؤ لف گـويد: كه بشر را سه خواهر بوده كه بر طريقه اوسلوك مى كردند وصوفيه را اعـتـقـاد تـمـامـى اسـت بـه اوواورا ( حـافـى عـ( مى گفتند به واسطه آنكه هميشه پابرهنه بود وسبب پابرهگيش ظاهرا آن بوده كه پابرهنه خدمت حضرت امام موسى عليه السـلام دويـده وبـه سـعـادت عـظـمـى رسـيـده ، وبـعـضـى نـقـل كرده اند كه سرّ پابرهنگى اورا از خودش پرسيدند در جواب گفت : ( وَاللّهُ جَعَلَ لَكُمْ الاَرْضَ بِساطا ) (26) ادب نباشد كه بر بساط شاهان با كفس روند. وفات كرد سنه دويست وبيست وشش . هشتم ـ در اهتمام آن حضرت است به اعانت مرد پير روايـت شـده از زكرياى اعور كه گفت : ديدم حضرت ابوالحسن موسى عليه السلام را كه ايـسـتـاده بـود بـه نـماز ونماز مى خواند ودر پهلوى آن حضرت پيرمردى سالخورده بود قصد كرد از جاى برخيزد، عصايى داشت مى خواست عصاى خود را به دست آورد حضرت با آنكه در نماز ايستاده بود خم شد عصاى پير را برداشته به دستش داد سپس برگشت به موضع نماز خود. مـؤ لف گـويـد: كـه از ايـن روايـت مـعـلوم مـى شـود كـثـرت اهـتمام در امر پير مرد واعانت او واجـلال وتـوقـيـر او. هـمـانا روايت شده كه هر كه توقير كند پيرمردى را به جهت سپيدى مـويـش ، حـق تـعـالى اورا ايـمـن كـنـد از تـرس بـزرگ روز قيامت .(27) و آنكه تـجـليـل خـدا اسـت تـجـليـل كـسـى كـه در اسـلام مـوى خـود را سـپـيـد كـرده . واز حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه وآله وسلم مروى است كه فرمود گرامى داريد پيران را همانا از تـجـليـل خـدا اسـت گـرامـى داشتن پيرمردان ،(28) ونيز روايت شده كه فرمود: بـركـت بـا پـيـران شـمـا اسـت ، وپـيـرمـرد در مـيـان اهـل خـود مـانـند پيغمبر است در ميان امت خود.(29) نهم ـ در ورود آن حضرت است بر هارون وتوقير هارون آن حضرت را شيخ صدوق در ( عيون ) روايت كرده از سفيان بن نزار كه گفت : روزى بالاى سر مـاءمون ايستاده بودم گفت : مى دانيد كه تعليم كرد به من تشيع را؟ همه گفتند: نه ! به خـدا نـمـى دانـيـم ، گـفـت : رشـيـد مـرا آمـوخـت . گـفـتـنـد: ايـن چـگـونـه بـود وحال آنكه رشيد اهل بيت را مى كشت ؟ گفت : براى ملك مى كشت ؛ زيرا كه ملك عقيم است (عقيم كسى را گويند كه اورا فرزند نشود، يعنى در ملك وسلطنت نسب فايده نمى كند؛ زيرا كه شـخـص در طـلب آن ، پـدر وبرادر وعمووفرزند خود را مى كشد) آنگاه ماءمون گفتم من با پـدرم رشـيـد سالى به حج رفتيم وقتى كه به مدينه رسيد به دربان خود گفت : بايد كـسـى بـر مـن داخـل نـشود از اهل مكه يا مدينه از پسران مهاجر وانصار وبنى هاشم وساير قـريـش مـگـر آنـكـه نـسـب خـود بـاز گـويـد، پـس كـسـى كـه داخل مى شد مى گفت من فلان بن فلانم تا به جد بالاى خود هاشم يا قريش يا مهاجر ويا انـصـار بـر مـى شـمرد، پس اورا اعطايى مى داد وپنج هزار زر سرخ وكمتر تا دويست زر سرخ به قدر شرف ومهاجرت پدرانش . پس من روزى ايستاده بودم كه فضل بن ربيع درآمد وگفت : يا اميرالمؤ منين ! بر در، كسى ايـسـتـاده است واظهار مى دارد كه اوموسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابـى طـالب اسـت ، پـدرم روبـه مـا كـرد ومن وامين ومؤ تمن وساير سرهنگان بالاى سرش ايـسـتـاده بـوديـم وگفت : خود را محافظت كنيد، يعنى حركت نالايق نكنيد. پس گفتن اذن دهيد اورا فـرمـود نـيـايـد مـگـر بـر بـسـاط مـن ،ومـا در ايـن حـال بـوديم كه داخل شد پيرمردى كه از كثرت بيدارى شب وعبادت زرد رنگ ، گران جسم وآماسيده روى بود وعبادت اورا گداخته بود، همچومشك كهنه شده و سجود، روى وبينى اورا خـراش وزخـم كرده بود وچون رشيد را بديد خود را از حمارى كه بر آن سوار بود فرود افكند، رشيد بانگ زد. لاواللّه ! فرمود: ميا مگر بر بساط من پس دربانان اورا پياده شدن مانع گشتند، ما همه به نظر اجلال واعظام در اونظر مى كرديم واوهمچنان بر حمار سواره بـيـامـد تا نزد بساط وسرهنگان همه گرد اودرآمده بودند پس فرود آمد، ورشيد برخاست وتـا آخـر بـسـاط، اورا اسـتـقـبال نمود ورويش ودوچشمش ببوسيد ودستش بگرفت واورا به صدر مجلس درآورد و پهلوى خود، اورا تا نشانيد وبا اوسخن مى كرد وروى به اوداشت از اواحـوال مـى پـرسـيـد، پـس گـفـت : يـا ابـاالحـسـن ! عـيـال تـوچـنـد مـى شـود؟ فـرمـود: از پانصد در مى گذرند، گفت : همه فرزندان تواند؟ فـرمود: نه ، اكثرشان موالى وخادمانند اما فرزندان من سى وچند است ، اين قدر پسر واين قـدر دخـتـر، گـفـت : چرا دختران را با بنى اعمام واكفاء ايشان تزويج نمى كنى ؟ فرمود: دسـتـرسـى آن قـدر نـيـسـت ، گـفـت : مـلك ومـزرعـه تـوچـون اسـت ؟ فـرمـود: گـاه حـاصل مى دهد وگاه نمى دهد، گفت : هيچ قرض دارى ؟ فرمود: آرى ، گفت : چندى مى شود؟ فـرمـود: ده هـزار ديـنـار تـخـمـيـنـا مـى شـود. گـفـت : يـابـن عـم ! مـن مـى دهـم تورا آن قدر مال كه پسران را كدخدا [داماد] كنى ودختران را عروس كنى ومزرعه را تعمير كنى ، حضرت دعا كرد اورا وترغيب فرمود اورا بر اين كار. آنـگـاه فـرمـود: اى امـيـر! خـداى ـ عـز وجـل ـ واجب كرده است بر واليان عهد خود، يعنى ملوك وسلاطين كه فقيران امت را از خاك بردارند واز جانب ارباب ويان وامهاى ايشان را بگذارند وصـاحـب عـيـالان را دسـتـگـيرى كنند وبرهنه را بپوشانند، و به اعانى يعنى اسيران محنت وتـنـگـدسـتـى ، مـحـبـت ونـيـكـى كـنـند وتواولى از آنان كه اين كار كنند، گفت : مى كنم يا اباالحسن ، بعد از آن برخاست ورشيد با اوبرخاست و دوچشمش ورويش ببوسيد، پس روى به من وامين ومؤ تمن كرد وگفت : يا عبداللّه ويا محمّد ويا ابراهيم ! برويد همراه عموى خود وسـيـد خـود وركـاب اورا بگيريد و اورا سوار كنيد وجامه هايش را درست كنيد وتا منيز اورا مـشـايـعـت نماييد. پس ما چنان كرديم كه پدر گفته بود، ودر راه كه در مشايعت اوبوديم ، حضرت ابوالحسن عليه السلام پنهان روى به من كرد ومرا به خلافت بشارت داد وگفت : چـون مالك اين امر شوى با والد من نيكويى كن ، پس بازگشتيم ومن از فرزندان يگر بر پـدر جـراءت بـيشتر داشتم چون مجلس خالى شد با اوگفتم : يا اميرالمؤ منين ! اين مردكى بـود كـه تـواورا تـعـظـيـم وتـكـريـم نـمـودى وبـراى اواز مـجـلس خـود بـرخـاسـتـى واستقبال نمودى وبر صدر مجلس نشاندى واز اوفروتر نشستى ، بعد از آن ما را فرمودى تـا ركـاب اوگـرفـتـيـم ؟ گـفت : اين امام مردمان وحجت خدا است بر خلق وخليفه او است ميان بـنـدگـان . گـفـتـم : يـا امـيرالمؤ منين ! نه آن است اين صفتها كه گفتى همه از ان تست در تـواسـت ، گـفت : من امام جماعتم در ظاهر به قهر وغلبه وموسى بن جعفر عليه السلام امام حـق اسـت واللّه ! اى پـسـرك مـن كـه اوسـزاوارتـر اسـت بـه مـقـام رسـول خـدا صلى اللّه عليه وآله وسلم از من واز همه خلق وبه خدا كه اگر تودر اين امر، يـعـنـى دولت وخـلافـت با من منازعت كنى سرت كه دوچشمت در اوست بردارم ؛ زيرا كه ملك عـقـيـم اسـت ، وچـون خـواست از مدينه به جانب مكه رحلت كند فرمود تا كيسه سياهى در آن دويـسـت ديـنـار كـردنـد وروى بـه ( فضل ) كرد وگفت : اين را نزد موسى بن جعفر عـليـه السـلام بـبر وبگواميرالمؤ منين مى گويد ما در اين وقت دست تنگ بوديم وخواهد آمد عـطـاى مـا بـه تـوبـعـد از ايـن ، مـن بـرخـاسـتـم وپـيـش رفـتـم گـفتم : يا اميرالمؤ منين ! تـوپـسـرهـاى مـهـاجـران وانـصـار وسـايـر قـريـش وبنى هاشم را وآنانكه نمى دانى حسب ونـسبشان را پنج هزار دينار ومادون آن را مى دهى و موسى بن جفعر عليه السلام را دويست ديـنـار مـى دهـى كـه كـمـر وخـسـيـس تـر عـطـاى تـو اسـت كـه كـه بـا مـردمـان مـى كـنـى وحـال آنـكـه اورا آن اكـرام واجـلال واعـظام نمودى ؟ گفت :: اسكت لاامّ لك ! خاموش باش مادر مبادا تورا كه اگر من مال بسيار عطا كنم اورا ايمن نباشم از اوكه فردا بزند بر روى من صـد هـزار شـمـشـيـر از شيعيان وتابعان خود؛ وآنكه تنگدست وپريشان باشند اواهلبيتش بهتر است براى من وبراى شما از اينكه فراخ باشد دستشان وچشمشان .(30) دهم ـ حديث هندى واسلام آوردن راهب وراهبه به دست آن حضرت شيخ كلينى از يعقوب بن جفعر روايت كرده كه گفت : بودم نزد حضرت ابوابراهيم موسى بـن جـعـفر عليه السلام كه آمد نزد اومردى از اهل نجران يمن از راهبهاى نصارى وبا اوبود زنـى راهـبـه پـس رخـصـت طـلبـيـد بـراى دخـول آنـهـا فـضل بن سوار، امام عليه السلام در جواب اوفرمود: چون فردا شود بياور ايشان را نزد چـاه ام الخـيـر. راوى گفت : ما فردا رفتيم به همان جا ديديم ايشان را كه آمده اند، پس امام امر فرمود بوريايى كه از برگ خرما ساخته بودند آوردند وزمين را با آن فرش كردند پـس حـضـرت نـشـسـت وايـشـان نـشـسـتـنـد پـس آن زن شـروع رد بـه سـؤ ال ومسايل بسيارى پرسيد، وحضرت تمامى آنها را جواب داد، آن وقت حضرت از اوپرسيد چـيـزهـايـى كـه آن زن جـواب آنـهـا را نـداشـت تا بگويد پس اسلام آورد، آنگاه آن مرد راهب شروع كرد به سؤ ال كردن وحضرت جواب مى داد از هرچه اوپرسيد، پس آن راهب گفت كه م در ديـن خـود مـحـكـم بودم ونگذاشتم در روى زمين مردى از نصارى را كه علم او به علم من بـرسـد، وبـه تـحـقـيـق شـنـيـدم كه مردى در هند مى باشد كه هر وقت بخواهد مى رود بيت المـقـدس در يـك شـبـانـه روز بـر مـى گـردد وبـه مـنـزل خـود در زمـيـن هند، پس پرسيدم كه اين مرد در كدام زمين هند است گفته شد در سندان اسـت وپـرسـيـدم از آن كـس كـه مـرا بـه احوال اوخبر ده كه آن مرد از كجا اين قدرت به هم رسـانـيـده ، گـفت : آموخته آن اسمى را كه آصف وزير سليمان به آن اسم ظفر يافت وبه سـبب آن آورد آن تختى را كه در شهر سبا بود وحق تعالى ذكر فرمود آن را در كتاب شما وبـراى مـا كـه صـاحـبـان ديـنـيـم در كـتـابـهاى ما. پس حضرت امام موسى عليه السلام از اوپـرسـيد كه از براى خدا چند اسم است كه برگردانيده نمى شود، به اين معنى كه دعا البـتـه مـستجاب مى شود؟ راهب گفت : اسمهاى خدا بسيار است واما محتوم از آنها كه سائلش رد كـرده ونـومـيد نمى شود هفت است . حضرت فرمود: خبر بده مرا به آنچه از آنها در حفظ دارى . راهب گفت : نه قسم به خدايى كه فرستاده تورات را به موسى وگردانيد عيسى را عـبـرت عـالمـيـن وامـتـحـان بـراى شـكـرگـزارى صـاحـبـان عـقل و گردانيد محمّد صلى اللّه عليه وآله وسلم بركت ورحمت وگردانيد على عليه السلام را عـبـرت وبـصـيـرت ، يعنى سبب عبرت گرفتن مردمان وبينايى ايشان در دين وگردانيد اوصـيـاء را از نـسـل محمّد وعلى عليهما السلام كه نمى دانم آن هفت اسم را واگر مى دانستم مـحـتـاج نـمـى شـدم در طـلب آن بـه كـلام تـوونـمـى آمـدم بـه نـزد تـوو سـؤ ال نـمـى كـردم از تـو. پـس حـضرت به اوفرمود: برگرد به ذكر آن شخص هندى ، راهب گـفـت : شـنـيـدم اين اسمها را ولكن نمى دانم باطن آنها را ونه ظاهر آنها را و نمى دانم كه چـيـسـت آنـهـا وچـگـونه است وعلمى ندارم به خواندن آنها پس روانه شدم تا وارد شدم به سـنـدان هـنـد، پـس پرسيدم از احوال آن مرد، گفتند كه اوديرى بنا كرده در كوهى وبيرون نـمـى آيـد وديـده نـمـى شـود مـگـر در هـر سـالى دومـرتـبـه واهـل هـنـد را گـمـان ايـن است كه خداوند تعالى روان كرده است براى اوچشمه اى در ديرش وگـمـان كـرده انـد كـه براى اوزراعت روييده مى شود بدون تخم پاشيدن و كشت مى شود بـراى اوبـدون آنـكـه عـمـل كـنـد در كـشـت ، پـس رفـتـم تـا رسـيـدم بـه در مـنـزل اوپس ماندم در آنجا سه روز. نمى كوفتم در را وكارى هم نمى كردم براى گشودن آن ، پس چون روز چهارم شد گشود حق تعالى در را به اينكه آمد ماده گاوى كه بر اوهيزم بـود ومى كشيد پستان خود را از بزرگى آن نزديك بود بيرون بيايد آنچه در پستان او بـود از شـيـر، پـس زور آورد بـه در، در گـشـوده شـد، مـن از پـى اورفـتـم وداخـل شدم يافتم آن مرد را ايستاده نظر مى كرد به آسمان مى گريست ونظر مى كرد بر زمين وگريه مى كرد ونظر مى افكند به كوه ها مى گريست . پـس مـن از روى تـعـجـب گـفـتـم سـبـحـان اللّه ! چـقـدر كـم اسـت مـثـل تـودر ايـن زمانه ، او گفت : به خدا قسم كه نيستم من مگر حسنه اى از حسنات مردى كه واگـذاشتى اورا در پشت سر خود در وقتى كه متوجه اينجا شدى (يعنى حضرت موسى بن جـفـعـر عـليـه السـلام ) پـس گـفـتـم به اوكه به من خبر داده اند كه نزد تواسمى است از اسـمـهـاى خـداى تـعـالى كـه مى رى به مدد آن در يك شبانه روز به بيت المقدس وبرمى گـردى بـه خـانـه خـود گفت : آيا مى شناسى بيت المقدس را؟ گفتم : من نمى شناسم مگر بيت المقدسى كه در شام است ، گفت : نيست آن نيست آن بيت المقدس ولكن اوآن بيتى است كه مقدس وپاكيزه شده است وآن بيت آل محمّد عليهم السلام است . گفتم اورا آنچه من شنيده ام تا امـروز بـيـت المقدس همان است كه در شام است ، گفت : آن محرابهاى پيغمبران است وآنجا را ( حظيرة المحاريب ) مى گفتند، يعنى محوطه اى كه محرابهاى پيغمبران در آنجا است تـا آنـكـه آمـد زمـان فـتـرت آن زمـانـى كـه واسـطه بود مابين محمّد وعيسى عليهما السلام ونـزديـك شـد بـلا بـه اهـل شـرك وَ حـَلَّتِ النَّقـِمـاتُ فى دُوْرِ الشَّياطينِ وفرود آمد نقمتها وعـذابـهـا در خـانـه هـاى شـياطين . وبعضى جَلَتِ النَّغَمات به جيم وغين خوانده اند؛ يعنى بـلنـد و آشكارا شد سخنان آهسته در خانه هاى شياطين ، يعنى بدعتها وشبهه هاى باطله در مدارس ومجالس علماى اهل ضلالت ، پس تحويل ونقل دادند نامها را از جاها به جاهاى ديگر وعوض كردند نامها را به نامها واين است مراد از قـول خـداى تـعـالى ( اِنَّ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها اَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ ) .(31) بـطـن آيـه بـراى آل مـحـمـّد عـليـهـم السـلام اسـت وظـاهـرش مثل است ، پس گفتم من به آن مرد هندى كه من سفر كردم به سوى تواز شهرى دور ومرتكب شـدم در تـوجـه بـه سـوى درياها وغمها واندوه ها وترسها وروز وشب مى كردم به حالت مـاءيوسى از آنكه ظفر يابم به حاجت خود اوگفت نمى بينم مادرت را كه حامله به توشد مـگـر بـر حـالى كـه حـاضـر شـده نـزد اوملكى كريم ونمى دانم پدرت را وقتى كه اراده نـزديـكـى داشـتـه بـا مـادرت مـگـر آنـكـه غـسـل كـرده ونـزد مـادرت آمـده بـا حـال پـاكـيـزگـى ، وگـمـان نـمـى كـنـم مـگـر ايـن را كـه پـدرت خـوانده بود سفر چهارم انـجـيـل با تورات را در آن بيدارى شب خود كه عافبت اووتوبه خير شده ، برگرد از هر جا كه آمدى پس روان شوتا فرود آيى در مدينه محمّد صلى اللّه عليه وآله وسلم كه آن را طيبه مى گويند، و نام آن در زمان جاهليت يثرب بوده . پس متوجه شوبه سوى موضعى از آن كـه آن را ( بـقـيـع ) گـويـنـد، پـس بـپـرس كـه دار مـروان كـجـا اسـت آنـجـا مـنـزل كـن وسـه روز در آنـجـا درنـگ كن تا از تعجيل نفهمند كه براى چه كار آمده اى ، پس بـپـرس از آن پيرمرد سياه كه مى باشد بر در آن سراى ، بوريا مى بافد ونام بوريا در شـهـرهـاى ايـشان ( خصف ) است ، پس مهربانى كن با آن پيرمرد وبگوبه اوكه فـرسـتـاده اسـت مـرا بـه سـوى تـوخـانـه خـواه تـوكـه مـنـزل مـى كـرد در كـنـج خـانـه در آن اطـاقـى كـه چـهـارچـوب دارد، يـعـنـى در نـدارد وسـؤ ال كـن از اواحـوال فـلان بـن فـلان فـلانـى ، يـعـنـى مـوسى بن جعفر علوى عليه السلام وبـپـرس از اوكه كجا است مجلس اووبپرس كه كدام ساعت گذر مى كند در آن مجلس پس هر آيـنه خواهد نمود آن پيرمرد تورا آن كس كه گفتم يا نشانى اورا بيان مى كند براى تو، پـس مى شناسى اورا به آن نشانى و من بيان مى كنم وصف اورا براى تو، گفتم : هرگاه مـلاقـات كـردم اورا چه كار كنم ؟ گفت : بپرس از اوآنچه شده است واز آنچه خواهد شد واز معالم دين هر كه گذشته وهركه باقى مانده . چـون كـلام راهـب بـه ايـنـجـا رسـيـد حـضرت ابوابراهيم موسى بن جفعر عليه السلام به اوفرمود: به تحقيق نصيحت كرده تورا يار توكه ملاقات كردى اورا، راهب گفت : چيست نام اوفـدايـت گـردم ؟ فـرمـود: مـتم بن فيروز واواز ابناء عجم است واز كسانى است كه ايمان آورده به خداوند يكتا كه شريك ندارد وپرستيده اورا به اخلاص و يقين وگريخته از قوم خود چون ترسيده از ايشان كه دين اورا ضايع كنند پس بخشيد اورا پروردگار اوحكمت ، وهـدايـت فـرمـود اورا بـه راه راسـت وگردانيد اورا از متقيان وشناسايى انداخت ميان اووميان بـنـدگان مخلصين خود ونيست هيچ سالى مگر آنكه اوزيارت مى كند مكه را وحج مى گزارد ودر سـر هـر مـاهـى يـك عـمـره بـه جـا مـى آورد ومـى آيـد از جـاى خـودش از هـند تا مكه به فـضـل واعـانت خدا، و همچنين جزا مى دهد خداوند شكر گزارندگن را، پس راهب پرسيد از آن حـضـرت از مـسـايـل بـسـيـار، حـضـرت هـريـك را جـواب مـى داد. وحضرت پرسيد از راهب از چيزهايى كه نبود نزد راهب از آنها جوابى پس حضرت اورا خبر داد به جواب آنها، بعد از آن راهـب گـفـت : خـبـر بده مرا از هشت حرفى كه نازل شده از آسمان ، پس ظاهر شد در زمين چـهـار از آنـهـا وبـاقـى مـانـد در هـوا چـهـار از آنـهـا يـعـنـى مـضـمـون آنـهـا هـنـوز بـه فـعـل نـيـامـده در زمـيـن مـانـنـد چـيـزى كـه در هـوا مـعـلق بـاشـد، بـر كـى نـازل شـود آن چهارى كه در هوا است وكى تفسير خواهد كرد آنها را؟ فرمود: قائم ما عليه السـلام خـداونـد نـازل خـواهـد فـرمـود آن را بـر اوواوتـفـسـيـر خـواهـد كـرد آن را ونـازل خواهد فرمود چيزى را كه نازل نفرموده بر صديقان ورسولان وهدايت شوندگان . پـس راهـب گـفت كه خبر بده مرا از دوحرف از آن چهار حرفى كه در زمين است كه آن چيست ؟ فرمود: خبر مى دهم تورا به همه آن چهار حرف : ( اَمّا اُوليهُنَّ فَلااِلهَ اِلاّ اللّهُ وَحْدَهُ لاشَريكَ لَهُ باقِيا؛ وَالثّانِيَةَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم مُخْلِصا ) . امـا اول آنـهـا پـس تـوحـيـد اسـت بـر حـالى كـه بـاقـى بـاشـد بـر جـمـيـع احـوال ؛ ودوم رسالت حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه وآله وسلم است بر حالى كه خالص شده باشد از آلايش ؛ وسوم آنكه ما اهل بيت پيغمبريم ؛ وچهارم آنكه شيعيان ما از ما مـى باشند وما از رسول خداييم ورسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم از خدا به سببى ، يـعـنـى ايـن اتـصـال وتعلق شيعه ما به ما وما به پيغمبر وپيغمبر به خدا به واسطه حـبل وريسمانى است كه مراد از آن ، دين است با ولايت ومحبت ، پس راهب گفت : ( اَشْهَدْ اَنْ لااِلهَ اِلاّ اللّه وَحـْدَهُ لاشـَريـكَ لَهُ وَ اَنَّ مـُحـَمَّدا رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه عليه وآله وسلم ) ؛ يـعـنـى شـهـادت مى دهم كه مستحق عبادتى نيست مگر خداى يكتا كه شريك نيست اورا واينكه محمّد صلى اللّه عليه وآله وسلم رسول خدااست واينكه آنچه آورده است از نزد خداى تعالى ، حـق اسـت وايـنـكـه شـما برگزيده خدا هستيد از مخلوقين واينكه شيعيان شما پاكيزگانند وخـوار شـمـرده شـدگـانـنـد واز بـراى ايـشان است عاقبتى كه خدا قرار داده . ومى فرمود: وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ؛ يعنى سرانجام نيكوكه ظفر ونصرت است در دنيا وبهشت پر نعمت در عـقـبـى وحـمـد وسـتايش خداى را كه پروردگار عالمين است ، پس طلبيد حضرت ، جبّه خزى وپـيراهن قوهستانى طيلسانى وكفش وكلاهى وآنها را داد، به اوونماز ظهر گذاشت وفرمود به آن مرد كه خود را ختنه كن اوگفت من ختنه شدم در هفتم .(32) مؤ لف گويد: كه فاضل نبيل جناب ملاخليل در ( شرح كافى ) در شرح كلام راهب كه گفت اسماء اللّه محتومى كـه سـائلش رد نـمى شود هفت است ، فرموده : مراد به هفت ، اسم هفت امام است كه على وحسن وحـسـيـن وعـلى ومـحـمـّد و جعفر وموسى عليهم السلام است ، پس در اين زمان دوازده اسم است وگـذشـت در كـتـاب التـوحيد در حديث چهارم باب بيست وسوم كه ( نَحْنُ واللّهِ الاَسْماءُ الْحُسْنَى الَّتى لايَقْبَلُ اللّهُ مِنَ الْعِبادِ عَمَلا اِلاّ بِمَعْرِفَتِنا ) .(33) فـقير گويد: خوب بود ايشان مراد به هفت اسم تمام معصومين عليهم السلام را مى گفتند: زيـرا كـه اسـامى مباركه ايشان هفت است واز آن تجاوز نمى كند واين است آن نامهاى مبارك : مـحـمـّد، عـلى ، فـاطـمـه ، حـسـن ، حـسـيـن ، جـعـفـر، مـوسـى عـليـهـم السـلام . وبـه هـمـيـن تـاءويـل شده ( سبع المثانى ) در قول خداى تعالى ( وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعا مِنَ الْمَثانِىَ وَ الْقُرْآنَ الْعَظيمَ ) .(34) واما معنى اين آيه شريفه ( اِنْ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها اَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ ) .(35) وبـطـن وظـاهـر آن آنـسـت كـه ايـن آيـه مـبـاركـه در سـوره النـجـم اسـت وقـبـل از آن ايـن آيـات است : ( اَفَرَاَيْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّى وَ مِنوةَ الثّالِثَةَ الاُخْرى ، اَلَكُمُ الذِّكـْرُ وَ لَهُ الاُنـْثـى ، تـِلْكَ اِذا قـِسـْمَةٌ ضَيزى ، اِنْ هِىَ اِلاّ اَسْماءٌ الا ية ) .(36) وحاصلش آنكه مشركين سه بتى داشتند براى هر كدام اسمى گذاشته بودند يكى را ( لات عـ ( وديگرى را ( عزى ) وسومى را ( منات ) و اطلاق اين نامها بر آنها بـه اعـتـبـار آنـكـه لات مـسـتـحـق آن اسـت كـه نزد اومقيم شدند براى عبادت وعزى آنكه اورا معززومكرم دارند ومنات سزاوار آنكه نزد اوخون قربانى بريزند، حق تعالى مى فرمايد: نـيـسـت ايـن بتها كه شما ايشان را خداى خود قرار داده ايد مگر اسمهايى چند بى مسمى كه نـام نـهـاده ايـد آنـهـا را شـما وپدران شما، نفرستاده است خداى تعالى به صدق آنها هيچ برهانى . وتـتـمـه ايـن آيـه ايـن اسـت ( اِنْ يِتَّبِعُونَ اِلاّ الظَّنَّ وَ ما تَهَوَى الاَنْفُسُ وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبَّهُمُ الْهُدى ) ؛(37) يـعـنـى پـيـروى نـمـى كـنـند مشركين مگر گمان را ومگر آنچه را كه خواهش مى كند نفسهاى ايـشـان وبـه تـحـقيق كه آمده است ايشان را از جانب پروردگارشان آنچه سبب هدايت ايشان اسـت . ظـاهـر آيه معلوم شد در بتهاى ظاهره ا ست وامام باطن آيه پس در خلفاى جور وسه بت بزرگ است كه براى آنها اسمهاى بى مسمى ونامهاى بى وجه گذاشتند، مثلا اميرالمؤ مـنـيـن كـه لقـب آسـمـانـى حـضـرت شـاه ولايـت بـود بـه جـايـى ديـگـر تحويل دادند وهكذا. فـصـل سـوم : در ذكـر چـنـد مـعـجـزه بـاهـره از دلايـل ومعجزات حضرت كاظم عليه السلام است اول ـ اخبار آن حضرت است از ضمير هشام بن سالم شيخ كشى روايت كرده از هشام بن سالم كه من وابوجعفر مؤ من الطاق در مدينه بوديم بعد از وفـات حـضـرت صـادق عـليه السلام ومردم جمع شده بودند بر آنكه عبداللّه پسر آن حـضـرت امـام اسـت بعد از پدرش ، من وابوجعفر نيز بر اووارد شديم ديديم مردم بر دور اوجمع شده اند به سبب آنكه روايت كرده اند كه امر امامت در فرزند بزرگ است مادامى كه صـاحـب عـاهـت [آفت ] نباشد. ما داخل شديم واز او مساءله پرسيديم همچنان كه از پدرش مى پرسيديم . پـس پـرسـيـديـم از اوكـه زكـات در چه مقدار واجب است ؟ گفت : در دويست درهم پنج درهم ، گـفـتـيـم : در صـد درهم چه كند؟ گفت : دودرهم ونيم زكات بدهد، گفتيم : واللّه مرجئه چنين چـيـزى نمى گويند كه تومى گويى ، عبداللّه دستها به آسمان بلند كرد وگفت : واللّه كـه مـن نـمـى دانم مرجئه چه مى گويند، ما از نزد اوبيرون شديم به حالت ضلالت . من وابـوجـعـفـر در بعض كوچه هاى مدينه نشستيم گريان وحيران ، نمى دانستيم كجا برويم وكـه را قـصـد كـنـيم ، مى گفتيم به سوى مرجئه رويم يا به سوى قدريه يا زيديه يا مـعـتزله يا خوارج ؟ در اين حال بوديم كه من ديدم پيرمردى را كه نيم شناختم اورا كه به سوى من اشاره كرد با دست خود كه بيا، من ترسيدم كه او جاسوس منصور باشد، چون در مـديـنـه جـاسـوسـان قـرار داده بـود كه ملاحظه داشته باشند شيعه امام جعفر صادق عليه السـلام بـر هـر كـس اتـفاق كرد اورا گردن بزنند، من ترسيدم كه اواز ايشان باشد به ابـوجـعـفر گفتم كه تودور شوهمانا من خائفم بر خودم وبر تو، لكن اين مرد مرا خواسته نه تورا پس دور شوكه بى جهت خود را به كشتن در نياورى ، ابوجعفر قدرى دور شد، من همراه آن شيخ رفتم وگمان داشتم كه از دست اوخلاص نخواهم شد پس مرا برد تا در خانه حـضـرت موسى بن جعفر عليه السلام وگذاشت ورفت . پس ديدم خادمى بر در سراى است بـه مـن گـفـت : داخـل شـوخدا تورا رحمت كند، داخل شدم ديدم حضرت ابوالحسن موسى عليه السـلام اسـت ، پـس فـرمـود ابـتـداءً به من نه بسوى مرجئه ونه قدريه ونه زيديه ونه معتزله ونه بسوى خوارج ، به سوى من ، به سوى من ، به سوى من ، گفتم : فدايت شوم پدرت از دنيا درگذشت ؟ فرمود: آرى ، گفتم : به موت درگذشت ؟ فرمود: آرى ، گفتم : فـدايـت شـوم كـى از بـراى مـا است بعد از او؟ فرمود: اگر خدا بخواهد هدايت تورا، هدايت خـواهـد كـرد تـورا، گـفـتـم : فـدايت شوم عبداللّه گمان مى كند كه اواست بعد از پدرت ، فـرمـود: يـُريـدُ عـَبـْدُاللّهَ اَنْ لايـُعـْبـَدَ اللّه ؛ عبداللّه مى خواهد كه خدا عبادت كرده نشود، دوبـاره پرسيدم كه كى بعد از پدر شما است ؟ حضرت همان جواب سابق فرمود، گفتم : تـويـى امـام ؟ فـرمـود: نـمـى گـويـم ايـن را، بـا خـود گـفـتـم سـؤ ال را خـوب نـكـردم ، گـفـتـم : فـدايت شوم بر شما امامى هست ؟ فرمود نه ، پس چندان هيبت وعـظـمـت از آن حـضـرت بر من داخل شد كه جز خدا نمى داند زياده از آنچه از پدرش بر من وارد مـى شـد در وقـتـى كـه خـدمـتـش مـى رسـيـديـم گـفـتـم : فـدايـت شـوم سـؤ ال كـنـم از شـمـا آنـچـه از پـدرت سـؤ ال مـى كـردم ؟ فـرمـود: سـؤ ال كـن وجـواب بـشـنـووفـاش مكن كه اگر فاش كنى بيم كشته شدن است . گفت : پس سؤ ال كـردم از آن حـضـرت ، يـافتم كه اودريايى است ، گفتم : فدايت شوم شيعه تووشيعه پـدرت در ضـلالت وحيرت اند آيا مطلب تورا القا كنم به سوى ايشان وبخوانم ايشان را بـه امـامت تو؟ فرمود: هر كدام را كه آثار رشد وصلاح از اومشاهده كنى اطلاع ده واگر از ايـشـان عـهـد كـه كـتمان نمايند و اگر فاش كنند پس آن ذبح است واشاره كرد به دست مباركش بر حلقش . پـس هـشـام بـيرون آمد وبه مؤ من طاق ومفضل بن عمر وابوبصير وساير شيعيان اطلاع داد، شيعيان خدمت آن حضرت مى رسيدند ويقين مى كردند به امامت آن حضرت ومردم ترك كردند رفـتـن نـزد عـبـداللّه را ونـمى رفت نزد اومگر كمى ، عبداللّه از سبب آن تحقيق كرد گفتند: هشام بن سالم ايشان را از دور تومتفرق كرد، هشام گفت جماعتى را گماشته بود كه هرگاه مرا پيدا كنند بزنند.(38) دوم ـ خبر شطيطه نيشابوريه وجمله اى از دلايل ومعجزات آن حضرت است در آن ابـن شـهـر آشـوب روايـت كـرده از ابـوعـلى بن راشد وغير اودر خبر طولانى كه گفت جمع شـدنـد شـيـعيان نيشابور واختيار كردند از بين همه ، محمّد على بن نيشابورى را پس سى هـزار ديـنـار وپنجاه هزار درهم ودوهزار پارچه جامه به اودادند كه براى امام موسى عليه السـلام بـبـرد. وشـطيطه كه زن مؤ منه بود يك درهم صحيح وپاره اى از خام كه به دست خـود آن رشته بود وچهار درهم ارزش داشت آورد وگفت : ( اِنَّ اللّهَ لايَسْتَحيى مِنَ الْحَقِّ؛ ) يعنى اينكه من مى فرستم اگر چه كم است ، لكن از فرستادن حق امام عليه السلام اگـر كـم باشد نبايد حيا كرد ( قالَ فَثَنَّيْتُ دِرْهَمَها ) ، پس آن جماعت آوردند جزوه اى كـه در آن سـؤ الاتـى بـود ومـشـتـمـل بـود بـر هـفـتـاد ورق ، در هـر ورقـى يـك سـؤ ال نـوشـتـه بـودنـد ومـابـقـى روى هـم گـذاشـتـه بـودنـد كـه جـواب آن سـؤ ال در زيـرش نـوشـتـه شـود وهـر دوورقـى را روى هـم گـذاشـتـه بـودنـد ومـثـل كمربند سه بند بر آن چسبانيده بودند وبر هر بندى مهرى زده بودند كه كسى آن را بـاز نكند وگفتند اين جزوه را شب بده به امام عليه السلام وفرداى آن شب بگير آن را پـس هرگاه ديدى مهرها صحيح است پنبه مهر از آنها بشكن و ملاحظه كن ببين هرگاه جواب مسائل را داده بدون شكستن مهرها پس اوامامى است كه مستحق مالها است پس بده به اوآن مالها را والاامـوال مـا را بـرگـردان بـه مـا. آن شـخـص مـشـرف شـد بـه مـديـنـه وداخل شد بر عبداللّه افطح وامتحان كرد اورا يافت كه اوامام نيست . بيرون آمد ومى گفت : ( رَبِّ اَهْدِنى اِلى سَواءِ الصِّراطِ ) ؛ پروردگارا مرا هدايت كن بـه راه راسـت ، گـفـت : در ايـن بـيـن كه ايستاده بودم ناگاه پسرى را ديدم كه مى گويد اجـابـت كـن آن كـس را كـه مـى خـواهـى پس برد مرا به خانه حضرت موسى بن جعفر عليه السـلام پـس چـون آن حـضرت مرا ديد فرمود به من براى چه نوميد مى شوى اى ابوجعفر وبراى چه آهنگ مى كنى به سوى يهود ونصارى ، به سوى من آى منم حجة اللّه وولى خدا، آيـا نـشـناسانيد تورا ابوحمزه بر در مسجد جدم ، آنگاه فرمود كه من جواب دادم از مسايلى كـه در جـزوه اسـت بـه جـمـيـع آنـچـه مـحتاج اليه تواست در روز گذشته پس بياور آنرا وبياور درهم شطيطه را كه وزنش يك درهم ودودانق است ودر كيسه اى است كه چهارصد درهم واز وارى در آن اسـت و بـيـاور آن پـاره خـام اورا در پـشـتـواره جـامـه دوبرادرى است كه از اهل بلخ ‌اند. راوى گـفـت : از فـرمـايـش آن حـضـرت عـقـلم پـريـد وآوردم آنـچه را كه امر فرموده بود و گـذاشـتـم پـيـش آن حـضـرت پـس بـرداشـت درهم شطيطه را با پارچه اش وروكرد به من وفـرمـود: ( اِنَّ اللّهَ لايـَسـْتـَحْيى مِنَ الْحَقِّ ) ، اى ابوجعفر! برسان به شطيطه سـلام مرا وبده به اواين هميان پول را وآن چهل درهم بود پس فرمود: بگوهديه فرستادم براى توشقه اى از كفنهاى خودم كه پنبه اش از قريه خودمان قريه صيدا قريه فاطمه زهـرا عـليـهـا السـلام اسـت وخـواهـرم حـليمه دختر حضرت صادق عليه السلام آن را رشته وبـگـوبـه شـطـيـطـه كـه تـوزنـده مـى بـاشـى نـوزده روز از روز وصـول ابـوجـعـفـر و وصول شقه ودراهم ، پس شانزده درهم از آن هميان را خرج خودت مى كـنـى و بـيـسـت وچـهـار درهـم آن را قرار مى دهيد صدقه خودت وآنچه لازم مى شود از جانب تـوومـن نـمـاز خواهم خواند بر تو، آنگاه فرمود به آن مرد اى ابوجعفر! هرگاه مرا ديدى كـتـمـان كـن ؛ زيرا كه آن بهتر نگاه مى دارد تورا، پس فرمود: اين مالها را به صاحبانش بـرگـردان وبـاز كـن از ايـن مـهـرهـا كـه بـر جـزوه زده شـده اسـت وبـبـيـن كـه آيـا جـواب مسايل را داده ام يا نه پيش از آنكه آن را بياورى ، گفت : نگاه كردم به مهرها ديدم صحيح ودسـت نـخـورده اسـت پـس گـشودم يكى از وسطهاى آن را ديدم نوشته است چه مى فرمايد عـالم در ايـن مـساءله كه مردى گفت من نذر كردم از براى خدا كه آزاد كنم هر مملوكى كه در مـلك مـن بـوده از قـديـم ودر مـلك اواسـت جـمـاعتى از بنده ها يعنى كدام يك از آنها بايد آزاد شـونـد؟ حـضـرت بـه خـط شريف خود نوشته بود: جواب : بايد آزاد شود هر مملوكى كه پـيـش از شـش مـاه در مـلك اوبـوده ، ودليـل وصـحـت آن قول خداى تعالى است : ( وَالْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّىَ عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَديمِ ) .(39) مراد آنكه حـق تـعـاى در ايـن آيـه شـريـفـه تـشـبـيـه فـرمـوده مـاه را بـعـد از سـيـر در منازل خود به چوب خوشه خرماى كهنه وتعبير از اوبه قديم فرموده ، وچون چوب خوشه خـرمـا در مـدت شـش مـاه صـورت هـلاليـت پـيـدا مى كند پس قديم آن است كه شش ماه بر او بـگـذرد و( تـازه عـ( كه خلافت ( قديم ) است مملوكى است كه شش ماه در ملك اونبوده . راوى گـويـد: پس باز كردم مهرى ديگر ديدم نوشته بود چه مى فرمايد ( عالم ) در ايـن مـسـاءله كـه مـردى گـفـت بـه خـدا قـسـم صـدقـه خـواهـد داد مـال كـثـيـرى ، چـه مـقـدار بـايـد صـدقـه دهـد؟ حـضـرت در زيـر سـؤ ال بـه خـط شـريـف خـود نـوشـتـه بـود: جـواب : هـرگـاه آن كـس كه سوگند خورده مالش گـوسفند است ، هشتاد وچهار گوسفند صدقه دهد واگر شتر است هشتاد وچهار شتر تصدق دهـد واگـر درهـم اسـت هـشـتـاد وچـهـار درهـم ، ودليـل بـر ايـن قول خداى تعالى است ( وَ لَقَدْ نَصَرَكُم اللّهُ فِى مَواطِنَ كَثيرةٍ ) (40) ؛ يعنى به تحقيق كه يارى كرد شما را خداوند در موطنهاى بسيار. شمرديم موطنهاى پيغمبر صـلى اللّه عـليـه وآله وسلم را پيش از نزول اين آيه ، يافتيم هشتاد وچهار موطن بوده كه حق تعالى آن موطنها را به ( كثير ) وصف فرموده . راوى گـويـد: پس شكستم مهر سوم را ديدم نوشته بود چه مى فرمايد ( عالم ) در اين مساءله كه مردى نبش كرد قبر مرده اى را پس سر مرده را بريد و كفنش را دزديد؟ مرقوم فرموده بود به خط خود: جواب : دست آن مرد را مى برند به جهت دزديدنش كفن را از جاى حرز واستوار، ولازم مى شود اورا صد اشرفى براى بريدن سر ميت ؛ زيرا كه ما قرار داده ايم مرده را به منزله بچه در شكم مادر پيش از آنكه روح اورا، دميده شود وقرار داديم در نطفه بيست دينار، تا آخر مساءله . پس آن شخص برگشت به خراسان ، چون به خـراسـان رسـيـد ديـد اشـخـاصـى را كـه حـضـرت امـوالشـان را قـبـول نـفـرمود ورد كرد فطحى مذهب شده اند وشطيطه بر مذهب حق باقى است ، پس سلام حـضـرت را بـه اورسـانـيـد وهـمـيـان وشـقـه كـفـن كـه حـضرت براى اوفرستاده بود به اورسـانـيـد، پس نوزده روز زنده بود همچنان كه حضرت فرموده بود، وچون وفات يافت حـضـرت بـراى تـجـهـيـز اوآمد در حالى كه سوار بر شتر بود، وچون از امر اوفارغ شد سـوار بـر شـتـر خـود شـده وبـرگـشت به طرف بيابان وفرمود آگاهى ده ياران خود را وبـرسـان بـه ايـشـان سـلام مـرا وبگوبه ايشان كه من وكسى كه جارى مجراى من است از امـامـان لابـد ونـاچـاريـم از آنـكـه بايد حاضر شويم به جنازه هاى شما در هر شهرى كه باشيد پس از خدا بپرهيزيد در امر خودتان .(41) مـؤ لف گويد: كه در جواب سؤ ال از بريدن سر ميت جواب حضرت را بالتمام در روايت نـقـل نـكـرده ان ، روايـتـى در بـاب از حضرت صادق عليه السلام وارد شده كه در ذكر آن جـواب حضرت كاظم عليه السلام معلوم مى شود، وآن ، روايت اين است كه ابن شهر آشوب نـقـل كـرده كـه ربـيـع حـاجـب رفـت نزد منصور در حالى كه در طواف خانه بود وگفت : يا اميرالمؤ منين ! شب گذشته فلان كه مولاى تست مرده ووسر او را بعد از مردنش بريده اند، منصور برافروخته شد وغضب كرد وگفت به ابن شبرمه وابن ابى ليلى وجمعى ديگر از قـاضـيـهـا وفـقها كه چه مى گويند در اين مساءله ، تمامى گفتند كه نزد ما در اين مساءله چـيـزى نـيـسـت ومـنـصـور مـى گـفـت بـكـشـم آن شخص را كه اين كار كرده يا نكشم ، در اين حـال گـفـتـنـد بـه مـنـصـور كـه جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـليـه السـلام داخـل در سـعـى شـد مـنـصـور بـه ربـيـع گـفـت برواين مساءله را از اوبپرس ، ربيع چون پرسيد از آن حضرت جواب فرمود كه بگوبايد آن شخص صد دينار بدهد چون گفت به منصور فقها گفتند كه بپرس از اوكه چرا بايد صد اشرفى بدهد. حضرت صادق عليه السـلام فـرمود: ديه در نطفه بيست دينار است ودر علقه شدن بيست دينار ودر مضغه شدن بـيـسـت ديـنـار ودر رويـيدن استخوان بيست دينار ودر بيرون آوردن لحم بيست دينار، يعنى بـراى هـر مـرتـبـه بيست دينار زياد مى شود تا مرتبه اى كه خلقتش تمام مى شود وهنوز روح ندميده صد دينار مى شود، وبعد از اين اطوار حق تعالى اورا روح مى دهد وخلق آخر مى شود ومرده به منزله بچه در شكم است كه اين مراتب را سير كره وهنوز روح در آن ندميده ، ربـيـع برگشت وجواب حضرت را نقل كرد همگى از اين جواب به شگفت درآمدند آنگاه گفت بـرگـرد وبـپـرس از آن حـضـرت كـه ديـه ايـن مـيـت بـه كـه مـى رسـد مـال ورثـه اسـت يـا نـه ؟ حـضـرت در جـواب فـرمـودنـد: هـيـچ چـيـز از آن مـال ورثـه نـيـسـت ؛ زيـرا كه اين ديه در مقابل آن چيزى است كه به بدن اورسيده بعد از مـردنـش بـايـد بـه آن مـال حج داد براى ميت يا صدقه داد از جانب اويا صرفش كرد در راه خير.(42) سـوم ـ حـديـث ابـوخـالد زبـالى وآنـچـه مـشـاهـده كـرد از دلايل آن حضرت شـيـخ كـليـنـى روايـت كرده از ابوخالد زبالى كه گفت : وقتى كه مى بردند حضرت امام مـوسـى عـليـه السـلام را بـه نـزد مـهـدى عـبـاسـى وايـن اول مـرتـبـه بـود كـه حـضـرت را از مـديـنـه بـه عـراق آوردنـد مـنـزل فـرمـود آن حـضـرت بـه زبـاله ، پس من با اوسخن مى گفتم كه غمناك ديد فرمود: ابـوخـالد چـه شـده مـرا كـه مـى بـيـنـم تـورا غـمـنـاك ؟ گـفـتـم : چـگـونـه غـمـنـاك نـباشم وحال آنكه تورا مى برند به نزد اين ظالم بى باك ونمى دانم كه با جناب توچه خواهد كـرد، فـرمـود: بـر مـن بـاكـى نـخـواهـد بـود، هـرگـاه فـلان روز از فـلان مـاه شـود اسـتـقبال كن مرا در اول ميل ، ابوخالد گفت : من همّى نداشتم جز شمردن ماهها وروزها تا روز مـوعود رسيد پس رفتم نزد ميل وماندم نزد آن تا نزديك شد كه آفتاب غروب كند وشيطان در سـينه من وسوسه كرد وترسيدم كه به شك افتم در آنچه آن حضرت فرموده بود كه نـاگـاه نـظـرم افـتـاد بـه سـيـاهـى قـافـله كـه از جـانـب عـراق مـى آمـد پـس استقبال كردم ايشان را ديدم امام عليه السلام را كه در جلوقطار شتران سوار بر استر مى آمـد فـرمـود: ( اَيـْهـا يـا اَبـاخالِدٍ! ) ديگر بگوى اى ابوخالد! گفتم : لبيك يابن رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم ! فرمود: شك مكن البته دوست داشت شيطان كه تورا به شك افكند، گفتم : حمد خدايى را كه نجات داد تو را از آن ظالمان ، فرمود: به درسـتـى كـه مـن را بـه سـوى ايـشـان بـرگـشـتـنـى است كه خلاص نخواهم شد از ايشان .(43) چهارم ـ در اخبار آن حضرت است به غيب ونـيـز كـليـنى روايت كرده از سيف بن عميره از اسحاق بن عمار كه گفت : شنيدم از ( عبد صـالح ) يعنى حضرت امام موسى عليه السلام كه به مردى خبر مردن اورا داد، من از روى اسـتـبـعاد در دل خود گفتم كه همانا اومى داند كه چه زمان مى ميرد مردى از شيعيانش ! چون در دل من گذشت آن حضرت روبه من كرد شبيه آدم غضبناك وفرمود: اى اسحاق ! رشيد هـجـرى مى دانست علم مرگها وبلاهايى كه بر مردم وارد مى شود وامام سزاوارتر است به دانـسـتـن آن ، بـعـد از آن فـرمود: اى اسحاق ! بكن آنچه مى خواهى بكنى ؛ زيرا كه عمرت تـمـام شـده وتـوتـا دوسـال ديـگـر خـواهـى مـرد وبـرادران تـوواهل بيت تومكث نخواهند كرد بعد از تومگر اندكى تا آنكه مختلف مى شود كلمه ايشان وخـيـانـت مـى كـند بعضى از ايشان با بعضى تا آنكه شماتت مى كند به ايشان دشمنشان ( فـَكانَ هذاَ فِى نَفْسِكَ ) . اسحاق گفت : گفتم من استغفار مى كنم از آنچه به هم رسيده در سينه من . راوى گـويـد: پـس درنـگ نـكـرد اسـحـاق بـعـد از اين مجلس مگر اندكى ووفات كرد، پس نـگـذشـت بـر اولاد عـمـار مـگـر زمـان كـمـى كـه مـفـلس شـدنـد وزنـدگـى ايـشـان بـه امـوال مـردم شـد يـعـنـى بـه عـنـوان قـرض ومـضـاربـه ومـثـال آن زنـدگـى مـى كـردنـد بـعـد از آنـكـه خـودشـان مال بسيار داشتند.(44) پنجم ـ درآمدن آن حضرت است به طىّالارض از مدينه به بطن الرّمّه شـيـخ كـشـى روايـت كـرده از اسماعيل بن سلام وفلان بن حميد كه گفتند: فرستاد على بن يقطين به سوى ما كه دوشتر رونده بخريد واز راه متعارف دور شويد واز بيراهه برويد بـه مـديـنـه وداد به ما اموال وكاغذهايى وگفت اينها را برسانيد به ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام وبايد احدى به امر شما اطلاع نيابد، پس ما آمديم به كوفه ودوشتر قـوى خـريـديـم وزاد وتـوشـه سـفـر بـرداشـتيم واز كوفه بيرون شديم واز بيراهه مى رفتيم تا رسيديم به بطن الرّمّه ، ـ وآن وادى است به عاليه نجد، گويند آن منزلى است در راه مدينه كه اهل بصره وكوفه در آنجا با هم مجتمع مى شوند ـ از راحله ها فرود آمديم آنـهـا را بستيم وعلف نزد آنها ريختيم ونشستيم غذا بخوريم كه ناگاه در اين بين سوارى روكـرد بـه آمـدن وبـا اوبـود چـاكـرى ، همين كه نزديك ما رسيد ديديم حضرت امام موسى عليه السلام است پس برخاستيم براى آن حضرت و سلام كرديم وكاغذها ومالها كه با ما بود به آن حضرت داديم . پس بيرون آورد از آستين خود كاغذهايى وبه ما داد وفرمود: اين جـوابـهـاى كاغذهاى شما است ، ما گفتيم كه زاد وتوشه ما به آخر رسيده پس اگر رخصت فـرمـايـيـد داخـل مـديـنـه شـويـم و زيـارت كـنـيـم حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه وآله وسلم را وتوشه بگيريم ، فرمود: بياوريد آنچه با شما است از توشه ، ما بيرون آورديم توشه خود را به سوى آن حضرت ، آن جناب آن را به دسـت خـود گـردانـيـد وفـرمـود: ايـن مـى رسـانـد شـمـا را بـه كـوفـه ! وامـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه وآله وسلم پس ديديد شما به درستى كه من نماز صبح را بـا ايـشـان گـذاشته ام ومى خواهم نماز ظهر را هم با ايشان به جا مى آورم برگرديد در حفظ خدا.(45) مـؤ لف گـويـد: فـرمـايـش آن حـضرت كه ( رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم را ديـديـد ) دومعنى دارد: يكى آنكه نزديك به مدينه شديد وقرب به زيارت ، در حكم زيـارت اسـت ، دوم آنـكـه رؤ يـت مـن بـه مـنـزله رؤ يـت رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم اسـت ، چون مرا ديديد پس پيغمبر را ديده ايد، وايـن مـعـنـى درسـت اسـت هـرگـاه از آن مـحل كه بودند تا مدينه مسافت بعدى باشد. علامه مجلسى فرموده معنى اول اظهر است (46) واحقر گمان مى كنم كه معنى دوم اظهر بـاشـد و مـؤ يـد ايـن مـعـنـى روايـتـى اسـت كـه ابـن شـهـر آشـوب نـقـل كـرده كـه وقـتى ابوحنيفه آمد بر در منزل حضرت صادق عليه السلام كه از حضرت استماع حديث كند، حضرت بيرون آمد در حالى كه تكيه بر عصا كرده بود، ابوحنيفه گفت : يـابن رسول اللّه ! شما نرسيده ايد از سن به حدى كه محتاج به عصا باشيد، فرمود: چـنـيـن اسـت كـه گفتى لكن اين عصا، عصاى پيغمبر است من خواستم تبرك بجويم به آن ، پس برجست ابوحنيفه به سوى عصا واجازه خواست كه ببوسد آن را، حضرت صادق عليه السلام آستين از ذراع خود بالازد وفرمود به او: به خدا سوگند! دانسته اى كه اين بشره رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم است واين از موى آنحضرت است و نبوسيده اى آنرا ومى بوسى عصا را.(47) ششم ـ در اطلاع آن حضرت است بر مغيبات حميرى از موسى بن بكير روايت كرده كه حضرت امام موسى عليه السلام رقعه اى به من داد كه در آن حوائجى بود وفرمود به من كه هرچه در اين رقعه است به آن رفتار كن من آن را گـذاشـتـم در زيـر مـصلاى خود وسستى وتهاون كردم درباره آن ، پس گذشتم به آن حـضـرت ديـدم كـه آن رقعه در دست شريف آن جناب است ، پس پرسيد از من كه رقعه كجا اسـت ؟ گـفـتـم : در خـانـه اسـت ، اى مـوسـى ! هـرگـاه امـر كـردم تـو را بـه چـيـزى عـمـل كـن بـه آن واگـر نـه غضب خواهم كرد بر تو، پس دانستم كه آن رقعه را بعضى از بچه هاى جن به آن حضرت داده اند.(48) هفتم ـ در نجات دادن آن حضرت است على بن يقطين را از شرّ هارون در ( حـديـقـة الشيعه ) در ذكر معجزات حضرت امام موسى عليه السلام است كه از جـمـله مـعـجزات دوچيز است كه نسبت به على بن يقطين كه وزير هارون الرشيد واز شيعيان مخلص بود واقع شده : يـكـى آنـكه : روزى رشيد جامه قيمتى بسيار نفيس به على مذكور عنايت كرده ، بعد از چند روز عـلى آن جـامـه را بـا مـال وافر به خدمت آن حضرت فرستاد، امام عليه السلام همه را قـبـول نموده جامه را پس فرستاد كه اين جامه را نيكومحافظت كن كه به اين محتاج خواهى شـد، عـلى را در خـاطر مى گذشت كه آيا سبب آن چه باشد و ليكن چون امر شده بود آن را حـفـظ نـمـود وبـعـد از مـدتـى يـكـى از غـلامـان را كـه بـر احوال اومطلع بود به جهت گناهى چوبى چند زده ، غلام خود را به رشيد رسانيده گفت كه على بن يقطين هر سال خمس مال خود را با تحف وهدايا به جهت موسى كاظم مى فرستد، واز جمله چيزهايى كه امسال فرستاده آن جامه قيمتى است كه خليفه به اوعنايت كرده بود. آتش غـضـب رشـيـد شعله كشيده گفت : اگر اين حرف واقعى داشته باشد اورا سياست بليغ مى كـنـم ، فـى الفـور عـلى را طـلبـيده گفت : آن جامه را كه فلان روز به تودادم چه كردى حـاضـر كـن كـه غـرضـى به آن متعلق است . على گفت : آن را خوشبوى كرده در صندوقى گـذاشـتـم از بـس آن را دوست مى دارم نمى پوشم ، رشيد گفت : بايد كه همين لحظه اورا حـاضـر كـنـى ، على غلامى را طلبيده گفت : برووفلان صندوق را كه در فلان خانه است بـيـاور، چـون آورد در حـضـور رشـيـد گـشـود ورشـيـد آن را بـه هـمـان طـريـق كـه عـلى نـقـل كـرده بـود با زينت وخوشبويى ديد آتش غضبش فرونشست وگفت : آن را به مكان خود بـرگـردان وبـه سـلامـت بـروكه بعد از اين سخن هيچ كس را در حق تونخواهم شنيد، چون عـلى رفـت غـلام را طـلبـيـده فـرمود كه اورا هزار تازيانه بزنيد وچون عدد تازيانه به پانصد رسيد غلام دنيا را وداع كرده وبر على بن يقطين ظاهر شد كه غرض از رد آن جامه چـه بـوده ، بـعـد از آن بـار ديـگـر بـه خـاطـر جـمـع آن را بـا تـحـفه ديگر به خدمت امام فرستاد.(49) دومـش آنـكه : على بن يقطين به آن حضرت نوشت كه روايات در باب وضومختلف است مى خـواهـم بـه خـط مـبـارك خود مرا اعلام فرماييد كه چگونه وضومى كرده باشم ؟ امام عليه السـلام بـه اونـوشـت كـه تـورا امر مى كنم به آنكه سه بار روبشويى ، و دستها را از سر انگشتان تا مرفق سه بار بشويى وتمام سر را مسح كن ظاهر دوگوش را مسح نماى وپاها را تا ساق بشوى به روشى كه حنفيان مى كنند. چون نوشتنه به على رسيد تعجب نـمـوده بـا خـود گـفـت ايـن عـمـل مـذهـب اونـيـسـت ومـرا يـقـيـن اسـت كـه هـيـچ يـك از ايـن اعمال موافق حق نيست ، اما چون امام عليه السلام مرا به اين ماءمور ساخته مخالفت نمى كنم تا سرّ اين ظاهر شود وبعد از آن هميشه آن چنان وضو مى ساخت تا آنكه مخالفان ودشمنان گـفتند به هارون ، على بن يقطين رافضى است وبه فتواى امام موسى كاظم عليه السلام عمل مى كند واز فرموده اوتخلف روا نمى دارد. ورشيد در خلوت با يكى از خواص خود گفت كـه در خـدمـت عـلى تـقصيرى نيست اما دشمنانش بجدند كه اورافضى است ومن نمى دانم كه امتحان او به چه چيز است كه بكنم وخاطرم اطمينان يابد، آن شخص گفت شيعه را با سنى مـخـالفتى كه در باب وضواست در هيچ مساءله وفعلى آن قدر مخالفت نيست اگر وضوى اوبـا آنـهـا مـوافـق نـيـسـت حـرف آن جـمـاعـت راسـت اسـت والاّ فـلا. رشـيـد را معقول افتاده روزى اورا طلبيد ودر يكى از خانه ها كارى فرمود وبه شغلى گرفتار كرد كـه تـمـام روز وشـب مى بايست اوقات صرف كند حكم نمود كه از آنجا بيرون نرود وبه غـيـر از غلامى در خدمت اوكسى را نگذاشت وعلى را عادت بود كه نماز را در خلوت مى كرد، چون غلام آب وضورا حاضر ساخت فرمود كه در خانه را بسته برود وخود برخاسته به هـمـان روشـى كـه مـاءمـور بـود وضـوسـاخـت وبـه نـمـاز مـشـغـول شـد ورشـيـد خود از سوراخى كه از بام خانه در آنجا بود نگاه مى كرد، وبعد از آنـكه دانست على از نماز فارغ شده آمد وبه اوگفت : اى على ! هركه تورا از رافضيان مى دانـد غـلط مـى گـويـد ومـن بـعـد سـخـن هـيـچ كـس دربـاره تـومـقـبـول نـيـسـت و بـعد از اين حكايت به دوروز نوشته اى از امام عليه السلام رسيد كه طريق وضوى درست موافق مذهب معصومين عليهم السلام در آن مذكور بود واورا امر نمود كه بـعـد از ايـن وضـورا مـى بايد به اين روش مى ساخته باشى كه آنچه از آن بر تو مى ترسيدم گذشت ، خاطر جمع دار واز اين طريق تخلف مكن .(50) هشتم ـ در اخبار آن حضرت است به غيب ونـيـز در ( حـديـقـه ) از ( فـصـول المـهـمـة ) و( كـشـف الغمه ) نقل كرده : در آن وقت كه هارون امام موسى عليه السلام محبوس داشت ، ابويوسف ومحمّد بن الحسن كه هر دومجتهد عصر بودند به مذهب اهل سنت وشاگرد ابوحنيفه با هم قرار دادند كه بـه نـزد امـام عـليه السلام روند ومسائل علمى از اوپرسند وبه اعتقاد خود با اوبحث كنند وآن حـضـرت را الزام دهـند. چون به خدمت آن حضرت رسيدند مقارن رسيدن ايشان مردى كه بر آن حضرت موكل بود از قبل سندى بن شاهك آمده گفت نوبت من تمام شد وبه خانه خود مـى روم و اگـر شـمـا را خـدمـتـى وكـارى هـست بفرماييد كه چوباز نوبت من شود آن كار را سـاخـتـه بـيـايـم ، امـام فرمود: بروخدمتى وكارى ندارم وچون مرد روانه شد روبه ايشان كـرده گـفـت : تـعـجـب نـمـى كنيد از اين مرد كه امشب خواهد مرد وآمده كه فردا قضاى حاجت من نـمـايـد، پـس هـر دوبـرخـاسـتـه وبـيـرون رفـتـنـد وبـا هـم گـفتند كه ما آمده بوديم ك از اومـسـايـل فـرض وسـنـّت بشنويم اوخود از غيب خبر مى دهد وكسى فرستادند تا بر در آن خانه منتظر خبر نشست ، وچون نصفى از شب گذشته فرياد وفغان از آن خانه برآمد وچون پـرسـيـد كـه چـه واقـع شـده گـفـتـند آن مرد به علت فجاءة بمرد بى آنكه اورا بيمارى ومـرضـى بـاشد. فرستاده رفت وهر دورا خبر كرد وايشان باز به خدمت امام عليه السلام آمـده پـرسيدند كه ما مى خواهيم بدانيم كه شما اين علم را از كجا به هم رسانيده بوديد؟ فـرمـود: ايـن عـلم از آن عـلمـها است كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم به مرتضى على عليه السلام تعليم داده بود واز آن علمها نيست كه ديگرى را راهى به آن باشد وهر دومـتـحـيـر ومـبـهـوت شـده هـر چـنـد خـواسـتـنـد كـه ديـگـر حرفى توانند زد نتوانستند وهر دوبـرخـاسـتـه شـرمـنـده بـرگـشـتـنـد وصـبـر بـر كـتـمان هم نداشتند وخود روايت نمودند ونقل كردند تا در روز قيامت بر ايشان حجت باشد.(51) نهم ـ در امر آن حضرت است شير پرده را بدريدن افسونگرى ابـن شـهـر آشوب از على بن يقطين روايت كرده كه وقتى هارون الرشيد طلب كرد مردى را كه باطل كند به سبب اوامر حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام را وخجالت دهد آن حضرت را در مجلس پس اجابت كرد اورا به جهت اين كار مردى افسونگر، پس چون ( خـوان طـعـام ) حاضر شد آن مرد حيله كرد در نان پس چنان شد كه هرچه قصد كرد خادم حضرت كه نانى بردارد ونزد حضرت گذارد نان از نزد اوپريد. هارون از اين كار چندان خـوشـحـال وخـنـدان شـد كـه خـوددارى نـتـوانست كند وبه حركت درآمد پس چندان نگذشت كه حضرت امام موسى عليه السام سر مبارك بلند كرده به سوى شيرى كه كشيده بودند آن را بـه بـعـضـى از آن پـرده هـا، فـرمود: اى اسداللّه ! بگير دشمن خدا را، پس برجست آن صـورت به مثل بزرگترين شيران وپاره كرد آن افسونگر را، هارون ونديمانش از ديدن ايـن امـر عـظـيـم غـش كـرده وبـر رودر افـتـادنـد وعـقـلهـايـشـان پـريـد از هـول آنـچـه مشاهده كردند وچون به هوش آمدند بعد از زمانى هارون به حضرت امام موسى عـليـه السـلام عـرض كـرد كـه درخـواسـت مـى كـنـم از توبه حق من بر توكه بخواهى از صـورت كـه بـرگـردانـد ايـن مـرد را، فـرمـود: اگر عصاى حضرت موسى عليه السلام بـرگـردانـيـد آنـچـه را كه بلعيد از ريسمانها وعصاهاى ساحران اين صورت نيز بر مى گرداند اين مرد را كه بلعيد. (52) مـؤ لف گـويـد: كـه بـعـضـى از فـضـلاء وشـايـد كـه آن سـيـد اجـل آقـا سـيـد حـسـيـن مفتى باشد روايت كرده اين حديث را از شيخ بهائى به اين طريق كه فـرمـود: حـديـث كـرد مـرا در شـب جـمـعـه هـفـتـم جـمـادى الا خـر سـنـه هـزار وسـه در مـقـابـل دوضـريـح امـامين معصومين حضرت موسى بن جعفر وابوجعفر جواد عليهم السلام از پـدرش شـيـخ حسين از مشايخ خود پس آنها را نام برده تا به شيخ صدوق از ابن الوليد از صفار و سعد بن عبداللّه از احمد بن محمّد بن عيسى از حسن بن على بن يقطين از برادرش حسين از پدرش على بن يقطين ورجال اين سند تمامى ثقات وشيوخ طايفه هستند پس حديث را ذكـر كـرده مـثـل آنـچـه ذكـر شـد ومخالفتى با اين حديث ندارد جز آنكه در آن خادم ندارد بـلكـه دارد خـود حـضـرت مى خواست نان بردارد، وديگر آنكه صورت شير در بعضى از صحنهاى منزل بود نه در پرده وبقيه مثل همند، وبعد از اين روايت گفته كه شيخ بهائى ـ ادام اللّه ايّامه ـ انشاد كرد براى من سه بيتى كه در مدح حضرت امام موسى وامام محمّد جواد عـليـهـم السـلام گـفـتـه بـود وآن سـه بـيـت ايـن است ، بهترين اشعارى است كه در مدح آن دوبزرگوار گفته شده : اَلايا قاصِدَ الزَّوْراءِ عَرِّجْ(53) عَلَى الْغَرْبِىِّ مِنْ تِلْكَ الْمَغانى (54) وَ نَعْلَيْكَ اخْلَعَنْ وَاْسجُدْ خُضوُعا اِذا لاحَتْ لَدَيْكَ الْقُبَّتانِ فَتَحْتَهُما لَعَمْرُكَ نارُ مُوسى وَ نوُرُ مُحَمَّدٍ مُتَقارِنانِ يـازدهـم ـ خـبـر شـقـيـق بـلخـى وآنـچـه مـشـاهـده كـرده از دلايل آن حضرت شـيـخ اربـلى از شـقـيـق بـلخـى روايـت كـرده كـه در سـال صـد وچهل ونهم به حج مى رفتم چون به ( قادسيه ) رسيدم نگاه كردم ديدم مـردمـان بـسـيـار بـراى حـج حـركـت كـرده انـد وتـمـامـى بـا زيـنـت وامـوال بـودنـد، پـس نـظرم افتاد به جوان خوشرويى كه ضعيف وگندم گون بود وجامه پـشـمينه بالاى جامه هاى خويش پوشيده بود و شمله اى در بر كرده بود ونعلين در پاى مـبـاركش بود واز مردم كناره كرده وتنها نشسته بود. من با خود گفتم كه اين جوا از طايفه صوفيه است ومى خواهد بر مردم كلّ باشد وثقالت خود را بر مردم اندازد در اين راه ، به خدا سوگند كه نزد اومى روم واورا سرزنش مى كنم ، چون نزديك اورفتم وآن جوان مرا ديد فرمود: ( ياَ شَقيقُ! اِجْتَنِبُوا كَثيرا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ ) .(55) ايـن بـگـفـت وبـرفـت ، مـن بـا خـود گـفـتـم ايـن امـر عـظـيـمـى بـود كـه ايـن جـوان آنچه در دل مـن گـذشـتـه بود بگفت ونام مرا برد، نيست اين جوان مگر بنده صالح خدا بروم واز او سـوال كـنـم كـه مرا حلال كند، پس به دنبال اورفتم وهرچه سرعت كردم اورا نيافتم ، اين گـذشـت تـا بـه مـنـزل ( واقصه ) رسيديم آنجا آن بزرگوار را ديدم كه نماز مى خواند واعضايش مضطرب اس واشك چشمش جارى است ، من گفتم اين همان صاحب من است كه در جـسـتجوى اوبودم بروم واز اواستحلال جويم ، پس صبر كردم تا از نماز فارغ شد. به جانب اورفتم چون مرا ديد فرمود: يـاَ شـَقـيـقُ! ( وَ اِنّى لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا ثُمَّ اْهتَدى ) .(56) ايـن بـفـرمـود وبـرفـت ، مـن گـفـتـم بـايـد ايـن جـوان از ابـدال بـاشـد؛ زيـرا كـه دومـرتـبـه مـكنون من را بگفت . پس ديگر اورا نديدم تا به ( زبـاله ) رسـيـديم ديدم آن جوان ركوه اى در دست دارد لب چاهى ايستاده مى خواهد آب بـكـشـد كـه نـاگاه ركوه از دستش در چاه افتاد من نگاه كردم ديدم سر به جانب آسمان كرد وگفت : ( اَنْتَ رَبّى اِذا ظَمِئْتُ اِلِى الْماءِ وَ قُوتى اِذا اَرَدْتُ طَعاما؛ ) (يعنى تويى سيرايى من هرگاه تشنه شوم به سوى آب وتوقوت منى هر وقتى كه اراده كنم طعام را.) پـس گـفـت خـداى مـن وسيد من ، من غير از اين ركوه ندارم از من مگير اورا. شقيق گفت : به خدا سـوگـنـد! ديـدم كـه آب چـاه جـوشـيـد وبـالاآمـد، آن جـوان دست به جانب آب برد وركوه را بـگـرفـت وپـر از آب كـرد ووضـوگـرفـت وچـهـار ركـعـت نـمـاز گـزارد پـس بـه جـانـب تـل ريـگـى رفـت واز آن ريـگـها گرفت ودر ركوه ريخت وحركت داد و بياشاميد من چون چنين ديدم نزديك اوشدم وسلام كردم وجواب شنيدم . سپس گفتم به من مرحمت كن از آنچه خدا به تـونـعـمـت فـرمـوده ، فـرمود: اى شقيق ! هميشه نعمت خداوند در ظاهر وباطن با ما بوده پس گـمـان خـوب بـبـر بـر پـروردگـارت ، پـس ركوه را به من داد چون آشاميدم ديدم سويق وشـكـر اسـت وبـه خـدا سـوگند كه هنوز لذيذتر وخوشبوتر از آن نياشاميده بودم ! پس سـيـر وسـيـراب شـدم بـه حـدى كـه چـنـد روز مـيل به طعام وشراب نداشتم . پس ديگر آن بـزرگـوار را نـديـدم تـا وارد مـكـه شـدم ، نـيـمه شبى اورا ديدم در پهلوى قبّة السّراب مـشـغـول بـه نـمـاز است وپيوسته مشغول به گريه وناله بود وبا خشوع تمام نماز مى گزارد تا فجر طلوع كرد، پس در مصلاى خود نشست وتسبيح كرد وبرخاست نماز صبح ادا كـرد پـس از آن هـفـت شـوط طـواف بـيـت كـرده وبـيـرون رفـت ، مـن دنبال اورفتم ديدم اورا حاشيه وغلامان است بر خلاف آن وضعى كه در بين راه بود يعنى اورا جـلالت ونـبـالت تـمـامى است و مردم اطراف اوجمع شدند وبر اوسلام ميكردند، پس من بـه شـخـصـى گـفـتم كه اين جوان كيست ؟ گفتند: اين موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام است ! گفتم : اين عجايب كه من از اوديدم اگر از غير اوبود عجب بود لكن چون از اين بزرگوار است عجبى ندارد. (57) مـؤ لف گـويـد: كـه شقيق بلخى يكى از مشايخ طريقت است ، با ابراهيم ادهم مصاحبت كرده واز اواخـذ طريقت نموده واواستاد حاتم اصم است ، در سنه صد و نود وچهار در غزوه كولان از بلاد ترك به قتل رسيد. در ( كـشـكـول بـهـائى ) وغـيـره نـقـل شـده كـه شـقـيـق بـلخـى در اول امـر، صـاحب ثروت ومكنت زياد بوده وبسيار سفر مى كرده براى تجارت پس در يكى از سـالهـا، مـسـافـرت بـه بـلاد تـرك نـمـود بـه شـهـرى كـه اهـل آن پـرسـتش اصنام مى كردند، شقيق به يكى از بزرگان آن بت پرستان ، گفت : اين عـبـاداتـى كـه شـمـا بـراى بتها مى كنيد باطل است ، اينها خدا نيستند واز براى اين مخلوق خالقى است كه مثل ومانند اوچيزى نيست واوشنوا ودانا است ، واوروزى دهنده هر چيز است . آن بت پرست در جواب اوگفت كه قول تومخالف است با كار تو، شقيق گفت : چگونه است آن ؟ گفت : تومى گويى كه خالقى دارى رازق وروزى دهنده مخلوق است وبا اين اعتقاد خود را بـه مـشـقت مسافرت درآورده اى در سفر كردن تا به اينجا براى طلب روزى ، شقيق از اين كـلمـه متنبه شده وبرگشت به شهر خود وهرچه مالك بود تصدق داد و ملازمت علما وزهاد را اختيار كرد تا زنده بود.(58) وبـدان كـه ايـن حـكـايـت را كـه شـقـيـق از حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام نقل كرده جمله اى از علماى شيعه وسنى آن را نقل كرده اند ودر ضمن اشعار نيز در آورده اند وآن ابيات اين است : سَلْ شَقيقَ البَلْخِىِّ عَنْهُ بِماشا هَدَمِنْهُ وَ مَا الَّذى كانَ اَبْصَرَ قالَ لَمّا حَجَجْتُ عايَنْتُ شَخْصا ناحِلَ الْجِسْمِ شاحِبَ اللَّوْنِ اَسْمَرِ سائرا وَحْدَهُ وَ لَيْسَ لَهُ زا دُفَمازِلْتُ دائما اَتَفَكَّرُ وَ تَوَهَّمَتُ اَنَّهُ يَسْئَلُ النّاسَ وَ لَمْ اَدْرانَّهُ الْحَجُّ الاَكْبَرُ ثُمَّ عايَنْتُهُ وَ نَحْنُ نُزوُلٌ دوُنَ فَيْدٍ عَلَى الْكُثيِّبِ الاَحْمَرِ يَضَعُ الرَّمُلُ فى الاِنا وَ يَشرَبُهُ فَنادَيْتُهُ وَ عَقْلى مُحَيَّرُ اِسْقِنى شَرْبَةً فَلَمّا سَقانى مِنْهُ عايَنْتُهُ سَويقا وَ سُكَّرُ فَسَئَلْتُ الْحَجيجَ مَنْ يَكْ هذا قيلَ هذا الامامُ مُوسَى بن جَعفرٍ(59) ! دوازدهم ـ در اخبار آن حضرت است به غيب شـيـخ كـشـى از شـعيب عقرقوفى روايت كرده كه روزى خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السـلام بودم كه ناگهان ابتداء از پيش خود مرا فرمود كه اى شعيب ! فردا ملاقات خواهد كـرد تـورا مـردى از اهـل مـغـرب واز حـال مـن از تـوسـؤ ال خواهد كرد، تودر جواب اوبگوكه اواست به خدا سوگند امامى كه حضرت صادق عليه السـلام از بـراى مـا گـفـتـه ، پـس هـر چـه از تـوسـؤ ال كند از مسايل حلال وحرام تواز جانب من جواب اوبده . گفتم : فدايت شوم ! آن مرد مغربى چـه نـشـانـى دارد؟ فـرمود: مردى به قامت طويل وجسم است ونام اويعقوب است وهرگاه اورا مـلاقـات كـنـى بـاكـى نـيـسـت كه اورا جواب گويى از هرچه مى پرسد، چه اويگانه قوم خويش است واگر خواست به نزد من بيايد اورا با خود بياور. شعيب گفت : به خدا سوگند كه روز ديگر من در طواف بودم كه مردى طويل وجسيم روبه من كرد وگفت مى خواهم از تو سـؤ الى كـنـم از احـوال صـاحبت ، گفتم : از كدام صاحب ؟ گفت : از فلان بن فلان ! يعنى حـضـرت مـوسـى بـن جعفر عليه السلام ، گفتم : چه نام دارى ؟ گفت : يعقوب ، گفتم : از كـجـا مـى بـاشـى ؟ گـفـت : از اهل مغرب ، گفتم : از كجا مرا شناختى ؟ گفت : در خواب ديدم كسى مرا گفت كه شعيب را ملاقات كن وآنچه خواهى از اوبپرس ، چون بيدار شدم نام تورا پـرسـيـدم تـورا به من نشانى دادند، گفتم : بنشين در اين مكان تا من از طواف فارغ شوم وبـه نـزد تـوبـيـايـم . پـس طواف خود نمودم وبه نزد اورفتم وبا او تكلم كردم ، مردى عـاقـل يـافـتـم اورا، پـس از مـن طـلب كـرد كـه اورا بـه خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ببرم . پـس دسـت اورا گـرفـتم وبه خانه آن حضرت بردم وطلب رخصت كردم چون رخصت يافتم داخـل خـانـه شـديـم ، چـون امـام عـليـه السـلام نگاهش به آن مرد افتاد فرمود: اى يعقوب ! توديروز اينجا وارد شدى ومابين تووبرادرت در فلان موضع نزاعى واقع شد وكار به جـايـى رسيد كه همديگر را دشنام داديد واين طريقه ما نيست ودين ما ودين پدران ما بر اين نـيـسـت ومـا امـر نـمـى كـنـيـم احـدى را بـه اين نحو كارها پس از خداوند يگانه بى شريك بپرهيز، همانا به اين زودى مرگ مابين توو برادرت جدايى خواهد افكند وبرادرت در همين سـفر خواهد مرد پيش از آنكه به وطن خويش برسد وتوهم از كرده خود پشيمان خواهيد شد وايـن بـه سـبـب آن شـد كـه شـمـا قـطـع رحـم كـرديـد؛ خدا عمر شماها را قطع كرد. آن مرد پـرسـيـد: فـدايـت شـوم ! اجـل مـن كـى خـواهـد رسـيـد؟ فـرمـود: هـمـانـا اجـل تـونـيـز حـاضـر شـده بـود لكـن چـون در فـلان مـنـزل بـا عـمـه ات صـله كـردى ورحـم خـود را وصـل كـردى بـيـسـت سال بر عمرت افزوده شد، شعيب گفت : بعد از اين مطلب يك سالى آن مرد را در طريق حج ديدم واحوال پرسيدم خبر داد كه در آن سفر برادرش به وطن نرسيده كه وفات يافت ودر بـيـن راه بـه خـاك رفـت .(60) وقـطب راوندى اين حديث را از على بن ابى حمزه روايت كرده به نحومذكور. سـيـزدهـم ـ خـبـر عـلى بـن مـسـيـّب هـمـدانـى وآنـچـه مـشـاهـده كـرده از دلائل آن حضرت مـحـقـق بـهـبـهـانـى رحـمـه اللّه در تـعـليـقـه بـر ( رجال كبير ) در احوال على بن مسيب همدانى فرموده كه در بعض كتب معتمده است كه اورا بـا حضرت موسى بن جعفر عليه السلام گرفتند ودر بغداد اورا در همان محبس موسى بن جـعـفـر عـليـه السـلام حـبس كردند وچون طول كشيد مدت حبس اووشوق سختى پيدا كرد به مـلاقـات عـيـال خـويـش ، حـضـرت فـرمـود: غـسـل كـن . چـون غـسـل كـرد حـضـرت فـرمـود: چشم را بر هم گذار، پس فرمود: بگشا، چشمان خود را. چون گـشـود خـود را نـزد قـبـر امـام حـسـين عليه السلام ديد پس نماز گزاردند نزد آن حضرت وزيـارت نمودند. پس فرمود: ديدگان را بر هم نه بعد فرمود: بگشا! چون گشود خود را نـزد قـبـر حـضـرت پـيغمبر صلى اللّه عليه وآله وسلم ديد در مدينه . فرمود: اين قبر پـيـغـمـبـر اسـت پـس بـرو بـه نـزد عـيال خود تجديد عهد كن ومراجعت كن به نزد من ، رفت وبرگشت . دوباره فرمود: چشم به هم گذار، پس فرمود: باز كن چون چشم گشود خود را بـا آن حـضـرت در بـالاى كـوه قـاف ديـد ودر آنـجـا چـهل نفر از اولياء اللّه ديد كه تمام اقتدا كردند به امام موسى عليه السلام وبعد از آن فرمود: چشم به هم نه وبگشا، چون گشود خود را با آن حضرت در زندان ديد!(61) مـؤ لف گـويـد: كـه در اصـحـاب حـضـرت رضـا عـليـه السـلام در احوال زكريا بن آدم بيايد ذكر على بن مسيب مذكور. فـصـل چـهـارم : در ذكـر پـاره اى از كلمات شريفه ومواعظ بليغه حضرت موسى بن جعفرعليه السلام است ( اوّل ـ قالَ عليه السلام (عِنْدَ قَبْرٍ حَضَرَهُ) اِنَّ شَيْئَا هذا آخِرُهُ لَحقيقٌ اَنْ يُزْهَدَ فى اَوَّلِهِ وَ اِنَّ شَيئا هذا اَوَّلُهُ لِحَقيقٌ اَنْ يَخافَ آخِرُهُ ) ؛(62) يـعـنـى حـضـرت مـوسـى بن جعفر عليه السلام نزد قبرى حاضر بود واين مطلب را بيان فـرمـود: هـمـانـا چـيـزى كـه ايـن اخـر اواسـت سـزاوار اسـت كـه مـيـل ورغـبـتـى نـشـود بـه اول آن ، وبـه درسـتـى كـه چـيـزى كـه ايـن اول آن است ، يعنى آخرتى كه قبر منزل اول آن است ، سزاوار است كه ترسيده شود از آخر آن . مـؤ لف گـويـد: كـه از بـراى قـبـر وحـشـت وهـول عـظـيـم است ودر ( كتاب مَنْ لايَحْضُرُهُ الْفـَقـيه ) است (63) كه چون ميت را به نزديك قبر آورند، به ناگاه اورا داخـل قـبـر نـكـنـنـد بـه درسـتـى كـه از بـراى قـبـر هـولهـاى بـزرگ اسـت وپـنـاه بـرد حامل آن به خداوند تعالى از هول مطلع وبگذارد سر ميت را نزديك قبر واندكى صبر نمايد تـا اسـتـعداد دخول را بگيرد پس اندكى اورا پيشتر برد واندكى صبر كند آنگاه اورا به كنار قبر برد. مجلسى اول رحمه اللّه در شرح آن فرموده : ( هرچند روح از بدن مفارقت كرده است وروح حـيـوانـى مـرده اسـت امـا نـفـس نـاطـقـه زنـده اسـت وتـعـلق اواز بـدن بـالكـليـة زايل نشده است وخوف ضعطه قبر وسؤ ال منكر ونكير ورومان فتّان قبور وعذاب برزخ هست بـا آنـكـه از جـهـت ديـگران عبرت است كه تفكر كنند چنين واقعه اى در پيش دارند. ودر ( حـديـث حـسـن ) از يونس منقول است كه گفت : حديثى از حضرت امام موسى كاظم عليه السـلام شـنيده ام كه در هر خانه اى كه به خاطرم مى رسد آن خانه با وسعتش بر من تنگ مـى شـود وآن آنـسـت كـه فرمودند چون ميت را به كنار قبر برى ، ساعتى اورا مهلت ده تا استعداد سؤ ال نكير ومنكر [پيدا] بكند ) . انتهى .(64) وروايت شده از براء بن عازب كه يكى از معروفترين صحابه است كه ما در خدمت حضرت رسـول صـلى اللّه عليه وآله وسلم بوديم كه نظرش افتاد بر جماعتى كه در محلى جمع گـشـتـه بودند، پرسيدند: بر چه اين مردم اجتماع كرده اند؟ گفتند: جمع شده اند قبر مى كـنند، براء گفت : چون حضرت اسم قبر شنيد شتاب كرد در رفتن به سوى آن تا خود را بـه قـبـر رسـانـيـد پـس بـه زانـونـشـسـت كـنـار قـبـر. مـن رفـتـم بـه طـرف ديـگـر مقابل روى آن حضرت تا تماشا كنم كه آن حضرت چه مى كند، ديدم گريست به حدى كه خاك را از اشك چشم خود تر كرد پس از آن ، روكرد به ما وفرمود: ( اِخْوانى ! لِمِثْلِ هذا فَاَعِدّوُا ) ؛ يعنى برادران من ! از براى مثل اين مكان تهيه ببينيد وآماده شويد.(65) شيخ بهائى نقل كرده كه بعضى از حكما را ديدند كه در وقت مرگ خود دريغ و حسرت مى خـورد، بـه اوگـفـتـنـد كه اين چه حالى است كه از تومشاهده مى شود؟ گفت : چه گمان مى بـريـد بـه كسى كه مى رود به سفر طولانى بدون توشه وزاد وساكن مى شود در قبر وحشتناكى بدون مونسى ووارد مى شود بر حاكم عادلى بدون حجتى . وقـطـب راونـدى روايت كرده كه حضرت عيسى عليه السلام صدا زد مادر خود حضرت مريم عـليـهـا السـلام را بـعـد از مـردنـش وگـفـت : اى مـادر! با من تكلم كن آيا مى خواهى به دنيا بـرگـردى ؟ گـفـت : بـلى ! بـراى آنكه نماز گزارم براى خدا در شب بسيار سرد وروزه بـگـيـرم در روزى بـسـيـار گـرم ، اى پـسـر جان من ! اين راه بيمناك است . وروايت شده كه حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـا السـلام در وصيت خود به اميرالمؤ منين عليه السلام گفت : چون وفـات كـردم شـمـا مـرا غـسـل بـده وتـجـهـيـز كـن ونـمـاز بـگـزار بـر مـن و مـرا داخـل در قـبـر كـن ودر لحـد بـسـيـار وخـاك بـر روى مـن بـريـز وبـنـشـيـن نـزد سـر مـن مقابل صورتم وقرآن ودعا براى من بسيار بخوان ؛ زيرا كه آن ساعت ساعتى است كه مرده محتاج است به انس گرفتن با زنده ها. (66) وسـيـد بـن طاوس رحمه اللّه از حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم روايت كرده كه فـرمـود: نـمـى گـزارد بـر مـيـت سـاعـتـى سـخـت تـر از شـب اول قـبـر، پـس رحـم نـمـائيـد مردگان خود را به صدقه واگر نيافتى چيزى كه صدقه بـدهـى پـس يـكـى از شـمـاهـا دو ركـعـت نـمـاز كـنـد وبـخـوانـد در ركـعـت اول ( فـاتـحـة الكـتـاب ) يـك مـرتـبـه و( قـل هـواللّه احـد ) دومـرتـبـه ودر ركـعـت دوم ( فاتحه ) يك مرتبه و( الهكم التّكاثر ) ده مرتبه وسلام دهد وبگويد: ( اَللّهـُمَّ صـَلِّ عـَلى مـُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوابَها اِلى قَبْرِ ذلِكَ الْمَيِّتِ فُلانِ بْنِ فُلانِ ) . پـس حق تعالى مى فرستد همان ساعت هزار ملك به سوى قبر آن ميت با هر ملكى جامه وحله اى اسـت وتـنـگـى قـبـر اورا وسعت دهد تا روز نفخ صور وعطا كند به نمازه كننده به عدد آنـچـه آفـتـاب بـر آن طـلوع مـى كـنـد حـسـنـات وبـالابـرده شـود بـراى او چـهـل درجـه .(67) ودر كتاب ( مَن لايَحْضُرُهُ الْفَقيه ) است كه چون ( ذرّ ) پسر ابوذر وفات كرد، ابوذر رضى اللّه عنه بر قبر اوايستاد ودست بر قبر ماليد وگفت : رحمت كند خدا تورا اى ذر! به خدا سوگند كه تونسبت به من نيكوكار بودى وشـرط فـرزنـدى را بـه جا مى آورد والحال كه تورا از من گرفته اند من از توخشنودم ، بـه خـدا قـسم كه از رفتن توباكى نيست بر من ونقصانى به من نرسيد ( وَ مالى اِلى اَحـَدٍ سـِوَى اللّهِ مـِنْ حـاجـَةٍ ) ؛ ونيست از براى من به غير از حق تعالى به احدى حاجت واگـر نـبـود هـول مـطلع ، يعنى جاهاى هولناك آن عالم بعد از مرگ ديده مى شود، هر آينه مـسـرور مـى شـدم كه من به جاى تورفته باشم ولكن مى خواهم چند روزى تلاقى مافات كـنـم وتـهـيـه آن عـالم را بـبـيـنـم وبـه تـحـقـيـق كـه انـدوه از بـراى تـومـرا مـشـغـول سـاخـتـه اسـت از اندوه بر تو، يعنى هميشه در غم آنم كه عبادات وطاعاتى كه از براى تونافع است بكنم واين معنى مرا باز داشته است از آنكه غم مردن وجدايى تورا از خـود بـخـورم ، واللّه كـه گـريـه نـكـردم از جـهـت توكه مرده اى واز من جدا شده اى وليكن گـريـه بـر تـوكـردم كـه حال توچون خواهد بود، و چون بگذرد. ( فَلَيْتَ شِعرى ما قُلْتُ وَ ما قيلَ لَكَ ) ؛ پس كاش مى دانستم كه توچه گفتى وبه توچه گفتند، خداوندا! به اوبخشيدم حقوقى را كه بر اوواجب كرده بودى از براى من پس توهم ببخش حقوق خود را كه بر اوواجب گردانيده بودى چه آنكه توسزاوارترى به جود وكرم از من .(68) دوم ـ ( قالَ عليه السلام لِعَلِىِّ بْنِ يَقْطين : كَفّارَةُ عَمِلِ السُّلْطانِ الاِحْسانُ اِلَى اْلاَخْوانِ ) ؛ فرمود به على بن يقطين : كفاره كارگرى براى سلطان ، نيكى كردن به برادران دينى است . (69) سـوم ـ فـرمـود كـه هـر زمـانـى كـه پـديـد آوردند مردمان گناهانى را كه ياد نداشتند، حق تعالى پديد آورد براى ايشان از بلاها چيزهايى كه آنها را بلا نمى شمردند.(70) مـؤ لف گـويـد: كـه در زمان ما خوب ظاهر شد صدق اين كلام ؛ زيرا كه گناهان ومعاصى تـازه در مـيـان مـرد ظـاهـر شد وبدعتها پديد آمد ومردم پا از جاده شريعت واطاعت حق تعالى بـيـرون گـذاشـتـنـد وكـمـالات خـود را در ارتكاب بعض معاصى ومناهى پنداشتند وامر به مـعروف ونهى از منكر از ميان رفت حق تعالى نيز مردم را به انواع بلاها مبتلاكرده كه هيچ وقـت در خـاطـرشـان خـطور نمى كرد وگمان آن را نمى بردند و مصدوقه اين آيه شريفه گشتند: ( وَ ضـَرَبَ اللّهُ مـَثـَلا قـَرْيـَةً كـانـَتْ آمـِنـَةً مـُطْمَئِنَّةً يَاءْتِيَها رَزْقُها رَغَدا مِنْ كُلِّ مَكانٍ فـَكـَفـَرَتْ بـِاَنـْعـُمِ اللّهِ فَاَذاقَهَا اللّهُ لِباَس الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِما كاَنُوا يَصْنَعُون ) .(71) حق تعالى مثل زده براى كافر نعمتان به اهل قريه اى كه در امن وآسايش بودند مى رسيد روزى فـراخ بـراى ايـشـان از اطـراف وجـوانـب پـس كـافـر شدند به نعمتهاى خدا وشكر نـكـردند پس چشانيد حق تعالى ايشان را لباس گرسنگى وترس بدانچه بودند كه مى كردند از عملهاى ناشايست . چـهـارم ـ فـرمـود: مـصـيـبـت بـراى صـبـر كـنـنـده يـكـى است وبراى جزع كننده دومصيبت است .(72) فقير گويد: كه بيايد در كلمات حضرت هادى عليه السلاهمين كلمه شريفه ومراد از آن . پـنـجـم ـ فـرمـود: شـدت وسـخـتى جور را كسى مى داند كه حكم به جور در حق اوشده است .(73) مـؤ لف گـويـد: كـه روايت شده از حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم كه فرمود: سـلطـان ظـل اللّه اسـت در زمـيـن ، پـنـاه وجـاى مى گيرد به آن مظلوم . پس هر سلطانى كه عدالت كرد از براى اواست اجر وبر رعيت شكر، وهر سلطانى كه ستم كرد از براى اواست وزر وبر رعيت است صبر تا بيايد ايشان را فرجى .(74) شيخ سعدى گفته : شنيدم كه خسروبه شيرويه گفت در آن دم كه چشمش ز ديدن نهفت بر آن باش تا هر چه نيت كنى نظر در صلاح رعيت كنى چراغى كه بيوه زنى برفروخت بسى ديده باشى كه شهرى بسوخت بد ونيك چون هر دومى بگذرند همان به كه نامت به نيكى برند الاتا به غفلت نخوابى كه نوم حرام است بر چشم سالار قوم نيايد به نزديك دانا پند شبان خفته وگرگ در گوسفند غم زيردستان بخور زينهار بترس از زبردستى روزگار توناكرده بر خلق بخشايشى كجا بينى از دولت آسايشى شـشـم ـ فـرمـود: بـه خـدا قـسـم اسـت كـه نـازل مـى شـود مـعـونـه بـه قـدر مـؤ نـه ونـازل مـى شـود صـبـر بـه قـدر مـصـيبت وكسى كه ميانه روى كند وقناعت نمايد نعمت بر اوبـمـانـد، و كـسـى كـه تـبـذيـر واسـراف كـنـد نـعـمـت از اوزايـل گردد، وادا كردن امانت وراستى در گفتار، روزى بياورد، وخيانت ودروغ فقر ونفاق آورد، وهـرگـاه خـدا خـواهـد كـه بـه مـورچـه شـرّى بـرسـد بـراى اودوبال بروياند آنگاه مورچه بپرد ومرغ هوا اورا بخورد.(75) مـؤ لف گـويـد: كـه ايـن فـقـره اخـيـر شـايـد اشـاره بـاشـد بـه آنـكـه آدم شـكـسـتـه بـال ضعيف الحال در سلامت است وهرگاه مال واعوان پيدا كرد سر جنبان شود آنها كه بالا دسـت اومـى بـاشـنـد سر اورا بكوبند واورا هلاك كنند، وابوالعتاهيه همين مطلب را به نظم درآورده وگفته : وَ اِذا اسْتَوَْت لِلنَّمْلِ اَجْنِحَةٌ حَتّى تَطيرَ فَقَدْدنا عَتَبُهُ گـويـنـد: هـارون الرشـيـد در ايـام نـكـبـت بـرامـكـه بـه ايـن شـعـر مـكـرر متمثل مى شد. هـفـتـم ـ فـرمـود: بـپـرهـيـز از آنـكـه مـنـع كنى مال خود را در طاعت خدا كه انفاق خواهى كرد دومثل آن را در معصيت .(76) هـشـتـم ـ فـرمـود: كـسـى كه دوروزش ، يعنى روز گذشته اش وروزى كه در آن است مساوى بـاشـد، مـغـبـون اسـت وكـسـى كـه روز دومـش بدتر از روز اولش ، يعنى روز گذشته اش بـاشـد، پس اوملعون است وكسى كه زيادتى در نفس خود نمى يابد در نقصان است وكسى كه روبه نقصان است مرگ از براى اوبهتر از حيات است .(77) نـهـم ـ ( عَنِ الدُّرَّةِ الباهِرَةِ: قالَ الكاظِمُ عليه السلام : المَعْروفُ غُلُّ لايَفُكُّهُ اِلاّ مُكافاةٌ اَوْ شُكْرٌ، لَوْ ظَهَرَتِ الا جالُ افْتَضَحَتِ الا مالُ، مَن وَلَّدَهُ الْفَقْرُ اَبْطَرَهُ الْغِنى ، منْ لَمْ يَجِدْ لِلاسـآئةِ مـَضـَضـا لَمْ يـَكُنْ لِلا حْسانِ عِنْدَهُ مَوْقِعٌ، ما تَسآبَّ اِثْنانِ اِلاّ انْحَطَّ اْلاَعْلى اِلى مَرْتَبَةِ اْلاَسْفَلِ ) .(78) اين فرمايش حضرت مشتمل است بر پنج كلمه حكمت آميز كه بايد به آب طلا نوشته شود، ومعنى آنها اين است : 1 ـ احـسـان غـلى اسـت بـر گـردن آن كسى كه به اواحسان شده كه بيرون نمى آورد آن را مگر مكافات واحسان نمودى به احسان كننده يا شكر اورا نمودن ؛ 2 ـ اگر ظاهر شود اجلها رسوا شود آرزوها؛ 3 ـ كسى كه متولد وپروريده شد در فقر، سرگشته وحيران كند اورا توانگرى ؛ 4 ـ كـسـى كـه نـمـى يـابـد از بـد كـردن بـه اوسـوزش دل واندوهى ، نخواهد بود از براى احسان نزد اوموقعى ؛ 5 ـ دونـفـر هـمـديگر را دشنام ندهند مگر آنكه بالاتر است فرود خواهد آمد به مرتبه آنكه پست تر است . دهـم ـ فـرمـود آن حـضـرت بـه بـعـض اولاد خـود كه : اى پسرك من ! بپرهيز از آنكه ببيند خداوند تورا در معصيتى كه نهى كرده تورا از آن وبپرهيز از آنكه نبيند تورا نزد طاعتى كـه امـر كـرده تـورا بـه آن وبـر توباد به كوشش وجد والبته جنان ندانى كه بيرون رفـتـه اى از تـقـصـير در عبادت وطاعت خدا؛ زيرا كه عبادت نشده حق تعالى به نحوى كه شايسته عبادت اواست .(79) فـقـيـر گـويـد: كـه هـمـيـن مـعـنـى مـراد اسـت از ايـن دعـا كـه آن حـضـرت تـعـليـم فـضـل بـن يـونـس فـرمـوده : ( اَللّهـُمَّ لاتـَجـْعـَلْنـى مـِنَ الْمُعارينَ (80) وَ لاتُخْرِجْنى مِنَ التَّقْصيرِ ) . فـرمـود: وبـپرهيز از مزاح ؛ زيرا كه آن مى برد نور ايمان تورا وسبك مى كند مروت تو را، وبـپـرهـيـز از مـلولى وكـسـالت ؛ زيـرا كـه اين دومنع مى كند حظ تورا از دنيا و آخرت .(81) مـؤ لف گـويـد: كـه نـهـى آن حـضرت از مزاح ظاهرا مراد افراط در مزاح وشوخى است كه بـاعـث سـبـكـى وكـم وكـم وقـارى ومـوجـب سـقـوط حـصـول مـهـابـت وحـصـول خوارى مى گردد ودل را مى ميراند واز آخرت غفلت مى آورد وبسا باشد كه باعث عـداوت ودشـمـنـى يـا سـبـب آزردن وخجالت مؤ منى گردد، ولهذا گفته شده كه هر چيزى را تـخـمـى اسـت وتـخـم عداوت شوخى است ، واز مفاسد آن آنست كه دهان را به هرزه خندى مى گـشـايـد وخـنده بسيار دل را تاريك وابروووقار را تمام مى كند ولكن پوشيده نماند كه اگـر افـراط در مـزاح نـشـود وتـوليد مفاسد مذكوره ننمايد مذموم نيست بلكه ممدوح است ، ومـكـرر مـزاح از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه وآله و سلم واميرالمؤ منين عليه السلام صادر شده به حدى كه منافقين مزاح را در حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام عيب شمردند، وهـمـچـنـيـن خـنـده مـذمـوم ، قـهـقـه است كه با صدا باشد نه تبسم كه آن محمود وذكر آن در اوصاف حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم مشهور است . يـازدهـم ـ فـرمـود: مـؤ مـن مـثل كفه ترازواست هرچه زيادتر شود در ايمانش ، زياد شود در بلايش !(82) دوازدهـم ـ روايـت شـده كـه روزى آن حـضـرت اولاد خـود را جـمـع كـرد وفـرمود به آنها: اى پـسـران مـن ! وصـيـت مـى كـنـم شـمـا را بـه وصيتى پس هر كدام كه اين وصيت را حفظ كند تـرسـانـيـده (83) وبـى آرام نـخـواهـد شـد با آن وصيت ، وآن وصيت اين است ، هرگاه آمد به نزد شما شخصى ودر گوش راست شما سر گذاشت وشنوانيد شما را كلمات نـاخـوش ونـاپـسـنـديـده ، پس سر گذاشت به گوش چپ وعذرخواهى كرد وگفت : من نگفتم چيزى ، قبول كنيد عذر اورا.(84) يعنى با اوكج خلقى نكنيد ونگوييد مثلا دروغ مى گويى ، چه قدر بى حيايى ، الا ن به گوشم ناسزا و ناپسند گفتى . مؤ لف گويد: كه بيايد در فصل مواعظ حضرت جواد عليه السلام آنچه كه مناسب به اين مطلب است . قريب به همين را سيد رضى در شعر خود در حكم ايراد كرده در آنجا فرموده : كُنْ فِى الاَنامِ بِلاعَيْنٍ وَ لااُذُنٍ اَوْ لافَعِشْ اَبَدَ الاَيامِ مَصْدورا وَ النّاسُ اُسْدٌ تُحامى عَنْ فَرائسِها اَمّا عَقَرْتَ وَ اِمّا كُنْتَ مَعْقُورا وبـدان كـه سـيـد بـن طـاوس رحـمـه اللّه نـقـل كـرده كـه جـمـاعـتـى بـودنـد از خـواص اهـل بـيـت وشـيعيان حضرت موسى بن جعفر عليه السلام كه حاضر مى گشتند در مجلس آن حضرت وبا ايشان بود لوحهاى لطيف ونازكى از آبنوس وميلهايى ، پس هرگاه آن حضرت نطق مى فرمود به كلمه اى وفتوى مى داد در مساءله اى ، آن جماعت مى نوشتند در آن لوحها آنچه را كه مى شنيدند؛ واز كلمات آن حضرت است وصيت طولانى كه به هشام فرموده ودر آن جـمـع است حكمتهاى جليله وفوائد عظيمه ، هركه طالب آن است رجوع كند به كتاب ( تحف العقول ) و( اصول كافى ) وغيره .(85) فـصـل پـنـجـم : در بـيان شهادت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام وذكر بعضى از ستمها كه بر آن امام مظلوم واقع شده اشهر در تاريخ شهادت آن حضرت آن است كه در بيست وپنجم رجب سنه صد و هشتاد وسه در بـغـداد در حـبـس سـنـدى بـن شـاهـك واقـع شد وبعضى پنجم ماه مذكور گفته اند. وعمر شـريـفـش در آن وقـت پـنـجـاه وپـنـج سـال وبـه روايـت ( كـافـى ) پـنجاه وچهار سـال بـود.(86) وبـيـسـت سـاله بـود كـه امـامـت بـه آن جـنـاب مـنـتـقـل شـد ومـدت امـامـتـش سى وپنج سال بوده كه مقدارى از آن در بقيه ايام منصور بوده واوبـه ظـاهـر مـتـعـرض آن حـضـرت نـشـد وبـعـد از اوده سال و كسرى ايام خلافت مهدى بود واوحضرت را به عراق طلبيد ومحبوس گردانيد وبه سـبـب مـشـاهـده مـعجزات بسيار جراءت بر اذيت به آن حضرت ننمود وآن جناب را به مدينه بـرگـردانـيـد وبـعـد از آن يـك سـال وكـسـرى مدت خلافت هادى بود واونيز آسيبى به آن حضرت نتوانست رسانيد.(87) صـاحـب ( عمدة الطالب ) گفته : هادى آن حضرت را گرفت ودر حبس نمود، اميرالمؤ منين عليه السلام را در خواب ديد كه به اوفرمود: ( فـَهـَلْ عـَسـَيـْتـُمْ اِنْ تـَوَلَّيـْتـُمْ اَنْ تُفْسِدُوا فِى الاَرْضَ وَ تُقَطِّعُوا اَرْحامَكُمْ؟ ) (88) چـون بـيـدار شـد مـراد آن حضرت را دانست ، امر كرد حضرت امام موسى عليه السلام را از حـبـس رهـا كـردنـد، بـعـد از چـنـدى بـازخـواسـت آن حـضـرت را حـبـس كـنـد واذيـت رسـانـد، اجل اورا مهلت نداد وهلاك شد، چون خلافت به هارون الرشيد رسيد آن حضرت را به بغداد آورد ومـدتـى مـحـبـوس داشـت ودر سـال چـهـاردهم خلافت خويش آن حضرت را به زهر شهيد كرد. (89) امـا سـبـب گـرفـتـن هارون آن جناب را وفرستادن اورا به عراق چنانكه شيخ طوسى و ابن بـابـويـه وديـگران روايت كرده اند آن بود كه چون رشيد خواست كه امر خلافت را براى اولاد خود محكم گرداند از ميان پسران خود ـ كه چهارده تن بودند ـ سه نفر را اختيار كرد، اول مـحـمـّد امـيـن پـسـر زبـيده را وليعهد خود گردانيد وخلافت را بعد از او براى عبداللّه ماءمون وبعد از اوبراى قاسم مؤ تمن قرار داد وچون جعفر بن محمّد بن اشعث را مربى ابن زبـيـده گـردانـيده بود يحيى برمكى كه اعظم وزراى هارون بود انديشه كرد كه بعد از اواگر خلافت به محمّد امين منتقل شود ابن اشعث مالك اختيار اوخواهد شد ودولت از سلسله من بـيـرون خواهد رفت ، در مقام تضييع ابن اشعث برآمد ومكرر ومكرر نزد هارون از اوبدى مى گفت تا آنكه اورا نسبت داد به تشيع واعتقاد به امامت موسى بن جعفر عليه السلام وگفت : اواز مـحبان ومواليان امام موسى عليه السلام است واورا خليفه عصر مى داند وهرچه به هم رسـانـد خـمـس آن را بـراى آن جـناب مى فرستد وبه اين سخنان شورانگيز، هارون را به فكر آن حضرت انداخت تا آنكه روزى هارون از يحيى وديگران پرسيد كه آيا مى شناسيد از آل ابـى طـالب كـسـى را كـه طـلب نـمـايـم وبـعـضـى از احوال موسى بن جعفر را از اوسؤ ال نمايم ؟ ايشان على بن اسماعيل بن جعفر برادرزاده آن حضرت را كه آن جناب احسان بسيار نسبت به اومـى نـمـود وبـر خـفاياى احوال آن جناب اطلاع تمام داشت تعيين كردند. (به روايت ديگر، محمّد بن اسماعيل برادرزاده آن جناب بود).(90) پـس به امر خليفه نامه اى به پسر اسماعيل نوشتند واورا طلبيدند، چون آن جناب بر آن امـر مـطـلع شد اورا طلبيد وگفت : اراده كجا دارى ؟ گفت : اراده بغداد، فرمود كه براى چه مـى روى ؟ گفت : پريشان شده ام وقرض بسيارى به هم رسانيده ام ، آن جناب فرمود كه مـن قـرض تـورا اداء مـى كـنـم وخـرج تـورا مـتـكـفـل مـى شـوم ، اوقـبول نكرد وگفت : مرا وصيتى كن ! آن جناب فرمود: وصيت مى كنم كه در خون من شريك نـشوى واولاد مرا يتيم نگردانى ، باز گفت : مرا وصيت كن ! حضرت باز اين وصيت فرمود تـا سـه مرتبه ، پس سيصد دينار طلاوچهار هزار درهم به اوعطا فرمود، چون اوبرخاست حـضـرت بـه حـاضـران فـرمـود: بـه خـدا سوگند كه در ريختن خون من سعايت خواهد كرد وفـرزنـدان مـرا بـه يـتـيـمـى خـواهـد انـداخـت ! گـفـتـنـد: يـابـن رسـول اللّه ! اگـر چـنـيـن اسـت چـرا بـه اواحـسـان مـى نـمـايـى وايـن مال جزيل را به او مى دهى . فرمود: ( حـَدَّثـَنـى اَبـى عـَنْ آبـائِه عـَنْ رَسـُولِ اللّهِ صـلى اللّه عـليه وآله وسلم : اِنَّ الرَّحِمَ اِذاقُطِعَتْ فَوُصِلَتْ قَطَعَهَا اللّهُ ) ؛ حـاصـل روايـت آنـكـه ، پـدران مـن روايـت كـرده انـد از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله و سـلم كـه چون كسى كه با رحم خود احسان كند واودر بـرابـر بـدى كـنـد وايـن كس قطع احسان خود را از اونكند حق تعالى قطع رحمت خود را از اومى كند واورا به عقوبت خود گرفتار مى نمايد. وبـالجـمـله ؛ چـون على بن اسماعيل به بغداد رسيد، يحيى بن خالد برمكى اورا به خانه برد وبا اوتوطئه كرد كه چون به مجلس هارون رود امرى چند نسبت به آن حضرت دهد كه هـارون را بـه خـشـم آورد، پـس اورا بـه نـزد هـارون بـرد. چـون بـر او داخـل شـد سـلام كـرد وگفت : هرگز نديده ام كه دوخليفه در يك عصر بوده باشند، تو در اين شهر خليفه وموسى بن جعفر در مدينه خليفه است ، مردم از اطراف عالم خراج از براى اومـى آورنـد وخـزانـه ها به هم رسانيده وملكى را به سى هزار درهم خريده ونام اورا ( يسيره ) گذاشته . پس هارون دويست هزار درهم حواله كرد به اوبدهند، چون آن بدبخت بـه خـانـه بـرگـشـت دردى در حـلقـش به هم رسيد و هلاك شد واز آن زرها منتفع نشد. وبه روايـت ديـگـر بـعـد از چـندى اورا زحيرى عارض شد وجميع اعضا واحشاء اوبه زير آمد ودر همان حال كه زر را براى او آوردند در حالت نزع بود، واز اين پولها جز حسرت چيزى از براى اوحاصل نشد و زرها را به خزانه خليفه برگردانيدند.(91) وبالجمله ؛ در همان سال كه سال صد وهفتاد ونهم هجرى بود وهارون براى استحكام خلافت اولاد خـود بـه گـرفتن امام موسى عليه السلام اراده حج كرد و فرمانها به اطراف نوشت كـه عـلمـا وسـادات واعـيـان وواشـراف هـمـه در مـكه حاضر شوند كه از ايشان بعيت بگيرد وولايت عهد اولاد اودر بلاد اومنتشر گردد. (92) اول بـه مـديـنـه طـيبه آمد، يعقوب بن داود روايت كرده است كه چون هارون به مدينه آمد، من شـبـى بـه خـانـه يـحـيـى بـرمـكـى رفـتـم واونقل كرد كه امروز شنيدم كه هارون نزد قبر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم بـا اومـخاطبه مى كرد كه پدر ومادرم به فداى توباد يا رسول اللّه ، من عذر مى طلبم در امرى كه اراده كرده ام در باب موسى بن جعفر، مـى خـواهـم اورا حـبس كنم براى آنكه مى ترسم فتنه برپا كند كه خونهاى امت توريخته شـود، يـحـيـى گـفـت : چـنـيـن گمان دارم كه فردا اورا خواهد گرفت . چون روز شد، هارون فـضـل بـن ربـيـع را فـرسـتـاد در وقـتـى كـه آن حـضـرت نـزد جـد بـزرگـوار خـود رسـول خـدا صـلى اللّه عليه وآله وسلم نماز مى كرد، در اثناى نماز آن جناب را گرفتند وكـشـيـدند كه از مسجد بيرون برند. حضرت متوجه قبر جد بزرگوار خود شد وگفت : يا رسـول اللّه ! بـه تـوشـكـايـت مـى كـنـم از آنـچـه از امـت بـدكـردار تـوبـه اهـل بـيـت بـزرگـوار تو مى رسد، ومردم از هر طرف صدا به گريه وناله وفغان بلند كردند، چون آن امام مظلوم را نزد هارون بردند ناسزاى بسيار به آن جناب گفت ، وامر كرد كـه آن جـنـاب را مـقيد گردانيدند ودومحمل ترتيب داد براى آنكه ندانند كه آن جناب را به كـدام نـاحـيـه مـى بـرنـد، يـكـى را بـه سوى بصره فرستاد وديگرى را به جانب بغداد وحـضرت در آن محمل بود ك به جانب بصره فرستاد، وحسان سروى را همراه آن جناب كرد كـه آن حـضـرت را در بـصـره بـه عـيسى بن جعفر بن ابى جعفر منصور كه امير بصره و پسر عموى هارون بود تسليم نمود، در روز هفتم ماه ذى الحجة يك روز پيش از ترويه ، آن جـنـاب را داخـل بـصـره نـمودند ودر روز علانيه آن جناب را تسليم عيسى نمودند، عيسى آن حـضـرت را در يـكـى از حـجـره هـاى خـانـه خـود كـه نـزديـك به ديوانخانه اوبود محبوس گردانيد ومشغول فرح وسرور عيد گرديد وروزى دو مرتبه در آن حجره را مى گشود، يك نـوبـت بـراى آنـكـه بيرون آيد ووضوبسازد، نوبتى ديگر براى آنكه طعام از براى آن جـنـاب بـبرند. محمّد بن سليمان نوفلى گفت كه يكى از كاتبان عيسى كه نصرانى بود وبـعـد، اسـلام اظـهـار كرد رفيق بود با من ، وقتى براى من گفت كه اين عبد صالح وبنده شـايـسته خدا، يعنى موسى بن جعفر عليه السلام در اين ايام كه در اين خانه محبوس بود چـيـزى چـنـد شـنيد از لهوولعب وساز و خوانندگى وانواع فواحش ومنكرات كه گمان ندارم هرگز به خاطر شريفش آنها خطور كرده باشد. وبـالجـمـله ؛ مـدت يـك سال آن حضرت در حبس عيسى بود ومكرر هارون به او نوشت كه آن جـنـاب را شـهيد كند. اوجراءت نكرد كه به اين امر شنيع اقدام كند، جمعى از دوستان اونيز اورا از آن مـنـع كـردنـد، چـون مـدت حـبـس آن حـضـرت نـزد او بـه طـول انـجـامـيـد، نـامـه اى بـه هـارون نـوشـت كـه حـبـس مـوسـى عـليـه السـلام نـزد مـن طـول كـشـيـد ومـن بـر قـتـل وى اقـدام نـمـى نـمـايـم ، مـن چـنـدان كـه از حـال اوتفحص مى نمايم به غير عبادت وتضرع وزارى وذكر ومناجات با قاضى الحاجات چيزى نمى شنوم و نشنيدم كه هرگز به تويا بر من يا بر احدى نفرين نمايد يا بدى از ما ياد نمايد بلكه پيوسته متوجه كار خود است به ديگرى نمى پردازد، كسى را بفرست كه من اورا تسليم اونمايم والاّ اورا رها مى كنم وديگر حبس وزجر اورا بر خود نمى پسندم . يـكـى از حـواسـيـس عـيـسـى كـه بـه تـفـحـص احـوال آن جـنـاب مـوكـل بـود گـفـتـه كـه من در آن ايام بسيار از آن جناب مى شنيدم كه در مناجات با قاضى الحـاجـات مـى گـفـت : خـداونـدا! مـن پـيـوسـته سؤ ال مى كردم كه زاويه خلوتى وگوشه عزلتى وفراخ خاطرى از جهت عبادت وبندگى خود مرا روزى كنى اكنون شكر مى كنم كه دعـاى مـرا مستجاب گردانيدى ، آنچه مى خواستم عطا فرمودى . چون نامه عيسى به هارون رسـيـد كـس فـرسـتـاد وآن جـنـاب را از بـصـره بـه بـغـداد بـرد ونـزد فضل بن ربيع محبوس گردانيد.(93) ودر اين مدتى كه محبوس بود پيوسته مشغول عبادت بود و بيشتر اوقات در سجده بود. شـيـخ صدوق از ثوبانى روايت كرده است كه جناب امام موسى عليه السلام در مدت زياده از ده سـال هـر روز كـه مـى شـد بـعـد از روشـن شـدن آفـتـاب بـه سـجـده مـى رفـت و مـشـغـول دعـا وتـضـرع مـى بـود تا زوال شمس ودر ايامى كه در حبس بود بسا مى شد كه هـارون بـر بام خانه مى رفت ونظر مى كرد در آن حجره كه آن جناب را در آنجا حبس كرده بودند، جامه اى مى ديد كه بر زمين افتاده است وكسى را نمى ديد، روزى به ربيع گفت : اين جامه چيست كه مى بينم در اين خانه ؟ ربيع گفت : اين جامه نيست بلكه موسى بن جعفر اسـت ، كـه هـر روز بـعـد از طـلوع آفـتـاب بـه سـجـده مـى رود تـا وقـت زوال گـفـت : هـرگـاه مـى دانى كه اوچنين است چرا اورا در اين زندان تنگ جا داده اى ؟ هارون گـفـت : هـيهات ! غير از اين علاجى نيست ،(94) يعنى براى دولت من در كار است كه اوچنين باشد.(95) در كـتـاب ( درّالنـّظـيـم ) اسـت كـه فـضـل بـن ربـيـع از پـدرش نـقـل كـرده كـه گـفـت : فـرسـتـاد مرا هارون رشيد نزد موسى بن جعفر عليه السلام براى رسـانـيـدن پـيـامـى ودر آن وقـت آن حـضـرت در حـبـس سـنـدى بـن شـاهـك بـود. مـن داخـل مـحـبـس شـدم ديـدم مـشغول نماز است ، هيبت آن جناب نگذاشت مرا كه بنشينم لاجرم تكيه كـردم بـه شمشير خود وايستادم ديدم كه آن حضرت پيوسته نماز مى گذارد واعتنايى به مـن نـدارد ودر هـر دوركـعـت نـمـاز كـه سـلام مى دهد بلافاصله براى نماز ديگر تكبير مى گـويـد وداخل نماز مى شود، پس چون طول كشيد توقف من وترسيدم كه هارون از من مؤ اخذه كـنـد همين كه خواست آن حضرت سلام دهد من شروع كردم در كلام ، آن وقت حضرت به نماز ديـگـر داخـل نـشـد وگـوش كرد به حرف من ، من پيام رشيد را به آن حضرت رسانيدم وآن پـيـام ايـن بـود كـه بـه مـن گـفـتـه بود مگوبه آن حضرت كه اميرالمؤ منين مرا به سوى توفرستاده بلكه بگوبرادرت مرا به سوى توفرستاده و سلام به تومى رساند ومى گـويد به من رسيده بود از توچيزهايى كه مرا به قلق و اضطراب درآورده بود. پس من تـورا از مـديـنـه آوردم وتـفـحص از حال تونمودم ، يافتم تورا پاكيزه حبيب ، برى از عيب دانـسـتـم كـه آنچه براى توگفته بودند دروغ بوده پس فكر كردم كه تورا به منزلت بـرگـردانـم يـا نزد خودم باشى ، ديدم بودنت نزد من سينه مرا از عداوت توبهتر خالى مى كند ودروغ بدگويان تورا بيشتر ظاهر مى گرداند، صلاح ديدم بودن تورا در اينجا لكـن هـر كـس را غـذايـى مـوافـق اسـت وبـا آن طـبـيعتش الفت گرفته وشايد شما در مدينه غـذاهايى ميل مى فرموديد وعادت به آن داشتيد كه در اينجا نمى يابى كسى را كه بسازد بـراى شـمـا، ومـن امـر كـردم ( فـضـل ) را كـه بـراى شـمـا بـسـازد هـر چـه مـيل داريد، پس امر فرما اورا به آنچه دوست داريد ومنبسط وگشاده روباشيد در هر چه كه اراده داريد. راوى گفت : حضرت جواب داد به دوكلمه بدون آنكه التفات كند به من فرمود: ( لاحاضِرٌ لى مالى فَيَنْفَعُنى وَ لَمْ اُخْلَقْ سَؤُلا، اَللّهُ اَكْبَرُ ) ؛ يـعـنـى مـالم حـاضـر نـيـسـت كـه مـرا نـفـعـى رسـانـد، يـعـنـى هـرچـه بـخـواهـم دسـتـورالعـمـل بـدهـم بـرايـم درسـت كـنـنـد وخـدا مـرا خـلق نـكـرده سـؤ ال كـنـنـده واز كـسـى چـيـزى طـلب كـنـنـده . ايـن را فـرمـود وگـفـت : اَللّهُ اَكـْبـَرُ! وداخـل نـمـاز شـد. راوى گـفـت : مـن بـرگـشـتـم بـه نـزد هـارون وكـيـفـيـت را بـراى اونـقـل كـردم هـارون گـفـت : چـه مصلحت مى بينى درباره او؟ گفتم : اى آقاى من ! اگر خطى بكشى در زمين وموسى بن جعفر داخل در آن شود و بگويد بيرون نمى آيم از آن ، راست مى گـويـد بـيـرون نـخـواهـد آمـد از آن ، گـفـت چـنان است كه مى گويى ، لكن بودنش نزد من مـحـبـوبـتـر است به سوى من ، وروايت شده كه هارون به وى گفت كه اين خبر را با كسى مگو، گفت تا هارون زنده بود اين خبر را به احدى نگفتم . (96) شـيـخ طـوسى رحمه اللّه از محمّد بن غياث روايت كرده كه هارون رشيد به يحيى بن خالد گـفت : برونزد موسى بن جعفر عليه السلام وآهن را از اوبردار وسلام مرا به او برسان وبگو: ( يـَقـُولُ لَكَ اِبـْنُ عـَمِّكَ اِنَّهُ قـَدْ سـَبـَقَ مـِنـّى فـيـك يـَمينٌ اَنّى لااُخَلّيكَ حَتّى تُقِرَّلى بـاْلاِسـائةِ وَ تـَسـْئَلَنـى الْعَفْوَ عَمّا سَلَفَ مِنْكَ وَ لَيْسَ عَلَيْكَ فى اَقْرارِكَ عارُ وَ لافى مَسْئَلَِتكَ اِيّاىّ مَنْقَصَةٌ ) ؛ يـعـنـى پـسـر عمويت مى گويد كه من پيش از اين قسم خورده ام كه تورا رها نكنم تا آنكه اقـرار كـنـى بـراى مـن بـه آنـكـه بـد كـرده اى واز مـن سـؤ ال وخـواهـش كـنـى كـه عـفـوكـنـم از آنچه از توسر زده ونيست در اين اقرارت به بدى بر تـوعـارى ونـه در ايـن خـواهـش وسـؤ الت بـر تـونـقـصـانـى وايـن يـحـيى بن خالد ثقه ومـحـل اعـتـمـاد مـن ووزيـر مـن و صـاحـب امـر مـن اسـت از اوسـؤ ال وخـواهـش كـن بـه قـدرى كـه قـسـم به من عمل آمده باشد وخلاف قسم نكرده باشم ، پس هـركجا خواهى بروبه سلامت . محمّد بن غياث راوى گويد كه خبر داد مرا موسى بن يحيى بـن خـالد كه موسى بن جعفر عليه السلام در جواب يحيى ، فرمود اى ابوعلى ! من مردنم نزديك است واز اجلم يك هفته باقى مانده است .(97) وروايـت شـده كـه در ايـامـى كـه در حـبـس فـضـل بـن ربـيـع بـود، فـضـل گـفـت : مـكـرر نـزد مـن فـرسـتـادنـد كـه اورا شـهـيـد كـنـم مـن قـبـول نـكـردم واعـلام كـردم كـه ايـن كـار از مـن نـمـى آيـد و چـون هـارون دانـسـت كـه فـضـل بن ربيع بر قتل آن حضرت اقدام نمى كند آن جناب را از خانه اوبيرون آورد ونزد فضل بن يحيى برمكى محبوس گردانيد. فضل هر شب ( خوانى ) براى آن جناب مى فرستاد ونمى گذاشت كه از جاى ديگر طعام براى آن جناب آورند. ودر شب چهارم كه خوان را حـاضر كردند آن امام مظلوم سر به جانب آسمان بلند كرد وگفت : خداوندا! تومى دانى كه اگر پيش از اين روز چنين طعامى مى خوردم هر آينه اعانت بر هلاكت خود كرده بودم وامشب در خـوردن ايـن طـعـام مـجـبـور مـعـذورم ، وچـون از آن طـعـام تـنـاول نـمـود اثـر زهـر در بـدن شـريفش ظاهر شد ورنجور گرديد، چون روز شد طبيبى بـراى آن حـضـرت آوردنـد چون طبيب احوال آن حضرت پرسيد جواب اونفرمود، چون بسيار مـبـالغـه كـرد، آن جـناب دست مبارك خود را بيرون آورد وبه اونمود وفرمود كه علت من اين اسـت . چون طبيب نظر كرد ديد كه كف دست مباركش سبز شده وآن زهرى كه به آن جناب داده انـد در آن مـوضـع مـجتمع گرديده . پس طبيب برخاست ونزد آن بدبختان رفت وگفت : به خـدا سـوگـنـد كـه اوبـهتر از شما مى داند آنچه شما بااوكرده ايد. واز آن مرض به جوار رحمت الهى انتقال نمود.(98) وبـه روايـت ديـگـر چـنـدانـكـه فـضـل بـن يـحـيـى را تـكـليـف بـر قـتـل آن جـنـاب كـردنـد اواقدام نكرد بلكه اكرام وتعظيم آن جناب مى نمود وچون هارون به رقّه رفت خبر به او رسيد كه آن جناب نزد فضل بن يحيى مكرم ومعزز است ، اهانت وآسيبى نـسـبـت بـه آن جـنـاب روا نـمـى دارد، مـسـرور خـادم را بـه تـعـجـيـل فـرسـتـاد بـه سـوى بـغـداد بـا دونـامـه كـه بـى خـبـر بـه خـانـه فضل درآيد وحال آن جناب را مشاهده نمايد اگر چنان بيند كه مردم به اوگفته اند يك نامه را به عباس بن محمّد وديگرى را به سندى بن شاهك برساند كه ايشان آنچه در آن نامه نـوشـتـه بـاشـد بـه عـمـل آورنـد، پـس ( مـسـرور ) بـى خـبـر داخل بغداد شد وناگهان به خانه فضل رفت وكسى نمى دانست كه براى چه كار آمده است ، چـون ديد كه آن جناب در خانه اومعزز و مكرم است ، در همان ساعت بيرون رفت وبه خانه عـبـاس بـن مـحـمـّد رفـت نـامـه هـارون را بـه اوداد، چـون نـامـه را گـشـود فضل بن يحيى را طلبيد واورا در عقابين كشيد وصد تازيانه بر اوزد ومسرور خادم آنچه واقـع شده بود به هارون نوشت ، چون بر مضمون نامه مطلع شد نامه نوشت كه آن جناب را بـه سـنـدى بـن شـاهـك تـسـليـم كـنـنـد. ودر مجلس ديوانخانه خود به آواز بلند گفت : فـضـل بـن يحيى مخالفت امر من كرده است من اورا لعنت مى كنم ، شما هم اورا لعنت كنيد. پس جميع اهل مجلس صدا به لعن اوبلند كردند، چون اين خبر به يحيى برمكى رسيد مضطرب شـد خـود را بـه خـانـه هـارون رسـانـيـد واز راه ديـگـر غـيـر مـتـعـارف داخـل شـد واز عـقـب هـارون درآمـد وسـر در گـوش اوگـذاشـت وگـفـت اگـر پـسـر مـن فـضـل مـخـالفـت تـوكـرده مـن اطـاعـت تـومـى كـنـم وآنـچـه مـى خـواهـى بـه عمل مى آورم . پـس هـارون از يـحـيـى وپـسـرش راضـى شـده روبـه سـوى اهـل مجلس كرد وگفت : ( فضل ) مخالفت من كرده بود من اورا لعنت كردم اكنون توبه وانابه كرده است من از تقصير اوگذشتم شما از اوراضى شويد، همگان آواز بلند كردند كـه مـا دوسـتيم با هر كه تودوستى ودشمنيم با هر كه تودشمنى . پس يحيى به سرعت روانـه بـغـدا شـد، از آمدن اومردم مضطرب شدند هر كسى سخنى مى گفت لكن اواظهار كرد كـه مـن از بـراى تـعـيـمـر قـلعـه وتـفـحـص احـوال عـمـال بـه ايـن صـوب آمـده ام وچند روز مـشـغـول آن اعـمـال بود، پس سندى بن شاهك را طلبيد وامر كرد كه آن امام معصوم را مسموم گـردانـد ورطـبـى چـند به زهر آلوده كرد به ابن شاهك داد كه نزد آن جناب ببرد ومبالغه نـمـايـد در خـوردن آنـهـا ودسـت از آن جـنـاب بـر نـدارد تـا تناول نمود، و موافق روايتى سندى خرماهاى زهرآلود را براى آن حضرت فرستاد وخود آمد بـبـيـنـد تـنـاول كـرده اسـت يـا نـه ، وقـتـى رسـيـد كـه حـضـرت ده دانـه از آن تـنـاول فـرمـوده بـود، گـفـت : ديـگـر تناول نما، فرمود كه در آنچه خوردم مطلب توبه عـمـل آمـد وبـه زيـاده احـتـيـاجـى نـيـسـت . پس پيش از وفات آن حضرت به چند روز قضات وعـدول را حـاضـر كـرد و حـضـرت را بـه حـضـور ايـشان آورد وگفت : مردم مى گويند كه مـوسـى بـن جـعـفـر در تنگى وشدت است ، شما حال اورا مشاهده كنيد وگواه شويد كه آزار وعلتى ندارد وبر اوكار را تنگ نگرفته ايم ، حضرت فرمود كه اى جماعت ! گواه باشيد كـه سـه روز اسـت كـه ايشان زهر به من داده اند وبه ظاهر صحيح مى نمايم ولكن زهر در انـدرون مـن جـا كـرده اسـت ودر آخـر ايـن روز سرخ خواهم شد به سرخى شديد وفردا زرد خـواهـم شـد زردى شـديـد وروز سـوم رنـگـم بـه سـفـيـدى مـايـل خـواهد شد وبه رحمت حق تعالى واصل خواهم شد، چون آخر روز سوم شد روح مقدسش در ملاء اعلى به پيغمبران وصديقان وشهداء ملحق گرديد.(99) به مقتضاى كريمه : ( وَ اَمّا الّذينَ اَبْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفى رَحْمَةِ اللّهِ ) (100) ، روسفيد به رحمت الهى منتقل شد. رحمه اللّه شـيـخ صـدوق وغـيـره ، از حـسـن بـن مـحـمـّد بـن بـشـّار روايـت كـرده كـه گـفـت : شـيخى از اهـل ( قـطـيـعـة الرّبـيـع ) كـه از مـشاهير عامه بود وبسيار موثق بود واعتماد بر قـول اوداشـتـيـم ، مـرا خـبـر داد كـه روزى سندى بن شاهك مرا با جماعتى از مشاهير علما كه جملگى هشتاد نفر بوديم جمع كرد وبه خانه اى درآورد كه موسى بن جعفر عليه السلام در آن خـانـه بـود. چـون نـشـسـتـم سـنـدى بـن شـاهـك گـفـت : نـظـر كـنـيـد بـه احـوال ايـن مـرد يعنى موسى بن جعفر عليه السلام كه آيا آسيبى به اورسيده است ؛ زيرا كـه مـردم گـمـان مى كنند كه اذيتها وآسيبها به اورسانيده ايم واورا در شدت و مشقت داريم ودر ايـن بـاب سـخـن بـسـيـار مـى گـويـنـد، مـا اورا در چـنـيـن مـنـزل گشاده بر روى فرشهاى زيبا نشانيده ايم . خليفه نسبت به اوبدى در نظر ندارد، بـراى ايـن اورا نگاه داشته كه چون برگردد با اوصحبت بدارد ومناظره كند، اينك صحيح وسـالم نشسته است ودر هيچ باب بر اوتنگ نگرفته ايم اينكه حاضر است از اوبپرسد و گواه باشيد. آن شيخ گفت كه در تمام مجلس همت ما مصروف بود در نظر كردن به سوى آن امـام بـزرگـوار ومـلاحـظـه آثـار فـضـل وعـبادت وانوار سيادت ونجابت و سيماى نيكى وزهـادت كـه از جـبين مبينش ساطع ولامع بود، پس حضرت فرود كه اى گروه ! آنچه بيان كـرد در بـاب تـوسـعـه مكان ومنزل ورعايت ظاهر چنان است كه او گفت ولكن بدانيد وگواه بـاشـيـد كـه اومـرا زهـر خـورانـيده است در نه دانه خرما وفردا رنگ من زرد خواهد شد وپس فـردا خـانـه رنـج وعنا رحلت خواهد كرد وبه دار بقاء ورفيق اعلنى محلق خواهد شد، چون حضرت اين سخن فرمود، سندى بن شاهك به لرزه در آمد مانند شاخه هاى درخت خرما بدون پليدش مى لرزيد.(101) ومـوافـق بـعـضـى روايـات پـس حـضـرت از آن لعـيـن سـؤ ال كـرد كـه غـلام مـرا نـزد مـن بـيـاور كـه بـعـد از فـوت مـن مـتـكـفـل احـوال مـن گـردد، آن لعـيـن گـفـت : مـرا رخـصـت ده كـه از مـال خـود تـورا كـفـن كـنـم ، حـضـرت قـبـول نـكـرد فـرمـود كـه مـا اهـل بـيـت مـهـر زنـان مـا وزر حـج مـا وكـفـن مـردگـان مـا از مـال پـاكيزه ما است وكفن من نز من حاضر است . چون آن حضرت از دنيا رحلت كرد ابن شاهك لعـين ، فقها واعيان بغداد را حاضر كرد براى آنكه نظر كنند كه اثر جراحتى در بدن آن حـضـرت نـيست وبر مردم تسويل كنند كه هارون را در فوت آن حضرت تقصيرى نيست پس آن حـضـر را در سر جسر بغداد گذاشتند وروى مباركش را گشودند ومردم را ندا كردند كه اين موسى بن جعفر است كه رافضه گمان مى كردند اونمى ميرد، از دنيا رحلت كرده است ، بـيـايـيـد اورا مـشـاهـده كـنـيـد، مـردم مـى آمـدنـد وبـر روى مـبـارك آن حـضـرت نـظـر مـى كردند.(102) شيخ صدوق از عمر بن واقد روايت كرده است كه سندى بن شاهك در يكى از شبها به نزد مـن فـرسـتـاد ومـرا طـلب داشـت ومن در بغداد بودم . پس من ترسيدم كه قصد بدى در حق من داشته باشد كه در اين وقت شب مرا طلب كرده پس وصيت كردم به عيالم در آنچه حاجت به اوداشتم وگفتم : اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَيهِ راجِعُونْ وسوار گشتم وبه نزد سندى رفتم ، همين كه مـرا مقابل خود ديد وگفت : اى ابوحفص ! شايد ما تورا به ترس وفزع در آورده باشيم ؟ گـفـتـم : بلى ، گفت : اين طلبيدن نيست مگر به جهت خير. گفتم : پس كسى را بفرست به مـنـزل مـن كـه اهـل مـرا خبر دهد به امر من گفت : بلى ، پس گفت : اى ابوحفص ! آيا مى دانى تورا براى چه خواسته ام ؟ گفتم : نه ، گفت : آيا مى شناسى موسى بن جعفر را؟ گفتم : بـلى ، بـه خـدا سـوگـنـد! مـن اورا مـى شـنـاسـم و روزگـارى است كه مابين من واودوستى وصـداقـت اسـت . پـرسـى كـيـسـت در بـغـداد كـه بـشـنـاسـد اورا از كـسـانـى كـه قـولش مقبول باشد، من جماعتى را نام بردم ودر دلم افتاد كه بايد موسى به جعفر عليه السلام فـوت كـرده بـاشـد، پـس فـرسـتـاد وآن جـمـاعـت را آوردنـد مثل من آنگاه از ايشان پرسيد كه مى شناسيد اشخاصى را كه موسى بن جعفر را بشناسند، ايـشـان نـيـز پرسيد كه مى شناسيد اشخاصى را كه موسى بن جعفر را بشناسند، ايشان نيز جمعى را نام بردند، فرستاد وايشان را نيز آوردند، چون صبح شد پنجاه وچند نفر در منزل سندى جمع شده بودند از اشخاصى كه موسى بن جعفر عليه السلام را مى شناختند ومـصـاحـبـت بـا اونـمـوده بـودنـد. پـس سـنـدى بـرخـاسـت وداخـل انـدرون شـد ومـا نـمـاز بـه جـا آورديم آن وقت كاتب اوبيرون آمد با طومارى ونوشت نـامـهـاى مـا را ومـنـازل مـا وصورتهاى ما وكردارهاى ما را، بعد از آن نزد سندى رفت و( سندى ) بيرون آمد ودست بر من زد وگفت : برخيز يا اباحفص ! جامه از روى موسى بن جعفر بردار، جامه برداشتم ديدم كه اووفات كرده ، بگريستم واسترجاع نمودم بعد از آن به جماعت ، گفت : همه نظر كنيد! يك يك نزديك آمدند وبديدند، پس گفت : شاهد شديد كه ايـن مـوسى بن جعفر است ؟ گفتيم : آرى . گفت : يا غلام ! بر عورت اوپارچه اى بپوشان واورا بـرهـنـه گـردان ، چـنـان كـرد. گفت : هيچ در تن اونشانى مى بينيد كه آن را ناخوش بـيـنـيـد؟ گـفـتـيـم : نـمـى بـيـنـيـم غـيـر آنـكـه اومـرده اسـت ، گـفت : همين جا باشيد تا اورا غـسـل دهـيـد وكـفـن كـنـيـد ودفـن نـمـايـيـد مـا بـمـانـيـديـم تـا غـسـل داده شد وكفن كرده شد وجنازه مباركش برداشتند و سندى بر اونماز كرد ودفن كرديم وبازگشتيم .(103) صـاحـب ( عـمدة الطالب ) گفته كه در ايام شهادت آن حضرت هارون به شام رفت ويـحـيـى بـن خـالد، سـنـدى بـن شـاهـك را امـر كـرد بـه قـتـل آن حـضرت . پس گفته شده كه آن حضرت را زهر دادند وبه قولى آن حضرت را در ميان بساطى گذاشتند وچندان آن را پيچيدند تا آن حضرت شهيد شد. پس جنازه نازنينش را در محضر مردم آوردند كه تماشا كنند كه اثر جراحتى در اونيست ومحضرى تمام كردند كه آن حـضرت به مرگ خود از دنيا رفته است وسه روز آن حضرت را در ميان راه مردم نهادند كـه هـر كـه از آنجا بگذرد آن حضرت را ملاحظه كند وشهادت خود را در آن محضر بنويسد پس دفن شد به مقابر قريش انتهى .(104) روايـت شـده كـه چـون سـنـدى بن شاهك جنازه آن امام مظلوم را برداشت كه به مقابر قريش نـقـل نـمـايـد كـسـى را وا داشـتـه بـود كـه در پـيـش جـنـازه نـدا مى كرد: هذا اِمام الرّافِضَةِ فـَاعـْرِفـُوهُ؛ يـعـنى اين امام رافضيان است بشناسيد اورا. پس آن جنازه شريف را آوردند در بازار گذاشتند ومنادى ندا كرد كه اين موسى بن جعفر است كه به مرگ خود از دنيا رفته ، آگـاه بـاشيد ببينيد اورا، مردم دورش جمع شدند ونظر افكندند اثرى از جراحت يا خفگى در آن حـضـرت نـديـدند.(105) وديدند در پاى مباركش اثر حنّاء است ، پس امر كردند علما وفقها را كه شهادت خود را در اين باب بنويسند، تمامى نوشتند مگر احمد بن حنبل كه هرچه اورا زجر كردند چيزى ننوشت .(106) وروايت شده كه آن بازارى كـه نـعـش شـريـف در آن گـذاشـتـه بـودند ناميده شد به ( سوق الرياحين ) ودر آن مـوضـع شريف بنايى ساختند ودرى بر آن قرار دادند كه مردم پا بر آن موضع نگذارند بـلكـه تـبـرك بـجـويـنـد، بـه آن وزيـارت كـنـنـد آن محل را. ونقل شده از مولى اولياء اللّه صاحب ( تاريخ مازندران ) كه گفته من مكرر به آن موضع مشرف گشته ام وآن محل را بوسيده ام . شـيـخ مـفـيد رحمه اللّه فرمود كه جنازه شريف را بيرون آوردند وگذاشتند بر جسر بغداد وندا كردند كه اين موسى بن جعفر است وفات كرده نگاه كنيد به او، مردم مى آمدند ونظر بـه صـورت مـبـاركـش مـى نـمـودند ومى ديدند وفات كرده .(107) وابن شهر آشـوب فـرمـوده كـه سـنـدى بـن شـاهك جنازه را بيرون آورد وگذاشت بر جسر بغداد وندا كـردنـد كـه ايـن مـوسى بن جعفر است كه رافضى ها گمان مى كردند نمى ميرد، پس نظر كـنـيـد بر او. واين را براى آن گفتند كه واقفه اعتقاد كرده بودند كه آن حضرت امام قائم اسـت وحـبـس اورا غـيـبـت اوگـمـان كـرده بـودنـد، پـس در ايـن حـال كـه سندى ومردمان در روى جسر اجتماع كرده بودند اسب سندى بن شاهك رم كرد واورا در آب افـكـنـد پس سندى غرق شد در آب و خداوند تعالى متفرق كرد جماعت يحيى بن خالد را.(108) ودر روايـت شـيـخ صـدوق اسـت كـه جـنـازه را آوردنـد به آنجا كه مجلس شرطه بود، يعى محل عسس ونوكران حاكم بلد وچهار كس را بر پا داشتند تا ندا كردند كه اى مردمان هر كه مـى خـواهد ببيند موسى بن جعفر را بيرون آيد، پس در شهر غلغله افتاد، سليمان بن ابى جـعـفر عموى هارون قصرى داشت در كنار شط چون صداى غوغاى مردم را شنيد واين ندا به گـوشـش رسـيـد از قصر به زير آمد وغلامان خود را امر كرد كه آن جنبشيان را دور كردند وخـود عـمـامـه از سـر انـداخـت وگريبان چاك زد پاى برهنه در جنازه آن حضرت روانه شد وحكم كرد كه در پيش جنازه آن حضرت ندا كنند كه هر كه خواهد نظر كند به طيب پسر طيب بـيـايد نظر كند به سوى جنازه موسى بن جعفر عليه السلام ، پس جميع مردم بغداد جمع شـدنـد وصداى شيون و فغان از زمين به فلك نيلگون مى رسيد، چون نعش آن حضرت را بـه ( مـقـابـر قـريـش ) آوردنـد بـه حـسـب ظـاهـر، خـود ايـسـتـاد مـتـوجـه غـسـل وحـنـوط وكـفـن آن حـضـرت شـد وكـفنى كه براى خود ترتيب داده بود كه به دوهزار وپـانـصـد ديـنـار تـمـام كـرده بـود وتـمـام قـرآن را بـر آن نـوشـتـه بـود بـر آن جـناب پـوشـانـيـدنـد، به اعزاز واكرام تمام آن جناب را در ( مقابر قريش ) دفن نمودند، چـون ايـن خـبـر بـه هـارون رسـيد به حسب ظاهر براى رفع تشنيع مردم نامه به اونوشت واورا تـحـسـيـن كـرد و نـوشـت كـه سـنـدى بـن شـاهـك مـلعـون آن اعـمـال را بـى رضـاى مـن كـرده ، از تـوخـشـنـود شـدم كـه نـگـذاشـتـى بـه اتـمـام رساند.(109) شـيـخ كلينى رحمه اللّه روايت كرده از يكى از خادمان حضرت امام موسى عليه السلام كه چـون حـضـرت مـوسى عليه السلام را از مدينه به جانب عراق بردند آن جناب حضرت امام رضـا عـليـه السـلام را امـر كـرد كـه هـر شـب تـا مـادامـى كه من زنده ام و خبر وفاتم به تونرسيده بايد كه بر در خانه بخوابى ، راوى گويد كه هر شب رختخواب آن حضرت را در دهليز خانه مى گشوديم چون بعد از عشاء مى شد مى آمد ودر دهليز خانه به سر مى بـرد تـا صـبـح ، چـون صـبـح مـى شـد بـه خـانـه تـشـريـف مـى بـرد، وچـهـار سال بدين حال به سر مى برد تا صبح ، چون صبح مى شد به خانه تشريف مى برد، وچـهـار سـال بدين حال به سر برد تا يك شبى فراش آن حضرت را گسترديم آن جناب نـيـامـد بـه ايـن سـبب خاطر زاكيه اهل وعيال مستوحش شد وما هم از نيامدن آن حضرت ترسان ووحـشـتـنـاك شـديـم تـا صـبح ، چون صبح طالع گرديد آن خورشيد رفعت وجلالت طالع گـرديد ودر خانه تشريف برد ورفت نزد ام احمد كه بانوى خانه بود وفرمود بياور آن وديـعـتـى كـه پـدر بزرگوارم به توسپرده تسليم من نما، ام احمد چون اين سخن استماع نـمـود آغـاز تـوجـه وزارى كـرد واز سـيـنـه پـر درد آه سـرد بـرآورد كـه واللّه آن مـونـس دل دردمندان وانيس جان مستمندان اين دار فانى را وداع گفته ، پس آن جناب وى را تسلى داده از زارى وبـيـقرارى منع نمود وفرمود كه اين راز را افشا مكن واين آتش حسرت را در سينه پنهان دار تا خبر شهادت آن حضرت به والى مدينه رسد. پـس ام احـمـد ودائعـى كـه در نـزد اوبـود بـه آن حـضـرت سـپـرد وگـفـت : روزى كـه آن گـل بـوستان نبوت وامامت مرا وداع مى فرمود، اين امانتها را به من سپرد وفرمود كه كسى را به اين امر مطلع نساز وهرگاه كه من فوت شدم پس هريك كه از فرزندان من نزد توآمد واز تـومـطـالبـه آنـها نمود به اوتسليم كن وبدان كه در آن وقت من دنيا را وداع كرده ام . پس حضرت آن امانتها را قبض فرمود وامر كرد كه از شهادت پدر بزرگوارش لب ببندد تـا خـبـر بـرسـد، پس ديگر حضرت در دهليز خانه شب نخوابيد، راوى گويد كه بعد از چند روزى خبر شهادت حضرت امام موسى عليه السلام به مدينه رسيد، چون معلوم كرديم در همان شب واقع شده بود كه جناب امام رضا عليه السلام به تاءييد الهى از مدينه به بـغداد رفته مشغول تجهيز وتكفين والد ماجدش گرديده بود آنگاه حضرت امام رضا عليه السـلام واهـل بـيـت عـصـمـت بـه مـراسـم مـاتـم حـضـرت مـوسى بن جعفر عليه السلام قيام نمودند.(110) مـولف گـويـد: كـه سـيـد بـن طاوس عليه السلام در ( مصباح الزائر ) در يكى از زيارات حضرت موسى بن جعفر عليه السلام اين صلوات را بر آن حضرت كه محتوى است بـر شـمـه اى از فـضـائل ومـنـاقـب وعـبـادات ومـصـائب آن جـنـاب نقل كرده ، شايسته است من آن را در اين جا نقل كنم : ( اَللّهـُمَّ صـَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَيْتِهِ الطّاهِرينَ وَ صَلِّ عَلى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَصىِّ الاَبـْرارِ وَ اِمـامِ الاَخـْيارِ وَ عَيْبَةِ اْلاَنْوارِ وَ وارِثِ السَّكينَةِ وَالْوِقارِ وَ الْحِكَمِ وَ اْلا ثارِ، الَّذى كانَ يُحيِى اللَّيلَ بِالسَّهَرِ اِلَى السَّحَرِ بِمُواصَلَةِ الاْسْتِغْفارِ، حَليفِ السَّجْدَةِ الطَّويلَةِ وَ الدُّمـُوعِ الْغـَزيـرَةِ وَ الْمُناجاتِ الْكَثِيرَةِ وَ الضُّراعاتِ الْمُتَّصِلَةِ وَ مَقَرِّ النُّهى وَ الْعَدْلِ وَ الْخـَيـْرِ وَالْفـَضـْلِ وَالنَّدى وَالْبـَذْلِ وَ مـَاءْلَفِ الْبـَلْوى وَالْصَّبـْرِ وَالْمـُضْطَهَدِ بِالظُّلمِ وَالْمـَقـْبُورِ بِالْجَوْرِ وَالْمُعَذَّبِ فى قَعْرِ السُّجُونِ وَ ظُلَمِ الْمَطاميرِ، ذِى السّاقِ الْمَرضوضِ بِحَلَقِ الْقُيُودِ وَالْجَنازَةِ الْمُنادى عَلَيْها بِذُلِّ الاِسْتِخْفافِ وَالْوارِدِ عَلى جَدِّهِ الْمُصْطَفىَ وَ اَبـيـهِ الْمُرْتَضى وَ اُمِّهِ سَيِدَةِ النِّسآءِ بِاِرْثِ مَغْصُوبٍ وَ وَلاءٍ مَسْلُوبٍ وَ اَمْرٍ مَغْلُوبٍ وَ دَمٍ مـَطـْلُوبٍ وَ سـَمٍّ مـَشْرُوبٍ. اَللّهُمَّ وَ كَما صَبَرَ عَلَى غَليظِ الْمِحَنِ وَ تَجَرُّعِ غُصَصِ الْكُرَبِ وَاسـْتـَسْلَمَ لِرِضاكَ وَ اَخْلَصَ الطّاعَةَ لَكَ وَ مَحَضَ الْخُشُوعَ وَاسْتَشْعَرَ الْخُضُوعَ وَ عادَى الْبـِدْعـَةَ وَ اَهْلَها وَ لَمْ يَلْحَقْهُ فِى شَى ءٍ مِنْ اَوامِرِكَ وَ نَواهيَك لَوْمَةٌ لائمٍ، صَلِّ عَلَيْهِ صَلَوةً نـامـِيـَةٌ مـُنـيـفـَة زاكـِيـَةً تـُوجـِبُ لَهُ بِها شَفاعَةَ اُمَمٍ مِنْ خَلْقِكَ وَ قُروُنٍ مِنْ بَراياَكَ وَ بَلِّغْهُ عَنّاتَحِيَّةً وَ سَلامَا وَ آتِنا مِنْ لَدُنْكَ فِى مُوالاتِهِ فَضْلا وَ اِحْسانا وَ مَغْفِرَةً وَ رِضْوانَا، اِنَّكَ ذُوالْفـَضـْلِ الْعـَمـيـمِ وَ التَّجـاوُزِ الْعـَظـيم ، بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ. ) (111) ودر احـاديـث بـسـيـار وارد شـده كـه زيـارت آن حـضـرت مثل زيارت حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم است .(112) ودر روايتى مـثـل آن اسـت كـه كـسـى زيـارت كـرده بـاشـد حـضـرت رسـول وامـيـرالمـؤ مـنـيـن ـ صـلوات اللّه عـليـهـمـا ـ را (113) ودر روايـت ديـگـر مـثـل آن است كه امام حسين عليه السلام را زيارت كند (114) ودر حديث ديگر هر كه آن حضرت را زيارت كند بهشت از براى اوست .(115) سلام اللّه عليه . خطيب در ( تاريخ بغداد ) از على بن خلال نـقـل كـرده كـه گفت : هيچ امر دشوارى مرا رونداد كه بعد از آن بروم به نزد قبر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ومتوسل به آن جناب شوم مگر آنكه خداى تعالى از براى من آسان كرد.(116) فصل ششم :ذكر اولاد واعقاب امام موسى عليه السلام وذكر ابراهيم بن موسى بـدان كـه در عـدد اولاد حـضـرت مـوسـى كـاظم عليه السلام اخلاف است ، ابن شهر آشوب گـفـتـه : اولاد آن حضرت فقط سى نفر است .(117) وصاحب ( عمدة الطالب ) گـفـتـه كـه از بـراى آن حـضـرت شـصـت اولاد بـوده ، سى و هفت دختر وبيست وسه پـسـر.(118) وشـيـخ مـفيد رحمه اللّه فرموده كه آنها سى وهفت نفر مى باشند هيجده تن ذكور ونوزده تن اناث واسامى ايشان بدين طريق است : حـضـرت عـلى بـن مـوسـى الرضـا عـليـه السـلام ، وابـراهـيـم ، وعـبـاس ، وقـاسـم ، و اسـماعيل ، وجعفر، وهارون ، وحسن ، واحمد، ومحمّد، وحمزه ، وعبداللّه ، و اسحاق ، وعبيداللّه ، وزيـد، وحسين ، وفضل ، وسليمان ، وفاطمه كبرى ، وفاطمه صغرى ، ورقيه ، وحكيمة وام ابيها، ورقيه صغرى ، وكلثوم (119) ، وام جعفر، ولبانه ، وزينب (120) ، وخـديـجـه ، وعـليـه ، وآمنه ، وحسنه ، و بريهه ، عائشه ، وام سلمه ، وميمونه ، وام كلثوم .(121) ودر ( عـمـدة الطـالب ) از شـيـح ابـونـصـر بـخـارى نـقل كرده كه شيخ تاج الدّين گفته كه اعقاب حضرت كاظم عليه السلام از سيزده اولادش اسـت كـه چـهـار نـفـر آنـها اولادشان بسيار شده وآنها حضرت رضا عليه السلام وابراهيم مرتضى ومحمّد عابد وجعفر مى باشد وچهار نفر ديگر آنها اولادشان نه بسيار بوده ونه كـم وايـشـان زيدالنار وعبداللّه وعبيداللّه وحمزه مى باشند، وپنج نفر ديگرشان كم اولاد بودند و ايشان عباس وهارون واسحاق وحسين وحسن مى باشند. (122) شـيـخ مـفـيـد رحـمـه اللّه فـرمـوده كـه از بـراى هريك از اولاد حضرت موسى عليه السلام فضل ومنقبت مشهوره است .(123) ذكر ابراهيم بن موسى بن جعفر عليه السلام واولاد او شـيـخ مـفـيد رحمه اللّه فرموده كه ابراهيم مردى با سخاوت وكرم بوده ودر ايام ماءمون از جـانـب مـحـمّد بن محمّد بن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام كه ابـوالسـرايـا با اوبيعت كرده بود امير يمن گشت ودر زمانى كه ابوالسرايا كشته گشت وطالبيين متفرق ومتوارى شدند ماءمون ، ابراهيم را امان داد. (124) مـؤ لف گـويد: كه تاج الدّين ابن زهره حسينى در كتاب ( غاية الا ختصار ) در ذكر اجـداد سـيـد مرتضى ورضى ، در احوال ابراهيم بن موسى الكاظم عليه السلام گفته كه امـيـر ابـراهـيـم المـرتـضـى سـيـدى جـليـل وامـيـرى نـبـيـل وعـالم وفاضل بود، روايت حديث مى كند از پدرانش عليه السلام رفت به سوى يمن وغلبه كرد بـر آنـجـا در ايام ابوالسرايا وبعضى گفته اند كه مردم را مى خواند به امامت برادرش حـضرت رضا عليه السلام ، اين خبر به ماءمون رسيد پس شفاعت كردند براى او، ماءمون پـذيـرفـت شـفـاعـت اوواورا امان داد ومتعرضش نشد واووفات كرد در بغداد و قبرش در ( مـقـابـر قـريـش ) نزد پدر بزرگوارش است در تربت عليحده كه معروف است . ودر حـال پـسـرش ابـوسـبـحـه مـوسـى بـن ابـراهـيـم گـفـتـه كـه اواز اهـل صـلاح وعـبـادت وورع وفاضل بود روايت مى كرد حديث را وگفته كه خبر داد مرا پدرم ابـراهـيـم ، گـفـت حـديـث كرد مرا پدرم موسى كاظم عليه السلام گفت حديث كرد مرا از امام جـعـفـر بن محمّد عليه السلام ، گفت حديث كرد مرا پدرم امام محمدباقر عليه السلام ، گفت حـديـث كـرد مـرا پـدرم زيـن العـابـدين عليه السلام ، گفت حديث كرد پدرم امام حسين عليه السـلام شـهـيـد كـربـلا، گـفـت حـديث كرد مرا پدرم اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام ، گفت حديث كرد مرا رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله و سلم ، گفت : حديث كرد مرا جـبـريـيـل عليه السلام از خداى تعالى كه فرموده لااله الاّ اللّه حصار من است ، پس هر كه بـگـويـد آن را، داخـل شـود در حـصـار مـن وكـسـى كـه داخل شود در حصار من ، ايمن خواهد بود از عذاب من . وفات كرد ابوسبحه در بغداد وقبرش در ( مقابر قريش ) است در جار پدر وجدش ومن تفحص كردم از قبرش دلالت كردند مـرا بـه آن ومـوضـع آن در دهـليـز حـجـره كـوچـكـى اسـت كـه مـلك ومنازل جوهرى هندى است . انتهى .(125) فـقـيـر گـويـد: كـه صـاحـب ( عـمـدة الطـالب ) نقل كرده كه حضرت امام موسى عليه السلام را دوابراهيم بوده : ابراهيم اكبر، ودر اعقاب داشـتـن اوخـلاف اسـت و ابـونـصـر بـخارى گفته : اوبوده كه در يمن در ايام ابوالسرايا خروج كرده واوبلاعقب بوده ؛ وديگر ابراهيم اصغر است كه ملقب است به مرتضى ومادرش ام ولدى بـوده از اهـل نـوبـه وزنگبار واسمش نجيّه بوده واورا عقب از دوپسر بوده : موسى ابـوسـبـحـه وجـعـفر، ولكن ابوعبداللّه بن طباطبا گفته كه عقب اوسه پسر بوده موسى و جـعـفـر واسـمـاعـيـل ، وعـقـب اسـمـاعـيـل از پـسـرش مـحـمـّد اسـت ومـحـمـّد بـن اسـمـاعـيل را اعقاب واولاد است در دينور وغيرها كه يكى از ايشان است ابوالقاسم حمزة بن عـلى بـن حـسـيـن بـن احـمـد بـن مـحمّد بن اسماعيل بن ابراهيم بن الا مام موسى الكاظم عليه السـلام ومـن ديـدم اورا واوخـوب مردى بود، وفات كرد به قزوين ، واورا برادران وعموها بود، اين بود كلام ابن طباطبا، ولكن شيخ تاج الدّين گفته كه ابراهيم را عقب نبوده مگر از موسى وجعفر. اما موسى ابوسبحه ، پس اوصاحب اعقاب كثيره است واز هشت پسر از اوعقب مانده چهار از آنها كـم اولاد بـودند وايشان : عبيداللّه وعيسى وعلى وجعفرند. و چهار ديگر كثيرالا ولاد بودند وايـشـان محمّد اعرج واحمد اكبر وابراهيم عسكرى و حسين قطعى مى باشند، وگفته كه محمّد اعـرج عـقبش فقط از موسى الا صغر است ومعروف به ( ابرش ) است ، وموسى عقبش از سـه نـفـر اسـت : ابـوطـالب مـحسن وابواحمد حسين وابوعبداللّه احمد، اما ابوطالب محسن صـاحب عقب است واز ايشان است احمد كه متولد شده در بصره ، واما ابواحمد حسين بن موسى ابـرش پـس اونـقـيـب طـاهـر ذوالمـناقب والد سيدين است . صاحب ( عمدة الطالب ) مدح بـسـيار از اونموده وحاصلش اينكه ابواحمد نقيب نقباءالطالبيين در بغداد بوده وعلاوه بر نـقـابـت از جـانب بهاءالدوله ، قاضى القضاة گرديده ومكرر امير حاج گشته وبا اهلبيتش مواسات مى نموده . ونـقـل شـده كـه ابـوالقاسم (126) على بن محمّد معاشش كفايت نمى كرد مخارج عـيـالش را، بـراى تـجـارت سـفـر كرد وملاقات كرد ابواحمد مذكور را، ابواحمد پرسيد: بـراى چـه بـيـرون شـدى ؟ گـفـت : خَرَجْتُ فى مَتْجَرٍ؛ يعنى براى تجارت بيرون شدم . ابـواحمد گفت : يَكْفيكَ مِنَ الْمَتْجَرِ لِقائى ؛ يعنى بس است از تجارت تو ملاقات تومرا. وابواحمد در آخر مر نابينا گشته بود در سنه چهارصد در بغداد وفات كرد وسنش از نود بـالارفـتـه بـود وآن جـنـاب را در خـانـه اش دفـن كـردنـد، پـس از آن جـنـازه اش را بـه كـربـلانـقـل كـردند ودر مشهد امام حسين عليه السلام قريب به قبر آن حضرت دفن نمودند وقـبـرش مـعـروف وظاهر است ومرثيه گفتند اورا شعراء به مرثيه هاى بسيار واز كسانى كـه اورا مـرثـيـه گـفـتـه دوپـسـرش رضـى ومـرتـضى ومهيار كاتب وابوالعلاء معرّى مى باشند.(127) مـؤ لف گـويـد: كه من ترجمه دوفرزند اوسيدين را در كتاب ( فوائد الرضويه فى احـوال عـلمـاء المـذاهـب الجعفريه ) نگاشتم (128) واين مقام را گنجايش ذكر ايـشـان نـيـست لكن براى آنكه اين كتاب از اسم ايشان خالى نباشد به چند سطر از كتاب ( مجالس المؤ منين ) در ترجمه ايشان اكتفا مى كرديم و در ذكر اولاد حضرت امام زين العـابـديـن عـليه السلام در ذيل احوال عمر الا شرف بن على بن الحسين عليه السلام به مختصرى از جلات شاءن والده جليله ايشان اشاره كرديم به آنجا رجوع شود. ذكر سيد مرتضى ورضى رضوان اللّه عليهما اما سيد مرتضى ، فَهُوَ السَّيِّدُ الاَجَلّ النِّحْرير الثّمانينى ذوالمَجدين ابوالقاسم الشريف المـرتـضـى عـلم الهـدى عـلى بـن الحسين الموسى شريف عراق ومجتهد على الا طلاق ومرجع فضلاى آفاق بود رهنمايى كه در معارج هدايت ومدارج ولايت علامات قدر وانشراح صدرش به مرتبه اش ظاهر گرديده كه از جد ولايت پناه خود لقب شريف علم الهدى به اورسيده . صـاحـب دولتـى كـه مـجـاوران مـدارس وصـوامـع نـواله روزى از خـوان احـسان اومى خورند ومـسـافـران مـراحـل مـسـايـل تـوشـه تـحـقـيـق و ارمـغـانـى تـدقـيـق از خـوشـه چـيـنـى خـرمن فـضـل اومـى بـرنـد طـالبـان راه ايـمـان وسـالكـان مـسالك ايقان در مدرسه شرع ومحكمه عـقـل اسـتـفـتـاء از راءى روشـن اومـى نـمـودنـد و آيـيـنـه مـشـكـلات خـود را بـه صيقل هدايت اومى زدودند. مدتى مديد به امارت حج كه اعظم امور اسلام وصنومرتبه خليفه وامـام اسـت لواى ريـاسـت ديـن ودنـيا برافروخته ودر حجر يمانى كه مقام ركن ايمانى است مراسم اسلام به جا آورده ودر عرفات عرفان قدم صدق نهاده وروى بر صفه صفا ومروه مروت آورده .(129) آيـة اللّه علامه حلى در ( كتاب خلاصه ) گفته كه مير را مصنفات بسيار است كه ما آن را در ( كـتـاب كـبـيـر عـ( خود ذكر كرده ايم وعلماى اماميه از زمان اوتا زمان ما كه شـشـصـد ونـود وسـه از هـجـرت گذشته است استفاده از كتب او مى نموده اند واوركن ايشان ومـعـلم ايـشـان اسـت قـَدَّسَ اللّهُ رُوحَهُ وَ جزاهُ عَنْ اَجْدادِهِ خَيْرَ الجَزاء.(130) ووجه تـلقـّب اوبـه عـلم الهـدى بـر وجـهـى كـه شـيـخ اجـل شـهـيـد در ( رسـاله چـهـل حـديـث ) وغيره بيان نموده اند آن است كه محمّد بن الحسين بن عبدالرحيم كه وزير قـادر عـبـاسـى بـود در سال چهارصد وبيست و بيمار شد وبيمارى اوممتد گرديد تا آنكه حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليه السلام را در خواب ديد كه به اومى گويد به علم الهدى بگوى كه بر تودعايى بخواند تا شفا يابى ، محمّد مذكور گويد كه از اوپرسيدم كه كـيـسـت عـلم الهـدى ؟ فـرمـودنـد: عـلى بـن الحـسـيـن المـوسـوى ، آنـگـاه رقـعـه اى مشتمل بر التماس دعاى اجابت مؤ دّى به خدمت مير نوشت ودر آنجا همان لقب را كه در خواب ديـده بـود درج نـمود، وچون آن نوشته به نظر مير رسيد از روز هضم نفس خود را لايق آن لقـب شريف نديد ودر جواب وزير نوشت : اَللّه اَللّه فى اَمْرى فَاِنَّ قَبُولى لِهاذا اللَّقَب شـِنـاعـَةٌ عـَلىَّ، وزيـر بـه عـرض رسـانـيـد كه واللّه من ننوشته ام به خدمت شما الاّ آنچه اميرالمؤ منين عليه السلام مرا به آن امر كرده بود وبعد از آنكه وزير به بركت دعاى مير مـرتـضـى شـفـا يـافـت صـورت واقـعـه را به قادر خليفه عباسى عرض كرده واباى مير مـرتـضـى را از آن لقـب ، مـذكـور سـاخـت . قـادر بـه مـيـر مـرتـضـى گـفـت كـه قـبـول كـن اى مـيـر مـرتـضـى ، آنچه جد تو، تورا به آن ملقب ساخته وحكم شد كه منشيان بـلاغت نشان آن را در القاب او داخل سازند واز آن زمان به آن لقب مشهور شد.(131) ووجـه تـوصـيـف آن جـنـاب به ( ثمانينى ) براى آن است كه بعد از وفاتش هـشتاد هزار مجلد كتاب گذاشت از مقروات ومصنفات ومحفوظاتش ، وتصنيف كرد كتابى مسمى به ( ثمانين ) وعمر كرد هشتاد ويك سال . (132) ودر ( عمدة الطالب ) است كه ديدم در بعض تواريخ كه خزينه كتاب سيد مرضى مـشتمل بود بر هشتاد هزار مجلد ومن نشنيدم به مثل اين مگر آنچه كه حكايت شده از صاحب بن عـبـاد كـه فخرالدوله ابن بويه اورا طلبيد براى وزارت ، او در جواب نوشت كه من مردى هـسـتم طويل الذّيل وحمل كتابهاى من محتاج است به هفتصد شتر، يافعى گفته كه كتابهاى اوصـد وچـهـارده هـزار مـجـلد بـوده ، وقـاضـى عـبـدالرحـمـن شـيـبـانـى فـاضـل ، كـتـابـخـانـه اش از هـمـه تـجـاوز كـرده بـود ومـشـتمل بود بر صد وچهل هزار مجلد. ونقل شده كه مستنصر در كتابخانه مستنصريه هشتاد هـزار مـجـلد وديعه نهاده بووظاهر آن است كه چيزى از آنها باقى نمانده ، واللّه الباقى . (133) وبالجمله ؛ سيد مرتضى بعد از وفات برادرش سيد رضى ، نقابت شرفاء وامارت حاج وقـضـاء قـضـات بـه وى مـنـتـقـل شـد ومـدت سـى سـال بـه هـمـيـن حـال بـاقى بود تا در سنه چهارصد وسى وشش وفات فرمود، وآن جناب را دخترى بوده اسـت نقيه فاضله جليله كه روايت مى كند از عمويش سيد رضى وروايت مى كند از او، شيخ عبدالرحيم بغدادى معروف به ( ابن اخوّة ) كه يكى از مشايخ اجازه قطب راوندى است .(134) شرح حال سيد رضى رحمه اللّه ( وَ اما السيّد الرّضىّ، فَهُوَ الشَّريفُ الا جَلُّ مُحَمَّدُ بْن الحُسَين الموسوى ) ، كُنيَت شريفش ابوالحسن ، لقب مرضيش رضى وذوالحسبين ، برادر مير مرتضى علم الهدى ، نقيب عـلويـه واشـراف بـغـداد بـلكـه قـطب فلك ارشاد ومركز دايره رشاد بود، صيت بزرگى وجـلالت اورا گـوش مـلك شـنـيـده وآوازه فـضـل وبـلاغـت اوبـه ايـوان فلك رسيده ، اشعار دلپـذيـرش دسـت تـصـرف از دامـن فـصـاحـت آرايى در شاخ بلند سحر آزمايى زده وپاى تـرقـى از حـضـيـض بـلاغـت گـسـتـرى بـر ذروه شـاهـق مـعـجـزه پـرورى نـهـاده پـايـه فـضـل وكـمـال ومعانى وافضالاواز آن گذشته كه زبان ثنا ومدحت از كنه رفعت آن عبارت تواند كرد، چه ظاهر است كه چون جمال بغايت رسد دست مشاطه بيكار ماند وچون بزرگى به حد كمال كشد بازار وصافان شكسته گردد: ز روى خوب تومشّاطه دست باز كشيد كه شرم داشت كه خورشيد را بيارايد.(135) ابـن كـثـيـر شـامـى گـفـتـه كـه مـيـر رضـى الدّيـن بـعـد از پـدر، نـقـيـب علويه بغداد شد واوفاضل وديندار بود ودر فنون علم ماهر بود وسخى وجواد وپرهيزكار بود وشاعر بى نـظـيـر بـود تـا آنـكـه گـفـته كه اواشعر قريش بوده در پنجم محرم سنه چهارصد وشش وفـات يـافـت وفـخـرالمـلك وزيـر سـلطان بهاءالدوله ديلمى وقضات واعيان بر جنازه او حـاضـر شـدنـد ووزير مذكور بر اونماز گزارد وبعد از آن منصب نقايت اوبا ديگر مناصب عليّه شرعيه مانند امارت حج وغيره به برادر بزرگ اومير مرتضى مفوض شد. ومـيـر مـرتـضـى وابـوالعـلاء مـعـرّى وبـسـيـارى از افاضل شعراء در مرثيه اواشعار خوب گفتند واز جمله مرثيه معرّى اين يك بيت است : تَكْبيرتانِ حِيالَ قَبْرِكَ لِلْفَتى مَحْسوبَتانِ بِمعُمْرَةٍ وَ طَوافٍ انتهى .(136) مـصـنـفـات آن بـزرگـوار در نـهـايـت جـودت وامـتـيـاز اسـت از جـمـله : ( حـقـايـق التـنـزيـل ) و( مجازات القرآن ) و( مجازات النبويه ) و( خصائص الائمـة ) وكـتاب ( نهج البلاغه ) است كه در اجازات از آن به ( اخ ‌القرآن ) تـعـبـيـر مـى كـنـند چنانكه از صحيفه سجاديه به ( اخت القرآن ) ؛ وشروح بسيار بر آن شده الى غير ذلك . ثـعـالبى در وصف سيد رضى گفته كه حفظ كرد قرآن را بعد از سى سالگى به مدت كمى وعارف بود به فقه وفرائض به معرفت قويه ، ودر لغت وعربيت امام وپيشوا بود. وابوالحسن عمرى گفته كه ديدم تفسير اورا بر قرآن ويافتم آن را احسن از همه تفاسير، وبـود بـه بـزرگـى تفسير ابوجعفر طوسى يا بزرگتر وآن جناب صاحب هيبت و جلالت وورع وعـفـت وتـقـشـّف بـود ومـراعـات مـى كـرد اهـل وعـشـيـره خـود را واواول طـالبـى اسـت كـه قـرار داد بـر خـود سـواد را وبـود عـالى هـمـت وشـريـف النـّفس قـبـول نـمـى كـرد از احـدى صـله وجـايـزه تـا آنـكـه رد كـرد صله وجايزه هاى پدر خود را وقبول نكرد، وكافى است همين مطلب در شرف نفس وبلندى همت او، وپادشاهان بنى بويه هـرچـه كـردنـد كـه قـبـول كـنـد از ايـشـان عـطـا وجـايـزه قـبـول نـفـرمـود وخـشـنـود مـى گشت به اكرام وصيانت جانب واعزاز اتباع واصحابش انتهى .(137) وبـدان كـه ( نقيب ) در لغت به معنى كفيل وامين وضامن وشناساننده قوم است ومراد از نـقـيـب كـه در تـرجـمـه سـيدين ووالد ايشان ذكر شده آن است كه امور شرفاء وطالبيين را كـفـالت نمايد وانساب ايشان را حفظ كند از اينكه كسى از آن سلسله خارج شود يا خارجى در آن داخل شود. وبـدان نـيـز كـه سـيـد رضـى را فـرزنـدى اسـت بـسـيـار جليل وعظيم الشاءن مسمى به عدنان ، قاضى نوراللّه در وصف اوگفته : السيد الشريف المـرضـى ابـواحـمـد عـدنـان بـن الشـريـف الرضـى المـوسـوى شـريـف بـطـحـاى فـضـل وكـرم ونـقـيـب مـشـهد دانش بود، لواى علوشان وسموّ مكان اوبه سماى رفعت وسماك عـلونـسـبـت احـمـدى رسـيـده وبـر خـلعت حشمت واحترام واعلانزاهت طهارت ( اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا ) (138) كشيده . شعر: تفاخر نموده به اوآل هاشم تظاهر فزوده به اوآل حيدر به اجداد اوعز بطحا ويثرب به اسلاف اوفخر محراب ومنبر بـعـد از وفـات عـم خـود مـيـر مـرتـضى رضى اللّه عنه متولى نقابت علويه شد وسلاطين آل بـويـه اورا تـعـظـيم بسيار مى نمودند، وابن حجاج شاعر بغدادى را در مدح او قصايد بسيار است .(139) مـؤ لف گـويـد: كه از شاه عباس خيرات وآثار بسيار به يادگار مانده هر كه طالب است رجـوع كـنـد بـه ( كتاب عالم آراء ) وغيره ، ميرداماد رحمه اللّه در ( كتاب اربعة ايـام ) خود فرموده كه پادشاه جمجاه مغفرت بارگاه شاه عباس رحمه اللّه در تمامى مـدت مـديـد كه با داعى دولت قاهره صحبت مى داشت اين ايام را به پاكيزگى وعبادت مى گـذرانـيـد وغـسـل مـى كـرد وروزه مـى داشـت وزيـارت مـاءثـوره را با فقير به جا مى آورد وتـصـدقـات بـسـيـار مـى فـرمـود، تـا آنـكـه فـرمـوده : وشـبـهـا بـا جـمـعـى مخصوص از اهل علم افطار مى كرد وبعد از افطار تا قريب نصف شب به صحبت علمى ومباحثات علما با يكديگر مجلس مى گذرانيد. انتهى .(170) سنه هزار وسى وهشت ودر شب بيست وچهار جمادى الاولى به مرض اسهال در مازندران وفات كرد. وبـعـد از اونـبيره اش شاه صفى اول فرزند فرزندش صفى ميرزاى شهيد لباس سلطنت پـوشـيـده وچـهـارده سال سلطنت كرد ودر 12 صفر سنه هزار وپنجاه وسه وفات كرد ودر بلده طيبه قم به خاك رفت وقبر اودر جهت قبله روضه حضرت معصومه عليها السلام واقع اسـت واكـنـون داخـل روضـه شـده اسـت كـه زنـهـا از صـحـن زنـانـه داخـل آن مـكـان مـى شوند وزيارت مى نمايند حضرت معصومه عليها السلام را، سقف وديوار اومـزيـن اسـت بـه كـاشـى معرق بسيار ممتا واز بناهاى شاه عباس ثانى است (در كتيبه اين بـقـعـه سـوره مـبـاركـه يـُسـَبِّحُ للّهِ بـه خـط مـيـرزا مـحـمـدرضـا امـامـى در كـمـال حـسـن وخـوبـى نـوشـتـه شـده ) وبـعـد از اوفـرزنـدش شا عباس ثانى به سن نه سـالگـى بـر اريـكـه سـلطـنـت قـرار گـرفـت ومـدت بـيـسـت وشـش سـال سـلطـنـت كـرد ورد سـنـه هزار وهفتاد وهشت در مراجعت از مازندران به اصفهان در دامغان وفات كرد جنازه اش را به قم رسانيدند ودر جوار حضرت معصومه عليها السلام در بقعه بـزرگـى جـنـب بـقعه پدرش اورا به خاك سپردند وبعد از اوفرزندش شاه صفى دوم در ششم شعبان سنه هزار وهفتاد وهشت بر تخت سلطنت آرميد. محقق خوانسارى در مسجد جامع شاهى خطبه خوانده نثارها افشاندند واورا شاه سليمان گفتند وآن جناب پادشاهى بود با عدالت ودر سنه هزار وهشتاد وشش قبّه مطهره حضرت امام رضا عليه السلام را تعمير كرد وبر تذهيب آن افزود ودر سنه هزار وصد پنج وفات كرده در قم در بقعه نزديك بقعه شاه عباس به خاك رفت و سلطنت به فرزندش شاه سلطان حسين مـنـتـقـل گـرديـد واوآخـر سـلاطـيـن صـفويه بود و متصل شد دولت ايشان به فتنه افاغنه ومـحـاصـره ايـشـان شـهـر اصفهان را تا آنكه اهل شهر مضطر شدند ودروازه ها را گشودند افـاغـنـه بـه شـهـر ريـختند وخون جمله اى از اعيان وعظماء دولت صفويه را ريختند وشاه سلطان حسين را با برادران و فرزندانش حبس كردند. وايـن واقـعـه در سـنـه هزار وصد وسى وهفت بود وپيوسته سلطان حسين در محبس بود تا سـلطـان مـحمود افغان مردود بمرد وسلطان اشرف منحوس به جاى وى نشست ، پس به امر او، قريب پانصد حمام ومدرسه ومسجد را خراب كردند، و چون فتورى در دولت خود بديد از اصـفـهـان حـركـت كـرد وامـر كـرد شـاه سـلطـان حـسـيـن را در مـحبس هلاك كردند واورا بى غـسـل وكـفـن بـگـذاشـت واهل وعيال اورا اسير كرد واموالش را به غارت برد، واين واقعه در بـيـسـت ودوم مـحرم سنه هزار وصد و چهل بود، پس مردم بعد از زمانى نعش سلطان حسين را بـه قـم بـردنـد ودر جـوار عـمـه اش حضرت فاطمه عليها السلام نزديك پدرش به خاك سپردند. وبـدان نـيـز كـه از اعـقـاب مـحـمّد بن قاسم بن حمزة بن امام موسى عليه السلام است سيد جـل خـاتـم الفـقـهـاء والمـجـتهدين ووارث علوم اجداده الطاهرين مقتدى الا نام و مرجع الخاص والعام مولانا الحاج سيد محمّد باقر بن محمّد تقى موسوى شفتى اصفهانى معروف به حجة الا سـلام تـلمـيـذ جـناب بحرالعلوم ومحقق قمى وآقا سيد محسن واقا سيد على ـ رضوان اللّه عـليـهـم اجـمـعـيـن ـ جـلالت شـاءنـش زيـاده از آن اسـت كـه ذكـر شـود در عـبـادات ومـنـاجـات ونـوافل واوراد، ورسانيدن فوايد به طلاب و فقراء وسادات ، حكايات بسيار از آن جناب نـقـل شـده ومـن در كـتـاب ( فـوائد الرضـويـه ) كـه در احوال علماء اماميه است به برخى از آن وبه مصنفات آن بزرگوار اشاره كردم ، اين مقام را گنجايش نقل نيست .(171) وفـات آن جـنـاب در سـنه هزار ودويست وشصت (غرس ) واقع شد وقبر شريفش در اصفهان مـشـهـور وزيـارتـگـاه نـزديـك ودور اسـت وفـرزنـدانـش سيد سندوركن معتمد جناب حاج سيد اسـداللّه كـه در جـميع كمالات وفضل وفخار وارث آن پدر وثانى آن بحر زخار است ، از اجلاّء وتلامذه صاحب جواهر است ، گويند مردم در اغلب مكارم اخلاق ومحامد اوصاف اورا بر پدر بزرگوارش مقدم مى داشتند. ( وَ لَنِعْمَ ما قيلَ ) : اِنَّ السَّرىَّ اِذا سَرى فَبِنَفْسِهِ وَابْنُ السَّرِىِّ اِذا سَرى اَسْراهما. وفـاتش در سنه هزار ودويست ونود (غرص ) واقع شد، قبر شريفش در نجف اشرف نزديك باب قبله صحن مطهر است . واما عبداللّه وعبيداللّه پسران حضرت امام موسى عليه السلام ، پس هر دوصاحب اعقاب مى بـاشـنـد وچنانكه از بعضى كتب انساب نقل شده جماعتى از اولادهاى او در رى بودند كه از جـمله مجدالدّولة والدّين ذوالطّرفين ابوالفتح محمّد بن حسين بن محمّد بن على بن قاسم بن عبداللّه بن الا مام موسى الكاظم عليه السلام بوده كه خواهرش ستى سكينه بنت حسين بن مـحـمّد مادر سيد اجل مرتضى ذوالفخرين ابوالحسن المطهر ابن ابى القاسم على بن ابى الفـضـل مـحـمـّد اسـت كـه شـيـخ مـنـتـجب الدّين در وصف اوفرموده از بزرگان سادات عراق وصدور اشراف است و منتهى شده منصب نقابت ورياست در زمان اوبه سوى او، وعلم ونشانه بـوده در فـنـون از عـلم ، از بـراى اواسـت خـطـب ورسـائلى قرائت كرده بر شيخ ابوجعفر طـوسـى در سـفـر حـج ، روايـت نـمـوده از بـراى مـا از اوسـيـد نـجـيـب ابومحمّد حسن موسوى ،(172) ، انتهى .(173) واز بـعـضـى كـتـب انـسـاب نـقـل اسـت كـه در حق اوگفته كه سيد مطهر يگانه دنيا بوده در افـضـل وبـزرگوارى وكرامت نفس ، كثيرالمحاسن وحسن الا خلاق بوده وسفره اش پيوسته پـهـن ومبذول بوده ومتكلم واهل نظر ومترسّل وشاعر بوده ونقابت طالبيين در رى با اوبوده وپـدرش ابـوالحـسـن عـلى الزّكـى نقيب رى پسر سلطان محمّد شريف است كه در قم مدفون است وبسيار جليل القدر است ودر ذكر اولادهاى عبداللّه الباهر بن امام زين العابدين عليه السلام به اواشاره رفت . وبـالجـمـله ؛ سـيـد مـطـهـر را دوپسر بوده : محمّد وعلى ، اما محمّد بن مطهر را پسرى بوده فـخـرالدّيـن عـلى ، نـقـيب قم بوده ؛ واما على بن مطهر را عزّالدّولة والدّين وشرف الا سلام والمـسـلمـيـن بـاشـد پـسـرى بـوده مـحـمـّد نـام از اهـل عـلم وفـضـل وشـرف و جـلالت ورياست ، واوپدر عزّالدّين يحيى است كه شيخ منتجب الدّين اورا ثـناء بليغ گفته ودر باب اولادهاى امام زين العابدين عليه السلام به اواشاره كرديم . اورا خوارزمشاه ، شهيد كرد. قبرش در طهران مى باشد. گويند والدش شرف الدّين را چند دخـتـر بـوده واولاد ذكـور نـداشـت چـون زوجه اش به يحيى حامله شد، شرف الدّين حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم را در خـواب ديـد عـرض كـرد يـا رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه وآله وسلم اين بچه كه در شكم عيالم است چه نام گذارم ؟ فـرمـود: يحيى ، چون آن پسر به دنيا آمد اورا يحيى نهادند، آنگاه كه شهيد شد فهميدند سرّ نام گذاشتن حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله وسلم اورا به يحيى . وبـدان نـيـز كـه از اعـقـاب عـبـداللّه بـن امـام مـوسـى عـليـه السـلام اسـت حـبـر نبيل ومحدث جليل سيد سند سلالة الا طهار والد الا ماجد الا عاظم الا خيار المنتشرين نسلا بعد نسل فى الا قطار آقا سيد نعمت اللّه جزايرى ابن سيد عبداللّه بن محمّد بن الحسين بن احمد بن محمود بن غياث الدّين بن مجدالدّين بن نورالدّين بن سعدالدّين بن عيسى بن عبداللّه بن الامـام مـوسـى الكـاظـم عليه السلام كه تلميذ علامه مجلسى وآقا سيد هاشم احسائى ومحقق سبزوارى ومحقق خوانسارى ومحدث كاشانى وغير ايشان است وكتب بسيار تصنيف كرده . خود آن جـنـاب در بـعـض مـصـنـفـات خـود شـرح حـال خـود را نـوشـتـه وجـمـاعـتـى نـيـز احـوال اورا بـه شـرح نـوشـتـه انـد مـانـنـد نـافـله اش سـيـد عـبـداللّه وسـيـد فـاضـل سـيـد عـبـداللّطـيـف شـوشترى در ( تحفة العالم ) و غير ايشان . وفاتش در قـريـه جايدر در شب جمعه بيست وسوم شوال سنه هزار و صد ودوازده واقع شده وفرزند جـليـلش سـيـد نـورالدّيـن از اهل علم وصاحب رسائل متعدده است وفات كرده در ذى حجه سنه هـزار وصـد وپـنـجـاه وهـشـت . روايـت مـى كند از پدرش واز شيخ حرّ عاملى وفرزندش سيد اجـل عـالم مـتـبـحـر نـقـاد آقا سيد عبداللّه بن نورالدّين بن نعمت اللّه الموسوى از اجلاّء اين طـايـفـه اسـت جـمـع شـده بـود در اوجودت فهم وحسن سليقه وكثرت اطلاع واستقامت طريقه چـنـانـكـه ظـاهر مى شود از رجوع به مؤ لفات شريفه اش كه از جمله آنها است ( شرح نـخـبـه عـ( و( شرح مفاتيح الا حكام ) و( ذخيره ) وغيرها. و اجازه اى نوشته كه در آن شرح كرده حال خود وحال پدر وجد واحوال جمله از مشايخ خود را، روايت مى كند از والدش واز مـيـر مـحـمـّد حـسـيـن خـاتـون آبـادى وآقا سيد صدرالدّين رضوى قمى وآقا سيد نـصـراللّه حايرى شهيد، وروايت مى كند آقا سيد نصراللّه از اوواين يعنى روايت كردن هر يـك از دوشـيخ از ديگر در علم درايت موسوم است به مذبّح ، ونظيرش روايت علامه مجلسى اسـت از سـيـد عـليـخـان شـارح صـحيفه ، وروايت سد از اووروايت علامه مجلسى از شيخ حر عـامـلى وروايـت شـيـخ حـرّ از مـجـلسـى رضـى اللّه عـه . وسـيـد اجل شهيد سعيد اديب اريب آقا سيد نصراللّه موسوى مذكور، آيتى بوده در فهم وذكاء وحسن تقرير وفصاحت تعبير مدرس بوده در روضه منوره حسينيه وكتب ورسائلى تصنيف كرده از جـمـله ( الروضـات الزاهـرات فـى المـعـجـزات بـعـد الوفـات ) و( سـلاسـل الذهـب ) وغير ذلك ، سلطان روم اورا در قسطنطنيه شهيد كرد. وروايت مى كند علامه بحرالعلوم رحمه اللّه از صاحب كرامات آقا سيد حسين قزوينى از آقا سيد نصراللّه مذكور واز اومولى ابوالحسن جد صاحب جواهر از علامه مجلسى رحمه اللّه . واز اعـقـاب عـبيداللّه بن موسى عليه السلام است شريف صالح ابوالقاسم جعفر بن محمّد بـن ابـراهـيـم بـن مـحـمـّد بـن عبيداللّه بن الا مام موسى الكاظم عليه السلام علوى موسوى مـصـرى روايـت مـى كـنـد از اوشـيـخ تـلعـكـبـرى وسـمـاع كـرده از اوحديث را در سنه سيصد وچهل واز اواجازه گرفته . واسـحـاق بـن مـوسـى الكـاظـم عـليـه السـلام مـلقـب بـه امـيـن اسـت ودر سـنـه دويـسـت و چهل در مدينه وفات كرد، ورقيه دختر اوعمرش طولانى گشت تا در سنه سيصد و شانزده وفـات كـرد ودر بـغـداد به خاك رفت ، واعقاب اواز پسرانش عباس ومحمّد و حسين وعلى است واز احـفـاد اواسـت شـيـخ زاهـد (174) ورع ابـوطالب محمّد الملهوس (175) ابـن عـلى بـن اسحاق بن عباس بن اسحاق بن موسى الكاظم عليه السلام كه صاحب قـدر وجـالت وجـاه وحـشـمـت بـوده در بـغـداد، واز احـفـاد حسين بن اسحاق است ابوجعفر محمّد صـورانـى كـه در شيراز به قتل رسيده و قبرش در شيراز در باب اصطخر زيارت كرده مـى شـده وابوالفرج در ( مقاتل الطالبيين ) گفته كه در ايام مهتدى سعيد حاجب در بـصـره جـعـفـر بـن اسـحـاق بـن مـوسـى الكـاظـم عـليـه السـلام را بـه قتل رسانيد.(176) مـؤ لف گـويد: در ( انساب مجدى ) است كه مادر اسحاق بن الكاظم عليه السلام ام ولدى بـوده (177) لكـن در روايـتـى كـه در ( طب الا ئمّه ) است معلوم مى شـود كـه مـادر اسـحـاق نـيـز ام احـمد بوده وآن روايت چنين است كه اسحاق بن الكاظم عليه السـلام روايت كرده از مادرش ام احمد كه گفت فرمود: سيد من ، يعنى موسى بن جعفر عليه السـلام كـه ، هـر كـه نـظـر افـكـنـد بـه خـون خـود در شـاخ اول حجامت ايمن شود از واهنه تا حجامت ديگر، پرسيدم از سيد خود كه واهنه چيست ، فرمود: درد گردن . وزيد (178) بن موسى عليه السلام را ( زيدالنّار ) مى گفتند؛ به جهت آنكه در ايام ابوالسرايا كه طالبين خروج كردند، زيد به بصره رفت وخانه هاى بنى عـبـاس را در بـصـره بـسـوزانيد چنانچه در ( تتمة المنتهى ) نگارش يافته و چون ابوالسرايا مقتول گشت واركان طالبيين متزلزل شد زيد را ماءخوذ داشتند و براى ماءمون بـه مـروفرستادند ماءمون اورا به حضرت رضا عليه السلام بخشيد وزيد زنده بود تا آخـر ايام متوكل بلكه زمان منتصر را نيز درك نموده واورا منادمت نموده ودر ( سرّ من راءى ) وفـات كرد. وبه قول صاحب ( عمدة الطالب ) ماءمون اورا زهر داد وهلاك شد وافـعـال زيـد بـر حـضـرت امام رضا عليه السلام گران آمد واورا توبيخ وتعنيف بسيار فـرمـوده ، ودر روايـتـى حـضـرت قـسـم خـورد تـا زنـده بـاشـد با زيد تكلم نفرمايد. واز فـرمـايـشـات آن جـنـاب است كه به زيد، فرمود: اى زيد! آيا مغرور كرده تورا كلام سفله اهـل كـوفـه كـه گفتند حضرت فاطمه عليها السلام عفت ورزيد پس حق تعالى آتش را بر ذريـه اوحـرام نـمـود، ايـن مـخـتص به حسن و حسين اولاد بطنى آن مخدره است ، اى زيد! اگر اعـتـقاد دارى كه تومعصيت خدا كنى وداخل بهشت شوى وپدرت موسى بن جعفر عليه السلام اطـاعـت خـدا كـنـد و شـبـهـا قـائم وروزهـا صـائم بـاشـد وداخل بهشت شود، پس تونزد خدا از پدرت گرامى تر مى باشى ، چنين نيست كه تواعتقاد كـرده اى ، بـه خـدا قـسـم نـمى رسد احدى به آن كرامتهايى كه نزد خدا است مگر با طاعت وفرمانبردارى حق تعالى وتوگمان كرده اى كه توبه آن مراتب خواهى رسيد به معصيت خـدا پـس بـدگمانى كرده اى . زيد گفت : من برادر تووپسر پدر تومى باشم ، فرمود: توبرادر منى مادامى كه اطاعت خدا كنى ، پس آن جناب آن آيه مباركه قرآن مجيد را كه در حق نـوح وپـسـرش نـازل شـده اسـت تـلاوت فـرمـود پـس فرمود كه حق تعالى پسر نوح را بـيـرون كـرد از آنـكه اهل اوباشد به سبب معصيت او. ودر روايت ديگر فرمود: پس هريك از اقـربـاء و خـويـشـان مـا كه اطاعت خدا نكند از ما نيست ، وبه حسن وشا راوى حديث ، فرمود: وتواگر اطاعت خدا كنى از ما اهل بيت خواهى بود.(179) ذكر احوال حضرت معصومه عليها السلام مدفونه به قم وثواب زيارت آن مخدره امـا دخـتـران حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام بـر حـسـب آنـچـه بـه مـا رسـيـده افـضـل آنـهـا سـيـده جليله معظمه فاطمه بنت امام موسى عليه السلام معروفه به حضرت مـعـصـومـه عـليـها السلام است كه مزار شريفش در بلده طيبه قم است كه داراى قبه عاليه وضـريـح وصـحـن هـاى مـتـعـدده وخـدمـه بـسـيـار ومـوقـوفـات اسـت وروشـنـى چـشـم اهـل قـم ومـلاذ ومـعـاذ عـامـه خـلق اسـت ودر هـر سـال جـمـاعـات بـسـيـار از بـلاد شـدّرحال كنند وتعب سفر كشند به جهت درك فيوضات از زيارت آن معظمه عليها السلام . و سـبـب آمـدنـش بـه قـم چـنـانـكـه عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه از ( تـاريـخ قـم ) نـقـل كـرده واواز مـشـايـخ اهـل قم روايت كرده آن است كه چون ماءمون حضرت امام رضا عليه السـلام را در سـال دويـسـت از هـجـرت از مـديـنـه بـه مـروطـلبـيـد يـك سال بعد از آن خواهرش حضرت فاطمه عليهما السلام به جهت اشتياق ملاقات برادرش از مـديـنـه بـه جـانـب مـروحركت كرد، پس همين كه به ساوه رسيد مريضه شد پرسيد كه از ايـنـجـا تا قم چه مقار مسافت است ؟ گفتند: ده فرسخ است . پس خادم خود را فرمود كه مرا به جانب قم ببر. پس آن حضرت را به قم آورد ودر خانه موسى بن خزرج بن سعد فرود آورد. وقـول اصـح آن اسـت كـه چـون خـبـر آن مـخـدره رسـيـد بـه آل سعد همگى متفق شدند كه به قصد آن حضرت بيرون روند واز آن حضرت خواهش نمايند بـه قـم تـشريف آورد، پس در ميان همه موسى بن خزرج بر اين امر تقدم جست همين كه به خدمت آن مكرمه رسى مهار ناقه آن حضرت را گرفت وكشيد تا وارد قم ساخت ودر خانه خود آن سـيـده جليله را منزل داد، پس آن حضرت مدت هفده روز در دنيا مكث نمود وبه رحمت ايزدى ورضـوان اللّه پيوست ، پس اورا غسل داده وكفن نمودند و در ارض بابلان آنجا ـ كه امروز روضه مقدسه اواست وملك موسى بوده ـ آن حضرت را دفن كردند.(180) صاحب ( تاريخ قم ) گفته كه حديث كرد مرا حسين بن على بن على بن بابويه از مـحـمـّد بـن حـسـن بـن وليـد كـه چـون فـاطـمـه عـليـهـا السـلام وفـات كـرد اورا غـسـل دادنـد وكـفـن كـردنـد وحـركـت دادنـد اورا وبـردنـد به بابلان وگذاشتند اورا نزديك سـردابـى كـه بـراى اوكـنـده بـودنـد، پـس آل سـعـد بـا هـم گـفـتـگـوكـردنـد كـه كـيـسـت داخـل سـرداب شـود وجـنـازه بـى بـى را دفـن نمايد؟ بعد از گفتگوها، راءى ايشان بر آن قـرار گـرفـت كـه خـادمـى بـود از بـراى ايـشـان بـه غايت پير كه نامش قادر بوده ومرد صـالحـى بـوده اومـتـصـدى دفـن شـود، چون فرستادند عقب آن شيخ صالح ، ديدند دونفر سـوار كـه دهـان خـود را بـسـتـه بـودنـد بـه لئام بـه تـعـجيل تمام از جانب رمله يعنى ريگزار پيدا شدند چون نزديك جنازه رسيدند پياده شدند ونماز بر آن مخدره خواندند وداخل در سرداب شدند واورا دفن كردند وبيرون آمدند وسوار گشتند ورفتند وكسى نفهميد كه ايشان چه كسى بودند.(181) در روايـت اول اسـت كـه مـوسـى بـر سـر قـبـر آن مخدره سقفى از بوريا بنا كرد تا آنكه حضرت زينب دختر حضرت جواد عليه السلام قبله اى بنا كرد بر روى قبر، و محراب نماز فاطمه عليها السلام هنوز موجود است در خانه موسى بن خزرج . فقير گويد: كه در زمان ما نيز آن محراب مبارك موجود است وآن واقع است در محله ميدان مير مـعـروف اسـت بـه ( ستيّه ) يعنى معروف به ( ستى ) وستى به معنى خانم وبى بى است . بـدان كـه در بـقـعـه حضرت فاطمه جماعتى از بنات فاطميه وسادات رضائيه مدفونند، مـانـنـد زيـنب وام محمّد وميمونه دختران حضرت امام محمّد جواد عليه السلام ، در نسخه اى از ( انساب مجدى ) ديدم كه ميمونمه دختر امام موسى عليه السلام با معصومه فاطمه است وبريهه دختر موسى مبرقع وام اسحاق جاريه محمّد بن موسى وام حبيب جاريه محمّد بن احـمـد بـن موسى ـ رضوان اللّه تعالى عليهم اجمعين ـ واين كنيزك مادر ام كلثوم دختر محمّد بـوده اسـت . ودر فـضيلت زيارت حضرت فاطمه بنت موسى عليه السلام روايات بسيار وارد شـده از جـمـله در ( تاريخ قم ) مروى است كه جماعتى از مردم رى خدمت حضرت صـادق عـليـه السـلام رسـيـدنـد وگـفـتند: ما از مردم رى هستيم . حضرت فرمود: مرحبا به بـرادران مـا از اهـل قم ! ايشان عرض كردند كه ما از مردم رى هستيم ! ديگر مرتبه حضرت هـمـان جـواب را فرمود، آن جماعت چند كرّت اين سخن را گفتند و همين جواب را شنيدند، آنگاه حـضـرت فـرمـود: هـمـانـا از بـراى حـق تـعـالى حـرمـى اسـت وآن مـكـه اسـت ، وبـراى رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه وآله وسـلم حـرمى است وآن مدينه است . وبراى اميرالمؤ منين عـليـه السـلام حـرمـى اسـت وآن كـوفـه اسـت ، واز بـراى مـا اهل بيت حرمى است وآن بلده قم است وبعد از اين دفن شود در آنجا زنى از اولاد من كه ناميده شـود بـه فـاطمه ، هركس اورا زيارت كند بهشت از براى او واجب شود، راوى گفت : وقتى كـه آن حـضـرت ايـن فـرمـايـش نـمـود هـنـوز مـتـولد نـشـده بـود امـام مـوسـى عـليه السلام .(182) روايـت شـده كـه حضرت امام رضا عليه السلام به سعد اشعرى قمى فرمود كه اى سعد! نـزد شـمـا قـبرى از ما هست . سعد گفت : فداى توشوم ! قبر فاطمه دختر امام موسى عليه السلام را مى فرمايى ؟ فرمود: بلى ، هر كه اورا زيارت كند وحق اورا بشناسد از براى اواسـت بهشت ، وبر اين مضمون روايات بسيار است .(183) قاضى نوراللّه در ( مـجـالس المـؤ مـنين ) فرموده از امام جعفر صادق عليه السلام روايت است كه گفت آگـاه بـاش بـه درسـتـى كـه از بـراى خـدا حـرمـى اسـت وآن مـكـه اسـت واز براى حضرت رسـول صـلى اللّه عليه وآله وسلم حرمى است وآن مدينه است واز براى اميرالمؤ منين عليه السلام حرمى است وآن كوفه است ، آگاه باش به درستى كه حرم من وحرم اولاد من بعد از من در قم است ، آگاه باش به درستى كه قم كوفه صغيره است وهمانا از براى بهشت هشت در اسـت سه در آنها به سوى قم است ، ووفات كند در قم زنى كه از اولاد من باشد، ونام او فاطمه دختر موسى عليه السلام است كه داخل مى شوند به سبب شفاعت اوشيعه من جميع ايشان در بهشت .(184) بدان كه در ( كافى ) روايت شده از يونس بن يعقوب كه چون حضرت موسى عليه السـلام رجـوع كرد از بغداد وتشريف برد به مدينه در فيد كه نام منزلى است دخترى از آن حضرت وفات يافت در آنجا اورا مدفون نمودند وحضرت فرمود بعضى موالى خود را كـه قـبـر اورا گـچ انـدود كـنـد وبـنـويـسـد بـر لوحـى اسـم اورا و بـگـذارد آن را در قبر او.(185) ودر ( تاريخ قم ) است آنچه كه حاصلش اين است : چـنـين رسيده كه رضائيه دختران خود خود را به شوهر نمى دادند؛ زيرا كسى را كه همسر وهم كفوايشان بود نمى يافتند، وحضرت موسى بن جعفر عليه السلام را بيست ويك دختر بوده است وهيچ يك شوهر نكرده اند. واين مطلب در ميان دختران ايشان عادت شده ، ومحمّد بن عـلى الرضـا عليه السلام به شهر مدينه ده ديه وقف كرده است بر دختران وخواهران خود كه شوهر نكرده اند واز ارتفاعات آن ديه ها نصيب وقسط رضائيه كه به قم ساكن بوده اند از مدينه جهت ايشان مى آوردند. فصل هفتم : در ذكر چند نفر از اعاظم اصحاب امام موسى كاظم عليه السلام است اول ـ حماد بن عيسى كوفى بصرى از اصحاب اجماع است وزمان چهار امام را درك كرده ودر ايام حضرت جواد عليه السلام سنه دويـسـت ونـه رحـلت كـرده ، ودر حـديـث ، مـتـحـرّز ومحتاط بوده ومى گفت كه من هفتاد حديث از حضرت صادق عليه السلام شنيدم وپيوسته در زياده و نقصان عبارات بعضى از آن احايث شـك بـر مـن وارد مـى شـد تـا اقـتـصار كردم بر بيست حديث . وحماد مذكور همان است كه از حـضـرت كـاظم عليه السلام درخواست كرد كه دعا كند حق تعالى اورا روزى فرمايد خانه وزوجه واولاد وخادم وحج در هر سال ، حضرت گفت : ( اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْهُ دارا وَ زَوْجَةً وَ وَلَدا وَ خادِما وَالْحَجَّ خَمْسينَ سَنَةَ ) . دعـا كـرد كـه حـق تـعـالى اورا روزى فـرمـايد خانه وزوجه واولاد وخادم وپنجاه حج و تما، روزى اوشد وپنجاه مرتبه حج كرد وچون خواست كه حج پنجاه ويكم كند همين كه به وادى قـنـات رسـيـد خـواسـت غسل احرام كند به آب سيل غرق شد واو غريق حجفه است وقبرش به سياله است رحمه اللّه .(186) دوم ـ ابـوعـبـداللّه عـبـدالرحمن بن الحجاج البَجَلىِّ الكُوفى بَيّاعُ السّابرى مَرْمِىُّ ثِقَةٌ جَليلُالْقَدْر اسـتـاد صـفـوان بـن يـحـيـى واز اصحاب صادق وكاظم عليهما السلام ورجوع به حق كرده ومـلاقـات كـرده حـضـرت رضـا عـليـه السـلام را ووكيل حضرت صادق عليه السلام بوده ووفـات كـرده در عـصـر حـضـرت رضـا عـليه السلام بر ولايت . وروايت شده كه حضرت ابـوالحـسـن عـليـه السـلام شـهادت بهشت براى اوداده ،(187) وحضرت صادق عـليـه السـلام بـه وى فـرمـوده كـه تـكـلم كـن بـا اهـل مدينه همانا من دوست مى دارم كه در رجـال شـيـعه مانند تورا ببينم .(188) وهم از آن جناب مروى است كه هركه مرد در مـديـنـه حق تعالى اورا مبعوث فرمايد در آمنين روز قيامت . واز جمله ايشان است يحيى بن حبيب وابوعبيده حذّاء وعبدالرحمن بن حجاج .(189) اما آن خبرى كه از ابوالحسن مروى است كه ذكر فرمود عبدالرحمن بن حجاج را و فرمود: اِنَّهُ لَثـَقـيـلٌ عـَلَى الْفـُؤ ادِ،(190) شـايـد مـراد از ثـقـالت اوبـر دل ، دل مـخـالفـين باشد، يا آنكه مراد آن است كه از براى اوموقعى است در نفس ، يا آنكه ثـقـالت اوبه جهت ملاحظه اسم اوباشد؛ چه آنكه عبدالرحمن اسم ابن ملجم است وحجاج اسم حـجـاج بـن يـوسـف ثـقـفـى ، ومـسـلّم اسـت كـه اسامى مبغضين اميرالمؤ منين عليه السلام نزد اهـل بـيـت آن حـضـرت بـلكـه نـزد شـيـعـيـان ودوسـتـانـش ، ثقيل ومكروه است . سـبـط ابـن جوزى در ( تذكره ) در ذكر اولاد عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب گفته كه هيچ كس از بنى هاشم فرزند خود را معاويه نام ننهاد مگر عبداللّه بن جعفر، و چون اين نـام را بـر اولاد خـود گـذاشـت بـنـى هـاشـم ترك اونمودند وبا اوتكلم نكردند تا وفات كرد.(191) لكـن مـخـفـى نماند: چنانكه گفته شد نام عبدالرحمن نزد شيعيان اميرالمؤ منين عليه السلام ثـقـيـل اسـت واما دشمنان آن حضرت از اين اسم خوششان مى آيد. همانا روايت شده از مسروق كه گفت : وقتى در نزد حميراء نشسته بودم وحديث مى كرد مرا كه ناگاه غلامى را ندا كرد كه سياه بود، وبه اوعبدالرحمن مى گفت ، چون غلام حاضر شد حميراء روكرد به من وگفت : مـى دانـى بـراى چـه اين غلام را عبدالرحمن نام نهادم ؟ گفتم : نه ، گفت : از اين جهت محبت ودوستى من با عبدالرحمن ابن ملجم .(192) سوم ـ عبداللّه بن جندب بجلى كوفى ثقه جليل القدر عابد از اصـحـاب حـضـرت كـاظـم ورضـا عـليـهـمـا السـلام ووكـيـل ايـشـان است . شيخ كشى روايت كرده كه حضرت ابوالحسن عليه السلام قسم خورد كـه راضـى اسـت از اوو هـمـچـنـيـن پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه وآله وسلم وخداوند تعالى .(193) وهـم فـرمـوده كـه عـبـداللّه بن جندب از مخبتين است ، (194) يعنى از كسانى كه حق تعالى در حق ايشان فـرمـوده : ( وَ بـشِّر المـُخـْبِتينَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُم ) (195) وبشارت بده فروتنان ومتواضعان را كه در درگاه ما آرميده ومطمئن اند آنانكه چون ذكـر خـدا شـود نـزد ايـشـان ، بـتـرسـد دلهـاى ايـشـان از هـيـبـت جـلال ربـانى وطلوع انوار عظمت سبحانى ويا هرگاه تخويف كرده شوند به عذاب وعقاب الهى ، دلهاى ايشان خائف وهراسان شود. وروايـت شـده از ابـراهـيـم بن هاشم كه گفت : من عبداللّه بن جندب را ديدم در موقف عرفات وحال هيچ كس را بهتر از اونديدم پيوسته دستهاى خود را به سوى آسمان بلند كرده بود وآب ديـده اش بـر روى اوجـارى بـود تـا به زمين مى رسيد، چون مرد فارغ شدند گفتم : وقـوف هـيـچ كـس را بـهـتـر از وقوف تونديدم ، گفت : به خدا سوگند كه دعا نكردم مگر برادران مؤ من خود را زيرا كه از حضرت امام موسى عليه السلام شنيدم كه هركه دعا كند از بـراى بـرادران مـؤ مـن خـود در غـيبت اواز عرش به اوندا رسد كه از براى توصد هزار بـرابـر اوباد، پس من نخواستم كه دست بردارم از صد هزار برابر دعاى ملك كه البته مـستجاب است براى يك دعاء خود كه نمى دانم مستجاب خواهد شد يا نه .(196) وقـرار داد اوبـا صـفـوان بـن يـحيى بيايد در ذكر صفوان در اصحاب حضرت رضا عليه السلام . واوهمان است كه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام براى اونوشته دعاى سجده شـكـر مـعـروف ( اَللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ ) را كه در ( مصباح شيخ طوسى ) وغيره است .(197) وروايـت شـده كـه وقتى عبداللّه بن جندب عريضه اى خدمت حضرت ابوالحسن عليه السلام نـوشت ودر آن عرض كرد كه فدايت شوم ! من پير شدم وضعف وعجز پيدا كردم از بسيارى از آنـچـه كه قوت داشتم بر آن ودوست دارم فدايت شوم كه تعليم كنى مرا كلامى كه مرا به خداوند نزديك كند وفهم وعلم مرا زياد كند، حضرت در جواب اورا امر فرمود كه بسيار بخواند اين ذكر شريف را: ( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ ) .(198) در ( تـحـف العـقـول ) وصـيـتـى طـولانـى از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام نـقـل كـرده كه به عبداللّه بن جندب فرموده ومشتمل است بر وصايا نافعه جليله كه ما در ذكـر مـواعـظ ونـصـايـح حـضـرت صـادق عـليـه السـلام چـنـد سـطـر از آن نـقـل كرديم .(199) وبالجمله ؛ جلالت شاءن عبداللّه بن جندب زياده از آن است كه ذكر شود. وروايت شده كه بعد از فوت اوعلى بن مهزيار رحمه اللّه در مقام اوبرقرار شد. چهارم ـ ابومحمّد عبداللّه بن المُغِيْره بَجَلىّ كوفى ثقه از فـقـهاى اصحاب است واحدى عديل اونمى شود از جهت جلالت ودين وورع و روايت كرده از ابوالحسن موسى عليه السلام . شيخ كشى گفته كه اوواقفى بوده و رجوع كرده به حق ، وورايـت كـرده از اوكـه گـفـت : مـن واقـفـى بـودم وحـج گـذاشـتـم بـر ايـن حـال ، پس چون به مكه رفتم خلجان كر در سينه ام چيزى پس چسبيدم به ملتزم ودعا كردم وگفتم : خدايا! تومى دانى طلب واراده مرا پس ارشاد كن مرا به بهترين دينها، پس در دلم افـتـاد كـه بـروم نـزد حضرت رضا عليه السلام ، پس رفتم به مدينه و ايستادم بر در خـانـه آن حـضـرت وگـفـتـم بـه غـلام آن حـضـرت ، بـگـوبـه مـولايـت مـردى از اهـل عـراق بـر در سـرا اسـت ، پـس شـنـيـدم نـداى آن حـضـرت را كـه فـرمـود: داخـل شـو، اى عبداللّه بن مغيره ! پس داخل شدم همين كه نظرش به من افتاد فرمود: خداوند دعـاى تـورا مـسـتجاب كرد وهدايت كرد تورا به دين خود، من گفتم : شهادت مى دهم كه تو حـجـت خـدايـى بر من وامين اللّه بر خلقى .(200) وعبداللّه بن مغيره از اصحاب اجـمـاع اسـت ، وگـفـتـه شـده كـه سى كتاب تصنيف كرده از جمله كتاب وضوء وكتاب صلاة بـوده .(201) واز ( كـتـاب اخـتـصـاص ) نـقل شده كه روايت شده كه چون تصنيف كرد كتاب خود را وعده كرد با اصحاب خود كه آن كتاب را بخواند بر ايشان در يكى از زاويه هاى مسجد كوفه ، وبرادرى داشت كه مخالف مـذهـب اوبـود، پـس چـون اصـحاب جمع شدند براى شنيدن آن كتاب ، برادرش آمد ودر آنجا نـشـسـت عـبـداللّه بـه مـلاحـظـه بـرادر مـخـالفـش گـفت با اصحاب خود كه امروز برويد! وبـرادرش گـفـت : كـجـا بـرونـد به درستى كه من نيز آمدم براى همان جهت كه آنها آمدند، عـبـداللّه گـفـت : مگر براى چه آمدند؟ گفت : اى برادر! در خواب ديدم كه ملائكه از آسمان فـرود مـى آمـدنـد گـفـتـم بـراى چـه اين ملائكه فرود مى آيند، شنيدم كه گوينده اى گفت فرود آمدند كه بشنوند آن كتابى را كه بيرون آورده عبداللّه بن مغيره پس من نيز بيرون آمـدم بـراى ايـن ومـن تـوبـه مـى كـنـم بـه سـوى خـدا از مـخالفت خود، پس عبداللّه مسرور شد.(202)

باب دهم

بـاب دهـم : در تاريخ امام ضامن زبده اصفيا و پناه غربا مولانا ابوالحسن على بن موسى الرضـا عـليـه آلاف التـحـيـة و الثـنـاء و در آن چـنـد فصل دارد: فـصـل اول : در ولادت و اسم و لقب و كنيت حضرت رضا عليه السلام است بـدان كـه در تـاريـخ ولادت آن جـناب اختلاف است و اشهر آن است كه در يازدهم ذى القعده سـنـه صـد و چـهـل و هـشت در مدينه منوره متولد شده و بعضى يازدهم ذى الحجة سنه صد و پـنـجـاه و سـه گـفـتـه انـد كـه بـعد از وفات حضرت صادق عليه السلام بوده كه پنج سـال ، و مـوافـق روايـت اول كـه اشـهر است ولادت آن حضرت بعد از وفات حضرت صادق عـليـه السـلام بوده به ايام قليلى و حضرت صادق عليه السلام آروز داشت كه آن جناب را درك كـنـد چـه آنـكـنـه از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت شده كه مى فرمود شـنـيـدم از پـدرم جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـليـه السـلام كـه مـكـرر بـه مـن مـى فـرمود كه عالم آل محمّد عليهم السلام در صلب تو است و كاشكى من او را درك مى كردم پس به درستى او همنام اميرالمؤ منين على عليه السلام است .(1) شـيـخ صـدوق روايت كرده از يزيد بن سليط كه گفت : ملاقات كردم حضرت صادق عليه السـلام را در راه مـكـه و مـا جماعتى بوديم ، گفتم به او پدر و مادرم فداى تو باد! شما امامان پاكيد و مرگ چيزى است كه هيچ كس را از آن گريزى نيست پس با من چيزى بگو تا برسانم به واپس ماندگان خود، حضرت فرمود: آرى اينها فرزندان من اند و اين بزرگ ايشان است ـ و اشاره كرد به پسرش موسى عليه السلام ـ و در او است علم و حلم و فهم و جود و معرفت به آنچه محتاجند مردم به آن در آنچه اختلاف مى كنند در امر دين خود، و در او اسـت خـلق و حـسـن جـوار، و او درى اسـت از درهـاى خـداونـد مـتـعـال و در او صـفتى است بهتر از اينها، پس گفتم : پدر و مادرم فداى تو باد! آن صفت چـيـست ؟ فرمود: بيرون مى آورد خداى عز و جل از او دادرس و فريادرس اين امت را و نور و فـهـم و حـكـم ايـن امت را، بهتر زاييده شده و بهتر نور رسيده ، محفوظ مى دارد به او خداى تـعالى خونها را و اصلاح مى كند به او ميان مردم نزاعها و انضمام مى دهد به او پراكنده را و التـيـام مى دهد به او شكسته را و مى پوشاند به او برهنه را و سير مى كند به او گـرسـنـه را و ايمن مى سازد به او ترسان را و فرود مى آورد به او باران را و مطيع و فـرمـانـبـردار او شـونـد بـنـدگـان ، بـهـتـريـن مـردم بـاشـد در هـر حـال ، چـه در حـال كـهـولت و مـيـان سـالگـى و چـه در حال كودكى و جوانى ، سيادت پيدا مى كند به سبب او عشيره او پيش از رسيدنش به بلوغ ، سخن او حكمت است و خاموشى او علم است ، بيان مى كند براى مردم آنچه را كه اختلاف است در آن . الخ .(2) عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه در ( جـلاءالعـيـون ) در احـوال حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام فـرمـوده : اسـم شريف آن حضرت على و كنيت آن حـضـرت ابـوالحـسـن و مـشـهـورتـريـن القـاب آن حـضـرت ، رضـا اسـت ، و صـابـر و فاضل و رضى و وفى و قرة اعين المؤ منين و غيظ الملحدين نيز مى گفتند.(3) ابـن بـابـويـه به سند حسن از بزنطى روايت كرده است كه به خدمت امام محمّد تقى عليه السـلام عـرض كردم كه گروهى از مخالفان شما گمان مى كنند كه والد بزرگوار شما را مـاءمـون مـلقـب بـه رضا گردانيد در وقتى كه آن حضرت را براى ولايت عهد خود اختيار كـرد؟ حـضـرت فـرمـود: بـه خـدا سوگند كه دروغ مى گويند بلكه حق تعالى او را به رضـا مـسـمـى گـردانـيـد بـراى آنـكـه پـسـنـديـده خـدا بـود در آسـمـان و رسـول خـدا و ائمـه هـدى عـليـهـم السـلام در زمـيـن از او خـشـنـود بـودند و او را براى امامت پـسـنـديـدنـد، گـفـتـم : آيـا هـمـه پـدران گـذشـتـه تـو پـسـنـديـده خـدا و رسـول و ائمـه عـلهـيـم السـلام نبودند؟ گفت : بلى ، گفتم : پس به چه سبب او را در ميان ايشان به اين لقب گرامى مخصوص گردانيدند؟ گفت : براى آنكه مخالفان و دشمنان او را پسنديدند و از او راضى بودند چنانچه موافقان و دوستان از او خشنود بودند، و اتفاق دوسـت و دشـمـن بـر خـشنودى از او مخصوص آن حضرت بود پس به اين سبب او را به اين اسم مخصوص گردانيدند.(4) و ايـضـا بـه سـنـد معتبر از سليمان بن حفص روايت كرده است كه حضرت امام موسى عليه السلام پيوسته فرزند پسنديده خود را رضا مى ناميد و مى فرمود كه بخوانيد فرزند مرا رضا و گفتم به فرزند خود رضا، و چون با آن حضرت خطاب مى كرد آن حضرت را ابوالحسن مى ناميد، پدر آن حضرت موسى بن جعفر عليه السلام بود و مادر آن حضرت ام ولدى بـود كـه او را تـكـتـم و نـجـمـه و اروى و سـكـن و سـمـانه و ام البنين مى ناميدند، و بعضى خيزران و صقر و شقراء نيز گفته اند.(5) و ابـن بـابـويـه بـه سـنـد معتبر از على بن ميثم روايت كرده است كه حميده مادر امام موسى عـليـه السـلام كـه از جـمـله اشـراف و بـزرگان عجم بود، كنيزى خريد و او را به تكتم مـسـمـى گـردانـيـد، و آن جـاريـه سـعـادتـمـنـد بـهـتـريـن زنـان بـود در عـقـل و ديـن و حـيـا و خاتون خود حميده را بسيار تعظيم مى نمود، و از روزى كه او را خريد هـرگز نزد او نمى نشست براى تعظيم و اجلال او، پس حميده روزى با حضرت امام موسى عليه السلام گفت : اى فرزند گرامى ! تكتم جاريه اى است كه من از او بهتر نديده ام در زيـركى و محاسن اخلاق ، و مى دانم هر نسلى كه از او به وجود آيد پاكيزه و مهطره خواهد بود، و او را به تو مى بخشم و از تو التماس مى كنم كه رعايت حرمت او بنمايى . چون حضرت امام رضا عليه السلام از او به وجود آمد او را به طاهره مسمى گردانيد. و حضرت امـام رضا عليه السلام شير بسيار مى آشاميد، روزى طاهره گفت كه مرضعه ديگر به هم رسانند كه مرا يارى كند، گفتند، مگر شير تو كمى مى كند، گفت : دروغ نمى توانم گفت ، بـه خـدا سـوگـنـد كـه شـيـر مـن كـم نـيـسـت و لكـن نوافل و اورادى كه پيشتر مى دانستم به آنها عادت كرده بودم به سبب شير دادن كم شده است و به اين سبب معاون مى خواهم كه اوراد خود را ترك ننمايم .(6) و به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه چون حميده ، نجمه مادر امام رضا عليه السلام را خريد شبى حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلم را در خواب ديد و آن حضرت به او گفت كه اى حميده ! نجمه را به فرزند خود موسى تمليك نما كه از او فرزندى به هم خـواهـد رسـيـد كـه بـهـتـريـن اهـل زمين باشد و به اين سبب حميده ، نجمه را به آن حضرت بـخـشيد و او باكره بود.(7) و ايضا به سند معتبر از هشام روايت كرده است كه گـفـت : روزى حـضـرت امام موسى عليه السلام از من پرسيد كه آيا خبر دارى كه كسى از بـرده فـروشـان مـغرب آمده باشد؟ گفتم : نه ، حضرت فرمود كه بلكه آمده است بيا تا بـرويـم بـه نـزد او، پـس حـضـرت سوار شد و من در خدمت آن حضرت سوار شدم چون به مـحـل معهود رسيديم ديديم كه مردى از تجار مغرب آمده است و كنيزان و غلامان بسيار آورده است ، حضرت فرمود كه كنيزان خود را بر ما عرضه كن ، او نه كنيز بيرون آورد و هر يك را حـضرت فرمود كه دارى و بايد كه بياورى ! گفت : به خدا سوگند كه ندارم مگر يك جـاريـه بـيـمـار، حضرت فرمود كه او را بياور چون او مضايقه كرد حضرت مراجعه كرده روز ديگر مرا به نزد او فرستاد و فرمود كه به هر قيمت كه بگويد آن جاريه بيمار را بـراى من خريدارى كن و به نزد من آور، چون رفتم و آن كنيزك را طلب كردم قيمت بسيارى براى او گفت ، گفتم من به اين قيمت خريدم ، گفت من نيز فروختم و ليكن خبر ده كه آن مرد كـى بـود كـه ديـروز بـا تـو هـمـراه بـود؟ گـفتم : مردى است از بنى هاشم گفت : از كدام سـلسـله بـنـى هـاشـم ؟ گـفـتم : بيش از اين نمى دانم ، گفت : بدان كه من اين كنيزك را از اقـصـاى بـلاد مغرب خريدم ، روزى زنى از اهل كتاب كه اين كنيز را با من ديد پرسيد كه ايـن را از كـجـا آورده اى ؟ گـفتم : اين را براى خود خريده ام ، گفتم : سزاوار نيست كه اين كـنـيـز نـزد مـانـنـد تـو كـسـى بـاشـد و مـى بـايـد كـه ايـن كـنـيـز نـزد بـهـتـريـن اهـل زمـين باشد و چون به تصرف او درآيد بعد از اندك زمانى پسرى از او به وجود آيد كـه اهـل مـشـرق و مـغـرب او را اطـاعـت كـنـند، پس بعد از اندك وقتى حضرت امام رضا عليه السلام از او به وجود آمد.(8) و در ( درّالنـظـيـم عـ( و ( اثبات الوصيه ) است كه حضرت امام موسى عليه السـلام فـرمـود بـه جـمـاعـتـى از اصـحـابـش وقـتى كه تكتم را خريد به خدا قسم كه من نـخـريـدم ايـن جـاريـه را مـگـر بـه امـر خـدا و وحـى خـدا، سـؤ ال كـردنـد از آن حـضـرت از آن ، فـرمـود: در بـينى كه من خواب بودم آمد به نزد من جدم و پدرم عليهما السلام و با ايشان بود شقّه اى از حرير پس آن پارچه حرير را باز كردند پـس آن پـيـراهـنى بود و در آن ، صورت اين جاريه بود، پس جد و پدرم به من فرمودند كـه اى مـوسـى ! هـر آيـنـه خـواهـد شـد از بـراى تـو از ايـن جـاريـه بـهـتـريـن اهـل زمـيـن بعد از تو و امر كردند مرا كه هر وقت آن مولود مسعود به دنيا آمد او را ( على ) نـام گـذارم و گـفـتـنـد زود اسـت كـه خـداونـد عـالم ظـاهـر كـنـد بـه او عدل و راءفت و رحمت را پس خوشا به حال كسى كه او را تصديق كند و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و انكار او نمايد.(9) شـيـخ صـدوق بـه سـند معتبر از نجمه مادر آن سرور روايت كرده است كه گفت : چون حامله شـدم بـه فـررنـد بـزرگـوار خـود بـه هـيـچ وجـه ثـقـل و حـمـل در خـود احـسـاس نـمـى كـردم و چـون بـه خـواب مـى رفـتـم صـداى تـسبيح و تـهـليـل و تـمجيد حق تعالى از شكم خود مى شنيدم و خائف و ترسان مى شدم و چون بيدار مـى شـدم صدايى نمى شنيدم . و چون آن فرزند سعادتمند از من متولد شد دستهاى خود را بر زمين گذاشت و سر مطهر خود را به سوى آسمان بلند كرد و لبهاى مباركش حركت مى كرد و سخنى مى گفت كه من نمى فهميدم ، در آن ساعت حضرت امام موسى عليه السلام به نـزد مـن آمـد و فـرمـود كه گوارا باد ترا اى نجمه كرامت پروردگار تو! پس آن فرزند سعادتمند را در جامه سفيدى پيچيده و به آن حضرت دادم ، حضرت در گوش راستش اذان و در گـوش چپش اقامه گفت و آب فرات طلبيد و كامش را به آن آب برداشت پس به دست من داد و فـرمـود كـه بـگـيـر ايـن را كـه ايـن بـقـيـه خـدا است در زمين و حجت خدا است بعد از من .(10) و ابـن بـابـويـه بـه سـنـد معتبر از محمّد بن زياد روايت كرده است كه گفت از حضرت امام مـوسـى عـليـه السـلام شـنـيـدم در روزى كـه حضرت امام رضا عليه السلام متولد شد مى فـرمود كه اين فرزند من ختنه كرده و پاك و پاكيزه متولد شد و جميع ائمه چنين متولد مى شـونـد و ليـكـن مـا تـيـغـى بـر مـوضـع خـتـنـه ايـشـان مـى گردانيم از براى متابعت سنت . (11) نـقـش خـاتـم آن حـضـرت ( مـاشاءَ اللّهُ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ ) ؛ و به روايتى ديگر حسبى اللّه بوده . فـقـيـر گـويـد: كـه اين دو روايت منافات با هم ندارند، زيرا كه آن حضرت را دو انگشتر بـوده يـكـى از خـودش و ديـگـرى از پدرش به وى رسيده بود چنانچه شيخ كلينى روايت كـرده از مـوسـى بـن عـبدالرحمن كه گفت : سؤ ال كردم از حضرت ابوالحسن الرضا عليه السـلام از نـقش انگشترش و انگشتر پدرش ، فرمود: نقش انگشتر من ( ماشاءَ اللّهُ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ ) است و نقش انگشتر پدرم حسبى اللّه است ، و اين انگشتر همان است كه من در انگشتم مى كنم . (12) فـصـل دوم : در مـخـتـصـرى از مـنـاقـب و مفاخر و مكارم اخلاق ثامن الائمة على بن موسى الرضاعليه السلام مكشوف باد كه فضائل و مناقب حضرت ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام نه چـنـدان اسـت كـه در حـيـز بـيـان آيـد و يـا كـس احـصـاء آن تـوانـد و فـى الحـقـيـقـه فضائل آن جناب را احصاء نمودن ستارگان آسمان شمردن است . ( وَ لَقـَدْ اَجـادَ اَبـُونـَواسٍ فـى قَوْلِهِ وَ هُوَ عِنْدَ هارون الرَّشيد كَما فى الْمَناقِبِ اَوْ عِنْدَ الْمَاءْمُونِ كَما فى سائر الْكُتُبِ ) : قيلَ لى اَنْتَ اَوْحَدُ النّاسِ طُرّا فى عُلُوم الْوَرى وَ شِعرِ البَدِيْةِ لَكَ مِنْ جَوْهَرِ الْكَلامِ نِظامٌ يُثْمِرُ الدُّرَّ فى يَدَيْ مُجْتَنيهِ فَعَلى ما تَرَكْتَ مَدْحَ ابْنِ مُوسى وَ الْخِصالَ الَّتى تَجَمَّعْنَ فيهِ قُلْتُ لااَسْتَطيعُ مَدْحَ اِمامٍ كانَ جِبْريلُ خادِما لاَبيهِ(13) و مـا بـه جـهـت تـبـرك و تـيـمـن بـه ذكـر چـنـد خـبـرى از فضائل آن بزرگوار كه در جنب فضائل او به منزله قطره اى است از بحار اكتفا مى كنيم : اول ـ در كـثـرت عـلم آن حـضـرت است : شيخ طبرسى روايت كرده از ابوالصّلت هروى كه گـفـت نـديـدم عـالمـتـرى از على بن الموسى الرضا عليه السلام و نديد او را عالمى مگر آنكه شهادت داد به مثل آنچه من شهادت دادم ، و به تحقيق كه جمع كرد ماءمون در مجلسهاى مـتـعـدده جـماعتى از علماء اديان و فقها و متكلمين را تا با آن حضرت مناظره و تكلم كنند و آن حضرت بر تمام ايشان غلبه كرد و همگى اقرار كردند بر فضيلت او و قصور خودشان و شـنـيـدم از آن حضرت كه مى فرمود من مى نشستم در روضه منوره و علما در مدينه بسيار بـودنـد و هـرگـاه از مـسـاءله اى عـاجـز مـى شـدنـد جـمـيـعـا بـه مـن رجـوع مـى دادنـد و مسائل مشكله خود را براى من مى فرستادند و من جواب مى گفتم .(14) ابـوالصـّلت گـفـت و حـديـث كـرد مرا محمّد بن اسحاق بن موسى بن جعفر عليه السلام از پـدرش كـه مـى گفت پدرم موسى بن جعفر عليه السلام با پسران خود مى فرمود كه اى اولاد مـن ! بـرادر شـمـا عـلى بـن مـوسـى عـليـه السـلام عـالم آل محمّد است از او سؤ ال كنيد معالم دين خود را و حفظ كنيد فرمايشات او را، همانا من شنيدم از پـدرم حـضـرت جـعـفـر بـن مـحـمـّد عـليـه السـلام كـه مـكـرر بـه مـن مـى گـفـت كـه عالم آل مـحـمـّد عـليـهـم السـلام در صـلب تـو است و اى كاش من او را درك مى كردم همانا او همنام اميرالمؤ منين عليه السلام است .(15) دوم ـ شـيـخ صـدوق روايـت كـرده از ابـراهيم بن العباس كه گفت هرگز نديدم كه حضرت ابـوالحـسـن الرضـا عليه السلام كسى را به كلام خويش جفا كند و نديدم كه هرگز كلام كـسـى را قـطـع كـند، يعنى در ميان سخن او سخنى گويد تا فارغ شود از كلام خود، و رد نـكـرد حـاجـت احدى را كه مقدور او بود برآورد و هيچگاهى در حضور كسى كه با او نشسته بود پا دراز نفرمود، و در مجلس ، مقابل جليس خود تكيه نمى فرمود، و هيچ وقتى نديدم او را كه به يكى از موالى و غلامان خود بد گويد و فحش دهد و هيچگاهى نديدم كه آب دهان خود را دور افكند و هيچگاهى نديد كه در خنده خود قهقه كند بلكه خنده او تبسم بود و چون خـلوت مـى فـرمـود و خـوان طعام نزد او مى نهادند مماليك خود را تمام سر سفره مى طلبيد حتى دربان و ميراخور او، و با آنها طعام ميل مى فرمود و عادت آن جناب آن بود كه شبها كم مى خوابيد و بيشتر شبها را از اول شب تا به صبح بيدار بود و روزه بسيار مى گرفت و روزه سه روز از هر ماه كه پنجشنبه اول ماه و پنجشنبه آخر ماه و چهارشنبه ميان ماه باشد از او فـوت نـشـد و مـى فـرمـود: روزه ايـن سـه روز مـقـابـل روزه دهـر اسـت ، و آن حـضـرت بـسيار احسان مى كرد و صدقه مى داد در پنهانى و بـيـشـتـر صـدقـات او در شـبـهـاى تـار بـود، پـس اگـر كـسـى گـمـان كـنـد كـه مـثـل آن حـضـرت را در فـضـل ديـده اسـت پـس تـصـديـق نـكنيد او را، و از محمّد بن ابى عباد مـنـقول است كه حضرت امام رضا عليه السلام در تابستانها بر روى حصير مى نشستند و در زمـسـتـان بـر روى پـلاس و جـامـه هـاى غـليـظ و درشـت مى پوشيدند و چون براى مردم بيرون مى آمدند زينت مى فرمودند.(16) سوم ـ شيخ اجل احمد بن محمّد برقى از پدرش از معمر بن خلاد روايت كرده است كه هرگاه حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام طـعـام ميل مى كرد كاسه بزرگى نزديك سفره خود مى گـذاشت و از هر طعامى كه در سفره بود از بهترين مواضع او مقدارى بر مى داشت و در آن كـاسـه مـى گـذاشـت پس امر مى كرد كه بر مساكين پخش كنند آن وقت تلاوت مى كرد آيه ( فـَلاَ اقـْتـَحـَمَ الْعـَقـَبـَة ) (17) حـاصـل ايـن آيـه شـريـفـه و آيـات بـعـد از آن آنـكـه اصـحـاب مـيـمـنـه و اهـل بـهـشـت در عـقـبـه ، يـعـنـى امـر سـخـت و مـخـالفـت نـفـس داخـل مـى شـونـد و آن عـقـبـه آزاد كـردن بنده اى است از رقيت يا طعام خورانيدن است در روز گـرسـنـگـى بـه يـتيمى كه داراى قرابت و خويشى باشد يا مسكينى كه از بيچارگى و فـقـر و خـاك نـشـين باشد، پس حضرت امام رضا عليه السلام مى فرمود كه خداوند عز و جـل دانـا بـود كـه هـر انسانى قدرت آزاد كردن بنده ندارد پس قرار داد براى ايشان راهى بـه بـهـشت ، يعنى مقابل آزاد كردن بنده اطعام را قرار داد كه هر شخصى بتواند به سبب آن راه بهشت گيرد و به بهشت رود.(18) شـيـخ صـدوق در ( عـيـون عـ( روايت كرده از حاكم ابوعلى بيهقى از محمّد بن يحيى صوفى كه گفت : حديث كرد مرا مادر پدرم ـ و نام او غدر بود ـ گفت : كه مرا با چند كنيز از كـوفه خريدند و من خانه زاد بودم در كوفه ، پس ما را نزد ماءمون آوردند و گويا در خـانـه او در بـهشتى بوديم از راه اكل و شرب و طيب و زر بسيار، پس مرا او به امام رضا عـليـه السلام بخشيد و چون به خانه او آمدم آنها را نيافتم و زنى بر ما نگهبان بود كه مـا را در شـب بـيدار مى كرد و به نماز وامى داشت و اين از همه بر ما سخت تر بود پس من آرزو مـى كـردم كـه از خـانـه او بـيرون آيم تا مرا به جد تو عبداللّه بن عباس بخشيد و چـون بـه خـانـه او آمـدم گـفـتـى كه در بهشت داخل شدم ، صولى گفت : من هيچ زنى نديدم عـاقـلتـر از ايـن جـده ام و سـخـى تر از او، و او در سنه دويست و هفتاد بمرد و تخمينا صد سـال داشـت و از او خـبـر امـام رضـا عـليـه السـلام را مـى پـرسـيـدنـد، او مـى گـفـت : من از احوال او هيچ چيز ياد ندارم غير از اينكه مى ديدم كه به عود هندى بخور مى كرد و بعد از آن گـلاب و مـشـك بـه كـار مـى بـرد و نـمـاز صـبـح كـه مـى كـرد در اول وقـت مـى كرد پس به سجده مى رفت و سر بر نمى داشت تا آفتاب بلند مى شد پس بر مى خاست براى كارهاى مردم مى نشست يا سوار مى شد، و كسى نمى توانست آواز بلند كـنـد در خـانه او هر كه بود و با مردم كم سخن مى گفت و جد من عبداللّه تبرك مى جست به اين جده من و روزى كه امام او را به وى بخشيد او را ( مدبّره ) ساخت ، يعنى قرارداد كـه بـعـد از مـرگ او آزاد بـاشـد، وقـتـى خـالوى او عـبـاس بـن احـنـف شـاعـر بـر او داخـل شـد از ايـن كـنـيز او را خوش آمد به جد من گفت اين را به من ببخش ، گفت : اين مدبره است ، عباس بخواند: ياَ غَدْرُ زُيِّن بِاسْمِكِ الْغَدْرُ وَ اَساءَ وَ لَمْ يُحْسِنْ بِكِ الدَّهرُ نـام كـنـيـز غـالبـا ( غـدر ) اسـت ، بـه غـيـن بـا نـقـطـه و دال بـى نـقـطـه ، يـعـنـى بـى وفـايـى و عـرب امـثـال ايـن نـامـهـا نـام مـى كـنـنـد مثل غادره كه هم از نامهاى كنيزان ايشان است ؛ يعنى اى مسمى به بى وفايى زينت گرفت بـه نـام تـو بـى وفـايـى ، و بـد كـرد و خوب نكرد با تو روزگار كه نام تو را بى وفايى نهاد.(19) پـنجم ـ و نيز به سند سابق از ابوذكوان از ابراهيم بن عباس روايت كرده كه گفت نديدم هـرگـز حـضـرت امام رضا عليه السلام را كه از او چيزى بپرسند و نداند، و نديدم از او داناتر به احوالى كه در زمان پيش تا زمان او گذشته است و ماءمون او را امتحان مى نمود به هر سؤ الى و او جواب مى گفت و همه سخن او و جواب او و مثلها كه مى آورد همه از قرآن منتزع بود و او در هر سه روز قرآن را ختم مى كرد و مى گفت : اگر خواهم در كمتر از سه روز خـتم مى كنم اما هرگز به آيه اى نمى گذرم مگر آنكه فكر مى كنم در آن و تفكر مى كـنـم كـه در چـه چـيـز فـرود آمـده بـود و در كـدام وقـت نازل شده از اين روى به هر سه روز ختم مى كنم .(20) شـشـم ـ و نيز در كتاب مذكور از ابراهيم حسنى روايت كرده كه ماءمون براى حضرت رضا عليه السلام جاريه اى فرستاد چون او را نزد آن حضرت آوردند كنيزك اثر پيرى و موى سـفـيـد در آن حضرت عليه السلام بديد گرفته شد و برميد چون حضرت آن بديد او را به ماءمون باز گردانيد و اين ابيات را به او نگاشت : نَعى نَفْسِى اِلى نَفْسِى الْمشيبُ وَ عِنْدَ الشَّيْبِ يَتََّعِظُ الْلَّبيبُ فَقَدْ وَلَى الشَّبابُ اِلى مَداهُ فَلَسْتُ اَرى مَواضِعَةُ يَؤُوبُ سَاَبْكيِه وَاَنْدُ بُهُ طَويلا وَ اَدْعُوهُ اِلَىَّ عَسى يُجيبُ وَ هَيْهاتَ الَّذى قَدْفاتَ مِنْهُ تُمَنّينى بِهِ النَّفْسُ الكَذُوبُ وَراعَ الغانِياتِ بَياض رَاءْسى وَ مَنْ مُدَّ الْبَقاءُ لَهُ يَشيبُ اءَرَى البيْضَ الْحِسان يَجُدْنَ عَنّى و فى هجرانهن لنا نصيب فَاِنْ يَكُنِ الشَّبابُ مَضى حبيبا فَاِنَّ الشَّيْبَ اَيْضا لى حبيبُ سَاءَصْحَبُهُ بِتَقْوَى اللّهِ حَتّى يُفَرِّقَ بَيْنَنَا اْلاَجَلُ الْقَريبُ؛ يـعـنـى پـيـرى و مـوى سـفـيـد خـبـر مـرگ مـرا بـه مـن داد و نـزد پـيـرى پـنـد مـى گـيـرد عاقل به تحقيق جوانى پشت كرد به سوى نهايت خود پس نمى بينم كه او باز گردد به مـوضع خود زود باشد كه بگريم بر جوانى و نوحه كنم بر او زمانى دراز و بخوانمش سـوى خـود شـايـد اجابت كند و هيهات جوانى كه رفت از دست باز نيايد، نفس دروغ انديش مـرا در آرزوى او مـى افـكـنـد و بـتـرسـانـيـد و بـرمـانـيـد زنـان بـا جـمـال را سفيدى سر من و هر كه دير بماند و بقاء او امتداد يابد پير گردد، مى بينم كه زنـان سـفـيـد نـيـكـو كـناره مى كنند از من و در هجران ايشان مرا نصيب و بهره است پس اگر جـوانى رفت در حالتى كه دوست بود پيرى هم دوست من است زود باشد با او همراهى كنم به تقواى خدا تا جدا كند ميان ما اجل نزديك .(21) مـؤ لف گـويـد: كه شيخ نظامى در اين معنى چند شعرى گفته كه بى مناسبت نيست ذكرش در اينجا، فرموده : جوانى گفت پيرى را چه تدبير كه يار از من گريزد چون شوم پير جوابش داد پير نغز گفتار كه در پيرى تو هم بگريزى از يار بر آن سر كآسمان سيماب ريزد چو سيماب از همه شادى گريزد هـفـتـم ـ شيخ كلينى روايت كرده از اليسع بن حمزه قمى كه گفت : من در مجلس حضرت امام رضـا عـليه السلام بودم سخن مى گفتم با آن جناب و جمع شده بود در نزد آن جناب خلق بـسـيـارى و سـؤ ال مـى كـردنـد از حـلال و حـرام كـه نـاگـاه داخل شد مردى بلند قامت گندم گون پس گفت : ( اَلسَّلامُ عَلَيك يَابْنَ رَسُولِ اللّهِ ) ! مـن مـردى مـى بـاشـم از دوسـتـان تـو و دوسـتـان پـدران و اجـداد تـو عليهم السلام از حج بـرگـشـتـه ام و گـم كـرده ام نـفـقـه ام را و نـيـسـت بـا مـن چـيـزى كـه بـه سـبـب آن يـك منزل خود را برسانم پس اگر فكرى مى كرديد كه مرا راه مى انداختيد به سوى شهرم و خـداونـد بـر مـن نـعـمـت داده (يعنى من در شهرم غنى و مالدارم ) پس در وقتى كه برسم به شهر خود تصدق مى دهم از جانب شما به آن چيزى كه عطاء مى فرمايى به من چون كه من فـقـيـر و مـستحق صدقه نيستم ، حضرت به او، فرمود: بنشين خدا ترا رحمت كند و رو كرد به مردم و براى ايشان سخن مى گفت تا آنكه پراكنده شدند و باقى ماند آن خراسانى و سـليـمـان جـعـفـرى و خـيـثـمـه و مـن ، پـس فـرمـود: آيـا رخـصـت مـى دهـيـد مـرا در دخـول ، يـعـنـى رفـتـن بـه حـرم ؟ پـس سـليـمـان گفت : خداوند كار تو را پيش آورد. پس بـرخـاسـت و داخـل حـجـره شد و ساعتى ماند پس بيرون آمد و در را بست و بيرون آورد دست مـبـارك را از بـالاى در و فـرمـود: كـجا است خراسانى ؟ عرض كرد: حاضرم در اينجا، پس فرمود: بگير اين دويست اشرفى را و استعانت جوى به او براى مخارج و كلفتهاى خود و متبرك شو به او و صدقه مده آن را از جانب من و بيرون رو كه من ترا نبينم و تو مرا نبينى ، پس بيرون آمد، سليمان گفت : فداى تو شوم ! عطاى وافر دادى و رحم فرمودى پس چرا روى مـبـارك را از او پـوشـانـدى ؟ فـرمـود: از تـرس آنـكـه بـبـيـنـم ذلت سـؤ ال را در روى او بـه جـهـت بـرآوردن حـاجـتـش ! آيـا نـشـنـيـدى حـديـث رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم را كـه پـنـهـان كـنـنـده نـيـكـى مـعـادل اسـت بـا هـفـتـاد حـج يـعـنـى عـمـلش ، و افـشـاء كـنـنـده بـدى مـخـذول اسـت و پـوشـانـنـده آن آمـرزيـده شـده اسـت ، آيـا نـشـنـيـدى كـلام اول را: مَتى آتِهِ يَوْما اُطالِبُ حاجَةً رَجَعْتُ اَهلى وَ وَجْهى بِمائِهِ؛ حاصل مضمون آن است كه ممدوح من كسى است كه اگر روزى به جهت حاجتى نزد او روم بر مى گردم به سوى اهل خود و آبروى من به جاى خود باقى است ، نحوى رفتار مى كند كه به مذلت سؤ ال گرفتار نمى شوم .(22) مـؤ لف گـويـد: كـه ابـن شـهـر آشـوب در ( مـنـاقـب ) ايـن روايـت را نقل كرده پس از آن فرموده كه آن حضرت عليه السلام در خراسان در يك روز عرفه تمام مال خود را بخش كرد! فضل بن سهل گفت كه اين غرامت است . فرمود: بلكه غنيمت است ، پس فـرمـود: غـرامـت نـشـمـر البـتـه چـيـزى را كـه بـه آن طـلب مـى كنى اجر و كرامت را انتهى .(23) و بـدان كـه تـوسل جستن به حضرت امام رضا عليه السلام براى سلامتى در سفر برّ و بـحـر و رسـيـدن بـه وطـن و خـلاصـى از انـدوه و غم و غربت نافع است و گذشت در كلام حـضرت صادق عليه السلام كه تعبير فرموده از آن حضرت به ( دادرس و فريادرس امت ) ، و در زيارت آن حضرت است : ( اَلسَّلامُ عَلَيْكَ على غَوْثِ اللَّهْفانِ وَ مَنْ صارَتْ بِهِ اَرْضُ خُراسان ، خراسانَ ) . سـلام بـر فـريـادرس بـيـچـارگـان و كـسـى كـه گـرديـد بـه سـبـب او زمـيـن خـراسـان محل خورشيد، اين معنى را حموى در ( معجم ) از خراسان نموده .(24) هـشـتـم ـ ابـن شـهـر آشـوب روايت كرده از موسى بن سيار كه گفت من با حضرت امام رضا عـليـه السـلام بـودم و نـزديـك شده بود آن حضرت به ديوارهاى طوس كه شنيدم صداى شـيـون و فـغـان ، پـس پـى آن صدا رفتم ناگاه برخورديم به جنازه اى چون نگاهم به جـنـازه افتاد ديدم سيدم پا از ركاب خالى كرد و از اسب پياده شد و نزديك جنازه رفت و او را بـلنـد كـرد پـس خود را به آن جنازه چسبانيد چنانكه بره نوزاد خود را به مادر چسباند. پس رو كرد به من و فرمود: اى موسى بن سيار! هركه مشايعت كند جنازه دوستى از دوستان مـا را از گـنـاهان خود بيرون شود مانند روزى كه از مادر متولد شده كه هيچ گناهى بر او نـيست . و چون جنازه را نزديك قبر بر زمين نهادند ديدم سيد خود امام رضا عليه السلام را بـه طـرف مـيـت رفـت و مـردم را كنار كرد تا خود را به جنازه رسانيد پس دست خود را به سـيـنه او نهاد و فرمود: اى فلان بن فلان ! بشارت باد ترا به بهشت بعد از اين ساعت ديـگـر وحـشت و ترسى براى تو نيست . من عرض كردم : فداى تو شوم ! آيا مى شناسى ايـن شـخـص مـيـت را و حـال آنـكـه بـه خـدا سـوگـنـد كـه ايـن بـقـعـه زمـيـن را تـا بـه حال نديده و نيامده بوديد؟ فرمود: اى موسى ! آيا ندانستى كه بر ما گروه ائمه عرضه مـى شـود اعـمـال شـيـعـه مـا در هـر صـبـح و شـام پـس اگـر تـقـصـيـرى در اعـمـال ايشان ديديم از خدا مى خواهيم كه عفو كند از او و اگر كار خوب از او ديديم از خدا مسئلت مى نماييم شكر، يعنى پاداش از براى او.(25) نـهـم ـ شـيـخ كلينى از سليمان جعفرى روايت كرده كه گفت : من با حضرت امام رضا عليه السـلام بـودم در شـغـلى پـس چـون خواستم بروم به منزلم فرمود: برگرد با من و امشب نزد من بمان . پس رفتم با آن حضرت پس داخل شد آن حضرت به خانه وقت غروب آفتاب پـس نـظـر كـرد بـه غـلامـان خود ديد مشغول گل كارى مى باشند براى ساختن اخيه براى رستوران يا غير آن ناگاه ديد سياهى را با ايشان كه از ايشان نيست فرمود چيست كار اين مـرد بـا شـما؟ گفتند: كمك مى كند ما را و ما چيزى به او مى دهيم ، فرمود: مزدش را گفتگو كـرده ايـد؟ گفتند: نه ، اين مرد راضى مى شود از ما به هرچه به او بدهيم . پس حضرت رو آورد و زد ايـشـان را بـه تـازيـانـه و غضب كرد براى اين كار غضب سختى ، من گفتم : فداى تو شوم ! براى چه اذيت بر خودتان وارد مى آوريد، فرمود: من مكرر ايشان را نهى كـردم از مثل اين كار و اينكه كسى با ايشان كارى بكند مگر مقاطعه كنند با او در اجرتش و بـدان كـه نـيـسـت احـدى كـه كار بكند براى تو بدون مقاطعه پس تو زياد كنى براى آن كارش سه مقابل اجرتش را مگر آنكه گمان مى كند كه تو كم دادى مزدش را و اگر مقاطعه كـردى بـا او پـس بـدهـى بـه او مزدش را ستايش مى كند ترا به آنكه وفا كردى و اگر زياد كردى بر مزدش يك حبه مى داند آن را و منظور دارد آن زيادتى را.(26) دهم ـ روايت شده از ياسر خادم كه گفت : چون حضرت امام رضا عليه السلام خلوت مى كرد جـمع مى كرد تمام حشم خود را از كوچك و بزرگ نزد خود و با ايشان سخن مى گفت و انس مـى گـرفـت بـا ايـشان و انس مى داد ايشان را، و آن حضرت چنان بود كه هرگاه مى نشست بر خوان طعام نمى گذاشت كوچك و بزرگى تامير آخور و حجام را مگر آنكه مى نشاند او را بـا خـودش سـر سـفره اش ، و ياسر گفت كه فرمود حضرت به ما اگر ايستادم بالاى سـر شـمـا و شـما غذا مى خوريد برنخيزيد تا فارغ شويد و بسا مى شد كه آن حضرت بـعـضـى از مـاهـا را مـى خـوانـد عـرض مـى كـردنـد كـه ايـشـان مشغول غذا خوردنند مى فرمود بگذاريد ايشان را تا فارغ شويد.(27) يـازدهـم ـ شيخ كلينى روايت كرده از مردى از اهل بلخ كه گفت : بودم با حضرت امام رضا عليه السلام در مسافرتش به خراسان پس روزى طلبيد خوان طعام خود را و جمع كرد بر آن مـوالى خـود را از سـيـاهان و غير ايشان پس گفتم فدايت شوم ! كاش خوان طعام آنها را سوار مى كردى ، فرمود: ساكت باش ! همانا پروردگار ما تبارك و تعالى يك است و مادر و پدر و ما يك است و جزاء به اعمال است .(28) مـؤ لف گـويـد: كـه ايـن بـود حـال آن حـضـرت بـا فـقـراء و رعـايـا لكـن وقـتـى فضل بن سهل ذوالرياستين بر آن حضرت وارد شد، يك ساعت ايستاد تا آنكه حضرت سر به جانب او بلند كرد و فرمود: چه حاجت دارى ؟ عرض كرد كه اى آقاى من ! اين نوشته اى اسـت كـه اميرالمؤ منين يعنى ماءمون براى من نوشته و اشاره كرد به كتاب حبوه كه ماءمون بـه او عـطـا كـرده بـود و در آن بـود آنـچـه او خـواسـتـه بـود از مـال و امـلاك و سلطنت ، و عرض كرد به آن حضرت كه شما اولى مى باشيد از ماءمون به عـطـا كـردن بـه مـثـل آنـچـه او عطا كرده ؛ زيرا كه شما وليعهد مسلمين مى باشيد. حضرت فـرمـود: بـخـوان آن را و آن كـتـابى بود در جلد بزرگى پس پيوسته ايستاده بود و مى خواند آن را پس چون فارغ شد از خواندن آن ، حضرت فرمود: يا فَضْلُ! لَكَ عَلَينا هذا مَا اَتَّقـَيـْتَ اللّهَ عـَزَّ وَ جـَلَّ. يـعـنى اى فضل ! از براى تو است بر ما اين نوشته مادامى كه بـپـرهـيزى از مخالفت خداوند عز و جل . و حضرت به اين يك كلمه محكم كارى او را به هم شـكـسـت و تـاب آن را بـاز كـرد. غـرض آن اسـت كـه حـضـرت اجـازه نـشـسـتـن بـه فضل نداد تا آنكه بيرون رفت . دوازدهـم ـ شـيـخ صـدوق از جـابـر بن ابى الضحاك روايت كرده است كه گفت : ماءمون مرا فرستاد تا حضرت رضا عليه السلام را از مدينه به مرو آورم و امر كرد مرا كه آن جناب را از راه بـصـره و اهواز و فارس حركت دهم و از طريق قم نبرم او را، و نيز امر كرد كه آن جـنـاب را در شـب و روز حـفـظ كـنـم تا به او برسانم . پس من در خدمت آن حضرت بودم از مـديـنـه تـا بـه مـرو و بـه خـدا سـوگـنـد كـه نـديـدم مـردى را مثل آن حضرت در تقوى و كثرت ذكر خدا در جميع اوقات خود و شدت خوف از حق تعالى ، و عـادت آن جـنـاب چـنـان بـود كه چون صبح مى شد نماز صبح را ادا مى كرد و بعد از سلام نـمـاز در مـصـلاى خـود مـى نـشـسـت و پـيـوسـتـه تـسـبـيـح و تـحـمـيـد و تـكـبـيـرو تـهـليـل مـى گـفـت و صـلوات بـر حـضـرت رسـول و آل او مـى فـرسـتـاد تـا آفـتـاب طـلوع مـى كـرد پس از آن سجده مى رفت و سجده را چندان طول مى داد تا روز بلند مى شد، پس سر از سجده بر مى داشت و يا از مردم حديث مى كرد و ايشان را موعظه مى فرمود تا نزديك زوال آفتاب ، پس از آن وضوى خود را تجديد مى نـمـود و بـه مـصـلاى خود عود مى كرد و چون زوال مى شد بر مى خاست و شش ركعت نافله ظـهـر مـى گـذاشـت و قـرائت مـى كـرد در ركـعـت اول بـعـد از حـمـد، سـوره ( قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُن ) و در ركعت دوم و چهار ركعت ديگر بعد از حمد ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و در هر ركعتى سلام مى داد و پيش از ركوع ركعت دوم بعد از قرائت قنوت مى خواند و چـون از ايـن شـش ركـعـت فارغ مى شد بر مى خاست و اذان نماز مى گفت و دو ركعت ديگر نـافـله بـعـد از اذان به جا مى آورد و پس از آن اقامه نماز مى گفت و دو ركعت ديگر نافله بـعد از اذان به جا مى آورد و پس از آن اقامه نماز مى گفت و شروع به نماز ظهر مى كرد و چـون سـلام نـمـاز مـى داد تـسـبـيـح و تـحـمـيـد و تـكـبـيـر و تهليل مى گفت خدا را آنچه خواسته باشد پس سجده شكر به جا مى آورد و در سجده صد مرتبه مى گفت : شُكْرا للّهِ، پس سر بر مى داشت و بر مى خاست براى نافله عصر، پس شـش ركـعت نماز نافله به جا مى آورد و در هر دو ركعت بعد از حمد، سوره ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و در هر ركعتى قنوت مى خواند و سلام مى گفت و چون فارغ مى شد از اين شش ركعت اذان نماز عصر مى گفت ، پس دو ركعت ديگر نافله عصر را با قنوت به جا مـى آورد، پـس اقـامه مى گفت و شروع مى كرد به نماز عصر و چون سلام مى داد تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل مى گفت خدا را آنچه خواسته باشد پس به سجده مى رفت و صد مرتبه مى گفت حمد اللّه و چون روز به پايان مى رسيد و آفتاب غروب مى كرد وضو مى گـرفـت و اذان و اقامه مى گفت و سه ركعت نماز مغرب را ادا مى كرد و در ركعت دوم پيش از ركوع و بعد از قرائت ، قنوت مى خواند و چون سلام نماز مى داد از مصلاى خود حركت نمى كرد و تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل مى گفت آنچه خدا خواسته باشد. پـس سـجـده شكر به جا مى آورد سپس سر از سجده برمى داشت و با كسى تكلم نمى كرد تـا بـرخـيـزد و چـهـار ركـعـت نـمـاز نـافـله بـه دو سـلام به قنوت به جا آورد و در ركعت اول از ايـن چـهـار ركعت حمد و ( قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُنَ ) و در ركعت دوم حمد و توحيد مى خواند و چون اين چهار ركعت فارغ مى شد مى نشست و تعقيب مى خواند آنچه خدا خواسته باشد، پس افطار مى كرد پس مكث مى فرمود تا قريب ثلث شب پس بر مى خاست و چهار ركعت عشاء را به جا مى آورد با قنوت در ركعت دوم و بعد از سلام در مصلاى خود مى نشست و ذكـر خـدا بـه جـا مـى آورد آنـچـه خـدا خـواسـتـه بـاشـد تـسـبـيـح و تـحـمـيـد و تـكبير و تـهـليـل مـى گـفت و بعد از تعقيب سجده شكر به جا مى آورد. پس به رختخواب مى رفت و چـون ثـلث آخـر شـب مـى شـد از فـراش خـواب بـرمـى خـاسـت در حـالى كـه مشغول بود به تسبيح و تحميد و تكبير و تهليل و استغفار پس مسواك مى كرد و وضو مى گـرفـت و مـشـغـول هـشـت ركعت نماز نافله شب مى شد بدين طريق كه بعد از هر دو ركعتى سلام مى داد و در ركعت اول در هر ركعت آن يك مرتبه حمد و سى مرتبه ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و بعد از اين دو ركعت ، چهار ركعت نماز جعفر به جا مى آورد و از نماز شب حـسـاب مى كرد و چون از اين شش ركعت فارغ مى شد دو ركعت ديگر را به جا مى آورد و در ركـعـت اول حـمـد و سـوره ( تَبارَكَ المُلك ) و در ركعت دوم حمد و سوره ( هَلْ اَتى عـَلَى الاِنـْسـانِ ) مى خواند و چون سلام نماز مى داد بر مى خاست و دو ركعت نماز شفع بـه جـا مى آورد در هر ركعت بعد از حمد، سه مرتبه ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند و در ركـعـت دوم قـنـوت مـى خواند و چون از نماز شفع فارغ مى شد بر مى خاست و يك ركعت نـمـاز وتـر را بـه جـا مى آورد و در اين ركعت بعد از حمد، سه مرتبه ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) و يك مرتبه ( قُلْ اَعوُذُ بِرَّبِ النّاس ) و يك مرتبه ( قُلْ اَعوُذُ بِرَبِّ الْفَلَق ) مى خواند، پس شروع مى كرد به خواند قنوت ، و در قنوت مى خواند: ( اَللّهـُمَّ صـَلِّ عـَلى مـُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اهْدِنا فيمَنْ هَدَيْتَ وَ عافِنا فيمَنْ عافَيْتَ وَ تَوَلَّنا فيمَنْ تَوَلَّيْتَ وَ بارَكْ لَنا فيما اَعْطَيْتَ وَ قِنا شَرَّ ما قَضَيْتَ فَاِنَّكَ تَقْضى وَ لايـُقـْضـى عـَلَيـْكَ اِنَّهُ لايـَذِلُّ مـَنْ والَيْتَ وَ لايَعِزُّ مَنْ عادَيْتَ تَبارَكْتَ رَبَّنا وَ تَعالَيْتَ ) . پـس هفتاد مرتبه مى گفت ( اَسْتَغْفر اللّهَ وَ اَسئَلُهُ التَّوْبَةَ ) و چون سلام نماز مى داد مى نشست به جهت خواندن تعقيب و چون فجر نزديك مى شد بر مى خاست براى دو ركعت نـافـله فـجـر و در ركـعـت اول حمد و ( قُلْ يا اَيُّهَا الكافِروُنَ ) و در ركعت دوم حمد و توحيد مى خواند و چون فجر طلوع مى كرد اذان و اقامه مى گفت و دو ركعت فريضه صبح را بـه جا مى آورد و چون سلام نماز مى گفت تعقيب مى خواند تا طلوع آفتاب پس دو سجده شـكـر بـه جـا مـى آورد و چـون سـلام نماز مى گفت تعقيب مى خواند تا طلوع آفتاب پس دو سجده شكر به جا مى آورد و چندان طول مى داد تا روز بالا آيد و عادت آن جناب آن بود در جـمـيـع نمازهاى واجبه يوميه در ركعت اول حمد و سوره ( اِنّا اَنَزَلْناهُ ) و در ركعت دوم حمد و سوره ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ ) مى خواند مگر در نماز صبح جمعه و ظهر و عصر آن روز كـه در ركـعـت اول حمد و سوره جمعه و در ركعت دوم حمد و سوره منافقين مى خواند و در نـمـاز عـشـاء شـب جـمعه در ركعت اول حمد و جمعه و در ركعت دوم حمد و ( سَبَّحِ اسْمَ رَبَّكَ الاَعـلى ) مـى خـوانـد و در نـمـاز صـبـح دوشـنـبـه و پـنـجـشـنـبـه در ركـعـت اول حـمـد و ( هَلْ اَتى عَلَى الانسانِ ) و در ركعت دوم حمد ( هَلْ اَتيك حَديثُ الغاشية ) مى خواند، و به جهر و آشكارا مى خواند قرائت نمازهاى مغرب و عشاء و نماز شب و شفع و وتر و صبح را؛ و آهسته قرائت مى كرد نمازهاى ظهر و عصر را و در نمازهاى چهار ركعتى در دو ركعت آخر سه مرتبه مى خواند ( سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ ) و در فنوت جميع نمازهايش اين دعا را مى خواند: ( رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّكَ اَنْتَ الاَعَزُّ الاَجَلُّ الاَكْرَمُ ) . و در هـر بـلدى كـه ده روز قـصـد اقـامـت مـى كـرد روزهـا روزه مـى گـرفـت و چـون شـب داخـل مـى شـد ابـتـداء مـى كـرد بـه نماز پيش از افطار و در بين راه كه مقيم نبود نمازهاى واجبى را دو ركعت به جا مى آورد مگر مغرب را كه همان سه ركعت را به جا مى آورد و ترك نـمـى كـرد نافله مغرب و نماز شب و وتر و دو ركعت فجر را نه در سفر و نه در حضر اما نـوافـل نهاريه را در سفر ترك مى كرد و بعد از هر نماز مقصوره كه نماز ظهر و عصر و عـشـاء بـاشـد سى مرتبه مى گفت : ( سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اَلا اللّهُ وَ اللّهُ اَكـبـَرُ ) و مـى فـرمـود ايـن بـه جهت تمامى نماز است . ( وَ ما رَاَيْتُهُ صَلّى صَلوةَ الضـُحى فى سَفَرٍ وَ لاحَضَرٍ ) ؛ و نديدم كه آن حضرت نماز ضحى گزارد در سفر و نـه در حـضـرت . و در سـفـر هـيـچ روزه نـيمى گرفت و عادت آن جناب آن بود كه در دعا كـردن ابـتـداء مـى كـرد بـه ذكـر صـلوات بـر رسـول و آل او عـليـهـم السلام و بسيار مى كرد اين كار را در نماز و غير نماز و شبها كه در فراش خـوابـيـده بود تلاوت قرآن بسيار مى نمود و هرگاه مى گذشت به آيه اى كه در او ذكر بـهـشـت يـا آتـش شـده گـريـه مـى كـرد و از حـق تـعـالى سـؤ ال بهشت مى كرد و پناه مى جست به خدا از آتش و در جميع نمازهاى شبانه روزى خود بسم اللّه را بـلنـد مى گفت و چون ( قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدُ ) تلاوت مى كرد، آهسته بعد از اين آيه مى گفت ( اَللّهُ اَحَدٌ ) و چون از آن سوره فارغ مى شد، سه مرتبه مى گفت ( كـَذلِكَ اللّهُ رَبُّنـا ) و چـون مـى خـوانـد ( قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُن ) ، آهسته در دل مـى گـفـت ( يا اَيُّهَا الْكافِروُن ) و چون از آن فارغ مى شد، سه مرتبه مى گفت ( رَبىَّ اللّهُ وَ دينِى الاِسْلامُ ) و چون سوره والتين والزيتون تلاوت مى كرد بعد از فراغ ، مى گفت ( بَلى وَ اَنَا عَلى ذلِكَ مِنَ الشّاهِدينَ ) و چون سوره ( لااُقْسِمُ بـِيَوْمِ القِيامَةِ ) مى خواند بعد از فراغ ، مى گفت ( سُبْحانَكَ اَللُّهمَّ بَلى ) و چـون سـوره جـمـعه قرائت مى كرد بعد از ( قُلْ ما عِنْدَاللّهِ خَيْرُ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارة ) ، مى گفت ( لِلَّذين اتَّقَوْا ) پس مى گفت ( وَاللّهُ خَيْرُ الرّازِقينَ ) و چون از سوره فاتحه فارغ مى شد، مى گفت ( اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمينَ ) و چون مى خواند ( سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الاَعلى ) ، آهسته مى گفت ( سُبْحان رَبِّىَ الاَعلى ) و چون در قـرآن ( يـا اَيُّهـا الَّذينَ آمَنوُا ) قرائت مى كرد، آهسته مى گفت ( لَبَّيْكَ اللّهم لَبَّيك ) . و در هيچ بلدى وارد نمى شد مگر اينكه مردم قصد خدمتش مى نمودند و چون خدمتش شرفياب مى شدند از معالم دين خود مى پرسيدند حضرت ايشان را جواب مى فرمود و حديث مى كرد ايـشـان را احـاديـث بـسـيـار مـروى از پـدرش از پـدرانـش از عـلى عـليـه السـلام از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم پس چون آن حضرت را به نزد ماءمون بردم از من خبر حال آن حضرت را در بين راه پرسيد من خبر دادم او را به آنچه از آن جناب مشاهده كرده بودم در اوقات شب و روز و در اوقات حركت و اقامت آن حضرت ، پس ماءمون گفت بلى يابن ابـى الضـحاك على بن موسى بهترين اهل زمين و اعلم و اعبد ايشان است پس خبر مده مردم را بـه آنـچـه از آن جـنـاب ديـده اى بـه جـهـت آنـكـه مـى خـواهـم ظـاهـر نـشـود فـضـل آن مـگر بر زبان من و به خدا استعانت مى جويم بر اين نيت كه دارم كه او را بلند كنم و قدر او را رفيع سازم . تمام شد حديث شريف .(29) ( بِاللّهِ اَسْتَفْتِحُ وَ بِاللّهِ اَسْتَنْجِحَ وَ بِمُحَمَّدٍ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَتَوَجَّهُ، اَللّهُمَّ سـَهِّلْ لى حُزوُنَةَ اَمْرى كُلِّهِ وَ يَسِّرْلى صُعُوبَتَهُ، اِنَّكَ تَمْحُو ما تَشاءُ وَ تُثْبِتُ وَ عِنْدَكَ اُمُّ الْكِتابِ. ) و نـقـل فـرمـوده از حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام كه هيچگاهى مهموم نشدم و براى امـرى و تـنـگ نـشـد بر من معاشم و مقابل نشدم با حريف شجاعى و اين دعا خواندم مگر آنكه خداوند هم و غم مرا برطرف كرد و روزى فرمود مرا نصرت بر دشمنانم .(30) ( سـُبـْحانَ خالِقِ النُّورِ، سُبْحانَ خالِقِ الظُّلْمَةِ، سُبْحانَ خالِقِ الْمِياهِ، سُبْحانَ خالِقِ السَّمـواتِ، سـُبـْحـانَ خـالِقِ الاَرَضـيـنَ، سـُبـْحانَ خالِقِ الرِّياحِ وَ النَّباتِ، سُبْحانَ خالِقِ الْحـَيـاة و الْمـُوْتِ، سـُبـْحـانَ خـالِقِ الثَّرى وَ الفـَلَواتِ، سـُبـْحـان اللّه وَ بـِحَمْدِهِ ) . (31) فقير گويد: كه در فصل بعد از اين نيز ذكر شود بسيارى از مناقب و مكارم اخلاق حضرت امام رضا عليه آلاف التّحيّة و التّسليم و لا قوّة الاّ بِاللّهِ العلىِّ العَظيم . فصل سوم : در دلائل و معجزات حضرت امام رضا عليه السلام ما اكتفا مى كنيم به ذكر چند معجزه كه ده معجزه اولش از ( عيون اخبار ) است : اول ـ از مـحـمـّد بـن داود روايـت اسـت كـه گفت : من و برادرم نزد حضرت رضا عليه السلام بـوديـم كه كسى آمد و به او خبر داد كه چانه محمّد بن جعفر عليه السلام را بستند يعنى بمرد، پس آن حضرت برفت و ما همراه آن حضرت برفتيم ديديم چانه اش را بسته اند و اسـحـاق بـن جـعـفـر عـليـه السـلام و فـرزنـدانـش و جـمـاعـت آل ابوطالب مى گريند، حضرت ابوالحسن نزد سرش نشست و در رويش نظر كرد و تبسم نمود و اهل مجلس را بد آمد و بعضى گفتند اين تبسم از راه شماتت بود به مردن عمش . راوى گـفـت : پـس حضرت برخاست و بيرون آمد تا در مسجد نماز گزارد ما گفتيم : فداى تـو شـويـم ! از اينها شنيديم درباره تو حرفى كه ناخوش آمد ما را وقتى كه تو تبسم نمودى ، حضرت فرمود: من تعجب از گريه اسحاق كردم ، و او به خدا پيش از محمّد بميرد و مـحـمـّد بـر او بـگـريـد. راوى گـويـد: پـس مـحـمـّد بـرخـاسـت از بـيـمـارى و اسـحـاق بمرد.(32) و نيز از يحيى بن محمّد بن جعفر عليه السلام مروى است كه گفت : پدرم بيمار شد سخت ، امام رضا عليه السلام به عيادت او آمد و عمم اسحاق نشسته بود و مـى گـريـسـت و سـخت بر او جزع مى كرد، يحيى گفت كه حضرت ابوالحسن عليه السلام بـه مـن مـلتـفـت شـد و گـفـت : چـرا عـمـت مـى گـريـد؟ گـفـتـم : مـى تـرسـد بـر او از ايـن حـال كـه مى بينى . فرمود كه غمگين مشو كه اسحاق زود باشد كه پيش از پدرت بميرد. يحيى گفت كه پدرم به شد و اسحاق بمرد. (33) دوم ـ على بن احمد بن عبداللّه بن احمد بن ابوعبداللّه برقى روايت كرده از پدرش از احمد بـن ابـى عـبـداللّه از پدرش از حسين بن موسى بن جعفر عليه السلام كه گفت : ما در دور ابـوالحـسـن رضـا عليه السلام بوديم و ما جوانان بوديم از بنى هاشم كه جعفر بن عمر عـلوى بـر ما بگذشت و او هياءتى كهنه (يعنى جامه هاى كهنه ) و طورى خراب داشت ما به يكديگر نگاه كرديم و بخنديديم از هياءت او، حضرت رضا عليه السلام فرمود: عنقريب او را خواهيد ديد صاحب مال و تبع بسيار! پس نگذشت مگر يك ماه يا نحو آن كه والى مدينه گـشـت و حـالش نـيكو شد پس مى گذشت بر ما و همراه او خواجه سرايان و حشم بودند. و ايـن جـعـفـر، جـعـفـر بـن مـحـمّد بن عمر بن الحسن بن على بن عمر بن على بن الحسين عليهم السلام است .(34) سـوم ـ از ابـوحـبـيـب بـنـاجـى مـروى اسـت كـه گـفـت : در خـواب ديـدم رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه بـنـاج آمـده و در مـسـجـدى كـه هـر سـال حاج آنجا فرود مى آيند فرود آمده و گويا من رفتم به سوى او و سلام كردم بر او ايـسـتـادم پـيـش روى او و ديـدم پـيـش روى او طـبـقـى از بـرگ نخيل مدينه بود و در آن بود خرماى صيحانى ، قبضه اى از آن برداشت و به من داد شمردم هـيـجـده خـرمـا بـود، پـس چـنـيـن تـاءويـل كـردم كـه مـن بـه عـدد هـر يـك خـرمـا يـك سـال بـمـانـم و چون از اين خواب بيست روز بگذشت در زمينى بودم كه براى زراعت آن را اصـلاح مـى نمودم كسى آمد و خبر قدوم حضرت امام رضا عليه السلام آورد كه در آن مسجد فـرود آمـده و از مـديـنـه مى آيد و مردم مى شتافتند به سوى او، پس من نيز آمدم او را ديدم نـشـسـتـه در مـوضـعـى كـه ديـده بـودم پـيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم را، و زير او حـصـيـرى بـود چـنانچه در زير آن حضرت بود و پيش او طبقى از برگ خرما بود و در آن خـرمـاى صـيحانى بود. سلام كردم بر او و جواب داد و مرا نزديك خواند و كفى از آن خرما بـداد بـشـمـردم هـمـان عـدد بـود كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم داده بود، گـفـتـم : زيـاد كـن يـابـن رسـول اللّه ! فـرمـود: اگـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليه و آله و سلم از اين زيادتر مى داد ما هم مى داديم .(35) چهارم ـ روايت كرده احمد بن على بن حسين ثعالبى از ابوعبداللّه بن عبدالرحمن معروف به صـفـوانـى كـه گـفـع : قـافـله اى از خراسان به جانب كرمان بيرون آمد دزدان بر ايشان ريـخـتـنـد و مـردى از ايـشـان را گـرفـتـنـد كـه بـه كـثـرت مـال مـتـهم مى داشتند، او در دست ايشان مدتى بماند او را عذاب مى كردند تا خود را فديه دهـد و خـلاص شـود. از جـمـله او را در بـرف واداشـتند و دهنش از برف پر كردند و زبانش فـاسـد شـد بـه طورى كه قدرت بر سخن گفتن نداشت ، آمد به خراسان و شنيد خبر امام رضـا عـليـه السـلام را و آنـكه آن حضرت در نيشابور است پس در خواب ديد گويا كسى به او مى گويد پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم وارد خراسان شده علت خود را از او بـپـرس بـسا باشد ترا دوايى تعليم كند كه نفع دهد، گفت كه هم در خواب ديدم كـه گـويـا نـزد آن حـضـرت رفـتم و از آنچه بر سر من آمده بود شكايت كردم و علت خود گـفـتـم ، بـه مـن فـرمود زيره و سعتر و نمك بستان و بكوب و در دهن گير دوبار يا سه بـار، كـه عـافيت مى يابى . پس آن مرد از خواب بيدار شد و فكر نكرد در آن خوابى كه ديـده بـود و اهـتمامى ننمود در آن تا به دروازه نيشابور رسيد به او گفتند كه امام رضا عـليه السلام از نيشابور كوچ كرده و در رباط سعد است ، در خاطر مردم افتاد كه نزد آن حـضـرت رود و حـكـايـت خـود را به آن جناب بگويد شايد دوايى او را تعليم كند كه نفع بـخـشـد. پـس بـه ربـاط سـعـد آمـد و بـر آن حـضـرت داخل شد گفت : اى پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم قصه من چنين و چنان است و دهـان و زبـانـم تـبـاه شـده و حرف نمى توانم زدن مگر به سختى پس مرا دوايى تعليم فـرمـا كه از آن منتفع شوم . فرمود: آيا تعليم نكردم ترا؟ برو و آنچه در خواب به تو گفتم چنان كن . آن مرد گفت : يابن رسول اللّه ! اگر توجه كنى يك بار ديگر بگويى ، فـرمـود: بـگـير قدرى از زيره و سعتر و نمك و بكوب و در دهن گير و دوبار يا سه بار كـه عنقريب عافيت مى يابى . آن مرد گفت : آن كار كردم و عافيت يافتم ثعالبى گفت : از صفوانى شنيدم كه مى گفت من آن مرا را ديدم و اين حكايت را از او شنيدم .(36) پـنـجـم ـ از ريـان بـن الصـلت روايت است كه گفت : وقتى كه اراده عراق كردم و عزم وداع حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام داشـتـم در خاطر خود گفتم چون كه او را وداع كنم از او پـيـراهـنـى از جـامـه هـاى تـنـش بـخـواهـم تـا مـرا در آن دفـن كـنـند و درهمى چند بخواهم از مال او كه براى دخترانم انگشترها بسازم ، چون او را وداع كردم گريه و اندوه از فراق او غـلبه كرد بر من و فراموش كردم كه آنها را بخواهم ، چون بيرون آمدم آواز داد مرا كه يا ريـان ! بـاز گرد، بازگشتم به من گفت : آيا دوست نمى دارى كه درهمى چند ترا دهم تا بـراى دخـتران خود انگشترها سازى ؟ آيا دوست نمى دارى كه پيراهنى از جامه هاى تن خود به تو بدهم تا ترا در آن كفن كنند چون عمرت به سر آيد؟ گفتم : يا سيدى ! در خاطرم بود كه از تو بخواهم ، اندوه فراق تو بازداشت مرا، پس بلند كرد وساده را و پيراهنى بـيـرون آورد و بـه من داد و بلند كرد جانب مصلى را و درهمى چند بيرون آورد و به من داد، شمردم سى درهم بود.(37) شـشـم ـ از هـرثـمـة ابـن اعـيـن روايـت اسـت كـه گـفـت : داخل شدم بر سيد و مولايم يعنى حضرت رضا عليه السلام در سراى ماءمون و مذكور مى شـد در سـراى مـاءمـون كـه حضرت رضا عليه السلام وفات يافته و به صحت نرسيده بـود، داخـل شـدم و مـى خـواسـتـم اذن دخـول بـر او حـاصـل كـنـم ، در مـيان خادمان و معتمدان ماءمون غلامى بود او را ( صبيح ديلمى ) مى گـفـتند و او سيد مرا از دوستان بود و در اين وقت ( صبيح ) بيرون آمد چون مرا ديد گـفـت : يـا هرثمه ! آيا نمى دانى كه من معتمد ماءمونم بر سر و علانيه او؟ گفتم : بلى ، گـفـت : بـدان مـرا مـاءمـون بـخـوانـد بـا سـى غـلام ديـگـر از مـعـتـمـدان در ثـلث اول شـب رفـتـيـم نـزد او و شـبـش مانند روز شده بود از كثرت شمعها و پيش او شمشيرهاى بـرهـنـه تـيـز زهـر داده نـهـاده بـود. مـا را يك يك بخواند و به زبان از ما عهد و ميثاق مى گـرفـت و هـيـچ كـس ديـگر غير ما آنجا نبود، با ما گفت اين عهد بر شما لازم است كه آنچه شـمـا را بـگـويم بنماييد و هيچ خلاف نكنيد، ما همه بر آن سوگند خورديم . گفت : هر يك شـمـشـيـرى بـر مـى گـيرد و مى رويد تا داخل مى شويد بر على بن موسى الرضا عليه السـلام در حـجـره اش ، اگـر او را ايستاده يا نشسته يا خفته مى بيند هيچ سخن با او نمى گـويـيـد و شـمـشـيـرهـا بر او مى نهيد و گوشت و خون و موى و استخوان و مغزش را در هم آميخته مى كنيد بعد از آن بساط او را بر او مى پيچيد و شمشيرها را به آن پاك مى كنيد و نـزد مـن بـيـايـيد، و براى هر كدام از شما براى اين كار كه كنيد و پوشيده داريد ده بدره درهـم دو ضـيـعـه مـنتخب يعنى مستقل خوب مقرر كرده ام و بهره و نصيب و حظ براى شما است چـندانكه من زنده ام و باقيم . گفت : پس ما شمشيرها را به دست گرفتيم و بر او در حجره اش داخـل شـديـم ديديم به پهلو خوابيده بود و مى گردانيد طرف دستهاى خود را و تكلم مـى كرد به كلامى كه ما نمى دانستيم ، پس غلامها شمشيرها برآوردند و من شمشير خود را نـهـادم و ايـستاده بودم و مى ديدم ، و گويا كه او مى دانست قصد ما را پس چيزى پوشيده بـود در تـن كـه شمشيرها بر او كار نمى كرد، پس آن بساط را بر او پيچيدند و بيرون آمـدنـد نـزد مـاءمـون ، مـاءمون گفت : چه كرديد؟ گفتند: به جا آورديم آنچه گفتى يا امير، گفت : چيزى از اين وانگوييد. چـون صـبـح طـالع شـد مـاءمون بيرون آمد و در جاى خود نشست با سر برهنه و تمكه هاى گـشـاده و اظـهـار وفـات امـام عـليـه السـلام كـرد و براى تعزيه بنشست ، پس برخاست پـابـرهـنـه و سـر بـرهـنـه بيامد تا او را ببيند و من در پيش او مى رفتم چون در حجره آن حـضـرت داخـل شـد همهمه اى شنيد بلرزيد و به من گفت نزد او كيست ؟ گفتم : نمى دانم يا امـيـرالمـؤ منين ! گفت : زود برويد و ببينيد، صبيح گفت : ما درون حجره شديم ديديم سيدم در مـحـراب خـود نـشسته نماز مى گزارد و تسبيح مى كند. گفتم : يا امير! اينك شخصى در مـحـراب نـمـاز مـى گـزارد و تسبيح مى گويد، ماءمون بلرزيد پس گفت : مرا بازى داديد لعـنـت كند خدا بر شما، پس به من روى كرد از ميان جماعت و گفت : يا صبيح ! تو او را مى شـناسى ببين كيست نماز مى كند؟ پس من داخل شدم و ماءمون بازگشت و چون به آستانه در رسـيـدم امـام عـليـه السـلام بـه مـن گـفت : يا صبيح ! گفتم : لبيك يا مولاى من ! و بر رو افـتـادم ، فرمود: برخيز خداى رحمت كند بر تو مى خواهند كه خاموش كنند نور خدا را به دهن هاى خود، خدا تمام كننده است نور خدا را هر چند كافران كراهت داشته باشند آن را. پس بـازگـشـتـم نـزد ماءمون ديدم كه رويش سياه شده همچون شب تاريك گفت : يا صبيح ! چه خـبـر دارى ؟ گـفـتـم : يـا اميرالمؤ منين ! به خدا كه او است در حجره نشسته و مرا بخواند و چنين و چنين گفت ، صبيح گفت : پس ماءمون بندهاى خود نبست و امر كرد كه جامه هايش را رد كـردنـد يعنى جامه هاى عزا را از تن كند و جامه هاى سابق خود را طلبيد و پوشيد و گفت : بگوييد غش كرده بود و به هوش آمد. هرثمه گفت : من شكر و حمد خداى بسيار نمودم و بر سـيـد خـود حـضـرت رضـا عـليـه السـلام داخل شدم چون مرا ديد فرمود: يا هرثمه ! آنچه صـبـيـح بـا تـو گـفـت بـا كـسـى مـگـو مـگـر كـسـى كـه خـداى عـز و جـل دل او را امـتـحـان كرده باشد براى ايمان به محبت ما و ولايت ما، گفتم : نعم يا سيدى ، بـعـد از آن فـرمـود: يـا هـرثـمه ! ضرر نمى كند كيد ايشان بر ما تا كتاب به مدت خود برسد، يعنى عمر به سر آيد و اجل برسد.(38) هـفـتـم ـ روايت است از محمّد بن حفص گفت : حديث كرد مرا يكى از آزادشدگان حضرت موسى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام كه گفت : من و جماعتى در خدمت امام رضا عليه السلام بوديم در بيابانى پس سخت تشنه بوديم ما و چهارپايان ما به حدى كه ترسيديم بر خودمان كه از تـشنگى هلاك شويم پس حضرت يك جايى را وصف كرد و فرمود بياييد به آن موضع كـه آنـجـا آب مى يابيد، گفت : به آن موضع آمديم و آب يافتيم و چهارپايان را آب داديم تـا هـمـه سـيـراب شـديم ما و هر كه در آن قافله بود پس كوچ كرديم ، پس حضرت ما را فرمود تا آن چشمه را بجوييم ، جستيم و نيافتيم مگر پشك شتر و نديديم از چشمه اثرى . راوى گـويـد: ايـن حـكـايـت را پـيـش مـردى از اولاد قـنـبـر كـه بـه اعـتـقاد خود صد و بيست سـال از عـمـرش گـذشـتـه بـود مـذكور داشتم آن مرد قنبرى هم اين قصه را به همين شرح بگفت و گفت من هم در خدمت او بودم ، و قنبرى گفت در آن وقت امام عليه السلام به خراسان مى رفت .(39) مـؤ لف گـويـد: كه اين آيت باهره از آن حضرت شبيه است به آنچه از جدش اميرالمؤ منين عـليـه السـلام ظـاهـر شـده از حـديـث راهـب كـربـلا و صـخـره و ايـن معجزه را عامه و خاصه نـقـل كـرده انـد و شـعراء به شعر درآورده اند و كيفيت آن چنان است كه حضرت اميرالمؤ منين عـليـه السـلام در وقـت تـوجـه فـرمـودنش به صفى مرور فرمود به كربلا، فرمود به اصـحـابـش آيـا مـى دانـيـد كـه كـجـا اسـت ايـنـجا؟ به خدا سوگند كه اينجا مصرع حسين و اصـحـابـش است ، پس كمى رفتند تا رسيدند به صومعه راهبى در ميان بيابان در حالى كـه تشنگى سخت به اصحاب آن حضرت عارض شده بود و آب ايشان تمام گشته بود و هر چه از يمين و يسار تفحص كرده بودند آب پيدا نكرده بودند، حضرت فرمود كه ساكن اين دير را ندا كنيد كه نگاه كند، چون نگاه كرد، از او از مكان آب پرسيدند گفت مابين من و آب زياده از دو فرسخ است و در اين نزديكى آب نيست و از براى من آب يك ماه مرا مى آورند كه به نحو تنگى با آن زندگانى مى كنم و اگر نبود آن من هم از تشنگى هلاك مى گشتم ، حـضـرت فـرمـود بـه اصـحـاب خـود آيـا شـنـيديد كلام راهب را؟ گفتند: بلى ، آيا امر مى فرمايى ما را تا قوه داريم به همان جايى كه راهب اشاره مى كند برويم و آب بياوريم ؟ فـرمـود: حاجتى به اين نيست ! پس گردن استر خود را برگردانيد به سمت قبله و اشاره فـرمـود بـه يـك جـايـى نـزديـك ديـر فـرمـود: بـگشاييد زمين اين مكان را! پس جماعتى با بـيـل خـاك آن زمـيـن را بـرداشتند ناگاه سنگ بزرگى ظاهر شد كه مى درخشيد، گفتند: يا امـيـرالمـؤ منين ! اينجا سنگى است كه بيل به آن كار نمى كند، فرمود: به درستى كه اين سـنـگ بـر روى آب واقـع اسـت اگـر از مـحل خود زايل شود خواهيد يافت آب را، پس كوشش كـردنـد در كـنـدن سـنـگ و جـمـع شـدنـد گـروهـى و قـصـد كردند كه آن سنگ را حركت دهند نتوانستند و سخت شد بر ايشان ، حضرت چون اين بديد از استر پياده شد و آستين بالا زد انـگـشـتـان خـود را گذاشت در زير سنگ و حركت داد سنگ را پس از آن كند آن را و افكند دور به مسافت ذراع بسيارى پس چون سنگ برداشته شد ظاهر شد آب ! آن جماعت مبادرت كردند بـه سـوى آن و آشـامـيـدنـد از آن ، و بـود آب از هـر آبـى كـه در سـفـرشان خورده بودند گواراتر و سردتر و صافى تر. پـس فـرمـود: از ايـن آب تـوشـه برداريد و سيراب شويد، هرچه خواستند آب آشاميدند و بـرداشـتـنـد. پـس اميرالمؤ منين عليه السلام آمد نزد آن سنگ و آن را به دست گرفت و به جـاى خـود گـذاشـت و امـر كـرد كـه روى آن خـاك ريـختند و اثرش پنهان شد لكن هر يك از اصـحـاب آن حـضـرت مـكان آب را مى دانستند پس كمى رفتند حضرت فرمود به حق من بر گـرديـد بـه موضع چشمه ببينيد مى توانيد آن را پيدا كنيد، مردم برگشتند و در تفحص چـشـمـه بـرآمـدنـد و هـرچـه كـاوش كـردنـد و ريگها را پس و پيش كردند چشمه آب را پيدا نـكـردنـد! راهب كه آن چشمه آب را مشاهده كرد ندا كرد كه اى مردم ! مرا پايين بياوريد پس بـه هـر حـيـله بـود او را از ديـرش پـايـيـن آوردنـد پـس ايـسـتـاد مـقـابل اميرالمؤ منين عليه السلام و گفت : اى مرد! تو پيغمبر مرسلى ؟ فرمود: نه ، گفت : مـلك مـقـربـى ؟ فـرمـود: نـه ، گـفـت : پـس تـو كـيـسـتـى ؟ فـرمـود: مـنـم وصـى رسـول اللّه محمّد بن عبداللّه خاتم النبيين صلى اللّه عليه و آله و سلم . پس راهب شهادت گفت و اسلام آورد و گفت اين دير بنا شده در اينجا به جهت طلب كسى كه بكند اين سنگ را و بـيـرون آورد از زيـر آن آب و عالمى چند قبل از من گذشتند و به اين سعادت نرسيدند و حـق تـعـالى مـرا روزى فـرمـود و مـا مـى يابيم در كتابى از كتابهاى خودمان و شنيديم از عالمان خودمان كه در اين گوشه زمين چشمه اى است كه بر آن سنگى است كه نمى شناسد مـكـان آن را مـگـر پـيـغـمـبر يا وصى پيغمبر، پس راهب جزء جيش حضرت اميرالمؤ منين عليه السـلام گـرديـد و در ركـاب آن حضرت شهيد شد پس حضرت متولى دفن او شد و بسيار براى او استغفار كرد. و سيد حميرى اين حكايت را در قصيده مذهبه به نظم در آورده و فرموده : وَ لَقَْد سَرى فيما يَسيرُ بِلَيْلَةٍ بَعْدَ الْعِشاءِ بِكَرْبَلا فى مَوْكِبٍ حَتّى اَتى مُتَبَتِّلاً(40) فى قائِمٍ اَلْقى قَواعِدَهُ بِقاعٍ مَجْدَبٍ فَدَ نافَصاحَ بِهِ فَاَشْرَفَ مائِلا كَالنَّسْرِ فَوْقَ شَظِيّةٍ(41) مِنْ مَرْقَبٍ(42) هَلْ قُرْبَ قائِمِكَ الَّذى بَوَّاْتَهُ ماءٌ يُصابُ فَقالَ ما مِنْ مَشْرَبٍ اِلاّ بِغايَةِ فَرْسَخَيْنِ وَ مَنْ لَنا بِالْماءِ بَيْنَ نَقى (43) وَقَي (44) سَبْسَبٍ فَثَنَى اْلاَعِنَّةَ نَحْوَ وَعْثٍ(45) فَاَجْتَلى مَلْساءُ يَلْمَعُ كَالّلُجَيْنِ الْمُذْهَبِ قالَ اَقْلبِوُها اِنَّكُمْ اِنْ تَقْلِبُوا تَرَوْوُا وَ لاتَرَوْوُنَ اِنْ لَمْ تُقْلَبِ فَاعْصَوْ صَبُوا فى قَلْعِها فَتَمَنَّعَتْ مِنْهُمْ تَمَنَّعُ صَعْبَةٍ تُرْكَبِ حَتّى اِذا اَعْيَتْهُمُ اَهْوى لَها كَفَّا مَتى تَرِدَ الْمُغالِبَ تَغْلِبِ فَكَاَنّهَا كُرَةٌ بِكَفّ حَزَوَّرٍ(46) عَبْلَ(47) الذِّراعِ دَخابِها فى مَلْعَبِ فَسَقاهُمُ مِنْ تَحْتِها مُتَسَلْسِلا عَذْبا يَزيدُ عَلَى الاَلَذِّاْلاَعْذَبِ حَتّى اِذا شَرِبُوا جَميعا رَدَّها وَ مَضى فَخَلَتْ مَكانُها لَمْ يُقْرَبِ(48) هـشـتـم ـ از هـيـثـم بـن ابـى مـسـروق نـهـدى روايـت شـده كـه مـحـمـّد بـن الفـضـيـل گـفـت كـه مـن در ( بطن مر ) فرود آمدم و مرا عرق مدنى در پهلو و در پا بـرآمد و آن را ( علت رشته ) مى گويند مانند ريسمان چيزى برآيد و غالبا از پا بـرآيـد، پـس در مـديـنـه بـه حـضـرت رضـا عـليـه السـلام داخـل شـدم فرمود: چرا ترا دردناك مى بينم ؟ گفتم : چون به ( بطن مر ) آمدم عرق مـدنـى در پـهـلو و پـايـم بـرآمـد. پـس اشاره نمود به آن يك كه در پهلويم بود در زير بـغـل و سـخـنـى گفت و بر آن آب دهن افكند بعد از آن فرمود از اين باكى نيست بر تو و نـظـر كرد به آنچه در پايم بود. پس گفت ، ابوجعفر عليه السلام فرمود: از شيعيان ما هـر كـه مـبـتـلا بـه بـلايـى شـود پـس صـبـر كـنـد، خـداى عـز و جل براى او اجر هزار شهيد نويسد. مـن در خاطر گفتم كه من به خدا از اين علت پانرهم ، هيثم گفت : هميشه آن رشته از پاى او بر مى آمد تا بمرد.(49) نـهـم ـ از عـبـداللّه بـن مـحـمـّد هـاشـمـى روايـت اسـت كـه گـفـت : روزى بـر مـاءمـون داخـل شـدم مـرا بـنـشاند و هر كس پيش او بود بيرون كرد پس طعام خواست بخورديم و طيب بـه كـار بـرديـم پـس فـرمود پرده بكشيدند پس خطاب كرد به يكى از آنان كه در پس پرده بودند يعنى از كنيزان مغنيه و گفت باللّه كه مرثيه كن براى ما آن را كه در طوس اسـت يـعـنى حضرت رضا عليه السلام را كه در طوس دفن كرديم ، مغنيه شروع كرد به خواندن ، خواند: سَقْيا لِطُوسٍ وَ مَنْ اَضْحى بِها قَطِنا مِنْ عِتْرِةِ الْمُصْطَفى اَبْقى لَنا حَزَنا؛ يـعـنـى سـيـراب سـازد بـاران رحـمـت مـر طـوس را و آن كس كه در آنجا ساكن است از عترت مـصـطـفى كه رفت و اندوه و غم براى ما بگذشت ، هاشمى گفت كه پس بگريست ماءمون و بـه مـن گفت : يا عبداللّه ! آيا اهل بيت من و اهل بيت تو مرا ملامت مى كنند بر اينكه ابوالحسن الرضـا عـليـه السلام را نصب كردم علم يعنى نشان و آيت براى عالميان ، به خدا قسم با تـو حـديـثـى كـنـم از او كـه تـعـجب كنى ، روزى نزد او آمدم و به او گفتم فداى تو شوم پـدرانـت مـوسـى و جـعـفر و محمّد و على بن الحسين عليهم السلام نزد ايشان بود علم آنچه شده است و خواهد شد تا روز قيامت و تو وصى ايشان و وارث علم ايشانى و علم ايشان نزد تو است و مرا به تو حاجتى دست داده است ، گفت بگو، گفتم اين زاهريه ، خطيه و بخت مند من است يعنى او را از ميان زنان دوست مى دارم و تقديم نمى دهم بر او هيچ يك از جوارى خود را و او چـنـد بـار حـامـله شـده و اسقاط مى كند و حالا حامله است ، مرا دلالت كن به چيزى كه عـلاج كـنـد بـه آن خـود را و سـالم مـانـد. فـرمـود: مـتـرس و خـاطـر جـمـع دار از اسـقـاط طـفـل كه سالم مى ماند و پسرى مى زايد به مادر شبيه تر از همه مردم و خنصرى زائد در دست راست دارد نه آويخته و همچنين در پاى چپ خنصرى زائد دارد نه آويخته . و ( خنصر ) انـگـشـت كـوچـك را گـويـنـد. پـس در خاطر خود گفتم گواهى مى دهم كه خداى عز و جـل بـر همه چيز قادر است . پس زاهريه بزاد پسرى از همه مردم به مادرش مانندتر و در دسـت راسـت خـنـصـرى زايد داشت نه آويخته و هم در پاى چپ بر آنگونه كه حضرت رضا عـليـه السلام وصف كرده بود پس كيست كه ملامت مى كند مرا بر اينكه او را نصب كردم علم و آيت ميان عالميان . شـيخ صدوق رحمه اللّه فرموده كه اين حديث زياده بر اين بود ما ترك كرديم آن را ( وَ لاحـَوْلَ وَ لا قـُوَّةَ اِلاّ بـِاللّهِ الْعـَلِىِّ الْعَظيم ) پس از آن فرموده كه دانستن حضرت امام رضـا عـليـه السـلام ايـن را بـه واسـطـه آن بـود كـه از پـدرانـش از حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه او رسـيـده بـود و جـبرئيل براى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم آورده بود خبرهاى خلفاى بنى اميه و بنى عباس و اولاد ايشان را و آنچه كه بر دست ايشان جارى مى شود ( وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةِ اِلاّبِاللّهِ ) . انتهى .(50) مؤ لف گويد: از چيزهايى كه حذف شده از اين حديث شعر دوم مرثيه است و آن اين است : اَعْنى اَبَا الْحَسَِن الْمَاءْمُولَ اِنَّ لَهُ حَقَّا عَلى كُلِّ مَنْ اَضْحى بِها شَجَنا دهـم ـ از مـحـمـّد بـن الفـضـيـل مـروى اسـت كـه گـفـت : در آن سـال كـه هـارون برامكه غضب كرد و اول جعفر بن يحيى را بكشت و يحيى را حبس كد و بر سـر ايـشـان آمد آنچه آمد. ابوالحسن عليه السلام در عرفه ايستاده بود و دعا مى كرد بعد از آن سـر به زير انداخت . از او خبر پرسيدند، گفت : من خداى را مى خواندم بر برمكيان بـه سـبـب آنـچـه بـا پـدرم نـمـودنـد امـروز خـداى عـز و جـل دعـاى مـن دربـاره ايـشـان اجابت نمود. پس چون بازگشت نگذشت مگر اندكى كه جعفر و يـحـيـى مـغـضوب شدند و احوال ايشان برگشت ، ( مسافر ) گفت : من با ابوالحسن الرضـا عـليـه السـلام بـودم در مـنـى كـه يـحـيـى بـن خـالد بـا قـومـى از آل بـرمـك بـگـذشـتـنـد آن حـضـرت فـرمـود: مـسـكـيـنـانـنـد ايـنـان نـمـى دانـنـد كـه امـسـال چـه بـر سـرشان مى آيد! بعد از آن گفت : هاه و عجبتر آنكه ، هارون و من همچون اين دويـيم و دو انگشت به هم ضم نمود. ( مسافر ) گفت : به خدا كه من معنى سخن او را ندانستم تا او را با هارون دفن كرديم .(51) يـازدهـم ـ شيخ مفيد رحمه اللّه در ( ارشاد ) به سند خويش روايت كرده از غفارى كه گـفـت : مـردى از آل ابـورافـع آزاد كـرده حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از من طلبى داشت مطالبه كرد از من و مبالغه نمود در طـلب خـود، مـن چـون چـنين ديدم نماز صبح در مسجد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم ادا كـردم و روانـه شـدم بـه سـوى زمـانـى كـه نـزديـك شـدم بـه در منزل آن حضرت ، ديدم حضرت از منزل بيرون آمد در حالى كه سوار بر حمارى است و بر تـن شـريـفـش قـمـيـص و ردايـى ، چون نظرم بر آن حضرت افتاد خجالت كشيدم كه چيزى عرض كنم چون آن جناب به من رسيد ايستاد و نظر كرد به من ، من سلام كردم بر آن جناب و اين وقت ماه رمضان بود پس من عرض كردم به آن حضرت فدايت شوم ! مـولاى شـمـا فـلان از مـن طـلبـى دارد و بـه خـدا سـوگـنـد كـه مـرا رسوا ساخته . و من در دل خود گفتم كه حضرت به او مى فرمايد كه مطالبه از من نكند و به خد قسم كه نگفتم به آن حضرت كه چه قدر از من مى خواهد و نام نبردم از طلب او چيزى . پس امر فرمود مرا كـه بـنـشـيـنـم تـا برگردد، پس من نشستم در آنجا تا شام و نماز مغرب را به جا آوردم و حـضـرت نـيـامـد و من روزه بودم سينه ام تنگى كرد و خواستم برگردم كه ناگاه ديدم آن حـضـرت پـيـدا شـد و اطـراف آن جـنـاب جـمـاعـتـى از مـردم بـودنـد و اهل سؤ ال و فقراء سر راه حضرت نشسته بودند آن جناب بر ايشان تصدق كرد و گذشت تـا داخـل خـانـه شـد پـس بـيـرون تـشـريـف آورد و مرا خواند من برخاستم و با آن حضرت داخـل مـنـزل شـديـم و آن جـنـاب نـشست و من نيز نشستم و شروع كردم از ابن مسيب امير مدينه بـراى او حـديـث كـردن و بسيار مى شسد كه من با آن حضرت از ابن مسيب گفتگو مى نمودم پـس چـون از سـخـن گـفتن فارغ شدم حضرت فرمود گمان نمى كنم كه هنوز افطار كرده بـاشى ؟ عرض كردم ، نه . پس فرمود براى من طعام آوردند و در پيش من گذاشتند و امر فـرمود غلامى را كه با من طعام بخورد، پس من و آن غلام طعام خورديم و چون فارغ شديم فـرمود: آن وساده را بلند كن و آنچه در زير آن است بردار، من وساده را برداشتم ديدم در زيـر آن مـقدارى دينار است آن دينارها را برداشتم و در كيسه ام گذاشتم و امر فرمود چهار نـفـر از بـنـدگـان خـود را كـه هـمـراه مـن بـاشـنـد تـا مـرا بـه مـنزل برسانند. من گفتم : فدايت شوم ! شبگردى كه از جانب ابن مسيب است گردش مى كند و من كراهت دارم كه مرا ببيند كه با بندگان شما مى باشم ، فرمود: درست گفتى ، اصاب اللّه بـك الرشـاد فـرمـود بـه آنـهـا كـه همراه من باشند تا جايى كه من به آنان بگويم بـرگـردنـد، پـس هـمـراه مـن بـودنـد تـا نـزديـك بـه منزلم رسيدم و ماءنوس شدم آنها را بـرگـردانـيـدم پـس بـه مـنـزل رفـتـم و چـراغ طـلبـيـدم و در پـولهـا نـظـر كـردم ديـدم چهل و هشت دينار زر سرخ است و طلب آن مرد از من بيست و هشت دينار بود و در ميان آن پولها ديـنـارى ديـدم كـه مى درخشيد خوشم آمد از حسن او گرفتم آن را و نزديك چراغ بردم ديدم به خط واضح بر آن نقش است كه حق آن مرد بر تو بيست و هشت دينار است و مابقى براى تو است و به خدا قسم كه من معين نكرده بودم طلب آن مرد را از من .(52) دوازدهـم ـ قـطـب راونـدى روايـت كـرده از ريـان بـن صلت گفت : رفتم به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام به خراسان و در دل خود گفتم كه بخواهم از آن حضرت از اين دينارها كـه بـه نـام آنـحضرت سكه زده شده ، پس چون بر آن حضرت وارد شدم فرمود به غلام خـود كـه ابـومـحـمـّد از اين دينارها كه اسم من بر آن است مى خواهد بياور سى عدد از آنها، غـلام آورد. مـن گرفتم آنها را، پس با خود گفتم كه كاش مرا مى پوشانيد به بعضى از جـامـه هـاى تـن شـريـفش ، چون اين خيال در دل من گذشت ، آن حضرت رو كرد به غلام خود فرمود كه بشوييد رختهاى مرا و بياوريد همچنان كه هست ، پس آوردند پيراهن و ازار و كفش آن حضرت را و به من دادند آنها را.(53) سـيـزدهـم ـ ابـن شـهـر آشـوب از حـسن بن على وشا روايت كرده كه گفت : خواند مرا سيد من حضرت امام رضا عليه السلام به مرو و فرمود: اى حسن ! مرد على بن ابى حمزه بطائنى در ايـن روز و داخـل در قـبـرش شـد هـمـيـن سـاعـت و داخـل شـدنـد دو مـلك قـبـر بـر او و سـؤ ال كـردنـد از او كـه كـيست پروردگار تو؟ گفت : اللّه تعالى . گفتند: كيست پيغمبر تو؟ گفت : محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم . گفتند: كيست ولى تو؟ گفت على بن ابى طالب عليه السلام ، گفتند: بعد از او كيست ؟ گفت : حسن عليه السلام ، پس يك يك امامها را گفت تا رسيد به موسى بن جعفر عليه السلام . پرسيدند: بعد از موسى كيست ؟ سخن در دهان گردانيد و جواب نگفت زجرش كردند و گفتند: بگو كيست ؟ سكوت كرد، گفتند به او آيا مـوسـى بـن جعفر امر كرده ترا به اين ؟ پس زدند او را به عمودى از آتش و برافروختند بـر او قبر را تا روز قيامت . راوى گفت : من بيرون آمدم از نزد سيدم و تاريخ گذاشتم آن روز را پـس نـگـذشـت ايـام زيـادى كـه رسـيـد كـاغـذهـاى اهـل كـوفـه بـه مـرگ بـطـائنـى در آن روز و آنـكـه داخل در قبرش شده در آن ساعت كه حضرت فرمودند.(54) چـهـاردهم ـ قطب راوندى روايت از ابراهيم بن موسى قزاز،(55) و بود او روزى در مـسـجـد رضـا عـليـه السـلام بـه خـراسـان گـفـت مـبـالغـه كـردم در سـؤ ال و طـلب چـيـز از حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام پس بيرون رفت آن حضرت به جهت اسـتـقـبـال بـعـضـى از آل ابـوطـالب پـس وقـت نـمـاز آمـد و آن حـضـرت ميل كرد به سوى قصرى كه آنجا بود پس فرود آمد در زير سنگ بزرگى كه نزديك آن قـصر بود و من با آن حضرت بودم و نبود با ما ثالثى ، پس فرمود: اذان بگو، گفتم : درنـگ كـنـيد تا برسند به ما اصحاب ما، فرمود: بيامرزد خدا ترا لاتُؤَخِّرونَّ الصَّلاةَ عَنْ اَوَّلِ وَقـْتـِهـا مـِنْ غـَيْرِ عِلَّةٍ عَلَيْكَ، اِبْدَاء بِاَوَّلِ الْوَقْتِ؛ فرمود: تاءخير ميانداز نماز را از اول وقـتـش بـه آخـر وقـتـش بـدون عـلتـى بـر تـو، ابـتـدا كـن بـه اول وقـت ، يـا آنـكـه فـرمـود بـر تـو بـاد هـمـيـشـه بـه اول وقـت ، پـس مـن اذان گـفـتـم و نـمـاز كـرديـم ، پـس گـفـتـم : يـابـن رسـول اللّه ! بـه تـحـقـيـق كه طول كشيد مدت در آن و عده اى كه به من دادى و من محتاجم و شـغـل شـمـا بـسـيـار اسـت و مـن مـمـكـنـم نـمـى شـود هـر وقـتـى كـه از شـمـا سـؤ ال كنم . راوى گـفـت : پس آن حضرت خراشيد زمين را با تازيانه خود به نحو شدت و سختى پس دست برد به آن موضع كه كنده شده بود پس بيرون آورد شمشى طلا و فرمود: بگير اين را خداوند بركت دهد به تو در آن و انتفاع ببر به آن و كتمان كن آنچه را كه ديدى . راوى گفت : پس خداوند تعالى بركت داد به من در آن تا آنكه خريدم در خراسان چيزى كه قـيـمـتـش هـفـتـاد هـزار اشـرفـى بـود و گـرديـدم غـنـى تـريـن مـردمـى كـه امثال خودم بودند در آنجا.(56) پـانـزدهـم ـ و نـيز روايت كرده از احمد بن عمرو كه گفت : بيرون رفتم به سوى حضرت رضا عليه السلام و زوجه ام آبستن بود چون خدمت آن حضرت رسيدم عرض كردم : من وقتى كـه از شـهـرم بـيرون آمدم زوجه ام آبستن بود دعا كن كه حق تعالى بچه او را پسر قرار دهـد، فـرمود: او پسر است پس نام گذار او را عمر، گفتم : من نيت كرده ام كه او را على نام گذارم و امر كرده ام اهل بيت خود را كه او را على نام گذارند. فرمود: نام او را عمر بگذار، پس من وارد كوفه شدم ديدم از براى من پسرى متولد شده او را على نام گذاشته اند. پس مـن او را عمر نام گذاردم . همسايگان من كه مطلع شدند از اين مطلب گفتند ديگر ما تصديق نـمـى كـنـيـم بـعـد از اين چيزى را كه از تو نقل كنند يعنى همسايه هاى او كه سنى بودند گـفـتـنـد بر ما معلوم شد كه تو سنى هستى و نسبت شيعه گرى كه به تو داده اند خلاف بـوده و ما بعد از اين تصديق نمى كنيم چيزى را كه از اين مقوله به شما نسبت دهند. راوى گـويـد: آن وقـت فـهـمـيـدم كـه حـضـرت نـظرش بر من بيشتر بوده از خودم به نفس خودم .(57) شـانـزدهـم ـ از ( بـصـائر الدرجـات ) مـنـقـول اسـت كـه احـمـد بـن عـمـر حلال گفت : شنيدم كه اخرس در مكه اسم حضرت رضا عليه السلام را مى برد و دشنام مى دهـد آن حـضرت را، گفت : داخل مكه شدم و كاردى خريدم ، پس ديدم او را، با خود گفتم به خـدا سـوگـنـد مـى كـشم او را هرگاه از مسجد بيرون بيايد، پس ايستادم سر راه او، ناگاه رقـعـه حضرت امام رضا عليه السلام به من رسيد نوشته بود در آن : بِسْمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ به حق من بر تو كه متعرض اخرس مشو پس به درستى كه خداوند تعالى ثقه و معتمد من است و او كافى است مرا.(58) هـفـدهـم ـ شـيـخ مـفـيـد بـه سـنـد مـعـتـبـر روايـت كـرده : در آن سـال كـه هـارون بـه حـج رفـت حـضرت امام رضا عليه السلام نيز به اراده حج از مدينه بـيرون شد همين كه رسيد به كوهى كه از طرف چپ راه است و نام آن ( فارغ ) است حضرت به آن نظرى افكند و فرمود: بانى فارغ و خراب كننده آن پاره پاره خواهد شد. راوى گفت : ما نفهميديم معنى كلام آن حضرت را تا اينكه هارون به آن موضع رسيد فرود آمـد و جـعـفر بن يحيى برمكى بالاى آن كوه رفت و امر كرد كه مجلسى براى او در آن بنا كنند پس چون از مكه برگشت بالاى آن كوه رفت و امر كرد كه آن مجلس را خراب كنند پس چون به عراق رسيد جعفر بن يحيى كشته گشت و پاره پاره شد.(59) هـيـجـدهـم ـ ابن شهر آشوب روايت كرده از ( مسافر ) كه گفت : من نزد حضرت رضا عـليـه السـلام بـودم در مـنى پس گذشت يحيى بن خالد در حالى كه دماغ خود را گرفته بـود از غـبـار، حـضـرت فـرمـود بـيـچـاره هـاى نمى دانند چه بر آنها وارد مى شود در اين سـال پـس فـرمـود: و عـجـبـتـر از ايـن بـودن مـن و هـارون اسـت بـا هـم مـثـل ايـن دو انـگـشت و دو انگشت خود را به هم چسبانيد.(60) و اين خبر به روايت شيخ صدوق گذشت . نوزدهم ـ و نيز ابن شهر آشوب روايت كرده از سليمان جعفرى كه گفت در خدمت حضرت امام رضـا عـليـه السـلام بـودم در بـسـتـانـى از آن حـضـرت نـاگـاه گـنـجـشـكـى آمـد مـقابل آن حضرت بر زمين و شروع كرد به صيحه زدن و اضطراب كردن ، حضرت به من فرمود: اى فلان ! مى دانى كه اين عصفور چه مى گويد؟ گـفـتـم : نـه ، فرمود: مى گويد كه مارى مى خواهد جوجه هاى مرا بخورد، پس بردار اين عـصـا را و داخـل بـيـت شـو بـكـش مـار را، سـليـمـان گـفـت : عـصـا بـر دسـت گـرفـتـم داخل بيت شدم ديدم مارى كه در جولان است پس كشتم آن را.(61) بيستم ـ و نيز ابن شهر آشوب روايت كرده از حسين بن بشار كه گفت : فرمود حضرت امام رضا عليه السلام كه عبداللّه مى كشد محمّد را، گفتم : عبداللّه بن هارون مى كشد محمّد بن هـارون را؟! فـرمـود: آرى ! عبداللّه كه در خراسان است مى كشد محمّد پسر زبيده را كه در بـغـداد است ، پس چنان شد كه آن حضرت خبر داده بود، يعنى عبداللّه ماءمون كشت محمّد امين برادر خود را، و آن حضرت به اين شعر تمثل مى جست : وَ اِنَّ الضِّغْنَ بَعْدَ الضِّغْنِ يَغْشُو عَلَيْكَ وَ يَخْرِجُ الدّاءَ الدَّفينا(62) و شـايـد تمثل آن حضرت به اين شعر اشاره باشد به كشتن عبداللّه ماءمون آن حضرت را نيز. مـؤ لف گـويـد: كـه در ذكـر اصـحـاب حـضـرت امـام مـوسـى عـليـه السـلام در حـال عبداللّه بن المغيره روايتى نقل شده كه مشتمل بود بر آيت باهره از اين بزرگوار، و در فصل پنجم ذكر شود چند معجزه باهره از آن حضرت سلام اللّه عليه . فصل چهارم : مختصرى از كلمات حكمت آميز و برخى از اشعار حضرت رضا عليه السلام ( اوّل ـ قالَ عليه السلام : صَديقُ كُلِّ اَمرِى عَقْلُهُ وَ عَدوُُّهُ جَهْلُهُ.(63) ) فرمود آن حضرت : كه دوست هر مردى عقل او است و دشمن او نادانى او است . دوم ـ قـالَ عـليـه السـلام : اِنَّ اللّهَ يـُبـْغـِضُ الْقيلَ وَ الْقالَ وَ اِضاعَةَ الْمالِ وَ كَثْرَةَ السُّؤ الِ؛(64) يـعـنـى فـرمـود: خـداونـد دشـمـن دارد ( قـيـل و قـال ) را و ضـايـع كـردن مـال را و كـثـرت سـؤ ال را. مـؤ لف گـويـد: ظـاهـرا مـراد از قـيـل و قـال ، مـراء و جـدال مـذمـوم است كه در روايات نهى از آن وارد شده بلكه از حضرت صادق عليه السلام مـنـقـول اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم فـرمـودنـد: اول چـيـزى كـه نـهـى كـرد مـرا از آن پـروردگـارم عـز و جـل ، نـهـى كـرد از پـرسـتـش بتان و شرب خمر و ملاحات با مردم (65) و ( مـلاحـات عـ( همان مجادله و مراء است . و نيز از آن حضرت مروى است كه فرمود چهار چيز اسـت كـه مـى مـيرانند دل را، گناه بالاى گناه كردن و با زنان زياد محادثه و هم صحبتى كردن و ممارات احمق . تو بگويى و او بگويد و آخرش برنگردد به خير، و با مردگان مـجـالسـت كـردن ، عـرض كـردنـد: يـا رسـول اللّه ! مـردگـان كـيـانـنـد؟ فـرمـود: كـل غـنـى مـتـرف (66) ؛ يـعنى هر توانگرى كه گذاشته شده بطور خود هرچه خـواهـد بكند يا هر توانگرى كه به ناز و نعمت پروريده شده . و نيز شيخ صدوق رحمه اللّه روايـت كـرده كـه بـه حضرت صادق عليه السلام عرض كردند كه اين خلقى كه مى بينيد تمام اينها از ناس و مردم محسوب مى شوند، فرمود: بينداز از مردم بودن آن كسى را كه ترك كرده مسواك كردن را و آن كسى را كه چهار زانو مى نشيند در جاى تنگ و كسى كه داخـل مـى شـود در چـيـزى كـه مـهـم او نـيـسـت و كـسـى كـه مـراء و جدال مى كند در چيزى كه علم به آن ندارد، و كسى كه سستى كند و بيمارى به خود ببندد بـدون علتى و كسى كه موى خود را ژوليده گذارد بدون مصيبتى و كسى كه مخالفت كند بـا يـاران خـود در حـق در حالى كه آنها متفق شده باشند بر آن و كسى كه افتخار كند به پـدران خـود در حـالى كـه خـودش خالى است از كارهاى خوب ايشان پس او به منزله خدنگ اسـت يعنى پوست خدنگ . و آن چوب درختى است محكم براى تير خوب است پوستهاى آن را مـى كـنند و دور مى افكنند تا به جوهر و اصلش مى رسد.(67) پس همچنان كه پـوسـت خـدنـگ را مـى كـنـنـد و دور مـى افـكـنـنـد بـا آن مـجـاورت و نـزديـكـى بـه لب و اصل خود همچنين كسى كه خالى است از فضايل و كمالات پدران خود او را دور مى افكنند و اعتنا به آن نمى كنند. ( وَ لَقَدْ اَحْسَنَ مَنْ قالَ: اَلْعاقِلُ يَفْتَخِرُ بَالْهِمَمِ الْعالِيَةِ لابِالرِّمَمِ الْبالِيَةِ ) . كُنْ اِبْنَ مَنْ شِئْتَ وَ اكْتَسِبْ اَدَبا يُغْنيكَ مَحْمُودُهُ عَنْ النَّسَبِ اِنَّ الْفَتى مَنْ يَقُولُها اَنَاذا لَيْسَ الْفَتى مَنْ يَقُولُ كانَ اَبى دانش طلب و بزرگى آموز تا به نگرند روزت از روز جايى كه بزرگ بايدت بود فرزندى كس نداردت سود چون شير به خود سپه شكن باش فرزند خصال خويشتن باش سـوم ـ فـرمـود: مـا اهـل بيتى مى باشيم كه وعده اى كه به كسى داده ايم آن را دين خود مى بينيم ، يعنى ملتزميم كه مانند دين آن را ادا كنيم همچنان كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم چنين كرد.(68) چـهـارم ـ فـرمود: بيايد بر مردم زمانى كه عافيت در آن زمان ده جزء باشد، نه جزء آن در اعتزال و كناره گزيدن از مردم و يك جزء ديگر در سكوت باشد.(69) مـؤ لف گـويد: كه ما در فصل كلمات حضرت امام جعفر صادق عليه السلام آنچه شايسته اعـتـزال بـود ذكـر كـرديـم بـه آنـجـا رجـوع شـود، و بـراى ايـنـكـه ايـن محل را خالى نگذاريم اين چند شعر را كه مناسب مقام است ذكر مى نماييم : نان جوين و خرقه پشمين و آب شور سى پاره كلام و حديث پيمبرى هم نسخه سه چارز علمى كه نافع است در دين نه لغو بوعلى (70) و ژاژ بحترى زين مردمان كه ديو از ايشان حذر كند در گوشه اى نهان شده بنشسته چون پرى با يك دو آشنا كه نيرزد به نيم جو در پيش ملك همتشان ملك سنجرى اين آن سعادت است كه بروى حسد برد آب حيات و رونق ملك سكندرى پنجم ـ روايت شده كه خدمت آن حضرت عرض شد كه چگونه صبح كرديد؟ فـرمـود: صـبـح كـردم بـه اجـل مـنـقـوص ، يـعـنـى مـدت عمرم پيوسته در كم شدن است ، و عـمـل مـحـفوظ هر چه مى كنم ثبت و حفظ مى شود و مرگ در گردن ما است و آتش پشت سر ما است و نمى دانم چه خواهد شد به ما.(71) شـشـم ـ فـرمـود: در بـنـى اسـرائيـل عـابـد، عـابـد نـمـى گـشـت تـا آنـكـه ده سال سكوت كند، چون ده سال سكوت اختيار مى كرد عابد مى گشت !(72) مـؤ لف گـويـد: كـه روايـات در مـدح سـكـوت بـسـيـار اسـت و مـقـام را گـنـجـايـش نـقـل نـيـسـت و مـن در ايـنـجـا اكـتـفـا مـى كـنـم بـه ايـن چـنـد شـعـر كـه از امـيـر خـسـرو نقل شده : سخن گرچه هر لحظه دلكش تر است چه بينى خموش از آن بهتر است در فتنه بستن ، دهان بستن است كه گيتى به نيك و بد آبستن است پشيمان ز گفتار ديدم بسى پشيمان نگشت از خموشى كسى شنيدن ز گفتن به اردل نهى كزين پر شود مردم از وى تهى صدف زان سبب گشت جوهر فروش كه از پاى تا سر همه گشت هوش همه تن زبان گشت شمشير تيز به خون ريختن زان كند رستخيز هفتم ـ فرمود: هر كه راضى شد از حق تعالى به روزى كم ، حق تعالى راضى مى شود از او به عمل كنم .(73) و روايت شده از احمد بن عمر بن ابى شعبه حلبى و حسين بن يزيد معروف به نوفلى كه وارد شديم بر حضر رضا عليه السلام پس گفتيم به آن حـضـرت كـه مـا بـوديـم در وسـعـت رزق و فـراخـى عـيـش پـس تـغـيـيـر كـرد حـال مـا بـعـض تـغـيـيرات يعنى فقير شديم ، پس دعا كن كه خدا برگرداند آن را به ما، فـرمـود: چـه مـى خـواهـيـد بـشـويـد آيـا مـى خـواهـيـد پـادشـاهـان بـاشـيـد، آيـا خـوشـحـال مـى كـنـد شـما را كه مانند طاهر و هرثمه (74) باشيد، و لكن بوده بـاشـيـد بـر خـلاف ايـن عـقـيـده و آيـيـنـى كـه بـر آن مـى بـاشـيـد؟! گـفـتـم : نـه واللّه خـوشـحـال نـمـى كـنـد مـرا آنـكـه از بـراى من باشد دنيا و آنچه در آن است طلا و نقره و من بـرخـلاف اين حال باشم كه هستم ، حضرت فرمود: حق تعالى مى فرمايد: ( اِعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْرا وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُور ) .(75) آنـگاه فرمود: نيكو كن ظن خود را به خدا پس بدرستى كه هر كسى نيكو شد گمان او به خـدا، بـوده بـاشـد خـدا نـزد گـمـان او و كـسـى كـه راضـى شـد بـه قـليـل از رزق ، قـبـول مـى فـرمـايـد حـق تـعـالى از او قـليـل از عـمـل را، و كـسـى كـه راضـى شـد بـه كـم از حـلال سـبـك مـى شـود مـؤ نـه او و سـبـز و تـازه مـى بـاشـنـد اهـل او و بـيـنـا مـى كـنـد خـداوند او را به درد دنيا و دواء آن و بيرون برد او را از دنيا به سلامت به سوى دارالسلام .(76) هـشـتـم ـ شـيخ صدوق به سند متبر از ريان بن صلت روايت كرده كه گفت : خواند حضرت امام رضا عليه السلام براى من اين اشعار را كه از جناب عبدالمطلب است : يَعيبُ النّاسُ كُلُّهُمُ زَمانا وَ مالِزَمانِنا عَيْبٌ سِوانا نَعيبُ زَمانَنا وَالْعَيْبُ فينا وَ لَوْ نَطَقَ الزَّمانُ بِنا هَجانا وَ اِنَّ الذِّئْبَ يَتْرُكُ لَحْمَ ذِئْبٍ وَ يَاءْكُلُ بَعْضُنا بَعْضا عَيانا؛ يـعـنـى تـمـام مـردم ( روزگـار ) را عـيـب مـى كـنـنـد و حـال آنـكـه عـيـبـى بـراى روزگـار نـيـسـت سـواى مـا، حـاصل آنكه عيب روزگار ماييم ، اگر ما نبوديم روزگار عيب نداشت . و قريب به همين است قول آنكه گفته : آبادى بتخانه ز ويرانى ما است جمعيت كفر از پريشانى ما است اسلام به ذات خود ندارد عيبى هر عيب كه هست از مسلمانى ما است ؛ مـا عـيـب مى كنيم روزگار خود را و حال آنكه عيب در ما است و اگر روزگار تكلم كردى ما را هـجـو نمودى ، و همانا گرگ ترك مى كند خوردن گوشت گرگ را و لكن بعضى از ما مى خورد بعضى ديگر را بالعيان . و در بعضى اين شعر نيز اضافه شده : لَبِسْنا لِلْخِداعِ مُسُوكَ ظَبْى فَوَيْلٌ لِلْغَريبِ اِذا اَتانا(77) ؛ يـعنى پوشيدم براى گول زدن پوست آهو بر تن ، پس واى بر غريب هرگاه بيايد نزد ما. نهم ـ روايت شده كه ماءمون نوشت به آن حضرت كه مرا موعظه كن ، حضرت نوشت : اِنَّكَ فى دُنْيا(78) لَها مُدَّةٌ يَقْبَلُ فيها عَمَلُ الْعامِلِ اَمّا تَرَى الْمَوْتَ مُحيطا بِها يَسْلُبُ مِنْها اَمَلَ اْلامِلِ تُعَجِّلُ الذَّنْبَ بِما تَشْتَهى وَ تَاءْمُلُ التَّوْبَةَ مِنْ قابِلٍ وَ الْمَوْتُ يَاءْتى اَهْلَهُ بَغْتَةً ماذاكَ فِعْلُ الْحازِمِ الْعاقِلِ(79) ؛ يـعـنـى بـه درسـتـى كـه تـو در دنيائى مى باشى كه از براى آن مدت و زمانى است كه عـمل ، عمل كننده در آن مدت مقبول مى شود، آيا نمى بينى كه مرگ احاطه كرده است به آن و ربـوده اسـت از آن آرزوى آروز كـنـنـده را، شـتـاب و تـعـجـيـل مـى كـنـى به گناه كردن و به آنچه اشتها دارى و آرزو مى كنى توبه كردن را سال آينده و حال آنكه مرگ به ناگاه بر اهل خود وارد مى شود، اين نيست كار شخص هشيار و عاقل . شـيـخ صـدوق رحمه اللّه از ابراهيم بن عباس نقل كرده كه حضرت امام رضا عليه السلام در بسيارى از اوقات اين شعر را مى خواند: اِذا كُنْتَ فى خَيْرٍ فَلا تَغْتَرِرْبِه وَ لكِنْ قُلِ اللّهُمَّ سَلِّمْ وَ تَمِّم ؛ يعنى چون در خوبى و استراحت باشى به آن مغرور مشو و لكن بگو خدايا! اين نعمت را از تغيير سالم دار و تمام كن آن را بر من . دهـم ـ مـحـمـّد بـن يـحيى بن ابى عباد از عموى خود روايت كرده كه گفت شنيدم من از حضرت رضـا عـليـه السـلام روزى كـه ايـن شـعـر را خـوانـد و كم بود آن حضرت شعر بخواند، فرمود: كُلُّنا نَاءْمُلُ مَدّا فِى اْلاَجَلِ وَ الْمَنايا هُنَّ آفاتُ اْلاَمَلِ لاتَغُرَّنَّكَ اَباطيلُ الْمُنى وَ اَلْزِمِ الْقَصْدَ وَدَعْ عَنْكَ الْعِلَل اِنَّما الدُّنْيا كَظِلٍّ زائلٍ حَلَّ فيها راكِبٌ ثُمَّ رَحَلَ؛ يـعـنـى هـمـه مـا آرزو مـى كـنـيـم كـه مـدت عـمـرمـان مـديـد شـود و حـال آنـكـه مـرگـهـا آفـتـهـاى آرزو اسـت فـريـب نـدهـد تـرا آرزوهـاى بـاطـل و مـلازم بـاش قـصد و آهنگ نمودن را و بگذار از خود بهانه ها را، اين است و جز اين نـيـسـت كـه دنـيـا مانند سايه اى است برطرف شونده كه سوارى در آن فرود آمد پس كوچ كرد. مـن عـرض كـردم كـه ايـن شـعـرهـا از كـيست خداوند امير را عزيز دارد، فرمود: مردى از شما عراقى اين شعرها را گفته ، من گفتم : اين شعرها را ابوالعتاهيه خواند براى من از خودش ، حـضـرت فرمود: بياور اسمش را و واگذار اين را، يعنى نام بردن او را به ابوالعتاهيه بـه درسـتـى كه خداوند مى فرمايد: ( وَ لاتَنابَروا بِالاَلْقابِ ) (80) و شايد كراهت داشته اين مرد از اين لقب . (81) مـؤ لف گـويـد: كـه ابوالعتاهيه ابواسحاق اسماعيل بن قاسم شاعر است كه وحيد زمان و فـريـداوان خود بوده در طلاقت طبع و رشاقت نظم خصوصا در زهديات و مذمت دنيا؛ و او در طـبـقـه بـشـار و ابـونواس بوده و در حدود سنه صد و سى در ( عين التمر ) قرب مـديـنـه مـنـوره مـتـولد شـده و در بـغـدا سـكـنـى داشـتـه ، گـفـته اند كه گفتن شعر نزد او سهل بود به نحوى كه مى گفت اگر بخواهم تمام كلام خود را شعر قرار دهم مى توانم ، و از اشعار او است : اَلا اِنَّنا كُلُّنا بائدٌ وَ اَىُّ بَنى آدَمَ خالِدٌ وَ بَدْؤُهُمُ كانَ مِنْ رَبِّهِمْ وَ كُلُّ اِلىْ رَبِّهِ عائدٌ فَيا عَجَبا كَيْفَ يُعْصَى اْلاِلهُ اَمْ كَيْفَ يَجحَدُهُ الْجاحِدُ وَ فى كُلِّ شَىْءٍ آيَةٌ تَدُلُّ عَلى اَنَّهُ واحِدٌ وَ لَهُ ايضا اِذِا الْمَرْءُ لَمْ يَعْتِقْ مِنَ الْمالِ نَفْسَهُ تَمَلَّكَهُ الْمالُ الَّذى هُوَ مالِكُهُ اَلا اِنَّما مالِى الَّذى اَنَا مُنْفِقٌ وَ لَيْسَ لِيَ الْمالُ الَّذي اَنَا تارِكُهُ اِذا كُنْتَ ذامالٍ فَبادِرْ بِهِ الَّذى يَحِقُّ وَ اِلا اسْتَهْلَكَتْهُ مَهالِكُهُ وفات كرد در سنه دويست و يازده در بغداد و وصيت كرد به قبرش بنويسند: اِنَّ عَيْشا يَكُونُ آخِرُهُ الْمَوْتُ لَعَيْشٌ مُعَجَّلُ التَّنْغيصِ و ( عـتـاهـيـة ) بـر وزن كـراهـيـة ، يـعنى كم عقلى و گمراهى و مردم گمراه و بى عـقـل ، و ظـاهـرا بـه مـلاحـظـه ايـن مـعـنـى اسـت كـه حـضـرت فـرمـود به آن مرد كه اسم او (ابوالعتاهيه ) را بيار و اين لقب را بگذار، شايد كه كراهت داشته از آن .(82) و بـدان كـه يـكـى از ادباء اهل سنت در كتاب خود (83) قصيده اى از حضرت امام رضا عليه السلام نقل كرده كه مشتمل است بر حكم و مواعظ كثيره و من آن قصيده شريفه را در ( كتاب نفثة المصدور ) نقل كردم و در اينجا به جهت تبرك و تيمن به چند شعر از آن بدون ترجمه بيان مى كنم . قصيده امام رضا عليه السلام درباره مسائل اخلاقى قال (الامام الرضا عليه السلام ) عليه السلام : اِرْغَبْ لِمَوْلاكَ وَ كُنْ راشِدا وَاعْلَمْ بِاَنَّ الْعِزَّ فى خِدْمَتِهِ وَاْتُل كِتابَ اللّهِ تُهْدى بِهِ وَ اتَّبِعِ الشَّرْعَ عَلى سُنَّتِهِ لاتَحْتَرِصْ فَالْحِرْصُ يُزْرِى الْفَتى وَ يُذْهِبُ الرَّوْنَقَ مِنْ بَهْجَتِهِ لِسانَكَ اَحْفَظْهُ وَ صُنْ نُطْقَهُ وَ احْذَرْ عَلىْ نَفْسِكَ مِنْ عَثْرَتِهِ فَالصُّمْتُ زَيْنٌ وَ وَقارٌ وَ قَدْ يُؤْتى عَلَى اْلاِنْسانِ مِنْ لَفْظَتِهِ مَنْ جَعَلَ الْخَمْرَ شِفاءٌ لَهُ فَلا شَفاهُ اللّهُ مِنْ عِلَّتِهِ لاتَصْحَبِ النَّذْلَ فَتَرْدى بِهِ لاخَيْرَ فِى النَّذْلِ وَ لاصُحْبَتِهِ لاتَطْلُبِ اْلاِحْسانَ مِنْ غادِرٍ يَرُوغُ كَالثَّعْلَب فى رَوْغَتِهِ وَ اِنْ تَزَوَّجْتَ فَكُنْ حاذِقَا وَ اسْئَلْ عَنِ الْغُصْنِ وَ عَنْ مَنْبَتِهِ يا حافِرَ الْحُفْرَةِ اَقْصِرْ فَكَمْ مِنْ حافِرٍ يُصْرَعُ فى حُفْرَتِهِ يا ظالِما قَدْ غَرَّهُ ظُلْمُهُ اَىُّ عَزيزٍ دامَ فى عِزَّتِهِ اَلْمَوْتُ مَحْتُومٌ لِكُلِّ الْوَرى لابُدَّ اَنْ تَجْرَعَ مِنْ غُصَّتِهِ(84) فـائدة : مـحـقـق كـاشانى رحمه اللّه در ( وافى ) از ( كافى ) و ( تهذيب ) ايـن روايـت را نـقـل كـرده كـه حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام از حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم حديث كرد كه آن حضرت فرمود هر كه را شنيديد كه شعر مى خواند در مساجد به او بگوييد خدا دهانت را درهم شكند همانا مسجد براى قرآن بنا شـده . آنـگـاه مـحـدث فـيـض فـرمـوده : اراده فـرمـوده از شـعـر، آن اشـعـارى را كـه مـشـتمل باشد بر تخيلات و تمويه و تغزل و تعشق نه كلام موزون ، زيرا كه بعضى از آنها مشتمل است بر حكمت و موعظه و مناجات با خداوند سبحانه ، و روايت شده كه از حضرت صـادق عـليـه السـلام پـرسيدند از خواندن شعر در طواف ، فرمود: آن شعرى كه باكى نباشد در آن ، باكى نيست در خواندن آن ، انتهى .(85) فقير گويد: اشعارى كه مشتمل بر حكمت و موعظه باشد مانند همين اشعار است كه ذكر شد، و اما اشعار مناجات پس بسيار است از جمله مناجاتى است مروى از حضرت امام زين العابدين عـليـه السـلام ، طـاوس يـمـانـى نـقـل كـرده كـه ديـدم در دل شبى شخصى را كه چسبيده بر پرده كعبه و مى گويد: اَلا اَيَّها الامَاءْمُولُ فى كُلِّ حاجَتى شَكَوْتُ اِلَيْكَ الضُّرَّ فَاسْمَعْ شِكايَتى اَلا يا رَجايى اَنْتَ كاشِفُ كُرْبَتى فَهَبْ لِى ذُنُوبى كُلَّها وَاقْضِ حاجَتى فَزادى قَليلٌ ما اَراهُ مُبَلِّغا اَلِلزّادِ اَبْكى اَمْ لِبُعْدِ مَسافتَى اَتَيْتُ بِاَعْمالٍ قِباحٍ رَدِيَّةٍ فَما فِى الْوَرى خَلْقٌ جَنا كَجَنايَتى اَتُحْرِقُنى بِالنّار يا غايَةَ الْمُنى فَاَيْنَ رَجائى مِنْكَ اَيْنَ مَخافَتى ؟(86) فـصـل پـنـجـم : در بـيـان رفـتـن حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام از مـديـنـه بـه مـرو و تفويضماءمون ولايت عهد را به آن سرور ايمان و ذكر مجلس مناظره آن جناب با علماى اديان مخفى نماند: آنچه از روايات ظاهر مى شود آن است كه ماءمون چون مستقر بر خلافت گشت و فـرمـانـش در اطـراف عـالم نـافـذ گـرديـد و ايـالت عـراق را بـه حـسـن بـن سهل تفويض كرد و خود در بلده مرو اقامت نمود و در اطراف ممالك حجاز و يمن غبار فتنه و آشـوب ارتـفاع يافته بعضى از سادات به طمع خلافت رايت مخالفت برافراشتند، چون خـبـر در مـرو بـه سـمـع مـاءمـون رسـيـد بـا فـضـل بـن سـهل ذوالرياستين كه وزير و مشير او بود مشورت نمود بعد از تدبير و انديشه بسيار، راءى مـاءمون بر آن قرار گرفت كه حضرت رضا عليه السلام را از مدينه طلب نمايد و او را وليـعـهـد خود گرداند تا آنكه ساير سادات به قدم اطاعت پيش آيند و دندان طمع از خلافت بردارند. پس رجاء ابن ابى الضحاك را با بعضى از مخصوصان خود به خدمت آن حـضـرت فـرسـتـاد بـه سوى مدينه كه آن جناب را به سفر خراسان ترغيب نمايند، چون ايـشـان بـه خـدمـت آن حـضـرت رسـيـدنـد حـضـرت در اول حـال امـتـنـاع بـسـيـار نـمـود چـون مـبـالغـه ايـشـان از حـد اعتدال متجاوز گرديد آن سفر اثر را به جبر، اختيار نمود. وداع امـام رضـا عـليـه السـلام بـا پـيـامـبـر و اهـل و عيال و شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه از مـحـول سجستانى روايت كرده كه چون ماءمون طلب كرد امام رضـا عـليـه السلام را از مدينه به خراسان ، حضرت به جهت وداع با قبر پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سلم داخل مسجد شد و مكرر با قبر آن حضرت وداع مى كرد و بيرون مى آمد و بر مى گشت نزد قبر، و در هر دفعه صداى مباركش به گريه بلند بود، من نزديك آن حـضـرت رفـتـم و سـلام كـردم بـر آن جناب ، جواب داد، پس تهنيت گفتمش به آن سفر، فـرمـود: مـرا زيارت كن همانا من بيرون مى شوم از جوار جدم و مى ميرم در غربت و دفن مى شوم در پهلوى هارون . (87) و شـيخ يوسف بن حاتم شامى ـ تلميذ محقق حلى ـ در ( درّالنظيم ) فرموده كه روايت كـردنـد جـماعتى از اصحاب امام رضا عليه السلام كه آن حضرت فرمود: زمانى كه من مى خـواسـتـم بـيـرون بـيـايـم از مـديـنـه بـه سـوى خـراسـان جـمـع كـردم عـيـال خود را و امر كردم ايشان را كه بر من گريه كنند تا بشنوم گريه ايشان را، پس تـقـسـيم كردم در بين ايشان دوازده هزار دينار و گفتم به ايشان كه من بر نمى گردم به سوى عيالم هرگز، پس گرفتم ابوجعفر جواد را و بردم او را در مسجد پيغبر صلى اللّه عـليـه و آله و سلم و گذاشتم دست او را بر كنار قبر و چسبانيدم او را به آن قبر شريف و خواستم حفظ او را به سبب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و امر كردم جميع وكيلان و حشم خود را به شنيدن و اطاعت فرمايش او و آنكه مخالفت او را ننمايند و فهمانيدم ايشان را كه او قائم مقام من است .(88) عـلامـه مجلسى فرموده در ( كشف الغمه ) و غير آن از امية بن على روايت كرده اند كه گـفـت در سـالى كـه امـام رضـا عـليـه السـلام بـه حـج رفت و متوجه خراسان گرديد امام مـحـمدتقى عليه السلام را به حج برد و چون امام رضا عليه السلام طواف وداع كرد امام مـحـمـدتـقـى عـليه السلام بر دوش ( موفق ) غلام آن حضرت بود و او را طواف مى فرمود، چون به حجر اسماعيل رسيد به زير آمد و نشست و آثار اندوه از روى منورش ظاهر شد و مشغول دعا گرديد و بسيار طول داد، ( موفق ) گفت : برخيز فداى تو گردم ، گـفـت : از ايـنجا مفارقت نمى كنم تا وقتى كه خدا خواهد كه برخيزم ، موفق به خدمت امام رضـا عـليـه السـلام آمـد و احـوال فرزند سعادتمند او را عرض كرد، حضرت نزديك نور ديـده خـود آمـد و فـرمـود كـه بـرخـيـز اى حـبـيـب مـن ! آن نـهـال حـديـقـه امامت گفت : اى پدر بزرگوار چگونه برخيزم و مى دانم كه خانه كعبه را وداعـى كـردى كـه ديـگـر بـه سوى آن برنخواهى گشت و گريان شد، پس براى اطاعت پـدر بـزرگـوار خـود بـرخـاسـت و روانـه شد. و توجه آن حضرت به سوى خراسان در سال دويستم هجرت بود و در آن وقت موافق مشهور از عمر شريف امام محمّدتقى عليه السلام هـفـت سـال گـذشـتـه بـود، چـون مـتـوجـه آن سـفـر گـرديـد در هـر مـنـزل مـعجزات و كرامات بسيار از آن مخزن اسرار ظاهر مى شد و بسيارى از آثار آنها تا حال موجود است ، انتهى .(89) تقدس مدرسه علميه رضويه قم جـنـاب سـيـد عـبـدالكـريـم بن طاوس كه وفاتش در سنه ششصد و نود و سه است در ( فرحة الغرى ) روايت كرده : زمانى كه ماءمون حضرت امام رضا عليه السلام را طلبيد از مـديـنـه بـه خـراسـان ، حـضـرت حـركت فرمود از مدينه به سوى بصره و به كوفه نـرفـت و از بـصـره تـوجـه فـرمـود بـر طـريـق كـوفـه بـه بـغـداد و از آنـجا به قم و داخـل قـم شـد، اهـل قـم بـه اسـتـقـبـال آن حضرت آمدند و با هم مخاصمه مى كردند در باب ضيافت آن حضرت و هر كدام ميل داشتند كه آن حضرت بر او وارد شود، آن جناب مى فرمود كه شتر من ماءمور است يعنى هر كجا او فرود آمد من آنجا وارد مى شوم ، پس آن شتر آمد تا در يـك خـانـه خـوابـيـد و صـاحب آن خانه در شب آن روز در خواب ديده بود كه حضرت امام رضـا عـليـه السـلام فـردا مـهـمـان او خـواهـد بـود، پـس چـنـدى نـگـذشـت كـه آن محل مقام رفيعى گشت و در زمان ما مدرسه معموره است .(90) و صـاحـب ( كـشـف الغـمـة عـ( و ديگران نقل كرده اند كه چون حضرت امام رضا عليه السـلام داخـل نـيشابور شد در آن سفرى كه اختصاص يافت به فضيلت شهادت ، بود آن جـنـاب در مـهـدى (91) بـر اسـتـر شـهـبـاء كـه محل ركوب آن از نقره خالص بود. ( فـَعـَرَضَ لَهُ فِى السُّوقِ اْلاِمامانِ الْحافِظانِ لِلاَحاديث النَّبَوِيَّةِ اَبُوزَرْعَةٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَسْلَمَ(92) الطُّوسى ) ؛ پس پيدا و آشكار گرديد در بازار دو پيشواى كه حافظ احاديث نبوت بودند، ابوزرعه و محمّد بن اسلم طوسى پس عرض كردند: ( اَيُّهـَا السَّيِّدُ ابـْنُ السـّادَةِ، اَيُّهَا اْلاِمامُ وَ ابْنُ اْلاَئِمَّةِ، اَيُّهَا السُّلالَةُ الطّاهِرَةُ الرَّضِيَّةُ، اَيُّهـَا الْخـُلاصـَةُ الزّاكِيَةُ النَّبَوِيَّةِ، بِحَقِّ آبائِكَ الطّاهِرينَ وَ اَسْلافِكَ اْلاَكْرَمينَ اِلاّ اَرَيْتَنا وَجْهَكَ الْمُبارَكَ الْمَيْمُونَ وَ رَوَيْتَ لَنا حَديثا عَنْ آبائِكَ عَنْ جَدِّكَ نَذْكُرُكَ بِهِ ) : يـعـنـى ابـوزرعـه و مـحـمـّد بن اسلم به آن حضرت عرض كردند: به حق پدران پاكيزه و گذشتگان گرامى خود، بنما به ما صورت مبارك خود را و روايت كن از براى ما حديثى از پدران خود از جدت كه ما ياد كنيم ترا به آن حديث : ( فـَاسـْتـَوْقـَفَ الْبـَغـْلَةَ وَ رَفـَعَ الْمَظَلَّةَ وَ اَقَرَّ عُيُونَ الْمُسْلِمين بِطَلْعَتِهِ الْمُبارَكَةِ الْمَيْمُونَةِ فَكانَتْ ذَوابَتاهُ كَذَوا بَتَيْ رَسولِ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم ) . چـون ابوزرعه و ابن اسلم اين خواهش نمودند حضرت استر خود را نگاه داشت و سايبان مهد را بـرداشـت و روشـن كـرد چـشـمـهـاى مـسلمانان را به طلعت مبارك خود و مردم بر طبقات خو ايستاده بودند، بعضى صرخه مى كشيدند و گروهى مى گريستند و بعضى جامه بر تن مـى دريـدند و برخى خود را به خاك افكنده بودند و آنها كه نزديك بودند تنگ استر آن حضرت را مى بوسيدند و بعضى گردن كشيده بودند به سايبان مهد. وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قالَ: گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى روا بود كه ملامت كنى زليخا را ( اِلى اَنِ انـْتـَصـَفَ النَّهـارُ، وَ جـَرَتِ الدُّمـُوعُ كَاْلاَنْهارِ، وَ سَكَنَتِ اْلاَصْواتُ وَ صاحَتِ اْلاَئِمَّةُ وَ الْقـُضـاةُ، مـَعـاشِرَ النّاس اِسْمَعوُا وَ عُوْا وَ لاتُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ صلى اللّه عليه و آله و سلم فى عِتْرَتِهِ وَ انْصِتُوا ) . مردم به همان حال انقلاب بودند تا روز نميه رسيد و آن قدر مردم گريستند كه اگر جمع مـى گـشـت مـثـل نـهـر جـارى مـى شد، و صداها ساكت شد، پيشوايان مردم و قاضيان فرياد كشيدند كه اى مردم ! گوش بدهيد و ياد گيريد و اذيت مكنيد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلم را در عـتـرتـش و سـكـوت كـنـيد، يعنى گريستن و صيحه كشيدن شما مانع شده كه حـضـرت امـام رضا عليه السلام بتواند حديث بفرمايد و اين اذيت آن حضرت است و اذيت آن حضرت ، اذيت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم است .(93) مـؤ لف گـويـد: بـه ايـنـجـا كـه رسيدم به خاطر آوردم واقعه حضرت سيدالشهداء عليه السـلام را روز عـاشـوراء در وقـتـى كـه مـقابل لشكر كوفه آمد خواست ايشان را موعظه و نصيحتى فرمايد آن محرومان از سعادت و سرگشتگان وادى ضلالت صداها بلند كردند و بـه فـرمـايـش آن حضرت گوش ندادند، امر فرمود ايشان را كه سكوت كنيد، ابا كردند، فـرمـود: ( وَيـْلَكـُمْ! مـا عـَلَيْكُمْ اَنْ تَنْصِتُوا اِلَىَ وَ تَسْمِعُوا قَوْلى وَ اَنَا اَدْعُوكُمْ اِلى سَبيلِ الرَّشا دِ ) . و نـبـود در آنـجـا يك خداپرستى كه فرياد كند مردم ! اين پسر پيغمبر است چرا او را اذيت مى كنيد چرا ساكت نمى شويد كه موعظه خود را بفرمايد و كلام خود را به پايان رساند. و ايـن يـكـى از مطالب آن سيد مظلوم بود كه كميت شاعر در شعر خود اشاره به آن كرده و بر حضرت باقر عليه السلام خوانده و آن حضرت را به گريه درآورده . قال رحمه اللّه : وَ قَتيلٌ بِالطَّفِّ غُودِرَ فيهِمُ(94) بَيْنَ غَوْغاءِ اُمَّةٍ وَ طَغامِ؛ يعنى شهيد در كربلاء مانده و گرفتار شد در ميان مردمان نانجيبى بين جماعتى از ناكسان و فـرومـايـگـان . روايـت شـده كه چون كميت قصيده ميميه خود را بر حضرت امام محمدباقر عـليه السلام خواند به اين شعر كه رسيد حضرت گريست و فرمود: اى كميت ! اگر نزد مـا مـالى بـود تـرا صـله مـى داديـم لكـن از بـراى تـو اسـت آن كـلامـى كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم بـه حـسـان بـن ثـابـت فـرمود: ) لازِلْتَ مُؤَيَّدا ابِروُحِالْقُدُسِ ما ذَبَبْتَ عَنّا اَهْلَ الْبَيْتِ ) .(95) رجوع كرديم به حديث سابق : مـردمـان نـيـشابور گوش دادند كه حضرت امام رضا عليه السلام حديث بفرمايد، حضرت امـلاء فـرمود اين حديث را يعنى كلمه كلمه مى فرمود و ابوزرعه و محمّد بن اسلم كلمات آن حـضـرت را بـه مـردم مـى رسانيدند و كشيده شد براى نوشتن اين حديث بيست و چهار هزار قلمدان به غير از دواتها، فرمود: حـديـث كـرد مـرا پـدرم حضرت موسى بن جعفر كاظم ، فرمود حديث كرد مرا پدرم جعفر بن مـحـمّد صادق ، فرمود حديث كرد مرا پدرم محمّد بن على باقر، فرمود حديث گفت مرا پدرم عـلى بـن الحـسـيـن زيـن العـابـديـن ، فـرمود: حديث گفت مرا پدرم حسين بن على (شهيد زمين كـربـلاء)، فرمود حديث فرمود مرا پدرم اميرالمؤ منين على بن ابى طالب در زمين كوفه ، فـرمـود حـديـث فـرمـود مـرا بـرادرم و پـسـر عـمـم مـحـمـّد رسـول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ، فـرمـود: حـديـث كـرد مـرا جبرئيل گفت شنيدم حضرت رب العزة سبحانه و تعالى مى فرمايد: ( كَلِمَةُ لا اِلهَ اِلا اللّهُ حِصْنى فَمَنْ قالَها دَخَلَ حِصْنِى وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنى اَمِنَ مِنْ عَذابى ) .(96) ؛ يـعـنـى كـلمـه ( لا اِلهَ اِلا اللّهُ ) حـصـار مـن اسـت پـس هـر كـس كـه بـگـويـد آن را داخل در حصار من شده و كسى كه داخل در حصار من شود ايمن از عذاب من خواهد بود. ) صـَدَقَ اللّهُ سـُبْحانَهُ وَ صَدَقَ جَبْرَئيلُ وَ صَدَقَ رَسُولُ اللّهِ وَ اْلاَئِمَّة عَلَيْهِمُ السَّلامُ ) .(97) و شيخ صدوق روايت كرده از ابوواسع محمّد بن احمد نيشابورى كه گفت : شنيدم از جده ام خـديـجـه دخـتـر حـمـدان بـن پـسـنـده كـه گـفـت : چـون حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام داخـل نـيـشـابور شد فرود آمد در محله فوزا در ناحيه اى كه معروف بود به ( لاشاباد ) در سراى جده من پسنده و او را ( پسنده ) براى آن گفتند كه حضرت امام رضا عـليـه السـلام او را از مـيـان مردم پسنديده و چون در خانه ما فرود آمد بادامى در جانبى از خـانـه بـكـاشـت آن بـادام بـرسـت و درخـتـى شـد و بـار آورد و در يـك سال ، مردم آن را بدانستند پس بادام آن درخت را براى شفا مى بردند، هر كه را علتى مى رسـيد به جهت تبرك از آن بادام تناول مى نمود عافيت مى يافت و هر كه درد چشم داشت از آن بـادام بـر چـشم خود مى نهاد شفا مى يافت و زن آبستن كه زاييدن بر او دشوار مى شد از آن بادام مى خورد دردش سبك مى شد و همان ساعت مى زاييد و اگر چارپايى قولنج مى شـد از شاخه آن درخت مى گرفتند و بر شكم او مى كشيدند خوب مى شد و باد قولنج از او مـى رفـت بـه بـركـت آن حـضرت ؛ پس روزگارى بگذشت آن درخت خشك شد جد من حمدان بـيامد و شاخه هاى آن را ببريد پس كور شد و پسرش كه او را ابوعمرو مى گفتند بيامد و آن درخت را از روى زمين ببريد مالش تمام برفت در باب فارس و مبلغ آن هفتاد هزار درهم بـود تـا هشتاد هزار درهم و براى او هيچ نماند، و ابوعمرو را دو پسر بود هر دو نويسنده ابـوالحـسـن مـحـمـّد بـن ابراهيم سمجور بودند يكى را ابوالقاسم مى گفتند و ديگرى را ابوصادق ، خواستند كه آن را عمارت كنند بيست هزار درهم كه بر آن عمارت صرف كردند و بيخ آن درخت كه مانده بود بكندند و نمى دانستند كه چه اثر از آن براى ايشان مى زايد پـس يـكـى رفـت سـر امـلاك امـيـر خـراسان او را برگردانيدند به نيشابور در محملى در حالتى كه پاى راستش سياه شده بود پس گوشت از پايش ريخت پس به آن علت بعد از يك ماه بمرد؛ و امـا آن بـرادر ديـگـر كـه بزرگتر بود او در ديوان سلطان در نيشابور مستوفى بود، روزى جـمـاعتى از كاتبان بالاى سرش ايستاده بودند و او خط مى نوشت يكى گفت : خداى چـشـم بد از كاتب اين خط دور كند! همان ساعت دستش بلرزيد و قلم از دستش بيفتاد و دانه اى بـر دسـتـش بـر آمـد و بـه منزل بازگشت . ابوالعباس كاتب با جماعتى نزد او آمدند و گـفتند اين از گرمى است واجب است كه امروز فصد كنى ، همان روز فصد كرد و فردا نيز بماندند و گفتند امروز هم فصد كن ، فصد كرد پس دستش سياه شد و گوشتش بريخت و از آن علت بمرد و موت هر دو برادر به يك سال نكشيد.(98) و نـيـز شـيـخ صـدوق روايـت كـرده كـه چـون امـام رضـا عـليـه السـلام داخـل نـيـشـابـور شد در محله اى فرود آمد كه او را ( فوزا ) مى گفتند و آنجا حمامى بـنـا نـمود و آن حمام امروز به گرمابه رضا عليه السلام معروف است ، و آنجا چشمه اى بـود كـه آبـش كـم شـده بود كسى را واداشت كه آب آن را بيرون آورد تا بسيار شد و از بـيـرون دروازه حـوضـى ساخت كه چند پله پايين مى رفت بر سر چشمه اى ، پس حضرت داخـل در آن شـد و غسل كرد و بيرون آمد و بر پشت آن نماز گزارد و مردم مى آمدند و به آن حـوض و غـسـل مـى كـردنـد و از آن مـى آشـامـيـدند براى طلب بركت و نماز بر پشت آن مى گـزاردنـد و دعـا مـى كردند و حاجتها از خدا مى خواستند و قضا مى شد و آن چشمه را امروز ( عين كهلان ) مى نامند و مردم تا امروز به آن چشمه مى آيند.(99) مـؤ لف گـويـد: كـه ابـن شـهـر آشـوب نـيـز در ( مـنـاقـب ) ايـن روايـت را نقل فرموده و وجه تسميه آن چشمه را به ( عين كهلان ) ذكر كرده آنگاه فرموده كه آهـويـى به قصد آن حضرت آمد در آنجا پناه به حضرت گرفت ، و ابن حماد شاعر اشاره به همين نموده در شعر خود: اَلَّذى لاذَبِهِ الظَّبْيَةُ وَ الْقَوْمُ جُلُوسٌ مَنْ اَبُوهُ الْمُرْتَضى يَزْكُو وَ يَعْلُو وَ يَرُوس (100) و شـيـخ صـدوق و ابن شهر آشوب از ابوالصلت روايت كرده اند كه چون امام رضا عليه السـلام بـه ده سـرخ رسـيـد در وقـتـى كـه در نـزد مـاءمـون مـى رفـت گـفـتـنـد: يـابـن رسول اللّه ! ظهر شده است نماز نمى كنيد؟ پس فرود آمد و آب طلبيد، گفتند كه آب همراه نداريم پس به دست مبارك خود زمين را كاويد آن قدر آب جوشيد كه آن حضرت و هر كه با آن حـضـرت بـود وضـو سـاخـتند و اثرش تا امروز باقى است ، و چون به سناباد رسيد پـشـت مـبـارك خـود را گـذاشت به كوهى كه ديگها از آن مى تراشند و گفت : خداوندا! نفع بـبـخـش بـه ايـن كـوه و بـركـت ده در هـرچـه در ظرفى گذارند كه از اين كوه تراشند و. فـرمود كه از برايش ديگها از سنگ تراشيدند و فرمود كه طعام آن حضرت را نپزند مگر در آن ديـگها و آن حضرت خفيف الا كل و كم غذا بوده . پس از آن روز مردم ديگها و ظرفها از آن تـراشـيـدنـد و بـركـت يـافـتـنـد، پـس حـضـرت داخل خانهئ حميد بن قحطبه طائى شد و داخـل شـد در قبه اى كه قبر هارون در آنجا بود، پس به دست مبارك خود خطى در جانب قبر او كشيد و فرمود كه اين تربت من است و من در اينجا مدفون خواهم گرديد و بعد از اين حق تـعـالى ايـن مـكان را محل ورود شيعيان و دوستان من خواهد گردانيد، به خدا سوگند كه هر كه از ايشان مرا در اين مكان زيارت كند يا بر من سلام كند البته حق تعالى مغفرت و رحمت خـود را بـه شـفـاعت ما اهل بيت براى او واجب گرداند، پس رو به قبله گردانيد و چند ركعت نـمـاز بـه جـا آورد و دعـاى بـسـيـار خـوانـد چـون فـارغ شـد بـه سـجـده رفـت و طـول داد سجده را. من شمردم پانصد تسبيح در سجده گفت پس سر برداشت و بيرون رفت .(101) حرز شگفت انگيز امام رضا عليه السلام و سـيد بن طاوس روايت كرده از ( ياسر ) خادم ماءمون كه گفت : زمانى كه وارد شد ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام در قصر حميد بن قحطبه بيرون كرد از تن لباس خود را و داد به حميد و حميد داد به جاريه خود كه بشويد آن را پس نگذشت زمانى كـه آن جـاريـه آمـد و بـا او رقـعـه اى بـود و داد بـه حـمـيـد و گـفت يافتم اين رقعه را در گـريـبـان لبـاس ابـوالحسن عليه السلام پس حميد به آن حضرت عرض كرد: فداى تو گردم ! به درستى كه اين جاريه يافته است رقعه اى در گريبان پيراهن تو، چيست آن ؟ فـرمـود تـعويذى است كه آن را از خود دور نمى كنم ، حميد گفت : ممكن است كه ما را مشرف كـنـى به آن ؟ پس فرمود كه اين تعويذى است كه هر كه نگاه دارد در گريبان خود دفع مـى شـود بلا از او و مى باشد براى او حرزى از شيطان رجيم ، پس خواند تعويذ را بر حميد و آن اين است : ( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ: بِسْمِ اللّهِ اِنِّى اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ اِنْ كُنْتُ تَقِيّا اَوْ غَيْرَ تَقِيّ بِاللّه السَّميعِ الْبَصيرِ عَلى سَمْعِكَ وَ بَصَرِكَ لاسُلْطانَ لَكَ عَلَىٍّّ وَ لا عَلى سَمْعي وَ لا عـَلى بـَصـَرى وَ لا عـَلى شـَعـْرى وَ لا عـَلى بَشَرى وَ لا عَلى لَحْمى وَ لا عَلى دَمى وَ لاعـَلى مـُخّى وَ لا عَلى عَصْبى وَ لا عَلى عِظامى وَ لا عَلى مالى وَ لا عَلى ما رَزَقَنى رَبّى سـَتـَرْتُ بـَيـْنـى وَ بـَيْنَكَ بِسِتْرِ النَّبوةِ الَّذى اسْتَتَرَ اَنْبِياءُ اللّهِ بِهِ مِنْ سَطَواتِ الْجَبابِرَةِ وَ الْفَراعِنَةِ، جِبْرائِيلُ عَنْ يَمينى وَ ميكائيلُ عَنْ يِسارى وَ اِسْرافيلُ عَنْ وَرائى وَ مـُحـَمَّدٌ صـَلَّى اللّهُ عـَلَيـْهِ وَ آلِهِ وَ سـَلَّمَ اِمـامـِى وَ اللّهُ مـُطَّلِعٌ عـَلِىَّ يـَمـْنـَعـُكَ مـِنّى وَ يَمْنَعُ الشَّيـْطـانُ مـِنـّى ، اَللّهـُمَّ لا يـَغـْلِبُ جَهْلُهُ اَناتَكَ اَنْ يَسْتَفِزَّنى وَ يَسْتَخِفِّنى ، اَللّهُمَّ اِلَيْكَ الْتَجَاءْتُ، اَللّهُمّ اِلَيْكَ الْتَجَاءْتُ، اَللّهُمَّ اِلَيْكَ الْتَجَاءْتُ. ) (102) و از بـراى ايـن حـرز حـكـايت عجيبى است كه روايت كرده آن را ابوالصلت هروى كه گفت : مـولاى مـن عـلى بـن مـوسـى الرضـا عـليـه السـلام روزى نـشـسـتـه بـود در منزل خود داخل شد بر او رسول ماءمون و گفت : امير تو را مى طلبد. پس امام عليه السلام بـر مى خاست و مرا فرمود نمى طلبد مرا ماءمون در اين وقت مگر به جهت كارى سخت و به خـدا كـه نـمـى تـوانـد بـا مـن بـدى كـنـد بـه جـهـت ايـن كـلمـات كـه از جـدم رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم به من رسيده ، ابوالصلت گفت : همراه امام عليه السـلام بـيـرون رفتم نزد ماءمون ، چون نظر حضرت بر ماءمون ، نظر كرد به سوى او مـاءمـون و گـفـت : اى ابوالحسن ! امر كرده ام كه صد هزار درهم جهت تو بدهند و بنويس هر حـاجتى كه دارى ، پس چون امام پشت گردانيد ماءمون نظرى در قفاى امام كرد و گفت : اراده كردم من و اراده كرده است خدا، و آنچه اراده كرده است خدا بهتر بوده است .(103) ورود حضرت امام رضا عليه السلام به مرو و بيعت مردم با آن حضرت به ولايت عهد چـون حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام وارد مـرو شـد، مـاءمـون آن جـنـاب را تبجيل و تكريم تمام نمود و خواص اولياء و اصحاب خود را جمع نموده و گفت : اى مردمان ! مـن در آل عـبـاس و آل عـلى عـليـه السـلام تـاءمـل كـردم هـيـچ يـك را افـضل و احق به امر خلافت از على بن موسى عليه السلام نديدم پس رو كرد به حضرت امـام رضـا عـليـه السـلام و گـفـت : اراده كـرده ام كه خود را از خلافت خلع نمايم و به تو تـفـويض كنم ، حضرت فرمود: اگر خلافت را خدا براى تو قرار داده است جايز نيست كه بـه ديـگـرى بـخـشـى و خـود را از آن معزول كنى و اگر خلافت از تو نيست ترا اختيار آن نـيـسـت كـه بـه ديـگـرى تـفـويـض نـمـايـى . مـاءمـون گـفـت : البـتـه لازم اسـت كه اين را قـبـول كـنـى ، حـضـرت فـرمـود: مـن بـه رضـاى خـود هـرگـز قبول نخواهم نمود و تا مدت دو ماه اين سخن در ميان بود و چندان كه او مبالغه كرد، حضرت چون غرض او را مى دانست امتناع مى فرمود. چـون مـاءمـون از قـبـول خـلافـت آن حـضـرت مـاءيـوس گـرديـد گفت : هرگاه كه خلافت را قـبـول نـمـى كـنـى پس ولايت عهد مرا قبول كن كه بعد از من خلافت با تو باشد، حضرت فـرمـود كـه پـدران بـزرگـواران مـن مـرا خـبـر دادنـد از رسـول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم كه من پيش از تو از دنيا بيرون خواهم رفت و مرا بـه زهـر سـتـم شهيد خواهند كرد و بر من ملائكه آسمان و ملائكه زمين خواهند گريست و در زمـين غربت در پهلوى هارون الرشيد مدفون خواهم شد، ماءمون از استماع اين سخن گريان شـد و گـفـت : تـا مـن زنـده ام كـى مـى تـوانـد تـو را بـه قـتـل رسـانـد يـا بـدى نيست به تو انديشه نمايد. حضرت فرمود: اگر خواهم مى توانم گفت ، كى مرا شهيد خواهد كرد! ماءمون گفت : غرض تو از اين سخنان آن است كه ولايت عهد مـرا قـبـول نـكـنـى تـا مـردم بـگويند كه تو ترك دنيا كرده اى ، حضرت فرمود: به خدا سـوگـنـد! از روزى كـه پـروردگـار مـن مـرا خـلق كـرده اسـت تـا بـه حال دروغ نگفته ام و ترك دنيا براى دنيا نكرده ام و غرض تو را مى دانم . گفت : غرض من چيست ؟ فرمود: غرض تو آن است كه مردم بگويند كه على بن موسى الرضا عليه السلام ترك دنيا نكرده بود بلكه دنيا ترك او را كرده بود، اكنون كه دنيا او را ميسر شد براى طمع خلافت ، ولايت عهد را قبول كرد. ماءمون در غضب شد و گفت : پيوسته سخنان ناگوار در برابر من مى گويى و از سطوت من ايمن شده اى ، به خدا سوگند كه اگر ولايت عهد مرا قبول نكنى گردنت را بزنم ! حضرت فرمود كه حق تعالى نفرموده است كه من خود را بـه مهلكه اندازم هرگاه جبر مى نمايى قبول مى كنم به شرط آنكه كسى را نصب نكنم و احدى را عزل ننمايم و رسمى را بر هم نزنم و احداث امرى نكنم و از دور بر بساط خلافت نظر كننم . ماءمون به اين شرايط راضى شد، پس حضرت دست به سوى آسمان برداشت و گفت : خداوندا! تو مى دانى كه مرا اكراه نمودند به ضرورت ، اين امر را اختيار كردم ، پـس مـرا مـؤ اخـذه مـكـن چـنـانـچـه مـؤ اخـذه نـكـردى دو بـنـده و دو پـيـغـمـبـر خـود يـوسـف و دانيال را در هنگامى كه قبول كردند ولايت را از جانب پادشاه زمان خود، خداوندا! عهدى نيست جـز عـهـد تو و و لايتى نمى باشد مگر از جانب تو، پس توفيق ده مرا كه دين ترا برپا دارم و سنت پيغمبر ترا زنده دارم ، همانا تو نيكو مولايى و نيكو ياورى . پـس مـحـزون و گـريـان ولايـت عـهـد را از مـاءمـون قـبـول فرمود.(104) روز ديـگـر كـه روز شـشـم مـاه مـبـارك رمـضـان بوده چنانچه ظاهر مى شود از ( تاريخ شـرعـيـه شـيـخ مـفيد ) ، ماءمون مجلسى عظيم ترتيب داد و كرسى براى آن حضرت در پـهـلوى كـرسـى خـود نـهـاد و وسـاده براى آن حضرت قرار داد و جميع اكابر و اشراف و سادات و علما را جمع كرد، اول پسر خود عباس را امر كرد كه با حضرت بيعت كرد بعد از آن سـايـر مـردم بـيـعـت كـردند پس بدره هاى زر آوردند و جوائز بسيار به مردم بخشيد و خـطـبـا و شـعـرا بـرخـاسـتـند و خطبه و قصائد غراء در شاءن آن حضرت خواندند و جائزه گـرفـتـنـد و امـر شـد كه در رؤ س منابر و مناير نام آن حضرت را بلند گردانند و وجوه دنـانـيـر و دراهـم بـه نـام نـامـى و لقـب گـرامـى آن حـضـرت مـزيـن گـردانـنـد، و در همان سال در مدينه بر منبر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم خطبه خواندند و در دعا به حضرت امام رضا عليه السلام گفتند: ( وَلِىَّ عَهْدِ الْمُسْلِمينَ عَلِىَّ بْنَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلى بن الْحُسَيْنِ بْنِ على بن اَبى طالِب عَلَيْهِمُ السّلام ) . سِتَّة اباءِهُمُ ماهُمُ(105) اَفْضَلُ مَنْ يَشْرَبُ صَوْبَ الْغَمامِ(106) . و هـم مـاءمـون امر كرد به مردم سياه پوشى را كه بدعت بنى عباس بود ترك كنند و جامه هاى سبز بپوشند و يك دختر خود ام حبيبه را به آن حضرت تزويج كرد و دختر ديگر خود ام الفـضـل را بـه امـام مـحـمّد تقى عليه السلام نامزد كرد، و تزويج كرد به اسحاق بن مـوسـى دخـتـر عـمـش اسـحـاق بن جعفر را. در آن سال ابراهيم بن موسى برادر حضرت امام رضا عليه السلام به امر ماءمون با مردم حج كرد.(107) ( جاءَ النُّورُ مِنْ جَبَلِ طُورِ سَيْناءَ وَ اَضاءَ لَنا مِنْ جَبَلِ ساعيرَ وَ اسْتَعْلَنَ عَلَيْنا مِنْ جـَبـَلِ فـارانَ ) ؛ يعنى آمد نورى از كوه طور سيناء و روشنى داد ما را از كوه ساعير و عيان و آشكار گرديد بر ما از كوه فاران ، راءس الجالوت گفت : مى شناسم اين كلمات را اما نمى دانم تفسير آن را. حضرت فرمود: من به تو مى گويم : امـا آنـكـه نـور از كـوه طـور سـيـنـاء مـراد وحـى حـق تـعـالى اسـت كـه نازل فرمود بر موسى عليه السلام در كوه طور سيناء. و امـا ايـنـكـه روشـنـى داد مردم را از ( كوه ساعير ) پس آن كوهى است كه حق تعالى وحى فرستاد به عيسى بن مريم در وقتى كه عيسى بالاى آن كوه بود. و امـا اينكه آشكار گرديد بر ما از ( كوه فاران ) پس آن كوهى است از كوههاى مكه كـه بـيـن آن و مـكـه مـعـظـمـه يـك روز راه اسـت ، و شـعـيـاى پـيـغـمـبـر گـفـتـه بـنـابـر قول تو و اصحاب تو در تورات : ( رَاءَيْتُ راكِبَيْنِ اَضاءَ لَهُمُ اْلاَرْضُ اَحَدَهُما عَلى حِمارٍ وَ اْلا خَرُ عَلَى الْجَمَلِ ) ؛ يـعـنـى ديـدم مـن دو سـوارى كه روشن شده بود براى ايشان زمين يكى از ايشان سوار بر حمار بود و ديگرى سوار بر شتر. پـس كـيـسـت آن راكـب حمار و كيست آن شتر سوار؟ راءس الجالوت گفت : كه من نمى شناسم ايـشان را خبر بده مرا كه كيستند آن دو نفر؟ حضرت فرمود: اما راكب حمار پس عيسى است و امـا آن شـتـر سـوار مـحـمـّد صـلى اللّه عـليـه و آله و سلم است ، آيا انكار مى كنى اين را از تـورات ؟ گـفـت : انـكـار نمى كنم اين را، پس از آن حضرت فرمود: آيا مى شناسى حيقوق پـيـغـمـبـر را؟ عرض كرد: بلى او را مى شناسم ، فرمود: او گفته و در كتاب شما نوشته اسـت كـه آورد خداوند بيانى از كوه فاران و پر شد آسمانها از تسبيح احمد و امت او يَحْمِلُ خَيْلَهُ فى الْبَحْرِ كَما يَحْمِلُ فى الْبَرِّ بياورد ما را به كتابى تازه بعد از خرابى بيت المـقـدس و مـقصود از ( كتاب تازه ) قرآن است آيا مى شناسى اين را، تصديق دارى بـه او؟ راءس الجـالوت گـفـت كـه حـيـقـوق پـيـغـمـبـر ايـنها را گفته است و ما منكر نيستيم قـول او را، حـضـرت فـرمـود كـه داود در زبـور خـود گـفـتـه و تـو آن را قرائت مى كنى : پـروردگـارا! مـبـعـوث گـردان كـسى را كه برپا كند سنت را بعد از زمان فترت ، يعنى مـنـقـطـع شـدند آثار نبوت و مندرس شدن دين ، پس آيا مى شناسى پيغمبرى را كه برپا كرد سنت را بعد از زمان فترت غير از محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم ، راءس الجالوت گـفـت : اين قول داود است ما مى دانيم آن را و انكار نمى كنيم و لكن مقصود او به اين كلام ، عـيـسـى اسـت و ايـام او فـتـرت اسـت . حـضـرت رضـا عـليـه السـلام فـرمـود: جـهـل دارى و نـمى دانى كه حضرت عيسى مخالفت سنت ننمود و موافق بود با سنت تورات تـا ايـنـكـه حـق تـعـالى او را بـه آسـمـان بـالا بـرد و در انـجـيل نوشته است ( ابن البرّة ) رونده است و ( بارقليطا ) بعد از او آينده اسـت و او سـبـك مـى كـند بارها را و تفسير مى كند براى شما هر چيزى را و گواهى مى دهد بـراى مـن هـمـچـنـان كـه مـن گـواهـى دادم بـراى او، مـن آوردم بـراى شـمـا امـثـال را و او مـى آورد بـراى شـمـا تـاءويـل را، آيـا تـصـديـق مـى كـنـى ايـنـهـا را در انجيل ؟ گفت : آرى و انكار نمى كنم آن را. پـس حـضـرت رضـا عـليـه السـلام فـرمـود: اى راءس الجـالوت ! سـؤ ال بـكـنـم از تـو از پـيـغـمـبـر تـو مـوسـى بـن عـمـران ؟ عـرض كـرد: سـؤ ال كـن ، فـرمـود: چـه دليـل دارى بـر اثـبـات نـبـوت مـوسـى ؟ گـفـت : دليـل مـن آن اسـت كـه مـعـجـزه آورد از بـراى نبوت خود به چه چيزى كه احدى از پيغمبران قـبـل از او نـيـاوردنـد. فـرمـود: چـه مـعـجـزه آورد؟ عـرض كـرد: مـثـل شـكـافـتـن دريا و عصا اژدها شدن بر دست او و زدن آن بر سنگ و چشمه ها از آن جارى شـدن و بـيـرون آوردن يـد بـيضا از براى نظر كنندگان و علامتهاى ديگر كه خلق قدرت بـر مـثـل آن نـدارنـد. حـضـرت فـرمـود: راسـت گـفـتـى در ايـنـكـه حـجـت و دليـل او بـر نـبـوتـش ايـن بـود كـه آورد چـيـزهـايـى كـه خـلق قـدرت بـر مـثـل آن نـداشـتـند، آيا چنين نيست كه هركه ادعاى نبوت كرد پس از آن آورد چيزى را كه خلق بـر مـثـل آن قـدرت نـداشـتـنـد واجـب اسـت بـر شما تصديق او؟ گفت : نه ! زيرا كه موسى نـظـيـرى نـداشـت بـه جـهـت آن مـكانت و قربى كه نزد خدا داشت و بر ما واجب نيست اقرار و اعـتـراف بـر نـبـوت هـر كـسـى كـه ادعـاى پـيـغـمـبـرى كـنـد مـگـر آنـكـه مـثـل مـوسـى مـعـجـزه آورد. حـضـرت فـرمـود: پس چگونه اقرار نموديد به پيغمبرانى كه قـبـل از مـوسى بودند و حال آنكه دريا را نشكافتند و از سنگ دوازده چشمه جارى نساختند و دسـتـهاى ايشان مثل دستهاى موسى بيضا بيرون نياورد و عصا را اژدهاى رونده نكردند؟ آن يهودى عرض كرد كه من گفتم به تو كه هر وقت آوردند بر نبوت خود علامات و معجزه را كـه خـلق قـدرت نـداشـتـه بـاشد مثل آن را بياورند اگر چه معجزه اى بياورند كه موسى نياورده باشد يا آورده باشند بر غير آنچه موسى آورده واجب است تصديق ايشان . حضرت فـرمود: اى راءس الجالوت ! پس چه منع كرده ترا از اقرار و اعتراف به نبوت عيسى بن مـريـم و حـال آنـكـه زنـده مـى كـرد مـردگـان را و خوب مى كرد كور مادرزاد و پيس را و از گل مى ساخت شكل مرغ و در آن مى دميد پس به اذن خداوند پرواز مى كرد. راءس الجالوت گـفـت : مـى گويند چنين مى كرد و ليكن ما او را مشاهده ننموديم . حضرت فرمود: آيا گمان مـى كـنـى آن مـعـجـزه هـايـى كه موسى آورد مشاهده كرده اى ؟ مگر نه اين است كه اخبارى از مـعتمدان اصحاب موسى به تو رسيده كه موسى چنين مى كرد؟ عرض كرد: بلى ، حضرت فـرمـود: پس عيسى بن مريم همچنين است اخبار متواتره آمده است كه عيسى چنين و چنان معجزه آورد پـس چـگـونـه شـمـا تـصـديـق مى كنيد موسى را و تصديق نمى كنيد عيسى را؟ راءس الجالوت نتوانست جواب گويد. حضرت فرمود: همچنين است امر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و معجزه هايى كه آورده و امـر هـر پـيـغـمبرى كه حق تعالى او را مبعوث نموده . و از آيات و معجزات محمّد صلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ايـن بـود كـه آن حـضـرت يـتـيـمـى بـود فـقير و شبان و اجير، كتابى نـيـامـوخـتـه بود و نزد معلى نرفته بود كه چيزى بياموزد، پس آورد قرآنى كه در اوست قصه هاى پيغمبران و خبرهاى آنها حرف به حرف و خبرهاى گذشتگان و آيندگان تا روز قـيـامـت و بـود آن حـضـرت كه خبر مى داد مردم را به اسرار پنهانى آنها و هر عملى كه در خـانـه هـاى خـود مـى كـردنـد و آيـات و مـعجزات بسيار آورد كه به شماره نمى آيد. راءس الجـالوت گفت كه صحيح نشده نزد ما خبر عيسى و محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم و از براى ما جايز نيست كه اقرار كنيم از براى اين دو نفر به چيزى كه نزد ما صحيح نشده . حـضـرت فـرمـود: پـس دروغ گـفتند اين گواهان كه گواهى داده اند از براى عيسى و محمّد صـلى اللّه عـليه و آله و سلم يعنى اين انبياء كه كلام ايشان را ذكر كرده اند و اقرار به آن نموده اند؟ آن يهودى بازماند از جواب دادن و جواب نداد. پس حضرت نزد خود خواند ( هربذاكبر ) را كه بزرگ آتش پرستان بود و به او فـرمـود: خـبـر بـده مـرا از زردشـت كـه گـمـان مـى كـنـى پـيـغـمـبـر تـو اسـت ، چـيـسـت دليل تو بر نبوت او؟ عرض كرد كه معجزه اى آورد به چيزى كه كسى پيش از او نياورد و مـا مـشـاهـده نـكـرديـم لكـن اخـبـار از پـيـشـيـنيان ما از براى ما وارد شده است به اينكه او حـلال كـرده اسـت از بـراى مـا چـيـزى را كـه كـسـى غـيـر از او حـلال نـكـرده اسـت پس ما او را متابعت كرديم ، حضرت فرمود: چنين است كه چون اخبارى از براى شما آمده است و به شما رسيده است متابعت كرده ايد پيغمبر خود را؟ عرض كرد: بلى ، فـرمـود: سـايـر امـم گـذشـتـگـان هـم اخـبارى به ايشان رسيده است به آنچه كه آوردند پـيـغـمبران و آنچه آورد موسى و عيسى و محمّد عليهم السلام ، پس چيست عذر شما در اقرار نكردن از براى ايشان زيرا كه اقرار شما بر زردشت از جهت خبرهاى متواتره است كه آورد چـيـزى را كـه غـيـر او نياورده . ( هربذ ) در همين جا از كلام منقطع شد و ديگر چيزى نياورد. پس حضرت رضا عليه السلام فرمود: اى قوم ! اگر در ميان شما كسى باشد كه مـخـالف اسـلام بـاشـد و بـخـواهـد سـؤ ال كـنـد، سـؤ ال كند بدون شرم و خجالت . پـس بـرخـاسـت عمران صابى و او يكى از متكلمين بود، گفت : اى عالم و داناى مردم ! اگر نـه آن بود كه خودت خواندى ما را به سؤ ال كردن و چيز پرسيدن من اقدام نمى كردم در سؤ ال از تو، پس به تحقيق كه من در كوفه و بصره و شام و جزيره رفته ام و متكلمين را مـلاقـات نموده ام هنوز به كسى برنخوردم ك