اسرار عاشورا (جلد 1 و 2)

مقدمه
بخش اول : فصل اول : شخصيت شناخته شده سيدالشهداء
بخش اول : فصل دوم : زمينه هاى قيام يا اسلام و سيدالشهداء
بخش دوم : فصل اول : مظلوميت و پيروزى
بخش دوم : فصل دوم : عوامل مؤ ثر در حفظ عاشورا

 

مقدمه

شعر با قلب بشر، مونس و دمساز حسين است در خلوت دل محرم و همراز، حسين است زهرا و على هر دو چو درياى گهربار خلقت صدف است و گهر راز، حسين است آن عاشق فرزانه و معشوق دو عالم بر طاق فلك غلغله انداز، حسين است هر آيتى از جانب حق معجزه اى بود آن آيه كه هر دم كند اعجاز، حسين است راهى كه بشر را به خداوند رساند عشق است و در اين فاصله پل ساز، حسين است ماهى كه به هر كلبه تاريك بتابد شاهى كه به سائل نكند ناز، حسين است مقدمه السلام عليك يا ثار الله و ابن ثاره الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد و اهل بيته الطيبين الطاهرين الهداة المعصومين و لعنة الله على اعدائهم اجمعين من الان الى قيام يوم الدين مساءله عاشورا و نهضت سيدالشهداء عليه السلام ، كه بعنوان رمز نجات و بقاء اسلام مطرح شده است ، داراى اسرار و رموزى است كه از ديد بسيارى از مردم پنهان است ، و تا اين حقائق و اسرار مكتوم ، فاش نگردد، عظمت قيام امام حسين و اهداف بلند آن ، و بزرگى مصيبت آن حضرت ، آنطور كه بايد، روشن نمى گردد. مساءله عاشورا و قيام امام حسين ، مساءله است ، سخن بر سر بود و نبود اسلام است ، نه يك نزاع و درگيرى معمولى ميان يك حاكم فاسد و يك رهبر فداكار و دلسوز، خير مساءله بسيار حساستر از اين حرفهاست ، سيدالشهداء نه بعنوان يك شخص ، بلكه بزرگترين پاسدار اسلام ناب محمدى ، موقعيت حاكم بر عالم اسلام و مسلمين را به گونه اى مى بيند، كه اگر اقدامى عاجل ، خونين و پر هيجان ، انجام نگيرد، تمامى زحمات پيامبر عظيم الشاءن اسلام و فداكاريهاى پدرش اميرالمؤ منين و مادرش زهراى مرضيه و سبط اكبر حضرت مجتبى و ياران آن بزرگواران و در يك كلام ، دين خدا، و اسلام به باد خواهد رفت ، آرى او نمودار اسلام مجسم است ، حسين روح محمدى است ، خروش علوى و عصمت فاطمى است ، همراه با مظلوميت حسين ، او چكيده اسلام است ، و در يك كلام حسين خون خداست . تو حسينى و محمد، تو حسينى و على بر رخت هاله اى از نور خدا مى بينم تو حسينى و حسن هستى و زهرائى تو خيمه ات جلوه گر آل عبا مى بينم او مى بايست اسلام را در حالى كه مسلمين در خواب عميق غفلت فرو رفته اند و دشمنان دهها سال است كه بمرور آن را به ابتذال و نابودى كشانده اند، نجات دهد. اما يزيد كيست ؟ او نيز تنها يك جنايتكار، يك تبهكار نيست ، اگر تنها خود او مطرح بود، هرگز ارزش آن را نداشت تا خون خدا، بخاطر نابودى مثل يزيد ريخته شود، ولى يزيد نيز يك جريان است ، او نيز ميوه شجره ملعونة است ، او همان ابوسفيان مجسم است كه در مقابل پيامبر فرياد اعل هبل - زنده باد بت هبل - سر مى دهد، او نمودار و نتيجه علنى تمام كينه ها و انحرافاتى است كه سالها از ترس مخفى بود و اكنون موقعيت اظهار يافته است و فرياد مى زند: لعبت هاشم بالملك فلا، خبر جاء و لا وحى نزل اين غل و زنجير بر گردن اولاد على و اين آتش كينه در خيام آنها، در ادامه همان كينه هاست كه دوباره شعله ور شده است . آرى كربلا روياروئى دوباره تمامى شرك است در مقابل تمام ايمان ، و اين بار پسر حيدر كرار، مى بايست كارى دشوارتر از پدر انجام دهد، به دشوارى برخورد در مقابل نفاق ، آرى او مى بايد با خون بر شمشير پيروز شود. و ما در اين نوشتار بر آنيم تا با ارائه اوضاع مسلمين و احكام اسلامى در زمان قيام سيدالشهداء، نشان دهيم كه سيدالشهداء، اسلام را در چه مرحله اى از خطر و نابودى ديد كه ناگزير از فداكارى گرديد، و ثابت كنيم كه انحراف از رهبر الهى و امامت اميرالمؤ منين ، معنايش انحراف از نماز، و روزه و حج و بلكه انحراف از توحيد و نبوت و معاد است ، و اسلام منهاى امامت علوى ، اسلام محمدى نيست ، اسلام الهى نيست ، آن دينى كه در آن امام و رهبر الهى نباشد، دين اسلام نيست ، رسالت الهى نيست ، كامل نيست ، مورد رضاى خدا نيست ، اسلام يك مجموعه است نه يك سلسله دستورات پراكنده ، انكار يك حقيقت مسلم دينى ، برابر با انكار تمام دين است ، و شما پس از مطالعه حوادث و مطالب گوناگون و شواهد متعدد در اين كتاب به وخامت اوضاع اسلام و مسلمين و عظمت فداكارى سيدالشهداء مطلع خواهيد شد، و به وضوح در مى يابيد كه چرا سيدالشهداء فرمود: بايد فاتحه اسلام را خواند وقتى امت اسلام به رهبرى مثل يزيد مبتلا شد، و متوجه مى شويد كه چقدر پر معناست اين جمله كه پيامبر اكرم فرمود: در سمت راست عرش الهى نوشته است : ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة . همانا حسين چراغ هدايت و كشتى نجات است . و همچنين در اين كتاب از علت انتخاب سيدالشهداء براى اين فداكارى و رمز موفقيت حضرت در آن موقع ، و سر بقاء عاشورا از آن زمان تاكنون و تدابيرى كه ائمه اطهار براى اين منظور انديشيدند، و اينكه وظيفه ما امروز در حفظ نهضت عاشورا چيست ؟ و نمونه هايى از آثار و فوائد پر ارزش توسل و توجه به اهل البيت عليهم السلام و افرادى كه در اين رابطه حاجات مهم گرفته اند، آشنا مى شويد. انشاء الله . به اميد آنكه مسلمانان جهان مخصوصا شيعيان و عزاداران سيدالشهداء، شرائط حساس زمان خود و اسلام را درك كنند و به نقشه شوم دشمنان اسلام بيش از پيش آگاه شوند، و از خون بناحق ريخته اهل البيت و شهداء كربلا هر چه بيشتر پاسدارى كنند، مبادا كه فكر آب و نان ، ما را از حمايت و دفاع از اسلام دور كند، امروز مخالفت دشمنان قسم خورده ما در شرق و غرب عالم ، مخالفت با يك شخص نيست ، مخالفت با اسلام است ، مخالفت با موج اسلام خواهى است كه در اثر نهضت حسينى ملت بزرگوار ايران جريان پيدا كرده است ، و در فلسطين و افغانستان و الجزائر و آفريقا و بوسنى هرزه گوين و ساير جاها نفوذ كرده است . اين نكته حساس را عميقا دريابيم و از اسلام ناب محمدى با تمام وجود با جان و مال و خاندان ، حسين وار پاسدارى كنيم . انشاء الله . قم حوزه علميه 14/1/72 سيد محمد نجفى يزدى

بخش اول : فصل اول : شخصيت شناخته شده سيدالشهداء

بخش اول : فصل اول : شخصيت شناخته شده سيدالشهداء بخش اول شامل : زندگانى و بررسى شخصيت و نهضت اباعبدالله الحسين عليه السلام و مظلوميت اسلام و اهل بيت در زمان حضرت عوامل مؤ ثر در پيروزى نهضت سيدالشهداء براى موفقيت يك نهضت در اهداف خود مى بايد پنج مساءله بطور كامل رعايت شود، و طبعا براى شناخت عظمت نهضت سيدالشهداء عليه السلام و موفقيت قيام آن حضرت ، اين پنج امر بايد به دقت بررسى شود. 1 - رهبر قيام و شخصيت او، يعنى شناخت سيدالشهداء روحى فداه 2 - هدف قيام و انتخاب زمان شايسته و موقعيت مناسب 3 - دشمن رو در رو يعنى يزيد ابن معاويه 4 - كيفيت نهضت و مظلوميت سيدالشهداء 5 - عوامل مؤ ثر در پى گيرى بهره مندى از نتايج آن ، يعنى زنده نگه داشتن عاشورا 1 - سيدالشهداء رهبر بى ترديد نهضت عاشورا در هر نهضتى مى بايست ، شخصيت اول و رهبر آن ، فردى باشد كه نه تنها داراى هيچ نقطه ضعفى نباشد، بلكه مى بايد داراى امتيازات و خصوصيات علمى و روحى بلند نيز باشد، چرا كه يك قيام احتياج به شور و عشق و هيجان دارد، و اين هيجان و فداكارى ، به وسيله فرد عادى و يا شخصى كه داراى نقاط ضعف باشد ايجاد نمى شود، معمولا در هر نهضتى حزب حاكم سعى مى كند تا از مخالفين خود مخصوصا رهبر نهضت ضعفى ببيند و آن را بزرگ كند، مخصوصا در انقلابهاى مكتبى كه بايد پايدار بماند. اما در نهضت حسينى ، دشمن اين آرزو را به گور برد، چرا كه سيدالشهداء داراى آنچنان شخصيت روشن و بى ترديدى بود كه حتى براى مخالفين او نيز همچنانكه خواهيم گفت ، ابهامى در آن وجود نداشت . اينكه به نمونه هائى از روزنه هاى شخصيت حضرتش توجه مى كنيم . اهل بيت پيامبر راهنمايان ملائكه بوده اند خلقكم الله انوارا و فجعلكم بعرضه محدقين حتى من علينا بكم آنچه از روايات متعدده استفاده مى شود اين است كه خداوند متعال انوار مقدس حضرت رسول و ائمه اطهار عليهم السلام را مدتها قبل از خلقت تمامى موجودات ، آفريده است . آن انوار مقدسه بصورت اشباحى در آن عوالم به تسبيح و تقديس حضرت حق جل و علا مشغول بوده اند، به گونه اى كه ملائكه مقرب الهى از اين انوار پاك تسبيح و تقديس الهى را فراگرفته اند، و در اين ميان نور مطهر پيامبر اكرم و حضرت امير عليهماالسلام منبع و سرآغاز، ساير انوار و نورالانوار بوده است . ابوحمزه ثمالى گويد: حضرت على ابن الحسين عليهماالسلام فرمود: خداوند عزوجل محمد و على و يازده امام را از نور عظمت خويش بصورت ارواحى در شعاع نور خويش خلق نمود، ايشان قبل از آفرينش مخلوقات به عبادت و تقديس و تسبيح خداوند عزوجل مشغول بودند و اين عده همان هدايت كنندگان و پيشوايان از آل محمد هستند. كه درود خداوند بر همه آنها باد. (1) پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من و على و فاطمه و حسن و حسين در سراپرده عرش ، خداى را تسبيح مى گفتيم ، و به دنبال تسبيح ما بود كه فرشتگان تسبيح مى گفتند (2) الحديث حديثى جالب در ابتداى خلقت اهل البيت عليهم السلام شخصى بنام فيضة ابن يزيد جعفى گويد: نزد امام صادق عليه السلام رفتم ، ديدم سه نفر از اصحاب حضرت ، پيش حضرت ، حضور دارند، سلام كردم و نشستم ، آنگاه عرض كردم : اى پسر پيامبر من براى استفاده به محضر شما آمده ام ، حضرت فرمود: بپرس اما كوتاه عرض كردم : قبل از اينكه خداوند زمين و آسمان و نور و ظلمت را بيافريند شما كجا بوديد؟ حضرت فرمود: الان كه وقت اينگونه مسائل نيست ، مگر نمى دانى كه محبت ما مخفى و دشمنى با ما رشد پيدا كرده است ، ما دشمنانى داريم از جن (گويا منظور حضرت جاسوسهاى حكومت بوده است ) كه سخن ما را نزد دشمنان ما از آدميان پخش مى كنند، همانا ديوارها هم گوش دارند مثل گوشهاى مردم ؟ عرض كردم : كار از كار گذشته و من سؤ الم را كرده ام ، حضرت فرمود: ما شبحهاى نور بوديم اطراف عرش خداوند، كه خداوند را پانزده هزار سال قبل از خلقت آدم تسبيح مى كرديم ، چون خداوند آدم را آفريده ما را در صلب او جاى داد، و ما را همواره از صلبى پاك به رحمى پاك منتقل مى نمود تا اينكه محمد صلى الله عليه و آله را مبعوث نمود، پس مائيم دستگيره محكم خداوند، هر كه به ما چنگ زند نجات يافته و هر كه از ما منحرف شود هلاك گرديده است . (3)الحديث . توسل حضرت آدم به اهل البيت عليهم السلام و در روايات اهل سنت نيز آمده است كه ابن عباس گويد: حضرت آدم از خداوند سؤ ال نمود آيا كسى را كه برتر از من باشد آفريده ايد، خداوند فرمود: آرى و اگر اينها نبودند ترا نمى آفريدم ، سپس خداوند به فرشتگان فرمان داد تا پرده ها را بالا زنند، حضرت آدم پنج شبح در مقابل عرش ديد، كه اشباح پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ) بود، و از همين جا بود كه وقتى دچار آن خطا شد، خداوند را بحق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ) قسم داد و خداوند توبه او را پذيرفت . (4) مؤ لف گويد: روايات در مورد خلقت ارواح ائمه بسيار زياد و در كتب علماء شيعه مفصل بيان شده است ، و همين روايات روزنه خوبى است براى كسانى كه مى خواهند به عظمت اهل البيت عليهم السلام در پيشگاه الهى پى ببرند. ميلاد سيدالشهداء و بشارت عجيب امام صادق عليه السلام فرمود: جبرئيل نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: سلام بر شما اى محمد، آيا شما را بشارت دهم به جوانى كه امت شما بعد از شما او را خواهند كشت ؟! پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من نيازى به آن ندارم ، جبرئيل به آسمان صعود كرد، براى بار دوم آمد و همان سخن را تكرار نمود، پيامبر نيز فرمود: من نيازى به او ندارم ، بار سوم نيز اين سؤ ال و جواب تكرار شد، جبرئيل گفت : پروردگار شما وصيت (امامت ) را در نسل او قرار خواهد داد، اين بار پيامبر قبول فرمود، آنگاه حضرت به نزد حضرت فاطمه عليهاالسلام آمد و فرمود: جبرئيل نزد من آمد، و به من بشارت جوانى را داد كه امت من ، پس از من او را خواهند كشت ! حضرت زهرا عليهاالسلام عرض كرد: من نيازى به او ندارم ، پيامبر اكرم فرمود: خدايم وصيت (امامت ) را در نسل او قرار خواهد داد، حضرت فاطمه عليهاالسلام گفت : حالا قبول است . (5) تاريخچه مختصر حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام ، طبق آنچه مشهور است در سوم ماه شعبان سال چهارم يا سوم هجرى متولد گرديده است ، نام مباركش حسين و كنيه ايشان ابا عبدالله و ملقب به سيدالشهداء مى باشد، مادر گرامش حضرت فاطمه دختر پيامبر اكرم و پدر بزرگوارش ، حضرت على ابن ابيطالب اميرالمؤ منين ، برادر بزرگوارش امام مجتبى حضرت حسن عليه السلام ، ايشان فرزند دوم حضرت فاطمه عليهاالسلام مى باشد كه ميان ايشان و امام مجتبى ، كمتر از يكسال فاصله شده است ، حضرت زينب و ام كلثوم دو خواهر گرامى ايشان از نسل حضرت فاطمه عليهاالسلام مى باشند، هنگام رحلت پيامبر اكرم ، امام حسين عليه السلام شش يا هفت ساله بودند، اندكى پس از رحلت پيامبر صديقه طاهره مادر گراميش از ظلم دشمنان شهيد شد، مدت سى سال بعد از پيامبر با پدر بزرگوارش حضرت على عليه السلام بسر برد، و هنگام شهادت حضرت على عليه السلام سى و هفت ساله بود، مدت ده سال نيز پس از پدر با برادرش امام مجتبى عليه السلام زندگى نمود، پس از شهادت برادر حدود ده سال امامت نمود، و تا معاوية زنده بود همچنان به صلح برادرش پاى بند بود، اما پس از مرگ معاويه ، بر عليه دستگاه ظلم و فساد بنى اميه قيام نمود و سرانجام پس از ششماه و هجرت از مدينه به مكه و از مكه به عراق ، در صحراى كربلا بخاطر احياى اسلام ناب محمدى و افشاى خط نفاق و اصلاح انحرافاتى كه پس از پيامبر به وقوع پيوسته بود، خود و اصحاب و اهل بيت او شرافتمندانه به شهادت رسيدند. شهادت حضرت در دهم محرم سال 61 هجرى از جانب يزيد و به فرمان عبيدالله ابن زياد والى كوفه ، و فرماندهى عمر ابن سعد واقع شد. سن مباركش به هنگام شهادت 57 سال بود. خدا او را پاكيزه نموده است در روايت است كه صفيه دختر عبدالمطلب گويد: وقتى حسين متولد شد، من به حضرت فاطمه خدمت مى كردم پيامبر فرمود: اى عمه پسرم را بياور، عرض كردم : يا رسول الله ما هنوز او را تميز نكرده ايم ، حضرت (با تعجب ) فرمود: تو مى خواهى او را تميز كنى ؟ خداوند تبارك و تعالى او را تميز و پاكيزه كرده است . (6) آغاز ولادت و شفاعت امام صادق عليه السلام فرمود: وقتى امام حسين عليه السلام متولد شد، خداوند عزوجل جبرئيل را دستور داد تا با هزار فرشته از جانب خداوند و جبرئيل به پيامبر اكرم تبريك بگويد. جبرئيل در ميان راه به جزيره اى رسيد كه فرشته اى به نام فطرس بخاطر سستى كه در انجام دستور الهى كرده بود، بالش شكسته و مانده بود، او هفتصد سال بود كه خدا را آنجا عبادت مى كرد، فطرس به جبرئيل گفت به كجا مى روى ؟ گفت : خداوند بر محمد نعمت عطا فرموده ، من ماءمورم كه از جانب خداوند و خودم به او تهنيت بگويم ، فطرس گفت : مرا هم با خود ببر شايد كه محمد برايم دعا كند، و جبرئيل او را آورد، پس از اينكه پيغام خود را رساند، جريان فطرس را گفت ، پيامبر اكرم فرمود: خود را به اين نوزاد بمال و به جايگاهت (در عالم بالا) برگرد، فطرس چنين كرد و اوج گرفت . (7) نام حسين از جانب خداوند تعيين گرديده است اسماء گويد: وقتى امام حسين عليه السلام متولد شد، حضرت را در پارچه سفيدى پوشانده ، به دست پيامبر دادم ، حضرت در گوش راست وى اذان و در گوش چپ او اقامه قرائت نمود، سپس او را در دامن خود نهاد و گريست ، عرض كردم پدر و مادرم فدايت باد چرا گريه مى كنيد؟ فرمود: براى پسرم مى گريم ، عرض كردم : او همين الان متولد شده است ، فرمود: گروه ستمگر پس از من او را مى كشند، خداوند آنها را به شفاعت من نرساند، سپس فرمود: اى اسماء اين خبر را به فاطمه مگو، چرا كه تازه فارغ شده است ، سپس به حضرت على عليه السلام فرمود: نام فرزندم را چه گذاردى ؟ حضرت عرض كرد: من بر شما در اسم گذارى سبقت نمى گيرم . (الى ان قال ) پيامبر اكرم فرمود: من نيز بر پروردگارم در نام او سبقت نمى گيرم ، در اين ميان جبرئيل نازل شد و گفت : اى محمد خداوند على اعلى ترا سلام مى رساند و مى فرمايد: على نسبت به شما مثل هارون است به موسى ، نام پسرت را همنام پسر هارون بگذار، پيامبر فرمود: نامش چه بود؟ گفت : شبير، پيامبر فرمود: به زبان عربى ؟ جبرئيل گفت : نامش را حسين بگذار. (8) الحديث گوشت امام حسين از گوشت پيامبر روئيد مؤ لف گويد: در چند روايت آمده است كه پيامبر زبان در دهان امام حسين عليه السلام كه نوزادى بود شيرخوار، مى نهاد و حضرتش از دهان مبارك پيامبر تغذيه مى نمود و طبق برخى روايات حضرت چهل روز از زبان پيامبر اكرم تغذيه مى كرد و گوشت او از پيامبر اكرم روئيد. (9) و در كتاب كافى از امام حسين عليه السلام روايت كرده است كه حضرت فرمود: (امام ) حسين نه از حضرت فاطمه و نه از زن ديگر شير نخورده است ، پيامبر اكرم مى آمد و انگشت ابهام را در دهان او مى نهاد و او مى مكيد، و تا دو يا سه روز او را كفايت مى كرد، به همين جهت گوشت حسين از گوشت و خون پيامبر روئيد. (10) الحديث جايگاه سيدالشهداء در قلب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شخصى بنام عمران ابن حصين گويد: پيامبر اكرم فرمود: اى عمران هر چيزى جايگاهى در دل دارد، هيچ چيزى در دل من هرگز همانند جايگاه اين دو نوجوان (امام حسن و امام حسين ) نبوده است ، عرض كردم : اين همه يا رسول الله ؟! حضرت فرمود: اى عمران آنچه بر تو پوشيده است بيشتر است ، اين خداوند است كه به من دستور داده است اين دو را دوست بدارم . (11) امام هفتم موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: پيامبر اكرم دست حسن و حسين را گرفته فرمود: هر كه ايندو جوان را و پدر و مادر اين دو را دوست بدارد روز قيامت ، در درجه من است . (12) امام باقر عليه السلام فرمود: هرگاه پيامبر اكرم بر حسين وارد مى شد، او را بطرف خود مى كشيد، سپس به حضرت امير عليه السلام مى فرمود: او را بگير، آنگاه خود را روى او مى انداخت و او را مى بوسيد و در همان حال مى گريست ! امام حسين عليه السلام پرسيد: پدر جان چرا گريه مى كنيد؟ حضرت فرمود: پسرم ، جاى شمشيرها را مى بوسم ، عرض كرد: پدر جان مگر من كشته مى شوم حضرت فرمود: بخدا سوگند آرى ، تو و پدرت و برادرت كشته مى شويد. (13) الحديث امام حسين ميوه دل پيامبر امام صادق عليه السلام فرمود: روزى پيامبر اكرم حسين ابن على را كه طفلى بود در دامن خود گرفت ، و با وى بازى مى نمود و او را مى خنداند، عائشه گفت : چقدر شما به اين طفل دلبسته ايد و به او توجه مى كنيد؟! حضرت فرمود: واى بر تو، چگونه او را دوست نداشته باشم و به او دل نبندم ، در حالى كه او ميوه دل من و روشنى چشم من است ، بدان كه امت من او را خواهند كشت ، هر كه او را پس از وفات زيارت كند، خداوند يك حج از حجهاى من برايش خواهد نوشت ، عايشه با تعجب گفت : يك حج از حج هاى شما؟ حضرت فرمود: دو حج از حج هاى من ، عائشه گفت : دو حج از حج هاى شما؟! پيامبر فرمود: بله و چهار حج و عايشه ادامه مى داد و پيامبر زياد مى نمود تا اينكه به نود حج و نود عمره رسانيد. (14) چرا پيامبر اكرم نسبت به امام حسين اينهمه ابراز علاقه مى كرد؟ از آنجا كه حكمت متعاليه حضرت حق بر اين تعلق گرفته بود كه دين خود را به وسيله قيام و شهادت امام حسين عليه السلام پايدار بدارد، لذا تمامى ابزار و مقدماتى كه مى تواند در اين راستا مؤ ثر باشد، براى حضرت فراهم آورد، بيهوده نيست كه مى بينيم علاوه بر سجاياى اخلاقى و كرامات و معجزات الهى و علوم وافر و كمالات نفسانى ، باز پيامبر اكرم هم در زبان و هم در عمل و برخوردهاى روزمره ، همواره و پيوسته ، نسبت به اهل بيت و امام حسين عليه السلام اظهار محبت مى نمود، تا همه از كوچك و بزرگ ، جاهل و عالم ، بشنوند و ببيند، علاقه وافر پيامبر را در صحنه هاى مختلف و به اين وسيله شخصيت نهضت جاويد كربلا، براى همه بى ترديد و روشن باقى بماند. بى جهت نيست كه مى بينيم حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در كربلا به گفتار پيامبر اكرم استشهاد مى كند و صحابه پيامبر مانند ابو سعيد خدرى و زيد بن ارقم را شاهد مى گيرد و يا جمعى از صحابه مانند زيد بن ارقم و ديگران به عبيدالله يا يزيد هنگام زدن چوبدستى بر لب و دندان سيدالشهداء اعتراض مى كنند كه ما خود ديديم كه پيامبر اين لب و دندان را مى بوسيد. اين همه تمجيد و تعظيم و بزرگداشت كه از پيامبر اكرم در سخن و عمل نسبت به امام حسين خصوصا و يا به اهل البيت عموما ابراز مى شود، همه آماده كردن زمينه هايى است ، براى تحقيق موفقيت نهضت عاشورا، چرا كه اسلام براى بقاء خود به نهضت حسينى نياز دارد و نهضت حسينى براى پيروزى و بقاء، احتياج به شخصيتى بى ترديد و والامقام و مسلم دارد، تا شهادت او، بتواند هر شبهه اى را پاسخ و تمامى جريانهاى مخالف اسلام را رسوا كند، و اين كار با گفتار و كردار رسول اعظم اسلام انجام پذيرفت . و در همين راستاست كه وقتى سيدالشهداء شيهد شد، حتى عده اى از مخالفين اهل البيت در آن وقت ، مثل فرزند عمر و قاطبه علماء اهل سنت ، از آن زمان به بعد، يزيد را تخطئه و يا تفسيق و يا تكفير كرده اند و از سيدالشهداء تمجيد نموده اند. حسين منّى و انا من حسينى در روايت است كه پيامبر اكرم در راه به امام حسين برخورد كردند كه با كودكان بازى مى نمود، حضرت (كه از ديدن امام حسين به وجد آمده بود) جلو آمد و به طرف حسين آغوش گشود تا حسين را در بر گيرد، امام حسين به اين طرف و آن طرف مى رفت ، پيامبر نى او را مى خنداند، تا اينكه او را گرفت ، يك دست زير چانه حسين و دست ديگر پشت او قرار داد، سپس دهان مبارك را بر دهان حسين نهاد و آن را بوسيد و فرمود: حسين منى و انا من حسين ، حسين از من است و من از حسين هستم ، محبوب خداست هر كه دوستدار حسين است . (15) الحديث مكرر از پيامبر اكرم روايت كرده اند كه ايشان امام حسن و حسين را بر دوش مبارك يا بر پشت سوار نموده بود، گاهى مى فرمود: چه خوب مركبى داريد شما، و چه خوب سوارى هستيد شما دو تا، و پدرتان از شما بهتر است . (16) از خليفه دوم روايت كرده اند كه گفت : ديدم كه حسن و حسين بر گردن پيامبر سوار شده اند، گفتم : اسب خوبى است براى شما، حضرت فرمود: ايندو هم سوار خوبى هستند. (17) نام سيدالشهداء بر درب بهشت و عرش نقشه بسته است پيامبر اكرم فرمود: چون (در شب معراج ) داخل بهشت شدم ديدم كه بر درب آن با خط طلا نوشته است : لا اله الا الله ، محمد حبيب الله ، على ولى الله ، فاطمة امة الله ، الحسن و الحسين صفوة الله ، على مبغضيهم لعنة الله . (18) يعنى : خدائى جز خداى يكتا نيست ، محمد حبيب خداست ، على ولى خداست ، فاطمه كنيز خداست ، حسن و حسين برگزيده هاى خدايند، بر دشمنان آنان باد لعنت خدا. روزى پيامبر اكرم به امام حسين عليه السلام فرمود: خوش آمدى اى زينت آسمانها و زمين ، يكى از حاضرين بنام ابى ابن كعب عرض كرد: آيا جز شما كسى زينت آسمانها و زمين است ؟ حضرت فرمود: اى ابى ابن كعب ، سوگند به آنكه مرا به حق به پيامبرى مبعوث نمود، همانا حسين ابن على در آسمانها بزرگتر است از روى زمين ، نام او در طرف راست عرش (اينگونه ) نوشته شده است : (( ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة )) : همانا حسين مشعل هدايت و كشتى نجات است . (19) الحديث نمونه هائى از بيانات پيامبر اكرم در عظمت سيدالشهداء و اما احاديث و جملاتى كه نبى مكرم راجع به شخصيت امام حسين و برادر بزرگوارش فرموده است از حد احصاء بيرون است . مثل آنكه فرمود: (( الحسن و الحسين سيد اشباب اهل الجنة ))، حسن و حسين دو سرور جوانان بهشت هستند. (20) و فرمود: حسن و حسين ، بعد از من و پدرشان ، برترين اهل زمين هستند، و مادرشان برترين زنان اهل زمين است . (21) ابوذر غفارى گويد: ديدم پيامبر اكرم در حالى كه امام حسين را مى بوسيد فرمود: هركه حسن و حسين و اولاد آن دو را از روى اخلاص دوست بدارد، صورتش حرارت آتش نبيند، اگر چه گناهان او به عدد ريگ بيابان باشد مگر اينكه مرتكب گناهى شود كه از ايمان خارج گردد. (22) امام صادق عليه السلام فرمود: پيامبر اكرم فرمود: دوستى على در دل مؤ منين نهاده شده ، او را دوست ندارد جز مؤ من و دشمن ندارد جز منافق ، و همانا دوستى حسن و حسين در دل مؤ من و منافق و كافر نهاده شده ، و شما براى ايشان بدگوئى نمى بينى . (23) و اهل قبله همگى اتفاق دارند كه پيامبر فرمود: الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا : حسن و حسين دو امام هستند، قيام كنند يا بنشينند. (24) و در روايت است كه هرگاه پيامبر امام حسين را مى ديد او را بوسيده و به سينه مى چسبانيد و دندانهاى پيشين وى را مى مكيد و مى فرمود: فداى كسى شوم كه پسرم ابراهيم را فدايش كردم . (25) و در كامل الزيارات روايت كرده است كه پيامبر در حديثى فرمود: حسين ميوه دل من است ، او روشنى چشم من است ، او ريحانه من است . حضرت امير عليه السلام نيز مى فرمود: پدر و مادرم فداى حسين باد كه پشت كوفه كشته مى شود. سرچشمه علم در نزد خاندان عصمت است حكم ابن عتيبة گويد: هنگامى كه حسين ابن على عليهماالسلام رهسپار كربلا بود مردى در منزل ثعلبية با او برخورد نمود، بر حضرت وارد شد و سلام كرد، حسين عليه السلام فرمود: از كدام شهرى ؟ گفت : از اهل كوفه ، حضرت فرمود: هان بخدا سوگند اى برادر اهل كوفه اگر در مدينه ترا مى ديدم ، علامت جبرئيل را در خانه خودمان و آوردن وحى را بر جدم به تو نشان مى دادم ، اى برادر اهل كوفه ، سرچشمه علوم مردم نزد ماست ، آيا مى شود كه آنها بدانند و ما ندانيم ؟ اين كار شدنى نيست ! (26) علوم امام حسين عليه السلام از نظر شيعه طبق روايات اهل البيت عليهم السلام ، ائمه اطهار وارث علوم پيامبر اكرم مى باشند، و پيامبر اكرم نيز وارث علوم تمام انبياء گذشته مى باشد. به مقتضاى اين روايات امام حسين عليه السلام وارث علوم تمام انبياء و پيامبر اكرم ، و آگاه به تمامى حوادث گذشته و آينده مى باشد، او مى داند كه در آسمانها و زمين و در بهشت و جهنم چيست ؟ عاقبت هر كسى و احوال مردم چگونه است ، او زبان هر جاندارى را مى داند و به لغت همه مردم آگاه است در نزد اوست هفتاد و دو حرف از هفتاد و سه حرف ، از اسم اعظم الهى ، عده اى از اصحاب امام صادق عليه السلام روايت كنند كه حضرت فرمود: من مى دانم آنچه را كه در آسمانها و در زمين موجود است ، من مى دانم آنچه در بهشت و جهنم است ، مى دانم آنچه شده و خواهد شد، سپس حضرت اندكى مكث فرمود و چون ديد اين سخن بر شنوندگان گران آمد فرمود: من اينها را از كتاب خداوند عزوجل مى دانم ، خداوند عزوجل مى فرمايد: فيه تبيان كل شيى ء ، در قرآن بيان همه چيز است . (27) قدرت امام حسين عليه السلام از نظر شيعه اما قدرت حضرت اباعبدالله الحسين از جهت ولايت مطلقه ، همان قدرت عظيم الهى است كه خداوند متعال به ائمه عليهم السلام عطا نموده است ، همان قدرتى كه انبياء عظام با آن معجزات را انجام مى داند، موسى ، عصا را اژدها مى كرد و دريا را مى شكافت ، عيسى مرده را زنده مى كرد و مجسمه را جان مى داد، همان قدرتى است كه خداوند به اميرالمؤ منين داده بود و عجائب بى شمار از او سر مى برد. راوى گويد: خدمت امام رضا عليه السلام بودم ، روى كاغذى اين جمله را نوشتم : دنيا در نزد امام همانند نيمه گردوئى جلوه گرست ، (كه امام به تمامى آن كاملا مسلط است ) اين نوشته را به حضرت دادم و عرض كردم : فدايت شوم ، اصحاب ما روايتى را نقل كرده اند، من آن را انكار نكردم ولى مى خواهم از شما بشنوم ، حضرت به آن كاغذ نگاه نمود، سپس آنرا پيچيد بگونه اى كه گمان كرده (گفتن آن ) بر حضرت سخت آمد، سپس فرمود: آرى اين حق است ، آن را به روى پوست منتقل كن . (28) (تا بماند و از بين نرود) آرى چگونه چنين نباشد در حالى كه در نزد آل محمد است هفتاد و دو حرف از اسم اعظم الهى ، حروفى كه يك حرف آن ، آصف را قدرت داد تا تخت بلقيس را حاضر كند، و عيسى با آن همه معجزات فقط دو حرف نزد او بود. امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند به عيسى دو حرف (از اسم اعظم داد) و با آن اقدام مى كرد، به موسى چهارحرف و به ابراهيم هشت حرف و به نوح پانزده حرف و به آدم بيست و پنج حرف داد، و براى محمد و آل محمد همه را جمع كرد، اسم اعظم هفتاد و سه حرف است كه خداوند به محمد هفتاد و دو حرف را عطا فرمود و يكى را در حجاب قرار داد. (29) هرچه پيامبران الهى داشتند، اهل البيت همه را دارند ابوحمزه ثمالى از امام چهارم على بن الحسين عليهماالسلام پرسيد آيا ائمه عليهم السلام مى توانند مرده را زنده كنند و كور مادرزاد و ابرص را شفا دهند و بر روى آب راه روند؟ حضرت فرمود: خداوند هيچ چيزى به هيچ پيغمبرى نداده است مگر آنكه آن را به محمد صلى الله عليه و آله عطا نموده است ، با اضافه اى كه به انبياء نداده است . پس هر چه نزد پيامبر اكرم بود، به حضرت امير عليه السلام داد، سپس به (امام ) حسن و حسين و پس از امام حسين از هر امامى به امام بعدى تا روز قيامت ، همراه با اضافاتى كه در هر سال و در هر ماه و در هر ساعت حادث مى شود. (30) نمونه اى از قدرت و معجزه سيدالشهداء از امام چهارم عليه السلام روايت است كه فرمود: پس از امام حسن عليه السلام عده اى از مردم نزد امام حسين آمدند و گفتند: اى پسر پيامبر، از آن عجائبى كه پدر شما به ما نشان مى داد نزد شما چيست ؟ امام حسين عليه السلام فرمود: آيا پدرم را مى شناسيد؟ گفتيم آرى همه ما او را مى شناسيم ، حضرت پرده اى را كه بر اتاقى بود بلند نمود و فرمود: به داخل اتاق نگاه كنيد، چون نگاه كرديم ديديم كه اميرالمؤ منين عليه السلام آنجاست ، گفتيم ما شهادت مى دهيم كه على خليفه خدا و شما فرزند او هستى . (31) امام چهارم عليه السلام حكايت كند كه زنى بنام نظره ازديه نزد امام حسين آمد، حضرت فرمود: اى نظرة مدتى است كه نزد من نيامده اى ؟ عرض كرد: اى پسر پيامبر بخاطر چيزى است كه در فرق سرم پيدا شده و بسيار مرا غصه دار كرده است (گويا مرضى گرفته بود كه قسمتى از موهايش سفيد شده بود) حضرت فرمود: نزديك بيا، وقتى نزديك رفت ، حضرت انگشت خود را بر بيخ آن سفيدى نهاد، بلافاصله موى او سياه شد، سپس فرمود: آينه اى به او بدهيد! وقتى نگاه كرد و ديد سفيدى از ميان رفته خوشحال شد، امام حسين نيز از خوشحالى او شادمان گرديدند. (32) سيدالشهداء از اسرار الهى به اصبغ نشان داد اصبغ بن نباية از ياوران حضرت امير عليه السلام است او گويد: به امام حسين عرض كردم : از شما راجع به چيزى مى خواهم درخواست كنم كه به آن يقين دارم ، و از سر خداست و آن سر در نزد شماست ، حضرت فرمود: اى اصبغ مى خواهى گفتگوى پيامبر را با - ابى دون - (ابى بكر) در مسجد قبا ببينى ؟ گفتم آرى (حضرت امير عليه السلام قبلا بعد از رحلت پيامبر اكرم ، در مسجد قبا، پيامبر را به ابوبكر نشان داده بود، و در آنجا پيامبر ابوبكر را توبيخ فرموده بود). حضرت فرمود: برخيز، ناگاه خودم را (از مدينه ) در كوفه ديدم ، نگاه كردم ، در كمتر از يك چشم بهم زدن مسجد (كوفه ) را ديدم ، حضرت در صورتم تبسم نمود سپس فرمود: اى اصبغ سليمان ابن داود، باد تحت اختيارش بود غدوها شهر و رواحها شهر، ولى به من بيش از سليمان داده شده است . عرض كردم : بخدا كه راست فرمودى اى پسر پيامبر، حضرت فرمود: مائيم كسانى كه علم كتاب و بيان آن ، نزد ماست نزد هيچكس از مخلوقات خدا، آنچه نزد ماست ، نيست ، چون ما اهل سر خدائيم ، سپس در صورتم تبسم نموده فرمود: داخل شو، وقتى وارد (مسجد كوفه ) شدم ، ناگاه پيامبر را ديدم كه در محراب مسجد رداء را بخود پيچيده است . (33) الحديث سيدالشهداء، پيامبر و على و حسن را به جابر نشان داد هنگاميكه سيدالشهداء عازم عراق شده بود، جابر بن عبدالله آمد و به حضرت عرض كرد: شما فرزند پيامبر هستيد، صلاح شما مى دانم كه مانند برادر خود، صلح كنيد، چرا كه برادر شما آگاه و موفق بود. حضرت فرمود: اى جابر آنچه برادرم كرد به دستور خدا و پيامبر بود، من هم به دستور خدا و پيامبر اقدام مى كنم ، آيا مى خواهى پيامبر و على و برادرم حسن عليهم السلام را گواه بياورم ؟! سپس حضرت به آسمان نگاه كرد، ناگاه درب آسمان باز شد، پيامبر و على و حسن و حمزه و جعفر عليهم السلام فرود آمدند، جابر گويد: از ترس از جا پريدم . پيامبر فرمود: اى جابر آيا راجع به حسن قبلا به تو نگفتم كه مؤ من نخواهى بود مگر اينكه تسليم امامان خود باشى و اعتراض نكنى ؟ آنگاه پيامبر جايگاه معاويه و يزيد را در عذاب به جابر نشان دادند، سپس پيامبر با همراهان به آسمان صعود نمود، از آن بالا سيدالشهداء را صدا زده فرمود: پسرم به من ملحق شو، امام حسين به حضرت ملحق شد و به آسمان رفتند به گونه اى كه ديدم وارد بهشت شدند، پيامبر به من نگاه نمود و در حاليكه دست حسين را گرفته بود فرمود: اى جابر اين پسرم با من است ، تسليم او باش و شك مكن تا مؤ من باشى ، جابر گويد: چشمهايم كور باد اگر آنچه گفتم نديده باشم . (نفس المهموم ) آمدن ملائكه و اجنه به كمك سيدالشهداء امام صادق عليه السلام فرمود: وقتى سيدالشهداء از مدينه خارج شد، گروههائى از ملائكه ، سلاح در دست ، سوار بر مركب بهشتى ، نزد حضرت آمدند، سلام كردند و گفتند: اى حجت خدا بر خلق بعد از جد و پدر و برادرش ، خداوند جد شما را به ما در جاهاى مختلف كمك داده و ما را نيز به كمك شما فرستاده است ، حضرت فرمود: وعده گاه ما كربلا باشد، همانجا كه شهيد مى شوم ، گفتند: اى حجت خدا اگر از دشمن هراس دارى بفرما تا با شما باشيم ، حضرت فرمود: اينها به من راهى ندارند و كارى نمى توانند بكنند تا به جايگاهم برسم ، در خبر است كه گروههائى از جن نيز به كمك حضرت آمدند و گفتند: ما شيعه و ياوران شما هستيم ، اگر فرمان دهى ، همه دشمنان شما را نابود كنيم بدون اينكه شما از جاى خود حركت كنيد. حضرت براى آنها دعاى خير نمود و فرمود: مگر در كتاب خدا نخوانده ايد هر كجا باشيد، هر چند در برجهاى بلند، مرگ به سراغ شما خواهد آمد، و فرموده است كسانى كه بر آنها قتل نوشته شده به آرامگاه خود خواهند رفت ، اگر من در جاى خودم بمانم ، اين خلق ننگين به چه امتحان و مبتلا مى شوند؟ چه كسى در آرامگاه من خواهد بود، در حالى كه خداوند آن را هنگام گستردن زمين اختيار كرده و آن را امان دين و دنياى آنها قرار داده است . آنگاه جن بعد از سخنان سيدالشهداء گفتند: بخداى سوگند اگر نه اين است كه اطاعت شما لازم و ترور جايز نيست ، تمام دشمنان شما را قبل از اينكه به شما برسند هلاك مى كرديم ! حضرت فرمود: بخدا سوگند ما از شما بيشتر قدرت داريم بر دشمنان ، ولى (ما اقدام نمى كنيم تا) ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينه يعنى تا هر كه هلاك مى شود بعد از روشن شدن راه و هر كه هدايت مى يابد نيز از روى آگاهى باشد. (نفس المهموم )

بخش اول : فصل دوم : زمينه هاى قيام يا اسلام و سيدالشهداء

بخش اول : فصل دوم : زمينه هاى قيام يا اسلام و سيدالشهداء اهداف نهضت عاشورا ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة مخالفين هر مكتب و هر دينى ، در ابتداى ظهور مكتب جديد، بطور علنى با آن برخورد مى كنند، زيرا آن مكتب ، بخاطر جوانى و تازگى آن ، هنوز داراى طرفداران جدى نشده است ، ولى آنها در اكثريت و قدرت هستند، همچنانكه ديديم مشركين در صدر اسلام با تمام توان از هر راهى كه ممكن بود، مانند شكنجه ، و تهمت و قتل و غارت و جنگ و غيره به مقابله با اسلام پرداختند. اما پس از آن مكتب و مرام ، پيشرفت پيدا كرد، و داراى طرفداران جدى شد و به قدرت رسيد، مخالفين آن مكتب ديگر نمى توانند با روش مقابله روياروى و اظهار مخالفت علنى به مقابله بپردازند، زيرا با نفوذى كه مكتب جديد دارد، آنها رسوا و نابود مى شوند، بهترين راه براى مقابله با مكتب و انقلابى كه پيروز شده است ، همگام شدن ظاهرى با آن مكتب ، و تظاهر نمودن به قبول آن ، و سپس منحرف كردن تدريجى مردم از اصول و پايه هاى آن مكتب است به گونه اى كه مردم متوجه حساسيت انحرافات نشوند، تنها وقتى متوجه مكتب و اعتقاد خود بشوند كه كار از كار گذشته و در مقابل عمل انجام شده قرار بگيرند، يعنى خود را در عمل و عقيده نسبت به آن مرام سست احساس كنند، اينجاست كه يك درخت تنومند و ريشه دار را مى شود موريانه وار بر اثر نابود كردن تدريجى ريشه هاى مخفى آن با يك ضربه و فشار اندك سرنگون كرد. موريانه حيوانى ضعيف و نابيناست ، به گونه اى كه مورچه دشمن سرسخت او به حساب مى آيد، اما همين حيوان ضعيف ، اگر به ساختمان يا درخت تنومندى حمله كند، آن را ويران مى كند. روش ويرانگرى اين حيوان بسيار سهمگين است ، او از دو ويژگى استفاده مى كند، ويژگى اول آنكه چون از نور خورشيد فرارى است . وقتى به چيزى مانند درخت يا ستون خانه حمله مى كند، آن را از درون پوك مى كند به گونه ايكه جدار بيرونى و پوسته بيرونى سوراخ نشود، به اين ترتيب ، انسان هرگز متوجه تهى شدن و سست شدن ستون خانه نمى شود، مگر افراد متخصص و ژرف نگر، ويژگى دوم او اين است كه ويرانگرى خود را به آرامى و اندك اندك انجام مى دهد، به گونه اى كه تا قبل از وقوع حادثه ، هر كس به ستون يا درخت تكيه دهد، متوجه فاجعه اى كه در شرف وقوع است نمى شود، آن فاجعه اى كه بر سر اسلام به وقوع پيوست و مى رفت تا به مرور زمان ، همراه با خواب غفلتى كه سراسر عالم اسلام را فراگرفته بود، ستون خيمه اسلام را يكسره نابود كند، درست مانند همين جريان بود، مسلمانان در خواب غفلت ، و مخالفين به آرامى و تدريج ، مشغول تهى كردن و نابود كردن اساس و ريشه هاى درونى و پر اهميت اسلام بودند. آنچه ما در اين نوشتار بر آنيم كه به وضوح روشن سازيم ، بيان عمق فاجعه و خطر بزرگى بود كه مى رفت اسلام و زحمات پيامبر اكرم و شهداء و فداكاريهاى اهل بيت عصمت و طهارت را از بين ببرد. اين درست است كه خداوند دين خود را حفظ مى كند، اما منافقين سعى خود را بكار خواهند گرفت ، و خداوند هم به وسيله اسباب و علل طبيعى دين خود را محافظت مى كند، و حكمت الهى بر اين قرار گرفت كه سيدالشهداء، خون خدا شود و سر بقاء دين گردد همچنانكه نبى مكرم آورنده آن شريعت شد. اميرالمؤ منين عليه السلام وقتى پرچمهاى معاويه و اهل شام را ديد فرمود: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و خلايق را آفريد، اينها اسلام را بالاجبار پذيرفتند ولى در باطن مسلمان نبودند، وقتى كه يار و ياور پيدا كردند، كفر خود را اظهار نمودند و به دشمنى خود با ما برگشتند، جز اينكه نماز را رها نكردند. (34) آنچه بعد از پيامبر اكرم انجام گرفت ، خواسته يا ناخواسته ، نتيجه اى جز نابودى تدريجى اسلام نداشت ، اكنون به انحرافات و اجتهاداتى كه خلفاء در مقابل پيامبر و بعد از حضرت ، نسبت به تغيير دستورات دينى انجام دادند، و كار را به جايى رساندند كه امام حسين عليه السلام براى نجات دين ، جز فداكارى چاره اى نداشت ، توجه مى كنيم ، وضعيت اسلام و مسلمين از ابتدا تا زمان قيام سيدالشهداء يا ابا عبدالله انى اتقرب الى الله و الى رسوله و الى اميرالمؤ منين و الى فاطمه و الحسن و اليك بموالاتك و بالبرائة ممن اسس اساس ذلك و بنى عليه بنيانه ... اين همه انحرافات و گمراهيها كه منجر به قيام و شهادت مظلومانه اباعبدالله الحسين و يارانش گرديد، نتيجه كارهايى است كه از اواخر عمر پيامبر به بعد، انجام گرفت . شروع انحرافات در زمان حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جريان را از بستر بيمارى پيامبر شروع مى كنيم ، هنگام رحلت حضرت فرا رسيده بود، در خانه حضرت عده اى از اصحاب از جمله عمر بن خطاب حاضر بودند، پيامبر فرمود: بيائيد تا براى شما فرمانى را بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد، عمر گفت : پيامبر هذيان مى گويد!! كتاب خدا براى ما كافى است ، تعجب اينجاست كه در حضور پيامبر و در زمان حيات حضرت ، عده اى به طرفدارى از عمر برخاستند و حرف او را تكرار كردند، و عده اى سخن پيامبر را تاييد كردند و چون مشاجره و سخنان بيهوده بالا گرفت ، پيامبر فرمود: برخيزيد. (35) آرى اگر مسلمان از غصه خون بگريد - همچنان كه ابن عباس بشدت مى گريست - كه چرا نگذاشتند فرمانى را كه ضامن هدايت بشر بود، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله صادر كند، جا دارد، و شما خود خوب مى دانيد وقتى در حضور پيامبر، با گستاخى به اعتراض برخيزند، در فرداى رحلت حضرت چه رخ خواهد داد؟! و اين اولين و مهمترين انحراف اساسى بود كه در مقابل پيامبر انجام گرفت ، اين جريان كه در كتابهاى متعدد و معتبر اهل سنت آمده است نشانگر مطالب بسيارى است كه قلم از ترسيم آن عاجز است . سپاه اسامه و تمرد مخالفين 2 - به دنبال همين جريان ، مسئله تمرد از سپاه اسامه واقع شد، پيامبر اكرم اسامه ابن زيد را كه جوانى بود تقريبا هيجده ساله در واپسين لحظات زندگى خويش براى جنگ با سپاه روم در سرزمين اردن بسيج نمود، حضرت خود شخصا بسيج نمودن اصحاب را آن هم در حال مرض و تب شديد به عهده گرفت ، كليه سرشناسهاى مهاجر و انصار امثال ابوبكر و عمر و ابو عبيده جراح و سعد ابن ابى وقاص را در سپاه اسامه گرد آورد و با تاءكيدات فراوان آنها را سفارش نمود كه در رفتن عجله كنند. اما اصحاب از اينكه جوانى حدودا هيجده ساله بر سالمندان فرمانده شده ، شديدا بر پيغمبر خورده گرفتند و حضرت در حالى كه از شدت تب سر مقدس را بسته و حوله اى بخود پيچيده بود، اعتراض آنها را روى منبر پاسخ گفت ، وقتى بيمارى حضرت شدت گرفت پيوسته مى فرمود: كه در تجهيز سپاه اسامه بكوشيد، سپاه اسامه را حركت دهيد، سپاه اسامه را روانه كنيد، اما عده اى از اصحاب سستى مى كردند، تا اينكه نبى اكرم رحلت نمود و آنها از رفتن امتناع كردند، (36) پيامبر اكرم مى خواست مدينه را از وجود اين افراد خالى كند و زمينه را براى خلافت حضرت على عليه السلام مهيا كند و جلو تندروى برخى را بگيرد تا نگويند على جوان است و ابوبكر پيرمرد، ولى آن ها از پيوستن به لشكر اسامه امتناع كردند كه قبل از همه ابوبكر و عمر اين كار را كردند، جوهرى در كتاب السقيفه مى نويسد: پيامبر پى در پى مى فرمود: سپاه اسامه را روانه كنيد، خدا لعنت كند هر كس از آن روى برگرداند. (37) انحراف عظيم از بيعت روز غدير و امامت اميرالمؤ منين و سرانجام آن انحراف عظيم و تزلزل بزرگ بعد از رحلت نبى اكرم ايجاد شد، يعنى با اينكه كمتر از سه ماه و نيم از جريان غدير خم و نصب حضرت امير در مقابل دهها هزار نفر نمى گذشت ، و با اينكه همگى با حضرتش بيعت كرده بودند، اما تو گوئى هيچ جريانى رخ نداده است ، و در زمانى كه هنوز جسد مطهر نبى مكرم روى زمين بود، آنها مشغول يكسره كردن مساءله حكومت شدند. در نظر سطحى توده مردم ، امامت و رهبرى ، يك مسئله سياسى تلقى مى شد، كه از حساسيت بالائى مانند نماز و روزه و حج و جهاد، برخوردار نيست ، بگونه اى كه وقتى ظواهر دين مانند مسجد و نماز و حج و روزه برقرار باشد دين را برقرار و اسلام را پياده شده تلقى مى كنند و حس مذهبى آنها ارضاء مى شود. و همين غفلت و جهالت عمومى باعث شد، پاسداران الهى را از منصب خود دور كنند، و اين گامى بود بس بزرگ براى نابودى تدريجى دين ، مى دانيم يك خانه ، يك محله ، يك شهر و يا يك كشور اگر از پاسدار و نگهبان و رهبر شايسته برخوردار باشد، جامعه هر چند دچار مشكلات فرعى گردد، اما دشمنان ، هرگز نمى توانند، مقاصد شوم خود را پياده كنند، و بر عكس جامعه اى كه حكومت آن در دست دشمنان باشد، اصلاحات جزئى و فرعى هرگز نمى تواند دليل پيشرفت آنها حساب شود. و ما امروز حساسيت امامت و رهبرى را در سراسر زندگى و عقائد و احكام مسلمين مشاهده مى كنيم ، امامت ستون دين بود، و بخاطر اهميت فوق العاده آن بود كه طبق روايات به هيچ چيز مانند ولايت سفارش نشد، پيامبر فرمود: هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد، مانند كفار جاهليت مرده است ، و فرمود: يا على اگر كسى به مقدار عمر نوح خداوند عزوجل را عبادت كند، و همانند كوه احد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق كند، و آنقدر عمر كند كه هزار سال با پاى پياده حج كند، آنگاه ميان صفا و مروه مظلومانه كشته شود، اما ولايت تو را نداشته باشد، بوى بهشت به مشامش نرسد و وارد آن نشود. (38) و به همين جهت بود كه امامت على بن ابى طالب ، كه يگانه پاسدار دين بود، ديگر قابل تحمل نبود، همچنانكه با كنار گذاردن ايشان ، راه براى انحراف بعدى هموار مى شد كه شد. مظلوميت اهل بيت در همان روزهاى اول هنوز صداى پيامبر در فضاى غدير در گوش مردم طنين انداز بود كه مى فرمود: خدايا دوستان على را دوست بدار و دشمنانش را دشمن دار، كه به خانه فاطمه هجوم آوردند، عمر صدا زد بخدا قسم كسانى كه در خانه متحصن هستند بايد براى بيعت با ابوبكر خارج شوند و گرنه خانه را با ساكنان آن آتش مى زنم ! يكى گفت : در اين خانه فاطمه است ، جواب داد گرچه او باشد (39)، و شهرستانى در ملل و نحل از نظام نقل نموده است كه عمر در روز بيعت چنان بر شكم فاطمه زد كه محسن را سقط كرد و عمر فرياد مى زد خانه را با هر كه در آن است آتش زنيد و در خانه نبود جز على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ). (40) و سرانجام حضرت على عليه السلام را با وضعيتى بس ناهنجار براى بيعت به مسجد بردند و با شمشير كشيده او را به بيعت تهديد نمودند، حادثه آنقدر تاءسف بار بود كه ابوبكر هنگام مرگ آرزو مى كرد اى كاش من معترض خانه فاطمه نمى شدم هر چند كار به جنگ مى كشيد. (41) و به دنبال آن مساءله فدك پيش آمد، و دست خاندان پيامبر را با جعل يك حديث ، از اين پشتوانه اقتصادى كوتاه كردند و به دنبال آن خمس كه حق مسلم اهل البيت بود از خاندان پيامبر دريغ شد. جنايات جنگى خالد ابن وليد و سكوت خليفه يكى از صفحات سياه تاريخ كه در اوايل دوران رحلت پيامبر اكرم انجام گرفت ، حادثه تاءسف بار كشته شدن مالك ابن نويره و افراد قبيله او توسط سپاهى كه ابوبكر، به فرماندهى خالد ابن وليد فرستاده بود، مى باشد. مالك ابن نويره ، كه در جاهليت و اسلام فردى محترم و شاعرى بزرگوار و جنگجوئى دلاور و از بزرگان و جوانمردان بود كه به او مثل مى زدند، پس از ابوبكر، اعلام نمود تا قطعى و روشن شدن خليفه پيامبر، از دادن زكاة امتناع مى كند، اما دشمنان ، اين كار او را بعنوان ارتداد او از اسلام تلقى كردند، خالد ابن وليد، فرمانده سپاه ابوبكر به طرف او هجوم آورد. مالك افراد قبيله خود را بخاطر حفظ اسلام پراكنده كرد تا برخورد سوئى رخ ندهد، سپاه ابوبكر وقتى به سرزمين بطاح رسيد از افراد قبيله كسى را نديد، خالد ابن وليد، دستور داد تا به تعقيب آن ها بپردازند، سربازان خالد، مالك و همراهان او را محاصره كردند، آنها دست به اسلحه بردند، سربازان خالد گفتند: ما مسلمانيم ، آنها هم گفتند: ما نيز مسلمانيم ، گفتند: پس اين سلاحها چيست كه با خود داريد؟ آنها گفتند: شما چرا سلاح برداشته ايد؟ سرانجام اسلحه را كنار گذاردند و با سپاه خالد نماز صبح را برگزار كردند. بعد از نماز اسلحه آنها را جمع كردند و همگى را دستگير و بصورت اسيران در حاليكه ليلى همسر زيباى مالك نيز در ميان آنها بود آنها را به نزد خالد آوردند، زيبائى و جمال بسيار زياد همسر مالك كه زبان زد عرب بود، خالد را مفتون ساخت ، خالد تصميم به قتل مالك گرفت ، هر چه خواستند او را مانع شوند، قبول نكرد، حتى مالك گفت : ما را نزد ابوبكر بفرست تا او حكم كند، اما خالد نپذيرفت ، سپس دستور داد تا گردن مالك را بزنند، مالك به همسرش نگاه كرد و گفت : اين است كه مرا به كشتن داد، خالد گفت : اين خداست كه بخاطر برگشتن تو از اسلام ، تو را به كشتن داد، مالك گفت : من مسلمانم ، اما خالد فرمان قتل را دوباره صادر كرد و او را كشتند و در همان شب با همسر وى همبستر شد و سپس اسيران را در شب بسيار سردى زندانى كرد و جارچى او فرياد زد - ادفئوا اسراكم - اين لغت در (كنانه ) كنايه از كشتن بود و اما در اصل معنايش پوشانيدن اسيران است ، با اين حيله تمام آن اسيران را كشتند، جنايات چنان هولناك بود كه سيل اعتراضات به ابوبكر وارد شد، يكى از كسانى كه سرسختانه معترض شد خليفه دوم است ، او به خالد گفت : مرد مسلمانى را كشتى و با زن او همبستر شدى ، بخدا قسم سنگسارت خواهم كرد! اما ابوبكر، به هيچ وجه ترتيب اثر نداد و گفت : خالد اشتباه كرده است و از جنايات جنگى وى صرفنظر كرد، او حتى حاضر نشد كه خالد را از فرماندهى عزل كند و گفت : خالد شمشير خداست و من آن را غلاف نمى كنم ، فقط بعد از ابوبكر، عمر او را عزل كرد، و تنها به همين مقدار اكتفا نمود!! آرى اين حوادث هولناك در كمتر از دو سال از رحلت پيامبر اتفاق افتاد و خون آن همه مسلمانان و نواميس آنها به هدر رفت . (42) ممانعت از تدوين و نشر احاديث پيامبر يكى از حوادث تاءسف بار و جبران ناپذير، اقدام خليفه اول و دوم در جلوگيرى از نوشتن و حتى روايت و بازگو كردن احاديث پيامبر مى باشد، اخبار مربوط به ممانعت عمر از تدوين و جمع آورى حديث از نظر شيعه و سنى متواتر است ، توجيه آنها اين بود كه بخاطر كثرت احاديث و اختلاف آنها و يا تدوين آنها، مردم از قرآن روگردان مى شوند و كتاب خدا را رها مى كنند، آرى عمر قبلا نيز در مقابل پيامبر وقتى حضرت فرمود: براى شما چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد، در مقابل حضرت گفته بود، كتاب خدا كافيست ، حتى ابوبكر كه پانصد حديث از پيامبر جمع آورى كرده بود، همه آنها را آتش زد. (43) و در همين راستا عمر به شهرها نامه نوشت كه اگر كسى حديثى را از پيامبر نوشته بايد آن را از ميان ببرد(44) و خود او نيز وقتى ديد حديث بسيار شده است ، به مردم دستور داد تا همه را نزد او آوردند، سپس فرمان داد تا همه را طعمه حريق سازند. (45) او افرادى مثل عبدالله ابن مسعود و ابا درداء و ابا مسعود انصارى را حبس نمود، تنها به اين جرم كه از پيامبر زياد حديث نقل مى كنند، آنها در مدينه ممنوع الخروج بودند تا بعد از عمر، كه عثمان آنها را آزاد كرد. (46) و در روايت ديگرى آمده است كه عمر ابن خطاب از دنيا نرفت تا اينكه اصحاب پيامبر چون عبدالله ابن حذيفة و ابادرداء و اباذر و عقبه ابن عامر را از اطراف گرد آورد و گفت : اين احاديثى كه در اطراف از پيامبر پخش كرده ايد چيست ؟ گفتند: آيا از اين كار نهى مى كنى ؟ گفت : نه ، ولى نزد من باشيد و تا من زنده ام حق نداريد از من جدا شويد، از شما حديث مى گيريم و يا بر شما رد مى كنيم ، بدينسان بود كه تا عمر زنده بود نزد او ماندند. (47) و ابوبكر به بهانه اختلاف در احاديث مى گفت : از پيامبر چيزى حديث نقل نكنيد و هر كس از شما سؤ ال كرد بگوئيد: ميان ما و شما كتاب خداست . (48) قرظة ابن كعب گويد: عمر به مشايعت ما كه به عراق مى رفتيم آمد و گفت : مى دانيد چرا شما را مشايعت كردم ؟ گفتيم : مى خواستى ما را احترام كنى ، گفت : علاوه بر آن ، كارى هم داشتم ، شما نزد مردمى مى رويد كه زمزمه اى مانند زمزمه زنبور عسل (در خواندن قرآن ) دارند، آنها را با احاديث پيامبر سرگرم نكنيد، من نيز شريك شما خواهم بود، به همين جهت بود كه هر وقت به قرظة مى گفتند براى ما حديث بگو مى گفت : عمر ما را منع كرده است . (49) و به همين جهت بود كه اصحاب پيامبر از نقل احاديث اجتناب مى ورزيدند، و ياللعجب كه بهانه اين كار، گاهى شبهه ايجاد اختلاف و احاديث كاذب ، و گاهى اعراض مردم از قرآن و گاهى زياد و كم شدن سهوى در احاديث ذكر مى شود. خسارت جبران ناپذير اما كسى نيست كه بپرسد، آيا كتاب خدا كافيست و احتياج به تفسير ندارد، آيا فرمان خداوند در اينكه ما اتاكم الرسول فخذوه ، چگونه است ، سنت پيامبر را مردم چگونه بايد بدانند؟ و شما خود مى دانيد كه وقتى صحابه پيامبر در حساسترين زمان ، يعنى سالهاى اوليه بعد از پيامبر، كه هنوز حوادث و سخنان پيامبر در ذهن آنها نقش دارد و فراموش نشده ، صحابه نيز زنده و سالم هستند، اگر از نقل احاديث ، منع شود چه ضربه جبران ناپذيرى بر دين خداوند كه مى بايد تا قيامت پابرجا بماند، خواهد زد. مصيبت بزرگتر آنكه پس از شيخين ، ديگران نيز روش آنها را پيش مى گرفتند، و از احاديثى كه زمان عمر روايت نشده بود منع مى كردند. عثمان ابن عفان بر منبر مى گفت : براى هيچكس جايز نيست ، حديثى را كه در زمان عمر و ابوبكر نشنيده روايت كند... (50) معاويه نيز به دنبال همين سياست ، كه با اهداف او بسيار سازگارى داشت ، از احاديثى كه در عهد عمر نبود، منع مى كرد. (51) چرا با اميرالمؤ منين مشورت نكردند؟! حال شما خوانندگان عزيز قضاوت كنيد، كه اگر روش عقلا و انديشمندان را در عمل به خبر در پيش مى گرفتند، و هر خبرى كه آورنده آن مورد اعتماد بود، قبول مى كردند، همچنانكه اكنون روش عملى همه فقهاء اسلام از شيعه و سنى چنين است ، و بعلاوه اگر مى خواستند احاديث از اعتبار والائى برخوردار باشد، با شخصيت بى نظيرى مانند اميرالمؤ منين على ابن ابيطالب مشورت مى كردند؟! همو كه پيامبر اكرم در حديث صحيح فرمود: على با قرآن است و قرآن با على است و ايندو از يكديگر جدا نمى شوند تا در حوض نزد من گرد آيند. (52) آرى آنچه در ذهن هر صاحب دقتى با مشاهده اين روايات نقش مى بندند همچنانكه علامه سيد شرف الدين فرموده است اين است كه : صحابه در روز نخست بيش از ما به لزوم تدوين حديث پى برده بودند ولى مطامعى داشتند كه با بسيارى از نصوص صريح و انبوه روايات پيامبر كه در يكجا گرد مى آمد و در دسترس همه قرار مى گرفت ، وفق نمى داد. (53) اجتهاد در مقابل فرمايش پيامبر!! در همين راستا بود كه عمر ابن خطاب صريحا اعلام كرد: دو متعه است كه در زمان پيامبر حلال بود اما من از آن دو نهى مى كنم و بر آن عقاب مى كنم ، متعه حج و متعه نساء! (54) بزرگى فاجعه را بنگريد كه صريحا اعلام مى شود، پيامبر حلال كرده و من حرام مى كنم !! و در پى آن سياستها و محبتهاست كه براى توجيه و دفاع از آن فتوى بكار مى افتد و متعه را حرام مى شمرد. در مسند احمد است كه ابو موسى اشعرى به مشروع بودن تمتع در حج فتوى مى داد، مردى به او گفت : جلو بعضى از فتواهايت را بگير، چون نمى دانى كه اميرالمؤ منين عمر چه تغييراتى در احكام داده است . (55) آرى مشكله اين بود كه دستورات و اعمال عمر و ابوبكر همرديف سنت پيامبر و فرمان خدا، و بلكه بالاتر از آنها قرار مى گرفت و مقدم مى شد و اين همان انحرافى است كه امام حسين عليه السلام بايد آن را درمان كند، احمد ابن حنبل در مسند خود آورده است كه ابن عباس گفت : پيامبر نيز حج تمتع بجاى آورد، عروة ابن زبير گفت : ابوبكر و عمر آن را قدغن نموده اند، ابن عباس جواب داد: اين پسرك چه مى گويد؟ گفتند مى گويد: ابوبكر و عمر آن را حرام كرده اند، ابن عباس گفت : مى بينم كه اينان به هلاكت مى رسند، من مى گويم پيامبر چنين مى گويد، آن ها مى گويند ابوبكر و عمر ممنوع كرده اند! طبرى و ثعلبى در تفاسير خود و ديگران روايت كرده اند كه حضرت على عليه السلام فرمود: اگر عمر از متعه (عقد موقت ) منع نكرده بود، جز افراد پست كسى زنا نمى كرد و به دنبال همين تغييرات و انحرافات بود كه گفتن حى على خيرالعمل را در اذان ممنوع نمود، تا مبادا مردم از رفتن به جهاد سست شود و حتى گفت كه هر كه آن را بگويد مجازاتش ميكنم . (56) و جمله الصلاة خير من النوم ، نماز بهتر از خواب است را در اذان نماز صبح داخل نمود. (57) و ياللعجب كه مسلمانان در همه چيز اختلاف كنند حتى در گفتن اذان كه در زمان پيامبر هر روز از ماءذنها مى شنيدند. (58) و از جمله اين انحرافات ، صحيح دانستن سه طلاقه نمودن زن است در يك مجلس ، برخلاف آيه قرآن و احاديث پيامبر اكرم كه خود اهل سنت مثل صحيح مسلم و سنن بيهقى و مسند احمد و مستدرك احمد آورده اند، نسائى يكى از دانشمندان اهل سنت است گويد: به پيامبر خبر دادند مردى زن خود را يكجا سه طلاقه كرده ، حضرت برخاست و در حالى كه خشمگين بود فرمود: با بودن من با كتاب خدا بازى مى شود؟ كار بجائى رسيد كه مردى عرض كرد يا رسول الله آيا او را نمى كشى ؟! اما خليفه دوم ديد كه مردم به سه طلاقه نمودن زن در يك مجلس عجله مى كنند، خواست آنها را عقوبت كند، آن را امضا كرد!!(59) خالد محمد خالد مصرى در كتاب دموكراسى خود مى نويسد: عمر ابن خطاب هر جا مصلحت مى ديد نصوص مقدس دينى قرآن و سنت نبوى را ترك مى گفت ! (60) مسلمانان در اثر غفلت و پذيرش عملى انحراف در امامت و سستى و مستى مال و مقام ، بجاى تخطئه او به سكوت و پيروى پرداختند، و اين گونه انحرافات از امثال ابوبكر و عمر راه را براى خلفاى بعدى باز كرد، كه هر چه خواستند كردند و كسى را هم حق اعتراض نبود، زيرا اساس آن قبلا از سوى شيخين كه مورد اتفاق آنان بود نهاده شده بود. در رمضان سال 14 هجرى عمر دستور داد تا مردم نماز مستحبى را به جماعت بخوانند و خود وقتى جماعت را ديد گفت : چه بدعت خوبى است ؟! (61) و همو بود كه دستور داد در نماز ميت چهار تكبير بگويند با اينكه طبق روايات اهل سنت مانند سيوطى در تاريخ الخلفاء و ديگران پيامبر پنج تكبير مى گفت . و همو بود كه حد سرقت را از غلامان حاطب برداشت و به غرامت سنگين تبديل كرد، (62) و همو بود كه حد زنا را از مغيرة ابن شعبه كه با ام جميل زنا كرده بود دفع كرد، و اين مغيره همان است كه حلبى درباره او مى نويسد: او با سيصد تا هزار زن همبستر شد كه فقط هشتاد نفر از آنان شوهردار بوده اند! و خليفه يكى از چهار شاهد را تشويق كرد تا در شهادت تردد و تاءمل كند و حد را ساقط نمود. (63) سيره شيخين يك سنت غير قابل ترديد شد!! عمر و ابوبكر از دنيا رفتند در حالى كه تغييرات و دگرگونيهاى آنها همراه با شيفتگى دلهاى بسيارى نسبت به ايشان بخاطر مسائلى كه بعدا ذكر خواهد شد، سبب گرديد كه سيره آن دو بنام روش شيخين از پايه هاى احكام اسلامى شد، و مخالفت با روش آنها براى مسلمين قابل تحمل نبود، گرچه از حضرت على عليه السلام باشد، بطورى كه مى بينيم پس از عمر در جلسه شوراى شش نفره براى تعيين خليفه بعدى ، عبدالرحمن ابن عوف به حضرت على عليه السلام مى گويد: با تو بيعت مى كنم مشروط بر اينكه به كتاب خدا و روش شيخين عمل كنى ! ولى حضرت سيره آن دو را نپذيرفت ، اما عثمان پذيرفت و خليفه شد. نامه معاويه به زياد و روش عمر در مورد عجم سليم ابن قيس گويد: زياد ابن سميه نويسنده اى داشت كه شيعه و با من دوست بود، نوشته اى را برايم خواند كه از جانب معاويه در جواب نامه زياد بود، معاويه در اين نامه پس از بيان مطالبى در كيفيت فريب مردم و اداره قبائل به زياد مى گويد: با موالى و كسانى از عجمها كه اسلام آورده اند به روش عمر ابن خطاب عمل كن ! چرا كه ، اين روش موجب خوارى و ذلت آنان است . 1 - عربها مى توانند با زنان و دختران عجم و موالى ازدواج كنند، اما آنها حق ازدواج با زنان عرب را ندارند. 2 - عربها از عجم ارث مى برند ولى عجم از عرب ارث نمى برد. (64) 3 - حقوق و سهميه كسانى كه از عرب نيستند كم شود. 4 - در جنگها، عجم در صف مقدم (سپر بلا) باشند. 5 - عجم را به (كارهاى سخت مثل ) كندن درخت و هموار كردن راهها بگمار. 6 - در نماز جماعت هيچگاه نبايد عجم پيش نماز عرب شود. 7 - در نماز جماعت تا يك عرب هست ، نبايد عجم در صف اول باشد. 8 - نبايد عجم را در گوشه اى از مرزهاى مسلمانان ، يا شهرى از شهرهاى آنها فرماندار كنى . 9 - هيچكدام از عجم نبايد قاضى مسلمانان و يا مجتهد و فتوى دهنده باشد. سپس معاويه ادامه مى دهد كه : اين همه روش عمر ابن خطاب نسبت به عجم و موالى بود، حقا كه او با اين خدمتى كه به امت محمد عموما و به بنى اميه خصوصا نمود، شايسته برترين پاداش است ، به جانم سوگند، اگر آنچه او و رفيقش ابوبكر، و قوت و صلابت آنها در دين خدا نبود، ما و تمام اين امت زيردست بنى هاشم (حضرت على و خاندان او) بوديم و يكى پس از ديگرى خلافت را همانند خاندان كسرى و قيصر به ارث مى بردند، ولى خداوند آن را از بنى هاشم خارج كرد و در عمر و ابوبكر نهاد، با اينكه در ميان قبائل قريش پست تر از قبيله ايندو قبيله اى نيست ، به همين جهت ما در خلافت طمع كرديم ، چرا كه ما از ايندو و اولاد اين دو بخاطر ثروت و جنگ و نزديكى به پيامبر، سزاوارتريم و... اى زياد: وقتى نامه من به دست تو رسيد، عجم را خوار كن ، در تحقير و تبعيد آنان بكوش ، و در هيچ كارى از عجم كمك مگير و هيچگاه هيچ كارى براى آنها انجام مده ... اى زياد: ابن ابى معيط به من خبر داد كه تو نامه عمر را به ابوموسى اشعرى استاندار عمر در بصره ، خوانده بودى كه در آن عمر ريسمانى به طول پنچ وجب براى ابوموسى فرستاد و به او پيغام داد: اى ابا موسى ، از اهل بصره از موالى و از مسلمانان عجم هر كدام كه قد او به پنج وجب رسيد، گردن بزن !! ابوموسى با تو مشورت كرد، ولى تو او را از عاقبت اين كار برحذر داشتى ، و با مشورت تو، آن نامه را برگرداند، و تو آن را به نزد عمر بازگرداندى و آنقدر اصرار كردى تا عمر را از اين تصميم بازداشتى و به او هشدار دادى كه : اين تصميم مى تواند سبب شورش و اختلاف گردد و مردم به طرف على گرايش پيدا كنند و حكومت تو را از بين ببرند، تا اينكه او را منصرف كردى . آنچه آن روز كردى از روى تعصب نسبت به موالى بود، چون آن زمان مى پنداشتى كه خودت فرد گمنام و بى پدر و مولاى قبيله ثقيف هستى . ولى اى برادر فكر نمى كنم در اولاد ابوسفيان فرزندى شومتر از تو باشد، وقتى كه عمر را از تصميم او منصرف كردى ! و در ادامه اين نامه آمده است كه معاويه گفت : عمر به تو گفت : كه تصميم داشته فرمانى مبنى بر قتل عام اعاجم و موالى به ساير بلاد نيز بنويسد، اما تو به او گفتى : اين كار را نكن ، زيرا بيم دارم كه على آنها را كه تعدادشان زياد هم هست به يارى خود بخواند، و خودت مى دانى دلاورى على و خاندان او و دشمنى او را با تو و رفيقت ، بدين گونه بو كه عمر را از تصميمش بازداشتى ، ... اى برادر! اگر عمر را از تصميمش منصرف نمى كردى ، سنت عجم كشى امروز رايج بود، و خداوند ريشه اعاجم و موالى را بر مى كند، خلفاى بعدى هم به او اقتدا مى كردند تا اينكه از آن ها در هيچ جا نام و نشانى بر جاى نمى ماند، اين اعاجم آفت دين هستند. چه بسيار بود سنتهائى كه عمر در اين امت برخلاف سنت پيامبر برقرار كرد و مردم متابعت كردند، اين هم مثل يكى از اينها مى شد. و سپس بعد از برشمردن پاره اى از سنتهاى عمر ادامه داد كه : بزرگترين و محبوبترين آنها كه چشم ما را روشن كرد، گرفتن خلافت از بنى هاشم و از اهل آن و معدن آن بود، چرا كه خلافت جز براى آنها شايسته نيست و زمين نيز جز به آنها آباد نشود، اين نامه را پس از خواندن ، پنهان كن و پاره نما نويسنده زياد گويد: زياد پس از خواندن نامه معاويه آن را به زمين انداخت و به من گفت : واى بر من كه از شيعيان آل محمد بودم ولى از پيروان شيطان شدم ، از شيعيان كسى كه مثل اين نامه را مى نويسد، بخدا مثل من ، همانند شيطان است كه از سجده بر آدم بخاطر تكبر و كفر و حسد امتناع ورزيد. راوى گويد: شب نشده ، از روى نوشته ، نسخه بردارى كردم ، شب كه شد، نامه را گرفت و پاره كرد و گفت : كسى از مضمون نامه مطلع نشود، ولى نمى دانست كه من نسخه بردارى كرده ام . (65) و مسعودى در مروج الذهب آورده است كه عمر ابن خطاب فرمان داد كه : فقط كنيزان عجم را به مدينه راه دهيد نه مردان را. انحرافات در زمان عثمان شدت گرفت هر چه از عهد پيامبر بيشتر مى گذشت ، انحرافات اوج مى گرفت و ظهور بيشترى مى يافت در زمان عثمان اين انحرافات بسيار زياد و علنى شد، بدعتها و جسارتها و انحرافات او از دستورات الهى بيش از آن است كه در يك كتاب ذكر شود، دوران عثمان ، دوران عزت مخالفين پيامبر و ذلت صحابى بزرگ حضرت است . اهانت به صحابه پيامبر، عبدالله ابن مسعود او عبدالله ابن مسعود صحابى عظيم الشاءن پيامبر را بخاطر اعتراضات وى بر تغييراتى كه در دين خدا مى داد، در ملاء عام مورد خطاب قرار داده گفت : جانور زشتى نزد شما آمد كه هر كه به طعام وى رود، كثافت استفراغ خواهد كرد! و دستور داد او را با وضع ناهنجارى از مسجد بيرون كنند، و در اجراى فرمان او ابن مسعود را بلند كردند و چنان بر زمين كوفتند كه يكى از پهلوهايش شكست ، ابن مسعود گفت : فلانى بدستور عثمان من را كشت . (66) اهانت به عمار ياسر، صحابى بزرگ پيامبر و به دنبال آن اهانتهاى اوست به عمار ياسر صحابى بزرگ پيامبر و ضرب و شتم او، احاديث در فضائل عمار بسيار وارد شده است ، اما عثمان همچنانكه بلاذرى در انساب آورده است عمار را بخاطر اعتراض به رفتار عثمان در سوء استفاده از بيت المال ، اهانت كرده به او گفت : اى فرزند كسى كه جلو ادرارش را نمى گيرد، بر من جراءت كردى ؟ سپس دستور داد كه بگيريدش ، عمار را به نزد عثمان آوردند، آنقدر عمار را زد تا غش كرد و طبق روايت بلاذرى با لگد به ميان پاى او زد تا غش كرد، به گونه اى كه نماز ظهر و عصر از او فوت شد. بار ديگر نيز وقتى خبر رحلت اباذر در تبعيدگاه ربذه كه به دستور عثمان صورت گرفته بود به عثمان رسيد گفت : خدا او را رحمت كند! عمار (با كناية ) گفت : آرى خدا او را از طرف همه ما رحمت كند، عثمان (كه از اين كنايه برآشفته بود) گفت : اى كه آ... پدرش را گاز مى گرفت ، آيا مى انديشى كه از تبعيد او پشيمانم ، (ادب خليفه را ملاحظه كنيد) سپس دستور داد تا بر پشت عمار كوبيده و گفت : تو هم به همان جاى ابوذر برو، عمار آماده حركت شده بود كه طائفه بنى مخزوم به حمايتش آمدند، خبر به حضرت على عليه السلام رسيد و از حضرت خواستند با عثمان صحبت كند، حضرت به عثمان فرمود: اى عثمان از خدا بترس ، تو يكى از مردان شايسته مسلمين (ابوذر) را تبعيد كردى كه در آن تبعيد جان سپرد، الان مى خواهى همانند او را نيز تبعيد كنى ، سخن ميان ايندو طولانى شد تا اينكه عثمان گفت : تو (يا على ) به تبعيد شدن سزاوارترى از عمار، حضرت فرمود: اگر مى خواهى اين كار را بكن ، اما مهاجرين جلو عثمان را گرفتند و گفتند: اينكه نمى شود هر كه با تو سخن گويد او را تبعيد كنى ؟ و لذا از تبعيد عمار صرف نظر كرد. و در مورد عمار همين بس كه پيامبر فرمود: هر كه عمار را ناسزا گويد و يا دشمن دارد خدا او را ناسزا گويد و دشنام دارد. (67) انحراف بزرگ و تبعيد ابوذر غفارى اما داستان تبعيد ابوذر به شام و از آنجا به ربذه و رحلت وى در آنجا از مسلمات و وقايع اسف بار تاريخ اسلام است ، و شما خود بهتر مى دانيد وقتى بزرگان اسلام اين چنين تحقير شوند، براى اسلام چه ارزش و آبروئى باقى خواهد ماند. او دستور داد تا ابوذر را به بدترين وجه از شام به مدينه آورند و گفت : او را بر روى شتر درشت سوار كن و همراهى سخت با او همراه كن كه شب و روز براند تا ياد عثمان و معاويه را فراموش كند، ابوذر كه در سن پيرى و لاغرى اندام و بلندى قد و داراى سر و ريش سفيد بود، چنان در ميان راه سختى كشيد كه رانهاى پاى او زخم شاد و گوشت آن ريخت و سخت كوفته و رنجور شد، و در مجلس مباحثه اى كه ميان ابوذر و عثمان رخ داد، عثمان ابوذر را متهم كرد كه در حديث خود به پيامبر دروغ مى بندد، ابوذر حضرت على را گواه گرفت ، حضرت بنفع ابوذر شهادت داد و از او دفاع كرد، عثمان كه از اين سخن برآشفته بود با كمال جسارت به حضرت امير عليه السلام گفت : خاك بر دهانت باد (مؤ لف گويد: اگر نه اين بود كه مى بايسد عمق فاجعه روشن شود جراءت آوردن اين جسارت را نداشتيم .) حضرت امير نيز به او فرمود: خاك بر دهان خودت باد، اين چه كارى است كه مى كنى و چه انصافى است كه روا مى دارى ؟ چرا بخاطر نامه معاويه و سخن نامعلوم او، با اباذر چنين مى كنى ؟ با اينكه ظلم و فساد و فتنه و عناد معاويه معلوم است . انحراف بزرگ و جسارتى بزرگتر به اميرالمؤ منين آرى گستاخى عثمان به جائى رسيد كه مكرر به حضرت امير عليه السلام نيز جسارت مى كرد، گاهى پيغام مى داد كه حضرت از مدينه بيرون رود، و گاهى حضرت امير را با فرد خبيث و ملعونى مثل مروان مقايسه كرده مى گفت : بخدا قسم تو نزد من از مروان برتر نيستى ، حضرت امير به او فرمود: آيا به من اينگونه مى گوئى و مرا با مروان يكسان مى كنى ، بخدا كه من از تو برترم ، پدرم از پدرت و مادرم از مادرت برترند، فاميل من اينها هستند، تو هم فاميل خود را بياور؟ و از همه شنيع تر جسارتى است كه تاريخ همانند آن را نسبت به حضرت امير نشان نمى دهد، حضرت امير مى فرمايد: روزى عثمان در گرمى هوا به دنبال من فرستاد، وقتى نزد او رفتم ديدم روى تختى نشسته و عصائى در دست داشت ، و در پيش روى او چند كيسه طلا و نقره بود بمن گفت : اى پسر ابوطالب ، هر چه مى خواهى از درهم و دينار شكم خود را پر كن كه مرا آتش زدى به او گفتم : اگر اين مال را كسى به تو بخشيده يا ارثى است يا سود تجارت است و مى خواهى صله رحم كنى ، من يا قبول مى كنم و تشكر مى نمايم يا قبول نمى كنم تا به اموال تو اضافه شود! و اگر اين مال ، مال خداست و از بيت المال است كه در آن حق مسلمانان و يتيم و در راه مانده است ، بخدا تو را نرسد كه به من دهى و من را نرسد كه از تو بگيرم . عثمان (كه خشمگنى شده بود) به طرف من آمد و با آن چوبدستى شروع به زدن من كرد! بخدا سوگند كه من دستش را رد نكردم تا اينكه هر چه خواست كرد، سپس عبا را بر كشيدم و به منزلم آمد و گفتم : اگر من امر به معروف و نهى از منكر كردم خدا ميان من و تو (حاكم ) باشد. (68) انحراف ديگر در بزرگداشت افراد پست 1- مروان پس از بررسى اجمالى و ذكر نمونه اى از برخورد خليفه سوم با اصحاب بزرگ پيامبر، نگاهى گذرا مى اندازيم به افرادى كه در خلافت عثمان ، مورد احترام و عزت قرار گرفتند، از جمله افرادى كه به ناحق مورد احترام و لطف عثمان قرار گرفتند مروان ابن حكم است ، عثمان قريه فدك را همان كه صديقه كبرى سلام الله عليها به شدت بر آن اصرار مى نمود، اما ابوبكر و عمر او را منع نمودند، و با جعل مطالبى از پيامبر كه هر چه ما باقى گذاريم صدقه است فدك را از حضرت گرفتند، آرى عثمان آن را يكجا در اختيار مروان قرار داد (69)، چرا كه مروان پسر عموى او و شوهر دخترش بود، و به اين مقدار نيز بسنده نكرد، هنگامى كه آفريقا در زمان عثمان فتح شد، خمس آن را كه پانصد هزار دينار بود يكحا به مروان بخشيد (70)، و در نوبت ديگر دستور داد يكصد هزار و پنجاه اوقيه به مروان از بيت المال پرداخت كنند، كليددار بيت المال زيد ابن ارقم بود وى اعتراض كرد و گفت : اگر به مروان صد درهم مى دادى زياد بود، اما وى كليددار را عزل كرد. (71) اين مروان كه اينقدر مورد لطف عثمان قرار گرفته است ، هموست كه پيامبر اكرم ، پدرش حكم و اولاد حكم را لعنت نمود و وقتى مروان ابن حكم (پس از ولادت ) نزد حضرت روسل آوردند فرمود: وزغ ابن وزغ ملعونى است پسر ملعونى است پسر ملعون (72)، و اين ملعون همان است كه به امام حسين عليه السلام گفت : (شما) خانواده ملعونى هستيد، و حضرت حسين عليه السلام به او فرمود: بخدا سوگند، خداوند تو را در حالى كه در پشت پدرم بودى لعنت نموده است (73)، و اين مروان همان است كه خطبه عيد را قبل از نماز مى خواند تا مردم متفرق نشوند و او حضرت امير عليه السلام را سب كند. (74) و اين مرد همان است كه در هر جمعه و جماعتى حضرت امير را سب مى كرد، حتى مى فرستاد تا شخصى درون خانه امام مجتبى رود و او و پدر بزرگوارش را به شدت ناسزا گويد.(75) و او همان است كه جلو جنازه امام مجتبى را گرفت و گفت : نمى گذارم او كنار پيامبر دفن شود. (76) آرى عثمان اين وزغ ملعون را امين خود و مشاور خويش قرار داد و بر مسلمين مسلط كرد. حكم ابن عاص مورد عنايت خليفه مى شود. و از جمله افراد پستى كه بوسيله عثمان مورد احترام قرار گرفتند، حكم ابن ابى العاص ، عموى عثمان و پدر مروان است ، اين مرد از همسايه هاى پيامبر در جاهليت بود از همه بيشتر پيامبر را اذيت مى كرد، در پشت سر حضرت با نشان دادن حالاتى حضرت را مسخره مى كرد و چشمك مى زد، طبق روايات ، پيامبر در يكى از اين مواقع او را نفرين نمود و چشم او تا آخر عمر پرش پيدا كرد. او همان است كه هنگامى كه پيامبر با يكى از همسرانش بود، بر حضرت مشرف شد و بدچشمى كرد، حضرت در حالى كه نيزه كوچكى در دست داشت ، به دنبال او بيرون آمده فرمود: چه كسى عذر خواه من است از اين وزغ ملعون ، و سپس او و فرزندانش را به طائف تبعيد فرمود، عثمان پس از پيامبر از ابوبكر و عمر خواست تا او را برگردانند، اما آنها قبول نكردند ولى او خود در زمان خلافتش اينكار را كرد، قبلا گفتيم كه پيامبر اين فرد و فرزندش مروان را لعنت نمود، اما عثمان او را پناه داد و صدقات قضاعه را كه سيصد هزار درهم بود، در اختيار وى نهاد. (77) وليد فاسق شرابخوار از خليفه هديه مى گيرد يكى ديگر از كسانى كه مورد لطف عثمان قرار گرفت ، وليد ابن عقبة برادر مادرى خليفه است ، عثمان به او يكصد هزار از بيت المال عطا كرد. و اين وليد همان است كه پدرش از سرسخت ترين دشمنان پيامبر بود و بر روى پيامبر آب دهان پرتاب كرد، پيامبر اكرم به وى فرمود: اگر بيرون مكه تو را ببينم سرت را با شمشير جدا مى كنم ، و در جنگ بدر اسير و كشته شد، اما خود وليد همان است كه قرآن او را فاسق ناميده است ، او فاسقى است ، شرابخوار و زناكار، كه نسبت به دين هتاك است . وليد همان است كه وقتى بر كوفه از طرف عثمان امير شد، با حالت مستى به نماز آمد و در محراب مسجد قيى كرد و نماز صبح را چهارركعت خواند و در نماز شعر عاشقانه خواند و گفت : آيا مى خواهيد بيشتر بخوانم ؟! آرى عثمان اين فاسق فاجر را مامور صدقات بنى ثعلب كرد و سپس استاندار كوفه نمود و بر نواميس و دين مردم امين قرار داد، تعجب آور آنجاست كه خليفه در اجراى حد بر اين شرابخوار سستى مى كرد تا اينكه حضرت امير عليه السلام حد را بر او جارى نمود. (78) ابوسفيان مورد عنايت خليفه مى شود فرد ديگرى كه مورد احترام و لطف خليفه قرار گرفت ابا سفيان ابن حرب است ، عثمان همان روزى كه به مروان يكصد هزار داد به ابوسفيان دويست هزار از بيت المال داد. (79) اما ابوسفيان همان دشمن سرسخت پيامبر است در جاهليت و پناهگاه منافقين است در اسلام ، حضرت على عليه السلام به او فرمود: تو همواره دشمن اسلام و مسلمين بوده اى ، و هموست كه پيامبر او و دو پسرش معاويه و يزيد (برادر معاويه ) را در وقتى كه با هم مى آمدند لعنت نمود و فرمود: خدايا لعنت كن سواره را (ابوسفيان ) و آنكه جلو و آنكه پشت اوست . (80) تعجب اينجاست كه هر سه تاى اين افراد ملعون مورد احترام سه خليفه قرار گرفتند، زيرا ابوبكر، يزيد ابن ابوسفيان را والى شام كرد، و عمر معاويه را پس از يزيد، والى شام نمود و عثمان نيز ابوسفيان را گرامى داشت . و به طرق مختلف روايت كرده اند كه وقتى عثمان خليفه شد، ابوسفيان نزد عثمان آمد و گفت : خلافت پس از عمر و ابوبكر به تو رسيد، آن را مانند توپ به گردش در آور و پايه هاى آن را در بنى اميه قرار ده ، كه حق همين حكومت است و بهشت و جهنمى در كار نيست ، عثمان فرياد زد: از من دور شو خدا به تو چنين و چنان كند. (81) و در روايت ديگر آمده است كه ابوسفيان پس از آنكه نابينا شده بود، نزد عثمان آمد و پرسيد: آيا كسى هست ؟ گفتند: نه ، گفت : خدايا كار را كار جاهليت قرار ده و حكومت را حكومت غاصبانه و پايه هاى زمين را براى بنى اميه بر پا كن . (82) آرى اين دشمن ديرين اسلام با اين وضعيت مورد لطف و تفقد خليفه قرار مى گيرد. عنايات خليفه به عبدالله ابن سعد و از جمله افراد بنى اميه كه مورد لطف خليفه اموى قرار گرفتند برادر رضاعى عثمان عبدالله ابن سعد ابن ابى سرح است ، عثمان خمس غنائم آفريقا را در جنگ نخست كه پانصد هزار دينار مى شد به وى بخشيد در حالى كه بهره يك سواره نظام سه هزار بود. (83) و او را والى كشور مصر نمود و مردم آنجا از ظلم وى به عثمان شكايت بردند ولى عثمان بر حكومت وى پافشارى مى كرد، اين عبدالله همان است كه ابتدا مسلمان شد سپس مرتد شد و پيامبر هنگام فتح مكه ، فرمود تا او را بكشند، و خونش مباح است هر چند كه زير پرده كعبه باشد، اما عثمان او را پناه داد و پنهان كرد تا در موقعيت مناسب از پيامبر براى وى امان خواست ، پيامبر مدتى سكوت نمود، سپس قبول فرمود، وقتى عثمان رفت ، پيامبر فرمود: من سكوت نكردم مگر بخاطر اينكه يكى از شماها برخيزد و گردن او را بزند. (84) آرى اين افراد بخاطر اينكه جزء خاندان بنى اميه و منسوبين عثمان هستند مورد لطف قرار مى گيرند گرچه اسلام از آن ها بيزار است . بنى اميه در زمان عثمان بر مردم مسلط شدند بطور خلاصه آنكه عثمان ، تمام سعى خود را بر آن گذارد تا طبق گفته ابوسفيان تمام مراكز حساس را به بنى اميه واگذار كند، معاويه را در شام تام الاختيار قرار داد، عبدالله ابن ابى سرح را در مصر گمارد و وليد را در كوفه و مروان را مشاور خود نمود. بلاذرى در انساب گويد: عثمان چه بسيار كه بنى اميه را حكومت مى داد و وقتى اعمال آنها مورد اعتراض اصحاب پيامبر قرار مى گرفت و به او تذكر مى دادند، گوش نمى داد(85) او شيفته خاندان خود بنى اميه بود و تلاش مى كرد تا يك حكومت اموى بپا كند، شبل ابن خالد نزد عثمان آمد وقتى كه در مجلس او جز بنى اميه كسى نبود و گفت : اى گروه قريش شما را چه شده ؟ آيا در ميان شما طفلى نيست كه بخواهد بزرگ شود، يا فقيرى كه بخواهد غنى گردد يا گمنامى كه بخواهيد نامش را بلند گردانيد، چرا اين اشعرى - ابوموسى - را بر عراق مسلط كرده ايد كه آن را كاملا ببلعد، عثمان گفت : چه كسى را براى عراق در نظر داريد؟ گفتند: عبدالله ابن عامر، و او عبدالله را در حالى كه بيست و چهار يا پنج ساله بود بر عراق حاكم نمود. (86) آرى عثمان بنى اميه را بر امت اسلامى مسلط مى كرد و مى گفت : اگر كليدهاى بهشت در دست من بود، آن را به بنى اميه مى دادم تا همگى وارد بهشت شوند. (87) و چه زيبا و دقيق است تعبير حضرت امير عليه السلام نسبت به اعمال عثمان آنجا كه در خطبه شقشقيه مى فرمايد: هنرش خوردن و دفع كردن بود، فرزندان پدرش (بنى اميه ) مانند شتر گرسنه كه در فصل بهار علف صحرا را با اشتها مى بلعد، آن ها نيز اموال خدا را غارت كردند، تا اينكه شيرازه زندگيش گسيخت ، اعمالش در سقوطش تسريع كرد و شكم خوارگى او وى را هلاك كرد. (88) بنى اميه از نظر قرآن و حديث آرى عثمان شيفته خاندان بنى اميه است در حالى كه قرآن اين خاندان را شجره ملعونة مى نامد، و آن وقتى بود كه پيامبر در خواب ديد كه بنى اميه همانند ميمونها بر منبرها قرار گرفته اند، و غصه دار شد و فرمود: بزودى آنها بر شما غلبه مى كنند و رؤ ساى بدى خواهند بود، خداوند آيه 60 سوره اسراء را نازل نمود كه در طى آن فرمود: و ما جعلنا الرؤ يا اللتى اريناك الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فى القرآن الاية . (89) و از ابى برزة روايت كرده اند كه مبغوض ترين زنده ها يا مبغوض ترين مردم نزد پيامبر بنى اميه بودند، و حضرت امير عليه السلام فرمود: هر امتى آفتى دارند و آفت اين امت بنى اميه هستند. (90) و اگر مى خواهيد به كيفيت اسلام و مسلمين در دوران حكومت بنى اميه پى ببريد به سخن پيامبر اكرم توجه كنيد كه فرمود: هرگاه بنى اميه تعدادشان به چهل نفر رسيد، بندگان خدا را برده خود گردانند و مال خدا را بخشش قرار دهند، و كتاب خدا را به فساد و تباهى كشند. (91) خلافت حضرت امير و مشكلات به ارث رسيده فساد و تباهى در زمان عثمان كار را به جائى رساند، كه خشم مردم را برانگيخت و سرانجام او را در ميان خاندانش به قتل رساندند، و قتل او خود سر منشاء حوادث بزرگ و جنجالى در تاريخ شد، پس از عثمان ، مردم به طرف حضرت على عليه السلام هجوم بردند، حضرت با اصرار زياد مردم خلافت را پذيرفت ، اما با اينكه به آنها تذكر داد كه روش او با ديگران فرق دارد، و آن ها قبول كردند، ولى در عمل هرگز نتوانستند خود را با عدالت علوى وفق دهند. طى پنج سال حكومت حضرت امير، اكثر آن به سه جنگ خونين و داخلى با ناكثين و مارقين و قاسطين سپرى شد، اصرار حضرت امير نيز بر اصلاح امور بخاطر رسوخ سنتهاى خلفاى گذشته بى ثمر ماند، در مقابل اعتراض حضرت امير به برخى بدعتها مردم صدا بر مى آوردند كه سنت شيخين را مى خواهد تغيير دهد، واى كه سنت شيخين از ميان رفت !! معاويه بيست سال امير و بيست سال خليفه بود و پس از شهادت حضرت امير عليه السلام معاويه كه تا بحال بعنوان يك شورشى شناخته مى شد، رسما بعنوان خليفه بر سر كار آمد، روى كار آمدن معاويه ، نمودار شدن تمام كينه هاى باطنى بود كه سالها جراءت ظهور نداشتند، حكومت وى اوج تباهى و فساد جريان مخالف را نشان داد، معاويه از دوران خليفه دوم پس از برادرش يزيد والى شام شد، عمر در زمان خلافتش برخلاف برنامه و طبيعت خود كه به استانداران سخت گيرى مى كرد! با معاويه مسامحه كرد و به او گفت : نه بتو امر مى كنم و نه تو را نهى مى كنم (92)، و به اين ترتيب او در اعمال خود افسار گسيخته و همانند پادشاهان كسرى و قيصر عمل مى كرد او كه سالهاى سال در شام حكومت كرده بود و پايه خود را محكم نموده بود، با بدست گرفتن خلافت ، دين خدا را به بازيچه گرفت ، معاويه بيست سال از زمان عمر تا پايان خلافت عثمان بر شام امير بود، و پس از آن نيز به مدت بيست سال ديگر بعنوان خليفه خلافت كرد. شناسنامه معاوية ابن ابى سفيان ما براى نشان دادن مظلوميت اسلام و اهل البيت عليهم السلام در زمان امام حسين عليه السلام ناچاريم مقدارى بيشتر راجع به احوالات مردم و انحرافات دينى در زمان خلافت بيست ساله معاويه صحبت كنيم . مادرش هند دختر عقبة است ، كه در دشمنى پيامبر بسيار كوشا بود، و از ابن ابى الحديد و ابن عبدربه نقل شده است كه گفته اند هند متهم به زنا بوده ، بلكه گفته اند از زنادهندگان معروفه بوده است . و او همان است كه پس از شهادت حضرت حمزه عموى گرامى پيامبر اكرم بر سر نعش ايشان آمد و جگر ايشان را در آورده و در دهان گذارد و به قدرت الهى سخت شد و دندان در وى اثر نكرد و سپس جسد حمزه را مثله كرد و اعضاء قطعه قطعه شده حضرتش را چون گردنبند آويخت ، ساير زنان قريش نيز به او اقتداء كرده با شهداء چنين كردند، و زينب كبرى در مجلس يزيد همين جريان را به يزيد گوش زد نمود. اين كار بر رسول خدا گران آمد و خون هند را هدر نمود، و به همين سبب بود كه او را هند جگرخوار ناميدند. (93) اما پدر معاويه همان ابوسفيان است كه در سابق نسبت به شدت عداوت و نفاق او تا آخر عمر، اندكى صحبت شد، ليكن بايد دانست كه طبق نظر محققين ، ابوسفيان در ظاهر پدر معاويه است . چنانكه راغب اصفهانى در محاضرات و ابن ابى الحديد از ربيع الابرار زمخشرى نقل كرده است كه نسب به معاويه به چهار نفر مى رسد 1 - مسافر ابن ابى عمرو 2 - عمارة ابن وليد 3 - عباس 4 - صباح ، و اين مصباح كارگر ابوسفيان و جوان زيبا بود، برعكس ابوسفيان كه بسيار زشت و كوتاه بود، علامه حلى رضوان الله عليه نيز از كلبى نسابه كه از ثقات علماء اهل سنت است نقل كرده و فضل ابن روزبهان كه از علماء عامه است او نيز قبول كرده كه معاويه فرزند چهارنفر بوده است و هند مادر او از زنادهندگان مشهور و صاحب پرچم بوده است ، كه بيشتر با غلامان سياه آميزش داشته و هرگاه بچه سياه مى زاد، او را مى كشت ، يكى از مادربزرگهاى معاويه بنام حمامه نيز صاحب پرچم بود و در زنا بسيار فعال بوده است . امام مجتبى عليه السلام نيز در كلام خويش به معاويه به همين نكته اشاره دارد آنجا كه فرمود: تو خود مى دانى آن بسترى را كه بر آن متولد شده اى . (94) سه نفر در مقابل سه نفر آن پدر معاويه و اين خود معاويه و آن ديگرى هم يزيد پسر معاويه كه احوالش معروف است و عجب اينجاست كه پدر معاويه در مقابل پسر پيامبر ايستاد، و خود معاويه در مقابل حضرت على عليه السلام و فرزند معاويه در مقابل امام حسين عليه السلام و اين تناسب افراد يك خاندان را نشان مى دهد. حكيم سنائى در اين مورد گويد: داستان پسر هند مگر نشنيدى كه ازو و سه كس او به پيمبر چه رسيد پدر او دُرّ دندان پيمبر بشكست مادر او جگر عم پيمبر بمكيد او بناحق حق داماد پيمبر بستاد پسر او سر فرزند پيمبر بريد بر چنين قوم تو لعنت نكنى شرمت باد لعن الله يزيدا و على آل يزيد رسوائى تا كجا؟ عجب آنجاست كه در محاضرات ج 1 ص 172 راغب از قدامه نقل مى كند كه اولاد زنا نجيب تر از حلال زاده ها هستند زيرا هنگام زنا، مرد با شهوت و نشاط است و فرزند او كامل به دنيا مى آيد، اما در آميزش حلال ، آميزش از شهوت مصنوعى است !! و مانند همين را قطب شيرازى در نزهة القلوب آورده و افزوده است كه به همين جهت عمرو ابن عاص و معاويه از زيركان سياستمدار بوده اند. (95) آيا كسى نيست كه از اين جاهلين متعصب بپرسد، بر فرض شما غيرت دينى نداريد؟ اما عقل و علم شما كجا رفته است ؟ آيا هر زناكننده اى پر شهوت است ؟ آيا هر زناكننده اى عزب و بى همسر است ، آيا آن زن زنادهنده كه هر روز با كثيفى مى آميزد و شهوت او مرده است ، در انعقاد نطفه بى تاءثير است ؟! و از آن طرف آيا هر آميزش حلالى ، از روى شهوت مصنوعى و بدون نشاط است ؟ خداوند تعصب و محبتهاى بيجا را بكشد كه چگونه عقل و شرع انسان را خام و بى اثر مى كند!! اينها و امثال اينان بدانند كه رسوائى و افتضاح امثال معاويه و يزيد، با آب زمزم و كوثر قابل تطهير نيست ، تا چه رسد به اين لقلقه ها و آوازهاى شوم . معاويه از نظر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله معاويه در زمان پيامبر اكرم مكرر مورد لعن و نفرين حضرت قرار گرفته است ، قبلا گفتيم پيامبر او را و پدرش و برادرش را يكجا لعنت نمود. و در روايت است كه پيامبر اكرم در سفرى شنيدند كه دو نفر غنا مى خوانند و به يكديگر پاسخ مى دهند، فرمود: ببينيد ايندو كيستند؟ عرض كردند: معاويه و عمرو ابن عاص هستند، حضرت دو دست خويش بلند نموده عرضه داشت : خدايا آندو را به آتش برسان رساندنى . (96) و در حديث ديگرى است كه پيامبر فرمود: از اين جاده مردى ظاهر مى شود كه به غير از سنت مى ميرد و معاويه پيدا شد. (97) و باز حضرت رسول به معاويه در حالى كه عبور مى كرد فرمود: خدايا او را لعنت كن و او را سير مكن مگر با خاك (98) و فرمود: هرگاه معاويه را بر روى منبر من ديديد او را بكشيد، ابوسعيد خدرى راوى حديث گويد: اما ما اين كار را نكرديم و لذا رستگار نشديم !)) آرى اين حديث را علماء اهل سنت با چهار طريق معتبر نقل كرده اند، بلكه روايت كرده اند كه مردى از انصار در زمان عمر خواست معاويه را بكشد، ما گفتيم : شمشير نكش تا به عمر گزارش كنيم (ظاهرا هنگام امارت معاويه در شام بوده است ) مرد انصارى گفت : من از پيامبر شنيدم كه مى فرمود: هرگاه معاويه را بر روى منبر ديديد كه خطبه مى خواند بكشيد، اما گفتيم : ما هم شنيده ايم ولى اقدامى نمى كنيم تا به عمر گزارش كنيم ، آنها به عمر نوشتند، اما عمر تا هنگام مرگش پاسخى نداد. و ياللعجب كه طرفداران معاويه خود را به زحمت انداخته اند تا اين حديث را توجيه كنند، گاهى گفته اند: مراد از معاويه آن معاويه نيست ، گاهى گفته اند پيامبر گفت : او را بپذيريد، نه اينكه بكشيد، و غير ذلك . (99) و اگر اطلاع كاملى از معاويه و احوالات او خواسته باشى ، به اميرالمؤ منين عليه السلام و سخنرانيها و نامه هاى وى ، مراجعه كن ، كه كسى مانند حضرتش ترا از معاويه مطلع نكند. معاويه و شراب احمد ابن حنبل كه از پيشوايان اهل سنت است در كتاب خود بنام مسند احمد ج 5:347 از عبدالله ابن بريده نقل كند كه گفت : من و پدرم نزد معاويه رفتيم ، بعد از صرف غذا، شراب آوردند، معاويه خورد، و به پدرم نيز تعارف كرد، پدرم گفت : از آن موقع كه پيامبر آن را حرام نمود من آن را ننوشيده ام ، معاويه پاسخ داد: من زيباترين جوان قريش بودم ، از هيچ چيز مثل شراب لذت نمى بردم ، مگر شير يا هم صحبت شدن با انسان شيرين سخن . (100) آرى طبق فرمايش علامه امينى ره اين تنها يزيد نبود كه شرابخوار و دائم الخمر بود، بلكه خاندان معاويه ، از ابوسفيان گرفته تا معاويه و يزيد هر سه با شراب انس داشته اند. معاويه و ربا بزرگان اهل سنت روايت كرده اند كه معاويه ظرفى از طلا يا نقره را به بيشتر از خودش فروخت ، يعنى ظرف طلائى را با طلاى بيشترى معامله كرد. يكى از اصحاب پيامبر بنام ابودرداء به او گفت : از پيامبر شنيدم كه مى فرمود: اين گونه اشياء بايد به هم وزن فروخته شود (نه بيشتر) اما معاويه گفت : من در اين كار اشكالى نمى بينم ، ابودرداء گفت : كيست كه مرا از معاويه معذور كند، من او را از پيامبر خبر مى دهم ، اما او از راءى خود به من مى گويد و سپس عهد كرد كه با معاويه در يك سرزمين نباشد، و در حديث ديگرى عبادة ابن صامت نيز در شام معاويه را از اين ربا نهى كرد اما معاويه اعتراض كرده و گفت اين حديث را بازگو كن و مگو، عبادة گفت : مى گويم هر چند معاويه را ناخوش آيد. (101) بدعت بزرگ معاويه معاويه در دوران خود، كارهائى كرد كه قبلا سابقه نداشت و به اوليات معاويه معروف است و پاره اى از آنها جزء بدعتهاى دينى محسوب مى شود، كه در تواريخ مفصل ذكر شده است . از شنيع ترين كارهائى كه خلاف فرمايش صحيح پيامبر اكرم بطور علنى در زمان معاويه صورت گرفت اين بود: زياد ابن ابيه ، كه او را زياد ابن عبيد هم مى ناميدند، و خود معاويه نيز در نامه اى كه به زياد در ايام امام مجتبى نوشته بود، او را به زياد ابن عبيد خوانده و او را توبيخ كرده بود كه تو مادر و بلكه پدر ندارى ، اما با كمال وقاحت بعدا، زياد را برادر خود خواند، زيرا ابوسفيان ادعا كرده بود كه من با مادر زياد (سميه ) كه از ناپاكان صاحب پرچم در جاهليت بود و با وجود داشتن شوهر زنا مى داد، زنا كرده ام و زياد فرزند من است ! با وجود اينكه در ميان امت اسلام معروف و قطعى است كه پيامبر اكرم فرمود: فرزند ملحق به شوهر است و مدعى زنا را بايد سنگسار نمود، اما معاويه به سخن پدرش ابوسفيان و فاسق ديگر اعتماد كرد و زياد را برادر خود ناميد، زيرا زياد از طرفداران سرسخت معاويه شده بود، بعد از آنكه در ابتدا از ياران حضرت امير عليه السلام بود، آرى زياد بعد از پنجاه سال كه پدر مشخصى نداشت و منسوب به كسى نبود، به شهادت ابى مريم سلولى كه گفت : شهادت مى دهم كه ابوسفيان نزد من آمد و از من فاحشه اى خواست ، من گفتم جز سميه كسى نيست ، او گفت : قبول است گرچه زير بغل او بد بوست ، و با او زنا كرد. (102) معاويه و پيامبر و پيامبرى احمد ابن ابى طاهر در كتاب اخبارالملوك آورده است كه : وقتى معاويه صداى مؤ ذن را شنيد كه مى گويد: اشهد ان محمدا رسول الله ، گفت : مرحبا بر اين پدر! اى فرزند عبدالله تو همت بلندى داشتى ! راضى نشدى جز به اينكه اسم خود را كنار نام پروردگار جهانيان قرار دهى . (103) طبرى در تاريخ خود آورده است كه عمرو عاص با عده اى از اهل مصر نزد معاويه آمدند، عمرو عاص به همراهان سفارش كرد تا مى توانيد، معاويه را تحقير كنيد و از ارزش او بكاهيد، حتى سفارش كرد كه بر معاويه بعنوان خليفه ، سلام نكنيد. معاويه كه از اين زد و بند آگاه شده بود به نگهبانان سفارش كرد كه بر ميهمانان آنچنان سخت بگيريد كه هر كدام بيش از نجات جان خود چيزى در نظر نداشته باشد، ميهمانان وارد شدند، اولين نفر، مردى بود بنام ابن الخياط، او با آن بلائى كه بر سرش آورده بودند، به نزد معاويه آمد و گفت : سلام بر شما اى رسول الله ، ديگران نيز همين كار را كردند، وقتى خارج شدند، عمرو عاص گفت : خدا شما را لعنت كند، من گفتم كه به خلافت بر او سلام نكنيد، شما به پيامبرى بر او سلام كرديد. (104) آرى زمينه روحى و صفات و خصائص معاوية در فكر پهلو زدن به نبوت است ، لذا به اين افراد اعتراض نكرد و سخن آنها را انكار ننمود. چرا به پيامبر احترام نمى گذارى ؟ اسد ابن ابد حضرمى يكى از كسانى است كه عمرى طولانى داشته است ، ميان او و معاويه مكالمه اى واقع شد كه نشان از باطن معاويه مى دهد، معاويه به او گفت : آيا هاشم (جد اعلاى پيامبر اكرم ) را ديده اى ؟ گفت : آرى مردى قد بلند و زيبا چهره بود، مى گويند ميان دو چشم او بركت بود، معاويه پرسيد: آيا اميه (جد اعلاى معاويه ) را ديده اى ؟ گفت : آرى مرد كوتاه قد و نابينا بود، گويند ميان دو چشم او شر يا شومى بود، معاويه گفت : آيا محمد را ديده اى ؟ امد گفت : محمد كيست ؟ معاويه گفت : رسول خدا را مى گويم ، امد گفت : پس چرا به حضرت احترام نمى گذارى و نام او را گرامى ياد نمى كنى و نمى گوئى رسول الله صلى الله عليه و آله . (105) آرزوى معاويه انالله و انا اليه راجعون مردى بنام مطرف ابن مغيره گويد: با پدرم نزد معاويه رفتيم ، پدرم با معاويه رفت و آمد داشت و از او و عقل او تعريف مى كرد، تا اينكه شبى از نزد معاويه آمد، ديدم بسيار غمگين است و از شدت اندوه غذا نخورد، ساعتى منتظر شدم متوجه شدم ناراحتى او از ما و كار ما نيست ، پرسيدم : چرا امشب تو را غمگين مى بينم ؟ گفت : پسرم من از نزد خبيث ترين مردم آمدم ! گفتم : جريان چيست ؟ گفت : من و معاويه با هم تنها بوديم به او گفتم : شما به آرزوى خود رسيده اى ، اى كاش بساط عدالت پهن مى كردى و به مردم نيكى مى كردى ، چرا كه سن تو زياد شده است . و اى كاش به حال برادران خود از بنى هاشم نظر مى كردى و صله رحم مى كردى ، بخدا سوگند كه نزد آنها چيزى كه از آن بيم داشته باشى نيست ، معاويه به من گفت : هيهات هيهات ، هرگز، هرگز، ابوبكر پادشاهى نمود و عدالت كرد و چنين و چنان كرد، بخدا سوگند كه نتيجه اى نداد مگر اينكه پس از مرگ او، نامش نيز مرد، فقط مى گويند: ابوبكر، و سپس برادر عدى يعنى عمر پادشاهى نمود و تلاش كرد و ده سال دامن فراز كرد، بخدا سوگند كه ثمره اى نداد بيش از اينكه پس از مرگ او، نامش نيز از بين رفت ، فقط مى گويند: عمر، پس از آن ، عثمان به قدرت رسيد، كسى كه احدى در نسب مانند او نبود!! و كرد آنچه كرد و با او شد آنچه شد تا اينكه اين هلاك شد و نامش نيز از بين رفت و كارهائى كه با او كردند نيز از بين رفت ، ولى اين هاشمى يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هر روز پنج بار بنام او صدا مى زنند و مى گويند: اشهد ان محمدا رسول الله ، پس چه كارى باقى مى ماند با وجود اين اى بى مادر، يعنى با وجود باقى ماندن نام پيامبر و نابودى نام ديگران چيزى نمى ماند، و سپس افزود، (راهى نيست ) جز آنكه نام محمد صلى الله عليه و آله هم دفن شود، دفن شود. گويند در زمان ماءمون وقتى اين خبر را به وى دادند فرمان داد كه بر منابر معاويه را لعن كنند ولى بر مردم بسيار گران آمد و مصلحت را در ترك اين كار ديدند و اين مساءله را مسعودى كه مورد اعتماد اهل سنت است از كتاب موفقيات زبير ابن بكار از اصول معتمده اهل سنت است نقل كرده است . (106) معاويه از حديث پيامبر نهى مى كند و در همين راستاست كه مى بينيم معاويه به عبدالله ابن عمر مى گويد: اگر بمن خبر برسد كه حديث نقل مى كنى گردنت را مى زنم . (107) و يا وقتى به يكى از صحابه مى گويند تو به نقل حديث شايسته ترى ، مى گويد: اينان فرمانروايان - ما را از حديث منع كرده اند. (108) و در روايت ديگرى است كه معاويه مى گفت : از احاديث پيامبر اجتناب كنيد مگر حديثى كه در زمان عمر باشد. (109) و گذشت در سابق كه معاويه وقتى از عبادة بن صامت حديث پيامبر را در مورد حرمت ربا شنيد گفت : در مورد اين حديث ساكت شود و بازگو مكن . عكس العمل زشت در مقابل حديث صلى الله عليه و آله و از امورى كه دلالت بر بى پروائى و بى حيائى او نسبت به دين مى كند عكس العملى است كه در مقابل روايت سعد ابن ابى وقاص از خود نشان داد، جريان از اين قرار بود كه معاويه به سعد گفت : كه حضرت على عليه السلام را لعنت كند، و يا در حضور سعد حضرت را لعنت كرد، سعد با اعتراض گفت : اگر يكى از صفات على براى من بود، از آنچه خورشيد بر آن مى تابد بيشتر دوست مى داشتم ، بخدا سوگند اگر من داماد پيامبر باشم و فرزندانى مثل فرزندان على داشته باشم ، برايم از آنچه خورشيد بر آن مى تابد محبوبتر است ، بخدا سوگند اگر آن سخن كه پيامبر در روز خيبر به على گفت كه - پرچم را فردا به مردى مى دهم كه خدا و رسول او را دوست مى دارند و او نيز خدا و رسول را دوست مى دارد، اهل فرار نيست و خداوند پيروزى را به دست او نصيب مى كند - به من مى فرمود، برايم از آن چه خورشيد بر او مى تابد برتر است ، بخدا سوگند اگر آن سخن كه در غزوه تبوك پيامبر به على فرمود كه - آيا راضى نيستى كه نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسى باشد جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست - به من مى فرمود، برايم از آنچه خورشيد بر آن مى تابد محبوبتر است ، همينكه سعد خواست برخيزد معاويه باد شكم از خود رها كرد و گفت : بنشين تا جوابت را بشنوى ، هيچ موقعى نزد من مثل الان پست تر نبوده اى ، پس چرا على را يارى نكردى ؟ (سعد ابن ابى وقاص از افرادى بود كه با حضرت على عليه السلام بيعت نكرد) چرا از بيعت با على امتناع كردى ؟ اگر آنچه تو شنيدى من از پيامبر مى شنيدم ، تا على زنده بود، او را خدمت مى كردم . (110) خطرناكترين جنايت معاويه بر عليه السلام واهل البيت عليهم السلام معاويه در نامه اى به تمام فرمانداران خود در سراسر مملكت اسلامى اعلام كرد من بيزارم از هركس كه در فضل على و خاندان او چيزى روايت كند و هر كه را كه از شيعيان و دوستان عثمان و آنها كه فضائل عثمان را روايت مى كنند، يافتيد گرامى داريد و احترام كنيد، و هر روايتى كه كسى در فضائل عثمان نقل مى كند با اسم گوينده و اسم پدر و قبيله اش براى من بفرستيد، در پى اين فرمان بود كه جعل روايات در فضيلت عثمان شايع شد، و معاويه هم براى آنها هدايا مى فرستاد، و مردم بخاطر مال دنيا به جعل حديث شتاب مى كردند، مدتى گذشت تا اينكه معاويه در نامه ديگرى به فرماندارانش نوشت : حديث راجع به عثمان زياد شده و در هر شهر و ناحيه اى منتشر شده است ، وقتى نامه من به دست شما رسيد، مردم را دعوت كنيد به سوى روايت در فضائل صحابة و خلفاء سابقين ، و هيچ خبرى در مورد ابى تراب (حضرت على عليه السلام ) نماند مگر اينكه يك خبر دروغين در مقابل آن براى صحابة برايم بياورد، كه اين كار نزد من محبوبتر و چشمم را روشنتر نو استدلال على و طرفداران او را باطل مى كند بر آنها از فضائل عثمان سخت تراست (111). كار بجائى رسيد كه اين احاديث را مثل قرآن تدريس مى كرده و به بچه ها و جوانان ياد مى دادند، در ابتداء قاريان و ضعيفانى كه نزد مردم اظهار خشوع و عبادت مى كردند، بخاطر مال دنيا، حديث جعل كردند و سپس آن احاديث به دست ديندارها افتاد و از روى نادانى قبول كردند و روايت نمودند. (112) آرى ، به اين ترتيب بود كه جعل حديث شروع شد، و به نظر مؤ لف ، اين عمل خطرناكترين مرحله جنايات معاويه است ، چرا كه دين خدا بايد از طريق اهل البيت ابلاغ شود و اهل البيت نيز مى بايد با احاديث پيامبر شناخته شوند، معاويه براى از بين بردن دين خدا، همگام با اقدامات سركوبگرانه شديدى كه انجام داد، همچنانكه ذكر خواهيم كرد، به فعاليت فرهنگى و انحراف عقيدتى نيز پرداخت ، او اقدام به ايجاد شبهه و انحراف عقيدتى در ذهن مردم نمود، و مى دانيم وقتى كه مردم ، در مقابل هر فضيلتى از فضائل حضرت امير عليه السلام دهها روايت در فضيلت خلفا از علماء خود بشنوند، به ناچار اعتقاد آنها به اهل البيت سست و به مخالفين افزوده مى شود و يا لااقل آنها را مساوى با يكديگر مى دانند و لذا هرگز مذهب اهل البيت را بر ديگران ترجيح نخواهند داد، معاويه از يك طرف به شدت مردم را منع مى كرد تا مبادا كسى از فضائل حضرت على بازگو كند، و از طرف ديگر روايات دروغين در مدح خلفا جعل مى كرد و از آن طرف نسبت به اهل البيت ناسزا مى گفت ، و شيعيان را شكنجه و قتل عام مى كرد. تهاجم فرهنگى دشمن رمز قيام سيدالشهداء روحى فداه و در اين ميان مردم بيچاره و ضعيف بودند كه در مقابل اين تهاجم نظامى و فرهنگى ، پايمال و مطيع او مى گشتند، و اين يكى از رموز مهم و علل عمده قيام امام حسين عليه السلام مى باشد. چرا كه وظيفه مهم انبياء الهى روشن نمودن راه حق از باطل است ليهلك من هلك عن بينه و يحيى من حى عن بينه ، راه حق و باطل بايد جدا باشد، تا هر كه هلاك مى شود از روى آگاهى و هر كه هدايت هم مى شود از روى آگاهى باشد، انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا و معاويه مى خواست ، اين امر را مشتبه كند، تا اين هدف بزرگ انبياء نابود گردد. اينجا بود كه امام حسين عليه السلام اسلام را با خطرى مواجه مى بيند كه اگر اقدام نكند، آنهمه تلاشهاى رسول الله در معرفى اهل البيت و آنهمه روايات متواترة و سنگين در فضائل اهل البيت در معرض خطر جدى و نابودى قرار گرفت . معاويه مى خواهد با جعل احاديث دروغين ، احاديث پيامبر را خنثى و بى اثر كند، او مى خواهد چهره هاى ناهنجار تاريخ را به فضائل دروغين زيبا كند و سفيدرويان تاريخ را ناهنجار جلوه دهد، اينجاست كه ناله هاى زهراى مرضيه و جهاد سخت او و مظلوميت سى ساله حضرت على عليه السلام و خاندان عترت و تلاشهاى آنها و در نتيجه ، راه مستقيم و روشن اسلام ، در معرض خطر قرار مى گيرد، در اين مرحله صحبت اكراه و اجبار نيست ، صحبت انحراف عقيده است ، تا مردم را بدبين كنند، و امام حسين تنها بازمانده اى است كه با شخصيت بى ترديد و همه گانى خود مى بايست در مقابل اين زخم كهنه اقدام كند و به هر ترتيب كه شده راه حق را براى مردم از باطل جدا كند، به گونه اى كه براى هيچكس در پيروى از حق يا باطل عذرى نباشد و چه نيكو از عهده اين مهم بر آمد، مزدوران معاويه در جعل حديث از جمله مزدورانى كه معاويه را در اين راستا كمك كردند، سمرة ابن جندب است ، معاويه چهارصد هزار درهم به سمرة داد تا در شام خطبه خواند و آيه و من الناس من يعجبك قوله فى الحياة الدنيا الاية را نسبت به حضرت امير تفسير كند و گفت كه اين آيه در شاءن على نازل شده است (مفاد آيه اين است كه برخى از مردم ، زيبا سخن مى گويند، اما خداوند شاهد است كه در دل دشمنى سختى دارند و در زمين براى فساد و از بين بردن زراعت و نسل تلاش مى كنند) و از آن طرف آيه مباركه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله - يعنى برخى از مردم جان خود را در راه خدا مى فروشند (كه در مورد فداكارى حضرت على عليه السلام در ليلة المبيت و خوابيدن در بستر پيامبر بخاطر نجات جان پيامبر مى باشد.) - اين آيه را در فضيلت ابن ملجم مرادى تفسير نمود. (113) سمرة ابن جندب كيست ؟ و اين سمرة ابن جندب همان است كه از جانب زياد بر بصرة حكومت مى كرد و در كشتار مردم اسراف نمود، انس ابن سيرين گويد: سمرة هشت هزار نفر را كشته است ، معاويه به او گفت : آيا نمى ترسى كه بى گناهى را كشته باشى ؟ جواب داد: اگر همانند اينها را هم بكشم واهمه اى ندارم . (114) ابو سوار عدوى گويد: سمرة در يك بامداد چهل و هفت نفر از قوم مرا كه قرآن را جمع كرده بودند كشت . (115) و اين بدبخت پس از آنكه معاويه او را عزل كرد گفت : خدا معاويه را لعنت كند، اگر آنچنانكه معاويه را اطاعت كردم ، خدا را عبادت مى كردم ، هرگز مرا عذاب نمى كرد. و او همان كسى است كه بى گناهانى را كه شهادتين بر لب جارى مى كردند، يكى پس از ديگرى در يك مجلس كشته تا به بيست و چند نفر رسيد. (116) نمونه اى از احاديث دروغين از آن جا كه پيامبر خدا بسيارى از افراد ناشايست را بخاطر كارهاى زشت آنها مورد لعنت و نفرين قرار داده است ، مثل اينكه دشمنان على عليه السلام را لعنت كرده است و يا متخلفين از لشكر اسامة را لعنت كرده است ، حكم ابن عاص و مروان و معاويه و بنى اميه را لعنت كرده است ، و مواردى از اين قبيل ، دست تبه كاران بخاطر شستن اين لكه ننگ از دامن اينها، شروع كردند به جعل حديثى از پيامبر اكرم كه حضرت فرموده است : خدايا من هم انسان هستم (يعنى خطا مى كنم ) هر بنده اى را كه من ناسزا گفتم و يا تازيانه زدم و يا نفرين كردم و او اهليت آن را نداشت ، اين را براى او كفارة و موجب نزديكى در روز قيامت قرار بده . تلاش بيهوده و رسوائى بزرگ اين حديث دروغين را بخارى و مسلم در صحيح و ابن كثير در تاريخ خود آورده اند، آنگاه ابن كثير و مسلم از اين حديث براى توجيه ، نفرين پيامبر بر معاويه بهره جسته اند جريان از اين قرار است كه ابن عباس گويد: پيامبر به من فرمود: معاويه را صدا بزن بيايد، من رفتم و او را خواندم ، اما گفتند: او مشغول خوردن است ، به پيامبر جريان را گفتم ، حضرت فرمود: برو بگو بيايد، بار دوم نيز گفتند مشغول خوردن است ، باز به حضرت گزارش كردم ، در دفعه سوم پيامبر فرمود: خداوند شكمش را سير نكند، و لذا بعد از اين هرگز سير نمى شد (117)، اما دست تحريف همين نفرين پيامبر را از مناقب معاويه مى گيرد و ابن كثير گويد: معاويه از اين نفرين در دنيا و آخرت بهره جست !! اما در دنيا، او روزى هفت بار غذا مى خورد، همراه با ميوه و شيرينى بسيار در آخر مى گفت : بخدا كه سير نشدم ولى خسته شدم ، و اين خود نعمتى و شكمى اسصت كه پادشاهان به آن متمايلند.! و اما در آخرت ، بخاطر آن حديثى كه گذشت كه نفرين پيامبر براى او رحمت است !! و شما اى خواننده گرامى به عمق فاجعه واقف هستيد كه چطور براى توجيه اعمال زشت معاويه و امثال معاويه ، اينان راضى شدند تا پيامبر اسلام را در نظرها تحقير كنند و بگويند پيامبر بى جا و بدون گناه مردم را لعن و نفرين مى كرده است ، و مرتبه حضرت را با آن اخلاق كريمه اينقدر تنزل دهند تا شايد امثال معاويه را نجات دهند. اين بيچاره نمى دانسته كه اگر كار با اين دروغها درست مى شد، امثال معاويه و ابوسفيان و مروان كه مورد لعن پيامبر بودند، خود به اين حديث استناد مى كردند تا از طعن و سرزنش صحابه در امان باشند. نمونه اى از احاديث دروغين در مقابله با اهل البيت و به همين جهت است كه شما هر حديثى كه در فضائل اهل البيت پيدا كنيد، در مقابل آن يك حديث براى مخالفين آنها جعل كرده اند. 1 - پيامبر فرمود: ( انا مدينة العلم و على بابها ) يعنى من شهر علم هستم و على درب آن است آنها جعل كردند كه پيامبر فرموده است : انا مدينة العلم و ابوبكر اساسها و عمر حيطانها و عثمان سقفها و على بابها يعنى : من شهر علم هستم و ابوبكر پايه آن و عمر ديوار آن و عثمان سقف آن و على درب آن است !!! 2 - پيامبر فرمود: بر ساق عرش نوشته است ( لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، على ولى الله ) آن ها جعل كرده اند كه ( لا اله الا الله ، محمد رسول الله و وزيراه ابوبكر الصديق و عمر الفارق ) يعنى : ابوبكر صديق و عمر فاروق دو وزير او هستند!! 3 - پيامبر فرمود: (يا على ) دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست - مبغضك مبغضى و مبغضى مبغض الله -. آنها جعل كرده اند ( من ابغض عمر فقد ابغضى ) يعنى هر كه عمر را دشمن دارد مرا دشمن داشته است !! 4 - پيامبر فرمود: لا يحبك الا مؤ من و لا يبغضك الا منافق يعنى يا على ترا دوست نمى دارد جز مؤ من و دشمن نمى دارد مگر منافق . اينها جعل كردند: ( عن الله جل جلاله ، ما احب ابوبكر و عمر المؤ من تقى و لا ابغضهما الا منافق شقى ) يعنى : خداوند فرموده است عمر و ابوبكر را جز مؤ من با تقوا دوست ندارد و جز منافق شقى دشمن ندارد. 5 - پيامبر فرمود: حضرت آدم خداوند را بحق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين قسم داد تا آمرزيده شد و آنها بصورت اشباحى مقابل عرش قرار داشتند. آنها جعل كردند: خداوند، پيامبر و ابوبكر و عمر و عثمان و على را بصورت اشباح خلق كرد و حضرت آدم خدا را به اين پنج نفر سوگند داد تا توبه او پذيرفته شد!! 6 - پيامبر اكرم فرمود: الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة يعنى حسن و حسين دو سرور جوانان بهشت هستند. آنها جعل كردند كه : ابوبكر و عمر سيداكهول اهل الجنة ، يعنى عمر و ابوبكر دو سرور پيرمردهاى بهشت هستند!!. (118) با اينكه در بهشت اصلا پيرمرد وجود ندارد! اثر تبليغات سوء در مردم نسبت به اهل البيت عليهم السلام 1 - در صحيح بخارى از ابى اسحاق نقل كند كه مردى از براء مى پرسيد آيا على در جنگ بدر حضور داشت ؟!! او پاسخ داد: آرى مبارزه كرد و پيروز شد (119) آرى از حضور مردى در جنگ بدر سوال مى كنند، كه جنگ بدر جز با همت بلند او پيروز نشد و او به تنهائى معادل ملائكه و مسلمين جهاد كرد و كفار را قلع و قمع نمود. 2 - در شهر حران مردم آنچنان سب و بدگوئى از حضرت امير عليه السلام را لازم مى شمردند كه مى گفتند: ( لا صلاة الا بلعن ابى تراب ) يعنى (العياذ بالله ) نماز درست نيست مگر با لعن حضرت على عليه السلام . 3 - در جنگ صفين از سپاه معاويه جوانى در حالى كه رجز مى خواند به ميدان آمد و شروع كرد به حضرت امير عليه السلام ناسزا گفتن . يكى از ياران حضرت بنام هاشم مرقال به او گفت : بعد از اين نبرد بايد حساب پس داد، از خدا بترس تو نزد خدا خواهى يافت و از هدف و جايگاه فعلى تو سؤ ال خواهد نمود، آن جوان گفت : من با شما مى جنگم چون صاحب خدا (حضرت على عليه السلام ) آنچنان كه بمن گفته اند، نماز نمى خواند، شماها هم نماز نمى خوانيد، با شما مى جنگم چون صاحب شما خليفه ما (عثمان ) را كشته است ، شما هم كمك كرده ايد، سپس هاشم مرقال جوان را موعظه كرد و فرمود: اما اينكه گفتى صاحب ما نماز نمى خواند، او اول كسى است كه با پيامبر نماز خوانده ، از همه در دين خدا آگاه تر و نزديكتر به پيامبر است ، اما اطرافيان او همگى قاريان قرآن هستند كه شب را به تهجد بيدارند. (120) الخ 4 - عبدالله ابن محمد واسطى وقتى حديث طير (121) را در فضيلت اميرالمؤ منين عليه السلام در شهر واسط قرائت نمود، مردم به او حمله كردند، و او را بيرون نموده و جاى او را شستند. (122) 5 - احمد ابن شعيب نسائى كه صاحب يكى از صحاح ششگانه اهل سنت است ، زمانى به دمشق رفت ، در آنجا از او راجع به فضائل معاويه درخواست كردند، او پاسخ داد: آيا معاويه راضى نيست كه مثل يك نفر آدم باشد، مى خواهد برتر شود، و در روايت ديگرى گفت : من براى معاويه فضيلتى نمى شناسم مگر اينكه پيامبر فرمود: خدا شكمش را سير نكند، مردم با شنيدن اين كلمات ، او را زيردست و پا له كردند، به گونه اى كه وقتى او را با حالت مجروح به بيرون شهر بردند، جان سپرد. (123) 6 - در ايام متوكل عباسى بود كه نصر ابن على ابن صهبان روايتى نقل نمود كه پيامبر اكرم دست امام حسن و حسين را گرفت و فرمود: هر كه ايندو را و پدر و مادر ايندو را دوست بدارد با من در قيامت هم درجه است ، متوكل دستور داد تا او را هزار تازيانه بزنند، در اين ميان فردى بنام جعفر ابن عبدالواحد آنقدر وساطت كرد و گفت اين مرد از اهل سنت است تا اينكه متوكل دست از او برداشت ! (124) جنايات معاوية و وضعيت شيعيان در دوران امام حسن و امام حسين عليه السلام در توافقنامه اى كه ميان امام مجتبى و معاوية پس از شهادت حضرت امير عليه السلام انجام گرفت ، امام مجتبى در آنها شرط نموده بود كه معاويه حق ندارد كه بعد از خود جانشين تعيين كند، بلكه مى بايد كار را به شورى واگذار كند، و اينكه اصحاب و شيعيان حضرت على عليه السلام از نظر جانى و مالى و ناموس و اولاد، هر كجا كه هستند در امان باشند، و پيمان و ميثاق خدا بر معاويه است كه اين مسائل را رعايت كند. (125) اما معاويه همچنانكه خود گفته بود، تمام شروط را زير پا گذاشت ، معاويه هدف خود و باطن خود را از مخالفت با حضرت امير بعد از صلح با امام مجتبى بيان نمود او پس از آنكه پايه هاى حكومتش محكم شد، در كوفه سخنرانى كرد و گفت : اى اهل كوفه شما مى پنداريد كه من بخاطر نماز و زكاة و حج با شما جنگ كردم ؟ با اينكه شما اين كارها را انجام مى دهيد؟ ولى من بخاطر اينكه بر شما امير شوم و صاحب اختيار گردم جنگ كردم ، و در آخر كلامش نيز گفت : هرچه با امام مجتبى در قرار داد قبول كرده ام همه آنها زير پاهايم مى باشد و به آن عمل نمى كنم . (126) زمان خلافت بيست ساله وى ، يكى از سخت ترين و هولناكترين دوران براى شيعيان و طرفداران حضرت امير عليه السلام بود، معاويه كه كينه بنى هاشم ، مخصوصا اصحاب حضرت در جنگ صفين را در دل داشت ، تا توانست از كشتار و شكنجه و قتل و غارت دريغ نكرد. او امام مجتبى را مسموم كرد، آنگاه ياران و شيعيان گرانقدرى مانند محمد ابن ابى بكر و عمر و ابن حمق و حجر ابن عدى و ياران او و مالك اشتر و غير هم را همچنانكه در تواريخ مذكور است به هلاكت رساند. فرمانهاى پياپى و مكرر او به عمال و حاكمان خود كه از افراد ناپاك و سفاك بوده اند در تاريخ مذكور است ، او به فرمانداران فرمان داد تا هر كس كه به دين على ابن ابيطالب است گردن بزنند، و خانه هاى ايشان را خراب كنند و از شيعيان احدى را باقى نگذارند، حتى در زمان حيات حضرت امير عليه السلام نيز سپاهيان خود را براى غارت و كشتار به شهرها مى فرستاد و دستور جنايت و كشتار مى داد، و اعلام كرد كه من بيزارم از هر كس كه راجع به فضيلت حضرت على و خاندان او روايتى نقل كند. (127) جنايات بسر ابن ابى ارطاة از طرف معاويه عمال معاويه دستور داشتند كه از هيچ كارى نسبت به شيعيان فرو گذار نكنند، حتى از نواميس آنها، بسر ابن ابى ارطاة جنايت كار معروف و سرسپرده معاويه بفرمان معاويه با سپاه خود به مكه و مدينه و نجران و يمن حمله كرد، و افراد بسيارى را به خاك و خون كشيد، و در يمن بود كه دو طفل فرماندار يمن را (كه از طرف حضرت امير در آنجا حاكم بود) خودش با كارد سر بريد، بانوئى به او اعتراض كرد كه تو مردها را كشتى ، چرا اين دو بچه را مى كشى ؟ بخدا اينها را نه در جاهليت و نه در اسلام نمى كشتند، اى پسر ارطاة آن حكومتى كه قدرتش جز با كشتن كودكان و پيرمردان و بى رحمى و قطع رحم شكل نگيرد، حكومت زشتى است . (128) او در صنعاء چهل نفر از ريش سفيدان را به جرم اينكه دو كودك مذكور در خانه زنى از فرزندان آنان مخفى شده بودند، به قتل رسانيد، در تاريخ نوشته اند: اين شخص وقتى كه از شام حركت كرده تا وقتى كه دوباره برگشت سى هزار نفر را كشته بود و عده اى را هم به آتش سوزانيده است . كار به جائى رسيد كه اين ملعون ، زنان مسلمان قبيله همدان را اسير كرد و بعنوان كنيز در بازار در معرض فروش قرار داد، و اينان اول زنان مسلمانى بودند كه اسير و در معرض فروش قرار گرفتند. (129) اينان به خانه هاى مسلمانان حمله مى كردند و آنها را غارت مى كردند، حتى زيورآلات بانوان را مى ربودند، بيهوده نيست كه حضرت امير عليه السلام بر اين شخص نفرين بوده و عرضه داشت : خدايا بسر، دين به دنيا فروخته و محارم تو را هتك نمود، و اطاعت مخلوق فاجر را بر اطاعت شما ترجيح داده ، خدايا او را نميران تا اينكه عقلش را بگيرى و هرگز او را مستحق رحمت قرار نده ، خدايا بسر و عمرو ابن عاص و معاويه را لعنت نما، اندكى بعد، بسر ديوانه شد و هذيان مى گفت ، صدا مى زد شمشير بدهيد تا بكشم ، يك شمشير چوبى به او مى دادند او به بالشتى حمله مى كرد، آنقدر مى زد تا غش مى كرد، مدتى چنين بود تا مرد. (130) بخشنامه معاويه و جنايات زياد ابن ابيه معاويه در يك بخشنامه كه به تمام شهرها فرستاد نوشت : نگاه كنيد هر كس كه ثابت شد كه او على و خاندان على را دوست مى دارد نامش را از دفتر حذف و حقوق او را قطع كنيد، و به دنبال آن بخشنامه ديگرى فرستاد كه هر كسيرا كه متهم به دوستى اين خاندان است ، شكنجه كنيد و خانه اش را خراب كنيد، و در اين ميان مصيبت بزرگى و سنگين براى اهل كوفه بود، چرا كه در آنجا شيعيان حضرت فراوان بردند، كار به گونه اى شد كه شيعيان در نهانى و مخفيانه با هم صحبت مى كردند و در همان حال از خدمتكار خانه واهمه داشتند و وقتى مى خواستند با هم صحبت كنند، پيمانهاى سخت مى گرفتند كه بازگو نكند. (131) و به همين جهت بود كه معاويه ، براى نابود كردن شيعيان عراق ، زياد ابن ابيه اين خونريز بى رحم تاريخ را بر كوفه امير كرد، او كه زمانى از شيعيان حضرت بود و آنها را مى شناخت ، تا مى توانست ، در نابودى شيعيان كوشيد، چه بسيار دست و پاها كه بريد و چشمهائى كه كور كرد و بدنهائى ، كه بر درخت به دار آويخت . آنقدر بر شيعيان تاخت ، كه از عراق گريختند و به اطراف پناه بردند، بطوريكه شخصيت معروفى در ميان آنها نماند. (132) جسارت زياد ابن ابيه ملعون به امام مجتبى و حضرت امير عليهماالسلام شما خود مظلوميت شيعيان و امام مجتبى عليه السلام و شقاوت اين ناپاك را در جواب نامه اى كه حضرت براى وى راجع به تاءمين جان يكى از شيعيان نوشته بود ملاحظه مى نمائيد او به امام مجتبى نوشت : بخدا قسم اگر او ميان پوست و گوشت تو باشد در امان نيست ، همانا محبوبترين گوشتى كه دوستدارم بخورم ، آن گوشتى است كه تو پاره اى از آن هستى ، او را بخاطر گناهش به كسى كه از تو سزاوارترست تسليم كن ، اگر ببخشم بخاطر وساطت تو نيست و اگر بكشم ، علتى ندارد مگر بخاطر محبت او به پدر فاسق تو. والسلام . (133) آرى اين ناپاك شيعيان را در كوفه جمع كرد تا مردم را بر بيزارى از حضرت على وادار كند، هر كه امتناع مى كرد او را مى كشت ، اما خداوند او را به خود مشغول نمود و مبتلا به طاعون شد و بعد از دو روز مرد. (134) و اين زياد همان شخصى است كه وقتى اهل كوفه او را در منبر سنگباران كردند، دست هشتاد نفر را به اين جهت قطع كرد. (135) دشمنى بنى اميه حتى با نام على بنى اميه در ادامه تبليغات بر عليه اهل البيت عليهم السلام از نام على هم واهمه داشتند، ابن حجر در تهذيب التهذيب آورده است كه بنى اميه اگر مى شنيدند نوزادى نامش على نهاده شده آن را مى كشتند، شخصى بنام رباح كه نام پسرش على بود، وقتى متوجه خطر شد گفت : نام او عُلىّ است نه عَلىّ، در واقع نيز با على و هر كس همنام حضرت بود دشمن بود. پسرش على ابن رباح نيز مى گفت : من حلال نمى كنم كسى را كه به من على بگويد من عُلى هستم . (136) بخشنامه معاويه و مظلوميت شيعيان معاويه در نامه خود به زياد ابن ابيه نوشت : هر كس كه بر دين على و راءى اوست بكش ، و به تمام شهرها نوشت هر كس كه ثابت شد دوستدار على و خاندان اوست ، حقوقش را قطع كنيد. و در بخشنامه ديگرى نوشت : ببينيد هر كه متهم است كه از دوستان على است او را بكشيد، هر چند ثابت نشده باشد، به همين جهت مردم را به اين اتهام و شبهه و گمان در زير هر سنگى مى كشتند، به گونه اى كه اگر از دهان كسى سخنى اشتباها سر مى زد گردنش را مى زدند، كار بجائى رسيد كه اگر كسى را متهم به كفر و زندقه مى كردند، محترم بود و كسى با او كارى نداشت ، اما شيعيان مخصوصا در كوفه و بصره در امان نبودند. (137) مبارزه امام حسين عليه السلام با تهاجم فرهنگى معاويه دو سال قبل از مرگ معاويه ، امام حسين عليه السلام با عبدالله ابن جعفر و عبدالله ابن عباس به حج مشرف شدند حضرت دستور دادند تا تمامى مردان و زنان و شيعيان و موالى بنى هاشم همه حاضر شوند، و همچنين پيغام دادند تا هر كس كه حضرت را مى شناسند و با خاندان حضرت آشناست به مكه بيايد، و در همين راستا تمامى اصحاب پيامبر و پسران آنها و تابعين (كسانى كه پيامبر را نديدند اما از اصحاب حضرت روايت گرفته اند) و انصار از كسانى كه به عبادت و صلاح معروف بودند، همه در منى جمع شدند، جمعيتى شد بيش از هزار نفر، كه اكثر آنها از تابعين و فرزندان صحابه پيامبر بودند، امام حسين عليه السلام برخاست و خطبه خواند. پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اين ستمگر (معاويه ) با ما و شيعيان ما كارهائى كرده كه شما مى دانيد و ديده ايد و شاهد بوده و به شما رسيده است ، من مى خواهم از شما راجع به امورى سؤ ال كنم ، اگر راست گفتم ، مرا تصديق كنيد و اگر دروغ گويم تكذيب كنيد، سخنم را بشنويد و مخفى نگه داريد، و سپس به شهرها و قبيله هاى خود برويد، و افراد مورد اعتماد و امين را به آنچه مى دانيد، دعوت كنيد، من مى ترسم كه اين حق (امامت و فضيلت اهل بيت عليهم السلام ) كهنه و نابود شود، (گرچه ) خداوند نور خود را تمام مى كند گرچه كافرين نخواهند. آنگاه حضرت هر آيه اى كه خداوند در مورد اهل البيت نازل نموده بود، بيان كرد و تفسير نمود، و هر چه پيامبر راجع به پدر و مادر و خانواده ايشان فرموده بود روايت نمود، و در تمام اين موارد، اصحاب پيامبر مى گفتند: خدايا درست است ، ما اينها را شنيده ايم و شاهد بوديم ، تابعين نيز مى گفتند: خدايا شاهد باش ، كه ما اين سخنان را از افراد مورد اعتماد شنيده ايم ، تا اينكه حضرت چيزى را فروگذار نكرد. حضرت بعد از اينكه چيزى از فضائل نماند كه فروگذار كند فرمود: شما را بخدا سوگند مى دهم كه برگرديد و به افراد مورد اعتماد خود اينها را بازگو كنيد، و سپس حضرت فرود آمد و مردم متفرق شدند. (138) مظلوميت اهل البيت عليهم السلام تا زمان سيدالشهداء 1 - انكار غدير خم اما اهل البيت عليهم السلام ، با آنهمه سفارشات و احترام و عظمتى كه از پيامبر اكرم نسبت به ايشان چه در عمل و چه در سخن در مقابل چشم و گوش مسلمانان انجام مى گرفت ، بعد از پيامبر اكرم از مظلومترين افراد تاريخ اسلام به شمار مى روند. امام سجاد عليه السلام مى فرمود: در مكه و مدينه بيست نفر مرد نيست كه ما را دوست داشته باشد. (139) هنوز بيش از سه ماه از جريان غدير خم و منصوب نمودن حضرت امير عليه السلام در حضور دهها هزار نفر به خلافت بوسيله پيامبر نگذاشته بود، هنوز آرى دلنشين پيامبر اكرم در گوشها طنين انداز بود كه فرمود من كنت مولاه فهذا على مولاه ، هر كه من مولاى اويم ، اين على مولاى اوست ، خدايا دوستانش را دوست دار و با دشمنانش دشمن باش ، كه ناگاه پس از رحلت پيامبر اكرم و در زمانى كه خاندان پيامبر در سوگ حضرت بسر مى بردند، و حضرت امير مشغول غسل و كفن جسم مطهر پيامبر(ص ) بود، مخالفين در كنارى گرد آمدند و از اين فرصت استفاده كرده تا حضرت را در مقابل عمل انجام شده قرار دادند، و همچنانكه در برخى روايات آمده حتى هنگام مراسم دفن پيامبر نيز حاضر نشد. - مظلوميت حضرت زهرا سلام الله عليها و شرم آورتر آنكه به خانه حضرت على عليه السلام براى گرفتن بيعت از حضرت هجوم آوردند، عمر هيزم خواست فرياد برآورد كه سوگند به آنكه جان عمر در دست اوست ، يا خارج شويد يا خانه را با هر كه در آن است آتش مى زنم به او گفتند: در اين خانه فاطمه است ، گفت : گرچه او باشد! جز على همه بيرون آمدند، عمر در اثر ناله حضرت فاطمه و توبيخ او برگشت ، ابوبكر به تحريك عمر چند بار قنفذ را فرستاد به دنبال حضرت ، وقتى موفق نشد، عمر دوباره آمد و در زد، حضرت فاطمه صدا زد: پدر جان اى رسول خدا، بعد از شما چه كشيديم از ابن خطاب و ابن ابى قحافه (عمر و ابوبكر) مردم با شنيدن ناله حضرت فاطمه برگشتند، اما عمر و عده اى ماندند تا على را به زور از خانه بيرون آوردند. (140) در خانه وحى آتش افكند!! و اى كاش به همين جا اكتفا مى كردند!! مسعودى كه مورد قبول شيعه و سنى است در اثبات الوصية مى نويسد، بطرف حضرت على حمله كردند، در خانه را آتش زدند، و حضرت را با زور خارج كردند، و سرور زنان (حضرت فاطمه ) را ميان در فشار دادند، تا اينكه محسن را سقط كرد! صاحب وافى بالوفيات از نظام معتزلى نقل مى كند كه عمر در روز بيعت چنان بر شكم حضرت فاطمه زد كه محسن را سقط نمود و اينجاست كه ابن ابى الحديد سنى معتزلى در شرح نهج البلاغه گويد: وقتى براى استادم ابوجعفر نقيب داستان هدر نمودن پيامبر خون هبار ابن اسود را بواسطه اينكه با نيزه بر هودج دختر پيامبر، زينب حمله كرد كه منجر به سقط فرزندش شد، نقل نمودم ، استادم گفت : اگر پيامبر زنده مى بود حتما خون كسى كه فاطمه را ترساند تا فرزندش را سقط نمود، حلال مى كرد!(141) مساءله آنقدر شنيع بود كه ابوبكر در دم مرگ آرزو مى كرد اى كاش با خانه حضرت فاطمه كارى نمى داشتم ، هر چند كار به جنگ بكشد. (142) - جسارتها و بدگوئيها مظلوميتها همچنان ادامه مى يافت ، به دنبال اين حوادث ، محروم نمودن حضرت فاطمه (س ) از حق مسلم خويش فدك شروع شد، فدك را كه حق مسلم و عطيه الهى بود با بهانه واهى از حضرتش گرفتند، حضرت فاطمه سلام الله عليها بر عليه اين اقدام ظالمانه فريادها زد اما سياست وقت ، به هيچ وجه راضى نبود كه دختر پيامبر را راضى نگه دارد، ابن ابى الحديد گويد: وقتى استدلال حضرت فاطمه و على عليهماالسلام در دل مردم تاءثير كرد، ابوبكر به بالاى منبر رفت و گفت : اى مردم اين چه هياهوئى است كه بر پاى كرده ايد و گوش به حرف هر كس مى دهيد، او چون شهادتش را رد كرده ايم اين حرفها را مى زند، او همانند روباهى است كه شاهدش دم اوست ، ماجراجوئى فتنه انگيز است و مردم را به اخلال گرى ترغيب مى كند، از افراد ضعيف و زنها كمك مى گيرد همانند امّطحال (نام زنى بزهكار بوده ) كه محبوبترين افراد خانواده اش نزد او كسى بود كه زنا بدهد. (143) و ياللعجب كه به حضرت على و فاطمه سلام الله عليها، نسبت روباه و دم روباه داده و آنها را تشبيه به زن زناكار كنند، همانا كه طبق آيه تطهير خداوند به پاكدامنى و طهارتشان شهادت داده است . 4 - دختر گرامى پيامبر اكرم در ناراحتى و غربت و سرانجام وقتى به مقتضاى سياست ، به دلجوئى دختر پيامبر آمدند، و حضرت فاطمه بخاطر حضرت على عليه السلام آن دو را پذيرفت ، به آنها فرمود: شما را بخدا آيا نشنيده ايد كه پيامبر فرمود: خشنودى فاطمه ، خوشنودى من ، خشم فاطمه ، خشم من است ، هر كه فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته و هر كه فاطمه را خشنود كند مرا خشنود كرده و هر كه فاطمه را خشمگين كند مرا خشمگين نموده است ؟ جواب دادند آرى ، ما اين كلمات را از پيامبر شنيديم ، حضرت فرمود: من خداوند و ملائكه را گواه مى گيرم كه شما دو نفر مرا به خشم آورده ايد و خشنود نكرديد. اگر پيامبر را ملاقات كنم ، شكايت شما دو نفر را خواهم نمود، ابوبكر با گريه گفت : بخدا پناه مى برم از خشم شما و پيامبر، حضرت فاطمه فرمود: بخدا قسم در هر نماز بر تو نفرين مى كنم . (144) و كار مظلوميت بجائى رسيد كه وصيت نمود از آن افراد كسى در مراسم تجهيز او شركت نكند، و تنها باقيمانده پيامبر اكرم ، در حالى كه دلى مالامال از غصه و اندوه داشت ، شبانه و در حالت غربت به خاك سپرده شد. ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه مى گويد: به استادم گفتم : مگر ابوبكر نمى دانست فاطمه راست مى گويد؟ استادم گفت : چرا مى دانست ، پرسيدم پس چرا سخن او را قبول نكرد؟ استادم گفت : او اگر سخن فاطمه را در مورد فدك بدون شاهد مى پذيرفت ، فردا فاطمه ادعاى خلافت را براى شوهرش مى كرد و ابوبكر بايد مى پذيرفت . حضرت على عليه السلام از آن دورانها مى گويد و حضرت امير عليه السلام از آن دورانهاى سخت ، يعنى بعد از رحلت پيامبر اكرم تا كشته شدن عثمان ، در خطبه شقشقيه ياد نموده است در آن جا كه مى فرمايد: بخدا سوگند، پسر ابى قحافه خلافت را در حالى پوشيد كه مى دانست ، كه من براى خلافت همانند قطب آسيا هستم ، (علوم ) از من سيل آسا سرازير است و پرنده به (قله رفيع مقام ) من نمى رسد، اما من از خلافت دامن بركشيدم و اعراض كردم ، فكر كردم تا با دست بريده حمله كنم ، يا بر اين تاريكى كه بزرگترها را پيرو كودكان را سالمند و مؤ من در آن رنج مى كشد تا خدا را ملاقات كند صبر كنم ؟ سرانجام ديدم كه صبر بر اينها عاقلانه است ، صبر كردم ، در حالى كه در چشم خاشاك و در گلويم استخوان بود، مى ديدم كه ارث مرا (خلافت را) غارت مى كنند، تا اينكه فرمود: من در اين مدت طولانى و سخت ، بسيار صبر كردم . (145) پستى دنيا و مظلوميت اميرالمؤ منين عليه السلام هر چه زمان بيشتر مى گذشت و مردم از عمر پيامبر بيشتر فاصله مى گرفتند، مظلوميت اهل بيت عليهم السلام نيز بيشتر مى شد، خليفه دوم حضرت امير عليه السلام را با افرادى مثل عثمان و طلحه و زبير و عبدالرحمن و سعد وقاص در مساءله جانشينى خود همتا قرار داد، و اين همان مظلوميتى است كه حضرت امير عليه السلام در خطبه شقشقيه آن را تذكر مى دهد آنجا كه مى فرمايد: عمر بعد از خود خلافت را در شورى قرار داد كه مرا يكى از آنها پنداشت ، پناه بر خدا از اين شورى ، كى دوباره من نسبت به اولين آنها اينها (عمر و ابوبكر) شك بود كه الان با امثال اينها همتا شده ام ؟! آرى او نه تنها حضرت را همرديف عبدالرحمن و يا معاذ ابن جبل و يا ابوعبيده جراح را بر حضرت مقدم مى داشت ، چرا كه مى گفت : اگر يكى از اينها زنده مى بود من شورى را تشكيل نمى دادم ، و او را خليفه مى كردم . (146) مظلوميت اميرالمؤ منين در دوران عثمان و اين روند ادامه داشت ، تا در زمان عثمان سر سلسله حكومت بنى اميه ، سرعت يافت ، او بارها به حضرت امير جسارت نمود، در مطالب گذشته ديديم كه عثمان وقتى اعتراض حضرت امير را به تبعيد عمار شنيد به حضرت گفت : تو به تبعيد شدن سزاوارترى تا عمار، و گاهى در دفاع از مروان آن مرد خبيث ملعون ، به حضرت گفت : بخدا قسم تو نزد من از مروان برتر نيستى !! و ما قبلا فاجعه دردناك بى همتائى را از عثمان نسبت به حضرت امير نقل كرديم كه او چگونه با چوبدستى به زدن حضرت امير عليه السلام پرداخت ، آرى همين روند و همين افعال بود كه حكام بعدى را تشويق مى كرد تا با اولاد على آنچنان رفتار كنند، كه كردند. مظلوميت امام مجتبى عليه السلام در دوران معاويه تا اينكه نوبت به معاويه رسيد، با حكومت يافتن او، مظلوميت اهل البيت به اوج خود رسيد، او بى پروا و بى مهابا در زبان و عمل ، تلاش كرد تا نام اهل البيت را محو كند. كدام مظلوميت بالاتر از اينكه ، امام مجتبى و امام حسين عليهماالسلام در مجلس معاويه حاضر باشند و او در حضور جمعيت ، حضرت امير را ناسزا گويد و سب كند، اين مروان است همانكه پيامبر او و پدرش را لعنت كرد، اما از الطاف بنى اميه بر مدينه حاكم شد و هر جمعه حضرت على را لعن مى نمود، امام مجتبى بخاطر اينكه در وقت ناسزا حاضر نباشد، صبر مى نمود تا وقت اقامه شود آنگاه وارد مى شد، اما مروان كسى را مى فرستاد تا در خانه حضرت به ناهنجارى حضرتش و پدرش را ناسزا گويد، از جمله فحاشيهاى اين خبيث كه مرد بد دهنى نيز بود اين است كه به حضرت مجتبى گفت : مثل تو همانند استر است كه وقتى مى پرسند پدرت كيست ؟ گويد: پدرم اسب است (العياذ بالله ) حضرت به فرستاده مروان فرمود: به او بگو اين كارها باعث نمى شود كه من ترا ناسزا بگويم ، اما وعده من و تو خداوند باشد، اگر دروغ مى گوئى خداوند سخت ترين انتقام گيرنده است ، جد من بزرگوارتر از آن است كه مثل من مانند استر باشد. (147) و قبلا گذشت اوج مظلوميت امام مجتبى در وقتى كه زياد بن ابيه ، اين ناپاك در ضمن جواب نامه امام مجتبى چه جسارتها به حضرت كرد، و سرانجام اين مظلوميت به جائى رسيد كه ريحانه پيامبر و سيد جوانان اهل بهشت با تحريك معاويه و توسط همسر امام ، به شهادت رسيد، معاويه كه به همسر امام وعده كرده بود در مقابل مسموم كردن امام مجتبى يكصد هزار درهم به او بدهد و او را همسر يزيد كند و آن بدبخت نيز، سيد جوانان بهشت را در مقابل فاسق فاجرى مثل يزيد به شهادت رساند، بعد از امام مجتبى ، معاويه پولها را براى جعدة همسر امام فرستاد، ولى به او پيغام داد كه ما زندگى يزيد را دوست داريم و گرنه نسبت به وعده ازدواج نيز وفا مى كرديم . (148) ناسزاگوئى به اهل البيت بر فراز منبرها و در ادامه همين راستا بود كه معاويه سنت سب و ناسزا بر حضرت را برقرار كرد و مقرر كرد تا در تمام ممالك اسلامى بر روى تمام منابر و جمعه و جماعات حضرت على عليه السلام را لعن كنند و خود نيز به آن مى پرداخت ، حتى حاضر شدند كه احكام خدا را بخاطر پيشبرد اين هدف تغيير دهند، همچنانكه ديديم مروان ، خطبه نماز عيد را قبل از نماز مى خواند، تا مردم متفرق نشوند و به سب اهل البيت گوش دهند. اين سنت ننگين از زمان معاويه تا زمان عمر ابن عبدالعزيز ادامه داشت ، كار بجائى رسيد كه خالد ابن عبدالله قسر كه از طرف هشام بر عراق امير بود بر روى منبر مى گفت : خدايا على ابن ابى طالب ابن عبدالمطلب ابن هاشم ، داماد پيامبر را كه دختر او نزدش است و پدر حسن و حسين لعنت نما. و سپس با حالت استهزاء به مردم مى گفت : آيا با كنايه گفتم ؟! (149) عده اى از بنى اميه به معاويه گفتند، شما كه به آرزوى خود رسيده اى ، اى كاش از لعن اين مرد دست بر مى داشتى ؟ معاويه گفت : نه بخدا سوگند دست بر نمى دارم تا اينكه كودكان بر اين روش بزرگ و بزرگترها پير شوند و كسى نباشد كه فضيلتى از على نقل كند (150) كار بجائى رسيد كه امر چنان بر مردم متشبه شد كه مى گفتند: نماز بدون لعن ابى تراب (حضرت على ) درست نيست . دشمنى با اهل البيت ، افتخار و امتياز محسوب مى شد حجاج ابن يوسف در راهى مى رفت ، شخصى نزد او آمد و گفت : خانواده ام مرا عاق كرده اند و اسم مرا على گذارده اند نام مرا تغيير ده و مقدارى نيز به من كمك كن كه نيازمندم ، حجاج گفت : بخاطر زيبائى و لطافت واسطه اى كه آوردى نامت را چنين گذاردم ، و سپس او را منصبى داد و گفت : برو آن جا مشغول باش . (151) در تاريخ آمده است كه عبدالله ابن هانى به حجاج گفت : ما مناقبى داريم كه هيچكس از عرب ندارد، حجاج گفت : چيست ؟ گفت : اميرالمؤ منين عبدالملك (ابن مروان خليفه اموى ) هرگز نزد ما بدگوئى نشده است ، حجاج گفت : بخدا كه فضيلتى است ، آن مرد گفت : از قبيله ما در جنگ صفين هفتاد نفر با معاويه بود، اما با على فقط يك نفر بود، حجاج گفت : بخدا كه فضيلتى است ، آن مرد گفت : ما زنانى داريم كه نذر كردند اگر حسين ابن على كشته شود هر كدام ده شتر جوان قربانى كنند و كردند، حجاج گفت : بخدا كه فضيلتى است آن مرد گفت : هيچ كدام از ما نيست كه به او پيشنهاد لعن على را بكنند مگر اينكه انجام مى دهد و بعلاوه دو پسر او حسن و حسين و مادر آن دو فاطمه را نيز اضافه مى كند، حجاج گفت : بخدا كه فضيلتى است . (152) پاسخ مناسب امام مجتبى عليه السلام به معاويه روزى معاويه در كوفه خطبه خواند و در حالى كه امام حسن و امام حسين حضور داشتند، از حضرت على عليه السلام بدگوئى كرد و سپس به حضرت حسن جسارت كرد، امام حسين عليه السلام برخواست تا جواب او را بدهد، حضرت مجتبى دست برادر را گرفته نشاند و سپس خود برخواسته فرمود: اى كه از على مى گوئى منم حسن ، پدرم على است (اول مسلمان و اول مجاهد و داماد و برادر پيامبر)، توئى معاويه و پدرت صخر (سردسته كفار در جاهليت و پناهگاه منافقين در اسلام يعنى ابوسفيان ) مادر من فاطمه است و مادر تو هند (جگرخوار بدكاره ) جد من رسول خدا است و جد تو عتبه ابن ربيعة (مشركى كه در بدر كشته شد) مادربزرگ من خديجه است (اول بانوى مسلمان و فداكار اسلام ) و مادربزرگ تو قتيله است ، پس خدا لعنت كند هر كدام از ما را كه گمنامتر و بد خانواده تر و آن كه در گذشته و بعدا شرورتر و در كفر و نفاق مقدم تر است . ناگاه عده اى در مسجد صدا برآوردند، كه امين ، راوى اول حديث گويد: من هم مى گويم آمين ، راوى دوم فضل نيز گويد: من هم مى گويم آمين ، راوى سوم نيز گويد، آمين ، ابن ابى الحديد نيز گويد: من هم گويم آمين ، مرحوم امينى نيز گويد: من هم مى گويم آمين (153)، مؤ لف اين كتاب نيز گويد: من هم مى گويم آمين ، شما هم بگوئيد: آمين ، مظلوميت اهل البيت هنگام شهادت شما اوج اين مظلوميت ها را هنگام شهادت اهل البيت مشاهده كنيد، تنها باقيمانده پيامبر، حضرت فاطمه ، فقط چند ماهى زندگى نمود و با دلى پر اندوه در جوانى دل سپرد و با غربت و شبانه بخاك سپرده شد و قبر او نيز مخفى ماند. اميرالمؤ منين با آن همه فضائل و خصائص بى نظير، در حالى كه خليفه اسلام بود، مى بايست شبانه و در غربت و مخفيانه دفن شود، تا مبادا مورد جسارت دشمنان قرار گيرد و قبر مطهر او تا دهها سال مخفى بماند. و امام مجتبى نوه بزرگ پيامبر، مى بايست پس از سالها مظلوميت ، و تحمل مصائب از دوست و دشمن به دست دشمن شهيد گردد و سپس حتى حق دفن شدن در كنار جد خود پيامبر را نداشته باشد، و جسد مطهر او پس از رحلت نيز مورد هجوم دشمن قرار گيرد و تيرباران شود. و سرانجام سيدالشهداء و خاندان عترت ، به گونه اى دلخراش و اسف بار به شهادت و اسارت روند، پيكر پاك وى زير سم ستوران دشمن له شود و در ميان صحراى كربلا بر روى خاك رها شود. علت بى تفاوتى مردم نسبت به انحرافات دينى شما پس از مطالعه اينهمه فشارها و شكنجه ها و تبليغات سوء، و انحرافات دينى ، در خواهيد يافت ، كه چرا مردم با ديدن اينهمه ظلم و ستم ، هيچگونه تحركى از خود نشان نمى دادند، در ابتداى كار كه مسير خلافت را منحرف كردند، شايد بسيارى هرگز تصور نمى كردند كه سرانجام اين انحراف به كجا خواهد رسيد، و به همين جهت به مساءله امامت از جنبه دينى نظر نمى كردند. گرچه صديقه طاهره سلام الله عليها در خطبه خويش به مردم تذكر داد كه نتيجه انحراف در آينده بسيار وخيم و دردناك است . آنجا كه فرمود: به جان خودم سوگند كه نطفه فتنه منعقد شد، اندكى صبر كن ، بزودى نتيجه خواهد داد و از اين شتر خلافت خون خواهند دوشيد و ظرفهاى خود را از خون تازه پر خواهند نمود آنجاست كه طرفداران باطل زيان مى كنند و باطل پيشه گان به عاقبت پايه اى كه پيشينيان بنا نهاده اند مى رسند. (154) مخصوصا كه در دوران رحلت پيامبر اكرم ، خوف و واهمه ضربه خوردن و تفرقه مسلمين و تقويت كفار، بهترين سرپوش بود كه مخالفين از آن براى اهداف سياستهاى خود استفاده كردند، و شايد بهمين جهت بود كه حضرت امير عليه السلام بخاطر حفظ اسلام و دين پيامبر اين فرصت را از منافقين گرفت ، تا مبادا بر اثر بحران و كشمكش داخلى ، بر عليه اسلام شورش كنند، چرا كه بسيارى از قبائل عرب بعد از مسلط شدن اسلام و پيروزى مطلق آن ، اسلام را پذيرفته بودند ولى در دل رام نبودند و به دنبال فرصت مى گشتند، و رحلت پيامبر آنها را به طمع انداخته بود، و حضرت امير براى حفظ اسلام اقدامى تند نكرد، هر چند مخالفين در جسارتها افراط كردند، اما بينش عميق و بلند حضرت امير نسبت به حساسيت زمان ، مانع شد تا دست به اقدامى عجولانه بزند، لذا بر همه چيز صبر كرد. (155) در اين ميان با مرور زمان ، در زمان خليفه دوم انكار مسلمانها را به فتوحات خارج مشغول نمودند، پيروزيها و كشورگشائيهاى درخشان در زمان خليفه دوم ، از چند جهت در پيشبرد اهداف مخالفين مؤ ثر افتاد، از طرفى خليفه دوم وسيله انتشار و پيشرفت اسلام گرديد، و محبوب قلوب مردم شد، و طبعا مخالفين او در انزوا قرار مى گرفتند، و مهمتر از همه اينكه اوضاع مردم مدينه و مسلمانها از آن وضعيت بحرانى و سخت كه در زمان پيامبر داشتند، رو به فزونى و رفاه گذارد آنها نيز براى جلب حمايت مردم ، اموال را تقسيم مى كردند، خود خليفه نيز بسيار اظهار زهد و قناعت مى نمود، و شما نيك مى دانيد كه وقتى امت اسلام ، فردى را از نظر دينى ، قناعت مى نمود، و شما نيك مى دانيد كه وقتى امت اسلام ، فردى را از نظر دينى ، عامل پيشرفت اسلام در اقصى نقاط جهان بدانند به گونه اى كه امپراطورى عظيمى مثل ايران به تسخير اسلام در آيد، و از طرفى مسلمانان پيشرفت مادى و اقتصادى خود را نيز مديون او بدانند، هرگز حاضر نمى شوند كه از حمايت او دست بردارند، اين را نيز اضافه كنيد كه تجربه نشان داده است كه ( الناس على دين ملوكهم ) مردم بر دين فرمانروايان خود هستند. وضعيت اقتصادى مسلمانان در دوران پيامبر اكرم شما دوران پيامبر اكرم را با دوران خلفا مخصوصا عثمان مقايسه كنيد، در زمان پيامبر اكرم عده اى از مهاجرين ، بر اثر كمبود مسكن و امكانات با وضع رقت بارى در مسجد اقامت مى كردند كه به اصحاب صفه مشهور شدند. اينها چهارصد نفر بودند كه حضرت رسول ، صبح و شام نزد آنها مى آمد و مقدارى خرما به آنها مى داد روزى حضرت نزد ايشان آمد ديد، بعضى كفش خود را درست مى كنند، ديگرى مشغول وصله كردن لباس خويش است ، يكى از آنها برخاست و به حضرت عرض كرد: يا رسول الله اين خرمائى كه به ما مى دهى شكم ما را آتش زده ... حضرت فرمود: آگاه باش ، من اگر مى توانستم دنيا را طعام شما كنم مى كردم ، ولى هر كدام از شما كه بعد از من زنده بماند چنان به ناز و نعمت رسد كه صاحب انواع غذاها شود، صبح در يك لباس گران و شب در لباسى ديگر، خانه هاى خود را زينت مى كنيد همچنانكه كعبه زينت مى شود، يكى از اصحاب صفه (كه به هيجان آمده بود) گفت : من مشتاق آن زمانم ، چه وقت خواهد بود؟ حضرت فرمود: دوران فعلى شما بهتر از آن زمان است ، شما اگر شكمهايتان را از حلال پر كنيد، به پر كردن از حرام نزديك مى شويد. (156) الحديث درست در تعبير حكيمانه پيامبر دقت كنيد، ملتى كه به رفاه و نعمت روى آورد، ديگر دفاع از ارزشهاى الهى و اخلاقى و مسائل معنوى براى او كمرنگ مى شود، آلودگى روحى به مسائل رفاهى ، مرگ معنوى يك جامعه اى را فراهم مى كند، آن جامعه ديگر در مقابل انحرافات معنوى حساسيت نشان نمى دهد، بلكه برعكس در مقابل هر چه كه منافع مادى او را بخطر اندازد مى ايستد، انسان ناسپاستر از آن است كه بتواند در مقابل امكانات و نعمتها، ارزشهاى والاى معنوى را حفظ كند، مخصوصا وقتى كه منافع مادى با ارزشهاى معنوى در تضاد باشد. آرى مدينه پايتخت اسلام ، در زمان خلفا شاهد انواع و اقسام غنائم جنگى و نعمتهاى مادى بود، مالياتها و مال التجارة و غنائم بود كه از اطراف سرازير مى شد، و چهره جامعه اسلامى دگرگون مى شد. نمونه اى از وضعيت اقتصادى مردم در دوران خليفه دوم وقتى مدائن پايتخت ساسانيان در زمان خليفه دوم سقوط كرد، آنقدر از طلا و جواهرات و غنائم جنگى و لباس و زيورآلات سلطنتى ، به دست آمد كه قابل شمارش نبود، غنائم مذكور علاوه بر خزينه ساسانيان ، داراى امور عتيقه و هداياى ملوك سابق نيز بود، اشياء گرانقدرى مانند زره هرقل امير روم و خاقان شاه ترك و داهر شاه هند و زره بهرام چوبين و زره سياوخش و شمشيرهاى كسرى ، و هرمز و قباد و فيروز و هرقل و خاقان و داود و بهرام و همراه با مجسمه هاى جواهرنشان و تاج سلطنتى در ميان آنها بود. به گونه اى كه وقتى سعد ابن ابى وقاص غنائم جنگى را تخمين كرد و يك پنجم را به مدينه فرستاد و چهارپنجم را تقسيم نمود، سهم هر سرباز شصت هزار شد، اين ماسواى زمينها و خانه ها و امور غير منقول بود، و هنگامى كه فرش سلطنتى كسرى را كه شصت ذراع در شصت ذراع بود و در هنگام زمستان كه گل و گياه نبود، شاهزادگان بر روى آن غذا مى خوردند، زيرا در آن تصوير باغستانها و گلها به گونه ايى بسيار زيبا همراه با تصوير رودخانه ها قرار گرفته بود، و تمام فرش با طلا و ياقوت و جواهرات زينت شده بود به مدينه آوردند عمر بعد از تقسيم ساير غنائم ميان مردم ، اين فرش گرانبها را نيز تقسيم كرد، به گونه اى كه سهم حضرت امير عليه السلام كه از بهترين قسمت ها هم نبود، بيست هزار شد. (157) و در جنگ جلولاء و فتح حلوان در سال شانزدهم هجرى ، وقتى غنائم جنگى را تقسيم كردند، سهم هر سواره نه هزار درهم يا دينار و نه اسب شد، البته پياده نصف اين مقدار است ، گفته اند كه غنائم جنگى سى ميليون بوده است . (158) در جنگ موصل و تكريب به سواره سه هزار درهم و به پياده هزار درهم دادند و يك پنجم را هم به مدينه نزد عمر فرستادند. (159) خلاصه آنكه ، مضافا به انبوه غنائم جنگى كه نصيب مجاهدين مى شد، اهل مدينه از سهم خمس بهره وافر مى بردند. در زمان خليفه اول به عراق و شام لشكركشى شد، و در زمان خليفه دوم دمشق و بلاد ساحل دمشق فتح شد، و از سال چهاردهم به بعد حمله به ايران و تسخير تدريجى شهرهاى كشور وسيع ايران آغاز شد در سال پانزدهم حمص و بعلبك و حلب و انطاكيه و بيت المقدس فتح شد، در سال شانزدهم شهرهاى غربى و مدائن پايتخت ساسانيان فتح شد، و همينطور روند پيروزيها ادامه مى يافت تا اينكه در سال بيستم هجرى مصر فتح شد، يعنى وسعت مملكت اسلامى از حجاز به شرق و غرب عالم ، تا اروپا و آسيا و آفريقا گسترش يافت . تفاوت زمان حضرت امير با زمان خلفا نكته اى كه قابل توجه و دقت است ، اين است كه بسيار فرق است ميان زمان حضرت امير و زمان حكومت شيخين و عثمان ، در زمان ابوبكر و عمر، مردم از دوران سخت اقتصادى و گرسنگى و جنگ و وحشت كه در زمان پيامبر وجود داشت ، بطرف دوران شكوفا شدن اوضاع اقتصادى و رفاه و امنيت و غنائم جنگى و توسعه نظامى رسيدند، و طبيعى است وقتى مردم بعد از آن سختيها و گرسنگيها، با رفاه روبرو شوند، آن را عميقا در آغوش گيرند، اما در زمان حضرت امير عليه السلام ، اگر حضرت همان روش قبلى ها را ادامه مى داد، يعنى ولخرجيها و ريخت و پاشهاى سابق را ادامه مى داد، كار حكومت وى برقرار مى ماند، و هرگز افرادى مانند معاويه و طلحه و زبير و ديگران بخاطر عدالت وى از او روى گردان نمى شدند و جنگ داخلى به راه نمى انداختند. اما حضرت بر خلاف قبلى ها نه تنها آن ريخت و پاشها را نكرد، بلكه اعلام نمود، تمام ريخت و پاشهاى ناحق عثمان را به بيت المال بر مى گرداند، هر چه كه باشد و هر كجا كه باشد، هر چند در مهريه زنان پرداخت شده باشد، و شما خوب مى دانيد، وقتى يك خانواده و در سطح وسيعتر، يك جامعه را با ريخت و پاش عادت دادند، بر گرداندن آن خانواده و يا جامعه به اعتدال و ميانه روى ، چقدر جنجال آفرين و تحريك آميز است . و اين مشكل حضرت امير عليه السلام را جامعه امروز ما به خوبى درك مى كند، كه پس از آن همه ريخت و پاش حكومت ستمشاهى ، امروز به اعتدال كشاندن يك جامعه مصرفى و لجام گسيخته ، چقدر مشكل و جنجال آفرين است . حضرت امير عليه السلام نه تنها با خلفا مخالفت مى كرد و همين مى تواند دليل عمده اى براى اعراض مردم از او باشد بنحوى كه گذشت بلكه معتقد بود با اين دست و دل بازيها و اسراف كاريها و خرجهاى گزاف و بيهوده بايد مبارزه كرد و اين ريخت و پاشها برخلاف عدالت اسلامى است و اينجا بود كه مستقيما در مقابل ماديات و منافع بسيارى مخصوصا سران حكومت خلفا قرار گرفت و در آن دورانى كه قبايل و رؤ ساى آنها نقش عمده اى را براى ادامه يك حكومت تشكيل مى دادند و اگر رئيس يك قبيله با حاكمى موافقت مى كرد آن حاكم مطمئن بود كه از حمايت آن قبيله برخوردار است ، حضرت امير عليه السلام به مخالفت با اين ريخت و پاشها پرداخت و فرمان داد تا اموال غارت رفته توسط عثمان باز گردانده شده و ثمره اين عدالتخواهى را هم تحمل كرد و بر آن اصرار ورزيد گرچه بخاطر آن جنگ جمل برپا شد. على عليه السلام اموال غارت شده را به بيت المال برگرداند در نهج البلاغه است كه حضرت روز دوم بيعت خود در مدينه براى مردم سخنرانى كرده فرمود: آگاه باشيد هر زمينى كه عثمان به كسى واگذار كرده و هر مالى كه از مال خدا عطا كرده است به بيت المال بر مى گردد. همانا حق گذشته را هيچ چيز باطل نمى كند (گذشت زمان ، موجب نمى شود كه گذشته ها را نديده بگيرم خلاصه اين منطق كه بر گذشته ها صلوات درست نيست من حقوق از دست رفته را مى گيرم ) و اگر ببينم با آن ازدواج كرده اند و ميان شهرها پراكنده شده باشد آن را به جاى خود بر مى گردانم كه همانا در عدل گشايش است و هر كه حق برايش تنگ باشد ستم بر او تنگ تر است . (160) كلبى گويد: سپس حضرت دستور داد تا تمامى اموالى كه عثمان داده بود، هر كجا كه يافت شود يا صاحبان آن يافت شود به بيت المال برگردانده شود، لذا عمرو ابن عاص به معاويه نوشت كه هر چه مى خواهى بكن چون پسر ابى طالب تو را از هر چه داشتى پوست كند همچنانكه پوست عصا را بر مى گيرند و اين منطق حضرت امير عليه السلام بود، مردم بخاطر دنيا از اميرالمؤ منين اعراض كردند خاندان پيامبر در مقابل آن همه خرجهاى بيجا كه عثمان و معاويه داشتند و چه بسا حق السكوت بود، به شدت مخالفت مى كردند و همين امر باعث اعراض مردم از آنها شد، مردمى كه بدنبال دنيا و شيفته دنيا هستند، وقتى عدالت به دنياى آنها لطمه بزند از عدالت و عدالت گستر بيزارى مى جويند و به دنيا و دنيامدارها مى پيوندند، اميرالمؤ منين بخوبى اين را مى دانست و همين نكته را به مردم گوش زد كرد، وقتى مردم بعد از عثمان به طرف وى آمدند، حضرت فرمود: مرا رها كنيد و ديگرى را دريابيد كه در آينده ما با كارى مواجه مى شويم كه وجوه و رنگها دارد و دلها براى آن استقامت نكند و عقلها ثابت نماند (مردم تحمل نكنند) همانا آفتها چون ابرها از هر طرف فراگرفته اند و راه و دليل تغيير كرده ، بدانيد كه اگر من به شما جواب مثبت دهم شما را به آنچه خود مى دانم مى برم و به سخن گوينده و ملامت كننده گوش نمى دهم . (161) و در كافى است كه امام صادق عليه السلام فرمود: حضرت پس از خلافت بر منبر رفته حمد و ثناى الهى بجاى آورده فرمود: بخدا من از غنائم شما درهمى بر نمى دارم تا وقتى كه در مدينه شاخه اى از من سرپاست ، خودتان تصديق كنيد آيا من از خودم دريغ مى كنم و به شما عطا مى كنم ؟ (يعنى حساب كار خود را بكنيد) عقيل برادر بزرگ حضرت برخواسته عرض كرد: تو را به خدا آيا مرا با يك سياه پوست مدينه مساوى قرار مى دهى ؟ حضرت فرمود: بنشين آيا اينجا كسى جز تو نبود كه سخن گويد؟! تو بر آن سياه پوست برترى ندارى مگر به سابقه (درخشان در خدمت به اسلام ) يا داشتن تقوى (162) گفتگوى مالك اشتر با اميرالمؤ منين عليه السلام على ابن محمد ابن ابى يوسف مدائنى از فضيل ابن جعد نقل كرده است كه گفت : عمده ترين علت كناره گيرى عرب از اميرالمؤ منين مسئله مال بود زيرا او نه اشراف را بر ديگران ترجيح مى داد و نه عرب را بر عجم ، او با رؤ سا و سران قبايل زد و بند نمى كرد همچنانكه پادشاهان مى كنند و كسيرا (با دادن باج ) به طرف خود نمى كشاند ولى معاويه برخلاف اين بود، لذا مردم على عليه السلام را رها كرده به معاويه پيوستند، حضرت امير از بى وفائى مردم و رفتن آنها به طرف معاويه به مالك اشتر شكوه نمود مالك اشتر گفت : يا اميرالمؤ منين ما با اهل بصره به كمك اهل كوفه جنگيديم و با اهل شام بكمك اهل بصره و كوفه جنگيديم و آراء متحد بود، و الان اختلاف و دو دستگى حاصل شده ، و تصميمها ضعيف و نفرات كم گرديده ، شما هم كه با عدالت با مردم رفتار مى كنى و به حق عمل مى كنى و ميان بالا و پائين در افراد فرق نمى گذارى لذا عده اى از اطرافيان تو كه از حق ناراحت بودند چون چشم ديدن آن را نداشته و از عدالت غمگين بودند، چون در آن قرار گرفتند و كارهاى معاويه را با ثروتمندان و اشراف ديدند (كه چه دست و دلبازيهاى نشان مى دهد) جان مردم به طرف دنيا شوق گرفت ، و چه كم است كسى كه ياز دنيا نباشد و اكثر اينان از حق كراهت داشته و خريدار باطل هستند و دنيا را بر مى گزيند، اگر شما هم يا اميرالمؤ منين بذل و بخشش كنى گردنهاى مردان به طرف تو مايل شده و از مودت آنها بهره مند مى شويد، خدا كارگشاى تو باد يا اميرالمؤ منين و دشمنانت را خوار كند و جمعيتشان را متفرق و مكر و حيله آنها را سست و كارهايشان را متلاشى كند. حضرت امير عليه السلام فرمود: اما آنچه از اعمال و روش عدالت ما گفتى ، خداوند مى فرمايد: هر كه كار نيك كند براى خود كرده است و هر كه بد كند بر ضرر خويش كرده است و خداوند به بندگان ستم روا ندارد - و من از اينكه در كارم كوتاهى كرده باشم بيمناكترم ، اما آنچه ذكر كردى كه حق بر آنها سنگين است و لذا از ما جدا شده اند، خداوند مى داند كه بخاطر ستم نبود كه از ما جدا شدند و اكنون كه به ما پشت كرده اند به عدالت پناه نبرده اند، (ايشان جز دنياى زودگذر فانى را نمى طلبند) و روز قيامت مسئول خواهند بود، آيا دنيا را اراده كرده اند؟! يا براى خدا عمل مى كنند!، و اما اينكه سخن از بذل و بخشش و جلب حمايت كردى ، همانا ما را نرسد كه هيچكس را از اين بهره بيش از حقش بدهيم و حال آنكه خداوند سبحان مى فرمايد: و سخنش هم حق است : چه بسيار گروه اندك كه به اذن خدا بر گروه بسيار پيروز شد و خداوند با صابرين است (يعنى من بر كمى جمعيت راضى و اميدوارم و دست از اصول خود بر نمى دارم ) خداوند پيامبرش محمد صلى الله عليه و آله را تنها فرستاد و بعد از اين كمى ، آنها را زياد گرداند و گروه او را بعد از خوارى عزيز گرداند، اگر خداوند اراده كند كه ما را والى كند سختيها را آسان خواهد كرد و غمها را برطرف مى كند، من هم از راءى ، آن مقدار كه رضايت خداوند عزوجل در آن است مى پذيرم و تو از امين ترين افراد نزد من و از مخلصترين آنها و مورد اعتمادترين آنها پيش من مى باشى ان شاء الله . (163) عقيل برادر حضرت امير نيز بخاطر دنيا از حضرت اعراض كرد حضرت على عليه السلام رسوم گذشته كه عرب را بر عجم تفضيل مى داد و از زمان خليفه دوم شكل گرفته بود زير پا گذاشت و همچنين برترى رئيس و زيردست ، آقا و بنده را ناديده گرفت و با قاطعيت ايستاد، طلحة و زبير را با آن شهرت و ثروت و مقام با بنده آنها يكسان عطا مى داد، حتى برادر خود عقيل را نيز مراعات نكرد و به او نيز بمقدار حقش داد نه بيشتر، بطوريكه او هم به طرف معاويه رفت گرچه دل به معاويه نداد اما از دنياى او بهره گرفت - روزى عقيل به نزد حضرت آمد حضرت به امام مجتبى فرمود: عمويت را بپوشان (لباس بده ) لباس و ردائى از لباس ورداء حضرت به او پوشاند. چون هنگام شام شد، عقيل ديد كه نان و نمك آورده اند، گفت : جز اينكه كه مى بينم چيزى نيست ؟! حضرت فرمود: آيا اين از نعمتهاى خدا نيست و براى اوست حمد و سپاس بسيار، عقيل گفت : عطائى به من ده تا بدهكارى خود را اداء كنم و زود مرا روانه كن تا بروم ، حضرت فرمود: بدهكارى تو چقدر است ؟ گفت يكصد هزار درهم حضرت فرمود: نه بخدا اين مقدار نزد من نيست و ندارم ولى صبر كن وقتى سهميه من از بيت المال آمد با تو تقسيم مى كنم و اگر نه اين است كه بايد براى خانواده چيزى باشد همه را به تو مى دادم ، عقيل گفت : بيت المال در دست توست ولى مرا به سهميه خودت اميد مى دهى ؟ اصلا سهميه تو چقدر است ، اگر همه اش را هم به من بدهى چقدر مى شود؟ حضرت فرمود: سهم من در بيت المال مثل يكى از مردهاى مسلمان است ، گفتگو چون بالاى دارالاماره بود و بر صندوقهاى اهل بازار مشرف بود، حضرت فرمود: اگر سخن مرا قبول ندارى برو پائين قفل يكى از اين صندوقها را بشكن و موجودى آن را بردار! عقيل گفت : در اين صندوقها چيست ؟ حضرت فرمود: اموال كاسبها. عقيل گفت : آيا مرا دستور مى دهى كه صندوق گروهى را كه بر خدا توكل كرده اند و اموال خود را در آن نهاده اند بشكنم ؟ حضرت فرمود: آيا تو هم مرا دستور مى دهى كه بيت المال مسلمانها را باز كنم و اموال آنها را بتو دهم و حال آنكه بخدا توكل كرده اند و بر آن قفل زده اند، اگر مى خواهى شمشيرت را بردار، منهم شمشيرم را بردارم و با هم به (ناحيه ) حيرة رويم كه در آنجا كاسبهاى پولدار هستند، بر سر يكى از آنها بريزيم و مالش را بگيريم ؟! عقيل گفت : آيا دزدى كنم ؟ حضرت فرمود: از يك نفر به دزدى كنى بهتر است از اينكه از تمام مسلمانان بدزدى ! عقيل گفت : اجازه مى دهى پيش معاويه روم ؟ حضرت فرمود: آرى ، گفت پس مرا كمك كن در اين سفر. حضرت فرمود: اى حسن به عمويت چهارصد درهم بده ، عقيل خارج شد در حالى كه مى سرود: بزودى آنكه تو را از من بى نياز كرد مرا نيز بى نياز مى كند و به زودى خداوند بدهكارى مرا ادا مى كند. (164) سخن در عدالت على عليه السلام بيش از اين مجال مى خواهد - منظور همين است كه اين نحو عدالت در ديدگاه مردم ، مخالف روشى است كه مردم با آن بار آمده بودند و بخاطر همين حب دنيا از حضرت كناره گرفتند. گنجينه ها و ثروتهاى بادآورده در زمان خلفا نگاهى گذرا به زندگانى بعضى از مسلمانان آن زمان نشان دهنده پيشرفت عظيم مادى در آن زمان است . زبير ابن عوام همان صحابى معروف كه به كمك طلحة و عايشه جنگ جمل را با على عليه السلام براه انداخت داراى يازده خانه در مدينه و دو خانه در بصره و يكى در كوفه و يكى در مصر بود، او چهار عدد زن داشت كه وقتى ارث او را تقسيم مى كردند بعد از كم كردن ثلث او به هر زنى يك ميليون و دويست هزار (درهم يا دينار) رسيد در صحيح بخارى است كه بنابراين دارائى او پنجاه ميليون و دويست هزار خواهد بود ولى ديگران گفته اند بخارى در محاسبه اشتباه كرده و مجموع دارائى او پنجاه و نه ميليون و هشتصد هزار مى شود، (165) و اين عدد امروز عدد سنگينى است تا چه رسد به آن زمان و كسى كه اوضاع اقتصادى آن زمان را بررسى كند به عظمت اين اموال پى مى برد. از مسعودى در مروج الذهب نقل شده كه زبير هزار اسب در اصطبل گفته است كه زبير در مصر زمينهائى داشت و همچنين در اسكندريه و كوفه و در بصره نيز خانه هائى داشت . (166) اما طلحة ابن عبيدالله ، ياور زبير در جنگ جمل ، در احوالات وى نوشته اند كه هر روزى هزار دينار درآمد او از غلات عراق بوده است ، و بيش از اين هم گفته اند، اين درآمد او از عراق است اما درآمد او از ناحيه سراة در حجاز بيش از اين برآورد شده است ، طلحه در مدينه خانه اى با گچ و آجر و ساج بنا كرد (كه خانه اعيان بشمار مى رفت ) ابن جوزى گفته است : كه طلحه سيصد (بار) شتر از طلا داشت ، عمرو ابن عاص گفته است : ارث بجا مانده از طلحه صد بهار است كه در هر بهارى سه قنطار از طلا بود و همو گفته كه شنيدم كه بهار به پوست گاو مى گويند و ابن عبدربه اين خبر را سيصد بهار از طلا و نقره ذكر كرده است بعضى ، سيصد پوست گاو پر از طلا و نقره ، اما عبدالرحمن ابن عوف در احوالات او گفته اند كه ده هزار گوسفند و يكصد اسب داشت همراه با هزار شتر، او كه داراى چهار زن بود، و يكى از زنهاى خود را در هنگام مريضى (آخر عمر) طلاق داده بود، صالح ابن ابراهيم ابن عبدالرحمن گويد: با اين زن مصالحه كرديم به هشتاد و سه هزار. و در تاريخ يعقوبى است كه به يكصد هزار دينار با او مصالحه كرده اند و با در نظر گرفتن اين كه اين مقدار يك سى و دوم 132 اموال او مى باشد زيرا مجموعه زنها 18 سهم مى بردند و چون چهار زن بوده اند به هر كدام 132 مى رسد، با اين حساب اموال عبدالرحمن حداقل بايد حدود سى و دو ميليون دينار بوده باشد، و اين رقم مخصوصا در آن زمان چنان سرسام آور است كه در احوالات عبدالرحمن ابن عوف نوشته اند، شمشهاى طلاى او را با تبر تقسيم مى كردند بطورى كه دست كارگرها متورم شد، و يا بعلى ابن اميه كه به جز طلبهاى او و زمين و دارائى هاى متفرقه كه يكصد هزار دينار ارزش داشت مقدار پانصد هزار دينار از او بجاى ماند، و يا زيد ابن ثابت كه راجع به وى گفته اند: طلا و نقره او را بعد از وى با تبر قسمت مى كرده اند، و معلوم است كه اشرافيت وقتى در ميان مسلمانها چنين نفوذ كند در ميان خلفا چه خواهد كرد و اين سبك زندگى در زمان عثمان اوج گرفت و خود او چنان در اين وادى اسراف كرد كه حضرت امير عليه السلام در خطبه شقشقيه در نهج البلاغه مى فرمايد او و بنى اميه چنان بيت المال را حيف و ميل كرده مى خوردند همچنانكه شتر، علف بهارى را (با اشتها و حرص ) مى خورد و همين شكم خوارگى او موجب كشته شدن وى گرديد. و در همين راستاست كه آن زندگى و ثروت عظيم را براى عثمان ضبط كرده اند، لباسهاى پادشاهى مى پوشيد و دندانهاى خود را به طلا زينت مى كرد، خانه اشرافى بنا كرد و داراى هزار برده بود تنها در ربذه هزار شتر داشت و اموال عظيم ديگر كه تاريخ ثبت كرده است . نمودار حكام مسلمين تا زمان امام حسين عليه السلام اينك شما تجسم كنيد جامعه اسلامى آن روز را و ببينيد كه حاكمان و فرمانروايان مسلمين در استانها و شهرهاى اسلامى چه كسانى بوده اند. و با توجه به اينكه توده مردم دين خود را از فرمانروايان مى گيرند، وضع دينى مردم را دريابيد. جامعه اى كه خليفه آن همانند عثمان است ، با آنهمه حيف و ميل بسيار در اموال مسلمين ، و مسلط كردن افراد ناپاك بر مردم و به ذلت و خوارى كشاندن بزرگانى چون ابوذر و عمار و ابن مسعود، جامعه اى كه مروان ، همان دشمن سرسخت اهل بيت كه بر زبان پيامبر لعنت شده است ، حاكم مدينه و مشاور خليفه مى شود، جامعه اى كه بنى اميه با تمام رذائل اخلاقى و لعنتى كه از پيامبر دارند، رئيس مى شوند، جامعه اى كه عبدالله ابن سعد ابن ابى سرح مرتد، در آن فرماندار مصر مى شود، با آنكه پيامبر خون او را حلال و هدر نموده بود و يا ناپاكى مثل عمرو ابن عاص به حكومت مصر مى رسد. جامعه اى كه امثال وليد ابن عقبة ، آن فاسق شرابخوار زناكار، استاندار كوفه مى شود و در مسجد كوفه با حالت مستى در محراب آن شراب قى مى كند و نماز صبح را چهار ركعت مى خواند. جامعه اى كه معاويه در آن امير يا خليفه مى شود، و به شرابخوارگى مى پردازد، و نابودى دين و انتقام از پيامبر را سرلوحه برنامه خود قرار مى دهد. جامعه اى كه جنايتكارانى مثل سمرة ابن جندب و زياد ابن ابيه و بسر ابن ارطاة حاكمان آن مى شوند، و از كشتن خون بى گناهان و كودكان خردسال و مظلومان واهمه اى ندارند. جامعه اى كه امثال عمرو ابن سعيد بر مثل مدينه حاكم شود و وقتى صداى شيون زنهاى بنى هاشم را در رثاى حسين ابن على مى شنود به قبر پيامبر اشاره كند و بگويد: اى محمد اينك يك روز، در مقابل روز بدر. (167) يعنى در جنگ بدر تو اجداد ما را كشتى و اسير كردى و امروز ما فرزندان تو را كشته و اسير كرديم . و بالاخره جامعه اى كه امثال يزيد آن شرابخوار، قمارباز، بى نماز و بى حياء و ميمون باز زناكار، بعنوان خليفه مطرح شود و ناپاكانى مثل عبيدالله ابن زياد در آن استاندار و حاكم مى گردند. همان يزيدى كه در سال اول خلافت پسر پيامبر را كشت و در سال دوم جنايت هولناك حره را ايجاد كرد كه روى تاريخ را سياه كرده است و در سال سوم خانه كعبه را به منجنيق و آتش كشيد، جامعه اى كه در سرتاسر آن بر بالاى هر منبر جمعه و جماعات ، اول مسلمان عالم اسلام و برادر پيامبر و سردار بى همتاى نبردهاى افتخارآفرين دين ، با آنهمه سوابق و فضائل درخشان بى ترديد، مورد سب و ناسزا قرار مى گيرد و طرفداران او از هر طرف تحت شديدترين فشارها و شكنجه ها قرار مى گيرند. آيا با اينهمه فساد و تباهى ، براى آزاده و شرافتمندى چون حسين ابن على ، كه تمام وجود او غيرت و آزادگى و دفاع از اسلام و دين جد خود مى باشد، راهى جز قيام و اقدام خونين براى نجات دين و امت جدش باقى مى ماند، بگذار فرومايه گان و بزدلان و پست فطرتان در منجلاب تباهى و ذلت ، دست و پا بزنند و در لجنزار سرشت دون خود به قذارات اكتفا كنند، و چه بسا بر پسر فاطمه نيز خرده بگيرند. امام حسين ، فرزند فاطمه است ، از سينه شهامت و فضيلت شيرخورده ، حسين در دامن عصمت زهرا درس تقوى و مردانگى آموخته و در مدرسه علوى ، از حيدر كرار رمز شجاعت و فداكارى آموخته است . امام حسين تنها مدافع بزرگ اسلام در عصر منحط اموى پس از آنكه دورنمائى از وضعيت اسلام و مسلمانان را در زمان امام حسين عليه السلام ديديم ، و فهميديم كه احكام اسلامى بطور كلى دگرگون و بازيچه دست امثال معاويه شده است ، و ديديم بزرگان دين چگونه تحقير مى شوند ولى افراد پست و خونريز محترم و قدرتمند گرديده اند. و ديديم كه اهل بيت پيامبر و شيعيان آنها تا چه حد تحت فشار و ظلم قرار گرفته بودند، و از طرف ديگر راه حق و باطل بر مردم متشبه شده بود، و در اثر تبليغات شديد و مغرضانه ، چگونه حقائق را وارونه جلوه داده بودند آيا با وجود اين همه انحراف كه اسلام را به مرز نابودى كامل سوق مى داد، امام حسين كه حافظ و نگهبان دين از طرف خداوند است ، مى تواند آرام بگيرد. وقتى آرمان دين در معرض خطر است ، وقتى اهداف نبوت كه نشان دادن راه حق و باطل است ، دچار تزلزل شد. و مردم راه حق را از باطل تشخيص نمى دهند، و واقعا خيال مى كنند كه معاويه و روش او بر حق و اهل بيت بر باطل هستند، اينجاست كه همان آرمان كه باعث شد، حضرت على عليه السلام از اعتراض خونين در مقابل خلفاء اجتناب كند، كه همان حفظ اسلام و جلوگيرى از ارتداد و تضعيف اسلام بود، همين آرمان در زمان امام حسين باعث شد كه حضرتش قيام كند، چرا كه حفظ اسلام در زمان حضرت على به سكوت و آرامش بود و در زمان امام حسين به قيام و نهضت . امام چهارم عليه السلام مى فرمود: هيچ روزى مثل روز حسين عليه السلام نيست ، سى هزار نفر در مقابل او جمع شدند كه مى پنداشتند از اين امت هستند، همگى بخاطر خدا تصميم به ريختن خون او گرفته بودند، و هر چه سيدالشهداء آنها را به خدا تذكر مى داد، دست بردار نبودند تا با ظلم و ستم او را كشتند. (168) صلح با معاويه و جنگ با يزيد اما تا معاويه زنده بود يعنى حدود ده سال از امامت امام حسين عليه السلام ، حضرتش اقدام به نهضت نفرمود، و همانند برادر گرامش امام مجتبى كه حدود ده سال با معاويه بود، مراعات صلحنامه را مى نمود، اما همينكه معاويه مرد و يزيد بر سر كار آمد، حضرت قيام نمود، و از همين جا مى توان به علت قيام امام حسين و سكوت امام مجتبى عليه السلام پى برد، مى بينيم كه امام حسن و امام حسين هر دو حدود ده سال با معاويه بدون قيام بسر بردند، پس تفاوت عملكرد اين دو امام همام را در تفاوت معاويه و يزيد بايد جستجو كرد نه در امام حسن و امام حسين ، كه هر دو امام معصوم و پيشواى الهى هستند. خصوصيات معاويه كه مانع نهضت بود علت اينكه تا معاويه زنده بود از جانب حسنين قيامى صورت نگرفت را مى توان در امور زير جستجو كرد. 1 - معاويه در اثر سابقه طولانى چهل ساله در حكومت ، پايه هاى حكومت خود را بشدت محكم كرده بود و طرفداران جدى داشت . 2 - معاويه حدود بيست سال از جانب عمر و عثمان ، امارت داشته است ، كه اين خود امتياز بزرگى براى او بحساب مى آمد. 3 - معاويه داراى سياست عوام فريبى خوبى بود، و هرگز باطن خود را در مقابل عموم مردم علنى نمى كرد و در ملاءعام به فسق و فجور نمى پرداخت ، 4 - معاويه با پدر امام حسن و امام حسين جنگيده بود و اين تاءثير بسزائى در نزد عوام براى برترى نظامى او به حساب مى آمد و موجب تضعيف روحيه مردم مى شد. 5 - معاويه در نزد مردم ، خونخواه عثمان بود، او صحابه پيامبر بود، با عمرى زياد، و به علاوه عناوينى همانند دائى مؤ منين و نويسنده وحى را كه هر كدام براى عوام فريبى كافى است ، يدك مى كشيد. 6 - معاويه با امام حسن صلح كرده بود، و در شاءن خاندان عصمت نبود، و مردم نيز انتظار نداشتند كه اين خاندان به عهد خود پشت كنند، هر چند معاويه چنين كارى را بكند. 7 - و بالاخره تا معاويه زنده بود، در اثر تبليغات شديد و مشتبه شدن حقائق ، انحرافات و فجايع دستگاه بنى اميه خود را نشان نداده بود و اين زخم كاملا نرسيده و هنگام جراحى آن نشده بود، اما يزيد مرد رسوائى بود اما وقتى معاويه از دنيا رفت و يزيد بر سر كار آمد، مساءله كاملا فرق كرد، 1 - يزيد مردى بود رسوا كه فسق و فجور او علنى و براى همه ظاهر شده بود، در نتيجه اعتماد مردم به او كاهش يافته . 2 - حكومت يزيد، كه علنى اظهار فسق و كفر مى كرد، اهانتى جدى و ذلتى ننگين براى اسلام و مسلمين بود. 3 - يزيد جوانى خام و بى تجربه و تازه كار بود، كه هرگز از امتيازات عوام فريبانه پدرش معاويه برخوردار نبود، 4 - خلافت يزيد، بخاطر اينكه مخالف صلحنامه پدرش با امام مجتبى در عدم تعيين ولى عهد بود، غير قانونى بحساب مى آمد، گذشته از آنكه با تهديد و اكراه نيز همراه بود. سيدالشهداء شخصيت شناخته شده عالم اسلام درست در مقابل رذالت و پستى و خوارى يزيد، امام حسين عليه السلام قرار داشت ، شخصيتى كه از نظر صفات اخلاقى و علم و تقوى معروف بود، ايشان تنها باقيمانده عترت پيامبر است كه اصحاب پيامبر آن همه الطاف و عنايات پيامبر را نسبت به ايشان ديده و شنيده بودند، در نتيجه هرگز در عظمت و برترى امام حسين در مقابل فاسق و فاجرى مثل يزيد، ترديد نبود. اگر امام حسين عليه السلام فرضا در مقابل معاويه قيام مى نمود و به شهادت مى رسيد، هرگز آن تاءثير و افشاگرى كه اكنون دارد، نمى داشت ، زيرا واقعيت معاويه ، براى مردم افشا نشده بود، همچنانكه ديديم در مقابل حضرت على و امام مجتبى قيام كرد و حتى امام مجتبى را مسموم نمود، اما باطن او رسوا نشد، و همچنان اكثريت اهل سنت او را خليفه مى دانند، برخلاف يزيد، كه شخصيت رسوائى بود كه با اعمال ننگين خود و شهادت امام حسين باعث رسوائى خود و خاندان خود و جريان مخالف اهل بيت عليهم السلام شد. و مهمتر از همه اينكه امام حسين آخرين بازمانده پيامبر بود كه هم از نظر سن و هم از نظر حسب و نسب با يزيد حتى در نظر عموم مردم قابل مقايسه نبود، امام حسين نوه پيامبر اسلام است ، خديجه كبرى مادربزرگ او، حضرت فاطمه مادر او و على مرتضى پدر او و امام مجتبى برادر اوست . اما يزيد كيست ؟ آيا حلال زاده است ؟ آيا مادرش مسلمان است ؟ معاويه پدر يزيد چطور؟ جد يزيد ابوسفيان چطور؟ مادربزرگش هند جگرخوار چگونه است ؟ هيچ موقعيتى همانند شرائط سيدالشهداء نبود و بخاطر همين نكات است كه مى گوئيم ، پس از مرگ معاويه زمينه مناسب و موقعيتى حساس پيش آمده بود كه نه قبلا وجود داشت و نه بعد از امام حسين به وجود آمد، براى نشان دادن فساد دستگاه حاكمه و افشاى آن همه تبليغات سوء و مسخ تاريخ و رسوا كردن جريان مخالفى كه بعد از پيامبر، دين اسلام را به انحراف كشاند، شرائطى مناسبتر از شرائط امام حسين نبود، چرا كه افشاى اين همه ظلم و فساد و انحراف ، احتياج به دشمنى دارد سفاك و خونريز و رسوا و بى صفت ، كه از هيچ عمل ننگينى دريغ نكند، تا هر چه بيشتر ظلم كند و بى رحمى كند و موجب هيجان و تحريك عواطف و رسوائى مسير خود شود. و از طرفى در مقابل او شخصيتى باشد كه در عظمت او كوچكترين ابهامى يا نكته باريكى نباشد، و سپس اين شخصيت بى همتا، يعنى امام حسين ، كه تنها بازمانده خاندان پيامبر است كه عصر پيامبر را درك كرده و بارها پيامبر او را بوسيده و بر دوش خود حمل كرده و مكرر او را مورد ملاطفت قرار داده است ، با وضعى بسى مظلومانه و دردناك و سخت در شرائطى كه همه زمينه هاى تحريك عواطف فراهم بود، به شهادت برسد، اين است كه مى تواند رسواگر خط مخالف و سرانجام انحراف از اهل بيت پيامبر باشد، اين است كه هر انسان كوردلى را كه مختصرى وجدان و انصاف داشته باشد، تحت تاءثير قرار مى دهد، كيست كه همانند امام حسين را با چنان وضعى مورد ظلم و شكنجه يزيد ببيند و بر خاندان يزيد و جريان مخالف اسلام بدبين نگردد. عبدالله ابن فضل از امام صادق عليه السلام پرسيد: اى پسر پيامبر، چرا روز عاشورا روز مصيبت و گريه و غصه قرار داده شد، نه روزى كه پيامبر يا فاطمه و يا اميرالمؤ منين و يا امام حسن از دنيا رفتند؟ حضرت فرمود: روز قتل حسين عليه السلام در ميان ايام از هر روزى مصيبتش بيشتر است ، زيرا اصحاب كساء كه گراميترين مخلوقات در نزد خداوند بودند، وقتى پيامبر رحلت نمود ديگران براى مردم موجب تسلى و آرامش خاطر بودند، و همچنين بعد از رحلت فاطمه و حضرت اميرالمؤ منين عليهماالسلام ، وقتى كه امام حسن رحلت نمود وجود سيدالشهداء موجب تسلى و آرامش خاطر بود، ولى هنگامى كه حسين صلى الله عليه و آله كشته شد ديگر كسى نبود كه موجب تسلى و آرامش خاطر گردد، و رحلت حضرت مانند رحلت همگى آنها بود، همچنانكه زندگى حضرت مثل زندگى آن ها بود، از اين جهت روز حسين از تمام روزها مصيبت بارتر است ، راوى پرسيد: پس امام سجاد چه ؟ حضرت فرمود: آرى ، امام چهارم سرور عبادت كنندگان و امام و حجت بر خلايق بود ولى پيامبر را ملاقات نكرده و از حضرت نشنيده بود و دانش او از راه ارث بود، ولى اميرالمؤ منين و فاطمه و حسن و حسين را مردم مكرر در ايام پى درپى با پيامبر مشاهده كرده بودند و چون به يكى از اينها نگاه مى كردند، بياد احوالات او با پيامبر و سخن حضرت راجع به او مى افتادند، به همين جهت بود كه وقتى جز حسين عليه السلام كسى براى مردم نماند، رحلت حسين مانند رحلت همه آنها بود، به اين جهت است كه روز حسين در مصيبت از هر روز بالاتر است . (169) درست به همين جهت است كه مى گوئيم ، اگر هر شخصى غير از امام حسين ، مثل ابن حنيفه ، يا ابن عباس ، و يا ديگران دست به قيام مى زدند، هرگز نمى توانست اين نتيجه مهم و روشنگرى را داشته باشد. آرى بايد بزرگترين شخصيت اسلام در مقابل كثيف ترين عنصر ناپاك ، با بدترين وضع و هولناك ترين كيفيت به شهادت رسد، تا ضربه اى باشد كه در پس آن همه پرده هاى ضخيم تبليغات كه بر حق افتاده بود، بتواند خفتگان غفلت را بيدار كند. سيدالشهداء دلها را بيدار كرد و به هيجان آورد اهميت عواطف براى تحريك و تشويق مردم نسبت به انجام كارى با ممانعت از كارى ، و با نشان دادن ، خوبى يا زشتى شخصى يا كارى ، از دو راه استفاده مى شود. راه اول اينكه با عقل او صحبت كنى ، با استدلال و بيان خوبى و بديها، شخص را تشويق و يا بر حذر بدارى ، راه دوم اينكه با عواطف و روحيات او صحبت كنى ، او را تحريك كنى ، عاطفه او را به هيجان آورى ، از راه احساساتش وارد شوى ، شور و شوق و عشق در او بيافرينى . راه اول براى كسانى كه با مسائل عقلى سر و كار دارند و روحيات آنها را مغلوب عقلشان مى باشد مؤ ثر است ، و چون اين عده كه همان اهل تفكر و تعقل هستند نسبت به توده مردم در اقليت هستند وانگهى اهل تفكر نيز بسيارى از اوقات اسير احساسات و عواطف خود هستند، لذا كاربرد همه جانبه ندارد. برخلاف راه دوم كه راه دل است و در نزد توده مردم بخاطر احساسات قوى و غلبه آن حتى بر مسائل عقلى ، كاربرد بسيار و مؤ ثرى دارد، لذا مى بينيم ، هر گروهى كه بتواند بيشتر احساسات مردم و عواطف آنها را جذب كند، بيشتر موفق خواهد بود، و بهمين جهت است كه دزدان و دشمنان يك جامعه ، بيشتر با تبليغات خود، از مسائل روحى و عاطفى براى اهداف شوم خود استفاده مى كنند، مردم را به طمع مى اندازند، يا مى ترسانند، يا شهوتشان و يا حس سودجوئى و مانند اينها را تحريك مى كنند، عليهذا اگر مسلك و مرامى بخواهد در وجود مردم تاءثير كند و مردم را هدايت كند، بايد از هر دو راه اقدام كند، هم عقل مردم را سيراب كند، هم عواطف مردم را كه بيشتر در مردم تاءثير دارد، مجذوب كند. فرياد عقل بى تاءثير بود، شور حسينى بايد آيات قرآن و احاديث پيامبر و سخنان گهربار اهل بيت علهيم السلام ، همه عقل مردم را سيراب مى كند، اما اينهمه در دوران امام حسين عليه السلام بخاطر تبليغات سوء و تهديدات بسيار دستگاه اموى و القاء شبهات گوناگون و جعل احاديث دروغين و متناقض كمرنگ شده بود. به ناچار اسلام براى بقاء خود و نجات از آنهمه دسيسه ها و خطرات ، احتياج به تحريك عاطفى داشت تا مردم گرفتار آن دسيسه ها را، بيدار كند، آنچه گفتنى و آنچه از استدلال كه لازم بود، گفته شده بود، ديگر از نظر گفته و استدلال كمبودى نبود، ولى در عين حال ، همه استدلالات را بر مردم مشتبه كرده بودند. تاءثير عواطف و احساسات لذا راه ديگر و وسيله ديگرى براى بيدارى و تكان دادن مردم لازم بود و آن تحريك عواطف است ، آيا ديده ايد كه سخنان يك مسلمان فهميده قبل از شهادت ، يا بعد از شهادت چرا در تاءثير فرق دارد، چرا وصيت نامه شهداء، تاءثير بيشترى از سخنان ديگران بلكه از سخنان خود همين شهيد قبل از شهادت دارد؟ علتش در آن است كه سخنان او تا قبل از شهادت ، عقل را سيراب مى كند، اما بعد از شهادتش وقتى با خون شهيد، امضاء شد، عواطف را تحريك مى كند، اين اثر خون است كه روحيه مردم را تحت تاءثير قرار مى دهد. و اين اقدام بزرگ و بى نظير را سيدالشهداء عليه السلام انجام داد، او از راهى ، در ماوراى فكر و استدلال كه در اثر شبهات كمرنگ شده بود، از راه دل و جان مردم را بيدار كرد، و به همين جهت است كه فرمود: كشتى نجات سيدالشهداء از ساير ائمه عليهم السلام سريعتر مردم را به ساحل نجات مى رساند چرا كه بر روى خون حركت مى كند! و از اينجا به سستى اين شبهه و سؤ ال پى مى بريم كه مى گويند: امام حسين كه مى دانست كشته مى شود، چرا اقدام نمود؟ اين گوينده غافل است كه پيروزى امام حسين در شهادت دردناك و مصيبت عظماى اوست ، امام حسين عليه السلام آمده است تا شهيد شود و رمز و هدف او هم همين شهادت است . او آمده است تا شهيد شود و با شهادتش مردم را بيدار كند، و اسلام را تا ابد بيمه كند. مصيبتها و مظلوميتها رمز پيروزى و بقاى نهضت سيدالشهداء و از همين جهت است كه مى بينيم در جريان قيام سيدالشهداء حوادث و مصيبتها به گونه اى انجام گرفته است كه هر چه بيشتر موجب تحريك عواطف مسلمانان و بلكه هر انسانى مى شود، و همين رمز موفقيت و بقاء اسلام و قيام امام حسين عليه السلام است ، و اين خود يك معجزه الهى است ، كه شقاوت دشمنان را ابزار پيروزى و انجام اهداف خود قرار داده است . و اين است ، رمز بزرگ قيام عاشورا. و به همين جهت است كه مى بينيم ، از جانب خداوند و پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام ، محور بقاء دين را در جريان كربلا قرار داده اند. و از جوانب مختلف به جريان كربلا پر و بال داده اند، آرى خداوند مى خواهد از راه امام حسين دين خود را حفظ كند و لذا ابزار لازم را براى اين كار فراهم كرده است ، همانند تاكيد فراوان در زيارت امام حسين ، در تمام ايام سال ، مخصوصا روزها و شبهاى پر ارزش ، ثواب شعر گفتن ، گريه كردن ، ياد او هنگام آب خوردن ، شفا در تربت اوست ، اجابت دعا در تحت قبه اوست ، امامت در اولاد اوست ، و مسائلى از اين قبيل كه بعدا توضيح خواهيم داد انشاء الله . و به همين جهت است كه محور بقاء دين را در مصيبت پيامبر و اميرالمؤ منين و ساير ائمه اطهار عليهم السلام قرار ندادند، نه از اين جهت كه حضرت امام حسين افضل باشد، خير، سخن در افضل بودن نيست ، سخن در اين است كه كيفيت شهادت امام حسين و يارانش به گونه اى است كه براى تحريك عواطف و تاءثير در نفوس كاربرد زيادترى دارد، اين كيفيت - مظلوميت در آن درجه و با آن شرائط را - هيچ كدام از خاندان عصمت نداشتند، و اسلام براى بقا خود، احتياج به شهادت مظلومانه امام حسين و خاندان و ياورانش داشت و دارد، و از همين رهگذر است كه رمز موفقيت قيام عاشورا را در عظمت بى ترديد رهبر آن ، و از طرف ديگر در فساد و تباهى دشمن رودرروى سيدالشهداء يعنى يزيد و بالاخره در شقاوت و مصائب و صحنه هاى دلخراشى كه در شهادت و اسارت سيدالشهداء و خاندانش انجام گرفت ، بايد جستجو كرد. ما راجع به عظمت سيدالشهداء در اول كتاب اندكى صحبت كرديم ، اكنون نسبت به معرفى يزيد و فساد و تباهى او اندكى سخن مى گوئيم و سپس گوشه هائى از صحنه هاى تكان دهنده و تاسف بار نهضت عاشورا را متذكر مى شويم . خون او تفسير اين اسرار كرد ملت خوابيده را بيدار كرد رمز قرآن از حسين آموختيم زآتش او شعله ها اندوختيم اى صبا اى پيك دورافتادگان اشك ما را بر مزار او رسان شناسنامه يزيد و اعمال ننگين او يزيد ابن معاويه ، مادرش ميسون نام داشت دختر بجدل ، از نسابه كلبى نقل شده كه بجدل پدر ميسون غلامى داشت بنام سفاح كه با ميسون رابطه نامشروع داشت ، وقتى ميسون را كه بيابان نشين بود، در وادى حوارين ، نزد معاويه آوردند، از آن غلام باردار بود ولى حملش ظاهر نبود، و پس از زايمان ، معاويه آن را از خود پنداشت . يزيد مردى سياه چهره با لبهاى خشن و صدائى غليظ بود، در صورتش زخمى بزرگ بود، او مردى بود شرابخوار و قمارباز كه ايام زندگى را با لهو و لعب و شكار مى گذراند، غالب اوقات در بيابان در حوارين آنجا كه منزل مادرش - بعد از طلاق از معاويه بود - بسر مى برد، حتى در مرگ معاويه نيز حاضر نبود. شهادت مردم مدينه در مورد يزيد اهل مدينه عده اى را پس از شهادت امام حسين براى تحقيق در مورد يزيد به شام فرستادند: كه از جمله آنها عبدالله ابن حنظله بود، يزيد آنها را احترام كرد و جوائز ارزنده اى به آنها داد، آنها كارهاى يزيد را مشاهده كردند و در بازگشت شروع كردن به بدگوئى از يزيد و گفتند: ما از نزد مردى مى آئيم كه اصلا دين ندارد، شراب مى خورد، طنبور مى نوازد، با سگها بازى مى كند. (170) عبدالله بن حنظله گفت : اى قوم از خداى بى همتا بترسيد، بخدا سوگند ما بر يزيد خروج نكرديم مگر اينكه ترسيديم از آسمان بر سر ما سنگ ببارد، يزيد مردى است كه با مادر و دختر و خواهر آميزش مى كند، شراب مى خورد و نماز را ترك مى كند، (171) و از همو نقل كرده اند كه گفت : از نزد مردى آمدم كه بخدا قسم اگر ياورى جز پسرانم نداشته باشم با آنها جهاد خواهم كرد. (172) يكى ديگر از آن عده كه به شام رفته بودند شخصى است بنام منذر ابن زبير، او در بازگشت گفت : همانا يزيد به من يكصد هزار جايز داد ولى اين مانع آن نيست كه راجع به او سخن نگويم ، بخدا سوگند كه او شراب مى خورد، بخدا او مست مى شود بگونه اى كه نماز را ترك مى كند. (173) سيدالشهداء صفات يزيد را بيان مى كند معاويه در سالى كه به حج رفت ، به مدينه آمد و براى يزيد از مردم بيعت گرفت و از يزيد تعريف كرد و او را عالم به سنت و قرائت قرآن و بردبار دانست ، امام حسين عليه السلام برخواست و پس از حمد الهى و صلوات بر پيامبر اكرم طى سخنانى فرمود: آنچه از يزيد و كمالات و سياستهاى او براى امت محمد گفتى فهميدم ، تو مى خواهى مردم را به اشتباه اندازى ، گويا كه از شخصى پشت پرده يا فرد پنهانى سخن مى گوئى ، يا از روى دانش اختصاصى كه به تو داده اند خبر مى دهى ؟!! خود يزيد پرده از راى خود برداشته ، راجع به يزيد از دنبال سگهاى ولگرد رفتنش بپرس و يا از كبوتر بازى او، و يا دنبال زنان آوازه خوان و انواع ملاهى رفتن او بپرس ، كه ياور خوبى خواهد بود، و هدف خود را رها كن ، تو بى نيازى از اينكه خدا را با گناه اين مردم بيش از آنچه دارى ملاقات كنى ، بخدا قسم تو همواره باطل را ظالمانه مقدم مى كرده اى . (174) الحديث نامه امام حسين به معاويه و بر شمردن جنايات او امام حسين عليه السلام در نامه اى كه پاسخ به نامه معاويه بود، ضمن بر شمردن جنايات معاويه در كشتن افراد پاك و بى گناه فرمود: من تصميم مخالفت و جنگ با تو را ندارم ، همانا از خداوند نسبت به جنگ نكردن با تو و حزب ظالم و بى پرواى تو كه كمك كاران شيطان رانده شده اند واهمه دارم ، (گويا مراد حضرت اين است كه : نيت باطنى من جنگ است ولى فعلا مصلحت نيست ) آيا تو قاتل حجر و ياران عابد او نيستى كه بعد از دادن امانهاى محكم از روى جراءت بر خدا و سبك شمردن پيمان ، آنها را كشتى ؟ آيا تو قاتل عمر و ابن حمق آن پيرمرد عابد كه عبادت صورتش را رنجور كرده بود نيستى ؟ كه بعد از دادن آن همه پيمانها او را كشتى ؟ آيا تو نيستى كه ادعا كردى زياد پسر ابوسفيان است با اينكه پيامبر فرمود: فرزند ملحق به شوهر است و زناكار مستحق سنگ است ، سپس او را بر اهل اسلام مسلط كردى كه آنها را مى كشد و دست و پايشان را قطع مى كند! سبحان الله اى معاويه ، گويا تو از اين امت نيستى ، و آنها هم كيش تو نيستند. آيا تو نيستى قاتل آن حضرمى كه زياد راجع به او نوشت كه او بر دين على است ، در حالى كه دين على ، دين پسر عموى او (پيامبر) است ، همو كه تو را به جايگاهى كه نشستى ، نشانده است . و اگر آن نبود، برترين شرف تو و پدرانت در كوچ كردن زمستان و تابستان بود. خداوند بخاطر ما بر شما منت نهاد و آن را از دوش شما برداشت . تو در سخنانت گفته اى كه دوباره امت را به فتنه نينداز، همانا من فتنه اى براى اين امت بزرگتر از حكومت تو بر آنها نمى شناسم ! و در آخر نامه حضرت فرمود: از خدا بترس اى معاويه و بدان كه خداوند را كتابى است كه هيچ كوچك و بزرگى را فروگذار نكند مگر اينكه جمع آورى كند، و بدان كه خداوند فراموش نمى كند آدمكش تو را از روى گمان و دستگير كردن مردم را از روى تهمت ، و حكومت بخشيدن شما بچه اى را كه شراب مى نوشد و با سگها بازى مى كند (يعنى يزيد) نمى بينم تو را مگر اينكه خودت و دينت را هلاك كرده و مردم را ضايع نموده اى و السلام (175) ولايتعهدى يزيد معاويه هفت سال براى ولايت عهدى يزيد و تاسيس حكومت اموى ، تلاش مى كرد و مقدمه چينى مى نمود، و در اين مدت موانع را از سر راه برمى داشت ، و به همين جهت امام مجتبى را كه مانع بزرگى بر سر راه محسوب مى شد مسموم نمود، همچنانكه پسر خالد ابن وليد را نيز بخاطر شهرت پدرش و محبوبيت خودش در نزد اهل شام و اينكه مردم او را لايق خلافت مى دانستند مسموم كرد، در اين ميان رسوائى يزيد به جائى رسيده بود كه زياد ابن ابيه آن فاسق خونريز نيز از وليعهدى يزيد ابا داشت ، چرا كه كارهاى او را مى دانست ، معاويه سعد ابن ابى وقاص را نيز بخاطر همين جهت مسموم كرد. گويند اول كسى كه معاويه را تحريك كرد به ولايتعهدى يزيد، مغيرة ابن شعبه (همان زناكار معروف كه قبلا از او صحبت نموديم ) بود، زيرا معاويه مى خواست او را از امارت كوفه عزل كند، او فهميد و خود نزد معاويه آمد تااستعفا دهد و رسوا نشود، اول به نزد يزيد رفت ، و به او گفت : بزرگان اصحاب پيامبر و شخصيتهاى قريش از ميان رفته اند، فقط فرزندان مانده اند كه تو از برترين آنها و خوش عقيده ترين و داناترين آنها به سنت و سياست هستى ، نمى دانم چرا پدرت براى تو بيعت نمى گيرد؟ يزيد گفت : فكر مى كنى انجام پذير است ؟ مغيرة گفت : آرى ، يزيد جريان را به پدرش گزارش كرد، معاويه از مغيره پرسيد: يزيد چه مى گويد! مغيره گفت : شما كه خونريزيها و اختلافات را بعد از عثمان ديده اى ، براى يزيد بيعت بگير تا پس از تو پناهگاه مردم باشد! و فتنه اى رخ ندهد، معاويه گفت : چه كسى مرا كمك مى كند، مغيره گفت : كوفه با من ، بصره هم با زياد، پس از اين دو شهر ديگر كسى با تو مخالفت نمى كند. معاويه گفت : برو بر سر كارت (امارت كوفه ) باش و با افراد مورد اعتماد اين را بازگو كن تا ببينم چه مى شود، مغيره در بازگشت با طرفداران بنى اميه اين را در ميان گذارد و عده اى را با دادن سى هزار درهم ، متمايل كرد و بيعت گرفتت ، و با فرماندهى پسرش موسى نزد معاويه فرستاد تا او را تشويق كنند، معاويه به آنها گفت : عجله نكنيد و آراء خود را اظهار نداريد، سپس از پسر مغيره پرسيد؟ پدرت دين اينها را به چند خريد؟! پاسخ داد: به سى هزار، معاويه گفت : اينها براى دينشان ارزش قائل نشدند، دينشان برايشان بى ارزش بوده است (كه با اين پول كم آنرا فروخته اند) بالاخره با تدبير و مكر و حيله و جمع آورى گروههائى از اطراف در تشويق وليعهدى يزيد، او را وليعهد خود قرار داد، در عراق و شام بيعت تمام شد، اما در مدينه مردم منظر بيعت افرادى مثل حسين ابن على و عبدالله ابن عمرو عبدالله ابن زبير و عبدالله ابن عباس و عبدالرحمن ابن ابى بكر بودند. معاويه در يك برخورد منافقانه ، آنها را با تهديد و گماردن چند ماءمور بر بالاى سر آنها وادار به سكوت كرد و به آنها گفت : من مى خواهم پيش مردم سخنرانى كنم ، هر كدام از شماها كه يك كلمه بگويد، آخرين سخنش خواهد بود زيرا شمشير گردنش را در خواهد يافت ، جان خود را حفظ كنيد. و به رئيس گارد نظامى خود نيز دستور داد بالاى سر هر كدام دو نفر با شمشير بگمارد، هر كدام كه خواستند حرفى بزنند خواه در تاءييد يا تكذيب گردنش را بزند. سپس خطبه خواند و گفت : اين گروه ، بزرگان مسلمانان هستند كه كارى جز با آنان پبشبرد ندارد. و جز با مشورت آنان صورت نگيرد، اينان نيز راضى شدند و با يزيد بيعت كرده اند، شما مردم نيز بنام خدا بيعت كنيد، مردم كه منتظر بيعت اينان بودند، بيعت كردند، مردم بعدا به اينان گفتند: شما كه مى پنداشتيد با يزيد بيعت نمى كنيد چه شد كه راضى شديد و بيعت كرديد؟ گفتند بخدا سوگند ما بيعت نكرده ايم ! گفتند: پس چرا بر او اعتراض نكرديد؟ گفتند: حيله كردند و ما ترسيديم كشته شويم . (176) سه سال حكومت و سه جنايت هولناك آرى يزيد با آن صفات زشت و رذائل اخلاقى ، در سال اول حكومت خود، سرور جوانان بهشت ، ابو عبدالله الحسين و اهل بيت و يارانش را با آن وضع فجيع شهيد نمود. در سال دوم حادثه اسف بار حره را به وجود آورد كه روى تاريخ را سياه نمود، مردم مدينه بعد از شهادت امام حسين و آگاهى از خبائث يزيد، سر از اطاعت او بر شتافتند و عامل يزيد را از مدينه بيرون راندند. يزيد به توصيه قبلى پدرش ، پيرمرد خونريز بى رحمى را بنام مسلمه ابن عقبة با سپاهى گران به سمت حرم پيامبر، مدينه طيبه روانه كرد، سپاه يزيد در آن شهر مقدس كارى كردند كه قلم از نگارش آن شرمگين است . سپاه شام با مردم مدينه به فرماندهى عبدالله ابن حنظله در يك مايلى مدينه معروف به حره درگير شدند، جنگى عظيم واقع شد، مردم مدينه تاب مقاومت نياوردند و به حرم پيامبر پناه آوردند، لشكر شام وارد مدينه شد، حرمت حرم پيامبر را رعايت نكردند، و با اسبها داخل آن روضه منوره شدند و جولان دادند، آنقدر از مردم مدينه كشتند كه مسجد پر از خون شد و تا قبر پيامبر رسيد، اسبهاى ايشان در آن روضه بهشتى روث و بول كردند، تنها از معروفين و سرشناسها هفتصد نفر كشته شدند و اما از ديگران از زن و مرد عدد كشته شده ها به ده هزار تن رسيد، و سپس فرمانده سپاه شام تا سه روز اموال و نواميس مردم مدينه را بر لشكر خود مباح نمود، سپاه بى حياى شام شروع كردن به غارت و هتك نواميس مسلمانان ، در اين حادثه با هزار دختر باكره زنا كردند و هزار زن بى شوهر باردار شدند كه آنها را اولاد حره ناميدند. تا جائى كه نقل كرده اند آن بى حياها در مسجد پيامبر نيز زنا كردند، نمونه اى از قساوت سپاه يزيد با مردم مدينه از ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسه نقل شده است كه : يكى از سپاهيان شام وارد منزل شد كه تازه زايمان كرده بود و نوزاد او در آغوشش شير مى خورد، آن مرد به زن گفت : آيا مالى دارى ؟ زن گفت : نه بخدا قسم ، چيزى برايم باقى نگذارده اند (سپاهيان شام قبلا شهر را غارت كرده بودند) سرباز شامى گفت : يا چيزى برايم بياور و گرنه تو و اين بچه ات را مى كشم ، زن صدا زد: واى بر تو، اين بچه فرزند صحابه پيامبر است ، من نيز خود در بيعت شجره با پيامبر بيعت كرده ام ، سپس در حالى كه به نوزادش اشاره مى كرد گفت : اى پسرم بخدا سوگند اگر چيزى داشتم ، فدايت مى كردم ، كه ناگاه آن ملعون پاى نوزاد را گرفت و در حالى كه طفل پستان مادر را مى مكيد، او را از دامن مادر كشيد و بر ديوار كوفت به گونه اى كه مغز كودك جلو چشم مادرش متلاشى شد و به زمين ريخت ، راوى گويد: آن ملعون هنوز از خانه بيرون نرفته بود كه نصف صورتش سياه شد و زبان زد مردم شد. عمق فاجعه آنقدر زياد بود كه تا مدتها وقتى مردى مى خواست دختر خود را تزويج كند، بكارت او را تضمين نميكرد، و مى گفت : شايد در واقعه حره آسيب ديده باشد. و سپس از اهل مدينه بيعت گرفتند براى يزيد كه همگى بردگان او باشند، اگر خواست آنها را به بردگى بگيرد و اگر خواست آزاد كند، و مردم مدينه در حالى كه اموالشان غارت و خونهايشان ريخته و ناموسشان مورد تجاوز قرار گرفته بود همگى به جز امام چهارم و پسر ابن عباس به اين شرط بيعت كردند. (177) سپس مسلم ابن عقبه جنايتكار سرهاى ، مردم مدينه را براى يزيد به شام فرستاد، همينكه سرها را جلو يزيد نهادند گفت : ليت اشياخى ببدر شهدوا، اى كاش اجداد من كه در بدر كشته شدند، حاضر مى بودند و مى ديدند چگونه از پيامبر اكرم انتقام گرفتم . (178) آتش زدن و خراب كردن كعبه توسط سپاه يزيد پس از سركوب كردن مردم مدينه و غارت آنها، مسلم ابن عقبه ، عازم سركوب عبدالله ابن زبير در مكه شد، اما وى كه پيرمردى مريض بود در ميان راه به درك واصل شد، او قبل از مرگ خود گفت : خدايا من بعد از شهادت به لااله الاالله و محمد رسول الله هيچ كارى كه محبوبتر باشد نزد من از كشتار مردم مدينه نكرده ام ، و به هيچ چيزى بيشتر از اين كارم براى آخرتم اميدوار نيستم ! (179) و سرانجام حصين ابن نمير كه بجاى وى فرماندهى لشكر شام را بعهده گرفته بود، به مكه هجوم آورد، و وقتى ابن زبير به مسجدالحرام و كعبه پناه برد (180)، با منجنيق كعبه را سنگباران كردند و با نفت و پارچه و هرچه كه قابل سوختن بود، بر كعبه فرو ريختند به گونه اى كه كعبه سوخت و منهدم گرديد، (181)، گويند كه فرمانده لشكر شام فرمان داد كه هر روز ده هزار سنگ بر كعبه فرود آوردند. (182) و در همين ايام كه لشكر شام مشغول نابودى كعبه بودند، خداوند يزيد را مهلت نداد و هلاك نمود، در حالى كه عمر او به چهل نمى رسيد، او طى سه سال و اندى حكومت خود، سال اول پسر فاطمه سيدالشهداء را به شهادت رساند و خاندان پيامبر را به اسارت گرفت ، در سال دوم خون و ناموس و اموال مردم مدينه را مباح نمود و در سال سوم ، خانه خدا را آتش زد و نابود كرد، و اين نيست جز آثار و نتايج سوء انحراف از اهل بيت عليهم السلام ، تو گوئى خداوند با افعال زشت و ناهنجار آنان مى خواند آنان را به دست خودشان رسوا كند و حقانيت اهل بيت را به اثبات رساند. در سبب مرگ يزيد امورى ذكر شده است ، برخى گويند از كثرت مستى ، چون مشغول رقصيدن بود، با فرق سر بر زمين خورد و جان داد، و برخى گويند عربى باديه نشين ، در بيابان وقتى يزيد در پى شكار تنها شده بود، و خودش را معرفى كرد، آن مرد در خشم شد و گفت تو قاتل حسين ابن على هستى و او را به درك واصل كرد. (183) و در تتمة المنتهى آمده است كه جنازه يزيد را در دمشق در باب الصغير دفن كردند و هم اكنون مزبله است . مسعودى در مروج الذهب گويد: يزيد شراب خوارگى را علنى و به روش فرعون عمل مى كرد، بلكه فرعون نسبت به مردم عادلتر و با انصاف تر بود. و به دنبال يزيد، ساير عمال و فرمانداران او نيز فسق و فجور را علنى كردند، در دوران يزيد غنا در مكه و مدينه علنى شد مردم از آلات لهو استفاده مى كردند و بى پروا شراب مى نوشيدند. (184) مدافعين يزيد! غزالى در احياءالعلوم از يزيد و ابليس دفاع مى كند!! مخفى نماند كه جنايت و زشتى كار يزيد چنان زياد و واضح بود، كه نه تنها خود را رسوا نمود، بلكه پدر و ساير نياكان خود و كسانى كه سبب شدند كار خلافت به اينجا بكشد رسوا نمود، از بلاذرى كه از علماء اهل سنت است نقل شده كه گويد: پسر عمر بعد از شهادت امام حسين به يزيد نامه نوشت و گفت : مصيبت بزرگ و فاجعه عظيمى رخ داد و در اسلام حادثه بزرگى پديد آمد و هيچ روزى مثل روز قتل حسين نيست ، يزيد در جواب او نوشت : اى احمق ما بر سر خانه هاى آماده و بسترهاى گسترده و مهيا قرار گرفتيم و از آن دفاع كرديم ، اگر حق با ماست كه به حق جنگ كرديم و اگر حق براى غير ماست ، پدر تو اولين كسى است كه اين روش را نهاد و حق را از اهلش بازستاند. (185) و در ميان علماء اسلام كمتر كسى است كه با اينهمه جنايات و كفريات كه از يزيد سر زد، از او دفاع كند، اما با اين همه برخى از كوردلان عالم نما دامن همت در دفاع از يزيد بالا زده اند، و از جمله اينان غزالى صاحب كتاب احياءالعلوم است او در آفت هشتم از كتاب آفات زبان جزء سوم ، به نقل علامه امينى و محدث قمى در تتمه المنتهى كلامى دارد كه خلاصه آن اين است كه لعن مسلمان جايز نيست و يزيد مسلمان است و نسبت قتل يا امر به قتل يا رضاى به قتل امام حسين را به او دادن ، سوءظن به مسلمانان و حرام است ، و هر كه به صحت اين تهمت گمان كند احمق است ، سپس بعد از توضيح اينكه كشف اين امر مشكل و مقدور نيست گويد: بر فرض كه ثابت شود مسلمانى آدم كشته است ، آدمكشى كه موجب كفر نيست ، شايد توبه كرده باشد، پس لعن هيچ مسلمانى جايز نيست و هر كه يزيد را لعن كند معصيت كار و فاسق است و اگر لعن جايز هم باشد، باز سكوت ايراد ندارد واگر كسى در تمام عمر شيطان را لعن نكند مسئوليت ندارد، بلكه اگر شيطان را لعن كند مسئوليت دارد، زيرا لعن يعنى دور شدن از رحمت خدا، از كجا معلوم كه شيطان از رحمت خدا دور است ؟! و اخبار از اين امر غيبگوئى بى مورد است ، بله اگر كسى كافر مرده باشد لعن او جايز است ، اما ترحم بر يزيد جايز و بلكه مستحب است ، بلكه او داخل است در دعاى الله اغفر للمؤ منين و المؤ منات ، زيرا يزيد مؤ من بوده است ، انتهى ، آرى عزيزان من بخوانيد و عبرت بگيريد كه وقتى كسى دچار خذلان الهى شد، چگونه علم او سبب هلاكت او مى شود، و علوم خود را در راه دفاع از يزيد و ابليس بكار مى گيرد، البته خرافات و ترّهات غزالى در احياء بسيار زياد است به الغدير ج 11 فضل او گوش جهانيان را پر كرده در پاسخ غزالى بياوريم . كسى نيست كه از اين جاهل متعصب كوردل بپرسد، مگر قرآن قاتل مسلمان را لعنت نكرده است ؟ مگر قرآن حاكمان ستمگر را لعنت نكرده است . مناسب است در اينجا كلامى را از ملا سعد تفتازانى كه به تعبير محدث قمى حديث فضل او گوش جهانيان را پر كرده در پاسخ غزالى بياوريم . تفتازانى در جواب امثال غزالى سخن جالبى دارد او كه از محققين و بزرگان اهل سنت مى باشد و آوازه او بسيار شهرت دارد در شرح عقايد نسفيه گويد: حق اين است كه رضايت يزيد و اظهار خوشحالى او به كشته شدن امام حسين عليه السلام و اهانت او به اهل بيت پيامبر اكرم از متواترات است و ان كان تفصيله احادا ، سپس گويد: ما راجع به يزيد و بى ايمانى او ترديد نداريم ، آنگاه مى افزايد كه : لعنت خدا بر او و بر ياوران و كمك كاران او - آمين . و همچنين در شرح مقاصد نيز كلام جالبى دارد او در ضمن كلمات خود گويد: از مشاجرات و نزاعها و جنگهاى ميان صحابه معلوم مى شود كه گروهى از صحابه از راه حق بخاطر كينه و حسد و لجاجت و رياست طلبى و شهوترانى خارج شده اند، چرا كه هر صحابى معصوم نيست ، ليكن علماء بخاطر گمان نيكو به صحابه كارهاى ايشان را توجيهاتى كرده اند كه مبادا عقائد مسلمانان نسبت به بزرگان صحابه منحرف شود، سپس گويد: و اما آنچه كه از ظلم بر اهل بيت پيامبر رفت ، آنقدر روشن است كه مجالى براى مخفى كارى نيست و آنقدر فجيع و ناهنجار است كه جائى براى نفهمى و شبهه نيست ، زيرا به گونه اى است كه نزديك است جمادات و حيوانات به آن شهادت دهند! و ساكنان آسمان و زمين بگريند، كوهها فرو ريزد و بدى آن كردار تا ابدالدهر خواهد ماند، پس لعنت خدا بر آنكه مباشرت كرد يا راضى بود يا تلاش كرد و عذاب آخرت شديدتر و دائمتر است . سپس گويد: اگر سؤ ال شود پس چرا برخى از علماء مذهب ، لعن يزيد را جائز نمى دانند با اينكه مى دانند يزيد مستحق لعن و بيشتر از آن است ، جواب گوئيم : اهل سنت متفقند در باطن بر اينكه يزيد مستحق لعن است ، اما در ظاهر بخاطر اينكه دفاع كنند از خلفاء سابقين و اينكه مبادا مانند شيعيان ، لعن از يزيد به ما قبل او سرايت كند، علماء صلاح ديدند كه جلوى اين راه را بطور كلى ببندند تا مردم گمراه نشوند! (186) اعترافات دشمنان به عظمت حضرت سيدالشهداء امام حسين و حاكم مدينه بعد از هلاكت معاويه ، يزيد به وليد ابن عتبة حاكم مدينه ضمن نامه اى نوشت كه از حسين ابن على و عبدالله ابن عمر و عبدالله ابن زبير بيعت بگير و طبق برخى روايات به او فرمان داد كه اگر بيعت نكردند سر آنها را برايم بفرست ، و وقتى امام حسين از مجلسى كه به دعوت حاكم مدينه ، تشكيل شده بود و مروان نيز حضور داشت ، بر مى خواست ، مروان گفت : اگر الان حسين با تو بيعت نكند، هرگز به او دست پيدا نكنى مگر بعد از آنكه ميان شما كشته هاى بسيار واقع شود، او را زندانى كن تا بيعت كند يا گردنش را بزن . امام حسين فرمود: يا بن الزرقاء تو مرا مى كشى يا او، بخدا دروغ گفتى و گناه كردى و سپس خارج شدت مروان بن وليد گفت : حرف مرا گوش ندادى ، مثل امام حسين هرگز خود را در اختيار تو نمى گذارد وليد گفت : واى بر غير تو، اى مروان ، تو چيزى را كه نابودى دين من در آن است انتخاب كردى ، بخدا كه دوست ندارم تمام آنچه خورشيد بر آن مى تابد از آن من باشد ولى قاتل حسين باشم ، سبحان الله ، من حسين را بخاطر اينكه مى گويد بيعت نمى كنم بكشم ، بخدا سوگند گمان من اين است ، آن شخصى كه روز قيامت در مقابل خون حسين محاسبه شود، كفه اعمال او سبك است . (187) عمر سعد به عظمت سيدالشهداء معترف است هنگامى كه عبيدالله ابن زياد تصميم به مقابله با امام حسين عليه السلام گرفت ، به عمر ابن سعد دستور داد كه به سمت حسين ابن على برود، و بعدا از آن كه از كار حسين فارغ شد به ماءموريت خود كه وعده حكومت رى را در مقابل آن داده بود روانه شود، عمر ابن سعد، عذر خواست ، ابن زياد گفت : پس آن توشه ما را پس بده ، عمر ابن سعد گفت : مرا مهلت بده تا مشورت كنم ، با هر كس كه مشورت كرد، همگى بالاتفاق او را منع كردند، خواهرزاده او بنام حمزة ابن مغيرة ابن شعبه به او گفت : دائى جان تو را بخدا قسم كه به طرف حيسن نرو و خود را آلوده به گناه و قطع رحم مكن . بخدا سوگند اگر تمام سلطنت روى زمين از آن تو باشد و تمام دنياى خود و اموال و اين حكومت را از دست بدهى بهتر از اين است كه خدا را با خون حسن ملاقات كنى ، آن بدبخت گفت : باشد و شب همى فكر مى كرد و با خود مى گفت : آيا حكومت رى را رها كنم در حالى كه آرزوى من است ، يا عار كشتن حسين را قبول كنم كه در كشتن او بى ترديد آتش جهنم است ، اما حكومت رى هم روشنى چشم من است . (188) آرى عمر ابن سعد نتوانست از ملك رى چشم پوشى كند اما در مقابل عظمت امام حسين عليه السلام نيز ذليل بود، و خود اعتراف داشت كه اذيت رساندن به امام حسين حرام است . مى دانم ، اما حكومت رى را چه كنم ؟ هنگامى كه به فرمان ابن زياد آب را بر حرم حسينى بستند و عطش به اصحاب فشار آورد، يكى از ياران حضرت به حضرت عرض كرد: اى پسر پيامبر به من اجازه دهيد تا با ابن سعد راجع به آب صحبت كنم ، شايد كه از اين تصميم برگردد، حضرت فرمود: خودت مى دانى ، آن مرد نزد عمر ابن سعد آمد ولى سلام نكرد، عمر ابن سعد گفت : اى برادر همدانى چرا سلام نكردى ، مگر مرا مسلمان نمى دانى ؟ آن مرد گفت : اگر همچنانكه مى گوئى مسلمان بودى به طرف عترت پيامبر به قصد كشتن آنها حركت نمى كردى ، و اين آب فرات است كه سگها و خوكها از آن مى نوشند، اما حسين ابن على و برادران و زنها و خاندان او از تشنگى مى ميرند و تو مانع شده اى كه بياشامند، با اين حال مى پندارى كه خدا و پيامبر را قبول دارى ؟! عمر ابن سعد سر خود را پائين انداخت سپس گفت : اى برادر همدان من مى دانم كه اذيت كردن ايشان حرام است و سپس در حالى كه اشعارى مى خواند گفت : عبيدالله مرا به كارى خواند و نمى دانم حكومت رى را رها كنم يا حسين را بكشم كه بى ترديد در كشتن او آتش است ، سپس گفت : اى مرد دلم اجازه نمى دهد كه حكومت رى را به ديگرى واگذار كنم ، آن مرد برگشت و به حضرت سيدالشهداء عرض كرد: اى پسر پيامبر، عمر ابن سعد به كشتن شما در مقابل حكومت رى تن داده است . (189) شبث ابن ربعى و اعتراف او شبث ابن ربعى كه يكى از جنايتكاران داستان كربلاست ، در رفتن به جنگ با امام حسين از خود كراهت نشان مى داد وقتى ابن زياد، به دنبال او فرستاد، خود را به مريضى زد، اما وقتى با تهديد ابن زياد روبرو شود قبول كرد و با هزار سوار به كربلا آمد، او بعد از داستان كربلا در ايام تعصب مى گفت : خداوند به اهل اين شهر (كوفه ) خير ندهد و كار آنها را محكم نكند آيا تعجب نمى كنيد كه ما پنج سال با على ابن ابيطالب و فرزند او با خاندان ابوسفيان جنگيديم ، اما عاقبت بر پسرش حمله كرديم در حالى كه او بهترين روى زمين بود، با او بخاطر آل معاويه و پسر سميه زناكار (عبيدالله بن زياد) نبرد كردم ، گمراهى بود چه گمراهى ، (190) اعترافات قاتل سيدالشهداء به عظمت حضرت پسر فاطمه در ميان قتلگاه افتاده بود، لحظات آخر عمر شريفش سپرى مى شد، تيرها از اطراف مانند بالى بدن مقدسش را فراگرفته بودند، خون بسيارى كه از بدن شريفش سرازير شده بود، حضرت را ضعيف كرده بود، مدتى بود كه در قتلگاه بود، كسى نزديك نمى شد، هر كس مى خواست از گناه كشتن پسر فاطمه دورى كند، شمر صدا زد واى بر شما منتظر چه هستيد؟ او را بكشيد. سنان ابن انس همو كه قبلا نيزه اى سهمگين بر پشت حضرت زده بود كه از سينه مباركش سر زده بود، از اسب پياده شد و در حالى كه با شمشير بر حلقوم شريف حضرت مى زد گفت : بخدا قسم من سر تو را جدا مى كنم در حالى كه مى دانم تو پسر پيامبر خدا هستى و از تمامى مردم در پدر و مادر برترى و سپس كرد آنچه كرد. (191) وحشت ابن زياد و اعتراف عمر سعد و برادر ابن زياد وقتى امام حسين كشته شد و عبيدالله ابن زياد، انتقام خود را گرفت و از خون خاندان پيامبر سيراب شد، مردم تازه بيدار شده بودند، مخصوصا پس از آن سخنرانيهاى مهيج و شورانگيز دختر اميرالمؤ منين زينب كبرى عليهاالسلام ، و به عمر ابن سعد و عبيدالله ، نفرين مى كردند، عبيدالله خواست كه سندى بر عليه او در ميان نباشد، به عمر ابن سعد گفت : آن نوشته اى كه در آن فرمان قتل حسين بود به من بده ، عمر ابن سعد گفت : وقتى به دنبال انجام دستور تو بودم آن نوشته گم شد، عبيدالله گفت : بايد بياورى ، عمر ابن سعد گفت : گمشده ، عبيدالله دوباره گفت : بايد بياورى ، عمر ابن سعد گفت : آن نوشته گذارده شده و بر پيرزنهاى قريش در مدينه خوانده مى شود تا عذرى باشد از آنها سپس گفت : بخدا سوگند كه من نسبت به حسين تو را نصيحتى كرده بودم كه اگر پدرم سعد ابن ابى وقاص را چنان نصيحت مى كردم حق او را ادا كرده بودم ، در اين ميان برادر عبيدالله بنام عثمان صدا زد: راست مى گويد، بخدا كه دوست داشتم مردى از اولاد زياد نمى ماند و همه مردان اولاد زياد تا قيامت ذليل مى شدند، اما حسين كشته نمى شد، عبيدالله اين سخنان را شنيد ولى اعتراضى نكرد. (192) شبكه ضد دين و كودتاى خزنده كسى كه در تاريخ اسلام از بعد از پيامبر اكرم تا زمان امام حسين عليه السلام و بعد از حضرت ، دقت كند، قرائن و دلائل بسيارى از وجود يك شبكه مخفى بر ضد دين بدست مى آورد، برخى افراد ناخواسته ، آب به آسياب دشمن ريخته اند و نيت آنها ممكن است كه امورى مانند، دنياطلبى و يا حسد و يا مقام بوده ، اما اعمال آنها باعث شده است تا به اين كودتاى خزنده بر عليه دين كمك كنند. آنچه ما بر آنيم اين است كه آشكار كنيم دين در زمان سيدالشهداء در موقعيت بسيار حساس قرار داشت ، و منشاء اين خطر نيز در اثر انحرافات و مسامحه و سهل انگارى سابقين در صدر اسلام بوده است ، اما اينكه هدف خلفا از اين سهل انگارى چه بوده است ، آيا صلاح انديشى و اجتهاد محض بوده ؟! يا اهداف ديگرى را دنبال مى كردند، مساءله ديگرى است و اين بحث را مجال آن مساءله نيست . قرائن موجود در فعاليت يك شبكه بر عليه دين ، و به خطر افتادن اسلام در زمان امام حسين 1 - مروان ابن حكم بعد از امتناع سيدالشهداء از بيعت با يزيد به حضرت گفت : من خيرخواه شما هستم ، حرف من را گوش كنيد، به نفع شماست ! حضرت فرمود: بگو بشنوم ، مروان گفت : با يزيد بيعت كنيد كه براى دين و دنياى شما بهتر است ! حضرت فرمود: انا لله و انا اليه راجعون ، و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد ، با اسلام بايد وداع كرد، وقتى كه امت اسلامى داراى رهبرى مثل يزيد باشد. (193) الحديث و لذا حضرت در ملاقات با برادرش محمد حنيفه نيز فرمود: يا اخى و الله لو لم يكن فى الدنيا ملجاء و لا ماءوى لما بايعت يزيد ابن معويه ، اى برادر، بخدا سوگند اگر در دنيا هيچ پناهگاهى هم نباشد، من با يزيد بيعت نمى كنم . (194) و شما خود مى بينيد كه سيدالشهداء عليه السلام اسلام را با وجود يزيد در خطر جدى احساس مى كند و قيام مى نمايد. 2 - شيخ طوسى (ره ) از امام صادق عليه السلام روايت كند كه وقتى سيدالشهداء شهيد شد و امام سجاد عليه السلام بر مى گشت ، مردى بنام ابراهيم ابن طلحة به حضرت گفت : اى على ابن الحسين ، چه كسى پيروز شد؟ (گويا مى خواست حضرت را توبيخ كند و يا زخم زبان بزند) حضرت فرمود: اگر مى خواهى بدانى چه كسى پيروز شد، هنگام نماز، اذان و اقامه بگو (195)! (آن وقت مى فهمى چه كسى پيروز شد) مؤ لف گويد: حضرت سجاد با اين جواب كوبنده خود، هم پاسخ مناسبى به سؤ ال آن مرد دادند، و مهمتر از آن رمز قيام امام حسين و همچنين هدف و برنامه دشمنان را برملا فرمودند. منظور حضرت اين است كه تا وقتى در اذان و اقامه ، مؤ ذن مى گويد: اشهد ان محمدا رسول الله شهادت به رسالت پيامبر مى دهد، ما پيروزيم ، زيرا دشمن ما مى خواست ، نام پيامبر و دين اسلام را نابود كند، و نهضت حسينى آن را محافظت نمود. 3 - قبلا سخنان معاويه را در مورد اهداف او كه گفت : چاره اى نيست جز اينكه نام محمد هم دفن شود، يادآور شديم كه از نشانه هاى بارز مخاطره اسلام و وجود شبكه فعال در نابودى اسلام است . و باز ذكر كرديم معاويه وقتى شنيد مؤ ذن مى گويد: اشهد ان محمدا رسول الله گفت : مرحبا اى فرزند عبدالله ! تو همت والائى داشتى و راضى نشدى مگر اينكه نام خود را در كنار نام پروردگار جهانيان قرار دهى . (196) 4 - قبلا ذكر كرديم كه ابوسفيان ، در هنگام خلافت عثمان نزد وى آمد و به او گفت : خلافت را مانند، توپى در ميان خودتان (بنى اميه ) بگردانيد كه جز حكومت خبرى نيست ، نه بهشتى در كار است و نه جهنمى ، و يا مى گفت : خدايا كار را كار جاهليت و حكومت را حكومت غاصبانه قرار ده . (197) 5 - يزيد ابن معاويه ، وقتى با خاندان پيامبر آن فجايع را انجام داد، در مقابل سر بريده امام حسين ، اشعارى خواند كه مضمون آن اين است : اى كاش بزرگان من كه در جنگ بدر كشته شدند، حاضر بودند و اين شيون را مى ديدند و شاد و مسرور مى شدند و مى گفتند: يزيد دستت شل مباد، ما بزرگان اين گروه را كشتيم ، و با جنگ بدر برابر شد، لعبت هاشم بالملك فلا - خبر جاء و لا وحى نزل ، آن هاشمى (پيامبر اكرم ) با حكومت بازى كرد، وگرنه ، نه خبرى در كار بود و نه وحى ، من از قبيله خندف نباشم اگر از فرزندان احمد، بخاطر كارهاى او (پيامبر) انتقام نگيرم . بسيارى از علماء اهل سنت اين اشعار را دليل كفر و زندقه يزيد گرفته اند. حالا شما خود قضاوت كنيد، كه اسلام در چه مرحله اى قرار گرفته كه خليفه مسلمين ، اهداف او چنين باشد، اشعار يزيد بخوبى نشاندهنده اهداف او و سيدالشهداء عليه السلام هر دو مى باشد، و مى فهماند دشمنى يزيد با امام حسين بر سر اسلام و پيامبر است نه نزاع دو گروه ، 6 - يكى از خلفاء كه نوه عبدالملك مروان مى باشد بنام وليد ابن يزيد، كه يك سال و دو ماه هم بيشتر حكومت نكرد و كشته شد و بسيار شرابخوار و هوسباز و بى حيا بود، در اشعار خود گفت : تلعب با لخافة هاشمى بلا وحى اتاه و لا كتاب فقل لله يمنعنى طعامى و قل لله يمنعنى شرابى آن هاشمى با خلافت بازى كرد، بدون آنكه وحى و كتابى در كار باشد، خدا بگو مرا از خوردن و آشاميدن مانع شود، (198) (اگر راست است ) 7 - وقتى عبيدالله ابن زياد، طى نامه اى خبر شهادت امام حسين را براى عمرو بن سعيد والى مدينه فرستاد و به او بشارت داد، او به منبر رفت و رجزى خواند و بسيار اظهار خوشحالى كرد، سپس به قبر پيامبر اشاره كرده گفت : يا محمد يوم بيوم بدر، اى محمد، روزى بجاى روز بدر (199) - يعنى انتقام كشته شدن نياكان خود در جنگ بدر را از اولاد تو گرفتيم . البته اين جمله را يزيد در اشعار خود و بطور جداگانه نيز گفته بود. 8 - يكى از عوامل مهم تضعيف اسلام و قرائن فعاليت شبكه اى بر ضد اسلام ، اهانتهاى مكرر به پيامبر اكرم ، صاحب شريعت و اشرف مخلوقات مى باشد، مى بينيد كه مروان ابن حكم به امام مجتبى مى گويد: مثل تو همانند استر است كه وقتى به او مى گويند پدرت كيست ؟ مى گويد: اسب است ، يعنى شما خود را به پيامبر منتسب مى كنيد نه به حضرت على ، و امام مجتبى با مظلوميت تمام مى فرمايد: حاكم ميان من و تو خداست ، ولى جد من رسول الله گرامى تر از آن است كه مثل من مانند استر باشد. (200) ب - در شرح حال خالد بن سلمه مخزومى گفته اند: او دشمن على عليه السلام بوده و همواره اشعارى براى بنى مروان مى سرود كه در آن به پيامبر عليه السلام بوده و همواره اشعارى براى بنى مروان مى سرود كه در آن به پيامبر ناسزا گفته بود و اين در حالى است كه صحاح ششگانه (كتب معتبره اهل سنت ) بغير از بخارى ، از او روايت نقل مى كنند. (201) ج - در دوران عمر و عاص ، مردى نصرانى به پيامبر جسارت كرد، اما عمرو عاص به تنبيه آن مرد رضايت نمى داد، (202) بيهوده نيست كه در تاريخ مى خوانيم لشكر يزيد در حمله به مدينه طيبه ، حرمت جرم پيامبر را شكستند، آنقدر در حرم ، از مردم مسلمان كشتند كه خون اطراف حرم را فراگرفت ، با اسبها به حرم پيامبر وارد شدند و آنجا را آلوده كردند، و شرم آورتر آنكه در حرم پيامبر نيز به عمل نامشروع پرداختند. د - ((كميت )) شاعر معروف ، وقتى به مدح و ثناى پيامبر بزرگوار اسلام مى پردازد، عده اى ناراحت مى شوند و اعتراض مى كنند، كميت در اشعار خود به همين برخورد آنها اشاره مى كند و مى گويد: من دست از ثناى تو بر نمى دارم ، هر چند به من طعنه زنند و خيره شوند و موجب هياهوى ديگران شود. و در ادامه گويد: رضوا بخلاف المهتدين و فيهم مخباة اخرى تصان و تحصب يعنى اينها به خرافات از مسير هدايت يافته گان تن در دادند، در ميانشان راز پنهانى است كه آن را پوشيده مى دارند، (203) آرى اين راز همان نابود كردن اسلام و شريعت الهى است ، ه - حجاج ابن يوسف در ضمن سخنان خود در شهر كوفه راجع به كسانى كه قبر پيامبر را زيارت مى كنند گفت : مرگ بر آنان باد، كه چوبها و استخوانهاى پوسيده را طواف مى كنند، چرا بر گرد قصر اميرالمؤ منين عبدالملك ، طواف نمى كنند؟ مگر نمى دانند كه جانشين انسان ، بهتر از فرستاده اوست . (204) - منظور او اين است كه عبدالملك جانشين خداست ولى پيامبر فرستاده خداست ، او عبدالملك از پيامبر برتر است !! حجاج در نامه اى كه به عبدالملك نوشت ، به همين مطلب تصريح نمود و گفت : خلفا از انبياء و مرسلين برتر هستند. (205) خالد ابن عبدالله قسرى كه يكى از فرمانداران بنى اميه است ، سوگند مى خورد كه اميرالمؤ منين (يعنى هشام ) در نزد خدا از انبياء گرامى تر است . (206) ز - و ما قبلا ديديم كه اولين جسارت به حريم شارع مقدس از خليفه دوم بود كه در بستر بيمارى پيامبر اكرم به حضرت گفت : اين مرد هذيان مى گويد!! س - و در همين راستا مى بايست احاديثى را كه در آن نسبت به مقام والاى پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله جسارت مى شود و به آن حضرت امورى را نسبت مى دهند كه نشان مى دهد، مى خواسته اند مقام حضرت را در نظرها سطحى و عادى جلوه دهند، و شايد هم در پس اين خيانتها، به دنبال اين خيال خام بوده اند كه از مذمت و منقصت خلفاكم كنند، تا كسى بر آنها خرده نگيرد كه چرا فلان كارهاى زشت را مرتكب شدند، تا بتوانند به مردم بگويند پيامبر هم اينگونه اعمال داشته است ، شما مى بينيد كه در صحيح بخارى و مسند احمد ابن حنبل ج 4 ص 246 به پيامبر عظيم الشاءن اسلام و اشرف مخلوقات نسبت مى دهد كه حضرتش ايستاده ادرار نمود. (207) حتى از حذيفه نقل كرده اند كه پيامبر در مزبله اى ايستاده ادرار كرد، من دور شدم ، اما پيامبر فرمود: نزديك بيا من پشت حضرت بودم ، حضرت وضوء گرفت و بر روى كفش مسح نمود. (208) اگر نبى مكرم نزد اينان همانند يك انسان شريف و باوقار ارزش مى داشت ، آيا امثال اين خرافات را به حضرتش نسبت مى دادند، بله طرفداران خليفه دوم مثل فضل ابن روزبهان در اين كار هيچ زشتى و عيبى نمى بينند، آنها بايد چنين باشند، زيرا طبق روايات ايشان عمر ايستاده ادرار مى كرد و پيامبر او را نهى كرد و فرمود: ايستاده ادرار نكن ، (209) پسر عمر، عبدالله نيز طبق نقل مالك در موطا، ايستاده ادرار مى كرد، بلكه نقل كرده اند كه عمر مى گفت : ايستاده ادرار كردن پشت انسان را محكمتر مى كند. (210) آنها باطن خويش را رسوا مى كردند، وقتى به پيامبر نسبت دادند كه هنگام ورود به مدينه ، زنان مدينه دايره مى زدند، و پيامبر (معاذالله ) مى رقصيد، (211) و يا به نبى عظيم الشاءن اسلام نسبت دادند در نزد پيامبر اكرم چند كنيز مشغول آوازه خوانى و بازى بودند كه عمر وارد شد، حضرت به آن كنيزكان فرمود: ساكت باشيد، وقتى عمر رفت ، پيامبر به آن زنان فرمود: شروع كنيد، آنها هم شروع كردن به غنا خواندن ، و به پيامبر گفتند: اين كيست كه هر وقت وارد مى شود، شما دستور به سكوت مى دهيد، وقتى مى رود مى فرمائيد شروع كنيد! حضرت فرمود: اين مردى است كه شنيدن باطل را دوست ندارد. (212) آرى محبت به خلفا به جائى رسيده است كه راضى شدند، نبى مكرم را تحقير كنند، اما آنها را بالا ببرند. مؤ لف گويد: دسيسه و توطئه اى كه امروز دشمنان اسلام ، در اهانت به نبى مكرم اسلام ، به وسيله امثال سلمان رشدى پست و مرتد انجام مى دهند، ادامه همان فعاليتهاست كه قرنها قبل دشمنان اسلام انجام دادند ولى با مقاومت و هشيارى و دفاع سرسختانه اهل البيت بى نتيجه مانده است . عشق محمد بس است و آل محمد ماه فروماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسراى شب وصال محمد آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى آمده مجموع در ظلال محمد همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد شمس و قمر در زمين حشر نتابد نور نتابد مگر جمال محمد شايد اگر آفتاب و ماه نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد و يا روايت كرده اند از عائشه كه گفت : روز عيدى بود، عده اى از سياهان مشغول بازى با ابزار لعب و جنگ بودند، (نمايش مى دادند) نمى دانم من از پيامبر درخواست كردم يا پيامبر خود فرمود: آيا مى خواهى نگاه كنى ؟ گفتم : آرى ، حضرت مرا پشت خود قرار داد به گونه اى كه گونه من بر گونه پيامبر بود، سپس آنها را تشويق نمود، تا اينكه من خسته شدم ، بمن فرمود: آيا كافى است ؟ گفتم : آرى ، فرمود: پس برو. (213) آيا هيچ ديندار غيرتمندى حاضر است كه اين اباطيل را به اشرف مخلوقات نسبت دهد و سپس كتاب خود را مهمترين كتاب پس از قرآن بنامد، آرى اين همه تهمتهاى ناروا به پيامبر اكرم نتيجه اى جز توجيه اعمال زشت فرمانروايان اموى و عباسى ، در اعمال ننگين آنها نداشت ، و در اين ميان آنقدر از اين روايات دروغين و ناهنجار بر نبى مكرم جعل كرده اند، كه قلم از نگارش آن حيا مى كند، آخر كدام غيرتمندى حاضر مى شود كه با همسر خود در معرض ديد عموم ، مسابقه بدهد، آن هم چند بار، تا چه رسد به پيامبر عظيم الشاءن اسلام ، آن هم در حالى كه فرماندهى سپاهى را به عهده دارد و در سفر است ، همچنانكه احمد حنبل در مسند ج 6 ص 264 آورده است . (214) شعشعه هستى از بقاى محمد اى دو جهان روشن از لقاى محمد شعشعه هستى از بقاى محمد بعد زيزدان مدام جوهر رحمت باد بر آن اوصياى عاليه رتبت آن متلعلع شموس مشرق عزت و آن متعالى بروج كرسى رفعت به كيش من حبشان حقيقت دين است دين من اى عاشقان به نقد چنين است ياد لقاشان مرا بهشت برين است وانكه مقامش در اين بهشت يقين است و در اين ميان ساحت قدس الهى نيز از اينگونه اباطيل مصون نمانده ، و امورى كه عقل منكر آن است به خداوند نسبت داده اند، مثل اينكه روز قيامت خداوند پاى خود را بر جهنم مى گذارد تا نعره هل من مزيد او پايان يابد. (215) و يا اينكه خداوند روز قيامت صورت خود را به مردم نشان ميدهد و مردم او را مى شناسند. (216) و دهها موارد ديگر. 9 - و از جمله قرائنى كه وخامت اوضاع اسلام را در آن زمان نشان مى دهد رفتار ناهنجارى است كه با كعبه معظمه خانه خدا، انجام شد، همان خانه اى كه امام حسين بخاطر حفظ حريم آن ، از آن خارج شد، اما در زمان يزيد، لشكر او وقتى عبدالله ابن زبير در خانه كعبه پناه گرفت ، شروع كردند به پرتاب سنگ و نفت و مانند اينها، بطورى كه روزى ده هزار سنگ بر كعبه مى انداختند، كعبه سوخت و منهدم شد، (217) و بار ديگر همين حادثه توسط حجاج ابن يوسف تكرار شد، گفته اند در ميان چيزهائى كه بر كعبه انداختند، از مدفوع و نجاست هم استفاده كردند، (218) فانا لله و انا اليه راجعون . و در زمان وليد ابن يزيد ابن عبدالملك آن نگون بخت پليد و شرابخوار تصميم گرفت تا بر بام خانه كعبه ميكده اى بپا كند و بساط عيش و نوش درست كند، اما اطرافيانش او را منصرف كردند. (219) 10 - و بالاخره قرآن نيز در اين ميان از اهانت و جفاى اين بزه كاران در امان نماند، شما خود بايد به وخامت اوضاع مسلمين ، پى ببريد وقتى كه همانند وليد ابن يزيد، خليفه مسلمين شمرده مى شود، و زمانى كه به قرآن تفاءل مى زند و اين آيه مى آيد كه و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد، قرآن را هدف مى گيرد و شروع مى كند به تيرباران كردن قرآن ، و مى گويد: آيا مرا جبار پر كينه مى نامى ؟ (220) 11 - و كافى است براى درك انحراف جدى مسلمين و ضعف اسلام ، اينكه بدانيد، خاندان پيامبر، همانها كه از هر چيزى براى پيامبر پرارزشتر بودند، و به آنها عشق مى ورزيد و سر از پا نمى شناخت و آنها را روح و جان مى شمرد، در چه حالى قرار گرفته بودند، با زهراى مرضيه چه كردند، با اميرالمؤ منين چه كردند و چه جسارتها روا داشتند، آرى مروان به امام مجتبى مى گفت : شما خاندان ملعون هستيد(221)، عبدالله ابن زبير، نام پيامبر را در خطبه حذف كرده مى گفت : پيامبر فاميل بدى دارد، مى ترسم كه اگر از پيامبر تعريف شود آنها پررو شوند و مى گفت : من چهل سال است كه دشمنى اين خاندان را در سينه همراه دارم ، (222) آرى كار بجائى رسيد: كه دهها سال برادر پيامبر و اول مسلمان و مجاهد و امام موحدين و سرور امت على ابن ابيطالب را بر فراز منبرها در تمام عالم اسلام لعن مى كردند، و مردم استقبال مى كردند، قبلا ذكر كرديم كه آن مرد ملعون در مقابل حجاج با افتخار گفت : در ميان خاندان ما هر كه به او پيشنهاد لعن على را بدهند، او نه تنها على ، بلكه فاطمه و حسن و حسين را هم اضافه مى كند. با اين حال اسلام به كجا مى خواست برود، 12 - تحريفات بسيار و اهانتها و بدعتهاى فراوان كه در احكام دين نهاده شده بود، چهره اسلام را دگرگون نمود، ديگر آن اسلام ناب محمدى در دسترس مردم نبود و نمايانگر نمى شد، آنها خود نقل كرده اند كه تمام سنتهاى پيامبر تغيير نمود حتى نماز(223)، چهره دين مشوش و دستخوش آشوب و در هم ريختگى بود. 13 - با وجود فرمانروايانى مثل عثمان و معاويه و يزيد، و وليد و دهها نفر مانند اينها و اعمال ننگين اينها، ديگر چه انتظارى از دين و اسلام مى توان داشت ، چرا وقتى عثمان به دنياطلبى روى مى كند، مردم نكنند؟، چرا وقتى معاويه به نيرنگ و قتل عام مى پردازد، فرمانروايان او همچون بسر ابى ارطاة و زياد ابى ابيه و سمرة ابن جندب چنين نكنند؟ چرا وقتى يزيد به شراب و لهو و لعب مى پردازد، در ميان مكه و مدينه خوردن شراب و آوازه خوانى علنى نشود همچنانكه مسعودى در مروج الذهب آورده است . و وقتى امثال وليد شرابخوار كه آنقدر به خواننده خود عشق مى ورزد و به هيجان مى آيد كه او را برهنه مى كند و تمام بدن او را مى بوسد، و وقتى نوبت به ... مى رسد، آن مرد راضى نمى شود و با قسم او را منصرف مى كند (224)، در اين هنگام مردم عادى چه خواهند كرد و بر سر دين چه خواهد آمد؟ آرى پس از مطالعه و دقت در اوضاع نابسامان مسلمانان ، و سرانجام وخيمى كه در انتظار اسلام مى بود، سيدالشهداء بعنوان آخرين ذخيره شناخته شده اهل البيت از صدر اسلام ، براى نجات اسلام قيام كرد، قيامى مقدس كه ضامن بقاى دين اسلام و سعادت بشر تا قيامت گرديد. السلام عليك يا اباعبدالله و على الارواح التى حلت بفنائك ، عليك منى سلام الله ابدا ما بقيت و بقى الليل و النهار.

بخش دوم : فصل اول : مظلوميت و پيروزى

اسرار عاشورا بخش دوم :در مصائب و وقايع كربلا و اهميت حفظ عاشورا و مجالس عزادارى سيدالشهداء و داستانهائى مربوط به عنايات و فوائد مجالس عزادارى بى پرده نظر به كعبه راز كنيد از مهر دريچه اى به دل باز كنيد اندوخته حساب فردا عشق است امروز بيائيد، پس انداز كنيد بخش دوم : فصل اول : مظلوميت و پيروزى مقدمه : بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله رب العالمين و صلى الله على محمد و اهل بيته الطيبين الطاهرين الهداة المعصومين و لعنة الله على اعدائهم اجمعين من الان الى قيام يوم الدين مظلوميتها رمز پيروزى و تداوم نهضت حسينى السلام عليك يا ثارالله و ابن ثاره پس از آنكه به وخامت اوضاع و جو خطرناكى كه در اثر انحرافات فراوان و وجود شبكه فعال بر عليه اسلام و مسلمين پى برديم و آنها را مورد دقت قرار داديم ، بخوبى متوجه عظمت فداكارى سيدالشهداء عليه السلام براى نجات اسلام مى شويم ، و از صميم قلب احساس مى كنيم كه ما دين خود و مخصوصا ولايت و محبت و مكتب اهل البيت عليهم السلام را مديون فداكاريهاى سيدالشهداء و خاندان گراميش مى باشيم ، پس از جريان عاشورا، و رسوائى جريان مخالفت اسلام ، بر عهده مسلمانان واقعى بود كه براى تداوم بخشيدن و زنده نگاهداشتن آن حادثه بزرگ ، تلاش كنند، شگفت آنكه ، نهضت حسينى ، به گونه اى طراحى و انجام گرفته بود، كه خمير مايه بقاء نيز در درون خود آن موجود بود، و آن چيزى نيست جز همان مظلوميتهاى پى در پى ، و صحنه هاى دلخراش و فجيع كه مى توانست ، امام حسين و اهداف او را در دلها زنده و محبوب نگه دارند و دشمنانش را تا ابد رسوا كند، براى پيشبرد همين هدف است كه ما نمونه اى از اعمال ننگين و سنگدليهاى دشمنان اهل البيت و اعمال فجيعى كه با آن خاندان شد را تذكر مى دهيم ، تا تولى و تبرى كه جزء اساس مذهب ماست تقويت گردد قيام حسينى ، سراسر حماسه ، دلاورى ، عشق ، مظلوميت و عاطفه است ، و همين است رمز بزرگ پيروزى و بقاء آن تا قيامت ، چرا كه عاشورا سخن دل است ، او دل را زنده كرد و خود نيز زنده و پايدار ماند. پرچم دين چون بجا ماند از فداكارى او تا قيامت پرچمش را دست حق برپا كند نازم آن آموزگارى را كه در يك نصف روز دانش آموزان عالم را چنين دانا كند نقد هستى داد و هستى جهان يكجا خريد عاشق آن باشد كه چون سودا كند يكجا كند عقل مات آمد ز دانشگاه سيار حسين كاين چنين غوغا بپا در صحنه دنيا كند خداوند از پيامبر در مصائب اهل البيت پيمان گرفته است امام صادق عليه السلام فرمود: وقتى پيامبر را به معراج بردند، به حضرت گفته شد: خداوند تبارك و تعالى شما را در سه چيز امتحان مى كند تا ببيند صبر شما چگونه است ! پيامبر اكرم فرمود: من به فرمان تو اى پروردگار تسليم هستم ، توان صبر هم جز بواسطه شما ندارم ، آن سه چيز كدام است ؟ به حضرت گفته شد: اولين آنها گرسنگى است و اينكه نيازمندان را بر خود و خانواده ات مقدم دارى ! پيامبر عرضه داشت : قبول كردم و راضى شدم و تسليم شدم و توفيق و صبر از شماست ، اما دومى : تكذيب و ترس شديد و فداكردن خون خود در جنگ با كفار با مال و جان خود و صبر بر مصيبتهائى كه به شما مى رسد از آنها، و از منافقين كه موجب مجروح و دردمندى شما در عمليات جنگى مى شود. پيامبر عرضه داشت : خدايا پذيرفتم و راضى شدم و تسليم گرديدم و توفيق صبر از شماست ، و اما سومى آنها امورى است كه اهل بيت تو بعد از تو به آن مبتلا مى شوند، اما برادرت على ، از امت تو به او بدگوئى و فشار و توبيخ ، و محروميت و انكار حق و ستم ميرسد، و در آخر آن هم كشته ميشود، پيامبر عرضه داشت : خدايا قبول كردم و راضى شدم و توفيق و صبر از شماست ، (سپس خطاب آمد) اما دختر شما، مورد ستم قرار ميگيرد و محروم مى شود از حقى كه تو به او مى دهى (فدك ) و او را در حالى كه باردار است مى زنند، بر او و حريم او و منزل او بى اجازه وارد مى شوند، آنگاه به ذلت و اهانت دچار مى شود و هيچكس را نمى يابد كه جلوگير باشد، و در اثر ضربه اى كه بر او وارد ميشود آنچه در شكم دارد سقط مى كند و بخاطر همان ضربه از دنيا مى رود، پيامبر عرضه داشت : انا لله و انا اليه راجعون ، خدايا قبول كردم و تسليم شدم و توفيق و صبر از شماست ، (سپس خطاب آمد) براى فاطمه از برادرت دو پسر خواهد بود، كه يكى از آنها با دسيسه كشته مى شود، او را غارت كرده و مورد حمله قرار مى گيرد، اين كار را امت تو با او مى كنند، پيامبر عرضه داشت : خدايا قبول كردم و تسليم شدم ، انا لله و انا اليه راجعون و از توست توفيق و صبر، (سپس خطاب آمد) و اما پسر ديگر او، امت تو او را براى جهاد دعوت مى كنند، اما او را با شكنجه مى كشند، فرزندانش و هر كه با او است از خانواده اش كشته مى شوند، حرم او را غارت مى كنند، از من (خداوند) كمك مى خواهد ولى حكم من صادر شده به شهادت براى او و همراهان او (225) - الحديث خوش داشتند حرمت ميهمان كربلا مظلوميت از آنجا شروع شد كه مردم كوفه در ظاهر پيشنهاد رهبرى و قيام را به حضرت امام حسين عليه السلام دادند، چقدر نامه هاى پياپى به حضرت نوشتند و در آن نامه ها ضمن گلايه از حكومتهاى سابق و جنايات آنها اظهار داشتند: ما رهبرى نداريم ، به طرف ما بيا، شايد خداوند بخاطر شما ما را بر حق گرد آورد، ما با حاكم شهر در جمعه و عيد همراه نمى شويم ، همينكه خبر آمدن شما بما برسد، حاكم شهر را به طرف شام بيرون مى كنيم ، امثال اين نامه ها پياپى نزد حضرتش مى آمد، و در اين ميان بسيارى از كسانى كه بعدا جزء لشكر عمر ابن سعد شدند نيز نامه ها فرستادند همانند شبث ابن ربعى و عمرو ابن حجاج و حجار ابن ابجر. نوشتند كه زمين سرسبز و ميوه ها رسيد، هر وقت خواستى بيا كه بر لشكر آماده وارد مى شوى ، و در نامه ديگر نوشتند بشتاب كه مردم منتظر شما هستند، آنها بجز شما به كسى علاقه ندارند، بشتاب ، بشتاب ، بشتاب . (226) مؤ لف گويد: واى بر آنها، آرى لشكرشان آماده بود، اما بر عليه امام حسين ، منتظر بودند، اما براى شهادت حضرت و يارانش ، بيا شهر كوفان سراسر گل است چمنها پر از سارى و بلبل است زمين چون زمرد هوا همچو سيم گلاب آيد از جوى و مشك از نسيم صفاى گلستان به ديدن رسيد ثمرهاى بستان به چيدن رسيد بيا بال بگشا دلى شاد كن تفرج در اين جنت آباد كن سپاهى به پيش آيدت بنده وار كه انديشه او را نجويد كنار آغاز دعوت و بى وفائى با فرستاده امام امام حسين عليه السلام به دنبال نامه هاى مردم كوفه ، پسر عموى خود مسلم ابن عقيل را از طرف خود به كوفه فرستاد و فرمود: من برادرم و پسر عمويم و شخص مورد اعتماد از خاندانم را نزد شما فرستادم ، و به او گفتم حال شما را برايم بنويسد، اگر آراء شما همچنانكه در نامه هاى شما بود، باشد، سريعا نزد شما خواهم آمد انشاء الله مسلم به كوفه آمد در ابتداء چيزى نگذشته بود كه هيجده هزار نفر با او بيعت كردند، مسلم نيز طى نامه اى جريان را گزارش كرد و از حضرت خواست كه به كوفه بيايد، چند روزى گذشت ، تا اينكه پس از دستگيرى هانى ابن عروه حضرت مسلم خروج كرد، عبيدالله ، با سى نفر نظامى و بيست نفر اشراف به داخل قصر پناه برد، و مسلم قصر را محاصره كرد، مردم به عبيدالله و پدرش ناسزا مى گفتند. عبيدالله به سران قبائل دستور داد تا بروند و افراد قبيله خود را بترسانند و مردم را امان دهند، همينكه مردم اين سخنان را از بالاى قصر شنيدند، شروع كردند به متفرق شدن ، به گونه اى كه زن مى آمد و دست پسر و برادرش را مى گرفت و مى گفت : بيا برويم ، ديگران هستند، مردها هم چنين مى كردند، تا اينكه از آن عده بسيار نماند مگر سى نفر، با اين تعداد نماز مغرب را حضرت مسلم در مسجد خواند، اندكى نگذشت ، كه با او جز ده نفر نماند، وقتى از در بيرون آمد، هيچكس با حضرتش نبود، حتى كسى نبود كه راه را به مسلم (كه در اين شهر غريب بود) نشان دهد، سرگردان در ميان كوچه هاى كوفه مى گذشت ، حضرت مسلم در كوفه غريب مى شود ابن زياد كه ديد ديگر اطراف قصر خبرى نيست آمد و مردم را جمع كرد و آنها را نسبت به پناه دادن حضرت مسلم ، تهديد نمود، هيچكس حضرت مسلم را پناه نداد، جز زنى بنام طوعه ، اين زن منتظر فرزندش بود، مسلم سلام كرد و از زن آب خواست ، آب آشاميد و نشست ، زن ظرف را برد و برگشت ديد مسلم نشسته ، گفت : آيا آب نياشاميدى ؟ فرمود: چرا، عرض كرد، برو نزد خانواده ات ، حضرت ساكت شد و دوباره گفت : حضرت چيزى نفرمود، بار سوم گفت : اى بنده خداى خدا ترا سلامت دارد، نزد خانواده ات برو خوب نيست كه بر درب خانه من بنشينى ، من راضى نيستم ، حضرت برخاست و گفت : اى كنيز خدا، من در اين شهر منزلى ندارم ، فاميلى ندارم ، آيا مى خواهى اجرى ببرى و كار نيكى بكنى ، شايد بعدا تلافى كنم ، عرض كرد: چيست ؟ حضرت فرمود: من مسلم ابن عقيل هستم ، اين مردم به من دروغ گفتند و فريبم دادند و مرا بيرون كردند، زن با تعجب پرسيد: شما مسلم هستى ؟ فرمود: آرى ، عرض كرد: بيا داخل ، اتاق جدا برا حضرت آماده كرد و شام آورد، حضرت نخورد، تا اينكه پسرش آمد و از رفت و آمد مادر فهميد كه در اتاق كسى هست ، بالاخره مادرش پس از گرفتن عهد و قسم ، خبر را فاش نمود، آن پسر نيز صبح خبر را براى ابن زياد فرستاد، زن براى مسلم آب وضوء آورد و عرض كرد: ديشب نخوابيدى ؟ فرمود: اندكى خوابيدم ، عمويم اميرالمؤ منين را در خواب ديدم بمن فرمود: عجله كن ، عجله كن ، به گمانم كه امروز آخرين روز عمر من است . طولى نكشيد كه لشكر ابن زياد به در خانه طوعه رسيد، حضرت زره پوشيد و سوار بر اسب ، سريعا از خانه خارج شد تا مبادا خانه را آتش بزنند، مثل شير ژيان بر آن روبه صفتان حمله ور شد، هفتاد و چهارنفر را كشت ، آنقدر دلاور بود كه فرمانده سپاه دشمن ، نيروى كمكى خواست ، ابن زياد گفت ما تو را به جنگ يك نفر فرستاديم ، اين چنين در ميان شما لرزه انداخته ، اگر شما را نزد غير او (امام حسين ) بفرستيم چه مى كنى ؟! فرمانده سپاه پيغام داد: آيا گمان مى كنى كه مرا به نزد يكى از بقالهاى كوفه فرستاده اى ، آيا نمى دانى كه مرا به نزد شير غران و شمشير بران در دست دلاور دوران از خاندان بهترين مردم جهان فرستاده اى ؟ گويند مسلم دست مرد را مى گرفت و به پشت بام مى انداخت . مسلم همچنان يكه و تنها مى جنگيد و از آن نامردها كه با او بيعت كرده بودند، يك نفر به كمك وى نيامد، نه تنها نيامدند بلكه او را سنگباران مى كردند. حضرت را امان دادند قبول نفرمود، تشنگى بر حضرتش غلبه نمود، از هر طرف حضرت را احاطه كردند، ظالمى بر لب بالاى او زد حضرت با شمشيرى او را به درك فرستاد، از پشت با نيزه مسلم را سرنگون كردند، در ميان راه مسلم مى گريست ، يكى گفت : همانند تو و هدفى كه داشتند وقتى گرفتار شد، نبايد گريه كند، مسلم فرمود: بخدا سوگند من براى خودم نمى گريم ، گرچه مردان را هم دوست نداشته ام ، ولى بخاطر خاندانم كه در راه هستند، بخاطر حسين و خاندان او مى گريم ، آب طلبيد، خواست بنوشد، ظرف آب پرخون شد، سه بار عوض كردند، بار سوم دندانهاى جلوى حضرتش داخل ظرف افتاد، گفت : الحمدالله ، اگر روزى من بود نوشيده بودم ، وسرانجام پس از گفتگوى و جسارتهاى ابن زياد، او را بر بالاى دارالامارة به شهادت رساندند و سر و پيكر او را از بالا به زمين انداختند و در ميان شهر آن را بر روى زمين مى كشيدند و اين در روز عرفه نهم ذى حجه بود.(227) روز خونينى كه شورش در فضا افتاده بود كوفه در وحشت زخونين ماجرا افتاده بود در دل امواج حيرت زير رگبار بلا كشتى بى بادبان بى ناخدا افتاده بود ميزبانان در پناه ساحلى دور از خطر ميهمان در بحر خون بى آشنا افتاده بود نائب فرزند زهرا نو گل باغ عقيل دستگير مردمى دور از وفا افتاده بود در ميان اولين دشت مناى شاه عشق اولين قربانى راه خدا افتاده بود در كنار كاخ حمراء پيش چشم مرد و زن پيكر مجروح مسلم مسلم سر جدا افتاده بود در جدال حق و باطل آن دلير جان فدا آنقدر ايستاده بودى تا ز پا افتاده بود در دم آخر سرشك حسرتش بودى روان چون بياد كاروان كربلا افتاده بود هر كه فدائى ماست با ما حركت كند هر كه فدائى ماست با ما حركت كند درست همان روز كه مسلم در كوفه به شهادت رسيد، امام حسين از مكه به عراق حركت نمود، حج را تبديل به عمره نمود، زيرا از دست بنى اميه در امان نبود، آنها مصمم نبود به هر ترتيب كه شده حضرتش را هلاك كنند. در آنجا حضرت خطبه اى خواند و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر اكرم فرمود: مرگ براى اولاد آدم همانند گردنبند بر گردن دختران ترسيم شده است ، چقدر مشتاقم به ديدار نياكان خودم ، همانند علاقه يعقوب به يوسف ، برايم آرامگاهى آماده شده كه من به آنجا خواهم رفت ، گويا اعضايم را درندگان بيابان در زمينى ميان نواويس و كربلا پاره پاره مى كنند و شكمهاى خود را از من پر و سيراب مى كنند، از روزى كه با قلم (تقدير) نوشته شده چاره اى نيست خشنودى خدا، خشنودى ما اهل البيت است ، ما براى او صابريم و او پاداش صابرين بما خواهد داد، و در پايان فرمود: هر كه جان خود را براى ما بذل مى كند و تصميم به ملاقات خدا گرفته است با ما حركت كند كه من فردا صبح حركت مى كنم انشاء الله اى دل گرت هواى بهشت است رو متاب از درگه محمد و آلش به هيچ باب از غير خاندان نبى كام خود مجوى لب تشنه اى كجا شده سيراب از سراب آسوده خاطراند محبانشان به حشر آندم كه خلق را همه خوف است و اضطراب بى مهر آل ساقى كوثر در آن جهان هرگز طمع مدار زحق كوثرى شراب جز درگه محمد و آلش درى مكوب كانجا نمانده است سؤ الى بلاجواب آباد گشت آخرتش آنكه مهرشان با خويشتن ببرد از اين عوالم خراب سخنان محمد حنفية هنگام خروج حضرت شب هنگام محمد ابن حنفيه برادر سيدالشهداء عليه السلام آمد نزد حضرت آمد و عرض كرد: اى برادر، شما دوروئى مردم كوفه را با پدر و برادرت مى دانى ، مى ترسم حال شما نيز مثل گذشته ها باشد، اگر مايلى همينجا بمان كه عزيزترين ساكنين حرم هستى كه از او دفاع مى شود، حضرت فرمود: برادر، مى ترسم يزيد ابن معاويه مرا در حرم ترور كند و به وسيله من حرمت اين خانه شكسته شود، محمد عرض كرد: پس به يمن يا اطراف بيابان برو تا كسى به شما دسترسى پيدا نكند، حضرت فرمود: در سخن تو فكر مى كنم ، هنگام سحر بود كه به محمد گفتند: امام حسين در حال حركت است ، آمد و افسار ناقه حضرت را گرفت و عرض كرد: برادرم ، مگر نفرمودى كه راجع به درخواست من فكر كنى ؟ حضرت فرمود: آرى ، عرض كرد: پس چرا در رفتن عجله دارى ؟ فرمود: بعد از رفتن تو، پيامبر نزد من آمد و فرمود: يا حسين خروج كن ، خدا مى خواهد تو را كشته ببيند، محمد ابن حنيفه گفت : انا لله و انا اليه راجعون ، شما كه با اين وضع خارج مى شوى چرا زنها را با خود مى برى ! حضرت فرمود: پيامبر به من فرمود: خداوند مى خواهد اينها را اسير ببيند! مؤ لف گويد: دستور پيامبر به امام حسين و همراه بردن زنها، نشان دهنده واقعيت قيام امام حسين و اسرار باطنى آن كه همان احياء دين اسلام با شهادت و اسارت است مى باشد، و مى فهماند كه از راه شهادت و اسارت است كه دين الهى استوار مى گردد ترويج دين اگر چه به خون حسين شد تكميل آن به موى پريشان زينب است امام حسين بخاطر احترام خانه خدا خارج شد امام باقر عليه السلام فرمود: امام حسين يك روز قبل از يوم التروية از مكه خارج شد، عبدالله ابن زبير حضرت را مشايعت كرده گفت : يا اباعبدالله هنگام حج است ، شما به عراق مى رويد؟! حضرت فرمود: اى پسر زبير اگر من كنار فرات دفن شوم ، خوشتر است نزد من از اينكه كنار كعبه دفن شوم (228)، مؤ لف گويد: امام حسين عليه السلام در اين جمله كوتاه به مطالبى اشاره فرمود: 1 - اينكه حضرت مى داند كه در كربلا شهيد و دفن خواهد شد 2 - اينكه بنى اميه حضرت را رها نخواهند كرد حتى در كنار خانه خدا. 3 - احترام خانه خدا لازم است ، حتى از مثل حسين ابن على عليه السلام هنگام خروج بر يزيد و هنگام حج ، 4 - از آنجا كه اين عبدالله ابن زبير سه سال بعد خروج كرد و در همين خانه خدا متحصن شد و سبب گرديد كه دو بار بواسطه او خانه خدا آتش بگيرد و مورد اهانت قرار گيرد، يكبار در اواخر عمر يزيد و يكبار در زمان حجاج ، گويا اين فرمايش امام حسين اشاره به آينده اين ناجوانمرد و تذكرى است به او كه حريم خانه خدا را حفظ كند. رفتى بپاس حرمت كعبه به كربلا شد كعبه حقيقى دل ، كربلاى تو اجر هزار عمره و حج در طواف توست اى مروه و صفا به فداى صفاى تو از آب هم مضايقه كردند كوفيان يكى از وقايع تكان دهنده كربلا كه اوج مظلوميت امام حسين و يارانش و از آن طرف شقاوت دشمنانش را نشان مى دهد، بستن آب بر روى خاندان پيامبر است ، با وجود اينكه در ميان سپاه امام حسين زن و بچه و پيرمرد و افراد ضعيف وجود داشتند، ابن زياد به عمر ابن سعد نوشت : ميان حسين و اصحاب او و آب مانع شو، مبادا كه قطره اى آب بنوشند همچنانكه با عثمان انجام دادند، عمر ابن سعد نيز عمرو ابن حجاج را با پانصد سوار ماءمور شريعه فرات نمود. (229) خدا مى داند كه عطش با امام حسين و اصحاب حضرت و خاندانش چه كرد؟ يك بار حضرت ، اصحاب را با اباالفضل فرستاد و موفق شدند پس از يك درگيرى مقدارى آب بياورند، روز عاشورا عطش بر امام حسين فشار آورد - حضرت پس از شهادت اصحاب و يارانش - بطرف فرات حمله كرد، سپاه مانع شد، يكى فرياد زد ميان حسين و آب مانع شويد حضرت عرضه داشت : خدايا او را تشنه گردان ، آن ملعون خشمگين شد، با تير سيدالشهداء را هدف قرار داد، حضرت تير را بيرون كشيد، دو دست خود را از خون پر كرد و عرضه داشت : خدايا بتو شكايت مى كنم از آنچه با پسر دختر پيامبر انجام مى گيرد، راوى گويد: در اثر نفرين حضرت ، اندكى نگذشت كه آن مرد به بيمارى عطش دچار شد، هر چه مى نوشيد، سيرآب نمى شد و مى گفت : مرا آب دهيد، تشنگى مرا كشت ، تا اينكه پس از اندكى شكمش مثل شكم شتر بر آمده شد. (230) حضرت از فشار تشنگى به طرف فرات حمله مى كرد، اما هر بار دشمن مانع مى شد، يكبار حضرت بر چهار هزار ماءمور شريعه فرات حمله كرد و وارد شريعه شد و اسب را داخل شريعه نمود، اسب خواست آب بنوشد، حضرت فرمود: تو تشنه اى من هم تشنه ام ، بخدا سوگند من آب نمى آشامم تا تو بنوشى ، اسب با شنيدن سخن امام حسين ، گويا سخن حضرت را فهميد سر بلند كرد و آب نخورد، حضرت فرمود: بنوش من هم مى نوشم ، مشتى از آب برداشت كه بياشامد كه ناگاه يكى صدا زد يا اباعبدالله ، تو از نوشيدن آب لذت مى برى در حالى كه حرم تو مورد تجاوز است ، حضرت آب را ريخت و حمله كرد وقتى برگشت ، ديد خيام حرم سالم است . (231) فداى لب تشنه ات يا حسين هلال ابن نافع گويد: هنگام شهادت حضرت امام حسين بالاى سر حضرت آمدم ، بخدا قسم كشته اى غرقه در خون ، نيكوتر و نورانى تر از او نديدم ، نور صورت و هيبت او مرا از تفكر در شهادتش مشغول كرد، و او در آن حال آب طلب مى كرد، شنيدم مردى گفت : بخدا سوگند از اين آب نياشامى تا به آب جوشان (جهنم ) وارد شوى حضرت فرمود: واى بر تو من از آب جوشان جهنم نمى نوشم ، من بر جدم پيامبر وارد مى شوم و در منزل او ساكن مى شوم ، در جايگاه صدق ، نزد مالك قدرتمند، و از آب صاف مى نوشم و از كارهاى شما شكايت مى كنم . (232) مؤ لف گويد: مصيبت عطش بر سيدالشهداء از همه سنگين تر بود، نه از آن جهت كه تشنگى سراسر وجودش را فراگرفته بود و لبها خشك و پژمرده و چه بسا دهان مجروح و سوى چشم كم شده بود، نه ، بلكه از آن جهت كه فرياد العطش اطفال مظلومش را مى شنيد، از آن جهت كه جوان برومند او على اكبر، از پدر تقاضاى آب ، كه حق حيات است دارد، اما سيدالشهداء آبى نمى يابد، از آن جهت كه صورت طفل شيرخوار خود را مى بيند كه چگونه از تشنگى به كام مرگ فرو مى رود و آتش گرفته ، اما چاره اى ندارد، آرى اگر براى ديگران آب براى رفع عطش بود، براى على اصغر هم آب بود و هم غذا، چرا كه مادرش نيز شير نداشت ، چقدر سنگين است بر مثل سيدالشهداء كه از آن مردمان پست ، براى طفل خود تقاضاى آب كند، اما با تير به او پاسخ دهند، و بالاخره برادر گرامى خود را براى طفل خود تقاضاى آب كند، اما با تير به او پاسخ دهند، و بالاخره برادر گرامى خود را براى آوردن آب فرستاد، گويا اطفال منتظر آب بودند، كه ديدند سيدالشهداء برگشت و خبر شهادت برادر را آورد. فرياد العطش ز بيابان كربلا كشتى شكست خورده طوفان كربلا در خاك و خون طپيده بميدان كربلا گرچه روزگار بر او فاش مى گريست خون مى گذشت از سر ايوان كربلا نگرفته دست دهر گلابى به غير اشك ز آن گل كه شد شكفته به بستان كربلا از آب هم مضايقه كردند كوفيان خوش داشتند حرمت مهمان كربلا بودند ديو و دد همه سيراب و مى مكيد خاتم زقحط آب سليمان كربلا زآن تشنگان هنوز بعيوق مى رسد فرياد العطش ز بيابان كربلا آه از دمى كه لشكر اعلاء نكرده شرم كردند رو به خيمه سلطان كربلا زاده ليلا مرا مجنون مكن يكى از صحنه هاى تكان دهنده كه سند مظلوميت اهل البيت عليهم السلام و شقاوت دشمنان ايشان است ، شهادت فرزند برومند و جوان رشيد امام حسين ، حضرت على ابن الحسين است ، على اكبر جوانى بود بسيار زيبا از پدر اجازه ميدان گرفت ، حضرت اجازه فرمود، آنگاه با نااميدى نگاهى به او نمود و در حالى كه چشم از جوان برگرفته بود گريست ، و عرضه داشت : خدايا بر اين گروه شاهد باش ، همانا جوانى در مقابل آنهاست كه در خلقت ظاهرى و صفات باطنى و منطق از همه به پيامبر شبيه تر است ، ما هرگاه مشتاق پيامبرت مى شديم ، به صورت او نگاه مى كرديم ، بارالها بركات زمين را از آنها رفع كن . ميان آنها تفرقه انداز و آن ها را پاره كن و حاكمان را هرگز از ايشان خشنود مكن . اينها ما را دعوت كردند تا ما را كمك كنند، ولى بر ما خروج كرده با ما نبرد مى كنند. سپس حضرت بر عمر ابن سعد فرياد بر آورد و فرمود: تو را چه مى شود، خدا نسل تو را قطع كند و كار تو را بى بركت كند و بر تو كسى را مسلط كند تا بعد از من تو را در بسترت ذبح كند، همچنانكه رحم مرا قطع كردى و رعايت فاميلى مرا با پيامبر نكردى ، سپس با صداى بلند اين آيه را تلاوت فرمود: ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل عمران على العالمين ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم . على اكبر بر آن دشمنان حمله نمود، عده بسيارى از آنها را كشت ، به گونه اى كه فرياد از جمعيت بر آمد، سپس در حالى كه هفتاد نفر را به هلاكت رساند و جراحات بسيار بر بدنش وارد آمده بود، به نزد پدر بازگشت و عرض كرد: پدر جان تشنگى مرا كشت ، سنگينى اين آهن (زره ) مرا از كار انداخته است ، آيا جرعه آبى هست كه با آن بر اين دشمنان قوت يابم ؟ سيدالشهداء با شنيدن اين كلمات گريست (آب كمترين چيزى است كه يك فرزند از پدر مطالبه مى كند، تا چه رسد به على اكبر آن هم با كيفيت در مقابل امام حسين عليه السلام ) حضرت فرمود: وا غوثاه ، پسرم اندكى نبرد كن ، بزودى جدت محمد را ملاقات مى كنى ، با جام خود شربتى به تو مى دهد كه هرگز تشنه نشوى . در برخى روايات آمده است حضرت فرمود: پسرم زبانت را بياور، زبان او را مكيد و انگشتر خويش به وى داد و فرمود اين را در دهان بگير و به نبرد با ايشان برو، على اكبر به ميدان آمد، نبردى سخت نمود، ظالمى با شمشير بر فرق سرش كوبيد، على اكبر خم شد و گردن اسب را با دو دست گرفت ، اسب ايشان را به طرف لشكر دشمن برد، آنقدر با شمشير بر او زدند كه او را پاره پاره نمودند در آخرين لحظه صدا زد: اى پدر اين جد من ، رسول الله است كه با جام خود مرا به گونه اى سيراب كرد كه هرگز تشنه نشوم ، به شما هم مى گويد بشتاب بشتاب ، براى شما هم جامى آماده كرده است تا اكنون بنوشى ، در اين هنگام بود كه صداى گريه سيدالشهداء بلند شد، با اينكه تا آن موقع كسى صداى گريه حضرت را نشنيده بود، و فرمود: خداوند بكشد گروهى كه تو را كشتند، اينها چقدر بر خداوند و هتك حرمت پيامبر جراءت كردند، سپس در حاليكه اشك از چشمهاى حضرت سرازير بود فرمود: على الدنيا بعدك العفا ، دنيا پس از تو ارزشى ندارد. در اين هنگام زينب كبرى با عجله بيرون آمد و فريادكنان خود را بر روى على اكبر انداخت ، امام حسين خواهر را به خيمه بازگرداند و به جوانان فرمود: برادر خود را به خيمه ها ببريد، (233) پس بيامد شاه اقليم است بر سر نعش على اكبر نشست سرنهادش بر سر زانوى ناز گفت كى باليده سرو سرفراز اين بيابان جاى خواب ناز نيست ايمن از صياد تيرانداز نيست خيز تا بيرون از اين صحرا رويم نك بسوى خيمه ليلا رويم بيش از اين بابا دلم را خون نكن زاده ليلا مرا مجنون مكن رفتى و بردى ز چشم باب خواب اكبرا بى تو جهان بادا خراب او كه به اين كودكى گناه ندارد وقتى امام حسين عليه السلام اصرار آن قوم را بر كشتن حضرتش ديد، قرآن را بازكرده بر سر نهاد و صدا برآورد كه : ميان من و شما كتاب خدا و جدم رسول الله صلى الله عليه و آله حاكم باشد، اى قوم چرا خون مرا حلال مى دانيد؟ آيا من پسر دختر پيامبر شما نيستم ؟ آيا سخن جد من راجع به من و برادرم به شما نرسيده است كه فرمود: ايندو سرور جوانان بهشت هستند، اگر مرا تصديق نمى كنيد، از جابر بپرسيد از زيد ابن ارقم و ابا سعيد خدرى بپرسيد، آيا جعفر طيار عموى من نيست ؟ شمر (كه از اضطراب لشكر واهمه داشت ) صدا زد هم اكنون به جهنم خواهى رفت ، حضرت فرمود: الله اكبر جدم رسول الله به من خبر داد كه ديدم (گويا در خواب ) كه سگى دهان به خون خاندانم دارد، (خون آنها را مى مكد) فكر نمى كنم جز اينكه تو همان باشى ، در اين هنگام حضرت متوجه شد كه طفلى از تشنگى مى گريد، دست طفل را گرفت و فرمود: اى گروه اگر بر من رحم نمى كنيد به اين طفل رحم كنيد، كه ناگاه مردى تيرى انداخت و آن طفل را ذبح نمود، امام حسين گريان شد و گفت : خدايا ميان ما و اين گروه داورى نما، ما را دعوت كردند تا كمك كنند، ولى ما را كشتند، (مصيب آنقدر بر حضرت سنگين بود) كه از آسمان ندائى آمد اى حسين طفل را رها كن كه در بهشت دايه اى دارد كه به او شير مى دهد، و در روايت ديگرى حضرت طفل شيرخوار خود را در آغوش گرفته بود تا وداع كند، خواست ببوسد كه حرملة ابن كامل اسدى تيرى در گلوى طفل زد كه طفل را ذبح نمود، حضرت به خواهرش زينب فرمود: بگير طفل را، سپس خون شيرخوار را با دو دست گرفت ، وقتى پر شد بطرف آسمان پاشيد و فرمود: آنچه بر من مى رسد چون در مقابل چشم خداست ، آسان است ! آنگاه با غلاف شمشير قبرى كند و آن شيرخوار غرقه در خون را دفن نمود. (234) باغ عشق است مگر معركه كرب و بلا كه ز خونين كفنان غرق گل و نسرين است بوسه زد خسرو دين بر دهن اصغر و گفت دهنت باز ببوسم كه لبت شيرين است شير دل آب كند بيند اگر كودك شير جاى شيرش به گلو آب دم زوبين است گفتند اين طفل كو چو بحر بجو شد نيست چو ما كز عطش به صبر بكوشد اشك بپاشد چنانكه خاك بپوشد رخ بنظر شد چنانكه بخروشد جز به كفى آب عقده ادش نشود حل هى به فغان خود زگاهواره پراند ما در او هم زبان طفل نداند نه بودش شير تا به لب برساند نه بودش آب تا به رخ بفشاند مانده به تسكين قلب معطل گهى ناخن زند بر سينه مادر گهى پيچان شود به دامن خواهر بارى از ما گذشته چاره اصغر يا به نشانش شرار آه چو آذر يا ببرش همره ات به جانب مقتل شه ز حرم خانه اش ربود و روان شد پير خرد هم عنان بخت جوان شد زين پدر و زان پسر به لرزه جهان شد آمد و آورد و هر طرف نگران شد تا به كه سازد حقوق خويش مدلل گفت : كه اى قوم روح پيكرم اين است ثانى حيدر على اصغرم اين است آن همه اصغر بدند و اكبرم اين است حجت كبراى روز محشرم اين است رحمى كش حال بر فناست محول او كه به اين كودكى گناه ندارد يا كه سر رزم اين سپاه ندارد بلكه بس افسرده است و آه ندارد جاى دهيد آنكه را پناه ندارد شب عاشورا و حوادث آن شب عاشورا با آمدن نامه عبيدالله ابن زياد به عمر سعد، او فرمان حمله داد، شمر براى حضرت عباس و سه برادر مادرى ايشان امان نامه آورد، اما آنها نپذيرفتند و گفتند: خداوند تو را و امان نامه ات را لعنت كند، آيا ما در امانيم ولى فرزند پيامبر امان ندارد! در روز تاسوعا، لشكر حسينى را محاصره كردند، پسر مرجانه و عمر سعد از زيادى لشكر خود، و اندك بودن لشكر سيدالشهداء شادمان بودند و يقين كردند كه ديگر براى حسين از عراق ياورى نخواهد آمد، امام حسين عليه السلام كنار خيمه تكيه بر شمشير داده بود و سر بر زانو اندكى بخواب رفت ، كه خواهرش زينب صداهائى شنيد و نزد برادر آمد و گفت : برادر مگر صداها را نمى شنوى كه به ما نزديك مى شوند؟ حضرت سر بلند كرده فرمود: الان پيامبر را در خواب ديدم به من فرمود: صبح به ما ملحق مى شوى ، خواهرش بر صورت زد و مى گفت واى واى ، سيدالشهداء فرمود: واى بر تو نيست ، آرام باش ، سپس برادرش عباس آمد و گفت : برادر اين گروه مى آيند، حضرت برخواست ، و فرمود: برادر، فدايت شوم ، سوار شو و بپرس چه مى خواهند؟ حضرت ابالفضل با بيست سوار، آمدند و پرسيدند چه مى خواهيد؟ گفتند: فرمان امير آمده است كه يا به فرمان او گردن نهيد يا با شما بجنگيم ، حضرت فرمود: عجله نكنيد تا به اباعبدالله اطلاع دهم ، سيدالشهداء فرمود: برو نزد آنها و اگر بتوانى آنها را تا صبح تاءخير بيندازى ، شايد ما امشب براى خدا نماز بخوانيم و استغفار كنيم ، خدا مى داند كه من نماز و تلاوت قرآن و دعاى بسيار و استغفار را دوست دارم ، حضرت ابالفضل خبر را آورد، آنها نيز قبول كردند. سيدالشهداء عليه السلام همه اصحاب را مرخص كرد اوائل شب بود كه حضرت ، اصحاب را در خيمه اى جمع كرد و بعد از حمد و ثناى الهى فرمود: من اصحابى ، باوفاتر و برتر از اصحاب خود، و خاندانى نيكوكارتر و كمكارتر و برتر از خاندان خودم نمى شناسم ، خداوند از جانب من به شما جزاى خير دهد، گمان دارم كه براى ما با اين دشمنان روز (سختى ) خواهد بود آگاه باشيد كه من به شما اجازه دادم ، همه آزاديد، برويد، و بر عهده شما پيمانى نيست ، اين شب را وسيله قرار دهيد و هر كدام دست يكى از خاندان مرا بگيريد و به شهرهاى خود برويد، تا خدا گشايش دهد، اين مردم ، مرا مى خواهند، وقتى به من دسترسى پيدا كنند، به ديگرى نمى پردازند. در اين ميان خاندان حضرت و زودتر از همه برادرش عباس ابن على گفتند: بخاطر زنده ماندن چنين كنيم ؟ هرگز چنين نخواهيم كرد، ما با جان و مال و خانواده قربانى تو مى شويم تا به جايگاه تو آئيم ، زشت باد زندگى بعد از شما، مسلم ابن عوسجه در سخنان خود گفت : اگر كشته شوم سپس زنده گردم ، سپس سوزانده شوم و سپس خاكسترم به باد داده شود، و اين كار هفتاد بار ادامه يابد من دست از شما بر نمى دارم ، طبق برخى روايات حضرت به آنان فرمود: شما همگى فردا كشته مى شويد و كسى نجات نمى يابد، همگى گفتند: شكر خدا را كه ما را با مرگ با شما گرامى داشت ، حضرت بر آنها دعا كرد و فرمود: سرهاى خود را بالا بگيريد و ببينيد، نگاه كردند، جايگاه خود را در بهشت مى ديدند و حضرت مى فرمود: فلانى اين منزل توست ، به همين جهت بود كه اينها به استقبال نيزه و شمشير مى رفتند تا به جايگاه خود در بهشت برسند. حضرت قاسم ابن حسن از عمو پرسيد: من هم كشته مى شوم ؟ حضرت بر او دلسوزى كرد و فرمود: پسرم مرگ نزد تو چگونه است ؟ قاسم گفت : از عسل شيرين تر است ! حضرت فرمود: آرى ، عمويت به فدايت ؛ تو هم با من كشته مى شوى (اما) بعد از مصيبت بزرگ ، سيدالشهداء خواهر را براى فردا آماده مى كند امام سجاد (ع ) فرمود: در آن شب ، عمه ام زينب مرا پرستارى مى كرد، پدرم در خيمه خود رفت ، و اين اشعار را قرائت نمود: ياد هراف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل . اى روزگار اف بر تو و دوستى تو، كه صبح و شام چقدر هواخواه خود را كشته اى و روزگار به كم قانع نيست ، فرمان ، از خداست و هر زنده اى به راه من خواهد آمد، امام سجاد فرمود: من گريه ام گرفت ، اما جلوى خود را گرفتم ، پدرم دو يا سه بار تكرار نمودند تا عمه ام متوجه منظور حضرت شد (گويا حضرت مى خواست خواهر خود را آماده كند) عنان اختيار از كف داد، سراسيمه نزد برادر آمد و صدا زد وا مصيبت اى كاش ، مرگ زندگى مرا نابود مى كرد، امروز مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنيا رفت ، اى جانشين گذشتگان ، سيدالشهداء فرمود: خواهرم ، شيطان بردبارى تو را نربايد، چشمهاى حضرت اشك آلود شد و ادامه داد. اگر (صياد مرغ ) قطا را رها مى كرد، مى خوابيد، خواهرش گفت : آيا مى خواهند جان تو را بگيرند، دلم را مجروح مى كند و بر من سخت گران است ، سپس بر صورت زد و گريبان چاك داد و بيهوش شد، سيدالشهداء به خواهر گفت : خواهرم ، تقواى خدا پيشه كن بدان كه اهل زمين مى ميرند، اهل آسمان باقى نمى مانند، هر چيزى جز وجه الله هلاك است ، جدم از من بهتر بود، پدرم از من بهتر بود، مادرم از من بهتر بود، برادرم از من بهتر بود، هر مسلمانى بايد پيامبر الگوى او باشد. و با اين كلمات خواهر را تسلى داد. بخود آئيد، آيا كشتن من و هتك حريم من به صلاح شماست ؟ در روز عاشورا پس از آماده كردن لشكر، حضرت چند بار آن لشكر جفاپيشه را نصيحت كرد و موعظه نمود. يكبار فرمود: مردم نسب مرا در نظر آوريد، ببينيد من كيستم ، بخود آئيد، ببينيد آيا كشتن و هتك حريم من به صلاح شماست ؟ آيا من پسر دختر پيامبر شما، وصى پيامبر و پسر عموى او و اول مؤ منى كه تصديق رسولخدا كرد نيستم ؟ آيا حمزه سيدالشهداء عموى من ، عموى پدرم نيست ، آيا جعفر طيار كه با دو بال در بهشت پرواز مى كند، عموى من نيست . آيا به شما نرسيده سخن پيامبر كه راجع به من و برادرم فرمود: ايندو سرور جوانان بهشت هستند، اگر مرا تصديق مى كنيد، كه به خدا حق هم همين است چون من هرگز از وقتى كه فهميدم خدا دروغ گو را دشمن دارد، دروغ نگفته ام ، و اگر مرا تكذيب مى كنيد، در ميان شما هستند كسانى كه به شما خبر دهند، از جابر ابن عبدالله انصارى ، و ابا سعيدخدرى و سهل ابن سعد ساعدى و زيد ابن ارقم و انس ابن مالك بپرسيد، به شما خواهند گفت كه اينها از پيامبر اين سخن را شنيده اند، آيا اين (حديث ) مانع شما از كشتن من نيست ؟ سپس حضرت پس از مكالمه با شمر ملعون فرمود: اگر در اين شك داريد، آيا در اين هم شك داريد كه من پسر دختر پيامبر شما هستم ، بخدا كه ميان شرق و غرب پسر دختر پيامبرى غير از من نيست ، واى بر شما آيا كسى را كشته ام يا مالى را از بين برده ام يا جراحتى زده ام كه تقاص مى كنيد، آن گروه بى شرم ، هيچ جوابى نمى دادند، حضرت صدا زد: اى شبث ابن ربعى ، اى حجار ابن ابجر، اى قيس ابن اشعث ، اى يزيد ابن حارث ، آيا شما به من ننوشتيد كه ميوه ها رسيده و باغها سبز شده است و تو بر لشكر آماده وارد مى شوى ؟ آن بى حياها گفتند: ما نبوديم ، حضرت فرمود: سبحان الله ، بخدا كه شما بوديد. سخنرانى پرشور سيدالشهداء در روز عاشورا و در روايت ديگرى كه (گويا در يك سخنرانى ديگر) حضرت در حالى كه سواره بود از آن ها خواست تا ساكت شوند، اما ساكت نمى شدند، حضرت فرمود: واى بر شما چه اشكالى دارد ساكت شويد و سخن مرا گوش دهيد، من شما را به راه حق هدايت مى كنم ، هر كه مرا اطاعت كند، هدايت يافته و هر كه نافرمانى كند، هلاك مى شود، (ولى مى دانم كه ) همگى شما نافرمانى مرا مى كنيد، همانا شكمهاى شما از حرام پر شده و بر دلهاى شما مهر زده شده ، واى بر شما آيا انصاف نمى دهيد، آيا گوش نمى كنيد، در اين ميان اصحاب عمر سعد يكديگر را ملامت كردند و گفتند ساكت شويد، حضرت شروع فرمود به خواندن خطبه و پس از حمد و ثناى الهى و درود فراوان بر فرشتگان و انبياء فرمود: مرگ بر شما اى گروهى كه با آن شور و وله ما را دعوت كرديد تا به فرياد شما رسيم ، و ما شتابان آمديم ولى شما شمشيرى را كه ما در دست شما نهاده بوديم ، بر سر ما كشيديد، و آتشى كه خود ما بر دشمن ما و شما افروخته بوديم بر ما افروختيد، يار دشمن خود شديد در مقابل دوستانتان ، با اينكه ميان شما با عدالت رفتار نمى كنند و اميد خيرى نيز از آنها نداريد، واى بر شما چرا آنگاه كه شمشيرها در نيام بود و دلها آرام و فكرها خام بود ما را رها نكرديد؟! ولى مانند مگس سوى فتنه پريديد، و مانند پروانه در هم افتاديد، پس مرگ بر شما اى بندگان كنيز و بازماندگان احزاب و رهاكنندگان كتاب و تحريف كنندگان كلمات ، و گنه كارانى كه دم شيطان خورده ايد و نابودكننده هاى سنتها، آيا اينها را يارى مى كنيد و ما را تنها مى گذاريد. آرى به خدا سوگند بيوفائى و پيمان شكنى عادت ديرينه شماست ، ريشه شما با مكر و فريب در آميخته و شاخهاى شما بر آن پرورش يافته ، شما پليدترين ميوه ايد كه براى صاحب آن گلوگير و براى غاصب گوارا، الا و ان الدعى قد ركز بين انتين ، بين السلة و الذلة و هيهات مناالذله ، آگاه باشيد كه اين مرد بى پدر و زاده آن بى پدر، مرا در تنگناى دو چيز قرار داده است ، يا شمشير كشيدن و يا خوارى كشيدن ، و هيهات كه ما به ذلت تن دهيم ، خداوند و رسول او و مؤ منان براى ما زبونى نمى پسندند و نه دامنهاى پاك (كه ما را پروريده اند يعنى دامن زهراى مرضيه ذلت نمى پذيرد) و نه سرهاى پرخروشى و جانهائى كه هرگز اطاعت فرومايگان را بر كشته شدن مردانه ترجيح ندهند، و من با اين جماعت اندك با شما نبرد مى كنم هر چند ياوران مرا تنها گذاردند سپس بعد از خواند چند شعر بلند حماسى فرمود: شما مردم پس از من طولى نمى كشد، و آنچه آرزو داريد تحقق نيابد و چرخ روزگار مثل سنگ آسيا بر شما مى غلطد و شما را نابود مى كند، پيمانى است كه پدرم از جدم با من كرده است ، شما با ياورانتان تصميم خود را بگيريد و غصه نخوريد و مرا مهلت ندهيد، من بر خداوند كه پروردگار من و شماست توكل نموده ام . هيچ جنبنده اى نيست مگر اينكه در اختيار اوست ، ان ربى على صراط مستقيم . سپس بر آن گروه بى وفا نفرين نمود و عرضه داشت : بارالها باران را بر آنها حبس كن ، بر آن ها خشكسالى همانند زمان يوسف قرار ده و جوان ثقفى (حجاج ) را بر آن ها مسلط كن تا زهر به جام ايشان چشاند، چرا كه اينان ما را دروغگو شمردند و تنها گذاردند. و انت ربنا عليك توكلنا و اليك انبتا و اليك المصير. نوجوان قهرمان كربلا، حضرت قاسم وقتى نوبت جانبازى حضرت قاسم رسيد، نزد عمو آمد، چشم سيدالشهداء كه به برادرزاده افتاد، او را در آغوش گرفت ، آنقدر گريست كه هر دو بيهوش شدند، از عمو اجازه ميدان خواست ، حضرت اجازه نفرمود، آن جوان آنقدر اصرار كرد، دست و پاى عمو را مى بوسيد، تا اينكه از عمو اجازه گرفت ، و در حالى كه اشكهايش بر گونه هاى او روان بود بيرون آمد و رجز مى خواند و خود را و غربت عمومى خود را بيان مى كرد، حميد ابن مسلم گزارشگر جريان كربلا گويد: جوانى به سمت ما آمد كه صورتش چون پاره ماه بود، از هر طرف او را محاصره كردند، نبردى قهرمانانه كرد، تا اينكه عمرو ابن سعد با شمشير بر سر او زد، جوان بيفتاد و عموى خود را صدا زد، حسين همانند باز شكارى به پرواز در آمد، مثل شير غران بر قاتل قاسم حمله كرد، شمشير سيدالشهداء به ساعد او اصابت كرد، دستش از مرفق قطع شد، با فرياد او، امام حسين به كنارى رفت ، سپاه كوفه براى نجات عمرو حمله كرد، گرد و غبارى به پا شد، وقتى فروكش كرد؛ ديدم حسين بر سر جوان ايستاده ، و او در حال جان دادن پاهاى خود را به زمين مى كشد، سيدالشهداء فرمود: دور باد گروهى كه تو را كشتند و پيامبر در قيامت خصم آنهاست ، بخدا بر عمويت سخت است كه او را به كمك بخواهى ولى پاسخى ندهد، يا پاسخ دهد ولى براى تو سودى نداشته باشد و در روايتى فرمود: امروز، روزى است كه ياور آن اندك و تنهائى آن زياد است ، سپس در حالى كه قاسم را به آغوش گرفته و پاهاى جوان بر زمين كشيده مى شد، او را ميان اجساد شهيدان خاندان خود آورد. شهادت قمر بنى هاشم حضرت ابالفضل عليه السلام نام مباركش عباس و لقب او سقا و ماه بنى هاشم و كنيه اش ابالفضل مى باشد، قامتى بلند و سروگونه و رشادتى حيدرگونه داشت ، روز عاشورا علمدار حسين بود. روز عاشورا وقتى غريبى سيدالشهداء را ديد نزد برادر آمد و عرض كرد: اى برادر آيا اجازه مى فرمائى ؟ سيدالشهداء به شدت گريان شد و فرمود: برادرم ، تو پرچمدار من هستى ، وقتى شما بروى لشكر من متفرق مى شود، حضرت عباس گفت : سينه ام تنگ شده ، از زندگى ملولم و مى خواهم از اين منافقين خونخواهى كنم ، حضرت فرمود: (اگر چاره نيست )، براى اين اطفال اندكى آب بجوى ، عباس آن ها را موعظه كرد ولى سودى نداد، صداى العطش اطفال او را به هيجان آورد، بر اسب سوار شد و نيزه و مشك برداشت و به طرف فرات رفت ، چهارهزار نفر او را محاصره كردند اما از ميان آن ها عبور كرد، هشتاد نفر را كشت و وارد آب شد، همينكه خواست آب بياشامد، بياد عطش حسين و خاندان او افتاد، آب را ريخت و مشك را پر كرد و بر دوش راست نهادت ، و به طرف خيمه حركت كرد. سپاه بر او حمله ور شد، و در اين ميان ظالمى بنام زيد ابن ورقاء در پشت درختى كمين كرد، و در گرماگرم نبرد، دست راست حضرتش را قطع كردند، شمشير به دست چپ داد و حمله كرد و مى فرمود: و الله ان قطعتموا يمينى انى احامى ابدا عن دينى بخدا كه اگر دست راستم را قطع كرديد، من همواره از دين خود دفاع مى كنم ، در اثر فشار نبرد و آمدن خون بسيار، ضعف بر حضرت غالب شد و ظالم ديگرى بنام حكم ابن طفيل از پشت درخت خرمائى دست چپ حضرت را هدف قرار داد، حضرت با دستهاى قطع شده در ميان آنهمه دشمن فرياد مى زد: يا نفس لا تخشى من الكفار وابشرى برحمة الجبار از كافرين نترس و به رحمت خدا مژده باد، در اين ميان مشك را به دندان گرفته بود، كه ناگاه تيرى بر مشك اصابت كرد و آب ريخت ، و ملعونى وقتى حضرت را بدون دست ديد پيش آمد و با عمود آهنين بر حضرت كوبيد. ابالفضل برادر را صدا زد، وقتى سيدالشهداء بر كنار پيكر خونين برادر آمد، گريان شد و فرمود: الان پشتم شكست و چاره ام اندك شد. شجاعت ، مظلوميت و بزرگوارى سيدالشهداء وقتى نوبت فداكارى سيدالشهداء رسيد و ديگر كسى باقى نمانده بود كه از قافله شهادت عقب مانده باشد، با اهل بيت وداع كرد، وصاياى امامت را به امام سجاد سپرد، و در حالى كه غرق در سلاح بود سوار بر اسب شد، همانند شير غران با شمشير برهنه در مقابل آن گروه قرار گرفت ، و در حالى كه رجز مى خواند فرمود: منم پسر على طاهر از خاندان هاشم و همين افتخار برايم بس است ، جدم پيامبر و مادرم فاطمه است ...، سپس آن گروه را به مبارزه دعوت كرد، طبق برخى روايات ، اول با حضرت عهد كردند كه تك تك به مبارزه آيند اما هر كه بميدان آمد، حضرت بى درنگ او را به جهنم فرستاد، كشتار عظيمى شد، لشكر بر حضرت حمله كرد، او مانند شير ژيان بر آن روبه صفتان حمله مى كرد و آن سپاه سى هزار نفرى همانند ملخهائى متفرق مى شدند، حضرت دوباره به جاى خود بر مى گشت و مى گفت : لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم . مؤ لف گويد: گويا حضرت با اين شعار الهى ضمنا مى خواست به خاندانش نيز آرامش دهد كه حسين هنوز زنده است . بر ميمنه لشكر حمله كرد و در حال رجز فرمود: الموت خير من ركوب العار و العار خير من دخول النار مرگ بهتر از ذلت است و ذلت بهتر از رفتن به جهنم است ، در روز عاشورا پسر فاطمه ، آنچنان از دلاورى نشان داد، كه شجاعت پدرش اميرالمؤ منين را زنده مى كرد، در دلاورى حضرت همين بس كه بدانيد در ليلة الهرير، در جنگ صفين ، سپاه حضرت امير با سپاه معاويه وقتى تمام شب را جنگيدند، تنها به دست يداللهى اميرالمؤ منين پانصد نفر به درك رفته اند، با اينكه حضرت امير را سپاهى بيش از هفتاد هزار نفر حمايت مى كرد، خاندان حضرتش سالم ، جگرها سيراب و شكمها سير بود، شب بود و از گرما خبرى نبود، ولى جانم به فداى آن مظلوم و غريب و بى ياورى باد كه تنها و بى ياور، در ميان يك بيابان دشمن ، دل نگران خواهرش و خانواده اش ، جگرش تشنه و سوزناك ، در زير آفتاب سوزان ، در حالى كه داغ عزيزان و بدنهاى قطعه قطعه شده آن ها در مقابلش بود، به مبارزه با آن گروه پرداخت و در كمتر از نصف روز، سپاه كوفه را در هم مى پيچيد، ابن شهر اشوب گويد: حضرتش هزار و نهصد و پنجاه نفر را كشت ، و اين به جز مجروحين است مسعودى در اثباة الوصية ابن ارقم را هزار و هشتصد نفر ذكر كرده است . عمر سعد صدا زد: واى بر شما، آيا مى دانيد با كه مى جنگيد، اين پسر على است ، پسر نابودكننده عرب است از هر طرف به او حمله كنيد، به حضرت حمله كردند و ميان حضرت و خيام فاصله شدند، حضرت فرياد برآورد: و يحكم يا شيعة آل ابى سفيان ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا فى دنياكم و ارجعوا الى احسابكم اذ كنتم اعرابا واى بر شما اى طرفداران خاندان ابوسفيان ، اگر دين نداريد و از قيامت نمى ترسيد، در دنيا آزاده باشيد شما عرب هستيد به نياكانتان بنگريد، شمر صدا زد: پسر فاطمه چه مى گوئى ؟ حضرت فرمود: من با شما مى جنگم ، شما با من مى جنگيد، زنها كه گناه ندارند، جلو اين سركشان خود را از تعرض به حرم من تا زنده ام بگيريد، (به فداى مظلوميتت يا حسين ) شمر به حضرت گفت : باشد، اين كار را مى كنيم ، سپس به لشكر فرياد زد: از حرم اين مرد دور شويد، و به خود او متوجه شويد، به جانم سوگند كه همآورد بزرگوارى است . وداع سيدالشهداء با اهل حرم بعد از اينكه ياران حضرتش همگى به شهادت رسيدند، حضرت براى وداع به خيمه آمد و صدا زد اى سكينه اى فاطمه اى زينب اى ام كلثوم ، خداحافظ، دخترش سكينه صدا زد: بابا تسليم مرگ شدى ؟ حضرت فرمود: چگونه تن به مرگ ندهد كسى كه ياور و كمك كارى ندارد. گفت : بابا ما را به حرم جدمان (مدينه ) برگردان ، حضرت فرمود: اگر (صياد مرغ ) قطا را رها مى كرد، مى خوابيد، بانوان شيون كردند، و حسين عليه السلام آنها را ساكت نمود. دخترش سكينه كه بسيار محبوب پدر بود فرياد كنان نزد حضرت آمد، امام حسين عليه السلام او را به سيوه چسباند و اشك از چشمان آن نازنين پاك نموده ، فرمود: دخترم تا روح در بدن من است ، با اشكهاى خود دل مرا مسوزان !! شهادت پسر امام مجتبى در دامن امام حسين عليه السلام در گرماگرم جنگ ، وقتى دشمن ، سيدالشهداء را احاطه كرده بود (گويا در لحظاتى كه حضرت پياده و يا مجروح بر زمين آمده بود) جوانى كه هنوز بالغ نشده بود، بنام عبدالله از اولاد امام مجتبى عليه السلام ، بطرف عموى خود سيدالشهداء در ميدان جنگ دويد، امام حسين عليه السلام متوجه آمدن وى شد، به خواهرش زينب فرمود: جوان را نگه دار، اما او امتناع كرد و آنقدر تلاش كرد تا به نزد امام حسين عليه السلام آمد و گفت : بخدا سوگند از عمويم جدا نمى شوم ، در اين موقع ظالمى بنام ابحر بن كعب ، خم شد تا با شمشير بر سيدالشهداء فرود آورد، جوان متوجه شد، صدا زد اى پسر خبيثة عموى مرا مى كشى ؟ شمشير آن ظالم فرود آمد، جوان دست خود را سپر قرار داد، دست وى به پوست آويزان شد، صدا بر آورد : مادر جان ، سيدالشهداء او را در آغوش گرفت و فرمود: برادرزاده بر آن چه به تو رسيده صبر كن ، و اميد خير داشته باش ، خداوند تو را به پدران شايسته است ، به پيامبر و على و حمزه و جعفر و حسن صلوات الله عليهم اجمعين ، ملحق خواهد كرد، سپس حضرت دست خود به آسمان برداشت و عرضه داشت : الها قطرات آسمان و بركات زمين را از آنها دريغ مدار، خدايا اگر آنها را مدتى مهلت داده اى ، ميانشان تفرقه انداز و حاكمان را از آنها خشنود مكن ، اينان ما را دعوت كردند تا ما را يارى كنند، ولى بر ما يورش بردند، و ما را كشتند. در همين ميان ناگاه حرمله تيرى انداخت و آن جوان را در آغوش عمويش ذبخ نمود، (235) مؤ لف گويد: حرمله در عاشورا سه تير انداخته است ، با يكى على اصغر را شهيد كرد، با دومى پسر امام مجتبى را، و با سومى بر سينه حضرت سيدالشهداء زده است كه حضرت را به سختى ضعيف و ناتوان نمود به گونه اى كه اين تير از زره عبور كرد و از پشت حضرت سر زد، حضرت تير را از پشت بيرون كشيد و خون مانند ناودان سرازير شد. سپاهى كه در مقابل امام حسين عليه السلام ايستاده بود، همه از اهل كوفه بودند، يعنى آن ها كه على و خاندان وى را به خوبى مى شناختند بسيارى از آن ها خود از دعوت كنندگان امام حسين عليه السلام بودند. اما با اين حال نسبت به امام حسين ، جناياتى كردند كه قلب هر انسانى را آزرده مى كند، امام باقر عليه السلام فرمود: حدود سيصد و بيست زخم نيزه و شمشير و تير بر بدن امام حسين وارد آمد، فرقت روى تو از خلق جهان شادى برد هر كه را ديده بيناست دل غمگين است پيكرت مظهر آيات شد از ناوك تير بدنت مصحفق و سيمات مگريس است يادم از پيكر مجروح تو آيد همه شب تا دم صبح كه چشمم به رخ پروين است باغ عشق است مگر معركه كرب و بلا كه ز خونين كفنان غرق گل و نسرين است مثل شير بر آن روبه صفتان حلمه مى برد، شمر سواره نظام را در پشت پياده قرار داد و تيراندازان را گفت تا حضرتش را تيرباران كنند، آنقدر تير بر آن بدن مقدس انداختند كه مانند خارپشت شد، و دست از پيكار برداشت و روبروى آن سپاه ايستاد تا ساعتى استراحت كند كه ناگاه سنگى آمد و بر پيشانى حضرت اصابت كرد، حضرت با پارچه مشغول پاك كردن خون از صورت بود كه ناگاه تير سه شعبه زهرآلود به سينه حضرت اصابت كرد. حضرت گفت : بسم الله و بالله و على ملة رسول الله ، خدايا تو مى دانى كه اينها مردى را مى كشند كه روى زمين جز او پسر پيامبر نيست ، سپس حضرت تير را از پشت بيرون كشيد (گويا اين تير چنان سخت و كوبنده بر بدن آن مظلوم فرود آمده بود كه زره را دريده از بدن حضرت گذشته از پشت سر زده بود و نمى شد از جلو آن را بيرون كشيد و معلوم است كه با بيرون كشيدن اين تير حال حضرت چگونه خواهد بود) خون مانند ناودان سرازير شد، خون را بر آسمان مى پاشيد، قسمتى را بر سر و محاسن ماليد و فرمود: اينگونه در حالى كه به خون خود آغشته ام جدم رسول الله را ملاقات مى كنم . خواهرش زينب در كنار خيمه عمر سعد را صدا زده فرمود: واى بر تو اى عمر، اباعبدالله كشته مى شود و تو نگاه مى كنى ؟ عمر جوابى نداد، زينب صدا زد واى بر شما آيا ميان شما مسلمان نيست ؟ هيچكس جوابى نداد. در روايت است كه عمر سعد در حالى كه اشكهايش بر صورتش روان بود، از زينب روى برگرداند، سيدالشهداء مدتى مجروح روى زمين بود، اما مردم از كشتنش واهمه داشتند، شمر صدا زد: منتظر چه هستيد، او را بكشيد، نامردى شمشير بر دست چپ حضرت زد و آن را قطع كرد، ديگرى با شمشير بر گردن حضرت كوبيد بطورى كه حضرت بر زمين افتاد، سپس در حالى كه حضرت افتان و خيزان بود و به مشقت بر مى خواست ، عقب نشستند. سنان بن انس با نيزه بر حضرت كوبيد، حضرت افتاد. هلال ابن نافع گويد: كشته بخون تپيده زيباتر و نورانى تر از او نديدم ولى او در آن حال ، آب طلب مى كرد، بجاى آب به او گفتند از آب نمى نوشى تا در جهنم از آب جوشان آن بنوشى ، خولى ابن يزيد پيشدستى كرد تا سر مقدسش را جدا كند، بدنش لرزيد، شمر گفت : خدا بازوى تو را سست كند از چه مى لرزى ؟ سپس او خودش ، حضرت را ذبح نمود، در روايت است كه عمرو ابن حجاج از اسب فرود آمد تا سر مقدس حضرت را جدا كند وقتى نزديك حضرت شد و به دو چشم حضرت نگاه كرد، پشت نمود و برگشت ، و سوار بر اسب خود شد و رفت ، شمر پرسيد چرا برگشتى ؟ آن ملعون گفت : به دو چشم حضرت نگاه كردم ، ديدم در چشم پيامبر است ، دوست ندارم خدا را با خون او ملاقات كنم ، سپس شبعث ابن ربعى جلو آمد، دستش لرزيد، شمشير را انداخت و فرار كرد در حالى كه مى گفت اى حسين به خدا پناه مى برم ! از اينكه خدا و جد و تو و پدرت را با خون تو ملاقات كنم . (236) امام باقر عليه السلام فرمود: امام حسين را به گونه اى كشتند كه پيامبر كشتن كلاب را به آن گونه نهى فرموده بود، او را با شمشير و نيزه و سنگ و چوب و عصا كشتند و سپس اسبها را بر بدنش تاختند. راوى گفت : در آن وقت كه امام شهيد شد گرد و خاكى سخت سياه و تاريك برخاست و بادى سرخ وزيد كه هيچ چيز پيدا نبود، مردم پنداشتند عذاب فرود آمد، ساعتى همچنان بود، آنگاه هوا باز شد، ابن حجر از علماء عامه در صواعق آورده است كه هنگام شهادت امام حسين ، آسمان سياه شد به گونه اى كه در روز ستاره نمايان شد، خورشيد گرفت و مردم گمان كردند كه قيامت بر پا شده ، هيچ سنگى برداشته نشد مگر آنكه خون تازه در زير آن بود. (237) خلق در ظل خودى محو و تو در نور خدا ما سوى در چه مقيمند و مقام تو كجاست زنده در جان و دل ما بدن كشته توست جان مائى و تو را قبر حقيقت دل ماست دشمنت كشت ولى نور تو خاموش نگشت آرى آن جلوه كه فانى نشودنور خداست بيرق سلطنت افتاد كيان را ز كيان سلطنت سلطنت توست كه پاينده لواست نه بقا كرد ستمگر نه بجا ماند ستم ظالم از دست شد و پايه مظلوم بجاست زنده را زنده نخوانند كه مرگ از پى اوست بلكه زنده است شهيدى كه حياتش ز قفاست دولت آن يافت كه در پاى تو سر داد ولى اين قبا راست نه بر قامت هر بى سر و پاست ما فقيريم و گدا بر سر كوى تو حسين پادشاه است فقيرى كه در اين كوچه گداست غارت لباسها و وسائل امام حسين عليه السلام سپس شروع كردن به غارت لباس و وسائل پسر پيامبر، پيراهن حضرت را اسحق ابن حيوة ، ربود و پوشيد و پيس شد و موى او ريخت ، روايت شده كه در آن پيراهن بيش از صد و ده زخم تير و نيزه و شمشير يافته شد، مؤ لف گويد: شقاوت را ببين ، پيراهنى كه به خون مظلومى چون سيدالشهداء آغشته و ننگ ابدى بر قاتلين آن دارد، آن هم با وجود آن همه جراحت كه پيراهن را پاره پاره مى كند، چه ارزش مالى دارد كه اين ظالم آن را ربود، آرى آن نامردان مى خواستند به اين وسيله افتخار كنند و آن را مانند مدال افتخارى از جنايات خود داشته باشند، زير جامه حضرت را بحر بن كعب غارت كرد، و اين همان سراويلى است كه از بافته هاى يمن بوده كه چشم را خيره مى كرد، و حضرت چند جاى آن را پاره نمود و شكافت تا از تن حضرت بيرون نياورند، اما آن را هم در آوردند، راوى گويد: اين شخص زمينگير شد و دو پايش از كار افتاد و طبق روايت ابو مخنف از دو دست او در زمستان آب چرك بيرون مى زد و در تابستان مانند دو چوب خشك مى شد، عمامه حضرت را اخنس ابن مرثد يا جابر ابن يزيد برداشت و بر سر بست و ديوانه شد، نعلين حضرت را اسود ابن خالد بر گرفت ، انگشتر حضرت را به جدل ابن سليم غارت كرد، و اين همان نامردى است كه انگشت حضرت را بخاطر انگشتر بريد، شاه را بردى و تنها زفرات آمده اى اسب امام حسين عليه السلام گريزان از دست دشمن سوى امام آمد و يال خود را به خون حضرت آغشته كرد و سوى سراپرده زنان شيهه زنان آمد و نزديك خيمه سر به زمين مى كوفت تا مرد، وقتى خواهران و دختران و اهل بيت حضرت اسب بى صاحب را ديدند، صدا به گريه و ناله بلند كردند، ام كلثوم دست بر سر نهاد و مى گفت : وا محمدا وا جدا، وا نبيا وا اباالقاسما وا عليا وا جعفرا، وا حمزتا، وا حسنا، اين حسين است در ميدان كربلا فتاده ، سر بريده از قفا كه عمامه و رداى او ربوده شده و سپس بيهوش شد. و در زيارت ناحيه مقدسه امام زمان (عج ) آمده است : اسب تو شتابان به خيام تو آمد، گريان و شيوه كنان ، وقتى بانوان اسب تو را زبون ديدند و به زين واژگون نظر كردند، از سراپرده بيرون آمدند، موى بر روى ريخته ، بر صورت زنان با روى گشوده و شيوه كنان ، كه پس از عزيز بودن خوار گشته اند، شتابان به سوى قتلگاه تو آمدند، ناگاه ديدند كه شمر بر سينه تو نشسته ، شمشير بر گلوى تو نهاد، محاسن تو را بدست گرفته و با تيغ هندى سر از بدن تو جدا مى كند، اعضاى بدنت آرام ، دم فرو بسته ، سر مطهر تو بر نيزه بالا شد. (238) هيچ كس در عالم از سر حسين آگاه نيست آرى آرى هيچ كس آگه ز سرالله نيست هست هر شاه و گدا را بر درش روى نياز ملك هستى را به جز او درحقيقت شاه نيست او بود خون خداوند و خدايش خونبهاست هيچكس را در بر حق اين جلال و جاه نيست مخلصش را در عزا آتش نمى سوزد به هند پس يقين دان آتش دوزخ هم او را راه نيست خلق عالم را بود بر درگه او التجا هيچ كس از سائلين محروم از اين درگاه نيست استان عرش بنيان حسين دارالشفاست دردمندان را به دوران همچودرمانگاه نيست بارگاهش در شرافت بهتر از عرش خداست هيچ كس را اندرين عالم چنين خرگاه نيست تاراج حرم حسينى در عصر عاشورا آه از دمى كه لشكر اعداء نكرد شرم كردند رو به خيمه سلطان كربلا پس از شهادت امام حسين عليه السلام آن نامردها به سمت خيام حرم حسينى و خاندان پيامبر هجوم بردند، به گونه اى كه براى غارت و تاراج ايشان مسابقه نهاده بودند، چنانكه چادر از سر زنان مى كشيدند، دختران پيامبر در حالى كه گريان بودند خارج مى شدند و از فراق دوستان و ياوران شيون مى كردند. (239) تمام اثاث و شتران و بار و بنه حضرت را غارت كردند، حتى جامه هاى زنان را ربودند، حميد ابن مسلم گويد: مى ديدم زنى از زوجات مكرمات و دختران پاك با آن بيشرمان بر سر جامه در كشمكش بود، عاقبت آنها جامه را از او مى ربودند. (240) شمر وارد خيام حرم شد، امام چهارم را كه بيمار بود ديد، شمشير كشيد تا حضرت را بكشد، حميد ابن مسلم از حضرت دفاع كرد و گفت : اين بيمارى او را بس است ، تا اينكه عمر ابن سعد آمد و دست شمر را گرفت و گفت : آيا از خدا حيا نمى كنى ، مى خواهى اين جوان بيمار را بكشى ؟ شمر گفت : فرمان امير عبيدالله اين است كه تمام فرزندان حسين را بكشم ، عمر سعد ممانعت كرد تا شمر صرف نظر نمود، بانوان از عمر سعد خواستند كه آنچه از آن ها ربوده شده برگردانند تا خود را بپوشانند، عمر سعد صدا زد هر كس هر چه برده برگرداند، اما بخدا قسم هيچكس چيزى بر نگرداند. (241) از فاطمه دختر امام حسين نقل شده است كه ظالمى مرا دنبال كرد، من مى گريختم ، با انتهاى نيزه بر پشتم كوبيد، بر زمين افتادم ، مقنعه و گوشواره هايم را كشيد، به گونه اى كه خون بر سر و صورتم جارى شد، سپس برگشت به طرف خيمه ها، و من بيهوش بودم ، وقتى بهوش آمدم ، عمه ام را ديدم كه بالاى سرم مى گريد، به عمه ام گفتم : اى عمه پارچه اى هست كه سر خود را از نامحرمان بپوشانم ، حضرت فرمود: عمه تو هم مثل توست ، نگاه كردم ، ديدم كه سر عمه ام باز و بدنش از تازيانه سياه است . (242) طبق روايت ديگرى ظالمى حرم امام حسين را غارت و زيور ايشان را مى ربود و مى گريست ! گفتند: چرا مى گريى ؟ گفت : چرا نگريم در حالى كه دختر پيامبر را غارت مى كنم ، فرمود: نكن گفت : مى ترسم ديگرى بيايد و انجام دهد. طبق پاره اى روايات حضرت زينب فرمود: ظالمى وارد خيمه شد بعد از غارت اثاث آن ، نگاهش به امام سجاد افتاد كه بر زيرانداز پوستى قرار داشت ، زيرانداز را كشيد و حضرت را روى زمين انداخت و سپس به طرف من آمد و مقنعه از سر من برگرفت . (243) چون كار شاه و لشكر بر سر آمد بسوى خرگه سپه غارتگر آمد به دست آن گروه بى مروت به يغما رفت ميراث نبوت هر آن چيزى كه بد در خرگه شاه فتاد اندر كف آن قوم گمراه بسى گوش از پى تاراج گوهر دريد از دست قوم كينه پرور بسى رخساره گل رنگ نيلى نمود اين آسمان از ضرب سيلى غروب عاشورا و مصيبت بزرگ اهل البيت كوفيان دست به تاراج حرم كرده دراز آهوان حرم از واهمه درشيون و شور سيد ابن طاووس در اقبال مى فرمايد: بدانكه اواخر روز عاشورا وقتى بود كه حرم حسينى ، دختران و اطفال حضرت ، در دست دشمنان اسير شدند، غصه اى آنها را فراگرفت كه قلم از توصيف آن عاجز است ، آن شب را بدون ياور، غريب به سر بردند، دشمنانشان ، در خوار كردن آنها بخاطر عمر سعد و نزديكى به او اصرار داشتند. مؤ لف گويد: مصيبت اسارت خاندان پيامبر، از بزرگترين و شايد اعظم مصائب كربلا باشد، دشمنى قهار و بى رحم بر دشمن خود غلبه كرده ، آن هم زنان و فرزندانى كه مدافع ندارند. خدا مى داند بر اهل بيت پيامبر در ميان آن همه دشمن سفاك و غربت چه گذشت . شبى بگذشت بر آل پيمبر كه زهرا بود در جنت مكرر شبى بگذشت بر ختم رسولان كه از تصوير آن عقل است حيوان آتش زدن خيام حسينى در شب قتل حسين سر به گريبان زينب اى پناه عالميان ، زينب پناه ندارد زنان را از خيام حرم بيرون و خيمه ها را آتش زدند، زنان سر برهنه در حالى كه جامه هايشان ربوده شده بود، پاى برهنه و گريان و ذليل بيرون آمدند. طبق پاره اى روايات حضرت زينب از امام سجاد عليه السلام پرسيد: اى باقيمانده گذشتگان ، خيمه ها را آتش زدند چه كنيم ؟ حضرت فرمود: فرار كنيد، همه فرار كردند، جز زينب كبرى كه مواظب حضرت سجاد بود، خيمه آتش گرفته بود، دختر اميرالمؤ منين به چپ و راست نگاه مى كرد، به آسمان مى نگريست و دست بر دست مى زد، داخل خيمه مى رفت و بيرون مى آمد، طبق برخى از روايات تعدادى از فرزندان پيامبر در هنگام فرار به شهادت رسيده اند، زيرا امام حسين عليه السلام براى اينكه دشمن از چند طرف حمله نكند، اطراف خيام را خندق كنده بود، فقط يك راه از پيش باز بود، و وقتى اهل بيت مى گريختند و سپاه نيز حمله مى كرد، خدا مى داند كه بر اطفال و اولاد پيامبر چه گذشت . برخى نوشته اند كه وقتى حضرت زينب اطفال و اهل بيت را جمع كرد، متوجه شد كه دو كودك حضور ندارند، وقتى آن ها را جستجو كرد، ديد آنها دست در گردن يكديگر خوابيده اند، چون آنها را حركت داد، ديد آن دو از عطش جان داده اند. گويا اين دو آقازاده همان دو فرزند عبدالرحمن ابن عقيل ابن ابيطالب هستند، كه نامشان عقيل و سعد بوده است و از شدت وحشت و تشنگى ، هنگام هجوم لشكر به خيمه ها جان باخته اند. دو دختر از امام مجتبى ، طبق پاره اى از روايات هنگام حمله به خيام حرم ، زير سم ستوران شهيد شدند. (244) زدند آتش همه آن خيمه گه را كه سوزانيد دردش مهر و مه را به خرگه شد محيط آن شعله نار همى شد تا به خيمه شاه بيمار بتول دومين شد در تلاطم نمودى دست و پاى خويشتن گم گهى در خيمه و گاهى برون شد دل از آن غصه اش درياى خون شد من از تحرير اين غم ناتوانم كه تصويرش زده آتش به جانم اسب تاختن بر پيكر پاك سيدالشهداء عليه السلام آنگاه كه عمر ابن سعد از طرف ابن زياد به كربلا آمد، با پيشنهاد امام حسين عليه السلام ، قرار شد شبانگاه با هم ملاقاتى داشته باشند، مدتى از شب با هم صحبت داشتند. عمر سعد در نامه اى به عبيدالله نوشت : خداوند آتش را خاموش و اتحاد را برقرار و كار امت را اصلاح كرد، حسين به من قول داد كه به آنجا كه آمده برگردد يا به گوشه اى از نواحى مرز برود و مانند يكى از مسلمانان باشد، و يا نزد يزيد رود دست در دست او نهد تا او هر چه صلاح داند ببيند، و در اين كار هم رضايت شماست و هم صلاح امت . مؤ لف گويد: همچنانكه در برخى از روايات تاريخ و كلمات بزرگان آمده است ، عمر سعد اين جملات را از خود گرفته بود، تا هر طور كه مى شود، از جنگ با امام حسين عليه السلام اجتناب كند و گرنه سيدالشهداء كجا و اين آرزوى خام دشمن ، هيهات ، او از هنگام حركت از مدينه و مكه براى شهادت آمده است ، عبيدالله وقتى نامه ابن سعد را خواند، گفت : اين نامه فرد خيرخواه براى امير خود است ، شمر با اين پيشنهاد مخالفت كرد و گفت : براى شوكت و عظمت شما صلاح در اين است كه حسين بفرمان شما باشد، عبيدالله اين را پسنديد و در نامه اى به عمر سعد نوشت : من تو را سوى حسين نفرستادم تا دفع شر از او كنى ، و كار را به درازا كشانى و او را به سلامت و بقا اميدوار كنى يا معذور دارى يا وساطت كنى ، اگر حسين و ياران او به فرمان من گردن نهادند، آنها را نزد من فرست و اگر ابا كردند، به جانب آنها لشكركشى كن تا آنها را بكشى و اعضاء آنها را مثله (قطعه قطعه ) كنى ، كه اينها مستحق اين كارند. وقتى حسين را كشتى ، سينه و پشت او را زير سم ستوران خرد كن چرا كه او ستمكار و قاطع رحم است ، گمان ندارم كه اين كار بعد از مرگ براى او ضررى داشته باشد، ليكن سخنى است كه گفته ام (سابقا عهد كرده ام ) كه اگر او را كشتم با او چنين كنم اگر تو فرمان ما را انجام دادى ، پاداش دهيم ، و اگر مخالفت ميكنى از لشكر و كار ما كنار رو و آن را به شمر واگذار كه ما به او فرمان خود را داده ايم ، و به شمر فرمان داده بود كه اگر قبول نكرد گردن عمر سعد را بزند و براى او بفرستد، اما عمر سعد خود قبول كرد، تا اينكه عصر عاشورا وقتى حضرت را كشتند، عمر سعد صدا زد: كيست كه به جانب حسين رود و بدنش را زير اسب گيرد، ده نفر اعلام آمادگى كردند، آنقدر با اسبها بر آن بدن مقدس تاختند و بدن را چنان كوبيدند كه سينه و پشت حضرت له شد، لباس كهنه چه حاجت كه زير سم ستور تنى نماند كه پوشند جامه ياكفنش اين ده نفر بعدا نزد ابن زياد آمدند، يكى از آنها گفت : مائيم كسانى كه سينه حسين را بعد از پشت او، به شدت كوبيديم و له كرديم ، ابن زياد پرسيد: شما كيستيد؟ گفتند: ما كسانى هستيم كه با اسبهاى خود بر بدن حسين تاختيم ، به گونه اى كه سينه او را كوبيديم ، ابن زياد دستور داد جايزه اندكى به آن ها بدهند. ابوعمر الزاهد گويد: ما وقتى دقت كرديم ، ديديم تمامى اين ده نفر زنازاده بودند. (245) حركت دادن حرم حسينى از كربلا به كوفه عمر سعد تا روز يازدهم در كربلا ماند، كشته هاى خويش را دفن كردند، اما سيدالشهداء و ياران او را در بيابان رها كردند، سپس خاندان پيامبر را بر شتران بى دوشكچه ، با روى باز در ميان دشمنان ، سوار كردند، در حالى كه آنها امانتهاى پيامبران بودند، آنها را مانند اسيران كفار در سخت ترين مصائب و غصه ها حركت دادند. جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل گشتند بى عمارى محمل شترسوار خدا مى داند كه اهل بيت عصمت و طهارت در ميان آن لشكر دشمن چه گونه سوار شدند، طبيعى است كه اولاد و حرم پيامبر در هنگام سوار شدن به ياد آن بيفتند، كه چند روز پيش مى خواستند، پياده شوند، و با چه عزت و احترامى با كمك محارم خود، پياده شدند، و الان بايد در مقابل دشمن با حال ذلت كوچ كنند. زينب چو ديد پيكر آن شه به روى خاك از دل كشيد ناله به صد دردسوزناك كاى خفته خوش به بستر خون ديده باز كن احوال ما بين و سپس خواب نازكن اى وارث سرير امامت زجاى خير بر كشتگان بيفكن خود نماز كن برخيز صبح شام شد اى مير كاروان ما را سوار بر شتر بى جهاز كن يا دست ما بگير و از اين دشت پرهراس بار دگر روانه بسوى حجاز كن اهل بيت را از كنار كشته ها عبور دادند، با ديدن آن اجساد مطهر و عريان و قطعه قطعه شده كه با غربت بسيار در سرزمين كربلا رها شده اند، صداى آه و ناله از ميانشان برخواست ، بر صورتها زدند، راوى گويد: هر چه را فراموش كنم ، سخن دختر فاطمه زينب را فراموش نمى كنم كه وقتى از كنار كشته برادر عبور نمود گفت : يا محمد، يا محمد، ملائكه آسمان بر شما درود فرستاد، اين حسين است كه در بيابان غرقه در خون افتاده ، اعضاء او پاره پاره ، دختران شما اسير و فرزندان شما كشته شدند، و باد صبا بر آنها مى وزد. بخدا قسم هر دوست و دشمنى را به گريه انداخت . آنگاه سكينه دختر سيدالشهداء كنار پيكر مطهر پدر آمد، بدن را در آغوش گرفت . عده اى از آن نامردمان آمدند و او را از كنار بدن پدر كشيدند. دخترى را به كه گويم كه سر نعش پدر تسليت سيلى شمر و سرنى تسكين است مى كشد غيرت دينم كه بگويم به امم اين جفا بر نبى از امت بى تمكين است حضرت سكينه گويد: كنار پيكر پدرم بيهوش شدم كه مى فرمود: شيعتى ما ان شربتم رى عذب فاذكرونى او سمعتم بغريب او شهيدفاذكرونى شيعيان من ، هرگاه آب گوارا نوشيديد، مرا ياد كنيد، و يا اگر ياد شهيد يا غريبى شنيديد، مرا ياد كنيد. آسمان و زمين بر او فراوان اشك ريختند، بر آن كه ميان مردم فرومايه و زنازاده كشته شد، و در حالى كه نزديك آب شد، از آب منع شد، اى چشم بر آنكه از نوشيدن آب ممنوع شد، گريان باش . محتشم گويد: آنگه چشم دختر زهرا در آن ميان بر پيكر شريف امام زمان فتاد بى اختيار نعره هذا حسين از او سر زد چنانكه آتش از آن در جهان فتاد پس با زبان پرگله آن بضعة الرسول رو در مدينه كرد كه يا ايها الرسول اين كشته فتاده به هامون حسين تست وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست اين نخل تر كز آتش جانسوز تشنگى دود از زمين رسانده به گردون حسين تست اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست اين خشك لب فتاده ممنوع از فرات كز خون او زمين شده جيحون حسين تست پس روى در بقيع و به زهرا خطاب كرد مرغ هوا و ماهى دريا كباب كرد كى مونس شكسته دلان حال ما ببين ما را غريب و بى كس و بى آشنا ببين تن هاى كشته گان همه در خاك و خون نگر سرهاى سروران همه بر نيزه هاببين در روايت است وقتى پيامبر را دفن كردند، حضرت فاطمه پرسيد: چگونه دلتان آمد خاك بر صورت پيامبر بريزيد؟ و شروع نمود به گريه و زارى . خدا مى داند چه گذشت بر دختر امام حسين ، وقتى بدن بى سر پدر را آغشته به خون ، عريان در حالى كه بدن مقدس را زير سم ستوران كوبيده بودند، مشاهده كرد. امام صادق عليه السلام مى فرمايد كه پدرشان امام باقر از امام سجاد پرسيدند شما را بر چه نوع مركبى نشاندند؟ حضرت فرمود: مرا بر شترى لنگ ، كه روپوش نداشت ، نشانيدند، سر حسين عليه السلام را بر علمى افراشته و زنان را پشت سر من بر استران ناهموار و معيوب نشاندند، گروهى چابك سواران اطراف ما بودند، هرگاه يكى از ما اشك مى ريخت با نيزه بر سر او مى زدند، با اين حال وارد دمشق شديم ، مردى فرياد زد: اى اهل شام اينها اسيران آن خاندان ملعونند. امام سجاد عليه السلام فرمود: وقتى ما را به كوفه مى بردند، من به آنها بدنها كه دفن نشده رها شده بودند نگاه مى كردم ، آنقدر اين مساءله در سينه من سخت آمد كه نزديك بود جان دهم . عمه ام زينب موضوع را فهميد بمن گفت : اى باقيمانده جد و پدرم و برادرانم چرا جان به كف نهاده اى ؟ گفتم : چگونه بيتابى نكنم در حالى كه سرور خود و برادران و عموها و عموزادگان و كسان خود را مى بينم بر زمين افتاده و به خون آغشته ، جامه ربوده شده بدون كفن و بخاك ناسپرده ، كسى سوى آنان نمى آيد، گويا اينها خاندان ديلم و خزر هستند، حضرت زينب عرضه داشت : از آنچه مى بينى نگران نباش ، كه اين عهديست از رسولخدا صلى الله عليه و آله با جد و پدر و عمويت عليهم السلام و خداوند پيمان گرفته است از جماعتى از اين امت ، كه فرعونهاى زمين آنها را نمى شناسند، ولى در آسمانها شناخته شده هستند آنها اين اعضاء جدا شده و پيكرهاى خون آلود را جمع كرده دفن مى كنند، و در اين صحرا براى قبر پدرت سيدالشهداء نشانى بر پا مى دارند كه هرگز كهنه نمى شود و با گذشتن شبها و روزها از بين نمى رود، پيشوايان كفر و پيروان ضلالت در نابود كردن آن بسيار تلاش كنند ولى سودى ندارد جز آنكه ظهور آن بيشتر و عظمت آن افزون تر مى گردد. (246) وارد شدن اهل بيت به كوفه عمر سعد خاندان پيامبر را با آن حالت زار به كوفه نزديك نمود، كوفه شهرى است كه حضرت امير عليه السلام بيست سال قبل در آن حكومت داشته است ، مردم كوفه خاندان پيامبر را از نزديك مى شناختند. و چه سخت است بر همانند زينب كبرى و خاندان پيامبر، كه بعد از آن همه عزت و عظمت ، اكنون در ميان شهرى با آن حالت سخت و اسارت وارد شوند و نامحرمان به آنان اشاره كنند. مردم كوفه براى ديدن اسيران اجتماع كردند. طبقه پاره اى از روايات ، ابن زياد دستور داد هيچكس در كوفه با اسلحه از منزل بيرون نيايد، ده هزار نفر را بر كوچه و بازار و خيابانها گمارد تا مبادا مردم به خاطر حمايت از اهل البيت عليهم السلام شورش كنند. (247) و در مقتل ابى مخنف است كه راوى گفت در آن سال از حج آمده بودم به كوفه ، ديدم بازارها تعطيل و مغازه ها بسته است مردم ، دسته اى گريان و دسته اى خندانند، زنها را ديدم كه گريبان چاك مى كنند و موها پريشان كرده بر صورت مى زنند، از پيرمردى پرسيدم : چه خبر است ؟ چرا مردم برخى گريه و برخى خندانند، آيا شما عيدى داريد كه من نمى دانم ، دستم را گرفت ، و به گوشه اى برد، سپس با صداى بلند گريست و گفت : ما عيدى نداريم ، گريه ايشان بخاطر دو لشكر است كه يكى بر ديگرى غالب شده است . پرسيدم : كه با كه گفت : لشكر ابن زياد بر پسر حسينى غالب شده است ، هنوز كلامش تمام نشده بود كه صداى طبل بلند شد، پرچمها نمايان شد، لشكر وارد كوفه شد، فرياد بلندى شنيدم ، ناگاه ديدم كه سر حسين نمايان شد و نور از آن نمايان بود، از ديدن اين سر گريان شدم . به دنبال آن اسيران را آوردند، امام سجاد را ديدم كه بر شترى بدون روپوش سوار است . از رانهاى مباركش خون مى چكيد، بانوئى را ديدم بر شتر برهنه اى سوار است ، سؤ ال كردم كيست ؟ گفتند: ام كلثوم است ، فرياد مى زد اى مردم چشمهاى خود را از ما بپوشانيد، آيا از خدا و پيامبر حيا نمى كنيد كه به حريم رسول الله در حاليكه پوششى ندارد نگاه مى كنيد. (248) در آن هنگام كه اهل كوفه گريه و زارى مى كردند، امام سجاد فرمود: اينها بخاطر ما گريه مى كنند، پس چه كسى ما را كشته است ؟ در روايت است كه حضرت امير به زينب كبرى اين حالت را خبر داده بود، از زينب كبرى روايت است كه فرمود: وقتى ابن ملجم حضرت امير را ضربت زد و آثار مرگ در حضرت مشاهده نمود، حديث ام ايمن را به پدر عرضه كرد و گفت : ام ايمن به من حديثى گفته است ، دوست دارم از شما بشنوم ، حضرت امير عليه السلام فرمود: دخترم ، حديث ام ايمن درست است ، گويا تو را و بانوان خانواده تو را مى بينم كه با حالت خوارى و بيم از لگدكوب شدن مردم ، اسيران اين شهر هستيد، پس صبر كنيد، سوگند به آنكه دانه را شكافت و خلق را آفريد، در آن هنگام بر روى زمين ولى (دوست خدائى ) جز شما و دوستان و شيعيان شما نيست . (249) در اين ميان بانوئى از زنان كوفه صدا زد شما اسيران از كدام طائفه هستيد، گفتند ما اسيران آل محمد (ص ) هستيم آن زن از بام پائين آمد، و مقنعه و روپوش تهيه كرد و به آنها داد تا خود را پوشاندند. مسلم جصاص گويد: من مشغول تعمير قصر ابن زياد بودم كه صداها بلند شد، به كارگرى كه آنجا بود گفتم : چه خبر است ؟ گفت : الان سر آن شورشى كه بر يزيد شورش كرده بود مى آورند، گفتم : كيست ؟ گفت حسين ابن على عليهماالسلام ، صبر كردم تا آن كارگر رفت ، محكم بر صورتم كوبيد بطورى كه بر چشمهايم ترسيدم ، دستهايم را از گچ شستم و بيرون آمدم ، مردم منتظر بودند كه ناگاه چهل محمل كه بانوان و اولاد فاطمه در آن بودند وارد شدند، على ابن الحسين را ديدم كه بر شترى بدون روانداز سوار بود و از رگهاى او خون مى جوشيد، مردم كوفه به اطفال اسيران نان و خرما مى دادند، ام كلثوم فرياد زد: اى اهل كوفه ، صدقه بر ما حرام است ، آنها را از دست و دهان بچه ها مى گرفت و به زمين مى انداخت ، مردم همچنان مى گريستند، ام كلثوم سر خويش را از محمل بيرون آورد و گفت : اى مردم كوفه ، مردان شما ما را مى كشند ولى زنهاى شما بر ما گريه مى كنند؟ خداوند روز داورى ميان ما و شما قضاوت كند، همينطور كه او با مردم سخن مى گفت ناگاه صداى ضجه اى آمد، سرهاى شهدا را كه در پيشاپيش آن ها سر مطهر حسين عليه السلام بود آوردند، سرى بود مانند زهره و ماه ، شبيه ترين مردم به پيامبر اكرم ، محاسن حضرت سياه بود كه شبيه خضاب شده مى نمود، رخسارش مانند ماه بود كه طلوع كرده باشد. باد محاسن حضرت را به چپ و راست مى برد، زينب سلام الله عليها نگاه كرد، با ديدن سر برادر، پيشانى بر جلو محمل زد، به گونه اى كه ديديم خون از زير مقنعه حضرت خارج شد و در حالى كه با سوز و گداز بر سر اشاره مى كرد گفت : اى ماه نو كه چون كامل شدى ، خسوف تو را گرفت و پنهان شدى ، اى پاره دلم نمى پنداشتم (چنين روزى را ولى ) اين مقدر بود، برادر، با (دخترت ) فاطمه خردسال سخن بگوى ، كه نزديك است دلش آب شود، آن دل مهربان تو چرا بر ما سخت شد، برادر اى كاش (فرزندت ) على را با يتيمان وقت اسارت مى ديدى كه قدرت جواب ندارد، هر وقت او را مى زنند، تو را به زارى صدا ميزند و سرشك روان از ديده مى ريخت ، اى برادر آغوش باز كن و او را نزد خود بگير و آرامش ده ، چه خوار است يتيم ، وقتى پدر را صدا زند ولى جوابى نشنود. (250) جسارتهاى ابن زياد به سر مطهر امام حسين عليه السلام ابن زياد در ميان مردم اعلام عمومى نمود و اذن عام داد تا نزد او آيند مردم جمع شدند، سپس فرمان داد تا سر مقدس امام حسين را حاضر كردند، سر را آوردند، همينطور به آن سر مطهر نگاه مى كرد و مى خنديد، و با چوبدستى كه در دستش بود به لب و دندان سيدالشهداء اشاره مى كرد و مى گفت : زيبا دندانى دارد، زيد ابن ارقم كه از صحابه پيامبر است در مجلس بود، وقتى ديد عبيدالله از اين عمل خود دست بردار نيست ، صدا زد، چوبدستى را از اين لب و دندان بردار، سوگند به خدائى كه جز او خدائى نيست ، خودم ديدم كه لبهاى پيامبر بر اين دو لب و مى بوسيد، سپس سر به گريه گذارد. تا چند زنى ظالم چوب اين لب عطشان را بردار از اين لبها اين چوب خزيران را آخر نه تو را اين سر مهمان بود اى كافر تا چند روا دارى آزردن مهمان را در نزد تو تقصيرش جز خواندن قرآن نيست با چوب نيازارد كس قارى قرآن را بهر چه زنى هى چوب بر بوسه گه احمد او بوسه مدام از مهر زد اين لب ودندان را تا چند كنى ظالم خون دل دل اطفالش منماى پريشان تر اين جمع پريشان را ابن زياد ملعون گفت : خدا چشمهايت را بگرياند، اگر نه اين است كه پيرو بى عقل شده اى گردنت را مى زدم ، زيد برخاست و رفت ، وقت رفتن گويند سخنى گفت كه اگر ابن زياد مى شنيد او را مى كشت ، او گفت : ملك عبد عبدا فاتخذهم تلدا مرحوم شعرانى گويد: ترجمه اين جمله در فارسى همانند مثلى است كه گويند: مرده را كه رو بدهى كفن خود را آلوده مى كند، يعنى بنى اميه حد نگه نداشتند، سپس ادامه داد: اى گروه عرب شما بعد از اين برده هستيد، پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را امير خود كرديد، او نيكان شما را مى كشد و بدها را بنده خود كند، به ذلت تن داديد، دور باد آن كه به ذلت رضا داد. (251) طبق برخى از روايات مالك ابن انس يا انس بن مالك نيز اعتراض كرد و حديث پيامبر را خواند و ابن زياد گفت : روزى در مقابل روز بدر!! قيس ابن عباد نزد ابن زياد بود، به قيس گفت : راجع به من و حسين چه مى گوئى ؟ قيس گفت : جد او و پدر و مادر او روز قيامت او را شفاعت مى كنند، جد تو و پدر و مادرت هم تو را شفاعت مى كنند!! ابن زياد خشمگين شد و او را از مجلس بيرون كرد. هشام ابن محمد گويد: ابن زياد كاهنى داشت ، به ابن زياد گفت : برخيز و پاى خود را بر دهان دشمنت بگذار، سپس كارى كرد كه قلم از نوشتن آن شرم دارد، شاعرى به عربى گفته است كه : چوب منبر پيامبر را احترام مى كنند، اما اولاد پيامبر در زير پاى آنان است خداى جزاى خير دهد مختار را كه از ابن زياد انتقام گرفت وقتى سر ابن زياد را نزد مختار آوردند، او مشغول غذا خوردن بود، خداوند را بر پيروزى سپاس نمود، و گفت : سر حسين ابن على را در حالى كه او غذا مى خورد نزد ابن زياد نهادند، الان سر ابن زياد را نزد من در وقت غذا آورده اند، وقتى از غذا فارغ شد، برخاست با كفش پا بر صورت ابن زياد گذارد، سپس كفنش را نزد غلامش انداخت و گفت : اين را بشوى كه بر صورت كافر نجسى قرار دادم در كتاب حبيب السير آمده است كه چون سر مقدس امام حسين را نزد ابن زياد آوردند، آن را برداشته بر او و موى او مى نگريست ، ناگاه لرزه بر دست شومش افتاد، آن سر مكرم را بر روى ران خود نهاد، قطره اى خون از آن چكيد، از جامه هاى آن ملعون درگذشت و رانش را سوراخ كرد، بطوريكه زخم و بدبو شد، جراحان هر چه تلاش كردند، معالجه نشد، به ناچار ابن زياد همواره با خود مشك بر مى داشت تا بوى بد ظاهر نشود. (252) اى چرخ غافلى كه چه بيداد كرده اى وز كين چه ها در اين ستم آبادكرده اى در طعنت اين بس است كه عترت رسول بيداد كرده خصم و تو امدادكرده اى اى زاده زياد نكرده است هيچگه نمرود اين عمل كه تو شداد كرده اى بهر خسى كه بار درخت شقاوت است در باغ دين چه با گل و شمشادكرده اى با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو با مصطفى و حيدر و اولاد كرده اى حلقى بود كه بوسه گه مصطفى مدام آزرده اش به خنجر فولاد كرده اى ترسم تو را دمى كه به محشر در آورند از آتش تو دود به محشر در آورند سپس خاندان عترت و اهل بيت سيدالشهداء را بر مجلس ابن زياد وارد كردند، دختر اميرالمؤ منين زينب كبرى در حالى كه بدترين لباس خويش را به تن داشت به صورت گمنام در ميان كنيزانش وارد مجلس شد و در گوشه اى نشست ، ابن زياد گفت : اين گوشه نشين كه همراه زنان است كيست ؟ حضرت جوابى نداد، بار دوم و سوم تكرار كرد، يكى از كنيزان گفت : شكر خداى را كه شما را رسوا كرد و كشت و افسانه شما را دروغ ساخت ، زينب كبرى فرمود: شكر خداى را كه ما به پيامبر گرامى داشت ، و ما را از پليدى پاك نمود، پاك كردنى ، همان انسان فاسق رسوا مى شود و شخص فاجر دروغ مى گويد و او ما نيستيم ، ديگرى است ، و الحمدالله ، ابن زياد گفت : كار خدا را با خاندان خود چگونه ديدى ؟ حضرت فرمود: خداوند كشته شدن را بر آن ها نوشت و به سوى آرامگاه خود شتافتند، و طبق روايتى فرمود: من جز زيبائى نديدم اينان گروهى بودند كه خداوند كشتن شدن را بر آن ها نوشت و به سوى آرامگاه خود شتافتند و بزودى خداوند ميان تو و آنها جمع مى كند، و با هم احتجاج كرد، بنگر چه كسى رستگار است اى پسر مرجانه ، مادرت به عزايت نشيند. ابن زياد خشمگين گرديد، عمرو ابن حريث وساطت كرد و گفت : اين زن است و زن را به سخن مؤ اخذه نشايد، ابن زياد بگفت : از گردن كشى بزرگ تو و خويشان تو عقده اى داشتم خداوند دلم را خنك كرد، از اين سخن دل دختر اميرالمؤ منين شكست و گريان شد سپس فرمود: سرور مرا كشتى و خاندان مرا بر انداختى ، فرع مرا بريدى و ريشه مرا كندى ، اگر شفاى تو در اين بود، شفا يافته اى ، ابن زياد گفت : اين گونه سخن قافيه بافى است پدر او هم شاعرى خوش قافيه بود، حضرت فرمود: زن را با قافيه چه كار؟ سرم گرم كار ديگر است از سوز سينه چيزى بر زبانم جارى شد، ابن زياد متوجه امام سجاد شد، پرسيد: تو كيستى ؟ حضرت فرمود: من على ابن حسين هستم ، ابن زياد گفت : مگر خداوند على ابن حسين را نكشت ؟ حضرت فرمود: خداوند وقت مرگ جانها را مى گيرد. ابن زياد خشمگين شد و گفت : تو هنوز جرات جواب دادن به مرا دارى ؟ ببريد او را و گردنش را بزنيد، اينجا بود كه زينب كبرى خود را بحضرت سجاد آويخت و فرمود: اى پسر زياد، آنچه از خون ما ريختى بس است و حضرت را در آغوش گرفت بخدا هرگز از او جدا نشوم ، اگر خواستى او را بكشى مرا هم با او بكش ، ابن زياد نگاهى به حضرت زينب و امام سجاد انداخت سپس گفت : خويشى عجيب است ، بخدا كه اين زن دوست دارد كه او را با وى بكشم ، او را رها كنيد، آنچه دارد (از بيمارى ) او را كافى است . (253) آنگاه دستور داد اسيران را در كوچه و بازار بگردانند، سر مقدس امام حسين عليه السلام نيز با آنها بود، زيد ابن ارقم گويد: سر سيدالشهداء بر نيزه اى بود من در اتاق بالا بودم ، وقتى سر مقابل من رسيد، شنيدم قرآن مى خواند و مى گويد: ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا ، مو بر بدنم راست شد، صدا زدم سر مطهر تو اى پسر پيامبر و كار تو بخدا عجيب تر است ، عجيب تر است . سپس اسيران را به زندان بردند، و ابن زياد به منبر رفت و سخنرانى كرد و در آن به سيدالشهداء و حضرت على عليه السلام جسارت كرد، عبدالله ابن عفيف ، برخاست و به ابن زياد پرخاش كرد، ابن زياد اين پيرمرد نابينا را طى جريانى كه در تاريخ آمده است به شهادت رساند. سپس سر مطهر سيدالشهداء و ساير شهدا را با عده اى به نزد يزيد فرستاد. خطبه زينب كبرى در شهر كوفه در ملامت مردم كوفه هنگام ورود اهل البيت به شهر كوفه ، وقتى زنان شهر كوفه شروع به گريه و زارى كردند و گريبان چاك زدند، مردها نيز مى گريستند، زينب كبرى سلام الله عليها به سوى مردم اشاره فرمود كه خاموش باشيد، دمها فرو بسته شد و زنگ از بانگ ايستاد، سپس حضرتش چنان خطبه اى خواند كه راوى گويد: من زنى پرده نشين نديدم كه گوياتر از او باشد، تو گوئى همانند على عليه السلام سخنرانى مى كرد، پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر اكرم فرمود: اى مردم كوفه ، اى دغل كاران بى حميت ، اشك چشمتان خشك مباد و ناله هاى شما را آرامش نيايد، مثل شما همانند آن زنى است كه بافته خود پس از محكم تافتن و ريستن ، باز كرد و تارتار نمود، (پس از آن همه فعاليت و تحمل سختيها، دشمن خود را يارى داديد) سوگندهاى خود را دستاويز فساد كرده ايد، شما چه داريد؟ جز لاف زدن و دشمنى و دروغ ، همچون كنيزان چابلوسى مى كنيد، و چون دشمنان سخن چينى مى كنيد، و يا چون سبزه اى كه بر پهن روئيده ايد و يا گچى كه بر روى قبر مالند (در ظاهر زيبا ولى در باطن گنديده ايد، و ظاهرش چون گور كافر پر حلل ، باطنش قهر خدا عزوجل ) براى خود بد توشه اى پيش فرستاديد، كه خدا را به خشم آورديد و در عذاب جاودان بمانيد، آيا گريه مى كنيد؟! گريه كنيد كه شايسته گريستن هستيد، بسيار بگرييد و اندك بخنديد، كه عار آن شما را گرفت و ننگ آن بر شما ماند، ننگى كه هرگز از خود نمى توانيد شست ، چگونه اين ننگ را از خود بشوئيد كه فرزند خاتم انبياء و معدن رسالت و سيد جوانان اهل بهشت را كشتيد، آن كه در جنگ ستمگر شما و پناه حزب شما بود، و در صلح موجب آرامش دل و مرهم گذار زخم شما و در سختى ها پناهگاه شما بود، بد چيزى براى خود پيش فرستاديد، بد بار گناهى بر دوش خود گرفتيد در روز رستاخيز، مرگ بر شما باد، سرنگون باشيد، تلاش شما به نوميدى انجاميد و دستها بريده شد و سودازيان كرد، خشم خداى را براى خود خريديد و دچار ذلت قطعى شديد. آيا مى دانيد چه جگر (گوشه اى ) از رسولخدا شكافتيد؟ و چه پيمانى شكستيد و چه پرده نشينانى از او را، از پرده بيرون كشيديد؟ و چه حرمتى از او دريديد و چه خونى ريختيد، كارى شگفت آورديد كه نزديك است از هول آسمانها منفجر شوند و زمين بشكافد، و كوهها بپاشند و از هم بريزند مصيبتى است دشوار و بزرگ ، پيچيده و شوم كه راه چاره در آن بسته . آيا تعجب مى كنيد اگر آسمان خون ببارد و لعذاب الآخرة اخزى و هم لا ينصرون ، مهلت خدا، شما را چيره نكند كه خداوند از شتاب و عجله منزه است و نسبت به از دست رفتن خونى نمى ترسد، او در كمينگاه ما و شماست ، سپس اشعارى انشاء نمود و فرمود: چه خواهيد گفت : هنگامى كه پيغمبر (ص ) با شما گويد: اين چه كاريست كه كرديد، شما كه آخرين امت هستيد، اين چه كاريست كه با خاندان و اولاد و عزيزان من كرديد؟! عده اى اسير و عده اى به خون غلطيده ، اى امت آخرين ؟! آيا پاداش من اين بود كه با بستگان من ، پس از من چنين كنيد! مى ترسم كه بر سر شما عذابى همانند ارم فرود آيد! راوى گويد: سخنرانى زينب كبرى در حالى تمام شد، كه مردم را ديدم ، حيرت زده ، دست در دهان (از تعجب ) داشتند، پيرمردى كنار من بود، آنقدر گريسته بود كه محاسن او را از اشك چشمش پر شده بود، و در حالى كه دستها را به آسمان بلند نموده بود گفت : پدر و مادرم فدا باد، پيران شما بهترين پيران ، جوانهايتان بهترين جوانان ، بانوان شما برترين بانوان ، خاندان شما خاندان بزرگوار و فضيلت شما بسيار عظيم است . (254) اسيران آل محمد در شام كاروان اسيران را به فرمان عبيدالله به طرف شام حركت دادن ، امام سجاد را در غل و زنجير كردند و بر شتر سوار نمودند، روز اول صفر وارد دمشق شدند، و اين همان روزى است كه بنى اميه آن را عيد مى دانند شهر شام را آزين بسته بودند، و پارچه هاى حرير و رنگارنگ شهر را زينت داده بود، اهل بيت را سه روز دم دروازه شهر براى زينت كردن شهر نگاه داشتند، پانصد هزار نفر زن و مرد منتظر ورود اسيران بودند، مردان و زنان با دف و طبل و بوق مى نواختند، هزاران نفر زن و مرد جوان مى زدند و مى رقصيدند، تمام اهل شهر لباسهاى رنگارنگ پوشيده و سرمه و خضاب زده بودند. خاندان عصمت وقتى به نزديك شهر رسيدند، ام كلثوم به شمر فرمود: حاجتى دارم ، گفت : چيست ؟ فرمود: وقتى وارد شهر شديم ما را از دروازه اى كه جمعيت كم است وارد كن ، بگو كه سرها را از ميان اين محملها جدا كنند، كه ما با اين حال از كثرت نگاه مردم زبون شديم ، آن نامرد در پاسخ درخواست ايشان ، فرمان داد تا سرهاى بر نيزه را در وسط محملها قرار دهند و آنها را از دروازه پرجمعيت وارد كرد و كنار دروازه شام در جايگاه اسرا نگاه داشتند. سهل ساعدى كه از صحابه پيامبر است گويد: در دروازه ساعات بودم كه ديدم كه پرچمهاى پى در پى نمايان شد، سوارى ديدم كه پرچمى در دست داشت كه پيكانى بالاى آن بود و بر آن سر مطهر كسى بود كه صورتش از همه به پيامبر شبيه تر بود، به دنبال آن بانوانى ديدم كه بر شتران بدون روانداز از سوار بودند، نزديك اولين آنها رفتم ، عرض كردم شما كيستيد؟ فرمود: من سكينه دختر حسين عليه السلام هستم ، گفتم : من سهل ابن سعد از كسانى هستم كه جد شما را ديده و حديث او را شنيده ام آيا كارى داريد؟ فرممود: اى سعد به اين نيزه دار كه سر همراه دارد، بگو، سر را جلوى ما ببرد تا مردم با نگاه به او، از ما غافل شوند و به حرم پيامبر نگاه نكنند. سهل گويد: نزد آن نيزه دار رفتم و گفتم : آيا برايم كارى مى كنى و چهارصد دينار بگيرى ؟ گفت : چه كارى ؟ گفتم : اين سر را در جلو كاروان ببر، قبول كرد، من هم به وعده ام عمل كردم ، آنقدر ازدحام جمعيت زياد بود كه به سختى هنگام ظهر به قصر يزيد رسيدند، در ميان راه پيرمردى از اهل شام نزد اهل بيت آمد و گفت : شكر خدا را كه شما را كشت و نابود كرد و شاخهاى فتنه را قطع كرد و تا توانست از ناسزا فروگذارى نكرد وقتى سخنش تمام شد، امام سجاد فرمود: تو كتاب خدا خوانده اى ؟ گفت : آرى ، فرمود: آيا اين آيه را خوانده اى : قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ؟ بگو من مزد رسالت نمى خواهم مگر دوستى با نزديكان من ، پيرمرد گفت : آرى : حضرت فرمود: مائيم آن گروه (نزديكان پيامبر) حضرت فرمود : اين آيه را خوانده اى و آت ذى القربى حقه ، حق فاميل خود را بده ، عرض كرد: آرى ، حضرت فرمود: اينان مائيم ، سپس فرمود: اين آيه را خوانده اى : انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهير، يعنى : خداوند مى خواهد از شما خاندان پليدى را ببرد و شما را پاك كند، پاك كردنى ، پيرمرد گفت : آرى ، حضرت فرمود: ايشان مائيم ، آن مرد شامى دست به آسمان برداشت و گفت : خدايا توبه مى كنم - سه بار اين را گفت - سپس افزود خدايا بيزارى مى جويم نزد شما از دشمن آل محمد و قاتلين خاندان محمد، من قرآن خوانده بودم ولى تا امروز اين را نمى دانستم ، امام صادق عليه السلام فرمود: مردى بنام ابراهيم بن طلحة نزد امام سجاد آمد و (با شماتت ) گفت : چه كسى پيروز شد؟ حضرت فرمود: اگر مى خواهى پيروز را بشناسى هنگام نماز اذان و اقامه بگو (يعنى ما براى احياى دين قيام كرديم و تا شهادت به توحيد و رسالت و نماز برجاست ، ما پيروزيم ). (255) اهل بيت پيامبر در مجلس يزيد مجلسى آراستند بسيار مجلل و معظم با انواع زينتها و در اطراف صندليهائى از طلا و نقره گذاردند، يزيد تاجى از در و ياقوت بر سر نهاده ، بزرگان در اطراف نشسته اهل بيت عصمت و طهارت كه در ميان آن ها دوازده جوان كه بزرگترين آنها امام سجاد بود قرار داشت ، امام باقر عليه السلام فرمود: هر كدام از ما دستهايش به گردنش زنجير شده بود، بانوان را هم با ريسمان بسته بودند، امام چهارم فرمود: اى يزيد چه گمان برى بر رسول خدا اگر ما را در بند و برهنه بر جهاز شتر ببيند، راوى گويد: هيچكس در آن مجلس نماند مگر اينكه گريان شد. سر مقدس امام حسين را به نزد يزيد آوردند، از حضرت سكينه نقل است كه فرمود: من انسانى سنگدل تر از يزيد نديدم ، و نه هيچ كافر و مشركى بدتر و ستمكارتر از او، راوى گويد: وقتى زحر ابن قيس ، سر مقدس را آورد، يزيد پرسيد: چه خبر؟ آن مرد گفت : بشارت باد به پيروزى خدا و يارى او، حسين با هيجده نفر از خاندان و شصت نفر از شيعيان خود بر ما وارد شد، ما از آنها خواستيم كه تسليم شوند و تن به حكم ابن زياد دهند يا جنگ را بپذيرند، آنها جنگ را بر تسليم شدن برگزيدند، با طلوع آفتاب بر آنها حمله كرديم ، تيغها بكار افتاد و سرها شكافت و قطع شد، آن گروه شروع به فرار كردند، اما سنگرى نبود به پستى و بلندى ها پناه بردند همچنانكه كبوتر از چنگ باز مى گريزد، بخدا قسم اى اميرالمؤ منين به اندازه كشتن ذبيحه يا خواب قيلوله نگذشت كه همه آنها را كشتيم (مؤ لف گويد: اين ملعون بخاطر خودشيرينى ، اينگونه دروغ مى بافد و گرنه سرزمين كربلا شاهد رشادتهاى امام حسين مى باشد، كدام دلاور در آن ميدان گريخت و يا پناه گرفت ، از سپاه كوفه بپرس كه چگونه با آن كثرت جمعيت در مقابل آن عدد اندك بى تاب گرديده بود، از آن سرباز عمر سعد بپرس كه وقتى به او گفتند: واى بر تو چگونه اولاد پيامبر را كشتيد؟ گفت : اگر تو هم با ما بودى و اگر آن چه ما ديديم مى ديدى ، همان كار كه ما كرديم ، مى كردى ، گروهى بر سر ما ريختند كه دست به دسته شمشير مانند شير درنده ، و سواران از چپ و راست به هم مى ماليدند و خويشتن را به كام مرگ مى انداختند، نه امان مى پذيرفتند و نه به مال رغبت داشتند، مى خواستند يا از آبشخور مرگ بنوشند يا بر مرگ غلبه كنند، اگر ما دست از آنها باز مى داشتيم ، جان همه افراد سپاه را گرفته بودند. (256) آن ملعون ادامه داد: و اينك پيكر آنها برهنه و جامه هاشان در خون آغشته و چهره هاى ايشان خاك آلود، آفتاب بر آنها مى تابد و باد، گرد و غبار بر آن مى پاشد، در بيابان خشك افتاده ، و زائرى ندارند جز عقاب و كركس (اين ملعون نمى داند كه انبياء عظام و اولياء كرام ، بلكه پادشاهان دنيوى نيز پيشانى بر اين آستان خواهند نهاد و آن را تعظيم خواهند كرد) يزيد (از روى مصلحت ) سر را پائين انداخت ، سپس سر برداشت و گفت : من از شما راضى بودم اگر حسين را نمى كشتيد، اگر من بودم او را عفو مى كردم ، خدا حسين را رحمت كند، و به آن مرد جايزه نداد. مؤ لف گويد: اين جملات و امثال آن از يزيد فقط بحكم سياست وقت است و گرنه اعمال و اشعار و گفته آينده او همه شاهد قساوت و سرور اوست ، بلكه شاهد كفر او مى باشد. در روايت است كه امام حسين به زبير ابن قيس خود فرموده بود كه سر مرا زهير بن قيس بخاطر جائزه نزد يزيد مى برد اما او چيزى به وى نمى دهد! وقتى سر مطهر امام حسين در مقابل يزيد قرار گرفت ، خاندان عترت را هم پشت سر خود قرار داد تا به سر نگاه نكنند، سر را در ميان طشتى قرار داده بودند. امام سجاد فرمود: تو را بخدا قسم مى دهم اى يزيد، چه گمان دارى به پيامبر خدا اگر ما را به اين حال ببيند، در اينجا يزيد از اهل شام نسبت به اينان مشورت خواست و گفت با اينها چه كنم ؟ مردى ملعون جمله زشتى گفت كه مضمون مؤ دبانه آن اين است كه شير را بچه همى ماند به او، نعمان ابن بشير گفت : كارى بكن كه اگر پيامبر اينها را با اين وضع مى ديد، انجام مى داد، فاطمه دختر امام حسين فرمود: اى يزيد! دختران پيامبر، اسيرانند، مردم با شنيدن اين سخن گريستند، اهل خانه نيز گريان شدند به گونه اى كه صداها بلند شد، در روايت است كه وقتى اهل شام آن جمله زشت را به يزيد پيشنهاد كردند و گفتند امام سجاد را بكشد، امام باقر عليه السلام كه در آن موقع كودكى چند ساله بود پس از حمد الهى فرمود: اينها برخلاف آنچه مشاورين فرعون راجع به موسى و هارون گفتند، به تو پيشنهاد كردند، آنها به فرعون گفتند: موسى و برادرش را مهلت بده . اما اينان به كشتن ما راءى دادند، و اين كار علتى دارد؟ يزيد پرسيد علتش چيست ؟ حضرت فرمود: مشاورين فرعون حلال زاده بودند، اما اينها حلال زاده نيستند، و پيامبران و فرزندان آنها را جز اولاد زنا نمى كشد، يزيد با شنيدن اين كلمات سر را پائين انداخت . (257) در روايت است كه امام رضا عليه السلام فرمود: وقتى سر امام حسين را به شام نزد يزيد بردند، او بر سر سفره غذا بود او و يارانش مشغول خوردن غذا و نوشيدن آبجو بودند، سپس دستور داد سر را در طشتى زير تخت نهادند و او بساط شطرنج بر او پهن كرد و بازى مى كرد و حسين و پدر و جد او را نام مى برد و مسخره مى كرد، وقتى مى برد، سه جرعه آبجو مى نوشيد و زيادى را نزديك طشت روى زمين مى ريخت . الحديث و در روايت ديگرى فرمود: او خود مى نوشيد و به يارانش نيز مى داد و مى گفت : بنوشيد كه اين نوشيدنى مباركى است و از بركت آن اين است كه اولين بار كه ما خورديم سر دشمن ما حسين مقابل ماست ، سفره پهن است و ما با آرامش خاطر غذا مى خوريم . الحديث و در برخى تواريخ آمده است كه يزيد شراب مى خورد و بر آن سر مطهر نيز مقدارى ريخت ، همسر يزيد سر را گرفت و با آب شست و با گلاب خوشبو كرد، همان شب در خواب حضرت زهرا را ديد كه از او تشكر مى نمايد. (258) سيد ابن طاووس مى فرمايد: كه زينب كبرى سلام الله عليها وقتى سر مطهر برادر را ديد، پيراهن چاك داد، و با صداى سوزناك كه دل را به لرزه مى انداخت گفت : يا حسين يا حبيب رسول الله ، يابن مكه و منى ، يابن فاطمة الزهراء سيدة النساء بن بنت المصطفى صلى الله عليه و آله . راوى گويد: با اين سخنان هر كه را در مجلس بود به گريه انداخت ، و يزيد همچنان ساكت بود، آنگاه دستور داد تا چوبدستى خيزران را آوردند و با آن بر دندانهاى سيدالشهداء مى زد و طبق روايتى مى گفت : اين روز بجاى روز بدر! ابوبرزة اسلمى گفت : واى بر تو اى يزيد آيا با چوبدستى به دندان حسين مى زنى ؟ شهادت مى دهم كه خودم ديدم كه پيامبر دندانهاى او و برادرش حسن عليهماالسلام را مى مكيد و مى فرمود: شما سرور جوانان اهل بهشت هستيد، خدا بكشد، كشنده شما را و لعنت كند، و براى او جهنم مهيا نمايد. يزيد با شنيدن اين كلمات در خشم شد، دستور داد او را كشان كشان بيرون كردند سپس اين اشعار را كه از ابن الزبعرى است ، خواند. (و اين اشعارى است كه علماء بخاطر آن حكم به كفر يزيد كرده اند، ترجمه اشعار اين است ): اى كاش پيران و گذشتگان من كه در بدر كشته شدند مى ديدند زارى كردن قبيله خزرج را از زدن نيزه (در جنگ احد) و از شادى فرياد مى زدند و مى گفتند: اى يزيد دستت شل مباد، بزرگان آنها را كشتيم ، و اين را بجاى بدر كرديم ، سر بسر شد، قبيله هاشم (پيامبر اكرم ) با سلطنت بازى كردند (هدف پيامبر حكومت بود) نه خبرى از آسمان آمد و نه وحى نازل شد، من از قبيله خندف نباشم اگر از فرزندان احمد انتقام كارهاى محمد را نگيرم . خطبه كوبنده دختر اميرالمؤ منين در مجلس يزيد در اين ميان ناگاه دختر على ابن ابيطالب برخاست و فرمود: الحمد لله رب العالمين و صلى الله على رسوله و آله اجمعين ، صدق الله سبحانه كذلك يقول : ثم كان عاقبة الذين اساؤ ا السوى ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزئون . خطبه اى است بسيار غرا فصيح و كوبنده ، پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: سبحان درست فرمود كه مى فرمايد: همانا سرانجام آنان كه زشتى كردند اين شد كه به آيات خدا تكذيب نمودند، و آن را مسخره مى كنند. اى يزيد آيا مى پندارى كه چون اطراف زمين و آسمان را بر ما گرفته اى و راه چاره بر ما بسته اى به گونه اى كه مانند اسيران ما را به هر سو مى كشند، مى پندارى كه ما نزد خداوند خوار هستيم و تو نزد خداوند گرامى هستى ؟! بينى بالا كشيدى و تكبر نمودى و به خود باليدى ، خرم و شادان كه دنيا در كمند تو بسته و كارهاى تو آراسته ، و حكومت ما براى تو هموار شده است ، آهسته ، آهسته آيا فراموش كرده اى سخن خداوند عزوجل را كه مى فرمايد: و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب اليم ، كافرين مى پندارند كه چون به آنها مهلت داديم بنفع آنهاست آنها را مهلت داديم تا گناه زياد كنند و براى آنهاست عذاب دردناك . آيا اين از عدالت است اى پسر آزاد شده ها (پيامبر مردم مكه را در فتح مكه آزاد كرد) كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده نشانى و دختران رسول الله صلى الله عليه و آله را اسير و از اين شهر به آن شهر برى ؟ در حالى كه پرده آنها دريده و روى آنها باز، دشمنان آنها را از شهرى به شهرى برند، و بومى و غريبه چشم به آنها دوزد، دور و نزديك ، پست و شريف به چهره آنها بنگرد، در حالى كه با آنها از مردانشان كسى نمانده و ياورى ندارند، چگونه اميد دلسوزى باشد از كسى كه دهانش جگر پاكان را جويده و بيرون انداخت و گوشتش از خون شهيدان روئيد (اشاره به جنايت هند مادربزرگ يزيد است با حمزه عموى پيامبر). چگونه به دشمنى ما خانواده شتاب نكند كسى كه به ما با چشم بغض و كينه نگاه مى كند، آنگاه بدون دغدغه و ناراحتى مى گوئى (بزرگان من ) شادى و خوشحالى مى كردند و مى گفتند اى يزيد دستت شل مباد (اشاره به اشعار سابق يزيد) و اين در حالى است كه بر دندانهاى ابى عبدالله سرور جوانان بهشت اشاره كرده به آنها مى زنى ، چرا چنين نگوئى ؟ كه زخم را ناسور كردى و شكافتى و ريشه را بر كندى با ريختن خون اولاد محمد و ستارگان زمين از آل عبدالمطلب ، اكنون اسلاف خود را صدا مى زنى ، به همين زودى نزد آنان روى و آنگاه دوست مى دارى كه اى كاش دستت خشك شده بود و زبانت گنگ بود و آنچه مى گفتى ، نمى گفتى و آنچه كردى نمى كردى ، خدايا حق ما را بگير و از آنكه بما ظلم كرد انتقام بگير، خشم خود را بر آنكه خون ما را ريخت و ياوران ما را كشت نازل فرما، بخدا سوگند كه پوست خود را شكافتى ، گوشت خود را پاره كردى و با اين بار ريختن خون فرزندان پيامبر، و شكستن حرمت عترت و پاره تن او، بر حضرت وارد مى شوى ، جائى كه خداوند پريشانى آنها را به جمعيت مبدل كند و داد آنها بستاند، و هرگز مپندار آنانكه در راه خدا كشته شده اند، مردگانند، بلكه زندگانند، كه نزد پروردگارشان روزى دارند، و همين بس كه خداوند داور باشد و محمد دشمن (تو) و جبرئيل ياور (ما) باشد و بزودى خواهد دانست آنكه كار را براى تو هموار ساخت (معاويه ) و تو را بر گردن مسلمانان سوار نمود، اينكه پاداش ستمكاران چه بد است ، و اينكه كداميك از شما مقامش برتر و لشكرش ضعيف تر است . و اگر مصيبتها مرا به اينجا كشيد كه با تو سخن گويم ، (بدان كه ) تو را كم ارزش مى دانم و سرزنش هاى عظيم نمايم و بسيار نكوهش كنم (من بخاطر اسيرى خودم و جاه و جلال ظاهرى تو، خود را نباخته و چاپلوسى نمى كنم و خوفى از تو ندارم ، آرى اين است شهامت فاطمى ، زينب دختر فاطمه است همو كه در مقابل ابى بكر با شهامتى كم نظير و سخنانى بليغ بر او تاخت ، زينب دختر على است ، همو كه خداى فصاحت و بلاغت بود) ولى چشمها گريان است و دلها بريان ، آگاه باش ، تعجب تمام تعجب اينجاست كه حزب خدا بدست حزب شيطان و آزاد شده ها كشته شدند، از اين دستها خون ما مى چكد و گوشت ما از دهان شما بيرون مى افتد، و آن پيكرهاى پاك و مطهر، مورد سركشى گرگان قرار گرفته و كفتاران آنها را به خون مى غلطانند. اگر ما را غنيمت گرفته اى ، بزودى زيان مى كنى ، آنگاه كه جز عملكرد خود نيابى ، و خداوند ظلم كننده به بندگان نيست ، شكايت به خدا بريم ، و بر او تكيه كنيم . پس هر حيله كه دارى بكار بر و هر تلاش كه دارى بكن ، بخدا كه تو نمى دانى ياد ما را از بين ببرى ، و وحى را نمى توانى نابود كنى ، و به هدف ما دسترسى نخواهى داشت ، و ننگ اين ستمها را از خود نمى توانى زدود، راءى تو سست و روزگار تو محدود و اجتماع تو به پريشانى است ، آن روز كه منادى ندا كند، لعنت خدا بر ظالمين باد، فالحمد لله رب العالمين ، خدائى كه اول ما را به سعادت و آمرزش ، و آخر ما را به شهادت و رحمت ختم نمود، از خداوند درخواست مى كنيم كه پاداش آنها را كامل و زياد گرداند. و او جانشين نيكو بر ما باشد، او مهربان و رحيم است حسبنا الله و نعم الوكيل . (259) جسارت مردى شامى به دختر امام حسين عليه السلام در مجلس يزيد مردى از اهل شام به يزيد گفت : يا اميرالمؤ منين اين دختر را بمن ببخش ، دختر سيدالشهداء لرزيد لباس عمه اش زينب را گرفت و گفت : عمه جان يتيم شدم ، حالا بايد به خدمت هم گرفته شوم ؟! زينب كبرى به آنمرد فرمود: دروغ گفتى بخدا، نه تو مى توانى چنين كنى و نه يزيد، يزيد در خشم شد و گفت : دروغ گفتى ، بخدا اين حق من است ، اگر بخواهم انجام مى دهم ، زينب كبرى فرمود: نه والله ، خداوند اين حق را به تو نداده است مگر اينكه از ملت ما (اسلام ) خارج شوى و دينى غير از دين ما بگيرى ، يزيد از خشم برافروخت و گفت : در روى من اين سخن مى گوئى ، پدر و برادرت از دين خارج شدند، زينب كبرى فرمود: با دين خدا و پدر و برادرم تو و جد تو و پدرت هدايت يافتيد اگر مسلمان باشى ؟! يزيد گفت : دروغ گفتى اى دشمن خدا، زينب فرمود: تو اميرى و از سلطنت خود سوء استفاده مى كنى و ستم مى كنى گويا يزيد حيا كرد و ساكت شد. آن مرد شامى دوباره سخن (زشت ) خود را تكرار كرد، يزيد گفت : دور شو خدا مرگت دهد و از روى زمين بردارد. (260) آنگاه يزيد دستور داد تا بانوان را با امام به زندانى بردند كه از سرما و گرما محفوظ نبودند، به گونه اى كه چهره آنها پوست انداخت . (261) و در روايت است كه امام صادق عليه السلام فرمود: كه امام سجاد و همراهان حضرت را در اتاقى (مخروبه ) نهادند، برخى از اسرا گفتند ما را به اين جهت در اين اتاق زندانى كرده اند تا سقف بر سر ما فرود آيد، زندانبانان كه رومى بودند به يكديگر با زبان رومى گفتند: اينها را نگاه كنيد، مى ترسند كه سقف بر سرشان فرود آيد در حالى كه فردا آنها را خارج كرده مى كشند، امام سجاد فرمود: جز من كسى زبان رومى نمى دانست . و طبق پاره اى از روايات يزيد منتظر بهانه اى بود تا امام سجاد را به قتل برساند. (262)

بخش دوم : فصل دوم : عوامل مؤ ثر در حفظ عاشورا

بخش دوم : فصل دوم : عوامل مؤ ثر در حفظ عاشورا سيدالشهداء محور بقاء اسلام گرديد شهادت سيدالشهداء و ياران و اسارت خاندان حضرت ، و مصائب و مظلوميتهاى فراوانى كه بر خاندان پيامبر رفت ، در آن دوران خفقان و انحراف بنى اميه ، اسلام را زنده كرد و مخالفين را رسوا نمود، و در پى آن خداوند متعال توسط ائمه اطهار عليهم السلام ، اين حادثه بزرگ را وسيله اى براى بقاء دائمى دين خود قرار داد، از آن به بعد، در دستورات اسلامى ، حمايت همه جانبه اى از جانب اهل البيت عليهم السلام نسبت به شئونات سيدالشهداء صورت گرفته است ، تا نام امام حسين و ياد حضرت كه رمز بقاء دين است ، هميشه در دلها زنده و پاينده بماند. خداوند مى خواهد، از طريق سيدالشهداء كه حماسه آفرين و اميد اسلام است ، دين خود را زنده نگه دارد، به همين جهت است كه مى بينيد، زيارت قبر امام حسين ، در هر زمان مستحب مؤ كد است ، حتى زيارت حضرت از راه دور، در هر زمان توصيه مى شود، يعنى هر روز به ياد حسين باشيم ، تربت حسينى شفاست ، تا در هنگام بيمارى به واسطه سيدالشهداء از خدا حاجت بخواهيم ، تربت حسينى ، امان از هر ترس و خوفى است ، كه همراه داشتن آن فضيلت دارد، حتى در نماز سجده بر مهر حسينى فضيلت مضاعف دارد، هنگام نوشيدن آب ، سلام كردن بر حضرت و نفرين بر قاتلين او ثوابهاى بزرگ دارد، در روزهاى بزرگى كه معمولا بايد بياد خدا بود، زيارت امام حسين ، راه تقرب بخدا معرفى شده است مثل شبها و روزهاى جمعه ، ماه رمضان ، شبهاى قدر، شب نيمه شعبان ، عيد فطر و قربان ، روز عرفه و مانند آن ، و در اين ميان ، برقرارى مجالس عزاى سيدالشهداء و گفتن شعر و گريه كردن و گرياندن و ذكر مصائب حضرت ، با آنهمه تاءكيدات و توصيه هاى فراوان حكايت از اين هدف مقدس الهى دارد كه خداوند مى خواسته است سيدالشهداء و امور مربوط به او را ضامن بقاى اسلام ناب محمدى گرداند، و حسين را خون خود قرار دهد، كه در كالبد مردم ، موجب حيات دينى آنها باشد. اينك شما را به نمونه اى از صدها حديث و روايت كه در مورد شئونات و مسائل مربوط به سيدالشهداء وارد شده است راهنمائى مى كنيم . افسوس كه اين كتاب حاضر، مجال آن را ندارد تا تعداد بيشترى از آنهمه روايات را براى شما عاشقان حضرتش ارائه دهيم ، چرا كه انسان تا آنهمه روايات و انبوه فضائل و توصيه ها را در مسائل مذكور، با تعابير و عناوين مختلف مشاهده نكند به عظمت مساءله آگاه نخواهد شد، و ما براى موفقيت هر چه بيشتر در ارائه اين منظور سعى كرده ايم از روايات متعدد، مطالب گوناگون را فهرست وار در دسترس شما خوانندگان قرار دهيم . كنگره عشق نيست منزل هر بوالهوس طاير آن آشيان جان حسين است وبس قله قاف وجود منزل عنقا بود بر سر اين آشيان پر نگشايد مگس پايه اوصاف او فوق اشارات ماست رفعت اين پايه نيست افئده رادسترس محفل ايجاد را اوست چراغ ابد تا ابد از نور او مشعله ها مقتبس گشت چو كرب و بلا عارج معراج عشق روح امينش فشاند گرد ز سم فرس او قفس تن شكست تا به قفس ماندگان در پى او بشكنند قالب تن را قفس كشته بسى ديده ام در هوسى داده جان زنده چو او كس نديد كشته به ترك هوس رفت و شد اندر پى اش قافله دل روان ما پى اين كاروان شاد به بانگ جرس اى شه با فر و نور، عرش مقام تو را لامسه عقل ما، دم زند از لايمس بحر ثناى تو را قبول نبى زورق است جنبش ما اندر او جنبش خار است وخس كشته غفلت بود هر كه تو را كشته خواند اى دم جان پرورت زنده دلان رانفس زيارت سيدالشهداء بر مرد و زن لازم است ائمه اطهار عليهم السلام در حفظ و بزرگداشت نهضت حسينى ، كه بمعناى حفظ و بزرگداشت دائمى و مستمر اسلام ناب محمدى است ، آنقدر اصرار مى ورزيدند كه طبق روايات متعدد زيارت سيدالشهداء را بر شيعيان بعنوان واجب معرفى كرده اند، و عده اى از بزرگان از فقهاء همانند شيخ حر عاملى در وسائل الشيعة آن را واجب كفائى مى دانند. و شما خود به عظمت حفظ عاشورا و زنده نگاهداشتن آن بعد از مطالعه اين فرمايشات پى خواهيد برد، شايد اين حكم شرعى نيز يكى از موارد احكام ثانويه اى باشد كه ائمه اطهار بخاطر حفظ اسلام و شيعيان صادر نموده بودند. 1 - امام صادق عليه السلام فرمود: اگر يكى از شما تمام عمر خود را حج كند اما به زيارت حسين نرود، از كسانى است كه حق پيامبر را ادا نكرده ، چرا كه حق حسين از طرف خداوند بر هر مسلمانى واجب است . 2 - و در حديث ديگرى حضرت نسبت به كسى كه مى تواند ولى به زيارت سيدالشهداء نمى رود فرمود: او پيامبر و ما را عاق كرده است . 3 - و در روايت ديگرى حضرت فرمود: هر كه يك سال بر او بگذرد و به زيارت حسين نرود، يكسال از عمرش كم مى شود، سپس فرمود: اگر بگويم كه يكى از شما سى سال قبل از اجل خود مى ميرد، راست گفته ام . 4 - و در حديث ديگر امام باقر عليه السلام فرمود: از شيعيان ما هر كه نزد قبر حسين نرود، ناقص الايمان است ، ناقص الايمان است . 5 - و در حديث ديگرى فرمود: هر كه ما را دوست دارد، در زيارت حسين رغبت كند. 6 - از امام صادق عليه السلام سؤ ال شد راجع به كسى كه بى جهت زيارت حسين را ترك مى كند؟ حضرت فرمود: اين مردى جهنمى است . 7 - امام باقر عليه السلام به مردى فرمود: ميان شما و حسين چقدر فاصله است ؟ عرض كرد: بيست و شش فرسخ (156 كيلومتر) حضرت فرمود: آيا نزد او مى رويد؟ عرض كرد: نه ! حضرت فرمود: چقدر جفاكاريد؟! 8 - امام باقر عليه السلام به مردى از كوفه فرمود: آيا هر جمعه به زيارت حسين مى روى ؟ عرض كرد: خير؟ فرمود: هر ماه چطور؟ عرض كرد: خير فرمود: سالى يكبار چه ؟ عرض كرد: خير، حضرت فرمود: تو از خير محروم هستى . 9 - امام صادق عليه السلام به زنى بنام ام سعيد احمسيه فرمود: حسين را زيارت كنيد، همانا زيارت حسين بر مردان و زنان واجب است . 10 - امام باقر عليه السلام به ابوجارود فرمود: ميان تو و حسين چقدر راه است ؟ عرض كرد: سواره يك روز و پياده يك روز و مقدارى ، حضرت فرمود: آيا هر جمعه به زيارت مى روى ؟ عرض كرد: گاهى اوقات ، حضرت فرمود: چقدر جفاكارى ؟ اگر نزديك ما بود، به آنجا كوچ مى كرديم . 11 - امام باقر عليه السلام فرمود: شيعيان ما را به زيارت قبر حسين فرمان دهيد كه رفتن نزد او بر هر مؤ منى كه به امامت حسين از جانب خداوند عزوجل اقرار دارد واجب است . (263) تو هر چه داشتى بخدا دادى اى حسين فردا خداست جل جلاله جزاى تو ارزش فوق العاده زيارت سيدالشهداء يكى از اصحاب به امام صادق عليه السلام عرض كرد: فلانى مى گويد: كه به شما گفته است نوزده حج و نوزده عمره بجا آورده است ، شما فرموده ايد، يك حج و يك عمره ديگر بجا آور تا برايت يك ثواب زيارت قبر حسين بنويسند!! حضرت فرمود: دلت مى خواهد بيست حج و بيست عمره انجام دهى يا با حسين محشور شوى ؟ كداميك ؟ عرض كردم : مى خواهم با حسين محشور شوم ، حضرت فرمود: پس اباعبدالله را زيارت كن . (264) در روايت ديگرى مردى به حضرت صادق عليه السلام عرض كرد: من نوزده حج بجا آورده ام ، دعا كنيد تا خداوند توفيق دهد به بيست حج برسانم ، حضرت فرمود: حسين زيارت كرده اى ؟ گفت : نه ، فرمود: زيارت حسين از بيست حج بهتر است . (265) امام صادق زائر امام حسين عليه السلام را تشويق نمود موسى ابن قاسم حضرمى گويد: در ابتداى حكومت منصور، امام صادق عليه السلام به نجف آمده و فرمود: اى موسى به جاده اصلى برو، آنجا بايست و نگاه كن ، مردى از طرف قادسيه خواهد آمد، به او بگو يكى از اولاد پيامبر تو را مى خواند او با تو مى آيد، حضرمى گويد: به جاده رفتم مدت زيادى منتظر شدم ، هوا به شدت گرم بود، خبرى نشد، نزديك بود كه نافرمانى كنم و برگردم ، كه از دور شبحى ديدم ، نزديك من آمد، مردى بود شترسوار، گفتم : اينجا يكى از اولاد پيامبر نشانى تو را داده و تو را مى خواند، گفت : بيا برويم ، كنار خيمه شتر را خواباند و وارد شد، من درب خيمه صدا را مى شنيدم ولى آنها را نمى ديدم ، حضرت فرمود: از كجا مى آئى ؟ گفت : از دورترين نقطه يمن ، حضرت فرمود: تو بايد از فلان نقطه باشى ، گفت : بله ، فرمود: به چه منظور اينجا آمدى ؟ عرض كرد: به زيارت امام حسين آمده ام ، حضرت فرمود: تو هيچ كارى ندارى جز زيارت حسين عليه السلام ؟! آن مرد گفت : كارى ندارم ، فقط آمده ام نزد او نماز بگذارم و زيارتش كنم و سلام دهم و به نزد خانواده ام برگردم ، امام صادق عليه السلام فرمود: در زيارت حسين چه (فضيلتى ) مى بينيد؟ او گفت : ما معتقديم كه زيارت او موجب بركت در جانمان و خانواده و اولاد و اموال و زندگى ما و موجب برآورده شدن حوائج ما مى شود، حضرت فرمود: اى برادر يمنى ، آيا مى خواهى ، فضيلت ديگرى از فضائل او برايت اضافه كنم ؟ عرض كرد: بفرمائيد اى پسر پيامبر، حضرت فرمود: زيارت اباعبدالله معادل يك حج قبول شده پاكيزه با پيامبر است ، آن مرد تعجب كرد، حضرت فرمود: آرى بخدا، و دو حج مقبول و پاكيزه با پيامبر، آن مرد تعجب كرد، حضرت همينطور اضافه نمود تا به سى حج مقبول و پاكيزه با پيامبر رساند. (266) اگر مى دانستند از شوق جان مى باختند امام باقر عليه السلام فرمود: اگر مردم مى دانستند كه در زيارت حسين عليه السلام چه فضيلتى است از شوق جان مى باختند! و روحشان از حسرت جدا مى شد، محمد ابن مسلم پرسيد: در زيارت حضرت چيست ؟ حضرت فرمود: هر كه حسين را بخاطر شوق او، زيارت كند، براى او هزار حج مقبول و هزار عمره مبرور، و اجر هزار شهيد از شهداى بدر و هزار روزه دار و ثواب هزار صدقه مقبوله و ثواب هزار بنده در راه خدا، نوشته مى شود. (267) الحديث زيارت امام حسين عليه السلام حج فقراست امام صادق عليه السلام فرمود: هر كه توان مالى ندارد و نمى تواند حج واجب انجام دهد، برود نزد قبر حسين عليه السلام و عرفه نزد حضرت باشد، از حج او كفايت مى كند، سپس حضرت فرمود: من نمى گويم كه از حج واجب بى نياز است ، مگر براى تنگدست ، اما كسى كه توان مالى دارد وقتى حج واجب را انجام داد و خواست ، حج يا عمره مستحبى انجام دهد و مشاغل دنيوى يا مانع ديگرى بود، اگر نزد حسين رود در روز عرفه ، اين از حج او كفايت مى كند، و خداوند چند برابر براى او اضافه مى كند، راوى از حضرت پرسيد: زيارت امام حسين معادل چند حج و چند عمره است ؟ حضرت فرمود: به شمارش در نيايد، گفتم : صدتا؟ حضرت فرمود: چه كسى مى تواند شمارش كند؟ گفتم : هزار تا؟ حضرت فرمود: و بيشتر! سپس فرمود: ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها، اگر (بخواهى ) نعمت خدا را بشمريد، نمى توانيد شمارش كنيد. (268) بر دلم ترسم بماند آرزوى كربلا امام صادق عليه السلام فرمود: هيچكس نيست در روز قيامت مگر اينكه وقتى بزرگوارى زوار حسين را نزد خداوند مى بيند آرزو مى كند كه اى كاش حسين ابن على را زيارت كرده بود، (269) و در حديث ديگر فرمود: هر كه خوشحال مى شود كه روز قيامت بر سفره هاى نور قرار گيرد، از زوار حسين شود. (270) هر روز ثواب يك حج و عمره ذخيره كنيد! ثواب زيارت از راه دور امام صادق عليه السلام به سدير فرمود: اى سدير آيا هر روز حسين را زيارت مى كنى ؟ عرض كردم : فدايت شوم نه ، فرمود: چقدر جفاكاريد! سپس فرمود: آيا هر جمعه او را زيارت مى كنيد؟ عرض كردم : نه ، فرمود: آيا هر ماه او را زيارت مى كنيد؟ عرض كردم : نه ، فرمود: آيا هر سال او را زيارت مى كنيد؟ عرض كردم : گاهى مى شود! حضرت فرمود: چقدر شما نسبت به حسين جفا مى كنيد! آيا نمى دانى كه خداوند عزوجل دو ميليون فرشته دارد كه پريشان حال ، بر حسين مى گريند و او را زيارت مى كنند و خسته نمى شوند؟! چه مانعى دارد كه قبر حسين را در هر جمعه پنج بار يا در هر روز يكبار زيارت كنى ؟ عرض كردم : فدايت شوم ، ميان ما و او فرسنگهاى بسيار فاصله است ، حضرت فرمود: برو بالاى بام ، سپس به راست و چپ توجه كن ، آنگاه سر بطرف آسمان بلند كرده ، سپس به طرف قبله متوجه شده ، مى گوئى : السلام عليك يا اباعبدالله ، السلام عليك و رحمة الله و بركاته ، (اگر چنين كردى ) براى تو يك زيارت مى نويسند، يك زيارت (معادل ) يك حج و عمره است . (271) زيارت عاشورا را هر روز بخوانيد امام باقر عليه السلام فرمود: هر كه حسين را در روز عاشورا زيارت كند به گونه اى كه نزد او گريان شود، خداوند را ملاقات كند در حالى كه ثواب يك ميليون حج و يك ميليون عمره و يك ميليون جهاد كه ثواب هر حج و هر عمره و هر جهاد ماند ثواب كسى باشد كه با پيامبر و ائمه اطهار عليهم السلام حج و عمره و جهاد نموده باشد، راوى گويد: عرض كردم : فدايت شوم ، ثواب كسى كه در شهرها و نواحى دور مى باشد و نمى تواند در آن روز امام حسين بيايد چيست ؟ حضرت فرمود: چون روز عاشورا شد به صحرا يا بر بلندى در خانه خود برود و در حالى كه به حضرت اشاره مى كند، سلام نمايد و تلاش كند در نفرين بر دشمنان حضرت ، سپس دو ركعت نماز بخواند و اين كار را قبل از ظهر انجام دهد؛ اهل خانه خود را نيز به گريستن بر حضرت دستور دهد، خود بگويد و جزع نمايد، و اقامه عزا كند در خانه و يكديگر را با حالت گريان ملاقات كنند، چون اين اعمال را انجام دهند من ضامنم كه خداوند متعال تمام اين ثوابها را به او بدهد، راوى عرض كرد: فدايت شوم شما ضامن مى شويد؟ حضرت فرمود: من ضامنم آن ثوابها را، آن گاه حضرت پس از ياد دادن زيارت عاشورا فرمود: اگر اينگونه حضرت را زيارت كنى ، همانند ملائكه اى كه زائر حسين هستند، حضرت را زيارت كرده اى و خداوند براى تو يك ميليون حسنه مى نويسد، و يك ميليون گناه عفو مى كند و يك ميليون درجه تو را بلند گردانده و همانند كسى باش كه با امام حسين عليه السلام شهيد گشته و در مقامات بلند ايشان شريك مى گردى ... در ادامه حضرت فرمود: اى علقمه اگر بتوانى هر روز حسين را اينگونه زيارت كنى انجام ده كه براى تو نماز آن ثوابها خواهد بود انشاء الله . (272) سيدالشهداء سه بار به ديدن اين بانو آمدند صاحب دارالسلام مرحوم محدث نورى مى فرمايد كه حج مولى حسن يزدى ، كه مرد عابد و با تقوا و پاكيزه اى و از جمله كسانى است كه در كنار قبر حضرت امير عليه السلام مجاورت داشته ، و حق همسايگى حضرت را بجا مى آورد و در انجام عبادت بسيار پشتكار دارد، او از حاج محمد على يزدى كه مردى ثقه و امين بود نقل كرد كه در يزد مرد صالح و فاضلى بود كه به فكر آخرت خويش بود، شبها در مقبره اى خارج شهر يزد كه مزار گويند مى خوابيد. اين مرد همسايه اى داشت كه از كودكى در مكتب و غيره با هم بودند، تا اينكه بعدها شغل عشارى (باج خواهى و پول زورگرفتن ) را انتخاب كرد و تا آخر عمر هم چنين مى بود. تا اينكه مرد و در همان مقبره مذكور نزديك محلى كه حاج محمد على يزدى مى خوابيد او را دفن كردند، هنوز يك ماه نگذشته بود كه حاج محمد على او را در خواب ديد، با حالت زيبا و سر حال از نعمت ، او گويد: نزدش رفتم و به او گفتم : من اول و آخر و باطن و ظاهر كار تو را مى دانم ، تو از كسانى نبودى كه در باطن نيكو باشى ولى ظاهرت بخاطر برخى جهات چون تقيه يا ضرورت و يا كمك به مظلوم ، توجيه شود؟ و كار تو جز عذاب نتيجه اى نداشت ، چگونه به اين مقام رسيدى ؟! آن مرد گفت : آرى مساءله همانطور است كه تو گفتى ، من تا ديروز در سخت ترين عذاب بودم ، تا اينكه همسر استاد اشرف آهنگر از دنيا رفت و او را در اينجا دفن كردند و اشاره كرد به مكانى كه صد ذراع فاصله داشت و در همان شبى كه او را به خاك سپردند، حضرت امام حسين عليه السلام سه بار به ديدن او آمدند، و در مرتبه سوم دستور فرمود: تا عذاب را از اهل اين قبرستان بردارند، به اين جهت حال من نيكو شد و در نعمت و وسعت قرار گرفتم ، حاج محمد على گويد: با تعجب از خواب بيدار شدم ، استاد اشرف آهنگر را نمى شناختم و جاى او را نمى دانستم ، در ميان بازار آهنگرها جستجو نمود تا استاد اشرف را پيدا كرد، از او پرسيد، آيا شما همسر دارى ؟ گفت : داشتم ، ولى ديشب فوت نمود و او را در فلان جا دفن كرديم ، و همان جائى را گفت كه در خواب آن مرد به من نشان داد، از او پرسيد: آيا همسر شما به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بود؟ گفت : خير، پرسيد: آيا مصيبت حضرت را مى نمود؟ گفت : خير، پرسيد: آيا او براى امام حسين مجلس مصيبت برپا مى كرد؟ جواب داد: خير، منظورت از اين سؤ الها چيست ؟ آن مرد داستان خواب خود را بيان كرد و گفت مى خواهم رمز آن ارتباط ميان او و امام حسين را دريابم ، استاد اشرف گفت : آن زن همواره به خواندن زيارت عاشورا مداومت داشت .(273) زيارت عاشورا بلا را دفع مى كند آيت الله حاج شيخ عبدالكريم يزدى حائرى اعلى الله مقامه مؤ سس حوزه علميه قم مى فرمود: در اوقاتى كه در سامراء مشغول تحصيل علوم دينى بودم ، در سامراء بيمارى وبا و طاعونى شايع شد، و همه روزه عده اى مى مردند، روزى در منزل استادم مرحوم سيد محمد فشاركى اعلى الله مقامه بودم ، جمعى از اهل علم نيز حضور داشتند، ناگاه مرحوم آقا ميرزا محمد تقى شيرازى رحمة الله عليه كه در مقام علمى مانند مرحوم فشاركى بود، تشريف آوردند و صحبت از بيمارى وبا و شيوع آن شد. مرحوم ميرزا فرمود: اگر من حكمى بكنم آيا لازم است انجام شود؟ همه اهل مجلس تصديق كردند كه آرى ايشان فرمود: من حكم مى كنم كه شيعيان ساكن سامراء از امروز تا ده روز مشغول زيارت عاشورا شوند و ثواب آن را هديه روح شريف نرجس خاتون والده ماجده حضرت حجة ابن الحسن صلوات الله عليه و على آبائه نمايند، تا اين بلا از آنان دور شود. اهل مجلس اين حكم را به تمام شيعيان سامراء رساندند و همه مشغول زيارت عاشورا شدند، از فراد تلف شدن شيعيان متوقف شد و از ميان شيعيان كسى نمى مرد، ولى همه روز عده اى از اهل سنت مى مردند، و اين مطلب بر همه آشكار شد، برخى از اهل سنت از شيعيانى كه با آنها آشنا بودند مى پرسيدند، چرا از شما شيعيان كسى تلف نمى شود؟ آنها مى گفتند: ما زيارت عاشورا مى خوانيم ، آنها هم مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند و بلا از آنها هم برطرف گرديد، اين جريان را شهيد بزرگوار آيت الله دستغيب از علامه بزرگوار حضرت آقاى شيخ حسن فريد گلپايگانى از علماى طراز اول تهران نقل نموده اند. زيارت عاشورا اميد و پناهگاه علماء حضرت آيت الله شيخ جواد ابن شيخ مشكور، از بزرگان علماء و فقهاء نجف اشرف و مرجع تقليد جمعى از شيعيان عراق بود كه در سال 1337 رحلت نمود. آن مرحوم در شب 26 ماه صفر سال 1336 در نجف اشرف در خواب حضرت عزرائيل را مى بيند، پس از سلام از او مى پرسد از كجا مى آئى ؟ مى فرمايد: از شيراز و روح ميرزا ابراهيم محلاتى را گرفته ام ، شيخ مى پرسد: روح او در برزخ در چه حاليست ؟ مى فرمايد: در بهترين حالات و در بهترين باغهاى عالم برزخ ، خداوند هزار فرشته ماءمور كرده كه از او فرمان مى برند، گفتم : براى چه كارى شايسته چنين مقامى شده است ؟ آيا بخاطر مقام علمى و تدريس و تربيت شاگرد؟ فرمود: نه ، گفتم : بخاطر نماز جماعت و رساندن احكام به مردم ؟ فرمود: نه ، گفتم : پس براى چه ؟ فرمود: جهت خواندن زيارت عاشورا. (مرحوم ميرزاى محلاتى در سى سال آخر عمرش زيارت عاشورا را هيچ روزى ترك نكرد و اگر روزى بخاطر بيمارى يا امر ديگرى نمى توانست بخواند، نايب مى گرفته است ). آن عالم بزرگوار از خواب برخاسته فردا به منزل آيت الله ميرزا محمد تقى شيرازى مى رود و خواب خود را نقل مى نمايد، آيت الله شيرازى گريان مى شود، علتش را مى پرسند، مى فرمايد: ميرزاى محلاتى از دنيا رفته است و ايشان استوانه فقه بود، يكى گفت : اين خوابى بوده كه واقعيت آن معلوم نيست ، ايشان فرمود: بله خواب است اما خواب شيخ مشكور است نه افراد معمولى ، فرداى آن روز بوسيله تلگراف خبر فوت ميرزاى محلاتى از شيراز به نجف اشرف مى رسد و راست بودن آن خواب آشكار مى گردد. اين داستان را جمعى از فضلاء نجف اشرف از مرحوم آيت الله سيد عبدالهادى شيرازى - ره - كه در منزل آيت الله شيرازى و آمدن آيت الله مشكور و نقل خواب خود حضور داشته است نقل نمودند. (274) اى كاش امام حسين را زيارت مى كردم ولى حج ... معاوية ابن وهب يكى از اصحاب امام صادق عليه السلام است ، گويد بر امام صادق عليه السلام وارد شدم ، ديدم حضرت مشغول نماز است ، نماز كه تمام شد حضرت در حال سجده مشغول مناجات شد و در آن عرضه مى داشت : اى خدائى كه ما را به كرامت و وصيت مخصوص گرداندى و به ما وعده شفاعت دادى و دانش گذشته و آينده را عطا نمودى و دلهاى مردم را به طرف ما متمايل كردى ، بيامرز مرا و برادرانم را، و زوار قبر پدرم حسن صلوات الله عليه را، همانها كه مال خرج مى كنند و بدن خود را به زحمت مى اندازند، تا به ما نيكى كنند، و به اميد آنچه نزد تو است مى باشند در رسيدگى به ما، و بخاطر شادى رساندن بر پيامبرت صلواتك عليه و اجابت دستور ما و به خشم آوردن دشمنان ما و تحصيل رضاى تو، اين كارها را مى كنند، خدايا خود از جانب ما، با رضوان به آنها پاداش بده ، شب و روز نگهدارشان باش ، حضرت همينطور به دعا راجع به زوار و اولاد و خانواده آنها و ثواب آنها ادامه داد تا اينكه عرضه داشت : خدايا دشمنان ما، بر زوار بخاطر زيارت ايشان خرده گرفتند ولى اينها زيارت را رها نكردند، چون مى خواستند با مخالفين ما مخالفت كنند. خدايا بر آن صورتهائى كه خورشيد تغيير داد، ترحم نما، خدايا بر آن گونه هايى كه بر قبر ابى عبدالله نهاده شد ترحم نما، خدايا بر آن چشمهائى كه اشكهايش به خاطر رحمت بر ما جارى شد ترحم نما، خدايا بر آن دلهائى كه به خاطر ما ناراحت و آتش گرفت ترحم نما، خداى رحمت فرست بر آن ناله اى كه براى ماست ، خدايا آن بدنها و جانها را به تو مى سپارم ، تا در روز عطش بر سر حوض بهره مند كنى ، وقتى مناجات حضرت تمام شد، عرض كردم : فدايت شوم ، آنچه من از شما شنيدم اگر براى خدانشناسها مى بود، گمان مى داشتم كه به آتش جهنم دچار نشوند؟! بخدا آرزو كردم كه امام حسين را زيارت مى كردم و حج نمى كردم ! حضرت فرمود: تو كه به او (سيدالشهداء) نزديكى چرا او را زيارت نمى كنى ؟ چرا زيارت را رها مى كنى ؟ عرض كردم : من نمى دانستم كه مساءله به اين عظمت است ، حضرت فرمود: اى معاويه آنها كه در آسمان براى زوار حسين دعا مى كنند، از دعاگوهاى در زمين بيشترند، اى معاويه زيارت را ترك مكن ، هر كه آن را ترك كند، آنقدر حسرت مى بيند كه آرزو مى دارد قبر حضرت نزد او مى بود، آيا دوست ندارى كه خداوند تو را جزء كسانى ببيند كه پيامبر و على و فاطمه و ائمه عليهم السلام برايشان دعا مى كنند؟ آيا دوست ندارى كه فردا جزء كسانى باشى كه با آمرزش گناهان گذشته بر مى گردند، و گناه هفتاد سال آنها بخشوده مى شود؟ آيا دوست ندارى كه فردا جزء كسانى باشى كه ملائكه با آنها مصافحه مى كنند، آيا دوست ندارى فردا جزء كسانى باشى كه (از قبر) خارج مى شوند و گناهى در پى ندارند، آيا دوست ندارى فردا از كسانى باشى كه پيامبر با او مصافحه مى كند. (275) زيارت سيدالشهداء زيارت خداست زيد شحام گويد: به امام صادق عرض كردم : براى زائر قبر حسين چيست ؟ حضرت فرمود: او همانند كسى است كه خدا را در عرش زيارت كرده باشد، عرض كردم : كسى كه يكى از شما را زيارت كند چه ؟ حضرت فرمود: مثل كسى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را زيارت كرده باشد. (276) مؤ لف گويد: وياللعجب چه عظمتى خداوند براى سيدالشهداء مقرر نموده است كه زيارت او همانند زيارت خداوند است ، اما زيارت ساير اهل بيت همانند زيارت پيامبر است . فهرست ايام مخصوصه زيارت امام حسين طبق روايات ، ((گلچين ايام )) 1- روز عرفة ، كه ثواب يك ميليون حج دارد. 2- روز اول ماه رجب كه موجب آمرزش است . 3- نيمه ماه شعبان 4- شب نيمه ماه شعبان . 5- روز عاشورا، كه معادل زيارت خدا در عرش است 6- شب قدر 7- ماه رمضان 8- شب اول رمضان 9- شب آخر ماه رمضان 10- نيمه رمضان 11- شب بيست و سوم رمضان 12- شب عيد قربان 13- شب عيد فطر 14- شب عاشورا 15- اربعين امام حسين عليه السلام 16- هر شب جمعه 17- هر روز جمعه 18- هر ماه 19- هر سال 20- هر روز از راه دور مؤ لف گويد: انسان وقتى به اين سفارشها دقت مى كند، بخوبى احساس مى كند، كه ائمه اطهار عليهم السلام خواسته انداز هر فرصتى استفاده كنند، و مردم را از طريق سيدالشهداء كه كشتى نجات و چراغ هدايت است به خدا نزديك كنند، و بهترين ايام و اوقات سال را به توجه به امام حسين ، آن هم با رفتن به زيارت حضرت ، با آن مقدمات توصيه مى كنند. اگر از فضيلت زيارت سيدالشهداء بگويم ، حج را رها مى كنيد امام صادق عليه السلام فرمود: زيارت حسين برترين اعمال است . (277) امام صادق عليه السلام فرمود: اگر مردم مى دانستند كه چه مقدار خير در زيارت حسين وجود دارد، بر سر زيارت او با شمشير قتال مى كردند، و دارائى خود را براى زيارت حضرت مى فروختند! (278) موسى ابن جعفر عليه السلام فرمود: هر كسى حسين را با شناخت حق او (امامت ) و ولايت ، زيارت كند، كمترين ثوابى كه به او مى دهند اين است كه گناهان گذشته و آينده او را مى آمرزند. (279) امام رضا عليه السلام فرمود: هر كه قبر اباعبدالله الحسين را در كنار فرات زيارت كند، مانند كسى است كه خدا را بالاى عرش زيارت كرده است . (280) امام صادق عليه السلام فرمود: بخدا سوگند اگر من راجع به زيارت حسين براى شما حديث بگويم ، حج را رها مى كنيد و كسى حج بجا نمى آورد. (281) رفاعه گويد: امام صادق بمن فرمود: امسال به حج نرفتى ؟ عرض كردم : چيزى نداشتم كه با آن حج بجا آورم ، ولى روز عرفه نزد قبر حسين عليه السلام بود، حضرت فرمود: اى رفاعه بهره تو كمتر از اهل منى نبود. سپس فرمود: اگر نه اين بود كه خوش ندارم مردم حج را رها كنند، به تو حديثى مى گفتم كه قبر حسين را هرگز رها نكنى . (282) فهرست فضيلت زيارت امام حسين طبق روايات از آن جا كه آوردن تمامى روايات وارده در فضيلت زيارت سيدالشهداء در گنجايش اين كتاب نيست ، و از طرفى تا انسان ، انبوه صدها روايت را در اين مورد نبيند، به اهميت قيام عاشوراء در حفظ دين و عظمت اباعبدالله الحسين عليه السلام و عنايت ائمه اطهار عليهم السلام در محور قرار دادن امام حسين عليه السلام نسبت به دين را در نمى يابد، به ناچار فهرستى از آنچه در فضيلت مادى و معنوى زيارت امام حسين عليه السلام ذكر شده است ، آورده مى شود. 1- روزى را زياد مى كند. 2- عمر را طولانى مى كند. 3- خطرات را دفع مى كند. 4- گناهان گذشته را و آينده را مى آمرزد. 5- مى تواند پنجاه نفر را شفاعت كند. 6- حاجت او كنار قبر مستجاب است . 7- ملائكه براى زوار دعا مى كنند. 8- نام او را در اعلى عليين مى نويسند. 9- هنگام خروج از خانه از گناه خارج مى شود. 10- ثواب هزار حج مقبول دارد. 11- ملائكه ماءمور حفظ او و مالش هستند تا برگردد. 12- روز قيامت خداوند بهترين حافظ اوست . 13- در قدم اول آمرزيده و در قدمهاى بعدى تقديس مى شود. 14- به هر درهمى ده هزار درهم در دنيا و آخرت به او عوض مى دهند. 15- در قيامت همه آرزو مى كنند از زوار حسين باشند. 16- زوار حسين بر سفره هاى نور هستند در قيامت . 17- زوار حسين در جوار پيامبر و على و فاطمه هستند. 18- زوار حسين چهل سال قبل از ديگران به بهشت داخل مى شوند. 19- خداوند مهمات دنيوى او را بر آورده مى كند. 20- زائر حسين شهيد مى ميرد. 21- ثواب دو ماه اعتكاف و روزه در مسجدالحرام را دارد. 22- زيارت هر ماه حسين ثواب هزار شهيد دارد. 23- هر يك قدم كه با پاى پياده بردارد موجب هزار حسنه و آمرزش هزار گناه و بالا رفتن هزار درجه ، براى او مى شود. 24- هر قدم كه پياده بردارد ثواب آزاد كردن يك بنده از فرزندان اسماعيل دارد. 25- هر يك روز اقامت نزد حضرت معادل هزار ماه است . 26- هر قدم كه مى گذارد ثواب يك حج و هر قدم كه بر مى دارد ثواب يكى عمره دارد، به شرط آنكه بخاطر ريا و شنيدن مردم و بيهوده نباشد. 27- زيارت سيدالشهداء ثواب هزار شهيد از شهداى بدر دارد. 28- زيارت سيدالشهداء ثواب هزار صدقه مقبوله دارد. 29- و ثواب هزار روزه دار به او مى دهند. 30- و ثواب هزار بنده آزاد كردن دارد. 31- زائر حسين اگر از اشقياء باشد، جزء سعادتمندان نوشته مى شود. 32- ثواب آماده كردن هزار اسب با زين و لجام در راه خدا دارد. 33- زيارت حسين ، زيارت خداست . 34- ثواب هزار جنگ همراه با پيامبر مرسل يا امام عادل دارد. 35- ثواب زيارت حسين قابل شمارش نيست . 36- زيارت حضرت در عرفه ثواب يك ميليون حج و يك ميليون عمره دارد. 37- زيارت حسين بهترين عمل است . 38- خداوند به زائر حسين مباهات مى كند. 39- پيامبر و ائمه اطهار براى او دعا مى كنند. 40- پيامبر و ملائكه در قيامت با او مصافحه مى كنند و با امام حسين محشور مى شود. (283) آرى اگر در اين روايات دقت كنيد، در مى يابيد كه خداوند متعال چگونه از امام حسين ، حمايت همه جانبه نموده است و هر چه داشته ، براى حضرت قرار داده است . رحمت و مغفرت را، بهشت را، شهادت را، نماز را، روزه را، حج را، جهاد را، روزى را، عمر را، اجابت را، شفا را، و هنوز زيارت حسين افضل است و بالاتر از اين ، ملائكه را و دعاى انبياء و ائمه و مهمتر از همه اينكه حسين خون خداست و زيارت او زيارت خداوند جل جلاله . بوى بهشت مى وزد از كربلاى تو اى كشته اى كه جان دو عالم فداى تو در حيرتم چه شد كه نشد آسمان خراب وقتى شنيد ناله وا غربتاى تو رفتى بپاس حرمت كعبه به كربلا شد كعبه حقيقى دل ، كربلاى تو اجر هزار عمره و حج در طواف توست اى مروه و صفا به فداى صفاى تو با گفتن رضا بقضائك بقتلگاه شد متحد رضاى خدا با رضاى تو تو هر چه داشتى بخدا دادى اى حسين فردا خداست جل جلاله جزاى تو زيارت حسين ، تمناى انبياست امام صادق عليه السلام فرمود: قبر حسين ابن على صلوات الله عليه بيست ذراع در بيست ذراع ، گلستانى از گلستانهاى بهشت است ، ملائكه از آنجا عروج مى كنند. هيچ فرشته مقرب و پيامبر مرسل نيست مگر اينكه از خداوند درخواست زيارت حسين را مى كند، گروهى فرود مى آيند و گروهى بالا مى روند. (284) امام صادق عليه السلام فرمود: روز قيامت منادى ندا مى كند، شيعيان آل محمد كجايند؟ گروهى بى شمار بر مى خيزند كه جز خدا عدد آنها را نمى داند، و در گوشه اى مى ايستند، سپس منادى (دوباره ) ندا مى كند، زائرين قبر حسين كجايند؟ عده بسيارى بر مى خيزند، به آنها گفته مى شود، دست هر كس را كه خواستيد بگيريد و با خود به بهشت ببريد، آنها هر كه را بخواهند مى برند، به گونه اى كه مردى مى آيد و به يكى از اين زائرين مى گويد: مگر مرا نمى شناسى ؟ من همان هستم كه فلان روز جلوى پايت برخاستم يعنى مرا هم شفاعت كن - آن زائر او را بى مانع داخل بهشت مى كند. (285) زيارت امام حسين را سبك نشماريد عالم بزرگوار على ابن عبدالحميد نجفى كه معاصر شهيد اول مى باشد در جلد اول كتاب انوار المضيئة آورده است كه در عيد فطر سال 772 سيد جعفر ابن على نزد من آمد و از عموى پدرش سيد حسن ابن ابى الفضائل نقل نمود كه با جماعتى از فاميلها و ياران به خانه خدا مشرف شديم ، همراه ما عالمى بود بنام ابن تويره سوراوى ، كه احكام حج را به ما ياد مى داد، روزى كه ما در طواف بوديم مردى از اهالى يمن بنام اسعد ابن سعد، نزد ما آمد و سلام كرد و گفت : من مؤ منى هستم كه با ديدن شما شاد شدم ، و فكر مى كنم از نعمت خداوند اين بود كه شما را ملاقات كردم ، و اين حج من با ديدن شما كامل خواهد شد، مرا هم شريك كنيد بخاطر ثواب ، به او گفتيم مرحبا به تو، تو از مائى و در سود و زيان با مائى ، و با هم افعال حج را انجام مى داديم ، پس از انجام مناسك ، ما را قسم داد كه به انبار او برويم ، اول امتناع كرديم ، اما با اصرار او رفتيم ، با ديدن غلامان و مال و ثروت او فهميديم كه مردى ثروتمند و متمكن است . پس از صرف غذا، برخواستيم كه برويم ، او به آن عالم گفت : دلم مى خواهد اندكى نزد من بمانى كه با شما كارى دارم ، او نشست و ما رفتيم ، بعدا آن عالم نيز آمد، نصف شب بود كه ناگاه ديديم آن عالم گريه مى كند و فرياد مى زند و اظهار ندامت مى كند، گفتيم چه خبر است ؟ گفت : شما را بخدا و به احترام اين خانه كعبه ، با من بيائيد تا به نزد اسعد ابن سعد برويم ، گفتيم : اين كار امكان ندارد، چگونه در اين دل شب با وجود اين همه افراد دزد و بزهكار، خود را به خطر اندازيم . آن مرد گفت : اگر من به گردن شما حقى دارم و شما مى خواهيد پاداش مرا بدهيد، الان وقت آن است ، شما را به جدتان پيامبر اكرم كه قبول كنيد، آنقدر اصرار كرد كه ما پذيرفتيم ، بيشتر لباسهاى غير لازم را در آورديم (از ترس دزدها) و با او راه افتاديم ، در خانه اسعد ابن سعد كه رسيديم در زديم ، گفت : كيستيد؟ گفتيم ما همان ساداتى هستيم كه از عراق آمده و دوستان تو هستيم . گفت : مرحبا ولى سروران من ، در اين وقت مى ترسم كه در را باز كنم ، فردا بيائيد قدمتان روى چشم ، گفتيم ما كار ضرورى با تو داريم ، كسى هم با ما نيست كه از آن بترسى ، با اصرار ما در را باز كرد، وارد شديم ، آن عالم با اسعد خلوت كردند، عالم شروع كرد به گريه و التماس كردن ، و اسعد را به خدا و پيامبر و ائمه عليهم السلام قسم مى داد، اما اسعد مى گفت : هرگز انجام نمى دهم ! سخن ميان آنها طول كشيد، ما به آن دو گفتيم ما را هم در جريان بگذاريد، اسعد گفت : اى سروران من (ديروز) كه شما از پيش من رفتيد و با اين عالم تنها شدم ، به او گفتم : شما در عراق هستيد و به زيارت امام حسين عليه السلام بسيار مشرف شده ايد، ولى من دستم بخاطر دورى راه كوتاه است ، در عوض من بسيار حج مشرف شده ام ، دلم مى خواهد كه يكى از زيارتهاى امام حسين خودت را با يك حج من معامله كنى ؟ اما او نپذيرفت ، تا اينكه در مقابل نه حج و چهار مثقال طلاى قرمز راضى شد، و يك زيارت امام حسين را با نه حج و چهار مثقال طلا فروخت ، و پول را هم گرفت و از هم جدا شديم ، الان آمده است و مى خواهد معامله را فسخ كند، هر چه به او مى گويم ، علت فسخ چيست ؟ جواب نمى دهد، من هم فسخ نمى كنم . به آن عالم گفتيم ، علتش را بگو شايد فسخ كند، گفت : مرا معذورم داريد، گفتيم چاره اى نيست ، گفت : من خوابيده بودم ، در خواب ديدم كه قيامت برپا شده و گروهى از مردم را به طرف بهشت و برخى را به طرف جهنم مى كشند، من به طرف بهشت مى رفتم ، كه به حوضى رسيدم كه كناره آن در دسترس نبود، در آن ظرفهائى بود مثل ستاره هاى آسمان ، جلو رفتم ، ناگاه اميرالمؤ منين على ابن ابيطالب عليه السلام را ديدم كه كنار حوض نشسته است ، عرض كردم : يا اميرالمؤ منين ، بنده شما و شيعه و دوستدار شمايم ، مرا سيراب نما، حضرت فرمود: برو نزد فاطمه دختر پيامبر عليهماالسلام نگاه كردم ديدم حضرتش نيز بر حوض نشسته است ، سلام كردم ، از من روى گردانيد، از طرف ديگر آمدم و سلام كردم ، باز روى گردانيد، عرض كردم : بانوى من ، من از دوستان و شيعيان فرزندان شمايم فرمود: آيا مگر تو نيستى كه زيارت حسين را سبك شمردى ؟! خداوند آنچه را گرفتى بركت ندهد، از خواب برخاستم و مضطرب شدم ، همچنانكه مى بينيد، الان از اين مرد به خداوند بزرگ و پيامبر اكرم و ائمه معصومين درخواست مى كنم كه معامله را فسخ كند، اسعد ابن سعد گفت : ياللعجب ، من قبل از شنيدن اين جريان ، معامله را فسخ نمى كردم ، الان مى خواهى فسخ كنم ؟! من هرگز چنين نكنم اگر چه مثل كوههاى مكه به من طلا بدهى ، هر چه اصرار كرديم فايده نداشت ، بيش از دو سال نگذشت كه دارائى آن عالم نابود شد، و بشدت فقير شد و از مردم درخواست مى كرد و خودش مى گفت اين به نفرين حضرت فاطمه صلوات الله عليها مى باشد و به همان وضع مرد. (286) فداى لب تشنه ات يا حسين - اين نعمت را غنيمت بشماريد داود رقى گويد: نزد امام صادق عليه السلام بودم ، حضرت آب خواست وقتى نوشيد، ديدم كه چشمان حضرت پر از اشك شد، سپس فرمود: اى داود، خدا لعنت كند قاتل حسين را، هر بنده اى كه آب بنوشد و ياد حسين كند و قاتل او را لعنت كند، خداوند يك صد هزار حسنه برايش مى نويسد و يكصد هزار گناه از او پاك مى كند و يكصد هزار درجه او را بالا مى برد، و مثل كسى است كه يكصد هزار بنده آزاد كرده و در قيامت خداوند او را با دل خنك محشور مى گرداند. (287) اى شه غرقه به خون ، غرقه خون بين دل ما را سوى ما بين كه بسوى توببينم خدارا تو شه كشور ايجاد و شهانند گدايت چشم اميد به سوى تو بود شاه و گدارا آب مهريه زهرا و تو لب تشنه دهى جان مصلحت بود ندانم چه در اين كار قضا را از چه كشتند تو را تشنه لب اندر لب دريا اى لب لعل تو بخشيده حيات آب بقا را تربت امام حسين داروى بزرگ است امام صادق عليه السلام فرمود: خاك قبر حسين عليه السلام از هر بيمارى شفا است ! (288) مؤ لف گويد: احاديث در اين موضوع بسيار زياد و فراوان است ، امام صادق عليه السلام خود نيز براى محمد ابن مسلم كه به شدت مريض شده بود، شربتى كه تربت امام حسين در آن بود، فرستاد و او را شفا بخشيد و فرمود: بخداوند يكتا سوگند كه چنين نيست ، هيچكس از آن در حالى كه معتقد باشد خدا به او نفع مى دهد بر نمى دارد، مگر اينكه خداوند به او سود مى رساند. (289) از اباالحسن عليه السلام راجع به خوردن خاك سؤ ال شد، حضرت فرمود: خوردن خاك حرام است ، مثل مردار و خون و گوشت خوك ، مگر خاك قبر حسين كه در آن شفاى هر دردى و امنيت از هر ترسى است . (290) مؤ لف گويد: شفابخش بودن تربت مطهر امام حسين عليه السلام ، امرى است بسيار مجرب ، ولى افسوس كه دست ما از اين تربت كوتاه است ، تربت امام حسين ، بسيار محترم و گرامى است ، اهانت نمودن و نجس نمودن خطائى بزرگ است ، در برخى داستانها آمده است كه تربت امام حسين عليه السلام در ايام عاشورا تبديل به خون شده است ، بطورى كه براى مردم محسوس بوده است . يكى از خواص تربت سيدالشهداء اين است كه اگر در نماز بعنوان مهر برداشته شود، موجب قبولى نماز مى گردد، و به تعبير روايت حجابها را پاره مى كند. اى كه به عشقت اسير خيل بنى آدمند اى كه به عشقت اسير خيل بنى آدمند سوخته گان غمت با غم دل خرمند هر كه غمت را خريد عشرت عالم فروخت با خبران غمت بى خبر ازعالمند يوسف مصر بقا در همه عالم توئى در طلبت مرد و زن آمده با درهمند تاج سر ابوالبشر خاك شهيدان توست كاين شهدا تا ابد فخر بنى آدمند گشت چو كرب و بلا رايت عشقت بلند خيل ملك در ركوع پيش لوايت خمند خاك سر كوى تو زنده كند مرده را زانكه شهيدان او جمله مسيحا دمند هر دم از اين تشنه گان گرطلبى بذل جان در قدمت جان فشان با قدمى محكمند در غم جسمت محب اشك نبارد چرا كاين قطرات عيون زخم تو رامرهمند عاشورا شعار شيعه است ، آن را زنده نگهداريد پس از جريان عاشورا، ائمه اطهار عليهم السلام و به دنبال آن شيعيان ايشان ، با تمام تلاش در حفظ دست آورد عاشورا تلاش نمودند. و عاشورا را بعنوان روز عزاى آل محمد و روز مصيبت بزرگ اهل البيت معرفى كرده اند، تشويق و ترغيب در زيارت سيدالشهداء، و برقرارى مجالس عزا و گريه و زارى بر حضرت ، و طلب شفا از تربت پاك ايشان و مسائلى از اين قبيل ، نشانگر همين مساءله است . ائمه مكرر سفارش مى كردند و خود نيز اقدام مى كردند بر اينكه عزاى حسينى ، هر سال و هر چه با شكوه تر برگزار شود، و دستور دادند تا عاشورا بعنوان روز مصيبت و عزاى عمومى اعلام شود و امام رضا عليه السلام فرمود: هر كه روز عاشورا، كار كردن را رها كند - كار را تعطيل كند - خداوند نيازهاى دنيا و آخرت او را برآورده كند، و هر كه روز عاشورا را روز مصيبت و خون و اندوه و گريه قرار دهد، خداوند روز قيامت را روز شادمانى و سرور او قرار مى دهد و بواسطه ما چشمش در بهشت روشن مى گردد، و هركس روز عاشورا را روز بركت نامد و براى منزل چيزى در آن روز ذخيره كند، در آن پس انداز بركت نبيند و روز قيامت با يزيد و عبيدالله و عمر ابن سعد - لعنهم الله - در درك اسفل محشور خواهد شد. (291) دشمنان دين با عاشورا مبارزه مى كردند و در مقابل ائمه اطهار عليهم السلام ، بنى اميه و دشمنان نيز، روز عاشورا و محرم را روز خير و بركت و شادى و سرور قرار دادند، و با شئونات عاشورا و سيدالشهداء به مقابله برخواستند، 1- عبدالله ابن فضل هاشمى از امام صادق عليه السلام پرسيد: اى پسر پيامبر، چرا عامه روز عاشورا را روز بركت ناميده اند؟ حضرت فرمود: وقتى حسين كشته شد، مردم براى خودشيرينى به يزيد، شروع به نقل اخبار دروغ كردند و بخاطر آن جائزه مى گرفتند و به اين جهت آن را روز بركت شمردند، تا مردم از حزن و اندوه و گريه ، به شادى و سرور و تبرك روى آورند، خداوند ميان ما و آنها حكم كند. (292) 2- و در زيارت عاشورا مى خوانيم كه : خدايا اين (عاشورا) روزى است كه بنى اميه و فرزند زن جگرخوار همان ملعون پسر ملعون ، كه به زبان پيامبرت در هر مكانى كه پيامبر توقف نمود، لعنت شد، به اين روز تبرك جستند. 3- و يكى از كارهائى كه دشمنان براى نابودى عاشورا و ياد سيدالشهداء انجام مى دادند، مبارزه سرسخت حكومتهاى طاغوتى با مجالس عزادارى و زيارت امام حسين عليه السلام مى باشد، 4- و در روايت ديگرى وقتى حضرت صادق عليه السلام به مسمع ابن عبدالملك فرمود: تو از اهل عراق هستى آيا به زيارت قبر حسين عليه السلام مى روى ؟ مسمع گويد: من مردى معروف هستم ، و طرفداران خليفه اطراف ما هستند، مى ترسم گزارش دهند و مرا اذيت كنند. (293) 5- و يا نوه ابوحمزه ثمالى گويد: در آخر دوران بنى اميه به زيارت قبر حسين عليه السلام رفتم ، ولى پنهان از اهل شام ، تا اينكه به قبر رسيدم ، در يك دهى پنهان شدم ، تا اينكه نصف شب شد، در تاريكى نزد يك قبر آمدم ، كه مردى جلو آمد و گفت : اجر خود را بردى ، برگرد، با ترس برگشتم ، نزديك اذان صبح كه شد، نزد آن مرد رفتم و گفتم : چرا نزد قبر نروم ، من از كوفه آمده ام ، ميان من و حضرت مانع مشو، من مى ترسم صبح شود، و اهل شام مرا اينجا ببينند، و بكشند، آن مرد گفت : كمى صبر كن ، زيرا موسى ابن عمران با هفتاد هزار فرشته به زيارت قبر حسين آمده است و منتظر طلوع فجر است ، سپس به آسمان خواهند رفت ، گفتم : شما كيستى ؟ گفت : من از فرشتگان محافظ قبر حسين و استغفاركنندگان براى زوار او هستم ، با شنيدن اين سخن نزديك بودم عقل از سرم برود، بعد از طلوع فجر، به زيارت رفتم ، كسى مانع من نشد، سلام كردم و بر قاتلين حضرت نفرين كردم ، بعد از نماز صبح از ترس اهل شام به سرعت برگشتم . (294) 6- و امام سجاد عليه السلام به زايدة كه به زيارت قبر سيدالشهداء با تمام خطراتش اقدام مى كرد، فرمود: چرا با وجود آن ارتباط نزديك كه با سلطان دارى ، به زيارت مى روى ، با وجود آنكه سلطان تحمل هيچيك از دوستان ما را و فضائل و حقوق ما را ندارد؟ زايده گفت : من بخاطر خدا و رسول اين كار را ميكنم و اعتنائى به خشم كسى ندارم ، و هيچ سخنى در راه زيارت او برايم گران نيست ! حضرت فرمود: تو را بخدا چنين است ؟ عرض كردم : بخدا كه همينگونه است ، حضرت سه بار تكرار نمود من هم سه بار تكرار كردم ، حضرت : سه بار فرمود: مژده باد تو را، مژده باد تو را، مژده باد تو را، سپس حضرت حديثى را در اين رابطه به وى تذكر داد. (295) در حديث ديگرى امام صادق عليه السلام به محمد ابن مسلم كه از فقهاء بزرگ اصحاب حضرت است فرمود: آيا به نزد قبر حسين عليه السلام مى روى ؟ عرض كرد: آرى ولى با ترس و لرز، حضرت فرمود: هر چه ترس و دلهره بيشتر باشد، ثواب هم بيشتر است و سپس حضرت شروع فرمود در بيان ثواب زيارت حضرت از روى دلهره . (296) 8- و امام صادق عليه السلام به معاويه ابن وهب فرمود: زيارت قبر حسين عليه السلام را به خاطر ترس رها مكن . (297) الحديث و زينب كبرى سلام الله عليها وقتى هنگام عبور از كنار اجساد، حضرت سجاد را در آن حال سخت ديد، فرمود: قبر پدر شما سيدالشهداء اثرش كهنه نمى شود و با گذشت شب و روز از بين نمى رود، پيشوايان كفر و پيروان گمراهى ، سخت تلاش مى كنند تا اثر قبر را نابود كنند ولى جز ظهور بيشتر و بالارفتن امر او اثرى نخواهد داشت . (298) متوكل عباسى مرقد مطهر سيدالشهداء را ويران نمود مخالفين اهل البيت كه از اجتماع و ازدحام جمعيت زوار در كنار مرقد ابى عبدالله الحسين نگران بودند! سعى در نابودى آن مى گماشتند. بار اول هارون الرشيد بود كه چون ازدحام جمعيت زوار را در كنار مرقد سيدالشهداء ديد، دستور داد تا آن مرقد مطهر را ويران كردند و زمين را شخم زدند. پس از هارون ، متوكل خليفه عباسى بود كه گفته اند هفده بار قبر مطهر را ويران نمود زيرا هر بار كه خراب مى كردند، شيعيان پس از مدتى آن را از نو برپا مى كردند، روز به روز بر جمعيت زوار افزوده مى شد! به گونه اى كه متوكل اعلام نمود، خليفه بيزار است از كسى كه به زيارت كربلا رود، و تمام اراضى كربلا را به آب بست ، طبق روايتى ، مردى بنام ديزج كه يهودى بود، قبر را شكافت ، بورياى تازه اى كه بنى اسد آورده بودند، ديد كه تازه است و جسد مطهر سيدالشهداء بر روى آن است ولى به متوكل نوشت كه قبر را نبش كردم ، اما چيزى نيافتم . آرى كربلا شعار شيعه است ، عاشورا پرچم اسلام است ، و تا عاشورا هست ، اسلام هم هست ، و تا شيعه باقيست ، عاشورا هم پرشور و با صلابت ادامه دارد. اهل بيت پيامبر و عزادارى سيدالشهداء ما عزادار حسينيم امام صادق عليه السلام در حديثى فرمود: اى زرارة ، آسمان چهل صبح بر حسين خون گريست ، زمين چهل بامداد با سياهى بر حسين گريست ، خورشيد چهل بامداد با كسوف و قرمزى گريست ، كوهها پاره پاره شد، درياها منفجر شد و ملائكه چهل صبح بر حسين گريستند. هيچ زنى از ما (اهل البيت ) خضاب نكرد، آرايش نكرد و زينت ننمود مگر وقتى كه سر عبيدالله ابن زياد را آوردند (در زمان امام سجاد، عبيدالله توسط سپاه مختار كشته شد، و سر او را نزد حضرت سجاد فرستادند) هيچ زنى از ما (اهل البيت ) خضاب نكرد، آرايش نكرد و زينت ننمود مگر وقتى كه سر عبيدالله ابن زياد را آوردند (در زمان امام سجاد، عبيدالله توسط سپاه مختار كشته شد و سر او را نزد حضرت سجاد فرستادند) و ما زلنا فى دمعة بعده ، ما همواره بعد از حسين گريان اوئيم ، جد من (امام سجاد) هر گاه حسين را ياد مى كرد چنان مى گريست كه محاسن حضرت از اشك پر مى شد، هر كه مى ديد نيز دلش مى سوخت و گريان مى شد. الحديث اى ز داغ تو روان خون دل از ديده حور بى تو عالم همه ماتمكده تا نفخه صور ديده ها گو همه دريا شو و دريا همه خون كه پس از قتل تو منسوخ شدآئين سرور جان فداى تو كه از حالت جانبازى تو در طف ما ريه از ياد بشد شور نشور قدسيان سر به گريبان به حجاب ملكوت حوريان دست به گيسوى پريشان زقصور غرق درياى تحير ز لب خشك تو نوح دست حسرت به دل از صبر توايوب صبور مرتضى با دل افروخته لا حول كنان مصطفى با جگر سوخته حيران وحسور امام صادق عليه السلام جلسه روضه خانگى بر پا مى كند ابوهارون گويد: نزد امام صادق عليه السلام رفتم حضرت فرمود: اى ابا هارون ، برايم (از مصيبت ) حسين بخوان ، من شروع كردم شعرى خواندن حضرت فرمودند: همچنانكه خودتان مى خوانيد، همچنانكه در سر قبر او مى خوانيد، (معلوم مى شود كه در زمان امام صادق عليه السلام مجالس روضه آنهم با شور و حال رائج بوده است ) يعنى با سوز و حال بخوان ، من هم شروع كردم بخواندن يك شعر خواندم ، حضرت گريان شد، من ادامه ندادم ، حضرت فرمود: بگذر، سپس فرمود: برايم بيشتر بخوان برايم بيشتر بخوان ، من ادامه دادم ، حضرت گريست ، بانوان نيز مضطرب شدند و شور گرفتند، وقتى آرام شدند حضرت گويا (بعنوان جايزه و پاداش به اين مداح اهل البيت ) فرمود: اى اباهارون هر كه براى حسين شعر بگويد و ده نفر را بگرياند بهشت براى اوست ، سپس حضرت تعداد را يكى يكى كم نمود تا اينكه فرمود: هر كه براى حسين شعر بگويد و يك نفر را بگرياند، بهشت براى اوست ، سپس فرمود: هر كه حسين را ياد كند و گريان شود، بهشت براى اوست . (299) مؤ لف گويد: اين حديث شريف نكات ارزنده اى در بردارد و شيعيان را تشويق مى كند، تا هر چه مى توانند جلسه روضه تشكيل دهند، شعرا تا مى توانند در رثاى حضرت شعر بسرايند، مردم به ياد حضرت باشند و بگريند، مداحان اهل البيت در جلسات با شور و حال ، روضه بخوانند، و سعى كنند مردم را در مصيبت سيدالشهداء منقلب كنند و بگريانند، و از روايات بدست مى آيد كه اين روش اهل بيت عليهم السلام بوده است و از فرصتهاى گوناگون براى اقامه عزاى سيدالشهداء استفاده مى كردند گاهى كه مداحان همانند ابى عماة متشد و يا جعفر ابن عفان و يا عبدالله ابن غالب و يا ابى هارون مكفوف و يا دعبل خزاعى بر امام صادق عليه السلام و امام رضا وارد مى شدند، حضرت مى فرمود: برايم روضه حسين را بخوان . با حضرت فاطمه هم ناله شويد امام صادق عليه السلام فرمود: هيچ چشمى نزد خداوند و هيچ اشك چشمى نيست كه جارى شود؛ و هيچ گريه كننده اى نيست كه بر حسين بگريد مگر اينكه به حضرت فاطمه كمك مى دهد، به رسول الله صله داده ، حق ما را ادا كرده است ، در روز قيامت تمام مردم گريان هستند مگر گريه كنندگان بر جدم حسين ، كه چشمشان روشن است و مژده به آنهاست و شادى در صورت آنها نمايان است ، و اين در حالى است كه مردم در اضطراب هستند، اما آن ها در امانند، از مردم اعراض مى شود ولى اينها با حسين در زير عرش و در سايه عرش هم صحبت هستند، از سختى حساب واهمه ندارند، به آنها مى گويند: وارد بهشت شويد، اما آنها هم صحبت و همنشينى با حسين را بر بهشت ترجيح مى دهند. (300) عظمت مصيبت ابا عبدالله الحسين ابونصير گفت : نزد امام صادق عليه السلام با حضرت سخن مى گفتم ، كه پسرى وارد شد، حضرت به او فرمود: مرحبا خوش آمدى و او را بوسيد و به آغوش گرفت و گفت : خداوند تحقير كند، كسى كه شما را حقير كرد و انتقام بگيرد از آنكه شما را تنها گذارد و يارى نكرد، خدا لعنت كرد كسى كه شما را كشت ، خداوند ولى و ياور و نگهدار شماست ، چقدر بانوان و پيامبران و صديقين و شهداء و ملائكه آسمان گريستند؟! سپس حضرت گريست و فرمود: اى ابا بصير: وقتى چشمم به فرزندان حسين مى افتد، بخاطر آنچه بر آنها و پدرشان رفته ، بى اختيار مى شوم ، اى ابابصير همانا (حضرت ) فاطمه عليهاالسلام بر او مى گريد و فرياد مى زند، به گونه اى كه جهنم زبانه مى كشد، و اگر نه اين بود كه نگهبانان جهنم آن را مهار مى كنند، اهل زمين را به آتش مى كشيد. درياها از ناله حضرت فاطمه نزديك است به تلاطم افتد، ملائكه و اهل عرش و اطراف آن بر حسين گريه و زارى ميكنند صداى ملائكه به تقديس بلند مى شود تا مبادا بر اهل زمين (عذاب ) رسد، اگر يكى از آن صداها به زمين رسد همه را نابود و كوهها را تكه تكه و زمين را متزلزل مى كند. ابوبصير گويد: عرض كردم ، فدايت شوم اين امر بسيار عظيم است ! حضرت فرمود: عجيب تر از آن هم هست تا نشنيدى سپس فرمود: يا ابابصير اما تحب ان تكون فيمن يسعد فاطمة عليهاالسلام . آيا نمى خواهى در ميان كسانى باشى كه فاطمه را يارى مى دهند (در عزادارى ) ابوبصير گويد: با شنيدن اين سخن چنان گريه ام گرفت كه قدرت بر سخن گفتن نداشتم ، حضرت نيز نتوانست با من سخن گويد، و رفت به محل نماز تا به نيايش بپردازد، من از نزد ايشان با آن حال بيرون آمدم ، ميل به غذا نداشتم ، خوابم نبرد، فردا را از خوف روزه گرفتم ، و نزد حضرت صادق آمدم ، وقتى آرامش حضرت را ديدم ، من نيز آرام گرفتم . (301) در روايات ديگرى امام صادق فرمود: هزار پيامبر و هزار صديق و هزار شهيد و يك ميليون از كروبيان حضرت فاطمه را در گريه يارى مى دهند حضرت ناله اى سر مى دهد كه هيچ فرشته اى در آسمانها نمى ماند مگر اينكه از صداى حضرت گريان مى شود و پيامبر حضرت را آرامش مى دهد. (302) سيدالشهداء اشك هر مؤ من اميرالمؤ منين به سيدالشهداء نگاه نمود و فرمود: اى اشك هر مؤ من ، امام حسين عرضه داشت : من اى پدر؟ حضرت فرمود: آرى . (303) امام صادق عليه السلام فرمود: حسين اشك هر مؤ منى است . (304) امام حسين عليه السلام نيز فرمود: من كشته گريه ام ، هيچ مؤ منى مرا ياد نمى كند مگر اينكه گريان شود. (305) مگو كه پيكر شاه شهيد غسل نيافت كه هم زخون گلو غسل و هم وضودارد قتيل گريه بود نور چشم پيغمبر كسى مضايقه كى آب چشم از او دارد فضائل گريه كنندگان بر سيدالشهداء در مصيبت امام حسين بايد ضجه و ناله و بى تابى كرد امام صادق عليه السلام به مسمع ابن عبدالملك فرمود: اى مسمع تو از اهل عراق هستى آيا به زيارت قبر حسين عليه السلام مى روى ؟ مسمع گويد: عرض كردم ، من مردى معروف هستم ، طرفداران خليفه اطراف ما هستند، مى ترسم گزارش دهند و مرا اذيت كنند، حضرت فرمود: آيا مصائب سيدالشهداء را ياد مى كنى عرض كردم : آرى ، حضرت فرمود: بى تابى مى كنى ؟ عرض كردم : آرى بخدا سوگند، چنان متاءثر و گريان مى شوم ، كه خانواده من آن را در من مشاهده كرده ، از غذا خوردن مى افتم ، حضرت فرمود: خدا اشك تو را رحمت كند. تو از كسانى هستى كه اهل جزع بر ما اهل بيت مى باشند، بخاطر خشنودى ما خوشحالند و براى ناراحتى ما ناراحتند،... بدان كه هنگام مرگ ، پدران ما خواهى ديد كه ملك الموت را براى تو سفارش مى كنند، و بشارتى كه بتو مى دهند برتر است ، ملك الموت بر تو از مادر دلسوز نسبت به فرزندش مهربان تر خواهد بود، سپس حضرت گريست ، من هم گريان شدم سپس پس از جملاتى فرمود: هر كه بخاطر دلسوزى بر ما و آنچه بر سر ما آمد گريان شد، خداوند قبل از خارج شدن آن اشك بر او ترحم مى كند، و چون بر گونه اش جارى شود، اگر يك قطره از آن اشكها در جهنم افتد، حرارت جهنم را از بين ببرد به گونه اى كه حرارتى در آن نماند. (306) الحديث امام صادق عليه السلام فرمود: هر چيزى ثواب (مشخصى ) دارد جز اشك براى ما، (307) (كه ثواب آن اندازه ندارد.) بر مثل حسين بايد گريه كنند ابراهيم ابن ابى محمود از امام رضا عليه السلام روايت كند كه حضرت فرمود: اهل جاهليت در ماه محرم جنگ و خونريزى را حرام مى دانستند، اما اين مردم خون ما را (در كربلا) حلال دانستند و احترام ما را نگه نداشتند و اطفال و زنان ما را اسير نموده ، خيمه هاى ما را آتش زدند و اموال ما را به غارت بردند و درباره ما احترام رسول الله صلى الله عليه و آله را مراعات نكردند، سپس فرمود: روز قتل حسين عليه السلام اشك از چشمهاى ما جارى نمود و پلك چشمهاى ما را مجروح ساخته و عزيز ما را در كربلا ذليل نمود و غصه و بلا را براى ما تا قيامت به ارث نهاد، پس بر مثل حسين بايد گريه كرد، همانا گريه بر حسين گناهان را پاك مى كند. سپس حضرت فرمود: پدرم (موسى بن جعفر عليه السلام ) وقتى ماه محرم مى آمد، كسى حضرت را خندان نمى ديد، پريشانى بر حضرت غلبه مى كرد، تا اينكه روز عاشورا ميشد، آنروز روز مصيبت و غصه و گريه او بود، و مى فرمود: امروز روز شهادت حسين است . (308) همه موجودات بر سيدالشهداء گريستند امام باقر عليه السلام فرمود: انسان و جن و پرنده و وحوش بر حسين ابن على گريستند و اشكشان جارى شد. (309) اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: پدر و مادرم فداى حسين باد كه در پشت كوفه كشته مى شود، گويا مى بينم . حيوانات وحشى را كه كنار قبر او گردن كشيده اند و شب تا صبح بر او مى گريند و نوحه مى كنند، وقتى آن زمان شد، مبادا كه جفا كنيد (يعنى شما از حيوانات وحشى كمتر نباشيد، شما هم گريان باشيد). (310) در غمت اعين و اشياء همه از منطق كون هر يكى مويه كنان بر دگرى نوحه سراست رفت بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا كرسى و لوح و قلم بهر عزاى توبپاست گريه بر زخم تنت چون نكند چشم محب اى شه كشته كه بر زخم تنت گريه دواست اى حسينى كه توئى مظهر آيات خدا اين صفت از پدر و جد تو در جوهرتست زينب غم زده چون ديد سرت بر نى گفت : آنكه بايد به اسيرى برودخواهر تست اى كه در كرب و بلا بى كس و يارو گشتى چشم بگشا و ببين خلق جهان ياور تست اى حسينى كه به هر كوى عزاى تو بپاست عاشقان را نظرى در دم جانپرور تست اين جوان كشته مى شود و هيچكس او را يارى نمى دهد راوى گويد: نزد اميرالمؤ منين رفتم ، ديدم حسين عليه السلام كنار حضرت نشسته است ، حضرت با دست بر كتف امام حسين زده فرمود: اين (جوان ) كشته ميشود و هيچكس او را يارى نمى كند، عرض كردم : يا اميرالمؤ منين آن زمان چه زندگى بدى خواهد بود (كه كسى پسر پيامبر را يارى ندهد) حضرت فرمود: اين كار خواهد شد. در حديث ديگرى اميرالمؤ منين به امام حسين عليه السلام فرمود: يا ابا عبدالله تو از پيش الگو بوده اى ! امام حسين عرض كرد: فدايت گردم ، حال من چيست ! حضرت فرمود: چيزى مى دانى كه ديگران جاهلند، و بزودى عالم از علم خود بهره ور مى شود، پسرم قبل از اينكه حادثه بيايد بشنو و بينا باش ، سوگند به آنكه جانم در دست اوست ، بنى اميه خون تو را مى ريزند اما نمى توانند تو را از دينت سست كنند و از ياد خدا غافل نمايند، امام حسين عليه السلام عرض كرد: بخدائى كه جانم به دست اوست همين مرا بس است (كه دينم محكم و پابرجا مى ماند) به آنچه خدا نازل نموده اعتراف مى كنم ، سخن پيامبر را تصديق دارم و گفته پدرم را تكذيب نمى كنم . (311) پيشگوئى حضرت امير عليه السلام و سؤال سعد اميرالمؤ منين عليه السلام براى مردم خطبه مى خواند و مى فرمود: از من بپرسيد قبل از اينكه مرا نيابيد، بخدا سوگند از هيچ خبر گذشته و با آينده نمى پرسيد مگر اينكه به شما خبر مى دهم . سعد ابن ابى وقاص (از كسانى است كه با حضرت على عليه السلام بيعت نكرد) برخاست و (گويا از روى استهزاء) گفت : يا اميرالمؤ منين ، سر و ريش من چند عدد مو دارد! حضرت فرمود: بخدا سوگند، سؤ الى كردى كه دوستم پيامبر به من خبر داده بود از اين سؤ ال تو، (بدان ) كه در سر و ريش تو موئى نيست مگر اينكه در بيخ آن شيطانى نشسته است و (و چون گفتن تعداد موى سر و ريش آن شخص براى او قابل تصديق نبود، حضرت نشانه اى داد تا بداند حضرت راست مى گويد، لذا فرمود) در خانه تو بزبچه اى است كه پسرم حسين را ميكشد، راوى گويد: عمر پسر سعد در آن موقع طفلى بود كه بر زمين مى خزيد. (312) خوشا به حال عزاداران سيدالشهداء 1- امام صادق عليه السلام به فضيل فرمود: آيا جلسه داريد و حديث بازگو مى كنيد؟ (يعنى اهل جلسه و مذاكره احاديث اهل البيت هستيد؟) عرض كرد: آرى حضرت فرمود: من آن جلسه ها را دوست مى دارم ، امر ما را (ولايت ما را) زنده كنيد، خدا رحمت كند كسى را كه امر را زنده كند، اى فضيل كسى كه ياد ما كند، يا نزد او ياد ما شود و چشمهايش گريان شود، گرچه بمقدار بال مگسى باشد، خداوند گناهان او را مى آمرزد، هر چند به مقدار كف دريا باشد. (313) 2- امام صادق عليه السلام فرمود: هر گريه و بى تابى در هر چيزى مكروه است ، مگر گريه بر حسين ابن على عليهماالسلام كه در آن پاداش مى باشد. (314) 3- امام رضا عليه السلام : به ريان ابن شبيب فرمود: اى پسر شبيب اگر خوشحال مى شوى كه ثوابى همانند ثواب كسانى كه با حسين شهيد شدند داشته باشى ، هرگاه آنها را ياد كردى بگو: يا ليتنى كنت معهم فافوز فوزا عظيما . اى كاش من با شما بودم و به رستگارى بزرگ نائل مى شدم . (315) 4- امام صادق عليه السلام فرمود: هركس كه ياد ما نزد او شود، و از چشمهاى او اشك سرازير شود، گرچه به مقدار بال مگسى باشد، خداوند گناهان او را مى آمرزد هر چند بمقدار كف دريا باشد. (316) 5- امام رضا عليه السلام به ريان ابن شبيب فرمود: اى پسر شبيب اگر براى چيزى گريان مى شوى براى حسين ابن على گريان شو، كه او را مانند گوسفند سر بريدند، و با او دوازده نفر از خاندان او بود كه روى زمين همانند نداشتند، و آسمانهاى هفتگانه و زمينها بر او گريستند - تا آنجا كه فرمود: اى پسر شبيب اگر بر حسين گريه كنى ، به گونه اى كه اشكهايت بر گونه ات سرازير شود، خداوند تمام گناهان تو را، كوچك باشد يا بزرگ ، كم باشد يا زياد مى آمرزد. (317) الحديث 6- و از حضرت رضا عليه السلام روايت است كه در حديثى فرمود: بر همانند حسين بايد گريه كنندگان ، همانا گريه بر حسين ، گناهان بزرگ را پاك مى كند. (318) عظمت قتل و شهادت سيدالشهداء امام صادق عليه السلام فرمود: وقتى جبرئيل به نزد پيامبر اكرم آمد و خبر كشته شدن حسين عليه السلام را داد، حضرت رسول ، دست على عليه السلام را گرفت و مدتى از روز با حضرت تنها بود، و هر دو به گريه افتادند، هنوزجدا نشده بودند كه جبرئيل نازل شد و گفت : خداوندتان به شما دو نفر سلام مى رساند و مى فرمايد: بر شما لازم كردم كه صبر كنيد! حضرت فرمود: پس صبر مى كنيم . (319) ديده ها گو همه دريا شو و دريا همه خون كه پس از قتل تو منسوخ شدآئين سرور مرتضى با دل افروخته لا حول كنان مصطفى با جگر سوخته حيران وحسور سيدالشهداء مقتداى انبياء است امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند پيامبرى را براى گروهى فرستاد، آن گروه بر پيامبر مسلط شدند، پوست صورت و سر او را كندند، از جانب خداوند، فرشته اى نزد او آمد و گفت : پروردگارت به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: آنچه با تو انجام شده ديدم ، خداوند مرا تحت اختيار شما قرار داده است ، هر چه خواهى فرمان ده ، آن پيامبر گرامى فرمود: لى بالحسن اسوة ، من به حسين اقتدا و پيروى مى كنم . (320) عظمت مصيبت سيدالشهداء به خاطر عظمت شخصيت حضرت است مؤ لف گويد: عظمت مصيبت و مظلوميت سيدالشهداء كه زمين و زمان را در عزا فرو برده است ، بايد در وجود مقدس و مطهر اباعبدالله الحسين عليه السلام جستجو كرد. عليرغم آنكه بسيارى عظمت مصيبت آن امام مظلوم را، در شدت و فجيع بودن مصائب وارده بر حضرت مى دانند، عظمت مصيبت در اين است كه شخصيت والا و بى همتاى عالم اسلام به دست تبهكارانى مثل يزيد به شهادت مى رسد، بزرگى مصيبت حضرت ، رابطه مستقيم با عظمت شخصيت حضرت دارد، شما مى دانيد كه اهانت به يك مرجع تقليد، دهها بار سنگين تر و بزرگتر است از ضرب و شتم ، افراد عادى ، چرا كه اهانت به يك مرجع و يا عالم دينى ، اهانت به فرد نيست ، اهانت به مرجعيت و دين و يك ملت است ، شهادت سيدالشهداء، اهانت به دين بود، اهانت به پيامبر بود، اهانت به خداوند بود، كسى مى تواند پى به عظمت مصيبت سيدالشهداء ببرد كه هرچه بيشتر پى به شخصيت والاى سيدالشهداء برده باشد، بيهوده نيست كه امام زمان در زيارت ناحيه مى فرمايد. بجاى اشك ، بر تو - اى حسين - خون مى گريم ، زيرا حضرت بهتر از هر كس ، پى به عظمت سيدالشهداء و به دنبال آن به عظمت مصيبت حضرت ، خواهد برد. پس سعى كنيد اى عزيزان ، هر چه بيشتر، نسبت به اهل البيت مخصوصا اباعبدالله الحسين معرفت پيدا كنيد، كه در اين صورت ، از صميم دل محزون مى شويد، و بى اختيار دل مى شكند و اشك چشم جارى مى شود و چه ارزشمند است آن اشكى كه از روى معرفت جارى گردد. عزادارى و حوش بيابان در عزاى حسينى شهيد بزرگوار آيت الله دستغيب ره مى فرمايد: عالم كامل و بزرگوار و صاحب كرامات و مقامات آخوند ملازين العابدين سلماسى اعلى الله مقامه گويد: از سفر زيارت حضرت رضا عليه السلام مراجعت كرديم ، عبور ما به كوه الوند كه نزديك همدان است افتاد، فصل بهار بود، در آنجا پياده شديم ، همراهان مشغول برافراشتن خيمه بودند، و من به دامنه كوه نگاه مى كردم . ناگاه چشمم به چيزى افتاد، دقت كردم پيرمرد محاسن سفيدى را ديدم كه عمامه كوچكى بر سر داشت و بر سر سكوئى نشسته كه چهار ذرع بلندى داشت و بر دور آن سنگهاى بزرگى چيده كه جز سر او چيزى معلوم نبود نزديك او رفتم و سلام كردم و مهربانى نمودم ، به من انس گرفت و از جاى خود پائين آمد و به من گفت : كه از گروه ضاله نيست (از دراويش و صوفيه نيست ) كه بخاطر فرار از تكاليف عمده ، نامهاى گوناگون بر خود گذارده و به اشكال عجيبه بيرون مى آيند، بلكه او داراى خانواده و اولاد بوده و پس از منظم كردن امور آنها براى فراغت در عبادت از آنها كناره گيرى كرده است ، نزد او نيز رساله هاى عمليه علماء آن زمان بود و هيجده سال بود كه آنجا اقامت داشت ، از او درخواست كردم از امور شگفت كه مشاهده كرده براى من بيان كند، او گفت : ماه رجب بود كه من به اينجا آمدم ، پنج ماه و اندى گذشت ، شبى مشغول نماز مغرب بودم ناگاه صداى ولوله عظيمى آمد و آوازهاى غريبى شنيدم ، ترسيدم و نماز را تخفيف دادم ، نگاه كردم ، ديدم بيابان پر شده از حيوانات مخالف يكديگر مثل شير و آهو و گاو كوهى و پلنگ و گرگ ، جمع شده اند و با صداى عجيبى فرياد مى زنند و دور من جمع شده و سرهاى خود را به طرف من بلند نمودند، با خود گفتم : دور است كه سبب اجتماع اين وحوش و درندگان كه با هم دشمن هستند، براى دريدن من باشد، زيرا به خود حمله نمى كنند، فهميدم اين اجتماع براى امرى بزرگ و حادثه اى عجيب است ، خوب كه دقت كردم بخاطرم آمد كه امشب شب عاشورا است و اين فرياد و فغان براى مصيبت حضرت سيدالشهداء است ، وقتى مطمئن شدم ، عمامه از سر برداشتم و بر سر زدم و خود را ميان آنها انداختم و صدا زدم ، حسين حسين ، شهيد حسين ، و مانند اين كلمات مى گفتم ، حيوانات در وسط خود جائى برايم خالى كردند و دور من حلقه زدند، بعضى سر بر زمين مى زدند، و بعضى خود را در خاك مى انداختند تا اذان صبح ، سپس حيواناتى كه وحشى تر بودند زودتر و ديگران بعدا رفتند تا همگى متفرق شدند و از آن سال تا به حال كه مدت هيجده سال است اين كار عادت ايشان است ، به گونه اى كه عاشورا بر من مشتبه مى شود، از اجتماع آنها در اين محل ، مى فهمم كه عاشوراست . (321) سپس شهيد بزرگوار از جناب آقاى حاج شيخ حسن مولوى آن مرد ثقه با فضيلت نقل مى فرمايد كه ايشان از جانب حاج سيد محمد رضوى كشميرى نقل مى كند كه در كشمير در دامنه يك كوه ، حسينيه اى است كه هر ساله ايام عاشورا در آن اقامه عزاى حضرت سيدالشهداء مى شود، از شب اول محرم از بيشه نزديك حسينيه شيرى مى آيد، مى رود بالاى پشت بام (كه از دامنه كوه طبعا صعود به آن آسان است ) و سرش را از روزنه اى كه بخاطر روشنائى و تهويه مقدارى باز است ، داخل مى كند و عزاداران را مى نگرد و قطرات اشك او پشت سر هم مى ريزد تا شب عاشورا هر شب اين كار را انجام مى دهد، و پس از پايان مجلس مى رود. و فرمود: در اين قريه اول محرم هيچگاه مشتبه و مورد اختلاف نمى شود. (322) خوشا به حال برپاكنندگان مجالس حسينى پيامبر اكرم به حضرت فاطمه عليهاالسلام خبر شهادت امام حسين را دادند، حضرتش سخت گريان شدند، پرسيدند: اى پدر اين واقعه چه وقت خواهد بود؟ حضرت فرمود: وقتى كه من و تو و على هيچكدام نباشيم ، با شنيدن اين خبر، گريه زهراى مرضيه شديد شد، و عرضه داشت : اى پدر، چه كسى بر او مى گريد و اقامه عزا مى كند؟ حضرت فرمود: اى فاطمه زنان امت من بر زنان اهل البيت گريه مى كنند و مردان آنها بر مردان اهل بيت ، و اين عزادارى را طايفه اى پس از طايفه ديگر هر سال تجديد مى كنند، چون روز قيامت شود من مردان آنها را شفاعت مى كنم و تو زنهاى آن ها را، و هر كه در مصيبت حسين گريه كرده است ، دستش را گرفته به بهشت مى بريم ، سپس فرمود: اى فاطمه هر چشمى در قيامت گريان است ، جز چشمى كه بر حسين گريسته باشد. (323) تذكرات مخلصانه به عزاداران سيدالشهداء مؤ لف گويد: در اينجا بجاست كه به شيعيان اهل البيت عليهم السلام مطالبى را در رابطه با جلسات عزادارى تذكر بدهيم . 1- به مجالس روضه و عزادارى ، هر چه بيشتر اهميت دهيد، مبادا كه آن مجالس را تحقير كنيد و كم ارزش و بى رونق قرار دهيد، چرا كه هر مسلمانى امروز بايد بداند، كه رمز بقاء دين و مكتب اهل البيت در اقامه همين مجالس است ، همين جلسات كوچك و بزرگ كه در كوچه و محله و بازار بطور پراكنده تشكيل مى شود، سستى و اهميت ندادن به اين جلسات ، به معناى ضايع كردن دين و خون شهيدان كربلاست . 2- جلسات عزادارى از زمان ائمه اطهار عليهم السلام بطور مستمر با توصيه اهل البيت تا امروز برقرار بوده است . شيعيان و دوستداران اهل البيت با توصيه و راهنمائى علماء اعلام و مراجع عظام ، با تمام وجود در تداوم آن كوشيده اند، تا امروز به امانت به دست من و شما رسيده است ، مبادا ما در امانت خيانت كنيم ، و نتوانيم آن را پرشور و با عظمت به نسل بعد از خود منتقل كنيم ، فرزندان خود را حسينى و اهل جلسه قرار دهيد. اين زنجيره حدود هزار و چهار صد سال است كه با تمام سختيها و فراز و نشيبها برقرار مانده و به هم متصل شده است ، اگر يك نسل در آن خلل ايجاد شود، خدا مى داند كه چه ضربه جبران ناپذيرى به دين وارد خواهد شد، فرزندان خود را حسينى تربيت كنيد، آن ها را از كودكى ، با امام حسين و عشق و شور حسينى آشنا كنيد، آنها را در سنى كه هنوز عقل آنها رشد نكرده ، روحشان را با امام حسين آشنا كنيد، در ميان خانه به نام حسين احترام بگذاريد، در مصيبت حضرتش شما پدر و مادر، مقابل كودكان خود گريه كنيد، بگذاريد عواطف سنگين طفل نسبت به پدر و مادر تحريك شود، و او هم گريان شود، عاشق حسين شود، نامهاى حسينى براى اطفال خود انتخاب كنيد. رحمت و درود خدا بر آن پدر و مادرى كه در ايام عزا، لباس عزا مى پوشند و بر كودكان خود نيز مى پوشانند، كودك آنها از همان كودكى ، با يك تحول و دگرگونى در وضع خود و خانواده مواجه مى شود، و روح او متاءثر مى گردد، بگذاريد عزاى حسينى را در وجود خود، در وجود شما، در اطراف شهر و در و ديوار محله و حسينيه و مسجد ببيند و دگرگون شود. چه زيبا و پرشكوه است ، عشقبازى و سينه زنى كودكان و جوانانى كه در عزاى سرور شهيدان سينه برهنه كرده و با حزن و اندوه و پريشانى ، بر سر و روى مى زنند، اينها باقيات الصالحات شما خواهند بود، شما با تربيت اينگونه كودكان اسلام را تقويت مى كنيد، و آخرت خود را بيمه مى نمائيد. كودكان خود را هر چه بيشتر با جلسات حسينى آشنا كنيد، مشكلات را حل كنيد، بهانه ها را كنار بگذاريد، به هر طريقى كه ممكن است سعى كنيد فرزند شما در جلسات فعاليت كند، گرچه با كوبيدن يك سياهى و يا برداشتن يك پرچم و يا دادن چاى و آب و مانند اينها باشد، از جلسات حسينى حداكثر استفاده را ببريد، به كم قانع نباشيد 3- از مجلس سيدالشهداء عليه السلام حداكثر استفاده را ببريد، اين درست است كه تمام شركت كنندگان در عزاى حسينى از عنايت الهى بهره مند هستند، اما افراد متفاوتند، هر كس بمقدار ظرفيتى كه دارد از اين درياى بيكران فيض الهى بهره مى برد، مبادا شما از كسانى باشيد، كه از مجالس امام حسين ، به ماديات و يا كسب ثواب اكتفا كنيد، ثواب در مجلس سيدالشهداء كمترين بهره اى است كه يك انسان مى تواند ببرد، همت خود را بالا ببريد، شما در مجلس امام حسين ، معارف كسب كنيد، خدا را به دست آوريد، صفا بدست آوريد، شور و عشق حسينى بدست آوريد، و در يك كلام حسينى شويد، هر كه به كمتر از اين راضى باشد، از بهره خود كاسته است . به همين جهت است كه توصيه مى شود، حتما از عالم و واعظى كه شما را به خدا و دين و حسينى شدن و عشق به امام حسين نزديك مى كند، دعوت كنيد و پس از دعوت نيز، عنايت تام داشته باشيد، كه پاى سخن او بنشينيد، و گوش بدهيد و روى سخن او فكر كنيد. به گونه اى باشيد كه خداى ناكرده پس از سالها در جلسات و نشستن پاى سخنرانيها و موعظه ها، هنوز از نظر معارف و خداشناسى و عشق به سيدالشهداء در مرحله ابتدايى باشيم ، برخى در جلسات همانند آبكش در ميان آب هستند كه تا وقتى در آب است پر است ، اما وقتى بيرون مى آيد، چيزى درون آن نمى ماند، شما از جلسات فائده ببريد و استفاده كنيد، و پس از فهم و شعور، راه حسينى شدن و سيماى سيدالشهداء را در زندگى پياده كنيد، مثل يك دوستدار بامعرفت امام حسين در زندگى رفتار كنيد، كه اين است رمز مهم مجالس عزادارى سالار شهيدان ، 4- مجلس امام حسين ، جاى شور و عشق و خدا و كمال و معنويت است . آن را به ناسزاگوئى و تندى و يا دروغ و گناه آلوده نكنيد، مبادا كه در مجلس حسينى ، نغمه هاى غنا و آوازه خوانيهاى نامشروع و يا وسائل لهو و لعب ، مشاهده شود، در مجلس سيدالشهداء از آن چه سيماى دينى ندارد به شدت بايد اجتناب شود، و يكى از همين امور مساله بلند كردن بيش از حد صدا به گونه اى كه موجب اذيت همسايگان شود مى باشد. 5- شركت كنندگان در مجالس حسينى ، خود نيز حفظ حرمت مجالس را داشته باشند، جوانان با يكديگر از برخوردهاى ناهنجار و سبك اجتناب كنند، مبادا با صحبت كردن در ميان جلسه موجب مزاحمت ديگران و سبب بر هم خوردن توجه مردم شويم ، كه اين كار عملا به معناى مخالفت با جلسه حسينى است و در همين جا لازم مى دانم نسبت به اقدام و تشويق بيشتر نسبت به جوانان در جلسات تاكيد كنم ، مبادا در جلسات عزا با جوانان و بانوان تند برخورد شود، با جوانان به مقتضاى جوانى آنها و درك موقعيت آن ها بايد برخورد شود، از خطاهاى آنها چشم پوشى كنيد و با كرامت و بزرگوارى آنها را تشويق كنيد. در عزادارى و مخارج افراط و تفريط نكنيد 6- در روايات ما وارد شده است كه در عبادت خود را خسته نكنيد، اينگونه نباشد كه از عبادت زده شويد، و بخاطر زيادى آن ، ملول گرديد، در روضه و نوحه خوانى و عزادارى نيز حد متوسط را از نظر زمان در نظر بگيريد، مبادا كه با زياده روى در عزادارى ، مردم را از مجالس عزا دلسرد كنيم . 7- از اسراف و مخارج بيهوده كه حاصلى دربر ندارد خوددارى كنيد بسيار ديده مى شود كه اهل جلسه بيش از آنكه به فكر خرج كردن در راه اطعام و منبر و نشر كتاب و مانند اين امور باشند، به فكر خريدن وسائلى مى افتند كه جز رحمت و مشقت و تشريفات اضافى سود ديگرى ندارد، برداشتن ، پرچم و علم كه نشاندهنده حالت عزا و اعلان مصيبت است ، كارى نيكوست ، بشرط آنكه هر روز بر تعداد و وزن آن افزوده نگردد، و واقعيت عزا فداى ظواهر آن نشود. در عزاى حسينى از خود سخاوت نشان دهيد 8- حضرت امير عليه السلام فرمود: خداوند تبارك و تعالى به زمين توجه نموده و ما را انتخاب نمود، و براى ما شيعيانى برگزيد كه ما را يارى مى كنند، و براى شادى ما، شادند و براى حزن و اندوه ما، اندوهگين هستند، در راه ما مال و جان مى بخشند، اينان از ما هستند و سرانجامشان به طرف ماست . (324) دهها آية و صدها روايت از معصومين عليهم السلام نسبت به انجام كار خير و انفاق در راه خدا و خدمت به اسلام و مسلمين و اهميت فوق العاده آن ، و ثواب و پاداشهاى سرسام آورى كه در دنيا و آخرت دارد، دلالت مى كند، و هيچ عاقلى نيست كه بعد از شناخت و اهميت مجالس اباعبدالله الحسين ، در فضيلت كمك كردن به اقامه اين مجالس چه از نظر جان و مالى ترديد داشته باشد، خدمت به مجالس سيدالشهداء و خرج كردن براى اين مجالس ، و برقرارى هر چه با شكوه تر اين مجالس ارزشى است كه دنيا و آخرت اهل خير را آباد مى كند، كدام جهادى در راه خدا، برتر از كمك و خدمت به اين مجالس ، كسانى كه در اين مورد اقدام كرده اند، خود مى دانند كه خداوند چه بركتى و صفا و نورانيتى به آن ها عطا مى كند و اين امر مجربى است ليكن از آن جا كه شيطان لعين ، هر جا كه بيشتر مورد عنايت دين باشد، بيشتر وسوسه و فعاليت مى كند، امورى را مخلصانه به صاحبان جلسات و برپاكنندگان عزاى سيدالشهداء تذكر مى دهيم : با امام حسين شريك شويد تا سود دنيا و آخرت را برده باشيد 1- مشاهده مى شود، كه برخى از اهل خير، به بهانه گرانى و يا كسادى و كم شدن درآمد، و مانند اينها، از كمك خود به مجالس سيدالشهداء كم مى كنند و يا دريغ مى نمايند. عزيزان من ، آيا شما به خاطر گرانى ، از ضروريات زندگى خود صرفنظر مى كنيد؟ حتى از امورى كه جنبه ضرورى هم ندارد چشم مى پوشيد؟ شما كه قبول داريد، هرچه خير و بركت هست ، در اين مجالس است ، و اگر مشلكى بايد گشوده شود، بايد از اين مجالس باشد، چرا كم لطفى مى كنيد، و به سعادت خود پشت پا مى زنيد؟! من و شما كه ، براى اسباب فرزندان و يك مسافرت تفريحى و يا مسائلى از اين قبيل حاضريم ، دهها برابر خرج كنيم ؟ چرا راجع به سيدالشهداء دريغ مى كنيم ؟ آيا گرانى و كسادى را به پاى سيدالشهداء بايد گذاشت ، امام صادق عليه السلام فرمود: آن ها كه به خاطر كار خير زنده اند، بيشتر از كسانى هستند كه بخاطر اجل زنده اند، پس كار خير را ادامه دهيد، و به فكر آخرت خود باشيد و خود را از فوائد و فضائل اقامه عزا محروم نكنيد. 2- همه مردم ، هر كس ، در هر سطحى كه از نظر دارائى و تمكن مادى مى باشد، سعى كنند، كم يا زياد، در مخارج جلسات شركت كنند، نگوئيد بحمدالله ، اهل خير هستند، آرى هستند، اما شما چرا از اين دريا بهره نمى بريد، شما گمان نكنيد كه هداياى شما، فقط به نفع جلسات است ، خير، آنكه از همه بيشتر بهره مى برد، خود شمائيد، نگذاريد همه بركات و فضائل را ديگران از آن خود كنند، نگوئيد، ما چيزى نداريم و زندگى خودمان دچار كمبود است ، عزيزان من ، اين مخارج هم براى خودتان است نه ديگران ، شما براى زندگى معنوى و آخرت ، بيش از دنيا، كمبود و نياز داريد، از خودتان و نسبت به خودتان بخيل نباشيد، يك روش بسيار پسنديده و مفيد اين است ، كه با سيدالشهداء و ابالفضل شريك شويد، در طى سال بطور ماهيانه ، و يا هر وقت كه چيزى بدستتان رسيد، بعنوان پس انداز اخروى كنار، بگذاريد و هنگام محرم در مجالس عزا صرف كنيد. خدمت به عزاى حسينى او را نجات داد محدث نورى رضوان الله عليه از علامه ربانى شيخ عبدالحسين طهرانى نقل مى فرمايد كه يكى از درباريان محمد شاه قاجار مردى بود بنام ميرزا نبى خان ، او غرق در گناه و معصيت شده بود، بگونه اى كه به هر گناهى آلوده شده ، نزديك بود كه در طغيان و تظاهر به گناه ، ضرب المثل شود. اين مرد از دنيا رفت ، در عالم خواب ديدم كه من در باغستانهائى كه داراى عمارتهاى عالى بود مشغول گردش هستم ، باغستانهائى كه گويا از بهشت بود، با من راهنمائى بود كه آن قصرها را معرفى مى كرد، تا اينكه به مكانى رسيدم ، مرد راهنما گفت : اينجا مال ميرزا نبى خان است !، اگر ميخواهى او را ببينى ، آنجا نشسته است ، نگاه كردم ، ديدم آرى ، تنها در ساختمانى كه تالار گويند نشسته است ، همينكه مرا ديد، اشاره كرد كه بالا بيا، نزد او رفتم ، برخاست بر من سلام كرد، و مرا به بالاى مجلس فراخواند. من نشستم ولى در حالات او فكر مى كردم كه با آن حال و اين مقام ؟! او از حالت من به فكرم پى برد و گفت : اى شيخ ، گويا در تعجبى از اين مقام من ، با وجود آن كارهايم در دنيا كه موجب عذاب دردناك بود؟! آرى كار همانگونه كه مى پندارى بود (يعنى من مستحق عذاب بودم بخاطر آن اعمال ناپسندم ) اما من يك معدن نمك در طالقان داشتم ، كه هر سال درآمد آن را به نجف اشرف مى فرستادم ، تا در عزاى حسينى عليه السلام صرف شود، (اكنون پس از مرگ ) اينجا را در مقابل آن به من داده اند، آن عالم بزرگوار گويد: از خواب با تعجب برخواستم ، و خواب را در مجلس بحث مطرح كردم ، يكى از فرزندان عالم فاضل مولى مطيع طالقانى گفت : اين خواب راست است ، او يك معدن نمك در طالقان داشت ، كه اجاره او (در آن زمان ) يكصد تومان مى شد، و آن را به نجف مى فرستاد، و پدرم متولى خرج آن مال در عزاى امام حسين بود، آن عالم ربانى مى فرمود: من قبلا نمى دانستم كه او در طالقان چيزى دارد و اجاره آن يكصد تومان است و براى عزادارى صرف مى كند، و الحمدالله الكريم الوهاب . (325) حضرت على عليه السلام فرمود: بخاطر من از او درگذر در بحرين مردى بود كه گاوى داشت و زندگانى او با شير اين گاو مى گذشت ، تا اينكه رئيس انتظامات شهر يعنى كلانتر محل ، آن گاو را به زور از او گرفت ، (و معلوم است كه وقتى تنها راه درآمد شخصى ضبط شود، چه حالتى خواهد داشت )، او به حاكم شهر مراجعه كرد و (چون نتيجه نگرفت به نجف رفت و) به حضرت امير عليه السلام از آن مرد غاصب شكايت كرد، در اين ميان در روضه مطهره حضرت امير عليه السلام (شايد از خستگى راه ) به خواب رفت ، در خواب حضرت امير عليه السلام را ديد، به او فرمود: بخاطر من ، از آن مرد (غاصب ) بگذر و او را ببخش ، آن مرد عرض كرد: چرا از او بگذرم ؟! حضرت فرمود: او هر سال به عزاداران حسين خدمت مى كند، و اين كار دائمى اوست ، مرد بحرينى عرض كرد: از او گذشتم ، سپس از خواب برخاست و به بحرين آمد، همين كه به بندر رسيد، ديد كه آن غاصب جهت ديدار او آمده ، وقتى پيش آمد، معلوم شد كه آن گاو را برگردانده ، به علاوه قيمت شير، از روزى كه غصب شده تا امروز، و علت اين كار را چنين ذكر كرد كه من در خواب ديدم اميرالمؤ منين عليه السلام را كه به من فرمود: چرا به فلان شخص ستم كردى ؟ برو نزد او و از او حلاليت بخواه ، اما آن مرد بحرينى از پس گرفتن آن گاو و پول شير آن امتناع نمود، آن غاصب اصرار مى كرد و مرد بحرينى امتناع مى كرد، تا اينكه توافق نمودند، آن را در عزادارى امام حسين عليه السلام صرف كنند. (326) اهل خير توجه كنند سيدالشهداء فرمود: امسال اطعام را نصف كردى ؟ شهيد بزرگوار آيت الله دستغيب - ره - نقل مى نمايد كه : مرحوم حاج محمد رضا بقال ساكن كوى آستانه هر ساله روز اربعين ، چهل من برنج طبخ كرده و به مردم مى داد، سالى كه عازم كربلا شد، به فرزندانش سفارش مى كند كه روز اربعين ، چهل من برنج طبخ كنند و به مردم بدهند، در كربلا بود كه شب بعد از اربعين حضرت سيدالشهداء را در خواب مى بيند، حضرت مى فرمايد: محمد رضا امسال كه كربلا آمدى ، اطعام را نصف كردى ؟ چون بيدار شد، نفهميد كه جريان چيست ؟ تا اينكه پس از بازگشت به شيراز و دادن سه روز اطعام ، از فرزندش سؤ ال مى كند كه امسال اربعين چه كردى ؟ گفت : به سفارش شما عمل كردم ، بالاخره اصرار كردم ، گفت : كه امسال 20 من بيشتر پخت نكردم و بيست من را گذاردم براى هنگام مراجعت شما كه اين سه روز طبخ شد!!(327) تنگ نظرى يا وسوسه شيطانى 3- مشاهده مى شود كه برخى در اثر نادانى و يا وسوسه شيطانى و يا تنگ نظرى و يا بهانه جوئى ، مى گويند، جلسه سيدالشهداء را نبايد با ماديات آغشته كرد، هر كس كه عاشق امام حسين است ، بخاطر خدا و امام حسين مى آيد، كسانى كه بخاطر دنيا و مسائل مادى ميخواهند شركت كنند، چه بهتر كه نيايند! اينها غافلند كه جلسات حسينى براى جذب مردم است ، و اگر كسى بخاطر غفلت از حقيقت دين و سيدالشهداء، به جلسه نمى آيد، ولى بخاطر مسائل مادى جذب دين مى شود؟ چرا ما از راه ماديات مردم را به طرف دين جذب نكنيم ، يكى از دستورات اسلامى كه در موارد مصرف زكاة آمده است ، اين است كه به عده اى براى جذب به دين ، كمك مالى شود كه در اصطلاح مولفة قلوبهم گفته ميشود. شركت در جلسات حسينى هر چند بخاطر مسائل مادى باشد داراى فوائد متعددى است . 1- كسى كه اطعام مى دهد، ثواب اطعام مسلمانان و كمكم به عزاى حسينى و پاداش اخروى فراوان نصيبش مى شود. 2- شركت مردم در جلسات حسينى هر چند بخاطر دنيا، موجب گرمى مجالس و عظمت آن خواهد بود. 3- چه بسا افرادى كه از اول همانند كودكان ، بخاطر دنيا به جلسه مى روند، اما پس از مدتى جذب جلسات مى شوند و از آن استفاده كامل مى برند. 4- چه بسا افرادى كه در رهگذر جلسات با شنيدن يك سخن جذاب و يك حديث دگرگون مى شوند. امام صادق عليه السلام فرمود: حديث ما دلها را زنده مى كند. 5- شركت كننده در عزاى حسينى به هر نيت كه آمده باشد، وقتى با آن جمعيت انبوه ، و فضاى غم انگيز و حزن و اندوه مردم ، مواجه مى شود عظمت سينه زنى و شكوه نوحه خوانى و دلهاى مالامال از محبت را مى بيند، خواه ناخواه در روحيه او اثر مى كند، و بعنوان يك حادثه بزرگ و دگرگونى مهم در ذهن او نقش مى بندد. آيا پس از اين همه فوائد و نتايج عالى و ارزنده ، باز مى توان گفت كه نبايد اطعام و خرج داد، آيا اگر خداوند متعال هم مى خواست با همين منطق با مردم برخورد كند، چه مى شد، اگر خداوند هم بفرمايد هر كه مرا مى خواهد عبادت كند، عبادت كند، و هر كه بخاطر بهشت است ، عبادت نكند، لذا بهشتى در كار نيست !! چه ميشد؟ شما مى بينيد كه خداوند نيز براى هدايت بشر، علاوه بر عقل مردم ، از راه تشويق و ترغيب ، يعنى از راه نشان دادن دوست داشتنهاى بشر، آنان را به سعادت دعوت كرده است ، تمام فلسفه باغ و گلستان و ميوه و جويبار و حور و آنچه در بهشت است ، بخاطر همين جهت است . بيمار را از طبيب و دارو، دور نكنيد 4- گاهى شنيده مى شود كه برخى از اهل جلسه ، از روى دلسوزى ، براى بزرگداشت جلسات عزا، و توبيخ اهل معصيت ، وقتى با معصيت كارى در جلسه مواجه مى شوند، او را تحقير مى كنند، مى گويند جلسه امام حسين جاى افرادى مثل تو نيست !! شرابخوار نبايد به اين جلسات بيايد، يا مى گويند، نمى خواهد به جلسه بيايى و عزادارى كنى ؟ برو گناهت را ترك كن ! و مانند اين كلمات ، عزيزان من ، راه تبليغ و نهى از منكر، راندن مردم از درگاه حسينى نيست ! اگر او گناه كند و به جلسه هم بيايد بهتر است ، يا گناه كند و به جلسه نيايد؟ با آمدن به جلسه بيشتر به اصلاح او اميد هست يا با نيامدن او؟ درگاه امام حسين دارالشفاست ، حسين دلها را دگرگون مى كند؟ بجاى تبليغ غلط و دور كردن مردم ، به اينگونه افراد، محترمانه و در كمال اخلاص بگوئيد؟ شما كه به جلسه عزاى حسينى مى آئيد و جزء عزاداران سرور شهيدان هستيد، چرا گناه مى كنيد؟ به جلسه بيائيد و گناه را هم ترك كنيد، هيچكس را از درگاه حسينى نااميد نكنيد، كه خداوند و ائمه اطهار، مجالس عزاى حسينى را پناه و اميد مردم قرار داده اند، آيا مى شود بيمار را از طبيب و دارو دور كرد!! معصيت كاران اگر به عزاى سيدالشهداء دل نبندند، به كجا بروند؟ آرى آنكه بيش از همه نيازمند حسين است معصيت كارها هستند، به همه اهل مجلس به عنوان عزادار حسينى نگاه كنيد 5- در مجلس امام حسين عليه السلام به همه احترام بگذاريد، تشريفات و مراسم اهانت بار را رها كنيد، مبدا كسى بخاطر كمبود مالى يا نداشتن ظاهر خوب و مسائلى از اين قبيل مورد بى احترامى قرار گيرد، طبق روايت ، خداوند دوستان خود را ميان مردم پناه كرده ، هيچكس را سبك نشمريد، شايد كه از اولياء خدا باشد، و در كافى روايت است كه خداوند متعال فرمود: هر كس به يكى از اولياء خدا اهانت كند، در كمين جنگ با من است ، و با من اعلان نبرد داده است اين مساله نسبت به همه مى باشد، تا چه رسد به مجالس عزاى حسينى ، كوچكترين يا بزرگترين افراد در هر سطحى كه باشند، مورد توجه و نظر سيدالشهداء و ائمه اطهار و صديقه كبرى سلام الله عليها مى باشند، در مجلس حسينى همه با عنوان عزادار حسينى شناخته مى شوند، و اهانت و تحقير به يك عزادار، تحقير به عزادار حسينى است . آرى ، اولياء خدا بيشتر در ميان همين افراد فقير و مستمند و تهيدست وجود دارند تا طبقات مرفه و پولدار، دلهاى سوخته و با صفا، كه گرد و غبار قساوت بر آن نگرفته و به دنيا و عوارض آن كمتر آغشته شده ، در ميان همين افراد فقير و متوسط پيدا مى شود تا ديگران ، اگر مى بايست چيزى علامت خوبى باشد، اين فقر است كه علامت خوبى است نه ثروت . حضرت فاطمه سلام الله عليها به مجالس نظر دارند والد معظم جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد جليل نجفى يزدى - ره - مؤ لف كتاب شريف مناقب اهل البيت عليهم السلام كه از عاشقان اباعبدالله الحسين و مجالس عزاى حضرت و دلسوختگان آن حضرت بود، در منزل ايشان هر هفته صبح جمعه جلسه روضه و بيان احكام برقرار بود، (جز در سالهاى اواخر عمر شريف ايشان كه به علت بيمارى طولانى ادامه جلسات مقدور نبود). ايشان مى فرمود: شخص مستضعفى بود كه در جلسه صبح جمعه شركت مى كرد، اما همينكه صبحانه را مى خورد، پا مى شد و مى رفت ، من كه مى خواستم به ثواب اقامه عزا نيز بيشتر برسم ، از او تقاضا كردم ، كه اندكى در جلسه بنشيند تا ما هم به فيضى برسيم ، آن مرد گفت : باشد، ولى هفته آينده همان كار سابق خود را تكرار كرد، ايشان باز هم به وى تذكر دادند، اما در هفته سوم آن مرد باز هم كار را كرد، والد معظم مى فرمود: من به آن مرد گفتم اگر مى خواهى چنين كنى ديگر نيا، شب جمعه بود كه والده معظمه كه از جريان بى اطلاع بود، در خواب مى بيند بانوى محترمه اى (صديقه طاهره ) در كمال پوشش و حجاب ، از كنار منزل ما عبور مى كنند، به ايشان عرضه مى كند كه بى بى جان ، ما مجلس روضه داريم تشريف بياوريد، ايشان مى فرمايند: من به مجلس شما نمى آيم ، زيرا آن مرد را جواب كرده ايد، او بيايد ما هم مى آئيم !! والد معظم مى فرمود: آن مرد را پيدا كردم و اكرام نمودم و به او گفتم : به مجلس روضه ما بيا، هر وقت خواستى بنشين ، هر وقت خواستى برو. عاقبت اهانت و بدگمانى به عزاداران حسينى آقاى سيد محمود عطاران نقل كرد كه سالى در ايام عاشورا در ميان دسته سينه زنان ، جوانى زيبا در اثناء زنجير زدن به زنها نگاه مى كرد، من طاقت نياوردم ، غيرت كردم و او را سيلى زدم و از صف خارج كردم . چند دقيقه بعد دستم درد گرفت و به تدريج شدت كرد، تا اينكه به ناچار كار به دكتر كشيد، دكتر گفت : علت درد را نمى فهمم ولى روغنى داد تا دردش را ساكن كند. روغن را بكار بردم اما اثرى نكرد، بلكه هر لحظه درد شديدتر و ورم و آماس دست بيشتر مى شد، به خانه آمدم و فرياد مى كردم ، شب خواب نرفتم ، آخر شب لحظه اى به خواب رفتم ، حضرت شاهچراغ عليه السلام را ديدم به من فرمود: بايد آن جوان را راضى كنى ، فهميدم كه علت درد چيست ؟ هر طور بود آن جوان را پيدا كردم و معذرت خواستم تا بالاخره راضى شد، درست در همان لحظه درد ساكن شد و ورمها تمام شد، و معلوم شد كه من خطا كرده ام و بدگمانى بوده است و بى جهت به عزادار سيدالشهداء عليه السلام توهين كرده بودم . (328) بارگاه حسينى بالا و پائين ندارد، همه محترمند شهيد بزرگوار آية الله دستغيب ره مى فرمايد: آقا سيد عبدالرسول ، خادم (حرم حسينى ) در همين سفر اخير كه اين جانب به كربلا مشرف شدم - 14 رجب سال 88 قمرى از مرحوم سيد عبدالحسين كليددار حرم حضرت سيدالشهداء عليه السلام پدر كليددار فعلى كه اهل فضل و از خوبان بود نقل كرد كه آن مرحوم شبى در حرم مطهر عربى پابرهنه و خون آلود را مى بيند كه پاى خونين و كثيف خود را به ضريح زده و عرض حال مى كند آن مرحوم ناراحت شد، فرياد مى زند و دستور مى دهد آن زائر را از حرم بيرون نمايند، آن مرد عرب وقتى بيرون مى رفت گفت : يا حسين من گمان ميكردم اينجا خانه تست ، معلوم شد خانه ديگرى است ! همان شب آن مرحوم در خواب مى بيند، كه حضرت سيدالشهداء در ضريح مقدس روى منبر تشريف دارند، ارواح مؤ منين حضور دارند و حضرت از خدام خود شكايت مى كند. كليددار عرض مى كند يا جداه مگر چه خلاف ادبى از ما صادر شده ؟ حضرت مى فرمايد: امشب عزيزترين ميهمانهاى مرا از حرم من با زجر بيرون كردى و من از تو راضى نيستم و خدا هم از تو راضى نيست ، مگر اينكه او را راضى كنى !! كليددار عرض كرد: يا جداه من او را نمى شناسم و نمى دانم كجاست ، حضرت فرمود: الان او در خانه حسين پاشا (نزديك خيمه گاه ) خوابيده و به حرم ما هم خواهد آمد و او را با ما كارى بود و آن شفاى فرزند فلج او بود كه ما انجام داديم ، فردا با قبيله اش مى آيند، به استقبال آنها برو، از خواب بيدار شد. فردا با چند نفر از خدام مى آيد و آن زائر غريب را همانجا كه حضرت فرموده بود پيدا مى كند، دستش را مى بوسد و با احترام به خانه خود آورده و بخوبى از او پذيرائى مى كند. فردا هم به اتفاق سى نفر از خدام به استقبال مى رود، مقدارى كه راه مى رود مى بيند جمعى هل هله كنان (شادى كنان ) مى آيند و آن بچه فلج را كه شفا يافته بود به همراه آورده به حرم مطهر مشرف مى شوند. (329) - من در اينجا ناگزير از تذكرى هستم كه ممكن است حتى ناگوار نيز باشد، اما چاره اى از آن نيست ، مشاهده مى شود كه در پاره اى از جلسات نسبت به مقام علم و علماء و اهل منبر و موعظه ، احترام لازم و تقدير و برخورد شايسته صورت نمى گيرد. عزيزان خوب مى دانند، كه اگر نبودند علماء اعلام و وعاظ و گويندگان گرانقدر دينى - در هر درجه و سطحى - امروز، اين نعمت بزرگ و گرانقدر ولايت و محبت اهل بيت و اين جلسات گرانقدر عزادارى و اين شور و عشق و صميميت نسبت به سيدالشهداء هرگز در دل ما جايگزين نمى گرديد. مبادا كه ما از كسانى باشيم كه بر شاخه نشسته ، از بن مى برند، يك لحظه فكر كنيد، شما احكام دين مانند نماز و روزه و خمس و حج و تقوى و اطاعت را از كجا فراگرفته ايد؟ مگر مى شود كه كسى به دين و اهل بيت و سيدالشهداء علاقه مند باشد، اما از سربازان و خدمتگزاران ، همانها كه واسطه فيض الهى از ائمه اطهار به ما شده اند، تقدير نكند. با كمال تاءسف مشاهده مى شود، كه برخى از عزاداران در مجالس عزا، به سخنان گوينده و احاديث و احكام دينى ، بى توجه هستند، كار بزرگ و مهم را فقط در مصيبت خواندن و مداحى و شور و سينه زنى ، مى پندارند، با منبر و سخنان اهل منبر، به صورت يك تشريفات و مراسم برخورد مى كنند، و به دنبال همين تفكر باطل و برخورد ناهنجار و اهانت بار، بانيان مجالس ، و كسانى كه از گويندگان و علماء براى سخنرانى دعوت مى كنند، در احترامات لازمه چه در برخورد و چه از نظر هدايا و خدمات مالى ، تنگ نظرى نشان مى دهند. چرا بسيارى از مؤ منين و اهل خير حاضرند، به يك خواننده ، كه اشعارى مى خواند و صدا و صوتى دارد (كه خدا بر نفس گرم و سوزدل آن بيفزايد) دهها برابر بيشتر توجه و عنايت و بذل مال كنند، تا به آن گوينده بزرگوار و عالم دين و واعظ اهل البيت عليهم السلام ، آيا اين جز بى توجهى به علم دين و علماء و سرد كردن دانشمندان اهل البيت در تبليغ احكام دين است ؟ چرا ما فقط دين را بى خرج و بى زحمت مى خواهيم ، ملاك اهميت دادن ما به دين ، اهميت دادن به علماء است . افسوس از غفلت ما نسبت به احوال علماء و بزرگان دين ، وقتى كه با عزت نفس آنان همراه باشد، خدا مى داند وقتى مشاهده مى شود كه نسبت به عالمى با تقوا و دلسوز، با آن همه مطالب ارزنده ، كمتر از يك جوان عادى و تازه به دوران رسيده كه توفيق مداحى و ثناگوئى اهل بيت را پيدا كرده - تقدير و احترام مى شود، چه غربتى براى علم و علماء احساس مى شود. احترام عالم از اميرالمؤ منين عليه الصلاة و السلام يكى از شاگردان شيخ اعظم مرتضى انصارى اعلى الله مقامه ، بنام آخوند ملا عبدالله بهبهانى در اثر حوادث روزگار مبلغ پانصد تومان (كه در صد سال پيش پول بسيار هنگفتى بوده است ) مقروش مى شود، و پرداخت اين مبلغ هنگفت عادتا براى او محال مى بود، خدمت استاد خود جناب شيخ انصارى مى رسد و جريان را گزارش مى دهد، شيخ مى فرمايد شما سفرى به تبريز برويد، انشاء الله گشايشى خواهد بود. ايشان حركت مى كند، و به تبريز رفته به منزل امام جمعه شهر وارد مى شود، ايشان چندان اعتنائى به او نمى كند، پس از اذان صبح ، رئيس التجار شهر تبريز، نزد امام جمعه مى آيد و مى گويد: آيا شب گذشته كسى از اهل علم نزد شما آمده است ؟ ايشان مى گويد: بلكه يك نفر از اهل علم از نجف اشرف آمده است و من هنوز با ايشان صحبت نكرده ام كه چرا آمده و كيست ؟ تاجر بزرگ شهر مى گويد: خواهش مى كنم ، ميهمان خود را به من واگذار كنيد، و سپس با كمال احترام شيخ را به منزل مى برد، و ميهمانى ترتيب مى دهد، و در آن ميهمانى پنجاه نفر از تجار را براى صرف ناهار دعوت مى كند، پس از صرف نهار مى گويد: آقايان شب گذشته ، در خواب ديدم كه من بيرون شهر هستم ، ناگاه جمال مبارك اميرالمؤ منين عليه السلام را ديدم كه سوار هستند و رو به شهر مى آيند، دويدم و ركاب مبارك را بوسيدم و عرض كردم : اى مولاى من چه شده كه تبريز ما را به قدوم مبارك مزين فرموده ايد؟ حضرت فرمود: قرض زيادى داشتم ، آمده ام تا در شهر شما قرض خود را ادا كنم !! از خواب بيدار شدم ، و در فكر فرو رفتم ، خواب را اينگونه تعبير كردم كه حتما يكى از خواص درگاه آن حضرت قرض زيادى دارد و به شهر ما آمده است ، سپس فكر كردم كه مقربان درگاه حضرت ، در درجه اول سادات و علماء هستند، منتهى مانده بودم كه در كجا بايد او را پيدا كرد، با خود گفتم : اگر از اهل علم است حتما نزد علماء مى رود، پس از نماز صبح ، از خانه بيرون آمدم ، تصميم داشتم اول خانه هاى علماء را جستجو كنم و سپس به مسافرخانه ها بروم ، اتفاقا اول به منزل آقاى امام جمعه رفتم ، و اين جناب شيخ را يافتم و معلوم شد كه ايشان از علماى نجف هستند و از جوار آن حضرت به شهر ما آمده اند تا قرض ايشان ادا شود و بيش از پانصد تومان بدهكارند، من خودم يك صد تومان مى دهم ، ساير تجار هم كمك كردند به گونه اى كه تمام قرض ايشان ادا شد و مبلغى نيز اضافه آمد كه با آن خانه اى در نجف اشرف خريدارى نمود. عالم متقى مرحوم حاج ميرزا محمد بوشهرى ، راوى اين جريان كه نوه آن عالم نجفى مى باشد، مى فرمايد: آن خانه فعلا موجود است و به من ارث رسيده است . (330) نمونه هاى عينى از نتايج توسلات و جلسات عزادارى سيدالشهداء عليه السلام مرد فرانسوى ، براى روضه نذر مى كند پنجاه سال قبل 14 محرم در مشهد مقدس ، شيخ محمد باقر واعظ مى گفت كه سالى در ماه محرم از جانب تاجرهاى ايرانى مقيم پاريس براى خواندن روضه و اقامه عزادارى دعوت شدم به آن جا رفتم . شب اول محرم بود كه يك نفر جواهرفروش فرانسوى با همسرش و پسر خود، در مركز ايرانيها كه من در آنجا بودم آمد و خواهش كرد كه من نذرى دارم ، روضه خوان خود را بفرستيد به اين آدرس ، ده شب بيايد براى من روضه بخواند، حاضرين به من گفتند، قبول كردم ، چون از روضه ايرانيها فارغ شدم ، مرا به منزل آن فرانسوى بردند، يك جلسه روضه خواندم ، هموطنان استفاده نمودند و گريه مى كردند، آن فرانسوى و فاميلش با حالت ناراحتى گوش مى دادند، گرچه فارسى نمى فهميدند ولى تقاضاى ترجمه را نمى نمودند، تا شب تاسوعا كار همينگونه انجام شد. شب عاشورا به واسطه اعمال مستحبه و دعاها و زيارت ناحيه مقدسه ، به منزل آن فرانسوى نرفتيم ، فردا آمد و ملول بود، عذرخواهى كرديم كه شب عاشورا اعمال ويژه مذهبى داشتيم نشد، قانع شد و تقاضا كرد پس شب يازدهم بجاى شب گذشته بيائيد تا ده شب نذر من كامل شود. آن شب را هم رفتم ، روضه كه تمام شد، يكصد ليره طلا برايم آورده ، گفتم تا سبب نذر خود را نگوئيد قبول نمى كنم ، گفت : محرم سال گذشته در بمبئى (هندوستان ) صندوقچه جواهراتم كه تمام سرمايه ام در آن بود، دزديده شد، از غصه به حد مرگ رسيدم ، به گونه اى كه ترسيدم سكته كنم . زير غرفه من جاده وسيعى بود و مسلمانان (به رسم تعزيه دارى و شبيه خوانى ) ذوالجناح بيرون كرده سر و پاى برهنه سينه و زنجير زده عبور مى كردند، من هم از پله بيرون كرده سر و پاى برهنه سينه و زنجير زده عبور مى كردند، من هم از پله فرود آمدم و ميان عزاداران مشغول عزادارى شدم ، با صاحب عزا نذر كردم كه اگر به كرامت خود جواهرات سرقت شده مرا به من رساند، سال آينده هر جا باشم ، صد ليره طلا نذر روضه خوانى كنم ، چند قدم راه رفتم ، شخصى نفس زنان با رنگ پريده آمد، صندوقچه را به دستم داد و گريخت ، خوشحال شدم ، مقدارى به همراهى با عزاداران ادامه دادم ، سپس به خانه ام رفتم ، صندوقچه را باز كردم و شمردم حتى يك دانه هم دست نخورده بود! (331) خدمتگزار مخلص عزاى حسينى شفا گرفت محمد رحيم اسماعيل بيك مؤ منى بود با تقوى و شايسته كه در توسل به اهل بيت عليهم السلام و علاقه قلبى به حضرت سيدالشهداء عليه السلام كم نظير بود، ايشان مى گفت كه در شش سالگى به درد چشم مبتلا شدم ، سه سال طول كشيد، و سرانجام از هر دو چشم كور شدم ، تا اينكه در ماه محرمى ايام عاشورا در روضه خوانى كه در منزل دائى بزرگوارش حاج محمد تقى اسماعيل بيگ شركت نمود، هوا گرم بود و به مردم شربت خنك مى دادند، ايشان گويد: از دائى خود تقاضا كردم كه كار دادن شربت را به من بسپارد، فرمود: تو كه چشم ندارى ؟ گفتم : يك نفر همراه من كنيد تابه من كمك دهد، قبول فرمود، در اثناء دان شربت بودم ، كه مرحوم معين الشريعه روضه حضرت زينب عليهاالسلام را مى خواند، من سخت متاءثر و گريان شدم ، به گونه اى كه از خود بيخود شدم ، در آن حال بانوى مجلله اى را ديدم كه فهميدم حضرت زينب عليهاالسلام است ، ايشان دست مبارك بر دو چشم من كشيد و فرمود: خوب شدى و ديگر چشم درد نمى گيرى . بهوش كه آمدم ، چشم را باز كردم ، اهل مجلس را ديدم ، با شادى و خوشحالى به طرف دائى خود دويدم ، مردم با ديدن اين معجزه و عنايت منقلب شده ، اطراف مرا گرفتند، دائى من دستور داد تا مرا در اطاقى بردند و مردم را متفرق نمودند، ايشان خود مى گفت : چند سال قبل كه مشغول آزمايش بودم ، غافل شدم از اينكه اطراف من ظرفى پر از الكل است ، همين كه كبريت را روشن كردم ، الكل آتش گرفت و تمام بدن من از سر تا پا سوخت ، اما چشمانم سالم ماند، چند ماه در بيمارستان مشغول مداوا بودم ، از من مى پرسيدند: چطور چشمت سالم مانده ؟! گفتم : اين عطاى حسينى است ، وعده فرموده اند كه تا آخر عمر چشمم درد نگيرد! (332) پاى منبر در مجلس عزا، ميروى و سالم بر مى گردى ؟ مرحوم آية الله دستغيب از عالم بزرگوار حاج سيد فرج الله بهبهانى نقل مى نمايد كه : شخصى به نام عبدالله از توابع رامهرمز، ساكن در بهبهان در تاريخ 28 محرم سال 1383 (قمرى ) از يك پا فلج گرديد، به گونه اى كه ناچار شد با دو چوب زير بغل ، آن هم بزحمت اندكى حركت كند، و براى زندگى او از طرف مؤ منين كمك مى شد. دكتر غلامى و همچنين دكتر فرهاد طبيب زاده پزشك بيمارستان جندى شاهپور پس از عكسبردارى گفتند، پاى شما قابل علاج نيست ، در وسط زانوى شما سرطان مشاهده مى شود، به بيمارستان شركت نفت آبادان منتقل مى شود، آنجا هم بعد از برداشتن چهار عكس ، اظهار ياس مى كنند، و به بهبهان بر مى گردد، شخص مذكور گويد: در ميان اين مدت خوابهاى نويددهنده مى ديدم كه قدرى راحت مى شدم ، تا اينكه شبى در خواب ديدم وارد منزل شما (عالم بهبهانى ) شده ام ، دو نفر سيد بزرگوار نورانى زير درخت سيب تشريف دارند، در اين اثنا شما وارد شديد، بعد از سلام و تحيت ، آن دو بزرگوار خودشان را معرفى فرمودند، يكى از آن دو بزرگوار حضرت امام حسين عليه السلام و ديگرى فرزند بزرگوار ايشان على اكبر بودند، سپس به شما عنايتى كردند، من در اين حال از شما درخواست كردم كه شفاى مرا از آن بزرگوار بخواهيد، يكى از آن دو بزرگوار فرمود: روز دوشنبه ماه جمادى الثانيه سال 84 پاى منبرى كه براى عزادارى در منزل فلانى (عالم بزرگوار بهبهانى ) منعقد است مى روى و با پاى سالم بر مى گردى ، از شوق از خواب بيدار شدم و به انتظار آن روز بودم ، آن عالم بزرگوار مى فرمايد: خوابش را براى من نقل كرد، همان روز موعود ديدم كه عبدالله با دو چوب زير بغل آمد و پاى منبر نشست . خودش مى گويد پس از يك مدت حس كردم كه پاى فلج من تير مى كشد، گوئى خون در پايم جريان پيدا كرده است ، پاى خود را باز و بسته كردم ، ديدم سالم شده ، هنوز صحبت روضه خوان تمام نشده بود كه بدون عصا برخاستم و نشستم و قضيه را به اطرافيان گفتم ، يك مرتبه صداى صلوات از اهل مجلس بلند شد و پاى او سالم شد، و در شهر مجلس جشن گرفتند، در منزل حقير در 22 مهرماه 1343 نيز مجلس جشنى برپا و جمعيت كم نظيرى حاضر و عكس بردارى گرديد. (333) نتيجه توسلات و عنايات اهل البيت عليهم السلام مرحوم آيت الله دستغيب از حاج عبدالرحيم سرافراز نقل مى نمايد كه ايشان با خط خود نوشت : بيست سال قبل كه اغلب مردم مبتلا به مرض حصبة مى شدند، در خانه حقير هفت نفر به مرض حصبه در يك اطاق بسترى بودند، شب هشتم ماه محرم بود، با خاطرى پريشان به مجلس عزادارى مى رفتم ، و در قلب خود شفاى هفت مريض خود را به وسيله عزيز زهرا عليهاالسلام از خداوند مى خواستم . وقتى از جلسه برگشته به منزل رسيدم ، ديدم بچه ها اطراف منقل نشسته و نان كمى كه از شب و روز قبل باقى مانده بود روى آتش گرم مى كنند و با اشتهاى كامل مشغول خوردن آن نانها هستند. با ديدن اين منظره عصبانى شدم ، زيرا خوردن نان ، آن هم نان مانده از قبل براى ابتلا به حصبه ضرر دارد، دختر بزرگم كه حالت عصبانيت مرا ديد گفت : ماها خوب شده ايم ، از خواب برخاستيم ، گرسنه بوديم ، الان نان و چائى مى خوريم ، گفتم : خوردن نان براى مرض حصبه خوب نيست . گفت : اى پدر بنشين تا خواب خودم را تعريف كنم ، ما همگى خوب شده ايم ، در خواب ديدم ، اطاق بسيار روشن شده است ، مردى آمد و فرش سياهى در اين قسمت از اطاق پهن كرد و نزديك درب باادب ايستاد، در اين هنگام ، پنج نفر افراد بسيار محترم و بزرگوار وارد اتاق شدند كه يك نفر از آنان بانوى مجلله اى بود، اول به طاقچه هاى اتاق و به نوشته هايى كه نام چهارده معصوم روى آنها نوشته بود، خوب با دقت نگاه كردند، سپس اطراف آن فرش سياه نشسته ، قرآن هاى كوچكى از بغل بيرون آورده و قدرى تلاوت كردند، پس از آن يكى از آن ها شروع كرد به روضه حضرت قاسم عليه السلام به عربى خواندن ، من از تكرار اسم حضرت قاسم ، فهميدم كه روضه حضرت قاسم است ، و همه آن ها مخصوصا آن بانوى مجلله شديدا گريه مى كردند، سپس آن مرد اولى در ظرفهاى كوچكى چيزى مثل قهوه آورد و جلو آنها گذارد. من از اينكه افرادى با اين جلالت چرا پاهايشان برهنه است ، تعجب كردم ، جلو رفتم و گفتم : شما را بخدا كداميك از شما حضرت على عليه السلام است ، يكى از آنها فرمود: منم ، ايشان خيلى با مهابت بود، گفتم : شما را بخدا چرا پاهاى شما برهنه است ايشان با حالت گريه فرمود: ما در اين ايام عزاداريم و پاى ما برهنه است ، فقط پاى آن بانو در همان لباس پوشيده بود، گفتم : ما بچه ها همگى بيماريم ، مادر هم مريض است ، خاله ما هم مريض است ، حضرت على از جاى برخاست و دست مبارك بر سر و صورت يك يك ما كشيد و فرمود: خوب شديد، گفتم : مادرم هم مريض است ، فرمودند: مادرت بايد (از دنيا) برود. از شنيدن اين حرف گريه ام گرفت ، التماس كردم ، با عجز و لابه من ، حضرت برخاستند، دستى هم از روى لحاف بر مادرم كشيدند، سپس برخاستند، و در حالى كه از اطاق بيرون مى رفتند رو به من كردند فرمودند: بر شما باد به نماز كه تا انسان پلك چشمش به هم مى خورد بايد نماز بخواند، تا در كوچه دنبال آنها رفتم ، ديدم كه مركبهاى سوارى آنها روپوش سياه دارد، از خواب كه بيدار شدم ، صداى اذان را شنيدم ، دست به دست خود و برادرانم و خاله و مادرم گذاشتم ، ديدم هيچكدام تب نداريم ، برخاستيم و نماز صبح را خوانديم ، چون زياد احساس گرسنگى مى كرديم چائى درست كرده با همان نانى كه بود، مشغول شديم . و اينگونه بود كه تمام آن هفت نفر شفا پيدا كرده سالم شدند و احتياج به دكتر و دوا پيدا نكردند. (334) خدمت به پدر و مادر و لطف سيدالشهداء شهيد بزرگوار آيت الله دستغيب ره مى فرمايد: يكى از افراد مورد اعتماد و از اهل علم در نجف اشرف نقل كردند كه مرحوم عالم زاهد شيخ حسين مشكور فرمود: در خواب ديدم كه در حرم مطهر حضرت سيدالشهداء عليه السلام هستم ، جوان عربى وارد حرم شد، با لبخند به حضرت سلام كرد، حضرت هم با لبخند جواب دادند، از خواب بيدار شده ، فردا شب كه شب جمعه بود، به حرم مطهر مشرف شدم گوشه اى ايستادم ، ناگاه ديدم همان عرب را كه در خواب ديده بودم ، وارد شد چون مقابل ضريح مقدس رسيد با لبخند به آن حضرت سلام كرد، ولى حضرت سيدالشهداء را نديدم ، آن عرب را زيرنظر داشتم تا وقتى از حرم بيرون آمد، دنبالش رفتم و خواب خود را نقل كردم و پرسيدم ، چه كرده اى كه امام عليه السلام با لبخند به تو جواب مى دهد؟ او گفت : من پدر و مادر پيرى دارم و در چند فرسخى كربلا ساكن هستيم ، شبهاى جمعه كه براى زيارت مى آئيم ، يك هفته پدرم را سوار بر الاغ كرده مى آورم و هفته ديگر مادرم را، در يك شب جمعه كه نوبت پدرم بود وقتى او را سوار كردم ، مادرم گريه كرد و گفت : بايد مرا هم ببرى ، شايد تا هفته ديگر من زنده نباشم . من گفتم : هوا سرد است ، باران مى بارد، اما مادرم قبول نكرد، به ناچار پدرم را سوار كردم و مادر را به دوش كشيدم و با زحمت بسيار به حرم مطهر آمديم ، وقتى با آن حال پدر و مادر وارد حرم شدم ، حضرت سيدالشهداء را ديدم و سلام كردم ، آن بزرگوار به رويم لبخند زد و جوابم را داد، و از آن موقع به حال هر شب جمعه كه مشرف مى شوم ، حضرت را مى بينم و با تبسم بمن جواب مى دهد. (335) بت پرستى كه سينه و دست او نسوخت مرحوم آيت الله دستغيب ره مى فرمايد: سيد بزرگوار مرحوم دكتر اسماعيل مجاب عجائبى از دورانى كه در هندوستان زندگى مى كرد و مشاهده نموده بود نقل مى كرد، از آن جمله مى گفت : عده اى از بازرگانان هندو (بت پرست ) به حضرت سيدالشهداء معتقد و علاقه مندند و براى بركت مالشان با آن حضرت شريك مى شوند، يعنى در سال مقدارى از سود خود را در راه آن حضرت صرف مى كنند بعضى از آن ها روز عاشورا بوسيله شيعيان شربت و پالوده درست كرده و خود به حال عزا مى ايستند و به عزاداران مى دهند يكى از آنان عادت داشت كه خود همراه سينه زنها حركت مى كرد و با آن ها سينه مى زد؛ وقتى مرد، طبق مراسم مذهبى خودشان ، بدن او را سوزاندند. همه بدنش سوخت ، جز دست راست و قطعه اى از سينه اش كه نسوخت . فاميل او، دو قطعه را به قبرستان شيعيان آورده و گفتند: اين دو عضو مربوط به حسين شماست . و اين مطلب مشهور و مسلم است كه جماعتى از هندو هر مساءله شبهاى عاشورا در آتش مى روند و نمى سوزند. (336) مخلصش را در عزا آتش نمى سوزد به هند مؤ لف گويد: والد معظم مرحوم حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى حاج سيد جليل نجفى يزدى صاحب كتاب شريف مناقب اهل البيت عليهم السلام نقل مى فرمود از پدر بزرگوارشان حضرت آية الله حاج سيد عبدالحى ، كه از علماء طراز اول شهر يزد و از شاگردان حضرت آية الله العظمى سيد محمد كاظم يزدى صاحب العروة الوثقى - و خويشاوندان ايشان بوده و از حضرت آية الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى اجازه اجتهاد داشته كه در اول مناقب به طبع رسيده است ، ايشان در سالى كه به دعوت شيعيان هند، و از طرف صاحب عروة - رضوان الله عليه - به هند رفته بودند، در آنجا خود منظره به آتش رفتن شيعيان را ديده بودند، و نقل مى كردند كه حرارت آتش آنقدر زياد بود كه عده اى بر نرده هاى چوبى كه اطراف صحنه قرار داده شده بود، مدام آب مى پاشيدند تا حصار از بين نرود. آرى وقتى كه اشك ديدگان عزادار حسينى ، آتش جهنم را خاموش كند، چرا عزاى حسينى ، آتش ضعيف دنيا را بى اثر نكند، و ما به همين نعمت بزرگ الهى براى آخرت خود دلبسته ايم . مخلصش را در عزا آتش نمى سوزد به هند پس يقين دادن آتش دوزخ هم او را راه نيست قابل توجه فراوان عزاداران سيدالشهداء شهيد آية الله دستغيب ره مى فرمايد: مرحوم حاج ميرزا على ايزدى فرزند مرحوم حاج محمد رحيم مشهور به آبگوشتى (337) نقل نمود كه پدرم سخت مريض شد، به ما دستور داد تا او را به مسجد ببريم ، من گفتم : اين كار براى شما سبك است ، زيرا تجار و بزرگان به عيادت شما مى آيند و در مسجد مناسب نيست ، ايشان گفت : من مى خواهم در خانه خدا بميرم . زيرا علاقه بسيارى به مسجد داشت ، به ناچار ايشان را به مسجد برديم تا شبى كه بيمارى ايشان شديد شد و در حال اغماء بود كه او را به منزل آورديم ، در آن شب در حال سكرات مرگ بود، ما به مردن ايشان يقين كرديم ، به گوشه اى نشسته مشغول گريه و مذاكره كارهاى بعد از رحلت مثل غسل و كفن و محل دفن و مجلس ترحيم بوديم . هنگام سحر بود كه ناگاه ديديم ، ايشان من و برادرم را صدا مى زند، وقتى آمديم ديديم عرق بسيارى بر بدن اوست ، بما گفت : آرام باشيد، و برويد بخوابيد وم بدانيد كه من از اين بيمارى خوب شده ام و نخواهم مرد. صبح كه شد اثرى از بيمارى در او نبود، بسترش را جمع و او را به حمام برديم و اين جريان در شب اول محرم سال 1330 قمرى اتفاق افتاد، اما حيا مانع شد تا از سبب شفاى ايشان سؤ ال كنيم . تا اينكه در موسم حج ، حساب و كتاب كارها را نمود و با نخستين قافله حركت كرد، ما تا يك فرسخى شيراز تا باغ جنت ، ايشان را بدرقه كرديم و شب را با او بوديم ، ايشان بما گفت : شما كه نپرسيديد كه چه شد كه خوب شدم ، خودم مى گويم ، در آن شب مرگ من فرارسيده بود و من در حال سكرات مرگ بودم ، در آن حال خود را در محله يهوديها ديدم و از بوى گند و هول منظره آن ها سخت ناراحت شدم و دانستم همينكه بميرم جزء آنها خواهم بود، در آن حال به خداوند ناله كردم ، صدائى شنيدم كه ميگفت : اينجا محل ترك كنندگان حج است ، من گفتم : پس توسلات وم خدمات من به سيدالشهداء چه شد؟ ناگاه آن منظره هولناك به منظره دل انگيزى تبديل شد و به من گفتند، تمام خدمات تو پذيرفته است و به شفاعت آن حضرت ده سال بر عمر تو افزوده شد و مرگ تو به تاخير افتاد تا حج واجب را بجا آورى . مرحوم ايزدى نقل نمود كه پيش از محرم 1340 ده سال بعد پدرم به بيمارى مختصرى دچار شد، خودش گفت : شب اول محرم موعد مرگ من است ، و درست در همان شب يعنى شب اول محرم هنگام سحر از دار دنيا رحلت نمود. (338) رحمة الله عليه . عنايت سيدالشهداء بخاطر خدمت به بانوى علويه محدث نورى رضوان الله عليه ، از فقيه بزرگوار، عمدة الفقهاء الكاملين و اسوة العلماء الراسخين جناب حاج ميرزا خليل طهرانى ، بعد از تمجيد و تعريف بسيار زياد از ايشان ، نقل مى فرمايد كه فرمود: مرحوم پدرم مى فرمود: هستى من و تمام اولادم از بركت يك بانوى علويه فرزند حضرت زهرا سلام الله عليها) كه در جوار امام حسين عليه السلام بود مى باشد، عرض كردم : چگونه ؟ فرمود: من قبل از اينكه ازدواج كنم ، در طهران بودم ، و در دلم عشق زيارت كربلا بود، ؛ در عالم خواب ديدم ، مردى زيباروى كه لباس سفيدى در برداشت ، به من گفت : اگر مى خواهى به زيارت امام حسين عليه السلام بروى ، عجله كن ، كه دو ماه ديگر راه بسته مى شود و پرنده پر نمى زند! وقتى بيدار شدم ، آماده زيارت شدم ، تاريخ خواب را يادداشت كردم ، و به زيارت حضرت آمدم ، دو ماه نشده بودكه راه بسته شد و من به درستى خواب و سخن آن مردى كه به من خبر داد، پى بردم ، (ايشان كه در علم طب مهارت داشت ، در آن جا به طبابت و معالجه بيماران پرداخت ) تا اينكه (عالم بزرگوار و فقيه عاليمقام ) صاحب الرياض ، بخاطر موفقيت من در معالجه بيماران مردم را به من مراجعه مى داد، مدتى گذشت ، روزى در مطب نشسته بودم كه بانوئى با خدمتكار خود به مطب آمده وقتى همه مردم رفتند، نزد من آمد، دو دستش را به من نشان داد، ديدم كه بيمارى خوره گرفته است ، و آنقدر ضعيف شده كه جز استخوان از او چيزى نمانده بود، با ديدن اين وضع ، ناراحت شدم ، به او گفتم : من نمى توانم اين مريض را معالجه كنم ، از گفته من آهى كشيد و با حسرت بيرون رفت ، دلم شكست ، آن خانمى كه خدمتكار او بود صدا زدم و گفتم : اين بانو كيست ؟ گفت : اين زن نامش صاحبة بيگم و علويه است ، هم از ناحيه پدر و هم مادر، (يعنى پدر و مادرش هر دو سيد هستند) شوهرش نيز سيد بوده است ، از هند با ثروت بيشمارى به اينجا آمده است ، تمام آن اموال را براى امام حسين عليه السلام خرج كرده است ، الان دستش تهى ، در عين حال مبتلا به اين بيمارى كه ديدى شده است ! (با شنيدن اين سخنان ) گفتم : بگو بيايد تا او را معالجه كنم ، آمد، شروع كردم به معالجه او، شش ماه طول كشيد، تا اثر بهبودى در او ظاهر شد، و شروع كرد به روئيدن گوشت در بدن او، هنوز يك سال نگذشته بود، كه كاملا خوب شد و اثرى از بيمارى در او نماند، اين بانوى علويه ، از اين به بعد، نزد من مى آمد و به من بسيار مهربانى مى نمود، همانند مهربانى مادر به فرزندش ، بلكه بيشتر! تا اينكه مدتى گذشت . براى سفر آخرت آماده شو! ده روز بيشتر از عمر تو نمانده است در عالم خواب دوباره همان مردى را كه قبلا به من خبر بسته شدن راه كربلا را داده بود ديدم ، به من گفت : براى سفر آخرت آماده شو، كه از عمر تو جز ده روز نمانده است . از خواب برخاستم اما بسيار نگران و وحشت زده بودم ، گفتم لا حول و لا قوة الا بالله ، انا لله و انا اليه راجعون ، با خود گفتم : اين اواخر عمر من است ، در همان روز تب كردم ، تب زياد شد، بگونه اى كه بسترى شدم ، آن بانوى علويه ، مرا پرستارى مى كرد و نيازهاى مرا برآورده مى نمود، تا اينكه روز دهم شد، دوستان من اطراف من جمع شدند، و مرا نظاره مى كردند، من نيز به آنها نگاه مى كردم ، كه ناگاه متوجه شدم كه به عالم ديگر رفته ام ، هيچكس از اطرافيان خود را نديدم ، ناگاه ديوار شكافته شد و دو مرد كه داراى مهابت بسيار بودند نزد من آمدند، يكى نزد سر و ديگرى پائين پايم نشست ، آنها به من كارى نداشتند، اما خودم را به گونه اى مى ديدم كه گويا رگهايم به آنها متصل است . تا اينكه روح به حلقوم من رسيد، در اين ميان (دوباره ) ديوار شكافت ، مردى بيرون آمده به آن دو نفر گفت : او را رها كنيد، گفتند ما ماءموريم . آن مرد گفت : حضرت حسين عليه السلام به نزد خداوند براى بازگشت او به دنيا واسطه شده است ، آن دو با شنيدن اين پيغام برخاستند و رفتند، و من خودم را در دنيا ديدم . چشم باز كردم ، ديدم اطرافيانم ، آماده مرگ من هستند، با باز شدن چشم من ، همگى خوشحال شدند، ناگاه آن بانوى علويه وارد اتاق شد و گفت : اى جماعت ، شما را بشارت باد كه فلانى شفا يافت ، جدم حسين عليه السلام نزد خداوند براى شفاى او شفاعت نمود، اطرافيانم پرسيدند جريان چيست ؟ گفت : نزد قبر جدم حسين عليه السلام رفتم ،و راجع به شفاى اين بيمار، گريه و زارى كردم تا نزد خداوند واسطه شود، يا جداه شفاى فلانى را مى خواهم امام حسين عليه السلام را در خواب ديدم ، عرض كردم : يا جداه شفاى فلانى را از شما مى خواهم ، حضرت فرمود: عمر او سر آمده است ، عرض كردم : اى سرور من ، من اين چيزها را نمى فهمم ! شفاى فلانى را مى خواهم ، فرمود: من دعا مى كنم و از خداوند مى خواهم ، اگر مصلحت ديد اجابت مى كند، حضرت دو دست خويش به آسمان بلند نمود و دعا كرد، سپس فرمود: بشارت باد تو را، كه خداوند متعال دعاى مرا در شفاى فلانى اجابت نمود، سپس پدرم فرمود: اى پسر، بانوان علويه ، مقام بلندى دارند و من از آنها عجائبى ديده ام ، و پاره اى از كرامات آنها را نقل نمود، و بسيار به بانوان علويه بيش از مردان علوى اعتقاد داشت ، و عمر پدرم در آن هنگام بيست و هفت يا هشت سال بود، و هنگام رحلت نزديك نود سال داشت . و خداوند به ايشان نيز پنج فرزند پسر عنايت نمود. (339) درس عبرتى كه ما شيعيان بايد از شيعيان اهل كوفه نسبت به انقلاب اسلامى بگيريم در پايان توجه شيعيان و پيروان سيدالشهداء را به نكته اى جلب مى كنم ، نكته اى حساس كه عدم توجه به آن باعث مصائب بزرگ خواهد بود، آيا تا به حال راجع به مردم كوفه و احوالات آنها فكر كرده ايد، آيا مى دانيد كه كوفه اميد اهل البيت بوده است ؟ آيا مى دانيد كه اميرالمؤ منين در جنگهاى خود از مردم كوفه كمك گرفته ، و همين مردم كوفه بوده اند كه به حضرت كمك داده اند و در اين ميان متحمل مشكلات و رنجها و مجروحين و كشته هاى فراوان شده اند، اينگونه نبوده كه مردم كوفه از اول بى وفائى و سستى را سرلوحه كار خود قرار دهند، اين مردم كوفه اكثريت قاطع آن ها، شيعه و طرفدار اهل البيت بودند، لذا مى بينيد كه وقت ورود اهل البيت به كوفه ، شهر يكپارچه عزا و شيون بود، اينها دلهايشان همچنان طرفدار امام حسين بود! اما چه فايده ، كه دستها و شمشيرهايشان بر عليه سيدالشهداء بود، اباعبدالله الحسين عليه السلام مردم را اينگونه معرفى مى كند: مردم بنده دنيا هستند و دين لقلقه بر سر زبان ايشان است ، آنها اطراف دين و طرفدار دين هستند، تا وقتى كه زندگى آنها به خوبى اداره شود، اما وقتى دچار سختى شدند (دين با دنيا تضاد پيدا كرد) ديندارها كم مى شوند. مردم كوفه بى دين نبودند، حتى دشمن امام حسين نيز نبودند، اما يارى به هر جهت و لاابالى بودند، براى گذراى زندگى حاضر بودند، امام حسين را بكشند و به عبيدالله كمك كنند. آرى عيب مردم كوفه در اين بود، كه اول كار بسيار پرشور و با احساسات و با شعارهاى گوناگون به ميدان آمدند، اما وقتى پاى عمل رسيد و مشكلات انقلاب و استقامت در مقابل دشمنان را ديدند، نتوانستند استقامت كنند، مردم كوفه اول به حضرت امير كمك دادند، اما پس از آنكه زحمات و مشكلات و مجروحين و كشته هاى بسيار در اين راه دادند، عقب نشينى كردند. و بخاطر همين عقب نشينى بود كه اميرالمؤ منين عليه السلام بارها از آن ها شكايت نمود، و بر آن ها نفرين كرد، در يكى از همين سخنرانيها فرمود: اى عجب ، بخدا سوگند، اتحاد اينها (معاويه و همراهان او) بر كار نادرست خود و تفرقه شما بر كار حق خودتان ، دل را مى ميراند و غم و غصه به بار خواهد آورد، دلهاى شما زشت و دلهايتان غمين باد وقتى كه مورد هدف قرار مى گيريد و به شما حمله مى كنند ولى شما اقدام نمى كنيد، خدا عصيان مى شود و شما راضى هستيد، وقتى شما را در گرما فرمان كوچ مى دهم ، ميگوئيد هوا گرم است ، مهلت بده تا گرما كم شود و در سرما مى گوئيد، مهلت بده ، سرما برطرف شود، شما كه از سرما و گرما گريزانيد، بخدا كه از شمشير بيشتر فرار مى كنيد. اى نامردهائى كه آثار مردانگى در شما نيست ، اى كسانى كه در عقل مانند اطفال و زنهاى در حجله هستيد، دوست داشتم كه شما را نمى ديدم و شما را نمى شناختم ، همان شناختى كه بخدا سوگند پشيمانى و اندوه به دنبال داشت ، خدا شما را بكشد كه دل مرا چركين كرديد و سينه ام را از خشم آكنديد و در هر نفس پى در پى به من غم و غصه خورانديد. (340) و در خطبه ديگرى مى فرمود: اى مردمى كه بدنهايشان با هم ولى خواسته هايشان مختلف است ، سخنان (شعارهاى ) شما سنگهاى سخت را نرم مى كند ولى كار شما دشمنان را به طمع مى اندازد، تا آنجا كه مى فرمايد: شما را چه شده ، دارويتان چيست ؟ مداواى شما چيست ؟ آنها هم مردانى هستند مثل شما؟ (341) و سرانجام حضرتش مردم كوفه را نفرين نمود، و فرمود: بخدا قسم پسرى از قبيله بنى ثقيف بر شما مسلط خواهد شد كه از حق روى گردان است ، سبزه شما را مى خورد و پيه شما را آب مى كند، بياور اى اباوذحه آنچه دارى ، (نهج البلاغه ) و در جاهاى ديگر: بعد از اينكه بسر ابن ارطاة از جانب معاويه ، يمن را اشغال نمود حضرت در خطبه فرمود: بخدا نمى بينم مگر اينكه اين گروه بزودى بر شما پيروز مى شوند، اين نه بخاطر حقانيت آنهاست بلكه بخاطر فرمانبردارى و استقامت آنها و در مقابل معصيت شماست ، بخاطر كمك دادن آنها و رها كردن شماست ، بخاطر آباد كردن آنها شهرهاى خودشان را و فاسد نمودن شما شهرهاى خودتان است . بخدا سوگند اى اهل كوفه دوست داشتم شما را مثل ده دينار با يك دينار عوض كنم - ده تا از شماها بدهم و يكى از آنها بگيرم !! سپس دستهاى خويش را به آسمان بلند نموده عرضه داشت : خدايا من از اينها ملول و اينها هم از من ملول شدند، من از دست اينها ناراحت و اينها هم از من ، بجاى اينها بهتر از اين را به من بده و به اينها بدتر از من نصيبت كن . خدايا تعجيل كن (در عقوبت ايشان ) به وسيله جوان ثقفى آن مرد متكبر كه سبزى اينها را بخورد. و ميان اينها به حكم جاهليت حكم كند و از نيكانشان نپذيرد و از گنه كارانشان نگذرد. (342) و اين چنين بود كه مردم عراق پس از امام حسين ديگر روز خوش نديدند، پس از حضرت على ، معاويه بر سر كار آمد و كرد آنچه كرد، كه قبلا اندكى از آن را در جنايات معاويه بر شيعيان ذكر كرديم ، و همينطور مصيبت آنها ادامه داشت و در كمال ذلت به سر بردند تا در زمان حجاج ابن يوسف ثقفى كه جنايتكار تاريخ اسلام به شمار مى آيد، شعبى گويد: اگر هر امتى خبيث و فاسق خود را بياورد و ما حجاج را بياوريم ، ما بر همه غلبه خواهيم كرد. (343) اين جنايتكار كه حرمتى براى اسلام و مسلمين باقى نگذارد بيست سال بر عراق حكومت كرد و تا توانست از شيعيان كشت و شكنجه نمود و به زندان افكند، كه فجايع اعمال او در تاريخ مذكور است ، و بسيارى او را كافر مى دانند، همو كه گفته اند يكصد و بيست هزار نفر را با شكنجه كشت و وقتى مرد هشتاد هزار نفر در زندان محبوس بودند كه سى هزار نفر از آنها زنان بودند.(344) هان اى ملت بزرگوار و شهيدپرور ايران ، انقلاب اسلامى خود را كه نتيجه آن همه فداكارى و شهادتها و شكنجه هاست از دل و جان پاسداريد. مبادا كه دل به دنيا دهيم و از انقلاب خود بخاطر حرص و طمع و يا مشكلات ، غافل گرديم و يا به آن پشت كنيم ، امروز حكومت اسلامى نعمت عظماى الهى است ، همان است كه قرنهاى متمادى آرزوى انبياء و اولياء بوده است ، اما نصيب من و شما شده است ، شما اين نعمت ارزشمند را ارزان بدست نياورديد كه ناچيز بپنداريد. ناشكرى و ناسپاسى و بى توجهى به دين و نقشه هاى دشمنان دين ، و رها كردن دين در مقابل دشمنان ، سرنوشتى سخت و عذابى دردناك در پى دارد كه مردم كوفه امروز عبرت ما مى باشند، سربلند باد ملت قهرمان ايران ، برافراشته باد پرچم جمهورى اسلامى ايران و نهضت هميشه جاويد كربلاى حسينى ، پرطنين باد خروش مسلمين جهان و شعار كوبنده : ما اهل كوفه نيستيم ، على تنها بماند. مهر ترا به عالم امكان نمى دهم اين گنج پربهاست كه ارزان نمى دهم جان مى دهم به شوق وصال تو يا حسين تا بر سرم قدم ننهى ، جان نمى دهم اى خاك كربلاى تو مهر نماز من آن مهر را به مهر سليمان نمى دهم