شرح زيارت عاشورا

مقدمه
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم




مقدمه

مقدمه يا ولى العصر ادركنى پس از حمد و ستايش حضرت باريتعالى و درود بى منتهى بر حضرت خاتم النبيين و دوازده وصى گراميش صلوات الله عليهم اجمعين چنين گويد: اين بنده حقير سراپا تقصير كه مدتى بود در نظر داشتم كه شرحى بر زيارت عاشورا بنويسم و ضمنا طورى باشد كه در مجالس هفتگى خودم براى مردم هم گفته شود. تا اين ايام با سعادت كه مولود حضرت رضا عليه آلاف التحيه و الثناء ميباشد با استمداد از حضرت شروع بنوشتن اينمطالب نمودم ، اميدوارم از بحر مواج كرم آن بزرگوار و آباء و اجداد گرامش و ساير اولاد طاهرين آنحضرت چنانم كه خود آن بزرگواران نظر عنايتى فرموده اين زيارت عاشورا را باتمام رسد و چون اينمطالب در منبر براى مردم گفته ميشود بايد طورى باشد كه بصورت منبر درآمده و مستمع را كسل و ناراحت نكند، بنابراين اگر در بين مطالب ذكر قصص و حكايات و يا مواعظى را نموديم خرده گيرى از ما نشود، اگر چه اين سبك با نوشتن كتاب مخالف است ولى ما بيشتر رعايت جنبه منبرى را نموديم . سيد احمد ميرخانى

قسمت اول

مجلس اول : فضيلت زيارت عاشورا روايت اول شيخ طوسى در كتاب مصباح المجتهد از ((محمد بن اسماعيل بن يزبع )) و او از ((صالح بن عقبه )) و او از پدرش و او از حضرت باقر (ع ) روايت ميكند كه فرمود: هر كس حسين بن على (ع ) را در روز عاشورا - دهم محرم - زيارت كند و نزد قبر آنحضرت گريان شود روز قيامت خداوند را با ثواب دوهزار حج و دوهزار عمره و دوهزار جهاد ملاقات كند، آنهم ثواب حج و عمره و جهادى كه در خدمت رسول اكرم و ائمه طاهرين عليهم السلام بوده باشد. راوى ميگويد: عرض كردم فدايت شوم براى كسى كه در شهر يا كشور ديگريست و نمى تواند در آنروز خود را به قبر آنحضرت برساند چه ثوابى خواهد بود؟ حضرت فرمودند: اگر چنين باشد بصحرا يا بالاى بام خانه خود رود و با سلام اشاره به سوى قبر آنحضرت كرده بر لعن قاتلان آنحضرت جديت كند، و بعد دو ركعت نماز بخواند و اينكار را هنگام برآمدن روز قبل از ظهر انجام دهد، آنگاه هم خودش در مصيبت آنحضرت گريه كند و هم اگر ترسى نداشته باشد امر كند تا خانواده او نيز بر آنحضرت گريه كنند و در خانه اش مجلس مصيبتى برپا كرده و مصيبت حضرت سيدالشهداء را به يكديگر تعزيت گويند. من ضامن ميشوم كسى كه اين عمل را انجام دهد خداوند تمام آن ثوابها را به او عنايت فرمايد. راوى عرض كرد چگونه يكديگر را تعزيت بگوئيم ؟ فرمود بگوئيد: اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسين عليه السلام و جعلنا و اياكم من الطالبين تباره مع وليه الاءمام المهدى من ال محمد عليهم السلام . يعنى خداوند اجر ما را به سوگوارى بر حسين عليه السلام بيفزايد و ما و شما را از خونخواهان او همراه با ولى خود امام مهدى آل محمد عليهم السلام قرار دهد. آنگاه حضرت فرمودند: اگر ميتوانى آنروز از خانه بيرون مرو كه روز نحسى است و حاجت مؤ من برآورده نمى شود و اگر هم برآورده شود ميمون و مبارك نخواهد بود. هيچيك از شما در آنروز چيزى در منزل ذخيره نكند كه اگر چنين كرد بركت نخواهد داشت اگر كسى اين دستور را عمل كند ثواب هزار حج و هزار عمره و هزار جهاد با رسول خدا صلى الله عليه و آله را براى او خواهد نوشت و اجر و ثواب هر نبى و رسول و وصى و صديق و شهيدى كه از ابتداى خلقت دنيا تاكنون در راه خدا مرده يا شهيد شده است خواهد داشت . روايت دوم صالح بن عقبه و سيف بن عميرة نقل ميكنند كه علقمة بن محمد ((الخضرمى )) گفت : به امام باقر (ع ) عرض كردم دعايى بمن تعليم فرمائيد كه اگر از نزديك زيارت كردم بخوانم و دعايى كه اگر از دور اشاره به سلام كردم بخوانم . حضرت فرمودند: اى علقمه هر گاه تو اشاره بسلام نمودى و دو ركعت نماز را خواندى هنگام اشاره به آنحضرت بعد از تكبير اين قول - زيارت عاشورا- را بگو پس اگر تو اين زيارت را خواندى دعا كرده اى بآنچه كه ملائكه زائر حسين دعا ميكنند و خداوند صد هزار هزار درجه براى تو مينويسد و مانند كسى هستى كه با امام حسين عليه السلام شهيد شده و در درجات آنها شركت كرده باشد و براى تو ثواب زيارت هر پيغمبر و رسول و هر زائرى كه امام حسين عليه السلام را زيارت كرده نوشته شود. بعد از نقل زيارت علقمه ميگويد: امام باقر عليه السلام بمن فرمودند اگر بتوانى هر روز در خانه خود اين زيارت را بخوانى تمام اين ثوابها براى تو خواهد بود. روايت سوم شيخ در مصباح از ((محمد بن خالد طيالسى )) و او از ((سيف بن عميره )) نقل ميكند كه گفت پس از آنكه امام صادق عليه السلام از حيره به مدينه تشريف بردند با ((صفوان بن مهران )) و جمعى ديگر از اصحاب به نجف اشرف رفتيم . پس از آنكه زيارت اميرالمؤ منين عليه السلام فارغ شديم صفوان خود را بطرف قبر حضرت سيدالشهداء نمود و بما گفت از اينمكان آنحضرت را زيارت كنيد كه من در خدمت امام صادق عليه السلام بودم كه از اينمكان آنحضرت را زيارت نمود. آنگاه شروع بخواندن زيارت عاشورا كرد و بعد از نماز زيارت دعاى علقمه را كه پس از زيارت عاشورا ميخوانند، خواند. ((سيف بن عميره )) ميگويد به ((صفوان )) گفتم وقتى ((علقمة بن محمد)) زيارت عاشورا را براى ما نقل كرد اين دعا را نگفت . صفوان گفت در خدمت امام صادق عليه السلام باينمكان آمديم چون آنحضرت زيارت عاشورا خواندند پس از خواندن دو ركعت نماز اين دعا را هم خواندند. آنگاه حضرت بمن فرمودند: اى صفوان مواظب اين زيارت و دعا باش و اينها را بخوان كه من ضامن ميشوم هر كس اين زيارت و دعا را چه از دور و چه از نزديك بخواند زيارتش مقبول شود و سعيش مشكور گردد و سلامش بآنحضرت برسد و حاجت او از طرف خداوند برآورده شود و به هر مرتبه اى كه بخواهد برسد. او را نوميد برنگردانند. اين صفوان من اين زيارت را با اين ضمان از پدرم يافتم و پدرم از پدرش على بن الحسين عليه السلام با همين ضمان و او از امام حسين (ع ) با همين ضمان از برادرش امام حسن عليه السلام با همين ضمان و امام حسن عليه السلام از پدرش اميرالمؤ منين عليه السلام با همين ضمان و اميرالمؤ منين از رسول خدا صلى الله عليه و آله با همين ضمان و رسول خدا (ص ) از جبرئيل با همين ضمان و جبرئيل اين زيارت را با همين ضمان از خداى عز و جل يافت و خداى عز و جل بذات خود قسم خورده است كه هر كس حسين عليه السلام را با اين زيارت از دور يا از نزديك زيارت كرده و با اين دعا، دعا كند، زيارت او را قبول ميكنم و خواهش او را هر قدر كه باشد مى پذيرم و سؤ الش را عطا مى كنم ، پس نااميد از طرف من بر نميگردد بلكه مسرور و خوشحال ، با حاجت روا شده و فوز بهشت و آزادى از آتش بر ميگردد و شفاعت او را درباره هر كس غير از دشمن اهلبيت قبول مى كنم . حقتعالى بذات خود قسم خورده و ما را گواه بر آن گرفته چنانكه ملائكه ملكوتش بر آن گواهند و جبرئيل گفت يا رسول الله خداوند مرا بسوى تو فرستاد سرور و بشارت بر تو و سرور و بشارت بر على و فاطمه و حسن و حسين و ائمه خاندان تو باد تا روز قيامت . پس اى محمد سرور تو و سرور على و فاطمه و حسن و حسين و امت و شيعه تو تا روز قيامت پاينده باد. آنگاه صفوان گفت كه حضرت صادق عليه السلام بمن فرمودند: هر وقت حاجتى برايت پيش آمد در هر مكانى كه هستى زيارت اين دعا را بخوان و حاجت خود را از خداوند بخواه كه برآورده مى شود و خداوند و رسول او خلف وعده نمى كنند. ((محمد بن اسماعيل )) كه شيخ طوسى زيارت عاشورا را از او نقل ميكند از صلحاى طايفه اماميه و از ثقات ايشانست . بسيار جليل القدر و از اصحاب حضرت رضا عليه السلام بوده و زمان حضرت جوادالائمه را نيز درك نموده است . او و احمد بن حمزة بزيع ، در عداد و زراء بودند. ثقة جليل القدر ((على بن نعمان )) كه از اصحاب برجسته حضرت رضا عليه السلام است وصيت كرد كه كتابهايش را به ((محمد بن اسماعيل بزيع )) بدهند و حضرت جواد عليه السلام كفنى براى اين محمد فرستادند و محمد در ((فيد)) كه اسم منزلى در راه مكه است ، از دنيا رفت . و از جمله چيزهايى كه دلالت بر جلالت ((محمد بن اسماعيل بزيع )) و اختصاصش رضا عليه السلام دارد اينست كه سيد مرتضى والد سيد بحرالعلوم طباطبايى در شب ولادت سيد بحرالعلوم خواب ديد كه حضرت رضا عليه السلام ((محمد بن اسماعيل )) را با شمعى فرستادند و محمد آن شمع را بر بام خانه والد بحرالعلوم روشن كرد و روشنايى آن بقدرى بلند شد كه انتهاى آن بچشم نميآمد. شكى نيست كه آن شمع علامه بحرالعلوم بود كه دنيا را به علم و عمل خود روشن نمود. در جلالت قدر او همين كه شيخ جعفر كاشف الغطاء رضوان الله عليه با آن فقاهت و رياست و جلالت ، خاك نعلين او را به حنك عمامه خود پاك كند. ملاقات سيد بحرالعلوم با امام زمان به تواتر رسيده و مكرر كرامات با هراتى از ايشان ثقل شده است . شيخ صاحب جواهر درباره ايشان ميفرمايد: صاحب الكرامات الباهرة و المعجزات القاهرة . در هر صورت ((محمد بن اسماعيل )) مرد ثقه اى بود و كتاب حجى نوشته كه گويا از همان كتاب روايت ميكند. ((صالح بن عقبه )) راوى دوم سند زيارت است كه محمد بن اسماعيل از او نقل ميكند. علماى رجال صالح را شخص ثقه اى دانسته روايات او را قبول دارند. كتابى نوشته بود كه محمد بن اسماعيل از آن كتاب نقل ميكند. ((بخاشى )) در رجال خود او را مدح نموده و شيخ در ((الفهرست )) او را ذكر كرده و ميفرمايد: له كتاب و اين نيز شهادت بر مذهب او دارد و زير شيخ ملتزم بذكر علماى اماميه است مگر آنجا كه تصريح به خلاف كند. تنها قدحى كه در مورد او شده از طرف ((علامه )) است كه فرموده : كذاب غال لايلتفت اليه ((مجلس اول )) استاد كل ((وحيد بهبهانى )) فرموده اند كه اين قدح از ((ابن غضائرى )) است زيرا اين شخص غالب روات را غالى ميداند و نسبت غلو به آنها ميدهد و اين بجهت رواياتى است كه در مدح اهلبيت نقل ميكنند در زمان ما هم چنين است كه اگر كسى روايات مدح اهلبيت را كه متضمن مقام بلند آنانست نقل كند او را مذمت ميكنند و ميگويند اين اخبار ضعيف است و لذا بسيارى از بى علمان هنوز زير بار زيارت جامعه نميروند چون مطالب آنرا نمى توانند درك كنند. اى مگس عرصه سسيمرغ نه جولانگه تست عرض خود ميبرى و زحمت ما ميدارى پدر ((صالح بن عقبه )) راوى سوم حديث است . نام او ((قيس )) و از اصحاب حضرت صادق عليه السلام بوده است . شيخ مفيد و ((ابن شهر آشوب )) كليه اصحاب امام صادق عليه السلام را توثيق كرده اند ميدانيم حضرت چهار هزار شاگرد داشته اند كه شرح حال آنها و مجلس درس حضرت مفصلست به محل خودش رجوع شود، بنابراين سند صحيح است و جاى بحث نيست مطلب مهم اينست كه شيخ طوسى چگونه از محمد بن اسماعيل روايت كرده ممكن است كتاب حج محمد بن اسماعيل نزد شيخ بوده و از كتاب او نقل كرده است و يا آنكه طريق شيخ به تصريح علامه و ديگران به محمد بن اسماعيل صحيح است بلكه حاجت به تاءمل هم ندارد چه شيخ از مفيد نقل ميكند و مفيد از صدوق از پدرش و او از احمد بن محمد بن عيسى و او از محمد بن اسماعيل كه همه اين طبقه از اكابر مشايخ اماميه ميباشند. سند روايت سوم ((محمد بن خالد طيالسى )) امامى مذهب است و جمعى از ثقاب و بزرگان از او روايت نموده اند در كوفه ساكن و از اصحاب موسى بن جعفر عليه السلام بوده است در سن نود و هفت سالگى از دنيا رفته و كتاب نوادرى از براى او بوده است كه روات از اين كتاب نقل كرده اند. ((سيف بن عميرة كوفى )) كه ((محمد بن خالد)) از او روايت ميكند، اين سيف هم از ثقات و از اصحاب امام صادق و موسى بن جعفر عليهماالسلام بوده است . بخاشى و شيخ او را ثقه دانسته اند. كتابى داشته كه جماعتى از روات از آن كتاب حديث نقل كرده اند. ((ابن شهر آشوب )) او را واقفى (1) دانسته و معذلك توثيق او را هم نموده است . زيرا بسيارى از روات واقفى مذهب بودند ولى علماء علم رجال روايات آنها را قبول نموده اند. چنانكه اخبار ساير فرق شيعه را نيز قبول كرده اند تا مادامى كه مبانى ديگر ما مخالفتى نداشته باشد. پس بنابر اينكه ((سيف بن عميرة )) ناقل زيارت عاشورا از واقفيه باشد روايت او قبول است آنهم در باب زيارات كه مخالفتى با مبانى دينى ندارد. گذشته از همه اينها اگر اين سيف بن عميرة را هم قبول نكنيم از طريق ديگر و سند محكمترى زيارت عاشورا بما رسيده كه شرح آن را خواهيم داد. ((صفوان بن مهران اسدى كوفى )) كه سيف بن عميرة ازو نقل ميكند، مكنى به ((ابومحمد)) و بسيار ثقه و جليل القدر بوده است . از اصحاب امام صادق عليه السلام بود از آنحضرت روايت ميكند چنانكه دعاى علقمه را از آنحضرت نقل كرده است . ايمان و اعتقاد خود را درباره ائمه عليهم السلام به امام صادق عليهم السلام عرضه داشت و حضرت هم به او فرمودند: رحمك الله صفوان همان كسى است كه شتران زيادى داشت و به جهت سفر حج به هارون الرشيد كرايه داد. چون خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السلام رسيد آنجناب فرمود: اى صفوان هر چيزى از تو نيكو و جميل است مگر يك چيز كه آن كرايه دادن شتر به هارون است . عرض كرد من براى سفر لهو و لعب و معصيت كرايه نداده ام بلكه براى راه مكه بوده است و خودم نيز كارگزار نيستم بلكه امر در دست غلامان من است . خضرت فرمودند: كرايه از ايشان طلب ندارى ؟ گفت چرا. فرمودند دوست ندارى زنده باشند تا كرايه تو را بدهند؟ گفت چرا. حضرت فرمودند: كسى كه بقاى ايشانرا دوست داشته باشد از ايشانست و كسى كه از ايشان باشد با ايشان وارد آتش مى شود. صفوان بعلت فرمايش امام تمام شتران خود را فروخت ، هارون چون از فروش شتران مطلع شد به صفوان گفت : بخدا قسم اگر براى حسن صحبت تو نبود هر آينه تو را مى كشتم . اين صفوان زيارت روز اربعين امام حسين عليه السلام و دعاى علقمه عاشورا و زيارت وارث را از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است . مكرر حضرت صادق (ع ) را از مدينه بكوفه برده و با آن حضرت به زيارت قبر اميرالمؤ منين عليه السلام نايل گشته است ، لذا بر قبر آنحضرت خوب مطلع بوده و كرارا بزيارت ميرفته و نمازهاى خود را نزد قبر آنحضرت ميخوانده است . فرع : فقهاء فرموده اند اگر كسى كارى براى ظالم بكند آن كار حرام نيست و مزد آن هم حرام نميباشد گرچه هم كار و هم مزد آن مكروه است . در صورتيكه فرمايش امام به صفوان اينست كه شتران خود را به هارون كرايه مده تا در سفر حج از آنها استفاده كند. و نيز مرد ديگرى خدمت امام صادق عليه السلام آمده عرض كرد: گاهى روزى يكى از شيعيان شما تنگ ميشود و امر دنيا برايش شدت پيدا ميكند بنى اميه او را دعوت ميكنند كه نهرى بكند يا باغى اصلاح كند شما در اين مورد چه ميفرمائيد؟ حضرت فرمودند: من كه دوست ندارم گره اى براى آنان بزنم يا سر مشكى را به جهت آنان ببندم اگر چه براى اين عمل جزيى - آنچه بين مشرق و مغرب عالمست بمن بدهند. در روايت ديگرى حضرت صادق عليه السلام به يونس بن يعقوب فرمودند: در ساختمان مسجد هم به آنها كمك نكنيد. سؤ ال : اين روايات با فرعى كه از فقها نقل شده چگونه سازش دارد؟ جواب : چون ائمه ما عليهم السلام در زمان خلفا بنى اميه و بنى عباس ميزيستند و حق آنها توسط اين خلفاء غضب شده بود لذا فرمودند شتر بآنها كرايه ندهيد، برايشان مسجد نسازيد و باغ و نهر آنها را اصلاح نكنيد زيرا هر چه آنها قوى تر ميشدند ائمه عليهم السلام بوده است كه خلفاء ظلم و جور حق آنان را غصب مينمودند و لذا در روايت قبل حضرت فرمودند دوست ندارم گره اى براى آنان بزنم اين لفظ دوست نداشتن دلالت بر حرمت ندارد آنهم در همه زمانها. مردى از كتاب و نويسندگان بنى اميه كه مال و ثروتى از دستگاه آنان بدست آورده بود خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و جريان مال و كار خود را خدمت حضرت عرض كرد. حضرت فرمودند: اگر بنى اميه كسى را پيدا نميكردند كه بروات و حواله جات و ماليات و دفاتر آنها را بنويسيد و غنايم را جمع آورى كند و در جنگها اعانت آنها را نمايد و در نماز به آنها اقتدا كند هر آينه حق ما را غضب نميكردند.(2) ________________________________________ ص 42 كتاب 2 - محمد بن احمد يحيى اشعرى ميگويد كه با على بن بلال در فيد بر سر قبر محمد بن اسماعيل رفتيم ، على بن بلال بمن گفت كه صاحب اين قبر از حضرت رضا عليه السلام براى من روايت كرد كه فرمودند هر كس نزد قبر برادر مؤ من خود رود و دوستش را بر قبر گذارد و هفت مرتبه سوره انا انزلنا بخواند از فزع اكبر يعنى ترس بزرگ روز قيامت ايمن گردد. در روايت ديگرى آمده كه رو به قبله بنشيند و اين سوره را بخواند. البته چيزهايى كه باعث ايمنى از فزع اكبر ميشود زياد است كه يكى از آنها دفن شدن در نجف اشرف ميباشد. اين روايت مطلب بسيار مهمى را بما فهماند و آن اينكه ((محمد بن احمد اشعرى )) با ((على بن بلال )) از مدينه به زيارت قبر برادر مؤ من خود رفتند و براى او قرآن خواندند ولى ما مردم با اينكه قبر پدر و مادر و فاميل . دوستان در دسترسمان ميباشد در ماه و سال هم بزيارت قبور آنها نميرويم و يكى از علل گرفتاريهاى زياد و سختى زندگى ما همينست كه مردگان خود را فراموش كرده ايم . در هر صورت اين ايمنى از فزع اكبر ممكن است براى خواننده قرآن باشد و ممكن است براى ميت باشد چنانكه از بعضى روايات چنين ظاهر ميشود. مرحوم محدث قمى ميگويد كه من در مجموعه اى ديدم كه شيخ شهيد بزيارت قبر استاد خود ((فخرالمحققين )) فرزند آيت الله علامه رفت و فرمود از صاحب اين قبر نقل مى كنم كه والد ماجدش به سند خود از حضرت امام رضا عليه السلام نقل كرد كه هر كه قبر برادر مؤ من خود را زيارت كند و نزد آن ، سوره قدر را بخواند و بگويد: اللهم جاف الارض عن جنوبهم و صاعد اليك ارواحهم وزدهم منك رضوانا و اسكن اليهم من رحمتك ما تصل به وحدتهم و تونس وحشتهم انك على كل شى ء قدير . خواننده و ميت از فزع اكبر ايمن شود. ((سيد بن طاووس )) در كتاب ((جمال الاسبوع )) در اعمال روز پنجشنبه ذكر ميكند كه يكى از وظايف مردم اينست كه نزد قبور مردگان روند زيارت كنند باين نحو كه رو به قبله بنشينند و دست خود را بر قبر گذارده بگويند: اللهم ارحم غربته وصل وحدته و انس وحشته و امن روعته و اسكن اليه رحمة يستغنى بها عن رحمة من سواك والحقه بمن كان يتولاه . سپس هفت مرتبه سوره انا انزلنا را بخواند. در روايت است كه هر كس اين عمل را نزد قبر مؤ منى انجام دهد حقتعالى ملكى نزد قبر آن ميت فرستد كه خداوند را عبادت كند ثوابش را براى آن ميت بنويسند و چون روز قيامت مبعوث شود آن ملك با او باشد و هر هول و ترسى را از او دفع گرداند تا اينكه حقتعالى وى را داخل بهشت سازد. 3 - بديهى است اصول مذهب ما اماميه و مقام بلند آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين به اين كلمات پايمال نشود و از مقام ارجمند آن بزرگواران چيزى كاسته نگردد. چه اگر باين حرفها و ايرادات پايمال شدنى بود تاكنون پايمال شده بود. اشخاص بسيارى آمدند و كلماتى راجع به مقامات آل محمد گفتند و رفتند ولى دستشان بجائى نرسيد اگر هم رسيد دو روزى بود و استدامه نداشت . ________________________________________ چراغى را كه ايزد برفروزد هر آن كس پف كند ريشش بسوزد در زيارت رجبيه كه در ماه رجب در مشاهد مشرفه خوانده ميشود آمده است كه : انا ساملكم و املكم فيما اليكم التفويض و عليكم التعويض فبكم يخبر المهيض و يشفى المريض و عندكم ما ترذاد الارحام و ما تغيض . يعنى از شما سؤ ال و آرزو مى كنم آنچه را كه خداوند بشما واگذارد و تفويض كرده است از شفاعت و اعانت در وقت مرگ و سائر شدائد تا فرستادن به بهشت زيرا شما قسيم النار و الجنه هستيد. شاعرى درباره اميرالمؤ منين عليه السلام گفته است : سرور شيعيانش بينى و افسوس اعديش دمى كور روى پل گويد خذى هذاذرى هذا و لذا به حارث همدانى فرمود: يا حار همدان من يمت يرنى الخ . اليكم التفويض اشاره به اينست كه شما ميتوانيد بميرانيد و زنده كنيد مثل آن شير كه نقش پرده بود و حضرت رضا عليه السلام امر فرمود آن مرد را نزد ماءمون خورد و از بين برد و يا مثل آن گاوى كه موسى بن جعفر عليه السلام زنده كرد و يا ساير مرده هايى كه ائمه عليهم السلام زنده كردند كه در نمونه معجزات آنها بسيار زياد است و كارهاى ديگرى كه غير از آنها كسى نمى تواند بكند. و عليكم التعويض و عوض دادن يعنى حساب قيامت با شماست هر كخه را بخواهيد به بهشت ميبريد و هر كه را بخواهيد به جهنم ، در اين باب وارد است كه فرداى قيامت هم راجع به حق الله و هم راجع به حق الناس از دوستانشان شفاعت ميكنند. اين معنى هم ممكن است كه خداوند به واسطه ولايت شما عوض اعمال مردم را ميدهد يعنى اعمال اشخاص را به اندازه معرفت و محبت اهلبيت اجر ميدهند، در زيارت جامعه ميخوانى : و بموالاتكم تقبل الطاعة المفترضه ، يعنى بولايت و دوستى شما طاعت فريضه خلق پذيرفته ميشود فبكم يجبر المهيض يعنى به واسطه شما استخوان شكسته پيوند خورده و سالم مى گردد و سختيها رفع و دفع ميشود. و يشفى المريض و به واسطه شما مريض شفا مييابد. و عندكم ما تزداد الارحام و ما تغيض و علم اينكه طفل در رحم مادر سالم ميماند يا خير، سالم متولد شده و يا سقط ميشود، نزد شماست و اين كنايه بعلم امام بما كان و بما يكون الى يوم القيامة عياشى از حسين بن خلف روايت ميكند كه گفت از حضرت اباالحسن عليه السلام از قول خداى تعالى سئوال كردم كه ميفرمايد: و ما تسقط من ورقة الا يعلمها و لا حبة فى ظلمات الاءرض و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين فرمود: ورقه سقط جنين است كه قبل از رحم مادر ميافتد و حبة يعنى طفلى كه قبل از ولادت و بعد از دميدن روح سقط ميشود و بعد از دميدن روح سقط ميشود و رطب يعنى نطفه اى كه خلقت او تمام نشده و يا بس يعنى طفلى كه خلقت او كامل است و كتاب مبين عالم به تمام اينهاست . در زيارت جامعه ميخوانى : و خزان العلم . امامان خزينه هاى علوم الهى ميباشند و در اخبار زيادى وارد شده كه فرمودند: نحن خزان علم الله . خداوند در سوره لقمان آيه 27 ميفرمايد: و لو ان فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله يعنى : و اگر هر درخت روى زمين در كف نويسندگان قلم شده و آب درياها هفت بار برآيد باز نگارش كلمات خداوند ناتمام بماند. امام هادى عليه السلام فرمودند: ما همان كلمات خداونديم كه فضايل ما فهميده نميشود و نهايت ندارد در احتجاج طبرسى آمده كه يحيى بن اكثم معنى كلمات را از حضرت عسكرى عليه السلام پرسيد حضرت فرمودند: نحن الكلمات التى لا تدرك فضائلنا و لا تستقصى . بنابراين معلوم مى شود غير از خداوند كسى بمقام فضائل و مناقب آل محمد پى نخواهد برد. 4 - چگونگى پيدايش واقفيه : يكدسته از اصحاب امام كاظم عليه السلام در مكتب امام صادق (ع ) تربيت شده بودند و بعد هم ملازم امام كاظم عليه السلام شدند، بيش از 35 سال در آنمحضر حاضر مى شدند و امام آنها را به وكالت و نمايندگى خود باطراف ميفرستاد تا هم مردم را باحكام شريعت هدايت نمايند و هم وجوهات شرعى از قبيل خمس و سهم امام و زكوة و صدقات ديگر و هدايا و تحفى كه مردم ميخواستند بدست امام برسد تحويل اين نمايندگان و وكلا برگردد. براى مثال احمد بن اسحاق كه وكيل حضرت عسكرى عليه السلام و در قم بود به قدرى ازين وجوه نزد وى جمع شد كه از حضرت اجازه گرفت تا مسجدى بسازد و مسجد امام را در قم ساخت . از اينجا معلوم مى شود كه با پول وجوهات ميتوان مسجد ساخت . در زمان هارون كه حضرت موسى بن جعفر به تقاضاى هر يك از شهرها و كشورها وكيل و نماينده ى بآنجا اعزام ميفرمود اين نمايندگان با يك جنبش دينى و نيز با توسعه ممالك اسلامى مواجه شدند. مورخين بر حسب اخبار، تعداد آنها را تا چهارصد نفر نوشته اند. مانند زمان ما كه مراجع بزرگ در هر شهرى وكيلى دارند كه فتواى آنها را بمردم بگويد و وجوهات را گرفته بمراكز علمى نزد مراجع بزرگ بفرستد عظمت مقام حضرت موسى بن جعفر عليه السلام و توسعه نفوذ آنحضرت موجب شد كه هارون ازين نيرو و ثروتى كه سيل آسا بدربار حضرت موسى بن جعفر (ع ) ميرسيد متوحش شود زيرا هر چه خواست عوامل ارتباط مردم را با امام قطع كند يا تقليل دهد نتوانست . او از سال 170 كه بخلافت نشست تا سال 179 كه بمدينه آمد تا امام هفتم را دستگير كند قريب نه يا ده سال با اين جريان مماشات كرد تا بالاخره ديد نميتوان مردم را از حضرت منصرف ساخت ناچار آنحضرت را در مدينه دستگير نموده به بغداد آورد و زندانى كرد تا رابطه حضرت با مردم قطع شود. در مدتى كه حضرت در زندان بودند و تا هنگامى كه بشهادت رسيدند جمعى از نمايندگان آنحضرت در معرض امتحان واقع شدند. وجوهى كه نزد بعضى از آنها جمع شده بود به قدرى زياد بود كه طمع بر آنان غالب شد و كم كم رابطه خود را از امام بريدند و گفتند امامت در وجود موسى بن جعفر پايان پذيرفت و پس از او كسى امام نيست و راجع بمرگ وى هم گفتند مردن او كمال او بوده است . اولين افرادى كه اين عقيده را ظاهر ساختند ((على بن ابى حمزه بطاينى )) و زياد بن مروان قندى و ((عثمان بن عيسى )) بودند. به تدريج كه افكار آنها شيوع يافت و تعدادشان زياد شد گفتند كه امامت به موسى بن جعفر خاتمه يافته است . مطلب مهم اينجاست كه اگر اينها مى گفتند امامت بحضرت موسى بن جعفر خاتمه يافته است پس چرا پولها را به صاحبانش ندادند و خودشان برداشتند؟ مثلا نزد زياد بن مروان هفتاد هزار دينار و نزد على بن حمزه سى هزار دينار جمع شده بود و اين وجوه در آنزمان پول زيادى بوده است . يونس بن عبدالرحمن ميگويد كه من بمردم توجه ميدادم كه واقفيه بيربط ميگويند: امام وقت شما حضرت رضا عليه السلام است بايد به او رجوع كنيد، زياد بن مروان و على بن حمزه براى من پيغام فرستادند كه سبب اين كار تو چيست ؟ ما به تو ده هزار دينار ميدهيم كه ساكت شوى و مردم را بحضرت رضا عليه السلام معرفى نكنى . گفتم اين حديث از ائمه عليهم السلام رسيده كه : اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يطهر علمه فان لم يفعل سلب نور الايمان و بنابر روايات ديگر فعليه لعنت الله . شيخ مفيد در ارشاد ميگويد زياد بن مروان از خواص امام كاظم عليه السلام بوده و روايت نص امامت حضرت على بن موسى را از او نقل كرده و گفتارش موثق و باورع و فقيه و شيعه پاكى بوده است اما ياللعجب كه همين فرد در آخر كار فريب مال دنيا را خورد و همه فضائل خود را فداى مال و منال دنيا نمود و منكر امام شد و اموال حضرت موسى بن جعفر را مخفى و انكار كرد. علامه مجلسى مى نويسد كه عثمان بن عيسى روالسى نماينده امام در مصر و سى هزار دينار و پنج كنيز نزد وى بود. امام رضا عليه السلام براى او پيغام فرستادند كه آنچه از پدرم نزد تست بفرست كه من وارث آسمانى پدرم ميباشم . او جواب داد كه پدرت نمرده و زنده و قائمست و هر كه بگويد مرده مبطل دين است . شيخ صدوق علت تمركز اموال را در نزد ثقات روات چنين مينويسد كه چون هارون بر امام هفتم سخت گرفت و تمام زندگى آنحضرت را تحت نظر داشت و بازرسان و جاسوسان به وى خبر ميدادند كه اموال زيادى براى موسى بن جعفر عليه السلام ميآورند، لذا حضرت كه در مقام جمع مال دنيا نبود دستور فرمود اين مال كه حق سادات علوى بود نزد وكلاى ايشان بماند كه خود حضرت دستور دهند باشخاص مستحق برسانند و اين سر را مكتوم بدارند تا درباريان هارون و دشمنان حضرت متوجه نشوند و نزد هارون سعايت ننمايند. راجع به عقايد واقفيه از حضرت رضا عليه السلام پرسيدند. حضرت فرمودند: سبحان الله پيغمبر خدا كه عقل اول بود از دنيا رفت چطور ميشود كه موسى بن جعفر عليه السلام نمرده باشد، قسم بخداى عالم كه موسى بن جعفر سلام الله عليه رحلت كرد. من اموال و تركه او را بين برادران و خواهرانم تقسيم كرده و كنيزان او را شوهر دادم . بعضى از واقفيه از عمل خود پشيمان شده ، توبه كردند و برگشتند از جمله احمد بن ابى بشر سراج كه ده هزار دينار نزد او بود كه گفت : چون موسى بن جعفر عليه السلام رحلت نمود من اين پول را به ورثه اش ندادم و گفتم امام نمرده است ولى اكنون اين پولها را بگيريد و بحضرت رضا عليه السلام برسانيد و مرا از آتش جهنم نجات دهيد و بگوئيد آنحضرت توبه مرا بپذيرند. بارى واقفيه فريب مال دنيا را خورده يك حقيقت آسمانى را انكار كردند و خلقى را از راه به در نمودند ((على بن عبدالله زبيرى )) نامه اى خدمت حضرت رضا عليه السلام نوشت كه واقفيه در چه حالى هستند؟ حضرت فرمودند آنكس كه بر حضرت موسى بن جعفر واقف گردد از راه حق بدور افتاده و اگر در آنحال بميرد جايش در جهنم است و آنجا بد جايگاهى است . فضل بن شاذان از حضرت رضا عليه السلام در مورد واقفيه نقل ميكند كه فرمودند آنها در سرگردانى و حيرانى زيست ميكنند و در زندقه و كفر و بدكيشى خواهند مرد. امام صادق عليه السلام فرمودند: شرورترين مردم آنهايى هستند كه در امامت فرزندم موسى توقف نمايند نقل از فرقه ناجيه شيرازى راجع به واقفيه - ج 2 صفحه 207. مجلس دوم چون در چند روايتى كه درباره خواندن زيارت عاشورا نقل شد اختلاف بنظر ميرسد لذا علماء اعلام در كيفيت خواندن اين زيارت چند احتمال داده اند. احتمال اول در روايت صالح بن عقبه است كه به پشت بام خانه خود يا صحرا رود و با دست اشاره بطرف قبر آنحضرت كرده سلام بنمايد و بعد از لعن بر قاتلان آن حضرت دو ركعت نماز بخواند. در روايت علقمه دارد كه حضرت فرمود اين عمل را بعد از گفتن تكبير انجام بده و علقمه از آنحضرت طلب دعا نمود و حضرت هم زيارت عاشورا را به وى تعليم فرمودند. بنابراين معلوم ميشود كه طرز خواندن زيارت عاشورا باين نحو است كه اول تكبير بگويد و چون در زيارت ديگر دستور داده اند كه قبل از زيارت صد تكبير بگويند، معلوم ميشود كه مراد از گفتن تكبير صد مرتبه بوده است . پس قبل از زيارت عاشورا صد مرتبه تكبير بگويد و بعد از لعن و سلام دو ركعت نماز بخواند بعد زيارت عاشورا را خوانده و بعد از سجده آن دو ركعت نماز آخر آن را هم بخواند. گر چه ممكنست كه در روايت علقمه بگوئيم مراد از قول امام عليه السلام كه فرمودند: يا علقمه اذا انت صليت الراكعين بعد ان تؤ مى اليه بالسلام فقل الايماء اليه من بعد التكبير هذا القول . اين باشد كه در اشاره و ايماء به قبر همان زيارت عاشورا را خوانده شود. پس مراد از دو ركعت نماز اول همان دو ركعت نماز آخر است كه بعد از زيارت عاشورا خوانده ميشود. يعنى بعد از تكبير همان زيارت عاشورا را بخواند و بعد از لعن و سلام و اللهم حض و ذكر سجده دو ركعت نماز زيارت بخواند لكن طريقه اول بهتر و احوط است . رفتن بصحرا و يا بام خانه از آداب زيارت است و نه جزو آن پس اگر بآن عمل نشود مانعى ندارد. ضمنا دانستيم ، دعايى كه از علقمه از امام خواسته همان زيارت عاشورا است كه حضرت به وى تعليم فرمودند و اين دعا علقمه كه پس از زيارت عاشورا ميخوانند مربوط به علقمه نيست بلكه راوى آن صفوان است و بدون جهت به علقمه نسبت داده شده است . احتمال دوم اين است كه زيارت و دعا، با تمام اجزاء آن دو مرتبه خوانده شود. يكبار قبل از نماز و يكبار بعد از نماز. اين احتمال را مرحوم مجلسى در بحارالانوار داده است و گويا و جهش اين باشد كه ايماء بعد از نمازء سابق دانسته است چه از حديث استفاده ميشود كه در حال ايماء بايد اين زيارت را خواند. احتمال سوم احتماليست كه فاضل محدث شيخ ابراهيم كفعمى در كتاب جنة الوافيه نقل نموده و حاصل آن اينست كه اول بربام يا به صحرا رود و سلام بر آنحضرت نمايد و قاتلان آنحضرت را لعن و نفرين كند و در اين كار مبالغه نمايد و بعد دو ركعت نماز كرده مشغول به نوحه شود و در خانه عزادارى برپا كند و دعاى تعزيت - اعظم الله اجورنا الخ - به يكديگر بگويند. آنگاه صد مرتبه تكبير گفته متوجه قبر شود، زيارت را با دعاى سجده آورد و بعد از دو ركعت نماز دعاى صفوان را بخواند. وجه اين احتمال آنست كه بين صدر و ذيل حديث جمع كرده و كلام علقمه را حمل كرده بر اينكه بعد از زيارت از دور خواهش زيارت ديگرى كرده است . نه اينكه دعايى براى زيارت خواسته باشد. مبداء اين توهم قول اوست كه گفته : علمنى دعا ادعوا به ذلك اليوم ... احتمال چهارم اينست كه اول زيارت ششم از زيارت مطلقه اميرالمؤ منين عليه السلام كه در تحفة الزائر مجلسى و ((مفاتيح )) محدث قمى مذكور است و شروع آن ، السلام عليك يا رسول الله است بخواند و يا زيارت ديگرى از آنحضرت و يا لااقل سلامى به آن حضرت عرض كند. السلام عليك يا اميرالمؤ منين اگر زيارت ششم را خواند - كه بهتر است همين زيارت خوانده شود - شش ركعت نماز زيارت پس از آن بجا آورد و اگر غير زيارت ششم را خواند دو ركعت نماز زيارت بجا آورد و بعد تكبير گفته زيارت عاشورا و آنگاه دو ركعت نماز زيارت را بخواند و پس از آنهم دعاى علقمه كه همان دعاى صفوان باشد بخواند. بايد دانست كه بهترين طرز خواندن زيارت عاشورا همين قم است و وجه جمعى است بين تمام وجوه كه رعايت احتياط تمام در آن شده است . زيرا در روايت صفوان ذكر شد كه چون بزيارت اميرالمؤ منين عليه السلام آمد همان زيارت ششم را خواند و بعد از تمام شدن زيارت روى خود را بطرف قبر امام حسين عليه السلام نمود و زيارت عاشورا را با نماز و دعاى آن خواند و بعد گفت كه با امام صادق عليه السلام اينجا آمديم و حضرت اينگونه زيارت كرده و نماز و دعا خواندند و فرمودند كه اى صفوان اين زيارت را ضبط كن و اين دعا را بخوان و هميشه حضرت اميرالمؤ منين و امام حسين عليه السلام را باين نحو زيارت كن كه من ضامنم بر خدا هر كه ايشان را چنين زيارت كند. الخ ... مؤ يد ديگر اين وجه عبارتى از خود دعاى بعد از زيارت عاشوراست كه ميفرمايد: ... استودعكما الله و لاجعله الله اخر العهد منى اليكما انصرفت يا سيدى يا اميرالمؤ منين و مولاى و انت يا ابا عبدالله يا سيدى و سلامى عليكما متصل ما اتصل الليل و النهار واصل ذلك اليكما غير محجوب عنكما... فائده مقتضى ظاهر ادله آن است كه تمام عمل در يك نشست بجا آورد و به طورى كه در اثناى عمل هيچ فاصله اى نيفتد ولى ظاهرا بعضى كارها يا حرف زدن يا راه رفتن در بين عمل ضررى ندارد چنانكه ميتواند صد مرتبه لعن و سلام را بتدريج در روز بگويد. نيز جايز است كه زيارت عاشورا را در شب بخواند اگر چه در زيارت دارد كه : اللهم ان هذا اليوم تبركت به بنى امية ولى اختصاص به روز ندارد زيرا در حديث صفوان ذكر شد كه حضرت فرمودند: اذا حدث لك حاجة الخ كه فرمايش امام نص در عموم زمانست . نيز اگر چه در خبر علقمه زيارت عاشورا اختصاص به روز عاشورا دارد ولى در خبر صفوان آمده كه امام فرموده اگر بتوانى امام حسين عليه السلام را هر روز باين زيارت بخوانى بجا آورد كه تمام اين ثوابها براى تو خواهد بود. بلكه در عبارت كامل الزيارة آمده است كه اگر بتوانى هر روز عمرت اين زيارت را بخوان . نيز براى برآمدن حاجات و امور مهم ، خواندن زيارت عاشورا بسيار مجرب است و در ذيل خبر صفوان فرمود هر گاه براى و حاجتى پيش آيد اين زيارت را بخوان به هر كجا كه باشى و حاجت خود را از خداوند سئوال كن كه برآورده ميشود. علماء براى برآمدن حاجات چهل روز پياپى خواندن زيارت عاشورا را در ساعت معين بسيار مجرب دانسته اند، گر چه در روايت چهل روز وارد نشده ولى تجربه اينمطلب را ثابت نموده است . حكايت سيد رشتى در موضوع زيارت عاشورا محدث نورى در كتاب ((نجم ثاقب )) از تقى صالح سيداحمد فرزند سيد هاشم رشتى ، تاجر ساكن رشت ، نقل ميكند كه گفت در سال هزار و دويست و هشتاد براى او اداء حج و زيارت خانه خدا از رشت به تبريز آمدم ، آنجا در خانه يكى از تجار معروف بنام حاج صفر على منزل نمودم . چون قافله اى نبود متحير بودم كه چگونه سفر را ادامه دهم تا آنكه حاج جبار نامى كه جلودار قافله و از سده اصفهان بود مال التجاره اى برداشت كه بسوى ((طرابوزن ))(3) حركت كند منهم مالى از او كرايه كردم و حركت نمودم بمنزل اول كه رسيديم سه نفر ديگر به تحريص حاج صفر على بمن ملحق شدند. يكى حاج ملا باقر تبريزى حجه فروش و ديگرى حاج سيد حسين تاجر تبريزى و ديگرى حاج على بود. پس باتفاق حركت كرديم تا به ((ارزنة الروم ))(4) رسيديم و از آنجا طرابوزن شديم . در يكى از منازل ما بين اين دو شهر حاجى جبار جلودار نزد ما آمد كه اين منزل كه در پيش داريم مخوفست قدرى قدرى زودتر بار كنيد كه به همراه قافله باشيد چون در ساير منازل ما غالبا از قافله عقب بوديم ما تقريبا دو ساعت و نيم يا سه ساعت بصبح مانده حركت كرديم باندازه نيم يا سه ربع از منزل دور شده بوديم كه هوا تاريك شد و برف باريدن گرفت بطورى كه هر يك از رفقا سر خود را پوشانده و تند راندند هر چه كردم بآنها برسم ممكن نشد تا آنكه آنها رفتند و من تنها ماندم . پس از اسب خود پياده شدم در كنار راه نشستم و چون مبلغ ششصد تومان با خود داشتم مضطرب گشتم و تصميم گرفتم كه در همين مكان بمانم با آفتاب طلوع كند و سپس بمنزل قبلى مراجعت كرده چند مستحفظ برادرم و به قافله ملحق شوم . ناگاه در مقابل خود باغى ديدم كه در آن باغبانى بيل بدست گرفته بر درختان ميزد كه برف آنها بريزد. پيش من آمد و در فاصله كمى ايستاد. فرمود تو كيستى ؟ عرض كردم رفقاى من رفته اند و تنها در اين بيابان مانده ام و راه را هم نميدانم بزبان فارسى فرمود نماز شب بخوان تا راه را پيدا كنى . من مشغول خواندن نماز شب شدم . بعد از فراغ از تهجد باز آمد و فرمود نرفتى ؟ گفتم بخدا قسم راه را نميدانم فرمود زيارت جامعه بخوان . من جامعه را از حفظ نميدانستم و الان هم از حفظ ندارم ولى ايستادم و زيارت جامعه را از حفظ خواندم باز آمد و فرمود نرفتى ؟ بى اختيار گريه ام گرفت و گفتم راه را نميدانم . فرمود زيارت عاشورا بخوان من عاشورا را از حفظ نميدانستم و تا كنون هم نيستم ولى در آنجا با لعن و سلام و دعاى علقمه از حفظ خواندم . باز آمد و فرمود نرفتى گفتم نرفتم تا صبح شد، فرمود من حالا تو را به قافله ميرسانم رفت و بر الاغى سوار شد. بيل خود را بدوش گرفت و فرمود به رديف من بر الاغ سوار شو. سوار شدم عنان اسب خود را كشيدم تمكين نكرد و حركت ننمود فرمود جلوى اسب را به من بده . دادم بيل را بدوش چپ و عنان اسب را بدست راست گرفت و به راه افتاد و اسب در نهايت تمكين متابعت كرد پس دست خود را بر زانوى من گذاشت و فرمود: شما چرا نماز شب نمى خوانيد و سه مرتبه فرمود: نافله ، نافله ، نافله . باز فرمود چرا عاشورا نمى خوانيد؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا. بعد فرمود چرا جامعه نمى خوانيد؟ سه مرتبه فرمود: جامعه ، جامعه ، جامعه . در همان حال بمن فرمود اينها رفقاى تو هستند كه لب نهر آب فرود آمده براى نماز صبح مشغول وضو گرفتن هستند. من از الاغ پياده شدم كه سوار اسب خود شدم ، نتوانستم . او پياده شد و بيل را در برف فرو برد، مرا سوار اسب كرد و بسوى رفقا برگردانيد. در آن هنگام بخيال افتادم كه اين شخص چه كسى بود كه به زبان فارسى حرف ميزد؟ در صورتيكه زبانى جز تركى و مذهبى غالبا جز عيسوى در آنحدود يافت نمى شد. چگونه مرا با اين سرعت به رفقايم رسانيد؟ پس پشت سر خود نگاه كردم و احدى را نديدم و اثرى از او نيافتم و به رفقاى خود ملحق شدم . اگر چه نمى توان گفت كه اين شخص صد در صد حضرت ولى عصر عليه السلام بوده اند ولى مسلما از ياران آنحضرت بوده كه گفته او هم مانند گفته امام خواهد بود. حكايت حاج محمدعلى يزدى در زيارت عاشورا محدث نورى در كتاب ((دارالسلام )) از ثقة الدين حاج محمدعلى يزدى كه مرد فاضل صالحى در يزد بود حكايتى نقل ميكند. حاج محمدعلى دائما مشغول كارهاى آخرتى خود بود و شبها در مقبره اى كه جماعتى از صلحا در آن مدفونند به سر ميبرد اين مقبره خارج شهر يزد بود كه به مزار معروف است . همسايه اى داشت كه از كودكى با هم بودند و نزديك معلم ميرفتند تا آنكه بزرگ شدند و او شغل عشارى پيش گرفت پس از آنكه مرد او را نزديك همان جايى كه دوست صالح وى شبها در آن بيتوته مى كرد دفن كردند. يك ماهى از فوت او نگذشته بود كه حاج محمدعلى او را در خواب ديد كه در هيئت نيكويى است نزد او رفت و گفت من مبداء و منتهاى كار تو را ميدانم . تو از كسانى نيستى كه احتمال نيكى درباره او رود. شغل تو هم مقتضى عذاب سختى بود پس به كدام عملت به اين مقام رسيدى ؟ گفت همين طور است كه ميگويى . من گرفتار عذاب سختى بودم تا ديروز كه زوجه استاد اشرف آهنگر در اينمكان دفن كردند - اشاره به موضعى كرد كه نزديك به صد متر از او دور بود. در شب وفات او حضرت امام حسين (ع ) سه مرتبه بزيارت وى آمدند و در مرتبه سوم امر فرمودند كه عذاب ازين مقبره رفع شود و حالت ما نيكو شد و در وسعت و نعمت افتاديم . از خواب بيدار شدم در حاليكه متحير بودم آن شخص آهنگر را نمى شناختم در بازار آهنگران به جستجو پرداختم و او را پيدا كردم . پرسيدم آيا زوجه اى داشتى ؟ گفت آرى داشتم ، ديروز فوت كرد و او را در فلان مكان همان موضع را نام برد دفن كردم . پرسيدم آيا بزيارت حضرت ابا عبدالله عليه السلام رفته بود؟ گفت : نه . گفتم ذكر مصائب او ميكرد گفت نه . گفتم مجلس عزادارى داشت گفت نه . آنگاه پرسيد چه ميخواهى ؟ خواب خود را نقل كردم و گفت او فقط مواظبت بر زيارت عاشورا داشت . كرامتى از زيارت عاشورا آقاى حاج سيد احمد زنجانى در كتاب ((الكلام يجر الكلام )) از مرحوم آية الله آقاى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى نقل ميكند كه فرمود من و آقاى آقاميرزا على آقا، آقازاده ميرزاى شيرازى و آقا سيد محمود سنگلجى در سامرا شبى روى پشت بام در خدمت مرحوم آقاى ميرزا محمدتقى شيرازى درس ميخوانديم در اثنا درس استاد بزرگ ما مرحوم آقاى سيدمحمد فشاركى تشريف آوردند در حاليكه آثار گرفتگى و انقباض در بشره اش پيدا بود، معلوم شد شنيدن خبر بروز و با در عراق ايشان را اينگونه منقلب كرده است . فرمود شما مرا مجتهد ميدانيد؟ عرض كرديم بلى . فرمود عادل ميدانيد؟ عرض كرديم بلى . فرمود من به تمام زن و مرد شيعه سامرا حكم ميكنم كه هر يك از ايشان يك فقره از زيارت عاشورا را به نيابت نرجس خاتون والده ما جد امام زمان سلام الله عليه بخوانند و آن مخدره را نزد فرزند بزرگوارش شفيع قرار دهند كه آنحضرت از خداوند عالم بخواهد كه خدا شيعيان مقيم سامرا را از اين بلا نجات دهد. همينكه اين حكم صادر گرديد از ترس و بيم همه شيعيان مقيم سامرا حكم را اطاعت كرده زيارت عاشورا را به همان دستور خواندند در نتيجه يكنفر در سامرا تلف نشد در صورتيكه هر روز حدود پانزده نفر از غير شيعه تلف ميشدند. مجلس سوم : تاريخچه سلام هر قوم و ملتى اسلام و آداب و رسومى داشته اند كه هنگام ملاقات يكديگر اجرا مينموده اند. مثلا رسم ملت يهود اين بود كه با انگشت اشاره ميكردند. ملت نصارى دست بر دهان ميگذاردند چنانكه در اينزمان كلاه بر ميدارند، گبران و عجمهاى سابق خم ميشدند و تعظيم ميكردند. عرب قبل از اسلام كلمه حياك الله را به كار ميبرد يعنى خدا ترا زنده بدارد. در لسان العرب ميگويد: اعراب زمان جاهليت به يكديگر تحيت ميدادند، كه ((انعم صباحا)) يعنى صبح بخير و يا مى گفتند سلام عليكم و اين سلام علامت مسالمت بود باين معنى كه ما با هم جنگ نداريم اسلام دستور داد كه افشاء سلام كنيد. سلام در قرآن خداوند سلام را در قرآن از قول ابراهيم نقل كرده آنجا كه با عمويش آزر گفتگو ميكند كه عمو بت پرستى نكن عمويش او را تهديد كرد كه اگر دست از خداى خود بر ندارى و به خدايان ما بى اعتنايى كنى و بر حرف خود بمانى تو را سنگسار كنم و گرنه سالها از من دور باش . ابراهيم در جواب گفت سلام عليك ، سلام بر تو يعنى تو را وداع ميكنم و چون آذر دانست كه ابراهيم ميرود از گفتار خود پشيمان شده و او را ايمن ساخت . ابراهيم گفت : ساستغفر لك ربى انه كان بى حفيا . من از خدا بر تو آمرزش ميطلبم او بسيار در حق من مهربان است . اين مطلب شاهد بر اين است كه رسم سلام از دين حنيف ابراهيم مثل حج و امثال آن نزد عرب باقيمانده بود، خداوند آن را سنت قرار داد كه هر گاه دو نفر بهم ميرسند سلام كنند. در قرآن خطاب به پيغمبر مى فرمايد كه به مؤ منين سلام فرمايد: و اذا جائك الذين يؤ منون باياتنا فقل سلام عليكم كتب ربكم على نفسه الرحمة ، هر گاه آنان كه به آيات ما ميگروند نزد تو آيند سلام بر شما باد پروردگارتان بر خويش رحمت نوشته است . بلكه آن حضرت را امر به سلام بر همه مى فرمايد: فاضفح عنهم و قل سلام فسوف تعلمون . (از حرف - 89) از گناهان آنان درگذر و سلام بگو چرا كه خود ايشان بزودى عواقب كار خود را خواهند دانست . نيز به مؤ منين امر به سلام مى فرمايد: يا ايها الذين امنوا لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستاءنسوا و تسلموا على اهلها ذلكم خير لكم لعلكم تذكرون (نور - 27) اى كسانيكه ايمان آورده ايد بخانه هايى غير از خانه خود داخل نشويد تا آنكه رخصت يافته داخل شويد و بر اهل آن خانه سلام كنيد (اين اجازه همراه با درود) براى (حسن معاشرت شما) بهتر است تا شايد شما پند بگيريد. و اگر كسى در خانه نباشد امر فرموده كه بر خود سلام كنند: فاذا ادخلتم بيوتا فسلموا على انفسكم تحية من عندالله مباركة طيبة . (نور - 61) و هر وقت داخل خانه اى شويد(اگر كسى در آن خانه نباشد) بر خودتان سلام كنيد كه اين تحيت بركتى نيكو از جانب خدا است . خداوند سلام را تحيت خويش قرار داده و در مواردى از كلام خود ذكر كرده است : سلام على نوح فى العالمين ، سلام على ابراهيم ، سلام على موسى و هارون . خداوند بر همه پيغمبران سلام نموده است : و سلام على المرسلين . ولى بر آل هيچ پيغمبرى سلام نكرده مگر پيغمبر خاتم ، آنجا كه فرمود: سلام على آل يس . چون اين مسلم است كه يس يكى از اسماء وجود مبارك پيغمبر است كه در سوره يس ميفرمايد: يس والقرآن الحكيم انك لمن المرسلين على صراط مستقيم . پس آل ياسين آل پيغمبر مى باشند. چون خداوند بر پيغمبر سلام ميكند وجود مبارك پيغمبر بر ديگران سبقت سلام ميجويد پس لازمست كه مؤ منين نيز در سلام كردن بر يكديگر سبقت جويند زيرا اولى ترين مردم به خدا و رسول كسى است كه ابتدا به سلام نمايد. بلكه وارد شده كه بخيلترين مردم كسى است كه از مسلمانى بگذرد و به او سلام نكند. سلام كردن به بچه هاى مميز و نيز مساوات بين فقير و غنى در سلام كردن مستحب است . در اخبار وارد شده كه اگر در سلام كردن بين فقير و غنى فرق بگذارد خداوند روز قيامت از او در غضب باشد. سلام مرد بر زن جايز است ولى مكروه است كه به زن جوان سلام نمايد. در خبر است كه مردى بر در خانه كسى ايستاده بود، ملكى عبور ميكرد، سئوال كرد چرا اينجا ايستاده اى جواب داد برادر مؤ منى دارم كه ميخواهم باو سلام كنم ، ملك پرسيد آيا بين تو و او خويشى هست و يا حاجتى دارى ؟ جواب داد نه . فقط برادر دينى منست و خواستم باو سلامى كرده باشم . آن ملك گفت خداوند مرا نزد تو فرستاده و بر تو سلام ميفرمايد مرا زيارت كردى و رسيدگى نمودى بهشت را بر تو واجب كردم و ترا از غضب خود عفو و از آتش آزاد نمودم . جواب سلام واجب است و بايد بهتر جواب داد اگر چه خود سلام مستحب است ولى جواب آن واجب است و بايد بهتر جواب سلام بگويند، خداوند مى فرمايد: و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها اوردوها ان الله كان على كل شى حسيبا . (نساء 85) يعنى : هر گاه كسى شما را تحيت گفت و ستايش كرد شما نيز به تحيت و ستايشى مانند آن يا بهتر پاسخ دهيد كه خدا بحساب هر نيك و بدى كاملا خواهد رسيد. در تفسير صافى از پيغمبر صلى الله عليه و آله روايت ميكند كه مردى بآن حضرت گفت : سلام عليك حضرت فرمودند: و عليك السلام و رحمة الله . ديگرى گفت : السلام عليك و رحمة الله . حضرت فرمودند: عليك السلام و رحمة الله و بركاته . ديگرى گفت : السلام عليك و رحمة الله و بركاته . حضرت فرمودند: و عليك . آن مرد گفت : جواب مرا ناقص دادى . كلام خدا كجا رفته كه : و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها. حضرت فرمودند: تو چيز زائدى براى من باقى نگذاردى و من هم مثل سلام تو جواب دادم . در كافى از حضرت باقر عليه السلام روايت ميكند كه فرمود: اميرالمؤ منين عليه السلام به قومى گذر كرد و بر آنها سلام نمود، آنان در جواب گفتند: عليك السلام و رحمة الله و بركاته و مغفرته و رضوانه . حضرت فرمود: نسبت به ما از آنچه ملائكه به پدرمان ابراهيم گفتند تجاوز نكنيد. اين روايت اشاره دارد به اينكه رسم سلام تام و كامل يعنى عبارت : السلام عليك و رحمة الله و بركاته از راه و رسم ابراهيم گرفته شده و گفته قبلى ما را كه تحيت به سلام از دين حنيف ابراهيم است تاءكيد ميكند. سلام نكردن بر چند دسته با آنكه شعار مسلمانان سلامست و اخبار زيادى در تاءكيد آن وارد شده و فقهاء سلام را مستحب مؤ كد دانسته اند معذلك دستور داده اند كه به چند دسته نبايد سلام كرد. اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: سزاوار نيست به شش طايفه از مردم سلام كنيد. 1 - يهود و نصارى . 2 - كسانى كه شطرنج بازى مى كنند. 3 - كسانى كه خمر مينوشند. 4 - كسانى كه بربط و طنبور مى نوازند. 5 - كسانيكه سب مادرها ورد زبانشان باشد. 6 - شاعرانى كه زنهاى محصنه را قذف كنند. و در خبر ديگرى رباخوار و متجاهر به فسق و كسى كه صورت مجسمه ميسازد و نيز مخنث را از آنها شمرده است . پس شخص مؤ من بايد به اينگونه اشخاص سلام نكند، مگر در حال ضرورت و اگر كافر كتابى بر مسلمان سلام كرد و در جواب او عليكم يا عليك يا سلام تنها بگويد مانند زمان ما كه رسم شده ميگويند سلام عرض ميكنم و او هم در جواب ميگويد سلام عزيزم . پس به كسانيكه نبايد سلام كرد اينگونه سلام كردن عيبى ندارد. و يا به قصد قرآن سلام كند، زيرا سلام از كلمات قرآنى است ، و يا به آن دو ملكى كه با او هستند سلام نمايد و در موقع ضرورت مانند طيابت و نحو آن براى دعا كردن باو بگويد: بارك الله لك فى دنياك . بر شخص نمازگزار هم نبايد سلام كرد. از بعضى از اخبار استفاده ميشود كه مستحب سواره بر پياده و آنكه مركب بهتر دارد بر آنكه مركب پستتر دارد، ايستاده بر نشسته ، جماعت كم بر جماعت زياد و كوچك بر بزرگ سلام كند. معلوم است كه اينها مستحب در مستحب است ولى اگر عكس آن واقع شود از استحباب بيرون نميرود. فرع 1 رد سلام ديگرى در نماز واجب است گر چه سلام يا جواب آن به صيغه قرآن نباشد و اگر مخالفت كرد و جواب سلام را نداده به نماز ادامه داد نماز باطل نيست گر چه بعضى باطل دانسته اند. فرع 2 رد سلام در نماز بايد مثل سلام باشد پس اگر كسى بگويد سلام عليكم واجب است كه در جواب آن بگويد سلام عليكم و جواب ديگرى مانند: السلام عليكم يا سلام عليك نگويد: مگر آنكه در جواب قصد قرآنى كند. فرع 3 اگر كسى به غلط به او سلام كرد واجبست كه جواب آن را صحيح بگويد و بهتر قصد دعا و قرآنست . فرع 4 اگر سلام كننده سلام بدون عليكم بگويد در جواب يا سلام گفته و عليكم را تقدير بگيرد و يا سلام عليكم بگويد و دومى به قصد دعا يا قرآن بهتر است . فرع 5 جواب سلام واجب فورى است و اگر عصيانا يانسيانا تاءخير كرد و ديگر واجب نيست . واجبست كه جواب سلام را به سلام كننده بشنواند و اگر كسى بسخريه يا مزاح سلام كند جواب آن واجب نيست . سلام بر پيغمبر و ائمه طاهرين سلام و صلوات فرستادن بر حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله مستحب است و فضيلت بسيار دارد كسى كه بر آنحضرت سلام و صلوات فرستد ملكى موكل جواب سلام او را ميگويد و بعد به آنحضرت خبر ميدهد كه فلان شخص بشما سلام نمود، پس آنحضرت ميفرمايد: و عليه السلام . در تحفة الزائر مجلسى از امام سجاد عليه السلام روايت ميكند كه پيغمبر خدا (ص ) فرمودند كه هر كس بعد از مرگ من قبر مرا زيارت كند چنانست كه در حيات من بسوى من هجرت كرده باشد و اگر نتواند از دور به من سلام كند بمن ميرسد. نيز به سند معتبر روايت ميكند از شخصى كه بخدمت حضرت زهرا سلام الله عليها رفت حضرت از او پرسيد از براى چه آمده اى ؟ گفت از براى طلب بركت و ثواب . فرمود: پدرم صلى الله عليه و آله بمن خبر داد كه هر كس سه روز بر او و بر من سلام كند حقتعالى بهشت را بر او واجب گرداند. آن شخص عرض كرد اينمطلب در حيات آنحضرت و شما ميباشد. حضرت فرمود: چه در حيات و چه در ممات . رسول خدا (ص ) فرمود: هر كس در هر كجا بر من سلام كند بمن ميرسد. ابن ابى نصر خدمت حضرت رضا عليه السلام عرض كرد كه بعد از نماز چگونه سلام و صلوات بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله بايد فرستاد؟ حضرت فرمود كه ميگويى ؟ السلام عليك يا رسول الله و رحمة الله و بركاته السلام عليك يا محمد بن عبدالله السلام عليك يا خيرة السلام عليك يا حبيب الله السلام عليك يا صفوة الله السلام عليك يا امين الله اشهد انك رسول الله و اشهد انك محمد بن عبدالله و اشهد انك قدنصحت لامتك وجاهدت فى سبيل ربك و عبدته حتى اتيك اليقين فجزاك الله يا رسول الله افضل ماجزى نبيا امته اللهم صل على محمد و آل محمد افضل ماصليت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد . و در روايت معتبر ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقولست كه هر كس بخواهد قبر حضرت رسول و قبر اميرالمؤ منين و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين و قبرهاى حجت هاى خدا صلوات الله عليهم اجمعين را زيارت كند و در شهر خود باشد، روز جمعه غسل كند و جامه پاكيزه بپوشد و به صحرا رود، پس چهار ركعت نماز بخواند با هر سوره اى كه ميتواند پس به طرف قبله بايستد و بگويد: السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته السلام عليك ايها النبى المرسل و الوصى المرتضى والسيدة الزهرا و السبطان المجتبان و الاولاد و الاعلام و الامناء المنتجبون جئت انقطاعا اليكم و الى ابائكم و ولدكم الخلف على بركة الخلق فقلبى و نصرتى لكم معدة حتى يحكم الله لدينه فمعكم معكم لا مع عدوكم انى لمن القائلين بفضلكم مقر برجعتكم لا انكر لله قدرة و لا ازعم الا ما شاء الله سبحان الله ذى الملك و الملكوت يسبح الله باسمائه جميع خلقه و السلام على ازواجكم و اجسادكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته . در روايت ديگر است كه اين زيارت را بر بام خانه خود بكن مرحوم مجلسى ميفرمايد: خواندن اين گونه زيارات در صحرا يا بام خانه البته بهتر است اما اگر ميسر نشود و در هر محلى كه باشد و زيارت كند عيبى ندارد. معنى اسلام سلام در لغت بمعناى متعددى آمده كه اصل در آنها بمعنى سلامتى و يكى از اسماء الهى است چه حقتعالى خلق را از بلايا و آفات و شرور و نقايص حفظ ميكند پس مراد از سلام سلامتى و آسايش است و لفظ على در عليك مفيد شمول و احاطه ميباشد. بنابراين كسى كه از دور يا نزديك به امام سلام ميكند بايد متوجه باشد كه هيچ آزار و صدمه اى از ناحيه او به امام نرسد، نه در هنگام سلام و نه بعد از آن . و چون معلومست كه حضرت ائمه عليهم السلام غرضشان جز هدايت مردم و بندگى خدا و ترك نافرمانى او چيز ديگرى نيست البته از معصيت كردن مردم و اينكه از اوامر و نواهى الهى تخلف كنند ناراحت و متاءذى خواهند شد. آگاهى پيغمبر و امام از اعمال ما على بن ابراهيم از امام صادق عليه السلام روايت ميكند كه حضرت فرمود: اعمال بندگان در هر صبح به رسول خدا عرض ميشود، چه نيكان آنها و چه بدان آنها پس حذر كنيد و شرم نمائيد كه عمل قبيح شما خدمت پيغمبر عرضه شود. در تفسير قول خداى تعالى : و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤ منون . (توبه - 105) امام صادق عليه السلام فرمود كه مراد از مؤ منان مائيم . بنابراين فرمايش ، تمام اعمال نيك و بد ما را خدا و رسول و ائمه طاهرين مى بينند و از خوب آن خوشحال و از بد آن ناراحت مى شوند. دليل بر اينمطلب روايتى است كه علامه مجلسى از امام صادق عليه السلام نقل ميكند كه آنحضرت باصحاب خود فرمودند كه چرا رسول خدا از خود آزرده ميكنيد، يكى از ايشان گفت فدايت شوم چگونه آنحضرت را آزرده مى كنيم ؟ فرمود: مگر نميدانيد كه اعمال شما خدمت آنحضرت عرض ميشود و چون گناه و معصيتى در نامه عمل شما ملاحظه فرمايد آزرده ميگردد، پس آنحضرت را با معصيت آزرده نكنيد، بلكه با اعمال صالح خود آنجناب را خوشحال نمائيد. علامه مجلسى در بحار 16 از داود رقى نقل ميكند كه خدمت امام صادق عليه السلام نشسته بودم ناگاه آنحضرت بمن فرمودند اى داود اعمال شما روز پنجشنبه بر من عرضه شد صله رحم تو نسبت به پسرعمويت - فلانى - را ديدم و از اين كار تو مسرور شدم و ميدانم كه اينكار تو زودتر اجل او را ميرساند و عمرش را تمام ميكند. داود گفت : من پسرعمويى داشتم بدسيرت كه ناصبى و دشمن خاندان نبوت بود از او و همسرش صدمه زيادى بمن رسيده بود شنيدم از نظر معيشت وضع زندگانى او آشفته است و در سختى زندگانى ميگذراند قبل از آنكه عازم مكه شوم مقدارى از اموال خود را به جهت مخارج آنها فرستادم ، وقتى وارد مدينه شدم و حضور امام صادق عليه السلام شرفياب گشتم آن حضرت از صله رحم من خبر دادند. حيات و ممات پيغمبر براى امت خير است شيخ طوسى در مجالس و نيز در تفسير عياشى از امام باقر عليه السلام روايت ميكند كه حضرتش فرمود روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله در ميان جمعى از صحابه نشسته بود، فرمود كه بودن من در ميان شما خير است چنانكه مفارقت من هم برايتان خير است . ((جابر انصارى )) برخاست و عرض كرد يابن رسول الله خير بودن شما در ميان ما معلومست ولى مفارقت شما چگونه براى ما خير ميباشد؟ حضرت فرمودند: بودن من ميان شما خير است زيرا خداى تعالى ميفرمايد: ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم . اما خير من در مفارقت به جهت آنست كه اعمال شما در هر دوشنبه و پنجشنبه بر من عرضه مى شود اگر عمل نيكى از شماها ببينم خوشحال مى شوم و حمد خدا را مى كنم و اگر عمل بدى ببينم براى شما طلب آمرزش ميكنم . بلكه اعمال هر مؤ من و كافرى را در موقع و دفن شدن بر پيغمبر و امام عرضه ميدارند. چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود: هر كافر و مؤ منى كه بميرد و در موقع دفن و گذاردن در قبر اعمالش بر پيغمبر و اميرالمؤ منين و يك يك ائمه معصومين عليهم السلام عرضه ميشود تا برسد حضور حضرت حجت روحى فداه بلكه مهمتر اينكه پيغمبر و امام از وضع آتيه ما هم باخبرند كه آيا سعيد و خوش عاقبت از دنيا ميرويم يا بر عكس . روزى كه انسان از رحم مادر پا بعرصه دنيا ميگذارد تمام سرگذشت زندگانى او از فقر و غناء صحت و مرض سعادت و شقاوت و كفر و ايمان بر پيشانى او نوشته شده و تنها كسى كه ميتواند آن خط را بخواند و از وضع آتيه او باخبر شود پيغمبر و امامان ميباشند. چنانكه جناب اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: كان رسول الله المتوسم و انا من بعده و الائمة من بعدى هم المتوسمون . پيغمبر كه مكتب نرفته و امى بود خط پيشانى مردم را ميخواند، من اين علم را از پيغمبر تعليم گرفتم . به اولاد خود آموختم ، اين علم نزد هيچكس نيست و منحصر به ما اهلبيت است . خداوند ميفرمايد: ان فى ذلك لايات للمتوسمين . (حجر - آيه 75) در هلاك قوم لوط از سوى ما نشانه هايى است براى عبرت صاحبان توسم و فراست كه به فطانت بنگرند و حقيقت آنرا به سمات و علامات آن بشناسند و به تفكر از آن عبرت گيرند. فراست از صفات مؤ منانست چنانكه در حديث است : اتقوا من فراسته المؤ من فانه ينظر بنورالله . و نيز فرمود: ان الله عبادا يعرفون الناس بالتوسم . و بعد آيه فوق را تلاوت فرمود. امام صادق عليه السلام فرمود: نحن المتوسمون و نيز آنحضرت فرمود كه : انها لبسبيل مقيم . يعنى امامت هرگز از ما بيرون نرود. منظور حضرت اينست كه امام هميشه در بين مردم خواهد بود و او متوسم مردم ميباشد كه حقيقت مردم بر او آشكار است . در بصائرالدرجات است كه امام باقر عليه السلام فرمود: هيچ مخلوقى نيست مگر آنكه ما بين دو چشم او نوشته شده كه مؤ من است يا كافر و اين كتابت از شما پنهانست ولى از ائمه آل محمد عليهم السلام محجوب و پنهان نيست . پس احدى بر امامان داخل نمى شود مگر آنكه او را به آن كتابت مى شناسند كه مؤ من است يا كافر، بعد اين آيه را تلاوت فرمودند: ان فى ذلك الايات للمتوسمين انهالبسبيل مقيم (هجر 75) در ((كمال الدين )) از حضرت صادق عليه السلام ماثور است كه هر گاه حضرت قائم عليه السلام قيام فرمايد احدى از خلق پيش وى نخواهد ايستاد مگر آنكه حضرت مى شناسد كه او صالح يا طالح است . آن حضرت سبيل مقيم و آيات متوسمان در آنحضرت است ، اين علم از مختصات پيغمبر و آل اوست و لذا فرمودند كه ما اين علم را بمردم نمى آموزيم زيرا از اسرار است . هر كه را اسرار حق آموختند مهر كردند و دهانش دوختند سر حق را توان آموختن كه ز گفتن لب تواند دوختن ليس مخلوق الا و بين عينيه مكتوب انه مؤ من او كافر و ذلك محجوب عنكم و ليس محجوب عنا . اين علم توسم و تفرس غير از علم جفر و رمل و نجوم و قيافه شناسى است ، گويا اين همان علمى است كه على عليه السلام فرمود: ان هيهنا لعلما جمالو وجدت له حملة الخ ، در سينه من علميست كه نمى توانم براى كسى نقل كنم زيرا ظرفيت تحملش را ندارند و مرا تكفير كرده ميكشند. بالجمله امامان ما هر كس را كه ميديدند مى شناختند كه چه كاره و صاحب چه عملى است . لكن مانند كسى كه از هيچ چيز خبر ندارد ساكت و صامت بودند، مثل آنكه شما ببينيد كسى مشغول عمل قبيحى است اما هيچ به روى خود نياوريد و بروزش ندهيد. امامان نيز كه از جميع اعمال مردم از گذشته و آينده باخبرند كه چه كرده و چه كرده و چه خواهند كرد به جهت نظم امور زندگانى مردم و براى آنكه پرده درى نكرده باشند در ظاهر تجاهل مينمودند. مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست در بحار نقل ميكند كه در بدو خلافت اميرالمؤ منين عليه السلام كه مردم براى بيعت كردن و تهنيت گفتن از اطراف بخدمت آنحضرت ميآمدند ده نفر براى عتبه بوسى آنحضرت از مصر به كوفه آمدند، در آن وقت حاكم مصر محمد بن ابى بكر بود. عريضه اى خدمت آنحضرت فرستاده اسم آن ده نفر را نوشته بود كه اينها را از مصر فرستادم تا بخدمت شما بيايند و بيعت كنند چه اينها از رؤ سا و بزرگان قوم هستند. ((ابن ملجم )) ده نفر بود، چون حضرت نامه را خواند به اسم وى كه رسيد نگاهى كرده فرمود: ابن ملجم تويى ؟ عرض كرد بلى . فرمود: لعن الله عبدالرحمن بن ملجم . عرض كرد فدايت شوم انا والله لاحبك يعنى بخدا قسم من شما را دوست ميدارم . حضرت فرمود تو مرا دوست نميدارى و دروغ ميگويى تا سه مرتبه اين گفتگو رد و بدل شد تا اينكه ابن ملجم خورد من تو را دوست ميدارم حضرت تكذيبش فرده و مؤ كد به قسم فرمود. حضرت چوبى در دستش بود كه سر آنرا بر زمين ميزد و خط ميكشيد، فرمود بنشين ، مدتى بصورت آن ملعون نگاه كرد تا اينكه فرمود از تو سئوالى ميكنم راستش را بگو، آيا در ايامى كه كودك بودى و با اطفال بازى ميكردى ، هر وقت تو را ميديدند نمى گفتند كه : جاء ابن راعى الكلاب ، پسر چراننده سگها آمد، آيا چنين چيزى نبود؟ عرض كرد بلى چنين بود. حضرت فرمود چون بزرگ شدى آيا مادرت نگفت كه حمل تو در ايام حيض بود؟ ابن ملجم سر پيش انداخته خاموش ماند، بعد عرض كرد بلى ، سپس حضرت به همگى آنها اسب و خلعت و انعام داده مرخص نمود كه بمنزل رفته و رفع خستگى كنند. وقتى آن ده نفر از خدمت حضرت مرخص شدند آنحضرت ابن ملجم را بمردم نشان دادند و فرمودند هر كس ميخواهد به قاتل من نظر كند اين مرد خبيث را ببيند. مالك اشتر برخاست شمشير كشيد و عرض كرد فدايت شوم اين سگ چه لياقت و عرضه اى دارد نسبت بشمائى ادبى كند. اجازه فرمائيد تا او را بكشم . حضرت فرمودند: خدا ترا رحمت كند، شمشيرت را غلاف كن كه قصاص پيش از جنايت جايز نيست كه از او تقصيرى ظاهر نشده است ، ولى من از باب علم توسم و تفرس خبر دادم كه در علم حقتعالى گذشته كه او قاتل من باشد. قطب راوندى از جعفر بن شريف جرجانى نقل ميكند كه گفت در سالى كه بزيارت حج مشرف ميشدم در سر من راى خدمت امام حسن عسكرى مشرف شدم مقدارى از اهوال شيعيان نزد من بود كه ميخواستم آنها را به امام برسانم ، با خود فكر كردم كه از حضرت بپرسم اموال را به چه كسى بدهم قبل از آنكه من تكلم كنم فرمودند: آنچه با توست بمبارك خادم من بده چنين كردم و بازگشتم و گفتم كه شيعيان شما در جرجان سلام خدمت شما ميرسانند حضرت فرمودند: مگر بعد از فراغ از حج به جرجان باز نميگردى گفتم چرا فرمودند: از امروز تا 170 روز ديگر به جرجان بر ميگردى و روز جمعه سوم ربيع الثانى ، اول روز بمردم اعلام كن كه من آخر همانروز به جرجان خواهم آمد و چون وارد جرجان شوى خداوند پسرى به پسر تو عنايت فرموده كه بزودى او را به حد كمال برساند و از اولياء ما باشد - تا آخر حديث - هر كس مايل باشد به منتهى الامال محدث قمى در معجزات حضرت امام حسن عسكرى مراجعه نمايد. مقصود ما از نقل اين روايت آنست كه حضرت عسكرى عليه السلام ميداند طفلى كه هنوز بدنيا نيامده سالهاى بعد از دوستان و مواليان آن خانواده خواهد شد و اينمطلب را به جدش جعفر بن شريف جرجانى خبر ميدهد. در همان كتاب منتهى الامال در معجزات امام على النقى عليه السلام از يوسف بن يعقوب نصرانى نقل ميكند كه وقتى خدمت امام رسيد حضرت به او فرمود تو اسلام نخواهى آورد ولى فلان پسر تو مسلمان ميشود و از شيعيان ماست . روايت مفصل است به آنجا رجوع شود. بنابراين مسلم است كه امام از گذشته و آينده ما با اطلاع است و بر كوچكترين اعمال و كردار افراد مردم آگاه خواهد بود. و چون گفتيم كه سلام بمعنى ايمنى است يعنى كه هيچ شر و ضررى به تو نخواهد رسيد و تو از ناحيه من در امن و امانى پس كسى كه به امام سلام ميكند بايد متوجه باشد كه آزار و آسيبى از گناهان او به امام نرسد و چون گفتيم كه امام از همه اعمال ما آگاه است پس از اعمال زشت و اخلاق رذيله ما از قبيل حرص و كبر و ريا و عجب و بخل و حب و جاه و حسب مال و امتثال اينها متاءذى خواهد شد و بعيد نيست كه فرمايش پيغمبر كه فرمود: ما اوذى نبى مثل ما اوذيت . اشاره باين معنى باشد كه در هيچ امتى گناهى به بزرگى گناهى چون غضب خلافت و ايذاء فاطمه سلام الله عليها و قتل حضرت سيدالشهداء عليه السلام و ساير بلاهايى كه بر ائمه عليهم السلام وارد كردند انجام نگرفت پس هيچ پيغمبرى مثل اين پيغمبر اذيت نشد. ________________________________________ ص 88 كتاب 1 - مريم - 44 2 - شطرنج از باب مثالست و الا خصوصيتى ندارد، پس همه نوع قمار را شامل ميشود، خواه برد و باخت در آن باشد يا نباشد. (اينمطالب بطور مفصل در كتاب آيات الاحكام از همين نويسنده آمده است .) مراد از اين دو، آلات مخصوصى نيست كه سابقا رسم بوده و در مجالس طرب مينواختند بلكه آلت غنا و ساز و آواز هر زمان را شامل ميشود. مثلا در زمان ما بربط و طنبور منسوخ شده و بجاى آن وسايل ديگرى متداول گشته است . به زنهاى شوهردار نسبت ناروا دهند. لغت مخنث به ضم ميم و فتح خاء و نون مشدد، مردى را گويند كه حالات و اطوار زنان را از خود بروز دهد. (و اشهد انك محمد بن عبدالله ) از مفاتيح ميباشد. متن اصلى زيارت تحفة الزائر. ________________________________________ مجلس چهارم : السلام عليك يا ابا عبدالله سلام بر تو باد اى ابا عبدالله شرح لفظ ابا عبدالله ابا عبدالله كنيه حضرت سيدالشهداء حسين بن على عليهماالسلام ميباشد و كنيه بمعنى نام بردن چيزى به كنايه و اشاره است . باين جهت است كه بصريها ضمير را كنايه ناميدند زيرا اسمى ذكر نمى شود، مانند: ضربته كه چون نميخواهد اسم زده شده برده شود، لذا به اشاره و كنايه متوصل به ها ضمير مى شود و گاهى نيز به اسم پدر يا مادر يا فرزند لفظ اب و ام و ابن زياد نمايند، چون ابوعمرو، ابن عباس ، ام معبد و ام كلثوم .(5) سيد و شريف : اينكه اشخاص را با كنيه يا لقب ذكر ميكردند به علت احترام و بزرگداشت طرف بود. چون گفتن اسم باعث كوچك كردن اشخاص ميگرديد. لذا در زمان سابق به اولاد امام حسن مجتبى و امام حسين عليهماالسلام شريف ميگفتند چنانكه به علم الهدى و برادرش كه از اولاد حسين بن على عليه السلام بودند شريف مرتضى و شريف رضى ميگفتند اين موضوع شايع بود تا در سال 931 هجرى كه محمد بن بركات به توليت مكه معين شد، لقب شريف را به اولاد حضرت امام حسن و لقب سيد را به اولاد امام حسين عليهماالسلام تخصيص داد و شرفا مكه را باين جهت شريف ميگفتند كه از اولاد امام حسن مجتبى عليه السلام بودند كه آخر آن ها شريف حسين بود كه بعد از غلبه عبدالعزيز بن سعود، پدر ابن سعود پادشاه حجاز و نجد از مكه به جزيره قبرس مهاجرت نمود، اما هنوز هم در حجاز اولاد امام حسن عليه السلام را شريف خطاب ميكنند. لفظ شريف در ايران شيوع و امتيازى نيافت بلكه اولاد امام حسن و امام حسين عليهماالسلام هر دو او را سيد خطاب ميكنند. نامگذارى ابا عبدالله كنيه حضرت سيدالشهداء عليه السلام را جد بزرگوارش پيغمبر خدا براى آنحضرت قرار داد چون آنحضرت مطابق آيه : و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى ، هر چه بگويد وحى از طرف خداست ميتوان گفت كه اين كنيه هم از طرف خداوند است . شيخ طوسى از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده كه چون حضرت حسين عليه السلام متولد شد رسول خدا صلى الله عليه و آله به اسماء بنت عميس فرمودند بچه مرا بياور. اسماء آنحضرت را در جامه سپيدى پيچيده خدمت رسول خدا (ص ) آورد حضرتش او را در دامن گذاشت . اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ او فرمود، در همان هنگام جبرئيل نازل شده گفت : حقتعالى تو را سلام ميرساند و ميفرمايد كه چون على نسبت به تو بمنزله هارون نسبت به موسى است . پس او را به اسم پسر كوچك هارون كه شبير است نام كن و چون لغت تو عربى است او را حسين بخوان پس حضرت رسول او را بوسيد و گريست و فرمود كه ترا مصيبتى عظيم در پيش است خداوند كشنده ترا لعنت كند و آنگاه فرمود اسماء اين خبر را به فاطمه نگو. اسماء ميگويد چون روز هفتم شد پيغمبر فرمودند فرزند مرا بياور چون او را به نزد آنحضرت بردم گوسفند سفيد و سياهى براى آنحضرت عقيقه كرد، يك رانش را به قابله داد و سرش را تراشيد و به وزن موى سرش نقره تصدق كرد و خلوق بر سرش ماليد و او را در دامان خود گذاشت و فرمود: اى ابا عبدالله كشته شدن تو بر من بسيار گرانست و آنگاه بسيار گريست . گفتم پدر و مادرم فداى تو باد اين چه خبريست كه از روز اول ولادت گفتى و امروز نيز ميفرمائى حضرت فرمود: كه بر اين فرزند دلبند خود ميگريم كه گروهى كافر ستمكار از بنى اميه او را خواهند كشت خداوند شفاعت مرا بايشان نرساند. مردى او را مى كشد كه رخنه در دين خواهد كرد و بخداى بزرگ كافر خواهد شد. آنگاه فرمود: خداوندا من در حق اين فرزند از تو سؤ ال ميكنم آنچه را كه ابراهيم در حق ذريه خود سئوال كرد. خداوندا تو دوست دار ايشان را و دوست بدار هر كه ايشان را دوست ميدارد و لعنت كن هر كه ايشان را دشمن ميدارد و لعنتى چنان كه زمين و آسمان پر شود. دانستيم كه اسم امام حسين و كنيه اش از طرف خدا بوده و هر دو آنها در اول تولد نهاده شده است . علل نامگذارى ابا عبدالله ابا عبدالله بمعنى پدر بندگان خداست و علت و جهت اينكه آنحضرت پدر بندگان خدا شد چند چيز است كه ذيلا ذكر مينمائيم . علت اول اين مسلم است كه اول چيزى را كه خداى تعالى خلق فرمود نور وجود مبارك محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله بود كه خودش فرمود: اول ما خلق الله نورى ، و آن رواياتى كه ميگويد: اول ما خلق الله العقل در مجردات است نه در بين تمام اشياء عالم . پس بطور قطع ميتوان گفت اول خلقت عالم امكان نور مبارك آنحضرت بوده است و در روايات زيادى گواه بر اين مطلب است . از جمله روايتى است كه علامه مجلسى از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام نقل ميكند كه : خدا بود و هيچ خلقى با او نبود. پس اول چيزى كه خلق كرد نور حبيب خود محمد بود او را آفريد قبل از آنكه آب و عرش و كرسى و آسمانها و زمين و لوح و قلم و بهشت و جهنم و ملائكه و آدم و حوا را بيافريند به چهارصد و بيست و چهار هزار سال . (6) پس چون نور محمد پيغمبر ما صلى الله عليه و آله را خلق فرمود هزار سال نزد پروردگار خود ايستاده و او را بپاكى ياد ميكرد، و حمد و ثناى او را مينمود و حقتعالى نظر رحمت بسوى او داشت و به او فرمود: مراد و مقصود من از خلق عالم تويى . اراده كننده خير و سعادت تويى . برگزيده خلق من تويى . حال كه معلوم شد ((اول ما خلق الله )) نور وجود مبارك پيغمبر بود، با بيانى از مرحوم شيخ جعفر شوشترى كه در كتاب ((وسايل المحبين )) دارد ميگوئيم حسين عليه السلام نيز اول ما خلق الله بوده است . او ميفرمايد كه پيغمبر خدا فرمود: حسين منى و انا من حسين ، و در روايت ديگر است كه : انا من حسين و حسين منى . پس وقتى حسين از پيغمبر و پيغمبر از حسين شد بايد هر زمان كه پيغمبر بوده حسين نيز بوده باشد. اگر بگويى كه مراد از ((حسين منى )) اينست كه پيغمبر ميفرمايد حسين از نسل من است و از من بوجود آمده ميگويم اين گفته بايد خصوصيتى نداشته باشد، بلكه درباره امام حسن عليه السلام نيز گفته شود يعنى بفرمايد: حسن و حسين منى و انا من حسن و حسين ، حال آنكه اين جمله ((حسين منى )) فقط درباره حضرت حسين عليه السلام گفته شده است و نه درباره امام حسن عليه السلام . با اين بيانى كه شد ميگوئيم اگر خداوند همه موجودات عالم را به واسطه نور پيغمبر خلق فرموده بايد به واسطه حسين هم خلق شده باشد زيرا حسين از پيغمبر و پيغمبر از حسين است . پس حسين پدر همه موجودات عالم است و بايد به او ابا عبدالله گفته شود. علت دوم : دومين عت و جهتى كه حسين عليه السلام ابا عبدالله ، پدر بندگان خدا شد براى قيامش بود چون اگر آنحضرت قيام نمى فرمود با نقشه هايى كه بنى اميه كشيده بودند يكنفر گوينده لا اله الا الله باقى نميماند و گروه گروه از دين و آئين محمدى (ص ) بر ميگشتند و در نتيجه اسلام آخرين لحظات عمر خود را تسليم مظالم دولت اموى ميكرد. حسين عليه السلام ديد اگر قيام نكند اركان اسلام از جاى كنده شده و مقدسات آن دستخوش هوى و هوس بنى اميه واقع ميشود و ميليونها جمعيت كه با هزاران خون دل و فداكاريهاى گران ازتيه ضلالت و حضيض مذلت خانه بدوشى ، يغماگرى و بت پرستى نجات يافته و به شاهراه سعادت ابدى رسيده اند، اينك در اثر دلخواه معاويه و يزيد فوج فوج از دين خارج شده بلكه از جاده بشريت و آدميت نيز بيرون ميروند. عترت آل محمد صلى الله عليه و آله كه ناموس بزرگ الهى است مورد ايذاء و اذيت واقع شده و هزاران مسلمان تحت نفوذ ظالمانه بنى اميه دچار شكنجه و عذابند. ابن ابى الحديد در جلد سوم شرح نهج البلاغه نقل ميكند كه روزى عمر بن خطاب به مغيره گفت : تو از روزى كه كور شدى با اين چشم چيزى ديده اى ؟ مغيره گفت نه ، عمر گفت : بخدا قسم كه بنى اميه اسلام را كور خواهند كرد آنچنان كه چشم تو كور شده است و چنان آنرا كور ميكنند كه ديگر اسلام نميداند كجا ميرود و كجا مى آيد، مثال معروفيست كه مى گويند: ويل لمن كفر نمرود، بنى اميه با اسلا چه معامله اى كردند كه اين گونه مذمت شدند. شمه اى از كارهاى بنى اميه دستور معاويه براى جعل حديث : ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نقل ميكند كه معاويه به عمال خود نوشت - در جميع بلاد - كه مبادا شهادت يكنفر شيعى را قبول كنيد. نظر كنيد هر كه را شيعه عثمان است بخود نزديك نمائيد. هر كس در فضايل عثمان حديثى روايت كند او را گرامى بداريد و در مجالس خود او را فوق العاده احترام كنيد. حديثى را كه روايت كرده با اسم خودش ، پدرش و عشيره اش براى من بفرستيد. عمال معاويه به فرمان او همين دستور را عمل كردند و آنقدر حديث جعلى در فضايل عثمان براى او فرستادند كه خود معاويه گفت كافى است و همه آنها را غنى كرد. علم و فضل و زهد على عليه السلام را كسى انكار نكرده و تا امروز نيز همه نويسندگان عالم از شيعه و سنى و افراد غيرمسلمان فضايل و مناقب على عليه السلام را قبول دارند، در صورتيكه آنها سواد نداشته و حتى زبان عربى ساده كه زبان خودشان بود نميدانستند. مثلا از ابوبكر پرسيدند كه خداوند در سوره عبس ميفرمايد: وفاكهة و ابا. اب ، چه معنى دارد؟ ابوبكر گفت كدام آسمان بر سرم سايه اندازد و كدام زمين مرا بر دوش گيرد و اگر بگويم كلام خدا را نميدانم . از عمر معنى آنرا پرسيدند؛ گفت : هر آيه اى كه معنى آن روشن است و ميدانيد به آن عمل كنيد و هر كدام را نميدانيد به حال خود گذاريد. وقتى اين موضوع را به على عليه السلام گفتند حضرت فرمود: سبحان الله . آيا نميدانيد اب گياهى را گويند كه حيوان از آن نفع ميبرد؟ اگر ميگويند دامادى پيغمبر فضيلت است و عثمان داماد پيغمبر بود ميگوئيم اولا فضيلت فاطمه از زينب و ام كلثوم بيشتر بود و ثانيا... آنها را كشت كه شرح آن مفصل است و ثالثا آنها را كشتند و حق ... را بردند پس چگونه است كه بايد اسم آنها روى برگهاى بهشت باشد و اسم على عليه السلام نباشد؟ نيز حديث ديگرى براى عثمان جعل كردند كه پيغمبر به ابن عباس فرمود: چون روز قيامت شود منادى از زير عرش ندا كند كه اصحاب محمد (ص ) را بياوريد، پس ابوبكر و عمر و عثمان و على را بياورند، آنگاه به ابوبكر گفته ميشود كه بر در بهشت بايست و هر كه را ميخواهى داخل كن و هر كه را نميخواهى وارد مكن و به عمر ميگويند تو هم نزد ميزان باش هر كه را خواستى ميزان عملش را سنگين كن و هر كه را خواستى سبك بگردان و به عثمان هم شاخه اى از درختى ميدهند كه آن درخت را خدا بدست خودش غرس كرده است و ميگويند هر كه را خواستى با اين شاخه از كنار حوض كوثر بران و هر كه را خواستى آب بده و به على هم دو حله ميدهند و ميگويند روزى كه خدا زمين و آسمان را خلق كرد اين دو حله را براى تو نگه داشت . نميدانم اين چگونه عدل خداونديست كه هر مؤ من پستى هفتاد حله دارد ولى على با آن فضايل و مناقبش بيش از دو حله ندارد و همه كار روز قيامت بدست آن سه نفر است ، ولى على هيچ كاره است . در صورتيكه وقتى مصريها عثمان را كشتند دارايى او بنا بر قول جرجى زيدان به قرار زير بود: 1 - موجودى او نزد خزانه دارش يك ميليون درهم . موجودى طلاى او صد و پنجاه هزار دينار. قيمت املاك ((وادى القرى )) و ((حنين )) او صد و پنجاه هزار دينار. قيمت اسبها و اثاثيه او صد و پنجاه هزار دينار ولى روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان كه حضرت امام حسن پدر را دفن كرد و به كوفه برگشت و در مسجد بالاى منبر رفت و خطبه خواند فرمود: بخدا قسم كه اميرالمؤ منين عليه السلام دينار و درهمى پس از خود باقى نگذاشت مگر چهارصد درهم كه اراده داشت با آن مبلغ خادمى از براى اهل خويش بخرد. بارى بفرمان معاويه مردم بيدين و دنياپرست آنقدر از اين قبيل براى عثمان و آن دو نفر درست كردند كه خود معاويه گفت بس است ، چه ترسيد كه خلافت و حكومت او متزلزل شود. او براى عمال خود نوشت كه در هر شهرى كه كسى درباره ديگرى شهادت دهد كه او دوست على است نام او را از دفتر ارزاق قطع كنيد و عطايى به او ندهيد. و پس از آن نوشت هر كس متهم به دوستى على بن ابيطالب است خانه اش را خراب كنيد و او را به انواع عذابها معذب نمائيد. كشته شدن دوستان على عليه السلام توسط نماينده معاويه : طبرى در جلد ششم مينويسد كه وقتى ((زياد بن ابيه )) ((سمرة بن جندب )) را نايب خود در بصره قرار داد و او به كوفه آمده سمره هشتهزار نفر از دوستان على را گردن زد وقتى خبر بمعاويه رسيد براى او نوشت مگر ترسى دارى كه كسى را بيگناه كشته باشى ؟ سمرة گفت : در مقابل آنچه كشتم شانزده هزار ديگر هم بكشم خوفى ندارم . ((ابوسواد عدوى )) ميگويد كه سمره چهل و هفت هزار نفر از عشيره مرا كشت كه همه آنها قاريان قرآن بودند ابن ابى الحديد نقل ميكند كه مردى از اهل خراسان به بصره آمد مقدارى ركوة مال به او تعلق گرفته بود كه داد و قبض رسيد گرفت بعد به مسجد رفته ، مشغول خواندن نماز شد. به سمره گفتند كه دوست على است بدون معطلى دستور داد او را گردن زدند، ناگاه در جيب او قبض پرداخت زكوة پيدا كردند، به سمره گفتند مگر قرآن نخوانده اى كه خدا ميفرمايد: قدافلح من تزكى و ذكر اسم ربه فضلى . اين مرد زكوة خود را ميپرداخت و نماز ميخواند چرا او را كشتى ؟ گفت : زياد بمن امر كرده كه هر كس دوست على باشد بكشم اگر چه نماز بخواند و زكوة بدهد. واقعا حيرت آور است كه از چنين مردى شقى و بى دين بخارى مسلم ترمذى ، ابوداود، ابن ماجه ، احمد بن حنبل ، طبرى و حسن بصرى روايت نقل كرده و در استيعاب او را عظيم الامانه ، صدوق الحديث و كثيرالرواية معرفى ميكنند. ولى از ابوحنيفه نقل شده كه گفت : من قول سه نفر از صحابه را قبول ندارم كه انس بن مالك و ابوهريره و سمرة بن جندب باشند. خواننده عزيز، امام حسين عليه السلام ميداند كه اگر چند صباحى بگذرد و بنى اميه به اين منوال رفتار كنند، علاوه بر اينكه خاندان آل محمد را از بين ميبرند از اسلام هم اثرى نخواهد ماند، و مسلمانان هم به كلى از بين ميروند، اين بود كه قد علم كرده با شجاعت و رشادت وارد صحنه كربلا شد، پس او علت مبقيه دين جدش گشت و اسلامى را كه بنى اميه ميخواستند برچينند، نگه داشت . ماءموريت بسر بن ارطاة از طرف معاويه : در كتاب ((كشف الهاويه )) است ما مختصر آن را نقل ميكنيم - كه معاويه ، بسر بن اطارة را با لشكر زيادى به مدينه فرستاد تا براى خليفه خود بيعت بگيرد به او گفت چون وارد مدينه شدى هر يك از شيعيان على را ديدى سرش را ببر و اموالش را به غنيمت بردار و چنان اهل مدينه را بترسان كه گمان كنند يكنفر از آنها باقى نخواهد ماند سپس هر كه در طاعت ما وارد شد دست ازو بردار ولى به شيعيان على سخنان درشت بگو و كار را بر ايشان سخت بگير و در قتل و غارت آنها كوتاهى مكن . آنقدر از آنها بكش تا از طاعت على بيرون رفته و به طاعت ما درآيند. پس با چهار هزار سوى مدينه شتافت چون نزديك مدينه رسيد مردم از ترس به استقبال او شتافتند ولى جز دشنام و سب چيز ديگرى از او استماع نكردند. چون وارد مدينه شد در مسجد پيغمبر بالاى منبر رفت و آنقدر بمردم بد گفت كه اهل مدينه گمان كردند همه را خواهند كشت و لذا عده زيادى از مدينه فرار كردند. چون از منبر به زير آمد اول خانه اى كه آتش زد خانه ابو ايوب انصارى از اصحاب برجسته رسول خدا (ص ) بود. آنگاه شروع به خراب كردن خانه هاى ديگر كرد و اموال آنها را غارت نمود و جماعت كثيرى از آنها را كشت . بعد از آن به مكه آمد و چنان زياد قتل و غارت كرد كه مورخين به حساب در نياورده اند، با آنكه آنجا خانه امن خداست و حتى حيوانات ، پرنده و چرنده نيز در امان ميباشند. و چون براى ((نجران )) حركت كرد در راه خود و در آنجا يكنفر از شيعيان على را باقى نگذاشت و همه را گردن زد. بعدا از جانب صنعا و يمن حركت كرد، عبدالله بن عباس كه از جانب اميرالمؤ منين عليه السلام والى آنجا بود ديد تاب مقاومت در برابر بسر را ندارد ناچار به جانب كوفه حركت كرد و دو پسر خود را به مردى از قبيله بنى كنانه سپرد. چون بسر ملعون وارد شد و كودك ابن عباس را گرفت مرد كنانى پيش دويده گفت اين دو طفل گناهى ندارند براى چه ميخواهى آنها را بكشى اگر ميخواهى آنها را بكشى اول مرا به قتل برسان ، آن ملعون ازل و ابد گفت : چنين خواهم كرد و اول آن مرد كنانى را كشته و سپس آن دو كودك را چون گوسفندى سر بريدند. زنان بنى كنانه ناله كنان و فريادزنان بيرون دويدند، زنى در ميان آنان گفت بخدا قسم در زمان جاهليت قتل اينگونه اطفال بيگناه را جايز نميدانستند، زوجه عبدالله بن عباس ديوانه وار و فغان كنان از خانه بيرون دويد و گفت اى ظالم بيرحم ، گناه اين دو طفل صغير من چه بود كه آنها را سر بريدى ؟ گفت : به خدا قسم قصد كرده ام كه شمشير خود را از خون شما خضاب كنم ، پس يكى از زنها به زنهاى ديگر گفت متفرق شويد كه اين ظالم شما را خواهد كشت . بالجمله بسر صد نفر از بزرگان و مشايخ شيعه را به قتل رسانيد و خلقى كثير از طبقات ديگر مردم را به انواع عذاب معذب گردانيد و آنها را كشت . بعد به قبيله ((همدان )) تاخت و زنهاى آنها را اسير كرده در بازار بمعرض فروش گذارد اين اولين قبيله اى بود در اسلام كه اسير داد، چه سابقه نداشت كه كسى زن مسلمان را اسير كرده و در بازار بفروشد. خداوند عذاب اين بسر را زياد كند كه اسيرى زن مسلمان را به بنى اميه ياد دارد و لذا آنها هم آل محمد را اسير كرده شهر به شهر گرداندند و كار به جايى رسيد كه در مجلس يزيد خواستند دختر حسين بن على عليهماالسلام را به كنيزى ببرند. سب على عليه السلام توسط معاويه : اول كسى كه سب اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام را نمود، معاوية بن ابى سفيان لعنة الله عليه بود كه هم خودش آنحضرت را سب ميكرد هم به مردم پولهاى كزافى ميداد تا آنحضرت را سب كنند. ((ابن ماجه )) در ((سنن )) خود نقل ميكند كه چون معاويه به حجاز آمد. سعد بن ابى وقاص نزد او رفت در مجلس اسمى از على اميرالمؤ منين برده شد، معاويه على را سب كرد، سعد بن ابى وقاص در غضب شده گفت : مردى را سب ميكنى كه من خود از رسول خدا (ص ) شنيدم كه فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه . و شنيدم كه فرمود: يا على انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا بنى بعدى . و نيز شنيدم در روز خيبر فرمود: لا عطين الراية اليوم رجلا يحب الله و رسوله . ((مسعودى )) در ((مروج الذهب )) نقل ميكند كه معاويه وارد خانه كعبه شد و مشغول طواف گرديد، سعد بن وقاص با او بود چون از طواف فارغ شد به سوى ((دارالندوه )) روان گرديده بر سرير خود قرار گرفت و سعد را پهلوى خود نشاند و بعد على را سب كرد. سعد بر خود لرزيد و گفت : اى معاويه مرا پهلوى خود نشاندى كه على را سب كنى ؟ به خدا قسم خصالى در على بن ابيطالب هست كه اگر يكى از آنها براى من بود برايم محبوبتر بود از آنچه كه آفتاب بر آن ميتابيد. سپس گفت : بخدا قسم كه بعد از اين وارد خانه نشوم كه تو در آن باشى پس برخاست و رفت . در ((عقدالفريد)) مينويسد كه معاويه به عمال خود نوشت كه على را در منابر لعن كنند، عمال او به گفته اش عمل كردند. ام سلمه براى معاويه نوشت كه شما خدا و رسول را در منابر لعن ميكنيد مگر نميدانيد كه لعن على بن ابيطالب لعن خدا و رسول است ؟ شما على و دوستانش را لعن ميكنيد و من گواهى ميدهم كه خدا و رسول ، على را دوست ميدارند ولى معاويه ابدا به اين نامه اعتنا نكرد. در جلد دوم الغدير از معجم البلدان ياقوت حموى جلد 5 صفحه 38 نقل ميكند كه على بن ابيطالب رضى الله عنه را در منبرهاى شرق و غرب لعن ميكردند مگر در منابر سجستان كه با بنى اميه عهد كردند كه نبايد كسى را بر منا سجستان لعن كرد و كدام شرف بالاتر و بزرگتر از اين كدام است كه از لعن برادر رسول خدا (ص ) بر منابر شهر خود منع كنند در صورتيكه در مكه و مدينه آنحضرت را لعن ميكردند. كار سب على عليه السلام را بجايى رساندند كه يكى از تعقيبات نماز خود را سب آن حضرت قرار دارند. در تاريخ ((ابن عساكر)) و ((خطيب بغدادى )) مينويسد كه ((حرير بن عثمان )) از مسجدى كه نماز ميخواند خارج نمى شد تا على را هفتاد مرتبه لعن كند و همه روزه كارش اين بود. اسماعيل بن عياش ميگويد: من از مصر تا مكه با اين شخص بودم و همه روزه كارش سب بود. يكبار بمن گفت اين روايتى كه مردم از پيغمبر نقل ميكنند كه فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى . حق است لكن شنونده غلط از پيغمبر شنيده و خطا در گفته خود نموده است ، گفتم مگر پيغمبر چه فرموده است ؟ گفت : انما انت بمكان قارون من موسى . پرسيدم اين را از كجا روايت ميكنى ؟ گفت از وليد بن عبدالملك شنيدم كه در منبر ميگفت : خواننده عزيز آيا اين عمل معاويه و بنى اميه موجب هتك حرمت خدا و رسول و اذيت آنان نبود؟ خدا ميفرمايد: ان الذين يؤ ذن الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة و اعدلهم عذابا مهينا . آيا اين معاويه نبود كه بندگان صالح خدا را بدون جرم و گناه به قتل ميرسانيد در صورتيكه خدا ميفرمايد: و من يقتل مؤ منا متعمدا فجزائه جهنم خالد فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعدله عذابا عظيما . ((نساء - 93)) معاويه اولين خليفه اى بود كه شراب خريد و آشاميد و پسرش يزيد اين شرابخوارگى را بحد اعلا رساند و دائم الخمر بود. پيغمبر (ص ) فرمود: خورنده ، فروشنده و خريدار شراب ملعون ميباشد. اگر بخواهيم فجايع معاويه را شرح دهيم مثنوى هفتاد من كاغذ ميشود، ما بعضى از آنها را مقدمه جلد اول شرح كافى ذكر كرده ايم به آنجا مراجعه شود. بالاترين بدى از بديهاى معاويه وليعهد كردن يزيد كه از مردم براى او بيعت گرفت . او هنگام فوتش به يكى از خواص خود گفت من سه گناه بسيار بزرگ مرتكب شده ام حق على را گرفتم . زن امام حسن عليه السلام را فريب دادم تا شوهر خود را مسموم نمود. يزيد را وليعهد خود كردم . يزيد از آن فرزندان جانى خائن مست و ديوانه بيباكى بود كه چشم روزگار نظيرش را نديده است . معاويه در وصيتش براى يزيد نوشت كه حسين بن على مرد بزرگوار و محترم و مورد توجه تمام مسلمين خاصه نيزد اهل حجاز است ، اگر اهل عراق با او بيعت كردند و او بر تو خروج كرد ظفر مييابد، مبادا با او جنگ كنى كه حق بزرگى از خلافت دارد و مورد توجه مسلمانان است تا ميتوانى با او مسالمت كن . يزيد در ايام خود دائم الخمر بود، در اوايل خلافتش جماعتى از مدينه نزد او آمدند، در بازگشت به او فحاشى كردند و ميگفتند نزد كسى رفتيم كه اصلا دينى ندارد، شارب الخمر است ، در مجلس او زنهاى رقاصه با دف و طنبور مينوازند و با سگان بازى مى كند. عبدالله حنظله گفت كه يزيد با مادر، خواهر و دختران خود وطى مينمود و نماز ميخواند. در مروج الذهب ميگويد: يزيد بوزينه خبيثى داشت كه او را ابوقيس ميناميد، در مجلس منادمه خود او را حاضر ميكرد و در محفل خود متكايى براى او طرح مينمود. گاهگاهى او را بر گورخرى رام و تربيت شده بود و بر او زين و لگام بسته بودند سوار مينمود و در جلسه سبق مسابقت خيول مينمود، يكروز گورخر سبقت گرفت داود در حاليكه نيزه بدست داشت به حجره يزيد داخل شد، قبايى از ديباى سرخ و زرد در بر كرده بود دقلنسوه اى از حرير ملعون بر سر داشت و گورخر را زينى از حرير احمر منقوش و ملمع به الوان كرده بودند. يكى از شعراى شام در آنجا بود و اين دو بيت را گفت : تمسك اباقيس بفضل عنانها فليس عليها ان سقطت ضمان الا من راءى القرد الذى سيقت به جياد اميرالمؤ منين اتان . اخبار و تاريخ در مذمت يزيد زياد است ، انشاء الله در جاى خودش ذكر خواهيم كرد. علت جاذبه عمومى نسبت به ابا عبدالله عليه السلام و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون (ابراهيم 42) هرگز مپندار كه خدا از كردار ستمكاران غافل است . در چنين دوران و روزگار تاريكى كه ابرهاى تيره و تار ظلمهاى معاويه و يزيد سرتاسر بلاد اسلامى را فرا گرفته و مردم مسلمان بدبخت را در فشار بيدادگريهاى خود گذاشته بود و هر روز ظلم تازه اى بر مردم تحميل ميشد، شاخص ترين مردم روزگار در صحنه آفرينش بشريت حضرت ابا عبدالله الحسين بن على بن ابيطالب عليه السلام مانند كوه بلندى كه در دلش انواع معادن قيمتى باشد قد بياراست و جان خود و اهل بيتش را در راه خدا و با خون خود و جوانان اصحابش شجره طيبه اسلام را كه بنى اميه قصد خشكاندن آنرا داشتند چنان سيراب كرد كه تا دامنه قيامت خشك نخواهد شد اينست كه حضرتش را ابا عبدالله نام نهادند چه بر گردن همه عالم حق دارد. اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و اطعت الله و رسوله حتى اتيك اليقين . گر چه تمام احكام را از نماز و زكات و غيره پيغمبر (ص ) در ميان امت انتشار دارد ولى علت مبقيه آن تا انقراض عالم حسين عليه السلام بود. الا للحسين حرارة فى القلوب المسلمين لايبرد ابدا . بدانيد كه از ذات مقدس حسينى در اثر فداكارى آنحضرت آتش عشق و مجتبى دل مردم مسلمان را فرا گرفته كه هرگز تا انقراض عالم سرد نميشود و هيچگاه الهيش فرو نمى نشيند. اين جاذبه عمومى بپاس فداكارى امام حسين عليه السلام در راه بقاى دين و برنامه و آدميت است كه اين شخصيت بزرگ در راه آن جانبازى حيرت انگيزى فرمود. آيا مكتبى دامنه دارتر و عميقتر از مكتب ابا عبدالله الحسين در روى كره زمين وجود دارد؟ آيا دانشگاهى را سراغ داريد كه سيزده قرن بر آن بگذرد و هنوز زنده و شاداب ، مورد قبول خردمندان دنيا قرار گيرد؟ رابطه حسين عليه السلام با مردم عالم مانند رابطه مغز با قلب است ، يعنى خلجان مغزى امام حسين عليه السلام موجب هيجان قلبى مردم مسلمانست ، كه هر كس حسين را شناخت و فهميد كه اين مردم شجاع يگانه چه خدمتى به عالم بشريت نموده از جان و دل تسليم او ميگردد و آتش عشق او در كانون قلبش افروخته ميگردد. اگر چه بنى اميه حسين بن على عليه السلام را در كربلا شهيد كردند ولى اسم حسين از صفحه روزگار محوشدنى نيست ، بلكه در زواياى قلوب بشريت جاى دارد. قريب چهارده قرن از شهادت او ميگذرد اما هر سال ارادت مردم به آنحضرت بيشتر ميشود و در شهادت او بلكه در تمام سال مبالغ بسيارى براى اقامه عزاى او خرج ميكنند. هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما يكى از مستشرقين ، حساب كرده ميگويد هر سال بالغ بر دويست و پنجاه ميليون ليره انگليسى خرج عزادارى حسين است غير از درآمد موقوفات آنحضرت . بايد توجه داشت كه اطلاعات اين شخص منحصر به آفريقا و هند بوده و كشورهاى ايران و تركيه و افغان و عراق و ساير ممالك آسيا را در نظر نگرفته است . در خود ايران رسم است كه روز عاشورا در تمام آباديها و روستاهاى كوچك و بزرگ برنجى طبخ كرده و مردم را اطعام ميكنند، اين رسم در تمام شهرستانهاى بزرگ و كوچك ايران برقرار است و حتى اگر نفرى يك تومان هم حساب كنيم مسلما بيش از اينهاست سى ميليون تومان مخارج روز عاشوراى حسينى است . ثروت اباعبدالله عليه السلام در ميان ائمه هدى و رهبران طريقه نبوت و ولايت هيچكس به اندازه حضرت اباعبدالله الحسين روحى فداه و پس از آن حضرت اباالفضل العباس در دنيا ثروت ندارد معروفست كه حضرت على بن موسى الرضا داراى ثروت بسيارى است ولى اين عقيده افراد بى اطلاع در مورد دستگاه با عظمت حسينى است بايد حضرت رضا عليه السلام را در درجه سوم محسوب داشت . در تمام كره زمين هر جا خشكى است و بشر در آنجا مسكن دارد و در ميان آنها شيعه يا مسلمان هست يك قطعه زمين به حضرت حسين اختصاص يافته و وقف آن حضرت و برادرش قمر بنى هاشم مى باشد. جاى بسى تعجب است كه در تمام دهات ايران اگر مسجدى مى سازند،در واقع به نام امام حسين است چون در موقع عزادارى كه جا ندارد در مسجد عزادارى مى كنند و در تمام سال مانند ايام عزادارى ماءمور نيست .پس واقعا اقامه نماز و باقى ماندن اسم خدا و پيغمبر و دين به واسطه شهادت آنحضرت است اگر بخواهيم نذوراتى را كه در ايام سال شيعه و سنى و يهودى و نصرانى براى دستگاه حسينى مى كنند به حساب آوريم خارج از شماره است . اكثر جمعيت شام و مصر سنى هستند و اگر شيعه داشته باشند بسيار قليل است معذلك هر سال مبلغ زيادى نذر حضرت زينب خواهر امام حسين عليه السلام مى نمايند مخصوصا در مصر كه قرآن مخدره محل زيارت و مورد احترام عموم و مصريهاست زيرا بعضى ها نقل كرده اند كه قبر آن مخدره در مصر است . مرحوم در بندى در كتاب اسرار الشهاده خود نقل مى كند كه يكى از متمولين هند كه از محبين اهل بيت بود هر سال روز عاشورا مجلس عزادارى برپا مى كرد و مبلغ كثيرى براى آن حضرت خرج كرده و اطعام فقرا مى نمود چه شبها و چه روزها و چون روز آخر روضه مى شد تمام آن فرشهايى كه در مجلس عزادارى انداخته بود بين فقرا تقسيم مى كرد تا اينكه بعضى از معاندين نزد حاكم رفته و از اين مرد بدگويى نمودند كه اين مرد رافضى هر سال مبلغ هنگفتى خرج عزادارى مى كند. چون آن حاكم ، معاند اهل بيت بود آن مرد شيعه را احضار كرده به او بدگويى نمود و دستور دارد او را بزنند و اموالش را بگيرند تا از آن پس عزادارى نكند. تمام اموال او را گرفتند و در نتيجه آن مرد ثروتمند با آبرو، مردى فقير و مسكين شد، چون محرم رسيد خيلى ناراحت و مغموم بود كه چرا امسال مالى در دست من نيست كه صرف عزادارى كنم زن صالحه اى داشت از علت ناراحتى او سؤ ال كرد و چون آن را دانست گفت : ناراحت مباش ما از دنيا فقط پسر جوانى داريم او را ببر و در يكى از شهرهاى دور به عنوان غلام بفروش پولش را بياور تا صرف عزاى حضرت سيدالشهداء كنيم مرد خوشحال شد و خود جوان نيز از صميم قلب پذيرفت . فرداى آنروز هردو براه افتادند و در يكى از شهرهاى دور پدر، پسر خود را فروخت و با خوشحالى به شهر خود بازگشت و جريان را به زوجه خود گفت در حاليكه از اين ماجرا خوشحال بود و مى خواستند مقدمات عزادارى را فراهم كنند ناگاه پسر وارد منزل شد پدر گفت آيا از مشترى خود فرار كردى گفت : نه پدرجان ولى چون تو مرا فروختى و بازگشتى من در فراق تو گريان شدم آن مرد گفت : چرا گريه مى كنى ، گفتم براى فراق صاحبم چون آقاى مهربانى بود و با من خوبى مى كرد گفت : او صاحب تو نبود بلكه او پدر و تو فرزند او هستى گفتم : شما خودت را معرفى فرمود: من همان كس هستم كه هر سال پدرت مبالغى در عزاى من خرج مى كند من همان كسى هستم كه با لب خشكيده مرا شهيد كردند ناراحت مباش من تو را به پدر و مادرت خواهم رساند. به آنها بگو كه به همين زودى حاكم اموال شما را خواهد داد بلكه اضافه تر از آن چه گرفته مى پردازد و احسان و احترام زيادى نسبت به شما خواهد نمود در حاليكه اين اين جملات را مى فرمود ناگاه ديدم كه درب منزل هستم . در همين هنگام در خانه را زدند كه حاكم شما را احضار كرده فورا بيائيد. چون وارد محضر امير شدند احترام زيادى به آنها كرده و معذرت خواهى نمود و اموال آنها را به اضافه هدايايى از سوى خود به آنها داد و گفت : خواهش ميكنم كه هر سال اقامه عزادارى بكنيد، من نيز هر سال ده هزار درهم بشما ميدهم تا در عزادارى شما شركت كرده باشم ، من و اهل خانه ام همگى شيعه و حسينى شديم زيرا خود آن امام مظلوم نزد من آمده فرمود: چرا كسى را كه براى من عزادارى ميكند اذيت ميكنى ؟ تمام اموالى كه از او گرفته اى بايد باورد كنى و از او بخواهى كه از تقصيرات تو در گذرد و اگر چنين نكنى به زمين امر ميكنم كه تو و اموالت را فرو برد. اكنون اى مرد، از تقصيرات من در گذر و مرا عفو كن كه من توبه كردم بواسطه اين امام هدايت شدم و حمد الهى را ميكنم كه به صراط مستقيم رسيدم . اين مسلم است كه پيغمبر خدا فرمود: انا على ابواه مده الامة . من و على پدران اين امت هستيم . در اين روايت قيد امت شده است ، پس شامل ساير امم نمى شود ولى ابا عبدالله پدر همه بندگان خداست چه همانطور كه گفتيم شهادت آنحضرت براى عالم بشريت سودمند بود نه فقط اسلام بلكه تمام موجودات علاقه و محبت خاصى به آنحضرت دارند كه بر آنحضرت ميگريند و انشاء الله در مباحث بعدى موضوع گريه موجودات عالم بر آنحضرت را كاملا شرح خواهيم داد. 3 - معرب سيستان مجلس پنجم : السلام عليك يابن رسول الله سلام بر تو اى پيغمبر خدا شرح لفظ يابن رسول الله نزد شيعه اثنى عشرى كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام دو فرزند بزرگوار پيغمبرند ولى چون بعضى از اهل سنت و جماعت مخالف اينموضوع ميباشند لذا بايد اينمطلب را با ادله اى كه نزد آنها معتبر است ثابت كنيم ، دليل از قرآن و نيز اخباريست كه شيعه و سنى در كتب معتبر خود نقل كرده اند. آيه اول : در اثبات اينكه حسنين اولاد پيغمبرند حقتعالى ميفرمايد: فمن حاجك فيه من ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين . ((آل عمران - 61)) در آيات قبل از اين آيه شرح حال حضرت عيسى آمد. نصاراى نجران اعتراض كردند كه اى محمد چرا عيسى را دشنام ميدهى و نام بندگى بر او مى نهى ، زا تو پسنديده نيست . حضرت رسول فرمودند: پناه ميبرم از اينكه نام عبدالله بر عيسى دشنام باشد او بنده اى است كه از طرف خدا بسوى خلق فرستاده شده و اينكه شما نصارى او را پسر خدا ميدانيد اشتباه است . بزرگ رؤ ساى نجران غضبناك شده گفت : هرگز ديده اى كه فرزندى بى پدر خلق شود؟ حقتعالى اين آيه را فرستاد كه : ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون . ((آل عمران - 59)) شما خلقت حضرت آدم را از خاك قبول داريد و به نظر شما بعيد نميآيد، پس چرا استعباد ميكنيد كه عيسى بدون پدر از خون خلق شود، حضرت آدم كه نه پدر داشت ، نه مادر، ولى عيسى كه مادر داشت پس قصه خلقت آدم عجيب تر از خلقت عيسى ميباشد. بعد از اين بيان حقتعالى ميفرمايد: فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم . پس هر كه از نصارى در باب عيسى با تو خصومت و مجادله نمايد، و از ضلالت و جهالت بر نگردد و بر اعتقاد خود مصر باشد بعد ما جائك من العلم . پس از آنكه آيات و بيناتى بر تو آمد كه موجب علم و يقين توست بر اينكه عيسى برگزيده خدا بر خلق است . فقل تعالوا ابنائنا و ابنائكم پس به آنان بگو كه براى مباهله پسران خود را بياوريد، ما هم پسران خود را ميآوريم و نسائنا و نسائكم ما زنان خود و شما زنان خود را بياوريد و انفسنا و انفسكم ما كسانى را كه از غايت نزديكى بما مثل خود ما ميباشند ميآوريم و شما هم نزديكان خود را كه به همين قسم باشند بياوريد ثم نبتهل پس لعنت كنيم بر آنكه دروغ ميگويد فنجعل لعنة الله على الكاذبين لعنت خدا را براى دروغگو قرار دهيم . صلح نصاراى نجران با پيغمبر در كتب تفسير شيعه و سنى نقل شده كه چون اين آيه نازل شد، حضرت رسالت نصاراى نجران را طلبيد و فرمود هر چند من بر حجت و دليل ميافزايم شما بر عناد و منازعه ميافزائيد اكنون بيائيد بمباهله مشغول شويم تا حقتعالى محق را از مبطل و صادق را از كاذب ممتاز گرداند، ايشان گفتند امروز ما را مهلت بده تا بمنزل رويم و با يكديگر در اين امر مشورت كنيم بعد هر چه مصلحت باشد به آن عمل نمائيم . چون بمنزل رفتند ((عاقبت )) كه صاحب راى و عالم ايشان بود آنها را نصيحت كرد كه با يكديگر كمابره مكنيد و اشخاص منصفى باشيد زيرا بر شما ظاهر شد كه محمد پيغمبر خداست . اسقف از جمله ايشان بود گفت : اى قوم اگر محمد فردا با عامه اصحاب خود بيرون آمد هيچ انديشه نكنيد و با او مباهله نمائيد كه او بر حق نيست و اگر با خواص اقرباء خود بيرون آيد از مباهله او حذر كنيد و بدانيد كه او پيغمبر بر حق است . روز ديگر صحابه در مسجد جمع شدند و هر كدام توقع داشتند كه رسول خدا او را حاضر كند. آنحضرت فرمود: حقتعالى بمن فرموده كه ار خواص اقارب و زنان و مردان و كودكان خود را ببرم كه بدعاى ايشان عذاب نازل سازد پس دست اميرالمؤ منين را گرفت و حسن و حسين از پيش روى او ميرفتند و فاطمه در عقب ايشان و حضرت به آنها فرمود من دعا ميكنم شما آئين بگوئيد. اسقف گفت اينها كيستند كه با محمد آمده اند، گفتند: آن جوان پسرعم و داماد و آنزمان دخترش و آن كودكان دخترزادگان اويند. اسقف با ترسايان گفت ببينيد چگونه اميدوار بكار خود است كه فرزندان و خواص خود را بمباهله آورده است . بخدا اگر او خونى در اين باب داشت هرگز ايشانرا اختيار نميكرد و از مباهله حذر مينمود مصلحت نيست كه ما با او مباهله كنيم اگر از خوف قيصر روم نبود من باو ايمان ميآوردم ، حال بايد با او مصالحه كنيم بر هر چه او خواهد و بعد كه بشهر خود مراجعت كرديد فكر كنيد تا صلاح خود را در چه مى بينيد. آن جماعت گفتند راى ما راى توست ، پس اسقف خطاب به آنحضرت گفت ما با شما مباهله نمى كنيم ولى مصالحه مينمائيم . رسول خدا (ص ) بر دو هزار حله از حله هاى عراقى با آنها مصالحه نمود كه قيمت هر حله چهل درهم و اگر زياد و كم باشند قيمت آنرا حساب كنند كه هزار حله در ماه صفر و هزار حله در ماه رجب بدهند بعلاوه سى زره آهنى و سى نيزه و سى اسب بپردازند تا بر دين خود باشند و مسلمانان با آنها جنگ نكنند. صلح نامه اى باين مضمون نوشتند و رفتند ((عاقب )) و ((عبدالمسيح )) در بين راه بآنها گفتند والله ما و شما ميدانيم كه محمد پيغمبر مرسل است و آنچه ميگويد از نزد خداست بخدا هيچكس با هيچ پيغمبرى ملاعنه نكرد مگر آنكه مستاصل شد و از كوچك و بزرگ آنان يكى از زنده نماند، اگر شما مباهله ميكرديد هلاك ميشديد و بر روى زمين هيچيك از نصارى باقى نمى ماندند بخدا قسم كه من ايشان را نگاه كردم و رويهايى ديدم كه اگر از خدا ميخواستند كه كوهها از مواضع خودش زائل شود البته ميشد. بعد از مراجعت ايشان پيغمبر خدا (ص ) فرمود: قسم به آن خدايى كه جان محمد در قبضه قدرت اوست اگر اينها با من مباهله ميكردند حقتعالى ايشانرا بصورت بوزينه و خوك مسخ ميكرد و آتش بر ايشان فرو ميريخت و همگى اهل نجران حتى مرغان بر درختهاى ايشان هلاك ميشدند. بنابر نقل طنطاوى و روح البيان اين جماعت نصارى نحران 60 نفر سواره بودند كه چهارده نفر از اشراف و سه نفر آنها از اكابر قوم بودند كه يكى امير و اشمس ((عبدالمسيح )) و ديگرى مشاور صاحب راءى آنها بود كه به او سيد ميگفتند و اسم او ((الايهم )) ((وسومى )) ((حبر)) و اسقف آنها كه اشمس ((ابوحارثه بن علقمه )) بود. سلاطين روم به ابوحارث خيلى اهميت ميدادند و بواسطه علم و اجتهادى كه در دين نصارى داشت از او تجليل ميكردند و امپراطور روم براى او كنيه هايى بنا كرده بود. چون اين جماعت از نحران حركت كردند ابوحارث برقاطرى سوار بود و پهلوى او هم برادرش ((كزربن علقمه )) سوار بود، در بين راه قاطر ابوحارث بر زمين خورد كرز ببرادرش گفت برادر صدمه اى به تو نرسد و هلاك تو بعد از هلاكت رسول خدا باشد، ابوحارث گفت مادرت هلاك شود اين چه حرفيست كه ميگويى بخدا قسم اين پيغمبريست كه ما انتظار او را داشتيم . كرز گفت پس چرا باو ايمان نمى آورى در صورتيكه ميدانى او پيغمبر است . گفت بجهت اينكه سلاطين عطايا و اموالى بما ميدهند و اكرامهايى ميكنند كه اگر ما به محمد ايمان آوريم تمام اين اشياء و اموال را از ما ميگيرند. اين حرف در قلب كرز خيلى اثر كرد و پنهان ميداشت تا مسلمان شد. بارى اين جماعت وقتى بمدينه رسيدند بعد از نماز عصر در مسجد پيغمبر خدمت آنحضرت آمدند با صورتهاى خوب و لباسهاى فاخر. اصحاب پيغمبر قصد داشتند كه نگذارند آنها داخل شوند، لكن پيغمبر آنها را از اين عمل منع فرمود و آن جماعت را بطرف خود خواند آن سه نفر كه امير و سيد اسقف باشند با رسول خدا صحبت كردند گاهى ميگفتند عيسى خداست و گاهى مى گفتند پسر خداست و گاهى مى گفتند ثالث ثلثه است و دليل آنها بر خدا بودن عيسى بدون پدر آمدن آنحضرت بود و دلايل ديگر اينكه : ((يحيى الموتى )) و تبرى الاكمه و الا برص (( و تخلق من الطين كهيه الطير)) و فنتنفخ فيها و (( فتكون طيرا)) از اين آيه مباركه و بيان مفسرين چند مطلب مهم براى حقانيت شيعه اثبات ميشود. اول - اثبات حقانيت رسول اكرم (ص ) كه اگر ذى حق نبود جراءت مباهله نمى نمود و علماء بزرگ مسيحى از ميدان مباهله فرار نميكردند لذا در آيه فرمود: فمن حاجك فيه من ما جائك من العلم ، يعنى بعد از آنكه شما علم به حقانيت و پيغمبرى خود دارى مباهله را با نصارى شروع كن . دوم - اثبات اينكه حسنين فرزندان رسول خدا (ص ) هستند. اجماع مفسرين بلكه جميع امت بر اينست كه مراد از ابنائنا حسين و حسن عليهماالسلام ميباشند ابوبكر رازى گفته اين آيه دليلست كه حسن و حسين پسران رسول خدا (ص ) هستند و پسر دختر شخص حقيقتا پسر اوست و اخبار عامه و خاصه هم بر اين مدعا گواه است . حافظ ابونعيم و ابن حجر در صواعق و طبرانى در ترجمه حالات حضرت امام حسن (ع ) و جمعى ديگر از علما عامه از خليفه عمر بن خطاب نقل ميكنند كه گفت : انى سمعت رسول الله يقول كل حسب و نسب فمنقطع يوم القيامة ما خلاجسى و نسبى و كل بنى انثى عصبتهم لابيهم ماخلا بنى فاطمة انا ابوهم و انا عصبتهم . يعنى شنيدم از رسول خدا (ص ) كه فرمود هر حسب و نسبى روز قيامت قطع ميشود مگر حسب و نسب من و عصبته هر اولاد دخترى از جانب پدر است مگر اولاد فاطمه من پدر و عصبته آنها مى باشم . خطيب خوارزمى و احمد بن حنبل و سليمان بلخى حنفى در - ينابيع المودة - با مختصركم و زيادى در الفاظ نقل ميكنند كه رسول اكرم (ص ) فرمودند: ((ابناى هذان ريحانتاى من الدنيا ابناى هذان امامان قاما او قعدا . يعنى دو فرزند من حسن و حسين ريحانه دنياى منند و هر دو فرزندان من امامانند خواه قائم به امر امامت و خواه ساكن و قاعد باشند. در خبر است كه محمد بن حنيفه روزى در صفين جنگ نمايانى كرد، اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اشهد انك ابنى حقا. گواهى ميدهم كه به حقيقت پسر منى گفتند يا اميرالمؤ منين حسن و حسين نيز فرزندان تواند فرمود: هما ابنا رسول الله . اشكال : بعضى از علماء اشكال نموده اند كه مقصود از مباهله همراه بردن منسوبين بوده است از اينجهت حسنين را همراه خود برد و اين حسنين فضيلتى نمى شود چه آنها طفل بودند و اطفال موصوف به فضيلت نباشند. جواب - اولا اگر از مقصود مباهله فقط همراه بردن منسوبين باشد و مراد فضيلت باشد و مراد فضيلت نباشد بايستى كه حضرت رسول (ص ) عباس و عقيل را با خود ببرد زير آنها مسن تر از اميرالمؤ منين و حسنين عليهم السلام بودند پس نبردن آنها و بردن على و حسنين عليهم السلام كاشف از اينست كه در مباهله مقصود همراه بودن افضل منسوبين بوده نه كسى كه با آنحضرت نسبت داشته باشد. ثانيا: قضيه مباهله رسول با نصارى نحران در سال دهم هجرت بوده و حضرت حسنين در آن تاريخ مميز و در حد رشد و عرفان بودند هر چند كه بالغ شرعى باشند و در اول اسلام احكام دائر مدار بلوغ نبوده بلكه دائر مدار تميز بوده است چنانچه خود علماء عامه اينرا نقل كرده اند. ثالثا: اينكه گفته اند اطفال داراى فضيلت نيستند بر خلاف قرآن و اخبار است چه در قرآن در باره عيسى بن مريم چند ساعته ميفرمايد: انى عبدالله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا . پس وقتى طفل ساعته ممكنست داراى مقام نبوت و فضيلت باشد چگونه طفل مميز داراى مقام و فضيلت نيست . و يا در خبر است كه حضرت يحيى در كودكى به بيت المقدس آمد و عباد و رهبانان را ديد كه پيراهنهايى از مو پوشيده و كلاههايى از پشم بر سر گذاشته و زنجيرهايى در گردن كرده و خود را به ستونهاى مسجد بسته اند چون اين جماعت را مشاهده نمود نزد مادرش رفته گفت : اى مادر براى من پيراهنى از مو و كلاهى از پشم بباف تا به بيت المقدس بروم و عبادت خدا را بكنم و با عباد و رهبانان باشم ، مادر گفت : صبر كن تا پدرت پيغمبر خدا بيايد و با او مصلحت كنيم چون حضرت زكريا آمد سخن يحيى را نقل كرد زكريا گفت : اى فرزند چه چيز باعث شد كه چنين اراده اى كنى ، تو هنوز طفل و خردسالى . حضرت يحيى گفت : اى پدر مگر نديده اى كه از من خردسالتر شربت ناگوار مرگ را چشيده اند؟ آنگاه زكريا بمادر يحيى گفت آنچه ميگويد برايش انجام ده پس مادر كلاه و پشم و پيراهن مويين براى او بافت و يحيى پوشيده به بيت المقدس رفت و با عباد مشغول عبادت شد تا اينكه پيراهن مو بدن شريفش را خورد روزى به بدن خود نظر كرد و گريست ، خطاب الهى باو رسيد كه اى يحيى آيا گريه ميكنى از اينكه بدنت كاهيده شده و بعزت و جلال خودم سوگند اگر يك نظر به جهنم كنى پيراهن آهنى خواهى پوشيد حضرت يحيى آنقدر گريست كه از بسيارى گريه رويش مجروح شد كه دندانهايش پيدا شد چون اينخبر بمادرش رسيد با زكريا نزد او آمدند و عباد بنى اسرائيل اطراف او جمع شده به او گفتند از بسيارى گريه روى تو چنين مجروح و كاهيده گشته است . گفت تا حال باخبر نشده بودم . مادر نمدى تهيه كرد بصورت او نهاد كه دندانهاى او را پوشانيده و اشك چشم را هم جذب مينمود تا آخر روايت كه مفصل است . مقصود از نقل اين روايت اين بود كه طفل و بچه خردسال هم ممكنست داراى فضيلتى باشد، يحيى پدرش زكريا بود، اما حسنين پدرشان اميرالمؤ منين و جدشان پيغمبر و مادرشان فاطمه زهرا بود پس حسنين گذشته از فضيلت شخصى فضيلت خانوادگى هم داشته اند. وحى كودك : از جمله اطفالى كه در دنيا داراى فضيلت شايانى بودند داستان وحى كودك است كه بين ملت يهود شهرت دارد. مرحوم ملا محمدرضاى جديدالاسلام كه از مراجع بزرگ روحانيت يهود بود، پس از تاءمل به آئين مبين اسلام مشرف گشت . او در كتاب رداليهود كه موسوم به منقول رضايى و بزبان عربيست چنين مينويسد: بر حسب آنچه علماى يهود در مقدمه كتاب وحى كودك نگاشته اند يكى از علما بنى اسرائيل بنام ((ربى پنجاس )) كه به زهد و پاكى معروف خاص و عام بود با زنش راهيل كه وى نيز از زنان پاك سيرت دوران خود بود زمانى چند در آرزوى فرزندى صالح و برومند دست نياز بسوى پروردگار دراز داشتند تا اينكه حقتعالى دعاى آنان را به هدف اجابت رسانيده كودكى بنام ((لحمان حطوفاه )) به آنان مرحمت فرمود. اين كودك هفتاد سال قبل از بعثت پيغمبر ما چون چشم به اينجهان گشود سخنانى گفت كه پدرش برآشفت و گفت خاموش باش از آن هنگام مدت دوازده سال كودك ديگر سخنى نگفت ، مادر از اين خاموشى ناگهانى طفل بسى آزرده خاطر شد تا جايى كه به مردن وى راضى شد گاه و بيگاه با شوهر ميگفت ايكاش اين طفل بدنيا نيامده بود، شوهرش باو ميگفت اگر اين كودك زبان گشايد سخنانى خواهد گفت كه موجب بيم و هراس مردم شود. از زن اصرار و تكرار و از شوهر انكار تا بالاخره مرد پذيرفت و پيش از آنكه زبان بدعا گشايد بگوش طفل گفت فرزند عزيز آنچه خواهى بگوى ولى مجمل و مرموز تا كسى بمقاصد تو آگاه نگردد. مرد دعا كرد و دعايش به هدف اجابت رسيد و طفل پس از دوازده سال خاموشى زبان گشود و جملاتى كه بنام كتاب وحى كودك است بيان نمود. آيات اين كتاب به اندازه اى سربسته و نامفهومست كه حتى علما و مفسرين و اهل لغت عبرى را دچار حيرت و مشقت فراوان نموده و حتى آيات هفتگانه كه بحروف ((ج ،ه ، ز، ح ، ط،ى ،ك ،)) آغاز شده بطور كلى در بوته اجمال مانده و معناى روشن و درستى براى آنها نيافته اند و ازينرو نه علماء يهود شرحى بر آنها نگاشته اند و نه علامات و بشارات روشنى كه راجع به پيغمبر اسلام گفته قبول كرده اند بلكه مربوط بشخص نامعلومى دانسته اند و لذا اين كتاب را در دسترس هر كس قرار نميدهند. وحى كودك بشاراتى كامل و در عين حال مرموز از طلوع بعثت پيغمبر و بعضى از علائم ولادت و برخى از معجزات و جنگها و اندكى از كردار و رفتار آنحضرت و بعضى از علائم آخرالزمان و رجعت و اشاراتى بشخصيت حضرت حجة بن الحسن العسكرى عليه السلام و مختصرى از واقعه جانگداز عاشوراى حضرت حسين (ع ) را پيشگويى كرده است . پس اينكه عامه ميگويند طفل خردسال داراى فضيلت و اهميتى نميباشد خلافست بلكه بسيارى از كودكان داراى مقاماتى بوده اند. بعلاوه روايات بسيارى از شيعه و سنى رسيده كه پيغمبر (ص ) فضايل و مناقب اين دو كودك را بيان فرموده اند و بعضى از آنها را بعدا ذكر خواهيم كرد. نكته تقديم ابناء و نساء در آيه مباهله ((زمخشرى )) در كشاف ميگويد: خصوصيت پسران و زنان و مقدم داشتن آنها را بر انفسنا دليل است كه نزديكترين اشخاص بانسان زنان و فرزندان ميباشند و گاه ميشود كه انسان جان خود را فداى آنان مينمايد و براى حفظ آنان خود را در مهلكه جنگ و جدال مى اندازد، باينجهت اعراب زنان و فرزندان خود را در جنگها ميبردند تا از فرار كردن مصون باشند. نكته ديگر در مقدم داشتن ابناء و نساء بر انفسنا اينست كه زحمات پيغمبر و دين و قرآن او بواسطه اين دختر و دو پسر بايد تا قيامت باقى بماند چه اگر فاطمه و حسنين نبودند نسل امامت قطع ميشد و نبوت بدون ولايت نتيجه اى براى خلق نداشت . قبلا گفتيم كه علت مبقيه دين حسين (ع ) بود پس چون دين و قرآن و اسم اين پيغمبر بايد بواسطه اين دختر و دو فرزند او در صفحه روزگار بماند، لذا خدا آنها را مقدم براسم پيغمبرش نمود. بنابر گفته زمخشرى ، حسن و حسين براى پيغمبر خلقند و از همه كس اتصالشان بآنحضرت بيشتر است و اهتمام آنحضرت در حفظ ايشان از همه كس زيادتر بود. خيلى جاى تعجب است كه بگويند بردن حسنين بمباهله فضيلتى براى آنها نميشود. پس معلوم شد كه حسن و حسين پسران پيغمبرند و بهترين دليل لفظ ابنائناست چون شيعه و سنى معتقدند كه در روز مباهله پيغمبر حسن و حسين را آورد و مراد از نسائنا دختر گرامى اش فاطمه و مراد از نفسنا ابن عم و دامادش حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است . سوم ، انفسنا و اثبات خلافت على عليه السلام اين آيه مباركه كه صريح است كه در بين جميع صحابه پيغمبر، على عليه السلام افضل از همه بوده كه خداوند متعال او را نفس رسول الله (ص ) خوانده است ، بديهى است كه مراد از انفسنا نفس شخص حضرت محمد خاتم الانبياء (ص ) نيست زيرا كه دعوت اقتضاى مغايرت دارد و انسان هرگز ماءمور نميشود كه خود را بخواند، پس بايد مراد دعوت ديگرى باشد كه بمنزله نفس پيغمبر است و باتفاق جميع مفسرين شيعه و سنى مراد از نفس على (ع ) است . اينكه ميگوييم على (ع ) اتحاد نفسانى با رسول خدا داشته اتحاد مجازيست نه حقيقت و مراد تساوى روح و كمالات است نه جسم و مسلما على (ع ) در جميع فضايل و كمالات و صفات با رسول اكرم مساوى بوده است . الا ما خرج بالنص و الدليل . دلالت آيه بر همينمطلب بنحويست كه فخر رازى با آن تعصبى كه در آيه و حديث غديرخم اعمال داشته در اينجا اظهار حق و بيان واقع نتوانسته خوددارى كند و ميگويد اين آيه شريفه از براى شيعه دليل بر افضليت اميرالمؤ منين است بر جميع انبياء و اولوالعزم و غيراولوالعزم زيرا خداوند على بن ابيطالب را به نفس پيغمبر تعبير فرموده است . واضح است كه اتحاد دو شخص در ذات غيرمعقول خواهد بود پس لابد بايد مراد از آن اتحاد در مماثلت و مشابهت تامه در صفات و كمالات نفسانى باشد از علم و عصمت و طهارت و رحمت و عفت و كرم و شجاعت و زهد و عبادت و جوانمردى و فتوت و غير اينها كه از صفات كمال حضرت بنويست و شبهه اى نيست كه از جمله صفات آن سرور برترى بر تمام انبياء و رسل است و حضرت اميرالمؤ منين بعد از آنكه به نص آيه شريفه بمنزله نفس حضرت رسول خدا (ص ) ميباشد پس بايد مانند آنحضرت افضل از ساير انبياء و رسل باشد. نيشابورى هم در اينمقوله از فخر رازى متابعت كرده و در تفسر خود گفته : لا يزال و يمكن للفراضة ان يستد لوابا فضيلة على (ع ) على الانبيا بل على اولى العزم لان النبى (ص ) افضل و اكمل من الانبيا و قدسماه تعالى نفس النبى و لا نعنى لهذه التسمية الا المشابهة و المماثلة فاذا يكون افضل و اكمل من الانبياء . پس از لفظ معلوم ميشود تمام كمالات پيغمبر در على بوده ، مثلا پيغمبر عصمت داشته على هم داشته ، مقام على پيغمبر را على هم داشته و از جمله صفات رسول خدا (ص ) به نص آيه شريفه النبى اولى بالمومنين من نفسهم است كه آن بزرگوار اولى به تصرف در جميع امور دين و دنياى كافه مردمست پس بايد بمقتضاى آيه شريفه مباهله كه بمنزله نفس پيغمبر است بعد از پيغمبر اولى به تصرف در جميع امور امت ، در دين و دنيا و آخرت ايشان باشد. بعضى از جهال ضلال در اين تمسك و استدلال كه از براى خلافت على (ع ) شده چند مناقثه كرده اند. اول : اينكه لازمه اين استدلال كه مماثلت حضرت اميرالمؤ منين با حضرت سيدالمرسلين در جميع صفات باشد اينست كه آنحضرت بعد از خاتم النبيين پيغمبر باشد. جواب : آيه شريفه : و ما كان محمد با احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين و حديث شريف نبوى كه فرمود: يا على انت بمنزلة هارون و موسى الا انه لا بنى بعدى كه از روايات عامه يكصد روايت و از روايات خاصه هفتاد روايت وارد شده چنانكه سيد بحرينى در غاية المرام متعرض شده است و در نزد فريقين از متواترات لفظيه ميباشد اين صفت را از آنحضرت استثنا مينمايد. در تفسير عطا و كتب فردوس شيرويه ديلمى و خصايص نطنزى و ديگرانست كه رسول خدا به زيدبن حارثه فرمود: على كنفسى لافرق بينى و بينه الاالنبوة فمن شك فقد كفر . على مانند خود منست جز نبوت فرقى بين من و او نيست پس كسى كه در اينموضوع شك كند حتما كافر است . صاحب وسيله يكى از علماء بزرگ عامه است از عايشه روايت كرده كه روزى جناب رسول خدا (ص ) بعضى از صحابه را ياد نمود ولى درباره على ساكت بود و سخنى نفرمود، فاطمه عرض كرد اى پدر تعريف بعضى را نمودى ولى درباره على هيچ نگفتى حضرت فرمود: اى فاطمه ، على جان منست آيا ديده اى كه كسى مدح خود را بيان كند؟ ابن جبر در كتاب نخبه گفته كه : نسل رسول الله عن بعض الناس فقال فيه ما قال له فى على فقال انما سلنى عن الناس و لم تسئلنى من نفسى و على نفسى و در بعضى روايات فرمود: على بمنزله روح من است . دوم : مناقشه نموده اند كه مراد از انفسنا ممكن است خود پيغمبر و ايراد صيغه به لفظ جمع براى تعظيم و تشريف باشد مثل آيه : انا نحن نزلنا الذكر. جواب : لازمه چنين ادعايى اينست كه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) داخل در اشخاصى نباشد كه پيغمبر با آنها مباهله كرد چه بعد از آنكه داخل در انفسنا نشد قطعا داخل در ابنائنا و همچنين نسائنا نيست و لازمه اين حرف خارج بودن آنحضرت از مباهله است و اين منافى با اخبار طرفين و اجماع فريقين است . گفتگوى ماءمون با حضرت رضا عليه السلام در آيه مباهله در بعضى از كتب نقل نموده اند كه وقتى ماءمون از حضرت رضا (ع ) سئوال كرد كه دليل بر خلافت جدت على (ع ) چيست ؟ حضرت فرمود: آيه انفسنا. ماءمون عرض كرد: لولا نسائنا؟ حضرت در جواب فرمود: لولا ابنائنا. چون ماءمون دليل بر خلافت اميرالمؤ منين (ع ) خواست حضرت رضا (ع ) فرمود: لفظ انفسنا كفايت ميكند چون خداوند على (ع ) را بمنزله نفس پيغمبر قرار داده و كسى كه بمنزله نفس پيغمبر باشد از ديگران در خلافت اولى است . ماءمون گفت : اين بيان شما صحيح است . اگر در لفظ نسائنا در آيه نبود چون به قريبنه نسائنا ما مى فهميم كه مراد از انفسناء رجائنا است و حاصل مفاد آيه اين ميشود: قل تعالوا رجالنا و انسائنا در اينصورت على داخل در مردان صحابه است و ديگر فضيلتى براى على باقى نمى ماند چه خدا ميفرمايد: يكى از مردان صحابه را بياور، پيغمبر هم على را با خود بمباهله برد پس خلافت على (ع ) ثابت نشد. حضرت فرمودند: اين اشكال زمانى صحيح است كه لفظ ابنائنا در آيه شريفه نباشد چه با بودن اين لفظ اشكال تو بيمورد است زيرا بنابر قول تو كه مفاد آيه ميشود: قل تعالوا رجالنا و نسائنا لفظ ابناء در رجال موجود است و احتياجى بگفتن ابناء نيست ، پس اين لفظ را خدا بى جهت گفته است ، پس ما به قرينه ابنائنا مى فهميم كه مراد از انفسنا رجالنا نيست و همان انفسنا ميباشد كه على (ع ) باشد. ________________________________________ ص 136 كتاب 1 - در معجم البلدان گويد: نجران فى مخاليف اليمن من ناحية مكة الى ان جابر قال ، قال رسول الله (ص ) لاخرجن اليهود و النصارى عن جزيرة العرب حتى لا ادع فيها الا مسلما قال فاخرجهم عمر و انما اجاز عمر اخراج اهل نجران و هم اهل صلح و عن سالم بن ابى الجعد قال جاء اهل نجران الى على رضى الله عنه فقالوا شفاعتك بلسانك و كتابك بيدك اخرجنا من ارضنا فردها اليناضيعة فقال ياويلكم ان كان عمر رشيد لامر فلا اغير شئياصغه . و نجران موضع على يومين من الكوفة فيما بينها و بين قاسط على الطريق يقال ان نصارى نجران لما اخرجوا اسكنوا هذا الموضع و سمى باسم بلدهم . 2 - رجال بزرگ از اعيان علماء و مفسران عامه و فخر رازى و ثعلبى در تفسيرشان و قاضى بيضاوى در انوارالتنزيل و زمخشرى در كشاف و ابن المغازلى در كتاب مناقب خود و ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء و نورالدين مالكى در فصول المهمه و خوارزمى در مناقب و شيخ سلمان بلخى حنفى در ينابيع الموده و سبط الخوارزمى در تذكرة و ابن حجر مكى در صواعق محرقه و جمعى از علما، ديگرعامه با مختصر كم و زيادى در الفاظ و عبارات نزول آيه مباهله را به همان كيفيت كه ذكر شد نوشته اند 3 - موضوع اتحاد بين دو نفر بمعناى حقيقت محال و ممتنع است ، پس دعوى اتحاد نيست مگر از جهت مجاز و مبالغه در كلام زيرا دو نفر كه با هم شدت محبت را دارند يا در جهاتى از جهات مشابهت دارند غالبا دعوى اتحاد مينمايند در كلمات ادبا و شعراء عرب و عجم از اين نوع مبالغه بسيار است از جمله در ديوان منسوب به مولانا اميرالمؤ منين عليه السلام كه ميفرمايد: هموم رجال فى امور كثيرة وهمى فى الدنيا صديق مساعد يكون كروح بين جسمين قسمت فجسمهما جسمان و الروح واحد يعنى همت عالى مردان در امور مختلف بسيارى است و تنها هم من دوست مساعدى است كه آن دوست مانند روحى باشد در دو بدن كه در آينه حقيقت از ما دو جسم و يك روح منعكس گردد. در حالات مجنون عامرى معروف است زمانى كه خواستند فصدش كنند التماس ميكرد فرا فصد نكنيد كه ميترسم نيشتر به ليلى در عروق و اعصاب من جاى گرفته شعراء اينرا به شعر در آورده اند: گفت مجنون من نمى ترسم ز نيش صبر من از كوه سنگين است بيش ليك از ليلى وجود من پر است اين صدف پر از صفات آن در است داند آن عقلى كه آن دل روشنى است در ميان ليلى و من فرق نيست ترسم اى فضا و چون فصدم كنى نيش را ناگه بر ليلى زنى من كيم ليلى و ليلى كيست من ما يكى روحيم اندر دو بدن روحها روحى و روحى روحها من يرى الزوجين عاشا فى البدن پس على بمنزله پيغمبر است ، يعنى در تمام كمالات با پيغمبر مساويست الا ما خرج بالدليل كه پيغمبر باشد. ________________________________________ مجلس ششم : السلام عليك يابن رسول الله سلام بر تو اى پسر رسول خدا آيه دوم كه دلالت دارد ايندو بزرگوار فرزند پيغمبرند حقتعالى ميفرمايد: و وهبنا له اسحاق يعقوب كلا مدينا و نوحا مدينا من قبل ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين . (84، 85) ما به ابراهيم ، اسحاق و يعقوب داديم همه را راهنمايى كرديم و نوح را پيش از ابراهيم و فرزندش داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را هدايت نموديم و همچنين نيكوكاران را پاداش خواهيم داد و زكريا و يحيى و عيسى و الياس همه از نيكوكارانند. ((عياشى )) از ((ابى الاسود)) روايت كرده كه حجاج شخصى نزد يحيى بن معمر فرستاد و باو پيغام داد، شنيده ام تو عقيده دارى كه امام حسن و امام حسين (ع ) فرزندان پيغمبرند و گفته اى كه اينمطلب در قرآن ميباشد، من قرآن را از اول تا آخر خواندم چنين چيزى نديدم . يحيى در جواب گفت آيا در سوره انعام نخوانده اى و من ذريته داود و سليمان تا آنجا كه ميگويد يحيى و عيسى از ذريه ابراهيم نيست ؟ گفت چرا، گفت عيسى عيسى با آنكه پدر نداشت از ذريه ابراهيم خوانده شده همينطور است امام حسن و امام حسين . در عيون اخبارالرضا از حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام ماءثور است كه حقتعالى عيسى را از طريق مريم به ذرارى انبياء ساخت و ما اهلبيت را از طرف مادرمان فاطمه الزهرا عليهاالسلام به ذرارى حضرت رسول (ص ) ملحق ساخت . اخبارى كه از طريق شيعه و سنى رسيده كه حسن و حسين عليهماالسلام فرزندان پيغمبرند بسيار است و ما بعضى از آنها را نقل ميكنيم . روايت اول در صحيح بخارى يكى از كتب معتبر اهل سنت از ابى بكر نقل ميكند كه گفت : سمعت النبى صلى الله عليه و آله و هو على المنبر و الحسن الى جنبه ينظر الى الناس مرة اوليه مرة و يقول ابنى هذا سيد و لعل الله ان يصلح به بين فئتين من المسلمين . شنيدم كه پيغمبر (ص ) در حاليكه بر منبر بوده و حسن در پهلوى او نشسته بود و گاهى بمردم نظر ميكرد و گاهى بسوى حسنش و ميفرمود: اين پسر من سيد است . يعنى امام واجب الاطاعة است . و خداوند به واسطه او بين دو طايفه از مسلمين را اصلاح خواهد كرد. اين روايت اشاره بصلح حضرت حسن و معاويه است و اينكه اين روايت معاويه و اهل شام را مسلم خطاب فرموده مراد اسلام ظاهريست كه تكلم به شهادتين ميكردند و الا كفر معاويه مسلم است چنانچه شرح آن بعدا خواهد آمد. روايت دوم در صحيح ترمذى ((اسامة بن زيد)) نقل ميكند: قال طرقت لنبى صلى الله عليه و آله ذات ليلة فى بعض الحاجة فخرج النبى صلى الله عليه و آله و هو مشتمل على شى ء لا ادرى فلما فرغت من حاجتى قلت ما هذا الذى انت مشتمل عليه فكشفه فاذا حسن و حسين عليهماالسلام على وركه فقال هذان ابناى و ابنا بنتى اللهم انى احبهما فاحبهما و احب من يحبهما . اسامة بن زيد ميگويد شبى براى حاجتى خدمت پيغمبر رفتم در خانه را كوبيدم حضرت خودش تشريف آورد و با خود چيزى داشت كه من ندانستم آن چيست چون كارم با آنحضرت تمام شد عرض كردم اين چيست كه با خودتان داريد، چون حضرت بمن نشان داد ديدم حسين و حسن هستند كه روى ران آنحضرت بودند آنگاه بمن فرمود اينها دو پسران و دختر منند خدايا من اينها را دوست دارم و تو هم دوست دار ايشانرا دوست بدار كسى را كه دوستدار ايشان باشد. روايت سوم ترمذى در صحيح خود از يوسف بن ابراهيم نقل ميكند كه انه سمع انس بن مالك يقول سئل رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اى اهل بيتك احب اليك قال الحسن و الحسين و كان يقول و لفاطمة ادعى ابنى فيشمهما و يضمهما اليه . انس گفت كه از رسول خدا سئوال كردند كداميك از اهل بيت شما نزد شما محبوبتر است ؟ فرمود حسن و حسين . رسم آنحضرت چنان بود كه به فاطمه ميفرمود: پسران مرا بخوان ، چون حسنين ميآمدند آنها را در بر گرفت و ايشان را ميبوئيد. روايت چهارم ابن حجر در صواعق نقل ميكند كه پيغمبر (ص ) فرمود: دو پسر من حسن و حسين سيد جوانان بهشتند ولى پدر آنها بهتر از آنهاست . و نيز روايت ميكند كه رسول خدا فرمود: هارون دو پسر خود را شبر و شبير نام نهاد و من پسرانم را حسن و حسين نام گذاردم . روايت پنجم ((شيخ سليمان حنفى )) در كتاب ((ينابيع المودة )) از عبداله بن شداد نقل ميكند كه گفت : رسول خدا براى ادا نماز مغرب يا نماز عشاء آمد و حسن و حسين را بر دوش خود سوار نموده بود چون مهياى نماز شد آنانرا بر زمين گذاشت و تكبير نماز را گفته وارد نماز شد و سجده را بسيار طولانى فرمود كه من سر بلند كردم ديدم آندو طفل بر دوش پيغمبر سوارند، مجددا بسجده رفتم چون نماز تمام شد مردم عرض كردند يا رسول الله سجده را طولانى فرمودى تا بحديكه ما گمان كرديم وحى نازل شده يا اتفاق ديگرى رخ داده است فرمود: هيچيك از اينها كه شما گفتيد نبود بلكه فرزندان من بر پشت من بودند و نخواستم كه آنها را بر زمين گذارم تا اينكه خودشان پائين آيند. روايت ششم در اكثر تفاسير شيعه و سنى نقل كرده اند كه ((عاص بن وايل سهمى )) در نزديك باب ((بنى سهم )) وجود مبارك پيغمبر را ملاقات كرد، مدتى با يكديگر سخن ميگفتند بعد از جدا شدن عاص بن وايل بمسجدالحرام وارد شد جمعى از بزرگان قريش كه در مسجد نشسته بودند از او پرسيدند با كه سخن ميگفتى ؟ گفت با اين ابتر صنوبر، چه عادت عرب اين بود كه هر كس پسر نداشت او را ابتر ميگفتند يعنى اقطع است و از او عقبى نخواهد ماند و صنوبر شخصى است كه او را فرزند و برادر نباشد و در آن ايام پسر آنحضرت كه عبدالله نام داشت و ملقب بطاهر و از خديجه بود درگذشته و خاطر مبارك پيغمبراند وهناك شده بود، در آنحال جبرئيل نازل شده سوره كوثر را آورد و گفت دلتنگ مباش از اينكه ترا ابتر خوانند، ما فرزندان بسيارى بتو عطا كنيم كه در اقطار عالم مكانى نباشد مگر آنكه جماعتى از فرزندان و نسل تو در آنجا باشند. - در روز عاشورا كه بنى اميه حضرت سيدالشهدا را شهيد كردند جز فرزندش على بن الحسين امام سجاد كسى باقى نماند، خداوند از نسل آن يكنفر عالم را پر كرد - اكنون اى رسول ما به شكرانه اين نعمت براى خدا به نماز و طاعت و قربانى و اعمال حج بپرداز، كه دشمنان بدگو و عيب جويان تو نسل بريده خواهند بود و در جهان از ايشان و اعقابشان اثرى باقى نخواهد ماند. خداوند در اين سوره ميفرمايد: ما به تو كوثر داديم ، يعنى اولاد و نسل زيادى به تو عنايت كرديم و اين مسلم است كه نسل پيغمبر از حسن و حسين نبوده پس اين دليلى است كه آندو بزرگوار فرزندان پيغمبر بوده اند. تعداد فرزندان پيغمبر در اصول كافى است كه وجود مبارك رسول اكرم (ص ) از خديجه كبرى سه پسر و چهار دختر داشتند كه جناب قاسم و زينب و رقيه و ام كلثوم قبل از بعثت متولد شدند و جناب طيب و طاهر و فاطمه زهرا كه بعد از بعثت متولد گرديدند. از مناقب ابن شهر آشوب مستفاد ميگردد كه حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله از خديجه كبرى دو پسر داشت و چهار دختر، قاسم و عبدالله آندو را طيب و طاهر ميگفتند و از اين عبارت معلوم ميگردد كه طاهر لقب قاسم و طيب لقب عبدالله بوده است . در بحار نقل ميكند كه طاهر و طيب هر دو لقب جناب عبدالله است و از ساير زوجات آنحضرت ابدا اولادى نشد مگر جناب ابراهيم كه از ماريه قطبيه بود، پس آنحضرت دختر داشتند و سه يا چهار پسر و تمام اولادهاى آنحضرت در مكه متولد شدند مگر ابراهيم كه در مدينه متولد شد. و نيز تمام اولادان آنحضرت در زمان حيات آنحضرت از دنيا رفتند غير از فاطمه زهرا سلام الله عليها كه چندى بعد از آنحضرت از دنيا رحلت فرمود. پس مسلم شد كه اولادان آنحضرت هر چه در دنيا فعلا موجودند از نسل حسن و حسين عليهماالسلام ميباشند. مورخين مينويسند كه يزيد بن معاويه ملعون در سن سى و هشت سالگى بدرك جهنم واصل شد در حاليكه داراى سيزده پسر و چهار دختر بود و امروز يكنفر از نسل يزيد در تمام دنيا پيدا نميشود ولى در روز عاشورا يك پسر از حسين عليه السلام باقى ماند بنام على بن الحسين امام سجاد عليه السلام و دو دختر كه سكينه و فاطمه بودند و امروز كمتر مجلسى است كه منعقد شود و چند نفر از اولادان فاطمه در اينمجلس نباشند، پس در حقيقت اين يكى از معجزات قرآنست كه ميفرمايد: انا اعطيناك الكوثر، به تو خير كثيرى داديم كه آن وجود فاطمه است نسل شما از او باقى خواهد ماند. اگر در بين ما مردى بميرد و اولاد او منحصر به يك يا چند دختر باشد پس از آنكه دخترها از دنيا رفتند ميگويند او قطع اگر چه آن دخترها داراى اولاد باشند چه آن اولادها انتسابشان به پدر است و اگر بگويند اين مرد ابتر است جا دارد و روى همين حساب هم وجود مبارك پيغمبر را ابتر ميگفتند و نظرشان اين بود كه پيغمبر پسرى نداشت كه جانشين او بشود، خداوند در بين سى و دو نفر از اولادهاى اميرالمؤ منين عليه السلام نسل پيغمبر را در دو اولاد فاطمه يعنى حسن و حسين قرار داد و ساير اولادهاى پيغمبر را از نسل پسر و دختر در زمان حيات آنحضرت از دنيا برد بعلت اينكه بعد از پيغمبر اختلاف در خلافت پيدا نشود و مردم نگويند اولاد پيغمبر ولى بجانشينى آنحضرت هستند تا داماد و ابن عم آن بزرگوار. مخالفت بنى اميه با فرمان زندان پيغمبر بزرگترين مخالفت و منكر فرزندان پيغمبر بنى اميه بودند كه به عمال و پيروان خود دستور ميدادند در بين مردم شايع سازند كه حسنين اولاد پيغمبر نيستند و اولاد دختر را نميتوان فرزند خواند در صورتيكه كه در صدر اسلام بيشتر صحابه از قبيل : ابن عباس ، عبدالله بن عمر، زيد بن ارقم ، جابر بن عبدالله انصارى و ديگران به آن دو آقا زاده ميگفتند يابن رسول الله . حتى وقتى شمر براى بريدن سر آنحضرت روى سينه آن بزرگوار نشست گفت : گواهى ميدهم كه تو زاده پيغمبرى و پسر دختر او هستى با وجود اين سرت را ميبرم . پيغمبر فرمود: فرزندان هر مردى بقوم و قبيله پدرى خود منتسب ميشوند فرزندان فاطمه كه پدرشان من هستم و به من منسوب ميباشند. و نيز فرمود: خداى تعالى فرزندان هر پيغمبرى را از صلب او قرار داده مگر فرزندان مرا كه از صلب من و صلب على بن ابيطالب آفريده است . قتل عام سادات علوى حكومت اموى و آل مروان مبغوضترين دولتها و منفورترين حكومتهاى عربى بوده است ، نه تنها با علويان و ذريه فاطمه دشمنى داشته داشتند، بلكه اصلا با اسلام و مردان حق و پاكدل مخالفت مى ورزيدند و بقدرى از بنى هاشم و مردان خوب كشتند و زير خاك نمودند كه جاى شرح آن نيست ان شاء الله در جاى خود بعضى از فجايع آنها را نقل ميكنيم . امويان دشمن ديرين بنى هاشم و بدخواه و بدكينه و بيخرد بودند و بمقتضاى هيئت ناپاك و درمان خود مرتكب چنان جناياتى گرديدند ولى بنى عباس چه عذرى داشتند؟ آنها در نسب و خون مشترك با بنى هاشم بودند پس چرا آن جنايات را با اولاد فاطمه كردند. مثلا چون منصور دوايقى بر حكومت مستقر شد و خواست شهر بغداد را بسازد و مركز خلافت را از حيره رصافه به بغداد منتقل سازد و دستور داد هر جا كه سيدى از اولاد علوى خواه حسنى يا حسينى بزرگ يا كوچك ديدند، مخصوصا اگر پسر بود در هر سن و سالى او را دستگير كرده به بغداد بفرستند. منصور گروهى از بدطينتان دربارى را براى جاسوسى و دستگيرى سادات علوى به حجاز و كوفه و بصره فرستاد تا جوانان سادات علوى و فاطمى را گرفته به بغداد بفرستند اين مردمان پست براى رياست چند روزه دنيا شبانه در خانه ها ميريختند و تمام اتاقها و سايبانهاى خانه ها را جستجو ميكردند و هر كجا سيدى بود ميگرفتند و بى هيچ رحم و شفقتى آنها را به بغداد ميآوردند و مبلغى جايزه ميگرفتند در حقيقت خون آنها را به خليفه ميفروختند و او هم دستور ميداد كه اين سادات بيگناه را در ميان بناها بگذارند و روى آنها را بپوشانند اكثر ستونهاى مجوف شهر بغداد از سادات علوى پر شده بود. كودك حسينى روزى يكى از عمال جاسوسى بنى عباس كه در جستجوى سادات علوى بود به پسرى كوچك در كمال حسن و ملاحت بود برخورد كه موهاى سياه و بسيار زيبايى داشت ، اين كودك يكى از اولاد امام حسن مجتبى عليه السلام بود، جاسوس او را گرفته به بغداد آورد و بدست بنايى سپرد كه مشغول بالا بردن ديوار بود باو تكليف كرد كه بايد او را در ميان ديوار بگذارى و روى آنرا بپوشانى و اصرار داشت كه در حضور من بايد اين ستون از گچ و آجر بالا رود و اين سيد حسنى را در ميان آن بگذارى شخص بنا كه اين طفل معصوم را ديد بر حالت مظلوميت او رحم كرد و در حاليكه ناگزير بود كودك را در ميان ستون گذاشت و آهسته باو گفت نگران مباش من براى تو راه نفس ميگذارم و شب كه دشمن متوجه نباشد تو را بيرون ميآورم . بنا كار خود را بپايان برد و شب كه شد آمد و آن طفل را از ميان ستون بيرون آورد و سر ستون را باز پوشانيد و به آن كودك گفت من براى خدا و احترام جدت رسول خدا تو را نجات دادم راضى مباش كه من و زن و فرزندم كشته شويم اگر تو خود را در جايى پنهان نكنى و جاسوسان منصور بفهمند مرا با زن و فرزندم خواهند كشت ، تو بمنزلى برو كه بتوانى خود را مخفى كنى و از جدت رسول بخواه كه شفاعت مرا در روز قيامت بكند و قدرى هم از گيسوان او را بريده به گچ آلوده كرد كه اگر خواستند نشان دهد. آن كودك حسنى هم گفت منهم از تو توقعى دارم و آن اينست كه از موهاى من قدرى بچينى و به مادرم كه در فلان نقطه در انتظار منست از حال من خبر دهى تا بداند كه من زنده هستم ولى گريخته ام او هم پذيرفت . طفل ناپديد و بنا بدبنال مادر رفت و او را يافت ، ديد چند نفر زن گرد يكديگر نشسته مشغول گريه هستند، شناخت كه آن زنى كه بيشتر گريه ميكند مادر آن كودك است ، نزد او رفت و جريان فرزندش را گفت او قدرى آرام گرفت . گفته اند اين كودك حسين بن زيد بود كه بخانه امام جعفر صادق عليه السلام پناه برد و مخفى شد و در مدت عمر بعبادت و علم پرداخت و امام صادق عليه السلام او را تربيت فرموده و بقدرى گريه ميكرد كه معروف به ((ذى العيره )) شد و در سال صد و سى و پنج از دنيا رفت و در حله مدفون شد و قبر او در حله معروف و محل زيارت عرب و عجم است ، امامزاده طاهر كه در صحن حضرت عبدالعظيم داراى قبه و بارگاه ميباشد از اولاد ايشانست و به سه واسطه بجناب حسين ميرسد. قتل شصت سيد علوى بفرمان هارون علامه مجلسى در ((بحار)) نقل ميكند كه ((عبيدالله بزاز نيشابورى )) گفت من با ((حميد بن قحطبه )) والى خراسان دوست بودم و در ماه رمضان به طوس رسيدم حميد بديدن من آمد، منهم نزديك ظهرى به منزل او رفتم ، آفتابه لگن آوردند دست شستم و سفره آوردند متوجه شدم كه ماه رمضان است ، گفتم روزه هستم ولى از براى شما عذرى هست كه افطار ميكنيد؟ گفت كار من داستانى دارد، آنگاه شرح داده كه هارون بطوس آمد و شبى مرا خواست نزد او رفتم ، ديدم شمعى روشن و شمشيرى در دست دارد و غلامى مقابل او ايستاده بمن گفت اطاعت تو از ما تا چه حد است ؟ گفتم بجان و مال ، سر بزير انداخت و مرا مرخص كرد. هنوز در بستر خواب استراحت نكرده بودم كه باز غلام هارون آمد كه خليفه مرا ميخواهد، نزد هارون رفتم باز بمن گفت ، تا چه حد بما خدمت ميكنى ؟ گفتم جان و مال و اهل و عيالم در اختيار تست ، دوباره سر بزير انداخت و مرا مرخص كرد، برگشتم كمى استراحت كردم باز غلام آمد و گفت : اجب اميرالمؤ منين ، با كمال وحشت و اضطراب برخاستم رفتم ولى سرنوشت خود را نميدانستم در آن تاريكى شب چه خواهد شد هارون سر بلند كرد باز همان سئوال را نمود گفتم بجان و مال و اهل و عيال و دين ترا اطاعت ميكنم هارون خنديد و گفت اين شمشير را بگير و آنچه اين غلام به تو گفت انجام بده ، من و خادم بيرون آمديم غلام مرا بخانه اى برد كه چهار زاويه داشت و در هر زاويه زندانى بود كه در هر يك بيست نفر سيد را زندانى كرده بودند و چاهى در وسط حياط حفر كرده حاضر مهيا بود، غلام آمد در زاويه اول را گشود بيست سيد علوى جوان خوش سيما داراى گيسوان بلند و برخى سالخورده و نورانى بودند، بمن گفت اينها را گردن بزن آنها را در قيد و زنجير بودند يك يك آوردند و من گردن زدم ، زاويه دوم و سوم را گشود به همين ترتيب سادات علوى و حسنى و حسينى را يكايك آورده و بمن گفت بايد گردن بزنى تا آخرى كه پيرمردى بود بسيار نورانى و روشن ضمير بمن گفت واى بر تو جواب جدم پيغمبر را چه ميدهى كه اولاد او را چنين گردن ميزنى ، خواستم خوددارى كنم غلام بر من نگاهى غضب آلود كرد، بالاخره او را هم گردن زدم و بدن آنها را در چاه انداختم و پس از كشتن اين شصت نفر سيد در يكشب ديگر نماز و روزه براى من چه فايده اى دارد. خلفاى بنى عباس بدين روش علويانرا بدست ميآوردند و محو و نابود ميكردند و گمان ميكردند كه با كشتن سادات علوى دودمان و سلطنت آنها تا قيامت باقيست در حاليكه ابواب طعن و لعن را بسوى خود گشودند و با حداكثر بيست سال سلطنت و خلافت مرتكب بزرگترين جنايات گرديدند و تاريخ اسلام را با اعمال خود ننگين و لكه دار كردند حال خوبست كه سر از قعر جهنم بيرون آوردند و ببينند كه از نسل خودشان كسى باقى نمانده ولى سادات زنده و جاويد و كثيرالاولاد شدند كه مينويسند اكنون بالغ بر پنج ميليون سادات علوى در روى زمين زندگى ميكنند. حميد بن قحطبه بدستور هارون سيد را كشت و هارون بپاداش اين عمل حكومت خراسانرا با قصريكه در طوس داشت باوبخشيد ولى اين حميد سالها درگير فكر و الم كار خود بود و چون حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام از مدينه به بدعوت مامون به مرو تشريف برد مركز پذيرايى آنحضرت در طوس باغى بود كه قصر هارونى ميگفتند. امام رضا عليه السلام آن باغ بزرگ را خريد و همان منطقه اى است كه امروز بست بالا و پائين و فلكه شمالى و جنوبى تا ((باغ رضوان )) و نزديك ((قبر طبرسى )) و از طرف ديگر باغ دفتر ((آستان قدس رضوى )) ميباشد كه همه جزو باغ و ملك خاص حضرت رضا بود و حميد هم خسرالدنيا و الاخره شد. همين ظلم و ستم و كشتارهاى ظالمانه بنى اميه و بنى عباس باعث شد كه سادات از وطن اصلى خود كه حجاز بود باطراف پراكنده شدند و اكثر آنان بطرف ايران آمدند مخصوصا بعد از آمدن حضرت رضا عليه السلام بايران كه گمان ميكردند در پناه حضرت رضا خواهند بود و پس از آنحضرت در كوهستانها و دهكده ها پناهنده شدند تا از دنيا رفتند. بسيارى از اين امامزادگان محترم جلاء وطن نمودند و مخفى بودند تا از دنيا رفتند چنانچه در كتاب عمدة الطالب نقل شده كه محمدبن محمدبن زيدبن على بن الحسين عليه السلام به پدرش گفت : من دوست دارم كه عمويم جناب ((عيسى بن زيد)) را ببينم ، فرمود به كوفه ميروى و در فلان محل مى نشينى شخص گندمگونى از آنجا ميگذرد كه به پيشانيش آثار سجود است شترى دارد كه دو مشك آب بر او حمل كرده و قدمى بر نميدارد مگر آنكه تكبير و تسبيح و تهليل و تقديس خدا را ميكند، همان شخص عموى تو عيسى است ، جناب ((محمد بن زيد)) گفت : من بكوفه رفتم و در همان موضع نشستم ديدم شخصى متصف به همان اوصاف از راه عبور كرد و پس برخاستم دست و پاى او را بوسيدم ، عيسى فرمود تو كيستى ؟ گفتم برادرزاده تو محمد بن محمد هستم ، پس شترش را خوابانيد و در سايه ديوارى نشست و از احوال اقارب و دوستانش كه در مدينه بودند، سئوال كرد بعد از من خداحافظى كرد و فرمود ديگر اينجا نزد من نيايى كه من ميترسم مشهور شوم و مردم مرا بشناسند چه از روزى كه وارد اينشهر شدم تا كنون مردم مرا نشناخته اند كه من پسر چه شخصى هستم . و نقل فرموده اند كه اين عيسى در ايامى كه در كوفه بود عيالى اختيار نمود خداوند دخترى باو مرحمت فرمود تا اينكه دختر بزرگ شد جناب عيسى را هم براى بعضى از سقاهاى كوف آب كشى ميكرد آن سقا پسر جوانى داشت بخيال افتاد كه دختر عيسى بن زيد را از براى جوان خود خطبه نمايد در حاليكه نميدانست جناب عيسى از چه طايفه اى ميباشد و نسبش به چه محترمى ميرسد، مادر اين جوان براى خواستگارى بمنزل عيسى رفت ، زوجه عيسى كه فهميد دختر او را براى سقايى ميخواهند آنهم بسيار ازين وصلت خوشحال شد به شوهرش جناب عيسى گفت كه بايد اين وصلت انجام داده شود عيسى بن زيد متحير شود تا بالاخره آندختر از دنيا رفت ، عيسى خيلى محزون شد و در فوت او بسيار گريه كرد، يكى از دوستانش كه او را ميشناخت باو گفت اگر از من سئوال ميكردند كه اشجع اهل زمين كيست من ترا نشان ميدادم و حالا مى بينم كه در فوت دختر چنين جزع و اضطراب ميكنى ، عيسى فرمود بخدا جزع من از فوت ايندختر نيست ، بلكه به آن جهت است كه ايندختر مرد و ندانست كه پاره تن پيغمبر و از نسل فاطمه عليهم السلام است تا اينكه جناب عيسى بن زيد در كوفه در سن شصت سالگى از دنيا رفت در صورتيكه نصف عمر خود را از خوف بنى عباس پنهان بود. از اين قبيل قضايا زيادست ، و مى فهميم كه سادات تا چه اندازه در فشار بودند و چه بسيار از آنها از دنيا رفتند و ابدا شناخته نشدند كه سيد اولاد پيغمبر ميباشند. فرار قاسم موسى بن جعفر عليه السلام از ترس هارون الرشيد از جمله كسانى كه در زمان حكومت هارون الرشيد فرارى شد و پنهان بود تا از دنيا رفت جناب قاسم موسى بن جعفر عليه السلام بود كه از ترس جان خويش بطرف شرق متوارى گشت ، روزى در كنار فرات راه ميرفت چشمش به دو دختر كوچك افتاد كه با يكديگر بازى ميكردند يكى از آنها براى اثبات ادعاى خود بديگرى ميگفت بحق ميرصاحب بيعت در روز غديرخم اينطور نيست ، قاسم جلو رفت و پرسيد منظورت از اين امير كيست ؟ دختر گفت برادرم ابوالحسن پدر امام حسن و امام حسين عليه السلام است قاسم خشنود شد كه بمحل دوستان اجداد خود رسيده است ، گفت آيا مرا بسوى رئيس اين قبيله راهنمايى ميكنى ، دختر جواب داد آرى ، پدرم رئيس اين قبيله است قاسم از عقبش حركت نمود و او پدر خود را به قاسم معرفى كرد، سه روز با كمال احترام و پذيرايى شايسته در آنجا ماند، روز چهارم ، پيش شيخ و رئيس قبيله رفت ، گفت من از كسى شنيده ام كه از پيغمبر نقل ميكرد، ميهمان بودن سه روز است بعد از آن هر چه بخورد از باب صدقه و انفاق خواهد بود باينجهت دوست ندارم كه از صدقه استفاده كنم ، تقاضا دارم مرا بكارى وادارى تا آنچه ميخورم صدقه نباشد، شيخ گفت كارى براى شما تهيه ميكنم ولى قاسم درخواست كرد كه آب دادن مجلس خود را به او واگذار كند شيخ پذيرفت مدتى قاسم در آنجا به همين كار اشتغال داشت تا اينكه نيمه شبى شيخ قبيله از اطاق بيرون آمد، قاسم را ديد كه به پيشگاه پروردگار دست نياز دراز كرده و با توجه به مخصوصى چنان غرق درياى مناجاتست كه هيچ چيز او را بخود مشغول نميكند، از ديدن حال قاسم محبتى از او در دلش جاى گرفت ، صبحگاه كه شد بستگان خود را جمع كرد گفت ميخواهم دخترم را باين مرد صالح تزويج كنم ، همه قبول كردند، دختر خود را بازدواج او درآورد خداوند از آنزن به قاسم دخترى عنايت كرد، آن بچه دوران كودكى را تا سه سال گذرانيد در اينموقع قاسم مريض شد و بيماريش شديد گرديد، روزى شيخ بالاى سر قاسم نشسته بود از خانواده و فاميل او سئوال ميكرد، جوابهايى داد كه شيخ را وادار به توجه بيشترى كرد، ناگاه گفت فرزندم شايد تو هاشمى هستى ، گفت من قاسم بن موسى بن جعفرم بدون واسطه فرزند امام هفتم ميباشم پيرمرد بر سر و صورت زد و گفت چه شرمنده گشتم پيش پدرت موسى بن جعفر. قاسم پوزش خواست و گفت تو مرا گرامى داشتى و پذيرايى كردى با ما در بهشت خواهى بود ولى من سفارشى دارم بعد از آنكه از دنيا رفتم مرا غسل و كفن نموده دفن كردى موسم حج كه رسيد شما و زوجه ام با دختركم كه يادگار منست براى زيارت خانه خدا حركت كنيد پس از انجام مراسم حج در مراجعت وقتى كه بمدينه رسيديد دخترم را اول شهر پياده كنيد و بهر طرف خواست برود مانع نشويد شما هم پشت سر او برويد، بر در منزل بزرگى ميرسد همانجا خانه ماست داخل ميشود در آنجا فقط زنهاى بى سرپرست بسر ميبرند و مادر من در ميان آنها ميباشد. قاسم از دنيا رفت تمام سفارش و وصيتهاى او را انجام دادند، پس از مراسم حج بمدينه بازگشتند پيرمرد دختر را بزمين گذاشت او هم شروع براه رفتن كرد تا بر خانه بزرگى رسيد، داخل شد شيخ با دخترش بر در منزل ايستادند همينكه زنان چشمشان باين دختر كوچك افتاد هر يك از اين گل نوشكفته سئوالى ميكردند ولى آن بچه يتيم اشك ميريخت و بصورت آنها با دقت نگاه ميكرد، مادر قاسم كه چشمش باين دختر افتاد شروع بگريه كرد او ار در آغوش گرفت و همى بوسيد. گفت بخدا قسم اين بازمانده پسرم قاسم است ، زنها شگفت زده پرسيدند از كجا ميدانى گفت زيرا شباهت تامى به پسرم دارد، آنگاه دخترك گفت مادر و پدربزرگم بر در منزلند ميگويند بعد از آنكه مادر قاسم از حال فرزندش باخبر شد سه روز بيشتر زندگى نكرد، مدفن جناب قاسم در شش فرسخى حله معروف است . علامه مجلسى ميفرمايد از جمله امامزاده هايى هم كه جلالت قدرش معلومست و هم موضع قبرش امامزاده قاسم فرزند موسى بن جعفر عليه السلام است كه قبرش در هشت فرسخى هله زيارتگاه عامه خلق است و سيد بن طاووس ترغيب زيادى بزيارت او نموده است . مجلس هفتم : السلام عليك يابن اميرالمؤ منين سلام بر تو باد اى پسر فرمانرواى تمام اهل ايمان اميرالمؤ منين على عليه السلام لقب اسمى است كه بعد از اسم اول وضع ميشود و براى تعريف يا تشريف يا تحقير ميباشد اما از وضع لقب براى تحقير منع شده است چنانكه خداى تعالى ميفرمايد: ولا تنابزوا بالالقاب ((حجرات - 11)) از همدينان خود عيبجويى نكنيد و لقبهاى زشت بيكديگر ندهيد. معناى اميرالمؤ منين امير بر وزن فعيل بمعناى فرمانروا است ، پس على (ع ) فرمانرواى همه مؤ منين است ، يعنى مؤ منين هر زمانى ، تا روز قيامت . اگر اشكال شود كه على با نبودن در دنيا چگونه ممكنست فرمانرواى همه مؤ منين عالم باشد جوابش اينست كه بنا بر نقل معالى الاخبار و ((علل صدوق )) مردى از موسى بن جعفر (ع ) سئوال كرد به چه علت على اميرالمؤ منين نام نهاده شد، حضرت فرمود: لانه يميزهم بالعلم . يعنى به جهت آنكه به اهل ايمان علم اطعام ميكنند. در ((صحاح )) ميگويد اصل ميره بمعنى طعامست و ماريمير بمعنى تحصيل كردن و جلب نمودن طعام است پس چون مردم اهل عالم از علم على استفاده كرده و ميكنند لذا اميرالمؤ منين نام نهاده شد. كل من يمير قوما فهوا ميرهم . در اخبار تولد حضرت على (ع ) نقل شده كه چون قنداقه را خدمت رسول اكرم آوردند بر روى رسول خدا خنديد و گفت : السلام عليك يا رسول الله ، بعدا سوره مؤ منون را تلاوت كرد: قد افلح المؤ منون الذينهم فى صلوتهم خاشعون . رسول خدا (ص ) فرمود: قد افلحوا بك انت والله اميرهم تميرهم من علومك و انت والله دليلهم و بك يهتدون . در اين عبارت تميرهم فرع بر انت اميرهم شده و ((امارت )) علت جلب علوم براى مؤ منان است ، لقب اميرالمؤ منين را وجود مبارك پيغمبر (ص ) بآنحضرت نداده است بلكه خداوند اين لقب را بآنحضرت عنايت فرموده است . دليل بر اينمطلب حديثى از پيغمبر (ص ) است كه از طريق اهل سنت و جماعت نقل شده كه خدايتعالى در عالم زر فرمود: الست بربكم ؟ ارواح گفتند: بلى . فرمود: انا ربكم و محمد نبيكم و على اميركم . نيز پيغمبر فرمود: لو علم الناس متى سمى على اميرالمؤ منين ما انكروا افضله . اگر مردم ميدانستند كه در چه زمانى على اميرالمؤ منين نام نهاده شد فضيلت او را انكار نميكردند. نيز از كتب عامه نقل شده كه پيغمبر فرمود: فى اللوح المحفوظ تحت العرش على اميرالمؤ منين . علم على عليه السلام در مورد علم على (ع ) مطالبى نوشته شده كه يك از هزار هم نميشود و تازه آنمقداريكه على (ع ) بمردم آموخته و امير آنها شده يك ميلياردهاى علم او نبوده است زيرا مردم قابليت و استعداد علم على را ندارند و لذا خودش به كميل فرمود: ان هيهنا لعلما جمالو اصبت له جملة . ((ابن ابى الحديد)) در اول ((شرح نهج البلاغه )) ميگويد: جميع علوم به على (ع ) منتهى ميشود چون ((معتزله )) كه اهل توحيد و عدل و ارباب فكر و نظرند شاگرد ((واصل بن عطا)) هستند كه او شاگرد ((ابوهاشم )) و او شاگرد ((محمد بن حنفيه )) هر چه دارد از پدرش على (ع ) دارد. و اما ((اشعريه )) نسبت تعليم را به ((ابوالحسن اشعرى )) ميرسانند و او شاگرد ((ابوعلى جبايى )) و او از تلامذه مشايخ معتزله است و گفته شد كه علم معتزله به على (ع ) ميرسد. ((اماميه )) و ((زيديه )) هم واضح است كه علمشان بحضرت ائمه عليهم السلام ميرسد و علم ايشان هم از على عليه السلام است . و ((ابوحنيفه )) و ((مالك بن انس )) از شاگردان امام صادق (ع ) و ((شافعى )) از شاگردان ((محمدبن الحسن شيبانى )) است كه او از شاگردان ((ابوحنيفه )) و ((مالك )) بوده و آندو هم از شاگردان امام صادق (ع ) بوده اند. و احمد بن حنبل هم از شاگردان ((شافعى )) است ، پس علم چهار فرقه اهل تسنن به امام صادق (ع ) منتهى ميشود و علم آنحضرت هم از على (ع ) است . در صحابه كسى فقيه تر از ابن عباس نبوده و علم تفسير قرآن را از هر راه كه دنبال كنند به ((ابن عباس )) ميرسد و او هر چه دارد از على (ع ) دارد. كسى به ((ابن عباس )) گفت نسبت علم تو با پسرعمت على در چه مرتبه است در جواب گفت : چنانست كه يك قطره به بحر محيط. و علم و طريقت و حقيقت ظاهر است كه به ((شيخ شبلى )) و ((يايزيد بسطامى )) و ((جنيد بغدادى )) و ((معروف كرخى )) ميرسد و كه همه اينها از شاگردان و خادمان ائمه بودند و گفتيم علم ائمه منتهى به علم على ميشود. و فرقه صوفيان تا امروز از هر طايفه و صاحب هر خانقاه . دير و مرشدى كه بوده اند بآنحضرت ميرسند همه علماى زمان ميدانند و معترفند كه امام علم نحو و عربيت ((ابوالاسود))ست و او از على مجملى شنيده و تفصيل داده است . و اما علم كلام كه اصل همه علوم است از كلام و خطبه هاى على (ع ) است . تا اينجا مجملى از كلمات ((ابن ابى الحديد معتزلى )) بود كه اين نكته را هم بايد دانست كه بعضى از... خواسته اند كه ((صوفيه )) را صاحب مرتبه بدانند و بگويند كه اينمقام را از شاگردى و خدمتگزارى اهلبيت عصمت آموخته اند و اين از اكاذيب است چه سرسلسله صوفيه ((ابوهاشم كوفى )) است كه او تابع معاويه و جبرى مذهب و در باطن مانند معاويه ملحد و دهرى بوده است . بارى موضوع بحث ، علم على اميرالمؤ منين (ع ) بود كه خود به ((ابن عباس )) فرمود اگر بخواهم از معانى و حقايق سوره فاتحه الكتاب بنويسم ، هفتاد هزار شتر را از آن پربار كنم . در ((صحيح مسلم )) است كه آنحضرت فرمود: سلونى عن طرق السماء فانى اعرف بها من طرق الارض . يعنى : از من سئوال كنيد از راههاى آسمانى كه من به آنها داناترم از راههاى زمين . آگاهى على عليه السلام از شب معراج در اخبار شب معراج نقل شده است كه حقتعالى طعام شيربرنج براى مهمانش پيغمبر مهيا نمود پيغمبر فرمود: خدايا چگونه تنها غذا بخورم و حال آنكه تو لعن فرموده اى كسى را كه تنها غذا بخورد، دستى شبيه دست على از پشت پرده ظاهر شد، بعد از تمام شدن غذا ظرف سيبى ظاهر شد يكى را حضرت برداشت و يكى را آندست . چون از معراج برگشت صبح همانروز على (ع ) بخدمت پيغمبر مشرف شد و تبريك گفت پيغمبر فرمود: يا على تو از معراج من چگونه مطلع شدى ، على (ع ) همان سيب را از جيب خود بيرون آورده نزد پيغمبر گذاشت . على عليه السلام از گذشته و آينده باخبر بود ((ابن شهر آشوب )) نقل ميكند كه چون على (ع ) بكوفه آمد، روزى نماز صبح را گذاشته بشخصى فرمود به فلان موضع ميروى كه در آنجا مسجدى است و يكطرف آنمسجد خانه اى است كه در آنجا مردو زنى صداى خود را بلند كرده اند، هر دو آنها را نزد من بياور. آن مرد رفت و پس از مدتى آنزن و مرد را خدمت حضرت حاضر كرد. آنحضرت به آنها فرمود كه به چه سبب نزاع شما به طول انجاميد؟ چوان گفت : يا اميرالمؤ منين من اين زن را خواستم و تزويج نمودم چون با او خلوت نمودم از او نفرتى در خود يافتم كه مانع نزديكى من با او شد و اگر ميتوانستم در همان شب او را از خانه خود دور ميكردم بنابراين ميان ما نزاع بود تا فرستاده شما آمد و ما را طلب كرد. حضرت رو بطرف حضار مجلس نموده فرمود: بعضى مطالب را نميتوان نزد مردم فاش نمود شما بيرون رويد فقط اين زن و اين جوان بمانند. همه مردم بيرون رفتند حضرت به آنزن فرمود: اين جوان را ميشناسى گفت نه اميرالمؤ منين فرمود من چنان او را معرفى كنم كه خوب بشناسى ، آنگاه فرمود: تو دختر فلان كس نيستى گفت بلى . فرمود كه از براى تو پسرعمويى نبود كه به هم ميل و رغبت داشتيد گفت بلى . فرمود: پدرت به اين ازدواج تن در نداد و راضى باين وصلت نبود، لذا او را رد كرد. گفت چرا چنين بود، فرمود: فلان شب تو براى قضاء حاجت بيرون رفتى و او ترا ملاقات كرد و به اكراه ازاله بكارت تو نمود و از او حامله شدى و تو اين موضوع را از مادرت پنهان ميداشتى و چون مادرت اطلاع يافت از پدرت پنهان ميداشت و چون وضع حمل تو نزديك شد مادر ترا شبانه از خانه بيرون برد و در فلان موضع تو وضع حمل نمودى و آن كودك را در جامه اى پيچيدى در خارج شهر در محلى كه در آنجا قضاى حاجت ميكردند گذاشتى ، سگى آمد او را بوئيد و تو ترسيدى كه او را بخورد سنگى انداختى آن سنگ بر سر آن طفل آمده شكست و تو و مادرت بر سر او رفتيد و مادرت از جامه خود پارچه اى جدا كرد سر او را بست بعدا او را گذاشتيد و رفتيد و ندانستيد كه حال او چه شد. دختر چون اينها را از آنحضرت شنيد ساكت شد، حضرت فرمود: بگو اينمطالب درست و صحيح است يا نه ؟ گفت بلى . والله يا اميرالمؤ منين كه اين امر را غير از من و مادرم كسى نميدانست حضرت فرمود كه خدا مرا بر اين امر مطلع نمود، بعد حضرت فرمود كه چون شما آن طفل را گذاشتيد در صبح آنشب بنو فلان آمده و او را برده و تربيت كردند تا بزرگ شد و با ايشان بكوفه آمد و اين مرد همان طفلست كه با تو ازدواج نموده ، پس اين پسر تو است نه شوهرت بعد حضرت به جوان فرمود كه سرت را بگشاى چون گشود اثر شكستگى بر آن ظاهرب بود. آنگاه فرمود: حقتعالى پسر ترا از آنچه بر او حرام بود نگاه داشت اينك با فرزند خود برو كه ميان شما نكاح صورت نميگيرد. فرمايش على عليه السلام راجع به علم و دانش خود ((سيد رضى )) ميگويد كه اميرالمؤ منين عليه السلام به جندب فرمود: هيچكس از علم الهى و علمى كه خدا به پيغمبرش داده از من داناتر نيست تنها من هستم كه علوم نبوى را ميدانم . و نيز حضرتش فرمود: قسم بآن خدايى كه على را آفريد هر سئوال از هر قومى و هر حادثه اى كه در آن صدها نفر شركت داشته باشند در هر زمان و هر مكان كه باشد و هر پرستى كه از گذشته و آينده جهان بكنيد از هر گونه علم و دانش و سانحه اى كه رخ داده يا بعدا رخ دهد من شما را خبر ميكنم و حقيقت حال شما را بشما ميگويم . اين فرمايش را جز على كسى نميتوانند بگويد چه دانش و علم مردم از خلق است ولى علم على از وحى و الهام الهى سرچشمه گرفته و از منبع علوم غيبى سيراب گشته است لذا نقشه جهان آفرينش زير نظر على بود و بتمام جزئيات خلقت واقف و بينا و از كليه حوادث و سوانح عالم مطلع بود و آنروز كه نه بغداد ساخته شده بود و نه بنى عباس بودند از ساختمان شهر بغداد و دوران پادشاهى بنى عباس و احوال و انتهاى ايشان و نيز از آمدن ((مغول )) و آمدن ((هلاكوخان )) بغداد خبر داد. و لذا روزى كه هلاكوخان بغداد را محاصره كرد و اهل حله آمدند و خبر فتح و پيروزى را دادند و آنچه را آنحضرت فرموده بود بعرض هلاكوخان رسانيدند و خط امان گرفتند. بعضى از معاندين در اينمقام مناقشه كرده اند كه بموجب نص قرآنى كه ميفرمايد: و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو(7) و ديگر آيات مشابه آن كسى غير از خدا غيب را نميداند و اين علم مخصوص ذات باريتعالى ميباشد پس آنچه شما به على نسبت ميدهيد مخالف آيات قرآنى است . جوابش اينست كه خود ميفرمايد كه : عالم الغيب فلا يطهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول . (8) يعنى مطلع نميگرداند خدا كسى را بر غيب خود مگر آنكس را كه بپسندد از رسول و فرستاده خودش تا معجزه وى باشد پس هر چه اميرالمؤ منين و ساير ائمه عليهم السلام از آن خبر ميدادند از جانب پيغمبر بوده و آنحضرت هم از جانب خدايتعالى ميفرمود. لقب اميرالمؤ منين حضرت على عليه السلام است لقب اميرالمؤ منين مخصوص حضرت على (ع ) است و كسى حق ندارد كه اين نام را بر خود نهد اما عامه و اهل سنت ميگويند كه خلفا در اين نام شركت دارند و ميتوان بآنها اميرالمؤ منين گفت بلكه بعضى از آنها ميگويند اول كسى كه باين نام معروف شد خليفه ثانى عمر بوده ولى آنچه در اخبار معتبر خودشان وارد شده بر خلاف گفتارشان ميباشد. سيدبن طاووس در انموضوع كتابى نوشته كه تمام اخبار آنرا از عامه نقل مينمايد و دويست و بيست حديث از طرق آنها نقل ميكند كه نام اميرالمؤ منين مخصوص على ست و خدا اين لقب را به على مرحمت فرمود و بعد سيد ميفرمايد كه من استقصار جميع اخبار را ننموده ام بنابراين ما چند حديثى از آن كتاب نقل ميكنيم . حديث اول خدا اين لقب را براى على (ع ) قرار داد و بحضرت آدم هم جريان را بيان فرمود: ((ابوالفتح كاتب اصفهانى )) در كتاب خصايص از ابن عباس نقل ميكند كه چون حقتعالى آدم را حقتعالى فرمود و روح در او دميده شد عطسه كرد، خدا به او الهام فرمود كه بگويد: الحمدالله رب العالمين . بعد خدا به او فرمود: يرحمك ربك چون ملائكه او را سجده كردند او بخود باليد و گفت خدايا آيا هيچ خلقى آفريده اى كه محبوبتر از من بسوى تو باشد جوابى نشنيد، ثانيا گفت و جوابى نشنيد در مرتبه سوم كه گفت خطاب رسيد بلى اى آدم خلقى دارم كه محبوبتر است نزد من از تو و اگر آنها نبودند تو را نمى آفريدم ، گفت خدايا آنها را بمن نشان ده ، به ملائكه حجب وحى رسيد كه رفع كنيد تا آدم ببيند چون آدم نگاه كرد پنج شبه ديد كه در جلوى عرشند گفت خدايا اينها كيانند؟ خداى تعالى فرمود اى آدم اين محمد پيغمبر من است و اين على اميرالمؤ منين است كه پسرعم پيغمبر من و وصى او است و اين فاطمه دختر پيغمبر من است و اين حسن و حسين پسران على و فاطمه ميباشند، آنگاه فرمود كه اى آدم اينها از اولادان تو هستند آدم خوشحال شد و چون ترك اولى كرد گفت : يا رب اسئلك بمحمد و على و فاطمة و الحسن و الحسين لما غفرت لى و خدا بواسطه اين كلمات او را آمرزيد. حديث دوم پيغمبر (ص ) به على (ع ) اميرالمؤ منين ميگفت ، ((ابن مردويه )) از ((انس بن مالك )) روايت ميكند كه گفت حضرت رسالت در خانه ام حسبيه دختر ابوسفيان تشريف داشتند به ((ام حسبيه )) فرمودند كه در كنارى برو كه مرا حاجتى است . آنگاه آب وضو ساخت ، بعد فرمود اول كسى كه از اين در درآيد اميرمؤ منان و سيد عرب و بهترين اوصياء است . انس ميگويد من گفتم ايكاش يك مردى از انصار ميآمد كه ناگاه على وارد شد تا كنار رسول خدا نشست تا آخر حديث . حديث سوم جبرئيل هم على را اميرالمؤ منين ميگفت ، ((ابن مردويه )) در كتاب مناقب خود از ابن عباس نقل مى كند كه جبرئيل بصورت ((دحيه كلبى )) بر پيغمبر نازل شده بود و سر پيغمبر را در دامن نهاده بود كه على وارد خانه شد و حال مبارك پيغمبر را زا جبرئيل كه بصورت دحيه بود سئوال نمود، دحيه در جواب گفت خوبست آنگاه گفت من تو را دوست ميدارم زيرا تو اميرالمؤ منين و قائدالغرالمحجلين يعنى كشنده بزرگان اهل ايمان بسوى هدايت و بهشت هستى . حديث چهارم ((اخطب خوارزمى )) كه از تلامذه ((زمخشرى )) است در كتاب مناقب خود نقل ميكند از رسول اكرم (ص ) كه به على (ع ) فرمود: يا اباالحسن با آفتاب تكلم نما، على (ع ) فرمود: السلام عليك ايها العبد المطيع لله ، آفتاب در جواب گفت : و عليك السلام يا اميرالمؤ منين و امام المتقين و قائدالغرالمحجلين . حديث پنجم از ((ابوجعفر محمد بن ابى مسلم )) در كتاب ((اربعين )) خود از ((منقض بن ابقع اسدى )) كه از خواص اميرالمؤ منين عليه السلام بوده نقل ميكند كه گفت در نيمه شعبان با اميرالمؤ منين (ع ) عازم مكانى بوديم شب شد و در محلى منزل نموديم ، ناگاه متوجه شدم كه استر آنحضرت همهمه ميكند گوش خود را تيز نموده و نگاه بچيزى ميكند برخاستم نفهميدم كه چه اتفاقى رخ داده ناگاه اميرالمؤ منين سياهى از دور مشاهده فرمود و گفت شير است از محل عبادت خود برخاسته شمشير بر دست گرفت بجانب شير حركت كرد و صدا زد كه اى شير بايست و شير ايستاد و استر ساكت شد حضرت فرمود اى شير مگر ندانستى كه من ((ليثم )) و ((ضر غام )) و ((حصور)) و ((قسور))، ((وحيدم ))، اينها تماما نام شير است ، بعد فرمود: خدايا زبان اين شير را گويا گردان ، شير با زبان فصيح گفت : يا اميرالمؤ منين يا خيرالوصيين يا وارث علم النبيين و يا مفرقا بين الحق و الباطل . هفت روز است كه عذابى بمن نرسيده و گرسنگى مرا ضرر ميرساند و از مسافت دو فرسخ شما را ديدم نزديك شدم و با خود گفتم ميروم تا ببينم آنها كيستند حضرت فرمود اى شير مگر ندانستى كه من على پدر يازده امامم آنگاه شير سر بر زمين گذاشت و پيش روى اميرالمؤ منين دراز شد و از گرسنگى شكايت كرد، حضرت فرمود: خدايا بحق محمد و اهلبيت او اين شير را روزى بده كه ناگاه ديدم بره اى در دهان شير است و آنرا ميخورد و چون خورد و سير شد گفت : يا اميرالمؤ منين والله ما طايفه سباع كسى را كه دوست تو و اهلبيت تو باشد نميخوريم و ما طايفه اى هستيم كه دوست بنى هاشم و عترت آنها هستيم . حضرت فرمود: كجا منزل دارى ؟ گفت من و ذريه من در شام هستيم ، فرمود چرا بكوفه آمدى گفت به حجاز آمدم و چيزى بدستم نيامد تا به اين صحرا رسيدم ولى امشب ميروم نزد مردى از دشمنان شما كه ((سنان بن وائل )) است و از جنگ ((صفين )) فرار كرده و در ((قادسيه )) منزل دارد او روزى امشب منست و او از اهل شام است ، اين جملات را گفت و رفت ، منقض گويد چون ما به قادسيه رسيديم قبل از اذان صبح بود كه مردم با يكديگر ميگفتند ديشب سنان را شير خورده من براى تماشاى او رفتم جز سر و بعضى از اعضا مثل سر انگشتان چيز ديگرى از او باقى نمانده بود. من قصه شير را براى مردم نقل كردم ، مردم خاك زير پاى آنحضرت را برميداشتند حضرت پس از حمد و ثناى الهى فرمودند هر كس ما را دشمن دارد به جهنم ميرود و هر كس دوست ما باشد به بهشت خواهد رفت ، من قسيم جنت و نارم و در روز قيامت به جهنم ميگويم كه اين از منست و اين از تو شيعيان من بر صراط چون برق خاطف و رعد عاصف و مرغ تيزرو ميگذرد. تنبيه اين نكته را هم بايد دانست كه اين لقب شريف مخصوص آنحضرت است و به كسى ديگر جايز نيست اميرالمؤ منين گفت اگر چه ساير امامان باشند. 3 - انعام - 59 4 - جن 26 و 27 باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست بى نفخ صور خواسته تا عرش اعظم است اين رستخيز عام كه نامش محرم است اين صبح تيره باز دميد از كجا كز او در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست كار جهان و خلق جهان جمله درهم است سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است گويا طلوع ميكند از مغرب آفتاب جن و ملك بر آدميان نوحه ميكنند كاشوب در تمامى ذرات عالم است گويا عزاى اشرف اولاد آدم است باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است باز اين چه نوحه و چه عزا چه ماتم است مجلس هشتم : وابن سيدالوصيين و اى پسر آقاى اوصيا اثبات وصايت حضرت على (ع ) انسان در دوران زندگانى خود در دنيا اختياردار امواليست كه به هر نحوى بخواهد ميتواند عمل كند و چون اين امور مورد علاقه اوست و نميخواهد اين اختيار بعد از مرگ او هم از بين برود لذا شخص مورد اطمينانى را براى خود انتخاب ميكند و اين اختيار را باو واگذار مينمايد كه بعد از مرگش او از اين اختيار تام استفاده كرده و برنامه خود را عملى سازد. در اصطلاح فقهى آن شخص كه اختيارش را بعد از مرگ بديگرى واگذار كند وصى و آن شخص مورد اطمينان را موصى له و آنچيزى را كه مورد اختيار است موصى به گويند. در بين افراد مردم مى بينيم اگر شخصى بخواهد ديگرى را در امور مورد علاقه خود وصى قرار دهد آن ديگرى بايد واجد شرايط زير باشد: 1 - درستى و امانت 2 - شرافت در حسب و نسب كه اگر پدر و مادر و يا فاميل او از طبقه اشخاصى محترم نباشد او را وصى قرار نميدهد زيرا هم خود را كوچك كرده و هم ورثه پيروى از اوامر و نواهى او نميكنند. 3 - كاردانى و مسلط بودن در امور كارهاى ميت ، چه اگر وصى هر چه هم انسان باشخصيت و خوبى باشد ولى نتواند بخوبى از عهده كارهاى ميت يا موصى برآيد ورثه او را بنحو احسن و اكمل اداره كند عقلاء عالم چنين شخصى را وصى خود قرار ندهند. وقتى مى بينيم كه سرپرست يك خانواده براى آنكه اهلبيتش بدون سرپرست نباشد وصى تعيين ميكند آيا ممكن است كه پيغمبرش پس از بيست و سه سال زحمت و آن تشكيلات مهم وصايتى نكرد و وصى براى كارهاى خود قرار نداد و گروه مسلمانان را باميد خدا گذاشته از دنيا رفت ، چگونه پيغمبر وصى تعيين نكرده از دنيا رفت و اين اختيار را به امت داد آيا تاكنون شده مردى به ورثه خود بگويد: بعد از من شما يكنفر را انتخاب كنيد كه هم بكارهاى من برسد و هم بكارهاى شما. اهميت وصيت يكى از موضوعاتى كه در دين اسلام بسيار سفارش در مورد آن شده است مسئله وصيت است ، در كتاب ((تهذيب )) روايت كرده ((زيد شحام )) از امام صادق (ع ) راجع به وصيت سئوال كرد حضرت فرمود: وصيت بر هر شخص مسلمانى لازمست . و نيز از محمد بن مسلم روايت نموده كه امام صادق (ع ) فرمود وصيت لازمست و پيغمبر خدا سفارش به آن ميفرمود. در بعضى روايات وارد شده كه شخص مسلمان ، شب بايد وصيت نامه اش زيرسرش باشد و نيز در روايت است كه هر كس بدون وصيت بميرد مانند مردن زمان جاهليت مرده است . ما نميدانيم با اين گفتار پيغمبر و اولادش راجع به اهميت وصيت پس چرا خود پيغمبر بدون وصيت و تعيين وصى از دنيا رفت ؟ بنابراين بايد گفت پيغمبر بر خلاف مشى همه انبياء سلف رفتار نموده چه هر پيغمبرى كه از دنيا رفت وصى و جانشين خود را تعيين كرد مگر پيغمبر (ص ) مثلا حضرت آدم بعد از خود دوازده وصى براى خود قرار داد. 1 - شيث 2 - هابيل 3 - قنبان 4 - منشم 5 - شيثم 6 - قادس 7 - قندف 8 - اعمنح 9- اخنوخ كه ادريس باشد 10 - اينوخ 11 - دينوخ 12 - ناخورا و نيز چون حضرت نوح از دنيا رفت دوازده خليفه بجهت خود معرفى كرد: 1 - سام 2 - يافت 3 - اشنح 4 - فرشخ 5 - قانوء 6 - شامخ 7 - هود 8 - صالح 9- يمنوخ 10 - معدل 11 - دريخا 12 - هجا و همچنين حضرت ابراهيم دوازده خليفه و وصى بجهت خود تعيين نمود: 1 - اسماعيل 2 - اسحاق 3 - يعقوب 4 - يوسف 5 - ايلون 6 - اسلم 7 - ايوب 8 - زينون 9- دانيال 10 - الاكير 11 - اناجا 12 - مبدع حضرت موسى دوازده جانشين و وصى بجهت خود تعيين نمود: 1 - يوشع بن نون 2 - عروف 3 - قندف 4 - عزير 5 - ارشاء 6 - داود 7 - سليمان 8 - اصف 9- انواخ 10 - مينقا 11 - اردن 12 - واعث حضرت عيسى قبل از رفتن به آسمان به خلفاى دوازده نفرى خود تصريح نمود: 1 - شمعون 2 - عروف 3 - قندوف 4 - عيسروا 5 - زكرياء 6 - يحيى 7 - هدى 8 - شيحا 9- قس 10 - واستين 11 - يحيى الراهب پس اين پيغمبران اولوالعزم كه بمقتضاى حكمت بالغه بجهت حفظ شرايع خود و به امر حق تعالى اوصيايى براى خود تعيين نمودند چگونه ممكنست پيغمبر ما كه خاتم پيغمبران بوده و دين او تا روز قيامت بايد در بين مردم روزگار برقرار باشد وصى و خليفه تعيين نكرده باشد. بنابراين عقلا و نقلا ثابت ميشود كه مسلما پيغمبر ما در زمان حيات خود شخصى را وصى و جانشين خود قرار داده و طورى اينمطلب را واضح و آشكار است كه خود عامه هم بر اينمطلب اعتراف دارند. ((امام احمد بن حنبل )) در مسند خود به طرق مستعد و الفاظ متفاوت و ((ابن مغازلى )) فقيه شافعى در مناقب و ثعالبى )) در تفسير خود نقل مينمايد كه رسول اكرم (ص ) به على (ع ) فرمود: انت اخى وصيى و خليفتى و قاضى دينى يعنى تو برادر وصى و خليفه و ادا كننده دين منى . ((مير سيد على همدانى )) شافعى در اوايل مودت ششم از كتاب مودة القربى از خليفه ثانى عمربن خطاب نقل مينمايد كه چون پيغمبر عقد اخوت بين اصحاب بست فرمود: هذا على اخى فى الدنيا و الاخرة و خليفتى فى اهلى وصيتى و وارث علمى و قاضى دينى ما له منى مالى منه بفغه نفعى و ضره ضرى من احبه فقد احبنى من احبه فقد احبنى و من الغصبه فقد ابغضنى . يعنى : اين على در دنيا و آخرت برادر منست و خليفه منست اهل من و وصى من و وارث علم و اداكننده دين من ميباشد، مال او از منست و مال من از اوت ، نفع او نفع من و ضرر او ضرر منست كسى كه او را دوست بدارد مرا دوست داشته و كسى كه او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است . حديث الدار مهمتر از همه احاديث درباره اينكه على وصى پيغمبر است ، حديث الدار يوم الانذار ميباشد كه بسيارى از علماء عامه و خاصه و مفسرين و مورخين و اكابر علماء اهل سنت با مختصر كم و زيادى در الفاظ و عبارات نقل نموده اند و شرح و حديث اينست كه چون آيه 214 سوره شعراء، وانذر عشيرتك الاقربين . نازل شد رسول اكرم (ص ) چهل نفر از اشراف و رجال بزرگ و خويشاوندان خود را از قريش در منزل عمويش ابوطالب دعوت نمود و براى آنها يك ران گوسفند و قدرى نان و يك صاع شيراز غذا حاضر نمود، مهمانان خنديدند و گفتند: محمد غذاى يكنفر را حاضر نكرده ، چون در ميان آنها كسانى بودند كه يك شتربچه را تنها ميخوردند، حضرت فرمود: كلوا بسم الله ، بخوريد بنام خداوند متعال ، پس از آنكه خوردند و سير شدند بيكديگر گفتند: هذا ما سحركم به الرجل ، محمد با اين غذا شما را سحر نمود. آنگاه حضرت برخاست پس از مقدماتى از سخن كه فقط قسمتى از آن يعنى شاهد مقصود را نقل ميكنم . فرمود: يا نبى عبدالمطلب ان الله يعثنى بالخلق كافة وليكم خاصة و انا ادعوكم الى كلمتين خفيفتين على اللسان ثقيلتين على الميزان تملكون بهما العرب و العجم و تنقادلكم بهماالامم و تدخلون بهماالجنة و تنجون بهما من النار شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله فمن يحبنى الى هذا الامرو يؤ ارزه نى الى القيام به يكن احى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى . يعنى : اى فرزندان عبدالمطلب خداى تعالى مرا مبعوث فرمود بر عموم مردمان و بخصوص بر شما و من شما را دعوت ميكنم به دو كلمه بر عرب و عجم مالك شويد و ايشان شما را منقاد گردند و جميع امم در تحت انقياد شما درآيند و به اين دو كلمه به بهشت رويد از دوزخ نجات يابيد و آن دو گواهى دادن به وحدانيت خدا و رسالت منست پس هر كس مرا در اين كار اجابت كند و معاونت من نمايد او برادر من و وزير وارث و خليفه بعد از من خواهد بود و اين جمله آخر را سه مرتبه تكرار كرد و در هر سه مرتبه احدى جواب نداد مگر على (ع ) كه جواب داد: انا انصرك و وزيرك يا نبى الله : اى پيغمبر خدا من شما را كمك و يارى مينمايم . پس حضرت او را به خلافت بشارت داد و آب دهان مبارك خود را در دهان او انداخت و فرمود: ان هذا و وصيتى و خليفتى فيكم ، يعنى اين على وصى و خليفه من در ميان شماست . و در بعضى از كتب است كه بخود على خطاب نوده فرمود: انت وصيى و خليفتى من بعدى . بعضى نقل كرده اند كه اين مجلس مهمانى در سه روز متوالى انجام گرفت و اين حديث را كتب شيعه نقل نموده اند و در كتب عامه هم زياد نقل شده مانند ((احمد بن حنبل )) در مسند خود و ((ثعلبى )) در تفسير خودش و ((احمد خوارزمى )) در ((مناقب )) و ((طبرى )) در تفسيرش و ((ابن ابى الحديد)) معتزلى در جلد سوم شرح نهج البلاغه خود و ((ابن اثير)) در كامل و ((حلبى )) در سيره و ((بيهقى )) در سنن و ديگران حتى مورخين بيگانه از ساير ملل كه تاريخ اسلام را نوشته اند مانند جرجى زيدان و توماس كارلايل انگليسى اين مجلس را انكار نكرده بلكه به قلم تحرير در آورده اند. ابن ابى الحديد بعد از نقل اين حديث گفته كه دليل بر اينكه على (ع ) وزير و خليفه رسول خدا ميباشد نص كتاب خدا و احاديث رسول الله است ، حق تعالى در قرآن فرموده : و اجعل لى وزيرا من اهلى و هارون اخى اشدد به ازرى و اشركه فى امرى . يعنى : موسى بن عمران عرض كرد خداوند براى من وزيرى مقرر فرما و معينى از كسان من كه برادرم هارون باشد و پشت مرا به او محكم گردان يا آنكه او را وزير من گردان و او را در نبوت من شريك ساز و رسول خدا در حديث صحيح كه مجمع عليه فراق اسلام است فرموده : يا على انت منى بمنزلة هارون من موسى . على تو براى من بمنزله هارون براى موسى هستى ، الا آنكه بعد از من پيغمبرى نميباشد پس ثابت شد كه جميع مراتب هارون و قدر و منزلت او نزد موسى براى على (ع ) نيز هست پس على وزير رسول خداست و پشتيبان محكمى براى آنحضرت ميباشد و اگر رسول خدا خاتم النبيين نبود على در نبوت با او شريك بود. و نيز ((ابن ابى الحديد)) از ((زيدبن ارقم )) روايت ميكند كه رسول خدا فرمود آيا نميخواهيد شما را بچيزى دلالت كنم كه اگر با او آشتى كنيد و يار شويد هلاك نگرديد، بتحقيق كه ولى و امام شما على بن ابيطالب است ، پس دل خود را با او خالص كنيد و به امامت او اقرار آوريد و او را تصديق نمائيد و اين را كه ميگويم جبرئيل بمن خبر داده است . ((ابن ابى الحديد)) پس از نقل اين حديث ميگويد: همين كلام پيغمبر (ص ) نص صريح در امامت و ولايت على (ع ) است و ما جماعت معتزله با اينحديث صريح چه خواهيم كرد، بعد خودش ميگويد كه مرد از امامت ، امامت در فتاوى و احكام شرعيه است نه در خلافت . حال بايد به اين مرد سنى گفت كه خودت بعد از نقل اينحديث اعتراف كردى كه اين عبارت پيغمبر (ص ) نص صريح در امامت على (ع ) است پس چگونه تاءيل آنرا مينمايى ، در صورتيكه احدى نگفته كه نص را بايد تاءويل كرد و معروفست كه ميگويند اجتهاد در مقابل نص غلط است . پس جاى هيچگونه انكارى نيست كه امامت و خلافت على (ع ) را وجود مبارك پيغمبر (ص ) بيان فرموده بطوريكه ((صلاح الدين صفدى )) در ((وافى بالوفيات )) ضمن حرف الف ذيل حالات ((ابراهيم بن سيار بن هانى بصرى )) معروف به نظام معتزلى ميگويد كه : نص النبى (ص ) على ان الامام على و عينه و عرفت الصحابة ذلك و لكن كتمه عمر لاجل ابى بكر رضى الله عنهما . يعنى رسول اكرم (ص ) بر امامت على (ع ) تصريح كرد و آنحضرت را به امامت تعيين نمود، صحابه اينرا ميدانستند ولكن عمربن خطاب امامت و خلافت على را براى خاطر ابى بكر كتمان نمود. حجة الاسلام ابوحامد محمد غزالى طوسى در كتاب سرالعالمين خود ميگويد كه نسبت به خلافت على اتفاق فريقين است و همه كس واقع و حقيقت را با كمال وضوح و آشكار فهميده و از اينرو هرگونه شك و ترديد زايل و مرتفع است و بطور يقين على (ع ) جانشين و خليفه بلافاصل پيغمبر شناخته شده است زيرا اجماع جماهير مسلمين بر صحت وقوع قضاياى و شمول خطبه آنروز نسبت بمورد بحث منعقد است و باين ملاك هر اشكالى بيمورد و هر اعتراضى بيمورد و هر اعتراضى لغو و باطلست زيرا همين كه رسول خدا (ص ) سخن فرسايى خود را بپايان آورد فورى عمر مبادرت بتظاهر نموده تبريكات لارمه را ضمن بيانات ((بخ بخ لك يا على )) تقديم نمود، بديهيست كه اين نحوه تبريك گفتن تسليم در مقابل صدور فرمان جديد و رضايت به وقوع خلافت على است ، ولى مع الوصف با اينكه كمال طوع و رغبت سر تسليم فرود آوردند عاقبت بد معامله اى با خدا ذكر كردند كه جزا حفاء حق و ورشكستگى آخرت نتيجه ديگرى نداشت ، اگر چنين نبود پس چرا در مرض موت آن پيغمبر وقتى آنحضرت كاغذ و دوات براى نوشتن دستور جامع طلبيد در پاسخ ((ان الرجل لهجير)) شنيد، پس خلافت فاقد منطق و دليل است و اگر حر به اجماع را بمنظور صحيح بكار برند البته ناقص است چه آنكه عباس و پسرانش و على (ع ) با زن و فرزندانش هيچكدام شركت در اجماع ساختگى نداشته و همچنين بعضى حاضرين سقيفه نيز تمرد و مخالفت با آن اجماع نمودند و بيعت نكرده از سقيفه خارج شدند. خواننده عزيز بر شما ثابت شد كه وصى خليفه بلافصل پيغمبر على (ع ) بوده و شيعه و سنى بر اين مطلب اتفاق دارند و بنا بر قول غزالى اگر يك عده هوى پرست براى رياست چند روزه دنيا على را خانه نشين كنند حق از بين نميرود و مظلوميت على و اولادش بر مردم عالم ثابت ميگردد و چون اينمطلب وصايت خيلى مهم است در غالب زيارات ميخوانى السلام عليك يابن اميرالمؤ منين سيدالوصيين . خواننده عزيز اين چند جمله ايكه در بيان وصى بودن حضرت على (ع ) ذكر كرديم يكى از هزاران اخبارى بود كه در كتب شيعه و سنى نقل شده و قطره اى بود كه از باب نمونه از اقيانوس كبير اخبار نشان داديم و از همين مختصر بيان ما معلوم ميشود كه مطلب خلافت بلافاصل على (ع ) بحدى ظاهر بوده و منكرين خلافت و ولايت آنحضرت هم اعتراف بآن داشته اند. كشتى شكست خورده ز طوفان كربلا در خاك و خون فتاده بميدان كربلا گر چشم روزگار بر او فاش ميگريست بودند ديو و دد همه سيراب مى مكيد خون مى گذشت از سر ايوان كربلا خاتم ز قحط آب سليمان كربلا نگرفت دست دهر گلابى بغير اشك زان تشنگان هنوز بعيوق ميرسد زان گل كه شد شكفته به بستان كربلا فرياد العطش ز بيابان كربلا از آب هم مضايقه كردند كوفيان كردند رو بخيمه سلطان كربلا آندم فلك بر آتش غيرت سپند شد كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد در ((مناقب )) سند بحضرت صادق (ع ) ميرساند كه از پدرانش نقل فرموده تا به پيغمبر كه فرمود خداوند هيچ پيغمبرى را قبض روح نكرد تا اينكه افضل عشيره خود را وصى قرار دهد و مرا امر كرد كه پسرعم خود على را وصى قرار دهم و خداوند در كتب سلف هم نوشته كه على وصى من خواهد بود. بنابراين جاى هيچگونه شك و ترديدى نيست كه على (ع ) وصى آنحضرت است و بحكم عقل بر پيغمبر لازم است كه از طرف خدا خلفايى براى تبليغ احكام اسلام و بيان حقايق قرآن براى مردم معرفى نمايد چه هر مؤ سس و بانى بنايى كه زحمات زياد و طاقت فرسا جهت ايجاد تحكيم مبانى آن بنا و مؤ سسه متحمل شده علاقمند به بقاى آن ميباشد و براى باقيماندن آن اساس بايد بعد از خود مدير و نگهبانى كه شباهت تامى از جهت علم و عمل با او داشته باشد برگمارد تا آن اساس بعد از او برقرار بماند و زحماتش هدر نرود، پيغمبر اسلام مدت بيست و سه سال در تبليغ رسالت و نشر احكام و تحكيم مبانى دين اسلام زحماتى كشيد تا معارف دين اسلام را در بين جامعه بشرى منتشر ساخت ، بديهى است كه چنين شخصى كه تمام فكر و ذكرش بقاء دين اسلام تا روز قيامت بوده و كسى را براى مردم معرفى كند كه مانند خودش داراى صفات كمال باشد تا بتواند نگهدارى دين را كرده و جواب و اشكالات مردم را بدهد، قبلا گفتيم كسى كه بخواهد وصى ديگرى بشود بايد در مرتبه اول داراى سه شرط باشد: شرط اول وصايت : درستى و امانت اگر در صدر اسلام به حالات تمام اصحاب پيغمبر بنگريم كسى را مانند على بن ابيطالب داراى درستى و امانت نخواهيم يافت ، از باب نمونه چند مورد از كارهاى آنحضرت را نقل ميكنيم تا مطلب خوب روشن گردد هيچگونه امتيازى بين مسلمين نبايد باشد در دوران خلافت على (ع ) عسل زيادى آورده و به انبار تحويل شده بود، هنوز موقع تقسيم نرسيده بود، قضا را مهمانى بيموقع بر يكى از فرزندان على (ع ) وارد شد، مقدارى از شب گذشته بود، دسترسى ببازار و خريد نبود، پسر امپراطور اسلام از انبار خواستار شد كه چند سير عسل برداشت كه خورش مهمان شاهزاده بشود فرداى آنروز كه اميرالمؤ منين (ع ) براى تقسيم و پخش علسل به انبار آمد ديد يكى از ظرفهاى عسل دست خورده است از انباردار مؤ اخذه فرمود گفت : ديشب فلان پسر شما اين مقدار از عسل را بقرض گرفته ، حضرت تازيانه بر دست گرفته امر به احضار آن فرزند فرمود، چون حاضر شد عذر خود را گفت كه بخاطر احترام مهمان مساعده گرفته ام اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: من دوست ندارم كه فرزندان من در گرفتن حق خود بر ديگر مسلمانان پيشى بگيرند بايد مراقب باشيد پس از اينكه حق خود را دريافت كردند شما حق خود را بگيريد تا هيچگونه امتيازى براى شما نباشد. دختر على عليه السلام از بيت المال عاريه ميگيرد على بن ابى رافع گويد من ماءمور بيت المال يا رئيس حسابدارى بيت المال مسلمين بودم گردنبند قيمتى در ميان بيت المال بود، دختر اميرالمؤ منين ، ام كلثوم ، پيغام فرستاد كه من شنيده ام چنين گردنبندى در بيت المال موجودست و در اختيار توست عيد قربان در پيش است ، من دوست دارم براى حفظ و صيانت حيثيت خانوادگى روز عيد از آن گردنبند استفاده كنم بطور موقت و عاريه مضمونه را بمن بده و پس از سه روز بازگير، من قبول كردم و گردنبند را فرستادم ، اتفاقا اميرالمؤ منين (ع ) آن گردنبند را گردن دختر خود ديده و پرسيد اينرا چگونه بدست آورده اى و به اجازه چه كسى مورد استفاده قرار داده اى ؟ عرض ميكند: از على بن رافع به عاريت گرفته ام و پس از عيد رد خواهم كرد، حضرت مرا على بن رافع احضار فرمود و سخت نكوهش نمود كه آيا خيانت بمال مسلمين ميكنى گفتم خدا نكند كه خيانت بكنم فرمود تو به اجازه چه كسى گردنبند را بدختر من دادى ؟ عرض كردم آقا دختر شما اين گردنبند را به عاريه مضمونه گرفته و من هم بشرط زمان داده ام كه پس از سه روز پس بگيرم ، فرمود، همين امروز بايد پس بگيرى و به بيت المال انتقال دهى اين مرتبه ترا عقوبت نمى كنم ولى ، مراقب باش كه چنين كارى ديگر تكرار نشود چون دخترش اين داستان را شنيد گردنبند را فرستاد و از پدرش گله كرد و گفت : يا اميرالمؤ منين من دختر شما هستم زنان اعيال و بزرگان بديدن من ميآيند چه كسى از من بداشتن چنين گردنبندى شايسته تر است ؟ فرمود دخترم هر وقت همه زنان براى روز عيد قربان چنين گردنبندى داشتند شما هم نيز داشته باش ولى دختر من نبايد خود را به زينتى بيارايد كه همه بانوان مسلمان نداشته باشند. بنا بر قول بحار حضرت بدخترش فرمود كه اگر اين گردنبند را به غير عاريه مضمونه گرفته بودى : لكانت اذا اول هاشميه قطعت يدهافى سرقة . داستان عقيل و آهن تفتيده در عمدة المطالب نقل ميكند كه اميرالمؤ منين (ع ) هر روز ببرادرش عقيل به قدر قوت خود و عيالش جو ميداد عقيل ازين جوها هر روز بمقدارى ذخيره ميكرد تا بقدرى شد كه فروخت و از پول آن يكمقدار خرما و يكمقدار روغن و قدرى نان بجهت خانواده اش تهيه كرد و اميرالمؤ منين (ع ) را هم دعوت كرد. چون حضرت بمنزل عقيل آمد فرمود اين طعام را از كجا تهيه كردى ؟ گفت از زيادى جو روزانه خودمان . حضرت فرمود آيا بعد از عزل اينمقدار جو بقيه براى تو و اهل و عيالت مكفى بود؟ عرض كرد بلى . حضرت از فردا كه مقررى جوى عقيل را داد به همان مقدار كه ذخيره ميكرد كسر نمود فرمود چون اينمقدار جو براى تو كافيست حلال نيست كه من زياده از اين بتو بدهم عقيل غضبناك شد، پس حضرت آهنى را به آتش قرمز كرد و در حال غفلت عقيل نزد صورت او برد، چون عقيل احساس حرارت نمود بجزع آمد و آهى كشيد فرمود چه شد كه تو از اين آهن سرخ شده بآتش جزع ميكنى و مرا در معرض آتش جهنم ميدارى عقيل گفت والله ميروم نزد كسى كه طلا و خرما بمن بدهد اين بود كه از مدينه به مكه و از مكه به شام نزد معاويه رفت . خواننده عزيز اينقدرى از درستى و امانت وصى پيغمبر على بن ابيطالب (ع ) بود كه خود پيغمبر تعيين فرمود او اوصيائيكه مردم جاهل براى پيغمبر تعيين كردند درستى و امانت كه نداشتند هيچ بلكه حق مردم را پايمال كرده و آنچه توانستند بديگران ظلم نمودند. معاويه بيت المال را خرج ميكرد ((ابن ابى الحديد)) نقل ميكند كه ((معاويه )) به ((سمرة بن جندب )) يكصد هزار دينار داد تا آيات 202 و 203 سوره بقره را در شاءن اميرالمؤ منين نقل كند، آيه ميفرمايد: و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنيا و يشهدالله على ما فى قلبه و هو الدالحضام و اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و الله لايحب الفساد . بعضى از مردم مانند ((اخنس بن شريق كه از منافقان بود)) از گفتار خود ترا به شگفت آرند كه از چرب زبانى و درع به متاع دنيا رسند و از نادرستى خدا را براستى خود گواه گيرد و اين كس بدترين دشمن اسلامست و چون از حضور تو دور شود و كارش فتنه و فساد است بكوشد تا حاصل خلق را بباد فنا دهد و نسل بشر را قطع كند و خداوند مفسدان را دوست نميدارد. امام صادق (ع ) فرمود در اين آيه حرث بمعنى دين و مراد از نسل مردم ميباشد كه دومى و معاويه هر دو را باطل و ضايع كردند. بعد از آن صد هزار دينار ديگر داد كه آيه 207 سوره بقره را كه به تصديق شيعه و سنى درباره على (ع ) نازل شده در شاءن ابن ملجم نقل كند. آيه ميفرمايد: و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله . بعضى مردانند. ((مراد على (ع ) است )) كه از جان خود در گذرند مانند شبى كه على بجاى پيغمبر در بستر خوابيد، و خدا دوستدار چنين بندگان است . اين آيه بتصديق شيعه و سنى درباره على (ع ) نازل شده كه سمرة قبول نكرد نقل كند صدهزار ديگر داد باز نگرفت چون به چهارصد هزار دينار رسيد قبول نكرد آيه را درباره ابن ملجم نقل كند. احنف بن قيس ميگويد بر معاويه وارد شدم آنقدر خوراكيهاى گرم و سرد و ترش و شيرين براى پذيرايى من آورد كه سخت بشگفت آمدم و در آخر خوراك ديگرى آورد كه آنرا نمى شناختم ، نام آنرا پرسيدم گفت اين خوراك را از روده هاى مرغابى و مغز قلم و روغن پسته و شكر سفيد ساخته اند احنف ميگويد گريه كردم معاويه گفت چرا گريه ميكنى گفتم بياد على و خلافت او افتادم روزى نزد او رفت افطار رسيد مرا امر كرد نزد او بمانم انبان مهر شده اى را نزدش آوردند گفتند در آن چيست ؟ فرمود سويق جو، عرض كردم از ترس آنكه كسى آنرا بردارد مهر كرده اى ؟ فرمود: ترسى و بخلى نداشته ام ولى نخواستم كه حسن يا حسين روغن يا زيتون به آن داخل كنند گفتم مگر اين عمل حرام است ؟ فرمودند ولى بر پيشوايان حق واجب است كه خود را از مستمندان اجتماع بشمار آورند تا آنكه فقر و بيچارگى آسان شود و آنها را تحريك نكند، معاويه گفت : فضل على قابل انكار نيست . انسان عاقل بايد قدرى فكر كند، گيرم پيغمبر وصى تعيين نكرده بود و قرار بود مردم خودشان وصى و جانشين براى پيغمبر تعيين كنند آيا انسان عاقل خلافت و وصايت على را قبول ميكند با اين خلفاء ظلم و جور را؟ على كسانى كه با برادر و دختر و نفس خودش اينطور معامله ميكند و حق ديگران را تضييع نميكند كه به برادرش بيشتر بدهد، اما معاويه اين زندگى شاهانه و غذاهاى لذيذ را دارد، اگر عقيل از عدل على برادرش بطرف شام و معاويه گريخت اما دست از حق و حقيقت برنداشت و يك سلسله مطالب حقه را در شام بگوش شاميان رسانيد و اثبات حقانيت برادرش را نزد معاويه نمود، در سعادت و فضيلت جناب عقيل همين بس كه سه نفر از فرزندان او در نصرت حضرت سيدالشهداء شهيد شدند. 1 - مسلم بن عقيل 2 - جعفر بن عقيل 3 - عبدالرحمن بن عقيل ________________________________________ ص 195 كتاب برخورد عقيل با معاويه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه نقل ميكند كه اول مرتبه اى كه عقيل بر معاويه وارد شد امر كرد تا براى او كرسى نصب كردند وى را بر كرسى نشاند و صد هزار درهم به وى داد و بزرگان حكومت معاويه اطراف عقيل نشستند، معاويه گفت : اى عقيل از لشكر برادرت اميرالمؤ منين (ع ) و لشكر من خبر ده ، عقيل گفت : شبى بر لشكر برادرم اميرالمؤ منين (ع ) گذشتم شبشان مثل شب پيغمبر و روزشان مثل روز پيغمبر و من در ميان آنها نديدم مگر نمازگزار و نشنيدم مگر قرائت قرآن را ولى به لشكر تو گذشتم جمعى از منافقين را ديدم ، بعد گفت معاويه اين كيست كه در سمت راست تو نشسته ، معاويه گفت اين عمروعاص است گفت اينست كسى درباره او شش نفر مخاصمه كردند تا اينكه ((جزار قريشى )) بر آنها غالب شد، عقيل گفت اين ديگرى كيست ؟ گفت اين ((ضحاك بن قيس فهرى )) است عقيل گفت والله پدرش از براى جهانيدن حيوان نر بر ماده خيلى مسلط و استاد بود بعد گفت آن ديگرى كيست ؟ معاويه گفت : ((ابوموسى اشعرى )) است ، عقيل گفت اين پسر زن دزد است كه مادرش خيلى دزدى ميكرد، معاويه گفت درباره من چه ميگويى ؟ خواست درباره او آنچه از بدى ميداند بگويد كه غضب جلساء مجلس او فرو نشيند، عقيل گفت معاويه مرا معذور بدار معاويه گفت بايد بگويى ، عقيل گفت حمامه را ميشناسى معاويه گفت حمامه كيست ؟ عقيل چيزى نگفت و برخاست و رفت ، معاويه فرستاد نزد زن نسابه و او را حاضر كرد، گفت حمامه كيست ؟ زن نسابه گفت در امان هستم ؟ گفت در امانى گفت : حمامة جده تو، مادر ابوسفيان است كه در جاهليت صاحب رايت و علم بوده معاويه گفت من از شما زياد شدم شما غيظ نكنيد و غضبناك نباشيد وقتى معاويه به عقيل گفت كه بالاى منبر رود و برادرش على را سب كند عقيل بالاى منبر رفت گفت ايهاالناس معاويه بمن امر كرده كه برادرم على را لعنت كنم آگاه باشيد كه من معاويه را لعنت ميكنم . در تاريخ ابن خلكان است كه روزى معاويه به جلساء مجلس خود عقيل هم تشريف داشت گفت آيا ابى لهب را ميشناسيد كه خداوند در قرآن درباره اش فرمود: تبت يدا ابى لهب اهل شام گفتند: نه معاويه گفت او عموى اين مرد است و اشاره به عقيل نمود، فورا عقيل گفت : اى مردم آيا ميشناسيد زن ابولهب را كه خدا در قرآن درباره اش فرمود: و امراءته حمالة الحطب فى جيدها حبل من مسد . ((اللهب - 4 و 5)) گفتند نه گفت او عمه اين مرد است و اشاره به معاويه كرد، چون ام جميله كه زوجه ابولهب بود دختر حرب بن اميه خواهر ابوسفيان بود. ________________________________________ مجلس نهم : وابن سيدالوصيين و اى پسر آقاى اوصياء در مجلس گفتيم مردم وقتى بخواهند كسى را وصى خود قرار دهند بايد داراى درستى و امانت و شرافت در حسب و نسب و كاردانى باشد، پس پيغمبريكه ميخواهد وصى براى خود تعيين كند بطريق اولى بايد اين شرايط را در نظر داشته باشد راجع بدرستى و امانت على بن ابيطالب وصى بلافصل پيغمبر در مجلس قبل مطالبى ذكر شد. بيش از اين وقت مجلس را نميگيريم چون نظر ما اينست كه راه را به شنوندگان گرامى نشان دهيم بعدا خودشان در فكر و جستجوى بيشترى برآيند. اينك بخواست خداوند در موضوع شرافت حسب و نسب على اميرالمؤ منين (ع ) گفتگو ميكنيم . نسب على (ع ) دو جنبه دارد يكى نورانى و ديگر جسمانى و آنحضرت در هر دو قسمت بعد از رسول خدا منحصر بفرد بود. از جهت نورانيت على (ع ) علماء شيعه و سنى بيانات و رواياتى نقل كرده اند كه بعضى از آنها را به اختصار نقل مى كنيم . روايات عامه در خلقت نورانى على (ع ) ((امام احمد بن حنبل )) در كتاب ((مسند)) خود و ((مير سيدعلى همدانى )) فقيه شافعى در كتاب ((المودة القربى )) خود و ((ابن مغازلى )) شافعى در كتاب ((مناقب )) و ((محمدبن طلحه )) شافعى در ((مطالب السئول فى مناقب آل رسول )) و ديگران از رسول خدا (ص ) نقل كرده اند كه آنحضرت فرمود: كنت انا و على بن ابيطالب نورا بين يدى الله قبل ان يخلق ادم باربعة عشر الف عام خلق الله تعالى ادم ركب تلك النور فى صلبه قلم يزل فى نور واحد حتى افترقانى فى صلب عبدالمطلب ففى النبوة و فى على الخلافة . يعنى : من و على نورى هستيم در اختيار خداى تعالى چهارده هزار سال قبل از اينكه آدم را خلق كنيد پس چون آدم را خلق فرمود خداى متعال ما را كه نور بوديم در صلب او قرار داد و از صلب او پيوسته با هم بوديم تا در صلب عبدالمطلب از هم جدا شديم پس در من نبوت و در على خلافت را ظاهر ساخت . ((مير سيدعلى همدانى )) در ((مودة القربى )) و ((ابن مغازلى )) شافعى از ((عثمان بن عفان )) خليفه سوم نقل ميكند كه او گفت ، رسول خدا فرمود: خلقت انا و على من نور واحد قبل ان يخلق ادم باربعة الاف عام فلما خلق الله ادم ركب ذلك النور فى صلبه يزل شى ء واحد افترقافى صلب عبدالمطلب ففى النبوة و فى على الوصية . در خبر ديگر بعد از اين خبر نقل ميكند كه خطاب به على نموده فرمود: ففى النبوة و الرسالة و فيك الوصية و الامامة يا على . يعنى : من و على از يك نور خلق شديم چهارده هزار سال قبل از اينكه آدم را خلق كند پس از آنكه آدم را خلق نمود خداى متعال آن نور را در صلب او قرار داد پيوسته با هم بوديم تا آنكه در عبدالمطلب از هم جدا شديم پس در من نبوت و در على وصايت را قرار داد. ازين قبيل روايات با اختلاف در عبارات و الفاظ زياد از طرق عامه نقل شده كه بهمين مقدار اكتفا ميكنيم . روايات از طرق خاصه در خلقت نورانى على (ع ) هل اتى على الانسان جين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا . ((هل اتى - 1)) مفسرين در معنى اين انسان چند نقل قول كرده اند كه يكى از آنمعانى وجود مبارك اميرالمؤ منين عليه السلام ميباشد چه او انسان كامل ميباشد، بنابراين معنى استفهام انكارى خواهد شد و معنى چنين ميشود كه نيامده است براى انسان زمانى كه نبوده باشد شى ء مذكور بوده بنابراين تا اين ساختمان جهانى بوده على هم كه انسان كامل است بوده و وقتى نبوده كه درين دنيا نبوده باشد، البته نمى گوئيم هميشه بوده چه اين بودن مخصوص خداست ولى ميگوئيم وقتى على بوجود آمد كه هيچ چيز غير از خدا و نور پيغمبر نبود اين دنيا و اين كرات با عظمت و نه عرش و قلم و نه ملك مقرب . شواهدى هست كه مرد از انسان در اين آيه على (ع ) است : اول قول خداى تعالى در سوره الرحمن كه ميفرمايد: الرحمن علم القران خلق الانسان علمه البيان . يعنى خداوند رحمان قرآن را بحضرت رسول (ص ) تعليم كرد و على بن ابيطالب را خلق كرد و بيان هر چيزى را كه در قرآن است باو تعليم كرد. بلكه بنا بر روايت حضرت رضا (ع ) فرمود: خلق الانسان يعنى اميرالمؤ منين . ج البيان يعنى به آنحضرت تعليم كرد هر چيزيكه محتاج اليه مردم باشد. پس همانطور كه مراد از انسان در سوره الرحمن اميرالمؤ منين عليه السلام است ، انسان در سوره هل اتى هم آنحضرت ميباشد. دوم دليل ديگرى كه مراد از انسان على (ع ) است سوره اذا زلزله است كه ميفرمايد: او قال الانسان مالها. ابن بابويه از حضرت فاطمه عليهماالسلام روايت كرده كه فرمود: در زمان ابوبكر زلزله شديدى در مدينه آمد بطوريكه كه عموم مردم ترسيدند و نزد ابوبكر و عمر رفتند ديدند كه آندو نفر هم از شدت ترس به شتاب نزد على (ع ) ميروند مردم هم به تبعيت از آنها حضور آنحضرت رسيدند، حضرت از منزل خارج شد، ابوبكر و عمر مردم در عقب آن بزرگوار رفتند تا به باروى او رسيدند، آنحضرت بر روى زمين نشست ، مردم هم در اطراف آنحضرت نشستند ديوارهاى مدينه مانند گهواره حركت ميكرد، اهل مدينه از شدت ترس صداهاى خود را بگريه و زارى بلند كرده و فرياد ميزدند يا على بفرياد ما برس كه هرگز چنين زمين لرزه اى را نديده ايم ، لبهاى مبارك آنحضرت بحرك درآمد و با دست مبارك بر زمين زد و فرمود: اى زمين آرام و قرار گير، زمين به اذن خدا ساكت شد و قرار گرفت مردم از اطاعت و فرمانبردارى زمين از اميرالمؤ منين (ع ) تعجب كردند فرمود تعجب كرديد كه زمين اطاعت امر من نمود؟ عرض كردند بلى يا اميرالمؤ منين ، فرمود: من همان انسانى هستم كه خداوند در قرآن ميفرمايد: و قال الانسان ما لها. سوم ابن شهر آشوب و ابوالفتح رازى و صاحب تفسير ((منهج الصادقين )) گفته اند كه در تفسير اهل بيت مذكور است كه مراد از انسان سوره هل اتى اميرالمؤ منين (ع ) است و هل درينجا بمعنى ماى نافيه است يعنى هيچ زمانى بر انسان نگذشت كه او در آنزمان مذكور نبوده باشد بلكه هميشه مذكور و معروف بوده است . پس از اين روايت هم استفاده ميشود كه انسان مذكور در همه ازمنه و بلكه قبل از زمان وجود مبارك على (ع ) بود. وقتى سلمان از امام حسين (ع ) سئوال كرد كه سن پدر بزرگوار شما چقدر است ؟ فرمود: حقتعالى پنجاه هزار عالم و پنجاه هزار آدم قرار داد كه بين هر عالم و آدمى تا عالم ديگر پنجاه هزار سال فاصله بوده ، خداوند پدر مرا پنجاه هزار سال پيش از عالم و آدم اولى خلق كرد. ((سيد نعمت اله جزايرى )) در كتاب ((انوار انعمانيه )) و ((حاج ملامحمد اشرفى )) در ((كتاب اسرارالشهادة )) نقل نموده اند كه جبرئيل بصورت دحيه كلبى نزد رسول خدا نشسته بود كه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) آمد در حاليكه جوان خردسالى بود، جبرئيل برخاست تعظيم آنحضرت نمود، حضرت رسول (ص ) فرمود اى جبرئيل آيا اين شخص جوان را تعظيم ميكنى ؟ عرض كرد بلى ، اين معلم منست . وقتى كه خداوند عالم مرا خلق نمود با من تكلم فرمود: من انت و من انا يعنى : تو كيستى و من كيستم ؟ من معطل ماندم اين جوان آنجا حاضر شد مرا ياد داد كه بگو: انت الرب الجليل و اسمك الجميل و انا العبد الذليل و اسمى جبرئيل . و من خلاص شدم . پيغمبر فرمود: اى جبرئيل تو چقدر عمر دارى ؟ عرض كرد كه در ساق عرش ستاره اى است كه در هر سى هزار سال يك دفعه طلوع ميكند و من سى هزار بار آنرا ديده ام آنگاه اميرالمؤ منين (ع ) فرمود اگر آن كوكب را ببينى ميشناسى ؟ عرض كرد بلى ، پس اميرالمؤ منين (ع ) عمامه خود را از حسين مبارك بالا زد، جبرئيل آن كوكب را در جبهه مبارك آنحضرت مشاهده نمود. ازين قبيل روايات و مشابه آن زياد است و ميرساند كه نور جناب علوى از قبيل خلقت آسمان و زمين خلق شده اند و لذا خود حضرتش فرمود: كنت وليا و ادم بين الماء والطين . نجات دادن اميرالمؤ منين (ع ) سلمان را در ((تفسير خلاصة المنهج )) و كتاب ((حسن الكبار)) و كتاب ((مناقب مرتضوى )) است كه روزى شاه ولايت در سن بيست و هفت سالگى بر بام غرفه اى نشسته بود و رطب تناول ميفرمود و سلمان فارسى در پائين غرفه خرقه خود را ميدوخت ، شاه ولايت يك حصه خرما بر او انداخت و او را بدان مشرف ساخت سلمان گفت من پير سالخورده ام و روى براه آخرت آورده و شما خردسال مناسب نيست كه با من چنين كنى . البته اينعمل اميرالمؤ منين و حرف سلمان از روى مزاح و شوخى بود. حضرت فرمود سلمان تو خود را بزرگ ميدانى و من را خردسال ميخوانى ، مگر فراموش كرده اى و ترس دشت ارژنه را از ياد برده اى ، ياد ندارى كه چه كسى در نجات بروى تو گشاد كه تو را از شير محفوظ ساخت و مجددا حيات بخشيد، سلمان متحير گشت گفت يا اميرالمؤ منين از قصه دشت و شير بيان فرما، فرمود، تو در ميان آب بودى و از بيم شير جزع و فرياد مينمودى در آنحال روى بدعا آوردى و از براى نجات خود دعا كردى و دعاى تو باجابت مقرون گشت من در آنجا در گذر بودم و در آنصحرا عبور ميكردم ، آن سوارى كه نيزه بر كتف و تيغ بر دست داشت و شير را دو نيم كرد و ترا نجات داد من بودم ، سلمان گفت اينداستان يك نشانى هم دارد آنرا بيان فرما حضرت يكدسته گل تر و تازه با طراوت از آستين بيرون آورده فرمود اين هديه تو بود كه به آن سوار دادى سلمان بيشتر متعجب شد، ساعتى در تفكر بود تا خدمت رسول اكرم رسيد و داستان خود را عرضه داشت كه يا رسول اله من در انجيل قبل از اسلامم صفات شما را خواندم و محبت شما در قلبم جاى گير شد و دين شما را بر تمام اديان ترجيح دادم ولى عقيده خود را از پدرم پنهان ميداشتم و پيش و ازين حرفها نميزدم تا اينكه پدرم از حالم آگاه كرديد و در مقام كشتن من برآمده مرا برنجانيد لكن بملاحظه مادرم از كشتنم درگذشت ولى مرا اذيت ميكرد و كارهاى مشكل بمن ارجاع مينمود از اينجهت روى بفرار نمودم تا بدشت ارژنه رسيدم چون ساعتى خوابيدم محتلم شدم بعد از بيدارى بر سرچشمه آبى رسيدم خواستم خود را بشويم كه ناگاه شيرى پيدا شده روى بمن نهاد من روى بسوى قاضى الحجات نمودم و از خدا خواستم كه مرا از شر آن شير نجات دهد ناگاه سوارى پيدا شده آن شير را با تيغ دو نيم كرد و من از آب بيرون شدم ركاب آن شخص را بوسيدم و چون فصل بهار بود و صحرا از گل و رياحين خرم پر بود و دسته گلى چيدم هديه آن سوار نمودم ولى يك وقت سوار ناياب شد به هر طرف رفتم اثرى از او نديدم سيصد و چند سال ازين واقعه گذشته من در اينمدت به كسى اظهارى نكردم ولى الحال اين ابن عم شما اظهار اين قضيه را نمود. حضرت رسول (ص ) فرمود اينچنين چيزها از برادر من عجيب نيست كه من از ازين عجيب تر ديده ام ، اى سلمان چون بمعراج رفتم و از سدرة المنتهى گذشتم و بمقامى رسيدم كه جبرئيل از همراهى من فروماند يك تنه بسوى عرش الهى روان شدم در آنحال على را ديدم و چون از معراج برگشتم على رازى را كه در ميان من و خدا گذاشته بود كلمه به كلمه بيان نمود، اى سلمان از زمان آدم تاكنون هر كس از انبياء و صلحاء و اتقياء كه به بلا و محنتى گرفتار ميشد على ايشانرا نجات ميداد. در حديث قدسى است كه : يا احمد ارسلت عليا مع كل نبى سر او معك سر او علانية . در ((مشارق الانوار برسى )) است كه جنى نزد پيغمبر نشسته بود كه اميرالمؤ منين (ع ) وارد مجلس آنحضرت شد، آن جن چون حضرت را ديد براى تعظيم و خوف از آنجناب كوچك شده اظهار فروتنى نمود و حضرت رسول عرض كرد يا رسول اله من با ماردين طايفه جن پانصد سال پيش از خلقت آدم در آسمان بودم اين جوان را ديدم كه آمد و مرا از آسمان بيرون كرده بجانب زمين انداخت ، پس من از شدت انداختن او بزمين هفتم رسيدم چون نظر كردم اين جوان را در زمين هفتم ديدم همانطور كه در آسمان ديده بودم . و همين برسى در كتاب ((لوامع الانوار)) خود نقل ميكند كه روزى جنى نزد حضرت رسول نشسته بود كه على (ع ) وارد شد و آن جن به استغاثه و التماس درآمد و گفت يا رسول اله مرا از چنگ اينجوان نجات ده ، فرمود اين جوان با تو چه كرده كه چنين اضطراب ميكنى ؟ عرض كرد من در عهد سليمان بودم و از فرمان آنحضرت تمرد كردم سليمان جمعى از جنيان را بر من گماشت كه مرا بگيرند نتوانستند پس اين جوان آمده مرا گرفت و مجروح ساخت و اين جاى ضربت اوست كه بر من زده كه تا كنون التيام نيافته است . ((سيد جزايرى )) در ((انوار نعمانيه )) اين روايت را با اين زيادتى نقل ميكند كه حضرت رسول (ص ) به آن جنى فرمود كه نزد على برو تا جراحت ترا بهبودى دهد پس او از شيعيان آنحضرت شده ايمان آورد. و ايضا همين ((حافظ برسى )) در كتاب لوامع الانوار خود نقل ميكند كه روزى يكنفر جنى خدمت حضرت رسول (ص ) بود و از قضاياى مشكل ميپرسيد كه ناگاه على (ع ) از دور پيدا شد جنى از مشاهده آنحضرت كوچك شده مانند گنجشكى گرديد و به رسول خدا پناه برد، رسول اكرم فرمود از چه كسى مى ترسى تا ترا از او خلاص كنم گفت از اين جوان كه ميآيد، فرمود اين جوان با تو چه كرده گفت روز طوفان خواستم كشتى نوح را غرق كنم يك ركن كشتى را گرفتم و به غرق كردن نزديك كردم اين جوان حاضر شد و ضربتى بر دست من زد كه دستم را قطع كرد پس آن جنى دستش را بيرون آورد كه بريده بود. نسب جسمانى على عليه السلام و اما جنبه جسمانى على (ع ) از نظر پدر و آباء و ام داراى شرافتى بزرگ بوده كه همه آنها تا به آدم ابوالبشر موحد و خداپرست بودند و ابدا در صلب و رحم ناپاكى آن نور پاك قرار نگرفته و اين افتخار از براى احدى از مردم عالم نبوده غير از پيغمبر زير آباء على (ع ) غير از ابوطالب همان آباء پيغمبر ميباشد و آباء آنحضرت با پنجاه و يك پشت به آدم ابوالبشر ميرسد كه هفده نفر آنها از سلاطين و هفده هزار نفر آنها از پيغمبران و هفده هزار نفر از آنها از اوصياء بوده اند و آباء آنحضرت بقرار ذيلست : على 1 - ابن ابيطالب 2 - بن عبدالمطلب 3 - بن هاشم 4 - بن عبدناف 5 - بن قصى 6 - بن كلاب 7 - بن مره 8 - بن كعب 9- بن لوى 10 - بن غالب 11 - بن فهر 12 - بن مالك 13 - بن الخضر 14 - بن كنانه 15 - بن خزيمه 16 - بن مدركة 17 - بن الياس 18 - بن مضر 19 - بن نزار 20 - بن معد 21 - بن عدنان 22 - بن اد 23 - بن ادد 24 - بن السيع 25 - بن الهميس 26 - بن بنت 27 - بن سلامان 28 - بن حمل 29 - بن قيدار 30 - بن اسماعيل 31 - بن ابراهيم 32 - خليل الرحمن 33 - بن تارخ 34 - بن تاحور 35 - بن شاروع 36 - بن ابرغو 37 - بن تالغ 38 - بن عابر 39 - بن شالح 40 - بن ارفخشد 41 - بن سام 42 - بن نوح 43 - بن ملك 44 - بن متوشلخ 45 - بن اخنوخ 46 - بن يارد 47 - بن مهلائل 48 - بن قينا 49 - ابن اتوش 50 - بن شيث 51 - بن آدم ابوالبشر دليل بر اينكه پدران على (ع ) همگى موحد بودند اينست كه قبلا گفتيم پدران على غير از ابوطالب همان پدران پيغمبر هستند و بايد پدران پيغمبران پاك و موحد بوده باشند زيرا اگر مشرك و كافر باشند نفوس مردم از پيغمبران منزجر خواهد بود. اشكال اگر كسى بگويد يكى از اجداد پيغمبر و على حضرت ابراهيم خليل است و مطابق قرآن پدر ابراهيم آزر مشترك بوده ، پس در بين اجداد پيغمبر بوده است ، خداوند در سوره انعام آيه 74 مى فرمايد: و اذ قال ابراهيم لابيه آزر اتتخذ اصناما الهة انى اريك و قومك فى ضلال مبين . يعنى ياد كن وقتى را كه ابراهيم بپدرش آزر. عمو يا شوهرمادر و مربى او كه عرب بر آنها اطلاق پدر ميكند. گفت آيا بتها را بخدايى اختيار كرده اى ؟ براستى تو و همراهانت را در گمراهى آشكار مى بينم . جواب چون اسلاف و آباء بعضى از صحابه پيغمبر و خليفه اول و دوم و سوم مشرك و كافر بودند بعضى از علماء عامه خواستند اين نقص نسبى را از آنها دور نمايند و پدر مادر مشرك را سبب نقص ندانند. و لذا گفتند كه در آباء و اجداد و پيغمبران هم مشرك و كافر بوده تا اسلاف خلفاء را ازين نقص مبرا سازند و اينكه ميگويند پدر حضرت ابراهيم آزر بوده خلاف عقل و منطق و قرآنست زيرا درباره آزر دو نقل قول كرده اند يك قول گفتند كه آزر عموى ابراهيم بود و مادر حضرت ابراهيم را گرفت كه سرپرستى ابراهيم را كند لذا ابراهيم باو پدر خطاب ميكرد قرآن هم قواعد عرف عمو را پدر خطاب كرده و آن آيه اينست كه ميفرمايد: درباره سئوال و جواب حضرت يعقوب با فرزندانش هنگام مرگ اذ قال لنبيه ما تعبدون من بعدى قالوا نعبد الهك و اله ابائك ابراهيم و اسماعيل و اسحاق الها واحدا . يعنى جناب يعقوب به فرزندان خود گفت شما پس از مرگ من كه را ميپرستيد گفتند خداى تو و خداى پدران تو ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را كه معبود يگانه است . شاهد مقصود ازين آيه شريفه كلمه اسماعيل است كه او پدر يعقوب نبوده بلكه اسحاق پدر يعقوب بوده و اسماعيل عموى او ميشد ولى در قرآن روى قاعده و عرف كه عمو را پدر خطاب ميكنند پدر خوانده است . چون فرزندان يعقوب عرفا عمو را پدر ميخواندند لذا در جواب پدر هم عمو را پدر خواندند هم عين همان سئوال و جواب را نقل ميكند. روى همين قاعده حضرت ابراهيم عمو و يا شوهرمادرش را پدر خطاب ميكند بهترين دليلى كه آباء گرامى پيغمبر ما مشرك و كافر نبودند آيه 218 سوره شعراست كه ميفرمايد: و تقلبك فى الساجدين و به انتقال تو در اهل سجود و به دوران تحولت از اصلاب شامحه بارحام مطهر آگاه است . ((شيخ سليمان بلخى حنفى )) در باب 2 ((ينابيع المودة )) و ديگران از ابن عباس نقل ميكنند كه در معناى آيه شريفه فوق فرموده يعنى خدا پيغمبر را از اصلاب اهل توحيد از پشت آدم بر پشت پيغمبر بعد از پيغمبرى ميگرداند تا آنكه او را از صلب پدر او از نكاح بيرون آورد نه زنا. در تفسير ((ثعلبى )) و ((ينابيع المودة )) روايت ميكنند از ((ابن عباس )) و او از پيغمبر (ص ) كه فرمود: اهبطنى الله الى الارض فى صلب ادم و جعلنى فى صلب نوح فى السفينة و قذف بى فى صلب ابراهيم ثم لم يزل الله ينقلنى من الاصلاب الكريمة الى الارحام الطاهرة حتى اخرجنى من بين ابوى لم يلتقيا على نكاح قط . خداوند مرا در صلب آدم بسوى زمين فرود آورد و در صلب نوح در كشتى قرار داد و در صلب ابراهيم انداخت و پيوسته از اصلاب كريمه بسوى رحمهاى طاهره پاكيزه منتقل كرد تا آنكه از پدر و مادرى بيرون آورد كه هرگز يكديگر را ناپاك ملاقات نكردند تا مرا به آلودگيهاى جاهليت آلوده نگرداند. و نيز در كتاب مودة القربى از جابر عبداله انصارى و او از پيغمبر حديثى نقل ميكند راجع به اول ما خلق الله و حضرت بياناتى ميفرمايد تا آخر حديث كه ميفرمايد: و هكذا ينقل الله نورى من طيب الى طيب و من طاهر الى طاهر الى ان اوصله الله صلب ابى عبدالله بن عبدالمطلب و اوصله الله الى رحم امى امنة ثم اخرجنى الى الدنيا فجعلنى سيدالمرسلين و خاتم النبيين . يعنى همچنين خداى تعالى نور مرا از طيب و طاهر و پاك و پاكيزه نقل داد تا آنكه به صلب پدرم عبداله و از او به رحم مادرم آمنه واصل نمود پس مرا بدنيا آورد و مرا سيدالمرسلين و خاتم همه پيغمبران قرار دارد. اميرالمؤ منين عليه السلام در نهج البلاغه در خطبه 93 ميفرمايد: فاستودعهم فى افضل مستودع و اقرهم فى خير مستقرتنا سختهم كرائم الاضلاب الى مطهرات الارحام كلما مضى منهم سلف قام منهم بدين الله خلف حتى افضت كرامة الله سبحانه الى محمد (ص ) فاخرجه من افضل المعادن منبتا و اعز اءلارومات مغرسا من الشجرة التى صدع منها انبيائه و انتخب منها امنآنه . يعنى خداوند پيغمبران را در برترين امانتگاه كه صلب پدران باشد امانت نهاد و در بهترين جايگاه ((رحم مادران )) قرار داد و آنانرا از صلبهاى نيكو به رحمهاى پاك و پاكيزه انتقال داد هر گاه يكى از ايشانرا از دنيا ميرفت ديگرى بعد از او براى نشر دين خدا قيام مينمود و به تبليغ احكام الهى مشغول ميگشت تا اينكه منصب نبوت پيغمبرى از جانب خداوند سبحان بحضرت محمد (ص ) رسيد پس آنحضرت را از نيكوترين معدنها كه صلبهاى پيغمبران پيشين باشد رويانيد و در عزيزترين اصل ها ((رحمها)) غرس نمود از شجره اى كه نسل حضرت ابراهيم باشد كه پيغمبرانش را از آن آشكار نمود و امين هاى خود را از آن برگزيد. اگر بخواهيم از اين قبيل اخبار طرق شيعه و سنى نقل كنيم زياد است و دقت مجلس را ميگيرد و به همين مقدار اكتفا ميشود. مجلس دهم : وابن سيد الوصيين و اى پسر آقاى اوصياء پس از آنكه ثابت شد كه آباء و اجداد پيغمبر همگى مؤ من و موحد بودند ثابت ميشود كه آباء و اجداد على (ع ) هم همگى مؤ من و موحد بوده اند، فقط ميماند پدر على (ع ) كه ابوطالب باشد، اينك قدرى در اسلام ابوطالب گفتگو مى كنيم . اختلاف در ايمان ابيطالب بين مسلمين اختلاف است كه آيا ابوطالب مسلمان و با ايمان بود و يا ايمان به برادرزاده خود نياورد و بى ايمان از دنيا رفت ، اما عقيده شيعه بطور اجماع بر آنست كه انه قد امن بالنبى فى اول الامر و بيشتر علماء و محققين عامه از قبيل ((ابن ابى الحديد)) و ((جلال الدين سيوطى )) و ((ابوالقاسم بلخى )) و ((ابوجعفر اسكافى )) و بزرگان معتزله مانند مير سيدعلى همدانى شافعى و غير اينها قائل به اسلام و ايمان ابوطالب ميباشند. بالاتر از همه اينكه ايمان ابوطالب آلوده به كفر نبود، يعنى از اول با ايمان بود و هيچ زمانى كافر به حق نشد. حمزه و عباس عموى پيغمبر خيلى مقام دارند اما آنها از اول با ايمان نبودند بلكه بدون ايمان بودند و بعدا به پيغمبر ايمان آورند و لذا اهل بيت درباره ابوطالب فرمودند: انه لم يعبد صنما قط بل كان اوصياء ابراهيم . يعنى ابوطالب هرگز بت پرستى نكرد بلكه از اوصياء ابراهيم خليل الرحمن بود. مقام معنوى ابوطالب در ((كافى )) از ((درست بن ابى منصور)) روايت ميكند كه گفت از حضرت ابى الحسن اول سئوال كردم : اكان رسول الله محجوجا بابى طالب ، فقال لاولكنه كان مستودعا للوصايا فدفعها اليه صلى الله عليه و آله و سلم قال قلت فدفع اليه الوصية قال فقلت فما كان حال ابى طالب قال اقر بالنبى و بما جاء به و دفع اليه الوصايا و مات من يومه . كه آيا رسول خدا ماءمور پيروى از ابوطالب بود و ابوطالب از طرف خدابر او حجت بود حضرت فرمودند: نه ولى ابوطالب نگهدار و دايع نبوت بود وصايا نزد وى سپرده شده بود و آنها را بحضرت پيغمبر داد. ((مرحوم مجلسى )) در ((مرآت العقول )) در شرح اين خبر مى فرمايد آنچه بخاطر من رسيده و بنظر من روشنتر است اينست كه بگوئيم مقصود از اين سوال اينست كه آيا ابوطالب حجت و امام بود بر رسول خدا حضرت جواب فرمود نه بعلت اينكه او امانت نگهدار پيغمبر بود و وصاياى پيغمبران سلف را بحضرت پيغمبر رساند و مراد اين نيست كه ابوطالب بحضرت وصيت كرده و پيغمبر را خليفه خود ساخت تا حجت بر او باشد در حقيقت ابوطالب بمنزله شخص امينى بود كه امانت را به صاحبش رسانيد سائل مقصود امام را نفهميد و گفت دادن وصايا مستلزم اينست كه حجت بر او باشد و سوال اول را تكرار كرد امام جواب داد كه دادن وصيت بعنوان رد امانت مستلزم اين معنى نيست بلكه منافى آنست و مراد از ((مات من يوميه )) يعنى روز وفع وصيت مرد نه روز اقرار به نبوت و شايد هم متعلق به هر دو باشد و مقصود اقرار ظاهرى باشد كه ديگران دانستند. از اين روايت مقام ابوطالب كاملا معلوم مى شود كه امانت پيغمبران سلف مانند عصاى موسى يا انگشتر سليمان يا پيراهن يوسف و از اين قبيل چيزهايى كه بايد نزد انبياء باشد و امروز هم خدمت حضرت ولى عصر ارواح العالمين له الفداء مى باشد تمام اينها نزد ابوطالب بوده و تسليم خدمت پيغمبر نمود. صدوق در اكمال الدين از ((اصبغ بن نباته )) روايت نموده كه گفت از حضرت اميرالمومنين عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: بخدا قسم پدر من و جد من عبدالمطلب و همچنين هاشم و عبد مناف ، بت را در هيچ وقت پرستش نكردند. گفته شد كه پس چه چيز را پرستش مى نمودند حضرت فرمود: اينها بر دين حضرت ابراهيم بودند و بسوى خانه كعبه نماز مى خواندند. علامه مجلسى در كتاب بحار جلد 9 از ((امان بن محمد)) روايت مى كند كه گفت نامه اى براى حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام نوشتم كه جعلت فدك من در ايمان ابوطالب شك دارم كه آيا به پيغمبر ايمان آورد يا كافر بود حضرت در جواب نوشتند: بسم الله الرحمن الرحيم تيبع غير سبيل المومنين نو له ما تولى يعنى هر كس پيروى كند غير راه مومنان را باز مى دهيم به او آنچه را كه دوست مى دارد و بعد حضرت نوشتند كه اگر تو اقرار بايمان ابوطالب نكنى بازگشت تو به آتش جهنم خواهد بود. و نيز در بحار نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام به يونس فرمود: اى يونس مردم درباره ابوطالب چه مى گويند، گفت : فدايت شوم مى گويند ابوطالب در آتش بسياريست و درد و پاى او دو بغل از آتش مى باشد كه از شدت حرارت آنها مغز سر او مى جوشد حضرت فرمود: دشمنان خدا دروغ مى گويند بدرستى كه ابوطالب من رفقاء النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا. ايمان ابوطالب مخفى بود براى اينكه ابوطالب بتواند كاملا از وجود مبارك پيغمبر حمايت و جان آن حضرت را از كفار حفظ نمايد مجبور بود كه ايمان خود را مخفى قرار دهد چه اگر كفاى مى دانستند كه ابوطالب بآن حضرت ايمان آورده مسلما ابوطالب كشته مى شد بلكه جان پيغمبر هم در خطر بود و لذا ابوطالب سياستى براى خود اتخاذ كرد كه هم با محمد صلى الله عليه و آله باشد و هم با قريش و دليل بر گفتار ما رواياتى هست كه مرحوم مجلسى در بحار در اين موضوع نقل مى كند كه يكى از آنها اين است كه عموى على بن حسان گفت خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كردم كه مردم گمان مى كنند كه ابوطالب در آتش بسياريست حضرت فرمود، دروغ مى گويند جبرئيل چنين خبرى به جهت پيغمبر نباورده گفتم پس جبرئيل در اين باب چه بر پيغمبر نازل نمود، حضرت فرمود جبرئيل نازل شد و گفت يا محمد حق تعالى ترا سلام مى رساند و مى فرمايد كه اصحاب كهف خودشان را مخفى نمودند شرك را ظاهر كردند فاتادهم الله اجرهم مرتين و ابوطالب به همين قسم ايمان خودش را مخفى نمود و شرك را ظاهر كرد فاتاه الله اجره مرتين و ابوطالب از دنيا خارج نشد تا اينكه جبرئيل از نزد حق تعالى بشارت بهشت او را آورد آنگاه حضرت فرمود كه مردم چگونه وصف ابوطالب را اين قسص مى كنند و حال آنكه در شب وفات ابوطالب جبرئيل بر پيغمبر نازل شده و گفت اى محمد از مكه خارج شو كه از براى تو بعد از ابى طالب ناصرى در مكه نخواهد بود. سيد مرتضى در كتاب فصول از شيخ خودش شيخ مفيد ادله اى براى اثبات ايمان ابوطالب ذكر كرده كه ما بعضى از آنها نقل مى كنيم : 1 - اخلاص و دوستى ابوطالب نسبت به رسول خدا است و آن حضرت را به قلب و دست و زبان خودش يارى مى كرد و به دو پسرش على و جعفر امر كرد كه متابعت آن حضرت را بنمايند. 2 - فرمايش پيغمبر خدا در وقت مرگ ابوطالب است كه فرمود عمو تو صله رحم را بجا آوردى خدا جزاى خير به تو بدهد پس چنين دعايى از پيغمبر در حق شخص كافر جايز نيست . 3 - بعد از مرگ ابوطالب حضرت رسول صلى الله عليه و آله در بين اولادهاى او على عليه السلام را امر به تغسيل و تكفين او نمود در صورتيكه اولادان ديگر او هم حاضر بودند و جعفر هم ايمان آورده بود ولى در بلاد حبشه بود پس پيغمبر كه امر كرد على ابوطالب را غسل دهد دليل بر ايمان او است چه اگر كافر بود پيغمبر به على نمى فرمود كه كافر را غسل دهد. 4 - اين خبر مشهور است كه جبرئيل در وقت موت ابوطالب بر رسول خدا نازل شد و بآنحضرت گفت يا محمد حقتعالى بشما سلام ميرساند و ميفرمايد كه از مكه خارج شو كه ناصر تو ابوطالب وفات كرد و اينخبر ايمان ابوطالب را ظاهر ميسازد زيرا كه اگر ايمان بآنحضرت نداشت پس چرا او را يارى ميكرد و با كفار قريش در رسالت آنحضرت محاجه مينمود. 5 - وقتى ديد كه على با پيغمبر نماز ميخواند گفت اى پسر اين چه عملى است گفت دينى است كه ابن عم من مرا بسوى آن خوانده ابوطالب گفت متابعت او را بكن چه او نميخواند مگر بسوى خير پس ابوطالب در اين حرفش به راستگويى رسول خدا اعتراف كرد و اين حقيقت ايمان ميباشد. 6 - ابوطالب اشعار زيادى دارد كه دلالت بر ايمان او ميكند از جمله قصيده لاميه او است كه در آن ميگويد: الم يعلموا ان انبنا لامكذب . در اين شعر صريحا ميگويد كه پيغمبر دروغ نميگويد و رسالت او حق است . و نيز در وقت وفاتش اهل خود را جمع كرد و اشعارى در يارى پيغمبر گفت كه از جمله آن اينست اوصى بنصرالنبى الخير مشهده در اين شعر هم در وقت مرگش اقرار برسالت پيغمبر نموده است . ابوطالب يارى پيغمبر مينمود اوايل كه پيغمبر اسلام دعوى نبوت نمود و دين خود را آشكار ساخت مردم مكه و بلخصوص طايفه قريش با او مخالفت كرده و هر روز نوعى آنحضرت را مزاحمت فراهم ميكردند و مسلمانانرا اذيت مينمودند بقدرى كار را بمسلمين سخت گرفتند كه بعضى از مسلمانان مجبور شدند از مكه هجرت كنند و به ((نجاشى )) سلطان حبشه پناهنده شوند و آن اشخاصى كه قادر به هجرت نبودند و در مكه ماندند ((ابوطالب )) و ((حمزه )) از آنها طرفدارى ميكردند و تا ممكن بود نميگذاشتند كه يك فرد مسلمان مورد حمله كفار واقع شود و مردم مكه انجمنى تشكيل دادند تا درباره مسلمين تصميمى اتخاذ كنند در آن انجمن تمامى قريش همدست شده تصميم بقتل پيغمبر را گرفتند ابوطالب بر اين انديشه كفار آگهى يافت آل هاشم و عبدالمطلب را جمع كرده و همه آنها را با زن و فرزندشان و مسلمين بدره اى كه شعب ابوطالب نام داشت جاى داد. اولاد عبدالمطلب از مسلمان و غيرمسلمان براى حفظ قبيله و فرمانبردارى ابوطالب در نصرت پيغمبر خوددارى نميكردند مگر ((ابولهب )) كه از دشمنان سرسخت آنحضرت بود و بالجمله در آن شعب ابوطالب باتفاق ايشان خود بحفظ و حراست رسول خدا پرداخت و از دو سوى آن دره را ديده بان گذاشت كه دشمن هم بر آن هجوم نياورد و بسيارى از شبها بفرزندش على (ع ) ميگفت كه به جاى پيغمبر بخوابد و حمزه همه شب با شمشير برگرد پيغمبر ميگشت كفار قريش دانستند كه بدان حضرت دست نيابند و كشتن او غيرممكنست و لذا چهل تن از بزرگان ايشان در ((دارالندوة )) مجتمع شدند و پيمان بستند كه با فرزندان عبدالمطلب و اولاد هاشم ديگر موافق نباشند و مدارا نكنند و زن به ايشان ندهند و زن از ايشان نگيرند و بديشان چيزى نفروشند و چيزى هم از ايشان نخرند و صلح با آنها نكنند تا وقتى كه محمد (ص ) را بايشان بدهند تا بقتل رسانند اين عهدنامه را نوشتند و مهر كردند و به ((ام الجلاس )) ((خاله ابوجهل )) سپردند تا او نيكو حفظ كند بعد از اين معاهده بنى هاشم در شعب محصور مانده هيچكس از اهل مكه جراءت خريد و فروش با آنها نداشت مگر در اوقات حج كه مقاتلت حرام بود و قبائل عرب در مكه حاضر ميشدند آنها از شعب بيرون شده چيزهاى خوردنى از عرب ميخريدند و به شعب ميبردند ولى چون مى فهميدند كه يكى از بنى هاشم ميخواهد چيزى بخرد بهاى آنرا گران ميكردند و خودشان ميخريدند و اگر ملتفت ميشدند كه يكى از اقوام عبدالمطلب چيزى خوردنى به شعب فرستاده او را زحمت رسانده اذيت ميكردند و اگر كسى از شعب بيرون ميشد و او را ميديدند عذاب و شكنجه اش ميكردند. نقل شده كه ابوالعاص داماد پيغمبر شترانى از گندم و خرما بار ميكرد و به شعب ميبرد و رها ميكرد از اينجاست كه پيغمبر فرمود ابوالعاص حق دامادى ما را ادا كرد بالجمله تا سه سال كار بدينگونه ميبود و گاه بود كه فرياد اطفال ((نبى عبدالمطلب )) از شدت گرسنگى بلند بود تا اينكه بعضى از مشركين از بستن آن پيمان پشيمان شدند و پنج نفر از ايشان يعنى هشام بن عمر، و زهير بن امية بن مغيره و مطعم بن عدى و ابوالنجترى و زمعة بن الاسود با هم پيمان بستند كه نقص عهد كنند و آن صحيفه را بدزدند صبح فردا كه صنا ديد قريش در كعبه جمع شدند آن پنج نفر آمدند و ازين مقوله سخن در پيش آوردند كه ناگاه ابوطالب با جمعى از مردم خود از شعب بيرون آمدند به كعبه آمدند و در مجمع قريش بنشستند ابوجهل گمان كرد كه ابوطالب از زحمت و رنجى كه در شعب برده صبرش تمام شده و آمده كه محمد (ص ) را تحويل دهد. ابوطالب آغاز سخن كرد و گفت اى مردم امروز سخنى با شما گويم كه بر خير شما است برادرزاده ام محمد صلى الله عليه و آله بمن خبر داده كه خداى تعالى موريانه را بر آن صحيفه گماشت كه تمام نوشته ها را خوردند فقط نام خدا بر آن باقى مانده اكنون آن صحيفه را حاضر كنيد اگر او راست گفته شما را با او چه كار است دست ازو برداريد و اگر دروغ ميگويد من او را به شما ميدهم تا او را بقتل رسانيد مردم گفتند نيكو سخن گفتى چون صحيفه را از ام الجلاس بگرفتند و گشودند ديدند تمام آنرا موريانه خورده جز لفظ بسمك اللهم كه بر سر نامه باقى مانده خود مردم شرمسار شدند آنگاه مطعم بن عدى صحيفه را پاره كرد و گفت ما از اين صحيفه قاطعه ظالمانه بيزاريم بعدا مسلمين از شعب بيرون آمدند. اگر ابوطالب داراى ايمان نبود پس چرا در اين سه سال كمك به آنحضرت ميكرد و محمد صلى الله عليه و آله را تحويل كفار قريش نميداد اينها دليل بر ايمان و اسلام ابوطالب است . اگر مشركين بعد از سه سال ترحم كردند و خودشان دلشان بحال بچه هاى مسلمين سوخت خدا را لعنت كند بنى اميه را كه فرياد العطش كودكان حسين دل سنگ آنها را نسوخت بلكه با شمشير و نيزه جواب آنها را دادند. اخبارى از طرق عامه كه دلالت بر اسلام و ايمان ابوطالب ميكند. ((ابوالفتح اصفهانى )) كه يكى از علماء عامه است از ((ابن عباس )) نقل ميكند كه گفت روزى ((ابوبكر)) خدمت پيغمبر آمد و پدرش را كه پير و كورى بود با خود خدمت آنحضرت آورد و حضرت فرمودند چرا اين پيرمرد را آوردى ما ميرفتيم و او را ميديديم ، ابوبكر گفت يا رسول الله من او را خدمت شما آوردم تا خدا بمن اجر دهد قسم به آن خدايى كه ترا مبعوث فرموده فرح من بواسطه اسلام عموى تو ابوطالب بيشتر است از اسلام پدر خودم و ابيطالب بواسطه قبول كردن اسلام چشم ترا روشن نمود، حضرت فرمود راست گفتى . ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه اشعارى در مدح ابوطالب سروده : و لولا ابوطالب و ابنه لما مثل الدين شخصا فقاما فذاك بمكة اءويى و حامى و هذا بيثرب جس الحماما تكفل عبد مناف باءمر و اودى فكان على تماما فقل فى ثبير مضى بعد ما قضى ما قضاه و ابقى شماما فلله ذا فاتحا للهدى ولله اذا للمعالى ختاما و ما ضر مجد ابيطالب جهول لغا او بصيرر تعامى كما لا يضر ايات الصباح من ظن ضوء النهار الظلاما ما حصل معنى آنكه اگر ابوطالب و پسرش على نبودند دين اسلام تشخيص و قوامى نداشت ابوطالب در مكه آنحضرت را يافت و حمايت نمود و على (ع ) در مدينه ملكوت را با تجسس بدست آورد و حمايت كرد ابوطالب بامر عبدالمطلب پدربزرگوارش كفالت زندگانى آنحضرت را بعهده گرفت و ادامه داد و على آن خدمات را خاتمه داد، تاءسفى ندارد كه ابوطالب به قضاى الهى درگذشت زيرا بوى خوش خود على را به يادگار گذارد براى رضاى خدا ابوطالب خدمت بدين خدا كرد و على به آن خدمات خاتمه داد تا به اوج اعلا رسيد. و اشعار زيادى علماى شيعه و سنى از ابوطالب نقل كرده اند كه دلالت بر اسلام او ميكند كه ذكر آنها بطول مى انجامد هر كه طالب باشد به جلد نهم بحار و يا ((شرح ابن ابى الحديد)) و ((ابوجعفر اسكافى )) مراجعه كنيد. اقرار ابوطالب دم مرگ به توحيد ((حافظ ابونعيم )) و ((بيهقى )) كه از علماء عامه ميباشند نقل ميكنند كه در مرض موت ابوطالب جمعى از صنا ديد كفار قريش از قبيل ((ابوجهل )) و ((عبدالله بن بنى اميه )) به عيادت جناب ابوطالب رفتند در آنحال رسول اكرم به عمش ابوطالب فرمود بگو كلمه لا اله لا الله را تا من بر آن شاهد باشم در نزد پروردگار متعال ، فورى ابوجهل و ابن بنى اميه گفتند اى ابوطالب آيا از ملت عبدالمطلب بر ميگردى چند مرتبه اين كلمات را تكرار ميكنى تا اينكه ابوطالب گفت بدانيد كه من بر ملت عبدالمطلب باقى ميباشم آنها خوشحال بيرون رفتند، آثار موت بر آنجناب ظاهر شد برادرش عباس ديد لبهايى حركت ميكند گوش داد ديد ميگويد: الا اله الا الله ، عباس رو به رسول خدا (ص ) نموده عرض كرد برادرزاده برادرم ابوطالب آن كلمه اى را كه تو امر كردى گفت ولى چون عباس اسلام نياورده بود كلمه شهادت را بر زبان جارى ننمود. تلقين پيغمبر به عمويش نه از آنجهت بود كه ابوطالب كافر بوده و پيغمبر خواست عمويش با ايمان از دنيا برود بلكه از جهت آن بود كه وقت مرگ شيطان بر انسان غلبه ميكند و به گفتن لا اله الا الله از انسان دور ميشود و ديگر آنهايى كه در اطراف بستر هستند بدانند كه اينشخص مؤ من موحد از دنيا رفت و در تشيع و تكفين او حاضر شوند و از جنازه او احترام كنند و طلب مغفرت بجهت او بنمايند و ضمنا ابوطالب در گفتارش سياسى بكار برد و گفت من بر ملت عبدالمطلب هستم ظاهرا آنها را ساكت و خوشحال نمود ولى در معنى اقرار به توحيد بود چه آنكه جناب عبدالمطلب بر ملت ابراهيم و موحد بود علاوه بر آنكه صريحا كلمه طيبه لا اله الا الله را بر زبان جارى نمود. حيوانات مطيع ابوطالب بودند ((علامه مجلسى )) در جلد نهم ((بحار)) از مناقب شهر آشوب نقل ميكند كه روزى فاطمه بنت اسد، رضى الله عنها ديد كه حضرت رسول (ص ) خرمايى تناول ميفرمايد كه از مشك و عنبر خوشبوتر است و به خرماهاى دنيا شباهت ندارد، التماس بحضرت كرد كه دانه اى از اين خرما بمن عطا فرما، حضرت فرمود كه تا به وحدانيت حقتعالى و پيغمبرى من گواهى ندهى اين خرما بر تو حلال نيست فاطمه شهادتين را گفت و يكدانه از آن خرما را گرفت و تناول كرد، بعد از خوردن رغبتش به آن خرما زياده شد دانه ديگرى از براى ابوطالب طلب نمود، حضرت فرمود بشرطى ميدهم كه آنرا به ابوطالب ندهى مگر بعد از گفتن شهادت بخدا و رسالت من ، چون شب شد و ابوطالب به نزد فاطمه درآمد بوى خوشى از فاطمه استشمام كرد كه هرگز چنان بوى خوشى نشنيده بود از او پرسيد كه اين بوى خوش از چيست فاطمه خرما را بيرون آورد و گفت ازين خرماست ابوطالب باو التماس كرد كه خرما را بده بمن تا تناول نمايم فاطمه گفت تا شهادت ندهى به وحدانيت خدا و رسالت محمد (ص ) خرما را بتو ندهم ، ابوطالب بدون تاءمل شهادتين را گفت ولى به فاطمه گفت شهادت را نزد قريش اظهار مكن و نگو كه من اسلام تام اختيار كردم چه من اسلام خود را از روى مصلحتى از آنها پنهان ميدارم آنگاه ابوطالب خرما را گرفت و تناول نمود و در پيمان همانشب مقاربت نمود و فاطمه به على عليه السلام حامله شد و حسن جمال فاطمه به سبب آن ماه فلك امامت و خدمت مضاعف گرديد و آنحضرت در شاءن مادر با او تكلم مينمود و در تنهايى مونس او بود. روزى فاطمه به نزد كعبه آمد و ((جعفر طيار)) با او همراه بود حضرت اميرالمؤ منين در شكم مادر با جعفر سخن گفت جعفر از غرابت آنحالت افتاده مدهوش شد در آنحال بتهايى كه در كعبه تعبيه كرده بودند برو در افتادند پس فاطمه دست بر شكم خود ماليد و گفت اى نور ديده من تو هنوز از شكم بيرون نيامده اى بتها ترا سجده ميكنند چون بيرون آيى مرتبه تو چگونه خواهد شد، چون اينحالت را براى ابوطالب نقل كرد گفت اين دليل است بر آنچه كه شير در راه طائف مرا خبر داد. روزى ابوطالب از طائف متوجه مكه شد ناگاه شيرى در مقابل او پيدا گرديد چون نظرش بر ابوطالب افتاد بنزديك او آمد وى بر خاك ميماليد و دم بر زمين ميسائيد و نزد او تذلل مينمود ابوطالب گفت بحق آن خداونديكه تو را آفريده سوگند ميدهم كه بگويى چرا براى من اينگونه تذلل مينمايى شير بقدرت الهى بسخن آمد و گفت تو پدر شير خدايى و يارى كننده پيغمبر خدا و تربيت كننده او، پس در آنروز محبت ابوطالب بحضرت رسالت زياد شد و به او ايمان آورد و اصل محبت و ايمان او هم بواسطه اين بود كه پيغمبر فرموده بود كه من و على از نور واحد خلق شديم و دو هزار سال قبل از خلقت آدم در طرف راست عرش تسبيح حقتعالى مينموديم . مجعول بودن حديث ضحضاح قائلين بكفر ابوطالب حديثى نقل ميكنند كه : ان اباطالب فى ضحضاح من النار. ابوطالب در آبگينه اى از آتش است . اين حديث هم مانند ساير احاديث موضوعه و مجعوله ميباشد كه عده اى از دشمنان آل محمد و مخصوصا در زمان امويها و بالخصوص زمان معاويه بن ابى سفيان روى عداوتى كه با جناب ابوطالب داشتند جعل نموده اند. و عجيب تر آنكه ناقل اين حديث يكنفر فاسق و فاجر اعداعد و اميرالمؤ منين عليه السلام بوده بنام ((مغيرة بن شعبه )) كه بنا بر نقل ابن ابى الحديد و ((مروج الذهب )) و ديگران مغيره در بصره زنا كرد، روزيكه شهود براى شهادت نزد خليفه عمر آمدند سه نفر شهادت دادند، چهارمى كه آمد شهادت را بگويد او را كلمه اى تلقين نمودند كه از دادن شهادت ابا نمود آن سه نفر را حد زدند و مغيره را خلاص نمودند. يك چنين فاسق و فاجرزانى شارب الخمر كه حد خدا بر او تعطيل شد و از دوستان معاويه بن ابى سفيان اينحديث را از روى بغض و كينه اميرالمؤ منين (ع ) و خوشايند معاويه جعل نمود، حسب الامر معاويه و اتباع او اينحديث را جعل نمود كه : ان اباطالب فى ضحضاح من النار. و اتفاقا افراديكه در سلسله روات آن قرار گرفته اند مانند ((عبدالملك بن عمير)) و ((عبدالعزيز راوردى )) و ((سفيان ثورى )) و غيره مردود و ضعيف و رواياتشان غيرقابل قبولست و سفيان ثورى جزء مدلسين و كذابين بشمار آمده ، پس چگونه ميتوان بحديثى كه روات آن اين جماعت باشند اعتماد كرد. اگر واقعا ابوطالب كافر و مشرك بود همانروز اول كه پيغمبر مبعوث برسالت شد و با عمويش جناب عباس نزد ابوطالب رفت و فرمود كه خداوند مرا ماءمور كرده كه اظهار امر خود را بنمايم و مرا پيغمبر گردانيده تو به چه طريق مرا يارى خواهى كرد و به چه قسم با من رفتار ميكنى با آنكه رئيس قوم و بزرگ مكه و كفيل آنحضرت بود بايد آنحضرت را از خود طرد كند و با آن تعصبى كه اعراب در دين دارند بايستى فورى بر خلاف او قيام كند و يا لااقل او را از ايندعوت منع نمايد در صورتيكه ابوطالب در جواب پيغمبر اشعارى گفت كه معنى آن چنين است : بخدا قسم كه جمعيت قريش پيروى از تو نخواهند كرد تا بميرند و تو بدون ترس و خوف اقدام به وظيفه خود بنماى و من بتو مژده ميدهم فتح و ظفر را و تو مرا بدين خود دعوت نمودى من يقين دارم كه تو مرا بحق ارشاد نموده اى زيرا حسن سابقه و امانت و راستگويى تو بر كسى پوشيده نيست ، دينى را به مردم عرضه داشتى كه من يقين دارم كه بهترين اديان است اگر ترس از ملامت و بدگويى نداشتم مى يافتى كه تا چه اندازه در راه دين تو بذل و بخشش مينمودم . از اين اشعار كاملا معلوم ميشود كه ابوطالب از ترس مردم مكه عقيده خود را ظاهر نميكرده و اسلام خود را مخفى ميداشته و تا وقت مرگ كه خواست از دنيا برود اسلام خود را ظاهر ساخت و رفت اخبار و گفتار علماء و مورخين راجع به اسلام ابوطالب زياد است و در اينجا بيش ازين جاى ذكر آن نيست هر كه طالب باشد به اول بحارالانوار جلد نهم مرحوم مجلسى مراجعه كند. ابوطالب در سن هشتادسالگى سه سال قبل از هجرت در مكه از دنيا رفت و قبر او در قبرستان معلى در مكه معروف است . والده ماجده اميرالمؤ منين عليه السلام والده ماجده آنحضرت جناب فاطمه بنت اسدبن هاشم بن عبد مناف است و مادر اين فاطمه ، فاطمه بنت رواحة بن حجر بن عبد بن معيص بن وهب بن ثعلبة بن وائلة بن عمرو بن شهاب بن مهارب بن فهراست ، پس فاطمه بنت اسد با جناب ابوطالب دخترعمو و پسرعمو بوده اند و وجود مبارك پيغمبر باين فاطمه مادر خطاب ميكردند. ((شيخ صدوق )) در كتاب ((امالى خود)) از ((عبداله بن عباس )) روايت نموده كه گفت روزى حضرت اميرالمؤ منين آمد خدمت حضرت رسول (ص ) در حاليكه گريه ميكرد و ميگفت انا الله و انا اليه راجعون حضرت رسول جهت گريه او را سئوال كرد و فرمودند از گريه باز ايست و گريه مكن على (ع ) عرض كرد يا رسول الله مادرم بنت اسد مرده ، چون حضرت رسول خبر فوت فاطمه را شنيدند گريه كرده ، فرمود ياعلى خدا رحمت كند مادر تو را نه فقط مادر براى تو بود بلكه براى منهم بمنزله مادر بود. بعد حضرت عمامه مبارك خود را با يكى از لباسهاى حضرت على (ع ) دادند و فرمودند كه برو و زنها را امر كن او را بطور خوبى غسل دهند و با اين دو پارچه كه من بتو دادم او را كفن نما و براى دفن حركت مده تا من بيايم . على بفرموده پيغمبر عمل نمود و پس از ساعتى حضرت رسول تشريف آوردند، جنازه را حركت داده و به قبرستان بردند، پس خود وجود مبارك پيغمبر بر فاطمه نماز خواندند، نمازيكه قبل از آن بر احدى مثل آن نماز نخوانده بودند باين كيفيت كه چهل تكبير گفتند، پس داخل قبر او شدند و در آن خوابيدند بطوريكه صدايى از آنحضرت شنيده نشد و حركتى از آن بزرگوار ديده نگرديد، آنگاه بيرون آمدند و به اميرالمؤ منين و امام حسن عليهماالسلام فرمودند داخل قبر شويد و او را در قبر گذاشتند و لحد او را چيدند چون از درست كردن قبر فارغ شدند حضرت رسول بآنها فرمود كه از قبر بيرون بياييد، پس حضرت رسول مجددا آمدند در قبر بالاى سر او فرمودند اى فاطمه من محمد سيد اولاد آدم ميباشم نكير و منكر نزد تو ميآيند و سئوال ميكنند كه خداى تو كيست در جواب آنها بگو الله خداى منست ، محمد پيغمبر من ميباشد و اسلام دين منست و قرآن كتابم و پسرم على امام و ولى من ميباشد، آنگاه حضرت فرمود: اللهم ثبت فاطمة بالقول الثابت ، بعد حضرت از قبر او خارج شد و خاك در قبر او ريخت و فرمود قسم به آن كسيكه جان محمد به يد قدرت اوست كه فاطمه صداى دست مرا شنيد كه دست راست خود را بر دست چپ زدم پس از آن عمارياسر از جاى بلند شد و گفت پدرم و مادرم فداى شما باد يا رسول اله آنروز شما نمازى بر فاطمه خوانديد كه مثل اين نماز را قبلا بر كسى نخوانده بوديد فرمود او اهلبيت داشت كه من چنين نمازى بجهت او بخوابم ، بجهت آنكه او از ابوطالب اولاد زيادى داشت و ماليه آنها زياد و ماليه ما كم بود باينجهت فاطمه از من نگهدارى مينمود و فرزندان خود را گرسنه ميگذاشت و مرا سير مينمود آنها را برهنه ميگذاشت ولى مرا لباس ميپوشانيد و سرهاى فرزندان خود را گردآلود ميگذاشت و سر مرا روغن ميماليد. عمار گفت يا رسول اله به چه جهت بر جنازه او چهل تكبير گفتى ؟ فرمود چون متوجه طرف راست خودم شدم چهل صف از ملائكه را ديدم ، لذا من از براى هر صفى تكبير گفتم . عمار گفت به چه جهت در قبر خوابيديد بطوريكه هيچ صدايى از شما شنيده نشد و حركتى ديده نگرديد؟ حضرت فرمود: مردم در روز قيامت برهنه محشور ميشوند پس من هميشه از خداى عز و جل طلب مينمايم كه او را پوشيده مبعوث گرداند و قسم بآن خدائيكه جان محمد به يد قدرت اوست كه از قبر خارج نشدم تا آنكه ديدم مصاجين از نور در نزد سر او مصاجين از نور جلوى او و مصاجين از نور در نزد دو پاى او و دو ملك رقيب وعتيد كه در زمان حيات با او بودند موكل بر قبر او هستند و براى او تا روز قيامت استغفار ميكنند. ((فاطمه بنت اسد)) در سال چهارم هجرت در مدينه از دنيا رفت لكن سن او را ضبط نكرده اند و قبر شريفش در ميان حرم ائمه بقيع است . در بحار از ((روضة الواعظين )) نقل ميكند كه حضرت رسول (ص ) فرمودند كه در موت فاطمه بنت اسد ملائكه اطراف آسمان را پر كردند و درب بهشت براى او باز شد و فرشهاى بهشت بجهت او گسترده شد و ريحانى از رياحين بهشت براى او فرستاده شد پس او در روح و ريحان و جنت نعيم ميباشند و قبر او باغى از باغهاى بهشت است . ((شيخ صدوق )) در ((روايت )) ميكند كه ((فاطمه بنت اسدبن هاشم )) از كسانى بود كه با حضرت رسول بيعت كرد و بآنحضرت از مكه بمدينه هجرت نمود و چون آن مخدره از دنيا رفت حضرت رسول او را در پيراهن مبارك خود دفن كرد و در ((روحاء)) مقابل حمام ((ابى قطيعه )) قبرى بجهت او حفر نمود و خود آنحضرت در قبر رفته بدن مبارك خود باطراف قبر ماليد پس بعضى از آنحضرت علت اينعمل را سئوال نمودند حضرت فرمود چون پدر من از دنيا رفت من طفل صغيرى بودم ، فاطمه بنت اسد و شوهر ابوطالب مرا بردند و از من پرستارى نمودند بطوريكه اسباب آسايش و راحتى مرا فراهم آوردند و در زندگانى من وسعت دادند و مرا بر اولادهاى خودشان برترى و فضيلت ميدادند، لذا منهم دوست دارم كه خدا قبر او را وسعت دهد. در ((بصائرالدرجات )) در آخر روايتى كه مانند روايات قبل است كه پيغمبر فرمود: من فاطمه را تكفين كردم بعلت آنكه باو گفتم مردم در قيامت از قبورشان برهنه ظاهر ميشوند فاطمه صيحه زد و گفت زهى رسوايى ، پس من لباس خود را باو پوشانيدم و در نمازيكه براى او خواندم از حقتعالى سئوال نمودم كه كفن او را نپوساند تا اينكه داخل بهشتش كند حقتعالى ايندعا را اجابت فرمود در ((بحار)) نقل ميكند كه فاطمه بنت اسد گفت در بستان خانه ما چند عدد درخت خرما بود و چون اول رسيدن رطب ميشد چهل نفر از اطفاليكه همسن با محمد (ص ) بودند هر روز بخانه ما ميامدند و داخل اين بستان ميشدند و رطبهائيكه از درخت ريخته بود جمع ميكردند و بعضى از آنها از دست ديگرى مير بودند ولى هيچوقت نشد كه من ببينم محمد (ص ) را كه رطبى از دست طفلى بگيرد و من همه روزه يكمشت يا بيشتر از آن رطبها براى محمد جمع ميكردم و همچنين جاريه منهم مقدار از براى محمد جمع كنيم و آنحضرت هم در خواب بود، اطفال مطابق عادت همه روزه آمدند و هر چه رطب ريخته بود جمع كرده بردند من از خجالت محمد (ص ) خوابيدم و از خجالت محمد آستين خود را بر صورتم افكندم چون محمد از خواب برخاست داخل بستان شده در روى زمين رطبى نديد كه جمع كند برگشت كنيز من باو گفت من امروز را فراموش كردم كه رطب براى شما جمع كنم و اطفال داخل بستان آمده و اشاره به يكى از درختهاى خرما نمود و گفت اى درخت خرما من گرسنه هستم فاطمه بنت اسد گفت من ديدم كه شاخه هاى درخت بآنها خرما بود پائين آمده بقسميكه محمد هر چه ميخواست از آنها خورد و بعدا شاخه ها بالا رفت و در محل اولش قرار گرفت ، فاطمه گفت من از اينقسمت تعجب نمودم و ابوطالب هم در خانه نبود، رسم ما اين بود كه چون او بخانه ميآمد و در را ميزد من بجاريه خود ميگفتم كه برو و در را باز كن ولى آنروز چون ابوطالب در را زد خودم پاى برهنه بطرف در رفته آنرا باز كردم و آنچه از محمد ديده بودم براى ابوطالب نقل كردم او گفت محمد پيغمبر است و از تو اولادى متولد ميشود كه وزيرا او ميباشد و بعدا از فاطمه على متولد ميگردد. شما را بخدا آقايان انصاف دهيد آيا ممكنست زن و مرديكه اينهمه به پيغمبر خدمت كرده و پيغمبر هم نسبت بآنها مهربان بوده بگويند كه كافر و مشرك بودند و اگر كسى بگويد كه اين اخبار و اشعاريكه از ابوطالب نقل شد بحد تواتر نميرسد و ما نمى توانيم بچند شعر و خبر اسلام را بر آنها جارى كنيم . جواب اين گوينده اينست كه اولا خبر واحد را شيعه و سنى حجت ميدانند و مورد عمل قرار ميدهند و ثانيا اگر فرد فرد اين اشعار و اخبار متواتر نباشد ولى مجموع آنها متواترا دلالت دارد بر امر واحديكه ايمان جناب ابوطالب و فاطمه بنت اسد باشد و اعتراف به نبوت و رسالت خاتم الانبياء باشد. بسيارى از امور است كه تواتر آن به همين قسم معين ميشود مثلا جنگها و شجاعتها و حملات مولا اميرالمؤ منين عليه السلام در غزوات هر يك خبر واحداست ولى مجموع آنها روى هم متواتر معنوى است كه افاده علم ضرورى بشجاعت آنحضرت مينمايد و همچنين است سخاوت حاتم و عدالت انوشيروان و غيره . مجلس يازدهم : وابن سيدالوصيين اى پسر آقاى اوصياء

قسمت دوم

كاردانى على عليه السلام قبلا گفتيم كه در وصايت سه امر مهم شرط است : 1 - درستى و امانت 2 - شرافت در حسب و نسب 3 - كاردانى و علم و دانايى تا بتواند بطور احسن بوصايت خود عمل كند. موضوع اول و دوم در مجالس قبل بيان شد و اينك راجع بكاردانى على عليه السلام مختصرا بياناتى را بعرض آقايان محترم مجلس ميرسانم . على عليه السلام در جميع صفات شريك و مماثل پيغمبر خدا بود بطور قطع مى توانيم ادعا كنيم كه در بين اصحاب پيغمبر تنها كسى كه در جميع شئون غير از مقام نبوت مثل و مانند پيغمبر خدا بوده على بن ابيطالب است و بس چنانچه ((امام ثعلبى )) در تفسيرش گفته : و لا يخفى ان مولانا اميرالمؤ منين قدشابه النبى فى كثير الخصال المرضية و الفعال الزكية و عاداته و عباداته و احواله العليه و قد صح ذلك له بالاخبارالصحيحة و الاثار الصريحة و لا يحتاج الى اقامة الدليل و البرهان و لا يفتقر الى يضاح حجة و بيان و قدعد بعض العلماء بعض الحضال لاميرالمؤ منين على التى هو فيها نظير سيدنا البنى لامى . يعنى : پوشيده و پنهان نيست كه مولاى ما اميرالمؤ منين در بيشتر خصال مرضية و افعال زكيه از عادات و عبادات و احوال عليه به رسول اكرم (ص ) شباهت دارد و اينمعنى با اخبار صحيح و آثار صريحى كه احتياج بدليل و برهان خارجى ندارد به صحت پيوسته و محتاج به توضيح حجت و بيان نمى باشد بعضى از علماء برخى از آن خصال حميده را بشمار آورده اند كه در آن خصال حميده على نظير پيغمبر امى و درس نخوانده بوده است . از جمله آيات قرآنى كه ميتوانيم براى اين موضوع شاهد بياوريم آيه تطهير است كه حقتعالى ميفرمايد: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا . يعنى : همانا خداوند اراده فرمود كه هر گونه پليدى را از شما خانواده رسالت دور نموده و شما را پاك و پاكيزه و از هر عيبى منزه گرداند. اخبار زيادى از طرق عامه و خاصه در دست ميباشد كه همه آنها مؤ يد بر اينست كه آيه تطهير در شاءن خمسه طيبه پيغمبر، على ، حسن ، حسين ، فاطمه صلوات الله عليهم اجمعين نازل شده است . روزى پيغمبر اكرم (ص ) در خانه ام سلمه تشريف داشتند على و زهرا و حسنين را خواندند و تمام آنها و حضرتش زير كساء ((عباى يمانى )) جمع شدند و در مقام مناجات با پروردگار برآمده فرمود خداوند اينها اهلبيت من هستند كه درباره آنها بمن هستند كه درباره آنها بمن وعده فرموده اى خداوندا پليدى و رجس را از ايشان دور فرما و آنها را پاك و پاكيزه گردان خداوند توسط جبرئيل اين آيه را نازل فرمود، ام سلمه يا رسول الله من هم جزء اهل بيت ميشوم ، فرمودند: خير تو از اهل بيت نيستى ولى بتو مژده ميدهم كه اهل بهشتى . پس معلوم ميشود مراد از آيه خوب بودن اين پنج نفر نيست زيرا ام سلمه هم زن خوبى بوده ، بلكه مراد مقام عصمت و طهارت است كه اين پنج تن دارا بودند. ابوجارود روايت كرده كه ((زيد)) فرزند ((زين العابدين )) عليه السلام گفت پدرم بمن فرمود بعضى از مردم جاهل و نادان چنين تصور كرده اند كه مراد از اهل بيت زنهاى پيغمبرند، بخدا قسم كه هر كس چنين خيال كند گنهكار است و دروغ گفته زيرا اگر مقصود زنهاى آنحضرت بودند بجاى كلمه عنكم بايد عنكن و بجاى يطهركم ، يطهركن استعمال ميشد چنانچه در آيات قبل از اين آيه كه راجع به زنهاى پيغمبر است اين نكته رعايت شده يذكرن ما يتلى فى بيوتكن ناگفته نماند كه ما جماعت شيعه اين مقام عصمت را تنها درباره اين پنج تن قائل نيستيم بلكه ميگوئيم تمام دوازده نفر اوصياء پيغمبر از على (ع ) تا حضرت حجت همه داراى اين مقام عصمت بوده اند. ((ابن بابويه )) از اميرالمؤ منين (ع ) روايت كرده كه حضرتش فرمود روزى با فاطمه و حسنين حضور پيغمبر اكرم در حجره ((ام سلمه )) شرفياب شديم كه جبرئيل آيه مباركه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس را نازل فرمود، آنحضرت فرمود يا على اين آيه در شاءن تو و فاطمه و حسنين و ائمه اكرم از فرزندان حسين نازل شده ، گفتم اى رسول خدا ائمه بعد از شما چند نفرند؟ فرمود: دوازده نفر اول آنها تو هستى بعد از تو حسن و حسين و على زين العابدين فرزند حسين و يك بيك اسامى ايشانرا بيان فرمود تا حضرت حجت و فرمود اسامى شما بر ساق عرش نوشته شده است . در شب معراج فرمود اينها نام اوصياء و ائمه بعد از تو ميباشند همه ايشان پاك و پاكيزه و معصوم هستند و دشمنان آنها ملعونند. شرح مفصل اين آيه را بجاى ديگر محول ميكنيم ، فقط خواستيم بگوئيم كه اين آيه ميرساند كه على از همه چيز غير از نبوت بالخصوص مقام عصمت با پيغمبر شريك بوده است . دومين آيه اى كه دلالت ميكند على (ع ) در جميع صفات مثل پيغمبر است آيه مباركه : انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يوتون الزكوة و هم الراكعون است . كه ميفرمايد: ولى شما خدا و رسول و آنهائيكه ايمان آورده اند ميباشند با واو عاطفه الذين امنوا را به رسول عطف گرفته ، پس معلوم ميشود در جميع شئون با پيغمبر مماثل ميباشند و باتفاق فريقيين اين آيه درباره على (ع ) نازل شد. و ديگر بودن سوره برائت است كه پيغمبر اول اين سوره را به ابوبكر دادند كه براى مردم مكه ببرد و بعد جبرئيل نازل شد عرض كرد اداء رسالت نمى تواند بكند مگر خودت يا كسى كه از تو باشد، بعد حضرت بامر حقتعالى از ابوبكر گرفتند به على (ع ) دادند كه در موسم حج بخواند ناگفته نماند كه علت آنكه پيغمبر اول به ابوبكر دادند با وجود آنكه ميدانستند او اينمقام را ندارد بجهت آن بود كه خواستند مقام على (ع ) را به مردم بفهمانند نه اينكه پيغمبر عارف بحال ابوبكر و على نبودند. دليل ديگر بر اينمطلب آيه : اطيعوالله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم است كه اولوالامر را با واو عاطفه عطف بر رسول گرفته ، پس بايد اطاعت خدا و رسول و اطاعت اولى الامريكه مثل و مانند رسول خدا باشد را كرد نه خلفاء و سلاطين را چنانكه عقيده عامه است . و دليل ديگر آيه مباركه مباهله است كه قبلا شرح داديم كلمه انفسنا و انفسكم ميرساند كه على نفس پيغمبر است ، پس هر چه پيغمبر دارد على هم بايد داشته باشد. و دليل ديگر بسته شدن درهاى خانه هاى اصحاب بمسجد است مگر در خانه پيغمبر و على و در جواز ورود بمسجد در حال جنابت هم على مانند رسول خداست . بخارى و مسلم در صيحيحين خود گفته اند: رسول خدا (ص ) فرمود: لاينبغى لاحد ان يجنب فى المسجد الا انا و على . دليل اينكه على عليه السلام سيد اوصياء است حال كه ثابت شد وصى بلافصل پيغمبر (ص ) بايد على (ع ) باشد و ديگران قابليت اينمقام را نداشتند بلكه غضب خلافت را نمودند اينك بايد ثابت كنيم كه بعد از قبولى و وصايت و خلافت آنحضرت چرا سيد اوصياء و از هر وصى پيغمبرى برتر و بالاتر باشد. امروز در دنيا مشاهده ميكنيم كه مقام و بزرگى نخست وزير مملكتى بستگى بمقام و بزرگى پادشاه و يا رئيس جمهور آن مملكت دارد، پس هر چه آن مملكت اهميتش بيشتر باشد اهميت رئيس جمهور و سلطان و نخست وزير مملكت از ساير كشورها بيشتر است . روى اين قاعده مسلم دنيا ميگوئيم وجود مبارك پيغمبر ما افضل از همه انبياء بلكه همه موجودات دنيا بوده ، پس نخست وزير او هم كه وصى و خليفه او يعنى على (ع ) ميباشد بايد افضل و برتر از همه اوصياء موجودات عالم باشد، آيا آن پيغمبريكه بر هزار نفر مبعوث گرديده با آن پيغمبريكه بر پنجاه و صدهزار يا بيشتر مبعوث گرديده با پيغمبريكه بر كافه خلق خدا مبعوث است يكسان ميباشند پس وزير و خليفه آنها هم بقدر آن پيغمبر درجه و مقام دارند. با مثالى مطلب بهتر واضح ميگردد، آيا معلم كلاس اول با معلم ششم دبستان يكى است آيا معلم كلاسهاى دبيرستانى با استادان دانشگاه برابرند، آيا استاد دانشگاه با يك پروفسور و متخصص در علم اتم برابر است ، بديهى است از جهت آنكه از يك مبداء و وزارتخانه ماءمورند و هدفشان تحت يك برنامه عالم كردن و تربيت شاگردان است يكسان بوده ولى در معلومات و مقام و رتبه هرگز يكسان نيستند انبياء عظام هم از جهت دعوت يكسان اند ولى از جهت رتبه و مقام و معلومات متفاوتند چنانكه در آيه 254 بقره ميفرمايد: تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض منهم من كلم الله و رفع بعضهم درجات . يعنى : انبياء را بر بعضى ديگر خصايص و فضائلى افزونى و فضيلت داديم كه ديگران به مرتبه آنها نميرسند گر چه در نبوت مساوى بودند كه با بعضى از آن انبياء خدا سخن گفت و به بعضى از آنها ترفيع درجات داد. ((زمخشرى )) در ((تفسير كشاف )) گويد مراد از اين بعض پيغمبر ما است كه به فضايل بسيار و خصايص بيشمار بر انبياء فضيلت دارد كه مهمترين آنها مقام خاتميت است ، بنابراين چون پيغمبران از جهت درجه و مقام متفاوت شدند اوصياء آنها هم عقلا بايد متفاوت باشند چون مقام پيغمبر ما از همه بيشتر است وصى او هم بايد مقامش بيش از ساير اوصياء ديگر باشد، پس او را بايد سيدالاوصياء نام نهاد، بچند دليل ميتوانيم بگوئيم كه على (ع ) سيداوصيا پيغمبرانست : دليل اول ((محمد سمرقندى حنفى )) در كتاب ((مجالس )) و ((محمدبن عبدالرحمن ذهمى )) در كتاب ((رياض النضرة )) و ((ملاعلى متقى )) در ((كنزالعمال )) و ((ابن صباغ مالكى )) در ((فصول المهمه )) و ((شيخ سليمان بلخى حنفى )) در ((ينابيع المودة )) و ((ابن ابى الحديد)) در ((شرح نهج البلاغه )) از ((ابن عباس )) نقل نموده اند كه روزى ((عمربن خطاب )) گفت واگذاريد نام على را يعنى اينقدر از على غيبت مكنيد زيرا من از پيغمبر خدا شنيدم كه فرمود در على سه خصلت است عمر گفت كه اگر يكى از آن سه خصلت براى من بود دوستتر ميداشتم از هر چه آفتاب بر آن ميتابد آنگاه عمر گفت : كنت انا و ابوبكر و عبيدة بن الجراح و نفر من اصحاب رسول الله و هو متكى على على بن ابيطالب حتى ضرب بيده منكبيه ثم قال انت يا على اول المؤ منين ايمانا و اولهم اسلاما ثم قال انت منى بمنزلة هارون موسى و كذب على من ترعم انه يحبنى و يبغضه . يعنى عمر گفت من و ((ابوبكر)) و ((ابوعبيده جراح )) و عده اى از اصحاب حاضر بوديم رسول اكرم (ص ) به على (ع ) تكيه داده بود تا آنكه بر دو شانه على زد و فرمود يا على تو از حيث ايمان اول مؤ منين هستى و از حيث اسلام اول مسلمين هستى آنگاه فرمود يا على تو براى من بمنزله هارون براى موسى هستى و دروغ گفته كسى كه گمان ميكند مرا دوست دارد در حاليكه ترا دشمن ميدارد. شيعه و سنى بطرق مختلف نقل كرده اند كه پيغمبر فرمود: يا على انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لانبى بعدى . و اين حديث را كه به حد تواتر لفظى رسيده حديث منزلت نام نهاده اند و از آن سه خصيصه براى اميرالمؤ منين (ع ) ثابت ميشود. 1 - مقام نبوت كه در معنى و حقيقت براى آنحضرت بوده . 2 - مقام خلافت و وزارت ظاهرى آنحضرت بعد از رسول اكرم (ص ). 3 - مقام افضليت آنحضرت بر تمام امت و غيرامت چه آنكه رسول خدا على را بمنزله هارون معرفى كرده و حضرت هارون مطابق نص صريح قرآن و اجد مقام نبوت و خلافت حضرت موسى و افضل بر تمام بنى اسرائيل بوده است . در سوره مريم آيات 51 تا ميفرمايد: و اذكر فى الكتاب موسى انه كان مخلصا و كان رسولا نبيا و ناديناه من جانب الطور الايمن و قربناه نجيا و وهبناله من رحمتنا اخاه هارون نبيا . يعنى ياد كن در كتاب خود شرح حال موسى را كه او بنده اى بسيار با اخلاص و رسولى بزرگ مبعوث به پيامبرى بر خلق بود و ما را از وادى مقدس طور ندا كرديم و به جهت استماع كلام خويش بقام قرب خود برگزيديم و از لطف و مرحمتى كه داشتيم ببرادرش هارون نيز ((براى مشاركت و مساعدت او)) مقام نبوت عطا كرديم . پس جناب هارون از جمله پيغمبرانى كه استقلال در امر نبوت نداشته بلكه تابع شريعت برادرش حضرت موسى بوده ، حضرت على هم واجد مقام نبوت بوده ولى در امر نبوت استقلال نداشته بلكه تابع شريعت خاتم الانبياء بوده است . غرض و مقصور در رسول اكرم در اينحديث شريف آنست كه به امت بفهماند همان قسمتى كه هارون واجد مقام نبوت بود ولى تابع پيغمبر اولوالعزمى مانند موسى ميبود، على هم واجد مقام نبوت و با رتبه و مقام امامت در اطاعت شريعت باقيه خاتم الانبياء بوده كه اين خود خصيصه عاليه اى براى آنحضرت است . ((ابن ابى الحديد)) در ((شرح نهج البلاغه )) در ذيل اينحديث ميگويد: كه پيغمبر با اين بيان جميع مراتب و منازل هارونى را براى على ابن ابيطالب اثبات كرد و اگر حضرت محمد (ص ) خاتم الانبياء نبود هر آينه على شريك در امر پيغمبرى او هم بود ولى جمله انه لا نبى بعدى ميرساند كه اگر بنا بود پيغمبرى بعد از من بيايد على واجد آنمقام بود، لذا نبوت را استثناء كرده آنچه ما عداى نبوت است از مراتب هارونى در آنحضرت ثابت است . پس ما از اينحديث منزلت نتيجه ميگيريم همانطور كه اگر هارون نميمرد و زنده بود بعد از حضرت موسى خليفه و جانشين او بود على (ع ) هم بعد از پيغمبر خليفه و جانشين او است و همانطور كه هارون بعد از موسى افضل زمان خود ميباشد و بنابر آنكه قبلا گفتيم چون اين پيغمبر اشرف و افضل باشد چون از اينحديث منزلت خلافت على (ع ) و افضليت او بر ديگران ثابت ميشود و عامه هم نمى توانند اينحديث را انكار كنند لذا احاديثى ساخته اند كه اينگونه فضايل براى ابوبكر و عمر هم ميباشد. مثلا ((سعدالدين مسعودبن عمر تفتازانى )) در ((تهذيب )) گفته البته در خلافت افضليت شرط است زيرا اجماع و اتفاق اكثر علما بر اينمطلب است و ديگر بواسطه آيه قرآن كه ميفرمايد: و سيجنبها الا تقى الذى يؤ تى ما له تيزكى (اليل ، 18) و ابوبكر بود. و پيغمبر هم فرمود: ما طلعت الشمس و لاغربت بعد النبيين و المرسلين على احد افضل من ابى بكر و در جاى ديگر فرمود: خير امتى ابوبكر ثم عمر و قال لو كان بعدى نبى لكان عمر . ما نميدانيم كه اين چه افضليتى بود كه علماء اهل تسنن متفقند كه ابوبكر بر سر منبر گفت : ان لى شيطانا يعترينى فان استقمت فاعينونى و ان عصيت فاجتنبونى و ان زغت فقومونى . يعنى مرا شيطانى است كه فريبم ميدهد اگر در كار يا راهى راست روم مرا اعانت كنيد و اگر راه غلط و كج روم مرا براه راست آريد. اين چگونه امام و پيشوايى است كه شيطان او را فريب ميدهد و احتياج به راهنمايى مردم دارد اينحرف را ابوبكر راست گفت و يا دروغ و در هر دو صورت اشكال بر او وارد است . خود علماء اهل عامه ميگويند كه ابوبكر بالاى منبر گفت : اقيلونى فلست بخيركم و على فيكم يعنى بيعت مرا فسخ نمائيد كه من از شما بهتر نيستم و حال آنكه على (ع ) در ميان شما ميباشد. و در موقع مرگ ميگفت اى كاش خانه فاطمه را ترك كرده بودم و در را نمى سوزاندم و بدون اجازه او با رفقايم وارد خانه نمى شدم و در سقيفه بنى ساعده با ديگران بيعت كرده بودم و خودم خلافت را قبول نميكردم . بحث در اين بود كه على (ع ) سيد و برتر از همه اوصياء پيغمبران گذشته ميباشد اگر چه ديگران حق على را غصب كردند و خواستند فضايل و مناقب اين خانواده مخفى بماند ولى برعكس فضايل آل محمد روزبروز بر زبانهاى مردم جارى ميگردد. ((غزالى )) و ((ابن ابى الحديد)) و ((زمخشرى )) و ((بيضاوى )) كه از بزرگان علماء و اهل سنت هستند حديثى از پيغمبر نقل ميكنند كه پيغمبر فرمود: علماء امتى كانبياء بنى اسرائيل و يا افضل من انبياء بنى اسرائيل . بنا بر فرض صحت اينحديث ما ميگوئيم در جائيكه علماء اين امت بواسطه آنكه علمشان از سرچشمه علم محمدى است مانند يا افضل از بنى اسرائيل باشند على بن ابيطالبى كه شيعه و سنى قبول دارند كه پيغمبر درباره او فرمود: انا مدينة العلم و على بابها افضل از انبياء و اوصياء گذشته نميباشد. دليل دوم دومين دليلى كه اثبات برترى على (ع ) را بر ساير اوصياء و انبياء گذشته مينمائيم گفته خود آنحضرت به ((صعصعه )) است . روز بيستم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرت كه در اثر ضربت شمشير ((ابن ملجم )) آثار مرگ بر آنحضرت ظاهر شد، حضرتش به امام حسن (ع ) فرمود: اجازه دهيد شيعيانى كه بر در خانه اجتماع كرده اند بيايند مرا ببينند وقتى آمدند و اطراف بستر را گرفتند آهسته بحال آنحضرت گريه ميكردند حضرت با كمال ضعف فرمود: سلونى قبل ان تفقدونى ولكن خففوا مسائلكم . اصحاب هر يك سئوالى كرده جواب مى شنيدند از جمله سئوال كنندگان ((صعصعه بن صوهان )) بود كه از رجال بزرگ شيعه و از خطباء معروف كوفه و از روات بزرگيست كه شيعه و سنى از او روايت نقل ميكنند و از اصحاب برجسته على (ع ) بوده است . ((صعصعه )) عرض كرد بمن خبر دهيد كه شما افضليد يا آدم ؟ حضرت فرمود: تعريف كردن مرد از خود تزكيه نفس و قبيح است ولى از باب و اما بنعمة ربك فحدث . نعمتهاى خدا داده بخود را نقل كن ميگويم من افضل از آدم هستم . عرض كرد به چه دليل ؟ براى آدم همه قسم وسايل رحمت و راحت و نعمت در بهشت فراهم بود فقط از يك شجره گندم منع گرديد ولى آدم نتوانست خوددارى نمايد و از آن خورد و از بهشت و جوار رحمت حق خارج شد. ولى خداوند مرا از خوردن گندم منع ننمود، من بميل و اراده خود چون دنيا را قابل توجه نميدانستم از گندم نخوردم . كنايه از آنكه كرامت و افضليت شخص به زهد و ورع و تقوى است هر كس اعراض او از دنيا و متاع دنيا بيشتر است قطعا قرب و منزلت او در نزد خدا بيشتر است و منتهاى زهد اينست كه از حلال غيرمنهى اجتناب نمايد. در كامل بهايى ميگويد: على (ع ) كه بجنگ صفين رفت چهل من آرد جو با خود داشت و چون باز آمد هنوز بسيارى از آن باقى بود. اميرالمؤ منين (ع ) در غره محرم سال 37 در صفين حاضر شدند و در يازدهم صفر 38 جنگ خاتمه يافت بنابراين سيزده ماه و يازده روز مدت جنگ صفين بوده و اگر ما اين چهل من آرد جورا تقسيم بر اين دوران نمائيم ماهى سه من ميشود روزى چهارسير ميگردد پس اگر على (ع ) تمام اين آرد را خورده بود روزى چهارسير سهم او بوده در صورتيكه مينويسند پس خاتمه جنگ مقدارى از آن آرد را با خود بكوفه آورد اين وضع زندگانى روانه خليفه اسلام بود در آن دوران كه ايران با اين عظمت گوشه اى از خاك حكومت على (ع ) بوده است . در بحار از ((عمروبن حريث )) نقل ميكند كه گفت : نزديك وفات اميرالمؤ منين (ع ) بديدن آنحضرت رفتم ديدم كه ((فضه )) انبان مهر كرده اى براى افطار خدمت آنحضرت آورد و حضرت مهر را گشود و قطعات نان جو خشكيده متغيرى بيرون آورد كه بعلت نگرفتن نخاله آن خيلى زبر و خشن بود عمرو ميگويد به فضه گفتم قدرى باين پيرمرد رحم كنيد نرمه اين آرد جو را بگيريد و براى نان خمير كنيد و خوب بپزيد كه اين بزرگوار پير و ضعيف است و با وجود پيرى و ناتوانى به روزه و نماز و بيخوابى شب و جهاد و انواع رياضات مشغول است . فضه گفت : چند دفعه چنين كردم و نان خوب در انبان گذاشتم چون حضرتش مطلع شد منع كرد و از آن به بعد انبان را مهر ميكند بعد ميگويد ديدم اميرالمؤ منين (ع ) مهر انبان را برداشت نان خشكيده و زبرى را در كاسه چوبين خرد كرد و قدرى آب بر روى آن ريخت و كمى نمك بر روى آن پاشيد و آستين خود را بالا زد و مشغول خوردن شد چون فارغ گشت گفت عمر على به آخر رسيد و اجل نزديك شد. دست خود را بر محاسن خود فرو آورد و اشاره كرد به اينكه شهادت من نزديك گرديده و اين محاسن بخون سرم خضاب خواهد شد، كنايه از اينكه خواستم ايندست و مرفق را از داخل شدن در جهنم طعام منع كنم و همين براى حفظ بينه و سد رمق من كفايت ميكند. نيز در بحار است كه كاسه فالوده و بنا بر خبرى حلوايى نزد آنحضرت آوردند كه حضرت انگشت خود را داخل آن نموده بيرون آورد و نگاهى فرمود گفت بوى خوبى دارى اما تا حال على طعم ترا نچشيده و نميدانم چه مزه اى دارى و انگشت خود را پاك كرده نخورد. و نيز در بحار از ((هارون بن عنيزه )) و او از پدرش نقل ميكند كه در ((خورنق )) خدمت اميرالمؤ منين (ع ) مشرف شدم آنحضرت را ديدم كه قطيفه اى بالاى بدن خود انداخته و بدنش از شدت سرما ميلرزد بآنحضرت عرض كردم كه خداوند از براى شما و اهل بيتتان از بيت المال مسلمين حقى بيش از اين قرار نداده كه شما چنين تنگ گيرى بر خود مينمائيد حضرت فرمود بخدا قسم من از مال مسلمين چيزى بر نداشتم و اين قطيفه هم از مال شخصى خودم ميباشد كه از مدينه با خود بيرون آوردم . اما خلفاى بعدى بقدرى بيت المال مسلمين را صرف خود نمودند كه جاى تعجب است از جمله ((منصور دوانيقى )) قبل از خلافت چنان فقرى داشت كه خودش براى ((سلمان اعمس )) گفت كه در دهات شام مدح على ميخواند تا نانى بدست آورد و سد جوعى بنمايد ولى چون بخلافت رسيد بقدرى مال مسلمانان را جمع كرد كه بعد از مردنش 810 ميليون درهم فقط پول نقد او غير از املاك و اسباب تجمل منزل او بوده است و يا مثلا عايدى املاك ((خيزران )) مادر هارون الرشيد سالى صد و شصت ميليون درهم بود. اميرالمؤ منين (ع ) اگر بيت المال مسلمين را شب تقسيم نميكرد و به صاحبانش نميرساند ناراحت بود در صورتيكه بعد از مرگ مادر معتز خليفه عباسى دو ميليون دينار كه بيست ميليون درهم ميشود و مقدار زيادى از جواهرات و اشياء نفيس در سوراخ پستوى دالانهاى عمارت او يافتند غير از موجوديهاى ديگر او كه همه ميدانستند و يا وقتى مادر ((مقتدر عباسى )) مرد و خواستند در گورش نهند ششصد هزار دينار از گورش بيرون آوردند كه پيش از مرگش در آنجا نهفته بود كه كسى از آن خبرى نداشت بارى صعصعه عرض كرد آقا شما افضل هستيد يا نوح ؟ فرمود: من افضل از نوحم ؟ گفت ، چرا؟ فرمود: نوح قوم خود را بسوى حق دعوت كرد او را اطاعت نكردند و به آن بزرگوار اذيت و آزار بسيار نمودند تا درباره آنها نفرين كرده و گفت : رب لاتذر على الارض من الكافرين ديارا. (نوح - 27) اما من بعد از خاتم الانبياء با آنهمه صدمات و اذيتهاى بسيار فراوان كه ازين امت ديدم ابدا درباره آنها نفرين نكردم و كاملا صبر نمودم . در خطبه شقشقيه ميفرمايد: صبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى ، صبر نمودم در حاليكه در چشم من خاشاك و در گلوى من استخوانى بود. اگر كسى ميخواهد صبر على (ع ) را بداند رجوع بتاريخ بيست و پنجسال خانه نشستن على بنمايد كه چه زجر و صدمه اى خورد كه يكى از آنها كشته شدن فاطمه عزيزش بود و يكى بردن فدك و يكى غضب خلافت و چيزهاى ديگرى كه جاى شرح آن نيست . صعصعه عرض كرد شما افضليد يا ابراهيم ؟ فرمود: من ، گفت : چرا؟ فرمود: ابراهيم عرض كرد: رب ارنى كيف تحيى المؤ تى قال اولم تؤ من قال بلى و لكن ليطمئن قلبى . (بقره - 26) ولى ايمان من بجايى رسيد كه گفتم : لو كشف الغطاء ما ارذت يقينا. كنايه از آنكه علو درجه شخص بمقام يقين او ميباشد كه واجد مقام حق اليقين شود. عرض كرد شما افضليد يا موسى ؟ فرمود: من ، گفت : چرا؟ فرمود: وقتى خدا موسى را ماءمور كرد كه براى دعوت فرعون بمصر رود عرض كرد: رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون و احى هارون هو افصح منى لسانا فارسله معى رداء يصدقنى انى اخاف ان يكذبون . (قصص 33-34) ولى وقتى رسول اكرم مرا از جانب خدا ماءمور ساخت كه بروم مكه بالاى بام مكه آيات اول سوره برائت را بر كفار قريش قرائت نمايم با آنكه كمتر كسى بود كه برادر يا پدر يا عم و يا خال و يكى از اقارب او بدست من كشته نشده باشد مع ذلك ابدا خوف نكردم و اطاعت امر نموده تنها رفتم ماءموريت خود را انجام دادم و برگشتم . على افضل از ساير انبياء بوده كنايه از اينكه فضيلت شخص با توكل بخداست هر كس توكلش بيشتر است فضيلت او بيشتر است موسى و اتكاء و اعتماد ببرادرش نمود ولى اميرالمؤ منين (ع ) توكل كامل بخدا و اعتماد به كرم و لطف حق نمود صعصعه گفت : شما افضليد يا عيسى ؟ فرمود: من افضلم ، عرض كرد چرا؟ حضرت فرمود: پس از آنكه جبرئيل در گريبان مريم دميد بقدرت خدا حامله شدن چون وقت وضع حمل او گرديد در بيت المقدس بمريم وحى شد كه از بيت المقدس بيرون شو زيرا كه اينخانه محل عبادتست نه محل ولادت و زائيدن فلذا از بيت المقدس بيرون رفت در ميان صحرا پاى نخله اى خشكيده عيسى بدنيا آمد، اما وقتى مادرم فاطمه بنت اسد را درد زائيدن گرفت در وسط مسجدالحرام بود بمستجار كعبه متمسك گرديده عرض كرد الهى درد زائيدن را بر من آسان گردان همانساعت ديوار خانه شكافته شد مادرم فاطمه را با نداى غيبى دعوت بداخل نمود مادرم داخل بيت شدن و من در همانخانه كعبه بدنيا آمدم . دليل سوم سومين چيزيكه افضليت و برترى على (ع ) را نسبت به اوصياء گذشته ميكند داستان گفتگوى حره با حجاج است . يكى از دشمنان سرسخت على (ع ) ((حجاج )) است او هر جا دوستان و شيعيان على (ع ) را ديد ميديد بسخت ترين وجهى ميكشت ، روزى ((حره دختر ((حليمه سعديه )) بر حجاج وارد شد از طرز ورود و بى اعتنايى نسبت بدستگاه دانست كه اين يك بانوى عادى نيست پس از اندكى تاءمل پرسيد حره دختر ((حليمه سعديه )) تويى ، گفت بلى ؟ گفت ، مدتها در انتظار ديدار تو بودم بمن گفته اند كه عقيده تو اينست كه على (ع ) افضل اصحاب پيغمبر است و تو على را بر ابوبكر و عمر و عثمان ترجيح ميدهى حره به حجاج گفت بتو دروغ گفته اند عقيده من بيش از اينهاست كه گفته اند من نه اينكه او را باصحاب ترجيح ميدهم بلكه بر پيغمبران بزرگ مثل آدم و موسى و عيسى و ابراهيم و داود و سليمان ترجيح ميدهم ، حجاج گفت واى بر تو كه اكتفا نكردى كه على را افضل اصحاب دانى و او را در رديف انبياء نام بردى و تفضيلش دادى اگر دليل واضحى بر اين مدعى نياوردى ترا خواهم كشت ، حره گفت خدا او را در قرآن بر آدم فضيلت داده آنجا كه ميفرمايد: فعصى ادم ربه فعوى ولى درباره على (ع ) فرمود: و كان سعيه مشكورا آدم از همه نعمتهاى بهشت استفاده ميبرد و تنها از گندم ممنوع بود كه فرمود: و لا تقربا هذه الشجرة معذلك آدم از گندم خورد على منعى نداشت و همه نعم الهى بر او حلال بود با اينحال نان گندم نخورد بى اختيار گفت احسنت يا جره ، آنگاه گفت دليل تو بر تفضيل بر نوح و لوط چيست ؟ حقتعالى درباره نوح و لوط مى فرمايد: ضرب الله مثلا للذين كفروا امرئة نوح و امرئة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا فخانتا هما فلم يغينا عنهما من الله شيئا و قيل اوخلا النار مع الداخلين . (تحريم - 10) ولى از براى على بن ابيطالب (ع ) همسرى است كه خشنودى او خشنود خدا و خشم او خشم خداست اگر فاطمه از كسى راضى نباشد خدا از او راضى نشود، حجاج گفت احسنت بگو بدانم دليل تفضيل تو برابر چه خواهد بود؟ گفت : در قرآن از گفته ابراهيم حكايت ميكند: و اذ قال ابراهيم رب ارنى كيف يحيى الموتى قال اولم تؤ من قال بلى ولكن ليطمئن قلبى ولى على (ع ) بتصديق دوست و دشمن فرمود: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا. حجاج گفت احسنت يا حره . حجاج گفت : به چه دليل او را بر موسى ترجيح ميدهى ؟ گفت بدليل فرموده خدا آنجا كه ميفرمايد، فخرج منها خائفا تيرقب و على (ع ) ليلة المبيت جاى پيغمبر خوابيد و جان خود را فداى پيغمبر نمود و خدا تقدير و تقديسش نمود و من الناس من يشترى نفسه ابتغاء مرضاة الله حجاج گفت احسنت يا حره ، سپس گفت : دليلت بر تفضيل على بر سليمان چيست ؟ گفت : سليمان گويد: رب هب لى ملكا لاينبغى لاحد من بعدى و على فرمايد: يا دنيا تنحى عنى غرى غيرى فقد طلقتك ثلاثا لارجعة لى فيك . در نهج البلاغه نقل شده از ((ضرار)) كه گفت بعد از شهادت اميرالمؤ منين (ع ) بر معاويه وارد شدم از حال على (ع ) پرسيد ضرار گفت در بعضى اوقات در شب تاريك على را ديدم كه در جاى نماز خود ايستاده و محاسن شريفش را بدست گرفته مثل كسى كه مار او را گزيده باشد بر خود مى پيچيد و گريه با حزن و اندوه ميكرد و ميگفت : يا دنيا يا دنيا اليك عنى ابى تعرضت ام الى تشوقت لاحان حينك هيهات غرى غيرى لاحاجة لى فيك قد طلقتك ثلاثا لارجعة فيها فعيشك قصير و خطرك يسير و اءملك حقير آه من قلة الزاد و طول الطريق و بعدالسفر و عظيم المورد . يعنى : اى دنيا بر گرد بسوى اهلت از جانب من آيا متعرض من شده اى يا بسوى من مشتاق گشته اى نزديك مباد هنگام رسيدن تو چه بسيار مراد تو از من دورست غير مرا فريب بده مرا بتو احتياجى نيست بتحقيق ترا طلاق گفتم و قطع علاقه از تو نمودم در سه دفعه يعنى دفعه اى در عقل دفعه در خيال دفعه در حس ، رجوعى از براى من در آن نيست و تو حرام مؤ بد شدى بر من پس زندگانى تو كوتاه است و آرزوى تو پست است ، آه از اندك بودن توشه و درازى راه و دورى سفر و بزرگى منزل . معاويه پس از شنيدن اين كلمات شروع بگريه كردن نمود و بقول سيد مرتضى على (ع ) كدام وقت دنيا را قبول كرد كه ميفرمايد تو را سه طلاقه كردم . برگزديم بر سر مطلب حجاج گفت : احسنت يا حره ، بكدام دليل على بر عيسى افضل بود؟ گفت خدا در قرآن ميفرمايد: اذ قال الله يا عيسى بن مريم ء انت و قلت للناس اتخذونى و امى الهين من دون الله قال سبحانك ما يكون لى ان اقول ما ليس لى بحق ان كنت قلته فقد تعلم ما فى نفسى و لا اعلم ما فى نفسك ما قلت لهم الا ما امرتنى به . (مائده - 115) اين قضاوت و حكومت را بروز قيامت انداخت ولى به على بن ابيطالب (ع ) نيز قومى در حد پرستش گرويدند قائل بخدايى او گرديدند در دنيا آنها را مجازات فرمود و كيفر داد حجاج گفت احسنت يا حره او را بخشش داد و جايزه بخشيد. دليل چهارم چهارمين دليل بر سيدالوصيين بودن على (ع ) فرمايش خود پيغمبر است چنانچه ((مير سيدعلى همدانى شافعى )) در كتاب ((مودة القربى )) از ((ابن عباس )) روايت ميكند كه گفت : دعانى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقال لى ابشرك ان الله تعالى ايدنى بسيدالاولين و الاخرين و الوصيين على فجعله كفوابنتى فان اردت ان تنتفع به فاتبعه . على مرآت جميع انبياء بوده ابن ابى الحديد چه خوب ميگويد و ((فخر رازى )) در ذيل آيه مباهله و ((احمدبن حنبل )) در ((مسند)) و ديگران كه رسول خدا (ص ) فرمود: من اراد ان ينظر الى ادم فى علمه و الى نوح فى تقوائه و الى ابراهيم فى خلة و الى موسى فى هيبته و الى عيسى فى عبادته فلينظر الى على بن ابيطالب . ((مير سيدعلى همدانى شافعى )) در ((مودة القربى )) اين حديث را با يك زيادتى نقل ميكند كه رسول خدا فرمودند: فان فيه تسعين خصلة من خصال الانبياء جمعها الله فيه و لم يجمعهبا فى احد غيره . تشبيه علم على به آدم براى اينست كه خداوند آدم را بواسطه عملش بر ساير موجودات فضيلت و برترى داد، پس چون على (ع ) علمش از آدم بيشتر است بايد افضل از همه موجودات غير از پيغمبر (ص ) باشد. پس هر انسان باذوقى از تشبيه در علم على (ع ) به آدم ميفهمد كه چون آن علم سبب افضليت آدم و برترى مسجوديت او بر ملائكه و مقام خلافت او گرديد على (ع ) هم افضل و برتر از انبياء عظام مانند موسى و عيسى باشد پس بطريق اولى از اوصياء آنها برتر خواهد بود. كاش آنزمان سرادق گردون و نگون شدى وين خرگه بلند ستون بى ستون شدى كاش آنزمان برآمدى از كوه تا بكوه كاش آنزمان كه پيكر او شد درون خاك سيل سيه كه روى زمين قيرگون شدى جان جهانيان همه از تن برون شدى كاش آنزمان ز آه جگر سوز اهلبيت كاش آنزمان كه كشتى آل نبى شكست يكشعله برق خرمن گردون دون شدى عالم تمام غرقه درياى خون شدى كاش آنزمان كه اين حركت كرد آسمان اين انتقام گر نفتادى بروز حشر سيماب وار روى زمين بى سكون شدى با اين عمل معامله دهر چون شدى آل نبى چو دست تظلم برآورند اركان عرش را به تزلزل درآورند مجلس دوازدهم : السلام عليك يابن فاطمة الزهرا سيدة نساءالعالمين سلام بر تو اى فرزند فاطمه زهرا سيده زنان عالميان علت ناميدن آنمخدره به اين نام اول زنى كه وجود مبارك پيغمبر اختيار نمود ((حضرت خديجه )) چهل ساله بود كه در سن بيست و پنج سالگى با آن مخدره ازدواج فرمود. جناب خديجه خواهر ابوينى ((عوام )) پدر ((زبير)) است كه اهل تسنن را از عشيره مبشره ميدانند. خديجه اول همسر عتيق بن عائد مخزومى بود و دخترى جاريه نام آورد، بعدا با ((ابوهالة بن مندراسيدى )) ازدواج كرد و از او هم پسرى بنام ((هند)) آورد، بعد از انيدو شوهر با رسول اكرم ازدواج كرد كه از آنحضرت هم داراى سه پسر و چهار دختر شد كه جناب ((قاسم )) و ((زينب )) و ((رقيه )) و ((ام كلثوم )) قبل از بعثت متولد شدند و جناب ((طيب )) و ((طاهر)) و ((فاطمه زهرا سلام الله عليها)) بعد از بعثت متولد گرديدند و يك فرزند پسر هم بنام ((ابراهيم )) از ((ماريه قبطيه )) داشتند و از ساير زنهاى خود اولادى نداشتند و تمام آنها در زمان حيات پيغمبر از دنيا رفتند مگر فاطمه زهرا كه دو سال بعد از رحلت آنحضرت از دنيا رفت . و شايد علت آنكه اولادهاى آنحضرت در زمان حيات مردند اين باشد كه بعد از فوت آنحضرت موضوع خلافت به اولادهاى آنحضرت نيفتد با آنكه پيغمبر جز فاطمه اولادى باقى نگذارد و اينهمه كشمكش و اختلاف در امر خلافت ايجاد شد، اگر اولادهاى متعدد باقى ميگذاشت چه ميشد؟! تولد فاطمه عليهاالسلام در بيستم جمادى الثانى سال چهارم بعثت در مكه معظمه بوده و چون مادر خديجه فاطمه نام داشت لذا اين مخدره را فاطمه نام نهادند. جمعى ديگر گفتند چون كفالت و حضانت حضرت رسالت پس از رحلت مادرش آمنه بنت وهب با فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤ منين عليه السلام بود و حضرت رسول او را مادر خطاب ميكرد، لذا اين اسم را، روى فرزندش نهاد كه اسم فاطمه بنت اسد از بين نرود و بر سر زبانها باشد. ولى ((صدوق )) در ((معانى الاخبار)) از ((سدير صيرفى )) از حضرت صادق (ع ) روايت ميكند كه در حديث معراج آمده كه جبرئيل از درخت بهشتى سيبى چيده بدست مبارك حضرت رسول داد چون آنرا شكافت نورى مشاهده كرد فرمود اى جبرئيل اين نور چيست ؟ عرض كرد: هى فى السماء منصورة و فى الارض فاطمة . از اين روايت معلوم ميشود كه خدا اين نام را قبل از ولادت بر آن مخدره نهاده و لذا بعد از تولد ملكى بر پيغمبر نازل شد و اسم فاطمه را بزبان آنحضرت جارى ساخت . اگر چه قبل از اينكه اين مخدره فاطمه ناميده شود فاطمه هاى ديگرى در اسلام بوده اند مانند ((فاطمه )) مادر خديجه و ((فاطمه بنت اسد)) و ((فاطمه بنت زبير)) و ((فاطمه بنت حمزه )) ولى در اسلام اول زنيكه فاطمه ناميده شد دختر پيغمبر بود و در هر خانه كه دخترى بنام فاطمه باشد باعث ازدياد رحمت و اكثار برگت خواهد بود و فرداى قيامت اشخاصى كه نام آنها فاطمه باشد چون از قبر بيرون آيند در مقام مفاخرت و مباهات برآيند كه ما همنام فاطمه دختر پيغمبر هستيم پس همانطور كه فاطمه زهرا را بر ما فضيلت است ما را هم بر ساير زنان فضيلت خواهد بود و از جهت اسم مزيتى براى ما ميباشد و اخبار رسيده دعاى آدم : يا حميد بحق محمد يا عالى بحق على يا فاطر بحق فاطمه . معنى فاطمه لفظ فاطمه مشتق از فطم است و در مجمع البحرين گويد: فطيم بر وزن كريم طفلى را گويند كه از شير جدا و جدا كرده باشند و رضاع وى بنهايت رسيده باشد. در المنجد گويد: فطم الحبل : قطعه . حضرت رسول فرمودند: ستحرصون على الامارة ثم تكون حسرة و ندامة فعمت المرضعة و سئسبت الفاطمة . يعنى مردم در حكمرانى حريص ميشوند با آنكه عاقبت آن افسوس و پشيمانى است پس آن وقت طفل شيرى در آسايش و راحت است و آنكه از شير گرفته شده در زحمت و مشقت خواهد بود. شايد در اين روايت فاطمه است كه از شير گرفته شده معنى دارد. و نيز در حديث ديگر فرمود: خطير امتى من مدم شبابه فى طاعة الله و فطم لذاته من لذات الدنيا يعنى بهترين امت من كسى است كه جوانى خود را در طاعت خدا صرف نمايد و از لذات دنيا خود را جدا نمايد. در اين خبر فطم بمعنى جدا شدن آمده و آنچه از اخبار استفاده ميشود اينست كه وجه تسميه آن مخدره به فاطمه يكى از وجوه زير است . وجه اول : او را فاطمه گفتند لانقطاعها عن نساء زمانها فضلا و دينا و حسبا چنانچه مفاد خبر صادقين در بحارالانوار است . فاطمه سلام الله عليها مقامات عاليه نفسانيه و فضائل عقلانيه را دارا بود و در كودكى كمال بزرگى را داشت كه در ميان تمام زنان دنيا وجود نداشت ، لذا پدرش او را سيده نساء عالمين خواند، بلكه درباره اش فرمود: انها اشرف من جميع الانبياء و المرسلين عدا ابيها خاتم النبيين . از همه اينها غير از پدرش برتر بود و در شرافت زندگى بدرجه اى رسيد كه دست ديگران بدانپايه نرسد. وجه دوم : در علل از حضرت باقر (ع ) روايت كرده كه فرمود: لما ولدت فاطمة اوحى الله تعالى ملك فانطلق به لسان محمد فساماها فاطمة قال انى فطمتك بالعلم و فطمتك عن الطمث قال (ع ) والله لقد فطمها الله تبارك و تعالى بالعلم و عن الطمث بالميثاق . در اين حديث چهار مطلب ذكر شده است : اول - ملكى اسم فاطمه را بر زبان پيغمبر جارى نمود. دوم - فطام فاطمه به علم باين معنى كه فطمتك بالعلم يعنى ترا به علم شير دادم تا بى نياز از ديگران شدى يا آنكه ترا به سبب علم از جهل جدا كردم و يا بريدن تو از شير مقرون بعلم بود. سوم - فطام از طمث باينمعنى است كه فاطمه مثل زنان ديگر خون حيض نمى بيند. چهارم - كلام امام باقر (ع ) است كه به قسم خوردن با ضميمه ميثاق خبر از قول حضرت رسول (ص ) داده و قسم خوردن امام باقر بجهت آنست كه ديگران گمان نكنند امام باقر درباره مادرش زهرا مبالغه ميكند بلكه عين حقيقت را بيان فرموده است . علم فاطمه عليهماالسلام كلينى در كافى خبرى از ((ابوالبصير)) نقل ميكند باين مضمون كه گفت : خدمت امام صادق شرفياب شدم ؟ عرض كردم ميخواهم از شما سئوالى كنم آيا اينجا كسى هست كه كلام ما را بشنود پرده اى آنجا بود حضرت برداشته آنجا را ديد كسى نبود فرمود حالا هر چه بخاطرت رسيد سئوال كن ، گفتم قربانت گردم شيعيان شما با هم گفتگو ميكنند كه رسول خدا بابى از علم به على تعليم فرمود كه از آن هزار باب گشوده شد، حضرت فرمود پيغمبر هزار باب از علم به على آموخت كه از هر بابى هزار باب گشوده شد. ابوبصير تعجب كرده گفت اين عمل عمده اى است باينمعنى كه بالاتر از اين معنى و مرتبه هيچ مرتبه علمى ديگرى نيست ، پس حضرت قدرى فكر كردند بعد فرمود كه آن علم عمده اى بود ولى نه آنقدر عمده كه تو خيال ميكنى بعد حضرت فرمود نزد ما آل محمد جامعه است مخالفان ما چه ميدانند كه جامعه چيست ، ابوبصير گفت قربانت گردم جامعه چيست ؟ فرمود طوماريست كه هفتاد ذراع است ، به ذراع رسول خدا كه آنحضرت به على (ع ) فرموده و على نوشته است تمام حلال و حرام و تمام چيزهائيكه مردم بآنها محتاجند، حتى تفاوت در خراشيكه در بدن ديگرى وارد آورد در آنست ، پس حضرت دست ابابصير را فشرده فرمود حتى اين هم را نوشته ابابصير گفت بخدا قسم اين علم عمده است حضرت فرمود عمده ميباشد ولى نه آنقدرها كه تو گمان كرده اى مجددا ساعتى حضرت تاءمل فرمودند بعد فرمود نزد ما جفر است ولى مردم چه ميدانند جفر چيست ؟ عرض كردم بفرمائيد كه جفر چيست ؟ فرمود ظرفى است از پوست كه علم تمام انبياء و اوصياء و علمائيكه از بنى اسرائيل مرده اند تا كنون در آن ثبت و ضبط است ، ابونصير از روى تعجب گفت : ان هذا هوالعلم ، اين علم مهمى است ، حضرت فرمود انه لعلم و ليس بذلك ، بلى اين علم است ولى نه آنطور كه تو تصور نمودى . پس حضرت قدرى تاءمل فرمودند بعد گفتند: و ان عندنا لمصحف فاطمه و مايدريهم ما مصحف فاطمة . در نزد ما مصحف فاطمه ميباشد مردم چه ميدانند كه مصحف فاطمه چيست عرض كردم مصحف فاطمه چيست ؟ فرمود: مثل قرانكم هدا ثلث مرآت و الله ما فيه من قرانكم حرف واحد آن مصحف سه برابر اين قرآنست و بخدا قسم يكحرف از قرآن هم در آن نيست كه مكررات قرآن باشد بلكه علومى است كه خداوند به فاطمه زهرا تعليم فرموده و اين مصحف و جفر و جامعه تا روز قيامت نزد ما هست . وجه سوم : در عيون از حضرت زهرا (ع ) روايت ميكند كه پيغمبر فرمود من فاطمه را فاطمه ناميدم براى آنكه خداوند او و دوستان او را از آتش جدا فرموده و عبارت روايت اينست كه : قال رسول الله سميتها فاطمة لان الله فطمها و فطم من احبها عن النار . در خبر است كه فرداى قيامت فاطمه دوستان خود را از صحراى محشر جمع ميكند و به بهشت ميبرد مانند مرغى كه دانه را از غيردانه تميز ميدهد و بر ميدارد. مرحوم مجلسى در جلد ششم بحارالانوار از تفسير حضرت عسكرى نقل ميكند كه قريش و ابوجهل مشركين مكه معجزه حضرت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت موسى و حضرت عيسى را از جناب رسول اكرم خواستار شدند از طوفان و سرد شدن آتش و آويختن گره و خبردادن از سرائر و ذخائر ايشان پس آنحضرت كفار را به چهار دسته تقسيم فرمود: بدسته دوم كه معجزه حضرت ابراهيم ، سرد شدن آتش را ميخواستند امر فرمود كه بصحراى مكه روند آتشى افروخته تا ببينند زنى ظاهر شود و كشف عذاب از ايشان نمايد. و ابوجهل و جمعى ديگر را با خود داشت ، آنگاهه آن دسته دوم آمدند و عرض كردند ما شهادت برسالت تو ميدهيم كه رسول رب العالمين ميباشى و عرضه داشتند كه چون بصحراى مكه رفتيم در اندك زمانى آسمان شكافته شد و جمره هاى آتش بر ما فرود آمد و زمين هم منشق گرديد و شعله هاى آتش از آن بيرون آمد و آتش بنحوى زياد بود كه آسمان مملو از آتش شد و از شدت حرارت نزديك بود گوشتهاى ما كباب شود، انگاره در بين آسمان و زمين زنى ظاهر شد كه مقنعه بر سر داشت و يكطرف آنرا بجانب ما آويخته بود بنحويكه دستهاى ما به آن ميرسيد آنگاه منادى از آسمان ندا نمود كه اگر نجات ميخواهيد به بعضى از ريشه هاى مقنعه اين زن چنگ بزنيد پس هر يك از بريشه اى از ريشه هاى او چنگ زده و رها نكرديم تا آنكه بطرف آسمان بلند شد و آن آتش بما اذيتى نرساند و آنگاه هر يك از ما را بخانه هاى خودمان گذاشت . اينك ما بشما ايمان ميآوريم و ميگوئيم : لامحيص عن دينك و لا معدل عنك و انت افضل من لجاء اليه و اعتمد بعد الله صادق فى قولك و حكيم فى افعالك . ابوجهل تمام اين جملات را مى شنيد و بر حسد و عنادش ميافزود پس حضرت رسالت فرمود ميدانيد آنزن كه بود؟ عرض كردند نميدانيم ؟ فرمود آن دختر من سيده زنان بود چون روز قيامت شود آن مخدره به بهشت رود ندا رسد كه اى دوستان فاطمه بريشه هاى چادرش چنگ زنيد هر كه دوست اوست بريشه اى از ريشه هاى آن چادر آويزد هزار فئام در هزار فئام در هزار فئام بدين واسطه نجات يافته به بهشت درآيند كه هر فئامى هزار هزار نفر باشد، يعنى 2 1000 يعنى هر فئامى يك ميليون است پس حاضلضرب آن چنين ميشود: 000 ,000,000,000,000,000,000,000,1000 3=3*1000=3*1000=1000 اين حدود اشخاصى است كه توسط يكريشه چادر فاطمه نجات مى يابند ولى تعداد آن افراديكه خود فاطمه شفاعت كند و از درگاه احديت خواستار عفو آنان شود چه مقدارست خدا داند. لواء شفاعت در قيامت بدست فاطمه است درباره اينكه روز قيامت لواء شفاعت بدست فاطمه زهرا داده خواهد شد و شفيعه مطلق عرصه محشر است آيات و اخبار متواتر متكاثرى وارد شده است . در روايتى كه روز قيامت لواء احمد را بدست فاطمه ميدهند جاى ديگر دارد كه روز قيامت اول ديوان محاسباتيكه گشوده ميشود ديوان حساب انتقام فاطمه از دشمنان اوست . در انوار نعمانيه است كه در تفسير آيه : و اذا المودة سئلت باى ذنب قتلت ، انتقام قتل محسن سقط شده است . شيخ صدوق مينويسد كه روز قيامت لواء شفاعت بدست فاطمه زهرا داده ميشود تا از ذرارى و دوستانش شفاعت كند در آنجا كه ميفرمايد از ما نيست كسى كه مسئله را انكار كند معراج سئوال قبر، شفاعت كند و از شرايط عقد ازدواج فاطمه به على شفاعت امت بوده است . علامه مجلسى در احاديث معراج نقل ميكند كه پيغمبر فرمود: در شب معراج كاخى رفيع در بهشت ديدم كه وصف فراوانى از آن ميكنند، پرسيدم اين كاخ از كيست ؟ گفتند مخصوص فاطمه دختر محمد (ص ) است كه پس از شفاعت دوستان به اين كاخ نزول اجلال ميفرمايد. در علل الشرايع در حديث مفصلى از اباذر نقل ميكند كه فاطمه قسيم بهشت و جهنم است و اين بالاترين مقام براى فاطمه زهرا (ع ) ميباشد. ابن شهر آشوب مينويسد در ذيل سوره هل اتى وارد شده كه فاطمه در باب بهشت مى ايستد و هفتاد هزار حوريه با او هستند و دوستان خود را به بهشت ميبرد و با لواء شفاعت به بهشت وارد ميگردد تا در بهشت نعيم ماوى گيرد و آنجا هم فاطمه زن منحصر بفرد اميرالمؤ منين عليه السلام است . وجه چهارم : چهارمين وجه تسميه آن مخدره به فاطمه اينست كه در بحار از حضرت صادق (ع ) روايت ميكند كه حضرتش فرمود: اتدرى اى شى تفسير فاطمة قال فطمت عن الشر و يقال انهاسميت فاطمة لانها فطمت عن الطمث . يعنى فرمود آيا ميدانى تفسير فاطمه چيست عرض كردم بمن خبر دهيد فرمود فاطمه شد بعلت آنكه از شر و بديها بريده شد و عادت زنانگى هم مثل ساير زنان نداشت . معنى خير و شر چون اينحديث شريف ذكر فطام فاطمه زهرا از شرور شده ما بايد اول معنى شر را بفهميم و بعد بگوئيم چگونه فاطمه از شر و بديها بريده شد و خير محض است . افعال و اعمال بشرى عنوان نيك و بد و خير و شر و يا بعبارت ديگر خطا و صواب و يا حق و باطل دارد اينحكم بر تمام اعمال بزرگ و كوچك در هر زمانى جاريست و در طبقات مختلف مردم متداول و معمول است حتى اطفال در بازيهاى خود حركات و اعمالى را به نيكى و بدى متصف مينمايند، بنابراين بايد معنى نيك و بد و خير و شر كه برالسنه و افواه جارى است دانست و ميزانى در دست داشت كه اعمال و افعال از حيث حسن و قبح و خير و شر و درجات مختلف با آن سنجيده شود معلوم گردد كه فلان عمل خير است يا شر. شيخ ‌الرئيس در كتاب اشارات گويد: تمام موجوداتيكه مادر اين عالم مشاهده ميكنيم و به عقل خود مى سنجيم از پنج حال خارج نيست ، حالت اول آنكه شر محض باشد، حالت دوم خير محض ، حالت سوم خير او بر شرش غلبه داشته باشد، حالت چهارم آنكه شر او بر خيرش غلبه نمايد، حالت پنجم آنكه خير و شرش مساوى باشد، پس عقل هر انسانى غير از اين پنج صورت چيز ديگرى را تصور نميكند. اما آن موجوديكه شر محض يا شرش بر خيرش غلبه داشته باشد و آنكه خير و شرش با هم مساوى باشد اثرى در وجود ندارد و چنين چيزى را خدا خلق نكرده و اما آنچه محض يا خيرش بر شرش غلبه داشته باشد زياد است ، بلكه بناء موجودات عالم بر اين نهاده شده است . براى اينكه مطلب اين دانشمند بزرگ خوب معلوم گردد مثالى ميزنيم ، آفتاب كه تمام موجودات عالم از آن استفاده ميكنند و يا آب كه خدا درباره آن ميفرمايد: و من الماء كل شى ء حى و امثال اينها موجوداتى هستند كه خير آنها بر شرشان غلبه دارد، پس اگر آفتاب سوزان صحراى افريقا انسانى را ناراحت كرده بلكه باعث هلاك او شود نمى شود گفت آفتاب شر و بد است و يا اگر كسى در كشتى نشست و در دريا غرق شد و يا جمعى هلاك شدند و يا باران اگر در موقع باريدن خانه هاى فقراء و ضعفا را خراب كرد و آنها زير آوار ماندند نميتوان گفت باران شر و بد است زيرا موجبات بيچارگى و هلاكت جمعى را فراهم آورده زيرا اين ضررهاى قليل در مقابل منافع كثير آفتاب و دريا و يا باران بسيار ناچيز است . مثال ديگر: ما در دنيا اذيتهاى بسيارى از حشرات بالخصوص مگس و پشه مى بينيم و صدماتى از ناحيه حيوانات موذى مانند مار و عقرب متوجه ما ميشود و اين ناراحتيها ما را وادار ميكند كه بگوئيم فايده اين حيوانات موذى چيست ؟ اينها جز ضرر نتيجه ديگرى ندارند و حال آنكه علما حشره شناس ثابت كرده اند كه هر كدام از اين حيوانات موذى كار بزرگى براى بشر انجام ميدهند و اگر آنها نباشند امراضى براى انسان ايجاد ميشود كه منجر به هلاكت انسان ميگردد و لذا جاى مگس و حشرات موذى در محل كثافات است ، تا كنون ديده نشده كه مغازه عطرفروشى و يا مغازه پارچه فروشى مگس زياد باشد هميشه اين حيوانات را در دكان قصابى يا محل ريختن خاكروبه يا جائى كه مردار افتاده بايد ديد و همين دليل است كه اين حيوانات هوا را براى انسان تصفيه مى كنند و كثافات را از بين ميبرند تا انسان بتواند در محيط سالمى زندگانى كند. يا اگر شما در مار و عقرب مى بينيد كه باعث اذيت انسانست و شما از آن ميترسيد و گريزان هستيد در حقيقت شر نيست زيرا آلت دفاعى اين حيوان است كه در موقع خطر بايد بوسيله اين حربه از خود دفاع كند و لذا اسم اين حيوانات وقتى كشنده است كه دندان يا نيشش را در گوشت انسان يا حيوان فرو برد و آنرا مجروح كرده و زهر خود را در آنمحل جاى دهد، پس اگر مصادف با جرح نشود و بوسيله غذا وارد معده گردد صدمه اى براى انسان ندارد. اين خود دليل است كه زهر آلت دفاعى اين حيوانست و لذا در كوچك و بزرگ آنها هم هست پس اگر بنا باشد اين آلت دفاعى در اين حيوان بد باشد بايد تفنگ برداشتن انسان هم در موقع عبور از خيابان و جنگل بد باشد، زيرا ممكنست حيوانى باو حمله كند و براى حفظ جان خود آن حيوان را با تير بكشد. پس آنچه ما در اين عالم شر تصور مى كنيم خير محض است همين سرگين متعفنى كه از آن گريزان ميباشيم باعث ميشود كه چون پاى درخت ريخته شود آنميوه شيرين و خوشبو را بشما تحويل دهد و چون پاى بوته گل ريخته شود گل ياس و رازقى خوش بو را بشما تحويل دهد. بنابراين كلمه خير و شر را بايد اين قسم معنى كنيم كه آنچه براى انسان مفيد است اگر چه ملايم طبع هم نباشد خير است مانند دواى تلخ كه طبع انسان از آن منزجر است ولى چون براى انسان نفع دارد خير است و آنچه موجب ضرر مقام انسانيت باشد اگر چه ملايم با طبع هم باشد شر است مانند زنا كردن و مال مردم خوردن و ساير معاصى ، پس بنابراين تعبير كه كرديم دنياى ما آميخته با خير و شر است و بيشتر مردم طالب شرند چون ملايم طبع آنها است و بعثت انبياء براى اين بوده كه طبع مردم را از شرور منصرف كرده متوجه خيرات نمايند ، منتهى بعضى از افراد اين برنامه پيغمبران را پذيرفته خير محض و مسلمان وقت شدند و بعضى زير بار حرف انبياء نرفته دنبال هواى نفسانى را گرفته شر محض شدند، پس نمى شود گفت كه خدا ابوجهل و ابوسفيان و ساير منافقين را شر محض آفريده و يا سلمان و ابوذر و مقداد را خير محض كرده ، يكى تمايلات شهوانى را دنبال كرده ابوسفيان شد، ديگرى با نفس و شهوت مبارزه كرد و سلمان شد، اين درباره مردم عالمست اما انبياء و اوصياء مقام بالاترى داشته اند كه آنرا مقام عصمت گفتند و باز اشتباه نشود مقام عصمت نه آنست كه انبياء نمى توانستند گناه بكنند زيرا اينمقام ملائكه است و براى انسان فضلى نيست پيغمبران ميتوانند مانند ما گناه بكنند منتهى آن قوه ايمانى قوى مانع از گناه كردن ايشان ميشود بلكه در كودكى هم مرتكب گناه نمى شوند و بالاتر آنكه فكر گناه را هم نميكنند اينرا مقام عصمت ميگويند. پس آنكه امام صادق (ع ) باو ميفرمود: اتدرى اى شى ء تفسير فاطمة قال فطمت عن الشر . بريدن و قطع شدن فاطمه از بديها همان مقام عصمت است كه آنمخدره داشته و دليل بر اين معنى آيه تطهير است ، اگر كسى بگويد مريم هم مقام عصمت داشت ، فاطمه عليهاالسلام هم مقام عصمت داشت پس فرق ايندو چيست ؟ گوئيم خداوند مقام عصمت مريم را در قرآن معلوم نكرده ولى مقام عصمت زهرا معلومست چون آيه : تطهير درباره پنج تن نازل شد، معلوم ميشود بقدرى مقام عصمت زهرا بلند بوده كه خداوند با پيغمبر و على و حسنين عليهم السلام ذكرش ميفرمايد، انشاءاله اگر مناسب باشد در جاى ديگر، در مقام عصمت اين مخدره صحبت مى كنيم تا مطلب بهتر از اين واضح شود. معنى زهرا يكى از القاب مشهور اين مخدره زهرا عليهاالسلام است و در كتب اخبار و زيارات ائمه طاهرين مادر خودشان را به اين لقب بسيار ذكر كرده اند. در كتب لغت ميگويند: ((الزهرا)) المراءة المشرقة الوجه و يكى از ستاره ها را بنام زهره ناميده اند بجهت آنست كه نزديك بزمين و نورانيت و روشنايى او بيش از ستاره هاى ديگر است . علت ناميدن آنمخدره باين لقب صدوق در علل الشرايع از جابر نقل ميكند كه از امام صادق (ع ) سؤ ال كردند كه چرا فاطمه را زهرا ناميدند، فرمود: چون خداوند او را از نور عظمت خود خلق كرد، از آن نور اهل آسمان و زمين را روشنايى داد بطوريكه نور وى چشمهاى ملائكه را پوشاند، و، همگى به رو افتادند و خدا را سجده كردند، عرض كردند پروردگار اين چه نور است ؟ هذا رسيد اين نوريست از نور من كه در آسمان ساكن نمودم و از عظمت خودم او را خلق كردم و او را از صلب پيغمبرى از پيغمبران خودم بيرون ميآورم و آن پيغمبر را بر همه پيغمبران تفضيل ميدهم و از اين نور ائمه را بيرون مياورم كه به امر من قيام نمايند و بحق من هدايت يابند و ايشانرا خلفاء خودم در زمين قرار ميدهم . نور عبارت از روشنايى است كه از خورشيد و ماه و ستارگان بزمين ميرسد و بشر از آن استفاده ميكند و همچنين لفظ نور بر روشنايى كه از آتش و ساير اجسام ديگر بدست ميآيد اطلاق ميشود حال بايد فهميد كه خدا فاطمه را كه از نور خود خلق فرموده يعنى چه ؟ آيا خدا هم مانند اين اجسام داراى نور و روشنايى است كه داراى حرارت باشد. خدا منزه است از اينگونه سخنان . مفسرين در معنى آيه : الله نور السموات و الارض بياناتى نموده اند كه بهترين آنها اين است كه خدا نور آسمانها و زمين است يعنى راهنماى اهل آسمان و زمين است و به هدايت او بندگان مهتدى شوند و به نور هدايت او راه سعادت را پيدا كرده و از راه ضلالت دورى كنند چنانكه انسان نابلد در شب تاريك در ميان بيابان به روشنايى احتياج دارد تا راه را پيدا كند همچنين مكلفين در اين دنيا به نور هدايت الهى و الطاف توفيق او نيازمندند تا راه سعادت را از راه شقاوت تميز دهند. و مؤ يد اين قول است روايت كلينى در كافى از عباس بن بلال كه گفت از حضرت رضا (ع ) پرسيدم كه معنى آيه شريفه الله نور السموات و الارض چيست ؟ فرمود: خدا هدايت كننده اهل سموات و هدايت كننده اهل زمين ميباشد و روايات ديگرى هم باين مضمون از اهل بيت اطهار رسيده است ، پس اين روايت كاملا روشن ميكند كه نور بودن خدا يعنى هدايت كردن بندگان خود بوسيله انبياء و اوصياء ايشان و علمايى كه در عصر بودند و لذا در روايات مثل نوره كمشكوة را به وجود مبارك پيغمبر تاءويل فرموده اند. پس از آنكه معنى نور بودن خدا معلوم شد معنى خلقت نور فاطمه از نور خدا هم روشن ميگردد باين بيان كه همانطور كه خدا منشاء نور هدايت است مظهر اين نور هدايت را فاطمه قرار داد و فاطمه روشنايى به اهل زمين و آسمان داد، يعنى به واسطه فاطمه اهل آسمانها و زمين هدايت شدند. در ((كافى )) است كه امام صادق (ع ) به ((سماعه )) فرمود اول چيزيكه خدا را از مجردات خلق فرمود عقل بود آنهم از نور خودش . چون بواسطه عقل تميز خوب و بد داده ميشود و حقايق اشياء را مى بيند در حقيقت بمنزله چشم و راهنماى انسانست كه هدايت بسوى كارهاى خوب ميكند خداوند فرمود اينرا هم از نور خودم خلق كردم يعنى چون من خودم نور هدايت هستم عقل را هم خلق كردم تا هادى مردم باشد. پس معلوم شد اينكه خداوند خودش را در قرآن معرفى به نور ميفرمايد يعنى خدا هادى اهل زمين و آسمانها است مثل نوره كمشكوة مثل نور حقتعالى كه هدايت باشد مثل روزنه اى است در ديوارى كه نهايت آن بخارج راه ندارد مانند طاقچه اى كه در آن طاقچه ((فيها مصباح )) چراغى افروخته اند المصباح فى زجاجة كه آن چراغ افروخته شده در قنديليست از شيشه و بلور اگر چه اطراف چراغ را گرفته ولى بواسطه آن شفافيت كه دارد مانع از آن نور چراغ نميشود بلكه آن نور باطراف روشنايى مياندازد الزجاجة كانها كوكب درى آن شيشه و بلور از غايت صفا و لطافت مانند ستاره اى است كه در كمال درخشندگى باشد يوقد من شجرة مباركة يعنى اين چراغ و مصباح افروخته شده از روغن درختى است كه بسيار با بركت و نفع دهنده است زيتونة كه زيتون باشد لاشرقية و لاغربية معانى بسيارى براى اينجمله شده كه بهتر از همه اينست كه اين درخت زيتون از درختهاى دنيا نيست كه در شرق و غرب عالم باشد يكاد زينتها يضى ء نزديك است روغن آن درخت از غايت تلالو روشنى دهد قبل از آنكه در چراغ ريخته شود و لولم تمسسه نارا اگر چه بآن آتشى نرسيده باشد يعنى صفا و درخشندگى آن روغن به اندازه ايست كه بدون آتش روشنايى بخشد و اگر در چراغ رود روشن شود نور على نور يك روشنى افزوده روى روشنى ديگر خواهد بود يعنى روشنايى زيت همدست با نور چراغ و لطافت زجاجة شده و در مشكوة كه جامع انواراست آن نور بغايت روشنايى انداخته يهدى الله لنوره من يشاء حقتعالى هر كه را بخواهد به نور خود كه هدايت و توفيق باشد هدايت ميفرمايد يعنى هر كس دنبال اين نور برود و لياقت پيدا كند حقتعالى نور را به او مرحمت فرمايد اين جمله از آيه خودش نور را معنى ميكنند كه نور بمعنى هدايت است و قبلا هم ما الله نور السموات را بمعنى هدايت معنى كرديم . و يضرب الله الامثال للناس و الله بكل شى ء عليم حقتعالى مثالهايى براى شما ميزند يعنى مقولات را بصورت محسوسات براى شما بيان ميكند تا آنكه مطلب را زود دريابيد و مقصود زود هويدا گردد و خدا بر هر چيزى دانا است . ((سيدهاشم بحرينى )) در كتاب ((غاية المرام )) خود پانزده حديث از طرق خاصه و دو حديث از طرق عامه نقل كرده كه اين آيه درباره اهلبيت اطهار است آنها هدايت الهى در زمين ميباشند. منجمله از ((كلينى )) در ((كافى )) از ((صالح بن سهل همدانى )) نقل ميكند كه حضرت صادق (ع ) در آيه الله نور السموات و الارض نوره كمشكوة فرمود: مشكوة فاطمه عليهاالسلام است ، فيها مصباح حضرت حسن عليه السلام ، المصباح فى زجاجة حسين عليه السلام است . يعنى همانطور كه قنديل اطراف چراغ را گرفته نور امامت حسين و نه فرزندش كه امام بودند اطراف حسن را گرفته يعنى امامت از صلب حسين است نه حسن كانها كواكب درى فاطمه (ع ) است كه او كوكب درخشنده در ميان زنان عالم ميباشد يوقد من شجرة مباركة زيتونة ابراهيم است ، لاشرقية و لاغربية يعنى نه يهودى است نه نصرانى يكاد زينتها يضى يعنى زود باش كه از آن علم منتشر گردد يعنى از فاطمه و لولم تمسسه نار نور يعنى امامى بعد از امامى يهدى الله بنوره من يشاء يعنى خداى تعالى هر كه را بخواهد بسوى ائمه هدايت ميكند. نظير اين حديث از ((ابن مغازلى )) شافعى در ((كتاب مناقب )) نقل شده است ، پس از آيه و روايت معلوم شد كه فاطمه زهرا مانند كوكب درى است كه آن ستاره از خود نور دارد. و دليل بر اينكه آيه نور درباره اهلبيت نازل شده آيه بعد از آن است كه ميفرمايد: فى بيوت اذن الله اءن ترفع و يذكر فيه اسمه زيرا در روايات فريقين وارد شده كه بيوت اهلبيت ميباشند. ((ابن عباس )) ميگويد در مسجد رسول خدا بودم كسى آيه فى بيوت اءذن الله را خواند من گفتم به رسول الله آن بيوت كدامند؟ فرمود انبياء و بدست مبارك خود بجانب خانه دختر خود فاطمه زهرا اشاره فرمود. عامه از انس نقل كرده اند كه روزى رسول خدا آيه فى بيوت اءذن الله را خواند مردى از جاى برخاست عرض كرد يا رسول اله آن خانه ها كدامند فرمود خانه هاى انبياء ديگرى عرض كرد يا رسول اله خانه على و فاطمه از آن خانه ها است ، فرمود بلى بهترين آنها است . مجلس سيزدهم : سيدة نساءالعالمين خداوند تبارك و تعالى بدلائل و جهاتى در زندگانى دنيا مرد را بر زن ترجيح داده ، بلكه بواسطه آيه مباركه الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضهم على بعض ، مرد را والى و غالب بر زن قرار داد يعنى مردان مرتبه تسلط و تغلب بر زنان دارند از دو وجه : اول - از جهت آنكه خدا تفضيل داده مردان را بر زنان بقوت بدن و كمال حسن تدبير و به اختصاص نبوت و امامت و ولايت و اقامه حدود و شعاير اسلامى و جهاد وارث كه زن نصف مرد ميبرد و شهادت كه چهار زن مطابق دو مرد است و ديه كه ديه زن نصف مرد ميباشد و امام جماعت كه زن حق ندارد براى مرد امام جماعت شود و مرجع تقليد و قاضى كه بايد از جنس مرد باشد نه زن اگر چه زن خيلى عالمه و در علمش برتر از مرد هم باشد. دوم - و بما انفقوا اموالهم بواسطه آنكه مردان از مال خود بزنان نفقه و كسوه و مهر ميدهند. نظر علم در تفاوتهاى جسمى مرد و زن امروز با دقت تمام حساب كرده اند و مغز زن را صد الى دويست گرم كمتر از مرد يافته اند البته اين محاسبه كردن پس از رسيدگى كردن يازده هزار مغز زن و مرد اروپايى بوده كه حد متوسط مغز مرد را ((1361)) گرم و حد متوسط مغز زن را ((1200)) گرم معين نموده اند. نكته اى در جمجه البته معلومست كه جمجمه مرد و زن به نسبت مغزايند و متفاوتست ، يعنى جمجه زن در حدود 15 از جمجمه مرد كوچكتر است ، اما نكته مرموز و لطيف آنكه دانشمندان فن معتقدند هر قدر علم و مدنيت در بشر افزونتر ميشود وسعت جمجمه مرد بيشتر ميگردد و اما در زن رو به تنزل است و لذا ((گوستاولوبون )) فرانسوى در كتاب ((تمدن اسلام و عرب )) مينويسد طبق تحقيق دانشمندان فن حجم جمجمه زنان امروز از حجم زنان غيرمتمدن قديم كمتر و در مرد قضيه كاملا برعكس ميباشد. حواس خمسه زنان طبق تحقيقات فيزيولوژيستها گرچه مردم قاره ها و مناطق مختلف بر حسب احتياج به حاسه مخصوصى نسبت بيكديگر متفاوت هستند، مثلا اهالى آندامان ((يعنى ساكنين جزاير بين شبه جزيره مالاكا و سيلان )) با حس شامه از مسافت دورى بوى ميوه را حس ميكنند و مردم ((كالموك )) كه از قبايل آلتايى در مغولستان غربى هستند نوعا قوه باصره آنها قويتر از ساير مناطق است اما در همه جا زنان از اين حواس نصيب كمترى دارند. ((صدوق )) در ((علل الشرايع )) از ((محمد بن سنان )) نقل ميكند كه گفت من نامه اى خدمت حضرت رضا (ع ) نوشتم و از علت قبول نشدن شهادت زن در طلاق و روايت هلال سئوال كردم حضرت فرمودند زيرا كه قوه بينايى ضعيف و در احساسات و جانبدارى مفرط هستند. حتى قوه لامسه كه در مناطق مختلف تا حدودى نزديك بهم است ولى در زنان بعلت ضعف همين قوه است كه ميتوانند درد سخت زايمان را كمتر درك كنند و اين اختلاف در حيوانات نر و ماده نيز تجربه شده است . ضربان نبض زن و مرد قلب زن شصت گرم كمتر از قلب مرد است و لذا در ضربان نبض ما سنجشهائيكه بعمل آمده حد متوسط در ميان اروپائيان 72 ضربه در هر دقيقه و بين سياههاى آتازونى 74 ضربه در هر دقيقه و بين هندوهاى امريكا 76 ضربه در هر دقيقه اندازه گيرى شده ولى در هر نقطه جهان سرعت ضربان نبض زن بعلت ضعف قواى او نسبت به مرد بيشتر است و اين اختلاف در هر دقيقه بين 10 تا 14 ضربه است چنانكه در حيوانات ماده نيز ضربات نبض سريعتر است . مثلا در شير ماده 7 ضربه بيشتر از شير نر و در گاو ماده 20 ضربه بيشتر از نر ميباشد. تنفس زن و مرد براى تنفس نيز مطالعاتى شده ، در ايران در هر يك دقيقه معمولا 8 الى 20 و در فوئرثهيا 16 تا 20 و در ميان گيرگيزها كه ملل شمالى و غربى چنين هستند معمولا 19 و در اروپا 14 تا 18 بار در يك دقيقه تنفس ميكنند. در تنفس بعلت ضيق و ضعف جهاز تنفسى زيرا گنجايش هوا در جهاز تنفسى مرد به اندازه نيم ليتر بيش از زن است و نيز مرد در هر ساعت 11 گرم كربن ميسوزاند و بهمين سبب اكسيژن بيشترى وارد ريه اش ميشود، در صورتيكه زن در هر ساعت 7 گرم بيشتر نمى سوزاند، زن سريعتر نفس ميكشد اگر چه با اين سرعت نتيجه كمترى از لحاظ اكسيژن نصيبش ميشود. قامت زن و مرد قامت زن بطور متوسط 12 سانتى متر از قامت مرد كوتاهتر است و اين تفاوت از هنگام ولادت كاملا مشهود است و اختصاص به زن و مرد متمدن هم ندارد بلكه اين اختلاف چون روى قوانين طبيعى و ساختمان قواى جسمانى است در ميان قبايل وحشى به همين نسبت ديده ميشود. وزن زن و مرد وزن اختلاف زن و مرد از همان آغاز تولد معلومست و معدل نسبت تفاوت و زن آنها در همه جا پنج كيلوگرم است ، يعنى وزن بدن مرد بطور متوسط 47 كيلوگرم و وزن متوسط زن 42 كيلوگرم است و همچنين استخوان بندى زن معمولا كوچكتر و سبكتر از استخوان بندى مرد است و استخوان مرد محكمتر از استخوان زن است . و نيز عضلات و ماهيچه زن ضعيفتر و ظريفتر از مرد است و حجم عضلات زن به اندازه يك ثلث كمتر از مرد ميباشد و بهمين جهت اندام زن لاغرتر و حركاتش از مرد كندتر است و همچنين حجم ريه زن 1300 ولى حجم ريه مرد 1600 سانتيمتر مكعب است و نيز خون زن از لحاظ رنگ و وزن و هم از جهت تركيب با خون مرد تفاوت دارد يعنى خون زن كم رنگتر و سبكتر از خون مرد است و گلبولهاى سفيد در خون مرد بيشتر است و مقدار هموگلوبين ((ماده آهنى رنگين خون )) و مواد ازتى و آلبومين ، ((سفيده تخم مرغ )) در خون زن كمتر است . اين مسلم است كه فعاليتهاى روانى محققا با فعاليتهاى فيزيولوژيكى بدن بستگى دارد جان با جسم مانند شكل يك مجسمه با سنگ مرمر بهم آميختگى دارد و لذا در كتاب ((انسان موجود ناشناخته )) ميگويد متخصصين تعليم و تربيت بايد اختلافات عضوى و روانى جنس مرد و زن را در نظر داشته باشند و توجه باين نكته اساسى در بناى آينده تمدن حائز كمال اهميت است . در كتاب ((حقوق زن )) مينويسد: در اينكه ميان روح و جسم بطور كلى همبستگى و تناسب دقيقى برقرار است و فعاليتهاى روانى با فعاليتهاى فيزيولوژى نسبت و بستگى تام دارد، ترديدى نيست مثلا اخته كردن خواجه سراهاى سابق كه يك عمل جسمانى است آنچنان تاءثير فورى در تغيير روحيات و اخلاق مردانگى آنها داشت كه كاملا محسوس بود و حتى در صدا و بشره آنان نيز تغييرات كلى داده ميشود و نيز بيرون آوردن تخمدانهاى زنان در روحيات آنان تغييرات كلى ميدهد كه افسردگى بيحد، اختلال و تشويش افكار سوء خلق كم حوصلگى و امثال آنرا ميتوان از آثار آن شمرد. نيروى تعقل و عواطف زن و مرد نيروى جسمانى و اعصاب قوى و قدرت دماغى مرد او را براى مجاهدت و مبارزه دامنه دارترى در امور زندگى آماده ميسازد. خواه اين مبارزه در ميدانهاى جنگ باشد يا در برابر درندگان جنگل براى تهيه صيد يا در راه تاءسيس نظامات حكومت و شئون اقتصاد و يا براى تحصيل غذا و معيشت خود و زن و فرزندش . ولى در موضوعات عاطفى مانند كودكان غالبا دستخوش تحول و تبديل ميشود، بر عكس زن در موضوعات عاطفى بسيار نيرومند است و در كارهاى محتاج به فكر يا نيروى جسم استقرار و ثبات ندارد، مگر كارهائيكه با عواطف زنانه او ملايم باشد، مانند پرستارى و سرپرستى اطفال و گلسازى و تدبير منزل و خياطى و غيره و اين تفضيلى كه خداوند براى مردان قائل شده دليل بر حقارت و سلب احترام از زن نيست بلكه اين اختلاف طبق مصلحت و حكمت آفريننده حكيمى است كه براى ترقى و تكامل نوع بشر لازم دانسته است . ربناالذى اعطى كل شى خلقه ثم هدى ، پس اگر يك جراح نمى تواند چون يك مهندس ساختمان نقشه ساختمانى را طرح كند و يا يك دانشمند علم اخلاق نبايد در مسائل علوم سياسى و اقتصاد اظهار نظر كند و خلاصه هر متخصصى حق دارد در رشته خود اظهار نظر كند و در رشته هاى تخصصى ديگران دخالت نكند اين كوچكى و حقارت او را نميرساند و بمقام او لطمه اى وارد نميكند. بنابراين براى زن و مرد يك سلسله وظايف معينى طبق ساختمان جسمى و روحى آنها تعيين شده است اگر چه در بعضى از امور مرد بر زن حق تقدم داشته باشد و بقول پروين اعتصامى : وظيفه زن و مرد اى حكيم دانى چيست يكيست كشتى و آن ديگريست كشتى بان چو ناخداست خردمند و كشتى اش محكم دگر چه باك ز امواج ورطه طوفان بديهى است كه كشتى و ناخدا هر يك موقعيت و وظيفه جداگانه اى دارند، نه ناخدا ميتواند كار كشتى را بكند و نه كشتى كار ناخدا، ولى در عين حال هر كدام بايد وظيفه خود را انجام دهند پس اگر بنا شود در امور اجتماعى زن و مرد در وظايف يكديگر دخالت كنند آنروزيست كه كشتى زندگى و سرنشينان آن گرفتار طوفان بلا خواهد شد، ((پس از شير حمله خوش بود و از غزال رم )) از گفتار ما معلوم شد كه زن از حيث دستگاه خلقت مانند مغز و قلب و حواس خمسه و عقل و فهم و استعداد و ساير چيزهاى ديگر با مرد تفاوتهايى دارد. در عين حال زنهاى بزرگى در دنيا پيدا شده اند كه باعث فخر و سربلندى زنان عالم ميباشند، يكى از آنها مخدره مكرمه آمنه بيگم دختر ملا محمدتقى مجلسى است كه بسيار فاضله و عالمه و متقى بوده است . روزى ملا محمدتقى بخانه آمد و بدخترش گفت من اراده كردم كه شما را بمردى تزويج كنم كه در غايت فقر و منتهاى فضل و صلاح است و اين موقوف به اذن شماست ، مخدره عرض كرد فقر عيب مرد نيست ، جناب ملا محمدتقى مخدره را به ملا محمدصالح مازندرانى شارح اصول كافى تزويج نمود، چون شب زفاف شد جناب ملا محمدصالح داخل اتاق شد و برقع از صورت مخدره برداشت و جمال مخدره را ديد بگوشه اطاق حمد و شكر الهى را بجاى آورد و مشغول مطالعه شد، اتفاقا مسئله اى بر او مشكل شد هر قدر فكر كرد نتوانست آنرا حل كند، مخدره آمنه بيگم بفراستى كه داشت ملتفت شد وقتى كه ملا محمدصالح بجهت تدريس رفت آنمخدره مسئله را در كمال خوبى حل نمود و نوشت و گذارد محل مطالعه شوهرش ، چون شب شد ملا محمدصالح بجهت مطالعه نشست ديد اشكال شب گذشته او در كمال خوبى حل شده و بر روى كاغذ نوشته شده ، دانست كه كار آمنه بيگم است ، به شكرانه اين نعمت تا صبح مشغول عبادت شد و در بسيارى از اوقات ملا محمدصالح اشكالات علمى خود را از اينمخدره سؤ ال ميكرد و او جواب ميداد. و از جمله مخدره فاطمه دختر شهيد اول است كه خدمت پدر بزرگوارش درس خواند تا مجتهده شد و پدرش زنانرا در ياد گرفتن مسايل و احكام به او ارجاع ميفرمود و بسيار او را مدح ميفرمود بدرجه اى رسيد كه استاد شهيد به اجازه داد. يكى از زنهائيكه هم از حيث خلقت جسمى و هم از حيث خلقت روحى باتمام زنهاى عالم فرق دارد فاطمه دختر پيغمبر است . اما از جهت خلقت جسمى فاطمه عليه السلام عادت زنانگى نداشت ، امام باقر (ع ) فرمود: لما ولدت فاطمة اءوحى الله تعالى الى ملك فانطلق به لسان محمد فسماها فاطمة ثم قال انى فطمتك بالعلم و فطمتك عن الطمث . قال (ع ) والله لقد فطمها الله تبارك و تعالى بالعلم و عن الطمث بالميثاق . نكته مهم در اين حديث آنست كه ميفرمايد: فطمتك عن الطمث ما ترا اى فاطمه از دماء ثلاثه كه زنان مى بينند پاك و پاكيزه آفريديم اگر چه دستگاه خون حيض در زن نباشد حاملگى هم براى او نيست و چون از عادت زنانگى بيفتد ديگر حامله نمى شود ولى فاطمه عليهاالسلام با آنكه خون حيض نميديد پنج پچه تحويل جامعه داد كه هر كدام آنها با دنيا و مافيها برابرى ميكرد پس اين يك معجزه براى آن بانو بوده است . فاطمه سيده نساء است فاطمه (ع ) از جهت خلقت روحى هم با زنان ديگر فرق داشته بلكه برتر و بالاتر از مريم هم بوده است چه خداوند درباره مريم ميفرمايد: ان الله اصطفيك و طهرك على نساءالعالمين مراد از برترى مريم بر زنان عالم فقط در زمان خودش بوده ، قرينه بر اين مدعى آيه مباركه بنى اسرائيل است كه ميفرمايد: يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم و انى فضلتكم على العالمين ، بديهيست كه هرگز بنى اسرائيل را بر مؤ منين زمان پيغمبر ما و امت او ترجيح نداده بلكه افضليت بنى اسرائيل تا زمانى است كه عيسى نيامده باشد، اگر در زمان عيسى افضليتى براى بنى اسرائيل باشد بايد ايمان به عيسى نياورند و همچنين در زمان پيغمبر خاتم ملت يهود بايد از ايمان آوردن باين پيغمبر استثناء شوند و اين بدليل عقل و نقل باطل است ، پس مريم بزرگ زنان زمان خود بوده است . ولى پيغمبر درباره فاطمه اش فرمود: فاطمة سيدة نساءالعالمين من الاولين و الاخرين و آنها لتقوم فى محرابها فيسلم عليها سبعون الف ملك من المقربين و نياد و نها بمانادت به الملائكة مريم فيقولون يا فاطمة ان الله اصطفيك و طهرك على نساءالعالمين . در علل الشرايع از حضرت صادق (ع ) روايت ميكند كه فرمود فاطمه را محدثه ناميدند براى آنكه ملائكه از آسمان بر وى نازل شده او را ندا ميكردند چنانكه مريم را ندا ميكردند و ميگفتند ان الله الصطفيك و طهرك على نساءالعالمين ، پس فاطمه با ايشان و ايشان با فاطمه حديث ميكردند، حتى شبى آنمخدره از ملائكه سئوال كرد، آيا مريم افضل زنان عالميان نيست ؟ عرض كردند مريم افضل زنان عالم خود بود، ولى خدا ترا سيده زنان عالم او و عالم خودت و بلكه سيده نساءالعالمين اولين و آخرين قرار داد. شرايع گذشته معرفت به فاطمه داشته اند در بحار در روايتى از حضرت رسول (ص ) نقل ميكند كه آنحضرت درباره فاطمه (ع ) فرمود: فاطمة هى الصديقة الكبرى و على معرفتها دارت القرون الاولى . صاحب كتاب ((خصايص الفاطميه )) ميگويد: قرن داراى چند معنى ميباشد: اول هفتاد يا هشتاد يا سى يا صد سال . دوم مراد از قرن اهل هر زمانند كه در آن پيغمبرى باشد مثل زمان حضرت موسى زمان حضرت عيسى و غيره سوم مراد از قرن عمر غالب مردم است . اما معنى ((دارت )) در حديث است كه : اولوالعزم من الرسل سادة المرسلين و النبيين عليهم دارت الرحى ، يعنى پيغمبران اولوالعزم آقايان پيغمبرانند آسمانها و زمين بواسطه بودن آنها دور ميزنند يعنى به تصدق سر آنها گردش ميكنند. مجلس چهاردهم : السلام عليك يا ثارالله و ابن ثاره سلام بر تو اى كسيكه خدا خونخواهى او ميكند و پسر كسيكه خدا خونخواهى او ميكند. شرح ثارالله ثار در لغت بمعنى خون و بمعنى طالب خون آمده كه مخفف ثائر بر وزن طالب باشد مثل شاك كه مخفف شائك است . يا لثارات الحسين يعنى بيائيد اى طلب كنندگان خون حسينى . ((مروان حمار)) آخرين خليفه بنى اميه بود وقتى كه در ((حران )) ((ابراهيم )) عموى ((منصور دوانيقى )) را گرفت سر او را ميان انبان آهك گذاشت آنقدر دست و پا زد تا جان داد، صالح بن على با جمعى در طلب خون ابراهيم برآمدند و با ((مروان حمار)) جنگ كردند تا او را كشتند روزيكه طبل جنگ را مينواختند نداى يا لثارات ابراهيم آنها بلند بود تا آخر مطلب كه مفصل است چون معنى آثار دانسته شد اين جمله را چند معنى ميتوان نمود. معنى اول ثار اگر گفتيم كه ((ثار)) خون ريخته شده از روى ظلمست ، معنى چنين ميشود كه سلام بر تو اى كسيكه خون خدا هستى البته خدا جسم نيست كه داراى خون باشد بلكه بايد گفت اى حسين تو آنقدر بزرگوار و در خانه خدا با آبرو هستى كه اگر بنا بود خدا خون داشته باشد، خون تو همان خون خدا بود، در زيارت آنحضرت ميخوانى : السلام عليك يا من ثاره ثارالله . نظاير اينگونه عبارات در زيارت اميرالمؤ منين عليه السلام بسيار است مانند: عين الله ، يدالله ، وجه الله ، جنب الله چنانچه ميگويى : السلام عليك يا عين الله الناظرة و يده الباسطة و اذنه الواعية ، السلام على اسم الله الرضى و وجه المضى ء و جنبه العلى . پس اينكه ميگوئيم على عين الله است نه آنكه خدا چشم دارد، يعنى همانطور كه خدا بدون چشم در همه جا حاضر و ناظر است و همه چيز نزد او آشكار ميباشد على نيز مظهر اين صفت خداست . حضرتش در مسجد كوفه بالاى منبر موعظه ميفرمود، مردى برخاست و عرض كرد يا اميرالمؤ منين جبرئيل در كجاست ، حضرت يك نگاه به آسمان ، يك نگاه بزمين و يك نگاه باطراف نموده فرمود تو خودت جبرئيل هستى آن مرد ناپديد شد مردم از حضرت موضوع را سئوال كردند فرمود بيك نظر تمام آسمانها و تمام طبقات زمين را ملاحظه كردم و بيك نظر مغرب و مشرق عالم را ديدم ، در هيچ جاى عالم جبرئيل نبود دانستم كه اين مرد خودش جبرئيل است . پس ديدن على تمام زمين و آسمان را با اين چشم ظاهرى نبود بلكه با چشم ديگرى بود كه همان عين الله است . على (ع ) يده الباسطة است كه از كوفه دست دراز ميكند و نصف سبيل معاويه را در شام گرفته ميكند. مردى در موقع مرگ سلمان در مدائن بالاى سر او بود ازو پرسيد كه بعد از مرگ چه كسى شما را غسل دهد و كفن نمايد، فرمود آن كسيكه رسول خدا را دفن كرد آنمرد گفت سلام تو در مدائن هستى و او در مدينه است چگونه مرتكب اين افعال خواهد شد سلمان گفت چون روح از بدن من مفارقت نمايد هنوز مرا درست نخوابانيده باشى كه آنحضرت حاضر شود بر او سلام كن هر چه دستور دهد انجام ده آن مرد گفت چون سلمان از دنيا رفت من او را بچادرى پوشيده ناگاه ديدم اميرالمؤ منين (ع ) حاضر شد، سلام كردم ديدم كه آنحضرت چادر از روى سلمان برداشت ، سلمان تبسمى كرد، آنحضرت فرمود مرحبا اى سلمان ، چون بخدمت رسول خدا برسى آنچه اصحاب او بعد از او با من كرده اند عرضه خواهى داشت آنگاه چادر روى سلمان كشيده متوجه غسل و كفن او شد و مجددا بمدينه برگشته نماز ظهر را در مدينه خواندند. در قرآن ميفرمايد: و قالت اليهود يدالله علت اءيديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان (مائده - 64) پس امام مظهر صفات خداست ، عين الله و اذن الله و وجه الله ميباشد. ما در همين كتاب در ذيل آيه قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤ منون . (توبه 105) گفتيم كه دانستن اعمال مردم توسط امام شرطش بودن در آنمحل نيست همانطور كه خدا همه جا حاضر و ناظر است و همه چيز را مى بيند و ميداند امام هم قلب عالم امكان بوده همه كردار و رفتار مردم را ميداند، خواه بچشم ببيند يا نبيند. در كتاب كافى از امام باقر (ع ) روايت ميكند: قال لما اءسرى بالنبى (ص ) قال يا رب ما حال و المؤ من عندك قال يا محمد من اءهان لى وليا فقد بارزنى بالمحاربة و انا اسرع شى الى نصرة اوليائى و ما ترددت عن شى ء انا فاعله كترددى عن وفاة المؤ من يكره المؤ من و اكره مسائته و ان من عبادى المؤ منين من لايصلحه الا الغنى و لو صرفته الى غير ذلك لهلك و اءن من عبادى المؤ منين من لا يصلحه الا الفقر و لو صرفته الى غير ذلك لهلك و ما يتقرب الى من عبادى بشى ء احب الى مما افترضت عليه و انه ليتقرب الى بالنافلة حتى احبه فاذا اءحبتبه اذا سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و لسانه الذى ينطق به و يده التى بها ان دعانى اءجتبه و ان ساءلنى اءعطيته . چون پيغمبر را به معراج بالا بردند گفت : پروردگارا حال مؤ من در نزد تو چون است ؟ فرمود: اى محمد هر كه بيك دوست من اهانت كند محققا آشكارا با من بجنگ برخاسته است ، من بيارى دوستانم پيش از همه چيز مى شتابم من درباره چيزى آن اندازه درنگ ندارم كه درباره قبض روح مؤ من ، او از مرگ بدش آيد و منهم از بدى كردن باو بدم ميآيد براستى برخى از بندگان مؤ منم را جز توانگرى نشايد و نيكو نساز و اگر بجز آتش بگردانم نابود و هلاك شود و براستى برخى از بندگان مؤ منم باشند كه جز با درويشى و فقر به نشوند و اگر بجز آنش بگردانم نابود و هلاك شوند، هيچ بنده اى تقرب نجويد به عمليكه نزد من محبوبتر باشد از آنچه بر او واجب كرده ام و براستى كه او با عمل نافله بمن تقرب جويد تا آنكه دوستش بدارم و چون دوستدارش شدم در اينصورت گوش او شوم با آن بشنود و چشم او شوم كه با آن ببيند و زبانش شوم كه با آن بگويد و دستش شوم كه با آن بگيرد اگر دعا كند اجابتش كنم و اگر از من خواهشى كند به او عطا نمايم . از اينحديث چند مطلب استفاده ميگردد: واجبات اهميتش بيشتر از مستحبات است . نوافل جميع مستحبات را شامل ميشود و اختصاصى به نوافل يوميه ندارد. ترديد خدا نه مثل ما نيست كه در امرى مردد باشيم و ندانيم كداميك صلاح كار ماست كه آنرا انجام دهيم در حقيقت در كلام مقدريست باين تعبير كه اگر ترديدى بر من روا بود چنين بود. ((فاذا اءجتبه كنت سمعه الذى يسمع به )) سمع و بصر معمولى انسان ضعيف و ناتوان است و چون متوجه امور ظاهرى و مادى گردد و صرف شهوت نفس و هواپرستى شود به زودى از ميان رود و نابود گردد و ازين جهت خداوند در آيات قرآن مخالفان حق را كر و كور خوانده است ولى اگر متوجه خدا شوند و طاعت او را كنند تا محبوب او گردند چشم و گوش معنوى و روحانى دايم و ابدى به آنها عطا فرمايد تا هميشه حقايق را بشنوند و ببينند و در ماده شنيدن و ديدن چون خداوند باقى گردند، هر چند ناتوان شوند تا بميرند و تن از ميان برود گوش و چشم دل معنوى آنها بجا ماند و ادراك حقايق جهان درك كند و هيچگاه از كار نيفتد و فعاليت روح آنها برجا و استوار باشد. اراده بنده مؤ من اراده خداست در حديث قدسى ميفرمايد: يابن آدم انا ملك لا اءزول اذا اقلت لشى ء كن فيكون اءطعنى فيما اءمرتك و انته عما نهننيك حتى تقول لشى ء كن فيكون . اى پسر آدم من پادشاهى هستم كه هرگز سلطنتم زوال نيابد هر گاه بچيزى بگويم باش فورا خلق ميگردد تو هم امر مرا اطاعت كن و آنچه ترا نهى كرده ام ترك كن ، تا مثل من بچيزى بگويى باش و خلق گردد، اين حديث مطلب بزرگى را بما ميفهماند كه در اثر اطاعت كردن خدا، بنده بجايى ميرسد كه اراده او اراده خدا ميشود و منصب خلاقيت پيدا ميكند. اين مسلم است كه اگر بنده اى اينقدر بخدا نزديك شد كه اراده او اراده حق گردد پس هر چه از خدا بخواهد دعايش به هدف اجابت رسد. حكايت در كتاب ((لئالى الاخبار)) نقل ميكند كه وقتى سلمان والى مدائن بود روزى مهمانى بر او وارد شد از شهر مدائن بيرون آمد آهوهايى ديد كه در بيابان ميروند و طيورى را ديد كه در آسمان طيران مينمايند سلمان صدا زد كه يك آهوى فربه و يك مرغ پرنده از بين شماها نزد من حاضر شود كه براى من مهمانى رسيده و اراده اكرام او را دارم ، يك آهو و يك مرغ از آنها در نزد سلمان حاضر شدند، مهمان سلمان از آن كيفيت تعجب كرد، سلمان ملتفت تعجب او شده گفت آيا ازين كيفيت تعجب ميكنى ، آيا نه چنين است كه هر كس اطاعت مولاى خود را بنمايد همه چيز اطاعت او را مينمايد، آيا ممكنست كه بنده اطاعت خدا را بنمايد و خدا از خواسته هاى آن بنده تجاوز كند. حكايت در كتاب لئالى الاخبار است كه ((عبدالواحد بن زيد)) گفت من و ((ابو ايوب سجستانى )) در راه شام ميرفتيم ناگاه غلام سياهى را ديدم كه بر دوش دارد بطرف ما ميآيد چون بما رسيد من ازو سؤ ال كردم من ربك چون اينرا از من شنيد گفت چنين سؤ الى از من ميكنى پس صورت خود را بجانب آسمان نموده عرض كرد خدايا اين هيزم را تبديل به طلا نما ناگاه تمام هيزم طلاى احمر شد رو بما كرده گفت ديديد آنگاه گفت بارخدايا اينرا تبديل به هيزم نما فورا هيزم شد ابو ايوب ميگويد من ازو خجل و شرمنده شدم باو گفتم تو طعامى همراه دارى كه بما بخورانى اشاره اى كرد ناگاه جامى از عسل كه از برف سفيدتر و از مشك خوشبوتر بود پيش چشم ما حاضر شد گفت بخوريد قسم به آن خدائى كه جز او خدايى نيست اين عسل از شكم زنبور خارج نشده است چون خورديم چيزى از آن شيرين تر و خوشبوتر و بهتر نخورده بوديم . حكايت عبدالوهاب ميگويد قصد تشرف به بيت المقدس را نمودم در بيابان راه را گم كردم و متحير بودم كه چه كنم ناگاه ديدم پيرزنى ميآيد، باو گفتم غريبم در اين صحرا راه را گم كرده ام پيرزن گفت چگونه غريب است كسى كه خدا دارد و چگونه گم ميشود كسى كه خدا با اوست و دوستش دارد گفت سر عصاى مرا بگير و با من بيا چون چنين كردم و چند قدمى با او رفتم خود را در بيت المقدس ديدم ولى اثرى از آن پيرزن نبود. حكايت يكى از عارفين گوسفند ميچرانيد، پس گرگى در ميان گله گوسفندانش وارد شده ولى گوسفندان او را اذيت نرسانيد، مردى از آنجا عبور نمود چون اين منظره را ديد گفت : متى اصلح الذئب و الغنم آن مرد عارف در جوابش گفت من حين اصلح الراعى مع الله . قصه گوسفندان ابوذر كه گرگها مواظبت آنها را ميكردند معروفست بمحلش مراجعه شود. از اين اخبار و حكايات معلوم ميشود كه ممكنست انسان در اثر عبادت و بندگى بجايى رسد كه چشم و گوش و اراده خدا شود، بنابراين چه مانعى دارد كه بگوئيم حسين (ع ) ثارالله ((خون خدا)) است ، يعنى اگر بنا بود كه خدا خونى داشته باشد خون حسين خون خدا بود همچنانكه درباره پدر بزرگوارش ميگوئيم عين الله ، يدالله ، اذن الله علت اينكه حسين ثارالله شد علت اينكه حسين (ع ) بمنزله خدا و پدرش على (ع ) بمنزله چشم و گوش خدا شد اينست كه ارزش و قيمت خون در بدن از تمام اعضاء بيشتر است چه انسان بدون چشم و گوش و دست ميتواند زندگانى كند ولى بدون خون نميتواند نمايد بلكه اگر از آنمقدار معمولى كه بايد در بدن باشد كمتر شود موجب مرض و انحراف مزاج ميشود. حسين (ع ) در اين دنيا بمنزله خون الهى است باينمعنى كه رواج اسم خدا از خون حسين است عبادت و پرستش خدا بواسطه شهادت حسين (ع ) است اگر بواسطه شهادت آنحضرت نبود بنى اميه طورى نقشه كشيده بودند كه مردم را زير لواء كلمه توحيد به وادى بى دينى و ضلالت و گمراهى بكشانند، پس اگر فهميد نقشه اى كشيده شده كه سفره توحيد و اسم خدا از روى زمين برچيده شود و علاجى ندارد مگر با ريخته شدن خون خودش و جوانان و اسارت اهل بيتش در اينصورت اگر نكند نزد عقلاء عالم مورد ندمت خواهد بود مثل كسى كه در جايى ايستاده باشد و ببيند كه آتشى در خانه مسلمانى افتاده ميسوزد و اگر او آتش را خاموش نكند يك محله و يك شهر در خطر سوختن است پس اگر با امكان علاج تعلل نمايد اگر چه در ظاهر شرع ضامن نيست ولكن عاصى هست و در عالم معنى هم خالى از ضمانت نيست . پس اگر حسين (ع ) قيام نمى نمود ما هم بر كفروالحاد بوديم مؤ يد اينمطلب فقره شريفه زيارت اربعين است كه شيخ در ((تهذيب )) و ((مصباح المجتهد)) نقل نموده : و بذل مهجته فيك ليستنقد عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة يعنى : درباره تو ((اينخدا)) جان بخشى كرد تا بندگانت را از نادانى و سرگردانى و گمراهى نجات دهد. اين تاريكى غصب خلافت و ظلم و جور در زمان معاويه و يزيد بحد اعلاى خود رسيد در چنين تاريكى سختى صبح عدالت حسينى قيام نمود و مردم را متوجه ساخت كه اى مردم عالم شما در تاريكى عميقى فرو رفته ايد و بايد ازين تاريكى نجات يابيد و لذا حسين (ع ) را فجر ناميدند و خداوند سوره فجر را به اسم حسين (ع ) نازل فرمود والفجر و ليال عشر به فجر حسين و قسم به شبهاى دهه اول محرم ، اين فجر كه طلوع كردم كم كم مردم از خواب غفلت بيدار شوند و فهميدند كه بنى اميه چه بلايى به سر آنها آورده اند و هنگاميكه اهل عالم بيدار شوند و خود را در زير كلمه توحيد و ولايت اهلبيت در آورند روزيست كه فرزند حسين مهدى موعود ظهور فرمايد و دنيا را از ظلم و جور پاك كرده پر از عدل و داد نمايد و لذا آيه والنهار اءذا تجلى به قيام حضرت ولى عصر (ع ) تعبير شده است . سياست معاويه پس از شهادت على (ع ) بعد از شهادت اميرالمؤ منين (ع ) كه معلويه خلافت را غصب كرد چنان تضييع دين و تخريب شريعت سيدالمرسلين و ترويج زندقه و باطل را نمود كه اكثر خلق را از شاهراه هدايت منحرف نمود ، بطوريكه اگر واقعه كربلا اتفاق نمى افتاد و چند سالى ديگر بر آن منوال ميگذشت نه از اسلام رسمى و نه آئين اثرى باقى ميماند. مثلا معاويه پس از صلح با امام مجتبى (ع ) از شام به كوفه آمد و در نخيله كوفه بر بالاى منبر رفت و گفت اى مردم بخدا قسم اين جنگهايى كه در اينمدت با شما نمودم براى آن نبود كه شما نماز نميخوانديد روزه نمى گرفتيد يا حج بجا نمى آورديد و يا زكوة نميداديد چه همه اينها از شما صادر ميشد بلكه مقصود من سلطنت و حكومت بر شما بود كه اينك به آن رسيدم و حال آنكه شما راضى بحكومت من نبوديد و اينك شرطهائيكه در قرارداد صلح با امام مجتبى (ع ) امضا كردم همه را باطل كرده زير پا ميگذارم و بهيچ يك از وعده هاى خود وفا نمى كنم . اينجا بى مناسبت نيست كه بعضى از مواد صلحنامه حضرت با معاويه ذكر شود تا معلوم گردد معاويه چه كارهاى ناروايى در دوران خلافت خود انجام داده است . 1 - معاويه توقع نداشته باشد كه حضرت باو اميرالمؤ منين خطاب نمايد. 2 - امام را براى اداء شهادتى نخواند كه پذيرفته نخواهد شد. 3 - معاويه شيعه و دوستدار على (ع ) را اذيت نكند و حقوق و مقررى آنها را بدهد و خون و ناموس آنان در پناه باشد. 4 - شيعيانى كه در جنگ جمل در ركاب على (ع ) كشته شده اند يك ميليون درهم به بازماندگان آنها بپردازد و اين مبلغ را از خراج ، داراب ، اطراف فارس تاءديه نمايند. 5 - در قنوت نماز سب على بن ابيطالب (ع ) نكنند و ديگران را از اين عمل باز دارند. 6 - همه ساله معاويه پنجاه هزار درهم از بيت المال به آنحضرت بپردازد و مثل اين مبلغ را ببرادرش (ع ) بپردازد. 7 - پنج ميليون درهمى كه در بيت المال كوفه موجود بود با صدهزار دينار نقدا معاويه به آن حضرت بپردازد. 8 - خلافت را در خانواده خود موروثى نكرده و يزيد را جانشين خود قرار ندهد. معاويه اگر چه در اول اين شرايط را قبول كرد ولى بعدا به هيچيك از اينها عمل ننمود بلكه طورى مردم شام را تربيت نمود كه لعن شيطانرا متروك ساخته و به سبب على (ع ) و اهلبيت او پرداختند بطوريكه سب آن بزرگوار را جزء نماز جمعه قرار دادند و كار بجايى رسيد كه يكى از شاميان در نماز جمعه سب اميرالمؤ منين را فراموش كرد، پس از فراغت از نماز به سفرى روان شد، در بيابان متذكر شد كه در نماز جمعه سب حضرت را ننموده در همانجا نمازجمعه را قضا كرده مشغول به شب شد و در آن محل مسجدى بنا كرد تا كفاره تاءخير سب او شد و آن مسجد را ((مسجدالذكر)) ناميد. كار سب على (ع ) بجايى رسيد كه اگر به كسى اسناد كفر و زندقه ميدادند يا آنكه علانيه شراب ميخورد و يا زنا و لواط ميكرد و قماربازى مينمود و او را تكريم و تعظيم مينمودند و اگر سهوا يا غفلتا اسم على بر زبانش جارى ميشد و سب نميكرد يا آن اسنادهاى مجعول را نميداد او را تهمت تشيع ميزدند و مى كشتند و انواع اذيتها به او مينمودند در تمام شهرها مخصوصا كوفه و بصره چنين بود و اگر كسى طلب رياست و حكومتى مينمود كتابى به او ميدادند كه مشتمل بر سبب و طعن على (ع ) و اهلبيت بود تا آنرا در منابر و محافل ذكر به اطفال تعليم دهد و هر كه نام على (ع ) ميبرد و يا طفلى را على نام ميگذارد و زبانش را قطع ميكردند. گويند در زمان عبدالملك روزى يكى از علماء در مسجد دمشق وعظ ميكرد ناگاه در اثناى سخن از روى غفلت كلمه اى از فضايل على بر زبانش جارى شد، عبدالملك حكم كرد تا زبانش را بريدند و گفت و اعجبا هنوز مردم نام على را فراموش نكرده اند. سب على (ع ) هشتاد سال ميان اين مردم استمرار داشت تا آنكه عمر بن عبدالعزيز به حيله و تدبير آن رسم زشت را برطرف ساخت . در ((تاريخ روضة الصفا)) مينويسد كه يكى از اطباء در محفلى كه اعيان و اشراف بنى اميه و اكابر و معاريف شام حاضر بودند به تعليم عمربن عبدالعزيز دختر او را خواستگارى نمود عمر گفت اين وصلت بهيچ وجه ممكن نيست زيرا ما مسلمانيم و تو كافر، طبيب گفت پس چرا پيغمبر شما دختر به على بن ابيطالب داد، عمر گفت او يكى از بزرگان دين اسلام بود طبيب گفت اگر او مسلمان بوده پس چرا او را لعن ميكنيد، عمر روى بحاضرين مجلس نموده گفت جواب اين مرد را بگوئيد، همه ساكت شدند و سر بزير انداختند. از آنوقت سب را برداشت و در خطبه بجاى اميرالمؤ منين اين آيه را تلاوت نمود: ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان و ايتا ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعطكم لعلكم تذكرون . اين مذهب باطل و عقيده فاسد را چنان در ميان مردم رايج و در لباس حق در دلهاى خلق راسخ و نافذ و محكم نمودند كه دين خدا و رضاى حق و نجات درين را در اين طريق و عقيده ميدانستند، كسانيكه در لباس زهد و تقوى و تدين مواظب و مراقب خود بودند و در همه حركات و رفتار خود از شرع پيروى مينمودند و از خون پشه و كشتن مگسى سئوال ميكردند از سب على (ع ) و كشتن شيعه و دوست على هر چند هزار و صدهزار هم كه باشد پروا نداشتند و احتمال نقص و عيبى در آن نميدادند كه در مقام سئوال و استفسار از حكم آن برآيند. علت خانه نشستن اميرالمؤ منين و امام حسن عليهماالسلام چون خلفاء حق اميرالمؤ منين (ع ) را غصب كردند حضرت چهل شب فاطمه عليهاالسلام را روى استر نشانيد و دست حسن و حسين عليهماالسلام را گرفت در خانه مهاجر و انصار برده و براى احقاق حق خود طلب نصرت از آنها كرد و فرمود اگر چهل نفر از شما با من بيعت كنند من حق خود را خواهم گرفت ، آنها وعده ميدادند كه فردا خواهيم داد و چون صبح ميشد جز سلمان و ابوذر و بعضى ديگر جمع نمى شدند، خلاصه چون آنحضرت تنها بود و معين و ياورى نداشت اگر شمشير ميكشيد بايد همه را بقتل ميرسانيد و درينوقت اسلام يكباره از ميان ميرفت چاره جز تمكين نبود، لذا بحكم اجبار چيزى نفرمود و در خانه نشست و ضمنا ميدان امتحانى هم براى مسلمانان بود كه چه كسى مسلم حقيقى و چه كسى مسلم واقعى است خلفاء در كارهايى كه نميدانستند بآنحضرت رجوع ميكردند و اگر كسى از چيزى سئوال ميكرد و نميدانستند از آنحضرت ميپرسيدند پس در عين حاليكه حضرت خانه نشين بود ولى حفظ دين را مينمود. ظلم و جور معاويه در دوران امام مجتبى عليه السلام بعد از شهادت على (ع ) مردم با امام حسن (ع ) بيعت كردند و بعدا به طمع مال دنيا و رياست به تطميع معاويه لعين از آنحضرت بازگشتند و سجاده از زيرپايش كشيدند و عبا از دوش مباركش برداشتند و خنجر بر ران مباركش زدند. اطرافيان و اصحاب آنحضرت بمعاويه نامه نوشتند كه اگر اجازه بدهى حضرت حسن (ع ) را گرفته تحويل تو خواهيم داد، معاويه آن نامه ها را خدمت آن حضرت ميفرستاد كه با اين اشخاص ميخواهى با من جنگ كنى تا كار بجايى رسيد كه مثل ابن عباس شخصى لشكر حسن را ترك كرده بود بواسطه يك ميليون درهمى كه از معاويه گرفت بمعاويه ملحق شد و لذا آنحضرت بجهت نداشتن يار و ياور مجبور شد كه تحت شرايطى با معاويه صلح كند و بعد از صلح هم قبلا گفتيم كه معاويه با آنحضرت و شيعيان آنحضرت چه كرد تا بالاخره آن حضرت را مسموم و شهيد كردند. در دوران امامت حضرت امام حسين عليه السلام كار بيدينى و ظلم اميه شدت پيدا كرد و خانه نشينى على (ع ) و صلح امام مجتبى باتمام رسيد ديگر جاى هيچگونه مدارا با اين مردم نمانده بود از هر گوشه و كنارى درصد و قتل حسين (ع ) برآمدند حضرت مجبور شد كه شبانه از مدينه بطرف كوفه حركت كند در آنجا هم درصدد و قتل آنحضرت برآمدند، لذا حضرت باحترام خانه خدا كه خونش آنجا ريخته نشود بطرف كربلا حركت كرد تا آنجا كه شربت شهادت را نوشيد و مظلوميت خود را بر اهل عالم ثابت نمود، كشته شدن ابا عبدالله عليه السلام ، كم كم مردم را از خواب غفلت بيدار نموده و پى مظلموميت خانواده عصمت و ظلم بنى اميه بردند. پس معلوم شد كه واقعا آنحضرت فجر است ، چه هر گاه فجر طالع شد و صبح ظاهر گرديد ديگر قابل انكار نيست و مردم از تاريكى شب نجات مييابند و چنين بود كه فجر حسينى مردم را از گرداب ضلالت و گمراهى و بدبختى نجات داد. و اما به عنوان فجر بودن آنحضرت در عالم آخرت آنست كه گناهان و معاصى خلايق را از بين ميبرد و چه فرداى قيامت مردم احتياج بكسى دارند كه دست آنها را گرفته نجات دهد و نجات دهندگان قيامت زياد هستند ولى هيچكدام مانند امام حسين (ع ) نيستند. در حديث است كه بعد از آنكه جبرئيل در عالم ظاهر خبر شهادت حضرت ابى عبدالله الحسين (ع ) را براى رسول اكرم آورد آنحضرت زياد مهموم و مغموم شد و گريان گرديد، جبرئيل عرض كرد از جهت شهادت حسين دلتنگ ميباشد، از خدا مسئلت نمائيد كه اين تقدير را مرتفع سازد ولى يا رسول الله اگر چنين شود امر شفاعت ناقص ميماند، حضرت فرمود اى جبرئيل اگر چه من حسين را دوست ميدارم ولى امت من زياد گناه كارند من بجهت نجات امتم بشهادت او راضى شدم . و همچنين وقتى كه پيغمبر خبر شهادت فرزندش حسين را به فاطمه داد و حضرت صديقه طاهره بسيار گريست ، عرض كرد اى پدر چگونه طاقت بياورم كه فرزند مرا با لب تشنه شهيد نمايند و بدن او را مجروح كنند پيغمبر (ص ) فرمود اى فاطمه اگر راضى نشوى امر شفاعت ناتمام ميماند، عرض كرد راضى شدم . نجات يافتن زوار قبر حسين (ع ) از آتش جهنم در بحار از كتاب ((فلاح السائل )) از ((محمدبن احمدبن داودبن عقبه )) نقل ميكند كه گفت من همسايه اى داشتم معروف و اسمش على بن محمد بود. گفت من هر ماه يك مرتبه از كوفه بزيارت قبر حضرت امام حسين عليه السلام ميرفتم و چون پير شدم و جسمم ضعيف شد يك نوبت هم نزفتم بعد از مدتى كه گذشت يكبار پياده بزيارت آنحضرت مشرف شدم ، پس از زيارت و نماز خوابيدم در خواب ديدم كه آنحضرت از قبر بيرون شد، فرمود يا على چرا بمن جفا كردى و حال آنكه مهربان بودى عرض كردم اى آقاى من جسمم ضعيف شده و قوه از پاهايم رفته و عمرم به آخر رسيده چند روز از كوفه تا كربلا در راه بودم تا بزيارت شما مشرف شدم از شما روايتى نقل ميكنند كه ميل دارم از خودتان بشنوم فرمود بگو عرض كردم روايت كرده اند كه شما فرموده ايد: من زارنى فى حياته زرته بعد وفاته يعنى هر كس در زنده بودنش مرا زيارت كند من هم بعد از مرگش او را زيارت خواهم كرد، حضرت فرمود بلى من گفته ام و اگر ببينم كه زائرين قبر من در ميان جهنم ميسوزند آنها را از آتش جهنم بيرون ميآورم . احتمال دارد كه زيارت از زائرش در قبر باشد. چنانكه در حكايت زوجه استاد اشرف آهنگر در مجلس همين كتاب گذشت شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين اگر در وقت جان دادن تو باشى شمع بالينم مجلس پانزدهم : السلام عليك يا ثارالله وابن ثاره سلام بر تو اى كسيكه خدا خونخواهى تو ميكند و پسر كسيكه خدا خونخواهى او ميكند معنى دوم ثار دومين معنى كه براى اين عبارت ميتوان نمود اينست كه ثار را طالب خون بگيريم و بگوئيم كه ثار مخفف ثائر بر وزن طالب باشد، مثل شاك كه مخفف شائك است پس ثاره طالب خون كشته شده ميشود و چون در اينصورت اضافه ثائر بر الله جايز نيست بايد الله را اضافه بر ثائر كنيم و بگوئيم الله ثائرك يعنى طالب دمك من قاتلك چنانكه در دعاى بعد از نماز آنحضرت وارد است كه : اءشهد اءن الله تعالى الطالب بثارك . مطالبه كردن خدا از خون حسين (ع ) در روز قيامتست و در حقيقت خدا ولى خون آنحضرتست و مطالبه خون حسين غير از خونهاى ديگر است زيرا خداوند در موضوع خونهاى نيست بلكه طلب خون ميكند از باب آنكه ولايت دارد و ولى دم است ، پس مراد از ثارالله اينست كه صاحب حق خداست و خدا طلب اين حق را ميكند. و اين عبارت با دعاى ندبه منافات ندارد كه ميفرمايد: اين الطالب بدم المقتول بكربلا زيرا حضرت قائم آل محمد (ص ) ولى دم جدش حسين (ع ) در دنيا و خدا ولى دم او در عالم آخرتست . دليل بر اينكه آنحضرت ولى دم جد مظلومش حسين (ع ) است آيه مباركه : ولا تقتلو النفس التى حرم الله الا بالحق من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا . (الاسراء - 33) يعنى هرگز نفس محترم را نكشيد خداوند قتل را حرام كرده و هر كه مظلوم كشته شود ما ولى او را بر قاتل تسلط داده ايم كه انتقام مقتول را بگيرد در قتل و خونريزى اسراف نكنيد كه او از طرف ما مؤ يد و منصور است . در كافى از حضرت صادق (ع ) روايت كرده كه اين آيه در حق امام حسين (ع ) وارد شده آنچه كه از آيات و اخبار استفاده ميشود اينست كه حضرت امام حسين از روى ظلم و جور كشته شده و خداوند ولى خون آن مظلوم را در دنيا فرزندش قائم آل محمد قرار داده كه چون قيام نمايد تسلط بر اعداء پيدا كند و هر چه از آنها را بكشد اسراف ننموده تا آنكه مردم گويند عجب اين مرد بيمناك و سفاك ميباشد چون حضرت اين را بشنود و بالاى منبر رود و بسيار گريه ميكند و ميفرمايد كه بخداوندى كه مرا بحق مبعوث فرموده كه اينهمه كه كشته ام عوض بند نعلين جدم ابا عبدالله نمى شود. بيان روايت اينمطلب بديهيست كسيكه خدا خونبهاء يا خون او باشد كه در زيارتش ميخوانى : يا من ثاره ثارالله خون تمام اهل زمين كه صاحب دوستى و ولايت او نباشد ارزشى ندارد چه ارزش هر فردى بقدر مقام قرب او بحق و دوستى او با آل محمد است كه اگر اين دوستى و ولايت نباشد ارزشى براى او نيست اينكه حضرت قائم ميفرمايد اين جمعيتى كه كشتم تلافى بند نعلين جدم را نميكند اينمطلب درست و صحيح است زيرا بند نعلين جماد كه تكليفى بر او نيست بواسطه مجاورت پاى حضرت سيدالشهداء حيات ايمانى و ولايتى پيدا كرده چنانكه در احاديث رجعت وارد شده كه بند نعلين حضرت صاحب الامر لا اله الا الله ميگويد بطوريكه همه مردم مى شنوند پس اگر بنا باشد كه بند نعلين بواسطه مجاورت پاى حضرت مرتبه ولايت را قبول كند در صورتيكه تكليفى بر او نيست ولى انسانيكه درباره اش فرمود: انا عرضنا الاءمانة على السموات و الاءرض و الجبال فاءبين اءن يحملنها و اءشفقين منها و حملها الانسان و انه كان ظلوما جهولا . (احزاب 72) يعنى : ما بر آسمانها و زمين و كوههاى عالم عرض امانت كرديم و مقام ولايت و امامت را ارائه داديم ، همه از تحمل آن امتناع ورزيدند و انديشه كردند تا اينكه انسان پذيرفت و انسان هم . در مقام آزمايش و اداء امانت كه امامت باشد بسيار ستمكاران و نادان بود اين انسان با اينكه تكليف را قبول كرده بود زير بار آن نرفت ، پس بند نعلين جماد شرافت بر اين انسان اشرف موجودات دارد زيرا اشرفيت ماداميست كه زير بار ولايت برود و الا ارزشى براى او نيست ، از اينجا معلوم ميشود كه نزديك بودن به امام بحسب ظاهر موجب قرب نميشود و دور بودن هم باعث بعد نميگردد. اويس قرنى ابدا خدمت پيغمبر نرسيد و آنمقام قرب را داشت كه پيغمبر فرمود بوى اويس را مى شنوم ولى آنهائيكه شب و روز خدمت پيغمبر بودند حضرت از آنها دورى ميجست و بدش ميآمد با اينكه آن دو نفر در زير پاى پيغمبر دفن شدند و هارون در نزد حضرت رضا (ع ) ولى سلمان در مدائن و ابوذر در بيابان ربذه است نه اين قرب آنرا به پيغمبر و امام نزديك ميكند و نه اين بعد مكان آنها را از پيغمبر دور مينمايد، بلكه آنچه باعث مقام قرب و بعد است محبت و ولايت عدم آنست پس دانستى كه امام چه ارزشى در عالم امكان دارد كه كشتن اينهمه خلايق جبران بند نعلين حسين (ع ) را نميكند چه رسد بخون خود آنحضرت براى اينكه قيمت و ارزش امام در عالم معلوم گردد از ذكر روايتى ناچاريم تا مطلب بر شنوندگان و خوانندگان معلوم گردد. هيچ چيز با خون امام برابرى نميكند در بحارالانوار روايت ميكند كه حضرت امام حسن عسكرى (ع ) فرمود: شخصى ، مردى را خدمت امام زين العابدين (ع ) آورد و ادعا كرد كه آنمرد پدرش را كشته است ، قاتل در خدمت حضرت اعتراف كرد امام (ع ) حكم بقصاص فرمود ولى از آنشخص درخواست بخشش كرد تا به ثواب عظيمى نايل گردد، مدعى معلوم بود بگذشت راضى نيست . امام سجاد (ع ) فرمود اگر بخاطر ميآورى كه اينمرد بر تو حقى دارد بواسطه آن حق از او بگذر عرض كرد بر من حقى دارد ولى بآن اندازه نيست كه از خون پدرم بسبب حقى كه دارد بگذرم حضرت فرمود پس چه ميكنى ؟ گفت قصاص ميكنم ولى اگر مايل به ديه و خونبها باشد با او مصالحه خواهم كرد و او را مى بخشم ، امام پرسيد حقش چيست ؟ عرض كرد يابن رسول الله اينمرد بمن توحيد و نبوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و امامت ائمه عليهم السلام را تلقين و تعليم نموده است . حضرت زين العابدين (ع ) با تعجب پرسيد اين حق برابرى با خون پدرت نميكند بخدا قسم اين عمل با خون تمام مردم روى زمين از پيشينيان و آيندگان غير از انبياء و ائمه عليهم السلام برابرى دارد چون در دنيا چيزى نيست كه در مقابل خون انبياء و ائمه بآن قناعت نمود آنگاه رو به قاتل نموده فرمود ثواب تلقينت را بمن ميدهى تا خونبهاى اين قتل را بدهم و تو از كشته شدن نجات يابى ؟ عرض كرد يابن رسول الله من باين ثواب احتياج دارم و شما بى نيازيد زيرا گناهانم بزرگست در ضمن گناهيكه نسبت بمقتول انجام داده ام امر مربوط بمن و خود آن كشته شده است نه اينكه گناه بين من و پسرش باشد. حضرت فرمود پس از كشته شدن در نظر تو بهتر است از اينكه ثواب آن تعليم را واگذار كنى ؟ عرض كرد آرى . حضرت بصاحب خون فرمود اينك تو خود مقايسه كن بين گناهى كه اين مرد نسبت به تو انجام داده و هم تعليم و لطفى كه درباره ات نموده است پدرت را كشته از بقيه زندگى او را محروم نموده و ترا نيز از مزاياى داشتن پدر بى بهره كرده اما اگر صبر كنى و تسليم شوى پدرت در بهشت با تو رفيق خواهد بود و از طرفى اين مرد بتو ايمان را تلقين نموده كه بواسطه آن داخل بهشت جاويدان ميشوى و از عذاب ابد نجات يافته اى لطف و احسان او بر تو چند برابر جنايتى كه نسبت بپدرت انجام داده اكنون در قبال احسانيكه بتو كرده ازو بگذر تا براى هر دوى شما حديثى از فضايل پيغمبر بگويم تا آخر روايت كه مفصل است . مقصود ما از ذكر اين روايت اين بود كه خون امام (ع ) در دنيا با هيچ چيز برابرى نميكند پس اگر امام زمان همه عالم را هم بكشد برابرى با خون جد غريبش نميكند و علت اينكه آنها را ميكشد در صورتيكه در كربلا نبودند و شركت در خون آنحضرت ننمودند براى اينست كه اينها راضى به عمل پدران خود بودند و كسيكه راضى بعمل قومى باشد او هم جزو آنها خواهد بود. رجعت حضرت سيدالشهداء عليه السلام بدنيا رجعت حضرت سيدالشهداء مقدم بر ساير ائمه خواهد بود همانطور كه نور از خورشيد جدائى ندارد اصحاب آنحضرت هم از آنحضرت جدايى ندارد لذا همه آنها را رجعت نموده تا يزيد ملعون و قتله حسين (ع ) را بكشند و بعدا از دنيا ميروند. اثبات رجعت رجعت را ميتوان بادله اربعه اجماع ، عقل ، روايات و آيات قرآنى اثبات نمود، اما آياتى كه در قرآن باين عنوان ذكر شده بسيار است از آن جمله است آيه : الم تر الى الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذرالموت فقال لهم الله موتوا ثم احياهم ان الله لذو فضل على الناس و لكن اكثر الناس لا يشكرون . (بقره - 43) در كافى از حضرت باقر (ع ) روايت ميكند كه فرمود: در شام شهرى بود كه هفتاد هزار خانواده جمعيت داشت هميشه در آن شهر مرض طاعون بروز ميكرد اغنياء چون آمدن مرض را حس ميكردند از شهر خارج ميشدند ولى بينوايان در اثر بى بضاعتى در آن شهر ميماندند تا عده اى از آنها مردند آنها ميگفتند اگر ما هم مانند اغنياء بضاعتى داشتيم از اين شهر بيرون ميرفتيم تا مرگ بما نرسد، اغنياء ميگفتند اگر ما هم مثل فقرا در شهر ميمانديم طاعون ما را ميگرفت تا در سالى قرار گذاشتند فقرا و اغنياء همگى از شهر خارج شوند بطرف بيابان بروند گذار آنان بشهر مخروبه اى افتاد كه اهل آن شهر نيز جلاى وطن كرده بودند و آنجا فرود آمدند و اثاث خود را بر زمين گذاشتند و اطمينان پيدا كردند كه درينمكان ديگر مرض طاعونى نخواهد بود در آن هنگام خدا امر فرمود به فرشته ايكه موكل قبض ارواح بود كه تمام آنها را قبض روح كرده و روزگارى طولانى جسد آنها در بيابان افتاده و استخوانهاى بدنشان پوسيده و خاك شده بود بطوريكه رهگذران آنها را با پا به اطراف پراكنده مينمودند. پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل بنام خرقيل كه وصى حضرت موسى بود، از آنجا عبور كرد چون آن استخوانهاى پوسيده را ديد رقت بر حال آنها نموده گريه كرد و گفت پروردگارا چه شود اگر آنها را زنده كنى همچنانكه ميراندى تا اينكه اين شهر را آباد كنند و با عبادت كنندگان مشغول پرستش ذات مقدس تو شوند و فرزندانى بوجود آورند. به آن پيغمبر وحى رسيد كه دوست دارى آنها را زنده كنم گفت بلى خطاب رسيد كه دعا كن باين كيفيت و باين كلمات حضرت باقر (ع ) فرمود آن كلمات اسم اعظم خدا بود كه خواند كه خواند خدا هم دعاى او را مستجاب كرده استخوانهاى آنها جمع و متشكل شد و روح در آنها دميد تمام آنها زنده گرديدند مانند روزيكه وارد بيابان شده بودند يكنفر از آنها نابود نشده زندگانى طولانى كردند و تسبيح و تقديس خدا را بجا آورند. در روايت ديگرى كه عياشى نقل ميكند از حضرت باقر (ع ) پرسيدند كه آنها كه زنده شدند و مردم آنها را ديدند همانروز آنها مردند يا آنكه پس از زنده شدن بمنازل خود برگشتند و خوردند و آشاميدند و ازدواج نمودند و بعد مردند، فرمود خداوند بعد از مردنشان آنها را بدنيا برگردانيد و خوردند و آشاميدند و نكاح كردند و آنچه خواست در دنيا زندگانى كردند و بعد بمرگ طبيعى از دنيا رفتند و دفن شدند. اين آيه دليل بر رجعت است كه ما هم در وقت ظهور حضرت ولى عصر (ع ) بدنيا بر ميگرديم و قريب ده آيه در قرآن ميباشد كه ميتوان از آنها موضوع رجعت را ثابت كرد. مثلا قصه عزير كه صد سال مرد و بعد زنده شد و همچنين الاغ او كه پوسيده گشت و بعدا زنده گشت و مثل قصه اصحاب كهف و مثل زدن دم گاو بر مقتول بنى اسرائيل و زنده شدن او و مثل كشتن حضرت ابراهيم چهار مرغ را و بعدا زنده شدن آنها. رجعت بمعنى بازگشت بدنيا است كه ائمه اطهار با دوستان و دشمنان آنها بدنيا بر ميگردند و بايد مؤ من خالص باشند يا كافر محض و آن كفاريكه در دنيا بعذاب هلاك شدند آنها بدنيا بر نميگردند به نص آيه قرآن : و حرام على قرية اهلكناها انهم لايرجعون . (انبياء - 95) پس از آنكه مؤ منين و كافرين بدنيا برگشتند و قصاص نمودند ماه مؤ منين در دنيا ميمانند و بعد همه در يك شب ميميرند كه آن حشر اول است . دليل از اخبار اما اخبار و رواياتيكه در اين باب رسيده زياد است منجمله در ((حوايج )) نقل ميكند كه يكى از طايفه انصار بزغاله اى داشت او را ذبح نمود به عيال خود گفت نصف از گوشت اين حيوانرا بپز و نصف ديگر آن را كباب كن تا حضرت رسول را امشب براى افطار دعوت كنيم شب در مسجد حاضر شده از پيغمبر دعوت نمود اين مرد انصارى دو پسر داشت كه در وقت صبح ذبح بزغاله حاضر بودند و تماشا ميكردند چون پدرشان از منزل بيرون رفت يكى از آن دو پسر بديگرى گفت بيا تا ترا سر ببرم چنانچه پدرمان بزغاله را سر بريد پس كاردى را برداشته سر برادر خود را بريد چون مادر آن كيفيت را ديد صيحه زده در صدد گرفتن آن برادر برآمد بچه خود را از بالاى بام بزير انداخت و فورى جان بداد، مادر نعش آندو فرزند را پنهان كرد و مشغول پختن غذا شد تا آنكه حضرت رسول (ص ) وارد شد جبرئيل نازل شده گفت يا رسول الله بصاحب منزل بگو كه دو فرزند خود را براى صرف غذا حاضر كند چون حضرت بآن مرد گفت صاحب منزل بيرون آمد دو فرزند خود را طلبيد مادر گفت حاضر نيستند صاحب منزل خدمت پيغمبر رسيد و گفت حاضر نيستند حضرت فرمود چاره اى جز حاضر كردن آنها نيست صاحب منزل نزد عيالش آمد و گفت بايد پسرها را حاضر كنى تا حضرت غذا تناول كنند تا بالاخره نعش آن دو بچه را نزد حضرت حاضر كردند حضرت دعا كرد خدا آنها را زنده نمود و سالها در دنيا زندگى ميكردند تا مردند. نظير اين معجزه از ساير ائمه بسيار است كه جاى شرح آن نيست . و بايد دانست كه اين از ضروريات مذهب است نه ضروريات دين و امريست سمعى يعنى با احاديث اهلبيت و اجماع علماء ثابت ميشود و عقل را بر اثبات آن مدخليتى نيست اگر چه بر امتناع آنهم نيز دلالت نميكند. بايد دانست كه اگر انسان علائم مرگ را ببيند ديگر توبه قبول نميشود، در موقع رجعت هم جاى توبه نيست خداوند مؤ من و كافر را زنده ميكند تا سلطنت مؤ من را در دنيا بكافر نشان دهد ولى منكرين رجعت تمام آيات و اخبارى كه در اثبات رجعت وارد شده هر كدام را بنحوى توجيه ميكنند. مثلا آيه : و اذ قلتم يا موسى لن حتى نرى الله جهرة فاخذتكم الصاعقة و انتم تنظرون ثم بعثنا كم من بعد موتكوم لعلكم تشكرون . (بقره - 56،55) اين آيه صريح است كه آن هفتاد نفر بموسى گفتند ما ميخواهيم خدا را ببينيم پس از موت زنده شدند، لذا بلفظ بعثنا گفت كه جاى هيچگونه شبهه نباشد و همه مردم آنزمان هم اينموضوع را مشاهده كردند مطلب بر كسى مخفى نبود لذا ميفرمايد: و انتم تنظرون . ولى منكر رجعت مثل ((شريعت سنگلجى )) ميگويد مراد از موت غشوه است نه موت حقيقى و دليل ميآورد به آيه : و ياءتيه الموت من كل مكان و ما هو بميت . (ابراهيم - 17) بايد باين مرد بيچاره گفت اين آيه مربوط بعالم آخرت است نه در دنيا چون در آخرت موتى نيست علايم موت را مى بيند از سختى عذاب ولى موتى براى آنان نيست . و ميگويد مراد از بعث بهوش آمدنست بعد از بيهوشى و نيز ميگويد ممكنست مراد از موت نادانى و جهالت باشد ولى بر دانايان واضحست كه اينگونه مطالب بيمغز را هيچ عاقلى قبول نميكند. اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه تست عرض خود ميبرى و زحمت ما ميدارى بايد به منكرين رجعت گفت بنظر شما رجعت محالست يا خدا قدرت بر آن ندارد. اگر بگويى محالست بايد معاد را هم انكار كنى اگر بگويى خدا قدرت ندارد كه در مسئله توحيد شك دارى ، اگر ميگويى دليلى بر اثبات آن نداريم اينهم دروغست چه دليلى ازين آيات قرآنى بهتر و واضحتر است و بيش از دويست خبر ائمه طاهرين در اينموضوع رسيد كه مفاد همه آنها اينست كه بايد مردگان در دنيا زنده شوند. شخصى از معصوم پرسيد كه من پير شده ام قواى من تحليل رفته دلم ميخواهد كه درين آخر عمرى در ركاب شما كشته شوم تا از شهداء محسوب گردم ، حضرت فرمود شهادت در ركاب مخصوص دنيا نيست در عالم رجعت هم ممكن ميشود كه ملازمت ما را اختيار كرده شهيد شويد. و اخبارى از طريق شيعه و سنى وارد شده كه هر چه در امم سابقه اتفاق افتاده درين امت هم بايد باشد يكى از چيزهائيكه در امم سابقه بوده ، همين رجعت بدنيا بوده كه بسيارى بدنيا برگشتند و پس از زندگانى زيادى مردند پس بايد در اين امت هم باشد. اگر اين اخبار تواتر لفظى نباشد مسلما تواتر معنوى هست و آنهم حجت است و اين شخص منكر رجعت ميگويد شيخ صدوق در ((نهايه )) فرموده كه رجعت مذهب قومى از عرب در زمان جاهليت ست . در صورتيكه اين عبارت صدوق نيست بلكه عبارت يكى از علماء عامه است كه در مجمع البحرين نسبت باو داده و خود صدوق در رساله اعتقاديات خود ميگويد اعتقاد اماميه اينست كه مسئله رجعت حق است و بزودى كتابى در كيفيت رجعت خواهيم نوشت . دليل از اجماع و عقل گفتيم بادله اربعه ميتوان اثبات رجعت را نمود، آيات و اخبار گذشت اما اجماع كه در بين علماء اماميه محقق است . و اما عقل : چون درين دنيا مردم ظلم كردند و يا نيكى نمودند و يا اعمال زشتى انجام دادند مقتضى عدل الهى اينست كه در همين دنيا مختصرى از نتيجه اعمال خود را مشاهده كرده و مفصل آنرا در عالم آخرت ببينند، پس عقل هر عاقلى حكم ميكند كه بايد در رجعتى در دين دنيا باشد. ابوحنيفه ((بمومن طاق )) گفت تو كه قايل برجعت هستى پانصد دينار بمن بده تا در عالم رجعت بتو بدهم گفت تو هم التزامى بمن بده كه بصورت انسان برگردى تا اين وجه را بتو دهم . ما در سوره حمد در مبحث معاد ذكر كرديم حيواناتى هستند كه بعد از مردن زنده ميشوند و مجددا زندگى را از سر ميگيرند پس بوسيدن بدن مورد اشكال نيست همانطور كه در مبحث معاد اينمطلب را ثابت نموديم . زيارات و دعاها در موضوع رجعت در زيارات جامعه است و يكر فى رجعتكم خدا مرا در رجعت شما برگرداند و يملك فى دولتكم و در دولت شما مالك شوم و يشرف فى عافتيكم و يمكن فى ايامكم و تقر عينه غدا برؤ تيكم . در زيارت وداع ائمه دارد كه و مكنى فى دولتكم و احيانى فى رجعتكم مرا در ايام دولت شما متمكن و صاحب قدرت نمايد. در زيارت اربعين حسين (ع ) كه امام صادق (ع ) بصفوان جمال دستور ميفرمايد كه بخواند يكى از فقرات آنها اينست كه : اشهد انى بكم مؤ من و بايابكم موقن . زيارت حضرت عباس انى بكم و بايابكم من الموقنين . سيد بن طاووس در مصباح الزائر در اعمال سرداب مقدس اين جمله را ذكر نموده : و وفقنى يا رب للقيام بطاعته و المكث فى دولته فان توفيتنى قبل ذلك فاجعلنى يا رب فيمن تكر فى رجعته و يملك فى دولته و تيمكن فى ايامه و تسيظل تحت اعلامه و يحشير فى زمرته و تقر عينه برؤ يته . در دعاى عهدى كه از حضرت صادق (ع ) منقولست كه هر كس چهل صباح اين دعا را بخواند از باوران قائم ما باشد و اگر پيش از ظهور آنحضرت بميرد خداوند او را از قبر بيرون آورد كه در خدمت آنحضرت باشد و حقتعالى بهر كلمه ازين دعا هزار حسنه او را كرامت فرمايد و هزار گناه ازو محو نمايد، يكى از فقرات آن اينست : اللهم ان حال بينى و بينه الموت الذى جعلته على عبادك حتما مقتضيا فاخرجنى من قبرى مؤ تزرا كفنى شاهرا سيفى مجردا قناتى دعوة الداعى فى الحاضر و البادى . يعنى : خدايا اگر حايل شده است بين من و امام زمان من مرگ آنچنان مرگى كه بر بندگان خود حتم فرموده اى پس در موقع ظهور آنحضرت مرا از قبر بيرون آورد در حاليكه كفن خود را بكمر بسته و شمشير كشيده و نيزه افراشته داعى دعوت حق را اجابت كنم . ازين قبيل ادعيه و زيارت بسيار است كه مجال ذكر آن نيست و بهمين چند جمله اكتفا شد پس معلوم شد كه چون امام زمان (ع ) براى خونخواهى جد غريبش حسين (ع ) بيايد خوب و بد و دوست و دشمن زنده خواهند شد تا آنحضرت و يارانش تقاص خود را از بنى اميه بنمايند. و اما ولى دم و خونخواهى خدا در قيامت است چون امام زمان انتقام دنيوى ميكشد و جزاى كلى آنست كه در قيامت باشد. در ((اسرارالشهاده )) در بندى از كتاب ((عقاب الاعمال )) مسند از ((محمدبن سنان )) از بغض اصحاب خود از حضرت صادق (ع ) و آنحضرت از وجود مبارك پيغمبر خدا (ص ) روايت نموده كه چون روز قيامت شود قبه اى از نور براى فاطمه (ع ) نصب شود، فرزندم حسين بمحشر آيد در حاليكه سر مباركش در دستش باشد چون فاطمه حسين را به آن حالت ببيند شهقه اى ميزند كه همه انبياء مرسل و ملائكه مقربين و مؤ منين صداى آن بانو را بشنود و به سبب ناله فاطمه ناله نمايند، پس خدايتعالى امام حسين (ع ) را با صورت خوب برانگيزاند كه با قاتلان خود مخاصمه نمايد و سر مباركش در دستش باشد. آنگاه حقتعالى قاتلان و شركت كنندگان در قتل آنحضرت را جمع فرمايد پس خود خدا آنها را كشته و بعد زنده شوند پس امام حسين (ع ) آنها را كشته باز زنده ميشوند، پس فرمود كسى از ذريه ما باقى نماند مگر اينكه يكدفعه ايشان را ميكشند تا آخر روايت . و در روايت ديگر در ((اسرارالشهاده )) است كه قاتل امام حسين (ع ) در تابوتى است كه در قعر جهنم كه دست و پاهايش بزنجيرهاى آتشين بسته شده در حاليكه در قعر جهنم سرنگونست و نصف عذاب تمام اهل جهنم براى او ميباشد و براى او بوى گنديست كه اهل آتش بخدا پناه ميبرند از بوى بد آن ، و او در جهنم مخلد است و عذاب دردناك ميكشد. معنى والوتر و الموتور وتر عطف است بر ثار كه مناداى مضاف منصوب است ، وتر در لغت بمعنى فرد و طاق آمده و بمعنى كينه و خون هم ذكر شده و همچنين بمعنى جنايت و كشتن نزديكان هم آمده ولى بيشتر بمعنى اول ذكر ميشود كه فرد باشد و لذا نماز وتر را براى وتر ميگويند كه بين نمازها فرد و طاق است چه نماز يك ركعتى غير از آن نداريم و اگر بمعنى كشتن نزديكان هم آمده ، براى آنست كه كسيكه نزديكان او كشته شوند قهرا تنها ميماند باين لحاظ به او وتر ميگويند، و اگر بمعنى خون گرفتيم آن هم بمعنى فرد است چه اگر در بين كسى كشته شود او را فرد وتر ميگويند يعنى بين ده يا صد نفر يكى كشته شده و بناحق خونش ريخته گشت . موتور هم در لغت بچند معنى استعمال شده : 1 - طاق و فرد شده . 2 - كسى كه كسى از او كشته شده باشد. 3 - كسى كه كشته شود و حق خون او گرفته نشود. بنابراين معانى كه در لغت ذكر شد اين عبارت از زيارت را سه قسم ميتوان معنى كرد: 1 - وتر بمعنى يگانه و فرد باشد و موتور هم تاكيد معنى سابق شود مثل حجر محجور و اين معنى را در بحار و مشكلات نراقى ذكر نموده اند. 2 - وتر بمعنى فرد باشد، موتور هم بمعنى آن كسيكه كسانى ازو كشته شده باشد، يعنى اى حسين يگانه اى كه اقرباء و ياران تو كشته شدند. 3 - وتر بمعنى خون ريخته باشد يعنى اى قتيلى كه اقرباء و اصحاب ترا كشتند. در بين اين سه معنى دومى بهتر است زيرا حقيقتا حسين وتر است از حيث اينكه در مقام امامت مثل و مانندى ندارد و همچنين در مقام شهادت هم نظير ندارد چه از اول دنيا تا كنون مثل او كسى مظلوم كشته نشده و اينهمه مصيبت نديد و همچنين چيزهائيكه خدا به او مرحمت فرموده است مثل شفاء در تربت ، اجابت تحت قبه ، بودن ائمه از نسل او، ثواب زيارت او و چيزهاى ديگرى كه خداوند در مقابل شهادت فقط با آنحضرت مرحمت فرموده است . و كسان او هم همگى در كربلا كشته شدند حتى طفل شيرخواره او و اگر على بن الحسين امام سجاد (ع ) كشته نشد براى آن بود كه نسل امامت از بين نرود پس آنحضرت موتور است باينمعنى كه همه اصحاب و يارانش در كربلا روز عاشورا كشته شدند. مجلس شانزدهم : السلام عليك و على الارواح التى حلت بفنائك ((سلام بر تو و آن روانهايى كه در آستان تو جا گرفته و در ساحت قرب تو فرود آورده اند)) ارواح جمع روحست و اصل لغت روح بمعنى طيب و طهارت است و ازين جهت روح انسانى را روح گويند و ملائكه مظهرين را روح نامند و جبرئيل را روح القدس نامند و ملك اعظم را كه در آيه كريمه يوم يقوم الروح مذكور شده روح و عيسى را روح الله گويند. در تعريف روح انسانى نظريه و آراء دانشمندان بسيارست و ما قول سه دسته آنها را نقل ميكنيم 1 - عقيده ماديون 2 - فلاسفه و عرفا 3 - قرآن و روايات عقيده ماديون در مورد روح بطور كلى ماديون بوجود روحى كه جدا از بدن وجود داشته باشد و براى او حيات و بقائى قبل از تشكيل يا بعد از فناء بدن باشد عقيده ندارند و ميگويند ما جز بآنچه محسوس بحواس گردد معتقد نيستيم و ماوراى امور حسى را قبول نداريم ، لذا با مختصر اختلافاتى روح و آثار آنرا متولد از ساختمان بدن و مزاج ميدانند چنانكه بعضى گفته اند روح جسم لطيفى است كه از اجزاء لطيف غذا تكوين شده و جمعى ديگر گفته اند روح حاصل از دوران خونست و دسته ديگر گفته اند هوائى است سيال در بدن و گروهى گفته اند روح نوريست كه از حرارت طبيعى مزاج حاصل گردد و جمعى از ماديون عصر ما برآنند كه ادراك و شعور و فهم و حيات و بطور كلى همه اموريكه بنام آثار روحى ناميده ميشوند متولد از اجزاء دماغ هستند يعنى همانطور كه هر يك از اجزاء بدن مانند قلب و جگر و كليه داراى وظايف خاصه و آثار معين ميباشند اجزاء و سلولهاى دماغى هم داراى آثارى ميباشند در حقيقت آثار روحى هم مثل نور و حرارت و الكتريسته آثار جسمانى ميباشند و كليه اموريكه الهيون آثار روحى مينامند آثار ماده هستند و نيازى بوجود روح ديگر و قواى آن نيست . جواب براى اينكه روشن سازيم كه نفس غير از ماده و جسم غير از روحست و از اختصار كلام و فن منبر هم خارج نشويم ميگوئيم كه شخص در حال خواب لذائذ و آلامى را درك ميكند كه گاهى شديدتر از حال بيداريست و گاهى مطالبى در خواب بر او كشف ميشود كه مشكلهاى بيدارى او را حل ميكند. مثلا يكى از دوستان براى من نقل كرد كه وقتى يك مطلب علمى در جواهر ديده بودم و فراموش كرده بودم كه در چه جلد و چه صفحه اى بوده مدتها عقب آن ميگشتم و پيدا نميكردم تا اينكه شبى پدرم را در خواب ديدم و بمن گفت فرزند مطلبى را كه ميخواهى در فلان جلد جواهر و فلان صفحه و فلان سطر ميباشد از خواب بيدار شده فورى چراغ را روشن نمودم و كتاب را برداشتم ، همانطور كه او نشان داده بود يافتم . بايد به اين ماديون گفت جواب اين خواب را چه ميگوييد اگر روح و جسم يكى است پس چگونه اين جسم در بيدارى هر چه كوشش كرد نتوانست آن مطلب را پيدا كند ولى در خواب به او گفتند آيا آن پدرى را كه در خواب ديد جسم بود يا روح ؟ جواب ديگر آنكه نزد دانشمندان امروز مسلمست كه اجزاء بدن بواسطه جريان خون و تنفس و تغذيه در تبديل ميباشد يعنى پيوسته قسمتى از سلولهاى بدن ميميرند و از بين ميروند و سلولهاى ديگر جانشين آنها ميشوند ولى با اين تبديل دائمى در همه احوال شخصيت انسان باقيست و هر كس خود را در همان شخص ده يا بيست يا پنجاه سال قبلى ميشناسد در صورتيكه شاهد قسمت اعظم بدن او تبديل شده باشد. اگر قواى روحى متولد از بدن باشد بايد پس از آنكه شخص در نتيجه بيمارى قسمتى از بدنش تحليل رفت معلومات و محفوظات او هم زائل شود و پس از بهبودى ناچار شود كه تمام آنرا دو مرتبه تحصيل و كسب نمايد در صورتيكه بر خلاف آن مى بينم بعضى اشخاص با داشتن بنيه ضعيف و ناتوان داراى روحى قوى يا معلوماتى فراوان ميباشند و در حال بيمارى جسمى قواى روحى را از دست نميدهند و بفرض اينكه چندى هم روح آنان بواسطه ضعف بدن كار خود را كاملا انجام ندهد پس از بهبودى بدون اينكه مجددا تحصيلى كند آنچه دانسته بودند دوباره ميدانند و با تبديل اجزاء بدن تجديد مكتسبات لازم نميگردد ولى آثار اجسام پس از زائل شدن بايد تجديد شود. خوب مغناطيسى يا هيپنوتيزم و اثبات روح ادله عقيله و نقليه اى كه براى اثبات روح اقامه نموده اند امروز جمعى از مردم باور ندارند مگر با آنكه با دليل حسى همراه باشد زيرا امروز فلسفه هاى عقلى پيشينيان را پست و فرومايه دانسته و سر تسليم بقول آنها فرمود نميآورند لذا ما مجبوريم كه براى ادعاى خود ادله حسى اقامه كنيم تا براى خوانندگان عزيز جاى شك و ترديدى درباره جاودانى بودن روح باقى نماند. از جمله آن خواب مغناطيسى است كه همان خواب ساختگى باشد كه دارندگان اينكار برخى را بخواب ميكنند و از آنها كارهاى شگفت آورى مى بينند كه شخص بيننده يقين ميكند كه انسان غير از بدن داراى چيز ديگريست كه آن روح است كه كارهاى مهمى انجام ميدهد ((شاركو)) يكى از بزرگترين پزشكان جهان ميگويد: خواب مغناطيسى جهان بيمناكى است و در آن چيزهايى ديده ديده ميشود كه مايه شگفتى و برتر از دانشهاى حسى است . ((ببو)) در كتاب مغناطيس حيوانى گويد: خواب مغناطيسى هستى و جاودانى بودن روح را ثابت ميكند بپايه اى كه دو گوهر مجرد يعنى روح دو نفر ميتواند با هم آميخته بى آنكه نيازى بماده داشته باشد. اگر بخواهيم اقوال علماء اين فن را نقل كنيم مثنوى هفتاد من كاغذ شود و فقط آزمايشهائيكه درين فن نموده اند بعضى از آنها را مختصرا مينمائيم . قبلا اين سخن را هم بايد متذكر شد كه شخص خواب رفته رام شخص خواب كننده است و ميتواند چيزهايى بچشم او نمودار كند كه فعلا هستى ندارد و چيزهايى حس كند كه جز در خزانه و هم حقيقت ندارد و به اندازه اى اين بدن خواب از خود بيخودست كه اگر قطعه اى از گوشت بدن او را ببرند آزرده نشوند و حس ننمايند. مثلا اگر جوهر نشادر نزد بينى او برند كمترين اثرى در او ايجاد نميكند در صورتيكه اگر نزديك بينى آدم بيدار برند هماندم بميرد و بزرگترين فريادها او را از خواب بيدار نكند و تنها خواب كننده ميتواند به اندك صدايى او را بخود متوجه سازد. دو نفر طبيب نامدار فرانسوى ((مارچ واسكرول )) در بيمارستان مشغول آزمايش اين امر شدند در نتيجه ثابت كردند كه خواب رفته هاى مغناطيس حس خود را گم ميكنند يكى از آزمايشهاى آن اين بود كه يك اندازه جوهر نشادر در جلوى بينى خواب رفته گرفتند و چند بار اين عمل را تكرار كردند، كوچكترين اثرى ديده نشد، يكى از دانشمندان كه اين امر را باور نميداشت نزديك آمده و براى آزمايش و آرامى دل جوهر را نزديك بينى خود برد و در هماندم جان سپرد. شخص خواب رفته نه تنها بيحس ميشود بلكه كارهايى شگفت آور از او سر ميزند مانند ديدن چيزها از جاى دور و آگاهى از كارها ناپيدا و آگاهى از انديشه مردمى كه گرد او هستند. ((اگزاكوف )) دانشمند روح شناس روسى ميگويد: يكى از آزمايشهايى كه بخوبى وجود روح جداگانه را در آدمى ثابت ميكند و بما ميفهماند كه روح از ماده جداست و خود ميتواند كارهاى شگفت آورى بى كمك ماده كند داستان مادام لويس است كه زنى را بخواب كرد و در جلوى گروهى از تماشاچيان بآن شخص جواب فرمان داد كه بخانه خواب كننده يعنى مادام لويس برود و ببيند كه افراد خانه او در چه حالى ميباشند بعد از اندك زمانى شخص خواب رفته گفت رفتم ديدم دو نفر بكارهاى خانه مشغولند. لويس گفت : دست خود را به يكى از آنها بزن در آن هنگام شخص خواب رفته خنديد و گفت دست به يكى از آنها زدم ولى بسيار ترسيد آنگاه مادام لويس از تماشاچيان پرسيد آيا كسى خانه ما را ميداند چند تن بلند شدند به آنها گفت برويد بخانه من و از آنها بپرسيد آيا چيز تازه اى در منزل اتفاق افتاده است ؟ آن چند نفر رفتند و زود برگشتند و همگى گفتند در خانه شور و غوغاى عجيبى بود سبب را پرسيديم گفتند ناشناسى را ديديم كه در آشپزخانه راه ميرود و همينكه نزديك يكى از ما رسيد دست خود را به يكى از ما زده و ديگر او را نديديم بدين سبب بيم و هراسى بر ما غلبه نموده است . قال الفيض فى الوافى فى الجزو الثالث عشر بعد ذكر فى قبض روح المومن قال : المراد بالروح هنا ما يشيراليه الانسان بقوله انا اعنى النفس الناطقه و قد تحير العقلاء فى حقيقتها و المستفاد من الاخبار عن الائمة الاطهار سلام الله عليهم انها شبح مثالى على صورة البدن و كذلك عرفها المتالهون بمجاهداتهم و حققها المحققون بمشاهداتهم فهى ليست بجسمانى محض و لا بعقلائى صرف بل برزخ بين الامرين متوسط بين النشاتين من عالم الملكوت و للانبياء و الاوصياء صلوات الله عليهم روح آخر فوق ذلك هى عقلانيه صرفة و جبروتية محضة . اخبارى كه در باب قالب مثالى وارد شده كه ميت پس از مرگش با اوست و حكايات و مقاماتى كه درينباب رسيده زيادست كه جاى بحث آن نيست و از مطالب منبر خارجست . ما در جلد دوم شرح اصول كافى در صفحه 232 در حديث 540 مفصلا درينموضوع نموده ايم بحث نموده ايم ، طالبين بانجا رجوع فرمايند. مختار فلاسفه و عرفا در باب روح فلاسفه گويند روح گوهريست بسيط و مجرد از ماده و لوازم ماده و تعلق آن به بدن تعلق تدبيرى است ، مانند تعلق سلطان به مملكت و ناخدا به كشتى ، روح به فناى بدن فانى نشود پس از مرگ متنعم يا معذب بنعم و عذاب روحانى است . گروهى از آنان بقدم ارواح و برخى بحدوث آن و دسته اى بتناسخ قائل شده اند و گفته اند كه روح در اجسام و ابدان تردد دارد و بعضى گفته اند كه روح يك حقيقتند و اختلاف آنها بعوارض و مشخصات است و اين قول به ارسطو نسبت داده شده است . و مختار ملاصدرا اينست كه نفس در ابتداء حدوث صورت جسمى است و بحركت در ذرات و جوهر خود بمرتبه حس و ادراك و خيال و عقل ميرسد تا اينكه بعقل فعال منتهى ميشود و عرفا همين قول را قبول كرده اند. گفتار آيات و اخبار در روح حقتعالى در قرآن ميفرمايد: فاذا ستويته و نفخت فيه من روحى فقعواله ساجدين . در دو سوره قرآن كريم اين آيه ذكر شده يكى سوره (ص ) و ديگر سوره الحجر آيه 29 و اين آيه مباركه دلالت دارد كه خلقت بشر بستگى بدو چيز دارد يكى تسويه كه ساختمان جسد است كه از گوشت و خون و استخوان تشكيل شده و ديگر روح است كه از او تعبير به نفس ناطقه ميكنند و چون حقتعالى روح را بخود اضافه نمود و ((نفخت فيه من روحى )) دلالت ميكند بر اينكه اين روح جوهر بسيار شريفى است كه از عالم علوى و قدسى در اين بدن نهاده شده است . در آيه ديگر ميفرمايد: الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها فنمسيك التى عليها الموت و يرسل الاخرى الى اجل مسمى ان فى ذلك الايات لقوم يتفكرون . يعنى خداست كه وقت مرگ ارواح خلق را ميگيرد و آنرا كه هنوز مرگش فرا نرسيده نيز در حال خواب روحش را قبض ميكند سپس آنرا كه حكم بمرگش كرده جانش را نگاه ميدارد و آنرا كه نكرده به بدنش ميفرستد تا وقت معين مرگ ، در اين كار نيز ادله قدرت الهى براى متفكران پديدار است . در بحار از امام صادق (ع ) نقل ميكند كه خداوند روح مؤ منين را پس از گرفتن در بهشت جاى دهد بصورتيكه در دنيا بودند ميخورند و مينوشند اگر كسى بر آنها وارد شود آنها را به همان صورت دنيايى كه داشتند مى شناسند. و نيز از امام صادق (ع ) روايت ميكند كه فرمود: مؤ منين وقتيكه خوابيدند خداوند روح آنان را بالا ميبرد، روحيرا كه مردانش حكم شده و اجلش رسيده در بهشت جاى ميدهد و اگر اجلش باقى باشد به ابدان برگرداند، و نيز سؤ ال شد كه ارواح يكديگر را ملاقات ميكنند؟ فرمود: بلى با هم انس ميگريند و از يكديگر پرسش ميكنند. داستان ملامهدى عراقى در وادى السلام در وادى السلام عراقى ، از جانب ملامهدى عراقى نقل ميكند كه وقتى در نجف اشرف قحطى شديدى واقع شد كه بر من و عيال و اطفالم بسيار سخت ميگذشت روزى براى زيارت اهل قبور و دفع هم و غم به وادى السلام رفتم ناگاه در حالت بيدارى ديدم كه جماعتى جنازه اى را به وادى السلام آوردند، ديدم جنازه را در باغ وسيعى كه بزبان توصيف آنرا نتوان نمود داخل نمودند، بعد او را در قصر عالى داخل كردند كه از همه چيز تمام بود، منهم عقب او داخل آن قصر شدم ديدم جوانى بزى سلاطين بالاى كرسى مرصعى نشسته چون نظرش بر من افتاد سلام كرد و مرا به اسم صدا كرد و بسوى خود دعوت نمود و بجهت تعظيم من از جاى خود حركت نمود، دست مرا گرفته پهلوى خود نشانيد گفت شما مرا نمى شناسيد من صاحب آن جنازه هستم كه الان او را داخل وادى السلام نمودند، اسم من فلان و از فلان بلد هستم و اين جماعت كه با من بودند ملائكه نقاله ميباشند كه مرا از بلدم به اين بهشت برزخ آوردند. چون اين سخنان را از او شنيدم حزن و المم برطرف شد و ميل بگردش نمودن در باغ را نمودم ناگاه ديدم و مادرم و بعضى از حامم در ميان قصور نشسته اند و با سرور و فرح از من استقبال نمودند و از حال بعضى از ارحام سئوال كردند و من در بين جواب دادن از فقر و گرسنگى اطفالم براى آنان ذكر كردم آنگاه پدرم به اطاقى كه در آن برنج بود اشاره كرد، بمن گفت هر چه ميخواهى از اين برنجها بردار، من خشنود شدم و عبايم را پهن كرده آنرا پر از برنج كرد و به نجف اشرف آمد و آن منظره از نظرم محو شد تا مدتى طولانى با آن برنج زندگانى ميكرديم و تمام نميشد، آخرالامر عيالم مرا مجبور كرد تا قصه برنج را بگويم من هم براى او قصه را نقل كردم ولى چون بسراغ برنج رفتيم ديگر آنرا نديديم و تمام آنها از بين رفت . از اين بحث نتيجه ميگيريم كه روح ، جسم لطيفى است كه پس از مرگ از بين نميرود و در قالب مثالى بدن ميباشد يا متنعم است يا معذب گر چه بدن خاك و پوسيده شده و از بين ميرود ولى روح و قالب مثالى باقى خواهد بود تا روز قيامت كه به همان بدن پوسيده متصل شده به قيامت خواهد آمد. احتمالاتيكه در معنى حلت بفنائك ميرود حلول رحل محل فرود آمدن است ، فناء به كسر فاء، بر وزن كساء بمعنى گشادگى در اطراف خانه است كه مردم و شتران در آنجا استراحت ميكنند و به اصطلاح قديم فضاى جلوى خانه هاى بزرگ كه ((جلوخان )) ميگفتند! ناخه كه از باب افعال از اجوف واوى است فر و خوابانيدن شتر است . رحل جاى گذاردن لباس و اسبابست ، در معنى اينعبارت چند احتمال داده ميشود: احتمال اول اينكه مراد از اين ارواح ملائكه اطراف قبر آنحضرت هستند كه رحل اقامت خود را بر در خانه آنحضرت انداخته و شب و روز بر آنحضرت گريان ميباشند. امام صادق (ع ) فرمود كه حقتعالى بقبر آنحضرت چهار هزار ملك غبارآلوده و پريشان حال موكل فرمود كه تا روز قيامت بر آنحضرت گريه ميكنند و هر كس آنحضرت را عارفا بحقه زيارت كند اين ملائكه او را مشايعت ميكنند تا آنكه آن زائر را به وطنش برسانند و اگر مريض گردد و هر صبح و شامى به عيادت او ميروند و اگر بميرد بجنازه او حاضر شوند تا روز قيامت براى او استغفار كنند. در روايت ديگرى كه ((دربندى )) در ((اسراراشهاده )) نقل ميكند حضرت صادق (ع ) فرمود: هفتاد هزار ملك موكل قبر حسين (ع ) هستند كه همه آنها متغير و گردآلوده از روزيكه آنحضرت شهيد شده تا روز قيام حضرت قائم ((عج )) بر آنحضرت صلوات ميفرستد و زوار آنحضرت را دعا ميكنند و ميگويند پروردگارا اينها زائر حسينند بر ايشان احسان نما. در خبر ((ابن تغلب )) از حضرت صادق (ع ) است كه چهار هزار ملك روز عاشورا نازل شده تا يارى حضرت حسين (ع ) را بنمايند حضرت بآنها اذن نداده مراجعت كردند تا تكليف خود را بدانند، دوباره نازل شدند ديدند حضرت حسين بدرجه شهادت رسيده ، پس ايشان گردآلوده نزد قبر آنحضرت هستند و گريه بر او ميكنند تا روز قيامت و رئيس آنها ملكى است منصور نام و هيچ زائرى آنحضرت را زيارت نميكند مگر آنكه آن ملائكه او را استقبال ميكنند و چون وداع آنحضرت را نمود و او را مشايعت ميكنند و چون وداع آنحضرت را نمود او را مشايعت ميكنند و چون مريض شود عيادت او كنند و چون بميرد نماز بر او بخوانند و طلب مغفرت بجهت او نمايند. احتمال دوم آنكه مراد از ارواح ، دوستان و محبين آنحضرت از مؤ منين و مومنات باشد مراد از فناء و رحل خطيرة القدس و محل قرب و محفل ملكوت كه بزم انس آنجناب است باشد و مسلما شهدا كربلا در مرتبه اول ايندسته واقع خواهند بود. در روايات بسيارى آمده كه در روز قيامت براى آنحضرت مجلسى در زير سايه عرش ميباشد كه مخصوص آنحضرتست و گريه كنندگان و زيارت كنندگان در آنمجلس جمع ميشوند كه در حالت امن و خاطرجمعى باشند و بحديث آنحضرت استيناس و اشتغال ميورزند و در آن حين كه در خدمت آنحضرت مشغول صحبت هستند از بهشت از اوج آنها رسولى ميفرستند كه ما مشتاق شمائيم نزد ما بيائيد، آنها از رفتن اباء و امتناع مينمايند و گفتگو و صحبت حسين (ع ) را اختيار ميكنند و لذت مجلس آنحضرت را بر لذت حوران بهشتى مقدم ميدارند. زائران و گريه كنندگان حضرت حسين در بهشت همسايه آنحضرت خواهند بود ابن عباس روايتى نقل ميكند كه در ذيل آن دارد كه وقتى حضرت حسين (ع ) جزاى زائران و گريه كنندگان را از جد و پدر و مادر شنيد عرض كرد اى جد برزگوار بحق خدا و بحق تو قسم تا آنها داخل بهشت نشوند من وارد نشوم و از خدا ميخواهم كه در آخرت قصور آنها را پهلوى قصر من قرار دهد. اين روايت مورد اشكال شده كه چگونه ممكن است تمام گريه كنندگان و زائرين آنحضرت در بهشت همجوار آنحضرت باشند؟ جوابش اينست كه ما بهشت را چون بدنيا قياس ميكنيم اين اشكال پيش ميآيد ولى حقتعالى بقدرى خانه آنحضرت را وسيع قرار ميدهد كه همه زائرين و گريه كنندگان همسايه او را باشند. و جواب ديگر اينكه آنحضرت بقدرى قصور متعده دارد كه جز خدا نداند. در كافى خبرى نقل ميكند كه پيغمبر به اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: خدا آنقدر از را ميداند كه عقل و اوهام خلق به آن نرسد و بآن احاطه ننمايد، هزار و هفتصد را در مثل خود ضرب ميكند. 2890000 1700*1700 و حاصلضرب را در مثل خود يعنى 8343100000000=2890000* 2890000 و همچنين ضرب مينمايد اين عدد را در مثل خود و حاصل او را در مثل خود و همچنين تا هزار مرتبه پس آن عدد حاصل را ضرب ميكند در مثل خود و همچنين حاصلضرب را در مثل خود تا هزار مرتبه ديگر، پس آخر عدديكه ازين ضربها حاصل شود عدد قصرهائيست كه حقتعالى بتو عنايت فرمايد. پس اى خواننده عزيز به حسينى فكر كن كه هر چه داشت در راه خدا داد و يك طفل شيرخواره هم براى خود باقى نگذاشت ، خدا باو چه خواهد داد، پس اگر بگويند زائرين و گريه كنندگان بر حسين (ع ) در بهشت همسايه آنحضرت خواهند بود استعباد مكن و بدان كه واقعا همجوار آنحضرت خواهند بود. بقدرى مقام زائرين و گريه كنندگان بر حسين (ع ) بلند است كه امام صادق (ع ) در دعاى سجده ميفرمود: الهم اغفرلى و لاخوانى و زوار قبرالحسين الذين انفقوا اموالهم اللهم فارحم تلك الوجوه التى غيرتها الشمس و تلك الوجوه التى تتقلب على قبر ابى عبدالله . آن صورتهايى كه بر قبر حسين ماليده ميشود و ارحم تلك الاغين الاتى جرت دموعها رحمة لنا و ارحم تلك القلوب التى جزعت و احترقت لنا و ارحم الصرخة التى كانت لنا . احتمال سوم آنكه مراد از ارواح همان اصحاب و خويشان آنحضرت باشند كه در كربلا بدرجه رفيع شهادت نايل شدند همانطور كه در احتمال دوم گفتيم كه دوستان و محبين آنحضرت با او ميباشد مسلما شهداء كربلا مقام قربشان بانحضرت از ديگران بيشتر است و بنابراين فناء و رحل بهشت و محل قرب در محفل ملكوت كه بزم انس آنجناب است خواهد بود. ممكن است مراد از ارواح همان اجساد طيبه شهداء كربلا باشد زيرا روح به جسد هم گفته شده و قرآن هم ميفرمايد: و لا تحسبن الذين قتلو فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون .(آل عمران 169) و مراد از فناء و رحل همان قبر و حاير است كه شيخ مفيد در ارشاد ميفرمايد كه ما شك نداريم كه اصحاب آنحضرت از حاير بيرون نيستند اگر چه خصوصيات قبور آنها را ندانيم و قبر حضرت عباس اگر چه دور است ولى داخل در فناء و رحل سيدالشهداء است . ياران و اقوام آن حضرت مورخين و محدثين تعداد اقوام و ياران آنحضرت را كه در كربلا شهيد شدند مختلف ذكر كرده اند در شفاءالصدر مينويسد: مشهور بين مورخين كه شيخ مفيد در كتاب ارشاد فرموده و ابن اثير در كامل 72 نفر بودند، 32 نفر سواره ، 40 نفر پياده . در عقدالفريد، 72 نفر، در فصول المهمه 78 نفر و در بحار از محمدبن ابيطالب نقل كرده كه عدد سرها 78 بودهه و از عبارت كشى در ترجمه حبيب چنان ظاهر ميشود كه 70 مرد بوده اند. سيد بن طاووس در اقبال زياراتى از ناحيه مقدسه نقل ميكند كه اسامى شهدا و قتله آنها در آن زيارت ذكر شده كه جمع آنها 82 نفر ميشود. از تمام اين عده 19 نفر كسانى بودند كه در مكه بحضرت سيدالشهداء (ع ) ملحق شدند و 21 نفر در بين راه مكه و كربلا بآنحضرت ملحق شدند و ما بقى در كربلا به لشكر آنحضرت ملحق گرديدند كه بيشتر آنها در شب عاشورا بود كه از لشكر پسر سعد به يارى پسر پيغمبر آمدند و تعداد آنها 32 نفر بوده است . سيد بن طاووس در لهوف ميفرمايد: روى عن الباقر (ع ) انهم كانوا خمسة و اءربعين فارسا و ماءته راجل نقل كرده اند همراهان حضرت وقت ورودشان بزمين كربلا بيش از هزار نفر بودند ولى در شب عاشورا رفتند و آنهائيكه بدرجه شهادت رسيدند همان 72 نفر بوده اند. عدد شهداء بنى هاشم اختلاف است كه شهدا بنى هاشم در كربلا چند نفر بودند در امالى از ابن عباس روايت كرده كه اميرالمؤ منين (ع ) هنگاميكه بصفين تشريف ميرد وارد زمين كربلا شد فرمود: هذه ارض كرب و بلا يدفن فيهاالحسين (ع ) و سبعة عشر رجلا من ولدى و ولد فاطمة . مسلما اين عده كه كشته شدند از اولاد على و فاطمه نبودند پس احتمال دارد من باب تغليب باشد و محتملست كه مراد اين باشد كه بعضى از اولاد من هستند و بعضى از اولاد فاطمه بنت اسد و در زيارت ناحيه هم اسم 17 نفر از بنى هاشم غير از حضرت سيدالشهداء (ع ) ذكر شده كه پنج نفر از اولاد اميرالمؤ منين عليه السلام كه جناب ابن عباس ، عبدالله ، جعفر، عثمان و محمد و سه نفر از اولادهاى امام حسن مجتبى ، قاسم ، عبدالله و ابوبكر و دو نفر از اولاد حضرت سيدالشهداء على اكبر و عبدالله رضيع المسمى بعلى الصغر و دو نفر از اولاد جناب عبدالله بن جعفر بن ابيطالب ، جناب عون و محمد و دو نفر از اولاد عقيل بن ابيطالب جناب جعفر و عبدالرحمن و دو نفر از اولاد جناب مسلم بن عقيل عبدالله و ابى عبداله و يك نفر از اولاد ابى سعيد بن عقيل محمد بوده اند. فضائل حواريين حضرت سيدالشهداء اگر ما در بين اصحاب و ياران پيغمبران و امامان جستجو كنيم اصحابى باوفاتر از اصحاب حضرت سيدالشهداء (ع ) در دنيا نيامده و نخواهد آمد دليل بر اين گفتار ما فرمايش خود حضرت امام حسين (ع ) است چنانچه در ارشاد مفيد از حضرت امام سجاد (ع ) روايت كرده كه نزديك مغرب روز تاسوعا حضرت سيدالشهداء اصحاب خود را جمع كرد و فرمود بعد از حمد و ثناى الهى : اما بعد فانى لا اغلم اصحابا اوفى و لا خير من اصحابى و لا اهل بيت ابر و لا اوصل من اهل بيتى فجزاكم الله خيرا . از اين فرمايش حضرت استفاده ميشود كه شهداء كربلا بر همه اصحاب و امم گذشته و آينده افضيلت دارند و مثل آنان باوفا نخواهد آمد. در تهذيب از امام صادق (ع ) روايت ميكند كه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) گذارش به كربلا افتاد فرمود: مناخ ركاب و مصارع شهدا لايسبقه من قبلهم و لايلحقهم من كان بعدهم . و در بحار از حضرت باقر عليه السلام روايت ميكند كه فرمود: مناخ ركاب و مصارع عشاق شهداء لايسبقهم من كان قبلهم و لايلحقهم من بعدهم . بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند اول صلا به سلسله انبيا زدند نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد پس ضربتى كزان جگر مصطفى دريد زان ضربتى كه بر سر شيرخدا زدند بر حلق تشنه خلف مرتضى زدند پس آتشى ز اخگر الماس زيزه ها وز تيشه ستيزه در آندشت كوفيان افروختند و بر حسن مجتبى زدند بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند وانگه سرادقيكه ملك محرمش نبود اهل حرم دريده گريبان گشوده مو كندند از مدينه و بر كربلا زدند فرياد بر حرم كبريا زدند روح الامين نهاده بزانو سر حجاب تاريك شد ز ديدن او چشم آفتاب مجلس هفدهم : عليكم منى جميعا سلام الله و ابدا ما بقيت و بقى اليل و النهار سلام و رحمت خداى تعالى هميشه و مستمر ماداميكه من زنده باشم و شب و روز پاينده باشد از من به همه شما باد شرح عليكم خبر مقدم ، سلام الله مبتدا مؤ خر منى ظرف لغو متعلق به عامل مقدر، جميعا حامل از براى ضيمر جمع . اين چند جمله مقام دوستى و محبت شخص زائر را نسبت به امام حسين و شهداء دشت كربلا ميرساند و ميگويد: حسين جان سلام و رحمت خدا بر شما و اصحاب و يارانت باد هميشه تا ماداميكه اين شب و روز برقرار است ، يعنى اگر خدا عمرى بمن بدهد تا آخر دنيا هميشه در شب و روز از خدا طلب رحمت و درود براى شما مينمايم . ازين عبارت معلوم ميشود كه شيعه و سنى دوست اهلبيت نبايد زيارت آنحضرت را ترك كند بايد هر شب و روزى خدمت آنحضرت و يارانش سلام بنمايد. كسيكه آنحضرت را زيارت نكند ناقص الايمان است در ((كامل الزياره )) از امام صادق (ع ) روايت ميكند فرمود: هر كسى بميرد و قبر حسين عليه السلام را زيارت نكند ناقص الدين و ناقص الايمان از دنيا رفته و هر گاه بهشت رود درجه او پائين درجه مؤ منين خواهد بود. و در خبر ديگر است كه ، كسيكه آنحضرت را زيارت نكند اگر اهل بهشت باشد از مهمانان اهل بهشت خواهد بود. ((دربندى )) در ((اسرارالشهاده )) از ((منصور بن هازم )) نقل ميكند كه گفت از امام صادق (ع ) شنيدم كه ميفرمود هر كه سالى بر او بگذرد و بزيارت قبر حسين (ع ) نرود خدايتعالى يكسال از عمر او كم ميكند و اگر بگويم كه از شماها كسى هست كه سى سال قبل از اجل خود ميميرد راست گفته ام زيرا زيارت قبر حسين (ع ) را ترك ميكند پس زيارت آنحضرت را ترك نكنيد تا خدا عمر شما را طولانى كند و روزى شما را زياد فرمايد. الخبر فضيلت زيارت حسين عليه السلام در شب جمعه ((طريحى )) در منتخب از ((سليمان ابن اعمش )) نقل ميكند كه گفت من در كوفه منزل داشتم و در همسايگى من شخصى بود كه با او ماءنوس بودم و نزد او ميرفتم و با وى صحبت ميكردم ، يك شب جمعه بمنزل او رفتم و در بين حرفها و صحبتها باو گفتم چه ميگويى در خصوص زيارت حسين (ع ) جوابداد كه بدعت است و هر بدعت ضلالت و هر پيرو و ضلالت در آتش خواهد بود. ((سليمان )) گويد من غضبناك شدم و از نزد او برخاسته و بيرون آمدم و با خود گفتم كه وقت صبح ميروم و او را قدرى نصيحت ميكنم و از فضايل زيارت حسين (ع ) براى او نقل ميكنم اگر قبول نكرد و بر اعتقاد خود باقى ماند او را ميكشم . ((سليمان )) گويد: وقت صبح بخانه او آمدم دق الباب نمودم و او را صدا كردم زوجه اش جوابداد كه ديشب عازم زيارت كربلا شد و بزيارت آنحضرت رفت ، سليمان گويد منهم عازم زيارت حسين گشتم و وقتى كه بزيارت قبر مطهر مشرف شدم ديدم همان شخص سر بسجده گذاشته و در سجده اش گريه ميكند و دعا مينمايد و از خدا طلب مغفرت مينمايد بعد از مدتى كه سر از سجده برداشت مرا نزد خود ديد، گفتم اى شيخ ديشب تو ميگفتى زيارت حسين (ع ) بدعت است و هر بدعت ضلالت و هر پيرو ضلالت در آتش خواهد بود و حال خودت آنحضرت را زيارت ميكنى ؟ گفت اى سليمان مرا ملامت مكن ، شب گذشته در خواب شخص جليل القدرى را در كمال بزرگى و جلال و كمال و بهاء ديدم كه قادر به وصف او ينستم دور او را جماعتى گرفته بودند و با سرعت او را مياورند و در پيش روى او سوارى بود كه تاجى بر سر نهاده بود كه چهار ركن داشت و در هر ركن جواهرى بود كه از مسافت سه روزه ميدرخشيد، بيكى از خدام او گفتم اين شخص كيست ؟ گفت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم گفتم اين ديگرى كيست ؟ گفت على مرتضى عليه السلام وصى رسول خدا، پس از آن نگاه كردم شترى از نور ديدم كه در او هودجى از نور بود و در ميان وى دو نفر نشسته و آن ناقه ميان زمين و آسمان طيران ميكرد پرسيدم اين شتر از براى كيست ؟ گفت از براى خديجه كبرى و فاطمه زهرا(س ) گفتم اين جوان كيست ؟ گفت حسن بن على عليه السلام ، پس از آن نزد هودج فاطمه زهرا (س ) رفته ديدم كه رقعه هايى نوشته شده از آسمان نازل ميشود، پرسيدم اينها چيست ؟ گفت اين رقعه هايى است كه در آنها برات آزادى از آتش براى كسى كه حسين (ع ) را در شب جمعه زيارت كند نوشته شده است ، منهم رقعه اى طلب نمودم ، بمن گفتند تو ميگويى زيارت حسين (ع ) بدعت است تا تو بزيارت آنحضرت مشرف نشوى ازين رقعه ها بتو نميرسد، پس از خواب بيدار شدم و در همانساعت عازم زيارت قبر آنحضرت شدم و ازين قبر جدا نمى شوم تا جان از تنم بيرون رود. زيارت كردن موسى بن عمران حضرت سيدالشهداء را در كتاب ((كامل الزيارة )) از ((ابى حمزه ثمالى )) نقل ميكند در پايان زمان دولت ((بنى مروان )) قصد زيارت قبر حسين بن على (ع ) را نمودم ، مخفى از اهل شام رفتم تا به كربلا رسيدم و در گوشه اى پنهان شدم تا نصف شب گذشت ، طرف قبر آمدم چون نزديك قبر رسيدم مردى بطرف من آمد و گفت برگرد كه به قبر مطهر نميرسى ، من خوفناك برگشتم تا نزديك صبح شد باز قصد قبر مطهر را نمودم تا به قبر نزديك شدم همان مرد نزد من آمد و بمن گفت اى مرد نميتوانى بزيارت قبر برسى گفتم خدا ترا عافيت بدهد چرا نمى توانم بزيارت قبر مشرف شوم با اينكه از كوفه بقصد زيارت اين قبر آمده ام مانع من مباش ميترسم صبح شود و اهل شام مرا ديده بكشند، جوابداد قبرى صبر كن موسى بن عمران از خدا اذن خواسته كه بزيارت حسين (ع ) مشرف شود خدا هم به وى اذن داده با هفتاد هزار ملك از آسمان نازل شده اند و انتظار طلوع صبح را دارند كه تا به آسمان عروج كنند گفتم تو كيستى ؟ گفت من از آن ملائكه اى هستم كه بحفظ قبر حسين (ع ) ماءمور شده ام و براى زوار او استغفار مينمايم ، پس برگشتم و چون صبح شد بسوى قبر آمدم و كسى مانع من نشد زيارت كردم و نماز صبح خواندم با تعجيل تمام برگشتم تا كسى از اهل شام مرا نبيند. تارك زيارت حسين (ع ) عاق رسول (ص ) در ((اسرارالشهاده )) از ((عبدالرحمن ابن كثير)) از حضرت صادق (ع ) روايت كرده كه فرمود اگر يكى از شما تمام عمر خود را حج كند و بزيارت حسين (ع ) مشرف نشود حقى از حقوق رسول خدا (ص ) را ترك كرده زيرا كه حق حسين (ع ) از جانب خدا بر هر مسلمى فريضه است . ((حلبى )) گويد كه خدمت حضرت صادق (ع ) عرض كردم چه ميفرمائيد در حق كسيكه قدرت داشته و ترك زيارت حسين (ع ) را كرد فرمود او عاق رسول خدا گشته است . اخباريكه دلالت بر وجوب زيارت دارد اخبار زيادى وجود دارد كه دلالت بر وجوب زيارت سيدالشهداء دارد و ما بعضى از آنها را ذكر مى كنيم . ((محمد بن مسلم )) از حضرت باقر (ع ) روايت كرده كه فرمود: شيعيان ما را بزيارت قبر حسين (ع ) امر كنيد زيرا زيارت آنحضرت بر هر مؤ منى كه اقرار به امامت آنحضرت دارد واجبست . و در خبر ديگر فرمود: زيارت آنحضرت روزى را زياد ميكند و عمر طولانى و بلا را دفع ميكند و هر مؤ منى كه اقرار به امامت آنحضرت دارد زيارت آنحضرت بر او واجبست در ارشاد مفيد از امام صادق (ع ) روايت نموده كه فرمود: زيارة الحسين ابن على عليهماالسلام واجبة على كل مؤ من تقر للحسين عليه السلام بالامامة من الله عز و جل . مرحوم ((دربندى )) در ((اسرارالشهاده )) پس از نقل اخبار وجوب ميفرمايد: اگر چه سند اين اخبار به اصطلاح متاءخرين صحيح نيست ولى صاحب وسايل ايندسته اخبار را از كتب معتبرى جمع كرده كه نزد متقدمين و متوسطين علماى ما معتبر است و همچنين نزد جمعى از متاءخيرين نظر به قواعد رجاليه سند بعضى ازين اخبار از درجه اعتبار ساقط نيست ، گذشته از اينمطالب ما علم و يقين داريم كه در بين اخبار وجوب ممكنست يكى از آنها از معصوم صادر شده باشد و همچنين در بين اخباريكه بعنوان منطوق يا فحوى بر حرمت ترك زيارت در همه عمر دلالت دارد يك خبر آن اقلا از امام صادر شده باشد و همين ما كفايت ميكند. بعد ميفرمايد: قائل به وجوب و حرمت هم در بين علماء بوده اند مانند صاحب وسائل و مرحوم مجلسى و والد ايشان و كسانيكه قريب العصر آنها بوده اند بعد ميفرمايد: اقوى در نزد من حرمت ترك كلى زيارت است براى كسانيكه توانايى رفتن داشته باشد. زيارت در حال خوف و امن فرق ندارد اخبارى وارد شده بر اينكه زيارت حضرت سيدالشهداء (ع ) در حالت امن و خوف فرق نميكند. در روايتى از زراره وارد شده كه ميگويد: خدمت امام باقر (ع ) عرض كردم ما تقول فيمن زار ابائك على خوف قال يوميه الله يوم الفزع الاكبر و تلقاه الملائكة بالبشارة و يقال له لاتخف لاتحزن هذا يومك الذى فيه فوزك . چه ميفرمائيد درباره كسى كه با حالت خوف پدران تو را زيارت كند؟ حضرت فرمود: خداوند او را از عذاب روز قيامت امان ميدهد و ملائكه او را ملاقات ميكنند در حالتى كه به او بشارت ميدهند كه مترس و محزون مباش ، اين همانروزيست كه در آن رستگار خواهى شد. ((ابن كثير)) ميگويد خدمت امام صادق (ع ) عرض كردم كه ميلى قلبى مرا بزيارت قبر پدرت حركت ميدهد از وقتى كه بيرون ميآيم تا وقت مراجعت از سلطان و از اطرافيان او دلم خائف است ، حضرت فرمود: يابن بكير آيا دوست نميدارى كه خدا ترا در راه ما ترسان ببيند؟ آيا نميدانى كسى كه در راه ما به او ترسى روى دهد خدا او را در سايه عرش جاى دهد و در زير عرش با حضرت حسين (ع ) مصاحب شود و از فزعهاى روز قيامت در امان باشد و اگر خوفى به او روى دهد ملائكه به او تسكين قلب و بشارت دهند. ((محمد بن مسلم )) ميگويد حضرت صادق بمن فرمود: آيا قبر حسين (ع ) را زيارت ميكنى ؟ عرض كردم بلى با ترس و خوف . حضرت فرمود: هر قدر سختتر باشد ثوابش بقدر خوفست هر كس در راه او خوفى ببيند در روز قيامت خائف نميشود و خدا او را امان ميدهد و بر ميگردد و در حالتى كه گناهان او بخشيده شده و ملائكه بر او سلام و پيغمبر او را زيارت ميكند. مرحوم ((دربندى )) پس از ذكر اين رويات ميفرمايد: عموم اخباريكه گذشت اطلاق آنها به همه اقسام خوف شامل است ، مثل خوف شماتت دشمنان و ناسزا گفتن آنها به زوار و غارت كردن اموال و انواع اذيت كردن از چوب زدن و حبس نمودن و همچنين از جهت ناامنى راهها از دزدان و راهزنان و امثال اينها، پس همه اين خوفها را شامل ميشود. و همچنين اخبار شامل است باينكه خوف مظنون به هر نوع ظن باشد يا نباشد و آيا اين حكم شامل يقين به خوف از اينگونه اموريكه اشاره بآنها شد، ميشود يا خير؟ ظاهرا اخبار هم شمول دارد بلى ممكن است گفته شود در صورتيكه خوف بمرتبه يقين رسيد اخبار شامل آن صورت نيست و آيا خوف تلف بعضى از اعضا مثل چشم و گوش و دست و پا و امثال اينها حكم هلاكت نفس را دارد يا نه ؟ در آن اشكال است و حكم به عدم الحاق و اجراى حكم اطلاق اخبار در نظر اقوى ميباشد. و مؤ يد گفته ما است آنچه در زمانهاى دولت بنى اميه و دولت بنى عباس واقع مى گشت مخصوصا در عهد متوكل عباسى كه بحكم آنملعون دست و پاى زوار را قطع ميكردند و چشمهاى ايشانرا در ميآوردند با وجود اين امام عليه السلام و وكلا اومناى او مردم را ازين عمل منع نميكردند. اغنياء بايد همه ساله بزيارت بروند اخباريكه درباره اغنياء وارد شده اينست كه سالى دو مرتبه يا چهار ماه يكمرتبه بروند ولى فقراء سالى يك مرتبه را ترك نكنند. امام صادق (ع ) فرمود بمن خبر رسيده كه بعضى از شيعيان ما يكسال و دوسال بر آنها ميگذرد كه بزيارت امام حسين (ع ) نميروند، بخدا قسم كه به نصيب خودشان خطا كرده اند و از ثواب خدا بيميل شده اند و از جوار پيغمبر دور افتاده اند، عرض كردم در چه مدت بايد آنحضرت را زيارت نمود؟ فرمود: هر گاه مقدر بشود در هر ماه يك مرتبه آنحضرت را زيارت كن ، عرض كردم دستم نميرسد زيرا كارگرى هستم كه بايد با دسترنج خود نان بخورم و يك روز هم نميتوانم كارم را ترك كنم ؟ حضرت فرمود تو و امثال تو معذورند قصه من آن كسانى بود كه با دسترنج خودكار نميكنند و اگر بخواهند هر جمعه به زيارت آنحضرت بروند و براى آنها سهل است از براى چنين كسى كه در روز جزا نزد خدا و رسولش عذرى نيست . جامع بودن زيارت آنحضرت خداوند تبارك و تعالى روى حكم و مصالحى اعمالى از وجوب و مستحب و حرام و مكروه بر بندگان خود تكليف فرمود و از براى هر يك از آنها اثرات خاصى قرار داد مانند اغذيه كه هر كدام اثر مخصوص براى بدن دارد و بايد همه آنها براى سلامتى بدن استفاده كنيم ، پس همانطور كه بجهت سلامتى مزاج بايد از همه غذاهاى دنيا استفاده كرد، همچنين براى سلامتى روح هم بايد از همه اعمال واجب و مستحب استفاده كرده و از حرام و مكروه پرهيز نمود. امروز مى بينيم كه بعضى قرص و شربتها درست كرده اند كه اثر تمام ويتامينها در آنها يافت ميشود و اگر از آنها بخوريم از خوردن بسيارى از قرصها و شربتها مستغنى ميگرديم . درست است كه خداى متعال بجهت هر عملى اثرى در روح و انسانى قرار داده ولى در بين اعمال عملى قرار داده كه اثر تمام اعمال در آن موجود است و آن زيارت حضرت حسين (ع ) ميباشد. شرح بيان مطلب اول ركن دين اسلام نمازست كه فرق بين مسلمان و كافر همين است كه فرمود: من ترك الصلوة متعمدا فقد كفر. زيارت حضرت سيدالشهداء (ع ) ثواب نماز به اين مهمى را دارد. در روايت است كه خداوند هفتاد هزار ملك قرار داده كه اطراف قبر حسين (ع ) نماز ميخوانند و نماز هر يك از آنها معادل نماز هزار نفر از آدميان ميباشد، خداوند ثواب نماز آن ملائكه را براى زائرين قبر حسين (ع ) قرار ميدهد. پس زيارت حسين (ع ) ثواب و خاصيت نماز را دارد، آنهم نمازيكه ملائكه بخوانند، آنهم نمازيكه معادل يك ميليون نماز بشر است . يكى از اركان دين اسلام روزه است كه اهميت زيادى در اسلام دارد و فقها در كتب فقهى خود دستوراتى براى آن ذكر كرده اند، زيارت حضرت سيدالشهداء ثواب روزه را دارد در روايت وارد شده كه زيارت آنحضرت ثواب هزار صائم و روزه دار را دارد. يكى ديگر از اركان اسلام جهاد است كه زيارت حسين (ع ) ثواب جهاد را هم دارا ميباشد، در روايت است كه فضل زيارت آنحضرت اجر هزار شهداى بدر خواهد بود، بلكه ثواب آن شهيدى را باو ميدهند كه در راه خدا بخون آغشته شده باشد، ناگفته نماند كه بعد از شهداء كربلا به هيچيك از شهداء مقام شهداء بدر را ندادند اگر بتاريخ جنگ بدر مراجعه شود مطلب معلوم ميگردد. يكى ديگر از اركان اسلام زكوة است كه به زيارت حضرت حسين (ع ) ثواب زكوة را هم دارد، در روايت وارد شده كه زائر حسينى در هر زيارتش ثواب هزار زكوة مقبوله در نامه عملش ثبت ميگردد. يكى ديگر از اركان اسلام حج است كه بسيار در اسلام تاكيد در آن شده كه فرمودند تارك آن يا يهودى و يا نصرانى از دنيا خواهد رفت ، زيارت حضرت حسين (ع ) ثواب حج و عمره را دارد، آنهم نه يكى بلكه بيش از هفتاد هزار حج و عمره . در بعضى از اخبار است كه زيارت حضرت امام حسين (ع ) معادل يك حج و يك عمره است ، در بعضى ديگر معادل دوازده حج و بعضى بيست و دو حج و بعضى بيست و هشت حج و بعضى هشتاد و بعضى صد حج و در بعضى از روايات ثواب هر قدم زائر حسينى ثواب يك حج و يك عمره ميباشد. در روايت بيشتر دهان در خصوص زيارت روز عرفه است كه ميفرمايد: ان الرجل منكم لنعتيسل على شاطى الفرات ثم ياتى قبرالحسين عارفا بحقه فيعطيه الله بكل قدم يرفغها و يضعها ماءة حجة مقبولة و ماءة عمرة مبرورة . مردى از شما غسل ميكند در نهر فرات بعد مشرف ميشود به زيارت قبر حسين (ع ) در حالتى كه عارف است بحق آنحضرت ، خداوند عطا ميفرمايد به هر قدمى كه بر زمين ميگذارد و بر ميدارد ثواب صد حج مقبوله و صد عمره مبروره . در بعضى از روايات اضافه از اينهم وارد شده كه ثواب حجى ميدهند كه با رسول خدا بجا آورده باشد و در بعضى ديگر است : حجة مع الرسول مقبولة راكيه . يعنى ثواب حجى ميدهند كه با رسول خدا بجا آورده و قبول و پاكيزه باشد. مهمتر از همه اينها در يكدسته از روايات فضيلت زيارت آنحضرت را به ثواب حج پيغمبر ميرساند كه خود آنجناب كرده باشد، نه اينكه با او بجا آورده باشند، آنهم نه ثواب يك حج از حجهاى آنحضرت بلكه زياد ميكند تا ميفرمايد: من زاره كتب الله تسعين حجة من حجى باعمارها. يعنى هر كس زيارت كند آن مظلوم را خداى تعالى مينويسد براى وى ثواب نود حج از حجهاى من با عمره هايش و اين اختلافات روايات در ثواب زيارت آنحضرت محمولست بر اختلاف بمراتب معرفت و ايمان زيارت كنندگان و محبت آنان نسبت به خاندان عصمت و طهارت . تا اينجا جامعيت زيارت حضرت سيدالشهداء عليه السلام نسبت به واجبات و اركان دين معلوم گشت اينك جامعيت زيارت آنحضرت نسبت به مستحبات بيان ميشود. در روايت وارد شده كه : من زاره كمن حمل على الف فرس فى سبيل الله مسرجة تلحمة . يعنى : كسى كه آنحضرت را زيارت نمود مثل كسى است كه هزار راس اسب در راه خدا داده باشد كه همه آنها بازين و لجام باشد. در روايت ديگر ثواب زيارت آنحضرت ثواب آزاد كردن هزار بنده وارد شده كه همه آنها براى رضاى خدا باشد. روايت ديگر: انه من زار قبر الحسين عليه السلام ماشيا كتب الله بكل قدم يرفعها و كل قدم يضعها عتق رقبة من ولد اسماعيل . يعنى : هر كس پياده قبر حسين (ع ) را زيارت كند هر قدميكه بر زمين ميگذارد و بر ميدارد ثواب آزاد كردن يك بنده از اولاد حضرت اسماعيل را دارد. در خبر است كه : ان الله يخلق من عرق زوار الحسين كل عرفة سبعون الف ملك يسبحون الله و يقدسونه . يعنى : خدايتعالى از هر قطره عرق زوار حسين (ع ) هفتاد هزار ملك خلق ميفرمايد كه تسبيح و تقديس او را كند. خواص و فضايل زيارت حضرت سيدالشهداء عليه السلام براى زائر زيارت ابا عبدالله الحسين ارواح العالمين له الفداء خواص زيادى براى شخص زائر در دنيا و آخرت دارد كه از احاديث صحيح استفاده ميشود و ما به نقل چند خاصيت از آن اكتفا كرده و از بقيه صرفنظر مينمائيم . اول : امام صادق (ع ) فرمود: زمانيكه زائر قبر حسين (ع ) قصد كرد كه بزيارت آنحضرت رود: ان الله ملائكة موكلين بقبر الحسين (ع ) فاذا اهم الرجل بزيارته اعطاهم الله ذنوبه فاذا خطا محوها ثم خطاضا عفو اله حسناته فلم تزال تضاعف حتى توجب له الجنة . براى خدا ملائكه هايى هست كه به قبر حسين (ع ) موكلند، پس وقتى شخص زائر زيارت آنحضرت را قصد نمود، حقتعالى گناهانش را بوى ببخشد و زمانيكه براه افتاد قدم گذاشت گناهانش را محو فرمايد و پس از آنكه قدم ميگذارد مضاعف فرمايد حسنات او را و بقدرى حسنات او را مضاعف فرمايد كه به مقامى رسد كه بهشت براى او واجب ميگردد. در اين روايت سه مرتبه براى شخص زائر ذكر شده است : مرتبه اول آنكه چون قصد زيارت كند گناهانش بخشيده شود. مرتبه دوم چون براه افتاد آنها را محو فرمايد، چه بخشيدن غير از محو شدن است مثل اينكه يك نفر زندانى كه حكم زندانش را دادگاه داده كسى ميآيد از او شفاعت ميكند و او را از زندان نجات ميدهند بعد پرونده او را برداشته پاره ميكند و از بين ميبرد كه يكروزى دست ديگران نيفتد تا بدانند اين شخص زندانى و مقصر بوده و عفوش نموده اند. پس بعد از آنكه حقتعالى گناهان اين بنده را محو كرد كه از ياد ملائكه هم برود تا نزد آنان خجل و شرمنده نشود، آنگاه بجاى آن گناهان حسنات بنويسد و بقدرى آنها را مضاعف فرمايد تا به مرتبه و مقامى رسد كه بهشت بر او واجب گردد. دوم : چون زائر حسينى در سفر زيارت خود انفاق نمايد خداوند به هر درهمى كه انفاق نموده بقدر كوه حسنات به او عوض دهد و به هر درهمى كه درين راه مصرف نموده به اضعاف مضاعف عوض دهد و آن بلاهايى كه بر او نازل گرديده و بايد به او برسد از او دور ميگرداند. در روايت از ابن سنان است كه : يجب لهم بالدرهم الف و الف و الف حتى عد عشرة . يعنى : واجب ميشود براى آنها بعوض يك درهم هزار و هزار و هزار تا ده مرتبه . بعد فرمود: و رضا الله خير له و دعا محمد و دعا اميرالمؤ منين و دعا الائمة خير له . يعنى : رضا و خشنودى خدايتعالى براى او خير است و دعاى محمد (ص ) و دعاى اميرالمؤ منين (ع ) و دعاى ساير ائمه صلوات الله عليهم اجمعين براى او خير است . سوم : چون شخص زائر حسينى از منزل خود بيرون آيد ششصد ملك از شش جهت او را مشايعت كنند و چون آفتاب بر او بتابد گناهانش را محو كند همچنانكه آتش هيزم را محو سازد. و چون از حرارت هوا و يا زحمت راه عرق كند خداوند از هر قطره عرق او هفتاد هزار ملك خلق كند كه همه خدا را تسبيح ميكنند و زوار حسين (ع ) طلب مغفرت ميكنند. چهارم : چون زائر حسينى به كربلا نزديك شود چند صف از ملائكه او را استقبال كنند كه از جمله آنها چهار هزار ملكى است كه براى يارى آنحضرت روز عاشورا به كربلا آمدند و پس از شهادت آنحضرت رسيدند و ماءمور شدند كه مجاورت قبر آنحضرت را اختيار كنند. و چون آنحضرت را زيارت نمود آنحضرت نظر مرحمت بسوى او كند و براى او دعا فرمايد و از جد بزرگوار و پدر عاليمقام خود مسئلت نمايد كه از براى وى طلب مغفرت نمايند و پس از آنهمه انبياء و رسل براى او دعا كنند و ملائكه با او مصافحه كنند و چون از كربلا به وطن خود مراجعت نمايد ملائكه او را مشايعت كنند و مخصوصا ميكائيل و جبرائيل و اسرافيل در مشايعت او باشند و اگر در آنسال و يا در سال بعد از دنيا برود همان ملائكه بر سر جنازه او حاضر شوند و براى او طلب مغفرت نمايند و در روايت وارد شده كه آنحضرت فرمود: من زار نى زرته بعد موته يعنى هر كس مرا زيارت كند منهم او را بعد از موتش زيارت ميكنم . عمل خير اثراتى دارد اگر موانعى در پيش نباشد اقتضاى ثوابهائيكه براى جميع اعمال خير ذكر شده اينست كه موانعى پيش نيايد و آن اثر ثواب را از بين نبرد مثلا اثر سكنجبين قطع كردن صفراست و براى كسيكه صفرا در بدن او زياد است بايد سكنجبين بخورد تا دفع صفرا بشود و چه زن باشد يا مرد، كوچك باشد يا بزرگ ، پس اگر كسى اين سكنجبين را خورد و صفرا قطع نشد مسلما مانعى در بين بوده كه اگر نگذاشته آن سكنجبين اثر و خاصيت خود را بدهد شايد قبلا و يا بعدا چيزى خورده كه مانع از اثر آن شده و يا بجهت انقلابى كه در مزاج بوده اثر آنرا از بين برده ، پس اين عوارض منافات ندارد و با اينكه سكنجبين قاطع صفراست . پس از ذكر اين مقدمه كوتاه ميگوئيم آنچه در اثرات ادعيه و اذكار و اعمال وارد شده اثر آنها تا وقتى كه مانعى در پيش نباشد ولى اگر مانع يا موانعى پيش آمد عمل اثرى نخواهد داشت البته اين نه از باب آنست كه اثر عمل من از بين رفته و يا نخواسته اند مزد عمل مرا به من بدهند بلكه بواسطه آن مانعى است كه در بين آمد و اثر عمل مرا از بين برد. مثلا فرداى قيامت نامه عمل بنده اى را بدستش بدهند چون در آن نظر كند اعمال بدى ببيند كه در جميع مرتكب آن نشده بود و ضمنا اعمال خوبى كه در دوران زندگى انجام داده بود در نامه عمل خود نمى بيند ميگويد خدايا نامه عمل من نيست و اشتباه شده ، خطاب رسد اى بنده من اشتباه در كار ما نيست نامه عمل تست ولى بواسطه آن غيبت نهايى كه در پشت سر برادران دينى خود نمودى اعمال خير تو در ديوان عمل آنها منتقل شد و اعمال بد آنان به ديوان عمل تو. پس عمل خوب اثر خود را دارد ولى وقتى كه غيبت آمد اثر آنرا نابود ميكند پس ما نبايد بگوئيم اعمال خوب اثر ندارد بلكه بايد بگوئيم اثرات آنها محو ميشود. تنها عمل خيرى كه اثر آن از بين نميرود زيارت حضرت سيدالشهدا (ع ) است چه اگر از يك طرف برود از جهات ديگر باقى ميماند و لذا قبلا گفتيم تنها عملى كه جامع همه ثوابها ميباشد زيارت آنحضرت است و مانند دارويى است كه داراى صد خاصيت است اگر موانع در وجود من باشد كه صد مانع نيست و ممكن است پنجاه يا شصت مانع باشد كه جلوى پنجاه يا شصت خاصيت را بگيرد غيرممكنست كه صد مانع در بدن من باشد كه اثر صدخاصيت را از بين ببرد. دليل بر اينكه اثرات زيارت حضرت سيدالشهداء (ع ) بكلى از بين نميرود فرمايش جابر بن عبدالله انصارى است در روز اربعين بر سر قبر حسين (ع ) كه فرمود: انه اذا زلت قدم محبيه و زائره من الذنوب فى مقام ثبت له قدم آخر فى مقام آخر . يعنى : هر گاه قدم محب و زائر آنحضرت از گناهان لغزيد براى وى قدم ديگر در مقام ديگر ثابت ميشود. ما ميگوئيم كه اگر خداى نخواسته گناهان ما مانع شد كه اثر زيارت آنحضرت بما برسد از راههاى ديگرى اميد نجات براى ما خواهد بود، گيرم ثواب حج و نماز و روزه و زكوة و تسبيح و صدقه بما ندادند ولى مشمول اين روايت خواهيم شد كه فرداى قيامت منادى حق ندا ميكند: اين شيعة آل محمد، كجايند شيعيان آل محمد؟ پس جمع كثيرى كه عدد آنها را جز خدا نداند برخيزند پس از آن ندا كنند: اين زوار الحسين بن على كجايند زائران قبر حسين (ع ) پس جمعى بايستند و به آنها گفته شود كه دست هر كسى را كه دوست داريد بگيريد و داخل بهشت كنيد، پس شخص زائر دست دوستان خود را گرفته داخل بهشت كند تا اينكه كسى به او ميگويد كه من در فلان روز بجهت تو عملى نمودم ، دست او را هم ميگيرد و داخل بهشت ميگرداند. ممكن است بگويد كه شايد ما جز، ايندسته نباشيم و عمل بد ما مانع شد كه صداى اين منادى بما برسد، جواب گوئيم در روايت وارد شده كه بر پيشانى زائر حسين (ع ) در قيامت نوشته ميشود: هذا زائر قبر خير الشهداء امام صادق (ع ) فرمود كه در روز قيامت منادى حق ندا كند كه كجايند زوار حسين بن على (ع ) پس جماعتى بر ميخيزند كه عدد آنها را جز خدا كسى نداند، بعد بآنها گويند چه چيز باعث شد كه شما آنحضرت را زيارت كرديد؟ گويند پروردگارا دوستى برسول خدا و على و فاطمه و ترحمى كه به آنحضرت داشتيم بسبب مصايبى كه بآنحضرت وارد آمده بود، پس به آنها ميگويند: اينها محمد و على و فاطمه و حسن و حسين صلوات الله عليهم اجمعين هستند به آنها ملحق شويد شما با آنها هم درجه هستيد و به لواى رسول خدا الا حق شويد، پس ميروند در زير لوايى كه در دست على (ع ) ميباشد. نتيجه اگر تمام اعمال ما مردود شود و گناهان ما نگذارد كه ثوابهاى زائر حسينى را ببريم آيا چيزى پيدا ميشود كه جلوى دوستى را بگيرد، وقتى ما بگوئيم خدايا دوستى اين خانواده ما را به قبر آنحضرت كشانيد مانع از اين دوستى چه خواهد شد؟ فرمود: حب على حسنة لا يضر معها سيئة پس هيچ گناهى نمى تواند دوستى را از بين ببرد و كسى هم نميتواند در قيامت بگويد اين شخص دوست اين خانواده نيست بلكه ميگويد دوست گنه كار است . مجلس هيجدهم : يا ابا عبدالله لقد عظمت الرزية و جلت المصيبة بك علينا و على جميع اهل الاسلام يعنى : يا ابا عبدالله هر آينه سوگوارى تو بزرگ شد و مصيبت تو بر ما و بر جميع اهل اسلام عظيم شد. شرح عظم بمعنى بزرگ است . در سوره حج آيه 30 ميفرمايد: و من يعظم حرمات الله فهو خير له : يعنى كسى كه محرمات الهى را بزرگ بشمارد پس برايش بهتر است . و در آيه 32 همين سوره ميفرمايد: و من يعطم شعائر الله فانها من تقوى القلوب . لغت جلت هم بمعنى بزرگى ذكر شده . و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام . ذوالجلال بمعنى صاحب عظمت و بزرگيست . بنابراين هر دو لغت بيك معنى آمده و دو لفظ بيك معنى خواهند بود. الزيارة بالتشديد الصله الززيتة بالهمزة لانه مهمور مشتق من الزره فخفف الهمزه با القلب و الادغام . در قاموس رزيه را بمعنى مصيبت معنى كرده پس جمله لقد عظمت الرزية با جمله جلت المصيبة بيك معنى است و فرقى در معنى با هم ندارند. مصيبت در اصل بمعنى رسيدن است لكن در بلاها و صدماتى كه در دنيا بشما رسيده بقدرى بزرگ است كه مثل اينكه بر ما وارد شده بلكه همه اهل اسلام وارد گرديده است . و على جميع اهل اسلام بما ميفهماند كسى كه در مصيبت آنحضرت مهموم و مغموم نگردد و حالت تاثرى به او روى ندهد اهل اسلام نيست و چگونه ممكنست كسى مسلمان باشد و در ايام عاشورا آن مصايب را بشنود و حالت تاثرى به او دست ندهد و لذا چون مصيبت آنحضرت بسيار بزرگ و مورد اهميت بود خداوند پيغمبران گذشته را به كربلا آورد و داستان كشته شدن آنحضرت را بجهت آنان نقل فرمود و آنها گريه كرده و ناراحتى در آنزمين ديدند. آمدن آدم عليه السلام بزمين كربلا ((شيخ طريحى )) در ((منتخب )) نقل ميكند كه چون حضرت آدم بزمين هبوط كرد و حوا را نديد در طلب او طى طريق بزمين كربلا افتاد بدون آنكه واقعه اى براى او پيش آمد كند به اندوهى بزرگ در افتاد و سينه اش تنگى گرفت و چون بمقتل حسين (ع ) رسيد لغزشى در وى پديد آمد كه خون از پاى وى جارى گشت ، سر بسوى آسمان كرده و گفت پروردگارا آيا من مرتكب گناه ديگرى شدم كه اينك مرا كيفر دادى چه من در روى زمين عبور كردم به چنين حادثه اى گرفتار نشدم . حقتعالى وحى فرستاد كه اى آدم جرم تازه اى از تو صادر نشده ولى فرزندت حسين در اين زمين ظلم كشته ميشود اينك خون تو بموافقت وى ريخته شد، آدم عرض كرد پروردگارا حسين پيغمبر است ؟ خطاب آمد كه پيغمبر نيست ولى فرزندزاده پيغمبر من محمد صلى الله عليه و آله ميباشد، عرض كرد قاتل او كيست ؟ خطاب آمد قاتلش يزيد است كه ملعون اهل آسمانها و زمين است . آدم روى بجبرئيل آورده گفت چه كار كنم گفت لعن بر يزيد كن آدم چهار مرتبه يزيد را لعن نمود و چند قدمى برداشت تا بكوه عرفات رسيد و حوا را دريافت . آمدن حضرت نوح عليه السلام بزمين كربلا و نيز در ((منتخب )) روايت ميكند چون حضرت نوح سوار كشتى شد و دنيا را آب گرفت در روى آب حركت ميكرد تا بكربلا رسيد، در آنجا كشتى ايستاد و حركت نكرد نوح از غرق شدن كشتى ترسيد عرض كرد الهى در روى آب همه جا گرديدم مرا خوفى مثل اين زمين نرسيد جبرئيل نازل شد عرض كرد يا نوح در اينزمين امام حسين (ع ) شهيد ميشود كه سبط خاتم انبياء محمد مصطفى ميباشد حضرت نوح پرسيد قاتل او كيست ؟ جبرئيل گفت لعين هفت آسمان و زمين ميباشد حضرت نوح چهار مرتبه او را لعن كرد كشتى حركت كرد تا بكوه جودى رسيد. آمدن حضرت ابراهيم عليه السلام بزمين كربلا ((طريحى )) نقل ميكند كه وقتى حضرت ابراهيم (ع ) سواره بصحراى كربلا گذر نمود اسب او بسر در آمده و آنحضرت از پشت اسب بزمين افتاد و سر مباركش شكست و خون جارى شد پس زبان باستغفار گشود و گفت الهى از من چه گناهى سر زده كه بدون جهت بزمين خورده خون از سرم جارى شد؟ جبرئيل نازل شده گفت اى ابراهيم گناهى از تو صادر نگشته ولى اين سرزمينى است كه در آن سبط خاتم الانبياء و پسر خاتم الاوصيا كشته ميشود پس خون تو بموافقت خون او ريخته شد. ابراهيم گفت اى جبرئيل قاتل او چه كسى خواهد بود؟ جبرئيل گفت او ملعون اهل آسمانها و زمينها است و قلم بر لوح بلعن آن پليد بدون اذن پروردگار جارى شد. حقتعالى بقلم وحى نمود كه بنگارش اين لعن مستحق ثنا و ستايش گشتى آنگاه ابراهيم دست بدعا برداشت و بسيار يزيد را لعن كرد و اسب آنحضرت بزبان فصيح آمين گفت . ابراهيم خطاب به اسب نموده فرمود چگونه بدى يزيد بر تو معلوم شد كه آمين گفتى ؟ اسب گفت اى ابراهيم من هميشه فخر ميكردم كه تو بر پشت من سوار ميشوى و چون بسر فرود آمدم و تو از پشت من بزمين افتادى خجلت و شرمسارى من زياد شد و دانستم كه اين بواسطه پليدى يزيد است لذا آمين گفتم . مرحوم شوشترى ميفرمايد ممكنست اين محلى كه حضرت ابراهيم بزمين خورد همان محلى باشد كه روز عاشورا حسين عليه السلام از روى اسب بزمين افتاد. راقم اين اوراق گويد كه از اسب افتادن حضرت ابراهيم در زمين كربلا با افتادن حسين (ع ) بسيار فرق داشته است ، حضرت ابراهيم سرش شكست و قدرى خون آمد و برخاست ازين بيابان بيرون رفت ولى حسين (ع ) بواسطه نيزه اى كه صالح بن وهب بر پهلوى نازنين آنحضرت زد از اسب بزمين افتاد و بعضى نوشتند بواسطه تيرى كه بر گلوى نازنين آنحضرت فرود آمد حضرت بر زمين افتادند و ممكنست صحيح همان باشد كه اكثر ارباب مقاتل ذكر كرده اند چون آن تير سه شعبه بر قلب نازنين آقا وارد آمد حضرت نتوانست كه تير را از جلو بيرون آورد بلكه از عقب بيرون آورد و خون چون ناودان جارى شد حضرت نتوانست طاقت سوارى از روى اسب بزمين افتاد. بلند مرتبه شاهى ز صد رزين افتاد اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد صدوق نقل ميكند كه روزى حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله در محضر اصحاب نشسته بودند كه حسين (ع ) وارد شد چون پيغمبر چشمش بحسين افتاد اشكش جارى شد فرمود هر وقت حسين را مى بينم گويا آنروزى را مشاهده ميكنم كه تيرى باو رسيده و از زين بزمين واژگون شده و بعد از افتادن بخاك آن پاره پاره بدن را مانند گوسفندى سر ميبرند در صورتيكه حسين من هيچ گناهى ندارد. ورود حضر اسماعيل عليه السلام بزمين كربلا حضرت اسماعيل با گوسفندانى كه داشت در كنار شط فرات عبور ميكرد و گوسفندان چرا مينمودند روزى شبان آنحضرت خبر آورد كه اين گوسفندان چند روز است كه از فرات آب نميخورند حضرت اسماعيل سبب را از خدا سئوال نمود جبرئيل نازل شد عرض كرد كه جهت را از خود گوسفندان بپرس حضرت اسماعيل به گوسفندى فرمود چرا آب نميخوريد؟ گوسفند بزبان فصيح عرض كرد كه بما رسيده فرزند تو حسين كه سبط محمد است در اين سرزمين تشنه شهيد ميشود و ما بواسطه حزنى كه داريم از اين آب نميخوريم . ورود حضرت موسى عليه السلام بزمين كربلا وقتى ((حضرت موسى ع )) با ((يوشع بن نون )) بزمين كربلا رسيدند بند نعلين موسى پاره شد و خارى سخت بر دو پاى مباركش فرو رفت و خون جارى شد عرض كرد الهى چه گناهى از من صادر شده كه بدين كيفر مبتلا شدم حقتعالى وحى فرستاد كه در اينموضع خون حسين ريخته ميشود و خون تو بموافقت خون وى جارى گرديد عرض كرد خدايا حسين كيست ؟ خطاب آمد كه سبط محمد مصطفى و پسر على مرتضى است ، عرض كرد قاتل او كيست ؟ خطاب آمد كه او لعين ماهيهاى دريا و وحوش صحرا و طيور هوا است موسى دست بدعا برداشته يزيد لعين را لعن كرد و يوشع بن نون گفت . عبور حضرت عيسى بزمين كربلا روايت شده كه حضرت عيسى (ع ) در ايام سياحت خود با حواريون گذارش بزمين كربلا افتاد ناگاه شير غرانى بر سر راه ايشان آمد راه را بر ايشان مسدود كرد حضرت عيسى پيش رفت و فرمود چرا را بر ما گرفته اى و نميگذارى عبور كنيم شير بزبان فصيح گفت نميگذارم شما ازين بگذريد مگر آنكه يزيد را كشنده حسين است لعن كنيد، عيسى فرمود حسين كيست ؟ شير گفت سبط محمد النبى الامى و پسر على كه وصى او است ، فرمود قاتل او كيست ؟ شير گفت ملعون وحوش بيابانها و گرگان و درندگان صحراها بالخصوص در روز عاشورا آنگاه حضرت عيسى دست بدعا برداشت و يزيد را لعن فرمود، حواريون آنحضرت آمين گفتند شير دور شده آنها رفتند. آمدن پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله بزمين كربلا ((شيخ مفيد)) در كتاب ارشاد باسناد خود از ((ام سلمه )) نقل ميكند كه گفت شبى پيغمبر خدا (ص ) از نزد ما بيرون رفت و مدت زمان طويلى از ما غايب بود بعد از مدتيكه باز آمد آنحضرت را پريشانحال و گرد و غبارآلوده ديديم كه دست مباركش را بهم گذاشته و بسته بود عرض كردم يا رسول الله چرا شما را گرد و غبارآلوده و پريشانحال مى بينم فرمود در اين ساعت مرا بعراق بزمينى كه كربلا نام داشت بردند و مقتل حسين و جماعتى از فرزندان و اهلبيت مرا بمن نشان دادند و من خون ايشانرا همى جستم و اينك خاك آن سرزمين در دست نيست آنگاه حضرتش دست خود را بگشود كه ميان دستش خاك قرمز رنگى بود بمن داد و فرمود اين خاك را محفوظ بدار من آنخاك را در شيشه كردم و سر آنرا محكم بستم و چون حضرت حسين (ع ) از مدينه متوجه عراق شد هر روز و هر شب آنرا ميديدم و چون آخر روز عاشورا آنرا ديدم تبديل بخون تازه شده بود صداى ناله بلند شد و گريه بسيارى كردم و دانستم كه حسين (ع ) كشته شده ولى اينمطلب را بكسى نگفتم تا خبر شهادت آنحضرت رسيد. و در ارشاد از ام سلمه نقل نموده كه گفت شب يازدهم محرم با كمال و غم خوابيدم رسول خدا را در خواب ديدم با حالت حزن و ناله و گريان و غبارآلوده و تا آن شب آنحضرت را خواب نديده بودم من مشغول پاك كردن آن گرد و غبار عرض كردم يا رسول الله جانم قربانت چرا گريه ميكنى و اين گرد و غبار چيست كه بر سر و محاسن شما مى بينم فرمود اى ام سلمه امشب مشغول كندن قبر براى حسينم و اصحابش بودم و الان از كندن آنها فارغ شدم . آمدن اميرالمؤ منين عليه السلام به زمين كربلا ((صدوق )) عليه الرحمه در ((امالى )) از ابن عباس نقل ميكند كه گفت در مراجعت از جنگ صفين در ركاب اميرالمؤ منين عليه السلام بودم چون بزمين نينوا و شط فرات رسيديم آنحضرت با صداى بلند فرمود كه اى پسر عباس اينموضع را ميشناسى ؟ عرض كردم نميشناسم فرمود اگر اينزمين را ميشناختى همچنانكه من ميشناسم از اينجا عبور نميكردى تا مانند من گريه كنى آنگاه حضرتش چنان بگريست كه اشك چشمش از محاسن مباركش جارى شد و بر سينه اش ريخت و ما نيز گريان شديم پس فرموده آه مرا چه كار است با آل ابى سفيان و ((آل حرب )). مالى و لال ابى سفيان مالى و لال حرب حزب الشيطان و اولياء الكفر . كه لشكر شيطان و اولياء كفرند بعد فرمود: صبرا ابا عبدالله فقد لقى ابوك مثل الذى تلقى منهم . صبر كن اى ابو عبدالله كه رسيد بر پدر تو مثل آنچه بتو خواهد رسيد آنگاه فرمود تا آب حاضر كردند و وضو ساخت و مدتى نماز گذراد و دوباره كلام نخستين را اعاده فرمود و ساعتى بخواب رفت و چون بيدار شد فرمود يابن عباس عرض كردم اينك حاضرم فرمود خوابى ديدم و اگر خواهى از براى تو حديث كنم عرض كردم بخير است فرمود در خواب ديدم كه مردانى از آسمان نازل شدند با علمهاى مفيد كه شمشيرهايى بگردن خود انداخته و دور اينزمين خطى كشيدند بعد ديدم كه شاخهاى ايندرخت خرما سر بر زمين آوردند و اين صحرا بخون تازه موج ميزند و گويا حسين كه فرزند من و گوشت و مخ و جان منست در آن درياى خون غرق شده و استغاثه ميكند و كسى بفرياد او نميرسد و آن مردان سفيد كه از آسمان فرود آمده بودند او را ندا ميكردند و مى گفتند صبر بر شما باد اى آل رسول كه شما بدست اشرار ناس كشته ميشويد و اينك اى ابوعبدالله بهشت بسوى تو مشتاق است ، آنگاه زبان بتعزيت من گشودند و گفتند اى ابوالحسن بشارت باد ترا كه خداوند چشم ترا در روز قيامت به او روشن خواهد كرد، پس از خواب بيدار شدم و قسم به آن كسيكه جان على در يد قدرت اوست مرا صادق مصدق ابوالقاسم صلى الله عليه و آله خبر داد كه هنگام خروج بقتال اهل بغى اينزمين را خواهم ديد و اينزمين كرب و بلا است كه حسين با هفده تن از فرزندان من و فاطمه در اينزمين مدفون خواهند شد و اينزمين در آسمانها معروف و مذكور است كه زمين كرب و بلا مينامند چنانكه حرمين و بيت المقدس معروف و مذكور است . بعد فرمود يابن عباس در اطراف اينزمين پشك آهو طلب كن ، بخدا كه هرگز دروغ نگفته ام و رسول خدا هم با من دروغ نگفته و آنها زرد رنگ و چون زعفرانند. ((ابن عباس )) گفت آنها را در جايى انباشته يافتم و ندا كردم كه يا اميرالمؤ منين آنها را با همان صفى كه فرمودى يافتم حضرت بشتاب آمد و مقدارى از آنها برگرفته و بوئيد آنگاه فرمود همانست كه مرا خبر داده اند يابن عباس ميدانى كه اين پشك ها چيست ؟ اينها را ((عيسى بن مريم )) بوئيده در آنوقتى كه در اين صحرا وارد شد و حواريون در خدمت او بودند و گله آهويى ديد كه درينجا جمع بودند ميگريستند پس عيسى و حواريون نشستند و گريه كردند و گفتند يا ((روح اله )) سبب گريه تو چيست ؟ فرمود آيا ميدانيد كه اين كدام زمين است ؟ گفتند نه فرمود اين زمينى است كه در آن فرزند رسول خدا و فرزند طاهره بتول كه شبيه بمادر منست كشته ميشود و در اينزمين بخاك ميرود و بوى خاك آن اطيب از بوى مشك است چه از طينت پسر شهيد پيغمبر است و چنين است طينت انبياء و اولاد انبياء اين آهوها با من سخن ميگويند كه ما در اينزمين بشوق تربت فرزند مبارك رسول خدا چرا ميكنيم و اينزمين را ماءمن خويش ميدانيم آنگاه عيسى دست زد و اين پشك ها را گرفت و بوئيد و فرمود كه خوش بويى اين پشك ها براى خوشبويى گياهى است كه در اينزمين ميرويد اى خداى من باقى بدار اين پشك ها را تا گاهى كه على پدر اين فرخ مبارك در اينجا عبور كند و آن را ببويد تا از براى او تعزيت و تسليتى باشد. پس حضرت اميرالمؤ منين (ع ) فرمودند اين پشك ها بدعاى آن حضرت تا اينزمان بجاى مانده و در طول زمان زردرنگ گشته و اينمكان زمين كربلا است . پس على صوت ندا در داد كه يا رب عيسى بن مريم لا تبارك فى قتله و المعين عليه و الخاذل له اى خداى عيسى بن مريم مبارك منما بر قاتلان او و آنكس كه معين باشد بر قتل او و آنكس كه خذلان او خواهد. آنگاه مدتى بگريست و ابن عباس و اصحاب بآنحضرت گريان شده تا حضرت بيهوش شده بر روى زمين افتاد و مدتى بيهوش شد چون بهوش آمد قدرى از آن پشك را برگرفت و در كنار وادى مبارك سبسبت و مرا نيز امر فرمود كه قدرى برگرفتم و در كنار رداى خود بستم بعد فرمود اى پسر عباس هر وقت ديدى ازين پشك ها خون تازه بجوشد و سيلان كند دانسته باش كه حسين را كشته اند و درينجا بخاك سپرده اند. ابن عباس گويد هميشه آن پشك ها را در آستين خود نگه ميداشتم و بيش از فرايض در حفظ آن ساعى بودم تا گاهى كه در مدينه در خانه خود خوابيده بودم ناگاه از خواب بيدار شدم و آستين خود را از خون مملو ديدم كه خون تازه سيلان مينمود و بگريستم و گفتم بخدا قسم كه حسين كشته شد و هرگز على (ع ) حديثى دروغ نگفته الا آنكه واقع شده زيرا كه رسول به او خبر داده پس فزع كردم و از خانه بيرون دويدم هنگام صبح بود بخدا سوگند مدينه را چنان از دود سياه آكنده ديدم كه بهيچ وجه چيزى از اعيان و موجودات مرئى نبود آنگاه آفتاب سر از مشرق بيرون زد و منكسف بود و ديوارهاى مدينه را ديدم كه بخون تازه آغشته است پس گريان فرو نشستم و گفتم بخدا قسم حسين كشته شد و از ناحيه بيت ندايى فرا رسيد كه اى آل رسول صبر كنيد كه حسين كشته شد و روح الامين با حالت گريه و ناله بر زمين نزول نمود آنگاه با صداى بلند گريست و ما نيز گريستيم و اين واقعه در روز عاشورا بود كه دهم محرم است و چون آنهائيكه كه در كربلا بودند مراجعت كردند بما گفتند كه ما هم اين كلمات را شنيدينم بعد دانستيم كه حضرت خضر بوده است . جماعتى از خاك كربلا بدون حساب به بهشت ميروند و نيز در ((امالى )) سند ((بهرثمة بن ابى مسلم )) ميرساند كه گفت در واقعه صفين ركاب اميرالمؤ منين (ع ) حاضر بودم ، چون در هنگام مراجعت بزمين كربلا رسيديم و فرود آمديم آنحضرت نماز صبح را با ما گذاشت پس دست فرا برد و پاره اى از تربت آنزمين برگرفت و بوييد و فرمود خوشا بحالت اى تربت همانا در قيامت از تو جماعتى انگيخته ميشوند كه بى پرسش داخل بهشت ميشوند. هرثمه گويد مرا ضجيعى بود از شيعيان على (ع ) چون بخانه آمدم به او گفتم آيا ميخواهى حديثى از مولاى خود بشنوى كلام مولا را براى او نقل كردم گفت اميرالمؤ منين جز بحق سخن نگويد اينزمان بگذشت تا اينكه عبيداله بن زياد از كوفه لشكرى بجنگ حسين (ع ) فرستاد منهم در آن لشكر بودم تا بهمان منزل رسيدم كه در مراجعت از صفين در خدمت اميرالمؤ منين (ع ) بودم و آن فرمايش را بمن كرد سخنان آنحضرت را ياد آوردم فورى شتر خود را سوار شده بنزد امام حسين (ع ) شتافتم و سلام كردم و آن كلامى كه از اميرالمؤ منين (ع ) شنيده بودم بعرض رسانيدم فرمود تو با منى يا بر من گفتم با توام نه بر تو ولى دختران چندى در كوفه گذاشته ام كه از عبيداله بن زياد براى آنها ميترسم ، فرمود پس برو بمكانى كه كشته شدن ما را نبينى و صداى ما را نشنوى قسم بخدا كه جان حسين يد قدرت اوست هر كه استغاثه ما را بشنود و ما را اعانت نكند خدا او را بر روى در جهنم مى افكند. از مطالبى كه تا اينجا ذكر شد معلوم گشت بزرگى مصيبت ابا عبدالله عليه السلام بقدرى بوده كه خداوند پيغمبران را به كربلا آورده و گوشه اى از مصيبت آنحضرت را براى آنها ذكر كرده بلكه حيوانات هم براى همدردى در مصيبت آنحضرت گريه كرده و تشنگى كشيده اند. سؤ ال : معروف است كه ميگويند صدمات و زحمات پيغمبر ما بيش از ساير پيغمبران بوده و خود آنحضرت هم فرموده هيچ پيغمبرى را مثل من اذيت نكردند، پس چگونه مصيبت حسين (ع ) اعظم از همه مصائب شد؟ جواب : در ((علل الشرايع )) از عبداله بن الفضل روايت كرد كه به صادق آل محمد (ص ) گفتيم يابن رسول الله چگونه روز عاشورا روز مصيبت و غم و جزع و بكاء شد و روز وفات رسول خدا و فاطمه و اميرالمؤ منين و حسن عليهم السلام باين مرتبه نشد؟ فرمود: همانا مصيبت روز كشتن حسين (ع ) اعظم از ساير ايام است بعلت آنكه اصحاب كساء كه اكرم خلق بودند پنج تن بودند و چون پيغمبر (ص ) از دنيا رفت مردم خود را به على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام تسلى ميدادند چون فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت به اميرالمؤ منين از دنيا رفت بحسنين و چون حسن رفت به حسين و چون حسين رفت يك تن از اصحاب كساء نماند كه تعزى و تسلى خلق به او باشد و رفتن او چون رفتن جميع آنها شد چنانچه بقايش چون بقاى جميع بود پس از اينجهت روز قتل حسين (ع ) از جهت مصيبت اعظم ايام شد. راوى ميگويد گفتم يابن رسول اله چرا در على بن الحسين غراء و شكوه خلق نبود چنانچه در آباء گرام او بود؟ فرمود: بلى بن الحسين سيد عابدان و امام زمان و حجت خداى بر خلق بعد از پدران خود بود لكن او ملاقات رسول خدا را نكرده و تلقى سماعى كه براى على و حسنين بود براى او نبود و علمش بوراثت بود و اميرالمؤ منين و فاطمه و حسنين را مردم با رسول خدا در احوال متوالى ديده بودند و بهر يك نظر ميكردند متذكر حال او با رسول و اقوال او در حق ايشان و براى ايشان ميشدند چون همه رفتند خلق فاقد مشاهده آن جماعت شدند كه اكرم خلق خدا بودند و در هيچيك فقدان همه نبودند مگر در فقدان حسين چه آخر همه رفت از اين روى قتل او بحسب مصيبت اعظم ايام شد. در اين حديث چندين مورد تصريح نموده به اينكه مصيبت سيدالشهداء اعظم مصائب بر مسلمين است و مؤ يد مضمون اينحديث كلامى است از حضرت زينب عليهاالسلام كه در ((ارشاد مفيد)) نقل ميكند كه در شب عاشورا بحضرت سيدالشهداء عرض كرد: واثكلاه ليت الموت اعد منى الحيوة اليوم ماتت امى فاطمة و ابى على و اخى الحسن و يا خليفة الماضى و ثمال الباقى . و نيز در ((امالى )) روايت ميكند از صادق آل محمد عليه السلام كه روزى امام حسين (ع ) وارد بر حضرت امام حسن (ع ) شد چون چشمش بر برادر بزرگوارش افتاد شروع به گريه كردن نمود امام حسن (ع ) فرمود برادر ترا چه چيز بگريه در آورد عرض كرد گريه من بجهت آن بلايى است كه بر تو وارد ميشود امام حسن فرمود آنچه با من ميكنند سمى است كه بمن ميدهند و لكن روزى چون روز تو نيست كه سى هزار نفر بسوى تو آيند و همگى مدعى باشند كه امت جد تو مسلمانند ولى بر قتل و ريختن خون و انتهاك حرمت و اسيرى زنان و اولادان و اولاد آنان و غارت مال و متاع تو اجتماع ميكنند و در اين هنگام لعنت بر بنى اميه فرود ميآيد. از فرمايش حضرت حسن در اين خبر معلوم ميشود كه روزى مثل روز امام حسين (ع ) در عاشورا نبوده است . مجلس نوزدهم : و جلت و عظمت مصيبتك فى السموات على جميع اهل السموات و بزرگ و عظيم شد بلاها و صدمات شما در آسمانها و بر همه اهل آسمانها در مجلس هجدهم شرح داديم كه فرمود: و جلت المصيبة بك علينا و على جميع اهل الاسلام . يعنى مصيبات شما نه فقط براى ما دشوار است بلكه براى جميع مسلمين سخت است اگر چه شيعه نباشد در جمله فوق ميفرمايد: نه فقط مصيبت شما بر اهل اسلام و ايمان سخت است بلكه براى آسمانها و اهل آن سخت است كه آنها را گريان و ناراحت نموده است . در جمله ايكه بعدا در زيارت خواهد آمد ميفرمايد: و اعظم رزيتها فى الاسلام على جميع اهل السموات و الارض . پس در اين عبارت اهل زمين اضافه شده ازين چند عبارت نتيجه ميشود كه مصيبت شما بر اهل زمين و آسمان سخت و مشكل بوده كه آنها را بحالت تاثر و سوگوارى در آورده است بيان اينمطلب در سه فضل ذكر خواهد شد. فضل اول : در اثبات شعور براى موجودات عالم از آيات و اخبار بسيارى استفاده ميشود كه براى موجودات عالم شعور و فهم ميباشد كه بسيارى از مطالب را درك ميكنند. حقتعالى ميفرمايد: و لقد اتينا داود منا فضلا يا جبال اوبى معه والطير . (سبا - 10) بكوهها و طيور گفتيم كه با داود تسبيح بگويند ما از فضل و كرم خود به داود نبى عطاياى بسيارى بخشيده از جمله به كوهها و پرندگان امر نموديم كه با نعمه هاى داودى هماهنگ شوند و هر وقت او به تسبيح و استغفار مشغول شود شما نيز با او موافقت كنيد هر زمان داود در بيابانى عبور مينمود زبور را با لحن خوش داودى ميخواند تمام پرندگان و درندگان تحت تاثير صوت او واقع شده با او همنوا گشته به تسبيح و تقديس خداوند مشغول ميشدند و نيز ميفرمايد: و سخرنا مع داود الجبال يسبحن و الطير و كنا فاعلين . (انبياء - 79) كوهها و مرغان را مسخر داود گردانيديم و با او تسبيح گفتند اگر بنا باشد كه براى كوه و پرندگان شعور و فهم و استعداد نباشد چگونه با داود پيغمبر تسبيح ميگويند معلوم ميشود آنها هم خدا را شناخته اند. در آيه ديگر ميفرمايد: يسبح الله ما فى السموات و ما فى الارض الملك القدوس العزيز الحكيم . (الجمعه - 1) در آيه ديگر ميفرمايد: يسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض له ملك و له الحمد و هو على كل شى قدير . (التغابن - 1) در آيه ديگر ميفرمايد: يسبح له السموات السبع و الارض و من فيهن و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم . (الاسراء - 44) در اين آيه حقتعالى بر سبيل تعظيم و اجلال و ثناى برخود ميفرمايد: آسمانهاى هفتگانه و زمين و هر كه در آسمانها و زمينست به تنزيه و تسبيح پروردگار مشغول ميباشند و هيچ چيزى نيست مگر آنكه بذكر و تقديس و تنزيه خداوند و ستايش حضرت حق اشتغال دارد ولى مردم تسبيح موجودات را نمى فهمند. در كافى از حضرت صادق (ع ) روايت ميكند كه فرمود: براى حيوانات بر گردن صاحبانش شش حقست : 1 - آن حيوان را ما فوق توانايى بار نكنند. 2 - پشت آنها را محل سكونت و گفتگو قرار ندهند. 3 - هر وقت پياده شدند قبل از آنكه خودشان طعام بخورند به آنها علوفه بدهند. 4 - آنها را سيراب كنند. 5 و 6 - به سر و صورت آنها نزنند چه آنان براى پروردگار تسبيح ميكنند. در آيه ديگر ميفرمايد: كل قد صلوته و تسبيحه و لله عليمم بما تفعلون . (النور - 41) جناب اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: بانگ خروس نماز اوست بال برهم زدن او ركوع و سجود ميباشد. از جمله زبان حال خروس در شب اينست : اذكروا الله ايها الغافلون . اى مردم غافل عمر گذشت خواب بس است برخيزيد و خدا را ياد كنيد. هنگام سپيده دم خروس سحرى دانى كه چرا همى كند نوحه گرى يعنى كه نموده اند رآينه صبح از عمر شبى گذشت و تو بيخبرى فى البحار عن الصادق (ع ) ما يصاد من الطير الا ما ضيع التسبيح . موريس مترلينگ در كتاب زنبور عسل خود در صفحه ميگويد: در عالم جمادات به ويژه مواد معروف به متبلور ((بلورى شكل )) نيز حركاتى ديده ميشود. دانشمند انگليسى روسكين ميگويد: جمادات متبلور نه فقط داراى حركات هستند بلكه با هم ميجنگند. و اگر يك شى خارجى وارد آنها شود آنرا از خود ميرانند و گاهى اقوياء نسبت به ضعفا گويى ترحم بخرج ميدهند و آنها را مجاز ميدانند كه مقام و جاى آنها را بگيرند. در نقاطى كه سنگهاى آهن با مواد متبلور مجاور هستند ميكوشند كه سنگهاى آهن را از خود دور كنند كه مبادا بر اثر اختلاط با آنها آلوده شوند و حتى وقتى مواد متبلور مجروح ميشوند در صدد معالجه خود بر ميآيند و زخمهاى آنها مداوا ميشود. تكليف ما در اينجا چيست اين اعمال جمادات را به چه بايد منسوب نمائيم اينها در كدام دانشگاه درس خوانده اند كه در موقع جراحى خود را معالجه كنند آيا چه كسى به آنها علم جنگ آموخت چه كسى به آنها فهمانيد كه بايد با غير خود آميزش نكنند و آنها را از خود دور نمايند آيا غير از خدا ميتوان گفت كس ديگرى است . اين قبيل دانشمندان بما ميفهماند كه موجودات اگر چه از جمادات باشند داراى شعور ميباشند. لذا قرآن ميفرمايد: ان من شى لا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون بسبيحهم . البته اين شعور درباره نباتات بيشتر و در حيوانات خيلى بيشتر ميباشند خداوند درباره هدهد ميفرمايد: وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون الله و زين لهم الشيطان و اعمالهم فصدهم عن السبيل فهم لا يهتدون . (النمل - 24) يعنى : هدهد بحضرت سليمان گفت بلقيس را با تمام رعيتش يافتم كه خدا را از ياد برده و بجاى خدا خورشيد را ميپرستند و شيطان اعمال زشت آنانرا در نظرشان زيبا جلوه داده و آنها را بكلى از راه خدا بازداشته تا هرگز بحق هدايت نشوند. عجب اينست كه اين حيوان بقدرى داراى شعور است كه وقتى انسان را مى بيند كه غير از خدا را سجده ميكنند و اطاعت شيطان را مينمايد تعجب ميكند و بحضرت سليمان گويد: الا يسجدوالله الذى يخرج الخباء فى السموات و الارض و يعلم ما تخفون و تعلنون الله لا اله الا هو رب العرش العظيم . (النمل - 26) يعنى چرا پرستش نكنند خدايى را كه پنهان را بعرصه ظهور آورده و بر نهان و آشكار خلق آگاه است در صورتيكه آن خداى يكتا كه جز او هيچ خدايى نيست پروردگار عرش با عظمت است و بينهايت سزوار پرستش است . امام صادق (ع ) فرمود: آنچه در آسمان و زمينست تا ماهيان دريا طلب آمرزش براى طالب علم و و دانش آموز مينمايند. ((يعنى علم دين )) در ثواب الاعمال از رسول خدا (ص ) مرويست كه انگشتر عقيق در دست كنيد زيرا كه آن اول كوهى است كه به وحدانيت خدا و به نبوت من و به وصايت تو يا على و براى شيعه تو و به بهشت اقرار كرده . از اين قبيل روايات بسيار است و ذكر آن موجب تطويل كلام ميگردد و در معجزات ائمه بسيار وارد شده كه حيوانات عرض حاجت خدمت امامان دقت ميكردند و معرفت كامل درباره ايشان داشته اند. فصل دوم : مصيبت اهل آسمان ها از اين عبارت زيارت معلوم ميشود كه اين كرات باعظمت كه در جو در حركت هستند و از آنها تعبير به آسمانها ميشود داراى مخلوقاتى هستند كه تعبير به اهل نموده و در جمله ديگرى ، بعدا شرح آن خواهد آمد، دارد كه على جميع اهل السموات و الارض پس از ايندو عبارت معلوم ميشود كه مصيبت حضرت سيدالشهداء (ع ) بقدرى بزرگست كه همه اهل آسمانها و زمين را ناراحت نموده است بطوريكه آسمان و زمين و موجوداتيكه در اين دو زندگى ميكنند گريان ميشوند. بعدا گريه آسمان و زمين را شرح خواهيم داد. آيات قرآن راجع به اهل آسمانها در سوره نحل ميفرمايد: ولله يسجد ما فى السموات و ما فى الارض من دابة و الملائكة و هم لا يستكبرون يخافون من فوقهم و يفعلون ما يؤ مرون . يعنى هر چه در آسمانها و زمين است از جنبندگان و فرشتگان همه بى هيچ تكبر و باكمال تذلل به عبادت خدا مشغولند و تمام موجودات از خدا كه فوق آنها است ميترسند و به هر چه ماءمورند اطاعت ميكنند. راغب در مفردات القرآن گويد: لغت دابه در تمامى حيوانات استعمال ميشد گر چه در تعريفات ديگر به اسب اختصاص داده شده و روى هم رفته بايد گفت دابه نام هر موجوديست كه راه ميرود، در مجمع البحرين گويد: اختصاص دابه به اسب عرفى است عارض و جديد و ريشه لغوى آن شامل تمامى حيواناتى است كه راه ميروند. از اين آيه استفاده ميشود كه خداوند در اين كرات آسمانى موجودات زنده اى دارد كه در حركتند و مسلما انسان هم جز و دابه ميباشد زيرا او هم راه ميرود. و در آيه ديگر ميفرمايد: و ما من دابه الا على الله رزقها. مسلما انسان جزو دابة فى الارض ميباشد زيرا او هم روزى ميخورد بلكه فرد شاخص دابه همى انسانست پس معلوم ميشود درين كرات آسمانى موجوداتى از قبيل انسان و غيرانسان زندگى ميكنند. و مراد از سجده خضوع و خشوع است نه اين سجده ايكه ما در نمازيكه بجا ميآوريم پس معلوم ميگردد كه تمام موجودات آسمانى در برابر خداى بزرگ خاضع و خاشعند و ممكنست بگوئيم چون در آيه ضمير هم آورده و افعال ((لايستكبرون ))، ((يخافون ))، ((يفعلون ))، ((يومرون ))، استفاده نموده تمامى آنها در مورد خردمندان آورده ميشود. پس معلوم ميشود كه مراد ازين جنبندگان اشخاص عاقل مكلفند و يا ناگزير برخى از آنها به زيور عقل و در نتيجه به بار تكليف زينت يافته اند. آيه دوم : و من آياته خلق السموات و الارض و مابث فيهما من دابة و هو على جمعهم اذا يشاء قدير . (الشورى - 29) يعنى : و از جمله آيات قدرت خدا خلقت زمين و آسمانست و هم آنچه در آنها از انواع جنبندگان پراكنده است و او بر جمع آورى موجوداتيكه در آسمانها و كرات عالم هر وقت كه بخواهد قادر است . اين آيه بدلالتى روشنتر وجود موجودات زنده و ظاهرا عاقل را در آسمانها و زمين اثبات مينمايد و گواه بر اينكه جنبندگان مذكور عاقلند ضمير هم در جمعهم ميباشد كه از لحاظ استعمال در انحصار خردمندان ذوى العقول است و در مواردى كه افرادى از موجودات بى عقل در جمع عاقلان يكجا آورده شوند بطور مجاز اينگونه ضماير بعنوان تغليب در مجموع هر دو دسته بكار ميروند. آيه فوق اضافه بر اينكه ما را از وجود موجوداتى عاقل و مكلف در ساير ستارگان آگاه ميسازد از مسافرتهاى متقابل كيهانى نيز بطورى لطيف پيش بينى ميكند زيرا نخست با جمله ((بث فيهما)) دلالت بر پراكندگى آنها را در زمين و آسمانها نمود كه اين آفريدگان از آغاز مبتلاى به فراق و جدايى بوده و هيچگونه خبرى از يكديگر ندارند نه انسانهاى زمينى از آسمانيان و نه بالعكس سپس با جمله و هو على جمعهم روزنه اميدى درباره جمع اين پراكندگان بروى ما باز كرده كه اين پراكندگى ابدى نيست ديرى نپايد كه به اراده الهى اين غريبان از غربت بيرون آيند و بنزديكى و خويشاوندى برسند. پس آنگاه اين روزنه اميد را با جمله ((اذا يشاء)) وسيعتر نموده نه آنكه اذا شاء زيرا يشاء خبر از آينده اى محقق الوقوع ميدهد ولى شاء باين معنى است كه اگر خواست بنابراين ممكنست بگوئيم بشريت را به آينده اى درخشان نويد ميدهد كه با پيشرفت روزافزون علم به مشيت و لطف الهى اين فاصله هاى دور و نزديك و اين هجرانها مبدل بوصال ميگردد. و ممكنست ((و هو على جمعهم اذا يشاء قدير)) راجع به قيامت باشد كه هر وقت مشيت الهى تعلق گرفت كه قيامتى برپا شود همگى اين موجودات را جمع كرده و بحساب آنان رسيدگى نمايد. سئوال آيا اصولا قرآن درباره كاوش كردن در آسمان و ستارگان و خلاصه دقت و نظر درباره كيهان پهناور و موجودات آن سخن بميان آورده تا اينگونه استدلالات و انتظارات را از آيات مقدسات قرآنى داشته باشيم ؟ جواب پاسخ ما دو آيه زير است كه ميفرمايد: قل انظروا ماذا فى السموات و الارض و ما تغنى الايات و النذرعن قوم لا يؤ منون . (يونس - 100) اى پيغمبر به مردمان تاكيد كن كه كاوش كنند و دقت نظر بكار برند تا بدانند چه بسيار آيات حق و دلائل توحيد را مشاهده ميكنند گر چه هرگز مردمى را كه بديده عقل و ايمان ننگرند دلايل و آيات الهى بى نياز نخواهد كرد و چيزى بر علم و معرفتشان نخواهد افزود. از اين قبيل آيات قرآنى كه بشريت را به تفكر و كاوش در آسمانها و زمين و موجودات آنها واداشته بسيار است و آيه فوق بعنوان نمونه ذكر شد. ولى اينراهم كه اينگونه اوامر و تاءكيدات قرآنى تنها براى كشف اين كرات و جسم و جهان نيست بلكه تا ازين رهگذر معرفت انسانى به آفريدگار بزرگ جهان يابد و بدانش آنها در خداشناسى افزوده گردد. گيرم كه بشر به ساير كرات آسمانى مسافرت كرد اگر ازين رهگذر معرفتش بخالق عالم بيشتر نشود چه فايده ؟! و كان من آية فى السموات و الارض يمرون عليها و هم عنها معرضون . (يوسف - 105) دور نيست كه آيه فوق هم نيز پيش بينى از مسافرتهاى آينده و كيهانى باشد كه چه بسا از نشانه هاى بزرگ علم و قدرت كه در آسمانها و زمين است و بشر بر آنها عبور ميكند ولى بهره اى بجز اعراض از خدا عايدش نميشود. بديهيست كه عبور از اين كرات آسمانى نميتوان نمود مگر بوسيله اين موشكهاى محيرالعقول كيهانى و با جمله ((يمرون )) كه باصطلاح صيغه مضارع است تمامى مراتب ضعيف و قوى عبور و مرور بر كرات آسمانى را از زمان قرآن تا انقراض جهان شامل ميشود. در يك زمان بشر تنها با چشم ميتوانست ستارگان را همچون شمعهايى فروزان در قعر آسمان بنگرد و درباره آنها بينديشد سپس با وسايل تلسكوپها و عدسيهاى قوى توفيق كاملترى را در اينراه بدست آورد اكنون هم باين خيال افتاده كه با سفينه هاى فضانورد از نزديك با كرات همسايه خود آشنا شود اگر چه ميتوان گفت تمامى اين مراتب در جمله ((يمرون عليها)) است ولى حقيقت مرور بر اجرام آسمانى همين مرحله اخير است كه مرور از نزديك باشد. ولى موضوع مهم جمله ((و هم عنها معرضون )) است كه هر چه بشر باين كرات آسمانى نزديكتر شود و بيشتر آيات بزرگ الهى را بچشم ببيند اعراض او از خدا بيشتر ميشود بلكه ميگويد ما كه در آسمانها خدا را نديديم و يا فرشتگان دروغ است . اگر كاروان مسافرتهاى آسمانى از خداپرستان ما شد سوغات آنها در بازگشت افزايش معرفت خدا و ايمان به اوست ولى اينگونه مسافرتها براى شوره زار دلهاى خودپرستان و منكران خدا جز تيغها و حربه هاى منحرف كننده ايمان سوغاتى همراه نخواهد آورد. و تنزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤ منين و لا يزيد الظالمين الا خسارا . شواهدى ديگر از اخبار بر وجود عقلا در كرات آسمانى در بحارالانوار از رسول خدا (ص ) روايت ميكند كه حضرتش به اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: يا على خدا هفت موطن را با تو به من نشان داد تا اينكه ميفرمايد: موطن دوم معراج بود كه جبرئيل مرا بعالم بالا صعود داد تمام آسمانها و زمينهاى هفتگانه براى من نمودار شد بطوريكه ساكنان و آبادكنندگان آنها را ديدم . مسلما ساكنان و آبادكنندگان آسمان غير از ملائكه ميباشند. و نيز در بحار از ابونصير و او از حضرت صادق (ع ) روايت ميكند كه حضرت نوح شرح معراج پيغمبر را ميفرمايد تا اينكه فرمود: خدا پيغمبر را به آسمان صعود داد سپس گزارشهاى معراج را از رسول خدا اينگونه نقل فرمايد كه ... سپس مرا به آسمان ششم بالا برد كه ناگهان خلق بسيارى ديدم كه همچون امواج دريا موج ميزند و درين آسمان فرشتگان مقرب نيز بودند سپس مرا به آسمان هفتم برد كه در آنجا نيز خلق و فرشتگان را ديدم . از اينكه در دو جاى اينحديث خلق و فرشتگان ذكر شده معلوم ميشود غير از فرشتگان مخلوقاتى در آسمان زندگى ميكنند كه تعداد آنها هم زياد است . و نيز در بحار و كافى و بصائرالدرجات از عجلان بن ابى صالح مرويست كه مردى در خدمت حضرت صادق (ع ) از روى استعلام اشاره به آسمان نموده عرض كرد، اين قبله آدم (ع ) است ؟ حضرت فرمود آرى و بعلاوه خدا را قبه هاى بسيارى است چه در عقب اين مغرب شما 39 مغرب يعنى زمينهاى سپيدى است مملو از مخلوقات كه از نور شمس كسب روشنى ميكند و طرقة العينى مرتكب معصيت خدا نشده و نميدانند كه خدا آدمى آفريده است يا نه . شاهزاده اعتضاد السلطنه پسر فتحعليشاه قاجار در كتاب ((فلك السعاده )) ميگويد: اين خبر را براى يكى از دانشمندان اروپا نقل كردم خيلى تعجب كرد و گفت اگر يقين داشتم كه اينخبر از ناحيه وحى پيغمبر شما است حتما مسلمان ميشدم . متاسفانه فاضل مزبور چون احاطه به اسناد اخبار نداشته از اثبات صحت سند خبر عاجز شده و با اينكه در كتب معتبره باسناد قوى مضبوط است فقط از يك كتاب غيرمعروف آنرا نقل كرده ميگويد: اين حديث را در كتاب نظام الدين احمد گيلانى شاگر ميرداماد ديده ام و هر گاه ميدانست اينخبر در كتابى مثل كافى نقل شده براى اتمام حجت او كافى بود زيرا كتاب كافى از كتب معتبره شيعه و نسخ قديمه اين كتاب در كتابخانه هاى دنيا بسيار است و اخبار مندرج در آن براى اثبات هر مطلبى حجت قاطع است . و نيز در كتاب مناقب شيخ رجب برسى ((سال 800 هجرى )) و در كتاب شيخ ابراهيم كفعمى ((قرن دوم هجرى )) و در كتاب بحارالانوار مجلسى از حضرت موسى بن جعفر عليهاالسلام مروى است كه جبرئيل خدمت حضرت رسول (ص ) عرض كرد: سوگند بخداوندى كه پيغمبرى چون تو برگزيده كه در پشت اين مغرب زمينى است سفيد و در آن يك نوع از مخلوقات خداست كه او را ميپرستند و نافرمانى وى را نمينمايند و بس كه از ترس خدا گريه كرده اند گوشت از روى آنها فروريخته است . حضرت اميرالمؤ منين (ع ) عرض كرد آيا ابليس و بنى آدم را در ميان آنها راهى هست ؟ فرمود بخدا قسم كه آنها نه ابليس را ميشناسند و نه آدم را وعده آنها را جز خدا كسى نميداند. اين حديث هم دلالت دارد بر وجود بشر در ساير سيارات زيرا كه گريه از خصايص انسان و گوشت از خصايص حيوان و عبادت و عدم معصيت و عدم علم بوجود ابليس و آدم از اوصافى است كه متفرع بر عقل است يعنى هر گاه مخلوقات آن كرات زنده و عاقل نبودند از خوف خدا گريه نميكردند. و بر حسب اخبار مسلم است كه مبدا بشر منحصر به آدم نيست هر چند مبداء ما آدم است و او پدر ما است ولى مطابق اخباريكه در دست است خدا آدمهاى بسيارى آفريده است كه هر يك مبداء پدر سلسله اى بوده اند و همه آنها هم در زمين ما نبوده بلكه در كرات ديگر بوده اند. در بصائرالدرجات از حضرت باقر (ع ) روايت ميكند كه فرمود: خداوند هزار هزار عالم ((يكميليون )) و هزار هزار آدم خلق كرده اينكه ميفرمايد هزار هزار عالم كه يك ميليون ميشود من باب مثال است مثل اينكه ما ميگوئيم خداوند هزاران بنده دارد و يا ممكنست ميخواهد بفرمايد آن كراتى كه آدم در آنها هست و مشمول تكاليف ميباشند يك ميليون عالم است . در بحارالانوار و تفسير قمى روايت صحيحى از حضرت اميرالمؤ منين (ع ) نقل ميكند باين مضمون كه : هذا النجوم التى فى السماء مدائن مثل المدائن التى فى الارض مربوطه كل مدينه بعمود من نور طول ذلك العمود فى السما مسيرة ماءتين و خمسين سنة . در مجمع لبحرين در لغت كوكب بجاى ((بعمود)) ((بعمودين )) ذكر كرده است . معنى حديث اين ميشود كه : اين ستارگان كه در آسمان ميباشند شهرهايى هستند مانند شهرهايى كه در زمين است و هر شهرى بسته شده به دو عمود از نور كه طول اين عمود دويست و پنجاه سال راه است . اين عمود نور همان قوه جاذبه و دافعه ايست كه بين كرات ميباشند كه اگر اين دو قوه نبود اين كرات در يك مدار معينى نميماندند و بهم ديگر ميخوردند و ممكنست 250 سال فاصله نورى باشد. و نيز امام سجاد (ع ) فرمود: پشت اين نطاق ، راوى عرض كرد: نطاق چيست ؟ فرمود: هذه القبة سبعين الف عوالم كل واحد منها اوسع من الدنيا فيها خلايق كثيرة لايعلمون ان الله خلق آدم و ابليس ام لاوقال عليه السلام و الله انهم اطوع لنا منكم . يعنى : پشت اين قبه يعنى آسمان شما هفتاد هزار عالم است كه هر يك از آنها وسيعتر از دنياى شماست و در آنها خلايق بسيارى است كه نميدانند خداوند آدم و شيطانى هم خلق كرده يا نه بعد حضرت فرمود بخدا قسم كه آنها ما را بيشتر از شما اطاعت ميكنند. ازين روايت معلوم ميشود كه معروفيت آل محمد و شناسايى آنها مخصوص بزمين نيست بلكه مخلوقات اين كرات هم معرفت بحال ايشان دارند بلكه معرفت آنها بيشتر از ماست و لذا از ما امام را اطاعت ميكنند. حديث بساط حديث بساط از احاديثى است كه شيعه و سنى آنرا نقل كرده و از معجزات بزرگ اميرالمومنين (ع ) بشمار ميرود و مقدس اردبيلى در كتاب حديقة الشيعه در صفحه 388 نقل نموده و چون خيلى مفصل است از ذكر آن خوددارى ميكنيم فقط يك قسمت آن كه مورد حاجت ما است ذكر ميكنيم . سلمان گفت : ما پرسيديم يا اميرالمؤ منين (ع ) شما را علمى به آنچه در عقب كوه قاف است ميباشد حضرت فرمود كه خلاق عالم در عقب كوه قاف چهل عالم آفريده كه هر عالمى برابر دنياى شماست و علم من بماوراى قاف همچون علم منست بحال ايندنيا و آنچه در دنياست و بعد از رسول خدا (ص ) منم حافظ و نگهدارنده عالمها و همچنين بعد از من اولاد من حافظ شريعت نبوى و وارث علوم مصطفوى خواهند بود و من داناترم براههائيكه در آسمانهاست از راههايى كه در زمين است و مائيم محزون مكنون الهى و مائيم اسماء حسنى كه چون خدا را با آن نام بخوانند اجابت كند و مائيم صاحب آن نامهائيكه بر عرش و كرسى نوشته است و مائيم قسمت كننده بهشت و دوزخ تا آخر روايت كه مفصل است . ازين اخبار زياد است كه ذكر آن باعث طول كلام ميشود اگر اخبارى هم از پيشوايان وين درين باب بما نرسيده بود ما خودمان ميدانستم كه خداوند درين كرات موجوداتى دارد چه شخص عاقل كار لغو و بيهوده نميكند و اگر بنا باشد كه خداوند اين كرات باعظمت را كه حساب آنرا جز خودش كسى نميداند خلق فرمايد و كسى در آن نباشد مسلما اين كار لغو است و چنين عملى از خدا بدور است لذا ميفرمايد: ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الباب الذين يذكرون الله قياما و على جنبوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار . در دعاى افتتاح كه در شبهاى ماه مبارك رمضان خوانده ميشود ميفرمايد: الحمدالله الذى من خشيته عدالسما و سكانها و ترجف الارض و عمارها و تموج البحار و من يسبح فى غمراتها . سكنه آسمانها كيست كه از خوف و خشيت الهى ميلرزاند اگر گويى ملائكه هستند جواب گوئيم كه ملائكه جسم لطيفند و احتياج به سكنى و مكان ندارند سكنه يك محل بايد مثل ما باشد و لذا ميگوئيم سكنه بلاد. بهترين دليلى كه سكنه آسمانها ملائكه نيستند دعايى است كه شيخ حر محمد بن حسن عاملى در صحيفه ثانيه سجاديه در ضمن دعايى است از حضرت على بن الحسين امام سجاد (ع ) نقل ميكند. فصل عليه انت ملائكتك و سكان سمواتك و ارضك . از اينكه جمله سكان سمواتك و ارضك راعطف بر ملائكه گرفته ، مسلمست كه معطوف غير از معطوف عليه است پس مراد از انسان همان انسانست كه بايد در اين سيارات باشد. در يكى از زيارتهاى عاشورا ذكر شده كه : فلقد عظمت بك الزرية و جلت فى المؤ منين و المسلمين و فى اهل السموات و اهل الارضين اجمعين . اى حسين عزيز مصيبت تو در ميان مؤ منين و مسلمين اهل آسمانها و اهل زمينها بسى بزرگ بود، پس اهل آسمان بايد عاقل باشند تا شهادت آنحضرت بر آنها گران باشد. مجلس بيستم : و جلت و عظمت مصيبتك فى السموات على جميع اهل السموات . بزرگ و عظيم شد بلاها و صدمات شما در آسمانها و بر همه اهل آسمانها در دو فصلى كه در مجلس بيان كرديم معلوم شد كه موجودات عالم با شعور و مسلما هم درين كرات آسمانى موجوداتى از عقلا و غيرعقلا زندگى ميكنند و آيات و اخبارى براى اثبات اين معنى ذكر كرديم و اينك مطالبى كه علم امروز راجع با ثبات عقلا در اين كرات كشف كرده براى آقايان ذكر مى كنيم . اثبات علمى موجودات زنده در كرات آسمانى در مجله دانشمند سال چهارم آبانماه 1345 در صفحه 29 خلاصه مطلبى كه مينويسد چنين است : از پيامى كه موجودات يك ستاره دور كه چندين سال نورى با زمين فاصله دارد مخابره كرده اند چنين بدست ميآيد كه يك مرد و يك زن و يك كودك كه قد مرد 31/3 متر بوده با دستگاهى در 41 سطر و 31 علامت بزمين مخابره نموده اند و تصوير آنها در روى دستگاه كاملا نمايان بوده كه عكس آن در آنمجله ثبت است كه در بالاى سر آنها خورشيدى واقع شده و در دست راست مرد ستاره اى را نشان ميدهد كه بدين طريق ميخواهد نشان دهد كه ساكن ستاره فوق در منظومه شمسى ناشناسى است . موضوع جالب توجه آنست كه چگونه ساكنان يك كره از كهكشان وجود خود را با امواج و طريقه ساده و منطقى به كرات ديگر اطلاع ميدهد. دانشمندان عقيده دارند كه پاسخ باين علامات خطراتى همراه دارد چه امكان آن هست كه ساكنان اين كره كه ميليونها سال از حيث تمدن از ما جلوترند در صدد حمله به كره زمين و اشتغال آن برآيند. زمان لازم براى رسيدن جواب باين كره چندين سال است زيرا سال نورى يك فاصله به اندازه 5/9 بيليون كيلومتر است و امواج راديويى كه با سرعت سير صوت حركت ميكند چندين سال در راه خواهد بود. از طرف ديگر بايد دانست چنانچه ساكنان كره ديگرى خارج از منظومه شمسى ما با راكت و ناو فضايى بسوى كره زمين روانه شوند مسافرت آنها لااقل نيم قرن بطول خواهد انجاميد. بشقابهاى پرنده از كرات ديگر ميآيند در روزنامه اطلاعات 16 آبانماه 1346 صفحه 2 مينويسد: 6 نوامبر خبرگزارى فرانسه - پروفسور آلبرت كارشناس موشك و استاد سابق ((وانرفون بردون )) در هفتمين كنگره بين المللى كارشناسان پرنده گفت بشقابهاى پرنده از جهان ديگر ميآيند، وى تاءكيد كرد آنچه تا كنون در مورد بشقابهاى پرنده گفته شده بايد بر اين استوار گردد كه آنها از جهان ديگر ميآيند. درين كنگره بسيارى از دانشمندان اظهارنظر كردند كه بشقابهاى پرنده از جهان ديگر ميآيند. در كهكشان آثار زندگى كشف شد. در روزنامه اطلاعات 14 فروردين 1348 صفحه 9چنين مينويسد: اخيرا در كهكشان ((خط شيرى )) كه ميلياردها كيلومتر از زمين فاصله دارد ابرهاى مخصوصى كه از يك ماده شيميايى تشكيل ميشود كشف شده است . در سه ماه اخير اين سومين كشف دانشمندان ازين نوع است ازينرو كارشناسان بعيد نميدانند كه روزى در ميان ستارگان كهكشان مواديكه بزندگى خيلى نزديك باشند مانند اسيدها و پروتئين ها كشف شود اين مسئله ثابت خواهد كرد كه زندگى يك ماجراى منحصر بزمين خاكى ما نيست بلكه ممكنست در ستارگان ديگر مثلا مريخ يا ستارگان بسيار دوردست وجود داشته است . گروهى از دانشمندان آمريكايى وجود آمونياك را در كهكشان كشف كردند آنها با تجزيه امواج راديو الكترونيك از اعماق فضا بزمين ميرسد باين نتيجه رسيده اند كه در فاصله سى هزار سال نورى از زمين نور سرعتى برابر 300 كيلومتر در ثانيه دارد، منابع هيدروژن و آمونياك وجود دارد، اين مسئله فرضيه اى را داير بر اينكه زندگى منحصر به كره زمين نيست بلكه در ستارگان ديگر نيز يك نوع زندگى وجود دارد تائيد ميكند. فصل سوم : گريه اهل آسمانها و زمين و موجودات ديگر بر حسين عليه السلام يكى از برجسته ترين آثار عاشورا عزادارى و گريه بر حسين (ع ) است كه اينموضوع كم كم لباس مذهبى پوشيده و داراى اهميت زيادى شده بلكه ميتوان گفت ركن اعظم مسايل اسلامى گرديده و ثواب و نتايجى كه در سايه اين عمل نصيب مسلمين ميگردد در هيچكارى براى آنها ميسر نيست . وقتى به صفحات تاريخ نگاه ميكنيم با آنكه تعداد فرقه شيعه خيلى كمتر از ساير فرق مسلمين بوده ولى در نتيجه همين محافل عزادارى حسينى ترقيات شگفتى كرده و بافتخار اينمجالس در دنيا مورد توجه خاص و روحانيت و معنويت واقع شده اند. وقتى به صفحات تاريخ نگاه ميكنيم با آنكه تعداد فرقه شيعه خيلى كمتر از ساير فرق مسلمين بوده ولى در نتيجه همين محافل و مجالس عزادارى حسينى ترقيات شگفتى كرده و بافتخار اينمجالس در دنيا مورد توجه خاص و روحانيت معنويت واقع شده اند. آيا در دنيا جايى هست كه دو نفر مسلمان شيعه گرد هم جمع شوند مراسم عزادارى را در موقع خود برپا نكنند و اشكى نريزند. يكى از مورخين اروپا مينويسد: در مهمانخانه مارس يكنفر شيعه را ديدم نشسته يكه و تنها چيزى ميخواند و گريه ميكند و آنچه سر ميز نهار او بود تمام را به فقرا تقسيم نمود چون بموضوع رسيدگى كردم دانستم كه امروز عاشورا است و اين مرد كتاب مقتل ميخواند و براى حسين گريه ميكند و ميز ناهار خود را براى خاطر حسين (ع ) بفقرا داد و چيزى نخورد. نويسنده غربى ميگويد: بذل مال در هر سال بنابر آنچه ما اطلاع داريم از طرف شيعه در راه عزادارى حسينى از ميلياردها فرانك تجاوز ميكند و گذشته ازين واقعياتى كه براى اينراه تعيين كرده اند از حساب ما بدور است . در كتاب قرب الاسناد از بكربن محمد و او از حضرت صادق (ع ) روايت كرده : قال للفضيل تحلسبون و تتحدثون قلت نعم ، قال ان تلك المجالس احبها فاحيوا امرنا فرحم الله من احيا امرنا يافضيل من ذكرنا او ذكرنا عنده ففاضت عيناه و لو مثل جناح الذباب غفرالله له ذنوبه و لو كانت مثل زبد البحر . يعنى : حضرت فرمود اى فصيل آيا مى نشينيد و مجالسى ترتيب ميدهيد كه در آن مجالس از فضائل و مصائب ما ذكر شود؟ گفتم آرى فرمود: من اينمجالس را دوست ميدارم و شما امر مرا در اينگونه مجالس احياء و خدا رحمت كند كسى را كه امر مرا احياء كند. اى فضيل هر كس ذكر ما را كند و يا در نزد او ذكر شويم يعنى از مصيبت ما ذكرى شود و اشكى از چشمان او بيرون آيد اگر چه بقدر بال پشه اى باشد خداوند گناهان او را ميبخشد اگر چه بقدر كف درياها باشد. در هر حال اخبار زيادى راجع به فضيلت گريه بر امام حسين (ع ) و مجالس عزاى آنحضرت وارد شده كه جاى شرح آن نيست بخواست خدا در مجالس آينده بعضى از آنها را بعرض آقايان عزيز برسانيم . گريه ملائكه بر حسين عليه السلام گفتيم همه موجودات و اهل آسمان و زمين بر آنحضرت گريان شدند از جمله گريه ملائكه بر آنحضرت است كه بعضى از اخبار آن ذكر ميشود. صدوق در علل الشرايع از ابوحمزه ثمالى روايت ميكند كه گفت : خدمت امام باقر عرض كردم يابن رسول آيا همگى شما قائم بحق نيستيد؟ فرمود: بلى . گفتم : پس جهت چيست كه فقط يكنفر از شما ملقب به قائم است ؟ فرمود: لما قتل جدى الحسين عليه السلام ضجت الملائكة الى الله عز و جل بالبكاء و النحيب ... الخ زمانيكه جد من حسين (ع ) شهيد شد ملائكه بدرگاه خداوند ناليدند و بگريه بانگ و فرياد آوردند و عرض كردند بارالها آيا از كسى كه خاصه و پسر پيغمبر تو را كه بهترين خلق تو ميباشد كشت دست بازداشتى ؟ خطاب آمد اى فرشتگان من آسوده باشيد بعزت و جلال خودم قسم كه ازين جماعت انتقام ميكشم اگر چه از پس امروز باشد آنگاه امامانى كه از صلب حسين (ع ) بايد بيايند به ملائكه نشان داد و از جمله قايم آنان كه امام دوازدهمين باشد، را به آنها بنمود در حاليكه آنحضرت ايستاده بود پس فرمود بدين قائم از آنها انتقام خواهم كشيد بدين جهت آنحضرت را قائم گويند. منظور ما از نقل اين روايت اين بود كه چون حسين (ع ) شهيد شد ملائكه گريان شدند و در درگاه الهى ناليدند و بانگ و فرياد برآوردند. امام صادق (ع ) فرمود كه روز عاشورا چهار هزار ملك نازل شدند تا يارى حضرت حسين (ع ) را بنمايد حضرت به آنها اذن نداده مراجعت كردند تا تكليف خود را معلوم كنند ولى مجددا نازل شدند ديدند حضرت شهيد شده آنگاه گردآلوده نزد قبر آنحضرت ماندند و پيوسته تا روز قيامت بر آنحضرت گريه ميكنند و رئيس آنها ملكى است منصور است منصور نام هر كس امام را زيارت كند آناها ازو استقبال ميكنند و چون وداع حضرت كنند او را مشايعت نمايند و اگر مريض شود ازو عيادت كنند و چون بميرد و نماز بر او خوانند طلب مغفرت براى او كنند. در كامل الزياره از حضرت صادق (ع ) روايت ميكند كه بعد از شهادت حضرت امام حسين (ع ) لشكر پسر سعد شخصى را ديدند كه با صداى بلند ناله و فرياد ميكند، گفتند اين مرد كيست و چرا ناله و فرياد ميكند؟ گفت چگونه صيحه نزنم و فرياد نكنم و حال آنكه رسول خدا را مينگرم كه ايستاده زمانى بسوى زمين نگران ميشود و زمانى خرگاه شما را نظاره مينمايد و من ميترسم كه خدا را بخواند نفرين كند و همه اهل زمين هلاك شوند لشكر بيكديگر گفتند اين مرديست ديوانه بعضى ديگر گفتند بد عملى كرديم كه آنحضرت را شهيد كرديم ، راوى خبر ميگويد خدمت امام صادق (ع ) عرض كردم كه آن شخص گريه كننده چه كسى بود، حضرت فرمود او جبرئيل بود و اگر از طرف خدا ماءذون بود صيحه اى بر ايشان ميزد و همه آنها را هلاك مينمود. در كامل الزياره حديث مفصلى نقل ميكند مشتمل بر اينكه ملائكه حائر حسينى شب و روز گريه بر آنحضرت ميكنند و فتور و سستى درين امر ندارند مگر در دو وقت يكى وقت زوال و ديگر وقت طلوع فجر كه در اين دو وقت با ملائكه آسمان كه بزيارت قبر حسين ميآيند و گفتگو ميكنند و از اخبار آسمان پرسش مينمايند. و نيز در كامل الزياره از ابن عباس نقل ميكند كه اول ملكى كه خبر قتل حسين (ع ) را براى حضرت رسالت آورد جبرئيل بود كه با بالهاى گشوده گريه كنان و صيحه زنان آمد و اين خبر را داد و قدرى از تربت حسينى را حمل كرده بود كه بوى مشك ازو بر ميخاست و فضا را معطر كرده بود. گريه و ناله وحوش بر حسين عليه السلام در كامل الزياره از حارث اعور روايت ميكند كه اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: پدر و مادرم فداى حسين باد كه در بيرون شهر كوفه كشته خواهد شد، بخدا قسم گوياى مى بينم كه جانوران بيابان از انواع وحوش بر سر قبر او گردن كشيده و بر او ميگريند و از شب تا صبح براى او مرثيه ميخوانند. در علل الشرايع و امالى از ميثم تمار نقل ميكند كه گفت بخدا قسم اين امت پسر پيغمبر خود را در دهم ماه محرم ميكشند و دشمنان خدا آنروز را روز مباركى ميدانند و اينكار شدنى است و در علم خداى سبقت گرفته و اينموضوع را من از عهدى كه مولايم اميرالمؤ منين (ع ) با من كرده ميدانم و آنحضرت بمن خبر داد كه بر حسينم ميگريند همه چيز حتى وحوش در صحراها و ماهيان در درياها و مرغان در ميان زمين و آسمان و آفتاب و ماه و ستارگان و زمين و مؤ منين انس و جن و تمام ملائكه و آسمان و زمين و رضوان و حاملان عرش الهى تا آخر حديث . گريه وحوش صحرا در شب عاشورا محدث نورى در كتاب دارالسلام از آخوند ملازين العابدين سلماسى كه از شاگردان برجسته سيد بحرالعلوم بوده نقل ميكند كه سالى از عراق عرب بقصد زيارت خراسان حركت كرديم تا به اسدآباد همدان جهان رسيديم و در نقطه خوش آب و هوايى كه گوسفندان زيادى هم در آنجا بود منزل كرديم در آخر شب كه براى نماز شب شب برخاستم ديدم مردى باعجله زيادى حركت ميكند و چون بمن رسيد اعتنايى نكرده گذشت من او را صدا زدم كه گيتى و اين وقت شب كجا ميروى گفت كار فورى دارم انجام ميدهم و بر ميگردم قدرى كه گذشت آمد و نزد من نشست گفتم شما چه كسى هستيد و كجا رفتيد گفت من اهل عالم همدانم شب در بستر خود خوابيده بودم على (ع ) را در خواب ديدم بمن فرمود كه بر ميخيزى و بفلان خانه ميروى و ميگويى كه على (ع ) ميگويد كه آن دو من جو كه نزد تو دارم بده ، آنرا ميگيرى و فورى به آن پيرمردى كه در فلان موضع كوه اسدآباد ميباشد ميدهى من حسب الامر مولا برخاسته جو را گرفته و بردم نزد آن پيرمرد باو دادم . آخوند ملازين العابدين ميگويد از محل و شخصيت اين پيرمرد سئوال كردم گفت نميدانم اينقدر ميدانم كه مرديست كه درين كوه خزيده و از مردم عزلت گريده اگر ميخواهى خودت برود از حالش بپرس و مكان او را بمن نشان داده رفت . من برخاستم و به آن مكان رفتم پيرمردى را در محراب عبادت ديدم بر او سلام كرده جواب شنيدم از حالش پرسيدم گفت شخصى از اهل همدانم در آخر عمر صلاح خود را درين ديدم كه اموال خود را در ميان ورثه تقسيم كنم و درين گوشه كوه بعبادت مشغول كردم گفتم روزى تو از كجا ميرسد گاهى اين گوسفند دارها بمن ميكنند و گاهى از جاى ديگر ميرسد، ديروز آمدند كه اگر حاجتى باشد برآوريم گفتم نان امشب را كه دارم فردا اگر نرسيد بشما خبر ميدهم و شب صبح نشده دومن جو براى من رسيد بعد هم خدا رزاق است ، گفتم در اين مدت عزلت خود در اين كوه از غرائب روزگار چه ديدى ؟ گفت غرائب بسيار است لكن براى تو يكى را نقل ميكنم . در سال اول كه من در اينمكان آمدم مدتى درينجا بودم و بجهت ترك معاشرت با مردم حساب ماه روز هم از خاطر من رفته بود اتفاقا از شبها كه هوا خوب و مهتاب بود منهم در جلوى اين غار نشسته بودم و بعبارت مشغول بودم ناگاه صدايى مهيب از دامنه كوه بلند شد طولى نكشيد كه شيرى عظيم وارد گرديد و درين سعه كه مى بينى ايستاد، از مهابت آن حالتى بمن دست داد كه بى اختيار ماندم و لرزه بر اندامم افتاد و گمان كردم كه قصد خوردن مرا دارد، طولى نكشيد كه صداى مهيب ديگرى آمد ديدم پلنگى از كوه آمد نزد شير ايستاد زمانى نگذشت كه آواز گرگى آمد و او هم نزد پلنگ ايستاد و همچنين آوازهاى مختلف حيوانات مختلف النوع متضادالطبع مختلف الخلقه مانند گرگ و آهو و درنده و چرنده يكيك ميآمدند و در پهلوى يكديگر ميايستادند تا آنكه عده زيادى از حيوانات جمع شدند ناگاه صداى ضجه و ناله آنها بلند شد بطوريكه قطرات اشكهاى آنها فرو ميريخت و خود را بر زمين ميزدند و بعضى خاك زمين را با چنگال خود كنده بر سر ميريختند و بعضى خود را بخاك ميماليدند من متحير و مبهوت مانده كه اين چه اوضاع است و چرا اين حيوانات اينگونه مينمايند ناگاه بنظرم آمد كه امشب شب عاشوراى حسين است و اين حيوانات براى آنحضرت عزادارى ميكنند و تا صبح بهمين عزادارى ميكردند چون صبح شد ساكت شده پراكنده گشتند و تا كنون شب عاشورايى نگذشته كه اين حيوانات در اين محل جمع نشوند عزادارى نكنند. چون شاه تشنه كام نمود آب تيغ نوش از ساحت زمين زده چون بر سپهر جوش رفتند وحش و طير به يكبارگى ز هوش پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش از انبيا به روح الامين رسيد چون اوفتاد سر و لب تشنه از سمند در پيش نعش اكبرش آن ماه ارجمند در آتش زمانه فلك سوخت چون سپند هم بانگ شور و غلغله در شش جهت فكند هم گريه بر ملائك هفت آسمان فتاد گريه طيور بر حسين عليه السلام شيخ طريحى در منتخب از طريق اهلبيت روايت كرده كه وقتى حسين (ع ) شهيد شد و جسم شريفش بر خاك كربلا افتاد و خون بدنش بروى زمين ريخت مرغى سفيد آمد پر و بال خود را بخون آنحضرت آلوده كرد و پرواز نمود در شاخه درختى جماعتى از مرغان را ديد كه از دانه و علف و آب ميكنند به آنها گفت واى بر شما به لهو و لعب مشغوليد و در طلب دنيا ميباشيد و حال آنكه حسين (ع ) در زمين كربلا در اين هواى كرم بروى زمين افتاده و خون از بدنش جارى گشته چون مرغان اينرا شنيدند همگى هم آواز شده بجانب كربلا پرواز كردند و چون رسيدند ديدند حسين (ع ) سر بر بدن ندارد بى غسل و كفن بروى خاك و خاشاك كربلا افتاده مرغان چون اين منظره را ديدند صيحه زده و آغاز گريه و زارى نمودند و خودشانرا بر خون حضرت ماليدند و سر تا پاى خود را خون آلود كرده و هر كدام بجانب شهرى رفتند تا اهل عالم را از فاجعه مولمه آگاهى دهند آن مرغى كه بمدينه آمد قبر پيغمبر را طواف كرد قطرات خون ازو ميچكيد و ميگفت : الا قد قتل الحسين بكربلا، مرغان ديگر اطراف او جمع شدند و بانگ نوحه برآوردند آنگاه آن مرغ خون آلود در شاخ درختى از باغ مرد يهودى بنشست و آن مرد يهودى دخترى داشت كور و كر و زمين گير و جذامى آن دختر را زير درختى در آن باغ گذاشته و از براى انجام امرى با مادر او بشهر مدينه رفته بودند اتفاقا شب نتوانستند از مدينه مراجعت كنند چون قدرى از شب گذشت ناله آن مرغ بلند شد دختر يهودى خود را كشان كشان روى زمين كشانيد تا بزير آن درخت رسيده با آن مرغ هم ناله گشت ناگاه قطره اى از خون بال او بر يك چشم دختر و قطره اى ديگر بر چشم ديگرش افتاد و آن دو چشم كور بينا گشت و همچنين دو دست و دو پايش ببركت آن قطره خون شفا يافت و بكلى چون صبح پدر و مادر او از مدينه آمدند دخترى ديدند كه در ميان باغ گردش ميكند و قدم ميزند، گفتند تو كيستى و از كجا آمده اى ؟ ما دختر بيمارى درين باغ داشتيم كه اكنون او را نمى بينيم ، گفت اى پدر قسم بخدا كه من همان دخترم ، مرد يهودى چون اين بشنيد افتاده بيهوش گشت چون بهوش آمد دختر پدر را زير آن درخت برد و مرغ خون آلود را بر او نشان داد مرد يهودى گفت اى مرغ ترا به آن كسى كه آفريده قسم ميدهم كه با من سخن گويى و ازين قصه مرا آگهى دهى بقدرت الهى مرغ بسخن آمد و قصه خود را از اول تا اخر براى مرد يهودى شرح داد. مرد يهودى گفت اگر اين حسين نزد خدا داراى مقام رفيعى نبود خون او شفاء دختر نميشد، پس او با خانواده اش و پانصد تن از يهودى ها مسلمان شدند. همين خونيكه يك قطره او شفاء دختر يهودى است در مجلس ابن زياد يك قطره خون از سر مطهر حضرت بر زانوى ابن زياد ميچكد زانوى او را سوراخ ميكند و بوى تعفنى ميگيرد كه هميشه ابن زياد عطرهاى زيادى استعمال ميكرد كه بوى او را مردم نشنوند ابراهيم پسر مالك اشتر چون ابن زياد را در جنگ كشت از بوى بد او دانست كه اين بايد ابن زياد باشد. و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤ منين و لا يزيد الظالمين الا خسارا. ((الاسرا -80)) گريه جنيان بر حسين عليه السلام در كامل الزياره از ابونصير و از او از حضرت باقر (ع ) روايت ميكند كه فرمود: آدميان و جنيان و مرغان و وحوش بر حسين (ع ) گريستند بطوريكه اشك از چشمان آنها فرو ريخت . در روايت محفوظ بن منذر است كه گفت مردى از بنى هاشم در ((رابيه )) كه اسم محلى است بمن خبر داد كه گفت از پدرم شنيدم كه ميگفت ما كشته شدن حسين (ع ) را ندانستيم تا شب يازدهم محرم با چند نفر نشسته بوديم صدايى شنيديم كه كسى اشعارى ميخواند و راجع به كشتن حسين (ع ) در كربلا گريه ميكند ولى او را نميديديم به او گفتم خدا ترا رحمت كند تو كيستى ؟ گفت من از جنهاى نصيبين هستم از حج و مراجعت كردم و براى يارى كردن آن حضرت به كربلا رفتم ولى رسيدم كه آنحضرت را شهيد كرده بودند. اشعاريكه در مصيبت حضرت سيدالشهداء (ع ) از جن نقل شده و صداى گريه آنان را شنيده اند زياد است به كتب مراجعه شود. واقعه بئرذات العلم در كتاب رياض القدس از ((ابوسعيد)) و ((خذيفه يمانى )) كه از اصحاب رسول خدا (ص ) هستند نقل ميكند كه در يكى از غزوات كه فتح و نصرت با مسلمين بود مراجعت ميكردند بزمين شوره زار و بى آب و علفى رسيدند كه بسيار گرم و سوزان و شنزار بود و راه عبور از آن بسيار دشوار مينمود اصحاب آنحضرت بواسطه حرارت آفتاب و وزيدن بادهاى گرم و سوزان تشنه شده بقسمى كه صداى آنها بلند شد شكايت اينموضوع را خدمت حضرت نمودند حضرت باصحاب خود فرمود كسى بين شما هست كه معرفت باين سرزمين داشته باشد؟ يكى از اصحاب عرض كرد يا رسول اله من آشنايى كامل به اين سرزمين دارم و مكرر ازين بيابان عبور كرده ام اين وادى را وادى ((كشيب ارزاق )) نامند چه بساد ليلان كه درين بيابان گمراه شده و هر سواره اى كه در وادى قدم نهاد شترش از رفتار بازمانده و هيچ لشكرى به اين وادى نيامده مگر اينكه هلاك شدند زيرا اينجا مقام جنيان و مسكن شياطين و لشكر ابليس است . مسلمانان چون اين سخنان شنيدند يقين به هلاكت نموده پناه برسول خدا (ص ) بردند و گريه زارى نمودند و ساعت بساعت بشدت گرماى هوا افزوده ميشد پيغمبر (ص ) فرمود: هر كس در اين بيابان خبرى از آب بمن بدهد من براى او بهشت را ضمانت ميكنم همان كسيكه گزارش اين سرزمين را بحضرت داده بود عرض كرد در اين بيابان چاهى است كه عرب آنرا بئرذات العلم ميخوانند و در آنجا آب سرد شيرين گوارايى وجود دارد ولى چه فايده كه كسى قدرت رفتن سر آن چاره را ندارد زيرا آن چاه محل جن و شياطين است كه از سليمان تمرد نموده اند و دود سياهى از آنچاه بلند ميشود و نميگذارند كسى از آنچاه آب بردارد و اگر كسى بر سر آن چاه برود سوخته و مثل ذغال سياه ميشود، قوم تبع يمانى با لشكر زيادى كه داشت چون بر سر اين چاه رسيدند و خواستند آب بردارند ده هزار لشكر او هلاك شدند؛ ((برهام فارس )) با لشكرى بيحد و كثير چون بر سر آنچاه رسيدند و خواستند آب بردارند خلقى كثير از آنها هلاك شدند. ((سعدبن يرزق )) با لشكرى فراوان بر سر اين چاه آمدند بيست هزار آنان هلاك شدند و اكنون سرهاى آدميان و استخوانهاى آنها در كنار چاه ريخته است . رسول اكرم ص فرمود: لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم ، آنگاه فرمود اى اصحاب من آيا ميان شما كسى هست كه دامن همت بر كمر زند و مشك و دلوى بر دارد و بر سر اين چاه رود براى مسلمين بياورد تا بهشت را براى من او ضامن شوم ؟ ابوالعاص بن الربيع كه برادر رضاعى آنحضرت بود عرض كرد: جعلت فداك يا رسول الله مرا مرص فرماى تا من فرمان شما را بجا آورم زيرا كه من يك مرتبه ديگر هم با جماعتى بر سر اين چاه رفته چون بر سر اين چاه رسيديم عفريت جنى بزرگ از چاه نمودار شد و همراهان مرا هلاك كرد فقط من با يكنفر ديگر كه اسب تندرو داشتيم نجات يافتيم يا رسول اله آنروز من مسلمان نبودم ولى امروز مسلمان هستم و اميدوارم از بركت اسلام آسيبى بمن نرسد، حضرت دعاى خير درباره او نمود و دو نفر ديگر از شجاعان را همراه او نمود با جمعى ديگر كه يكى ((قيس بن سعدبن عباد)) و يكى ((سعد بن معاذ)) و ((سعد بن بشر)) و ((ثابت بن اخنس )) و ديگران كه همه با شمشير و سپر و تير و كمان چون شير شكارى و بيست شتر با دلو و ريسمان براه افتاده بسوى چاه رفتند و چاه بسيار بزرگى ديدند كه نظير آنرا نديده بودند چون نزديك چاه شدند جنى از ميان چاه بيرون آمد مانند نخله سياه و چشمهايى چون طشت پر از آتش و دهانى مانند غار گشوده و بجاى نفس شعله آتش از دهان او بيرون ميآمد و در آن واحد تمام بيابان پر از دود آتش شد و صدايى مانند رعد بر كشيد كه زمين از صداى او به لرزه در آمد مسلمانان از ترس خواستند فرار كنند ابوالعاص بن ربيع گفت اى برادران مسلمان آيا از مرگ فرار ميكنيد كجا ميرويد بايستيد كه من با اين عفريت جن در آويزم و بر او ظفر مييابم و اگر كشته شدم سلام مرا به پيغمبر خدا برسانيد پس ابوالعاص شمشير كشيد و قدم جراءت پيش نهاد كه يكى از جنيان فرياد كرد كه كيستيد؟ و براى چه اينجا آمده ايد مگر نميدانيد كه اينجا مكان پادشاهان و متمردين از فرمان سليمان و داود است آنكه قوم عاد را كشتند و بسى دليران را خون آغشته اند در اين مكان ميباشند ابوالعاص گفت ما از اصحاب و انصار رسول خدائيم اگر اطاعت ما را كرديد كه ما با شما كارى نداريم و الا قهرا و جبرا شما را وادار ميكنيم كه ما را اطاعت كنيد هنوز كلام ابوالعاص باتمام نرسيده بود كه ناگاه جنى صدايى زد و خود را بر روى ابوالعاص انداخت و ابوالعاص را مانند گنجشكى در چنگال باز ديديم و صداى او را شنيديم كه ميگفت برادران دينى من سلام مرا خدمت پيغمبر برسانيد ما از ترس فرار كرديم ديديم كه جنى بچاه فرو رفت برگشتيم ابوالعاص را مانند ذغال سياه ديديم نشستيم بر سر او گريه كرديم ، ديديم ، ديديم از ميان چاه غلغله و ولوله بلند شد انواع و اقسام صورتهاى عجيب و غريب از چاه بيرون آمد ما از ترس همگى فرار نموديم و بسوى پيغمبر و اصحابش دويديم چون خدمت حضرت رسيديم ديديم رسول خدا نشسته و بر مرگ ابوالعاص كه جبرئيل بر آنحضرت خبر داده بود ميگريد پيش آمديم و عرض كرديم خدا در مرگ ابوالعاص بشما صبر عنايت فرمايد، پيغمبر فرمود به آن خدايى كه جان من در يد قدرت اوست الان روح ابوالعاص در بهشت متنعم است همه اصحاب طلب رحمت و تمناى مقام ابوالعاص را كردند ولى از حرارت آفتاب و عطش در پيچ و تاب افتاده بودند درين اثناء على بن ابيطالب (ع ) از دور نمايان شد حضرت فرمود ياران من سقاى تشنه لبان و نجات دهنده پير و جوان آمد استقبال على رويد و از او آب بخواهيد كه بغير از او كسى شما را سيراب نخواهد كرد اصحاب به استقبال على (ع ) رفتند شرح تشنگى خود و كشته شدن ابوالعاص گريان شد و خدمت وجود مبارك پيغمبر آمدند، حضرت رسول (ص ) على را استقبال نمود و او را بغل گرفت پهلوى خود نشانيد. اميرالمؤ منين (ع ) عرض كرد يا رسول اله اذن ميدهى بروم از چاه ذات العلم آب بياورم پيغمبر فرمود برو انشاءاله بسلامت باشى آنگاه دست مبارك را بگردن على انداخت و گريست و رو بطرف آسمان نموده عرض كرد الهى داغ را بر دل من مگذار چون على (ع ) به امر و اجازه پيغمبر بئر ذات العلم شد ده نفر از شجاعان لشكر با بيست شتر متوجه چاه شدند و از قفاى اميرالمؤ منين (ع ) تكبيرگويان ميآمدند چون حضرت بنزديكى چاه رسيد با صداى بلند از ته دل فرياد زد: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا . از صداى رعدآساى اميرالمؤ منين (ع ) گويى زمين و زمان به لرزه درآمد آنگاه ديديم همان عفريت جنى كه ابوالعاص را كشته بود سر از چاه بيرون آورده دهن باز كرده گفت كيستى تو مگر ندانستى كه احدى اينجا قدم ننهاده مگر آنكه هلاك شده و بخاك تيره افتاده مگر اين كله ها و سرهاى انسانى را نمى بينى كه در اطراف چاه افتاده چرا عبرت نميگيرى و بر جان خود رحم نمى نمايى حضرت فرمود اى شيطان مردود و اى جنى مطرود من از كسانى نيستم كه تو ديده اى من نورى هستم كه از نار تو خاموش نمى شوم آن جنى گوش بحرف حضرت نداده خواست همان كارى را كه ابوالعاص كرده بود با على بنمايد كه ناگاه على صيحه اى بر او زده قبل از آنكه خودش را به آنحضرت برساند چنان ذوالفقار را بر كمرش نواخت كه مانند كوه دو نيمش كرد و در ميان چاه انداخت و ما را صدا زد كه مشكها را بياوريد و در ميان چاه انداخته آب برداريد سعيد بن عباده گفت به آن خدائيكه ما را جان داده ما با دلو و ريسمان و مشك خدمت آنحضرت آمديم ديديم كه عرق غيرت و شدت غضب چنان بر چهره آنحضرت ظاهر شده كه زهره شير از ديدن آنحضرت آب ميشود، در اين اثنا صورتهاى مختلف و بلندى از چاه متصاعد شد و طايفه جن از چاه بيرون آمدند و شعله هاى آتش از دهانه چاه فوران ميكرد بطوريكه تمام بيابان را دود فرا گرفت و در ميان دود سياه صورتهاى جن و شياطين مثل آتش شعله ور بود بقدرى ما از دين آن صورتها هول و وحشت نموديم كه نزديك بود جان از تن ما بيرون رود اميرمؤ منان (ع ) با صداى بلند فرمود كه يا معشرالجن و الشياطين بر ولى خدا سركشى مينمائيد آيا خدا بشماها گفته شد كه باين صور درآئيد و با من ستيزگى كنيد و يا افترا بخدا بنديد پس حضرت شروع نمود بدعا خواندن و بايشان دميدن . قيس بن سعد گويد بخدا قسم كه آنقدر حضرت بر آنها دعا و سور قرآنى خواند و بر آنها دميد كه ديدم دود آتش ساكن شده و صورتهاى اجنه معدوم شدند و بسيارى از صورتهاى سوخته و هياكل افروخته بر روى خاك افتادند آنگاه حضرت ما را بر سر چاه طلبيد و دلو و ريسمان را با دست مبارك خود گرفت و در چاه افكند هنوز بوسط چاه نرسيده بود كه ريسمان را قطع كردند و دلو خالى را بيرون انداختند حالت غضب از صورت آنحضرت نمايان شد سر مبارك خود را ميان چاه كرد فرمود اى جنى كه دلو خدا را از ريسمان بريدى و بيرون انداختى خودت بيرون بيا تا سزاى ترا هم بدهم كه ناگاه جنى با صورت عبوس و چشمهاى برافروخته از چاه بيرون آمد حضرت او را فرصت نداد كه حمله كند فورى بر كمرش زد و او را دو نيمه ساخت پس دلو ديگرى در چاه افكند و بصوت و صداى بلند اين رجز را خواند: انا على النزع البطين اضرب هامات العدى بالسيف ان تقطع الدلولنا ثانيا اءضربكم ضربا بغير حيف منم شير يزدان على ولى منم شير خونخوار دشت يلى اگر بار ديگر شما جنيان بريديد دلو مرا ريسمان برآرم ز جان همه جنيان دمارى كه يك تن نماند ز جان عفريتى از جن از ميان چاه بصداى مهيبى جواب داد كه اى صاحب صدا چه از جان ما و چاه ميخواهى ما بشما آدميان آب نخواهيم داد خود را زحمت مده پيش از آنكه بر سرت بريزيم و پيكرت را بخاك اندازيم تا وحوش و طيور طعمه خود سازند. حضرت فرمود اى ملعون مرا بكشتن تهديد ميكنى هر آينه تو بدست من كشته خواهى شد اگر مرا نميشناسى بشناس من على ولى آنكه در تمام حروب بزرگان كفر بدست من كشته شدند اگر بار ديگر دلو مرا بر گردانى با ذوالفقار وارد چاه ميشوم دمار از روزگار شما برآورم پس حضرت دلو را در ميانچاه انداخت هنوز بميان چاه نرسيده بود كه دلو را بريدند و بيرون انداختند و عفريتى از جن ميانچاه فرياد كرد كه اى صاحب عظيم الشاءن دلو خود را كه از عدنان ميشمارى اگر راست ميگويى ما كه دلو ترا از چاه بيرون مياندازيم تو هم خود را بچاه انداز كه ناگاه غضب از سيماى آنحضرت نمايان شده فرموده اى گروه جن و شياطين آيا مرا از آمدن به چاه ميترسانيد، مهياى كشته شدن باشيد كه با ذوالفقار آمدم و رو بطرف همراهان و ياران خود كرده فرمود مرا ميان چاه فرو بريد مسلمانان بناله و آه درآمدند كه قربانت گرديم كجا ميخواهى بروى چرا خودت را بدست خود تلف ميكنى اينچاه قعرش نمايان نيست و طايفه جن ترا خواهند كشت آنوقت ما جواب رسول خدا را چه دهيم و بصورت حسنين نگاه كنيم حضرت آنها را بحق رسول خدا قسم داد كه مرا بچاه بفرستيد اصحاب ريسمانى به كمر آنحضرت بستند و در ميان چاه فرو بردند. قيس بن سعد گويد هنوز حضرت بوسط چاه نرسيده بود كه ريسمان را بريدند و آنحضرت را در ميانچاه انداختند ما چون چنين ديديم صدا بناله بلند كرديم كه آه پيغمبر خدا بى پسرعم و حسنين يتيم شدند هر چه گوش داديم كه صدايى از آنحضرت بشنويم جز صداى اجنه و شياطين چيز ديگرى بگوش نميآمد يقين بهلاكت آنحضرت نموديم رو بطرف آسمان كرده عرض كرديم خدايا آل پيغمبر خودت را و دل ما را بمرگ على مسوزان ناگاه صداى رعدآساى على از ته چاه بگوش ما رسيد كه ميفرمود: الله اكبر جاء الحق و زهق الباطل . چون آمدن حضرت بطول انجاميد رسول خدا ناراحت شده جبرئيل بر پيغمبر نازل شده عرض كرد يا رسول اله چندين هزار ملائكه بحمايت و نصرت و حفظ و حراست پسرعمت گماشته كه آسيبى باو نرسد و اكنون خودت برخيز و بر سر چاه رو پيغمبر فورى سوار شده بااصحاب و انصار خود بطرف چاه حركت كرد. قيس بن سعد گويد كه ما در كنار چاه ايستاده بوديم و بر على گريه ميكرديم چه صداى آنحضرت بگوش ما نميرسيد و صداى جنيان را مى شنيديم كه ناگاه از دور ديديم پيغمبر با اصحاب نمايان شدند چون بر سر چاه رسيدند جبرئيل بر آنحضرت نازل شد عرض كرد خدا ميخواهد فتح اينچاه و قتل متمردان جن بنام مقدس على (ع ) باشد و الا خدا ميتواند ملكى را ماءمور كند كه در آن واحد همه را هلاك كند على را بخوان تا جواب دهد حضرت على را صدا زد جواب لبيك على از ته چاه شنيده شد كه ناگاه ديديم على (ع ) بر سر چاه آمد پيغمبر پيشانى على (ع ) را بوسيد بعد فرمود يا على تو خبر ميدهى كه درين چاه چه كردى يا من بگويم ، على (ع ) عرض كرد يا رسول اله چيزى از شما پوشيده نيست و لكن شنيدن آن از دو لب مبارك شما بهتر است . وجود مبارك پيغمبر فرمود: يا على بيست هزار جن را كشتى و ما بقى جنيان بتو ايمان آوردند و به آنها گفتى امان نيست مگر براى اهل ايمان كه از روى صدق و اخلاص و ايمان بگويند: لا اله الا الله محمد رسول الله و ديگر با من عهد كنيد كه احدى را از اين چاه ممانعت نكنيد و هر كه بيايد آب بردارد او را آزار نرسانيد قبول نمودند و بيست و چهار هزار قبيله از قبايل جن مسلمان شدند و ايمان بخدا آوردند چون تو سلطان آنانرا كشته بودى پسر ويرا خواستى و تاج و سلطنت را بر سر او نهادى و نام او را زعفر زاهد گذاشتى و حدود و شرايع اسلام را تعليم آنان نمودى آنگاه از چاه بيرون آمدى . عرض كرد چنين است يا رسول اله آنگاه رسول خدا اصحاب را اجازه داد كه از چاه برداشتند چهارپايان و خودشانرا سيراب كردند و يك شبانه روز آنجا بودند و بعدا حركت كردند و متوجه مدينه شدند. آمدن زعفر جنى به كربلا سالها گذشت تا اينكه زعفر جنى در بئرالعلم مجلس عيش و عروسى بجهت خود مهيا كرد و بزرگان طايفه جن را دعوت نموده و خودش بر تخت شادى و عيش نشسته كه ناگاه شنيد از زير تختش صداى گريه و زارى ميآيد زعفر گريست كه در موقع شادى من چنين گريه ميكند ايشان را خواست دو جن حاضر شدند سبب گريه آنها را پرسيد گفتند اى امير چون تو ما را بفلان شهر فرستادى از قضا عبور ما بشط فرات كه عرب آنرا نينوا ميگويند و كربلا افتاد ديديم در آنجا لشكر زيادى جمع شده و مشغول قتال و جدال هستند چون نزديك آن دو لشكر شديم ديديم ميان معركه جنگ حسين بن على (ع ) پسر آن آقاى بزرگوار كه ما را مسلمان كرده يكه و تنها ايستاده و اعوان و انصارش تماما كشته شده و خود آن بزرگوار غريب تكيه بر نيزه بيكسى داده و نظر به يمين و يسار مينمود و ميفرمود: اما من ناصر ينصرنا اءما من معين يعيننا، و مى شنيديم كه اهل و عيال آن بزرگوار صداى العطش بلند كرده اند چون اينواقعه را ديديم فورى خود را به بئر ذات العلم رسانيديم تا ترا خبر كنيم كه اگر دعوى مسلمانى ميكنى پسر پيغمبر را الان مى كشند. زعفر تا اين سخنان را شنيد تاج شاهى را از سر بدور افكند لباس دامادى را از بدن بدور انداخت طوايف جن را با حربه هاى آتشين برداشت و با عجله بطرف كربلا روان شدند خود زعفر براى طلبه اى از علوم دينيه كه در بندى مفصلا شرح حال او را ميدهد نقل ميكند كه وقتى ما وارد زمين كربلا شديم ديديم چهار فرسخ از چهار فرسخ را لشكر دشمن فرا گرفته و صفوف ملائكه بسيارى را ديديم كه منصور ملك با چندين هزار ملك از يك طرف نصر ملك با چندين هزار ملك از طرف ديگر جبرئيل با چندين هزار ملك و در يك طرف ديگر ميكائيل با چندين هزار ملك و از طرف ديگر اسرافيل ملك رياح ملك بحار ملك جبال ملك دوزخ ملك عذاب هر كدام با لشكريان خود منتظر اذن و فرمانند. ارواح يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر از آدم تا خاتم همه صف كشيده مات و متحيرند خاتم انبياء آغوش گشوده ميفرمايد: ولدى العجل العجل انا مشتاقون ، ولى خامس آل عبا يكه و تنها ميان ميدان با زخمهاى فراوان و جراحات بى پايان ايستاده پيشانيش شكسته سر مجروح سينه سوزان ديده گريان ، هر نفس كه ميكشد خون از حلقه هاى زره ميجوشد اصلا اعتنايى به هيچيك از ملائكه نميكند و مرا هم كسى راه نميدهد كه خدمت آنحضرت برسم همانطور كه از دور نظاره ميكردم و در كار آنحضرت حيران بودم ناگاه ديدم آقا سر غربت از نيزه همه ملائكه بسوى من نظر افكندند و كوچه دادند تا من خودم را خدمت آنحضرت رسانيدم و عرض كردم كه من با سى و ششهزار جن آمده ايم تا يارى شما را بكنيم حضرت فرمود زعفر زحمت كشيدى خدا و رسولش از تو راضى باشند خدمت تو قبول درگاه باشد ولى لازم نيست برگرديد. گفتم قربانت گردم چرا اذن نميدهى ؟ فرمود شما آنها را مى بينيد ولى آنها شما را نمى بينند و اين از مروت دور است . زعفر گفت اجازه بفرما ما همه شبيه آدم ميشويم اگر كشته شويم در راه رضاى خدا كشته شديم حضرت فرمود زعفر اصلا ديگر مايل بزندگانى نيستم و آرزوى ملاقات پروردگار را دارم . يعنى زعفر بعد از كشته شدن على اكبر و عباس و قاسم ماندن در دنيا چه فايده اى دارد شما بجاى خود برگرديد و بجاى نصرت و يارى من گريه و عزادارى براى من بكنيد كه اشك عزاداران من مرهم زخمهاى منست . زعفر ميگويد من به امر امام مايوس برگشتم چون بمحل خود رسيديم بساط عيش برچيديم و اسباب عزا فراهم آورديم مادرم بمن گفت پسرم چه ميكنى و كجا رفتى كه اينطور ناراحت برگشتى گفتم مادر پسر آن پدرى كه ما را مسلمان كرد حالش در كربلا چنين و چنانست رفتم ياريش كنم اذن نداد چون امر امام واجب بود برگشتم ، مادر چون اين بشنيد گفت اى فرزند ترا عاق ميكنم فرداى قيامت من جواب مادرش فاطمه را چه بگويم ؟ زعفر گفت مادر من خيلى آرزو داشتم كه جانم را فداى او كنم ولى اجازه نداد، مادر گفت بيا من به همراه تو ميآيم و دامنش را ميگيرم و التماس ميكنم شايد اذن بدهد كه تو در ركابش شهيد شوى ، مادر از پيش و من با لشكريان از عقب بطرف كربلا روان شديم چون رسيديم صداى تكبير از لشكر شنيديم چون نظر كرديم ديديم سر آقا حسين بالاى نيزه و دود و آتش از خيام حرم حسينى بلند است مادرم خدمت امام سجاد رسيد اذن خواست تا با دشمنان جنگ كند حضرت اذن نداد و فرمود در اين سفر همراه ما باشيد اطفال ما را در بالاى شتران شبها نگهدارى كنيد آنان قبول كردند تا شهر شام با اسراء بودند تا حضرت آنها را مرخص كرد.

قسمت سوم

مجلس بيست و يكم : گريه اهل آسمانها و زمين و تمام موجودات عالم بر حسين عليه السلام در مجلس قبل شرح گريه ملائكه و جن و طيور را مفصلا بيان كرديم و اينك در اين مجلس گريه آسمانها و زمين و اهل آنها را نقل خواهيم كرد: در كامل الزياره از اميرالمؤ منين (ع ) روايت ميكند كه در رحبه كوفه اين آيه مباركه را تلاوت ميفرمود: فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين . ناگاه حسين (ع ) از درى از درهاى مسجد وارد شد فرمود: اما اءن هذا سيقتل و يبكى عليه السماء و الارض . آيه شريفه فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين درباره هلاكت قبطيان و قوم فرعون است كه فوت ايشانرا تحقير مينمايد به اينكه آسمان و زمين بر ايشان گريه نكرد و اعتنايى بر مرگ ايشان ننمود از مفهوم اين آيه استفاده ميشود كه اگر كسى مؤ من و خداپرست باشد آسمان و زمين بر مرگ او گريان شود. در مجمع البيان نقل ميكند كه از ابن عباس نقل كردند كه آيا آسمان و زمين بر فوت كسى گريه ميكند گفت بلى چون مؤ من از دنيا ميرود و محل عبادت او در زمين و مصعد عمل او در آسمان كه محل بالا بردن عمل او باشد بر او گريه ميكنند. انس بن مالك از حضرت رسول (ص ) روايت ميكند كه حضرتش فرمود: ما من مؤ من الا وله باب يصعد منه عمل و باب ينزل منه رزقه فاذا مات بكيا عليه . يعنى هيچ بنده مؤ من نباشد مگر آنكه براى او دو در باشد يكى از آن عملش بالا برود و ديگرى روزى او برايش نازل ميگردد و چون اين بنده بميرد اين دو در از عروج عمل نزول رزق محروم مانند و بر او بگريند. مرحوم ((سيد مهدى تبريزى )) ((صاحب خلاصة الاخبار)) در كتاب ((رياض المصائب )) گويد كه ابن عباس در تفسير آيه شريفه فما بكت عليهم السماء و الارض گفته چون پيغمبرى از دنيا ميرود آسمان و زمين چهل سال بر او گريه ميكنند و در رحلت امام چهل ماه و در فوت عالم عامل چهل روز اما در شهادت امام حسين (ع ) آسمان و زمين هميشه گريه ميكنند و دليل اينمطلب آنكه روز قتل آنحضرت از آسمان خون باريد و حمره آسمانى در روز عاشورا ظاهر شد و قبل از آن مشهود نبود و در روز قتل حسين (ع ) هيچ سنگى را از جايش حركت ندادند مگر آنكه در زير آن خون بود. در امالى و علل الشرايع از ((ميثم تمار)) نقل ميكنند كه به جبله گفت : اى جبله بدان كه حسين بن على عليه السلام شهيد ميشود و سيد شهيدان خواهد بود و همچنين اصحاب او كه در كربلا شهيد ميشوند بر ساير شهدا برترى و مقام خواهند داشت . اى جبله هر وقت نظر بر آفتاب كردى و آنرا چون خون سرخ ديدى بدانكه حسين بن على (ع ) كشته ميشود جبله گفت روزى از حجره خود بيرون آمدم آفتاب را بر ديوار قرمز ديدم چون بر خورشيد نظر كردم رنگ او را غيرمعمولى ديدم گريه كردم و گفتم بخدا قسم كه حسين امروز كشته شد. در امالى و عيون از ((ريان بن شبيب )) نقل ميكند كه حضرت رضا (ع ) فرمود كه آسمانهاى هفتگانه و زمينها بر حسين (ع ) گريستند. ((قرطبى اندلسى )) در كتاب عقد از محمد بن شهاب زهرى نقل ميكند كه گفت وقتى شام نزد عبدالملك مروان آمدم جمعى آنجا بودند، عبدالملك از آنان سئوال كرد كه آيا شما ميدانيد كه روزيكه حسين بن على كشته شد در بيت المقدس چه واقع شد، حاضرين جواب ندادند تا نوبت بمن رسيد از من سئوال كرد گفتم اى خليفه شنيده ام كه در روز شهادت حسين بن على (ع ) در بيت المقدس هيچ سنگى از زمين برداشته نشد مگر آنكه در زير آن خون تازه اى يافتند. ((ابن حجر)) در ((صواعق )) پس از نقل گفتار زهرى ميگويد كه عبدالملك مرا خواست و بمن گفت كه مردم اينموضوع را نميدانند فعلا من بدانم و تو به كسى نبايد بگويى زهرى ميگويد تا عبدالملك زنده بود جراءت نكردم اينموضوع را بكسى بگويم . جارى شدن خون از سنگ و درخت در روز عاشورا در كتاب رياض الشهاده نقل ميكند كه در يك فرسخى و موصل محلى است كه آنرا مشهد نقطه گويند و باين علت اين نام را بر آنمحل نهاده اند كه چون سرهاى شهيدان را با اسراء شام ميبردند بهر بلد و منزلى كه ميرسيدند پيش از ورود خود خبر ميدادند كه شهر را آذين بندند و با استقبال بيايند در هر منزل كه ميرسيد اين برنامه را اجرا ميشد ولى به موصل كه رسيد بعادت معهود خبر بحاكم موصل دادند كه شهر را آذين بندند حاكم جمعى از عقلا و پيرمردان را جمع كرده و در اين امر با آنها مشورت كرد و بالاخره قرار شد كه آنها را بشهر راه ندهند و در يك فرسخى شهر از آنها پذيرايى كنند. در محل پذيرايى سرها را بر نيزه ها نصب كرده بودند در پاى يك سنگ بزرگى سر مطهر منور حضرت ابى عبدالله الحسين ارواح العالمين له الفداء را بر سر نيزه زده در كنار آن سنگ بر زمين زدند در كنار آن خونى از سر مطهر بر آن سنگ چكيد و از آن تاريخ تا مدتهاى مديد هر ساله روز عاشورا از آن سنگ خون تازه ميجوشد و در آنجا مسجدى بنا نهاده و هر سال در روز عاشورا جماعتى زياد از شيعيان در آن محل جمع ميشوند و عزادارى مفصلى مينمايند تا در زمان عبدالملك مروان آن سنگ را از آنجا بردند و ديگر اثرى از آن ظاهر نشد. دوم جناب فاضل متتبع آقا ميرزا صدرالدين در جلد دوم كتاب رياض القدس نقل نموده از والد در رياض الاحزان از بعضى از معاصرين خود كه در كتب مقتل نقل كرده كه در سفر مكه عبورم بشهر حماة افتاد در ميان آن باغها مسجدى ديدم كه نام آن مسجدالحسين بود وارد آن شدم در گوشه اى از آن مسجد پرده اى كشيده بودند آن پرده بديوار آويخته بود چون پرده را عقب زدم ديدم سنگى بديوار آويخته و اثر موضع گلوى بريده و شريان در آن سنگ نقش است و خون خشكيده اى هم در آن سنگ موجود ميباشد. من از خدام مسجد پرسيدم كه اين سنگ چيست و چرا خون دارد و خون كه نجس است نبايد در ميان مسجد باشد گفتند اين سنگى است كه چون لشكر ابن زياد از كوفه به دمشق ميفرتند و سرهاى شهيدان را با اسيران ميبردند چون باين شهر وارد شدند سر بريده حسين (ع ) را روى اين سنگ نهادند و از آن وقت اثر بريده بر اين سنگ مانده چنانكه ميبينى يكى از خدام ديگر گفت من سالها است خادم اين مسجد ميباشم خيلى اتفاق ميافتد كه از ميان عمارت مسجد صداى قرائت قرآن ميشنوم و كسى را نمى بينيم و در هر سال كه شب عاشوراى حسين (ع ) ميشود شب كه از نصف ميگذرد نورى از اين سنگ ظاهر ميشود كه بدون چراغ مردم مسجد ديده ميشوند و عده اى از مردم اينجا جمع ميشوند و در اطراف اين سنگ گريه و عزادارى ميكنند و در آخر شب عاشورا از آن سنگ خون بيرون ميآيد كه اين خون خشكيده كه ميبينى از اثر ترشح همان خونست بعد آن خادم گفت آن خادميكه قبل از من درين مسجد بود ميگفت منهم سالها درين مسجد خدمت ميكردم و اين سنگ را به همين كيفيت در شبهاى عاشورا ديده ام . ناقل ميگويد چون از مسجد بيرون آمدم از هر كس در شهر از اين مسجد و سنگ پرسيدم مثل گفتار خادم را براى من گفتند. سوم در كتاب الرياض القدس مينويسد كه در يكى از شهرهاى روم كوهى شيرى است كه از سنگ تراشيده شده و هر سال روز عاشورا از چشمهاى آن شير دو چشمه آب جارى ميشود تا شب چون شب گردد آن آب قطع ميگردد و مردم آن حوالى از آن آب ميخورند و يادى از لب تشنه حسين (ع ) ميكنند و بر قاتلان آنحضرت لعنت مينمايند. و در كتاب رياض الشهاده نقل ميكند كه در بلدى از بلاد روم از سنگ شيرى ساخته اند كه در روزهاى عاشورا از دو چشم او خون جارى ميشود تا شب گردد و اهل آن بلد دور آن شير جمع شده عزادارى ميكنند. چهارم در كتاب الرياض الشهاده نقل ميكند كه در زمان ما شايع شده است كه در بلاد روم درختى است كه در روز عاشورا نزديك ظهر يكى از شاخه هاى آندرخت سرازير شده از برگهاى آن قطرات خون ميچكد تا غروب آفتاب و بعد آن شاخه خشك ميشود و سال آينده شاخه ديگرى از آن درخت بهمين كيفيت ميگردد و هر سال جمع كثيرى از خلايق بزيارت آندرخت ميروند بعد ميگويد قصه اين درخت را جمع از تجار كه به آن سرزمين رفته بودند و خودشان مشاهده كرده بودند براى من نقل كردند كه بحد تواتر رسيد. مرحوم دربندى در اسرارالشهاده نقل ميكند كه در ((زرآباد قزوين )) درخت چنارى است كهنسال كه همه ساله ظهر عاشورا ناله اى از آن درخت بر ميآيد و از شاخه اى از آندرخت خون ميريزد و مردم از اطراف و نواحى در آن مكان آمده و به عزادارى و گريه و زارى اشتغال دارند. مرحوم ((حاج شيخ على اكبر نهاوندى )) نقل ميكند كه قضيه اين درخت را من از عالم جليل جناب آقا يحيى كه از نواده هاى مرحوم ((وحيد بهبهانى )) بود شنيدم ميفرمودند من خودم آن درخت را ديدم و روز عاشورا بزيارت آن رفتم . پنجم در ((دارالسلام )) عراقى نقل ميكند كه وقتى عالم جليل آقاى سيدمهدى پسر مرحوم آقا سيدعلى صاحب رياض در كربلا مريض شد دو نفر از علما را كه يكى ((شيخ محمد بن صاحب )) فصول و ديگرى ((حاج ملاجعفر استرآبادى )) كه هر از فحول علماء كربلا بودند در سرداب مقدس حسينى فرستاد كه قدرى از خاك قبر آنحضرت برداشته براى استفشاء آنمرحوم بياورند آن دو عالم جليل غسل كرده لباس احرام پوشيدند وارد سرداب شده قدرى از تربت با آداب آن برداشته آوردند قدرى از آنخاك را يكى از محترمين كربلا گرفته در ميان كفن مادرش گذشت گفت اتفاقا در يكى از روزهاى عاشورا به آن كفن نظر كردم ديدم رطوبتى دارد كفن را باز كردم ديدم آنخاك خون شده و كفن را خونابه نموده است روز يازدهم باز نظر كردم بحالت اول درآمده و ابدا اثر رطوبتى در آن نيست . معنى گريه موجودات بر حسين عليه السلام از آيات و روايات و حكاياتى كه تا كنون ذكر شد معلوم گشت كه ملائكه و زمين و آسمان و اهل آن بر حسين (ع ) گريان شدند بلكه حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه در دعاى سوم شعبان ميفرمايد: اءللهم انى اسئلك بحق المولود فى هذا اليوم الموعود بشهادته قتل الستهلاله و ولادته بكته السماء و من فيها و الارض و من عليها و لما يطاء لابتبها قتيل العبرة و سيد الاسرة . يعنى : خدايا سؤ ال ميكنم از تو بحق مولود امروز كه وعده شهادت او رسيده قبل از آنكه مادرش او را بزايد زمين و آسمان و هر كه در آنها ميباشد بر آنحضرت گريه كردند حتى آنهائيكه هنوز قدم بعرصه دنيا نگذاشته اند چه آنحضرت كشته شده گريه است . پس همه موجودات عالم چه آنهايى را كه ما بچشم ببينيم و چه نبينيم بر آنحضرت گريان شده اند حال بايد فهميد كه به چه قسم بر آنحضرت گريه كرده اند. نظر بگفتار: كلم الناس على قدر عقولهم . چونكه با كودك سر و كارت فتاد پس زبان كودكى بايد گشاد مكالمه اولياء خدا با مردم باندازه عقول و افهام مخاطبين است و غالبا از باب استعمال الفاظ در معانى كلى ميباشد. در خبرى از امام صادق (ع ) وارد شده كه به راوى فرمود: از كسانى مباش كه لفظى را بشنوند و بر يك معنى حمل نمايند و اكثر تاويلات كه در احاديث اماميه وارد است مبنى بر اين قاعده استعمال لفظ در معنى كلى ميباشد لفظ صراط و ميزان كه يكى از عقايد مسلم شيعه است در معنى كلى خود كه گذشتن و عبور نمودن از جهنم به بهشت و سنجش اعمال باشد استعمال شده ولى شخص بى اطلاع گمان ميكند كه مراد از ميزان همان معنوى لغوى آنست كه ترازو باشد لذا عده اى قائل شده اند كه اعمال را با ترازو ميكشد قهرا اين اشخاص بفكر افتاده اند كه قدر اين ترازو چه مقدار است و نامه عمل چيست و طريقه كشيدن به چه نحو خواهد بود و يا صراط را بمعنى پل گرفته اند كه پلى روى جهنم است قهرا بفكر ميروند كه ساختمان اين پل از چيست و به چه نحو خواهد بود بنابراين اگر از اول لفظ بر يك معنى كلى حمل شود به اين اشكالات برخورد نميشود لذا شارع مقدس هم از ما اعتقاد بصراط و ميزان را خواسته نه حقيقت و چگونگى آنرا و براى همين است كه از چگونگى و جزئيات اين امور در قرآن و احاديث چيزى نمييابيم . پس از ذكر اين مقدمه ميگوئيم گريستن يك معنى عام دارد كه عبارت از اظهار اندوه و حزن و غمناك بودنست و اين معنى در انسان به ريختن اشك از چشم و بانقباض جبهه ، و در حيوان بصداى بلند است چنانچه وقتى او را بزنند با بچه او را بگيرند يك حال تحسر و تاءسفى براى او پيدا شده كه قهرا صداى خود را بلند ميكند و در ملائكه فقط حزن و اندوه است نه اشك ريختن چون آنان داراى جسم نيستند و در نباتات به پژمردگى برگ و زرد شدن و خشك شدن آنست . و يا مثلا معنى در اسماء الهى كه بر ذات حضرت بارى اطلاق ميشود غير از اسمايى است كه بر ما نام ميگذارند مثلا اسم رحيم كه يكى از اسماء خداست معنيش اين نيست كه در اثر رقت قلب صنوبرى با بودن قواى جسمانى حالت ترحمى به او دست دهد مثل رحم كردن ما به زيردستان منزه است خدا ازين گفتار پس وصف خدا بصفت رحمت از قبيل سبب بر مسبب باشد يعنى سبب كه رحمت است مجاز باشد از انعام كه اسباب است و از قبيل مجازات در قرآن و اخبار زياد وارد شده است . مجلس بيست و دوم : فلعن الله امة اسست اءساس الظلم و الجور عليكم اهل البيت پس خدا از رحمتش دور گرداند آن جماعتى را كه اساس ظلم و جور را بر شما اهلبيت تاسيس نمود. شرح : لعن در لغت بمعنى راندن و دور كردنست و لعن از خدا بمعنى دورى از مقام قرب و تيعيد از جوار رحمت است . در قرآن ميفرمايد: اءن الله لعن الكافرين و اءعد لهم سعيرا. (احزاب ، 64) يعنى : حقتعالى كافرين را از رحمت و مقام قرب خود دور كرده و از براى آنان آتش سوزانى را مهيا نموده است . امة بمعنى گروه و جماعت آمده . اساس بمعنى پايه و بنياد نهادن . ظلم در لغت بمعنى وضع شى ء در غير ما وضع له است و گاهى در عدل از راه است و گاهى بمعنى نقص آمده ، چون ولم يظلم منه شيئا و گاهى بمعنى منع آمده چنانچه : ما ظلمك اءن تفعل اى ما منعك لعن درين عبارت زيارت بمعنى اول است كه وضع چيزى در غير موضع خودش باشد چه در اول اسلام حق خلافتى كه حق آل محمد بود غصب كردند و در غير مجراى طبيعى آن قرار دادند. جور بمعنى عدول از طريق و بمعنى تعدى نيز آمده و در اينجا مراد قول اول است . اهلبيت بعضى گفتند مراد از اهلبيت اولاد وجود مبارك پيغمبر است از نسل فاطمه عليهاالسلام و همچنين اقرباء آنحضرت و بعضى گفتند اهلبيت كسانى هستند كه زكوة بر آنها حرام است لكن حق مطلب اينست كه اين اهلبيت همان اهلبيتى هستند كه خدا در قرآن ذكر كرده در آيه : انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا . و پيغمبر فرمود: مثل اهل البيتى كمثل سفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق . و مسلما اين اهلبيتى كه خدا در قرآن ميفرمايد ائمه معصومين و حضرت زهرا عليهاالسلام ميباشد و مراد از حديث سفينه نوح هم همين است و ما مطالب راجع به اين مجلس را در سه فصل بيان خواهيم كرد. فصل اول : امتى كه تاءسيس ظلم كردند كدامند سخت ترين ظلمى كه بر اهلبيت پيغمبر بلكه بر همه اهل عالم تا روز قيامت شد دو ظلم بود: يكى مانع شدن از نوشتن وصيت خود را در آن آخرين ساعت عمر خود و ديگر موضوع جمع شدن در سقيفه و حق آل محمد را بردن . اما راجع به وصيت پيغمبر (ص ) محمد بن عبدالكريم شهرستانى متوفى 548 قمرى كه از بزرگان علماء عامه است در كتاب معروف خود موسوم بملل و نحل گويد اول نزاع و اختلاف بزرگى كه در اسلام واقع شد همانست كه محمد بن اسماعيل بخارى به اسناد خود از عبدالله بن عباس نقل نمود كه چون در مرض الموت حال رسول الله (ص ) شدت يافت و فرمود: اءيتونى بدوات و قرطاس اءكتب لكم كتابا لا تضلوا بعدى . يعنى دوات و كاغذى بياوريد تا براى شما كتابى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد عمر گفت درد بر او غلبه كرده كتاب خدا ما را بس است و احتياجى بنوشته آنحضرت نيست . چون نزاع و گفتگو در اطراف بستر آنحضرت زياد شد حضرت فرمود برخيزيد از نزد من برويد كه نزد من سزاوار نيست . ابن عباس گفت بالاترين مصيبت و بلا در آنوقتى بر ما نازل شد كه مانع نوشته رسول خدا شدند. اين موضوع دوات و قلم از مسلميات بين شيعه و سنى است و بعضى نقل كرده اند كه ... گفت : اءن الرجل ليهجر يعنى اين مرد هذيان ميگويد و اين بالاترين اهانتى است كه بآنحضرت گفته شده چنانچه علماء منصف و متفكر اهل سنت از قبيل قاضى عياض شافعى در كتاب ((شفا)) و كرمانى در شرح ((صحيح بخارى )) و ((نودى )) در شرح صحيح مسلم نوشته اند كه گوينده اين كلام هر كه بوده اصلا ايمان به رسول خدا نداشته و از معرفت كامل بمقام و مرتبه آنحضرت عاجز بوده چه آنكه نزد ارباب مذاهب ثابت است كه از انبياء عظام در مقام ارشاد و هدايت خلق اتصال به غيب عالم دارند خواه در حال صحت يا در حال مرض حتما بايد اوامر آنها اطاعت كرده شود پس مخالفت با آنحضرت خاصه بيان كلمه هذيان دليل بر عدم معرفت بمقام آنحضرت ميباشد. انتهى كلامهم . واقعا اگر ميگذاشتيد پيغمبر مطلب را بنويسد پس از موت آنحضرت اينهمه اختلاف در بين مرحوم بوجود نميآمد و سقيفه اى درست نميشد و حق آل محمد از بين نميرفت . دومين ظلمى كه بر آل محمد و اهلبيت آنحضرت بلكه بر همه اهل عالم تا روز قيامت شد موضوع جمع شدن در سقيفه ساعده و بردن حق اهلبيت بود براى توضيح اينمطلب مجبوريم كه قدرى شرح سقيفه را بيان كنيم . اختلاف دو قبيله اوس و خزرج قبل از شرح سقيفه مجبوريم دو قبيله بزرگ بنام اوس و خزرج را كه در سقيفه جمع شدند و در امر خلافت گفتگو و زد و خورد كردند شرح دهيم . در زماينكه سيل عرم سد ماءرب يمن را شكست و آب سد تمام شد بلد و باغات آنها را خراب كرده مردم آن باطراف پراكنده شده و قبيله اى بنام خزاعه به حجاز آمده ساكن آن حدود شدند و دو برادر بنام اوس و خزرج از آنها تخلف ورزيده در يثرب كه هواى معتدل و زيبايى داشت رحل اقامت افكندند، سالهاى متمادى در آنجا زندگى مينمودند به مرور زمان فرزندان آنان زياد شده و دو قبيله بنام آن دو برادر تشكيل دادند يعنى قبيله اوس و قبيله خزرج . با آنكه همگى اين دو قبيله بنى اعمام و خويشان هم بودند معذلك بواسطه قتلى كه بين آنان واقع شده بود پيوسته با يكديگر نزاع و زد و خورد داشتند و از هر فرصتى استفاده نموده و به نفع خود و محذول نمودن گروه ديگر اقدام مينمودند. در اول بعثت رسول اكرم (ص ) در مدينه منوره جنگ و جدال بين اين دو قبيله سخت برقرار بود تا سال 50 عام الفيل كه سال دهم بعثت باشد در اينسال جنگ سختى بين اين دو قبيله در گرفت و سرانجام قبيله اوس بر خزرج غالب آمد و بعد از خاتمه جنگ صلحنامه اى بين آنها رد و بدل شد. در همان اوان كه با هم صلح كرده بودند و برادروار رفتار مينمودند خزرجيها كه هميشه تفوق بر اوسيها داشتند نمى توانستند تحمل ذلت و حقارت و مغلوبيت را در مقابل اوسيها بنمايند. اسعد بن زراره و زكوان بن عبد قيس كه دو نفر از اشراف قبيله خزرج بودند از يثرب به مكه رفته تا با قريش اتحاد كنند و بر قبيله اوس حمله كنند و آنها را سركوب نمايند. وقتى به مكه وارد شدند در منزل عتبه بن ربيعه ورود نمودند و گفتند آمده ايم با شما هم سوگند و هم عهد شويم تا ننگ شكست خود را برطرف سازيم . عتبه گفت متاءسفانه الحال نميتوانيم اين عمل را انجام دهيم چه آنكه خود گرفتار پيشامدى شده ايم كه نميتوانيم بكار ديگرى بپردازيم . اسعد پرسيد چه پيشامدى شما را مشغول ساخته است عتبه گفت مردى در ميان ما قيام نموده كه خداى ناديده ميپرستد و خدايان ما را بد ميگويد و خود را رسول و فرستاده خداى ناديده ميداند و جوانان ما را بد راه نموده و بخداى خود توجه داده است . گفتند كه اين شخص كيست و از كجا آمده و عتبه گفت از خود ما است بلكه از بهترين ما ميباشد نامش محمد (ص ) پسر عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم است كه چنديست در اثر فشار و اتحاد ما باتمام خاندانهاى بنى هاشم در شعب ابيطالب رفته اند و ما آنها را در محاصره سخت قرار داده ايم فقط سالى دو مرتبه در موسم حج و عمره از شعب بيرون ميآيد و مردم را بدين خود دعوت ميكند. اسعد و زكوان چون از علماى يهود ساكن مدينه شنيده بودند كه بزودى پيغمبرى از مكه ظاهر خواهد شد فلذا بشوق ديدار آنحضرت بمسجد رفته و آنحضرت را در حجر اسماعيل ملاقات نمودند و در مقابل آنحضرت نشستند و عرض كردند ما را به چه چيز دعوت ميكنى و مرام تو چيست ؟ حضرت فرمود شما را دعوت ميكنيم كه شهادت به وحدانيت خداوند متعال و نبوت و رسالت من بدهيد و اينكه بت پرستى نكنيد و شرك بخداى بزرگ نياوريد و با پدر و مادر نيكى كنيد و فرزندان خود را از بيم فقر و پريشانى نكنيد و گناهان بزرگ و كوچك و آدم كشى ننمائيد و مال يتيمان را نخوريد و كم فروشى نكنيد با عدالت و صداقت با خلق رفتار نمائيد و وفاى بوعده و عهد نمائيد. چون اسعد و زكوان اين كلمات را شنيدند و نور ايمان در دلشان تابيدن گرفت و گفتند: اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله . آنگاه عرض كردند ما از اهل يثرب و از قبيله خزرج هستيم شما يكنفر را با ما بفرستيد تا به اهل قبيله و مردم آن صفحات قرآن تعليم بدهد رسول اكرم (ص ) مصعب بن عمير را كه جوانى طليق اللسان بود و بسيارى از قرآن و احكام الهى را كه تا آنروز نازل شده بود ميدانست با ايشان روانه نمود. در مدينه در منزل اسعد از مصعب پذيرايى ميشد روزها در مجالس قبيله خزرج مردم را دعوت به قواعد دين اسلام مينمود و از هر قبيله اى يكى دو نفر مسلمان ميشدند، سعد و زكوان هم كمك ميكردند اوصاف حميده آنحضرت را براى انصار نقل مينمودند تا زمانيكه خالوى اسعد، سعد بن معاذ و اسيد بن حضير بشرف اسلام مشرف گرديدند و مصعب را بمنزل خود بردند تا بالاخره اشرف اين دو قبيله مسلمان شدند و كم كم اسلام در افراد مدينه نفوذ كرده روزبروز تعداد مسلمين افزوده شد. عبدالله بن ابى كه از بزرگان قبيله اوس بود و هر دو قبيله او را براى رياست انتخاب كرده بودند خيال داشت كه امير مدينه شود امر سلطنت و امات او خودبخود بواسطه اسلام متزلزل شد ولو آنكه خود او ظاهرا مسلمان شد ولى در باطن ازين پيشامد ناراضى بود فلذا پيوسته در تخريب اساس دين اسلام سعى و كوشش ميكرد تا جايى كه به رئيس المنافقين معروف شد. پس از آمدن رسول اكرم (ص ) بمدينه و مسلمان شدن تمام قبيله اوس و خزرج آنها متحدا در خدمتگزارى آنحضرت ساعى و آماده عمل بودند. ولى عبدالله ابن ابى كه رئيس منافقين و بزرگ و رئيس قبيله اوس بود باطنا باتمام تشكيلات پيغمبر مخالف بود و درصدد فرصتى بود كه بنفع خود نتيجه بردارى كند و خودش حاكم و سلطان مدينه شود فلذا در آخر ماه صفر سال 11 هجرى كه پيغمبر گرامى از دنيا رحلت فرمود بهترين فرصت را براى رسيدن بهدف و مقصد خود بدست آورد چون مقتضى را موجود يافت تصميم گرفت كه ازين فرصت به نفع خود نتيجه بردارى كند فلذا بزرگان هر دو قبيله اوس و خزرج را در سقيفه بنى ساعده جمع آورد كه سر پوشيده اى مخصوص انصار بود كه هر گاه امر مهمى پيش ميآمد همگى در آنجا جمع ميشدند و در آنموضوع مهم شور مينمودند و غير از خودشان كسى را در آنجا راه نميدادند بارى براى تصاحب نمودن امر امارت و رياست نه خلافت و جانشينى رسول اكرم (ص ) اجتماع نمودند و چون بين دو قبيله اوس و خزرج سالهاى متمادى رقابت موجود بود براى ربودن گوى رياست و امارت گفتگو طولانى شد هر يك از دو قبيله ميخواستند بنفع قبيله خود بهره بردارى نمايند و هر يك از دو قبيله امارت را براى خود مسلم ميدانند در آنمحفل بقول امروزيها امارت و رياست توجه به قبيله خزرج داشت چه آنكه سعد بن عباده شخصيتى بزرگ و باجود و سخاوت ، و جاهت بسيار نيكويى در ميان انصار داشت . و قبيله اوس چون چنين مرد شايسته اى نداشتند كه بامارت برگزينند و مايل هم نبودند كه زير پرچم امارت و رياست خزرجيها بروند عقب فرصتى ميگشتند كه اين پرچم امارت و رياست را از دست خزرجيها بربايند. در همان ساعات مشورت انصار در سقيفه عمر بن الخطاب باخبر شد بنابر آنچه كه طبرى در صفحه 208 جلد سوم تاريخ ((چاپ اول )) و ابن اثير در صفحه 222 جلد دوم كامل و ديگران نوشته اند به در خانه رسول خدا (ص ) رفت ولى وارد منزل آنحضرت نشد ((براى آنكه ديگران از كبار صحابه و بنى هاشم باخبر نشوند)) براى ابوبكر پيغام داد كه بيرون بيايد كار دارم ابى بكر جواب داد مشغولياتى دارم نميتوانم بيرون بيايم دو مرتبه پيغام داد حادثه اى پيش آمده كه حضور تو تنها لازمست ابى بكر بيرون آمد گفت چه خبر است عمر گفت مگر نميدانى انصار در سقيفه جمع شده اند كه امر امارت را به سعد بن عباده واگذار نمايند لازمست به آنجا برويم و اخذ نتيجه نمائيم . پس بدون آنكه مهاجرين حاضر در منزل رسول اكرم (ص ) و بنى هاشم را خبر بنمايند دو نفرى محرمانه به سقيفه رفتند. در بين راه ابوعبيد جراح گوركن قديم مكه كه يكى از همفكران آنان بود ملاقات نمودند و با خود بردند و سه نفرى وارد مجلس سقيفه شدند. به اتفاق جميع ارباب سير و تاريخ و خبر در سقيفه بنى ساعده از مهاجرين فقط همين سه نفر حاضر بود آنهم بطريقى كه گفته شد. ما قبلا گفتيم كه سالها بين قبيله اوس و خزرج عداوت و دشمنى بود، در آن موقعى هم كه در سقيفه جمع بودند خزرجيها ميخواستند امير از آنها باشد اوسيها هم اين نظر را داشتند كه امير از قبيله خودشان باشد ولى خزرجيها براى رسيدن به هدف خودشان سعد بن عباده را كه مريض بود و داراى وجهه اى هم بود در سقيفه حاضر نمودند اوس هم بزرگان قبيله خود را به سقيفه آوردند كه يكى از آنها عبدالله بن ابى بود بزرگان هر قبيله بر نفع خود سخنرانى كردند بيشتر سخنرانى هم بر نفع سعد بن عباده شده قبيله اوسيها چون فرد لايقى نداشتند كه بدرد رياست بخورد و ازين پيشامد هم بسيار ناراحت بودند و ابدا زيربار خزرجيها نميرفتند متحيرانه باطراف مينگريستند و در پى فرصت بودند كه بهانه بدست آورند و خزرجيها را مغلوب كنند كه ناگاه عمر و ابوبكر و ابوعبيده وارد مجلس با نطقهاى كوتاه مسير گفتار انصار را عوض نموده و بسمت مهاجرين برگردانيدند. فرصتى بدست اوسيها آمد و با پيشنهاد مهاجرين موافقت كردند تا دست خزرجيها را كوتاه نمايند در اين هنگام عمر گفت چگونه راضى ميشويد كسى را كه پيغمبر مقدم داشته شما او را جلو نيندازيد. اشاره به اينكه اهل سنت ميگويند پيغمبر به ابوبكر فرمود برو و بجاى من نماز بخوان پيش رفت و با ابوبكر بيعت كرد و چون بعضى از انصار اينرا ديدند گفتند با بغير از على با كسى بيعت نمى كنيم ولى بالاخره مردم قبيله اوس با ابوبكر بيعت كردند ولى خزرجيها زيربار نرفتند بزرگ خود سعد بن عباده را برداشته بمنزل رفتند و يكنفر از آنها هم با ابوبكر بيعت نكردند. سلمان ميگويد كه على (ع ) مشغول غسل دادن بدن پيغمبر (ص ) بود كه خبر سقيفه بما رسيد من به على (ع ) عرض كردم هماكنون در سقيفه بنى ساعده اجتماع كردند و با ابوبكر بيعت كردند حضرت فرمود متوجه شدى اول چه كسى بيعت كرد عرض كردم نه ولى پيرمرديرا ديدم كه پيشانيش اثر سجود بود با حالت گريه خود را به ابوبكر رسانيد و با او بيعت كرد، سپس از منبر بزير آمده از مسجد خارج شد حضرت فرمود او را شناختى نه فرمود او... خدا او را... كند. كار خلافت تمام شد نقشه هاى پيش بينى شده قبل از غير سعد بن عباده كم كم بفكر على بن ابيطالب افتادند قرار شد على را براى بيعت حاضر كنند زيرا بزرگان بنى هاشم و سران اصحاب پيغمبر از قبيل سلمان و مقداد و اباذر با او هماهنگ بودند و از بيعت امتناع داشتند و آنچه نبايد بشود، شد كه در اين زيارت ميفرمايد: و لعن الله امة اسست اءساس الظلم و الجور عليكم . خدا... كند آن كسانيرا كه در روز اول در سقيفه پايه ظلم را قرار دادند و حق شما خانواده را غضب كردند. حق تعالى در قرآن ميفرمايد: و لا تكونوا اءول كافر و لا تشتروا باياتى ثمنا قليلا و اءياى فاتقون و لا تلبسوا الحق بالباطل و تكتمو الحق . (بقره ، 41) يعنى : اول كافر بقرآن نباشيد و آيات مرا به بهاى اندك نفروشيد و از قهر من بپرهيزيد و حق را با باطل مپوشانيد تا حقيقت را پنهان سازد. كسى كه اول پايه ظلم و يا عمل بدى را بنيان گذارد تا روز قيامت هر كس بآن عمل نمايد و يا به او ظلم كرده شود آن شخص اول بقدر همه ظلم كنندگان و عمل بدكنندگان مسئول خواهد بود و همچنين است اگر عمل خوبى را به مردم ياد دهد و يا پايه كار خوبى را در دنيا بنا بگذارد تا قيامت هر كس از آن بهره مند گردد او را در تمام اجرها شركت خواهد داشت . فصل دوم : نظر قرآن و منابع درباره ستم بر محمد و آل محمد(ص ) در فصل قبل شرح حال آنانيكه پايه ظلم را در اسلام بنا نهادند بيان كرديم اينك بخواست خدا ثابت مى كنيم كه بايد بر آنها لعن نمود. حقتعالى در سوره احزاب آيه 57 و 58 ميفرمايد: ان اءلذين يؤ ذن الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة و اءعد لهم عذابا مهينا و الذين يؤ ذون المؤ منين و المؤ منات بغير ما اكتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اءثما مبينا . آنانكه خدا و رسول را بعصيان و مخالفت اذيت و آزار ميكنند خدا آنها را در دنيا و آخرت لعن كرده و از رحمت خود دور فرموده و براى آنان عذابى باذلت و خوارى مهيا ساخته است و آنانكه مردان و زنان باايمان و بى تقصير و گناه را بيازارند دانسته گناه و تهمت بزرگى را مرتكب شده اند. اذيت كردن رسول خدا بر دو قسمت يا قوليست چنانچه سخنان نالايق و ناسزا به آنحضرت ميگفتند مثل شاعر و كذاب و ساحر و يا فعليست مثل شكستن دندان يا شكمبه گوسفند بر سر او ريختن يا او را سنگ زدن بطوريكه خون از پاهاى آنحضرت جارى ميگشت و گاهى اذيت رسول به اينست كه اهلبيت آنحضرت را اذيت كنند به طوريكه خود آنحضرت آزرده گردد و پس هر سه قسم را اذيت رسول گويند اگر چه قسم سوم بخود آنحضرت آسيبى نرسيده ولى ناراحتى آنحضرت در قسم سوم بيشتر از آن دو قسمست . اذيت على عليه السلام اذيت پيغمبر (ص ) است در صحيح بخارى و مسند احمد بن حنبل و ساير كتب عامه و از كتب شيعه تفسير مجمع البيان و منهج الصادقين روايت ميكند كه اميرالمؤ منين موى مبارك خود را بدست گرفت فرمود رسول خدا موى خود را بدست مبارك خود گرفته فرمود اى على هر كه بمويى از موهاى تو ايذاء رساند بمن ايذا رسانيده و هر كه بمن ايذاء رساند بخدا ايذاء رسانيده . پس از اين حديث بخوبى استفاده ميشود كه اذيت به مولا اميرالمؤ منين (ع ) اذيت برسول و اذيت به رسول اذيت بخدا است و اين در روايت شيعه و سنى متواتر است كه پيغمبر فرمود: انا و على من نور واحد يا على دمك من دمى و لحمك من لحمى و من اءبغضك و ابغضبنى ابغض الله . و همچنين از آيه مباركه مباهله معلوم ميگردد كه نفس على نفس پيغمبر است پس چون مطابق آيه مباهله پيغمبر و على نفس واحد شدند اذيت هر كدام اذيت ديگريست و اذيت آن دو اذيت خداست و كسى كه خدا را اذيت كند مطابق آيه صريح قرآن ((لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة )) مستوجب لعن خدا واقع خواهد شد. اذيت فاطمه (س ) اذيت پيغمبر است اخبار زيادى از پيغمبر رسيده و شيعه و سنى نقل كرده اند كه هر كس فاطمه عليهاالسلام را اذيت كند پيغمبر را اذيت كرده و هر كه پيغمبر را اذيت كند خدا را اذيت كرده است منجمله خبر معروفى است كه امام احمد در مسند و شيخ سليمان در ينابيع المودة و مير سيدعلى همدانى در مودة القربى و ابن حجر در صواعق نقل كرده اند كه پيغمبر (ص ) فرمود: فاطمة بضعة منى و هى نور عينى و ثمرة فؤ ادى و روحى التى بين حبنى من اءذاها فقد آذانى و من اءذانى فقد آذى الله و من اغضبها فقد اغضبنى يودينى ما آذاها . فاطمه پاره تن منست و ميوه دل من و نور چشم من و روحيست بين دو پهلوى من كسيكه فاطمه را اذيت كند مرا اذيت نموده و كسيكه مرا اذيت نمايد خدا را اذيت نموده و كسيكه فاطمه را بغضب درآورد مرا بغضب درآورده اذيت ميكند مرا كسى كه او را اذيت نمايد. بخارى و مسلم كه دو عالم و محدث بزرگ عامه ميباشند در صيحيحين خود نوشته اند: فاطمه (ع ) در حال خشم و غضب ... را ترك نمود و بر او غضبناك ماند و با او حرف نزد تا وفات آنگاه اميرالمؤ منين على (ع ) بر او نماز گذارد و شبانهه دفنش نمود و ابوبكر را اذن و اجازه نداد كه بر جنازه او حاضر شود و بر جنازه بى بى نماز بخواند. و نيز عبدالله مسلم بن قتيبه دينورى در صفحه 14 الامامه و السياسة نقل ميكند كه فاطمه سلام الله عليها در بستر بيمارى به ... فرمود خدا و ملائكه را شاهد ميگيرم كه شما دو نفر مرا بسخط آوريد و رضايت مرا فراهم نياوريد اگر پيغمبر را ملاقات كنم شكايت شما را خواهم كرد. خداوند در قرآن ميفرمايد: و ما كان لكم ان تؤ ذوا رسول الله نبايد هرگز رسول را چه در حيات و چه در ممات بيازاريد. نميدانم اهل سنت و جماعت بين اين آيات و اخبار خودشان را چگونه ميكنند؟ در روضات نقل ميكند كه يكروز، اعلم علما شافعى گفت آيا شيعه حجت قاطعى بجهت حقانيت خود دارد، شيخ بهايى فرمود زياد است يكى آنكه در صحيح بخارى از حضرت رسول (ص ) روايت كرده كه آنحضرت فرمود: فاطمة بضعة منى من اذاها فقذ اذانى و من اغضبها فقد اغضبنى ، و بعد از چهار ورق همان كتاب روايت ميكند انها خرجت من الدنيا و هى غاضبة عليهما يعنى فاطمه از دنيا رفت در صورتيكه بر... غضبناك بود بواسطه حقى كه از او غضب كردند آن عالم سنى گفت اين حرف دروغست و نميشود بخارى اين دو حديث را نقل كند من خودم بايد اين كتاب را رسيدگى كنم و فردا بشما جواب ميدهم چون صبح شد آن عالم سنى به شيخ بهايى گفت من صحيح را ديدم و بين ايندوحديث زياده از پنج ورق فاصله دارد چگونه شيعه ميگويند حق با ما است . ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد خدمت استاد خودم ابوجعفر نقيب گفتم كه در اخبار صحيح بما رسيده كه هميار بن اسود كه بهودج زينب دختر پيغمبر حمله كرد و طفلى كه در رحم داشت از ترس سقط كرد پيغمبر خون ، او را هدر ساخت پس كسيكه طفل فاطمه را سقط كرد اگر پيغمبر حيات ميداشت با او چه معامله اى ميكرد ابوجعفر نقيب قول ابن ابى الحديد را تصديق كرد ولى گفت از من حديث مكن و بطلان اين خبر را هم بمن منسوب مدار. خود ابن ابى الحديد ميگويد اينمطلب بر ما روشن است كه فاطمه از دنيا رفت و از... رنجيده بود و وصيت كرد كه آنها بر جنازه اش نماز نگذارند. گذشته از اينها در آيه بعد ميفرمايد: والذين يؤ ذون المؤ منين و المؤ منات بغير ما اكتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اثما مبينا آيا اهل بيت پيغمبر جز مؤ منين كه اينهمه آنان را اذيت كردند. بدانكه همان قسم كه صلوات باعث بالارفتن مقام آل محمد ميشود لعن كردن بر دشمنان ايشان هم زيادى عذاب بر ايشان و ثواب براى ما خواهد بود بعلت آنكه هر چه ظلم و جور و ستم بر مردم روزگار ميشود براى آنست كه در صدر اسلام پايه ظلم بنا نهادند و نگذاشتند خلافت به على و اولادش برسد. از بعضى علماء نقل شده كه ما هر وقت در مسئله اى از مسائل مشكل مراجعه كنيم و براى ما حل نشود و لعن بر غاصبين آل محمد را بر خود لازم ميدانيم چه اگر آنها گذاشته بودند امام زمان از ما غايب نميشد و با بودن امام مشكلى براى ما باقى نميماند. و نيز ايشان در كتاب انوار يغمانيه خود از جابر از حضرت باقر (ع ) روايت نموده كه آن بزرگوار فرمودند كه عقب اين آفتاب شما چهل چشمه آفتاب ديگر است ما بين هر قرص آفتاب تا آفتاب ديگر چهل سال راه است و در آنها خلق بسيارى است كه نميدانند خدا آدمى را خلق فرموده يا نه و در عقب اين قرص ماه شما چهل قرص ماه ديگر است كه فاصله هر كدام با ديگرى چهل روز است و در ميان آنها خلق بسيارى ميباشند كه نميدانند خدا آدميرا خلق كرده ولى به آنها الهام شده همچنانكه بزنبور عسل الهام شده كه اولى و دومى را در همه اوقات لعن كنند و خداوند ملائكه اى را موكل بر آنها نموده كه هر گاه كوتاهى و در مسامحه در لعنت آنها نمايند آنان را عذاب كنند. و نيز سيد جزايرى از حضرت امام حسن عسكرى (ع ) روايت نموده آنحضرت از امام صادق (ع ) نموده است كه مردى خدمت آن بزرگوار عرض كرد يابن رسول الله من از يارى كردن شما بدست خود عاجز هستم اين عبارت دو احتمال دارد يكى آنكه مال ندارم كه به آن نصرت شما نمايم و ديگر قوت و قدرت ندارم كه با دشمنان شما جنگ كنم ، عرض ميكند چيزى را مالك نيستيم مگر لعن نمودن بر دشمنان شما و بيزارى چستن از آنها پس حال من چگونه است حضرت صادق (ع ) در جواب فرمود پدرم مرا خبر داد از پدرانش از رسول خدا كه آن بزرگوار فرمودند هر كه در يارى نمودن ما اهلبيت ضعيف باشد پس در نمازش بر دشمنان ما لعنت كند خداوند صداى او را بجميع ملائكه ميرساند از ملائكه ساكنين زمين و آسمان تا عرش و آنها در لعن با او همراهى و مساعدت مينمايند و بر او ثنا ميفرستند و ميگويند بار خدايا بر اين بنده خودت صلوات و رحمت فرست چه آنكه در خشنودى اولياء تو را كه وسعت داشت و مقدورش بود از لعنت بر اعداء محمد و آل محمد مبذول داشت پس از جانب حضرت احديت خطاب ميرسد كه اى ملائكه من او را از احبار خود قرار دادم . مجلس بيست و سوم : و لعن الله امة دفعتكم عن مقامكم و ازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم الله فيها . خداى لعنت كند گروهى را كه شما را از مقام خودتان دفع كردند و از مراتب رياستى كه خدا شما را در آنها ثبت داده دور نمودند. شرح : معنى لعن در مجلس قبل گفته شد، دفعتكم ، دفع بمعنى راندن و دور كردنست مقام مكان ايستادن معنى دارد ولى درينجا بمعنى مكان و منزلت آل محمد است كه خداوند به آنها عنايت فرموده است . ازالتكم : ازاله دوركردنست يعنى از آن مقام شما را دور كردند. مراتبكم التى رتبكم الله : در منتهى الارب گويد رتب رتوبا ثابت شد و بر جاى ايستاد رتبه ترتيبا ثابت و استوار گردانيد او را. پس معنى اين ميشود كه از آن مرتبه هايى كه خدا براى شما ثابت و استوار نموده شما را دور گردانيدند و حق شما را غصب كردند كه همان خلافت و رياست ظاهرى باشد چه مقام واقعى آل محمد را كسى نميتواند بگيرد مانند علم و كمال و شجاعت و معجزات آنان چيز گرفتنى نيست رياستى كه خدا در دنيا به آنها تفويض فرموده بود دشمنان آنها غصب كردند و بردند پس خلافت واقعى قابل غصب نيست و بالاتر از آنست كه دست مخالفين بدان برسد چه آن منصبى است الهى و كماليست نفسانى چنانچه علماء اهل سنت و جماعت و علما اماميه نقل كرده اند كه در بسيارى از موارد كه بعضى گفتند هفتاد مورد بوده عمر درمانده شد و على (ع ) او را نجات داد و عمر گفت : لولا على لهلك عمر او اگر على نبود من هلاك شده بودم . از جمله فقيه گنجى شافعى در كفايت الطالب فى مناقب على بن ابيطالب نقل ميكند كه روزى عمر به حذيفه گفت چگونه صبح كردى گفت صبح كردم در حالتيكه از حق اكراه دارم و فتنه را دوست ميدارم و به چيزى شهاديت ميدهم كه آنرا نديده ام و حفظ مينمايم غير مخلوق را و بدون وضو صلوات ميفرستم و براى من در زمين چيزى است كه براى خدا در آسمان نيست عمر از اين كلمات غضبناك گرديد و خواست او را اذيت كند و در همان بين اميرالمؤ منين (ع ) رسيد آثار غضب را در صورت عمر ملاحظه نمود و فرمود از چه جهت غضبناكى عمر قضيه را نقل كرد، حضرت فرمود: مطلب مهمى نيست تمام را حذيفه صحيح گفته است . مراد از حق كه از او كراهت دارد مرگست و مراد از فتنه كه دوست ميدارد و مال و اولاد است و اينك گفته شهادت ميدهم بچيزى كه نديده ام يعنى شهادت ميدهم به وحدانيت خدا و مرگ و قيامت و بهشت و دوزخ و صراط كه هيچكدام را نديده است و اينكه گفته حفظ ميكنيم غيرمخلوق را مرادش قرآنست كه مخلوق نيست و اينكه گفته بدون وضو صلوات ميفرستم يعنى صلوات بر رسول خدا كه جايز است بى وضو صلوات فرستادن و اينكه گفته براى من در زمين چيزى است كه براى خدا در آسمان نيست يعنى براى من زوجه اى است كه خداى تعالى مبراى از زوجه و اولاد است . از اينگونه موارد بسيار است كه جاى شرح آن نيست پس مقام واقعى خلافت را كسى نميتواند بگيرد ولى مقام ظاهرى كه رياست عامه باشد گرفتند كه شرح آن در مجلس قبل گذشت كه چگونه در سقيفه جمع شدند و بنابراين وازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم الله فيها همين مقام خلافت ظاهرى بود كه اهلبيت را از آن دور كردند به اين تفاهم اكتفا نكردند فدكى كه حق فاطمه و اولاد فاطمه بود گرفتند كه مردم بواسطه پول فدك نزد على و اولادش نزوند. كشتن معاويه عايشه را در تاريخ كامل بهايى مينويسد كه چون معاويه به مكه آمد كه از براى يزيد بيعت بگيرد همگى عراق و حجاز بر او و يزيد بيعت كرده بودند عايشه به معاويه پيغام فرستاد و او را تهديد كرد كه برادرم محمد بن ابى بكر را كشتى و حالا آمدى كه براى يزيد بيعت بگيرى بدانكه اين كار نشدنى است و من نميگذارم اين كار بشود. عمروعاص به معاويه گفت اگر عايشه تشنيع زند خلق بر تو خروج كنند پس زودتر بايد فكرى در اين باب بنمايى . معاويه ، ابوهريره و ثبرحيل را با هداياى بسيارى در چند نوبت نزد عايشه فرستاد و وعده هايى به او داد كه با او صلح كند و برادرش عبدالرحمن بن ابى بكر را حكومت دهد تا آنكه روزى پيغام فرستاد ميل دارم كه ام المؤ منين ما را بتشرف خود ((در شام )) مشرف سازد. معاويه قبل از آمدن عايشه چاهى كند و با آهك پر كرد و فرشى گرانمايه آنجا پهن كرد و كرسى بر سر آن نهاد و وقت نماز خفتن عايشه را بخواند و گفت چنيدين هزار دينار نثار قدم عايشه خواهم كرد. عايشه با غلام خود كه مردى هندى بود آمد بر خر مصرى سوار شده بود معاويه خيلى از او احترام كرد و او را اعزاز نمود و اشاره كرد كه به آن كرسى بنشيند عايشه چون بر آن كرسى نشست فورى در چاه آهك افتاد معاويه دستور داد كه غلام و خر را هم بشكند و در آنچاه اندازند و خاك بر روى آن ريخته پر كنند تا مردم از اين داستان چيزى نفهمند لذا بعضى از مردم گفتند عايشه به مدينه و بعضى گفتند به يمن رفت ولى حسين (ع ) و جمعى از خاصان معاويه مطلب را ميدانستند حضرت تركه او را بين وارثانش قسمت نمود. اين در سال 57 هجرى اتفاق افتاد. پيغمبران ممات و محل دفنشان يكجا نبوده است از مطلب دور افتاديم برگرديم بر سر مطلب خودمان ، اين گفتار ابوبكر كه پيغمبران ممات و دفنشان در يك محل بوده صحيح نيست بلكه بر خلاف آن نقل شده است تورات در سفر تكوين فصل 25 ميگويد ابراهيم را در مغازه مكپيلاد در كشتزار عفرون دفن كردند در صورتيكه دفن كردند در صورتيكه مجلسى در حيوة القلوب در فصلى كه راجع به مدت عمر حضرت ابراهيم است روايتى از امام باقر (ع ) و حضرت صادق (ع ) نقل ميكند كه حضرت ابراهيم در شام در خانه خود از دنيا رفت . و نيز در تورات اول ملوك فصل يازدهم ميگويد سليمان با پدران خويش خوابيد و در شهر داود مدفون شد و در جاى ديگر توارت ميگويد داود و اسحاق محل دفنشان در همان مقبره حضرت ابراهيم بوده پس قبر سليمان هم نزد قبر حضرت ابراهيم ميشود. در صورتيكه در قرآن بر خلاف اين ميگويد: فلما قضينا عليه الموت مادلهم على موته الا دابة الارض تاكل منساته فلما خر تبينت الجن ان لو كانوا يعلمون الغيب ما لبثوا فى العذاب المهين . (سبا، 14) با مراجعه به تفسير اين آيه معلوم ميشود كه مردن حضرت سليمان در بالاى قصرى بوده كه آنرا در شام ساخته و اولين مرتبه اى كه بالاى آن رفت و تكيه بر عصاى خود نمود كه اين قصر را تماشا كند عزرائيل او را قبض روح كرد پس مطابق اين آيه محل موت سليمان غير از محل دفن او بوده است . و نيز تورات در باب تكوين فصل 50 ميگويد: يعقوب در مصر مرد يوسف بدن او را به كنعان برد و بخاك سپرد و نيز در همين فصل ميگويد يوسف را پس از مرگ در تابوتى نهادند و در باب خروج فصل 13 ميگويد: موسى استخوانهاى وى يعنى يوسف را به همراه خود به شام آورد. ازين قرار يعقوب و يوسف كه به نص قرآن پيغمبر بودند و بصريح تورات و اخباريكه از ائمه معصومين رسيده جاى مرگشان محل دفنشان نبوده است . جواب فاطمه عليهاالسلام بر رد حديث لانورث از جمله دلائل بى بى در مقابل آن حديث لانورث اين بود كه فرمود اگر اين حديث صحيح است و انبياء ارث نداشتند پس اين همه آيه ارث در قرآن مجيد براى چيست ؟ يكجا ميفرمايد و ورث سليمان و داود ميراث برد سليمان از داود. و در قصه حضرت زكريا ميفرمايد: فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب از لطف خاص خود فرزند صالح و جانشينى شايسته بمن عطا فرما كه او وارث من و همه آل يعقوب باشد. راجع بدعاى زكريا فرمايد: و زكريا اذ نادى ربه رب لاتذرنى فردا و انت خير الوارثين فاستجينا له و وهبنا له يحيى . ياد آر حال زكريا هنگاميكه خدا را ندا كرد كه اى بارالها مرا تنها نگذار، و بمن فرزندى عطا فرما كه تو بهترين وارث اهل عالم هستى ما هم دعاى او را مستجاب كرديم و يحيى را باو عطا فرموديم . بعد فرمود اى پسر ابوقحافه آيا در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم افتراء بزرگى بر خدا بسته ايد آيا من فرزند پيغمبر نيستم كه مرا از حقم محروم ميكنيد پس اينهمه آيات عموما للناس و خصوصا للانبياء چيست كه در قرآن درج گرديده آيا خداوند شما را به آيه اى مخصوص گردانيده كه پدرم مرا از آن اخراج نموده آيا شما بعام و خاص قرآن از پدرم و ابن عمم على داناتريد. چون در برابر اين دلايل و فرمايشات حق تماما ساكت ماندند و جوابى نداشتند مگر مغلطه كارى و اهانت نمودن ... گفت فعلا شما اگر گواه و شاهدى داريد بياوريد و الا قول شما قبول نخواهد شد ما نميدانيم اگر پيغمبر فرموده كه ما از خود ارث نمگذاريم پس قول كه شاهد طلبيد يعنى چه ؟ فاطمه (ع ) ام ايمن را حاضر ساخت و على و حسنين عليهم السلام شهادت دادند تعجب دار اينست كه پيغمبر فرمود: اءلبينة على المدعى روى اين قسمت فدك كه در تصرف فاطمه بود... كه ميخواهد بگيرد بايد شاهد براى گفتار خود بياورد نه فاطمه . در خبر است كه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) بمسجد آمد و فرمود اى ... چرا فاطمه را از حق خودش منع كردى فدك را مضبوط ساختى ... گفت فدك فئى مسلمين است اگر فاطمه اقامه شهود كند حق خود را به ثبوت برساند به او خواهم داد حضرت فرمود آيا در ميان ما بخلاف حكم خدا حكومت خواهى كرد... گفت هرگز چنين نكنم حضرت فرمود اگر چيزى در دست مسلمين باشد و من دعوى آنرا بكنم طلب شهود از كه ميخواهى گفت از تو شاهد خواهم فرمود پس چرا از فاطمه شاهد ميخواهى در چيزيكه در تصرف او است چه در حيات پيغمبر و چه بعد از او... خاموش شده جوابى نداد... گفت يا على چندين سخن مگوى اگر شاهد دارى بياور و الا بايد از فدك صرفنظر كنى حضرت جواب ... را نداد به ... گفت آيه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا در حق ما نازل شد يا غير ما گفت اين آيه در حق شماست بعد فرمود حال از تو سئوال ميكنم اگر شهودى در حق فاطمه شهادت بدهد و او را به عصيانى متهم سازد چه كنى ... گفت مانند ديگر زنان اقامه حد كنم حضرت فرمود در اينوقت بخدا... شوى ابوبكر گفت از كجا اين را گويى فرمود بعلت آنكه شهادت خدايرا به طهارت فاطمه در آيه انما يريد الله ... رد كرده اى و شهادت ديگران را قبول كرده اى قصه فدك هم از اينگونه است چه حكم خدا و رسول را رد كرده اى رسول خدا فرمود البينه على المدعى و تو از فاطمه شاهد ميخواهى . ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه دارد كه ابوعلى كه از علماء افضليه است در شهادت گفته بايد دو نفر باشند و يكنفر قبول نيست ولى عده زيادى او را جواب داده اند كه شهادت يكنفر هم كافى است به دليل آنكه در حديث نحن معاشر الانبياء... منفرد بود و كسى ديگر اينحديث را نقل نكرده و... را نميتوان كذاب گفت : اشكال ديگرى كه بر حديث نحن معاشر الانبياء وارد است اينست كه چگونه ... آلات و دابه و بعضى از اشياء را از اموال پيغمبر به على (ع ) واگذاشت چه على كه مسلما وارث نبود و اگر آن اشياء را براى فاطمه عطا كرد اين هم جايز نبود به سبب آن حديثى كه از پيغمبر نقل كردند كه نحن معاشرالانبياء چون حديث مطلقا ارث را از انبياء منع ميكند چه فدك باشد يا غير فدك . پس تا اينجا بطور اختصار معلوم گشت معنى و ازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم الله فيها كه چگونگى مراتبى را كه خدا براى آل محمد (ص ) برقرار كرده بود كه مرتبه خلافت و فدك باشد از آنها گرفتند و غصب نمودند. اينك شرح پيدايش فدك را ميدهيم . ايجادكننده فدك در زمان حضرت عيسى (ع ) مرد عابد و زاهدى بود از خاصان حضرت موسى (ع ) كه از آنحضرت صفات پيغمبر آخرالزمان را شنيده و هميشه در دعا و اورادش آنحضرت را ياد ميكرد چون حضرت موسى از دنيا رفت آن مرد عابد عبادت و رياضت خود را بيشتر نمود و دائم در بيابانها ميرفت و خداى را عبادت مينمود تا عاقبت در بيابانى در ميان مدينه و مصر كه آنرا مدائن الحكما ميگفتند زيرا كه شتران حكما مدينه در آنجا چرا ميكردند ساكن شد و معبودى براى خود ساخته و چاه آبى كند و مشغول عبادت و خواندن تورات شد و چون اوصاف پيغمبر و وصى او على بن ابيطالب را از موسى (ع ) شنيده بود و در آيات تورات خوانده بود محبت خاصى نسبت به على بن ابيطالب (ع ) پيدا كرده بود اتفاقا در نزديكى معبد آن عابد چشمه آبى پيدا شد كه در اثر كاوش نمودن عابد در آنچشمه آب آن زياد شد و باغى احداث كردند و در آنجا ماندگار شدند و عابد هم در آنجا صاحب اولاد و نوه نتيجه شد چون آخر عمر او رسيد اولادان خود را جمع كرده به آنان گفت صندوقچه اى از فولاد بسازند و وصيتى براى خود نوشته در آن صندوق نهاد و قفل بى كليدى بر آن زد و به فرزندان خود گفت پس از مرگ بيش از يكهزار سال ميگذرد كه پيغمبرى بنام محمد صلى الله عليه و آله در عرب پيدا ميشود كه وصى او ابن عمش على (ع ) خواهد بود و از اولادان من يكى به آن پيغمبر ايمان خواهد آورد و آنحضرت ابن عمش را بخانه خود دعوت كند و در آن مجلس معجزه اى از على (ع ) ظاهر شود به اين قسم كه انگشتر آن پيغمبر از دستش بجهد و در چاه آب افتاد و على (ع ) آنرا بيرون آورد بدون آنكه بچاه رود و بعد اين صندوق را از شما طلب كند كليد اين صندوق انگشت مبارك على (ع ) است كه با انگشت اين صندوق را باز كند و چون شما اين معجزه را از وصى آن پيغمبر ببينيد همگى به او ايمان آوريد و اين هشت قريه كه در تصرف داريد تسليم وى كنيد كه من اين قريه ها را فداى او كردم اين جملات را عابد گفت و از دنيا رفت سالها گذشت و اولادهاى عابد انتظار آمدن چنين پيغمبرى را داشتند تا آنكه وجود مبارك پيغمبر بمدينه هجرت فرمود يكى از اولادان اين عابد هم كه قبيله بزرگى شده بودند دعوت كرد و همين معجزه از آنحضرت ديده شد چون انگشت حضرت قفل صندوق را باز كرد لوحى در ميان صندوق بود كه بخط عبرى نوشته بود كه پيغمبرى باين اسم و وصى او باين اسم پيدا خواهند شد كه يكى از اولادان من باو ايمان مياورد و او را دعوت خواهد كرد و انگشتر آن پيغمبر در چاه افتد و وصى او آنرا بيرون آورد شما بايد بآن پيغمبر ايمان آوريد و اين هشت قريه را به وصى پيغمبر واگذار كنيد كه اين املاك حق او است . مرحوم مجلسى در بحار از قطب راوندى از حضرت صادق (ع ) روايت ميكند كه حضرت رسول (ص ) براى يكى از غزوات از مدينه بيرون رفتند و در هنگام مراجعت در يكى از منازل فرود آمدند حضرت با اصحاب نشسته طعام ميل ميفرمودند كه ناگاه جبرئيل بر آنحضرت نازل شد و عرض كرد يا محمد (ص ) برخيز و سوار شو پس حضرتش سوار شده با جبرئيل روانه شدند و آنزمين براى حضرت پيچيده شد مانند جامه كه بپيچد تا آنكه به فدك رسيدند چون اهل فدك صداى اسم اسبان را شنيدند گمان كردند كه دشمن بر سر ايشان آمده پس دروازه هاى شهر را بسته و كليدها را به پيرزنى دادند كه بيرون شهر خانه داشت و به كوهها گريختند پس جبرئيل به نزد آن پيرزن آمد و كليدها را بگرفت و درهاى شهر را گشود و حضرت را در جميع خانه هاى آنان گردانيد و بحضرت عرض كرد كه خداوند اينجا را مخصوص جناب شما گردانيده و به شما بخشيده و مردم را در اين بهره و حقى نيست و اين آيه نازل شده : و ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فلله و للرسول و لذى القربى يعنى آنچه خدا برگردانيده است بر پيغمبرش از اهل قريه ها و شهرها از خدا و رسول و خويشان رسول است و نيز اين آيه را نازل فرمود: فلما او جفتم من خيل و لا ركاب و لكن الله يسلط رسله على من يشاء و آنچه را كه اسب و شتر بر آن نتاختند ولى خدا پيغمبرانش را بر آن مسلط ميگرداند چه در گرفتن فدك مسلمانان جنگى نكردند و همراه نبودند ولى خدا آنرا بدون جنگ برسول خود داد و جبرئيل آنحضرت را به باغها و خانه هاى ايشان گردانيد و بر جهاز شتر آويخت و سوار شد و مجددا زمين درهم پيچيد و بسوى اصحاب آمد هنوز آنها از آن مجلس برنخاسته بودند حضرت فرمود كه بسوى فدك رفتم خداوند آنرا بمن بخشيد منافقان به يكديگر نظر كردند و اشاره نمودند كه دروغ ميگويد حضرت كليدها را از غلاف شمشير بيرون آوردند و به ايشان نشان دادند كه اينها كليدهاى قلعه فدك است آنگاه سوار شدند و با اصحاب بمدينه آمدند حضرت نزد دختر خود فاطمه آمد و فرمود اى دخترم حق تعالى فدك را به پدر تو داده و آنرا مخصوص او گردانيده و مسلمانرا در آن هيچ حقى نيست مادر تو خديجه حقى بر من داشت و من فدك را عوض آن به تو بخشيدم كه از تو باشد و بعد از تو به فرزندان تو برسد آنگاه پوستى طلبيد و اميرالمؤ منين (ع ) را حاضر ساخت و فرمود بنويس كه فدك بخشش رسول خداست براى فاطمه و گواه گرفت على بن ابيطالب و حسنين و ام ايمن را و فرمود ام ايمن زنى است از اهل بهشت پس اهل فدك بخدمت حضرت آمدند و با ايشان مقاطعه نمودند كه هر سال بيست و چهار هزار دينار بدهند. ياقوت حموى در معجم البلدان مينويسد فدك قريه اى است در حجاز در دو منزلى يا سه منزلى مدينه كه در سال هفت هجرى خدا برسولش بخشيد موضوع آن چنين بود كه چون حضرت به خيبر آمدند و قلعه هاى خيبر را فتح كردند سه قلعه بزرگ و محكم آنها در محاصره ماند تا بالاخره تسليم شدند و مصالحه نمودند كه نصف عايدى آنها در سال براى رسول خدا باشد و چون بدون جنگ گرفته شد خدا واگذار به رسولش نمود و آنحضرت هم واگذار بدخترش فاطمه نمود. علامه مجلسى در بحار نقل ميكند كه وقتى هارون الرشيد به موسى بن جعفر (ع ) عرض كرد فدك را تحديد كن تا آنرا بتو واگذارم چه بر من روشن است كه در اخذ آن بر اهل بيت ظلم شده است و حضرت رسول در زمان حيات خود آنرا به فاطمه بخشيد و حضرت فرمود اگر من فدك را تحديد كنم تو بمن واگذار نخواهى كرد هارون قسم ياد كرد كه در اين باب مضايقه نخواهم كرد، حضرت فرمود: اول آن عدن است رنگ صورت هارون متغير گشت امام عليه السلام فرمود دوم آن حد سمرقند است رنگ صورت هارون زرد شد و از غايت اضطراب گفت كه حد سوم آن كدامست حضرت فرمود سوم حد آن آفريقاست رنگ هارون از زردى بسرخى مايل گشت و از حد چهارم پرسيد حضرت فرمود چهارم حد آن ارمينه است رنگ هارون از سرخى به سياهى مبدل گشت و از شدت غضب سر بزير افكند آنگاه سر را بلند كرد و گفت اى موسى تو حدود ممالك مرا نام بردى يعنى همه اينها ملك فاطمه است و بنى عباس به ظلم غصب نموده اند حضرت فرمود من اول بتو گفتم كه تو به اهلبيت نخواهى داد ولى تو نشنيدى هارون كينه آنحضرت را در دل گرفت تا آنحضرت را شهيد نمود. همانا فرمايش امام در اينمقام لغوى فدك را قصد كرده نه معنى علمى كه همان هشت قريه باشد مقصود امام از اين حدود اربعه اينست كه همه ممالك تو را خدا فدك نسبت به على و اولادش قرار داده كه فعلا بايد در دست من باشد. چون خون حلق تشنه او بر زمين رسيد جوش از زمين بذروه چرخ برين رسيد نزديكشد كه خانه ايمان شود خراب يكباره جامه در خم گردون بنيل برد از بس شكستها كه به اركان دين رسيد چون اين خبر بعيسى گردون نشين رسيد نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش طوفان بر آسمان ز غبار زمين رسيد از انبياء بحضرت روح الامين رسيد باد آن غبار چون بمزار نبى رساند كرد اين خيال وهم غلط كار كان غبار گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد تا دامن جلال جهان آفرين رسيد هست از ملال اگر چه برى ذات ذوالجلال او در دلست و هيچ دلى نيست بى ملال مجلس بيست و چهارم : و لعن الله الممهدين لهم بالتمكين من قتالكم برئت الى الله و اليكم منهم و من اتباعهم و اشياعهم واوليائهم خدا لعنت كند گروهى را كه تمهيد كشتن شما را كردند و براى دست يافتن بر جنگ شما مهيا شدند بيزارى ميجويم بسوى خدا و شما از آنها و پيروان و همراهان و دوستانشان شرح تمهيد ماءخوذ از مهاد بمعنى بساط و فراش و گهواره ميباشد ولى در اينجا بمعنى توطئه و تسهيل امر و يا آماده و فراهم نمودن است . تمكين در فارسى بمعنى جا دادان ، پابرجا كردن ، قدرت دادن ، دست يافتن فرمانبردارى و پذيرفتن آمده و در اينجا بمعنى دست يافتن است . قتال بمعنى جنگ كردن و كشتار نمودنست . پس اين چند كلمه را باين قسم بايد معنى نمود، كه خدا لعنت كند آن جماعت و گروهى را كه توطئه و تسهيل امر نمودند براى دست يافتن و اعمال قدرت بجهت جنگ و كشتن شما خانواده و آنان كسانى بودند كه در سقيفه جمع شدند و غصب خلافت نمودند چه اگر آنان باينراه نميرفتند ظلم به آل محمد نمى شد و واقعه كربلائى بوجود نميآمد و لذا درباره حضرت سيدالشهداء (ع ) گفته اند: المقتول فى يوم الجمعة و الاثنين چه عاشورا روز جمعه و سقيفه در روز دوشنبه بود. بر از باب سمع يعنى بيزار شد و تبرى بمعنى بيزارى جستن است . ضمير در منهم راجع به جميع طوائف غاصبين و ظالمين حق محمد و آل محمد از سقيفه گرفته تا به كربلا برسد. تبع بر وزن فرس بمعنى تابع است كه از پى كسى راه رفتن باشد و اين لفظ تابع بر مفرد و جمع اطلاق ميشود، مثل : انا كنا لكم تبعا و جمع او اتباع است . اشياع جمع شيع است كه شيع هم جمع شيعه ميباشد و شيعه بمعنى انصار و اتباع است و اشتقاق آن از مشايعت بمعنى متابعت و همراه كسى رفتن باشد و لفظ مشايعت و تشييع اموات از همين باب است . اولياء جمع ولى است كه بمعنى دوست ميباشد چون ولى معانى ديگرى هم دارد ولى اينجا مراد دوست است پس خلاصه معنى چنين ميشود كه بيزارى ميجويم بسوى خدا و شما آل محمد از غاصبين حق شما و ظالمين نسبت بشما و همچنين بيزارى ميجويم از هر كسى كه دوست آنان باشد و مرام و مسلك آنان را متابعت و پيروى كرده باشد پس مطابق اين جمله از زيارت دوست آل محمد بايد هم با دشمنان آنها بد باشد و هم با كسانيكه دوست دشمنان آل محمداند و پيروى از آنان ميكنند. اولين ثمرى كه از ايمان پيدا ميشود دو چيز است يكى برائت و بيزارى از دشمنان خدا و اولياء دشمنان او و ديگر محبت بدوستان خدا و اولياء دوستان او اقسام دوست و دشمن انسان منحصرا سه قسم دوست دارد و سه قسم دشمن اما دوستان او: 1 - دوست خود او 2 - دوست دوست او و هر چه بالا رود 3 - دشمن دشمن تو و هر چه بالا رود پس دشمن دشمن انسان هم تا مرتبه اى دوست انسان ميشود و اما دشمنان انسان دشمن خود انسان دشمن دوست انسان دوست دشمن انسان البته قابل انكار نيست كه طبقات دوستى و دشمنى كه ذكر شد با هم تفاوت دارد ولى در اصل دوستى و دشمنى فرقى ندارد مثلا كسى كه شما را دوست دارد با آنكه دوست دوست شماست قرق دارد ولى در اصل دوستى فرقى ندارد و همچنين است در طبقات دشمنى . بنابراين اگر كسى واقعا شما را دوست داشته باشد بايد آنچه را كه بستگى با شما دارد دوست داشته باشد و لذا چون مردم قبر امام خود را دوست دارند چون به زيارت آن امام روند در و ديوار و ضريح آن امام را ميبوسند احترام فوق العاده اى نسبت به آنها مينمايند اين در و تخته و فولاد و نقره تا قبل از آنكه به حرم امام وصل شود براى ما ارزشى نداشت و به آن اعتنايى نميكرديم ولى چون نزديك قبر امام شد و انتساب به آنحضرت پيدا كرد ما آن را دوست ميداريم . و نيز اگر مادرى جوانش بميرد و لباسهاى آن جوان نزد آن مادر خيلى مورد اهميت است چون انتساب و بستگى اين لباس به جوان محبوبش بوده لذا لباس را هم دوست دارد و همچنين اگر كسى دشمن جوابش بوده و اگر چه با اين مادر تماسى نداشته ولى چون مادر او را ببيند و بيزارى جويد در صورتيكه ابدا دشمنى با اين مادر ندارد. پس چگونه ميشود كسى ادعاى دوستى امام را بكند ولى دوست آن امام را دشمن بدارد و يا دشمنان آنحضرت را دوست خود گرداند. حقتعالى در آخره سوره مجادله ميفرمايد: لا تجد قوما يؤ منون بالله و اليوم لاخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا ابائهم او انبائهم او اخوانهم او عشرتهم اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه و يدخلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها رضى الله عنهم و رضوا عنه اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون . يعنى : اى رسول ما هرگز نخواهى يافت كسانيكه بخدا و روز قيامت ايمان دارند با دشمنان خدا و رسولش دوستى و مراودت كنند هر چند آن دشمنان پدران و يا فرزندان و برادران و خوايشان آنها باشند چه ممكن نيست دوستى كفار با ايمان جمع شود خداوند ايمان را بر دل اينگونه مؤ منين ثبت كرده يعنى ايمانشان ثابت و برقرار مانند نقش بر سنگ است و آنها را به بصيرتى قوى مؤ يد و منصور گردانيده است و ايشان را در بهشت داخل كند كه زير درختانش نهرها جاريست در آنجا جاويد بمانند خداوند از آنها خشنود و آنها نيز از خدا خشنود باشند اينان به حقيقت حزب خدا هستند و تنها حزب خدا رستگارند. نيز در آيه ديگر ميفرمايد: يا ايها الذين آمنوا لا تتخدوا اليهود و النصارى اولياء بعضهم اولياء بعض و منهم يتولهم منكم فهو منهم ان الله لا يهدى القوم الظالمين . (مائده ، 56) يعنى : اى اهل ايمان يهود و نصارى را بدوستى نگيريد آنان بعضى دوستدار بعضى ديگرند و هر كه از شما مؤ منان با آنها دوستى كند از آنها خواهد بود همانا خدا ستمكاران را هدايت نخواهد كرد. در آيه بعد ميفرمايد: فترى الذين فى قلوبهم مرض يسارعون فيهم يقولون نخشى ان تصيبنا دائرة گروهى منافق و مسلمان ظاهرى كه دلهاشان ناپاك و ناخوشست خواهى ديد كه در راه دوستى ايشان يعنى يهود و نصارى ميشتابند و ميگويند ما از آن ميترسيم كه مبادا در گردش روزگار آسيبى از آنها بما برسد اين آيات و آيات ديگرى كه جاى ذكر آن نيست نهى صريح است كه مسلمان مؤ من نبايد دشمنان خدا و رسول خدا را دوست داشته باشد چه دوستى آنان با دوستى خدا و رسولش سازش ندارد. در كتاب لنالى الاخبار روايتى نقل ميكند از امام (ع ) كه حقتعالى خطاب به يكى از پيغمبران نمود كه : قل للمؤ منين لاتلبسوا ملا بس اعدايى و لاتلبسوا مسالك اعدانى فتكونوا اعدايى كما هم اعدايى . يعنى : اى پيغمبر بگو به مؤ منين كه نپوشيد آنچه را كه اعداء و دشمنان من ميپوشند و نخوريد آنچه را كه دشمنان من ميخورند و نرويد راههايى را كه دشمنان من ميروند يعنى اطوار و اعمال و آداب خود را مثل آنها قرار ندهيد پس اگر متابعت ايشان را نموديد از دشمنان من خواهيد بود همچنانكه آنان دشمنان من هستند. پس بدا بحال آن مردميكه افتخار ميكنند كه تمام اعمال و كردار خود را مثل ملت يهود و نصارى قرار دهند بلكه گفتار خود را هم ميخواهند مثل گفتار آنان قرار دهند و هر لفظى كه آنها در گفتارشان استعمال ميكنند اينها هم همان را استعمال ميكنند غافل از آنكه معصوم فرموده : من تشبه بقوم فهو منهم . اسلام نماز خواندن با لباس سياه را منع فرموده چه خود را با بنى عباس شبيه ميكند كه لباس سياه را شعار خود قرار دادند و همچنين كه نماز خواندن در محلى كه صورت عكسى يا مجسمه اى در مقابل او باشد نهى فرموده چه اين عبادت شبيه عبادت بت پرستان خواهد بود و همچنين منع فرموده كه در مقابل آتش نماز بخوانيد چه اين عمل شبيه آتش پرستان خواهد بود. پس اگر نماز در لباس سياه ممنوع و مكروه باشد پس نماز با قلب سياه و خالى از علم و معرفت چگونه خواهد بود و هر گاه نماز در مقابل تمثال رد شده باشد نمازگزاردنى كه در آن سگ نفس اماره يا تمثالات خيالات باطل دنيايى در جلو مقابل شخص نمازگزار باشد چگونه خواهد بود و هر گاه نماز خواندن در مقابل آتش ممنوع باشد پس نمازگزاردن صاحب قلب پر از نيران و خشم و غضب بر مظلومان چگونه خواهد بود. شبيه دوست خدا در دنيا هلاك نميشود بقدرى شبيه دوست خدا بودن مؤ ثر است كه خداوند او را در دنيا عذاب نكند سيد جزايرى در كتاب انوارنعمانيه روايتى باين مضمون نقل ميكند كه فرعون مسخره اى داشت كه بسيار نزد او مقرب بود وقتى كه موسى و هارون بسوى فرعون مبعوت شدند و به مصر آمدند مدتى بر در قصر فرعون ايستاده دربان آنها را راه نميدادند با فرعون ملاقات كنند روزى برد در قصر ايستاده بودند مسخره چى فرعون كه هر روزه نزد فرعون ميرفت و او را ميخوانيد خواست وارد قصر بشود چشمش به موسى و هارون افتاد چون پس لباس آنها آنها را غير شهرى ديد با خود گفت خوبست امروز خودم را شبيه اين دو نفر كرده نزد فرعون بروم لذا لباسى مثل آنها بر تن خود پوشاند و ضمنا از هارون و موسى سئوال كرد كه شما چه كسى هستيد گفتند ما پيغمبر آمديم تا فرعون و اتباعش را بسوى خدا دعوت كنيم . مسخره چى با لباسى مانند هارون بر فرعون وارد شد و اتفاقا آنروز فرعون بسيار خنديد گفت اين چه لباسى است كه در بر نموردى گفت دو نفر با اين هيئت و لباس در در قصر تو ايستاده اذن دخول ميطلبيدند و ميگويند ما دو پيغمبريم از جانب خدا مبعوث شده ايم كه فرعون را به راه نجات دعوت نمائيم فرعون از شنيدن اين كلام بسيار خائف و منقبض شد و به آنها اذن دخول داد و اول دعوت موسى و هارون از اينجا شروع شد تا آنكه خدا فرعون و فرعونيان را در رودئيل غرق و هلاك نمود ولى اين مسخره چى عرق نشد و نجات يافت موسى چون او را ديد بار خدايا اين مرد مرا مسخره نمود و در هيئت لباس من شد چگونه او را هلاك ننمودى خطاب رسيد اى موسى چگونه من كسى را كه خود را شبيه دوست من كرده در دنيا هلاك كنم . پس همانطور كه دوستى با دوستان خدا مثمرثمر است شباهت با دوستان خدا هم مثمرثمر است اگر چه محبتى هم نسبت به آنها نداشته باشد و همچنين است اگر دوستى با دشمنان خدا نمودى يا شبيه آنان شدى آنهم مثمرثمر خواهد بود كه آن هم مثمرثمرى خواهد بود كه آن دشمنى با محمد و آل محمد خواهد بود. در معجزات اميرالمؤ منين (ع ) نقل كرده اند كه مردى از بنى مخزوم خدمت مولا اميرالمؤ منين (ع ) عرض كرد برادرم مرده و من از مرگ او بسيار افسرده ام حضرت فرمود ميخواهى او را ديدار كنى عرض كرد چگونه نخواهم حضرت فرمود مرا كنار قبر او ببر پس حضرت رداى حضرت رسول (ص ) را بر سر كشيد و كلمه چندى فرمود و پاى مبارك بر آن قبر زد فى الفور زنده شد و بزبان فرس تكلم كرد حضرت فرمودند تو عربى تو را با زبان فارسيان چكار عرض كرد چنين است ولى من به سنت پارسيان از دنيا رفتم لذا لغتم دگرگون شد. اينكه اين مرد گفت به سنت پارسيان از دنيا رفتم لذا لغتم دگرگون شد جهتش اينست كه چون فارسيان در آنزمان آتش پرست بودند از اينجهت سنت آنان مورد ندمت بوده و مرد از سنت در اين روايت كيش و مذهب نيست چه اولا اطلاق آن بر مذهب بعيد است و ثانيا برادرش از ملازمين آنحضرت بوده و خيلى بعيد است كه دوست دار برادرى باشد كه آتش پرست است بنابراين معنى سنت پارسيان يعنى من زندگى و گفتار و كردار خودم را مانند پارسيان كردم هر چه آنها ميكردند منهم متابعت آنان را نموده خودم را مثل آنها قرار ميدادم پس اگر انسان به سنت هر قوم و ملتى از دنيا برود با همان قوم و ملت محشور خواهد شد. پيغمبر مردى را كه سياهى لشكر ابن سعد بود كور كرد حاجى نورى در كتاب دارالسلام نقل ميكند از حر بن رياحى قاضى كه گفت مرديرا ديدم كه در كربلا در لشكر عمر سعد بود كه به كوفه آمد كور شد مردم از سبب كورى او سئوال كردند گفت من از كسانى بودم كه در لشكر پسر سعد در كربلا بودم ولى جنگى نكردم و شمشير و نيزه اى بكار نبردم بعد از آنكه حضرت سيدالشهدا (ع ) را شهيد كردند شبى بعد از عشا در منزل خود خوابيدم در عالم خواب ديدم كه كسى مرا به جبر كشيد و گفت رسول خدا (ص ) تو را احضار كرد هر چه خواستم نروم ممكن نشد تا مرا خدمت آنحضرت برد چون خدمت آنحضرت رسيدم ديدم حضرت با حالت غمناك دستهاى خود را بالا زده و در ميان محرابى نشسته و در پيش روى آنحضرت پوستى پهن است و شمشيرى از آتش نهاده شده و ملكى هم خدمت آنحضرت ايستاده است نه نفر از كسانيكه در لشكر عمر سعد بودند خدمت آنحضرت حاضر كردند آن ملك همه آنها را گردن زد و هر يك را كه ميكشت شراره آتش از بدنش متصاعد ميشد و بعد از كشتن فورى زنده ميشد تا آنكه هر كدام را هفت مرتبه كشتند و زنده شدند آنگاه مرا خدمت آنحضرت بردند من خودم را روى قدم آن حضرت انداختم عرض كردم السلام عليك يا رسول الله من از كسانى بودم كه در كربلا بودم ولى حربه بكار نبردم و جنگى هم ننمودم حضرت فرمود بلى حربه بكار نبردى ولى براى كشتن حسين من باعث كثرت سواد لشكر ابن سعد بودى پس بمن فرمود نزديك بيا چون نزديك رفتم طشتى پر از خون در مقابل آنحضرت بود فرمود اين خون فرزندم حسين است پس از آنخون بچشم من كشيد و من از ترس از خواب بيدار شدم و خودم را كور ديدم . اجتماع ضدين محال است ميگويند از جمله چيزهايى كه در عالم محالست و نميشود وجود پيدا كند اجتماع ضدين است مراد از اجتماع ضدين اينست كه دو تا ضد در يكجا جمع شود مانند اين كه بگوئى الان شب است و روز هم هست اين موضوع اجتماع ضدين است زيرا در حقيقت امر يا شب است يا روز پس اگر شب است روز نيست و اگر روز است شب نيست اگر گفته شود فلان چيز هم سفيد است هم سياه اين اجتماع ضدين است و محالست كه وجود پيدا كند يا اينكه بگويى اين شخص عاقل است و جاهل يا مؤ من است و كافر تمامى اينها اجتماع ضدينست كه در خارج صورت وقوع پيدا نخواهد كرد مگر آنكه موضوع حكم عليحده و مغاير باشد كه در آنصورت اصلا اجتماع ضدين نيست تا در خارج وجودش محال باشد مانند آنكه بگويى الان شب است و الان روز هم هست يعنى نسبت به يك مكانى شب و نسبت بمكان ديگر روز است اين حكم صحيح است يا ميگوئيم اين شخص كافر است و مؤ من يعنى كافرست نسبت به طاغوت يعنى هر دو معبوديكه غيرخدا باشد و مؤ منست نسبت بخدا. دو ظرفى را فرض كنيد كه يكى از آن مملو از گلاب است و ديگرى مملو از شراب آن ظرفى كه مملو از گلاب است مملو از شراب نيست و آن ظرفيكه مملو از شراب است مملو از گلاب نخواهد بود و اين هيچ تناقض و اجتماع ضدين نيست الا اينكه اگر ظرف يكى باشد در صورتيكه آن ظرف را مملو از شراب كرده باشيم مسلما نمى توانيم مملو از گلاب نمائيم . در قلب دو محبت نمى گنجد خداى متعالى ميفرمايد: ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه يعنى خدا براى مردى در جوف و اندرون او دو قلب قرار نداده است تمامى افراد بشر يك قلب بيشتر ندارند و آن قلب مانند ظرفى ميباشد و بلكه واقعا ظرفست چنانچه از فرمايشات اميرالمؤ منين (ع ) است ان هذه القلوب اوعية . اگر آنظرف را پر از نور ايمان قرار دادى مسلما پر از ظلمت شرك و كفر نخواهد شد اگر طرف قلبت مملو از محبت خدا و اولياء او گرديد بدون شك محبت دشمن خدا و اوليائش در آن قلب جاى نخواهد داشت اگر در قلبى محبت على باشد در آن قلب محبت دشمن على محالست جاى گيرد. اى كه گويى هم على و هم اعورى از نور ظلمت بهره ور يا بيا پروانه اين نور شو يا برو خفاش باش و كور شو حق و باطل را بچشم دل ببين زانكه در يكدل نگنجد كفر و دين اميرالمؤ منين (ع ) ميفرمايد: دوستى ما و دوستى دشمن ما ابدا در يك قلب جمع نميشود بعد فرمود خدا ميفرمايد: ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه خدا براى مرد در جوف او دو قلب قرار نداده كه با يك قلب قوميرا دوست بدارد و با قلب ديگر دشمنان آن قوم را دوست بدارد كدام دستگيره ايمان محكمتر است رسول خدا (ص ) به اصحابش فرمود: اى عرى الايمان اوثق كداميك از دستگيرهاى ايمان محكمتر است عرض كردند خدا و رسول او عالمتر است و بعضى گفتند نماز و بعضى ديگر گفتند زكوة و بعضى ديگر گفتند روزه و بعضى ديگر گفتند حج و عمره و بعضى گفتند جهاد. حضرت فرمود: همه آنچه را گفتيد داراى فضيلت است ولى آنها محكمترين دستگيره ايمان نيستند بلكه محكمترين دستگيره ايمان عبارتست از دوست داشتن براى خدا و دشمن براى خدا و دوستى اولياء خدا و برائت از دشمنان خداست . نشانه وجود خير در انسان حضرت امام محمد باقر (ع ) ميفرمايد: اذا اردت ان تعلم ان فيك خير فانظر الى قلبك فان كان يحب اهل طاعة الله و يبغض اهل معصية ففيك خير والله يحبك و المرء من احب نقل از وافى . يعنى : زمانيكه اراده كردى بدانى كه در تو خيرى هست يا نيست رجوع به قلب خود بكن هرگاه ديدى اهل طاعت و عبادت خدا را دوست و اهل معصيت خدا را دشمن ميدارى بدانكه در تو خيرى هست و خدا تو را دوست ميدارد و اگر ديدى اهل طاعت خدا را دشمن و اهل معصيت را دوست ميدارى بدانكه در تو خيرى نيست و خدا تو را دشمن ميدارد و مرد بآنچه دوست ميدارد محشور ميگردد. در كافى از امام صادق (ع ) روايت نموده كه آنحضرت فرمودند: هر كس بخاطر دين دوستى نكند و بخاطر دين دشمنى نكند دين ندارد. شرح : مرحوم مجلسى در مرآت العقول در شرح اين حديث ميفرمايد: اگر مقصود اينست كه هيچ حب و بغضى براى ديانت ندارد و در حقيقت دين ندارد زيرا پيغمبر و امام را هم براى خدا دوست ندارد و دشمنانشانرا هم براى خدا دشمن ندارد و اگر مراد اين است كه غالب حب و بغض او يا حب و بغض او نسبت بمردم همه اش براى خدا نيست مقصود اينست كه دينش كامل نيست . علامه مجلسى در بحار از على بن عاصم روايت ميكند كه گفت بر حضرت امام حسن عسكرى (ع ) وارد شدم حضرت بساطى را نشان دادند كه بسيارى از انبياء و مرسلين بر آن نشسته بودند و آثار قدمهاى ايشان بر آن بود على بن عاصم ميگويد بر روى آن بساط افتادم و آنرا بوسيدم و دست مبارك امام را هم بوسيدم عرض كردم من از نصرت شما عاجزم و عملى هم ندارم غير از موالات و دوستى شما و بيزارى جستن از دشمنان شما و لعن كردن بر ايشان در خلوات خود پس حال من چگونه خواهد بود حضرت فرمود: پدرم براى من حديث كرد از جدم رسول خدا (ص ) هر كه در نصرت ما اهلبيت ضعيف باشد در خلوت دشمنان ما را لعنت كند خداوند صداى او را بجميع ملائكه برساند و آنان به جهت او استغفار كنند و ملائكه كسى را كه لعن بر دشمنان آل محمد نكند لعنت كنند. مردى از كتاب و نويسندگان بنى اميه كه مال و ثروتى از دستگاه آنها جمع كرده بود خدمت امام صادق (ع ) رسيد و جريان مال و كار خود را خدمت آنحضرت عرض كرد حضرت فرمودند اگر بنى اميه كسى را پيدا نميكردند كه بروات و حواله جات و ماليات و ذخائر آنها را بنويسد و غنائم آنها را جمع آورى كند و در جنگها اعانت آنها را نمايد و در نماز آنها حاضر شده به آنها اقتدا نمايد هر آينه حق ما را غصب نميكردند اين كلام امام (ع ) درسى است براى شيعيان كه به هيچ وجه نبايد دوستى با دشمنان آل محمد بكند و كمك به آنان نمايند اگر چه در امر مباحى باشد و لذا مردى بر حضرت صادق (ع ) وارد شد عرض كرد گاهى به يكى از شيعيان شما روزى تنگ ميشود و امر دنيا شدت پيدا ميكند بنى اميه او را دعوت ميكنند كه نهرى براى آنها حفر كند يا باغى كره اى براى آنها بزنم يا سرمشكى را بجهت آنها ببندم اگر چه براى من مشرق و مغرب را پر كنند يعنى براى اين عمل جزيى آنچه بين مغرب و مشرق عالم است به من بدهند. مجلس بيست و پنجم : و لعن الله آل زياد و آل مروان نسبت ابن زياد حارث بن كلده طبيبى عرب و تربيت شده ايرانيان بود كه در دانشكده لشكرى شاپور علم پزشكى را آموخت و مقام ارجمندى يافت بخدمت خسرو پرويز رسيد و او را از يك مرض سخت نجات داد شاهنشاه هدايا و تحفى به او داد كه كنيزى زيبا به نام سميه در مقدمه آنها بود. اين سميه فرزند پسرى از حارث پيدا نمود بنام نافع و بعدا كه اين زن بد عمل شد و فرزند ديگر بنام ابوبكر و زياد پيدا كرد كه حارث اين دو پسر را قبول نكرد و به همين جهت او را زياد بن ابيه ميگفتند. بعضى از مورخين ديگر ميگويند سميه و عبيد هر دو غلام و كنيز كسرى بودند كه هر دو را به سلطان يمن ابوالخير بود عطا كرد و بعدها اين ابوالخير به طائف رفت و در آنجا مرض سختى شد كه حارث بن كلده طبيب معروف او را معالجه كرد و ابوالخير را بعنوان جايزه بحارث داد. بعضى ديگر نقل كرده اند كه سميه كنيز دهقانى بود از اهل زنده رود كه او را بعنوان حق العلاج به حارث بخشيد. در مروج الذهب نقل ميكند كه اين سميه از زنان بدعمل ذوات الاعلام بود كه براى فريب جوانان علمى بالاى خانه خود نصب كرد تا جوانان بدكار بطلب او بروند. خانه او طائف در محله بحارة البغايا بود، يكروز ابوسفيان نزد ابومريم سلولى كه خمرفروش بود رفت و خمرى ازو گرفته خورد و مست شد و از او زن بدكاره اى خواست ابومريم گفت فعلا غير از سميه كسى نيست ابوسفيان گفت بياور. گويند در سال اول هجرت سميه زياد را در بستر عبيد كه قبلا ذكر او شد بزاد و تا مدتى هم او را زياد بن عبيد ميگفتند بعد چون پدرهاى او متعدد بود زياد بن ابيه شد. روزى در مسجد زياد خطبه اى خواند كه مورد تعجب مستعمين شد عمروعاص گفت اگر اين جوان قرشى بود شايسته رياست بود ابوسفيان گفت قسم بخدا كه من او را ميشناسم و ميدانم كه او را در رحم مادرش گذاشت به او گفتند كه بود ابوسفيان گفت من بودم كه او را در رحم سميه گذاشتم از اينجا معلوم ميشود يكى از پدرهاى زياد ابوسفيان بوده ولى ابوسفيان زياد را هميشه از خود ميراند و از او تبرى ميجست . بگفته بيهقى در محاسن و مساوى امام حسن مجتبى (ع ) در مجلس معاويه و عمرو بن عاص و مروان بن حكم به زياد خطاب فرمود ترا با قريش چه نسب است تو نه اصل و فرع برومندى دارى و نه سابقه نيكو و نه خويشاوندى معروف مادر تو زانيه اى بيش نبود كه هر ساعت در آغوش يك مرد اجنبى بسر ميبرد فجار عرب نزد او رفت و آمد داشتند و چون تو از مادر متولد شدى عرب براى تو پدرى نميشناخت تا اينكه بعد از گذشتن سالهايى معاويه ادعا كرد كه تو پسر ابوسفيانى پس هيچگونه جاى افتخارى براى تو نميباشد ولى افتخارى براى منست كه جدم رسول خدا (ص ) مادرم سيده نساء، پدرم على مرتضى (ع ) كه ساعتى هم بخدا كافر نشده و عموى پدرم حمزه سيدالشهداء و عموى خودم جعفر طيار برادرم و من دو سيد جوانان اهل بهشت ميباشم . اين شرحى از نسب زياد بن ابيه بود ولى با اين نسب پست شخص با لياقت و كاروان و بافطانتى بود اول دوران جوانيش كاتب ابوموسى اشعرى شد و بعد عمر كارى باو رجوع كرد كه بخوبى از عهده آن برآمد و انجام داد و در دوران خلافت اميرالمؤ منين (ع ) آن حضرت زياد را بحكومت فارس گماشت چون زياد در آنوقت اظهار دوستى على (ع ) را مينمود هم از او آشكار نشده بود و فارسى را هم از برادرش نافع خوب آموخته بود. بالجمله زياد بر ضبط بلاد و اصلاح فساد و جمع و خرج مصالح ممالك فارس نيلو قيام نمود و اين معنى بر معاويه گران آمد باب مكاتبه و مراسله را با زياد گشود چه يكى از چيزهائيكه باعث استحكام حكومت معاويه شد اين بود كه هر جا آدم زرنگ و زيرك و كاردانى ميدهد به هر قيمت كه ميشد او را در دستگاه حكومت خود وارد ميكرد تا از او كاملا استفاده ببرد. بالاخره معاويه براى زياد نوشت كه اگر تو دست از على (ع ) بردارى و بشام بيايى گذشته از حكومت و هدايا و تحف ترا برادر خودم ميگردانم و ملحق به ابوسفيان ميكنم جوابى موافق مرام معاويه از زياد نيامد. معاويه براى زياد نوشت كه اى زياد قلعه هاى محكمى كه شب در آن ساكن ميشوى ترا مغرورت كرده مانند مرغيكه شب در آشيانه خود آرام ميگيرد بخدا قسم كه اگر تو از جهل و نادانيت دست برندارى لشكرى مانند لشكر سليمان كه از حوصله حساب تو بيرون باشد نزد تو بفرستم تا با نهايت ذلت و خوارى دستگيرت كنند. چون اين مكتوب به زياد رسيد برآشفت و مردم را در مسجد جمع كرد و خطبه اى خواند و گفت عجب دارم از اين ابن اكلة الاكباد و راءس النفاق كه مرا بيم ميدهد و تهديد ميكند با اينكه در بين من و او مثل على كسى ميباشد كه پسرعم رسول خدا (ص ) و شوهر سيده زنان عالمست كه با او صد هزار شمشير زن از مهاجر و انصار ميباشند بخدا قسم اگر معاويه بطرف من آيد خواهد دانست كه چگونه جهان را از وجودش پاك سازم . سپس نامه اى به مولا اميرالمؤ منين (ع ) نوشت و آنحضرت را از جريان نامه معاويه باطلاع نمود، حضرت در جواب نامه زياد مرقوم فرمودند كه اى زياد بدانكه معاويه مانند شيطانى ميباشد كه از يمين و شمال و از پيش رو عقب بر انسان غلبه ميكند تا او را گرفتار كند و خوار و بيمقدار نمايد. زياد حاكم فارس بود تا حضرت اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه شهيد شد و معاويه با امام حسن (ع ) صلح كرد ولى از زياد خائف بود لذا نامه تهديدآميزى باو نوشت كه اى زياد تو خيال ميكنى كه از تخت سلطنت من توانى جان بسلامت برد هيهات عقل تو كجا رفته اى پسر سميه تو ديروز عبدى بودى و امروز امير خطه اى شدى ترا مغرورت نكند چون اين نامه من بدستت رسيد از براى من از مردم فارس بيعت بگير كه اطاعت من كنند اگر چنين كنى در امان و حراست من باشى و الا فرمان دهم تا ترا با پاى پياده از فارس بشام آورند و در بازار مانند عبدى ذليل بفروش رسانند. چون نامه به زياد رسيد آتش خشمش مشتعل گرديد و مردم را جمع كرده بر منبر بالا رفت پس از حمد و ثناى الهى گفت اى مردم معاويه پسر هند جگرخوارى كه با رسول خدا و ابن عمش على مرتضى جنگيد و سر كرده منافقين بوده براى من نامه نوشته و زرق و برقى بكار برده مانند ابرى كه رعد و برقى دارد و بدون بارانست و بزودى بادى آنرا متفرق ميسازد من چگونه از معاويه خائف باشم و حال آنكه بين من و او مانند امام حسن (ع ) فرزند دختر پيغمبر كسى ميباشد بخدا قسم اگر آنحضرت مرا رخصت دهد با صد هزار مرد شمشير زن روز روشن را در نظر معاويه چون شب تار گردانم و ستارگان آسمانرا باو نشان خواهم داد. يعنى از شدت حرب و تيره شدن ميدان از گرد و غبار سپس از منبر بزير آمده نامه اى بجهت معاويه باين مضمون نوشت كه نامه تو به من رسيد و از مضمون آن مطلع شدم و ترا مانند كسى ديدم كه در دريا مشرف به غرق شدنست و ناچار براى نجات خود گاهى بپاى قورباغه دست ميزند و گاهى به لجنهاى روى آب متمسك ميگردد بگمانش اين عمل سبب نجات او ميشود اى معاويه مرا دشنام ميدهى و بسفاهت نسبت دادى اگر براى حلم و بردبارى من نبود چنان داغ رسوايى بر جبهه تو ميگذاشتم كه به هيچ آبى شسته نشود و رسوايى آن برطرف نگردد مرا به پسر سميه نسبت دادى اگر من پسر سميه هستم تو پسر جماعتى هستى و اما اينكه گمان كردى كه بر من غلبه ميجوبى و بآسان وجهى توانى مرا صيد كرد همانا فكر تو بخطا رفته آيا تاكنون ديده اى كه باز بلند پروازى را قنبره كوچكى بتواند صيد كند و يا تاكنون شنيده اى كه بره اى گرگى را بخورد. چون اين مكتوب بدست معاويه رسيد دنيا در نظرش تيره و تار گرديد و غم و اندوه شديدى او را فرا گرفت در اينحال مغيرة بن شعبه را طلبيد و در خلوت باو گفت هرگز از انديشه زياد بيرون نروم چه او را در فارس معقلى متين و حصنى حصين است و مردم آن نواحى را از خود راضى نگه داشته و مال فراوانى اندوخته و من از فكر او بيرون نروم چه اگر روزى با يكنفر از اهلبيت بيعت كند و او را برانگيزد و براى جنگ آماده شود چه دانيم كه خاتمه كار بكجا منجر شود مگر ندانى كه زياد داهيه عرب است . مغيره گفت اى معاويه اگر بمن اجازه دهى سفرى بطرف فارس روم و او را بسوى تو مايل گردانم و او را بشام آورم چه او با من دوستى قديمى دارد و مرا ناصح خود پندارد. معاويه گفت خوب رايى پسنديدى فورى در اينكار عجله كن و تا توانى او را از جانب من بوعده هايى خوشحال كن معاويه كاغذ براى زياد نوشت و در آن كاغذ او را از زياد بن ابى سفيان ياد كرد و تا توانست باستمالت او سخن راند مغيره مكتوب گرفته بطرف فارس آمد و بر زياد ابن ابيه آمد زياد او را تحيت گفت و مقدمش را مبارك شمرد مغيره مكتوب معاويه را باو داد زياد مكتوب را باز كرد ديد نوشته اين نامه ايست از معاويه بن ابى سفيان بسوى زياد بن ابى سفيان اما بعد همانا بسيار اتفاق ميافتد كه مردمى بهواى خويش خود را بهلاكت ميافكنند اى زياد چرا امروز در قطع رحم و پيوستن با دشمن مثل شده اى اين كردار زشت تو بواسطه اينست كه سوء ظن نسبت بمن برده اى بطوريكه قطع رحم كردى و از خويشاوندى من چشم پوشيدى و از نسب و برادرى من دست برداشتى تا آنجا كه ابوسفيان پدر تو و من نبود همانا من در صدد جستجوى خون عثمانم و تو با من سر جنگ دارى تو مانند آن مرغى هستى كه تخم خود را بدور اندانخته و تخم ديگرى را در زير بال خود گرفته ميخواهد او را بپروراند بدانكه اگر در اطاعت بنى هاشم بدريا شوى و قعر دريا را با شمشيرت بجهت آنان قطع كنى هرگز پيوستگى با ايشان نخواهى داشت زيرا نژاد تو به عبدالشمس ميرسد و بنى عبدالشمس در نزد بنى هاشم مبغوض ترند از كاردى كه براى ذبح بر گلوى گاو بسته بگذارند خدا ترا رحمت كند بسوى اصل خود پرواز كن و خود را ببال ديگران مبند و نسب خود را پوشيده مدار اگر نزد من آيى ترا پاداشى نيكو دهم و اگر سخنان ناصحانه مرا قبول نميكنى بطرفى برو كه نه سود من در آن باشد نه زيان من . زياد چون نامه را خواند لبخندى زده نامه را زير پاى خود نهاد و به مغيره گفت بر مضمون نامه مطلع شدم . مغيره گفت اى زياد همانا دورى تو از معاويه او را در بيم و اضطراب انداخته باين جهت مرا نزد تو فرستاده تو ميدانى كه در مقابل معاويه هيچكس نميتوانست آرزوى خلافت كند مگر حسن بن على كه او هم با معاويه صلح كرد و امروز كار خلافت فقط بدست معاويه است و بس و خوبست تو نزد معاويه روى قبل از آنكه احتياج او از تو قطع شود. زياد گفت اى مغيره من مرد عجول و بدون تجربه نيستيم در اين كار عجله مكن فعلا تو از راه دورى آمده اى قدرى استراحت كن تا منهم در اطراف اين موضوع فكر كنم و صلاح كار خود را بينديشم . مغيره دو روزى استراحت كرد و پس از آن مجددا در اين باب با زياد صحبت كرد و پس از حرفها و نامه ها بالاخره زياد راه شام در پيش گرفت و نزد معاويه آمد و اموال بسيارى براى معاويه هديه آورد از جمله سبدى مملو از جواهر آبدار بود كه مثل و مانند آنرا كسى نديده بود معاويه بينهايت مسرور شد سپس در سال 44 هجرى بمردم اعلام كرد كه در مسجد جمع شوند معاويه بالاى منبر رفت و گفت اى مردم من حسب و نسب ابن زيادى كه در پائين پله منبر من نشسته خوب شناخته ام و هر كس درباره او شهادتى دارد برخيزد و بگويد چند نفر كه قبلا دستور از معاويه گرفته بودند برخاستند و گفتند كه ابوسفيان بما خبر داد كه زياد فرزند منست از آنجمله ابومريم سلولى برخاست و گفت اى معاويه من در زمان جاهليت خمار بودم و از راه فروش شراب امورات زندگى من ميگذشت اتفاقا شبى بطائف آمد و در خانه من وارد شد و از براى او كباب و شراب و طعام حاضر كردم و پس از خوردن غذا و شراب بمن گفت اى ابومريم ميتوانى از براى من زنى حاضر كنى تا امشب را با بسرم برم گفتم جز سميه كسى را حاضر ندارم گفت بياور با آنكه بوى بدى ميدهد. زياد گفت ساكت شو اى ابامريم تو از براى شهادت برخاستى نه از براى شماتت و عيب جويى . ابومريم گفت ببخشيد حالا كه مرا براى شهادت طلبيديد دوست دارم آنچه ديده ام بگويم بخدا قسم من در آنشب نزد سميه رفتم و باو گفتم كه ابوسفيان از من زن زانيه اى خواسته و اگر ميل دارى تو نزد او برو. سميه گفت صبر كن تا عبيد قبلا شرح حال او را گفتيم بعضى گفتند او غلام و شوهر سميه بود و بعضى گفتند او هم مثل ديگران رابطه نامشروعى با سميه داشته ، از چرانيدن گوسفندان برگردد غذايى ميخورد و ميخوابد چون بخواب رفت من نزد ابوسفيان ميآيم . من برگشتم و ابوسفيان را خبر دادم آنقدرى نگذشت كه سميه آمد من ابوسفيان و سميه را در اطاقى جاى دادم در را بسته بيرون آمدم . بعد از شهادت ابومريم معاويه زياد را ملحق به ابوسفيان نمود و خواهر خود جويريه را نزد زياد فرستاد خود را برهنه كرد و گفت زياد چنانكه ابومريم جريان را نقل كرد تو برادر منى پس از آنكه معاويه زياد را برادر خود و ملحق به ابوسفيان نمود زياد چند روزى در شام ماند و بعدا از معاويه اجازه گرفت كه با مغيره بطرف كوفه روند چه زياد با مغيره بن شعبه يار موافق و رفيق صادقى بود زيرا از روزيكه در اداى شهادت بر زناى مغيره به اشاره عمر تلجلج كرد و از شهادت دزديد تا حد را از مغيره برطرف كرد مغيره دائما شكر اين نعمت مينمود و زياد را بسيار دوست ميداشت و داستان مفصل آن از اينقرار است . دفع حد زنا از مغيره مغيرة بن شعبه كسى است كه اين آيه مباركه ان جائكم فاسق بنباء فتبينوا درباره او نازل شد و اين آيه به فسق و بدى او گواهى ميدهد. مغيره پس از فتح ابله كه در نزديكى ابوالخصيف كنونيست و فتح خوزستان جنوبى والى اين حدود شد و متهم به زنا بازنى بنام ام حميله گرديد چهار نفر از دريچه خانه همسايه دارالاماره بصره او را در حال مخصوص ديدند اينان بمسجد بصره آمدند و همينكه مغيره براى نماز جماعت بمسجد آمد تا امامت كند مانع او شدند و دشنام دادند و آن چهار شهود فورى بمدينه آمدند و داستان را به عمر بن خطاب خليفه وقت گزارش دادند. عمر ابوموسى اشعرى را ماءموريت امارت بصره ساخت و به او دستور داد لباس سفر از تن خود بيرون نكند تا مغيره كه والى سابق بود از بصره اخراج و بمدينه بفرستد ابوموسى اشعرى هم چنين كرد و خود امارت بصره را بعهده گرفت . چون مغيره بمدينه آمد مجالس محاكمه در حضور عمر تشكيل شد سه نفر از شهود يكنواخت گواهى بر زناى مغيره دادند عمر از اينكه ديد الان شهادت كامل ميشود و مغيره بايد حد بخورد خيلى ناراحت شد اتفاقا شاهد چهارم زياد بن ابيه بود از هوش و فراستى كه داشت فهميد كه عمر ناراحت است و نميخواهد حد بر مغيره جارى شود و در موقع اداى شهادت چنين گفت : من مغيره را با زنى ديدم در حالى كه هر دو لخت بودند و پاى زنرا هم ديدم كه رنگ و حنا بسته بود ولى ندانستم كه واقعا اين زن مغيره بود يا زن بدعمل ديگرى بنام ام جميله اين گفتار شهادت را ثابت نكرد و باين طريق سه شاهد ديگر حد قاف خوردند و مغيره از حد خلاصى يافت از اينجا مغيره با زياد دوست و رفيق صميمى شد. حركت مغيره و زياد بطرف كوفه مغيره با زياد از معاويه اجازه خروج از شام را گرفتند و با يكديگر بطرف كوفه روان شدند چون بكوفه كه محل حكومت مغيره بود رسيدند و چند روزى بياسودند زياد ديد كه خوارج يكيك از گوشه و كنار بشهر كوفه ميآيند و يكديگر را ديدار ميكنند زياد چون مرد باهوش و دورانديش بود به مغيره گفت جلوى اين خوارج را بگير و در زندان كن چه ممكن است كه از آنها فتنه بزرگى برپا شود مغيره بسخن زياد اهميتى نداد و كار را سراسرى تصور كرد ولى زياد فهميدند كه امر خوارج بزرگ خواهد شد و فتنه و آشوبى برپا خواهند كرد فلذا از مغيره خداحافظى كرده بشام آمد معاويه گفت اى زياد چه شد كه مغيره ترا رها كرد و در صورتيكه بفكر و تدبير تو خيلى محتاج بود زياد گفت اى معاويه مغيره را كبر و نخوت گرفته پند و نصيحت را گوش نكند ولى بهمين زوديها به بلاى عظيمى مبتلا خواهد شد كه امر مرا عراق را تباه كند زيرا كه خوارج نهروان كه از شمشير على بن ابيطالب (ع ) بگريختند و پراكنده شدند اينك دسته دسته بكوفه ميآيند و انجمنهايى تشكيل ميدهند و معلومست كه از اتحاد آنان چه بر سر عراق خواهد آمد و من هر چه مغيره را نصيحت كردم كه اينان را دستگير كن و در زندان بينداز بسخنان من وقعى ننهاد لاجرم ترك كوفه كردم تا در فتنه آنان شريك نباشم . معاويه چون اين سخنان را از زياد بشنيد فورى نامه اى بمغيره نوشت باين مضمونكه چه بى عقل مردى ميباشى كه حرف زياد را قبول نكردى اينك بمحض رسيدن نامه من بتو خوارج را از بيخ و بن براندازد و در هر كجا بهر كدام آنان دست يافتى بيدرنگ گردن بزن چه اين جماعت از كافرانند و خون و مال ايشان بر مسلمانان حلالست . چون نامه بدست مغيره رسيد گفت اين سعايت در حق من جز از زياد بن ابيه نيست من او را از فارس بشام آوردم و هر چه توانستم حمايت نمودم امروز در ازادى حمايت سعايت ميكند و بجاى نيكويى بدگويى آغاز مينمايد و لذا مغيره بهيچگونه در دفع خوارج نپرداخت تا هنگاميكه تعداد اين خوارج به پنجهزار نفر رسيد و قيام سختى كردند و يكسال فتنه ايشان بطول انجاميد در اين وقت مغيره دانست كه زياد شرط نصيحت را بجاى آورد منتهى او قبول نكرد. بالجمله زياد از معاويه اجازه گرفت كه بزيارت مكه رود معاويه يك ميليون درهم خرج سفر باو داد و او را روانه مكه نمود. در اين سفر غلامى بنام عباد نزد زياد آمد و بقدرى با زياد خوش صحبتى كرد كه زياد تعجب نموده گفت اى جوان تو پسر كيستى و از كجا آمده اى غلام گفت من پسر توام زياد تعجب كرده گفت چگونه پسر من ميباشى و حال آنكه من ابدا ترا نمى شناسم . جوان غلام گفت تو با مادر من فلان زن همخوابگى نمودى و من بعمل آمدم و فعلا هم در قبيله بنى قيس بن ثعلبه كه متولد شدم مملوك ايشانم . زياد گفت راست گفتى بخدا قسم حالا ترا شناختم پس كسى را نزد قبيله بنى قيس فرستاد و اين جوان را خريدارى نمود و بفرزندى خود قبول كرد و باو عباد بن زياد ميگفتند. معاويه پس از فوت زياد عباد را بحكومت سجستان فرستاد. شعرا در هجو عباد اشعارى گفته اند. زياد و حكومت بصره چون زياد از سفر مكه بشام مراجعت نمود، بصره درهم و برهم بود و امنيتى نداشت و حاكم آن از عهده حكومت و آرام كردن مردم بر نميآمد لذا معاويه حكومت بصره و خراسان و سجستان و هند و بحرين و عمان را باو تفويض كرد. زياد باعجله هر چه تمامتر به بصره آمد و در مسجد مردم را جمع كرده گفت اى مردم بصره من شما را يكماه مهلت ميدهم و پس از يكماه هر كس بعد از نماز عشاء كه تقريبا دو ساعت از شب گذشته است در كوچه و بازار ديده شود گردن زده خواهد شد، مردم بسخن زياد اهميتى ندادند و گفتند حكومتهاى سابق هم خيلى ازين حرفها زدند چون يكماه سرآمد رئيس شرطه را خواست و چهار هزار مرد سواره و پياده در اختيار او گذاشت گفت بعد از نماز عشا بقدرى كه يك قارى قرآن هفت آيه بخواند مردم را مهلت بده كه بخانه هاى خود روند و پس از آن هر كه را در كوچه و بازار ديدى گردن بزن و اگر چه پسر من عبيداله بن زياد باشد لذا در شب اول هفتصد گردن زدند در شب دوم پنجاه نفر و در شب سوم يك نفر و در شب چهارم احدى از منزل خود بيرون نيامد چون نماز عشا را ميخواندند براى رفتن بخانه هاى خود متفرق ميشدند بطورى با عجله ميرفتند كه اگر كسى كفش از پايش بيرون ميآمد مجال پا كردن نداشت و با پاى برهنه خود را بخانه ميرسانيد و چنان شد كه شبى چوپانى غريب وارد شهر شد او را گرفته زياد آوردند چوپان گفت امير من مرد غريبى هستم و از قانون حكومت شما اطلاعى نداشتم زياد گفت راست ميگويى ولى ميترسم كه اين عذر را ديگرى هم بهانه كند فرمان داد تا سر از بدنش جدا گردد. چون نامه معاويه به زياد رسيد و فرمان قتل شيعيان على (ع ) را داد هيچكس مانند زياد اعرف بحال شيعيان على (ع ) نبود و همه آنها را خوب ميشناخت چون سالهاى سال در ميان آنها زندگى كرده بود و لذا بقدرى از شيعيان آنحضرت را كشت كه تحت شمارش در نياورده اند تا آنجا كه بعضى را زنده در گور مينهاد و بعضى را گردن زده و بعضى را بالاى چوبه دار نصب ميكرد و دست و زبان بعضى را قطع ميكرد تا بميرند و خانه هاى ايشانرا بر سرشان خراب ميكرد و اموال ايشانرا غارت مينمود و چون معاويه حكومت كوفه را باو داد در كوفه بقدرى كار را بر شيعيان و دوستان على (ع ) سخت گرفت كه فكر آنرا هم نميكردند. زياد شش ماه در كوفه بود و شش ماه در بصره روزيكه وارد شهر كوفه شد در مسجد بالاى منبر رفت و ناسزا و دشنامهاى زيادى بمردم كوفه و دوستان على (ع ) داد و لذا جماعتى به او سنگ انداختند، زياد دستور داد كه درهاى مسجد را بستند و خودش آمد در مسجد دستور داد چهار نفر از مسجد بيرون آيند و قسم ياد كنند كه ما سنگ نزده ايم آن كس كه قسم ياد كرد نجات يافت هشتاد نفر قسم ياد نكردند فرمان داد كه تا دستهاى آنها را قطع كنند. زياد آنقدر كه توانست از دوستان اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه كشت و شكنجه داد از جمله سعيد بن ابى سرح از شيعيان و محبين اميرالمؤ منين (ع ) بود چون از آمدن زياد بكوفه مطلع شد از ترس جان خود از كوفه فرار كرده بمدينه خدمت امام حسن (ع ) آمد عرض كرد كه زياد خانه ما را خراب كرد و برادر و زن و فرزند مرا بزندان انداخته و اموال ما را بغارت برده . حضرت نامه اى به زياد نوشت باين مضمون كه از حسن بن على بسوى زياد مكتوب ميشود كه تو بمردى حمله كرده اى كه از مسلمانانست و در ضرر و نفع با ساير مسلمين فرقى ندارد تو خانه آنان را خراب كردى و مال او را غصب نمودى و اهل و عيال او را بزندان انداختى چون نامه بتو برسد خانه او را بنا كن و مال او را به او بازده و اهل و عيال او را از زندان آزاد گردان . چون اين مكتوب به زياد رسيد خيلى ناراحت شده در جواب نوشت اين مكتوبى است از زياد پسر ابوسفيان به حسن پسر فاطمه همانا كاغذ ترا مطالعه كردم نام خودت را در كاغذ بر نام من مقدم داشتى در صورتيكه تو بمن حاجت دارى و من سلطان هستم و تو رعيت و تو بمن فرمان ميدهى مانند سلطانى كه بر رعيتش فرمان دهد و سفارش ميكنى درباره مرد فاسقى اگر در ميان پوست و گوشت تو جاى كند او را دستگير خواهم كرد و بدانكه براى خوردن هيچ گوشت و پوستى را بهتر از گوشت و پوست تو نميدانم يعنى حسن بن على فعلا آنمرد فاسق را نزد من بفرست اگر خودم خواستم او را عفو ميكنم ولى نه براى شفاعت تو و اگر خواستم او را ميكشم بجهت آنكه پدر فاسقت على را دوست ميداشته است چون اين نامه بدست امام مجتبى عليه السلام رسيد در جواب او مرقوم فرمودند: من الحسن بن فاطمة الى زياد بن سمية اما بعد فان رسول الله صلى الله عليه و آله قال الولد للفراش و للعاهرالحجر و السلام . حضرت بيش از اين چند جمله چيزى ننوشتند. يعنى : تو پسر ابوسفيان نيستى تو خودت را پسر ابوسفيان مخوان اگر چه ابوسفيان با مادرت زنا كرده باشد تو فرزند زنا هستى چه پيغمبر (ص ) فرمود الولد للفراش يعنى فرزندى ثابت است براى آنكه زناشويى كند و نكاح داشته باشند در اينجا اولاد از پدر محسوب ميشود ولى از براى عاهر يعنى زناكار سنگ است يعنى نفى ولديت از پدر چه اولاد زنا ملحق بپدر نميشود و ارث از او نميبرد. بيحيايى و نانجيب بودن زياد ازين نامه ايكه بحضرت مجتبى عليه السلام نوشته معلوم ميگردد و ضمنا مظلوميت امام مجتبى (ع ) از اين نامه دانسته ميشود. بالجمله حضرت نامه اى بمعاويه نوشت و كاغذ زياد را هم در جوف آن گذاشته بشام فرستاد چون اين نامه بمعاويه رسيد خيلى ناراحت شد كه چرا بايد زياد چنين نامه اى به امام حسن (ع ) بنويسد لذا معاويه كاغذ تندى به زياد نوشت كه اى زياد در تو دو خصلت است يكى حلم و احتياط كه از ابوسفيان ارث بردى و ديگر سوء تندى راءى و تدبير كه از مادرت سميه ارث ميبرى و از اين روى است كه پدر امام حسن را فاسق خواندى . اگر درست فكر كنى در اينكه امام حسن اسمش را قبل از تو نوشته از مقام تو چيزى كم نشده چه مثل امام حسن كسى بايد سلطنت بر تو كند و چون نامه بدست تو رسد آنچه اموال از سعيد بن سرح گرفتى به او بده و كسان او كه در زندان هستند همه را آزاد كن و اما آنجمله كه به حسن (ع ) نوشتى و او را بمادرش نسبت دادى واى بر تو حسن (ع ) هرگز طرف استهزاء واقع نشود مگر ندانستى كه فاطمه دختر رسول خداست اگر تو عقل داشتى ميدانستى كه حسن را نسبت دادن به فاطمه بالاترين فخر براى او ميباشد. خلاصه زياد تصميم گرفت كه مردم كوفه را به برائت جستن از حضرت اميرالمؤ منين (ع ) وادار كند خداوند مرض طاعون را بر او مسلط كرده سه روزه به جهنم واصل شد. البته آل زياد شامل خود زياد و پسر او عبيداله بن زياد و فرزند ديگرش عبيد ميشود. ترسم جزاى قاتل او چون رقم زنند يكباره بر جريده رحمت قلم زنند ترسم كزين كناره شفيعان روز حشر فرياد از آنزمان كه جوانان اهلبيت دارند شرم كز گنه خلق دم زنند گلگون كفن بعرصه محشر قدم زنند دست عتاب حق بدر آيد ز آستين جمعى كه زد بهم صفشان شور كربلا چون اهل بيت دست بر اهل ستم زنند در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند آه از دميكه با كفن خون چكان ز خاك از صاحب عزا چه توقع كنند باز آل على چو شعله آتش علم زنند آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند پس بر سنان كنند سرى را كه جبرئيل شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل مجلس بيست و ششم : لعن الله آل زياد و آل مروان خدا آل زياد و آل مروان را لعنت كند شرح شرح آل زياد در مجلس قبل داده شد و اينك وضع خانوادگى آل مروان را ذكر خواهيم كرد مراد از مروان بن حكم معروف است كه پسر ابى العاص و ابى العاص پسر اميه ((جد بنى اميه )) بوده است . و اين مروان چند لقب داشته : ابن الطريد وزغ خيط باطل و او دشمنترين اشخاص نسبت به رسول خدا (ص ) و مخصوصا اميرالمؤ منين و اولادش صلوات اله عليهم اجمعين بوده پدر اين مروان حكم عموى عثمان بن عفان يكى از دشمنان معروف پيغمبر (ص ) ميباشد و لقب او طريد بوده ، زيرا در كوچه هاى مدينه عقب پيغمبر ميافتاد و حركتهاى ناشايسته مينمود و تقليد پيغمبر را در راه رفتن در مياورد و آنحضرت را استهزاء مينمود. پيغمبر (ص ) او را مشاهده نمود و فرمود: فكذالك فلتكن هميشه اينچنين بمانى و لذا او از اثر نفرين آنحضرت مبتلى بمرض اختلاج شد و تا زنده بود گرفتار اين مرض بود و ازينجهت پيغمبر او را طرد كرده بطائف فرستاد او را معطوف به طريد شد. ما در حكم رزقاء دختر موهب است كه بقول ابن اثير در كامل يكى زنهاى صاحب اعلام و در فحشا مشهور بوده است . گفتگوى حسين عليه السلام با مروان ابن شهر آشوب نقل ميكند كه روزى مروان بن حكم به امام حسين (ع ) گفت : لو لافخركم فبما كنتم تفتخرون يعنى اگر به فاطمه فخر نمى جستيد به كدام كسى فخر مى كرديد امام حسين (ع ) در خشم شد برجست و گلوى او را گرفته سخت فشار داد بطوريكه او بيحال شده افتاد آنگاه حضرت روى به جماعت فرموده و قريش را مخاطب قرار داده فقال انشدكم بالله الا صدقتمونى ان صدقت فرمود شما را بخدا قسم ميدهم كه اگر سخن راستى ميگويم مرا تصديق كنيد. آنگاه فرمود: اتعلمون ان فى الارض حبيبين كانا احب الى رسول الله منى و من اخى او على ظهر الارض ابن بنت نبى غيرى و غير اخى قالوا لا قال و انى الا اعلم ان فى الارض ملعونا ابن ملعون غير هذا و اليه طريد رسول الله و الله ما بين جابرس و جابلق احداهما بباب المشرق و الاخرى بباب المغرب رجلان ينتحل الاسلام اعدى الله و لرسوله و اهل بيته منك و من ابيك اذ كان و علامة قولى فيك انك اذا غضبت سقط ردائك من منكبك . فرمود: آيا ميدانيد كه روى زمين كسى محبوبتر از من و برادرم حضرت حسن در نزد رسول خدا نبود و نيز آيا ميدانيد كه در روى زمين پسر دختر پيغمبرى از من و برادرم كس ديگر نيست همگى گفتند چنين است كه تو ميفرمايى . آنگاه فرمود كه من در روى زمين ملعون پسر ملعونى جز مروان و پدرش حكم كه طريد رسول خدا بود كسى را نمى دانم قسم بخدا كه ميان جابلسا و جابلقا كه يكى دروازه مغرب و ديگرى دروازه مشرقست دشمن تر از مروان و پدرش كه به دروغ اسلام را بر خود بستند براى خدا و رسول خدا و اهلبيت او كس ديگر نيست اى مردم علامت صدق گفتار من اينست كه چون مروان از مجلس برخيزد و غضب كند ردايش از منكب فرو افتد. محمد بن سائب گفت بخدا قسم مروان از مجلس بر نخواست جز آنكه غضب كرد و ردايش از دوشش افتاد. نامه مروان به معاويه پس از اينمجلس ، مروان دشمنى خاصى با امام حسين (ع ) پيدا كرد، پس نامه اى بجهت معاويه نوشت كه اى معاويه بمن خبر رسيده كه جماعتى از بزرگان اهل عراق در خدمت امام حسين (ع ) رفت و آمد ميكنند و ميترسم همين باعث خروج او گردد و اگر هم امروز براى خلافت خروج نكند مسلما هر كس جانشين تو گردد با خروج حسين (ع ) روبرو گردد بمن خبر ده كه راءى تو درباره حسين (ع ) چيست . معاويه چون مكتوب را خواند در جواب نوشت كه اى مروان ابدا متعرض امام حسين (ع ) مشو تا ماداميكه حسين با تو كارى ندارد با او كارى نداشته باش و تا ماداميكه حسين (ع ) متعرض ما نشده در هيچ امرى متعرض او نخواهيم شد، چندانكه مخاطرات خود را آشكار نكرده از او خاطرجمع باش . كلينى در كافى روايتى باين مضمون نقل ميكند كه معاويه به مروان حاكم مدينه نوشت كه براى هر يك از جوانان قريش در هر سال مبلغى از بيت المال مقرر بدار تا صرف مخارج ساليانه خود بنمايد امام سجاد كه در آن هنگام خردسال بود ميفرمايد: بمن گفت نام تو چيست ؟ گفتم على بن الحسين گفت برادرت چه نام دارد؟ گفتم على ، گفت پدر تو دست از نام على بر نميدارد و همه بچه هاى خود را على نام ميگذارد اين بگفت و مبلغى در وجه من مقرر داشت چون به نزد پدرم آمدم و اين قصه را گفتم پدرم فرمود اى بر پسر زرقاء كه دباغى چرم ميكرد اگر من صد پسر داشته باشم دوست دارم كه همه آنها را نام على بگذارم . فرمان مروان بحاكم مدينه كه بايد گردن امام حسين (ع ) را بزند چون پس از مرگ معاويه يزيد ملعون بر مسند خلافت نشست نامه اى به وليد حاكم مدينه نوشت باين مضمون كه با رسيدن نامه من به تو حسين بن على (ع ) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير را دعوت به بيعت با من كن و اگر بيعت نكردند آنها را محبوس نما تا بيعت كنند و اگر باز هم سر از بيعت من تافتند آنها را بزن و با نامه اى براى من بفرست . چون اين نامه به وليد رسيد خيلى ناراحت شد و گفت اين چه كاريست كه مرا وادار بر آن كرده اند نميدانم چه كسى اين آتش را بجان من افكنده مرا با حسين پسر فاطمه چه كار است ولى فورى شخصى را نزد مروان بن حكم فرستاد و او را خواست تا با او در اين امر مشورت كرده و راه حلى بدست آورد. چون مروان در مجلس وليد حاضر شد و از مضمون نامه به زيد آگاهى حاصل نموده گفت اما عبداله بن عمر را كارى نداشته باش چه او نيروى جنگ ندارد ولى حسين بن على و عبداله بن زبير را در اينمجلس حاضر كن و بدون آنكه خبر مرگ معاويه را بگويى آنها را دعوت به بيعت با يزيد كن اگر قبول نكردند در همين مجلس گردن هر دوى آنها را بزن و سر آنها را براى يزيد بفرست اگر يزيد اين نامه بمن نوشته بود من فورى آنها را حاضر ميكردم و از آنها بيعت ميگرفتم و اگر بيعت نميكردند گردن آنها را ميزدم . وليد گفت اى مروان اينقدر گزاف گويى مكن مردم بزرگ را به اين آسانى نتوان كشت اكنون من آنها را طلب ميكنم تا ببينم چه فرمايند. مروان گفت اى وليد مگر دشمنى آل ابوتراب را با ما نميدانى و قتل عثمان بن عفان را فراموش كرده اى و يا جنگ صفين و شدت كيد و كين آنانرا از خاطر برده اى اگر در اگر در اين امر سرعت نكنى و حسين بيعت نكند از مقام تو نزد يزيد كاهيده شود وليد از شنيدن اين كلمات سر بزير انداخت و قدرى بگريست آنگاه سر بلند كرده گفت اى مروان چندين از حسين پسر فاطه سخن مگوى كه او پسر پيغمبر است آنگاه عمر و پسر عثمان بن عفان را نزد امام حسين (ع ) و عبداله بن زبير فرستاد كه اگر ممكنست قدرى نزد من آئيد تا با شما در موضوعى صحبت كنم فرستنده وليد بخانه آمد و آنها را در خانه نيافت آمد مسجد پيغمبر ديد آندو كنار قبر پيغمبر نشسته اند فرمان وليد را ابلاغ نمود. امام حسين (ع ) دعوت وليد را اجابت فرموده قرار شد كه آنحضرت بخانه خود رفته بعدا وليد آيد عمرو كه فرستاده وليد بود جريان را به وليد گزارش داد عبدالله بن زبير به امام حسين (ع ) گفت دعوت وليد در اين وقت مرا پريشان خاطر ساخته بنظر شما اين دعوت چگونه است ؟ حضرت فرمود معاويه از دنيا رفت و وليد ما را براى بيعت با يزيد دعوت نموده تا قبل از آنكه خبر مرگ معاويه منتشر گردد از ما بيعت بگيرد. عبدالله بن زبير گفت آقا حدس شما بسيار درست است و بگمان منهم مطلب همين است كه شما فرموديد ولى بفرمائيد كه اگر شما را براى بيعت با يزيد دعوت نمود چه خواهيد فرمود، حضرت فرمود هرگز با يزيد بيعت نميكنم و بخلافت او گردن نمى نهم چه معاويه وقتى با برادرم امام حسن (ع ) صلح نمود قسم ياد كرد كه امر خلافت را بر خاندان خويش موروثى نگرداند و حق آل مصطفى را از گردن فرو نهد و به صاحب حق بازگرداند چگونه من با يزيد خمر خواره اى كه روز را با سگ بازى شام ميكند و شب را به لهو و لعب صبح مينمايد بيعت كنم . در اين گفتگو بودند كه عمرو بن عثمان از جانب وليد آمد و گفت امير انتظار قدوم شما را دارد حضرت فرمود برو كه من نزد او خواهم آمد عمرو آمد و پيغام حضرت را رسانيد. مروان به وليد گفت كه بعيد نيست كه حسين (ع ) عذر كند و حاضر مجلس نشود وليد گفت اى مروان حسين را بغدر نسبت نتوان داد حسين كسى نيست كه به وعده وفا نكند از آنطرف حسين (ع ) خواست نزد وليد آيد عبدالله بن زبير گفت پدر و مادرم فداى تو باد ميترسم كه وليد ترا باز دارد و نگذارد كه اين مجلس بيرون آيى و ترا تقبل برساند، حضرت فرمود من او را چنان ديدار نكنم كه بتواند مرا گرفتار سازد و من كسى نيستم كه سهل و آسان تن بخوارى در دهم پس آنحضرت سى يفر از جوانان بنى هاشم را با خود برداشته بخانه وليد آمد و آنانرا اطراف خانه وليد گذاشت و خود حضرت تنها وارد خانه وليد شد. پس از صحبتهاى زياد وليد آنحضرت را دعوت به بيعت يزيد نمود حضرت فرمود امر بيعت امرى نيست كه در مخفى در مخفى انجام شود فردا كه مردم را براى بيعت گرفتن جمع كنى مرا هم بخوان تا در آن مجلس حاضر شوم . وليد حضرت را مرخص كرد تا مردم را جمع كند مروان گفت حسين خوب از دست تو جست مانند غبارى ديگر او را ديدار نخواهى كرد بخدا قسم اگر حسين از دست تو از اينمجلس بيرون رود دست تو باو نخواهد رسيد و بسا خونها كه ريخته خواهد شد پس حسين را در زندان بينداز تا با يزيد بيعت كند و اگر نكرد گردن او را بزن حضرت چون اين كلمات ناستوده را از مروان شنيد خشمناك از جاى برخاست فرمود اى پسر زرقاء يعنى اى پسر زن ناستوده ديدار و نكوهيده كردار تو مرا ميكشى يا وليد ميتواند مرا بكشد بخداى كعبه كه دروغ گفتى همى خواهى كه فتنه برپا كنى و ميدان جنگ پديد آورى آنگاه روى بجانب وليد نموده فرمود اى امير ما اهل بيت نبوت و معدن رسالتيم و خانه ما محل آمد و شد فرشتگان است خداوند در آفرينش ما را مقدم بر ديگران داشت و ختام خاتميت نيز بر ما گذاشت همانا يزيد شرابخواره ستمكاره را شناخته اى كه هر منكرى را معروف و هر معروفى را منكر نموده و فسق علنى مرتكب ميشود و قتل نفس ميكند و مانند من كسى با چنين كسى بيعت نميكند ولى ما و شما امشب را صبح كرده در اين امر فكر كنيم تا چه كسى سزاوار امر خلافت است اين بيانات را حضرت فرمودند و از جاى خود برخاسته از خانه وليد بيرون آمدند. منظور ما از نقل اينمطلب اين بود كه خوانندگان و شنوندگان از حال مروان باطلاع باشند كه چه عنصر كثيف و ناپاكى بوده و چقدر با اهلبيت دشمنى داشته است بالجمله چون رسول خدا مروان را با كسانش طرد نمود در طائف كه محل ولادت او بود ماندند تا پيغمبر خدا (ص ) از دنيا رفت و ابوبكر بر مسند خلافت نشست عثمان بواسطه قرابتى كه با مروان داشت شفاعت او را نزد ابوبكر كرد كه اجازه دهد او از طائف به مدينه آيد ابوبكر گفت كسى را كه رسول خدا طرد نموده و از مدينه بيرون نموده ديگر باين شهر نتوان آورد. در زمان خلافت عمر باز عثمان شفاعت مروان را نزد عمر كرد او هم مروان را در مدينه جاى نداد تا زمان خلافت عثمان كه شد مروان و پدرش حكم ساير كسان او كه در طائف بودند، همگى را به مدينه آورد و صد هزار درهم از بيت المال مسلمين به او عطا كرد و خمس خراج آفريقا كه يكصد هزار درهم ميشد و همه مسلمين در آن شركت داشتند به مروان داد و اين بسيار بر مسلمين سخت آمد و گفتگوها با عثمان كردند كه منجر به تبعيد ابوذر به ربذه شد و ديگر آنكه عثمان فدك راتيول مروان و كسان او نمود و نيز مروان را به وزارت و كتابت اسرار خود انتخاب نمود كه بعضى از مورخين نوشته اند كاغذ قتل محمد بن ابى بكر را كه به مهر عثمان بود و بدست غلام خاص و مركب مخصوص او سوار بود و براى والى مصر نوشته شده بود بخط مروان بوده كه همين نامه باعث قتل عثمان گرديد و نيز مروان در جنگ جمل در ركاب عايشه بود و طلحه را تيرى زد كه جان داد و بعد از خاتمه جنگ همين مروان بدست لشكريان على عليه السلام اسير شد و حسنين عليهماالسلام را نزد حضرت اميرالمؤ منين شفيع قرار داد تا اينكه آنحضرت او را رها كرد عرض كردند كه يا على ازو بيعت بگير فرمود مگر اين مرد بعد از قتل عثمان با من بيعت نكرد مرا ديگر حاجت بيعت او نيست چه دست او دست يهوديست كه يهود بغدر و خدعه معروفند و براى او چند صباحى امارت و حكومت مختصرى خواهد بود چنانكه سگى بينى خود را بليسد و اين امت را از او و اولادش روزگارى سخت در پيش است . خلاصه بعدا مروان نزد معاويه رفت و دشمنيهاى خود را با مولا اميرالمؤ منين (ع ) و اولادانش ظاهر نمود و دو مرتبه حكومت مدينه را بدست گرفت و در تشيع سب اميرالمؤ منين (ع ) مجد و مصر بود چنانچه ابن اثير گويد در هر جمعه بر منبر رسول خدا بالا ميرفت و در محضر مهاجرين و انصار مبالغه در سب اميرالمؤ منين (ع ) مينمود. آل مروان خلفا بنى اميه چهارده نفر بودند كه اول آنها معاويه و دوم آنها يزيد بن معاويه و سوم آنها معاوية بن يزيد بود كه خود را از خلافت خلع كرد و در سن بيست و يكسالگى از دنيا رفت در اينجا خلافت بنى اميه كه از اولاد ابوسفيان بودند پايان يافت و بعدا خلافت آل مروان شروع شد كه اول آنها مروان بن حكم بن ابى العاص بن امية بن عبدالشمس بود پس اين مروان به دو واسطه به اميه كه جد بنى اميه بوده ميرسد. زمانيكه يزيد بن معاويه سلطنت يافت مروان در مدينه بود و در واقعه حره مسلم بن عقبه را بر كشتن اهل مدينه تحريص مينمود و در زمان خلافت معاوية بن يزيد در شام بود و چون معاويه بن يزيد وفات كرد و دولت آل ابوسفيان منقرض شد و مردم در بيعت عبداله بن زبير داخل شدند مروان خواست داخل در بيعت ابن زبير شود بجانب مكه رود بعضى او را از اين مسافرت منع كردند و بخلافت تطميعش نمودند مروان بجانب جابيه رفت كه در ميان شام و اردن واقع شده عمرو بن سعيد بن العاص معروف به اشدق به مروان گفت كه من سعى ميكنم مردم را در بيعت تو آورم بشرط آنكه بعد از مقام خلافت مرا وليعهد خود گردانى كه پس از تو من خليفه شوم مروان گفت من قبول ميكنم بشرط آنكه بعد از من خالد پسر يزيد بن معاويه خليفه شود و بعد از او تو خليفه باشى اشدق قبول كرد و مردم را به بيعت مروان دعوت نمود اول مردميكه با مروان بيعت كردند مردم اردن بودند كه از روى كراهت از ترش شمشير بيعت نمودند و بعد از اردن مردم شام بعد شهرهاى ديگر پس از ديگرى با مروان بيعت نمودند مروان پس از رسيدن بمقام خلافت بجانب مصر رفت و آنجا را محاصره نمود و با ايشان جنگ نمود تا اينكه مردم مصر مجبور شدند با مروان بيعت كنند و از بيعت عبداله بن زبير دست بردارند مروان هم پسر خود عبدالعزيز را حاكم و والى ايشان قرار داد و بشام آمد و چون وارد شام شد حسان بن مالك را كه سيد و رئيس قوم قحطان بود در شام نزد خود طلبيد و از جهت آنكه مبادا به داعيه رياست بعد از او طغيان و سركشى كند او را ترغيب و ترهيب كرد كه خود را از اين خيال ماءيوس كند و طمع خلافت و رياست را از خود دور كند حسان كه چنين ديد بپا خواست و خطبه خواند و مردم را به بيعت عبدالملك بن مروان بعد از مروان دعوت كرد مردم قبول كردند و با عبدالملك بيعت كردند و چون اين خبر به فاخته مادر خالد بن يزيد كه زوجه مروان شده بود رسيد ناراحت شد چه خلافت از پسر او خالد سلب شدند در صدد قتل مروان برآمد و سمى در شير ريخت به مروان خورانيد چون مروان آن شير را خورد زبانش از كار بيفتاد و بحالت احتضار شد عبدالملك و ساير فرزندانش نزد او حاضر شدند مروان با انگشت خود بجانب مادر خالد اشاره ميكرد يعنى او مرا كشته مادر خالد از جهت آنكه امر را پنهان كند ميگفت پدرم فداى تو شود چه بسيار مرا دوست ميدارى كه در وقت مردن هم ياد من هستى و سفارش مرا به اولادهاى خود ميكنى . و بقولى ديگر چون مروان در خواب بود مادر خالد و ساده اى بر صورت او گذاشت و خود با كنيزان روى او نشستند تا مروا جان بداد و اين واقعه در سال 65 هجرى بود و مروان 63 سال عمر كرد و نه ماه و كسرى خلافت نمود و او را بيست برادر و هشت خواهر و يازده پسر و سه دختر بود. لعن مروان بن الحكم در كتب فريقين اخبارى راجع به لعن مروان وارد شده از جمله در كتب اهل سنت روايتى است باين مضمون كه عايشه به مروان گفت شهادت ميدهم كه رسول خدا (ص ) پدرت را لعن كرد در وقتيكه تو در صلب او بودى . در حيوة الحيوان و اخبارالدول و مستدرك حاكم است كه عبدالرحمن بن عوف گفت هيچ مولودى متولد نميشد مگر آنكه او را نزد رسول خدا (ص ) مياوردند تا براى او دعا كند و چون مروان را آوردند نزد آنحضرت در حق او فرمود: هو الوزغ بن الوزغ الملعون ابن الملعون او چلپاسه پسر چلپاسه و ملعون پسر ملعونست آنگاه حاكم گفته كه اين حديث صحيح الاسناد است . عبدالملك مروان در شب يكشنبه غره ماه رمضان سال 65 كه مروان بدرك واصل شد پسرش عبدالملك بر تخت سلطنت و حكومت نشست و قبل از آنكه بمقام خلافت برسد هميشه در مسجد مشغول قرائت قرآن بود و او را كبوتر مسجد ميگفتند و زمانيكه خبر خلافت به او رسيد مشغول قرائت قرآن بود، قرآن را بر هم نهاد و گفت سلام عليك هذا فراق بينى و بينك و كرارا عبدالملك ميگفت من از كشتن مورچه اى مضايقه داشتم ولى الحال حجاج براى من مينويسد كه فئامى از مردم را كشته ام و اين موضوع هيچ اثرى در من نميكند. زهرى روزى باو گفت شنيده ام شرب خمر ميكنى گفت بلى والله شرب دماء هم ميكنم . عبدالملك مردى بخيل و خونريز و عمال و گماشتگان او نيز هم تمام در بخل و خونريزى شبيه او بودند اگر هيچ مذمت و عيبى براى عبدالملك نباشد مگر اينكه حجاج را حاكم كوفه كرد و بر شيعيان على (ع ) مسلط نمود او را بس است و عبدالملك را ابوذباب ميگفتند بسبب اينكه دهانش بوى بدميد بطوريكه هر گاه مگس از اطراف دهانش ميگذشت از شدت گند دهان او ميمرد. در روز چهارشنبه 14 شهر شوال سنه 86 عبدالملك بن مروان در سن 66 سالگى در دمشق وفات كرد و مردم با پسر او وليد بيعت كردند. وليد مردى جبار و عنيد و قبيح المنظر و قليل العلم بود و در سال 68 بناء مسجد اموى در شام را شروع كرد و مسجد رسول (ص ) در مدينه را تعمير نمود و آنرا وسعت داد و مال بسيارى در تعمير اين دو مسجد خرج كرد و قبه صخره بيت المقدس را او بنا كرد و گويند خراج هفت سال شام را در مسجد اموى دمشق خرج كرد. در حيوة الحيوان گويد كه چهارصد صندوق كه در هر صندوقى بيست و هشت هزار اشرفى بود صرف مسجد دمشق نمود. گويند وقت بناء مسجد دمشق لوحى بخط يونانى يافتند كه ترجمه آن بعربى اين بوده : بسم الله الرحمن الرحيم يابن آدم او عاينت مابقى من يسير اجلك لزهدت فيما بقى من طول املك و قصرت من رغبتك و حيلك و انما تلقى ندمك اذ ازلت بك قدمك و اسلك اهلك و انصراف عنك الجيب و دعك لقريب ثم صرت تدعى فلا تجيب فلا انت الى اهلك عائد و لانى يرمك زائد فاغتنم الحيوة قبل الموت و القوة قبل الفوت و قبل ان يوخد منك باالكظم و يحال بينك و بين العمل و كتب زمن سليمان بن داود خلاصه مادر وليد عاتكه دختر يزيد بن معاويه بود و وليد شقاوت را از طرف پدر و مادر ارث برده بود و لذا حضرت امام زين العابدين عليه السلام را شهيد نمود بالجمله روز شنبه نيمه جمادلى الاولى سنه 96 وليد در سن چهل و سه سالگى در شام فوت نمود و داراى چهارده پسر بود. سليمان بن عبدالملك در روز فوت وليد مردم با برادرش سليمان بن عبدالملك بيعت كردند و او مردى فصيح اللسان بود و پيوسته لباسهاى لطيف و قيمتى ميپوشيد و مسجد جامع اموى را كه وليد بنا نموده باتمام رسانيد و بسيار اكول و پرخور بود و نوشته اند كه هر روز قريب به صد رطل شامى طعام ميخورد گاهى طباخها جوجه براى او كباب ميكردند همينكه سيخهاى كباب را براى او ميآوردند او را فرصت نبود كه سرد شود تا بتواند از سيخ بكشد لاجرم دست خود را در آستين ميكرد و با آن جامه قيمتى لطيف كه در برداشت گوشتها را از سيخها ميكشيد و با آن حرارت در دهان ميگذاشت كه وقتى جبه هاى قيمتى او بدست هارون الرشيد رسيد جاى سيخ و چربى به آستينهاى آن باقى بوده . عمر بن عبدالعزيز هشتمين خليفه بنى اميه عمر بن عبدالعزيز بن مروان بن حكم بوده كه بعد از پسرعمش سليمان بخلافت نشست و مادر او ام عاصم بنت عاصم بن عمر بن خطاب است و زوجه او فاطمه دختر عبدالملك مروان بوده و در همان سال كه سليمان بن عبدالملك از دنيا رفت عمر بن عبدالعزيز بخلافت رسيد. علت خلافت عمر بن عبدالعزيز چون علامت مرگ بر سليمان ظاهر شد وصيتنامه اى نوشت و بعضى از اكابر و اعيان و وجوه مردمان را بر آن شاهد گرفت كه پس از مرگ من مردم را جمع كنيد و اين وصيت نامه را بر ايشان بخوانيد و هر كه را من تعيين كرده ام خليفه كنيد چون سليمان از دنيا رفت و از كار دفن او فارغ شدند نداى الصلوة جامعه را در دادند و طايفه بنى مروان و ساير طبقات مردم جمع گشتند تا معلوم شود كه خليفه كيست زهرى برخاست و فرياد زد كه اى مردم هر كه را سليمان خليفه كرده باشد شما قبول داريد همگى گفتند بلى آنگاه وصيت نامه را باز كردند نوشته بود كه عمر بن عبدالعزيز خليفه است و پس از او يزيد بن عبدالملك . در آن مجلس عمر بن عبدالعزيز در آخر مجلس بود چون اين كلمات را شنيد كه او خليفه است گفت انا لله و انا اليه راجعون آنگاه مردم بجانب او شتاب كردند و دست و بازوى او را بگرفتند و به منبر بالا بردند و منبر را پنج پله بود عمر بر پله دوم نشست اول كسيكه با او بيعت كرد يزيد بن عبدالملك بود بعد ساير مردم بيعت كردند آنگاه خطبه اى خواند باينمضمون كه اى مردم ما از اصلهايى هستيم كه آنان مردند و رفتند و ما كه فرع آنان هستيم باقى مانده ايم و هيچ فرعى بعد از رفتن اصل باقى نخواهد ماند مردم را چنان محبت دنيا فرا گرفته كه گويى در خواب آسايش عميقى فرو رفته اند بهيچ نعمتى از دنيا نميرسند مگر آنكه نعمتى از دست آنان خارج ميشود و هر روزى كه بر عمر انسان بگذرد عده اى بخاك رفته اند در آخر خطبه گفت اى مردم هر كه را اطاعت خدا را كند واجب است كه اطاعت او را نمود و هر كه را عصيان خدا زد و زد پس اطاعت او نبايد كرد و شما اطاعت مرا بكنيد بقدرى كه اطاعت خدا را ميكنيم و اگر عصيان او را نمودم اطاعت مرا نكنيد و از منبر بزير آمد و داخل دارالخلافه شد و امر كرد پرده ها را كندند و فرشها را جمع نمودند و امر كرد همه آنها را فروختند و پولش را داخل در بيت المال مسلمين نمودند و در زمان خلافتش تمام لباسهاى او را قيمت كردند دوازده درهم شد. سلمة بن عبدالملك گفت وقتى به عيادت عمربن عبدالعزيز رفتم ديدم پيراهن چركينى در برش است به زوجه اش فاطمه دختر عبدالملك بن مروان گفتم چرا جامه اش را نظيف نميكنى گفت بخدا قسم جامه ديگرى ندارد كه عوض كنم . عمر بن عبدالعزيز وقتى فهميد كه زوجه اش فاطمه يك جواهر قيمتى دارد كه پدرش عبدالملك به او داده كه مثل و مانندى ندارد به او گفت يا راضى شو كه اين جواهر گران قيمت را داخل در بيت المال مسلمين كنم و تو زن من باشى و يا ترا طلاق خواهم داد. فاطمه گفت من ترا اختيار ميكنم نه جواهر را و آن را داد و تا داخل بيت المال مسلمين نمودند بعد كه عمر از دنيا رفت برادر فاطمه يزيد بن عبدالملك به مسند خلافت نشست گفت اگر بخواهى آن دانه جواهر را بتو برگردانم فاطمه گفت من زنى نيستم كه در حيات شوهر اطاعت او را كنم و در وفاتش نافرمانى او را نمايم . همين فاطمه ميگويد از وقتيكه عمربن عبدالعزيز بخلافت نشست ابدا غسل نكرد نه از جنابت و نه از احتلام چون روزها مشغول قضاء حوائج مسلمين بود و شبها مشغول عبادت با اين عبادت و عدالت در روضة محقق سبزوارى نقل ميكند كه بعد از مرگ عمربن عبدالعزيز او را در خواب ديدند از حالش سئوال كردند گفت يكسال مرا در پرده حجاب نگه داشتند بجهت آنكه سوراخى در پلى بود و پاى گوسفندى در آن فرو رفت و مجروح شد بمن عتاب كردند كه چون مصالح عباد با تو بود چرا در امرو تهاون كردى كه اين حيوان صدمه بخورد. و نيز حكايت شده كه عمر بن عبدالعزيز غلامش را خزينه دار بيت المال مسلمين قرار داد عمر سه دختر داشت روز عرفه دخترها نزد پدرشان آمدند و گفتند اى پدر دخترهاى رعيت شما ما را سرزنش ميكنند و ميگويند شما دختران خليفه هستيد و فردا عيد است و شما يك پيراهن نو نداريد كه فردا در بر خود كنيد عمر بن عبدالعزيز از گفته دخترها خيلى محزون شد غلام خود كه خازن بيت المال بود طلبيد گفت مبلغى از خزانه بيت المال بعنوان قرض بمن بده تا آنكه از حقوق خودم بپردازم غلام گفت اى خليفه شما آيا اطمينان داريد كه تا اول ماه زنده باشيد تا بدهى خود را به خزينه بيت المال بپردازيد عمر بن عبدالعزيز گفت نه والله يك نفس كشيدن از خودم اطمينان ندارم بعد بدخترانش گفت اى دختران من آن كسى كه به بهشت ميرود كه آتش شهوت دنيوى خود را فرو نشاند و اگر شما فردا طالب بهشتيد امروز بايد صبر كنيد و شهوت زينت دنيا را از خود دور گردانيد. در تاريخ ‌الخلفاء گويد خرج خانه او در هر روز دو درهم بود. در بين خلفاء بنى اميه عمر بن عبدالعزيز از همه بهتر بوده و در دوران خلافت خود چند امر مهم انجام داد: 1 - مردم را از سب و لعن اميرالمؤ منين (ع ) منع كرد در صورتيكه از سال 41 كه ابتداى خلافت معاويه بود تا سال 99كه ابتداى خلافت عمربن عبدالعزيز بود آنحضرت را در منابر و اول خطب لعن ميكردند كه شاعر گويد: و على المنابر تعلنون بسبه و بسيفه نصبت لكم اعوادها عمر بن عبدالعزيز دستور داد كه بجاى سب كردن اين آيه را بخوانند: ان الله يامركم بالعدل و الاحسان و ايتا ذى القربى و ينهى عن الفحشا و المنكر و البغى يعطكم لعلكم تذكرون . 2 - فدك حضرت زهرا (ع ) را كه خلفا غصب كرده بودند با منافعش به امام باقر رد كرد و بخلافت اقرباء خويش منصوبين به آنحضرت را مورد محبت خود قرار داد و به آنان احسان نمود. 3 - اميرالمؤ منين (ع ) را بر ساير خلفاء سابقين برتر و بالاتر ميدانست . 4 - با مردم با عدالت و انصاف و زهد و تقوى رفتار ميكرد و چون او مرد يازده پسر داشت كه بهر پسرى يك دينار و نيم ارث رسيد خداوند آنها را بقدرى ثروتمند كرد كه يكى از آنها در راه خدا صد هزار سوار مجهز براى جهاد تجهيز كرد ولى اولاد هشام كه هر يك ، يك ميليون دينار ارث بردند بعضى از آنها از تون تا بى حمام زندگى خود را ميگذرانيدند. از فاطمه بنت الحسين سيدالشهداء (ع ) نقل شده كه هميشه عمر بن عبدالعزيز را مدح و ثنا ميكرد و ميفرمود كه اگر او را زنده ميبود ما را بهيچ كس حاجت نبود. در تاريخ ‌الخلفاء از حضرت باقر (ع ) روايت كرده : قال عليه السلام عمربن عبدالعزيز نجيب بنى اميه و انه يبعث يوم القيامة امة وحدة . و از قيس روايت كرده كه مثل عمر در بنى اميه مثل مؤ من آل فرعون است . در دهه آخر ماه رجب عمر بن عبدالعزيز از دنيا رفت و در شب شهادت حضرت سيدالشهداء سال 61 هجرى در شهر حلوان بدنيا آمده بود، عمرش 39 سال و مدت خلافتش 2 سال و 5 ماه و 4 روز بوده است . يزيد بن عبدالملك نهمى از خلفاء بنى اميه يزيد بن عبدالملك بن مروان بود كه بعد از پسرعمش عمر بن عبدالعزيز بخلافت نشست يعنى آخر رجب سال 101 و در 25 شعبان 105 در سن 37 سالگى از دنيا رفت . در حبيب السير است كه يزيد بن عبدالملك كنيزى داشت كه بسيار او را دوست ميداشت و محبوبه او بود با او به اردن آمد و در باغى نشسته بودند يزيد دانهاى انگور را بجانب او ميانداخت او بدندان ميگرفت ناگاه دانه انگورى بحلق جاريه جست بسيار سرفه كرد تا از دنيا رفت يزيد يك هفته جنازه او را نگه داشت و چند مرتبه با او نزديكى كرد تا آخرالامر بنا بر ملامت يكنفر از مقربان خود آن كنيز را دفن كردند بعضى از مورخين نوشتند كه يزيد پانزده روز در بالاى قبر او بود تا همانجا به جهنم واصل شد و ملحق به آباء و اجدادش گرديد. بقدرى اين كنيز عقل و جان خليفه را در اختيار گرفته بود كه در مواقع فرمانروايى سرتاسرى امپراطورى بزرگ اسلام اين زن رقاصه همه جايى هر كس را كه ميخواست بكار ميگماشت و هر كس را كه ميخواست معزول ميكرد و خليفه از همه جا بيخبر بود تا جايى كه مسيلمه برادر يزيد كه وضع را چنان ديد نزد خليفه آمد و گفت بدبختانه پس از عمر بن عبدالعزيز آن مرد دادگستر و پرهيزگار تو بايد خليفه شوى كه جز باده گسارى و شهوترانى كار ديگرى انجام ندهى و امور كشور را بدست يكزن رقاصه همه جايى بدهى ستمديدگان فرياد ميكنند و جمعيت ها از اطراف آمده اند در آستان تو منتظرند و تو از همه جا غافل نشسته اى . يزيد از اين گفته ها بخود آمد و حرفهاى برادر را تصديق كرد از آميزش آن كنيز دست كشيد و تصميم گرفت از آن پس بكارهاى خلافت رسيدگى كند. چون خبر به كنيز رسيد برآشفت و همينكه روز جمعه شد به كنيزان خود گفت هر وقت خليفه خواست براى نماز جمعه به مسجد برود مرا خبر كنيد كنيزان چنان كردند آن كنيز رقاصه خود را آرايش كرده و عودى بدست گرفته در برابر خليفه آمد و با آواز بلند و دلكش در معبر مسلمين شعرى را خواند كه ترجمه اش اينست : اگر عقل و هوش از سر دلداده رفته او را ملامت مكن بيچاره از شدت اندوه و صبور شده ست خليفه كه دلبر خود را به آن حال ديد و آن صداى دلنشين را شنيد دست خود را مقابل صورت گرفت و گفت بس است چنين نكن اما كنيز به ساز و آواز خود ادامه داد و مضمون ديگرش اين بود كه با صداى طرب انگيز خواند: زندگى جز خوشگذرانى و كام گرفتن چيز ديگرى نيست گر چه مردم تو را توبيخ و سرزنش كنند. يزيد بيش از اين تاب نياورده فرياد زد اى جان جانان درست گفتى خدا نابود كند آنكه مرا در مهر تو سرزنش كرد اى غلام برو ببرادرم مسيلمه بگو بجاى من بمسجد برود و نماز بخواند. بالاخره كنيز رقاصه آواز خوان يزيد سست اراده را بخود جلب كرد و از راه مسجد با هم بسوى مجلس عيش برگشتند. هشام بن عبدالملك بن مروان در سال 105 همانروزى كه يزيد بن عبدالملك از دنيا رفت برادرش هشام بجاى او نشست و او مردى احول و غليظ و بدخو و موصوف به حرص و نحل بوده و آنچه از اموال در خزينه جمع آورى كرده بود بيش از اموال ساير خلفاء بنى اميه بود هيچيك از بنى اميه بقدر او مال و ثروت اندوخته نكردند. در دارالملوك نقل كرده وقتيكه هشام به حج ميرفت ششصد شتر لباسهاى او را حمل مينمودند و وقتيكه از دنيا رفت كفن نداشت و اينقدر بدنش روى زمين باقى ماند تا متعفن شد چون برادرزاده اش وليد بن يزيد بن عبدالملك دشمن هشام و بعد از مرگش جميع اموال او را ضبط كرد حتى كفنى براى او باقى نگذاشت . در حيوة الحيوان ميگويد كه عبدالملك مروان در خواب ديد كه در محراب مسجد چهار مرتبه بول كرد چون اين خواب را براى سعيد بن مسيب نقل كردند گفت چهار نفر از اولادهاى او بر مسند خلافت مى نشينند و همين قسم هم شد. اول وليد بن عبدالملك ، دوم سليمان عبدالملك ، سوم يزيد بن عبدالملك ، چهارم هشام بن عبدالملك و گفته شده كه در بنى اميه سه نفر در امور سياسى بينظير بودند يكى معاويه بن ابى سفيان دوم عبدالملك مروان سوم هشام بن عبدالملك و منصور دوانيقى در امر سياست و تدبير امور مملكت تقليد هشام ميكرد. هشام بر خلاف گذشتگان خود اهل كار و كوشش بود و از شوخى و عياشى و تفريح بدش ميآمد و در زمان خلافت او قسمتى از قفقازيه و تركستان و جنوب فرانسه و سوئيس بتصرف مسلمين درآمد ولى در اواخر خلافت او كه زيد پسر امام سجاد (ع ) را در كوفه شهيد كردند و بيدادگرى زيادى نمودند در بين مسلمين اختلافى پديد آمد كه موجب شكست مسلمين در اروپا شد و امام باقر (ع ) را هم اين ملعون بزهر جفا شهيد نمود. معرفى بنى اميه از زبان پيرى اعثم كوفى مينويسد روزى هشام بن عبدالملك بن مروان با جمعى از ملازمان خود در ناحيه اى از نواحى شام به شكار رفت ناگاه گرد و غبارى از دور مشاهده كرد با غلامش رفيع نام به طرف آن گرد و غبار رفت و ديد كاروانى با تجارت بسته از شام بكوفه مى رود، بزرگ آن كاروان پيرمردى بود كه آثار صفا و انوار معرفت از بشره او هويدا بود هشام به آن پيرمرد كرد و گفت : اى پيرمرد تو از چه قبيله اى هستى و حسب و نسب تو چيست ، پيرمرد گفت تو حسب و نسب مرا براى چه مى خواهى بخدا قسم كه اگر من از عزيزترين قبائل عرب باشم به تو سودى نخواهد داشت و اگر از ذليل ترين قبائل باشم به تو زيانى ندارد. هشام خنده اى كرد گفت ظاهرا شرم مى كنى كه حسب و نسب خود را بيان كنى پيرمرد گفت اين تصور تو برخلاف واقعست بلكه چون كراهت چهره و قباحت هيئت ترا ديدم دنائت و نسب ترا دانستم از علوخاندان و سمودودمان خودم شكر الهى را بجا آوردم هشام گفت مگر تو از چه قبيله هستى پيرمرد گفت از قبيله ابنى الحكم . هشام گفت عجب قبيله ننگ آور ناپسندى دارى خوب مى كنى كه از مردم پنهان دارى پيرمرد گفت چرا بى سبب از اكابر و اشراف عرب عيبجويى مى كنى مگر حسب و نسب تو چيست ؟ هشام گفت من از قريشم . پيرمرد گفت در ميان قبيله قريش اشراف عاليمرتبه و اراذل بى معرفت هر دو يافت مى شود تو از كدام طايفه هستى ، هشام گفت از بنى اميه هستم . پيرمرد خنديدى و گفت آاى شرمت ازين نسبت بدى كه با اين قبيله دارى مگر نمى دانى كه بنى اميه در زمان جاهليت ربا خوار بودند و در اسلام با عترت پيغمبر چه عداوتها ورزيدند، رئيس شما مرد خمارى بود و اگر در جنگهاى مسلمين اتفاقا حاضر مى شدند، اول كسى كه پشت به جنگ مى كرد و فرار را برقرار ترجيح مى داد آنها بودند و به مقتضاى اخبار صحيحه شما از اهل جهنم هستيد و عجب است كه شما از قبايح اعمال خود شرم نداريد. يكى از بزرگان قبيله شما... پدر... است كه او به مرض ابنه مبتلا بوده و اشعارى را كه .. در مفارقت معشوق خود گفته دليل واضح و شاهد صادقيت بر اين مطلب و ديگر از بزرگان شما عبته بن ربيعه بن عبدالشمس بود پدر هند جگر خوار كه در غزوه بدر كبرى علم مشركين به دست او بود. و ديگر از بزرگان شما ابوسفيان است كه هم خمار بوده و هم بيطار و او در جاهليت كفار را به جنگ با پيغمبر تحريص مى كرد و بعد هم از ترس و ضرورت مسلمان شد هميشه به طريق غدر و نفاق سلوك مى نمود. ديگر معاوية بن ابى سفيانست كه بقدرى در خبث و سوء عقيده بود كه با ولى خدا وصى حضرت خاتم النبيين مقاتله نمود و زياد بن ابيه را به پدر خود ابوسفيان ملحق نمود و حديث صحيح الولد للفراش و للعاهر الحجر را عمل نكرد بلكه بعكس نمود الولدللعاهر و للفراش الحجر و پسر بدجنس خود يزيد را وليعهد خود نمود و بر اهلبيت پيغمبر مسلط ساخت . ديگر از بزرگان شما عقبة بن ابى معط بن ابان ابى عمرو بن اميه بن الشمس ملحق گردانيدند و آخرالامر حضرت اميرالمؤ منين (ع ) به امر پيغمبر به يك ضربت سر او را از بدنش جدا نمود. ديگر از بزرگان شما پسر ملعون عقبة است كه وليد فاسق باشد برادر مادرى عثمان بن عفان كه هميشه دائم الخمر بود وقتيكه امارت كوفه را داشت صبح مست ميان محراب ايستاد و نماز صبح را چهار ركعت بجاى آورد و گفت عجب نشاطى دارم ميخواهيد چند ركعت ديگر هم بگذارم و اين قصه بر عثمان ثابت شده او را حد زد و خداوند آيه شريفه ان جائكم فاسق بنباء را درباره او نازل فرمود. (حجر، آيه 6) ديگر از بزرگان شما حكم بن ابى العاص است و برادرش مغيرة بن ابى العاص و پسرش مروان كه رسول خدا بر هر سه لعن فرموده است . و ديگر از بزرگان شما عبدالملك بن مروان است كه اشراف و صالحين را خار نموده و اشرار و فجار را به نصرت برگزيده مقرب ترين مردم نزد او حجاج ملعون بود كه فسق و ضلالت او بر جميع اهل عالم واضحست و قصه منجنيق نهادن بخانه كعبه معلوم و مشهور است و ظلمهائيكه آن ملعون بر اهلبيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و بر اولياء صحابه و تابعين و ساير مردم نموده بتواتر ثابت و محقق است . و يكى از زنهاى شما هند ملعونه است دختر عتبة ربيعة بن عبدالشمس كه حلى و زيور خويش را به جهت وحشى فرستاد كه جناب حمزه را شهيد نمود بعد جگر آن بزرگوار را بيرون كشيد نزد هند برد آن ملعونه آن را مكيد از عداوتيكه بآنحضرت داشت و ديگر از نسوان شما ام جميله خواهر ابوسفيان زوجه ابولهب است كه آيه و امراءته حمالة الحطب در شاءن او نازل شد و نيز شجره ملعونه در قرآن بالاتفاق كنايه اى از بنى اميه است . خلاصه از بيانات فصيح و بليغ اين پيرمرد هشام و غلامش مبهوت مانده بود كه نزد بزرگان لشكر آمد عقب آن پيرمرد فرستاد كه او را گرفته و بكشند ولى پيرمرد از فراست خود هشام را شناخته بود و به لباس مبدل كه كسى او را نبيند و نشناسد ملبس شده و بيراهه رفت تا به كوفه رسيد. بالجمله هشام در ششم ربيع الاول سال 125 در رصافه از دنيا رفت در سن 45 سالگى و مدت خلافتش 19 سال و هفت ماه و ده روز بود. وليد بن يزيد بن عبدالملك يازدهمين خليفه اموى وليد پسر يزيد كه نواده عبدالملك است كه در سال 125 روز وفات هشام بر مسند خلافت نشست . مورخين او را يزيد زنديق و فاسق نام نهاده اند بجهت شهرتش در منكرات و تظاهرات به كفر و زندقه مثلا زن پدرهاى خود را بجهت خود بعنوان زناشويى گرفت و مسلمانان را مسخره ميكرد و بدين اسلام استخفاف مينمود و عياشى و شربخوارگى او بحد اعلا رسيد بطوريكه بركه و استخر از شراب ساخته بود و در ميان آن شنا ميكرد و آن قدر ميخورد كه نفس او قطع ميشد. وقتى با قرآن تفال زد اين آيه آمد و خاب كل جبار عنيد سخت خشمناك شد و قرآن را هدف تير قرار داد و پاره پاره كرد. يكشب موذن اذان صبح گفت وليد برخاست و شراب خورد و با كنيزى كه او هم مست بود درآويخت و با او نزديكى كرد و قسم ياد كرد كه تو كنيز با همين حالت مستى و جنابت بايد بجاى من در محراب مسجد امام جماعت شوى . پس لباس خود را بتن آن كنيز كرد و او را با حالت مستى و جنابت بنماز فرستاد تا با مردم نماز بخواند. ابن ابى الحديد در طى اخبار حمقاى عرب نقل كرده كه روزى سليمان برادر وليد در مجلسى گفت خدا لعنت كند برادرم را كه او مرد فاسق وفاجرى بود كه مرا تكليف به لواط نمود. وليد به سى و سه بليه مبتلا شده بود كه يكى آن بود كه از ناف خويش بول ميكرد و چون مردم فسق و كفر وليد را ديدند تصميم گرفتند كه او از خلافت خلع كنند و لذا با پسرعمويش يزيد ناقص بيعت كردند و به او گفتند كه بايد با وليد جنگ كنى و ما تو را يارى خواهيم كرد آنگاه يزيد آماده جنگ با وليد شد و جنگ سختى نمودند تا وليد مغلوب شد و به قصر خود فرار كرد و متحصن شد لشكر يزيد دور قصر او را احاطه كردند تا آنكه داخل قصر شدند و او را به بدترين وجهى كشتند و سرش را بالاى قصر آويختند و تن او را در خارج باب فراديس خاك كردند و اين دو روز به آخر جمادى الثانى مانده سال 126 بود، مدت خلافتش يكسال و دو ماه و بيست و روز و در سن چهل سالگى بجهنم واصل شد. يزيد بن وليد بن عبدالملك چون يزيد بن وليد با پسرعمويش وليد بن يزيد جنگ كرد و او را از خلافت خلع كرد و خودش بجاى او نشست در سال 126 فرمان قتل وليد را صادر نمود و گفت هر كس سر او را براى من بياورد يكصد هزار درهم جايزه بگيرد لذا جمعى بجانب بحراء كه نام قريه ايست از دمشق شتافتند و دور وليد را گرفتند كه او را كشتند، سرش را از تن جدا كرده در دمشق بگردانيدند و بعدا بر سور دمشق آويختند آنگاه خلافت يزيد مستقر شد و طريق عدالت را پيش گرفت و خواست مثل عمر بن عبدالعزيز با مردم رفتار كند. مادر يزيد كنيز ايرانى بود كه از شاهزادگان معروف ايران بشمار ميرفت و اين يزيد را يزيد سوم و ناقص ميگفتند چون شهريه قشون را كم كرد ولى عمر او آنقدر كفاف نداد خلافتش پنج ماه و دو روز بود و در سن 46 سالگى به مرض طاعون از دنيا رفت . ابراهيم بن وليد عبدالملك چون يزيد از دنيا رفت برادرش ابراهيم كه وليعهد او بود بجايش نشست در هفده صفر 127، ولى پيش از چهار ماه يا دو خلافت نكرد ولى او هم نتوانست كارى از پيش ببرد كشور آشفته بود مردم هر ساعت در انتظار حوادثى بودند و به خود خليفه هم اعتنايى نميكردند و از روى تحقير بر او وارد ميشدند و خود او هم عقل رسايى نداشت كه بكارى بپردازد اين خليفه مواجه با شدت انقلاب و اختلاف شد و هر ساعت خبرى ناملايم و غم انگيز به او ميدادند تجزيه ممالك بزرگ و كوچك بدست اقوام و طبقات بشدت شروع شد تا اينكه مروان حمار آمد و ابراهيم را از خلافت خلع كرد و زمام مملكت را بدست گرفته و ابراهيم را كشته جسدش را برادر آويخت . مروان بن محمد بن مروان الحكم معروف به حمار در روز دوشنبه 14 صفر سال 127 بعد از قتل مروان حمار كه نواده مروان حكم بود بخلافت رسيد و مردم با او بيعت كردند و چون صبر او در شدائد و جنگها زياد بود لذا او را حمار لقب دادند. مروان روحا مردى قوى و پرطاقت بود و چون قسمت زيادى از عمر خود را صرف جنگهاى مرزى آذربايجان و ارمنستان نموده بود به لشكركشى و جنگجويى عادت داشت . مروان اگر چه داراى بلاغت و قدرت انشايى بود ولى روزى روى كار آمده بود كه رشته از دست بنى اميه و آل مروان رفته بود و اين فضايل ارزشى نداشت . قيام ابومسلم خراسانى در حبيب السير مينويسد كه ابومسلم در سنه صد هجرى در اصفهان متولد شد و در كوفه نشو و نما كرد و در نوزده سالگى خدمت ابراهيم امام پسر عبدالله بن محمد بن على بن عبداله بن عباس و برادر سفاح و منصور رسيد و او چون در پيشانى ابومسلم آثار اقبال مشاهده كرد در سنه صد و بيست و هشت او را به امارت خراسان فرستاد. او در خراسان مردم را بخلافت عباسيان دعوت مينمود جمع كثيرى دست بيعت به او دادند و ابراهيم امام مكتوبى به ابومسلم نوشت كه در آخر ماه رمضان سال 129 بر مروانيان خروج نمايد و لذا روز عيد رمضان همانسال ابومسلم به سليمان كثير امر كرد كه خطبه عيد را بنام عباسيان بخواند بعد ابومسلم كاغذى به نصر سيار كه از جانب بنى اميه والى خراسان بود نوشت و او را دعوت به بيعت با عباسيان نمود، نصر متحير ماند كه چه بكند بعد از هشت ماه غلام خود يزيد را با چند هزار سوار به محاربه ابومسلم فرستاد بعد از جنگ مفصلى لشكريان نصر شكست خوردند و مراجعت نمودند نصر سيار بسيار پريشان خاطر شد و بيعت كنندگان با عباسيان از اطراف خراسان به ابومسلم ملحق شدند ابومسلم عزم نمود كه با نصر جنگ كند و كار او را يكطرفه نمايد و لذا چون نصر دانست كه طاقت مقاومت با ابومسلم را ندارد بطرف رى فرار كرد و در آنجا مريض شده و او را بساوه حركت دادند و در ساوه از دنيا رفت و ابومسلم پس از فرار از نصر تمام خراسان را تصرف نمود و هر يك از اصحاب نصر و مروانيان را كه ميديد بقتل ميرسانيد. اسلام عيلك يا ابا عبدالله سلام عليك اى شه كشور دين كه دين يافت از جد جد تو تزئين بطه و يس كه بيشك و شبهه تويى ميوه باغ طه و يس يا حسين مظلوم جز آن نسب كه از تو بخود بسته چيستم من آن چنانكه آل على هست نيستم اما مرا از خويش مران اى على كه من تا چشم داشتم به حسينت گريستم مجلس بيست و هفتم : و لعن الله بنى اميه قاطبة حقتعالى در قرآن ميفرمايد: ان الله لعن الكافرين و اعد لهم سعيرا. يعنى حق تعالى كافرين را از رحمت و مقام قرب خود دور كرده و از براى آنان آتش سوزانى مهيا نموده است . در معنى بنى اميه حقتعالى در قرآن ميفرمايد: و ما جعلنا الرؤ يا التى اريناك لافتنة للناس و الشجرة فى القران و نحو فهم فما نريدهم الا طغيانا كبيرا . (اسراء - 61) اى پيغمبر آن رؤ يايى كه بتو جلوه داده و ارائه كرديم و درختى كه در قرآن بلعن ياد شده براى آزمايش مردم بود ولى تهديد و ارعاب و ترسانيدن مردم جز سركشى و طغيان بيشتر ايشان نتيجه و اثرى نمى بخشد. دو صفت نيكو و خوشايند در كلام هست كه يكى فصاحت و ديگرى را بلاغت گويند مقصود از فصاحت و كلام عبارت است از اينكه كلمات و جمله هائيكه گفته ميشود ساده و روان باشد كه شنونده بسهولت مطلب را دريابد مقصود از بلاغت عبارت است از اينكه بمقتضاى حال صحبت شود. از جمله چيزهايى كه در اصالت كلام و رسانيدن مطلب لازم و مقيد است روشن كردن مطلب بواسطه ذكر و مثال و نظاير آن ميباشد. قرآن مجيد كه بالاترين فصاحت و بلاغت را داراست از ذكر مثال خوددارى ننموده در سوره مباركه زمر ميفرمايد: و لقد ضربنا للناس فى هذا القران من كل مثل لعلهم يتذكرون در اين قرآن براى مردم همه گونه مثل زديم شايد پند گرفته و موعظه را اخذ كنند. حقتعالى در آيه مباركه كه مورد بحث بنى اميه را مثال به شجره ملعونه زده همان قسم كه يكدرخت داراى ريشه و تنه و شاخه و برگ است اين سلسله خبيثه ، هم داراى ريشه و شاخه و برگ ميباشند. لعن در لغت بمعنى بعد و دوريست چون اين شجره خبيثه بنى اميه از جميع صفات خير دورند و كسى كه از صفات خير دور باشد مسلما هم از رحمت الهى دور خواهد بود لذا حقتعالى در قرآن اين سلسله را تشبيه به شجره خبيثه نمود كه هم از صفات خوب دورند هم از رحمت الهى . عياشى از حضرت باقر (ع ) روايت كرده كه سبب نزول آيه فوق آن بود كه پيغمبر اكرم شبى در عالم رؤ يا مشاهده كرده بوزينه هايى بر منبر حضرتش بالا رفته و نشسته اند و مردم را بضلالت و گمراهى ميكشانند پيغمبر از اين حالت متاثر و مغموم شد خداوند اين آيه مباركه را نازل فرمود. نيشابورى در تفسير خود از ابن عباس روايت ميكند كه مراد از شجره ملعونه در قرآن بنى اميه هستند و بيضاوى در تفسيرش ميگويد كه رسول خدا (ص ) در خواب ديد كه قومى از بنى اميه بر منبر حضرتش بالا ميروند و جست و خيز ميكنند بوزينه فرمود اين جزاى ايشان در دنياست كه بواسطه اسلام ظاهرى ايشان به آنان داده شده كنايه از آنكه در آخرت نصيبى ندارند. ابن ابى الحديد از امالى ابوجعفر محمد بن حبيب در ذيل حديثى طولانى نقل ميكند كه وقتى عمر بن الخطاب از كعب الاخبار ((كه مردى يهودى بود كه بعدا اسلام را قبول كرد)) پرسيد كه در اخبار شما آيا نقل شده كه بعد از پيغمبر اسلام خلافت به چه كسانى ميرسد گفت به دو نفر از اصحابش ((يعنى ابوبكر و عمر)) و بعد از آن دو نفر به دشمنان آنحضرت رسد كه با اهلبيت او جنگ كنند ((يعنى بنى اميه و بنى عباس )) عمر گفت انا لله و انا اليه راجعون بعد روى بطرف ابن عباس نمود و گفت منهم از رسول خدا شبيه اين كلام را شنيدم كه ميفرمود در خواب ديدم كه بنى اميه بر سر منبر بالا ميروند و مانند بوزينه گانى هستند و بعد آيه و ما جعلنا الرؤ يا التى اريناك ... را قرائت فرمودند. ديگر از آياتى كه درباره بنى اميه نازل شده اين آيه است : الم تر الى الذين بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دارالبوار جهنم يصلونها و بئس القرار . (ابراهيم - 23) شجره طيبه و خبيثه در روايات اسلامى حقتعالى براى اشخاص خوب و با ايمان و اشخاص بد و منافق دو مثال جالبى زده در يك آيه ميفرمايد: الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤ تى اكلها كل حين باذن ربها و يضرب الله لامثال للناس لعلهم يتذكرون . (ابراهيم - 30 و 31) يعنى آيا نديدى چگونه خداوند كلمه طيبه ((گفتار پاكيزه )) را بدرخت پاكيزه اى تشبيه كرده كه ريشه آن ((در زمين )) ثابت و شاخه آن در آسمانست ميوه هاى خود را هر زمان به اذن پروردگارش ميدهد و خداوند براى مردم مثلها ميزند شايد متذكر شوند. در كافى از امام صادق (ع ) روايت ميكند كه پيغمبر (ص ) ريشه اين درخت است و على (ع ) شاخه آن و امامان كه از ذريه آنها ميباشند شاخه هاى كوچكتر و علم امامان ميوه اين درخت است و پيروان با ايمان آنها برگهاى اين درخت اند. در آيه ديگرى براى اشخاص بد و منافق مثال جالبى ميزند: و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض مالها من قرار . (ابراهيم - 32) و همچنين كلمه خبيث را بدرخت ناپاكى تشبيه كرده كه از زمين بركنده شده و قرار و ثباتى ندارد. يكى از موارد كلمه خبيثه كسانى هستند كه نعمت خدا را تبديل به كفران كردند كه به پيغمبر ميفرمايد الم تر الى الذين بدلوا نعمت الله كفرا و سرانجام قوم خود را به دارالبوار و سرزمين هلاكت و نيستى فرستادند اينها همان ريشه هاى شجره خبيثه و رهبران كفر و انحرافند كه نعمتهايى همچون وجود پيغمبر را كه نعمتى بالاتر از آن نبوده و در امانشان قرار گرفت كه ميتوانستند در مسير سعادت با استفاده از آن يكشبه ره صد ساله را طى كنند اما تعصب كوركورانه و لجاجت و خودخواهى و خودپرستى سبب شد كه اين بزرگترين نعمت را كنار گذاردند و خود و قومشانرا بهلاكت و بدبختى بكشانند. در روايات ما اين شجره خبيثه را بنى اميه خواندند و شجره طيبه پيامبر و على و فاطمه و فرزندان ايشان هستند. علامه در نهج الحق نقل ميكند از ابن مسعود كه گفت از براى هر چيزى آفتى است و آفت اين دين بنى اميه هستند. بدار آويختن زيد بن على (ع ) بدستور هشام بود هشام بن عبدالملك مروان كسى بود كه دستور داد زيد بن على بن الحسين را بدار آويختند و پنجسال بدن نازنينش بالاى دار بود چون زيد در كوفه قيام كرد كه حق آل محمد را بگيرد و در جنگ تيرى بر پيشانى او زدند چون تير را بيرون آوردند جان بجان آفرين تسليم نمود و او را در ساقيه آبى دفن كردند ولى جسد او را بيرون آوردند و سر او را بريده بشام نزد هشام بن عبدالملك فرستادند و بدن او را در كناسه كوفه بدار زدند و پنجسال بدن نازنينش عريان بالاى دار بود و كسى عورت او را نديد زيرا عنكبوت به عورت او تار تنيده و عورتش را ستر كرده بالاخره بدن او را از دار پائين آورده سوختند و خاكسترش را در ميان كشتى نموده به آب فرات ريختند. در ارشاد است و كان زيد بن على بن الحسين عليه السلام عين اخوته بعد ابى جعفر عليه السلام و افضلهم و كان عابدا و رعا فقيها سخيا شجاعا و ظهر بالسيف ياءمر بالمعروف و ينهى عن المنكر و يطلب بثارات الحسين عليه السلام . زيد در وقت شهادت 42 ساله بود و پسرش يحيى را هم در سن 18 سالگى شهيد كردند سر نازنين او را نزد وليد بن يزيد فرستادند آن ملعون سر را فرستاد نزد مادر يحيى و بدن يحيى را بدار آويختند و بالاى دار بود تا وقتى كه ابومسلم مروزى بخراسان استيلا يافت آن بدن را از دار پائين آورد و نماز بر او خوانده و در جوزجان دفنش كردند و بقعه جناب يحيى را علاءالدوله در زمان ناصرالدينشاه بنا نمود و چون سابقا معروف بود كه در آن قبه زيارتگاهى است ايشان كه آنجا رفتند امر بحفر قبر كرد سه ذرع كه حفر كردند به جسد آن بزرگوار رسيدند و ديدند بالاى سنگ لحد خشت كاشى است نيمذرع در نيمذرع كه به يك طرف به خط كوفى سوره يس نوشته شده و بطرف ديگر بخط كوفى جلى نوشته بود: هذا قبر جناب يحيى بن زيد على بن الحسين عليه السلام بعد علاءالدوله به تعمير آن قبر امر كرد و آن خشت را بالاى آن قبر گذاشتند همين قسم بود تا زمان ورود روسها به گنبد قابوس كه آن خشت را از بالاى قبر دزديدند و بردند. سر ابراهيم امام را در ميان انبان نوره كردند و دم آهنگرى در مقعدش دميدند تا جان داد بنى اميه خواستند بنى هاشم را از بين ببرند و نور حق را خاموش كنند و با خيال خام خود و با زحمات زياد گمان كردند كه بر بنى هاشم غلبه يافتند ولى ندانستند كه خود را بدنام كردند و تيشه بر ريشه خود زدند. شما تصور كنيد در هر سال بالخصوص ماه محرم و صفر مردم عالم از مسلمان و غيرمسلمان براى مظلوميت امام حسين (ع ) چقدر اشك از چشمان خود ميريزند كه اگر ممكن بود اشك آنها را جمع كنند نهرهايى از آن جارى ميشد در صورتيكه براى خلفا غير از لعن و بدنامى چيز ديگرى نخواهد بود. يكى از مستشرقين اروپا حساب كرده ميگويد در هر سال بالغ بر 250 ميليون ليره انگليسى مخارج عزادراى حسينى ميشود غير از درآمد موقوفات و اطعاميكه بجهت آنحضرت ميكنند و اين مبلغ بيشتر از طرف آفريقا و هندوستان بوده است . محدث قمى در انوارالهيه از على بن عيسى اربلى نقل ميكند كه المستنصر بالله خليفه عباسى به سامرا رفت در آنجا قبر عسگريين يعنى هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام را زيارت كرد پس از آن بمقبره خلفاء و اجداد خود رفت چند تن از بزرگان خاندان بنى عباس در آنجا دفن بودند آن مقبره مخروبه و آفتاب بر آنها ميتابيد و باران بر آن قبرها ميباريد و مرغان آسمان فضله بر آن ريخته و كثيف و متعفن بود يكى از آن اشخاصى كه با آن خليفه بود گفت امروز خليفه اى و فرمانروايى جهان با شماست شايسته نيست قبرهاى پدران شما با اينحال باشد كه نه كسى بزيارت آن ها رود و نه پاكيزه نگهدارى شود در صورتيكه قبرهاى علويين داراى پرده ها و فرشها و قنديلها و شمعدانها است . معلوم ميشود در آنزمان هم قبور ائمه داراى ساختمان و اسباب و چراغ و خادم بوده است خليفه گفت اين يك سر آسمانى دارد كه به كوشش ما درست نمى شود هر اندازه كه ما بخواهيم مردم را وادار كنيم كه بما معتقد شوند و به زيارت قبور نياكان ما بروند و يا اقلا فرش و قنديل آنرا نبرند ممكن نميشود ولى قبور علويين را كه مى بينى روى عقيده مردم درست شده و عقيده را نمى توان از مردم گرفت . همين بهتر دليليست كه حق در دنيا هميشه برجا است و باطل از ميان ميرود و لذا چون عقيده قلبى دارند هر سال مبالغى خرج عزادارى و اطعام آنحضرت ميكنند و مبالغى براى سفر زيارت آنحضرت خرج ميكنند. ديدن يكى از علماى نجف عالم برزخ را مرحوم دربندى در كتاب اسرارالشهاده نقل ميكند كه براى من نقل كرد مرد صالح پرهيزكار شيخ جواد از پدر فاضل خود شيخ حسين تبريزى كه يكى از شاگردان سيد بحرالعلوم بود كه از صلحاى نجف غروب هنگاميكه در وادى السلام بود و قصد داشت وارد قلعه نجف شود ميگويد در اثناى راه جمعى را ديدم باسبان تيزرو سوار شده و در پيش روى آنها سوارى بود در نهايت حسن و جمال من گمان كردم كه يكى از آنها سوارى مانند آقا سيد صادق كه يكى از علما آنزمان بود و يكى ديگر شيخ محسن برادر شيخ جعفر اعلى اله مقامهم ميباشند لذا آنها را به اسم صدا كردم و به آنها سلام نمودم جواب سلام مرا دادند گفتند ما آن دو نفرى نيستيم كه نام بردى بلكه ما از ملائكه هستيم كه باين صورت درآمده ايم و آن شخص خوش سيمايى كه در جلوى ماست يكى از صلحا است از اهل اهواز كه او را بايد باينمكان شريف برسانيم خوب است كه تو هم با ما بيايى من با آنها رفتم تا بمكان وسيعى رسيديم كه داراى هواى خوب و مناظر عالى بود كه مثل آنرا نديده بودم ملائكه از اسبهاى خود بزمين فرود آمدند و ركاب آن اهوازى را گرفته او را در باغى پياده كردند كه داراى قصرى بود كه به اقسام فرشها مفروش بود و از هر گونه زيور و زينت از حرير و استبرق آراسته و در اطراف همان موضع مشعلها افروخته و قنديلها آويخته بودند و پس آن اهوازى را در صدر آنمجلس نشانيدند و به اقسام ملاطفت به او تهنيت گفتند پس سفره اى انداختند كه در آن همه قسم ميوه جات بود آنشخص شروع بخوردن كرد به من هم امر بخوردن نمود من هم از آن خوردم پس بمن فرمود: اى مرد صالح آيا ميدانى كه سبب نشان دادن اين منظره در اين نشاءه براى تو چيست ؟ گفتم نميدانم ، گفت سرش اينست كه پدر تو دو من گندم از من طلب داشت نشد كه در دنيا به او بدهم چون خدا خواست مرا بيامرزد و درجه مرا كامل فرمايد مقام مرا به تو نشان داد تا دين تو را ادا نمايم و براى الذمه از پدرت شوم يا از من بگذر و يا حقت را از من بگير يكى از آن ملائكه بمن گفت عباى خود را بگشاى و مقدارى گندم در آن ريخت و گفت بحق خودت رسيدى ناگاه تمام آنها از نظرم غائب شد و عبا و آن مقدار گندم در دست من مانده آنرا بمنزل آوردم تا مدتها از آن گندم ميخوردم و تمام نميشد چون سر او را براى ديگران فاش كردم تمام شد. اين شخص اهوازى عالم نبود بلكه مرد عوامى از طايفه شيعه بود كه محبت و دوستى زيادى به اهلبيت داشت و كاسبى بود كه در ايام سال از عايدى خود پولى جمع ميكرد و در دهه محرم صرف عزادارى و اطعام حضرت سيدالشهداء مينموده و چراغ مجالس عزادارى روشن ميكرد و شربت ميداد. قضيه ديگرى در صفحه 54 اسرارالشهاده نقل ميكند كه زن زانيه اى بمنزل همسايه خود رفت تا قدرى آتش بياورد غذايى كه براى عزاداران حسينى درست ميكردند نزديك بود كه آتش آن خاموش شود و آن زن فوت كرد تا آتش را روشن كرد و دود آتش چشمهاى او را ناراحت كرد همين باعث شد كه او از اعمال زشت خود نادم شده توبه كند. از اين قبيل داستانها زيادست چه باب حسينى باب نجات است كه وجود مبارك پيغمبر (ص ) فرمود حسين مصباح الهدى و سفينة النجاة بسيارى از مردم بدعمل بواسطه همين گريه بر آن حضرت مخارج عزادارى و اطعام نمودن بر آنحضرت موفق به توبه و عاقبت بخيرى شدند و با ايمان كامل از دنيا رفتند. حقتعالى در حديث مفصلى بحضرت موسى (ع ) فرمود كه يك جمله آن حديث اينست هر كس مالى در راه حسين (ع ) خرج كند هفتاد برابر در دنيا به او عوض ميدهم و گناهان او را مى آمرزم و در بهشت جايش ميدهم . مجلس بيست و هشتم : و لعن الله بنى اميه قاطبة ميزان شناخت خوبى و بدى و ما جعلنا الرؤ يا التى اريناك الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فى القرآن و نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا . (اسراء - 61) گفتار ما در موضوع اين آيه در مجلس قبل ذكر شد اينك ميگوئيم براى تميز خوب و بد اشياء ميزانى قرار داده اند كه بواسطه آن صحيح و سقيم را مى شناسيم . خود ميزان در لغت بمعنى آلت سنجش است و با آن اشياء را مى سنجند و معادله ميكنند و آن نسبت به اشياء مختلف است و بر حسب اختلاف اشياء را مى سنجند و فرق ميگذارند مثلا ميزان سنجش حبوبات ترازو و ميزان شناختن فكر صحيح و سقيم علم و منطق و ميزان شعر علم عروض و ميزان خوبى و بدى مردم اعمال و كردار خوب و بد ايشان ميباشد. پس اگر بخواهيم يكدسته از مردم را با دسته ديگر بسنجيم كه كدام بهتر و يا بدترند در اينجا ميزان اعمال خوب و بد آنها ميباشد با اين مقدمه اگر بخواهيم بفهميم كه بنى اميه بهتر بودند يا بنى هاشم ميزان شناختن كارهاى خوب و بد ايشان است و اتفاقا كارهاى خوب و بد اين دو دسته در صفحات ضبط شده و ما اينك به شهادت تاريخ وضع زندگانى و كارهاى ايندو دسته را روشن ميكنيم تا خواننده خود بتواند تميز حق و باطل ايندو دسته را بدهد نسب بنى اميه نسب بنى اميه به جد سوم پيغمبر (ص ) عبد مناف ميرسد محمد بن عبد بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف يكى از پسرهاى عبد مناف و ديگرى عبدالشمس بود كه تواءما بدنيا آمدند و با كارد آنها را از هم جدا كردند كسى گفت بعدا بين اولادهاى اين دو برادر هميشه خواهد بود و همين هم كه شد كه بين بنى هاشم و بنى اميه هميشه جنگ و جدال و خونريزى بود. عبدالشمس پسرى داشت بنام اميه كه جد بنى اميه ميباشد و بنى هاشم به هاشم ميرسند. مناصب و بزرگى هاشم هاشم چند بزرگى و آقايى داشت كه برادرش عبدالشمس نداشت . 1 - پرچمدارى 2 - تصدى آب و سقايت حجاج پذيرايى از حجاج و تصدى چاه زمزم پرده دارى خانه كعبه كه تمام اين سمتها از پدرانش به او ارث رسيده بود. اولين فردى بود كه ايلاف كرد به اين شرح كه هاشم مردى ثروتمند بود كه دستگاه مردى ثروتمند بود كه دستگاه تجارت او وسيع بود و در زمستانها به يمن ميرفت و در تابستان براى تجارت به شام حركت مينمود و تمام رؤ ساى قبايل عرب را در كار تجارت خود شركت داده بود باين معنى كه از منافع خود سهمى براى هر يك از آنها مقرر ميداشت بدون آنكه سرمايه اى داده باشند و قهرا اين سهم كه بآنها داده ميشد آنها را از مسافرت بقصد روزى بى نياز ميساخت . نزول سروه ((لايلاف قريش )) در همين موضوع بود چنانكه طبرسى در مجمع البيان از ابن عباس روايت ميكند اين سوره درباره قريش نازل شد چه ايشان امور معاش و زندگانى خود را تمام دوره سال بوسيله دو سفر اداره ميكردند در زمستان بسوى يمن و در تابستان بشام ميرفتند و از مكه و طائف خشكبار و فلفل و ادويه جات كه از ناحيه دريا ميآوردند بشام ميبردند و از آنجا البسه و حبوبات و گندم و جو ميخريدند و درين سفرها با يكديگر الفت ميگرفتند. يكى از امتيازات و افتخارات هاشم قرار داد حلف الفضول بود كه معاهده اى بنام مزبور بين قبايل اعراب برقرار شد و از بزرگترين معاهدات شرافتمندانه آن دوره بود كه بين سران قبايل عرب بسته شد ولى عبدالشمس در هيچيك از اينها سهمى نداشت . و يكى از قراردادها اين بود كه بين بنى هاشم و بنى المطلب و بنى اسد بن عبدالعزى و بنى زهره و بنى تيم بن مره در خانه جذعان در يكى از ماههاى حرام قراردادى بسته شد به اين كيفيت كه كف دستهاى خود را روى خاك ماليده و هم قسم شدند كه از هر مظلومى حمايت كنند و ياور و دوست او باشند تا حقش را از ظالم بگيرند. هاشم قوم خود را خوراك ميداد و گوشت و نان براى آنها حاضر ميكرد و به آنها تر يدى ميداد كه بخورند و بارهاى پر از گندم پاك از شام به مكه ميآورد و براى مردم نان خوب و گوشت تازه تهيه ميكرد و به مردم ميداد. ولى عبدالشمس كه برادر هاشم بود ازين مناسب سهمى نداشت و نام خوب و آبرويى هم نداشت و پسر او هم اميه مرد فاسقى بود كه بين مردم بدنام و متهم بود و در جاهليت كارى كرد كه هيچكسى نكرده بود كه در حيات خود زن خود را به پسرش ابا عمر تزويج كرد و ابا معيط از آن ازدواج بدنيا آمد كه وليد بن عقبه از اوست كه مراد از آيه ان جائكم فاسق بنباء فتبينوا وليد است . امية بن عبدالشمس كه مردى ثروتمند بود بر هاشم عموى خود حسد برده و در مقام آن شد كه با هاشم مفاخرت كند هاشم بمناسبت مقام و موقعيت خود اظهار نفرت ازين كار كرد ولى قريش او را رها كردند تا بالاخره بين آندو شرط شد كه پنجاه شتر سياه چشم شرط بندى كنند كه در مكه فخر نمايند و مردم گوشت آنرا بخورند و ده سال هم از مكه جلاى وطن نمايند در صورتيكه نزد كاهنى روند و در حضور او هر يك شرح مفاخرت خود را بگويند و او قضاوت كند هر كس مفاخرت را بر ديگرى اين شترها را كشتار نمايد تا نزد كاهن معروف خزاعى رفتند و حق با هاشم شد و شترها را از اميه گرفت و در مكه كشت و به مردم خورانيد و اميه هم ده سال بشام رفت و هجرت نمود. اين واقعه اى است كه دشمنى اميه را نسبت به هاشم علنى كرد و بين آن دو و فرزندان آنها دشمنى برقرار ساخت . اين زمان گذشت تا زمان عبدالمطلب شد مجددا بين بنى عبدالمطلب و بنى اميه دشمنى ايجاد شد بطوريكه ابن اثير در كامل خود در جلد دوم صفحه 9نقل ميكند: چنين است كه عبدالمطلب يك همسايه يهودى داشت كه تاجر ثروتمندى بود مال فراوانى داشت حرب بن اميه ازين مرد يهودى بدش ميآمد به چند نفر از جوانان قريش دستور داد كه او را بكشند و اموال او را بردارند لذا عامر بن عبد مناف بن عبدالعزيز و صخر بن عمرو بن كعب يتمى جد ابوبكر را كشتند و اموال او را بردند و عبدالمطلب تا مدتى نتوانست قاتل اين مرد يهودى را بشناسد ولى پس از تحقيق زياد شناخت و چون خواست تعقيب كند و نفر مزبور به حرب بن اميه پناه بردند عبدالمطلب نبرد حرب عموزاده خود آمد و از او خواست كه درينكار دخالت كند و قاتل را پناه دهد و او هم پناه داد ولى وقتى از او خواستند كه قاتل را بدهد حرب نداد لذا بين عبدالمطلب و حرب بن اميه سخنان درشتى رد و بدل شد تا بالاخره نفير بن عبدالعزى جد عمر بن خطاب را حكم قرار دادند و حكم بقتل حرب كرد گفت تو با كسى محاجه ميكنى كه قدش از تو بلندتر و از تو زيباتر و پيشانى او از پيشانى تو وسيعتر و مردم نسبت به او خوش بين و بتو بدبين هستند اين مرد اولادش از از تو بيشتر سخاوت و عطاى او به مردم زيادتر و دستش از دست تو كشيده تر است . اكثر مورخين بنى اميه را از قريش نميدانند تا اينجا از تواريخ نقل نموديم كه بنى اميه از قريش نبودند و نسب آنها به عبدالشمس بن عبد مناف ميرسيده لكن اكثر علماء تاريخ و اهل حديث اين حرف را قبول ندارند. از جمله عمادالدين طبرى در كامل بهايى براى بهاءالدين محمد جوينى در عصر هلاكوخان نوشته در جلد دوم آن مينويسد كه اميه غلامى بود رومى از عبدالشمس چون زيرك بود عبدالشمس او را آزاد كرد بعد به فرزندى قبولش نمود و از او فرزندانى بوجود آمد بعد ميگويد كه اگر بگويى بين اصحاب تاريخ اتفاقست كه گفته اند نسب عثمان : عثمان بن عفان بن ابى عاصم بن اميه بن عبدالشمس بن عبد مناف ميباشد بنابراين چگونه ميشود گفت كه عثمان از بنى اميه نبوده و از غلام رومى بوده است . جواب ميگوئيم در زمان جاهليت بين اعراب مرسوم بود كه چون غلامى را آزاد ميكردند و آنرا پسرخوانده خود قرار ميدادند مثل پسر انسان ميشد و مردم او را جزو اولادان خود قرار ميدادند و ادعيا ميخواندند و زن او را تزويج نميكردند و لذا پيغمبر (ص ) زيد را كه آزاد كرد و زينب بنت جحش را كه دخترعمه آنحضرت بود براى زيد به عقد در آورد و پس از مدتى زيد زينب را طلاق داد پيغمبر براى بطلان سنت جاهليت به ازدواج زينب تن در داد از طرفى از حرف مردم هم ميترسيد كه بگويند پيغمبر (ص ) زن پسرخوانده خود را به عقد و ازدواج خود درآورده لذا حقتعالى اين آيه را نازل فرمود: امسك عليك زوجك و اتق الله و تخفى فى نفسك ما الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه . لذا پيغمبر از زينب خواستگارى نمود و او هم خوشحال شده افتخار بر اين امر نمود ولى گفت خدايا ميخواهم تو عقد ازدواج مرا ببندى . حقتعالى اين آيه را فرستاد: فلما قضى زيد منها و طرا زوجنا كهالكى لايكون على المؤ منين جرج فى ازواج ادعيائهم . (احزاب ) بنابراين در زمان جاهليت رسم بوده كه آزاد شده را پسر خود قرار چ پس عثمان كه نسبش به اميه ميرسد اميه پسرخوانده عبدالشمس بوده نه تقصير حقيقى او تا بگوئيم بنى اميه از قريش و به عبد مناف ميرسند. بنى اميه از نسل غلام رومى بودند علامه مجلسى در بحار از الزام النواصب حكايت ميكند كه اميه از صلب عبدالشمس نبوده بلكه از روميان بوده و عبدالشمس او را استلحاق نمود و منسوب به وى شد بنابراين اميه از قريش نيستند و از ميان روميان ميباشند. در تفسير الم غلبت الروم از صادقين عليهماالسلام روايت شده كه مراد از اين آيه بنى اميه اند يعنى بنى اميه كه از نسل غلام رومى هستند مغلوب خواهند شد البته پس از هزار ماه سلطنت و اين معنى بنابر آنست كه به صيغه معلوم بخوانيم كه يكى از قراآت شاذ است و اگر به صيغه مجهول بخوانيم بنى اميه غلبه كردند و مالك حكومت و سلطنت شدند در هر صورت اين مسلمست كه بنى اميه بودند حال اميه يا از نسل عبدالشمس بوده و يا غلام آزاد شده او بوده است . جماعت بنى اميه و شاخه تقسيم ميشود زيرا اميه نسلش از دو اولاد باقى ماند كه يكى حرب و ديگرى ابوالعاص باشد از حرب ابوسفيان و معاويه و يزيد اولادهاى يزيد پيدا شدند و از ابوالعاص عفان كه پدر عثمان بود و خود عثمان كه خليفه سوم و حكم و پسرش مروان و عبدالملك و اولادان عبدالملك بنام وليد و سليمان و هشام و عبدالعزيز تا آخر بنى اميه و بنى اميه قريب يكقرن بر گردن مسلمانان سوار بودند يعنى از سال 40 هجرت حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) در كوفه شهيد شد كه معاويه دولت بنى اميه را تشكيل داد تا سال 132 هجرى و بعد از آنكه بنى عباس دولت بنى اميه را از بين بردند بعضى از احفاد بنى اميه به اندلس فرار كرده و در آنجا يك حكومت اموى بر اساس همان حكومتهاى شام بنا نهادند كه در حدود سه قرن دوام داشت اگر چه خلافت آنها در مغرب بود و خود را بنام خليفه خواندند ولى مورخين آنها را در شمار خلفاء بنى اميه نمى آوردند چه ايام خلافت آنان مضطرب بود و مملكت منظمى نداشتند لذا خلافت آنها از بنى اميه محسوب نمى شود. قال الله تبارك و تعالى : الم تر الى الذين بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دارالبوار . (ابراهيم ) آيا نديدى كسانيرا كه نعمت خداوندى را به كفر مبدل ساختند چگونه خود و قوم و ملت خود را به ديار نيستى رهسپار ساختند. امام صادق (ع ) فرمود كه اين آيه درباره بنى اميه و بنى مغيره نازل شد بنى مغيره را خداوند در جنگ بدر نابود ساخت و نسل آنها قطع شد ولى بنى اميه را خداوند تا روز قيامت مهلت داده سپس فرمود بخدا قسم نعمتهايى كه خداوند بمردم عطا فرموده ما هستيم كسانيكه بايد رستگار شوند بواسطه ما رستگار خواهند شد. كسانيكه از بنى اميه خوب بودند در بعضى از زيارت ماءثوره مانند زيارت عاشورا وارد شده كه اللهم بنى اميه قاطبة خدايا همه بنى اميه را لعنت كن در صورتيكه همه بنى اميه بد نبودند و اشخاص خوبى هم در ميان آنها بوده اند از حمله جناب سعدالخير ابن عبدالملك بن عبدالعزيز بن عبدالملك بن مروان بن الحكم ابن ابى العاص بن امية بن عبدالشمس . در بحارالانوار، ج 11، از اختصاص شيخ مفيد نقل ميكند كه سعدالخير برادر زاده عمر بن عبدالعزيز بود يكبار كه نزد امام باقر (ع ) آمد گريه ميكرد حضرت فرمود چرا گريه ميكنى عرض كرد چگونه گريه نكنم و حال آنكه از شجره ملعونه هستم كه خداوند در قرآن ياد فرموده حضرت فرمود: تو از آنها نيستى اموى منا اهل البيت آيا نشنيدى قول خداوند را كه ميفرمايد: و من تبعنى فانه منى و اين لقب خير را كه سعدالخير باشد امام باقر (ع ) باو داد. و از جمله محمد بن ابى حذيفه بن عتبه بن ربيعة بن عبدالشمس است كه اين عتبه جد محمد كسى بود كه در جنگ بدر كبرى علم دار مشركين به شمشير اميرالمؤ منين (ع ) خودش و برادرش شيبه و پسرش وليد به درك واصل شدند و هند جگرخوار كه زوجه ابوسفيان بود عموى محمد ميشد مع ذلك اين محمد از شيعيان اميرالمؤ منين (ع ) و عامل آنحضرت در مصر بود معاويه با وجود آنكه پسرعموى او ميشد خيلى او را صدمه زد كه دست از على بردارد ولى ممكن نشد تا بالاخره او را كشت و جماعتى از زنهاى آنها هم خوب بودند مانند امامه دختر ابوالعاص كه بعد از حضرت فاطمه عليهاالسلام بنا به وصيت آن خانم در حباله حضرت على (ع ) درآمد و ديگران هم بودند كه ذكر آنها باعث تطويل كلام ميشود، امام عليه السلام بنى اميه بد را به لفظ ((قاطبة )) لعنت كرده است ، نه بنى اميه خوب را، چنانچه امام باقر (ع ) بعد فرمود تو از بنى اميه نيستى و از ما اهلبيت ميباشى . پس لعن بر بنى اميه وقتى است كه دشمن اهلبيت باشند اگر از دوستان اهلبيت شدند جز و اهل بيت خواهند بود نه از بنى اميه . و اما عمر بن عبدالعزيز كه از بنى اميه و از خلفا آنها و داراى زهد و شب زنده دارى بود و فدك را به امام باقر (ع ) رد كرد و دستور داد كه لعن بر على (ع ) ترك شود و پولهايى به اهلبيت داد لذا ميرزا عبداله افندى صاحب رياض العلماء در لعن بر او تاءمل دارد. لكن حق مطلب اينست با همه اين خوبيها معذلك غاصب امر خلافت بوده و اين بدترين كارهاست و در هيچ تاريخ و روايتى وارد نشده كه خدمت امام رسيده باشد و از ايشان اجازه در امر خلافت گرفته باشد ولى معاويه پسر يزيد بن معاويه بعد از آنكه چهل روز خلافت كرد فهميد كه خلافت حق او نيست و حق آل محمد ميباشد لذا بالاى منبر رفت و اعمال پدران خود را تذكر داد و بر پدر و جد خود لعن فرستاد و از افعال ايشان تبرى جست و گريه شديدى نمود آنگاه خود را از خلافت خلع نمود. مروان حكم گفت از پائين منبر به او حال كه تو از خلافت كناره گيرى كردى پس امر خلافت را به شورا افكن در جواب گفت من حلاوت خلافت را نچشيدم پس چگونه راضى شوم كه تلخى آنرا بچشم . از منبر بزير آمده و رفت در خانه نشست و مشغول گريه شد مادرش نزد او آمده گفت اى فرزند كاش تو خون حيض ميشدى و بوجود نميآمدى تا چنين روزيرا از تو نميديدم گفت اى مادر بخدا كه دوست داشتم چنين بودم و قلاده امر خلافت بگردن من نميافتاد آيا من و زرو و بال امر خلافت را به گردن بگيرم و بنى اميه شيرينى آنرا ببرد. بنابراين ((قاطبة )) را نميتوان بر همه بنى اميه حمل كرد. روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار موجى بجنبش آمد و برخاست كوه كوه آن خيمه ايكه گيسوى حورش طناب بود ابرى به بارش آمد و بگريست زار زار شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل گفتى فتاد از حركت چرخ بيقرار گشتند بى عمارى و محمل شترسوار عرش چنان بلرزه درآمد چرخ نيز هم با آنكه سر زد اين عمل از امت نبى افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار روح الامين ز روى نبى گشت شرمسار وانگه كوفه خيل الم رو بشام كرد نوعى كه عقل گفت قيامت قيام كرد مجلس بيست و نهم : تشكيل حكومت بنى اميه ناگفته نماند كه حكومت ظالمانه بنى اميه را عثمان تشكيل داد و در دوران حكومتش پايه گذارى نمود چه خودش از بنى اميه بود عثمان بن ابى العاص بن امية بن عبدالشمس بن عبد مناف عثمان خليفه سوم بود و اهل تسنن او را از غيره مبشره ميدانند و مادر عثمان اردى بنت كريز بن ربيعة بن حبيب حبيب بن عبدالشمس بن عبد مناف است و ما در اردى بيضاءست كنيه او ام الحكم و دختر جناب عبدالمطلب است پس مادر عثمان عمه زاده پيغمبر (ص ) مى شود. و وليد بن عقبة بن ابى معط بن ابان ابى عمرو بن امية بن عبدالشمس بن عبد مناف برادر مادرى عثمان بن عفان و مراد از فاسق در آيه شريفه يا ايها الذين جائكم فاسق بنباء فتبينوا اوست . عثمان در سال ششم عام الفيل متولد شد و در روز هجدهم ذى الجه سال سى و پنج ه از دنيا رفت و حكم ابن ابى العاص پدر مروان عموى عثمان را پيغمبر (ص ) لعن فرمود و دستور داد كه او را از مدينه طيبه اخرج كنند به طائف رفت رانده شده بود تا عثمان به خلافت رسيد آنوقت عثمان او را بمدينه آورد و ما قبلا گفتيم كه عثمان و بنى اميه از عبدمناف نبودند بلكه از غلام رومى عبدالشمس بودند كه او را پسرخوانده خود قرار داد. خلافت عثمان عمر در لحظات آخر عمرش براى اينكه خلافت به على (ع ) و بنى هاشم نرسد و به عثمان و بنى اميه منتقل شود فكرى كرد و مجلس شورايى تشكيل داد و اين مجلس را طورى تشكيل داد كه خلافت به عثمان برسد و تشكيل اين شوراى شش نفرى بزرگترين بلا و مصيبت براى جهان اسلام بود و عواقب وخيمى براى مسلمانان ببار آورده و طورى تنظيم شده بود كه بخوبى ميتوانست خلافت را از بنى هاشم بيرون برد و در دامن بنى اميه قرار دهد. عمر هنگامى بفكر تشكيل شورا افتاد كه دلش از خنجر ابولؤ لؤ پاره شده بود و لحظات آخر عمرش را ميگذرانيد و ميگفت آه اگر ابوعبيد زنده بود او را جانشين خود ميساختم چون امين امت بود و اگر سالم مولاى ابوحذيفه زنده بود او را بعد از خود نامدار مسلمانان ميكردم زيرا او خدا را زياد دوست ميداشت . عمر از مرگ ابوعبيده قبركن مدينه اظهار تاءسف ميكرد و حق هم داشت زيرا او يكى از كارگردانان خلافت در روز سقيفه بود و سالم هم برده اى بيش نبود ولى چه شد كه تمام فضايل و مناقب و سفارشات نبى اكرم (ص ) را درباره على فراموش كرد و او را در شورا در رديف عبدالرحمن قرار داد و افسوس از مرگ يك قبركن مدينه ميخورد. بارى در لحظات آخر عمر خلافت را ميان شش نفر به شورا گذاشت : على بن ابيطالب عليه السلام زبير بن عوام عبدالرحمن بن عوف سعد بن ابى وقاص طلحة بن عبيداله عثمان بن عفان پس از استحكام پايه هاى شورا قواى نظامى را براى اجراى دستور خود بر آنان گمارد و گفت اگر پنج نفر از آنها در امر خلافت يكى اتفاق كردند يكى مخالف بود گردن او را بزنيد و اگر چهار نفر اتفاق كردند و دو نفر مخالف شوند گردن آن دو نفر را بزنيد و اگر سه نفر با شورا موافقت كردند و سه نفر مخالف بودند با آن دسته اى موافقت كنيد كه عبدالرحمن در بين آن باشد و بقيه را كه مخالف هستند بقتل برسانيد. به چه سبب دستور قتل مخالفين را صادر نمود، مگر مخالف با شورا موجب خروج از دين و ارتداد ميشد؟ ولى على (ع ) چه زود از اين نقشه مزورانه اطلاع حاصل نمود و فهميد كه تشكيل شورا تنها بمنظور حق او است و لذا به عمويش عباس گفت : عموجان خلافت از خاندان ما برگردانيده شد عباس گفت : چه كسى به تو خبر داد؟ على (ع ) فرمود: عمر عثمان را در رديف من قرار داد و حكم نمود كه اكثريت موافقت نمايند آنگاه موافقت با دسته اى كه عبدالرحمن با آنها است لازم نموده و بديهى است كه سعد بن ابى وقاص با پسرعمش مخالفت نميكند و عبدالرحمن هم داماد عثمان است و قطعا هم با يكديگر اختلاف نخواهند كرد و در نتيجه عثمان خليفه خواهد شد. تاريخ طبرى ، جلد 5 ص 35. انتخاب باطل اعضاء شورا در محاصره پليس انتظامى مورد تهديد قرار گرفتند تا هر چه زودتر خليفه را انتخاب و سپس اعلام نمايند اعضاء و شورا با عجله هر چه تمامتر در اين باره به گفتگو و بحث پرداختند تا بالاخره خلافت را به عثمان واگذار نمودند. نقل شده آنروزى كه عمر درگذشت تا سه روز كار خلافت بجهت شورا تاءخير افتاد روز چهارم كه غره محرم سال بيست و چهار هجرى بود عثمان پيراهن خلافت را در بر كرده و يازده سال و چند ماه مدت خلافت او بود و اواخر سال سى و پنج هجرى روز چهارشنبه بعد از عصر قتل او واقع شد. خلافت عثمان در حقيقت زنگ خطرى بود كه بر اثر آن فتنه هايى سراسر جهان اسلام را فرا گرفت و مسلمانان در تاريكى وحشت زايى قرار گرفتند كه اثرى از نور و روشنايى در آن وجود نداشت . هنگاميكه عثمان بر تخت خلافت نشست بنى اميه از فرط خوشحالى در پوست خود نميگنجيدند پيرامون او گرد آمده با هياهو و دادن شعار او را از مسجد بخانه آوردند آرى چرا بنى اميه خوشحال نباشند و چرا شعار ندهند و حال آنكه با روى كار آمدن خلافت عثمان زيربناى حكومت اموى مستحكم گرديد. بارى خلفا بنى اميه زمامدارانى ستمگر و ياغى و سركش و بيدين و فاسق و متجاوز و خودسر بودند و مردم را به كارهاى زشت و ناپسند وادار كرده و از كارهاى خوب و پسنديده باز ميداشتند و نواميس مسلمانان را ملعبه خويش ميساختند، اين خودسرى و بى بند و بارى از روزى آغاز شد كه عثمان كرسى خلافت را اشغال نمود زيرا روش سياسى و اجتماعى او مخالف كتاب خدا و خارج از طريق حق و عدالت بود كه ما اكنون نمونه هايى را يادآور ميشويم . غارت اموال بيت المال مقتضاى سياست مالى و اقتصادى اسلام آنست كه بيت المال در مصالح مسلمانان و در راه مبارزه با فقر و بيچارگى مصرف گردد تا ريشه فقر و محروميت از ميان اجتماع قطع شده و خانواده هاى محروم و بى بضاعت مورد ترحم و عطوفت قرار بگيرند و به نيازهاى طبقه عاجز و درمانده رسيدگى شده و از زنان بيوه و اطفال يتيم و بى سرپرست تفقد بعمل آيد و نيازمنديهاى آنان برطرف گردد. ولى با كمال تاءسف در دوران رياست و زمامدارى عثمان اين سنت و سيره بدست فراموشى سپرده شد. او ثروت مسلمانان را بخود اختصاص داده و بنى اميه را بر بيت المال مسلمين مسلط ساخت و آنها مطلق العنان گرديدند بهر كه مايل بودند بذل و بخشش نمودند و افراديكه مورد علاقه آنها نبودند محروم ميساختند گويى كه بيت المال مسلمين ملك مطلق آنان بود. مثلا وقتى ابوسفيان تبريك خلافت عثمان را گفت دويست هزار درهم به او عطا كرد و عبداله بن سعد كه برادر رضاعى عثمان بود و دستور داد غنايم فتح آفريقا از طرابلس تا طنچه را به او بخشند و مسلمانان ديگر را محروم ساخت ((شرح ابن ابى الحديد)) سعد بن عاص كه يكى از بدكاران و فساق بنى اميه بود چنانكه پدرش نيز از سران مشركين محسوب ميشد كه در جنگ بدر بدست على (ع ) كشته شد يكصد هزار درهم از بيت المال مسلمين بچنين شخص فاسدى عطا كرد ((اسدالغابه ، ج 3، ص 31)) عثمان وليد بن عقبه را حاكم مطلق العنان كوفه قرار داد كه هر چه ميخواهد بكند و او هر چه توانست بعنوان وام از بيت المال اختلاس نمود تا آنكه عبداله مسعود كه كليددار بيت المال بود از وى مطالبه كرد تا اموالى را كه بعنوان قرض از بيت المال گرفته مسترد نمايد وليد ناگزير جريان را به عثمان گزارش داد بمجد رسيدن نامه عثمان به عبداله بن مسعود چنين نوشت : تو خزينه دار ما هستى تو را نميرسد كه وليد را در خصوص مالى كه از بيت المال استقراض نموده تحت فشار قرار دهى . چون اين نامه بدست ابن مسعود رسيد كليد بيت المال را نزد وليد افكند و گفت من گمان ميكردم خزينه دار مسلمانانم تا اكنون معلوم شد كليددار بنى اميه ميباشم حال كه چنين است نيازى به ماندن درين پست ندارم . واقدى نقل ميكند كه ابوموسى اشعرى مال عظيمى را از بصره بسوى عثمان فرستاد و ولى او تمام آن مال را ميان اهل و اولاد خود قسمت نمود. نقل شده آنروزى كه عثمان از دنيا رفت صد و پنجاه هزار دينار و هزار هزار درهم موجودى او بوده و قيمت ضياع او كه در وادى القرى و حنين بوده و صد هزار دينار بشمار ميرفت و اسب بسيار و شتران بيشمارى از او باقى ماند و در زمان خلافت عثمان بسيارى از اصحاب بسبب عطاياى او مالدار شدند. مثلا زبير بن عوام از عطاياى عثمان خانه هاى قيمتى بنا كرد و بعد از وفاتش پنجهزار دينار وجه نقد و هزار اسب و هزار بنده و هزار كنيز و اشياء ديگرى از او باقى ماند و مانند طلحه كه دولتش بمرتبه اى رسيد كه غله عراقش هر روزى هزار دينار ميشد و بعضى بيشتر گفته اند. و مانند عبدالرحمن بن عوف كه صد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و بعد از فوتش ربع ثمن مالش هشتاد و چهار هزار دينار بوده است ((تتمه المنتهى حاج شيخ عباس قمى )) بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد شور و نشور واهمه را در گمان فتاد هم بانگ نوحه و غلغله در ششجهت فكند هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد هم گريه بر ملائك هفت آسمان فتاد بر زخمهاى كارى تير و سنان فتاد هر جا كه بود آهويى از دشت پا كشيد ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان هر جا كه بود طايرى از آشيان فتاد بر پيكر شريف امام زمان فتاد شد وحشتى كه شور قيامت ز ياد رفت بى اختيار نعره هذا حسين از او چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد سر زد چنانكه آتش از او در جهان فتاد پس با زبان پر كله آن بضعت بتول رو بر مدينه كرد كه يا ايها الرسول مجلس سى ام : لعن الله ابن مرجانة و لعن الله عمر بن سعد خدا لعنت كند پسر مرجانه را و همچنين خدا لعنت كند عمر پسر سعد را شرح : مراد از ابن مرجانه ابن زياد است و ذكر او بعد از آل زياد و بنى اميه ، كه شامل اوست به اين جهت است كه او كشنده حضرت سيدالشهداء است و مرحوم مجلسى احتمال داده كه بجهت خبث مولد او بوده و اضافه او به مرجانه بجهت ولدالزنا بودن اوست تا معلوم شود كه علاوه بر بد بودن پدر از طرف مادر هم بد بوده است زيرا مرجانه از زنهايى بود كه بالاى خانه او علم نصب شده بود و اين علامت زنهاى زانيه معروف بوده است . حضرت سيدالشهدا حسين بن على عليه السلام در روز عاشورا در يكى از خطبه هاى خود فرمود: فانتم هم الا ابن الدعى قدر كزبين اثنين بين السفلة و الذلة و هيهات ما اخذ الدنية . بخدا قسم كه آن زنازاده پسر زنازاده ما را واجب نموده كه لباس ذلت بپوشيم و يا در ميدان مبارزه جنگ كنيم و ما هرگز دستخوش ذلت نشويم . عبيداله بن زياد در سال بيست و هشت و يا بيست و نه هجرى متولد شد و در سال شصت و هفت بدست جناب ابراهيم بن مالك اشتر بدرك واصل شد پس سن آن ملعون ازل و ابد در عاشورا سى و نه سال يا سى و هشت سال بوده و پدر ملعونش زياد بن ابيه كه به او زياد بن سميه ميگفتند در سال پنجاه و سه هجرى به درك واصل شد و مادر زياد بن ابيه سميه نام داشت كه مانند مرجانه به زنا دادن معروف و از ذوات الاعلام خروج ابن زياد براى دستگيرى مختار ابن زياد كه حاكم بصره بود و بنا بدستور ملعون به كوفه ماءموريت پيدا كرد كه كار حسين عليه السلام را به نفع يزيد خاتمه دهد. بعد از آنكه مختار بر كوفه مسلط شد و عبدالملك بن مروان بخلافت نشست عبيداله بن زياد را با هشتاد هزار نفر براى سركوبى مختار و تسخير عراق ماءمور كرد. ابن زياد در آن وقت حاكم موصل بود و بفرمان عبدالملك در حوالى نصيبين پرچم استقلال برافراشت تا به كوفه حمله كند مختار يزيد بن انس اسدى را با عامر بن ربيعه با سى هزار مرد جنگى باستقبال ابن زياد فرستاد و سه هزار جنگجوى ديگر در پنج فرسخى موصل گماشت تا تلاقى دو لشكر كوفى و شامى حاصل شد و پس از مدتى به نفع پيروزى مختار تمام شد. سيصد نفر اسير گرفتند و بسيارى كشته شدند و گروهى متوارى و فرارى گرديدند و اسراء را نزد فرمانده لشكر بردند و دستور داد كه همه را گردن بزنند و خودش هم در همانشب از شدت مرض درگذشت و جانشين او ورقاء مراجعت كرد و با پرچم فيروزى به دارالاماره مختار آمد. جنگ ابن زياد با پسر مالك اشتر در اوايل سال 67 ه ابن زياد كه در اواخر سال قبل شكست خورده بود بشام فرار كرد و باز خود را مهياى جنگ نمود و ابراهيم پسر مالك هم با دوازده هزار مرد جنگى براى محو ابن زياد بطرف موصل حركت كرد و چند منزليكه رؤ ساى كوفه ، كه قتله امام حسين بودند، مانند شيث بن ربعى ، شمر بن ذى الجوشن ، محمد بن اشعث بن قيس و عمر بن سعد را ديد كه بمخالفت برخاسته اند و پيغام بمختار فرستاده بودند كه اگر رعايت ما را نكنى مهياى جنگ باش مختار براى مصلحت روزگار و انجام مقصود خود قاصدى نزد ابراهيم پسر مالك اشتر فرستاد تا با آنها مماشات كند تا به كوفه برگردند اين قاصد در ساباط مد اين ابراهيم رسيد ابراهيم هم متعرض آنها نشد به كوفه آمدند و محل آنها خانه شيث بن ربعى بود و مهياى تهيه سلاح و قشون بودند كه با مختار به جنگ برخيزند. ابراهيم بن مالك اشتر كه مطمئن شد آنها در كوفه استقرار يافتند از جنگ با ابن زياد انصراف پيدا كرد و به كوفه برگشت و مستقيما شيث بن ربعى رفته آنها را دستگير كرد پنجاه نفر از قشون آنها را كشت و هشتصد نفر اسير گرفت و 250 نفر آنها را كه از قتله كربلا بودند گردن زد و خاطر مختار را از شر و دغدغه آنها جمع كرد و پس از فراغت از اين مقام بطرف ابن زياد حركت ، در نواحى موصل با او تلاقى كرد. جنگ كوفى و شامى باز شروع شد، حصين بن نمير كه در قلب لشكر شام بود و در سپاه كربلا جناح لشكر را داشت بميدان شتافت شريك ثعلبى او را با يك شمشير از پاى درآورد و به كشتن او لشكر شامى را مضطرب نمود، روحيه خود را باختند. ابراهيم بن مالك اشتر بميدان شتافت و فرمان داد اى شيعيان حق و انصار دين ، اولاد شياطين را بكشيد و بر پسر مرجانه حمله كنيد كه آن كسى است كه آب فرات را بروى حسين بن على (ع ) بست . اينست همان كسى كه به حسين عليه السلام پيغام داد ترا امان نيست مگر در بيعت من درآيى با اين سخنان مهيج لشكر كوفه را تحريص و ترغيب كرد تا به يكبار بر شاميان حمله كردند و با شمشير آنها را متوارى كردند و تا مقدارى راه پسر مالك آنها را تعقيب كرد و بسيارى را به قتل رسانيد. كشته شدن ابن زياد ابوالمؤ يد خوارزمى مينويسد تعداد كشته شدگان اين جنگ به هفتاد هزار رسيد تا غروب حمله و تعقيب و كشتار ادامه داشت تا بكلى منهزم و مغلوب و منكوب شدند بعد از غروب آفتاب ابراهيم بن مالك مردى را كنار فرات ديد كه دستارى از خز پوشيده و زره اى و شمشيرى بر دست داشت بر او حمله كرد شمشير او را گرفت اسبش رميد و او را از مركب بيفتاد صبح شد ابراهيم گفت ديشب كنار فرات مردى را كشتم كه جبه خز و زره پوشيده بود و بوى مشك ازو ميآمد. رفتند جسد او را پيدا كردند ديدند ابن زياد است سر او را بريدند براى ابراهيم بن مالك بردند، ابراهيم سجده شكر بجا آورد و سر حصين بن نمير را با سرهاى ديگرى كه از سرداران شامى و از قتله كربلا بودند به كوفه نزد مختار فرستاد، مختار با ديدن سر ابن زياد و انتقام از قتله كربلا سجده شكر بجا آورد. وقتى سر حضرت سيدالشهداء، را نزد ابن زياد بردند قطره خونى از سر مبارك حسين بن على عليه السلام بر ران زياد ريخته و آنرا سوراخ كرده بزمين رسيد، در اثر آن زخم پايش خوب نميشد و اين پنجسال بوى عفونت زيادى ميداد براى جبران آن هميشه مقدار زيادى مشك مصرف ميكرد تا بوى بد او را نشوند و با همين بوى مشك او را شناختند. مكافات ابن زياد امام شافعى در تاريخ خود به نقل از ترمذى مينويسد كه او را روايت كرده كه عمار بن نمير گفت : وقتى به مسجد كوفه رسيدم ديدم سرهاى بريده را آنجا آوردند چون گشودند وقتى سر ابن زياد را بيرون آوردند كه نشان دهند مارى سياه پيدا شد و در بينى عبيداله بن زياد رفت و ساعتى درنگ نموده بيرون آمد و از ديده غايب شد پس از لحظه اى مردم گفتند ((قد جائت قد جائت )) باز آن مار آمد و در سوراخ بينى او رفت و مكرر در آن روز اين واقعه رخ داد. عمر بن سعد عمر پسر سعد بن ابى وقاص است كه او از كبار و بزرگان عصر خود و يكى از اصحاب شش نفرى شوراى سقيفه بود در مروج الذهب از محمد بن جرير طبرى نقل ميكند كه چون معاويه قصد حج كرد، در طواف سعد بن ابى وقاص با او بود چون از طواف خلاص شد بطرف دارالندوة روان شد و سعد را هم با خود برد و در روى تخت نزد خودش نشانيد و به سب اميرالمؤ منين عليه السلام مشغول شد، سعد خود را از پهلو و سرير او دور كرد آنگاه گفت اى معاويه اگر يكى از خصلتهاى على (ع ) در من بود و ستر داشتم از آنچه كه آفتاب بر آن ميتابد چه او داماد پيغمبر بود و فرزندانى چون حسن و حسين داشت و پيغمبر (ص ) در روز فتح خيبر ميفرمايد: لاعطين الراية غدار جلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله . و نيز در غزوه تبوك درباره او فرمود: الا ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى . آنگاه سعد گفت بخدا قسم كه تا زنده ام ديگر داخل خانه تو نشوم و نيز نقل شده كه چون سعد اين سخن را گفت و خواست برود معاويه گفت بنشين تا جواب آنچه گفتى بشنوى ، اگر آنچه درباره على (ع ) ميگويى پس چرا ياريش نكردى و از بيت او دورى جستى ؟ چه اگر من خودم آنچه را كه تو شنيدى از پيغمبر ميشنيدم خادم على ميشدم . در امالى شيخ صدوق نقل ميكند كه روزى اميرالمؤ منين عليه السلام در كوفه خطبه ميخواندند و فرمودند كه سلونى قبل ان تفقدونى . سعد بن ابى وقاص برخاست و گفت يا اميرالمؤ منين (ع ) بمن خبر ده كه در سروريش من چند دانه مو ميباشد؟ حضرت فرمود بخدا قسم كه چيزى از من پرسيدى كه خليل من رسول خدا بمن خبر داده بود كه تو از من ميپرسى در سر و صورت تو نيست هيچ مويى مگر آنكه در بن آن شيطان نشسته و در خانه تو بزغاله اى است كه فرزندم حسين را ميكشد عمر سعد در آنروز طفلى بود كه تازه براه افتاده بود. در شفاءالصدر و از تقريب ابن حجر نقل ميكند كه بعضى گمان كرده اند كه عمر سعد از صحابه است و اين غلط است ولى يحيى بن معين جزما خبر داده است كه ولادت عمر سعد در روز مرگ عمر بن خطاب بوده و شايد تسميه او به عمر مؤ يد اين باشد، پس عمر سعد در روز عاشورا در كربلا سى و شش ساله و مختار صاحب اربعين بيست و پنجساله بوده است . در ارشاد شيخ مفيد است كه عمر سعد بحضرت سيدالشهداء گفت جماعتى از سفهاء گمان كرده اند من قاتل شما هستم حضرت فرمود آنها از سفهاء نيستند بلكه از علما هستند آگاه باش كه از گندم رى نخواهى خورد. در تاريخ طبرى است كه ابن زياد كاغذى نوشت و ايالت رى را به ابن سعد واگذار نمود و به او تكليف نمود كه بجنگ حسين بن على عليه السلام برود، ابن سعد تقاضاى عفو نمود، ابن زياد گفت پس كاغذ حكومت رى را بما رد كن ابن سعد گفت بمن مهلت بده تا در اين موضوع فكر كنم ، عمر سعد با هر يك از ناصحين خود كه مشورت كرد او را ازين كار منع كرد و حمزة بن مغيره پسر خواهرش گفت اى دايى اگر سلطنت روى زمين از تو باشد و از آن دست بردارى بهتر است از آنكه بجنگ حسين بن على عليه السلام بروى و خدا را ملاقات كنى در حاليكه قاتل حسين عليه السلام باشى . كشته شدن عمر سعد در حكومت مختار گروهى از فرماندهان لشكر ابن زياد پنهان شدند از آن جمله عمر سعد بخانه ابن بهيره كه قرابت و دوستى با خاندان على عليه السلام داشت پناهنده شد و بوسيله و امان نامه بدين مضمون گرفت عمر سعد ماداميكه از كوفه خارج نشده و اخلالى ايجاد نكند در امان است . اسحاق بن اشعث كندى برادر زن عبداله بن كامل بود، بخانه او پناهنده شد شمر بن ذى الجوشن از كوفه فرار كرد و در يكى از دهات با چند نفر ديگر پنهان شدند، خولى اصبحى در دودكش خانه خود زندگانى ميكرد، بيشتر اشخاص برجسته كه امير فرمانده لشكر بودند و يا پنهان شدند يا فرار كردند يا در خانه شخصيتهايى پنهان شدند ولى اغلب لشكريان كربلا كشته و يا اسير شدند. مختار به عبداله بن كامل اسدى دستور داد لشكر نويسان را پيدا كند و اسامى كسانيكه به كربلا رفته اند بنويسند و به هر وسيله كه هست آنها را احضار يا دستگير كنند، در روزهاى اول بيشتر لشكريان كشته ميشدند. مختار رئيس شهربانى را استيضاح كرد كه چرا هر كه اسير ميشود يا از كسانيست كه با من جنگ كرده و بايد عفو شود و يا از رجاله هاى لشكر عمر سعد در كربلا است ولى رؤ ساى قوم دستگير نمى شوند آنها گفتند به علت اينست كه شما عمر سعد را كه سردار لشكر بود آزاد گذاريد و بدين جهت قلوب شيعيان سرد شده مختار بخود لرزيد و گفت خدا مرا امان ندهد اگر عمر سعد را امان دهم آنگاه دستور داد فورى برويد او را احضار كنيد اگر حاضر شد فبهاالمراد اگر لباس خواست و شمشير طلبيد همانجا گردنش را بزنيد. چه خبر است ؟ عبداله گفت امير ترا احضار كرده گفت با من چه كار دارد او بمن امان داده عبداله كامل گفت عبارت امان را بخوان نوشته هر گاه از تو حدثى حادث نشود در امانى تو روزى چند حدث حادث ميكنى پس امان آن مرتفع شده ولى گمان بد مبر امير به عهد خود وفا ميكند البته منظور عهد با خدا بوده است . عمر سعد فرياد زد اى غلام عبا و كفش و شمشير من را بياور تا نزد امير بروم ، عبداله گفت اى حرامزاده با من حيله ميكنى و شمشير ميخواهى كه مرا بكشى بلافاصله شمشير بر فرق عمر سعد زد و همراهان نيز ضربتى بر تن او زدند تا سر او را جدا كردند و نزد مختار بردند. حفص پسر عمر سعد نزد مختار نشسته بود مختار رو به حفص كرده گفت اين سر را ميشناسى جواب داد بلى اين سر پدر منست و زندگانى پس از او براى من لذتى ندارد مختار گفت راست ميگويى او را بپدرش ملحق كنيد حفص را كشتند و سر هر دو را نزد پسر عمر سعد بنام محمد گذاشتند مختار گفت اين سرها را ميشناسى گفت آرى سر پدر و برادر من است پرسيد چه عقيده اى درباره آنها دارى جواب داد من از هر دو بيزام زيرا وقتى كه ابن زياد خواست پدرم را به كربلا بفرستد من باو اصرار كردم از اين كار خوددارى كن كه خسران دنيا و آخرت است برادرم او را تشجيع كرد تا به امارت برسد و اينك هم بجزاى خود رسيد. مختار گفت بر صدق گفتار خود شاهدى دارى گفت بلى مادرم در اين جريان حضور داشت زن عمر سعد خواهر مختار بود و براى وساطت همانروز بخانه مختار رفته بود مختار نگذاشته بود كه بخانه شوهرش برگردد بر او برآشفت كه شوهرت پسر دختر پيغمبر را كشته و تو باز با او زندگى ميكنى مگر ميترسيدى كه بى شوهر بمانى . خواهر مختار قسم خورد كه مكرر ميخواستم در بستر خواب او را بكشم ولى تو در زندان ابن زياد بودى ترسيدم كه آسيبى بتو برسانند و ضمنا صدق سخنان محمد بن عمر سعد را شهادت داد و مختار از كشتن او در گذشت . موعظه و نصيحت روزى ابوحازم بر سليمان بن عبدالملك اموى وارد شد سليمان گفت به چه سبب ما از مردن كراهت داريم گفت به سبب آنكه دنيا را تعمير كرديد و آخرت را خراب نموديد لاجرم ميل نداريد از آبادانى بجاى خراب برويد. گفت ورود ما در عالم آخرت در نزد خداى تعالى به چه نحو است ؟ گفت نيكوكار مانند مسافريست كه از سفر به وطن خود ميرود و به اهل و عيال خويش ميرسد و از رنج سفر راحت و آسوده ميگردد و اما بد كار حالش چون حال غلام گريخته ميباشد كه او را گرفته نزد آقايش ميبرند. گفت بمن بگو كدام عمل افضل اعمال است ؟ گفت اداء واجبات و اجتناب از محرمات گفت كلمه عدل چيست ؟ گفت كلمه حقى كه بر زبان برانى نزد كسى كه از او ميترسى و هم باو اميد داشته باشى . سليمان گفت عاقلترين مردم كيست ؟ گفت آنكه اطاعت خدا را كند. گفت جاهلترين مردم كيست ؟ گفت آنكه آخرت خود را براى دنيا ديگرى بفروشد گفت مرا موعظه موجزه و مختصرى بكن . گفت سعى كن كه خدا را در آن جاهايى كه ترا نهى كرده نبيند و در آن جاهايى كه ترا امر به آن كرده ببيند. آنوقت سليمان گريه سختى كرد، يكى از حاضران به ابوحازم گفت اين حرفها چه بود كه در محضر خليفه گفتى ؟ گفت ساكت باش حقتعالى از علماء عهد گرفت كه علم خويش را بر مردم ظاهر كنند و كتمان ننمايند اين بگفت و از نزد سليمان بيرون رفت . سليمان مالى براى او فرستاد او رد نمود و گفت والله نمى پسندم اين مال نزد تو باشد پس چگونه خودم در آن تصرف نمايم سليمان گريه كرد ولى حقيقتا نميخواست موعظه را گوش كند چه رياست دنيا و دوستى مال و مقام نگذاشت . ملاقات حضرت سيدالشهدا عليه السلام با عبيدالله بن حر جعفى در اينجا مناسب است يكى از وقايعى كه در راه سفر كربلا براى حضرت سيدالشهداء عليه السلام اتفاق افتاده نقل كنيم . چون حضرت در يك منزلى كربلا وارد قصر بنى مقاتل شد ديد سراپرده اى زده اند و اسبى بر در سراپرده بسته و نيزه اى بر زمين كوبيده اند. امام عليه السلام پرسيد اين سراپرده از كيست ؟ گفتند از عبيداله بن حر جعفى است حضرت دستور دادند دعوتش كنيد نزد من بيايد مردى از اصحاب آنحضرت كه اسمش حجاج بن مسروق جعفى بود باتفاق يزيد مغفل جعفى روانه آن سراپرده شدند، چون رسيدند سلام كردند عبيدالله پرسيد اى پسر مسروق چه در عقب دارى حجاج گفت در حقيقت خدا كرامت و بزرگى را بطور هديه برايت فرستاده اگر قبول كنى و رد نكنى اينك اين حسين بن على (ع ) است كه ترا بيارى خود دعوت ميكند اگر در ركاب او جنگ كنى اجر خواهى برد و اگر كشته شوى بمقام شهادت رسيده اى . عبيدالله گفت : انا لله و انا اليه راجعون . من از كوفه بيرون آمده ام چون ديدم لشكر زيادى مهياى جنگ با او ميباشند و دوستانش از اطرافش منحرف شده اند دانستم كه مسلما كشته خواهد شد و من هم به يارى او قادر نيستم حجاج در حيرت فرو رفت كه اين مطالب را چگونه به امام بگويد عبيدالله از قيافه حجاج مطلب را فهميد خودش جواب را خلاصه كرد و گفت از من اين پيغام را به حسين برسان كه چيزى كه مرا وادار كرد از كوفه بيرون آمدم اينست كه چون شنيدم شما خيال ورود به كوفه را داريد جز كناره گيرى چاره اى نديدم ، خواستم كه نه در خون تو و كسانت آلوده شوم و نه دشمن تو را كمك كنم با خود گفتم اگر با او جنگ كنم بر من ناگوار است و پيش خدا و رسولش مسئول هستم و اگر در ركاب او باشم و خود را به كشتن ندهم براى خود وقع و قيمتى قرار نداده ام و من مرد باحميتى هستم نميخواهم كه دشمن مرا بى ثمر بكشد و خونم هدر رود زيرا حسين (ع ) در كوفه يار و ياورى ندارد. چون حجاج و يزيد اين پيغام را براى حضرت آوردند حضرت خودشان لباس پوشيدند با آن دو نفر بجانب عبيداله حركت كردند و چون از ميان برادران و اهلبيت خود ميرفتند آنها با حضرت حركت كردند. عبيدالله ميگويد چون حضرت را ديدم با محاسن سياه كه هرگز زيباتر از او حسنى نديده بودم و چون ديدم كه حضرت پياده ميآيد و اطفالش دور او را گرفته و به همراهش ميآيند بقدرى دلم بحال او سوخت كه تا آن وقت دلم بحال كسى نسوخته بود حضرت وارد چادر شده و عبيداله از حضرت تجليل زيادى كرده و دو دست و پاى حضرت بوسيد و حضرت را در صدر مجلس جاى داد. حضرت پس از حمد و ثناى الهى فرمودند: اهل شهر شما بمن نوشته بودند كه همگى به يارى من اتفاق دارند و نوشتند كه ما تصميم قطعى در يارى شما گرفته ايم و از من درخواست نموده بودند كه بر آنها وارد شوم ولى حال آنطور كه نوشته بودند نيست اكنون تو را بيارى خود دعوت ميكنم . عبيداله گفت اگر در شهر كوفه براى شما ياورى بود بدون شك بيش از همه اصحاب عجله ميكردم ولى خودم ديدم كه شيعيان شما در كوفه از ترس و هراس شمشيرهاى بنى اميه در خانه هاى خود مخفى شده و خيال يارى كردن شما را ندارند. حضرت فرمود چه مانعى دارد كه با من بيايى و مرا كمك كنى . عبيداله گفت اگر ميخواستم با يكى از دو فرقه باشم البته بهمراه شما ميآمدم دوست دارم كه مرا معاف گردانى ، اسبهاى من آماده است كه در خدمت شما بگذارم مخصوصا شخصى خودم هر وقت روى آن سوار بودم و از دشمن گريخته ام مرا بطرف دشمن نبرده است اين اسب را سوار شويد و خود را به پناهگاهى برسانيد و من ضامن عيالات شما ميشوم كه آنها را بشما برسانم . حضرت هم فرمودند ميخواستم بتو نصيحتى بى پرده كنم ، چنانچه تو بى پرده سخن گفتى اگر ميتوانى به محلى برو كه فرياد خواهى ما را نشنوى بجهت آنكه هر كس فرياد و ناله بيكسى ما را بشنود و يارى نكند بخدا قسم كه حقتعالى او را سرنگون در آتش جهنم مياندازد، حضرت اين را فرمود و با كودكان و يارانش حركت كرده به خيمه هاى خود آمدند. ابومخنف نقل ميكند كه عبيداله بن زياد پس از كشته شدن حسين (ع ) اشراف كوفه را سركشى ميكرد عبيداله حر جعفى را نديد ولى او بعد از چند روز به ديدن پسر زياد آمد ابن زياد بطور مواخذه گفت اى پسر حر كجا بودى گفت بيمار بودم گفت بيمارى دل يا بيمارى تن گفت تنم بيمار بود و خدا مرا شفا داد ابن زياد گفت دروغ ميگويى تو با دشمن ما بودى گفت اگر با دشمن تو بودم جا و مكان من ديده ميشد ابن زياد گفت اينجا باش تا من بيرون رفته بيايم چون ابن زياد رفت عبيداله حر بيرون آمده اسب خود را سوار شده رفت ابن زياد چون آمد و او را نديد دستور داد كه هر كجا هست حاضرش كنند به او گفتند امير تو را احضار كرده او هم گفت هرگز نزد او نخواهم آمد اين گفت و حركت كرد با جماعتى از كوفه بيرون آمده بطرف مدائن رهسپار گشت خروج بر ابن زياد كند. در بين راه بطرف كربلا آمد نظرى عميق به آرامگاه حسين (ع ) و ياران و اهل بيتش نمود و افسوس خورد كه چرا يارى آنحضرت را نكرده و آمرزش از خدا مى طلبيد مجددا برگشت و بطرف مدائن آمده اشعارى از خود ميخواند و افسوس نبودن در كربلا را ميخورد و با دست بر دست خود ميزد و در مدائن بسر ميبرد و با دستگاه يزيد و عبيداله بد بود تا اينكه مختار قيام كرد نزد مختار آمد و به اتفاق ابراهيم بن مالك اشتر براى جنگ با عبيداله بن زياد شتافت ابراهيم با او را خوش نداشت بمختار گفت من ازين مرد هراس دارم مبادا در موقع نياز با من كجروى كند مختار گفت با او نيكى كن و چشمش را بمال دنيا پر نما ابراهيم با هشتهزار نفر بيرون آمد و عبيداله بن حر جعفى نيز همراه او بود وقتى ابراهيم خواست خراج را بين لشكر تقسيم كند پنجهزار درهم براى عبيداله جعفى فرستاد او بخشم آمد و گفت تو براى خودت ده هزار درهم گرفتى و براى من پنجهزار فرستادى با اينكه پدر من از پدر تو پست تر نبوده و بالاخره براى مال دنيا با مختار مخالفت نموده و در دهات كوفه بغارتگرى و چپاول مشغول شده ، قريه هايى را تاراج كرد و عده اى را كشت و اموال آنها را گرفت مختار فرستاد كسان او را گرفته اسير كردند و زن او را زندانى كرد ولى او با دويست سوار، زن خود را از زندن خلاص كرد. ________________________________________ ص 635 كتاب 1 - حجاج از اصحاب اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه بود وقتى حضرت سيدالشهداء عليه السلام از مدينه به مكه آمدند اين حجاج براى ديدار آنحضرت از كوفه بطرف مكه حركت كرد و در خدمت آن حضرت بود تا به كربلا رسيدند و در پنج وقت براى نماز آنحضرت اذان ميگفت و در مقابل شدن لشكريان با آنحضرت اذان نماز را همين حجاج بن مسروق گفت و يزيد بن مغفل هم از اصحاب اميرالمؤ منين (ع ) حركت كرد و در زيارت آنحضرت است كه السلام على يزيد بن مغفل السلام على حجاج بن مسروق جعفى . ________________________________________ اين كشته فتاده بهامون حسين تست وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست وين ماهى فتاده بدرياى خون كه هست اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست شاه شهيد ناشده مدفون حسين تست اين غرقه محيط شهادت به روى دشت اين خشك لب فتاده ممنوع از فرات از موج خون او شده گلگون حسين تست كز خون او زمين شده جيحون حسين تست اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه وين نخل تر كز آتش جانسوز تشنگى خرگه از اين جهان زده بيرون حسين تست دود از زمين رسانده بگردون حسين تست پس روى در بقيع بزهرا خطاب كرد وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد مجلس سى و يكم : و لعن الله شمرا خدا لعنت كند شمر را شرح : نام ذى الجوشن شرجيل بن الاعوار الضبابى بود. در اسدالغابة ميگويد كه او را ذى الجوشن گفتند زيرا سينه او برآمدگى داشت . و در شرح قاموس ميگويد اول عربى كه زره بتن كرد شرجيل بود، باينجهت او را ذى الجوشن نام نهادند و بعضى ديگر ميگويند چون كسرى به او زره داد نامش ذى الجوشن شد. در اسدالغابة است كه بعد از جنگ بدر ذى الجوشن كه مشترك بود نزد پيغمبر (ص ) آمد و كره اسبى بنام ((قرحا)) نزد آنحضرت آورد، حضرت فرمود من حاجتى به آن ندارم ولى اگر بخواهى با زرهى كه از غنائم بدست آمده معاوضه ميكنم . گفت اين كار را نميكنم . حضرت فرمود منهم حاجتى به آن ندارم بعد حضرت فرمود بيا اسلام بياور گفت نميكنم ، حضرت فرمود چرا گفت قوم تو در تعقيب هلاكت تواند و بالاخره ترا ميكشند، حضرت فرمود مگر نديدى كه چندين نفر درين جنگ بخاك افتادند گفت چرا. حضرت فرمود پس چه وقت هدايت ميشوى گفت آنروزى كه تو بر كعبه غالب شوى و منزل كنى . حضرت فرمود آنروز هم خواهد رسيد. ((تا آخر خبر)) در ذخيره الدارين از هشام كلبى نقل ميكند كه روزى زن ذى الجوشن خواست از محل و مكان خود بجاى ديگرى رود در بين راه سخت تشنه شد تا به چوپانى رسيد و از او طلب آب كرد، چوپان گفت آبت نميدهم تا بگذارى من از تو كام بگيرم آن زن تمكين نموده و از آن نطفه شمر بدنيا آمد. روز عاشورا حضرت دستور فرموده بودند كه اطراف خيام را آتش بسوزانند تا دشمن به خيام حرم حمله نكنند شمر ملعون چون آتش را ديد فرياد زد يا حسين اتعجلت بالنار قبل يوم القيامة حضرت فرمود اين ندا كننده گويا شمر ذى الجوشن است . بعد فرمود يابن راعى المغرى انت اولى بها صليا ((نقل از تاريخ طبرى )) در مناقب ابن شهر آشوب نقل ميكند كه سحر شب عاشورا حضرت حسين (ع ) خوابش برد بعد از بيدار شدن فرمود الساعه در خواب ديدم چند سگ حمله كردند كه مرا بدندان بگيرند در ميان آنها سگ پيسى بود كه از همه بيشتر بمن حمله ميكرد گمان ميكنم كه قاتل من مرد پيسى باشد. در سال 66 مختار شمر را بقتل رسانيد و يا بنا بر نقل قول كامل بدست ابوعمره در قريه اى نزديك كوفه كشته شد و در امالى ابن شيخ ميگويد كه شمر بن ذى الجوشن را كيسان ابوعمره در باديه اسير كرده بخدمت مختار آورد و او دستور داد تا گردنش را بزنند و ديگى مملو از روغن بجوش آوردند و او را در ميان آن ديگ انداختند و يكى از اموال آل حارثة بن مضرب سر او را لگدكوب كرد. و بنا بر نقل ديگر پس از آنكه مختار خولى را كشت گروهى را براى پيدا كردن شمر و سنان بن انس ماءمور كرد كه هر دو آنها به كشتن امام حسين (ع ) افتخار مينمودند. ماءمورين در حين گردش جمازه سوارى را ديدند شتابان ميآيد او را گرفتند معلوم شد قاصد شمر است كه بطرف بصره ميرود تا خبر حركت ورود او را بدهد ولى چون به او كم اجرت داده و با عمودى بر پشت او زده بودند قاصد بجاى بصره مستقيما به دارالاماره آمد نزد مختار رفت و محل خفاء شمر را گفت و مختار انعام وافرى باو داد، ابوعمر با گروه ماءمورين مسلح به راهنمايى عرب شترسوار به دهكده اى آمدند كه شمر پنهان شده بود خانه و همراهان او را محاصره كردند با شمشير برهنه از خانه بيرون آمد و به ابوعمرو و حاجب حمله كرد همراهان او به شمر حمله كردند و چندين ضربت بر بدن او زدند تا بخاك غلطيد آنگاه سر او را با همراهانش بريدند و سنان بن انس را دست بسته با سرها وارد كوفه نمودند، شمر مردى بود كه تمام مخالف و مؤ الف به او و بدبين بودند و با ديدن سر او بسيار مسرور شدند مختار دستور داد سنان را هم با اشد عذاب بكشند و انتقام خون حسين عليه السلام را به حسب ظاهر گرفتند. علامه مجلسى در عاشر بحار نقل نموده كه در ميدان جنگ زخم فراوانى بر بدن شمر وارد آمد كه بيحال بر زمين افتاد لشكريان با بدن مجروح و با خوارى و ذلت و زجر تمام او را نزد مختار بردند مختار امر نمود در مقابل روى شمر ديگ بزرگى را پر از روغن نموده و بر روى آتش آوردند پس از آن سرش را از بدنش جدا ساختند و در ديگ انداختند تا نابودش كردند. اينست معنى آيه : و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون . كشته شدن حسين مظلوم (ع ) بدست شمر ملعون چون سلطان شهيدان در ميان گودال قتلگاه افتاده بود بنا بر نقل لهوف عمر سعد ملعون به يكى از سرداران لشكر رو كرد و گفت واى بر تو چرا معطلى از اسب خود پائين آى و حسين را از اين زخمها و جراحات راحت كن ، آن ملعون خواست كه از اسب پياده شود خولى بن يزيد عليه اللعنه پيش دستى كرد تا آنحضرت را بقتل رساند، ولى همينكه وارد گودال شد و حضرت را با آنحال ديد لرزه بر اندامش افتاده از گودال بيرون آمد. در منتخب طريحى ميگويد: حضرت با گوشه چشم نظرى به خولى افكند كه از آن نگاه لرزه بر اندام خولى افتاد بيرون آمد و نتوانست كارى انجام دهد. در تبرالمذاب گويد: چون شمر خولى را لرزان ديد گفت بازوهايت شل شده چرا ميلرزى گفت بخدا قسم من پسر زهرا چه اين كار از من بر نميآيد. شعر لعين گفت قبيح باشد كه موهايى بر صورت تو بيرون آمده زيرا تو مرد نيستى . شيخ فخرالدين طريحى در منتخب ميگويد: هنگاميكه امام عليه السلام در شرف جان دادن بود آن مردم فرصت ندا دادند كه خود آنحضرت جان دهد چهل سوار به قصد آنحضرت آمدند و هر يك قصد داشتند كه سر آنحضرت را قطع كنند از جمله آنها شيث بن ربعى بود همينكه وارد گودال شد حضرت از گوشه چشم نظرى بسوى آن ملعون نمود، شيث شمشير را از دست خود انداخته بيرون آمد و گفت يا حسين پناه بخدا ميبرم از اينكه گريبان خود را بدست پيغمبر و على بدهم و دست خود را بخون تو آلوده كنم . از جمله اشخاصى كه نامه بحضرت نوشته بود اين شيث بود كه بحضرت نوشته بود: صحراهاى ما سبز شده و ميوه هاى ما رسيده منتظر قدوم شما هستيم و اين مرد خبيث در كربلا سركرده پيادگان بود و آنحضرت را تيرباران و سنگباران مينمود و از آب فرات مانع ميشد. ابو مخنف مينويسد كه سنان ابن انس به شيث رو كرد و گفت : ندانستم كه چرا حسين را نكشتى مادرت بعزايت بنشيند برو شمشيرى بياور و بدست من بده تا كار حسين را تمام كنم شيث شمشيرى كه در گودال انداخته بود و به سنان داد و او هم چون به قتلگاه آمد حضرت ديده باز كرد نگاهى تند نمود كه از آن نگاه لرزه بر اندام سنان افتاده ترسيده شمشير از دستش افتاد و رو به فرار نهاد و نزد عمر سعد آمد و گفت ميخواهى محمد مصطفى را دشمن من قرار دهى و گريبان مرا بدست آنحضرت دهى . ولى اصح اقوال آنست كه شمر ملعون سر مبارك امام حسين عليه السلام را از تن جدا كرد و شرح آن چنين است كه : شمر ملعون به اتفاق سنان بن انس به قصد جدا كردن سر مظلوم كربلا به گودال آمد و حضرت در آخرين رمق جان دادن بود و از شدت تشنگى زبان در دهان حضرت مجروح شده بود و با اينحالت براى اتمام حجت طلب آب مينمود چون شمر به آنحضرت رسيد با چكمه لگدى بر آنحضرت زد و گفت يابن ابى تراب ايا تو اعتقاد نداشتى كه پدرت على ساقى حوض كوثر است هر كه را بخواهد سيراب ميكند اگر چنين است پس صبر كن تا من زودتر ترا بكشم و تو آب از دست پدرت بخورى آنگاه شمر ملعون به سنان رو كرد و گفت همينطور كه حسين روى خاك افتاده سر از بدنش جدا كرد. سنان گفت من انيكار را نكنم و خون پسر پيغمبر را بگردن نميگيرم و گريبانم را بدست پيغمبر نميدهم شمر در غضب شد و دشنام به سنان داد و با پاى چكمه روى سينه آنحضرت نشست آنگاه محاسن غرقه بخون آنحضرت را گرفت حضرت فرمود مرا ميكشى و نميدانى من كيستم ؟ شمر گفت من خوب جد و پدر و مادرت را ميشناسم من ترا ميكشم و اصلا ترسى در دل ندارم آنگاه بعد از دوازده ضربت زدن بر آنحضرت سر مبارك آنحضرت را از قفا بريد. الا لعنة الله عليه و على قوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون . نهى نمودن پيغمبر صلى الله عليه و آله از قتل صبر در مجمع البحرين ميگويد: نهى رسول الله صلى الله عليه و آله عن قتل شى من الدواب صبرا . رسول خدا (ص ) نهى فرمود كه هيچ حيوانى از حيوانات را از روى صبر نكشند. اين قتل رسم زمان جاهليت بود و حيوانى را كه ميخواستند بكشند در جايى حبس ميكردند بعد آنقدر سنگ و چوب و كلوخ بر بدنش ميزدند تا ميمرد چون وجود مبارك پيغمبر رحمة للعامين بود منع فرمود كه در حق حيوانات چنين عملى را نكنيد بلكه اگر ميخواهيد گوسفند بر شما حلال شود و او را آب دهيد و دست و پاى او را ببنديد بعد او را ذبح كنيد. امام سجاد عليه السلام در كوفه فرمودند: انا ابن من قتل صبرا. اى اهل كوفه من پسر آن كسى هستم كه او را با قتل صبر با لب تشنه كشتند و كفابنا فخرا و اين هم براى ما فخرى است . و فى المقتل الى ابى مخنف و خر صريعا مغشيا عليه و بقى مكبوبا على وجهه ثلاث ساعات و هو يقول على بلائك و رضا بقضائك لامعبود سواك يا غياث المستغيثين . كشتن شيث بن ربعى شيث بن ربعى كه از سرداران لشكر كوفه در كربلا بود در فتنه خروج قتله بر مختار سعى بليغ نشان داد، سوار اسب شده مخفيانه از بيراهه بطرف بصره ميرفت كه پاسبانان اطراف شهر او را دستگير كرده نزد مختار آوردند. مختار امر كرد دستها و پاهاى او را قطع كردند و در ميان شهر گذاشتند تا مانند سگ زوزه كنان جان داد. كشتن خولى اصبحى مختار جمعى را براى دستگيرى خولى اصبحى ماءمور ساخت همانطور كه ميدانيم خولى دو زن داشت يك زن كوفى و ديگرى شامى كه اولى از دوستان اهلبيت و دومى از دشمنان بود چون ماءمورين بخانه او رفتند زن شامى فرياد بلند كرد چرا از بام خانه بالا آمديد و چرا سرزده وارد خانه شديد ولى كوفى با دست خود محل مخفى شدن او را نشان داد آنمحل را شكافتند و خولى را دستگير كردند بحضور مختار بردند. مختار فرمان داد به انواع عذاب و شكنجه او را بقتل رسانند. ماءمورين بدن او را سوزانيدند زيرا اين همان خولى بود كه سر امام را در همين خانه روى خاكستر تنور مخفى كرد. كشتن حرمله حرملة بن كامل اسدى در حال فرار بود كه در خارج شهر او را دستگير كردند و اين مرد از تيراندازان معروف است كه بقول خودش سه تير داشت و سه شخصيت بزرگ را كشت نميدانم كه در كدام كتاب مقتل ديدم كه به زهر آلوده كرده بود كه يكى را بر گلوى نازنين على اصغر زد و يكى را هم بر قلب نازنين حضرت سيدالشهداء عليهم السلام كه همان كار حضرت ساخت و از اسب بر روى زمين افتاد. مختار دستور داد بدن او را تيرباران كنند آنقدر تير بر بدنش زدند كه مثل لانه زنبور سوراخ سوراخ شد تا به درك واصل گشت . شعرى از عبرت روزگار نادره مردى ز عرب هوشمند گفت به عبدالملك از روى پند زير همين گنبد و اين بارگاه روى همين مسند اين تكيه گاه بودم و ديدم بر ابن زياد ظلم چه ها رفت بشاه عباد سر كه هزارش سر و افسر فدا وارث دستار رسول خدا (ص ) بود سرشاه شهيدان حسين (ع ) سبط بنى فاطمه (س ) را نور عين سلسله بر گردن بيمار او بسته كمر خصم به آزار او بعد دو روزى سر آن خيره سر بد بر مختار به روى سپر بعد كه معصب سر و سردار شد دستخوش او سر مختار شد اين سر مصعب بود در كنار تا چه كند با تو دگر روزگار هين تو شدى بر زبر اين سرير تا چه كند با تو دگر چرخ پير مات همينم كه در اين بند و بست اين چه طلسم است كه نتوان شكست نى فلك از گردش خود سير شد نى خم اين چرخ سرازير شد خلاصه سخن اينست كه ابن زياد حاكم كوفه سر مبارك امام حسين (ع ) را بريد و روى طشت در سرير حكومت دارالاماره كوفه بمعرض نمايش گذاشت و بعد نزد يزيد فرستاد. شش سال مختار سر ابن زياد را بريد و در همان قصر روى تخت در معرض نمايش گذاشت و بعد نزد حضرت سجاد عليه السلام فرستاد. سال بعد مصعب در جنگ بصره فاتح شد و سر مختار را بريد و در كوفه استقرار يافت ، روى همان تخت در معرض نمايش گذاشت و بعد نزد برادرش عبداله زبير به مكه فرستاد. سالع بعد عبدالملك بن مروان سر مصعب را در جنگ با شاميان بريد و در كوفه استقرار يافت و در همان دارالاماره نشست و سر او را در معرض نمايش گذاشت ، در آن اثناء كه پسر مروان به كشتن مصعب مفاخر ميكرد مردى در گوشه مجلس به حالت استعجاب خندان شد و چندين بار تكبير گفت ، عبدالملك سبب تكبير را پرسيد، آنچه را ديده بود ((و قبلا گذشت )) بيان كرد. پسر مروان سخت خود بر خود لرزيد و بيدرنگ بيرون آمد و دستور داد دارالاماره را ويران كردند. در جنگ كربلا فتح با چه كسى بود؟ در مكتب تربيتى اسلام چنين آموخته اند كه هميشه نتيجه نهايى كارها را بايد قضاوت كرد، چه بسيار ميشود كه ضمن عمل تحولات و حوادث بيم و اميد را تقويت ميكند و آدمى را در شكست و پيروزى وعده ميدهد اما قضاوت فتح و ظفر يا شكست و سقوط را بايد پس از قطع عمل دانست . حضرت سيدالشهداء عليه السلام معتقد بود كه فتح و ظفر با اوست زيرا در همان كلمات و بيانات خبر از شهادت خود، مكر راز فتح و پيروزى خود نيز خبر ميداد و ميفرمود با جهاد مقدسى كه در پيش دارم يقين دارم دين اسلام باقى و برقرار خواهد ماند و تومار بدعت و جنايت بر هم پيچيده خواهد شد، امام حسين عليه السلام خود را احق به خلافت ميدانست و در نامه ها و خطابه هاى خود متذكر ميشد. در نامه اى كه به بنى هاشم نوشت اين عبارت بود: من لحق بنا استشهد و من تخلف لم يبلغ الفتح . (كامل الزياره ، ص ) يعنى كسى كه بمن ملحق شود شهيد خواهد شد و كسيكه تخلف ورزد به فتح و ظفر نائل نميشود بنابراين امام حسين عليه السلام فتح و پيروزى را در اين جنگ براى خود حتمى ميدانست با آنكه علم به شهادت داشت . اين معنى را فرزند عزيزش امام زين العابدين عليه السلام در مدينه در پاسخ ابراهيم بن طلحة بن عبيداله فرمود وقتى كه پرسيد چه كسى غالب شد، امام سجاد فرمود موقع نماز معلوم ميشود ((امالى شيخ طوسى )) وضع نماز چنين بود كه در عهد آل ابوسفيان و آل مروان و جناياتى كه آنها ميكردند كسى رغبت به نماز جماعت و اجتماع در مسجد را نميكرد ولى پس از شهادت امام حسين عليه السلام مردم مكه و مدينه بيشتر بنام احساسات دينى گرد هم جمع ميشدند و به نماز روزه و شعائر دين رغبت ميكردند و شعائر دين مينمودند و لذا امام فرمود وقت نماز ببين چگونه مردميكه رغبت آمدن بمسجد را نداشتند و از بيم بنى اميه و آل مروان گوشه گيرى مينمودند اينك همه به جماعت حاضر شده و اعلام كلمه توحيد مينمايند و اين نتيجه بلكه معنى و مفهوم فتح و ظفر بود. شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام سبب اقامه نماز و اداء زكوة شد و مردم را به جنبشى دينى متوجه ساخت و لذا در زيارتش ميخوانى : اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت زكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر . مجلس سى و دوم : و لعن الله امة اسرجت و الجمت و تنقبت و تهياءت لقتالك و خدا لعنت كند گروهى را كه اسبها را زين كردند و لجام زدند و براه افتادند و خود را آماده براى مقاتله با شما كردند شرح : اسراج اشتقاق از لفظ سرج است و سرج به فتح سين و سكون راء زين اسب را گويند و جمع آن سردج است و سراج كسى را گويند كه زين ميسازد و چون گويند ((اسرج الفرس جعله اسرج )) پس معنى چنين ميشود كه خدا لعنت كند آنهايى كه زين اسبهاى خود را محكم بستند اين مسلم است كه هر اسب سوارى بايد اسبش زين داشته باشد پس اينكه ميفرمايد: اسرجت معلوم ميشود زين اسبهاى آنها خصوصيتى داشته باين معنى كه زينى چنان محكم درست كرده بودند كه در ميان سى هزار لشكر در ميدان جنگ زود پاره نشود چه اگر زين اسب محكم نباشد سوار خود را بزمين مياندازد و دشمن بر او غلبه ميكند. الجمت ، لجام به كسر لام معرب لگام است و چنانچه جوهرى گفته دهانه اسب است همانطور كه در معنى سرج گفته شد خصوصيت اين زين و دهنه آنست كه در غير ميدان جنگ به اين محكمى بسته نمى شده است . تنقبت ، ماءخوذ از نقاب يعنى پارچه اى است كه زنان با آن صورت خود را ميپوشانيده اند، در زمانهاى سابق رسم چنين بوده كه در جنگها نقاب بصورت خود ميزدند تا در ميدان جنگ شناخته نشوند تا محبت دوستى و فاميلى مانع كشتن آنها نشود. و تهيات لقاتلك ، يعنى آماده شدند براى قتال و كشتن تو بهتيوء مشتق از هيئت است كه بمعنى كيفيت و حال و شكل و صورت چيزيست و بمعنى عده و دسته اى از مردم هم ميباشد كه جمع آن هيئات ميشود. اگر كسى گويد مهيا شدن براى جنگ امام و كربلا رفتن وقتى بد است كه در لشكر پسر سعد شركت كند ولى اگر در بين راه پشيمان شود و خود را به لشكر پسر سعد نرساند اين عمل مهيا شدن بد نيست چه خود را در خون آنحضرت شريك نگردانيده است . جواب گوئيم كه : دوستى با دشمنان خدا حتى اگر سياهى لشكر آنها باشد و در عمل با آنها شركت نكند اين خود گناه كبيره است و آثار وخيمى دارد چنانچه در قصد حداد آهنگر در لشكر ابن زياد اين مطلب معلوم ميشود. مرحوم حاجى نورى در كتاب دارالسلام خود از كتاب بستان الواعظين از قول حر بن رياح قاضى نقل ميكند كه گفت كه مرديرا از اهل كوفه ميشناختم كه در لشكر پسر زياد براى جنگ با امام حسين (ع ) به كربلا حركت كرد و در مراجعت به كوفه مردم كه به ديدن او رفتند او را كور ديدند در صورتيكه در موقع رفتن به كربلا با چشمان سالم رفتم ولى با آنحضرت جنگى نكردم بلكه بميدان هم نيامدم و هيچ شمشير و نيزه اى بكار نبردم چون آنحضرت را شهيد نمودند در چادر خود بعد از خواندن نماز عشا خوابيدم در عالم خواب ديدم كه كسى آمد و مرا بسختى كشيد و گفت رسول خدا (ص ) را زود اجابت كن به او گفتم مرا با رسول خدا چه كار است دو مرا بسختى كشيد و حضور حضرت ختمى مرتب برد چون نزديك آن بزرگوار رسيدم ديدم آنحضرت ميان محرابى نشسته و در حاليكه غمناك است و دستها را بالا زده پيش روى آن بزرگوار پوستى گسترده شده و فرشته اى ايستاده شمشيرى از آتش پيش روى اوست ، پس نه نفر از آن كسانيكه از لشكر عمر سعد بودند حاضر كردند و آن ملك همه آنها را با شمشير آتشى گردن زد و هر يك از آنها را كه ميكشت شراره آتش از بدنش متصاعد ميشد و هر گاه از كشتن يكى از آنها فارغ ميشد فى الفور زنده ميگشت تا آنكه آنها را هفت مرتبه كشت و زنده شدند پس مرا خدمت حضرت رسالت بردند چون نزديك شدم خود را روى قدم آن بزرگوار انداختم عرض كردم يا رسول الله من در كربلا بودم ولى حربه اى بكار نبردم فرمود بلى حربه اى بكار نبردى ولى براى كشتن حسين من باعث كثرت سواد لشكر ابن سعد بودى پس فرمودند نزديك بيا چون نزديك رفتم طشتى پر از خون در مقابل آنحضرت ديدم فرمود اين خون فرزند من حسين است پس از آن خون بچشم من كشيد و من از فزع از خواب بيدار شدم و خودم را كور ديدم محدث مزبور خواب ديگرى نظير همين خواب از همان كتاب نقل ميكند كه آنشخص چون بحضرت عرض كرد من حربه بكار نبردم حضرت هم تصديق او را نمودند آيا تو كثرت سواد لشكر هم نشده بودى عرض كرد كثرت سواد لشكر هم نشدم حضرت فرمودند درست است بعد فرمودند آيا تو از اهل كوفه نيستى آن شخص عرض كرد چرا حضرت فرمودند پس چرا فرزندم حسين را يارى نكردى و دعوت او را اجابت ننمودى پس تو كشتن حسين را دوست داشتى و با حزب ابن زياد بودى پس همانطور كه مهيا و آماده شدن براى قتل امام و رفتن به كربلا مورد مواخذه پيغمبر واقع ميشود اگر چه در جنگ با آنحضرت شركت نكند پس آن مردمى هم كه ميخواهند همه رفتار و كردار خود را مطابق ملت يهود نصارى قرار دهند و زندگانى خود را زندگانى اروپايى و امريكايى كنند و در حقيقت باعث تقويت آنها گردند پيغمبر خدا با آنها چه معامله اى خواهد كرد؟! در كتاب لئالى الاخبار از معصوم عليه السلام نقل ميكند كه خطاب به يكى از پيغمبران شد كه : قل للمؤ منين لا تلبسوا بس اعدايى و لا تطعموا مطاعم اعدايى و لا تسلكوا مسالك اعدايى فتكونوا اعدايى كما هم اعدايى . يعنى اى پيغمبر به مومنين بگو كه لباس دشمنان مرا نپوشيد و غذايى را كه آنها ميخورند نخوريد و آن راه و روشى را كه در زندگى دارند براى خود قرار ندهيد اگر چنين كنيد شما هم مثل آنها از دشمنان من خواهيد شد. در روايت است كه : من تشبه بقوم فهو منهم كسى كه در اخلاق و كردار و رفتار خود را شبيه به قومى بكند او هم از دسته آنها محسوب خواهد شد زيرا صرف شباهت ظاهرى و داراى آثار وخيمى است چنانچه نهى شده از نماز خواندن در لباس سياه چه در اين عمل مصلى شبيه به طايفه بنى عباس ميشود كه لباس سياه را شعار خود قرار داده بودند و همچنين از نماز خواندن در جائيكه صورتى با عكسى در مقابل مصلى باشد نهى شده چه اين عبادت بت پرستانست كه بتى در مقابل خود قرار ميدادند و در مقابل آن كوچكى ميكردند و همچنين از نمازگزاردن در حالتى در جلوى روى نمازگزار باشد منع شده و چه در اينحال شبيه به آتش پرستان ميشود. سيد جزايرى در كتاب انوارالنعمانيه خود روايتى نقل ميكند باين مضمون كه فرعون يك مسخره چى داشت كه بسيار نزد او مقرب بود و هر روز به لباس و شكلى نزد فرعون ميآمد و او را بخنده ميآورد زمانيكه موسى و هارون مبعوث به سوى فرعون شدند و به مصر آمدند مدتى معطل شدند كه با فرعون ملاقات بنمايند ميسر نشد روزى بر در قصر فرعون ايستاده بودند با لباسهاى شبانى و بيابانى و عصايى هم بر دست داشتند و مسخره چى خواست نزد فرعون رود كه موسى و هارون را بر در قصر فرعون ديد و با خود گفت خوبست كه امروز با اين هيئت و لباس نزد فرعون بروم چون با آن شكل و لباس نزد فرعون رفت فرعون از ديدن آن لباس بسيار خنديد گفت اين چه لباسى است كه امروز پوشيده اى گفت دو نفر باين شكل و لباس بر در قصر تو ايستاده اند اگر آنها را ببينى چقدر خوشحال ميشوى اذن دخول ميطلبند و ميگويند ما پيغمبريم و از جانب خداوند عالم مبعوث شده ايم كه فرعون را براه نجات دعوت كنيم فرعون از شنيدن اين كلام بسيار خائف و ترسان شد و به آنها اذن دخول داد تا آخر داستان كه مفصل است . تا روزيكه خدا فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد و همه را هلاك نمود ولى اين مسخره چى غرق نشد و آب دريا او را بيرون انداخت ، موسى چون او را ديد عرض كرد اين شخص كه لباسى مثل لباس من پوشيده و مرا مسخره كرد چرا او را نجات دادى و در دريا غرق نشد؟ خطاب رسيد اى موسى من كسى را كه خود را شبيه به يكى از دوستان من كند در دنيا هلاكش نميكنم . از اينجا بايد بفهميم كه همانطور كه شبيه شدن بدوستان خدا اين اثر را دارد كه خدا در دنيا عذابشان نميكند و عكس اين هم كه شباهت و دوستى با دشمنان خدا باشد اثرات بدى دارد كه در دنيا و آخرت نصيب آنها ميشود. لذا حقتعالى در قرآن ميفرمايد: يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء بعضهم اولياء بعض و من يتولهم فهو منهم ان الله لا يهدى القوم الظالمين . در ناسخ ‌التواريخ در معجزات اميرالمؤ منين (ع ) نقل ميكند كه مردى از طايفه مخزوم خدمت حضرت اميرالمؤ