ستاره درخشان شام حضرت رقيه دختر امام حسين عليه السلام

پيشگفتار
سبب تاءليف كتاب
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم




پيشگفتار

پيشگفتار بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله ربّ العالمين و صلّى الله على محمد و آله الطاهرين و لعنة الله على اءعدائهم و غاصبى حقوقهم و منكرى فضائلهم و مناقبهم من الجنّ و الانس اءجمعين الى يوم الدين . قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلّم : ((النجوم اءمان لا هل السماء و اءهل بيتى اءمانٌ لاُمتى))(1) رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((ستارگان امانند براى اهل آسمان و اهل بيت من امانند براى امتم )). قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم : ((النجوم اءمان لا هل السماء، و اءهل بيتى اءمان لا هل الا رض ، فإ ذا ذهب اءهل بيتى ذهب اءهل الا رض )).(2) ستارگان امانند براى اهل آسمان ، و اهل بيت من امانند براى اهل زمين ، پس زمانى كه اهل بيت من از زمين رخت بربندند، اهل زمين هم نابود خواهند شد. ((حاكم ))، عالم مشهور اهل سنّت ، از طريق ((ابن عباس )) روايت كرده كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((النجوم امان لا هل الا رض من الغرق ، و اءهل بيتى اءمان لاُمّتى من الاختلاف )). (3) ستارگان امانند براى اهل زمين ، از غرق شدن ؛ و اهل بيت من امان امت من از اختلافند. اين روايت را حاكم صحيح دانسته ، و جمعى آن را از وى اخذ كرده و تصحيح او را تثبيت نموده اند. ((صبان )) در كتاب ((الاسعاف ))، بعد از ذكر اين روايت افزوده : احتمال دارد كه آية شريفة (وَ ما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اءَنْتَ فيهِمْ) (4) (اى پيامبر، مادامى كه تو درميان ايشان هستى ، خدا عذاب بر ايشان نازل نكند)نيز به اين معنى اشاره داشته باشد. اگر چه آية شريفه راجع به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است ، لكن اهل بيت عليهماالسلام در امان بودن ، قائم مقام آن حضرتند، زيرا طبق بعضى از احاديث ، اهل بيت عليهماالسلام از او و او از اهل بيت عليهماالسلام است . نيز حاكم از طريق ((ابوموسى اشعرى )) از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده است كه فرمود: ((النجوم اءمان لا هل السماء، و اءهل بيتى اءمان لا هل الا رض ، فإ ذا ذهبت النجوم ذهب اءهل السماء و إ ذا ذهب اءهل بيتى ، ذهب اءهل الا رض )): ستارگان امان اهل آسمان ، و اهل بيت من امان اهل زمينند، وقتى ستارگان نابود شوند اهل آسمان هم نابود مى شوند، و هنگامى كه اهل بيت من از زمين رخت بربندند، اهل زمين هم نابود خواهند شد. بر اين اساس ، خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در هر كجا و هر زمان كه باشند، ستارگان درخشانى هستند كه از آسمان فضيلت نور مى پاشند و مسير هدايت خلق را روشن مى سازند. كتاب حاضر، كه با نام ((ستارة درخشان شام ، حضرت رقيه عليهاالسلام دختر امام حسين عليه السلام در برابر شما قرار دارد، زندگينامه غمبار طفل معصوم و مظلومى است كه مطالعة آن هر سنگدلى را منقلب مى كند؛ كودكى كه با مظلوميّت خود، در ادامه قيام خونين عاشورا، ظالمين را براى ابد رسوا ساخته و قبر كوچك او در كنار كاخ سبز معاويه و يزيد (لعنهما الله )، سند جاويد مظلوميّت اهل بيت عصمت و طهارت (سلام الله عليهم اجمعين )، و افشاگر مظالم خاندان پليد اموى مى باشد كه قرآن كريم از آنها تعبير به ((شجرة ملعونه )) (5) كرده است . خوابيد در خرابه ، كه تا كاخ ظلم را با نالة يتيمى خود، زير و رو كند براى روشنايى چشم دوستداران اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام و كورى ديدگان دشمنان اين خاندان ، سخن را به حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم زينت مى بخشيم : ((معرفة آل محمد براءة من النّار، و حبّ آل محمد جواز على الصراط، والولاية لا ل محمد اءمان من العذاب )) (6) معرفت و شناخت آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم برائت از آتش است ، و دوست داشتن آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم برگة ((عبور)) از پل صراط، و پيروى و فرمانبرى از آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم امان از عذاب مى باشد.

سبب تاءليف كتاب

سبب تاءليف كتاب تقريبا سالهاى 56-57 شمسى بود كه يكى از فرزندانم به شدّت مريض شد، به گونه اى كه احتمال صددرصد مى رفت در آينده نقصى در بدنش به وجود آيد. پس از مراجعه به دكتر و عمل به دستورات وى ، توسّل به نازدانه حضرت سيّدالشهداء اباعبدالله الحسين عليه السلام ، حضرت رقيّه عليه السلام پيدا كرده و نذر كردم كه پس از بهبودى فرزندم ، كتابى درباره زندگانى غمبار آن نازدانه بنويسم . الحمدلله به عنايات اين ستارة درخشان (محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم )، فرزندم شفا گرفت و در پى آن ، پس از مطالعات زياد و يادداشتهاى لازم از لابلاى كتب تاريخ و حديث جمع آورى شد. مع الوصف ، توفيق چاپ آن يادداشتها فراهم نمى شد و بدينگونه مدّت زيادى از تاريخ جمع آورى يادداشتها گذشت ، تا اينكه پس از چاپ جلد اوّل كتاب ((چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام ، شامل زندگانى كامل آن حضرت ، به ضميمة 240 كرامت نسبت به شيعيان ، اهل سُنّت ، مسيحيان ، كليميان و زردشتيان )) دوستداران اهل بيت عصمت و طهارت عليهماالسلام از آن كتاب ، روزى همسرم - كه خدا او و فرزندانش را از فتن و شرور آخرالزمان حفظ فرمايد- تذكّر داد كه شما به نذر خودتان درباره حضرت رقيه عليه السلام عمل كنيد. اين تذكّر، قبل از محرّم الحرام سال 1418 ه‍- .ق . صورت گرفت . شبى تصميم گرفتم كه كتاب را شروع كنم . ولى انديشة مشكلات و مخارج كار، باز مانع شده و مرا تا سرحدّ تصميم مجدّد به انصراف موقّت از شروع كار پيش برد. در عين حال از اينكه كار، اين همه به تاءخير افتاده و باز هم به عقب مى افتاد، ناراحت بودم ، لذا پس از نماز صبح توسّلى نموده ، سپس براى شروع كار استخاره كردم كه مصلحت است كه نذر ادا شود يا موقّتا تعطيل گردد. آية 31 از سورة حجّ، هر گونه شكّ و ترديد و اضطراب را از دل زدود: (وَلْيوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ العَتيقِ) ((و بايد كه وفا كنند به نذرهاى خود، و بايد كه طواف كنند به خانة قديمى خدا كه خانة كعبه است )). همان روز شروع به كار كردم الحمدلله كار به آرامى و خوبى طى شد. و اينك خداى بزرگ را شاكر و سپاسگزارم كه به اين كمترين ، توفيق داد كه با بضاعت كم ، گوشه اى از زندگينامه جانسوز دُرّ يتيم شام حضرت رقيّه عليهاالسلام را براى دوستان اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام بازگو كرده و پرده اى از مظلوميّت جانگداز آل الله عليهم السلام و مظالم و دشمنان آنان را به تصوير كشم و لله الحمد و له الشكر. گشت از مرگ جگر گوشه شاه تا ابد روى شب شام ، سياه اميد است اين اثر بس كوچك ، مورد قبول منجى بزرگ انسانها و منتقم خونهاى پاك ريخته شده در راه خدا بويژه خون شهيدان كربلا، حضرت بقية الله الا عظم الحجّة بن الحسن العسكرى عجل الله تعالى فرجه الشريف واقع گردد. يازده شعبان المعظّم 1418 هجرى قمرى مطابق 21 آذر ماه 1376 شمسى سالروز تولد حضرت على اكبر عليه السلام قم - حرم اهل بيت عليهم السلام على ربّانى خلخالى

قسمت اول

بخش اول : حضرت رقيّه عليهاالسلام در اوراق تاريخ (قديمترين ماءخذ تاريخى دربارة حضرت رقيّه عليهاالسلام ) 1 مرحوم آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواريخ مى نويسد: عالم جليل ، شيخ محمّد على شامى كه از جملة علما و محصّلين نجف اشرف است به حقير فرمود: جدّ امّى بلاواسطه من ، جناب آقا سيّد ابراهيم دمشقى ، كه نسبش منتهى مى شود به سيّد مرتضى علم الهدى و سن شريفش از نود افزون بوده و بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذكور نداشتند. شبى دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين عليهماالسلام را در خواب ديد كه فرمود به پدرت بگو به والى بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده ، و بدن من در اذيّت است ؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير كند. دخترش به سيّد عرض كرد، و سيّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتيب اثرى نداد. شب دوّم ، دختر وسطى سيّد باز همين خواب را ديد. به پدر گفت ، و او همچنان ترتيب اثرى نداد. شب سوم ، دختر كوچكتر سيّد همين خواب را ديد و به پدر گفت ، ايضا ترتيب اثرى نداد. شب چهارم ، خود سيّد، مخدّره را در خواب ديد كه به طريق عتاب فرمودند: ((چرا والى را خبردار نكردى ؟!)). صبح سيّد نزد والى شام رفت و خوابش را براى والى شام نقل كرد. والى امر كرد علما و صلحاى شام ، از سنّى و شيعه ، بروند و غسل كنند و لباسهاى نظيف در بر كنند، آنگاه به دست هر كس قفل درب حرم مقدّس باز شد (7) همان كس برود و قبر مقدّس او را نبش كند و جسد مطهّرش را بيرون بياورد تا قبر مطهّر را تعمير كنند. بزرگان و صلحاى شيعه و سنّى ، در كمال آداب غسل نموده و لباس نظيف در بركردند. قفل به دست هيچ يك باز نشد مگر به دست مرحوم سيّد ابراهيم . بعد هم كه به حرم مشرّف شدند، هر كس كلنگ بر قبر مى زد كارگر نمى شد تا آنكه سيّد مزبور كلنگ را گرفت و بر زمين زد و قبر كنده شد. بعد حرم را خلوت كردند و لحد را شكافتند، ديدند بدن نازنين مخدّره ميان لحد قرار دارد، و كفن آن مخدّرة مكرّمه صحيح و سالم مى باشد، لكن آب زيادى ميان لحد جمع شده است . سيّد بدن شريف مخدّره را از ميان لحد بيرون آورده بر روى زانوى خود نهاد و سه روز همين قسم بالاى زانوى خود نگه داشت و متّصل گريه مى كرد تا آنكه لحد مخدّره را از بنياد تعمير كردند. اوقات نماز كه مى شد سيّد بدن مخدّره را بر بالاى شى ء نظيفى مى گذاشت و نماز مى گزارد. بعد از فراغ باز بر مى داشت و بر زانو مى نهاد تا آنكه از تعمير قبر و لحد فارغ شدند. سيّد بدن مخدّره را دفن كرد و از كرامت اين مخدّره در اين سه روز سيّد نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجديد وضو. بعد كه خواست مخدّره را دفن كند سيّد دعا كرد خداوند پسرى به او مرحمت فرمود مسمّى به سيّد مصطفى . در پايان ، والى تفصيل ماجرا را به سلطان عبدالحميد عثمانى نوشت ، و او هم توليت زينبيّه و مرقد شريف رقيّه و مرقد شريف امّ كلثوم و سكينه عليهماالسلام را به سيّد واگذار نمود و فعلا هم آقاى حاج سيّد عبّاس پسر آقا سيّد مصطفى پسر سيّد ابراهيم سابق الذكر متصدّى توليت اين اماكن شريفه است . آية الله حاج ميرزا هاشم خراسانى سپس مى گويد: گويا اين قضيّه در حدود سنة هزار و دويست و هشتاد اتّفاق افتاده است . (8) مرحوم آيت الله سيّد هادى خراسانى نيز در كتاب معجزات و كرامات ماجرايى را نقل مى كند كه مؤ يد قضيّة فوق است . وى مى نويسد: روى پشت بام خوابيده بوديم كه ناگهان مار دست يكى از خويشان ما را گزيد. وى مدّتى مداوا كرد ولى سود نبخشيد. آخر الا مر جوانى به نام سيّد عبدالامير نزد ما آمد و گفت : كجاى دست او را مار گزيده است ؟ چون محل مار زدگى را به او نشان داد، بلافاصله دستى به آن موضع زد و بكلّى محل درد خوب شد. سپس گفت من نه دعايى دارم و نه دوايى ؛ فقط كرامتى است كه از اجداد ما به ما رسيده است : هر سمّى كه از زنبور يا عقرب يا مار باشد اگر آب دهان يا انگشت به آن بگذاريم خوب مى شود. جهتش نيز اين است كه جدّ ما، در شام موقعى كه آب به قبر شريف حضرت رقيّه افتاد جسد حضرت رقيّه عليهاالسلام را سه روز روى دست گرفت تا قبر شريف را تعمير كردند، و از آنجا اين اثر در خود و اولادش نسلا بعد نسل مانده است . (9) 2 مرقدى كه داستان شگفت فوق در ارتباط با آن رخ داده است ، سابقة بناى آن دست كم به سيصد و اند سال پيش از آن تاريخ (يعنى حدود 4 قرن و نيم پيش از زمان حاضر) باز مى گردد. عبدالوهّاب بن احمد شافعى مصرى ، مشهور به شعرانى (متوفّى به سال 397 ق )، در كتاب المنن ، باب دهم ، نقل مى كند: نزديك مسجد جامع دمشق ، بقعه و مرقدى وجود دارد كه به مرقد حضرت رقيّه عليهاالسلام دختر امام حسين عليه السلام معروف است . بر روى سنگى واقع در درگاه اين مرقد، چنين نوشته است : هذَا البَيْتُ بُقْعَةٌ شُرِّفَتْ بِآلِ النّبِىّ صلى الله عليه و آله و سلم وَ بِنْتُ الحُسَيْنِ الشَّهيد، رُقَيَّة عليهاالسلام (اين خانه مكانى است كه به ورود آل پيامبر صلى الله عليه و آله سلم و دختر امام حسين عليه السلام ، حضرت رقيّه عليهاالسلام شرافت يافته است ). (10) آيا تاريخ پيش از اين زمان (397 ق )نيز ردّپايى از رقيّه عليهاالسلام نشان مى دهد؟ بلى : 3 مورّخ خبير و ناقد بصير، عمادالدين حسن بن على بن محمّد طبرى ، معاصر خواجه نصيرالدين طوسى ، در كتاب پر ارج كامل بهائى نقل مى كند كه : زنان خاندان نبوّت در حالت اسيرى حال مردانى را كه در كربلا شهيد شده بودند بر پسران و دختران ايشان پوشيده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آيد، تا ايشان را به خانه يزيد آوردند. دختركى بود چهارساله ، شبى از خواب بيدار شد و گفت : پدر من حسين كجاست ؟ اين ساعت او را به خواب ديدم . سخت پريشان بود. زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست . يزيد خفته بود، از خواب بيدار شد و از ماجرا سؤ ال كرد. خبر بردند كه ماجرا چنين است . آن لعين در حال گفت : بروند سر پدر را بياورند و در كنار او نهند. پس آن سر مقدّس را بياوردند و در كنار آن دختر چهارساله نهادند. پرسيد اين چيست ؟ گفتند: سر پدر توست . آن دختر بترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسليم كرد. (11) علاء الدين طبرى اين كتاب كم نظير را در سال 567 ه‍ - . تاءليف كرده ، و در نگارش آن از منابع باارزش فراوانى استفاده نموده كه متاءسّفانه اغلب آنها به دست ما نرسيده است ؛ برخى در كشاكش روزگار از بين رفته ، و برخى ديگر به دست دشمنان اهل بيت عليهم السلام طعمه حريق شده است . مرحوم محدّث قمى (12) مى نويسد: كتاب كامل بهائى ، نوشته عماد الدين طبرى ، شيخ عالم ماهر خبير متدرّب نحرير متكلّم جليل محدّث نبيل و فاضل فهّامه ، كتابى پرفايده است كه در سنة 675 تمام شده و قريب به 21 سال همت شيخ مصروف بر جمع آورى آن بوده ، اگر چه در اثناى آن چند كتاب ديگر تاءليف كرده است . سپس مى افزايد: از وضع آن كتاب معلوم مى شود كه نُسَخِ اصول و كتب قدماى اصحاب نزد او موجود بوده است . آنگاه اشاره مى كند كه يكى از آن منابعِ از دست رفته ، كتاب پرارج الحاوية در مثالب معاويه است كه تاءليف قاسم بن محمّد بن احمد ماءمونى ، از علماى اهل سنّت مى باشد، و عماد الدين طبرى سرگذشت اين دختر سه ساله را از آن كتاب نقل كرده است . بدينگونه ، سابقه اشاره به ماجراى حضرت رقيّه عليهاالسلام در تاريخ ، به حدود هفت قرن و نيم پيش از زمان ما باز مى گردد. آيا باز هم مى توان پيشتر رفت و نامى از رقيّه عليهاالسلام به عنوان دختر امام حسين عليه السلام - در اعماق تاريخ سراغ گرفت ؟ باز هم جواب مثبت است . 4 ماءخذ كهنترى كه در آن ، ضمن شرح جريانات عاشورا، نامى از حضرت رقيّه عليهاالسلام به ميان آمده ، كتاب مشهور لهوف نوشتة محدّث و مورّخ جليل القدر، آية الله سيدبن طاووس (متوفّاى 664 ه- . ق ) است كه اطلاع و احاطه بسيار او به متون حديثى و تاريخى اسلام و شيعه ، ممتاز و چشمگير است . سيد مى نويسد: حضرت سيّدالشهداء عليه السلام زمانى كه اشعار معروف ((يا دهر اُفّ لك من خليل ...)) را ايراد فرمود و زينب و اهل حرم عليهنّ السلام فرياد به گريه و ناله برداشتند، حضرت آنان را امر به صبركرده و فرمود: ((يا اختاه يا امّ كلثوم ، و اءنتِ يا زينب ، و اءنتِ يا رقيّة ، و اءنتِ يا فاطمة ، و اءنتِ يا رباب ، اُنْظُرْنَ إ ذا اءنا قُتِلْتُ فلا تشققن على جَيْبا و لا تخمشن علىّ وجها ولا تقلن على هجرا.)) (13) يعنى خواهرم ام كلثوم ، و تو اى زينب ، و تو اى رقيّه ، و تو اى فاطمه ، و تو اى رباب ، زمانى كه من به قتل رسيدم در مرگم گريبان چاك نزنيد و روى نخراشيد و كلامى ناروا (كه با رضا به قضاى الهى ناسازگار است ) بر زبان نرانيد. مطابق اين نقل ، نام حضرت رقيّه بر زبان امام حسين عليه السلام در كربلا جارى شده است . مؤ يّد اين نقل ، مطلبى است كه سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى ، متوفّاى 1294ه-. در كتاب ينابيع المودّة ص 333-335 به نقل از مقتل مسمّى به ابومخنف آورده است . مقتل منسوب به ابومخنف مطابق نقل قندوزى (ينابيع المودّة : ص 346 و احقاق الحق :11/ 633) پس از شرح كيفيّت شهادت طفل شش ماهه مى گويد: ثُم نادى : يا اُم كُلثومَ، وَ يا سَكينةُ، و يا رقية ، وَ يا عاتِكَةُ وَيا زينب ؛ يا اءهلَ بَيتى عليكنّ مِنّى السَّلامُ)): ((آنگاه فرياد برآورد: اى اُمّكلثوم ، اى سكينه ، اى رقيّه ، اى عاتكه ، اى زينب ، اى اهل بيت من ، من نيز رفتم ، خداحافظ)). (14) آيا مى توان به همين گونه ، سيرِ تقهقر در تاريخ را ادامه داد و مدركى قديميتر كه در آن از رقيّة بنت الحسين عليهما السلام ياد شده باشد، باز جست ؟ 5 بر آشنايان به تاريخ اسلام و تشيّع ، پوشيده نيست كه شيعه ، يك گروه ((ستمديده و غارت زده )) است ؛ گروهى است كه در طول تاريخ ، بارها و بارها هدف هجوم و تجاوزهاى وحشيانه قرار گرفته ، پيشوايان دين و رجال شاخصش شهيد گشته ، و آثار علمى و تاريخيش سوزانده شده است (بنگريد به : كتابسوزى مشهور محمود غزنوى در رى به سال 423 ق ، كشتار و كتابسوزى طغرل در بغداد عصر شيخ طوسى ، داستان حَسَنَك وزير و دربدرى فردوسى و... كشتارها و كتابسوزيهاى ((جَزّار)) حاكم مشهور عثمانى در شامات ، در جنوب لبنان و...). شيعه ، در گذر از درازناى اين تاريخ پردرد و رنج ، اولا مجال ثبت بسيارى از حوادث تاريخى را- چنانكه شايد و بايد - نداشته و ثانيا بخشى قابل ملاحظه از آثار و مآخذ تاريخى خويش را (بويژه آن دسته از ((اطلاعات مكتوبى )) كه حاكى از پيشينه مظلوميت كم نظير شيعه و قساوت و مظالم حكومتهاى جور مى باشد) از دست داده است و آنچه برايش مانده ، تنها بخشى از آن آثار مكتوب ، همراه با اطلاعاتى است كه به گونه شفاهى ، سينه به سينه نقل شده و اكنون در ذهنيّت شيعه ، به صورت ((مشهوراتى نه چندان مستند يا مجهول السند)) موجود است . بيجهت نيست كه اطلاعات مكتوب و مستند ما درباره سرنوشت شخصيتى چون زينب كبرى عليهاالسلام پس از بازگشت به مدينه از شام (با وجود جلالت قدر و نقش بسيار مهم آن حضرت در نهضت عاشورا) بسيار كم و تقريبا در حد صفر است و با چنين وضعى تكليف ديگران (همچون ام كلثوم و رقيّه عليهماالسلام ) ديگر معلوم است . در چنين شرايطى ، وظيفه محققان تيزبين و فراخ حوصله (كه خود را با نوعى گسست و انقطاع تاريخى يا كمبود اطلاع نسبت به جزئيات ، روبرو مى بينند) چيست ؟ راهى كه برخى از محقّقان يا محقّق نمايان در اين گونه موارد برمى گزينند، قضاوت عجولانه درباره موضوع ، و احيانا نفىِ اطلاعات و مشهورات موجود به بهانه برخى ((استحسانات و استبعاداتِ قابل بحث )) يا ((عدم ابتناى اطلاعات مزبور بر مستندات قوى )) است ، كه گاه ژستى از روشنفكرى از نيز به همراه دارد. امّا اين راه - كه طى آن آسان هم بوده و مؤ ونه زيادى نمى برد، بيشتر به پاك كردن صورت مسئله مى ماند تا حلّ معضلات آن . راه ديگرى كه ، البته پويندگان آن اندك شمارند و تنها محقّقان پرحوصله و خستگى ناپذير، همّت پيمودن آن را دارند، اين است كه بكوشيم به جاى ردّ و انكارهاى عجولانه ، كمر همّت بسته ، به كمك ((تتبّعى وسيع و تحقيقى ژرف )) به اعماق تاريخ فرو رويم و با غور در كتب تاريخ و تفسير و سيره و حديث و لغت و حتى دَواوين شعراى آن روزگار، و دقّت در منطوق و مفهوم و مدلول تطابقى و التزامى محتويات آنها، بر واقعيات هزارتوىِ آن روزگار ((احاطه و اشراف )) يابيم و به مدد اين احاطه و اشراف ، نقاط خالى تاريخ را پرسازيم و جامه چاك چاك و ژنده تاريخ را رفو كنيم و توجه داشته باشيم كه : با توجه به كتابسوزيها، سانسورها و تفتيش عقايدهاى مكرّرى كه در تاريخ شيعه رخ داده ، اوّلا ((نيافتن )) هرگز دليل ((نبودن )) نيست (و به اصطلاح : عدم الوجدان لا يدلّ على عدم الوجود). ثانيا نمى توان همه جا به منطق لو كانَ لَبانَ (اگر چيزى بود، مسلّما آشكار مى شد) تمسّك جُست و مشهورات مجهول السند را - عجولانه و شتابزده - انكار كرد. ثالثا نبايستى بسادگى - و صرفا روى برخى استبعادات يا استحسانات ظاهرا موجّه - اطلاعات موجود را رد كرد و از سنخ خرافات و جعليّات انگاشت . زيرا چه بسا استبعادها يا استحسانهاى مزبور، محصول بى اطلاعى يا غفلت ما از برخى جهات و جوانبِ مكتومِ قضيه باشد و با روشن شدن آن جوانب ، تحليل ما اصولا عوض شده استبعادها جاى خود را به پذيرش قضيه (و يا بالعكس ) خواهد داد و يا برداشت تازه اى در افق ديد ما ظاهر خواهد شد. رابعا بايد توجّه داشت كه حتى اطلاعاتى هم كه احيانا به صورت خبر واحد يا متكى به منابع غير معتبر وجود دارد، لزوما دروغ و خلاف حق نيست و لذا بايد همانها را نيز (به جاى ((انكار عجولانه )) با حوصله تمام ، در جريان يك پژوهش و تحقيق وسيع ، مورد بررسى دقيق قرار داد و صحت و سُقمشان را محك زد و احيانا به صورت سر نخ تحقيق از آنها بهره جست ، يا در گردونه ((تعارض ادلّه ))، و صف بندى ((دلايل معارض ))، آنها را به عنوان مؤ يّد و مُرَجِّح به كار گرفت . اصولا ((نفى و انكار)) نيز، همچون ((اثباتِ)) هر چيز، دليل مى خواهد (و آنچه كه دليل نمى خواهد ((نمى دانم )) است ) و حتّى نفى و انكار، مؤ ونه بيشترى مى برد تا اثبات . و فراموش نكنيم كه هر چند در عرصه تحقيقات تاريخى ، تجزيه و تحليلهاى عقلى و استبعادها و استحسانهاى ذهنى ، جايگاه خاص خود را دارد و نبايستى چيزى را بر خلاف اصول مسلّم عقلى پذيرفت ، امّا در عين حال بايد دانست كه حرف آخر را در اين عرصه ، ((تتبّع و تحقيق ژرف و گسترده در اسناد و مدارك مستقيم و غيرمستقيم تاريخى )) مى زند. (15) موضوع مورد بحث در كتاب حاضر، يعنى رقيّة بنت الحسين عليهماالسلام ، نيز از آنچه گفتيم استثنا نيست . به پاره اى از مآخذ كهنِ تاريخيِ دالّ بر وجود آن حضرت ، پيش از اين اشاره كرديم . ببينيم آيا علاوه بر نوشتة كامل بهائى ولهوف ، باز هم مى توان به مددِ تتبّع بيشتر، ردّپايى كهنتر از حضرت رقيّه عليه السلام جست ؟ خوشبختانه پاسخ مثبت است و مسلّما با تتبّع و تحقيق بيشتر مدارك ديگرى به دست خواهد آمد. قديمترين ماءخذى كه - بر حسب تتبّع ما- در خيل فرزندان رنجديده و ستم كشيده سالار شهيدان عليه السلام در كربلا از وجود دخترى موسوم به رقيّه عليهماالسلام (در كنار سكينه عليهماالسلام ) خبر مى دهد، قصيده سوزناك سيف بن عَميره ، صحابى بزرگ امام صادق عليه السلام است . 6 سيف بن عَميره نخعى كوفى ، از اصحاب بزرگوار امام صادق و امام كاظم عليهماالسلام و از راويان برجسته و مشهور شيعه است كه رجال شناسان بزرگى چون شيخ طوسى (در فهرست )، نجاشى (در رجال )، علامة حلّى (در خلاصه الا قوال )، ابن داود (در رجال )، و علامه مجلسى (در وجيزه ) به وثاقت وى تصريح كرده اند. اين نديم در فهرست خويش وى را از آن دسته از مشايخ شيعه مى شمرد كه فقه را از ائمّه عليهم السلام روايت كرده اند. شيخ طوسى در رجال خويش ، وى را صاحب كتابى مى داند كه در آن از امام صادق عليه السلام نقل روايت كرده است و مرحوم سيّد بحرالعلوم در الفوائد الرجاليّه ، ليستى از راويان شهير شيعه (همچون محمد بن ابى عمير و يونس بن عبدالرحمن ) را كه از وى روايت نقل كرده اند به دست داده است . سيف بن عميره ، همچنين از جمله راويان زيارت معروف عاشورا (به نقل از امام باقر عليه السلام ) است كه قرائت آن در طول سال ، از سنن رايج ميان شيعيان مى باشد.(16) بارى ، سيف بن عميره ، در رثاى سالار شهيدان عليه السلام چكامه بلند و پرسوزى دارد كه با مطلع : جلّ المصائب بمن اءصبنا فاعذرى يا هذه ، و عن الملامة فاقصرى آغاز مى شود، كه حقيقتا سوخته و سوزانده است . علّامه سيّد محسن امين (17) و به تبع وى شهيد سيد جواد شبّر (18) (از خطباى فاضل لبنان ) به اين مطلب اشاره كرده و تنها بيت نخست قصيده را ذكر كرده اند. امّا شيخ فخرالدين طريحى فقيه ، رجالى ، اديب و لغت شناس برجسته شيعه ، و صاحب مجمع البحرين - دركتاب ((المنتخب )) (19) (كه سوگنامه اى منثور و منظوم در رثاى شهداى آل الله بويژه سالار شهيدان عليهم السلام است ) كلّ قصيده را آورده است كه در بيت ما قبل آخر آن ، شاعر صريحا به هويّت خود اشاره اى دارد؛ آنجا كه خطاب به سادات عصر مى گويد: و عًبَيْدُكُمْ سيفٌ فَتَى ابْنُ عَميرة عبدٌ لعبد عبيد حيدر قنبر نكته قابل توجّه در ربط با بحث ما، ابيات زير از قصيده سيف مى باشد كه در آن دوبار از حضرت رقيّه عليهاالسلام ياد كرده است : و سكينه عنها السكينه فارقت لما ابتديت بفرقة و تغيّر و رقيّة رقّ الحسود لضعفها و غدا ليعذرها الّذى لم يعذر و لاُمّ كلثوم يجد جديدها لثم عقيب دموعها لم يكرر لم اءنسها وسكينة و رقية يبكينه بتحسّر و تزفّر يدعون اُمّهم البتولة فاطما دعوى الحزين الواله المتحيّر يا اُمّنا هذاالحسين مجدّلاٌ ملقى عفيرا مثل بدر مزهر فى تربها متعفّرا و مضخما جثمانه بنجيع دم اءحمر (20) بخش دوم : شام ؛ جغرافيا، جمعيت و تاريخ 1.جغرافيا كشور شام ، كه امروز سوريه ناميده مى شود، داراى مساحتى به وسعت 72000 مايل برابر 115200 كيلومتر مربع بوده و محدود است از شمال به تركيه ، از شرق به عراق ، از جنوب به اردن و فلسطين اشغالى ، و از غرب به لبنان و درياى مديترانه .(21) سوريه يكى از جذابترين كشورهاى عربى است و نام رسمى اين كشور ((الجمهورية العربية السورية )) مى باشد. 2.جمعيّت جمعيّت سوريه در سال 1979 م بالغ بر 8350000 نفر بوده است (شصت و سومين كشور جهان از نظر جمعيّت )؛ ولى مترجمين سورى وابسته به وزارت ارشاد سوريه اخيرا جمعيّت آن كشور را بالغ بر 12 ميليون نفر معرّفى مى كنند. 88 مردم اين كشور عرب ، 3/6 كرد، 8/2 ارمنى و بقيه ساكنين آن ترك ، آسورى ، و چركس هستند. 88 مردم آن داراى معتقدات اسلامى (سنّى ، علوى ، دروزى ) و 12 مسيحى هستند و زبانهاى رايج در آن كشور عبارتند از: عربى (زبان رسمى )، و كردى كه به خط عربى نوشته مى شود. زبان فرانسوى و ارمنى نيز رايج است . پايتخت اين كشور شهر دمشق (با 1097205 نفر جمعيّت ) مى باشد. پرجمعيّت ترين شهرهاى سوريه عبارتند از: حَلَب ، حمص ، حماة و لاذقية . بنادر مهم آن نيز عبارتند از: لاذقية ، طرطوس ، وبانياس كه در كنار درياى مديترانه واقع شده است . (22) 3.تاريخ الف - وجه تسميه شام شام را بدين جهت شام گويند كه طرف شمال قبله قرار گرفته ، و شام شمال را گويند. چنانچه يمن را بدين جهت يمن گفته اند كه طرف يمين قبله دوم قرار گرفته است . وجه تسميه ديگر آنكه ، بر اين سرزمين سام بن نوح حكومت داشته ، بناى آن شهر را او نهاده ، و در نتيجه به اسم او شهرت يافته است . و در لغت سريانى سين و لغت عبرانى و عرب شين خوانده شده است . برخى گفته اند از شامه به معنى نقط است كه مسمى به شام شد، زيرا زمين آنجا منطقه اى سبز و سياه و سفيد خال خال است كه سام بن ارم بن سام بن نوح ساخت و او پنج پسر داشت كه هر يك منطقه اى ساخته و آن شهرها به نان آنها شهرت يافت : 1.فلسطين ؛ 2.حمص ، 3.اردن ، 4.ايليا، كه بيت المقدس است ، 5. دمشق . ب - اولاد سام ، و ايالات شام 1.فلسطين : سرزمين جرجيس عليه السلام بود و بعد عيسى عليه السلام به اهل همان ناحيه مبعوث شد. قبر جرجيس در موصل يا رقه يا خوى فلسطين است كه هفتاد پيغمبر درآنجا مدفون مى باشند. اين پنج منطقه ارض مقدّس است كه دعاى سمات بر محور آن دور مى زند و امروز مورد توجّه يهود و نصارى و مسلمانان قرار دارد. زيرا قبلة اول مسلمين بوده و مشهد رجال بزرگ جهان است . قبور انبياى سلف در اين منطقه و آثار تاريخى شهرهاى مهم عمالقه ، عاد، ثمود، رس ، اهل البيت و غيره در بعلبك و تل سليمان و... در آن موجود مى باشد كه مهمتر از همه آنها بيت المقدّس و بيت اللحم و خليل الرحمن است كه آثار زنده شش هزار سال پيش و زيارتگاه عموم پيروان اديان الهى (يهود و نصارى و مسلمين ) محسوب مى شود. در سال 1370 ه- .ق مطابق 1330 ه-. ش ، كه سياست استعمار براى به دست آوردن آراى بيشترى در سازمان ملل به منطوق فَرِّقْ تَسُدْ (تفرقه بينداز و حكومت كن !) كه شيوه غربيان است فلسطين را دو قسمت نمود. قسمت شمالى را به يهود دادند، و قسمت جنوبى را كه قسمت اعظم فلسطين است به عرب كه اردن هاشمى امروز را تشكيل مى دهد و شهر عمان پايتخت آن از زيباترين شهرهاى احداثى امروزى است . در اين منطقه آثار تاريخى بيش از فلسطين يهود است زيرا در آنجا فقط اورشليم معبد اختصاصى يهود است ولى در اين منطقه ، بيت المقدّس كه مورد توجّه هر سه مذهب زنده جهان است و نيز بيت اللحم و خليل الرحمن و آثار تاريخى ديگر قرار دارد. 4.حمْص : اين شهر با عظمت تاريخى را حمص بن سام بنا نمود و آن بين دمشق و حلب است . شهر مزبور يك مكان مقدّس دارد كه اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام آنجا را زيارت نمود و فرمود بسيارى از صلحا در آنجا مدفون هستند. اين مكان مزار عمومى آن شهر است و برخى قبر قنبر غلام على عليه السلام را آنجا مى دانند ولى اصح آن است كه قبر قنبر غلام در بغداد است . (23) حمص به نقل البلدان شهر مشهورى است در طرف قبلى دمشق و حلب و به نام حمص بن سام بن نوح است . قبر خالدبن وليد و پسرش عبدالرحمن و عاص بن عثم در آنجاست و نزديك آنجا قصر خالدبن وليد است و قبور بسيارى از صحابه آنجا مى باشد. اين حمص غير از حمص واقع در اشبيليه و نيز مصر و خلخال است . در سفرنامه ناصرخسرو آمده است كه : از شام تا حمص پنجاه فرسخ است . 3.اردن : اردن نام پسر سام بن نوح بود و طايف يكى از قطعات اردن است كه به لطافت آب و هوا معروف و داراى مناظر زيبا مى باشد. حضرت ابراهيم خليل اول در اردن مى زيسته و پس از وحى الهى به شهرى كه امروز به آن شهر الخليل گويند رفته و در آنجا مسكن گرفته است . قريه ناصره مسكن حضرت عيسى عليه السلام بود و كلمه نصارى از ناصره دمشق شده كه مسكن پيشواى آنها بوده است . حضرت خضر عليه السلام و حضرت موسى عليه السلام ، در اين سرزمين ناصره غذا خوردند و در قرآن مجيد از آن با عنوان قريه نام ياد شده است ، آنجا كه مى فرمايد: (فَانْطَلَقا حَتّى اءتيا اءهل قرية اسْتَطْعَما اءَهْلَها فَاءَبَوْا اءَنْ يضيفوهما فَوَجَدا فيها جِدارا يُريدُ اءَنْ ينقض فاءقامه قالَ لَوْ شِئْتَ لَتَّخَذْتَ عَلَيْهِ اءَجْرا) (24) يعنى : پس رفتند تا وقتى كه آمدند نزديك اهل دهى ((انطاكيه )) طلب طعام كردند از اهل آن ده ابا كردند اهل ده از اينكه مهمان كنند موسى و خضر عليهم السلام را؛ ناچار رو به راه نهادند و يافتند در نواحى ده ديوارى را كه مى خواست بيفتد، خضر آن ديوار را ساخت و با سنگ و گل محكم نمود آن را و رفت . موسى گفت : اگر مى خواستى مزدى مى گرفتى بر تعمير آن ديوار چرا مزد نگرفتى ؟ در سوره كهف از ملاقات و همراهى موسى عليه السلام با خضر نبى عليه السلام سخن مى گويد كه با هم مى رفتند تا بدين قريه رسيدند و از مردم آن طعام و غذا خواستند. ولى آنها به اين دو بزرگوار چيزى نفروختند ومهمان نوازى نكردند. مع ذلك هنگامى كه مى خواستند از شهر بيرون روند چشمشان به ديوارى افتاد كه كج شده بود. خضر شروع به تعمير ديوار نمود تا خراب نشود و موسى عليه السلام به وى گفت اين مردم از فروختن غذا به شما امتناع كردند، آنوقت شما ديوار خرابه آنها را راست مى كنى ؟! خضر عليه السلام گفت اين ديوار متعلّق به دو پسر يتيم است و زير آن گنجى است كه اگر خراب شود مى برند؛ خواستم باقى بماند تا آن دو كودك بالغ شوند و استيفاى حق خود نمايند. در اردن قبور بسيارى است . از جمله قبر لقمان حكيم ، كه در قرآن سوره اى به نام او وجود دارد، در شهر طبريه واقع است كه معروف به حيره طبريه است . قبور حجر بن عدى ، اويس قرن و بلال حبشى در اين منطقه بين اردن و شام است . 4.بيت المقدس : شهرى كه امروز به نام قدس خوانده مى شود به دست ايليا پسر سام بن نوح بنا شده ، و در احاديث آمده است كه زمين قدس سرزمين محشر خواهد شد. در اين منطقه قبور انبيا و اوليا و بزرگان علما و دانشمندان و اوتاد و بندگان خدا فراوان است . مشهورترين آن منطقه خليل الرحمن است كه قبر حضرت ابراهيم و پسرش اسحاق و زكريا و يحيى عليهم السلام در آنجاست . اين بناى تاريخى همه از سنگ بنا شده و بيش از شش هزار سال از تاريخ بناى آن مى گذرد. مسجد بزرگ و بلند آن به سبك مخصوصى است . قبه و بارگاه انبيا و پيغمبران در آن بوده ، و آثار عتيقه بسيار دارد. مسجد بزرگى اطراف آنها بنا شده و شهر زيباى عالى خوش منظره سبز و حمام آنجا را احاطه كرده است . مسجد اقصى ، كه از مساجد محترم و معظم جهان است ، قبله اول مسلمين و مسجد ليله المعراج و بزرگترين معبد مورد اتفاق سه ملّت يهود و نصارى و اسلام است . اين بارگاه باعظمت ديدنى است نه شنيدنى . قبور بسيارى از انبيا در اين منطقه است . نماز در آنجا ثواب هزار نماز را دارد. اين مسجد از بناهاى حضرت سليمان عليه السلام است كه پايه هاى آن از سنگ و فلز گداخته ريخته شده است . در اخبار آمده است كه كثرت اولاد حضرت ابراهيم خليل عليه السلام به پاس فداكارى و ذبح فرزندش اسماعيل عليه السلام بود و چون اولاد او زياد شدند گروهى به عصيان و تمرّد قوانين الهى پرداختند. به حضرت داود عليه السلام خطاب شد كه گناهكاران را به سه بلا مبتلا مى سازم : سه سال قحطى يا سه ماه جنگ يا سه روز طاعون . حضرت داود عليه السلام پيام الهى را به ملّت خود ابلاغ كرد. گفتند طاقت قحطى نداريم ، جنگ هم بر ما مشكل است ، ناگزير براى مرگ حاضر مى شويم . گروهى آماده طاعون شده غسل نموده توبه كردند و كفن پوشيده و منتظر نزول عذاب گشتند و بدين منظور با زنان و كودكان به صحرا رفتند. گروهى نيز كه به اين سخنان به ديده تمسخر و استهزا مى نگريستند در شهر ماندند و طاعون آمد همه آنها را از بين برد. جمع انبوهى مردند و هلاك شدند. حضرت داود در همين تل (كه خاك بيت المقدس است و هميشه پيغمبران بر فراز آن رفته نماز مى خواندند و توبه و انابه و دعا مى كردند و دعايشان مستجاب مى شد) دعا كرد، خداوند بلا را از آنها برگردانيد. به داود خطاب رسيد كه در همين محل استجابت دعا مسجدى بسازند. اين نقطه خيمه گاه حضرت موسى عليه السلام و صلحاى بنى اسرائيل بود. همه مردم در ساختمان مسجد همّت گماشتند. مردى از صلحاى بنى اسرائيل گفت : اينجا ملك من است و اجازه نمى دهم بدون رضاى من ساختمان بسازيد. گفتند هر چه خواهى به تو مى دهيم تا راضى شوى . به داود خبر دادند، گفت بايد رضاى او را به دست آوريد. او هم قيمت را بالا برد تا به صد گوسفند و صد گاو و صد شتر رسيد. باز رضايت نداد، تا آنكه گفت ديوارى اطراف آن بكشيد و برابر آن نقره به من بدهيد تا راضى شوم . مردم همچنان حاضر شدند كه اين معامله انجام شود. چون ديد همه حاضرند، گفت من براى رضاى خدا و قربةً الى الله از حق خود مى گذرم و هيچ پولى نمى گيرم و با شما همكارى هم مى كنم . بدين ترتيب همگان در ساختمان مسجد اقصى شركت كردند. حضرت داود عليه السلام شخصا با صلحاى بنى اسرائيل سنگهاى بزرگى را بلند كرده گرد آوردند. امّا در اين اثنا به داود خطاب شد سهم تو از ساختمان مسجد تمام شد، بگذار سليمان پسرت اين وظيفه را انجام دهد. داود در سن 127 سالگى بود كه كار ساختمان مسجد اقصى را آغاز نمود و در سن 140 سالگى وفات كرد. سليمان عليه السلام به وصيّت پدرش در سن 13 سالگى به جاى وى نشست و شروع به تكميل ساختمان مسجد نمود. نيروهاى نهان و آشكار جهان ، به او كمك مى كردند. قهرمانان جن و انس از معادن دور و نزديك سنگهاى پهن و سفيد و سبز مى آوردند تا آنكه سليمان عليه السلام مسجد را ساخت و شهر قدس را به دوازده محلّه ، به نام اسباط بنى اسرائيل ، تقسيم نموده و بنا كرد. وى تا 53 سالگى مشغول تكميل مسجد بود و بدينگونه چهل سال در زمان او طول كشيد تا بناى مسجد پايان يافت . در آنجا يك قبه از شيشه براى سليمان ساختند. وى در آن قبّه بر عصاى خود تكيه زده و فرمان داده بود هيچ كس بدون اجازه وارد قبّة بلورين او نشود. روزى ديد مردى بى اجازه وارد شد. گفت كيستى ؟ جواب داد: اءنا الذى لا اءقبل الرشاءَ وَ لا اءهابَ منَ الملوك ، من آن كسى هستم كه رشوه نمى پذيرم و از پادشاهان نمى هراسم ، من ملك الموت هستم ؛ و به همان حال او را قبض روح نمود. بيت المقدّس و مسجد اقصى از مناطق بسيار جالب و جذّاب جهان اسلام است و آثار طبيعى و صنعتى ، طراوت و فراوانى ميوه ها و نعمت ، سرتاسر آن منطقة بابركت را فرا گرفته است . 5. دمشق : دمشق كه امروز به آن سوريه مى گويند و مركز آن شام است ، به گفته برخى از مورخين به دست پسر سام بن نوح ساخته شده است . در عين حال برخى نيز بناى اين شهر را به غلام ابراهيم خليل عليه السلام و بعضى ديگر به غلام نمرود بن كنعان نسبت مى دهند. در هر حال دمشق داراى صفاى هوا و لطافت آب و ميوه هاى فراوان مخصوصا موز و مركبات و زيتون است . با اين وجود، مردم آن سرزمين در جريان كربلا و اسارت آل الله عليهم السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان مكرّم او جفا كردند. شاعر مى گويد: ز قرآن شده مستفاد اين كلام مقدّس زمينى بود ارض شام ولى مردمش را نبىّ و دود به سرّ و علن بس مذمّت نمود همانا كه ايشان به عصر يزيد نمودند اهانت به شاه شهيد خصوص آن زمان كآل خير الانام رسيدند دلخون به شام ظلام همان مردم از خدا بى خبر ببستند آذين به بام و به در دف و چنگ در كوى بنواختند به عيش و طرب جمله پرداختند طرب را شد اهل طرب مشترى ولى تنگدل زهره با مشترى عطارد فكند از كف خود قلم بناليد ناهيد و شد در الم اين بيان مورخين ، معطوف به خبر معروفى است كه مدلول آن چنين است : چون سيدالشهدا عليه السلام روحى فداه شهيد شد همه ممكنات كه در حيطه ولايت مطلقه او بودند متغير شدند و حال طبيعى خود را از دست دادند - و اين حالت تاءثر و گريه بر شهادت فرمانرواى كل عالم وجود بود - مگر سه شهر كه كوفه و بصره و شام بوده است . (25) اخبار ديگرى هم مؤ يّد اين حقيقت است . چنانچه در مقاتل معتبر نقل شده روز عاشورا هر سنگى را برمى داشتند مثل اين بود كه زير آن خون تازه بوده است . محتشم كاشانى در تركيب بند مشهور خود مى گويد: باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است ؟! باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟! باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين بى نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است ؟! اين صبح تيره باز دميد از كجا، كزو كار جهان و خلق جهان جمله درهم است ؟! گويا طلوع مى كند از مغرب آفتاب كآشوب در تمامى ذرّات عالم است گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست اين رستخيز عام كه نامش محرّم است در بارگاه مقدس كه جاى ملال نيست سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است جن و ملك بر آدميان نوحه مى كنند گويا عزاى اشرف اولاد آدم است خورشيد آسمان و زمين ، نور مشرقين پرورده كنار رسول خدا : حسين عليه السلام در آن عصر كوفه و بصره زير فرمان حكومت ابن زياد، فرمانده جنگ و قاتل اصلى امام حسين عليه السلام ، بود و شام هم مركز خلافت يزيد مستِ مخمور بى اراده و بى دين شمرده مى شد. لذا اين شهر يعنى اين سه اجتماع به صورت ظاهر تاءثر نداشتند، بلكه شادمان شدند، كه روز عاشورا يَومٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بنواُميّه است . (26) ج - شام در عهد باستان سوريه (شام ) از لحاظ تاريخى تا قبل از قرون جديد شامل كشورهاى كنونى سوريه ، لبنان و قسمتهايى از اردن و فلسطين مى شد، و تقسيمات كنونى ، حاصل سياست تفرقه افكن انگليس و فرانسه در جنگ اول جهانى است . در سال 63 ميلادى امپراتورى روم بر سوريه دست يافت و از آن تاريخ سوريه تحت تسلّط روميان قرار گرفت ، تا آنكه در سال 395 ميلادى پس از تجزيه دولت روم به دو بخش روم شرقى و غربى ، سوريه جزو قلمرو امپراتورى روم شرقى (بيزانس )گرديد. ولى بتدريج استيلاى بيزانس بر سوريه ضعيف شد، تا در قرن هفتم به دست قواى اسلام افتاد. (27) د - شام در تاريخ اسلام 1.سفر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به شام سرزمين شام ، براى مسلمانان سرزمين خاطره ها است . اين سرزمين پيوندى خاص با تاريخ اسلام دارد كه ريشه هاى آن به سالهاى پيش از فتح دمشق باز مى گردد؛ به سالهاى نوجوانى و جوانى بنيانگذار اسلام حضرت محمدبن عبدالله صلى الله عليه و اله و سلم ، كه همراه عموى خود سفرى به اين سرزمين كرد. در آن سالها حضرت محمّد صلى الله عليه و آله جدّ خويش ، عبدالمطلب عليه السلام را از دست داده بود و تحت سرپرستى عموى خود ابوطالب عليه السلام به سر مى برد. بازرگانان قريش طبق معمول ، هر سال يك بار به شام سفر مى كردند. آن سال ابوطالب نيز با آنان آهنگ سفر كرد و تصميم گرفت كه برادرزاده خود را در مكّه باقى گذارده و كسى را بر حفاظت او بگمارد. ولى هنگام حركت برنامه او دگرگون شد و تصميم گرفت برادرزادة خود را نيز كه در آن روز بيش از دوازده بهار از سن او نگذشته بود همراه خود به شام ببرد. هنوز كاروان به مقصد نرسيده بود كه در نقطه اى به نام ((بُصرى )) حادثه اى پيش آمد و ابوطالب عليه السلام برنامه مسافرت را نيمه كاره رها كرد و به مكّه بازگشت . علّت قطع برنامه سفر اين بود كه در سرزمين بُصرى راهبى به نام بُحَيْرى زندگى مى كرد و به عللى از كاروان قريش براى اطعام در صومعه خود دعوت كرد. زمانى كه قريش از صرف غذا فارغ شدند رو به آنان كرد و گفت : اين كودك (حضرت محمّد) متعلّق به كيست ؟ همگى گفتند: او برادرزاده ابوطالب عليه السلام است . وى رو به ابوطالب كرد و گفت : كودك شما آينده درخشانى دارد، او همان پيامبر موعود تورات و انجيل است و تمام خصوصيّاتى كه براى پيامبر پس از مسيح در كتابهاى دينى خود خوانده ام بر اين كودك منطبق است . او داراى آيينى جاودانى است . او را از چشم دشمن پنهان ساز! اگر ملّت يهود او را ببينند و بشناسند نقشه قتل او را مى ريزند. چه بهتر كه شما از اين نقطه به مكّه برگرديد. از اين جهت ابوطالب برنامه سفر خود را قطع كرد و بسرعت به مكّه بازگشت . ولى برخى از تاريخ نگاران يادآور مى شوند كه هدف نهايى كاروان قريش همان نقطه بود كه با راهب ملاقات كردند و ابوطالب عليه السلام كارهاى بازرگانى خود را بسرعت به پايان رسانيد و همراه برادرزاده خود به مكّه بازگشت و از آن پس هرگز به سفر نرفت و حفاظت و سرپرستى برادرزاده را بر همه چيز مقدّم داشت . (28) 2. دومين سفر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله يك بار ديگر نيز به اين سرزمين سفر كرد و آن زمانى بود كه حضرت 25 سال داشت و هنوز در كنار عمويش ابوطالب زندگى مى كرد. ابوطالب عليه السلام درصدد بود كه براى برادرزاده خويش شغل مناسبى در نظر بگيرد. در آن زمان خديجه ، دختر خويلد، زنى شرافتمند و تجارت پيشه بود و دامنه تجارت او به مصر و حبشه كشيده شده بود. ازينرو ابوطالب عليه السلام به برادرزاده خود گفت : خديجه عليه السلام دنبال مرد امينى مى گردد كه سرپرستى تجارت او را به عهده گيرد؛ چه بهتر كه خود را به وى معرّفى كنى . او پيشنهاد ابوطالب را پذيرفت ولى بر اثر مناعت طبع و همّت بلندى كه داشت از اينكه مستقيما چنين پيشنهادى را به خديجه دهد، خوددارى كرد. اتفاقا خديجه كه از امانت و راستگويى و مكارم اخلاق حضرت محمد صلى الله عليه و آله آگاه بود، هنگامى كه از مذاكرات آنان اطلاع يافت فورا كسى را دنبال حضرت فرستاد و پيشنهاد كرد كه با سرمايه وى براى تجارت رهسپار شام شود و اعلام كرد كه حاضر است دو برابر آنچه به ديگران مى دهد به حضرت بپردازد. لذا حضرت محمد صلى الله عليه و آله اين پيشنهاد را پذيرفت و هنگامى كه كاروان بازرگانى قريش به سمت شام حركت كرد، حضرت در راءس كاروان خديجه رهسپار شام گرديد. خديجه در اين سفر شتر راهوارى را در اختيار وكيل خود قرار داد، و نيز دو غلام را كه يكى از آنها ((ميسره )) نام داشت همراه او روانه كرد تا در كارها دستيار وى باشند. سرانجام كاروان به شام رسيد. بازرگانان اجناس خود را فروختند و سود خوبى عايد گرديد. حضرت محمّد صلى الله عليه و آله در بازگشت كالاهايى براى فروش از بازار ((تهامه )) خريد و همراه كاروانيان به مكّه بازگشت . (29) 3. پيك اسلام در سرزمين شام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از نخستين روز بعثت ، آيين خود را آيينى جهانى معرّفى مى كرد. چنانكه در بسيارى از آيات قرآن به جهانى بودن اسلام تصريح شده است . از آن جمله مى فرمايد: (قُلْ يا اءَيُّهَا النّاسُ إِنّى رَسولُ اللهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعا) : اى مردم ! من فرستاده خدا به سوى همگى شما هستم . (30) پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از سالهاى نخست بعثت ، پيوسته در پى فرصتى بود كه به نشر آيين خود در ميان ملل جهان بپردازد، امّا توطئه هاى مختلف دشمنان اسلام به وى فرصت انجام اين كار را نمى داد. پس از آنكه در سال ششم هجرى پيمان صلح حُديبيّه ميان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و قريش بسته شد و فكر رسول خدا از خطر حمله قريش آسوده گرديد، پيامبر تصميم گرفت زمامداران وقت و رؤ ساى كشورهاى مختلف آن روز را طى نامه هايى به اسلام دعوت كند و آيين خود را كه از دايره يك عقيده ساده گام فراتر نهاده به صورت يك آيين جهانى درآمده بود به ملل جهان آن روز عرضه نمايد. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله شش نفر از ورزيده ترين افراد را طى نامه هايى كه رسالت جهانى آن حضرت در آنها منعكس بود به نقاط مختلف روانه كرد. سفيران هدايت دريك روز رهسپار سرزمينهاى ايران ، روم ، حبشه ، مصر، يمامه ، بحرين و حيره شدند. قيصر، پادشاه روم شرقى ، با خدا پيمان بسته بود كه هرگاه در نبرد با ايران پيروز گردد به شكرانه اين پيروزى ، از مقر حكومت خود قُسطنطنيه پياده به زيارت ((بيت المقدس )) رود. او پس از پيروزى به نذر خود جامه عمل پوشانيد و پياده رهسپار بيت المقدس گرديد. ((دحيه كلبى )) ماءمور شد نامه رسول خدا صلى الله عليه و آله را به قيصر برساند. او قبلا سفرهاى متعددى به شام داشت و به نقاط مختلف شام كاملا آشنا بود. قيافه گيرا، صورت زيبا و سيرت نيكوى وى شايستگى همه جانبه او را براى انجام اين وظيفه خطير ايجاب مى كرد. وى پيش از آنكه شام را به قصد قُسطنطنيه ترك كند در يكى از شهرهاى شام يعنى ((بُصْرى )) (31) اطلاع يافت كه قيصر عازم بيت المقدس است . لذا فورا با استاندار بُصْرى ، به نام حارث بن ابى شمر، تماس گرفت و ماءموريّت خطير و پر اهميّت خود را به او ابلاغ كرد. واقدى (32) مى نويسد: ((پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داده بود كه نامه را به حاكم بُصْرى بدهد و او نامه را به قيصر برساند)). شايد اين دستور از اين نظر صادر شده بود كه پيامبر شخصا از مسافرت ((قيصر)) آگاهى داشت ، و يا اينكه شرايط و امكانات دحيه محدود بوده و مسافرت تا قسطنطنيه خالى از اشكال و مشقّت نبوده است . در هر صورت ، سفير پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با حاكم بُصرى تماس گرفت . استاندار، ((عدى بن حاتم )) را خواست و او را ماءمور كرد تا همراه سفير پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى بيت المقدس بروند و پيام و نامه پيامبر را به دست قيصر برسانند. ملاقات سفير با قيصر در شهر حمص صورت گرفت . وقتى مى خواست به ملاقات قيصر برود، كارگزاران سلطان به او گفتند كه بايد در برابر قيصر سر به سجده بگذارى و در غير اين صورت به تو اعتنا نخواهد كرد و نامه تو را نخواهدگرفت . دحيه ، سفير خردمند پيامبر اسلام ، گفت : ((من ، براى كوبيدن اين سنّتهاى غلط، رنج اين همه راه را بر خود هموار كرده ام . من از طرف صاحب رسالت محمّد صلى الله عليه و آله ماءمورم به قيصر ابلاغ كنم كه بشر پرستى بايد از ميان برود، و جز خداى يگانه كسى مورد پرستش واقع نگردد. با اين ماءموريّت و با اين عقيده و اعتقاد، چگونه مى توانم تسليم نظريّه شما شوم و در برابر غير خدا سجده كنم ؟)). منطق نيرومند و نيز صلابت و استقامت سفير، مورد اعجاب كاركنان دربار قرار گرفت . يك نفر از درباريان خير انديش به دحيه گفت مى توانى نامه را روى ميز مخصوص قيصر بگذارى و برگردى . كسى جز او دست به نامه هاى روى ميز نمى زند و هر موقع نيز نامه را بخواند، شما را به حضور خواهد طلبيد. دحيه از راهنمايى آن مرد تشكّر كرد و نامه را روى ميز قيصر گذارد و بازگشت . قيصر نامه را گشود. بسم الله الرحمن الرحيم من محمّد بن عبدالله الى هر قل عظيم الروم ، سلام على من اتّبع الهدى اءمّا بعد فإ نّى اءدعوك بدعاية الا سلام اءسلم تسلم يؤ تك الله اءجرك مرّتين فإ ن تولّيت فإ نّما عليك اثم (الاريسين ) و يا اءهل الكتاب تعالوا إ ليكلمة سواء بيننا و بينكم الّا نعبد إ لّا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتّخذ بعضنا بعضا اءربابا من دون الله فإ ن تولّوا فقولوا باءنّا مسلمون (محمّد رسول الله ). ابتداى نامه ، كه با ((بسم الله )) شروع شده بود، توجّه قيصر را به خود جلب كرد و گفت : من از غير سليمان تاكنون چنين نامه اى نديده ام . سپس مترجم ويژه عربى خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه كند. او نامه پيامبر را چنين ترجمه كرد: (نامه اى است ) از محمّد فرزند عبدالله به هرقل بزرگ روم . درود بر پيروان هدايت ! من تو را به آيين اسلام دعوت مى كنم ، اسلام آور تا در امان باشى ، خداوند به تو پاداش مى دهد (پاداش ايمان خود و پاداش ايمان كسانى كه زيردست تو هستند) . اگر از آيين اسلام روى گردانى گناه ((اريسان )) نيز بر توست . اى اهل كتاب ، ما شما را به يك اصل مشترك دعوت مى كنيم : به اينكه غير خدا را نپرستيم ، و كسى را انباز او قرار ندهيم ، و بعضى از ما بعضى ديگر را به خدايى نپذيرد. هرگاه (اى محمّد) صلى الله عليه و آله آنان از آيين حق سر برتافتند بگو گواه باشيد كه ما مسلمانيم . 4. نفوذ اسلام به شام در سال 14 هجرى (برابر با حدود نيمه اول قرن هفتم ميلادى ) شام جزو قلمرو اسلامى گرديد. بدين ترتيب كه ، در زمان خلافت ابوبكر ارتش اسلام به فرمان وى به سوى منطقه شام حركت كرد. پس از درگيريهايى كه بين نيروهاى اسلام و سپاهيان ((هرقل )) ((هراكليوس )) امپراتور روم شرقى ) در اردن و فلسطين رخ داد، نيروهاى روم شكست خورده به سمت دمشق عقب نشينى كردند و شهر دمشق توسّط مسلمانان محاصره گرديد. در اين هنگام ابوبكر درگذشت (22 جمادى الاخر سال 13 هجرى ) و عمر به خلافت رسيد. سرانجام در تاريخ رجب سال 14 هجرى شهر دمشق سقوط كرد و سربازان تحت فرماندهى خالدبن وليد پس از پيمان صلح از دروازة شرقى ، و سربازان تحت فرماندهى ابوعبيدة جرّاح با درگيرى نظامى از دروازه اى به نام ((باب الجابيه )) وارد شهر شدند و ابوعبيده نيز پيمان صلح خالد را تصويب كرد (33) يعقوبى در اين زمينه مى نويسد: شهر دمشق شهرى است با شكوه و كهن ، كه در دوران جاهليت و اسلام مركز شام بوده است و آن را در همه جندى هاى شام (34) در بسيارى از رودخانه ها و آبادى و رودخانه اعظمش كه ((بَرَدا)) (35) گفته مى شود، نظيرى نيست . شهر دمشق در سال 14 هجرى و در عهد خلافت عمربن خطاب گشوده شد و ((ابوعبيدة بن جراح )) آن را پس از يك سال محاصره از دروازه اى به نام ((باب الجابية )) به صلح فتح نمود و خالد بن وليد از دروازه ديگرش به نام ((باب الشرقى )) بدون صلح درآمد و به عمر بن خطاب نوشتند و او هم عمل ابوعبيده را روا داشت . (36) البته در پيروزى مسلمانان ، آمادگى مردم آن منطقه جهت پذيرش اسلام بى تاءثير نبود و عواملى مانند نزديكى مردم آن منطقه از نظر آداب و رسوم به عرب ، رفتار ساده سپاهيان فاتح اسلام با مردم ، مالياتهاى سنگينى كه حكومتهاى قبلى از آنان مى گرفتند، خستگى مردم از بحثها و جدالهاى كلامى و مكتبهاى فكرى گوناگون كه در مسيحيت آن منطقه پديد آمده بود، مردم آن سامان را از مسيحيت و حكومت روميان رويگردان ساخته بود. (37) در هرحال از آن تاريخ به بعد، منطقة شام به قلمرو اسلامى پيوست و از سال 40 هجرى ، كه معاويه پس از شهادت اميرالمؤ منين على عليه السلام زمام امور مسلمانان را در دست گرفت ، تا سال 132 هجرى ((دمشق )) پايتخت حكومت بنى اميه بود. در اين تاريخ به دنبال سقوط سلسله بنى اميه با انقلاب عباسيان ، كه با پشتيبانى شيعيان و ايرانيان موجب به قدرت رسيدن عباسيان گرديد، شام اعتبار سابق خود را از دست داد و بغداد به عنوان پايتخت انتخاب گرديد. (38) پس از سقوط بنى اميه ، شام ادوار مختلفى را طى كرده است ، كه شرح آن نيازمند كتابى ديگر است . بخش سوم : شجرة ملعونة بنى اميّه (وَ ما جَعلْنا الرُّؤْيَا الَّتى اءرَيْناكَ إ لّا فِتْنَةً للنّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ (39) فى الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزيدُهُمْ إ لّا طُغْيانا كبيرا)(40) مفسّرين ، عموما، در تفسير آية شريفه فوق نوشته اند كه : رسول اكرم صلى الله عليه و آله در خواب ديد ميمونها بر منبر وى بالا مى روند و سخت متاءثّر گرديد. جبرئيل ، پيك الهى ، نازل شد و خواب را چنين تعبير نمود: بنى اُميّه بر بنى هاشم غلبه مى كنند و از منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بالا مى روند، آنان شجره ملعونه هستند. روايت شده كه از اين تاريخ به بعد، ديگر كسى خنده بر لب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نديد. (41) نيز از جمله آياتى كه در ذمّ بنى اُميّه نازل شده ، سوره مباركه قدر است . مقصود از ((الف شهر)) دراين سوره ، طول دوران دولت بنى اُميّه است كه هزار ماه طول كشيد و از بركات و ثواب ليلة القدر محروم بودند و خير اُخروى يك شب قدر، از خير دنيوى هزار ماه رياست بنى اُميّه بيشتر است . چنانچه فخر رازى در تفسير كبير، و ابن اثير در اُسْدُ الغابه ، از حضرت امام مجتبى عليه السلام نقل مى كنند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خواب بنى اُميّه را ديد كه پاى بر منبرش مى گذارند، و طبق روايتى : چون بوزينگان بر آن جست و خيز مى كنند. حضرت از اين صحنه ناراحت شد. پس خداى بزرگ ، سوره مباركه ((إ نّا اءنزلناه )) را فرستاد، يعنى هزار ماه ملك بنى اُميّه . قاسم ، كه راوى حديث است ، گفته است حساب كرديم ، ديديم دوران حكومت بنى اُميّه هزار ماه به طول انجاميد. (42) مسعودى در مروج الذهب آورده است كه : جمع مدّت سلطنت بنى اُميّه تا زمانى كه منقرض شدند و خلافت به بنى عبّاس منتقل شد، بدون كم و زياد، هزارماه كامل بوده است . آيا بنى اُميّه از قريش بودند؟! در اصل و نسب بنى اُميّه و پاره اى از افراد مشهورشان ، سخن بسيار است . در ردّ نسبت بنى اُميّه به قريش گفته شده است كه اُميّه ، نياى آنان ، بنده اى رومى بود، عبدالشمس او را خريد و به رسم عرب در جاهليّت او را پسر خود خواند. مؤ يّد اين مطلب ، كلام اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام در يكى از نامه هايش به معاويه است كه مرقوم فرمود: ((ليس اُميّة كهاشم ، و لا حرب كعبد المطلّب ، و لا اءبوسفيان كاءبى طالب ، و لا المهاجر كالطليق ، و لا الصريح كاللّصيق )) . به تصريح دانشمندان ، مانند محمّد عبده مصرى در شرح نهج البلاغه ، صريح به كسى گويند كه صحيح النسب باشد، ولصيق كسى است كه بيگانه بوده و او را به فاميل و قبيله وى چسبانده باشند. اُميّه مرد بدنامى بود كه متعرّض زنان مى شد و به فحشا و زنا معروف بود. وى همان كسى است كه چون به ده سال جلاى وطن محكوم شد، از مكّه به شام رفت و در آنجا ده سال ماند و با زن يهودى شوهردارى زنا كرد. آن زن در بستر شوهرش ، كه فردى يهودى بود، پسرى آورد و اميه او را فرزند خود خواند و بر وى نام ذكوان نهاد و او را مكنّى به ابو عمرو ساخت . سپس زن خودش را در زمان حيات خود به او داد، و اين ذكوان پدر ابومعيط وجد عقبه - پدر وليد بن عقبه ، برادر مادرى عثمان - است . (43) خاندان ابوسفيان در ميان كسانى كه در مقابل دعوت اسلام به توحيد و خداپرستى عناد ورزيده و لجوجانه مخالفت كردند و مقاومت نشان دادند، ابوسفيان فساد و عناد و اصرارش از همگان بيشتر بود. وى براى جلوگيرى از انوار تابناك اسلام تلاش بسيار كرد و در بدر و احد و خندق ، از سران مشركين ، و در اُحد و خندق سردار لشگر و زعيم سپاه كفر بود. ابوسفيان و زن و فرزندانش ، هر چه توانستند رسول اكرم صلى الله عليه و آله را آزار دادند و از شرك و كفر پشتيبانى كردند. در جنگ بدر سه تن از فرزندانش چ معاويه ، حنظله و عمرو - شركت داشتند. على عليه السلام حنظله را كشت و عمرو را اسير كرد، ولى معاويه گريخت و شدّت فرار وى از جنگ چنان بود كه وقتى به مكّه رسيد پاهايش ورم كرده بود! (44) هند جگرخوار! مادر معاويه در تاريخ به هند جگرخوار مشهور است ، زيرا وى جگر حمزه سيّدالشّهدا، عموى بزرگوار رسول خدارا صلى الله عليه و آله در جنگ اُحد به علّت دشمنى با آن حضرت به دندان جويد و قطعات جگر را به رشته كشيد و بر گردن آويخت ! اين زن نيز، مانند شوهرش ابوسفيان ، با رسول خدا صلى الله عليه و آله و اسلام سخت دشمن بود، بلكه شايد دشمنى وى شديدتر بود. ابوسفيان ، دشمن اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله پدر معاويه ، ابوسفيان است كه آزار و دشمنى او نسبت به پيشواى اسلام از آغاز بعثت تا زمان رحلت آن حضرت ، آشكارتر از ((كفر ابليس )) است . وى رهبرى دشمنان رسول خدا صلى الله عليه و آله از كفّار قريش و مشركين مكّه ، را برعهده داشت و هميشه پرچم كفر را بر ضدّ نهضت جوان اسلام به دوش مى كشيد. او در مكّه دامها و نيرنگهاى بسيارى را عليه مقام رسالت به كار گرفت ، و زمانى هم كه حضرت به مدينه رفت ، بر ضد ايشان ، دست به ايجاد جنگهاى مختلفى زد تا از بت پرستى و رذايل اخلاقى دفاع نمايد و رسالت الهى پيامبر صلى الله عليه و آله و فضايل اخلاقى يى را كه هدف آن حضرت بود ريشه كن سازد. (45) زمخشرى ، دانشمند مشهور اهل سنّت ، گويد: ابوسفيان مردى كوتاه قامت و بدشكل بود و هند، صباح را (كه مزدور و اجير ابوسفيان بوده و از طراوت جوانى برخوردار بود) به نظر خريدارى نگاه مى كرد و عاقبت نيز نتوانست خوددارى كند و لذا او را به سوى خويش خواند و در ميان آن دو ارتباط پنهانى برقرار گشت . اين روابط نامشروع تا آنجا بالا گرفت كه پاره اى از مورخين معتقدند علاوه بر معاويه ، عتبه (فرزند ديگر ابوسفيان ) هم در حقيقت از صباح بوده است ! و نيز گفته اند: هند از به دنيا آوردن اين طفل در منزل ابوسفيان خشنود نبود، لهذا سر به بيابانها نهاد و كودك خود، عتبه ، را در تنهايى به دنيا آورد. خاندان بنى اُميّه رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: عدل و داد، هنگامى كه در ميان پيروان من از بين خواهد رفت كه مردى به نام يزيد از امويان زمامدار مسلمانان گردد. (46) امويان ، اين خاندان رانده شده و منفور، نه از مهاجرين بودند و نه از انصار. آنان ثروت مسلمانان را به غارت بردند، دين سازى كردند، و مسلمانان را به بردگى گرفتند. (47) سراسر دوره بنى اُميّه جز رجعت به عصر جاهليّت ، و پيروى از كفر و الحاد چيز ديگرى نيست (48) ابوسفيان گفت : پروردگارا، بار ديگر دوران جاهليّت را به ما بازگردان و حكومت و خودمختارى تازيان را زنده كن !(49) نيز گفت : سوگند به خدا، اگر زنده بمانم حكومت را از دست هاشميان بيرون خواهم آورد. (50) پسرش معاويه هم ، پس از تحميل صلح بر امام حسن مجتبى عليه السلام ، صراحتا گفت : من در راه دين با شما نجنگيدم ، بلكه تنها به اين علّت با شما ستيز كردم كه بر شما حكومت كنم (51) هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد، ابوسفيان بر او وارد شده و اظهار داشت : خلافت را چون ((گوى )) در دست بنى اُميّه بچرخان ، كه خلافت و رسالت جز سلطنت چيز ديگرى نيست و من بهشت و جهنّمى نمى فهمم . (52) در حدود پنجاه سال پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله ، بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤ منين عليه السلام ، و ده سال بعد از شهادت امام حسن مجتبى عليه السلام بود كه در نيمه ماه رجب سال شصتم هجرت معاوية بن ابى سفيان از دنيا رفت . معاويه در حدود چهل و دو سال در دمشق امارت و خلافت كرده بود: حدود پنج سال از طرف خليفه سوم امير شام بود؛ كمتر از پنج سال هم در زمان خلافت اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام و همچنين حدود شش ماه در خلافت امام حسن عليه السلام حكومت شام را در دست داشت . و در اين مدت دائما با على و حسن بن على عليه السلام در جنگ و ستيز بود. افزون بر اين همه ، چيزى كمتر از بيست سال هم خلافت اسلامى را در چنگ داشت و در اواخر عمر خود براى خلافت فرزندش از مردم مسلمان بيعت گرفت . عثمان و معاويه ، سرسلسله چهارده نفر خلفاى سفيانى و مروانى بنى اُميه هستند كه از سال 41 تا سال 132 هجرى مدت هزارماه حكومت اسلامى را به دست داشتند.(53) جنايات معاويه بيشمار است : وى با امام حسن عليه السلام صلح كرده و بر خلاف مواد آن عمل كرد. چنانكه بر خلاف تعهداتش شيعيان على عليه السلام را در فشار شديدى قرار داد، و از جمله حجر بن عدى و 6 نفر از ياران او را كشت . قدرت معاويه به جايى رسيده بود كه هرچه مى خواست مى كرد. شجره نفرين شده ! رسول خدا فرمود: ((إ ذا راءيتم معاوية على منبرى فاقتلوه )) (54) يعنى ، وقتى معاويه را بالاى منبر من ديديد، او را بكشيد. روزى پيامبر گرامى ، ابن عبّاس را براى احضار معاويه فرستاد. ابن عبّاس رفت تا معاويه را احضار كند، ديد مشغول غذا خوردن است . در بازگشت عرضه داشت : غذا مى خورد. حضرت فرمود: ((لا اءشبع الله بَطَنه )) (55) يعنى ، خداوند هيچ گاه شكم او را سير نكند! در نتيجة نفرين رسول خدا صلى الله عليه و آله ، معاويه هيچ وقت در غذا خوردن سير نمى شد. وى مى گفت : دست كشيدن من از غذا براى سيرى از آن نيست ، بلكه از جهت خستگى از خوردن است ! معاويه شراب مى خورد و به اسم اسلام حكومت مى كرد. (56) جاريه و معاويه نام يكى از رؤ ساى عشاير عرب ، ((جاريه )) بود. به طورى كه ((اقرب الموارد))، از كتب مشهور لغت ، مى گويد: يكى از معانى جاريه ، ((الحيّة من جنس الافعى )) است . يعنى ، جاريه يك نوع مار از جنس افعى است . جاريه مردى قوى ، صريح اللّهجه و با شخصيّت بود. او و كسانش از حكومت ظالمانه معاويه ناراضى بودند و در دل نسبت به وى كينه و دشمنى داشتند. معاويه كه بدبينى او و كسانش را احساس كرده بود تصميم گرفت روزى در برابر مردم به وى توهين كند و نامش را وسيله تمسخر و تحقير او قرار دهد. فرصتى پيش آمد و جاريه با معاويه روبرو شد. معاويه گفت : تو چقدر نزد قوم و قبيله ات پست و ناچيزى كه اسم ترا افعى گذارده اند. جاريه فورا و بدون تامل گفت : تو چقدر نزد قوم و قبيله ات پست و ناچيزى كه اسم ترا معاويه گذارده اند (معاويه به معنى سگ ماده است !) (57) معاويه از اين جواب سخت ناراحت شد و گفت : بى مادر، ساكت باش ! جاريه پاسخ داد: من مادر دارم كه مرا زاييده است . به خدا قسم دلهايى كه بغض ترا در خود مى پرورد، در سينه هاى ماست و شمشيرهايى كه با آنها با تو نبرد خواهيم كرد در دستهاى ماست ؛ تو قادر نيستى به ستم ما را هلاك كنى و به زور بر ما حكومت نمايى . تو در حكومتت با ما عهد و پيمانى بسته اى و ما نيز طبق آن متعهّد شده ايم كه از تو اطاعت كنيم ؛ اگر تو به پيمانت با ما وفا كنى ما هم در اطاعت از تو پايدار خواهيم بود و اگر تخلّف نمايى بدان كه پشت سر ما مردان نيرومند و نيزه هاى برنده قرار دارند. معاويه كه از صراحت گفتار و روح آزاد جاريه خود را سخت شكست خورده مى ديد، گفت : خداوند مانند ترا در جامعه زياد نكند! شريك بن اعور و معاويه شريك بن اعور، سيد و بزرگ قوم خود بود و در زمان معاويه مى زيست . وى شكل و شمايل بدى داشت . اسمش شريك بود و پدرش نيز اعور نام داشت كه به معنى كسى است كه يك چشمش معيوب باشد. در يكى از روزهايى كه معاويه در اوج قدرت بود، شريك بن اعور به مجلس او آمد. معاويه ، از اسم نامطبوع وى و پدرش ، و همچنين از قيافه ناخوشايند او، سوء استفاده كرده و او را به باد تحقير و اهانت گرفت . معاويه گفت : نام تو شريك است و براى خدا شريكى نيست ، و تو پسر اعورى و سالم از اعور بهتر است ، نيز صورت نازيبايى دارى و خوشگل بهتر از بدگل است . چگونه قبيله ات كسى چون تو را به سيادت و آقايى خود برگزيده اند؟ شريك در جواب گفت : به خدا قسم ، تو معاويه هستى و معاويه سگى است كه عوعو مى كند. تو عوعو كردى و نامت را معاويه گذاردند. تو فرزند حرب و صخرى و زمين همواره از زمين سنگلاخ بهتر است . با اين همه ، چگونه به مقام زمامدارى مسلمين نايل آمده اى ؟ سخنان شريك بن اعور، معاويه را شكست داد و معاويه شريك را قسم داد كه از مجلس وى خارج شود. (58) دو سياست متضاد فرمان على بن ابى طالب عليه السلام به لشكريانش : كوچكترين خونى را، بنا حق ، بر زمين جارى نسازيد. دستور معاويه به لشگريان : از كشتن زنان و كودكان نيز دست برنداريد. (59) معاويه دستور داد در بلاد اسلامى گردش كنند و هر كس را كه از هوا خواهان على عليه السلام است بكشند. ولى على بن ابى طالب عليه السلام به واليانش مى فرمود: با كسى كه با تو نجنگد پيكار مكن و بر مسيحيان و يهوديانى كه با مسلمانان عهد بسته اند ستم مكن . گور معاويه كجاست ؟ سيد محمد صادق طباطبائى - رجل معروف ايران در عصر مشروطه و پهلوى ، و رئيس پيشين مجلس شوراى ملى - در سال 1335 شمسى مسافرتى به سوريه مى كند. در آنجا به فكر مى افتد ببيند گور معاويه كجاست و چه وضعى دارد؟ طباطبائى از هر كس مى پرسد گور معاويه كجاست ؟ همه با يك ديد نفرت آميز به او پاسخ كوتاهى مى دهند و از راهنمايى وى خوددارى مى كنند. ولى وى مصرانه اين جستجو را دنبال مى كند و سرانجام در يكى از محلات پشت شهر تنها يك درشكه چى را مى يابد كه ، با گرفتن دست مزد مضاعف ، حاضر به بردن طباطبائى سر قبر معاويه مى شود. آن هم با اين شرط كه طباطبائى را به خارج شهر و نزديكى آرامگاه معاويه ببرد و آنجا او را پياده كرده و باز گردد و بقيه راه را خود طباطبائى پياده برود. بهتر است از اين به بعد رشته كلام را به دست خود طباطبائى داده و بدون ذره اى كم و كاست گفته او را بشنويم : مسافت زياد نبود، رسيديم . حياط خرابه محقرى مشتمل بر دو اطاق كوچك و فضايى در حدود 20 متر بود. سه پله مى خورد. پايين رفتيم . وسط حياط، حوض كوچك و مخروبه اى با آب گنديده ، كه سه مرغابى در آن زندگى مى كردند، وجود داشت . پيرزنى در گوشه حياط نشسته بود. دوكى در دست (داشت ) و مقدارى پشم در جلويش بود و نخ مى رشت . همين كه ما را ديد گفت : اينجا چه كار داريد؟ گفتم : آمده ام قبر معاويه را ببينم ، كجاست . گفت : معلوم مى شود شما عراقى هستيد، براى اينكه از اهل شام كسى اينجا نمى آيد، و با دست يكى از اطاقها را كه در چوبى كهنه اى داشت نشان داد. در را باز كردم ، اطاقى بود به مساحت ده دوازده متر كه محل دو قبر در آن ظاهر بود: روى يكى از قبرها پارچه سبز رنگ رفته و مندرس افتاده بود و دو شمعدان مسى قديمى هم رويش گذارده بودند؛ و قبر ديگر ساده و بى پيرايه بود. قدرى ايستادم و مانند كسى كه فاتحه بخواند مقدارى لعن به معاويه و بنى اُميّه فرستادم و از در بيرون آمدم ! (60) جواز لعن بر معاويه عين الا ئمّه روايت مى كند كه به ده دليل ، لعن بر معاويه رواست : 1. خروج او از اطاعت اميرالمؤ منين على عليه السلام 2. شمشير كشيدن او بر روى اميرالمؤ منين على عليه السلام 3. غصب كردن حقّ حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام 4. انكار اهل بيت عليه السلام 5. خود را مستحق امامت شناختن . 6. كتمان فضل اميرالمؤ منين على عليه السلام 7. جسارت به اميرالمؤ منين على عليه السلام بر سر منبرها. 8. بهتان بر آن سرور نهادن به خون عثمان . 9. ولايت بر اُمّت را به يزيد كافر دادن . 10 قتل حسن بن على عليه السلام و وصيّت كردن به قتل امام حسين عليه السلام پس معاويه مستحق لعن باشد، بى شرط.(61) امام حسين عليه السلام يگانه حامى دين اسلام معاويه لعنة الله عليه در طول خلافت بيست ساله خود پايه هاى حكومت فرزند فرومايه اش يزيد را، كه عصاره فساد و ثمره شوم شجره اموى بود، محكم و استوار ساخت . پس از درگذشت معاويه ، مردى روى كارآمد كه نه تنها تربيت دينى نداشت ، بلكه با اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله روى كينه توزيهاى دوران جاهليّت و جنگهاى بدر و اُحُد و احزاب شديدا مخالف بود. حكومتى كه بايد پاسدار رسالت اسلام ، مجرى قوانين و حدود، نماينده افكار و آراى مسلمانان ، و تجسّم روح جامعه اسلامى باشد، به دست مرد پليدى افتاد كه آشكارا موضوع رسالت و وحى محمد صلى الله عليه و آله را انكار مى كرد و بسان جدّ خود، ابوسفيان ، همه را پندارى بيش نمى دانست . (62) آيا در چنين اوضاع و احوال ، و با انتشار فساد در حوزه هاى حكومت اسلامى ، و نفوذ عناصر مرتجع كه مى خواستند اوضاع را به دوران جاهليت بازگردانند، حضرت حسين بن على عليه السلام كه نمونه تقوى و پرهيزگارى و سمبل آزادى و يگانه حامى دين و ياور پيامبر صلى الله عليه و آله بود مى توانست دست بيعت به چنين مردى بدهد و بر جنايات و ستمكاريها و منويّات پليد او صحّه بگذارد؟ هنگامى كه وليد، استاندار مدينه ، امام عليه السلام را به استاندارى دعوت كرد و نامه يزيد را براى او خواند و از حضرت خواست كه با يزيد بيعت كند، وى در پاسخ گفت : ((إ نّا اءهل بيت النبوّة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة ، بنا فتح الله )) و بنا ختم ...)) (63) ما خاندان نبوّت و معدن رسالتيم و مركز آمد و رفت فرشتگان . خداى متعال بنيان دين را به دست مردى از ما خاندان بنياد نهاد و كار حاكميّت آن بر جهان را نيز به دست ما به پايان خواهد رساند. و يزيد مردى است فاسق و بزهكار، شرابخوار، قاتل بى گناهان و متجاهر به فسق ؛ مثل منى با اين سوابق درخشان ، با چنين كسى هرگز دست بيعت نمى دهد. بدينگونه ، امام عليه السلام با نهضت و قيام سازنده خود، ماهيت كثيف اين حكومت را به مسلمانان جهان نشان داد وپرده از روى منويات خطرناك آن برداشت . سرانجام نيز با خون سرخ خويش ، احساسات مردم را بر ضد امويان بسيج كرد و چيزى نگذشت كه در تمام اقطار اسلامى قيامهايى روى داد كه نهايتا منجر به نابودى كامل حكومت امويان گرديد. (64) در حكومت معاويه ، مردان شجاع و نامى فراوانى از مسلمين ، چون حجر بن عدى و رُشَيد هجرى ، را به جرم محبّت اهل بيت و ولاى على عليه السلام كشتند. علاوه بر همه اينها، معاويه با تمهيد مقدماتى ننگين ، سبط اكبر رسول خدا صلى الله عليه و آله يعنى امام دوّم شيعيان جهان حسن بن على عليه السلام را مسموم و شهيد ساخت .(65) حمايت امام حسين عليه السلام از مظلوم شدّت علاقة امام حسين عليه السلام به دفاع از مظلوم و حمايت از ستمديدگان را مى توان در داستان ارينب و همسرش ، عبدالله بن سلام ، دريافت كه اجمال و فشرده آن را در اينجا متذكّر مى شويم : يزيد در زمان ولايت عهدى ، با اينكه همه نوع وسايل شهوترانى و كامجويى و كامروايى از قبيل پول ، مقام ، كنيزان رقاصه و.... را در اختيار داشت ، چشم ناپاك و هرزه اش را به بانوى شوهردار عفيفى دوخته بود. پدرش معاويه ، به جاى آنكه در برابر اين رفتار زشت و ننگين عكس العمل كوبنده اى نشان دهد، با حيله گرى و دروغپردازى و فريبكارى ، مقدماتى فراهم ساخت تا آن زن پاكدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش يزيد بكشاند. حسين بن على عليه السلام كه از قضيه با خبر شد در برابر اين تصميم زشت ايستاد و نقشه شوم معاويه را نقش بر آب ساخت . وى با استفاده از يكى از قوانين اسلام زن را به شوهرش ، عبدالله بن سلام ، بازگرداند و دست تعدّى و تجاوز يزيد را از سر خانواده اى مسلمان و پاكيزه قطع كرد و با اين كار همّت و غيرت هاشميين را نمايان ساخت و علاقه مندى خود را به حفظ نواميس جامعه مسلمان ابراز داشت و اين رفتار سبب شد كه مفاخر آل على عليه السلام و دنائت و ستمگرى بنى اُميّه ، براى هميشه در تاريخ به يادگار ماند.(66) وصيّت معاويه به يزيد معاويه ، در مرض وفات خويش ، پسرش يزيد را نزد خود خواند و وصيتهايى بدين مضمون به او كرد: پسرم ، من رنج بار بستن و رفتن بدين سوى و آن سوى را از تو كفايت كردم و كارها را براى تو آسان نمودم و دشمنان را خوار كردم و گردنكشان عرب را براى تو خاضع نمودم و براى تو آن چيز را فراهم نمودم كه كسى براى فرزندش فراهم ننمود. پس اهل حجاز را مراعات كن كه اصل تواند. هر كه از حجاز نزد تو آيد او را گرامى دار و هركه غايب باشد احوال او را بپرس . مردم عراق را مراعات نما و حتى اگر از تو بخواهند كه هرروز عاملى را عزل كنى بكن . چه ، عزل يك عامل براى تو آسانتر از آن است كه صد هزار شمشير به روى تو كشيده شود. اهل شام را رعايت كن و آنها را محرم راز خويش قرار ده ؛ اگر از دشمنى بيم داشتى از آنان طلب كمك كن ، و زمانى كه به مقصود خويش رسيدى ، آنها را به بلاد شام بازگردان ، چون اگر در غير بلاد شام بمانند، اخلاق آنها دگرگون خواهد شد. من نمى ترسم كه در امر خلافت كسى با تو به نزاع برخيزد، مگر چهار كس از قريش : حسين بن على عليه السلام ؛ عبدالله بن عمر؛ عبدالله بن زبير؛ و عبدالرّحمن بن ابى بكر. 1. امّا عبدالله بن عمر، او مردى است كه عبادت ، وى را از كار انداخته است و اگر همگان با تو بيعت كنند و كسى غير او نماند، او نيز با تو بيعت خواهد كرد؛ 2. و امّا حسين بن على عليه السلام ، پس او مردى سبك خيز و تند مزاج است و مردم عراق او را رها نمى كنند تا به خروج وادارش كنند. پس اگر بر تو خروج كرد و تو بر او ظفر يافتى ، از وى درگذر كه او خويشاوند ما بوده و بر ما حقّى عظيم دارد و از خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله است ؛ 3. و امّا عبدالرّحمن بن ابى بكر، پس هر چه اصحاب بپسندند او متابعت كند و فكر و همّتش جز مصروف زنان و لهو و لعب نيست . 4. و امّا آن كسى كه مانند شير بر زانو نشسته آماده فرو جستن بر تو مى باشد و مانند روباه ترا بازى مى دهد و اگر فرصتى يافت بر تو مى جهد، عبدالله بن زبير است . اگر با تو چنين كرد و تو بر او ظفر يافتى ، بند از بند وى جداساز و خون كسان خود را تا مى توانى حفظ كن .(67) مرحوم محدّث قمى مى فرمايد: نام عبدالرحمن اين چنين آمده است و صحيح نيست چون عبدالرحمن بن ابى بكر پيش از معاويه درگذشت .(68) يزيد جنايتكار! پدر يزيد: معاويه ، مادرش : ((ميسون )) صحرانشين ، و معلم سرخانه اش : سرجون رومى بود. يزيد كينه و دشمنى با بنى هاشم و خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و نظاير اين گونه امور را از پدر؛ روحيه صحرانشينى (آزادى و لاقيدى افراطى ) و پندارهاى خرافى جاهلى را از مادر؛ و ميگسارى و دشمنى با اسلام و مسلمانان را از معلّم مسيحى و روميش فراگرفت . به شهادت تاريخ ، يزيد هيچگونه شخصيّت و علايق دينى نداشت . وى جوانى بود كه حتّى در زمان حيات پدر، اعتنايى به اصول و قوانين اسلام نمى كرد و كارى جز عيّاشى و بى بند و بارى و شهوترانى نمى شناخت . يزيد در سه سال حكومت خود، فجايعى به راه انداخت كه از صدر تاريخ اسلام تا آن روز، با آن همه فتنه ها كه در گذشته رخ داده بود، سابقه نداشت . درسال اول ، حضرت حسين بن على عليه السلام را كه سبط پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود با فرزندان و خويشان و يارانش به فجيعترين وضعى كشت و زنان و كودكان و اهل بيت پيغمبر را به همراه سرهاى بريده شهدا در شهرها گردانيد (69) در سال دوم ، مدينه را قتل عام كرد و خون و مال و عرض مردم را سه روز بر لشكريان خود مباح ساخت . (70) در سال سوم نيز كعبة مقدّسه را خراب كرده و آتش زد.(71) پس از يزيد، آل مروان كه تيره ديگرى از بنى اُميّه بودند، زمام حكومت اسلامى را (به تفصيلى كه در تواريخ ضبط شده ) در دست گرفتند. حكومت اين دسته ، يازده نفرى ، كه نزديك به هفتاد سال ادامه داشت ، روزگار تيره و شومى را براى اسلام و مسلمين به وجود آورد كه در تاريخ كمتر نظير دارد. در عصر آنان ، جز يك امپراطورى عربى استبدادى ، كه نام خلافت اسلامى ! بر آن گذاشته شده بود، بر جهان اسلام حكومت نمى كرد و در دوره حكومت اينان كار به جايى كشيد كه خليفه وقت كه به اصطلاح جانشين پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و يگانه حامى دين شمرده مى شد، بى محابا تصميم گرفت بالاى خانه كعبه غرفه اى بسازد تا در موسم حج در آنجا مخصوصا به خوشگذرانى بپردازد!(72) يزيد هوس باز! زمانى ، ارتش اسلام در ((فرقدونه )) براى حمله به روم به انتظار يزيد متوقّف مانده بود. مجاهدين مسلمان ، از سوء موقعيّت گرفتار قحط و غلا گشته مبتلا به تب غش شده بودند و مرگ مثل برگ خزان آنها را بر زمين مى ريخت ، ولى يزيد، سرفرماندهى ! آنها، در ((ديرمران )) سرگرم باده گسارى بود! هرچه به او گزارش دادند مؤ ثر نيفتاد تا بالا خره موضوع را با پدرش ، معاويه ، در جريان گذاشتند. معاويه او را از واقعه تب و غش اردو در ((فرقدونه )) و گرفتارى آنها به قحط و غلا و فقد خواربار باخبر ساخت . در جواب نامه پدر، پيامى به شعر فرستاد كه ابيات آن در لشگر منتشر شد. مضمون شعر اين بود: مرا چه باك كه اردو در فرقدونه در خطر تب قرار داشته و با مرگ دست بگريبان است ؟! من در ((ديرمران )) بر متكاها تكيه زده و ام كلثوم در كنار من است ! ما ان ابالى بما لاقت جموعهم بفرقدونة ، من حمى و من موم و إ نّنى اءتّكى الا نماط مرتفقا بدير مران ، عندى اُمّ كلثوم ! آرى ، لشگر اسلام مثل برگ خزان از گرسنگى و ناخوشى پاريز است و كشور مثل خرابه ها ويران ، و او بر خرابى هر دو مى خندد! بر روى خرابه هاى مدينه و مكّه كه ((مادر كشور)) بودند ترنّم مى كردند كه حباب هاى شراب نمايش هروله حاجيان را مى دهد. اگر آنجا در بمباران مكّه چند نفرى از هروله باز ماندند، اينجا هزاران حباب است كه در وقت غلغل ريختن شراب به پياله زير و بالا مى روند و ورمى جهند، با اين تفاوت كه باده وقتى از شيشه در پياله مى ريزد و از مقام خود فرو مى آيد، صدهزار حاجى مى سازد كه به هروله ور مى جهند! و با اين هزل خود، نه تنها دين و آيين را مسخره مى كرد، بلكه كشور و كشوردارى را نيز به مسخره مى گرفت . گويى مى گفت خورشيدى كه از مشرق دست ساقى مى تابد و به مغرب دهان من فرو مى رود، براى مشرق و مغرب كشور كافى است ! شميسة كرم برجها قعر دنها و مشرقها الساقى و مغربها فمى إ ذا نزلت من دنها فى زجاجة حكت نفرا بين الحطيم و زمزم (73) زمانى كه يزيد مى خواست شهرهاى مقدّس و منازل قدس مانند ((مكّه مكرّمه )) و ((مدينه منوّره )) را درهم كوبد و با اين شعر و منطق ! شاعرانه تلافى كند، حتى سران بنى اُميّه هم مانند عمرو بن سعيد بن عاص و ابن زياد معلوم الحال اين ماءموريت را قبول نكردند. براى جنگ با مدينه ، عمرو بن سعيد را مقام فرماندهى داد و او قبول نكرد، خواست ابن زياد را روانه كند او هم قبول نكرد و گفت : والله من هرگز ((كشتن پسر پيغمبر صلى الله عليه و آله )) و ((جنگ با قبلة مسلمين ))، اين دو ننگ بزرگ را، براى رضايت اين فاسق ، به خود نمى خرم ، لذا مسلم بن عقبه را فرستاد. (74) آرى يزيد سربازانى از مردم شام را فراهم آورد و به سرپرستى مسلم بن عقبه سفّاك براى سركوبى مدينه گسيل داشت . مسلم مردم مدينه را سخت به وحشت افكند و اموالشان را غارت كرد و نواميس آنان را بر سربازان خود مباح نمود. وى مدينه را ((گنديده )) ناميد، در حاليكه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را ((پاكيزه )) نام نهاده بود و بيش از چهارهزار نفر از ساكنين آن را كشت و از بقيه به اين عنوان بيعت گرفت كه بردگان يزيد باشند. (75) يزيد شرابخوار! بعد از قتل امام حسين عليه السلام روزى يزيد در مجلس شراب نشسته بود و ابن زياد نيز طرف راست او قرار داشت . وى به ساقى گفت : جام شرابى به من ده كه مغز استخوانم را نشئه سازد! سپس فرمان داد كه مانند همان جام را به ابن زياد تقديم دارد. (76) يزيد شراب را خورد و زيادى آن را بر سر امام حسين عليه السلام ريخت . زن يزيد آب و گلاب برگرفت و سر امام عليه السلام را پاك بشست و همان شب فاطمه عليه السلام را به خواب ديد كه از وى تفقّد مى كند. پس يزيد دستور داد تا سر امام حسين عليه السلام و اهل بيت و اصحاب او را به دروازه هاى شهر بردند و بياويختند. (77) كار يزيد، شرب خمر و ترك صلاة و بازى با سگان و محاوله و طنبور و ناى و وطى مادران و خواهران و دختران بوده است . (78) پرتو نيكان نگيرد هركه بنيادش بد است تربيت ، نااهل را چون گردكان برگنبداست انتقال خلافت به معاويه و تبديل آن به سلطنت موروثى پس از شهادت اميرالمؤ منين على (ع ) به موجب وصيت آن حضرت مردم با حضرت حسن بن على عليه السلام ، كه نزد شيعيان امام دوم مى باشد، بيعت كردند و حضرت متصدى خلافت شد، ولى معاويه آرام ننشسته به سوى عراق كه مقرّ خلافت بود لشگر كشيد و با امام حسن بن على (ع ) به جنگ پرداخت . معاويه با دسيسه هاى مختلف و دادن پولهاى گزاف ، تدريجا ياران و سرداران حسن بن على عليه السلام را فاسد كرده به جانب خود كشيد و بالاخره حسن بن على عليه السلام نيز خلافت را به اين شرط كه پس از درگذشت معاويه ، به وى برگردد و نيز معاويه به شيعيان تعرض نكند، به او واگذاركرد.(113) در سال چهل هجرى معاويه بر خلافت اسلامى استيلا و بلافاصله به عراق آمده در سخنرانى يى كه ايراد كرد به مردم اخطار نمود و گفت : ((من با شما سر نماز و روزه نمى جنگيدم ، بلكه مى خواستم بر شما حكومت كنم و به مقصود خود هم رسيدم )) (114) نيز گفت : ((پيمانى كه با امام حسن عليه السلام بستم لغو و زير پاى من است )) (115) معاويه با اين سخن اشاره كرد كه سياست وى از ديانت جداست و نسبت به مقررات دينى تعهّدى نخواهد داشت و همه نيروى خود را در زنده نگه داشتن حكومت خود به كار خواهد بست ، و البته روشن است كه چنين حكومتى سلطنت و پادشاهى است نه خلافت و جانشينى پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله . از همين جا بود كه بعضى از كسانى كه به حضور وى باريافتند به عنوان پادشاهى سلامش دادند (116) و خود نيز در برخى از مجالس خصوصى ، از حكومت خود با ملك و پادشاهى تعبير مى كرد (117) اگر چه در ملا عام خود را خليفه مى شمرد و البته پادشاهى كه بر پايه زور استوار باشد وراثت را به دنبال خود دارد. چنانكه بالا خره نيز به نيت خود جامة عمل پوشانيد و پسر خود يزيد را، كه جوانى بى بند و بار بود و كمترين شخصيت دينى نداشت ، ولى عهد قرار داده به جانشينى خود برگزيد (118) و آن همه حوادث ننگين را فراهم ساخت . معاويه ، با بيان گذشته خود رسانيد كه نخواهد گذاشت حسن عليه السلام پس از وى به خلافت برسد، يعنى در خصوص خلافت بعد از خود فكرى ديگر دارد و آن همان بود كه حسن را با سم شهيد كرد (119) و راه را براى فرزند خود يزيد هموار ساخت . معاويه با الغاى پيمان نامبرده فهمانيد كه هرگز نخواهد گذاشت شيعيان اهل بيت در محيط امن و آسايش به سر برند و كما فى السابق به فعاليتهاى دينى خود ادامه دهند، و همين معنى را نيز عملا پياده كرد.(120) وى اعلام كرد كه هركس در مناقب اهل بيت عليه السلام حديثى نقل كند هيچگونه مصونيّتى از حيث جان و مال و عِرض خود نخواهد داشت .(121) نيز دستور داد هركه در مدح و منقبت ساير صحابه و خلفا حديثى بياورد به وى جايزه اى فراوان دهند. و در نتيجه اين دستور، اخبار بسيارى در مناقب صحابه جعل شد. (122) همچنين دستور داد در همه بلاد اسلامى در روى منابر به على عليه السلام ناسزا گفته شود (و اين دستور تا زمان عمربن عبدالعزيز خليفه اموى 99-110 اجرا شد). معاويه به دستيارى عمّال و كارگردانان خود كه جمعى از ايشان صحابى بودند خواصّ شيعه على عليه السلام را كشت و سر برخى از آنان را به نيزه زده در شهرها گردانيد. وى عموم شيعيان را در هرجا بودند به ناسزا و بيزارى از على تكليف مى كرد و هركه از اين كار خوددارى مى كرد به قتل مى رسيد.(123) سخت ترين روزگار براى شيعه يكى از سخت ترين زمانها براى شيعه در تاريخ تشيّع ، همان زمان حكومت بيست ساله معاويه است كه شيعه هيچگونه مصونيّتى نداشت . دو تن از پيشوايان شيعه (امام دوم و امام سوم ) كه در زمان معاويه بودند كمترين قدرتى براى برگردانيدن اوضاع ناگوار در اختيار نداشتند. حتّى امام سوم شيعه ، كه در شش ماه اول سلطنت يزيد قيام كرد و با همه ياران و فرزندان خود شهيد شد، در مدت ده سالى كه در خلافت معاويه مى زيست تمكّن اين اقدام را نيز نداشت . اكثريّت تسنّن اين همه كشتارهاى ناحق و بى بند و باريها را كه به دست برخى از صحابه ، خصوصا معاويه و كارگردانان وى ، انجام يافته است توجيه مى كنند كه آنان صحابه بودند و به مقتضاى احاديثى كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيده ، صحابه مجتهدند و معذور، و خداوند از ايشان راضى است و هر جرم و جنايتى كه از ايشان سر بزند معفو است ! ولى شيعه اين عذر را نمى پذيرد زيرا: اولا، معقول نيست يك رهبر اجتماعى مانند پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله براى احياى حق و عدالت و آزادى به پا خاسته و جمعى را همعقيده خود گرداند كه همه هستى خود را در راه اين منظور مقدّس گذاشته ، آن را لباس تحقّق بخشند. سپس وقتى كه به منظور خود نايل شد، ياران خود را نسبت به مردم و قوانين مقدسة خود آزادى مطلق ببخشد و هرگونه حق كشى و تبهكارى و بى بندوبارى را از ايشان معفوّ داند، يعنى با دست و ابزارى كه بنايى را برپا كرده با همان دست و ابزار نيز آن را خراب كند! ثانيا، اين روايات كه صحابه را تقديس ، و اعمال ناروا و غير مشروع آنان را تصحيح مى كند و ايشان را آمرزيده و مصون معرّفى مى نمايد، از طريق خود صحابه به ما رسيده و مستند به گفتار ايشان است . و اين در حالى است كه خود صحابه ، به شهادت تاريخ قطعى ، با همديگر معامله مصونيت و معذوريت نمى كردند؛ چه ، همان صحابه بودند كه بعضا دست به كشتار و سبّ و لعن و رسوا كردن همديگر مى زدند و هرگز كمترين اغماض و مسامحه اى در حق همديگر روا نمى داشتند. بنابر آنچه گذشت ، به شهادت عمل خود صحابه ، اين روايات صحيح نيستند و اگر هم صحيح باشند مقصود از آنها معناى ديگرى غير از مصونيّت و تقديس قانونى صحابه است . فرضا اگر خداى متعال در كلام خود روزى از صحابه در برابر خدمتى كه در اجراى فرمان او كرده اند اظهار رضايت فرمايد معنى آن (124) تقدير از خصوصِ خدمت مزبور يا خدمات پيش از آن تاريخِ آنان است نه اينكه در آينده مى توانند هرگونه نافرمانى كه دلشان مى خواهد بكنند! استقرار سلطنت بنى اميه سال شصت هجرى معاويه در گذشت و پسرش يزيد طبق بيعتى كه پدرش بزور از مردم براى وى گرفته بود زمام حكومت اسلامى را در دست گرفت . چنانكه گفتيم ، يزيد به شهادت تاريخ هيچگونه شخصيت دينى نداشت . جوانى لاابالى بود كه حتى در زمان حيات پدر اعتنايى به اصول و قوانين اسلام نداشت و جز عياشى و بى بند و بارى و شهوت رانى چيزى سرش نمى شد. وى در سه سال حكومت خود فجايعى به راه انداخت كه در تاريخ ظهور اسلام با آن همه فتنه ها كه گذشته بود سابقه نداشت . پس از يزيد هم آل مروان از بنى اميه زمام حكومت اسلامى را به تفصيلى كه در تواريخ ضبط شده در دست گرفتند. حكومت اين دسته يازده نفرى كه نزديك به هفتاد سال ادامه داشت روزگار تيره و شومى براى اسلام و مسلمين به وجود آورد كه در جامعه اسلامى جز يك امپراتورى عربى استبدادى كه نام خلافت اسلامى بر آن گذاشته شده بود حكومت نمى كرد. در دوره حكومت اينان حتى كار به جايى كشيد كه خليفة وقت ، كه جانشين پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و يگانه حامى دين ! شمرده مى شد، بى محابا تصميم گرفت بالاى خانه كعبه غرفه اى بسازد تا در موسم حج در آنجا مخصوصا به خوش گذرانى بپردازد!(125) خليفه وقت ، قرآن كريم را آماج تير قرار داد و در شعرى كه خطاب به قرآن انشا كرد گفت : روز قيامت كه پيش خداى خود حضور مى يابى بگو خليفه مرا پاره پاره كرد! (126) البته شيعه ، كه اختلاف نظر اساسى اش با اكثريت تسنّن است بر سر دو مسئله خلافت اسلامى و مرجعيت دينى بوده و هست ،در اين دوره تاريك روزگارى تلخ و دشوار را مى گذرانيد، ولى شيوه بيدادگرى و بى بند و بارى حكومتهاى وقت و قيافه مظلوميت و تقوى و طهارت پيشوايان اهل بيت ، اين گروه را روزبه روز در عقايد خود استوارتر مى ساخت و مخصوصا شهادت دلخراش حضرت حسين ، پيشواى سوم شيعه ، در توسعه يافتن تشيّع بويژه در مناطق دور از مركز خلافت مانند عراق و يمن و ايران كمك بسزايى كرد. گواه اين سخن آن است كه در زمان امامت پيشواى پنجم شيعه ، كه هنوز قرن اول هجرى تمام نشده و چهل سال بيشتر از شهادت امام سوم نگذشته بود، به مناسبت اختلال و ضعفى كه در بنيان حكومت اموى پيدا شده بود، شيعيان از اطراف كشور اسلامى مانند سيل به دور پيشواى پنجم ريخته به اخذ حديث و تعلّم معارف دينى در محضر وى پرداختند. نيز هنوز قرن اول هجرى تمام نشده بود كه چندنفر از امراى دولت شهر قم را در ايران بنياد نهاده و شيعه نشين ساختند (127) هر چند در عين حال شيعه به حسب دستور پيشوايان خود در حال تقيّه و بدون تظاهر به مذهب زندگى مى كردند. سادات علوى بارها در اثر كثرت فشار بر ضدّ بيدادگريهاى حكومت قيام كردند ولى شكست خوردند و بالا خره جان خود را در اين راه از كف دادند و حكومت بى پرواى وقت در پايمال كردنشان از هيچ كارى فرو گذار نكرد. جسد زيد، فرزند امام سجّاد عليه السلام ، را از قبر بيرون آورده به دار آويختند. سه سال جسد وى بر سر دار بود، سپس آن را پايين آورده آتش زدند و خاكسترش را به باد دادند.(128) دامنه جنايات بنى اميه تا آنجاست كه امام چهارم و پنجم نيز به دست بنى اميه مسموم شدند (129) چنانكه درگذشت امام دوم و سوم نيز به دست آنان بوده است . فجايع اعمال امويان به حدّى فاش و بى پرده است كه اكثريت اهل تسنن با اينكه خلفا را عموما مفترض الطاعه مى دانند، ناگزير شده اند كه آنان را به دو دسته تقسيم كنند. 1.خلفاى چهارگانه نخستين ، كه به نظر آنها پس از رحلت رسول اكرم صلى الله عليه و آله عبارت از: ابوبكر و عمر و عثمان و على عليه السلام (130) هستند. 2.خلفاى غاصب ، كه از معاويه شروع مى شود و بنى سفيان و بنى مروان را فرا مى گيرد. امويين در دوران حكومت خود، در اثر بيدادگرى و بى بند و بارى ، به اندازه اى نفرت عموم را برانگيخته بودند كه پس از شكست قطعى آن سلسله از عبّاسيان و كشته شدن آخرين خليفه آنان ، مروان حمار، زمانى كه دو پسر مروان با جمعى از خانواده خلافت از دارالخلافه شام گريختند به هر جا كه روى آوردند پناهشان ندادند، تا بالاخره پس از سرگردانيهاى بسيار كه در بيابانهاى نوبه و حبشه به محنت و بيچارگى افتادند. و بسيارى از ايشان از گرسنگى و تشنگى تلف شدند، به جنوب يمن در آمدند، و به دريوزگى ، خرج راهى از مردم تحصيل كرده در زى حمّالان عازم مكّه شدند و آنجا در ميان مردم ناپديد گرديدند.(131) شيعه در قرن دوم هجرى در اواخر ثلث قرن دوم هجرى به دنبال انقلابات و جنگهاى خونينى كه در اثر بيدادگرى و بدرفتاريهاى بنى اميه مناطق مختلف اسلامى را فراگرفته بود، دعوتى نيز به نام اهل بيت پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله در ناحيه خراسان ايران پيدا شد. متصدّى دعوت ، ابومسلم مَروَزى سردار ايرانى بود كه برضد خلافت اموى قيام نمود و شروع به پيشرفت كرد تا دولت اموى را برانداخت .(132) اين نهضت و انقلاب ، اگر چه از تبليغات عميق شيعه سرچشمه مى گرفت و كم و بيش عنوان خونخواهى شهداى اهل بيت عليه السلام را داشت و حتى سران نهضت از مردم براى يك مرد پسنديده از اهل بيت (به طور سربسته ) بيعت مى گرفتند، با اين همه به دستور مستقيم يا اشاره پيشوايان شيعه نبود. به دليل اينكه وقتى ابومسلم بيعت خلافت را به امام ششم شيعه اماميّه در مدينه عرضه داشت ، وى جدا رد كرد و فرمود: ((تو از مردان من نيستى و زمانه نيز زمانه من نيست )). (133) بالا خره بنى عباس به نام اهل بيت خلافت را ربودند (134) و در آغاز كار موقّتا به مردم و علويين روى خوش نشان دادند. حتى به نام انتقام شهداى علويين ، بنى اميه را قتل عام كردند و قبور خلفاى بنى اميه را شكافته هر چه يافتند آتش زدند.(135) ولى ديرى نگذشت كه آنان نيز شيوة ظالمانة بنى اميه را در پيش گرفتند و در بيدادگرى و بى بندوبارى دست بنى اميه را از پشت بستند! يك مغنّى با خواندن دو بيت شهوت انگيز، امين خليفه عباسى را سر كيف آورد، و امين سه ميليون درهم نقره به وى بخشيد. مغنّى ، از شادى ، خود را به قدم خليفه انداخته گفت : يا اميرالمؤ منين ، اين همه پول را به من مى بخشى ؟ خليفه در پاسخ گفت : اهميّتى ندارد، ما اين پول را از يك ناحيه ناشناخته كشور مى گيريم !(136) ثروت سرسام آورى كه همه ساله از اقطار كشورهاى اسلامى به عنوان بيت المال مسلمين به دارالخلافه سرازير مى شد به مصرف هوسرانى و حق كشى خليفه وقت مى رسيد. شماره كنيزان پرى وش و دختران و پسران زيبا در دربار خلفاى عباسى به هزاران مى رسيد. وضع شيعه پس از انقراض دولت اموى و روى كار آمدن بنى عباس باز كوچكترين تغييرى نكرده بود، تنها، دشمنان بيدادگر وى تغيير اسم داده بودند!(137) يزيد، ابتدا مسرور شد، ولى بعد...! تبليغات بنى اميه در شام عليه اميرالمؤ منين عليه السلام به اندازه اى بود كه مردم آن سامان به غير از بنى اميّه كسى را جزو اقربا و خويشان رسول الله صلى الله عليه و آله نمى دانستند، ولى ورود اسراى اهل بيت به شام و بيانات حضرت امام سجّاد عليه السلام در منبر و شوارع دمشق و سخنان زينب كبرى عليه السلام در مجلس يزيد و تماس گرفتن مردم شام با امام عليه السلام و تحقيق حال از آن حضرت ، پرده از روى كار برداشت و يزيد رسوا شد و لذا پس از آن هرگز نتوانست اسرا را در شام نگاه دارد. تبليغات خلاف واقع بنى اميه برله خود و عليه اهل بيت عليه السلام يعنى اقرباى واقعى رسول الله صلى الله عليه و آله و رسوخ اين تبليغات در اذهان مردم شام ، به اندازه اى شديد بود كه در افكار مشايخ دمشق نيز (بنا به نقل ((تجارب السلف )) جاگير شده بود و اگر ورود اسراى خاندان رسالت به شام و دمشق وقوع نيافته بود پرده از روى كار برداشته نمى شد. نقل تجارب السلف معتبر است ، و تاريخ مزبور از مآخذ و مصادر محسوب مى شود. در آغاز يزيد خيال مى كرد چنانچه صورت ظاهر حال هم نشان مى داد بر حسين بن على سيدالشهدا عليه السلام غالب آمده ، سلطنت شومش استقرار مى يابد و خود و اعقاب و احفادش مالك الرقاب امم و قهرمان الماء والطين مى گردند! ولى نمى دانست كه در واقع سيّدالشهدا عليه السلام غالب است (غالبيّة فى صورة المغلوبيّة ) و آخر كار يزيد بر عكس اول آن است . لذا اندك مدتى نگذشت كه از اريكه سلطنت به زمين افتاد و سرنگون گرديد و براى ابد رسوا شد. به گونه اى كه پس از وى پسرش معاويه بن يزيد نيز در بالاى منبر در مسجد دمشق رسوايى پدر را نزد عموم اعلام كرد. يزيد در آغاز به اندازه اى از كشتن سيّدالشهدا عليه السلام شاد و مسرور بود كه ابن زياد را نزد خود طلبيد و به او انعام و جايزه داد. محدّث قمى (ره ) گويد (138): كسى كه در افعال يزيد و اقوال او نيك بنگرد بر وى آشكار مى گردد كه چون سر مطهّر حضرت ابى عبدالله عليه السلام و اهل بيت او را آوردند سخت شادمان گشت و آن جسارتها با سر مطهّر كرد و آن سخنان گفت و على بن الحسين عليه السلام را با ساير خاندان در زندانى كرد كه از گرما و سرما محفوظ نبودند تا چهره ايشان پوست انداخت . (139) امّا چون مردم آنها را شناختند. و بزرگوارى ايشان را بدانستند و مظلومى آنها را بديدند و معلوم گرديد كه آنان از خاندان رسول صلى الله عليه و آله هستند از كار يزيد اظهار كراهت نمودند و او را دشنام دادند و لعن كردند و به اهل بيت روى نمودند و يزيد بر آن آگاه شد، خواست خويشتن را از خون آن حضرت برى نمايد، نسبت قتل را به ابن زياد داد و او را نفرين كرد و از كشتن آن حضرت اظهار پشيمانى نمود و رفتار خويش را با على بن الحسين عليه السلام نيكو كرد و آنها را در سراى خاص خويش فرود آورد، حفظ ملك و پادشاهى را، تا دل مردم را به سوى خويش جلب كند، نه آنكه راستى كار ابن زياد را نپسنديده باشد و از كشتن آن حضرت پشيمان شده باشد. دليل بر اين امر، داستانى است كه ((سبط ابن الجوزى )) در ((تذكره )) روايت كرده است كه ، يزيد ابن زياد را نزديك خود بخواند و مال فراوان به او بخشيد و او را تحفه هاى بزرگ داد و نزديك خود نشانيد و منزلت او را بلند گردانيد. نيز او را به اندرون خود برد نزد زنان خود و نديم كرد و شبى در حال مستى به مطرب گفت : بخوان و خود اين ابيات را بالبداهه انشا كرد: اسقنى شربة تروى مشاشى (140) ثم مل فاسق مثلها ابن زياد صاحب السرّ و الا مانة عندى و لتسديدى مغنمى و جهادى قاتل الخارجى اءعنى حسينا و مبيد الا عداء و الحسّاد ابن اثير در كامل نقل كرده است كه ، ابن زياد به مسافر بن شريح شكرى در راه شام گفت : من حسين را به امر يزيد كشتم . يزيد به من گفت : يا بايد حسين عليه السلام كشته شود و يا بايد تو كشته شوى ؛ و من قتل او را اختيار كردم . پس اظهار پشيمانى يزيد از قتل امام حسين عليه السلام از روى حيله و تزوير و سياست بوده ، چون ديده است اين عمل در انظار مردم و افكار عمومى نتيجه بد عليه اش بخشيده خواسته خود را تبرئه كند، بلكه با آن رويّه ، جلب قلوب نمايد و الّا در باطن از قتل آن حضرت مسرور بوده است . شمر بن ذى الجوشن نيز نماز مى خوانده و بعد از نماز مى گفته است : خدايا اطاعت از اولى الا مر مرا وادار كرد كه ريحانه رسول الله را به قتل برسانم !!(141) (رجوع شود به ميزان الاعتدال ذهبى ج 2 ص 280 ط مصر و انيس الموحدين ص 115 ط تبريز سال 2139 ق ). اولى الا مر چه كسانى هستند؟ قرآن مى فرمايد: (يا اءيُّهَا الَّذينَ آمَنوُا اءطيعواللهَ وَ اءطيعوُا الرَّسوُلَ وَ اوُلى الا مْرِ مِنْكُمْ) (142): اى اهل ايمان فرمان خدا و رسول و فرمانداران (از طرف خدا و رسول ) را اطاعت كنيد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، و اين كار (رجوع به حكم خدا و رسول ) براى شما از هرچه تصوّر كنيد بهتر و خوش عاقبت تر خواهد بود. ابى بصير از امام جعفر صادق عليه السلام راجع به اين آيه سؤ ال كرد، حضرت فرمود: اين آيه در شاءن على بن ابى طالب و امام حسن و امام حسين عليه السلام نازل شده است .(143) در حديث ديگر از ابى بصير آمده است كه امام فرمود: آيه شريفة اولى الا مر دربارة ائمّه اطهار كه از نسل على و فاطمه مى باشند نازل گرديده است .(144) پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است : ((لا طاعة لمخلوق فيمعصية الخالق )) : آنجا كه كار به معصيت الهى مى انجامد، هيچ مخلوقى را نبايد اطاعت كرد. تنها على بن ابى طالب و يازده فرزند معصوم وى هستند كه به نحو مطلق واجب الاطاعه بوده و خداوند اطاعت آنان را مانند اطاعت رسول الله مطلقا واجب فرموده است . و هرگز خداى متعال اطاعت اشخاص غيرمعصوم را واجب نمى كند و در كنار پيامبر قرارشان نمى دهد. در تفسير اين آيه ، احاديث فراوانى وارد شده است كه بر اساس آنها نبى اكرم در تفسير اولى الا مر، فرموده : اوّل آنان على بن ابى طالب مى باشد و سپس تا امام دوازدهم را برشمرده است . (145) اولى الا مر يعنى امير المؤ منين على عليه السلام (146) معلوم است كه اولى الا مر شمر، عبارت از يزيد و ابن زياد است . اين نيز كه يزيد اجازه داد اهل بيت در دمشق در دربار خونبار او براى سيدالشهدا عليه السلام عزا برپا نمايند، از راه حيله و سياست شومش بوده است ، به اين اميد كه در انظار عموم ، بتواند خود را از جنايت فجيع قتل امام تبرئه نمايد. محدث قمى در ((نفس المهموم )) آورده است (147) :در كامل بهائى گويد: زينب عليه السلام نزد يزيد فرستاد و رخصت خواست براى برادرش حسين عليه السلام مجلس عزا برپاى دارد. يزيد لعنه الله رخصت داد و آنان را در دارالحجاره فرود آورد. هفت روز به آنجا ماتم داشتند و هر روز زنان بسيار نزد ايشان مى آمدند، چندانكه نزديك بود مردم در سراى يزيد ريزند و او را بكشند. مروان آگاه گرديد و گفت مصلحت نيست اهل بيت حسين عليه السلام را در اين شهر نگاهدارى ، برگ سفر بساز و ايشان را سوى حجاز فرست . يزيد برگ سفر ايشان بساخت و ايشان را به مدينه روانه كرد. بنابراين روايت ، مروان بدان وقت در شام بود. بنابر آنچه بيان شد يزيد پليد دست و پاى خود را گم كرده بود و نمى دانست چه حيله اى بينديشد تا جلوى تنفّر و انزجار مردم را بگيرد و از يورش مردم به دربارش كه او را بكشند جلوگيرى كند. مروان از نيّات مردم آگاه شده و يزيد را از واقع امر آگاه ساخته و او را وادار به حركت دادن اسراى اهل بيت كرده است . حتى هفت روز عزا برپاكردن اهل بيت بر سيّدالشهدا عليه السلام بسيار بعيد به نظر مى رسد، بلكه كلى مدّت ماندن آنها در دمشق هفت روز شده است . با آن هيجان مردم و اضطراب و تشويش در اذهان آنها، يزيد چطور مى توانست اهل بيت را در دمشق بيشتر نگه دارد و تا چهل روز سر مطهر را در مناره مسجد جامع آويخته باشند يا آن سر انوار اطهر را با اسراى خاندان رسالت به مدينه فرستاده باشد. بلكه ملاحظه سياست يزيد و حيله وى براى جلب قلوب ايجاد مى كرده كه راءس مطهّر را هر چه زودتر به بدن اطيب برگرداند تا زمينه تحريك افكار عمومى مردم عليه خودش را از بين برده و نظر مساعد آنها را به خويش جلب نمايد. و نا گفته نماند كه طبرى گفته سه روز عزا نگاه داشتند، اهل بيت را در اول ورودشان به دمشق در خانه ويرانى مسكن داده اند، چنانكه در بصائر الدرجات از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه على بن الحسين را با همراهان نزد يزيد بن معاويه بردند و آنها را در خانه ويران مسكن دادند. يكى از ايشان گفت : ما را در اين خانه منزل دادند كه سقف فرو افتد و ما را بكشد. پاسبانان به زبان رومى مى گفتند: اينها را بنگريد از خراب شدن خانه مى ترسند با آنكه فردا آنها را بيرون مى برند و مى كشند. على بن الحسين عليه السلام فرمود: هيچكس از ما زبان رومى را نيكو نمى دانست جز من . از اين روايت شريفه استفاده مى شود كه پاسبانان دولت بنى اميّه در زندان و آنهايى كه از سوى يزيد بر اسراى اهل بيت گمارده شده بوده اند به زبان رومى تكلّم مى نموده اند، و ظن قوى آن است كه اصلا رومى بوده اند. چون دولت بنى اميّه با روم مرتبط بود و دولت روم در دربار بنى اميّه و معاويه و يزيد نفوذ داشت . چنانكه سر جون بن منصور رومى ، كه معرب سرژيوس (148) است ، از زمان معاويه تا دوره عبدالملك تقريبا كاتب و وزير مشاور در دربار اموى بود و تدبير قتل سيّدالشهدا عليه السلام به دست ابن زياد را او به يزيد پيشنهاد داد. روى همين پيشنهاد بود كه يزيد حكومت عراقين بصره و كوفه را يكجا به ابن زياد واگذار كرد و او را به محاربه سيّدالشهدا وادار نمود. سرجون قبلا عهدى از معاويه اخذ نموده و نگه داشته بود. از آنجا كه روابط يزيد با ابن زياد خوب نبود، بعد از مشاوره يزيد با سرجون و پيشنهاد وى كه ولايت عراقين را به ابن زياد بدهد و به جنگ امام بفرستد، سرجون آن عهدنامه را به يزيد نشان داد و او نيز قبول كرد. به اين مطلب شيخ مفيد ((ره )) در ارشاد و ديگران اشاره كرده اند. ارتباط روم با دربار بنى اميّه ، به علّت تمايل نژادى بنى اميّه به آنها بوده است . معاويه در زمان جنگ صفّين با روم صلح كرد و عظمت اسلام را از نظر آنها انداخت (براى تفصيل مطلب به كتاب ((التدوين )) مرحوم اعتمادالسلطنه رجوع بشود) و بنى اميّه از نژاد اصيل عربى نبودند (رجوع شود به جنّة الماءوى ص 304 ط تبريز). نيز از روايت استفاده مى شود كه امام عليه السلام زبان رومى را بخوبى مى دانسته ، چنانكه اعتقاد ما اماميّه بر آن است كه امام به تمامى زبانها آشنا بوده و به آنها تكلّم مى كند. لغتى پيدا نمى شود كه امام به آن جاهل باشد زيرا كسى كه به لغتى يا چيزى جاهل باشد، او را نشايد كه امام و خليفه الهى و حجّت خدا بر مردم باشد. همچنين از روايت مزبور معلوم مى شود كه يزيد در اول امر، پس از ورود اهل بيت به شام و زندانى كردن آنها در دمشق ، در خيال كشتن و بكلّى از بين بردن آنها بوده است ، چنانكه اين مطلب از گفتگوى پاسبانان زندان ظاهر مى شود. ولى بعدا از آن خيال خبيث منصرف شده و علت آن هم توجّه افكارعمومى و بيدار شدن مردم و انقلاب و هيجان آنها و انعكاس قتل سيّدالشهدا عليه السلام در ميان مسلمين و بد نتيجه دادن آن براى يزيد بوده است كه باعث شده از كشتن افراد خاندان رسالت صرف نظر نمايد. چنانكه از فرمايش امام سجّاد عليه السلام به يزيد نيز استفاده مى شود كه فرمود: اگر مرا خواهى كشت كسى را ماءمور كن كه اين زنان و اطفال را به وطن خودشان برساند و يزيد پليد گفت كه از قتل شما گذشتم و آنها را خود شما خواهيد برگردانيد، چنانكه در مقاتل نقل كرده اند. از ملاحظه تمامى اينها معلوم مى شود كه يزيد ديگر نمى توانست اهل بيت را در دمشق نگه دارد. يزيد بس رسوا شده دست از قتل اهل بيت عليه السلام برداشت و خود نيز در اندك مدتى از بين رفت و پسرش معاوية بن يزيد در بالاى منبر باز رسوايش كرد. (149) ظالمين عبرت بگيرند! خواننده عزيز، با نظر عبرت بنگر! معاويه و يزيد خودشان را با تبليغات شومشان اقرباى رسول الله صلى الله عليه و آله به خورد مردم شامات داده بودند (چنانچه شواهد آن گذشت )، اما بعد از يزيد پسرش معاويه در بالاى منبر در ميان جمعيّت انبوه از مردم اقرار كرد كه احق به خلافت و قرابت رسول الله صلى الله عليه و آله على اميرالمؤ منين عليه السلام است . خداوند حقايق را بر زبان او جارى كرد، و اين مطلب در تاريخ به يادگار ماند. شگفت آن است كه ، تاريخ از فرزند يزيد به پاس حق گويى و پرهيز وى از تعصّب جاهلى به نيك نفسى ياد مى كند، ولى ابن تيمية حرانى ناصبى پس از ساليان دراز كاسه از آش گرمتر شده واضحات و ضروريّات را انكار مى كند و لذا از وى با بدنامى و ضلالت و گمراهى ياد مى شود، زيرا تعصّب جاهلانه و خباثت ذاتى وى او را وادار به طرفدارى از يزيد پليد كرده است .(150) قهستانى گفته : اگر كسى اراده كند كه مقتل امام حسين عليه السلام را بخواند و تاريخ شهادت آن حضرت را ذكر كند سزاوار است اوّل مقتل صحابه را بخواند تا به رافضيها شباهت پيدا نكند! منظورش آن است كه ذاكر مقتل امام حسين اوّل بايد مقتل عثمان بن عفّان اموى را بخواند، در صورتيكه قياس امام حسين با عثمان روا نيست ، زيرا عموم صحابه اجماع بر كفر عثمان (151) كرده و او را واجب القتل دانستند و در نتيجه او را كشته و حتى در قبرستان مسلمانها نيز نگذاشتند دفن شود بلكه چندنفر جنازه او را برده و در (حش كوكب ) دفن كردند.. نيز به عقيده آقاى غزالى ، حجت الاسلام سنّيها، بر شخص واعظ حرام است كه مقتل سيّدالشهدا عليه السلام را بخواند! و آنچه ميان صحابه از نزاع و دشمنى و خصومت اتّفاق افتاده تمامى آنها را نديده و نشنيده انگاشته ، و حقايق تاريخى را مستور نگاه دارد، و از واقعيّات چشم بپوشد تا به دامن آلوده عدّه اى از صحابه كه به نصّ قرآن مجيد از منافقين بوده اند، گرد و غبارى ننشيند! زيرا معاويه ها و عمرو عاص ها و مغيره ها و ابوسفيان ها و امثال آن منافقين ، كه از زنادقه بوده اند، از اعلام دين و بزرگان اسلام محسوب مى شوند. امثال اينها از اعلام دين ! هستند و نبايد درباره آنها حقايق تاريخى را به زبان آورد و وقايع صحيح را نگاشت تا مبادا حقايق تاريخ خلفاى جاهل نيز آشكار شود.(152) در عصر ما هم ديدند كه با آن حرفهاى پوسيده غزاليها نمى توانند از فهميدن و دانستن و كنجكاوى در موضوعات تاريخى و فروعات دينى جلوگيرى نمايند، با افكار ساده و سطحى و غرب زده به فلسفه بافى در موضوع امامت و خلافت اسلامى مى پردازند. به اين اميد كه با فلسفه تراشى هايى كه غالبا جز ادعاى بدون دليل و فتواى بى مدرك و خيال بافى بيشتر نيست ، بتوانند خلافت اشخاص جاهل و امويهاى فاسق را توجيه كرده و به خورد جوانان عصر بدهند و آنها را اولى الا مر بشناسانند. ولى هرچه بگويند و بنويسند جوانان عصر حاضر، اين گونه خلفا را كه از رويه ملوك جبابره سر مويى قدم به كنار نگذاشته اند و از ستمكاران روزگار محسوبند خلفاى الهى و جانشينان رسول گرامى نخواهند شمرد. فتواهاى امثال غزالى و قهستانى نزد ما ابدا ارزش نداشته و مورد اعتبار و اعتنا نيست . زيرا از ضروريّات مذهب اهل بيت و تابعين و شيعيان آنها اين است كه خواندن مقتل و تاريخ احوال امام حسين عليه السلام در روز عاشورا يا ساير اوقات از افضل قربات مى باشد و ترغيب و تحريص شيعه توسط ائمة اهل بيت به اين كار خدا پسندانه از حد تواتر گذشته و ضرورى و اجماعى ميان شيعة اماميّه است . زيارت قبور مباركه آن حضرات ، و عزادارى و گريه و زارى در مصائب وارده بر ائمّة اهل بيت خصوصا بر سيّدالشهدا امام حسين از افضل اعمال و از اعظم مستحبّات و از الزم امورى است كه بر عموم شيعه محافظت بر آن واجب ، و زنده نگاه داشتن آن لازم است . در خصوص گريه و بكاى بر مصائب سيّدالشهدا و زيارت آن حضرت ، رجوع شود به صحيحترين ، معتبرترين و جامعترين تاءليف در اخبار و احاديث صحيحه وارده از اهل بيت معصومين : كتاب (كامل الزيارة ) نوشتة شيخ ثقه اجل جعفر بن محمّد بن قولويه قمّى قدّس الله روحه كه در سال 1356 ه- .ق به همّت علامة كبير آقاى امينى صاحب الغدير قدّس سرّه طبع و نشر شده و بعدا با طبع افست نيز منتشر شده است . با وجود دستور ائمّة هدى سلام الله عليهم ، چه اعتنايى به فتواى نواصب و خوارج و دشمنان اهل بيت داريم كه با عقل ناقص و راءى كاسد خودشان فتوا داده و بر خلاف دين حكم تحريم و تحليل صادر كرده اند. در صورتى كه خاندان رسالت ائمّة اطهار معصوم بوده و هرچه نقل كنند از جدّشان رسول الله به آنها رسيده و لذا اعرف به احكام شرع و اعلم به حلال و حرام و قوانين اسلامند. بايد از آقاى غزالى سؤ ال شود كه شما با كدام دليل فتوا داده ايد كه خواندن مقتل سيّدالشهدا امام حسين و حكايت قضاياى كربلا توسّط وعّاظ در شرع حرام است ؟! آيا از رسول الله صلى الله عليه و آله به شما خبر رسيده يا از بعضى صحابه كه مانند شما اشخاص عادى و غيرمعصوم بوده اند روايتى نقل شده است ؟! آيا فتواى امام جعفر صادق عليه السلام قابل اتباع است يا راءى منحوس شما؟!اصولا انسان باايمان بايد از اقوال خاندان عصمت و طهارت ، كه به نص قرآن كريم معصومند و آيه تطهير در شاءن آنها نازل گشته ، تبعيّت كند يا از قول فردى مثل شما؟ از آثار فتواى امثال شماهاست كه به فرموده امام صادق ،آسمان و زمين بركات خود را قطع مى كند.(153) بخش چهارم : شجرة طيّبه (إ نَّما يُريدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اءهلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا) قرآن كريم : سورة احزاب ، آية 33 اينك كه با شجره ملعونه ، و دو چهره شاخص پليد آن : معاويه و يزيد آشنا شديم ، از باب تُعرف الا شياء باءضدادها، خالى از لطف و مناسبت نيست كه با شجرة مباركه طيّبه اهل بيت عصمت و طهارت سلام الله عليهم اجمعين نيز آشنا شويم و بدين منظور براى رعايت اختصار، و به عنوان نمونه ، برگهايى از پرونده درخشان يكى از برجسته ترين چهره هاى تابناك اين خاندان : پسر عمّ و داماد و وصى پيامبراكرم همسر فاطمه مرضيّه ، ابوالحسنين ، ابوالزينبين و ابوالا ئمّه يعنى اسدالله الغالب على بن ابيطالب را بگشاييم و شطرى از فضايل و مناقب بيشمار آن حضرت را با هم بخوانيم ، تا عمق خسارت جبران ناپذيرى را كه در اثر جنايات آن شجره ملعونه در حقّ اين خاندان طيّبه ، بر عالم اسلام بلكه جهان انسانيّت رفت ، دريابيم و در عصر و مصر خويش ، هشيارانه پاسدار حرمت و فضيلت اين خاندان پاك باشيم . (اءلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍطَيِّبَةٍ اءصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فى السَّماءِ تُؤْتى اُكُلُها كُلَّ حينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللهُ الا مْثالَ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّروُنَ وَ مَثَلُ كَلِمَةٍخَبيثَةٍ كَشَجَرَةٍخَبيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الا رْضِ مالَها مِنْ قَرارٍ يُثَبِّبِتُ اللهُ الَّذينَ امَنوُوا بِالْقَوْلِ الثّابِتِ فى الْحياةِالدُّنْيا وَ فى الا خِرَةِوَ يُضِلُّ اللهُ الظّالِمينَ وَ يَفْعَلُ اللهُ ما يَشاءُ). قرآن كريم : سوره ابراهيم ، آية 24-27 يعنى : آيا نمى بينيد چگونه زد خدا مثلى كه گويد: مثل كلمه طيبه پاكيزه كه كلمه توحيد و كلمه ((لاإ له الّا الله )) است مَثَل درخت پاكيزه است كه ريشه آن محكم است در زمين و شاخه آن در سمت آسمان است . مى دهد ميوه خود در همه اوقات به اذن پروردگار خود و مى زند خدا مثلها را از براى مردم ، شايد ايشان ملتفت شوند. و مثل كلمه ناپاك كه كلمات كفر و ناهنجار است مثل درخت ناپاك است كه ريشه آن پهن شود بر روى زمين كه نيست از براى آن درخت ثباتى . ثابت مى دارد خدا آن كسانى را كه ايمان آوردند به عقيده و قول ثابت در زندگى دنيا و آخرت تا در جواب سؤ ال قبر در نمانند. و وا مى گذارد خدا ظالمين را در گمراهى و خدا هرچه بخواهد مى كند. كشجرة طيبة در اخبار اهل بيت شجره طيبه به حضرت رسول و ائمه معصومين تفسير شده ، و شجره خبيثه به اعداى آنها يعنى بنى اميه ، چنانكه در تفسير على بن ابراهيم و تفسير عياشى مذكور است . ولايت اميرالمؤ منين عليه السلام ركن و اساس توحيد است 1. ((رُوِيَ عن اءبي الحسن اءنَّهُ قالَ: ولايَةُ عَليّ مَكْتوُب ج ة جفي جَميعِ صُحُفِ الا نْبياءَ، وَلَن يَبْعَثَ اللهُ نَبِيّا إ لّا بِنبُوَّةِمحمّد وَ وِلايَةِ وَصِيِّهِ عَلِى (154) از آقا موسى بن جعفر عليه السلام روايت شده كه فرمود: ولايت و سرپرستى اميرمؤ منان در تمام كتابهاى انبيا نوشته شده است و خداوند هرگز پيغمبرى را به رسالت مبعوث نساخته است مگر با اقرار به نبوّت و پيامبرى حضرت محمّد و ولايت و سرپرستى (و اَوْلى به تصرّف بودن ) وصى او حضرت على عليه السلام 2. رُوِيَ عَنْ عَليّ بنِ موسي ، عَنْ اءبيه ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ ج اءبيه ج مُحمّدبنِ عليّ بن الحُسين في قَوله تَعالي : (فِطرَةَ اللهِ الَّتي فَطَرَالنّاسَ عَلَيْها)(155) قال : هُوَ لاإ لهَ إ لّا اللهُ، مُحَمَّدَ رَسوُلُ اللهِ، عَليّ اءميرُالْمُؤْمِنينَ وَليُّ الله ، إ لي هاهُناالتوحيدُ.(156) روايت شده از امام بحقّ حضرت على بن موسى از پدرش از جدّش از امام بحقّ محمّد باقر در تفسير و بيان معنى قول خداوند متعال : (فِطرَتَ اللهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها) (سوره روم ، آية 30) يعنى فطرت خدا آن چنان فطرتى است كه خداوند متعال همه مردم را بر آن فطرت خلق نموده است ، كه فرمود: اين فطرت خدا عبارت است از لاإ له إ لّا الله ، مُحَمَّد رَسوُلُ الله ، عَلى اميرُالمؤ منين وَلى الله . بعد فرمود توحيد تا اينجاست (يعنى على اميرالمؤ منين وليّ الله ). زيرا ولايت ركن توحيد است و اگر ولايت ، كه ركن و پايه و اساس توحيد است ، برداشته شود نه توحيد و نه نبوّت هيچكدام باقى نمى مانند. ولايت اميرالمؤ منين عليه السلام بر هشت درب بهشت نوشته شده جابر انصارى مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود شبى كه مرا به آسمان بردند امر شد كه بهشت و دوزخ را بر من عرضه نمايند. پس تمام آنها را ديدم ؛ ديدم بهشت و انواع نعمتهاى او را و ديدم آتش و اقسام عذابش را؛ و بر هشت درب بهشت نوشته بود: لاإ له إ لّا الله ، محمّد رسول الله ، على ولى الله . (157) در اطراف عرش نوشته شده : على اميرالمؤ منين عليه السلام مروان بن مسلم از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه آن حضرت فرمود: به خط جلى در اطراف عرش نوشته شده است : لاإ له إ لّا الله ، محمّد رسول الله ، عليّ اميرالمؤ منين . (158) عايشه گفت : در اميرالمؤ منين شك نمى كند مگر كافر عطا مى گويد: از عاشيه درباره على عليه السلام سوال نمودم ، گفت : او بهترين فرد بشر است ؛ شك نمى كند در او مگر فرد كافر.(159) عايشه گفت : طلحه و زبير وادارم ساختند با اميرالمؤ منين بجنگم در حديثى آمده است : بعد از نقل خبر مذكور از عايشه پرسيدند پس چرا با او جنگ كردى ؟ گفت طلحه و زبير مرا به اين كار وادار كردند.(160) هركس احدى را بر اميرالمؤ منين مقدّم بدارد كافر است ابن عمر مى گويد: رسول خدا فرمود هركس احدى از اصحاب من را بر على مقدم بدارد، آن كس كافر است .(161) اين حديث صراحتا دلالت دارد كسانى كه از غير على پيروى كردند و ديگران را بر او مقدّم داشتند كافرند، بنابراين ، افرادى كه مقام مولى را غصب نمودند ديگر حالشان معلوم است . عمر فضايل اميرالمؤ منين عليه السلام را نقل مى كند عمر بن الخطاب مى گويد: رسول خدا فرمود فضل و برترى على بن ابى طالب بر اين امّت مثل برترى ماه رمضان است بر بقيّه ماهها، و برترى على بر اين امّت مثل برترى شب قدر است بر بقيّه شبها، و برترى على بر اين امّت مثل برترى شب جمعه است بر بقيّه شبها. پس خوشا به حال كسى كه به او ايمان آورده و ولايت او را تصديق كند، و واويلا و صد واويلا بر كسى كه انكار نمايد او را و انكار نمايد حق او را، بر خدا حتم است كه روز قيامت آن شخص را از شفاعت محمّد محروم سازد.(162) اين حديث ، از بهترين احاديثى است كه بر برترى على دلالت داشته و صراحت دارد در اينكه وى خليفه بلافصل رسول خدا است كه همان ولايت باشد، و به طور واضح مى رساند كه اگر كسى ولايت و خلافت او را منكر شود روز قيامت از شفاعت رسول اكرم محروم خواهد بود. عجبا! خود عمر كه اين حديث را نقل مى كند، ابوبكر را بر كرسى خلافت مى نشاند و سپس خود جاى او را مى گيرد و بعد از خودش هم تشكيل شورى مى دهد و حتى براى بعد از مرگش هم راضى نمى شود خلافت نصيب مولى گردد، فاعتبروا يا اولى الا لباب ! زهد را بايستى از على عليه السلام آموخت راوى مى گويد: على بن ابى طالب را بر منبر ديدم كه مى فرمود: چه كسى از من شمشيرم را مى خرد؟ من اگر پول يك پيراهن را داشتم ، شمشير خود را نمى فروختم . مردى از جاى برخاست و عرض نمود: ما وجه پيراهن را الان نمى گيريم و به تاءخير مى اندازيم . راوى مى گويد: اين جريان در حالى رخ داد كه تمام دنياى اسلام به جز شام در دست على بود.(163) على اول كسى بود كه با رسول خدا نماز خواند سعد بن ابى وقاص درباره حضرت على مى گويد: آيا على اول كسى نبود كه اسلام آورد؟ آيا اول كسى نبود كه با رسول خدا نماز خواند؟ آيا على زاهدترين خلق خدا نبود؟ آيا على اعلم و داناتر از همه به خدا نبود.(164) على سيّد دنيا و آخرت است ابن عبّاس مى گويد: رسول خدا به على نظر كرد و فرمود: ياعلى ، تو سيّد هستى در دنيا و سيّد هستى در آخرت . دوست تو دوست من ، و دوست من دوست خداست ؛ و دشمن تو دشمن من ، و دشمن من دشمن خداست . واى بر كسى كه بعد از من به تو بغض بورزد.(165) در اينجا اين سؤ ال مطرح مى شود كه اشخاصى كه اميرالمؤ منين را خانه نشين نمودند، و حق او را غصب كردند، و درب خانة فاطمه را آتش زدند، آيا دوست حضرت بودند يا دشمن وى .بلاشك اينها دشمن اويند، پس دشمن رسول خدا و دشمن خدا مى باشند. حال بايد ديد آيا امكان دارد كه دشمنان رسول خدا و دشمنان خدا، جانشين رسول خدا باشند؟! خود داورى فرماييد. جدايى از على عليه السلام جدايى از خداست ابوذر مى گويد: رسول خدا فرمود: يا على كسى كه از من جدا شود از خدا جدا شده ، و كسى كه از تو جدا شود از من جدا شده است . (166) بايد پرسيد كسانى كه حضرت على را خانه نشين نمودند و متصدّى خلافت شدند، از على جدا شده اند يا نه ؟ بلااشكال از حضرت على جدا شدند، پس آنان از خدا و رسولش نيز جدا شدند، و كسى كه از خدا و رسول خدا جدا باشد، لياقت خلافت رسول خدا را ندارد (دقّت نماييد). لافتى إ لّا على امام محّمد باقر مى فرمايد: در روز بدر ملكى كه به او رضوان مى گويند از آسمان ندا درداد: ((لا سيف إ لّا ذوالفقار و لا فتى إ لّا على ))(167) جبرئيل در احد، يار على بود سعيد بن مسيب مى گويد: در روز احد على شانزده ضربت خورد و در هر ضربتى به زمين افتاد، و كسى او را بلند نكرد جز جبرئيل .(168) مبارزة على از اعمال تمام امّت افضل است راوى مى گويد: رسول خدا فرمود: مبارزه على بن ابى طالب با عمروبن عبدود در روز خندق افضل است از اعمال امّت من تا روز قيامت .(169) اراده على تابع اراده خداست روايت شده است كه زن و مردى براى مرافعه و مخاصمه خدمت حضرت على آمدند. صداى مرد بر روى زن بلند شد. حضرت به آن مرد فرمود: اخساء (كلمه اى كه به سگ خطاب مى شود) و آن مرد كه از خوارج بود، فورا سرش مثل سر سگ شد. مردى در آنجا بود، به آقا عرض نمود: شما با يك صيحه سر اين خارجى را مثل سر سگ نمودى ، پس چرا معاويه را دفع نمى كنى ؟ فرمود: اگر بخواهم معاويه را با تختش به اينجا حاضر كنم مى توانم ، ولكن ما خزينه داران خداهستيم ، (البته ) نه بر طلا و نقره ، بلكه خزينه دار اسرار تدبير خدا هستيم ، آيا نمى خوانى (اين آيه را) (بَلْ عِبادٌ مُكْرَموُنَ لا يَسْبِقوُنَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْبِاءمْرِهِ يَعْمَلوُنَ). (170) داورى على را تماشا كن عمّار ياسر مى گويد: در خدمت اميرالمؤ منين بودم ، يكمرتبه صداى بلندى به گوش رسيد كه مسجد كوفه را فراگرفت . آقا فرمود: عمّار، ذوالفقار را بياور. آوردم . فرمود عمّار برو اين زن را از ظلم اين مرد نجات ده و اگر نشد، من با ذوالفقار نجاتش دهم . من رفتم ديدم زن و مردى بر سر يك شتر با هم مخاصمه دارند. به آن مرد گفتم اميرالمؤ منين عليه السلام ترا از ظلم نسبت به اين زن نهى مى كند. مرد گفت على به كار خودش مشغول باشد و دست خود را از خونهايى كه در بصره ريخته بشويد. او مى خواهد شتر مرا بگيرد، و به اين زن دروغگو بدهد. برگشتم كه خبر را به آقا برسانم ، ديدم آقا خارج شده است ، و آثار غضب در روى مباركش نمايان است . به آن مرد فرمود: شتر اين زن را به او بده . آن مرد گفت شتر مال من است . آقا فرمود دروغ گفتى اى لعين . آن مرد گفت : يا على ، چه كسى شهادت مى دهد كه اين شتر مال اين زن است ؟ آقا فرمود: شاهدى كه احدى دركوفه شهادت او را رد نمى كند. آن مرد گفت : اگر شاهدى شهادت بدهد و راست بگويد، شتر را به اين زن مى دهم . آقا به شتر فرمود: اى شتر تكلّم كن ، تو مال چه كس هستى ؟ شتر با زبان فصيح عرض كرد: يا اميرالمؤ منين و يا خيرالوصيين ، من چندين سال است كه مال اين زن هستم . آقا به آن زن فرمود شتر خود را بگير و آن مرد را دو نيمه فرمود.(171) به جاى مصطفى خفتى شب تار كه از خواب تو عالم گشت بيدار على اى محرم اسرار مكتوم على اى حقِّ از حقّ گشته محروم على از آفتاب برج تنزيل على اى گوهر درياى تاءويل على ام الكتاب آفرينش على چشم و چراغ اهل بينش على اسم رضىّ بى مثال است على وجه مُضيى ء ذوالجلال است على جَنبُ القوىّ حق مطلق على راه سَويّ حضرت حق على در غيب مطلق ، سرُّ الا سرار على در مشهد حق ، نورالا نوار على حبل المتين عقل و دين است امام الا ولين والا خرين است على اى پرده دار پرده غيب برافكن پرده از اسرار لاريب به دانايى ز كُنه كَوْنْ آگاه به هنگام توانايى يد الله بُوَد خال لب او نقطه با به ظاهر اسم و در باطن مسمّى خم اَبروى او چوگان كَوْنَيْن كه جز احمد رسد تا قاب قوسين ؟ در اوج عِز، تعالى و تقدّس به هنگام تنزّل ، فيض اقدس جهان بودى سراسر شام دَيجور نبودى گر در او اين آيه نور در آن ظلمت كه اين آب حيات است خليلِ عشق و خضر عقل ، مات است گشايد گر زبان ، فصل الخطاب است فرو بندد چو لب ، علم الكتاب است به تشريع و به تكوين ، جانْ تنِ اوست ولىّ اللهِ قائم بالسنن ، اوست ببخشد در ركوع ، خاتم گدا را به سجده جان و دل داده خدا را يَلىِ الخلق ويَلىِ الحقّ در على جمع فلك ، پروانة رخسار اين شمع شب إ سرا به خلوتگاه معبود لسانُ الله على ، احمد اُذُن بود كلام اللهِ ناطق شد از آن شب كه حق با لهجه او گفت مطلب لسان الصدق او در آخرين است دليل رَه براى اوّلين است چه موزونتر بود زآن قد و قامت كه ميزان است در روز قيامت چو قهر حق بلرزاند جهان را بُوَد لنگر زمين و آسمان را در اين خاك آنچه بنهفته ز اسرار چو گويد ما لَها، گردد پديدار ز آدم تا مسيحا، بسته لب را مگر بگشايد او اسرار ربّ را نگاهى گر كند آن ماه رخسار به خورشيد فلك ، مانَد ز رفتار! كسى كه نزد آن اءعلى ، علىّ است همو بر ما سَوى يكسر ولىّ است تويى صبح ازل ، بنما تنفّس كه تا روشن شود آفاق و انفس كه موسى آنچه را ناديده در طور ببيند در نجف نورٌ على نور توئى در كنج عزلت كنز مخفى بيا بيرون كه هستى تاج هستى تودر شب ، شاهد غيب الغيوبى تو در روز، ستّار العيوبى تو نورالله انور در نُمودى ضياءالله ازهر در وجودى تو ساقىّ زُلال لا يزالى جهان فانى ، تو فيض بى زوالى تو اوّل واردى در روز موعود تو اوّل شاهدى در يوم مشهود لواى حمد در دست تو بايد علمدارى خدا را، چون تو شايد نه تنها پيش تو پشت فلك خم كه آدم تا مسيحا زير پرچم اگر بى تو نبودى ناقص آيين نبود ((اليوم اءكملت لكم دين )) تو چون هستى ولىّ عصمة الدين ندارد دين و آيين بى تو تضمين به دوش مصطفى چون پا نهادى قَدَم بر طاقِ اءو اءدنى نهادى به جاى دست حق پا را تو بگذار كه اين باشد يدالله را سزاوار نباشد جز تو ثانى مصطفى را تويى در انّما ثالث خدا را چو در روى تو نور خود خدا ديد تو را ديد و براى خود پسنديد چون آن سيرت در اين صورت قلم زد تبارك گفت بر خود كاين رقم زد اگر بر ماسَوى شد مصطفى سَر بر آن سَر مرتضى شد تاج و افسر بود فيض مقدّس سايه تو ز عقل و وهم برتر پايه تو تو را چون قبله عالم خدا خواست به يُمنِ مولد تو كعبه را ساخت خدا را خانه زادى چون تو بايد كه لوث لات و عُزّى را زدايد شد از نام خدا نام تو مشتق ز قيد ماسَوى روح تو مطلق كليد علم حق باشد زبانت لسانُ الله پنهان در دهانت سَلُونى گو تو در جاى پيمبر بِكَش روح القدس را زير منبر چو بگشايى لب معجز نما را چون بنمايى كف مشكل گشا را بَرد آن دم مسيحا را ز سر هوش كند موسى يد بيضا فراموش متاع جان چو آوردى به بازار به مَنْ يَشْرى خدايت شد خريدار به جاى مصطفى خفتى شب تار كه ازخواب تو عالم گشت بيدار زدى بر فرق كفر و شرك ضربت ز جنّ و انس بردى گوى سبقت كجا عدل تو آيد در عبادت كه ثانى اثنين حقّى در شهادت بِنِه بر سر تو تاج لافَتى را به دوش افكن رِداى هَل اتى را بيا با جلوة طه و يس نشين بر مسند ختم النبييّن كه آدم تا به خاتم جمله يكسر نمايان گردد از اندام حيدر از آن سوزم كه بر تخت سليمان نشسته ديو و، آصف زير فرمان اقيلونى نشسته بر سر كار سَلونى لب فرو بسته ز گفتار گهى بر دوش عقل كل ، سوارى چو خورشيدى كه در نصف النهارى گهى در چنگ دونانى گرفتار به مانند قمر در عقرب تار نواى حقّى اندر سوز و در ساز يَداللّهى گهى بسته ، گهى باز بر افلاك ار بتابى ، آفتابى اگر بر خاك خوابى ، بو ترابى بيا و پرچم حق را برافراز كه حقّ گردد به عدل تو سرافراز گره بگشا دمى زآن راز پنهان به تورات و به انجيل و به قرآن چو بگشايى لب از اسرار تنزيل فرو ريزد به پايت بال جبريل به محراب عبادت چون قدم زد قدم در عرصه مُلك قِدَم زد همه پيغمبران محو نيازش ز سوره ى انبيا اندر نمازش كه لرزد عرش او با قلب آرام شده در ذكر حقّ يكباره ادغام همه سرگشته او از شوق ديدار دل از كف داده و داده به دلدار كه ثارالله ناگه بر زمين ريخت فغان ، شيرازه توحيد بگسيخت چو فرق فَرقَدان شمشير ساييد قمر مشتقّ شد و بگرفت خورشيد زمين و آسمان اندر تب و تاب كه خون آلوده گشته روى مهتاب فلك خون در غمش از ديده مى سفت على فزتُ و ربّ الكعبه مى گفت تعالَى الله از اين اعجوبه دهر خدا را مظهر اندر لطف و در قهر به شب از ناله اش گوش فلك كر به روز از پنجه اش خم پشت خيبر بلرزاند ز هيبت مُلك امكان ولى خود لرزد از آه يتيمان ! ز جزر و مدّ آن بحر فضايل خود سرگشته ، پا وامانده در گِل چه گويم من ز اوصاف كمالش ببين حق در جمال و در جلالش چو باشد حيره الكمل صفاتش خدا مى داند و اسرار ذاتش به حق حق كه باشد ظل ممتدّ ز ديهور و زديهار و ز سرمد وحيدم من اگر در جرم و تقصير سگى بودم شدم در كوى تو پير بر آن خوانى كه يك عالَم نشسته سگى هم در كنارش پا شكسته تو كه قاتل به خوان خود بخوانى نپندارم كه اين سگ را برانى (172)

قسمت دوم

بخش پنجم : همراه با كاروان اسرا، از كوفه تا شام پس از قضاياى دلخراش كربلا، بنى اُميه جنايتكار اُسراى اهل بيت را به عجلة تمام به طرف كوفه حركت دادند. پس از توقّف اسرا در كوفه و گزارش ابن زياد به يزيد و صدور فرمان وى مبنى بر حركت دادن اسرا به سوى شام ، اسباب سفر شام را تهيّه ديدند و اهل بيت سيدالشهدا عليه السلام از راه موصل به طرف شام حركت دادند. ابن زياد زجر بن قيس ، محض بن ابى ثعلبه و شمربن ذى الجوشن را ماءمور نمود كه همراه پنج هزار سوار، اسرا و سرها را به شام برند. روز اول ماه صفر بود كه اسرا به شام وارد شدند. اينك حوادث شگفتى كه در طول راه رخ داد: 1.كنار شط فرات : شمر رئيس قافله بود. امام سجّاد عليه السلام را با غل و زنجير به شتر بستند و كودكان را با خفّت و خوارى روى كجاوه هاى بى روپوش زنان نشانده و سرهاى بريده را بر نيزه ها كرده حركت نمودند. چون مقدارى راه رفتند كنار شط فرات منزل كردند و سرها را پاى ديوار خرابه اى گذاشتند و به قمار و لهو و لعب و شرب خمر نشستند. در اين بين ديدند دستى از بالاى سر مبارك سيّدالشهدا عليه السلام ظاهر شد و با قلم خونين بر ديوار نوشت : اترجوا اُمّة قتلت حسينا شفاعة جدّه يوم الحساب ؟! آيا مردمى كه دست به خون حسين آلوده اند، توقّع دارند جدّ وى در روز قيامت از آنان شفاعت كند؟! آنها برخاستند كه آن دست را بگيرند كسى را نيافتند. باز نشستند و مشغول قمار شدند. ديگر باره آن دست ظاهر شد و اين شعر را به رنگ خون نوشت : فلا والله ليس لهم شفيع و هم يوم القيامة فى العذاب نه به خدا قسم ، آنان شفيعى در درگاه الهى نداشته و در روز قيامت گرفتار عذاب خواهند شد. دويدند دست را بگيرندكه ناپديد شد. باز به عيش خود مشغول شدند كه باز اين ابيات را از هاتفى شنيدند: ماذا تقولون إ ذ قال النبىّ لكم ماذا فعلتم و اءنتم آخر الا مم بعترتى و باءهلى عند مفتقدى منهم اُسارى و منهم ضرجوا بدمى چه خواهيد گفت زمانى كه پيامبر از شما بپرسد كه از آخرين امّتها، اين چه كارى بود كه پس از رحلت من با اهل بيتم انجام داديد، برخى را اسير كرديد و برخى را به شهادت رسانديد؟ 2.تكريت : منزل دوم تكريت بود. در نزديكى اين منزل چندنفر را به شهر فرستادندتا به مردم خبر دهند كه از آنها استقبال كنند. اهل شهر تكريت به استقبال اسراى كربلا آمدند. جمعى از نصارى در آن شهر بودند، گفتند چه خبر است و اينها چه كسانى هستند؟ گفتند سر حسين را با اسرا مى آورند. پرسيدند كدام حسين ؟ گفتند پسر فاطمه ، دخترزاده پيغمبر آخر الزمان . نصارى گفتند اف بر شما مردم باد كه پسر پيغمبر را كشتيد! و سپس به كنايس خود برگشتند و ناقوس زدند و به گريه پرداختند و عرض كردند ما از اين عمل بيزاريم ، و آنها را سرزنش كردند. 3.وادى نخله : از تكريت كوچ كرده به وادى نخله رسيدند. در آنجا صداى ضجّه و نوحه بسيارى را شنيدند كه اصحابش را نمى ديدند و يكى مى گفت : مسح النبى جبينه و لو يريق فى الخدود ابواه من عليا قريش و جدّه خير الجدود و ديگرى مى گفت : الا يا عين جودى فوق جدّى فمن يبكى على الشهداء بعدى على رهط تقودهم المنايا إ لى متجبّر بالملك عبدى 4.مرشاد: از وادى نخله به مرشاد رسيدند. زنان و مردان آن شهر به استقبال آمدند و با ديدن قافلة اسيران صداى ضجّه و نالة آنها بلند شد و بيم آن رفت كه بر قاتلان سيدالشهدا حمله كنند. 5.حران : قافله اسرا به نزديكى حران رسيد. در بالاى بلندى منزل يك يهودى به نام يحيى خزائى قرار داشت . وى به استقبال ايشان آمد. و به تماشاى سرها پرداخت كه چشمش به سر مبارك سيّدالشهدا افتاد. ديد لبهاى مباركش مى جنبد. پيش رفته گوش فرا داد، اين كلام را شنيد: (وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَموُا اءَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبوُنَ)(173) يحيى از مشاهده اين حال به شگفتى فرو رفته پرسيد اين سر از آن كيست ؟ گفتند سر حسين بن على است . پرسيد مادرش كيست ؟ گفتند فاطمه دختر رسول خدا. يهودى گفت اگر دين او بر حق نبود اين كرامت از او ظاهر نمى شد. يحيى اسلام آورد و عمّامه دق مصرى كه در سر داشت از سر خود برداشت و آن را قطعه قطعه كرد و به خواتين حرم محترم داد و جامه خزى كه پوشيده بود به خدمت امام زين العابدين فرستاد، همراه هزار درهم كه صرف ما يحتاج نمايند. كسانى كه موكّل بر سرها بودند بر او بانگ زدند كه مغضوبين خليفه را اعانت و حمايت مى كنى ؟! دور شو و گرنه تو را خواهيم كشت ! يحيى با شمشير از خود دفاع كرد. جنگ درگرفت و پنج تن از آنها را كشت و كشته شد. مقبره يحيى در دروازة حران به مقبره يحيى شهيد معروف بوده ، و محل استجابت دعاست . 6.نصيبين : چون قافله به نصيبين رسيد، شمر يك نفر را فرستاد تا بگويد امير شهر را خبر كنند و شهر را زينت كرده مهياى پذيرايى اسراى آل عصمت نمايند. امير شهر، منصور بن الياس بود. زمانى كه به استقبال قافله رفتند و لشكر كوفه و شام وارد شهر شدند، ناگهان برقى بجست و نيمى از شهر را سوزاند و كليّه مردمى كه در آن قسمت برق زده بودند سوختند. امير قافله شرمگين و بيمناك از غضب خدا شد و قافله داران بيدرنگ حركت كردند. 7. حوزه فرماندارى سليمان يا موصل: قافله اسرا را به شهر ديگرى كه نامش بر ما معلوم نيست بردند. رئيس اين شهر سليمان بن يوسف بود كه دو برادر داشت : يكى در جنگ صفّين به دست اميرالمؤ منين كشته شده بود و ديگرى شريك حكومت اين شهر بود. يك دروازة شهر متعلّق به سليمان و دروازه ديگر متعلّق به برادرش بود. سليمان دستور داد سرهاى بريده را از دروازه فرمانفرمايى او وارد كنند. همين امر سبب نزاع دو برادر شده جنگ درگرفت وسليمان در آن جنگ كشته شد. در نتيجه فتنه و غوغاى عجيبى رخ داد كه موجب توحّش شمر و رفقايش گرديد و در اينجا نيز شتابان از شهر بيرون رفتند. 8. حلب : در نزديكى حلب كوهى است كه در دامنة آن قريه اى بود كه ساكنان آن يهودى بودند و در قلعه و حصارى محكم زندگى مى كردند. شغل آنها حريربافى بود و مصنوع آنها و لباس آنها در حجاز و عراق و شام به لطافت شهرت داشت . در دامن كوه كوتوالى بود كه عزيزبن هارون نام داشت و رئيس يهود بود. قافله را در دامن كوه كه آب و علف فراوان داشت فرود آوردند. شيرين ، آزادكرده امام حسين عليه السلام چون شب درآمد، كنيزكى كه نامش شيرين بود نزديك اسرا آمد ويكى از خانمهاى اسير را كه در سابق خدمتگزار او بود شناخت . برخى نوشته اند وى شهربانو بود ولى ظاهرا اشتباه است و شايد رباب بوده باشد. كنيز كه چشمش بر خانم افتاد و لباسهاى مندرس و كهنه او را ديد شروع به گريستن كرد. سبب گريه او را كه پرسيدند گفت : فراموش نمى كنم كه روزى حضرت امام حسين عليه السلام در صورت شيرين نگريست و به طور مطايبه به شهربانو فرمود: شيرين عجب روى افروخته اى دارد. شهربانو به گمان آن كه امام در شيرين ميلى كرده عرض كرد: يابن رسول الله صلى الله عليه و آله من او را به تو بخشيدم . امام فرمود: من او را در راه خدا آزاد كردم . شهر بانو خلعت بسيار نفيسى به كنيزك پوشانيد و او را مرخّص كرد. امام حسين فرمودند: تو كنيزان بسيار آزاد كرده اى و هيچيك را خلعت نداده اى . عرض كرد آنها آزادكرده من بودند و اين آزاد كرده شماست ، بايد فرقى بين آزاد كرده من و آزاد كرده شما باشد. امام شهربانو را دعا فرمود و شيرين هم در خدمت شهربانو بود تا هنگام رحلت . آن شب كه وى لباسهاى كهنه خانمهاى اسير را ديد، پريشان خاطرشد، اجازه گرفته داخل ده شد تا از آنچه اندوخته بود لباس خوب تهيّه كرده و براى خانمها بياورد. چون به حصار رسيد در بسته بود. دق الباب كرد. عزيز، رئيس قبيله ، پرسيد آيا شيرين هستى ؟ گفت : آرى . پرسيد نام مرا از كجا دانستى ؟ عزيز گفت : من در خواب موسى و هارون را ديدم كه سر و پاى برهنه با ديده هاى گريان مصيبت زده بودند. سلام كردم و پرسيدم شما را چه شده كه چنين پريشان هستيد؟ ! گفتند امام حسين عليه السلام پسر دختر پيغمبر را كشته اند و سر او را با اهل بيتش به شام مى برند و امشب در دامن كوه منزل كرده اند. عزيز گفت : از موسى پرسيدم مگر شما به حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و پيغمبريش عقيده داريد؟ گفت : آرى او پيغمبر بحق است و خداوند از همة ما درباره او ميثاق گرفته و ما همه به او ايمان داريم و هركس از او اعراض كند ما از او بيزاريم . من گفتم نشانى به من بنما كه يقين كنم . فرمود اكنون برو پشت در قلعه ، كنيزكى به نام شيرين وارد مى شود، او آزاد كرده حسين عليه السلام است ، از او پذيرايى كن و به اتّفاق او نزد سر مقدّس حسين عليه السلام برو و سلام ما را به او برسان و اسلام اختيار كن . اين بگفت و از نظر ما غايب شد. آمدم پشت در، كه تو در زدى ! شيرين لباس و خوراك و عطريّات برداشت و عزيز هم هزار درهم به موكّلان اسرا داد كه مانع پذيرايى شيرين نشوند تا خدمتى به اهل بيت نمايند. عزيز خود نيز دو هزار دينار خدمت سيّدالساجدين برد و به دست آن حضرت به شرف اسلام مشرّف گرديد و از آنجا به نزد سر مقدّس حضرت سيّدالشهدا عليه السلام آمد و گفت : السلام عليك يابن رسول الله ، گواهى مى دهم كه جد تو رسول خدا و خاتم پيغمبران بود و حضرت موسى به شما سلام رسانيده اند. سر مقدّس حضرت حسين عليه السلام با كمال صراحت لهجه آواز داد كه سلام خدا بر ايشان باد! عزيز عرض كرد: اى آقاى بزرگ شهيد، مى خواهم مرا شفاعت كنى و نزد جدّت رسول خدا صلى الله عليه و آله از من راضى باشى . پاسخ شنيد: كه چون مسلمان شدى خدا و رسول از تو خشنود شدند و چون در حق اهل بيت من نيكى كردى جدّ و پدرم و مادرم از تو راضى گرديدند و چون سلام آن دو پيغمبر را به ما رسانيدى من نيز از تو خوشنود شدم . آن گاه حضرت سيّدالساجدين عقد شيرين را به عزيز بست و تمام اهل قلعه مسلمان شدند. 9.دير نصرانى : قافله از آنجا حركت كرد و به طرف دير پيش رفت . ابوسعيد شامى با فرماندهان قافله رفيق بود. او روايت مى كند كه روزى در سفر شام به شمر خبر دادند كه نصر حزامى لشكرى فراهم كرده مى خواهد نصف شب بر آنها شبيخون زند و سرهاى بريده را بگيرد. در ميان رؤ ساى لشكر اضطرابى عظيم رخ داد. پس از تبادل افكار قرار شد شب را به دير پناه ببرند. شمر و يارانش نزديك دير آمدند، كشيش بزرگ بر فراز ديوار آمد و گفت چه مى خواهيد؟ شمر گفت ما از لشگر ابن زياديم و از عراق به شام مى رويم . كشيش پرسيد براى چه كار مى رويد؟ شمر گفت : شخصى بر يزيد خروج كرده بود، يزيد لشگرى جرار فرستاد كه او را كشتند و اينك سرهاى او و اصحاب او را با اسراى حرمش نزد يزيد مى بريم . كشيش گفت سرها را ببينم . نيزه دارها سرها را نزديك ديوار بلند كردند. چشم كشيش بر سر مبارك سيّدالشهدا افتاد، ديد نورى از آن ساطع بوده و روشنى مخصوصى از آن لامع است . از پرتو انوار آن ، هيبتى بر دل كشيش افتاد، گفت اين دير گنجايش شما را ندارد، سرها و اسيران را داخل دير نماييد و خودتان پشت ديوار بمانيد و كشيك بكشيد كه مبادا دشمن بر شما حمله كند و اگر حمله كردند بتوانيد با فراغت دفاع كنيد و نگران اسرا و سرها نباشيد. شمر اين نظريه را پسنديد. سرها را در صندوق نهاده قفل كردند و سر حسين را در صندوق مخصوصى همراه اسرا و امام بيمار داخل دير كردند و خود بيرون ماندند. كشيش بزرگ اسرا را در محل مناسبى جا داد و سرها را در اطاق مخصوصى نهاد. هنگام شب كه به آن سركشى مى كرد ديد نورى از سر مبارك سيّدالشهدا پرتوافكن است و به آسمان بالا مى رود. سپس ناگهان ديد سقف اطاق شكافته شد و تختى از نور فرود آمد كه يك خانم محترم در وسط آن تخت نشسته و شخصى فرياد مى كشد ((طرّقوا طرّقوا رؤ وسكم و لا تنظروا)): راه دهيد، راه دهيد و سر خود را پايين افكنيد. گويد: چون خوب نگريستم ديدم حوا مادر آدميان ، هاجر زن ابراهيم و مادر اسماعيل ، راحيل مادر يوسف و نيز مادر موسى ، و آسيه زن فرعون ، و مريم دختر عمران و مادر عيسى ، و زنان پيغمبر آخرالزمان از آن فرود آمدند و سرها را از صندوق بيرون آورده در بر گرفته به سينه چسبانيدند و دائم مى بوسيدند و مى گريستند و زيارت مى كردند و به جاى خود مى گذاشتند. ناگاه ديدم غلغله و شورشى بر پا شد و تختى نورانى آمد. گفتند همه چشم برنهيد كه شفيعه محشر مى آيد. من بر خود لرزيدم و بيهوش شدم . كسى را نمى ديدم ، امّا مى شنيدم كه در ميان غوغا و خروش يكى مى گويد: سلام بر تو اى مظلوم مادر، اى شهيد مادر، اى غريب مادر، اى نور ديده من ، از سرور سينه من ، مادر به فدايت ، غم مخور كه داد تو را از كشندگانت خواهم گرفت . پس از آنكه به هوش آمدم كسى را نديدم . پير راهب خود را تطهير كرده و معطّر نمود، سپس داخل اطاق شده قفل صندوق را شكست و سر حسين را بيرون آورده و با كافور و مشك و زعفران شست و در كمال احترام او را به طرف قبله اى كه عبادت مى كرد گذارد و با كمال ادب در مقابل او ايستاد و عرض كرد: از سَرِ سروران عالم و اى مهترِ بهترين اولاد آدم ، همين قدر مى دانم تو از آن جماعتى هستى كه خداوند در تورات و انجيل آنان را وصف كرده است ولى به حق خداوندى كه ترا چنان قدر و منزلتى داده كه مَحرَمان انجمن قدس ربوبى به زيارت تو مى آيند، با من تكلّم كن و به زبان خود بگو كيستى ؟ سر مقدّس سيّدالشهدا عليه السلام به سخن آمد و فرمود: ((اءنا المظلوم و اءنا المغموم و اءنا الْمَهْموُمُ، اءنا الْمَقْتوُلُ بِسَيْفِ الْجَفا، اءنا المَذْبوُحُ مِنَ القَفا)). پير راهب گفت اى سر جانم به فدايت ، از اين روشنتر بيان كن ، حسب و نسب خود را بگو. سر بريده با كمال فصاحت به صداى بلند فرمود: ((اءنا ابن محمد المصطفى اءنا ابن على المرتضى اءنا ابن فاطمة الزهراء اءنا الحسين الشهيد المظلوم بكربلا)). پدر روحانى سالخورده كليسا فرياد و فغان سرداده سر را برداشت و بوسيد و بر صورت خود گذاشت و عرض كرد صورت از صورت تو برندارم تا بفرمايى كه فرداى قيامت شفيع تو خواهم بود. از سر صدايى شنيد كه فرمود: بدين اسلام در آى تا تو را شفاعت كنم . راهب گفت : اءشهداءن لاإ له الاالله و اءشهد اءنّ محمّدا رسول الله . آنگاه پير روحانى ، شاگردان مكتب كليسا را جمع كرد و داستان و ماجراى خود از سر شب تا صبح را با آنان در ميان نهاد و گفت سعادت در اين خانواده است . آن هفتاد نفر همه به اسلام گرويده و در مصيبت حسين عليه السلام گريستند و با لباس عزا خدمت امام زين العابدين عليه السلام رفتند. ناقوسها را شكستند و زنارها را كنار گذاشتند و همه به دست آن حضرت مسلمان شدند و اجازه خواستند كه آن قوم قتّال را بكشند و با آنها جنگ كنند. حضرت سجّاد عليه السلام اجازه نداد و فرمود خداوند جبّار منتقم است و خود از آنها انتقام خواهد كشيد. 10.عسقلان : شمر و رفقايش شب در پاى ديوار خفتند و صبح سرها و اسرا را گرفته به طرف عسقلان كوچ كردند. امير آن شهر يعقوب عسقلانى بود كه در جنگ كربلا حاضر شده و به پاداش اين جنايت ، امارت اين شهر را به دست آورده بود. وى دستور داد شهر را آذين بستند و اسباب لهو و طرب به بيرون شهر فرستاد تا بزنند و برقصند. اعيان همكار او در غرفه هاى مخصوص نشسته سرمست باده و جام و ساغر و ساقى بودند، كه سرهاى بريده را وارد كردند و آنان به هم مبارك باد گفتند. تصادفا تاجرى به نام زرير خزاعى در بازار ايستاده بود. ديد مردم به هم مبارك باد مى گويند و مسرور و شادمانند. گفت چه خبر است كه بازار را آذين بسته ايد؟ گفتند شخصى در عراق بر يزيد خروج كرده بود ابن زياد لشگرى جرار فرستاد او را كشتند و سرهاى او را با اسرايش امروز وارد اين شهر مى كنند كه به شام برند. زرير خزاعى پرسيد وى مسلمان بود يا كافر؟ گفتند از بزرگان اهل اسلام است . پرسيد سبب خروجش چه بود؟ گفتند مدّعى بود كه من فرزند رسول خدا هستم و از يزيد به خلافت سزاوارتر مى باشم . پرسيد پدر و مادرش كه بود؟ گفتند نامش حسين عليه السلام ، برادرش حسن عليه السلام ، مادرش فاطمه عليهاالسلام پدرش على عليه السلام و جدّش محمّد رسول خدا صلى الله عليه و آله است . زرير چون اين سخن بشنيد بر خود بلرزيد، و دنيا در چشمش تيره و تار شد. سپس شتابان آمد تا خود را به اسرا رسانيد، چون چشمش به على بن الحسين عليه السلام افتاد سخت با صداى بلند به گريه افتاد. امام سجّاد عليه السلام فرمود اى مرد چرا گريه مى كنى ، مگر نمى بينى اهل اين شهر همه در شادى هستند؟ زرير گفت اى مولاى من ، من تاجرى غريب هستم ، امروز به اين شهر رسيدم . كاش قدمهاى من خشك شده و ديدگان من كور گشته بود و شما را بدين حال نمى ديدم . آنگاه امام فرمود مثل اينكه بوى محبّت ما از تو مى آيد. عرض كرد مرا خدمتى فرما كه انجام دهم و به قدر قوّة خود جانفشانى كنم . امام چهارم فرمود اگر مى توانى نزد آن شخصى كه سر پدرم را بر نيزه در دست دارد برو و او را تطميع كن كه سرها را از ميان اسرا بيرون ببرد تا مردم متوجّه سرها شده به زنان آل محمّد صلى الله عليه و آله كمتر نظر افكنند. زرير نزديك آن نيزه دار رفت و پنجاه اشرفى بدو داد كه سر را پيش قافله ببرد. آن بد كيش پول را گرفته و سر را بيرون برد. زرير باز حضور حضرت سجّاد عليه السلام آمد و عرض كرد خدمتى ديگر فرما. امام سجّاد عليه السلام فرمود: اگر لباس و پارچه اى دارى بياور كه بر اين زنان و كودكان برهنه بپوشانم . زرير شتابان رفت لباس فراوانى آورد و براى هر يك از اسرا لباسى مخصوص تقديم كرد و براى امام نيز عمّامه اى آورد. ناگهان صداى غوغايى برخاست ، معلوم شد شمر صدا به هلهله و شادى بلندكرده و مردم آن شهر هم با او همكارى مى كنند. زرير نزديك شمر رفت و آب دهان به صورتش انداخت و گفت از خدا شرم نمى كنى كه سر پسر پيغمبر صلى الله عليه و آله را به نيزه زده اى و حرم او را اسير كرده اى و چنين شادى مى كنى ؟! سخت او را دشنام داد. شمر گفت او را بگيريد و بكشيد. زرير را دستگير كرده آن قدر زدند كه بيهوش افتاد. به گمان آنكه مرده است از بالين او رفتند. نيمه شب زرير به هوش آمد و برخاست خود را به مسجدى كه مشهد سليمان پيغمبر است رسانيد و آنجا جماعتى از دوستان آل محمّد صلى الله عليه و آله را ديد كه سرها را برهنه كرده عزادارى مى كنند. 11. بعلبك : قافله اسرا از عسقلان به طرف بعلبك پيش رفتند. چون شمر، بنا به رسم معهود، قبل از ورود قافله مردم را آگاه ساخته بود، پير و جوان با ساز و نقاره - طبل زنان و شادى كنان - به استقبال بيرون آمدند. آنان پرچمها را بلند كرده در سايه آن مى رقصيدند و اسيران خاندان رسالت را تماشا مى كردند، بدينگونه شش فرسخ از قافله استقبال كردند. حضرت ام كلثوم عليه السلام چون جمعيّت و شادى ايشان را بدين ميزان ديد دلش به درد آمد و فرمود: خداوند جمعيّت شما را به تفرقه اندازد و كسى را برشما مسلّط كند كه همه شما را به قتل برساند.(174) عمادالدين طبرى در كامل بهائى (ج 2 ص 292) مى نويسد: ملاعينى كه سر امام حسين عليه السلام را از كوفه بيرون آوردند از قبايل عرب خائف بودند كه مبادا غوغا كنند و از ايشان بازستانند. پس راهى كه به عراق است ترك كردند و بيراهه رفتند. چون به نزديك قبيله اى رسيدند، علوفه طلب كردند و گفتند سرهاى خارجى همراه داريم . بدين منوال مى رفتند تا به بعلبك رسيدند. قاسم بن ربيع كه والى آنجا بود گفت : شهر را آذين بستند و با چندهزار دف و ناى و چنگ و طبل سر امام حسين عليه السلام را به شهر بردند. چون مردم را معلوم شد كه سر امام حسين عليه السلام است ، يك نيمه شهر خروج كردند و اكثر آذينها بسوختند و چند روز فتنه ها پديد آمد. آن ملاعين كه با سر امام حسين عليه السلام بودند پنهان از آنجا بيرون رفتند و به مرزين رسيدند و آن اول شهرى است از شهرهاى شام . نصر بن عتبه لعين از طرف يزيد حاكم آنجا بود، شاديها كرد و شهر را آذين بست و همه شب به رقص مشغول بودند، ابرى و برقى پيدا شد و آذينها جمله بسوخت . بدين ترتيب اسرا را وارد شام كردند. ورود اسرا به شام شيخ ابوالحق نوشته است ، در آن حال كه سر امام حسين (ع ) را در شام مى گردانيدند ناگاه سر از بالاى نيزه بيافتاد؛ ديوارى خميده شد و آن سر را نگاه داشت و نگذاشت كه به زمين افتد. پس در آنجا مسجدى ساخته شد (175) كه تا به حال موجود است . نيز نوشته است كه اهل شام ازدحام نموده از دروازه ساعات بيرون آمدند و اسيران را ديدند در حاليكه مكشفات الوجوه بودند و سرها بر نيزه ها بود. قسم به خدا اسيرانى خوشروتر از آنها نديده بودم . پس آنها را آوردند تا به در قصر يزيد رسيدند. مردم به امام زين العابدين عليه السلام نظر مى كردند در حاليكه محكم به زنجيرها بسته بود. پس اسيران را در خانه يزيد نگاه داشتند و به روايتى تا سه ساعت آنها را معطّل كردند تا از يزيد اذن بگيرند و آنها را وارد خانه يزيد نمايند. پس خولى وارد شد اذن گرفت و اهل بيت را وارد كردند.(176) عمادالدين طبرى نيز مى نويسد: قريب پانصد هزار مرد و زن و اميران ايشان با دفها و طبلها و كوسها و بوقها و دهلها بيرون آمدند و چند هزار مردان و زنان و جوانان رقص كنان و دف و چنگ و رباب زنان استقبال كردند. جمله اهل و لايت دست و پاى خضاب كرده و سرمه در چشم كشيده و لباسها پوشيده ، روز چهارشنبه شانزدهم ربيع الا ول به شهر رفتند از كثرت خلق گويى كه رستخيز بود. چون آفتاب برآمد، ملاعين سرها را به شهر درآوردند. از كثرت خلق به وقت زوال به در خانه يزيد لعين رسيدند. يزيد لعنه الله تخت مرصّع نهاده بود، خانه و ايوان آراسته بود و كرسيهاى زرّين و سيمين در راست و چپ نهاده . آن جانيان به نزد يزيد لعين آمدند. او از آن جنايتكاران احوال پرسيد، آنان در جواب گفتند: ما به دولت امير، دمار از خاندان ابو تراب برآورديم .(177) امان از شام ! در روايت آمده از امام سجّاد عليه السلام پرسيدند: سخت ترين مصائب شما در سفر كربلا كجا بود؟ در پاسخ ، فرمود: ((الشّامُ الشّامُ الشّامُ))، يا سه بار فرمود: ((امان از شام )) . به روايت ديگر، امام سجّاد عليه السلام به نعمان بن منذر مدائنى فرمود: در شام هفت مصيبت بر ما وارد آوردند كه از آغاز اسيرى تا آخر، چنين مصيبتى بر ما وارد نشده بود: 1. ستمگران در شام اطراف ما را با شمشيرهاى برهنه و نيزه هاى استوار احاطه كرده بر ما حمله مى كردند و كعب نيزه به ما مى زدند. آنان ما را در ميان جمعيّت بسيار نگهداشتند و ساز و طبل مى زدند. 2. سرهاى شهدا را ميان هودجهاى زنهاى ما قرار دادن و سر عمويم عبّاس عليه السلام را در برابر چشم عمه هايم زينب و امّكلثوم عليه السلام نگهداشتند، و سر برادرم على اكبر و پسر عمويم قاسم عليه السلام را در برابر چشم سكينه و فاطمه (خواهرم ) مى آوردند و با سرها بازى مى كردند، و گاهى سرها به زمين مى افتاد و زير سم ستوران قرار مى گرفت . 3. زنهاى شامى از بالاى بامها، آب و آتش بر سر ما مى ريختند. آتش به عمّامه ام افتاد، ولى چون دستهايم را به گردنم بسته بودند، نتوانستم آن را خاموش كنم . در نتيجه عمامه ام سوخت و آتش به سرم رسيد و سرم را نيز سوزانيد. 4. از طلوع خورشيد تا نزديك غروب ما را همراه ساز و آواز، در برابر تماشاى مردم در كوچه و بازار گردش دادند و مى گفتند: اى مردم ، بكشيد اينها را كه در اسلام هيچگونه احترامى ندارند. 5. ما را به يك ريسمان بستند و با اين حال ما را از در خانه يهودى و نصارى عبور دادند، و به آنها مى گفتند: اينها همان افرادى هستند كه پدرانشان ، پدران شما را (در خيبر و...) كشتند و خانه هاى آنها را ويران كردند، امروز شما انتقام آنها را از اينها بگيريد. ((يا نُعمانُ فَما بقى اءحد منهم الا وَقَدْ اَلقى عَلَيْنا مِنْ التُرابِ وَالا حجارِ وَالا خشاب ما اءرادَ)). ((اى نعمان هيچ كس از آنها نماند مگر اينكه هرچقدر مى خواست از خاك و سنگ و چوب به سوى ما افكند)). 6. ما را به بازار برده فروشان بردند و خواستند ما را به جاى غلام و كنيز بفروشند ولى خداوند اين موضوع را براى آنها مقدور نساخت . 7. ما را در مكانى جاى دادند كه سقف نداشت ؛ روزها از گرما و ترس كشته شدن ، همواره در وحشت و اضطراب به سر مى برديم .(178) بخش ششم : رويارويى شجره طيّبه و شجره خبيثه در شام (ادامه نبرد صفيّن و عاشورا،در كاخ يزيد) يزيد لعين بزمى آراسته بود تا پيروزى را جشن بگيرد، كاميابى خود را نشان دهد، و خاندان وحى را بكوبد؛ ولى چنين نشد. مجلس بزم وى دادگاه محاكمه اش گرديد، و حكم بر عليه او صادر شد! پيروزى او به شكست تبديل گرديد، و شهد در كامش شرنگ شد. به جاى كوبيدن خاندان وحى ، خود كوبيده شد. آرى ، حق در همه جا پيروز است و ناله مظلوم از قدرت ظالم قويتر. نخستين حكمى كه در اين محاكمه جهانى ، بر عليه يزيد لعين صادر گرديد، از سوى همسرش هند بود. هند ناظر جريانهاى مجلس بود. آنچه رخ داده بود ديده و آنچه گفته شده بود شنيده بود. وى ناگهان خود را به درون مجلس انداخت و از شوهر پرسيد: اين سر حسين عليه السلام پسر فاطمه عليه السلام دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله است ؟! يزيد لعين گفت : آرى ، برو شيون كن و سياه بپوش ! هند گريه كنان از مجلس بزم شوهر بيرون رفت . اين هم شاهكارى از شاهكارهاى زينب عليه السلام بود. يكى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله كه در مجلس بزم شركت داشت ، روى به يزيد كرده گفت : تو، روز رستاخيز خواهى آمد و ابن زياد شفيع تو خواهد بود؛ اين سر نيز خواهد آمد، در حاليكه رسول خدا صلى الله عليه و آله شفيع اوست ! يزيد، به جز ابن زياد، شفيعان ديگر نيز دارد! پدرش معاويه ، جدّش ابوسفيان ، و ديگران ! قضات ديگرى كه حكم بر عليه يزيد لعين صادر كردند، اينان بودند: مسلمانان آن روز، مردم شام كه همگى مسلمان نبودند، آيندگان بشرى ، و فرشتگان آسمانها. اين تازه محاكمه فورى يزيد لعين است ، و محاكمه بزرگ او در آينده خواهد بود كه حضرت زينب عليه السلام از آن خبر داده است . در دادگاهى كه قاضى آن خداى و خصم يزيد لعين ، رسول خداصلى الله عليه و آله ، و گواهان آن اعضا و جوارح يزيد و فرشتگان مى باشند؛ فرشتگانى كه از سوى خداى ناظر رفتار و كردار بندگان هستند، و پرونده اى تشكيل مى دهند كه محال است چيزى در آن فراموش گردد. گواه بالاتر از همه نيز خود خدا مى باشد كه هر چه كرده و شده در حضورش بوده و خواهد بود. يزيد لعين دستور داد اسيران را از كاخ بيرون بردند و زندانى كردند. زندان آنها جز خرابه اى نبود؛ خرابه اى كه ساكنانش را از گزند سرما و سوز گرما محفوظ نمى داشت . ديرى نپاييد كه چهره اسيران پوست انداخته و سوزش بيرون بر آتش درون آنان افزوده گرديد. اين ، پذيرايى يزيد از مهمانان اسير بود و آن هم ، پذيرايى كوفيان از ميهمانان شهيد! هر دو گروه ميهمان بودند و هردو گروه پذيرايى شدند و چگونه پذيرايى شدند؟! اسارت زينب و شهادت امام حسين عليه السلام با هم رابطه مستقيم دارند؛ اسارت ، فلسفه شهادت را آشكار مى سازد، و نمى گذارد شهيد ناشناخته بماند. (179) اهل بيت عليه السلام در كاخ يزيد زنان آل ابى سفيان جملگى به استقبال دختران رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمدند، بر دستها و پاهاى آنها بوسه زدند و نوحه و گريه كردند و سه روز تعزيت داشتند. گويند چون اهل بيت عليه السلام را بدين صفت ديدند لباسهاى خويشتن را درآورده و بديشان دادند.(180) به روايتى ، اهل بيت عليه السلام را وارد قصر يزيد لعين نمودند و در آنجا به روايتى مجلسش كه به پايان رسيد، امر كرد تا سر مقدّس را به در خانه اش نصب نمودند، و زنان را به اندرون خانة خود فرستاد. پس زنان يزيد چون اهل بيت را به آن احوال مشاهده نمودند گريستند و زينتهاى خود را انداختند و مشغول عزادارى شدند. گفتگوى شجاعانه عمروبن حسن با يزيد كافر روزى يزيد ملعون على بن الحسين عليه السلام را با عمرو بن حسن احضار كرد، عمر كودكى بود گفته شده است كه يازده سال داشت و به عمر گفت : با اين فرزند من خالد كشتى مى گيرى ؟ عمرو در جواب گفت نه ، به كشتى گرفتن با او حاضر نيستم ولى خنجرى به من بده و خنجرى به او بده تا با هم بجنگيم يزيد شعرى خواند: شنشنة اءعرفها مِنْ اءَخْزِمٍ هَلْ تَلِدُالْحَيَّةُ إ لّا الحية زاخزم همين خوى دارم اميه كه از مار جز مار نايد پديد و اين دو مثل در عربى در مقام تحسين گفته شود و ما به جاى آن در مقام تحسين گوئيم شير را بچه همى ماند بدو.(181) در بعضى نسخ دارد كه گفت با پسرم خالد جنگ مى كنى عمرو گفت مرا كاردى ده و او را هم كاردى تا جنگ كنيم . گفتگوى ام كلثوم عليه السلام با خواهر يزيد نيز به روايتى ، زمانى كه حرم امام حسين عليه السلام را وارد مجلس يزيد كردند، سر مطهّر امام حسين عليه السلام در پيش روز يزيد بود و فاطمه و سكينه عليه السلام گردن مى كشيدند تا آن سر را ببينند. يزيد گفت زنها را وارد حرم من نماييد. به روايت ديگر چون حرم امام را به خانه يزيد بردند زنان يزيد لباسها و جامهاى بسيار براى آنها آوردند و آنها قبول نفرمودند. نيز به روايتى ، يزيد را خواهرى موسوم به هنده بود. وى نزد حرم امام حسين عليه السلام آمد و گفت : ام كلثوم خواهر امام حسين عليه السلام كدام يك از شماهاييد؟ ام كلثوم عليه السلام فرمود: منم دختر امام زكى و تقى اميرالمؤ منين على بن ابى طالب . عليه السلام خواهر يزيد گفت : شماها ربيعه و ابوجهل و عتبه را كشتيد، لذا اين مصيبتها بر شماها وارد شد. آيا فراموش كرده ايم كه پدر تو دربدر مردان ما را كشت ؟! ام كلثوم عليه السلام فرمود اى دختر هند جگر خوار، زنان ما مانند زنان شما نيستند كه به زنا مشهور باشند و مردان ما مانند مردان شما نيستند كه سالها مشغول بت پرستى بودند. آيا جد تو ابوسفيان نبود كه لشگرها گردآورد و با پيغمبر خدا جنگ كرد؟! آيا مادر تو هند نبود كه نفس خود را بر وحشى بذل كرد و جگر حمزه سيّدالشهدا عليه السلام را بخورد؟! آيا پدر تو معاويه نبود كه شمشير به روى على بن ابى طالب عليه السلام كشيد؟! آيا برادر تو يزيد نيست كه از روى ظلم برادر مرا كه سيّد شباب اهل جنّت و فرزند دختر پيغمبر خدا است و ميكائيل و جبرائيل خادم او بودند كشت ؟! خواهر يزيد لعين چون اين سخنان بشنيد هيچ جوابى نتوانست بدهد. ترجمه خطبه شريفه امام سجّاد عليه السلام اى مردم ! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ويژگى بر ديگران فضيلت بخشيده است ؛ به ما ارزانى داشت علم ، بردبارى ، سخاوت ، فصاحت ، شجاعت و محبّت در قلوب مؤ منين را؛ و ما را بر ديگران برترى داد به اينكه پيامبر بزرگ اسلام ، صدّيق (اميرالمؤ منين على عليه السلام )، جعفر طيّار، شير خدا و شير رسول خدا صلى الله عليه و آله (حمزه )، و امام حسن و امام حسين دو فرزند بزرگوار رسول اكرم عليه السلام را از ما قرار داد.(231) (با اين معرفى كوتاه ) هركس مرا شناخت كه شناخت ، و براى آنان كه مرا نشناختند با معرفى پدران و خاندانم خود را به آنان مى شناسانم . اى مردم ! من فرزند مكّه و منايم ، من فرزند زمزم و صفايم ، من فرزند كسى هستم كه حجرالا سود را با رداى خود حمل و در جاى خود نصب فرمود، من فرزند بهترين طواف و سعى كنندگانم ، من فرزند بهترين حج كنندگان و تلبيه گويان هستم ، من فرزند آنم كه بر براق سوار شد، من فرزند پيامبرى هستم كه در يك شب از مسجدالحرام به مسجد الاقصى سير كرد. من فرزند آنم كه جبرئيل او را به سدره المنتهى برد و به مقام قرب ربوبى و نزديكترين جايگاه مقام بارى تعالى رسيد، من فرزند آنم كه با ملائكه آسمان نمازگزارد، من فرزند آن پيامبرم كه پروردگار بزرگ به او وحى كرد، من فرزند محمّد مصطفى و على مرتضايم ، من فرزند كسى هستم كه بينى گردنكشان را به خاك ماليد تا به كلمه توحيد اقرار كردند. من پسر آن كسى هستم كه برابر پيامبر با دو شمشير و با دو نيزه مى رزميد، و دوبار هجرت و دوبار بيعت كرد، و در بدر و حنين با كافران جنگيد، و به اندازه چشم بر هم زدنى به خدا كفر نورزيد، من فرزند صالح مؤ منان و وارث انبيا و از بين برنده مشركان و امير مسلمانان و فروغ جهادگران و زينت عبادت كنندگان و افتخار گريه كنندگانم ، من فرزند بردبارترين بردباران و افضل نمازگزاران از اهل بيت پيامبر هستم ، من پسر آنم كه جبرئيل او را تاءييد و ميكائيل او را يارى كرد، من فرزند آنم كه از حرم مسلمانان حمايت فرمود و با مارقين و ناكثين و قاسطين جنگيد و با دشمنانش مبارزه كرد، من فرزند بهترين قريشم ، من پسر اولين كسى هستم از مؤ منين كه دعوت خدا و پيامبر را پذيرفت ، من پسر اول سبقت گيرنده اى در ايمان و شكننده كمر متجاوزان و از ميان برنده مشركانم ، من فرزند آنم كه به مثابه تيرى از تيرهاى خدا براى منافقان و زبان حكمت عبّاد خداوند و يارى كننده دين خدا و ولى امر او و بوستان حكمت خدا و حامل علم الهى بود. او جوانمرد، سخاوتمند، نيكو چهره ، جامع خيرها، سيّد، بزرگوار، ابطحى ، راضى به خواست خدا، پيشگام در مشكلات ، شكيبا، دائما روزه دار، پاكيزه از هر آلودگى و بسيار نمازگزار بود. او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم گسيخت و شيرازه احزاب كفر را از هم پاشيد. او داراى قلبى ثابت و قوى و اراده اى محكم و استوار و عزمى راسخ بود و همانند شيرى شجاع كه وقتى نيزه ها در جنگ به هم در مى آميخت آنها را همانند آسيا خرد و نرم و بسان باد آنها را پراكنده مى ساخت . او شير حجاز و آقا و بزرگ عراق است كه مكّى و مدنى و خيفى و عقبى و بدرى و احدى و شجرى و مهاجرى (232) است ، كه در همه اين صحنه ها حضور داشت . او سيّد عرب است و شير ميدان نبرد و وارث دو مشعر (233) و پدر دو فرزند: حسن و حسين عليه السلام . آرى او، همان او (كه اين صفات و ويژگيهاى ارزنده مختص اوست ) جدّم على بن ابى طالب عليه السلام است . آنگاه گفت : من فرزند فاطمه زهرا بانوى بانوان جهانم . و آنقدر به اين حماسه مفاخره آميز ادامه داد كه شيون مردم به گريه بلند شد! يزيد بيمناك شد و براى آنكه مبادا انقلابى صورت پذيرد به مؤ ذن دستور داد تا اذان گويد تا بلكه امام سجّاد عليه السلام را به اين نيرنگ ساكت كند!! مؤ ذّن برخاست و اذان را آغاز كرد، همين كه گفت : الله اكبر، امام سجّاد فرمود: چيزى بزرگتر از خداوند وجود ندارد. و چون گفت : اشهد إ ن لاإ له إ لّا الله ، امام عليه السلام فرمود: موى و پوست و گوشت و خونم به يكتائى خدا گواهى مى دهد. و هنگامى كه گفت : اشهدانّ محمدا رسول الله ، امام عليه السلام به جانب يزيد روى كرد و فرمود: اين محمد كه نامش برده شد، آيا جدّ من است يا جدّ تو؟! اگر ادّعا كنى كه جدّ توست پس دروغ گفتى و كافر شدى ، و اگر جدّ من است چرا خاندان او را كشتى و آنان را از دم شمشير گذراندى ؟! سپس مؤ ذّن بقيه اذان را گفت و يزيد پيش آمد و نماز ظهر را گزارد.(234) در نقل ديگرى آمده است كه : چون مؤ ذّن گفت : اشهد انّ محمدا رسول الله ، امام سجّاد عليه السلام عمامه خويش از سر برگرفت و به مؤ ذّن گفت : تو را بحقّ اين محمّد كه لحظه اى درنگ كن ، آنگاه روى به يزيد كرد و گفت : اى يزيد! اين پيغمبر، جدّ من است و يا جدّ تو؟! اگر گويى جدّ من است ، همه مى دانند كه دروغ ، و اگر جدّ من است پس چرا پدر مرا از روى ستم كشتى و مال او را تاراج كردى و اهل بيت او را به اسارت گرفتى ؟! اين جملات را گفت و دست برد و گريبان چاك زد و گريست و گفت : بخدا سوگند اگر در جهان كسى باشد كه جدّش رسول خداست ، آن منم ، پس چرا اين مرد، پدرم را كشت و ما را مانند روميان اسيركرد؟! آنگاه فرمود: اى يزيد! اين جنايت را مرتكب شدى و باز مى گويى : محمّد صلى الله عليه و آله رسول خداست ؟! و روى به قبله مى ايستى ؟! واى بر تو! در روز قيامت جدّ و پدر من در آن روز دشمن تو هستند. پس يزيد فرياد زد كه مؤ ذّن اقامه بگويد! در ميان مردم هياهويى برخاست ؛ بعضى نماز گزاردند و گروهى نماز نخوانده پراكنده شدند.(235) و در نقل ديگر آمده است كه امام سجّاد عليه السلام فرمود: اَنَا ابْنُ الحُسَيْنِ القَتيلِ بِكَرْبَلا، اَنَا ابنُ عَليٍّ المُرْتَضى ، اَنَا ابْنُ مُحَمّدٍ الْمُصْطَفى ، اَنَا ابْنُ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ، اَنَا ابْنُ خَديجةَ الْكُبْرى ، اَنَا ابْنُ سِدْرَة المُنْتَهى ، اءنا ابْنُ شَجَرَة طوبى اَنَا ابْنُ المُرَمّلِ بِالدّماءِ، اَنَا ابْنُ مَنْ بَكى عَلَيهِ الجِنُّ فِى الظَّلْماءِ، اَنَا ابْنُ مَنْ ناحَ عَلَيهِ الطُّيورُ فِى الهَواءِ. (236) من فرزند حسين شهيد كربلايم ، من فرزند على مرتضى و فرزند محمّد مصطفى و پسر فاطمه زهرايم ، و فرزند خديجه كبرايم ، من فرزند سدره المنتهى و شجره طوبايم ، من فرزند آنم كه در خون آغشته شد، و پسر آنم كه پريان در ماتم او گريستند، و من فرزند آنم كه پرندگان در ماتم او شيون كردند. پس از (237) خطبه غرّاى عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى و خطبه حضرت سيّدالساجدين امام زين العابدين عليه السلام ، مردم ماهيّت يزيد كافر ستمكار را شناختند و شروع كردند به لعن و طعن يزيد. يزيد خود را بيچاره ديد و فهميد كه منفور جامعه است ، با كمال بى شرمى و ندامت تمام اين جنايات را به گردن امراى لشگر انداخت تا خود را تبرئه كند ولى اين ننگ تا قيامت پاك شدنى نبود. يزيد، جنايت را به گردن امراى لشگر انداخت ! فضاحت فاجعه كربلا به حدّى رسيد كه يزيد (لعين ) امراى لشگر نينوا را احضار نمود. شبث بن ربعى ، مصائب بن وهيبه ، شمر بن ذى الجوشن ، سنان بن انس ، خولى بن يزيد، قيس بن ربيع و چند تن ديگر نزد وى حاضر شدند. وى نخست متوجّه شبث بن ربعى شد و گفت : تو كشتى حسين عليه السلام را؟ وى چنين پاسخ داد لعنت خدا بر آن كسى كه حسين عليه السلام را كشت ، من او را نكشتم . يزيد گفت : پس قاتل حسين عليه السلام كيست ؟! گفت : مصائب . يزيد او را مورد خطاب قرار داده همان سؤ ال را تكرار كرد، و همان جواب را شنيد. به همان ترتيب همه امرا را مورد پرخاش و سؤ ال قرار داد، و همه شديدا انكار نمودند، تا نوبت به خولى رسيد. وى در جواب متحيّر مانده بود و همه سرهنگان با حالت وحشت و نگرانى چشم به صورت او دوخته بودند و در فكر جواب قاطع بودند. يك مرتبه همه گفتند قاتل حسين قيس بن ربيع بود. يزيد با سخنان درشت خود به وى حمله كرد و گفت : تو كشتى حسين را؟! قيس در جواب گفت : من قاتل اصلى را خوب مى شناسم ولى بدون امان از طرف امير نخواهم گفت . يزيد به وى امان داد. سپس چنين گفت : اى امير، قاتل حسين آن كسى است كه پرچم جنگ را برافراشت و سپاه را فوج فوج به جنگ او روانه ساخت . يزيد گفت : آن كس كدام است ؟ قيس در جواب وى گفت : اى امير، تو كشتى حسين را! يزيد از جاى برخاست و به سراى خويش رفت و سر حسين را به طشت طلا گذاشت و در پارچه اى پيچيد و در حجره مخصوص خود نگاه داشت . پس از آن همى به صورت خود لطمه مى زد و مى گفت : (مالى و قتل الحسين ): من چه كارى داشتم به كشتن حسين . (238) ملا حسين كاشفى در روضه الشهداء چنين آورده كه امام زين العابدين عليه السلام از يزيد خواست قاتل پدر او را به وى تحويل دهد تا قصاص نمايد. قاتلان سيّدالشهدا همگى اين عمل را به گردن ديگرى مى انداختند تا نوبت به شمر رسيد، و او هم يزيد را متّهم نمود.(239) قصه زنى از مردم شام از بحرالمصائب نقل مى كنند كه در خرابه شام هيجده صغير و صغيره در ميان اسيران بود كه به آلام و اسقام مبتلا، و هر بامداد و شامگاه از جناب زينب سلام الله عليه آب و نان طلب مى كردند و از گرسنگى و تشنگى شكايت مى نمودند. يك روز يكى از اطفال طلب آب نمود. زنى از اهل شام فورا جام آبى حاضر نمود و به عليا مخدره زينب سلام الله عليه عرض كرد كه اى اسير، ترا به خدا قسم مى دهم كه رخصت فرمايى من اين طفل را به دست خويش آب دهم ، لان رعايه الا يتام يوجب قضاء الحوائج و حصول المرام ، شايد خداى تعالى حاجت مرا برآورد. عليا مخدره فرمود: حاجت تو چيست و مطلوب تو كيست ؟ عرض كرد من از خدمتكاران فاطمه زهرا سلام الله عليه بودم ، انقلاب روزگار به اين ديارم افكند. مدّتى دراز است كه از اهل بيت اطهار خبرى ندارم و بسيار مشتاقم كه يك مرتبه ديگر خدمت خاتون خود عليا مخدره زينب برسم و مولاى خود امام حسين را زيارت كنم . شايد خداوند متعال به دعاى اين طفل حاجت مرا برآورد و بار ديگر ديدة مرا به جمال ايشان روشن بفرمايد و بقيه عمر را به خدمت ايشان سپرى كنم . زينب سلام الله عليه چون اين سخن را شنيد ناله از دل و آه سرد از سينه بركشيد و گفت اى امه الله حاجت تو برآورده شد. ها اءنا زينب بنت اميرالمؤ منين و هذا راءس الحسين على باب دار يزيد: من زينب دختر اميرالمؤ منينم ، و اين نيز سر حسين است كه بر درب خانه يزيد آويخته است . آن زن با شنيدن اين مطلب همانند شخص صاعقه زده مدّتى خيره خيره به عليا مخدّره زينب نظر كرد و سپس ناگهان نعره اى زد و بيهوش بر روى زمين بيفتاد. چون به هوش آمد چنان نعره واحسيناه ، واسيداه ، وااماماه ، واغريباه ، و واقتيل اولاد على از جگر بركشيد كه آسمان و زمين را منقلب كرد.(240) قصه زنى كه نذر كرده بود نيز در بحر المصائب مى خوانيم : يك روز زنى طبقى از طعام آورد و در نزد عليا مخدّره گذارد. آن عليامخدّره فرمود اين چه طعامى است ، مگر نمى دانى صدقه بر ما حرام است ؟ عرض كرد اى زن اسير، به خدا قسم صدقه نيست ، بلكه نذرى است كه بر من لازم است و براى هر غريب و اسير مى برم . حضرت زينب فرمود اين عهد و نذر چيست ؟ عرض كرد من در ايّام كودكى در مدينه رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم و در آنجا به مرضى دچار شدم كه اطبا از معالجه آن عاجز آمدند. چون پدر و مادرم از دوستان اهل بيت بودند براى استشفا مرا به دارالشفاى اميرالمؤ منين عليه السلام بردند و از بتول عذرا فاطمه زهرا طلب شفا نمودند. در آن حال حضرت حسين عليه السلام نمودار شد. اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود اى فرزند، دست بر سر اين دختر بگذار و از خداوند شفاى اين دختر را بخواه ! پس دست بر سر من گذاشت و من در همان حال شفا يافتم و از بركت مولايم حسين تاكنون مرضى در خود نيافتم . پس از آن ، گردش ليل و نهار مرا به اين ديار افكند و از ملاقات مواليان خود محروم ساخت . لذا بر خود لازم كردم و نذر نمودم كه هرگاه اسير و غريبى را ببينم چندانكه مرا ممكن مى شود براى سلامتى آقايم حسين به آنها احسان كنم ، باشد كه يك مرتبه ديگر به زيارت ايشان نايل بشوم و جمال ايشان را زيارت كنم . آن زن چون اين سخن را بدين جا رسانيد عليا مخدّره زينب صيحه از دل بركشيد و فرمود يا امه الله همين قدر بدان كه نذرت تمام و كارت به انجام رسيد و از حالت انتظار بيرون آمدى . همانا من زينب دختر اميرالمؤ منينم و اين اسيران ، اهل بيت رسول خداوند مبين هستند و اين هم سر حسين است كه بر در خانة يزيد منصوب است . آن زن صالحه از شنيدن اين كلام جانسوز، فرياد ناله برآورد و مدّتى از خود بيخود شد. چون به هوش آمد خود را بر روى دست و پاى ايشان انداخت و همى بوسيد و خروشيد و ناله وا سيّداه ، وا اماماه ، و واغريباه به گنبد دوّار رسانيد و چنان شور و آشوب برآورد كه گفتى واقعه كربلا نمودار شده است . سپس در بقيه عمر خود از ناله و گريه بر حضرت سيّدالشهدا ساكت نگرديد تا به جوار حق پيوست .(241) زن يزيد به خرابه شام مى آيد در اينجا سخن به اختلاف نقل شده است ؛ بعضى مى گويند هند، دختر عبدالله كريز، زوجه يزيد بوده است ، صداى زينب را كه در مجلس شنيد بى پرده خود را در ميان مجلس افكند و يزيد عبا بر سر او انداخت . او يزيد را چنان مورد ملامت و شنعت قرار داد كه يزيد به او گفت برو براى حسين گريه كن ! بعضى ديگر نيز مى گويند وى به خرابه آمد با يك تفصيلى كه در كتب معتبره يافت نمى شود. ولى حقير شاهدى پيدا كردم كه ممكن است آن زن غير دختر عبدالله كريز باشد والله العالم ، و آن شاهد، اين است كه : در ناسخ التواريخ ، جلد مربوط به خلفا، در بيان غزوات زمان خلافت عمر، در وقعه فتح قلعه ابى القدس گويد: ديده بانان براى ابوعبيده جراح ، كه سپهسالار لشگر اسلام بود، خبر آوردند كه در مقابل قلعه ابى القدس بازار مهمّى از نصارى تشكيل داده شده كه غنايم بسيارى در اوست ، چون دختر سلطان ابى القدس عروسى دارد. اگر لشگرى بر سر آنها بتازد غنيمت بسيار به دست مسلمين خواهد افتاد. ابوعبيده ، عبدالله بن جعفر طيّار را كه خط عارضش تازه دميده بود با پانصد سوار فرستاد. بعد نيز خالد بن وليد را به مدد آنها فرستاد تا بالا خره قلعه را فتح كردند و آن دختر را به اسيرى گرفتند. عبدالله بن جعفر گفت من از اين غنيمت فقط اين دختر را طالبم . ابوعبيده گفت من حرفى ندارم ولى بايد رخصت از عمر بيايد. رخصت از عمر آمد كه عبدالله بن جعفر حق او بيش از اينهاست . به عنوان غنيمت دختر را به عبدالله دادند. اين دختر در خانه عبدالله بن جعفر بود تا معاويه آوازه حسن او را شنيد و از عبدالله وى را براى يزيد درخواست كرد، و پول زيادى در مقابلش قرار داد. آن بحرالجود كنيز مزبور را براى معاويه فرستاد و در مقابل آن ، يك درهم نيز از معاويه قبول نكرد (پايان گزيده كلام ناسخ ). اكنون ممكن است بگوييم آن زن كه در خرابه آمده شايد همين دختر باشد طبعا اين دختر سالها در خانه عبدالله بن جعفر زيردست عليامخدّره زينب كاملا تربيت شده ، روزگار او را به شام خراب انداخته و از جايى خبر ندارد. يك وقت بر سر زبانها افتاد كه يك جماعت از اسيران خارجى به شام آمده اند. اين زن درخواست كرد از يزيد به ديدن آنها برود. يزيد گفت شب برو. چون شب فرا رسيد فرمان كرد تا كرسيى در خانه نصب كردند. بركرسى قرار گرفت و حال رقّت بار آن اسيران او را كاملا متاءثّر گردانيد، سؤ ال كرد بزرگ شما كيست ؟ عليا مخدّره را نشان دادند. گفت اى زن اسير، شما از اهل كدام دياريد؟ فرمود از اهل مدينه . آن زن گفت عرب همه شهرها را مدينه گويد؛ شما از كدام مدينه هستيد؟ فرمود از مدينه رسول خدا صلى الله عليه و آله . آن زن از كرسى فرود آمد و به روى خاك نشست . عليا مخدّره سبب سؤ ال كرد، گفت به پاس احترام مدينه رسول خدا. اى زن اسير، ترا به خدا قسم مى دهم آيا هيچ در محله بنى هاشم آمد و شد داشته اى ؟ عليامخدّره فرمود من در محله بنى هاشم بزرگ شده ام . آن زن گفت اى زن اسير، قلب مرا مضطرب كردى . ترا به خدا قسم مى دهم ، آيا هيچ در خانه آقايم اميرالمؤ منين عبور نموده و هيچ بى بى من عليامخدّره زينب را زيارت كرده اى ؟ حضرت زينب سلام الله عليه ديگر نتوانست خوددارى بنمايد، صداى شيون او بلند شد، فرمود حق دارى زينب را نمى شناسى ، من زينبم ! بگفت اى زن ، زدى آتش به جانم كلامت سوخت مغز استخوانم اگر تو زينبى ، پس كو حسينت اگر تو زينبى كو نور عينت بگفتا تشنه او را سر بريدند به دشت كربلا در خون كشيدند جوانانش به مثل شاخ ريحان مقطَّع گشته چون اوراق قرآن چه گويم من ز عبّاس دلاور كه دست او جدا كردند ز پيكر هم عبدالله و عون و جعفرش را به خاك و خون كشيدند اكبرش را دريغ از قاسمِ نو كد خدايش كه از خون گشته رنگين دست و پايش ز فرعون و ز نمرود و ز شداد ندارد اين چنين ظلمى كسى ياد كه تير كين زند بر شير خواره كند حلقوم او را پاره پاره زدند آتش به خرگاه حسينى به غارت رفت اموال حسينى مرا آخر ز سر معجر كشيدند تن بيمار را در غل كشيدند حكايت گر ز شام و كوفه دارم رسد گفتار تا روز شمارم زينب بزرگ سلام الله عليه فرمود اى زن ، از حسين پرسش مى كنى ؟! اين سر كه در خانه يزيد منصوب است از آن حسين است . آن زن از استماع اين كلمات دنيا در نظرش تيره و تار گرديد و آتش در دلش افتاد. مانند شخص ديوانه ، نعره زنان ، بى حجاب ، با گيسوان پريشان ، سر و پاى برهنه به بارگاه يزيد دويد. فرياد زد از پسر معاويه ، راءس ابن بنت رسول الله منصوب على باب دارى : سر پسر دختر پيغمبر را در خانه من نصب كرده اى با اينكه او وديعه رسول خداست ، واحسيناه واغريباه وامظلوماه واقتيل اولاد الا دعياء، والله يعزّ على رسول الله و على اميرالمؤ منين . يزيد يكباره دست و پاى خود را گم كرد، ديد فرزندان و غلامان و حتى عيالات او بر او شوريدند. از آن پس چنان دنيا بر او تنگ شد و زندگى بر او ناگوار افتاد كه مى رفت در خانه تاريك و لطمه به صورت مى زد و مى گفت : (مالى و لحسين بن على ). لذا چاره اى جز اين نديد كه خط سير خود را نسبت به اهل بيت عوض كند، لذا به عيال خود گفت برو آنان را از خرابه به منزلى نيكو ببر. آن زن به سرعت ، با چشم گريان شيون كنان آمد زير بغل عليا مخدّره زينب را گرفت و گفت اى سيّده من ، كاش از هر دو چشم كور مى شدم و ترا به اين حال نمى ديدم . اهل بيت را برداشت و به خانه برد و فرياد كشيد اى زنان مروانيه ، اى بنات سفيانيه ، مبادا ديگر خنده كنيد! مبادا ديگر شادى بكنيد! به خدا قسم اينها خارجى نيستند، اين جماعت اسيران ذريّه رسول خدا و فرزندان فاطمه زهرا و على مرتضى و آل يس و طه مى باشند.(242) خواب حضرت سكينه در دمشق (243) شيخ ابن نما گويد: سكينه سلام الله عليه در دمشق خواب ديد كه گويى پنج شتر از نور به طرف او آمدند، و بر هر شترى ، پيرمردى نشسته است و فرشتگان گرد آنها را گرفته اند و خادمى با آنها راه مى رود. پس شتران بگذشتند و آن خادم به طرف من آمد و نزديك من رسيد و گفت : اى سكينه ، جدّ تو بر تو سلام مى فرستد. گفتم : سلام بر او باد، اى فرستاده رسول خدا، تو كيستى ؟ گفت : خادمى از بهشتم . گفتم : اين پيرمردان شترسوار كيستند؟ گفت : اوّلى آدم صفوه الله است ، دومى ابراهيم خليل الله ، سومى موسى كليم الله و چهارمى عيسى روح الله . گفتم : آن كه دست بر محاسن دارد و افتان و خيزان است كيست ؟ گفت جدّ تو رسول الله است . گفتم : به كجا خواهند رفت ؟ گفت : سوى پدرت حسين . پس رو به طرف او كرده و دويدم تا آنچه ستمكاران پس از وى با ما كردند با او بگويم . در اين ميان پنج كجاوه از نور را ديدم كه مى آيند و در هر كجاوه زنى است . گفتم : اين زنان ، كيستند؟ گفت : اولى حوّا امّالبشر است ، دومى آسيه بنت مزاحم ، سومى مريم بنت عمران ، چهارمى خديجه بنت خويلد، و پنجمى نيز كه دست بر سر نهاده و افتان و خيزان است جدّه تو فاطمه بنت محمد و مادر پدرت مى باشد. گفتم : به خدا قسم ، به او مى گويم كه با ما چه كردند. پس به او پيوستم و گريان پيش او ايستادم و گفتم : اى مادر، به خدا حق ما را انكار كردند. اى مادر، به خدا جمعيّت ما را پريشان ساختند. اى مادر، به خدا حريم ما را مباح شمردند. اى مادر، به خدا پدر ما حسين عليه السلام را كشتند. گفت : ديگر مگوى اى سكينه كه جگر مرا آتش زدى و بند دلم را پاره كردى . اين پيراهن حسين است كه با من است و از من جدا نشود تا به لقاى پروردگار رسم . پس از خواب بيدار شدم و خواستم اين خواب را پوشيده دارم ، ولى با كسان خودمان گفتم و ميان مردم شايع شد.(244) خواب هند زن يزيد از هند، زوجه يزيد، روايت شده است كه گويد: در بستر خفته بودم ، در آسمان را ديدم گشوده شد، و فرشتگان دسته دسته نزد سر مطهّر امام حسين عليه السلام مى آمدند (245) و مى گفتند السلام عليك يا اءباعبدالله ، السلام عليك يابن رسول الله . در آن ميان پاره ابرى ديدم كه از آسمان فرود آمد، مردان بسيار بر آن ابر بودند و مردى درخشنده روى مانند ماه در ميان آنها بود، پيش آمد و خم شد و دندانهاى ابى عبدالله را بوسيد و همى گفت اى فرزند، ترا كشتند؛ مى شود ترا نشناخته باشند؟! از آب نوشيدن ترا منع كردند. اى فرزند، من جدّ تو پيغمبرم ، و اين پدرت على مرتضى ، و اين برادرت حسن ، و اين عمّ تو جعفر، و اين عقيل ، و اين دو حمزه و عبّاسند و همچنين يك يك خاندان را شمرد. هند گفت : ترسان و هراسان از خواب برجستم ، روشناييى ديدم كه از سر حسين مى تافت . در طلب يزيد شدم و او را در خانه تاريكى يافتم ، روى به ديواركرده و مى گفت : (مالى وَ لِلْحُسَيْن ): مرا با حسين عليه السلام چكار؟! و سخت اندوهگين بود. خواب را به او گفتم ، سر به زير انداخت . نيز هند مى گويد: چون بامداد شد حرم پيغمبر صلى الله عليه و آله را بخواست و پرسيد دوست داريد اينجا بمانيد يا به مدينه بازگرديد؟ و جائزه اى گرانبها به شما دهم . گفتند اول بايد بر حسين عليه السلام عزادارى كنيم . گفت هر چه مى خواهيد انجام دهيد، پس حجره ها و خانه ها را در دمشق خالى كرد و هر زن قرشيّه و هاشميّه جامه سياه پوشيد، و بر حسين شيون و زارى كردند هفت روز على ما نُقِل . ابن نما گفت : زنان در مدّت اقامت در دمشق به سوز و ناله زبان گرفته بودند و با آه و زارى شيون مى كردند، و مصيبت آن گرفتاران بزرگ شده بود و جراح زخم آن داغداران از علاج فرو ماند. آنان را در خانه اى جاى داده بودند كه آنها را از سرما و گرما حفظ نمى كرد، يعنى پس از پرده نشينى و سايه پرورى رخسارشان پوست انداخت .(246) بخش هفتم : امام سجّاد در يك نگاه على بن الحسين ، عليه السلام ملقّب به زين العابدين و سجّاد، فرزند ارشد امام حسين مى باشد كه از شاه زنان (247) دختر يزد گرد شاهنشاه ايران متولد شده است . ايشان تنها پسر امام حسين عليه السلام است كه پس از آن حضرت باقى ماند، زيرا 3 برادر ديگرش (على اكبر، على اصغر، و عبدالله رضيع ) در واقعه كربلا به شهادت رسيدند. آن حضرت نيز همراه پدر به كربلا آمد، ولى چون روى مصلحت الهى سخت بيمار بود و توانايى حمل اسلحه و جنگ را نداشت ، از جهاد و شهادت بازماند. در نتيجه در خيل اسيران به شام اعزام گرديد و پس از گذرانيدن دوران اسيرى ، به امر يزيد براى استمالت افكار عمومى همراه كاروان اسراى اهل بيت به مدينه روانه گرديد. بعدها آن حضرت را يك بار ديگر، و اين بار به امر عبدالملك خليفه سفّاك اموى ، با بند و زنجير از مدينه به شام جلب كردند كه چندى بعد مجدّدا به مدينه بازگشت . امام چهارم پس از مراجعت به مدينه ، در اثر فشار و اختناق سياسى شديد حاكم ، انزوا اختيار كرده و مشغول عبادت پروردگار گرديد و با كسى جز خواص شيعه مانند((ابوحمزه ثمالى )) و ((ابوخالد كابلى )) و امثال ايشان تماس نمى گرفت . البته خواص ، معارفى را كه از آن حضرت اخذ مى كردند، در ميان شيعه نشر مى دادند و از اين راه تشيّع توسعه فراوانى يافت كه اثر آن در زمان امامت امام پنجم به ظهور پيوست .(248) ماه ولادت امام سجاد عليه السلام در تاريخ ميلاد حضرت امام سجّاد اختلاف بسيار است و شايد اصحّ اقوال نيمه جمادى الاولى سنه 36 هجرى قمرى و يا پنجم شعبان سنه 38 هجرى بوده است . آن حضرت در مدينه طيّبه ديده به جهان گشود (249) كه اسم مادر مكرّمه اش را قبلا ذكر كرديم . شيخ مفيد و شيخ طوسى و سيد بن طاووس مى فرمايند ولادت با سعادت حضرت على بن الحسين در نيمه جمادى الاولى بود. و در دروس و فصول المهمه است كه پنجم ماه شعبان بوده در مناقب و اعلام الورى است كه نيمه جمادى الاخره بود و اصح قول اول است .(250) رساله الحقوق و صحيفه سجاديه از امام زين العابدين كتاب پر محتواى رساله الحقوق به جاى مانده است ، كه ضرورت دارد جداگانه و با ديد علمى و حقوقى مورد دقّت و بررسى قرارگيرد، و از محتويات عميق و پربار آن در جهت ساختن مدينة فاضله ، و جامعه ايده آل و مطلوب الهى -انسانى بهره گيرى شود. اثر بسيار ارزشمند ديگرى كه از آن حضرت به يادگار مانده ، صحيفه سجاديه نام دارد كه يكى از نابترين و مهمترين گنجينه هاى معارف اسلامى در قالب دعا و نيايش است . اين كتاب در بين علما و بزرگان به ((انجيل اهل بيت )) و ((زبور آل محمد)) ملقّب گرديده است ، چه ، همان طور كه انجيل عيسى و زبور داود - على نبيّنا و آله و عليهم السلام - حاوى علوم و حِكَم الهى و آسمانى مى باشند صحيفه سجاديه هم حقايق والايى از معارف اسلامى را در بردارد، كه جهانيان را به سعادت و نيك بختى مى رساند. در بسيارى از اجازات علماى اماميه (چنانكه محدث نورى در كتاب مستدرك الوسائل بيان كرده ) صحيفه سجّاديه را ((اُخت القرآن )) (خواهر قرآن ) و نهج البلاغه را ((اخ القرآن )) (برادر قرآن ) وصف كرده اند. زيرا اين دو كتاب شريف نيز، در نهايت امر، همچون قرآن از منبع علم الهى تراوش كرده و بر زبان مقدس آن دو بزرگوار جارى شده است : قرآن عظيم ، به وحى و املاى ذات مقدس الهى ؛ و نهج البلاغه و صحيفه سجاديه ، به الهام خداوندى و تعليم نَبَوى . القاب حضرت مشهورترين كنيه آن حضرت ، ابوالحسن و ابومحمد بوده و القاب مشهور آن حضرت نيز زين العابدين ، سيّدالساجدين و العابدين ، زكى ، امين ، سجّاد، و ذوالثفنات مى باشد. نقش نگين آن جناب به روايت حضرت امام صادق : (الحمدلله العلى ) و به روايت امام محمد باقر (العزّه لله ) و (شقى قاتل الحسين بن على ) بود. نيز امام باقر روايت كرده است كه در موضع سجده پدرم ، پينه ها و برآمدگيهاى آشكارى وجود داشت بود كه در هر سال دو مرتبه آنها را مى بريدند، و در هر مرتبه ثفنه و بر آمدگى پنج موضع سجده را مى بريدند. به اين سبب آن حضرت را ذوالثفنات مى خواندند.(251) آدم بنى الحسين عليه السلام جمع شدن نجابت عرب و عجم هر دو در او، به اعتبار پدر و مادر؛ به قول حضرت رسول صلى الله عليه و آله انّ لله من عباده خيرتين فخيرته من العرب قريش و من العجم فارس ، لهذا ملقّب بابن الخيرين شد. انتشار اولاد رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن حضرت است ، لهذا او را آدم بنى الحسين گويند، و او اول كسى است كه گوشه نشينى و عزلت را اختيار كرد و اول كسى است كه به مُهر و تسبيح خاك امام حسين عليه السلام سجده و عبادت كرد و از همه خلايق بيشتر گريست . وارد شده كه رئيس البكّائين چهارند: آدم ، يعقوب ، يوسف ، امام زين العابدين عليه السلام (252) كجاست زين العابدين عليه السلام رسول گرامى اسلام فرمود: در روز قيامت منادى ندا مى كند كه كجاست زين العابدين . پس گويا مى بينم كه فرزندم على بن الحسين بن على بن ابى طالب در آن هنگام با وقار و آرامش تمام ، صفوف اهل محشر را مى شكافد و مى آيد. در كشف الغمه مى نويسد: سبب ملقّب شدن آن حضرت به ((زين العابدين )) آن است كه شبى آن جناب در محراب عبادت به تهجّد ايستاده بود، پس شيطان به صورت مار عظيمى ظاهر شد تا آن حضرت را از عبادت حق ، به خود مشغول سازد، ولى حضرت به او التفاتى نكرد. سپس آمد و انگشت ابهام پاى آن حضرت را در دهان گرفت و گزيد، به نحوى كه آن حضرت را متاءلّم ساخت ، اما باز ايشان توجهى به شيطان نكرد. زمانى كه حضرت از نماز فارغ شد خود دانست كه مار مزاحم ، شيطان است ، لذا به او فرمود كه : دور شو اى ملعون ! و باز مشغول عبادت شد! در اينجا بود كه صداى هاتفى شنيده شد كه سه مرتبه خطاب به حضرت ندا در داد: اءنت زين العابدين . تويى زينت عبادت كنندگان . در نتيجه اين لقب در ميان مردم ظاهر و مشهور گشت . سجده براى شكر نعمت حضرت امام محمد باقر عليه السلام مى فرمايد: پدرم على بن الحسين هرگز نعمتى از خدا را ياد نكرد مگر آنكه براى شكر آن نعمت ، خداى را سجده كرد، چنانكه آيه اى از كتاب خدا را كه در آن آيات سجده باشد قرائت نمى نمود مگر آنكه سجده مى كرد. نيز هرگاه حقّ تعالى شرّى را از حضرت دفع مى كرد كه از آن در بيم بود، يا مكر مكر كننده اى را از او دور مى گردانيد سجده مى كرد، و هرگاه از نماز واجب فارغ مى شد سجده مى كرد، و هرگاه توفيق مى يافت كه ميان دو كس اصلاح كند، براى شكر اين خدمت سجده مى كرد. در جميع مواضع ، سجود آن حضرت به چشم مى خورد؛ و به اين سبب آن حضرت را سجّاد مى گفتند.(253) محتاج به رحمت حق حديقه الشيعه نوشته مرحوم آيه الله مقدس اردبيلى ، از طاووس يمانى نقل مى كند كه مى گويد: نيمه شبى داخل حجر اسماعيل شدم ، ديدم كه حضرت امام زين العابدين در حال سجده است و كلامى را مدام تكرار مى كند. چون گوش كردم ، اين دعا بود: الهى عُبَيدكَ بِفنائِكَ، مسكينكَ بِفنائك ، فقيرُك بِفنائك . بعد از آن هر زمان كه بلا و المى و مرضى مرا پيش آمد، چون نماز گزارده سر به سجده نهادم و اين كلمات را گفتم ، مرا خلاصى و فرجى روى داد. فناء در لغت به معنى فضاى در خانه است . يعنى خدايا، بنده تو و مسكين تو و محتاج تو، بر درگاه تو، منتظر نزول رحمت تو است و از تو چشم عفو و احسان دارد. هركس اين كلمات را از روى اخلاص بگويد البته اثر مى كند و هر حاجت كه دارد برآورده مى شود.(254) پانصد درخت خرما شيخ صدوق از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: پدرم حضرت على بن الحسين در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مى گذارد، چنانكه اميرالمؤ منين على بن ابى طالب نيز چنين بود. آن حضرت پانصد درخت خرما در تملّك داشت ، و نزد هر درختى دو ركعت نماز مى گذارد. هنگامى كه به نماز مى ايستاد رنگ مباركش تغيير مى كرد و حالتش نزد خداوند جليل مانند بندگان ذليل بود. اعضاى شريفش از خوف خداوند مى لرزيد، و نمازش نماز مودع بود، يعنى مانند آنكه مى داند اين نماز آخر او است و بعد از آن ديگر امكان انجام نماز براى او رخ نخواهد داد.(255) تو در راه خدا آزادى ! روزى امام سجّاد عليه السلام يكى از غلامان خود را دوبار صدا زد، ولى او جوابى نداد. چون در مرتبه سوم جواب داد، حضرت فرمود: آيا صداى مرا نشنيدى ؟ عرض كرد: بلى ، شنيدم . فرمود پس چه شد كه جواب مرا ندادى ؟! عرض كرد چون از تو ايمن بودم ! فرمود: الحمدلله الذى جعلَ مملوكى ياءمننى . حمد خداى را كه مملوك مرا از من ايمن گردانيد.(256) نيز روايت شده است كه ، زمانى ، جماعتى مهمان حضرت سجّاد بودند. يكى از خدّام كبابى را از تنور بيرون آورده با سيخ به حضور مبارك آورد، در راه به علت عجله و شتاب غلام ، سيخ كباب از دست او بر سر كودكى از آن حضرت كه در زير نردبان بود افتاد و كودك را هلاك كرد. آن غلام سخت مضطرب و متحير شد، امّا حضرت به وى فرمود: اءنت حر، تو در راه خدا آزادى . تو اين كار را به عمد نكردى . پس امر فرمود كه آن كودك را تجهيز كرده دفن نمايند. (257) صاحب مناقب از مدائنى نقل كرده است كه : چون سيّد سجّاد عليه السلام نژاد و تبار خويش را بيان كرد، يزيد به يكى از اعوان خود گفت : وى را به بوستان برده و خونش را بريز و همانجا او را به خاك بسپار. ماءمور حضرت را به بوستان برده و به كندن قبر پرداخت در خلال حفر قبر حضرت سجاد نيز به نماز ايستاد. زمانى كه خواست آن حضرت را به قتل رساند، دستى از هوا پيدا شد و بر رخسار او سيلى زد كه به روى درافتاد و نعره كشيد و بى هوش شد. خالد فرزند يزيد كه اين كرامات را بديد، رنگ از رخسارش پريده به سوى پدر شتافت و ماجرا را براى وى نقل كرد. يزيد امر كرد شخص مزبور را در همان گودال دفن كنند و امام را نيز رها سازند.(258) وصيّت امام سجّاد عليه السلام به فرزندش امام محمد باقر عليه السلام امام محمد باقر عليه السلام مى گويد: در وقتى كه پدرم عازم سفر بود، از وى درخواست كردم مرا وصيتى فرمايد. به من فرمود با پنج تن دوستى و مجالست مكن : 1.با فاسق و نابكار و فرومايه منشين كه ترا به يك لقمه نانى مى فروشد. 2. با مردم بخيل معاشرت مكن كه در روز سخت و محنت يارى تو نمى كند. 3. از دروغگو پرهيز كن كه او به منزله سراب است و ترا مى فريبد دور را نزديك و نزديك را دور جلوه مى دهد. 4.از مردم احمق و نادان كناره گيرى كن كه چون مى خواهند به تو سودى رسانند زيان مى رسانند. 5.از كسى كه قطع رحم كرده نيز گريزان باش كه خداوند در چند جاى قرآن او را لعن كرده است . حضرت امام زين العابدين فرمود: مسكينٌ ابن آدمَ لهُ فى كلّ يومٍ ثلاثُ مصائبَ لا يعتبرُ بواحدة منهن ... يعنى ، بيچاره فرزند آدم ، كه براى او در هر روزى سه مصيبت است و از هيچ يك از آنها عبرت نمى گيرد، كه اگر عبرت بگيرد امر دنيا بر وى سهل و آسان خواهد شد. امّا مصيبت اول : كم شدن هر روز است از عمر او؛ همانا اگر در مال او نقصانى پديد آيد مغموم مى شود، با آنكه جاى درهم رفته درهمى ديگر مى آيد، ولى عمر را چيزى برنمى گرداند. مصيبت دوم : استيفاى روزى او است ، پس هرگاه حلال باشد حساب از او كشيده و اگر حرام باشد او را عقاب كنند. مصيبت سوم : از اين بزرگتر است . پرسيدند چيست ؟ فرمود: هيچ روز را شب نمى كند مگر اينكه يك منزل به آخرت نزديك تر مى شود، ولكن نمى داند كه به بهشت وارد مى شود يا به برزخ .(259) فرزندان امام چهارم شيخ مفيد و صاحب فصول المهمّه فرموده اند كه اولاد حضرت على بن الحسين عليه السلام از ذكور و اناث پانزده نفرند: امام محمد باقر عليه السلام مكنّى به ابوجعفر كه مادرش ام عبدالله ، دختر امام حسن مجتبى بوده ؛ و حسن و حسين ؛ و زيد و عمر از ام ولد ديگر؛ و حسين اصغر وعبدالرحمن و سليمان از ام ولد ديگر؛ و على اين كوچكترين اولاد حضرت على بن الحسين بوده ، و نيز خديجه كه مادر آن دو ام ولد بوده ، و محمد اصغر كه مادرش ام ولد بود، و فاطمه و عليه و ام كلثوم مادرشان ام ولد بوده . مرحوم محدّث قمى ((ره )) مى فرمايد: كه عليّه همان مخدره است كه علماء رجال او را در كُتب رجال ذكر كرده اند و گفته اند كتابى جمع فرموده كه زراره از او نقل مى كند. (260) شهادت در بيان روز شهادت آن حضرت مابين علما اختلاف بسيار است ، مشهور است كه رحلت آن حضرت در يكى از سه روز بوده است : دوازدهم محرّم ، يا هيجدهم ، يا بيست و پنجم از سال 94 يا 95 هجرى ، كه آن را ز كثرت مردن فقها و علما ((سنه الفقهاء)) مى گفتند. روايت شده است كه حضرت در شب رحلتش آب وضو طلبيد، زمانى كه آب برايش آوردند، فرمود: در اين آب ميته اى است ، چون ظرف را نزديك چراغ بردند، موش مرده اى در آن يافتند. لذا آن را ريخته و آب ديگر برايش آوردند. سپس خبر رحلت خود را داد. نيز در آن شب مدهوش شد، و چون به هوش آمد، سوره ((واقعه )) و ((انا فتحنا)) را خواند و فرمود: ((الحمد لله الذى صدقنا وعده و اءورثنا الارض نتبوّء من الجنه حيث نشاء فنعم اجرُ العاملين )) يعنى ، سپاس خداوند را كه به وعده خود با ما وفا كرد و زمين را ميراث ما قرار داد و در بهشت ، هر جا كه بخواهيم ، اقامت مى نماييم ، چه نيك است پاداش اهل عمل ؛ سپس در همان دم از دنيا رفت .(261) آن حضرت ، در وقت رحلت ، فرزند عزيز خويش حضرت امام محمدباقر عليه السلام را به سينه چسبانيد و اين وصيت را كه پدر در وقت شهادت به او كرده بود بيان فرمود كه : زنهار، بر كسى كه ياورى به غير از خداوند ندارد، ستم مكنيد! پس به روايت راوندى اين كلمات را تكرار كرد تا از جهان درگذشت : اللّهم ارحمنى فإ نكَ كريم ، اللّهم الرحمنى فإ نّك رحيم . (262) خدايا به من رحم كن كه تو بزرگوار هستى ، خدايا به من رحم كن كه تو مهربان هستى . بعد از رحلت آن حضرت ، تمامى مردم بجز ((سعيد بن المسيب )) بر جنازه آن حضرت حاضر شدند و آن حضرت را به بقيع برده و در نزد عم بزرگوار و مظلومش حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام دفن كردند. روايت شده كه چون جسم مبارك حضرت را براى غسل برهنه ساخته و روى مغتسل نهادند، بر پشت مبارك ايشان ، از آن انبانهاى طعام و ساير چيزهايى كه براى فقرا و ارامل و ايتام به دوش كشيده بود اثرها ديدند كه مانند زانوى شتر پينه بسته بود. آن جناب را ناقه اى بود كه 22 بار با آن به حج رفته ولى يك تازيانه بر وى نزده بود. بعد از دفن حضرت ، ناقه مزبور از حظيره خود بيرون آمد و نزديك قبر آن جناب شتافت بى آنكه آن قبر را ديده باشد، و سينة خود را بر آن قبر گذاشت و فرياد و ناله سرداد و اشك از ديدگان خود فرو ريخت . خبر به حضرت امام محمدباقر دادند، تشريف آورد و به ناقه فرمود: ساكت شو و برگرد، خدا بركت دهد. ناقه به جاى خود برگشت و بعد از اندك زمانى باز به نزد قبرآمد و شروع به ناله و اضطراب كرد و تا سه روز چنين بود تا هلاك شد.(263) از اخبار معتبره كه بر وجه عموم وارد شده ظاهر مى شود كه آن حضرت را به زهر شهيد كردند. ابن بابويه و جمعى را اعتقاد آن است كه وليد بن عبدالملك آن حضرت را زهر داده و بعضى هشام بن عبدالملك گفته اند.(264) در مدت عمر شريف آن حضرت نيز اختلاف است و اكثرا 57 سال گفته اند. شيخ كلينى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه حضرت على بن الحسين در وقت شهادت 75 سال داشت ، و شهادت آن حضرت در سال 95 واقع شده و بعد از امام حسين صلوات الله عليه 35 سال زندگانى كرد.(265) اشعار ذيل ، كه منسوب به امام سجاد عليه السلام مى باشد، بيانگر وضع بسيار سخت و جگر سوز مصائب شام است : اُقادُ ذليلا فى دمشق كاءننى من الزنج عبدٌ غاب عنه نصير وجدّى رسول الله فى كلّ موطنٍ و شيخى اءمير المؤ منين وزير يعنى در شهر شام با خوارى كشيده مى شوم ، چندانكه گويى من برده اى از زنگبار هستم كه مولايش از او غايب شده است . و حال آنكه ، جدّ من رسول خدا صلى الله عليه و آله بر خلق جهان ، و بزرگ فاميل من اميرمؤ منان على وزير رسول خدا صلى الله عليه و آله است .(266) سروده شاعر اهل بيت : حبيب چايچيان (حِسان ) بقيع مى لرزد از غيرت زمين ، از قبرزين العابدين چون گشته لرزان ركن دين ، از قبر زين العابدين بى سقف و ديوار و در است ، مخروبه اى حزن آور است شب مرغ شب نالد حزين ، از قبر زين العابدين ماه و نجوم آسمان ، بى خواب و حيرانند از آن گويا عزا دارد زمين ، از قبر زين العابدين بى فرش و بى كاشانه است ، گنجينه اى ويرانه است خيزد غبار غم ببين ، از قبر زين العابدين همچون گلى بى باغبان ، يا بوستانى در خزان خون است قلب ناظرين ، از قبر زين العابدين شد روح پيغمبر حزين ، زهرا بود زارو غمين محزون اميرالمؤ منين ، از قبر زين العابدين آخر چه شد اسلام ما، آن فرّ و جاه و نام ما پيداست حال مسلمين ، از قبر زين العابدين ريزم به رخسار اشك و خون ، آخر نريزم اشك چون ؟! دارم (حسان ) داغى چنين ، از قبر زين العابدين بخش هشتم : دست انتقام حق ! بس تجربه كرديم در اين دير مكافات با آل على هر كه در افتاد بر افتاد امير قطب الدين تيمور گوركانى ، كه در كشورگشايى مانند اسكندر بود، ممالك وسيع و گوناگون را تسخير كرد و بر كفّار جزيه نهاد. وى در سال 803 به شام رفت و در حدود حلب امراى شام با او مقاتله كرده ، مغلوب و مقهور شدند و سرداران به دست او افتاده مقيّد شدند و شهر حلب مفتوح شد. سپس از آنجا لشگر به دمشق كشيد و امراى شام را مقتول ساخت و پادشاه مصر سلطان فرخ به مصر گريخت . امير تيمور به دمشق آمد و اكثر ولايت شام را غارت كرد و آنقدر غنيمت به دست لشگر وى افتاد كه از ضبط آن عاجز آمدند و در همين سال فتح شام ، بغداد را نيز به سبب مخالفت قتل عام نمود. اينك شما اى خوانندة محترم ، اين جريان را با دقّت كامل بخوانيد: بعد از تسخير شام ستم شاميان را گوشزد امير تيموركردند. آتش غيرت در كانون سينه اش زبانه كشيد. بزرگان شام مطيع شده بودند. به او گوشزد شدكه سلطان شام دخترى در پس پرده دارد. اميرتيمور اسباب جشن آراست و شهر شام را آذين بست و آن دختر را خواستگارى نمود. چون اسباب و وسايل آراسته شد، از هر طرف صلاى عيش دردادند و آن دختر را با مَشّاطگان به حمّام بردند و امير پيشكار خود را طلبيد و به وى فرمان داد: ناقة عريان بر درحمّام فرستد و دختر را عريان در شهر بگرداند. چون مردم شام از اين قصّه مطّلع شدند، بزرگ و كوچك گريبان دريده و به عرض اميرتيمور رساندند كه اين چه ظلم است روا مى داريد؟ امير تيمور به حسرت نگاهى به ايشان نمود و فرمود: اين چه غوغا و فغان و شيون است ؟! منظور من ظلم به كسى نيست ، گمان كردم قانون شما چنين است كه دختر بزرگان را سر برهنه در بازار مى گردانيد؟! شاميان گفتند: كدام بى دين چنين عملى را به ناموس يك مسلمان روا مى دارد؟! اميرتيمور گريبان دريد و اشك از ديده فرو باريد و گفت : اى نامسلمانان بى حيا و يزيد پرستان پر جفا! اولاد كدام پادشاه نجيبتر از اولاد رسول خداست ؟ و كدام بزرگ عزيزتر از دختر فاطمه زهراست ، كه ايشان را بر شترهاى برهنه سوار كرده و در بازارها گردانديد و نخلهايى را كه جبرئيل آب داده بود از پا درآورديد، و خيمه هاى آنان را سوزانديد. سپس گفت : اى طايفه بى حميّت ! با آنكه شما ديديد فرزندان احمد مختار را بناحق شهيد كردند، زمانى كه دختران پيغمبر خدا را به اين ديار آوردند، بازارها را آذين بستيد و به تماشاى عترت پيغمبر آمديد. افسوس ! افسوس ! كه آن روز در جهان نبودم تا آن بى ناموسان را قطع نسل كنم . اى شاميان ، به خدا فراموش نمى كنم اهل بيت رسول خدا را هنگامى كه چون عِقدِ گهر ايشان را به يك ريسمان بسته مانند اسيران روم و فرنگ پيش يزيد حرام زاده برديد. اى شاميان ، آن روز در مجلس يزيد فرنگى به تعصّب آمد، لعنت خدا بر آبا و اجداد شما باد كه حميّت نكرديد. شاميان از سخنان وى سر به زير افكنده جوابى ندادند. سپس گفت : اى گروه مرتد نامقبول و اى دشمنان خدا و رسول ! برهنگى و اسيرى يك دختر شامى بر شما گران آمد، آن وقت اينكه شما دختران فاطمه را در شام بگردانيد بر پيغمبر گران نمى باشد؟! پس به سر برهنگان و دلاوران اشاره كرد كه آن مردم را قتل عام كنند و شام را ويران كرد و به نيران فرستاد، و شهر شام كنونى در عهد سلاطين متاءخّرين آباد شد.(267) مدح و مصيبت حضرت رقيّه سلام الله عليها بود و در شهر شام از حسين دخترى آسيه فطرتى ، فاطمه منظرى تالى مريمى ، ثانى هاجرى عفّت كردگار، عصمت اكبرى لب چو لعل بدخش ، رخ عقيق يمن او سه ساله ولى عقل چلساله داشت با چهل ساله عقل روى چون لاله داشت هاله برده ز رخ ، رخ چو گل ژاله داشت لاله روى او همچو مه هاله داشت ژاله آرى نكوست ، بر گل نسترن شد رقيّه ز باب نام دلجوى او نار طوركليم ، آتش روى او همچو خير النساء، خصلت و خوى او كس نديده است و چون چشم جادوى او نرگسى در ختا، آهويى در ختن گرچه اندر نظر طفل بود و صغير گر چه مى آمدى از لبش بوى شير ليك چون وى نديد چشم گردون پير دخترى با كمال ، اخترى بى نظير شوخ و شيرين كلام ، خوب و نيكو سخن از نجوم زمين تا نجوم سما ديد در هجر او تربيت ماسوى قره العين شاه ، نور چشم هدا هم ز امرش روان ، هم ز حكمش بپا عزم گردون پير نظم دهر كهن بر عموها مدام زينت دوش بود عمّه ها را تمام زيب آغوش بود خواهران را لبش چشمة نوش بود خرديش را خرد حلقه در گوش بود از ظهور ذكا، وز وفور فتن بس كه نشو و نما با پدر كرده بود روى دامان او، از و پرورده بود بابش اندر سفر همره آورده بود پيش گفتار او، بنده پرورده بود از ازل شيخ و شاب تا ابد مرد و زن ديده در كودكى ، سرد و گرم جهان خورده بر ماه رخ سيلى ناكسان كتف و كرده هدف ، بر سنان سنان در خرابه چه جغد ساخته آشيان يا چه يعقوب و در كنج بيت الحزن از يتيمى فلك كار او ساخته رنگ و رخساره را از عطش باخته از فراق پدر گشته چون فاخته بانگ كوكوى او، شورش انداخته در زمين و زمان از بلا و محن داغ تبخاله را پاى وى پايدار طوق و درگردنش از رسن استوار وز طپانچه بُدَش ارغوانى عذار گريه طوفان نوح ، ناله صوت هزار نه قرارش بجان ، نى توانش به تن در خرابه سكون ساخته در كرب شور اَيْنَ اءبى ؟ كار او روز و شب شامگاهان به رنج ، روزها در تعب اى عجب اى سپهر از تو ثمّ العجب تا كجا دون نواز شرمى از خويشتن قدرى انصاف و كن آخر از هرزه گرد عترت مصطفى وينقدر داغ و درد شد زنانشان اسير يا كه شد كشته مرد آخر اين بيگناه طفل بيكس چه كرد تا كه شد مبتلا اينقدر در فتن در خرابه شبى خفته و خواب ديد آفتابى به خواب رفت و مهتاب ديد آنچه از بهر وى بود و ناياب ديد يعنى اندر به خواب طلعت باب ديد جاى در شاخ سرو كرده برگ سمن شاهزاده به شه مدّتى راز داشت با پدر او بهرراه دمساز داشت ناگهانش ز خواب بخت بد باز داشت آن زمان با غمش چرخ و دمساز داشت گشت و بيدار و ماند شكوه اش در دهن در سراغ پدر كرد و آن مستمند باز و چون عندليب آه و افغان بلند عرش را همچه فرش در تزلزل فكند ساخت چون نى بلند ناله از بندو بند جامه جان ز نو چاك و زد در بدن زد درآن شب به شام برق آهش علم سوخت برحال خويش جان اهل حرم باز اهل حرم ريخت از غم به هم گشته هريك ز هم چاره جو بهر غم اُمّ كلثوم را زينب ممتحن ناله وى رسيد چون به گوش يزيد كرد بهرش روان راءس شاه شهيد آن يتيم غريب چون سر شاه ديد زد به سر دست غم وز دل آهى كشيد همچو صامت (268) پريد مرغ روحش ز تن بخش نهم : دُرّ يتيم اهل بيت در شام فصل اول : شجره خانوادگى حضرت رقيّه عليهاالسلام از مقامات معروف و مشهور در دمشق ، مرقد حضرت رقيّه دختر خردسال حضرت ابى عبدالله الحسين است ، كه در ششم صفرسال 61 هجرى ، در خرابه شام ، از شدّت سوز و گداز در فراق پدر، جان به جان آفرين سپرد. فرزندان امام حسين عليه السلام با ملاحظه كتب و اقوال گوناگون ، مجموع فرزندانى كه به آن امام مظلوم نسبت داده شده هشت دختر است ، كه فاطمه كبرى و فاطمه صغرى و زبيده و زينب و سكينه و آن دختر كه در خرابه وفات كرد (كه بعضى نامش را زبيده و بعضى رقيّه گفته اند) و ام كلثوم و صفيه باشند. و سيزده پسر: اول على اكبر، دوم على اوسط، سوم على اصغر، چهارم محمّد، پنجم جعفر، ششم قاسم ، هفتم عبدالله ، هشتم محسن ، نهم ابراهيم ، دهم حمزه ، يازدهم عمر، دوازدهم زيد، و سيزدهم عمران بن الحسين عليه السلام . زياده بر اين نيز نسبت داده اند كه قولى بسيار ضعيف است . مرحوم آيه الله حاج ميرزا حبيب الله كاشانى (ره ) پس از ذكر مطالب فوق مى گويد: اعتقاد مؤ لّف آن است كه بر تقدير صحت ماءخذ، اين تعدّد در اسم بوده نه در مسمّى ، زيرا كه آن حضرت به قلّت اولاد معروف بوده است ، پس تواند بود كه دو اسم يا زيادتر از اسامى مذكور، براى يك تن باشد و نيز محتمل است كه بعضى از اينها نبيره هاى آن بزرگوار باشند. چنانكه محتمل است كه بعضى از آنها منسوبان او از بنى هاشم باشند. چه ، آن مظلوم ، پدر يتيمان و متكفّل امر ايشان بود (269) آن دخترى كه در خرابه شام از دنيا رحلت فرموده و شايد اسم شريفش رقيّه عليه السلام بوده و از صباياى خود حضرت سيدالشهدا عليه السلام بوده چون مزارى كه در خرابه شام است منسوب است به اين مخدّره و معروف است به مزار ست رقيّه .(270) تحقيقى كوتاه درباره حضرت رقيّه عليه السلام كلمة رقيّه ، در اصل از ارتقاء به معنى ((صعود به طرف بالا و ترقّى )) است . اين نام قبل از اسلام نيز وجود داشته ، مثلا نام يكى از دختران هاشم (جدّ دوم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ) رقيّه بوده است ، كه عمة پدر رسول خدا رقيّه مى شود.(271) نخستين كسى كه در اسلام ، اين نام را داشت ، يكى از دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله از حضرت خديجه است . پس از آن ، يكى از دختران اميرالمؤ منين على عليه السلام نيز رقيه نام داشت ، كه به همسرى حضرت مسلم بن عقيل درآمد. در ميان دختران امامان ديگر نيز چندنفر اين نام را داشتند، از جمله يكى از دختران امام حسن مجتبى (272) و دو نفر از دختران امام موسى كاظم كه به رقيّه و رقيّة صغرى خوانده مى شدند. اكثر محدّثان دو دختر به نامهاى سكينه و فاطمه براى امام حسين ذكر كرده اند؛ اما علّامه ابن شهر آشوب ، و محمّدبن جرير طبرى شيعى ، سه دختر به نامهاى سكينه ، فاطمه و زينب را براى آن حضرت برشمرده اند. در ميان محدّثان قديم ، تنها على بن عيسى اربلى - صاحب كتاب كشف الغمّه (كه اين كتاب را در سال 687 ه‍-.ق تاءليف كرده است ) - به نقل از كمال الدين گفته است كه امام حسين شش پسر و چهار دختر داشت ؛ ولى او نيز هنگام شمارش دخترها، سه نفر به نامهاى زينب ، سكينه و فاطمه را نام مى برد و از چهارمى ذكرى به ميان نمى آورد. احتمال دارد كه چهارمين دختر، همين رقيّه بوده باشد. علامه حائرى در كتاب معالى السبطين مى نويسد: بعضى مانند محمّدبن طلحة شافعى وديگران از علماى اهل تسنّن و شيعه مى نويسند: ((امام حسين داراى ده فرزند، شش پسر و چهار دختر بوده است )). سپس مى نويسد: دختران او عبارتند از: سكينه ، فاطمه صغرى ، فاطمه كبرى ، و رقيّه عليهن السلام . آنگاه در ادامه مى افزايد: رقيّه عليه السلام پنج سال يا هفت سال داشت و در شام وفات كرد. مادرش ((شاه زنان )) دختر يزدجرد بود(يعنى حضرت رقيّه خواهر تنى امام سجّاد بود).(273) پاسخ به يك سؤ ال مى پرسند: آيا نبودن نام حضرت رقيّه در ميان فرزندان امام حسين عليه السلام در كتابها و متون قديم - مانند: ارشاد مفيد، اعلام الورى ، كشف الغمّه و دلائل الامامه طبرى - بر نبودن چنين دخترى براى امام حسين عليه السلام دلالت ندارد؟ پاسخ : با توجّه به مطالب زير، پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود: 1. در آن عصر، به دليل اندك بودن امكانات نگارش از يك سو، تعدّد فرزندان امامان از سوى ديگر، و سانسور و اختناق حكومت بنى اُميّه كه سيره نويسان را در كنترل خود داشتند از سوى سوم ، و بالا خره عدم اهتمام به ضبط و ثبت همه امور و جزئيات تاريخ زندگى امامان موجب شده كه بسيارى از ماجراهاى زندگى آنان در پشت پردة خفا باقى بماند؛ بنابراين ذكرنكردن انها دليل بر نبود آنها نخواهد شد. 2. گاهى بر اثر همنام بودن ، وجود نام رقيّه در يك خاندان موجب اشتباه در تاريخ شده و همين مطلب ، امر را بر تاريخ نويسان اندك آن عصر، با امكانات محدودى كه داشتند، مشكل مى نموده است . 3. گاهى بعضى از دختران دو نام داشتند؛ مثلا طبق قرائنى كه خاطرنشان مى شود به احتمال قوى همين حضرت رقيّه را فاطمه صغيره مى خواندند، و شايد همين موضوع ، باعث غفلت از نام اصلى او شده باشد. 4. چنانكه قبلا ذكر شد و بعد از اين نيز بيان مى شود، بعضى از علماى بزرگ از قدما، از حضرت رقيّه به عنوان دختر امام حسين ياد كرده اند و شهادت جانسوز او را در خرابه شام شرح داده اند. پس بايد نتيجه گرفت كه بايد كتابها و دلايلى در دسترس آنها بوده باشد كه بر اساس آن ، از حضرت رقيّه سخن به ميان آورده اند؛ كتابهايى كه در دسترس ديگران نبوده است ، و در دسترس ما نيز نيست . بنابراين ذكر نشدن نام حضرت رقيّه در كتب حديث قديم هرگز دليل نبودن چنين دخترى براى امام حسين عليه السلام نخواهد بود، چنانكه عدم ثبت بسيارى از جزئيات ماجراى عاشورا و حوادث كربلا و پس از كربلا در مورد اسيران ، در كتابهاى مربوطه ، دليل آن نمى شود كه بيش از آنچه درباره كربلا و حوادث اسارت آن نوشته شده وجود نداشته است .(274) پدر حضرت رقيّه پدر بزرگوار حضرت رقيّه عليه السلام ، امام عظيم ، حسين بن على معروفتر از آن است كه نياز به توصيف و معرّفى داشته باشد. مادر حضرت رقيه عليه السلام مادر حضرت رقيه عليه السلام ، مطابق بعضى از نقلها، ((ام اسحاق )) نام داشت كه قبلا همسر امام حسن عليه السلام بود، و آن حضرت در وصيت خود به برادرش امام حسين عليه السلام سفارش كرد كه با ام اسحاق ازدواج و فضايل بسيارى را براى آن بانو بر شمرد. (275) و به نقلى ، مادر رقيه عليه السلام ((ام جعفر قضاعيه )) بوده است ولى دليل مستندى در اين باره ، در دسترس نيست . (276) شيخ مفيد در كتاب ارشاد ام اسحاق بنت طلحه را مادر فاطمه بنت الحسين عليه السلام معرفى مى كند. (277) سن حضرت رقيه عليه السلام سن مبارك حضرت رقيه عليه السلام هنگام شهادت ، طبق پاره اى از روايتها سه سال ، و مطابق پاره اى ديگر چهار سال بود. برخى نيز پنج سال و هفت سال نقل كرده اند. در كتاب وقايع الشهور و الايام نوشته علامه بيرجندى آمده است كه ، دختر كوچك امام حسين عليه السلام در روز پنجم ماه صفر سال 61 وفات كرد، چنانكه همين مطلب در كتاب رياض القدس نيز نقل شده است . فصل دوم : رقيه عليه السلام در عاشورا در بعضى روايات آمده است : حضرت سكينه عليه السلام در روز عاشورا به خواهر سه ساله اى (كه به احتمال قوى همان رقيه عليه السلام باشد) گفت : ((بيا دامن پدر را بگيريم و نگذاريم برود كشته بشود)). امام حسين عليه السلام با شنيدن اين سخن بسيار اشك ريخت و آنگاه رقيه عليه السلام صدا زد: ((بابا! مانعت نمى شوم . صبر كن تا ترا ببينم )) امام حسين عليه السلام او را در آغوش گرفت و لبهاى خشكيده اش را بوسيد. در اين هنگام آن نازدانه ندا در داد كه : العطش العطش ، فان الظما قدا احرقنى بابا بسيار تشنه ام ، شدت تشنگى جگرم را آتش زده است . امام حسين عليه السلام به او فرمود ((كنار خيمه بنشين تا براى تو آب بياورم )) آنگاه امام حسين عليه السلام برخاست تا به سوى ميدان برود، باز هم رقيه دامن پدر را گرفت و با گريه گفت : يا ابه اين تمضى عنا؟ بابا جان كجا مى روى ؟ چرا از ما بريده اى ؟ امام عليه السلام يك بار ديگر او را در آغوش گرفت و آرام كرد و سپس با دلى پر خون از او جدا شد. (278) آخرين ديدار امام حسين عليه السلام با حضرت رقيه عليه السلام وداع امام حسين عليه السلام در روز عاشورا با اهل بيت عليه السلام صحنه اى بسيار جانسوز بود، ولى آخرين صحنه دلخراش و جگر سوز، وداع ايشان با دخترى سه ساله بود كه ذيلا مى خوانيد: هلال بن نافع ، كه از سربازان دشمن بود، مى گويد: من پيشاپيش صف ايستاده بودم . ديدم امام حسين عليه السلام ، پس از وداع با اهل بيت خود، به سوى ميدان مى آيد در اين هنگام ناگاه چشمم به دختركى افتاد كه از خيمه بيرون آمد و با گامهاى لرزان ، دوان دوان به دنبال امام حسين عليه السلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانيد. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد: يا ابه ! انظر الى فانى عطشان . بابا جان ، به من بنگر، من تشنه ام شنيدن اين سخن كوتاه ولى جگر سوز از زبان كودكى تشنه كام ، مثل آن بود كه بر زخمهاى دل داغدار امام حسين عليه السلام نمك پاشيده باشند. سخن او آنچنان امام حسين عليه السلام را منقلب ساخت كه بى اختيار اشك از ديدگانش جارى شد. با چشمى اشكبار به آن دختر فرمود: الله يسقيك فانه وكيلى . دخترم ، مى دانم تشنه هستى خدا ترا سيراب مى كند، زيرا او وكيل و پناهگاه من است . هلال مى گويد: پرسيدم ((اين دخترك كه بود و چه نسبتى با امام حسين عليه السلام داشت ؟)) به من پاسخ دادند: او رقيه عليه السلام دختر سه ساله امام حسين عليه السلام است . (279) به ياد لب تشنه پدر آب نخورد! عصر عاشورا كه دشمنان براى غارت به خيمه ها ريختند، در درون خيمه ها مجموعا 23 كودك از اهل بيت عليه السلام را يافتند. به عمر سعد گزارش دادند كه اين 23 كودك ، بر اثر شدت تشنگى در خطر مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد به آنها آب بدهند. وقتى كه نوبت به حضرت رقيه عليه السلام رسيد آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حركت كرد. يكى از سپاهيان دشمن پرسيد: كجا مى روى ؟ حضرت رقيه عليه السلام فرمود: ((بابايم تشنه بود. مى خواهم او را پيدا كنم و برايش آب ببرم )) او گفت : آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهيد كردند! حضرت رقيه عليه السلام در حاليكه گريه مى كرد، فرمود: ((پس من هم آب نمى آشامم )) (280) كودكى دامان پاكش شعله آتش گرفت گفت با مردى بكن خاموش دامان مرا دامنش خاموش چون شد، گفت با مرد عرب كن تو سيراب از كرم اين كام عطشان مرا آب داد او را ولى گفتا نخواهم خورد آب تشنه لب كشتند اين مردم عزيزان مرا نيز در كتاب مفاتيح الغيب ابن جوزى آمده است كه ، صالح بن عبدالله مى گويد: موقعى كه خيمه ها را آتش زدند و اهل بيت عليه السلام رو به فرار نهادند، دخترى كوچك به نظرم آمد كه گوشه جامه اش آتش گرفته ، سراسيمه مى گريست و به اطراف مى دويد و اشك مى ريخت . مرا به حالت او رحم آمد. به نزد او تاختم تا آتش جامه اش را فرو نشانم . همين كه صداى سم اسب مرا شنيد اضطرابش بيشتر شد. گفتم : اى دختر، قصد آزارت ندارم . بناچار با ترس ايستاد. از اسب پياده شدم و آتش جامه اش را خاموش نمودم و او را دلدارى دادم . يكمرتبه فرمود: اى مرد، لبهايم از شدت عطش كبود شده ، يك جرعه آب به من بده . از شنيدن اين كلام رقتى تمام به من دست داده ظرفى پر از آب به او دادم . آب را گرفت و آهى كشيد و آهسته رو به راه نهاد. پرسيدم : عزم كجا دارى ؟ فرمود: خواهر كوچكترى دارم كه از من تشنه تر است . گفتم مترس ، زمان منع آب گذشت ، شما بنوشيد گفت : اى مرد سوالى دارم ، بابايم حسين عليه السلام تشنه بود، آيا آبش دادند يا نه ! گفتم : اى دختر نه والله ، تا دم آخر مى فرمود: (اسقونى شربه من الما) مى فرمود: يك شربت آب به من بدهيد، ولى كسى او را آبش نداد بلكه جوابش را هم ندادند. وقتى كه آن دختر اين سخن را از من شنيد، آب را نياشاميد، بعضى از بزرگان مى گويند اسم او حضرت رقيه خاتون عليه السلام بوده است . (281) كناره سجاده ، چشم به راه پدر بود از كتاب سرور المومنين نقل شده است : حضرت رقيه عليه السلام هر بار هنگام نماز، سجاده پدر را پهن مى كرد، و آن حضرت بر روى آن نماز مى خواند. ظهر عاشورا نيز، طبق عادت ، سجاده پدر را پهن كرد و به انتظار نشست . ولى پس از مدتى ، ناگهان ديد شمر وارد خيمه شد. رقيه عليه السلام به او گفت : آيا پدرم را نديدى ؟ شمر بعد از آنكه آن كودك را در كنار سجاده ، چشم به راه پدر ديد، به غلام خود گفت : اين دختر را بزن . غلام به اين دستور عمل نكرد. شمر خود پيش آمد و چنان سيلى به صورت آن نازدانه زد كه عرش خداوند به لرزه در آمد. (282) سيلى مزن به صورتم اى خصم بدمنش ، مزن تازيانه ام من از كنار كشته بابا نمى روم من با على اكبر و عباس آمده ام از اين ديار، بيكس و تنها نمى روم تنها فتاده چنين در بيان و بى كفن من سوى شام همره سرها نمى روم سيلى مزن به صورتم اى شمر بى حيا من بى على اكبر و ليلا نمى روم (283) قطره اى بودم كه در بحر شهادت جا گرفتم اين شهامت را من از جانبازى بابا گرفتم آن قدر از دورى بابا فغان و ناله كردم تا در آغوشم سر ببريده بابا گرفتم من يتيمم صورتم از ضرب سيلى خويش ، آرى لا جرم اين ارث را از جده ام زهرا عليه السلام گرفتم مى كشم بار شفاعت را به دوش خويش ، آرى اين شجاعت را ز بابا ظهر عاشورا گرفتم . (284) كنار پيكر خونين پدر، در شب شام غريبان در كتاب مبكى العيون آمده است : در شب شام غريبان ، حضرت زينب عليه السلام در زير خيمه نيم سوخته ، اندكى خوابيد. در عالم خواب مادرش حضرت فاطمه زهرا عليه السلام را ديد. عرض كرد: مادر جان ، آيا از حال ما خبر دارى ؟ حضرت فاطمه زهرا عليه السلام فرمود: تاب شنيدن ندارم . حضرت زينب عليه السلام عرض كرد: پس شكوه ام را به چه كسى بگويم ؟ حضرت فاطمه زهرا عليه السلام فرمود: ((من خود هنگامى كه سر از بدن فرزندم حسين عليه السلام جدا مى كردند، حاضر بودم . اكنون برخيز و رقيه عليه السلام را پيدا كن )) حضرت زينب عليه السلام برخاست . هر چه صدا زد، حضرت رقيه عليه السلام را نيافت . با خواهرش ام كلثوم عليه السلام در حاليكه گريه مى كردند و ناله سر مى دادند، از خيمه بيرون آمدند و به جستجو پرداختند، تا اينكه نزديك قتلگاه صداى او را شنيدند. آمدند كنار بدنهاى پاره پاره ، ديدند رقيه عليه السلام خود را روى پيكر مطهر پدر افكنده ، در حاليكه دستهايش را به سينه پدر چسبانيده است درد دل مى كند. حضرت زينب عليه السلام او را نوازش داد. در اين وقت سكينه عليه السلام نيز آمد و با هم به خيمه بازگشتند. در مسير راه ، سكينه عليه السلام از رقيه عليه السلام پرسيد: چگونه پيكر پدر را جستى ؟ او پاسخ داد: آن قدر پدر پدر كردم كه ناگاه صداى پدرم را شنيدم كه فرمود: بيا اينجا، من در اينجا هستم . (285) فصل سوم : رحلت محدث خبير، مرحوم حاج شيخ عباس قمى ((قدس سره )) از كامل بهائى (ج 2 ص 179) نقل مى كند كه : زنان خاندان نبوت در حالت اسيرى حال مردانى را كه در كربلا شهيد شده بودند بر پسران و دختران ايشان پوشيده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آيد، تا ايشان را به خانه يزيد آوردند. دختركى بود چهار ساله ، شبى از خواب بيدار شد و گفت : پدر من حسين عليه السلام كجاست ؟ اين ساعت او را به خواب ديدم . سخت پريشان بود. زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست . يزيد خفته بود، از خواب بيدار شد و از ماجرا سوال كرد. خبر بردند كه ماجرا چنين است . آن لعين در حال گفت : بروند سر پدر را بياورند و در كنار او نهند. پس آن سر مقدس را بياوردند و دركنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسيد اين چيست ؟ گفتند: سر پدر توست . آن دختر بترسيد و فرياد بر آورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسليم كرد. سپس محدث قمى (ره ) مى فرمايد: بعضى اين خبر را به وجه ابسط نقل كرده اند و مضمونش را يكى از اعاظم رحمه الله به نظم در آورده و من در اين مقام به همان اشعار اكتفا مى كنم . (286) قال رحمه الله : يكى نو غنچه اى از باغ زهرا بجست از خواب نوشين بلبل آسا به افغان از مژه خوناب مى ريخت نه خونابه ، كه خون ناب مى ريخت بگفت : اى عمه بابايم كجا رفت ؟ بد اين دم دربرم ، ديگر چرا رفت ؟ مرا بگرفته بود اين دم در آغوش همى ماليد دستم بر سر و گوش بناگه گشت غايب از بر من ببين سوز دل و چشم تر من حجازى بانوان دل شكسته به گرداگرد آن كودك نشسته خرابه جايشان با آن ستمها بهانه ى طفلشان سربار غمها ز آه و ناله و از بانگ و افغان يزيد از خواب بر پا شد، هراسان بگفتا كاين فغان و ناله از كيست خروش و گريه و فرياد از چيست ؟ بگفتش از نديمان كاى ستمگر بود اين ناله از آل پيمبر يكى كودك ز شاه سر بريده در اين ساعت پدر خواب ديده كنون خواهد پدر از عمه خويش و زين خواهش جگرها را كند ريش چو اين بشنيد آن مردود يزدان بگفتا چاره كار است آسان سر بابش بريد اين دم به سويش چو بيند سر بر آيد آرزويش همان طشت و همان سر، قوم گمراه بياورند نزد لشگر آه يكى سر پوش بد بر روى آن سر نقاب آسا به روى مهر انور به پيش روى كودك ، سر نهادند ز نو بر دل ، غم ديگر نهادند به ناموس خدا آن كودك زار بگفت : اى عمه دل ريش افگار چه باشد زير اين منديل ، مستور كه جز بابا ندارم هيچ منظور بگفتش دختر سلطان والا كه آن كس را كه خواهى ، هست اينجا چو اين بشنيد خود برداشت سر پوش چون جان بگرفت آن سر را در آغوش بگفت : اى سرور و سالار اسلام ز قتلت مر مرا روز است چون شام پدر، بعد از تو محنتها كشيدم بيابانها و صحراها دويدم همى گفتند مان در كوفه و شام كه اينان خارجند از دين اسلام مرا بعد از تو اى شاه يگانه پرستارى نبد جز تازيانه ز كعب نيزه و از ضرب سيلى تنم چون آسمان گشته است نيلى بدان سر، جمله آن جور و ستمها بيابان گردى و درد و المها بيان كرد و بگفت : اى شاه محشر تو بر گو كى بريدت سر ز پيكر مرا در خردسالى در بدر كرد اسير و دستگير و بى پدر كرد همى گفت و سر شاهش در آغوش به ناگه گشت از گفتار خاموش پريد از اين جهان و در جنان شد در آغوش بتولش آشيان شد خديو بانوان دريافت آن حال كه پر زد ز آشيان آن بى پر و بال به بالينش نشست آن غم رسيده به گرد او زنان داغديده فغان برداشتندى از دل تنگ به آه و ناله گشتندى هماهنگ از اين غم شد به آل الله اطهار دوباره كربلا از نو نمودار بعضى گفته اند و شايد اتفاق افتاده باشد كه در شب دفن آن دختر مظلومه اهل بيت اطهار عليه السلام ، جناب ام كلثوم عليه السلام را ديدند كه قرار و آرام ندارد و با ناله و ندبه به دور خرابه مى گردد و هر چه تسلى مى دهند آرام نمى يابد. از علت اين بيقرارى پرسيدند، گفت : شب گذشته اين مظلومه در سينه من بود، چون بيدار شدم ديدم كه به شدت گريه مى كند و آرام نمى گيرد، از سببش پرسيدم ، گفت : عمه جان ، آيا در اين شهر مانند من كسى يتيم و اسير و دربدر مى باشد؟ عمه جان ، مگر اينها ما را مسلمان نمى دانند، به چه جهت آب و نان را از ما مضايقه مى نمايند و طعام به ما يتيمان نمى دهند؟ اين مصيبت مرا به گريه آورده و طاقت خوابيدن ندارم . بپيچ اى قلم قصه شهر شام كه شد صبح عالم ز غصه چو شام تو شيخا نمودى قيامت پديد به مردم عيان گشته يوم الوعيد ز فرط بكا بر حسين شهيد چو يعقوب شد چشم خلقى سفيد (287) ستاره درخشان شام پدر را در خواب مى بيند صاحب ((مصباح الحرمين )) (288) مى نويسد: طفل سه ساله امام حسين عليه السلام شبى از شبها پدر را در عالم رويا ديد و از ديدارش شاد گرديد و در ظل مرحمتش آرميد و فلك ستيزه جو، اين وع استراحت را براى آن صغيره نتوانست ببيند. چون آن محترمه از خواب بيدار شد پدر خود را نديد. شروع به گريه كردن كرد. هر چه اهل بيت عليه السلام او را تسلى دادند آرام نشد. سبب گريه از او پرسيدند، آن مظلومه در جواب گفت : اين ابى ابتونى بوالدى و قره عينى يعنى كجاست پدر من ، بياوريد پدر مرا و نور چشم مرا. پس آن مصيبت زدگان دانستند كه آن يتيم پدر را در خواب ديده است ، هر چند تسلى دادند آرام نشد. خود اهل بيت نيز منتظر بهانه براى گريه بودند، لذا گريه سكوت شب را شكست . همه با آن صغيره هماواز شده مشغول گريه و زارى و ناله شدند. پس موهاى خود را پريشان نموده و سيلى بر صورتها مى زدند و خاك خرابه را بر سر خود مى ريختند، و صداى گريه ايشان چنان بلند گرديد كه به گوش يزيد پليد كافر رسيد. به روايتى ديگر، طاهر بن عبدالله دمشقى گويد: من نديم آن لعين بودم و اكثر شبها براى او صحبت مى كردم و او را مشغول مى نمودم . شبى نزد آن ملعون بودم و قدرى هم از شب گذشته بود، پس به من گفت : اى طاهر! امشب وحشت بر من غالب است و قلبم در تپش افتاده و دلم از غصه و حزن پر شده ، بسيار اندوه و غصه دارم كه حالت نشستن و صحبت كردن ندارم . بيا سر من را در دامن گير و از افعال ناشايسته و گذشت من صحبت من و طاهر گويد: من سر نحس او را در دامن گرفتم . آن لعين به خواب رفت ، و سر نورانى سيدالشهدا عليه السلام در آن وقت در طشت طلا در مقابل ما بود. چون ساعتى گذشت ديدم كه ناگهان پرد گيان حرم محترم امام حسين عليه السلام از خرابه بلند شد. آن لعين در خواب و من در اندوه بودم ، كه آيا چه ظلم و ستم بود كه يزيد بدماب به اولاد بوتراب نمود؟ به طرف طشت نظر كرده ديدم كه از چشمهاى امام حسين عليه السلام اشك جارى شده است ، تعجب كردم ، پس ديدم آن سر انور به قدر چهار ذراع گويا بلند شد و لبهاى مباركش به حركت آمده و آواز اندوهناك و ضعيفى از آن دهان معجز بيان بلند گرديد كه مى گفت : ((اللهم هولا اولادنا و اكبادنا و هولا اصحابنا)) يعنى خداوندا، اينان اولاد و جگر گوشه من هستند و اينها اصحاب منند طاهر گويد: چون اين حال را از آن حضرت مشاهده كردم وحشت و دهشت بر من غلبه كرد. شروع به گريه كردن كردم . به بالاى عمارت يزيد آمدم كه خرابه در پشت آن عمارت بود، خيال مى كردم شايد يكى از اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله فوت شده ، كه مرگ او باعث اين همه ناله وندبه شده است . وقتى بالاى قصر رسيدم ديدم تمامى اهل بيت اطهار عليه السلام طفل صغيرى را در ميان گرفته اند و آن دختر، خاك بر سر مى ريزد و با ناله و فغان مى گويد: ((يا عمتى و يا اخت ابى اين ابى اين ابى )) . يعنى : اى عمه ، واى خواهر پدر بزرگوار من ، كجاست پدر من ؟ كجاست پدر من ؟ آنها را صدا زدم و از ايشان پرسيدم كه چه پيش آمده كه باعث اين همه ناله و گريه شده است ؟ گفتند: اى مرد، طفل صغير سيدالشهدا عليه السلام پدرش را در خواب ديده ، و اينك بيدار شده و از ما پدر خود را مى خواهد، هر چه به وى تسلى مى دهيم آرام نمى گيرد. طاهر گويد: بعد از مشاهده اين احوال دردناك ، پيش يزيد برگشتم . ديدم آن بدبخت بيدار شده به طرف آن سر، سر حسين بن على عليه السلام نگاه مى كند، و از كثرت وحشت و دهشت و خوف و خشيت ، مانند برگ بيد بر خود مى لرزد. در آن اثنا سر اطهر آن مولا به طرف يزيد متوجه شده فرمود: اى پسر معاويه ، من در حق تو چه بدى كرده بودم كه تو با من اين ستم و ظلم نمودى و اهل بيتم را در خرابه جا دادى ؟ ((ثم توجه الراس الشريف الى الله الخبير اللطيف و قال : اللهم انتقم منه بما عامل بى و ظلمنى و اهلى (و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون )) يعنى سر مبارك شريف آن حضرت به سوى خداوند خبير و لطيف توجه نموده و گفت : خداوندا، از يزيد به كيفر رفتارى كه با من كرده و به من و اهل بيت من ظلم نموده انتقام بگير. وقتى يزيد اين را شنيد بدنش به لرزه در آمد و نزديك بود كه بندهايش از يكديگر بگسلد. پس از من سبب گريه اهل بيت عليه السلام را پرسيد و سر آن حضرت را به خرابه نزد آن صغيره فرستاد و گفت : سر را نزد آن صغيره بگذاريد، باشد كه با ديدن آن تسلى يابد. ملازمان يزيد سر حضرت سيدالشهدا عليه السلام را برداشته به در خرابه آمدند. چون اهل بيت دانستند كه سر امام حسين عليه السلام را آورده اند، تماما به استقبال آن سر شتافتند و سر امام حسين عليه السلام را از ايشان گرفته و اساس ماتم را از سر گرفتند، بويژه زينب كبرى عليه السلام كه پروانه وار به دور آن شمع محفل نبوت مى گرديد. پس چون نظر آن صغيره بر سر مبارك افتاد پرسيد: ((ما هذا الراس ؟)) اين سر كيست ؟ گفتند: ((هذآراس ابيك )) اين ، سر مبارك پدر توست . پس آن مظلومه آن سر مبارك را از طشت برداشت و در برگرفت و شروع به گريستن نمود و گفت : پدر جان ، كاش من فداى تو مى شدم ، كاش قبل از امروز كور و نابينا بودم ، و كاش مى مردم و در زير خاك مى بودم و نمى ديدم محاسن مبارك تو به خون خضاب شده است . پس اين مظلومه دهان خود را بر دهان پدر بزرگوار خود گذاشت و آن قدر گريست كه بيهوش شد. چون اهل بيت عليه السلام آن صغيره را حركت دادند، ديدند كه روح مقدسش از دنيا مفارقت كرده و در آشيان قدس در كناره جده اش فاطمه زهرا عليه السلام آرميده است . چون آن بى كسان اين وضع را ديدند، صدا به گريه و زارى بلند كردند، و عزاى غم و زارى را تجديد نمودند آن دخترى كه در خرابه شام از دنيا رحلت فرموده و شايد اسم شريفش رقيه عليه السلام بوده ، و از صباياى خود حضرت سيدالشهدا عليه السلام بوده چون مزارى كه در خرابه شام است منسوب به اين مخدره و معروف به مزارست رقيه عليه السلام است . (289) دختر حضرت سيدالشهدا عليه السلام و وفات او در خرابه شام و مكالماتش با حضرت زينب عليه السلام و رحلت او و غسل دادن زينب و ام كلثوم عليه السلام او را و آن كلمات و اخبار كه از آن صغيره نوشته اند، كه سنگ را آب و مرغ و ماهى را كباب مى كند و معلوم است حالت حضرت زينب عليه السلام چه خواهد بود. نوشته اند آن دختر سه ساله بود بعضى نامش را زينب و بعضى رقيه عليه السلام و بعضى سكينه عليه السلام دانسته اند. و عده اى نوشته اند به دستور يزيد، عمارتى ساختند و واقعه روز عاشورا و حال شهدا و اسيرى اسرا را در آنجا نقش كردند و اهل بيت عليه السلام را به آنجا وارد كردند، و اگر اين خبر مقرون به صدق باشد حالت اهل بيت عليه السلام و محنت ايشان را در مشاهدات اين عمارات جز حضرت احديت نخواهد دانست . (290) زبان حال زينب كبرى از دست من گرفته خرابه رقيه را من بى رقيه سوى عزيزيان نمى روم دارم خجالت از پدر تا جدار او بى طوطى عزيز غزلخوان نمى روم همره نباشدم من دلخون رقيه را بى همسفر رقيه گريان نمى روم جان داد در خرابه ز بس ريخت اشك غم با دست خالى سوى شهيدان نمى روم شعر از ناشناس پس آن دختر سيد مختار، و نبيره ولى كردگار، در آن خرابه بى چراغ در شب تاريك بر روى خاك و ريگ بماند. على الصباح به اذن يزيد لعنه الله عليه ، آن غريبه را در خرابه دفن كردند. من منتظر در كنج ويران تا كه گويند باب رقيه ناگهان وارد ز در شد شمع وجود اندر خرابه جلوه گر شد در پرتوش پروانه اى بى بال و پر شد صبح اميد كودكى گرديد طالع شام غريبانش در آن ساعت سحر شد آتش گرفت از عشق طفل بينوايى خاكستر او سرمه اهل نظر شد جز جان نداشت از بهر مهمان عزيزش آن هم فداى مقدم راس پدر شد مى گفت : اى بابا بيا، روزم سياه است جان پدر، طولانى آخر اين سفر شد من منتظر در كنج ويران تا كه گويند باب رقيه ناگهان وارد ز در شد بابا بيا جان رقيه بر لب آمد از ضرب سيلى ديگر از خود بيخبر شد بابا بيا از كعب نى پا تابه سر شد نيلى تمام پيكرم پا تا به سر شد بابا ندارم گوشه ويران غذايى بابا غذاى دخترت خون جگر شد پرپر شد آن گل پيش چشم باغبانش روحش به پيش زينب از پيكر بدر شد بلبل كنار گل كجا خوابيده هرگز يا از كنار گل كجاى جاى دگر شد؟ دردانه شه شد (رضائى ) پيش بابا در ماتم او عالمى زير و زبر شد پرچم اسيرى مجنون صفت به دشت و بيابان دويده ام اكنون به كوى عشق تو جانا رسيده ام در راه عشق تو شده پايم پر آبله از بس كه روى خار مغيلان دويده ام تنها نشد ز داغ تو موى سرم سفيد همچون هلال از غم عشقت خميده ام ديوانه وار بر سر كويت گر آمدم منعم مكن كه داغ روى داغ ديده ام من پرچم اسيرم و، بار غم تو را از كوفه تا به شام به دوشم كشيده ام عمرم تمام گشته عزيزم در اين سفر دست از حيات خويش حسينم بريده ام بس ظلمها كه شد به من از خولى و سنان بس طعنه ها ز مردم نادان شنيده ام گاهى چو بلبل از غم عشق تو در نوا گاهى چو جغد گوشه ويران خزيده ام ديدى به پاى تخت يزيد از جفاى او چون غنچه ، پيرهن به تن خود دريده ام گنج تو را به گوشه ويران گذاشتم چون اشك او فتاد رقيه ز ديده ام مى گفت و مى گريست (رضايى ) ز سوز دل اشكم به خاك پاى شهيدان چكيده ام طفل يتيم مگر طفل يتيمى مى كند ياد از پدر امشب كه خواب از شوق در چشمش نيايد تا سحر امشب پناه آورده در ويرانه امشب طاير قدسى كه از بى آشيانى سر كشد در زير پر امشب چه شد ماه بنى هاشم ، چه شد اكبر، چه شد قاسم ؟ سكينه بى پدر گرديد و ليلا بى پسر امشب شهيدان راه فتاده در ميان خاك و خون بينى يتيمان را ميان خيمه زار و خونجگر امشب به روز قتل شه گر آيه (و الليل ) شد پيدا ز سر شد آيه (و الشمس ) هر سو جلوه گر امشب نگاهى اى امير كاروان سوى اسيران كن كه خواهر بى برادر مى رود سوى سفر امشب (رسا) را از در احسان مران اى خسرو خوبان نثار خاك راهت جان كند با چشم تر امشب سخن گفتن سر بريده امام حسين عليه السلام آيه الله العظمى ميرزا حبيب الله شريف كاشانى (متوفاتى 1340 هجرى قمرى ) مى نويسد: يكى از زنان شام سنگى برداشت و به سر مقدس امام حسين عليه السلام زد و حضرت از بالاى نيزه فرمود: اناالمظلوم . (291) نيز نقل مى كند: حضرت زينب كبرى عليه السلام توجه به سر بردار نمود، حضرت به وى فرمود: يا اختاه اصبرى فان الله معنا. يعنى خواهر جان ، صبر كن كه خدا با ماست . (292) در سر الاسرار نوشته حاج شيخ عبدالكريم (ص 306)، و نيز منهاج الدموع ص 385 و كتاب عوالم (ص 169) آمده است كه منهال گفت : سوگند به پرودگار، ديدم سر امام حسين عليه السلام در شهر شام بالاى نيزه مكرر مى فرمود: لاحول و لاه قوه الا بالله (293) سر امام حسين عليه السلام با دخترش - رقيه عليه السلام - سخن مى گويد در كتاب بحر الغرائب ، جلد 2، قريب به اين مضامين مى نويسد: حارث كه يكى از لشگريان يزيد بود گفت : يزيد دستور داد سه روز اهل بيت عليه السلام را در دم دروازه شام نگاه بدارند تا چراغانى شهر شام كامل شود. حارث مى گويد: شب اول من به شكل خواب بودم ، ديدم دخترى كوچك بلند و نگاهى كرد. ديد لشگر از خستگى راه خوابيده اند و كسى بيدار نيست ، اما فورا از ترسش بازنشست و باز بلند شد و چند قدم آمد به طرف سر امام حسين عليه السلام كه بر درختى كه نزديك خرابه دم دروازه شام آويزان بود. آرى ، به طرف آن درخت و سر مقدس آمد و از ترس برگشت ، تا چند مرتبه . آخر الامر زير درخت ايستاد و به سر مقدس امام حسين عليه السلام پايين آمد و در مقابل نازدانه قرار گرفت و رقيه سلام الله عليها گفت : السلام عليك يا ابتاه و امصيبتاه بعد فراقك و اغربتاه بعد شهادتك بعد ديدم سر مقدس با زبان فصيح فرمود: اى دختر من ، مصيبت تو و رجز و تازيانه و روى خار مغيلان دويدن تو تمام شد، و اسيريت به پايان رسيد. اى نور ديده ، چند شب ديگر به نزد ما خواهى آمد آنچه بر شما وارد شده صبر كن كه جز او مزد او شفاعت را در بردارد. حارث مى گويد: من خانه ام نزديك خرابه شام بود، از اينكه حضرت به او فرموده بود نزد ما خواهى آمد منتظر بودم كى از دنيا مى رود، تا يك شبى شنيدم صداى ناله و فرياد از ميان خرابه بلند است ، پرسيدم چه خبر است ؟ گفتند: حضرت رقيه عليه السلام از دنيا رفته است . (294) نيز حجت الاسلام صدر الدين قزوينى در جلد دوم كتاب شريف ثمرات الحيوه ، به سند خود آورده است : حضرت رقيه عليه السلام لب خود را بر لب پدرش امام حسين عليه السلام نهاد و آن حضرت فرمود: الى ، الى ، هلمى فانا لك بالانتظار. يعنى اى نور ديده بيا بيا به سوى من ، كه من چشم به راه تو مى باشم ، و در اينجا بود كه ديدند حضرت رقيه عليه السلام از دنيا رفت . (295) عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده روز فراق عمه به سر آمده نخل اميد عمه به برآمده طاير اقبال ز در آمده باب من عمه ز سفر آمده عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده پشت سر باب شدم رهسپر پاى پياده ، من خونين جگر تا بكشد دست نوازش به سر آمده دنبال من اينك ، به سر عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده عمه نيارم دل بابا به درد اشك نريزم ، مشكم آه سرد بيند اگر حال من از روى زرد خصم ، نگويم به من عمه چه كرد عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده عمه زند طعنه خرابه ، به طور خيزد ازين سر بنگر موج نور چشم بد از محفل ما عمه دور عمه خرابه شدم بزم حضور عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده قطره اشك عمه چو دريا شده غنچه غم عمه شكوفا شده بزم وصال عمه مهيا شده وه كه چه تعبير ز رويا شده عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده گوشم اگر پاره شد اى عمه جان عمه ، به بابا ندهم من نشان پرسد اگر عمه ز معجر، چه سان گو بكنم درد دل خود بيان ؟ عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده عمه ، به بابا شده ام ميزبان آمده بابا بر من ميهمان نيست به كف تحفه بجز نقد جان تا بكنم پيشكش اش عمه جان عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده بس كه دويدم ز پى قافله پاى من عمه شده پر آبله عمه ، به بابا نكنم من گله كامدم اين ره همه بى راحله عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده بود مرا عمه به دل آرزو تا غم دل شرح دهم مو به مو ريخته من عمه ، شكسته سبو باز نگردد دگر آبم به جو عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده كرد تهى دل چو غزال حرم لب ز سخن بست غزل خوان غم دست قضا نقش دگر زد رقم شام ، به شومى ، شد از آن متهم عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده جان خود او در ره جانان بداد خود به سويى ، سر سوى ديگر فتاد آه كشيد عمه - چو ديد - از نهاد گنج خود او كنج خرابه نهاد عمه بيا عقده دل واشده عمه بيا گمشده پيدا شده خرابه شام ، زندان اهل بيت سيدالشهدا عليه السلام در روايت مرحوم صدوق ((ره )) از آن خرابه ، تعبير به محبس (زندان و بازداشتگاه ) شده است ، زيرا آنها در آنجا محصور بودند و اجازه نداشتند به جاى ديگر بروند. وى مى نويسد: ان يزيد امر بنسا الحسين عليه السلام فحبس مع على بن الحسين فى محبس لايكنهم من حر و لا قر، حتى تقشرت وجوههن همانا يزيد دستور داد كه اهل بيت امام حسين عليه السلام را همراه امام سجاد عليه السلام در محلى حبس كردند. آنها در آنجا نه از گرما در امان بودند و نه از سرما، تا آنكه بر اثر آن صورتهايشان پوست انداخت . (296) معروف اين است كه حضرت رقيه عليه السلام در همين خانه يا بازداشتگاه به شهادت رسيده است . در مورد مدت توقف اهل بيت عليه السلام در خرابه ، به اختلاف نقل شده ، به طورى كه نمى توان براى آن تعيين وقت كرد. هرگاه ورود اهل بيت عليه السلام به شام را طبق گفته مورخان ، آغاز ماه صفر بدانيم و شهادت حضرت رقيه عليه السلام را در پنجم آن ، نتيجه مى گيريم كه حضرت رقيه عليه السلام خود چهار روز در آن خرابه سر برده است . همچنين در مورد دشوارى وضع خرابه ، غير از آنچه گفته شد، مطالب ديگرى نيز نقل شده است . از جمله اينكه ، ديوار آن خرابه كج شده و در حال خراب شدن بود. نيز امام سجاد عليه السلام فرمود: هنگامى كه ما را به خرابه شام قرار دادند، در آنجا انواع رنجها را بر ما روا داشتند. روزى ديدم عمه ام ، حضرت زينب عليه السلام ديگى بر روى آتش نهاده است ، گفتم : عمه جان اين ديگ چيست ؟ فرمود: كودكان گرسنه اند، خواستم به آنها وانمود نمايم كه برايشان غذا مى پزم و بدين وسيله آنان را خاموش سازم . نيز نقل شده است : آنها مكرر آب و نان از حضرت زينب عليه السلام طلب مى كردند، حتى بعضى از زنان شام ترحم كرده براى آنها آب غذا مى آوردند.(297) به اين ترتيب مى بينم حضرت زينب عليه السلام افزون بر آن همه داغ و رنج اسارت ، در چنين مكانى جاى نداشت و سرانجام نيز غريبانه با شهادت جانسوز حضرت رقيه عليه السلام روبرو شد. اشكى بر تربت رقيه من رقيه دختر ناكام شاه كربلايم بلبل شيرين زبان گلشن آل عبايم ميوه باغ رسولم ، پاره قلب بتولم دست پرورد حسينم ، نور چشم مصطفايم كعبه صاحبدلانم ، قبله اهل نيازم مستمندان را پناهم ، دردمندان را دوايم من يتيمم ، من اسيرم ، كودكى شوريده حالم طايرى بشكسته بالم ، رهروى آزاده پايم زهره ايوان عصمت ، ميوه بستان رحمت منبع فيض و عنايت ، مطلع نور خدايم گلبنى از شاخسار قدس و تقوى و فضيلت كوكبى از آسمان عفت و شرم و حيايم شعله بر دامان خاك افكنده آه آتشينم لرزه بر اركان عرش افتاده از شور و نوايم گرچه در اين شام ويران گشته ام چون گنج پنهان دستگير مردم افتاده پاى بينوايم من گلابم بوى گل جوييد از من ز آنكه آيد بوى دلجوى حسين از خاك پاك با صفايم اى (رسا) از آستانش هر چه خواهى آرزو كن عاجز از اوصاف اين گل مانده طبع نارسايم گفتگوى زن غساله با زينب كبرى عليه السلام در نقل ديگر آمده است : هنگامى كه زن غساله ، بدن حضرت رقيه عليه السلام را غسل مى داد، ناگاه دست از غسل كشيد و گفت : ((سرپرست اين اسيران كيست ؟)) حضرت زينب عليه السلام فرمود: چه مى خواهى ؟ غساله گفت : اين دخترك به چه بيمارى مبتلا بوده كه بدنش كبود است ؟ حضرت زينب عليه السلام در پاسخ فرمود: ((اى زن ، او بيمار نبود، اين كبوديها آثار تازيانه ها و ضربه هاى دشمنان است )) (298) زبان حال حضرت زينب عليه السلام به زن غسل دهنده چنين بود: بيا تو اى زن غساله از طريق وفا به اين صغيره بده غسل از براى خدا نگر كه از چه رخ او چو كهربا باشد ز داغ تشنگى دشت كربلا باشد نگر كه زخم به پايش برون بود از حد به روى خار مغيلان دويده او بى حد طبق بعضى روايات ، بعد از رحلت حضرت رقيه عليه السلام يزيد دستور داد چراغ و تخته غسل را ببرند، و او را با همان پيراهن كهنه اش كفن كنند. زنان شام ازدحام كردند و در حاليكه سياه پوش شده بودند براى بدرقه اهل بيت عليه السلام از خانه ها بيرون آمدند. صداى ناله و گريه آنها از هر سو شنيده مى شد و با كمال شرمندگى با اهل بيت عليه السلام وداع نمودند، و با كاروان اهل بيت عليه السلام پيدا بود، مردم شام گريه مى كردند. (299) زينب كبرى عليه السلام از اين فرصت استفاده هاى بسيار كرد. از جلمه اينكه هنگام وداع ، ناگاه سر از هودج بيرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود: ((اى اهل شام ، از ما در اين خرابه امانتى مانده است ، جان شما و جان اين امانت . هرگاه كنار قبرش برويد (او در اين ديار غريب است ) آبى بر سر مزارش بپاشيد و چراغى در كنار قبرش روشن كنيد)) (300) رفتيم و ماند نزد شما يادگار ما جان شما و دخترك گلعذار ما رفتيم و ماند خاطره اى سخت جانگداز ز اين شهر پر بلا، به دل داغدار ما ما با رقيه آمده اكنون كه مى رويم ديگر رقيه اى نبود در كنار ما براى حضرت رقيه عليه السلام كفن آورده ام مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام آقاى حاج اسدالله سليمانى نقل كردند: از مرحوم حسن ذوالفقارى مداح تهرانى و از شاعر اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام آقاى حاج غلامرضا سازگار نقل شده است كه گفت : از كسى شنيدم اين قضيه را نقل كرده است كه ، براى زيارت حضرت رقيه عليه السلام به شام رفته بودم و يك روز در حرم مطهر ايستاده و مشغول زيارت خواندن مجذوب خود كرد. ديدم مى خواهد يك تكه پارچه سفيد را روى ضريح بيندازد ولى نمى تواند. جلو رفتيم و گفتم : دختر جان ، چه مى خواهى بكنى ؟ لبش را گشود، ديدم آذرى زبان است ، با پدر و مادرش آمده است . گفتم : همه براى حضرت رقيه عليه السلام اسباب بازى مى آورند، تو چرا پارچه آورده اى ؟ گفت : پدر و مادرم - و آنها را نشان داد - به من گفتند حضرت رقيه عليه السلام كفن ندارد، من براى او كفن آورده ام كنج خرابه شد قفسم اى گل عزيز نى آب خوردم و نه كسى داد دانه ام بال و پرم ز سنگ حوادث شكسته شد از بس كه شمر شوم زده تازيانه ام نيلى ز ضرب سيلى شمر است صورتم جاى طناب بسته به بازو نشانه ام بابا رقيه را خرابه گذاشتم باشم خجل ز روى تو باب يگانه ام جان داد در خرابه بى سقف دخترت آن كودك يتيم تو آن نازدانه ام گاهى به روى خوار مغيلان دويده ام گاهى زدند كعب سنان را به شانه ام گاهى بهانه تو گرفتم پدر به شام آتش گرفت عمه ام از اين بهانه ام ديدى كجا كشاند فلك عاقبت مرا با من چه ها نكرد پدر جان زمانه ام آتش به كاخ زاده سفيان زدم پدر با ناله سحر گه و آه شبانه ام مى گفت صبح و شام (رضائى ) ز جان و دل تا زنده ام غلام همين آستانه ام آمدم ببينم آيا زخمهاى پايت خوب شده است يا نه ؟ جناب حجه الاسلام و المسلمين سيد عسكر حيدرى از طلاب حوزه علميه زينبيه شام (301) نقل كردند: در سال 1356 شمسى بعد از نماز كنار ضريح با صفاى حضرت رقيه عليه السلام منظره عجيبى ديدم . پير مردى ترك از اهالى تبريز را ديدم كه به ضريح مطهر چسبيده و هى فرياد مى زند و گريه مى كند. مردم هم كه اين منظره را مى ديدند گريه مى كردند. يك غوغايى به وجود آمده بود. پيرمرد با زبان تركى با دختر امام حسين عليه السلام صحبت مى كرد و اشك مى ريخت . چون من تركى بلد نبودم به كسى كه زبان تركى بلد بود گفتم اين مرد چه مى گويد؟ گفت او مى گويد: رقيه جان ، مدتهاست اسم نوشته ام و چند سال است كه آرزو مى كردم به شام بيايم . تقاضاى من اين نيست كه بچه ام را شفا بدهى يا وضع دنيوى و ماديم خوب شود يا در قيامت دستم را بگيرى . نه ، نه ، براى هيچ كدام نيامده ام . تنها آمده ام ببينم حالت چه طور است ؟ بدنت خوب شده يا نه ؟ آيا آبله پاهايت خوب شده ؟ قلبت خوب شده ؟ برويم ايران ، به تبريز برويم تا آنجا صحن شما را طلا كنم ، جان خود را به شما فدا كنم . اينها را مى گفت و گريه مى كرد و متوسل بود. به خودم گفتم كاش اين عقيده و اخلاص را من مى داشتم . چه خوابى اى خدا بود؟ نواى نينوا بود فرشته بهشتم ، ترا كجا بهشتم چه بود سر نوشتم به خون دل نوشتم بخواب جاودانه رقيه ام رقيه به دامنم مكانت گرفته گرد جانت تمام همرهانت به نقطه دهانت نگاهها نشانه ، رقيه ام ، رقيه پدر مگر كجا بودى ؟ به دردت آشنا بود چه خوابى اى خدا بود؟ نواى نينوا بود گرفته اى بهانه ، رقيه ام ، رقيه ز جمع ما گسستى ، دل همه شكستى از اين قفس برستى ، بر آن چمن نشستى به خواندن ترانه ، رقيه ام ، رقيه رقيه اسيرم ، بپا شو اى صغيرم به دامنت بگيرم ، به پيش تو بميرم كجا شدى روانه رقيه ام ، رقيه ببين قد كمانم ، بر آسمان فغانم بسوخت استخوانم ، نبود اين گمانم ز گردش زمانه ، رقيه ام ، رقيه دل حرم كباب است ، به نغمه رباب است بگويمش ثواب است رقيه ام به خواب است بپا شوى تو يا نه ؟ رقيه ام ، رقيه چو بى پدر شدى تو نه در بدر شدى تو نه خون جگر شدى تو، كه شعله وريشه ى تو ز سوز تازيانه ، رقيه ام ، رقيه زير ضرب تازيانه اى گل گلزار پيغمبر كجا افتاده اى از گلستانت چه شد كاين سان جدا افتاده اى آمد از گلزار يثرب شاخه اى در كربلا در دمشق از شاخسار كربلا افتاده اى از مدينه بر سر دوش پدر تا نينوا در بيابانهاى شام از ناقه ها افتاده اى بر سرت هر دم شبيخون زد نهيب ساربان زير ضرب تازيانه از جفا افتاده اى عمه معصومه ات شيون كنان دنبال تو بارها، برخارها، ديدت زپا افتاده اى يك زمان در قحط آب ، و يك زمان در منع نان وز اسيرى در هزاران ماجرا افتاده اى خواب در چشمت نمى رفت از جفاى ظالمان نيمه شب در خواب خوش امشب چرا افتاده اى چون شدى دلتنگ از زندگى رفتى به خواب گفتى اى بابا جدا از جمع افتاده اى ناله ها كردى زهجران گل اى مرغ بهشت تا كه گفتى شهر شام اندر عزا افتاده اى كاخ مى لرزيد، و مى لرزيد آن جبار مست گفت در دل طفل را آن سر، دوا افتاده اى يا نوايت هم نوا بود آسمانها و زمين ناگهان ديدند - آوخ - از نوا افتاده اى از فغان زينب معصومه اندر مرگ تو ناله هاى آتشين در هر فضا افتاده اى (302) گنج ميثاقم كه مى باشد مكان ويرانه ام شمع عهدم ، جمله جانها بود پروانه ام طالع نيك اختر عشقم به برج اشتياق در كف غواص بحر دل در يكدانه ام طاير لاهوت مسكن ، مرغ علوى آشيان اين منم ، گر عالم ناسوت شد كاشانه ام بر در ميخانه وحدت ز لطف مى فروش باده خوار عشق را من بهترين پيمانه ام هدهد زرين پر سيمرغ قاف ز فعتم قرب من بنگر فراز سدره آمد خانه ام آن ز پا افتاده هجرم كه در شام وصال بر تسلاى دلم آمد به سر جانانه ام جلوه قدس است در باغ جنان آيينه ام پنجه حور است بر گيسوى مشكين شانه ام طوطى شيرين زبان شكرستان نهال باز دست آموز شاهم زينب شاهانه ام باغ ياسين را ز حسن سرمدى پيرايه ام دوحه گلزار طاها را بهين ريحانه ام روى گلگون ز سيلى گشت نيلى از عدو تا ز كعب نى يك سو افتاد كتف و شانه ام بر سر خار مغيلان پا فشاريهاى من شد سبب تا عقل هر فرزانه شد ديوانه ام گفت (فرخ ) تا شفاعتخواه او گردم بحشر آشناى محضر عشقم ، نه من بيگانه ام (303) مجلس عزاى حضرت زينب كبرى عليه السلام در شام و روضه خواندن ايشان پيش از اين بيان شد كه يزيد تغيير مسلك داد. به روايت ابى مخنف و ديگران ، وى امام زين العابدين عليه السلام را بين ماندن شام و حركت به سوى مدينه مخير نمود. آن حضرت به پاس تكريم عليا مخدره زينب عليه السلام فرمود: بايستى در اين باب با عمه ام زينب عليه السلام صحبت كنم ، چون پرستار يتيمان و غمگسار اسيران ، اوست . يزيد از اين سخن بر خود لرزيد. چون آن حضرت با زينب كبرى عليه السلام سخن در ميان نهاد، فرمود: هيچ چيز را بر اقامت در جوار جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله اختيار نخواهم كرد، ولى اى يزيد بايستى براى ما خانه اى خالى بنمايى كه مى خواهيم به مراسم عزادارى بپردازيم ، زيرا از هنگامى كه ما را از جسد كشتگان خود جدا نمودند نگذاشته اند كه بر كشتگان خود گريه كنيم ، و بايستى هر كس از زنان كه مى خواهد بر ما وارد بشود كسى او را منع ننمايد. يزيد از اين سخنان بر خود لرزيد، و بسى بيمناك شد، چون مى دانست آن مخدره در آن مجلس ، يزيد و ساير بنى اميه را با خاك سياه برابر نموده و بغض و عداوت او را در قلوب مردم مستقر خواهد كرد و آثار آل محمد صلى الله عليه و آله را تازه خواهد نمود، و زحمات او و پدرش را كه مى خواسته اند آثار آل محمد صلى الله عليه و آله را نابود كنند به باد فنا خواهد داد. ولى از اجابت چاره نديد، فرمان داد تا خانه وسيعى براى آنها تخليه كردند و منادى ندا كرد: هر زنى مى خواهد به سر سلامتى زينب عليه السلام بيابد مانعى ندارد. چون اين خبر منتشر شد به روايت عوالم ، زنى از هاشميه در شام نماند مگر آنكه در مجلس حضرت زينب عليه السلام حاضر گرديد. زنان امويه و بنات مروانيه نيز با زينب و زيور وارد مجلس شدند. اما چون آن منظره رقت آور را مشاهده كردند يكباره زيورهاى خود را ريخته و همگى لباس سياه مصيبت در بر كردند و از زنان شام جمع كثيرى به آنها پيوستند و همى ناله و عويل از جگر بر كشيدند و جامه ها بر تن دريدند و خاك مصيبت بر سر ريختند و موى پريشان كرده صورتها بخراشيدند، چندانكه آشوب محشر برخاست و بانگ وزراى به عرش رسيد، در آن وقت زينب كبرى عليه السلام به روايت بحار انشاد اين اشعار نمود و قلب عالم را كباب نمود. از مرثيه آن مخدره گفتى قيامتى بر پا شد. فرمود: اى زنان شام ، بنگريد كه اين مردم جانى شقى ، با آل على عليه السلام چگونه معامله كردند و چه به روز اهل بيت مصطفى صلى الله عليه و آله در آوردند؟ اى زنان شام ، شما اين حالت و كيفيت را ملاحظه مى نماييد، اما از هنگامه كربلا و رستخيز روز عاشورا و حالت عطش اطفال و شهادت شهدا و برادرم و حالات قتلگاه بى خبر هستيد و نمى دانيد كه از ستم كوفيان بيوفا و پسر زياد بيحيا و صدمات طى راه ، بر اين زنان داغدار و يتيمان دل افگار و حجت خدا سيد سجاد عليه السلام چه گذشت ؟ زنان شام و هاشيمات از مشاهده اين حال و استماع اين مقال جملگى به ولوله در آمدند. (304) آنان تا مدت هفت روز مشغول ناله و سوگوارى بودند و افغان به چرخ كبود رسانيدند. در بحر المصائب گويد: آن مخدره در آن وقت روى به بقيع آورده و اين اشعار را خطاب به مادر قرائت نمود، چنانكه گفتى آسمان و زمين را متزلزل ساخت . به نظر حقير، اين اشعار هم زبان حال است كه به آن مخدره نسبت داده اند. ايا ام قد قتل الحسين بكربلا ايا ام ركنى قد هوى وتزلزلا ايا ام قد القى حبيبك بالعرا طريحا ذبيحا بالدما مغسلا ايا ام نوحى فالكريم على القنا يلوح كالبدر المنير اذا نجلا و نوحى على النحر الخضيب و اسكبى دموعا على الخد التريب مرملا در اين وقت زنان شام هر يك به تسلى و دلدارى اهل بيت پرداختند. (305)

قسمت سوم

بخش دهم : رحلت جانسوز حضرت رقيه عليه السلام در سروده شاعران ماجراى رحلت جانسوز حضرت رقيه عليه السلام را، شاعران بسيارى ، در قالب مثنوى و قصيده و غزل و ترجيع بند، به نظم در آورده اند كه پاره اى از آنها را پيش از اين در خلال بخشهاى گذشته آورديم . برخى از شاعران ماجراى رحلت آن نازدانه را، از آغاز تا پايان به گونه مفصل گزارش كرده اند، كه آن ها را يكجا در اين بخش گرد آورده ايم . اينك اين شما شيفتگان خاندان عصمت و طهارت عليه السلام ، و اين هم شرح قصه درگذشت جانگداز دردانه ابا عبدالله الحسين عليه السلام در خرابه شام : 1. سراينده : عبدالله مخبرى فرهمند روزگار آتش بيداد افروخت دست كين خيمه و خرگاه تو سوخت كودكى را كه پدر در سفر است روز و شب ديده حسرت به در است تا زمانى كه بود چشم به راه دلش آزرده بود خواه نخواه هر صدايى كه ز در مى آيد به گمانش كه پدر مى آيد باز چون ديده ز در برگير گريد و دامن مادر گيرد همه كوشند ز بيگانه و خويش بهر دلجوى او بيش از پيش آن يكى خندد و بوسد رويش آن دگر شانه زند بر مويش مادرش شهد كند در كامش گاه با وعده كند آرامش گاه گويد پدرت در راه است غم مخور، عمر سفر كوتاه است مى برندش گهى از خانه به در تا شود منصرف از فكر پدر نگذارند دمى تنهايش سر نپيچند ز خواهشهايش تا كه دوران سفر طى گردد رفع افسردگى از وى گردد پدرش آيد و گيرد به برش بكشد دست محبت به سرش دلش از وصل پدر شاد شود جانش از قيد غم آزاد شود ليك افسوس به ويرانه شام كار اين سان نپذيرفت انجام بود در شام ميان اسرا طفلى از هجر پدر نوحه سرا خردسالى به اسارت در بند مرغ بشكسته پرى پا به كمند كودكى دستخوش محنت و رنج جاى بگزيده به ويرانه چو گنج بين اطفال يتيم شه دين گويى آن دختر ويرانه نشين بود از جمله اطفال دگر بيشتر عاشق ديدار پدر چون خبر از ستم شمر نداشت پدرش را به سفر مى پنداشت روز و شب ديده به در دوخته بود دلش از آتش غم سوخته بود داشت از غصه دورى پدر سر به زانوى غم و ديده به در لحظه اى بى پدر آرام نداشت خبر از فتنه ايام نداشت دائم از حال پدر مى پرسيد علت طول سفر مى پرسيد كه كجا رفت و چرا رفته و كى از سفر آيد و بينم رخ وى ؟ تا به كى بى سرو سامان باشم روز و شب سر به گريبان باشم جاى در گوشه ويرانه كنم آرزوى پدر و خانه كنم ؟ جانم آمد به لب از هجر پدر آه از اين محنت و اين طول سفر بود همواره از اين غم بيتاب تا شبى ديد به خلوتگه خواب كان سفر كرده ز در باز آمد طاير شوق به پرواز آمد لحظه اى در دل شب گشت جهان به مراد دل آن سوخته جان ديد در خواب گل روى پدر جان به وجد آمدش از بوى پدر بوسه بر پاى پدر زد از شوق دست بر گردنش افكند چو طوق جاى بگزيده به دامان پدر جانش آميخته با جان پدر با لب بسته حكايتها كرد ز آنچه بگذشت شكايتها كرد با پدر ز آنچه به دل داشت نهفت داستانها به زبان جان گفت گفت كاى پشت فلك پيش تو خم نشود لطف فراوان تو كم مهر خود شامل ما فرمودى بذل احسان بجا فرمودى باز رو جانب ما آوردى الله الله كه صفا آوردى بود رسم پدرت نيز بر اين كه كند لطف به ويرانه نشين هيچ دانى كه در ايام فراق چو گذشته است به جمعى مشتاق بى تو در مانده و بيچاره شديم در بيابان همه آواره شديم روزگار آتش بيداد افروخت دست كين خيمه و خرگاه تو سوخت هستى ما همه يكجا بردند هر چه ديدند به يغما بردند همه گشتيم گرفتار و اسير گاه در بند و گهى در زنجير بعد با يك سفر دور و دراز شد از غم فصل نوينى آغاز پيش از اين ما چو نموديم سفر با تو بوديم و به آن شوكت و فر كاروان قافله سالارى داشت مثل عباس علمدارى داشت خيمه و خرگه و اسباب سفر بود ممتاز و پر از زيور و زر كودكان جمله در آغوش پدر همه را سايه مهر تو به سر ليك اين بار چو كرديم سفر سفرى بود پر از خوف و خطر يك نفر دوست به همراه نبود محرمى غير غم و آه نبود نه پدر بود و نه سالارى بود نه بردادر نه علمدارى بود طى ره بيكس و تنها بوديم مورد كينه اعدا بوديم دورى راه و مشقات سفر بود از طاقت ما افزونتر بر همه بود خور و خواب حرام تا رسيديم به ويرانه شام يا مرو اى پدر اين بار سفر يا مرا نيز به همراه ببر كه اگر بى تو بمانم اين بار به فراق تو شوم باز دچار زين همه غم نتوانم جان برد از فراق تو دگر خواهم مرد خود به خواب اندر و، طالع بيدار بود از وصل پدر برخوردار ليك بس زود، شد آن وجد وصال باز تبديل به اندوه و ملال يعنى آن خواب به پايان آمد باز غم آمد و هجران آمد چشم بگشود چو شهزاد ز خواب آرزوها همه شد نقش بر آب كرد بر دور و بر خويش نظر تا ببيند مه رخسار پدر ليك هر قدر فزونتر طلبيد اثر از گمشده خويش نديد شهد اميد به كامش خون شد گشت نوميد و غمش افزون شد عاقبت باز در آن نيمه شب ملتجى گشت به بانو زينب كه دگر باز چه آمد به سرم بار ديگر به كجا شد پدرم ديدم او را ز سفر آمده بود به كجا باز عزيمت فرمود لحظه اى پيش كه آمد پدرم جاى بر سينه خود داد سرم گفت با من كه تو چون جان منى ساعتى بعد تو مهمان منى با چنان مرحمت و لطف و نويد چه ز ما ديد كه رخ برتابيد اى پدر زود ز ما سير شدى چه خطا رفت كه دلگير شدى روى برتافتى از محفل ما باز خون شد ز فراقت دل ما از كفم دامن خود باز مگير مپسندم به كف هجر اسير دگر از رفته شكايت نكنم قصه خويش حكايت نكنم نگذارم كه تو افسرده شوى از من و گفته ام آزرده شوى رحم بنماى به تنهايى ما گر خطا رفت ببخشاى و بيا زينب آن مخزن صبر و اسرار گشت از قصه آن طفل فگار آب بيانات غم افزا چو شنيد معنى گفته شه را فهميد ديد كان كودك بى صبر و قرار مى كشد رخت به دعوتگه يار اهل بيت از اثر آن تب و تاب راه بردند به كيفيت خواب هر چه كردند كه در آن دل شب گيرد آرام و فرو بندد لب اشك از ديده نريزد اين سان قصه خويش نيارد به زبان هيچ تسكين نپذيرفت آن حال سعى بيهوده شد و امر محال وعده و پند و تمنا و نويد هر چه كردند نيفتاد مفيد عاقبت صبر و توان از همه برد همه را دست غم خويش سپرد حال آن كودك گم كرده پدر در يتيمان دگر كرد اثر داغها تازه شد و درد فزون اشكها شد همه تبديل به خون ناله اى گشت ز ويرانه بلند كه طنين در همه افلاك فكند آن كهن جايگه بى در و بام كه در آن آل على داشت مقام بود با بار گه كفر و ستم چون شب و روز، به نزديكى هم گشت بيدار از آن ناله يزيد متعجب شد و موجب پرسيد خادمى جانب ويرانه شتافت زان غمين واقعه آگاهى يافت خبر آورد كه زآن خيل اسير يكى از جمله اطفال صغير كه ندارد خبر از قتل پدر روز و شب دوخته ديدار به در به اميدى كه پدر باز آيد آن سفر كرده ز در باز آيد همچو آن تشنه پى برده به آب ديده رخسار پدر را در خواب بعد از آن خواب چو برداشته سر روبرو گشته به فقدان پدر حاليا وصل پدر مى جويد قصه با ديده تر مى گويد همه را در غم او دل شده خون اختيار از كفشان رفته برون هر كه را مى نگرى غمزده است صحن ويرانه چو ماتمكده است ليك چون بر المش درمان نيست تسليت دادن او آسان نيست بيم آن است كه آن كودك زار با چنين درد نپايد بسيار شرح اين قصه چو بشنيد يزيد فكر بى سابقه اى انديشيد گفت كاين درد نه بى درمان است بلكه بس چاره آن آسان است بعد بر طشت زر افكند نظر گفت از اين چه علاجى بهتر درد او گر غم هجر پدر است شربت وصل در اين طشت زر است بدهيدش كه از آن نوش كند تا غم خويش فراموش كند پس به دستور وى آنگه به طبق جاى دادند سر حجت حق ديد كز پرتو آن روى چو مهر گشته دامان طبق رشك سپهر گفت با خويش كه اين مهر منير با چنين جلوه شود عالمگير عاقبت جلوه اين بدر نمام بدرد پرده رسوايى شام بهتر آن است كه اين مطلع نور سازم از ديده مردم مستور راز پوشيده هويدا نكنم مشت رسوايى خود وا نكنم خواست چون نور خدا را پنهان گفت سر پوش نهادند بر آن به گمانى كه به روى خورشيد با كفى خاك توان پرده كشيد غافل از آنكه حجاب و سرپوش نور حق را ننمايد خاموش اين نه شمعى است كه خاموش شود يا حديثى كه فراموش شود تا كه بنياد جهان بر سر پاست هر شبى صبح شود عاشوراست بعد آن گنج گرانمايه حق يافت چون زينب سر پوش و طبق گفت كاين هديه بى سابقه را بفرستيد براى اسرا لحظه اى بعد به دلخواه يزيد شعله شمع به پروانه رسيد چون نهادند طبق را به زمين نزد آن كودك ويرانه نشين به گمانى كه به وى داور شام زير سر پوش فرستاده طعام گشت آزرده ، سپس با دل ريش گفت با عمه مظلومه خويش كه مرا رنج فراق پدرم دارد از هستى خود بى خبرم در دلم خواهش و سودايى نيست جز پدر هيچ تمنايى نيست كرده چشم تر و خون جگرم بى نياز از طلب ما حضرم نه مرا هست به دنيا هوسى نه بجز وصل پدر ملتمسى بر من اين خواب و خور و آب و طعام بى رخ ماه پدر باد حرام زينب آن خواهر غمخوار حسين مونس و محرم اسرار حسين آن كه در معرض تقدير و بلا سر نپيچيد ز تسليم و رضا آن تسلى ده دلسوختگان آن مصيبت زده سوخته جان ديد چون حالت آن كودك زار كه به اندوه و الم بود دچار گفت كاى شمع شبستان حسين گل زيباى گلستان حسين اى كه در حسرت ديدار پدر دوختى ديده اميد به در آن درى را كه به صد عجز و نياز مى زدى ، حال به رويت شده باز عاقبت اشك تو بخشيد اثر نخل اميد تو آورد ثمر لطف حق شامل حالت گرديد رهبر كوى وصالت گرديد اين طبق مشرق خورشيد حق است جان عالم همه در اين طبق است زير اين پرده سر سر خداست راس نورانى شاه شهداست انتظار تو به پايان آمد آنكه مى خواستيش آن آمد حال دست تو و دامان پدر بعد از اين جان تو جان پدر طفل ، اين نكته چو در گوش گرفت از طبق پرده و سرپوش گرفت گشت ويرانه منور ز آن نور كه به موساى نبى تافت به طور پرتو آن قمر عالم تاب بر شد از كنگره هفت حجاب چشم شهزاده چو افتاد به سر به سر بى تن و پر نور پدر آتشى شعله آهش افروخت كه سراپاى وجودش را سوخت شد از آن سوز دل و شعله آه تا ابد روى شب شام سياه گفت كاى جان به فداى سر تو كه جدا كرده سر از پيكر تو؟ كه تو را كشت و ز حق شرم نكرد ريخت خون تو و آزرم نكرد؟ كه بريدست رگ گردن تو به كجا مانده پدر جان ، تن تو؟ كه مرا بى پدر و خوار نمود به فراق تو گرفتار نمود؟ آن كه اين آتش بيداد افروخت خرمن هستى ما يكجا سوخت آرزوهاى مرا داد به باد كند از كاخ اميدم بنياد كرد كارى كه ز ديدار پدر شد دلم خون و غمم افزون تر اى پدر كاش به جاى سر تو مى بريدند سر دختر تو بعد از اين بى پدر و بى سامان به چه اميد بمانم به جهان سخت جانم به خداوند بسى بى تو گر زنده بمانم نفسى بى خبر از خود و با غم دمساز با پدر كرد همى راز و نياز دلش از غم به تعب آمده بود جان به نزديكى لب آمده بود گه گرفت آن سر پر نور به بر گاه بوسيد رخ ماه پدر گشت پروانه صفت دور سرش جان خود كرد فداى پدرش چشم اميد از اين عالم بست ترك جان گفت و به جانان پيوست جان پاكش به پدر ملحق شد رفت و قربانى راه حق شد طاير جان وى از ساحت خاك بال بگشود به اوج افلاك تا كه در تن رمق از جانش بود آن سر پاك به دامانش بود داشت بر سينه چو جان آن سر پاك تا زمانى كه خود افتاد به خاك بعد چون رخت از اين عالم بست داد با جان ، سر شه نيز از دست رفت از اين عالم و با رفتن خويش سوخت جان و دل آن جمع پريش مرگ آن كودك دل خسته زار برد از اهل حرم تاب و قرار باز افزود غمى بر غمشان تازه گرديد كهن ماتمشان يك گل ديگر از آن گلشن عشق رفت در خاك و خزان شد به دمشق كه شنيده است در اقطار جهان كه به جبران بلاى هجران بفرستند به طفلى مضطر در دل شب سر خونين پدر؟ كس نديده است و نبيند ايام شب جانسوزترى ز آن شب شام (مخبرى ) گرچه سر افكنده بود خجل و عاصى و شرمنده بود با توسل به جگر گوشه شاه دارد اميد رهايى ز گناه (306) 2. سراينده : ناشناس هستى زينب ، نمى خوابى چرا؟ كار ما را ناله مشكل كرده است كاروان در شام منزل كرده است نازنينانى كه نور ديده اند در دل ويرانه اى خوابيده اند غم بسى افزون ولى غمخوار نيست كاروان را كاروانسالار نيست عرش حق لرزان به خود از آهشان شهپر جبريل ، فرش راهشان نازدانه دخترى با صد نياز با دلى آكنده از سوز و گداز سر نهاده روى خاك و، خفته بود ليك همچون زلف خود آشفته بود آنكه نسبت با شه لولاك داشت جاى دامن ، سر به روى خاك داشت چون كه سر از بستر رويا گرفت يك جهان غم در دل او جا گرفت نازنينان ، جملگى در خواب ناز كودكى بيدار، گرم سوز و ساز بهر ديدار بيتاب شد شمع آسا گريه كرد و آب شد پاى تا سر حسرت و اميد بود ذره آسا در پى خورشيد بود گرد روى ماهش از غم هاله داشت در فغانش يك نيستان ناله داشت ناله اش چون راه گردون مى گرفت چشم او را پرده خون مى گرفت هر چه خواهى داشت غم ، شادى نداشت طاير پر بسته آزادى نداشت هستيش از عشق مالامال بود گريه مى كرد و سرا پا حال بود ناله اش چون در دل شب شد بلند ناله جانسوز زينب شد بلند گفت با كودك كه بيتابى چرا؟ هستى زينب نمى خوابى چرا؟ عندليب من ، چرا افسرده اى ؟ نوگل من از چه پژمرده اى ؟ بهر زينب قصه آن راز گفت ماجراى خواب خود را باز گفت گفت : در رويا پدر را ديده ام دست و پا و روى او بوسيده ام چون شدم بيدار، باب من نبود ماه بود و، آفتاب من نبود ديد فرزند برادر خسته است رشته الفت ز جان بگسسته است درد را مى ديد و درمانى نداشت سر زحسرت روى دوش او گذشت ناگهان ويرانه رشگ طور شد آفتاب آمد، جهان پر نور شد آفتاب عشق در ويرانه تافت ذره آسا سوى مهر خود شتافت لحظه اى حيران روى شاه شد پاى تا سر محو ثارالله شد از دل كودك كه محو شاه بود آنچه بر مى خاست دود آه بود تا ببوسد، غنچه لب باز كرد بيقرارى را ز نو آغاز كرد بحر عشق او تلاطم كرده بود دست و پاى خويش را گم كرده بود ذره سان سرگرم ساز و سوز شد محو خورشيد جهان افروز شد تحفه اى زيبنده جانان نداشت رو نمايى غير نقد جان نداشت ديد چون نور حسينى را به طور مست شد موسى صفت از جام نور آن چنان شد مست كز هستى گذشت كار اين مى خواره از مستى گذشت ذره از روشن دلى خورشيد شد محفل افروز مه و ناهيد شد از شراب وصل شد سر مست او متحد شد هست او با هست او (ديگر از ساقى نشان باقى نبود) (ز آنكه آن مى خواره جز ساقى نبود) من چه گويم وصف آن عالى جناب ؟ (آفتاب آمد دليل آفتاب 3. سراينده : على اكبر پيروى چه با آن نوگل بستان زهرا عليه السلام شد، خدا داند كه رفت از هوش و شد مدفون و آنجا بسترى دارد حسين بن على عليه السلام در شام ويران دخترى دارد به كنج شام ويران دختر نيك اخترى دارد عزيزى ، دلبرى ، شيرين زبانى ، ماه رخسارى لطيفى ، نازنينى ، گلرخى ، مه پيكرى دارد به كنج شام و در يك خانه تاريك و ويرانه در اين ويران سرا گنجى و گنجش گوهرى دارد سه ساله دختر مظلومه سلطان مظلومان ((رقيه )) رو در آنجا بين چه عالى محضرى دارد اگر صحن و رواق او ندارد ظاهرا وسعت ولى اين جاى كوچك در نظر زيب و فرى دارد چو دربار سلاطين معظم آن همايون فر به دربار همايونش كتاب و دفترى دارد ز يك سو جمع باشد گرد هم قنداق و گهواره به سمت ديگرى كاخ رفيعش منبرى دارد شهادت مى دهند قنداقه و گهواره بر خرديش دهد منبر گواهى كو مقام اكبرى دارد به دقت گر ببينى آستان اقدس او را گواهى مى دهى كه آنجا رواق منظرى دارد ضريح و بارگاه قدسى آن دختر والا به چشم اهل معنى ، معنى والاترى دارد ولى اين دختر مظلومه هم در شام بدفرجام ز جور شام ويران سرنوشت ديگرى دارد ز دشت كربلا و كوفه آمد شام و در اين جا چه آمد بر سر او، قصه حزن آورى دارد شبى مى پرسد از عمه كه بابايم كجا رفته ؟ سفر هر چند طولانى است ، آن هم آخرى دارد چو از زينب جواب مثبتى نشنيد آن دختر ز آه و شيونش آن شب خرابه محشرى دارد يزيد دون چو بشنيد اين غريو از خواب شد بيدار بگفتا: چيست اين غوغا كه بر جان اخگرى دارد؟ جوابش داد حاجب كاين هياهو از اسيران است نوا از دخترى باشد كه حال مضطرى دارد پدر مى خواهد و از دورى او مى كند شيون ز فرط غصه و غم جسم زرد و لاغرى دارد چه با آن نوگل بستان زهرا شد، خدا داند كه رفت از هوش و شد مدفون و آنجا بسترى دارد يزيد و بارگاه قدرتش برچيده شد از بيخ عمل چون بد بود بى شبهه و شك كيفرى دارد بريزد (پيروى ) از پرده دل خون و مى نالد ز فقدان ((رقيه )) در دل خود آذرى دارد 4. سراينده : صغير اصفهانى پاى گلگون شده از خار مغيلان دارم رخ نيلى شده از سيلى عدوان دارم باز خواهم كه جهان يكسره غمخانه كنم ساز فرياد و فغان از دل ديوانه كنم جغد وش روى به ويرانه ز كاشانه كنم گريم آن قدر كه عالم همه ويرانه كنم كآمد از حالت ويرانه نشينى يادم وقت آن است كند سيل غمش بنيادم چون غريبان سرى آواره ز سامان دارم چون يتيمان دلى آزرده و نالان دارم چون اسران به كف غصه گريبان دارم چون نى افتاده به چنگ غم و افغان دارم بهر طفلى كه يتيم است و غمين است و اسير ناز پرورد حسين آن شه بى يار ونصير كيست آن طفل ؟ رقيه ، كه ز جور ايام همه دم داشت فغان خاصه شبى كان ناكام به خيال پدر افتاد به ويرانه شام يادش آمد ز پدر، رفت ز جسمش آرام خير مقدم چه به جا آمدى ، احسان كردى چه شد آخر كه زما روى تو پنهان كردى اى پدر بى تو به ما دست ستم بگشادند نان و خرما به تصدق به عيالت دادند درد دل جان پدر با تو فراوان دارم گاه وصل است و به لب شكوه ز هجران دارم پاى گلگون شده از خار مغيلان دارم رخ نيلى شده از سيلى عدوان دارم غير هر سنگ كه فكندند زهر بام و برم كس دگر دست نوازش نكشيدى به سرم هيچ دارى خبر اى جان پدر از دل ما كه فلك سوخته از برق ستم حاصل ما داده در گوشه ويرانه ز كين منزل ما روشن از شعله آه است به شب محفل ما با پدر گرم فغان بود كه ناگه از خواب گشت بيدار و نظر كرد ابا چشم پر آب نه پدر ديد به بالين ، نه به تن طاقت و تاب ناله سر كرد دگر باره ز هجر رخ باب گفت عمه پدرم از سفر آمد چون شد باز گو كز غم او باز دلم پر خون شد به خدا عمه پدر بود كنون در بر من روشن از عارض او بود دو چشم تر من از چه رو بار دگر پاى كشيد از سر من برس اى عمه به داد دل غم پرور من من غم ديده كجا، هجر رخ باب كجا اين همه درد كجا، اين دل بى تاب كجا پس خروشيد و خراشيد رخ همچون ماه به فلك گشت روان آه دل آل الله بر كشيدند ز دل جمله خروشى جانكاه عالمى را بنمودند پر از ناله و آه گشت آگاه از آن حال ، جفا پيشه يزيد بفرستاد به ويرانه سر شاه شهيد آه از آن دم كه سر شاه به ويران آمد پى دلجويى آن جمع پريشان آمد از سر لطف به سر وقت يتيمان آمد به سر خوان غم آن سر زده مهمان آمد همه شستند ز جان دست ، چو جانان ديدند در سپهر طبق آن مهر درخشان ديدند چون رقيه به رخ باب كبارش نگريست از سحاب مژه بر آن گل احمر بگريست گفت پر خون - پدر - اين موى نكوى تو ز چيست سبب قتل تو مرگ من غم زده كيست جان بابا، كه جدا كرده سر از بدنت اى سر بى بدن آيا به كجا مانده تنت كى گمان داشتم اى من به فداى سر تو كه بدين حال ببينم سر بى پيكر تو غرقه در خون نگرم ماه رخ انور تو بى تو بابا چه كند دختر غم پرور تو پس لب خود به لب باب گرامى بنهاد تا خود از پاى نيفتاد سر از دست نداد علم الله كه چه بد حال دل آل رسول آن زمان كز ستم و كينه آن قوم جهول كرد رحلت ز جهان آن گل گلزار بتول در عجب ماند (صغير) از تو ايا چرخ عجول كه چه با خيل عزيزان تو ستمگر كردى ظلم بر آل على بى حد و بى مرز كردى 5. سراينده : حسان عمه جان ، بگذار گريم زار زار چون كه ديگر پر شده پيمانه ام عمه جان ، كو منزل و كاشانه ام من چرا ساكن در اين ويرانه ام آشنايانم همه رفتند و، من ميهمان بر سفره بيگانه ام عمه جان ، بگذار گريم زار زار چون كه ديگر پر شده پيمانه ام شمع ، مى ريزد گهر در پاى من چون كه داند كودكى دردانه ام عقل ، مى گويد به من آرام گير او نداند عاشقى ديوانه ام دست از جانم بدار اى غمگسار من چراغ عشق را پروانه ام بگذر از من اى صبا حالم مپرس فارغ از جان ، در غم جانانه ام بس كه بى تاب از پريشانى شدم زلف ، سنگينى كند بر شانه ام من گرفتار به زلف و خال او من اسير آن كمند و دانه ام خانمانم رفته بر باد اى عدو كم كن آزار دل طفلانه ام كى توانم رفت از كويش (حسان ) من نمك پرورده اين خانه ام عمه جان شب مرگ من است امشب واى كه از نور رخ بابم خرابه روشن است امشب به زين العابدين بر گو كه ما پيمانه بشكستيم تو هم پيمانه را بشكن در نزد من است امشب دختر دردانه منم به كنج ويرانه منم عمه چه آمد بسرم چرا نيامد پدرم ؟ 6. سراينده : حسان سوختم ز آتش هجر تو پدر تب كردم روز خود را به چه روزى بنگر شب كردم تازيانه چو عدو بر سر و رويم مى زد نا اميد از همه كس روى به زينب كردم اشك يتيم اى عمه بيا تا كه غريبانه بگرييم دور از وطن و خانه ، به ويرانه بگرييم پژمرده گل روى تو از تابش خورشيد در سايه نشينيم و به جانانه بگرييم لبريز شد اى عمه دگر كاسه صبرم بر حال تو و اين دل ويرانه بگرييم نوميد ز ديدار پدر گشته دل من بنشين به كنارم ، پريشانه بگرييم گرديم چون پروانه به گرد سر معشوق چون شمع در اين گوشه كاشانه بگرييم اين عقده مرا مى كشد اى عمه كه بايد پيش نظر مردم بيگانه بگرييم بخش يازدهم : حرم مطهر حضرت رقيه عليه السلام ، زيارتنامه حضرت رقيه عليهالسلام من گلابم بوى گل جوييد از من زآنكه آيد بوى دلجوى حسين از خاك پاك با صفايم اى (رسا) از آستانش هر چه خواهى آرزو كن عاجز از اوصاف اين گل مانده طبع نارسايم چنانكه در آغاز كتاب حاضر آورديم ، عبدالوهاب بن احمد شافعى مصرى ، مشهور به شعرانى (متوفى به سال 973 قمرى )، در كتاب المنن ، باب دهم ، نقل مى كند: ((نزديك مسجد جامع دمشق ، بقعه و مرقدى وجود دارد كه به مرقد حضرت رقيه عليه السلام دختر امام حسين عليه السلام معروف است . بر روى سنگى واقع در درگاه اين مرقد، چنين نوشته است : هذا البيت بقعه شرفت بآل النبى صلى الله عليه و آله و بنت الحسين الشهيد، رقيه عليه السلام (اين خانه مكانى است كه به ورود آل پيامبر صلى الله عليه و آله و دختر امام حسين عليه السلام ، حضرت رقيه شرافت يافته است ) (307) مرقد مطهر اين دختر مظلومه ، در قرون اخير بارها تعمير شده است ، يك بار در سال 1280 هجرى قمرى به دست يكى از سادات محترم به نام سيد مرتضى كه داستان آن در بخش اول اين كتاب ذكر گرديده است . و آخرين تعمير آن قبل از سالهاى اخير نيز به وسيله ميراز على اصغر خان اتابك امين السلطان صدراعظم ايران در سال 1323 هجرى قمرى انجام گرفته است ، در مورد تعمير اخير، مرحوم علامه سيد محسين امين عاملى متوفاى 1371 هجرى قمرى ، اشعارى سروده كه بر بالاى درب مرقد حضرت رقيه عليه السلام نقش شده است و از جمله آنها اين دو بيت است ، كه خود او در اعيان الشيعه نقل مى كند و بيت آخر، ماده تاريخ تعمير مرقد اين مظلومه است له ذوالرتبه العليا على وزير الصدر فى ايران جدد و قد ارختها تزهو بنا بقبر رقيه من آل احمد در اين اواخر، به علت كثرت توجه علاقمندان خاندان اهل بيت عليه السلام به قبر اين دختر معصومه و كوچكى محل و گنجايش نداشتن آن براى زايرين ، مرحوم مغفور حاج شيخ نصر الله خلخالى در صدد بر آمد كه حرم مخدره راتوسعه دهد و بدين منظور با كمك عده اى از نيكوكاران و محبان اين خاندان ، خانه هاى اطراف حرم را خريدارى كرد. ولى به خاطر تعصبهاى جاهلانه و طمعكاريهاى مغرضانه جمعى از صاحبان خانه ها از تخليه بيوت خوددارى كردند. از آنجا كه بناى ساختمان جديد به منظور تاسيس يك محل عبادى بود، متصديان امر نمى خواستند متوسل به زور شوند، با اينكه شرعا چنين حقى را داشتند، لذا تخليه و تخريب كامل خانه هاى اطراف چندين سال به طول انجاميد و چشم علاقمندان و مشتاقان به انتظار بود تا آنكه بحمدالله در نتيجه مساعى و بذل و بخشش بى دريغ بانيان و متصديان ، كه اضعاف و مضاعف قيمت استحقاقى را به صاحبان خانه ها پرداخت كردند، در تاريخ 1364 هجرى شمس برابر 1984 ميلادى با حضور بعضى از مسولين و مقامات دولتى سوريه و جمعى از علما و روحانيون رسما شروع به ساختمان شد. ضمنا براى اطمينان بيشتر از استحكام بنا مسير رودخانه اى را كه در داخل بناى فعلى بود هر چند قبلا تغيير داده بودند، به طور كلى از ساختمان حرم بيرون بردند، و اين تغيير پنج ماه به طول انجاميد. سپس شروع به پى ريزى بناى جديد حرم گرديد. مجموع مساحت ساختمان تقريبا 4500 متر مربع است كه 600 متر مربع تقريبى از اين مساحت فضاى باز، و باقى زيربناست . در قسمت جنوبى ساختمان ، مسجدى به وسعت 800 متر مربع (40*20) ساخته شده است كه وسعت حرم و رواقهايش در بناى جديد تقريبا 2600 متر مربع خواهد بود. خداوند به بانيانش جزاى خير عنايت فرمايد. زيارتنامه حضرت رقيه عليه السلام بسم الله الرحمن الرحيم السلام عليك يا سيدتنا رقيه عليك تحيه و السلام و رحمه الله و بركاته السلام عليك يا بنت اميرالمومنين على بن ابيطالب السلام عليك يا بنت فاطمه الزهرا سيده نساءالعالمين السلام عليك يا بنت خديجه الكبرى ام المومنين و المومنات السلام عليك يا بنت ولى الله السلام عليك يا اخت ولى الله السلام عليك يا بنت الحسين الشهيد السلام عليك ايتها الصديقه الشهيد السلام عليك ايتها الرضيه المرضيه السلام عليك ايتها التقيه النقيه السلام عليك ايتها الزكيه الفاضله السلام عليك ايتها المظلومه البهيه صلى الله عليك و على روحك و بدنك فجعل الله منزلك و ماواك فى الجنه مع آبائك و اجدادك الطيبين الطاهرين المعصومين السلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار و على الملائكه الحافين حول حرمك الشريف و رحمه الله و بركاته و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين برحمتك يا ارحم الراحمين بخش دوازدهم : اهل بيت عليه السلام از شام به مدينه باز مى گردند مدت توقف اهل بيت عليه السلام را در شام مختلف نوشته اند و على التحقيق معلوم نيست ، هر كس در اين باب سخنى آورده و تقريباتى نموده است . در طراز المذهب از سيد طباطبائى اعلى الله مقامه نقل كرده كه ايشان در حاشيه رياض المصائب چهل روز گفته است . به روايت ميلانى از كاشفى ، وى شش ماه گفته و آن را نسبت به ابن بابويه داده است . صاحب مفتاح البكا ومهيج الاحزان نيز هيجده روز گفته اند و بعضى گفته اند كه ده روز بيشتر در شام نمانده اند و العلم عندالله . بالجمله ، چون يزيد ملعون ديد كه مردم شام بر او لعنت نثار مى كنند و نزديك است كه فتنه بپا شود، اهل بيت عليه السلام را بعد از تفقد، بين اقامت در شام و حركت به سوى مدينه مخير ساخت . علياه مخدره زينب عليه السلام فرمود: ردنا الى المدينه فانها مهاجره جدنا رسول الله صلى الله عليه و آله ((ما را به مدينه كه هجرتگاه جد ماست باز گردان )) يزيد لعين نعمان بن بشير را، كه از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله به شمار مى رفت ، طلبيد و سى نفر، و به روايتى پانصد نفر، از سپاهيان را نيز همراه او كرد و گفت : اهل بيت عليه السلام را به مدينه برسان . همچنين اسباب سفر آنها را، آنچه لازم بود، مهيا كرد و سفارش نمود كه به هر مكان كه خود آنها اختيار نمايند رهسپار باش و هرجا كه مى خواهند فرود آيند فرود آى و شما از آنها دورتر فرود آييد كه بر زنان دشوار نباشد. (308) يزيد لعين سپس فرمان داد شتران را فراهم كردند و مالهاى بسيار روى آنها ريخت و گفت : اى زينب و اى ام كلثوم عليه السلام اين اموال را بگيريد تا عوض خون امام حسين عليه السلام بوده باشد. عليا مخدره حضرت زينب كبرى عليه السلام فرمود: ((اى يزيد و يلك ما اقل حياءك و اقسى قلبك و اصلب و جهك تقتل اخى و تقول خذوا عوضه مالا، لا والله لا يكون ذلك ، فخجل يزيد)) فرمود: اى يزيد، واى بر تو چقدر بى حيا و سنگ دل و بى آزرمى ، برادر مرا به قتل مى رسانى و در عوض آن مال به من ميدهى نه به خدا قسم اين هرگز نخواهد شد. يزيد خجلت زده و شرمگين گرديد . ابو مخنف و بعضى ديگر گويند: آنوقت سر حضرت سيدالشهدا عليه السلام را با مشك و كافور خوشبو ساخته و به امام زين العابدين عليه السلام تسليم كردند و ايشان آن سر مطهر را به كربلا رسانيدند و ملحق به جسد مطهر فرمودند. در امالى شيخ صدوق مى خوانيم : پس از قتل امام حسين عليه السلام آثار سماويه نمودار گشت و تا اهل بيت از شام بيرون نشدند و آن سر مطهر را به كربلا باز نگردانيدند، آن آثار سماويه و ارضيه مزبور مرتفع نگشت ابو اسحاق اسفراينى در ((نور العين )) و جمعى ديگر نيز - چنانكه در طراز المذهب آنها را نام برده - مى گويند سر مطهر در كربلا به بدن ملحق گشت . بالجمله ، يزيد دستور داد تا محملهاى آنها را به انواع ديباى زر تار مزين كردند. آرى ، آن ملعون در ابتدا چندانكه توانست در زجرت و كربت اهل بيت عليه السلام كوشيد و آل پيغمبر صلى الله عليه و آله را چندان در ويرانه توقف داد كه از رنج گرما و سرما چهره هاى مباركشان پوست انداخت و گوشت ايشان از زحمت شتر سوارى و زندان و صدمت آن مردم زشت بنيان آب شد و اندام شريفشان از كثرت آزار نزار گشت و هيچ گونه از مقتضيات عدوات و بغض و كين فرو گذار نكرد تا آتش دل پر كين خود را تسكين داد، تا اينكه رفته رفته مردم دنيا بر او شوريدند و او را مورد هزار گونه لعنت و شنعت قرار دادند، حتى فرزندان و غلامان و اهل بيت خود وى بر او شوريدند. چون اين روزگار تاريك بديده چاره نديد مگر آنكه با اهل بيت عليه السلام از در مهر درآيد و آنها را با مال و عزت و حرمت به جانب مدينه مراجعت دهد. لذا شخصى را همراه ايشان فرستاد و به وى دستور داد كه دقيقه اى در احترام و احتشام ايشان كوتاهى نكند. وى اسباب سفر را به طور خوبى و شايسته مهيا ساخته زنان و دختران شام با لباسهاى سياه به انتظار بيرون شدند و مردم شام براى مشايعت مهيا گرديدند. چون امام زين العابدين عليه السلام از مجلس يزيد بيرون شد، اهل بيت عليه السلام را اجازه داد كه بيرون بيايند. بانوان عصمت از حرمسراى يزيد بيرون آمدند. زنان آل ابوسفيان و دخترهاى يزيد و متعلقات ايشان بيرون دويدند و از گريه و ناله صدا را به چرخ كبود رسانيدند. گويند: چون عليا مخدره زينب سلام الله عليها چشمش بر آن محملهاى زرتار افتاد ناله از دل بركشيده فرمود: مرا با محملهاى زرين چه كار؟ در نتيجه آن محملها را سياه پوش كردند و با مشاهده آنها صداى شيون مردم بالا گرفت . زمانى كه اهل بيت عليه السلام خواستند سوار محمل شوند به ياد آن روزى كه از مدينه بيرون شدند افتاده ، ناله ها از دل بركشيدند و امام زين العابدين عليه السلام آنها را تسليت مى داد و به صبر و شكيبايى امر مى فرمود. در آن روز به اهل بيت عليه السلام بسى دشوار گذشت و هريك به زبانى اظهار ناله و سوگوارى مى نمودند تا از دروازه شام بيرون رفتند. ناله مردم شام از شور قيامت خبر مى داد و آنان ساكت نشدند تا زمانى كه عمارى آنها از نظر مردم شام غايب گرديد، در اين وقت نالان و گريان با كمال افسوس به شهر بازگشتند. و اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسير حركت هر طور كه مى خواستند طى طريق مى نمودند: هر جا مى خواستند فرود مى آمدند و در شهر و قريه نيز كه وارد مى شدند به مراسم عزادارى قيام مى كردند و خاك را با اشك خونين عجين مى ساختند نعمان بن بشير كمال توقير و تكريم را نسبت به ايشان معمول مى داشت و در هر كجا فرود مى آمدند، با مردان خود، دور از ايشان منزل مى كرد تا اهل بيت عليه السلام با فراغت بال و امنيت خيال به حال خود باشند و چنين بود تا هنگامى كه به حوالى عراق نزديك شدند. از اينجا بايد سياست و كياست الهى دختر رشيد اميرالمومين عليه السلام را سنجيد كه چگونه يزيد را با خاك سياه برابر كرد، چگونه مجلس عزا در عاصمه و پايتخت يزيد بر پا كرد، چگونه فرمان داد كه هر زنى از زنان شام مى خواهد بيايد كسى او را منع نكند، چگونه مراثى حاوى مظلوميت آل پيغمبر صلى الله عليه و آله و مثالب و مطاعن بنى اميه را انشا كرد، و چگونه فرمان داد كه عماريها را و علمها را سياه كنند؟ البته در هر منزلى زينب عليه السلام همى نداى حق مى زد و خط سير خود را اعلاى كلمه حق قرار داده بود، و بدينگونه تمامى سعى خود را به كار برد تا به هدف رسيد، و اين خود نشانگر عظمت و جلالت و شرافت و علو همت و صبر و شكيبايى و علم و دانش خاص و كاملى بود كه خداوند متعال به زينب عليه السلام مرحمت كرده بود و در معنى ، اين گوهر گرانبها را در خزينه خود براى احياى دين حق ذخيره كرده بود. (309) به ياد رقيه عليه السلام در مدينه روايت شده است هنگامى كه حضرت زينب عليه السلام با همراهان به مدينه بازگشت ، زنهاى مدينه براى عرض تسليت به حضور ايشان آمدند. حضرت زينب عليه السلام تمامى حوادث جانسوز كربلا و كوفه و شام را براى آنها بيان مى كرد، و آنها مى گريستند تا اينكه به ياد حضرت رقيه عليه السلام افتاد و فرمود: اما مصيبت رحلت حضرت رقيه عليه السلام در خرابه شام كمرم را خم و مويم را سفيد كرد. زنها وقتى اين سخن را شنيدند، صدايشان به شيون و ناله و گريه بلند شد، و آن روز به ياد رنجهاى جانگداز حضرت رقيه عليه السلام بسيار گريستند. (310) بخش سيزدهم : كرامات حضرت رقيه عليه السلام سه ساله دخترى در شام ويران بجاماند ازحسين آن شاه عطشان ز جور اشقيا خاموش و، اما بتابد تا ابد اين مهر رخشان از حضرت رقيه عليهاالسلام و مرقد مطهر آن حضرت ، در طول تاريخ ، كرامات متعددى بروز كرده است كه قبلا در خلال بخشهاى گذشته ، به برخى از آنها اشاره كرديم (311) و اينك توجه شما را به چند كرامات شگفت ديگر جلب مى كنيم : بگو چند جمله از مصيبت دخترم (رقيه ) را بخواند 1. مرحوم حاج ميرزا على محدث زاده (متوفاى محرم 1369 هجرى قمرى )، فرزند مرحوم محدث عاليمقام حاج شيخ عباس قمى (312) رضوان الله تعالى عليهما، از وعاظ و خطباى مشهور تهران بودند. ايشان مى فرمود: يكسال به بيمارى و ناراحتى حنجره و گرفتگى صدا مبتلا شده بودم ، تا جايى كه منبر رفتن وسخنرانى كردن براى من ممكن نبود. مسلم ، هر مريضى در چنين موقعى به فكر معالجه مى افتد، من نيز به طبيبى متخصص و باتجربه مراجعه كردم . پس از معاينه معلوم شد بيمارى من آن قدر شديد است كه بعضى از تارهاى صوتى از كار افتاده و فلج شده و اگر لا علاج نباشد صعب العلاج است . طيب معالج در ضمن نسخه اى كه نوشت دستور استراحت داد و گفت كه بايد تا چند ماه از منبر رفتن خوددارى كنم و حتى با كسى حرف نزنم و اگر چيزى بخواهم و يا مطلبى را از زن و بچه ام انتظار داشته باشم آنها را بنويسم ، تا در نتيجه استراحت مداوم و استعمال دارو، شايد سلامتى از دست رفته مجددا به من برگردد. البته صبر در مقابل چنين بيمارى و حرف نزدن با مردم حتى با زن و بچه ، خيلى سخت و طاقتفرساست ، زيرا انسان بيشتر از هر چيز احتياج به گفت وشنود دارد و چطور مى شود تا چند ماه هيچ نگويم و حرفى نزنم و پيوسته در استراحت باشم ؟ آن هم معلوم نيست كه نتيجه چه باشد. بر همه روشن است كه با پيش آمدن چنين بيمارى خطرناكى ، چه حال اضطرارى به بيمار دست مى دهد. اضطرار و ناراحتى شديد است كه آدمى را به ياد يك قدرت فوق العاده مى اندازد، اين حالت پريشانى است كه انسان اميدش از تمام چاره هاى بشرى قطع شده و به ياد مقربان درگاه الهى مى افتد تا بوسيله آنها به درگاه خداوند متعال عرض حاجت كرده و از درياى بى پايان لطف خداوند بهره اى بگيرد. من هم با چنين پيش آمدى ، چاره اى جز توسل به ذيل عنايت حضرت امام حسين عليه السلام نداشتم . روزى بعد از نماز ظهر و عصر، حال توسل به دست آمد و خيلى اشك ريختم و سالار شهيدان حضرت ابا عبدالله عليه السلام را كه به وجود مقدس ايشان متوسل بودم مخاطب قرار داده گفتم : يابن رسول الله ، صبر در مقابل چنين بيمارى براى من طاقتفرساست . علاوه بر اين من اهل منبرم و مردم از من انتظار دارند بر ايشان منبر بروم . من از اول عمر تا به حال على الدوام منبر رفته ام و از نوكران شما اهل بيتم ، حالا چه شده كه بايد يكباره از اين پست حساس بر اثر بيمارى كنار باشم . ضمنا ماه مبارك رمضان نزديك است ، دعوتها را چه كنم ؟ آقا عنايتى بفرما تا خدا شفايم دهد. به دنبال اين توسل ، طبق معمول كم كم خوابيدم . در عالم خواب ، خودم را در اطاق بزرگى ديدم كه نيمى از آن منور و روشن بود و قسمت ديگر آن كمى تاريك در آن قسمت كه روشن بود حضرت مولى الكونين امام حسين عليه السلام را ديدم كه نشسته است . خيلى خوشحال و خوشوقت شدم و همان توسلى را كه در حال بيدارى داشتم در حال رويا نيز پيدا كردم . بنا كردم عرض حاجت نمودن ، و مخصوصا اصرار داشتم كه ماه مبارك رمضان نزديك است و من در مساجد متعدد دعوت شده ام ، ولى با اين حنجره از كار افتاده چطور مى توانم منبر رفته و سخنرانى نمايم و حال آنكه دكتر منع كرده كه حتى با بچه هاى خود نيز حرفى نزنم . چون خيلى الحاح و تضرع و زارى داشتم ، حضرت اشاره به من كرد و فرمود به آن آقا سيد كه دم درب نشسته بگو چند جمله از مصيبت دخترم (رقيه ) را بخواند و شما كمس اشك بريزيد، ان شاء الله تعالى خوب مى شويد. من به درب اطاق نگاه كردم ديدم شوهر خواهرم آقاى حاج آقا مصطفى طباطبائى قمى كه از علما و خطبا و از ائمه جماعت تهران مى باشد نشسته است . امر آقا را به شخص نامبرده رساندم . ايشان مى خواست از ذكر مصيبت خوددارى كند، حضرت سيدالشهدا عليه السلام فرمود روضه دخترم را بخوان . ايشان مشغول به ذكر مصيبت حضرت رقيه عليه السلام شد و من هم گريه مى كردم و اشك مى ريختم ، اما متاسفانه بچه هايم مرا از خواب بيدار كردند و من هم با ناراحتى از خواب بيدار شدم و متاسف و متاثر بودم كه چرا از آن مجلس پر فيض محروم مانده ام ، ولى ديدن دوباره آن منظره عالى امكان نداشت . همان روز، ويا روز بعد، به همان متخصص مراجعه نمودم . خوشبختانه پس از معاينه معلوم شد كه اصلا اثرى از ناراحتى و بيمارى قبلى در كار نيست . او كه سخت در تعجب بود از من پرسيد شما چه خورديد كه به اين زودى و سريع نتيجه گرفتيد؟ من چگونگى توسل و خواب خودم را بيان كردم . دكتر قلم در دست داشت و سر پا ايستاده بود، ولى بعد از شنيدن داستان توسل من بى اختيار قلم از دستش بر زمين افتاد و با يك حالت معنوى كه بر اثر نام مولى الكونين امام حسين عليه السلام به او دست داده بود پشت ميز طبابت نشست و قطره قطره اشك بر رخسارش مى ريخت . لختى گريه كرد و سپس گفت : آقا، اين ناراحتى شما جز توسل و عنايت و امداد غيبى چاره و راه علاج ديگرى نداشت . (313) بزن مرا كه يتيم ، بهانه لازم نيست . مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد اسير سلسله را تازيانه لازم نيست عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم بزن مرا كه يتيم ، بهانه لازم نيست مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست وجود سوزد از اين شعله تا ابد ((ميثم )) سرودن غم آن نازدانه لازم نيست حضرت رقيه عليه السلام برايمان ويزاى حج گرفت محقق و مروج مكتب محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله جناب آقاى شيخ على ابوالحسنى (منذر) صاحب تاليفات كثيره بويژه كتاب شريف سياه پوشى در سوگ ائمه نور عليه السلام در مقاله اى چنين مرقوم داشته اند. 14. برادر عزيز و گرامى ، جناب حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ على ربانى خلخالى درخواست فرموده اند كه اگر كراماتى از در يتيم اهل بيت عليه السلام در شام ، حضرت رقيه خاتون عليه السلام ديده يا شنيده ام ، براى اطلاع خوانندگان عزيز بنويسم . ذيلا سه كرامت از آن دردانه ابا عبدالله عليه السلام تقديم مى شود: شب شنبه 2 آبان 1376 شمسى در تهران ، منزل مرحوم پدرم - حجه الاسلام حاج شيخ محمد ابوالحسنى - خدمت مادر مشرف بودم . به وى گفتم : شما با مرحوم آقا (پدرم ) مكرر به سوريه رفته و مراقد مطهر اهل بيت عليه السلام در شام را زيارت كرده ايد، چنانچه طى اين مدت از حضرت رقيه عليه السلام كرامتى ديده ايد بيان كنيد تا در كتاب ((ستاره درخشان شام ، حضرت رقيه ...)) نوشته جناب حجه الاسلام و المسلمين ربانى خلخالى درج گردد و شاهدى بر حقيقت و حقانيت اين در دانه اهل بيت عليه السلام باشد مادرم ، در حاليكه از تجديد خاطرات معنوى گذشته به وجد و شور آمده بود، گفت : بلى ، به چشم خود ديده ام و تعريف كرد: 1. اوايل دولت بازرگان بود. در حدود ماه رجب (سال 1399 قمرى ، 1358 شمسى ) بود كه يك روز مرحوم آقا (پدرت ) عكس خود و من و دو خواهر و يك برادر كوچكت را به من داد و گفت به سفارت عراق برو بلكه بتوانى ويزاى كربلا بگيرى و با هم به زيارت حضرت سيد الشهدا عليه السلام برويم . عكسها را به سفارت عراق بردم (كه آن روز، در نزديكى ميدان ولى عصر ((عج )) قرار داشت ) و اسمها را نوشتم و به خانه برگشتم . منتظر بوديم كه اسمهامان براى زيارت كربلا در آيد. چند ماه گذشت و طى اين مدت ، از آنجا كه شوق زيادى به زيارت آقا ابا عبدالله الحسين عليه السلام داشتم ، مخصوصا در ماه رمضان چندين بار به سفارت عراق سر زدم تا بلكه اسممان در آمده و ويزا به ناممان صادر شده باشد، ولى خبرى نشد. در ماه شوال هم كه اسمها در آمد، نام مادر ميان آنها نبود. به منزل ام د و در حاليكه سخت غمگين و ناراحت بودم و گريه مى كردم ، گفتم : خدايا ما را، يا اين طرفى كن و يا آن طرفى (يعنى يا به كربلا بفرست و يا سفر مكه را نصيبمان كن ) و در اينجا بود كه شوق زيارت بيت الله الحرام در سر مان افتاد و به فكر سفر حج افتاديم . تذكره بين المللى ما اجازه مى داد كه ، پس از انجام تشريفات ادارى ، معمول ، به همه جاى دنيا سفر كنيم ، ولى براى مسافرت به عربستان سعودى در فاصله اول شوال تا 10 ذى حجه (مقام ايام حج واجب ) اين تذكره كار ساز نبود و سفر حج ، ويزاى مخصوص مى طلبيد. آقا به خانه آمد و پرسيد: چه شد، اسم ما در آمد؟ گفتم : ((خير، اسمهاى ما در نيامده است )) و ايشان نيز ناراحت شد. ايشان آن زمان ، مجلس آيه الله زنجانى (كه حدود شاهپور سابق منزل داشت ) منبر مى رفت . آيه الله زنجانى مى بيند آقا ناراحت است . از وى مى پرسد: چه مشكلى برايتان پيش آمده است ؟ ايشان قصه را نقل مى كند و آيه الله زنجانى مى گويد: نگران نباشيد، من الان يك نامه براى سفارت سعودى در تهران مى نويسم ، آنها به شما ويزاى مكه خواهند داد. آقا، نامه آيه الله زنجانى را به سفارت سعودى مى برد و با آنها به عربى سخن مى گويد. كارمندان سفارت از ايشان خيلى خوششان آمده ، از وى بگرمى استقبال مى كنند و يك ويزاى مجانى - براى شخص ايشان ، نه همه - ما صادر مى كنند، و آقا در حاليكه مى پنداشته ويزاى مزبور براى همه ما صادر شده ، خوشحال و مسرور از سفارت بيرون مى آيد. ما در خانه بوديم كه آقا آمد و گفت : الحمدلله ، همه چيز درست شد، مهياى سفر حج شويد. از شادى در پوست نمى گنجيديم و مخصوصا بچه ها كه قرار بود براى اولين بار به حج روند خيلى خوشحال بودند مسير زمينى حج ، از سوريه مى گذشت و تذكره بين المللى ما اجازه سفر به سوريه را مى داد. من براى بچه ها لباس احرام تهيه كردم و آقا هم تشريفات امضاى گذرنامه براى سفر به سوريه را به انجام رساند و حدود نيمه شوال (1399 قمرى ، شهريور 1358 شمسى ) از ايران به سمت سوريه حركت كرديم در سوريه ، وارد مسافرخانه اى شده و يك اتاق اجاره كرديم . فرد عربى در جوار ما اتاق داشت كه با آقا دوست شده بود. يك روز به آقا گفت : حاج آقا گذرنامه تان را بدهيد ببينم . گرفت و پس از ديدن گفت : ويزاى ورود به مكه ، فقط براى شخص صادر شده ، و خانواده تان با بچه ها، حق ورود به مكه و مدينه را ندارند از شنيدن اين سخن ، گويى دنيا بر سرمان خراب شد، و مخصوصا بچه ها از اينكه اولين بارى بود كه قرار بود به سفر حج بروند و اينك ، بر خلاف اشتياق شديدشان ، معلوم شده بود كه راه مكه به رويشان بسته است ، سخت ناراحت شدند و به گريه و شيون پرداختند. آقا گفت : باباجان ، گريه نكنيد. من هيچگاه در اين سفر، تنهايتان نمى گذارم . با هم آمده ايم و با هم نيز يا به حج مى رويم يا بر مى گرديم . عرب مزبور به آقا گفت : شما براى بردن خانواده و بچه هايتان به حج ، بايد يا به سفارت سعدودى در دمشق بروى و يا به سفارت ايران سر بزنى . ولى آقا گفت : خير، ما را تا اينجا، عنايت و كرامت حضرت رقيه عليه السلام آورده است و از اينجا به بعد نيز مى تواند خودش ويزاى ورود به مكه را برايمان درست كند. ما هيچ كجا نمى رويم و فقط به حرم خود اين خانم رفته و به وى ملتجى مى شويم . فردا صبح - روز چهارشنبه - ساعت 17 از مسافر خانه به سمت حرم حضرت رقيه عليه السلام حركت كرديم . درب حرم بسته بود و ما كنار ديوار ايستاده و منتظر مانديم . حال ، نگاهمان به درب حرم است و من و بچه ها همينطور به حضرت توسل جسته و اشك مى ريزيم . در اين اثنا، چشممان به يك اقا سيد روحانى جوان (حدودا 25 ساله ) با عبا و نعلين و عمامه مشكى افتاد و كه خيلى سنگين و با وقار ايستاده و منتظر باز شدن درب حرم بود و يك خانم محجبه و پوشيه زده (كه صورتش را نديدم ) در كنار وى قرار داشت . آقا نزد سيد رفت و به زبان عربى با ايشان شروع به صحبت كرد. از وى پرسيد: شما از كجا آمده ايد؟ و او گفت : از نجف ، و سر صحبت باز شد. مدتى با هم صحبت كردند و آقا ماجراى ما را با ايشان در ميان گذاشت ...در اثر فاصله اى كه ميان ما و آنها بود، جزئيات صحبتشان را نيم فهميديم . همين قدر متوجه شديم كه به آقا گفت : گذرنامه تان را به من بدهيد، و آقا هم گذرنامه را به او داد. طولى نكشيد خادم آمد و درب حرم را به روى زوار گشود. اول ، آقا سيد با خانمش ، و سپس نيز ما به دنبال آنان ، وارد حرم دست راست ، مسجدى به نام خرابه شام وجود داشت كه مى گفتند حضرت رقيه عليه السلام در همانجا از دنيا رفته است . ما به سمت ضريح حضرت رقيه عليه السلام رفتيم و سيد و خانمش نيز وارد مسجد مزبور شدند. چند دقيقه بيشتر نگذشت كه گذرنامه را به آقا برگرداندند و گفتند ما ويزاى اهل بيت شما را گرفتيم ، و اكنون همراه خانواده به حج برويد و رفتند و نايستادند وقتى نگاه كرديم ديديم ويزاى خانواده را نيز مجانى صادر كرده اند. آقا گفت : حال كه ويزا گرفته ايم ، بهتر است ماشين گرفته و سريعا به مكه برويم . صبح روز بعد - كه پنجشنبه بود - براى رفتن به مدينه يك سوارى گرفتيم (اول ، به مدينه مى رفتيم ) آقا گفت : در اين سفر، بايد يك نفر عرب را هم كه راه را به خوبى بلند باشد، همراه خود ببريم . مسير حركت سوريه به عربستان ، از كشور اردن مى گذشت ، چون روابط سوريه و عراق خوب نبود. بزودى عربى پيدا شد كه همچون ما قصد رفتن به مدينه را داشت و با راه هم خوب آشنا بود. خوشحال شديم . با سوارى از شام حركت كرديم ، ولى هنوز از كشور سوريه خارج نشده بوديم كه ماشين خراب شد و از رفتن باز مانديم . راننده رفت و ماشين ديگرى بياورد و ما از حدود 7 صبح تا 4 بعد از ظهر معطل وى شديم ولى خبرى از او نشد. شخص عرب همراه ، كه ظاهرا يك مقام امنيتى بود، تلفنى به سازمان امنيت سوريه زد و با نقل ماجرا، درخواست يك وسيله كرد .بعد ازختم گفتگوى تلفنى ، به ما گفت : الان ساعت 4 بعد از ظهر است ، ساعت 5/4 ماشين خواهد آمد. بزودى يك ماشين از راه رسيد، آن هم چه ماشينى بهترين ماشينى كه مى توانستيم تصور كنيم : راحت ، جادار، كولردار، سريع السير...و داراى يك راننده بسيار خوب كه راه را كاملا بلد بود و ميانبر مى زد. دفعه هاى قبل كه از شام به مكه مى رفتيم ، اتوبوسها از داخل اردن مى گذشتند و مسير طولانى تر مى شد، اما او به جاى آنكه ما را وارد اردن كرده و گرفتار ترافيك خيابانها سازد، يكراست از جاده كمربندى بيرون شهر به سمت مرز عربستان برد. نزديكيهاى مرز عربستان ، يك قهوه خانه پيدا شد. آقا به راننده گفت : شما خسته شده اى ، بهتر است يك ساعت در اينجا استراحت كنى ، و ما هم هوايى بخوريم . راننده ساعتى خوابيد و سپس برخاست و دوباره به راه افتاديم و در حدود ساعت 1 يا 2 نصف شب 29 شوال (1399 قمرى ) به مرز عربستان رسيديم . براى عبور از مرز بايستى بازرسى مى شديم و از اين بابت ، نگران بوديم اعتبار ويزايى كه در حرم حضرت رقيه عليه السلام براى ما صادر شده بود، اكنون معلوم مى شد: هنگام بازرسى ، شرطه ها يك نگاه به ما كردند و يك نگاه هم به ويزاى ما، و تمام شد...خيلى راحت و آسان از ايستگاه بازرسى شديم . وارد عربستان شديم و فردا ساعت 11 صبح روز جمعه ، جلوى قبرستان بقيع از ماشين پياده شديم و محلى براى اقامت تهيه ديديم . آقا گفت : الحمدلله وارد عربستان شديم ، اما باز اين احتمال هست كه در ايام حج ، مانع رفتن ما به مكه شوند. بهتر است تا حجاج نيامده و شلوغ نشده است به مكه برويم و يك حج عمره بجا آوريم تا اگر بعدا امكان انجام دادن حج با حجاج پيش نيامد، حسرت زده نباشيم . تقريبا حدود پنجم يا ششم ذى القعده بود. پس از نماز مغرب و عشا و صرف شام ، يك ماشين سوارى گرفته و عازم مكه شديم . راننده از شيعيان سياه پوست بود. در طول راه ، هر جا به مامورين سعودى بر مى خورديم ، راننده خود، گذرنام ما را مى برد و نشان مى داد و بر مى گشت ، و خلاصه هيچ جا جلوى ما را نگرفتند. حتى به ما گفته بودند كه در مسير مدينه به مكه ، بين راه ، بعضى جاهها مامورين سعودى پول مى گيرند و بايد پول همراهتان باشد، و به همين علت آقا در جيبش پول گذاشته بود، ولى هيچ جا كسى از ما پولى نخواست و خرج راه ، منحصر به همان دستمزد راننده بود. حدود ساعت 12 شب به مكه مكرمه رسيديم . قبلا در ميان راه ، در مسجد شجره محرم شده بوديم و در پى آن ، اعمال حج را همان شبانه انجام داديم . صداى اذان صبح كه برخاست ، كار ما تمام شده بود. نماز صبح را خوانده مقدارى استراحت كرديم و در ساعت 5/8 - 9 صبح به قصد بازگشت به مدينه ، به ترمينال مكه رفتيم . ديديم هيچ ماشينى نيست . با خود گفتم : خدايا. خودت ما را به مهمانى دعوت كردى و به اينجا آوردى ، حالا هم خودت ماشين بفرست . يك وقت ديديم شخصى با يك بنز سفيد مدل بالا و خيلى شيك ، جلوى پاى ما ترمز كرد و بعد از كمى صحبت (به زبان عربى ) با آقا، گفت : سوار شويد. سوار شديم و او ما را سريعا به مدينه رسانيد و پولى هم نگرفت . اينك ، در مدينه بوديم . پس از حدود 25 روز اقامت در مدينه ، سر و كله حجاج پيدا شد و آقايانى كه در كاروانهاى مختلف بودند و آقا را مى شناختند، هر كدام اصرار داشتند كه ما (براى سهولت در انجام اعمال حج ، و رفتن به منا و...) به كاروان آنها ملحق شويم . و ما هم بالاخره كاروان حاج سيد محسن آل احمد را كه بيشتر از ديگران اصرار مى كرد برگزيديم . در هنگام بجا آوردن اعمال حج اكبر نيز هيچكس مانع و مزاحم ما نشد، تا اينكه زمان حج به پايان رسيد و ما از سر پل حضرت ابوطالب عليه السلام با يك اتوبوس ، يكراست به شهر مقدس قم آمده و از آنجا راهى تهران شديم . اين كرامتى بود كه ما به چشم خود، از توسل به حضرت رقيه عليه السلام ديديم . ناسزا گفتن ، سزاى صوت قرآنى نبود روز ما در شامتان جز شام ظلمانى نبود اى زنان شام ، اين رسم مهمانى نبود سنگ باران مسلمان ، آنهم آخر از بالاى بام اين ستم بالله روا در حق نصرانى نبود پايكوبى در كنار راس فرزند رسول با نواى ساز آيين مسلمانى نبود ما كه رفتيم اى زنان شام نفرين بر شما ناسزا گفتن سزاى صوت قرآنى نبود مردهاتان بر من آوردند هفده دسته گل دسته گل غير آن سرهاى نورانى نبود اى زنان شام آتش بر سر ما ريخته در شما يك ذره خلق و خوى انسانى نبود اى زنان شام در اطراف مشتى داغدار جاى خوشحالى و رقص و دست افشانى نبود اى زنان شام گيرم خارجى بوديم ما خارجى هم گوشه ويرانه زندانى نبود طفل ما در گوشه ويران ، دل شب دفن شد هيچ كس آگاه از اين سر پنهانى نبود اى سرشك شيعه شاهد باش بر آل رسول كار ((ميثم )) غير مدح و مرثيت خوانى نبود از مادر پرسيدم : آيا كرامت ديگرى از آن حضرت در خاطر دارى ؟ گفت : بله ، كرامت ديگرى در ياد دارم كه چند سال قبل از كرامت فوق رخ داده است ، و چنين تعريف كرد: 15. كربلاى شما هم درست شد. 2. حدود بيست سال قبل ، در اوج حكومت پهلوى . من و مرحوم آقا، با گذرنامه بين المللى به سوريه رفتيم تا از آنجا ويزاى عراق گرفته به كربلا برويم . در سوريه ، براى گرفتن ويزاى عراق ، حدود 15 روز توقف كرديم و در اين مدت ، چندين بار به لبنان رفته و برگشتيم . از جمله روز 15 شعبان آن سال در لبنان بوديم . آقا گذرنامه را به سفارت عراق در لبنان برده بود كه براى گرفتن ويزاى كربلا اسم نويسى كند. من در هتل ، تنها بودم . روز ولادت آقا امام زمان عج بود ديدم اينجا در لبنان خبرى از جشن و چراغانى نيست . دلم هم براى زيارت كربلا تنگ شده بود. گفتم : اى امام زمان ، الان روز ولادت تو در ايران چه خبر است ؟ همه جا چراغانى و نقل شيرينى ... ولى انيجا سوت و كور است .. در همان حين يك لحظه خوابم برد. در خواب ديدم يك جوان خوش سيما و چهار شانه عرب كه انسان حظ مى كرد نگاهش كند، جلوى تخت من با قدمهاى بلند از اين سو به آن مى رود و مى گويد: كربلاى شما هم درست شد. از خواب بيدار شدم . مرحوم آقا از سفارتخانه عراق برگشت و گفت : اسمها را نوشتم . ما به سوريه بازگشتيم ولى بعد از چند روز معلوم شد كه به ما ويزا نمى دهند. ديديم كه اين راه به جايى نرسيد. در سوريه ، يك نفر به نام سيد انور بود كه بنگاهى داشت و به اصطلاح كار چاق كن بود. وى كه با راننده هاى ايرانى دست داشت ، گذرنامه ها را از زوار مى گرفت و توسط افرادى كه در اختيار داشت به ايران مى فرستاد و آنان توسط عواملى كه در سفارت سعودى و جاههاى ديگر مى شناختند، به طور قاچاقى براى صاحبان گذرنامه ها، ويزاى مكه مى گرفتند و به سوريه مى آوردند. سيد انور گذرنامه ما و جمعى ديگر از زوار را گرفته دست افراد مزبور داد تابرايمان از ايران ويزاى حج بگيرند. فردى كه گذرنامه من و آقا به دستش داده شده بود، يك افغانى بود. گذرنامه ها را بردند و ما به انتظار نشستيم . بزودى خبر رسيد كه افراد مزبور در هنگام بازگشت به سوريه ، در فرودگاه ايران دستگير شده و به زندان افتاده اند. اين خبر، به نحو زايد الوصفى ، مايه ناراحتى و نگرانى زوار شد و آنان را سخت دلگير و متوحش ساخت . چه ، علاوه بر محروميت از حج ، ممكن بود سوء سابقه نيز براى آنها ايجاد كند. بعضى از زوار گفتند: براى فرح - شهبانوى وقت ايران - نامه مى فرستيم و از وى تمنا مى كنيم كه مشكل ما را حل كند... آقا به آنها گفت : نه ، اين كار را نكنيد، بياييد متوسل به حضرت رقيه عليه السلام شويم ، آن حضرت كارمان را درست خواهد كرد. برخى از زوار هر روز در هر حرم آن حضرت جمع مى شدند و آقا برايشان صحبت مى كرد و روضه مى خواند. حدود بيست روز طول كشيد تا اينكه بعضى از گذرنامه ((و نه همه آنها)) آمد. معلوم شد زمانى كه فرد افغانى مزبور پس از گرفتن ويزا به فرودگاه تهران آمده بود تا به سوريه باز گردد، مامورين ايرانى با مشاهده گذرنامه هاى ايرانى نزد او، به وى مى گويند: اين گذرنامه هاى ايرانى در دست تو افغانى چه مى كند؟ و در مقام دستگيرى او بر مى آيند. فرد افغانى مى دود كه از دست مامورين خلاص شود و در اين حين ، بعضى از گذرنامه ها از دست يا جيب او در جوى آب مى افتد و آب آنها را مى برد. ولى گذرنامه من و آقا داخل جيب او بوده و نمى افتد و عجيب اين است كه پس از دستگيرى و زندان نيز مامورين متوجه آن ها نمى شوند و محفوظ مى ماند. به هرحال گذرنامه چند نفر گم شده بود ولى گذرنامه ما و جمعى ديگر به دستمان رسيد. وقتى گذرنامه ها رسيد، ديديم ويزاى ما را داده اند ولى يك روز بيشتر براى ورود عربستان مهلت نداريم ((زيرا ويزاى ما تقريبا 20 روز بيش صادر شده بود و به علت دستگيرى فرد افغانى ، اينك يك روز بيشتر از مهلت اعتبار آن باقى نمانده بود، و بايستى عجله مى كرديم )) لذا همان روز ماشينى گرفته حركت كرديم و با سرعتى كه داشت شب هنگام به مدينه رسيديم و بعد از برگزارى اعمال حج ، به ايران بازگشتيم . هنگام گرفتن ويزاى حج در سوريه ((كه شرح آن گذشت )) به حضرت رقيه عليه السلام عرض كرده بودم كه اگر وسايل سفر ما به كربلا نيز فراهم شود، مجددا به پابوسش آمده و از آنجا، به كربلا خواهيم رفت . زمانى كه از مكه به ايران برگشتيم ، در سفارتخانه عراق در تهران براى سفر به كربلا اسم نويسى كرديم و در ضمن ، آقا گذرنامه را به كسى داد كه به طور سفارشى ، براى ما ويزاى سفر به عراق را بگيرد. 3 هفته از آن تاريخ گذشت و خبرى نشد. به نحوى كه مايوس شديم و خواستيم گذرنامه را از شخص مدكور بگيريم ولى او نداد و گفت ، بگذاريد باز هم نزد من باشد، ببينم چكار مى توانم بكن مدت كوتاهى نگذشت كه اسم ما در روزنامه براى يك سفر 7 روز به كربلا در آمد و همزامان با آن ويزاى سفارشى نيز آماده شد. آقا گفت من هفت روزه به كربلا نمى روم و آنجا بايد مدتى بيشتر بمانيم . لذا از ويزاى سفارشى استفاده كرديم به كربلا مشرف شديم . از آنجا كه با حضرت رقيه عليه السلام عهد كرده بوديم كه اگر سفر كربلا درست شود مجددا به زيارت او خواهيم رفت ، مسير حركت به عراق را از طريق سوريه قرار داديم . پس از فراغ از زيارت مراقد اهل بيت عليه السلام در شام ، به ما گفتند چون روابط بين دولتين سوريه و عراق خوب نيست ، بايد از طريق اردن به بغداد برويد. من ترسيدم و به اقا گفتم : من سوار اين ماشينها نمى شوم . در سوريه ، يك حاج محمود شيرازى بود كه نزديك حرم حضرت رقيه عليه السلام به زوار منزل كرايه مى داد و ما نيز وارد بر او بوديم . آقا از وى پرسيد: آيا اينجا براى رفتن به بغداد، هواپيما ندارد؟ منزل ما مى ترسد با ماشين برود. حاج محمود گفت : آرى ، امروز يك هواپيما از فرانسه به دمشق مى آيد، 2 نفر از مسافرينش را پياده مى كند و سپس به بغداد مى رود. من آن دو صندلى خالى را براى شما رزرو مى كنم . شما سوار آن شويد و به بغداد برويد. 2 بليط هواپيما را براى ما گرفت و ما شب جمعه ساعت 7 بعد از ظهر به فرودگاه دمشق رفتيم و از آنجا ساعت 9 با هواپيما به سمت بغداد حركت كرديم . هواپيما ساعت 10 وارد فرودگاه بغداد شد. پس از پياده شدن از هواپيما جمعى از سرنشينان گفتند ما به كاظمين عليه السلام مى رويم ، ولى آقا گفت : امشب شب جمعه و شب زيارتى آقا اباعبدالله الحسين عليه السلام است و من بايد كربلا باشم . خوشبختانه ، از نظر اسباب و اثاثيه سفر نيز سبكبار بوديم . يك سوارى گرفتيم و سريع به كربلا رفتيم . حدود نيمه شب به كربلا رسيديم و تا صبح بين حرم امام حسين عليه السلام و حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام در رفت و آمد و زيارت بوديم . سفرمان در آن سال در عراق 40 روز طول كشيد و در پايان ، سالم و خورسند به ايران بازگشتيم . رزقنا الله تعالى فى الدنيا زيارتهم و فى الاخره شفاعتهم . خويش را امشب به دامانم تو جا دادى پدر بيت الاحزان مرا امشب صفا دادى پدر با وصال خويش قلبم را شفا دادى پدر ز آتش هجران تو يك شب نه هر شب سوختم خوش به من در كودكى درس وفا دادى پدر در مناى عشق رفتى يا به قربانگاه خون جان خود را در ره جانان كجا دادى ، پدر؟ بر عزاداران خود امشب به ويران سرزدى اجر نيكويى به اين صاحب عزا دادى پدر من در آغوش تو هر شب داشتم جا مرحبا خويش را امشب به دامانم تو جا دادى پدر همره خود بر مرا، تا اهل عالم بنگرند دخترت را نيز در راه خدا دادى پدر نظم ((ميثم )) (321) برد دل از دوستان و شيعيان كز كرم او را تو طبع دلربا دادى پدر دستهاى كوچك دارد، ولى گره هاى بزرگ را باز مى كند 16. در اواخر ماه مبارك رمضان 1417 هجرى قمرى سيماى جمهورى اسلامى ايران ((به مناسبت روز قدس )) سريالى به نام بازمانده نشان داد كه قبلا فيلم آن نيز با همين عنوان در سينماهاى كشور نمايش داده شده بود سريال بازمانده ، بر محور زندگى يك زن و مرد مسلمان فلسطينى ((سعيد و لطيفه )) دور مى زند كه درجريان كشت و كشتار وحشيانه فلسطينيها توسط اسرائيليها در سال 1948 در شهر حيفا به نحوى جانگداز به قتل مى رسند و كودكى شيرخوار ((به نام فرحان )) از آنها باقى مى ماند كه پس از دو سه روز گرسنگى و تشنگى ، همراه با خانه مسكونى پدر و مادرش ((سعيد و لطيفه )) به تصرف و اشغال يك خانواده مهاجر صهيونيست ((از اروپاى شرقى )) در مى آيد. خانواده صهيونيست ، كه بچه دار نمى شده اند، از ديدن بچه در خانه بسيار خوشحال شده او را در اختيار مى گيرند و نام وى را از فرحان به موشه (تلفظ عبرى موسى )) تغيير مى دهند. سرگذشت ((فرحان ))، نمادى گويا و غم انگيز از اشغال ((فلسطين )) و سياست ((يهودى كردن )) آن از سوى صهيونيستهاى زور گو و اشغالگر است . چندى بعد مادر بزرگ فرحان ((موسوم به صفيه )) پس از قتل پسر و عروسش ((سعيد و لطيفه ))، به اسم دايه پيشين كودك خود را به خانه مزبور رسانيده و در صدد بر مى آيد كه در اولين فرصت مساعد، نوه خويش ((فرحان )) را از چنگ صهيونيستها نجات بخشد. ديرى نمى گذرد كه خانواده صهيونيست عزم سفر به يافا مى كنند قرار مى شود بچه و صفيه را نيز همراه خود ببرند. وسيله نقليه مورد نظر، قطارى بود كه مقادير بسيار زيادى مهمات نظامى سرباز اسرائيلى براى كشتار فلسطينيهاى يافا مى برد. ماجرا، با نشيبت و فرازهاى مهيج خويش ، سر انجام به اينجا منتهى مى شود كه مادر بزرگ ((صفيه )) از سوى همسر مبارز خود ((رشيد)) ماموريت مى يابد كه يك چمدان پر از مواد منفجره را همراه خود به داخل قطار ببرد و در ميان راه آن را منفجر سازد و خود با بچه بيرون بپرد در صحنه بسيار جالب و هيجانزاى پايانى فيلم ، صفيه فرحان را به بهانه تعويض لباس به يك كوپه خالى مى برد و در آنجا ضامن انفجار چموان را مى كشد، سپس كودك را در آغوش فشرده و براى حفظ جان او، كه نمادى از فلسطين در بند است ، آيه الكرسى مى خواند و آنگاه در حاليكه كودك را در بغل دارد از قطار در حال حركت بيرون مى پرد: صفيه جادر جا مى ميرد؛ قطار كمى بالاتر همراه با انبوه مسافران صهيونيست و تسليحات مرگبارش منفجر مى شود، و فرحان موسى وارد در چنگ فرعونيان اما در كنف حفظ خداوند تنها و بى سرپرست زنده مانده و باشيون خويش ، در انتظار جلوه اى از لطف الهى باقى مى ماند... فيلم بازمانده در سوريه ساخته شده ، و هنر پيشه هاى آن تماما سورى و مصرى هستند، ولى كارگردان آن يك هنرمند ايرانى به نام آقاى سيف الله داد است . بازمانده ، براى نخستين بار در جشنواره فيلم دمشق نمايش داده شده و خاصه به دليل صحنه فينال (پايانى ) آن ، از سوى طبقات مختلف مردم مورد استقبالى بى سابقه قرار گرفت . به قول كارگردان فيلم ((در مصاحبه با مجله نيستان ، ش 8، ارديبهشت 1375 شمسى ، ص 60)): ((فيلم به 5 نوبت نمايش اضافه كشيده شد. سالن سينماى جشنواره ، 300 نفرى بود ولى به علت هجومى كه مردم براى ديدن فيلم آورده بودند، اينها مجبور شدند كه يك سالن 1500 نفره را تدارك ببينند كه فيلم را در چند نوبت در آنجا نمايش دادند به اضافه دانشگاه و غيره ...بعد از اينكه فيلم جلسات اول و دوم نمايش عادى خود را داشت و انعكاس خيلى شديد مطبوعاتى پيدا كرد، همه مردم شائق شده بودن كه اين فيلم را ببينند و آن هجومها به وجود آمد. من به كرات در پايان فيلم شاهد اين بودم كه زنها با چشمان خيس و گريان بيرون مى آمدند و مردها با بغض خيلى از كسانى كه در قضاياى فلسطين استخوان خرد كرده بودند به شدت احساس خوشايند خودشان را با فيلم مى گفتند)) جالب اين است كه به گفته آقاى سيف الله داد، كارگردان فيلم بازمانده : در خود فيلمنامه و سناريوى فيلم چنين پايان زيبا و بسيار مهيجى پيش بينى نشده بود و كارگردان در يافتن چنين خاتمه دل انگيزى براى فيلم ، مرهون توسل به حضرت رقيه عليه السلام در دمشق بوده است . آقاى داد، در همان مصاحبه (ص 67) در توضيح ماجرا مى گويد: موضوع فيلم ((در جريان مطالعات تاريخى و ساير عوامل به شدت تغيير كرد و بعد يك جايى به داستان حضرت موسى پيوند خورد و جنبه گوياترى پيدا كرد و كل سناريو چهار يا پنج بار بازنويسى شد و از اول تا آخر همه چيزش به هم مى ريخت و دوباره با حوصله آن را مى نوشتم . فصل فينال چيزى كه الان مى بينيم ، فصلى است كه من اصلا در سناريو ننوشته بودم . يعنى در اولين نسخه ، فيلم در ايستگاه قطار تمام مى شد. در دومين نسخه ، فيلم در قطار در حال حركت تمام مى شد. امام موقع فيلمبردارى احساس كردم كه ايرادهايى وجود دارد. مثلا رشيد، يعنى پدر بزرگ بچه ، هم در ايستگاه قطار از بين مى رفت . بعد در جريان ساخت فيلم ، صحنه را با همان ديالوگها، جابه جا ردم و اين براى خودم و بچه ها جالب بود كه از ديالوگهاى يك آدم سالم براى يك آدم در حال موت استفاده مى كردم . يعنى او در حالت عادى مى گفت كه : اگر من نتوانستم چمدان را بگيرم ، غسان هست و اگر او نبود مريم هست . ولى در حين اجرا ديدم كه چيز خوبى نمى شود و بهتر است كه زودتر تكليف رشيد را روشن كنم ، اين را براى دوستان خودم مى گويم ، با توجه به اعتقاداتشان . احساس مى كردم ديگر نمى دانم پايان فيلم را بايد چه كار كنم ، يعنى سناريو را داشتم ولى برايم كافى نبود. خيلى فكر كردم ، يك يا دو هفته هم بين تمام شدن بخشهاى قبلى فيلم و شروع فيلمبردارى در ايستگاه قطار فاصله افتاد. ما فيلمبردارى مى كرديم ولى بچه ها هم مى ديدند كه من با سناريو پيش نمى روم و من فقط شب به شب مى فهميدم كه بايد چه كار بكنم و اين هم بر مى گشت به آن كه من دچار چنان استيصالى شدم كه دست كمى از استيصال خود صفيه نداشت . البته هيچ وقت رفتارى نمى كردم كه ديگران فكر كنند كه من نمى دانم چه كار كنم نهايتا به حضرت رقيه متوسل شدم . اين توسل و نذرها سبب شد كه به نظر خودم ، يكى از درخشانترين فينالهاى فيلم ايجاد شود. در دمشق وقتى براى بار آخر به جشنواره رفته بودم ، ديدم كه فينال فيلم چه تاثيرى روى همه گذاشت و پيداست كه در فينال فيلم چيزى خارج از نفس ما به آن خورده است . بعد از جشنواره در جلسه اول ، خداحافظى كردم و رفتم به حرم حضرت رقيه براى تشكر كردن . البته اين حرفها در عالم سينما و روشنفكرها خيلى معنا ندارد ولى اين شد و من آنجا متوجه شدم كه مى شود چيزهايى را از كسانى گرفت كه ظاهرا اصلا نبايست به تو بدهند. مثل آن آيه اى كه مى گويد اگر بر خدا توكل كنيد از جاهايى كه حساب نمى كنيد به شما روزى مى رسد. به نظر خودم و به نظر تمام بچه هايى كه فيلم را ديده اند خيلى تعجب آور بود كه آدمهايى را مى ديديم كه به نظر مى آمد هيچ وابستگى مذهبى ندارند ولى فينال فيلم زير و رويشان مى كرد و تكانشان مى داد. اين نفس مال حضرت رقيه است و بى معرفتى و ناشكرى است اگر اين را در يك جايى نگوييم . راستى آيا تاكنون انديشيده ايم كه وجود مرقد مطهر حضرت رقيه و عمه بزرگوارش زينب كبرى سلام الله عليهما در شام ، به لطف الهى ، چه بركاتى از حيث حفظ منطقه از دستبرد صلييون در قرون وسطى و نيز تجاوز صهيونيستهاى خون آشام و جلوگيرى از اجراى نقشه ((نيل تا فرات )) آنان در عصر حاضر داشته است ؟ و آيا تا كنون براى نجات ((قدس )) در بند، انسان دلسوخته اى دست توسل به اين دو گنج پنهان شام زده است ؟ آقاى سيف الله داد، كه گوشه اى از قدرت شگرف نازدانه ابا عبدالله الحسين عليه السلام را در يك تجربه معنوى به چشم ديده است ، مى گويد: ((من آنجا متوجه شدم كه مى شود چيزهايى را از كسانى گرفت كه ظاهرا اصلا نبايست به تو بدهند)) آرى ، رقيه عليه السلام دستهايى كوچك دارد ولى گره هاى بزرگ را باز مى كند. زبان حال رقيه بنت الحسين عليه السلام صبا به پير خرابات از خرابه شام ببر ز كودك زار، اين جگر گداز پيام كه اى پدر ز من زار هيچ آگاهى كه روز من شب تار است و صبح روشن شام به سرپرستى ما سنگ آيد از چپ و راست به دلنوازى ماها ز پيش و پس دشنام نه روز از ستم دشمنان تنى راحت نه شب ز داغ دل آرامها دلى آرام به كودكان پدر كشته ، مادر گيتى همى ز خون جگر مى دهد شراب و طعام چراغ مجلس ما شمع آه بيوه زنان انيس و مونس ما ناله دل ايتام فلك خراب شود كاين خرابه بى سقف چه كرده باتن اين كودكان گل اندام دريغ و درد كز آغوش نار افتادم به روى خاك مذلت ، به زير بند لئام به پاى خار مغيلان ، بهدست بند ستم ز فرق تا قدم از تازيانه نيلى فام به روى دست تو طوطى خوش نوا بودم كنون چو قمرى شوريده ام ميانه دام به دام تو چو طوطى شكر شكن بودم بريخت زاغ و زغن زهر تلخم اندر كام مرا كه حال ز آغاز كودكى اين است خداى داند و بس تا چه باشدم انجام هزار مرتبه بدتر ز شام ماتم بود براى غمزدگان صبح عيد مردم شام به ناله شررانگيز بانوان حجاز به نغمه دف و نى شاميان خون آشام سر تو بر سر نى شمع ، ما چو پروانه به سوز و ساز زنا سازگارى ايام شدند پردگيان تو شهره هر شهر دريغ و درد ز ناموس خاص و مجلس عام سر برهنه به پا ايستاده سرور دين يزيد و تخت زر و سفره قمار و مدام ز گفتگوى لبت بگذرم كه جان به لب است كراست تاب شنيدن ، كرا مجال كلام ؟ بخش چهارهم : آثار و ابنيه تاريخى شام فصل اول : سرزمين شام از ديدگاه قرآن و روايات آيات و رواياتى در توصيف و تمجيد از شام و بخصوص از دمشق در دست است كه بعضى از آنها شايان توجه مى باشد. از جمله آيات مزبور اين آيه شريفه است : يا قوم ادخلوا الارض المقدسه التى كتب الله لكم ... (322) خداى تعالى (آن زمان كه بنى اسرائيل هنوز به جرم سرپيچى از فرمان پيامبر، مغضوب و مطرود درگاه الهى قرار نگرفته بودند) به آنان خطاب مى كند: به سرزمين مقدسى كه خداى تعالى به نام شما ثبت كرده است داخل شويد. در روايات عامه و خاصه وارد شده است كه مقصود از زمين مقدس ، كشور شام است . محدث جليل صاحب تفسير شريف صافى در ذيل همين آيه شريفه به نقل از تفسير عياشى از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: ((الارض المقدسه يعنى الشام )) مقصود از زمين مقدس ، شام است صاحب مجمع البيان نقل مى كند كه مقصود از ارض مقدسه ، دمشق و فلسطين و قسمتى از اردن است . و اين مكان از آنرو مقدس خوانده شده كه چون جايگاه انبيا و مومنين بوده از آلودگى به شرك ، پاك و پاكيزه بوده است در بعضى از كتب آمده است كه چون ابراهيم على نبينا و آله و عليه السلام در كوه لبنان اقامت گزيد، پس از مدتى علاقمند شد كه ديدارى از ارض مقدس بكند. خداى تعالى به او وحى فرمود كه بر فراز قله كوه بر شو و نگاه كن ، هر چه كه در چشم انداز تو قرار گيرد مقدس است . آن حضرت نگاه كرد، دمشق و فلسطين و اردن در ديدگاه حضرتش قرار گرفت . ((نزل ابراهيم عليه السلام بجبل لبنان ، و اقام به مده ، فاشتاق الى الارض المقدسه ، فاوحى الله اليه : اصعد على راس الجبل و انظر، فما ادرك نظرك فهو مقدس ، فنظر فانتهى نظره الى دمشق و فلسطين و الاردن . رواه مقاتل و الكلبى )) (323) ديگر از آيات ، آيه شريفه سوره اسرا است : ((سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى بار كنا حوله ....)) (324) منزه است آن خدايى كه بنده اش را شب هنگام از مسجد الحرام به مسجد اقصى برد، همان مسجد اقصى كه اطراف و جوانبش را مبارك ساختيم گفته اند مقصود از اطراف مسجد اقصى كه مبارك شده ، دمشق و فلسطين است . چهار قصر از بهشت در دنيا از نظر احاديث اسلامى از طرق خاصه سفينه البحار - قدس باب فضل بيت المقدس الاسرا الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله ((امالى )) از امير المومنين على عليه السلام روايت كرده كه فرموده : چهار قصر از بهشت در دنياست : مسجد الحرام و مسجد الرسول صلى الله عليه و آله و مسجد بيت المقدس و مسجد كوفه ((من لايحضره )) از اميرالمومنين على عليه السلام روايت كرده كه فرمود: يك نماز در بيت المقدس معادل هزار نماز است ، و يك نماز در مسجد اعظم معادل صد نماز است ، و نمازى در مسجد قبيله معادل بيست و پنج نماز است و نمازى در مسجد بازار معادل دوازده نماز است . و نماز مرد در خانه خود يك نماز است ((لالى الاخبار)) از طريق خاصه روايات كثيره است كه مسجد الحرام به صد هزار نماز است و مسجد پيغمبر صلى الله عليه و آله ((در مدينه )) به ده هزار نماز است و هر كدام از مسجد كوفه و مسجد الاقصى به هزار نماز است و مسجد جامع براى جمعه و جماعات و اگر چه متعدد باشد صد نماز است . و مسجد قبيله مانند مسجد محله در بلد، بيست و پنج نماز است . و مسجد بازار به دوازده نماز است و مسجد زن خانه او است . از ابن عباس آمده كه ارض مقدس همان فلسطين است خدا آن را از آن جهت تقديس كرده كه حضرت يعقوب عليه السلام در آن متولد شد و آن مسكن پدر او حضرت اسحاق و حضرت يوسف عليه السلام بود، و همه بعد از مرگ جنازه شان به سرزمين فلسطين انتقال يافت . مقبره همه در شهر خيل الرحمن است و جنازه حضرت يوسف عليه السلام را از مصر آوردند و در آنجا دفن كردند. ساختمان بناى بيت المقدس بر دست حضرت داود و حضرت سليمان عليه السلام بوده است . تجليل امپراطوران از بيت المقدس همين كه روم بر فارس غلبه كرد (هراكليوس امپراطور) خسرو پرويز را شكست داد بيت المقدس را پس گرفت ((حتى تا به مدائن پايتخت ايران آمد و صليب عيسى عليه السلام را از مدائن پس گرفت )) و براى شكر گزارى آنكه بيت المقدس را گرفته امپراطور روم پياده از مرز ايران به بيت المقدس آمد زير پاى او گل و رياحين افشاندند بر گل و رياحين تا بيت المقدس پياده قدم زد. (325) منتخبات التواريخ ((نوشته حصنى )) از سهيلى نقل مى كند كه گفته است : مراد از ((بار كنا حوله )) شام است ، و شام در لغت سريانى به معناى پاكيزه است ، و به آن از آن جهت شام گفته شده ، كه سرزمينى پاكيزه است و نعمتش فراوان نيز در آيات شريفه : ((قلنا يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم # و ارادوا به كيدا فجعلناهم الاخسرين # و نجيناه و لوطا الى الارض التى باركنا فيها للعالمين )) و آيه : ((تجرى بامره الى الارض التى بار كنا فيها...)) (326) مقصود از ((بار كنافيها)) در هر دو آيه شام است مرحوم خراسانى در منتخب التواريخ از روضات نقل مى كند كه ابوبكر خوارزمى آورده است : ((جنات الدنيا اربع : غوطه دمشق و صفد سمرقند و شعب بوان و ابله البصره . وافضلها غوطه دمشق )) باغهاى بهشتى دنيا چهار است : غطوطه دمشق و..و غوطه دمشق از همه بهتر است در روايات عامه ، مدح بليغى از شام ، خصوصا دمشق شده است - هر چند به احتمال قوى بيشتر آنها رواياتى است كه وعاظ السلاطين به منظور جلب رضايت دولتمردان و يا توجيه جنايات آنان جعل كرده اند. مخصوصا ابو هريره - راوى زبر دست عامه - روايات عجيبى در اين باره دارد. از جمله مى گويد: چهار شهر از شهرهاى بهشت است : مكه و مدينه و بيت المقدس و شام نيز مى گويد: ((رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: پس از من فتنه هايى روى خواهد داد، عرض شد، يا رسول الله چه دستور مى فرماييد؟ فرمود: شام را رها نكنيد ((ستكون فتن قيل يا رسول الله فما تامرنا؟ قال عليكم بالشام )) و اين در حالى است كه شام پس از پيامبر صلى الله عليه و آله حدود يك قرن جايگاه بوزينگان اموى گرديد و امام باقر عليه السلام از مردم آن به بدى ياد مى كرد. محدث جليل ، فيض كاشانى ((قدس سره )) در تفسير صافى از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت مى كند كه فرمود: چه زمين خوبى است شام ، و چه مردم بدى هستند اهل شام ، و چه بلاد بدى است مصر. بدانيد كه آنجا زندان كسانى است كه خداى تعالى بر آنها غضب كرده است ، و داخل شدن بنى اسرائيل به مصر نبود مگر به علت سرپيچى آنها از فرمان خدا. زيرا خداى تعالى فرمود: داخل شويد به زمين مقدسى كه خداوند به نام شما نوشته است يعنى شام . ولى آنان از داخل شدن به شام خوددارى كردند، و به جزاى اين سرپيچى چهل سال در بيابانها مصر سرگردان شدند و پس از چهل سال سرگردانى داخل مصر شدند، و فرمود: تا توبه نكردند و خداوند از آنان راضى نشد از مصر در نيامده و داخل شام نشدند. ((نعم الارض الشام ، و بئس القوم اهلها، و بئس البلاد مصر، اما آنهاسجن من سخط الله عليه ، و لم يكن دخول بنى اسرائيل الا معصيته منهم لله . لان الله قال ادخلوا الارض المقدسه التى كتب الله لكم ، يعنى الشام ، فابوا ان يدخلوها بعد اربعين سنه . قال : و ما خروجهم من مصر و دخولهم الشام الا بعد توبتهم و رضاء الله عنهم )) (327) در تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام آمده است : كه وقتى خبر سر پيچى معاويه لعنه الله عليه به امير المومنين عليه السلام رسيد گفته شد كه صدهزار نفر با او هستند فرمود: از كدام طايفه اند؟ گفتند از اهل شام . فرمود: نگوييد اهل شام و لكن بگوييد اهل شومى . اينان از فرزندان مصرند كه به زبان داود لعن شدند، و خداوند بعضى از آنان رابدل به ميمون و خوك ساخت . ((لما بلغ اميرالمومنين عليه السلام امر معاويه ، و انه فى ماه الف قال : من اى القوم ؟ قالوا من اهل الشام . قال : لاتقولوا من اهل الشام ، و لكن قولوا من اهل الشوم ، هم من ابنا مصر، لعنوا على لسان داود، فجعل منهم القرده و الخنازير)) (328) فصل دوم : آثار و ابنيه تاريخى شام منطقه شام ، مخصوصا دمشق ، به خاطر لطافت هوا و وفور نعمت و مهمتر از آن ، حساسيت سياسى - نظامى منطقه ، همواره مورد توجه طاغوتها و ابر قدرتها بوده ، و نيز به علت سابقه تاريخى داراى بناهاى مهم و مشاهد و مزارهايى است كه مقدارى از آن ذيلا ذكر مى شود: الف - آثار تاريخى شام ، از عهد پيامبران صلى الله عليه و آله منتخبات التواريخ ، اثر محمد اديب آل تقى الدين الحصنى ، از سفرنامه ابن بطوطه نقل مى كند كه قاسيون كوهى است در شمال دمشق ، و صالحيه در دامنه آن كوه واقع شده ، و مشهور است كه كوه با بركتى است ، زيرا هميشه انبيا عليه السلام بر آن كوه بر شده اند، و از مشاهده كريمه آن كوه ، غارى است كه حضرت ابراهيم عليه السلام در آن غار تولد يافته . غارى است تنگ و مسجدى بزرگ و صومعه اى عالى بر آن كوه است ، و داستان مشاهده حضرت ابراهيم عليه السلام ستاره و ماه و آفتاب را كه در قرآن آمده است از اين غار بوده است ، و مقام آن حضرت در پشت اين غار است كه حضرت هنگامى كه از غار بيرون مى آمده آنجا مى نشسته است . در نزديكى اين غار محل ديگرى است به نام ((مغارالدم )) يعنى غار خون بر فراز آن غار سنگ سرخى است كه چون قابيل ، هابيل را كشت و جسدش را كشان كشان تا اين غار آورد، خداى تعالى اثر خون هابيل را بر آن سنگ باقى نگاهداشته است . و گويند كه در آن غار حضرت ابراهيم و موسى و عيسى و ايوب و لوط عليه السلام نماز خوانده اند، و در آنجا مسجدى هست كه بايد براى ورود به آن از پله ها بالا رفت و چند خانه و اطاقك براى سكونت آنجاست . نيز بر فراز كوه كهفى است كه منسوب به آدم عليه السلام است و بنايى دارد و پايينتر از آن ((غار جوع )) است . قزوينى و ابن الوردى هم گفته اند كه ((به طور خلاصه )): كوه قاسيون مشرف بر دمشق است ، و در آن آثار انبيا و غارها و كهفها است ، از جمله ((غار خون ))، و گويند كه قابيل ، هابيل را در آن غار كشته است ، و در آنجا سنگى است كه مى گويند با آن سنگ قابيل فرق هابيل را شكافته و غار ديگرى آنجا است كه ((غار جوع )) ش مى نامند. شهاب ميننى نيز نقل مى كند كه : كوه قاسيون مشرف بر دمشق است ، و در دامنه اش شهركى است معروف به صالحيه كه در قديم به آن ((قريه النخل )) يا ((قريه الجبل )) مى گفتند، و در دامنه كوه قبرهاى بى شمارى از انبيا و صلحا وجود دارد، كه با گذشت روزگار از بين رفته ، و تنها قبر ذى الكفل عليه السلام ظاهرا باقى مانده است . اثر باستانى ديگر، كهفى است كه در قرآن از آن ياد شده است بنا بر قولى ، و لكن قول صحيح آن است كه آن كهف در طرسوس است ، و در است ، و در اين كوه مقام چهل نفر از ابدال بود، كه در آنجا مشغول عبادت بوده اند كه مشهور است و براى استجابت دعا روى به آن مى آورند، و پهلوى اين مقام ((غار خون )) است ، و اندكى بالاتر از اين مقام جايى است كه براى استجابت دعا مجرب است و آن را ((مستغاث )) گويند و ارباب حوائج به آنجا مى روند تا دعا كنند. ب - آثار تاريخى شام ، از دوران اسلام 1. مسجد جامع دمشق در شام از بناهاى تاريخى شام ، مسجد جامع دمشق است ، كه از عجايب آن شهر به شمار مى آيد، اين مسجد را وليد بن عبد الملك به سال 86 يا 87 يا 88 بنا نموده ، و خراج هفت سال كشور را در آن مسجد خرج كرده است ، و مورخين مطالبى اغراق آميز درباره آن گفته اند. ابن بطوطه گويد: مسجد دمشق بزرگترين مسجد دنياست از نظر اجتماع مردم در آن و محكمترين آنها از نظر ساختمان ، و بديع ترينشان از حيث زيبايى و بهجت و جمال ، كه مانندى براى آن معلوم نشده و شبيهى ندارد. سپس خصوصيات بنا و ستونها و محرابها و قبه النسر و ديگر خصوصيات آن را شرح مى دهد. گفتار مورخان هر چه باشد، انصاف آن است كه بگوييم زيبايى فوق العاده مسجد و دقت صنعت آن مخصوصا در حجاريهاى محراب و منبر غير قابل انكار و اعجاب انگيز است . در وسط مسجد گنبدى است به نام قبه النسر كه بر چهار ستون استوار بوده و از زيبايى خاصى برخوردار است ، و در دو طرف آن به دو رديف يعنى محاذى هر يك از چهار ستون قبه النسر، ستونهاى سنگى زيبايى كار گذاشته اند، هر رديف به تعداد ده ستون كه مجموعا چهل ستون مى شود. نيز در قسمت غربى آن چاهى است و حوض سنگى يى كه چاه را پر كرده اند و دهانه چاه با سنگى استوانه اى مشخص است ياقوت حموى در معجم البلدان نقل كرده كه جامع دمشق را وليد بن عبدالملك بن مروان در سال 87 يا به قولى 88 بنا كرده و تلاش زيادى را در عمارت مسجد متحمل شده است . نيز به گفته ياقوت : براى آن چهار در قرار دادند: در طرف شرق باب جيرون ، در طرف غرب باب البريد، در سمت قبله باب الزياره ، و در مقابل آن ((پشت به قبله )) باب الفراديس . (329) آتش سوزى در مسجد جامع دمشق احمد غسان سباتو، يكى از نويسندگان عرب ، در كتابش ((دمشق فى دوائر المعارف العربيه و العالميه ، ص 119)) درباره مسجد جامع دمشق مى گويد: از خراج شام مدت 2 سال ، و بنابر قولى بيشتر از خراج 2 سال ، براى بنا و تزيين مسجد جامع دمشق استفاده كردند، تا آنكه به صورت يكى از زيباترين مساجد در پايتخت خلافت اسلامى در آمد. مسجد مزبور تا سال 461 به همان صورت باقى ماند. در اين سال ، كه عصر حكومت فاطميين بود، آتش سوزى مهيبى در مسجد رخ داد، و بعد از آن نيز شش بار آتش سوزى در مسجد تكرار شد كه آخرينش در سال 1310 هجرى قمرى واقع شد. وى همچنين بيان مى كند كه مسجد جامع دمشق ابتدا كليسا بوده كه امپراطور ((كيودسيوس اول )) آن را بنا كرده بود. (330) ابن عساكر، يكى از مورخين بنام ، كه هشتاد جلد كتاب در مورد تاريخ دمشق تاليف كرده است ، نقل مى كند كه : مسجد جامع دمشق يكى از كليساهاى نصارى بود. هنگامى كه دمشق فتح شد مسلمانان در يك قسمت آن نماز مى خواندند و نصارى در قسمت ديگر، تا اينكه به وسيله وليد بن عبدالملك بن مروان نصف ديگر آن نيز از نصارى گرفته شد، و تماما به صورت مسجد در آمد. (331) صاحب كتاب زيارات الشام در توصيف مسجد جامع دمشق از جمله چيزهايى كه ذكر مى كند ((صخره القربان )) است . وى مى گويد: نزديك درى كه ((باب الساعات )) ناميده مى شود صخره بزرگى است كه در گذشته بر روى آن قربانى مى گذاشتند. ابن عساكر نيز در تاريخ خود نقل كرده است كه قربانى را روى صخره قرار مى دادند، چنانچه مقبول واقع مى شد آتش مى آمد و آن را در بر مى گرفت ، و چنانچه مقبول واقع مى شد آتش مى آمد و آن را در بر مى گرفت ، و چنانچه مقبول نمى افتاد به حال خود باقى مى ماند. (332) ياقوت حموى ، صاحب معجم البلدان ، نيز نظير اين قول را بيان مى كند. ابن عساكر همچنين مى گويد: مسجد على بن الحسين عليه السلام در جامع دمشق معروف است ، و آن حضرت در قسمت شمال شرقى مسجد در هر شبانه روز هزار ركعت نماز مى خوانده است . (333) شبستان مسجد شبستان كنونى مسجد، 15132 متر مربع وسعت دارد و داراى 44 ستون و 2 طبقه مى باشد. اين شبستان از سه قسمت تشكيل شده ، كه قسمت وسط آن داراى گنبد بزرگى به نام ((عقاب )) است . منبرى در داخل مسجد وجود دارد كه معروف است حضرت امام سجاد زين العابدين عليه السلام خطبه خود را در زمان يزيد بن معاويه لعنه الله عليهما بر فراز منبرى كه آن روز در محل آن قرار داشت ، ايراد كرده است . همچنين در قسمت ديگرى از داخل مسجد، گنبد كوچكى روى چهار ستون قرار دارد كه به مقام امام زين العابدين معروف است و گفته مى شود كه حضرت در آنجا استراحت مى كرده است . در كنار مسجد ياد شده در قسمت شرقى مسجد، مقام راس الحسين عليه السلام قرار گرفته است كه زيارتگاه شيعيان مى باشد. (334) 2. مقام انبيا عليه السلام در مسجد جامع دمشق الف . محل دفن و مرقد مطهر سر مبارك حضرت يحيى عليه السلام مرقد شريف سر مقدس حضرت يحيى على نبينا و آله و عليه السلام در اين مسحد است . و امام مرقد بدن شريف آنحضرت طبق آنچه تاريخ منتخبات التواريخ مى نويسد در مسجد دلم در يكى از نواحى دمشق به نام زبدانى است . صاحب تاريخ فوق ، از زيد بن واقد نقل مى كند كه من هنگامى كه مى خواستند مسجد دمشق را بنا كنند، سر مبارك حضرت يحيى عليه السلام را مشاهده كردم ، كه از زير يكى از اركان قبه مسجد بيرون آوردند و پوست صورت آن حضرت و حتى موى سر مبارك تغييرى نكرده بود. و هم در آن كتاب است كه زيد بن واقد گويد: موقعى كه مسجد جامع دمشق را مى ساختند من از طرف وليد سر كارگر بودم ، ناگاه گودالى باز شد، و غارى نمايان گشت . جريان را به وليد گزارش داديم ، چون شب فرا رسيد وليد خودش در حاليكه پيشاپيش او شمع گرفته بودند آمد و به اندرون آن غار رفت ، ديديم كه كنيسه و نماز خانه كوچكى است به مساحت 3 ذرع و در 3 ذرع ، و صندوقى آنجاست ، وليد در صندوق را گشود، در ميان آن صندوق سبدى بود كه در ميان آن ، سر حضرت يحيى عليه السلام بود، و بر آن سبد نوشته بود: ((هذا راس يحيى بن زكريا)) وليد دستور داد كه سر مقدس را به جايگاهش بر گردانند، و ستونى راكه بر قبر مى گذارند با بقيه ستونها امتيازى داشته باشد. (335) يحيى عليه السلام اين بنده صالح خدا فرزند زكرياست ، كه خداى تعالى او را در سن پيرى ، زكريا، به وى عطا فرمود چنانچه آيات اول سوره مريم به آن اشاره مى كند: ((كهيعص # ذكر رحمه ربك عبده زكريا...) الايات . (336) اين بزرگوار در دوران كودكى به مقام بزرگ نبوت نائل آمد ((...واتيناه الحكم صبيا)) (337) و آنقدر در نزد خداى تعالى مقام و منزلت داشت كه امام محمد باقر عليه السلام بر حسب روايت كافى شريف فرمود: هر وقت خداى تعالى را مى خواند، جواب ((لبيك يا يحيى )) از خداوند مى شنيد. او با اين مقام ارجمند آنقدر از خوف خداى تعالى گريست كه گوشت گونه هاى صورتش فرو ريخت پاره نمدى بر صورت خود مى گذاشت تا اشك چشمهايش را به خود بگيرد و بر صورت مباركش جارى نشود، كه اشك نمكين است و سوزش زخم را مى افزايد. (338) بجز مرقد مطهر سر حضرت يحيى عليه السلام در مسجد جامع دمشق قبور ديگرى نيز از انبيا عليه السلام است كه تاريخ منتخب التواريخ از صاحب روضه الانام نقل مى كند كه گفته است قبر حضرت هود عليه السلام در ديوار جنوبى مسجد جامع دمشق است ، مقابل سر مبارك حضرت يحيى عليه السلام ، ولى نشانه ظاهرى ندارد. و هم او گفته است كه شمار زيادى از مورخين دمشق اين مطلب را ذكر كرده اند. ب - قبر هود عليه السلام وهروى نيز در اشارات گفته است كه قبر حضرت هود عليه السلام در ديوار سمت قبله مسجد است و بعضى از مورخين نقل كرده اند كه نزد قبر حضرت هود عليه السلام سنگ قبرى است كه بر آن نوشته شده : ((و قضى ربك ان لا تعبدوا الا اياه ولالوالدين احسانا)) (339) انا هود بن الجلود بن عاد بن عوص بن سام بن نوح . قال : جئتهم بالرساله و بقيت فيهم مده عمر فكذبونى فاخذهم الله بالريح العظيم )) يعنى : فرمان خداوندى است كه بجز او كسى را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد، منهم هود بن .. گويد من از طرف خداوند پيام آوردم و تمام عمرم را در ميان مردم بودم ولى آنان دروغگويم پنداشتند، پس خداوند آنان را به وسيله بادى سهمناك گرفتار كرد. (340) ج . مقام حضرت خضر عليه السلام حضرت خضر نبى عليه السلام همواره در اين مسجد نماز مى گذاشت ، در سمت شرقى قبله (جنوب شرقى ) نزديك مناره شرقى بوده است ، اكنون نزديك به محراب اصلى مسجد و به موازات مقام هود عليه السلام بر ديوار قبله عنوان ((هذا مقام خضر النبى عليه السلام )) بر تابلويى سبز ديده مى شود. شايان گفتن است در بسيارى از نقاط سوريه مقام حضرت خضر عليه السلام ديده مى شود. آن حضرت بر اساس روايات تا ظهور حضرت حجه بن الحسن العسكرى (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) زنده هستند، پس از ظهور حضرت او هم خواهد آمد و در پشت سر حضرت نماز خواهد خواند و يارانش را به يارى حضرت امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) دعوت خواهد كرد. د- مكان نزول حضرت عيسى عليه السلام مسلم از اوس بن اوس و از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است كه حضرت عيسى بن مريم عليه السلام كنار مناره شرقى دمشق ، يعنى مسجد جامع دمشق نزول خواهد كرد و كنار قطعه سنگى كه حضرت موسى عليه السلام در (كوه طور) با عصاى خود بر آن زد و دوازده چشمه جارى شده وجود دارد. (341) 3. مراقد اهل بيت عليه السلام در شام 1. آرامگاه حضرت زينب عليه السلام در جنوب شرقى دمشق ، پايتخت كشور سوريه ، قبرى واقع شده است كه در سالهاى اخير به صورت وسيع و بسيار آراسته و با شكوه تجديد بنا شده است . دلايل و شواهد فراوانى گواهى مى دهد كه قبر حضرت زينب كبرى عليه السلام دختر امير مومنان عليه السلام همين قبر است ، منتها دانشمندان گاهى از او به عنوان ((ام كلثوم عليه السلام )) و گاهى به نام ((زينب عليه السلام )) ياد كرده اند. توضيح اينكه مورخان نام صاحب اين قبر را چهار گونه ذكر كرده اند: 1. عده اى از او فقط با نام ام كلثوم عليه السلام ياد كرده اند 2. گروهى او را زينب مكنى به ام كلثوم عليه السلام دانسته اند و گاهى اين را نيز اضافه كرده اند كه وى دختر حضرت زهرا عليه السلام بوده است . 3. دسته سوم او را زينب صغرى مكنى به ام كلثوم عليه السلام مى دانند و مى گويند: او همسر محمد بن عقيل و مادرش كنيز بوده است 4. و بالاخره گروهى از دانشمندان شيعه و سنى تصريح كرده اند كه كسى كه در قريه راويه دفن شده است ، زينب كبرى دختر امير مومنان عليه السلام است كه مادرش حضرت زهرا عليه السلام بوده است . مى توان اين اقوال را بدين گونه جمع كرد كه چون بنا به دلايل متعددى كه دانشمندان ما ارائه كرده اند، كنيه زينب كبرى عليه السلام ام كلثوم بوده است ، لذا اختلافى ميان نظريه يكم و دوم و چهارم وجود ندارد. نيز با توجه به اينكه نظريه سوم ، دليل روشن تاريخى ندارد و دانشمندان ما اين نظريه را رد كرده اند، نتيجه مى گيريم كه صاحب قبر مزبور حضرت زينب كبرى عليه السلام دختر بزرگ امير مومنان عليه السلام و فاطمه زهرا عليه السلام است . امام اينكه حضرت زينب عليه السلام چرا و چگونه به شام سفر كرده و چگونه در آنجا در گذشته است ؟ و نيز اينكه آيا وى در سال قحطى همراه همسرش ، عبدالله بن جعفر عليه السلام ، به آنجا سفر كرده و يا در فاجعه حره و حمله سپاه يزيد به مدينه به شام آمده است ؟ در منابع قديم چيزى در اين زمينه به چشم نمى خورد. البته در بعضى از كتابهاى متاخرين و معاصرين جريان سفر اين بانوى بزرگ نقل شده است ، ولى صحت و جزئيات آن روشن نيست . از حافظ شمس الدين محمد بن طولون دمشقى متوفى 952 هجرى نقل شده است كه وى در كتابى كه درباره زندگى حضرت زينب عليه السلام تاليف نموده نوشته است كه حضرت زينب عليه السلام در جريان فاجعه ((حره )) (سال 62 هجرى ) به شام سفر كرد. اما مرحوم علامه امينى از كتاب تحيه اهل القبور بالماثور نقل مى كند كه : زينب كبرى عليه السلام در زمان عبدالملك مروان در سال قحطى همراه همسرش عبدالله بن جعفر به شام رفت تا عبدالله در آنجا به قرا و مزارعى كه داشت رسيدگى كند. زينب عليه السلام در آن مدت در گذشت و در آنجا به خاك سپرده شد. اعتماد السلطنه نيز در كتاب ((خيرات حسان )) در اين زمينه مى نويسد: ((اما تربت زينب كبرى عليه السلام به اصح روايات در يكى از قراى شام است . سال مجاعه كه در مدينه اتفاق افتاد، عبدالله جعفر با عيال به سمت شام روانه شد و در ايام توقف در قريه اى كه اكنون مزار زينب كبرى آنجاست ، آن بانوى معظمه ناخوش شده و به آن مرض درگذشت و همانجا به خاك رفت . (342) عقيله بنى هاشم زينب كبرى عليه السلام زينب كبرى عليه السلام روز پنجم جمادى الاول سال 5 يا 6 هجرت در مدينه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزيز، به گوش رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد. رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ديدار او به منزل دخترش حضرت فاطمه زهرا عليه السلام آمد و به دختر خود فاطمه عليه السلام فرمود: ((دخترم ، فاطمه جان ، نوزادت را برايم بياور تا او را ببينم )) فاطمه عليه السلام نوزاد كوچكش را به سينه فشرد، بر گونه هاى دوست داشتنى او بوسه زد، و آنگاه به پدر بزرگوارش داد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرزند دلبند زهراى عزيزش را در آغوش كشيده صورت خود را به صورت او گذاشت و شروع به اشك ريختن كرد. فاطمه عليه السلام ناگهان متوجه اين صحنه شد و در حاليكه شديدا ناراحت بود از پدر پرسيد: پدرم ، چرا گريه مى كنى ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: ((گريه ام به اين علت است كه پس از مرگ من و تو، اين دختر دوست داشتنى من سرنوشت غمبارى خواهد داشت ، در نظرم مجسم گشت كه او با چه مشكلات دردناكى روبرو مى شود و چه مصيبتهاى بزرگى را به خاطر رضاى خداوند با آغوش باز استقبال مى كند)) در آن دقايقى كه آرام اشك مى ريخت و نواده عزيزش را مى بوسيد، گاهى نيز چهره از رخسار او برداشته به چهره معصومى كه بعدها رسالتى بزرگ را عهده دار مى گشت خيره خيره مى نگريست و در همين جا بود كه خطاب به دخترش فاطمه عليه السلام فرمود: ((اى پاره تن من و روشنى چشمانم ، فاطمه جان ، هر كس كه بر زينب و مصائب او بگريد ثواب گريستن كسى را به او مى دهند كه بر دو برادر او حسن و حسين گريه كند)) (343) نام گذارى زينب كبرى عليه السلام على و فاطمه عليه السلام هيچ گاه در نامگذارى فرزندان خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشى نمى گرفتند. نام بزرگوار ((زينب )) را نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله بر اين بانوى بزرگ گذاشت . آرى ، در نامگذارى ، فاطمه زهرا عليه السلام از على بن ابيطالب عليه السلام سبقت نمى گيرد و على عليه السلام هم از رسول خدا صلى الله عليه و آله جلو نمى افتد. رسول خدا نيز چشم به آسمان و گفته حق دارد. اسم مبارك زينب عليه السلام را جبرئيل امين از طرف خداى بزرگ آورد. از دو دختر حضرت عليه السلام ، يكى را زينب كبرى و ديگرى را زينب صغرى عليه السلام ناميده اند، نيز او را به ام الحسن مكنى فرمود ((در بعضى روايات دارد كه او را كلثوم هم گفته اند)) و حضرت را ملقب به عقيله كرده اند: عقيله بنى هاشم و عقيله الطالبيين . عقيله ، آن زن كريمه را گويند كه در بين فاميل بسيار عزيز و در خاندان خود ارجمند باشد. زينب عليه السلام با القاب موثقه ، عارفه ، عالمه غير معلمه ، فاضله ، كامله ، عابده آل على و غيره معروف است ، و محدثه هم گفته شده است ، چنانكه وى را بطله كربلا يعنى قهرمان كربلا نيز ناميده اند. امام سجاد عليه السلام درباره اش فرموده است : ((انت بحمد الله عالمه غير معلمه و فهيمه غير مفهمه )) روياى شگفت حضرت زينب عليه السلام مولف طراز المذهب ، از بحر المصائب و ساير كتب نقل مى كند: اواخر عمر رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود، و زينب عليه السلام نزد جدش آمد و عرض كرد: يا جداه ، خواب ديدم باد تندى وزيدن گرفت كه دنيا را تارك نمود و من از شدت باد در پناه درخت بزرگى جا گرفتم ، كه ناگهان ديدم آن درخت عظيم در اثر فشار سخت باد از جا كنده شد، خود را به درخت ديگر رساندم كه شاخه همان درخت بود، باز تند باد سخت آن را هم كند. پس از آن به شاخه ديگر آن درخت پناه بردم ، آن هم شكست . آنگاه به دو شاخه باقى مانده پناه بردم ، آنها هم يكى بعد از ديگرى بر اثر تند باد حوادث از بين رفتند، و من از شدت اضطراب از خواب بيدار شدم . پيغمبر صلى الله عليه و آله گريان شد و فرمود: آن درخت بزرگ ، من هستم كه از ميان شما مى روم ، و شاخه اول آن مادرت فاطمه است ، و شاخه دومى پدرت على عليه السلام و دو شاخه ديگر نيز برادرانت ، حسن و حسين عليه السلام ، هستند كه با فقدان آنها جهان تيره و تار مى گردد. (344) عبادت زينب كبرى عليه السلام حضرت زينب كبرى عليه السلام در عبادت و بندگى وارث مادر و پدر بود. وى اكثر شبها را با تهجد به صبح مى رساند و دائما قرآن تلاوت مى فرمود. در روايت آمده است : زمانى كه حضرت امام حسين عليه السلام براى وداع به خيمه ها آمد، به زينب كبرى عليه السلام فرمود: ((يا اختاه لاتنسينى فى نافله الليل )) يعنى ، خواهرم مرا در نماز شب فراموش مكن ، به گفته بعضى از مورخين : تهجد و شب زنده دارى زينب عليه السلام در طول عمرش ترك نشد، حتى شب 11 محرم حضرتش با آن همه فرسودگى و خستگى و ديدن آن مصيبتهاى دلخراش ، اين سنت حسنه را فراموش نكرد. حضرت امام سجاد عليه السلام فرمود: در آن شب ديدم عمه ام در جامه نماز نشسته و مشغول عبادت است . همچنين از امام سجاد عليه السلام روايت شده است كه فرمود: عمه ام زينب عليه السلام با آن كثرت رنج و تعب از كربلا تا شام به نافله شب قيام و اقدام داشت ، اما در يكى از منازل ديدم با حالت نشسته مشغول خواندن نماز نافله است . سبب اين امر را پرسيدم ، گفت : سه شب است كه حصه طعام خود را به اطفال خردسال مى دهم و امشب از نهايت گرسنگى ، قدرت ايستادن ندارم ، چه آن مردم بدبخت بسيار بر اهل بيت سخت مى گرفتند. شايد اگر حركت عليا مخدره ، زينب كبرى عليه السلام ، از كربلا به كوفه و از كوفه به شام صورت نگرفته بود نهضت عاشورا نافرجام مانده و دين و عبادت محو و مندرس شده بود. زهد عليا مخدره زينب عليه السلام زينب كبرى عليه السلام اعلا درجه رضا و تسليم را دارا و حائز بود. زنى كه شوهرش بحر الجود، عبدالله بن جعفر عليه السلام بود، و خانه اش بعد از منزل خلفا و ملوك در درجه اول عظمت بود و ارباب حوائج همواره در آن بيت الشرف تجمع داشته و براى خدمت ، كمر بسته ، آماده و فرمانبردار بودند - با اين حال براى كسب رضاى خدا از همه آنها صرف نظر كرد و از مال و جاه و جلال دنيوى به كلى چشم پوشيد. حتى از شوهر ((البته ، با رضاى او)) و نيز از اولاد و خدم و حشم چشم پوشيد و به كمك برادرش امام حسين عليه السلام شتافت تا دين خدا را نصرت كند و براى جلب رضايت حق ، تن به اسارت داد تا آنكه به مقامات عاليه نايل گرديد. (345) مجلس درس زينب كبرى عليه السلام در كوفه جزائرى مى نويسد: در ايامى كه امير المومنين على عليه السلام در كوفه تشريف داشت ، آن مكرمه را مجلسى در منزل خود بود كه براى زنها تفسير قرآن بيان مى فرمود. يكى از روزها تفسير كهيعص (346) را مى فرمود، در اين بين اميرالمومنين على عليه السلام وارد شده و فرمود: شنيدم تفسير كهيعص را مى نمايى ؟ عرض كرد: بلى يا ابتاه فدايت شوم . فرمود: اى نور ديده ، آن رمزى است در مصيبت وارده بر شما عترت پيغمبر. پس مصائب و نوائبى را كه در آينده بر آنها وارد مى شد براى آن مخدره بيان فرمود و با شنيدن آنها فرياد ناله و گريه آن مظلومه بلند شد. (347) جود و سخاوت زينب كبرى عليه السلام روزى ميهمانى براى امير المومنين على عليه السلام رسيد. آن حضرت به خانه آمده و فرمود: اى فاطمه ، آيا طعامى براى ميهمان خدمت شما مى باشد؟ عرض كرد: فقط قرص نانى موجود است كه آن هم سهم دخترم زينب مى باشد. زينب عليه السلام بيدار بود، عرض كرد: اى مادر، نان مرا براى ميهمان ببريد، من صبر مى كنم . طفلى كه در آن وقت ، كه چهار يا پنج سال بيشتر نداشته اين جود و كرم او باشد، ديگر چگونه كسى مى تواند به عظمت آن بانوى عظمى پى ببرد؟ زنى كه هستى خود را در راه خدا بذل بنمايد، و فرزندان از جان عزيزتر خود را در راه خداوند متعال انفاق بنمايد و از آنها بگذرد بايستى در نهايت جود بوده باشد. (348) اثر سريع نفرين زينب كبرى عليه السلام در شام سپهر در ناسخ گويد: اهل بيت عليه السلام را از دروازه ساعات ، كه ابعد طرق به دار الاماره يزيد بود، داخل شام نمودند. نيز شهر شام را زينت كردند و پرده هاى زرنگار و ديبا به ديوارهاى كوچه و بازار بياويختند و زنان مغنيه ، بى پرده ، به نواختن طبول و دفوف دست افشان و پاى كوبان بودند و يزيد يكصد و بيست پرچم براى استقبال از ايشان برافراشت و مردم به همديگر مباركباد مى گفتند و آن روز را عيد قرار دادند. نيز به روايت ابى مخنف ، عيال الله را از پاى قصر عجوزه اى كه او را ام الحجام مى گفته اند عبور دادند. آن عجوزه ها با چهار زن ديگر در ميان آن غرفه نشسته بود. چون چشم آن ملعون به آن سر مطهر افتاد كه نور از جبين او ساطع بود، با سنگى چهره مباركش را مجروح ساخت ، چندانكه خون بريخت . چون علياه مخدره زينب عليه السلام اين بدانست ، با ناله و گريه روى خود را بخراشيد و موى خود را پريشان كرد و دست به دعا و نفرين برداشت و عرض كرد: ((اللهم خرب قصرها و احرقها بنار الدنيا قبل نار الاخره )) راوى گويد: قسم به خداى ، كه چون آن دعا بفرمود، در ساعت آن قصر ويران شد و منهدم گرديد و آتشى در آن افتاد و همى بسوخت تا آنكه نشانى از او نمانده و يكسره خاكستر گرديد، و هم در آن حال بادى بوزيد و خاكسترش را پراكنده ساخت ، چندانكه اثرى از او بر جاى نماند، گويا هرگز علامتى و عمارتى و اهلى نبوده است . خطابه و مرثيه سرايى حضرت زينب عليه السلام در شام در بحر المصائب گويد: چون جناب زينب خاتون عليه السلام در كوچه و بازار شام رسيد و سر حضرت سيدالشهدا را در پيش روى خود بديد و مردم شام اظهار خورسندى و سرور مى نمودند و ناى و طنبور مى نواختند و آن سر مبارك در هر چند قدم به كله ((لا حول و لا قوه الا بالله العظيم )) متكلم مى گشت ، آن مخدره آهى از دل بركشيد و فرمود: ((يا اخاه انظر علينا و لا تغمض عينك عنا و نحن بين العدى )) در اين حال سر مبارك تكلم كرد و فرمود: ((يا اختاه اصبرى ، فان الله تعالى معنا)) . آن مخدره چون صداى برادر را شنيد بحر غيرتش به جوش آمد و بى تابانه به آن قوم خطاب كرد كه : اى گروه نامحمود، همانا به قتل اولاد پيغمبر صلى الله عليه و آله خود و سيد جوانان اهل بهشت ، و گردش دادن دختران و حرم سيد انس و جان ، و تزيين شهر خود، شادان هستيد و مباهات مى كنيد و مع هذا خود را از اهل اسلام مى شماريد؟ اميدوارم كه خداوند جبار هرگز در شما به نظر رحمت ننگرد و بر شما نبخشايد. برخى از كرامات زينب كبرى عليه السلام اولا بايد دانست كه وجود زينب كبرى عليه السلام اصولا سراپا كرامت است ، چه آنكه وى برگى از آن شجره طيبه است كه ((اصلها ثابت و فرعها فى السما))، ثانيا پرونده حيات و زندگانى او خود شهادت مى دهد كه سراپا كرامت بوده است . با اين همه ، براى روشنايى چشم محبان و تنوير قلوب شيعيان به پاره اى از آنها اشاره مى كنيم : اول : همين قصه كه فوقا ذكر شد و در آن ، حضرت زينب جلوه اى از غيب را به آن مرد نشان داد تا شان و مقام اهل بيت عليه السلام را بشناسند. دوم : اجابت دعاى او در حق ام الحجام و خراب شدن و آتش گرفتن فورى قصر او، كه در صفحات پيشين مذكور افتاد سوم : داستان جبل جوشن كه معدن مس بود و سقط طفلى كه محسن نام داشت كه در تاريخ ذكر شده است . چهارم : تصرف او در نفوس ، هنگام قرائت خطبه در بازار كوفه ، حتى در جمادات ، چنانكه نوشته اند: هنگامى كه فرمود ساكت شويد، نفسها در سينه ها حبس شد و زنگهاى شتران ديگر صدا برنياورد پنجم : لدنى بودن علم آن مخدره ، به گواهى امام زين العابدين عليه السلام كه مى فرمود: ((يا عمه انت بحمدالله عالمه غير معلمه ...)) ششم : اجابت نفرين او در حق كسى كه در مجلس يزيد، يكى از دختران امام حسين عليه السلام را به كنيزى خواست هفتم : كيفيت متولد شدن او هشتم : حكايت طبخ حريره است نهم : خبر دادن از بقاى آثار اهل بيت نبوت عليه السلام ، و سرعت زوال سلطنت بنى اميه ، در خطبه اى كه در مجلس يزيد قرائت كرد، كه الفاظ شيوا و جملات پر شور آن خطبه ، بتنهايى خود كرامتى است . دهم : قصه شير و فضه است كه ثقه الاسلام كلينى آن را در روضه كافى روايت كرده و در بحار و ديگر كتب مقاتل نيز مسطور است . يازدهم : استجابت دعاى آن مخدره است در موقع آتش زدن خيمه ها، و نفرين او به ان مرد كبود چشم كه در تواريخ آمده است . دوازدهم : ديدن او جبرئيل و رسول خدا صلى الله عليه و آله را در گودى قتلگاه . شيخ جعفر نقدى ، در كتاب مدكور، از بحار از حضرت صادق عليه السلام روايت مى كند كه زينب ، در قتلگاه حضرت امام حسين عليه السلام پيغمبر صلى الله عليه و آله را ديد و خطاب به سپاه يزيد فرمود اى لشگر، مگر نمى بينيد پيغمبر خدا گريان است ؟ واى بر شما اگر نفرين كند زمين شما را فرو مى برد و هلاك مى نمايد. فسوسا كه آن سنگدلان اعتنايى به حرف وى نكرده ، بلكه آن را حمل بر جنون نمودند. مشاهده جبرئيل توسط آن مخدره نيز در تاريخ آمده است . سيزدهم : علامه نورى در دار السلام كرامتى را از حضرت زينب عليه السلام به اين شرح و روايت مى كند: سيد محمد باقر سلطان آبادى ، كه از بزرگان ارباب فضايل و راسخين در علم بوده ، فرموده است در بروجرد به مرض درد چشم مبتلا شدم ، بسيار سخت به حدى كه علماى طب از معالجه عاجز آمدند. از آنجا مرا به سلطان آباد آوردند. مرض چشم شدت كرد و ورم بسيار نمود و ديگر سياهى چشم نمايان نبود. از شدت درد چشم ، خواب و آرام از من برفت و تمامى اطباى شهر را براى من آوردند و همه اظهار عجز نمودند از معالجه ، و بعضى مى گفتند تا شش ماه محتاج معالجه است و برخى چهل روز. اين بيانات ، روح مرا افسرده و خسته نموده حوصله بر من تنگ شد و فوق العاده نگران و مهموم شدم ، تا اينكه يكى از دوستان به من گفت : بهتر است براى استشفا به زيارت مشرف شوى ، و من عازم سفر هستم با من بيا، و چنانچه از خاك كربلا سرمه بكشى شفا خواهى يافت . گفتمش : با اين حال چگونه مى توانم حركت كنم ؟ مگر طبيب اجازه بدهد. چون به طبيب رجوع كردم ، گفت : هرگز جايز نيست ، و اگر حركت كنى يكسره نابينا خواهى شد و به منزل دوم نخواهى رسيد كه بكلى از ديده محروم خواهى شد. رفيق من رفت و من به خانه برگشتم . يكى ديگر از دوستان من آمد و گفت : مرض ترا، جز خاك كربلا و مقتل شهدا و مريضخانه اولياى خدا شفا نبخشد، و ضمنا خود شرح داد كه 9سال مبتلا به طپش قلب بودم و همه اطبا از معالجه ام عاجز ماندند، تنها از تربت قبر امام حسين عليه السلام شفا حاصل شد، چنانچه ميل دارى متوكلا على الله حركت كن . من با توكل حركت كردم و در منزل دوم مرض شدت كرد و چنان چشم به درد آمد كه از فشار درد چشم چپ به درد آمد. همه مصاحبين مرا ملامت كرده و متفقا گفتند: بهتر است كه مراجعت كنى . چون هنگام سحر شد و درد آرام گرفت ، در خواب رفتم ، حضرت عليا مكرمه صديقه صغرى زينب كبرى عليه السلام را در عالم رويا ديدم . بر آن حضرت وارد شدم و گوشه مقنعه او را گرفته بر چشم خود كشيدم و از خواب بيدار شدم ، ديگر هيچ المى و دردى در چشم سالم ديگرم هيچ فرقى نداشت و آن واقعه را به رفقا گفتم ، آنها به چشم من نگاه مى كردند و مى گفتند: ما آثار دردى نمى بينيم ، و هيچ فرقى بين دو چشم شما نيست ، و اين كرامت را كه از حضرت زينب عليه السلام ظاهر گشته بود براى همه رفقا از زوار و غير زوار نقل كردم . (349) چهاردهم : نامه اى است كه حاج شيخ محمد تقى صادق ، به زبان عربى نوشته و ما ترجمه آن را از كتاب توسلات يا راه اميدواران برگرفته ايم : معظم له بعد از سلام و درود به مخاطب خود و به تمام مومنين از شيعه آل محمد صلى الله عليه و آله چنين مى نويسد كه تقديم مى دارم به سوى تو كرامتى را كه هيچگونه شك و شهبه اى در او نباشد و آن كرامت از عليا مكرمه حضرت زينب عليه السلام بانوى بانوان عالم و برگرفته امت است . و آن قضيه اين است كه زنى به نام فوزيه زيدان (350) از خاندان مردمى صالح و متقى و پرهيزكار در يكى از قراى جبل عامل به نام جويه مبتلا به درد پاى بى درمانى شد تا بجايى كه به عنوان عمل جراى متوسل به بيمارستانهاى متعدد گرديد ولى نتيجه اى شد كه سستى در رآنهاو ساق پاى وى پديد امد و هيچ قادر به حركت نبود مگر اينكه نشسته و به كمك دو دست راه مى رفت و روى همين اصل 25 سال تمام خانه نشين شد و به همان حال صبر مى كرد و مدام به اين حال مى بود تا اينكه عاشورا فرا رسيد ولى او ديگر از مرض بستوه آمده بود و عنان صبر از دست او بدر رفته ناچار برادران و خواهران خود را كه از اطياب مومنين به شمار مى روند خواست و از آنان تقاضا كرد كه او را به حرم حضرت زينب عليه السلام در شام مى روند خواست و از آنان تقاضا كرد كه او را به حرم حضرت زينب عليه السلام در شام برده تا در اثر توسل به ذيل عنايت دختر كبراى على عليه السلام شفا يافته و از گرفتارى مزبور بدرآيد. ولى برادران پيشنهاد وى را نپذيرفتند و گفتند كه شرعا مستحسن نيست كه تو را با اين حال به شام ببريم و اگر بناست حضرت زينب عليه السلام تو را شفا دهد همينجا كه در خانه ات قرار دارى براى او امكان دارد فوزيه هر چه اصرا كرد بر اعتذار آنان مى افزود ناچار وى خود را به خدا سپرد و صبر بيشترى پيشه كرد تا اين كه در يكى از روزهاى عاشورا در همسايگى مجلس عزايى جهت حضرت سيدالشهدا عليه السلام بر پا بود، فوزيه به حال نشسته و به كمك دو دست به خانه همسايه رفت ، از بيانات وعاظ استماع كرد و دعا كرد و توسل جست و گريه بسيارى كرده تا اينكه بعد از پايان عزادارى به حال مزبور به خانه آمد شب شد و به همان حال گريه و توجه به توسل بعد از اداى فريضه خوابيد تا اينكه نزديك صبح بيدار شد تا نماز صبح بخواند ولى هنوز فجر طالع نشده بود و او به انتظار طلوع فجر به سر مى برد. در اين اثنا متوجه دستى شد كه بالاى مچ وى را گرفته و يك نفرى مى گويد: قومى يا فوزيه برخيز اى فوزيه او با شنيدن اين سخن و كمك آن دست فورى برخاست و به دو قدم خود ايستاد و از عقال و پاى بندى كه از او برداشته شده بى اندازه مسرور و خوشحال گرديد. آن وقت نگاهى به راست و چپ كرد احدى را نديد، پس رو كرد به مادرش كه در همان اطاق خوابيده بود و بنا كرد به الله اكبر و لااله الا الله گفتن وقتى كه مادرش او را به آن حال ديد مبهوت شد، سپس از نزد مادرش بيرون دويد و به خارج از خانه رفت و صداى خود به الله اكبر و لااله الاالله بلند كرد تا اينكه برادرانش با شنيدن صداى خواهر به سوى وى آمدند وقتى آنان وى را به آن حال غير مترقبه ديدند صدا به صلوات بلند كردند. آنگاه همسايگان خبردار شدند و آنان نيز صلوات و تهليل و تكبير بر زبان جارى داشتند. اين خبر كم كم به تمام شهر رسيده و ساير بلاد وقراى مجاور نيز خبردار شدند و مردم از هر جانب براى ديدن واقعه مى آمدند و تبرك مى جستند و مرتب خانه او مركز آيند و رند مردم دور و نزديك بود. پس سلام و درود بى پايان بر تربيت يافته مكتب وحى حضرت زينب عليه السلام باد. پانزدهم : شفاى دختر هندى در يكى از كتب مسطور است : موقعى كه متولى باشى حرم حضرت زينب عليه السلام صحن و بقعه مطهر آن حضرت را در شام تعمير مى كرد، مردم از اطراف براى آن حضرت نذورات مى آوردند او به آنها قبض مى داد. روزى يك مرد هندى آمد و از حضرت زينب عليه السلام براى حل مشكل خود درخواست كمك كرد و گفت : من الان عهد مى كنم كه اگر به حاجت خود رسيدم ، شخصا يك ضريح جواهر نشان تهيه نمايم كه بهاى آن از يك ميليون دينار تجاوز كند، زيرا من در 24 بانك هندوستان سهم دارم . سپس به طرف شهر بيروت رفت . طولى نكشيد كه تلگرافى از او به اين مضمون به متولى باشى رسيد كه ، من دستور ساخت ضريح جواهر نشانى را صادر كردم ، فلان روز ضريح مزبور را با تشريفات خاصى به آنجا مى آوريم و شما يك مجلس با شكوه بى سابقه اى به هزينه من از فلان بانك فراهم كنيد. چون روز موعود فرا رسيد ضريح مقدس را با مراسم خاصى از هندوستان به آن محفل با اهميت آوردند. شخص هندى شخصا نطق شگفت آورى نمود، كه مفاد آن چنين بود: من دخترى دارم كه ساليان دراز از هر دو پا فلج بود، با آنكه شايد فردى ثروتمندتر از من در هندوستان يافت نشود و در اين مدت هر چه توانستم طبيب آوردم و دارو مصرف كردم ، هيچ سودى نكرد، تا آنكه به زيارت حضرت زينب عليه السلام آمده از وى درخواست كمك كردم و براى شفاى صبيه خود يك ضريح جواهر نشان نذر نمودم . در پى اين توسل به بيروت رفتم و در آنجا تلگراف بشارت سلامتى فرزندم به دس من داده شد. لذا خود را به وطن رساندم و از نزديك ، توجه خاص حضرت زينب عليه السلام به او را كه بكلى شفا يافته بود، مشاهده كردم و همين سبب شيعه شدن عده اى بى شمار و باعث ازدياد محبت شيفتگان آن حضرت گرديد. (351) امام زمان عليه السلام در مصيبت عمه اش ، حضرت زينب عليه السلام ، خون مى گريد حاج ملا سلطانعلى ، روضه خوان تبريزى ، كه از جمله عباد و زهاد بوده گويد: در خواب مشرف به محضر والاى امام زمان عليه السلام شدم ، عرض كردم : مولانا آنچه در زيارت ناحيه مقدسه ذكر شده است كه مى فرمايد: ((فلا ندبنك صباحا و مساء و لا بكين عليك بدل الدموع دما)) صحيح است ؟ فرمودند: بلى عرض كردم : آن مصيبتى كه در سوگ آن به جاى اشك ، خون گريه مى كنيد كدام است ؟ آيا مصيبت على اكبر عليه السلام است ؟ فرمودند: نه . اگر على اكبر عليه السلام زنده بود او هم در اين مصيبت ، خون گريه مى كرد. گفتم : آيا مقصود مصيبت حضرت عباس عليه السلام است ؟ فرمودند: نه بلكه اگر حضرت عباس عليه السلام هم در حيات بود او نيز در اين مصيبت خون گريه مى كرد گفتم : لابد مصيبت حضرت سيدالشهدا عليه السلام است ؟ فرمودند: نه حضرت سيدالشهدا عليه السلام هم اگر در حيات بود، در اين مصيبت خون گريه مى كرد. پرسيدم : پس اين كدام مصيبت است ؟ فرمود: آن مصيبت اسيرى زينب عليه السلام است (352) سفارش و توسل آيت الله حاج ميرزا احمد سيبويه ، ساكن تهران ، از آقاى شيخ حسين سامرايى كه از اتقياى اهل منبر در عراق بودند، نقل كردند: در ايامى كه در سامرا مشرف بودم روز جمعه اى طرف عصر به سرداب مقدس رفتم . ديدم غير از من احدى نيست . حالى پيدا كرده و متوجه مقام صاحب الامر - صلوات الله عليه - شدم . در ان حال صدايى از پشت سر شنيدم كه به فارسى فرمود: به شيعيان و دوستان بگوييد كه خدا را به حق عمه ام حضرت زينب - سلام الله عليها - قسم دهند كه فرج مرا نزديك گرداند. (353) اگر زينب نبود كعبه بى نام و نشان مى ماند اگر زينب نبود بى امان دار الامان مى ماند اگر زينب نبود گرچه دادند انبيا هر يك نشان از كربلا كربلا هم بى نشان مى ماند اگر زينب نبود مكتب سرخ تشيع كز غدير آغاز شد تا ابد بى پاسبان مى ماند اگر زينب نبود مكتب قرآن كه از خون شهيدان جان گرفت بى تحرك همچنان مى ماند اگر زينب نبود كاروان مهدويت در مسير فتنه ها بى امير كاروان مى ماند اگر زينب نبود مجرى احكام قرآن او بود با صبر خويش دين حق بى حكمران مى ماند اگر زينب نبود كرد اسلام حسينى از يزيدى را جدا حق و باطل توامان مى ماند اگر زينب نبود در شناساى مسير حق و باطل فكرها بى گمان اندر گمان مى ماند اگر زينب نبود شد گلستان كربلا از لاله هاى احمدى وين گلستان در خزان مى ماند اگر زينب نبود شعله عالم فروز نهضت سرخ حسين زير خاكستر نهان مى ماند اگر زينب نبود ناله مظلومى لب تشنگان دشت خون در گلوگاه زمان مى ماند اگر زينب نبود خون ثارالله رمزى را كه بر صحرا نوشت داغ ناكامى به جان مى ماند اگر زينب نبود اى ((مويد)) (354) هر چه هست از زينب و ايثار اوست جان هستى ناتوان مى ماند اگر زينب نبود