آذرخشي ديگر ار آسمان کربلا

مقدمه
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم

مقدمه

عاشورا نه يك حادثه كه يك فرهنگ است؛ فرهنگى برخاسته از متن اسلام ناب كه نقش حياتى را در استحكام ريشه ها، رويش شاخه ها و رشد بار و برهاى آن ايفا كرده است. عاشورا هيچ گاه در محدوده زمان و جغرافياى خاصى محصور نمانده است، بلكه همواره الهام بخش تشيّع در راستاى حركت ها، جنبش ها و قيام هاى راستين شيعه - بل بسيارى از نهضت هاى ديگر - در برابر كانون هاى ظلم و كفر و نفاق بوده است. روحانيت شيعه همواره براى حراست از كيان فرهنگ عاشورا، نه فقط آن را در طول اعصار متمادى بازگو كرده است، بلكه حتى به بازسازى آن و پاسدارى از ارزش هاى ناشى از آن پرداخته است. بازسازى مضامين و مفاهيم بلند فرهنگ عاشورا در هر عصر و زمانى به فراخور حال آن زمان، تأثير بسيار شگرف و سازنده اى در راه پيشبرد اهداف مقدسى همچون نشر معارف و فرهنگ اسلام ناب، بر جاى نهاده است. تاريخ شيعه گواه صادق و روشنى از اين بازسازى ها است. اين بار نيز آذرخشى ديگر از آسمان كربلا درخشيد كه نور آن مشعل فروزان راه حق طلبان و حقيقت جويان، و ابهت و صلاى آن، در هم كوبنده الحاد و نفاق است. مجموعه اى كه پيش رو داريد بيان رساى آذرخش مقدسى است كه از كوكب درّى آسمان ولايت و از خامه انديشه مصباح هدايت، بارقه اميد را برجان عاشورائيان نويد بخشيد و صاعقه اى شديد را دامنگير اهل كفر و نفاق گردانيد و هنگامه اى نو آفريد. مجموعه حاضر بيانات حكمت آميز و عبرت آموز استاد بزرگوار حضرت آيت الله علامه مصباح يزدى - دام ظله - مى باشد كه در ماه محرم 1421 ايراد گرديد. گفتار استاد مصباح در عين برخوردارى از صلابت و متانت، بى پيرايگى خاص خود را دارد، و از بركات وجود شخصيت گرانقدرى نشأت مى يابد كه زبانش بيان قرآنى، دلش مالامال از عشق الهى، و جانش لبريز از محبت و ارادت به حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه وآله و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است. سعى وافر بر اين بوده است كه سخنرانى هاى معظم له به سبكى تدوين يابد كه لحن دلنشين استاد فداى پيرايش هاى لفظى و كلامى نگردد، بلكه اثر بليغ نوشتار، همانند تأثير گفتار رساى ايشان حفظ شود. گفتارى كه از عمق دل و جان استاد بر خاسته است. سخن گرخيزد از اعماق جانى به فرياد آورد جان جهانى چو شرح عشق گويد بى قرارى برد آرامش از هر بردبارى سخن كز دل برآيد آتش است آن كه مى سوزد تورا تا پرده جان

قسمت اول

بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. فرا رسيدن ايام سوگوارى سالار شهيدان ابى عبد الله الحسين عليه السلام را به پيشگاه مقدس ولى عصر - عجل الله فرجه الشريف - مقام معظم رهبرى، مراجع بزرگوار تقليد و همه شيفتگان مكتب حسينى تسليت عرض مى كنم، و اميدوارم خداى متعال در دنيا و آخرت دست ما را از دامان ابى عبد الله كوتاه نفرمايد. در اين ايام فرصت خوبى است كه شناخت خودمان را نسبت به مكتب عاشورا و مكتب حسينى عمق ببخشيم و سؤال هايى را كه درباره مسائل مربوط به قيام ابى عبد الله در اذهان همه به خصوص در اذهان نوجوانان و جوانان يديد مى آيد، مورد بحث قرار دهيم، تا معرفت همه ما، به ويژه جوانان عزيز نسبت به سالار شهيدان عليه السلام و قيام بزرگ او بيش تر شود، و بتوانيم در سايه معرفت بيش تر، هم براى دنياى خود و هم براى آخرتمان بهره بيش ترى ببريم. در نظر مى گيريم نوجوانى را كه تازه به رشد فكرى رسيده است و مى خواهد همه مسائل و پديده هاى اجتماعى و آنچه را در اطرافش مى گذرد بفهمد، و علت آن ها را درك كند، تا ارزيابى روشنى از مسائل و پديده هاى پيرامون خود داشته باشد. نوجوان در ايام محرم مى بيند جلساتى تشكيل مى شود، مردم لباس سياه مى پوشند، پرچم هاى سياه نصب مى كنند. او مشاهده مى كند هيأت هاى عزادارى، سينه زنى و زنجيرزنى تشكيل مى شود و مردم اشك مى ريزند. او شاهد پديده هايى است كه سابقه اى در ساير ايام ندارد، يا در ساير اجتماعات ديده نمى شود. طبعاً اين سؤال براى وى مطرح مى شود كه اين مراسم به چه منظورى است؟ چرا بايد انسان لباس سياه بپوشد؟ چرا بايد مردم تا پاسى از شب به سر و سينه بزنند؟ چرا بايد اين همه اشك بريزند؟ معمولاً جواب هاى ساده اى داده مى شود كه سيدالشهداءعليه السلام در راه خدا و اسلام شهيد شده اند و بايد به ياد آن حضرت اشك بريزيم؛ و يا اين كه عزادارى براى امام حسين عليه السلام ثواب دارد؛ آن حضرت روز قيامت ما را شفاعت خواهند فرمود. نوجوانان ما كم و بيش چنين جواب هايى را مى شنوند. اما اگر بنده، خودم را در حد جوانى با اين پرسش ها فرض كنم، اين پاسخ ها برايم چندان قانع كننده نخواهد بود. پرسش هايى را كه در اين زمينه مطرح مى شود، مى توان به چهار سؤال تحليل كرد. سعى ما بر اين است كه هر يك از اين سؤال ها را جداگانه جواب دهيم تا بتوانيم پايه شناخت نوجوانان و جوانان عزيزمان را نسبت به مراسم عاشورا ارتقا بخشيم و فرهنگ عاشورايى را بيش تر روشن كنيم. چرا بايد حادثه عاشورا را گرامى بداريم؟ چرا بايد خاطره حادثه اى را كه 1360 سال پيش اتفاق افتاده است، زنده كرد و مراسمى به ياد آن خاطره برگزار كرد؟ اين رويداد جريانى تاريخى بوده است كه زمان آن گذشته است؛ تلخ يا شيرين، هر چه بوده است آثار آن تمام شده است. چرا بايد بعد از گذشت نزديك به چهارده قرن، ياد آن جريان و آن حادثه را زنده نگه داريم و مراسمى براى آن بر پا داريم؟ پاسخ اين سؤال، چندان مشكل نيست. براى اين كه به سادگى مى توان به هر نوجوانى تفهيم كرد كه حوادث گذشته هر جامعه مى تواند در سرنوشت و آينده آن جامعه آثار عظيمى داشته باشد. تجديد آن خاطره ها در واقع نوعى بازنگرى و بازسازى آن حادثه است، تا مردم از آن جريان استفاده كنند. اگر حادثه مفيدى بوده است و در جاى خود منشأ آثار و بركاتى به شمار مى رفته است، بازنگرى و بازسازى آن نيز مى تواند مراتبى از آن بركات را داشته باشد. علاوه بر اين، در همه جوامع انسانى مرسوم است كه به نوعى، از حوادث گذشته خود ياد مى كنند؛ آن ها را بزرگ شمرده و به آن ها احترام مى گذارند. خواه مربوط به اشخاصى باشد كه در پيشرفت جامعه خود مؤثر بوده اند، نظير دانشمندان و مخترعان، و خواه مربوط به كسانى باشد كه از جنبه سياسى و اجتماعى، در رهايى ملت خود نقش مؤثرى داشته اند و قهرمان ملى بوده اند. همه عقلاى عالم براى اين گونه شخصيت ها آيين هاى بزرگداشتى را منظور مى كنند. اين كار بر اساس يكى از مقدس ترين خواسته هاى فطرى است كه خدا در نهاد همه انسان ها قرار داده است، و از آن به "حس حق شناسى" تعبير مى كنيم. لذا اين خواسته فطرى همه انسان ها است كه در برابر كسانى كه به آن ها خدمت كرده اند حق شناسى و شكرگزارى كنند، آنان را به خاطر داشته باشند و به ايشان احترام بگذارند. علاوه بر اين، ياد آن خاطره ها، در صورتى كه در سعادت جامعه تأثيرى داشته، مى تواند عامل مؤثر ديگرى را در زمان بيان خاطره ها بيافريند. در اين صورت، گويا خود آن حادثه تجديد مى شود. از آن جا كه معتقديم حادثه عاشورا حادثه عظيمى در تاريخ اسلام بوده است، و نقش تعيين كننده اى در سعادت مسلمان ها و روشن شدن راه هدايت مردم داشته است، اين حادثه در نظر ما بسيار ارزشمند است. لذا بزرگداشت و بازسازى اين حادثه و به خاطر آوردن آن، موجب مى گردد تا بتوانيم از بركات آن در جامعه امروز نيز استفاده كنيم. اين جواب را به طور كلى مى توان در مقابل سؤال نوجوان ها ارائه داد و آنان را قانع كرد كه زنده نگه داشتن ياد بعضى از خاطره ها و بازسازى برخى از حوادث كه در گذشته اتفاق افتاده است، كار عاقلانه اى است، و ممكن است منافع و مصالحى را براى جامعه تأمين كند. همان طور كه اصل آن حادثه تأثير مفيدى در جامعه آن روز داشته، تجديد خاطره و بازسازى آن نيز مى تواند آثارى متناسب با خود داشته باشد. در پاسخ به سؤال اول كه "چرا بايد ياد عاشورا را زنده نگه بداريم؟" به همين اندازه بسنده مى كنيم. چرا براى بزرگداشت عاشورا به روش بحث و گفتگو اكتفا نمى شود؟ سؤال دومى كه از تحليل آن سؤال كلى به دست مى آيد اين است كه زنده نگه داشتن ياد عاشورا فقط منحصر به اين نيست كه انسان سينه زنى و گريه كند، شهر را سياه پوش كند، مردم تا نيمه هاى شب به عزادارى بپردازند و حتى گاهى روزها كار و زندگى خود را تعطيل كنند؛ مخصوصاً با توجه به اينكه اين امور ضررهاى اقتصادى به دنبال دارد. در حالى كه ممكن است اين خاطره ها به گونه اى تجديد شود كه ضررهاى اقتصادى و اجتماعى كم ترى داشته باشد. اين سؤال را بر اساس اين فرض به اين صورت مطرح مى كنم كه روحيه بسيارى از مردم با مسائل اقتصادى و مادى بيش تر سازگار است و مردم به اين مسائل بيش تر توجه دارند. در اين صورت آنان حوادث را بر اثر منافع يا ضررهاى مادى و اقتصادى ارزيابى مى كنند. نوجوانى را فرض مى كنيم كه هنوز تربيت دينى كاملى نيافته است. ممكن است اين سؤال به ذهن او بيايد كه انجام اين قبيل امور ضررهاى اقتصادى در پى دارد. توليد كم مى شود، وقت اشخاص گرفته مى شود، هنگامى كه مردم تا نيمه شب عزادارى مى كنند، روز بعد توان كار كردن ندارند. دو ماه جامعه بايد نوعى سستى و رخوت را بپذيرد، براى اين كه ياد اين حادثه زنده داشته شود. در حالى كه راههاى ديگرى نيز براى بزرگداشت واقعه عاشورا وجود دارد. مثلاً جلسات بحث، ميزگرد يا سمينارهايى ترتيب داده شود، و با تماشاى بحث و گفتگو خاطره اين حادثه براى مردم تجديد شود. ديگر دو ماه عزادارى و گريه كردن و بر سر و سينه زدن، چرا بايد صورت پذيرد؟ حتى اگر يك مجلس كافى نيست، مى توان مجالس متعدد، كنفرانس و كنگره بر پا كرد. مگر زنده نگه داشتن يك خاطره صرفاً به اين است كه مردم بر سر و سينه بزنند و خود را اذيت كنند؟ بعد از اين كه پذيرفتيم زنده داشتن ياد عاشورا و حسين بن على عليه السلام براى ما مفيد است و در جامعه ما اثر مطلوب دارد، سؤال دوم اين است كه چرا اين بزرگداشت بايد به اين شكل صورت بگيرد؟ در تمام دنيا هنگامى كه مى خواهند از بزرگان خود به بزرگى ياد كنند، مراسمى تشكيل مى دهند، بحث و گفتگو برگزار مى كنند؛ اما چرا مراسم بزرگداشت عاشورا بايد به اين شكل باشد؟ جواب اين سؤال تا حدودى از سؤال اول پيچيده تر است. جواب اين است كه البته بحث درباره شخصيت سيدالشهداءعليه السلام، تشكيل ميزگردها، كنفرانس ها، سخنرانى ها، نوشتن مقالات و امثال اين قبيل كارهاى فرهنگى، علمى و تحقيقات، بسيار مفيد و لازم است. و البته در جامعه ما نيز انجام مى شود و به بركت نام سيدالشهداءعليه السلام و عزادارى آن حضرت، بحث، گفتگو و تحقيقات زيادى پيرامون اين امور صورت مى گيرد و مردم نيز معارف را فرامى گيرند. اين فعاليت ها به جاى خود لازم است، اما آيا براى اين كه ما از حادثه عاشورا بهره بردارى كامل كنيم، اين اقدامات كافى است؟ يا اين كه امور ديگرى نيز مثل همين عزادارى ها به جاى خود لازم است؟ جواب دادن به اين سؤال متوقف بر اين است كه ما نظرى روان شناسانه به انسان بيندازيم و ببينيم عواملى كه در رفتار آگاهانه ما مؤثر است فقط عامل شناختى و معرفت است يا عوامل ديگرى هم در شكل دادن رفتارهاى اجتماعى ما موثر است. هنگامى كه در رفتارهاى خود دقت كنيم درمى يابيم كه در رفتارهاى ما دست كم دو دسته از عوامل نقش اساسى ايفا مى كنند. يك دسته عوامل شناختى، كه موجب مى شود انسان مطلبى را بفهمد و بپذيرد. طبعاً مطلب مورد نظر از هر مقوله اى كه باشد، متناسب با آن از استدلال عقلى، تجربى و يا راههاى ديگر استفاده مى شود. قطعاً شناخت در رفتار ما تأثير زيادى دارد، اما يگانه عامل مؤثر نيست. عوامل ديگرى هم هستند كه شايد تأثير آن ها در رفتار ما بيش تر از شناخت باشد. اين عوامل را به طور كلى انگيزه ها، و به تعبيرات ديگرى احساسات و عواطف، تمايلات، گرايش ها، ميل ها، غرائز و عواطف مى نامند. اين ها سلسله اى از عوامل درونى و روانى است كه در رفتار ما مؤثر است. هرگاه شما رفتار خود را تحليل كنيد، خواه رفتار مربوط به زندگى فردى شما باشد، و خواه رفتار خانوادگى، رفتار اجتماعى، يا رفتار سياسى شما باشد، مى بينيد عامل اصلى كه شما را به انجام آن رفتار واداشته است همين عوامل تحريك كننده و برانگيزاننده است. مرحوم شهيد استاد مطهرى در اين مورد تشبيهى داشتند. ايشان رفتار انسان را به خودرو تشبيه مى كردند. يك خودرو براى حركت به دو عامل نيازمند است. عاملى كه انرژى مكانيكى را در خودرو توليد كند، تا خودرو به كمك آن بتواند حركت كند. غير از انرژى مكانيكى، يك خودرو بايد چراغ هم داشته باشد تا راه را بنماياند و خودرو داخل دست انداز و گودال و پرتگاه نيفتد. اگر در محيط تاريكى موتور خودرو خيلى خوب كار كند و انرژى مكانيكى هم توليد كند، اما راه را نبينيم، ممكن است با خطرهاى بسيار جدى مواجه شويم. ممكن است تصادفاتى روى دهد كه به قيمت جان راننده و سرنشينان تمام شود. پس خودرو بايد علاوه بر داشتن سوخت براى توليد انرژى مكانيكى، چراغ هم داشته باشد تا راه را به ما بنماياند. همچنين وجود انسان هم به دو نوع عامل نيازمند است. عاملى بايد در درون ما باشد تا ما را برانگيزاند. بايد براى هر كارى ميلى داشته باشيم تا آن كار را انجام دهيم. بايد شور و شوقى نسبت به انجام آن كار پيدا كنيم، علاقه اى نسبت به آن كار داشته باشيم تا بر انجام آن اقدام كنيم. و ديگر اين كه بايد بدانيم به چه دليل بايد اين كار را انجام دهيم؟ اين كار، براى ما چه فايده اى دارد؟ و چگونه بايد آن را انجام دهيم؟ مواردى از اين قبيل از جمله عوامل شناختى است. اين عوامل را بايد به دقت مورد مطالعه قرار داد و از طريق تجربه يا استدلال فرا گرفت. لازم است با مراجعه به منابع، متناسب با كارى كه مى خواهيم انجام دهيم شناختهاى لازم را به دست آوريم. اما فقط شناختْ كافى نيست تا ما را به حركت درآورد. عامل روانى ديگرى نياز داريم تا ما را به سوى كار برانگيزاند و به طرف انجام كار سوق دهد. اين گونه عوامل را انگيزه هاى روانى مى نامند. اسم هاى ديگرى هم دارد؛ سائقه، احساسات و عواطف و مانند آنها. اين عوامل در مجموع، ميل به حركت را در انسان به وجود مى آورد، عشق به انجام كار را ايجاد مى كند، و شور و هيجان به وجود مى آورد. تا اين عوامل نباشد كار انجام نمى گيرد. حتى اگر انسان به يقين بداند كه فلان ماده غذايى براى بدن او مفيد است، اما تا اشتها نداشته باشد و يا تا اشتهاى او تحريك نشود، به سراغ خوردن آن غذا نمى رود. اگر فرضاً اشتهاى كسى كور شود، و يا به بيمارى مبتلا شود كه اشتها پيدا نكند، هر چه به او بگويند كه اين ماده غذايى براى بدن او خيلى مفيد است، تمايلى به خوردن آن پيدا نمى كند؛ پس غير از آن دانستن بايد اين ميل و انگيزه نيز در درون انسان باشد. مسائل اجتماعى و سياسى هم همين حكم را دارد. هر چه شخص بداند فلان حركت اجتماعى خوب و مفيد است، تا انگيزه اى براى انجام آن حركت نداشته باشد حركتى انجام نمى دهد. مى گويد قبول دارم كه انجام آن خوب است، اما من بايد انگيزه اى داشته باشم، عاملى بايد مرا به حركت درآورد تا آن كار را انجام دهم. حال، بعد از اين كه پذيرفتيم براى حركت هاى آگاهانه و رفتارهاى انسانى دو دسته عوامل شناختى و انگيزشى يا عواطف و احساسات لازم است و بعد از اين كه دانستيم حركت سيدالشهداءعليه السلام چه نقش مهمى در سعادت انسان ها داشته است، متوجه خواهيم شد اين شناخت خود به خود براى ما حركت آفرين نمى شود. هنگامى دانستن و به ياد آوردن آن خاطره ها ما را به كارى مشابه كار امام عليه السلام و به پيمودن راه او وا مى دارد كه در ما نيز انگيزه اى به وجود آيد و بر اساس آن، ما هم دوست داشته باشيم آن كار را انجام دهيم. خودِ شناخت، اين ميل را ايجاد نمى كند؛ بلكه بايد عواطف ما تحريك شود و احساسات ما برانگيخته شود تا اين كه ما هم بخواهيم كارى مشابه كار او انجام دهيم. پس تحقق چنين امرى نيازمند دو دسته از عوامل است. جلسات بحث و گفتگو و سخنرانى ها مى تواند آن بخش اول را تأمين كند، يعنى شناخت لازم را به ما بدهد. اما عامل ديگرى هم براى تقويت احساسات و عواطف لازم داريم، البته خود شناخت، يادآورى و مطالعه يك رويداد مى تواند نقشى داشته باشد، اما نقش اساسى را چيزهايى ايفا مى كند كه تأثير مستقيمى بر احساسات و عواطف ما داشته باشد. هنگامى كه صحنه اى بازسازى مى شود و انسان از نزديك به آن صحنه مى نگرد، اين مشاهده با هنگامى كه انسان بشنود چنين جريانى واقع شده، يا اين كه فقط بداند چنين حادثه اى اتفاق افتاده است، بسيار تفاوت دارد. خود شما مى توانيد اين نكته را در زندگى خود تجربه كنيد. چيزى را كه مطلع شديد انجام شده، يا انجام مى شود، اما وقوع آن را نديده ايد، تأثير آن نسبت به زمانى كه به چشم خودتان ديده ايد كه آن حادثه واقع شده، تفاوت زيادى خواهد داشت. همه ما مى دانيم كه در اين شهر مردم محروم زيادى هستند اما ديدن يك شخص محروم با يك حالت رقت آور مى تواند در ما تأثيرى ببخشد كه صرفِ دانستن، هيچگاه آن اثر را ندارد. وقتى انسان حالت رقت آور مريضى و يا حالت طفل يتيمى را ديد، اثرى در روح او ايجاد مى شود كه هرگز دانستنى ها چنين اثرى را نمى تواند داشته باشد. اين مطلب را، هم مى توانيم در زندگى خودمان تجربه كنيم و هم از منابع دينى استفاده كنيم. اكنون به عنوان مثال داستانى را از قرآن كريم يادآورى مى كنم كه همه شنيده ايد. مى دانيد كه حضرت موسى عليه السلام از جانب خداوند به كوه طور دعوت شد تا در آن جا عبادت كند. آنچه به مردم گفته شد اين بود كه ايشان يك ماه در آن جا خواهد ماند. اما اراده خدا آن بود كه حضرت موسى چهل روز بماند: "وَواعَدْنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ"(1) آن ده روز را مردم نمى دانستند، و اين آزمايشى براى قوم بنى اسرائيل بود تا نشان دهد آنان تا چه اندازه در ايمانشان استوار هستند. بعد از اين كه سى روز تمام شد، بنى اسرائيل نزد هارون - كه جانشين موسى بود - آمدند و پرسيدند چرا برادرت نيامد؟ گفت منتظريم، به زودى مى آيد. روز بعد هم موسى نيامد. مجدداً پرسيدند چرا موسى نيامد؟ از تأخير او معلوم مى شود كه ما را تنها گذاشته و خود رفته است. سامرى از اين فرصت استفاده كرد و آن گوساله را ساخت و مردم را به پرستش گوساله دعوت كرد و گفت: "هذا اِلهُكُمْ وَ اِلهُ مُوسى"،(2) اين خداى شما است و خداى موسى نيز همين است. خدايى كه موسى مى گفت من در كوه طور با او مناجات كنم، آن خدايى كه موسى را به رسالت مبعوث كرده است، آن خدا همان است كه من او را ساخته ام. بسيارى از بنى اسرائيل در برابر گوساله به سجده افتادند و مشغول پرستش آن شدند. خداى متعال در طور به حضرت موسى وحى كرد كه در ميان قومت چنين جريانى اتفاق افتاده است و در طى اين غيبت ده روزه تو، مردم گوساله پرست شده اند. حضرت موسى هم شنيد اما عكس العملى نشان نداد. ده روز تمام شد و بعد از چهل روز الواح آسمانى را كه بر او نازل شده بود براى مردم آورد تا ايشان را به اطاعت از احكام الهى و عمل به شريعت نازل شده دعوت كند. وقتى حضرت برگشت ديد مردم گوساله مى پرستند. به محض اين كه ديد در حال پرستش گوساله هستند، عصبانى شد، به گونه اى كه الواح را به كنارى پرتاب كرد: "وَ اَلْقَى الْاَلْواحَ وَ أَخَذَ بِرَأسِ اَخيهِ يَجُرُّهُ اِلَيْهِ"(3) به سراغ برادرش حضرت هارون رفت، و سر او را گرفت و با عصبانيت به سوى خود كشيد و از او بازخواست كرد كه چرا اجازه دادى مردم گمراه گردند؟ "أَفَعَصَيتَ أَمْرى"؛(4) به كل داستان كارى ندارم. منظورم تذكر فرق بين دانستن و مشاهده كردن است. خدا به حضرت موسى از ماجراى گوساله پرستى قوم او خبر داده بود. حضرت موسى نيز در مورد آن هيچ شكى نداشت. زيرا خبرى بود كه خدا به او داده بود. وقتى خبر را شنيد چندان آثار غضب در او ظاهر نشد. اما زمانى كه بازگشت و ديد كه مردم گوساله مى پرستند، آشفته شد و نتوانست تحمل كند. به سراغ برادر خود رفت و به او اعتراض كرد. مقصود بيان فرق بين دانستن و ديدن است. خداى متعال انسان را به گونه اى آفريده است كه هنگامى كه چيزى را مى بيند يا مناظرى را مشاهده مى كند، اثرى مى پذيرد كه هيچ گاه گفته ها، شنيده ها و دانسته ها آن اثر را ندارد. هر گاه صحنه هايى را بسازيم و بازسازى كنيم، خواه در قالب سنتى و يا با استفاده از روش هاى جديد و به صورت نمايش و فيلم، به گونه اى كه جريان عاشورا را براى مردم مجسم كند، بازسازى آن صحنه ها و نشان دادن آن ها اثرى دارد كه گفتن و دانستن آن ها نمى تواند آن اثر را داشته باشد. نمونه اين مسأله را شما خود بارها تجربه كرده ايد. مكرراً حوادث عاشورا را شنيده ايد و در ذهن شما جاى گرفته است. مى دانيد امام حسين عليه السلام روز عاشورا چگونه به شهادت رسيد، اما آيا دانسته هاى شما اشك شما را جارى مى كند؟ وقتى در مجالس شركت مى كنيد و مرثيه خوان مرثيه مى خواند، مخصوصاً اگر لحن خوبى هم داشته باشد و به صورت جذابى داستان كربلا را براى شما بيان كند، آن گاه مى بينيد كه بى اختيار اشك شما جارى مى شود. اين شيوه مى تواند در تحريك احساسات شما تأثيرى داشته باشد كه خواندن و دانستن چنان اثرى را ندارد. به همين نسبت آنچه ديده مى شود به مراتب مؤثرتر از شنيدنى ها است. منظور از اين توضيحات آن بود كه ما علاوه بر اين كه بايد بدانيم چرا ابى عبد الله قيام كرد، و بدانيم كه چرا مظلومانه شهيد شد، بايد اين مطلب به گونه اى بازسازى شود تا حتى المقدور بهتر بشنويم و ببينيم تا عواطف و احساسات ما برانگيخته تر شود. هر اندازه اين ها در برانگيخته تر شدن عواطف و احساسات ما مؤثرتر باشد، حادثه عاشورا در زندگى ما مؤثرتر خواهد بود. بنابراين صِرف بحث و بررسى عالمانه واقعه عاشورا نمى تواند نقش عزادارى را ايفا كند. بايد صحنه هايى در اجتماع به وجود آيد كه احساسات مردم را تحريك كند. همين كه صبح از خانه بيرون مى آيند مى بينند شهر سياه پوش شده است، پرچم هاى سياه نصب شده است، خود اين تغيير حالت، دل ها را تكان مى دهد. گرچه مردم مى دانند فردا محرم است، اما ديدن پرچم سياه اثرى را در دل آن ها مى گذارد كه دانستن اين كه فردا اول محرم است آن اثر را نمى گذارد. راه انداختن دسته هاى سينه زنى با آن شور و هيجان خاص خود مى تواند آثارى را به دنبال داشته باشد كه هيچ كار ديگر آن آثار را ندارد. پس سؤال دوم اين بود كه چرا خاطره سيدالشهداءعليه السلام را فقط با بحث و گفتگو، سخنرانى، تشكيل ميزگرد و نظاير آن زنده نگه نمى داريم؟ چرا بايد عزادارى كرد؟ جواب اين است كه اين صحنه ها بايد به وجود بيايد كه غير از عامل شناخت، عامل احساسى - عاطفى نيز در ما تقويت شود. اگر اين عواطف تحريك شود، آن گاه مى تواند اثر كند. نمونه چنين تأثيرى را مى توانيد در زندگى فردى و نيز زندگى اجتماعى خود بيابيد. به خصوص در اين سى - چهل سال اخير كه حركت حضرت امام قدس سره عليه دستگاه طاغوت و كفر شروع شد. ملاحظه كرديد كه در ايام محرم و صفر نام سيدالشهداء(ع) و عزادارى سيدالشهداء(ع) مردم را به حركت وادار مى كرد. اين شور و هيجان جز در ايام عاشورا پيدا نمى شود و جز با همين مراسم سنتىِ عزادارى يا نظاير آن حاصل نمى شود؛ بايد عمل كرد. و رفتارى نشان داد كه احساسات و عواطف مردم را تحريك كند، آن گاه اثر بخش خواهد بود. اين جا است كه متوجه مى شويم چرا امام قدس سره بارها مى فرمود آنچه داريم از محرم و صفر داريم.(5) چرا اين همه اصرار داشت كه عزادارى به همان صورت سنتى برگزار شود؟(6) چون در طول سيزده قرن تجربه شده بود كه اين امور نقش عظيمى در برانگيختن احساسات و عواطف دينى مردم ايفا مى كند و معجزه مى آفريند. تجربه نشان داد كه بيش تر پيروزى هايى كه در دوران انقلاب و يا در دوران جنگ در جبهه ها حاصل شد، در اثر شور و نشاطى بود كه مردم در ايام عاشورا و به بركت نام سيدالشهداء(ع) حاصل مى كردند. اين تأثير كمى نيست. با چه قيمتى مى شود چنين عاملى را در اجتماع آفريد كه اين همه شور و حركت در مردم ايجاد كند؟ اين همه عشق مقدس بيافريند، تا جايى كه افراد را براى شهادت آماده كند؟ اگر بگوييم در هيچ مكتبى و يا در هيچ جامعه اى چنين عاملى وجود ندارد، سخن گزافى نگفته ايم. پس اين كه بايد غير از بحث و گفتگو كار ديگرى براى بزرگداشت حادثه عاشورا انجام داد، كارى كه در برانگيختن احساسات و عواطف مؤثر باشد، روشن شد. جواب كلى سؤال اين است كه انسان فقط به شناخت مجهز نگرديده است. علاوه بر شناخت، نيروى ديگرى به نام انگيزش ها و هيجانات وجود دارد كه عامل آن، احساسات و عواطف است. اين عوامل نيز بايد تقويت شود تا نقش خود را ايفا كند. برنامه هاى عزادارى از جمله اين عوامل است. چرا بايد به ياد وقايع عاشورا عزادارى كرد؟ تا اين جا فهميديم كه بايد در جامعه عواملى را ايجاد كرد تا احساسات و عواطف دينى مردم را تحريك كند و آن ها را برانگيزاند تا كارى مشابه كار سيدالشهداءعليه السلام انجام دهند؛ راه او را ادامه دهند و نسبت به اين امر مهم علاقه پيدا كنند. اما موضوع ديگرى كه در اين جا مطرح مى شود اين است كه يگانه راه برانگيختن احساسات و عواطف عزادارى و گريه نيست. عواطف انسان ممكن است با مراسم جشن و سرور هم تحريك شود. مى دانيم كه در ولادت هاى مبارك، در ميلاد خود سيدالشهداء(ع)، وقتى مراسم جشن برگزار مى شود، مدح ها خوانده مى شود و مردم از طريق آن ها شور و نشاطى مى يابند. سؤال سوم اين است كه چرا براى تحريك احساسات از مراسم شاد استفاده نمى كنيد؟ چرا بايد گريه كرد؟ چرا بايد به خود زد؟ چرا بايد زنجير بزنيم؟ بياييم به جاى اين كارها جشن بگيريم، نُقل و نبات پخش كنيم، شيرينى بدهيم، مدح و سرود بخوانيم، تا احساسات مردم تحريك شود. جواب اين است كه احساسات و عواطف انواع مختلفى دارد. تحريك هر نوع احساسات و عواطف، بايد با حادثه مربوط متناسب باشد. حادثه اى كه بزرگ ترين نقش را در تاريخ اسلام ايفا كرد، حادثه شهادت ابى عبد الله بود. او بود كه مسير تاريخ اسلام را عوض كرد. او بود كه درسى براى حركت، براى نهضت، براى مقاومت و براى استقامت تا روز قيامت به انسان ها داد. براى آن كه آن خاطره تجديد شود، فقط مجلس جشن و شادى كافى نيست. بايد كارى متناسب با آن حادثه انجام داد. يعنى بايد كارى كرد كه حزن مردم برانگيخته شود، اشك از ديده ها جارى شود، شور و عشق در دل ها پديد آيد. و در اين حادثه چيزى كه مى تواند چنين نقشى را بيافريند، همين مراسم عزادارى و گريستن و گرياندن ديگران است؛ در حالى كه خنديدن و شادى كردن هيچ وقت نمى تواند اين نقش را ايفا كند. خنديدن هيچ وقت آدم را شهادت طلب نمى كند. هيچ وقت انسان را به شلمچه نمى كشاند. هيچ وقت نمى توانست سختى ها و مصيبت هاى هشت سال جنگ را بر اين مردم هموار كند. اين قبيل مسائل عشق ديگرى مى خواهد كه از سوز و اشك و شور پديد مى آيد. راه آن هم همين عزادارى ها است. اين سؤال سوم كه چرا ما بايد براى زنده نگه داشتن خاطره سيدالشهداءعليه السلام عزادارى و گريه كنيم. چرا بايد دشمنان امام حسين عليه السلام را لعن كرد؟ به دنبال اين سؤال ممكن است سؤال ديگرى پديد آيد كه اين روزها بيش تر مطرح شده است. اغلب، اين پرسش را منافقان مطرح مى كنند، البته منافقانِ مدرن! آن ها مى گويند كه بسيار خوب، ما تا اين جا قبول كرديم كه تاريخ امام حسين(ع) تاريخ مؤثر و حركت آفرينى بوده است. همچنين دريافتيم كه بايد آن را عميقاً به خاطر داشت، و به ياد امام حسين(ع) عزادارى كرد؛ تا اين جا را قبول داريم. اما شما در اين عزادارى هاى خود كار ديگرى هم مى كنيد. علاوه بر اين كه از امام حسين(ع) به نيكى ياد مى كنيد، و بر شهادت او گريه مى كنيد، بر دشمنان امام حسين(ع) هم لعن مى فرستيد. اين كار براى چيست و چرا دشمنان ابى عبد الله را لعن مى كنيد؟ اين كار نوعى خشونت و بدبينى است. اين يك نوع احساسات منفى است و با منش "انسانِ مدرن" نمى سازد. هنگامى كه احساسات شما تحريك مى شود، برويد گريه و عزادارى كنيد. اما چرا دشمنان را لعن مى كنيد؟ چرا مى گوييد "أَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِك"،(7) من با تبرّى از دشمنان تو، به خدا تقرب مى جويم. چرا مقيد هستيد همواره در زيارت عاشورا صد مرتبه دشمنان امام حسين(ع) را لعن كنيد؟ بياييد فقط همان صد مرتبه سلام را بخوانيد. چرا بايد اين همه لعن بگوييد و مردم را نسبت به ديگران بدبين كنيد و يا نسبت به ديگران احساسات منفى ايجاد كنيد؟ امروز زمانى است كه بايد با همه مردم با خوشى و شادى و لبخند رفتار كرد. امروز بايد دم از زندگى زد، دم از شادى زد، دم از صلح و آشتى زد. اين روحيه لعن و تبرى و پشت كردن به ديگران خشونت هايى است كه به هزار و چهار صد سال پيش، يعنى زمانى كه امام حسين عليه السلام را كشتند برمى گردد و با آن زمان مناسبت دارد. اما امروز ديگر جامعه و مردم اين كارها را نمى پسندند. بياييد به جاى اين ها راه آشتى را پيش بگيريد، به روى دشمنان هم لبخند بزنيد، به آن ها هم محبت كنيد. مگر اسلام دين محبت، دين رأفت و رحمت نيست؟ اين چه كارى است كه شما دائماً لعن و بدگويى مى كنيد؟ اگر كسانى واقعاً از روى جهل اين سوال را مطرح كنند، جواب دادن به آن ها مشكل نيست. اما احتمال قوى مى دهيم كه بسيارى از كسانى كه اين گونه سخن مى گويند، انديشه هاى ديگرى، و اغراض خاصى در سر دارند. احتمال دارد آن ها از سياست هاى ديگرى پيروى كنند، و يا نقشه هايى را كه ديگران كشيده اند اجرا كنند. البته ما فرض را بر اين مى گذاريم كه اين سؤال عاقلانه و عالمانه اى است كه جواب آن هم بايد عالمانه باشد. صرف نظر از ارزش گذارى در مورد طرح اين گونه سؤال ها، فرض كنيد اگر نوجوانى از ما سؤال كرد كه چرا بايد قاتلان ابى عبد الله را لعن كرد؟ به جاى لعن هايى كه در زيارت عاشورا مى خوانيد صد مرتبه ديگر هم باز بر امام حسين(ع) سلام بفرستيد. مگر سلام كردن براى سيدالشهداء(ع) ثواب ندارد؟ به جاى آن صد مرتبه لعن، صد مرتبه سلام بفرستيد، چه عيبى دارد؟ اين همه لعن و بدگويى، فحش، ناسزا و اظهار برائت چه لزومى دارد؟ جواب علمى چنين سؤالى اين است كه همان گونه كه سرشت انسان فقط از شناخت ساخته نشده است، تنها از احساسات و عواطف مثبت هم ساخته نشده است. آدميزاد موجودى است كه هم احساس مثبت و هم احساس منفى دارد. هم عواطف مثبت و هم عواطف منفى دارد. همان گونه كه شادى در وجود ما هست، غم هم هست. خدا ما را اين گونه آفريده است. هيچ انسانى نمى تواند بى غم و يا بى شادى زندگى كند. همچنان كه خدا استعداد خنديدن به ما داده استعداد گريه كردن هم به ما عطا فرموده است. در جاى خودش بايد خنديد و به جاى خود هم بايد گريست. تعطيل كردن بخشى از وجودمان، به اين معنى است كه از داده هاى خدا در راه آنچه آفريده شده استفاده نكنيم. دليل اين كه خدا در ما گريه را قرار داده، اين است كه در مواردى بايد گريه كرد. البته مورد آن را بايد پيدا كنيم، و الا استعداد گريه در وجود ما لغو خواهد بود. خدا چرا در انسان اين احساس را قرار داده است كه به واسطه آن، حزن و اندوه پيدا مى كند و اشك از ديدگانش جارى مى شود؟ معلوم مى شود گريه كردن نيز در زندگى انسان جاى خود را دارد. گريه براى خدا، به انگيزه خوف از عذاب يا شوق به لقاى الهى و شوق به لقاى محبوب در تكامل انسان نقش دارد. انسان در اثر دلسوزى نسبت به محبوب مصيبت ديده خود، رقت پيدا مى كند؛ اين طبيعت انسان است كه در مواردى بايد رقت قلب پيدا كند و در اثر آن گريه سر دهد. خداوند در ما محبت را آفريده است تا نسبت به كسانى كه به ما خدمت مى كنند، نسبت به كسانى كه كمالى دارند، خواه كمال جسمانى، يا كمال عقلانى يا روانى و يا عاطفى، به ابراز علاقه و محبت بپردازيم. هنگامى كه انسان احساس مى كند در جايى كمالى و يا صاحب كمالى يافت مى شود، نسبت به آن كمال و صاحب كمال محبت پيدا مى كند. علاوه بر آن در وجود انسان نقطه مقابل محبت به نام بُغض و دشمنى قرار داده شده است. همان گونه كه فطرت انسان بر اين است كه كسى را كه به او خدمت مى كند دوست بدارد، فطرتش نيز بر اين است كه كسى را كه به او ضرر مى زند دشمن بدارد. البته ضررهاى مادىِ دنيوى براى مؤمن اهميتى ندارد. چون اصل دنيا براى او ارزشى ندارد. اما دشمنى كه دين را از انسان بگيرد، دشمنى كه سعادت ابدى را از انسان بگيرد، آيا قابل اغماض است؟ قرآن مى فرمايد: "انَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدُّوٌ فَاتَّخِذُوهُ عَدُّواً"(8) شيطان دشمن شما است، شما هم بايد با او دشمنى كنيد. با شيطان ديگر نمى شود لبخند زد و كنار آمد. وگرنه انسان هم مى شود شيطان. اگر بايد با اولياى خدا دوستى كرد، با دشمنان خدا هم بايد دشمنى كرد. اين فطرت انسانى است و عامل تكامل و سعادت انسانى است. اگر "دشمنى" با دشمنان خدا نباشد، به تدريج رفته رفته رفتار انسان با آن ها دوستانه مى شود، و در اثر معاشرت، رفتار آن ها را مى پذيرد و حرف هايشان را قبول مى كند. كم كم شيطان ديگرى مثل آن ها مى شود. مى گوييد نه! ببينيد قرآن چه مى فرمايد: "وَ اِذا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ فى آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُم حتَّى يَخوضُوا فى حَديثٍ غيرهِ"،(9) چنانچه ببينى كسانى نسبت به دين بدگويى و اهانت مى كنند، با سستى و با زبان مسخره و استهزا سخن مى گويند، به آن ها نزديك نشو. هر چه گفتند، گوش نده تا زمانى كه به بحث ديگرى بپردازند. و در جاى ديگر مى فرمايد: "وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فى الْكتابِ أَنْ اِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَيُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدوا مَعَهُمْ حتَّى يخوضوا فى حديثٍ غَيْرهِ" بعد مى فرمايد اگر كسانى اين نصيحت را گوش نكردند، بايد بدانند كه عاقبت به آن ها ملحق خواهند شد. "اِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ فى جَهَنَّمَ جَميعاً"(10) سرانجامِ كسانى كه نسبت به استهزاكنندگانِ دين محبت مى ورزند و به آن ها روى خوش نشان مى دهند اين است كه تدريجاً حرف هاى استهزاكنندگان بر آن ها اثر مى گذارد. وقتى حرفهايشان اثر كرد، در دل هايشان شك به وجود مى آيد. و اگر شك ايجاد شد، اظهار ايمان كردن نفاق مى شود. انسان وقتى در دل ايمان ندارد اما در ظاهر بگويد من مسلمانم، اين عين نفاق است. قرآن مى فرمايد: "اِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ فى جَهَنَّمَ جَميعاً" چنين كسانى كه در دنيا به واسطه اثر همنشينى با كافران منافق مى شوند، در آخرت داخل جهنم با ايشان هم نشين خواهند بود. به عبارت ديگر، دشمنى با دشمنان، سيستمى دفاعى در مقابل ضررها و خطرها ايجاد مى كند. بدن انسان همان گونه كه عامل جاذبه اى دارد كه مواد مفيد را جذب مى كند، يك سيستم دفاعى نيز دارد كه سموم و ميكرب ها را دفع مى كند، سيستمى كه با ميكرب مبارزه مى كند و آن ها را مى كشد. كار گلبول هاى سفيد همين است. اگر سيستم دفاعى بدن ضعيف شد، ميكرب ها رشد مى كنند. رشد ميكرب ها به بيمارى انسان منجر مى شود و انسان بيمار ممكن است با مرگ رو به رو شود. اگر بگوييم ورود ميكروب به بدن ايرادى ندارد! به ميكرب خوش آمد گفته و بگوييم مهمان هستيد! احترامتان واجب است! آيا در اين صورت بدن سالم مى ماند؟ بايد ميكرب را از بين برد. اين سنت الهى است. اين تدبير و حكمت الهى است كه براى هر موجود زنده اى دو سيستم در نظر گرفته است، يك سيستم براى جذب و ديگرى سيستم دفع. همان طور كه جذب مواد مورد نياز، براى رشد هر موجود زنده اى لازم است، دفع سموم و مواد مضر از بدن هم لازم است. اگر انسان سموم را دفع نكند، نمى تواند به حيات خود ادامه دهد. موجودات زنده قوه دافعه دارند. اين قوه دافعه به خصوص در حيوانات و انسان همين نقش را ايفا مى كند. چيزهايى كه براى بدن مضر است بايد بيرون ريخت. دستگاه هايى در بدن وجود دارند نظير كليه، مثانه، و... كه اين كار را به طور عادى انجام مى دهند. گاهى هم وقتى ميكروب هاى خارجى حمله ور مى شوند، بايد گلبول هاى سفيد فعال شوند و با آن ها بجنگند تا آن ها را كشته و از بدن بيرون بريزند. در روح انسان نيز بايد چنين استعدادى وجود داشته باشد. بايد يك عامل جاذبه روانى داشته باشيم تا از كسانى كه براى ما مفيد هستند خوشمان بيايد، دوستشان بداريم، به آن ها نزديك شويم، از آنان علم، كمال، ادب، معرفت و اخلاق فرا بگيريم. چرا انسان بايد افراد و امور پسنديده را دوست دارد؟ براى اين كه وقتى به آن ها نزديك مى شود از آن ها استفاده مى كند. نسبت به خوبانى كه منشأ كمال هستند، و در پيشرفت جامعه مؤثر هستند بايد ابراز دوستى كرد، و در مقابل، بايد عملاً با كسانى كه براى سرنوشت جامعه مضر هستند دشمنى كرد: "قَدْ كانَتْ لَكُمْ اُسْوُةٌ حَسَنَةٌ فى اِبْراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَهُ اِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ اِنَّا بُرَئاءُ مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ، كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُم الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ اَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّه وَحْدَهُ"(11) قرآن مى فرمايد شما بايد به حضرت ابراهيم عليه السلام و ياران او تأسى كنيد. مى دانيد كه حضرت ابراهيم(ع) در فرهنگ اسلامى جايگاه بسيار رفيعى دارد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله هم مى فرمود من تابع ابراهيم هستم. اسلام هم نامى است كه حضرت ابراهيم(ع) به اين دين و آيين داد: "هُوَ سَمَّاكُم الْمُسْلِمينَ مِنْ قِبْل"(12) خداوند مى فرمايد شما بايد به ابراهيم(ع) تأسى كنيد. كار ابراهيم(ع) چه بود؟ ابراهيم(ع) و يارانش به بت پرستانى كه با آن ها دشمنى مى كردند و ايشان را از شهر و ديار خود بيرون راندند گفتند: "اِنَّا بُرَئاءٌ مِنْكُمْ " ما از شما بيزاريم. اعلان برائت كردند. بعد به اين هم اكتفا نمى كند. مى فرمايد بين ما و شما تا روز قيامت دشمنى و كينه برقرار است، مگر اين كه دست از خيانتكارى خود برداريد. اين كه ما نسبت به دشمنان اسلام و شيطان بزرگ اين قدر كينه داريم و اجازه نمى دهيم شعار "مرگ بر آمريكا" حذف شود، تأسى به حضرت ابراهيم عليه السلام است. قرآن مى فرمايد شما بايد از ابراهيم(ع) ياد بگيريد و صريحاً بگوييد مرگ بر دشمن اسلام، و عداوت و دشمنى خود را نسبت به دشمنان دين اعلام كنيد. همه موارد، جاى لبخند نيست. در بعضى موارد بايد عبوس بود، بايد اخم كرد، بايد صريحاً گفت ما دشمن شماييم، ما آشتى نمى كنيم، مگر دست از خيانت برداريد. اين دستور قرآن است. سابقاً مى گفتند فروع دين ده تا است. بعد از "امر به معروف" و "نهى از منكر" دو فرع "تولّي" و "تبرّي" را نيز جزء فروع دين به حساب مى آوردند. يعنى از جمله واجباتى كه همه مسلمان ها بايد توجه داشته باشند و به آن ها عمل كنند، اين است كه بايد دوستان خدا را دوست بدارند و با دشمنان خدا نيز دشمنى كنند. تنها دوستى دوستان خدا كافى نيست؛ اگر دشمنى با دشمنان خدا نباشد، دوستى دوستان هم از بين خواهد رفت. اگر سيستم دفاعى بدن نباشد، آن سيستم جذب هم، نابود خواهد شد. آنچه مهم است اين است كه ما جاى جذب و دفع را درست بشناسيم. گاهى متأسفانه امور مشتبه مى شود. در موردى كه بايد جذب كنيم عملاً به دفع مى پردازيم. كسى كه از روى نادانى سخنى به اشتباه و خطا گفته و لغزشى براى او پيش آمده و بعد هم پشيمان گرديده است، و يا اگر براى او توضيح دهيم، از روى انصاف قبول خواهد كرد، نسبت به چنين كسى نبايد دشمنى كرد. صِرف اين كه كسى مرتكب گناهى شد، نبايد او را از جامعه طرد كرد، بلكه بايد در صدد اصلاح او برآييم. او بيمارى است كه بايد به پرستارى اش پرداخت. در اين مورد جاى اظهار دشمنى نيست. مگر كسى كه تعمد داشته باشد و علناً گناه را در جامعه رواج دهد. اين ديگر خيانت است، تعمد و خباثت و پليدى است. بايد با چنين شخصى دشمنى كرد. اما اگر كسى اشتباهاً مرتكب گناهى شده است، بايد با مهربانى با او رفتار كرد. نبايد آبروى او را ريخت، بلكه بايد در اصلاح او سعى كرد. او مشكل دارد و بايد مشكلش را حل كرد. اما در مورد دشمنان غدّار، كينه توز و قسم خورده، خداوند مى فرمايد: "وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لا النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم"(13)، تا دست از انقلابتان بر نداريد، آمريكا از شما راضى نخواهد شد. هر روز لازم است تأمل كنيم كه آشتى با چنين كسانى يعنى چه؟ لبخند به روى آنان يعنى چه؟ بايد با نهايت غضب، خشونت، تندى و عبوسى با اين ها بر خورد كرد. بايد مرگ را بر سر اين ها باريد، چون آنان جز به مرگ ما راضى نيستند، نه تنها به مرگ بدن ما، بلكه تنها به مرگ روح ما، به مرگ دين ما راضى مى شوند. حاصل سخن اين كه، بزرگداشت مراسم سيدالشهداءعليه السلام بازسازى حيات حسينى است، تا از آن حيات به نحو احسن استفاده شود نبايد به بحث هاى علمى اكتفا شود. چون انسان به برانگيخته شدن عواطف و احساسات احتياج دارد. نبايد به عواطف مثبت، به شادى، به خنده، بسنده كرد، زيرا زنده نگه داشتن خاطره سيدالشهداء(ع) و مظلوميت او از راه احساسات شور انگيز حزن و گريه و سوگوارى امكان دارد. و بالاخره همراه با آن همه درود و سلام و عرض ارادت به خاك پاى حسينى و به خاك قبر حسينى، بايد بر دشمن حسين(ع) و دشمن اسلام و دشمنان خدا لعن و نفرين كرد. تنها سلام و درود مشكل را حل نمى كند. ما نمى توانيم از بركات حسينى استفاده كنيم، مگر اين كه اول دشمنان او را لعن كنيم، بعد بر او سلام بفرستيم، قرآن هم اول مى فرمايد: "أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّار"،(14) بعد مى فرمايد: "رُحَماءُ بَيْنَهُم". (15) پس در كنار سلام، بايد لعن هم باشد. در كنار ولايت، تبرّى و اظهار دشمنى نسبت به دشمنان اسلام نيز بايد باشد. اگر اين گونه شديم، حسينى هستيم؛ وگرنه بى جهت خودمان را به حسين(ع) نسبت ندهيم. بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. فرارسيدن ايام سوگوارى سالار شهيدان ابى عبد الله الحسين عليه السلام را به پيشگاه ولى عصر ارواحنا فداه، مقام معظم رهبرى، مراجع تقليد و همه شيفتگان مكتب اهل بيت عليهم السلام تسليت عرض مى كنم و از خداى متعال درخواست مى كنم كه در دنيا و آخرت دست ما را از دامان آن حضرت كوتاه نفرمايد. شب گذشته اين سؤال را كه براى نوجوان ها و جوان ها به طور طبيعى مطرح مى شود، طرح كردم كه: چرا بايد در ايام محرم و همين طور در ساير ايام براى سيدالشهداءعليه السلام عزادارى كنيم؟ عرض كردم كه خود اين سؤال، به چهار سؤال تحليل مى شود و جواب آن ها را به صورت تفصيلى عرض كردم. حاصل جواب ها اين بود كه اگر ماجراى كربلا نقش تعيين كننده اى در تاريخ اسلام داشته است، زنده نگه داشتن خاطره آن هم مى تواند براى آينده ما مؤثر باشد. يعنى همه اين جواب ها يك پيش فرض داشت و آن اين كه، داستان كربلا براى اسلام و مسلمانان نقش تعيين كننده داشته است. نقش عاشورا در بقاى اسلام حال اگر كسى سؤال كند كه از كجا بدانيم داستان كربلا چنين نقش تعيين كننده اى در پيشرفت اسلام، در بقاى اسلام و نهايتاً در سعادت انسان ها داشته و مى تواند داشته باشد؟ در اين باره نيز بايد تا حدى كه توان داريم و وقت اجازه مى دهد صحبت كنيم. آنچه دوست و دشمن بر آن اتفاق دارند اين است كه داستان كربلا، اگر در عالم انسانيت داستان منحصر به فردى نباشد، از وقايع بسيار كم نظير است. البته ما بر اساس آنچه از ائمه اطهارعليهم السلام دريافت داشته ايم، اين داستان را منحصر به فرد مى دانيم و معتقديم كه نظير اين داستان در گذشته نبوده و در آينده هم نخواهد بود. ولى از جهت احتياط در سخن و براى اين كه با كسانى مواجه هستيم كه طبعاً از ما دليل و سند مى خواهند و براى اين كه وارد آن بحث ها نشويم، مى گوييم اتفاق نظر همه مورخين و همه آشنايان به تاريخ بشر اين است كه اگر داستان عاشورا منحصر به فرد نباشد، از كم نظيرترين داستان هاى عالم است؛ داستانى كه هم از نظر كيفيت وقوع، هم از نظر عظمت مصيبت، و هم از نظر بقاى خاطره آن در ميان مردم و آثار اجتماعى كه بر آن مترتب مى شود، با هيچ ماجراى ديگرى قابل مقايسه نيست. خود همين تكرار عزادارى هايى كه در كشور خودمان مى بينيم، مى تواند براى ما عامل هشدار دهنده و بيداركننده اى باشد كه هيچ حادثه ديگرى با اين حادثه قابل مقايسه نيست. حادثه اى كه براى آن اين همه وقت صرف مى شود، اين همه هزينه مى شود و اين همه اشك ها ريخته مى شود، با چه حادثه و پيشامدى قابل تشبيه است؟ گستردگى، اهميت و تأثير عزادارى براى سيدالشهداءعليه السلام اين عزادارى ها مخصوص شهر و كشور ما نيست. شايد بسيارى از مردم گمان كنند كه اين گونه عزادارى ها مخصوص شهرهايى همچون قم و مشهد يا ساير شهرهاى ايران است؛ اما من به شما عرض كنم كه در دورترين نقطه هاى جهان در ايام محرم و صفر و به خصوص روز عاشورا شبيه همين مراسمى كه شما در شهر خودتان داريد برنامه هايى برگزار مى شود. در نيويورك كه يكى از بزرگ ترين شهرهاى دنيا است، در روز عاشورا از طرف شيعيان پاكستانى، ايرانى، عراقى، لبنانى و بعضى از كشورهاى ديگر، دسته سينه زنى راه مى افتد به طورى كه توجه همه مردم را به خود جلب مى كند. بزرگ ترين خيابان اين شهر، پر از جمعيت مى شود به گونه اى كه رفت و آمد را مشكل مى سازد. علاوه بر شيعيان، در بسيارى از كشورهاى سنى نشين هم در ايام عاشورا چنين مراسمى از سوى اهل سنت برگزار مى شود؛ يا اگر شيعيان جلساتى تشكيل مى دهند، برادران اهل تسنن، خود را موظف مى دانند كه در اين مراسم شركت كنند. بسيارى از برادران اهل تسنن ما در شبه قاره هند، هم در هندوستان كه تعداد مسلمانان آن، دو برابر جمعيت كل ايران است و هم در بنگلادش و پاكستان، به عنوان اداى اجر رسالت، بر خود واجب مى دانند كه در مراسم عزادارى سيدالشهداءعليه السلام شركت كنند. چون در قرآن آمده است: "قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِلاَّ الْمَوَّدَةَ فى الْقُرْبى".(16) بر همين اساس، ايشان نيز اظهار مودت به اهل بيت عليهم السلام را اجر رسالت مى دانند و اداى آن را بر خود واجب مى شمارند. به اين دليل وقتى عزادارى سيدالشهداء(ع) برپا مى شود، آن ها هم براى اظهار محبت و علاقه به اهل بيت عليهم السلام و اداى اين دِينى كه به عهده خود مى دانند شركت مى كنند؛ بلكه حتى بت پرستانى كه به شريعت اسلام معتقد نيستند، به لحاظ بركاتى كه از عزادارى سيدالشهداء(ع) ديده اند مراسم عزادارى برپا مى كنند و نذورات فراوانى براى برگزارى مراسم سيدالشهداء (ع) دارند. اين ها مواردى است كه در تمام دنيا ديده مى شود و كفار هم مى دانند كه چنين مسائلى وجود دارد. شما هيچ حادثه اى را در عالم نمى توانيد نشان دهيد كه چنين تأثيرى داشته باشد و ملت هاى مختلف را تحت تأثير قرار داده باشد. از نظر طول اثر، بيش از سيزده قرن است كه طراوت و تازگى خود را حفظ كرده و گويى اين جريان ديروز واقع شده است و مردم همچنان با سوز و گداز مى گريند و بر سر و سينه مى زنند. شايد بعضى از مراسم عزادارى وجود داشته باشد كه از جهت قدمت سابقه بيش ترى داشته باشد. نمونه اى كه مى توان به آن اشاره كرد، عزادارى اى است كه مسيحيان براى به دارزدن حضرت عيسى عليه السلام انجام مى دهند. سالگرد به دار كشيده شدن حضرت عيسى - على نبينا و آله و عليه السلام - در همين ايام بهار است. البته ما معتقديم كه چنين اتفاقى واقع نشده است. قرآن مى فرمايد: "وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُم".(17) اما آن ها معتقدند كه حضرت عيسى(ع) را به دار كشيدند و ايشان را دفن كردند و بعد از سه روز، ايشان از قبر بيرون آمد و به آسمان رفت. لذا براى سالگرد به دار كشيده شدن حضرت عيسى عليه السلام مراسم عزادارى برپا مى كنند. بنده يك سال در واتيكان بودم كه مصادف بود با شب هايى كه شب عزادارى حضرت مسيح(ع) بود. اين مراسم در كليساى بزرگ رُم، در كليساى سن پيتر با حضور خود پاپ برگزار مى شد و برنامه به گونه اى پيش آمد كه ما هم در آن شركت كرديم. بديهى است مراسمى كه در آن، پاپ كه شخصيت جهانى عظيمى دارد شركت مى كند و از اطراف دنيا براى ديدن آن جمع مى شوند و در كليسايى كه بزرگ ترين كليساى عالم است برپا مى گردد، مراسمى با شكوه خواهد بود. در اين مراسم لباس مشكى مى پوشند، شمع روشن مى كنند و سرودهاى مذهبى شبيه نوحه اى كه ما مى خوانيم، به صورت آرام مى خوانند. چنين مراسمى را برگزار مى كنند، اما تمام اين مراسم به اندازه مجلس ترحيم يكى از علماى ما شور ندارد. از آن جا كه از ميلاد حضرت مسيح(ع) دو هزار سال مى گذرد، مى توانيم بگوييم سابقه برگزارى اين مراسم عزادارى به حدود دو هزار سال مى رسد و اين مراسم همچنان برگزار مى شود و مورد احترام است. اما به همين صورت كم رنگ و خيلى عادى برگزار مى گردد. اگر شما اين مراسم را با يكى از مجالس عزادارى كه در قم يا تهران برگزار مى شود مقايسه كنيد، آن وقت خواهيد ديد كه چه قدر تفاوت راه است ميان آن ارادتى كه مسلمانان - به خصوص شيعيان - از عمق جان اظهار مى كنند، با آنچه در بزرگ ترين اديان جهان و با آن تشكيلات، براى حضرت مسيح(ع) برگزار مى شود. به هر حال شما بهتر مى دانيد و خودتان لمس مى كنيد كه كيفيت آن با هيچ مراسمى قابل مقايسه نيست. به اين مطالب، فداكارى هايى را كه شيعيان در طول تاريخ كرده اند اضافه كنيد. اين فداكارى ها براى اين بوده است كه بتوانند اين مراسم را برگزار كنند و بتوانند به زيارت قبر سيدالشهداء (ع) نايل شوند. هميشه برگزارى اين گونه مراسم و زيارت قبر آن حضرت(ع) به اين راحتى نبوده است. البته الآن هم خيلى راحت نيست؛ ولى زمانى بود كه اگر كسى مى خواست براى زيارت قبر سيدالشهداء(ع) برود، بايد جان خود را كف دست بگيرد. مأموران دولت عباسى، به خصوص در زمان متوكل، آنچنان سخت گيرى مى كردند كه كسى جرأت نكند به نزديك حرم حسينى برسد. و بالاخره قبر سيدالشهداءعليه السلام را خراب كردند، بر آن آب بستند و زمينش را شخم زدند، براى اين كه به كلى آثار اين قبر محو شود. ولى شيعيان براى آن كه بتوانند حتى قبر سيدالشهداء را زيارت كنند(ع)، حاضر شدند دست بدهند، پا بدهند، جان بدهند، اما بروند و از نزديك سلام بدهند. چنين چيزى قطعاً در تاريخ بشر نمونه ندارد. اگر از هر جهت ديگر بگوييم شباهتى با ساير حوادث دارد، از اين جهت شباهتى با هيچ حادثه اى ندارد. هيچ واقعه اى را نمى شود با اين واقعه مقايسه كرد. البته اين حادثه اتفاقى نيست؛ درست است كه خداى متعال در قلب مؤمنان عشقى براى سيدالشهداء(ع) قرار داده است و در اين مورد يك عامل غيبى وجود دارد، اما كارهاى الهى معمولاً بدون اسباب ظاهرى نيست؛ اين كه گاهى بدون اسباب ظاهرى كارى انجام مى گيرد، استثناء است. تصادفى نبوده كه شيعيان اين طور علاقه مند شدند. حتى اهل تسنن و حتى بت پرستان هم بركات و آثارى از اين كار ديده اند. ولى شايد مهم تر از همه، توصيه هايى بوده است كه پيشاپيش از طرف خود پيغمبر اكرم و از طرف ائمه و اهل بيت عليهم السلام، بر زيارت، بزرگداشت و عزادارى، گريستن و برپا كردن مراسم ماتم صادر و بر آنها تأكيد شده است. تأكيدهاى عجيب، كه يك سلام دادن براى سيدالشهداء(ع) ثواب حج و عمره دارد. سلامى كه از حضور قلب و از صدق دل انجام بگيرد مى تواند ثواب حج مستحب داشته باشد. آن قدر ثواب در فضيلت زيارت سيدالشهداء(ع) وارد شده است كه كتاب ها از اين قبيل مطالب پر شده است. رفتارى را كه خود ائمه اطهارعليهم السلام در بزرگداشت اين مراسم داشته اند مورد توجه قرار دهيد. مثلاً به كسانى كه مرثيه مى گفتند و شعر مى سرودند، صله هاى فراوان مى دادند و از آن ها بسيار تمجيد مى كردند و به آنان احترام مى گذاشتند. در ايام عزادارى در بيوت خود مراسم عزادارى تشكيل مى دادند، شاعرى را دعوت مى كردند، مى آمد مرثيه مى خواند. هم سفارش هاى زبانى و هم سيره عملى و هم ذكر آن همه ثواب ها براى زيارت و بزرگداشت عزادارى و بالأخره آن عشقى كه خدا در دل هاى پاك مؤمنان قرار داده، اين حادثه را به صورت حادثه منحصر به فردى در تاريخ بشر درآورده است. خوب، اين ها چه اثرى در زندگى انسان ها داشته است؟ ما معتقديم كه مقام پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله از ائمه اطهار(ع) بالاتر است. چرا براى وفات پيغمبر اكرم(ص) اين گونه عزادارى نمى كنيم؟ چرا با اين كه مقام پيغمبر اكرم(ص) از همه ائمه اطهار(ع) بالاتر است، اين همه سفارش براى زيارت و برپا كردن مراسم عزادارى آن حضرت نشده است؟ ما دوازده امام معصوم داريم، اگر بنا بر تفضيل مقام ائمه باشد، بر اساس آنچه خود ايشان فرموده اند مقام اميرالمؤمنين عليه السلام از همه بالاتر است. درست است كه ما براى شهادت اميرالمؤمنين (ع) هم خيلى عزادارى مى كنيم، اما نسبت به سيدالشهداء(ع) قابل مقايسه نيست. مصيبت حسين(ع) چه خصوصيتى دارد كه اين چنين براى او اهميت قائل شده اند و اين همه سفارش كرده اند؟ بگذريم از رواياتى كه مى فرمايد از زمان حضرت آدم عليه السلام، ذكر حسين(ع) و گريه كردن بر مصيبت حسين(ع) بوده است. رواياتى هست كه همه انبيا و اوليا و فرشتگان آسمان براى سيدالشهداء(ع) گريه كرده اند. اين ويژگى كه پيغمبر اكرم(ص) در مورد آن بزرگوار فرمود: "حُسَيْنُ مِنّى وَ أَنَا مِنْ حُسَيْن"(18) براى چيست؟ خوب، معناى "حسين منى" روشن است؛ اما "انا من حسين" خيلى مهم است. يا عبارت معروفى كه معمولاً در حسينيه ها مى نويسند كه از اين روايت گرفته شده است: "اِنَّ الْحُسَيْنَ ابنِ عَلى فى السَّماءِ أَكْبَرُ مِنْهُ فى الْاَرْضِ فَاِنَّهُ لَمَكْتُوبٌ عَنْ يَمينِ عَرْشِ اللَّهِ مِصْباحُ هُدىً وَ سَفينَةُ نَجاةٍ"(19) حسين چراغ هدايت و كشتى نجات است. خوب، همه امامان ماعليهم السلام چراغ هدايت بوده اند، همه آنان كشتى نجات هستند. در زيارت جامعه مى خوانيم كه همه شما كشتى نجات هستيد، هر كس به شما تمسك بجويد، نجات مى يابد، و هر كس از شما دور و عقب بماند، هلاك مى شود. همه اهل بيت عليهم السلام همين گونه اند. پس حسين(ع) چه خصوصيتى دارد؟ بدون شك شخصيت سيدالشهداء(ع) و شرايطى كه به تقدير الهى براى زندگى ايشان پيش آمد، يك ويژگى به زندگى آن حضرت(ع) و به خصوص شهادت او بخشيد كه اين بركات مى تواند از آن ناشى شود. همين طور ما معتقديم همه ائمه اطهارعليهم السلام نور واحد هستند؛ هر امام ديگرى هم به جاى امام حسين(ع) بود، بايد همين برنامه را اجرا مى كرد. اگر اختلافى در رفتار ائمه عليهم السلام ديده مى شود، به لحاظ شرايط اجتماعى زمان ايشان بوده است. مثلاً امام حسن(ع) اول جنگيد و بعد صلح كرد. اين كه معروف است كه امام حسن(ع) در مقايسه با سيدالشهداء(ع) سمبل صلح بود، بدان معنا نيست كه دو نوع سليقه و دو قرائت از اسلام داشته اند، قرائتى صلح طلبانه و قرائت ديگرى خشونت آميز؛ خير، ما معتقديم اگر امام حسين (ع) هم در موقعيت امام حسن(ع) بود، مى بايست همانند امام حسن(ع) رفتار كند و اگر امام حسن(ع) در شرايط امام حسين(ع) بود، بايد همان رفتار امام حسين(ع) را انجام مى داد، و ساير ائمه عليهم السلام نيز به همين شكل. اختلاف در روش ها و رفتارها به خاطر شرايط اجتماعى خاصى بوده كه اين وظايف را ايجاب مى كرده است. پس اين شرايط خاص است كه براى ابى عبد الله پيش آمد و زمينه اى را فراهم كرد كه نقشى را در تاريخ بشر و راهنمايى انسان ها ايفا كند كه براى هيچ فرد ديگرى ميسّر نشد. اين شرايط بود كه چنين رفتارى را تعيين كرد؛ يا به زبان دينى اين تقدير الهى بود، خواست خدا بود. چون شرايط اجتماعى هم به دست خداست، همه چيز به اراده لا يزال الهى منتهى مى شود. اين دو مطلب، دو روى يك سكه است؛ خواه بگوييم خدا اين ويژگى را به امام حسين(ع) بخشيد، و يا بگوييم شرايط زندگى ابى عبد الله اين خصوصيت ها را اقتضا كرد. چون اين شرايط نيز تابع اراده خدا است و طبق تقدير او انجام مى گيرد. حال بايد بررسى كنيم كه چگونه سيدالشهداء(ع) اين ويژگى را پيدا كرد كه بتواند اين بركات را داشته باشد و مردم در سايه عزادارى در مصيبت او بتوانند مصالح دنيا و به خصوص مصالح آخرتشان را تأمين كنند؛ چون براى مؤمن، دنيا مقدمه اى براى تكامل اخروى است و حيات اصلى در آن جا است. اين جا يك دوران جنينى است كه ما مى گذرانيم. حيات حقيقى، پس از مرگ شروع مى شود. "وَ اِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةِ لَهِىَ الْحَيَوان"،(20) حيات واقعى، پس از اين عالم است. به هر حال، هم مصالح دنيوى و هم مصالح اخروى ما در سايه توسل به سيدالشهداء (ع)، توجه به آن حضرت، عزادارى براى او، گريستن براى او و عرض ارادت به ايشان است. همه شما آن قدر از معجزات و كراماتى كه از اين عزادارى ها حاصل شده است شنيده ايد كه من هر چه بگويم زيره به كرمان بردن است؛ لذا به اين قسمت نمى پردازم. حتى خاك گِلى كه عزاداران سيدالشهداءعليه السلام به پيشانى مى ماليدند موجب شفاى چشم حضرت آيت الله العظمى بروجردى(ره) شد. اين داستان را همه شنيده ايد كه ايشان به چشم دردى مبتلا بودند كه معالجه نمى شد. تا اين كه در ايام عاشورا در بروجرد دسته اى سينه زن به منزل ايشان آمدند. مرحوم آيت الله بروجردى مقدارى از گِل هايى را كه عزاداران حسينى به سر و صورت ماليده بودند، برداشته و به چشم ماليد و آن چشم درد ايشان معالجه شد و تا آخر عمر هيچ ناراحتى از ناحيه چشم نداشتند و بدون عينك ريزترين خطها را مى خواندند و اين به بركت گِلى بود كه از سر و پيشانى سينه زنان سيدالشهداء(ع) ريخته بود. از اين گونه كرامات و معجزات الى ماشاءالله وجود دارد. همه شما با يك قطره اشكى كه در اين مراسم مى ريزيد، اول نورانيت آن را در خود احساس مى كنيد. حاجت هايى كه از شما برآورده مى شود و نيز بسيارى از آفت ها و مصيبت هايى كه از شما دفع مى شود و نمى دانيد، در مرحله بعد است. نكته اى است كه داخل پرانتز عرض مى كنم كه در دعاها به آن اشاره شده است، و آن اين كه ما غالباً فقط حاجت هايى را كه از خدا مى خواهيم و برآورده مى شود، به حساب مى آوريم؛ اما نمى دانيم چه مصيبت هايى متوجه ما بوده است و خدا آن مصيبت ها را از ما برداشته است و از آن ها خبر نداريم؛ در حالى كه به بركت نام سيدالشهداء(ع) ده ها برابر بركاتى كه بر مردم نازل مى شود، آفات و مصيبت هايى از آن ها برداشته مى شود و ما خبر نداريم و آن ها را به حساب نمى آوريم. اگر چنين چيزى باشد، آيا جا ندارد كه مردم اين همه اهتمام به گريه و عزادارى داشته باشند؟ قداست و تحريف ناپذيرى قيام عاشورا تا اين جا درباره اهميت و بزرگى اين حادثه و آثارى كه بيش از سيزده قرن در جامعه داشته است توجه داديم و يادآورى كرديم. مطلب ديگرى كه شما از بزرگان و از سروران ما، از مرثيه خوانان و وعاظ شنيده ايد، اين است كه شما اگر هر زمان درباره شخصيت انبيا و اولياى خدا مطالعه بفرماييد، مى بينيد حتى در زمان خودشان ابهام هايى درباره شخصيت، رفتار و گفتارشان وجود داشته است و بعد از وفاتشان چندين برابر بر اين ابهام ها افزوده شده است. خود پيامبرصلى الله عليه وآله مثل ساير انبيا، به زشت ترين تهمت ها متهم شدند؛ گفتند اين شخص عقلش را از دست داده و مجنون است، به حرف او گوش ندهيد! گفتند او سحر مى كند و جادوگر است! به جوان ها سفارش مى كردند كه وقتى مى بينيد آن حضرت مشغول سخن گفتن است انگشت خود را در گوش هايتان بگذاريد يا در گوش خود پنبه فرو كنيد تا صداى او را نشنويد، چون ساحر است و سخن او شما را سحر مى كند. همه اين تهمت ها را به پيغمبر اكرم(ص) مى زدند و خود پيغمبر اكرم(ص) پيش بينى فرمودند كه بعد از وفات من دروغ هاى زيادى به من خواهند بست، نه دشمنانى كه از كفار بودند، بلكه به اصطلاح پيروان خود حضرت و از ميان كسانى كه مى گفتند ما به او ايمان داريم؛ و چنين هم شد. فرمود: " قَدْ كَثُرتْ عَلَىَّ الْكذابَةُ و سَتَكْثُرُ"،(21) دروغ بستن بر من زياد شده و به زودى بعد از من كسان زيادى به دروغ احاديثى را از قول من نقل مى كنند. بعد معيارى تعيين فرمود براى اين كه با آن تشخيص دهيد كدام حديث راست و كدام دروغ است، و آن اين كه روايت را بر قرآن كريم عرضه كنيد، اگر مخالف قرآن بود بدانيد من نگفته ام. به علاوه، ائمه اطهارعليهم السلام به عنوان كارشناسان علوم الهى بارها حديث هاى دروغين نقل شده را پالايش كردند. يك مرتبه در زمان امام رضاعليه السلام بود كه روايات نقل شده تصحيح شد و بعداً براساس كتاب عيون اخبار الرضا(ع) نوشته شد؛ در زمان امام صادق(ع) نيز چنين شرايطى پيش آمد. ابوالخطاب و ديگران دروغ هايى جعل كرده بودند و امام عليه السلام آن ها را تصفيه نموده و احاديث صحيح را معرفى كردند. به هر حال، اگر شما در حال حاضر بخواهيد احاديثى را كه قطعاً پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرموده اند و همه مسلمانان به عنوان كلام پيامبر(ص) قبول دارند شناسايى كنيد، تعداد اين احاديث خيلى زياد نيست. بعضى در صدد برآمده اند كه آن ها را بشمارند، ولى به هر حال تعداد رواياتى كه قطعاً از خود پيامبر(ص) روايت شده باشد خيلى زياد نيست؛ اما روايات جعلى الى ماشاءالله است. درباره رواياتى كه به دروغ به پيامبر(ص) نسبت داده شده است كتاب هاى بسيارى از شيعه و سنى نوشته شده است. مسأله اى كه در زندگى پيامبر(ص) مثل آفتاب روشن بود - گرچه ممكن است بعضى آنرا نيز حمل بر تعصب كنند - اين حقيقت بود كه از روزى كه پيغمبر اكرم(ص) دعوت خود را علنى كرد، على عليه السلام را به عنوان جانشين خود معرفى فرمود. روزى كه گوسفندى ذبح كرد و به دستور قرآن كه فرمود: "أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبين"(22) همه عموها، عموزاده ها و اقوام و خويشان را دعوت كرد و فرمود هر كس اول به من ايمان بياورد، او جانشين من خواهد بود. هيچ كس ايمان نياورد به جز نوجوانى ده يا سيزده ساله، يعنى همان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام. بعضى از بزرگان قريش كه حضور داشتند به ابى طالب نگاه كردند و خنديدند، و گفتند طولى نمى كشد كه تو بايد تابع فرزندت شوى. يعنى با تمسخر گفتند چون او جانشين پيغمبرصلى الله عليه وآله شد، او رئيس مى شود و تو هم بايد تابع او بشوى. اين مطلب بارها در طول حيات پيغمبر(ص) به صورت هاى مختلف مورد تأكيد قرار گرفت. پيغمبر اكرم(ص) فرمودند: "أَنْتَ مِنّى بِمَنْزَلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى الاَّ أَنَّهُ لا نَبىَّ بَعْدى"؛(23) و روايات ديگرى كه مسلمانان شيعه و سنى نقل كرده اند، تا بالأخره هفتاد روز قبل از وفاتشان در غدير و در آن جريانى كه همه مى دانيد، مسلمان ها را در آن آفتاب سوزان جمع كردند، على(ع) را بلند كردند و فرمودند اين است جانشين من: "مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌ مَولاه".(24) بيست سال به صورت هاى مختلف و در آخرين روزهاى زندگيشان هم به اين صورت كه جنبه تاريخى داشت على(ع) را معرفى كردند. مردم تعجب مى كردند كه در گرماى ظهر، پيغمبر اكرم(ص) براى چه آن ها را اين جا جمع كرده است. هفتاد روز از واقعه غدير خم گذشت. پيغمبر اكرم (ص) از دنيا رفتند و همين مسلمان هاى اصحاب بدر و حنين جمع شدند تا براى پيغمبر(ص) جانشين تعيين كنند. بعضى گفتند بايد جانشين حضرت(ص) از مهاجرين باشد؛ بعضى گفتند بايد از انصار باشد؛ بعضى گفتند دو تا امير برگزينيم: "مِنَّا أَميرٌ وَ مِنْكُمْ أَميرٌ"(25). آنچه مطرح نشد و دنبال نكردند اين بود كه هفتاد روز قبل، پيغمبر(ص) خودشان چه فرمودند؟ براى چه ما را در غدير جمع كردند و ما را در آن گرما نگاه داشتند و قبل از آن، در طول بيست سال بارها على (ع) را معرفى كرده بودند؟ هم سخنان پيغمبرصلى الله عليه وآله و هم رفتار آن حضرت تحريف شد؛ حتى بعضى از همسرانش به او تهمت ها زدند. سوره تحريم را بخوانيد و بينيد كه قرآن درباره بعضى از همسران پيامبر(ص) با چه لحنى سخن مى گويد. شب گذشته درباره اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره كردم و شما بارها شنيده ايد كه على (ع) در تمام عالم با دو چيز شناخته مى شود. هر جا از على(ع) سخنى گفته مى شود، عدالت و عبادت او به ذهن مى آيد. على(ع) از عابدترين و نيز از عادل ترين انسان ها شناخته شده بود. على(ع) در حال بيل زدن در مزرعه هم نماز نافله مى خواند. در هر شبانه روز پانصد يا هزار ركعت نماز مى خواند و همه او را مى شناختند. اما وقتى خبر رسيد كه على(ع) در كوفه، در مسجد به شهادت رسيده است مردم شام گفتند مگر على(ع) هم نماز مى خواند؟ و همين طور ساير ائمه اطهارعليهم السلام و بزرگان دين، هر كدام به صورتى مورد تهمت قرار گرفتند. بالاترين حجت بر تمام انسان ها قرآن كريم است. از روزى كه حضرت آدم عليه السلام خلق شده است تا پايان زندگى انسان بر روى كره زمين حجتى رساتر، روشن تر و هدايتگرتر از قرآن نخواهد بود. اما همين قرآن را مورد تفسيرهاى غلط قرار داده بودند و حالا هم چنين مى كنند. همه طوايف مسلمين با همه اختلافاتى كه در مذاهبشان دارند به نحوى به آيات قرآن تمسك مى جويند. در مورد يك مسأله، هم آن كسى كه آن را اثبات مى كند و هم آن كه آن را نفى مى كند، به آيه قرآن تمسك مى كنند. چه آن ها كه قائل به جبرند و چه آن ها كه قائل به تفويض، هر دو گروه به آيات قرآن تمسك مى كنند. يعنى قرآن مورد ابهام قرار مى گيرد. اين كه چرا قرآن به گونه اى است كه مى توان براى آن تفسيرهاى مختلفى كرد، مسأله اى است و به بحث مفصلى احتياج دارد. ولى قطعاً عامل عمدى هم در اين جريانات وجود دارد. يعنى كسانى عمداً مى خواهند قرآن را طبق رأى خودشان تفسير كنند. همه اين كارها از جهل و اشتباه نيست. اين تحريف هاى معنوى، مسخ شخصيت ها، تهمت و افتراها درباره هر گونه حجت الهى وجود دارد. روشن ترين حجت ها قرآن است و اين ابهام ها در آن هم وجود دارد. بالاترين انبيا و راهنمايان انسان ها، پيامبر اسلام(ص) و پس از ايشان اميرالمؤمنين(ع) بود. اين ابهام ها درباره هر دو بزرگوار وجود داشت. مى دانيد بعد از آن كه بيست و پنج سال از وفات پيامبرصلى الله عليه وآله گذشته بود، اولين كسانى كه با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كردند، همان اصحاب نزديك و بعضى از اقوام و خويشان اميرالمؤمنين(ع) بودند، مثل زبير كه پسر عمه پيغمبر (ص) و على(ع) بود. اين ها از اولين كسانى بودند كه با على(ع) بيعت كردند و بعد از چند روز گفتند على(ع) قاتل عثمان است. به بهانه خونخواهى عثمان، با على(ع) جنگ كردند. بسيارى از مردم را به اشتباه انداختند كه عثمان به دست على(ع) كشته شده است، پس بايد با او جنگيد. همان كسانى كه با او بيعت كرده بودند، ابتدا جنگ جمل و بعد هم ساير جنگ ها را به راه انداختند. امروز وقتى مى خواهيم با برادران اهل تسنن درباره اسلام، يا درباره شخصيت پيامبر(ص) و رفتار و گفتار ايشان صحبت كنيم، ابهام وجود دارد. مثال ساده اى بزنم تا ببينيد چه قدر ابهام مى تواند وجود داشته باشد. پيغمبر اكرم(ص) در طول بيست و سه سال رسالت الهى خود، با مردم محشور بود، مردمى ترين پيغمبر و مردمى ترين رهبر بود. هميشه در ميان اصحاب خود به گونه اى بود كه وقتى كسى وارد مسجد مى شد معلوم نمى شد كدام پيغمبر(ص) است. تا به اين اندازه مردمى و به قول معروف خاكى بود. هميشه رفتار و كردارش جلوى چشم مردم بود. آيا مردم در طول بيست و سه سال نمى ديدند پيامبر(ص) چگونه وضو مى گيرد؟ آيا اين مسأله اى بود كه براى مردم مخفى بماند؟ دست كم ده سال مردم مكه و مدينه ديده بودند كه پيامبر(ص) چگونه وضو مى گيرد، بسيارى از اوقات آب وضوى پيغمبر(ص) را براى تبرك مى بردند. اما بعد از چندى اين مسأله مطرح شد كه هنگام وضو گرفتن آب را چگونه بايد بريزيم؟ مگر مردم وضو گرفتن پيامبر(ص) را نديده بودند؟ اين كه يك امر سرّى نبود، ساده تر از اين امر ديگر چيست؟ كسانى مى خواستند به رفتار پيامبر(ص) اقتدا كنند و به ايشان تأسى داشته باشند، اما عواملى در كار بود كه مى خواست ابهام ايجاد كند و در رأس اين عوامل، شيطان بود. شياطين انس هم كمك مى كردند. در ميان همه اين حوادث و در ميان همه گفتارها و رفتارهايى كه از انبيا و اوليا سر زده است، چيزى كه قابل تحريف و مسخ نيست و ممكن نيست كه آن را به غلط تفسير كنند اين است كه امام حسين عليه السلام براى ترويج دين كشته شد، و در اين راه تمام ياران او نيز شهيد شدند، و حتى طفل شيرخواره او هم به شهادت رسيد. اين تاريخ را كسى نتوانسته است تحريف كند. البته در بعضى از جزئيات اختلاف بوده است. مثل اين كه جمعيتى كه از كوفه آمدند سى هزار نفر بودند يا صد و بيست هزار نفر؟ كم تر بودند يا بيش تر؟ طبيعى است كه به آسانى نمى توان آمار گرفت. در ساير قضايا هم اين گونه اختلافات وجود دارد. اما اصل اين حادثه و اين كه امام حسين(ع) براى دين خود قيام كرد تا آن جا كه با لب تشنه شهيد شد و تا آن جا كه زن و بچه او را اسير كردند، اين قابل تحريف نيست. نه مى توان گفت اين كار انجام نپذيرفته است و نه مى توان گفت كه اين كار براى دنياپرستى بوده است. مگر براى رسيدن به مقام راهى بهتر از اين نبود؟ كسى كه اهل مقام است، وقتى ببيند جانش در خطر است راهى براى صلح پيدا مى كند. شب عاشورا هم به او پيشنهاد كردند، روز عاشورا هم به او پيشنهاد كردند بيا با يزيد بيعت كن تا سالم بمانى. قبول نكرد و فرمود: "هَيْهات مِنّى الذِّلَة"(26)؛ جريان حرّ و ساير حوادث پيش آمد. به اين مطالب اضافه كنيد آنچه را ما معتقديم و با سندهاى متظافر ثابت شده است و قرائن فراوانى وجود دارد كه امام حسين(ع) مى دانست كشته مى شود. اگر كسى بگويد علم امامت نداشت و الهام خدايى نبود، بنابر حديث هايى كه از خود پيغمبرصلى الله عليه وآله رسيده بود مى دانست كه كشته مى شود. در آن بيانى كه خودش فرمود: "كَأَنّى بِأَوْصالى يَتَقَطَّعُها عسْلانُ الْفَلَواتَ بَيْنَ النَواويسَ وَ كَرْبَلا"(27)، گويا مى بينم كه درندگان بيابان، گرگ هاى بيابان بند از بند من جدا مى كنند. و نيز آن خواب هايى كه ديده شد. مانند آنچه در داستان على اكبرعليه السلام شنيده ايد. اگر اين ها را ضميمه كنيم، به اين معناست كه امام حسين(ع) مى داند پايان اين جريان كشته شدن است، اما با اين حال، زن و فرزندانش را با خود برد. آيا براى اين بود كه به پول برسد؟ به مقام برسد؟ به شهوات دنيا برسد؟ در بيابان كربلا كدام شهوات انسان تأمين مى شود؟ به هيچ وجه نمى توان اين حادثه را به گونه اى تفسير كرد كه اين قيام براى دنيا خواهى، براى رياست طلبى و براى قدرت طلبى بود. هيچ چيز جز اين نبود كه براى احياى دين جدّش كشته شد. البته ممكن است كسانى بگويند حسين عليه السلام اشتباه كرد. بعضى از متعصبين و ناصبى هاى منسوب به اسلام هستند كه مى گويند حق نبود كه حسين(ع) اين كار را بكند. اما قبول دارند كه او اين كار را براى احياى دين انجام داد. اين حادثه با همه ويژگى هايش يعنى ويژگى هايى كه در خط دادن به انسان، و در آموختن درس فداكارى مؤثر است، قابل خطا نيست؛ و در اين كه حجت بر مسلمانان تمام شده باشد و بدانند كه اگر شرايطى مثل شرايط زمان امام حسين(ع) پيش آمد، بايد همان حركت را انجام دهند، قابل تفسير غلط نيست. البته كسى اين گونه القاء شبهه نكند كه فلانى گفته است بايد مردم حادثه عاشورا را تكرار كنند. مى گويم اگر آن شرايط پيش آمد، بايد همان كار امام حسين(ع) را انجام دهيم. به هر حال، ويژگى امام حسين(ع) در اين است كه اين حركت او به هيچ وجه قابل تفسير غلط نبود و چنين ابهامى در اطراف آن به وجود نمى آمد كه براى دنيا پرستى و رياست طلبى اين كار را كرده باشد . اين است كه هر كس به اين حادثه توجه كند، نور هدايت در دلش مى تابد و وجدانش بيدار مى شود، عواطف مذهبى او شكوفا مى شود و احساس مسؤولت در دلش پديد مى آيد. آيا دينى كه سزاوار است شخصيتى مانند حسين(ع) با تمام بستگان و حتى با طفل شيرخواره اش براى آن شهيد شود، من و شما در برابر آن مسؤولت نداريم؟ آيا چنين چيزى ممكن است؟ اين است كه "اِنَّ الْحُسَيْنَ... مِصْباحُ الهُدىً" اين چراغى است برافروخته فراروى انسانيت تا روز قيامت، كه هر كس از هر جا به اين چراغ نگاه كند راه را پيدا مى كند و كسى نمى تواند در آن ابهامى ايجاد كند. اين يك طرف قضيه است كه ديديم مسلمانان از ابتدا، لااقل از اولين روزهاى شهادت امام حسين(ع) كه حركت توّابين شروع شد تا امروز، همه در بزرگداشت اين قيام اهتمام داشته اند، در گريه كردن، در فداكارى كردن، در عشق بازى كردن با نام حسين(ع). يك ذره خاك كربلا را مى آورند و با چه قداستى احترام مى كنند. اگر روزى به بيمارى صعب العلاجى مبتلا شوند به اندازه دانه عدسى از آن تناول مى كنند تا شفا پيدا كنند. اين يك سوى قضيه است. طرف ديگر قضيه را هم توجه كنيد. چقدر تلاش شد تا نام حسين(ع) از بين برود. آن ها چه دشمنى با حسين عليه السلام داشتند؟ نام حسين(ع) با زندگى آن ها چه مى كرد كه حاضر شدند انسان هايى را بكشند براى اين كه ديگر مردم به زيارت امام حسين(ع) نروند؟ حاضر شدند آب بر قبر حسين(ع) ببندند تا آثارى از قبر حسين(ع) باقى نماند. روى قبر مطهر زراعت كنند، آن را شخم بزنند، بذر بپاشند كه معلوم نشود اين جا كجا بوده است. چرا اين گونه بوده است؟ از اين دشمنى ها چه بهره اى نصيبشان مى شد؟ راه دور نرويم؛ هنوز در بين ما پيرمردها و پيرزن هايى هستند كه آغاز سلطنت آن نابكار را به ياد دارند كه عزادارى را ممنوع كرده بود. وعاظ حق نداشتند لباس روحانيت بپوشند. اجازه نمى دادند از جايى صداى مرثيه خوانى بلند شود و مجلسى به نام امام حسين(ع) تشكيل شود. بنده چهار - پنج ساله بودم و يادم هست كه شب از روضه خوان دعوت مى كردند، كت و شلوار مى پوشيد، مى آمد داخل دالان منزل لباس خود را عوض مى كرد، عمامه مى گذاشت و مى آمد در زيرزمين خانه و آرام روضه مى خواند كه مبادا صداى روضه اش به كوچه برسد و مأموران دولتى او را تعقيب كنند. اين چيزى است كه خودم به خاطر دارم. مگر نام سيدالشهداء(ع) چه مشكلى براى حكومت پهلوى داشت؟ چرا اين قدر دشمنى مى كنند؟ چرا امروز هم به صورت مدرن با نام سيدالشهداء(ع) دشمنى مى كنند؟ اين ها كه به اصطلاحِ خودشان، خود را روشنفكر دينى مى دانند و بهتر است بگوييم بى دينان تاريك فكر! چون نه از دين بهره اى دارند و نه از فكر روشن اثرى، اين دشمنى كه اين ها با نام حسين(ع) مى كنند چه دشمنى است؟ چه اصرارى دارند بر اين كه شهادت امام حسين(ع) قضيه اى عادى و يا عكس العملى در برابر خشونت پيغمبرصلى الله عليه وآله بوده است؟! مى گويند پيغمبر(ص) در جنگ بدر با بنى اميه خشونت كرد، در اين جا هم بنى اميه آتش جنگ را برافروختند و پسر پيامبر(ص) و يارانش را كشتند. اين هم نتيجه آن خشونت بود!(28) بالأخره در جنگ، نان و حلوا پخش نمى كنند. در جنگ بدر، هم از مسلمان ها و هم از كفار كشته شدند؛ ولى از كفار بيش تر كشته شدند و خدا مسلمان ها را پيروز كرد. مى گويند چون در جنگ بدر پيغمبر(ص) با بنى اميه با خشونت برخورد كرد، فرزندان بنى اميه هم با اولاد او همان كار را كردند. اين يك امر طبيعى و عكس العمل زندگى بوده است. پيغمبر(ص) مى بايست آن ها را نمى كشت تا بچه هايشان هم بچه هاى او را نكشند! اين چيز مهمى نيست! به اصطلاح اين روشنفكران كسانى كه مى خواهند از عاشورا درس بگيرند بايد اين گونه درس بگيرند كه در برابر هيچ كس خشونت در پيش نگيرند تا با بچه هايشان خشونت نشود. آن ها مى گويند بايد از عاشورا اين گونه درس گرفت. در نظر اين افراد بايد جهاد، دفاع و امر به معروف و نهى از منكر تعطيل شود تا كسى به ديگرى كار نداشته باشد. يعنى خدا كه دستور داد "قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُم اللَّهُ بِاَيْديكُم وَ يُخْزِهِم وَ يَنْصُرْكُم عَلَيْهِم وَ يَشْفِ صُدُورَ قَومٍ مؤمِنين"(29) العياذ بالله خدا بيجا كرد كه فرمود با مشركين بجنگيد تا خدا آن ها را به دست شما عذاب كند! "يعذبهم الله بايديكم و يخزهم" رسوايشان كند، و "ينصركم عليهم" و شما را بر آن ها پيروز كند "و يشف صدور قوم مؤمنين" تا دل هاى مومنان شاد شود. اين ها آيه قرآن است. باز نگويند خشونت طلب هستى، تئوريسين خشونت هستى. آنچه خواندم آيه قرآن است. اما اين روشنفكران مى گويند قرآن بى خود گفته است. نبايد خشونت به خرج داد، پس خدا اشتباه كرده است! پيغمبرصلى الله عليه وآله كه در جنگ بدر شركت كرد اشتباه كرد، و نتيجه اشتباه پيامبر(ص) اين بود كه فرزندش را كشتند! اما يزيديان تبرئه شدند. آن ها گناهى نداشتند؛ كارشان عكس العملى طبيعى بيش نبود. وقتى پدرى را مى كشند، پسر مقتول هم مى آيد پسر قاتل را مى كشد. اين مى شود اسلام مدرن و قرائت جديد از اسلام! اين مطالب در "روزنامه هاى كثيرالانتشار جمهورى اسلامى ايران" چاپ مى شود و به خورد جوان هاى معصوم ما داده مى شود، تا اين جوان ها بعد از اين، حسين(ع) را اين گونه بشناسند. چرا اين ها با حسين(ع) دشمنى مى كنند؟ جوابش روشن است: حسين (ع) چراغ هدايت است. او نمى گذارد فضا تاريك شود تا مردم به گمراهى بيفتند. او راه را روشن مى كند، وظيفه مردم را روشن مى كند كه چه بايد بكنند، چگونه از دين خود حمايت كنند، نمى گذارد مردم به بهانه تساهل و تسامح، بى غيرت شوند. او مى گويد "هيهات منا الذلة" با اين مكتب چه كنند؟ او را تطميع كنند؟ بگويند به تو پول مى دهيم؟ مگر حسين(ع) پول قبول كرد؟ مگر حسين(ع) رياست پذيرفت؟ اگر بگويند تو را مى كشيم، خوب، خودش آماده شهادت شد، اطفالش را هم به كشتن داد. بالاتر از سياهى كه رنگى نيست.اگر كسى پيرو حسين(ع) شد، نه از آن تطميع ها اثر مى پذيرد، نه از اين تهديدها مى هراسد. حتماً به خاطر داريد كه در جريان نهضت، جوان ها سينه شان را باز مى كردند و به ارتشى هاى پهلوى مى گفتند بزن! از كشته شدن باك نداشتند و اين رمز پيروزى بود. اگر كسى از مرگ نترسيد پيروز است. مرگ اگر مرد است گو نزد من آى تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ من ز او عمرى ستانم جاودان او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ ياران حسين عليه السلام شب عاشورا با مرگ عشق بازى مى كردند. پيرمردها تنوير و خضاب كردند. اين مكتب قابل شكست نيست، مگر اين كه آن را مخدوش و تحريف كنند. بنابراين از يك طرف چرا مسلمان ها، آن ها كه شير پاك خورده اند و آنان كه حلال زاده هستند، تا اين اندازه به حسين(ع) علاقه دارند؟ و آن ها كه با نام حسين(ع) دشمنى مى كنند، چرا چنين مى كنند؟ علت اين دشمنى روشن است، چون حسين(ع) چراغ هدايت است و نمى گذارد مردم گمراه شوند. بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. فرارسيدن ايام سوگوارى سالار شهيدان ابى عبد الله الحسين عليه السلام را به پيشگاه ولىّ عصر ارواحنا فداه، مقام معظّم رهبرى، مراجع تقليد و همه شيفتگان مكتب اهل بيت عليهم السلام تسليت عرض مى كنيم و از خداى متعال درخواست مى كنيم كه در دنيا و آخرت دست ما را از دامان آن حضرت كوتاه نفرمايد. شب هاى گذشته چند سؤال مطرح شد و هدف اين بود كه اين گونه سؤال ها را كه به طور طبيعى براى نوجوانان مطرح مى شود، در حدّ توان و با بيانى نسبتاً روشن و قابل فهم عرضه كنيم تا خدمتى به فرهنگ عاشورا كرده باشيم. البته جواب اين سؤال ها براى همه ما به صورت اجمال ثابت است. اما در مقام بحث و گفتگو، شايد براى نوجوانان به صورت تفصيلى مشخص نباشد. سؤال اين بود كه چرا بايد براى سيدالشهداء(ع) عزادارى كنيم؟ و بعد اين سؤال مطرح شد كه چرا در ميان ائمه اطهارعليهم السلام بيش تر توجهات به سيدالشهداء(ع) معطوف است و عمده عزادارى ها براى ايشان و به نام آن حضرت انجام مى شود؟ و چرا در روايات براى سيدالشهداء(ع) ويژگى هاى خاصى ذكر شده است؟ و چرا اين توجهات و عزادارى ها در فرهنگ شيعه جايگاه خاصى را به خود اختصاص داده است؟ در اين زمينه، مطالبى عرض شد. وقتى سؤال عميق تر بررسى شود طبعاً اين پرسش مطرح مى شود كه چرا بايد شرايطى پيش بيايد كه على رغم آن كه زمان زيادى از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نگذشته بود، نوه عزيز او به اين صورت فجيع به شهادت برسد؛ به صورتى كه اگر نگوييم در تاريخ بى نظير است، مى توان گفت بسيار كم نظير است. شايد بخشى از حوادث آن را بتوان در تاريخ يافت، اما نمونه اى از حوادث كربلا را به صورت يكجا در هيچ موردى نمى توان ديد. در تاريخ، نمونه اين مجموعه مصيبت ها را كه در ظرف چند روز پى در پى اتفاق افتاده باشد، سراغ نداريم. البته ما از تاريخ تمام كشورهاى عالم اطلاع نداريم، اما به اندازه اى كه شنيده ايم و نقل كرده اند اين گونه حادثه اى را با اين خصوصيات نمى توان يافت. به هر حال وضع بسيار فجيعى بود. حتى اگر ما فرض كنيم بسيارى از مطالب نقل شده در كتاب هاى مقتل و آنچه مرثيه خوان ها مى گويند، چندان اعتبار و سندى نداشته باشد البته كسانى كه با تاريخ و مقتل آشنايى دارند، مى دانند كه ممكن است بسيارى از اين مطالب واقع شده باشد. اما يك سرى قطعيات وجود دارد كه جاى هيچ شك و ترديدى در آن ها نيست. اگر فقط به همان موارد قطعى هم توجه كنيم مى بينيم بسيار رفتارهاى قساوت آميز، بى رحمانه، دور از انصاف، دور از انسانيت و حتى دور از خوى عربى انجام شده است. آخر عرب ها در ميان اقوام دنيا ويژگى هايى را به خود اختصاص مى دهند و به آن مى بالند و آن ها را از صفات برتر خود مى دانند و كمابيش نيز اين طور است. مثلاً مهمان نوازى براى عرب ها يك صفت شناخته شده و ثابت است. اين صفت از قديم براى عرب ها شناخته شده بود و حالا هم همين طور است. صفت ممتاز و خوى پسنديده اى است كه اعراب دارند. البته بسيارى از مردمان ديگر هم كه به صورت قبيله اى و ايل نشينى زندگى مى كنند اين صفت را دارند. امّا شايد در عرب ها از قديم اين صفت برجسته تر بوده است. اگر كسى بر عربى وارد شود و چيزى از او نخورد، نياشامد، تناول نكند، اين به منزله جنگ با او تلقّى مى شود. آن قدر پذيرايى از مهمان را لازم مى دانند كه اگر كسى بر آن ها وارد شود، حتماً بايد چيزى تناول كند. با توجه به اين صفت عرب، آن ها از يك گروه مهمان با دوازده هزار نامه دعوت مى كنند، ولى حتى از دادن يك جرعه آب به طفل شش ماهه آن ها امتناع مى كنند. اين قساوت را در كجاى تاريخ مى توان يافت؟ چرا اين مصيبت ها اتفاق افتاد؟ چطور شد كه اين حادثه عظيم، اين مسائل غير قابل وصف و غير قابل هضم كه تصوّر آن مشكل است و انسان به سختى مى تواند باور كند كه چنين چيزهايى واقع شده باشد، اتفاق افتاد؟ البته اين سؤال براى هر كسى ممكن است مطرح شود، طبعاً براى نوجوانى كه تازه با اين مسائل آشنا مى شود، بصورت جدى تر مطرح مى شود، كه چرا اين گونه شد؟ آيا عدّه اى دشمنان كافر از خارج مرزهاى اسلامى اين حوادث را آفريدند؟ آيا آن ها كه با فرزندان پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله به اين صورت برخورد كردند، از كفار، از مشركين يا از مذاهب ديگر بودند؟ يهودى بودند يا نصرانى بودند؟ تاريخ مى گويد خير، چنين چيزى نبود. هيچ كس تا حالا نگفته است كه يهوديان آمدند حادثه كربلا را آفريدند، با اين كه قرآن مى فرمايد: "أَشَدُّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُود"(30)؛ ولى هيچ كس نگفته است كه اين حادثه را يهوديان ايجاد كردند و قاتلان سيدالشهداء(ع) يهودى بودند، هيچ كس نگفته است كه قاتلان سيدالشهداء(ع) نصرانى بودند، هيچ كس نگفته است كه قاتلان سيدالشهداء(ع) زرتشتى بودند و هيچ كس نگفته است كه قاتلان سيدالشهداء(ع) مشرك بودند. چطور شد كه مسلمان ها خودشان اقدام به چنين كار پستى كردند، يك چنين گناه بزرگى و يك چنين جنايت نابخشودنى را مرتكب شدند؟ سؤال بسيار مهم و بجايى است، و جا دارد كه جوابى روشن و تفصيلى به آن داده شود. به عنوان مقدمه براى رسيدن به جواب كامل، بايد حداقل تاريخ صدر اسلام از زمان ظهور پيامبر (ص) و سپس زمان خلفا را مرور كنيم و براى اين كه به جواب روشن و قانع كننده اى برسيم بايد آن تاريخ را به صورت تحليلى بررسى كنيم. ولى اين بررسى تحليلى، در حدّ تخصّص بنده و در ظرفيت يك مجلس نيست. بنا بر اين بايد حداقل مرورى اجمالى به آن تاريخ بكنيم. كسانى كه مايل باشند مى توانند بيش تر تحقيق كنند. پيشينه تاريخى واقعه عاشورا در زمان ظهور و حيات پيامبر اكرم(ص) در ميان مسلمانان كسانى بودند كه اسلام را چندان قبول نداشتند و به دلايلى از روى كراهت مسلمان شده بودند، و تظاهر به اسلام كرده بودند. در اين زمينه نيز در قرآن آياتى آمده و حتى سوره اى به نام "منافقون" داريم، و در موارد متعددى در اسلام صحبت از منافقان شده است كه اظهار ايمان مى كنند و دروغ مى گويند، و حتى بر اظهار ايمان قسم مى خورند: "اِذا جائَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ اِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ"(31)، تا آخر سوره. و موارد فراوانى از آيات ديگر درباره وجود اين گروه در ميان مسلمانان و اين كه به صورت واقعى ايمان نياورده بودند. قرآن حتى آن كسانى را كه ايمان ضعيف و متزلزلى داشتند، نيز گاهى جزء منافقان به حساب مى آورد. مثلاً در يك جا در وصف آنان مى فرمايد: "... وَ اِذا قامُوا اِلى الصَّلوةِ قامُوا كُسالى يُراءُونَ النَّاسَ وَ لايَذْكُرُونَ اللَّهَ اِلاَّ قَليلاً"(32)، از اوصاف منافقان اين است كه با كسالت در نماز شركت مى كنند؛ در مسجد نماز مى خوانند اما كسل و بى حال هستند و از روى رياكارى است و در دل به خدا توجه نمى كنند مگر اندكى. به هر حال اين آيه نشان مى دهد كه مرتبه اى از توجه را داشته اند. شواهد زيادى هست كه قرآن كسانى را كه ايمان ضعيفى داشتند و ايمان آن ها به حد نصاب نمى رسيده نيز جزو منافقان حساب كرده است. البته الان در صدد بررسى مصاديق اين آيات نيستيم. گروهى از ايشان كسانى بودند كه بعد از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله على رغم دشمنى ها و كينه توزى هاى فراوانى كه كرده بودند دست محبت بر سر اين ها كشيد، و آنان را "طُلَقاء" يعنى "آزاد شدگان" ناميدند، بسيارى از بنى اميّه از اين ها هستند. آنان بعداً در بين مسلمانان بودند و با آن ها معاشرت و ازدواج داشتند. ولى بسيارى از ايشان ايمان واقعى نداشتند. نه تنها ايمان نداشتند، بلكه اصلاً به پيامبر اكرم(ص) حسد مى بردند: "أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُم اللَّهُ مِنْ فَضْلِه"(33) بعضى از اين افراد از قريش بودند، من را معذور بداريد كه بگويم چه كسانى! شواهدى وجود دارد كه وقتى نام پيامبر اكرم(ص) را در اذان مى شنيدند، ناراحت مى شدند. دو عشيره در قريش بودند كه حكم پسر عمو را داشتند. در مورد پيامبر(ص) مى گفتند اين پسر عمو را ببين، طفل يتيمى بود، در خانواده فقيرى بزرگ شد، حالا به جايى رسيده كه در كنار اسم خدا نام او را مى برند، و از اين وضعيت ناراحت مى شدند. به هر حال بعضى از آنان بعد از وفات پيامبر(ص) در حدود بيست و پنج سال به منصب هايى در جامعه اسلامى رسيدند تا بالاخره نوبت به حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد. خوب، مى دانيد قبل از اين كه اميرالمؤمنين(ع) به حكومت ظاهرى برسد، معاويه در شام از طرف خليفه دوّم به عنوان يك عامل، يك والى يا به اصطلاح امروزى استاندار منصوب شده بود؛ و بعداً از طريق خليفه سوّم كاملاً تأييد و تثبيت شد. حتى چون خويشاوندى با خليفه سوّم داشت اختيارات بيش ترى به او داده شد. لذا معاويه در شام دستگاهى براى خود فراهم كرده بود. شام از مدينه دور بود و جزء منطقه تحت نفوذ دولت روم به شمار مى رفت. مردم شام تازه مسلمان بودند. آنان بيش تر با رومى ها در تماس بودند و بسيارى از آن ها با هم ارتباط نزديك داشتند. مردم شام با توجه به منطقه جغرافيايى و حاكمى كه در طول ده ها سال بر آن ها حكومت كرده بود،آن قدر فرصت پيدا نكرده بودند كه معارف اسلامى را به صورت صحيح و كامل ياد بگيرند. معاويه هم چندان علاقه اى به اين كه آنان اسلام را به خوبى ياد بگيرند، نداشت. او مى خواست رياست و سلطنت كند؛ كارى نداشت به اين كه مردم ايمان داشته باشند يا نه. تا بالأخره بعد از اين كه اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت ظاهرى رسيدند، معاويه به بهانه اين كه على(ع) قاتل عثمان است شروع به شورش كرد و بناى جنگ با آن حضرت را گذاشت. من به طور خلاصه بيان مى كنم و فقط اشاره اى به نقطه هاى عطف تاريخ دارم. معاويه مدتى را در جنگ با اميرالمؤمنين(ع) گذراند تا به كمك عمرو عاص و بعضى ديگر از خويشاوندان، دوستان، بستگان و بزرگان قريشِ قبل از اسلام، توانست با توطئه ها و نقشه ها و به كمك خوارج، جنگ صفين را به ضرر اميرالمؤمنين(ع) خاتمه دهد. در آن جنگ مسأله حكميّت را مطرح كردند و خلافت را به معاويه دادند و بالاخره اميرالمؤمنين(ع) به دست خوارج به شهادت رسيد. بعد از آن حضرت، نوبت به امام حسن(ع) رسيد و امام حسن(ع) هم مدّت كوتاهى مبارزه اى را كه اميرالمؤمنين(ع) شروع كرده بودند، ادامه داد. پس از مدّتى، معاويه از زمينه هايى استفاده كرد و كارى كرد كه امام حسن(ع) مجبور به پذيرفتن صلح شد. از اين مقطع تا حدودى به وقايع نزديك مى شويم. از اين جا به بعد نقشه هايى كه معاويه مى كشد، بسيار ماهرانه است. اگر بخواهيم در آن دوران و دوران هاى گذشته چند سياستمدار نشان دهيم كه از انديشه مؤثرترى نسبت به طبقه متوسّط مردم برخوردار بودند، و در سياست شيطانى نبوغى داشتند، حتماً بايد معاويه را نيز جزو سياستمداران شيطانى به حساب آوريم. البته اين يك بررسى تحليلى است؛ اگر بخواهيم اين مطلب را تفصيلاً از نظر تاريخى اثبات كنيم بايد اسناد و مدارك را بررسى كرد. اما تحليل اين است كه معاويه به اين نتيجه رسيد كه بايد از زمينه هايى به نفع حكومت و توسعه قلمرو سلطنت خود استفاده كند. اسم حكومت آن ها "خلافت" بود، امّا در واقع مثل روم و فارس حكومت سلطنتى بود. اصلاً آن ها آرزوى كسرى و قيصر شدن و برپايى چنين سلطنتى را داشتند. آنان براى برقرارى و ادامه حكومت خود در جامعه آن روز زمينه هايى را يافتند كه مى توانستند از آنها بهره بردارى كنند. زمينه هاى اجتماعى انحراف جامعه 1. سطح فرهنگى جامعه؛ اوّلين زمينه، سطح نازل فرهنگى مردم بود. درست است كه چند دهه از اسلام و گسترش اسلام گذشته بود، اما ارتقاء فرهنگى چيزى نيست كه به اين سادگى و سرعت از مدينه تا اقصى نقاط شام گسترش يابد و در اذهان مردم نفوذ پيدا كند. اين كه همه كاملاً با فرهنگ اسلامى تربيت شوند و سطح معرفت آن ها بالا رود به اين سادگى ها تحقق يافتنى نيست. مخصوصاً وقتى حكومت منطقه در دست كسى مثل معاويه باشد. به هر حال، يكى از زمينه هايى كه معاويه روى آن حساب مى كرد، نازل بودن سطح فرهنگ جامعه بود. 2. روح زندگى قبيله اى؛ يكى ديگر از زمينه هاى مورد استفاده معاويه اين بود كه روح زندگى قبيله اى در زمينه فرهنگى چنين اقتضا مى كرد كه اگر رئيس قبيله در كارى پيشقدم مى شد، همه افراد قبيله و دست كم اكثريّت به راحتى به دنبال او راه مى افتادند. اين روحيه، هم در جهت مثبت و هم در جهت منفى نمونه هاى فراوانى دارد. اگر رئيس قبيله اى به پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله ايمان مى آورد، به سادگى و بدون هيچ مقاومتى ساير افراد قبيله همه مسلمان مى شدند؛ و اگر رئيس قبيله مرتد مى شد، همچنان كه بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) اتفاق افتاد، به راحتى افراد قبيله هم به دنبال او از اسلام برمى گشتند. اين تبعيت افراد قبيله از رئيس خود از زمينه هايى بود كه معاويه روى آن حساب مى كرد و از آن بهره بردارى مى كرد. 3. ضعف ايمان؛ زمينه ديگر، ضعف ايمان مردم بود. به خصوص در منطقه شام كه مردم فاقد مربيان دينى بودند، اين ضعف بيش تر مشهود بود. حتى در خود مدينه كه مردم زير نظر پيغمبر اكرم(ص) تربيت شده بودند و هنوز مدتى از وفات پيامبر اكرم(ص) نگذشته بود، داستان غدير را فراموش كردند، چه رسد به مردم شام در آن روزگار كه داستان هاى عجيبى درباره نادانى و جهالتشان در تاريخ ثبت شده است. اين ها زمينه هايى بود كه معاويه از آن استفاده مى كرد: جهالت مردم، نازل بودن سطح فرهنگ مردم، حاكم بودن روح قبيله اى. در اصطلاح به اين موارد "زمينه" مى گويند. عوامل انحراف جامعه امّا سه عامل هم وجود داشت كه معاويه از آن ها براى كار بر روى اين زمينه ها استفاده مى كرد. البته استفاده از اين عوامل چيز تازه اى نيست، امّا معاويه آن ها را خوب شناخت و به خوبى از آن ها بهره بردارى كرد. معمولاً همه سياستمداران دنيا از قديم الايّام تا جديدترين دوران در دنياى مدرن از همين سه عامل استفاده مى كرده و مى كنند. 1. تبليغات؛ عامل اوّل تبليغات است كه همه سياستمداران سعى مى كنند به وسيله آن، افكار مردم را عوض كنند و به جهتى كه مى خواهند سوق دهند. از آن جا كه فرهنگ ها و جوامع فرق مى كنند، كيفيت به كار گرفتن عوامل تبليغاتى نيز فرق مى كند. آن روز عوامل تبليغاتى در درون جامعه اسلامى مسأله اومانيسم، پلوراليسم يا حقوق بشر امروزى نبود، كسى به اين حرف ها گوش نمى داد، اسلام حاكم بود. مردم به پيغمبرصلى الله عليه وآله و خدا معتقد بودند، قرائت هاى گوناگون از دين و حرف هايى از اين قبيل هم خريدار نداشت. ولى عوامل ديگرى بود كه مى توانستند در تبليغات از آنها استفاده كنند. از جمله ابزار تبليغاتى مورد استفاده در آن زمان، هنر و ادب، به ويژه شعر بود. شعر در ميان اعراب آن عصر جايگاه بسيار مهمى داشت. همه شما كم و بيش مى دانيد معاويه سعى مى كرد شعراى معروف و برجسته اى را به كار بگيرد تا اشعارى در مدح او و ذمّ مخالفانش بسرايند و در ميان مردم منتشر كنند. شايد يكى از برجسته ترين اين شاعران، اخفل نصرانى بود. شاعر بسيار ماهرى بود، و شاگردانى را براى اين كار تربيت مى كرد. اما بين كسانى كه به اسلام بيش تر گرايش داشتند آنچه براى آن ها معتبر بود، قرآن و حديث بود. لذا معاويه سعى مى كرد كسانى را تقويت و تشويق كند كه حديث بسازند. ابوهريرة يكى از حديث سازان معروف است كه خود علماى اهل تسنن درباره او كتاب ها نوشته اند. احاديث عجيبى جعل مى كرد، و آن احاديث جعلى را به پيامبرصلى الله عليه وآله نسبت مى داد. مردم ساده لوح هم زود باور مى كردند. همين طور كسانى كه آن زمان به نام قُرّاء ناميده مى شدند. قارى بودن در آن زمان مقام مهمى بود، البته قرائت فقط اين نبود كه مثلاً با لحن يا با تجويد قرائت قرآن بكنند. علماى بزرگ دين را در آن زمان قارى مى ناميدند و ايشان كسانى بودند كه قرآن را به خوبى مى خواندند و آن را تفسير مى كردند، مفاهيم قرآن را تبيين مى كردند و غالباً حافظ قرآن بودند. معاويه به خصوص سه دسته قرّاء، شاعران و محدّثان، را به كار مى گرفت تا دستگاه تبليغات منسجم و همه جانبه اى را به نفع خود به راه اندازد. 2. تطميع؛ عدّه اى را با استفاده از ابزار شعر، حديث و قرآن فريب مى داد، اما همه تحت تأثير اين تبليغات نبودند. رؤساى قبيله ها را بيش تر از راه تطميعِ دادن پست و مقام، هدايا، جوايز سنگين و كيسه هاى طلا فريب مى داد و آن ها را مجذوب خود مى كرد. يك سكه طلا امروز براى ما خيلى ارزش دارد، يك كيسه طلا، صد هزار دينار طلا و يا حتى يك ميليون دينار طلا چقدر ارزش دارد گفتن اين ارقام آسان است. هنگامى كه براى رئيس قبيله اى سكه هاى طلا را مى فرستاد، كم تر كسى بود كه در برابر آن سكه هاى طلا خاضع نشود. معاويه رؤساى قبايل را به اين وسيله مى خريد. 3. تهديد؛ و بالأخره ساير مردم جامعه را هم با تهديد، مطيع خود مى كرد. كسانى كه مخالفت مى كردند، به محض اين كه به معاويه بد مى گفتند و انتقادى مى كردند، فوراً جلب مى شدند، آنان را كتك مى زدند، زندانى مى كردند، و در نهايت مى كشتند. معاويه خيلى راحت با اين سه عاملِ "تبليغ" به وسيله شعرا، محدّثين و قرّاء، و عامل "تطميع" نسبت به رؤساى قبايل و اشخاص سرشناس، و عامل "تهديد" نسبت به ساير مردم، و به كار گيرى اين ابزارها جامعه را به سوى اهداف شيطانى خود منحرف كرد. معاويه جامعه شام را با اين سه عامل و در سايه زمينه هايى كه اشاره شد آن گونه كه مى خواست ساخت و اداره كرد. اين كار معاويه چه نتايجى داد؟ مردم چگونه تربيت شدند؟ الان فرصت نيست كه اين مطلب را به تفصيل بيان كنيم. بارها شنيده ايد كه معاويه جامعه دلخواه خود را بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام و اندكى هم در زمان امام حسن عليه السلام، تا حدود بيست سال، (تقريباً از سال چهل تا شصت هجرى) ساخت. قبل از شهادت اميرالمؤمنين(ع) حدود بيست سال ديگر هم از زمان عمر بن خطّاب تا شهادت اميرالمؤمنين (ع)، معاويه در شام حكومت كرده و زمينه هايى را فراهم كرده بود. براى اين كار تجربه كافى داشت، اشخاص را شناسايى و آزمايش كرده بود و نهايتاً اين نقشه را با استفاده از اين سه عامل به اجرا گذاشت. سال هاى آخر عمر معاويه كه رسيد وصيّتى كرد. خيلى علاقه داشت كه اين سلطنت در خاندانش باقى بماند. مى خواست يزيد جانشين وى بشود، خودش هم خوب مى دانست كه يزيد آن گونه كه بايد و شايد لياقت حكومت را ندارد. خيلى هم سعى كرد او را به وسيله افرادى تربيت كند، و حتى كسانى را گمارد كه مراقب او باشند. معاويه براى يزيد وصيتى هم كرد. بنا بر آنچه نقل شده است در آن وصيت خطاب به يزيد گفت: من زمينه اى براى سلطنت تو فراهم كردم كه هيچ كس ديگر براى فرزندش نمى توانست فراهم كند. حكومت براى تو مهيّا است. به اين شرط كه تو چند چيز را رعايت كنى. نخست دستوراتى نسبت به مردم مدينه و حجاز به او داد. گفت مردم عراق مى خواهند هر روز حاكمشان عوض شود، اگر هر روز گفتند حاكم را عوض كن تو هم اين كار را بكن. اين بهتر از اين است كه صد هزار شمشير عليه تو كشيده شود. همچنين گفت مردم حجاز را احترام كن، اين ها خود را متولّى اصلى اسلام مى دانند، هر وقت نزد تو آمدند از آن ها پذيرايى كن. جوايزى به آنان بده، و اگر آن ها نيامدند تو نماينده اى نزد آن ها بفرست تا جوياى احوال آنان بشود و از آن ها دلجويى كند. اين نصيحت ها را به يزيد مى كند. بعد مى گويد: چند نفر هستند كه به آسانى زير بار تو نمى روند؛ فرزند ابى بكر، فرزند عمر، فرزند زبير و بالاخره فرزند على عليه السلام. اين چهار نفر كه سه نفرشان از فرزندان خلفا هستند، يك نفر ديگر هم فرزند زبير كه در مقام احراز خلافت بود، و از اصحاب شوراى شش نفرى به شمار مى رفت، بايد مراقب اين چهار نفر باشى. معاويه در مورد هر يك از آن ها به يزيد مى گويد كه با آن ها چگونه رفتار كند، تا به امام حسين مى رسد و مى گويد: با حسين (ع) مقابله نكن! تا مى توانى سعى كن از او بيعت بگيرى، اگر بيعت نكرد و با تو جنگيد و بر او پيروز شدى باز هم با او مهربانى كن. به صلاح تو نيست با حسين(ع) دربيفتى. حتّى اگر كار به جنگ كشيد، در جنگ هم پيروز شدى، بعد هم با حسين(ع) بد رفتارى نكن، فرزند پيامبرصلى الله عليه وآله است. در ميان مردم جايگاه خيلى مهمى دارد و شخصيّت او با ديگران بسيار فرق دارد. اين نصيحت ها را به يزيد كرد ولى به هر حال اين گونه نشد. يزيد به محض اين كه به خلافت رسيد - بر اساس آنچه در تاريخ نقل شده است - فوراً به حاكم مدينه دستور داد از اين چند نفر بيعت بگيرد، و اگر بيعت نكردند سر آن ها را ببُرد! البته تفصيل اين مطالب را نمى خواهم عرض كنم. اين داستان ها را بارها شنيده ايد. نوجوان ها ممكن است خيلى نشنيده باشند، ولى به هر حال نمى خواهم بحث را در نقل تاريخ بگذرانم. خواستم تحليلى بكنم كه چگونه شد كه مردم به اين آسانى در مدّت كوتاهى دست از اسلام كشيدند، و نوه پيامبرشان را كشتند. آن هم چه فرد عزيز و دوست داشتنى، كسى كه همين افراد هنگامى كه ظاهر او را مى ديدند، عاشق جمالش مى شدند؛ اخلاق او را كه مى ديدند عاشق اخلاقش مى شدند؛ اگر كسى از او چيزى مى خواست به گونه اى به او مى داد كه نگاه آن سائل در چشم آن حضرت نيفتد و خجالت نكشد؛ چنين كسى را به اين وضع قساوت آميز و ضد انسانى كشتند. چرا بايد اين گونه بشود؟ بيان اين مقدمه براى آن بود كه ببينيد فرهنگ آن جامعه چگونه فرهنگى بود؟ مردم چگونه بودند؟ مؤمنان واقعى كه ايمان در اعماق دلشان نفوذ كرده باشد، نه تنها در آن زمان كم بودند، بلكه هميشه كم بوده اند و هميشه كم خواهند بود. هنر رهبر در جامعه اين است كه فكر و عقيده افراد متوسّط را جهت بدهد و اگر به سطح عالى برسانند، عملاً امكان ندارد. هنر يك رهبر شايسته اين است كه سعى كند روز به روز افكار متوسّط را و لو اندكى، به سوى خير جهت بدهد، تا آن ها به حق نزديك تر شوند. ولى به هر حال مؤمنان كاملى كه هيچ شرايطى نتواند آن ها را عوض كند، بسيار كم هستند، آن زمان هم خيلى كم بودند. معاويه با استفاده از ضعف هاى فرهنگى، ضعف ايمان و ضعف شناخت، توانست به وسيله سه عامل تبليغ و تهديد و تطميع، مردم را به جهتى كه مى خواهد سوق بدهد. اگر امام حسين عليه السلام يا امام حسن عليه السلام يا هر امام ديگرى در اين شرايط مى خواستند با معاويه مقابله كنند، ترور پنهانى را در پى داشت، و بعد هم به كمك دستگاه هاى تبليغاتى خود با اشعارى كه مى سرودند و يا با احاديثى كه جعل مى كردند، انبوهى از اتهامات و افترائات عليه آن ها رواج مى دادند و عده اى وعاظالسلاطين و آخوندهاى دربارى هم بودند كه عامل گمراه كردن مردم مى شدند و مى شوند. هميشه و در همه جا نقش آن ها براى گمراه كردن مردم از همه بيش تر بوده است، به خصوص در يك جامعه دينى كه مردم چشمشان به دهان علما است. قرآن مى گويد كه هر فساد و اختلافى كه در هر دينى پيدا شد به دست همين علماى خود فروخته بوده است: "فَما اخْتَلَفُوا فيهِ اِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُم الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُم"(34). سر رشته فساد، ايجاد اختلاف، آشوب، انحراف و فتنه در دست كسانى بود كه راه را بلد بودند، دزدانى بودند كه با چراغ آمده بودند و حاكمانى مثل معاويه اين گونه افراد را شناسايى مى كردند، با پول مى خريدند و آن ها را تطميع مى كردند. اگر يكى از اين علما هم غيرتى داشت او را با تهديد و كشتن از صحنه خارج مى ساختند. مثل بسيارى از بزرگان اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام كه يكى پس از ديگرى ترور شدند، يا به بهانه هايى به دار زده شدند. حجر بن عدى، ميثم تمّار و ديگران كه در ايمان خود راسخ بودند و هيچ كدام از اين عوامل در آن ها تأثير نمى كرد، عاقبتِ آن ها قتل و اعدام بود. گاهى اين قتل و اعدام به صورت رسمى و گاهى هم ترور غير رسمى بود. آنچه باعث مى شد كه مردم از دستورات اسلام منحرف شوند و حتى عواطف دينى، سنن قومى، اخلاق عشيره اى و قبيله اى و مهمان دوستى خود را هم از دست بدهند اين سه عامل بود كه معاويه از آن ها استفاده مى كرد. در همه زمان ها همين سه عامل موجب فساد، فتنه و انحراف بوده، هست و خواهد بود. اگر ما بايد درسى از عاشورا بگيريم، بايد اين گونه درس بگيريم. فكر كنيم چگونه شد مردمى كه حسين عليه السلام را روى دست پيامبرصلى الله عليه وآله ديده بودند، و بارها مشاهده كرده بودند وقتى پيامبر اكرم(ص) بالاى منبر مشغول سخنرانى بودند و حسين(ع) از پله هاى منبر بالا مى آمد پيغمبر اكرم(ص) پايين مى آمدند و او را در آغوش مى گرفتند؛ حضرت گريه او را تحمّل نمى كرد. اين قدر رعايت حسين(ع) را به مردم سفارش مى كرد، اما همين مردم چنين رفتارى با امام حسين(ع) كردند. تشابه جامعه ما با زمان امام حسين عليه السلام امروز هم اگر كسى بخواهد جامعه اسلامى را از مسير خود منحرف كند، ابزارى غير از سه عامل تطميع، تهديد و تبليغات ندارد. شما خيال نكنيد اگر كسى بخواهد حكومت انقلاب اسلامى ايران را نابود كند، حتماً بايد از ينگه دنيا بيايد. بلكه در درون همين كشور منافقانى هستند و همان كارى را مى كنند كه منافقان صدر اسلام با حسين(ع) كردند. آن روز هم احتياجى نبود از روم و ايران يا از چين و ماچين بيايند، پسر عموهاى خود حسين(ع) بودند. منظورم پسر عموى نزديك و بدون واسطه نيست، بلكه عشيره هايى كه مربوط به قريش است. بنى اميه و بنى هاشم، عموزاده بودند. در جامعه امروزى علاوه بر مصيبت خيانت خودى ها، كمك هاى خارجى هم اضافه شده است. امّا نقش مستقيم را عوامل داخلى ايفا مى كنند. فكر نكنيد اگر بخواهند مسير انقلاب اسلامى ايران منحرف بشود حتماً آمريكا بايد مستقيماً عمل كند. آمريكا عوامل داخلى را شناسايى مى كند، آن ها را به وسيله حمايت تبليغاتى، كمك هاى مالى و احياناً قضاياى ديگرى، مانند ايجاد فتنه ها، آشوب ها و ترورها تقويت مى كند. درست است كه بسيارى از اين ترورها به دست منافقان انجام گرفته است، اما منافقان كه آمريكايى نيستند؛ از كجا آمده اند؟ از همين جامعه ايرانى آمده اند و بسيارى از اين ها به نام طرفدارى از اسلام به وجود آمدند. ملحدى كه امروز عليه اسلام و عليه امام قدس سره سخن مى گويد و در خارج مصاحبه مى كند، او از درون جامعه اسلامى سر بر آورده و شايد روزگارى هم به عنوان محافظ امام(ره) در اين جامعه زندگى مى كرده است؛ و امروز اسلام را انكار مى كند! و مى گويد امام قدس سره را بايد به موزه تاريخ سپرد!(35) چنين فردى حتماً نبايد از آمريكا بيايد. لكن اين كه چنين افرادى روزگارى به عنوان محافظ امام(ره) در اين جامعه زندگى مى كرده اند، به اين معنا نيست كه آمريكا آن ها را تأييد نمى كند. چطور است كه وزير خارجه آمريكا يا ساير شخصيت هاى بيگانه، از اين كه - به اصطلاحِ خودشان - دموكراسى در ايران رواج پيدا كرده و مطبوعات آزاد شده اند كه هر غلطى بخواهند بكنند، اظهار خوشحالى مى كنند؟ اگر دشمنان اميد دارند روزى بتوانند به ايران برگردند و سلطه شيطانى خود را دوباره از سر بگيرند، به دليل همين انحرافاتى است كه گوشه و كنار در ميان همين افراد پيدا شده است. متأسفانه برخى از اين افراد در دستگاه حكومتى هم نفوذ كرده اند. اگر حسين عليه السلام "مصباح هدى" است، و نور هدايت را به دل هاى مردم مى تاباند، و راه را براى مردم روشن مى كند، در اين زمان هم بايد از نور حسين(ع) استفاده كرد. از همان راهى كه دشمنان اسلام توانستند اسلام را مسخ و منحرف كنند و عاقبت، حسين (ع) را كشتند؛ امروز هم دشمنان اسلام مى خواهند از همان راه، حسين زمان را از مسير خود برگردانند. امروز هم مى خواهند از همان عوامل و ابزار استفاده كنند؛ راه هاى كلى همان، تبليغ، تهديد و تطميع است. بنده هر چه فكر كردم عامل چهارمى پيدا نكردم، البته زمينه ها متفاوت است. ممكن است اين ها از زمينه هاى ديگرى استفاده كنند. امّا عواملى كه از آن استفاده مى كنند همان سه عامل است. ببينيد امروز دشمنان اسلام در دنيا نسبت به اسلام چكار مى كنند. آيا از تبليغات كم مى گذارند؟ كدام افترا و تهمتى است كه نمى زنند؟ و در همين روزنامه ها كه بسيارى از آن ها با بودجه بيت المال تأمين مى شود با تيراژهاى فراوان اين تهمت ها و افتراها چاپ و پخش مى گردد. بسيارى از جوان هاى ناآگاه ما هم تحت تأثير واقع مى شوند. فكر مى كنيد گناه اين افراد از گناه كسانى كه سيدالشهداء(ع) را به قتل رساندند كم تر است؟ اين افراد، از آن ها چه كم دارند؟ آيا گناه اين ها از گناه معاويه و ياران و طرفداران او كم تر است؟ آيا كسانى كه به نام دين از اين افراد حمايت مى كنند، گناهشان از ابوهريره و امثال وى كم تر است؟ حتى به همان اندازه اى كه امروز اسلام در دنيا گسترش يافته است و بيش تر مطرح مى باشد، گناه اين افراد هم بزرگ تر است. كسانى كه خدمت بكنند، اجرشان بيش تر است، و كسانى كه خيانت بكنند، گناهشان بزرگ تر است. چون محدوده اين خدمت و خيانت وسيع تر است. زمانى كه معاويه تسلط يافت، بر عده اى از مردم مسلط شد كه شتر نر و ماده را از هم تشخيص نمى دادند؛ او نماز جمعه را روز چهارشنبه خواند و كسى هم اعتراض نكرد، حتى يكى از خلفاى اموى، در حال مستى نماز خواند و نماز صبح را چهار ركعت خواند، بعد گفتند نماز صبح دو ركعت است، گفت امروز حال خوشى داشتم، اگر مى خواهيد بيش تر برايتان بخوانم! آن روز دشمنان اسلام بر چنين مردمى حكومت مى كردند، امروز فريب دادن جوانانى كه در انقلاب رشد كرده اند، به اين آسانى ها ممكن نيست. اما حيله هاى دشمنان نيز بسيار پيچيده تر شده است. نكته اى ديگر: شما تاريخ جاهليت را پيش از بعثت پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله نگاه كنيد، آيا در عرب كسى كه به بى رحمى حرمله باشد پيدا مى شود؟ كسى كه طفل شش ماهه اى كه در حال جان دادن است، آخرين لحظات حياتش را مى گذراند، تير سه شعبه زهر آلود به گلوى اين طفل بزند؟ آيا جانورى از اين پست تر پيدا مى كنيد؟ آيا پيش از اسلام چنين كسانى بودند؟ من فكر نمى كنم در ميان همه وحشى هايى كه در زمان قبل از اسلام زندگى مى كردند كسى به اين قساوت وجود داشته باشد. بعد از ظهور و رشد اسلام بود كه شياطينى چون يزيد، شمر و حرمله با اين همه قساوت، براى مبارزه با اسلام پيدا شدند. عجيب است، قرآن وقتى نازل مى شود، مؤمنان را هدايت مى كند، اما بر فساد، انحراف و كفر ظالمين مى افزايد، "وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لايَزيدُ الظَّالِمينَ اِلاَّ خَساراً"؛(36) نتيجه آب باران اين است كه در جايى كه گُل مى رويد، گل هاى با طراوت و خوشبو بيش تر مى شود، اما محلى كه گياه سمّى مى رويد، همان سمّ بيش تر خواهد شد. در جامعه اسلامى، سلمان ها، ابوذرها، عمارها، ميثم تمّارها و سعيد بن جبيرها رشد مى كنند. كسانى پيدا مى شوند كه در شب عاشورا مى گويند اگر هفتاد بار كشته شويم، باز هم آرزو داريم در ركاب تو به شهادت برسيم؛ اين از يك طرف، اما از سوى ديگر آن قساوت ها و بى رحمى ها رشد مى كند. كسانى كه هدايت الهى را زير پا مى گذارند و از رحمت خدا روى بر مى گردانند، بر شقاوت و قساوتشان افزوده مى شود. انقلاب اسلامى ايران از يك طرف گل هايى پروراند كه در طول تاريخ اسلام كم نظير هستند، اگر نگوييم بى نظيرند. بنده زمانى كه طلبه شدم، تا حدودى با تاريخ اسلام، آشنا شدم يكى از بخش هاى تاريخ كه بسيار بر من اثر مى گذاشت و مرا به اعجاب وا مى داشت، داستان حنظله غسيل بود است. در صدر اسلام جوانى بود به نام حنظله، اين جوان عروسى كرد، صبح روز بعد از عروسى در جنگ اُحُد شركت كرد، در حالى كه هنوز فرصت نكرده بود از جنابت شب گذشته غسل كند در جنگ شركت كرد و به شهادت رسيد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود ملائكه را مى بينم كه آب از آسمان آورده اند و حنظله را غسل مى دهند، به همين مناسبت وى حنظله غسيل الملائكه ناميده شد، يعنى حنظله اى كه ملائكه او را غسل داده اند.(37) اين داستان برايم بسيار عجيب بود، كه جوانى شب اول عروسى اش، از بستر عروسى برخيزد و در جبهه شركت كند و به شهادت برسد. اما در داستان انقلاب ما، صدها و هزارها حنظله غسيل الملائكه داشتيم. گل هايى روييدند كه حنظله غسيل الملائكه بايد پاى آن ها را ببوسد. چقدر شهدايى داشتيم كه از خدا خواسته بودند جنازه شان پيدا نشود. يكى از طلاب كه از دوستان نزديك خود ما بود(38)، چند سال در جبهه شركت داشت، تا به فرماندهى لشكر رسيد، هنوز ازدواج نكرده بود، گفت فقط آرزو دارم با يك دختر سيد ازدواج كنم، تا با فاطمه زهراء مَحرَم شوم، آمد ده هزار تومان قرض كرد و با يك دختر سيد ازدواج كرد. بعد از چندين سال جنگ، روز سوم عروسى به جبهه برگشت و به شهادت رسيد. از خدا خواسته بود كه جنازه اش پيدا نشود و پيدا هم نشد. در اين انقلاب از يك طرف اين گل ها روييدند، نوجوان ها و جوان هايى كه ره صد ساله را يك شبه پيمودند. اما در مقابل، منافقان ملحدى تربيت شدند كه نظير آن ها در شيطنت و نفاق در طول تاريخ كم تر ديده مى شود. متأسفانه امروز اين منافقان با احترام در همين جامعه زندگى مى كنند. چرا؟ براى اين كه يك دستگاه تبليغاتى از اول راه انداختند، و به وسيله آن خشونت را محكوم و تساهل و تسامح را ترويج كردند؛ غيرت را از مردم گرفتند تا در مقابل اين حملات ناجوانمردانه به اساس اسلام، كسى اعتراض نكند و نفس نكشد؛ و اگر كسى به خود جرأت اعتراض بدهد او را طرفدار خشونت و تئوريسين خشونت معرفى مى كنند و او بايد به اعدام محكوم شود! اين نقش اول تبليغات بود و هنوز به نحو اتمّ و اكمل ادامه دارد. اين همان نقشى است كه معاويه و همه شياطين عالم، هنگامى كه در مقام سياست بازى قرار مى گيرند، بازى كرده اند. همچنين تطميع، و پول و هدايا فرستادن، به جاهايى كه گفتنى نيست. به كسانى كه هم حزب و هم جبهه آن ها بودند، پست و مقام هايى بخشيدند. و بعد تهديد، على رغم اين كه همه انواع خشونت را محكوم مى كنند، اما در تهديد مخالفان خود، از تهديدهاى تلفنى، روزنامه اى و يا هر شكلى از آن فروگذارى نمى كنند. عين همان سياست هايى كه معاويه عمل مى كرد. راه مقابله با سياست هاى شيطانى حال اگر كسى بخواهد با اين نوع سياست بازى ها مقابله كند راه آن چيست؟ همان راهى است كه حسين عليه السلام نشان داد. شرط اول مقابله با اين نوع سياست بازى ها اين است كه دل به دنيا نبنديم. حسين(ع) فرزندان، دوستان و ياران خود را به گونه اى تربيت كرده بود كه وقتى نوجوان سيزده ساله مى خواست ببيند كه آيا او به شهادت مى رسد يا نه، حضرت فرمودند كه مرگ در كام تو چگونه است؟ گفت "المَوتُ أَحْلى عِنْدى مِنَ الْعَسَل"،(39) اين شعار نبود، قاسم بن حسن در محضر عموى خود شعار نمى داد. آنچه را در عمق قلبش بود گفت. يعنى مرگ از عسل براى من شيرين تر است. آيا تصور آن را مى كنيد كه مرگ در كام يك نوجوان سيزده ساله شيرين تر از عسل باشد؟ البته نه هر مرگى، مرگى كه در راه خدا، در راه انجام وظيفه، در راه خدمت به اسلام باشد، و الاّ مرگ كه شيرينى ندارد، چون صحبت از شهادت بود، حضرت فرمودند مرگ در نظر تو چطور است؟ اگر ما بخواهيم راه حسين(ع) را ادامه دهيم، بايد با اين توطئه هاى شيطانى پيچيده مقابله كنيم، اول بايد آن روحيه را پيدا كنيم. "قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُم اللَّه"(40)، و يا "قُلْ يا اَيُّها الَّذينَ هادُوا اِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَولياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُوا الْمَوتَ"(41) اگر دوست خدا هستيد، آرزوى مرگ داشته باشيد. مگر دوست، ملاقات محبوبش را دوست ندارد؟ ما بايد اين را ما ياد بگيريم. بايد به خودمان تلقين كنيم، بايد عملاً در همين مسير حركت كنيم؛ به آرزوهاى دنيا دل نبنديم؛ فريب اين زرد و سرخ ها را نخوريم و مرگ در راه خدا و شهادت در راه خدا را بزرگ ترين افتخار بدانيم. در اين صورت مى توانيم راه خدا را حفظ كنيم. اين درسى بود كه ابى عبد الله به ما داد. چگونه ما مى خواهيم حسينى باشيم، و به او عشق بورزيم با وجود اين كه اين درس را از او ياد نگرفته ايم؟ در بين نوجوانان عزيز ما فراوانند كسانى كه از قاسم بن الحسن الگو بگيرند. در يكى از شهرها سخنرانى مى كردم، شب كه به منزل صاحبخانه برگشتم، پسر دوازده - سيزده ساله صاحبخانه گفت: من صحبت خصوصى با شما دارم - شايد جلوى چشم پدر و مادرش خجالت مى كشيد و مى خواست به صورت خصوصى با من صحبت كند - زمانى كه مى خواستم از آن شهر برگردم، آن نوجوان گفت صحبت خصوصى ام را نتوانستم بگويم. كنارى رفتم و گفتم فرمايشتان را بفرماييد، گفت دعا كنيد خدا شهادت را نصيب من كند! اين بچه ها در مكتب امام حسين عليه السلام پرورش پيدا مى كنند. اين ها همراه و هم سوى قاسم بن الحسن مى شوند. مردان كهنسال ما نيز رفيق حبيب ابن مظاهر مى شوند. ما بايد از اين قافله دور نمانيم، رمز پيروزى ما اين است كه براى ما، مرگ در راه خدا شرف به حساب آيد و افتخار باشد. اگر جنگى پيش آمد، حاضر باشيم به شهادت برسيم، همان طور كه شهداى ما افتخار كردند. چقدر جوان ها نزد امام مى رفتند و التماس مى كردند كه آقا دعا كنيد ما به شهادت برسيم. متأسفانه طى چند سالى كه از جنگ گذشته، اين ارزش ها تدريجاً به دست فراموشى سپرده مى شود. ولى اين روزها بايد به بركت نام حسين عليه السلام اين ارزش ها از نو زنده شود. بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. فرارسيدن ايّام شهادت آقا ابى عبد الله را به پيشگاه مبارك ولى عصر - عجل الله تعالى فرجه الشريف - مقام معظم رهبرى، مراجع بزرگ تقليد، و همه شيعيان مكتب حسينى تسليت عرض كرده و از خداوند متعال درخواست مى كنيم، در دنيا و آخرت دست ما را از دامان ابى عبد الله كوتاه نفرمايد. در جلسه گذشته سؤالى مطرح شد كه ممكن است در ذهن بسيارى از جوانان و نوجوانان وجود داشته باشد، و آن سؤال اين بود كه، چگونه مردم مسلمان با اين كه به دين اعتقاد داشتند، نماز خوان بودند، روزه مى گرفتند، اهل جهاد بودند، بسيارى از ايشان در جنگ ها شركت كرده بودند، و حتى بسيارى از آن ها، و يا لااقل اكثرشان، سال ها در محضر اميرالمؤمنين عليه السلام، و يا در بعضى از جنگ ها با آن حضرت و در ركاب آن حضرت بودند، با همه اين تفاصيل چگونه عده اى حاضر شدند حسين بن على عليه السلام را با آن شرافت، عزت و محبوبيتى كه داشت به اين صورت فاجعه آميز به شهادت برسانند؟ براى اين كه مسأله تا حدى روشن شود، بايد به عقب برگرديم و تاريخ صدر اسلام را مرور كنيم. لذا شب گذشته به وضعيت كشور اسلامى در زمان معاويه، بعد از شهادت اميرالمؤمنين (ع) تا زمان - به اصطلاح - به خلافت رسيدن يزيد، اشاره كوتاهى كردم. اجمال مطلب اين بود كه، معاويه در ميان شخصيت هاى معروف آن عصر از هوش سرشارى برخوردار بود، به طورى كه او را "داهية العرب" مى گفتند، و حتى آن قدر سياست، هوش، فراست و تدبير او معروف شده بود كه مى گفتند على سياست معاويه را ندارد، وگرنه مى توانست بر او پيروز شود! و كار به دست معاويه نمى افتاد! و شايد در همين رابطه بود كه مولا اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: "لَولا كراهيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهى النَّاسِ"(42) به خدا قسم معاويه از من باهوش تر، با تدبيرتر و با سياست تر نيست، ولى تقوا جلوى من را گرفته و نمى توانم هر كارى را انجام دهم. دقت على عليه السلام در اجراى احكام و حدود الهى در اين جا نكته اى را به عنوان جمله معترضه عرض كنم؛ ممكن است در اذهان ساده اين شبهه مطرح مى شود كه، اگر اميرالمؤمنين عليه السلام با معاويه، يا با سايرين، مقدارى مماشات كرده بودند، كار به اين جا نمى كشيد. امروزه براى تضعيف مقام ولايت به طور كلى، و مقام عصمت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام به طور خاص، خيلى مى كوشند تا خدشه هايى در رفتار آن ها وارد كنند، شبهه هايى ايجاد كنند، تا نسل آينده ما آن ايمان عميق را به عصمت و برترى آن ها در همه شؤون نپذيرند. در اين راستا اين شبهه را اقا مى كنند كه شايد يك راه بهترى هم بوده و شايد اين بزرگواران در برخى موارد اشتباه كرده اند. "شايد" كه مطرح شد، فتح باب مى شود، آن گاه زير سؤال بردن همه چيز امكان پذير مى شود. همچنان كه الان اين گونه كارها را انجام مى دهند. خوب، ممكن است شبهه به اين صورت مطرح شود (البته من را به خاطر اين كه شبهه را ترسيم مى كنم معذور بداريد) براى اين كه شبهه را تبيين كنم ناچارم مقدارى توضيح بدهم، انشاء الله بعد از طرح شبهه جواب آن را به روشنى عرض خواهم كرد. مثلاً در مقام شبهه به اين صورت مى گويند كه زمانى كه مردم آمدند و با على(ع)، با آن هجوم عجيب و بى سابقه بيعت كردند،كه خود اميرالمؤمنين(ع) از آن بدين گونه تعريف مى فرمايد كه نزديك بود حسنين عليهما السلام زير دست و پا بمانند، در بين مردم كسانى آمدند با حضرت بيعت كردند كه شخصيت هاى برجسته آن روز بودند، به عنوان نمونه طلحه و زبير آدمهاى معمولى نبودند. همان گونه كه مى دانيد، خليفه دوم شوراى شش نفره اى را تعيين كرده بود، كه بعد از او اين هيأت شش نفره از بين خودشان خليفه را انتخاب كنند. طلحه و زبير دو نفر از اين افراد بودند. اين ها كسانى بودند كه خودشان كانديداى خلافت بودند، و آمدند با على عليه السلام بيعت كردند. كسانى اين گونه القاء شبهه مى كنند: خوب بود على عليه السلام اين ها را دعوت مى كرد و از آن ها دلجوئى به عمل مى آورد، هديه اى به آنان مى داد، هنگامى كه از او وقت ملاقات مى خواستند، فوراً به آن ها وقت مى داد، از آنان پذيرايى مى كرد، به خاطر اين كه بيعت كرده بودند با آن ها مى نشست و مى گفت: برادران عزيزم! خيلى خوش آمديد! من اين مقام را از شما دارم. شما بوديد كه از من حمايت كرديد و من به خلافت رسيدم، از شما متشكرم! خوب، چه ايرادى داشت اين گونه چرب زبانى كند، بعد هم براى ايشان شامى مهيا مى كرد و به ايشان سور مى داد. حضرت كه مى دانست اين ها چه خيالى در سر دارند، لااقل احتمال آن را مى داد، اگر نگوييم علم امامت داشت و از كارهاى آينده آن ها با خبر بود، روحيات ايشان را مى شناخت و مى دانست چگونه انسان هايى هستند، اين احتمال را مى داد كه اگر با آن ها مماشات نكند، جنگ جمل را به راه مى اندازند، حداقل احتمال اين مسأله را مى داد. خوب بود براى اين كه چنين نشود، اين همه خونريزى و جنگ رخ ندهد، و نيروها از بين نرود - و به جاى آن ممكن بود اين نيروها براى بازسازى كشور، به كار گرفته شده و پيشرفت اقتصادى حاصل شود - به ايشان مى گفت بياييد با يكديگر همكارى و همفكرى كنيم، شما طرحى تهيه كنيد، ما هم بررسى مى كنيم. يا حتى بخشى از مملكت در اختيار شما باشد و شما آن را اداره كنيد، اگر شما ولايت كوفه و بصره را مى خواهيد، ارزانى شما. اگر شام و مصر را مى خواهيد، ما مضايقه اى نخواهيم داشت، با هم همكارى مى كنيم. به اين صورت با آن ها صحبت مى كرد، بعد هم بخشى از بيت المال را در اختيار آن ها قرار داده، دست ايشان را باز مى گذاشت، اين ها اگر كمى از بيت المال سوء استفاده مى كردند، بهتر از اين بود كه مقدار زيادى از بيت المال براى جنگ و خونريزى هزينه شود. اين تفكر سياست مدارانه اى است كه آن زمان در ميان برخى مردم شايع بود، و اين گلايه ها را از على(ع) داشتند. همين افراد بودند كه مى گفتند: على سياست ندارد، و يا اين كه سياست معاويه بيش تر است. و همين حرف ها بود كه دل على(ع) را مى سوزاند، و حتى دوستان خودش را هم نمى توانست قانع كند. از وضعيت معاويه هم كه آگاه بود و مى دانست چه عنصر خبيثى است و چه سياستى دارد، چگونه مردم را رام كرده و بر گرده آن ها سوار شده است؟ به چه نحوى اموال مسلمان ها و بيت المال را در اختيار گرفته و سخاوتمندانه، صدها هزار و گاهى حتى ميليون ها درهم و دينار به افراد مختلف جود و بخشش مى كند؟! اگر على عليه السلام تا حدودى با اين گونه شخصيت ها كنار آمده و مماشات مى كرد بهتر بود و جنگ ها و خونريزى ها و صرف هزينه هاى فراوان براى آن ها اتفاق نمى افتاد. آيا مشابه اين القائات را امروزه درباره حضرت امام قدس سره، يا درباره مقام معظم رهبرى نشنيده ايد؟ آيا نشنيده ايد كه گفته مى شود اگر درباره فلان شخص اندكى مدارا مى شد كار به اين جا نمى كشيد؟ هنوز اين شبهات درباره سياست على(ع) هم مطرح است. البته ممكن است در پاسخ اين شبهات بگوييم، حضرت امير(ع) از علم امامت برخوردار بودند و يا خدا به ايشان امر كرده بود كه چنين كند، آيا مى خواهيد از امر خدا تخلف كند؟ در اين صورت جوابى تعبدى را مطرح كرده ايم. ما معتقديم امام(ع) معصوم است و خطا نمى كند، مطابق آنچه خدا امر فرموده عمل مى كند. وظيفه اش به همان صورت بوده است. اين جواب براى ما تا حدودى قانع كننده است. اما اين گونه جواب دادن، نوجوان امروزى را كه تحت تأثير اين شبهات واقع شده، قانع نمى كند؛ بايد جواب روشن ترى ارائه كنيم. در اين جا من از هم لباس هاى خودم اين گلايه را دارم كه چرا ما آن گونه كه بايد و شايد در مورد مسائلى از اين قبيل كه مورد حاجت است، كار نكرده ايم، و جواب مناسبى كه همه بتوانند درست بفهمند، درك و قبول كنند، يا تهيه نكرده ايم و يا اگر تهيه كرده ايم، منتشر نكرده و در دسترس جوان هايمان قرار نداده ايم. بايد جواب روشنى به اين سؤال بدهيم كه چرا على عليه السلام بر اساس سياست لبخند و مماشات، و با انعطاف عمل نكرد؟ تا به اين حد سخت مى گرفت و مى گفت من حتى يك روز هم اجازه نمى دهم معاويه حكومت كند. اگر من خليفه هستم حق ندارند اين اقدامات را انجام دهند. همان زمان معاويه طلحه و زبير را نزد خود مى پذيرفت. طلحه و زبير از افراد معمولى نبودند، بلكه دو نفر از بزرگ ترين شخصيت هاى عالم اسلام و كانديداى خلافت بودند. وقتى اين دو مهمان على(ع) مى شوند، او چراغ را خاموش كرده، چراغ ديگرى را روشن مى كند. مى پرسند چه شد؟ اين چراغ با چراغ ديگر چه فرقى داشت؟ على(ع) در جواب مى گويد: چراغ اول به بيت المال تعلق داشت و من مشغول رسيدگى به حساب بيت المال بودم، لذا از چراغ بيت المال استفاده مى كردم، در حالى كه شما مى خواهيد در مورد مسائل شخصى و خصوصى حرف بزنيد؛ من حق ندارم از چراغى كه مربوط به بيت المال است استفاده كنم. طلحه و زبير با خود گفتند على عليه السلام حاضر نيست چند دقيقه از چراغ بيت المال استفاده كند، در حالى كه ما دو شخصيت بزرگ اسلامى هستيم، و مى خواهيم با او در مورد مسائل و مصالح كشور اسلامى صحبت كنيم - البته از ديد آن ها اين گونه بود - و او نمى پذيرد چند دقيقه از چراغ بيت المال استفاده كنيم، چگونه مى توان با او از در دوستى در آمد؟ اين افراد در زمان خليفه پيشين استفاده هاى زيادى كرده بودند، املاك و ثروتهاى فراوانى تصاحب كرده بودند! غلامان و كنيزانى به تملك خود درآورده بودند! و در مورد آن ها داستان هايى نقل شده است؛ و اكنون با اين گونه سختگيرى هاى اميرالمؤمنين(ع) مواجه شده اند. به نظر شما جواب اين سؤال چيست؟ آيا جوابى غير از اين هست كه على(ع) معصوم بود و هر كارى كه انجام مى داد طبق دستور خدا بود؟ ما چه جواب روشنى مى توانيم بدهيم كه يك جوان را قانع بكند؟

قسمت دوم

هدف على عليه السلام، ارائه الگوى حكومت اسلامى جوابى به نظر من مى رسد كه آن را عرض مى كنم، در مورد آن فكر كنيد و اگر كسى به پاسخ مناسب ترى رسيد، بنويسد و در اختيار من قرار دهد. جوابى كه به نظر من مى رسد اين است كه اگر چنين جريانى اتفاق افتاده بود، ما على عليه السلام را با چه كيفيتى مى شناختيم؟ اگر براى ما چنين داستانى را نقل كنند كه، شبى جناب طلحه و زبير، خدمت خليفه وقت رسيده، درباره مسائل مملكت صحبت كردند، و مثلاً، تصميم گرفتند حكومت ايالت عراق را به يكى از ايشان و مصر را به ديگرى واگذار كنند، اگر در تاريخ چنين آمده بود، من و شما چه تفاوتى بين على عليه السلام با طلحه و زبير مى ديديم؟ چه فرقى بين معاويه و عمرو عاص با على(ع) قائل مى شديم؟ نهايتاً مى گفتيم چند شخصيت بودند كه با يكديگر نشسته، مشورت كرده و كارى انجام دادند. روزى با شخصى ديگر و امروز با يك شخصى به نام اميرالمومنين(ع) بيعت كردند. قبلاً خليفه اول با مشورت اطرافيان خود معاويه را خليفه و والى شام قرار داد و بعد خليفه دوم و پس از او هم خليفه سوم ولايت او را بر شام تأييد كردند. اكنون نيز اين ها طلحه و زبير را به عنوان والى كوفه و بصره نصب كردند. لازمه چنين عملكردى اين بود كه امروزه بيش از يك ميليارد مسلمان و صدها ميليون شيعه، تفاوتى بين على عليه السلام با طلحه و زبير نبينند، بلكه فرقى بين على(ع) و معاويه قائل نشوند؛ و اين مطلب جديدى نيست. اگر امروزه ما مى دانيم كه على(ع) مقام ديگرى داشته است، و اصلاً در يك مسير ديگرى بوده است، به اين دليل است كه علما براى تبيين تفاوت بين على(ع) و ديگران، هزار و سيصد سال تلاش كرده و آن را دائماً براى ما نقل كردند، پدر و مادرهاى ما از طفوليت اين مسائل را به ما تلقين كردند. اما اگر گفته مى شد زمانى بود كه چند نفر نشستند دور هم و حكومت را تقسيم كردند، در اين صورت چه تفاوتى بين ايشان مى ديديم؟ حداكثر مى گفتيم على(ع) كمى بهتر از آن ها بود. اين سخن تازه اى نيست. خود على(ع) از اين كه او را با معاويه مقايسه مى كردند، مى ناليد؛ "الدَّهْرُ أَنْزَلَنى ثُمَّ أَنْزَلَنى حَتَّى يُقالُ عَلىٌّ وَ مُعاوية."(43) آن زمان نيز همين اصحاب پيامبرصلى الله عليه وآله، يا كسانى كه سال ها در ركاب على(ع) و در محضر على(ع) بودند، مى گفتند: به هر حال معاويه نيز حُسن هايى دارد، جود و بخششى دارد، تدبيرى دارد، يك كشور اسلامى را اداره مى كند. همين افراد زمانى كه از على(ع) گله مند مى شدند، نزد معاويه مى رفتند. حتى نزديكان على(ع) هر وقت از على(ع) گله مند مى شدند و تقاضاهايى داشتند كه على(ع) به آن ها پاسخ مثبت نمى داد، نزد معاويه مى رفتند. آن ها اين دو را هم سنگ مى ديدند و معتقد بودند، فقط اندكى عدل و عبادت على بيش تر است. اگر جريان مذكور اتفاق افتاده بود، من و شما على(ع) را چگونه مى ديديم؟ و اگر چنين برداشتى از اسلام و از على(ع) داشتيم، و اين رفتار را وظيفه يك خليفه اسلامى مى دانستيم، در اين صورت براى ما خلافت اسلامى با حكومت هاى دنيوى و سلطنت هاى كسرى و قيصر چه تفاوتى داشت؟ آن ها نيز همين گونه رفتار مى كنند، اگر در مقابل خود به معارضى برخورد كنند كه نتوانند او را دفع كنند، با او سازش مى كنند، رو به روى يكديگر مى نشينند و به هم لبخند مى زنند، با يكديگر از در سازش در مى آيند، براى اين كه جنگ و خونريزى نشود و خشونت پيش نيايد. مگر در تمام دنيا چنين نيست؟ در اين صورت چه تفاوتى بين حكومت على عليه السلام با حكومت كلينتون و ديگران وجود داشت؟ اگر ما امروز با حقيقت اسلام آشنا هستيم و مكتب تشيع را داريم، به بركت اين گونه رفتار كردن على عليه السلام است. درست است كه على(ع) موفق به شكست دادن و از بين بردن معاويه نشد، اما اين فكر و برنامه را به ما رساند كه سياست اسلام اين است. اسلام اجازه نمى دهد بر سر اصول و مبانى معامله كرد. ممكن است مصالح شخصى در راه اسلام فدا شود، ممكن است مصالح جزئى فداى مصالح كلى شود، اما مبانى و اصول ابداً، ابداً؛ حتى به اندازه سر سوزنى نبايد به آنها خدشه وارد شود. اگر على(ع) اين گونه عمل نكرده بود، من و شما از كجا مى دانستيم كه اسلام هم براى حكومت طرحى دارد و اجازه نمى دهد دموكراسى غربى در كشور اسلامى حاكم بشود؟ از كجا اطلاع داشتيم اسلام مى گويد بايد احكام خدا اجرا شود؟ وقتى كه مردم با على(ع) بيعت كردند به او گفتند به همان شيوه خلفاى پيشين عمل نما، مگر آن ها مسلمان نبودند؟ مگر خليفه پيغمبرصلى الله عليه وآله نبودند؟ مگر پدر زن پيغمبر(ص) نبودند؟ مگر همه مسلمان ها با آنان بيعت نكرده بودند؟ شما نيز همان گونه كه آن ها رفتار كردند عمل كنيد. حضرت على(ع) گفت: من چنين شرطى را نمى پذيرم. اگر مى خواهيد با من بيعت كنيد، بايد بيعت كنيد كه من طبق كتاب، سنت و سيره پيامبر(ص) عمل كنم. من به نظر ديگران كار ندارم، در موردى كه حكم خدا ثابت است، به نظر شما هم كار ندارم، حتى اگر همه شما نيز مخالفت كنيد، آنچه حكم خداوند است اجرا مى كنم. سياستى اين گونه با اصول دموكراسى مطابقت ندارد. اگر على عليه السلام اين گونه رفتار نكرده بود، ما امروز نمى توانستيم بگوييم اسلام نظام حكومتى خاصى دارد، مبانى و اصولى دارد كه بايد اجرا شود. در غير اين صورت، اسلام دينى شناور و تابع سليقه ها و قرائت هاى مختلف مى شد. قرائتى از خليفه اول، قرائت ديگرى از خليفه دوم، و قرائت سومى هم از على(ع) بود. بين قرائات مختلف چه تفاوتى است؟ ما چگونه مى توانستيم ادعا كنيم قرائت على(ع) درست است و قرائت هاى ديگر، جاى اشكال و تأمل دارد؟ بر چه اساسى ممكن بود بگوييم قرائت معصوم عليه السلام از اسلام را كه همه بايد آن را بپذيرند، در اختيار داريم؟ و بر چه مبنايى مى توانستيم بگوييم: در مقابل رأى معصوم، فضولى موقوف! اگر على(ع) آن گونه رفتار كرده بود، گفته مى شد، مگر نديديد خليفه اول به شيوه اى رفتار كرد، خليفه دوم به شيوه اى و على(ع) هم به شيوه اى ديگر؟ او هم يكى مانند ديگران بود. در اين صورت بر چه اساسى تشخيص دهيم رأى او بهتر از رأى ديگران بود؟ خلفاى قبل به خاطر مصالح خودشان، و براى اين كه معاويه مزاحم آن ها نباشد او را به شام فرستادند. على عليه السلام نيز بايد همين گونه عمل مى كرد. خليفه سوم نيز رفتار خليفه دوم را تأئيد كرد، اگر على(ع) هم مى آمد و همين كار را مى كرد پس چه تفاوتى بين عملكرد آن ها مى بود؟ با چه مبنايى تشخيص دهيم يكى از اين رفتارها بر اساس رأى معصوم(ع) و بقيه مبتنى بر رأى غير معصوم بوده است؟ چگونه متوجه شويم يك مورد از آن ها صحيح و مابقى آن ها اشتباه بوده است؟ حتى مى توان عكس اين را ادعا كرد و گفت: اگر بنا بود كه ما قضاوت كنيم، و اين گونه معيارها را در نظر بگيريم، بايد بگوييم كه رأى خلفاى قبل از على(ع) درست تر بود! چون آن ها با تدبيرى كه انديشيدند، خونريزى شام و عراق حاصل نشد، مگر نه اين كه گفته شده: "الصلح خير". لذا، از آن جا كه اسلام دين رأفت، رحمت، مهربانى، صلح، آشتى، لبخند و سازش است، پس على(ع) در اين كه با اصحاب جمل، نهروان و صفين جنگيد، اشتباه كرد! در مدت چهار سال و نه ماه كه خلافت او ادامه داشت دائماً در حال جنگ بود، پس قرائت على(ع) درست نبود! اما على(ع) نمى خواست فقط براى زمان خودش طرح بدهد، او قصد داشت براى مردم همه زمان ها، تا روز قيامت طرح حكومتى اسلام را معرفى كند. اسلام طرفدار عدالت است، اگر عدالت با صلح و سازش و آرامش حاصل شود، نبايد قطره خونى ريخت و نيز نبايد كوچك ترين اهانتى به هيچ كس بشود. على(ع) همان شخصيتى بود كه وقتى شنيد يك خلخال از پاى دخترى يهودى يا زرتشتى كشيدند گفت: "اگر مسلمان از اين غصه جان دهد و دق كند سزاوار است".(44) على(ع) حاضر نمى شد يك خلخال از پاى يك دختر يهودى كشيده شود، حال آيا چنين كسى مى پذيرد بدون دليل هفتاد هزار نفر را از دم تيغ بگذراند؟! اگر من و شما با طرز تفكر امروزى بوديم، درباره على(ع) چه مى گفتيم؟ آيا نمى گفتيم على(ع) آدمى است خشن، قسى القلب، بى سياست، و اوصافى از اين قبيل؟! ديگر بيش از اين جرأت نمى كنم گستاخى كنم. اما على(ع) فقط زمان خودش را نمى ديد و فقط به فكر حكومت خودش نبود، او بايد الگوى حكومت اسلامى را نشان دهد، تا هر كس تا روز قيامت بخواهد حكومت اسلامى برپا كند از او الگو بگيرد. زمانى كه حضرت امام قدس سره در پاريس مستقر بودند، خبرنگاران از اطراف دنيا گرد ايشان جمع شدند و پرسيدند: اگر شما پيروز شويد و شاه برود، چگونه حكومتى را بر ايران حاكم خواهيد كرد؟ ايشان در جواب فرمودند: "حكومت على عليه السلام. الگوى ما حكومت على(ع) است."(45) البته بعد از پيروزى نيز خود ايشان فرمودند، با همه زحمت هايى كه كشيديم هنوز فقط بويى از اسلام مى آيد. اما حكومت ايده آل حكومتى است كه على(ع) الگوى آن را نشان داد، و ما به هر مقدار كه شرايط اجازه دهد و مردم حمايت كنند، به سمت آن حركت مى كنيم، هدف ما آن حكومت است، مى خواهيم آن گونه بشويم. نگفت الگوى ما دموكراسى اروپا و يا آمريكا است. نگفت الگوى ما حكومت خليفه اول و دوم و يا همه خلفاى راشدين است. فرمود الگوى ما حكومت على(ع) است. على(ع) حكومت اسلامى را نه تنها با بيانش بلكه با پنج سال حكومتش و در عمل، تعريف كرده بود. اما معاويه بعد از شهادت على(ع) با استفاده از اهرم ها و زمينه هاى ضعفى كه قبلاً عرض كردم و در بين جامعه اسلامى آن روز وجود داشت، سعى كرد اين طرز تفكر را منحرف كند، و در جامعه تفكر ديگرى را به وجود آورد. تلاش كرد مردم را شستشوى مغزى دهد، و طرح ديگرى را مطرح كند. بر همين اساس بود كه سياست هاى مذكور را به كار گرفت، سران، شخصيت هاى بزرگ و رؤساى قبايل را با تطميع اغفال كرد، آن قدر بذل و بخشش كرد، تا همه آنان را خريد. عده زيادى از ساير مردم نيز تابع رؤساى خود بودند، به هر سمتى كه رئيس قبيله مى رفت آن ها نيز به دنبال او راه مى افتادند. ديگران را نيز با ارعاب و تهديد منحرف مى كرد. معاويه ظرف بيست سال حكومت خود چه كارهايى كه نكرد، از طرفى تسمه از گرده مردم كشيد! و از طرف ديگر بذل و بخشش هايى كه كرد، براى ايجاد رعب و وحشت و انجام ترورها، بيرحمى ها، كشتارها، خونريزى بى حد و حساب و تجاوز به نواميس، امثال بُسر بن ارطاة و سمرة بن جندب را مى فرستاد تا زهر چشمى از عموم مردم گرفته شود و ديگر كسى جرأت هيچ اقدامى را نداشته باشد. به جز چند نفر كه در عالم اسلام به خصوص در عراق و حجاز به عنوان حواريين على عليه السلام شناخته شده بودند، بقيه مرعوب قدرت و سياست معاويه بودند. اين اشخاص تا حدى نزد مردم محترم بودند. حتى همان كسانى كه ضعف هايى از خود نشان مى دادند و اهل ماديات بودند، اين شخصيت ها را به خاطر مقامات عالى آن ها دوست مى داشتند. ما خودمان هم كم و بيش همين گونه هستيم، يعنى گاهى مرتكب گناهانى مى شويم، اما انسان هاى با تقوا و متدين را دوست داريم. گرچه خودمان گاهى احتياط در اموال را مراعات نمى كنيم، اما اگر به شخص پارسايى كه در صرف بيت المال دقت دارد برخورد كنيم، او را دوست مى داريم. خود ما همت انجام اين گونه كارها را نداريم، اما وقتى كه خوبان را مى بينيم، خوشحال مى شويم. به هر حال، در آن زمان چند نفر از حواريين على عليه السلام وجود داشتند، و به همين اسم شناخته مى شدند، در تاريخ نيز به همين نام معرفى شده اند. به جز مالك اشتر كه او را براى حكومت مصر فرستادند و كشته شد، و همچنين محمد بن ابى بكر، چند نفر ديگر بودند كه، علاوه بر موقعيت هاى اجتماعى، از مقامات معنوى نيز برخوردار بوده، زهد و تقواى فراوانى داشتند، علوم بلايا و منايا داشتند، از غيب خبرهايى مى دادند. بعضى از اصحاب على(ع) بودند كه از شهادت خود و ديگران خبرها داشتند. در ميان اين افراد، چهار نفر بيش از ديگران برجسته بودند: حُجر بن عدى، عمرو بن حَمِق خزاعى، رُشيد هَجرى و ميثم تمار. به هيچ قيمتى ممكن نبود اين چهار نفر را تطميع كرد. هر چه معاويه تلاش كرد تا آن ها را با احترام و تمجيد و تعريف بفريبد و به صورتى ايشان را رام كند، انعطاف پيدا نمى كردند. اين بزرگواران پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله را مى شناختند و به على(ع) عشق مى ورزيدند و تمام وجودشان صرف بيان فضائل و مناقب على(ع) مى شد. معاويه در مورد اين افراد درمانده شد؛ لذا، تصميم گرفت آن ها را بكشد. حجر بن عدى را، از يك طرف، عمرو بن حمق خزاعى را نيز از طرف ديگر. سر عمرو بن حمق را بريد و براى همسرش فرستاد، آن بانوى بزرگوار نيز در پاسخ پيغامى براى معاويه فرستاد. اين پيغام به حدى او را برافروخته كرد، كه دستور داد آن خانم را از كشور اسلامى بيرون كنند. يك روز عمرو بن حمق خدمت اميرالمؤمنين(ع) رسيد و عرض كرد: مولاى من! من به خاطر اين كه شما رئيس هستيد و از پست و مقامات دنيوى و امكانات برخوردار هستيد، نزد شما نيامده ام؛ من به اين دليل كه خداوند اطاعت شما را بر ما واجب كرده، و حق بزرگى و سرورى بر ما را براى شما قرار داده، در محضر شما هستم. على جان! اگر به من دستور دهيد كه تمام كوه ها را جا به جا كنم و من چنين قدرتى داشته باشم، و امر كنيد آب تمام درياها را بكشم و من از عهده چنين كارى برآيم، و اگر به من بفرماييد تمام عمرم شمشير به دست با دشمنان تو بجنگم، هنوز نتوانسته ام حق تو را ادا كنم، حق تو بر من از اين عظيم تر است. اميرالمؤمنين عليه السلام خوشحال شده، براى او دعا كرد و فرمود: "اى كاش صد نفر مانند تو در ميان مسلمان ها وجود داشت."(46) فقط تعداد معدودى همانند اين گل ها و با چنين درجه اى از ايمان بودند. معاويه اين دو بزرگوار، يعنى حجر بن عدى و عمرو بن حمق را در كمال بى رحمى، با تمام عواقبى كه براى او داشت، به قتل رساند. كشتن اين افراد براى او گران تمام مى شد، او نمى خواست در بين مسلمان ها بدنام شود، ولى چاره ديگرى نديد. هنگامى كه ديد آن ها به هيچ قيمتى تسليم نمى شوند و نمى توان ايشان را ساكت و آرام كرد، و ممكن نيست آن ها را تطميع كند، دستور قتل آنان را داد. دو نفر ديگر از حواريون على(ع) يعنى رشيد هَجرى و ميثم تمار باقى مانده بودند. هنگامى كه معاويه در شام از دنيا رفت ميثم تمار به دوستانش خبر داد و گفت: طوفانى برپا شده و من احساس مى كنم معاويه در شام از دنيا رفت؛ افرادى كه ميثم را مى شناختند، متوجه بودند كه او نسنجيده سخن نمى گويد. بعد از چندى عبيد الله بن زياد حاكم كوفه شد و داستان معروفى كه در مورد ماجراى ميثم شنيده ايد واقع شد؛ ميثم به كار خود مشغول بود، فضائل على(ع) را مى گفت و مردم را به پيروى از خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله دعوت مى كرد. عبيد الله هر چه تلاش كرد ميثم را آرام كند، موفق نشد. در ايامى كه چند روز به ورود حسين بن على عليه السلام به عراق مانده بود، همان زمانى كه مسلم در كوفه بود و عبيد الله بن زياد در صدد كشتن او بود، نقل شده روزى ميثم سوار اسبى، و حبيب بن مظاهر هم سوار اسبى ديگر بود؛ اين دو به همديگر رسيدند، به حدى به هم نزديك شدند كه گردن اسب ها با هم تماس گرفت، هنگامى كه كاملاً به هم نزديك شدند، در گوشى با يكديگر صحبت و شوخى مى كردند - شوخى هاى آن ها هم از اين قبيل بود - ميثم به حبيب بن مظاهر گفت: من مرد سرخ مويى كه دو گيسو از دو طرف سر او آويزان است سراغ دارم، كه چند صباحى ديگر براى يارى پسر پيامبر خود كشته مى شود. منظور او حبيب بود و به خود او خبر مى داد. حبيب هم گفت: من هم مرد اصلعى را مى شناسم كه موهاى جلوى سرش ريخته و شكمش مقدارى برآمده، او را بر چوبى از نخله خرما به دار زده، روز بعد لجامى به دهانش مى زنند تا ديگر نتواند سخن بگويد، و بعد زبانش را بريده پس از آن در روز سوم نيزه اى به شكمش مى زنند. اين دو بزرگوار با هم صحبت مى كردند، يكى خبر از آينده ديگرى و او خبر از آينده اولى مى داد. شوخى هاى آن ها نيز همين گونه بود. يكى از دوستان ايشان گفته هايشان را شنيد و نزد رُشيد هَجرى رفته، و گفت: من امروز چنين ماجرايى را ديدم، ميثم اين گونه در مورد حبيب بن مظاهر مى گفت كه مرد سرخ مويى را مى شناسم كه دو گيسو از دو طرف سر او آويزان است و قرار است به زودى در راه حمايت از پسر پيامبرصلى الله عليه وآله به شهادت برسد. رشيد گفت: خداوند ميثم را رحمت كند، يك كلمه را نگفت، و آن كلمه اين است كه بعد سر او را براى حاكم مى فرستند و صد درهم بر جايزه كسى كه سر او را مى آورد، افزوده مى شود. (47) على عليه السلام چنين افرادى تربيت كرده بود. سرانجام عبيد الله بن زياد، ميثم تمار و رشيد را به شهادت رساند. چرا؟ چون اين دو نفر حاضر نبودند تسليم شوند. اجازه بدهيد به عنوان جمله معترضه مطلبى را عرض كنم، باز هم از هم لباس هاى خودمان گلايه كنم. مورخان و محدثان از ميثم تمار نقل كرده اند و شايد روايات متعددى در اين زمينه داشته باشيم كه، اميرالمؤمنين(ع) به ميثم فرمود: چگونه است حال تو آن هنگامى كه تو را بر چوبه اى از نخل به دار بياويزند، زبان تو را ببرند و بعد نيزه به شكم تو بزنند؟ ميثم از حضرت(ع) سؤال كرد كه آيا در آن حال من مسلمان هستم؟ حضرت(ع) فرمود: آرى. ميثم جواب داد: خوشحال مى شوم. على(ع) باز فرمود: پس بدان كه تو را به تبرّى جستن از من دعوت مى كنند، تا بگويى من از على(ع) بيزار هستم. آيا اين كار را خواهى كرد؟ فرمود: به خدا قسم تا زمانى كه نفس داشته باشم اين كار را نخواهم كرد. پس على عليه السلام به او اين گونه بشارت داد كه بدان در بهشت با من خواهى بود.(48) گلايه اى كه قصد داشتم از دوستان هم لباسى خودم بكنم اين است كه ما در مسائل مربوط به "امر به معروف و نهى از منكر" مطلب را مى رسانيم به جايى كه اگر ضرر جانى در كار باشد، تكليف ساقط است. اما آيا ميثم نمى دانست اگر جانش در خطر باشد، حفظ جان واجب است و بايد تقيه كرد؟ مگر نه اين كه گفته مى شود حفظ جان واجب است؟ اين سؤال در مورد حجر بن عدى، رشيد هَجرى، عمرو بن حمق و بعدها در مورد سعيد بن جبير و بسيارى از بزرگان اصحاب نيز صادق است. حجاج بن يوسف، سعيد بن جبير را احضار كرده، به او گفت: "بگو از على عليه السلام بيزار هستم" جواب داد: "حاشا و كلا". زبانش را بريدند و بعد او را به شهادت رساندند، ولى دست از ولايت بر نداشت. دست ها و پاهاى رُشيد هَجرى را بريدند، گفته بود كه من از مولاى خود على(ع) شنيدم كه دست و پايم را قطع مى كنند و بعد زبانم را نيز مى برند. عبيد الله بن زياد گفت: براى اين كه حرف على(ع) دروغ بشود، اين كار را نمى كنم. بعد از اين كه دست و پاى رشيد را بريدند، او عاشقانه آغاز به بيان فضايل على(ع) كرد؛ عبيد الله به خيال خودش مجبور شد زبان رشيد را ببرد، لذا حجّامى را فرستاد تا زبان رشيد را ببرد، ابتدا قصد نداشت اين كار انجام شود، بلكه مى خواست خبر على(ع) دروغ در بيايد، ولى بر خلاف ميل او اين خبر درست واقع شد.(49) گلايه از دوستان هم لباس خودم اين است كه، ما بايد در مورد اين مسائل بيش تر كار كنيم، تا بتوانيم بگوييم در چه مواردى و چه زمانى به خاطر تقيه تبرى از امام معصوم عليه السلام جائز است؟ ارتكاب كدام يك از محرمات و در چه مواردى به واسطه تقيه جايز است؟ آيا مواردى هست كه تقيه نتواند جلوى انجام تكليف را بگيرد يا نه؟ اگر هست در چه مواردى است؟ و سرانجام، بزرگانى كه در نهايت مرتبه تقوا و تالى تلو مقام عصمت بودند و علم بلايا و منايا داشتند بر اساس چه دليلى حاضر نشدند از على(ع) تبرى بجويند تا جان خودشان را حفظ كنند؟ مگر نه اين كه اگر اين بزرگواران زنده مى ماندند، مى توانستند زمان بيش ترى را براى تعليم معارف به مردم صرف كنند؟ و مگر نه اين كه با كشته شدن امكان انجام وظيفه تعليم از ايشان سلب مى شد؟ مناسب بود حداقل تقيه مى كردند؛ چرا اين بزرگان تقيه نكردند؟ دليل شرعى آن ها چه بود؟ آيا از مسئله تقيه اطلاع نداشتند؟ چرا على(ع) هنگامى كه از آينده آن ها خبر مى داد، به ايشان نفرمود وقتى كه شما را وادار به تبرّى از ما كردند، اين كار را انجام دهيد! تا جان شما محفوظ باشد. متأسفانه، ما در مورد اين مسائل كم تر كار كرده ايم. كسى كه شايد بهترين كار را در اين زمينه انجام داد، حضرت امام قدس سره بود. اولين فتواى صريح ايشان اين بود كه تقيه در مورد امور مهم حرام است، و لو بلغ ما بلغ.(50) ديگران چنين فتوايى را نمى دادند، چون تحقيق نكرده بودند، و جرأت نمى كردند كه چنين فتوايى بدهند، چون در اين زمينه كم كار شده بود. تنها امام قدس سره چنين شهامتى داشت، هم تحقيق كرده بود و هم اين شهامت را داشت كه علناً بگويد: ولو جان شما در خطر باشد، حتى اگر صدها و هزاران نفر كشته شوند، بايد نظام اسلامى برقرار باشد. بايد كسانى كه در صدد از بين بردن اسلام، عقايد اسلام و ارزش هاى اسلامى هستند، از بين بروند و تقيه در اين مسأله حرام است، و لو بلغ ما بلغ. اين گفتار امام(ره) بود، اما ما شاگردهاى ايشان، البته اگر اين لياقت را داشته باشيم كه خود را شاگرد امام قدس سره بدانيم، ما كوتاهى كرديم و راه او را درست دنبال نكرديم. بايد مبانى فقهى اين مسأله را درست تبيين كنيم، تا مشخص شود در چه مواردى تقيه جايز و در چه مواردى واجب است. آيا مواردى هست كه تقيه جايز ولى ترك آن ارجح باشد؟ كم و بيش اين سؤال ها مطرح شده است، ولى عرض بنده اين است كه تحقيقاتى از اين قبيل گسترش پيدا كند و اين معارف در دسترس همه مردم قرار گيرد. مگر اين ها احكام دين نيست؟ و مگر در اين زمان ما به اين احكام محتاج نيستيم؟ آيا اطمينان داريم ديگر به اين احكام احتياج نخواهيم داشت؟ اگر ما اين احكام را درست تبيين نكنيم، شياطين تساهل و تسامح را مطرح مى كنند و آن را به پاى اسلام مى گذارند؛ و با اين كار خود، غيرت را از مسلمان ها مى گيرند، و اين شك و شبهه را در مسلمانها ايجاد مى كنند كه چون اسم نظام، نظام اسلامى است، پس بايد تسليم همه چيز آن بود. هنگامى كه على عليه السلام در رأس حكومت بود، اگر والى او خطا مى كرد، مردم نزد حضرت امير(ع) مى آمدند و اعتراض مى كردند. احتمالاً اين ماجرا را شنيده ايد كه روزى على (ع) مشغول نماز بود، اقامه نماز را گفته بود و مى خواست تكبير بگويد؛ در همين حال، زنى كه از راه دورى آمده بود گفت: يا على! من با شما كارى دارم. حضرت تكبير نماز را نگفت، و فرمود: بگو چه كار دارى؟ گفت: والى اى كه براى شهر ما فرستادى به ما ظلم مى كند. اشك از چشمان على(ع) جارى شد. همان لحظه گفت: خدايا تو مى دانى من راضى نبودم به اين مردم ظلم كند؛ و امر كرد قلم و كاغذ آوردند و حكم عزل آن والى را نوشت.(51) آن مردم نگفتند چون حكومت على(ع) حكومت اسلامى است، پس بايد همه جزئيات آن را پذيرفت. همچنان كه چه كسى گفته مسؤولى كه رسماً بر عليه اسلام كار مى كند، مسؤولى كه شخص رهبر در مورد او فرمود: يك كار به نفع اسلام نكرده، و بعضى از اقداماتى كه انجام مى دهد صد در صد ضد اسلام است، و من اين فرمايش مقام معظم رهبرى را به گوش خودم از زبان مبارك ايشان شنيدم، آن وقت به ما مى گويند چون حكومت اسلامى است، اعتراض نكنيد! چه كسى اين گونه گفته است؟ پس امر به معروف و نهى از منكر براى چيست؟ چرا وقتى مى بينيم دارند با اسلام بازى مى كنند، بايد خفه شويم؟ خوب، ادعا مى كنند ما تابع افكار مردم هستيم؛ بر فرض كه اين مبنا درست باشد - كه نيست - مگر اين ها مردم نيستند؟ چگونه چهار جوان بى بند و بار اين حق را دارند وسط خيابان، دختر و پسر با هم برقصند و يكديگر را ببوسند، ولى اين مردم حق ندارند بگويند ما با اين افراد مخالفيم؟ در اين صورت خلاف امنيت مى شود؟ مگر وظيفه مسؤولين كشور جمهورى اسلامى اين نيست كه از قانون اساسى دفاع كنند؟ مگر اين اصل كه مطبوعات حق ندارند بر خلاف مبانى اسلام و اخلاق عمومى چيزى بنويسند در قانون نيامده است؟(52) آيا طى اين چند سال در مطبوعات ما مطلبى بر خلاف مبانى اسلام نوشته نشده است؟ آن كسى كه قسم خورده است از قانون حمايت كند، چرا حرفى نمى زند؟ آيا صرفاً به اين بهانه كه قانون به مطبوعات آزادى داده است مى توان بسنده كرد؟ آيا قانون به مطبوعات آزادى مطلق داده است؟ در همين قانون قيد شده است كه مطبوعات حق ندارند بر خلاف مبانى اسلامى و اخلاق عمومى مطلبى بنويسند. در غير اين صورت بايد تحت پيگرد قرار گيرند. قانون مصوب شوراى انقلاب فرهنگى وزير ارشاد را به عنوان مسؤول تمام فعاليت هاى فرهنگى و مطبوعاتى معرفى مى كند،(53) پس چرا بر اين گونه فعاليت ها نظارت نمى كنند؟ اى كاش فقط نظارت نمى كردند، چرا چراغ سبز به مطبوعات منحرف نشان مى دهند؟ چرا امكانات و تسهيلات در اختيار آن ها قرار مى دهند؟ آيا براى اين كه صريحاً به مقدسات اسلام، و به شخصيت سيدالشهداءعليه السلام جسارت كنند؟ اين حكومت اسلامى است؟ صِرف اين كه رهبر ما، نور چشم ما - كه جان ما فداى او باد - ولى فقيه است، اين موجب نمى شود همه مسائل اصلاح شود، و همه اقدامات مورد تأييد باشد. در هر موردى تخلف شد، بايد اعتراض كرد. به محض اين كه مسأله اى بر خلاف فكر جناح حاكم و به اصطلاح اصلاح طلب باشد - البته بايد گفت چگونه اصلاح طلب هستند؟ مگر با اسم عوض كردن "افساد" مى شود "اصلاح"؟ "وَ اِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فى الُاَرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ. أَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ"(54) - اگر موضوعى با مذاق آن ها سازگار نباشد، بلافاصله تعداد اندكى لات و لا مذهبِ مست راه مى افتند، تظاهرات مى كنند، و هيچ كس جلوى شان را نمى گيرد. ادعا مى كنند ما تابع خواست مردم، و خواست جوان ها هستيم؛ مگر اين ها كه در اين مجالس حاضر مى شوند نيستند؟ هشتاد درصد مردمى كه در اين قبيل مجالس شركت مى كنند، جوان ها هستند. همه شعار بدهيم كه ما از جوان ها حمايت مى كنيم! چه اقدامى براى اين جوانان مى كنيد؟ اين جوان ها دين مى خواهند، حسين عليه السلام مى خواهند. آن مدعيان اصلاحات، مدعيان طرفدارى از قانون اساسى، مدعيان دموكراسى غربى، اگر راست مى گويند و صداقت دارند، ببينند اين مردم چه مى خواهند، مطابق آن عمل كنند. مگر ادعا نمى كنند بر اساس خواست مردم عمل مى كنند؟ مگر اين ها مردم نيستند؟ آيا فقط چند جوان كه تحت تأثير تبليغات آمريكا واقع شده، و فيلم هاى مبتذل ويدئويى اخلاق آن ها را فاسد كرده، مردم هستند؟ فقط بايد به آن ها لبخند زد، و بوسه حواله داد؟ اين ها جوان نيستند؟ اين ها مردم نيستند؟ بر اساس قانون اساسى نبايد به مشكلات اين ها رسيدگى كرد و به خواسته اين ها جواب داد؟ آيا قانون نمى گويد بايد از مفاسد و تعدى به احكام اسلام و ارزش هاى اسلامى جلوگيرى كرد؟ اگر صداقت داريد، پس چرا رسيدگى نمى كنيد؟ چرا فقط طرف مقابل را مى بينيد؟ كمى هم به سخن اين جوان ها را بشنويد. من اين جا نبودم، ولى شنيدم كه چندى پيش، مردم اعتراض شديدى نسبت به محتواى بعضى روزنامه ها داشتند و تحصن عجيبى كردند، حضرت آيت الله مشكينى، حضرت آيت الله جوادى، حضرت آيت الله نورى و بعضى ديگر از بزرگان تشريف آوردند، و از اين تحصن مردم حمايت كردند. مسؤولان بعد از گذشتن چند ماه از اين تحصن چه اقدامى انجام دادند؟ آيا مراجع تقليد جزو مردم نيستند؟ آيا نبايد به حرف آن ها توجه كرد؟ سرانجام هم بگويند تحصن تان غير قانونى است! بعضى استاندارها در مورد تظاهرات روز 23 تيرماه در حمايت از رهبرى هم گفتند اين راهپيمايى غير قانونى است! اما بر اساس كدام قانون؟ ده نفر از استانداران اجازه برگزارى اين تظاهرات را ندادند،(55) مگر مردم به حرف آن ها توجه كردند؟ مردم دين دارند، و اگر احساس كنند دينشان در خطر است، به اين گونه مسائل توجه نمى كنند، و نبايد هم توجه كنند. البته اگر مقام معظم رهبرى امرى فرمودند، بر روى چشم. اطاعت امر ايشان، مثل اطاعت امر امام قدس سره است. و اگر نهى فرمودند، نهى ايشان نيز بر سر چشم؛ اما مگر ايشان فرمودند كه شما حرف تان را نگوييد، اعتراض نكنيد، انتقاد نكنيد؟ اگر مردم ما، آرام و بى سر و صدا در مقابل اين هجمه عظيم فرهنگى انتقاد قانونى مى كردند، وضعيت فرهنگى كشور اين گونه نمى شد. اما متأسفانه، ابتدا ما را اغفال و تخدير كرده، به ما اين گونه القا كردند كه چون نظام ما اسلامى است، بايد در همه موارد اطاعت كنيد. اين مغالطه است! صِرف اين كه اين نظام اسلامى است، اطاعت از هر مسؤولى واجب نمى باشد، و اعتراض به هر مسؤولى حرام نيست. اگر از كسى تخلفى ديده شد، بايد اعتراض كرد، بايد فرياد سر داد، بايد به دنيا فهماند كه ما نيز بخشى از مردم اين كشور هستيم. راديو و تلويزيون هاى خارجى با مسائل ايران چنان برخورد مى كنند كه گويا در ايران مردمى غير از تعداد اندكى بى بند و بارِ غربزده فرارى از اسلام، وجود ندارد. بايد نشان دهيم كه ما مردم هستيم، و آن ها غده هاى سرطانى و آفت زده هستند. آن كسانى كه انقلاب كردند و بار اين انقلاب را به دوش كشيدند، اين مردم هستند. كسانى كه زير پرچم حسين عليه السلام انقلاب كرند و براى احياى احكام اسلام كشته دادند، حال چگونه ممكن است، مشاهده كنند احكام اسلام به بدترين وجهى بازيچه شده و آرام بنشينند؟ آيا اين دين است؟ اين خدا است؟ اين راه امام حسين عليه السلام است؟ آيا قانون اساسى ما چنين گفته، يا مراجع ما اين گونه گفته اند؟ كدام دين چنين مطلبى را گفته است؟ كدام دموكراسى اين گونه مى گويد؟ شما كه انجيل تان حقوق بشر و قرآن تان قانون اساسى است، بسيار خوب، به همين قانون اساسى و به همين دموكراسى غربى عمل كنيد. بيش از نود درصد مردم ايران واقعاً اجراى احكام اسلام را مى خواهند؛ خودتان را فريب ندهيد، به خدا قسم! سكوت اين مردم از نجابت آن ها و اين تصور كه مقام معظم رهبرى نسبت به اعتراض رضايت ندارند، ناشى مى شود. در يكى از شهرهاى خراسان، بعد از سخنرانى من، خانمى فرهنگى با اصرار نزد من آمد، و گفت پيامى دارم كه مى خواهم به مقام معظم رهبرى برسانى، گفتم انشاء الله در صورت امكان اين كار را خواهم كرد. گفت: به آقا بگو، به خدا قسم! اگر به احترام شما نبود، ما زن ها كفن مى پوشيديم و فلان و فلان را به جاى خودشان مى نشانديم. تنها به احترام شما و اين احتمال كه ممكن است شما راضى نباشيد اقدامى نمى كنيم. مردم ما به احترام رهبرى و به احترام حفظ امنيت و آرامش سكوت كرده اند؛ وگرنه، مگر اين مردم به اين كه اسلام در اين كشور بميرد رضايت مى دهند؟ توصيه بنده به شما عزيزان اين است، با روش قانونى و منطقى، اعتراض خود را به گوش مسؤولان برسانيد، با صداى رسا بگوييد ما چنين مطالبى را نمى خواهيم. اين كار كه جنايت، آشوب و ترور نيست. آيا صِرف مخالف بودن با رفتارى خاص، يا سياستى خاص، و يا فلان مسؤول يا رفتار او تروريسم و خشونت طلبى است؟ اگر چنين باشد، رفتار على عليه السلام را و يا حتى عملكرد شخص پيامبرصلى الله عليه وآله را چگونه توجيه مى كنيد؟ نقل شده، طى ده سال بعد از هجرت پيامبر(ص) هفتاد غزوه توسط ايشان واقع شد، و نيز على(ع) ظرف حكومتى كم تر از پنج سال، سه جنگ بزرگ با صد هزار كشته مسلمان انجام داد؛ چگونه اين موارد را توجيه مى كنيد؟ زمانى كه منطق تساهل و تسامح بر جامعه حاكم شد، به ذهن جوان هاى ما اين گونه خطور مى كند و بعد نامردها و بى دين ها صريحاً مى گويند خمينى بايد به موزه تاريخ سپرده شود، اسلام ديگر رفت، اين مشكل اسلام است كه نمى تواند با دموكراسى بسازد.(56) بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. شهادت مظلومانه آقا ابى عبد الله را به پيشگاه ولى عصر(عج)، مقام معظم رهبرى، مراجع معظم تقليد و همه شيفتگان مكتب حسينى تسليت عرض مى كنيم. اميدواريم خداى متعال دست ما را در دو جهان از دامان حسين عليه السلام كوتاه نفرمايد و به بركت پيروى او، همه مشكلات دنيوى و اخروى دوستانش را برطرف كند. در جلسات گذشته سؤال هايى را مطرح كرديم و در حدى كه خدا توفيق داد و بضاعت بنده اقتضا مى كرد جواب هايى را به عرض رساندم. براى آن كه به آخرين سؤالى كه مطرح كرديم پاسخ دهيم، لازم بود به عنوان مقدمه مطالبى را توضيح دهيم. در دو جلسه گذشته در اين باره صحبت كرديم و ان شاء اللّه امشب آن بحث را تمام مى كنيم. سؤال اين بود كه چرا مسلمانان، حتى كسانى كه سال ها در محضر حضرت اميرعليه السلام بوده و از تعاليم آن حضرت بهره برده بودند و حتى كسانى كه خودشان امام حسين(ع) را براى تصدى امر ولايت و حكومت اسلامى دعوت كرده بودند، پس از گذشت مدت كوتاهى شمشيرهايشان را به روى امام حسين(ع) كشيدند و با آن وضع فجيع و آن مصائب عظيم، حضرت را به شهادت رساندند؟ اگر اين داستان را مكرر و هر سال نشنيده بوديم، به اين سادگى باور نمى كرديم كه چنين واقعه اى امكان پذير باشد؛ اما اين رويداد از قطعيات تاريخ است و هيچ شك و شبهه اى در وقوع آن وجود ندارد. براى اين كه پاسخ اين سؤال را دريابيم بايد از واقعه عاشورا قدرى به عقب برگرديم و وضع صدر اسلام را به خصوص از زمانى كه بنى اميه در شام قدرت را به دست گرفتند، بررسى كنيم تا ببينيم در اين زمان چه شرايطى وجود داشت كه عده اى توانستند از اين شرايط بهره بردارى كنند و فاجعه عظيم كربلا را به وجود آورند. گفتيم در جامعه اسلامى ضعف هايى وجود داشت و اين ضعف ها زمينه اى بود براى آن كه سياستمدارانى مثل معاويه بتوانند از اين زمينه بهره بردارى كرده، با استفاده از عواملى به مقاصد خود دست يابند. بيش تر اين ضعف ها مربوط به پايين بودن سطح اطلاعات دينى و فرهنگ مردم و حاكم بودن فرهنگ قبيله اى بر جامعه بود؛ به گونه اى كه اگر رئيس قبيله اى كارى را انجام مى داد، ديگران كوركورانه از او تبعيت مى كردند. و مسائلى از اين قبيل، بسترى بود براى اين كه سياستمداران بتوانند از آن سوء استفاده كنند. و اما عواملى كه معاويه مانند همه سياست بازان دنياپرست به كار گرفت، در سه چيز خلاصه مى شد، گرچه مى توان براى بعضى از اين سه، شقوق مختلفى در نظر گرفت، عوامل مذكور عبارت بودند از: 1. تطميع سران و نخبگان قوم؛ يعنى با دادن پول، جوايز، تسهيلات و اعطاى پست و مقام، سران و نخبگان را مى خريدند و مقاصد خود را به وسيله آن ها اعمال مى كردند. 2. تهديد عموم مردم؛ يعنى به وسيله شقاوت ها، قساوت ها، ترورها و سخت گيرى هاى غير انسانى، از توده مردم زهر چشم مى گرفتند. 3. تبليغات؛ عامل سوم، خود به زير مجموعه هايى قابل تقسيم است كه قبلاً اشاره شد كه معاويه از چه ابزارى براى تبليغات استفاده مى كرد و چگونه تاكتيك هاى مختلف را به كار مى گرفت. روش هاى به كارگيرى عوامل انحراف جامعه از سوى معاويه شيوه استفاده از اين عوامل در مقاطع مختلف حكومت معاويه تفاوت داشت و دوره حكومت وى را از اين نظر لااقل مى توان به سه مقطع تقسيم نمود. مقطع اول، قبل از خلافت حضرت اميرعليه السلام؛ در آن دوران، شرايط براى معاويه بسيار راحت بود، زيرا سرزمين شام منطقه اى دور افتاده بود و با حكومت مركزى چندان ارتباطى نداشت و از طرفى مردم آن پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله و حتى اصحاب بزرگ آن حضرت را كم تر ديده بودند. از سوى ديگر، خليفه دوم و سوم، به خصوص خليفه سوم كه دست معاويه را تا حد زيادى باز گذاشته بود، چندان اصرارى بر كنترل معاويه نداشتند. در چنين شرايطى زمينه هر نوع فعاليت براى معاويه فراهم بود و در اين مدت جامعه شام را مطابق دلخواه خود تربيت مى كرد. مقطع دوم، دوران خلافت حضرت اميرعليه السلام؛ در اين دوران، تاكتيك معاويه به خصوص در زمينه تبليغات تغيير كرد. او على(ع) و يارانش را مورد اتهام قرار داده و شايع كرد كه قتل خليفه سوم به دست ايشان بوده است؛ آن ها بايد خون بهاى عثمان را پرداخته و قصاص شوند و على عليه السلام بايد قاتلان عثمان را به معاويه تحويل دهد. اين افترا و شايعه را درست كرده و در مورد آن به اندازه اى تبليغ كردند كه بسيارى از مردم نيز آن را باور نمودند. اين كار زمينه اى شد براى آن كه معاويه عده اى را جذب كرده و جنگ صفين را در مقابل حضرت على(ع) به راه اندازد. در اين جنگ ده ها هزار مسلمان از دو طرف كشته شدند. كشته شدن برادران مسلمان در جنگ هاى تن به تن و در طول چند سال، آن هم نه با استفاده از وسايل كشتار جمعى كه امروزه رايج است، مسأله بزرگى است. اين جريان با شهادت اميرالمؤمنين(ع) پايان يافت. مقطع سوم، پس از شهادت امير المؤمنين عليه السلام؛ در مرحله سوم زمينه جديدى فراهم شد. شرايط اين زمان به صورتى بود كه مردم از جنگ خسته شده بودند. حتى ياران نزديك حضرت على(ع) سه جنگ بزرگ يعنى جنگ جمل، صفين و نهروان را اداره كرده بودند و با مشكلات زيادى مواجه بودند. معاويه فرصت را غنيمت شمرد و سران لشكر امام حسن عليه السلام را با پول و تزوير خريد و آن حضرت را مجبور به پذيرش صلح كرد. در اين زمان معاويه بر سراسر كشورهاى اسلامى تسلط پيدا كرده بود؛ نه تنها شام، بلكه مصر، عراق، حجاز، يمن و شمال آفريقا هم تحت تسلط او بود. از خاندان پيغمبرصلى الله عليه وآله فقط امام حسن(ع) مزاحم او بود كه ايشان را هم با جريان صلح از ميدان سياست كنار زد. در اين شرايط معاويه احساس مى كند كه مى تواند هر كارى را كه بخواهد انجام دهد. معاويه آن قدر از عوامل ياد شده استفاده كرد كه شايد بتوان گفت خون دلى كه امام حسن(ع) و بعد از ايشان امام حسين (ع) تا بعد از ده سال از وفات امام حسن(ع) خوردند، از غربت و مظلوميت سيدالشهداء(ع) در روز عاشورا بيش تر است. متأسفانه نه ما از آن دوران اطلاع كاملى داريم و نه اين مسأله چيزى است كه احساسات و عواطف مردم را تحريك كند و با ذكر آن ها بتوان آن خاطره ها را تجديد كرد. بايد با عقل فهميد كه چه ظلمى بر اين خاندان عليهم السلام مى شد و چه خون دلى مى خوردند. آن قدر تبليغات كردند كه حتى در تمام نماز جمعه ها بايد - العياذ باللَّه - رسماً به اميرالمؤمنين عليه السلام لعن مى كردند و اين جزء آداب عبادى مردم شده بود. هر خطيب نماز جمعه بايد على(ع) را لعن مى كرد؛ مردم در قنوت نمازشان لعن على(ع) را مى گفتند، امام حسن و امام حسين عليهما السلام اين مسائل را مشاهده مى كردند، ولى نمى توانستند اقدامى انجام دهند. تا زمانى كه امام حسن عليه السلام حيات داشتند، امام حسين و امام حسن(ع) به يكديگر دلخوش بودند؛ اما بعد از شهادت امام حسن(ع)، امام حسين(ع) آن قدر خون دل خورد و به قدرى تنها شد كه كسى را نداشت كه حتى با او درد دل كند. آن حضرت در تمام ده سال باقيمانده از عمر منحوس معاويه در مدينه ماند و خون دل خورد. از زمان شهادت اميرالمؤمنين (ع) تا داستان كربلا در حدود بيست سال طول كشيد. حدود ده سال از اين مدت، امام حسن(ع) هم در قيد حيات بودند، ولى در ده سال آخر آن، امام حسين(ع) تنها بودند. در تاريخ گفتگوهايى ميان طرفداران امام حسين(ع) با ديگران و حتى گاهى مكاتبه هايى ميان امام حسين(ع) و معاويه و چند مرتبه برخورد حضورى ميان آن دو نقل شده است كه گوياى تنهايى و مظلوميت امام حسين(ع) است. معاويه دو بار به حجاز سفر كرد و گروهى از لشكريان شام را با خود به مكه و مدينه آورد و مدتى در آن جا ماند تا زمينه ولايت عهدى يزيد را فراهم كند. در اين سفرها گفتگوهايى ميان معاويه و امام حسين(ع) واقع شد. معاويه همچنين با تعدادى از سران و محترمان مدينه كه سرشناس بوده و تسليم معاويه نمى شدند، گفتگو كرد. اين افراد شخصيت هاى برجسته اى بودند كه زير سلطه يزيد نمى رفتند و معاويه اصرار داشت كه از آن ها بيعت بگيرد. در يكى از گفتگوهايى كه ميان معاويه و امام حسين(ع) در مورد مسأله ولايت عهدى يزيد واقع شده است، معاويه امام حسين(ع) را دعوت مى كند كه من با شما صحبت خصوصى دارم. حضرت پذيرفتند، و با او صحبت كردند. معاويه گفت: تمام مردم مدينه حاضرند ولايت عهدى يزيد را بپذيرند؛ فقط شما چهار نفر هستيد كه اين مسأله را نمى پذيريد؛ سركرده اين افراد هم شما هستيد. اگر شما ولايت يزيد را قبول كرده و بيعت كنيد، ديگران هم قبول خواهند كرد و مصلحت و يكپارچگى امت اسلامى به اين وسيله تأمين شده و از خونريزى جلوگيرى مى گردد. چرا شما زير بار نمى رويد و نمى خواهيد با يزيد بيعت كنيد؟ حضرت عليه السلام فرمود تو اين همه حكومت كردى، اين همه خون ريختى و اين همه فساد كردى. ديگر در آخر عمر خود وِزر و وبالى براى بعد از زندگى خود فراهم نكن؛ ديگر گناه يزيد را به گردن نگير؛ چگونه تو حاضر مى شوى او را بر مردم مسلط كنى، در حالى كه در ميان مردم كسانى هستند كه مادرشان، پدرشان و خودشان از مادر، پدر و خود او بهتر و براى مردم نافع تر هستند. تو به چه انگيزه اى مى خواهى حتماً يزيد را مسلط كنى؟ معاويه گفت: گويا مى خواهى خودت را مطرح كنى؟ يعنى تو مى خواهى بگويى كه مادر و پدرت از مادر و پدر يزيد بهتر است و خودت از يزيد بهترى؟ حضرت عليه السلام فرمود: اگر بگويم چه مى شود؟ معاويه گفت: اما اين كه گفتى مادرت از مادر يزيد بهتر است راست گفتى. چون اگر جز اين نبود كه فاطمه عليها السلام از قريش بود و مادر يزيد از قريش نيست كافى بود - طرز فكر را ملاحظه كنيد! اين همان عصبيت ملى گرايى و قوم گرايى است - البته علاوه بر اين كه مادر تو از قريش است، دختر پيغمبرصلى الله عليه وآله هم هست. پس مسلماً مادر تو بهتر است. اما اين كه گفتى پدر تو از پدر يزيد بهتر است، جاى تأمل دارد. چون مى دانى كه پدر يزيد و پدر تو با هم مبارزه كردند و خدا به نفع پدر يزيد حكم كرد. - ملاحظه كنيد كه تا چه اندازه بايد انسان بى شرم باشد كه بخواهد در مقابل حسين بن على(ع) برترى معاويه را بر اميرالمؤمنين(ع) اثبات كند - و اما خودت، كه گفتى از يزيد بهتر هستى، نه، اين گونه نيست. يزيد براى جامعه اسلامى خيلى بهتر از توست. حضرت (ع) با تعجب تمام گفتند: مى گويى يزيد شرابخوار از من بهتر است؟ سياست معاويه را ببينيد، در جواب حضرت گفت: آقا! از پسر عمويت غيبت نكن! (چون از دو تيره از قريش بودند، به يكديگر پسر عمو مى گفتند) معاويه امام حسين(ع) را نصيحت مى كند و مى گويد خشونت به خرج نده! از پسر عمويت غيبت و بدگويى نكن! يزيد هيچ وقت از تو بدگويى نمى كند، بنا بر اين او از تو بهتر است. يزيدِ سگ باز، شرابخوار و بى شخصيّت را با حسين بن على(ع) كه جوهره انسانيّت و شرف است مقايسه مى كند و مى گويد يزيد از تو بهتر است! و با لحنى حق به جانب و مقدس مآبانه دليل مى آورد كه برترى او بر تو به اين دليل است كه تو غيبت يزيد را مى كنى ولى او غيبت تو را نمى كند!(57) عين همين سياست را تمام سياست بازان دنياى ما نيز اجرا مى كنند. اگر به خاطر داشته باشيد، در زمان شاه نيز عَلَم مى گفت: اعلى حضرت نماز شامشان ترك نمى شود! شنيده بود كه مؤمنان مى گويند خواندن نماز شب خيلى مهم است. گمان مى كرد نماز شب، همان نماز شام است؛ لذا گفته بود: اين علما چه مى گويند كه شاه دين ندارد؟ اعليحضرت نماز شامشان ترك نمى شود! نظير همين مطلب را امروز درباره بعضى از مسؤولين داريم. خنّاسان درباره يك مسؤول ضد اسلامى مى گويند او حافظ قرآن است! حافظ نهج البلاغه است! نماز شبش هم ترك نمى شود! سياست همان است. در طول تاريخ به همين گونه بوده است، تحريف حقايق، جا به جا كردن مفاهيم، بازى كردن با ارزش ها و مقدسات. امام حسين عليه السلام در مقابل معاويه چه بگويد و با چه منطقى با او حرف بزند؟ او مى گويد پدر يزيد از پدر تو بهتر بود، براى اين كه آن ها با هم جنگ كردند و خدا به نفع پدر يزيد حكم كرد. اين تعبير جبرآميزى بود كه بنى اميه آن را ترويج كرده و زمانى كه خودشان تسلط پيدا مى كردند، مى گفتند خواست خدا بود! نظير اين تحريف را در داستان ديگرى نيز داريم. اميرالمؤمنين عليه السلام در هيچ جنگى با خلفا شركت نكردند؛ گرچه فرزندان خود را براى جنگ مى فرستادند، ولى خود آن حضرت شركت نمى كردند. در يكى از جنگ ها خليفه دوم از اميرالمؤمنين(ع) خواست كه در جنگ شركت كنند اما آن حضرت فرمودند: من در مدينه كار دارم و نمى آيم. خليفه به ابن عباس گفت: مى دانى چرا پسر عمويت در جنگ شركت نكرد؟ گفت: نه. خليفه گفت: على در مدينه باقى ماند تا "يُرَشِّح نَفْسَهُ لِلْخِلافِة"(58) يعنى مى خواهد خودش را كانديداى خلافت كرده و زمينه سازى كند كه بعد از من خليفه شود. ابن عباس مى گويد: من گفتم او براى خودش چنين احتياجى نمى بيند؛ چون معتقد است كه پيامبرصلى الله عليه وآله او را به عنوان امام تعيين كرده است. گفت: بله، "كانَ يُريدُ رَسُولُ اللَّهِ، وَ لكِنَّ اللَّهُ لَمْ يُرِد" يعنى پيامبر(ص) مى خواست على(ع) را به جاى خود تعيين كند، اما خدا نخواست! اين منطق مغالطه آميزى است كه در آن روز به كار مى رفت؛ و معاويه نيز آن را به كار مى برد. لذا معاويه گفت: خدا در برابر على(ع)، به نفع من حكم كرد؛ براى اين كه قبل از من از دنيا رفت و به دست خوارج كشته شد. يزيد هم در مجلسى كه تشكيل داد، به زينب كبرى عليها السلام گفت: ديدى خدا با برادرت چه كرد؟ ما را بر او پيروز گردانيد! يكى از سوژه هاى تبليغاتى معاويه در اين دوره بيست ساله، به خصوص نسبت به شيعيان على(ع) يا كسانى مثل اكثر مردم كوفه - كه اگر شيعه هم نبودند، ضد او هم نبودند - اين بود كه ببينيد نتيجه حكومت پنج ساله على در اين شهر چه شد؟ چقدر خونريزى شد؟ چقدر زن ها بى شوهر شدند؟ چقدر بچه ها يتيم شدند؟ چقدر كشاورزى هاى شما به واسطه آن كه به آن ها نرسيديد از بين رفت؟ چقدر تجارت شما از بين رفت و اكنون از نظر اقتصادى عقب مانده ايد؟ در اين مسائل چه كسى مقصر بود؟ اگر على عليه السلام از اول با ما صلح مى كرد، نه جنگى واقع مى شد، نه خونريزى مى شد، نه اين بدبختى ها به وجود مى آمد، نه اين همه زنان بيوه مى شدند، نه اين همه بچه هاى يتيم و نه اين خرابى ها و عقب ماندگى هاى اقتصادى به بار مى آمد. اين سوژه بسيار مؤثرى است و در زمان خود على(ع) هم اين سوژه را به كار مى بردند. شما نهج البلاغه را ملاحظه بفرماييد و ببينيد كه على(ع) از دست دوستانش از چه چيزهايى گلايه مى كرد. مى فرمايد در تابستان به شما مى گويم به جنگ برويم، مى گوييد هوا گرم است! در زمستان مى گويم برويم، مى گوييد هوا سرد است، صبر كن هوا بهتر بشود، كشاورزى مان عقب افتاده است، محصول كشاورزى مان روى زمين مانده است.(59) على(ع) در چند جا از مردم اين گونه گِله مى كند. اين ها در اثر تبليغاتى بود كه معاويه مى كرد و عمّال معاويه اين تبليغات را در داخل جامعه عراقِ آن روز كه تابع اميرالمؤمنين(ع) بودند، پخش مى كردند و مردم را عليه آن حضرت مى شوراندند و زمينه شورش و بى مهرى را فراهم مى كردند. آيا امروز نمونه اى از اين تبليغات وجود ندارد؟ چقدر در اين روزنامه ها مى خوانيد كه اگر بعد از فتح خرمشهر امام قدس سره جنگ را متوقف كرده بود، مشكلاتِ امروز را نداشتيم.(60) سران نهضت آزادى و جبهه ملى، همان كسانى كه امام(ره) در مورد آن ها فرمود: "اين ها از منافقين بدتر هستند"،(61) امروز سياست گذاران پشت پرده كشور شده اند؛ بعضى از آن ها اسم عوض كرده اند و بعضى از آن ها بدون اين كه اسم عوض كنند، نقش خودشان را ايفا مى كنند و همين حرف ها را مى زنند. سوژه تبليغاتى اين ها چيست؟ مى گويند اگر اين جنگ نبود، اين همه بدبختى ها در اين كشور نبود. چه كسى در اين جنگ مقصر بود؟ مى گويند: آخوندها! حكومت آخوندى بود كه اين جنگ را بر مردم تحميل كرد! اگر زودتر صلح كرده بودند، كار به اين جا نمى رسيد! مشكلات اقتصادى كه اكنون وجود دارد در اثر قطع رابطه با آمريكاست! اگر ايران الآن هم با آمريكا سازش كنند، مسائل ما حل مى شود! با اين كه بارها اين مسائل حلاجى شده و به بهترين وجه جواب داده شده است، كسانى كه شرم ندارند باز همان حرفها را تكرار مى كنند. همان سياستى را دارند كه معاويه داشت. سياست معاويه اين بود كه اگر يك حرف غلطى كه غلط بودنش مانند آفتاب هم روشن باشد، زياد تكرار كنند، كم كم جا مى افتد و مردم قبول مى كنند. اين ها هم درست همين سياست را بازى مى كنند. در بعضى از موارد شخص مقام معظم رهبرى در سخنرانى هاى شان به صراحت مطلبى را بيان فرموده و جواب داده اند؛ مثلاً درباره رابطه با آمريكا ايشان سال گذشته به تفصيل بحث كردند، نويسندگان ديگر نيز با شواهد تاريخى و علمى اثبات كردند كه نه تنها رابطه با آمريكا مشكلات اقتصادى ما را حل نمى كند، بلكه دو صد چندان خواهد كرد. نمونه آن را در كشورهاى ديگر ببينيد. مگر تركيه سرسپرده آمريكا نيست؟ مردم تركيه اعتصاب مى كنند و مى گويند بايد پنجاه درصد بر حقوقمان افزوده بشود. اين وضع اقتصاد تركيه است كه نور چشم آمريكاست؛ تركيه اى كه بزرگ ترين كشور اسلامى و پايگاه خلافت عثمانى بود. آمريكا همين كشور را به چنان ذلتى دچار كرده كه ريزه خوار خوان اسرائيل شده است و بايد نوكرى اسرائيل را بكند تا اسرائيل به او مقدارى اسلحه بدهد. ولى مگر اين افراد از رو مى روند؟ باز هم مى گويند: مشكل ما اين است كه با آمريكا سازش نكرده ايم؛ اگر با آمريكا رابطه داشته باشيم، مشكلاتمان حل مى شود! اين همان سخنى بود كه معاويه مى گفت. البته در زمان معاويه مسأله آمريكا مطرح نبود و اصحاب او هم "نهضت آزادى" نبودند؛ ولى تشابه ها را ببينيد. آن ها به جنگ و به اجراى احكام و حدود اسلامى اعتراض داشتند؛ به اين اعتراض داشتند كه، چرا زير بار كفار نمى رويد؟ على عليه السلام مى گفت وظيفه حاكم اسلامى قبل از هر چيز اجراى احكام اسلام و حفظ ارزش هاى اسلامى است؛ بعد از آن نوبت به اقتصاد و ساير مسائل مى رسد. آن ها مى گفتند اول كشاورزى و تجارت؛ بعد از آن اگر حال داشتيم و جهاد پيش آمد، به جهاد هم مى رويم و الاّ صلح مى كنيم! امروز طرفداران منطق معاويه چه كسانى هستند؟ و طرفداران منطق على عليه السلام چه كسانى هستند؟ رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور بر خلايق مى رود تا نفخ صور معاويه با چنين سوژه هاى تبليغاتى مردم را نسبت به على(ع) و حكومت على(ع) و حكومت آل على و آل پيغمبرعليهما السلام دلسرد مى كرد. تا آن جا كه ضمن گفتگويى در صدد برآمد كه برترى يزيد را بر امام حسين عليه السلام براى خود امام حسين(ع) ثابت كند!! فعاليت مخفيانه امام حسين عليه السلام در زمان معاويه در اين شرايط امام حسين عليه السلام چه كارى مى توانست انجام دهد؟ كارى كه حضرت مى توانست انجام دهد اين بود كه در گوشه و كنار و به صورت محرمانه، افراد معدودى را پيدا كرده و آن ها را راهنمايى كند. به خصوص در ايام حج كه بسيارى از مردم كشورهاى مختلف جمع مى شدند، حضرت سعى مى كرد تا در مسجدالحرام، در منى يا در عرفات با آن ها تماس گرفته، صحبت كند و ايشان را راهنمايى نمايد. به دو نمونه از كلمات امام حسين(ع) در اين موارد توجه كنيد. در يكى از اين اجتماعات كه گويا در منى تشكيل شده بود، سيدالشهداء(ع) كسانى را كه احتمال مى داد سخنش براى آن ها مؤثر باشد، دور از چشم معاويه و مأمورانش جمع كرد و به آن ها فرمود: "اِسْمَعُوا مَقالَتى وَ اكْتُمُوا قَولى"(62) يعنى حرف مرا بشنويد، اما رازدار باشيد؛ سخن مرا پنهان نگه داشته و افشا نكنيد. چه رازى را مى خواهم به شما بگويم؟ مى خواهم به شما بگويم كه اين حكومت، حكومت اسلامى نيست؛ پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله به دستور خدا براى بعد از خود، على عليه السلام را تعيين كرده بود، ولى مسلمان ها نپذيرفتند و گفتند ما حكومت دموكراسى مى خواهيم! بعد معاويه سركار آمد و ديگر هيچ چيز را رعايت نكرد. مى بينيد معاويه چه ظلمى مى كند؟ چگونه احكام اسلام ترك مى شود و به مقدسات اسلام بى احترامى مى شود؟ امام حسين(ع) مى گويد من فقط مى خواهم به شما بگويم بدانيد كه اين حكومتْ حق نيست؛ نمى گويم قيام كنيد؛ سخن مرا بشنويد و به كسى هم نگوييد كه حسين(ع) چنين سخنانى به ما گفته است؛ رازدار باشيد. "ثُمَّ ارْجِعُوا اِلى أَمْصارِكُمْ وَ قَبائِلِكُمْ، مَنْ أَمِنْتُمْ وَ وَثِقْتُمْ بِه فَادْعُوهُمْ اِلى ما تَعْلَمُون" يعنى برگرديد به شهرها و قبايلتان و افرادى را بيابيد كه كاملاً به رازدارى آن ها اطمينان داريد و به آن ها آن چيزهايى را كه مى دانيد و آنچه را من به شما گفتم و قبول داريد، منتقل كنيد. اين همه كتمان و رازدارى و كار مخفيانه براى چه بود؟ آيا امام حسين عليه السلام مى خواست به اين وسيله، زمينه حكومت خود را فراهم كند؟ خير، حضرت مى دانست كه وضع چگونه است و خودشان مى فرمايند كه چرا اين سخنان را مى گويم. مى فرمايد: "فَاِنّى أَخافُ أَنْ يَنْدَرِسَ هذا الْحَقُّ وَ يَذْهَب" يعنى من مى ترسم حق به طور كلى فراموش شود و مردم ندانند كه اسلام حق بود و حكومت حق چه بود؟ ارزش هاى اسلامى چه بود؟ در اين شرايط حكومت در اختيار معاويه بود و امام حسين عليه السلام نمى توانست مقاومت و مبارزه كند، به طورى كه اگر امام حسين(ع) حرف مى زد، او را ترور مى كردند و نتيجه اى از ترور او حاصل نمى شد.لذا آن حضرت با افراد به صورت تك تك تماس مى گرفت و گاهى چند نفر را يك جا جمع مى كرد و به آن ها سفارش مى كرد كه رازدار باشيد، و مى فرمود ترس من اين است كه در روى زمين حق به كلى مندرس و كهنه شده و فراموش گردد و هيچ كس نداند حق چيست. اگر مردم حق را بشناسند، ولى هوس ها، مقام پرستى و شهوت پرستى آن ها نگذارد به آن عمل كنند، كار بر علما آسان است؛ چون بر مردم اتمام حجت شده است و علما حجت دارند كه مردم حق را مى شناسند و با اين حال، عمل نمى كنند. اما آن جايى كه حق در حال فراموش شدن است، وظيفه عالِم سخت تر است. اگر امكان داشته باشد كه علناً فعاليت كند، لااقل آرام مى شود كه من وظيفه ام را انجام دادم. حداكثر اين است كه او را مى كشند و مثل شيخ فضل الله او را دار مى زنند؛ بيش از اين كه نيست؛ اما خاطرش آسوده است كه وظيفه ام را انجام دادم. مگر شيخ فضل الله از اعدام شدن نگران بود؟ كاملاً آسوده خاطر بود كه من وظيفه ام را انجام داده ام . اما زمانى كه نتوان حرف حق را زد و انواع تهمت را به انسان بزنند، گرچه تهمت سهل است، برچسب هايى مى زنند كه ديگر سخن شخص اثر نكند، در اين صورت گفتن و نگفتن مساوى مى شود. در اين حال اگر سخن بگويى، نتيجه اش كشته شدن است و هيچ اثرى هم بر آن مترتب نمى شود. اين است كه باعث رنج و عذاب روحى است و امام حسين(ع) چنين عذابى را تحمل مى كرد. شما را به خدا اين خون دل و مظلوميت بدتر است يا كشته شدن روز عاشورا؟ امام حسين(ع) بيست سال و به خصوص ده سال بعد از شهادت امام حسن عليه السلام اين چنين خون دل خورد. مى فرمايد: "فَاِنِّى أَخافُ أَنْ يَنْدَرِسَ هذا الْحَقُّ وَ يَذْهَب" و ادامه مى دهد: البته من به وعده خدا اطمينان دارم كه "وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَو كَرِهَ الْكافِرُون"؛(63) اما با شرايطى كه بنى اميه به وجود آورده اند، حق در حال از بين رفتن و فراموش شدن است. ملاحظه كنيد كه امام حسين(ع) در خانه خودش، در مدينه، در زادگاهش، در جايى كه مردم او را روى دوش پيامبرصلى الله عليه وآله ديده اند، نمى تواند حرف بزند. بايد ايام حج در منى عده اى را جمع كند و با آن ها خصوصى صحبت كند. نمونه ديگر، سخنان امام حسين عليه السلام با جمعى از نخبگان در سفر حج است. حضرت در اين سفر فرصتى به دست آورد و مقدماتى فراهم كرد و از دوستان و يارانش، افرادى را شناسايى نمود، اجتماع محرمانه اى تشكيل شد و حضرت براى ايشان صحبت كرد. در جلسه آينده درباره سخنان حضرت در آن جمع بيش تر صحبت مى كنم. اكنون فقط به بخشى از اين سخنان مى پردازم. حضرت ابتدا اين نخبگان را مورد سرزنش قرار داد كه شما به وظيفه خود عمل نمى كنيد، امر به معروف و نهى از منكر نمى كنيد و از مال و جان خودتان مى ترسيد. بعد از اين، در آخر دعا مى كند و مى فرمايد: "أَللَّهُمَ اِنَّكَ تَعْلَمُ اَنَّهُ لَمْ يَكُنْ ما كانَ مِنَّا تَنافُساً فى سُلْطانٍ وَ لا الِْتماساً مِنْ فُضُولِ الْحُطام"(64) مطمئناً شما اين كلمات را بارها از زبان گويندگان عزيز شنيده ايد. حضرت دستش را بلند كرد و گفت: خدايا تو مى دانى اين كارهايى كه ما در اين مدت از زمان پدرم تا به حال انجام داده ايم، براى اين نبوده كه بر سر جيفه دنيا با ديگران رقابت كنيم. رقابت براى حكومت و مقام نبود. "وَ لا الِْتماساً مِنْ فُضُولِ الْحُطام " نه اين كه مى خواستيم از حطام دنيا، از خار و خَس دنيا براى خود چيز اضافه اى به دست آوريم. "وَ لكِنْ لِنُرىَ الْمَعالِمَ مِنْ دينِكَ وَ نُظْهِرَ الْاِصْلاحَ فى بِلادِك" همه اين كارها در درجه اول براى اين بود كه ما آثار، پايه ها و ارزش هاى دين را به مردم نشان دهيم و وظيفه هدايت گرى خود را عمل كنيم، تا مردم حق را از باطل بشناسند و حق در لا به لاى ابرهاى تيره و آب هاى گِل آلود گم نشود؛ و در درجه بعد - تا اندازه اى كه مى توانيم - كارهاى فاسد را اصلاح كنيم و جلوى كارهاى غلطى كه در جامعه انجام مى شود بگيريم. هدف ما اين بود كه در سايه اين انجام وظيفه: "وَ يَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِك" مردم ستم ديده به امنيت برسند. ملاحظه كنيد، معاويه به امام حسين(ع) مى گفت: اگر تو با يزيد بيعت كنى، امنيت جامعه حفظ مى شود. امام حسين(ع) مى گويد: تويى كه امنيت مردم را از بين برده اى؛ به جان و مال و ناموس مردم تجاوز كرده اى. هنگامى كه بُسر بن ارطاة به مدينه آمد، به دختران مهاجرين و انصار تجاوز كرد. هنوز چند دهه از وفات پيامبرصلى الله عليه وآله نگذشته است كه به نام خليفه رسول الله صلى الله عليه وآله به دختران مردم تجاوز كردند، با اين حال به امام حسين(ع) مى گويد: اگر تو با يزيد بيعت كنى، امنيت جامعه حفظ مى شود. امنيت به مذاق معاويه يعنى چه؟ يعنى ما مسلط باشيم و هر چه خواستيم بكنيم؛ اين امنيت است! امام حسين عليه السلام مى گويد: من براى اين قيام مى كنم كه مظلومان به امنيت برسند. "وَ يُعْمَلَ بِفَرائِضِكَ وَ سُنَّتِكَ وَ أَحْكامِك" هدف ما اين است كه واجبات، مستحبات و احكام خدا در جامعه اجرا بشود. ما براى پول و مقام، قيام نكرديم. هدف از به خطر انداختن جان، فراهم كردن زمينه عيش و عشرت نيست. هدف كسى كه براى خدا و دين خدا جان خود را به خطر مى اندازد، پول و مقام نيست؛ بعد از كشته شدن، مقام و پول به چه كار او مى آيد؟ آرزوى ما اين است كه دين خدا در جامعه حاكم گرديده و احكام خدا اجرا شود. امام حسين(ع) در ادامه سخنانش مى فرمايد: "فَاِنَّكُمْ اِلاَّ تَنْصُرُونا وَ تُنْصِفُونا قَوِىَ الظَّلَمَةُ عَلَيْكُم" جوّى را كه امام(ع) در آن سخن مى گويد در نظر بگيريد؛ امام حسين عليه السلام نخبگان مسلمانان را تك تك شناسايى نموده و آن ها را در جلسه اى جمع كرده و براى آنان صحبت مى كند. مى فرمايد: اگر شما ما را كمك نكنيد و با ما به انصاف رفتار نكنيد، ظالمان بر شما پيروز مى شوند، "وَ عَمِلُوا فى اِطْفاءِ نُورِ نَبيِّكُم" و تلاش مى كنند تا نور پيامبرتان را خاموش كنند. آيا راضى هستيد و مى خواهيد اين گونه شود؟ اگر نمى خواهيد، اين قدر ما را تنها نگذاريد و لااقل از كمك زبانى مضايقه نكنيد. اگر كمك نكنيد، به چنين سرانجامى مبتلا خواهيد شد؛ ظالمان بر شما مسلط مى شوند و ديگر كسى به حرف شما گوش نخواهد داد. بيست سال امام حسين(ع) در مدينه اين گونه رفتار مى كرد. نمى توانست در خطبه نماز جمعه سخنرانى كند؛ چنين اجازه اى به او نمى دادند. خطيب بايد از طرف معاويه انتخاب مى شد و بايد على عليه السلام را لعن كند و امام هم بنشيند و گوش دهد. اگر ابى عبد الله در چنين شرايطى قيام مى كرد، حداكثر نتيجه اى كه حاصل مى شد اين بود كه، عده اى از مردم كه آدم هاى خوب را دوست داشتند، مى گفتند حيف شد كه امام حسين (ع) از دست رفت و بعد از چندى هم نام او فراموش مى شد. الآن شما دوستان و شيعيان على عليه السلام چند بار نام عمرو بن حَمِق را شنيده ايد؟ در اين جمعيت چند ده هزار نفرى چند نفر هستند كه عمرو بن حَمِق يا رُشيد هَجَرى را بشناسند. اگر امام حسين(ع) در آن شرايط قيام مى كرد،او نيز نهايتاً يكى مانند آن ها مى شد. زيد بن على بن الحسين چه شد؟ شما چه مقدار از تاريخ زيد بن على بن الحسين مى دانيد و چه قدر براى او عزادارى مى كنيد؟ آيا تا به حال مجلسى براى زيد بن على بن الحسين تشكيل شده كه مردم براى او اشك بريزند؟ با اين كه او قيام كرد، كشته شد، بدنش را به دار زدند و مدت ها بر سر دار ماند. اگر امام حسين عليه السلام هم در زمان معاويه قيام مى كرد، همين طور مى شد. اولاً مردم از او استقبال نمى كردند؛ براى اين كه معاويه كارهاى خود را با شيطنت انجام مى داد و مثل يزيد نبود كه بدون سياست به هر اقدامى دست بزند. معاويه از روى شيطنت، امام حسين(ع) را هم نهى از منكر مى كرد و مى گفت: غيبت يزيد را نكن. به ياد دارم در اوايل نهضت، وقتى حضرت امام قدس سره درباره شاه بدگويى مى كردند، بعضى از مقدسان مى گفتند ما نمى دانيم شنيدن اين غيبت ها جايز است يا جايز نيست! امروز هم از بدها كه بگذريم، همين كوته نظرى ها، كج فكرى ها و تاريك بينى ها در ميان بسيارى از مردم خوب وجود دارد كه سوراخ دعا را گم مى كنند و نمى دانند كجا و به چه صورتى بايد امر به معروف كرد. مقدارى هم تقصير از بنده و امثال بنده است كه اين مسائل را درست بيان نكرده ايم. لذا دليل اين كه امام حسين(ع) در زمان معاويه قيام نكرد، اين بود كه شرايط به گونه اى نبود كه بتواند رسالت خود را با مظلوميت و شهادت خود در تاريخ ثبت كند تا جاودانه بماند و در تاريخ گم نشود. اما در زمان يزيد چنين قيام حساب شده اى كرد. البته اين نقشه ها تنظيم شده بود و شواهد فراوانى وجود دارد كه امام حسين(ع) مى دانست چه مى كند؟ بارها گفته بود و در طول راه هم چندين مرتبه گفت كه عاقبت اين سفر شهادت است. ولى به هر حال نقشه الهى ماهرانه اى بود براى اين كه حسين(ع) آن گونه به شهادت برسد تا نامش الى الأبد همچون چراغ فروزانى همه عوالم را در همه زمان ها روشن كند؛ به گونه اى كه كفار، بت پرستان، يهوديان و مسيحيان درباره حسين(ع) سخن ها بگويند، و شما هم حتماً بارها از بزرگان و وعاظ شنيده ايد و كتاب هاى فراوانى نيز در اين زمينه نوشته شده است. بنابراين، درباره اين سؤال كه چگونه مردم حاضر شدند حسين عليه السلام را بكشند؟ حاصل جواب اين شد كه بعضى با تطميع يعنى با پول خريده شدند؛ همان طور كه امروز گاهى حاضرند با پول در "مجلس" رأى بخرند؛ روزنامه ها نوشتند و كسى هم تكذيب نكرد. در چند روزنامه نوشتند كه نماينده بهشهر و نكا گفت: به من پيشنهاد كردند به فلان كس رأى بده و اين مقدار هم پول بگير!(65) كسى هم تكذيب نكرد! آن روز هم معاويه براى اين كه كسانى را جذب كند پول مى داد و افراد را مى خريد. گروه ديگرى را با تهديد، با زهر چشم گرفتن، با قساوت، با كشتارهاى قساوت آميز، ترساند، و بالأخره توده مردم را در هر زمانى با نوعى از تبليغ و با تاكتيكى خاص فريب داد. در شرايطى كه مردم اين چنين تحت تأثير تبليغات بودند و تبليغات مغزها را احاطه كرده بود و از طرفى هم بعضى پول مى گرفتند و از طرف ديگر هم ترس بر جامعه حاكم بود، ديگر براى مردم اراده و اختيار درست و انتخاب آگاهانه اى باقى نمى مانْد. مسلم بن عقيل مى آمد و براى مردم كوفه سخنرانى مى كرد و توضيح مى داد؛ آن ها هم بيعت مى كردند. صبح بيعت مى كردند، اما شب بيعت خود را مى شكستند. و به اين ترتيب بود كه كسانى كه خودشان براى ابى عبد الله نامه نوشتند و او را براى پذيرفتن حكومت دعوت كردند، همان مردم شمشير كشيدند و آن حضرت را به شهادت رساندند. همان ها براى حضور در كربلا و ريختن خون ابى عبد الله مسابقه گذاشتند. صبح عاشورا وقتى عمر سعد مى خواست مردم را به سمت خيمه هاى ابى عبد الله حركت بدهد، به اصطلاح نماز خواند و بعد گفت: "يا خَيْلَ اللَّه! اِرْكَبى وَ بِالْجَنَةِ أَبْشِرى"(66) اى سواره نظام خدا - كسانى را كه براى ريختن خون امام حسين عليه السلام جمع شده بودند سواره نظام خدا خطاب مى كرد! - اى سواره نظام خدا! بر اسب هايتان سوار شده، حسين(ع) را بكشيد و به بهشت برويد! راه بهشت رفتن، كشتن سيدالشهداء(ع) است! چرا؟ براى اين كه عمر سعد به حكومت رى برسد؛ براى اين كه او به حكومت رى برسد، كشتن سيدالشهداء(ع) راه بهشت رفتن و سپاهيان او خيل اللّه يعنى سواره نظام خدا مى شوند! ما بايد از اين صحنه هاى تاريخ براى زندگى خود عبرت بگيريم. حسين(ع) هزار و سيصد سال پيش به شهادت رسيد و يزيد هم به درك واصل شد؛ ولى ما بايد از مجالس عزادارى استفاده كنيم كه امروز چه بايد كرد. نه راه يزيد و نه تفكر عمر سعد تمام شده و نه سياست هاى آنان تغيير كرده است. "رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور". افراد عوض مى شوند، ولى سياست ها همان است و خنّاس ها همان گونه هستند. به بيوت بزرگان مى روند و وسوسه مى كنند كه فلان شخص مسؤول چه مقاماتى دارد؛ چه قدر به اسلام خدمت كرده است و اگر اين ها نباشند، اسلام از بين مى رود و آمريكا مى آيد ايران را نابود مى كند! اين حرف ها بچه گانه است. اولاً آمريكا آن وقتى كه بر ايران مسلط بود و همه چيز را در دست داشت، چه غلطى توانست بكند كه امروز كه شصت ميليون مسلمانِ علاقه مند به انقلاب و اسلام در اين كشور وجود دارد، بتواند؟ ثانياً مگر وعده هاى خدا كجا رفته است؟ مگر "اِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُم"(67) دروغ شده است؟! آيا قرائت جديدى پيدا كرده است؟! با خدا باشيد تا خدا با شما باشد.اگر عزت دنيا را مى خواهيد، در سايه اطاعت خدا به دست خواهد آمد، اگر عزت آخرت را مى خواهيد، در سايه بندگى خدا حاصل مى شود، و سعادت دنيا و آخرت در سايه پيروى از امام حسين عليه السلام است. بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. فرار رسيدن ايام شهادت آقا ابى عبد الله را به پيشگاه مبارك ولى عصر - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - مقام معظم رهبرى، مراجع بزرگ تقليد و همه شيفتگان مكتب حسينى تسليت مى گوييم و از خداى متعال درخواست مى كنيم كه در دنيا و آخرت دست ما را از دامن ابى عبد الله كوتاه نفرمايد. حضور شما عزيزان بحث هاى كوتاهى را در زمينه مسائل مربوط به عاشورا مطرح كردم؛ و به اين جا رسيديم كه دشمنان سيدالشهداءعليه السلام كه در واقع دشمنان اسلام بودند، توانستند مسير صحيح خلافت و ولايت را منحرف كنند و تا آن جا پيش بروند كه فرزند پيامبرصلى الله عليه وآله را با آن وضع فجيع به شهادت برسانند. علت اين مسأله سوء استفاده بنى اميه از موقعيت ها و شرايط موجود در آن زمان و نيز روش ها و تاكتيك هايى بود كه به كار مى گرفتند، تا بتوانند به مقاصد خود برسند. دستگاه اموى با استفاده از سه عامل تبليغات، تهديد و تطميع توانست مسير جامعه را عوض كرده و شرايطى را به وجود آورد كه مردم به اين مصيبت بزرگ مبتلا شوند. علل انفعال جامعه در برابر فعاليت هاى معاويه با توجه به اين كه شرايط تاريخى كم و بيش قابل تكرار است و موارد مشابه آن نيز در دوران هاى ديگر واقع مى شود، به دنبال سؤال قبلى سؤال ديگرى به اين صورت مطرح مى گردد كه، درست است معاويه از ابزار تبليغات توأم با فريب مردم و تحريف حقايق و در واقع ترور شخصيت ها از يك سو و با حربه تهديد و تطميع از سوى ديگر فعاليت كرد، اما چرا مردم فريب خوردند و تحت تأثير تهديدها و تطميع ها قرار گرفتند؟ اين سؤال در واقع روى ديگر سكه سؤال قبل است، يعنى يكى فعل و ديگرى انفعال است، بنى اميه اثر گذار و مردم اثر پذير بودند. آن ها فاعل اين تبليغات، تهديدها و تطميع ها بودند و مردم در برابر آن ها منفعل بودند. در شب هاى گذشته، جهت مربوط به فاعليت بنى اميه را عرض كردم. جهت ديگر سؤال اين است كه علت انفعال مردم چه بود؟ خوب، آن ها فريب مى دادند، اما چرا مردم فريب خوردند؟ او تهديد مى كرد، اما چرا مردم تحت تأثير تهديدها واقع شدند؟ اين سؤال بيش تر از اين جهت براى ما اهميت دارد كه ممكن است، با توجه به جواب آن، خود را آماده كنيم تا اگر خداى ناكرده شرايطى مشابه آن شرايط پيش آمد و دشمنان اسلام با استفاده از همان حربه ها خواستند مسير صحيح انقلاب را تغيير دهند، آگاهانه واكنش نشان دهيم و سعى كنيم منفعل نشويم. البته اين بدان معنا نيست كه فقط زمانى مى بايد خودمان را آماده كنيم كه معاويه و يزيد يا شمر، عمر سعد و ابن زياد ديگرى پيدا شوند. حوادث تاريخى عيناً تكرار نمى شود، بلكه مشابه آن ها اتفاق مى افتد. شايد اين مطلب را شنيده باشيد كه طبق روايتى كه شيعه و سنى با اسناد متعدد نقل كرده اند، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: آنچه در بنى اسرائيل اتفاق افتاده است در امت من هم اتفاق خواهد افتاد. پيامبرصلى الله عليه وآله اين جمله را اضافه كردند كه "حَتَّى لَو دَخَلُوا جُحْرَ ضَبٍ لَدَخَلْتُمُوه"(68) اگر بنى اسرائيل وارد سوراخ سوسمارى شده باشند، شما هم داخل آن خواهيد شد. روايت به اين معنا نيست كه حتماً فرعونى در اين زمان پيدا خواهد شد و خواهد گفت "أَنَا رَبُّكُمُ الْاَعْلى"،(69) تا امت پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله نيز به فرعونى كه در زمان موسى بود مبتلا شوند، يا حتماً قارونى پيدا خواهد شد كه آن ثروت عظيم را داشته باشد و مردم مانند آن زمان به قارون ديگرى مبتلا شوند و يا اين كه حتماً سامرى ديگرى خواهد بود و بتى به شكل گوساله مى سازد و مردم را به پرستش آن وادار مى كند. دقيقاً همانند آن اتفاقات تكرار نمى شود، ولى وقايعى كه از همان روح برخوردار است و شباهت هاى تامى به آن جريان ها دارد، اتفاق مى افتد. در خصوص اين بحث، مناسب است در جاى خود نمونه هايى از وقايع صدر اسلام تا به حال كه مشابه آن قبلاً در بنى اسرائيل اتفاق افتاده است ذكر شود. لذا، اين كه مى گوييم آنچه در صدر اسلام اتفاق افتاده، ممكن است بعدها نيز واقع شود، به اين معنا نيست كه همان جريانات عيناً تكرار مى شود. مثلاً، در شام معاويه اى پيدا مى شود كه قصد دارد فرزندش را به عنوان ولى عهد معرفى كند و الى آخر. بلكه حوادثى پيش مى آيد كه روح و انگيزه هاى آن ها همان روح و انگيزه ها است. آنچه معاويه را واداشت آن حركت را انجام دهد، در ديگران هم پيدا مى شود. روش هايى كه معاويه براى رسيدن به مقاصد خود به كار گرفت، ديگران هم به كار خواهند گرفت. و يا اثر پذيرى كه در مردم واقع شد، كم و بيش در آينده نيز ممكن است واقع شود. با توجه به اين مطلب لازم است بررسى كنيم چرا مردم اين گونه فريب خوردند؟ و چرا تحت تأثير تهديدها و تطميع ها قرار گرفتند؟ تا خود را براى زمانى كه چنين امتحاناتى پيش مى آيد آماده كنيم؛ و اگر كسانى بخواهند ما را فريب دهند و تهديد يا تطميع كنند، بتوانيم مقاومت كنيم. اين موضوع را مى توان با بحثى تحليلى از شرايط آن زمان بررسى كرد، كه طبعاً چنين بحثى به طول مى انجامد. ولى من گمان مى كنم براى دسترسى به نتيجه مطلوب در مورد اين مسأله راه ساده ترى نيز وجود دارد و آن استفاده از كلمات خود سيدالشهداءعليه السلام است. در جلسه گذشته عرض كردم در طى بيست سال حكومت معاويه، حضرت سيدالشهداءعليه السلام تقريباً ده سال آن را در كنار برادر بزرگوارشان و ده سال ديگر را به تنهايى در مدينه به سر مى بردند، در نهايت سختى و تنگنا و فشار بودند. ولى گهگاه افرادى را شناسايى كرده و با آن ها به صورت محرمانه و دور از چشم مأموران حكومتى جلسه اى تشكيل مى دادند و حقايق را به آن ها مى گفتند. مى فرمودند من اين مطالب را به شما مى گويم تا مبادا حق مندرس و فراموش شده و مردم نتوانند حق و باطل را از هم تشخيص دهند. از جمله اين جلسات بر اساس آنچه در تاريخ ثبت شده است و رواياتِ آن را براى ما نقل كرده اند، جلسه اى است كه در منى با نخبگان علما و برجستگان مسلمانان آن زمان تشكيل دادند. مى توان حدس زد كه براى شناسايى اين عده مدتى كار شده بود و با ايشان ارتباطاتى برقرار گرديده بود، تا آن ها را در منى در جلسه اى جمع كنند. كسانى كه حج مشرف شده اند مى دانند منى چه اندازه شلوغ است و نمى توان آن جا را كنترل كرد. به همين جهت بسيارى از فعاليت هايى كه مى خواستند دور از چشم حكومت ها انجام دهند، در منى انجام مى شد. جلسه اى در منى تشكيل شد و امام عليه السلام براى اين نخبگان سخنرانى كردند. خوشبختانه بخش هايى از اين سخنرانى نقل شده است كه در تحف العقول، بحارالانوار و منابع ديگر ذكر شده است. قسمتى از اين سخنرانى را شب گذشته نقل كردم. امشب بخش ديگرى را كه مربوط به مطلب مورد نظر مى شود، قرائت مى كنم. براى اين كه بفهميم چرا مردم فريب معاويه و امثال او را خوردند و حكام جور توانستند با زمينه سازى و استفاده از غفلت مردم بر آن ها مسلط شوند، از همين موقعيت تاريخى شروع مى كنيم. حضرت عليه السلام افراد حاضر در آن جلسه را اين گونه توصيف مى كنند كه شما بزرگان اين امت هستيد، شما كسانى هستيد كه در سايه اسلام، و به بركت مقامات اسلامى و علومى كه داريد مورد احترام مردم هستيد، و اين منزلتى است كه خدا به شما داده است. از ذكر اين اوصاف، مشخص است كه اين افراد جزء علماى قوم بودند. پس از بيان اين كه خداوند نعمت ها و منزلت و مقامى را به آنان عطا فرموده است، آن گروه را مورد نكوهش قرار مى دهند و مى فرمايند: با اين كه خدا اين مقامات، منزلت و موقعيت اجتماعى را به شما داده است و بر اساس آن مردم از شما حرف شنوى دارند و به شما احترام مى گذارند، اما شما از موقعيت خود استفاده نمى كنيد. خوددارى از بذل مال در راه خدا در بين اين سخنرانى حضرت(ع) مى فرمايد: "فَلا مالاً بَذَلُْتمُوهُ وَ لا نَفْساً خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذى خَلَقَها وَ لا عَشيرَةً عادَيْتُمُوها فى ذاتِ اللَّه"(70) با اين كه خداوند چنين موقعيت اجتماعى به شما داده بود، اما اين كارها را نكرديد؛ يعنى انتظار مى رفت با استفاده از موقعيت علمى خود و منزلت و شرافتى كه در جامعه داشتيد، اين گونه كارها را انجام دهيد، ولى هيچ يك از اين اقدامات را نكرديد. مالى را در راه ترويج اسلام صرف نكرديد. قاعدتاً مخاطبان امام(ع) خمس و زكات و حقوق واجب خود را پرداخت مى كردند. اين كه حضرت(ع) مى فرمايد مالى را بذل نكرديد، مقصود بيش از حقوق واجب است، چون گاهى بقاء دين احتياج به هزينه كردن از اموال شخصى دارد، صحيح نيست بگوييد ما حقوق واجبمان را ادا كرديم و ديگر حقى بر عهده ما نيست. اولين قدم اين است كه از اموال خود در راه ترويج اسلام، جلوگيرى از بدعت ها و مبارزه با بدعت گزاران استفاده كنيد، ولى شما اين كار را نكرديد. سستى در جانفشانى براى دين "وَ لا نَفْساً خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذى خَلَقَها" بالاتر از صرف نكردن مال در راه خدا اين كه، جانتان را براى كسى كه آن را آفريده بود به خطر نينداختيد. ما عادت كرده ايم بگوييم اگر تكاليف واجب به حد ضرر زدن به انسان رسيد، ديگر واجب نيست. تصور مى كنيم شرط امر به معروف و نهى از منكر اين است كه ضررى متوجه شخص نشود، و ترويج دين و مبارزه با دشمنان اسلام در حدى است كه خطرى متوجه انسان نشود. سيدالشهداءعليه السلام به اين علما مى فرمايد: "شما جان خود را در راه كسى كه آن را آفريده و به شما عطا فرموده است به خطر نينداختيد." يعنى مى بايست به خطر بيندازيد. اين همان نكته اى است كه قبلاً عرض كردم كه، در زمان ما فقط امام قدس سره اين مطلب را به خوبى و آشكارا بيان كرد، زمانى كه فرمود در مَهّام امور تقيّه نيست؛ تقيه، در امور عادى و امر به معروف و نهى از منكرهاى عادى است، كه اگر ضررى به كسى مى رسد، مى تواند بگويد من آنچه بايد بگويم، گفتم و ديگر بيش از اين تكليفى نيست. ولى اگر مسأله اى مربوط به اساس و كيان اسلام مى شود، در آن مورد صحبت از تقيه نيست. در اين گونه مسائل است كه فرمود تقيه حرام است، ولو بلغ ما بلغ. يعنى به هر جا كه كار بينجامد؛ و لو هزاران نفر هم كشته شوند، نبايد تقيه كرد، چون اساس اسلام در خطر است. در اين صورت، و يا همان گونه كه امام(ره) تعبير فرمود "در مهّام امور" يعنى امور خيلى مهم تقيه روا نيست.(71) قبلاً عرض كردم، بايد از بعضى هم لباسى هاى خودمان گلايه كنيم، زيرا بعد از اين فرمايش حضرت امام(ره) حق اين بود كه بيش تر تلاش شود و مصاديق "مهّام امور" كه ايشان فرمودند در آن تقيّه نيست، تبيين گردد تا مشخص شود آن امور مهم چه امورى هستند. امام قدس سره چند مورد را مثال زده اند، امّا موارد ديگرى هم هست كه بايد تبيين گردد و حدود آن ها مشخص شود. اين امر تا حد زيادى به مردم در جهت آشناشدن به وظيفه شان كمك مى كند. اين دو گلايه اى بود كه امام حسين(ع) از بزرگان قوم داشتند و فرمودند علت اين كه معاويه و بنى اميه توانستند مسير اسلام را منحرف كنند، اولاً اين بود كه شما در راه حفظ دين خدا پول خرج نكرديد و ثانياً اين كه شما جان خود را در اين راه به خطر نينداختيد، حفظ جان را وجهه همت خود قرار داديد و زمانى كه شما را تهديد كردند، عقب نشينى كرديد. تأثير روابط قومى و گروهى علت سوم انفعال جامعه در برابر تحريف اين است كه؛ "وَ لا عَشيرَةً عادَيْتُمُوها فى ذاتِ اللَّه،" شما در راه خداوند و براى جلب رضايت او هيچ گاه با خويشاوندان خود كه در راه باطل بودند مقابله نكرديد. در آن زمان مسأله ارتباطات قومى و عشيره اى در فرهنگ عربى يك اصل بود. امروز هم در ميان مردمانى كه زندگى قبيله اى دارند چنين روحياتى به چشم مى خورد، يك نوع همبستگى قومى، عشيره اى، و خويش و قوم بازى وجود دارد. اين كه انسان به خاطر تعصب نسبت به بستگان خود اقداماتى انجام دهد، اين روحيه در ما كم تر يافت مى شود. اما در مورد كسانى كه شهرنشين نيستند، هنوز هم وجود دارد. آن زمان روحيه حمايت از عشيره و قبيله بسيار قوى بود. امروزه مشابه اين روحيه را در باندبازى ها و طرفدارى هاى كسانى مشاهده مى كنيم كه از جهت سياسى هم خط هستند و در يك جبهه قرار دارند. اين عملكرد مانند همان نقشى است كه آن زمان تعصب نسبت به عشيره و قبيله ايفا مى كرد. امروزه كه ما به صورت عشيره اى زندگى نمى كنيم، تعصب نسبت به هم خطهاى سياسى جايگزين آن روحيه شده است. در اين مجالس صحيح نيست اسم اشخاص برده شود و در مورد مسائل شخصى افراد صحبت شود. ولى همين روزها در روزنامه ها ديديد اشخاصى با تمهيداتى كه قاعدتاً از جانب سفارت آلمان براى آن ها فراهم شده بود، براى شركت در كنفرانسى تعدادى ضد انقلاب از اطراف دنيا در آن جمع شده بودند، به آلمان رفتند. كنفرانس بر پا گرديد و زنى لخت شد، لختِ مادرزاد، مردى هم به همين صورت و الى آخر كه اخبار آن را در روزنامه ها خوانده ايد. يكى از نويسندگانِ به اصطلاح اصلاح طلبِ روزنامه هاى مشهور زنجيره اى نيز در آن جا مصاحبه كرده و در مورد حضرت امام قدس سره گفته بود كه، خمينى به موزه تاريخ سپرده خواهد شد! درباره حجاب هم گفته بود ما در قانون اساسى مطلبى در ارتباط با حجاب نداريم! در مورد دموكراسى و ارزش هاى غربى هم گفته بود اين مشكل اسلام است كه نمى تواند خود را با ارزش هاى دموكراتيك غربى تطبيق دهد! ما اين كار را خواهيم كرد و اين راهى است كه برگشت ندارد! يعنى اسلام از بين خواهد رفت! نام خمينى محو خواهد شد! حجاب و حرف هايى از اين قبيل هم پايه و اساسى ندارد و آزاد خواهد شد!(72) بعد از اين كه اين مصاحبه افشا گرديد و ترجمه آن و گزارش اين كنفرانس در روزنامه ها منتشر شد، يكى از كسانى كه عِرق دينى داشت، اين مصاحبه را تقبيح كرده و گفت اين شخص نمى بايست چنين حرف هايى را زده باشد، اين حرف ها نامربوط و مزخرف است و تعبيراتى از اين قبيل.(73) گويا بعداً ايشان از طرف هم خطهاى سياسى خود مورد نكوهش قرار گرفت كه، چرا فردى را كه هم خط ما بوده به اين شكل تقبيح كردى؟ بعد از چندى اين مطلب را ساختند كه اصل اين ماجرا دروغ بوده است و خبر اين گونه نبوده است. همان آقايى كه قبلاً اين مصاحبه را تقبيح كرده بود از آن روزنامه اى كه خبر اين كنفرانس را منتشر كرده بود، مذمت كرد و گفت اين مطالب نمى بايست منتشر شود، مخصوصاً كه اصل خبر هم تكذيب شده است.(74) اگر شما اين شخص را بشناسيد، بهتر مى فهميد كه اين سخنان چقدر از چنين شخصى زشت است. اگر يك سياست باز بود كه انتصاب به روحانيت نداشت و اين حرف ها را گفته بود، انسان زياد ناراحت نمى شد. اما چرا كسى كه خود را مدافع اسلام و روحانيت و خط امام قدس سره مى داند، اين گونه حرف مى زند و به اين شكل موضع گيرى مى كند؟ چرا؟ به خاطر تعصب نسبت به هم خط سياسى اش، چون اين شخص با آن گروه در يك طيف و در يك جبهه قرار دارند، حرف خود را تغيير مى دهد. زمان معاويه هم مسأله حمايت از عشيره و قبيله رايج بود. چنان شرايطى حاكم بود كه، اگر كسى از قبيله اى مرتكب گناهى مى شد، افراد آن به روى خود نمى آورند، يا حتى از او دفاع مى كردند، يا اين كه كار او را توجيه مى كردند؛ اما اگر از قبيله مخالف بود، در بوق و كرنا مى كردند و مى گفتند چنين گناه بزرگى را مرتكب شده اند و بايد مجازات شوند و الى آخر. روح طرفدارى از عشيره و قبيله يكى از مشكلاتى است كه نمى گذارد انسان به سمت حق گام بردارد. هنگامى كه مى بيند هم طيف ها و هم قبيله اى ها، و امروزه، هم خطهاى سياسى او راهى را مى روند، نمى تواند شجاعت به خرج بدهد و به آن ها بگويد در اين مورد اشتباه كرده اند، بگويد بقيه حرف هاى ايشان را قبول دارم، اما اين يك مورد اشتباه، خلاف قرآن، و مغاير ضروريات و اساس اسلام است؛ بگويد اساس اين انقلاب و همه اصول را زير سؤال برده است، وعده و مژده داده است كه انقلاب از بين خواهد رفت. اما برعكس، به دليل همين هم خط بازى ها از چنين شخصى حمايت مى شود. اين مشكل ماست، تعصب قبيله اى و عشيره اى در آن زمان و تعصب خطى و سياسى و جبهه اى در اين زمان. سيدالشهداءعليه السلام به علماى آن زمان فرمود: شما به خاطر خدا با خويش و قوم خود دشمنى نكرديد، يعنى گاهى وظيفه شرعى اقتضا مى كند انسان با خويش و قوم خود هم به دشمنى برخيزد. درست است در اسلام صله رحم واجب و قطع رحم حرام است، اما اگر طرفدارى از خويشاوند به قيمت تضعيف اسلام و نظام اسلامى تمام شود، چه بايد كرد؟ در اين مورد بايد اسلام را مقدم داشت يا وابستگان، پسرها و دامادها را؟ ولو به ضرر اسلام فعاليت كنند؟ ولو آبروى نظام اسلامى را ببرند، بايد حمايت كرد؟ بگويد فرزندان من چنين هستند، يا خويش و قوم من چنان اند و از آن ها حمايت بيجا كند؟ اين مسأله زمينه را براى سوء استفاده دشمنان فراهم مى كند. سيدالشهداء(ع) در آن خطبه به نخبگان فرمود: يكى از عللى كه موجب شد معاويه بر شما مسلط شود و اسلام را منحرف كند اين بود كه، شما به خاطر خدا با خويشاوندان خود دشمنى نكرديد، يعنى علاقه به خويش و قوم، علاقه به باند، وابستگى به هم خط و هم حزبى ها مانع شد از اين كه حق را بگوييد و از حق حمايت كنيد و زمينه اى شد تا آن ها اين سوژه تبليغاتى را نيز دست آورند و بگويند اين ها اهل خويش و قوم بازى هستند، در پى اموال بيت المال هستند و از آن سوء استفاده مى كنند، اگر برايشان امكاناتى فراهم شود، اول در اختيار خويش و قوم خود مى گذارند؛ اگر مقامى پيدا شود، اول به فرزندان خود مى دهند، و زمينه را براى تبليغ عليه شما فراهم مى كنند. پس علت انفعال كسانى كه تحت تأثير تبليغات معاويه قرار گرفتند، تعلق خاطر به مال و جان و خويشاوندان است، "فَلا مالاً بَذَلُْتمُوهُ وَ لا نَفْساً خاطَرْتُمْ بِها لِلَّذى خَلَقَها وَ لا عَشيرَةً عادَيْتُمُوها فى ذاتِ اللَّه"؛ جامع اين مسائل يعنى تعلق به مال، تعلق به مقام، تعلق به جان و تعلق به خويش و قوم و دار و دسته در فرهنگ اسلامى چيست؟ جامع اين ها در فرهنگ اسلامى حب دنيا و دنياپرستى است. اين كه مى فرمايند "حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطيئَة"(75) يعنى چه؟ دوست داشتن چه چيزى منظور است؟ آيا اگر انسان ماه و ستارگان يا طبيعت زيبا را دوست داشته باشد، بزرگ ترين گناه را مرتكب شده است؟ يا اگر انسان هاى مخلوق خدا را دوست بدارد، مرتكب گناه شده است؟ حب دنيايى كه اساس هر گناهى است، چيست؟ دلبستگى به امور دنيايى و لذت بردن از مال، مقام، دوستان و دار و دسته، خويش و قوم و باند، دنياپرستى است. پس مشكل اصلى مسلمان ها كه به واسطه آن تحت تأثير عوامل شيطانى امويان قرار گرفتند، در يك كلمه، دنيا پرستى بود. نشانه اصلى دنياپرستى اين است كه اگر زندگى انسان به خطر افتاد، ديگر چيزى نمى فهمد. زمانى حاضر است كارى انجام دهد، خدماتى انجام دهد، به وظايف اجتماعى خود عمل كند، براى خود و خانواده اش تلاش كند، كه در رفاه باشد. اما اگر گفتند اگر فلان راه را بروى خطرناك است و مال و مقامت، و در نهايت، جانت به خطر مى افتد، در اين صورت جايى براى اين كارها نمى ماند. همه تلاش ها را براى اين انجام مى داد كه خودش زنده بماند و از دنيا بيش تر لذت ببرد. اين است كه هم قرآن كريم و هم بيانات پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام بزرگ ترين خصوصيت كفار را خودخواهى، خود دوستى و دنياپرستى مى دانند. در مقابل، مشخصه مؤمنان خود باختگى در راه خدا، ايثار، گذشت، فداكارى، شهادت طلبى است؛ يعنى مرگ براى آن ها مشكلى نيست، زندگى دنيا براى ايشان هدف اساسى نيست. اگر سعادت، آرمان، دين و ارزشهايى كه به آن دل بسته اند، اقتضا كند بميرند، به راحتى جان مى دهند و هيچ مشكلى ندارند. حضرت على عليه السلام مى فرمايد: "وَاللّْهُ لَابْنُ أَبى طالِبٍ آنَسُ بِالْمَوتِ مِن الطِّفْلِ بِثَدْىِ أُمِّه"(76) آيا احتمال مى دهيد على(ع) هم به دروغ قسم ياد كند؟ به خدا قسم انس على به مرگ از انس طفل شيرخوار به پستان مادر بيش تر است. شب عاشورا سيدالشهداءعليه السلام به خواهر بزرگوارش زينب عليها السلام فرمود: اصحاب من هم اين چنينند. ملاحظه كنيد حسين(ع) چگونه افرادى را تربيت كرده است. درست است كه بيست سال خون دل خورد، اما چنين گل هايى را براى عاشورا پروراند. اگر اين ها نمى بودند، داستان عاشورا رونقى پيدا نمى كرد و من و شما حسين شناس نمى شديم. اگر حسين را تك و تنها و پنهانى ترور مى كردند، آنچه ما امروزه شاهد آن هستيم، اتفاق نمى افتاد. ببينيد ياران حسين(ع) شب عاشورا به ايشان چه گفتند؛ حضرت زينب عليها السلام بعد از اين كه فهميد فردا روز شهادت است و همه كشته مى شوند، خدمت برادر رسيده، عرض كرد: برادر جان! اين اصحاب و يارانى كه الان در كنار تو و باقيمانده كسانى هستند كه امشب يا بين راه دسته دسته و گروه گروه رفتند، آيا ايشان را به خوبى مى شناسى و مطمئنى كه به تو وفادارند؟ حضرت(ع) اشك از چشمان مباركش جارى شد و فرمود: "أَما وَ اللَّهِ لَقَدْ نَهَرْتُهُمْ وَ بَلَوتُهُمْ.... يَسْتَأْنِسُونَ بِالْمَنيَّةِ دُونى اِسْتِئْناسَ الطِّفْلِ بَلَبَنِ أُمِّه"(77) به خدا قسم من ايشان را آزمايش كردم، نه تنها آزمايش كردم، بلكه چند بار آن ها را از خود راندم و گفتم دست زن و فرزندان خود را بگيريد و برويد، اين جا نمانيد، اين ها مى خواهند خون مرا بريزند و با شما كارى ندارند. معلوم مى شود اين سخنان براى آزمايش ياران حضرت عليه السلام بوده است. امام عليه السلام خطاب به خواهر خود مى گويد: "بَلَوتُهُمْ وَ نَهَرْتُهُم" ياران خود را آزمايش كردم، تا كسانى كه باقى مى مانند، ناب و خالص باشند؛ فرمود به خدا قسم من آنان را آزمايش كردم و از خودم راندم، ولى به اين نتيجه رسيدم كه آنان مرگ در حضور مرا بيش تر دوست دارند و با آن بيش تر از طفل نسبت به شير مادر مأنوسند، "يَسْتَأْنِسُونَ بِالْمَنيَّةِ دُونى اِسْتِئْناسَ الطِّفْلِ بَلَبَنِ أُمِّه"، نسبت به اين كه در مقابل و نزديك من بميرند بيش تر از انس شيرخوار به شير مادر علاقه دارند و ديگر از من جدا نمى شوند. حتماً شنيده ايد كه ياران امام حسين(ع) در شب عاشورا برخاستند و چه مطالبى گفتند، اگر هفتاد بار كشته شويم، سوزانده شويم و خاكستر بدن ما به باد داده شود، اگر بار ديگر زنده شويم، نزد تو برمى گرديم و در كنار تو مى مانيم تا بار ديگر به شهادت برسيم. امام حسين(ع) بيست سال خون دل خورد، اما چنين گل هايى را تربيت كرد. در مقابل، كسانى بودند كه امام(ع) از آن ها گلايه كرد و گفت مشكل شما علاقه به دنياست، مشكل شما اين است كه از مرگ مى ترسيد، "وَ لكِنَّكُمْ مَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُم"(78) خطاب به همان نخبگان و علماى آن عصر مى گويد ستمگران را تمكين كرديد و اجازه داديد بر شما تسلط پيدا كنند. "وَ أَسْلَمْتُمُ أُمُورَ اللَّهِ فى أَيْديهِم" كارهاى خدايى را به دست آن ها سپرديد، كارهاى خدايى را كه بايد مردان خدا انجام دهند به دست ستمگران سپرديد، به ايشان رأى داديد و آن ها را رأس امور قرار داديد. "يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهاتِ وَ يَسيرُونَ فى الشَّهَوَات" كسانى را سر كار آورديد كه كارهاى شبهه آميز كه توجيه صحيح شرعى و قانونى ندارد، انجام مى دهند و به دنبال شهوات هستند، راه را براى شهوت پرستان باز مى كنند. فرهنگ سراهايى تشكيل مى دهند كه در واقع گناه سرا بشود، پول هايى از بيت المال مردم خرج مى كنند تا زمينه و اسباب و ابزار گناه برايشان فراهم شود، روزنامه هايى را كه مشوق گناه هستند تشويق مى كنند. اين كارهايى است كه شما كرديد. خوب، چگونه شد كه چنين حكامى بر شما مسلط شدند؟ چرا اين كارها را كرديد؟ جان كلام اين جاست: "سَلَّطَهُمْ عَلى ذلِك فِرارُكُمْ مِنَ الْمَوت" آنچه موجب شد اين ها بر شما مسلط شوند و شما هم اجازه داديد اين ها بر دوش شما سوار شوند اين بود كه از مرگ فرار كرديد، اگر از مرگ فرار نمى كرديد و استقامت به خرج مى داديد، اگر شما در مقابل دشمن ايستادگى مى كرديد، آن ها عقب نشينى مى كردند. ببينيد ايام عاشوراى امسال چگونه عقب نشينى كردند! شما چه كرديد؟ مگر آدم كشتيد؟ مگر به جايى حمله كرديد؟ مگر آشوبى به پا كرديد؟ با اين پيراهن هاى سياهتان، با نوحه هاى خود و با سر و سينه زدن هاى خود نشان داديد كه ما اسلام را مى خواهيم، با همين حركت شما آن ها عقب نشينى كردند و ديگر در اين ايام به سيدالشهداءعليه السلام جسارت نكردند. الحمد للّه، به كورى چشم دشمنانِ امام حسين(ع)، امسال مراسم عزادارى در تمام شهرها و دهات خيلى بهتر از سال هاى گذشته برگزار شده است. آن ها به واسطه همين حركت شما عقب نشينى كردند. اگر در ساير مراحل زندگى، موقعيت هاى سياسى و اجتماعى نيز شما حضور خود را در صحنه نشان دهيد، لازم نيست كسى را بكشيد يا مثل آشوبگران ساختمان هاى دولتى را خراب كنيد، اين گونه اعمال در شأن شما و شأن حسينيان نيست، بلكه اظهار ارادت به دين و سيدالشهداء(ع) در شأن و وظيفه شماست. بايد بگوييد ما آماده ايم براى حفظ دين خود از مال، جان، خويشاوندان و فرزندانمان بگذريم، اين آمادگى مهم است. بارها عرض كرده ام، اين كه قرآن مى فرمايد: "وَ أَعِدُّوا لَهُمْ ما أسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة"(79) هر قوه نظامى و جنگى كه مى توانيد به دست بياوريد، نمى فرمايد به خاطر اين است كه همه آن ها را به كار ببريد، سرّ اين امر در اين است كه "تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُم"(80) اين نيروها و تجهيزات را فراهم كنيد تا دشمن بترسد؛ شما آمادگى خود را براى شهادت اعلام كنيد تا دشمن عقب نشينى كند. آن ها كه حاضر نيستند جان خود را به خطر بيندازند. كسانى كه براى يك شيشه مشروب آشوب به پا مى كنند حاضر نيستند جان خود را به خطر بيندازند. اگر شما مردانه به ميدان بياييد، آنان تا آن جايى كه عرب نى انداخت فرار مى كنند، به شرط اين كه احساس كنند شما كسانى هستيد كه ميدان را رها نمى كنيد. اين مطلب مهم است. امام حسين عليه السلام هم مى فرمايد مردم اگر بخواهند تحت تأثير بنى اميه قرار نگيرند و دينشان محفوظ بماند، سه عامل را بايد داشته باشند، اموال خود را در راه دين صرف كنند، جانشان را در راه خدا به خطر انداخته و آماده شهادت باشند و دست از باندبازى برداشته و به دنبال حق باشند. اهل اين محل، اين خط، اين حزب و مطالبى از اين قبيل برايشان مطرح نباشد. ببينند خدا و پيغمبرصلى الله عليه وآله و امروز ولى فقيه چه مى فرمايند؛ هر چه او گفت بايد بر روى چشم بگذاريم، اين عامل حافظ امنيت و وحدت ما و مانع نفوذ دشمنان و بيگانه پرستان در داخل صفوف ما خواهد شد. "سَلَّطَهُمْ عَلى ذلِك" آنچه سلطه را به امويان بخشيد: "فِرارُكُمْ مِن الْمَوتِ وَ اِعْجابُكُمْ بِالْحَياةِ الَّتى هِى مُفارِقَتُكُم" دلبستگى شما به اين زندگى دنيا كه روزى از شما جدا خواهد شد، بود؛ اين دلبستگى مانع از اين مى شود كه مردانه به ميدان بياييد و در نتيجه دشمنان در شما طمع مى كنند. اما اگر دل به اين زندگى نبستيد، زندگى آخرت را باور داشتيد و براى اين كه خدا راضى باشد و سعادت ابدى نصيب شما بشود، حاضر شديد دست از لذايذ اين زندگى برداريد، هيچگاه دشمن بر شما مسلط نخواهد شد. راه هاى مقابله با عوامل انحراف در جامعه حال اگر ما بخواهيم ضعفى كه در مردم آن زمان بود و زمينه را براى تسلط امويان فراهم كرد در ما پديد نيايد و اگر آمده است برطرف شود، چه اقداماتى بايد انجام دهيم؟ گفتيم آن ها سه نوع فعاليت داشتند، تبليغات فريبنده و گمراه كننده، تهديدها و تطميع ها. بالا بردن سطح شناخت در مقابل تبليغات فريبنده چه بايد بكنيم؟ بايد شناخت، معرفت نسبت به اسلام، تشيع، خط امام حسين عليه السلام و امروزه خط امام خمينى قدس سره را تقويت كنيم. بايد معرفت خود را تقويت كنيم تا دشمنان امان نيابند افكار ضد امام(ره) را به نام خط امام(ره) معرفى كنند. اين كارى بود كه معاويه كرد، ديگران كردند، امروز هم اتباع معاويه همين كارها را انجام مى دهند. مواردى كه امام(ره) صددرصد با آن مبارزه مى كرد، امروز به دروغ مى گويند امام(ره) دنبال همين ها بوده و همين ها را مى خواسته است، آزادى را، آزادى غربى را، آزادى بى بندوبارى را،! و مى بينيد جوان هايى كه تحت تأثير اين حرف ها واقع شده اند چه كارهايى مى كنند. روزى من در سخنرانى پيش از خطبه ها گفتم اين ها دنبال چه مى گردند؟ ده ها مقاله عليه من نوشتند كه اين آقا دروغ مى گويد، ما فقط آزادى سياسى مى خواهيم. جريان چهارشنبه سورى را ديديد كه چه آزادى هايى را مى خواستند. كسانى كه به برگزارى جشن هاى چهارشنبه سورى تشويق كردند، دنبال چه مى گشتند؟ مى خواستند جشن تخت جمشيد را هم تشكيل دهند، بودجه كلانى هم براى اين كار گذاشته بودند؛ در مورد اين كار ادعا مى كنند همان چيزى است كه امام قدس سره مى خواست، مى گويند مگر امام(ره) نفرمود آزادى، استقلال؟ پس معلوم مى شود كه امام قدس سره هم همين ها را مى خواست! ببينيد چه مغالطه اى؟ امام(ره) آزادى از دست دشمنان اسلام را مى خواست، نه آزادى از خدا و دين و ارزش ها را. آنچه عمر شريف امام(ره) از دوران طفوليت تا پايان عمر صرف آن شد حفظ ارزش هاى اسلامى بود، قيام امام(ره) براى حفظ ارزش ها بود، نه براى آزاد كردن مردم از ارزش ها. امروز بعضى از مسؤولان كشور بر ما منت مى گذارند، اگر بگوييم شما ارزش ها را در امور فرهنگى رعايت نمى كنيد، مى گويند چه ارزشى بالاتر از آزادى، ما آزادى به مردم داده ايم و اين بالاترين ارزش است! اين همان است كه امام(ره) مى خواست! اين سخن از همان مقوله است كه معاويه به امام حسين(ع) مى گفت تو دارى از يزيد غيبت مى كنى! يزيد از تو بهتر است براى اين كه او از تو غيبت و بدگويى نكرده است! اين كه مى گويى يزيد شارب الخمر است غيبت اوست!! مغالطه اين گونه است. اگر بخواهيم تحت تأثير اين مغالطات واقع نشويم، بايد شناخت خود را نسبت به دين تقويت كنيم. عزيزان من! جوانان عزيز! بايد در شبانه روز وقتى را براى مطالعه و بحث در امور دينى و معارف دينى بگذاريد. دين از شكم، رفاه و ورزش كم ارزش تر نيست. برنامه اى بگذاريد، جلسات مذهبى و مطالعات دينى داشته باشيد، بحمد اللّه بعد از انقلاب كتاب هاى دينى زياد نوشته شده است؛ جلسات بحث بگذاريد و با هم گفتگو كنيد، حتماً لازم نيست مُبلغ يا معلمى را دعوت كنيد، مثل كتاب هاى مرحوم استاد شهيد مطهرى -رضوان الله عليه را به بحث بگذاريد، در مورد آن ها گفتگو كنيد، مطالب آن را حلاجى كنيد، آن گونه كه طلبه ها كتاب هاى درسى را مباحثه مى كنند؛ سطر به سطر بخوانيد، بررسى كنيد تا مفهوم هر بخش را به دست آوريد، توضيح بدهيد، بحث كنيد، اگر در موردى هم ابهامى بود، فرد مناسبى را هفته اى يك مرتبه يا ماهى يك مرتبه دعوت كنيد، تا براى شما توضيح دهد. اگر مطالعات دينى نداشته باشيد، جلسات مذهبى هم آن چنان كه بايد، فعال نباشد و اين گونه جلسات فقط به ايام عاشورا و امثال آن اختصاص داده شود، دشمنان اسلام و نظام هم مرتب از راديوها و تلويزيون ها با فيلم هاى ويدئويى با روزنامه ها! با روزنامه ها! با روزنامه ها! شما را بمباران تبليغاتى مى كنند، در اين صورت نتيجه چه مى شود؟ همين مى شود كه مى بينيد. الحمد للّه در توده هاى مذهبى ما نيست، اما در بعضى مراكز هست و اگر جلوى آن را نگيريد، يعنى خود را مجهز نكنيد خداى نكرده تدريجاً به درون شما نيز سرايت مى كند. براى مقابله با تبليغات شيطنت آميز و گمراه كننده، مطالعه و درس لازم است، و بدون آن معرفت انسان رشد نمى كند. اگر دين براى شما عزيز است، بايد وقت گذاشت. بخشى از اهميتى كه براى ورزش قائل مى شويد براى دين قائل شويد، قسمتى از وقتى كه جوان ها صرف تماشاى فوتبال يا حضور در باشگاه هاى ورزشى مى كنند، صرف مطالعه دينى كنند، اگر دين عزيز است بايد براى آن سرمايه گذارى كرد. دين با اجبار در دل ما به وجود نمى آيد، ايمان به خودى خود رشد نمى كند. عوامل اجتماعى ايمان زداست نه ايمان آفرين، مخصوصاً با ارتباطات فرهنگى كه امروزه برقرار شده است و با سياست غلطى كه مسؤولان فرهنگى كشور ما يا از روى جهل و ناآگاهى و يا خداى نكرده به عنوان مزدور بيگانگان اعمال مى كنند، و در هر حال سياستى را دنبال مى كنند كه ضد اسلام است، فرهنگ جامعه به سوى فرهنگ بى دينى و الحاد سوق داده مى شود. در مقابل بايد شما فعاليت علمى داشته باشيد و اين كار را وظيفه خود بدانيد. افزايش سطح ايمان و معنويت در مقابل عامل دوم و سوم يعنى تهديدها و تطميع ها، بايد ايمان را تقويت كرد. تأثيرپذيرى در مقابل اين عوامل و ترس انسان از اين كه در مقابل انجام ندادن فلان كار او را از اداره اخراج يا حقوقش را كم كنند، از ضعف ايمان است. مگر چنين كارهايى نكردند؟ چه تعداد رؤساى آموزش و پرورش و دانشگاه ها در اين دو سال تغيير كردند؟ من نمى دانم چند نفر ديگر از رؤساى دانشگاه ها كه قبلاً رئيس بوده اند باقى مانده اند؟ گاهى رئيس دانشگاه با تمام كادر ادارى و حتى آبدارچى عوض مى شود! چرا؟ چون از اين خط سياسى نيست! استقامت داشته باشيد و بگوييد ما را بيرون هم بكنيد دست از امام قدس سره برنمى داريم. مرد باشيد! تا چه زمانى مى توانند با شما اين گونه برخورد كنند؟ اگر اين اشخاص مقاومت مى كردند و خود را نمى باختند، با آن ها به اين شكل رفتار نمى شد. ما سستى كرديم، ضعف نشان داديم تا اين ستمگران بر ما مسلط شدند. اشتباه نشود، من همه دولت را نمى گويم، رگه هايى در بعضى از وزارتخانه ها و ادارات هستند كه، مسيرى را كه همان مسير آمريكاست دنبال مى كنند، حالا يا ديگران خبر ندارند، يا آن ها را فريب مى دهند و يا ... براى اين كه بتوانيم در مقابل تهديدها و تطميع ها مقاومت كنيم بايد ايمان خود را تقويت كنيم. ايمان فقط با مطالعه پيدا نمى شود، بلكه تقويت ايمان با عمل است. البته معرفت قدم اول است، ولى با عمل است كه ايمان رشد مى كند. اگر انسان نماز نخواند، هر اندازه هم كه در مورد نماز كتاب مطالعه كند ايمانش قوى نمى شود، صدها كتاب هم درباره نماز بخواند، اما نماز نخواند، هرگز ايمان او قوى نمى شود؛ ايمان با عمل و تلقين تقويت مى شود. به خود تلقين كنيد كه اگر اسلام از من بخواهد، من آماده مرگ هستم. نه اين كه اگر اسم مرگ آمد ترس و لرزه شما را فراگيرد. مناسب است باز هم از تعليمات سيدالشهداءعليه السلام استفاده كنيم. حضرت(ع) در روز عاشورا به اصحابش فرمود "صَبْراً بَنِى الْكِرام"،(81) اى آزاد زادگان! و اى شريف زادگان! استقامت كنيد "فَمَا الْمَوتُ اِلاَّ قَنْطَرَةً تَعْبُرُ بِكُمْ عَن الْبُؤْسِ وَ الضَّرَّاءِ اِلى الْجَنانِ الْواسِعَةِ وَ النَّعيمِ الَّدائِمَة"، آزاد مردى اين است، اول اين گونه خطاب مى كند كه شما فرزندان آزادگى و بزرگى هستيد: اى بزرگ زادگان! اندكى صبر كنيد، اين مرگ شما را از سختى، گرفتارى و پستى نجات داده و به بهشت هاى پهناور و نعمت هاى جاويدان مى رساند، آيا اين امر نامطلوب است؟ چرا بايد از آن بترسيد؟ آيا اگر كسى شما را از زندانى نجات داد و در قصر زيبايى وارد كرد، از او تشكر مى كنيد يا از او دلگير مى شويد؟ مرگ، شما را از اين دنيايى كه زندان مؤمن است، نجات داده و به قصرهاى بهشتى مى رساند. چنين چيزى دوست داشتنى است يا بايد با آن دشمنى كرد؟ بايد از آن ترسيد يا بايد آن را خيلى دوست داشت؟ مرگ اين كار را براى شما مى كند نه براى همه؛ اما براى دشمنان شما، آن ها را از بهشت خارج مى كند و به جهنم مى برد. چون همان دنيايى كه در مقايسه با مقامات اخروى براى مؤمن زندان است، براى كفار با تمام بدبختى ها و گرفتارى ها بهشت است؛ چون كافر در آخرت به اندازه اى عذاب دارد كه هر چه سختى در اين دنيا تحمل كند، در مقابل عذاب هاى آن جهان باز بهشت است. مرگ، كفار را از بهشتشان خارج كرده و به جهنم مى برد. ولى شما را از زندان نجات داده و به باغ پهناورى كه "عَرْضُها السَّمواتُ وَ الْاَرْض"(82) مى برد، باغى كه پهناى آن آسمان ها و زمين را فرا مى گيرد، شما را به چنين بهشتى مى رساند. آيا اين بد است و بايد از آن منزجر باشيد و بترسيد؟ اين كه ترسيدنى نيست. سيدالشهداءعليه السلام اصحاب خود را با چنين سخنانى تقويت مى كرد. بى دليل نبود كه آن طفل سيزده ساله گفت "المَوتُ أَحْلى عِنْدى مِن العَسَل"،(83) شوخى نمى كرد، تحت نظارت سيدالشهداء(ع) تربيت شده بود. من و شما هم اگر حسينى هستيم، بايد با استفاده از همين تعليمات ايمان بياوريم به اين كه با ادامه راه حسين(ع) مرگ براى ما بهترين نجات دهنده است. انسان چه مقدار بايد در اين دنيا خون دل بخورد، چقدر سختى تحمل كند، چقدر ظلم و ستم به نام دين و بدعت به نام قرائت جديد از دين ببينيد؟ هر چه زودتر بميريم راحت تر مى شويم. واللّه براى بنده با اين غصه هايى كه انسان در جامعه مى خورد، مرگ بسيار شيرين است، اگر كافر عليه انسان كارى انجام مى داد، غصه نداشت؛ تحريف دين و تحريف خط امام قدس سره به نام احياى آثار امام(ره) غصه دارد. مرگ براى ما چه ضررى دارد؟ ما را از اين غصه ها نجات مى دهد. سيدالشهداء(ع) فرمود چه اندازه من اشتياق به وصال جدم، پدرم و برادرم دارم! "وَ ما أَولَهَنى اِلى أَسْلافى اِشْتياقَ يَعْقُوبَ اِلى يُوسُف"(84) به همان اندازه كه يعقوب به ديدن يوسف علاقه داشت، بعد از چند سال كه در چاه افتاد، آن اتفاقات برايش پيش آمد و يعقوب دورى او را تحمل كرد، اشتياق من به مرگى كه مرا به جدم و پدرم برساند مثل اشتياق يعقوب نسبت به يوسف است. حضرت(ع) با اين بيانات اصحاب خود را تربيت مى كرد و روحيه مى داد و در نتيجه آنان براى شهادت طلبى آماده مى شدند. چگونه شد آن جوان هايى كه قبل از انقلاب به واسطه تربيت هاى غلط شاهنشاهى در منجلاب گرفتار شده بودند، با بيانات امام قدس سره شهادت طلب شدند و آن حماسه ها را در جبهه ها آفريدند؟ چه عاملى موجب اين تحول شد؟ سخنان حيات بخش امام(ره) بود كه از عمق جان او برمى خاست، در جان ها مى نشست و تحول ايجاد مى كرد. سعى كنيم از روش پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام اين درس را هم براى خودمان و هم براى ديگران بگيريم، شهادت طلبى را تقويت كنيم، آمادگى براى مرگ در راه خدا را به صورت يك آرمان ترويج كنيم. در اين صورت هيچ كس بر ما مسلط نخواهد شد. بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. شهادت مظلومانه آقا ابى عبدالله را به پيشگاه ولى عصر - عجل الله تعالى فرجه الشريف - و مقام معظم رهبرى، مراجع معظم تقليد و همه شيفتگان مكتب حسينى تسليت عرض مى كنم. و از خداوند متعال درخواست مى كنيم كه در دنيا و آخرت دست ما را از دامن امام حسين عليه السلام كوتاه نفرمايد. طى جلسات گذشته سؤال هايى را پيرامون موضوع عاشورا و قيام ابى عبدالله(ع) مطرح كردم و در حدى كه بضاعت گوينده و ظرفيت مجلس اقتضا داشت عرايضى را تقديم نمودم. يكى از سؤال هاى مهمى كه در باره اين قيام عظيم و بى نظير تاريخى مطرح مى شود و پيش از اين نيز بارها مطرح شده و به آن پاسخ داده شده است، سؤال در مورد هدف سيدالشهداءعليه السلام از اين حركت است. در اين باره به صورت كلى جواب هايى داده شده است كه همه مى دانند؛ مانند اين كه قيام آن حضرت براى احياى دين و اصلاح امت بوده است. اما در ذهن بسيارى از جوانان و نوجوانان ما در سايه اين سؤال كلى، چند سؤال فرعى مطرح مى شود و آن اين كه، با اين حركت سيدالشهداء(ع) چه اصلاحى صورت گرفت؟ قيام امام حسين(ع) چگونه امر به معروفى بود كه بايد به اين صورت انجام مى گرفت؟ و با اين روش چگونه دين احيا مى شود؟ آيا سيدالشهداء(ع) در هدف خود موفق شدند و توانستند با قيام خود، حكومت و امت اسلامى را اصلاح كنند و جلوى مفاسد را بگيرند؟ اين سؤال ها در ذهن بسيارى از جوانان ما وجود دارد و گاهى آن ها را مطرح مى كنند. براى اين كه علت قيام سيدالشهداءعليه السلام را از زبان خود آن حضرت بشنويم، ابتدا چند جمله از بيانات ايشان را براى تبرّك و تيمّن تلاوت مى كنم و پس از آن درباره بخش هايى از آن، توضيحاتى عرض خواهم كرد. اصلاح مفاسد، هدف اصلى قيام امام حسين عليه السلام در وصيتى كه آن حضرت براى برادرشان محمد حنفيّه مرقوم فرمودند، جمله معروفى است كه مى فرمايند: "اِنّى لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً"(85) يعنى من نه براى گردش و تفريح از مدينه بيرون مى روم و نه براى اين كه فسادى در زمين راه بيندازم و ظلمى بكنم "وَ اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى صلى الله عليه وآله" فقط براى اصلاح در امت جدم خروج مى كنم. اگر دقت كنيم، در تعبير "لِطَلَبِ الْاِصْلاح" نكته اى وجود دارد. امام(ع) نفرمود: "انما خرجت للاصلاح"؛ بلكه فرمود: "اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاح" يعنى من در جستجو و در پى اصلاح هستم. نظير اين تعبير در سخنرانى امام(ع) براى نخبگان و علما هم هست كه فرموده بودند: "وَ لكِنْ لِنُرِىَ الْمَعالِمَ مِنْ دينِكَ وَ نُظْهِرَ الْاِصْلاحَ فى بِلادِك"(86) اين خطبه زمانى ايراد شد كه هنوز صحبت از خروج و مبارزه با يزيد مطرح نبود. امام(ع) در آخر اين خطبه دعا مى كنند و خطاب به خداى متعال مى گويند: پروردگارا! تو مى دانى كه هدف ما از اين فعاليت هاى سياسى جز اين نيست كه مَعالم دين تو و معيارهاى اسلامى را به مردم نشان دهيم؛ يعنى نشان دهيم دين چيست و نشانه هاى آن كدام است و چگونه و با چه معيارى مى توان افراد ديندار و افراد بى دين را شناخت؟ و نيز هدف ما اين است كه اصلاح را در بلاد تو ظاهر كنيم. كلمه "نُظْهِر" دو معنى مى تواند داشته باشد؛ اول اين كه يعنى روشن كنيم اصلاح چيست، و ديگر آن كه يعنى اصلاح را تحقق بخشيم و بر فساد، ظاهر و غالب گردانيم. مفهوم اصلاح از آن جا كه امروزه واژه "اصلاح" يكى از واژه هايى است كه در ادبيات سياسى ما خيلى كاربرد دارد و مقام معظم رهبرى هم در خطبه اخيرشان به اين واژه اشاره كردند، روى اين كلمه تكيه مى كنم و براى اين كه در مسير رهنمودهاى ايشان حركت كرده باشم و توضيح بيش ترى بدهم، ابتدا معناى اين واژه را، و سپس موارد استعمال آن را در قرآن و روايات بيان مى كنم و آن گاه مطالبى كه بيش تر جنبه كاربردى دارد، عرض خواهم كرد. اصلاح كه كلمه اى عربى و از ريشه "ص ل ح" است دو معنى دارد كه يكى از ماده صُلح و ديگرى از ماده صَلاح است. اصلاح از ماده صُلح، به معنى آشتى دادن، و رفع اختلاف، دعوا و مشاجره بين دو فرد يا دو گروه است. واژه اصلاح به اين معنى در قرآن كريم در مورد اصلاح بين دو همسر به كار رفته است؛ مى فرمايد: "...فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها اِنْ يُريدا اِصْلاحاً يُوَفِّق اللَّهُ بَيْنَهُما..."(87) يعنى براى زن و شوهرى كه با يكديگر اختلاف پيدا كرده اند، داورى از طرف خانواده زن، و داورى از طرف خانواده مرد انتخاب كنيد؛ اگر زن و شوهر واقعاً بخواهند آشتى و سازش كنند، خدا بين آن ها سازش برقرار خواهد كرد. و در جاى ديگر مى فرمايد: "وَ اِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَو اِعْراضاً فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يَصْلِحا بَيْنَهُما صُلْحاً وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ"(88) در اين آيه در مورد آشتى زن و شوهر مى فرمايد آشتى بهتر است. نظير اين مورد تعبير ديگرى است كه زياد شنيده ايد و در قرآن نيز هست و آن اصلاح ذات البين است كه به معنى آشتى دادن دو نفر يا دو گروه مى باشد كه با يكديگر اختلاف دارند. در قرآن مى فرمايد: "وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُم"(89) در روايات هم براى اصلاح ذات البين ثواب بسيارى ذكر شده است، كه اگر دو مؤمن يا دو گروه يا دو خانواده با يكديگر قهر هستند و با هم اختلافى دارند، سعى كنيد آن ها را آشتى دهيد؛ و ثواب اين كار از ثواب نماز و روزه سال بيش تر است.(90) دامنه "اصلاح ذات البين" تا آن جا گسترش پيدا مى كند كه اگر دو گروه از مردم درون جامعه اسلامى با هم بجنگند، "وَ اِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلُوا..."(91) در اين جا هم قرآن دستور مى دهد كه سعى كنيد ابتدا آن ها را آشتى بدهيد: "فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما...،" دنباله آيه، مربوط به جهاد است كه فعلاً مورد بحث ما نيست. بنابراين كلمه اصلاح در جايى كه دو گروه با هم مى جنگند، به معنى صلح دادن و آشتى دادن به كار رفته است. در اين موارد، اصلاح بين دو فرد يا دو گروه انسانى به معنى آشتى دادن آنان با يكديگر است. استعمال ديگر اصلاح، از ماده صَلاح است. صلاح در مقابل فساد مى باشد و معمولاً آن را در زبان فارسى "شايستگى" ترجمه مى كنند. كار صالح يعنى كار شايسته و فرد صالح يعنى فرد شايسته. اصلاح به اين معنا نيز در مقابل اِفساد است و به معنى انجام كار شايسته يا برطرف كردن فساد مى باشد. به كسى كه در صدد است كار شايسته انجام بدهد و فسادها، نقص ها و عيب ها را برطرف كند، "مُصلح" مى گويند و كسى را كه در صدد برهم زدن كارها و ايجاد فساد در جامعه است، "مفسد" مى نامند. تعبير "مفسد فى الارض" هم از همينجا است. اين معناى اصلاح، مربوط به اصلاح ذات البين و آشتى دادن دو فرد يا دو گروه نيست. كسى كه مى خواهد فسادى را برطرف كند يا كار فردىِ شايسته اى را انجام دهد، با فرد خاصى روبه رو نيست. پس اين اصلاح كه از ماده صلاح است دو نوع مصداق دارد، يكى به معنى كار شايسته انجام دادن و ديگرى به معنى برطرف كردن فساد و تبهكارى يا جلوگيرى از بزهكارى است. اين هر دو نوع مصداق، در قرآن نيز استعمال شده است؛ مثلاً "اِلّا الَّذينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا"(92) يعنى كسانى كه توبه كردند و اصلاح كردند يعنى عَمِلُوا عملاً صالِحاً، به جاى كارهاى غلط و به جاى گناهانى كه انجام داده بودند، اصلاح كردند يعنى كار خوب انجام دادند. ولى آنچه بيش تر مفهوم اجتماعى دارد و در كلمات حضرت ابى عبد الله مطرح شده است و در ادبيات سياسى و اجتماعى امروز هم به كار رفته است، اصلاح مفاسد است كه در مقابل افساد به كار مى رود. تا اين جا مفهوم اصلاح از نظر لغت عربى و از نظر كاربرد قرآنى و دينى آن روشن شد. اما مفهوم اصلاح كه امروزه به كار مى بريم، ويژگى خاصى در اصطلاحات سياسى پيدا كرده و معادل "رِفُرم"(93) و در مقابل انقلاب به كار مى رود. مى گويند تغييراتى كه در جامعه ايجاد مى شود، گاه تدريجى است و آرام آرام و با آهنگ كند انجام مى گيرد كه در اين صورت به آن "رفرم" مى گويند؛ و كسانى را كه در صدد چنين تغييراتى در جامعه برمى آيند، "اصلاح طلب" مى نامند و معادل خارجى آن "رِفُرميست"(94) است. در مقابل، كسانى كه مى خواهند دفعتاً اوضاع را عوض كنند، انقلابيون هستند. انقلاب به معنى تغيير اجتماعى ناگهانى، تند و با سرعت كه گاهى احياناً همراه با خشونت است، مانند انقلاب اسلامى ايران. اين اصطلاح اصلاح، به عنوان اصطلاح سياسى و در مقابل انقلاب، معناى اخصى براى اصلاح است. اين اصطلاح، ريشه لغوى ندارد و اصطلاح دينى و مذهبى نيست؛ بلكه اصطلاح سياسى جديدى است كه اصلاح را در مقابل انقلاب به كار مى برند. مسلماً اين اصطلاح، جديد است و در قرآن و روايات به اين معناى خاص به كار نرفته است. در جايى كه سيدالشهداءعليه السلام مى فرمايد: "خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى" اين معناى خاص را منظور نكرده اند. حركتى كه ايشان انجام دادند، يك حركت تدريجى، آرام و بى خشونت نبود؛ جنگ بود و كشته شدن و فدا كردن ده ها انسان شريف در راه آن هدف. مقام معظم رهبرى در فرمايشاتشان به اين نكته اشاره كردند كه وقتى ما مى گوييم اصلاح، معناى خاص آن را كه امروزه در اصطلاح سياسى به كار مى رود نمى گوييم؛ بلكه منظور ما هر گونه مبارزه با فساد و رفع مفاسد است؛ خواه به صورت تدريجى باشد، و خواه به صورت دفعى و انقلابى. و لذا فرمودند خود انقلاب اسلامى ايران بزرگ ترين اصلاح بود؛ با اين كه در اصطلاح سياسى امروز به آن اصلاح نمى گويند. منظور ايشان اين بود كه ما وقتى به اصطلاحِ قرآن و روايات، از اصلاح سخن مى گوييم، معناى اعم آن را اراده مى كنيم؛ چه آن اصلاح به صورت تدريجى باشد يا به صورت دفعى و انقلابى و تند و با آهنگ سريع. و به همين جهت انقلاب اسلامى هم بزرگ ترين اصلاح بود؛ زيرا موجب از بين رفتن مفاسد زيادى گرديد؛ گرچه اين كار نسبتاً به صورت دفعى، انجام شد. البته دوران نهضت پانزده سال طول كشيد تا اين كه سرانجام به پيروزى رسيد؛ ولى زمانى كه انقلاب پيروز شد، نظام سابق به صورت دفعى تغيير كرد و دستگاه هاى كشور و سياست هاى سابق ناگهان تغيير كرد، قانون اساسى جديد وضع شد و تحولى بنيادين و همه جانبه اتفاق افتاد. تأثير نظام ارزشى در تعريف اصلاح گفتيم واژه اصلاح در قرآن يا از ماده صُلح و يا از ماده صَلاح است؛ و تكيه بحث ما بر اصلاح از ماده "صلاح" در مقابل "فساد" است. صلاح و فساد در قرآن از عام ترين مفاهيم ارزشى هستند. از آن جا كه بعضى از نوجوانان ما با اين اصطلاحات آشنا نيستند، در باره مفاهيم ارزشى توضيح مختصرى مى دهيم. مفاهيمى را كه ما به كار مى گيريم، گاه درباره چيزهايى است كه هست و موجود است و گاه درباره چيزهايى است كه مى گوييم بايد چنين شود يا نبايد چنان شود. مفاهيمى را كه در بطن معناى آن ها "بايد" و "نبايد" است، مفاهيم ارزشى مى گويند. كار خوب كدام است؟ كارى است كه بايد انجام داد. كار بد كدام است؟ كارى كه نبايد انجام داد. صلاح چيست؟ چيز شايسته اى است كه بايد در پى آن بود. فساد چيست؟ چيزى كه بايد جلوى آن را گرفت يا نبايد آن را انجام داد. صلاح و فساد دو مفهوم ارزشى هستند؛ يعنى وقتى آن ها را تحليل كنيم، در آن ها بايد و نبايد وجود دارد. اين مفاهيم ارزشى گاه محدود است و در مورد خاصى به كار مى رود و گاه بسيار وسيع است و همه كارهاى خوب يا همه كارهاى بد را در بر مى گيرد. به مفاهيمى كه همه كارهاى خوب يا همه كارهاى بد را در بر مى گيرند، مفاهيم ارزشى عام گويند. در قرآن چند مفهوم ارزشى عام وجود دارد كه از جمله آن ها "صلاح" و "فساد" است. از ديگر مفاهيم ارزشى عام كه در قرآن به كار رفته است، مفهوم "معروف" و "منكر" است. معروف يعنى هر كار خوب، و منكر يعنى هر كار بد. "خير" و "شر" نيز از مفاهيم عام ارزشى هستند كه در قرآن كريم به كار رفته اند. يكى از خواص مفاهيم ارزشى اين است كه معيارهاى تجربى عينى ندارند. وقتى شما مى گوييد "هوا گرم است" يا "اين جا روشن است"، مى توانيد آن را با تجربه عينى نشان دهيد. مثلاً اگر هوا به گونه اى است كه شما عرق مى كنيد و ناراحت مى شويد، هوا گرم است؛ اما اگر مى لرزيد، هوا سرد است. به همين ترتيب مى توانيد اين چراغ را نشان دهيد كه روشن است و اگر كليد آن را بزنيم خاموش مى شود. صحيح بودن يا غلط بودن اين موارد را مى توان با تجربه حسى و عينى نشان داد و معلوم نمود كه جمله هاى "اين جا روشن است" و "هوا گرم است" يا "هوا گرم نيست" صحيح است يا غلط. اما مفاهيم ارزشى اين گونه نيستند. با كدام حس مى توان خوبى يا بدى كارى را تجربه كرد؟ مى گويند "خوب و بد"، "صلاح و فساد" و "معروف و منكر"، تابع دستگاه و نظام ارزشى هستند. افراد، گروه ها و جوامع براى خود، يك نظام ارزشى دارند، يعنى مجموعه اى از كارها را خوب و با ارزش مى دانند و مجموعه اى را بد و ناروا مى دانند. ممكن است كارى در يك نظام ارزشى، خوب و همان كار در نظام ارزشى ديگر، بد باشد. مثلاً در يك جامعه احترام نمودن به ديگران به شكل خاصى انجام مى شود و آن را خوب مى دانند؛ در حالى كه همان كار را در جامعه ديگر بد و زشت مى دانند. بنابراين "صلاح" و "فساد" متناسب با نظام هاى ارزشى تفاوت دارند و اين گونه نيست كه همه مردم يك چيز را خوب و يك چيز را بد بدانند. با توجه به اين كه "صلاح و فساد" و "اصلاح و افساد" از مفاهيم ارزشى هستند، اگر در موردى به كار بروند، جاى اين سؤال باقى است كه بپرسيم "اصلاح" طبق كدام نظام ارزشى؟ آيا منظور اصلاح آمريكايى است يا اصلاح اسلامى؟ چرا مقام معظم رهبرى فرمودند در جامعه ما اصلاح اسلامى، ايمانى و انقلابى مورد قبول همه است، اما اصلاح آمريكايى مورد قبول هيچ كس نيست؟ مگر اصلاح آمريكايى با اصلاح اسلامى چه فرقى دارد؟ جواب اين است، كه اين كه چه چيزى اصلاح به حساب آيد، تابع نظام ارزشى و فرهنگى است كه اين واژه را به كار مى برد. بايد ديد آن ها چه كارى را خوب و شايسته و چه كارى را بد و ناشايست مى دانند؟ و چه معيارى براى سنجش خوب و بد و شايسته و ناشايست دارند؟ بنابراين، براى اين كه بدانيم چه كارى خوب و چه كارى بد است، ابتدا بايد معيارهايمان را تعيين كنيم؛ يعنى ببينيم كدام نظام ارزشى را پذيرفته ايم؟ آيا نظام ارزشى اسلامى را پذيرفته ايم و مى خواهيم "اصلاح" را بر اساس اين نظام ارزشى انجام دهيم؛ يعنى مى خواهيم هر چه اسلام مى گويد خوب است، انجام دهيم و مى خواهيم هرچه اسلام مى گويد بد است، با آن مبارزه كنيم؟ يا آن كه مى خواهيم آنچه آمريكايى ها مى گويند خوب است انجام دهيم، هرچند ضد اسلام باشد و كارى را كه آن ها مى گويند بد است، با آن مبارزه كنيم، هرچند كارى باشد كه اسلام مى گويد انجام بدهيد؟ آيا چنين چيزى ممكن است؟ آرى، ممكن است. توضيح آن كه همه مردم، در همه شرايط و با همه اختلاف هاى فرهنگى، بد بودن برخى از چيزها را مى فهمند و قبول مى كنند. مثلاً اگر كسى بى جهت ديگرى را بزند يا به او ناسزا بگويد، يا كسى را بى جهت ترور كند، بر خلاف قانون و بدون آن كه به كسى ظلم كرده باشد، او را بكشد، مال كسى را بى جهت تصرف كند يا با عُنف به ناموس كسى تجاوز كند، در اين صورت همه مردم مى گويند كار بدى كرده است. در واقع، همه، اين قبيل مصاديق ظلم را مى شناسند و اين موارد در تمام فرهنگ ها بد است. از طرف ديگر كارهايى هم هست كه همه مردم خوب بودن آن ها را مى دانند، مانند خدمت كردن براى سلامتى مردم. اگر كسى دارويى را كشف كرده و در اختيار مردم قرار دهد، به بهداشت خدمت نموده و همه مردم مى گويند كار خوبى كرده است. در اين موارد اختلاف پيش نمى آيد. اما همه موارد خوب و بد اين گونه نيستند. برخى موارد امروزه مورد حاجت ماست و در جوامع مختلف به گونه هاى متفاوت با آن ها برخورد مى شود. حتماً شنيده ايد كه مى گويند بايد فرهنگ جهانى بشود، يا آمريكا مى خواهد فرهنگ خود را بر تمام جهان تحميل كند، دعوت به وحدت فرهنگ، جهانى كردن فرهنگ و عالمگير كردن فرهنگ غربى؛ اين بدان جهت است كه آن ها مسائلى را خوب و مسايل ديگر را بد مى دانند و به ديگران مى گويند كه شما هم بايد همين گونه فكر كنيد. بعضى از مثالهاى آن زشت است و من در اين جا ذكر نمى كنم، ولى مواردى از مصاديق اين مطلب بيّن است. آن ها معتقدند مجازات هاى سخت، مثل بريدن دست، كتك زدن، اعدام كردن و احكامى از اين قبيل، زشت و بد است. لذا در اعلاميه حقوق بشر آمده كه همه كشورها بايد مجازات هاى خشونت آميز را لغو كنند. اين يكى از مواد اعلاميه حقوق بشر است، مجازات هاى خشونت آميز بايد مُلغى شود؛ يعنى تمام احكام جزايى اسلام كه از ديد آن ها مجازات هاى خشونت آميز است، مثل دست كسى را بريدن، تازيانه زدن، اعدام كردن، به خصوص به صورت هايى كه در بعضى از حدود هست، به زعم ايشان مجازات هاى خشونت آميز است. اعلاميه حقوق بشر مى گويد همه كشورهاى دنيا بايد سعى كنند اين گونه مجازات ها را مُلغى كنند. يعنى وجود اين مجازات ها فساد است و بايد اصلاح شود. به چه معنى بايد اصلاح شود؟ بايد اين قانون ها لغو شود. اما ما چه مى گوييم؟ ما بر اساس فرهنگ اسلامى مى گوييم آنچه قرآن فرموده است بايد عمل بشود، اگر نشود فساد است. فساد به معنى ترك و تعطيل حدود الهى است، نه اجراى حدود الهى. آن ها مى گويند اجراى حدود اسلامى فساد، زشت و بد است. بايد با آن مبارزه كرد، قوانين آن را لغو كرد و از عمل به آن ها جلوگيرى نمود. در اين صورت اصلاح خواهد بود. اين اصلاح بر اساس فرهنگ غربى است. در اعلاميه حقوق بشر هم آمده است. اين كه مى گويند با خشونت مبارزه مى كنند، منظور آن ها اين است. وگرنه خشونت هاى عادى را كه همه بد بودن آن ها را قبول دارند؛ بى جهت فحش دادن، بد اخلاقى كردن و امثال آن را چه كسى مى گويد خوب است؟ همه مى گويند اين ها بد است. كلام اين است كه دست دزد را بريدن، قاتل را اعدام كردن و آشوب گران را محارب حساب كردن و مجازات كردن چگونه است؟ ايشان مى گويند اين ها فساد و زشت است و امروزه دنياى مدرن اين گونه اعمال را نمى پذيرد. بايد آن ها را ترك نمود و با آن مبارزه كرد تا اصلاح شود. اگر در مجموعه قوانينى چنين احكامى وجود دارد، آن مجموعه قوانين شايسته زندگى متمدن غربى نيست، پس بايد اصلاح شود. اما اصلاحى كه ما مى گوييم كاملاً بر عكس اين نظريه است. اگر در موردى حدود الهى تعطيل شده باشد، بايد آن را اجرا كرد تا اصلاح شود. اگر قانونى برخلاف قانون اسلام است، بايد آن را تغيير داد تا اصلاح شود. اگر قانون موافق اسلام شد، "اصلاح"، و اگر ضد اسلام شد، "افساد" مى شود. اصلاح از ديدگاه منافقان از قديم الايام سوء استفاده از اين قبيل واژه ها، به كار بردن ناصحيح و مغالطه كردن در مورد آن ها يكى از شيوه هاى منافقان بوده است. منافقان افرادى دو چهره هستند و هميشه به گونه اى حرف مى زنند كه براى هر دو طرف قابل توجيه باشد. نفاق يعنى همين دو چهرگى، آنان هميشه بين حق و باطل و از روى مرز حركت مى كنند، نه حق صِرف و نه باطل صِرف، براى اين كه اگر نتيجه به نفع اين طرف تمام شد خود را جزء جبهه حق قلمداد كنند، "أَلَمْ نَكُنْ مَعَكُم؟" مى گويند مگر با شما نبوديم؟ چرا، ما هم با شما و مؤمن هستيم. اما اگر به نفع طرف مقابل تمام شد، مى گويند ما هم از اول به اين ها گفتيم اين كارها را نكنند اما گوش ندادند. گفتيم حالا كه خرمشهر را گرفتيد ديگر بس است، جنگ را رها كنيد! اما گوش ندادند. هميشه از ويژگى هاى منافقان اين است كه روى خط مرزى بين حق و باطل حركت مى كنند: "مُذَبْذَبينَ بَيْنَ ذلِكَ لا اِلى هؤُلاءِ وَ لا اِلى هؤُلاء"،(95) اين گونه افراد، فرصت طلب هستند. در واقع نه اين طرف را قبول دارند نه آن طرف را، بلكه به دنبال منافع خود هستند. اگر امروز باد از اين طرف بيايد، انقلابى هستند. اگر فردا گروه ديگرى رأس كار آمد خود را اصلاح طلب مى نامند و آن طرفى مى شوند. هر روز رنگ عوض مى كنند و به تناسب و مطابق شرايط، تغيير چهره مى دهند. اين از خواص نفاق است. يكى ديگر از ويژگى هاى نفاق اين است كه هميشه خود را اهل اصلاح مى دانند "وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَومِ الْاخَرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنينَ. يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ اِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُون"(96)؛ دسته اى از انسان ها يعنى از اين حيوان هاى دو پا هستند كه مى گويند ما به خدا و قيامت ايمان داريم، ما هم دين داريم، ما هم مذهبى هستيم ولى دروغ مى گويند و از جمله ادعاهاى آن ها اين است كه "وَ اِذا قيلَ لَهُمْ لاتُفْسِدُوا فى الْاَرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُون"(97) اگر به ايشان گفته شود افساد نكنيد، مرتكب جرم و جنايت نشويد، كارهاى خلاف قانون نكنيد، به مردم تهمت بى جا نزنيد، ترورهاى پنهانى انجام ندهيد، "قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُون" مى گويند ما اهل اصلاح هستيم، ما اصلاح طلبيم. منظور اين افراد از "اصلاح" مطلب ديگرى است. خدا وقتى به ايشان مى گويد: "لاتفسدوا" يعنى فساد طبق نظام ارزشى الهى. كار آن ها را بر اساس نظام ارزشى الهى و قرآنى فساد ديده و مى گويد: "لا تفسدوا"؛ اما آن ها نظام ارزشى ديگرى را پذيرفته اند. امروز مى توان نظام مورد نظر آن ها را در نظام ارزشى آمريكايى يا غربى مجسم كرد. زمان پيامبرصلى الله عليه وآله هم يك نظام ارزشى الحادى در مقابل نظام اسلامى پيامبرصلى الله عليه وآله وجود داشت. تفاوتى نمى كند، هرچه غير اسلام است، الحادى و كفر است، چه آمريكايى، چه انگليسى، چه منسوب به قوم ديگرى باشد. چه فرقى مى كند، اسلام كه نبود "الْكُفْرُ مِلَّةٌ واحِدَة". اگر قرآن مى گويد "لاتُفْسِدُوا فى الْاَرْض"، يعنى كارهايى كه طبق نظام اسلامى فساد است انجام ندهيد. آن ها مى گويند نه، كارهايى كه ما مى كنيم اصلاح است نه افساد. سرّ اين مسأله در اين است كه اين دو ديدگاه اختلاف مبنا دارند. خدا چيزى را و آن ها چيز ديگرى را اصلاح مى دانند. خدا چيزى را و آن ها چيز ديگرى را افساد معرفى مى كنند. اين است كه قرآن در پاسخ ايشان مى گويد: "اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُون" با ضمير فصل و "الف و لام" كه دلالت بر حصر مى كند، "اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُون" مفسدان واقعى همين منافقان هستند، همين كسانى كه ادعا مى كنند ما اصلاح مى كنيم؛ و در واقع دروغ مى گويند. همين كسانى كه مى گويند ايمان داريم و دروغ مى گويند، مى گويند ما روشنفكر مذهبى هستيم، اما نمى دانند مذهب چيست. وقتى صحبت از وحى مى شود مى گويند وحى يك تجربه شخصى است! شخص حالى پيدا مى كند و فكر مى كند خدا با او حرف مى زند! و اين تصور براى او مى شود وحى! صحبت از دين كه مى شود مى گويد اصلاً دين مربوط به امور شخصى است نه امور اجتماعى! دين نه اقتصاد دارد، نه امور سياسى، نه مسائل اجتماعى و نه اصلاً ارزش هاى اخلاقى! ارزش ها هم كه جزو دين نيست! چون ارزش ها متغير است و بايد هر روز طبق سليقه هاى اشخاص تغيير كند! پس دين چيست؟ يك سرى مناسك و آداب و رسوم قراردادى، به عنوان پرستش چيزى كه شخص فكر مى كند خداى اوست! ممكن است اين مفهوم در قالب بت پرستى يا خدا پرستى باشد! ممكن است كسى هم دوگانه پرست يا سه گانه پرست باشد، دين همين است! هيچ كدام از اين ها با هم تفاوت نمى كند! اين يك صراط مستقيم و آن يكى هم صراط مستقيم ديگرى است! پرستيدن بتى كه از سنگ تراشيده شده يك صراط مستقيم است، عبادت آن خدايى هم كه اسلام مى گويد كه از جسم و جسمانيات منزه و كمال مطلق است، دين و صراط مستقيم ديگرى است! هيچ تفاوتى هم ندارند! چگونه تفاوتى ندارند؟ چون به نظر آن ها هيچ كدام واقعيت ندارد. اگر دروغ باشد، چه تفاوتى مى كند كه اين دروغ باشد يا آن دروغ! چنين كسانى ادعاى ديندارى مى كنند، نه ديندارى تنها، ادعاى اين كه ما راهبر و راهنما هستيم! ديگران را راهنمايى مى كنيم و به آن ها دين ياد مى دهيم! چنين كسانى ادعاى اصلاح طلبى هم مى كنند! اصلاح طلبى طبق كدام نظام ارزشى؟ خودشان گفتند كه هيچ نظام ارزشى ثابتى در عالم وجود ندارد و نمى تواند باشد. البته زمانى كه درباره احكام اسلام صحبت مى شود نهايتاً براى اين كه ديگران را فريب بدهند مى گويند بله، اين حكم از اسلام است، ولى براى 1400 سال پيش از اين بوده است! امروز شرايط تغيير كرده، اسلام هم كه پوياست و هر روز تغيير شكل مى دهد! اگر اسلامى هست و ما طرفدار اسلام هستيم و مى خواهيم نظام اسلامى برپا شود، انقلاب اسلامى كرديم، كدام اسلام را مى گوييم؟ اسلام 1400 سال پيش را مى گوييم يا اسلامى كه شما از آمريكا آورديد؟ كسانى كه صدها هزار شهيد دادند براى اين كه نظام اسلامى برپا شود اين اسلامى را مى خواستند كه شما مى گوييد؟ اين كفرى را كه شما اسم آن را اسلام گذاشتيد؟ اين افسادى كه شما اسم آن را اصلاح گذاشتيد؟ اين كه حجاب را برداريد و زن لخت و عور در جلسات شما بيايد؟ اين كه مشروب خوارى را آزاد كنيد؟ اين كه دختر و پسر در خيابان با هم برقصند؟ به من گفتند چرا اين مطالب را مى گويى؟ اگر نگويم پس چه زمانى و در كجا اين حرف ها گفته شود؟ همه مردم كه روزنامه خوان نيستند. آقايان اصلاح را در اين موارد مى دانند. احياى سنتهاى كفار 2500 سال پيش! اين مى شود اصلاح! تعطيل احكام الهى! تغيير قانون هاى قرآن! به اين كارها اصلاح مى گويند! "وَ اِذا قيلَ لَهُمْ لاتُفْسِدُوا فى الْاَرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُون. اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُون."(98)

قسمت سوم

اصلاح مطلوب حال ببينيم سيدالشهداءعليه السلام براى چه قيام كرد؟ براى اين كه يك نظام "خود ساخته" "متغير" را بر مردم حاكم كند؟ آيا اين اصلاح بود؟ يا گفت بايد به همان احكامى كه جدم آورده است عمل كنيد؟ زمانى كه مى ديد مدعى خلافت، مشروب خوار است و در حال مستى نماز مى خواند، آيا او مى گفت، اهلاً و سهلاً؟ اصلاح اين است؟ يا مى گفت بايد بر مشروب خوار حد جارى كرد؟ آن گاه كه كسانى به مشروب خواران چراغ سبز نشان بدهند، در بعضى موارد بعضى از مؤسسات رسمى كشور به مهمان هاى خارجى بگويند اگر آبجو احتياج داريد برايتان تهيه كنيم! اسم اين كارها را اصلاح مى گذارند! چرا؟ مى گويند مردم در اوايل انقلاب سختگيرى كردند، نگذاشتند مهمان هاى خارجى بيايند، ما اين موارد را بايد اصلاح كنيم، تا مهمان هاى خارجى بيايند و ما از كنار آن ها استفاده كنيم! مهمانان خارجى بيايند در حالى كه در چمدان هايشان مشروبات الكلى و چيزهاى ديگر باشد! بگذرم. اصلاح يعنى چه؟ اين كه سيدالشهداء(ع) فرمود:"اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ فى اُمَّةِ جَدّى" بايد ديد منظور حضرت(ع) چه بود؟ اجازه بدهيد قسمت هاى ديگرى از بيانات ايشان را بخوانم، شايد مسأله روشن بشود. در بين راه كربلا، در يكى از سخنرانى هايش فرمود: "اِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وآله قَدْ قالَ فى حَياتِهِ مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلاً لِحُرُمِ اللَّهِ ناكِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ يَعْمُلُ فى عِبادِ اللَّهِ بِالْاِثْمِ وُ الْعُدْوانِ ثُمَّ لَمْ يُغَيِّرْ بِفِعْلٍ وَ لا قَوْلٍ كانَ حَقيقاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ وَ قَدْ عَلِمْتُم أَنَّ هؤُلاءِ الْقَومَ قَدْ لَزِمُوا طاعَةَ الشَّيْطانَ وَ تَوَلَّوا عَنْ طاعَةِ اللَّهِ وَ أَظْهَرُوا الْفَسادَ وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفِى ءِ وَ أَحَلُّوا حَرامَ اللَّهِ و حَرَّمُوا حَلالَهُ وَ اِنّى أَحَقُّ بِهذَا الْاَمْر"(99) اگر كسى ببيند كه زورمدارى و سلطانى كه با زور بر ديگران مسلط باشد و قدرتى در اختيار دارد، در سايه قدرت خود پيمان خدا را كه عهد عبوديت است، شكسته "أَلَمْ أَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنى آدَمَ أَنْ لاتِعْبُدُوا الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُّوٌ مُبينٌ وَ أَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيم"(100) اين پيمان خدا است، اگر كسى ديد كه اين شخص در پناه قدرت خود، سر از بندگى خدا پيچيده "مخالفا لسنة رسول الله"، با دستورات پيامبرصلى الله عليه وآله مخالفت كرده و به آنچه پيامبرصلى الله عليه وآله فرموده عمل نمى كند، "يعمل فى عباد الله بالاثم و العدوان"، رفتارش با مردم همراه با گناه و تعدّى است، اگر كسى چنين قدرتمندى را ديد و با گفتار و رفتار خود روش او را تغيير نداد، يعنى با سخن يا با عمل كارى نكرد كه اين شخص به مسير صحيح برگردد، اگر مسلمانى چنين چيزى را ديد و كارى انجام نداد كه او را از اين رفتار غلط باز دارد، "كان حقيقاً على الله ان يدخله مدخله" حق خدا است كه او را نيز با همان ستمكار وارد جهنم كند تا با ستمكاران همنشين شود؛ آن حاكم كار خلافى انجام داد، اين شخص هم سكوت كرد. سكوت كردن در مقابل كار خلاف، مهر امضا بر عمل كسى است كه مرتكب خلاف گرديده است و باعث مى شود كه شخص، همنشين خلافكار بشود. بعد مى فرمايد "و قد علمتم انّ هؤلاء القوم قد لزموا طاعة الشيطان" كسانى كه من با آن ها مواجه هستم، يعنى بنى اميه، ملازم اطاعت شيطان شدند "و تولوا عن طاعة الله" عهد خدا اين بود كه "أن لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين" اين عهد را بر عكس كردند، اطاعت شيطان مى كنند، اما خدا را اطاعت نمى كنند. "و اظهروا الفساد" مورد شاهد من اين عبارت است. اين ها فساد را ظاهر كردند، فساد را در جامعه پديد آوردند، چه كار كردند؟ در عطف تفسير عبارت قبل مى فرمايد: "و عطّلوا الحدود" حدود الهى را تعطيل كردند، در موردى كه بايد دست دزد را ببرند، نمى برند، جايى كه بايد زانى و زانيه را تازيانه بزنند، نمى زنند و آن جا كه بايد ساير احكام الهى را اجرا كنند، نمى كنند. اين ها فساد است، در فرهنگ حسين عليه السلام اين ها فساد است. "و استأثروا بالفى ء" بيت المال را به خود و دار و دسته خود اختصاص دادند، بيت المالى كه بايد صرف همه مسلمانان بشود، امكاناتى كه بايد به طور يكسان در اختيار همه قرار بگيرد، در اختيار دار و دسته خود قرار مى دهند، "و أحلوا حرام الله" آن چه را خدا حرام كرده مى گويند نه، مقدار كم آن عيب ندارد! يا الآن اشكال ندارد! اسلام سيّال است! فقه پويا مى خواهيم! ديروز حرام بود، امروز حلال است! كارى كرده اند كه حتى بچه هاى متدين مى پرسند چه وقت رقصيدن حلال مى شود؟ آيا هنوز حلال نشده است؟ چه زمانى دوست پسر گرفتن و دوست دختر گرفتن جايز مى شود، هنوز آقايان اجازه نداده اند؟ مى گويم اين مسايل حلال شدنى نيست، چيزى كه خدا حرام كرده حرام است. مى گويند نه، خيلى چيزها هست كه حرام بوده است حالا حلال شده است! چه وقت اين ها حلال مى شود؟ صادقانه سؤال مى كنند! فقه پويا را به اين شكل تعريف مى كنند، يعنى احكام خدا روزى تغيير مى كند، چه كسى تغيير بدهد؟ قدرت حاكم! بعد امام عليه السلام مى فرمايد حال كه اين گونه شده است. مگر رسول الله صلى الله عليه وآله نفرمود كسى كه اين رفتارها را تغيير ندهد با آن ها در جهنم همنشين خواهد بود در چنين زمانى چه كسى از من سزاوارتر است كه عليه اين ها قيام كند، تا اين مطالب را تغيير دهد؟ "و انى أحق بهذا الامر" من سزاوارترين كسى هستم كه بايد اين ها را تغيير بدهد. پس، حركت من براى اصلاح اين موارد است. آن جا كه گفتم "خرجت لطلب الاصلاح فى أمة جدى"(101) يعنى اين مطالب. مصداق "اصلاح" اين موارد است؛ بايد حدود الهى برگردد، بايد بيت المال مسلمين به طور يكسان در اختيار همه قرار بگيرد، بايد مردم به طور يكسان از تسهيلات اقتصادى، ادارى، قانونى استفاده كنند، نه اين كه فقط خويش و قوم ها، دار و دسته، هم حزبى ها و هم جبهه اى ها از امكانات و تسهيلات استفاده ببرند. اين ها فساد است و بايد در مقابل اين فسادها قيام كرد. حسين عليه السلام قيام كرد تا اين فسادها را بر اندازد. اگر كسانى اصلاح طلبى را اين مى دانند، همان طور كه مقام معظم رهبرى فرمودند، همه طالب چنين اصلاحى هستند، چه كسى با اين اصلاح مخالف است؟ مگر كسى كه مسلمان نباشد. البته هستند كسانى كه با چنين اصلاحى مخالف اند، ولى آن ها همان كسانى هستند كه به خدا و احكام خدا ايمان ندارند، دروغ مى گويند كه مسلمان اند، براى فريفتن من و شما ادعاى اسلام مى كنند. اصلاح خوب است اما اصلاح بر اساس سيستم اسلامى، بر اساس نظام ارزشى اسلامى، نه آنچه را كه آمريكا يا ساير كفار اصلاح مى دانند. براى ما آمريكا يا هر كس ديگر چه تفاوتى مى كند. چون او بيش تر اصرار مى كند ما او را سمبُل قرار داده ايم، و الاّ براى ما آمريكا با كسان ديگر فرقى نمى كند، هر كافرى همين گونه است. هر كه با ارزش هاى اسلامى مخالف است ما دشمن او هستيم؛ ما خواستار تحقق ارزش هاى اسلامى هستيم، مى خواهيم احكام خدا اجرا شود. دنيا مى گويد اين كارها خلاف اعلاميه حقوق بشر است، مى گوييم آن اعلاميه براى خودتان. ما تا جايى با اين اعلاميه موافقيم كه در فرهنگ اسلامى جايگاه خودش را داشته باشد. "خوب" در نظر ما آن است كه اسلام مى گويد خوب است، "بد" هم آن است كه اسلام مى گويد بد است؛ نه آنچه شما يا پارلمان اروپا يا كنگره آمريكا بگويد، گفته هاى آن ها براى ما حجيت ندارد، مراجع تقليد ما بايد بفرمايند، قرآن بايد بفرمايد، سنت رسول الله صلى الله عليه وآله بايد بفرمايد. امام حسين عليه السلام در بيان ديگرى، مشابه همين مى فرمايد: "اِنَّ هؤُلاءِ الْقَومَ لَزِمُوا طاعَةَ الشَّيْطانَ وَ تَرَكُوا طاعَةَ الرَّحْمنِ وَ أَظْهَرُوا الْفَسادَ فى الْاَرْضِ وَ أَبْطَلُوا الْحُدُودَ وَ شَرِبُوا الْخُمُور"؛(102) اين ها حدود الهى را باطل كردند، تعطيل حدود، يك مطلب است؛ باطل كردن، از آن بالاتر است. گاهى مى گويند امروزه شرايط به گونه اى نيست كه ما حدّ الهى را اجرا كنيم. ولى زمانى هم مى گويند اين حكم بى مورد است، اين قانون خلاف ارزش هاى انسانى و انسانيّت است، آن گونه كه جبهه ملى درباره لايحه قصاص گفتند،(103) و امروز اتباع آن ها به صورت صريح تر مى گويند و مى روند در كنفرانس برلين و در آن جا رسماً احكام اسلامى را محكوم كرده و مى گويند بايد تغيير كند!(104) و متأسفانه بعضى از روحانى نماها نيز چنين افتضاحاتى به بار مى آورند! آن كسانى كه خودشان را مدافع قانون اساسى مى دانند اقلاً اين بى دين ها را به محاكمه بكشانند؛ شما ضروريات اسلام را انكار كرده ايد! شما آبروى اسلام را در كشورهاى خارجى برده ايد! دفاع از قانون اساسى اين ها را اقتضا نمى كند؟ آيا فقط اقتضا مى كند كه جلوى روزنامه ها را باز بگذاريم تا هر غلطى مى خواهند بكنند؟ هر جسارتى مى خواهند به مقدسات بكنند؟ فقط در اين صورت دفاع از قانون اساسى مى شود؟ انصاف كجاست؟ شرف كجاست؟ امام حسين عليه السلام مى فرمايد: "أَنَا أَولى بِنُصْرَةِ دينِ اللَّهِ وَ اِعْزازِ شَرْعِه" من به اين كه دين خدا را يارى كنم و شريعت خدا را عزيز گردانم اولى هستم. اين ها شريعت خدا را منزوى و ذليل كردند، از جامعه كنار زدند، من كه پسر پيامبرم صلى الله عليه وآله اولى هستم به اين كه در مقام عزيز كردن شريعت خدا بر آيم. "وَ الْجِهادِ فى سَبيلِهِ لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِى الْعُلْيا" من بايد در راه خدا جهاد كنم، ابى عبد الله حركت خود را جهاد در راه خدا مى داند، با اين هدف كه "لتكون كلمة الله هى العليا" تا سخن خدا برترين باشد، كسى بالاتر از سخن خدا حرفى نگويد، آن جا كه گفتند "خدا گفته است"، همه خضوع كنند. نه اين كه بگويد خدا گفته، ولى اين حرف براى 1400 سال پيش خوب است! امروز خود ما بهتر از خدا مى فهميم! هدفى كه امام حسين عليه السلام در وصيت نامه خود براى برادرش فرمود اين بود، "انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى" شايد كلمه "طلب" اشاره به اين مطلب باشد كه، من نمى گويم مى توانم چنين كارى را انجام دهم، همه مشكلات را حل و فسادها را برطرف كنم، اما در اين راه تكاپو مى كنم و قدم برمى دارم؛ نهايت سعى خود را مى كنم، اگر مردم هم كمك كرده و به وظيفه شان عمل كردند، اين كار انجام خواهد شد، مفاسد اصلاح خواهد شد. اما اگر مردم كمك نكردند، من به وظيفه خود عمل كرده ام. پس هدف "طلب الاصلاح" بود، و اين هدف به بهترين وجه تحقق پيدا كرد. آيا از دست يك انسان يا مجموعه كوچكى از انسان ها بيش از اين بر مى آمد كه چنين تحولى ايجاد كند؟ تحولى كه بعد از هزار و سيصد و چند سال اين چنين هيجان در مردم پيدا شود، از شرق و غرب عالم براى حسين(ع) گريه كنند، به ياد حسين(ع) و براى احياى دين خدا قيام كنند. يكى از ثمرات آن، انقلاب اسلامى ايران بود و نظير چنين ثمراتى در تاريخ اسلام بارها اتفاق افتاده است. گرچه شايد هيچ كدام به شكوهمندى انقلاب اسلامى ايران نبوده است. بايد هم چنين باشد، چون تجربه ها تكرار مى شود، مردم از گذشته ها بيش تر عبرت مى گيرند، از مفاسد دستگاه ضد اسلامى بيش تر پند مى گيرند. چرا امسال عزادارى ها بيش تر و بهتر از سال هاى ديگر است؟ چرا؟ شما در شهر خودتان مى بينيد، اگر دو برابر سال هاى قبل نباشد، چيزى در همين حدود است. بحمد اللّه، شهرستان هاى ديگر هم به همين صورت است، چرا؟ براى اين كه دشمنان حسين(ع) و اين احمق ها دست خود را رو كردند؛ مردم تا به حال باور نمى كردند كه اين ها دشمن امام حسين(ع) هستند. اگر هم مطالبى در زمينه هدف واقعى اين افراد گفته مى شد، كسى باور نمى كرد، مى گفتند اين مسائل نادر است؛ يا اين مطالب بد بينانه است. اما حالا ديديد چگونه دست ها رو شد؟ در چند شهر ايران در همين شب هاى تاسوعا و عاشورا آمدند به دسته هاى عزادارى حمله كردند،(105) مانند رشت و خرم آباد. كسانى كه نمى دانند، روزنامه نمى خوانند يا راديو گوش نمى كنند، بدانند. البته چند نفر بيش تر نبودند، اما براى اين كه به ديگران جرأت بدهند و ديگران را گستاخ كنند، حركتى هر چند كوچك انجام مى دهند، تا قداست سيدالشهداءعليه السلام و امنيت عزادارى از بين برود، ولو با يك ترقه باشد. اين اقدامات رفتارهايى حساب شده است. بى جهت آن شخص نگفت كه امسال در ايران ناامنى هايى خواهد شد. آن ها از سال پيش نقشه آن را كشيدند. زمانى كه ديدند نقشه هيجدهم تيرماه سال گذشته به ثمر نرسيد، سعى كردند اشتباهات خود را تصحيح كنند و كودتاى ديگرى راه بيندازند. فهميدند كه تا زد و خورد و كشت و كشتار نشود، آن ها نمى توانند از آب گل آلود ماهى بگيرند. نقشه كشيدند كه در اين سال اين كارها را بكنند. در اصفهان اعلاميه مى دهند كه ما شلوغ خواهيم كرد، در رشت و خرم آباد به دسته هاى سينه زنى جسارت مى كنند، در بعضى جاهاى ديگر بعضى از اوباش به حضرات معصومين عليهم السلام جسارت مى كنند. براى اين كه حريم ها را بشكنند. اين ها كارهايى است كه دارند مى كنند؛ آيا اسم اين كارها اصلاح طلبى است؟ كسانى كه زمينه را براى اين كارها فراهم كردند، آن ها اصلاح طلبند يا افساد طلب؟ آيا در منطق قرآن، آن ها مصلح اند يا مفسد؟ آنان مؤمنند يا منافق؟ "أَلا إِنَّهُم هُمُ المُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لايَشْعُرُون".(106) بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. فرار رسيدن ايام شهادت آقا ابى عبد الله را به پيشگاه مبارك ولى عصر - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - مقام معظم رهبرى، مراجع بزرگ تقليد و همه شيفتگان مكتب حسينى تسليت مى گويم و از خداى متعال درخواست مى كنم كه در دنيا و آخرت دست ما را از دامن ابى عبد الله كوتاه نفرمايد. طى جلسات گذشته سعى شد سؤال هايى كه پيرامون مسائل عاشورا و قيام ابى عبد الله مطرح مى شود و به ذهن نوجوان ها و جوانان خطور مى كند و براى آن به دنبال جواب روشنى هستند، مورد بررسى قرار گيرد. از جمله مسائلى كه ديشب اشاره كردم، اين بود كه همه ما شنيده ايم قيام ابى عبد الله براى احياى اسلام بود. اين يك عنوان كلى است، و درست براى ما روشن نيست كه چگونه حضرت عليه السلام براى احياى اسلام قيام كرد؟ و اين قيام چگونه وسيله اى براى احياى اسلام قرار گرفت؟ آيا حضرت(ع) به هدفى كه براى آن قيام كرده بود رسيد يا نه؟ ديشب قسمتى از وصيت حضرت ابى عبد الله الحسين(ع) به برادرشان محمد حنفيه را قرائت كردم و با توجه به بيانات اخير مقام معظم رهبرى ادام اللّه ظله العالى بر جمله "اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاح فى أُمَّةِ جَدّى"(107) تكيه كردم. امر به معروف و نهى از منكر حضرت به دنبال جمله مذكور مى فرمايد: "وَ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهى عَنِ الْمُنْكَر"؛ تعبير "امر به معروف و نهى از منكر" و همچنين اين مطلب را كه "قيام عاشورا براى امر به معروف بود"، زياد شنيده ايد. ولى در اين جا اين ابهام و سؤال باقى مى ماند، كه چه تفاوتى بين امر به معروفى كه ما شنيده ايم، علما از آن بحث مى كنند، و شرايط خاصى براى آن قائل هستند، با امر به معروفى كه حضرت عليه السلام بيان مى كنند و به آن عمل مى كنند، وجود دارد؟ ما چنين امر به معروفى نشنيده بوديم كه انسان براى تحقق آن دست زن و فرزندان خود را بگيرد، در بيابانى بى آب و علف با عده اى كه توجهى به امر به معروف او نكرده اند بجنگد و در آن جا به شهادت برسد. اين چگونه امر به معروفى است؟ از طرف ديگر، ما شنيده ايم كه براى امر به معروف و نهى از منكر شرايطى ذكر مى كنند و مى گويند شرط امر به معروف اين است كه انسان خوف ضرر نداشته باشد. حال آن كه حضرت (ع) در اين جا با يقين به ضرر اقدام به امر به معروف كردند. چگونه اين عمل حضرت با احكامى كه ما در مورد امر به معروف و نهى از منكر مى شناسيم و با آن ها آشنا هستيم، سازگارى دارد؟ به دنبال اين سؤال برخى مى گويند كه اين نوع امر به معروف حكمى اختصاصى براى سيدالشهداء(ع) بود كه از آسمان نازل شده بود و فقط در حق ايشان بود. بعضى ها هم اين گونه مى گويند كه براى هر كدام از ائمه اطهارعليهم السلام وظيفه اى اختصاصى وجود داشته است كه از جانب خدا براى آنان تعيين و مشخص شده بود، و اين اعمال ملاك عامى نداشته و قابل سرايت به ديگران نيست. آيا اين پاسخ صحيح و قانع كننده اى است؟ آيا اين امر به معروف خاصى بود كه سيدالشهداء(ع) به اين شكل انجام بدهد، يا نه ممكن است روزگارى بيايد كه لازم باشد افراد ديگرى به همين صورت عمل كنند؟ اين ها سؤال هايى است كه ممكن است مطرح شود و حتى ممكن است ابتدائاً جواب هاى مثبت يا منفى هم به نظر برسد. اما بايد سؤال را مورد توجه قرار داد و جواب روشن كننده اى براى آن ارائه كرد. قبل از اين كه به توضيح جواب اين سؤال ها بپردازيم، خوب است اشاره اى به اهميت امر به معروف و نهى منكر در قرآن، روايات و كلمات اهل بيت: داشته باشيم. اهميت امر به معروف و نهى از منكر در جامعه اسلامى ما، از جمله اولين مسائلى كه در خانواده و مدرسه به كودكان آموزش داده مى شود اصول و فروع دين است، و در شمار فروع دين فرع هفتم و هشتم را امر به معروف و نهى از منكر ذكر مى كنند. يعنى امر به معروف و نهى از منكر هم مثل نماز و روزه واجب است. بنا بر اين وجوب امر به معروف و نهى از منكر براى همه مردم روشن است، و همه مى دانند كه از ضروريات دين است، و جاى اين شبهه نيست كه كسى بگويد قرائت من در مورد اين دو عنوان اين است كه در اسلام امر به معروف و نهى از منكر واجب نيست. اين دو امر از ضروريات اسلام است، و حتى كسى كه در مكتب درس خوانده مى داند كه در اسلام امر به معروف و نهى از منكر از ضروريات دين است. آيات فراوان و متنوعى درباره امر به معروف و نهى از منكر وجود دارد كه جاى هيچگونه شبهه و ابهامى باقى نمى گذارد. همچنين روايات هم در اين باره بسيار است. من از بين روايات چند روايت را به عنوان نمونه و براى تبرك و تيمن نقل مى كنم تا ذهن شما با فرهنگى كه در اين مورد بر ذهنيت مسلمان ها و متدينان حاكم بوده است، آشنا شود. مرحوم شيخ طوسى قدس سره در كتاب تهذيب و همچنين مرحوم كلينى در اصول كافى چنين روايت مى كنند كه: "...عن جابر عن ابى جعفرعليه السلام قال "يَكُونُ فى آخِرِ الزَّمانِ قَومٌ يُتَّبَعُ فيهِ قَومٌ مُراؤُونَ، يَتَقَرَّؤُونَ وَ يَتَنَسَّكُونَ، حُدَثاءٌ، سُفَهاء، لا يُوجِبُونَ أُمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لا نَهْياً عَنْ مُنْكَرٍ، الاَّ اَذا اَمِنُوا الضَّرَرَ، يَطْلُبُونَ لِاَنْفُسِهِمُ الرُّخَصَ وَ الْمَعاذيرَ..."(108) حضرت باقرعليه السلام به جابر مى فرمايند: در آخر الزمان مردمى خواهند بود كه از گروه خاصى پيروى مى كنند، و در رفتار و گفتارشان به آن گروه خاص اعتماد مى كنند. (آن گروه خاص كه مورد اعتماد مردم قرار مى گيرند، طبعاً از كسانى هستند كه مردم آن ها را عالم و اشخاص موجهى دانسته، و مورد اعتماد مى شمارند و حرف آن ها را گوش مى كنند). اين اشخاص داراى اين صفات مى باشند: "يَتَقَرَّؤُنَ وَ يَتَنَسَّكُون"؛ يتقرؤن از ماده قرائت است. در صدر اسلام، بالاترين علما كسانى بودند كه قرآن و علوم قرآنى را خوب مى دانستند و به ديگران تعليم مى دادند. به اين افراد مى گفتند: "قُرّاء"؛ مثلاً هنگامى كه مى خواستند براى شهرى، كشورى، يا گروهى كه تازه مسلمان شده بودند مُبلغ بفرستند، يكى از اين قُراء را مى فرستادند و آن ها قرآن را براى مردم مى خواندند، تفسير مى كردند و تعليم مى دادند، و به اين وسيله آنان را هدايت مى كردند. به همين جهت قراء به عنوان علماى برتر در صدر اسلام مشهور بودند. اما افرادى بودند كه خود را به لباس قراء در مى آوردند. يعنى افرادى بودند كه صلاحيت اين كار را نداشتند، اما به اين كار تظاهر مى كردند. عبارت "روحانى نما" در اصطلاحات امروزى معادل مناسبى براى آن است. امام باقرعليه السلام مى فرمايند مردم آخر الزمان از روحانى نمايانى تبعيت مى كنند، كه تظاهر به قارى بودن و عالم بودن مى كنند. همچنين تظاهر به عبادت مى كنند. "يتنسكون"، از ماده نُسك است و ناسك يعنى كسى كه عبادت مى كند. تنسك يعنى تظاهر به عبادت كردن. خيلى اهل عبادت نيستند، ولى در حضور مردم به گونه اى قيافه مى گيرند، كه مردم تصور مى كنند آن ها اهل عبادت هستند. "حُدَثاءُ سُفَهاء" افرادى كه مردم در آخر الزمان از آن ها پيروى مى كنند، انسان هاى تازه كار و سطحى نگر هستند و عمقى ندارند. "لا يُوجِبُونَ أمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لا نَهْياً عَن مُنْكَرٍ اِلاَّ اِذا اَمِنُوا الضَّرَر" اين افراد كه مردم از آن ها تبعيت مى كنند، تكليفى براى امر به معروف و نهى از منكر قائل نيستند، آن ها به مردم مى گويند امر به معروف و نهى از منكر واجب نيست، مگر جايى كه ضررى نداشته باشد، امر به معروف و نهى از منكر جايى واجب است كه گفتن و نگفتن آن براى شما مشكلى ايجاد نكند، و الا اگر امر به معروف و نهى از منكر مشكلى ايجاد كند واجب نيست، و نبايد نسبت به آن اقدام كرد. "يَطْلُبُونَ لِاَنْفُسِهِمُ الرُّخَصَ وَ الْمَعاذير"، اين افراد كه تظاهر به عمل و تقوا مى كنند، به دنبال بهانه اى هستند كه از زير بار تكليف شانه خالى كنند. چون بالاخره امر به معروف و نهى از منكر خواه ناخواه، مشكلات و تبعاتى دارد. افرادى كه مورد نهى از منكر قرار مى گيرند، اين مسأله برايشان ناخوشايند است و ديگر مريد انسان نمى شوند، ممكن است به دنبال اين نهى از منكر مثلاً كمك هاى مادى و احترامى كه براى انسان داشتند ديگر انجام ندهند و از اطراف انسان پراكنده شوند. اگر انسان بگويد چرا اين منكر را انجام مى دهى، يا اين كه فلان معامله ات درست نيست، چرا مراسم ازدواج را اين گونه بر پا كردى، چرا در فلان مجلس مطرب بردى، چرا در آن جا مجلس رقص به راه انداختى، چرا مرتكب گناه شدى، و مواردى از اين قبيل، كسانى نهى شدن از اين منكرات را دوست ندارند، از اطراف انسان پراكنده مى شوند. و برخى افراد نيز براى اين كه موقعيت خود را بين مردم از دست ندهند، سعى مى كنند اين گونه مطالب را مطرح نكنند، و به دنبال بهانه اى مى گردند كه از زير بار تكليف امر به معروف و نهى از منكر شانه خالى كنند، تا بتوانند با مردم بسازند و كنار بيايند. خوب، اين افراد عالم نما و روحانى نما هستند، در واقع اين ها صلاحيت رهبرى و راهنمايى مردم را ندارند. اين ها عالمان حقيقى را از ميدان بيرون كرده و خود را به جاى آنان جا زده اند. افرادى با اين خصوصيات براى اين كه عالمان حقيقى را از صحنه بيرون كنند، بايد كارى انجام دهند كه آن ها را از چشم مردم بيندازند. لذا سعى مى كنند براى آن عالم حقيقى، برچسب هايى درست كنند، نقطه ضعف هايى پيدا كنند. ساده ترين كارى كه مى توانند انجام دهند اين است كه اشتباهى در كلام يا رفتار آن عالم حقيقى پيدا كنند و آن را زير ذره بين قرار داده و بزرگ كنند. بالاخره علماى حقيقى هم كه معصوم نيستند، ممكن است گاهى اشتباهى مرتكب شوند، فرض كنيد در بين صد سخنرانى يك جمله را اشتباه بگويند، آمارى را اشتباه نقل كنند، در خواندن آيه اى از قرآن دچار خطا شوند، ديگران كه پاى منبر نشسته اند، وقتى اشتباه او را بفهمند، مى گويند اين آقا اشتباه كرد، بلد نيست قرآن بخواند، يا اين كه در نقل فلان آمار اشتباه كرد. ولى اگر بنا باشد خود اين آقايان ده دقيقه سخنرانى كنند، آن گاه مى فهمند صحبت كردن چه مشكلاتى دارد. به هر حال، افراد عالم نما به دنبال اين هستند كه نقطه ضعفى از كسى پيدا كنند، و آن را زير ذره بين قرار دهند كه فلان كلمه را اشتباه گفت، فلان مطلب را اشتباه نقل كرد. بالاخره هر عالم با تقوايى ممكن است در موردى نقطه ضعف داشته باشد، و يا حد اقل اشتباه كند. هر چه با تقوا باشد، حتى اگر نزديك به عصمت نيز باشد، ولى معصوم از اشتباه نيست. انسان ممكن است اشتباهاً كار خلافى را انجام دهد، يا حتى ممكن است كارى را براى خود واجب بداند، بعد معلوم شود كه اشتباه كرده است، اين كار واجب نبوده است. پس به هر حال امكان دارد كه از بهترين عالمان، از بهترين شخصيت ها هم نقطه ضعف هايى پيدا شود. اين روحانى نماها، منتظر هستند تا از روحانيون حقيقى نقطه ضعفى پيدا كنند، و آن ها را چند برابر بزرگ كرده، از تار مويى پلاسى ببافند و از پر كاهى كوهى بسازند، و آن عالمان حقيقى را در چشم مردم تضعيف كنند. به زبان امروزى ترور شخصيت كنند، تا مردم از اطراف عالمان واقعى پراكنده شوند، و جذب عالم نماها شوند. اين را من نمى گويم، به حسب اين روايت كه در تهذيب شيخ طوسى قدس سره و همچنين اصول كافى نقل شده، امام باقرعليه السلام به جابر، يكى از اصحاب سرّشان مى گويد: "يَتْبَعُونَ زَلاَّتِ العُلَماء وَ فَسادَ عِلْمِهِم"، اين ها اشتباهات، لغزش ها و مواردى از عمل عالمان حقيقى را كه اشتباه و غلط بوده دنبال مى كنند. "يُقْبِلُونَ عَلَى الصَّلاةِ وَ الصّيامِ وَ ما لا يَكْلِمُهُم فى نَفْسٍ وَ لا مال"، اين عالم نمايان، در انظار مردم به انجام نماز و روزه و اعمالى كه براى مال و جانشان خطرى ندارد رو مى آورند. "يُقْبِلُون"، يعنى اقبال مى كنند، به نماز و روزه رو مى آورند ، "وَ ما لا يَكْلِمُهُم فى نَفْسٍ وَ لا مال"، يعنى اعمالى را برمى گزينند كه به مال و جانشان آسيبى وارد نمى سازد. و حال آن كه امر به معروف و نهى از منكر به مال و جان انسان آسيب مى رساند، اگر امر به معروف و نهى از منكر صورت بگيرد، حداقل كمك هايى را كه ديگران به انسان مى كردند، قطع مى كنند. پولدارها، سرمايه دارها، زورمداران، و يا كسانى كه قدرتى در اختيار دارند، چون داراى تمكن بيش ترى هستند، امكان ارتكاب گناهان بزرگ را نيز دارند، بنا بر اين وقتى عالم نماها بخواهند امر به معروف و نهى از منكر كنند با اصحاب زور و زر مواجه مى شوند، كه برخورد با آن ها موجب كم شدن منافع مى شود، لذا به دنبال عبادتى مى روند كه هيچ صدمه اى به مال و جانشان نزند "لايكلمهم"، زخمه به مال و جانشان نزند. "وَلَو أَضَرَّت الصَّلاةُ بِسائِرِ ما يَعْمَلُونَ بِاَمْوالِهِم وِ أَبْدانِهِم لَرَفَضُوها كَما رَفَضُوا أَتَّمَ الْفَرائِض" اگر زمانى شرايطى پيش آيد كه نماز خواندن هم موجب بروز مشكلى براى مال و جانشان شود، نماز را نيز رها مى كنند. چون ملاك ترك امر به معروف و نهى از منكر ضرر بود. اين ها مى ترسند به مال و جانشان ضرر برسد، لذا امر به معروف و نهى از منكر را ترك كرده اند. حال اگر نماز هم موجب ضرر به مال و جان باشد، بر اساس همان ملاك آن را ترك مى كنند. "كَما رَفَضُوا أَتّمَّ الْفَرائِضَ وَ أَشْرَفَها"(109) آن ها بالاترين، كامل ترين و شريف ترين فريضه ها، يعنى امر به معروف و نهى از منكر را به خاطر ضرر به مال و جان ترك كردند، از ترس اين كه مبادا به منافعشان خسارت وارد آيد. لذا، اگر نماز هم اين ضرر را به آن ها بزند، آن را نيز ترك مى كنند. حضرت عليه السلام مى فرمايند: امر به معروف أتم الفرائض و أشرف الفرائض است، حتى از نماز هم بالاتر است، "اِنَّ الْاَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَريضَةٌ عَظيمَة"، امر به معروف و نهى از منكر مسأله ساده اى نيست، فريضه بسيار بزرگى است كه "بِها تُقامُ الْفَرائِض"، اگر امر به معروف و نهى منكر نباشد، به ساير واجبات هم عمل نمى شود، و ساير واجبات در جامعه زنده نمى ماند. حيات و بقاى دين و احكام آن، به امر به معروف و نهى از منكر است. اگر به اين دو واجب عمل نشود، ساير واجبات نيز ترك مى شود. روحانى نماها چنين انسان هايى هستند. "مردمى پيدا مى شوند جو فروش و گندم نما"، در جامعه افرادى هستند كه خود را اهل علم و عبادت معرفى مى كنند و بارزترين ويژگى آن ها اين است كه به امر به معروف و نهى از منكر اهميت نمى دهند، مگر در مواردى كه هيچ ضررى براى آن ها نداشته باشد. حضرت عليه السلام فرمودند در آخر الزمان چنين افرادى پيدا مى شوند، بعد نتيجه گيرى مى كنند كه "هُنالِكَ يَتِّمُ غَضَبُ اللَّهِ عَلَيْهِم" زمانى كه مردم اين گونه شدند و دنباله رو چنين افرادى گشتند غضب خدا بر اين مردم كامل مى شود: "فَيَعُمُّهُمْ بِعِقابِه"، همه مردم را مورد عقوبت قرار مى دهد "وَ يَهْلِكُ الْاَبْرارُ فى دارِ الْفُجَّار" هنگامى كه عقاب عمومى خدا براى همه مردم نازل شده، بد و خوب، و تر و خشك را با هم مى سوزاند، "وَ الصِّغارُ فى دارِ الْكِبار"، حتى اطفال نيز همراه با بزرگترها مشمول عقوبت خواهند شد، آن گاه كه چنين وضعيتى در جامعه به وجود آيد كه امر به معروف و نهى از منكر ترك شود، چنين بلاى همگانى خواهد آمد و كسى از آن استثنا نمى گردد. باز امام عليه السلام مجدداً نسبت به امر به معروف و نهى منكر تذكر مى دهد "اِنَّ الْاَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَن الْمُنْكَرِ سَبيلُ الْاَنْبياء" امر به معروف و نهى از منكر راه انبيا است، كسانى كه مى خواهند راه انبيا را بروند، بايد اهل امر به معروف و نهى از منكر باشند و اگر اين گونه نباشند راه ديگرى را رفته اند و دنباله رو انبيا نيستند؛ "وَ مِنْهاجُ الصَّالِحين"، برنامه افراد صالح و شايسته همين امر به معروف و نهى از منكر است؛ "فَريضَةٌ عَظيمَةٌ بِها تُقامُ الْفَرائِض" مجدداً حضرت تكرار مى فرمايند كه اقامه ساير واجبات نيز در گرو امر به معروف و نهى از منكر است؛ "وَ تَأْمَنُ الْمَذاهِب"، امنيّت راه ها در سايه امر به معروف حاصل مى شود؛ "وَ تَحِلُّ الْمَكاسِب"، حليت كسب ها در سايه امر به معروف است. اگر مردم مى خواهند كسب و تجارت آن ها حلال شود، بايد در اقامه امر به معروف و نهى از منكر سعى داشته باشند. در غير اين صورت كم كم ربا در كسب آن ها سريان يافته و اگر كسى از آن نهى نكند مردم حلال و حرام را درست تشخيص نخواهند داد. زمانى كه چنين شد كسب هاى حلال به حرام مبتلا مى شود. "وَ تُرَدُّ الْمَظالِم"، در سايه امر به معروف و نهى منكر مظلمه ها بر مى گردد. اگر كسى حق ديگرى را ضايع كرده باشد، رواج امر به معروف و نهى از منكر در جامعه باعث مى شود حق به صاحب آن برگردد. "وَ تَعْمُرُ الْاَرْض" آبادانى زمين در سايه امر به معروف و نهى از منكر است. زيرا دايره امر به معروف و نهى از منكر آن قدر وسيع است كه در مقابل سودجويانى كه به خاطر قدرت يا سود بيش تر، محيط زيست را تخريب مى كنند، نيز مى ايستد. كارخانه دارانى كه امور بهداشتى را رعايت نمى كنند، و محيط زيست را آلوده مى كنند، براى چيست؟ آن ها سود بيش تر مى خواهند. با امر به معروف و نهى از منكر جلو اين گونه اعمال نيز گرفته شده، محيط سالم مى شود، و زمين آباد مى گردد. "وَيُنْتَصَفُ مِن الْاَعْداء" زمانى كه امر به معروف و نهى از منكر باشد دشمنان هم منصف مى شوند، يعنى دشمنان هم به رعايت انصاف وادار مى شوند. آن گاه كه صاحبان قدرت اهل امر به معروف و نهى از منكر باشند، ديگر دشمنان جرأت نمى كنند اقدام به ظلم كنند، به اين شرط كه امر به معروف و نهى از منكر در جامعه رواج داشته باشد. تنها اين نيست كه يك نفر در موردى به عنوان كارى فردى و مقدس و به قصد اتمام حجت انجام دهد و به آن اكتفا كند. اگر امر به معروف در جامعه رواج داشته باشد، ديگر دشمنان جرأت پيدا نمى كنند مؤمنان را مورد هجوم خصمانه خود قرار دهند. و نهايتاً حضرت عليه السلام مى فرمايند "وَ يَسْتَقيمُ الْاَمْر"، كارها در سايه امر به معروف ونهى از منكر به سامان مى رسد. اين همان اصلاح است. مفاسد برطرف مى شود، و كارها به سامان مى رسد. اين ها نتايج امر به معروف و نهى از منكر است. امام(ع) از يك طرف هشدار مى دهند كه در آخر الزمان، امر به معروف و نهى از منكر رنگ مى بازد، گاهى بعضى از مردم عمل مى كنند، اما به شرط اين كه براى آن ها ضررى نداشته باشد؛ ولى عملاً امر به معروف و نهى از منكر رواج و رونق خود را از دست مى دهد و در جامعه مطرود و منزوى مى شود. امام(ع) هشدار مى دهد كه اگر چنين وضعى پيش آمد از عقاب خدا بترسيد. عذابى نازل مى شود كه تر و خشك، و بزرگ و كوچك را با هم مى سوزاند. از طرفى ديگر حضرت(ع) بعد از هشدار نصيحت مى كنند كه چه بايد كرد كه اين گونه نشود، چنين روزگارى خواهد آمد، شما كه تابع من هستيد، نصيحت هاى مرا - يعنى امام باقرعليه السلام را گوش كنيد. تا به اين بلا مبتلا نشويد. وظيفه مسلمانان در برابر منكرات "فَأَنْكِرُوا بِقُلُوبِكُم"، وظيفه اول شما اين است كه اگر كار بدى را در جامعه مى بينيد، در دل احساس نفرت و انزجار كنيد، اشمئزاز پيدا كنيد. اگر مى بينيد كار خلاف و گناهى در جامعه انجام مى گيرد، پيش خود نگوييد كه بله، گناه است، اما گناه بدى هم نيست، درست است كه امروزه فرهنگ سرا درست مى كنند، اما بچه ها سرگرمى پيدا مى كنند! كمى مشغول مى شوند! رقصى فرامى گيرند! آوازى ياد مى گيرند! در اين زمانه نبايد بچه ها خيلى بى هنر باشند! خوب نيست! و حرف هايى از اين قبيل. اولين قدم در برخورد با گناه اين است كه قلباً از گناه ناراحت باشيد، خشمگين شويد، اگر از ته دل از گناه ناراحت نشديد، اين اولين مرحله نفاق است. يعنى شما به حكم خدا راضى نيستيد، دلتان نمى خواهد احكام خدا درست اجرا شود. ته دل شاد مى شويد. چرا در كنار مصلاى قم، مركز جهانى اسلام، ام القراى اسلام، شهر خون و قيام، زنى بيايد يك ساعت با حركات به اصطلاح موزون، آن هم در كنار مصلاى قم نمايش بدهد؟ آيا مرد نبود كه نمايش بدهد؟! آيا نمايش بهترى نبود؟ حتماً بايد خانمى بيايد نمايش بدهد، آن هم تماماً با حركات موزون و ريتم دار - يعنى رقاصى - همان رقاصى ساده، و مؤمنان هم بنشينند تماشا كنند، هيچ كس هم نفس نكشد؟! بعضى ها هم به روى خودشان نياورند و بگويند ما كه تا به حال نديده بوديم، اقلاً توفيق جبرى شد. يا بعضى ها جلوى بعضى سينماها صف بكشند، با اين كه مى دانند فيلم هاى مبتذل نمايش داده مى شود، در آن صف ها چهره هايى مشاهده مى شود كه انتظار نمى رود. اولين كار در مقابل انجام گناه اين است كه "أَنْكِرُوا بِقُلُوبِكُم"، در دل از اين اعمال تنفر داشته باشيد، و احساس ناراحتى كنيد، كه چرا اين كارها انجام مى گيرد در مرحله دوم "وَ الْفِظُوا بِأَلْسِنَتِكُم"، بعد به زبان بياوريد، اعتراض كنيد. ممكن است به زبان آوردن خيلى نرم، ملايم و با مهربانى باشد، در مرحله اول بهتر است كه همين گونه باشد. اما در مرحله بعد "وَ صُكُّوا بِها جِباهَهُم"، وقتى كه با گناهكار رو به رو مى شويد و با حرف نرم نتوانستيد او را هدايت كنيد، و اگر به او گفتيد چرا اين كار زشت را كردى او خجالت نكشيد و حتى رو در روى شما ايستاد و گفت آزادى است! دلم مى خواهد! اين جا ديگر جاى نرمى و ملاطفت نيست، بعد از اين كه با نرمى صحبت و موعظه كرديد، با زبان خوش با او صحبت كرديد ولى اثر نبخشيد، چه بايد كرد؟ "صُكُّوا بِها جِباهَهُم" حضرت عليه السلام مى فرمايند با تندى به پيشانى او بزنيد -البته نه با دست بلكه با سخن يعنى آن چنان رو در رو و با تندى با او برخورد كنيد، مثل كسى كه مى خواهد توى پيشانى طرف مقابل بزند، "صُكُّوا بِها جِباهَهُم"، اگر برخورد نرم اثر نكرد، رو در روى طرف و با تندى با او برخورد كنيد و بگوييد به تو مى گويم، چرا گناه مى كنى؟! البته چنين اقدامى كار هر كس نيست، مخصوصاً كار افرادى كه با فرهنگ تساهل و تسامح آشنا شده اند، نمى باشد. مى ترسيم اگر چنين چيزى بگوييم، فوراً ما را متهم كنند به اين كه اين ها خشونت طلب هستند! اين ها دور از تمدن هستند! يا اين كه همانگونه كه در رشت و خرم آباد و بعضى جاهاى ديگر اتفاق افتاد، بريزند، اذيت كنند، بزنند، ببندند، و يا بكشند، چنان كه كم و بيش هر روز مى بينيم، يا آمر به معروف را مى كشند! يا تهديد مى كنند! يا كتك مى زنند! دست و پايش را مى بندند و او را در جايى دور از انظار رها مى كنند! و يا براى آن ها مزاحمت تلفنى ايجاد مى كنند! خوب، وقتى انسان مى بيند عاقبت كسانى كه مى خواهند امر به معروف و نهى از منكر كنند گرفتارى است، مى ترسد امر به معروف و نهى از منكر كند. هنگامى كه با افرادى كه ضابطين امر به معروف و نهى از منكر هستند، و از طرف دستگاه قضايى براى اين كار اجازه دارند، اين گونه رفتار مى شود، تكليف ديگران روشن است. امام عليه السلام مى فرمايند وقتى به اين صورت برخورد كرديد، ممكن است كسانى متعرض شما شوند، و يا شما را ملامت كنند كه چرا پرخاشگرى مى كنيد! چرا با تندى حرف مى زنيد! چرا خشونت طلبى مى كنيد! حتى ممكن است دوستان نيز شما را ملامت كنند، اما "وَلا تَخافُوا فى اللَّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ" اگر مى خواهيد آن روز نيايد كه بلايى نازل شود، و تر و خشك را با هم بسوزاند، از ملامتِ ملامت كنندگان نترسيد، ولو ملامت گران از نزديك ترين دوستان شما باشند. بسيار خوب، در امر به معروف و نهى از منكر، ما نخست با زبان نرم با افراد صحبت و موعظه مى كنيم، با خواهش و تمنا امر به معروف و نهى از منكر مى كنيم، اما مى بينيم اثرى نكرد، بعد با تندى برخورد كرديم و از كسى هم نترسيديم، خودمان را در معرض همه گونه خطر نيز قرار داديم، لكن باز ديديم اثرى بر جاى نگذاشت، در مقابل چه بايد كرد؟ بله، اگر ابتداى امر باشد، مثل اوايل رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله، هنوز مردم طراوت ايمان و شور انقلابى داشتند، اگر از اول جلوى خطر را مى گرفتند، راحت بود. اما ممكن است شرايطى پيش بيايد كه اين گونه نباشد، مقابل انسان مى ايستند، فحش مى دهند، كتك مى زنند، تهديد مى كنند، در اين صورت چه بايد كرد؟ به هر حال مسأله از دو صورت خارج نيست، بعد از اين كه شما انجام وظيفه كرديد، عكس العمل افراد خطاكار در مقابل شما يكى از دو حالت است، يا تحت تأثير امر به معروف و نهى از منكر شما واقع مى شوند و دست از كار بد خود بر مى دارند، يا اين كه نه، پر رويى و لجاجت مى كنند، در مقابل شما مى ايستند و احياناً كلماتى كه سزاوار خودشان است نثار شما مى كنند، و از اين بالاتر، گاهى به مقدسات دين هم جسارت مى كنند. بنابراين، در مقابل امر به معروف و نهى از منكر يكى از اين دو حالت پيش خواهد آمد: يا افراد خلافكار بعد از امر به معروف و نهى از منكر تحت تأثير واقع مى شوند، دست از كار بد خود بر مى دارند و به راه راست باز مى گردند، در اين صورت ديگر شما بر آن ها حجتى نداريد و بايد با آن ها مهربانى كنيد. ايشان مرتكب اشتباهى شده بودند و به واسطه امر به معروف و نهى از منكر از راه خطا به صواب برگشتند، "فَاِنِ اتَّعَظُوا وَ ِالى الْحَقَّ رَجَعُوا فَلا سَبيلَ عَلَيْهِم"، اگر به سوى حق برگشتند و از گناهان خود توبه كرده، دست از كارهاى بد برداشتند، نعم المطلوب. اما اگر اين گونه نشد، "اِنَّما السَّبيلُ عَلى الَّذينَ يَظْلِمونَ النَّاسَ وَ يَبْغُونَ فى الْاَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ، اُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ أَليم"،(110) اگر موعظه شما را نشنيدند و نسبت به جنايت، ظلم و كج روى خود اصرار ورزيدند، شما وظيفه ديگرى خواهيد داشت. بايد در مقابل آن ها به گونه ديگرى رفتار كنيد. ديگر وظيفه شما از حد سخن گفتن و ملامت كردن و حتى تندى كردن هم فراتر مى رود. امام عليه السلام مى فرمايد اگر كار به اين جا رسيد كه على رغم برخورد تند، توجهى به امر به معروف و نهى از منكر نكردند، "هُنالِكَ فَجاهِدُوهُمْ بِأَبْدانِكُم" در اين جا بايد شما در مقام جهاد بر آييد، چنين افرادى دشمن اسلام هستند و بايد با ايشان جنگيد و مبارزه كرد، "فَجاهِدُوهُمْ بِأَبْدانِكُم وَ أَبْغِضُوهُم بِقُلُوبِكُم" اين ها را از ته دل دشمن بداريد. با چنين افرادى كه گستاخ شده و علناً عليه اسلام قيام كرده، احكام اسلام را انكار مى كنند و به مقدسات اسلام اهانت روا مى دارند، بايد مبارزه كرد، و از عمق دل با آن ها دشمنى كرد. نگوييد اسلام دين محبت است! دين رأفت است! اسلام دين دشمنى هم هست. در جاى خود نهايت رأفت و رحمت را دارد و در موقع مقتضى به خشونت و تندى امر مى كند. "أَبْغِضُوهُمْ بِقُلُوبِكُم"، ولى مواظب باشيد زمانى كه با اين گونه افراد بناى مبارزه را گذاشتيد، نيت خود را بررسى كنيد، اين جا شيطان سراغ انسان مى آيد. شيطان سراغ تارك الصلوة نمى رود تا او را به رياكارى ترغيب و تشويق كند. تارك الصلوة اصلاً نماز نمى خواند تا رياكارى كند. اما وقتى كسى در مقام نماز خواندن برآيد، مخصوصاً داخل مسجد و در حضور مردم، آن گاه شيطان او را وسوسه مى كند كه مدّ "وَ لا الضَّالّين" را بيش تر بكش تا مردم بگويند عجب قرائت خوبى بود! اگر كسى در مجالس عزادارى شركت نمى كند، و به فرهنگ سرا، سينما و تئاتر مى رود، شيطان با او كارى ندارد. او خود راه باطل و جهنم را پيش گرفته است. اما زمانى كه به مجلس عزادارى آمد، آن گاه شيطان او را وسوسه مى كند و مى گويد بيا تظاهر به گريه كن، وانمود كن خيلى دلت سوخته است، تا مردم بگويند عجب انسان با محبتى است! اهل ولايت است! زمانى شيطان سراغ انسان مى آيد كه شخص در راه حق باشد. تا شما اهل امر به معروف و نهى از منكر نيستيد، شيطان با شما كارى ندارد، زيرا شما با او رفيق و همراه هستيد، شما خود يك شيطانك ديگرى هستيد. اما آن وقت كه خواستيد امر به معروف و نهى از منكر كنيد، ديگر راه شما از شيطان جدا مى شود. شيطان سراغ شخصى مى آيد كه به جبهه مى رود. شيطان چنين افرادى را وسوسه مى كند، مى گويد كارى كنيد كه قدرت را به دست بياوريد، تا فردا به پست و مقامى دست يابيد. چقدر انسان به جبهه برود و بجنگد! زمانى كه برگشت، مى بيند كه بى لياقت ها پست ها را گرفته اند، و دست او از پست و مقام خالى مانده است. خوب، حالا اگر نوبتى هم باشد نوبت ماست. چقدر مردم غافل و جاهل دست به قاچاق زدند! چقدر سوء استفاده كردند! خوب، حالا ما نيز چند صباحى قاچاق فروشى كنيم تا به نان و نوايى برسيم! بنا بر اين هنگامى كه خواستيد مبارزه كنيد، نيت خود را خالص كنيد و به فكر قدرت طلبى نباشيد، به اين فكر نباشيد كه مال و مقامى را از راه مبارزه به دست آوريد، و وجاهتى نزد مردم پيدا كنيد، والا علاوه بر اين كه جان خود را از دست داده ايد، ثوابى هم نبرده ايد، زيرا با انگيزه هاى شيطانى و نفسانى كار كرده ايد، لذا ديگر ثوابى نداريد. عبادت زمانى ارزش دارد كه براى خدا باشد. "وَ أَبْغِضُوهُم بِقُلُوبِكُمْ غَيْرَ طالِبينَ سُلْطاناً وَ لا باغينَ مالاً وَ لا مُريدينَ بِالظُّلْمِ ظَفَراً" نه در صدد كسب قدرت و نه در صدد كسب مال باشيد و نه بخواهيد از روى سركشى و ناحق بر ديگران پيروز شويد. پيروزى مطلوب است، اما پيروزى از راه صحيح و مشروع مطلوب است، نه اين كه از هر راهى پيروزى به دست آمد مطلوب باشد. در بازى هاى سياسى اين حرف ها نيست. هدف وسيله را توجيه مى كند. حزب ما پيروز شود، هر چه مى خواهد بشود. ما در انتخابات برنده شويم، هر چه مى خواهد بشود. اما در اسلام وقتى مى فرمايد امر به معروف و نهى از منكر را حتى تا حد به خطر افتادن جان انجام دهيد، در كنار آن مى گويد مراقب باشيد شيطان شما را وسوسه نكند. مبادا شما را وسوسه كند تا بگوييد ما بايد پيروز شويم؛ حتى اگر از راه نامشروع هم هست، بايد پيروز شويم. بلكه بايد احكام الهى و حدود آن را درست رعايت كنيد، نيت خود را خالص كنيد و براى خدا امر به معروف كنيد. اكنون به چه منظورى با افرادى كه در مقابل امر به معروف و نهى از منكر مقاومت مى كنند بايد جنگيد؟ حضرت عليه السلام مى فرمايند امر به معروف و نهى از منكر را انجام دهيد و اگر كار به مبارزه و جهاد كشيد با مخالفين بجنگيد. "حَتَّى يَفيئُوا اِلى أَمْرِ اللَّه" تا دست از مخالفت بردارند و از فرمان خدا پيروى كنند. تا از اطاعت دستورات شيطان بزرگ دست بردارند، و نسبت به آنچه شيطان به آن ها ديكته مى كند، نقشه هايى كه براى آن ها ترسيم مى كند، توجهى نداشته باشند، "حَتَّى يَفيئُوا اِلى أَمْرِ اللَّه" و از راه باطل بازگشته و سر به فرمان خدا بگذارند. "وَ يَمْضُوا عَلى طاعَتِه" بر اساس طاعت الهى حركت كنند. عاقبت ترك امر به معروف و نهى از منكر اين، بيانات امام باقرعليه السلام بود. در آخر روايت حضرت(ع) موعظه ديگرى مى فرمايند، امام(ع) به خاطر اين كه مجدداً ما مسأله امر به معروف و وجود اين تكليف بزرگ را فراموش نكنيم و براى ما انگيزه ديگرى باشد كه حتماً به اين وظيفه عمل كنيم، داستانى را نقل مى كنند. "قال أَبُوجَعْفَرعليه السلام: أَوْحى اللَّهُ اِلى شُعَيْب النَّبىّ عليه السلام" حضرت باقر(ع) مى فرمايند خدا به حضرت شعيب عليه السلام وحى كرد كه من صد هزار نفر از قوم تو را هلاك خواهم كرد، چهل هزار نفر از آن ها اهل معصيت و گناه و شصت هزار نفر هم از خوبان هستند. حضرت شعيب(ع) تعجب كرد، و گفت كسانى كه اهل گناه هستند، بسيار خوب، حق آن ها همين است كه عذاب شوند، اما خوبان چرا؟ "أَوْحى اللَّهُ اِلى شُعَيْب النَّبىّ عليه السلام: إنّى لَمُعْذِّبٌ مِنْ قَوْمِكَ مِئَةَ اَلْف" صد هزار نفر از قوم تو را عذاب خواهم كرد. "اَرْبَعينَ اَلْفاً مِنْ شِرارِهِم" از اين صدهزار نفر، چهل هزار نفر از بدكاران هستند، "وَ سِتّينَ اَلْفاً مِنْ خيارِهِم"، و شصت هزار نفر هم از خوبان هستند. "فَقالَ يا رَبِّ هؤُلاءِ الْاَشْرار فَما بالُ الْاَخْيار" اشرار مستحق عذاب هستند، اما چرا اخيار عذاب مى شوند؟ "فَأَوْحى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اِلَيْه: اِنَّهُمْ داهَنُوا أَهْلَ الْمَعاصى وَ لَمْ يَغْضِبُوا لِغَضَبى" خوبان را عقاب مى كنم به خاطر اين كه با اهل معصيت مداهنه كردند. مى دانيد مداهنه يعنى چه؟ يعنى ماست مالى كردن، شيره مالى كردن، سازش كردن، شتر ديدى، نديدى! "مداهنه" از ماده "دُهن" و به معنى روغن مالى كردن است. براى اين كه در قسمتى از ماشين كه با قسمت ديگر تماس دارد، اصطكاك ايجاد نشود، آن قسمت را روغن مالى مى كنند. در اين جا هم چون مى خواهند اصطكاك بين افراد به وجود نيايد، با هم گُل بگويند و گُل بشنوند، لذا كارى ندارند كه طرف مقابل اهل چه گناهى است؟ به اين نوع رفتار مداهنه مى گويند. گناه اين شصت هزار نفر خوبان كه بنا است عذاب شوند اين است كه با اهل معصيت با نرمى و سازش رفتار مى كنند و نسبت به اهل معصيت امر به معروف و نهى از منكر انجام نمى دهند. "وَ لَمْ يَغْضِبُوا لِغَضَبى" در موردى كه من غضب بر مردم داشتم اين ها غضب نكردند. غضب كردن هم واجب است. اگر انسان در بعضى موارد غضب نكند، خدا او را عذاب مى دهد. عجب! اسلام كه تماماً دين محبت و رأفت و رحمت است! پس چرا خداوند مى فرمايد چون شصت هزار نفر از خوبان به خاطر من غضب نكردند، آن ها را هم عذاب خواهم كرد؟ معلوم مى شود كه ما در بعضى از موارد بايد اهل غضب هم باشيم. هميشه با نرمى و لبخند نمى شود زندگى كرد. خدا هم اين گونه از ما نخواسته است. در بعضى موارد خواسته است تندى كنيم، پرخاش كنيم "صُكُّوا بِها جِباهَهُم" يعنى با پرخاش با آن ها حرف بزنيد. بعضى ها از بنده سؤال مى كنند كه "چرا گاهى در منبر يا سخنرانى ها عصبانى مى شويد؟" آيا جواب را گرفتيد؟ من جواب سؤال را نمى دهم؛ امام باقرعليه السلام جواب شما را در اين روايت داد. اجازه دهيد چند حديث ديگر هم بخوانم "عَنْ أَبى عَبْدِ اللَّه عليه السلام" اين روايت از حضرت صادق(ع) است "قالَ، قالَ أَميرُالْمُؤْمِنين عليه السلام" امام صادق(ع) از جدش اميرالمؤمنين(ع) نقل مى كند كه او فرمود: "أَدْنى الْاِنْكارِ أَنْ يُلْقى أَهْلَ الْمَعاصى بِوُجُوهٍ مُكْفَهِرَّة"(111) اگر در مقام نهى از منكر هيچ كارى نمى توانيد انجام دهيد، حداقل در برابر گناهكار اخم كنيد و عبوس شويد. اين تكليف ديگر از هيچ كس برداشته نشده است. مگر اين كه مهربانى تاكتيكى باشد. يعنى با توجه به اين كه مى دانيد كسى اشتباه كرده است، اما چون مى خواهيد او را راهنمايى كنيد، حتى ممكن است او را براى مهمانى به خانه دعوت كرده و با او به مهربانى رفتار كنيد، و حتى به او كمك مالى هم بكنيد. اين برخورد حساب جداگانه اى دارد و تاكتيكى براى هدايت افراد است. پس بايد با آن اهل معاصى كه گستاخانه و با پررويى مى گويند به تو چه! مى گويند آزادى است! مى گويند دلمان مى خواهد! بايد با اين افراد با ترشرويى و پرخاشگرى صحبت كنيم. البته اگر قدرت داشته باشيد. اگر فردا شما را به جرم توهين به شهروندان جلب نكنند! روايت ديگرى هست كه آن را نيز بخوانم "عَنْ أَبى عَبْدِ اللَّه عليه السلام اِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَ مَلَكَيْنَ اِلى أَهْلِ مَدينَةٍ لِيُقَلِّباها عَلى أَهْلِها فَلَمَّا اِنْتَهَيا اِلى الْمَدينَةَ وَجَدا رَجُلاً يَدْعُو اللَّهَ وَ يَتَضَرَّعُ فَقالَ أَحَدُ الْمَلَكَيْنِ لِصاحِبِهِ أَما تَرى هذا الدَّاعىَ؟ فَقالَ قَدْ رَأَيْتُهُ وَ لكِنْ اِمْصُ لما أَمَرَ بِهِ رَبّى فَقالَ لا وَ لكِنْ لاأُحَدِّثُ شَيْئاً حَتَّى اُراجِعَ رَبّى فَعادَ اِلى اللَّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى فَقالَ يا رَبِّ اِنّى اِنْتَهَيْتُ اَلى الْمَدينَةَ فَوَجَدْتُ عَبْدَكَ فُلاناً يَدْعُوكَ وَ يَتَضَرَّعُ اِلَيْكَ فَقالَ اِمْضِ بِما أَمَرْتُكَ بِهِ فَاِنَّ ذا رَجُلٌ لَمْ يَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَيْظاً لى قَطُّ."(112) حضرت(ع) مى فرمايند خدا دو فرشته را فرستاد تا شهرى را زير و رو كنند. گاهى عذاب هاى خدا اين چنين است. مثل قوم لوط كه فرشتگان به امر خداوند براى عذاب ايشان، شهر را زير و رو كردند. خداوند دو فرشته را براى عذاب مردم اين شهر فرستاد، زيرا افراد ساكن در شهر گروهى گستاخ و متجاهر به فسق بودند، و اين افراد به هيچ وجه توبه نمى كردند و دست از گناهشان برنمى داشتند. خدا دو ملك را فرستاد تا شهر آن ها را زير و رو كنند. اين دو ملك وقتى آمدند، ديدند در ميان مردم، مرد مقدسى است كه خيلى اهل دعا و گريه و مناجات است. يكى از فرشتگان به ديگرى گفت من جرأت ندارم اين آدم اهل عبادت را عذاب كنم و شهر را بر سر او زير و رو كنم. برويم يك بار ديگر از خداوند سؤال كنيم. ملك ديگر گفت وظيفه خود را انجام بده. ملك اول گفت مى ترسم فرمان عوض شده باشد، شايد اين طورى به ذهن او آمده بود كه هنگامى كه امر از جانب خداوند صادر شده بود، زمانى بوده كه هنوز اين فرد عابد توبه نكرده بود، در خلالى كه امر به عذاب شهر صادر مى شد، ممكن است اين عابد توبه كرده باشد. شايد تكليف عوض شده باشد. بايد مجدداً سؤال كنم. لذا آن ملك برگشت و از خدا سؤال كرد كه من به آن شهر رفتم تا وظيفه ام را انجام دهم، ولى ديدم فردى مشغول عبادت و تضرع است. آيا بايد به تكليف عمل كنيم يا تكليف عوض شده است؟ خداوند گفت تكليف به حال خود باقى است، برويد و شهر را خراب كنيد. بعد خود خدا علت اين را بيان مى كند كه چرا بايد همين آدمى كه اهل عبادت است، نيز مشمول عذاب شود: "فَاِنَّ ذا رَجلٌ لَمْ يَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَيْظاً لى قَطُّ". درست است كه اين فرد اهل عبادت و دعا است، اما هيچ وقت رنگ صورتش به خاطر غيظ و غضب براى خدا تغيير نكرده است. يعنى اين فرد با توجه به اين كه گناه اهالى شهر را ديده است، اما رنگ او بخاطر خشم بر گناه عوض نشده است، به خاطر اين كه براى خدا تغيير حال براى او پيدا نشده بود، و خشم و غضب نكرده بود، بايد در كنار افراد ديگر او هم عذاب شود. بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. شهادت مولا ابى عبد الله و فرزندان و ياران بزرگوارش را به پيشگاه مقدس ولى عصر - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - مقام معظم رهبرى، مراجع تقليد و همه شيفتگان مكتب حسينى تسليت مى گوييم، و اميدواريم خداى متعال به ما توفيق بدهد كه در دنيا و آخرت پيرو راستين آن حضرت باشيم. در جلسه گذشته به دنبال سؤال هايى كه درباره عاشورا و قيام ابى عبد الله مطرح شده بود، سؤالى را به اين صورت طرح كردم كه، با توجه به هدف قيام آن حضرت كه طلب اصلاح در امت پيامبرصلى الله عليه وآله و امر به معروف و نهى از منكر عنوان شده، آيا روشى كه سيدالشهداءعليه السلام انتخاب كردند و به شهادت ايشان منتهى شد، مصداق اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر است يا خير؟ و آيا حضرت عليه السلام به هدفى كه از قيام و انقلاب داشتند، نايل شدند يا نه؟ شب گذشته براى آشنا شدن با مفهوم امر به معروف و نهى از منكر در آيات و روايات چند روايت را تيمناً و تبركاً قرائت كردم و در حدى كه خداوند متعال توفيق داد، توضيحاتى را در باره آن ها عرض كردم؛ حال با توجه به آشنايى به دست آمده از مفاهيم امر به معروف و نهى از منكر در آيات و روايات، مى خواهم بحثى نسبتاً تحليلى و تا حدى فنى را مطرح كنم. ممكن است تا حدودى اين بحث براى بعضى از شنوندگان سنگين باشد، ولى با توجه به اين كه بخش عظيمى از شركت كنندگان را فضلاى حوزه تشكيل مى دهند، و سايرين هم بحمد اللّه در پرتو انقلاب سطح علمى شان بسيار بالا آمده و آمادگى بررسى و تحليل اين مسائل را حتى در حد سطوح علمى دارند، سعى خواهم كرد اين مسأله را با توضيحات نسبتاً روشنى به عرض برسانم، اگر بعضاً اصطلاحات علمى استفاده شد، معذور بداريد. مى دانيم كه امر به معروف و نهى از منكر كه به عنوان يك تكليف عام در رساله هاى عمليه ذكر شده و گويندگان احكام در مجالس آموزش مى دهند، شرايط و مراتبى دارد و با توجه به شرايط و مراتب اين سؤال مطرح مى شود كه اقدامى كه سيدالشهداءعليه السلام انجام دادند، چگونه امر به معروفى بود؛ اين كار با امر به معروفى كه ما مى شناسيم مطابقت نمى كند. بنا بر آنچه در رسائل عمليه گفته شده، اگر امر به معروف موجب ضرر و حتى در مورد خوف ضرر باشد، تكليف ساقط مى شود؛ اما در مورد سيدالشهداءعليه السلام در حالى كه ضرر يقينى بود ايشان اقدام به اين كار كرد، اين چگونه امر به معروفى است؟ براى اين كه مفهوم امر به معروف و نهى از منكر و كاربرد آن را در روايات بيش تر مورد دقت قرار دهيم، بايد توجه داشت كه امر به معروف يعنى وادار كردن ديگران به انجام كارهاى خوب، اگر انجام آن كار خوب واجب باشد، امر به آن هم واجب است، اگر مستحب باشد، امر به آن هم مستحب است؛ اما امر به معروف به عنوان يك "واجب" شرعى، فقط در مورد "تكاليف واجب" است، يعنى واداركردن ديگران به اين كه تكاليف واجب خود را انجام دهند، و اين واداركردن مراتبى دارد. اگر بخواهيد كسى را به انجام كارى وادار كنيد، بايد اين كار را طى مراحل مختلف انجام دهيد. اولين موردى كه ممكن است با آن مواجه شويد، نوجوانان هستند، كسانى كه تازه به تكليف رسيده اند. شما مى خواهيد به عنوان امر به معروف و نهى از منكر به كسى كه تازه به تكليف رسيده و هنوز درست نمازخواندن را نياموخته است، نماز را ياد دهيد، اين نوعى امر به معروف است كه به آن تعليم جاهل مى گويند. اما اگر بعد از اين كه ياد گرفت، گاهى سستى و تنبلى مى كند، بعض اوقات نمازش قضا مى شود، صبح دير از خواب بلند مى شود، و شما او را تشويق كنيد كه نماز را به موقع بخواند، اين هم نوع ديگرى از امر به معروف است. پس امر به معروف دو مصداق روشن دارد، اول اين كه كسى علم نداشته باشد و شما بايد به او ياد بدهيد، تفاوتى نمى كند كه در موردى حكم را نداند يا موضوع آن را، نماز خواندن بلد نيست، يا نمى داند كه نماز واجب است، البته نماز مثال خوبى نيست و همه مى دانند كه واجب است، اما بعضى از تكاليف هست كه همه از وجوب آن آگاه نيستند. آموزش احكام و مسائل نوعى امر به معروف است. اما اصطلاح امر به معروف به خودى خود شامل تعليم جاهل نمى شود و اگر به تعليم جاهل توسعه داده مى شود، با توجه به وسعت ملاك آن است؛ يعنى ملاكى كه خداى متعال به خاطر آن امر به معروف را واجب كرده شامل كسى هم كه علم ندارد مى شود و بايد به او ياد داد؛ البته مفهوم اصلىِ امر به معروف اين نيست. از طرف ديگر كسى كه مى داند بايد نماز خواند، با مسائل آن هم به خوبى آشناست، گاهى در فضا و شرايطى است كه نماز از ارزش اجتماعى بالايى برخوردار بوده و ترك آن گناهى بزرگ و ضد ارزش به شمار مى رود؛ لذا، اگر به كسى بگويند بى نماز، براى او از هر ناسزايى بدتر است؛ من به خاطر دارم زمانى كه كوچك بودم، يكى از فحش هايى كه در جامعه آن روز گفته مى شد اين بود كه مى گفتند فلانى تارك الصلاة است، باور كنيد اين از هر فحشى كه در مورد جنايات و اعمال شنيع گفته مى شد بدتر بود؛ يك وقت جوّ جامعه اين گونه است، اگر به كسى بگوييد، نماز نخوانده است، سرش را پايين مى اندازد و پيشانى در هم مى كشد كه چرا فهميده اند نمازم ترك شده است و از اين كار خجالت مى كشد. اگر به او چنين گفتيد او عذر خواهى مى كند و مى گويد ببخشيد، فراموش كردم يا عذرى داشتم، بالاخره گفته شما در او تأثير مى كند و براى او موعظه و پندى مى شود، او هم متّعظ مى شود. در روايات آمده است كه "اِنَّما يُؤْمَرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ يُنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ مُؤْمِنٌ فَيَتَّعِظُ أَوْ جاهِلٌ فَيَتَعَلَّم،"(113) گاهى مؤمنى امر به معروف و نهى از منكر مى شود و او متّعظ شده، قبول مى كند، و گاهى جاهل است و نمى داند، اگر به او گفته شود، ياد مى گيرد. اما گاهى شرايطى پيش مى آيد كه فضاى فرهنگى حاكم بر جامعه، اسلامى نيست، امر واجبى را كه مى خواهيد به آن امر كنيد اصلاً ارزش تلقى نمى شود، ترك آن هم ضد ارزش نيست، شرايط به گونه اى شده است، كه اگر به كسى بگويى چرا فلان كار را انجام مى دهى، فورى با گردن فرازى مى گويد دلم نمى خواهد! به تو چه! مگر فضولى! به او مى گويى اين احكام خلاف شرع است، انقلاب شده است براى اين كه احكام شرع پياده شود، مردم به خاطر اجراشدن احكام اسلام صدها هزار شهيد دادند؛ جواب مى دهد بى خود شهيد دادند! من دلم نمى خواهد! كمى اصرار كنيد، علناً به اسلام هم بد مى گويد. خيلى ها گفته اند كه اگر ما اسلام را نخواسته باشيم، بايد چه كسى را ببينيم! دائم مى گوييد جمهورى اسلامى! جمهورى اسلامى را تو سر ما مى زنيد! حالا اگر اسلامش را نخواستيم بايد چه كسى را ببينيم! جوّ فرهنگى طورى مى شود كه تظاهر به مخالفت با اسلام ديگر زشت نيست؛ آشكار است، ديگر كسى شرم نمى كند، يا لااقل بعضى ها شرم نمى كنند كه بگويند ما مخالف اسلام هستيم؛ بالاتر از اين هم هست كه گاهى اشاره كرده ام و دوست ندارم تكرار كنم. خوب، در اين جا چه بايد كرد؟ شرايط حاكم بر جامعه در زمان سيدالشهداءعليه السلام چنين شرايطى بود؛ احكام قطعى اسلام ترك مى شد؛ حدود الهى تعطيل شده بود، كسى كه كانديداى خلافت بود معروف به شرب خمر بود، معاويه مى خواست فرزندش يزيد را به عنوان خليفه پيامبرصلى الله عليه وآله معرفى كند، يعنى در جامعه اسلامى شخصيت بعد از پيامبر(ص) باشد؛ و اين كسى بود كه مردم مى دانستند شارب الخمر است، صحبت از يك بار و دو بار و چند بار نبود، بلكه عادت به شرب خمر داشت، و اين مسأله اى علنى بود، براى مردم مخفى نبود، و ساير احكام اسلامى يكى پس از ديگرى مورد ترديد و انكار قرار مى گرفت و علناً مطرود مى شد؛ ريختن خون مسلمان ها خيلى ساده شده بود، اگر كسى مخالف حكومت بود، به راحتى او را مى كشتند؛ و بسيارى از فسادهاى ديگر كه در جامعه آن روز رخ داده بود. با اين شرايط، اگر سيدالشهداء (ع) بين مردم مى آمدند و مى گفتند مردم خمس بدهيد، زكات بدهيد، حدود الهى را رعايت بكنيد، شرب خمر نكنيد، اين موعظه ها براى كسى كه معروف به شرب خمر است چه فايده اى داشت؟ مردم آگاهانه و دانسته با يزيدى كه شارب الخمر است بيعت كردند. فقط شرب خمر نبود، موارد ديگرى هم بود، كارهاى ديگرى كه امروز هم در جامعه اسلامى ما در حال مد شدن است، ميمون بازى! سگ بازى! يزيد چنين شخصى بود؛ اين شخصيت مى خواهد به جاى پيامبر(ص) بنشيند، دستوراتش مثل دستورات پيامبر(ص) واجب الاطاعة و احكامش احكام خدا باشد! اين گونه بود كه حضرت عليه السلام فرمود "فَعَلى الْاِسْلامِ السَّلامُ اِذْ قَدْ بُليَت الْاُمَةُ بِراعٍ مِثْلِ يَزيد"،(114) اگر مردم به كسى مانند يزيد مبتلا شوند، ديگر فاتحه اسلام را بايد خواند، ديگر چيزى براى اسلام باقى نخواهد ماند. البته در اواخر زمان معاويه هم جز ظواهر محدودى از اسلام باقى نمانده بود، اما به هر حال به گونه اى نبود كه اشخاص به راحتى تظاهر به فسق كنند و مردم آن را بپسندند. ولى اگر بنا شد كسى كه خودش "شارب الخمر" است "خليفه مسلمين" بشود، آيا او بر شارب الخمر حد جارى خواهد كرد؟ حال، اگر در اين جا كسى بخواهد امر به معروف كند، بايد چه كند؟ آيا بايد بگوييم امر به معروف در اين شرايط تعطيل شود و اصلاً تكليفى در چنين موردى نيست؟ اگر فعل حرام در جامعه واقع مى شود، همه مردم مسؤولند؛ چون امر به معروف واجب كفايى است، اگر ده نفر ديدند گناهى انجام مى شود، هر ده نفر مكلفنند و اگر يك نفر به معروف امر كند، از بقيه ساقط مى شود. اما اگر هيچ كدام اين كار را انجام ندادند، هر ده نفر مسؤولند. معناى اين مسأله اين است كه اگر گناه كبيره اى به صورت علنى، در جامعه انجام مى گيرد تمام كسانى كه اطلاع پيدا كنند مكلف به امر به معروف هستند، و اگر اين كار را نكنند همه به جهنم مى روند. البته اين قدر متيقن مسأله است، حكم امر به معروف در مورد گناه مخفى، بماند. نمونه اى ديگر از سرانجام ترك امر به معروف در جلسه گذشته اين روايت را خواندم، كه چهل هزار نفر از قوم شعيب معصيت كار بودند، خدا صد هزار نفر را عذاب كرد كه عذاب شصت هزار نفر از ايشان به واسطه ترك امر به معروف بود. نظير اين واقعه درباره اقوام ديگر نيز هست. درباره اصحاب سِبت نيز هست كه احتمالاً شنيده ايد؛ در شريعت حضرت موسى عليه السلام صيد در روز شنبه حرام بود، البته تكاليف سخت ترى هم داشتند. الآن هم يهودى هاى پاى بند به يهوديت روز شنبه پختنى درست نمى كنند، آتش روشن نمى كنند، ذبح نمى كنند و صيد نمى كنند. يهوديان سنت گرا الآن هم مقيد هستند. تكاليف شاق ديگرى هم داشتند، از جمله اين كه روز شنبه برايشان صيد حرام بود. خدا اين ها را امتحان كرد: "اِذْ تَأْتيهِمْ حيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لايَسْبِتُونَ لا تَأْتيهِم،"، (115) گروهى از يهود كنار دريا يا رودخانه اى زندگى مى كردند، روز شنبه ماهى ها به كنار ساحل مى آمدند و صيد آن ها به راحتى ممكن بود، در حالى كه روزهاى ديگر اين گونه نبود؛ از آن طرف، روز شنبه هم صيد كردن حرام بود. سرانجام بعضى از ايشان طاقت نياورده، به اين صورت حيله اى زدند كه كنار ساحل حوضچه هايى كندند؛ روز شنبه راه حوضچه ها را باز مى كردند، زمانى كه آب رودخانه همراه با ماهى ها داخل حوضچه ها مى شد جلوى آب را مى بستند. روز يكشنبه ماهى ها را صيد مى كردند. خدا به سبب اين كار، آن ها را مسخ كرد، اگر آيه قرآن به صراحت نگفته بود، از راه روايات به اين راحتى قابل باور نبود، "فَلَمَّا عَتَوا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئين"(116) خدا ايشان را مسخ نموده به ميمون تبديل كرد؛ همه اين افراد كسانى نبودند كه روز شنبه بر خلاف نهى خداوند ماهى صيد مى كردند. گروهى نيز از كسانى كه صيد نمى كردند به عذاب گرفتار آمدند و مسخ شدند. اين قوم سه دسته بودند: دسته اول روز شنبه صيد مى كردند، دسته ديگر صيد نمى كردند ولى دسته اول را نيز نهى نكرده و متعرض آن ها نمى شدند، دسته سوم نه تنها خودشان صيد نمى كردند، بلكه ديگران را از اين كار نهى مى كردند و مى گفتند چرا صيد مى كنيد، اين كار گناه است. دسته دوم كه صيد نمى كردند و متعرض گروه اول هم نمى شدند، به آمرين به معروف مى گفتند، چه فايده اى دارد كه آن ها را از صيد نهى مى كنيد؟ متوجه عرض بنده هستيد؟ يعنى اين تلقى كه چون امر به معروف فايده ندارد، انجام نمى دهيم. به كسانى كه عليرغم علم به مؤثر نبودن امر به معروف، نسبت به اين كار اقدام مى كردند، مى گفتند چه فايده اى دارد كه دائم با آن ها بحث مى كنيد، آن ها را به حال خود رها كنيد، "وَ اِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً قالُوا مَعْذِرَةً اَلى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُون"(117) خدا بنا است ايشان را هلاك كند، پس براى چه آن ها را موعظه مى كنيد؟ "قالُوا مَعْذِرَةً اَلى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُون" اول اين كه ما نزد خدا عذرى داشته باشيم، ديگر اين كه قطع نداريم كه بطور كلى حرف ما مؤثر نباشد، شايد در بين اين گروه بعضى تحت تأثير قرار بگيرند. به هر حال، از بين اين قوم كه سه گروه بودند، دسته اى كه - على رغم اين كه چندان اثرى نداشت - از منكر نهى مى كردند، نجات يافتند، دو دسته ديگر به عذاب مبتلا و به بوزينه تبديل شدند.(118) گستره معناى امر به معروف و نهى از منكر خدا براى اين مسؤوليت اجتماعى ارزش والايى قائل است. در جلسه گذشته، چند روايت كه اهميت امر به معروف و نهى از منكر را بيان مى كرد، خواندم، "فَريضَةٌ عَظيمَةٌ بِها تُقامُ الْفَرائِض"،(119) يا "أَتَّمُ الْفَرائِضَ وَ أَشْرَفُها وَ أَفْضَلُها".(120) به هر حال، كلام در اين است كه اگر امر به معروف در موردى اثر نمى كند، آيا در اين مورد جاى امر به معروف و نهى از منكر هست يا نه؟ بدترين حالت زمانى است كه نه تنها قبول نمى كنند، بلكه با انسان دشمنى نيز مى كنند، آمر به معروف را اذيت كرده، مى زنند، و يا حتى مى كشند: "يَقْتُلُونَ الَّذينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاس"،(121) حال، با چنين مردمى كه آمرين به معروف را مى كشند چه بايد كرد؟ اگر به خاطر داشته باشيد، آخر روايت مفصلى كه قبلاً خواندم تكليف اين افراد را مشخص مى كند و مى گويد وقتى كار به اين جا رسيد، جهاد با آن ها لازم مى گردد: "هُنالِكَ فَجاهِدُوهُمْ بِأَبْدانِكُمْ... حَتَّى يَفيئُوا اِلى أَمْرِ اللَّه".(122) متوجه هستيد كه اين مطالب را براى چه مى گويم؟ براى اين متذكر مى شوم كه از يك طرف تا حدى دايره امر به معروف گسترش پيدا مى كند كه شامل تعليم جاهل نيز مى شود؛ شما اگر مى خواهيد به فرزند خود نماز ياد دهيد، اين كار نيز به عنوان تعليم جاهل در دايره امر به معروف مى گنجد، گرچه اصطلاحاً امر به معروف نيست، اما در روايات آمده كه اين هم نوعى امر به معروف است؛ موعظه و نصيحت كردن و با زبان نرم گفتن يكى از مصاديق بيّن و شايع آن است، كه در روايات آمده است و از آيات نيز اين گونه استفاده مى شود. گرچه بعضى از فقها مى فرمايند امر به معروف بايد "عَن عُلُّوٍ أَو اِسْتَعلاء" باشد، يعنى بايد آمرانه گفت نكن، نه با خواهش و تمنا؛ چون در اين حالت امر به معروف نيست. از طرف ديگر نيز تا اندازه اى دايره اين كار گسترش پيدا مى كند كه جهاد هم از مصاديق امر به معروف مى شود. براى اين كه برادران عزيز روحانى بيش تر دقت بفرمايند عرض مى كنم كه سابقاً در بسيارى از كتاب هاى روايى ما كتابى به نام امر به معروف نداشتيم، كتاب الجهاد بود كه در آخر آن بابى به نام باب امر به معروف و نهى از منكر آمده بود؛ نمونه آن كتاب تهذيب الاصول مرحوم شيخ طوسى قدس سره است كه روايتى از آن خواندم؛ در تهذيب كتاب امر به معروف نداريم، كتاب الجهاد داريم كه آخرين باب آن امر به معروف و نهى از منكر است. يعنى مفهوم امر به معروف و نهى از منكر دو نوع كاربرد دارد، يك اصطلاح خاص كه همان است كه در رساله ها مطرح مى شود. اين اصطلاح شامل جهاد نمى شود. چون جهادى كه در آن خوف ضرر نباشد نداريم، مواردى كه انسان شمشير مى كشد و شمشير مى زند "فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُون"، معنا ندارد گفته شود زمانى جهاد كن كه خوف ضرر نباشد، در ميدان جنگ كه نان و حلوا تقسيم نمى كنند! اصلاً جهاد در جايى است كه احتمال ضرر، بلكه گاهى يقين به ضرر هست. پس نوعى از امر به معروف كه مصداق آن جهاد است، در جايى است كه نه تنها احتمال، بلكه اطمينان، و گاهى يقين به ضرر نيز هست، يقين به كشته شدن هم هست؛ مصداق ديگرى نيز دارد كه در اطلاق عنوان امر به معروف و نهى از منكر بر آن اختلاف است، بحث است در اين كه آيا تعليم جاهل هم جزء امر به معروف است، يا باب ديگرى است. بعضى از فقها مى گويند كه در آيه "يَدْعُونَ اِلى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوف"(123) بخش اول كه دعوت به خير است شامل تعليم جاهل مى شود. امر به معروف مربوط به كسى است كه مى داند، اگر نداند اصلاً اسم آن امر به معروف نيست. بنا بر اين، امر به معروف اصطلاحى دارد كه متعارف است و ما آن را مى شناسيم و مربوط به امور عادى است. در جامعه اى كه ارزشهاى اسلامى بر آن حاكم است، حكومت اسلامى مقتدر و مبسوطاليد است، و اگر به كسى بگويند چرا فلان كار زشت را مرتكب شدى، خجالت مى كشد، سرش را پايين مى اندازد و عذر خواهى نيز مى كند و يا مى گويد شما اشتباه كرده ايد، من چنين كارى نكرده ام؛ در چنين جامعه اى اسلامى، با اين شرايط، امر به معروف و نهى از منكر همان امر به معروف و نهى از منكر عادى است، شرايط آن هم همان است. اما مراتبى از امر به معروف وجود دارد كه اين گونه نيست. در جلسات گذشته اشاره كردم كه امام قدس سره از جمله كسانى بودند، - لااقل در عصر ما كه به اين معنى تصريح كرد كه، در بعضى از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر تقيه جايز نيست ولو بلغ ما بلغ، در اين موارد كار به هر جا برسد بايد امر به معروف را انجام داد، ولو صدها هزار نفر كشته شوند. پس اگر امر به معروف و نهى از منكر را به معناى عام بگيريم، از طرفى شامل تعليم جاهل و از طرف ديگر تا مراحل نهايى جهاد مى رسد. چون جهاد براى اين است كه "لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللَّهِ هىَ الْعُلْيا"(124) برترى سخن خدا متحقق شود. اين دو مفهوم مختلف است. اگر در موردى سيدالشهداءعليه السلام مى فرمايد "أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهى عَن الْمُنْكَر"، (125) فقط معناى خاص و محدودى را كه در ذهن ما است و يكى از شرايط آن عدم احتمال ضرر است اراده نمى كند، بلكه معناى عام امر به معروف و نهى از منكر را اراده مى كند؛ لذا در ذيل بيانات بعضى از معصومين عليهم السلام در برخى موارد آمده است كه: "وَ مَنْ أَنْكَرَهُ بِالسَّيْفِ لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللَّهِ هىَ الْعُلْياء".(126) پس امر به معروف و نهى از منكر دو اصطلاح دارد، يك اصطلاح خاص كه در رساله ها مى نويسند و مسأله گوها مى گويند و براى شرايط و احكام عادى است. اما شرايطى استثنايى و حاد نسبت به مَهامّ امور، -به فرمايش حضرت امام قدس سره- يعنى امور مهم وجود دارد كه در آن موارد ديگر امر به معروف و نهى از منكر اين شرايط را ندارد. حال، اگر سؤال شود اين چه امر به معروفى بود كه به خاطر آن سيدالشهداءعليه السلام تا پاى كشته شدن رفت؟ مخصوصاً كسانى كه مطمئن هستند ايشان علم به كشته شدن خود داشتند، ما هم مطمئنيم كه حضرت عليه السلام چنين علمى داشت. البته الان نمى خواهيم بحث آن را مطرح كنيم، اما يقين داريم كه سيدالشهداءعليه السلام مى دانست كشته مى شود. البته اگر هم ايشان كسى بود كه نمى دانست، حداقل چنين احتمالى را مى داد. افراد زيادى او را نصيحت كردند كه به عراق نرو! در گذشته ديدى كه مردم كوفه با پدر و برادرت چه كردند! به او گفتند كشته مى شوى. برادران و پسر عموهايش او را نصيحت كردند. حضرت هم گفت خدا خيرتان بدهد كه نصيحت مى كنيد، اما من تكليفى دارم كه بايد به آن عمل كنم. خوب، آن ها احتمال مى دادند، اما آيا خود حضرت احتمال نمى داد كه كشته بشود؟ پس اگر علم به ضرر نبود، لااقل خوف ضرر و قتل بود. حال اين چه نوع امر به معروفى است؟ جواب اين است كه اين نوع امر به معروف به معنايى عام تر و غير از معنايى كه امروز براى ما مصطلح است، بود. گستره معناى جهاد نظير اين مسأله درباره جهاد هم هست. الآن من و شما از جهاد چه معنايى را مى فهميم؟ كسانى كه مسأله گو هستند و كتاب هاى فقهى را خوانده اند، مى گويند جهاد سه قسم است: جهاد ابتدائى، جهاد دفاعى، و جهاد بُغات (قِتال اهل بغى). سه قسم جهاد است، نوع اول ابتدائاً به دستور امام انجام مى گيرد، براى اين كه موانع هدايت از سر راه ولىّ خدا برداشته شود و حكومت اسلامى بتواند اسلام را در پهنه جهان گسترش داده و تبيين كند، نه اين كه كفار را وادار و مجبور كند كه مسلمان شوند، بلكه تا راه هدايت كردن باز شود، "فَقاتِلُوا أَئِمَةَ الْكُفْر". (127) اين جهاد ابتدائى است. قسم ديگرِ جهاد اين است كه به مسلمان ها حمله شده و آن ها در مقام دفاع برمى آيند. نوع سوم جهاد هم اين است كه بين دو دسته كه هر دو در ظاهر مسلمان هستند جنگى پيش بيايد و راهى براى اصلاح نيست جز اين كه به كمك دسته اى كه مظلوم است بشتابيد. اين "قتال اهل بغى" است، و يا اين كه حاكم دستور بدهد، كه با اهل بغى مبارزه كنند. اين سه قسم جهاد را همه مى دانند. حال زمانى كه ابى عبد الله عليه السلام مى فرمايد من قيام كردم و جهاد فى سبيل الله را ادامه مى دهم: "لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللَّهِ هى الْعُلْياء"،(128) اين كدام قسم از اقسام سه گانه جهاد بود كه در كربلا اتفاق افتاد؟ جهاد ابتدائى با كفار كه نبود، دفاعى هم نبود، چون جهاد دفاعى نيز در مقابل كفارى است كه به مسلمان ها حمله كرده اند و آن ها دفاع مى كنند. البته دفاع شخصى هم داريم كه به آن جهاد نمى گويند. قتال اهل بغى هم نبود. چون در قتال اهل بغى مثل جنگ جمل حاكم اسلامى با آشوبگران مبارزه مى كند. پس اين چه جهادى بود كه انسان با زن و بچه اش به كربلا بيايد و بايستد، تا جايى كه حتى طفل شيرخواره اش هم كشته شود. اين چه نوع جهادى است؟ جواب اين سؤال هم اين است كه "جهاد" نيز اصطلاحات مختلفى دارد. معناى جهاد از يك طرف آن قدر وسيع است كه جهاد با مال، پول خرج كردن در راه ترويج اسلام و مبارزه با كفار و جلوگيرى از هجوم فرهنگى دشمن را هم شامل مى شود: "وَ جْاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فى سَبيلِ اللَّه"،(129) بر اساس اين اصطلاح، جهاد با مال هم نوعى جهاد مى شود.اين نوعى توسعه در مفهوم جهاد است. البته معنى لغوى جهاد شامل همه اين موارد مى شود. چون جهاد يعنى تلاش و كوشش كردن. اگر در معناى آن دقت كنيم، مجاهدت يعنى تلاش كردن در مقابل يك دشمن يا در مقابل يك مانع. چون "باب مفاعله" چنين اقتضا مى كند، اما در معناى لغوى آن، چنين نيست كه حتماً آن مانع مانند شمشير باشد. ممكن است مانع دشمن اقتصادى يا فرهنگى باشد. جهاد در آن جا هم صادق است. جهاد با مال يا با فعاليت هاى اجتماعى ديگر -متناسب با دشمن نيز جهاد است، "فَضَّلَ اللَّهُ الُْمجاهِدينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلى الْقاعِدينَ دَرَجَةً"،(130) نوعى از آن، جهاد به وسيله نفس است، يعنى جان را در معرض كشته شدن قرار دادن، قسم ديگر آن نيز جهاد النفس است، يعنى مجاهده با نفس خود كه نام آن جهاد اكبر است. كتاب جهاد اكبر درباره اخلاقيات و جهاد با نفس است. اتفاقاً به همين مناسبت است كه در وسائل الشيعة مى بينيد شيخ حر عاملى قدس سره بعد از اين كه مباحث جهاد را مطرح مى كند، جهاد النفس و مسائل اخلاقى را به دنبال جهاد و در "كتاب الجهاد" مى آورد؛ براى اين كه جهاد با نفس است. پس مفهوم جهاد از يك طرف آن قدر گسترش پيدا مى كند كه جهاد با مال، جهاد با تبليغ، جهاد با زبان، با قلم و حتى جهاد با نفس خود انسان را هم شامل مى شود، بلكه آن جا جهاد اكبر است. اين توسعه در مفهوم جهاد است. اما جهادى كه در كتاب هاى احكام، شرعيات و تعليمات دينى مى خوانيم شامل كارهايى كه امام حسين عليه السلام انجام داد نمى شود، بلكه فقط همان سه قسمى را كه گفتم در بر مى گيرد. اين دو نمونه براى بيان اين كه مفاهيم گاهى دو گونه معنا مى شود، معنايى عام و معنايى خاص. "معناى خاص" يك مفهوم اصطلاحى خاص در فضايى خاص و جامعه اى خاص است و "معناى عام"، كه ممكن است همان معناى لغوى آن باشد، و يا بر اثر تحولات اجتماعى مصاديق جديدى پيدا كرده و گسترش پيدا كند. به هر حال، اگر معناى عام جهاد يعنى تلاش كردن در راه خدا عليه دشمن را در نظر بگيريم، بسيارى از موارد امر به معروف و نهى از منكر را مى توان به عنوان جهاد بر شمرد. از طرف ديگر اگر امر به معروف و نهى از منكر را به معناى عام آن در نظر بگيريم، تقريباً تمام مصاديق جهاد - غير از جهاد با نفس در دايره امر به معروف و نهى از منكر مى گنجد. چون يكى، امر كردن ديگران به انجام كار خوب و ديگرى دست برداشتن از كار بد است. لذا اين دو مفهوم تداخل پيدا مى كنند. در مورد اين قبيل مفاهيم گفته مى شود "اذا اجتمعا افترقا و اذا افترقا اجتمعا"، وقتى امر به معروف و نهى از منكر را در كنار جهاد ذكر كنيم، كما اين كه مى گوييم فروع دين ده تاست، ششم جهاد، هفتم امر به معروف، يعنى امر به معروف غير از جهاد است. زمانى كه اين دو مفهوم در كنار يكديگر ذكر شوند، معانى آن ها از هم جدا شده و ديگر جهاد شامل امر به معروف نمى شود، امر به معروف هم شامل جهاد نمى شود. طلبه ها براى چنين مفاهيمى اين اصطلاح را به كار مى برند كه: "اذا اجتمعا افترقا"، يعنى زمانى كه با هم ذكر شوند معناى آن ها با هم فرق مى كند، اما "اذا افترقا اجتمعا"، اگر هر يك از آن ها را به تنهايى استعمال كنيم، در اين صورت شامل ديگرى نيز خواهد شد. يعنى امر به معروف شامل جهاد و جهاد نيز شامل امر به معروف مى شود. اين مقدمه اى است كه در بسيارى از موارد، ممكن است به كار آيد. آن گاه كه سيدالشهداءعليه السلام مى فرمايد من براى امر به معروف و نهى از منكر خروج كردم، فقط امر به معروف و نهى از منكر اصطلاحى - با معناى محدودى كه از جمله شرايط آن اين است كه خوف ضرر نباشد - نيست. بلكه به معناى عام ترى است كه حتى با علم به خطر، آن هم بالاترين خطر كه جان آدم از بين برود و كشته شود، سازگار است. حتى در اين مورد هم مصداق واجب براى امر به معروف و نهى از منكر داريم، منتهى اين اصطلاح عام تر و غير از اصطلاحى است كه ما و شما با آن آشناييم، و در رسائل عمليه مى نويسند. اما اين نكته ها كم تر مطرح مى شود. نظير اين مسأله در مورد جهاد نيز هست. گرچه من دو سه مرتبه اشاره كردم، اين گله را تكرار مى كنم، امام قدس سره فرمود تقيه در بعضى از مراتبِ امر به معروف و نهى از منكر حرام است، "ولو بلغ ما بلغ"، در رساله تقيه شان هم نوشتند كه تقيه در مهامّ امور نيست، چند مثال زدند از جمله اين كه اگر خانه كعبه در معرض ويرانى باشد، دشمن مى خواهد كعبه را از بين ببرد، در اين جا صحبت اين نيست كه چون امكان خطر وجود دارد، امر به معروف نكنيم. بلكه بايد به هر قيمتى باشد با دشمن مبارزه و امر به معروف و نهى از منكر كرد، ولو به قيمت جان انسان تمام شود. حفظ كعبه مثل يك واجب عادى نيست. اگر جان پيامبر و يا امامى در خطر باشد - مثلا دشمنان پيامبرى را گرفته و مى خواهند او را بكشند - مؤمنان بگويند اگر ما جلو برويم، مى ترسيم بدنمان زخمى شود يا سيلى بخوريم! چون خوف ضرر هست، حرام است برويم! بگذار پيغمبر را بكشند! اين حرف ها شوخى است. كسى كه اندك آشنايى با معارف اسلامى داشته باشد مى داند كه اين گونه نيست. بايد رفت پيغمبر را نجات داد، ولو هزاران نفر كشته شوند، امام معصوم عليه السلام را بايد نجات داد، ولو هزاران نفر كشته شوند. اين چند مثال را با يكى دو مثال ديگر مى زنند و به طور كلى مى گويند در مواردى كه اصل اسلام و كيان اسلام در خطر باشد، و تعبيراتى از اين قبيل، در اين موارد تقيه در امر به معروف و نهى از منكر جايز نيست. من گلايه كردم از دوستانى كه اهل تحقيق و اجتهاد هستند كه چرا كار حضرت امام(ره) را دنبال نكردند بايد دقيقاً مصاديق و حدود اين موارد را مشخص كنند، تبيين كنند كه مهام امور كدامند؛ چند مورد آن را امام قدس سره فرمود، موارد ديگر را نيز بايد شناسايى و معرّفى كرد. حق اين است كه اين موارد با توجه به مسائل اجتماعى روز بررسى شود. امروزه كشتن پيامبر و امام تنها به اين نيست كه شمشير بزنند و گردن او را ببرند، امروز پيامبرى او را مى كشند، امامت و ولايتش را مى كشند، صريحاً در جمهورى اسلامى، كسى كه مورد احترام شخصيت هاى درجه اول كشور است، مى نويسد كه با مرگ پيامبرصلى الله عليه وآله ولايت هم از بين رفت!(131) بعد از مرگ پيامبر ديگر ولايتى نداريم! و شب عاشورا اين آقا را به عنوان گوينده اسلامى دعوت مى كنند تا براى دانشجويان و استادان دانشگاه ها صحبت كند؛ امسال هم دعوت كردند.(132) كسى كه مى گويد وحى امرى شخصى است و ما نمى توانيم اثبات كنيم واقعاً كسى پيامبر است يا نه! و كسى كه مى گويد پيغمبر هم مثل ساير مردم حتى در فهم وحى اشتباه مى كند! حتى در فهم وحى! اين بدتر است يا كشتن پيامبرصلى الله عليه وآله؟ اگر پيامبر(ص) را بكشند، هدفش بيش تر حفظ مى شود؛ كما اين كه هنگامى كه حسين بن على عليه السلام را كشتند هدفش با همان خونش حفظ شد. اما اگر پيامبرى او را كشتند، ديگر چه چيزى باقى خواهد ماند؟ آن گاه امروز در مقابل اين مسأله مى توان گفت كه مى ترسم سيلى بخورم؟! مى ترسم حرفى بزنم به من توهين كنند؟! مى ترسم برايم پرونده تشكيل دهند؟! و مى ترسم و مى ترسم؟! آيا اين بهانه ها عذر مى شود؟ مسؤولان دينى و دولتى ما اين مسائل را نمى دانند؟ خطرهايى كه از ناحيه اين افراد پيدا مى شود درك نمى كنند؟ يا اهميت نمى دهند؟ كيست كه نداند در اين چند سال اخير روز به روز دين در جامعه ما ضعيف تر شده است؟ كيست كه نداند؟ خدا شاهد است گاهى كه به كشورهاى خارجى مى رويم جوابى براى مسلمانانى كه در انگليس و آمريكا و ساير كشورها زندگى مى كنند نداريم. مى گويند ما پارسال آمديم ايران را ديديم، امسال هم آمديم ايران را ديديم، باور نمى كنيم اين ايران، ايران سال گذشته باشد. شما باور مى كنيد كه سطح دين در جامعه ما مثل پارسال باقى مانده است؟ ممكن است كسى در اين مسأله شك كند؟ جاى شكى ندارد. عامل اين تنزل دينى كيست؟ و چيست؟ چرا امروز اوضاع اين گونه شده است؟ اگر شما عوامل اين امر را بررسى كنيد به دو دسته عامل مى رسيد: دسته اول مطبوعات و نشريات و كتاب هاى گمراه كننده، كه مسؤول آنها وزارت ارشاد است؛ و دسته ديگر، كارهايى است كه در اين كشور انجام مى شود تا وقاحت و زشتى گناه از بين برود. مردم به گناه كردن تشويق مى شوند، راه گناه برايشان باز مى شود و به بهانه اين كه مى خواهيم به جوانان بها بدهيم چراغ سبز به آن ها داده مى شود كه گناه بكنند. نه فقط گناه پنهانى و در خانه بلكه علنى و در جامعه! غير از اين عوامل عامل ديگرى هم سراغ داريد؟ بله، تلويزيون هاى خارجى در مواردى كه امكان ارتباط باشد، مثل مناطق مرزى، يا كسانى كه به صورت قاچاق از ماهواره استفاده مى كنند، فيلم هاى مبتذل ويدئويى به صورت قاچاق يا بعضى موارد كه مجوز وزارت ارشاد هم دارد! عامل ديگرى هم براى اين كه دين در جامعه تضعيف شده باشد سراغ داريد؟ مسؤول تمام اين موارد وزارت ارشاد نيست. ما مى دانيم كسان ديگرى هم در وزارتخانه هاى ديگر اين مسؤوليت را بر عهده دارند. كسانى هستند در وزارتخانه هاى ديگر كه به اين مسايل دامن مى زنند. اما سهمى از اين هم باز براى وزارت ارشاد است. تشكيل فرهنگ سراهايى كه در آن ها گناه تعليم داده و يا تشويق مى شود. تشكيل تئاترهايى كه به فرمايش مقام معظم رهبرى بعضى از آن ها صد در صد ضد اسلام است، و موارد ديگرى از اين قبيل، مسؤول اين كارها كيست؟ به ما مى گويند اگر شما دولت را دولت اسلامى مى دانيد پس چرا با وزير آن مخالفت مى كنيد؟ عجب مغالطه اى است! اسلامى بودن اين نظام به رهبرى است، و به همين دليل است كه مطبوعات چه مقام ولايت فقيه را و چه حكومت اسلامى مبتنى بر ولايت فقيه را و شخص مقام معظم رهبرى را مورد حمله قرار داده اند و روز به روز بيشرمانه تر در اين زمينه پيش مى روند. چرا؟ چون اسلام را نمى خواهند. گفتند، اگر اسلام را نخواسته باشيم چه كسى را بايد ببينيم و رفتند در كنفرانس برلين گفتند كه اسلام نمى تواند خودش را با دموكراسى روز وفق بدهد و اين مشكل اسلام است و مجلس ششم اين مسايل را حل خواهد كرد و كسى هم متعرض آن ها نشد.(133) چنين نظام اسلامى با چنين وزرايى، با چنين معاونين وزرايى و چنين مشاورانى، را واجب الاطاعة بدانيم؟ مگر در موردى اطاعت شيطان واجب بشود! و گر نه "لاطاعَةَ لَِمخْلُوقٍ فى مَعْصِيَةِ الخالِق"،(134) مگر ممكن است خدا اطاعت كسى را كه به راه شيطان و گناه دعوت مى كند تجويز كند؟ كسى كه گناه را تأييد و زمينه آن را فراهم مى كند، تسهيلات در اختيار افرادى كه مرتكب گناه مى شوند مى گذارد، سيمرغ بلورين به ايشان مى دهد، دلفين بلورين به ايشان مى دهد، كسانى را كه بيست سال عليه اسلام و نظام اسلامى تلاش كرده اند دعوت مى كنند، از ايشان پذيرايى مى كنند، به آن ها جايزه مى دهند، سيمرغ بلورين هم به ايشان مى دهند، نه يكى و نه دو تا بلكه هفت تا! امام حسين عليه السلام هم در مقابل كسانى واقع شد كه دم از اسلام مى زدند و خود را خليفه پيامبرصلى الله عليه وآله مى دانستند، و در ظاهر منكر اسلام نبودند. اگر مقام معظم رهبرى در رأس اين نظام نباشد، اين حكومت براى ما حكومت اسلامى نخواهد بود، ما در اين نظام مسؤولانى را محترم مى شماريم كه مورد تأييد و رضايت مقام معظم رهبرى باشند. اين مطلب در كلمات امام هست، در وصيت نامه ايشان، مكرر در صحيفه نور، در چند مورد فرمود اگر نظامى براساس اذن ولى فقيه و نصب ولى فقيه سر كار نيايد، طاغوت است،(135) تصريح مى فرمايد، اگر رئيس جمهور هم از طرف ولى فقيه نصب نشود، طاغوت است. چرا اين ها در افكار جامعه تشكيك مى كنند؟ براى اين كه همين مطالب را از بين ببرند. چرا تا اين حد دم از مردم سالارى و دموكراسى مى زنند؟ براى اين كه فردا اگر مردم گفتند ما اسلام را نمى خواهيم، بگويند حرف مردم ملاك است نه حرف امام قدس سره! و بالاخره چرا در كنفرانس برلين گفتند خمينى هم به موزه تاريخ خواهد رفت؟ مسؤولان آمريكايى تصريح كردند، و دل بستند، تصريح كردند كه اگر مجلس ششم بتواند مسأله ولايت فقيه را حل كند كار ما آسان شده، و مشكل ما با ايران حل مى شود. اين ها چشم دوخته اند به اين كه روزى به نام رفراندوم مسأله ولايت فقيه را بردارند و در حال فراهم كردن مقدمات و زمينه فرهنگى آن هستند. اى لعنت بر كسانى كه چنين زمينه هايى را فراهم مى كنند! اين ها خون امام حسين عليه السلام و خون صدها هزار شهيد ما را پايمال مى كنند، با چه چيزى؟ با همين روزنامه هاى كذايى كه با كمك هاى خارجى اداره مى شود. خوب، ممكن است شما سؤال كنيد كه اين حرف ها را براى چه مى زنم؟ مشكل اصلى هر جامعه اى ناآگاهى است، اگر اينان توانستند در ظرف اين چند سال اين گونه ناجوانمردانه، ترك تازى كنند، به خاطر اين است كه ما به درستى به وظايفمان آشنا نبوديم. عده اى را با مسأله تساهل و تسامح فريب دادند، با مذمت كردن خشونت و ضد ارزش معرفى كردن آن، مردم را فريب دادند، مردم هم ترسيدند حرف بزنند و متهم به خشونت بشوند؛ گفتند گناه است! گناه كبيره است! عده اى مردم نجيب و متدين بودند كه مى ترسيدند اگر حرف بزنند، بر خلاف مصلحت نظام اسلامى باشد، بر خلاف رضاى خاطر مقام معظم رهبرى باشد، كم نبودند و الآن هم كم نيستند. الآن هم بايد ما چشممان به دهان مبارك ايشان دوخته باشد؛ اما اين آمادگى را بايد داشته باشيم كه اگر روزى فرمان حركت، فرمان جهاد، فرمان مبارزه داده شد، تا آخرين قطره خونمان بايستيم. تهيه اين آمادگى ها "لحظه اى" نيست، اگر فرمانى صادر شد، همان لحظه نمى توان كسب آمادگى كرد، آمادگى روحى بايد از ده ها سال پيش در انسان به وجود بيايد. امام قدس سره پانزده سال خون دل خورد تا زمينه فرهنگى انقلاب را فراهم كرد، زندان رفت، تبعيد شد، فرزندش در اين راه به صورت مشكوكى شهيد شد، مشكلات را تحمل كرد، پانزده سال خون دل خورد تا زمينه اجتماعى حركت عظيم مردم فراهم شد؛ اگر چنين زمينه اى از روز اول فراهم بود، پانزده سال تأخير نمى افتاد. اين زمينه را امام قدس سره طى پانزده سال فراهم كرد، و بعد ده سال با خون هاى پاك شهدا آبيارى شد. امروز مى خواهند ثمره اين زحمات را به راحتى از ما بگيرند، با چه چيزى؟ با اين كه مبادا كارى كنيد كه خشونت باشد! خلاف تساهل و تسامح باشد! با چنين سحر و افسونى! آن همه فعاليت انبيا و اوليا، خون سيدالشهداءعليه السلام، بهره بردارى از هزار و سيصد سال عزادارى سيدالشهداء(ع) بود كه در پانزده خرداد اتفاق افتاد و بعد در بيست و دوم بهمن به نتيجه رسيد، هزار و سيصد سال تلاش شد تا اين درخت چنين ثمرى داد، و حالا با افسون تساهل و تسامح مى خواهند همه را بر باد دهند، اين مفهوم از كجا آمده است؟ اين واجب،اين تكليف از كجا نازل شده است كه همه احكام شريعت به واسطه آن از بين مى رود؟ تمام دستورات امر به معروف و نهى از منكر و جهاد به خاطر توسط آن نسخ مى شود؟ با همين دستورى كه از غرب آمده، كه بايد تساهل و تسامح داشته باشيد! متوجه باشيد چه وضعى است، خيال نكنيم فقط يك مسأله روزنامه اى است، ژورناليستى است، كسى چيزى مى گويد، ديگرى هم جواب او را مى دهد يا نمى دهد. آثار اين مسأله را در جامعه ببينيد! ببينيد با همين كارها چگونه بسيارى از جوانان ما را منحرف كردند. اين ها آثار همين تلاش ها است؛ اين سياست فرهنگى خبيث است كه امروز چنين ثمرات خبيثى را به بار آورده است. اگر از روز اول جلوى اين كارها گرفته مى شد، اين فسادها به بار نمى آمد و حالا هم دير نشده است. مردم ما بدانند كه دشمن چه دسيسه اى كرده است و چه نقشه اى براى آن ها كشيده است و چگونه مى خواهد با چهار تا كلمه، با چهار تا حرف، با چهار تا شعار، زحمات هزار و سيصد ساله تشيع را از بين ببرد! صراحتاً مى گويند با رفتن پيامبرصلى الله عليه وآله ولايت هم رفت! در جاى ديگر گفتند كه پيامبرى پيامبر(ص) هم معلوم نيست! در جاى ديگر هم گفتند اصل خدا هم قابل اثبات نيست! همين ها گفتند! من و شما هم خام شده ايم و نمى فهميم چه كار مى كنند. نوجوانى كه از دبيرستان وارد دانشگاه مى شود و آن گونه كه بايد، با معارف اسلامى آشنا نيست و بنيه ايمانى اش تقويت نشده است؛ با اين زرق و برق ها، با اين سحر و افسون ها، دين و ايمانش را مى برند! مگر چندى پيش مقام معظم رهبرى نفرمودند كه ايمان مردم را هدف گرفته اند، آيا باور كرديد؟ چند سال است كه ايشان مى فرمايند تهاجم فرهنگى شده است، شبيخون فرهنگى شده است، مسؤولين فرهنگى كشور چه كار كرده اند؟ ديگر با چه زبانى بگويند؟ من به عنوان يك "شهروند" - مى خواهم اصطلاح روز را به كار ببرم، زيرا اگر بگويم "مسلمان" كه مى گويند بى خود! مسلمان كه ارزشى ندارد، زرتشتى هم مثل تو است - به عنوان يك شهروند به مسؤولان كشور نصيحت مى كنم، اين راهى كه انتخاب كرده ايد به نفع خود شما هم نيست، مردم ما بارها ثابت كرده اند كه اگر بفهمند دينشان در خطر است، جان برايشان ارزشى نخواهد داشت. مسؤولانى كه به اسلام اعتقاد دارند و قائل به خدا و پيامبرصلى الله عليه وآله هستند، سعى كنند اين شياطين را از اطراف خود دور كنند. اين ها را از دستگاه هاى دولتى كشور به خصوص دستگاه هاى سياست گذار بيرون كنند. نصيحت هاى امام قدس سره را به خاطر داشته باشند. اگر اين كارها نشود بعيد ندانند روزى بيايد كه تكليفى كه سيدالشهداء(ع) داشت به عهده جانشين آن حضرت بيايد و كسانى كه هزار و سيصد سال گفتند: "يا لَيْتَنى كُنْتُ مَعَكُمْ فَأَفُوزَ مَعَكُم"(136) فرصت را براى شهادت غنيمت بشمارند. بترسند از آن روز؛ تا دير نشده از اشتباهاتشان برگردند و آن ها را جبران كنند. اگر گناهانى مرتكب شده اند، در پيشگاه خدا، ملت مسلمان و سيدالشهداءعليه السلام توبه كنند. بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. شهادت مظلومانه سيدالشهداءعليه السلام و اهل بيت آن حضرت را به پيشگاه مقدس ولى عصر - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - مقام معظم رهبرى، مراجع تقليد و همه شيفتگان اهل بيت عليهم السلام تسليت عرض مى كنم، و اميدوارم خداى متعال در دنيا و آخرت دست ما را از دامان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام كوتاه نفرمايد. شب هاى گذشته بحث ما درباره امر به معروف و نهى از منكر بود. گفتيم با توجه به اين كه يكى از اهداف قيام سيدالشهداء(ع) امر به معروف و نهى از منكر معرفى شده است، پس چرا رفتارى كه حضرت(ع) در اين قيام انجام دادند با موازينى كه ما درباره امر به معروف و نهى از منكر مى شناسيم مطابق نيست. به عبارت ساده تر اقدام امام(ع) چگونه امر به معروف و نهى از منكرى بود كه ما مشابه آن را در تاريخ سراغ نداريم و احكام آن را نمى دانيم؟ در جلسات قبل مقدمتاً در مورد اين كه بعضى از واژه ها گاهى به معناى عام و زمانى به معناى خاص به كار مى روند توضيح مختصرى عرض كردم. بر اين اساس و با توجه به موارد استعمال امر به معروف و نهى از منكر در قرآن كريم و روايات، به اين نتيجه رسيديم كه امر به معروف هم دو اصطلاح و معنا دارد، كه يكى از آن ها معناى خاص و ديگرى عام است. معناى خاص امر به معروف و نهى از منكر همان معناى مصطلح است كه در رساله هاى عمليه مطرح گرديده، و براى آن نيز شرايطى ذكر مى شود. از جمله شرايط عمل به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر اين است كه خوف ضرر نباشد. اما امر به معروف و نهى از منكر معناى وسيع ترى نيز دارد كه شامل احكام و عناوين ديگرى مى شود و حتى در بعضى از موارد جهاد را نيز در بر مى گيرد. مثال هايى هم عرض كردم كه موارد استعمال گسترده امر به معروف و نهى از منكر را نشان مى داد. در اين جلسه مى خواهم اين موارد را دسته بندى كنم و در مورد احكام هر يك تا حدى كه توان گوينده و وقت مجلس اقتضا مى كند، توضيح مختصرى بدهم. مصاديق امر به معروف و نهى از منكر به معنى عام امر به معروف و نهى از منكر به معناى عام آن يعنى هر گونه تلاشى كه شخص به منظور اثر گذاردن در ديگرى انجام مى دهد، به گونه اى كه او را وادار به انجام كار واجب كند يا از كار حرام باز دارد. اين تلاش ممكن است از طرق مختلف مانند تعليم حكم يا موضوع عمل مورد، نظر انجام شود. يعنى اين كه به كسى بياموزند كه فلان امر در اسلام واجب است يا كيفيت انجام آن واجب چگونه است. ممكن است "تعليم" مهم ترين مصداق امر به معروف و نهى از منكر به معناى عام باشد. از طرف ديگر كارى مانند حركت سيدالشهداءعليه السلام كه منجر به شهادت آن حضرت عليه السلام شد نيز يكى از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر به معناى عام است. بنا بر اين از جهت مصاديق مى توان سه دسته مصداق براى امر به معروف. نهى از منكر در نظر گرفت. تعليم جاهل اولين مصداق امر به معروف و نهى از منكر از قبيل تعليم است؛ گاهى فردى به دلايل مختلف از قبيل اين كه تازه به تكليف رسيده، يا به مقتضاى محيطى كه در آن زندگى مى كند نتوانسته احكام اسلام را ياد بگيرد، مثل اين كه از مركز اسلام دور بوده و يا در منطقه اى تحت تسلط كفار زندگى مى كرده، و اين فرد به اصطلاح نسبت به احكام اسلام جاهل قاصر است؛ يعنى كسى است كه حكم يا راه اجراى آن را نمى داند و در بى اطلاعى خود مرتكب تقصير نشده است. به اين معنى كه، براى او شرايط فراگرفتن احكام اسلام فراهم نشده است، و او در اين امر كوتاهى نكرده است. تعليم احكام اسلام به چنين فردى واجب است. اما اين كه تعليم اين گونه افراد بر چه كسانى واجب است؟ يا چند نوع تعليم داريم؟ آيا تعليم بايد فردى يا اجتماعى باشد؟ به صورت رسمى يا غير رسمى باشد؟ و مواردى از اين قبيل، سؤال هايى است كه پاسخ گفتن به آن ها موجب گسترده شدن بحث مى شود، و در توان اين جلسه نيست. اجمالاً اين مسأله مسلّم است كه تعليم جاهل قاصر، واجب است. چنين تعليمى بايد با كمال نرمى، ملايمت و مهربانى انجام گيرد، چون طرف در جهل خود تقصيرى نداشته است. همچنين در اين تعليم به مقتضاى سن، شرايط زندگى و مرتبه استعداد و فهم شخص، بايد سعى كرد از شيوه هاى مناسب آموزشى استفاده كرد تا او بهتر ياد بگيرد. مثلاً براى نوجوانى كه تازه به سن تكليف رسيده نمى توان همان روش آموزشى كه براى افراد بزرگسال استفاده مى شود به كار برد. و به همين ترتيب روش آموزش بر حسب مراتب استعداد و معلومات افراد نيز فرق مى كند. اين يك قسم امر به معروف و نهى از منكر است. نگوييد تا به حال ما چنين امر به معروفى، نشنيده بوديم. فرض بر اين است كه مصاديق معناى عام امر به معروف و نهى از منكر را بررسى مى كنيم، كه شامل تعليم جاهل نيز مى شود. حالت ديگر بحث اين است كه جاهل، مقصر باشد؛ يعنى توانايى ياد گرفتن را داشته اما در اين كار كوتاهى كرده است. در اين فرض اگر شخص جاهل مقصر درخواست تعليم كرد، لازم است به او تعليم داده شود. اما اگر درخواست هم نكرد، ولى شما مى دانيد كه جاهل مقصر وظيفه خود را نمى داند و در ياد گرفتن آن كوتاهى كرده است، در اين جا علاوه بر اين كه بايد به او تعليم داد، بايد در تعليم او روشى را به كار برد كه او تشويق به ياد گرفتن شود. "جاهل قاصر" خود به خود انگيزه براى ياد گرفتن داشته، اما شرايط يادگيرى براى او فراهم نبوده، لذا توانايى ياد گرفتن را نداشته است. اما براى "جاهل مقصر" شرايط يادگيرى فراهم بوده و مى توانسته ياد بگيرد، لكن در اين كار كوتاهى كرده است. لذا براى اين كه در اين مقام برآيد كه گوش بدهد و توجه كند تا ياد بگيرد، بايد در او ايجاد انگيزه كرد. يعنى در اين مورد بايد روش پيچيده ترى را در تعليم به كار گرفت، تا اين آمادگى در جاهل مقصر ايجاد شود كه خود او درخواست تعليم كند. در غير اين صورت، اگر صرفاً براى اتمام حجت به او گفته شود كه بيا مسائل را ياد بگير، مى گويد نمى خواهم ياد بگيرم. با اين روش، تكليف از شما برداشته نمى شود. در امر به معروف نسبت به جاهل مقصر روش كار پيچيده تر است. حال ممكن است بر حسب شرايط، تكليف بر دوش يك فرد يا بر عهده نهادى مانند آموزش و پرورش باشد. قسم سوم از امر به معروف كه از قبيل تعليم است، اين است كه كسى به خيال خود، حكم را ياد گرفته، روش انجام آن را مى داند، ولى اشتباه مى كند. مثلاً در مسائل فردى، افرادى هستند كه قرائت نمازشان غلط است، ولى گمان مى كنند درست است. يا فردى به خيال خود تكليف اجتماعى اش را درست انجام داده است، اما اشتباه مى كند. مثلاً همين وظيفه امر به معروف و نهى از منكر، من از سابق كه زمان طاغوت بود و شرايط فرهنگى و دينى جامعه با امروز خيلى فرق داشت، موارد زيادى را به خاطر دارم، كه البته امروز هم ممكن است مشابه آن ها در بعضى موارد پيدا شود، كسانى بودند كه با تندى، ترشرويى، خشونت، و حتى گاهى با توهين به ديگران مى گفتند آقا چرا فلان امر را انجام مى دهى؟ اين فرد گمان مى كند كه وظيفه خود را به درستى انجام مى دهد، اما از روى ناآگاهى همراه انجام تكليف واجبِ امر به معروف، مرتكب گناه نيز مى شود. اين گناه توهين به مؤمن است كه حرام است، ولو آن مؤمن گناهكار باشد. در اين جا فرض بر اين است، كه فرد، جاهل مركب است. يعنى نمى داند و گمان مى كند كه مى داند. چنين كسى را بايد تعليم داد، اما روش تعليم چنين فردى پيچيده تر از دو روش قبل است. يعنى آن چنان بايد با نرمى سخن گفت، كه فرد آماده بشود. ابتدا احتمال بدهد كه اشتباه كرده است. چون فرض ما اين است كه او گمان مى كند وظيفه خود را درست انجام مى دهد. لذا به آسانى قبول نمى كند كه كارش غلط است. ابتدا بايد كارى كرد كه احتمال بدهد در نحوه انجام وظيفه اشتباه مى كند. سپس عمل صحيح به او تعليم داده شود. همه شما شنيده ايد كه در مورد امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام نقل شده كه ايشان در دوران كودكى روزى پيرمردى را ديدند، كه مشغول وضوگرفتن بود، ولى نحوه وضوساختن او صحيح نبود. آن ها خواستند روش صحيح وضو را به او بگويند، اما ديدند اين فرد پيرمرد است و بايد احترام او را حفظ كرد. زيرا ادب اسلامى اقتضا مى كند كه به پيرمردان بيش از ديگران احترام گذاشت. حسنين عليهما السلام نزد او رفتند و سلام كردند، و گفتند كه ما دو نفر، با هم برادر هستيم و مى خواهيم وضو بگيريم، شما ببينيد كه وضوى كدام يك از ما بهتر از ديگرى است. به پيرمرد نگفتند كه وضوى تو غلط است، چرا ياد نگرفتى؟ بلكه او را احترام كردند، به او سلام كردند، بعد گفتند كه ما وضو مى گيريم، شما ببين كدام يك از ما بهتر وضو مى گيرد. پيرمرد ايستاد و نگاه كرد، گفت اين دو كودك عجب وضوى خوبى مى گيرند، فهميد كه آن ها با اين روش مى خواهند به او ياد بدهند كه وضوى صحيح چگونه است. پيرمرد به حسنين عليهما السلام گفت پدر و مادرم به قربان شما، هر دو خوب وضو مى گيريد، اين من بودم كه اشتباه مى كردم. هر سه مورد، جاهل قاصر، جاهل مقصر و جاهل مركب احتياج به تعليم دارند، مى بايست مسائل را به آن ها ياد داد، اما بايد روش هاى آموزش متناسب با سن، استعداد و موقعيت اجتماعى افراد باشد، تا انسان در امر به معروف و نهى از منكر موفق شود. صِرف اين كه انسان براى "اتمام حجت" چيزى بگويد، كافى نيست. در جامعه اسلامى بايد افراد يا ارگان هايى باشند كه عهده دار تعليم با روش هاى مناسب شوند. شرايط هر يك از اين موارد فرق مى كند، چه كسى بايد متصدى تعليم باشد؟ به چه افرادى تعليم داده شوند؟ چه كسى مدير آموزشگاه ها باشد؟ چگونه معلمى سر كلاس برود؟ يا اگر نهادى متكفل اين امر است بايد همه اين شرايط را رعايت كند و روشى فراگير اتخاذ نمايد، تا كسى كه مى خواهد ياد بگيرد، درست ياد بگيرد. هدف ياد گرفتن است. هدف ياد دادن به جاهل است؛ نه اين كه انسان چيزى را بگويد كه اتمام حجت كرده باشد. اين سه قسم از امر به معروف و نهى از منكر است، كه اسم هر سه "تعليم جاهل" است. در مورد جاهل قاصر، جاهل مقصر، يا جاهل مركب، نيازى به استفاده از برخورد تند، خشونت و برخورد فيزيكى نيست. بلكه در اين موارد بايد به جاهل آموزش داد، و سعى كرد كه او بهتر ياد بگيرد. تذكر و موعظه بعضى از اقسام ديگر امر به معروف و نهى از منكر مصداق موعظه و نصيحت كردن، و پند و اندرز دادن است. اين قسم هم چند صورت دارد، كه مصاديق آن فرق مى كند. مثلاً شما اطلاع پيدا كرديد كه فردى على رغم اين كه حكم را مى داند و مى داند كه فلان كار گناه است، در عين حال، عالماً و عامداً، آن گناه را مرتكب مى شود. امّا همين فرض چند حالت دارد: گاهى آن فرد به تنهايى و در خلوت گناهى را مرتكب شده است و شما به طور اتفاقى از عمل او اطلاع پيدا كرديد، و او اصلاً نمى خواهد كسى در مورد اين مسأله چيزى بفهمد. و حتى اگر متوجه شود كه شما از عمل او اطلاع پيدا كرده ايد، خجالت مى كشد. در اين جا شما بايد او را امر به معروف و نهى از منكر كنيد، اما اين امر به معروف و نهى از منكر بايد به گونه اى باشد كه او خجالت نكشد. چون خجالت دادن افراد، مصداق ايذاء مؤمن است و ايذاء مؤمن هم حرام است. بايد به گونه اى با او صحبت كنيد، كه او متوجه نشود شما از گناه او خبر داريد. مثلاً با گفتن مسائل كلى او را موعظه كنيد. چه رسد كه راز او را نزد ديگرى فاش كنيد و گناه او را به ديگران بگوييد. بازگو كردن گناه ديگران، خود گناه كبيره است. ممكن است شخصى در خفاء گناه ساده اى را انجام بدهد، بعد شما گناه ساده او را به اسم نهى از منكر در جلوى ديگران بازگو كنيد! اولاً او خجالت مى كشد، كه اين خود يك گناه است. اگر ديگران بفهمند كه او آن گناه ساده را مرتكب شده است، شما يك گناه كبيره مرتكب شده ايد. او يك گناه صغيره كرده بود، اما شما براى انجام تكليف واجب، مرتكب گناه كبيره شديد! پس اگر كسى در خفا گناهى كرد، حتى اگر گناه كبيره هم باشد، اولاً شما حق نداريد كه راز او را فاش كنيد، و به كسى بگوييد. حتى شما حق نداريد راز او را به پدر و مادرش بگوييد. چون آن فرد خجالت مى كشد، آبرويش مى ريزد، و ريختن آبروى مؤمن حرام است. مگر يك مورد كه استثنا شده و آن اين كه راه اصلاح فرد گناهكار منحصراً در اين باشد كه به ديگرى بگوييد. يعنى به هر دليلى اصلاً حاضر نمى شود، دست از گناه خود بردارد، و تنها راه باز داشتن او اين است كه به شخص ديگرى كه مى تواند او را از گناه باز دارد، بگوييد، تا او آرام آرام شخص خلافكار را وادار به اصلاح كند. فقط در اين مورد جايز است گناه شخصى براى ديگرى نقل شود. اما تا ممكن است بايد خود شما در صدد اصلاح او بر آمده، و او را از منكرى كه مرتكب آن مى شود نهى كنيد. اما به گونه اى كه متوجه نشود شما خبر داريد، تا آبروى مؤمن نزد شما نريزد. خداوند ستار العيوب است، و راضى نمى شود كه راز مؤمن براى ديگرى فاش شود، و يا آبرويش بريزد. بسيارى از مردم از اين موضوع غفلت دارند، گمان مى كنند هر كس گناهى را مرتكب شد، مخصوصاً اگر گناه كبيره باشد، بايد افشاگرى كرد، و به مراجع ذى صلاح خبر داد، يا بايد او را تعزير كرد، و يا اگر مرتكب گناهى شده كه حد دارد، بايد او را حد زد. در صورتى كه حتى گناهى كه موجب حد است، افشاى آن به اين سادگى جايز نيست. مگر آن كه چهار نفر به اتفاق يكديگر آن گناه را ببينند، در اين صورت آن چهار نفر حق دارند گناه او را به مراجع ذى صلاح گزارش كنند. اما اگر سه نفر مؤمن مى دانند كه اين فرد مرتكب عملى شده كه موجب حد است، و بروند در محكمه شهادت دهند، اگر نفر چهارم حاضر نباشد، قاضى بايد خود آن سه نفر را حد بزند. اسلام تا اين مقدار خواسته است كه اسرار مردم آشكار نشود و آبروى كسى نريزد. البته اگر رسوايى به جايى رسيد كه چهار نفر عادل با هم ديدند، آن هم به نحوى كه جاى هيچ شبهه اى براى آن چهار عادل وجود نداشته باشد، در اين حالت بايد حد الهى اجرا شود، و نبايد حدود الهى تعطيل گردد. ولى تا ممكن است، بايد اسرار مردم فاش نشود و حتى به خود طرف هم نبايد گفت كه من از گناه تو خبر دارم، تا مبادا او خجالت بكشد. قسم ديگر امر به معروف و نهى از منكر اين است كه فرد گناهكار انسانى لاابالى است. درست است كه الآن در خلوت يك گناهى را مرتكب شده، اما اگر ديگران متوجه عمل او شوند، او احساس شرم و خجالت نمى كند. در مورد چنين فردى مانند كسى كه از گناه خود خجالت مى كشيد، پنهان كارى و حفظ سرّ لازم نيست. اما در عين حال، بايد به نحوى او را از منكر نهى كرد كه كسانى كه خبر ندارند بى جهت مطلع نشوند. بايد محرمانه و به طور خصوصى به او گفته شود. نه اين كه در ميان جمع به او بگويند، تا سرّش فاش شود. گرچه خود آن فرد هم ابايى نداشته باشد، ولى شما نبايد به انتشار فحشا كمك كنيد. در مورد قبل، كسى دوست ندارد ديگران متوجه گناه او شوند، و تجاهر به فسق نمى كند، كارى در خلوت انجام داده، شما هم بايد راز او را پنهان كنيد. در عين حال سعى كنيد به نحوى او را آگاه و متنبه كنيد، با كلى گويى، خواندن حديث يا داستانى كه از آن پند بگيرد، يا او را به مجلس موعظه اى راهنمايى كنيد، به نحوى كه او پند و اندرز بپذيرد، البته به گونه اى كه آبروى او نريزد. اما اگر كسى متجاهر به فسق بود، يعنى عملاً در حضور ديگران گناه مى كند و احساس شرمسارى هم نمى كند. امر به معروف و نهى از منكر در مورد چنين كسى سخت تر از ديگران است. اما در عين حال برخورد با او مراحلى دارد. اين جا ديگر مسأله حفظ سرّ مطرح نيست. لازم نيست در خلوت يا به گونه اى به او گفته شود كه متوجه نشود شما از گناه او خبر داريد. زيرا خود او اين گناه را در مقابل مردم انجام مى دهد، خود او آبروى خودش را ريخته است. شما چيزى را بر آبروريزى او نمى افزاييد. او در حضور مردم از اين كه گناه مى كند باكى ندارد. در اين جا نيز بايد مراحلى را براى امر به معروف در نظر گرفت. اول با قول ليّن، با ادب و احترام و با نرمى، او را موعظه كنيد و از او بخواهيد كه گناه را ترك كند، يا به وظيفه واجب عمل كند. به اصطلاح او را نصيحت كنيد، و آثار دنيوى و اخروى اين عمل را براى او ذكر كنيد تا تشويق شود و گناه را ترك كند. و يا حتى اگر مؤونه ظاهرى براى شما ندارد، غير از تشويق زبانى، تشويق هاى ديگرى براى جذب او انجام دهيد. البته اين كارِ هر كسى نيست، اما كسانى هستند كه متمولند، يا شرايط خاصى دارند كه مى توانند كمك مالى بكنند. مثلاً به او مهمانى بدهند، يا از او پذيرايى كنند، او را به سفرى ببرند. اين تشويق بستگى به نوع گناه و اطلاعاتى كه اشخاص پيدا مى كنند دارد. مرحله اول امر به معروف و نهى از منكر از اين اشخاص در ابتدا با آرامى، نرمى، ادب، ملاطفت و تشويق همراه است. اگر مرحله اول اثر نكرد، مرحله دوم كمى سخت تر است، يعنى در اين مرحله اخم كنيد. رواياتى كه خوانديم، از جمله اين كه: "لَمْ يَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَيْظاً لى قَطُّ"(137) براى اين گونه موارد است. هنگامى كه ديديد با زبان نرم و ليّن نمى پذيرد، عبوس كنيد، با خشم و تندى به او بگوييد، "صُكُّوا بِها جِباهَهَم"(138) در اين مورد بايد با افراد گناهكار همراه با سختى و تندى برخورد كرد. بايد آمرانه مسأله را به آن ها گفت. مصداق قدر متيقن امر به معروف، كه همه معانى امر به معروف در آن جارى مى شود، همين مورد است، كه آمرانه گفته شود. بگويد اين كار را نبايد بكنى. اگر ديديد باز هم گفتار آمرانه تأثير نداشت، مى توانيد او را تهديد كنيد كه اگر كار خود را ترك نكنى تو را به مراجع ذى صلاح معرفى مى كنم. به او بگوييد كه اگر گناه را ترك نكند او را به نيروى انتظامى معرفى مى كنيد. و نيروى انتظامى حق دارد طبق قانون در مورد او عمل كند. حتى گاهى حق دارد او را تعزير يا زندانى كند؛ كه مراحل آن را قانون تعيين كرده است. اما هنگامى كه گناه او را ديديد، ابتدائاً لازم نيست شكايت كنيد. بلكه اگر گفتار نرم اثر نكرد، با زبان تند برخورد شود و اگر آن هم اثر نكرد، تهديد كنيد كه او را به مرجع ذى صلاح معرفى خواهيد كرد. اگر تهديد هم اثر نكرد، در اين صورت، فرد گناهكار را معرفى كنيد. يعنى اين تدريج را در مراحل امر به معروف بايد لحاظ كرد، و بى جهت به كسى تندى، بى ادبى و بى احترامى نكرد. اما اگر كار به جايى رسيد كه ديگر نرمى و ملاطفت اثر نمى كند، بايد تندى كرد. البته اين را هم فراموش نكنيد كه نبايد افراط و تفريط در كار باشد. چون بسيارى از مشكلات ما از افراط و تفريط پيدا مى شود. گاهى از يك طرف بعضى افراط، و از طرف ديگر بعضى تفريط مى كنند. بسيارى از مواقع حوادث عكس العمل كارهاى ديگر است. زيرا گاهى كندروى موجب اين مى شود كه ديگران با تندى عمل كنند، و رفتارهاى نا به جاى برخى باعث مى شود كه اصل يك عملِ معروف انكار شود. ولى اسلام همه چيز را در حد خودش قرار داده است، تا ممكن است بايد با نرمى و ملاطفت رفتار شود. ولى اگر اثر نكرد، نبايد مصالح جامعه فداى اين بشود كه حرف حساب در شخص خلافكار مؤثر واقع نمى شود. بلكه بايد مصالح جامعه حفظ شود. جامعه اسلامى نبايد به گونه اى باشد كه قُبح گناه بريزد، بايد در جامعه اسلامى حريم ها حفظ شود. جامعه اسلامى بايد به گونه اى باشد كه اگر كسى در آن مرتكب گناه شد، خجالت بكشد. اگر به اين ارزش ها عمل نشود، در اين صورت در جامعه اسلامى مشكلات ديگرى پيش مى آيد. به هر حال اين ها هم تقريباً مصاديقى از موعظه است، غير از مرحله آخر كه از قبيل امر است و از حد موعظه خارج مى شود. موعظه اين است كه كسى را با زبان به كار خوب تشويق نمود، فوائد انجام كار خوب يا مضرات ترك آن را برايش بيان كرد. و بالعكس مضرات انجام كارهاى بد را بيان كرد. اين ها موعظه است. پند و اندرز دادن به اين است كه فقط انسان نتايج خوب و بد كارى را براى ديگران بگويد، تا خود افراد تشويق، و علاقه مند شوند، و انگيزه پيدا كنند، تا كار خوب را انجام دهند. اما "امر" به اين معنى است كه "من مى گويم اين كار را بايد انجام بدهى؛ من به عنوان يك فرد مسلمان، به عنوان فردى كه وظيفه دينى خود را در جامعه عمل مى كند، آمرانه به تو مى گويم فلان كار را انجام بده." و اگر من نگويم، ديگرى خواهد گفت. همه مسلمان ها بايد فرد خاطى را امر كنند. در اين مورد جاى اين كه با او صحبت كرد و او را موعظه و نصيحت نمود، نيست. بلكه در يك جمله بايد به او گفت كه بايد اين كار را انجام دهى. اين مصداق قطعى امر به معروف و نهى از منكر است، كه در آن علو و استعلا شرط است. علو و استعلاء، يعنى از موضع بالاتر به طرف مقابل بگويد اين كار را بايد انجام دهى. بعد از اين كه اين مراحل انجام گرفت، اگر باز هم، شخص گناهكار به خلاف خود ادامه داد، در اين صورت مراتب ديگرى پيش مى آيد، و شرايط ديگرى دارد. برخورد اجتماعى با توطئه ها گاهى كارى كه بر خلاف شرع، و بر خلاف مصالح جامعه اسلامى است، به صورت كارى ساده و با انگيزه فردى و از روى جسارت، گستاخى و بى ادبى انجام مى گيرد. و گاهى اين خلاف شرع كار فردى و ساده اى نيست، بلكه اقدامى پيچيده و حساب شده است، كه كسانى آن را برنامه ريزى كرده اند. صرفاً چنين نيست كه يك نفر گستاخى كرده و مرتكب گناهى در مقابل مردم شده است، بلكه نقشه اى در كار است، كسانى آن را طراحى كرده اند كه اسلام و نظام اسلامى شكست خورده، و كارآيى خود را از دست بدهد. مثلاً مى گويند آن قدر كارهاى زشت انجام دهيد كه اين گونه كارها براى مردم عادى شود. اين را از قبل برنامه ريزى كرده اند و ديگر تنها مربوط به يك فسق علنى نيست. بلكه در اين فرض براى اين كه انواع ضررهاى ممكن را به جامعه اسلامى وارد كنند، چنين برنامه ريزى هايى را انجام داده اند. خوب، طبعاً كسانى كه اين كارها را انجام مى دهند، علاقه اى به اسلام ندارند؛ يا منافق هستند و اصلاً از صميم دل ايمانى ندارند، و يا به واسطه گرفتن پول از ديگران مزدور بيگانگان شده اند، و به هر دليلى كه هست مى خواهند حاكميت اسلام را در جامعه از بين ببرند. در اين صورت به روش هاى گوناگون ضررهايى متوجه جامعه مى شود، كه بايد با آن ها مبارزه كرد. اين ضررها ممكن است در قالب يك كار فرهنگى، اقتصادى، هنرى يا اخلاقى و حتى ممكن است يك كار نظامى باشد. در اين جا كار از وظيفه يك فرد، و ار قالب يك امر به معروف و نهى از منكر ساده خارج شده، و در چنين مواردى انواعى از مبارزه واجب مى شود. اين ديگر از موارد امر به معروف و نهى از منكرهايى كه تا به حال با آن ها آشنا بوديم نيست و احكام و مسائل آن را در رساله هاى عمليه ننوشته اند. اما اين قبيل امر به معروف و نهى از منكرها مبارزه با تهاجم است و كار يك فرد نيست و با اين روش ساده كه به شخص خلافكار گفته شود "نكن،" نتيجه نمى دهد. اين تهاجم، كار پيچيده شيطانى، طراحى شده و نقشه دار است، و بايد براى دفع آن متقابلاً طراحى، فكر و سازماندهى كرد، و متناسب با آن كار، طرحى را تهيه كرد كه از اين خيانت جلوگيرى شود. ممكن است اين تهاجم در قالب يك اقدام اقتصادى باشد. داستان تنباكو و موارد مشابه ديگر را همه شنيده ايد. مثال هاى زيادى در اين زمينه وجود دارد كه حتى برخى از آن ها داراى پيچيدگى خاصى است كه فقط اهل فن مى توانند آن توطئه ها را بفهمند. مثلاً يكى از توطئه هايى كه از طريق آن اين روزها دشمنان اسلام مى خواهند ضرر اقتصادى به مسلمانان وارد كنند، پايين آوردن قيمت نفت است. اين كار ساده اى نيست كه من و شما بفهميم چه خيانتى است و چگونه بايد با آن مقابله كرد. اين يك منكر اجتماعى، اقتصادىِ برنامه ريزى و طراحى شده با نقشه هاى جهانى و بين المللى است. حتى يك كشور به تنهايى نمى تواند اين منكر را مرتكب شود، بلكه شياطين از كشورهاى مختلف بايد با يكديگر هماهنگ باشند تا بتوانند چنين ضررى را به مسلمانان بزنند. براى اين كه نفتِ بشكه اى سى دلار مسلمان ها به هشت دلار برسد، شياطين از كشورهاى مختلف چه كارهايى انجام دادند! اين منكر "ضررى" است كه به همه مردم يك كشور بلكه به همه مسلمانان جهان وارد مى شود و بايد با آن مقابله كرد. زيرا با انجام اين منكر برترى كفار بر مسلمانان و بر بازار آنها تثبيت مى شود. "وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرينَ عَلى الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً،"(139) خدا هيچ وقت اجازه نمى دهد كه كافر بر مسلمان ولو در مسائل اقتصادى تفوق و برترى پيدا كرده و مقاصد شوم خود را بر مردم مسلمان تحميل كند. در مورد اين گونه منكرات بايد مسلمانان به صورت دسته جمعى تصميم بگيرند. البته نه يك تصميم ساده، نهى از منكرهايى از اين قبيل احتياج به طراحى و بررسى هاى علمى دارد. بايد ديد از چه راه هايى مى شود با اين توطئه دشمن مبارزه كرد. براى يافتن راه حل مناسب بايد متخصصان ويژه مدت ها فكر، بررسى و طراحى كنند، تا نقشه مؤثرى را تهيه نمايند. زمانى كه راه حل مناسب براى مقابله با اين منكر پيچيده پيدا شد، بايد همه مسلمان ها براى اجراى آن به اين نقشه عمل كنند. گاهى ممكن است راه حل، تحريم اقتصادى يك كالا باشد. مثلاً بگويند اجناس آمريكايى را نخريد. بر همه مسلمان ها واجب مى شود كه اين فرمان را اطاعت كنند. خريد جنس آمريكايى حرام مى شود. ولو همان جنس را بايد از كشور ديگرى با دو برابر قيمت خريد. اما به خاطر مقابله با توطئه خائنانه دشمن كه ضرر آن به همه مسلمان ها وارد مى شود، عمل به اين تحريم به عنوان نهى از منكر بر همه مسلمان ها واجب مى شود. در جامعه اسلامى نهى از منكر تا اين حد نيز گسترش پيدا مى كند. گسترش نهى از منكر در مسائل نظامى خيلى روشن تر است. زيرا دشمن دسيسه هايى مى كند تا در مرزها نفوذ كند، و يا عوامل نفوذى خود را به داخل بفرستد تا ترورهايى را انجام دهند، يا در ارتش و نيروهاى نظامى و انتظامى عوامل نفوذى وارد كنند. و هزاران مسائل اجتماعى پيچيده اى كه متخصصان بايد آن ها را بررسى كنند. به هر حال، در جامعه بايد با گناه مقابله شود، و يگانه راه مقابله با آن اين نيست كه من به تنهايى تصميم بگيرم. بلكه واجب است در درجه اول متخصصان با يكديگر مشورت كرده، طرحى تهيه كنند، بعد دستور اجراى آن طرح از طرف دولت اسلامى به مردم ابلاغ شود. در اين جا عمل به اين طرح بر همه مردم واجب است. وجوب عمل به اين طرح هم به خاطر نهى از منكر و هم به جهت اطاعت از دولت اسلامى است كه به معنى اطاعت از ولىّ امر مسلمين مى باشد. فرض ديگرى كه مى توان تصور كرد اين است كه، ولىّ امر مسلمين يا دولت اسلامى، در منطقه اى وجود ندارد. فرض كنيد در كشورى دولت اسلامى وجود ندارد، يا دولت اسلامى هست، اما در مورد اين مسأله به هر دليل نمى تواند كارى انجام دهد. در اين فرض كه دولت اسلامى وجود دارد، اما نمى تواند جلوى دسيسه اقتصادى دشمن را بگيرد، تكليف مشكل تر است. من نمى خواهم خيلى چيزها را باز كنم. عده اى پول پرست، با تبليغات، با در دست گرفتن سرچشمه هاى اقتصادى و تجارى، معادن و چيزهاى ديگر در داخل كشور دسيسه مى كنند و دولت را در مقابل عمل انجام شده قرار مى دهند. يا حتى در پست هاى دولتى نفوذ مى كنند، وزير يا شورايى كه بايد در موردى تصميم بگيرد، از عناصرى هستند كه براى اسلام دل نمى سوزانند، بلكه به فكر منافع شخصى خود هستند. اگر چنين وضعى پيش آمد كه دسيسه اى عليه اقتصاد، يا عليه مصالح كشور اسلامى يا يك شهر يا يك منطقه صورت گرفت، اگر خود مردم بتوانند براى مبارزه با دسسيسه هاى دشمنان برنامه ريزى كنند، بر آن ها واجب است كه اين كار را انجام دهند. در اين جا بحث آدم كشى مطرح نيست، صحبت اين است كه تصميم گرفته شود با اين توطئه مقابله شود، دشمن را به زانو در آورد، و نقشه او را نقش بر آب كرد. زيرا دولت اسلامى به هر دليل نمى تواند برنامه اى را براى خنثى كردن توطئه اعمال كند. حال، يا از دسيسه ها خبر ندارد، يا از توطئه اطلاع دارد ولى نمى تواند عليه آن اقدامى انجام دهد. شكل ديگرى هم محتمل است و آن اين كه دولت اسلامى با توجه به اين كه در جريان دسيسه هاى دشمنان هست و مى تواند با آن ها مقابله كند، اما اقدامى نمى كند. در چنين شرايطى واجب است كه خود مردم براى رفع خطر از جامعه اسلامى اقدام كنند، طرحى بريزند و براى اجراى آن تصميم بگيرند. اين ديگر تعرض به جان و مال و ناموس مردم نيست. اين اقدام مردم ممكن است موقتاً يك ضرر اقتصادى براى جامعه در برداشته باشد، ولى اين ضرر بعداً جبران خواهد شد. به هر حال اين يك واجب است، اما متأسفانه اين گونه موارد را درست بررسى نكرده، و جوانب آن را به طور كامل موشكافى نكرده ايم و فقط به همان مسائل ساده فردى اكتفا كرده ايم. پس هر گاه خطرى در يكى از زمينه هاى زندگى جامعه اسلامى از ناحيه دشمنان خارجى يا داخلى، متوجه جامعه اسلامى شد، بر مردم مسلمان واجب است كه با استفاده از علمِ عالمان و متخصصان خود و تجربه صاحب تجربه ها، تصميم قطعى براى مقابله با آن خطر بگيرند و نقشه هاى دشمن را خنثى كنند. مقابله با تهاجم فرهنگى يكى از اين قبيل خطرات كه از بقيه مهم تر است، مسأله تهاجم فرهنگى است. البته ما نام آن را تهاجم فرهنگى گذاشته ايم. تهاجم فرهنگى تا حدودى ناشى از ضعف هاى فرهنگى است كه در خود ما و جامعه ما وجود دارد. اما براى اين كه به زبان ديگران سخن گفته باشيم، مى گوييم تهاجم فرهنگى. اما تهاجم فرهنگى يعنى چه؟ يعنى تهاجم به دين. همان طور كه مقام معظم رهبرى فرمودند، دشمنان، ايمان مردم را هدف قرار داده اند. اين شوخى نيست، بلكه سخنى است از كارشناسى كه اين گونه مسائل را از هر كسى بهتر مى فهمد. در چنين شرايطى بنده بگويم من دنبال نماز و درسم هستم! چه كار به اين كارها دارم! و ديگرى هم همين طور، كارى نداشته باشد! و دولت هم به يك صورت ديگرى عمل كند، و ملت هم به دنبال كار خودش باشد! جناح هاى مختلف هم مشغول درگيرى هايى بين خود باشند، و ديگر كسى توجه به دسيسه دشمن نداشته باشد! هر چه رهبر مسلمانان فرياد بزند كه فكرى براى تهاجم فرهنگى بكنيد، فكرى براى دانشگاه ها بكنيد، دانشگاه هاى ما هنوز اسلامى نيست، گوش شنوايى در كار نباشد، و كسى توجه نكند. دولت، اسلامى است، ولىّ فقيه هم در رأس نظام اسلامى قرار دارد، اما كسانى كه بايد مجرى اوامر او باشند دستورات او را اجرا نمى كنند. آيا مسلمان ها اين جا بايد دست روى دست بگذارند و تماشا كنند؟ نبايد حرفى بزنند، كه مبادا كار آن ها "خشونت" ناميده شود؟ آيا بايد تساهل و تسامح را اعمال كنند؟ بعد از اين كه مقام معظم رهبرى اين همه تأكيد مى كنند كه شبيخون فرهنگى است، دشمن در حال غارت فرهنگ و دين شما است، ايمان جوان هاى شما را هدف قرار داده است، ديگر چه بايد گفت؟ آيا ما باز هم نبايد هيچ احساس وظيفه اى بكنيم؟ مثلاً اگر شما در خانه خود نشسته باشيد، ناگهان كسى در محله شما فرياد بزند كه سيم هاى برق اتصالى پيدا كرده، مواظب باشيد، اگر كسى - مثلاً - دست به سيم يا كليد برق بزند، خانه اش آتش مى گيرد. يا باران آمده و در كوچه ها سيل راه افتاده است، شما هم در خانه و در بستر گرم، آرام خوابيده ايد ، ناگهان كسى با صداى گوش خراشى فرياد بزند سيل آمده، از خانه هاى خود بيرون برويد، در اين صورت شما چه كار مى كنيد؟ اول ممكن است بلند شويد و حتى در حالى كه خواب آلود باشيد، بگوييد اين موقع شب چه كسى فرياد مى زند؟ و مجدداً بخوابيد. اما زمانى كه چند بار اين فرياد را شنيديد و از خواب بيدار و كاملاً هوشيار شديد، مى بينيد آب همه جا جارى است، در اين موقع است كه مسأله را جدى مى گيريد، بعد از آن، از كسى كه فرياد مى زد، تشكر هم مى كنيد. به او مى گوييد عجب خدمت بزرگى به ما كردى، وگرنه خانه ما خراب مى شد، و بچه هاى ما خفه مى شدند. يا آتشى آمده و محله اى آتش گرفته است، اگر كسى داد زد "آتش" و شما را نيمه شب از خواب بيدار كرد، بعد متوجه شديد كه چه خدمت بزرگى به شما كرده است، آيا نسبت به او اعتراض مى كنيد يا از او تشكر مى كنيد؟ اما ما نسبت به امور معنوى اين گونه نيستيم. امور مادى را خوب مى فهميم، اگر كسى ما را نسبت به خطر آمدن زلزله، آتش، سيل، و يا بمباران متوجه كرد، خوب مى فهميم. و اين هشدارها براى ما خيلى ارزش دارد. و از هشدار دهنده تشكر هم مى كنيم. اما اگر كسى نسبت به امور معنوى هشدار بدهد، با اين كه مى فهميم كه او دوست و خير خواه ماست، از سر دلسوزى فرياد مى زند، ولى از او استقبال نمى كنيم. حتى مى گوييم چرا خشونت به خرج مى دهى! آرام حرف بزن! چطور هنگامى كه زلزله يا سيل آمد و آن فرد فرياد زد، نگفتيد آقا آرام حرف بزن؟ اگر هنگام خطرها آرام سخن بگويند كه كسى بيدار نمى شود. اين خطرهاى معنوى را كه دائماً مى گويند و مى نويسند، باز من و شما هيچ متوجه نمى شويم. شايد اگر فرياد بزنند در بعضى اثر كند، وگرنه، ما نسبت به خطرهاى معنوى حساس نيستيم. منظورم از "ما" فقط همين حزب اللهى ها و مومنان نيست. اصلاً طبيعت بشر بيش تر با امور حسى انس دارد. آنچه را كه فراتر از حسيات او باشد زود باور نمى كند. وقتى كه به ما مى گويند در معرض غارت دين هستند، مى گوييم كو؟ چيزى را كه نبردند! اگر مال ما را ببرند، زود مى فهميم. اما اگر بگويند دين ما را بردند، مى گوييم خير، ما كه نماز مى خوانيم، روزه هم مى گيريم، دين ما را كجا بردند؟ اما اگر به خوبى دقت كنيم، مى بينيم كه ايمان سال گذشته ما با ايمان امسال ما فرق مى كند. سال گذشته ما به خدا و پيامبرصلى الله عليه وآله يقين داشتيم، اما امسال شك داريم. امسال گاهى به ذهن ما مى آيد كه نكند اين حرف هاى آخوندها درست نباشد؟ بالاخره كسانى هم كه حرف هاى ديگرى بر خلاف گفته هاى روحانيون مى گويند درس خوانده اند، دانشگاه رفته اند، در دانشگاه هاى لندن درس خوانده اند، لابد چيزى مى فهمند كه اين مطالب را مى گويند، و شايد بهتر از آخوندها مى فهمند. دين ما به اين صورت آرام آرام رنگ مى بازد، ناگهان انسان نگاه مى كند، و مى بيند ديگر از دين چيزى باقى نمانده است. كسى كه بيدار و نسبت به مسائل حساس، و داراى شامه قوى است، وقتى دشمن از دور مى آيد مى فهمد دشمن براى چه كارى مى آيد. حركات دشمن را مى تواند ارزيابى كند، مى تواند حدس بزند كه دشمن چه چيزى را هدف قرار داده است، و الان مشغول چه كارى است. اما ديگران كه از دسيسه هاى دشمن غافل هستند، هر اندازه هم كه به آن ها بگويند، باور نمى كنند. به هر حال اين هم نوعى نهى از منكر است. خطرهايى كه متوجه جامعه اسلامى است، نه از طرف يك نفر است، و نه دفع آن با يك نفر ميسر است. اين منكرها داراى طرح هاى پيچيده اى است، و خطرهاى بزرگى را متوجه جامعه مى كند، و مبارزه و مقابله با آن ها به برنامه ريزى احتياج دارد، بايد متخصصان شيوه برخورد با آن ها را طراحى كنند، ديگران هم به ايشان حسن ظن داشته باشند، و از فريادهاى فريادگران با حسن نيت استقبال كرده و آن ها را بپذيرند. در غير اين صورت دود آن به چشم خود انسان مى رود. فردا فرزندان همين جامعه بى ايمان مى شوند، زمانى كه بچه ها بى ايمان شدند آثار بد اخلاقى بر آن مترتب مى شود، در آينده مبتلا به مواد مخدر و ايدز مى شوند، جنايتكار مى شوند، باند قاچاق تشكيل مى دهند. انحطاط فرهنگى اين نتايج را به بار خواهد آورد. "لَهُمْ عَذابٌ فى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَقٌّ"(140) اين عذاب دنيوى آن ها است، متلاشى شدن خانواده ها، اختلاف دائمى زن و شوهرها، بد تربيت شدن بچه ها، عادات زشت، اعتياد به مواد مخدر و هزاران درد بى درمان ديگر كه گفتنى نيست. اگر ايمان رفت، به دنبال آن اين مشكلات خواهد آمد. اگر مى خواهيد جامعه به اين سرانجام منتهى نشود، بايد از اول جلو آن را بگيريد، نسبت به مسائل فرهنگى حساس باشيد. نگوييد همه چيز در سايه اقتصاد حل مى شود، بعضى از اين دردها از اقتصاد برمى خيزد. بسيارى از مفاسد اجتماعى به وسيله پولدارها اجرا مى شود. كسانى كه حرص مال اندوزى پيدا مى كنند، و بيش از حد نياز خود، ثروت دارند، اما باز مى خواهند ثروت بيش ترى بيندوزند؛ آن ها دست به اين حركات مى زنند. همه اين مفاسد از فقر نيست، كسانى كه فكر مى كنند معضلات اجتماعى با حل شدن مسائل اقتصادى مرتفع مى شود، سخت اشتباه مى كنند. البته مسائل اقتصادى را هم بايد در جاى خود مورد توجه قرار داد. گاهى فقر اقتصادى و نابسامانى اقتصادى به اين انحرافات كمك مى كند، اما آن ها علت تامه نيست. راه حل آن هم فقط حل مشكل اقتصادى نيست. درست است كه بايد مشكل اقتصادى را حل كرد، اين وظيفه جامعه اسلامى و دولت اسلامى است. اما يگانه وظيفه دولت اسلامى حل مشكلات اقتصادى نيست؛ بلكه اولين وظيفه، حفظ دين، حفظ اخلاق، حفظ معنويات و حفظ ارزش هاى معنوى است. بعد از آن حفظ ارزش هاى ديگر لازم است. البته منظور تقدم و تأخر زمانى نيست، بلكه اين تقدم و تأخر از لحاظ رتبه است. متأسفانه مدتى است به دلايلى، با بيانات، و مقالاتى، به وسيله رسانه ها به ما تلقين كرده اند كه اگر مسائل اقتصادى حل شود، همه چيز درست مى شود. خير، اين گونه نيست. كسانى كه اين حرف ها را مى گويند خودشان را گول مى زنند. شما گول نخوريد. رفاه اقتصادى حلّال همه مشكلات نيست. معروف است كه مرفه ترين كشورها در دنيا آمريكاست. درآمد سرانه آن از ساير كشورها بيش تر است، رشد اقتصادى آن ها از همه كشورها بيش تر است. لااقل يكى از كشورهاى پيشرفته از لحاظ اقتصاد، آمريكا است. آيا اين كشور مشكلات اخلاقى و اجتماعى ندارد؟ بر اساس آنچه در مطبوعات خود آمريكا گفته مى شود، در هر چند ثانيه يك جنايت واقع مى شود، بچه هاى دبستانى آن ها بايد با اسكورت به مدرسه بروند، در تمام دبيرستان هاى آمريكا پليس مسلح وجود دارد. با وجود همه اين ها روزى نيست كه در مدارس جنايت واقع نشود. آيا اين مشكلات اخلاقى، اجتماعى با پول حل مى شود؟ آيا آن ها پول كم دارند؟ البته من نمى خواهم انكار كنم كه بسيارى از مشكلات اجتماعى در اثر فقر ايجاد مى شود، يا حداقل، فقر آن را تشديد مى كند. اما اين گونه تصور نكنيد كه اگر مسأله فقر حل شد همه چيز حل مى شود. گاهى در اثر پول فراوان بلاهاى جديدى پيدا مى شود.

قسمت چهارم

جهاد و شهادت طلبى براى بيدار كردن جامعه به هر حال اين هم نوعى نهى از منكر است. خوب، اگر افرادى و يا دولت اسلامى نسبت به آن اقدام كردند، يا دولت و مردم به كمك هم اقدام كردند، يا اگر دولت اسلامى نتوانست يا اصلاً دولت اسلامى نبود و خود مردم مسلمان اقدام كردند، و اين مشكلات را حل كردند، و با دشمنان اسلام مبارزه كردند، و نقشه هاى آن ها را نقش بر آب كردند، نعم المطلوب. اما اگر هيچ اقدامى صورت نگرفت، اين جا وظيفه مسلمانان است كه با اين منكرات مقابله كنند. اما آيا هميشه همه مسلمان ها وظيفه شناس هستند؟ آيا مى شود روزى مردم مسلمان در انجام وظايف اسلامى خود كوتاهى نكنند؟ مگر ما در تاريخ نمونه هايى از بى وفايى مسلمان ها نداشتيم؟ آيا تصور اين كه ممكن است اكثريت قريب به اتفاق مردم مسلمان در انجام وظايف اسلامى خود كوتاهى كنند، فرض مُحالى است؟ مصداق آن را همه مى دانيد. از زمان شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام تا زمان شهادت سيدالشهداءعليه السلام، بيست سال طول كشيد. در طول اين مدت سيدالشهداء(ع) در مدينه چه مى كرد؟ آيا كسانى كه حاكم بودند، بت پرست يا منكر خدا بودند؟ آيا در ظاهر، پيامبرصلى الله عليه وآله و احكام دين را انكار مى كردند؟ خير، اصلاً اين گونه نبود، آن ها خود را خليفه رسول اللّه(ص) مى دانستند، نماز مى خواندند، امام جمعه بودند، منتهى گاهى نماز جمعه را روز چهارشنبه مى خواندند! گاهى هم در حال مستى، امامت جماعت مى كردند! آنچه مسلّم است، آن ها نماز مى خواندند. حتى روز عاشورا عمر بن سعد اول نماز خواند بعد گفت: "يا خَيْلَ اللَّهِ اِرْكَبى وَ بِالْجَنَّةِ أَبْشِرى."(141) مردمى كه در زمان سيدالشهداء(ع) زندگى مى كردند همه نماز مى خواندند، و ادعاى مسلمانى مى كردند. به اصطلاح حكومت، حكومت اسلامى بود. اما سيدالشهداء(ع) بيست سال خون دل خورد، و نمى توانست بگويد اين حكومت ناحق است. مگر به افراد معدودى در گوشه و كنار، و در خفا، به صورت سرّى، خصوصى، و محرمانه. حتى وقتى خبر مرگ معاويه را آوردند، در ظاهر حضرت(ع) به حاكم مدينه تسليت گفت. وضع اين گونه بود. آيا در زمان ساير ائمه اطهارعليهم السلام، زمان حضرت موسى بن جعفرعليه السلام، امام صادق(ع)، و ديگران صريحاً مى توانستند به مردم بگويند اين حكومت ها باطلند؟ پس چرا آن بزرگواران عليهم السلام را زندان مى كردند؟ چرا ايشان را به شهادت مى رساندند؟ آيا خلفا به نام كفر حكومت مى كردند؟ يا اين كه منكر خدا بودند؟ اگر هم منكر خدا بودند اظهار نمى كردند، و به نام خليفه رسول الله(ص) حكومت مى كردند، اين داستان را حتماً همه شنيده ايد، همه مرثيه خوانها مى خوانند كه هارون الرشيد هنگامى كه مى خواست حضرت موسى بن جعفر (ع) را زندانى كند، به مرقد پيامبر(ص) آمد و عذر خواهى كرد، گفت يا رسول الله(ص) من فرزند تو را زندانى مى كنم، براى اين كه مصلحت جامعه اسلامى تأمين شود! براى اين كه امنيت در جامعه ايجاد شود! براى اين كه اختلاف در جامعه نيفتد! از پيغمبر(ص) عذرخواهى مى كرد! (142) اين گونه نبود كه همه اين حكومت ها حكومت كافر و مشرك باشند. خوب، با اين موارد چه بايد كرد؟ گاهى شرايط به گونه اى است كه مى توان با فعاليت هاى فرهنگىِ متفرق و پنهانى، اصل دين مردم را حفظ كرد؛ به اميد اين كه روزى معرفت و سطح فرهنگ آن ها رشد پيدا كند، و بتوانند كارهاى مهم ترى انجام دهند. تقريباً از امام سجادعليه السلام به بعد به دلايل مختلفى، تمام ائمه عليهم السلام چنين برنامه اى داشتند. چون عده اى مسلمان تربيت شده بودند، و به بركت خون سيدالشهداء(ع) حق را شناخته، بر اساس فرهنگ اسلامى تربيت شده، و در اطراف بلاد اسلامى پراكنده مى شدند، تمام امامزاده هايى كه پيرامون ما در بلاد خراسان، مازندران، و جاهاى ديگر هستند، همين مسلمانانى بودند كه تربيت شده خاندان امامت بودند، و مردم را هدايت مى كردند. غالب ايشان از بيت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بودند. در اين شرايط بايد به همين كارهاى فرهنگى اكتفا كرد. چون توان فعاليت ديگرى نيست، تنها كارى كه مى توان انجام داد اين است و اطمينان هم هست كه اصل دين از بين نمى رود. اما قسمتى از فرمايش امام حسين(ع) كه در منى به آن نخبگان فرمودند اين بود: "من مى ترسم اصل حق گم شود" صحبت تنها مسأله يك حكم و دو حكم شرعى نيست، فكرى بكنيد، من مى ترسم اصل حق گم بشود و مردم نتوانند حق و باطل را تشخيص بدهند، راه ديگرى براى تشخيص حق و باطل وجود نداشته باشد! اين شرايط، كار خاص ديگرى را مى طلبد، نه با فعاليت هاى تبليغى و نه با پول، نمى توان اقدامى انجام داد و نه مى توان جنگ نظامى سامان داد، جبهه حق طرفدار ندارد، قدرت در دست جبهه باطل و ثروت در اختيار آن هاست. آنچنان تبليغات كرده اند و از مردم زهر چشم گرفته اند، كه كسى توان نفس كشيدن ندارد. دائم مخالفان را دار زدند، يا ترور كردند؛ نه كسى جرأت قيام يا حركت دارد، نه ديگر نيرو و توان براى كسى مانده است. در اين شرايط بايد شوك ديگرى به جامعه وارد شود. چه كارى از يك نفر يا از يك گروه كوچك براى جامعه بزرگ اسلامى بر مى آيد؟ تبليغات هم تأثيرى نداشت چون تمام ابزار آن در اختيار امويان بود و فقط عده محدودى فرياد امام(ع) را مى شنيدند. سيدالشهداء(ع) با حنجره خود چقدر مى تواند فرياد بزند؟ صداى خود را به چند نفر مى تواند برساند؟ البته اگر اجازه صحبت كردن به امام(ع) مى دادند، كه در طول بيست سال به آن حضرت چنين فرصتى نيز ندادند و ايشان مى بايست آرام، پنهانى و در خفا با ياران و اصحاب خود صحبت كند. در اين شرايط چه بايد كرد؟ همان كارى را كه حسين عليه السلام كرد، شوكى در جامعه اسلامى به وجود آورد كه تا قيام قيامت اثر خود را خواهد داشت، اين لرزه باقى خواهد ماند و آرام نخواهد گرفت؛ اقدامى كه نمى توان آن را تحريف كرد، و نمى شود تفسير غلطى براى آن آورد. چه بگويند؟ هر آيه محكمى در قرآن باشد، مى توانند آن را تحريف و به اشتباه تفسير كنند. يا به قول امروزى ها براى آن قرائت جديدى بياورند! اگر حديث باشد، مى توانند بگويند دروغ بوده و جعلى است، از اسرائيليات است، يا در نهايت بگويند اين قرائت شماست! و براى آن قرائت ديگرى هم هست! به مراجع هم مى گويند شما فهمتان را مطلق نكنيد، قرائت هاى ديگرى هم هست! اما با حركت سيدالشهداء(ع) چه مى توانند بكنند؟ آيا تفسير ديگرى دارد؟ جز اين كه گروهى پاكباز در راه خدا و براى احياى دين جان خود و عزيزانشان را فدا كردند؟ تا حالا هيچ مورخى، هيچ انسان منصفى تفسيرى غير از اين براى داستان كربلا كرده است؟ بله، امروز ممكن است كسانى باشند كه قرائت هاى جديدى از داستان كربلا داشته باشند! العياذ باللّه، بگويند حسين(ع) بى خود كرد! واقعه كربلا عكس العمل خشونت جدش بود! يزيدى ها تقصيرى نداشتند، جد حسين(ع) پدر آن ها را كشته بود، آن ها هم در كربلا فرزندان پيامبرصلى الله عليه وآله را كشتند! اين شيطانى ترين تفسيرى است كه تا به امروز از حماسه كربلا شده است، و تاكنون اين گونه تعابير سابقه نداشته است. دوست و دشمن، مسلمان و كافر، مشرك و بت پرست، همه در مقابل داستان كربلا سر تعظيم فرود آورده اند. اين گونه بود كه حسين(ع) مصباح الهدى شد، اين چراغ فروزانى است كه هرگز خاموش نمى شود. عليه آن هيچ كارى نمى توان كرد. اين شوك باعث شد كه جامعه اسلامى نجات پيدا كند. اين هم مصداق ديگرى براى نهى از منكر به معناى عام است. اگر كسى سؤال كند آن جا كه حضرت عليه السلام فرمودند: "أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهى عَن الْمُنْكَر"(143) آيا به هدف خود رسيدند؟ جواب اين است كه بله، آنچه را اراده داشت، انجام داد و به نتيجه هم رسيد. نتيجه اين اقدام چه بود؟ اين كه مردم بتوانند حق و باطل را بشناسند. اصل وظيفه انبيا و اولياى خدا، هدايت است؛ بعد از هدايت اگر خود مردم حاضر شدند رهبرى آن ها را بپذيرند در اين صورت حكومت هم تشكيل مى دهند. تشكيل حكومت وظيفه آن ها است، اما در صورتى كه مردم كمك كنند؛ همان طور كه اميرالمؤمنين(ع) در خطبه شقشقيه فرمود: "لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِر"(144) زمانى كه مردم حضور پيدا كرده، و كمك كردند من هم به وظيفه ام قيام مى كنم. اما اگر حاضر نشدند وظيفه تشكيل حكومت ساقط است، اما وظيفه هدايت باقى است، هدايت گرى وظيفه انبيا و اوليا و كسانى است كه در غيبت آن ها نقش هدايت را بر عهده مى گيرند. "اَلْعُلَماءُ وَرَثَةُ الْاَنْبياء"(145) اين وظيفه هميشه هست، و از دوش هيچ كس در هيچ حالى برداشته نمى شود. اگر هيچ راه ديگرى نبود، بايد مردم را با شهادت هدايت كرد، تا بفهمند. بايد بگويند چرا اين پيرو امام حسنى عليه السلام حاضر شد كشته شود؟ اگر انصاف داشته باشند حلاجى و تحليل مى كنند، بررسى مى كنند، و به اين نتيجه مى رسند كه به خاطر وظيفه دينى خود اين كار را كرد. برچسب ها و تهمت ها دروغ بود. پس ممكن است نهى از منكر چنين مصداقى هم داشته باشد. اما اولاً موارد آن نادر است. ثانياً آگاهى زيادى مى خواهد كه شخص تشخيص بدهد چنين وظيفه اى دارد، خيلى فداكارى مى خواهد كه از همه چيز بگذرد، كلاه شرعى براى كارهاى خود درست نكند، و براى ترك امر به معروف و نهى از منكر بهانه تراشى نكند. چنين شخصيتى به ندرت پيدا مى شود، ولى به هر حال خدا حجت را براى ما و شما تمام كرده، اگر هيچ كس نبود حسين بن على عليه السلام بود. اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أَبا عَبْدِ اللَّه، بِأَبى أَنْتَ وَ أُمّى؛ جان هاى ما، پدر و مادرهاى ما، فرزندان ما، فداى تو اى حسين(ع)! كه چراغ هدايت را در اين جهان افروختى و تا جهان برپاست هرگز خاموش نخواهد شد. بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. به بركت نام سيدالشهداءعليه السلام چند شب در اين عزاخانه حسينى توفيق پاسخ به بعضى از سؤال ها درباره داستان عاشورا، و نيز مطالبى در حد توان و فهم گوينده و اقتضاى مجلس به عرضتان رسيد. مناسب است در اين جلسه، مباحث گذشته را جمع بندى و نتيجه گيرى كنيم. سلسله بحث ها به اين جا منتهى شد كه يكى از اهداف سيدالشهداء(ع) از اين قيام همانگونه كه خود حضرت(ع) تصريح فرمودند، امر به معروف و نهى از منكر بود. سعى ما اين بود كه معانى امر به معروف و نهى از منكر را توضيح دهيم و بررسى كنيم كه به كدام معنا، قيام سيدالشهداء(ع) نوعى امر به معروف و نهى از منكر بوده است؟ و در چه شرايطى ممكن است امر به معروف و نهى از منكر به اين صورت واجب شود؟ حاصل جواب هم اين بود كه اگر توطئه هاى پيچيده اى در جامعه براى محو حقيقت اسلام، گمراه كردن مردم و از بين بردن حكومت اسلامى و حكومت حق وجود داشته باشد و راه هاى عادى و متعارف، اعم از اقدامات فردى و كارهاى اجتماعى، براى حل مشكلات سودى نبخشد، و فقط اين راه باقى بماند كه با قيامى شهادت طلبانه، مظلوميت و حقانيت ثابت بشود، اين روش متعين خواهد بود. و اگر شرايطى پيش بيايد كه نشان دادن راه حق و تلاش براى برقرارى نظام اسلامى متوقف بر چنين كارى باشد، باز هم چنين حركتى لازم خواهد بود. البته قيام سيدالشهداءعليه السلام چنان بركتى داشت كه بعيد است در طول تاريخ اسلام مجدداً چنين شرايطى پيش بيايد و به اندازه اى فضاى جامعه اسلامى تيره و تار بشود كه شناختن حق ميسر نباشد. بحمد اللّه بعد از قيام سيدالشهداءعليه السلام شرايطى فراهم شد كه ساير ائمه اطهارعليهم السلام بتوانند حقايق اسلام را در اقطار كشورهاى اسلامى تبيين كنند؛ شاگردانى براى تبليغ، ترويج و تعليم معارف اسلامى بپرورانند، يارانى را براى انجام حركت هاى ارشادى و احياگرانه در بلاد مختلف بپرورانند و ديگر به چنين حركتى چون قيام سيدالشهداء(ع) در زمان بقيه ائمه عليهم السلام نيازى نبود، انشاء اللّه بعد از اين هم نيازى نخواهد بود. ولى به هر حال مسائل كلى، تابع وجود يا كثرت مصاديق نيست، بلكه حكم آن با وجود يك مصداق مشخص مى شود. البته گرچه بعيد است چنين قيامى با اين وسعت و با اين خصوصيات ضرورت داشته باشد، اما ممكن است گاهى قيام هاى محدودترى ضرورت پيدا كند. در فرمايشاتِ امروز مقام معظم رهبرى هم اشاره به امكان چنين چيزى بود،(146) حتماً كسانى كه شنيدند، اين مسأله را متوجه شدند. به هرحال، اين مسأله اى است كه بايد به آن توجه داشت؛ زيرا آمادگى جامعه اسلامى براى برخورد با دشمنان، امكان نفوذ و موفقيت آن ها را كم مى كند. اما اگر روزگارى به خواب خرگوشى فرو رفته و به صورت هاى مختلف تحت تأثير تبليغات دشمنان قرار بگيريم و غيرت دينى را از دست بدهيم، آن وقت دشمنان طمع مى كنند و شايد باز شرايطى پيش بيايد كه احتياج به چنين حركت هاى شهادت طلبانه اى پيدا كنيم. به همين مناسبت بحث نسبتاً طولانى اى درباره امر به معروف و نهى از منكر عرض كردم و گفتم امر به معروف به معناى عام آن شامل چند عنوان ديگر نيز مى شود كه يكى از عناوين كلى آن مى تواند عنوان "تعليم" باشد، يكى ديگر از عناوين كلى آن ممكن است "موعظه" باشد، و بالاخره مى رسد به جايى كه يكى از عناوين آن مى تواند "جهاد" باشد. وظيفه حكومت و جامعه در زمينه آموزش احكام و مسائل در مورد تعليم عرض كردم، كه مى تواند سه شاخه داشته باشد: تعليم جاهل، تنبيه يا تذكر غافل و ارشاد ضال. صورت اول اين است كه كسى در جامعه اسلامى از معارف بهره اى ندارد، و هنوز براى او شرايطى فراهم نشده است كه معلومات لازم در مورد دين را كسب كند كه بايد او را تعليم داد. اين يكى از مراحلى است كه مى تواند از مصاديق امر به معروف باشد. البته باز تأكيد مى كنم، به معناى عام آن. معناى دوم اين است كه كسى به مسأله علم دارد، اما در شرايطى واقع شده كه اصلاً از اين كه چنين حكمى و چنين مسأله اى وجود دارد و چنين تكليفى هم براى او هست دچار غفلت شده است. به هر حال، موضع گيرى ها و جهت گيرى هاى انسان تابع ذهنيات او است، اكثر ذهنيات ما هم تابع شرايط محيط است، از ديدنى ها و شنيدنى ها بيدار مى شويم، توجه انسان به مسائل غالباً تابع شرايط محيط است؛ اگر محيط آلوده، تاريك، و فاسد باشد، ممكن است بسيارى از مردم از تكاليف خود غافل بشوند و اگر از ايشان سؤال شود كه در اسلام فلان تكليف وجود دارد، مى گويند بله، اما از اين كه خودشان چنين تكليفى دارند و بايد انجام بدهند غافلند، در اين مورد امر به معروف و نهى از منكر "تذكر دادن به غافل" مى شود، يا تنبيه به معناى لغوى آن، يعنى بيدار كردن. سوم "ارشاد ضال"، يعنى كسى كه معرفت صحيح ندارد ولى خيال مى كند كه شناخت لازم را دارد، جاهل مركب است، گمان مى كند وظيفه خود را مى داند، ولى اشتباه مى كند؛ ارشاد و راهنمايى چنين كسى به اين كه تو اشتباه مى كنى، و اگر چنين تصور مى كنى كه وظيفه تو اين است يا به اين شكل بايد انجام بگيرد، خطا مى كنى و به اين صورت نيست، راه صحيح چنان است، مقصد صحيح چنين است؛ اين ارشاد ضال است، ارشاد كسى كه گمراه است. اين سه وظيفه كه همه از قبيل تعليم است. تعليم هم گاهى به صورت فردى است، هر كس در خانواده خود چنين مسؤوليتى را دارد كه نسبت به فرزندان و اهل بيتش، اگر جاهلى باشد، اگر ضالى باشد يا اگر غافلى باشد، او را تعليم داده، ارشاد كند، "قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْليكم ناراً وَقُودُها النَّاسُ وَ الْحِجارَة."(147) انسان همان گونه كه مكلف است خود به وظايف شخصى اش عمل كند، مكلف است كه به خانواده، نزديكان و كسانى كه تحت تأثير فكر او هستند آموزش بدهد. اين وظيفه در سطح بالاتر - براى عالمان و كسانى كه در اين گونه مسائل تخصص دارند، تكليفى است سنگين تر، وسيع تر و عميق تر كه در جامعه بايد اين وظايف را انجام دهند؛ و زمانى كه جامعه به وسيله نهادهاى مختلف اداره مى شود، بايد نهاد خاصى براى اين كار در نظر گرفته شود. مى دانيد كه در جوامع سابق كه به صورت ساده اداره مى شد اين وزارتخانه ها و تقسيمات به صورت امروزى نبود، مثلاً در صدر اسلام، اگر براى جايى والى مى فرستادند، حداكثر سه نفر را مى فرستادند، معمولاً آنچه بنده از تاريخ به خاطر دارم، يكى شخص والى و حاكم، ديگرى معلم و قارى، كسى كه قرآن را بلد بود و به ديگران تعليم مى داد، عالم بود و در معارف و احكام به او مراجعه مى كردند، يكى هم خزانه دار بود كه اموال را جمع آورى مى كرد و حساب آن را داشت. اين سه نهاد بود، كم كم پس از آن كه روابط جامعه پيچيده و گسترده شد، تعداد اين نهادها نيز اضافه شد تا جايى كه امروزه مى بينيد كه كابينه ها و دولت ها از بيست تا سى وزارتخانه تشكيل مى شود. در شرايط فعلى كه ما زندگى مى كنيم حداقل سه وزارتخانه، آموزش هاى سه گانه را به عهده دارند، وزارت آموزش و پرورش كه در كنار سواد آموزى و علوم متعارف مادى و دنيوى موظف است آگاهى هاى دينى را به كودكان ارائه كند، البته اگر نظام اسلامى باشد، و بايد انصاف داد كه در بين نهادهاى ما وزارت آموزش و پرورش، حتى در زمان رژيم گذشته از بهترين نهادهايى بوده كه به اين جامعه خدمت كرده است؛ امروز هم شايد در حدى كه بنده اطلاع دارم، يكى از بهترين وزارتخانه هاى ما همين آموزش و پرورش باشد. اين امر دلايلى هم دارد، از جمله اين كه عمده كارمندان آن كه آموزگاران و دبيران هستند، از طبقه متوسط و معمولى هستند، از همين فرزندان شما هستند كه با محافل دينى سر و كار دارند و انديشه دينى شان محكم است. به همين دليل هنگامى كه به مدرسه مى روند احساس مسؤوليت مى كنند. به جز آموزش و پرورش، وزارت آموزش عالى هم بخشى از مسؤوليت آموزش جامعه را در دانشگاه ها عهده دار است؛ همچنين وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، كه عنوان ارشاد اسلامى گوياى اين وظيفه است. متأسفانه عملكرد اين دو وزارتخانه در حد مطلوب نيست و على رغم اين كه مقام معظم رهبرى درباره وزارت آموزش عالى چند سال است كه صريحاً گفته اند شما بايد دانشگاه ها را اسلامى كنيد، كار جدى اى انجام نشده است، و شايد به اين دليل باشد كه بعضى مسؤولان آن، اراده جدى براى اين كار نداشته باشند؛ كه البته اين امر هم دلايلى دارد. از جمله اين كه كه بسيارى از استادان دانشگاه ها و حتى اداره كنندگان اين نهاد تحت تأثير فضاى خارج هستند، چند سالى را در اروپا گذرانده اند و يا زير دست اروپا رفته ها بوده اند، خُلق و خوى، فرهنگ و معلومات آن ها بيش تر به فرهنگ كفر نزديك است تا به عالم اسلام؛ طبعاً كسانى هم كه زير دست اين گونه افراد بزرگ شوند، ديگر بهتر از خود آن ها نخواهند بود. به هر حال كار اين دو وزارتخانه ناقص است. وزارتخانه ارشاد هم كه به قول معروف طشتش از بام افتاده است و همه مى دانيد كه وضعيت آن چگونه است و آنچه بسيار جاى تأسف دارد اين است كه بعضى از مسؤولان اين نهاد تصريح كرده اند كه اصلاً با دين سر و كارى ندارند و اسم ارشاد اسلامى را هم فقط يدك مى كشند، يعنى تعارف است وگرنه كار اين وزارتخانه همان كار وزارت فرهنگ و هنر زمان شاه است! مى گويند: ما كارى با دين مردم نداريم! ما فرهنگ ملى و فرهنگ باستانى و رقص و آواز و اين قبيل مسائل را بايد ترويج كنيم! زبان فارسى و فرهنگ ملى ايرانى را در كشورهاى ديگر بايد رواج دهيم! كارى به اسلام نداريم! تصريح كرده اند؛ اگر هم تكذيب مى كنند، من مورد خاص اين گفته ها، تاريخ، شنوندگان و مخاطبين آن را مى دانم، و به ايشان عرض خواهم كرد. به هر حال، اين سه نهاد در جامعه ما بايد به مسائل آموزش و پرورش جوانان اهتمام داشته باشند كه يكى از آن ها نسبتاً عملكرد خوبى دارد، ولى دو وزارتخانه ديگر هيچ مطلوب نيست و يكى از آن ها هم بسيار بد است. خوب، حالا كه اين سه نهاد به وظيفه اجتماعى خود عمل نمى كنند، مردم چه بايد بكنند؟ صرف نظر از اين كه ما به اصطلاح امروزى ها، به عنوان يك شهروند وظيفه اى در مقابل دولت و حقى بر حكومت داريم، اما خود ما چه بايد بكنيم؟ اگر آن ها عمل نكردند، ديگر مردم وظيفه اى ندارند؟ اگر فرصت بود بيش تر توضيح مى دادم كه اصولاً اين وظايف بر عهده خود مردم است و در شرايط پيچيده اجتماعى امروز است كه به دولت منتقل شده است. اين بحثى است كه اصلاً وظايف دولت چه هست، آيا يك سلسله وظايفى است كه اصالتاً از آنِ دولت است و مردم در آن نقشى ندارند يا برعكس، يك سلسله وظايفى است كه خود مردم بايد انجام بدهند، لكن چون از عهده مردم بر نمى آيد يا داوطلب براى انجام آن به اندازه كافى نيست، دولت از طرف مردم نيابت مى كند. اتفاقاً آموزش و پرورش از امورى است كه كار خود مردم است و آنان خود بايد سعى داشته باشند كه معارف اسلامى در جامعه رواج داشته باشد؛ اما امروزه به لحاظ شرايط اجتماعى قسمت هايى از اين وظيفه به عهده دولت واگذار شده و وظيفه او است، البته بايد انجام بدهد و مردم هم بايد مطالبه كنند. اما اگر دولت به هر دليلى اين وظيفه را انجام نداد، از دوش مردم ساقط نمى شود. پس يكى از وظايفى كه ما داريم، به ويژه در شرايطى كه دو نهاد آموزش عالى و وزارت ارشاد به وظيفه خودشان عمل نمى كنند، اين است كه به تعليم جوانان و نوجوانانمان بپردازيم. منظور از اين تعليمِ واجب تعليم امور دينى است. ساير چيزها هم گاهى ضرورت پيدا مى كند، اما آن چه الآن مورد توجه ماست و از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر مى دانيم، آموزه هاى دينى است؛ يعنى آنچنان به معارف مسلح دينى شوند كه تحت تأثير جوّ قرار نگيرند، دينشان ضعيف و ايمانشان سست نشود، در اصول و پايه هاى دين شك پيدا نكنند؛ چنين آموزش هايى را بايد به ايشان داد. بخش عظيمى از اين مسؤوليت بر عهده ما و بر دوش روحانيت است. بايد سعى كنند در اين زمينه ها كتاب هايى را در سطوح مختلف بنويسند، اساتيدى تربيت كنند، كلاس هاى مختلف، آموزش هاى حضورى و غير حضورى، رسمى و غير رسمى، محدود و طولانى، كوتاه مدت و دراز مدت فراهم كنند، تا جوانان بتوانند از اين امكانات استفاده كنند. خوشبختانه در اين زمينه كارهايى انجام گرفته است، مخصوصاً براى دانشجويان دانشگاه ها، قدم هايى برداشته شده است و به كمك بسيج دانشجويى هر سال حدود دو هزار نفر آموزش هايى مى بينند، كتاب هايى براى آن ها نوشته شده است كه مقام معظم رهبرى دستور دادند اين كتاب ها در دانشكده هاى نيروهاى مسلح تدريس شود. ساير دانشجويان، دانش آموزان، آموزگاران و دبيران هم مى توانند اين كتاب ها را تهيه كنند، سعى كنند استادى پيدا كنند، يا نوارهاى درسى كه هست بگيرند و از آن ها استفاده كنند تا خودشان را مجهز كنند و كم تر تحت تأثير شبهات شيطانى قرار بگيرند؛ شش جلد كتاب است كه در زمينه اين مسائل تهيه شده و اگر اطلاعات بيش ترى خواسته باشيد مى توانيد از مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره در قم يا از دفتر طرح ولايت وابسته به بسيج دانشجويى سراغ بگيريد. اين مقوله آموزش هايى بود كه تحت عنوان امر به معروف و نهى از منكر بر ما واجب مى شود. بخش دوم امر به معروف و نهى از منكر به معنى عام مواعظ بود. اين هم باز نسبت به افراد نزديك و تحت تكفل و كسانى كه شخص در ايشان نفوذ فكرى دارد، وظيفه همه است. همه وظيفه دارند در حدى كه خودشان معلوماتى دارند فرزندان خود را نصيحت كنند، راه خير و شر را نشان بدهند، تشويقشان كنند كه كارهاى واجبشان را اعم از واجبات فردى و اجتماعى انجام دهند. اين مسؤوليت را در سطح وسيع ترى نهادهاى ديگر و از جمله وعاظ رسمى به عهده دارند. واعظها بايد اين مسؤوليت را به نحو جدى در اين شرايط درك كنند، وعظها و موعظه هايشان را به گونه اى تنظيم كنند كه نيازهاى جامعه را برآورده كند، لغزشگاه هايى را كه جوان ها به آن ها مبتلا مى شوند، بيش تر به ايشان توجه بدهند، نه چيزهاى كليشه اى كه صد يا دويست سال قبل بوده است، امروز هم ما باز همان ها را تكرار كنيم و به نيازهاى امروز جامعه توجه نكنيم. بخش موعظه هم شرايط خودش را دارد و چون اين براى همه معروف تر است و مى دانند كه امر به معروف و نهى از منكر در مورد اعمال ساده فردى چه شرايطى دارد، ديگر نمى خواهم در مورد آن صحبت كنم و مى پردازم به بخش مهم ترى كه ما بايد آن را از داستان عاشورا و سيدالشهداءعليه السلام بيش تر ياد بگيريم. وظيفه حكومت و جامعه در برابر توطئه هاى دشمنان چنان كه بيان شد، يك قسم مهم از امر به معروف و نهى از منكر كه متأسفانه مورد غفلت بسيارى از ما واقع شده، بخصوص قبل از نهضت حضرت امام قدس سره، مبارزه با توطئه هاى ضد اسلامى است كه مى تواند در زمينه هاى مختلف اقتصادى، فرهنگى، تعليم و تربيت، سياسى و حتى در زمينه نظامى باشد. در اين مورد است كه با يك كار ساده و آموزش چند روزه نمى توانيم خودمان را براى چنين امر به معروف هايى آماده كنيم، آموزش هاى پيچيده و طرح هاى بسيار سنجيده و متناسب با نقشه هاى شيطانى كه آن ها با متخصصان خود در طول سال ها با هزينه هاى هنگفت تهيه مى كنند، مى خواهد. شاخه كوچكى از آن همين است كه امروز در بيانات مقام معظم رهبرى بود، كه فرمودند دشمنان بعضى از مطبوعات ما را براى خودشان پايگاه قرار داده اند،(148) براى اين كه از اين پايگاه عليه اسلام و نظام اسلامى استفاده كنند. مطبوعات داخل كشور به دست مردم ايران، به دست بعضى از افراد خودفروخته، و چه بسا بعضى از آن ها با بودجه بيت المال اداره مى شود، اما پايگاه آمريكا يا بعضى دشمنان ديگر و صهيونيست ها است كه اغراض آن ها را پى مى گيرند و به آنان كمك مى كنند. كارى كه - به فرمايش مقام معظم رهبرى - بى.بى.سى يا راديو آمريكا بايد بكند، اين ها انجام مى دهند. اين تازه يك قسمت از كارهايى است كه دشمن عليه نظام ما انجام مى دهد. حال شما ببينيد در مقابل اين توطئه - فقط يك توطئه مطبوعاتى - چه كار مى توان كرد؟ آيا اين كارى است كه يك نفر، دو نفر يا ده نفر بتوانند با آن مقابله كنند؟ بايد مقدار زيادى فكر كرد كه ما در مقابل اين حركتِ مرموزِ شيطانى و فعاليت گسترده و حساب شده چه حركاتى را بايد انجام دهيم. اين موارد است كه بايد ما را بيش تر حساس كند و به فكر وا دارد كه مسؤوليت امر به معروف و نهى از منكر را در اين قبيل مسائل جدى تر بگيريم. در اين جا صحبت از يك گناه فردى نيست كه كسى مرتكب مى شود و شما به او تذكر مى دهيد. اين چيزى است كه ممكن است كيان اسلام را به خطر بيندازد و روزى چشم باز كنيم و ببينيم همه چيز به دست دشمن افتاده است؛ ان شاء اللّه كه چنين چيزى نخواهد شد و نام سيدالشهداءعليه السلام و بركات وجود سيدالشهداءعليه السلام نخواهد گذاشت. ولى آن ها آن قدر نقشه هاى پيچيده اى كشيده اند، طراحى كرده اند و مقدمات آن را فراهم آورده اند كه به نقشه هايشان كاملاً اميدوارند. ما هم نبايد دشمن را كوچك بشماريم. البته بايد دلمان به لطف خدا و توجهات وجود مقدس ولى عصر - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - گرم باشد؛ اما معناى اين دلگرمى اين نيست كه آرام بنشينيم و كارى نكنيم، بايد با توكل بر خدا و اعتماد به هميارى او تلاش كنيم و بدانيم كه: "اِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُم،"(149) نصرت الهى هست، اما مشروط به اين است كه ما آنچه توان داريم در طبق اخلاص بگذاريم، آن گاه هر چه كم داريم خدا كمك خواهد كرد. به هر حال در اين زمينه است كه بايد خيلى جدى تر برخورد كرد، بيش تر درباره آن صحبت كرد، بحث هايى هم كه در اين ده شب عرض كردم، در واقع مقدمه اى بود براى اين كه احساس اين مسؤوليت در برادران عزيز بيش تر شود، نمى دانم موفق شده ام يا نشده ام؛ اما به هر حال، جاى اين است كه امشب در اين وقت محدودى كه داريم از آن بحث ها نتيجه گيرى كنيم كه حالا بايد چه كنيم. از همان شب اول كه بنده سخنرانى كردم، ده ها سؤال كتبى از برادران مطرح شده كه ما اين مسائل را فهميديم، اهميت آن ها را درك كرديم، حال ما بايد چه كار كنيم؟ از شهرستان ها، از برادران و خواهران و دانشگاهيان تماس هاى فراوانى داشتند كه خوب، ما بايد چه كار كنيم؟ نمى دانيم چه كار بايد بكنيم، دلمان مى سوزد، مى دانيم وظيفه اى داريم، اما نمى دانيم چه كار كنيم؟ من در اين چند دقيقه اى كه فرصت هست مى خواهم اولاً بگويم كه چرا نمى دانيم؟ چگونه شده است كه نمى دانيم؟ و بعد هم در حدى كه ممكن است خطوط كلى را براى اين كار روشن كنيم. علل فراموش شدن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر در اين زمينه چند كاستى وجود دارد كه موجب شده چنين مسأله اى با اين اهميت را چنان كه بايد، نشناخته ايم. با اينكه از سال چهل و يك تا كنون كه سى و هشت سال مى گذرد - يعنى از زمانى كه رسماً امام قدس سره نهضت را شروع كردند - در طول اين سى و هشت سال، بيانات امام قدس سره به گوش ما مى رسيده است، نوشته هاى ايشان در اختيار ما بوده است، وصيت نامه و منشور ايشان در دسترس ما است، اما در عين حال باز هم مى گوييم نمى دانيم چه كار بايد بكنيم! مشكل ما چيست؟ و بعد اگر بخواهيم حركتى را در راه انجام اين وظايف انجام دهيم، بايد از كجا شروع كنيم؟ مشكلى كه باز در عرايض گذشته بر آن تأكيد كردم، تأثير تبليغات شيطانى چند ساله اخير براى ترويج فرهنگ تساهل و تسامح است. به هر حال، آن قدر اين موضوع را اشخاص مختلف و با بيان هاى گوناگون گفته اند - گرچه ممكن است بعضى از ايشان حسن نيت داشته اند و لااقل اين حسن ظن را داريم كه بعضى از آن ها حسن نيت داشته اند - به اندازه اى تساهل و تسامح، تحمل افكار ديگران و چيزهايى از اين قبيل را تكرار كردند كه بالاخره كمابيش در همه اثر كرده است. اين كه مى گويم "همه"، شايد به اندازه انگشتان دست استثنا داشته باشد؛ بالاخره باور كرديم كه در اين زمان و در اين شرايط نمى توان زياد سخت گرفت و به اصطلاح با "خشونت" رفتار كرد. اسم هر چه را كه غير از تساهل و تسامح باشد، خشونت مى گذارند؛ داشتن غيرت دينى، تعصب نسبت به احكام اسلامى، اين كه فقط يك دين بايد وجود داشته باشد و آن دينِ حق است و اصالت دارد و احكام اسلامى بايد باشد، اين قبيل حرف ها را افكار دُگم مى نامند و مى گويند اين صحبت ها تبليغات عهد بوق است! امروز دنياى مدرن اين حرف ها را نمى پسندد! "يك دين" يعنى چه!؟ هزار تا دين باشد! پلوراليسم دينى! و گفته هايى از اين قبيل! آن قدر گفته اند و نوشته اند كه هر كسى را به نحوى تحت تأثير قرار داده اند. اگر بخواهيم از اين خواب خرگوشى بيدار شويم و از اين دامى كه در آن افتاده ايم بيرون بياييم، بايد دام "تساهل و تسامح" را پاره كنيم. اين، تار عنكبوت و دروغ است، ما در اسلام سهولت و يُسر داريم، دين اسلام دين آسانى است: "يُريدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْر،"(150) اما تساهل نداريم، تساهل يعنى سهل انگارى. دين اسلام دين آسانى است، اما نگفتند كه در آنچه هست سهل انگار، بى اعتنا و بى تفاوت باشيد. نه، بايد آنچه را كه هست جدى گرفت. اين مغالطه بزرگى است كه بارها آن را جواب داده ايم، باز هم در روزنامه ها مى نويسند، باز هم آن شخصيتى كه به اصطلاح مسؤول فرهنگى كشور است، باز هم همين را تكرار مى كند، ده مرتبه جواب او را داده ايم باز هم همان را تكرار مى كند؛ ما در اسلام چيزى به نام تساهل و تسامح نداريم، معناى "اَلْحَنيفيَّة السَّهْلَة السَّمِحَة"(151) اجازه سهل انگارى نيست؛ دين ما دين آسانى است، اما اين دين آسان را بايد جدى گرفت و يك سر سوزن هم نبايد در آن خدشه وارد شود. به هر حال، اين روحيه ترويج شده است و با ترويج آن جوانان ما را تحت تأثير قرار داده اند؛ با ادبيات، شعر، رمان، تئاتر و فيلم هاى سينمايى؛ انواع و اقسام كارها را انجام دادند كه در جامعه ما اين مطلب را رسوخ دهند؛ به گونه اى كه كم و بيش همه را تحت تأثير قرار داده است. زودتر بايد اين تار عنكبوت را پاره كنيم. اين حرف ها دروغ است، اسلام غيرت مى خواهد، اسلام پايبندى مى خواهد، اسلام تقوا مى خواهد، اسلام قاطعيت مى خواهد، اسلام جديت مى خواهد و سهل انگارى را به هيچ وجه تجويز نمى كند. اگر بخواهيم با وظيفه خود آشنا شويم و درصدد بر آييم كه در دام شياطين نيفتيم و روزى نيايد كه نظام اسلامى ما خداى ناكرده، به خطر بيفتد، بايد اول اين دام را پاره كنيم. اين قدم اول؛ اما قدم دوم كه بر مى گردد به يك ضعف فرهنگى كه متأسفانه به آن مبتلا هستيم و نتيجه كارهايى است كه در طول زمان و به خصوص در دوران پهلوى انجام گرفته است - شايد بعضى از خود ما هم در آن سهيم بوده ايم - و آن ضعف اين است كه حالت بى اعتنايى نسبت به كارهاى ديگران در ما به وجود آمده است؛ اين حالت كه هر كسى بايد سرش به كار خودش باشد، به ديگران چه كار دارد، هر كسى طبق تشخيص شخص خودش عمل كند، چه كار دارد كه با ديگران مشورت و همكارى كند، و همفكرى داشته باشد. اين روحيه تكروى و عدم احساس نياز به ديگران در انجام فعاليت ها، يك كمبود فرهنگى در ما است. اگر هم بخواهيم امر به معروف كنيم، خودمان يا حداكثر - اگر بخواهيم با ديگران كار كنيم - با دو سه نفر از همسايه ها يا خويش و قوم، اگر در بازار باشد، با همسايه هاى مغازه، يا اگر در محله است، با همسايه هاى خانه، در همين محدوده نسبت به كارى اقدام مى كنيم. اما اين كه بايد براى انجام وظايف اجتماعى، پيوستگى بيش تر، جدى تر و مؤثرترى داشته باشيم، اين را باور نكرديم. عللى هم دارد كه در مورد بعضى از آن ها حق داريم. ولى به هر حال، مى دانيم اسلام به اتحاد، همبستگى و الفت دعوت كرده است. مى فرمايد "اَلْمُؤْمِنُ آلِفٌ مَأْلُوف،"(152) مؤمن كسى است كه با ديگران انس بگيرد، ديگران هم با او انس بگيرند: "مَنْ اِسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ هَلَك،"(153) كسى كه فقط بر فكر خودش متكى باشد هلاك مى شود؛ "وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لاتَفَرَّقُوا"(154) نيز كه معروف است. همه مى دانيم اسلام وحدت و همبستگى مى خواهد؛ به نحوى كه همه مسلمانان در حكم پيكر واحد بشوند؛ در روايت آمده: "اَلْمُؤْمِنُ أَخُ الْمُؤْمِنِ كَالْجَسَدِ الْواحِد،"(155) كه سعدى مضمون آن را گرفته است و بر اساس آن گفته: "بنى آدم اعضاى يكديگرند،" در آن روايت اين گونه آمده است كه مومنان نسبت به يكديگر حكم اندام هاى يك پيكر را دارند، سعدى دايره آن را كمى وسيع تر كرده و گفته بنى آدم اعضاى يكديگرند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود مؤمنان اعضاى يكديگرند. ما مومنان - يعنى كسانى كه دوست داريم به وظيفه شرعى خود عمل كنيم و دوست نداريم اسلام ضعيف شود و نظام اسلامى لطمه بخورد - بايد سعى كنيم بيش تر با هم ارتباط برقرار كنيم. در اين جا مشكلى است - كه عرض كردم تا حدودى هم حق داشتيم - آن اين است كه از حدود يك قرن پيش تا به حال، چنين وانمود شده كه اگر بخواهيم كار اجتماعى در قالب تشكل باشد، بايد به صورت حزب باشد. از صدر مشروطيت تا به حال هم احزابى كه تشكيل شده كارنامه هاى خوبى ندارند، حتى بعد از پيروزى انقلاب اسلامى هم احزابى كه تشكيل شد، چندان چنگى به دل نمى زد. اگر به ياد داشته باشيد، با اين كه مؤسسان حزب جمهورى اسلامى، مرحوم دكتر بهشتى، دكتر باهنر، مقام معظم رهبرى و آقاى هاشمى بودند، اما امام قدس سره خيلى تأكيد نكردند كه حزب تشكيل شود. ايشان فرمودند اگر مى خواهيد حزب داشته باشيد، حزبِ جمهورى اسلامى باشد. اين تعبير تفاوت دارد با اين كه حتماً برويد حزب تشكيل بدهيد. به هر حال، اين گونه براى ما توجيه شده است كه در مسائل سياسى و اجتماعى، كار يا فردى و يا حزبى است. از كار حزبى هم كه دل خوشى نداريم، لذا كار فردى انجام مى دهيم. غافل از اين كه شكل سومى هم هست. هيچ كدام از اين ها مدل اسلامى نيست؛ مدل اسلامى همان است كه خود امام قدس سره به آن رسيد، ولى متأسفانه در مورد آن پژوهش لازم و تلاش كافى انجام نگرفت. ايجاد تشكل هاى اسلامى براى انجام فعاليت هاى اجتماعى اوايل نهضت، كسانى كه به امام قدس سره علاقه داشتند و فدايى امام(ره) بودند - به خصوص از تهران - خدمت ايشان آمدند و عرض كردند كه آقا! جان و مال ما در اختيار شما، شما بگوييد كه چه كار كنيم، شما روش كار را به ما ياد بدهيد. اين افراد چند هيأت سينه زنى و مذهبى داشتند؛ امام(ره) فرمود بياييد اين هيأت ها را به هم نزديك كنيد، ائتلاف كنيد. هيأت ها جدا باشند، هر هيأتى سر جاى خود و در محله خود باشد، هر كدام هم اعضاى خود را داشته باشند، روش كار هيأت را هم خودتان انتخاب كنيد، گوينده، منبرى و مداح هيأت به انتخاب خودتان باشد، اما سعى كنيد با هيأتى كه در همسايگى شماست رابطه برقرار كنيد، در مشتركات با هم همكارى كنيد، بنشينيد اصول مشتركى تنظيم كنيد، يا اين هيأت ها با حفظ استقلال داخلى خود، با هم در امور مشترك ائتلاف كنند. خوف اين دارم كه اگر اين حرف را بزنم، بار سياسى داشته باشد. اسم هيأت هاى مؤتلفه از آن جا پيدا شد و حالا اسم گروهى شده است؛ من نمى خواهم از آن گروه حمايت كنم و بگويم درست است يا نه، و يا اين كه انتقادهايى به ايشان وارد هست يا نيست، الان در مقام اين بحث نيستم. اصل مدل اين كار از امام(ره) بود، فرمود هيأت هاى مذهبى با هم ائتلاف كنند و به صورت هيأت هاى مؤتلفه در بيايند. در ابتدا چهار هيأت بود، يكى از آن ها را مقام معظم رهبرى هدايت مى كردند، ديگرى را آقاى هاشمى، يكى را هم آقاى باهنر، بنده هم بعضى گوشه ها در خدمتشان بودم. بعداً اين هيأت ها براى اين كه با هم ائتلاف داشته باشند، از امام(ره) خواستند كه نماينده اى تعيين كنند و امام مرحوم دكتر بهشتى را تعيين فرمودند. امروز هم ما اگر بخواهيم كار كنيم، گرچه مى گويم بايد تشكل داشته باشيم و به هم پيوسته باشيم، اما مقصودم تشكيل حزب نيست. حزب را نفى نمى كنم، بلكه مى گويم بهترين شكلى كه با ارزش هاى اسلامى مناسبت دارد همان الگويى است كه امام(ره) عرضه كرد. حزب اشكالاتى دارد كه در اين روش نيست. خوب، ملاحظه مى فرماييد احزابى كه تشكيل مى شود، آن ها را چند نفر تأسيس مى كنند كه در واقع گرداننده كار هستند و تفكر حاكم بر آن حزب، فكر همين افراد است؛ ادعا مى كنند كه از افراد رأى مى گيريم و انتخاب مى كنيم، ولى اين حرف ها ظاهر قضيه است. برنامه را همين افراد تنظيم مى كنند و همين ها حزب را مى گردانند. اگر رياستى باشد به همين اشخاص مى رسد، نقش ها را همين ها ايفا مى كنند، و چون در واقع رؤساى احزاب هستند كه با پيروزى حزبى در انتخابات - اعم از انتخابات مجلس يا انتخابات ديگرى - حكومت را به دست مى گيرند، انگيزه براى اين كه به هر قيمتى حزب خودشان غالب باشد زياد است. در داخل حزب هم براى اين كه در كادر رهبرى قرار بگيرند، فعاليت زيادى مى كنند كه به آن سطح بالا بيايند. يعنى انگيزه هاى مادى و دنيوى در فعاليت هاى حزبى بسيار مؤثر است. شايد شنيده باشيد كه بعضى از احزاب براى پيروزى در انتخابات از اموال شهردارى، كاركنان شهردارى، ماشين هاى شهردارى، اموال بانك ها، امكانات دانشگاه ها، امكانات وزارت آموزش و پرورش و مدارس و از خيلى چيزهاى ديگر - با اين كه تمام اين ها در قانون آمده است كه ممنوع مى باشد - اما در موارد زيادى، از همه اين ها استفاده كردند! اما در روشى كه امام قدس سره پيشنهاد كرد اين حرف ها جايى ندارد، در هيأت هاى مذهبى انگيزه دين است و اگر كسى در ميان جمعيت يا هيأتى انتخاب مى شود كه نقش بيش ترى ايفا كند، براى اين است كه واقعاً تشخيص داده اند او واقعاً مى تواند بيش تر خدمت بكند. چيز ديگرى در اين گونه تشكل ها نيست. در حزب امكان سوء استفاده از امكانات خارجى يا تبليغات سوء و مسائلى از اين قبيل هست، اما در هيأت هاى مذهبى نيست و يا خيلى كم است. با يكديگر قابل مقايسه نيستند؛ كسانى كه در هيئات شركت مى كنند، انگيزه دينى دارند. سعى مى كنند خوب بشناسند؛ و بالاخره آفت بزرگ احزاب، رقابت هايى است كه بين آن ها واقع مى شود. كانديداهايى كه اين حزب تأييد كرده است، اگر بپرسيد كه فلان كانديدايى كه حزب ديگر معرفى كرده، انصافاً از اين كانديداى شما اصلح نيست؟ گاهى به زبان هم مى آورد كه اصلح است. اما به هر حال، حزب تصميم گرفته! خط سياسى است! جبهه ما اين گونه اقتضا مى كند! قول داديم به تصميمات هم جبهه اى خود وفادار باشيم! اما در هيئات دينى اين حرف ها نيست. پس تأكيد بر اين است كه ما بايد تشكل هاى دينى قوى داشته باشيم، اما نه با مدل غربىِ حزب، ما در اسلام مدل حزب نداريم. اين ها همه از غرب است. ممكن است كه از بعضى جهات محسناتى هم داشته باشد، اما جهات عيبى هم دارد كه اگر روش بهترى داشته باشيم، چرا آن را انتخاب نكنيم؟ روش بومى خودمان، روش اسلامى خودمان، هيأت هاى مذهبى. اما سعى كنيم هيأت هاى مذهبى با هم رابطه داشته باشند؛ اين مسأله دوم. مسأله اول مبارزه با تساهل و تسامح، تقويت روح غيرت و حساسيت دينى بود؛ دوم مبارزه با فردگرايى و تكروى؛ بايد اين فرهنگ را در خودمان تقويت كنيم كه براى مبارزه با شياطينى كه كيان ما، نظام و دين ما را هدف گرفته اند، با كار فردى نمى توان مقابله كرد، بايد كار جمعى كرد؛ كار جمعى هم تشكل، ارتباط و همبستگى مى خواهد. اگر هيچ راه ديگرى غير از حزب نبود، حزب هم تجويز مى شد. بالاخره امام قدس سره حزب را نفى نكرد، اما آنچه نظر اصلى خود ايشان بود و در اول نهضت هم سفارش كرد، مسأله هيأت هاى مذهبى بود. چه كار كنيم؟ پيشنهاد بنده اين است: سعى كنيد هر كدام از شما در محله خودتان مسجدى كه نسبتاً جامعيت و امكانات بيش ترى دارد انتخاب كنيد، سعى كنيد همه بچه هاى محل را به آن مسجد دعوت كنيد، هر كسى را به صورتى؛ راه دعوت كردن ديگران را و اين كه چگونه نوجوانان بر يكديگر اثر بگذارند، به طور طبيعى خودشان به خوبى بلد هستند؛ در كلاس اگر شاگرد ممتازى باشد كه امتيازى داشته باشد، مى تواند به تنهايى تمام كلاس را به دنبال خود بكشد؛ نوجوان ها خوب مى دانند كه چه كار بكنند. شما سعى كنيد بچه ها را تشويق كنيد كه همه بچه هاى محل را جمع كنند. اما آيا اگر ضد انقلاب هم باشند؟ البته ضد انقلاب بودن بچه - اگر هم باشد - از روى ناآگاهى است؛ اين مورد را بايد نخست در خارج از هيأت روى او كار كنند، تماس بگيرند و سعى كنند او را هدايت كنند. زمانى كه رسماً مى خواهد جزء تشكل شما بشود، بايد فردى باشد كه به او اطمينان داريد. بعد از تشكيل اين هيأت ها سعى كنيد از ميان افرادى كه هستند كسانى كه كارآيى بيش ترى دارند، كارها را به عهده گرفته، بيش تر فعاليت كنند؛ شورا تشكيل بدهند، جلسات مشورتى داشته باشند، فكرهايشان را صادقانه روى هم بريزند، سعى كنند خودشان فكر كنند، خودشان تصميم بگيرند؛ چنين نظامى، مردمى خواهد بود، مردم سالارى كه غربى ها مى گويند - واللّه - دروغ است. نود درصد مردم هيچ نقشى در آن ندارند. مردم سالارى اين است كه همه مردم يك محل، خودشان تصميم بگيرند بدون اين كه اجبار و ترسى در كار باشد؛ آنچه انجام مى شود بر اساس احساس وظيفه است، مردم سالارى حقيقى و حكومت مردمى اين است، نه آنچه كه با تبليغات فريبنده، تهديد، تطميع، با وعده پول و مقام، افرادى را به راهى جذب كنند. شما خيال مى كنيد بعضى كه به ليست سى نفرى رأى دادند، واقعاً بيست نفر از آن ها را مى شناختند؟ باور كنيد نود درصد كسانى كه به اين ليست سى نفرى رأى دادند، حتى اسم بيست نفرشان را نشنيده بودند، چه رسد به اين كه اين ها را بشناسند، دقيقاً شناسايى كنند، صلاحيت آن ها را احراز كنند و از روى بصيرت و احساس مسؤوليت به آن ها رأى بدهند، آن دموكراسى غربى است؛ اما در حكومت مردمى اسلامى، هر كس بر اساس احساس وظيفه دينى فردى را انتخاب مى كند كه بتواند بهتر براى اسلام كار كند. البته ممكن است بين صد نفر يكى دو نفر هم سوء استفاده اى كنند، اما اين در مقابل صد نفر، قابل اغماض است. اما در دموكراسى غربى اصل بر سوء استفاده، فريبكارى و تبليغات سوء به نفع اغراض شخصى است. سعى كنيد اجتماعات خود را تقويت كنيد، روح محبت را بين خودتان تقويت كنيد؛ ببينيد اسلام چه دستوراتى داده كه ما فراموش كرده ايم، مى فرمايند: "اِنَّ الْمُؤْمِنَيْنِ اِذا الْتَقَيا فَتَصافَحا أَنْزَلَ اللَّهُ بَيْنَ اِبْهامَيْهِما مِئَةَ رَحْمَةً تِسْعَةَ وَ تِسْعينَ لِاَشَدِّهِما حُبّاً،"(156) هنگامى كه دو برادر مؤمن به يكديگر مى رسند و با يكديگر دست مى دهند و احوالپرسى مى كنند، خداوند صد درجه رحمت بر آن ها نازل مى كند كه نود و نه درجه آن براى كسى است كه ديگرى را بيش تر دوست مى دارد. ملاحظه بفرماييد اسلام تا چه حد تلاش كرده است تا مؤمنان و كسانى كه داراى يك هدف هستند، بر اساس ايمان به خدا و همكارى در راه تحقق اهداف الهى، نه راه هوس ها،با هم روابط دوستانه داشته باشند، از عيوب يكديگر صرف نظر كنند و عاشقانه با هم برخورد كنند. از معصوم عليه السلام نقل شده كه اگر مؤمنى فقط براى ملاقات مؤمن ديگر به در خانه او برود، خداوند ملكى را مى فرستد كه برو از او بپرس براى چه كارى به در خانه اين مؤمن آمدى؟ عنايت بفرماييد، فرشته اى از طرف خدا مى آيد كه شما چه حاجتى دارى كه درِ خانه اين مؤمن را مى زنى؟ مى گويد آمده ام رفيقم را ببينم، مى پرسد آيا از او درخواست مالى دارى؟ مى گويد نه. باز مى پرسد آيا احتياج ديگرى به او دارى؟ مى گويد نه. آن فرشته مى گويد پس براى چه مى خواهى او را ببينى؟ مى گويد فقط دلم براى او تنگ شده بود و مى خواستم او را ببينم؛ خدا به فرشته مى فرمايد كه به اين مؤمن بگو، "اِيَّاىَ زُرْتَ وَ ثَوابُكَ عَلَىَّ"(157) تو به ديدن من آمدى پس اجر و ثواب تو بر عهده من است. اين نمونه اى از دستورات اسلام است. سعى كنيد با هم رابطه محبت آميز داشته باشيد، كدورت ها را كنار بگذاريد، وحدتى كه مى فرمايند، "اعتصام بحبل اللّه" كه مى فرمايند، اين ها را عمل كنيم. اما دشمنان اسلام در اين مورد هم سوء استفاده مى كنند، گمان مى كنند هر وحدتى به هر شكلى حاصل شود، مطلوب است؛ حتى اگر در جايى قدرت در دست نااهلان بود، براى اين كه وحدت حاصل بشود، همه تابع آن ها بشوند، تا وحدت حاصل شود. خوب، اگر چنين وحدتى مطلوب باشد، اكثر مردم روى زمين كافر و مشرك هستند، پس براى اين كه وحدت بشود، مسلمان ها هم كافر بشوند! شايد نود درصد مسلمان ها در عالم اسلام غير شيعه باشند، پس خوب است شيعه ها سنى بشوند تا وحدت حاصل شود! آيا اين وحدت مطلوب است؟ نه، بلكه وحدت بر اساس محور حق مورد تأييد است: "أَن أَقيمُوا الدّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فيه،"(158) دين را معيار قرار بدهيد و پيرامون آن وحدت داشته باشيد، نه اين كه با بى دين ها متحد شويد. وحدت با دشمنان جز هلاكت چه نتيجه اى ممكن است داشته باشد؟ بايد با خودى ها وحدت داشت. چه ملاكى را بايد در نظر بگيريم؟ دو ملاك ممكن است مطرح شود كه بازگشت هر دو به يك چيز است؛ در بخش قوانين، "احكام اسلام" و در بخش اجرا "ولى فقيه" ملاك وحدت است. براى كسانى كه بخواهند واقعاً دين در جامعه به دست كسى كه مأذون از طرف امام زمان - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - است اجرا شود، اين دو ملاك، مهم است: حاكميت قوانين اسلام به دست ولى فقيه؛ اين مى تواند معيار وحدت باشد. اختلاف سليقه ها زياد است و هيچ گاه هم برداشته نخواهد شد، شيوه هاى رفتارى مختلف است، روش هاى پياده كردن اهداف هيچ گاه واحد نخواهد بود، اما اين دو مورد مى تواند ملاك وحدت جامعه باشد: همه بخواهند اسلام جارى شود و همه بخواهند كه احكام اسلام به دست كسى پياده شود كه اولاً اسلام شناس تر از ديگران - به خصوص در مسائل اجتماعى - باشد، و ثانياً از طرف خداى متعال و اولياى دين مأذون باشد، تا غاصب نباشد. حالا اگر به ولايت فقيه تمسك كرديد، طبعاً اسلام هم هست، چون ولى فقيه كه به غير اسلام حكم نمى كند. پس مى توانيم بگوييم بر اساس محور ولايت فقيه، وحدت حاصل مى شود. اما وحدت هاى ديگرى بر اساس دموكراسى، ارزش هاى غربى، آزادى و... چگونه است؟ همان آزادى هايى كه نمونه هاى آن را در كنفرانس برلين ملاحظه فرموديد كه اين ها به دنبال چه آزادى هايى هستند! روزى كه من در دانشگاه تهران گفتم اين ها دنبال چه آزادى هايى هستند، تمام روزنامه ها عليه ما بسيج شدند، شخصيت هاى بزرگ مملكت به ما اعتراض كردند؛ بسم اللّه! حالا ببينيد، نماينده آن گروه دانشجويى و ساير گروهك ها رفتند دنبال چه وحدتى، و چه آزادى هايى را مى خواستند، و با چه ذلت و خوارى اين كنفرانس را برگزار كردند! آبروى خودشان و آبروى كشورشان و آبروى مردمشان را ريختند! البته آبروى اسلام و مردم مسلمان بالاتر از اين است كه اين پليدها بتوانند بريزند، "وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنين،"(159) ولى آن ها به اندازه دهان نجس خودشان، آب نجسى به آبروى جامعه اسلامى ريختند! آنان دنبال اين آزادى ها هستند! آيا وحدت بر اين اساس مى تواند مطلوب باشد؟ بر فرض كه اين گروهك ها همه در يك جبهه با هم متحد شوند، آيا اين براى اسلام چيز مطلوبى خواهد بود؟ وحدت بر اساس دين، كه نماد و سمبل آن ولىّ فقيه است، مورد نظر اسلام است. پس اگر شما خواستيد همفكرها، همكاران و دوستانى انتخاب كنيد، اين را اصل قرار دهيد، ببينيد آيا مى خواهد احكام اسلام پياده شود يا نه؛ يا اين كه مى خواهد به بهانه ترك احكام اسلام بگويد قرائت ديگرى هم هست! براى اين كه از زير بار حكم اسلام در برود، بگويد اين فهم شماست! فهم خود را مطلق نكنيد! فهم هاى ديگرى هم هست! اين حرف ها يعنى "انكار دين"؛ وقتى احكام جزايى اسلام ترك شد، احكام شرعى آن هم شد اعتبارياتى كه پايه عقلانى و واقعى ندارد! پس چه چيزى براى دين باقى خواهد ماند؟ كسانى كه واقعاً بخواهند احكام دين پياده بشود، معتقد باشند كه آنچه در قرآن است، آنچه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود و آنچه چندى پيش امام قدس سره عمر خود را بر سر آن گذاشت و اين نهضت و انقلاب را براى آن به پا داشت، ما همان اسلام را مى خواهيم، نه اسلامى كه تحصيل كرده هاى هاروارد و دانشگاه لندن، آكسفورد و جاهاى ديگر بيايند، تفسير كنند! و قرائت آن ها بر ما حكم كند! بلكه قرائت خدا، قرائت پيامبر(ص)، قرائت ائمه اثنى عشرعليهم السلام، قرائت همه علما در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله، ما اين اسلام را مى خواهيم؛ و غير از آن، اسلامى نيست. اين غلط است كه اسلامِ اين و اسلامِ آن، اين مسامحه در تعبير است؛ وگرنه يك اسلام بيش تر نيست و هر چه غير از آن باشد كفر و الحاد است، كه اسم آن را قرائت ديگرى از اسلام گذاشته اند؛ ما دو اسلام نداريم. توصيه مى كنم جلسات مذهبى را احيا كنيد، محور آن ها را مسجد قرار دهيد، سعى كنيد كه همه اهل محل، از كسانى كه ايمان به اسلام دارند، مى خواهند احكام اسلام پياده شود و ولىّ فقيه را قبول دارند، همه را دعوت كنيد، با همه مهربان باشيد، با همه صميمى باشيد، از اشتباهات آن ها صرف نظر كنيد، اشتباهات كوچك را به رخ ديگران نكشيد، تا اندازه اى كه مى توانيد به ايشان كمك كنيد؛ اگر از مال دنيا هم دستتان خالى است و نمى توانيد كمك مالى كنيد، حداقل با زبان خوش كمك كنيد، "وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَة،"(160) همان روحيه اى كه در ايام انقلاب و بعد از انقلاب در زمان جنگ بود كه مردم از نان شب خود و از خوراك فرزندانشان مى زدند؛ اين روحيه را احيا كنيد، تا همبستگى بيش ترى پيدا شود و مسلمانان حكم پيكر واحد را پيدا كنند. خوب، زمانى كه اين تشكل حاصل شد، چه خوراك فكرى اى در آن ارائه كنيم؟ البته محور اصلى، قرآن و كلام ائمه اطهارعليهم السلام است؛ و اگر توضيحى لازم است از كسانى كه صحت فكرشان مورد تأييد شخصيت هاى اسلامى است، استفاده كنيم. امام قدس سره تأييد فرمود كه همه كتاب هاى شهيد مطهرى معتبر است، آن ها را عرضه كنيد؛ چرا با وجود اين كتاب ها، سراغ چيزهاى مشكوك يا معلوم الكذب و معلوم الخطا برويم؟ به اين بهانه كه مطلب نو مى خواهيم! خوب، اگر اين گونه است قرآن را كنار بگذاريم و چيز ديگرى پيدا كنيم! قرآن هم مال هزار و چهارصد سال پيش است! مگر هر چه متعلق به قديم بود، بد و هرچه جديد باشد، خوب است؟ عكس اين ادعا اولى است؛ هر مطلب تازه اى در دين بدعت و ضلالت است؛ اين عبارت نهج البلاغه است، بخوانيد.(161) البته ممكن است تفسير جديدى براى آيه اى پيدا شود كه صحيح هم باشد؛ اما نوآورى در دين و چيزى را از پيش خود عرضه كردن، بدعت و ضلالت است و بازگشت آن به جهنم است. اما اگر كسانى با روش هاى صحيح تحقيق، مطالب جديدى را از كتاب و سنت استفاده كردند، بر سر و چشم؛ كار همه علماى ما در طول تاريخ همين بوده است؛ اما بر اساس روش معقول و معتبر و با روش صحيح تحقيق، نه به صورت دلخواه؛ نه براى اين كه آمريكا راضى بشود! نه براى اين كه ضد انقلاب از ما خوشنود شود! نه براى اين كه صهيونيست ها از ما تعريف كنند! اگر با روش صحيح، تحقيقى انجام شد و از كتاب و سنت مطلب جديدى به دست آمد، اهلاً و سهلاً. پس كار ما بايد اين باشد كه كتاب و سنت و روح اسلام را بهتر بفهميم و در مقابل شبهاتى كه به اسلام وارد مى شود، بتوانيم جواب بدهيم و در كنار اين، مسائل روز مربوط به عالم اسلام - چه كشور خودمان و چه كشورهاى ديگر را - بيش تر آشنا شويم و تحليل سياسى داشته باشيم؛ اين كارهايى است كه بايد انجام دهيم. مشكل ما اين است كه گمان كرده ايم امر به معروف و نهى از منكر هميشه يك كار فردى است و اگر خواستيم خدمتى به دين بكنيم، حداكثر در تظاهرات شركت كنيم و شعار بدهيم. اين تصور اشتباه است؛ شعار دادن آغاز كار است. هنگامى كه دهه عاشورا تمام مى شود، مجالس سينه زنى و عزادارى تدريجاً كم و تعطيل مى شود، و اين حرارت و شور و شوقى را كه در سايه نام سيدالشهداءعليه السلام پيدا كرديم از دست مى دهيم؛ در حالى كه اين برنامه ها بايد آغازى باشد براى اين كه كار اصلى ما شروع شود و آن را ادامه دهيم؛ نورانيتى را كه در سايه عزادارى سيدالشهداء(ع) پيدا كرديم، حفظ كنيم، وحدت و همدلى كه براى ما ميسر شده تقويت كنيم؛ نه اين كه تا سال بعد رها كنيم. از همين امشب تصميم بگيريد - البته بنده جسارت نمى كنم و نمى خواهم دستور بدهم، اما چون مكرراً سؤال شده كه چه كنيم، بنده آنچه به ذهنم مى رسد مى گويم، اگر شما راه بهترى سراغ داريد، به من هم بگوييد تا بر اساس آن عمل كنم - از همين امشب تصميم بگيريد، فردا سعى كنيد بچه هاى محل را در هيأتى سازماندهى كنيد، ممكن است در ابتدا اين كار عملى نشود، اما به تدريج در ظرف مدتى مى توانيد تمام بچه هاى محل را سازماندهى كنيد؛ با يك هيأت پاك و بى غل و غش، براى اين كه دين را بهتر ياد بگيريم و در موقع مقتضى از اين اجتماع بهتر استفاده كنيم. بعد از اين كه اين هيأت قوام يافت، سعى كنيم با هيأت مجاور رابطه بر قرار كنيم. اگر شهر شما بيست محله دارد، بيست نماينده - از هر هيأتى يك يا دو نفر - جمع شوند، براى اين كه كار هيأت ها را هماهنگ كنند. شورايى تشكيل دهند، اگر لازم شد اطلاعاتى به همه برسد، فوراً به وسيله همين اعضا طى مدت كوتاهى به تمام افراد هيأت مى رسد؛ بايد به خاطر داشته باشيد اوايل انقلاب زمانى كه پيام امام قدس سره مى رسيد، چگونه ظرف يك شب توزيع مى شد؛ روح همبستگى بين مردم پيدا شده بود، اما اين روحيه را زود از دست داديم؛ البته الحمد للّه هنوز به طور كلى از دست نداده ايم، ولى ضعيف شده است. اين روحيه را احيا كنيد. راه پيروزى بر دشمنان اسلام، تقويت روابط انسانى و اسلامى ميان افراد مسلمانى است كه به احكام اسلام و ولايت فقيه معتقد هستند. اگر شما اين رابطه را تحقق بخشيديد و تقويت كرديد، مطمئن باشيد كه آمريكا كه هيچ، اگر تمام عالم پشت به پشت هم بدهند، هيچ ضررى به شما نخواهند زد. حاصل كلام اين شد كه در اين جلسات، محور بحث ها بايد اول ياد گرفتن معارف اسلامى، پاسخ دادن به شبهات و آشنا شدن به مسائل سياسى كشور با استفاده از تحليل هاى افراد مورد اعتماد باشد؛ البته نمك اين جلسات هم عزادارى براى سيدالشهداءعليه السلام، و به يك معنا روح اين جلسات است؛ ولى بايد به خاطر داشته باشيد كه اگر فقط جلساتى تشكيل دهيم و از شب تا سحر فقط سينه بزنيم، با اين كار، مشكل ما حل نمى شود. نام سيدالشهداء(ع) براى اين بود كه ما را جمع كند، اما براى چه جمع كند؟ براى اين كه اسلام را بهتر ياد بگيريم و با دشمنان اسلام بهتر مبارزه كنيم. برنامه اين نيست كه شب تا سحر سينه بزنيم، اين عزادارى ها بايد نمك اجتماعات ما باشد؛ آش را با نمك جابه جا نكنيم؛ سعى كنيم معارف دين را بهتر ياد بگيريم، جواب شبهات را ياد بگيريم، مسائل سياسى را خوب درك كنيم و راه هاى مبارزه با دشمنان را بهتر بياموزيم. بسم اللّه الرحمن الرحيم الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلاً وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلاً. السلام عليك يا ابا عبد اللَّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك. اعوذ بالله من الشيطان الرجيم "اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُم مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ اِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونُ"(162) "وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرَ وَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ يُطِيعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ اِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ"(163) در قرآن كريم، ده ها آيه پيرامون امر به معروف و نهى از منكر با تعبيرات و آهنگ هاى مختلف نازل شده است، كه از ميان اين آيات، دو آيه از سوره توبه را انتخاب كرده ام، و به اندازه اى كه در اين جلسه فرصت باشد درباره اين آيات عرايضى تقديم مى كنم؛ البته، چون مطالب پيرامون موضوع مورد بحث در اين آيات زياد است، آن ها را فهرست وار عرض مى كنم. معناى اصطلاحى امر به معروف و نهى از منكر مفهوم "امر به معروف و نهى از منكر" چيست؟ معناى عبارت امر به معروف به ظاهر براى ما خيلى روشن است. امر به معروف يعنى امر كردن و فرمان دادن به خوبى ها، و نهى از منكر يعنى نهى كردن از زشتى ها. اما در مسير تحول واژه ها، معناى آن ها گاهى توسعه و گاهى تضييق داده مى شود. در برخى موارد، استعمال يك واژه باعث مى شود كه مفهوم آن از مقتضاى اصلى خود، وسعت بيش ترى پيدا كند. در اين جا اتفاقاً همين طور است. فقهاء و بزرگان وقتى پيرامون موضوع امر به معروف و نهى از منكر بحث مى كنند، مى گويند در كلمه امر، مفهوم علو و يا استعلا، مستتر است؛ يعنى كسى كه امر مى كند، يا بايد برترى بر مأمور داشته باشد، يا خود را در چنين مقامى قرار دهد و از موضع بالا امر كند. خواهش و استدعاكردن "امر" نيست، اين كه بگويد "من خواهش مى كنم اين كار را بكنيد" امر نيست. مقتضاى كلمه امر اين است كه بايد به صورت استعلا باشد. حتى بعضى از فقها احتياط كرده و مى گويند تكليف امر به معروف و نهى از منكر زمانى تحقق مى يابد كه، آمر "عن استعلاء" امر كند. مراتب امر به معروف و نهى از منكر وقتى حكمت وجوب امر به معروف و نهى از منكر و موارد استعمال آن را در آيات و روايات ملاحظه مى كنيم، شاهد نوعى توسعه در مفهوم اين واژه هستيم. به عنوان نمونه، برخى مراتب امر به معروف و نهى از منكر در روايات را بيان مى كنم، تا توسعه در مفهوم امر به معروف و نهى از منكر مشخص شود. 1. احساس قلبى؛ هنگامى كه در روايات شريفه مراتب امر به معروف و نهى از منكر را بررسى مى كنيم، اولين مرتبه اين وظيفه - به خصوص نهى از منكر - انكار به قلب است، يعنى زمانى كه انسان گناه، زشتى و انحرافى را در جامعه مى بيند، در دل خود آن را تقبيح كرده و احساس ناراحتى كند؛ اين اولين مرتبه نهى از منكر است. 2. اظهار ناراحتى؛ بر اساس آنچه در روايات آمده، در مرتبه بعد انسان بايد ناراحتى خود را در چهره ظاهر كند. وقتى انسان در جامعه با كار زشتى روبرو مى شود و گناهى را مى بيند، بايد علاوه بر انكار درونى، ناراحتى و اشمئزاز خود را با اخم و در هم كشيدن چهره اظهار كند. در روايتى وارد شده كه، اگر كسى با گناهى مواجه شد و پيشانى خود را در هم نكشيد، و اخم نكرد، آن پيشانى در آتش جهنم چروكيده خواهد شد. پس مرتبه دوم اين است كه بعد از انكار به قلب، اثر انكار قلبى در چهره ظاهر شود. 3. اظهار به زبان؛ مرتبه سوم، به زبان آوردن و تذكر دادن است، كه خود مراتبى دارد. در مرحله اول، چنان كه شرايط مناسب بود و زمينه هاى لازم براى تأثيرگذارى وجود داشت، با زبانى ليّن و نرم، معروف و منكر را تذكر بدهد؛ و اگر تذكر با زبان ليّن اثر نداشت، در مرحله بعد، بايد با لحنى شديدتر، از منكر جلوگيرى كرد. 4. برخورد فيزيكى؛ اگر تذكر شفاهى در فرد خاطى اثر نكرد، مرحله بعد، برخورد فيزيكى است. اين مرتبه ديگرى از امر به معروف و نهى از منكر است كه اگر امر به معروف و نهى از منكر به صورت تذكر و برخورد لفظى اثر نكرد و شرايط مناسبى وجود داشت و امر به معروف و نهى از منكر برخورد فيزيكى مى طلبد، بايد اين برخورد انجام پذيرد. البته در جامعه اسلامى كه دولت و حكومت اسلامى وجود دارد، برخورد فيزيكى بايد از طرف مقامى رسمى، و با مجوز رسمى انجام شود. 5. جهاد؛ مراحلى كه تا كنون ذكر شد، همه در موارد متعارف امر به معروف و نهى از منكر است؛ اما مراتب ديگرى از امر به معروف و نهى از منكر در روايات ذكر شده كه شامل جهاد هم مى شود. به طور كلى همه انواع جهاد، از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر است. حتى جهاد ابتدائى كه يك جهادى روشنگرانه است و هدف آن از بين بردن موانع هدايت مردم است، آن هم در واقع نوعى امر به معروف است؛ زيرا در جهاد ابتدائى، جامعه به آنچه حق است، وادار شده، و به سوى راه صحيح هدايت مى گردد. هم چنين جهادى كه به عنوان دفاع است، نيز نوعى نهى از منكر است؛ زيرا جهاد دفاعى، براى اين است كه حق در جامعه باقى مانده و محكوم به كفر، انحراف و ضلالت نشود. يكى ديگر از اقسام جهاد، جهاد با اهل بغى يا جهاد بغات است، - بُغات كسانى هستند كه در داخل كشور اسلام دست به آشوب و كشتار مى زنند و بايد با آن ها جنگيد - كه اين نيز يكى ديگر از مصاديق نهى از منكر است. زيرا با فسادى كه در اثر آشوب اخلال گران در جامعه به وجود مى آيد، مبارزه مى كند و جلوى آن را مى گيرد. هم چنين جهاد مصاديق خاصى ديگرى نيز دارد، كه ممكن است به ندرت اتفاق بيفتد. مثلاً اگر در شرايط خاصى در گوشه اى از جهان، اساس اسلام به خطر بيفتد، در اين جا دولت اسلامى و مسلمانان، بايد جلوى آن فساد را بگيرند. در چه مواردى مردم مجاز به برخورد فيزيكى هستند؟ اگر در زمانى يا سرزمينى دولت اسلامى وجود نداشته باشد، يا دولت اسلامى ضعيف و ناكارآمد است و قدرت برخورد با منكرات را ندارد، و مردم احساس مى كنند در اين سرزمين اسلام در خطر است، در اين جا مردم بايد براى نهى از منكر قيام كنند، تا حقيقت اسلام و احكام اسلام باقى بماند و ارزش هاى اسلامى در جامعه احيا شود. 6. حركت شهادت طلبانه؛ گاهى ممكن است در جامعه دولت اسلامى قوى، كه بتواند جلوى فساد - اعم از فساد در عقيده و يا فساد در عمل - را بگيرد، وجود نداشته باشد، يا اصلاً دولت كفر حاكم باشد و يا اگر كسانى به نام دولت اسلامى حكومت مى كنند، در واقع اهل نفاق هستند، يعنى عناصرى از نفاق در ميان آن ها وجود دارد، و امكان اين كه دستگاه حاكمه وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را انجام بدهد نيست، و افرادى كه در جامعه براى اصلاح امور و جلوگيرى از فساد اقدام به امر به معروف و نهى از منكر مى كنند، آن قدر توانايى ندارند كه بتوانند بر حاكمان قدرتمند و زورمدار پيروز شده و حق را اعمال كنند؛ در اين جا ممكن است اين افراد در انجام اين فريضه چنان حركتى راانجام دهند، كه به خاطر آن مظلومانه به شهادت برسند و شهادت مظلومانه ايشان باعث بقاى اسلام شود. اين همان كارى است كه مصداق اتمّ آن حركت ابى عبدالله الحسين عليه السلام است، كه فرمود "اِنّى لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لا بَطَراً وَ لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً وَ اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى صلى الله عليه وآله أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهى عَن الْمُنْكَر"(164) حضرت مى فرمايد هدف از اين قيام اين است كه جامعه را به وسيله امر به معروف و نهى از منكر اصلاح كنم. چنين حركتى كه به شهادت سيد الشهداءعليه السلام انجاميد، مصداق تام امر به معروف و نهى از منكر بود. اين امر به معروف و نهى از منكر تنها به اخم كردن، يا به تذكر زبانى، و يابه يك حركت فيزيكى محدود نشد، بلكه حركتى بود با شكوه، عظمت، و عمقى كه تاريخ را متحول كرد، و تا جامعه انسانى باقى است، آثار آن باقى خواهد ماند. البته چنين مصاديقى - مخصوصاً در حد اعلاى آن كه براى سيدالشهداءعليه السلام واقع شد - به ندرت اتفاق مى افتد. احساس مسؤوليت نسبت به ديگران نكته بعدى اين مسأله است كه انسان ها بايد در جامعه احساس كنند كه نسبت به ديگران مسؤوليتى دارند، و بايد در رفتار يكديگر به نوعى، نظارت داشته باشند. اين واقعيتى است كه كمابيش در جامعه هاى متمدن انسانى، با اختلاف مراتبى كه در مدنيت داشته، و دارند، همواره وجود داشته است. شايد هيچ جامعه اى را نتوان يافت كه بهره اى از تمدن برده باشد، اما در ميان مردم آن چنين احساسى وجود نداشته باشد. انسان بايد نسبت به رفتار ديگران احساس مسؤوليت بكند. لكن مراتب چنين احساس مسؤوليتى در جوامع گوناگون، بر اساس نظام ارزشى حاكم بر آن ها متفاوت است. از آن جا كه مصاديق كار خوب و بد در جوامع مختلف براساس نظام هاى ارزشى تفاوت دارد، مرتبه حساسيت مردم، نسبت به رفتار ديگران، بستگى به نوع جهان بينى و نگرش آن ها نسبت به انسان و جامعه انسانى دارد. اين بحث مفصلى را مى طلبد، كه فهرست وار به آن اشاره مى كنم. نظام ارزشى فردگرا و نظام ارزشى جامعه گرا ديدگاه حاكم بر جوامع را نسبت به انسان ها، در يك تقسيم كلى مى توان به دو دسته تقسيم كرد: جوامع فردگرا و جوامع جامعه گرا. و هر يك از اين دو دسته نيز داراى مراتب مختلفى هستند. بعضى از انسان ها در زندگى فقط در فكر خود هستند، اگر راحتى مى خواهند، آن را براى خود طلب مى كنند؛ اگر در پى پيشرفت هستند، آن را براى خود مى خواهند؛ براى اين گرئه تفاوتى نمى كند كه اين راحتى يا پيشرفت مادى و يا معنوى باشد. محور افكار و فعاليت آن ها نفى ضرر و كسب منفعت براى خود مى باشد. در طرف مقابل، كسانى هستند كه خود را با ديگران در زندگى اجتماعى شريك و وابسته مى دانند، اين گروه معتقدند كه جامعه، واحدى منسجم، هماهنگ و وابسته به يكديگر است. از اين رو، فقط به فكر خود نيستند. اين گروه اگر خير و بركتى طلب مى كند، براى همه مى خواهد و اگر پيشرفتى را دنبال مى كند، آن را براى همه مى خواهد. حتى اگر پيشرفت معنوى و سعادت آخرت هم مى خواهد، آن را براى همه آرزو مى كند. نگرش اسلام به انسان انبيا و به خصوص دين مقدس اسلام، نگرش جامعه گرايى را تقويت مى كنند. دين اسلام مى خواهد انسان را به گونه اى تربيت كند كه در همه مراحل زندگى خود، نظر به كل انسان ها و به خصوص اعضاى جامعه اسلامى داشته باشد. براى مثال، مى دانيم كه نماز يك عبادت فردى است؛ همه انسان ها به نوعى در پيشگاه خداى خود اظهار عبوديت مى كنند، اما ما مسلمانان، بندگى خود را در برابر پروردگار، به صورت نماز اظهار مى كنيم؛ در نماز و در قرائت سوره حمد، شخص نمازگزار، در مقام اظهار عبوديت، خطاب به خداوند نمى گويد "من تو را مى پرستم"، بلكه مى گويد "ما تو را مى پرستيم"، "اياك نعبد". اگر انسان در نيمه هاى شب به تنهايى در محراب عبادت مى ايستد و نماز مى خواند، بايد بگويد "ما تو را مى پرستيم"؛ اگر مسلمانى در بيابانى كه هيچ انسانى نيست، به تنهايى به نماز بايستد، بايد بگويد "اياك نعبد"، هيچ گاه در نماز نمى توان گفت "اياك اعبد". بلكه بايد بگويد "ايّاك نعبد واياك نستعين"، يعنى "ما" تو را مى پرستيم و "ما" از تو كمك مى خواهيم. اين يعنى مؤمنان همديگر را در كنار خود ببينند. هم چنين هنگامى كه نماز تمام مى شود، بگويد "السلام علينا وعلى عبادالله الصالحين، السلام عليكم ورحمة الله وبركاته." سلام بر شخص پيامبرصلى الله عليه وآله و گفتن "السلام عليك ايها النبى"، نيز به جهت شخصيت برجسته پيغمبر اكرم(ص)، و امتياز جداگانه اى است كه، آن حضرت دارند. اما نماز با "السلام عليك ايها النبى" تمام نمى شود، بلكه با "السلام علينا وعلى عبادالله الصالحين، السلام عليكم ورحمة الله وبركاته" تمام مى شود. انسان در طول نماز همواره مؤمنان را در كنار خود مى بيند، و نيز هنگامى كه مى خواهد از نماز خارج شود، باز هم بايد بر همه مؤمنان سلام كند. اين تربيت اسلامى است. در تمام دستورات اسلامى چه عبادت هاى فردى و چه عبادت هاى اجتماعى، مسائل اقتصادى، اجتماعى و تربيتى، حتى جهاد، دفاع، و در همه جا، مسلمان بايد خود را با ساير مؤمنان شريك و وابسته بداند. اين تربيت خاص اسلامى است. نگرش غرب به انسان اما تربيت غربى - به ويژه در دو قرن اخير - فردگرا است. لذا در نگرش لائيك، انسان فقط مصلحت خود را در نظر مى گيرد و نزديك ترين و انسانى ترين روابط عاطفى رو به ضعف است. خانواده ها متلاشى مى شوند، زن و شوهر از هم جدا زندگى مى كنند. پدر و فرزند از همديگر جدا زندگى مى كنند. همسايه از همسايه خبر ندارد. در اين ديدگاه، محور فكرى انسان، منفعت و لذات شخصى است. ضرورت نظارت جامعه بر اعمال ديگران اما همين گرايش فردى با تمام زشتى و كاستى هايى كه دارد، در عين حال نمى تواند از مسؤوليت اجرايى و نظارت بر كار ديگران به كلى كناره گيرى كند، زيرا مصالح و منافع و نيز لذت ها و رنج هاى انسان ها عملاً در خارج به افراد ديگر بستگى دارد، و هر قدر انسان به فكر منافع شخصى خود باشد، ولى درمى يابد كه منفعت شخصى او جز با كمك منافع ديگران تأمين نمى شود. اگر انسان بخواهد در زندگى لذت داشته باشد، به تنهايى نمى تواند به اين لذت برسد، بلكه بايد فرد ديگرى نيز باشد تا با او بتواند لذتى ببرد. اگر انسان بخواهد در فعاليت اجتماعى، تجارت و يا صنعت پيشرفت كند، به تنهايى نمى تواند موفق شود، بلكه مجبور است با ديگران همكارى كند. اگر انسان بخواهد از بهداشت مناسب برخوردار باشد و محيط سالمى داشته باشد، به تنهايى نمى تواند تصميم بگيرد. زمانى محيط سالم مى ماند كه، ديگران نيز به سلامت محيط كمك كنند. به عنوان نمونه، مى دانيد امروزه در دنيا، ضررهاى دخانيات براى انسان روشن شده، و عملاً در اتاق هاى دربسته، و سالن هاى عمومى كشيدن سيگار ممنوع است. اگر فردى بخواهد سيگار بكشد، بايد از ساختمان خارج شده و در فضاى آزاد سيگار بكشد، و بعد به داخل ساختمان برگردد. زيرا اگر بنا باشد هر كسى در اتاق يا در سالن سيگار بكشد، ديگران نيز به اجبار دود آن را استنشاق مى كنند، و اين براى آنان ضرر دارد، لذا ناچار است حال ديگران را نيز رعايت كند. اين مسأله با وجود همان روحيه فردگرايى است. مثال بسيار زيبايى درباره امر به معروف و نهى از منكر وجود دارد: گروهى سوار كشتى بودند، يكى از سرنشينان كشتى شروع به سوراخ كردن محل نشستن خود كرد. ديگران به او گفتند: چرا كشتى را سوراخ مى كنى، گفت اين محل كشتى در اختيار من است، و اين جا هم خود من نشسته ام؛ من جاى خود را سوراخ مى كنم، و به محل نشستن شما كارى ندارم. ساير سرنشينان دست او را گرفتند و گفتند: درست است كه تو فقط جاى خود را سوراخ مى كنى، ولى وقتى آب در داخل كشتى افتاد، ديگر من و تو را نمى شناسد، كشتى و همه ما، با هم غرق مى شويم. در زندگى اجتماعى، انسان نمى تواند فقط منفعت خود را ببيند، و فقط به كار خود توجه داشته باشد و در كار ديگران دخالت نكند، هنگامى كه انسان ديد فردى ضررى به جامعه مى زند، بايد دست او را بگيرد و او را از اين عمل نهى كند. در اين جا جامعه به اين فرد اجازه نمى دهد كه بگويد، كه اين جا، جاى خودم است، چهار ديوارى خودم است، شهر خودم است، اين اتاق خودم است، محل كار خودم است؛ بلكه وقتى جامعه ديد ضرر به همه مى خورد، هر قدر اين جامعه فردگرا باشد، حتى به عنوان محافظت از منافع شخصى خود نيز در كار او دخالت مى كند، و مانع كار او مى شود. بنا بر اين، حتى در جوامعى كه فردگرايى به نحو تام حكومت مى كند، در عين حال نظارت عمومى مردم كمابيش وجود دارد. حدود نظارت جامعه بر اعمال ديگران در جوامع غربى اين نظارت در حدى است كه همه مى فهمند كه اگر در كار ديگران نظارت نكنند، دود آن در چشم خود آن ها خواهد رفت. لذا جامعه در اين موارد نظارت مى كند. اما اگر عمل اين فرد به آن ها ارتباطى پيدا نكند، و منافع مادى آن ها را به خطر نيندازد، چندان دغدغه اى ندارند. آن ها معتقدند اين فرد كه اين عمل قبيح را انجام مى دهد، ضرر آن متوجه خود او مى شود و خود او را مريض مى كند، و افراد جامعه در اين مورد مى گويند، به من چه! به تو چه! اين تعبير "به من چه" و "به تو چه"، همان گرايش فردگرايى است. در جايى كه ضرر به ساير افراد برگردد، حساسيت نشان مى دهند. اما اگر ضرر فقط متوجه خود فرد شود، جامعه مى گويد "به من چه"، بگذار او به خودش ضرر بزند. حتى اگر كسى بخواهد به او بگويد به بدن خود ضرر نزن، سيگار نكش، مريض مى شوى ، قلبت خراب مى شود، در جواب مى گويد به تو چه! چرا در كار ديگران دخالت مى كنى؟ آزادى است، دلم مى خواهد، دوست دارم! نگرش غرب نسبت به نظارت بر امور معنوى تا اين جا فردگرايى و جامعه گرايى در امور مادى انسان بود، اما در امور معنوى چگونه است؟ اگر رفتارى موجب ضرر معنوى براى جامعه بشود، آيا آن جا بايد بر كار ديگران نظارت كرد يا نه؟ تا به حال صحبت از فردگرايى و جامعه گرايى در امور مادى بود. اقتضاى فرد گرايى اين است كه، جايى كه نفع و ضرر كار فردى از جامعه به ما مربوط نمى شود، آن فرد را رها كنيم. اين چيزى است كه امروزه كم و بيش در غرب حاكم است، و اصطلاحاً به آن انديويژواليزم(165) مى گويند. اما كسانى از غربيها كه گرايش اجتماعى دارند، و جامعه گرا هستند، نظارت بر كار ديگران را فقط در امور مادى صحيح مى دانند. اما در جايى كه اعمال افراد مربوط به امور معنوى، مانند كفر و ايمان و حق و باطل مى شود، اين گروه نيز مى گويند به تو چه! اين جا دخالت در امور ديگران است! در غرب، آن جا كه اعمال افراد مربوط به دين، اخلاق، و معنويات ساير افراد مى شود، آن جا به طور كامل حق فرد است و به هيچ كس اجازه داده نمى شود كه در آن دخالت كند. نگرش اسلام نسبت به نظارت بر امور معنوى اسلام با هر دو نگرش فوق مخالف است. اسلام مردم را به گونه اى تربيت مى كند كه، هميشه به فكر ديگران باشند. حتى در نماز هم كه رابطه فرد با معبود است، مسلمانان بايد بگويند "ما"، و نگويند "من". و در امور اجتماعى كه افراد با يكديگر رابطه دارند، نظارت اجتماعى، فقط به امور مادى ختم نمى شود، بلكه افراد بايد به امور معنوى هم توجه داشته باشند. اگر كسى كارى را انجام مى دهد كه موجب فساد معنوى جامعه مى شود، بايد از آن نهى كرد. بلكه در امور معنوى نهى از منكر واجب تر است. زيرا روح انسان و معنويات بر بدن و ماديات برترى دارد، زيرا ماديات فانى است و تمام مى شود، اما امور معنوى الى الابد باقى خواهد ماند. كسى كه مرتكب گناهى مى شود و قرار است به عذاب ابدى مبتلا بشود، اين را نمى توان با كسى كه خود را در آتش مى اندازد، تشبيه كرد. اگر شما مى بينيد كه كسى مى خواهد خود را درون چاه بيندازد، يا خود را از بالاى پل درون رودخانه پرت كند تا غرق شود، يا در آتش بيندازد و خود را بسوزاند، وجدان شما، اجازه نمى دهد بگذاريد كه او - چون خودش خواسته و به خود او مربوط مى شود - هر كارى مى خواهد بكند. اگر بينى كه نابينا و چاه است اگر خاموش بنشينى گناه است بنا بر اين كسى كه مى خواهد خود را در آتش بيندازد، شما نبايد بگذاريد. اين كه آتش دنيايى است و يك سوختن چند ساعتى است، درد و سوزشى است كه چند ساعت عارضش مى شود، بعد هم تمام مى شود و مى ميرد. اما اگر كارى باشد، كه موجب افتادن در آتش ابدى باشد، به طريق اولى بايد جلوى او را گرفت. "كُلٌّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابَ"،(166) "هر گاه پوست تن آن ها پخته شود و بسوزد آن را پوست هاى ديگرى جايگزين سازيم، تا عذاب را بچشند" خداوند مى فرمايد كه كافران در جهنم مى سوزند تا پوست ها آن ها مى سوزد و خاكستر مى شود، مجدداً بر بدن ايشان پوست جديد مى رويد؛ و اين روند تمام شدنى نيست. مگر اين افراد چه كارى كرده اند؟ خداوند مى گويد اين افراد از فرمان او سرپيچى كرده و مرتكب گناه شده اند. وقتى شما مى بينيد كسى چنين گناهى مرتكب مى شود كه سرانجام آن، صدها مرتبه بالاتر از اين است كه آن فرد خود را در آتش اين دنيا بيندازد و بسوزاند، چون اين آتش يك ساعت و دو ساعت است و تمام مى شود، اما عذاب اخروى و آتش جهنم، عمر ابدى دارد و انسان را دائماً مى سوزاند، و عذاب تمام نشدنى به بار مى آورد، آيا آن جا وجدان انسان بيش تر اقتضا نمى كند كه دست اين فرد را بگيرد و او را از گناه دور كند؟ امر به معروف و نهى از منكر در اسلام فقط به ضررهاى مادى مربوط نيست، بلكه اسلام مى گويد جلوى گناه را هم بگيريد. زيرا گناهكار به عذاب ابدى آخرت دچار مى شود. نگرش قرآن به امر به معروف و نهى از منكر در ميان همه آياتى كه بر امر به معروف و نهى از منكر دلالت دارند، دو آيه 67 و 71 از سوره توبه داراى ويژگى خاصى هستند: "وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرَ وَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ يُطِيعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ اِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ"؛(167) "اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُم مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ اِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونُ".(168) خداوند مى فرمايد مؤمنان و مؤمنات نسبت به هم ولايت دارند، و به دنبال اين ولايت و در پرتوى آن است كه امر به معروف و نهى از منكر مى كنند. اين ولايت را به هر معنايى بگيريم چه به معنى محبت و چه به معناى نوعى سلطه و قدرت قانونى باشد يا به هر معناى ديگر، براى اين است كه ديگران را از كار زشت باز دارند. زيرا انسان اگر بخواهد در جامعه كسى را از گناه دور كند،بايد نوعى تسلط و حق قانونى بر آن فرد داشته باشد، تا بتواند اين كار را انجام بدهد. در فرهنگ غرب چنين حقى را به كسى نمى دهند، كه كسى بتواند مانع ارتكاب گناه از ديگرى بشود، و يا در امور دينى و معنوى ساير افراد جامعه دخالت كند. اگر كسى هم اين كار را بكند، به او مى گويند به تو چه! ولى در اسلام، اين گونه نيست؛ بلكه مى گويد همه يكى هستند، و همان طور كه خود را از گناه دور مى كنند، وظيفه دارند ديگران را هم از گناه دور كنند. علاوه بر آن بينشى كه بر اساس امر اخلاقى و عاطفه انسانى مى گويد اگر انسانى قرار است در اثر گناه بسوزد، نگذار بسوزد؛ اسلام مى گويد، امر الهى بر ما واجب مى كند كه نگذاريم بسوزد. بلكه اين كار، اوجب واجبات است، طبق آن روايت كه فرمود: "اِنَّ الْاَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ ... فَريضَةٌ عَظيمَةٌ بِها تُقامُ الْفَرائِض"(169) مهم ترين وظيفه اى كه خدا بر بندگانش واجب كرده است، امر به معروف است. "بها تقام الفرايض،" اگر امر به معروف و نهى از منكر اجرا نشود، ساير فرايض هم ترك خواهد شد، بقاى ساير فرايض در جامعه، در گرو اين است كه امر به معروف و نهى از منكر اجرا شود. اگر در جامعه به امر به معروف عمل شد به ساير واجبات هم عمل خواهد شد، و اگر امر به معروف ترك شد، بقيه واجبات هم ترك مى شود. پس براى اين كه آمر به معروف بتواند به ديگرى به زبان گوشزد كند و بعد عملاً جلوى او را بگيرد، بايد نسبت به او نوعى ولايت داشته باشد. يعنى قانون بايد به او يك تسلط قانونى بدهد كه بتواند جلوى او را بگيرد. اين نوعى ولايت است، شايد منظور خداوند كه مى فرمايد: "وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْضٍ" اين است كه خداى متعال چنين ولايتى را به مسلمانان داده است كه نسبت به همديگر بتوانند امر به معروف و نهى از منكر كنند. معناى ديگرى كه مى توان براى ولايت ذكر كرد همان معناى معروف "دوستى" است. يعنى چون مؤمنان و مؤمنات نسبت به همديگر محبت دارند، يكديگر را دوست دارند، و دلسوز همديگر هستند، لذا نمى خواهند به گناه مبتلا شوند، نمى خواهند كارى بكنند و راهى بروند كه نهايت آن، عذاب ابدى هست. آن محبت حاكم بر مؤمنان و مؤمنات ايجاب مى كند كه امر به معروف و نهى از منكر در ميان آن ها وجود داشته باشد. شايد در اين آيه از هر دو معنا بتوان استفاده كرد. اما وقتى خداوند در مقابل مؤمنان صحبت از منافقان مى كند، مى فرمايد: "اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُم مِنْ بَعْضٍ" و نمى فرمايد: "بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْضٍ" و به جاى "يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ،" مى گويد: "يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ" در اين جا چند سؤال مطرح است كه در حد توان و ظرفيت، به بررسى آن مى پردازيم. چرا قرآن در مقابل مؤمنان تعبير منافقان را آورده است؟ پرسشى كه در اين جا مطرح مى شود اين است كه چرا خداوند در مقابل مؤمنان نمى فرمايد "الكافرون و الكافرات"؟ چرا در مقابل "و المؤمنون و المؤمنات يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر،" تعبير "الكافرون والكافرات، يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف،" را نياورده است؟ در جواب اين سؤال مى توان گفت: زيرا منافقان كسانى هستند كه در جامعه اسلامى زندگى مى كنند و تظاهر به ايمان دارند و در ظاهر، تمامى ارزش هاى اسلامى را پذيرفته اند اما به هيچ يك از باورهاى دينى اعتقاد قلبى ندارند. در ظاهر با مسلمان ها همراهى مى كنند ولى در پنهان با آنان دشمنى دارند، و در هر زمان مناسبى كه بتوانند به مسلمان ها ضربه مى زنند. بر خلاف كافران كه در جامعه اسلامى نيستند، و اگر هم در ميان آن ها زندگى كنند به صورت علنى مواضع خود را عليه ارزش هاى اسلامى اعلام مى كنند. لذا مسلمانان آن ها را مى شناسند و مرزى ميان خود و آن ها دارند. زيرا در جامعه كفر همه كافر هستند و علناً ارزش هاى اسلامى را قبول ندارند و منكر مى شوند. لذا لزومى ندارد كسى تظاهر به ايمان كند. بنابراين، منافقان در جامعه اسلامى رسوخ مى كنند و به ارزش هاى اسلامى اعتراف دارند و تظاهر به ايمان مى كنند؛ اما دين مردم را نشانه مى روند و به هر مكر وحيله اى دست مى زنند تا مردم را از دين جدا كنند. لذا خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: "اَلْمُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ،" يعنى مؤمنان بايد مواظب دين خود باشند، منافقانى درون جامعه اسلامى هستند، كه امر به منكر و نهى از معروف مى كنند. ولايت مؤمنان بر يكديگر خداوند درباره مؤمنان فرمود: "المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض،" ولى در باره منافقان مى فرمايد: "المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض،" چرا خداوند فرمود برخى از مؤمنان بر برخى ديگر تولّى دارند ولى منافقان همه يكپارچه هستند؟ اين مسأله را از دو جهت مى توان بررسى كرد. اگر "بعضهم اولياء بعض" را به معناى ولايت بگيريم، يعنى مؤمنان نسبت به همديگر ولايت دارند. براى اين كه مؤمنان بتوانند بر يكديگر امر و نهى كنند، بايد يك مجوز قانونى و تسلط قانونى، داشته باشند. لذا خداوند مى فرمايد مؤمنان بر يكديگر ولايت دارند. پس خداوند يك ولايت، و قدرت قانونى براى آن ها جعل كرده است تا بتوانند در كار يكديگر دخالت و نظارت كنند، و اين امر و نهى را به خوبى انجام دهند. اما در مورد منافقان كه مى خواهند به وسيله "امر به منكر" و "نهى از معروف" دين را از مردم بگيرند، و به اصل دين حمله كنند، آن ها ديگر احتياج به ولايتى ندارند. زيرا ولايت يك حق قانونى است، و قانون در هيچ جامعه اى امر به منكر را تجويز نمى كند. اما اگر "بعضهم اولياء بعض" به معنى دوستى و محبت باشد، يعنى برخى از مؤمنان دوست برخى ديگر هستند و نسبت به هم محبت دارند؛ لذا وقتى مى بينند ضرر و زيانى متوجه برادر مؤمنى مى شود، نگران مى شوند و سعى مى كنند او را متوجه اين ضرر كنند. مؤمنان به دليل اين كه نسبت به همديگر محبت دارند، لذا به يكديگر امر و نهى مى كنند. مؤمنان نمى خواهد رفيق و برادر و خواهر ايمانى آن ها، در آتش جهنم بسوزد. اما منافقان مانند مؤمنان دلداده يكديگر نيستند. هر كدام از آن ها به فكر منفعت خود مى باشد، "تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّىَ"(170) خداوند در قرآن كريم مى فرمايد شما منافقان را در يك جبهه مشترك مى بينيد كه جمع شدند، و با هم كار مى كنند. در ظاهر بين آن ها اجتماع و هماهنگى و اشتراك و مشاركت است، اما دل هاى آن ها از هم پراكنده است. اين ها در دل خود مِهر و محبتى نسبت به هم ندارند. اگر منافع شخصى آن ها تأمين نشود حتى يكديگر را ترور مى كنند. چون هر كسى به فكر منافع خود مى باشد. اگر اجتماعى را هم تشكيل مى دهند، و يا در برخى از كارها با هم مشاركتى داردند، به خاطر اين است كه دامى براى تأمين منافع خود گسترانده باشند. اگر در اين اجتماع و مشاركت تزاحمى پيدا كنند و منافع شخصى آن ها به خطر بيافتد، همه چيز تمام مى شود و كنار مى رود. بنابر اين منافقان نسبت به يكديگر، محبتى ندارند. پس بر اساس مطالب فوق مى توان چنين نتيجه گرفت كه منافقان نسبت به هم محبتى ندارند. و همچنين قدرت قانونى هم براى امر و نهى، ندارند. اما مؤمنان هم نسبت به هم محبت دارند؛ لذا نسبت به يكديگر دلسوزند و يكديگر را امر و نهى مى كنند؛ زيرا نمى خواهند برادر و خواهر ايمانى آن ها در جهنم بسوزد. و همچنين خدا چنين قدرت قانونى براى امر به معروف و نهى از منكر به آن ها داده است. پس آنان نسبت به هم ولايت دارند. نكته ديگر اين كه در مورد مؤمنان مى فرمايد: "وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْضٍ" و بعد مى فرمايد: "يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ" اين است كه مؤمنان يكديگر را دوست دارند و نسبت به هم ولايت دارند. ولى در مورد منافقان تعبير اولياء نمى آورد، بلكه تعبير "بَعْضُهُم مِنْ بَعْضٍ" آورده مى شود؛ زيرا مى خواهد بگويد منافقان در "امر به منكر" خود، با هم وابستگى دارند و همكارى مى كنند و اشتراك و اجتماعشان در باطل است. چگونه در جامعه اسلامى امر به منكر و نهى از معروف امكان دارد؟ سؤال معماگونه اى كه اين جا مطرح مى شود اين است كه چگونه در يك جامعه، افرادى هستند كه به كار بد و منكر امر مى كنند؟ زيرا در هر جامعه اى، منكر به معناى زشت و بد است. چگونه مردمى در يك جامعه پيدا مى شوند و به زشتى ها امر مى كنند؟ در جامعه اسلامى كه همه به ارزش هاى اسلامى اعتراف دارند و تظاهر به ايمان مى كنند چگونه افرادى مى آيند و به منكر امر مى كنند؟ چگونه در جامعه اسلامى كسانى جرأت پيدا مى كنند، به افراد جامعه دستور بدهند، كه كار بد بكنيد. و حتماً اين افراد هدفى را تعقيب مى كنند و مطمئن هستند كه وقتى اين حرف را مى زنند، كسى هم از آن ها تبعيت مى كند. زيرا اگر قرار باشد آن ها بگويند كار زشت بكنيد، برويد دزدى كنيد، فسق و فجور بكنيد كسى هم به آن ها گوش ندهد، آن ها چه داعى دارند "امر به منكر" كنند؟ لابد اين امر و نهى اى كه مى كنند، اثرى در جامعه دارد كه آن ها اين همه تلاش مى كنند و مى خواهند منكر در جامعه تحقق پيدا كند. پس سؤال معما گونه اين است كه چه طور در جامعه اسلامى كسانى پيدا مى شوند كه به كار زشت امر مى كنند، و اين امر آن ها مؤثر هم واقع مى شود؟ چرا اين كار را مى كنند؟ و چرا مردم مى پذيرند؟ در اين جا بايد بررسى كنيم كه منظور از معروف و منكر چه مى تواند باشد. اگر منظور از منكر - به اصطلاح طلبگى - منكر به حمل اوّلى باشد، يعنى كسى بيايد در جامعه به مردم بگويد، بياييد كار بد بكنيد، كار خوب نكنيد، احتمال اين كه چنين كارى از يك عاقل سر بزند و اين گونه امر به منكر بكند و تأثيرى هم در مردم داشته باشد، نزديك به صفر است. زيرا مردم همه ارزش ها را باور دارند و اجازه نمى دهند كسى بيايد و آشكارا بگويد كه كار بد - به مفهوم حمل اولى ذاتى - ، بكنيد. مسلماً مراد قرآن از اين كه مى گويد منافقان امر به منكر مى كنند، منكر به مفهوم حمل اولى ذاتى، نيست. بلكه مراد اين است كه منافقان به مصاديق معروف و منكر امر و نهى مى كنند. يعنى اين كه به چيزى امر مى كنند كه مصداق منكر است، نه مفهوم منكر. آن ها مردم را به كارهايى دعوت مى كنند كه در واقع منكر است، منتها اين مصاديق منكر را به عنوان معروف و كارهاى خوب معرّفى مى كنند. منافقان با سوء استفاده از مفاهيم و با استفاده از روش هاى مغالطى و روش هاى تبليغى غلط و شيطانى مردم را به منكر امر مى كنند. آن ها نخست زمينه اى را فراهم مى كنند كه يك سرى از كارها "خوب" وانمود شود؛ و مردم چنين تلقى كنند كه اين كارها خوب است. بعد به مردم مى گويند كه اين كارهاى خوب را - كه در واقع همان مصاديق كارهاى زشت و بد است - انجام بدهيد. و از طرف ديگر روى يك سرى از كارهاى خوب آنچنان تبليغ مى كنند كه وانمود مى شود اين كار بد است. بعد به مردم مى گويند كه اين كارهاى بد را - كه در واقع همان مصاديق كارهاى خوب است - انجام ندهيد. اين گونه نيست كه به طور مستقيم بيايند و به مردم بگويند كار بد بكنيد. اين مسلّم است كه هيچ عاقلى، چنين حرفى نمى زند، و هيچ عاقلى به چنين حرفى گوش نمى دهد. پس آن ها مصاديقى از افعال منكر را به نام خوب به مردم معرفى مى كنند، و آن گاه مى گويند انجام دهيد. سؤالى كه اين جا مطرح مى شود اين است كه چگونه مى شود معروف را به عنوان منكر و منكر را به عنوان معروف به مردم معرفى كرد؟ بحمدالله در جامعه اى كه ما اكنون در آن زندگى مى كنيم، مصاديق فراوانى يافت مى شود؛ ما نبايد تعجب كنيم، زيرا ريشه هاى نفاق و شاخه هايى از آن هنوز در كشور ما وجود دارد، كه اين كار را مى كنند. براى اين كه بحث روشن شود چند مثال كوچك مى آوريم. سابقاً در جامعه ما براى خانم ها يك مفهوم ارزشى وجود داشت به نام "حيا". همه خوب مى دانيم يكى از صفات خوب براى زن ها حيا است. البته حيا براى مردها هم خوب است، ولى براى خانم ها يكى از صفات برجسته است. و قرآن هم يكى از واژه هايى كه به كار مى برد و از آن تعريف مى كند همين واژه حياء و استحياء است. و حتى در داستان دختران شعيب كه از طرف پدر خود آمده بودند پيش حضرت موسى كه او را به منزل دعوت كنند، مى گويد "فَجَاءَتْهُ اِحْداهُمَا تَمْشِى عَلى اسْتِحْيَاءٍ قالَت إِنَّ اَبِى يَدْعُوكَ"؛(171) يكى از دختران با يك حالت حياء و شرم آمد پيش موسى، خيلى آرام و در حالى كه سر بزير انداخته بود، گفت پدرم تو را دعوت مى كند كه مزد زحمتى كه كشيدى به تو بدهد، "تَمْشِى عَلى اسْتِحْيَاءٍ" خداوند اين حيا را با يك زبان مدح آميزى بيان مى كند و مى گويد كه با حالت شرم و حيا آمد پيش حضرت موسى عليه السلام. خوب اين حيا در فرهنگ ما جاى خود را دارد. منافقان مى آيند، مى گويند اين شرم و حيا از همان خجالت است. اين كه زن حيا دارد يعنى خجالتى است. و انسان خجالتى در دنيا هيچ كار نمى تواند انجام بدهد. لذا انسان خجالتى يك انسان بى عُرضه است. و علم روان شناسى مى گويد خجالت كشيدن بد است. اگر دخترى از يك پسرى خجالت بكشد، اين بد است. زيرا نمى تواند خواسته خود را براى او بيان كند و حق خود را از او بگيرد. پس دختر نبايد از پسر خجالت بكشد. اين كه مردم مى گويند انسان بايد شرم داشته باشد، دختر در مقابل مرد نامحرم، نبايد خيلى پررويى كند، بى خود مى گويند؛ و اين اشتباه است. دختر بايد پر رو باشد، بتواند در مقابل ديگران حرف خود را بزند، كار خود را انجام بدهد، بايد از خود دفاع كند. و حتى نمونه تاريخى از اهل بيت عصمت هم مانند حركت حضرت زينب عليه السلام مى آورند. بله اين كه دختر بايد از خود دفاع كند، بتواند وظيفه شرعى خود را انجام دهد، بتواند سخنرانى كند آن طور كه حضرت زينب عليه السلام سخنرانى كرد، اين ها همه نقطه هاى مثبتى است. اما دخترى كه هنوز ازدواج نكرده، بايد مقابل يك مرد بيگانه احساس شرم داشته باشد. اين هم يك ارزش است. منافقان اين دو تا را با هم قاطى مى كنند، مى گويند حياداشتن يعنى خجالتى بودن، خجالتى بودن هم يعنى بى عُرضه بودن. پس براى اين كه انسان خجالتى نباشد بايد شرم و حيا را كنار گذارد. براى اين كه پررويى بين بچه ها ملكه بشود بايد دختر و پسر با هم معاشرت داشته باشند. ديگر حدى هم براى اين معاشرت ها نبايد در نظر گرفت. در برنامه هاى چهارشنبه سورى بروند با هم برقصند، تا خجالتى بار نيايند. پس منافقان اول معاشرت پسر و دختر را به صورت يك امر فرهنگى جلوه مى دهند و روى آن كار مى كنند، و مى گويند كه مفهوم حيا از قبيل خجالت و بى عرضگى است، و اين را بايد برداشت. راه رسيدن به اين هم معاشرت پسر و دختر است. بعد مى گويند پس دختر و پسر را آزاد بگذاريد تا با هم بروند معاشرت كنند. اين جا "يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ" مصداق مى يابد. حتى اگر منافقان بتوانند، در دستگاه حكومتى نفوذ مى كنند و از سوى بعضى دستگاه ها بر منكر سفارش مى كنند؛ مثلاً مى گويند براى زنده نگه داشتن فرهنگ بايد جشن چهارشنبه سورى را راه بيندازيم. و لو اين جشن سنت كفر است؛ ولو هزار جور ضرر براى جامعه داشته باشد. حتى ممكن است براى اشاعه آن از بودجه بيت المال پول هم بدهند. منافقان هرگز نمى آيند بگويند كار بد كنيد، ابتدا زمينه اى را فراهم مى كنند و به مردم چنين وانمود مى كنند كه اين خوب است، آن وقت "يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ" يا زمينه فرهنگى را فراهم مى كنند كه فلان كار معروف بد است، آن وقت "يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ" و اين كار احتياج به نفاق دارد، نه كفر. كافر آنچه مى خواهد مستقيم مى گويد. اين كه خداوند فرمود "المنافقون و المنافقات"، و نفرمود "الكافرون و الكافرات" به اين جهت كه اين كار از نفاق بر مى آيد، بايد وانمود كند كه ما هم اسلام را دوست داريم به احكام اسلام معتقديم، بايد كار خوب انجام داد، اما حيا كار خوبى نيست؛ زيرا باعث خجالتى شدن مى شود و اين بد است و بدها را بايد كنار بگذاريم. بنابر اين حيا از اسلام نيست. يا - دست كم - قرائت ما از اسلام اين نيست. در قرائت قديمى ها از دين مى گفتند كه اسلام حيا و شرم را دوست دارد، قرائت جديدى ها از اسلام اين است كه حيا بسيار چيز بدى است. پس تا زمينه فرهنگى در جامعه پيدا نشود، امر به منكر معنا پيدا نمى كند. و از طرفى مفاهيم و ارزش هايى را مطرح و ترويج مى كنند كه در جامعه، ديگر جايى براى امر به معروف باقى نماند. يعنى آنچنان در مقالات، در روزنامه ها، و در سخنرانى ها و رسانه هاى مختلف به مردم القا مى كنند كه دخالت كردن در امور اعتقادى و ارزشى و اخلاقى ديگران فضولى است و فضولى هم كار بدى است كه ديگر اگر به يك كسى گفتند چرا نماز نخواندى؟ مى گويد به تو چه! شما چه حق داريد در كار ديگران فضولى كنيد؟ يا اين كه مى روند در پارك و مشروب مى خورند، مست مى شوند و با شيشه مشروب به جان هم مى افتند، تو چه حق دارى مى گويى نكن؟! اين فضولى است. چرا ما در كار ديگران فضولى كنيم؟ پس اول زمينه فرهنگى آن را فراهم مى كنند، كه اين ها فضولى است، و فضولى بد است. آن وقت "يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ" و كار به آن جا مى رسد كه ارزش ها جاى خود را با ضدارزش ها عوض مى كنند. واى بر كسانى كه چنين شرايطى را در جامعه ما فراهم كردند و هنوز درصدد اين هستند كه آن را گسترش بدهند و ارزش هاى اسلامى را به كلى از جامعه محو كنند. ...................) Anotates (................. 1) اعراف، 142. 2) طه، 88. 3) اعراف، 150. 4) طه، 93. 5) صحيفه نور، ج 15، ص 201. 6) همان. 7) زيارت عاشورا. 8) فاطر، 6. 9) انعام، 68. 10) نساء، 140. 11) ممتحنه، 4. 12) حج، 78. 13) بقره، 120 14) فتح، 29. 15) همان. 16) شورى، 23. 17) نساء، 157. 18) بحارالانوار، ج 43، ص 261، باب 12، روايت 1. 19) همان، ج 36، ص 204، باب 40، روايت 8. 20) عنكبوت، 64. 21) بحارالانوار، ج 2، ص 225، باب 29، روايت 2. 22) شعراء، 214. 23) بحارالانوار، ج 5، باب 2، روايت 1. 24) همان، ج 28، ص 181، باب 4، روايت 1. 25) همان. 26) بحارالانوار، ج 45، ص 83، باب 37، روايت 10. 27) همان، ج 44، ص 366، باب 37، روايت 2. 28) ر.ك: گنجى، اكبر، "خون به خون شستن آمد محال"، صبح امروز، 23/2/1378، ص 6. 29) توبه، 14. 30) مائده، 82. 31) منافقون، 1. 32) نساء، 142. 33) نساء، 54. 34) جاثيه، 17. 35) ر.ك: كيهان، 24/1/1379، گزارش مصاحبه اكبر گنجى با نشريه آلمانى تاكس اشپيگل. 36) اسراء، 82. 37) ر.ك: بحارالانوار، ج 17، ص 26، باب 14، روايت 1. 38) منظور مرحوم شيخ مصطفى ردّانى پور اصفهانى است. 39) وسيلةالدارين فى انصار الحسين(ع)، ص 253. 40) آل عمران، 31. 41) جمعه، 6. 42) نهج البلاغه، خطبه 200. 43) ابن طاووس، فرحةالغرى ، ص 7. 44) ر.ك: نهج البلاغه، خطبه 27. 45) صحيفه نور، ج 2، ص 47. 46) ر.ك: بحارالانوار، ج 32، ص 399، باب 11، روايت 371. 47) ر.ك: همان، ج 45، ص 92، باب 37، روايت 33. 48) ر.ك: همان، ج 42، ص 130، باب 122، روايت 13؛ ج 75، ص 433، باب 87، روايت 95. 49) ر.ك: همان، ج 75، ص 433، باب 87، روايت 95. 50) ر.ك: صحيفه نور، ج 1، ص 39؛ ج 7، ص 36. 51) بحارالانوار، ج 41، ص 119، باب 107، روايت 27. 52) ر.ك: قانون مطبوعات، فصل 4، ماده 6. 53) ر.ك: قانون اهداف و وظايف وزارت فرهنگ و ارشاداسلامى، ماده 2. 54) بقره، 12-11. 55) كيهان، 24/4/1378، ص 2. 56) ر.ك: كيهان، 24/2/1379، گزارش مصاحبه اكبر گنجى با نشريه آلمانى تاكس اشپيگل. 57) ر.ك: الفتوح، ج 4، صص 244-240. 58) ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 80. 59) ر.ك: نهج البلاغه، خطبه 27. 60) ر.ك: گنجى، اكبر، "عاليجناب سرخ پوش"، صبح امروز، 29/10/1378، ص 12. 61) صحيفه نور، ج 22، ص 384. 62) بحارالانوار، ج 44، باب 21، روايت 16. 63) صف، 8. 64) بحارالانوار، ج 100، ص 81، باب 1، روايت 37. 65) ر.ك: بيان، 15/10/1378، ص 2. 66) بحارالانوار، ج 44، باب 37، روايت 2. 67) محمد، 8. 68) بحارالانوار، ج 51، ص 128، باب 2، روايت 24. 69) النازعات، 24. 70) بحارالانوار، ج 100، ص 79، باب 1، روايت 37. 71) ر.ك: صحيفه نور، ج 1، ص 39؛ ج 7، ص 36. 72) ر.ك: كيهان، 24/13791، گزارش مصاحبه اكبر گنجى با نشريه آلمانى تاكس اشپيگل. 73) ر.ك: همان، 25/1/1379، ص 2. 74) همان. 75) بحارالانوار، ج 51، ص 258، باب 14، روايت 5؛ و موارد ديگر. 76) نهج البلاغة، خطبه 5. 77) ر.ك: مقتل الحسين للمقرم، ص 262. 78) بحارالانوار، ج 100، ص 80، باب 1، روايت 37. 79) انفال، 60. 80) همان. 81) بحارالانوار، ج 6، ص 154، باب 6، روايت 9. 82) آل عمران، 133. 83) وسيلةالدارين فى انصار الحسين(ع)، ص 253. 84) بحارالانوار، ج 44، ص 366، باب 37، روايت 2. 85) بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روايت 2. 86) همان. 87) نساء، 35. 88) نساء، 128. 89) انفال، 1. 90) ر.ك: بحارالانوار، ج 42، باب 127، روايت 51 و 58؛ ج 75، باب 34، روايت 3؛ ج 76، باب 101، روايت 2؛ ج 78، باب 18، روايت 2. 91) حجرات، 9. 92) بقره، 160؛ نساء، 146. 93) mrofeR .. 94) tsimrofeR .. 95) نساء، 143. 96) بقره، 9 - 8. 97) بقره، 11. 98) بقره، 11. 99) بحارالانوار، ج 44، ص 382، باب 37، روايت 2. 100) يس، 61 - 60. 101) بحارالانوار، ج 44، ص 329باب 37، روايت 2. 102) ر.ك:... 103) ر.ك: ميزان، زمستان 1359 و بهار 1360. 104) ر.ك: كيهان، 23، 24 و 25 فروردين 1379، گزارش هاى مربوط به كنفرانس برلين. 105) ر.ك: همان، 28/1/1379، ص 2؛ جمهورى اسلامى، 22/1/1379، ص 2. 106) بقره، 12. 107) بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روايت 2. 108) تهذيب الاصول، ج 6، ص 180، باب 22، روايت 21؛ اصول كافى، ج 5، ص 55، روايت 1. 109) در كافى "أسمى الفرائض" نقل شده است. 110) شورى، 42. 111) تهذيب الاصول، ج 6، ص 176، باب 22، روايت 5. 112) اصول كافى، ج 5، ص 58، روايت 8. 113) بحارالانوار، ج 100، ص 71، باب 1، روايت 3. 114) بحارالانوار، ج 44، ص 326، باب 37، روايت 2. 115) اعراف، 163. 116) اعراف، 166. 117) اعراف، 164. 118) بحارالانوار، ج 14، ص 49، باب 4، روايت 34. 119) اصول كافى، ج 5، ص 55، روايت 1؛ التهذيب الاصول، ج 6، ص 181، روايت 21. 120) همان. 121) آل عمران، 21. 122) اصول كافى، ج 5، ص 55، روايت 1؛ تهذيب الاصول، ج 6، ص 181، روايت 21. 123) آل عمران، 104. 124) بحارالانوار، ج 32، ص 608، باب 12، روايت 480. 125) همان. 126) همان. 127) توبه، 12. 128) بحارالانوار، ج 32، ص 608، باب 12، روايت 480. 129) توبه، 41. 130) نساء، 95. 131) ر.ك: سروش، عبدالكريم، بسط تجربه نبوى، ص 27 و 133. 132) ر.ك: عصر آزادگان، 28/1/1379، ص 3، گزارش سخنرانى سروش در مراسم عزادارى دفتر تحكيم وحدت. 133) ر.ك: كيهان، 23، 24 و 25 فروردين 1379، گزارش هاى مربوط به كنفرانس برلين. 134) نهج البلاغه، كلمات قصار، 165. 135) صيفحه نور، ج 9، ص 253. 136) زيارت عاشورا. 137) اصول كافى، ج 5، ص 58، روايت 8. 138) تهذيب الاصول، ج 6، ص 181، باب 22، روايت 21. 139) نساء، 141. 140) رعد، 34. 141) بحار الانوار، ج 44، ص 391، باب 37، روايت 2. 142) ر.ك: ارشاد، ص 280. 143) بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روايت 2. 144) نهج البلاغه، خطبه 3. 145) بحارالانوار، ج 1، ص 164، باب 1، روايت 2. 146) بيانات مقام معظم رهبرى آيت الله خامنه اى در اجتماع جوانان (مصلاى تهران)، 1/2/1379 . 147) تحريم، 6. 148) ر.ك: بيانات مقام معظم رهبرى حضزت آيت الله خامنه اى در اجتماع جوانان (مصلاى تهران)، 1/2/1379. 149) محمد، 7. 150) بقره، 185. 151) بحارالانوار، ج 22، ص 263، باب 5، روايت 3، "لكِنْ بَعَثَنى بِالْحَنيفيَّةِ السَّهْلَةِ السَّمِحَة". 152) همان، ج 67، ص 309، باب 14، روايت 41. 153) نهج البلاغه، كلمات قصار، 161. 154) آل عمران، 103. 155) بحارالانوار، ج 61، ص 148، باب 43، روايت 25. 156) بحارالانوار، ج 5، ص 323، باب 17، روايت 11. 157) همان، ج 74، ص 345، باب 21، روايت 4. 158) شورى، 13. 159) منافقين، 8. 160) حشر، 9. 161) نهج البلاغه، خطبه 145؛ "وَ ما أُحْدِثَتْ بِدْعَةٌ اِلاَّ تُرِكَ سُنَّةٌ، فَاتَّقُوا الْبِدَعَ وَ أَلْزِمُوا الْمُهْيَعَ. اِنَّ عَوازِمَ الْاُمُورِ أَفضَلُها وَ اِنَّ مُحْدَثاتَها شِرارُها." 162) توبه، 67 163) توبه، 71 164) بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روايت 2. 165) msilaudividnI .. 166) نساء، 56. 167) توبه، 71 168) توبه، 67 169) تهذيب الاصول، ج 6، ص 181، روايت 21، باب 22. 170) حشر، 14. 171) قصص، 25.