حماسه حسيني جلد اول

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم

قسمت اول

حماسه حسيني ( 1 ) متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري انتشارات صدرا چاپ چهاردهم : تابستان 1368 ناشر : انتشارات صدرا ( با كسب اجازه از شوراي نظارت بر نشر آثار استاد شهيد ) جلسه اول : معني تحريف و انواع آن 9 الحمد لله رب العالمين باري ء الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به "( 1 ) . موضوع بحث ، تحريفات در واقعه تاريخي كربلاست . در بازگوئي اين واقعه بزرگ ، تحريفاتي صورت گرفته است . لهذا اين بحث را در چهار فصل خلاصه مي كنيم . فصل اول در اطراف معني تحريف و انواع تحريفاتي كه در دنيا وجود دارد و اشاره به اينكه انواع پاورقي : 1 - پس چون ( بني اسرائيل ) پيمان شكستند آنان را لعنت كرديم و دلهايشان را سخت گردانيديم ( كه موعظه در آنها اثر نكرد ) ، كلمات خدا را از جاي خود تغيير مي دادند و از بهره آن كلمات كه به آنها داده شد ( در تورات ) نصيب بزرگي را از دست دادند . سوره مائده . 13 11 تحريفات در حادثه تاريخي عاشورا واقع شده است . فصل دوم درباره عوامل تحريف است ، يعني بطور كلي در قضاياي دنيا كه تحريف صورت مي گيرد ، به چه علت صورت مي گيرد ، چرا بشر حوادث و قضايا و احيانا شخصيتها را تحريف مي كند ؟ مخصوصا در نقل حادثه كربلا ، چه عواملي دخالت داشته است كه تحريفاتي در اين قضيه واقع شود . فصل سوم عبارت است از توضيحي درباره تحريفاتي كه در همين داستان و حادثه تاريخي صورت گرفته است . فصل چهارم در اطراف وظائف ما ، اعم از علماء و توده مسلمانان مي باشد . بحث اول درباره معني تحريف است . تحريف يعني چه ؟ تحريف در زبان عربي از ماده حرف است ، يعني منحرف كردن چيزي از مسير و وضع اصلي خود كه داشته است يا بايد داشته باشد . به عبارت ديگر تحريف نوعي تغيير و تبديل است ، ولي تحريف مشتمل بر چيزي است كه كلمه تغيير و تبديل نيست . شما اگر كاري كنيد كه جمله اي ، نامه اي ، شعر و عبارتي آن مقصودي را كه بايد بفهماند ، نفهماند و مقصود ديگري را بفهماند ، مي گويند شما اين عبارت را تحريف كرده ايد . مثلا شما گاهي مطلبي يا حرفي را به يك نفر مي گوئيد ، بعد آن شخص سخن شما را در جاي ديگري نقل مي كند ، پس از آن كسي به شما مي گويد فلاني از قول شما چنين چيزي نقل مي كرد ، شما مي فهميد كه آنچه شما گفته بوديد با آنچه كه او نقل كرده خيلي متفاوت است . او سخنان شما را كم و زياد كرده است ، قسمتي از حرفهاي شما كه مفيد مقصود شما بوده است را حذف كرده و قسمتهايي از خود به آن افزوده است ، 12 در نتيجه سخن شما مسخ شده و چيز ديگري از آب در آمده است . آن وقت شما مي گوئيد اين آدم حرف مرا تحريف كرده است . مخصوصا اگر كسي در سندهاي رسمي دست ببرد ، مي گويند سند را تحريف كرده است . اينها مثالهائي بود براي روشن شدن معني كلمه تحريف و اين كلمه بيش از اين احتياج به توضيح ندارد . حال به شرح انواع تحريف مي پردازيم : تحريف انواعي دارد كه مهمترين آنها عبارت است از : تحريف لفظي و تحريف معنوي . تحريف لفظي اين است كه ظاهر مطلبي را عوض كنند ، مثلا از يك گفتار عبارتي حذف شود يا به آن عبارتي اضافه شود ، و يا جمله ها را چنان پس و پيش كنند كه معني آن فرق كند ، يعني در ظاهر و در لفظ گفتار تصرف كنند . تحريف معنوي اين است كه شما در لفظ تصرف نمي كنيد ، لفظ همان است كه بوده ، ولي آن را طوري معني مي كنيد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است . آن را طوري معني مي كنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصود اصلي گوينده . قرآن كريم كلمه تحريف را مخصوصا در مورد يهوديها بكار برده و با ملاحظه تاريخ معلوم مي شود كه اينها قهرمان تحريف در طول تاريخ هستند . نمي دانم اين چه نژادي است كه تمايل عجيبي به قلب حقايق و تحريف دارد لهذا هميشه كارهايي را در اختيار مي گيرند كه در آنها بشود حقايق را تحريف و قلب كرد . من شنيده ام بعضي از همين خبر گزاريهاي معروف دنيا كه راديوها و روزنامه ها هميشه از اينها نقل 13 مي كنند منحصرا در دست يهوديهاست . چرا ؟ براي اينكه بتوانند قضايا را در دنيا آن طوري كه دلشان مي خواهد منعكس كنند و قرآن چه عجيب درباره اينها حرف مي زند . اين خصيصه يهوديان كه تحريف است ، در قرآن بصورت يك خصيصه نژادي شناخته شده است . در يكي از آيات قرآن در سوره بقره مي فرمايد : " افتطمعون ان يؤمنوا لكم "اي مسلمانان آيا شما طمع بستيد كه اينها به شما راست بگويند ؟ اينها همانها هستند كه با موسي مي رفتند و سخن خدا را مي شنيدند اما وقتي كه برمي گشتند تا در ميان قومشان نقل كنند آن را زير و رو مي كردند . " افتطمعون ان يؤمنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون "( 1 ) . تحريف هم كه مي كردند ، نه از باب اينكه نمي فهميدند و عوضي بازگو مي كردند ، نه ، اينها ملت باهوشي هستند و خوب هم مي فهميدند ، اما در عين اينكه خوب مي فهميدند معذلك حرفها را ، سخنان را به گونه اي ديگر براي مردم بيان مي كردند . تحريف همين است . يعني پيچ دادن ، كج كردن چيزي ، از مسير اصلي منحرف كردن . اينها در كتب الهي تحريف كردند . قرآن در اين مورد در بسياري از جاها يا كلمه تحريف را آورده و يا به صورت ديگري مطلب را بيان كرده است . ولي مفسرين ذكر كرده اند كه تحريفي كه قرآن مي گويد اعم از تحريف پاورقي : 1 - آيا طمع داريد كه يهودان به دين شما بگروند در صورتي كه گروهي از آنان كلام خدا را شنيده و بدلخواه خود آن را تحريف مي كنند با آنكه در كلام خدا تعقل كرده معني آن را دريافته اند . سوره بقره ، . 75 14 لفظي و تحريف معنوي است . يعني بعضي از اين تحريفها كه صورت گرفته است در لفظ بوده و بعضي در تفسير و در معني بوده است نه در لفظ ، كه چون از مطلب خيلي خارج مي شوم نمي خواهم در اطراف اين مطلب بيشتر از اين بحث كنم . داستاني است كه بد نيست آن را بگويم . يك نفر از علماء نقل مي كرد كه در ايام جوانيش مداحي از تهران به مشهد آمده بود كه روزها در مسجد گوهرشاد يا در صحن مي ايستاد و شعر مي خواند ، مديحه مي خواند . از جمله غزل معروف منسوب به حافظ را مي خواند : اي دل غلام شاه جهان باش و شاه باش پيوسته در حمايت لطف اله باش قبر امام هشتم سلطان دين رضا از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش اين آقا براي اينكه او را دست بيندازد ، رفته بود و به او گفته بود آقا چرا اين شعر را غلط مي خواني ؟ بايد اين طور بخواني : قبر امام هشتم سلطان دين رضا از جان ببوس و بر در آن ، بار كاه باش يعني وقتي به در حرم رسيدي همان طور كه يك بار كاه را از روي الاغ بزمين مي اندازند ، تو هم فورا خودت را بزمين بينداز . از آن پس هر وقت مداح بيچاره اين شعر را مي خواند ، بجاي بارگاه مي گفت بار كاه و خود را هم بزمين مي انداخت . اين را مي گويند تحريف . در همين جا اين مطلب را بگويم كه تحريف از نظر موضوع نيز 15 فرق مي كند . يك وقت است كه تحريف در يك سخن عادي است . مثل اينكه دو نفر در نقل قول و گفتار يكديگر تحريف كنند . يك وقت هم هست كه تحريف در يك موضوع بزرگ اجتماعي است ، مثل تحريف در شخصيتها . شخصيتهايي هستند كه قول و عملشان براي مردم حجت است ، خلقشان براي مردم نمونه است . مثلا كسي سخني را به علي عليه السلام نسبت مي دهد كه نگفته است ، يا مقصودش چيز ديگري بوده ، اين خيلي خطرناك است . خلق و خوئي را به پيغمبر ، به امام نسبت مي دهد ، در صورتي كه خلق او طور ديگري بوده است . يا در يك حادثه بزرگ ، در يك حادثه تاريخي كه از نظر اجتماع يك سند اجتماعي و يك پشتوانه اخلاقي و تربيتي است ، تحريف بوجود آوردند . اين ديگر چقدر اهميت دارد و چقدر خطرناك است كه تحريفات ، چه تحريف لفظي و چه تحريف معنوي در موضوعاتي صورت بگيرد كه موضوع عادي نيستند . يك وقت كسي در شعر حافظ تحريفي مي كند يا مثلا در كتاب موش و گربه دست مي برد اين چندان اهميتي ندارد . البته نبايد در يك كتاب ادبي با ارزش كسي تحريف بكند . يك وقتي يكي از استادها مقاله اي درباره كتاب موش و گربه كه از نظر ادبي بسيار كتاب با ارزشي است نوشته بود و ثابت كرده بود كه بقدري مردم در آن دست برده و شعرها را كم و زياد و كلمه ها را عوض كرده اند كه حد ندارد . بعد نوشته بود كه به نظر من قومي در دنيا به اندازه قوم ايراني بي امانت نيست كه اين همه در آثار خودش دخل و تصرفها و تحريفهاي بي جا بكند . در مورد مثنوي هم همين طور ، آنقدر 16 شعر الحاقي در مثنوي اضافه كرده اند كه خدا مي داند . مثلا يك شعر عالي راجع به اثر محبت در مثنويهاي اصل بوده است كه مي گويد : از محبت تلخها شيرين شود وز محبت مسها زرين شود كه حرف حسابي است . محبت مثل چيزي است كه تلخها را شيرين مي كند ، محبت حكم كيميا را دارد كه مس وجود انسان را تبديل به زر مي كند . بعد ديگران آمدند و بدون اينكه تناسبي وجود داشته باشد اشعاري به آن افزودند . مثلا گفتند : از محبت مار موري مي شود ، و يا از محبت مثلا سقف ديوار مي شود و يا از محبت خربزه هندوانه مي شود كه اينها ديگر ربطي به موضوع ندارد . البته اينها نبايد بشود ولي اين تحريفها به حيات و سعادت اجتماع ضربه نمي زند ، در مسير اجتماع انحرافي ايجاد نمي كند ، اما تحريف در چيزهائي كه بستگي به اخلاق و تربيت و دين مردم دارد خطرناك است ، و واي به آنجا كه در اسناد و پشتوانه هاي زندگي بشر تحريف صورت بگيرد . حادثه كربلا براي ما مردم ، خواهي نخواهي يك حادثه بزرگ اجتماعي است . يعني در تربيت ما ، در خلق و خوي ما اين حادثه اثر دارد . حادثه اي است كه خود بخود بدون اينكه هيچ قدرتي ما مردم را مجبور كرده باشد ، ميليونها نفر و قهرا ميليونها ساعت از وقت خودمان را براي استماع قضاياي مربوط به آن صرف مي كنيم ، ميليونها تومان در اين راه خرج مي كنيم . اين قضيه بايد همان طوري كه بوده است بدون كم و زياد بيان شود و اگر كوچكترين 17 داخل و تصرفي از طرف ما در اين حادثه صورت بگيرد ، حادثه را منحرف مي كند و بجاي اينكه ما از اين حادثه استفاده بكنيم قطعا ضرر خواهيم كرد . حالا بحث من اين است كه در نقل و بازگو كردن حادثه عاشورا ، ما هزاران تحريف وارد كرده ايم ! هم تحريفهاي لفظي ، يعني شكلي و ظاهري كه راجع به اصل قضايا ، راجع به مقدمات قضايا ، راجع به متن مطلب و راجع به حواشي مطلب است ، و هم تحريف در تفسير اين حادثه . با كمال تاسف اين حادثه ، هم دچار تحريفهاي لفظي شده و هم دچار تحريفهاي معنوي . گاهي از اوقات تحريفهايي كه مي شود لااقل با اصل مطلب هماهنگي دارد ، ولي گاهي وقتها تحريف ، كوچكترين هماهنگي كه ندارد هيچ ، قضيه را هم مسخ مي كند ، قضيه را به كلي واژگون مي كند و به شكلي در مي آورد كه به صورت ضد خودش درمي آيد . باز هم با كمال تاسف بايد بگويم تحريفهايي كه بدست ما مردم در اين حادثه صورت گرفته است همه در جهت پائين آوردن و مسخ كردن قضيه بوده است ، در جهت بي خاصيت و بي اثر كردن قضيه بوده است . و در اين قضيه ، هم گويندگان و علماي امت ، و هم مردم تقصير داشته اند كه همه اينها را انشاء الله توضيح خواهم داد . من نمونه هايي از بعضي تحريفهايي كه در لفظ ظاهر ، يعني در شكل قضيه بوجود آورده اند و چيزهايي كه نسبت داده اند را ذكر مي كنم . مطلب آنقدر زياد است كه قابل بيان كردن نيست ، آنقدر زياد است كه اگر بخواهيم روضه هاي دروغي را كه مي خوانند جمع آوري كنيم شايد چند جلد كتاب پانصد صفحه اي بشود ! من فقط براي نمونه 18 عرض مي كنم ، مرحوم حاج ميرزا حسين نوري اعلي الله مقامه ، استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمي و مرحوم حاج شيخ علي اكبر نهاوندي در مشهد و مرحوم حاج شيخ محمد باقر بيرجندي محدث كه مرد بسيار فوق العاده اي بوده است ، محدثي است كه در فن خودش فوق العاده متبحر بوده و حافظه اي بسيار قوي داشته است . مرد با ذوق و بسيار باشور و حرارت و با ايماني بوده است . گو اينكه بعضي از كتابهايي كه اين مرد نوشته در شان او نبوده و علماي وقت هم ملامتش كردند ، ولي معمولا كتابهايش خوب است ، مخصوصا كتابي در موضوع منبر نوشته است بنام " لؤلؤ و مرجان " كه با اينكه كتاب كوچكي است ولي فوق العاده خوب است . در اين كتاب راجع به وظايف اهل منبر سخن گفته است . همه اين كتاب در دو فصل است ، يك فصل آن درباره اخلاص ، يعني خلوص نيت است كه يكي از شرايط گوينده ، خطيب ، واعظ ، روضه خوان اين است كه خلوص نيت داشته باشد . منبر كه مي رود ، روضه كه مي خواند ، به طمع پول نباشد و چقدر عالي در اين موضوع بحث كرده است كه من وارد بحث آن نمي شوم . شرط دوم ، صدق و راستي است ، و در اينجاست كه موضوع راست گفتن و دروغ گفتن تشريح شده و انواع دروغها را چنان بحث كرده كه من خيال نمي كنم در هيچ كتابي درباره دروغ و انواع آن به اندازه اين كتاب بحث شده باشد و شايد نظير اين كتاب در دنيا وجود نداشته باشد . عجيب اين مرد تبحر از خودش نشان داده است . اين مرد بزرگ در همين كتاب نمونه هايي از دروغهايي را كه 19 معمول است و به حادثه تاريخي كربلا نسبت مي دهند ، ذكر مي كند . آنچه كه من مي گويم غالبا يا همه آن ، همانهايي است كه مرحوم حاجي نوري هم از آنها ناله كرده است ، و حتي صريحا اين مرد بزرگ مي گويد : امروز بايد عزاي حسين را گرفت اما براي حسين در عصر ما يك عزاي جديدي است كه در گذشته نبوده است و آن اينهمه دروغهائي است كه درباره حادثه كربلا گفته مي شود و هيچكس جلوي اين دروغها را نمي گيرد . براي مصيبت حسين بن علي بايد گريست ، ولي نه براي شمشيرها و نيزه هايي كه در آن روز بر پيكر شريفش وارد شد ، بلكه به خاطر دروغها . و در مقدمه كتاب هم نوشته است كه فلان عالم بزرگ از علماي هندوستان نامه اي به من نوشته و از روضه هاي دروغي كه در هندوستان خوانده مي شود شكايت كرده و از من خواهش كرده است كه كاري بكنم و كتابي بنويسم كه جلوي روضه هاي دروغ در آنجا گرفته شود . بعد مرحوم حاجي مي نويسد : اين عالم هندي خيال كرده است كه روضه خوانها وقتي به هندوستان مي روند دروغ مي گويند ، نمي داند كه آب از سرچشمه گل آلود است و مركز روضه هاي دروغ ، كربلا و نجف و ايران يعني همين مراكز تشيع است . حالا ، من بطور نمونه تحريفاتي را بيان مي كنم كه بعضي از اينها مربوط به وقايع قبل از عاشورا ، بعضي مربوط به وقايع بين راه ، بعضي مربوط به ايام اقامت در ماه محرم ، بعضي مربوط به ايام اسارت و بعضي هم مربوط به ائمه بعد از قضاياي كربلا ، و اغلب مربوط به روز عاشورا است . حال براي هر كدام دو نمونه مي آورم . 20 يك مطلب را لازم است قبلا بگويم كه در همه اينها مردم مسؤولند . يعني شما مردمي كه در روضه خوانيها شركت مي كنيد ، هيچ خيال نمي كنيد كه در اين قضيه مسؤول هستيد ، بلكه فكر مي كنيد كه مسؤول فقط گويندگان هستند . دو مسؤوليت بزرگ مردم دارند ، يكي اينكه نهي از منكر بر همه واجب است . وقتي مي فهمند و مي دانند كه اغلب هم مي دانند كه دروغ است ، نبايد در آن مجلس بنشينند كه حرام است و بايد مبارزه كنند . و ديگر از بين بردن تمايلي است كه صاحب مجلسها و مستمعين به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس بايد بگيرد ، بايد كربلا شود . روضه خوان بيچاره مي بيند كه اگر هر چه مي گويد راست و درست باشد آن طور كه شايد و بايد مجلس نمي گيرد و همين مردم هم دعوتش نمي كنند ، ناچار يك چيزي اضافه مي كند . مردم بايد اين انتظار را از سر خودشان بيرون كنند و با رفتارشان آن روضه خواني را كه مي ميراند و مجلس را كربلا مي كند تشويق نكنند . كربلا مي كند يعني چه ! مردم بايد روضه راست بشنوند تا معارفشان ، سطح فكرشان بالا بيايد و بدانند كه اگر روحشان در يك كلمه اهتزاز پيدا كرد ، يعني با روح حسين بن علي هماهنگ شد و در نتيجه اشكي ولو ذره اي ، از چشمشان بيرون آمد واقعا مقام بزرگي است . اما اشكي كه از راه قصابي كردن از چشم بيرون بيايد اگر يك دريا هم باشد ارزش ندارد . نقل مي كنند كه يكي از علماي بزرگ در يكي از شهرستانها تا اندازه اي درد دين داشت و هميشه به اين دروغهائي كه روي منبر گفته 21 مي شد اعتراض مي كرد و تعبيرش هم اين بود كه اين زهرماريها چيست كه بالاي منبرها مي گوئيد . يك وقت يك واعظي به او گفت اگر اينها را نگوئيم اصلا بايد در دكان را تخته كنيم ! آن آقا جواب داد اينها دروغ است و نبايد گفته شود . از قضا چندي بعد خود اين آقا باني شد و مجلسي در مسجد خودش تشكيل داد و همان واعظ را دعوت كرد ، ولي قبل از شروع منبر به واعظ گفت من مي خواهم به عنوان نمونه مجلسي ترتيب بدهم كه جز روضه راست در آن خوانده نشود و تو هم بايد مقيد باشي كه جز از كتابهاي معتبر هيچ روضه اي نخواني ، و با تعبير خودش گفت از آن زهرماريها نبايد چيزي بگويي . واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست اطاعت مي شود . شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود ، منبر هم كنار محراب بود . آقاي واعظ صحبتهايش را كرد و موقع خواندن روضه شد ، شروع كرد به خواندن روضه و خود را مقيد كرده بود كه جز روضه راست چيزي نگويد ، اما هر چه گفت مجلس تكان نخورد و همين طور يخ كرده بود . آقا ديد عجب ، اين مجلس مال خودش هم هست بعد مردم چه مي گويند ، زنها مي گويند لابد آقا نيتش پاك نيست كه مجلسش نمي گيرد ، اگر آقا خودش نيتش درست بود ، اخلاص نيت داشت ، حالا كربلا شده بود . ديد كه آبرويش مي رود چه بكند ؟ يواشكي و زير چشمي به واعظ گفت يك كمي از آن زهرماريها قاطي كن . اين انتظاري كه مردم براي كربلا شدن دارند ، خود دروغ ساز است و لهذا غالب جعلياتي كه شده است مقدمه گريز زدن بوده است . 22 يعني براي اينكه بشود گريزي زد و اشك مردم را جاري كرد يك جعل صورت گرفته و غير از اين چيزي نبوده است . اين قضيه را من مكرر شنيده ام و لابد شما هم شنيده ايد ، و حاجي نوري در مقدمات قضايا آن را نقل كرده است كه مي گويند روزي اميرالمؤمنين علي عليه السلام بالاي منبر بود و خطبه مي خواند . امام حسين عليه السلام فرمود من تشنه ام و آب مي خواهم ، حضرت فرمود كسي براي فرزندم آب بياورد ، اول كسي كه از جا بلند شد ، كودكي بود كه همان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود ، ايشان رفتند و از مادرشان يك كاسه آب گرفتند و آمدند وقتي كه وارد شدند در حالي وارد شدند كه آب را روي سرشان گرفته بودند و قسمتي از آن هم مي ريخت كه با يك طول و تفصيلي قضيه نقل ميشود . بعد اميرالمؤمنين علي عليه السلام چشمشان كه به اين منظره افتاد اشكشان جاري شد . به آقا عرض كردند چرا گريه مي كنيد ؟ فرمود قضاياي اينها يادم افتاد كه ديگر معلوم است گريز به كجا منتهي مي شود . حاجي نوري در اين جا يك بحث عالي دارد ، مي گويد شما كه مي گوئيد علي در بالاي منبر خطبه مي خواند ، بايد بدانيد كه علي فقط در زمان خلافتش منبر مي رفت و خطبه مي خواند . پس در كوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردي بوده كه تقريبا سي و سه سال داشته است . بعد مي گويد اصلا آيا اين حرف معقول است كه يك مرد سي و سه ساله در حالي كه پدرش دارد مردم را موعظه مي كند و خطابه مي خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه ام آب مي خواهم ؟ اگر يك آدم معمولي اين كار را بكند مي گويند چه آدم بي ادب و بي تربيتي است ، و از طرفي حضرت 23 ابوالفضل هم در آن وقت كودك نبوده ، يك نوجوان اقلا پانزده ساله بوده است . مي بينيد كه چگونه قضيه اي را جعل كردند . آيا اين قضيه در شان امام حسين است ؟ ! و غير از دروغ بودنش ، اصلا چه ارزشي دارد ؟ آيا اين شان امام حسين را بالا مي برد يا پائين مي آورد ؟ مسلم است كه پايين مي آورد ، چون يك دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروي امام را برده ايم ، طوري حرف زده ايم كه امام را در سطح بي ادبترين افراد مردم پائين آورده ايم . در حالي كه پدري مثل علي مشغول حرف زدن است ، تشنه اش مي شود ، طاقت نمي آورد كه جلسه تمام شود و بعد آب بخورد ، همانجا حرف آقا را مي برد و مي گويد من تشنه ام ، براي من آب بياوريد ! نمونه ديگري كه تحريف و جعل كردند اين است كه قاصدي براي اباعبدالله عليه السلام نامه اي آورده بود و جواب مي خواست ، آقا فرمود كه سه روز ديگر بيا از من جواب بگير . سه روز ديگر كه سراغ گرفت ، گفتند : آقا حركت كردند و امروز عازم رفتن هستند . او هم گفت پس حالا كه آقا مي روند ، بروم ببينم جلال و كوكبه پادشاه حجاز چگونه است . رفت و ديد آقا خودش روي يك كرسي نشسته و بني هاشم روي كرسيهاي چنين و چنان . بعد محملهائي آوردند ، چه حريرها ، چه ديباجها ، چه چيزها در آنجا بود . بعد مخدرات را آوردند و با چه احترامي سوار اين محملها كردند . اينها را مي گويند تا ناگهان به روز يازدهم گريز مي زنند و مي گويند اينها كه در آن روز چنين محترم آمدند روز يازدهم چه حالي داشتند . حاجي نوري مي گويد : اين حرفها يعني 24 چه ؟ اين تاريخ است كه مي گويد : امام حسين در حالي كه بيرون مي آمد اين آيه را مي خواند : " فخرج منها خائفا يترقب "( 1 ) يعني در اين بيرون آمدن خودش را به موسي بن عمران كه از فرعون فرار مي كرد تشبيه كرده است : " قال عسي ربي ان يهديني سواء السبيل "( 2 ) يك قافله بسيار بسيار ساده اي حركت كرده بود . مگر عظمت اباعبدالله به اين است كه يك كرسي مثلا زرين برايش گذاشته باشند ؟ ! يا عظمت خاندان او به اين است كه سوار محملهائي از ديباج و حرير شده باشند ؟ ! اسبها و شترهايشان چطور باشد ، نوكرهايشان چطور باشد ؟ ! نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا كه يكي از معروفترين قضايا شده است و حتي يك تاريخ هم به آن گواهي نمي دهد قصه ليلا مادر حضرت علي اكبر است . البته ايشان مادري به نام ليلا داشته اند ، ولي حتي يك مورخ نگفته كه ليلا در كربلا بوده است . اما ببينيد كه چقدر ما روضه ليلا و علي اكبر داريم ، روضه آمدن ليلا به بالين علي اكبر . حتي من در قم ، در مجلسي كه به نام آيه الله بروجردي تشكيل شده بود پاورقي : 1 - آيه به طور كامل اين است : فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجني من القوم الظالمين "يعني موسي از مصر با ترس و نگراني از دشمن به جانب شهر مدين بيرون رفت و گفت پروردگارا مرا از شر اين قوم ستمكار نجات ده . سوره قصص . 21 2 - آيه بطور كامل اين است : و لما توجه تلقاء مدين قال عسي ربي ان يهديني سواء السبيل "و چون از مصر بيرون شد و سر به بيابان رو بجانب شهر مدائن آورد با خود گفت اميد است كه خدا مرا به راه راست هدايت فرمايد . سوره قصص . 22 25 كه البته خود ايشان در مجلس نبودند ، همين روضه را شنيدم كه علي اكبر به ميدان رفت ، حضرت به ليلا فرمود كه از جدم شنيدم كه دعاي مادر در حق فرزند مستجاب است ، برو در فلان خيمه خلوت موهايت را پريشان كن ، در حق فرزندت دعا كن شايد خداوند اين فرزند را سالم بما برگرداند ؟ ! اولا ليلائي در كربلا نبوده كه چنين كند . ثانيا اصلا اين منطق ، منطق حسين نيست . منطق حسين در روز عاشورا ، منطق جانبازي است . تمام مورخين نوشته اند كه هر كس اجازه مي خواست ، حضرت به هر نحوي كه مي شد عذري برايش ذكر كند ، ذكر مي كرد ، بجز براي علي اكبر فاستاذن في القتال اباه فاذن له ( 1 ) . يعني تا اجازه خواست ، گفت برو . حال چه شعرها كه سروده نشده ! از جمله اين شعر كه مي گويد : خيز اي بابا از اين صحرا رويم نك بسوي خيمه ليلا رويم نمونه ديگري در همين مورد را كه خيلي عجيب است من در همين تهران ، در منزل يكي از علماي بزرگ اين شهر ، در چند سال پيش ، از يكي از اهل منبر كه روضه ليلا را مي خواند شنيدم و من در آنجا چيزي شنيدم كه به عمرم نشنيده بودم . گفت بعد از اينكه حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان كرد ، نذر كرد كه اگر خدا علي اكبر را سالم به او برگرداند و در كربلا كشته نشود از كربلا تا مدينه را ريحان بكارد . يعني نذر كرد كه سيصد فرسخ راه را ريحان بكارد ! اين را گفت و يكمرتبه زد زير آواز : پاورقي : 1 - اللهوف صفحه . 47 26 نذر علي لئن عادوا و ان رجعوا لازرعن طريق التفت ريحانا من نذر كردم كه اگر اينها برگردند راه تفت را ريحان بكارم . اين شعر عربي بيشتر براي من اسباب تعجب شد كه اين شعر از كجا پيدا شده ؟ بعد بدنبال آن رفتم و گشتم ، ديدم اين تفتي كه در اين شعر آمده كربلا نيست ، بلكه اين تفت سرزمين مربوط به داستان ليلي و مجنون معروف است كه ليلي در آن سرزمين سكونت مي كرده و اين شعر مال مجنون عامري است براي ليلي ، و اين آدم اين شعر را براي ليلا مادر علي اكبر و كربلا مي خوانده . تصور كنيد اگر يك مسيحي يا يك يهودي يا يك آدم لامذهب آنجا باشد و اين قضايا را بشنود ، آيا نخواهد گفت كه تاريخ اينها چه مزخرفاتي دارد ؟ آنها كه نمي فهمند كه اين داستان را اين شخص از خودش جعل كرده است ، بلكه مي گويند العياذ بالله زنهاي اينها چقدر بي شعور بوده اند كه نذر مي كردند از كربلا تا مدينه را ريحان بكارند . اين حرفها يعني چه ؟ ! از اين بالاتر ، ( حاجي نوري ) مي گويد در همان گرما گرم روز عاشورا كه مي دانيد مجال نماز خواندن هم نبود ، اما نماز خوف ( 1 ) خواند و با عجله هم خواند . حتي دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند كه امام بتواند اين دو ركعت نماز خوف را بخواند ، و تا امام اين دو ركعت نماز را خواندند ، اين دو نفر در اثر تيرهاي پياپي كه مي آمد از پا در آمدند . پاورقي : 1 - نماز خوف همان نماز فريضه است كه بصورت قصر خوانده مي شود . 27 مجالي براي نماز خواندن به اينها نمي دادند ، ولي گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسي را بيندازيد ، من مي خواهم عروسي قاسم با يكي از دخترهايم را در اينجا ، لااقل شبيه آن هم كه شده ببينم ، من آرزو دارم ، آرزو را كه نمي شود به گور برد ! شما را بخدا ببينيد حرفهائي را كه گاهي وقتها از يك افراد در سطح خيلي پايين مي شنويم كه مثلا مي گويند من آرزو دارم عروسي پسرم را ببينم ، آرزو دارم عروسي دخترم را ببينم ، به فردي چون حسين بن علي نسبت مي دهند ، آن هم در گرما گرم زدو خورد كه مجال نماز خواندن نيست ! و مي گويند حضرت فرمود من در همين جا مي خواهم دخترم را براي پسر برادرم عقد بكنم و يك شكل از عروسي هم كه شده است در اينجا راه بيندازم . يكي از چيزهايي كه از تعزيه خوانيهاي قديم ما هرگز جدا نمي شد عروسي قاسم نو كدخدا ، يعني نو داماد بود ، در صورتي كه اين در هيچ كتابي از كتابهاي تاريخي معتبر وجود ندارد . حاجي نوري مي گويد ملا حسين كاشفي اولين كسي است كه اين مطلب را در كتابي بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضيه صددرصد دروغ است . بقول آن شاعر كه گفت : بس كه ببستند بر او برگ و ساز گر تو ببيني نشناسيش باز اگر سيدالشهداء عليه السلام بيايد و اينها را مشاهده كند ( البته او در عالم معنا كه مي بيند ، اگر در عالم ظاهر هم بيايد ) ، مي بيند ما براي او اصحاب و ياراني ذكر كرده ايم كه اصلا چنين اصحاب و ياراني نداشته است . مثلا در كتاب محرق القلوب كه اتفاقا نويسنده اش هم يك عالم 28 و فقيه بزرگي است ، ولي از اين موضوعات اطلاع نداشته ، نوشته شده است كه يكي از اصحابي كه در روز عاشورا از زير زمين جوشيد ، هاشم مرقال بود ، در حالي كه يك نيزه هجده ذرعي هم دستش بود . آخر يك كسي هم گفته بود سنان بن انس كه بنا بقول بعضي سر امام حسين را بريد ، نيزه اي داشت كه شصت فرع بود . گفتند نيزه شصت ذرعي كه نمي شود ! گفت خدا برايش از بهشت فرستاده بود . در كتاب محرق القلوب هم نوشته كه هاشم بن عتبه مرقال با نيزه هجده ذرعي پيدا شد در حالي كه اين هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امير بوده و در بيست سال پيش كشته شده بود . ما براي امام حسين ياراني ذكر مي كنيم كه چنين ياراني نداشته است . و يا زعفرجني جزو ياران امام حسين است . اما دشمناني ذكر مي كنند كه نبوده است . در كتاب اسرار الشهاده نوشته شده است كه لشكر عمر سعد در كربلا يك ميليون و ششصد هزار نفر بود . بايد سؤال كرد اينها از كجا پيدا شدند ؟ اينها همه در كوفه بودند ، مگر چنين چيزي مي شود ؟ ! و نيز در آن كتاب نوشته كه امام حسين در روز عاشورا سيصد هزار نفر را با دست خودش كشت ! با بمبي كه در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر كشته شدند ، و من حساب كردم كه اگر فرض كنيم كه شمشير مرتب بيايد و در هر ثانيه يك نفر كشته شود ، كشتن سيصدهزار نفر ، هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد . بعد كه ديدند اين تعداد كشته با طول روز جور در نمي آيد ، گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است ! همين طور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند كه بيست و پنج 29 هزار نفر را كشت كه حساب كردم اگر در هر ثانيه يك نفر كشته شود ، شش ساعت و پنجاه و چند دقيقه و چند ثانيه وقت مي خواهد . پس حرف اين مرد بزرگ ، حاجي نوري را باور كنيم كه مي گويد : اگر كسي بخواهد امروز بگريد، اگر كسي بخواهد امروز ذكر مصيبت كند ، بايد بر مصائب جديده ابا عبدالله بگريد ، بر اين دروغهائي كه به اباعبدالله عليه السلام نسبت داده مي شود ، گريه كند . نمونه ديگر ، اربعين است . اربعين كه مي رسد ، همه ، اين روضه را مي خوانند و مردم هم خيال مي كنند اين طور است كه اسراء از شام به كربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات كردند و امام زين العابدين هم با جابر ملاقات كرد . در صورتي كه بجز در كتاب لهوف كه آن هم نويسنده اش يعني سيد بن طاووس در كتابهاي ديگرش آن را تكذيب كرده و لااقل تاييد نكرده است ، در هيچ كتاب ديگري چنين چيزي نيست و هيچ دليل عقلي هم اين را تاييد نمي كند ، ولي مگر مي شود اين قضايائي را كه هر سال گفته مي شود از مردم گرفت ؟ ! جابر اولين زائر امام حسين عليه السلام بوده است و اربعين هم جز موضوع زيارت قبر امام حسين عليه السلام هيچ چيز ديگري ندارد . موضوع تجديد عزاي اهل بيت نيست ، موضوع آمدن اهل بيت به كربلا نيست ، اصلا راه شام از كربلا نيست ، راه شام به مدينه ، از همان شام جدا مي شود . آن چيزي كه بيشتر دل انسان را به درد مي آورد اينست كه اتفاقا در ميان وقايع تاريخي كمتر واقعه اي است كه از نظر نقلهاي معتبر به اندازه حادثه كربلا غني باشد . من در سابق خيال مي كردم كه اساسا 30 علت اينكه اين همه دروغ در اين مورد پيدا شده ، اين است كه وقايع راستين را كسي نمي داند كه چه بوده است ، بعد كه مطالعه كردم ديدم اتفاقا هيچ حادثه اي در تاريخهاي دور دست مثل سيزده ، چهارده قرن پيش به اندازه حادثه كربلا تاريخ معتبر ندارد . مورخين معتبر اسلامي از همان قرون اول و دوم قضايا را با سندهاي معتبر نقل كردند و اين نقلها با يكديگر انطباق دارد و به يكديگر نزديك هستند ، و يك قضايائي در كار بوده است كه سبب شده جزئيات اين تاريخ بماند . يكي از چيزهائي كه سبب شده متن اين حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود اين است كه در اين حادثه خطبه زياد خوانده شده . در آن عصرها خطبه حكم اعلاميه در اين عصر را داشت . همان طور كه در اين عصر ، در جنگها مخصوصا اعلاميه هاي رسمي بهترين چيزي است كه متن تاريخ را نشان بدهد ، در آن زمان هم خطبه ها اين طور بوده است . لذا خطبه زياد است ، چه قبل از حادثه كربلا و چه در خلال آن و چه بعد از آن كه اهل بيت در كوفه ، در شام ، در جاهاي ديگر خطبه هايي ايراد كردند . و اصلا هدف آنها از اين خطبه ها اين بود كه مي خواستند به مردم اعلام كنند كه چه گذشت و قضايا چه بود و هدف چه بود ، و اين خودش يك انگيزه اي بوده كه قضايا نقل شود . در قضيه كربلا سؤال و جواب زياد شده است و همينها در متن تاريخ ثبت است كه ماهيت قضيه را به ما نشان مي دهد . در كربلا رجز زياد خوانده شده است ، مخصوصا شخص ابا عبدالله زياد رجز خوانده است و همين رجزها مي تواند ماهيت قضيه را نشان بدهد . 31 در قضيه كربلا چه قبل و چه بعد از آن ، نامه هاي زيادي مبادله شده است ، نامه هائي كه ميان امام و اهل كوفه مبادله شده است ، نامه هائي كه ميان امام و اهل بصره مبادله شده است ، نامه هائي كه خود امام قبلا براي معاويه نوشته است ( از اينجا معلوم مي شود كه امام خودش را براي قيامي بعد از معاويه آماده مي كرده است ) ، نامه هائي كه خود دشمنان براي يكديگر نوشته اند ، يزيد براي ابن زياد ، ابن زياد براي يزيد ، ابن زياد براي عمر سعد ، عمر سعد براي ابن زياد ، كه متن همه اينها در تاريخ اسلام مضبوط است . لذا قضاياي كربلا ، قضاياي روشني است و سراسر آن هم افتخار آميز است . ولي ما چهره اين حادثه تابناك تاريخي را تا اين مقدار مشوه و بزرگترين خيانتها را به امام حسين عليه السلام كرده ايم كه اگر امام حسين عليه السلام در عالم ظاهر بيايد و ببيند ، خواهد گفت كه شما بكلي قيافه حادثه را تغيير داده ايد . آن امام حسيني كه شما در خيال خودتان رسم كرده ايد كه من نيستم ، آن قاسم بن الحسني كه شما در خيال خودتان رسم كرده ايد كه برادرزاده من نيست آن علي اكبري كه شما در مخيله خودتان درست كرده ايد كه جوان با معرفت من نيست ، آن ياراني كه شما درست كرده ايد كه آنها نيستند . ما قاسمي درست كرده ايم كه آرزويش فقط دامادي بوده ، آرزوي عمويش هم دامادي او بوده ! اين را شما با قاسمي كه در تاريخ بوده است مقايسه كنيد . تواريخ معتبر اين قضيه را نقل كرده اند كه 32 در شب عاشورا امام عليه السلام اصحابش را در خيمه عند قرب الماء (1) يا نزديك آن خيمه جمع كرد و آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را به آنها القاء كرد كه نمي خواهم آن را به تفصيل نقل كنم . در اين خطبه امام بطور خلاصه به آنها مي گويد شما آزاد هستيد . امام نمي خواسته كسي رو دربايستي داشته باشد و خودش را مجبور ببيند ، حتي كسي خيال كند كه به حكم بيعت لازم است بماند . لذا مي گويد همه شما را آزاد كردم ، همه يارانم ، خاندانم ، برادرانم ، فرزندانم ، برادرزاده هايم . اينها جز به شخص من به كس ديگري كار ندارند ، شب تاريك است و از اين تاريكي شب استفاده كنيد و برويد و آنها هم قطعا با شما كاري ندارند . در اول هم از اينها تجليل مي كند و مي گويد منتهاي رضايت را از شما دارم ، اصحابي بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم ، اهل بيتي بهتر از اهل بيت خودم سراغ ندارم . اما همه آنها بطور دسته جمعي مي گويند آقا چنين چيزي مگر ممكن است ، جواب پيغمبر را چه بدهيم ، وفا كجا رفت ، انسانيت كجا رفت ، محبت كجا رفت ، عاطفه كجا رفت ؟ و آن سخنان پر شوري كه آنجا گفتند كه واقعا دل سنگ را كباب مي كند ، يعني انسان را به هيجان مي آورد . يكي مي گويد مگر يك جان هم ارزش اين حرفها را دارد كه كسي بخواهد فداي شخصي مثل تو كند ، اي كاش پاورقي : 1 - بحار الانوار جلد 44 صفحه 392 ، اعلام الوري صفحه 234 ، از ارشاد شيخ مفيد صفحه 231 ، مقتل الحسين مقرم صفحه . 257 معلوم مي شود كه خيمه اي بوده است كه اختصاص به مشكهاي آب داشته و از همان روزهاي اول آبها را در آن خيمه جمع مي كرده اند . 33 هفتاد بار زنده مي شدم و هفتاد بار خودم را فداي تو مي كردم . آن يكي مي گويد هزار بار ، ديگري مي گويد اي كاش امكان داشت جانم را فداي تو كنم ، بعد بدنم را آتش بزنند ، خاكسترش كنند ، آنگاه خاكسترش را بباد دهند و دوباره مرا زنده كنند و باز . . . اول كسي كه به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بني هاشم . همينكه اين سخنان را گفتند ، امام مطلب را عوض كرد و از حقايق فردا قضايائي را گفت . به آنها خبر كشته شدن را داد كه همه آنها درست مثل يك مژده بزرگ تلقي كردند . همين جواني كه اين قدر به او ظلم مي كنيم و آرزوي او را دامادي مي دانيم ، سؤالي كرد كه در حقيقت خودش گفته است كه آرزوي من چيست ؟ وقتي كه جمعي از مردان در مجلسي اجتماع مي كنند ، يك بچه سيزده ساله در جمع آنها شركت نمي كند ، پشت سر مردان مي نشيند . مثل اينكه اين جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر مي كشيد كه ديگران چه مي گويند . وقتي كه امام فرمود همه شما كشته مي شويد ، اين طفل با خودش فكر كرد كه آيا شامل من هم خواهد شد يا نه ؟ آخر من بچه هستم شايد مقصود آقا اين است كه بزرگان كشته مي شوند و من هنوز صغيرم . لذا رو كرد به آقا و عرض كرد : و انا في من يقتل ؟ آيا من هم جزء كشته شدگان هستم يا نيستم ؟ حالا ببينيد آرزو چيست ؟ امام فرمود اول من از تو يك سؤال مي كنم ، جواب مرا بده ، بعد من جواب تو را مي دهم . من اينطور فكر مي كنم كه آقا اين سؤال را مخصوصا كرد ، مي خواست اين سؤال و جواب پيش بيايد تا مردم آينده 34 فكر نكنند كه اين جوان ندانسته و نفهميده خودش را به كشتن داد ، و نگويند اين جوان در آرزوي دامادي بود ، ديگر برايش حجله درست نكنند ، جنايت نكنند . لذا آقا فرمود كه اول من سؤال مي كنم : " كيف الموت عندك " پسركم ، فرزند برادرم ، اول بگو كه مردن و كشته شدن در ذائقه تو چه مزه اي دارد ؟ فورا گفت : " احلي من العسل " ، از عسل شيرينتر است . اگر از ذائقه مي پرسي ، كه مرگ از عسل در ذائقه من شيرينتر است . يعني براي من آرزوئي شيرينتر از اين آرزو وجود ندارد . منظره چقدر تكان دهنده است ! اينهاست كه اين حادثه را يك حادثه بزرگ تاريخي كرده و ما بايد اين حادثه را زنده نگه داريم . چون ديگر حسيني پيدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسني . اين است كه اين مقدار ارزش مي دهد نه كه بعد از چهارده قرن اگر يك چنين حسينيه اي ( 1 ) بنامشان بسازيم كاري نكرده ايم . و گرنه آرزوي دامادي داشتن كه وقت صرف كردن نمي خواهد ، پول صرف كردن نمي خواهد ، حسينيه ساختن نمي خواهد ، سخنراني نمي خواهد . ولي اينها جوهره انسانيت هستند ، مصداق " اني جاعل في الارض خليفه "( 2 ) هستند ، اينها بالاتر از فرشته هستند . امام بعد از گرفتن اين جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم كشته مي شوي ، " بعد ان تبلو ببلاء عظيم " اما جان دادن تو با ديگران خيلي متفاوت است و گرفتاري بسيار شديدي پيدا مي كني . لذا روز پاورقي : 1 - منظور ، حسينيه ارشاد است . 2 - سوره بقره آيه . 30 35 عاشورا پس از آنكه با اصرار زياد اجازه رفتن به ميدان را گرفت ، از آنجا كه بچه است ، زرهي متناسب با اندام او وجود ندارد ، كلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد ، اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد ، نوشته اند عمامه اي به سرگذاشته بود كانه فلقه القمر (1) همين قدر نوشته اند بقدري اين بچه زيبا بود كه دشمن گفت مثل يك پاره ماه است . بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا مي برد راوي گفت ديدم بند يكي از كفشهايش باز است و يادم نمي رود كه پاي چپش هم بود . از اينجا معلوم مي شود چكمه پايش نبوده است . نوشته اند كه امام كنار خيمه ايستاده و لجام اسبش در دستش بود . معلوم بود منتظر است ، كه يك مرتبه فريادي شنيد . نوشته اند امام به سرعت يك باز شكاري روي اسب پريد و حمله كرد . آن فرياد ، فرياد يا عماه قاسم بن الحسن بود . آقا وقتي به بالين اين جوان رسيد در حدود دويست نفر دور اين بچه را گرفته بودند . امام حمله كرد آنها فرار كردند و يكي از دشمنان كه از اسب پائين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند ، خودش در زير پاي اسب رفقاي خود پايمال شد . آن كسي را كه مي گويند در روز عاشورا در حالي كه زنده بود پاورقي : 1 - مناقب ابن شهر آشوب جلد 3 صفحه 106 ، و نظير اين عبارت در اعلام الوري صفحه 242 و اللهوف صفحه 48 و بحار الانوار جلد 45 صفحه 35 و ارشاد شيخ مفيد صفحه 239 و مقتل الحسين مقرم صفحه 331 و تاريخ طبري صفحه 256 ذكر شده است . 36 زير سم اسبها پايمال شد ، يكي از دشمنان بود نه حضرت قاسم . بهر حال حضرت وقتي به بالين قاسم رسيدند كه گرد و غبار زياد بود و كسي نمي فهميد قضيه از چه قرار است . وقتي كه اين گرد و غبارها نشست ، يك وقت ديدند كه آقا بر بالين قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است . اين جمله را از آقا شنيدند كه فرمود : " يعز و الله علي عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك صوته " ( 1 ) برادرزاده ! خيلي بر عموي تو سخت است كه تو او را بخواني ، نتواند تو را اجابت كند ، يا اجابت بكند ، اما نتواند براي تو كاري انجام بدهد . در همين حال بود كه يك وقت فريادي از اين جوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم كرد . خدايا عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما . ما را به حقايق اسلام آشنا كن . اين جهلها و اين نادانيها را به كرم و لطف خودت از ما دور بگردان . توفيق عمل و خلوص نيت به همه ما عنايت بفرما . حاجات مشروعه ما را بر آور . اموات همه ما را ببخش و بيامرز . لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم . و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين . پاورقي : 1 - مناقب اين شهر آشوب جلد 4 صفحه 107 ، اللهوف صفحه 38 بحار الانوار جلد 45 صفحه 35 ، ارشاد شيخ مفيد صفحه 239 ، اعلام الوري صفحه 243 ، مقتل الحسين مقرم صفحه 332 ، تاريخ طبري جلد 6 صفحه . 257 37 جلسه دوم : عوامل تحريف 38 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باري ء الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام علي عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به "( 1 ) . گفتيم تحريفاتي در واقعه عاشورا شده است ، چه از نوع تحريف لفظي و چه از نوع تحريف معنوي . و همين تحريفات سبب شده كه اين سند بزرگ تاريخي و اين منبع بزرگ تربيتي براي ما بي اثر و يا كم اثر شود ، و احيانا در مواقعي اثر معكوس ببخشد . عموم ما وظيفه داريم كه اين سند مقدس را از اين تحريفات كه آن را آلوده كرده است پاك پاورقي : 1 - سوره مائده آيه . 13 39 و منزه كنيم . امشب درباره عوامل تحريف بحث مي كنم و سپس بحث ما در اطراف تحريفات معنوي اين حادثه خواهد بود . عوامل تحريف : اين عوامل بر دو قسم است . يك نوع عوامل عمومي است . يعني بطور كلي عواملي وجود دارد كه تواريخ را دچار تحريف مي كند ، اختصاص به حادثه عاشورا ندارد . مثلا هميشه اغراض دشمنان ، خود ، عاملي است براي اينكه حادثه اي را دچار تحريف كند . دشمن براي اينكه به هدف و غرض خود برسد ، تغيير و تبديلهائي در متن تاريخ ايجاد و يا توجيه و تفسيرهاي ناروايي از تاريخ مي كند و اين نمونه هاي زيادي دارد كه نمي خواهم در اطراف آنها بحث بكنم ، همين قدر عرض مي كنم كه در تحريف حادثه كربلا هم اين عامل دخالت داشته است . يعني دشمنان در صدد تحريف نهضت حسيني برآمدند . و همان طوري كه در دنيا معمول است كه دشمنان ، نهضتهاي مقدس را به افساد و اخلال و تفريق كلمه و ايجاد اختلاف متهم مي كنند ، حكومت اموي نيز خيلي كوشش كرد براي اينكه نهضت حسيني را چنين رنگي بدهد . از همان روز اول چنين تبليغاتي شروع شد . مسلم كه به كوفه مي آيد ، يزيد ضمن ابلاغي كه براي ابن زياد جهت حكومت كوفه صادر مي كند ، مي نويسد : مسلم پسر عقيل به كوفه آمده است و هدفش اخلال و افساد و ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان است ! برو و او را سركوب كن . وقتي مسلم گرفتار مي شود و او را به دارالاماره ابن زياد 40 مي برند ، ابن زياد به مسلم مي گويد : پسر عقيل ! چه شد كه آمدي به اين شهر ، مردم وضع مطمئن و آرامي داشتند ، تو آمدي آشوب كردي ، ايجاد اختلاف و فتنه انگيزي كردي ! مسلم هم مردانه جواب داد : اولا آمدن ما به اين شهر ابتدايي نبود . مردم اين شهر از ما دعوت كردند ، نامه هاي فراوان نوشتند و آن نامه ها موجود است . و در آن نامه ها نوشته اند پدر تو ، زياد ، در سالهايي كه در اينجا حكومت كرده ، نيكان مردم را كشته ، بدان را بر نيكان مسلط كرده و انواع ظلمها و اجحافها به مردم كرده است . از ما دعوت كردند براي اينكه عدالت را برقرار كنيم . ما براي برقراري عدالت آمده ايم . و حكومت اموي براي اينكه تحريف معنوي كرده باشد ، از اين جور قضايا زياد گفت ، ولي تاريخ اسلام تحت تاثير اين تحريف واقع نشد . و شما يك مورخ و صاحبنظر را در دنيا پيدا نمي كنيد كه بگويد حسين بن علي العياذ بالله قيام نابجايي كرد ، آمد كلمه مردم را تفريق كند ، اتحاد را از بين ببرد . خير ، دشمن نتوانست در حادثه كربلا تحريفي ايجاد كند . در حادثه كربلا هر چه تحريف شده ، با كمال تاسف از ناحيه دوستان است . عامل دوم عامل دوم تمايل بشر به اسطوره سازي و افسانه سازي است و اين در تمام تواريخ دنيا وجود دارد . در بشر ، يك حس قهرمان پرستي هست كه در اثر آن درباره قهرمانهاي ملي و قهرمانهاي ديني افسانه 41 مي سازد ( 1 ) . بهترين دليلش اين است كه مردم براي نوابغي مثل بوعلي سينا و شيخ بهايي چقدر افسانه جعل كردند ! بوعلي سينا بدون شك نابغه بوده و قواي جسمي و روحي او يك جنبه فوق العادگي داشته است . ولي همينها سبب شده مردم براي او افسانه ها بسازند . مثلا مي گويند بوعلي سينا مردي را از فاصله يك فرسنگي ديد و گفت اين مرد ، نان روغني ، ناني كه چرب است مي خورد . گفتند از كجا فهميدي كه نان مي خورد و نان او هم چرب است ؟ ! گفت براي اينكه من پشه هايي را مي بينم كه دور نان او مي گردند ، فهميدم نانش چرب است كه پشه دور آن پرواز مي كند ! معلوم است كه اين افسانه است ، آدمي كه پشه را از يك فرسنگي ببيند ، چربي نان را از خود پشه ها زودتر مي بيند . يا مي گويند بوعلي سينا در مدتي كه در اصفهان تحصيل مي كرد ، گفت من نيمه هاي شب كه براي مطالعه برمي خيزم ، صداي چكش مسگرهاي كاشان نمي گذارد مطالعه كنم . رفتند تجربه كردند ، يك شب دستور دادند مسگرهاي كاشان چكش نزنند ، آن شب را بوعلي گفت آرام خوابيدم و يا آرام مطالعه كردم . معلوم است كه اينها افسانه است . براي شيخ بهايي چقدر افسانه ساختند . اين جور چيزها اختصاص به حادثه عاشورا ندارد . مردم درباره بوعلي هر چه مي گويند ، بگويند ، به كجا ضرر مي زند ؟ به هيچ جا . اما افرادي كه شخصيت آنها ، شخصيت پاورقي : 1 - در شبهاي عيد غدير آقاي دكتر شريعتي يك بحث بسيار عالي راجع به اين حس كه در همه افراد بشر ميل به اسطوره سازي و افسانه سازي و قهرمان سازي و قهرمان پرستي آن هم بشكل خارق العاده و فوق العاده اي هست ، ايراد كردند . 42 پيشوايي است ، قول آنها ، عمل آنها ، قيام آنها ، نهضت آنها سند و حجت است ، نبايد در سخنانشان ، در شخصيتشان ، در تاريخچه شان تحريفي واقع شود . درباره اميرالمؤمنين علي عليه السلام ، ما شيعيان چقدر افسانه گفته ايم ! در اينكه علي عليه السلام مرد خارق العاده اي بوده و بحثي نيست . در شجاعت علي عليه السلام كسي شك ندارد . دوست و دشمن اعتراف دارند كه شجاعت علي عليه السلام شجاعت فوق افراد عادي بوده است . علي عليه السلام در هيچ ميدان جنگي ، با هيچ پهلواني نبرد نكرد مگر اينكه آن پهلوان را كوبيد و بزمين زد . اما مگر افسانه سازها و اسطوره سازها به همين مقدار قناعت كردند ؟ ! ابدا . مثلا گفته اند علي عليه السلام در جنگ خيبر با مرحب خيبري روبرو شد ، مرحب چقدر فوق العادگي داشت . مورخين هم نوشته اند كه علي در آنجا ضربتش را كه فرود آورد اين مرد را دو نيم كرد ( نمي دانم كه اين دو نيم كامل بوده يا نه ) ولي در اينجا يك حرفها ، و يك افسانه هايي درست كردند كه دين را خراب مي كند . مي گويند به جبرئيل وحي شد فورا بزمين برو كه اگر شمشير علي فرود بيايد ، زمين را دو نيم مي كند ، به گاو و ماهي خواهد رسيد ، بال خود را زير شمشير علي بگير . رفت گرفت ، علي هم شمشيرش را آنچنان فرود آورد كه مرحب دو نيم شد و اگر آن دو نيم را در ترازو مي گذاشتند با هم برابر بودند ! بال جبرئيل از شمشير علي آسيب ديد و مجروح شد ، تا چهل شبانه روز نتوانست به آسمان برود . وقتي كه به آسمان رفت خدا از او سؤال كرد اين چهل روز كجا بودي ؟ خدايا در زمين بودم ، تو به من ماموريت داده بودي . چرا زود برنگشتي ؟ خدايا شمشير علي كه فرود آمد بالم را 43 مجروح كرد ، اين چهل روز مشغول پانسمان بال خودم بودم ! ديگري مي گويد شمشير علي آنچنان سريع و نرم آمد كه از فرق مرحب گذشت تا به نمد زين اسب رسيد . علي كه شمشيرش را بيرون كشيد ، خود مرحب هم نفهميد ! گفت علي همه زور تو همين بود ؟ ! ( خيال كرد ضربت كاري نشده است ! ) همه پهلواني تو همين بود ؟ ! علي گفت خودت را حركت بده ، مرحب خودش را حركت داد ، نصف بدنش از يك طرف افتاد و نصف ديگر از طرف ديگر ! حاجي نوري ، اين مرد بزرگ در كتاب لؤلؤ و مرجان ، ضمن انتقاد از جعل اينگونه افسانه ها مي گويد براي شجاعت حضرت ابوالفضل نوشته اند كه او در جنگ صفين ( كه اصلا شركت حضرت هم معلوم نيست ، اگر شركت هم كرده يك بچه پانزده ساله بوده ) مردي را به هوا انداخت ، ديگري را انداخت ، نفر بعدي را ، تا هشتاد نفر ، نفر هشتادم را كه انداخت هنوز نفر اول بزمين نيامده بود ! بعد اولي كه آمد دو نيمش كرد ، دومي نيز همچنين تا نفر آخر ! قسمتي از تحريفاتي كه در حادثه كربلا صورت گرفته معلول حس اسطوره سازي است . اروپائيها مي گويند در تاريخ مشرق زمين مبالغه ها ، اغراقها زياد است و راست هم مي گويند . ملا آقاي دربندي در اسرار الشهاده نوشته است : سواره نظام لشكريان عمر سعد ششصد هزار نفر و پياده نظامشان دور كرور بود و در مجموع يك ميليون و ششصد هزار نفر و همه اهل كوفه بودند ! مگر كوفه چقدر بزرگ بود ؟ كوفه يك شهر تازه ساز بود كه هنوز سي و پنج سال بيشتر از عمر آن نگذشته 44 بود ، چون كوفه را در زمان عمربن خطاب ساختند . اين شهر را عمر دستور داد بسازند براي اينكه لشكريان اسلام در نزديكي ايران مركزي داشته باشند . در آن وقت معلوم نيست همه جمعيت كوفه آيا به صد هزار نفر مي رسيده است يا نه ؟ اينكه يك ميليون و ششصد هزار نفر سپاهي در آن روز جمع بشود و حسين بن علي هم سيصد هزار نفر آنها را بكشد ، با عقل جور در نمي آيد . اين ، قضيه را بكلي از ارزش مي اندازد . گويند كسي در مورد هرات اغراق و مبالغه مي كرد و مي گفت : هرات يك زماني خيلي بزرگ بود . گفتند : چقدر بزرگ بود ؟ گفت : در يك زمان واحد در هرات بيست و يك هزار احمد يك چشم كله پز وجود داشت . چقدر ما بايد آدم داشته باشيم و چقدر بايد احمد داشته باشيم و چقدر احمد يك چشم داشته باشيم و چقدر احمد يك چشم كله پز داشته باشيم كه بيست و يك هزار احمد يك چشم كله پز وجود داشته باشد ! اين حس اسطوره سازي ، خيلي كارها كرده است . ما نبايد يك سند مقدس را در اختيار افسانه سازها قرار بدهيم " فان فينا اهل البيت في كل خلف عدولا ينفون عنه تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تاويل الجاهلين " (1) ، ما وظيفه داريم . حال براي هرات هر كس هر چه مي خواهد ، بگويد . آيا صحيح است در تاريخ حادثه عاشورا ، حادثه اي كه ما دستور داريم هر سال آن را بصورت يك مكتب ، زنده پاورقي : 1- اصول كافي جلد ، 1 صفحه 32 كتاب فضل علم ، بصائر الدرجات صفحه 10. 45 بداريم ، اينهمه افسانه وارد شود ؟ ! عامل سوم عامل سوم ، يك عامل خصوصي است . اين دو عامل كه عرض كردم يعني غرضها و عداوتهاي دشمنان و حس اسطوره سازي و افسانه سازي بشر در تمام تواريخ دنيا هست . ولي در خصوص حادثه عاشورا يك جريان و عامل بالخصوصي هست كه سبب شده است در اين داستان ، جعل واقع شود . پيشوايان دين از زمان پيغمبر اكرم و ائمه اطهار دستور اكيد و بليغ داده اند كه بايد نام حسين بن علي زنده بماند ، بايد مصيبت حسين بن علي هر سال تجديد شود . چرا ؟ اين چه دستوري است در اسلام ، چرا ائمه دين اينهمه به اين موضوع اهتمام داشتند ، و چرا براي زيارت حسين بن علي اينهمه ترغيب و تشويق است ؟ به اين چرا بايد دقت كنيد . ممكن است كسي بگويد براي اينست كه تسلي خاطري براي حضرت زهرا باشد ! آيا اين حرف مسخره نيست ؟ بعد از 1400 سال هنوز حضرت زهرا احتياج به تسليت داشته باشد ، در صورتي كه به نص خود امام حسين و بحكم ضرورت دين ، بعد از شهادت امام حسين ، ايشان و حضرت زهرا نزد يكديگرند . اين چه حرفي است ؟ ! مگر حضرت زهرا بچه است كه بعد از 1400 سال هنوز هم بسر خودش بزند ، گريه كند و ما برويم به ايشان سر سلامتي بدهيم ؟ ! اين حرفهاست كه دين را خراب مي كند ! حسين عليه السلام مكتب عملي اسلام را تاسيس 46 كرد . حسين عليه السلام نمونه عملي قيامهاي اسلامي است . خواستند مكتب حسين زنده بماند ، خواستند سالي يك بار حسين با آن نداهاي شيرين و عالي و حماسه انگيزش ظهور كند ، فرياد كند : " الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهي عنه ليرغب المؤمن في لقاء الله محقا " ( 1 ) خواستند " الموت اولي من ركوب العار " ( 1 ) ، مرگ از زندگي ننگين بهتر است ، براي هميشه زنده بماند . خواستند " لا اري الموت الا سعادش و الحياش مع الظالمين الا برما " ( 1 ) ، براي هميشه زنده بماند . زندگي با ستمكاران براي من خستگي آور است ، مرگ در نظر من جز سعادت چيزي نيست . خواستند آن جمله هاي ديگر حسين : " خط الموت علي ولد آدم مخط القلادش علي جيد الفتاش " ( 4 ) ، زنده بماند " هيهات منا الذله " ( 5 ) زنده بماند . خواستند صحنه هايي از اين قبيل كه حسين عليه السلام مي آيد در مقابل سي هزار نفر مي ايستد در حالي كه در نهايت شدت از ناحيه خود و خاندان خود گرفتار است و مرد وار ، كه چنين مردي دنيا بخود نديده است مي فرمايد : " الا و ان الدعي ابن الدعي قد ركز بين اثنتين بين السلة " پاورقي : 1 - بحار الانوار ج 44 صفحه 381 ، تحف العقول صفحه 176 ، اللهوف صفحه 33 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 صفحه .5 2 - مناقب ابن شهرآشوب ج 4 صفحه 110 ، اللهوف صفحه 50 ، بحارالانوار جلد 45 صفحه 50 ، كشف الغمه ج 2 صفحه . 32 3 - بحارالانوار ج 44 صفحه 381، اللهوف صفحه 33، تحف العقول صفحه 176. 4 - بحار الانوار ج 44 صفحه 366 ، اللهوف صفحه . 25 5 - اللهوف صفحه 41 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 صفحه 7 ، > 47 " و الذلة و هيهات منا الذلة يأبي الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت " ( 1 ) ، زنده بماند . مكتب حسين عليه السلام زنده بماند ، تربيت حسيني زنده بماند ، پرتوي از روح حسيني در اين ملت دميده شود و بر آن بتابد . فلسفه اش خيلي روشن است . نگذاريد حادثه عاشورا را فراموش شود . حيات شما ، زندگي و انسانيت و شرف شما به اين حادثه بستگي دارد . به اين وسيله مي توانيد اسلام را زنده نگهداريد . پس ترغيب كردند كه مجلس عزاي حسيني را زنده نگهداريد و درست است . عزاداري حسين بن علي واقعا فلسفه صحيحي دارد ، فلسفه بسيار بسيار عالي هم دارد . هر چه ما در اين راه كوشش كنيم ، بشرط اينكه هدف اين كار را تشخيص دهيم ، بجاست . اما متاسفانه عده اي اين را نشناختند ، خيال كردند بدون اينكه مردم را به مكتب حسين آشنا كنند ، به فلسفه قيام حسيني آشنا كنند ، مردم را عارف به مقامات حسيني كنند ، همين قدر كه آمدند و نشستند و نفهميده و ندانسته گريه اي كردند ، كفاره گناهان است . مرحوم حاجي نوري نكته اي را در كتاب " لؤلؤ و مرجان " ذكر كرده است و آن اينكه عده اي گفتند موضوع امام حسين و گريه بر او ، ثوابش آنقدر زياد است كه از هر وسيله اي براي اين كار مي شود استفاده كرد . يك حرفي امروزيها در مكتب " ما كياول " در آورده اند كه پاورقي : > تاريخ شام ابن عساكر جلد 4 صفحه 333 ، مقتل الحسين مقرم صفحه 287 ، ملحقات احقاق الحق ج 11 صفحه 624 و 625 ، نفس المهموم ص 149 ، تحف العقول ص 174 1 - همان مدرك . 48 مي گويند هدف وسيله را مباح مي كند . هدف خوب باشد ، وسيله هر چه شد ، شد ! اينها هم گفتند ما يك هدف مقدس و منزه داريم و آن گريستن بر امام حسين ( ع ) است كه كار بسيار خوبي است و بايد گريست . به چه وسيله بگريانيم ؟ بهر وسيله كه شد ! هدف كه مقدس است ، وسيله هر چه شد ، شد . اگر تعزيه در آوريم ، يك تعزيه هاي اهانت آور ، درست است يا نه ؟ گفتند اشك جاري مي شود يا نه ؟ همين قدر كه اشك جاري شود ، اشكال ندارد ! شيپور بزنيم ، طبل بزنيم ، طبل بزنيم معصيت كاري بكنيم ، به بدن مرد لباس زن بپوشانيم ، عروسي قاسم درست كنيم ، جعل كنيم ، تحريف كنيم ، در دستگاه امام حسين اين حرفها مانعي ندارد . دستگاه امام حسين از دستگاه ديگران جداست . در اينجا دروغ گفتن بخشيده است ، جعل كردن ، تحريف كردن ، شبيه سازي ، به تن مرد لباس زن پوشاندن ، بخشيده است . هر گناهي كه اينجا بكنيد ، بخشيده است ، هدف خيلي مقدس است ! در نتيجه افرادي دست به جعل و تحريف اين قضيه زدند كه انسان تعجب مي كند ! در ده ، پانزده سال پيش كه به اصفهان رفته بودم ، در آنجا مرد بزرگي بود ، مرحوم حاج شيخ محمد حسن نجف آبادي اعلي الله مقامه ، خدمت ايشان رفتم و روضه اي را كه تازه در جايي شنيده بودم و تا آن وقت نشنيده بودم ، براي ايشان نقل كردم . كسي كه اين روضه را مي خواند اتفاقا ترياكي هم بود . اين روضه را خواند و بقدري مردم را گرياند كه حد نداشت . داستان پيرزني را نقل مي كرد كه در زمان متوكل مي خواست به زيارت امام حسين برود و آن وقت جلوگيري 49 مي كردند و دستها را مي بريدند تا اينكه قضيه را به آنجا رساند كه اين زن را بردند و در دريا انداختند . در همان حال اين زن فرياد كرد يا اباالفضل العباس ! وقتي داشت غرق مي شد سواري آمد و گفت ركاب اسب مرا بگيرد . ركابش را گرفت ، گفت چرا دستت را دراز نمي كني ؟ گفت من دست در بدن ندارم ، كه مردم خيلي گريه كردند . مرحوم حاج شيخ محمد حسن تاريخچه اين قضيه را اين طور نقل كرد كه يك روز در حدود بازار ، حدود مدرسه صدر ( جريان ، قبل از ايشان اتفاق افتاده و ايشان از اشخاص معتبري نقل كردند ) مجلس روضه اي بود كه از بزرگترين مجالس اصفهان بود و حتي مرحوم حاج ملا اسماعيل خواجويي كه از علماء بزرگ اصفهان بود در آنجا شركت داشت . واعظ معروفي مي گفت كه من آخرين منبري بودم . منبريهاي ديگر مي آمدند و هنر خودشان را براي گرياندن مردم اعمال مي كردند . هر كس مي آمد روي دست ديگري مي زد و بعد از منبر خود مي نشست تا هنر روضه خوان بعد از خود را ببيند ، تا ظهر طول كشيد . ديدم هر كس هر هنري داشت بكار برد ، اشك مردم را گرفت . فكر كردم من چه كنم ؟ همانجا اين قضيه را جعل كردم ، رفتم قصه را گفتم و از همه بالاتر زدم ، عصر همان روز رفتم در مجلس ديگري كه در چارسوق بود ، ديدم آنكه قبل از من منبر رفته همين داستان را مي گويد . كم كم در كتابها نوشتند و چاپ هم كردند ! اين موضوع كه دستگاه حسيني ، دستگاه جدايي است و از هر وسيله اي براي گرياندن مردم مي شود استفاده كرد ، اين توهم و خيال دروغ و غلط ، عامل بزرگي 50 براي جعل و تحريف شد ! مرحوم حاجي نوري ، اين مرد بزرگوار ، استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمي كه حتي بر حاج شيخ عباس ترجيح داشته است به اعتراف خود حاج شيخ عباس و ديگران ، مرد فوق العاده متبحر و با تقوائي است . ايشان اين مطلب را در كتاب خودشان طرح كرده اند كه اگر اين حرف درست باشد كه هدف وسيله را مباح مي كند ، من اين جور مي گويم : يكي از هدفهاي اسلامي ، ادخال سرور در قلب مؤمن است ، يعني انسان كاري كند كه مؤمني خوشحال شود . من براي اينكه مؤمني را خوشحال كنم ، در حضور او غيبت مي كنم چون از غيبت خيلي خوشش مي آيد ! اگر بگويند مرتكب گناه مي شوي ، مي گويم خير ، هدفم مقدس است ، من كه غيبت مي كنم ، مي خواهم او را خوشحال كنم ! مثال ديگري مرحوم حاجي نوري ذكر مي كند كه مردي زن بيگانه اي را مي بوسد . بوسيدن زن نامحرم حرام است ، مي گوئيم چرا اين كار را انجام دادي ؟ مي گويد من ادخال سرور در قلب مؤمن كردم ! در مورد زنا و شراب و لواط هم همين را مي توان گفت . اين چه غوغايي است ؟ ! اين چه حرف شريعت خراب كني است ؟ ! اينكه براي گرياندن مردم در سوگ امام حسين ( ع ) ، استفاده كردن از هر وسيله اي جايز است ، بخدا قسم برخلاف گفته امام حسين است . امام حسين ( ع ) ، شهيد كه اسلام بالا برود ، " اشهد انك قد اقمت الصلوه و آتيت الزكوه و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت في الله حق جهاده " ( 1 ) . امام حسين ( ع ) كشته شد كه سنن پاورقي : 1 - مفاتيح الجنان ، زيارت امام حسين عليه السلام در شبهاي عيد فطر و قربان . 51 اسلامي ، مقررات اسلامي ، قوانين اسلامي زنده شود ، نه اينكه بهانه اي شود كه پا روي سنن اسلامي بگذارند . امام حسين ( ع ) را ما بصورت العياذ بالله اسلام خرابكن درآورده ايم . امام حسيني كه ما در خيال خودمان درست كرده ايم اسلام خرابكن است . حاجي نوري در كتابش نوشته است يكي از طلاب نجف كه اهل يزد بود ، برايم نقل كرد كه در جواني سفري پياده از راه كوير به خراسان مي رفتم . در يكي از دهات نيشاپور مسجدي بود و من چون جايي را نداشتم ، به مسجد رفتم . پيشنماز مسجد آمد و نماز خواند و بعد منبر رفت . در اين بين با كمال تعجب ديدم فراش مسجد مقداري سنگ آورد و تحويل پيشنماز داد . وقتي روضه را شروع كرد ، دستور داد چراغها را خاموش كردند . چراغها كه خاموش شد ، سنگها را به طرف مستمعين پرتاب كرد كه صداي فرياد مردم بلند شد . چراغها كه روشن شد ديدم سرهاي مردم مجروح شده است و در حالي كه اشكشان مي ريخت از مسجد بيرون رفتند . رفتم نزد پيشنماز و به او گفتم اين چه كاري بود كه كردي ؟ ! گفت من امتحان كرده ام كه اين مردم با هيچ روضه اي گريه نمي كنند . چون گريه كردن بر امام حسين ( ع ) اجر و ثواب زيادي دارد و من ديدم كه راه گرياندن اينها منحصر است به اينكه سنگ به كله شان بزنم ، از اين راه اينها را مي گريانم ! به قول او هدف وسيله را مباح مي كند . هدف ، گريه بر امام حسين ( ع ) است ولو اينكه يك دامن سنگ به كله مردم بزند . پس اين يك عامل خصوصي در اين قضيه بوده كه در جعلها و تحريفها دخالت داشته است . 52 انسان وقتي كه در تاريخ سير مي كند ، مي بيند بر سر اين حادثه چه آورده اند ! بخدا قسم حرف حاجي نوري حرف راستي است . مي گويد امروز اگر كسي بخواهد بر امام حسين بگريد ، بر اين تحريفها و مسخها بايد بگريد ، بر اين دروغها بايد بگريد . كتاب معروفي است به نام " روضة الشهداء " كه نويسنده آن ملا حسين كاشفي است . حاجي نوري مي گويد اين داستان زعفر جني و عروسي قاسم اول بار در كتاب اين مرد نوشته شده و من اين كتاب را نديده بودم و خيال مي كردم در آن يكي دو تا از اين حرفهاست . بعد كه اين كتاب را كه به فارسي هم هست و تقريبا 500 سال پيش تاليف شده است ، . . . ( 1 ) ملا حسين مرد ملا و با سوادي بوده و كتابهائي هم دارد و صاحب انوار سهيلي است . تاريخش را كه مي خوانيم معلوم نيست شيعه بوده يا سني و اساسا مرد بوقلمون صفتي بوده است ، بين شيعه ها كه مي رفته ، خودش را شيعه صددرصد و مسلم معرفي مي كرده و بين سنيها كه مي رفته خودش را حنفي نشان مي داده است . اهل سبزوار است و سبزوار مركز تشيع بوده است و مردم هم متعصب در تشيع . در سبزوار شيعه صددرصد بوده و گاهي كه به هرات مي رفته ( شوهر خواهر و يا باجناق عبدالرحمن جامي بوده است ) در آنجا سني بوده و به روش اهل تسنن . واعظ هم بوده ولي تا در سبزوار بود ذكرمصيبت مي كرد . و وفاتش در حدود 910 بوده است يعني در اوايل قرن دهم يا اواخر قرن نهم . اولين كتابي كه در مرثيه به فارسي نوشته شده ، همين پاورقي : 1 - جمله ، در متن سخنراني به همين صورت است . 53 كتاب است كه در پانصد سال پيش نوشته شده است . قبل از اين كتاب ، مردم به منابع اصلي مراجعه مي كردند . شيخ مفيد رضوان الله عليه "ارشاد" را نوشته است و چقدر متقن نوشته است . ما اگر به " ارشاد " شيخ مفيد خودمان مراجعه كنيم ، احتياج بجاي ديگر نداريم . از اهل تسنن ، طبري نوشته ، ابن اثير نوشته ، يعقوبي و ابن عساكر و خوارزمي نوشته اند . من نمي دانم اين بي انصاف چه كرده است ! وقتي كه اين كتاب را خواندم ديدم حتي اسمها جعلي است ! يعني در اصحاب امام حسين ( ع ) اسمهايي را ذكر مي كند كه اصلا وجود نداشته اند ، در ميان دشمن هم اسمهايي را مي گويد كه همه جعلي است . داستانها را بشكل افسانه درآورده است . اين كتاب چون اولين كتابي است كه بزبان فارسي نوشته شد ، لذا مرثيه خوانها كه اغلب بي سواد بودند و به كتابهاي عربي مراجعه نمي كردند ، همين كتاب را مي گرفتند و در مجالس ازرو مي خواندند . اينست كه امروز مجالس عزاداري امام حسين ( ع ) را روضه خواني مي گوئيم . در زمان امام حسين ( ع ) و حضرت صادق (ع) و امام حسن عسكري ( ع ) اصطلاح روضه خواني رايج نبوده و بعد، در زمان سيد مرتضي و خواجه نصيرالدين طوسي هم روضه خواني نمي گفته اند . از پانصد سال پيش به اين طرف اسمش روضه خواني شده ، روضه خواني يعني خواندن كتاب روضة الشهداء، يعني خواندن همان كتاب دروغ. از وقتي كه اين كتاب بدست مردم افتاد ، كسي تاريخ واقعي امام حسين (ع) را مطالعه نكرد. 54 در شصت ، هفتاد سال پيش مرحوم ملا آقاي دربندي پيدا شد. تمام حرفهاي روضة الشهداء را باضافه چيزهاي ديگري پيدا كرد و همه را يكجا جمع كرد و كتابي نوشت بنام اسرارالشهادش ، واقعا مطالب اين كتاب انسان را وادار مي كند كه به اسلام بگريد . حاجي نوري مي نويسد كه ما در درس حاج شيخ عبدالحسين تهراني بوديم ( كه مرد بسيار بزرگواري بوده است ) و از محضر ايشان استفاده مي كرديم كه سيد روضه خواني اهل حله آمد و كتاب مقتلي به ايشان نشان داد كه ايشان ببينند معتبر هست يا نيست ، اين كتاب نه اول داشت و نه آخر فقط در جايي از آن نوشته بود كه فلان ملاي جبل عاملي از شاگردان صاحب معالم است . مرحوم حاج شيخ عبدالحسين كتاب را گرفت كه مطالعه كند . اولا در احوال آن عالم مطالعه كرد ، ديد چنين كتابي به نام او ننوشته اند و ثانيا خود كتاب را مطالعه كرد ، ديد مملو از اكاذيب است . به آن سيد گفت اين كتاب همه اش دروغ است . مبادا اين كتاب را بيرون بياوري و يا از آن چيزي نقل كني كه جايز نيست ، و اساسا اين كتاب نوشته آن عالم نيست و مطالبش دروغ است . حاجي نوري مي نويسد : همين كتاب دست صاحب اسرارالشهادش افتاد و تمام مطالبش را از اول تا آخر نقل كرد . حاجي نوري حكايت ديگري را نقل مي كند كه تاثرآور است و آن اينكه مردي رفت نزد مرحوم صاحب مقامع ( 1 ) گفت ديشب خواب پاورقي : 1 - مرحوم آقامحمدعلي پسر مرحوم وحيد بهبهاني كه هر دو مردان > 55 وحشتناكي ديدم . چه خواب ديدي ؟ گفت خواب ديدم با اين دندانهاي خودم گوشتهاي بدن امام حسين عليه السلام را دارم مي كنم ! اين مرد عالم لرزيد ، سرش را پايين انداخت ، مدتي فكر كرد ، گفت شايد تو مرثيه خوان هستي ، گفت بله . فرمود بعد از اين يا اساسا مرثيه خواني را ترك كن ، و يا از كتابهاي معتبر نقل كن . تو با اين دروغهايت گوشت بدن امام حسين (ع) را با دندانهايت مي كني ! اين لطف خدا بود كه در اين رؤيا اين را به تو نشان بدهد . اگر كسي تاريخ عاشورا را بخواند مي بيند از زنده ترين و مستندترين و از پرمنبع ترين تاريخهاست . مرحوم آخوند خراساني فرموده بود آنها كه بدنبال روضه نشنيده مي روند ، بروند روضه هاي راست را پيدا كنند كه آنها را احدي نشنيده است . خطبه هايي كه امام حسين عليه السلام در مكه و بطور كلي در حجاز ، در كربلا ، در بين راه خوانده ، خطابه هايي كه اصحابش خوانده اند ، سؤال و جوابهايي كه با حضرت شده ، نامه هائي كه ميان ايشان و ديگران مبادله شده ، نامه هائي كه ميان خود دشمنان مبادله شده است ، به علاوه اظهارات كساني كه حاضر در واقعه عاشورا بوده اند ( چه از دشمنان و چه از دوستان ) و اين حادثه را نقل كرده اند ، آنها را مطالعه كنند . سه چهار نفر از دوستان امام حسين بودند كه جان بسلامت بردند . از جمله ، غلامي است به نام عقبه بن سمعان كه از مكه همراه امام بود و وقايع نگار لشكر ابا عبدالله بوده پاورقي : > بزرگي بوده اند . مرحوم آقا محمد علي به كرمانشاه رفت و خيلي هم نفوذ و اقتدار پيدا كرد . 56 است . او در روز عاشورا گرفتار شد و چون گفت غلامم ، آزادش كردند . مرد ديگري است بنام حميد بن مسلم كه از وقايع نگارهاي لشكر عمرسعد بوده است . يكي از حاضرين واقعه ، شخص امام زين العابدين عليه السلام است كه همه قضايا را نقل كرده اند . نقطه ابهامي در تاريخ امام حسين وجود ندارد . متاسفانه حاجي نوري يك داستان جعلي و تحريفي درباره امام زين العابدين عليه السلام نقل مي كند . مي گويد در روز عاشورا وقتي كه براي اباعبدالله ياوري باقي نماند ، حضرت براي خداحافظي به خيمه امام زين العابدين عليه السلام رفتند . حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود : پدرجان ! كار شما و اين مردم به كجا كشيد ؟ ( يعني تا آن وقت امام زين العابدين بي خبر بوده است ) ! فرمود : پسر جان به جنگ كشيد . امام زين العابدين فرمود حبيب بن مظاهر چطور شد ؟ فرمود : قتل . زهيربن القين چطور شد ؟ قتل . بريربن خضير چطور شد ؟ قتل . هر كس از اصحاب را كه اسم برد ، فرمود كشته شد . بعد بني هاشم را پرسيد ، قاسم بن حسن چطور شد؟ برادرم علي اكبر چطور شد؟ بر عمويم ابوالفضل چه شد ؟ . قتل اين ، جعل است ، دروغ است . امام زين العابدين كه العياذ بالله آنقدر مريض و بيهوش نبوده كه نفهمد چه گذشته است . تاريخ مي نويسد حتي در همان حال امام حركت كرد و فرمود عمه ! عصاي مرا با يك شمشير بياور . يكي از كساني كه حاضر در واقعه بوده و آن را نقل كرده است ، شخص امام زين العابدين عليه السلام است . پس توبه كنيم ، واقعا بايد توبه كنيم به خاطر اين جنايت و خيانتي 57 كه نسبت به ابا عبدالله الحسين عليه السلام و اصحاب و ياران و خاندانش مرتكب مي شويم ، همه افتخارات اينها را از بين مي بريم . توبه كنيم و بعد ، از اين مكتب تربيتي استفاده كنيم . چه كم وكسري در زندگي عباس بن علي آن طور كه مقاتل معتبر نوشته اند وجود دارد ؟ اگر نبود براي ابوالفضل مگر همين يك افتخار ، كسي با او كاري نداشت ، غير از امام حسين ( ع ) با هيچ كس كاري نداشتند . امام حسين ( ع ) هم فرمود اينها فقط به من كار دارند و اگر مرا بكشند ، به هيچ كس ديگري كار ندارند . وقتي كه شمربن ذي الجوشن مي خواست از كوفه به طرف كربلا حركت كند ، يكي از حضاري كه در آنجا بود ، به ابن زياد اظهار كرد كه بعضي از خويشاوندان مادري ما همراه حسين بن علي هستند ، خواهش مي كنم امان نامه اي براي آنها بنويس . ابن زياد هم نوشت . شمر در يك فاصله دور ، از قبيله اي بود كه قبيله ام البنين با آنها نسبت داشتند . اين پيام را در عصرتاسوعا شخص او آورد . اين مرد پليد آمد كنار خيمه حسين بن علي عليه السلام و فريادش را بلند كرد : اين بنوا اختنا ( 1 ) خواهرزادگان ما كجا هستند ؟ ابوالفضل عليه السلام در حضور اباعبدالله عليه السلام نشسته بود ، برادرانش همه آنجا بودند ، يك كلمه جواب ندادند تا امام فرمود : " اجيبوه و ان كان فاسقا " (2) جوابش را بدهيد هر چند آدم فاسقي است . آقا كه اجازه داد ، جواب دادند . گفتند : ما پاورقي : 1 و 2 - مقتل الحسين مقرم ص 252 و بحارالانوار ج 44 ص 391 و اللهوف ص . 37 58 تقول ، چه مي گوئي ؟ مژده اي براي شما آورده ام ، بشارتي براي شما آورده ام . براي شما از اميرعبيدالله امان آورده ام ، شما آزاديد ، اگر الان برويد ، جان بسلامت مي بريد . گفتند خدا ترا لعنت كند و اميرت ابن زياد و آن امان نامه اي كه آورده اي . ما امام خودمان ، برادر خودمان را رها كنيم به موجب اينكه تامين داريم ؟ ! در شب عاشورا ، اول كسي كه اعلام ياري نسبت به اباعبدالله كرد ، برادر 59 روز عاشورا مي شود ، بنابر يكي از دو روايت ابوالفضل جلو مي آيد ، عرض مي كند برادرجان به من هم اجازه بفرمائيد ، اين سينه من تنگ شده است ، ديگر طاقت نمي آورم ، مي خواهم هر چه زودتر جان خودم را فداي شما كنم . من نمي دانم روي چه مصلحتي امام جواب حضرت ابوالفضل را چنين داد ، خود اباعبدالله بهتر مي دانست . فرمود برادرم حال كه مي خواهي بروي ، برو بلكه بتواني مقداري آب براي فرزندان من بياوري . لقب " سقا " ، آب آور ، قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود ، چون يك نوبت يا دو نوبت ديگر در شبهاي پيش ابوالفضل تواسنته بود برود صف دشمن را بشكافد و براي اطفال اباعبدالله آب بياورد . اين جور نيست كه سه شبانه روز آب نخورده باشند ، نه ، سه شبانه روز بود كه ممنوع بودند ، ولي در اين خلال توانستند يكي دوبار از جمله در شب عاشورا آب تهيه كنند ، حتي غسل كردند ، بدنهاي خودشان را شستشو دادند . ابوالفضل فرمود چشم . ببينيد چقدر منظره باشكوهي است ، چقدر عظمت است ، چقدر شجاعت است ، چقدر دلاوري است ، چقدر انسانيت است ، چقدر شرف است ، چقدر معرفت و فداكاري است ؟ ! يك تنه خودش را به جمعيت مي زند . مجموع كساني را كه دور آب را گرفته بودند چهارهزار نفر نوشته اند . وارد شريعه فرات شد ، اسب را داخل آب برد ( اين را همه نوشته اند ) . اول مشكي را كه همراه دارد پر از آب مي كند و به دوش مي گيرد . تشنه است ، هوا گرم است ، جنگيده است . همان طور كه سوار است و آب تا زيرشكم اسب را فرا گرفته است ، دست زير آب مي برد ، مقداري آب با دو 60 دستش تا نزديك لبهاي مقدسش مي آورد . آنهائي كه از دور ناظر بوده اند ، گفته اند اندكي تامل كرد ، بعد ديديم آب نخورده بيرون آمد ، آبها را روي آب ريخت . كسي نفهميد كه چرا ابوالفضل در آنجا آب نياشاميد ؟ ! اما وقتي كه بيرون آمد رجزي خواند كه در اين رجز ، مخاطب ، خودش بود نه ديگران . از اين رجز فهميدند چرا آب نياشاميد : يا نفس من بعد الحسين هوني فبعده لا كنت ان تكوني هذا الحسين شارب المنون و تشربين بارد المعين و الله ما هذا فعال ديني و لا فعال صادق اليقين (1) اي نفس ابوالفضل ! مي خواهم بعد از حسين زنده نماني . حسين شربت مرگ مي نوشد ، حسين در كنار خيمه ها با لب تشنه ايستاده باشد و تو آب بياشامي ؟ ! پس مردانگي كجا رفت ، شرف كجا رفت ، مواسات و همدلي كجا رفت ؟ مگر حسين امام تو نيست ، مگر تو ماموم او نيستي ، مگر تو تابع او نيستي ؟ ! هذا الحسين شارب المنون و تشربين بارد المعين هيهات ! هرگز دين من چنين اجازه اي به من نمي دهد ، هرگز وفاي من چنين اجازه اي به من نمي دهد . ابوالفضل مسير خود را در برگشتن عوض كرد . از داخل نخلستانها آمد . قبلا از راه مستقيم آمده بود . چون مي دانست همراه خودش امانت گرانبهايي دارد ، راه خود را عوض كرد و تمام همتش اين بود كه آب را به سلامت برساند ، پاورقي : 1 - ينابيع الموده ج 2 ص 165 ، بحارالانوار ج 45 ص . 41 61 بخدا قسم اگر دست راست مرا ببريد من دست از دامن حسين بر نمي دارم ، طولي نكشيد كه رجز عوض شد : يا نفس لا تخشي من الكفار و ابشري برحمة الجبار مع النبي السيد المختار قد قطعوا ببغيهم يسري ( 2 ) در اين رجز فهماند كه دست چپش هم بريده شده است . نوشته اند با آن هنر و فروسيتي كه داشت ، به هر زحمت بود مشك آب را چرخاند و خودش را روي آن انداخت . من نمي گويم چه حادثه اي پيش آمد ، چون خيلي جانسوز است . در شب تاسوعا معمول است كه ذكر مصيبت اين مردبزرگ مي شود . اين را هم عرض كنم كه ام البنين مادر حضرت ابوالفضل در حادثه كربلا زنده بود ولي در كربلا نبود ، در مدينه بود . به او خبر دادند كه در حادثه كربلا هر چهار پسر تو شهيد شدند . اين زن بزرگوار به قبرستان بقيع مي آمد و براي فرزندان خودش نوحه سرايي مي كرد نوشته اند نوحه سرايي اين زن آنقدر دردناك بود كه هر كس مي آمد پاورقي : 1 - بحارالانوار ج 45 ، ص . 40 2 - بحارالانوار ج 45 ، ص . 40 62 گريه مي كرد ، حتي مروان حكم كه از دشمن ترين دشمنان بود . در نوحه سرايي خود ، گاهي همه فرزندانش و گاهي ارشد آنها را بالخصوص ياد مي كرد . ابوالفضل ، هم از نظر سني و هم از نظر كمالات روحي و جسمي ارشد فرزندانش بود . من يكي از اين دو مرثيه اي را كه از اين زن بخاطر دارم براي شما مي خوانم . اين مادر داغدار در آن مرثيه هاي جانسوز خودش ( بطور كلي عربها مرثيه را خيلي جانسوز مي خوانند ) اين جور مي خواند : يا من راي العباس كر علي جماهير النقد و وره من ابناء حيدر كل ليث ذي لبد انبئت ان ابني اصيب براسه مقطوع يد ويلي علي شبلي امال براسه ضرب العمد ( 1 ) لو كان سيفك في يديك لمادني منه احد اي چشم ناظر ، اي چشمي كه در كربلا بودي و آن مناظر را مي ديدي ، اي كسي كه آن لحظه را تماشا كردي كه شير بچه من ابوالفضل از جلو و شير بچه گان ديگر من از پشت سرش بر اين جماعت پست حمله برده بودند ، براي من قضيه اي نقل كرده اند ، نمي دانم راست است يا دروغ ؟ گفته اند در وقتي كه دستهاي بچه من بريده بود ، عمود آهنين بر فرق فرزند عزيز من وارد شد ، آيا راست است ؟ ! ويلي علي شبلي امال براسه ضرب العمد بعد مي گويد ، ابوالفضل ! فرزند عزيزم ، من خودم مي دانم ، اگر دست مي داشتي مردي در جهان نبود كه با تو روبرو پاورقي : 1 - منتهي الامال ج 1 ص . 386 63 شود . اينكه آنها چنين جسارتي كردند براي اين بود كه دستهاي تو از بدن بريده شده بود . لا حول ولا قوش الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين 64 جلسه سوم : تحريفات معنوي حادثه كربلا 65 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باري ءالخلائق اجمعين و الصلوه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به "( 1 ) . گفتيم تاريخچه با عظمت كربلا كه به دست ما افتاده است ، هم دچار تحريف لفظي شده است و هم دچار تحريف معنوي . تحريف لفظي يعني اينكه ما از خودمان سازو برگهايي بر پيكره اين تاريخ ساخته ايم كه چهره با عظمت و نوراني آن را تاريك و ظلماني و قيافه زيباي آن را زشت كرده ايم . نمونه هائي را در اين زمينه عرض كردم . پاورقي : 1 - سوره مائده آيه . 13 66 تحريف معنوي : متاسفانه اين حادثه تاريخي در دست ما تحريف معنوي شده است و تحريف معنوي بسيار خطرناكتر از تحريف لفظي است . آنچه سبب شده است كه اين حادثه بزرگ براي ما از اثر و خاصيت بيفتد ، تحريفات معنوي است نه تحريفات لفظي ، يعني اثر سوء تحريفات معنوي از تحريفات لفظي بيشتر است . تحريف معنوي يعني چه ؟ در يك جمله ممكن است ما از لفظ ، نه كم كنيم و نه زياد ، ولي وقتي كه مي خواهيم آن را توجيه و تفسير كنيم ، طوري توجيه و تفسير كنيم كه درست برخلاف و بر ضد معني واقعي آن جمله باشد . براي اين موضوع فقط يك مثال كوچك عرض مي كنم تا مطلب روشن شود . در روزي كه مسجد مدينه را بنا مي كردند ، عمارياسر فوق العاده تلاش صادقانه مي كرد ، نقل كرده اند ( از نقلهاي مسلم است ) كه پيغمبر اكرم فرمود : " يا عمار ! تقتلك الفئة الباغية " ( 1 ) اي عمار ! ترا آن دسته اي مي كشند كه سركشند . اشاره به آيه قرآن است كه مي فرمايد اگر دو دسته از مسلمانان با يكديگر جنگيدند و يك دسته سركشي كرد ، شما به نفع آن دسته ديگر عليه دسته سركش وارد شويد و اصلاح كنيد . اين جمله را كه پيغمبراكرم ( ص ) درباره عمارفرمود : شخصيت بزرگي به او داد . لهذا عمار كه در صفين در خدمت پاورقي : 1 - سيره حلبي جلد 2 صفحه . 77 67 اميرالمؤمنين ( ع ) بود ، وزنه بزرگي در لشكر علي عليه السلام شمرده مي شد ، حتي افراد ضعيف الايماني بودند كه تا وقتي كه عمار كشته نشده بود هنوز مطمئن نبودند عملي كه در ركاب علي ( ع ) مي كنند ، بحق است ، يعني كشتن معاويه و سپاهيان او جايز است . روزي كه عمار به دست اصحاب معاويه در لشكر اميرالمؤمنين ( ع ) كشته شد ، ناگهان فرياد از همه جا بلند شد كه حديث پيغمبر صادق آمد . بهترين دليل براي اينكه معاويه و يارانش بر باطل اند اين است كه اينها قاتل عمار هستند و پيغمبر اكرم ( ص ) در گذشته خبر داد : " يا عمار ! تقتلك الفئة الباغية " ( 1 ) كه اشاره است به آيه : " و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما علي الاخري فقاتلوا التي تبغي حتي تفي ء الي امرالله "( 2 ) . امروز مثل آفتاب روشن شد كه لشكر معاويه ، لشكر " باغي " يعني سركش و ظالم و ستمگر است و حق با لشكريان علي است . پس به نص قرآن بايد به نفع لشكريان علي ( ع ) ، عليه لشكريان معاويه وارد جنگ شد . اين قضيه تزلزلي در لشكر معاويه ايجاد كرد . معاويه كه هميشه با حيله و نيرنگ كار خود را پيش مي برد ، اينجا دست به يك تحريف معنوي زد ، چون نمي شد انكار كرد و گفت پيغمبر ( ص ) درباره عمار چنين چيزي نگفته است ، زيرا اقلا شايد پانصدنفر در آنجا بودند كه شهادت مي دادند كه ما اين جمله را از پيغمبر ( ص ) شنيديم و يا از كسي پاورقي : 1 - مسند ابن حنبل ج 2 ص . 199 2 - سوره حجرات آيه . 9 68 شنيديم كه او از پيغمبر شنيده بود . بنابراين ، اين جمله پيغمبر درباره عمار قابل انكار نبود . شاميها به معاويه اعتراض مي كردند كه عمار را ما كشتيم و پيغمبر فرمود : " تقتلك الفئة الباغية " ، گفت اشتباه كرديد ! درست است كه پيغمبر فرمود عمار را آن فئه سركش ، طائفه سركش ، لشكرسركش مي كشند ، ولي عمار را ما نكشتيم ! گفتند لشكريان ما كشتند . گفت نه ! عمار را علي كشت كه او را به اينجا آورد و موجبات كشته شدنش را فراهم كرد ! عمروعاص دو پسر داشت ، يكي مانند خودش دنيادار و دنياپرست و ديگري نسبتا جوان مؤمن و با ايماني بود و با پدرش هماهنگي نمي كرد . اسم او عبدالله بود . در يك جلسه اي كه عبدالله حاضر بود ، همين مغلطه معنوي را بكار بردند . عبدالله گفت اين چه حرفي است كه مي زنيد ، اين چه مغلطه كاري است كه مي كنيد ؟ ! چون عمار در لشكر علي بود پس علي او را كشت ؟ ! گفتند بله ! گفت پس بنابراين حمزه سيدالشهدا را هم پيغمبر كشت ، چون حمزه سيدالشهداء در لشكر پيغمبر بود و كشته شد . معاويه ناراحت و عصباني شد به عمروعاص گفت چرا جلوي اين پسر بي ادبت را نمي گيري ؟ ! اين را مي گويند تحريف معنوي . اگر بخواهيم حوادث و قضايا را تحريف معنوي كنيم ، چگونه تحريف مي كنيم ؟ حوادث و قضاياي تاريخي از يك طرف علل و انگيزه ها و از طرف ديگر منظور و هدفهايي دارند . تحريف يك حادثه تاريخي اين 69 است كه يا علل و انگيزه هاي آن حادثه را بگونه اي غير از آنچه كه بوده است بگوئيم ، يا هدف و منظور آن را بگونه اي غير از آنچه كه بوده است تفسير كنيم . مثال : شما به منزل يك شخصي كه از مكه آمده است مي رويد . انگيزه شما اين است كه زيارت كردن حاجي مستحب است ، لذا به ديدن او مي رويد . يك نفر مي گويد مي داني چرا فلان كس به خانه فلان شخص رفت ؟ ديگري مي گويد چرا ؟ مي گويد منظور او از رفتن به منزل فلاني اين است كه دختر او را براي پسرش خواستگاري كند ، موضوع مكه را بهانه كرده است . منظور شما را اين چنين تحريف مي كنند . اين را تحريف معنوي مي گويند . حادثه تاريخي عاشورا از يك طرف علل و انگيزه هايي دارد و از طرف ديگر هدفها و منظورهاي عالي . ما مسلمانان ، ما شيعيان حسين بن علي ( ع ) اين حادثه را تحريف كرديم همان طور كه معاوية بن ابوسفيان جمله پيغمبر درباره عمار " تقتلك الفئة الباغية " را تحريف كرد . يعني حسين عليه السلام در نهضت خود انگيزه اي داشت ، ما چيز ديگري براي آن تراشيديم ! حسين يك هدف و منظور خاصي داشت ، ما يك هدف و منظور ديگري براي او تراشيديم ! اباعبدالله عليه السلام نهضتي فوق العاده با عظمت و مقدس كرده است . تمام شرائط تقدس يك نهضت ، در نهضت اباعبدالله هست كه نظيرش در دنيا وجود ندارد . آن شرائط چيست ؟ اولين شرط يك نهضت مقدس اين است كه منظور و هدف آن ، شخصي و فردي نباشد ، 70 بلكه كلي ، نوعي و انساني باشد . يك وقت كسي نهضت مي كند بخاطر شخص خودش و يك وقت كسي نهضت مي كند بخاطر اجتماع ، بخاطر انسانيت ، بخاطر حقيقت ، بخاطر حق ، بخاطر توحيد ، بخاطر عدالت ، بخاطر مساوات ، نه بخاطر خودش ، در واقع آن وقتي كه او نهضت مي كند ديگر خودش به عنوان يك فرد نيست ، اوست و همه انسانهاي ديگر . به همين جهت كساني كه در دنيا ، حركاتشان ، اعمالشان ، نهضتهايشان بخاطر شخص خودشان نبوده است ، بخاطر بشريت بوده است ، بخاطر انسانيت بوده است ، بخاطر حق و عدالت و مساوات بوده است ، بخاطر توحيد و خداشناسي و ايمان بوده است ، همه افراد بشر آنها را دوست دارند . همان طور كه پيغمبر ( ص ) فرمود : " حسين مني و انا من حسين " ( 1 ) ، ما هم مي گوئيم : حسين منا و نحن من حسين چرا مي گوئيم ؟ براي اينكه حسين عليه السلام در 1328 ( 2 ) سال پيش براي ما و بخاطر ما و بخاطر همه انسانهاي عالم قيام كرد . قيامش ، قيام مقدس بود ، قيام پاك بود ، از منظورهاي شخصي بيرون بود . شرط دوم براي اينكه قيامي مقدس باشد ، اين است كه آن قيام با يك بينش و درك و بصيرت قوي توام باشد . يعني چه ؟ يعني يك وقت پاورقي : 1 - ارشاد شيخ مفيد صفحه 249 و اعلام الوري ص 216 و مناقب ابن شهرآشوب ج 4 ص 71 و حليةالابرار ، ج 1 ص 560 و كشف الغمةج 2 ص 10 و 61 و ملحقات احقاق الحق ج 11 ص 265 تا . 279 2 - اين سخنراني در سال 1389 قمري برابر با فروردين 1348 ايراد شده است . 71 مردم اجتماعي ، خودشان در غفلتند ، بي خبرند ، نمي فهمند ، جاهلند . يك فرد بصير ، چيز فهم و با درك پيدا مي شود كه درد اين مردم را صددرجه از خودشان بهتر مي فهمد . دواي اين مردم را از خود اين مردم بهتر مي فهمد . در وقتي كه ديگران هيچ چيز را نمي فهمند و درك نمي كنند و در ظاهر هم نمي بينند . يك فرد بصير و چيز فهم كه باصطلاح ، آنچه را كه مردم ديگر در آئينه نمي بينند او در خشت خام مي بيند ، پيدا مي شود كه قيام و نهضت مي كند . بيست سال ، سي سال ، پنجاه سال مي گذرد تازه ملت بيدار مي شود كه فلان شخص كه قيام كرد ، حركت كرد ، نهضت كرد ، چه منظورهاي مقدسي داشت . پدران ما در بيست سال ، سي سال ، چهل سال ، پنجاه سال پيش ، ارزش اين را درك نمي كردند ! مثلا مرحوم سيدجمال الدين اسدآبادي در حدود شصت ، هفتاد سال پيش ( فوت اين مرد در سال 1310 قمري بوده است ، چهارده سال قبل از مشروطيت ) قيام كرد و يك نهضت اسلامي در كشورهاي اسلامي بپا كرد ، شما امروز كه تاريخ اين مرد را مي خوانيد ، مي بينيد واقعا غريب و تنها بوده است ، درد و دواي ملت مسلمان را احساس مي كرد ولي خود ملت نمي فهميد ، خود ملت به او دهن كجي مي كرد ، خود ملت او را مسخره مي كرد ، ملت از او حمايت نمي كرد . حالا كه شصت ، هفتاد سال گذشته است ، وقتي كه زواياي تاريخ درست روشن مي شود ، مي بينيم اين مرد چه چيزهايي را در آن روز مي فهميده كه اساسا نودونه درصد ملت ايران نمي فهميده اند . 72 لااقل آن دو نامه اي را كه اين مرد بزرگ نوشته است ببينيد ، يكي نامه اي كه به مرحوم آيت الله ميرزاي شيرازي بزرگ اعلي الله مقامه نوشته است و ديگر نامه اي كه به عموم علماي ايران به عنوان يك متحدالمأل فرستاده است . يا نامه هايي را كه اين مرد براي مرحوم حاج شيخ محمدتقي بجنوردي در مشهد و براي فلان عالم بزرگ در اصفهان ، و فلان عالم بزرگ در شيراز فرستاده است ، بخوانيد تا ببينيد اين مرد چقدر خوب مي فهميده است ، چقدر درك مي كرده است ، چقدر خوب استعمار را مي شناخته و چقدر خوب در صدد بيدار كردن اين ملت بوده است . (از اين مزخرفاتي كه بعضي از ابزارهاي استعمار هنوز هم مي گويند بگذاريد ، ديگر اين حناها رنگ ندارد) اين نهضت ، مقدس است چون مردي در زماني پيدا مي شود كه در پشت اين ظواهر ، حقايقي را مي بيند كه مردم عصر خودش نمي فهمند و درك نمي كنند . نهضت حسيني چنين نهضتي است . امروز ما درست مي فهميم يزيد يعني چه ؟ حكومت يزيد يعني چه ؟ معاويه چه كرد ؟ نقشه امويها چه بود ؟ ولي صدي نودونه ملت مسلمان در آن روز درك نمي كردند ، مخصوصا با نبودن وسائل اطلاعاتي كه امروزه هست و در گذشته نبوده است . مردم مدينه درك نمي كردند ، روزي فهميدند يزيد چه كسي است و خلافت يزيد يعني چه كه حسين بن علي ( ع ) كشته شده بود ، بعد تكان خوردند كه چرا حسين بن علي ( ع ) كشته شد ؟ ! يك هيئت از اكابر مردم مدينه را كه در رأسشان مردي بنام عبدالله بن حنظلة غسيل الملائكه 73 بود ، به شام فرستادند . وقتي فاصله ميان مدينه و شام را طي كردند و به دربار يزيد رفتند و مدتي در آنجا ماندند ، تازه فهميدند قضيه از چه قرار است . هنگامي كه به مدينه برگشتند ، از آنها پرسيدند چه ديدند ؟ گفتند همين قدر ما به شما بگوئيم كه در مدتي كه در شام بوديم ، مي گفتيم خدا نكند كه از آسمان بر سر ما سنگ ببارد ! گفتند چه خبر بود ؟ گفتند ما با خليفه اي روبرو شديم كه علنا شراب مي خورد ، قمارمي كرد ، سگ بازي و يوزبازي و ميمون بازي مي كرد ، حتي با محارم خود هم زنا مي كرد ! عبدالله بن حنظله غسيل الملائكه هشت پسر داشت ، به مردم مدينه گفت چه شما قيام كنيد چه نكنيد من قيام مي كنم ولو با اين هشت پسر خودم . همين طور هم شد ، در قيام حره ( 1 ) عليه يزيد هشت پسرش را قبل از خودش فرستاد و شهيد شدند و بعد خود اين مرد شهيد شد . عبدالله بن حنظله غسل الملائكه ، دو يا سه سال پيش از اينكه اباعبدالله از مدينه خارج شود و در هنگام خروج بگويد : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " ( 2 ) . من ننگ مي دانم اگر يزيد خلافت اسلامي را بدست گيرد ، اگر چنين شود ، چه به سر اسلام مي آيد ، كجا بود ؟ آن روز آگاه نبود . بايد حسين كشته بشود ، جهان اسلام تكان بخورد ، تازه عبدالله بن حنظله غسيل الملائكه و صدها نفر ديگر مثل او در مدينه و كوفه و در جاهاي پاورقي : 1 - مروج الذهب جلد 3 ص . 69 2 - اللهوف ص 11 و في رحاب ائمةاهل البيت جلد 3 صفحه . 74 74 ديگر چشمشان باز شود و بگويند حسين عليه السلام حق داشت كه چنين حرفي زد ! شرط سوم براي اينكه نهضتي مقدس باشد اين است كه تك باشد ، فرد باشد . يعني چه ؟ يعني برقي باشد كه در يك ظلمت كامل بدرخشد ، ندائي باشد در ميان سكوتها ، حركتي باشد در ميان سكونهاي مطلق . يعني در يك شرايطي كه خفقان به طوري كامل حكمفرماست ، مردم قدرت حرف زدن ندارند ، تاريكي مطلق ، يأس مطلق ، نااميدي مطلق ، سكوت مطلق ، سكون مطلق است ، يك مرتبه يك مرد پيدا مي شود و سكوت را مي شكند ، سكونها را از بين مي برد ، حركتي مي كند ، برقي مي شود و در ميان ظلمت مي درخشد . تازه ديگران پشت سرش راه مي افتند . آيا نهضت حسيني اينچنين بود يا نبود ؟ آري ، اينچنين بود . امام حسين ( ع ) چنين نهضتي كرد . او در اين نهضت چه هدفي داشت ؟ چرا ائمه اطهار اصرار داشتند كه عزاي حسين عليه السلام زنده بماند ؟ چرا امام حسين عليه السلام نهضت كرد ؟ چه احتياجي است كه ما از خودمان دليل ذكر كنيم ؟ حسين بن علي ( ع ) خود ، دليل نهضت را بيان كرده است : " اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي " ( 1 ) در كمال صراحت مي گويد دنياي ما را فساد گرفته است ، امت پاورقي : 1 - مقتل الحسين، ص 156 و مقتل العواصم، ص 54 و مناقب ابن شهرآشوب، ج 4 ، ص 89 و مقتل الحسين خوارزمي ، ج 1، ص 188 و لمعة من بلاغة الحسين، ص 64 و نفس المهموم ص . 45 75 جدم فاسد شده اند ، قيام كردم براي اصلاح ، من يك مرد اصلاح طلبم . " اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنكر و اسير بسيرش جدي و ابي " ( 1 ) ، هدفي جز امر به معروف و نهي از منكر ندارم . امام حسين ( ع ) هدف نهضت خودش را روشن كرده است . " الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهي عنه ليرغب المؤمن في لقاء الله محقا " ( 2 ) ، حسين عليه السلام مي گويد من نهضت كرده ام براي امر به معروف ، براي اينكه دين را زنده كنم ، براي اينكه با مفاسد مبارزه كنم . نهضت من يك نهضت اصلاحي اسلامي است . ما چيز ديگري گفتيم . دو تحريف معنوي بسيار عجيب و ماهرانه كرديم ( نمي دانم بگويم ماهرانه يا جاهلانه ) يك جا گفتيم حسين بن علي ( ع ) قيام كرد تا كشته شود ، براي اينكه كفاره گناهان امت باشد ! حال اگر بپرسند اين حرف در كجاست ؟ آيا خود امام حسين عليه السلام چنين چيزي گفت ؟ پيغمبر گفت ؟ امام گفت ؟ ما مي گوئيم به اين حرفها چكار داريد ؟ امام حسين ( ع ) كشته شد براي اينكه گناهان ما بخشيده شود ! نمي دانيم كه ما اين فكر را از دنياي مسيحيت گرفته ايم يا نه ؟ ملت مسلمان ندانسته خيلي چيزها را از دنياي مسيحيت بر ضداسلام گرفته است . يكي از اصول معتقدات مسيحيت مسئله به صليب كشيدن ، مسيح است براي اينكه فادي باشد . الفادي لقب مسيح است . از نظر مسيحيت اين جزء متن مسيحيت است كه عيسي به دار رفت تا كفاره گناهان امت پاورقي : 1 - همان مدرك . 2 - رجوع شود و به صفحه . 47 76 باشد ! يعني گناهان خودشان را به حساب عيسي مي گذارند ! فكر نكرديم كه اين ، حرف دنياي مسيحيت است ، با روح اسلامي سازگار نيست ، با سخن حسين عليه السلام سازگار نيست . به خدا قسم تهمت به اباعبدالله است . والله اگر كسي در ماه رمضان روزه داشته باشد و اين حرف را به حسين بن علي ( ع ) نسبت بدهد و بگويد حسين براي چنين كاري بود و [ اين سخن را ] از او نقل بكند روزه اش باطل است ، دروغ بر حسين ( ع ) است . اباعبدالله كه براي مبارزه با گناه كردن قيام كرد ، ما گفتيم قيام كرد تا سنگري براي گنهكاران باشد ! گفتيم حسين يك بيمه درست كرد ، يك شركت بيمه تأسيس كرد . بيمه چه ؟ بيمه گناه ! گفت شما را از نظر گناه بيمه كردم ، در عوض چه بگيرم ؟ اشك . شما براي من اشك بريزيد ، من در عوض ، گناهان شما را جبران مي كنم . شما هر چه مي خواهيد باشيد ، ابن زياد باشيد ، عمر سعد باشيد . يك ابن زياد در دنيا كم بود ! يك عمرسعد در دنيا كم بود ! يك سنان بن انس در دنيا كم بود ! يك خولي در دنيا كم بود ؟ امام حسين ( ع ) خواست خولي در دنيا زياد شود ، عمرسعد در دنيا زياد شود ، گفت ايهاالناس هر چه مي توانيد بد باشيد كه من بيمه شما هستم ! تحريف معنوي دومي كه از نظر تفسير و توجيه حادثه كربلا رخ داده ، اين است كه مي گويند : مي دانيد چرا امام حسين ( ع ) نهضت كرد و كشته شد ؟ مي گوئيم چرا ؟ مي گويند يك دستور خصوصي فقط براي او بود . به او گفتند برو و خودت را بكشتن بده . پس به ما و شما ارتباط پيدا نمي كند ، يعني قابل پيروي نيست ! به دستورات اسلام كه دستورات 77 كلي و عمومي است ، مربوط نيست . تفاوت سخن امام با سخن ما چقدر است ؟ امام حسين ( ع ) فرياد كشيده كه علل و انگيزه قيام من مسائلي است كه منطبق بر اصول كلي اسلام است . احتياجي به دستور خصوصي نيست . آخر دستور خصوصي را در جايي مي گويند كه دستورهاي عمومي وافي نباشد . امام حسين ( ع ) در كمال صراحت فرمود : اسلام ديني است كه به هيچ مؤمني ( حتي نفرمود به امام ) اجازه نمي دهد كه در مقابل ظلم ، ستم ، مفاسد و گناه بي تفاوت بماند . امام حسين ( ع ) مكتب بوجود آورد ولي مكتب عملي اسلامي ، مكتب او همان مكتب اسلام است . مكتب اسلام بيان كرد ، حسين ( ع ) عمل كرد . ما اين حادثه را از مكتب بودن خارج كرديم ، وقتي از مكتب بودن خارج شد ، ديگر قابل پيروي نيست ، وقتي كه قابل پيروي نبود ، پس ديگر نمي شود از حسين استفاده كرد ، يعني از حادثه كربلا نمي توان استفاده كرد . از اينجا ما حادثه را از نظر اثرمفيدداشتن ، عقيم كرديم . آيا خيانتي از اين بالاتر هم در دنيا وجود دارد ؟ اين است كه عرض كردم تحريف معنوي كه در حادثه عاشورا صورت گرفته است از تحريف لفظي آن صددرجه خطرناكتر است . چرا ائمه اطهار ( حتي از پيغمبر اكرم روايت است ) گفتند كه اين نهضت بايد زنده بماند ، فراموش نشود ، مردم براي امام حسين ( ع ) بگريند ؟ هدف آنها از اين دستور چه بوده است ؟ ما آن هدف واقعي را مسخ كرديم . گفتيم فقط بخاطر اين است كه تسلي خاطري براي حضرت زهرا سلام الله عليها باشد ! با اينكه ايشان در بهشت همراه 78 فرزند بزرگوارشان هستند ، دائما بي تابي مي كنند تا ما مردم بي سروپا يك مقدار گريه كنيم تا تسلي خاطر پيدا كنند ! آيا توهيني بالاتر از اين ، براي حضرت زهرا پيدا مي كنيد ؟ عده اي ديگر گفتند امام حسين ( ع ) در كربلا بدست يك عده مردم تجاوزكار ، بي تقصير كشته شد ، پس اين تأثرآور است ! من هم قبول دارم امام حسين ( ع ) بي تقصير كشته شد . امام حسين ( ع ) بي تقصير كشته شد ، اما همين ؟! يك آدم بي تقصير بدست يك عده متجاوز كشته شد ؟ ! روزي هزارنفر آدم بي تقصير بدست آدمهاي با تقصير كشته مي شوند . روزي هزارنفر آدم در دنيا نفله مي شوند و تأثرآور است ، اما آيا اين نفله شدنها ارزش دارد كه سالهاي زيادي ، قرنهاي زياد ، ده قرن ، بيست قرن ، سي قرن مطرح باشد و ما بنشينيم و اظهار تأثر كنيم كه حيف ، حسين بن علي ( ع ) نفله شد ، خونش هدر رفت ! حسين بن علي ( ع ) بي تقصير كشته شد ، بدست افرادي متجاوز كشته شد ! اما چه كسي گفته حسين بن علي ( ع ) نفله شده است ؟ خون حسين بن علي ( ع ) هدر رفت ؟ اگر در دنيا كسي را پيدا كنيد كه نگذاشت يك قطره از خونش هدر برود ، حسين بن علي ( ع ) است . اگر در دنيا كسي را پيدا كنيد كه نگذاشت يك ذره از شخصيتش هدر برود ، حسين بن علي ( ع ) است . او براي قطره قطره خونش آنچنان ارزش قائل شد كه نمي توان آن را توصيف كرد . اگر ثروتهاي دنيا را كه براي او مصرف مي شود تا دامنه قيامت حساب كنيم، براي هر قطره خونش ميلياردها ميليارد تومان بشر پول خرج كرده است . آدمي كه كشته شدنش سبب شد كه نام او پايه كاخ ستمكاران را براي هميشه بلرزاند ، نفله شد ؟ ! خونش هدر رفت ؟ ! ما غصه بخوريم 79 براي اينكه حسين بن علي ( ع ) نفله شد ؟ تو نفله شدي بيچاره نادان . من و تو نفله هستيم ، من وتو عمرمان هدر رفت ، غصه براي خودت بخور . تو به حسين توهين مي كني كه مي گويي نفله شد ! حسين بن علي ( ع ) كسي است كه : " ان لك درجة عند الله ، لن تنالها الا بالشهاده " ( 1 ) ، آيا حسين بن علي عليهماالسلام كه آرزوي شهادت مي كرد ، آرزوي نفله شدن رامي كرد ؟ آنها كه توصيه كردند كه عزاي حسين بن علي ( عليهماالسلام ) بايد زنده بماند ، براي اين بوده كه هدف حسين بن علي ( عليهماالسلام ) مقدس بود . حسين بن علي ( عليهماالسلام ) يك مكتب بوجود آورد ، مي خواستند مكتبش زنده بماند . هرگز نمونه اي از يك مكتب عملي در دنيا پيدا نمي كنيد كه نظير مكتب حسين بن علي ( عليهماالسلام ) باشد . اگر شما نمونه حسين بن علي را پيدا كرديد ، آن وقت بگوئيد چرا ما هر سال بايد ياد او را تجديد كنيم ؟ ! نظير آنچه كه در حسين بن علي ( عليهماالسلام ) در حادثه عاشورا ، در آن ابتلاء و مصيبت پيدا شد ، از توحيد ، از جلوه ايمان ، از جلوه خداشناسي ، از ايمان كامل به جان ديگر ، از رضا و تسليم ، از صبر ، از مردانگي ، از طمأنينه نفس ، از ثبات و استقامت ، از عزت و كرامت نفس ، از آزاديخواهي و آزادي طلبي ، از اينكه در فكر انسانها باشد ، از اينكه در خدمت انسانها باشد ، اگر در دنيا نمونه اي پيدا كرديد ، آن وقت بگوئيد چرا ما نام حسين بن علي ( عليهماالسلام ) را زنده كنيم ؟ ( بديل ندارد ، مثل ندارد ) زنده كردن نام و نهضت او براي اين است كه پرتوي از روح حسين بن علي بر روح ما و شما بتابد . اگر اشكي كه ما براي او مي ريزيم ، در مسير هماهنگي روح ما باشد ، پاورقي : 1 - نفايس الاخبار ، ص 21 ، به نقل از ابن شهرآشوب . 80 پرواز كوچكي است كه روح ما با روح حسيني مي كند . اگر ذره اي از همت او ، ذره اي از غيرت او ، ذره اي از حريت او ، ذره اي از ايمان او ، ذره اي از تقواي او ، ذره اي از توحيد او در ما بتابد و چنين اشكي از چشم ما جاري شود ، آن اشك بي نهايت قيمت دارد . اگر گفتند باندازه بال مگس هم باشد يك دنيا ارزش دارد ، باور كنيد ! اما نه اشكي كه براي نفله شدن حسين ( ع ) باشد ، بلكه اشكي كه براي عظمت حسين ( ع ) باشد ، براي شخصيت حسين ( ع ) باشد . اشكي كه نشانه اي از هماهنگي با حسين بن علي ( عليهماالسلام ) و پيروي كردن از او باشد ، بله ، يك بال مگسش هم يك دنيا ارزش دارد . خواستند هميشه مردم ، اين مكتب عملي را ببينند ، مشاهده كنند كه خاندان پيغمبر ( ص ) دليل بر صدق و گواه خود پيغمبر ( ص ) هستند . اگر بگويند فلان مسلمان در جنگي كه مثلا در روم يا در ايران كرد ، ايمان و شهامت زيادي از خود نشان داد ، آنقدر دليل بر حقانيت پيغمبر ( ص ) نيست تا بگويند فرزند پيغمبر چنين كرد . چون هميشه خاندان يك نفر از هر كس ديگر سوءظن و بدگمانيش به او بيشتر است . ولي اينكه خاندان پيغمبر ( ص ) را در نهايت صفا و ايمان مي بينيم ، بهترين گواه بر صدق پيغمبر ( ص ) است . هيچ كس مانند علي عليه السلام با پيغمبر ( ص ) نبوده ، با پيغمبر ( ص ) بزرگ شده است . هيچ كس مانند علي ( ع ) مؤمن به پيغمبر ( ص ) و فدائي او نيست . اين خود اول دليل بر صدق پيغمبر ( ص ) است . حسين ( ع ) فرزند پيغمبر ( ص ) است . او وقتي ايمان خود را به تعليمات پيغمبر ( ص ) نشان مي دهد ، پيغمبر ( ص ) جلوه مي كند ، پيغمبر ( ص ) متجلي مي شود . آن چيزهائي كه بشر هميشه بزبان مي آورد ولي در عمل او كمتر ديده مي شود در وجود 81 حسين ( ع ) ديده مي شود . چطور روح بشر اين مقدار شكست ناپذير مي شود ؟ سبحان الله ! بشر به كجا مي رسد ، روح بشر چقدر شكست ناپذير بايد باشد كه بدنش قطعه قطعه مي شود ، جوانانش جلوي چشمش قلم قلم مي شوند ، در منتهي درجه تشنه مي شود و حتي به آسمان كه نگاه مي كند ، بنظرش تيره وتار است ، خاندانش را مي بيند كه اسير مي شوند ، هر چه داشته از دست داده است ولي يك چيز براي او باقي مانده و آن روحش است . هرگز روحش شكست نمي خورد . شما يك چنين صحنه نمايشي از فضائل انسانيت در غير حادثه كربلا نشان دهيد تا بجاي كربلا از آن حادثه ياد كنيم . پس چنين حادثه اي را بايد زنده نگهداريم . حادثه اي كه در آن يك جمعيت هفتاد و دو نفري از نظر روحي يك جمعيت سي هزار نفري را شكست دادند . چطور شكست دادند ؟ اولا با اينكه اينها در اقليت بودند و كشته شدنشان قطعي بود ، يك نفر از اينها به دشمن ملحق نشد . اما از آن سي هزار نفر به اينها ملحق شدند . از جمله سردارشان حربن يزيدرياحي و سي نفر ديگر . اين دليل بر آن است كه از نظر روحي اينها بردند و آنها باختند . عمرسعد در كربلا كارهايي كرده است كه دليل بر شكست روحي خودش است . لشكريان عمرسعد در كربلا از جنگ تن به تن پرهيز داشتند . اول حاضر شدند . و طبق معمولي كه در آن دوره ها بوده است قبل از اينكه به اصطلاح جنگ مغلوبه يا تيراندازي شود [ جنگ تن به تن ] يك نوع زورآزمايي بوده است . يك نفر از اين طرف مي رود ، يك نفر از آن طرف مي آيد . چند نفر كه با اصحاب حسين ( ع ) مبارزه كردند ، آنقدر به آنها نيروي روحي دادند كه عمرسعد دستور داد جنگ تن به تن نكنند . 82 اباعبدالله در چه وقتي به ميدان آمد ؟ ( فكر كنيد ) عصر روزعاشورا است . تا ظهر هنوز عده اي از اصحاب بودند كه نماز هم خواندند . از صبح تا عصر تلاش كرده و بدن هر يك از اصحابش را غالبا خودش آورده و در خيمه شهداء گذاشته است . خودش به بالين يارانش آمده ، اهل بيتش را خودش تسلي داده است . گذشته از همه اينها ، داغهايي كه ديده است . آخرين كسي كه بميدان مي آيد خودش است . خيال كردند كه در چنين شرايطي مي توانند با حسين ( ع ) مبارزه كنند . هر كسي كه جلو آمد لحظه اي مهلتش نداد . فرياد عمرسعد بلند شد كه مادرتان به عزايتان بنشيند ، به مبارزه كي رفته ايد ؟ هذا ابن قتال العرب (1) اين پسر كشنده عرب است ، پسر علي بن ابيطالب (ع) است ، والله نفس ابيه بين جنبيه ( 2 ) بخدا روح پدرش علي ( ع ) در كالبد اوست ، به جنگ او نرويد . اين علامت شكست بود يا نه ؟ سي هزار نفر جنگ تن به تن كردند با يك مرد تنهاي غريب ، آنهمه مصيبت ديده ، آنهمه زحمت كشيده ، آنهمه تلاش كرده ، هم تشنه است و هم گرسنه ، شكست مي خوردند و عقب نشيني مي كردند . نه تنها در مقابل شمشير اباعبدالله شكست خوردند ، در برابر منطقش هم شكست خوردند . اباعبدالله ( ع ) در روز عاشورا قبل از شروع جنگ ، دوسه بار خطابه انشاء كرد . واقعا خود آن خطابه ها عجيب است ! كساني كه اهل پاورقي : 1 - بحارالانوار ، ج 45 ص 50 و مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ص 110 و مقتل الحسين ، مقرم ، ص . 346 2 - بحارالانوار ، ج 44 ص 390 و ارشاد شيخ مفيد ، ص . 230 83 سخن هستند مي دانند كه ممكن نيست انسان در حال عادي بتواند سخن عاليي بگويد كه در حد اعلاي اوج باشد . روح بشر بايد به اهتزاز بيايد . مخصوصا اگر سخن از نوع مرثيه باشد ، دل انسان بايد خيلي سوخته باشد تا مرثيه خوب بگويد . اگر بخواهد غزل بگويد بايد سخت دچار احساسات عشقي باشد تا غزل خوبي بگويد . اگر بخواهد حماسه بگويد بايد سخت احساسات حماسي داشته باشد تا يك سخن حماسي بگويد . وقتي خطبه هاي اباعبدالله ( ع ) ايراد مي شود ، مخصوصا يكي از آن خطبه هائي كه در روز عاشورا ايراد مي كند و از مفصلترين خطبه هاست ، [ عمرسعد بر لشكريان خود مي ترسد ] . امام براي خواندن اين خطبه از اسب پياده شد و براي اينكه مي خواست يك جاي مرتفعتري باشد تا صدايش بهتر برسد ، بر بالاي شتر رفت و فرياد زد : ²تبالكم ايتها الجماعة و ترحا حين استصرختمونا والهين، فأصرخناكم موجفين " ( 1 ) . كه براستي نمونه اي از خطبه هاي علي عليه السلام است و اگر خطبه هاي علي عليه السلام را كنار بگذاريم ديگر خطبه اي به اين پرشوري در دنيا پيدا نمي شود . و سه بار صحبت كرد . عمرسعد بر لشكريان خود ترسيد كه مبادا نطق حسين ( ع ) آنها را تحت تأثير قرار دهد . نوبت بعد كه اباعبدالله ( ع ) شروع به صحبت كرد ، از آنجا كه روح دشمن شكست خورده بود ، عمرسعد دستور داد فرياد كنيد و به دهانهايتان بزنيد تا صداي حسين ( ع ) را كسي نشنود . آيا اين علامت شكست نيست ؟ آيا اين علامت پيروزي حسين ( ع ) نيست ؟ پاورقي : 1 - اللهوف ، ص 41 و مناقب ابن شهرآشوب ، ج 4 ، صفحه 110 و مقتل الحسين مقرم ص 6 و 286 ، تحف العقول ص . 173 84 بشر اگر با ايمان باشد . موحد باشد ، اگر با خدا پيوند داشته باشد ، اگر به آن دنيا ايمان داشته باشد ، يك تنه بيست هزار ، سي هزار نفر را از نظر روحي شكست مي دهد . آيا اين براي ما نبايد درس باشد ؟ نمونه اينها را كجا پيدا مي كنيد ؟ چه كسي را در دنيا پيدا مي كنيد كه در شرايطي مثل شرايط حسين بن علي ( ع ) قرار بگيرد و دو كلمه از آن خطابه او را بتواند بخواند ؟ دو كلمه از خطابه زينب سلام الله عليها در دم دروازه كوفه را بتواند بخواند ؟ اگر گفتند اين عزا را احياء كنيد ، زنده نگهداريد ، براي اين است كه اين نكته ها را بفهميم و دريابيم ، براي اينكه عظمت حسين ( ع ) را درك كنيم ، براي اينكه اگر اشكي مي ريزيم از روي معرفت باشد . معرفت حسين ( ع ) ما را بالا مي برد ، ما را انسان مي كند ، ما را آزاد مرد مي كند ، ما را اهل حق و حقيقت مي كند ، اهل عدالت مي كند ، يك مسلمان واقعي مي كند . مكتب حسين ( ع ) ، مكتب انسان سازي است نه مكتب گنهكارسازي . حسين ( ع ) سنگر عمل صالح است ، نه سنگر گناهكاري . نوشته اند در صبح روز عاشورا حسين عليه السلام همينكه نماز صبح را با اصحابش خواند ، برگشت به آنها فرمود : اصحاب من آماده باشيد . مردن جز پلي كه شما را از دنيايي به دنياي ديگر عبور مي دهد ، نيست . از يك دنياي بسيار سخت به يك دنياي بسيار عالي و شريف و لطيف عبور مي دهد . اين سخنش بود ، اما عملش را ببينيد . اين را حسين بن علي ( عليهماالسلام ) نگفته است ، كساني كه وقايع نگار بوده اند گفته اند . حتي هلال بن نافع كه وقايع نگار عمرسعد است ، اين قضيه را گفته است . مي گويد من از حسين بن علي ( عليهماالسلام ) تعجب مي كنم كه هر چه شهادتش نزديكتر و كاربر او 85 سختتر مي شد ، چهره اش برافروخته تر مي گرديد ، مثل آدمي كه به وصل نزديكتر مي شود . حتي مي گويد در آن لحظات آخر ، هنگامي كه آن لعين ازل وابد سر مقدسش را از بدن جدا كرده بود ، رفتم سراغ حسين بن علي ( عليهمالسلام ) ، چشمم كه به حسين ( ع ) افتاد ، آن بشاشت و روشني چهره اش ، آنچنان مرا گرفت كه مردنش را فراموش كردم . لقد شغلني نوروجهه جمال هيبته عن الفكرش في قتله ( 1 ) . نوشته اند اباعبدالله ( ع ) در حملات خود ، نقطه اي را انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد . به دو منظور : يكي اينكه مي دانست دشمنان چقدر نامرد و غير انسانند و اين مقدار حميت ندارند كه لااقل بگويند ما با حسين ( ع ) طرف هستيم ، پس متعرض خيمه ها نشويم . مي خواست تا جان در بدن دارد ، تا رگ گردنش مي جنبد ، كسي متعرض خيام حرمش نشود . حمله مي كرد ، از جلو او فرار مي كردند ، ولي زياد تعقيب نمي كرد ، برمي گشت تا خيام حرمش مورد تعرض قرار نگيرد . منظور ديگر اينكه مي خواست تا زنده است اهل بيتش بدانند كه او زنده است . لذا نقطه اي را مركز قرار داده بود كه صدايش به آنها مي رسيد . وقتي كه بر مي گشت و در آن نقطه مي ايستاد ، فرياد مي كرد : " لا حول و لا قوش الا بالله العلي العظيم ، " فرياد حسين عليه السلام كه بلند مي شد اهل بيت سكونت خاطري پيدا مي كردند . مي گفتند آقا هنوز زنده است . امام ( ع ) به اهل بيت فرموده بود تا من زنده هستم از خيمه ها بيرون نيائيد ( اين حرفها را باور نكنيد كه اهل بيت دائما بيرون مي دويدند . ابدا . دستور آقا بود كه تا من پاورقي : 1 - بحارالانوار ، ج 45 ، ص 57 و اللهوف ، صفحه . 53 86 زنده هستم شما در خيمه ها باشيد ) ، حرف سستي از دهانتان بيرون نيايد كه اجر شما زايل شود ، مطمئن باشيد كه عاقبت شما خير است ، نجات پيدا مي كنيد ، خداوند دشمنان شما را بزودي عذاب خواهد كرد . آنها اجازه نداشتند كه بيرون بيايند و بيرون هم نمي آمدند . غيرت حسين بن علي ( عليهماالسلام ) اجازه نمي داد ، غيرت و عفت خود آنها نيز اجازه نمي داد كه بيرون بيايند . لذا صداي امام ( ع ) را كه مي شنيدند : " لا حول ولاقوش الا بالله العلي العظيم " اطمينان خاطري پيدا مي كردند . چون امام ( ع ) بعد از وداع كردن يك يا دو بار ديگر نيز آمده بودند و خبر گرفته بودند اين بود كه اهل بيت امام ( ع ) هنوز انتظار آمدن ايشان را داشتند . در آن زمان اسبهاي عربي را براي ميدان جنگ تربيت مي كردند ، چون اسب حيوان تربيت پذيري است . وقتي كه صاحب آن كشته مي شد ، عكس العملهاي خاصي از خود نشان مي داد . اهل بيت اباعبدالله ( ع ) در داخل خيمه هستند ، منتظرند تا شايد صداي امام ( ع ) را بشنوند و يا يك بار ديگر جمال آقا را زيارت كنند ، يك مرتبه صداي همهمه اسب اباعبدالله ( ع ) بلند شد ، به در خيمه آمدند ، خيال كردند آقا آمده است ، يك وقت ديدند اسب آمده در حالي كه زين آن واژگون است . اينجا بود كه اولاد و خاندان اباعبدالله ( ع ) فرياد واحسيناه ، ! وا محمدا ! را بلند كردند و دور اسب را گرفتند ( نوحه سرايي طبيعت بشر است ، انسان وقتي مي خواهد درد دل خود را بگويد ، بصورت نوحه سرايي مي گويد ، آسمان را مخاطب قرار مي دهد ، حيواني را مخاطب قرار مي دهد ، انسان ديگري را مخاطب قرار مي دهد ) ، هر يك از افراد خاندان اباعبدالله ( ع ) بنحوي 87 نوحه سرايي را آغاز كردند . آقا به آنها فرموده بود تا من زنده هستم حق گريه كردن نداريد ، من كه مردم ، البته نوحه سرايي كنيد . در همان حال شروع به گريستن كردند . نوشته اند حسين بن علي عليهما السلام دختري دارد بنام سكينه خاتون كه خيلي هم اين دختر را دوست مي داشت. او بعدها زن اديبه عالمه اي شد و زني بود كه همه علماء و ادباء براي او اهميت و احترام قائل بودند . اباعبدالله (ع) خيلي اين طفل را دوست مي داشت . او هم به آقا فوق العاده علاقمند بود . نوشته اند اين بچه بصورت نوحه سرايي جمله هايي گفت كه دلهاي همه را سوزاند . بحالت نوحه سرايي ، اسب را مخاطب قرار داد كه : يا جواد ابي هل سقي ابي ام قتل عطشانا ؟ اي اسب پدرم ! پدر من وقتي كه رفت تشنه بود آيا او را سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند ؟ اين در چه وقت بود ؟ در وقتي بود كه اباعبدالله ( ع ) از روي اسب به روي زمين افتاده بود . و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين لا حول و لا قوش الا بالله العلي العظيم .

قسمت دوم

جلسه چهارم : وظيفه ما در برابر تحريفها 89 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باري ءالخلائق اجمعين و الصلوه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به "( 1 ) بحث ما در سه شب گذشته درباره تحريفات در واقعه تاريخي عاشورا بود كه در چهار قسمت قرار داديم : 1 - بطور كلي در معني تحريف و انواع آن . 2 - در بيان تحريفاتي كه در خصوص واقعه تاريخي عاشورا صورت گرفته است و نمونه هايي از آن تحريفات . 3 - عوامل تحريف ، اسباب و موجباتي كه منجر به تحريف پاورقي : 1 - سوره مائده آيه . 13 90 مي شوند بطور عموم ، و عاملهاي خاصي كه در اين حادثه تاريخي دخالت كرده اند . 4 - راجع به وظيفه ما مردم در برابر اين تحريفها ، هم وظيفه علماي امت و هم وظيفه توده مردم . از اين چهار بخش ، سه بخش اول را در شبهاي گذشته صحبت كرديم و امشب به فضل الهي درباره قسمت چهارم صحبت مي كنيم . بطور قطع و يقين در اين حادثه بسيار بزرگ تاريخي تدريجا تحريفاتي در طول زمان پيدا شده است و بدون شك در اينجا وظيفه اي هست كه بايد با اين تحريفات مبارزه كرد ، بلكه به تعبير بهتر ، اگر بخواهيم از خودمان ستايش كنيم و تعبير احترام آميزي درباره خودمان به كار ببريم ، بايد بگوئيم كه نسل ما رسالتي براي مبارزه با اين تحريفات دارد . ولي قبل از آنكه اين وظيفه و اين رسالت را چه براي علماي امت ( به تعبير ديگر خواص ) و چه براي توده مردم ( به تعبير ديگر عوام ) عرض كنم ، مقدمتا دو مطلب ديگر را بيان مي كنم ، يكي اينكه نگاهي به گذشته كنيم و ببينيم مسؤول اين تحريفات چه كساني هستند . آيا خواص و علماء مسؤول اين تحريفاتند و يا توده و عوام الناس ؟ امروزه وظيفه چيست و وظيفه كيست ، يك مطلب است ، در گذشته مقصر و مسؤول كه بوده است ، مطلب ديگري است . معمولا در اينگونه قضايا علماء به گردن عوام مي اندازند و عوام به گردن علماء . علماء مي گويند تقصير عوام الناس است ، تقصير جهالت مردم است ، بقدري مردم جاهل و نادان و نالايق و ناشايسته اند كه سزاوار همين 91 مهملات هم هستند ، شايسته حقايق نيستند . من از مرحوم آيت الله صدرا علي الله مقامه شنيدم كه تاج نيشابوري در منبر حرفهاي مفت مي گفت ، كسي به او اعتراض كرد كه اين حرفها چيست ، اين همه اجتماع مي شود چرا دو كلمه حرف حسابي نمي زني ؟ گفت مردم لايق نيستند ! بعد هم با يك دليل ، به اصطلاح ثابت كرد . مردم عوام يعني توده مردم ، منطقي در برابر خواص دارند ، و اين منطق را اغلب بكار مي برند . مي گويند : ماهي از سر گنده گردد ني زدم . علماء به منزله سرماهي هستند و ما دم ماهي . ولي حقيقت اين است كه در اين تقصير و در اين مسؤوليت ، هم خواص مسؤولند و هم عوام . اين را بدانيد كه عامه مردم و توده مردم هم در اين مسائل شريكند . در اين جور مسائل اين توده مردم هستند كه حقايق كشي مي كنند و خرافات را اشاعه مي دهند . حديث معروفي است و علماء براي آن اعتبار قائل شده اند كه شخصي از امام صادق عليه السلام در ذيل آيه شريفه : " و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا اماني "( 1 ) ( در اينجا خدا از عوام يهود انتقاد مي كند . با اينكه خدا عوام را بي سواد ، امي و درس ناخوانده معرفي مي كند ، در عين حال از همين عوام در قرآن انتقاد مي كند و آنها را مسؤول مي شناسد ) سؤال مي كند كه آقا ! علماي يهود مسؤول بوده اند درست ، عوام چه مسؤوليتي دارند ؟ اينها عوام بودنشان عذرشان است ( حديث مفصل است ) امام ( ع ) فرمود اين جور نيست . مسائلي هست كه احتياج به درس خواندن دارد ، فقط درس خوانده ها آنها را درك مي كنند ، پاورقي : 1 - سوره بقره آيه . 78 92 درس ناخوانده ها درك نمي كنند . در اينجا مي توان گفت عوام مسؤول نيستند چون درس خوانده نيستند . گواينكه گاهي عوام مسؤوليتشان اين است كه چرا درس نمي خوانند ؟ اين هم يك منطقي است . ولي اگر عوام مسؤوليت نداشته باشند ، در مسائلي است كه آن مسائل احتياج به تحصيل و درس و كتاب و معلم دارد . وقتي معلم نديده ، مدرسه نديده ، كتاب نخوانده چرا مسؤول باشد ؟ اما بعضي از مسائل هست كه بشر با فطرت سليم ، آنها را درك مي كند و ديگر مدرسه و كتاب و معلم نمي خواهد ، به تعبير من ديپلم داشتن نمي خواهد ، كلاس شش را طي كردن نمي خواهد ، بلكه عقل داشتن كافي است ، سلامت عقل كافي است . سپس امام ( ع ) مثال زد ، فرمود : عالمي مردم را به زهد و تقوا دعوت مي كند ، ولي در عين حال برخلاف زهد و تقوا عمل مي كند ! توبه فرما است ، اما توبه فرمايان خود ، توبه كمتر كنند و مردم عوام هم اينها را مي بينند كه بر ضد گفته خودشان عمل مي كنند ! امام ( ع ) فرمود : آيا انسان بايد درس خوانده و معلم ديده باشد و كلاس طي كرده باشد تا بفهمد كه چنين آدمي لايق پيروي نيست ؟ عوام قوم يهود اينها را به چشم خودشان مي ديدند و با عقل خودشان درك مي كردند ، " و اضطروا بمعارف قلوبهم " ( 1 ) ، با يك معرفت فطري درك مي كردند كه از چنين كساني نبايد پيروي كرد معذلك پيروي مي كردند ، پس مسؤولند . يك سلسله مسائل هست كه احتياج به درس خواندن ندارد ، به قول معروف خط سياه و سفيد خواندن نمي خواهد ، عربي دانستن پاورقي : 1 - احتجاج طبرسي ، ج 2 ، ص . 457 93 نمي خواهد ، فارسي دانستن هم نمي خواهد ، صرف و نحو نمي خواهد ، فقه و اصول نمي خواهد ، منطق و فلسفه نمي خواهد . فطرت سليم مي خواهد و فطرت سليم را هم همه دارند . فطرتشان درك مي كند . پيغمبراكرم ( ص ) جمله اي دارد كه از پخته ترين جمله هاست ، چون از فطري ترين جمله هاست . فرمود : " انما الاعمال بالنيات و انما لكل امري مانوي " (1) عمل ، به قصد و نيت بستگي دارد . اگر شما كاري انجام دهيد چه خوب و چه بد ، اما آن كار بدون قصد از شما صادر شده باشد ، اگر بد است مسؤول نيستيد و اگر خوب است پاداش نداريد . اگر كسي آمد خوابي را نقل كرد ، داستاني را نقل كرد ، گفت فلان كس در يك جريان اضطراري ، در يك عالم بي خبري ، در يك كاري كه كوچكترين قصدي در آن نداشته است ، بلكه قصد خلاف داشته است ، در عين حال همين كار بدون قصد ، او را به اعلي عليين بالا برد و تمام گناهانش را محو كرد ، آيا بايد قبول كنيم ؟ بايد در كتاب خوانده باشيم ؟ عربي بايد بدانيم ؟ سياه وسفيد بايد خوانده باشيم ؟ گناهان انسان را فقط توبه پاك مي كند ، يك بازگشت به حق پاك مي كند . " ان الحسنات يذهبن السيئات "( 2 ) ، كار نيك است كه اثر كار بد را مي برد . اما كار بدون اختيار اينچنين نيست . ما از همين فطرت خدادادي خودمان هرگز استفاده نمي كنيم . در بعضي از كتابها نوشته اند يك نفر دزد كه راه را براي مردم پاورقي : 1 - بحارالانوار ، ج 70 ، ص 225 و جامع الصغير ، ج 1 ، ص 3. 2 - سوره هود آيه . 114 94 مي گرفت و آنها را مي كشت ، يك روز اطلاع پيدا كرد كه قافله زواري مي خواهد به كربلا برود ، آمد سر گردنه اي كمين كرد براي اينكه راه را بر زوار امام حسين ( ع ) ببندد و مالشان را بدزدد و اگر لازم شد آنها را بكشد . منتظر بود قافله برسد كه ناگهان كنارراه خوابش برد ، قافله آمد ، رد شد و او بيدار نشد . در همين حال صحنه قيامت را خواب ديد كه او را به جهنم مي برند ؟ چرا به جهنم مي برند ؟ چون كوچكترين عمل صالح در نامه عملش نيست ، هر چه هست گناه است ، هر چه هست جنايت است . او را تا لبه پرتگاه جهنم بردند ولي جهنم نپذيرفت و برگشت ! چرا نپذيرفت ؟ چون اين مرد سر راهي خوابيده بود كه در آن قافله زوار مي رفت و گرد زوار بر تن ولباس او نشسته بود ، بدون اينكه خودش قصدي داشته باشد ، بلكه قصد كشتن زوار را داشته است ، قصد بردن مال آنها را داشته است ، ولي علي رغم گفته پيغمبر (ص) كه : " انما الاعمال بالنيات و انما لكل امري ء ما نوي " ، اين عمل بدون اختيار ، تمام گناهانش را محو كرد : فان النار ليس تمس جسما عليه غبار زوار الحسين از جنبه شعري خيلي خوب است اما از جنبه مكتب امام حسين ( ع ) متاسفانه درست نيست . مطلب دومي كه بايد قبل از بيان اين رسالت و وظيفه عرض كنم ، خطراتي است كه در اين تحريفات وجود دارد . مختصري راجع به خطر تحريف بحث كنيم . انواع تحريفها در واقعه تاريخي عاشورا را بدست آورديم ، عوامل تحريف را هم شناختيم . ممكن است كسي 95 بگويد مگر تحريف چه عيبي دارد ؟ چه ضرري دارد ؟ چه خطري دارد ؟ خطر تحريف فوق العاده زياد است . تحريف ضربت غير مستقيم است كه از ضربت مستقيم كاري تر است . يك كتاب كه تحريف مي شود ( چه تحريف لفظي ، چه تحريف معنوي ) اگر كتاب هدايت باشد ، تبديل به كتاب ضلالت مي شود، اگر كتاب سعادت باشد تبديل به كتاب شقاوت مي شود . اگر كتابي باشد كه انسان را رو به بالا مي برد ، در اثر تحريف رو به پائين مي آورد . اساسا آن حقيقت را بكلي عوض مي كند . نه تنها بدون خاصيت مي كند ، بلكه اثر معكوس مي بخشد . هر چيزي آفتي متناسب با خودش دارد ، پيغمبراكرم ( ص ) مي فرمايد : " آفة الدين ثلاثة : فقيه فاجر ، امام جائر ، مجتهد جاهل " ( 1 ) ، سه چيز آفت دين است : 1 - دانشمند بدعمل ، فاسق و فاجر . 2 - زعيم و پيشواي ستمكار . 3 مقدس نادان . پيغمبر اكرم اينها را بعنوان آفتهاي دين مي شمرد . همان طور كه جمادات ، نباتات و حيوانات آفتهاي مخصوص بخود دارند ، بدن انسانها آفتهاي مخصوص به خود دارد ، دين ، آئين و مسلك هم آفت مخصوص به خود دارد . تحريف ، كه بوسيله دو صنف از آن سه صنفي كه پيغمبر اكرم فرمود ، يعني عالم بد عمل و فاسق ، و مقدس نادان ايجاد مي شود ، آفت دين است ، دين را از بين مي برد . تحريف چون موضوع را عوض مي كند مردم آن را بعنوان حقيقت مي پذيرند ، اما نتيجه معكوس مي گيرند . پاورقي : 1 - جامع الصغير ، ج 1 ، ص . 4 96 علي عليه السلام ، شخصيتي به آن عظمت ، در نظر بعضي از ما مردم يك شخصيت تحريف شده عجيبي است . بعضي از مردم علي ( ع ) را فقط و فقط به پهلواني مي شناسند و بس ! گاهي به وسيله اشخاص بسيار مغرض عكسهايي از علي عليه السلام منتشر مي شود كه شمشيري مانند زبان مار كه دو زبانه دارد در دست اوست و بازوها و قيافه اي براي ايشان درست مي كنند و نقاشي مي كنند كه معلوم نيست از كجا بدست آورده اند . اصلا عكس و مجسمه علي ( ع ) و پيغمبر ( ص ) قطعا در دنيا نبوده است . يك قيافه هاي عجيبي درست مي كنند كه انسان باور نمي كند اين همان علي ( ع ) عادل است ، اين همان علي اي است كه شبها از خوف خدا مي گريسته است . چون سيماي يك عابد ، سيماي يك متهجد ، سيماي كسي كه شبها استغفار مي كرده است ، سيماي يك حكيم ، سيماي يك قاضي ، سيماي يك اديب ، يك جور ديگر است . مطلب ديگري كه مخصوص ما ايرانيهاست اينست كه به امام چهارم عليه السلام مي گوييم امام زين العابدين بيمار ! غير از زبان فارسي در هيچ زبان ديگري كلمه بيمار را دنبال اسم امام زين العابدين ( ع ) نمي بينيم . در زبان عربي چنين كلمه اي نيست . ايشان القاب زيادي دارند ، السجاد يكي از القابشان است ، ذوالثفنات يكي از القابشان است . آيا شما كتابي در دنيا پيدا مي كنيد كه لقبي به زبان عربي به امام داده باشند كه مفهوم بيمار را برساند ؟ ! امام زين العابدين ( ع ) تنها در ايام حادثه عاشورا بيمار بودند ( شايد تقديرالهي بود براي اينكه بايد امام زنده مي ماند و نسل امام حسين ( ع ) از اين طريق محفوظ مي شد ) و همان بيماري سبب نجات 97 ايشان شد . چندبار تصميم گرفتند امام ( ع ) را بكشند ، اما چون بيماري او شديد بود ، گفتند انه لما به ( 1 ) چرا او را بكشيم ؟ او دارد مي ميرد . در دنيا چه كسي هست كه در عمرش بيمار نشده باشد ؟ در غير اين چند روز ببينيد آيا يك جا نوشته اند كه امام زين العابدين ( ع ) بيمار بود ؟ ! ولي ما امام زين العابدين ( ع ) را به صورت يك بيمار مريض زردرنگ تب داري كه هميشه عصا بدستش است و كمر خم كرده و راه مي رود و آه مي كشد ، ترسيم كرده ايم ! همين دروغ ، همين تحريف سبب شده است كه بسياري از اشخاص آه بكشند ، ناله بكنند ، خودشان را به موش مردگي بزنند تا مردم آنها را احترام كنند و بگويند آقا را ببينيد درست مانند امام زين العابدين ( ع ) بيمار است ! اين تحريف است . امام زين العابدين عليه السلام با امام حسين عليه السلام و با امام باقر عليه السلام از نظر مزاج و بنيه هيچ فرقي نداشته است . امام ( ع ) بعد از حادثه كربلا چهل سال زنده بود . مانند همه سالم بود ، با امام صادق عليه السلام فرقي نداشته ، چرا بگوئيم امام زين العابدين بيمار ؟ ! ( 2 ) پاورقي : 1 - بحارالانوار ، ج 45 ، ص 61 و اعلام الوري ، ص 246 و ارشادشيخ مفيد ، ص . 242 2 - خدا رحمت كند مرحوم آيتي رضوان الله عليه را كه گوهر گرانبهايي بود و از دست ما رفت . اين مرد بزرگ در پنج ، شش سال پيش در جلسه اي از انجمن ماهانه ديني ، راجع به راه و رسم تبليغ بحث كرد كه در جلد دوم گفتار ما چاپ شده است . در آنجا همين موضوع را ايشان طرح كرد . گفت اين چه حرفي است كه ما به امام زين العابدين ( ع ) نسبت بيماري > 98 امامت به معني نمونه بودن و سرمشق بودن است . فلسفه وجود امام اين است كه يك انسان مافوق انسانها باشد ، همان طور كه پيغمبران ، " بشر مثلكم يوحي الي "(1) بودند ، تا مردم از اين مثلهاي اعلي پيروي و تبعيت كنند . اما وقتي كه چهره اين شخصيتها اين قدر مشوه شد ، خراب شد ، سيمايشان تغيير كرد ، ديگر قابل پيروي و لايق پيروي نيستند . يعني پيروي از اين شخصيتهاي خيالي به جاي اينكه سودمند باشد ، نتيجه معكوس مي بخشد . پس اجمالا دانستيم كه خطر تحريف چقدر زياد است . واقعا تحريف ضربت غير مستقيم است ، از پشت خنجر زدن است . نسل يهوديان در جهان قهرمان تحريفند . هيچكس به اندازه اينها در تاريخ جهان تحريف نكرده است ، و به همين دليل هيچكس به پاورقي : > مي دهيم ؟ ! يك لقب به امام داده ايم كه هر كس بشنود خيال مي كند امام در تمام عمر بيمار بوده است . بعد قضيه جالبي را نقل كرد ، گفت : همين چندي پيش يكي از مجلات را مي خواندم كه در آن ، نويسنده مقاله اي از وضع دولت و كارمندان دولت انتقاد كرده بود كه اغلب كارمندان دولت و متصديان امور يا افراد بي عرضه اي هستند يا افراد ناپاكي . يا عرضه دارند و ناپاكند ، يا پاكند و بي عرضه . عين عبارت را ايشان نقل كردند كه نوشته بود : اغلب متصديان امور يا شمرند يا امام زين العابدين بيمار ! و حال آنكه ما نيازمنديم به افرادي كه حضرت عباس باشند و كاربر ! يعني شمر كاربر بود ولي ناپاك، امام زين العابدين بيمار آدم پاكي بود ولي متاسفانه كاربر نبود ، ( العياذ بالله ) عرضه و لياقتي نداشت ! حضرت عباس هم پاك بود و هم كاربر . خوب ببينيد ! همين يك جريان كوچك چقدر انحراف بوجود مي آورد . 1 - سوره كهف آيه 1 ، سوره فصلت آيه . 6 99 اندازه اينها به بشريت ضربه نزده است ، حقايق را قلب و بدعتها ايجاد نكرده است . رسالت و وظيفه ما مخصوصا در اين عصر بدانيد كه وظيفه سنگيني داريم . با حادثه تحريف شده نمي شود به مردم خدمت كرد ، در گذشته هم نمي شد . در گذشته اگر فايده اي نداشت ضررش كم بود ولي در اين عصر ضررش خيلي زياد است . ما و شما بزرگترين وظيفه اي كه داريم اين است كه ببينيم چه تحريفاتي در تاريخ ما شده است ، چه تحريفاتي در نقاشي شخصيتها و بزرگان ما شده است ، چه تحريفاتي در قرآن شده است ؟ اما تحريف قرآن تحريف لفظي نيست ، يعني در قرآن نه يك كلمه كم شده است و نه يك كلمه زياد . خطر تحريف معنوي قرآن به اندازه خطر تحريف لفظي آن است . تحريف معنوي قرآن يعني چه ؟ يعني تفسير غلط ، توجيه غلط ، قرآن را غلط تفسير كردن ، توجيه غلط كردن ، همين هم نبايد باشد . ببينيم در تاريخهاي ما ، آن تاريخهايي كه بايد براي ما درس آموزنده باشد و سند اخلاقي ماست ، سندتربيت اجتماعي ما است ، مانند حادثه تاريخي عاشورا ، چه تحريفاتي شده است ؟ بايد با اين تحريفات مبارزه كنيم . وظايف علماي امت و عامه مردم وظايفي كه علماي امت دارند چيست ؟ وظايف عامه و توده مردم چيست ؟ 100 راجع به علماي امت يك سخن كلي را عرض مي كنم : عالم نقطه انحرافش در اينجاست كه هميشه خودش را در مقابل نقاط ضعف و عيبهاي مردم مي بيند . نقاط ضعف روحي و اخلاقي و اجتماعي در افراد يك نوع بيماري است . در بيماريهاي جسماني ، خود بيمار معمولا بيماري خودش را احساس مي كند و خودش دنبال معالجه مي رود . ولي در بيماريهاي روحي آنچه كه كار را مشكل مي كند اين است كه شخص بيمار است ولي خودش نمي فهمد كه بيمار است ! بلكه برعكس ، آن بيماري را به عنوان سلامت مي پذيرد ! به بيماري خودش علاقه دارد ! چنين نيست كه افراد ، نقاط ضعف خودشان را به عنوان نقطه ضعف بشناسند و قبول كنند ، بلكه آنها را نقطه قوت در خودشان مي دانند ! اين ، عالم است كه مي فهمد نقاط ضعف اجتماعش چيست . عالم كه در مقابل نقاط ضعف اجتماع قرار مي گيرد ، دو حالت دارد : 1 - با نقاط ضعف مردم مبارزه مي كند . اين را مصلح مي گويند مصلح يعني كسي كه با نقاط ضعف مردم مبارزه مي كند . غالبا مردم از او خوششان نمي آيد ! 2 - مبارزه كردن با نقاط ضعف مردم را كار سخت و مشكلي مي بيند . مبارزه كردن با نقاط ضعف مردم نه تنها منفعت ندارد بلكه ضرر هم دارد ، از نقاط ضعف مردم استفاده مي كند ! اينجاست كه مصداق " فقيه فاجر " مي شود كه به فرموده پيغمبراكرم ( ص ) يكي از آفات سه گانه دين است . در سايرمسائل بحث نمي كنيم بلكه فقط در واقعه عاشورا بحث مي كنيم . عامه مردم دو نقطه ضعف در موضوع عزاداري امام حسين ( ع ) 101 دارند ، يكي از آنها اين است كه معمولا مؤسس يا مؤسسين و صاحبان مجالس ، چه آنهايي كه در مساجد و چه آنهايي كه بالخصوص در منزلشان مجلسي بر پا مي كنند ، در حدودي كه من تجربه دارم ( استثناء ندارد ) آن چيزي را كه مي خواهند ازدحام جمعيت است ! اگر جمعيت ازدحام كند راضي هستند اگر ازدحام نكند راضي نيستند ! اين نقطه ضعف است . اين جلسات براي اين نيست كه جمعيت ازدحام كند . مگر ما مي خواهيم سان ببينيم ، مگر ما مي خواهيم رژه برويم ؟ ! هدف ، آشنا شدن با حقايق است ، مبارزه كردن با تحريفات است . اين يك نقطه ضعف است كه گوينده در مقابل آن قرار مي گيرد . آيا با اين نقطه ضعف مبارزه كند يا از اين نقطه ضعف مانند تاج نيشابوري استفاده كند ! اگر بخواهد با اين نقطه ضعف مبارزه كند ، با هدف صاحب مجلس و هدف مستمعين كه از جمع شدن دور يكديگر و شلوغ شدن خوششان مي آيد ، ناسازگار است ، اگر هم بخواهد از اين نقطه ضعف استفاده كند ، فقط در فكر اين است كه چه كار كنم تا جمعيت ، بيشتر جمع شود . اينجاست كه يك عالم بر سر دو راهي قرار مي گيرد . حالا كه اينها احمق هستند ، چنين نقطه ضعفي دارند ، من از اين نقطه ضعف استفاده و بهره برداري كنم يا علي رغم وجود اين نقطه ضعف ، با آن مبارزه كنم و به دنبال حقيقت بروم ؟ نقطه ضعف دومي كه در مجالس عزاداري هست و بيشتر از ناحيه عوام الناس است و خوشبختانه كمتر شده است ، مسئله " شومر و واويلا " بپا شدن است . منبري در آخر منبرش حتما بايد ذكر مصيبت كند و در 102 اين ذكر مصيبت هم نه تنها مردم اشك بريزند ، كه تنها اشك ريختن قبول نيست ، بايد مجلس از جا كنده شود و شور و واويلا بپا شود . من نمي گويم مجلس از جا كنده نشود ، من مي گويم اين نبايد هدف باشد . اگر در آن مسير صحيح با بيان حقايق و واقعيات ، بدون آنكه روضه دروغي خوانده شود ، بدون آنكه جعلي شود ، بدون آنكه تحريفي شود ، بدون آنكه براي امام حسين ( ع ) اصحابي بسازند كه در تاريخ نيست و خود امام حسين ( ع ) آنها را نمي شناسد چون وجود نداشته اند ، بدون آنكه براي امام حسين ( ع ) فرزنداني ذكر شود كه چنين فرزنداني در دنيا وجود نداشته اند ، بدون اينكه براي امام حسين ( ع ) دشمناني ذكر شود كه اصلا چنين كساني وجود نداشته اند ، اگر اشكي از روي صداقت و حقيقت ريخت ، شور و واويلا هم بپا شد ، مجلس هم كربلا شد ، بسيار خوب است . ولي وقتي كه حقيقت و صداقت نبود ، آيا بايد با امام حسين ( ع ) بجنگيم ، دشمني كنيم ، دروغ ببنديم ، دروغ بگوييم ؟ ! اين ، نقطه ضعف مردم عوام است . با اين نقطه ضعف چه بايد كرد ؟ آيا بايد از اين نقطه ضعف مردم استفاده كرد ؟ بايد بهره برداري كرد و سوارشان شد ؟ بايد مانند تاج نيشابوري گفت كه چون اينها احمقند ، من از حماقتشان استفاده مي كنم ؟ ! نه ، بزرگترين رسالت و بزرگترين وظيفه علماء مبارزه با نقاط ضعف اجتماع است . اين است كه پيغمبراكرم ( ص ) فرمود : " اذا ظهرت البدع في امتي فليظهر العالم علمه و الا فعليه لعنة الله " ( 1 ) ، آنجا كه بدعتها و دروغها ظاهر مي شود . پاورقي : 1 - سفينة البحار ، ج 1 ، ص 63 و اصول كافي ، ج 1 ، ص . 54 103 آنجا كه چيزهايي ظاهر مي شود كه در دين نيست ، مسائلي پيدا مي شود كه من نگفته ام ، برعهده دانايان است كه حقايق را بگويند ولو مردم خوششان نيايد . آن كسي كه حقايق را كتمان مي كند ، لعنت خدا بر او باد . بالاتر از اين را خود قرآن كريم فرموده است : " ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون "( 1 ) . آن داناياني كه حقايقي را كه ما گفته ايم ، مي دانند ولي كتمان مي كنند ، مي پوشانند ، اظهار نمي كنند ، لعنت خدا ولعنت هر لعنت كننده اي بر آنها باد . وظيفه علما ، در دوره ختم نبوت مبارزه با تحريف است . خوشبختانه ابراز اين كار در دست است و در ميان علماء ، بوده و هستند افرادي كه با اين نقاط ضعف مبارزه كرده و مي كنند . كتاب لؤلؤ و مرجان كه در همين موضوع حادثه عاشورا نوشته شده و در سه شب گذشته از آن نام برده ، از مرحوم حاجي نوري ( رضوان الله عليه ) است كه درست همان قيام و وظيفه بسيار بسيار مقدسي است كه اين مرد بزرگ انجام داده است و مصداق قسمت اول آن حديث است " اذا ظهرت البدع في امتي فليظهر العالم علمه " . وظيفه علماست كه در اين موارد حقايق را بدون پرده به مردم بگويند ولو مردم خوششان نيايد . وظيفه علماست كه با اكاذيب مبارزه كنند ، وظيفه علماست كه مشت دروغ گويان را باز كنند . فقها در باب غيبت مطلبي دارند مي گويند غيبت مواردي دارد كه استثناء پاورقي : 1 - سوره بقره آيه . 159 104 شده است . يكي از موارد استثناي غيبت كه همه علماي بزرگ مرتكب اين غيبت شده اند و آن را لازم و بلكه احيانا واجب مي دانند ، جرح راوي است . يعني چه ؟ يعني : شخصي حديث روايت مي كند ، از پيغمبر ( ص ) حديث روايت مي كند ، از امام ( ع ) حديث روايت مي كند ، آيا شما فورا بايد قبول كنيد ؟ نه ، بايد تحقيق كنيد كه او چگونه آدمي است ، آيا راستگو است يا دروغگو ؟ اگر در زندگي اين آدم نقطه ضعفي را كشف كرديد ، اگر عيبي ، نقصي ، دروغي ، فسقي را كشف كرديد ، اينجا بر شما نه تنها جايز است ، بلكه لازم است كه در متن كتابها ، اين آدم را رسوا كنيد . اين اسمش جرح است . با اينكه غيبت است ، با اينكه بدگويي است ، و غيبت و بدگويي نه از مرده جائز است و نه از زنده ، ولي در اينجا كه تحريف حقايق است ، قلب حقايق است ، بايد او را رسوا كنيد . دروغگو را بايد رسوا كرد . يك عالم ممكن است در يك زمينه ، بزرگ هم باشد ، مانند ملاحسين كاشفي كه خيلي مردملايي بوده است ! اما روضةالشهدايش پر از دروغ است . به همه دروغ بسته حتي به ابن زياد و عمرسعد هم دروغ بسته است ! نوشته است ابن زياد پنجاه خروار زر سرخ به عمرسعد داد كه آمد كربلا و دست به اين كار زد ! هر كس بشنود مي گويد : پس عمرسعد خيلي هم تقصير نداشته است ، پنجاه خروار طلا را به هر كس بدهند دست به اين كار مي زند . در مورد ملاآقاي دربندي اتفاق نظر است كه آدم خوبي بوده است . حتي مرحوم حاجي نوري كه از كتابش انتقاد مي كند و به حق هم انتقاد مي كند ، مي گويد : 105 مرد خوبي بوده است . واقعا نسبت به امام حسين عليه السلام مرد مخلصي بوده است و نوشته اند هر وقت نام امام حسين را مي شنيد اشكش جاري مي شد ، فقه و اصول را هم به خوبي مي دانسته است . خودش خيال مي كرد كه از فقهاي درجه اول است ولي نه ، از فقهاي درجه دوم و سوم لااقل بشمار مي رود . كتابي نوشته به نام خزائن كه يك دوره فقه است و چاپ هم شده . معاصر با صاحب جواهر است . به صاحب جواهر گفت اسم كتاب شما چيست ؟ گفت جواهر . اسم كتاب خودش خزائن بود . گفت از اين جواهر شما در خزائن ما بسيار است . اما كتاب جواهر تا به حال ده بار چاپ شده است و هيچ فقيهي نيست كه از اين كتاب استفاده نكند ، هيچ فقيهي نيست كه خودش را نيازمند به اين كتاب نبيند . ولي كتاب خزائن كه يك دوره چاپ شده ، بعد از آن احدي به سراغ آن نرفت ! قيمت آن با اينكه هزار صفحه است ، همان قيمت كاغذش بيشتر نيست . اين مرد با اينكه مردعالمي است ولي اسرارالشهادش را نوشته كه به كلي حادثه كربلا را تحريف كرده است ، قلب كرده است ، زيرو رو كرده است ، بي خاصيت و بي اثر كرده است ، كتابش مملو از دروغ است ! حال به خاطر اينكه او عالم بوده ، باتقوا بوده ، مخلص امام حسين ( ع ) بوده است ، ما بايد درباره اش سكوت كنيم ؟ حاجي نوري نبايد درباره أسرار الشهاده او اظهار نظر كند ؟ بايد جرح بشود و اين وظيفه عالم است . از خداوند تبارك و تعالي توفيق مي خواهيم كه دلهاي همه ما را به حق و حقيقت رهبري بفرمايد . 106 گناهاني را كه از طريق تحريف يا غير تحريف مرتكب شده ايم ، بر ما ببخشايد . به ما توفيق بدهد كه وظيفه و رسالتي را كه در اين زمينه داريم به خوبي انجام بدهيم . 107 جلسه اول : دو چهره حادثه كربلا 111 بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باري الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام علي عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " يا قوم ان كان كبر عليكم مقامي و تذكيري بايات الله فعلي الله توكلت فاجمعوا امركم و شركائكم ثم لايكن امركم عليكم غمه ثم اقضوا الي و لا تنظرون "( 1 ) . موضوع بحث ، حماسه حسيني است . اول بايد كلمه حماسه را كه در زبان فارسي زياد استعمال مي شود ، براي شما توضيح بدهم . كلمه حماسه به معني شدت و صلابت است ، و گاه به معني شجاعت و حميت استعمال مي شود . علماي شعر شناس ، منظومه هاي شعري را از نظر محتوي يعني از نظر نوع معني و هدف شعر به اقسامي پاورقي : 1 - اي قوم اگر شما بر مقام رسالت و اندرز من به آيات خدا تكبر و انكار داريد ، من تنها به خدا توكل مي كنم ، شما هم به اتفاق بتان و خدايان باطل خود هر مكر و تدبيري داريد انجام دهيد ، تا امر بر شما پوشيده نباشد و درباره من هر انديشه باطلي داريد بكار ببريد - سوره يونس ، آيه . 71 113 تقسيم مي كنند : بعضي از منظومه ها را منظومه هاي غنائي ، بعضي را منظومه هاي حماسي و بعضي را منظومه هاي وعظي و اندرزي ، بعضي را منظومه هاي رثايي و بعضي ديگر را منظومه هاي مدحي مي گويند ، ديوان و غزليات حافظ ، غزليات سعدي و ديوان شمس تبريزي ، منظومه هاي غنايي است ، يعني اگر چه هدف در اينها عرفان است ، ولي لااقل از نظر تشبيب ، زبان عاشقانه است ، سخن از حسن و بي اعتنائي محبوب است ، سخن از درد فراق و درازي شب فراق و كوتاهي ايام وصال است . فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش گل در انديشه ، كه چون عشوه كند در كارش دلربائي همه آن نيست كه عاشق بكشند خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش اين يك شعر غنائي است ، گر چه در آخر به يك معني عرفاني بسيار لطيف و عالي مي رسد و حافظ هميشه اين طور است . در آخر همين شعر مي گويد : صوفي سرخوش از اين دست كه كج كرده كلاه بدو جام دگر آشفته شود دستارش اشعارغنائي زياد است . شعر رثايي يا مرثيه كه براي بزرگان دين و ساير بزرگان دنيا و كساني كه منشأ خير و بركتي بوده اند ، گفته شده است ، نوع ديگر شعر است . 114 برامكه كه منقرض شدند ، شعرايي كه از دستگاه آنها استفاده مي كردند قصايدي در رثاي آنها گفتند . خود همين حافظ ، فرزندجوانش كه مي ميرد با همان زبان مخصوص خودش مرثيه مي گويد : بلبلي خون جگر خورد و گلي حاصل كرد بادغيرت به صدش حال پريشان دل كرد . طوطي اي را به هواي شكري دل خوش بود ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد آه و فرياد كه از چشم حسود مه و مهر در لحد ماه كمان ابروي من منزل كرد اشعار رثايي زياد است . مدح و ستايش هم كه الي ماشاءالله ، خصوصا تملق و چاپلوسي ! اشعار حماسي اشعار ديگري است ، كه معمولا فقط آهنگ خاصي را مي پذيرد . شعرحماسي ، شعري است كه از آن بوئي از غيرت و شجاعت و مردانگي مي آيد ، شعري است كه روح را تحريك مي كند و به هيجان مي آورد ، مثلا : تن مرده و گريه دوستان به از زنده و طعنه دشمنان مرا عار آيد از اين زندگي كه سالار باشم كنم بندگي اين تقسيم بندي اختصاص به شعر ندارد ، نثر هم همين طور است ، نثرهاي حماسي داريم ، نثرهاي غنائي داريم ، نثرهاي رثايي داريم ، انواع نثرها داريم . در جنگ صفين در اولين برخوردي كه ميان سپاه علي عليه السلام 115 و سپاه معاويه مي شود ، علي ( ع ) روي حساب خودش حاضر نيست كه شروع كننده جنگ باشد و تمام كوشش اين است كه تا حد ممكن مشكلات و اختلافات را حل بكند ، بلكه بتواند معاويه و يارانش را به اصطلاح روبراه بكند ، ولي يك وقت متوجه مي شود كه آنها پيشدستي كرده اند و شريعه ، يعني جائي كه مي شود از فرات آب برداشت را گرفته اند . علي عليه السلام سعي مي كند با مذاكره مسئله را حل كند ، و پيغام مي دهد كه هنوز بناي جنگ نيست و مي خواهيم مذاكره كنيم بلكه مسئله با مذاكره حل بشود . ولي طرف مقابل قبول نكرد ، بنابراين يا اصحابش بايد از تشنگي از پا در بيايند و يا بايد جنگيد . جنگي كه دشمن شروع كرده است . در " نهج البلاغه " است كه علي عليه السلام در مقابل جمعيت ، ناراحت و عصباني از اينكار مي ايستد و يك خطبه چندسطري مي خواند ، مي فرمايد : " قد استطعموكم القتال " ( 1 ) اينها گرسنه جنگند و از شما غذا مي خواهند اما از دم شمشير ، " فاقروا علي مذلة ، و تأخير محلة ، او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء " ( 2 ) لشكريانم ! نمي گويم برويد بجنگيد ، برويد يكي از اين دو راه را انتخاب كنيد : يا تن به ذلت بدهيد كه آب را ببرند و شما نگاه كنيد ، يا اينكه اين تيغها را از خون اين ناكسان سيراب كنيد تا خودتان سيراب شويد . " فالموت في حياتكم مقهورين ، و الحياش في موتكم قاهرين " ( 3 ) زندگي اين است كه بميريد ولي فائق باشيد و مردن اين است كه زنده پاورقي : 1 و 2 و 3 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 51 ، صفحه . 138 116 باشيد ، ولي توسري خور . علي عليه السلام با اين سخنان آنچنان هيجان ايجاد كرد كه در كمتر از دو ساعت ، دشمن را بكلي از كنار شريعه فرات دور كردند كه ديگر دشمن از تشنگي له له مي زد . ولي علي عليه السلام به سپاهيان خود گفت شما هر روز اجازه بدهيد كه بيايند و آب بردارند . لشكريان گفتند آنها به ما آب ندادند ، پس ما هم به آنها آب نمي دهيم ، ولي علي ( ع ) فرمود : خير ، اين يك كار غير انساني است ، آب يك چيزي است كه هر جانداري حق دارد از آن استفاده بكند ، به آنها آب بدهيد . پس معلوم شد سخن مي تواند سخن حماسي باشد و سخن حماسي يعني سخني كه در آن بوئي از غيرت و شجاعت و مردانگي باشد ، بوئي از ايستادگي و مقاومت باشد . اگر شعر يا نثري داراي اين خصوصيات باشد ، آن را حماسي مي گويند . سرگذشتها و حادثه ها و تاريخچه ها هم اقسامي دارند . حادثه هايي داريم غنائي ، حادثه هائي داريم اندرزي ، حادثه هايي داريم رثايي و حادثه هائي داريم حماسي . يك سرگذشت تمامش فقط غناست ، بوي غنا مي دهد ، عشق است . مجلات را شايد كم و بيش مي خوانيد ، در اينها چه حكايت واقعي ، چه افسانه ، چه مخلوطي از واقعيت و افسانه ، همه اش داستان غنائي است . حالا اين همه داستان غنائي به گوش اين ملت برود چي از آب در مي آيد ، من نمي دانم ( 1 ) . داستانهاي رثايي و پاورقي : 1 - اشاره به مجلات زمان طاغوت است . 117 به اصطلاح تراژديها هم زياد است . صفحات حوادث روزنامه ها را اگر بخوانيد اغلب از اين جور قضايا مي بينيد . داستانهاي اندرزي هم داستانهائي هستند كه در آنها پندواندرز است . " داستان راستان " ( 1 ) همه اش داستانهاي اندرزي است . حتي شخصيتها هم اقسامي دارند ، بعضي از شخصيتها ، شخصيت حماسي هستند و روحشان حماسه است . بعضي روحشان غنائي است ، بعضي روحشان اساسا رثايي است ، آه و ناله است ، بعضي شكل روحشان شكل پندواندرز و موعظه است . حالا كه به طور اجمالي معني حماسه را فهميديم ، مي توانيم در اطراف حماسه حسيني بحث بكنيم . آيا حسين بن علي ( عليهماالسلام ) حادثه حماسي دارد يا ندارد ؟ آيا شخصيت حسين بن علي ( عليهماالسلام ) يك شخصيت حماسي هست يا نيست ؟ ما بايد شخصيت حسين بن علي ( عليهماالسلام ) را كه براي ما يك شخصيت انساني است بشناسيم . اين مرد كه ما هر سال به نام او وقتها صرف مي كنيم ، پولها خرج مي كنيم ، روزها تعطيل مي كنيم ، بايد خصوصياتش براي ما شناخته شود و از جمله خصوصيات او همين است كه آيا حسين عليه السلام يك شخصيت حماسي هست يا نه ؟ آيا ما بايد با وجود حسين ( ع ) و سرگذشت او يك احساس حماسي داشته باشيم ، يا يك احساس تراژدي ، مصيبت ، رثا و نفله شدن ؟ در اينجا لازم است مختصري توضيح بدهم : پاورقي : 1 - اشاره به دو جلد كتاب داستان راستان نوشته استاد شهيد است . 118 شخصيتهاي حماسي كه اغلب در منظومه هاي حماسي از آنها ياد شده است ، جنبه نژادي و قومي دارند و اين اعم است از شخصيتهاي افسانه اي مثل رستم و اسفنديار و يا شخصيتهاي واقعي مثل جلال الدين خوارزمشاه در تاريخ ايران . غالبا قهرمانان يك قوم اعم از واقعي و افسانه اي ، از آن نظر كه انتساب به آن قوم دارند ، احساسات آن مردم را تحريك مي كنند . اصولا قهرمان دوستي و قهرمان پرستي جزء سرشت بشر است . مخصوصا وقتي كه قهرمان ، تعلقي هم به انسان داشته باشد كه انسان بخواهد به او افتخار كند . اين قهرمانهاي كشتي كه موفقيتي به دست مي آورند ، براستي مردم براي آنها ابراز احساسات مي كنند ، يا قهرماني كه هالتر بلند كرده و ركورد را شكسته و مثلا سه كيلو بيشتر از ركورد جهاني بالا برده است ، چقدر تاج گل نثارش مي كنند ، و يا براي كسي كه كشتي گرفته و با يك فن ، حريف خود را ضربه فني كرده است ، براستي ابراز احساسات مي كنند . اينها به خاطر اين است كه قهرمان دوستي و قهرمان پرستي در سرشت بشر است و ضمنا او از قهرمان ملت و قوم خودش تجليل مي كند نه از قهرمان ديگري . در كشتيهاي بين المللي افراد هر ملت چه آنهائي كه آنجا حاضرند و چه آنهائي كه از راديوها گوش مي كنند ، احساساتشان متوجه هموطنان خودشان است كه افتخاري براي وطن و قوم خودشان كسب كنند. ما وقتي داستان رستم و اسفنديار و افراسياب و اين طور چيزها را مي خوانيم، چون مي گويند افراسياب 119 از ماوراءالنهر و از يك ملت ديگري بوده و رستم از ملت ايران بوده است ، قهرا دلمان مي خواهد كه هميشه تفوق مال رستم باشد ، و افسانه ساز هم داستانها و افسانه ها را چنان ساخته است كه با ذائقه ما جور در بيايد ، يعني هميشه آن طرف مغلوب و محكوم و اين طرف غالب و قاهر باشد . اين حماسه ها ، حماسه هاي قومي است ، يعني اختصاص به يك قوم و نژاد معين و يك آب وخاك معين دارد . اما مطلب در مورد حسين عليه السلام غير از اين است . حسين ( ع ) يك شخصيت حماسي است اما نه آنطور كه جلال الدين خوارزمشاه يك شخصيت حماسي است و نه آنطور كه رستم افسانه اي يك شخصيت حماسي است . حسين ( ع ) يك شخصيت حماسي است ، اما حماسه انسانيت ، حماسه بشريت ، نه حماسه قوميت . سخن حسين ( ع ) ، عمل حسين ( ع ) ، حادثه حسين ( ع ) ، روح حسين ( ع ) ، همه چيز حسين ( ع ) هيجان است ، تحريك است ، درس است ، القاء نيروست ، اما چه جور القاء نيروئي ؟ چه جور درسي ؟ آيا از آن جهت كه مثلا به يك قوم بخصوص منتسب است ؟ ! يا از آن جهت كه شرقي است ؟ يا از آن جهت كه مثلا عرب است و غير عرب نيست ؟ ! يا به قول بعضي از ايرانيها از آن جهت كه مثلا زنش ايراني است ؟ ! اساسا در وجود حسين ( ع ) يك چنين حماسه هائي نمي تواند وجود داشته باشد و علت شناخته نشدن حسين ( ع ) هم همين است . چون حماسه او بالاتر و مافوق اينگونه حماسه هاست ، كمتر افراد مي توانند او را بشناسند . حالا ببينيم كه واقعا چطور است ؟ شما 120 در جهان يك شخصيت حماسي مانند شخصيت حسين بن علي ( عليهماالسلام ) از نظر شدت حماسي بودن و از نظر علو و ارتفاع حماسه يعني جنبه هاي انساني نه جنبه قومي وملي پيدا نخواهيد كرد . حسين ( ع ) سرود انسانيت است ، نشيد انسانيت است و به همين دليل نظير ندارد ، و به جرأت عرض مي كنم كه نظير ندارد . شما در دنيا حماسه اي مانند حماسه حسين بن علي ( عليهماالسلام ) پيدا نخواهيد كرد ، چه از نظر قدرت و قوت حماسه و چه از نظر علو و ارتفاع و انساني بودن آن . و متاسفانه ما مردم اين حماسه را نشناخته ايم . حادثه عاشورا و تاريخچه كربلا دو صفحه دارد ، يك صفحه سفيد و نوراني و يك صفحه تاريك ، سياه و ظلماني كه هر دو صفحه اش يا بي نظير است و يا كم نظير . اما صفحه سياه و تاريكش از آن نظر سياه و تاريك است كه در آن فقط جنايت بي نظير و يا كم نظير مي بينيم . يك وقت حساب كردم و ظاهرا در حدود بيست ويك نوع پستي و لئامت در اين جنايت ديدم و خيال هم نمي كنم در دنيا چنين جنايتي پيدا بشود كه تا اين اندازه تنوع داشته باشد . البته در تاريخچه جنگهاي صليبي ، جنايتهاي اروپائيها خيلي عجيب است و اينكه جرأت نمي كنم كه بگويم حادثه كربلا از نظر زيادي جنايت نظير ندارد ، چون توجه من يكي به جنگهاي صليبي و جنايتهايي است كه مسيحيان در آن مرتكب شدند و يكي هم به جنايتهايي است كه همين اروپائيها در اندلس اسلامي مرتكب شدند كه آنهم عجيب است . تاريخ اندلس مرحوم آيتي را كه دانشگاه چاپ كرده است بخوانيد ، كتابي است بسيار 121 تحقيقي و آموزنده . در اين كتاب نوشته است : اروپائيها به صدهزار زن ومرد و بچه اجازه دادند كه هر جا مي خواهند بروند ، بعد كه اينها راه افتادند ، پشيمان شدند و شايد هم از اول حقه زدند كه اجازه حركت دادند . به هر حال تمام اين صدهزار نفر را كشتند و سر بريدند . شرقي هرگز از نظر جنايت به غربي نمي رسد . شما اگر در تمام تاريخ مشرق زمين بگرديد ، دو جنايت را حتي در دستگاه اموي پيدا نمي كنيد ، يكي آتش زدن زنده زنده ، و ديگري قتل عام كردن زنان ، ولي در تاريخ مغرب زمين اين دو نوع جنايت فراوان ديده مي شود . زن كشتن در تاريخ مغرب زمين يك امر شايعي است . هنوز هم باور نكنيد كه اينها روح انساني داشته باشند . آنچه در ويتنام صورت مي گيرد ادامه روحيه جنگهاي صليبي و جنگهاي اندلس آنها است . اين كار كه چند صدهزار نفر را زنده زنده در كوره آتش بگذارند ولو اين افراد جاني هم باشند ، كار مشرق زميني نيست و از عهده مشرق زميني چنين جنايتي برنمي آيد . اين كار فقط از عهده مغرب زميني قرن بيستم برمي آيد . اين جنايت كه در صحراي سينا دهها هزار سرباز را آب و نان ندهند تا از گرسنگي بميرند براي اينكه اگر اسير بگيرند بايد به آنها نان بدهند ، فقط مال غربي است . شرقي اين جور جنايت نمي كند . يهودي فلسطيني صد درجه شريفتر از يهودي غربي است . اگر مردم فلسطين يهوديهاي ملي اهل همان فلسطين بودند كه اين جنايتها واقع نمي شد . اين جنايتها همه مال يهودي غربي است . به هر حال من جرات 122 نمي كنم بگويم جنايتي مثل جنايت كربلا در دنيا وجود نداشته است ، ولي مي توانم بگويم در مشرق زمين وجود نداشته است . از اين نظر حادثه كربلا يك جنايت و يك تراژدي است ، يك مصيبت است ، يك رثاء است . اين صفحه را كه نگاه مي كنيم ، در آن ، كشتن بيگناه مي بينيم ، كشتن جوان مي بينيم ، كشتن شيرخوار مي بينيم ، اسب بر بدن مرده تاختن مي بينيم ، آب ندادن به يك انسان مي بينيم ، زن و بچه را شلاق زدن مي بينيم ، اسير را بر شتر بي جهاز سوار كردن مي بينيم . از اين نظر قهرمان حادثه كيست ؟ واضح است وقتي كه حادثه را از جنبه جنايي نگاه كنيم ، آن كه مي خورد قهرمان نيست ، آن بيچاره مظلوم است . قهرمان حادثه در اين نگاه يزيدبن معاويه است ، عبيدالله بن زياد است ، عمرسعد است ، شمربن ذي الجوشن است ، خولي است و يك عده ديگر . لذا وقتي كه صفحه سياه 123 شمر نيست . در آنجا ، قهرمان حسين ( ع ) است . در آن صفحه ، ديگر جنايت نيست ، تراژدي نيست ، بلكه حماسه است ، افتخار و نورانيت است ، تجلي حقيقت و انسانيت است ، تجلي حق پرستي است . آن صفحه را كه نگاه كنيم ، مي گوئيم بشريت حق دارد به خودش ببالد . اما وقتي صفحه سياهش را مطالعه مي كنيم مي بينيم كه بشريت سر افكنده است و خودش را مصداق آن آيه مي بيند كه مي فرمايد : " قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك "( 1 ) مسلما جبرئيل امين در مقابل اعلام خدا كه فرمود : " اني جاعل في الارض خليفة "( 2 ) سؤالي نمي كند ، بلكه آن دسته از فرشتگان كه فقط صفحه سياه بشريت را مي ديدند و صفحه ديگر آن را نمي ديدند ، از خدا اين سؤال را مي كردند كه آيا مي خواهي كساني را در زمين قرار دهي كه فساد كنند و خونها بريزند ؟ و خدا در جواب آنها فرمود : " اني اعلم ما لا تعلمون "( 3 ) من مي دانم چيزي را كه شما نمي دانيد . آن صفحه ، صفحه اي است كه ملك اعتراض مي كند ، بشر سرافكنده است و اين صفحه ، صفحه اي است كه بشريت به آن افتخار مي كند . چرا بايد حادثه كربلا را هميشه از نظر صفحه سياهش مطالعه كنيم ؟ و چرا بايد هميشه جنايتهاي كربلا گفته شود ؟ چرا هميشه بايد حسين بن پاورقي : 1 - ملائكه گفتند پروردگارا ! آيا كساني را خواهي گماشت كه در زمين فساد كنند و خونها بريزند و حال آنكه ما خود ، تو را تسبيح و تقديس مي كنيم ؟ سوره بقره ، آيه . 30 2 و 3 - سوره بقره ، آيه . 30 124 علي ( ع ) از آن جنبه اي كه مورد جنايت جانيان است مورد مطالعه ما قرار بگيرد ؟ چرا شعارهائي كه به نام حسين بن علي ( عليهماالسلام ) مي دهيم و مي نويسيم ، از صفحه تاريك عاشورا گرفته شود ؟ چرا ما صفحه نوراني اين داستان را كمتر مطالعه مي كنيم ، در حالي كه جنبه حماسي اين داستان صد برابر بر جنبه جنائي آن مي چربد . و نورانيت اين حادثه بر تاريكي آن خيلي مي چربد پس بايد اعتراف كنيم كه يكي از جانيهاي بر حسين بن علي ( عليهما السلام ) ما هستيم كه از اين تاريخچه فقط يك صفحه اش را مي خوانيم ، و صفحه ديگرش را نمي خوانيم . جانيهاي بر امام حسين ( ع ) آنهائي هستند كه اين تاريخچه را از نظر هدف منحرف كرده و مي كنند . حسين ( ع ) را يك روز كشتند و سر او را از بدن جدا كردند ، اما حسين ( ع ) كه فقط اين تن نيست ، حسين ( ع ) كه مثل من و شما نيست ، حسين ( ع ) يك مكتب است و بعد از مرگش زنده تر مي شود . دستگاه بني اميه خيال كرد كه حسين ( ع ) را كشت و تمام شد ، ولي بعد فهميد كه مرده حسين ( ع ) از زنده حسين ( ع ) مزاحمتر است ، تربت حسين ( ع ) كعبه صاحبدلان است . زينب هم به يزيد همين را گفت . گفت اشتباه كردي ، " كد كيدك واسع سعيك ، ناصب جهدك فوالله لا تمحواذ كرنا ، و لا تميت وحينا " ، ( 1 ) هر نقشه اي كه داري بكار ببر ولي مطمئن باش تو نمي تواني برادر مرا بكشي و بميراني ، برادر من زندگيش طور ديگر است ، او نمرد ، بلكه زنده تر شد . در آن وقت مرثيه گوها مثل مرثيه گوهاي حالا نبودند . " كميت " مرثيه گو بود ، " دعبل خزائي " مرثيه گو بود . همان دعبل خزائي كه گفت پنجاه سال است كه من دار خودم را بدوش كشيده ام . او طوري مرثيه مي گفت كه تخت خلفاي پاورقي : 1 - بحارالانوار ، ج 45 ، ص 135 و اللهوف ، ص . 77 125 خود متوكل يك سرمغنيه ( 1 ) دارد ، يك وقتي با او كار داشت و سراغ او را گرفت ، گفتند نيست . گفت كجاست ؟ گفتند به مسافرت رفته است . بعد از مدتي كه آمد ، متوكل از او سؤال كرد كجا رفته بودي ؟ جواب داد براي زيارت به مكه رفته بودم ، متوكل گفت الان كه وقت زيارت مكه نيست ، نه ماه ذي الحجه است كه وقت حج باشد ، و نه ماه رجب است كه وقت عمره باشد ، و اصرار كرد كه بايد بگوئي كجا رفته بودي ، بالاخره معلوم شد اين زن به زيارت حسين بن علي ( عليهماالسلام ) رفته بود كه متوكل آتش گرفت ، فهميد نام حسين ( ع ) را نمي شود فراموشاند . پاورقي : 1 - سرمغنيه يعني يك خانم خواننده رقاصه كه ساير رقاصه ها را تهيه مي كند و رئيس آنهاست . 126 من نمي دانم كدام جاني يا جانيهائي ، جنايت را به شكل ديگري بر حسين بن علي ( عليهماالسلام ) وارد كردند ، و آن اينكه هدف حسين بن علي ( عليهماالسلام ) را مورد تحريف قرار دادند و همان چرندي را كه مسيحيها در مورد مسيح گفتند درباره حسين ( ع ) گفتند كه حسين ( ع ) كشته شد براي آنكه بارگناه امت را به دوش بگيرد ، براي اينكه ما گناه بكنيم و خيالمان راحت باشد ، حسين ( ع ) كشته شد براي اينكه گنهكار تا آن زمان كم بود ، بيشتر بشود . لذا بعد از اين انحراف چاره اي نبود جز اينكه ما فقط صفحه سياه و تاريك اين حادثه را بخوانيم ، فقط رثاء و مرثيه ببينيم . من نمي گويم آن صفحه تاريك را نبايد ديد بلكه بايد آن را ديد و خواند ، اما اين مرثيه هميشه بايد مخلوط با حماسه باشد . اينكه گفته اند رثاء حسين بن علي ( عليهما السلام ) بايد هميشه زنده بماند ، حقيقتي است و از خود پيغمبر ( ص ) گرفته اند و ائمه اطهار ( عليهم السلام ) نيز به آن توصيه كرده اند . اين رثاء و مصيبت نبايد فراموش بشود . اين ذكري ، اين يادآوري نبايد فراموش بشود و بايد اشك مردم را هميشه بگيريد ، اما در رثاي يك قهرمان . پس اول بايد قهرمان بودنش براي شما مشخص بشود و بعد در رثاي قهرمان بگرييد ، و گرنه رثاي يك آدم نفله شده بيچاره بي دست و پاي مظلوم كه ديگر گريه ندارد ، و گريه ملتي براي او معني ندارد . در رثاي قهرمان بگرييد براي اينكه احساسات قهرماني پيدا بكنيد ، براي اينكه پرتوي از روح قهرمان در روح شما پيدا شود و شما هم تا اندازه اي نسبت به حق و حقيقت غيرت پيدا كنيد ، شما هم عدالتخواه بشويد ، شما هم با ظلم و ظالم نبرد بكنيد ، شما هم آزاديخواه باشيد ، براي آزادي احترام قائل باشيد ، شما هم سرتان بشود كه عزت نفس 127 يعني چه ؟ شرف و انسانيت يعني چه ؟ كرامت يعني چه ؟ اگر صفحه نوراني تاريخ حسيني را ما خوانديم ، آن وقت از جنبه رثائيش مي توانيم استفاده بكنيم و گرنه بيهوده است . خيال مي كنيم حسين بن علي ( عليهماالسلام ) در آن دنيا منتظر است كه مردم برايش دلسوزي كنند يا العياذبالله حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از هزار و سيصد سال ، آنهم در جوار رحمت الهي ، منتظر است كه چهار تا آدم فكسني براي او گريه بكنند تا تسلي خاطر پيدا كنند ! چند سال پيش در كتابي ديدم كه نويسنده مقايسه اي ميان حسين بن علي ( عليهماالسلام ) و عيسي مسيح كرده بود ، نوشته بود كه عمل مسيحيها بر عمل مسلمين ( شيعيان ) ترجيح دارد ، زيرا آنها روز شهادت عيسي مسيح را جشن مي گيرند و شادماني مي كنند ، ولي اينها در روز شهادت حسين بن علي ( عليهماالسلام ) مرثيه خواني و گريه مي كنند . عمل آنها بر عمل اينها ترجيح دارد ، زيرا آنها شهادت را براي عيسي مسيح موفقيت مي دانند نه شكست ، و چون موفقيت مي دانند شادماني مي كنند . اما مسلمين شهادت را شكست مي دانند و چون شكست مي دانند گريه مي كنند . خوشا به حال ملتي كه شهادت را موفقيت بشمارد و جشن بگيرد و بدا به حال ملتي كه شهادت را شكست بداند و به خاطر آن مرثيه خواني بكند . جواب اين است كه اولا دنياي مسيحي كه اين شهادت را جشن مي گيرد ، روي همان اعتقاد خرافي است كه مي گويد عيسي كشته شد تا بارگناه ما بريزد ، و چون به خيال خودش سبكبال شده و استخوانش سبك شده آن را جشن مي گيرد ، در حقيقت او جشن سبكي استخوان 128 ناگهاني اي كه بر من خورد ، يك ذره مورد كراهت من نيست ، من افتخار مي كنم و آرزوي چنين روزي را داشتم ، به خدا قسم مثل من مثل آن عاشقي است كه پاورقي : 1 - بحارالانوار ، ج 44 ، ص 366 و اللهوف ، ص 25 و مقتل الحسين خوارزمي ، ج 2 ، ص 5 و كشف الغمه ، ج 2 ، ص . 29 2 - بحارالانوار ، ج 42 ، ص 254 و نهج البلاغه فيض الاسلام ، از سخنان آن حضرت عليه السلام است كه نزديك بدرود زندگاني بطرز وصيت و سفارش فرموده ، صفحه . 875 129 به معشوق خود رسيده باشد . به قول شاعر : ديدار يار غائب ، داني چه ذوق دارد ابري كه در بيابان بر تشنه اي ببارد مثل من در حال اين ضربت خوردن مثل همان مردمي است كه در شبهاي تاريك دنبال آب مي گردند و ناگهان به آب مي رسند . دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند اندر آن ظلمت شب ، آب حياتم دادند اين از نظر شخصي و فردي ، اما اسلام يك طرف ديگر هم دارد ، قضايا را هميشه از جنبه شخصي مطالعه نمي كند ، از جنبه اجتماعي هم مطالعه مي كند . حادثه عاشورا از جنبه اجتماعي و نسبت به كساني كه مرتكب آن شدند ، مظهر يك انحطاط در جامعه اسلامي بود ، لذا دائما بايد يادآوري بشود كه ديگر چنين كاري را مرتكب نشوند . اين همان " آخي " است كه يك ملت مي گويد : ما مسلمانها چنين كاري كرديم ؟ ! لعنت به كساني كه چنين كاري كردند ، پس ديگر چنين كاري نكنيم . ثانيا اين موضوع براي صيقل دادن احساسات اسلامي و انساني است ، اما بشرط اينكه ما اين را درست درك بكنيم . امروز روزي نيست كه آدم سرش را زير آب بكند . ما بايد در اوضاع مذهبي خودمان رفرم ايجاد كنيم . البته نه در مذهب بلكه در كار خودمان ، اشتباهات ما كه به مذهب مربوط نيست . مگر محتشم كاشاني هم يكي از اركان مذهب است ؟ ! بايد اين شعارهاي مفت ( 1 ) . . . پاورقي : 1 - متاسفانه بقيه بيانات شهيد آيةالله مطهري ( دنباله اين مطلب ) در نوار ضبط نشده است . 130 جلسه دوم : نهضت حسيني ، حماسه اي مقدس 131 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله رب العالمين باري الخلائق اجمعين و الصلوش و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله وسلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " يا قوم ان كان كبر عليكم مقامي و تذكيري عليكم بايات الله فعلي الله توكلت فاجمعوا امركم و شركائكم ثم لايكن امركم غمة ثم اقضوا الي و لا تنظرون "( 1 ) گفتيم يك سخن يا منظومه ، يا شعر يا نثرحماسي آن است كه در روح انساني جولان و هيجاني در جهت سلحشوري و مقاومت و ايستادگي و دفاع از عقيده ايجاد كند . و يك شخصيت حماسي ، آن كسي است كه در روحش اين موج وجود دارد ، يك روحيه متموجي از عظمت ، غيرت ، حميت ، شجاعت ، حس دفاع از حقوق و حس پاورقي : 1 - اي قوم اگر شما بر مقام رسالت و اندرز من به آيات خدا تكبر و انكار داريد ، من تنها به خدا توكل مي كنم ، شما هم به اتفاق بتان و خدايان باطل خود هر مكر و تدبيري داريد انجام دهيد ، تا امر بر شما پوشيده نباشد و درباره من هر انديشه باطلي داريد بكار ببريد - سوره يونس ، آيه . 71 133 عدالتخواهي دارد . و باز عرض كرديم كه تاريخچه عاشورا ، تاريخچه اي است كه دو صفحه دارد ، يك صفحه آن صفحه اي است سياه و تاريك ، نمايشي است كه از جنايت بشريت ، جنايت بسيار بسيار عظيمي ، يك داستان جنايي و يك ظلم بي حدوحساب است . و بنابراين ، داستان جنائي ما قهرماناني دارد كه قهرمانان جنايتند . پسر معاويه ، پسر زياد ، پسر سعد و يك عده افراد ديگر ، قهرمان اين داستان جنايي هستند . اما تمام اين داستان جنايت نيست . يعني داستان ما يك صفحه ندارد ، دو صفحه دارد . تنها اين نيست كه يك عده جنايتكار بر يك عده مردم پاك و بيگناه جنايت وارد كردند . بله ، داستانهائي هست كه فقط و فقط جنايي است ، يك صفحه بيشتر ندارد و آن هم مملو از جنايت است . مثلا داستان پسران مسلم بن عقيل فقط يك داستان جنايي است و بس كه دو تا طفل نابالغ بيگناه پدر كشته غريب در يك شهر ، بدست يك آدم جاني مي افتند و او به طمع اينكه به پولي برسد به شكل فجيعي آنها را به قتل مي رساند . وقتي ما اين تاريخچه را مطالعه مي كنيم ، از يك طرف جنايت مي بينيم و از طرف ديگر ، دو تا طفل معصوم نابالغ غريب كه جنايت بر آنها وارد شده است كه اينها ، حرفي هم نداشته اند و نمي توانسته اند حرفي داشته باشند ، چرا كه بچه هايي در سنين ده ساله و دوازده ساله يا كمتر بوده اند . اين فقط يك داستان جنايي است و از نظر آن دو طفل ، رثاء است ، مصيبت است ، مظلوميت است . اما داستان كربلا اين طور نيست ، يك داستان دو صفحه اي است كه از نظر 134 آن صفحه ديگر بيشتر قابل مطالعه است . از نظر آن صفحه ، جنبه مثبت دارد ، صورت فعالي دارد ، نمايشگاهي است از عظمت و علو بشريت ، از رفعت بشريت ، نمايشگاه معالي و مكارم انسانيت است ، سراسر حماسه است ، عظمت و شجاعت و حق خواهي و حق پرستي در آن موج مي زند . از اين نظر ، ديگر قهرمان داستان ما پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد و ديگران نيستند . ازاين نظر قهرمان داستان ، پسران علي ( ع ) هستند ، حسين بن علي ( عليهماالسلام ) است ، عباس بن علي ( عليهماالسلام ) است ، دختر علي ( ع ) زينب است ، يك عده از مردان فداكار درجه اولي هستند كه خود حسين ( ع ) كه حاضر نيست يك كلمه مبالغه و گزاف در سخنش باشد ، آنها را ستايش مي كند . امام حسين ( ع ) در شب عاشورا اصحاب خودش را ستايش كرد . نگفت يك عده مردم بيگناه و بيچاره فردا كشته مي شويد و به عمر شما خاتمه داده مي شود ، بلكه آنها را ستايش كرد و فرمود : " فاني لا اعلم اصحابا اوفي و لا خيرا من اصحابي " ( 1 ) ، من ياراني در جهان بهتر از ياران خودم سراغ ندارم ، يعني من شما را بر ياران بدر كه ياران پيغمبر ( ص ) بودند ، ترجيح مي دهم ، بر ياران پدرم علي ( ع ) ترجيح مي دهم ، بر ياراني كه قرآن كريم براي انبياء ذكر مي كند " و كاين من نبي قاتل معه ربيون كثير فما وهنوا لما اصابهم في پاورقي : 1 - بحارالانوار ، ج 44 و ارشادشيخ مفيد ، ص 231 و اعلام الوري ، ص 234 و مقتل الحسين مقرم ص 258 و تاريخ طبري ، ج 6 ، ص 238 و 239 و كامل ابن اثير ، ج 4 ، ص 24 و مقتل الحسين خوارزمي ، ج 1 ، ص 247. 135 " سبيل الله و ما ضعفوا و ما استكانوا و الله يحب الصابرين "( 1 ) ، ترجيح مي دهم . يعني اعتراف مي كنم كه همه شما قهرمان هستيد . سخنش اين طور آغاز مي شود : " مرحبا ، مرحبا به گروه قهرمانان " . بنابراين حالا كه فهميديم اين داستان دو صفحه دارد ، مي خواهيم صفحه دوم آن را هم مورد مطالعه قرار دهيم و اعتراف بكنيم كه ما در گذشته اين اشتباه را مرتكب شده ايم كه اين داستان را فقط از يك طرف آن مطالعه كرده ايم و غالبا آن طرف ديگر داستان را مسكوت عنه گذاشته ايم . يعني ما نمايشگر قهرمانيهاي جنايتكارانه پسر معاويه و پسرزياد و پسرسعد بوده و هستيم . من براي اين دسته ها حقيقتا احترام قائل هستم ، چون ابراز احساسات است ، احساساتي صددرصد طبيعي ، ناشي از عقيده و ايمان . آنهائي كه مي دانند اگر در يك ملت احساسات طبيعي ناشي از عقيده و ايمان درباره قهرمانان بزرگ آن ملت وجود داشته باشد ، چقدر ارزش دارد ، مي دانند كه من چه مي گويم . نبايد اينها را نسخ كرد ، نبايد با اينها مبارزه كرد ، بايد اينها را اصلاح كرد . بايد اين احساسات بسياربسيار عظيم را كه فقط ناشي از قدرت عقيده و ايمان است ، اصلاح كرد . آيا اگر شما ميلياردها دلار خرج كنيد مي توانيد يك چنين پاورقي : 1 - سوره آل عمران آيه 146 ، چه بسيار رخ داده كه پيغمبري جمعيت زيادي از پيروانش در جنگ كشته شده اند و با اين حال اهل ايمان با سختيهائي كه در راه خدا به آنها رسيد مقاومت كردند و هرگز بيمناك و زبون نشدند و سر به زير بار دشمن فرود نياوردند و راه صبر و ثبات پيش گرفتند كه خداوند صابران را دوست مي دارد . 136 احساساتي در ملت بوجود بياوريد ؟ ! اينكه آن بابا از جيب خودش پول خرج مي كند ، خودش را بيكار مي كند ، زنجير برمي دارد پشت خودش را سياه مي كند و اشك او هم متصل جاري است ، ارزش دارد و نبايد با آن مبارزه كرد و گفت اين كارها وحشيگري است . ابراز احساسات براي قهرمانان بزرگ تاريخ وحشيگري نيست . فقط اشتباه او در اين است كه وقتي مي خواهد ابراز احساسات بكند ، به شكلي ابراز احساسات مي كند كه نمايشگر قهرماني جنايتكارانه جنايتكاران و نمايشگر مظلوميت آن كسي است كه به او عشق مي ورزد و علاقه دارد . او نمي داند حالا كه مي خواهد نمايشگري بكند ، بايد طوري نمايشگري بكند كه نمايشگر حماسه حسيني باشد ، نمايشگر آن جنبه نوراني و روشن تاريخ عاشورا باشد ، نمايشگر روح حسين بن علي ( عليهماالسلام ) باشد . خوشبختانه كم وبيش اين بيداري پيدا شده است و گاهي انسان به چشم مي بيند كه بعضي از دستجات توجه كرده اند كه چه بايد بكنند و چه مي كنند . مرد بزرگ ، روحش صاحب حماسه است ، خواه براي خودش كار كرده باشد ، يا براي يك ملت و يا براي بشريت و انسانيت كار كرده باشد ، و يا حتي بالاتر از انسانيت فكر كند و خودش را خدمتگزار هدفهاي كلي خلقت بداند ، كه اسم آن را رضاي خدا مي گذارد ، بدين معني كه خداوند اين خلقت را آفريده و براي آن يك مسير و هدف كلي قرار داده است ، اين راه ، راه رضاي خدا است . 137 مرد بزرگ كسي است كه در روحش حماسه وجود داشته باشد ، غير از اين نمي تواند باشد . نادرشاه افشار اگر يك حماسه در روحش وجود نمي داشت ، نمي توانست افاغنه را از ايران بيرون كند و نمي توانست هندوستان را فتح بكند ، اين خودش يك حماسه است . اما اينكه بعد كارش به يك ماليخوليا كشيد و خودش دشمن جان ملت خودش شد ، مطلب ديگري است . اسكندر ، خواه ناخواه در روحش يك حماسه ، يك موج وجود داشته است ، شاه اسماعيل همين طور ، ناپلئون همين طور . اسكندر ، نادرشاه و شاه اسماعيل ، همه اينها يك اراده بزرگ هستند ، يك همت بزرگ هستند ، يك حماسه بزرگ هستند ولي حماسه مقدس نيستند . براي اينكه هر يك از اينها مي خواهد شخصيت خودش را توسعه بدهد ، مي خواهد همه چيز را در خودش هضم كند ، مي خواهد ملتها و مملكتهاي ديگر را در مملكت خويش هضم كند ، و لذا از نظر يك ملت ، يك قهرمان ملي است ، ولي از نظر ملت ديگر جنايتكار است . اسكندر براي يونانيان يك قهرمان است و براي ايرانيان يك جنايتكار . براي يوناني يك قهرمان است چون به يونان عظمت داد ، چون قدرتهاي ديگر ، ثروتهاي ديگر ، عظمتهاي ديگر را خرد كرد و پرچم يونان را در مملكتهاي ديگر به اهتزاز در آورد ، اما از نظر قوم مغلوب ، او نمي تواند يك قهرمان باشد . ناپلئون براي فرانسويها قهرمان است ، اما آيا براي روسيه يا براي انگلستان هم قهرمان است ؟ البته نه . آنها حماسه هستند ، ولي يك حماسه فردي از نوع خودخواهي . يك 138 حماسه بزرگ است يعني يك خود خواهي بزرگ است ، يك خود پرستي بزرگ است، يك جاه طلبي بزرگ است (در مقابل جاه طلبيهاي كوچك، جاه طلبيهاي بزرگ هم در دنيا پيدا مي شود) . اما اين حماسه ها ، حماسه هاي مقدس شمرده نمي شوند . حماسه مقدس مشخصات ديگري دارد كه عرض مي كنم ، مشخصاتي كه به موجب آنها ديگر ناپلئون و اسكندر نمي توانند حماسه مقدس باشند . حماسه مقدس آن كسي است كه روحش براي خود موج نمي زند . براي نژاد خود موج نمي زند ، براي ملت خود موج نمي زند ، براي قاره يا مملكت خود موج نمي زند ، او اساسا چيزي را كه نمي بيند شخص خود است ، او فقط حق وحقيقت را مي بيند و اگر خيلي كوچكش بكنيم بايد بگوئيم بشريت را مي بيند . اين آيه قرآن يك آيه حماسي است : " قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله "( 1 ) . اي اهل كتاب ، اي كساني كه ادعاي مذهب داريد ! بيائيد با همديگر يك سخن داشته باشيم ، بيائيد خودمان را فراموش كنيم و فقط عقيده را ببينيم ، بيائيد در راه يك عقيده خود را فراموش كنيم ، بيائيد يك سخن را ايده خودمان قرار بدهيم ، " الا نعبد الا الله "جز خدا هيچ پاورقي : 1 - سوره آل عمران آيه 64 ، اي اهل كتاب بيائيد از آن كلمه حق كه ميان ما و شما يكسان است پيروي كنيم كه بجز خدا هيچكس را نپرستيم و برخي ، برخي ديگر را به ربوبيت تعظيم نكنيم . 139 موجودي را قابل پرستش ندانيم : " و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله غ، بيائيد استثمار را ملغي كنيم ، استعباد را ملغي كنيم ، بشر پرستي را ملغي كنيم ، عدل و مساوات را در ميان بشريت بياوريم . نگفت قوم من ، قوم تو ، با هم همدست شويم و پدر يك قوم ديگر را در بياوريم ، اين حرفها نيست . پس يك جهت كه اين حماسه مقدس مي شود اين است كه هدفش مقدس و پاك و منزه است ، مثل خورشيد عالمتاب است كه بر همه مردم و بر همه جهانيان مي تابد . دومين جهت تقدس اينگونه قيامها و نهضتها اين است كه در شرايط خاصي كه هيچكس گمان [ وقوع آن را ] نمي برد قرار گرفته اند ، يعني يك مرتبه در يك فضاي بسيار بسيار تاريك و ظلماني يك شعله حركت مي كند ، شعله اي در يك ظلمت مطلق . فرياد عدالتي است در يك استبداد و ستم مطلق ، جنبشي است در يك سكون ، در حالي كه همه ساكن و مرعوبند ، كلام و سخني است در يك خاموشي مرگبار . به عنوان مثال نمرودي پيدا مي شود كه يك مرد باقي نمي گذارد . و در همين زمان نهضت مقدس ابراهيم صورت مي گيرد . " ان ابراهيم كان امة قانتا (1) ، و يا فرعوني پيدا مي شود و همان طوري كه قرآن مي فرمايد : " ان فرعون علا في الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم يذبح ابنائهم و يستحيي نسائهم "( 1 ) ، و در همين عصر موسي اي پاورقي : 1 - سوره نحل ، آيه . 120 2 - سوره قصص ، آيه 4 ، همانا فرعون در زمين تكبر و گردنكشي آغاز كرد و ميان اهل آن سرزمين تفرقه و اختلاف افكند و طايفه اي را سخت ضعيف و ذليل كرد . پسرانشان را مي كشت و زنانشان را زنده مي گذاشت . 140 پيدا مي شود . و يا در عصر بعثت خاتم الانبياء ( ص ) كه تمام دنيا در ظلمت و خاموشي و هرج و مرج و فساد فرو رفته است ، ناگهان فرياد " قولوا لا اله الا الله تفلحوا " بلند مي شود . دولت اموي است ، تمام نيروها را به نفع خودش تجهيز كرده است ، حتي نيروي مذهب را . باين ترتيب كه محدثين از خدابي خبر را استخدام كرده و به آنها پول مي دهد تا به نفع او حديث جعل كنند . مي گويند يك عالم اموي گفته است : ان الحسين قتل بسيف جده ( 1 ) ، حسين ( ع ) با شمشير جدش كشته شد ، و منظور او اين بوده است كه حسين ( ع ) به حكم دين جدش كشته شد . ولي من مي گويم اين حرفها به معني ديگري درست است و آن اينكه بني اميه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف بكنند كه يك عده مردم از خدابي خبر به عنوان جهاد و خدمت به اسلام به جنگ حسين ( ع ) بيايند . و كل يتقربون الي الله بدمه ( 2 ) ، بعد از شهادت اباعبدالله ( ع ) به شكرانه اين عمل چندين مسجد ساخته شد . ببينيد ظلمت و تاريكي چقدر بوده است ! آن وقت شعله اي مانند شعله حسيني در يك چنين شرايطي پيدا مي شود . شرايطي كه نوشته اند اگر يك نفر مي خواست يك جمله درباره علي عليه السلام روايت بكند ، مثلا بگويد من از پيغمبر ( ص ) چنين چيزي را درباره علي ( ع ) شنيدم ، يا مي خواهم فلان قضيه يا فلان خطبه رااز علي ( ع ) نقل بكنم ، پاورقي : 1 - مقتل الحسين، مقرم ص 6، عبارتي است از ابوبكربن ابن العربي اندلسي در عواصم ص . 232 2 - بحارالانوار ، ج 44 ، ص . 298 141 مي رفتند در صندوقخانه ها ، درها را از پشت مي بستند ، بعد كسي كه مي خواست جمله را نقل كند ، طرف را قسمهاي مؤكد مي داد كه من به اين شرط براي تو نقل مي كنم كه آن را براي احدي نقل نكني ، مگر براي كسي كه به اندازه خودت قابل اعتماد باشد ، و تو هم او را به همين اندازه قسم بدهي كه براي شخص غير قابل اعتماد نقل نكند . سومين جهت تقدس نهضت حسيني اين است كه در آن يك رشد و بينش نيرومند وجود دارد . يعني اين قيام و حماسه از آن جهت مقدس است كه قيام كننده چيزي را مي بيند كه ديگران نمي بينند ، همان مثل معروف ، آنچه را كه ديگران در آينه نمي بينند او در خشت خام مي بيند . اثر كار خودش را مي بيند ، منطقي دارد مافوق منطق افراد عادي ، مافوق منطق عقلائي كه در اجتماع هستند . ابن عباس ، ابن حنفيه ، ابن عمر و عده زيادي در كمال خلوص نيت ، حسين بن علي ( عليهماالسلام ) را از رفتن به كربلا نهي مي كردند ، آنها روي منطق خودشان حق داشتند ، ولي حسين ( ع ) چيزي را مي ديد كه آنها نمي ديدند . نه آنها به اندازه حسين بن علي ( عليهماالسلام ) خطر را احساس مي كردند و نه مي توانستند بفهمند كه چنين قيامي در آينده چه آثار بزرگي دارد . اما او بطور واضح مي ديد . چندين بار گفت : به خدا قسم اينها مرا خواهند كشت ، و به خدا قسم كه با كشته شدن من ، اوضاع اينها زيرورو خواهد شد . اين بينش قوي اوست . حسين بن علي عليهماالسلام يك روح بزرگ و يك روح مقدس است . اساسا روح كه بزرگ شد ، تن به زحمت مي افتد ، و روح كه كوچك شد ، تن آسايش پيدا مي كند . اين خود يك حسابي است . اين عباسها 142 بيايند نهي بكنند ، مگر روح حسين ( ع ) اجازه مي دهد . متنبي شاعر معروف عرب شعر خوبي دارد ، مي گويد : و اذا كانت النفوس كبارا تعبت في مرادها الاجسام ( 1 ) مي گويد وقتي كه روح بزرگ شد ، جسم و تن چاره اي ندارد جز آنكه به دنبال روح بيايد ، به زحمت بيفتد و ناراحت شود . اما روح كوچك به دنبال خواهشهاي تن مي رود ، هر چه را كه تن فرمان بدهد اطاعت مي كند . روح كوچك بدنبال لقمه براي بدن مي رود ، اگر چه از راه دريوزگي و تملق و چاپلوسي باشد . روح كوچك دنبال پست و مقام مي رود ولو با گروگذاشتن ناموس باشد ، روح كوچك تن به هر ذلت و بدبختي مي دهد براي اينكه مي خواهد در خانه اش فرش يا مبل داشته باشد ، آسايش داشته باشد ، خواب راحت داشته باشد . اما روح بزرگ به تن نان جو مي خوراند ، بعد هم بلندش مي كند و مي گويد شب زنده داري كن . روح بزرگ وقتي كه كوچكترين كوتاهي در وظيفه خودش مي بيند ، به تن مي گويد اين سر را توي اين تنور ببر تا حرارت آن را احساس كني و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهي نكني ( 2 ) . روح بزرگ آرزو مي كند كه در راه هدفهاي الهي و هدفهاي بزرگ خودش كشته شود . فرقش شكافته مي شود ، خدا را شكر مي كند ( 3 ) . پاورقي : 1 - ديوان متنبي ، جزء دوم ص 267 چاپ مكتب دارالبيان بغداد . 2 - اشاره به علي عليه السلام و آن داستان معروف دارد . 3 - اشاره به علي عليه السلام است كه پس از شكافته شدن فرق مباركش ندا در داد : فزت و رب الكعبه " ، قسم به خداي كعبه كه رستگار شدم . 143 روح وقتي كه بزرگ شد ، خواه ناخواه بايد در روز عاشورا سيصد زخم به بدنش وارد شود . آن تني كه در زير سم اسبها لگدمال مي شود ، جريمه يك روحيه بزرگ را مي دهد ، جريمه يك حماسه را مي دهد ، جريمه حق پرستي را مي دهد ، جريمه روح شهيد را مي دهد . و اذا كانت النفوس كبارا تعبت في مرادها الاجسام وقتي كه روح بزرگ شد به تن مي گويد من مي خواهم به اين خون ارزش بدهم . شهيد به چه كسي مي گويند ؟ روزي چقدر آدم كشته مي شوند ، مثلا هواپيما سقوط مي كند و عده اي كشته مي شوند ، چرا به آنها شهيد نمي گويند ؟ چرا دور كلمه شهيد را هاله اي از قدس گرفته است ؟ چون شهيد كسي است كه يك روح بزرگ دارد ، روحي كه هدف مقدس دارد ، كسي است كه در راه عقيده كشته شده است ، كسي است كه براي خودش كار نكرده است ، كسي است كه در راه حق و حقيقت و فضيلت قدم برداشته است . شهيد به خون خودش ارزش مي دهد ، همان طور كه مثلا يك نفر به ثروت خودش ارزش مي دهد و به جاي آنكه ثروتش در بانكها ذخيره باشد ، آن را در يك راه خير مصرف مي كند كه هر يك ريالش با مقياس معنا بيش از صدها هزار ريال ارزش داشته باشد ، ثروت خود را به صورت يك مؤسسه عام المنفعه مفيدفرهنگي ، مذهبي و اخلاقي در مي آورد و با اين عمل به آن ارزش مي دهد . ديگري به فكر خودش ارزش مي دهد ، به خودش زحمت مي دهد و يك كتاب مفيد و اثر علمي به وجود مي آورد . ديگري به ذوق فني خودش ارزش مي دهد و صنعتي را در اختيار بشر قرار مي دهد . 144 ديگري به خون خودش ارزش مي دهد ، در راه رفاه بشريت ، خون خودش را فدا مي كند . كداميك بيشتر خدمت كرده اند ؟ شايد خيال بكنيد علماء يا مخترعين و مكتشفين و ثروتمندان بيشتر به بشر خدمت كرده اند ، خير ، هيچكس به اندازه شهداء به بشريت خدمت نكرده است . چون آنها هستند كه راه را براي ديگران باز مي كنند و براي بشر آزادي را به هديه مي آورند ، آنها هستند كه براي بشر محيط عدالت به وجود مي آورند كه دانشمندان به كار دانش خود مشغول باشد ، مخترع با خيال راحت بكار اختراع خودش مشغول باشد ، تاجر تجارت بكند ، محصل درس بخواند و هر كسي كار خودش را انجام بدهد . اوست كه محيط را براي ديگران به وجود مي آورد . مثل آنها مثل چراغ و مثل برق است . اگر چراغ يا برق نباشد ما و شما چكار مي توانيم انجام دهيم ؟ قرآن كريم پيغمبر ( ص ) را تشبيه به يك چراغ مي كند ، بايد چراغ باشد تا ظلمتها از ميان برود و هر كسي بتواند بكار خودش مشغول باشد . چقدر عالي گفته است اين شاعره زمان ما پروين اعتصامي ، خدايش بيامرزد . از زبان شاهدي و شمعي مي گويد : يك شاهد ، يك محبوب ، يك زيباروي مورد توجه ، يك شب تا صبح در كنار شمعي نشست ، هنرنمائيها كرد ، گلدوزيها كرد ، صنعتي بخرج داد ، همين كه از كارهايش فارغ شد ، رو كرد به شمع و گفت ، نمي داني من ديشب چه كارها كردم . شاهدي گفت به شمعي كامشب در و ديوار مزين كردم 145 ديشب از شوق نخفتم يكدم دوختم جامه و بر تن كردم كسي ندانست چه سحرآميزي به پرند از نخ و سوزن كردم تو بگرد هنر من نرسي زانكه من بذل سر و تن كردم يعني براي سر و تن خودم هنر بذل كردم . شمع هم به او جواب داد : شمع خنديد كه بس تيره شدم تا زتاريكيت ايمن كردم پي پيوند گهرهاي تو بس گهر اشك بدامن كردم تو مي گوئي كه من تا صبح گوهرها را بهم دوختم ، ولي اين گوهر اشك من بود كه تا صبح ريخت تا تو توانستي آن گوهرها را در يك رشته بكشي و به گردن خود بيندازي . خرمن عمر من ارسوخته شد حاصل شوق تو خرمن كردم من آن كسي هستم كه تا صبح سوختم و تابيدم تا تو به هدف و مقصدت رسيدي ، بعد مي گويد : كارهايي كه شمردي بر من تو نكردي ، همه را من كردم ابن سينا قانون ننوشت ، محمدبن زكريا الحاوي ننوشت ، سعدي ذوق خودش را در بوستان و گلستان نشان نداد ، مولوي همين طور ، مگر از پرتو شهداء ، از آنهائي كه تمدن عظيم اسلامي را پايه گذاري كردند ، موانع را از سر راه بشريت برداشتند ، از آنهائي كه مثل شعله هائي در يك ظلمتهائي درخشيدند و جان خودشان را فدا كردند ، از آنهائي كه سراسر وجودشان حماسه الهي بود ، سراسر وجودشان پاورقي : 1 - ديوان پروين اعتصامي چاپ هفتم ص . 163 146 حق خواهي و حق پرستي بود ، آنهائي كه پرچم توحيد را در دنيا به اهتزاز درآوردند و مستقر كردند ، آنهائي كه منادي عدالت بودند ، منادي حريت و آزادي بودند . ما و شما كه اينجا نشسته ايم مديون قطرات خون آنها هستيم ، مديون حماسه هاي آنها هستيم . حسين بن علي ( عليهماالسلام ) سراسر وجودش حماسه است . روانشناسها خصوصا كساني كه بيوگرافي مي نويسند ، كوشش مي كنند براي روحيه ها يك كليد شخصيت پيدا كنند . مي گويند شخصيت هر كس يك كليد معين دارد ، اگر آن را پيدا بكنيد سراسر زندگي او را مي توانيد توجيه بكنيد . البته بدست آوردن كليد شخصيت افراد خيلي مشكل است ، خصوصا شخصيتهاي خيلي بزرگ . عباس محمودعقاد دانشمند متفكر مصري ، كتابي نوشته بنام عبقريةالامام و در اين كتاب اظهار نظر مي كند كه : من كليد شخصيت علي را در فروسيت جستجو و پيدا كردم . علي ، مردي است كه در سراسر زندگيش چه در ميدان جنگ ، چه در محيط خانواده ، چه در محراب عبادت ، چه در مسند حكومت و در هر جائي ، روح مردانگي وجود دارد . فروسيت يعني مردانگي ، و مردانگي مافوق شجاعت است . او مي گويد كليد شخصيت علي ، مردانگي است . ملاي رومي حدود هفتصدسال قبل از او به اين نكته پي برده بوده است كه در علي ، چيزي بالاتر از شجاعت وجود دارد . در آن داستان معروف وقتي علي عليه السلام دشمنش را به زمين زد و خواست او را بكشد ، آن مرد آب دهان خود را به صورت علي ( ع ) انداخت 147 و علي ( ع ) در آن لحظه او را نكشت و برخاست و قدم زد و بعد كه آمد سر او را ببرد آن مرد سؤال كرد : چرا اول مرا نكشتي ؟ گفت چون من تحت تأثير غضب خودم قرار گرفتم و نمي خواستم دستم حركت بكند در حالي كه خشم خودم هم تأثير داشته باشد ، بلكه مي خواستم تو را در راه رضاي خدا و هدفهاي كلي خلقت كشته باشم . مولوي اين داستان را خيلي عالي به نظم درآورده است . اين نظم دو بيت دارد كه به نظر من بهتر از اين در مدح علي ( ع ) گفته نشده است ، مي گويد : تو ترازوي احدخو بوده اي بل زبانه هر ترازو بوده اي در شجاعت شير ربانيستي در مروت خود كه داند كيستي در بيت دومش كه مورد نظر من است مي گويد : در شجاعت ، تو اسدالله هستي اما در مروت و مردانگي كه ما فوق شجاعت است ، هيچكس نمي تواند تو را توصيف بكند ، تو مافوق توصيف هستي . اين مرد مصري هم به اينجا رسيده است كه به عقيده او كليد شخصيت علي ( ع ) مروت است ، مروئت است ، فروسيت است . ادعاي اينكه كسي بگويد من كليد شخصيت كسي مانند علي ( ع ) يا حسين بن علي ( عليهماالسلام ) را بدست آورده ام ، انصافا ادعاي گزافي است ، و من جرأت نمي كنم چنين سخني بگويم ، اما اين قدر مي توانم ادعا بكنم كه در حدودي كه من حسين ( ع ) را شناخته و تاريخچه زندگي او را خوانده ام و سخنان او را كه متاسفأنه بسياركم به دست ما رسيده است ( 1 ) به دست پاورقي : 1 - علت اينكه مقدار كمي از سخنان حسين عليه السلام بدست ما رسيده اين است كه عصر اموي ، عصر اختناق و سانسور درباره علي ( ع ) و > 148 آورده ام ، و در حدودي كه تاريخ عاشورا را كه خوشبختانه اين تاريخ مضبوط است مطالعه كرده و خطابه ها و نصايح و شعارهاي حسين ( ع ) را بدست آورده ام ، مي توانم اين طور بگويم كه از نظر من كليد شخصيت حسين حماسه است ، شور است ، عظمت است ، صلابت است ، شدت است ، ايستادگي است، حق پرستي است . سخناني كه از حسين بن علي عليهماالسلام نقل شده نادر است ، ولي همان مقداري كه هست ، از همين روح حكايت مي كند . از حسين بن علي ( عليهماالسلام ) پرسيدند ، شما سخني را كه با گوش خودت از پيغمبر ( ص ) شنيده باشي براي ما نقل بكن . ببينيد انتخاب حسين ( ع ) از سخنان پيغمبر ( ص ) چگونه است ، از همين جا شما مي توانيد مقدار شخصيت او را بدست آوريد . حسين عليه السلام گفت آنچه كه من از پيغمبر ( ص ) شنيده ام اين است : " ان الله تعالي يحب معالي الامور و اشرافها و يكره سفسافها " (1) ، خدا كارهاي بزرگ و مرتفع را دوست مي دارد ، از چيزهاي پست بدش مي آيد . رفعت و عظمت را ببينيد كه وقتي مي خواهد سخني از پيغمبر ( ص ) نقل كند ، اين چنين سخني را انتخاب مي كند . در واقع دارد خودش را نشان مي دهد . از حسين عليه السلام اشعاري هم بدست ما رسيده است كه باز همين روح در آن متجلي است : سبقت العالمين الي المعاني بحسن خليقة و علو همه پاورقي : > فرزندان علي ( ع ) بود و كسي جرأت نمي كرد كه با آنها تماس بگيرد و يا سخني از آنها نقل كند . 1 - جامع الصغير ، ج 1 ، ص . 75 149 ولاح بحكمتي نورالهدي في ليال في الضلالة مدلهمه يريد الجاحدون ليطفؤن و يابي الله الا ان يتمه ( 1 ) سخنان بسيار محدودي كه از حسين عليه السلام به ما رسيده همين طور است . اينها مربوط به حادثه عاشورا هم نيست ، مربوط به قبل از آن است و ربطي به آنجا ندارد . سخن ديگر از او اين است : " موت في عز خير من حياش في ذل " مردن با عزت و شرافت از زندگي با ذلت بهتر است . جمله ديگري كه باز از او نقل كرده اند اين است : " ان جميع ما طلعت عليه الشمس في مشارق الارض و مغاربها ، بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولي من اولياء الله و اهل المعرفة بحق الله كفيئي الظلال " ( 2 ) ضمنا شما از اينجا بفهميد يك مردي كه حماسه الهي است فرقش با ديگران چيست ؟ مي گويد جميع آنچه خورشيد بر آن طلوع مي كند ، تمام دنيا و مافيها ، درياي آن و خشكي آن ، كوه و دشت آن در نزد كسي كه با خداي خودش آشنائي دارد و عظمت الهي را درك كرده است و در پيشگاه الهي سر سپرده است ، مثل يك سايه است . بعد اين طور ادامه مي دهد : " الا حر يدع هذه اللماظة لاهلها " ( 3 ) آيا يك آزادمرد پيدا نمي شود كه به دنيا و مافيهاي آن بي اعتناء باشد ؟ دنيا و مافيها براي انساني كه بخواهد خود را برده و بنده آن بكند ، به آن طمع داشته باشد و آن را هدف كار خودش قرار بدهد ، مثل لماظه است مي دانيد لماظه چيست ؟ آدم وقتي غذا مي خورد ، لاي دندانهايش پاورقي : 1 - بحارالانوار ، ج 44 ، ص . 194 2 و 3 - لمعة من بلاغةالحسين ، ص 95 ، به نقل از نفس المهوم حاج شيخ عباس قمي . 150 يك چيزهايي ، مثلا يك تكه گوشتي باقي مي ماند كه با خلال آن را درمي آورد ، همان را لماظه مي گويند . يزيد و ملك يزيد و دنيا و مافيهايش در منطق حسين عليه السلام لماظه هستند . بعد مي گويد ، ايهاالناس در دنيا بجز خدا چيزي پيدا نمي شود كه اين ارزش را داشته باشد كه شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشيد ، خودتان را نفروشيد ، آزاد مرد باشيد ، خودفروش نباشيد . جمله اي ديگر : " الناس عبيدالدنيا " مردم را به حالت بردگي و بندگيشان اين طور تحقير مي كند كه عيب مردم اين است كه بنده دنيا هستند ، برده صفت هستند ، بنده مطامع خودشان هستند . روي همين جهت ، دين كه جوهر آزادي است و انسان را از غير خدا آزاد و بنده حقيقت مي كند ، در عمق روحشان اثر نگذاشته است " و الدين لعق علي السنتهم يحوطونه ما درت معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون " ( 1 ) . ابوذر غفاري را عثمان تبعيد مي كند و اعلام مي كند كه احدي حق ندارد اين مرد را كه از نظر حكومت مجرم است مشايعت كند . ولي علي ( ع ) اعتنا به اين فرمان خليفه نمي كند كند و خودش و حسن و حسين ( عليهماالسلام ) او را مشايعت مي كنند . هر كدام از آنها جمله هائي دارند ، حسين بن علي ( عليهماالسلام ) هم جمله اي دارد كه مبين پرتو روحش است . ابوذر شيعه علي ( ع ) است و در سنين عمري مانند سنين علي ( ع ) ، و شايد هم از علي ( ع ) بزرگتر باشد لذا پاورقي : 1 - تحف العقول ، ص 250 و مقتل الحسين ، مقرم ، ص 231 و مقتل الحسين خوارزمي ، ص 237 ، و في رحاب ائمةاهل البيت ، ج 3 ، ص . 101 151 حسين عليه السلام او را عمو خطاب مي كند و مي گويد عمو جان ! نصيحت من به تو اين است : " اسأل الله الصبر و النصر ، و استعذ به من الجشع و الجزع " ( 1 ) عموجان ! از خدا مقاومت و ياري بخواه و از اينكه حرص بر تو غالب بشود كه بدبخت مي شوي بر خدا پناه ببر ، از جزع بترس . عمو جان ! توصيه من به تو اين است كه مبادا در مقابل فشارها و ظلمها اظهار جزع و ناتواني بكني . اين چه روحيه اي است كه در تمام سخنانش اين روح كه ما از آن غافل هستيم متجلي است . آن سخن اولش ، كه گفت : " خط الموت علي ولد آدم مخط القلادش علي جيد الفتاش و ما اولهني الي اسلافي اشتياق يعقوب الي يوسف " ( 2 ) . در بين راه كه به كربلا مي روند ، بعضيها با او صحبت مي كنند كه نرو خطر دارد ، و حسين عليه السلام در جواب ، اين شعرها را مي خواند : سامضي و ما بالموت عار علي الفتي اذا مانوي حقا و جاهد مسلما و واسي الرجال الصالحين بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرما اقدم نفسي لا اريد بقائها لتلقي خميسا في الهياج عرمرما پاورقي : 1 - الغدير ، ج 8 ، ص . 302 2 - بحارالانوار، ج 44 ، ص 366 و اللهوف، ص 25 و مقتل الحسين خوارزمي ، ج 2 ، ص 5 و نفس المهموم ، ص 100 و ملحقات احقاق الحق ، ج 11 ، ص 598 و كشف الغمه ، ج 2 ، ص . 29 152 فان عشت لم اندم و ان مت لم الم كفي بك ذلا ان تعيش و ترغما (1) به من مي گوئيد نرو ، ولي خواهم رفت . مي گوئيد كشته مي شوم ، مگر مردن براي يك جوانمرد ننگ است ؟ مردن آن وقت ننگ است كه هدف انسان پست باشد و بخواهد براي آقائي و رياست كشته بشود كه مي گويند به هدفش نرسيد . اما براي آن كسي كه براي اعلاي كلمه حق و در راه حق كشته مي شود كه ننگ نيست . چرا كه در راهي قدم برمي دارد كه صالحين و شايستگان بندگان خدا قدم برداشته اند . پس چون در راهي قدم بر مي دارد كه با يك آدم هلاك شده بدبخت و گناهكار مثل يزيد مخالفت مي كند بگذار كشته بشود . شما مي گوئيد كشته مي شوم ، يكي از اين دو بيشتر نيست : يا زنده مي مانم يا كشته مي شوم . " فان عشت لم اندم " اگر زنده ماندم ، كسي نمي گويد تو چرا زنده ماندي . " و ان مت لم الم " و اگر در اين راه كشته بشوم ، احدي در دنيا مرا ملامت نخواهد كرد اگر بداند كه من در چه راهي رفتم ، كفي بك ذلا ان تعيش و ترغما ، براي بدبختي و ذلت تو كافي است كه زندگي بكني اما دماغت را به خاك بمالند . باز مي بينيد كه حماسه پاورقي : 1 - في رحاب ائمةاهل البيت ، ج 3 ، ص 97 و مناقب ابن شهرآشوب ، ج 4 ، ص 69 و مقتل الحسين ، مقرم ، ص 217 و بحارالانوار ، ج 45 ، ص 238 و ارشادشيخ مفيد ، ص 225 ، در اين سه كتاب آخر ، اين ابيات بغير از بيت سوم و در كتاب اعلام الوري ص 230 بغير از بيت سوم و چهارم ذكر شده است. 153 است . در بين راه نيز خطابه مي خواند و مي فرمايد : " الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهي عنه " ( 1 ) ، بعد در آخرش مي فرمايد : " اني لا اري الموت الا سعادش و لا الحيوش مع الظالمين الا برما " ( 2 ) من مردن را براي خودم سعادت ، و زندگي با ستمگران را موجب ملامت مي بينم . اگر بخواهم همه سخنان او را بيان كنم طولاني مي شود . مي پردازم به شب عاشورا و به نكته اي اشاره مي كنم كه معمولا به اين نكات كمتر توجه مي كنيم . هر كس ديگري ، هر شخصيت تاريخي ، در شرايطي قرار بگيرد كه حسين بن علي عليهما السلام در شب عاشورا قرار گرفت ، يعني در شرايطي كه تمام راههاي قوت و غلبه ظاهري بر دشمن بر او بسته باشد ، و قطعا بداند كه خود و اصحابش بدست دشمن كشته مي شوند ، در چنين شرايطي زبان به شكايت باز مي كند و اين را تاريخ گواهي مي دهد . جملاتي مي گويند نظير : تف بر اين روزگار ، افسوس كه طبيعت با من مساعدت نكرد . مي گويند وقتي ناپلئون در مسكو دچار آن حادثه شد ، گفت : افسوس كه طبيعت چند ساعت با من مخالفت كرد . ديگري دستش را بهم مي زند و مي گويد : روي تو اي روزگار سياه باد كه ما را به اين شكل در آوردي . پاورقي : 1 و 2 - بحارالانوار ، ج 44 ، ص 381 و تحف العقول ، ص 176 و اللهوف ، ص 33 و مقتل الحسين ، مقرم ، ص 232 و تاريخ طبري ، ج 6 ، ص 229 و تاريخ ابن عساكر ، ج 4 ، ص 333 و كشف الغمه ، ج 2 ، ص . 32 154 اما حسين بن علي ( عليهماالسلام ) اصحابش را جمع مي كند چنانكه گوئي روحش از هر شخص موفقي بيشتر موج مي زند ، و مي فرمايد : " اثني علي الله احسن الثناء و احمده علي السراء و الضراء ، اللهم اني احمدك علي ان اكرمتنا بالنبوش ، و علمتنا القرآن ، و فقهتنا في الدين " ( 1 ) مثل اينكه تمام محيط برايش مساعد است و واقعا هم مساعد بود ، آن شرايط براي كسي نامساعد است كه هدفش حكومت دنيوي باشد . براي كسي كه حتي حكومت و همه چيز را در راه حق و حقيقت مي خواهد ، و مي بيند در راه خودش قدم برداشته ، محيط مساعد است . او جز سپاس و شكر چيز ديگري نمي بيند . از شعارهاي روز عاشوراي حسين عليه السلام يكي اينست : الموت اولي من ركوب العار و العار اولي من دخول النار (2) تا آخرين لحظه ها عملش ، حركاتش ، سكناتش ، سخنانش ، تمام حق خواهي ، حق پرستي و موجي از حماسه است . شب تاسوعا كه براي آخرين بار به او عرضه مي دارند يا كشته شدن يا تسليم ! اظهار مي دارد ، " و الله لا اعطيكم بيدي اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد " ( 3 ) . به خدا قسم كه من هرگز نه دست ذلت به شما مي دهم و نه مثل پاورقي : 1 - بحارالانوار ، ج 44 ، ص 392 و مقتل الحسين خوارزمي ، ج 1 ، ص 246 مقتل الحسين ، مقرم ، ص 257 و ارشاد شيخ مفيد ، ص 231 و اعلام الوري ، ص . 234 2 - بحارالانوار ، ج 45 ، ص 50 و مناقب ابن شهرآشوب ، ج 4 ، ص 68 و 110 و اللهوف ص 50 و كشف الغمه ، ج 2 ، ص . 36 3 - ارشادشيخ مفيد ، ص 235 و مقتل الحسين ، مقرم ، ص . 280 155 بردگان فرار مي كنم . مردانه مقاومت مي كنم تا كشته بشوم . آن ساعتهاي آخر ، اباعبدالله ( ع ) باز همان است . باور نكنيد كه اباعبدالله اين جمله را گفته باشد : " اسقوني شربة من الماء فقد نشطت كبدي " . من كه اين جمله را در جائي نديده ام ، حسين ( ع ) اهل اين جور درخواستها نبود ، بلكه او در مقابل لشكر دشمن مي ايستد و فرياد مي كند : " الا و ان الدعي ابن الدعي قد ركز بين اثنتين بين السلة و الذلة و هيهات منا الذلة يابي الله ذالك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و ظهرت " ( 1 ) مردم كوفه ! آن ناكس پسر ناكس ، آن زنازاده پسر زنازاده ، امير شما ، فرمانده كل شما ، آن كسي كه شما به فرمان او آمده ايد به من گفته است كه از اين دو كار يكي را انتخاب كن يا شمشير ، يا تن به ذلت دادن ، آيا من تن به ذلت بدهم ؟ هيهات كه ما زير بار ذلت برويم ! ما تن خودمان را در جلوي شمشيرها قرار مي دهيم ولي روح خودمان را در جلوي شمشير ذلت هرگز فرود نمي آوريم . خداي من كه در راه رضاي او قدم بر مي دارم راضي نيست و مي گويد نكن ، پيغمبر ( ص ) كه وابسته به مكتب او هستم ، مي گويد نكن ، آن دامنهايي كه من در آنها بزرگ شده ام ، دامن علي ( ع ) كه روي زانوي او نشسته ام به من مي گويد تن به ذلت نده . اين يك حماسه است اما نه يك حماسه شخصي يا قومي . در پاورقي : 1 - اللهوف ، ص 47 ، مقتل الحسين خوارزمي ، ج 2 ، ص 76 و تاريخ شام ابن عساكر، ج 4 ، ص 333 و نفس المهموم ، ص 149، ملحقات احقاق الحق، ج 11 ، ص 624 و 625 و مقتل الحسين ، مقرم ، ص 287 و تحف العقول، ص 174. 156 آن منيت نيست ، در آن خود پرستي نيست ، خدا پرستي است. در روز عاشورا حسين عليه السلام حد آخر مقاومت را هم مي كند ، ديگر وقتي است كه به كلي توانايي از بدنش سلب شده است . يكي از تيراندازان ستمكار تير زهرآلودي را به كمان مي كند و بسوي اباعبدالله ( ع ) مي اندازد كه در سينه اباعبدالله ( ع ) مي نشيند و آقا ديگر بي اختيار روي زمين مي افتد . چه مي گويد ؟ آيا در اين لحظه تن به ذلت مي دهد ؟ آيا خواهش و تمنا مي كند ؟ نه ، بلكه بعد از گذشت اين دوره جنگيدن رويش را بسوي همان قبله اي كه از آن هرگز منحرف نشده است مي كند و مي فرمايد : " رضا بقضائك و تسليما لامرك و لا معبود سواك يا غياث المستغيثين " ( 1 ) اين است حماسه الهي ، اين است حماسه انساني . و لا حول و لا قوش الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين . پاورقي : 1 - نظير اين عبارت در قمقام زخار صفحه 463 و مقتل الحسين ، مقرم ، ص 357 ذكر شده است . 157 جلسه سوم : نهضت حسيني ، عامل شخصيت يافتن جامعه اسلامي 159 بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باري الخلائق اجمعين و الصلوش والسلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم "( 1 ) . اين مطلب را مكرر بر زبان مي آوريم كه حسين بن علي عليه السلام با آن جانبازي كه كرد اسلام را تجديدحيات و درخت اسلام را با ريختن خون خود آبياري نمود . " اشهد انك قد اقمت الصلوش و آتيت الزكوش و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت في الله حق جهاده " ( 2 ) شهادت مي دهم كه تو اقامه نماز كردي و زكات دادي و امر به معروف و نهي از منكر كردي و در راه خدا جهاد نمودي و حق جهاد را بجا آوردي . لازم است ما از خود سؤال بكنيم كه چه رابطه اي ميان شهادت حسين بن علي ( عليهماالسلام ) و نيرو گرفتن اسلام و زنده شدن اصول و فروع دين وجود پاورقي : 1 - اي اهل ايمان چون خدا و رسول شما را به ايمان دعوت كنند اجابت كنيد تا به حيات ابدي برسيد . انفال ، آيه . 24 2 - مفاتيح الجنان زيارت امام حسين عليه السلام در عيد فطر و قربان . 161 دارد ؟ زيرا مي دانيم صرف اينكه خوني ريخته بشود ، منشأ اين امور نمي شود. بنابراين ميان قيام و نهضت و شهادت حسين بن علي ( عليهما السلام ) و اين آثاري كه ما مي گوئيم و مدعي آن هستيم و واقعا تاريخ هم نشان مي دهد كه حقيقت دارد ، چه رابطه اي وجود دارد ؟ اين رابطه را ما وقتي مي توانيم درك بكنيم كه موضوع گفته شده در دو گفتار پيشين را كاملا در نظر بگيريم . اگر شهادت حسين بن علي ( عليهماالسلام ) صرفا يك جريان حزن آور مي بود ، اگر صرفا يك مصيبت مي بود ، اگر صرفا اين مي بود كه خوني بناحق ريخته شده است و به تعبير ديگر صرفا نفله شدن يك شخصيت مي بود ولو شخصيت بسيار بزرگي ، هرگز چنين آثاري را به دنبال خود نمي آورد . شهادت حسين بن علي ( عليهماالسلام ) ، از آن جهت اين آثار را به دنبال خود آورد كه به تعبيري كه عرض كرديم ، نهضت او يك حماسه بزرگ اسلامي و الهي بود ، از اين جهت كه اين داستان و تاريخچه ، تنها يك مصيبت و يك جنايت و ستمگري از طرف يك عده اي جنايتگر و ستمگر نبود ، بلكه يك قهرماني بسياربسيار بزرگ از طرف همان كسي بود كه جنايتها را بر او وارد كردند . شهادت حسين بن علي ( عليهماالسلام ) حيات تازه اي در عالم اسلام دميد و همان طور كه در گفتار اول گفتيم ، اثر و خاصيت يك سخن يا تاريخچه و يا شخصيت حماسي اين است كه در روح موج به وجود مي آورد ، حميت و غيرت به وجود مي آورد ، شجاعت و صلابت به وجود مي آورد . در بدنها ، خونها را به حركت و جوشش در مي آورد ، و تن ها را از رخوت 162 و سستي خارج مي كند ، و آنها را چابك و چالاك مي نمايد . چه بسيار خونها در محيطهايي ريخته مي شود كه چون فقط جنبه خونريزي دارد ، اثرش مرعوبيت مردم است ، اثرش اين است كه از نيروي مردم و ملت مي كاهد و نفسها بيشتر در سينه ها حبس مي شود . اما شهادتهائي در دنيا هست كه به دنبال خودش روشنائي و صفا براي اجتماع مي آورد . شما در حالت فرد امتحان كرده و ديده ايد كه بعضي از اعمال است كه قلب انسان را مكدر مي كند ، ولي بعضي ديگر از اعمال است كه قلب انسان را روشن مي كند ، صفا و جلا مي دهد . اين حالت عينا در اجتماع هم هست . بعضي از پديده هاي اجتماعي ، روح اجتماع را تاريك و كدر مي كند ، ترس و رعب در اجتماع به وجود مي آورد ، به اجتماع حالت بردگي و اسارت مي دهد ، ولي يك سلسله پديده هاي اجتماعي است كه به اجتماع صفا مي دهد ، نورانيت مي دهد ، ترس اجتماع را مي ريزد ، احساس بردگي و اسارت را از او مي گيرد ، جرأت و شهامت به او مي دهد . بعد از شهادت امام حسين ( ع ) يك چنين حالتي به وجود آمد ، يك رونقي در اسلام پيدا شد . اين اثر در اجتماع از آن جهت بود كه امام حسين عليه السلام با حركات قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده كرد ، احساسات بردگي و اسارتي را كه از اواخر زمان عثمان و تمام دوره معاويه بر روح جامعه اسلامي حكمفرما بود ، تضعيف كرد و ترس را ريخت ، احساس عبوديت را زايل كرد . و به عبارت ديگر به اجتماع اسلامي شخصيت داد . او بر روي نقطه اي در اجتماع انگشت گذاشت 163 كه بعدا اجتماع در خودش احساس شخصيت كرد . مسئله احساس شخصيت مسئله بسيار مهمي است . از اين سرمايه بالاتر براي اجتماع وجود ندارد كه در خودش احساس شخصيت بكند ، احساس منش بكند ، براي خودش ايده آل داشته باشد و نسبت به اجتماعهاي ديگر حس استغناء و بي نيازي داشته باشد ، يك اجتماع اين طور فكر بكند كه خودش و براي خودش فلسفه مستقلي در زندگي دارد و به آن فلسفه مستقل زندگي خودش افتخار و مباهات بكند ، و اساسا حفظ حماسه در اجتماع يعني همين كه اجتماع از خودش فلسفه اي در زندگي داشته باشد و به آن فلسفه ايمان و اعتقاد داشته باشد ، و او را برتر و بهتر و بالاتر بداند و به آن ببالد . واي به حال آن اجتماعي كه اين حس را از دست بدهد ، اين يك مرض اجتماعي است و اين غير از آن " خودي " اخلاقي است كه بد است و نفس پرستي و شهوت پرستي است . اگر اجتماعي اين منش را از دست داد و احساس نكرد كه خودش فلسفه مستقلي دارد كه بايد به آن فلسفه متكي باشد ، و اگر به فلسفه مستقل زندگي خودش ايمان نداشته باشد ، هر چه داشته باشد از دست مي دهد ، ولي اگر اين يكي را داشته باشد ولي همه چيزهاي ديگر را از او بگيرند باز روي پاي خودش مي ايستد . يعني يگانه نيروئي كه مانع جذب شدن ملتي در ملت ديگر و يا فردي در فرد ديگر مي شود ، همين احساس منش و شخصيت است . معروف است كه آلمانيها گفته اند ما در جنگ دوم همه چيز را از دست داديم ، مگر يك چيز را كه همان شخصيت خودمان بود و چون شخصيت خودمان را از دست نداديم همه چيز را دوباره به دست آورديم 164 و راست هم گفته اند . اما اگر ملتي همه چيز داشته باشد ولي شخصيت خودش را ببازد ، هيچ چيز نخواهد داشت و خواه ناخواه در ملتهاي ديگر جذب مي شود . واي به حال اين خودباختگي كه متأسفانه در جامعه امروز ما وجود دارد . در گفتارهاي اقبال لاهوري خواندم كه موسوليني گفته است : انسان بايد آهن داشته باشد تا نان داشته باشد ، يعني اگر مي خواهي نان داشته باشي ، زور داشته باش . ولي اقبال مي گويد : اين حرف درست نيست . اگر مي خواهي نان داشته باشي ، آهن باش ، نمي گويد آهن داشته باش ، بلكه آهن باش . يعني شخصيت تو شخصيتي محكم به صلابت آهن باشد . مي گويد شخصيت داشته باش ، چرا به زور متوسل مي شوي ، چرا به اسلحه متوسل مي شوي ، چرا مي گوئي اگر مي خواهي نان داشته باشي بايد اسلحه داشته باشي ؟ بگو اگر مي خواهي هر چه داشته باشي خودت آهن باش ، خودت فولاد باش ، خودت شخصيت داشته باش . خودت صلابت داشته باش ، خودت منش داشته باش . اگر يك ملت بيچاره و بدبخت ايمانش را به آنچه كه خودش از فلسفه زندگي دارد از دست بدهد و مرعوب يك ملت ديگر بشود ، در تمام مسائل آنجور فكر مي كند كه ديگران فكر مي كنند و اصلا نمي تواند شخصا در مسائل قضاوت بكند . هر موضوعي را فقط به دليل اينكه مد است يا پديده قرن است ، بدليل اينكه در جامعه آمريكا و در جامعه اروپا پذيرفته شده است ، مي پذيرد و ديگر منطق سرش نمي شود . در يكي دو سال قبل در كتابي از يك نفر از متجددين ايراني كه 165 166 درك بكند كه ميان سفيدوسياه فرق است ! اين را مي گويند شخصيت باختگي . اينها چون در محيطي قرار گرفته اند كه آن محيط اين طور فكر مي كند ، به جاي اينكه يك ذره استقلال فكري داشته باشند و بر دهان گوينده آن سخن بكوبند و بگويند حرف تو حرف مفت و مزخرفي است و مگر اختلاف رنگ مي تواند سبب امتياز فضيلت در ميان افراد بشر باشد ، آنطور افسرده مي شوند و خود را مي بازند . زيرا او مي گويد وقتي فرنگي اين طور فكر مي كند لابد اين طور درست است ! ما مردم ايران يك حسن داريم و يك عيب . حسن ما مردم اين است كه در مقابل حقيقت تعصب كمي داريم و شايد مي توانيم بگوئيم بي تعصب هستيم . يعني اگر با حقايقي برخورد بكنيم و آنها را درك بكنيم شايد از هر ملت ديگر زودتر تسليم آن حقايق مي شويم ، ولي يك عيب بزرگي در ما ملت ايران هست كه به موازات اينكه در مقابل حقايق تسليم مي شويم ، به حماسه ها و اركان شخصيت خودمان زياد پايبند نيستيم ، و با يك حرف پوچ زود آن را از دست مي دهيم و رها مي كنيم . هيچ ملتي به اندازه ما نسبت به شعائر خودش بي اعتنا نيست . شما هنديها و ژاپنيها و اعراب را ديده ايد ، آنها هم مثل ما مشرق زميني هستند ، لكن از اين نظر مثل ما نيستند . به اندازه اي كه ما در مقابل لغات و عادات اجنبي تسليم هستيم هيچ ملتي تسليم نيست . به عكسهائي كه در كتابهاي تاريخ علوم هست نگاه كنيد ، مي بينيد دانشمندان درجه اول هند با همان عمامه و لباس خودشان هستند . 167 نهرو كه يك سياستمدار بزرگ و يك وزنه جهاني بود با همان لباس هندي در همه جا حركت مي كرد . بلندي و كوتاهي لباس و يا سفيد و سياه بودنش اهميت ندارد ، اما اينكه آن دانشمند عمامه خودش را سرش مي گذارد و يا نهرو با آن شلوار سفيد و گشاد و پالتوي مخصوص همه جا مي رود ، مي خواهد به همه مردم دنيا بگويد كه من هندي هستم و بايد هندي باقي بمانم و در مقابل علم و صنعت تعصب ندارم كه علم و صنعت مربوط به كشور خاصي نيست . در مقابل عقايد بزرگ فلسفي و ديني تعصب ندارم ، اما در مورد شعارهاي ملي ، هر كسي به شعارهاي خودش پايبند است . من چرا بايد شعار يك ملت ديگر را بپذيرم ؟ ولي ما ، اگر فرنگي يك زنار ببندد ، ما دو تا زنار مي بنديم با اينكه او روي حساب شعار خودش اين كار را مي كند . در جامعه ما اين حسابها نيست . هر روز يك زمزمه اي بلند مي شود و هر چند صباحي يكبار مسئله تغيير خط مطرح مي شود كه اين خط به درد نمي خورد و بايد خط لاتيني بكار ببريم و كلمات خودمان را با حروف لاتين بنويسيم ، ( 1 ) حالا در اثر اين تغيير چه به سر معارف و فرهنگ و تمدن و شخصيت و حماسه ملي ما مي آيد ، اين حسابها ديگر در كار نيست . ما آثار نفيسي داريم كه در دنيا نظير ندارد . مگر دنيا كتابي مثل مثنوي مولوي دارد ؟ پاورقي : 1 - اشاره به زمان طاغوت است كه هر چند صباحي يكبار قلم بدستاني در رابطه با سياست استعماري رژيم ، مسئله تغيير خط فارسي به لاتين را مطرح مي كردند . 168 و كسي كه تمام قوم و قبيله اش با او دشمن هستند چه داشت كه به آنها بدهد و چطور شد كه آنها را از آن حضيض پستي به اوج عزت رساند ؟ ايماني به آنها داد كه آن ايمان به آنها شخصيت داد . يك مرتبه آن عرب سوسمارخور ، شيرشترخور ، عرب غارتگري كه دخترش را زنده زنده به خاك مي كرد ، اين احساس در او پيدا شد كه من بايد دنيا را از اسارت و از پرستش و اطاعت غير خدا نجات بدهم ، و هيچ اهميت نمي داد كه اعتراف بكند كه در گذشته چطور بوده است ، و حتي افتخار مي كرد كه بگويد من در گذشته پست بودم ، آنطور فكر مي كردم ، هيچ سابقه درخشان ملي ندارم ، ولي امروز اين طور فكر مي كنم ، از شما عاليتر فكر مي كنم . اين را مي گويند شخصيت . آيا كلمه اي هست كه از كلمه لااله الا الله بيشتر به روح انسان حماسه و شخصيت بخشد ؟ معبودي ، مطاعي ، قابل پرستشي غير از خدا نيست . يك جرم فلكي ، يك حيوان ، يك سنگ ، يك درخت كجا و سر تعظيم فرود آوردن يك بشر كجا ! من در مقابل غير خدا هر چه هست ، سر تعظيم 169 فرود نمي آورم . من طرفدار عدالتم ، طرفدار حق و احسانم ، طرفدار فضيلتم . به اين مي گويند شخصيت . امويين كاري كردند كه شخصيت اسلامي را در ميان مسلمين ميراندند . كوفه مركز ارتش اسلام بود ، و اگر امام حسين ( ع ) به كوفه نمي رفت ، امروز تمام مورخين دنيا او را ملامت مي كردند ، مي گفتند عراق كه مركز ارتش اسلامي بود از تو دعوت كرده بود و هجده هزارنفر با نماينده تو بيعت كردند و دوازده هزارنامه براي تو فرستادند ، چرا به آنجا نرفتي ؟ مگر از عراق جايي بهتر و بالاتر هم بود ؟ ! اساسا كوفه شهري است كه بعد از جنگهايي كه در صدراسلام واقع شد ، به دستور عمربن خطاب توسط ارتش اسلام ساخته شد ، و از كوفيها و مردم عراق شجاعتر و سلحشورتر وجود نداشت . در عين حال همين مردمي كه هجده هزار بيعت كننده داشتند ، و دوازده هزار نامه نوشته بودند ، به مجرد اينكه سر و كله پسر زياد پيدا شد همه فرار كردند ، چرا ؟ چون زياد بن ابيه سالها در كوفه حكومت كرده بود ، آنقدر چشم در آورده بود ، آنقدر دست و پاها بريده بود ، آنقدر شكمها سفره كرده بود ، آنقدر افراد را در زندانها كشته بود كه اينها بكلي احساس شخصيت خودشان را از دست داده بودند . لذا تا شنيدند پسر زياد آمد ، زن دست شوهرش را مي گرفت و او را از پيش مسلم كنار مي كشيد ، مادر دست بچه خودش را مي گرفت ، خواهر دست برادر خودش را مي گرفت ، پدر دست فرزند خودش را مي گرفت و از مسلم جدا مي كرد ، و بي شك مردم كوفه از شيعيان علي بن ابيطالب ( ع ) بودند 170 و امام حسين ( ع ) را شيعيانش كشتند ، لذا در همان زمان هم مي گفتند : قلوبهم معه وسيوفهم عليه ( 1 ) ، چرا كه امويها شخصيت ملت مسلمان را له كرده بودند ، كوبيده بودند ، و ديگر كسي از آن احساسهاي اسلامي در خودش نمي ديد . اما همين كوفه بعد از مدت سه سال انقلاب كرد و پنج هزار نفر تواب از همين كوفه پيدا شد و سر قبر حسين بن علي ( عليهماالسلام ) رفتند و در آنجا عزاداري كردند ، گريه كردند و به درگاه الهي از تقصيري كه كرده بودند توبه كردند و گفتند ما تا انتقام خون حسين بن علي ( عليهماالسلام ) را نگيريم ، از پاي نمي نشينيم . يا بايد كشته بشويم ، يا انتقام بگيريم . و عمل كردند و قتله كربلا را همينها كشتند و شروع اين نهضت از همان عصر عاشورا و از روز دوازدهم محرم بود . چه كسي اين كار را كرد ؟ حسين بن علي ( عليهماالسلام ) . شخصيت دادن به يك ملت به اين است كه به آنها عشق و ايده آل داده شود و اگر عشقها و ايده آلهائي دارند كه رويش را غبار گرفته است آن گرد و غبار را زدود و دو مرتبه آن را زنده كرد . حسين بن علي ( عليهماالسلام ) در سخنان و خطابه هاي خودش ، آنجا كه از امر به معروف و نهي از منكر صحبت مي كند ، همه اش صحبتش اين است : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " ( 2 ) . پاورقي : 1 - مقتل المقرم ، ص 203 و تاريخ طبري ، ج 6 ، ص 218 و كامل ابن اثير ، ج 6 ، ص 16 و ارشاد شيخ مفيد ، ص 218 و مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4 ، ص 195 وكشف الغمه ، ج 2 ، ص 32 قلبهايشان با او بود و شمشيرهايشان بر عليه او . 2 - اللهوف ، ص 11 و في رحاب ائمة اهل البيت ، ج 3 ، ص . 74 زماني كه امت مبتلا شد به چوپان و سرپرستي چون يزيد ، بايد با اسلام خداحافظي كرد . 171 " اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي " ( 1 ) بعد از بيست سي سال كه اين حرفها فراموش شده بود ، حسين بن علي ( عليهماالسلام ) به نام يك نفر مصلح و به نام يك نفر اصلاح طلب كه بايد در امت اسلام اصلاح ايجاد كرد ، قيام كرد و به مردم عشق و ايده آل داد . ركن اول حماسه زنده شدن يك قوم همين است . ملتي شخصيت دارد كه حس استغناء و بي نيازي در او باشد . اينهاست درسهاي آموزنده اي كه از قيام حسين بن علي ( عليهماالسلام ) بايد آموخت . او حس استغناء و بي نيازي به مردم داد . روزي كه مي خواهد از مكه حركت كند ، يك ذره قيام خودش را مشروط نمي كند و اين طور مي فرمايد : " خط الموت علي ولد آدم " (2) و در آخر خطبه مي فرمايد : " فمن كان فينا باذلا مهجته موطنا علي لقاء الله نفسه ، فليرحل معنا فانني راحل مصبحا انشاء الله تعالي " ( 3 ) ، من فردا صبح حركت مي كنم هر كس كه آماده جانبازي است و حاضر است خون قلب خودش را در راه ما بريزد و تصميم به ملاقات حق گرفته است ، فردا صبح حركت پاورقي : 1 - مقتل الحسين ، مقرم ، ص 156 و مناقب ابن شهر آشوب ، ج 89 و مقتل الحسين خوارزمي ، ج 1 ، ص 188 و لمعة من بلاغة الحسين ( ع ) ، ص 64 و مقتل العواصم ، ص 54 ، نفس المهموم ، صفحه 45 و ملحقات احقاق الحق ، ج 11 ، ص . 702 من خروج نكردم براي جاه طلبي و رسيدن به مقام ، بلكه منحصرا خروج كردم تا مفاسد بين امت جدم را اصلاح كنم . 2 و 3 - بحار الانوار ، ج 44 ، ص 366 و اللهوف ، ص 25 و نفس المهموم ، ص 100 و مقتل خوارزمي ، ج 2 ، ص 5 و ملحقات احقاق الحق ، ج 11 ، ص 598 و كشف الغمه ، ج 2 ، صفحه . 29 172 كند كه من رفتم . ديگر بيش از اين حرفي نيست . اين مقدار استغناء قطعا در دنيا نظير ندارد . از اين بالاتر ، شب عاشورا است كه اصحاب و اهل بيتش را جمع مي كند و از آنها تمجيد و تشكر مي كند . بعد به آنها مي گويد : بدانيد از همه شما متشكر و ممنونم ، ولي بدانيد كه دشمنان با شما كاري ندارند ، و اگر بخواهيد برويد مانع شما نمي شوند ، من هم از نظر شخص خودم كه با من بيعت كرده ايد بيعت خودم را از دوش شما برداشتم و محظور بيعت هم با من نداريد ، هر كس مي خواهد برود آزاد است . حسين عليه السلام از اهل بيت و اصحابي كه درباره آنها گفته است كه اهل بيتي بهتر و باوفاتر از اينها سراغ ندارم ، اين مقدار استغناء نشان مي دهد و هرگز سخناني از اين قبيل كه من را تنها نگذاريد ، من غريبم ، مظلومم ، بيچاره ام نمي گويد . البته تكليف دين خدا را بر نمي دارد ، لذا با افراد كه اتمام حجت مي كرد ، اگر در آنها تمايل به ماندن نمي ديد به آنها مي گفت از اين صحنه دور بشويد زيرا كه من نمي خواهم شما به عذاب الهي گرفتار شويد ، چون اگر از كسي استمداد بكنم و او صداي استمداد مرا بشنود و مرا مدد نكند ، خداوند او را به عذاب جهنم مبتلا خواهد كرد . اين درس استغناء درس كوچكي نبود . همين استغناء بود كه بعدها روحيه استغناء به وجود آورد و چقدر قيامها و نهضتها به وجود آمد . حسين بن علي ( عليهماالسلام ) درس غيرت به مردم داد ، درس تحمل و بردباري به مردم داد ، درس تحمل شدائد و سختيها به مردم داد . اينها براي 173 ملت مسلمان درسهاي بسيار بزرگي بود . پس اينكه مي گويند حسين بن علي ( عليهماالسلام ) چه كرد و چطور شد كه دين اسلام زنده شد ، جوابش همين است كه حسين بن علي روح تازه دميد ، خونها را به جوش آورد ، غيرتها را تحريك كرد ، عشق و ايده آل به مردم داد ، حس استغناء در مورد مردم به وجود آورد ، درس صبر و تحمل و بردباري و مقاومت و ايستادگي در مقابل شدائد به مردم داد ، ترس را ريخت ، همان مردمي كه تا آن مقدار مي ترسيدند ، تبديل به يك عده مردم شجاع و دلاور شدند . اين داستان معروف است ، مي گويند : نادر در يكي از جنگهايش سربازي را ديد كه فوق العاده شجاع و دلير بود ، و از شجاعت و دلاوري او اعجاب مي كرد . يك روز او را خواست ، گفت تو با اين شجاعت و دلاوريت ، آن روزي كه افاغنه ريختند به اصفهان غارت كردند و كشتند كجا بودي ؟ گفت من اصفهان بودم ، گفت تو اصفهان بودي و افاغنه آمدند و آنهمه جنايت كردند ؟ گفت بله بودم ، گفت پس آن روز شجاعتت كجا بود ؟ گفت آن روز نادري نبود . مقداري از شجاعتي كه امروز من دارم ، از روحيه نادر دارم ، تو را كه مي بينم ، غيرت من تحريك مي شود ، شجاع و دلير و دلاور مي شوم . اينكه من تأكيد مي كنم كه حماسه حسيني و حادثه كربلا و عاشورا بايد بيشتر از اين جنبه مورد استناد ما قرار بگيرد ، بخاطر همين درسهاي بزرگي است كه اين قيام مي تواند به ما بياموزد . من مخالف رثاء و مرثيه نيستم ، ولي مي گويم اين رثاء و مرثيه بايد به شكلي باشد كه در عين حال آن حس قهرماني حسيني را در وجود ما تحريك و احياء 174 بكند . حسين بن علي ( عليهماالسلام ) يك سوژه بزرگ اجتماعي است . حسين بن علي ( عليهماالسلام ) در آن زمان يك سوژه بزرگ بود ، هر كسي كه مي خواست در مقابل ظلم قيام بكند ، شعارش يا لثارات الحسين ( 1 ) بود امروز هم حسين بن علي ( عليهماالسلام ) يك سوژه بزرگ است ، سوژه اي براي امر به معروف و نهي از منكر ، براي اقامه نماز ، براي زنده كردن اسلام ، براي اينكه احساسات و عواطف عاليه اسلامي در وجود ما احياء بشود . با وجودي كه عرايض ديگري در اين باره دارم در همين جا به عرايضم خاتمه مي دهم و بر مي گردم به آيه اي كه در ابتدا خواندم . آيه عجيبي است : " يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم غ(2). ايها الناس ! اين دعوت پيغمبر ( ص ) را اجابت كنيد ، مي خواهد شما را زنده كند . حيات يك ملت به داشتن ثروت زياد نيست ، حتي به علم هم نيست ، علم به تنهايي كافي نيست كه يك ملت را زنده بكند ، بلكه حيات ملت به اين است كه آن ملت شخصيتي را در خودش احساس بكند . اي بسا ملتهاي عالم كه شخصيت ندارند ، و اي بسا ملتهاي جاهل كه شخصيت خودشان را حفظ كرده اند . اگر الجزايريها بعد از صدو پنجاه سال مبارزه توانستند استعمار فرانسه را به زانو در آورند و به استقلال برسند ، براي اين بود كه در آنها يك حماسه وجود پاورقي : 1 - مسند الامام الرضا، ج 1، صفحه 148 و عيون الاخبار الرضا، ج 1، صفحه 299. 2 - سوره انفال آيه . 24 175 داشت ، يك احساس منش وجود داشت . اگر در آن طرف مشرق زمين ، ملت ديگري ( 1 ) دارد با قويترين و ثروتمندترين ملتهاي جهان مبارزه مي كند ، چرا مبارزه مي كند ؟ آيا عدد يا ثروتش با آنها مبارزه مي كند ؟ ابدا . احساس شخصيت و منش آن ملت مبارزه مي كند . مي گويد : من ترا به آقائي قبول ندارم ، من يا بايد زنده باشم روي پاي خودم باشم و كسي بر من حكومت نكند ، و يا بايد نباشم . در حماسه حسيني آن كسي كه بيش از همه اين درس را آموخت و بيش از همه اين پرتو حسيني بر روح مقدس او تابيد ، خواهر بزرگوارش زينب سلام الله عليها بود . راستي كه موضوع عجيبي است ، زينب با آن عظمتي كه از اول داشته است و آن عظمت را در دامن زهرا عليه السلام و از تربيت علي عليه السلام بدست آورده بود ، در عين حال زينب بعد از كربلا ، با زينب قبل از كربلا متفاوت است ، يعني زينب بعد از كربلا يك شخصيت و عظمت بيشتري دارد . ما مي بينيم در شب عاشورا ، زينب يكي دو نوبت حتي نمي تواند جلوي گريه اش را بگيرد ، يكبار آنقدر گريه مي كند كه بر روي دامن حسين بيهوش مي شود ، و حسين عليه السلام با صحبتهاي خود زينب را آرام مي كند . " لا يذهبن حلمك الشيطان " (2) . خواهر عزيزم ! مبادا هوس شيطاني بر تو مسلط بشود و حلم را از تو بربايد ، صبر و تحمل را از تو بربايد . پاورقي : 1 - منظور ملت ويتنام است . 2 - بحارالانوار ، ج 45 ، صفحه 2 و ارشادشيخ مفيد ، صفحه 232 و اعلام الوري ، صفحه . 236 176 وقتي حسين ( ع ) به زينب ( س ) مي فرمايد كه چرا اين طور مي كني ، مگر تو شاهد و ناظر وفات جدم نبودي ؟ جد من از من بهتر بود ، پدر ما از ما بهتر بود ، برادر همين طور ، مادر همين طور ، زينب با حسين ( ع ) اين چنين صحبت مي كند : برادر جان ! همه آنها اگر رفتند بالاخره من پناهگاهي غير از تو داشتم ، ولي با رفتن تو براي من پناهگاهي باقي نمي ماند . اما همينكه ايام عاشورا سپري مي شود و زينب ، حسين عليه السلام را با آن روحيه قوي و نيرومند و با آن دستورالعملها مي بيند ، زينب ( س ) ديگري مي شود كه ديگر احدي در مقابل او كوچكترين شخصيتي ندارد . امام زين العابدين ( ع ) فرمود : ما دوازده نفر بوديم و تمام ما دوازده نفر را بيك زنجير بسته بودند كه يك سر زنجير به بازوي من و سر ديگر آن به بازوي عمه ام زينب بسته بود . مي گويند تاريخ ورود اسرا به شام دوم ماه صفر بوده است . بنابراين بيست و دو روز از اسارت زينب ( س ) گذشته است ، بيست و دو روز رنج متوالي كشيده است كه با اين حال او را وارد مجلس يزيد بن معاويه مي كنند ، يزيدي كه كاخ اخضر او يعني كاخ سبزي كه معاويه در شام ساخته بود ، آنچنان بارگاه مجللي بود كه هر كس با ديدن آن بارگاه و آن خدم و حشم و طنطنه و دبدبه ، خودش را مي باخت . بعضي نوشته اند كه افراد مي بايست از هفت تالار مي گذشتند تا به آن تالار آخري مي رسيدند كه يزيد روي تخت مزين و مرصعي نشسته بود و تمام اعيان و اشراف و اعاظم سفراي كشورهاي خارجي نيز روي كرسيهاي طلا يا نقره نشسته بودند . در چنين شرايطي اين اسراء را 177 وارد مي كنند و همين زينب ( س ) اسير رنج ديده و رنج كشيده ، در همان محضر چنان موجي در روحش پيدا شد و چنان موجي در جمعيت ايجاد كرد كه يزيد معروف به فصاحت و بلاغت را لال كرد . يزيد شعرهاي ابن زبعري را با خودش مي خواند ، و به چنين موقعيتي كه نصيبش شده است افتخار مي كند . زينب فريادش بلند مي شود : " اظننت يا يزيد حيث اخذت علينا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق كما تساق الاساري ان بنا علي الله هوانا و بك عليه كرامه " ؟ ( 1 ) اي يزيد ! خيلي باد به دماغت انداخته اي " شمخت بانفك " ( 2 ) ! تو خيال مي كني اينكه امروز ما را اسير كرده اي و تمام اقطار زمين را بر ما گرفته اي ، و ما در مشت نوكرهاي تو هستيم ، يك نعمت و موهبتي از طرف خداوند بر تو است ؟ ! به خدا قسم تو الان در نظر من بسيار كوچك و حقير و بسيار پست هستي ، و من براي تو يك ذره شخصيت قائل نيستم . ببينيد اينها مردمي هستند كه بجز ايمان و شخصيت روحي و معنوي همه چيزشان را از دست داده اند . آن وقت شما توقع نداريد كه يك همچون شخصيتي مانند شخصيت زينب ( س ) چنين حماسه اي بيافريند ، و در شام انقلاب به وجود بياورد ؟ همان طور كه انقلاب هم به وجود آورد . يزيد مجبور شد در همان شام روش خودش را عوض بكند پاورقي : 1 و 2 - بحار الانوار ، جلد 45 ، صفحه 133 و مقتل الحسين ، مقرم ، صفحه 462 و اللهوف ، صفحه . 76 اي يزيد آيا تو گمان كردي كه اقطار زمين و آفاق آسمان را بر ما گرفته اي و اين يك موهبتي است از طرف خدا براي تو و ذلت و خواري است براي ما . 178 و محترمانه اسراء را به مدينه بفرستد ، بعد تبري بكند و بگويد خدا لعنت كند ابن زياد را ، من چنان دستوري نداده بودم ، او از پيش خود اين كار را كرد . چه كسي اين كار را كرد ؟ زينب ( س ) چنين كاري را كرد . در آخر جمله هايش اينطور فرمود : " يا يزيد كد كيدك واسع سعيك ناصب جهدك فوالله لا تمحو ذكرنا و لا تميت وحينا " ( 1 ) . زينب عليهاسلام به كسي كه مردم با هزار ترس و لرز به او يا اميرالمؤمنين مي گفتند ، خطاب مي كند كه يا يزيد به تو مي گويم ، هر حقه اي كه مي خواهي بزن و هركاري كه مي تواني انجام بده ، اما يقين داشته باش كه اگر مي خواهي نام ما را در دنيا محو بكني ، نام ما محو شدني نيست ، آنكه محو و نابود مي شود تو هستي . چنان خطبه اي در آن مجلس خواند كه يزيد لال و ساكت باقي ماند و خشم سراسر وجود آن مرد شقي و لعين را فرا گرفت و براي اينكه دل زينب ( س ) را آتش بزند و زبان او را ساكت كند ، و براي اينكه زينب منقلب بشود ، دست به يك عمل ناجوانمردانه زد ، با عصاي خيزران خود به لب و دندان اباعبدالله ( ع ) اشاره كرد . لا حول و لا قوش الا بالله العلي العظيم پاورقي : 1 - بحار الانوار ، جلد 45 ، صفحه 135 و اللهوف ، صفحه . 77

قسمت سوم

جلسه اول : مفهوم تبليغ 183 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باري الخلائق اجمعين والصلوش والسلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . " الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفي بالله حسيبا "( 1 ) . همان طوري كه سخن انسانها از نظر بساطت و يا پيچيدگي ، يعني از نظر اينكه غراء و ساده و تك معني باشد و يا اينكه چند معني و چند لايه و داراي صورت و باطن باشد ، فرق مي كند ، نهضتها و حركتهاي انسانها هم عينا همين طور است . ما دو نوع سخن مي توانيم داشته باشيم : سخني كه تك معني باشد و سخني كه چند معني و چند پهلو باشد . بهترين مثلش آيات قرآن مجيد است . قرآن مجيد آيات خود را به دو دسته تقسيم مي كند : آيات محكمات و آيات متشابهات ، آيات محكمات آياتي است كه از نظر لفظ و عبارت تك معني است ، پاورقي : 1 - سوره احزاب آيه . 39 185 يعني يك معني و يك مفهوم بيشتر از عبارات آن نمي توان استفاده كرد . ولي آيات متشابهات آياتي است كه در آن واحد از آنها چند معني مي توان استنباط كرد ، و البته براي اينكه در معاني متشابه ، به اشتباه نيفتيم بايد آيات محكمه را مقياس و معيار قرار بدهيم كه آيات محكمه " ام الكتاب " است . گفتيم نهضتها و حركتهاي انسانها هم عينا همين طور است . ممكن است نهضتي تك معني و تك مقصد باشد و ممكن است به اصطلاح متشابه باشد ، يعني در آن واحد مقصدها و هدفهاي مختلف داشته باشد ، گو اينكه همه آن هدفها بازگشتشان به يك هدف اصلي باشد . يك نهضت مي تواند در آن واحد داراي جنبه ها و ابعاد مختلف بوده باشد . نهضت امام حسين عليه السلام يك نهضت چند مقصدي و چند جانبه اي و چند بعدي است . و علت اينكه تفاسير و تعابير مختلفي در مورد اين نهضت شده است ، محاذي بودن عناصر دخيل در آن است . ما وقتي كه از جنبه بعضي عوامل و عناصر به اين نهضت نگاه مي كنيم ، مي بينيم صرفا جنبه تمرد و عدم تسليم در مقابل قدرتهاي جابره و تقاضاهاي ناصحيح قدرت حاكم وقت دارد . از اين نظر ، اين نهضت يك نفي ، نه وعدم تسليم است . آن جنبه اين است كه همه مي دانيم بعد از مردن معاويه و جانشين شدن يزيد و پس از آن همه توطئه هايي كه براي اين كار چيدند ، يزيد لازم ديد از چند نفر از شخصيتهاي بزرگ جهان اسلام و در رأس آنها وجود مقدس حسين بن علي عليه السلام 186 كسي كه از او خيلي حساب مي برد ، بيعت بگيرد تا اين بيعت سبب خاموشي همه مردم بشود و در واقع تعهدي از حسين بن علي عليه السلام در مورد خودش بگيرد . پس از مرگ معاويه ، يزيد بلافاصله نامه اي از شام به حاكم مدينه " وليد بن عتبة بن ابي سفيان " كه از بني اعمام خودش بود نوشت و در آن ، خبر درگذشت معاويه و نيز اينكه خودش در جاي پدرش نشسته است را به او رساند . و در نامه جداگانه اي نام چند نفر را نوشت و در رأس آنها حسين بن علي عليه السلام كه حتما بايد از اينها بيعت بگيري . امام حسين عليه السلام حاضر به بيعت كردن نشد ( كه داستانش را شايد مكرر شنيده ايد ) و پس از چند روزي كه در مدينه توقف كرد در حاليكه ميدانست اينها دست بردار نيستند ، با اهل بيت و خاندانش بسوي حرم امن الهي " بيت الله الحرام " در مكه حركت كرد و به آنجا رفت . يعني در دهه آخر ماه رجب بود كه خبر مرگ معاويه به مدينه رسيد و از امام حسين عليه السلام تقاضاي بيعت كردند . شايد در حدود بيست و هفتم ماه رجب بود كه امام حسين عليه السلام به طرف مكه حركت كرد و در سوم ماه شعبان كه روز ولادت ايشان هم هست ، وارد مكه شد ، و تا هشتم ماه ذي الحجه در مكه اقامت كرد . به هر حال به هيچ وجه حاضر نشد آن تقاضايي را كه از او شده بود تمكين كند . اين ( پاسخ منفي داد ) يك گفته است ، گفته اي كه به اين نهضت ماهيت مخصوص مي دهد ، و آن ماهيت نفي و عدم تمكين و تسليم در مقابل تقاضاهاي جابرانه قدرت حاكم زمان است . 187 عنصر ديگري كه در اين نهضت دخالت دارد ، عنصر امر به معروف و نهي از منكر است كه در كلمات خود حسين بن علي عليه السلام تصريح قاطع به اين مطلب شده است و شواهد و دلايل زيادي دارد . يعني اگر فرضا از او بيعت هم نمي خواستند باز او سكوت نمي كرد . عنصر ديگر ، عنصر اتمام حجت است . در آن روز ، جهان اسلام سه مركز بزرگ و مؤثر داشت : مدينه كه دارالهجره پيغمبر ( ص ) بود ، شام كه دارالخلافه بود و كوفه كه قبلا دارالخلافه اميرالمؤمنين علي عليه السلام بود ، و بعلاوه شهر جديدي بود كه به وسيله سربازان مسلمين در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود و آن را سربازخانه اسلامي مي دانستند و از اين جهت با شام برابري مي كرد . از مردم كوفه ، يعني از سربازخانه جهان اسلام بعد از اينكه اطلاع پيدا مي كنند كه امام حسين ( ع ) حاضر نشده است با يزيد بيعت بكند ، در حدود هجده هزار نامه مي رسد . نامه ها را به مركز مي فرستند ، به امام حسين عليه السلام اعلام مي كنند كه شما اگر به كوفه بيائيد ، ما شما را ياري مي كنيم . اينجا امام حسين ( ع ) بر سر دو راهي تاريخ است ، اگر به تقاضاي اينها پاسخ نگويد قطعا در مقابل تاريخ محكوم است و تاريخ آينده قضاوت خواهد كرد كه زمينه فوق العاده مساعد بود ولي امام حسين ( ع ) از اين فرصت نتوانست استفاده كند يا نخواست يا ترسيد و از اين قبيل حرفها . امام حسين ( ع ) براي اينكه اتمام حجتي با مردمي كه چنين دستي به سوي او دراز كرده اند كرده باشد به تقاضاي آنها پاسخ مي گويد ، به تفصيلي كه باز شنيده ايم . در اينجا اين نهضت ماهيت و شكل و بعد 188 و رنگ ديگري به خود مي گيرد . يكي ديگر از جنبه هاي اين جنبش ، جنبه تبليغي آن است ، يعني اين نهضت در عين اينكه امر به معروف و نهي از منكر است و در عين اينكه اتمام حجت است [ و در عين اينكه عدم تمكين در مقابل تقاضاي جابرانه قدرت حاكم زمان است ] ، يك تبليغ و پيام رساني است ، يك معرفي و شناساندن اسلام است . براي اينكه بحث خودمان را شروع بكنيم ، بايد معني تبليغ را درست توضيح بدهيم و مخصوصا فرق آن را با امر به معروف و نهي از منكر بيان بكنيم تا معلوم بشود كه عنصر تبليغ در نهضت حسيني غير از عنصر امر به معروف و نهي از منكر در اين نهضت است . تبليغ ، كلمه اي است كه در قرآن مجيد زياد استعمال شده است . در قرآن كريم ، از پيغمبران خدا به عنوان مبلغان رسالات الهي ياد شده است . البته منحصر به پيغمبران نيست ، غير آنها هم هست . مثلا قرآن از زبان پيغمبران نقل مي كند كه : " يا قوم لقد ابلغتكم رسالة ربي و نصحت لكم و لكن لا تحبون الناصحين "( 1 ) يا درباره پيغمبران مي گويد : " ما علي الرسول الا البلاغ "( 2 ) غرض اين است كه كلمه " بلاغ " ، " تبليغ " ، " يبلغون " و آنچه كه مربوط به اين ماده است ، در قرآن مجيد زياد استعمال شده است . معني اين كلمه چيست ؟ بدبختانه اين كلمه در عرف امروز ، سرنوشت شوم يعني معني منحوس و منفوري پيدا كرده ، به طوري كه امروز در عرف ما فارسي زبانها تبليغ يعني راست و پاورقي : 1 - سوره اعراف ، آيه . 79 2 - سوره مائده ، آيه . 99 189 دروغ جور كردن ، و در واقع فريبكاري و اغفال براي به خورد مردم دادن يك كالا . مفهوم اغفال به خودش گرفته است و لذا گاهي اوقات كه كسي درباره موضوعي صحبت مي كند ، وقتي مي خواهد بگويد اينها اساسي ندارد ، مي گويد آقا اينها همه تبليغات است ، همه ، دروغ و فريبكاري است . بدين جهت ، گاهي مي بينيم بعضيها با استعمال اين كلمه در مورد امور ديني موافق نيستند . ولي من در يك جلسه ديگر اين مطلب را به رفقا گفتم كه اگر كلمه اي معني صحيحي دارد و آن معني صحيح در استعمالات قرآن مجيد و " نهج البلاغه " آمده است ، ما نبايد به جرم اينكه معني تحريفي پيدا كرده است آن كلمه را مجازات بكنيم ، بلكه بايد هميشه معني صحيحش را به مردم بگوئيم . تبليغ با وصول و با ايصال معني نزديك دارد . در زبان عربي در خيلي موارد ، يك ظرافتها و لطافتهائي است كه اينها را ما مثلا در زبان فارسي خودمان با اينكه زبان شيرين و وسيعي است ، نمي بينيم . ما در زبان عربي كلمه " ايصال " داريم ، كلمه " ابلاغ " هم داريم . معني ايصال چيست ؟ مثلا اگر بگوئيم پارچه اي را " ايصال " كردم ، يعني آن را رساندم . " ابلاغ " در فارسي يعني چه ؟ اگر بگوئيم فلان چيز را ابلاغ كردم ، باز مي گوئيم يعني رساندم . در فارسي در مورد هر دوي اينها كلمه " رسيدن " و " رساندن " به كار برده مي شود ، ولي در زبان عربي " ايصال " را به جاي " ابلاغ " نمي شود به كار برد و " ابلاغ " را هم به جاي " ايصال " نمي توان بكار برد " ايصال " معمولا در مورد رساندن چيزي به دست كسي يا در حوزه كسي است ، يعني در مورد امور جسماني و 190 مادي به كار مي رود . اگر كسي بخواهد پاكتي را به شخص ديگري برساند ، در اينجا كلمه " ايصال " را به كار مي برند . يا اگر كسي پيش شما امانتي دارد ( امانت مادي ) و شما اين امانت را به او برسانيد ، اينجا مي گويند امانت را به صاحبش ايصال كرد . ولي ابلاغ ، در مورد رساندن يك فكر و يا يك پيام است . يعني در مورد رساندن چيزي به فكر و روح و ضمير و قلب كسي به كار مي رود . و لهذا محتواي ابلاغ نمي تواند يك امر مادي و جسماني باشد ، حتما يك امر معنوي و روحي است ، يك فكر و يك احساس است ، و به عبارت ديگر معمولا ابلاغ را در مورد پيامها و سلامها و امثال اينها به كار مي برند . مي گويند : ابلاغ پيام كرد ، ابلاغ سلام كرد . وقتي كه ابلاغ پيام مي كند يعني فكري را ، پيغامي را به ديگران مي رساند . و هنگامي كه ابلاغ سلام مي كند ، ابلاغ احساسات مي كند ، ابلاغ عشق مي كند . در مورد چنين چيزهايي ، كلمه تبليغ و " ابلاغ " به كار مي رود و قرآن كريم اين كلمه را در مورد رسالات كه عبارت است از پيامها به كار برده است . پس تبليغ يعني رساندن يك پيام از كسي به كس ديگر . كلمه پيامبر و پيغامبر كه در زبان فارسي آمده است ، ترجمه كلمه " رسول " است كه به معني مبلغ رسالت مي باشد . كلمه " رسالت " از كلماتي است كه سرنوشت خوبي پيدا كرده است . البته ما فارسي زبانها ( و تا اندازه اي عربي زبانها ) به چيزهايي رساله مي گوئيم كه با آن مفهومي كه " رسالت " در قرآن دارد متفاوت است . معمولا جزوه هاي كوچك ، 191 نوشته هاي كوچك كه حجمشان به اندازه يك كتاب نيست را رساله مي گويند ، و حال آنكه موضوع رساله به پيامي ارتباط ندارد . مثلا فرض كنيد كسي كتابچه اي مي نويسد درباره ريشه فلان لغت ، درباره دستور زبان فارسي يا دستور زبان عربي ، مي گويند فلاني در فلان موضوع رساله اي نوشته است ، در حالي كه اين اسم با آن موضوع ( مثلا ريشه لغت ) جور در نمي آيد . " رساله " در جايي بايد به كار رود كه پيامي در كار باشد ، اما كسي كه يك مسئله علمي يا ادبي را حل كرده است ، پيامي براي كسي نياورده است . در اين مورد استعمال اين كلمه درست نيست . ولي اخيرا كلمه " رسالت " را در لفظ فارسي به كار مي برند و مثلا مي گويند فلاني رسالتي در جامعه خودش دارد . يعني امروز در مورد كسي كه احساس مي كند براي جامعه خودش و در جامعه خودش وظيفه اي دارد كه بايد آن را انجام بدهد ، مي گويند او رسالتي دارد ، و اين تعبير ، و آن تعبيري كه در قرآن براي كلمه " رسالت " آمده است ، اگر يكي نباشند خيلي به هم نزديكند ، و به عبارت ديگر ، اين مفهوم به مفهوم رسالت در قرآن بسيار نزديك است . قرآن مي فرمايد : " الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله ( 1 ) ، آنانكه پيامهاي الهي را به مردم مي رسانند و جز از خدا از احدي بيم ندارند . اين ، شرط بزرگي براي پيام رسان است كه بعدها اگر موفق شديم ، انشاء الله درباره اش بحث مي كنيم . وقتي معلوم شد كه " ابلاغ " يا " تبليغ " رساندن پيام است ، نتيجه پاورقي : 1 - سوره احزاب آيه . 39 192 مي گيريم تبليغ كه در قرآن آمده است ، و امر به معروف و نهي از منكر كه آنهم در قرآن آمده ، دو مسئله جداگانه هستند . البته با يكديگر پيوستگي دارند ، ولي دو مسئله هستند . تبليغ ، مرحله شناساندن و خوب رساندن است ، پس مرحله شناخت است . ولي امر به معروف و نهي از منكر مربوط به مرحله اجراء و عمل است . تبليغ خودش يك وظيفه عمومي براي همه مسلمين است ، همچنان كه امر به معروف و نهي از منكر يك وظيفه عمومي است . وظيفه اي كه هر مسلمان از نظر تبليغ دارد ، اين است كه بايد اين احساس در او پيدا بشود كه به نوبه خودش حامل پيام اسلام است . اما وظيفه اي كه هر مسلمان در مورد امر به معروف و نهي از منكر دارد اينست كه بايد اين احساس در او باشد كه مجري و جزء قوه مجريه اين پيام است كه بايد آن را در جامعه به مرحله عمل و تحقق برساند و به آن لباس عينيت بپوشاند . اين است كه امر به معروف و نهي از منكر يك مطلب است و تبليغ ، مطلب ديگر . از اين جهت ، عرض مي كنم كه نهضت حسيني علاوه بر جنبه ولايه و بعد امر به معروف و نهي از منكر ، جنبه ولايه و بعد ديگري دارد ، و آن تبليغ است . اين نهضت متشابه و تو در تو و چند لايه ، يكي از كارهايي كه انجام داده است ، اين است كه ماهيت اسلام را آنچنان كه هست شناسانده است . پيام اسلام را به جهان بشريت شناسانده و ارائه كرده است ، آنهم چقدر بليغ ! همان طوري كه عرض كردم ، سخن بر دو قسم است : سخن محكم و سخن متشابه . مي دانيد كه سخن از نظر ديگر ، باز بر دو قسم است : سخن بليغ و سخن غير بليغ . علماي اسلامي پاره اي از سخنان را سخنان فصيح و بليغ 193 مي گويند . به چه سخني سخن بليغ مي گويند ؟ به سخني كه بتواند منظور و هدف گوينده را به خوبي و شايستگي به فكر و روح و به احساس طرف برساند ، سخني كه بتواند واقعا هدف گوينده را برساند . نهضت هم همين طور است ، نهضت بليغ و نهضت غير بليغ داريم . نهضت بليغ نهضتي است كه پيامي را كه مي خواهد به دلها و فكرها و احساسها ابلاغ بكند و برساند ، به خوبي برساند . از اين جنبه وقتي نگاه مي كنيم ، مي بينيم كه بليغتر و رساتر و رساننده تر از نهضت حسيني ، نهضتي در جهان پيدا نمي شود . نهضتي كه شما از يك طرف مي بينيد از نظر ابعاد مكاني جهاني شده است و از طرف ديگر از نظر زماني بعد از حدود چهارده قرن ، قدرت رسانندگي و قدرت نفوذش نه تنها كاسته نشده ، بلكه افزايش يافته است . نهضتي است فوق العاده قوي . حالا ، ما بايد مقداري راجع به خود تبليغ بحث بكنيم تا عناصر تبليغي در نهضت امام حسين ( ع ) را درست بشناسيم و بيان كنيم . معنا و مفهوم تبليغ را دانستيم ، و دانستيم كه قرآن مجيد روي كلمه تبليغ تكيه كرده است . در نهج البلاغه جمله معروفي است درباره فلسفه بعثت انبياء . مي فرمايد : " فبعث فيهم رسله ، و واتر اليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسي نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ " ( 1 ) . يعني خدا ، پيامبران را يكي پشت سر ديگري فرستاد . براي چه ؟ اولا براي اينكه : خدا پيماني با تكوين ، در سرشت آدميان نهاده است . پاورقي : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه اول ، قسمت 36 ، ص . 33 194 ( مي خواهد بگويد دين ، امري نيست كه بر بشر تحميل شده باشد ، بلكه پاسخ به نداي فطرت بشر است . پيماني كه خدا بسته است ، روي كاغذ نيست ، با لفظ نيست ، با صوت نيست ، با بيعت نيست ، بلكه با قلم تقدير است ، در عمق روح و سرشت انسانهاست) مي گويد پيغمبران آمده اند به مردم بگويند: ايها الناس ! آن پيماني كه در سرشت خود با خداي خود بسته ايد ، ما وفاي به آن پيمان را از شما مي خواهيم نه چيز ديگر . " و يذكروهم منسي نعمته " ( 1 ) ، پيامبران ياد آورانند . " و يحتجوا عليهم بالتبليغ " ( 2 ) ، و براي اينكه پيام خدا را به مردم ابلاغ كنند و از اين راه با مردم اتمام حجت نمايند . " و يثيروا لهم دفائن العقول " ( 3 ) . ( چه جمله هاي عجيبي ! ) مي فرمايد : در عقلهاي مردم ، در فكر مردم ، در روح مردم ، در اعماق باطن مردم ، گنجهايي مدفون است ، گنجهايي عقلاني در عقل مردم وجود دارد ، ولي روي اين گنجها را خاكها و غبارها پوشانيده است . پيغمبران آمده اند تا اين غبارها را ، اين لايه هاي خاك را بزدايند و اين گنجي را كه مردم در درون خود دارند به خود آنها بنمايانند . هر فردي در خانه روح و روان خود گنجي دارد و از آن بي خبر است . پيغمبران آمده اند آن گنج را بنمايانند تا هر كس با كمال شوق و شور و ابتهاج در صدد بيرون آوردن گنج خودش باشد . پيغمبران خدا همه مبلغند به اين بيان كه عرض كردم ، ولي همه پاورقي : 1 و 2 و 3 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه اول ، قسمت 36 ، ص 33. 195 مشرع نيستند . اينست كه پيغمبران خدا دو دسته اند : پيغمبراني كه هم مشروعند و هم مبلغ ، و پيغمبراني كه فقط مبلغند . پيغمبران مشرع يعني پيغمبران قانونگزار كه عده شان خيلي كم است ، جمعا پنج تا مي شوند : نوح ، ابراهيم ، موسي ، عيسي و خاتم الانبياء صلي الله عليه و آله وسلم . ولي همه پيغمبران ، مبلغ رسالات الهي هستند همچنانكه آمر به معروف و ناهي از منكر هستند . اينكه شنيده ايد يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر آمده اند ، هر پيغمبري ، براي بشر قانون نياورده ، آنها كه قانون آورده اند محدودند . ساير پيغمبران مبلغ پيامي بوده اند ، كه پيغمبران مشرع آورده اند ، و آنها را پيغمبران تبليغي بايد گفت . همان طوري كه بعد از پيغمبر آخرالزمان و خاتم ، پيغمبر مشرعي نخواهد آمد ، بعد از او پيغمبر مبلغي هم نخواهد آمد ، ولي مبلغ بايد باشد ، چطور ؟ چون دوره ختميه دوره كمال و بلوغ بشر است ، در اين دوره آن وظيفه اي را كه صدوبيست و چهار هزار پيغمبر منهاي پنج تا انجام مي دادند ( و در واقع خدا خودش انجام مي داد ، يعني پيغمبراني را براي اين كار مبعوث مي كرد ) ، يعني تبليغ را ، بايد مردم عادي انجام بدهند ، غير پيغمبران بايد انجام بدهند ، علماء و غير علماء بايد انجام بدهند . اين است كه مبلغين واقعي اسلام ، پيامبران پيامبرند ، يعني پيام پيامبر را به مردم مي رسانند . اما ، شرط موفقيت يك پيام چيست ؟ چگونه پيامي مي تواند موفق بشود ؟ آيا اسلام خودش پيام موفقي بوده است ؟ اگر آري ، راز موفقيت اسلام در چيست ؟ شرايط موفقيت يك پيام چهار چيز است كه اگر اين چهار شرط در يك جا جمع بشود ، موفقيت آن پيام 196 قطعي است ، ولي اگر اين چهار تا جمع نشود شكلهاي مختلفي پيدا مي شود . اولين شرط موفقيت يك پيام ، عقلي بودن ، قدرت و نيرومندي محتواي آن است . يعني اينكه خود آن پيام ، براي بشر چه آورده باشد ، با نيازهاي بشر چگونه انطباق داشته باشد ، يعني چگونه برآورنده نيازهاي بشر باشد . بشر صدها نياز دارد ، نيازهاي فكري ، احساسي ، عملي ، اجتماعي و مادي دارد . يك پيام نه تنها نبايد بر ضد نيازهاي بشر باشد بلكه بايد موافق و منطبق بر آنها باشد . يك پيام در درجه اول بايد منطقي باشد ، يعني با عقل و فكر بشر سازگار باشد ، به گونه اي باشد كه جاذبه عقل انسان آن را به سوي خودش بكشد . يك پيام اگر ضد منطق و عقل باشد ولو مثلا احساسي باشد ، براي مدت كمي ممكن است دوام پيدا بكند ، ولي براي هميشه قابل دوام نيست . اين است كه در قرآن كريم دائما دم از تعقل و تفكر مي زند . قرآن هرگز عقل و منطق را ترك نكرده است ، بلكه از عقل و منطق به عنوان يك پايه براي خود استفاده كرده و دعوت به تعقل نموده است . همچنين براي اينكه محتواي يك پيام غني و نيرومند باشد ، بايد با احساسات بشر انطباق داشته باشد : انسان كانوني دارد غير از كانون عقلي و فكري به نام كانون احساسات كه آن را نمي توان ناديده گرفت . توافق و هماهنگي با احساسات و تا حدي اشباع احساسات عالي و رقيق بشر و نيز هماهنگي با نيازهاي زندگي و نيازهاي عملي و عيني بشر ، از ديگر شرايط غني بودن ، محتواي يك پيام است . اگر پيامي با نيازهاي طبيعي بشر ضديت داشته باشد ، 197 نمي تواند موفق باشد . حديثي داريم كه در فقه هم به آن استناد مي كنند . پيغمبر اكرم فرمود : " الاسلام يعلو و لا يعلي عليه " ( 1 ) يعني اسلام علو و برتري پيدا مي كند ، غلبه پيدا مي كند و چيزي بر اسلام پيروز نمي شود و غلبه پيدا نمي كند . اين حديث از آن احاديثي است كه هر گروهي از علماي اسلام با يك ديد به آن نگريسته و نوعي استنباط كرده اند و در واقع از آن جمله هاي متشابه پيغمبر است ، به اين معني كه از " جوامع الكلم " پيغمبر است ، يعني يك لفظ است به جاي چند معني . توضيح اينكه : علماي فقه كه از ديد فقهي به هر چيزي نگاه مي كنند ، از اين حديث چنين استنباط كرده اند كه در مقررات اجتماعي اسلام هيچ قانوني كه نتيجه آن اين باشد كه غير مسلمان بر مسلمان برتري پيدا كند وجود ندارد ، و اسلام چنين قانوني را امضاء نمي كند . براي مثال آيا در جامعه اسلامي ، يك نفر از اهل ذمه ( مانند يهوديان و مسيحيان و احيانا زرتشتيان ) مي تواند در حال و شاني قرار بگيرد كه او حاكم باشد و يك مسلمان محكوم و مثلا يك بنده مسلمان را در اختيار خودش بگيرد ؟ فقهاء مي گويند : " الاسلام يعلو و لا يعلي عليه " ، يعني دست اسلام هميشه بايد بالا باشد ، اسلام دست پائين را هرگز نمي پذيرد ، و از اين اصل احكامي را استنباط مي كنند . متكلمين كه از جنبه ديگري به مسائل نگاه مي كنند و به اين حديث از ديد كلامي مي نگريسته اند ( متكلم ، سر و كارش با منطق و استدلال پاورقي : 1 - نهج الفصاحه ص 214 حديث . 1056 198 و بحث و محاجه است ) ، مي گويند : " الاسلام يعلو و لا يعلي عليه " ، يعني منطق اسلام بر هر منطق ديگري برتري دارد . آنجا كه منطقها و استدلالها با يكديگر مواجه مي شوند ، در عرصه استدلالها و در ميدان احتجاجها و در سرزمين منطقها منطق اسلام بر هر منطق ديگري برتري و غلبه دارد . اين ، ديد و بعد ديگري از اين حديث است . آنها كه از ديد اجتماعي به اين حديث نگاه كرده اند ، مسئله را به شكل ديگري طرح مي كنند ، مي گويند : " الاسلام يعلو و لايعلي عليه " ، يعني در جريان عمل برتري با اسلام است ، چرا ؟ براي اينكه قانون اسلام از هر قانون ديگري بر نيازهاي بشر منطبقتر است و لذا راه خودش را عملا بهتر باز مي كند . انسان وقتي نگاهي به دستگاههاي تبليغاتي مسيحيت مي كند و آن وسعت و امكانات ، آن وسائل ، آن ابزارها ، آن افراد ، آن بودجه عظيم ، آن تاكتيكها و آن همه تجهيزات و تشكيلات تبليغاتي را مي بيند ، مي گويد مگر با اين همه دستگاه تبليغاتي مسيحيت ، اسلام مي تواند ، مقاومت بكند ؟ ! واقعا عجيب است ! وقتي به خودمان نگاه مي كنيم ، مي بينيم از نظر دستگاه تبليغاتي واقعا در حد صفر هستيم . هيچ ديني در دنيا به اندازه اسلام از نظر دستگاه تبليغاتي و مبلغينش ضعيف نيست . حتي وقتي به يهود كه اقليت است نگاه مي كنيم ، مي بينيم اين آبهاي زير كاه بسيار مجهز هستند ، لااقل به عوامل تحريف . اينها جنبه اثباتي ندارند كه مردم را دعوت به يهوديگري بكنند ، ولي جنبه تخريبيشان زياد است ، يعني تخريب مكتبهاي ديگران . شما مي بينيد يك نفر يهودي يك عمر در يك رشته از رشته هاي اسلامي درس مي خواند براي اينكه 199 يك كرسي اسلامي را در يك دانشگاه اشغال بكند و در آن كرسي كار خود را انجام بدهد ، يا يك كتاب بنويسد و در آن كتاب فكر خودش را پخش كند . هيچ مي دانيد كه ( اين را من از اهل اطلاع مكرر شنيده ام ) بيش از 90 درصد كرسيهاي اسلام شناسي جهان در اشغال يهوديهاست ؟ اسلام شناسهاي جهان يهوديها هستند ! شما ببينيد ، اينها چقدر قدرت ضربه زدن دارند ! ، مسيحيت و اين يهوديت ! شما همينهايي كه اسمشان را گذاشته ايد فرقه ضاله گمراه سياسي كه در كشور خودمان وجود دارند ، همين حزب كوچك را ببينيد چقدر دستگاه تبليغاتيش قوي است ! در اين حال ، چند سال پيش بود در روزنامه اي خواندم ( از روزنامه لوموند نقل كرده بود ) كه در طول چند سال اخير ، چهارده ميليون نفر از مردم دنيا مسلمان شده اند . با كدام تبليغ ؟ مبلغي نبوده ، شايد حداكثر يك راديوي مثلا ترانزيستوري داشته اند كه گاهي اوقات از كشورهاي عربي برنامه هايي مي گرفته اند . با يك نفر مطلعي كه از اروپا آمده بود ، اين موضوع را در ميان گذاشتم . اين شخص كه سالهاي سال در اروپا بوده و الان هم در اروپاست گفت : من با فلان مقام مسيحي كه صحبت كردم ، گفت لوموند اشتباه كرده ، در سالهاي اخير بيست و پنج ميليون نفر مسلمان شده اند ، و گفت در افريقا دو نيرو در حال پيشروي است ، اسلام و كمونيسم ، و مسيحيت هر چه فعاليت مي كند پيشروي قابل توجهي ندارد . در حالي كه دستگاه تبليغاتي آن قوي و وسيع و دستگاه تبليغاتي اسلام ضعيف است . علتش اين است كه محتواها فرق مي كند ، اين محتوا قوي و منطقي است و آن محتوا به اصطلاح 200 احساسي است ، از نظر احساسي بسيار قوي است . اين محتوا ، عملي است و با زندگي عملي سر و كار دارد ولي آن محتوا تحميلي است . حرف اول اسلام ، مثل آب در گلوي يك تشنه ، به گوارايي نفوذ مي كند . مي گويد عقل ، و با عقل خدا و توحيد را اثبات مي كند . ولي مسيحيت ، حرف اولش اين است كه عقل را كنار بگذار و بگو تثليت ! ايام ، ايام محرم است و ما اين بحث را طرح كرده ايم براي اينكه پيام حسيني را به مردم برسانيم و بعد بيان كنيم كه نهضت حسيني چگونه پيام رسان اسلام بود ، چگونه امام حسين توانست با نهضت خودش پيام اسلام را به جهان و جهانيان برساند . امام حسين عليه السلام در هشتم ذي الحجه ، در همان جوش و خروشي كه حجاج وارد مكه مي شدند و در همان روزي كه بايد به جانب منا و عرفات حركت كنند ، پشت به مكه كرد و حركت نمود و آن سخنان غراي معروف را كه نقل از سيد بن طاووس است ، انشاء كرد . منزل به منزل آمد تا به نزديكيهاي سر حد عراق رسيد . در كوفه حالا چه خبر است و چه مي گذرد خدا عالم است . داستان عجيب و اسف انگيز جناب مسلم در آنجا رخ داده است . امام حسين عليه السلام در بين راه شخصي را ديدند كه از طرف كوفه مي آيد به اين طرف ( در سرزمين عربستان جاده و راه شوسه نبوده كه از كنار يكديگر رد بشوند . بيابان بوده است ، و افرادي كه در جهت خلاف هم حركت مي كردند ، با فواصلي از يكديگر رد مي شدند ) ، لحظه اي توقف كردند به علامت اينكه من با تو كار دارم ، و مي گويند اين شخص امام حسين عليه السلام را مي شناخت و از 201 طرف ديگر حامل خبر اسف آوري بود ، فهميد كه اگر برود نزديك امام حسين ، از او خواهد پرسيد كه از كوفه چه خبر ؟ بايد خبر بدي را به ايشان بدهد . نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را كج كرد و رفت طرف ديگر . دو نفر ديگر از قبيله بني اسد كه در مكه بودند و در اعمال حج شركت كرده بودند ، بعد از آنكه كار حجشان به پايان رسيد ، چون قصد نصرت امام حسين را داشتند ، به سرعت از پشت سر ايشان حركت كردند تا خودشان را برسانند به قافله اباعبدالله ( ع ) . اينها تقريبا يك منزل عقب بودند . برخورد كردند با همان شخصي كه از كوفه مي آمد . به يكديگر كه رسيدند به رسم عرب انتساب كردند ، يعني بعد از سلام و عليك اين دو نفر از او پرسيدند نسبت را بگو ، از كدام قبيله هستي ؟ گفت من از قبيله بني اسد هستم ، اينها گفتند : عجب ! نحن اسديان ، ما هم كه از بني اسد هستيم ، پس بگو پدرت كيست ، پدر بزرگت كيست ؟ او پاسخ گفت ، اينها هم گفتند تا همديگر را شناختند . بعد ، اين دو نفر كه از مدينه مي آمدند ، گفتند از كوفه چه خبر ؟ گفت حقيقت اين است كه از كوفه خبر بسيار ناگواري است و اباعبدالله ( ع ) كه از مكه به كوفه مي رفتند وقتي مرا ديدند ، توقفي كردند و من چون فهميدم براي استخبار از كوفه است ، نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم . تمام قضاياي كوفه را براي اينها تعريف كرد . اين دو نفر آمدند تا رسيدند به حضرت . به منزل اولي كه رسيدند ، حرفي نزدند ، صبر كردند تا آنگاه كه اباعبدالله ( ع ) در منزلي فرود آمدند 202 كه تقريبا يك شبانه روز ، از آن وقت كه با آن شخص ملاقات كرده بودند ، فاصله زماني داشت . حضرت ، در خيمه نشسته و عده اي از اصحاب همراه ايشان بودند كه آن دو نفر آمدند و عرض كردند يا اباعبدالله ! ما خبري داريم ، اجازه مي دهيد آن را در همين مجلس به عرض شما برسانيم يا مي خواهيد در خلوت به شما عرض كنيم ؟ فرمود : من از اصحاب خودم چيزي را مخفي نمي كنم ، هر چه هست در حضور اصحاب من بگوئيد . يكي از آن دو نفر عرض كرد : يا ابن رسول الله ! ما با آن مردي كه ديروز با شما برخورد كرد ولي توقف نكرد ، ملاقات كرديم ، او مرد قابل اعتمادي بود ، ما او را مي شناسيم ، هم قبيله ماست ، از بني اسد است . ما از او پرسيديم در كوفه چه خبر است ؟ خبر بدي داشت ، گفت من از كوفه خارج نشدم مگر اينكه به چشم خود ديدم كه مسلم و هاني را شهيد كرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالي كه ريسمان به پاهايشان بسته بودند ، در ميان كوچه و بازارهاي كوفه مي كشيدند . اباعبدالله ( ع ) ، خبر مرگ مسلم را كه شنيد ، چشمهايش پر از اشك شد ولي فورا اين آيه را تلاوت كرد : " من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا ( 1 ) در چنين موقعيتي ابا عبدالله ( ع ) نمي گويد كوفه را كه گرفتند ، مسلم كه كشته شد ، هاني كه كشته شد ، پس ما كارمان تمام شد ، ما شكست خورديم ، از همينجا برگرديم . جمله اي گفت كه رساند مطلب چيز پاورقي : 1 - سوره احزاب ، آيه . 23 203 ديگري است . اين آيه قرآن كه الان خواندم ، ظاهرا درباره جنگ احزاب است . يعني بعضي مؤمنين به پيمان خودشان با خدا وفا كردند و در راه حق شهيد شدند ، و بعضي ديگر انتظار مي كشند كه كي نوبت جانبازي آنها برسد . فرمود : مسلم وظيفه خودش را انجام داد نوبت ماست . كاروان شهيد رفت از پيش وان ما رفته گير و مي انديش او به وظيفه خودش عمل كرد ، ديگر نوبت ماست . البته در اينجا هر يك سخناني گفتند . عده اي هم بودند كه در بين راه به اباعبدالله ( ع ) ملحق شده بودند ، افراد غير اصيل كه اباعبدالله ( ع ) آنها را غيظ و در فواصل مختلف از خودش دور كرد . اينها همينكه فهميدند در كوفه خبري نيست ، يعني آش و پلوئي نيست ، بلند شدند و رفتند ( مثل همه نهضتها ) . لم يبق معه الا اهل بيته و صفوته ، فقط خاندان و نيكان اصحابش با او باقي ماندند كه البته عده آنها در آن وقت خيلي كم بود ( در خود كربلا عده اي از كساني كه قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشكر عمرسعد ، يك يك بيدار شدند و به اباعبدالله ملحق گرديدند ) ، شايد بيست نفر بيشتر همراه اباعبدالله نبودند . در چنين وضعي خبر تكان دهنده شهادت مسلم و هاني به اباعبدالله ( ع ) و ياران او رسيد . صاحب لسان الغيب مي گويد : بعضي از مورخين نقل كرده اند امام حسين عليه السلام كه چيزي را از اصحاب خودش پنهان نمي كرد ، بعد از شنيدن اين خبر مي بايست به خيمه زنها و بچه ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد ، در حالي كه در ميان آنها خانواده مسلم هست ، 204 بچه هاي كوچك مسلم هستند ، برادران كوچك مسلم هستند ، خواهر و بعضي از دختر عموها و كسان مسلم هستند . حالا اباعبدالله ( ع ) به چه شكل به آنها اطلاع بدهد . مسلم دختر كوچكي داشت . امام حسين ( ع ) وقتي كه نشست او را صدا كرد ، فرمود بگوئيد بيايد . دختر مسلم را آوردند ، او را نشاند روي زانوي خودش و شروع كرد به نوازش كردن . دخترك زيرك و باهوش بود ، ديد كه اين نوازش ، يك نوازش فوق العاده است ، پدرانه است ، لذا عرض كرد يا اباعبدالله ! يا ابن رسول الله ! اگر پدرم بميرد چقدر . . . ؟ اباعبدالله ( ع ) متأثر شد ، فرمود : دختركم من به جاي پدرت هستم . بعد از او ، من جاي پدرت را مي گيرم . صداي گريه از خاندان اباعبدالله ( ع ) بلند شد . اباعبدالله ( ع ) رو كرد به فرزندان عقيل و فرمود : اولاد عقيل ! شما يك مسلم داديد كافي است ، از بني عقيل يك مسلم كافي است ، شما اگر مي خواهيد برگرديد ، برگرديد . عرض كردند يا اباعبدالله ! يا ابن رسول الله ! ما تا حال كه مسلمي را شهيد نداده بوديم ، در ركاب تو بوديم ، حالا كه طلبكار خون مسلم هستيم ، رها كنيم ؟ ابدا ، ما هم در خدمت شما خواهيم بود تا همان سرنوشتي كه نصيب مسلم شد ، نصيب ما هم بشود . و لا حول و لا قوش الا بالله العلي العظيم وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين . پاورقي : 1 - افتادگي از متن پياده شده از نوار است . 205 جلسه دوم : وسائل و ابزار پيام رساني 207 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باري الخلائق اجمعين و الصلوه والسلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله وسلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . " الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفي بالله حسيبا "( 1 ) در جلسه پيش گفتيم كه براي موفقيت يك پيام شروطي لازم است . موفقيت يك پيام ، وابسته به چهار شرط است كه اولين آنها مربوط است به ماهيت خود پيام ، به غني بودن و قدرت معنوي خود پيام و به تعبير قرآن به حقانيت خود پيام ، اين يك شرط است كه مربوط به پيام رسان نيست ، مربوط به خود پيام است . و در اينكه حقانيت يك پيام ، خود ، عامل بسيار مؤثري در موفقيت آن پيام است ، نه از نظر علمي و رواني و روانشناسي جاي ترديد است و نه از پاورقي : 1 - سوره احزاب آيه . 39 209 نظر منطق ديني و مذهبي . قرآن مجيد روي اين مطلب تكيه دارد كه يك امر اگر حق و حقيقت باشد ، خود همان حقيقت بودن عاملي است براي بقاء آن ، و نيز باطل بودن ، بي محتوي بودن ، بي فايده و بي اثر بودن يك پيام ، خود ، عامل فناي آن و چيزي است كه از درون آن را از بين مي برد . مثلي در قرآن مجيد در اين زمينه هست كه مي فرمايد : " انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله كذالك يضرب الله الحق والباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض كذلك يضرب الله الامثال "( 1 ) . بطور خلاصه معني قسمت اخير آيه را ذكر مي كنم : بعد از اينكه موضوع آمدن باران و راه افتادن سيل را بيان مي كند ، و اينكه هر جويي و هر نهري ، بزرگ يا كوچك به اندازه ظرفيت خود آب مي گيرد و در خلال حركت سيل كفي روي آن قرار مي گيرد و كف احيانا روي آب را مي پوشاند ، مي فرمايد : اما كف از بين مي رود . آنچه كه به حال مردم نافع و مفيد است ، يعني خود آب باقي مي ماند . بعد مي گويد : اين مثل ، مثل حق و باطل است . عوامل ديگري هم براي موفقيت يك پيام هست كه مربوط به ماهيت و محتواي آن نيست . يك پيام وقتي مي خواهد از روحي به روح ديگر برسد و در روحهاي مردم نفوذ بكند ، جامعه اي را تحت تاثير و نفوذ معنوي خودش قرار بدهد ، بدون شك احتياج به پيام رسان پاورقي : 1 - سوره رعد ، آيه . 17 210 دارد . خصوصيات و شخصيت و لياقت پيام رسان و شرايطي كه بايد در پيام رسان وجود داشته باشد ، خود مطلبي است كه بايد جداگانه درباره اش بحث بكنيم . عامل ديگر ، وسائل و ابزارهايي است كه براي رساندن پيام به كار برده مي شود . يك پيام رسان بدون شك احتياج به يك سلسله وسائل و ابزارهائي دارد كه بوسيله آنها پيامي را كه مأمور ابلاغ آن است به مردم مي رساند . عامل چهارم متد و سبك و اسلوب پيام رسان است ، كيفيت رساندن پيام . پس چهار عاملي كه در موفقيت يا شكست يك پيام مؤثرند عبارتند از : 1 - ماهيت پيام ( حقانيت و غني بودن محتواي آن ) . 2 - شخصيت خاص پيام رسان . 3 - ابزار پيام رساني . 4 - كيفيت و متد و اسلوب رساندن پيام . با بحث در وسايل و ابزار پيام رساني ، بحث را ادامه مي دهيم . يك پيام اگر بخواهد به مردم برسد ، بدون شك احتياج به وسيله و ابزار دارد . من اگر بخواهم پيامي را به شما ابلاغ بكنم ، بدون وسيله براي من مقدور نيست . يعني نمي توانم همين طور كه اينجا نشسته ام به اصطلاح از طريق اشراق آن را به قلب شما القاء بكنم ، بدون اينكه از هيچ وسيله اي استفاده كرده باشم . حداقل چيزي كه من مي توانم از آن استفاده بكنم ، خود سخن است ، لفظ است ، قول 211 است ، سخنراني است ، كتاب است ، نوشتن است ، نثر است ، شعر است ، والا اين منبر هم كه الان در اينجا قرار دارد ، خودش يك وسيله و ابزار براي تبليغ است ، اين ميكروفن كه در اينجا قرار گرفته است ، خودش يك وسيله و ابزار براي گفتن و رساندن پيام است ، و هزاران وسيله ديگر . البته اولين شرط رساندن يك پيام الهي اين است كه از هر گونه وسيله اي نمي توان استفاده كرد . يعني براي اينكه پيام الهي رسانده بشود و براي اينكه هدف مقدس است ، نبايد انسان اين جور خيال بكند كه از هر وسيله كه شد براي رسيدن به اين هدف بايد استفاده بكنيم ، مي خواهد اين وسيله مشروع باشد و يا نامشروع . مي گويند الغايات ، تبررالمبادي ، يعني نتيجه ها مقدمات را تجويز مي كنند . همين قدر كه هدف ، هدف درستي بود ، ديگر به مقدمه نگاه نكن . چنين اصلي ، مطرود است . ما اگر بخواهيم براي يك هدف مقدس قدم برداريم ، از يك وسيله مقدس و حداقل از يك وسيله مشروع مي توانيم استفاده بكنيم . اگر وسيله نامشروع بود ، نبايد به طرف آن برويم . در اينجا ما مي بينيم كه گاهي از اوقات براي هدفهائي كه خود هدف ، في حد ذاته مشروع است ، از وسائلي استفاده مي كنند و استفاده مي شود كه اين وسائل نامشروع است و خود اين مي رساند كه كساني كه وانمود مي كنند ما چنان هدفي داريم و اينها وسيله است ، خود همان وسيله براي آنها هدف است . براي مثال در قديم موضوعي بود به نام شبيه خواني ( در تهران 212 هم خيلي زياد بوده است ) كه در واقع نوعي نمايش از حادثه كربلا بود . نمايش قضيه كربلا في حدذاته بدون شك اشكال ندارد ، يعني نمايش از آن جهت كه نمايش است اشكال ندارد . ولي ما مي ديديم و همه اطلاع دارند كه خود مسئله شبيه خواني براي مردم هدف شده بود . ديگر هدف امام حسين ( ع ) و ارائه داستان كربلا و مجسم كردن آن حادثه مطرح نبود . هزاران چيز در شبيه خواني داخل شده بود كه آن را به هر چيزي شبيه مي كرد غير از حادثه كربلا و قضيه امام حسين ( ع ) ، و چه خيانتها و شهوترانيها و اكاذيب و حقه بازيها در همين شبيه خوانيها مي شد كه گاهي به طور قطع مرتكب امر حرام مي شدند . به هيچ چيز پايبند نبودند . از بچگي اين در يادم هست كه در همين محل خودمان كه فريمان است ، هميشه مسئله شبيه خواني مورد نزاع مرحوم ابوي ما رضوان الله عليه و مردم بود ، گو اينكه ايشان در اثر نفوذي كه داشتند تا حد زيادي در آن منطقه جلوي اين مسئله را گرفته بودند ، ولي هميشه يك كشمكش در اين مورد وجود داشت . ايشان مي گفتند كه شما كارهاي مسلم الحرامي را به نام امام حسين ( ع ) مرتكب مي شويد و اين ، كار درستي نيست . در سالهايي كه در قم بوديم يادم هست كه در آنجا هم يك نمايشها و شبيه هاي خيلي مزخرفي در ميان مردم بود . سالهاي اول مرجعيت مرحوم آيت الله بروجردي رضوان الله عليه بود كه قدرت فوق العاده داشتند . قبل از محرم بود به ايشان گفتند كه وضع شبيه خواني ما اين جور است . دعوت كردند ، تمام رؤساي هيئتها به منزل ايشان آمدند ، 213 از آنها پرسيدند شما مقلد كي هستيد ؟ همه گفتند ما مقلد شما هستيم ، فرمودند اگر مقلد من هستيد ، فتواي من اين است كه اين شبيه هايي كه شما به اين شكل در مي آوريد حرام است . با كمال صراحت به آقا عرض كردند كه آقا ما در تمام سال مقلد شما هستيم ، الا اين سه چهار روز كه ابدا از شما تقليد نمي كنيم ! گفتند و رفتند و به حرف مرجع تقليدشان اعتنا نكردند . خوب اين نشان مي دهد كه هدف ، امام حسين ( ع ) نيست ، هدف ، اسلام نيست ، نمايشي است كه از آن استفاده هاي ديگري و لااقل لذتي مي برند . اين ، شكل قديميش بود . شكل مدرنش را ما امروز در نمايشهايي كه براي عرفا و فلاسفه ، هر چند وقت يك بار در خارج و داخل به عنوان كنگره اي بزرگ به نام فلان عارف بزرگ مثلا مولوي تشكيل مي دهند ، مي بينيم . يك چيزي هم مي گويند كه عرفا مجلس سماع دارند كه در خودمجلس سماع هزار حرف است . حالا گيرم آن مرد عارف مجلس سماعي هم داشته است ، آن مجلس سماع مشروع يا نامشروع بوده من كار ندارم ، ولي آن مجلس سماع قدر مسلم اين طور نبوده كه چهار تا رقاص و مطربي كه آنچه كه سرشان نمي شود معاني عرفاني است ، در آن شركت مي كرده اند . بعد ما مي بينيم وقتي كه جشن هفتصدمين سال مولوي را مي گيرند ، ( 1 ) يگانه كاري كه شده اين است كه يك عده رقاص آورده اند و به اصطلاح مجلس سماع درست كرده اند ، يك پاورقي : 1 - اشاره به كنگره اي است كه بوسيله رژيم منحوس گذشته برگزار شد . 214 مجلس شهوتراني . اين هم شأن مولوي ! هدف اگر مشروع باشد بايد از وسايل مشروع استفاده كرد . از طرف ديگر باز عده اي هستند كه اينها را ، حتي به استفاده از وسائل مشروع هم با هزار زحمت مي شود راضي كرد كه آقا ديگر استفاده نكردن از اين وسائل چرا ؟ همين بلندگو اولين باري كه پيدا شد ، شما ببينيد چقدر با آن مخالفت شد ! خوب ، بلند گو براي صدا مثل عينك است براي چشم انسان و مثل سمعك است براي گوش انسان . حالا اگر انسان گوشش سنگين است ، يك سمعك مي گذارد و معنايش اين است كه قبلا نمي شنيد و حالا مي شنود ، قرآن را قبلا نمي شنيد ، حالا قرآن را بهتر مي شنود ، فحش را هم قبلا نمي شنيد حالا فحش را هم بهتر مي شنود ، اين كه به سمعك مربوط نيست . ميكروفون هم همين طور است . ميكروفون كه ابزار مخصوص فعل حرام نيست . استفاده از آن ابزاري حرام است كه از آن ، جز فعل حرام كار ديگري ساخته نباشد ، مثل صليب كه جز اينكه سمبل يك شرك است چيز ديگري نيست و مثل بت . ولي بهره گيري از ابزاري كه هم در كار حرام مصرف مي شود و هم در كار حلال ، چرا حرام باشد . يكي از آقايان وعاظ خيلي معروف مي گفت ، سالهاي اولي بود كه بلندگو پيدا شده بود ، ما هم تازه پشت بلندگو صحبت مي كرديم و به قول او تازه داشتيم راحت مي نشستيم . ( اين بلندگو ، به جان وعاظ خيلي حق دارد . شما تا سي سال پيش اگر نگاه بكنيد ، واعظي كه به سن هفتاد سالگي مي رسيد خيلي كم بود . اغلب وعاظ در 215 سنين چهل پنجاه سالگي به يك شكلي مي مردند ، و اين ، يكي به خاطر همين نبودن بلندگو بود كه اينها مي بايست زياد فرياد بكشند . اتومبيل هم كه نبود تا بعد سوار اتومبيل گرم مي شوند ، سوار قاطر يا الاغ مي شدند و اين در زمستان براي آنها خيلي بد بود . اغلب آنها در سن جواني از بين مي رفتند . بلندگو به فرياد اينها رسيد ) ولي هنوز بلندگو شايع نشده بود . قرار بود من در يك مجلس معظم صحبت بكنم ، بلندگو هم گذاشته بودند . قبل از من آقائي رفت منبر ، همينكه رفت منبر گفت اين گور شيطان را از اينجا ببريد . گورشيطان را برداشتند بردند . ما ديديم اگر بخواهيم تحمل بكنيم و حرف نزنيم ، اين گورشيطان را بردند و بعد از اين هم نمي شود از آن استفاده كرد . گفت تا رفتم و نشستم روي منبر گفتم آن زين شيطان را بياوريد . غرض اين است كه اين چنين جمودفكريها و خشك مغزيها بي مورد است ، بلندگو تقصيري ندارد . راديو و تلويزيون و فيلم في حدذاته تقصيري ندارند . محتوي چه باشد ؟ آنكه گفته مي شود در راديو چه باشد ؟ آنچه كه گفته و نشان داده مي شود در تلويزيون چه باشد ؟ آنچه كه ارائه مي شود در فيلم چه باشد ؟ اينجا ديگر آدم نبايد خشكي به خرج بدهد و چيزي را كه في حدذاته حرام نيست و مشروع است ، به صورت يك چيز نامشروع جلوه بدهد . حالا براي اينكه بدانيد در تاريخ اسلام از همان وسائلي كه در آن زمان بوده است چه استفاده هائي شده است و همان وسائل چه نقش فوق العاده مؤثري در رساندن پيام اسلام داشته اند ، به اين نكته توجه بفرمائيد ، هيچ وقت 216 در موضوع فصاحت و بلاغت و سلاست آيات قرآن مجيد ، رواني اين آيات ، جاذبه اين آيات فكر كرده ايد ؟ قرآن داراي دو خصوصيت است : يكي خصوصيت محتواي مطالب كه از آن تعبير به حقانيت مي كند و ديگر ، زيبائي . قرآن نيمي از موفقيت خودش را از اين راه دارد كه از مقوله زيبائي است ، از مقوله هنر است . قرآن فصاحتي دارد فوق حد بشر ، و نفوذ خود را مرهون زيبائيش است ، فصاحت و زيبائي سخن ، خودش بهترين وسيله است براي اينكه سخن بتواند محتواي خودش را به ديگران برساند . و خود قرآن كريم به اين زيبائي و فصاحت خودش چقدر مي نازد و چقدر در اين زمينه ها بحث مي كند و اصلا راجع به تأثير آيات قرآن در خود قرآن چقدر بحث شده است ! اين تأثير ، مربوط به اسلوب قرآن يعني فصاحت و زيبائي آن است . " الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثاني تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الي ذكر الله ذلك هدي الله يهدي به من يشاء "( 1 ) اين حقيقتي را كه وجود داشته و دارد ، قرآن بيان مي كند . نيكوترين و زيباترين سخنان ، كتابي است مثاني ( كه مقصود از مثاني هر چه مي خواهد باشد ) " تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم " ، آنهائي كه يك عاطفه از خشيت پروردگار در دلشان هست ، وقتي كه قرآن را مي شنوند ، به لرزه در مي آيند ، پوست پاورقي : 1 - سوره الزمر ، آيه . 23 217 بدنشان مرتعش مي شود . " ثم تلين جلودهم و قلوبهم الي ذكر الله ". و در آيه ديگري مي فرمايد : " انما المؤمنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و علي ربهم يتوكلون "( 1 ) . يا در آياتي از افرادي ياد مي كند كه هنگام شنيدن قرآن بر روي زمين مي افتند : " يخرون للاذقان سجدا "( 2 ) و يا درباره بعضي مسيحيان مي گويد : " اذا سمعوا ما انزل الي الرسول تري اعينهم تقيض من الدمع "( 3 ) ، وقتي كه آيات قرآن را مي شنوند اشكهايشان جاري مي شود . اصلا انقلاب حبشه چگونه رخ داد ؟ انقلاب حبشه را چه چيز آغاز كرد ؟ حبشه چرا مسلمان شد و منشأاسلام حبشه چه بود ؟ آيا غير از قرآن و زيبائي قرآن بود ؟ اين داستان مفصل كه جعفر بن ابيطالب در حبشه وارد آن مجلس مي شود كه با يك هيبت خيلي به اصطلاح سلطنتي به وجود آورده بودند و بعد شروع مي كند آيات قرآن ( سوره طه ) را خواندن و جلسه را يكجا منقلب مي كند ، چه بود ؟ ! قرآن از نظر بيان و فصاحت ، رواني و جاذبه و قدرت تأثير به گونه اي ساخته شده است كه روي دلها اين چنين اثر مي گذارد . اميرالمؤمنين ( ع ) موفقيتش در ميان مردم يكي مرهون فصاحتش است . نهج البلاغه كه از تأليف آن هزار سال مي گذارد ، يعني از هنگام پاورقي : 1 - سوره انفال ، آيه . 2 2 - سوره اسراء ، آيه . 107 3 - سوره مائده ، آيه . 83 218 به صورت كتاب در آمدنش هزار سال مي گذرد و از انشاء خطبه ها حدود هزار و سيصد و پنجاه سال مي گذرد (به سال قمري) ، چه در قديم و چه در زمان معاصر مقام عالي خود را حفظ كرده است . يك وقت استقصا كردم از قديم و جديد ، از همان زمان اميرالمؤمنين ( ع ) تا عصر جديد ( تا امروز ) ، ديدم همه ادباء و فصحاي عرب در مقابل كلمات اميرالمؤمنين ( ع ) از نظر فصاحت و بلاغت خضوع دارند . گفته اند در مصر در سالهاي اخير براي شكيل ارسلان كه به او اميرالبيان يعني امير سخن مي گفتند ، جلسه اي تشكيل داده بودند ، جلسه اي افتخاري به نام او ، به اصطلاح به عنوان تقدير و قدرداني از او . كسي كه رفته بود براي شكيل ارسلان سخن بگويد ، مقايسه اي كرده بود ميان او و اميرالمؤمنين ( ع ) ، گفته بود كه اين شكيل ، امير بيان و سخن در عصر ماست ، آنچنان كه علي بن ابيطالب در زمان خودش امير سخن بود . وقتي خود شكيل رفت پشت تريبون ، در حالي كه ناراحت شده بود ، گفت اين مزخرفات چيست كه مي گوئيد ؟ ! من را با علي مقايسه مي كنيد ؟ ! من بند كفش علي هم نمي توانم باشم ، بيان من كجا و بيان علي كجا ؟ ! ما در عصر خودمان مي بينيم ، افرادي با دلهاي خيلي صاف و پاك هستند كه وقتي سخنان علي را مي شنوند 219 مي ريختند . مردي است به نام " همام " ، از اميرالمؤمنين ( ع ) درخواست كرد كه سيماي پرهيزكاران را براي من توضيح بده ، رسم كن . اول حضرت امتناع كردند ، دو سه جمله گفتند . گفت كافي نيست من مي خواهم شما سيماي پرهيزكاران را به طور كامل براي من بيان بكنيد . علي عليه السلام في المجلس شروع مي كند سيماي متقيان را بيان كردن ، متقيان شبشان اين جور است ، روزشان اين جور است ، لباس پوشيدنشان اين جور است ، معاشرتشان اين جور است ، قرآن خواندنشان اين جور است . من يك دفعه شمردم ، يكصدوسي وصف در چهل جمله في المجلس براي متقيان بيان كرده است . اين مرد همين طور كه مي شنيد التهابش بيشتر مي شد ، يك مرتبه فرياد كشيد و مرد ، اصلا قالب تهي كرد . اميرالمؤمنين ( ع ) فرمود : " هكذا تصنع المواعظ البالغه باهلها " ( 1 ) ، سخن اگر رسا و دل اگر قابل باشد ، چنين مي كند . برويم سراغ دعاها ، در دعا انسان با خدا حرف مي زند . از اين جهت كه سخن و لفظ ، تأثيري ندارد . ولي دعاهاي ما در عاليترين حد فصاحت و زيبائي است . چرا ؟ براي اينكه آن زيبائي دعا بايد كمكي باشد براي اينكه محتواي دعا را به قلب انسان برساند . چرا مستحب است مؤذن صيت يعني خوش صدا باشد ؟ اين در متن فقه اسلامي آمده است . الله اكبر كه معنايش فرق نمي كند كه خوش صدا بگويد يا بدصدا ، اشهد ان لااله الاالله كه معنايش فرق نمي كند كه يك خوش صدا بگويد يا يك بدصدا ، ولي انسان وقتي الله اكبر را از پاورقي : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 184 ، معروف به خطبه همام ص 618. 220 يك خوش صدا مي شنود جورديگري بر قلبش اثر مي گذارد تا از يك بد صدا . در يكي از مجالس ديدم يك پيرمردي به اصطلاح شعار مي دهد ، كه نمي دانم بيچاره فلج بود ، زبان نداشت ، چطور بود كه يك كلمه كه مي خواست بگويد ، مثلا مي خواست صلوات بفرستد ، خودش هم تكان مي خورد ، با يك وضع مسخره و خنده آوري . پيش خودم گفتم سبحان الله ! ديگر جز اين ، كس ديگري نمي شود شعار صلوات را بدهد ؟ آيا ما بايد بد صداترين افراد را در اين موارد انتخاب بكنيم ؟ سعدي داستاني ذكر مي كند : مي گويد مؤذن بد صدايي بود در فلان شهر ، داشت با صداي بدي اذان مي گفت ، يك وقت ديد يك يهودي برايش هديه اي آورد ، گفت اين هديه ناقابل را قبول مي كني ؟ گفت چرا ؟ گفت يك خدمت بزرگي به من كردي . چه خدمتي ؟ من كه خدمتي به شما نكرده ام . گفت من دختري دارم كه مدتي بود تمايل به اسلام داشت ، از وقتي كه تو اذان مي گويي و الله اكبر را از تو مي شنود ، ديگر از اسلام بيزار شده ، حال اين هديه را آورده ام براي اينكه تو خدمتي به من كردي و نگذاشتي اين دختر مسلمان بشود. اين خودش مسئله اي است . بوعلي سخن بسيار عالي و لطيفي دارد در مقامات العارفين راجع به اينكه تجمع روحي به چه وسيله براي انسان پيدا مي شود ، عواملي را ذكر مي كند ، از آن جمله مي گويد : الكلام الواعظ من قائل زكي " سخن واعظي كه در درجه اول پاك باشد " . اينها را كه 221 مي گوئيم آن وقت شما خواهيد فهميد كه ما خيلي از اين شرايط را واجد نيستيم . اولا خود واعظ بايد پاكدل باشد . بعد مي گويد : بعبارش بليغة و نغمة رخيمة آهنگ صداي آن واعظ بايد آهنگ خوبي باشد تا بهتر بر دل مستمع اثر بگذارد . سخن واعظ بايد بليغ باشد تا بر روح مستمع اثر بگذارد . خود قيافه واعظ در ميزان تأثير سخن او مؤثر است . اينها را عرض مي كنم براي اينكه بدانيد كه معني رساندن خودش نقش مهمي دارد . اينها وسيله است ، خصوصيات است ، كيفيات است ، وسائلي است كه پيام را مي خواهد به اطراف و اكناف ، به افراد و اشخاص برساند . باز مسئله ديگري عرض بكنم : خود قرآن خواندن چطور ؟ البته قرآن مثل اذان نيست . براي اذان يك نفر بالاي مأذنه مي رود و اذان مي گويد و گفته اند مؤذن بايد صيت باشد ، ولي قرآن را همه مي خوانند . همه كساني كه مي خوانند ، موظفند آن را هر چه مي توانند زيبا بخوانند . اين ، هم در روح قاري بهتر اثر مي گذارد و هم در روح شنونده . اين مسئله ترتيل در قرآن : " و رتل القرآن ترتيلا "( 1 ) يعني چه ؟ يعني وقتي كه كلمات را مي خواني آنقدر تند نخوان كه چسبيده به يكديگر باشد ، آنقدر هم بين آنها فاصله نينداز كه اين كلمه از آن كلمه بي خبر باشد . طوري اين كلمات را بخوان كه حالت القائي داشته باشد . جوري بخوان كه گوئي خودت داري با خودت حرف مي زني . به قول پاورقي : 1 - سوره مزمل آيه . 4 222 مي كند . اقبال لاهوري مي گويد سخني پدرم به من گفت كه در سرنوشت من فوق العاده اثر بخشيد . مي گويد روزي در اطاق خود نشسته و مشغول خواندن قرآن بودم ، پدرم آمد از جلوي اطاق من بگذرد ، رو كرد به من و گفت : محمد ! قرآن را آنچنان بخوان كه گوئي بر خودت نازل شده است . از آن وقت من هر وقت به آيات قرآن مراجعه مي كنم و آنها را مطالعه مي كنم ، چنين فرض مي كنم كه اين خداي من است كه با من كه محمد اقبال هستم دارد حرف مي زند . در حديث داريم : " تغنوا بالقرآن " ( 1 ) كه چندين حديث ديگر بدين مضمون داريم . قدر مسلم ، مقصود اين است كه قرآن را با آهنگهاي بسيار زيبا بخوانيد ، البته آن آهنگهايي كه مناسب لهو و لعب و شهوت آميز و شهوت آلود است ، بالضروره حرام و نامشروع است ، ولي هر آهنگي متناسب با حالتي براي انسان است . اوايلي كه ما طلبه بوديم در مشهد ، پير مردي بود كه به او آقا سيد محمد عرب مي گفتند و قاري قرآن بود . اين مرحوم آقا سيد محمد عرب مرد بسيار متديني بود و مورد احترام همه علماي مشهد . شاگردان زيادي در قرائت قرآن تربيت كرد و قرائت را به دو معني يعني به دوجور تعليم مي داد ، يكي اينكه قواعد علم قرائت را مي آموخت كه متأسفانه پاورقي : 1 - بحارالانوار ، ج 92 ، ص 191 و جامع الاخبار ، فصل 23 ، ص 57. 223 در ايران نيست و در كشورهاي عربي بالخصوص مصر رايج است ، و ديگر اينكه چندين آهنگ داشت ( رسما به نام آهنگ ) كه اينها را در مسجد گوهرشاد تعليم مي داد . آن روزها ، آهنگهايي بود كه اسم آنها شبيه اسم آهنگهاي موسيقي بود ، ولي آهنگهاي قرآني بود . شاگردان او اين آهنگهاي لطيف قرآني را مي آموختند . اين خودش يك مطلبي است و بايد هم چنين باشد . و يكي از معجزات قرآن ، آهنگ پذيري آن است ، آن هم آهنگهاي معنوي و روحي نه آهنگهاي شهواني . كه در اين مورد يك متخصص بايد اظهار نظر كند . قرآن عبدالباسط چرا اين قدر در تمام كشورهاي اسلامي توسعه پيدا كرده است ؟ براي اينكه عبدالباسط با صدا و آهنگ عالي و با دانستن انواع قرائتها و آهنگها و شناختن اينكه هر سوره اي را با چه آهنگي بايد خواند مي خواند . فرض كنيد خواندن سوره شمس يا والضحي با چه آهنگي مناسب است . در حديث ، درباره بسياري از ائمه اطهار ، از جمله راجع به حضرت سجاد عليه السلام و حضرت باقر عليه السلام داريم كه اينها وقتي قرآن مي خواندند آن را با صدا و آهنگ بلند و دلپذير مي خواندند بطوري كه صدايشان به درون كوچه مي رسيد و هر كسي كه از آن كوچه مي گذشت ، همانجا مي ايستاد به طوري كه در مدتي كه امام در خانه خودش قرآن را با آهنگ لطيف و زيبا قرائت مي كرد پشت در خانه جمعيت جمع مي شد و راه بند مي آمد . حتي نوشته اند " آبكشها " ( در قديم معمول بود كه اشخاص مشك به دوش مي گرفتند و مي رفتند از چاهها آب 224 مي كشيدند و به منازل مي بردند . در مدينه فقط چاه بود و نهر نبود . هنوز هم نهر نيست ) كه زياد هم بودند در حالي كه مشك به دوششان بود ، وقتي مي آمدند از جلوي منزل امام عبور كنند ، با شنيدن صداي امام ، پاهايشان قدرت رفتن را از دست مي داد و با همان بار سنگين مشك پر از آب بر دوش مي ايستادند كه صداي قرآن را بشنوند تا وقتي كه قرآن امام تمام مي شد . همه اينها چه را مي رساند ؟ استفاده كردن از وسائل مشروع براي رساندن پيام الهي . چرا امام قرآن را با آهنگ بسيار زيبا و لطيف مي خواند ؟ او مي خواست به همين وسيله تبليغ كرده باشد ، مي خواست قرآن را به اين وسيله به مردم رسانده باشد . مسئله شعر را وقتي انسان در مورد اسلام مطالعه مي كند ، مسائل عجيبي را مي بيند . پيغمبر اكرم ( ص ) هم با شعر مبارزه كرد و هم شعر را ترويج كرد . با شعرهايي مبارزه كرد كه به اصطلاح امروز متعهد نيست ، يعني شعري نيست كه هدفي داشته باشد ، صرفا تخيل است ، سرگرم كننده است ، اكاذيب است . مثلا كسي شعر مي گفت در وصف اينكه نيزه فلان كس اين طور بود يا اسبش آنطور بود يا در وصف معشوق و زلف او ، يا كسي را هجو و شخصيتي را مدح مي كرد براي اينكه پول بگيرد . پيغمبر ( ص ) شديدا با اين نوع شعر مبارزه مي كرد . فرمود : " لان يمتلي جوف رجل قبحا خير له من ان يمتلي شعرا " ( 1 ) . اگر درون انسان پر از چرك باشد بهتر از آن است كه پر از شعرهاي مزخرف باشد . ولي باز فرمود : پاورقي : 1 - نهج الفصاحه ، ص 470 حديث . 2215 225 " ان من الشعر لحكمة " (1) . اما هر شعري را نمي گويم بعضي از شعرها حكمت است ، حقيقت است . پيغمبر ( ص ) در دستگاه خودش چندين شاعر داشت . يكي از آنها حسان بن ثابت است . تفكيك بين دو نوع شعر نه تنها در حديث پيغمبر آمده ، بلكه خود قرآن نيز آن را بيان كرده است : " و الشعراء يتبعهم الغاوون ، الم تر انهم في كل واد يهيمون ، و انهم يقولون ما لا يفعلون ، الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات "( 2 ) . شعرايي بودند كه پيغمبر اكرم ( ص ) يا ائمه اطهار ( ع ) آنها را تشويق مي كردند ، اما چه جور شعرائي ، شعرائي كه پيام اسلام را ، حقايق اسلام را در لباس زيباي شعر به مردم مي رساندند و بدون شك كاري كه شعر مي كند ، يك نثر نمي تواند انجام دهد ، چون شعر زيباتر از نثر است . شعر وزن دارد ، قافيه دارد ، آهنگ پذير است ، اذهان براي حفظ كردن شعر آماده است . پيغمبراكرم ( ص ) به حسان بن ثابت كه شاعر دستگاه حضرت بود ، فرمود : " لا تزال مؤيدا بروح القدس ، ما ذببت عنا اهل البيت " ( 3 ) ، از طرف روح القدس تأييد مي شوي مادامي كه اين راهي را كه داري ، بروي و از اين راه منحرف نشوي . مادامي كه مدافع حقيقت باشي ، مادامي كه مدافع خاندان ما باشي ، مؤيد به روح القدس هستي . درباره يك شاعر ، پيغمبر ( ص ) پاورقي : 1 - الغدير ، ج 2 ، ص . 9 2 - سوره شعراء آيه 224 تا . 227 3 - الغدير ، ج 2 ، ص 34 ( در عبارت الغدير جمله ما نصرتنا بلسانك را بعد از روح القدس دارد ) . 226 اكرم اين سخنان را مي گويد . شعراي زمان ائمه چه خدمتها كردند ! ما در تاريخ اسلام شعرهاي حماسي و توحيدي داريم در عربي و فارسي . ( البته به زبانهاي ديگر مثل تركي و اردو هم داريم ) . شعرهاي فوق العاده اي داريم در وعظ و اندرز در عربي و فارسي . همه اينها از نتايج فرهنگ اسلامي است . اثري كه شعر دارد نثر ندارد . اعجاب " نهج البلاغه " اين است كه نثر است و اين همه فصيح و زيباست بطوري كه در حد شعر و بلكه والاتر از شعر است . در زبان فارسي شما نمي توانيد يك صفحه نثر پيدا كنيد كه برابر باشد با يك صفحه شعر سعدي ، با توجه به اينكه نثر عالي زياد داريم ، مثل كلمات قصار خواجه عبدالله انصاري ، يا نثر سعدي . ملاي رومي با آنهمه قدرت و توانايي وقتي كه سراغ مجالس و عطش مي روي مي بيني چيزي نيست ، يعني آنها كه به نثر گفته چيزي نيست . ما در عربي هم نداريم نثري كه قدرت خارق العاده " نهج البلاغه " در آن باشد . شعر در قالب خودش خيلي كار كرده و خيلي مي تواند كار بكند . شعر بد خيلي مي تواند بد باشد و شعر خوب هم خيلي مي تواند خوب باشد . شعرهاي حكمت ، شعرهاي توحيد ، شعرهاي معاد ، شعرهاي نبوت ، شعرهاي در مدح پيغمبر ، در مدح ائمه اطهار ، درباره قرآن ، شعرهاي به صورت رثا و مرثيه به شرط اينكه خوب باشند مثل اشعار شعراي زمان ائمه ، مي توانند بسيار مؤثر باشند . من يك وقتي در سخنرانيهايي گفتم بسيار تفاوت است ميان مرثيه هايي كه كميت يا خزاعي مي گفت و مرثيه هايي كه در زمانهاي 227 اخير امثال جوهري و حتي محتشم مي گويند . از زمين تا آسمان مضامين تفاوت دارند . آنها خيلي آموزنده است و اينها آموزنده نيست ، و بعضي از اينها اصلا مضرند . اقبال لاهوري يا اقبال پاكستاني واقعا يك دانشمند ذي قيمت است . كسي است كه رسالتي در زمينه اسلام براي خودش احساس مي كرده و از هر وسيله خوب و مشروعي براي هدف خودش استفاده كرده است . يكي از وسائلي كه از آن استفاده كرده ، شعر است . در شعراي فارسي زبان بخصوص در عصرهاي متاخر ، از نظر داشتن هدف بدون شك ما شاعري مثل اقبال نداريم . اگر شعر براي شاعر وسيله باشد براي هدفش ، ديگر نظير ندارد . اقبال آنجا كه مي بايست سرود بگويد ، سرود مي گفت . سرود فوق العاده اي را كه به عربي ترجمه شده ، به اردو گفته بوده است . در سالهاي اخير آقاي سيد محمد علي سفير اين سرود را به فارسي ترجمه كرد كه در حسينيه ارشاد اجرا مي شد . چقدر عالي بود ! من خودم پاي اين سرود مكرر گريه كردم و مكرر گريه ديگران را ديدم . ما چرا نبايد از سرود استفاده بكنيم ؟ اينها همه وسيله است . امروز از وسائل نمي شود غافل بود . در عصر جديد وسائلي پيدا شده كه در قديم نبوده ، ما نبايد فقط به وسائل قديم اكتفا كنيم . ما فقط بايد ببينيم چه وسيله اي مشروع است و چه وسيله اي نامشروع . خود اباعبدالله عليه السلام در همان گرما كارها از هر وسيله اي كه ممكن بود براي ابلاغ پيام خودش و براي رساندن پيام اسلام استفاده مي كرد . خطابه هاي اباعبدالله از مكه تا كربلا و از اول ورود به كربلا 228 تا شهادت ، خطبه هاي فوق العاده پر موج و مهيج و احساسي و فوق العاده زيبا و فصيح و بليغ بوده است . تنها كسي كه خطبه هاي او توانسته است با خطبه هاي اميرالمؤمنين رقابت بكند ، امام حسين است . حتي بعضي گفته اند خطبه هاي امام حسين در روز عاشورا برتر از خطبه هاي حضرت امير است . وقتي كه مي خواهد از مكه بيرون بيايد ببينيد با چه تعبيرات عالي و با چه زيبايي و فصاحتي ، هدف و مقصود خودش را بيان مي كند . آدم بايد زبان عربي را خوب بداند تا اين زيبائيهايي را كه در قرآن مجيد ، كلمات پيغمبر اكرم ، كلمات ائمه اطهار ، دعاها و خطبه ها وجود دارد ، درك بكند . ترجمه فارسي آنطور كه بايد ، مفهوم را نمي رساند . مي فرمايد مرگ به گردن انسان زينت است ، آنچنان مرگ براي يك انسان زيبا و زينت و افتخار است كه يك گردنبند براي يك دختر جوان . ايها الناس ! من از همه چيز گذشتم ، م ن عاشق جانبازي هستم ، من عاشق ديدار گذشتگان خودم هستم ، آنچنان كه يعقوب عاشق ديدار يوسفش بود . بعد براي ابراز اطمينان از اينكه آينده براي من روشن است و بيان اينكه خيال نكنيد كه من به اميد كسب موفقيت ظاهري دنيايي مي روم ، بلكه نه ، آينده را مي دانم و گويي دارم به چشم خودم مي بينم كه در آن صحرا گرگهاي بيابان و انسانهاي گرگ صفت چگونه دارند بند از بند من جدا مي كنند ، مي گويد : " رضي الله ، رضانا اهل البيت " ( 1 ) ، ما اهل بيت راضي هستيم به آنچه كه رضاي خدا در آن است . پاورقي : 1 - بحار الانوار ج 44 ص 367، مقتل الحسين مقرم ص 193، اللهوف ص 25، كشف الغمه ج 2 صفحه . 29 229 اين راه ، راهي است كه خدا تعيين كرده ، راهي است كه خدا آن را پسنديده ، پس ما اين راه را انتخاب مي كنيم . رضاي ما رضاي خدا است . فقط سه ، چهار خط بيشتر نيست ، اما بيش از يك كتاب نيرو و اثر مي بخشد . در آخر وقتي مي خواهد به مردم ابلاغ كند كه چه مي خواهم بگويم و از شما چه مي خواهم ، مي فرمايد : هر كس كه آمده است تا خون قلب خودش را در راه ما بذل كند ، هر كس تصميم گرفته است كه به ملاقات با خداي خويش برود ، آماده باشد ، فردا صبح ما كوچ مي كنيم . شب عاشورا ، صوتهاي زيبا و عالي و بلند و تلاوت قرآن را مي شنويم ، صداي زمزمه و همهمه اي را مي شنويم كه دل دشمن را جذب مي كند و به سوي خود مي كشد . ديشب عرض كردم اصحابي كه از مدينه با حضرت آمدند خيلي كم بودند ، شايد به بيست نفر نمي رسيدند ، چون يك عده در بين راه جدا شدند و رفتند . بسياري از آن هفتاد و دو نفر در كربلا ملحق شدند و باز بسياري از آنها از لشكر عمر سعد جدا شده و به سپاه اباعبدالله ملحق شدند . از جمله ، بعضي از آنها كساني بودند كه وقتي از كنار اين خيمه عبور مي كردند ، صداي زمزمه عالي و زيبائي را مي شنيدند : صداي تلاوت قرآن ، ذكر خدا ، ذكر ركوع ، ذكر سجود ، سوره حمد ، سوره هاي ديگر . اين صدا ، اينها را جذب مي كرد و اثر مي بخشيد . يعني اباعبدالله و اصحابش از هر گونه وسيله اي كه از آن بهتر مي شد استفاده كرد ، استفاده كردند . تا برسيم به ساير وسائلي كه اباعبدالله عليه السلام در صحراي كربلا استفاده كرد . خود صحنه ها را با اباعبدالله طوري ترتيب داده 230 است كه گويي براي نمايش تاريخي درست كرده كه تا قيامت به صورت يك نمايش تكان دهنده تاريخي باقي بماند . نوشته اند تا اصحاب زنده بودند ، تا يك نفرشان هم زنده بود ، خود آنها اجازه ندادند يك نفر از اهل بيت پيغمبر ، از خاندان امام حسين ، از فرزندان ، از برادرزادگان ، از برادران ، از عموزادگان ، به ميدان برود . مي گفتند آقا اجازه بدهيد ما وظيفه مان را انجام بدهيم ، ما وقتي كشته شديم خودتان مي دانيد . اهل بيت پيغمبر منتظر بودند كه نوبت آنها برسد . آخرين فرد از اصحاب اباعبدالله كه شهيد شد يك مرتبه ولوله اي در ميان جوانان خاندان پيغمبر افتاد . همه از جا حركت كردند . نوشته اند : فجعل يودع بعضهم بعضا شروع كردند با يكديگر وداع كردن و خداحافظي كردن ، دست به گردن يكديگر انداختن ، صورت يكديگر را بوسيدن . از جوانان اهل بيت پيغمبر اول كسي كه موفق شد از اباعبدالله كسب اجازه بكند ، فرزند جوان و رشيدش علي اكبر بود كه خود اباعبدالله درباره اش شهادت داده است كه از نظر اندام و شمايل ، اخلاق ، منطق و سخن گفتن ، شبيه ترين مردم به پيغمبر بوده است . سخن كه مي گفت گويي پيغمبر است كه سخن مي گويد . آنقدر شبيه بود كه خود اباعبدالله فرمود : خدايا خودت مي داني كه وقتي ما مشتاق ديدار پيغمبر مي شديم ، به اين جوان نگاه مي كرديم ، آيينه تمام نماي پيغمبر بود . اين جوان آمد خدمت پدر ، گفت پدر جان به من اجازه جهاد بده . درباره بسياري از اصحاب ، مخصوصا جوانان ، روايت شده كه وقتي 231 براي اجازه گرفتن پيش حضرت مي آمدند ، حضرت به نحوي تعلل مي كرد ، مثل داستان قاسم كه مكرر شنيده ايد ، ولي وقتي كه علي اكبر مي آيد و اجازه ميدان مي خواهد ، فقط سرخودشان را پائين مي اندازند . جوان روانه ميدان شد : نوشته اند اباعبدالله در حالي كه چشمهايش حالت نيم خفته به خود گرفته بود ، ثم نظر اليه نظر آئس ، ( 1 ) به او نظر كرد مانند نظر شخص نااميدي كه به جوان خودش نگاه مي كند . نا اميدانه نگاهي به جوانش كرد ، چند قدمي هم پشت سر او رفت ، اينجا بود كه گفت خدايا ! خودت گواه باش كه جواني به جنگ اينها مي رود كه از همه مردم به پيغمبر تو شبيه تر است . جمله اي هم به عمر سعد گفت ، فرياد زد بطوري كه عمر سعد فهميد : " يا بن سعد قطع الله رحمك " (2) خدا نسل ترا قطع كند كه نسل مرا از اين فرزند قطع كردي . بعد از همين دعاي اباعبدالله ، دو سه سال بيشتر طول نكشيد كه مختار عمر سعد را كشت و حال آنكه پس از آن پسر عمر سعد در مجلس مختار شركت كرده بود ، براي شفاعت پدرش . سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالي كه روي آن پارچه اي انداخته بودند ، آوردند و گذاشتند جلوي مختار ، حالا پسر او آمده براي شفاعت پدرش . يك وقت به پسر گفتند آيا سري را كه اينجاست مي شناسي ؟ پاورقي : 1 - اللهوف ص . 47 2 - اللهوف ص 47 ، مقتل علي اكبر ( مقرم ) ص 76 ، مقتل الحسين مقرم ص 321 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص 30 ، بحار الانوار ج 45 ص 43. 232 وقتي آن پارچه را برداشت ، ديد سر پدرش است ، بي اختيار از جا حركت كرد ، مختار گفت او را به پدرش ملحق كنيد . اين طور بود كه علي اكبر به ميدان رفت . مورخين اجماع دارند كه جناب علي اكبر با شهامت و از جان گذشتگي بي نظيري مبارزه كرد . بعد از آن كه مقدار زيادي مبارزه كرد ، آمد خدمت پدر بزرگوارش كه اين جزء معماهاي تاريخ است كه مقصود چه بوده و براي چه آمده است ؟ گفت پدر جان " العطش " تشنگي دارد مرا مي كشد ، سنگيني اين اسلحه مرا خيلي خسته كرده است ، يك ذره آب اگر به كام من برسد ، نيرو مي گيرم و باز حمله مي كنم . اين سخن جان اباعبدالله را آتش مي زند . مي گويد پسر جان ! ببين دهان من از دهان تو خشكتر است ، ولي من به تو وعده مي دهم كه از دست جدت پيغمبر آب خواهي نوشيد . اين جوان مي رود به ميدان و باز مبارزه مي كند . مردي است به نام حميدبن مسلم كه به اصطلاح راوي حديث است . مثل يك خبرنگار در صحراي كربلا بوده است . البته در جنگ شركت نداشته ولي اغلب قضايا را او نقل كرده است . مي گويد : كنار مردي بودم . وقتي علي اكبر حمله مي كرد همه از جلوي او فرار مي كردند . او ناراحت شد ، خودش هم مرد شجاعي بود ، گفت قسم مي خورم اگر اين جوان از نزديك من عبور بكند ، داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت . من به او گفتم تو چكار داري ، بگذار بالاخره او را خواهند كشت . گفت خير . علي اكبر كه آمد از نزديك او بگذرد ، اين مرد او را غافلگير كرد و با نيزه محكمي آنچنان به علي اكبر زد 233 كه ديگران توان از او گرفته شد به طوري كه دستهايش را انداخت به گردن اسب ، چون خودش نمي توانست تعادل خود را حفظ كند . در اينجا فرياد كشيد : " يا ابتاه هذه اجدي رسول الله " ( 1 ) پدر جان الان دارم جد خودم را به چشم دل مي بينم و شربت آب مي نوشم . اسب ، جناب علي اكبر را در ميان لشكر دشمن برد ، اسبي كه در واقع ديگر اسب سواري نداشت . رفت در ميان مردم . اينجا است كه جمله عجيبي را نوشته اند . نوشته اند : فاحتمله الفرس الي عسكر الاعداء فقطعوه بسيوفهم اربا اربا ( 2 ) . و لا حول و لا قوه الا بالله پاورقي : 1 - بحار الانوار ج 45 ص 44 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص 31 ، مقتل الحسين مقرم ص 324 ، مقتل العواصم ص . 95 2 - مقتل الحسين مقرم ص 324 ، مقتل العواصم ص 95 ، بحار الانوار ج 45 ص 44 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص 31 ، و اين عبارت با مضامين مختلف در اعلام الوري ص 242 ، في رحاب ائمه اهل البيت ج 3 ص 127 ، الكامل في التاريخ ج 4 ص 74 ، مناقب ابن شهر آشوب ص 109، اللهوف ص 48 ، ارشاد شيخ مفيد ص 239 نقل شده است . 234 جلسه سوم : روش تبليغ 235 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باري الخلائق اجمعين والصلوه والسلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين ، " الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفي بالله حسيبا "( 1 ) . قبلا عرض كردم يك جنبه نهضت حسيني ، جنبه تبليغي آن است ، تبليغ به همان معني واقعي نه به معناي مصطلح امروز ، يعني رساندن پيام خودش كه همان پيام اسلام است به مردم ، نداي اسلام را به مردم رساندن . ببينيد امام در اين حركت و نهضت خودشان چه روشهاي خاصي بكار بردند كه مخصوصا ارزش تبليغي دارد ، يعني از اين نظر ارزش زيادي دارد كه امام حسين با اين روشها هدف و مقصد خودشان پاورقي : 1 - سوره احزاب آيه . 39 237 و فرياد واقعي اسلام را كه از حلقوم ايشان بيرون مي آمد به بهترين نحو به مردم رساندند . اول ، بحث مختصري راجع به مسئله سبك و اسلوب كه امروز روش مي گويند و كلمه خارجي آن متد است ، مي كنم . يكي از شرايط موفقيت در هر كاري ، انتخاب روش و اسلوب صحيح است . شما مثلا مي بينيد علم طب يك جور است ، ولي گاهي اوقات ، متد و اسلوب كار اطباء يا جراحان با يكديگر متفاوت است ، متد و اسلوب و روش عملي بعضي از آنها از ديگران موفقتر است . مسئله اي مطرح است راجع به نقطه عطف در علم جديد و علم قديم . مي بينيم دوره اي را دوره علم جديد مي نامند . البته علم ، قديم و جديد ندارد ، ولي دوره اي را دوره جديد براي علم مي نامند . تفاوت دوره جديد با دوره قديم علم در چيست ؟ در دوره جديد ، علم سرعت و پيشرفت فوق العاده اي پيدا كرد . يك مرتبه مثل اينكه مانعي را از جلوي چرخ علم برداشته باشند ، علم ، به سرعت شروع كرد به حركت كردن ، در صورتي كه حركت علم در دوران قديم كندتر بود . اما علت اين سرعت در دوره جديد چيست ؟ آيا علماي جديد مثل پاستور ، نبوغ بيشتري از علماي قديم مثل بقراط و جالينوس و بوعلي سينا داشته اند ؟ به عبارت ديگر آيا علت اين است كه در دنياي جديد اشخاص خارق العاده اي پيدا شدند كه در دنياي قديم چنين شخصيتها و مغزهاي متفكري نبودند ؟ نه ، چنين نيست . شايد امروز احدي ادعا نكند كه نبوغ پاستور يا ديگران از نبوغ ارسطو ، افلاطون ، بوعلي سينا ، بقراط ، جالينوس ، و يا خواجه نصير طوسي بيشتر بوده ، ولي سرعت 238 و موفقيت كار اينها بيشتر بوده است . سرش چيست ؟ مي گويند سرش اين است كه اسلوب علماء يك مرتبه تغيير كرد . از وقتي كه اسلوب علماء در تحقيق عوض شد ، سرعت پيشروي علم بيشتر شد . اسلوبها در موفقيتها نقش دارند . ممكن است شما يك فرد نابغه و باهوش و با استعداد و پركاري را در راس يك مؤسسه قرار بدهيد و نتواند اداره بكند . فرد ديگري را كه به اندازه او نبوغي از نظر حافظه و هوش و استعداد و درك ندارد ، در راس همان مؤسسه قرار بدهيد و بهتر اداره بكند ، از باب اينكه سبك و روش او بهتر است . مثال واضحتر و روشنتري بزنيم : مكرر افرادي را ديده ايم كه بسيار باهوش ، با استعداد و پر حافظه هستند ، اما موفقيت اينها در يادگيري ، كمتر از موفقيت كساني است كه از نظر هوش و حافظه و قدرت كار ، در سطح پائينتري قرار دارند . چرا ؟ براي اينكه سبك كار اينها بهتر است . مثلا يك آدم خيلي پر حافظه ممكن است در شبانه روز شانزده ساعت يكسره كار بكند . اما چگونه ؟ يك كتاب را از اول تا آخر مطالعه مي كند . بعد فورا كتاب ديگري را برمي دارد و مطالعه مي كند . در صورتي كه اين كتاب در يك رشته است و آن كتاب در يك رشته ديگر . بعد كتابي ديگر ، بعد يك درس ديگر ، يك بلبشوئي راه مي اندازد . ولي يك نفر ممكن است كه قدرت هشت ساعت كار بيشتر نداشته باشد ، ولي وقتي كتابي را مطالعه مي كند اولا با دقت مي خواند نه با تندي ، ثانيا به يك دور خواندن اكتفا نمي كند ، يك بار ديگر همين 239 كتاب را مي خواند . به كتاب ديگري دست نمي زند تا مطالبي كه در اين كتاب خوانده ، در ذهنش وارد بشود . به اين حد نيز قناعت نمي كند . در نوبت سوم مطالب خوبي را كه در اين كتاب تشخيص داده است و لازم مي داند ، در ورقه هاي منظمي فيش برداري مي كند ، يادداشت مي كند ، يعني يك حافظه كتبي براي خودش درست مي كند كه تا آخر عمر هر وقت بخواهد ، بتواند فورا به آن مطالب مراجعه كند . اين كتاب را كه تمام كرد ، كتابهاي ديگري را كه متناسب با همين موضوع هستند مطالعه مي كند . بعد از مدتي از مطالعه كردن اين جور كتابها بي نياز مي شود . بعد مي رود سراغ يك سلسله كتابهاي ديگر . اما آدمي كه امروز اين كتاب ، فردا آن كتاب و پس فردا كتاب ديگري را مطالعه مي كند ، مثل كسي مي شود كه وقتي مي خواهد " ذا بخورد ، يك لقمه از اين ، دو لقمه از آن ، چهار لقمه از نوع ديگر و پنج لقمه از آن ديگري مي خورد . آخر معده خودش را فاسد مي كند . كاري هم انجام نداده است . اينها مربوط است به سبك و روش و اسلوب . مسئله تبليغ به همان معناي صحيح و واقعي ، رساندن و شناساندن يك پيام به مردم است ، آگاه ساختن مردم به يك پيام و معتقد كردن و متمايل نمودن و جلب كردن نظرهاي مردم به يك پيام است . رساندن يك پيام ، اسلوب و روش صحيح مي خواهد و تنها با روش صحيح است كه تبليغ موفقيت آميز خواهد بود . اگر عكس اين روش را انتخاب بكنيد ، نه تنها نتيجه مثبت نخواهد داشت ، بلكه نتيجه معكوس خواهد داد . وقتي انسان در مطلبي دقت مي كند و به آن 240 توجه دارد ، و بعد آگاهانه سراغ آيات قرآن راجع به آن مطلب مي رود و در آنها تدبر مي كند ، مي بيند چه نكاتي از آيات قرآن استفاده مي كند ! در هر موضوعي همين طور است . از آن جمله است موضوع تبليغ . قرآن كريم سبك و روش و متد تبليغ را يا خودش مستقيما يا از زبان پيغمبران بيان كرده است . يكي از چيزهايي كه قرآن مجيد راجع به سبك و روش تبليغ روي آن تكيه كرده است ، كلمه " البلاغ المبين " است ، يعني ابلاغ و تبليغ واضح ، روشن ، آشكارا . مقصود از اين واژه روشن و آشكارا چيست ؟ مقصود مطلوب بودن ، سادگي ، بي پيرايگي پيام است بطوري كه طرف در كمال سهولت و سادگي ، آن را فهم و درك نمايد . مغلق و معقد و پيچيده و در لفافه سخن گفتن و اصطلاحات خيلي زياد به كار بردن و جملاتي از اين قبيل كه تو بايد سالهاي زياد درس بخواني تا اين حرف را بفهمي ، در تبليغ پيامبران نبود . آنچنان ساده و واضح بيان مي كردند كه همان طوري كه بزرگترين علماء مي فهميدند و استفاده مي كردند ، آن بي سوادترين افراد هم لااقل در حد خودش و به اندازه ظرفيت خودش استفاده مي كرد ( نمي خواهم بگويم همه در يك سطح استفاده مي كنند ) . يك نفر مبلغ و پيام رسان كه مي خواهد از زبان پيغمبران سخن بگويد و مانند پيغمبران حرف بزند و مي خواهد راه آنها را برود ، بايد بلاغش ، بلاغ مبين باشد . اين ، يك جهت در معني مبين . البته در 241 اينجا احتمالات ديگري هم هست ( و جمع ميان اينها يعني اينكه همه اينها درست باشد هم ممكن است ) . يكي از اين احتمالات در معني كلمه مبين ، بي پرده سخن گفتن است . يعني پيامبران نه فقط مغلق و پيچيده و معقد سخن نمي گفتند ، بلكه با مردم بي رودربايستي و بي پرده حرف مي زدند ، سخن خود را با گوشه و كنايه نمي گفتند ، اگر احساس مي كردند مطلبي را بايد گفت ، در نهايت صراحت و روشني به مردم مي گفتند . " ا تعبدون ما تنحتون "؟ ( 1 ) آيا تراشيده هاي خودتان را داريد عبادت مي كنيد ؟ مسئله دوم كه قرآن مجيد در مسئله تبليغ روي آن تكيه مي كند ، چيزي است كه از آن به " نصح " تعبير مي نمايد . ما معمولا نصح را به خيرخواهي ترجمه مي كنيم . البته اين معنا درست است ولي ظاهرا خيرخواهي عين معني نصح نيست ، لازمه معني نصح است . " نصح " ظاهرا در مقابل " غش " است . شما اگر بخواهيد به كسي شير بفروشيد ، ممكن است شير خالص به او بدهيد و ممكن است خداي ناخواسته شيري كه داخلش آب كرده ايد بدهيد ، يا اگر مي خواهيد سكه طلائي را به كسي بدهيد ممكن است آن را به صورت خالص بدهيد ( در حد عيارهاي معمولي ) ، و ممكن است به صورت مغشوش بدهيد ، يعني در آن غش باشد . نصح در مقابل غش است . ناصح واقعي آن كسي است كه خلوص كامل داشته باشد . توبه نصوح يعني توبه خالص . مبلغ بايد ناصح و خالص و مخلص باشد ، يعني در گفتن خودش هيچ هدف و غرضي جز رساندن پيام كه خير آن طرف است ، نداشته باشد . پاورقي : 1 - سوره صافات ، آيه . 95 242 مسئله ديگر ، مسئله اخلاق و خلوص است . " الناس كلهم هالكون الا العالمون و العالمون هالكون الا العاملون و العاملون هالكون الا المخلصون و المخلصون علي خطر عظيم " . مردم در هلاكند مگر اينكه آگاه و عالم باشند ( جاهل ، نمي تواند راهي را پيدا بكند ) ، و علماء نيز در هلاكند مگر آنها كه عاملند و عاملان نيز درهلاكند مگر آنها كه مخلصند ، و مخلصان تازه در خطرند . اين داستان را در جلساتي مكرر گفته ام : نقل كرده اند از مرحوم آيت الله بروجردي اعلي الله مقامه . در همان مرض فوتشان بود ( يكي دو روز بعد فوت كردند ) عده اي اطرافشان بودند . يكي از آنها از ايشان تقاضا كرد كه هم براي يادآوري خودتان و هم براي نصيحت ديگران جمله اي بفرماييد . گفتند ، آقا رفتيم ولي كاري نكرديم و اندوخته اي نزد خدا نداريم . يكي از حضار خيال مي كرد كه حالا وقت تعارف كردن است ، گفت : آقا شما چرا اين حرفها را مي زنيد ؟ الحمدلله شما چنين كرديد ، چنان كرديد ، مسجد ساختيد ، مدرسه ساختيد ، حوزه علميه تاسيس كرديد ، و از اين حرفها . . . همينكه حرفهايش را زد ، ايشان رو كردند به حضار و با گفتن جمله اي كه در حديث است ، سكوت كردند . فرمودند : " خلص العمل فان الناقد بصير بصير " (1) ، عمل را پاك تحويل بده كه آنكه نقاد است ، نقد مي كند ، آن صرافي كه به اين سكه رسيدگي مي كند خيلي آگاه است . مسئله پاورقي : 1 - مواعظ العدديه ص . 124 243 اخلاص ، مسئله كوچكي نيست . قرآن هم به همين جهت است كه ظاهرا از زبان همه انبياء ، اين سخن را مي گويد كه " ما اسئلكم عليه من اجر "( 1 ) ، من مزدي براي تبليغ خودم نمي خواهم چون ناصحم ، ناصح و خيرخواه در عمل خودش بايد نهايت اخلاص را داشته باشد . مسئله ديگر ، مسئله متكلف نبودن است . تكلف ، در موارد مختلفي بكار مي رود و در واقع به معني به خود بستن است كه انسان چيزي را به زور به خود ببندد . اين ، در مورد سخن هم به كار مي رود . به افرادي كه در سخن خودشان به جاي اينكه فصيح و بليغ باشند ، الفاظ قلمبه و سلمبه بكار مي برند ، مي گويند متكلف . در حديث است كه كسي در حضور پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در صحبتهاي خود كلمه پردازيهاي قلمبه و سلمبه مي كرد . پيغمبر اكرم فرمود: " انا و اتقياء امتي برآء من التكلف " من و پرهيزكاران امتم از اينگونه حرف زدن و بخود بندي در سخن ، بري و منزه هستيم ، پرهيز مي كنيم . تكلف غير از فصاحت است . اصلا فصاحت خودش رواني و عدم تكلف و تعقيد در سخن است . از زبان پيغمبران در زمينه تبليغ آمده است : " ما انا من المتكلفين "( 2 ) . آنطور كه مفسرين گفته اند اين جمله ظاهرا ناظر به اين مطلب نيست كه من در سخنم متكلف نيستم، بلكه منظور اين است كه در آنچه مي گويم متكلف نيستم يعني چيزي را كه پاورقي : 1 - سوره ( ص ) آيه . 86 2 - سوره ( ص ) آيه . . 86 244 نمي دانم و برخوردم آنطور كه بايد ، ثابت و محقق و روشن نيست ، نمي گويم . در مقابل مردم تظاهر به دانستن مطلبي كه هنوز آن را براي خودم توجيه نكرده ام ، نمي كنم . در ذيل اين آيه در مجمع البيان از عبدالله بن مسعود روايت شده است كه " ايها الناس من علم شيئا فليقل " ( 1 ) اي مردم ، كسي كه چيزي را مي داند پس بگويد ، " و من لم يعلم " ( 2 ) و كسي كه چيزي را نمي داند " فليقل الله اعلم " (3) بگويد خدا داناتر است . " فان من العلم ان يقول لما لا يعلم الله اعلم " ( 4 ) يكي از علمها همين است كه انسان علم به عدم علم خودش داشته باشد ، جاهل بسيط باشد ، لااقل بداند كه نمي داند ( خود بداند كه نداند ) اعتراف كردن به اين مطلب ، خودش يك درجه از علم است . عبدالله بن مسعود ، بعد اين آيه را خواند : فان الله تعالي قال لنبيه ، " قل ما اسئلكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين "( 5 ) معلوم مي شود عبدالله بن مسعود كه از صحابه بزرگوار رسول اكرم است ، از جمله : ما انا من المتكلفين ، اين مطلب را استفاده كرده كه هر كسي هر چه مي داند به مردم بگويد ، و آنچه را نمي داند ، بگويد كه نمي دانم . ابن جوزي كه از خطباي معروف است ، بالاي يك منبر سه پله اي بود . ظاهرا زني آمد و مسئله اي از او پرسيد ، گفت نمي دانم . گفت تو كه نمي داني چرا سه پله بالاتر رفته اي ؟ گفت اين سه پله كه بالاتر رفته ام براي آن چيزهايي است كه من مي دانم و شما نمي دانيد ، پاورقي : 5 - 4 - 3 - 2 - 1 - مجمع البيان ج 8 ص . 486 245 اگر به نسبت چيزهايي كه نمي دانم مي خواستند برايم منبر درست كنند ، بايد منبري درست مي كردند كه تا كره ماه بالا برود . شيخ انصاري از علماي بزرگ ماست ، هم از نظر علمي كه در دو فن فقه و اصول واقعا از علماي محقق و طراز اول است و هم از نظر تقوي . به همين جهت وقتي كه درباره ايشان حرف مي زدند ، مبالغه و اغراق مي كردند و مثلا مي گفتند از آقا هر چه بپرسي مي داند ، محال است كه چيزي را نداند . ( شوشتري هم بوده است . مي گويند كه آن لحن خوزستاني خودش را تا آخر عمر حفظ كرده بود ) . گاهي كه از او مسئله اي ( مسئله شرعي ) مي پرسيدند ، با اينكه مجتهد بود ، يادش نبود . هر وقت كه يادش نبود بلند مي گفت نمي دانم تا شنونده و شاگردان بفهمند كه اعتراف به ندانستن ننگ نيست . چيزي را كه از او مي پرسيدند ، اگر مي دانست براي طرف يواش مي گفت ، همين قدر كه طرف خودش بفهمد ، و اگر نمي دانست ، بلند مي گفت : ندانم ، ندانم ، ندانم . مسئله ديگر كه قرآن مجيد در سبك و روش تبليغي پيغمبران نقل مي كند ، تواضع و فروتني است ( نقطه مقابل استكبار ) . كسيكه مي خواهد پيامي را ، آنهم پيام خدا را به مردم برساند ، بايد در مقابل مردم ، در نهايت درجه فروتن باشد ، يعني پر مدعائي نكند ، اظهار انانيت و منيت نكند ، مردم را تحقير نكند . بايد در نهايت خضوع و فروتني باشد . [ قرآن كريم از زبان نوح عليه السلام خطاب به گروهي از قومش مي فرمايد ] " او عجبتم ان جاءكم ذكر من ربكم علي رجل منكم "( 1 ) ، آيا تعجب مي كنيد كه پيام پروردگار شما ، ذكر پاورقي : 1 - سوره اعراف آيه . 61 246 پروردگار شما ، مايه تنبيهي كه از طرف پروردگار شماست ، بر مردي از خود شما بر شما آمده است ؟ عبارت : " من ربكم " نشان دهنده اين است كه نمي خواهد خدا را بخودش اختصاص بدهد ، و در چنان مقامي ، بگويد خداي من ، شما كه قابل نيستيد تا بگويد خداي شما . بعد مي گويد : " علي رجل منكم ، بر مردي از خود شما ، من هم يكي از شما هستم . شما ببينيد چقدر تواضع در اين آيه كريمه افتاده است كه خطاب به پيغمبر اكرم مي فرمايد : " قل انما انا بشر مثلكم "( 1 ) بگو به مردم من هم بشري مثل شما هستم ، " يوحي الي "( 2 ) ، بر يكي از امثال خود شما وحي نازل مي شود . " انما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لايشرك بعباده ربه احدا ( 3 ) ". متناسب با همين مطلب ، مطلب ، مسئله ديگري در رابطه با تبليغ مطرح است و آن ، مسئله رفق و لينت و نرمش يعني پرهيز از خشونت است . كسي كه مي خواهد پيامي را ، آنهم پيام خدا را به مردم برساند تا در آنها ايمان و علاقه ايجاد بشود ، بايد لين القول باشد ، نرمش سخن داشته باشد . سخن هم درست مثل اشياء مادي ، نرم و سخت دارد . گاهي يك سخن را كه انسان از ديگري تحويل مي گيرد ، گويي راحت الحلقوم گرفته ، يعني اين قدر نرم و ملايم است كه دل انسان مي خواهد به هر ترتيبي كه شده آن را قبول بكند . گاهي اوقات ، برعكس ، يك سخن طوري است كه گويي اطرافش ميخ كوبيده اند ، مثل يك سوهان است . آنقدر خار پاورقي : 3 - 2 - 1 - سوره كهف آيه . 110 247 دارد ، آنقدر گوشه و كنايه و تحقير دارد ، و آنقدر خشونت دارد كه طرف نمي خواهد بپذيرد . وقتي كه خداوند موسي و هارون را براي دعوت فردي مثل فرعون مي فرستد ، جزء دستورها در سبك و متد دعوت فرعون مي فرمايد : " فقولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشي "( 1 ) با اين مرد متكبر و فرعون به تمام معنا ( كه ديگر كلمه فرعون نام تمام اين گونه اشخاص شده ) با نرمي سخن بگوييد ، وقتي كه شما با چنين مردم متكبري روبرو مي شويد ، كوشش كنيد كه به سخن خودتان نرمش بدهيد ، نرم با او حرف بزنيد ، باشد كه متذكر بشود ، و از خداي خودش ، از رب خودش بترسد . البته موسي عليه السلام و هارون ، نرم و ملايم سخن گفتند ولي او اين قدر هم لايق نبود . قرآن كريم درباره پيغمبر اكرم مي فرمايد : " فبما رحمه من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله ان الله يحب المتوكلين "(2). به موجب رحمت و عنايت الهي ، تو با مردم نرم هستي ، نرمش داري ، اخلاق و گفتار تو نرم است ، از خشونت اخلاقي و خشونت در گفتار پرهيزداري . راجع به سبك بيان پيغمبر اكرم داستانهاي زيادي هست كه نشان مي دهد پيغمبر چقدر از خشونت در سخن پرهيز داشته است . قرآن خطاب به پيغمبر مي گويد اگر تو يك آدم درشتخو و سنگين دلي بودي ، با همه قرآني كه در دست داري ، پاورقي : 1 - سوره طه آيه . 44 2 - سوره آل عمران آيه . 159 248 با همه معجزاتي كه داري و با همه مزاياي ديگري كه داري ، مردم از دور تو پراكنده مي شدند . نرمش تو عامل مؤثري است در تبليغ و هدايت مردم ، در عرفان و ايمان مردم . در اين زمينه داستانهاي زيادي است كه اگر بخواهم آنها را ذكر كنم ، از بحث خودم مي مانم . سعدي مي گويد : درشتي و نرمي بهم در به است چو رگزن كه جراح و مرهم نه است البته نمي خواهم تعبير درشتي كرده باشم . اين شعر را بدين جهت خواندم كه نزديك مقصود است . آيا همراه نرمي ، صلابت هم نبايد باشد ؟ فرق است ميان خشونت و صلابت . اين ريگهايي كه در كف نهرها هست ، ساليان درازي آب آمده از رويشان عبور كرده و آنها را ساييده است . وقتي انسان يكي از اينها را از كف نهري بر مي دارد ، مي بيند كه صلابت دارد و سفت است و از اين جهت با ساير سنگها فرقي ندارد ، اما آنچنان صاف است كه انسان از لمس كردن آن كوچكترين احساس ناراحتي نمي كند ، به طوري كه از دست كشيدن روي جامه خودش بيشتر احساس ناراحتي مي كند تا از دست كشيدن روي آن سنگ . يك شمشير صيقل داده شده ، نرمش دارد ، به گونه اي كه مثل فنر تاب مي خورد ، ولي در عين حال صلابت هم دارد . مسئله صلابت داشتن ، استحكام داشتن ، شجاع بودن ، نترسيدن از كسي غير از خدا ، غير از مسئله خشونت داشتن است . پيامبران در عين اينكه منتهاي تواضع و نرمش را در برخوردها و گفتارها و در اخلاق خودشان با مردم 249 داشتند ، اما در راه خودشان هم قابل انعطاف نبودند ، جز خدا از احدي بيم نداشتند ، از احدي نمي ترسيدند . شهامت و شجاعت را مي توان يكي از شرايط پيام رسان و جزء كيفيتهاي تبليغ ذكر كرد . آيه اي كه آن را در اول سخنم تلاوت كردم ، همين معنا را بيان مي كند : " الذين يبلغون رسالات الله "( 1 ) آنانكه رسالات و پيامهاي الهي را به مردم مي ر سانند ، " و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله ( 2 ) ، و از خداي خودشان مي ترسند و يك ذره خلاف نمي كنند ، [ از پيام ] كم نمي كنند [ و يا به آن ] زياد نمي كنند ، از راه حق منحرف نمي شوند ، " و لا يخشون احدا الا الله "( 3 ) و از احدي جز خدا بيم ندارند ( اين ديگر شرطي است كه خيلي جايش خالي است ) . مسئله ديگر در مورد روش تبليغي پيامبران ، اين است كه آنها مي گفتند ما نقشي جز رسالت نداريم . ما خلق خدا و رسول خدا و پيام آور خدا هستيم . پيغمبران نمي آمدند سند بهشت و جهنم امضاء بكنند ، همانگونه كه كشيشها از اين كارها مي كردند و شايد هنوز هم مي كنند ، كارهايي از اين قبيل كه سند به دست كسي بدهند كه آقا تو با اين سند خيالت جمع باشد كه من اين قدر از بهشت را براي تو تضمين كردم ! با اينكه از نظر رسالت خودشان و كليت آن كوچكترين ترديدي به خود راه نمي دادند و بطور كلي مسائل را مي گفتند ، ولي در جواب سؤالاتي نظير : عاقبت من چطور است ؟ مي گفتند خدا عالم است ، چه مي دانم . از بواطن ، خدا عالم است ، اينكه عاقبت تو به كجا منتهي مي شود ، خدا خودش بهتر مي داند . پاورقي : 3 - 2 - 1 - سوره احزاب آيه . 39 250 درباره جناب عثمان بن مظعون صحابه بسيار بزرگوار رسول خدا ، نوشته اند كه بعد از آنكه رسول اكرم به مدينه هجرت كردند ، او جزء مهاجرين بود . عثمان بن مظعون اول كسي بود كه در مدينه وفات كرد و رسول اكرم دستور دادند كه او را در بقيع دفع كنند و بقيع را از همان روز قبرستان قرار دادند . همين جناب عثمان بن مظعون است كه در سمت شرقي بقيع مدفون است و مرد بسيار بزرگواري است و رسول اكرم به او خيلي اظهار علاقه مي كردند و همه هم اين را مي دانستند . اميرالمؤمنين در نهج البلاغه مي فرمايد : " كان لي فيما مضي اخ في الله ، و كان يعظمه في عيني صغر الدنيا في عينه " ( 1 ) يعني در گذشته يك برادر ديني داشتم ، برادري داشتم كه در راه حق بود و آنچه كه او را در چشم من بزرگ مي كرد اين بود كه تمام دنيا در نظر او كوچك بود . شارحان نهج البلاغه گفته اند مقصود اميرالمؤمنين عثمان بن مظعون است . يكي از پسران اميرالمؤمنين اسمش عثمان است . وقتي متولد شد ، اميرالمؤمنين فرمود من هم مي خواهم اسم اين را به نام برادرم عثمان بن مظعون بگذارم ، مي خواست ياد آور عثمان بن مظعون باشد . اينچنين مردي ، از دنيا رفت . او در خانه يكي از انصار زندگي مي كرد . زني هم در آن خانه بود و شايد زن برادر انصاريش بود به نام ام علاء كه به او خدمت مي كرد . رسول اكرم آمدند براي تشييع جنازه عثمان بن مظعون ، و در اين مراسم طوري رفتار پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، حكمت 281 ، ص . 1225 251 كردند كه با اخص اصحاب رفتار مي كردند . يك دفعه ام علاء رو كرد به جنازه عثمان بن مظعون و گفت : هنيئا لك الجنه ، بهشت ترا گوارا باد . رسول اكرم رو كرد به او و با تندي فرمود : چه كسي چنين قولي به تو داد ؟ گفت يا رسول الله ! اين صحابي شما است ، من به خاطر اين همه علاقه اي كه شما به او داشتيد اين سخن را عرض كردم . رسول خدا اين آيه را خواند : " قل ما كنت بدعا من الرسل و ما ادري ما يفعل بي و لا بكم "( 1 ) خيلي معني دارد . همچنين در اواخر سوره مباركه جن است : " قل اني لا املك لكم ضرا و لا رشدا "( 2 ) بگو اختيار سود و زيان شما با من نيست ، " قل اني لن يجيرني من الله احد و لن اجد من دونه ملتحدا "( 3 ) خود مرا جز خدا كسي پناه نخواهد داد . يكي ديگر از خصوصيات بسيار بارز سبك تبليغي پيغمبران كه شايد در مورد رسول اكرم بيشتر آمده است ، مسئله تفاوت نگذاشتن ميان مردم در تبليغ اسلام است . دوران جاهليت بود ، يك زندگي طبقاتي عجيبي بر آن جامعه حكومت مي كرد . گويي اصلا فقرا آدم نبودند تا چه رسد به غلامان و بردگان . آنها كه اشراف و اعيان و به تعبير قرآن ، ملا بودند ، خودشان را صاحب و مستحق همه چيز مي دانستند و آنهائي كه هيچ چيز نداشتند مستحق چيزي نمي شدند ، حتي حرفشان هم اين بود ، نه اينكه بگويند ما در دنيا همه چيز داريم و شما چيزي نداريد ولي در آخرت ممكن است خلاف اين باشد . بلكه پاورقي : 1 - سوره احقاف آيه . 9 2 - سوره جن آيه . 21 3 - سوره جن آيه . 22 252 مي گفتند دنيا خودش دليل آخرت است ، اينكه ما در دنيا همه چيز داريم ، دليل بر اين است كه ما محبوب و عزيز خدا هستيم ، خدا ما را عزيز خود دانسته و همه چيز به ما داده است ، پس آخرت هم همين طور است ، شما هم در آخرت هم همين طور هستيد . آنكه در دنيا بدبخت است ، در آخرت هم بدبخت است . به پيغمبر مي گفتند يا رسول الله آيا مي داني عيب كار تو چيست ؟ مي داني چرا ما حاضر نيستيم رسالت تو را بپذيريم ؟ براي اينكه تو آدمهاي پست و اراذل را اطراف خودت جمع كرده اي . اينها را جارو كن بريز دور ، آن وقت ما اعيان و اشراف مي آييم دور و برت . قرآن مي گويد به اينها بگو : " و ما انا بطارد المؤمنين "( 1 ) من كسي را كه ايمان داشته باشد ، به جرم اينكه غلام است ، برده است ، فقير است طرد نمي كنم . " و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغدوه و العشي يريدون وجهه "( 2 ) اين اشخاص را هرگز از خودت دور نكن ، اشراف بروند گم شوند ، اگر مي خواهند اسلام اختيار كنند ، بايد آدم شوند . شنيده ايد كه يكي از همين شخصيتها كه مسلمان شده بود در مجلس رسول خدا نشسته بود . سنت و سيره رسول اكرم اين بود كه اولا در مجلس بالا و پائين قرار نمي دادند معمولا حلقه وار و دائره وار مي نشستند ، تا مجلس بالا و پائين نداشته باشد . ثانيا نهي مي كردند كه در هنگام ورود ايشان ، كسي جلوي پايشان بلند شود . مي گفتند اين ، سنت اعاجم است ، سنت ايرانيهاست . و نيز مي فرمود هر كس كه وارد شد ، در جايي كه خالي است بنشيند ، پاورقي : 1 - سوره شعراء آيه . 114 2 - سوره انعام آيه . 52 253 نه اينكه افراد مجبور باشند جاي خالي بكنند تا كسي بالا بنشيند . اسلام چنين چيزي ندارد . يكي از مسلمانان فقير و ژنده پوش وارد شد ، كنار آن شخص كه به اصطلاح اشراف بود ، جائي خالي بود . آن مرد ، همانجا نشست . همينكه نشست ، او روي عادت جاهليت فورا خودش را جمع كرد و كنار كشيد . رسول اكرم متوجه شد ، رو كرد به او كه چرا چنين كاري كردي ؟ ! ترسيدي كه چيزي از ثروتت به او بچسبد ؟ نه يا رسول الله . ترسيدي چيزي از فقر او بتو بچسبد ؟ نه يا رسول الله . پس چرا چنين كردي ؟ اشتباه كردم ، غلط كردم ، به جريمه اينكه چنين اشتباهي مرتكب شدم الان در مجلس شما ، نيمي از دارائي خودم را به همين برادر مسلمانم بخشيدم . به آن برادر مؤمن 254 " فاستقم كما امرت و من تاب معك " ( 1 ) خودت و مؤمنيني كه با تو هستند ، همه تان استقامت داشته باشيد . در سوره شوري مخاطب ، شخص پيامبر است . از رسول خدا نقل كرده اند كه فرمود : " شيبتني سوره هود " ( 2 ) سوره هود ريش مرا سفيد كرد ، آن آيه اي كه مي گويد : " فاستقم كما امرت و من تاب معك " ، استقامت داشته باش ، ولي تنها به خود من نگفته ، بلكه گفته خودم و ديگران ، آنها را هم به استقامت وادار كن . بايد مقداري هم راجع به امام حسين در همين زمينه صحبت بكنيم . اباعبدالله عليه السلام در حركت و نهضت خودشان يك سلسله كارها كرده اند كه اينها را مي شود روش و اسلوب كار تلقي كرد . بگذاريد من مسئله روش و اسلوب كار امام حسين را فردا شب كه شب عاشورا است ، به عرض برسانم . امشب مقداري از مقتل برايتان عرض مي كنم . البته تقريبا يك سنتي است كه در تاسوعا ذكر خيري از وجود مقدس ابوالفضل العباس سلام الله عليه مي شود . مقام جناب ابوالفضل بسيار بالاست . ائمه ما فرموده اند : " ان للعباس منزله عند الله يغبطه بها جميع الشهداء " ( 3 ) عباس مقامي نزد خدا دارد كه همه شهداء غبطه مقام او را مي برند . متاسفانه تاريخ از زندگي آن بزرگوار اطلاعات زيادي نشان نداده ، يعني اگر كسي بخواهد كتابي در مورد زندگي ايشان بنويسد ، مطلب زيادي پيدا نمي كند . ولي مطلب زياد به چه درد پاورقي : 1 - سوره هود آيه . 112 2 - مجمع البيان ج 5 ص . 140 3 - ابصار العين في انصار الحسين ص 27 ، بحار الانوار ج 44 ص 298 به نقل از امالي صدوق مجلس 70 رقم . 10 255 مي خورد ، گاهي يك زندگي يك روزه يا دو روزه يا پنج روزه يك نفر كه ممكن است شرح آن بيش از پنج صفحه نباشد ، آنچنان درخشان است كه امكان دارد به اندازه دهها كتاب ارزش آن شخص را ثابت بكند ، و جناب ابوالفضل العباس چنين شخصي بود . سن ايشان در كربلا در حدود 34 سال بوده است و داراي فرزنداني بوده اند كه يكي از آنها به نام عبيدالله بن عباس بن علي بن ابيطالب است و تا زمانهاي دور زنده بوده است . نقل مي كنند كه روزي امام زين العابدين چشمشان به عبيدالله افتاد ، خاطرات كربلا به يادشان افتاد و اشكشان جاري شد . جناب ابوالفضل در وقت شهادت اميرالمؤمنين ، كودكي نزديك به حد بلوغ ، يعني در سن چهارده سالگي بوده است . من از " ناسخ التواريخ " الان يادم هست كه جناب ابوالفضل در جنگ صفين حضور داشته اند . ولي چون هنوز نابالغ و كودك بوده اند ( حدود دوازده سال داشته اند ، زيرا جنگ صفين تقريبا سه سال قبل از شهادت اميرالمؤمنين است ) ، اميرالمؤمنين به ايشان اجازه جنگيدن نداده اند . همين قدر يادم هست كه نوشته بود ايشان در جنگ صفين در عين اينكه كودك بودند ، سوار بر اسب سياهي بودند . بيش از اين چيزي نديدم . ولي اين موضوع را خيليها نوشته اند ، در مقاتل معتبر اين مطلب را نوشته اند كه اميرالمؤمنين علي عليه السلام يك وقتي به برادرشان عقيل فرمودند براي من زني انتخاب كن كه " ولدتها الفحوله " يعني نژاد از شجاعان برده باشد . عقيل كه برادر اميرالمؤمنين است ، نسابه است ، نسب شناس و نژادشناس بوده و عجيب هم نژاد شناس بوده و قبائل و پدرها و مادرها و 256 حسين كه در كربلا نشان داد كه چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود . محمد بن حنفيه از جناب ابوالفضل خيلي بزرگتر بود و در جنگ جمل شركت كرد و فوق العاده شجاع و قوي و جليل و زورمند بود . حدس زده مي شود كه اميرالمؤمنين به او عنايت خاصي داشته است ( البته اين مطلب در متن تاريخ نوشته نشده ، حدس است ) . مطابق معتبرترين نقلها اولين كسي كه از خاندان پيغمبر شهيد شد ، جناب علي اكبر و آخرينشان جناب ابوالفضل العباس بود . يعني ايشان وقتي شهيد شدند كه ديگر از اصحاب و اهل بيت كسي نمانده بود ، فقط ايشان بودند و حضرت سيد الشهداء . آمد عرض كرد برادر جان ! به من اجازه بدهيد به ميدان بروم كه خيلي از اين زندگي ناراحت 257 هستم . جناب ابوالفضل سه برادر كوچكترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد ، گفت برويد برادران ، من مي خواهم اجر مصيبت برادرم را برده باشم . مي خواست مطمئن شود كه برادران مادريش حتما قبل از او شهيد شده اند و بعد به آنها ملحق بشود . بنابراين ام البنين است و چهار پسر ، ولي ام البنين در كربلا نيست ، در مدينه است . آنان كه در مدينه بودند كه از سرنوشت كربلا بي خبر بودند . به اين زن ، مادر اين چند پسر كه تمام زندگي و هستيش همين چهار پسر بود خبر رسيد كه هر چهار پسر تو در كربلا شهيد شده اند . البته اين زن ، زن كامله اي بود ، زن بيوه اي بو د كه همه پسرهايش را از دست داده بود . گاهي مي آمد در سر راه كوفه به مدينه مي نشست و شروع به نوحه سرائي براي فرزندانش مي كرد . تاريخ نوشته است كه اين زن ، خودش يك وسيله تبليغ عليه دستگاه بني اميه بود . هر كس كه مي آمد از آنجا عبور بكند ، متوقف مي شد و اشك مي ريخت . مروان حكم كه يك وقتي حاكم مدينه بوده و از آن دشمنان عجيب اهل بيت است ، هر وقت مي آمد از آنجا عبور كند ، بي اختيار مي نشست و با گريه اين زن مي گريست . اين زن ، اشعاري دارد و در يكي از آنها مي گويد : لا تدعوني ويك ام البنين تذكريني بليوث العرين كانت بنون لي ادعي بهم و اليوم اصبحت و لا من بنين ( 1 ) پاورقي : 1 - منتهي الامال ج 1 ص 386 ، ابصار العين في انصار الحسين ( عليهم السلام ) ص . 31 258 مخاطب را يك زن قرار داده مي گويد : اي زن ، اي خواهر ! تا بحال اگر مرا ام البنين مي ناميدي بعد از اين ديگر ام البنين نگو ، چون اين كلمه خاطرات مرا تجديد مي كند ، مرا بياد فرزندانم مي اندازد . ديگر بعد از اين مرا به اين اسم نخوانيد . بله در گذشته من پسراني داشتم ولي حالا كه هيچيك از آنها نيستند . رشيدترين فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص براي جناب ابوالفضل ، مرثيه بسيار جانگدازي دارد ، مي گويد : يا من راي العباس كر علي جماهير النقد و وراه من ابناء حيدر كل ليث في لبد انبئت ان ابني اصيب براسه مقطوع يد ويلي علي شبلي امال براسه ضرب العمد لو كان سيفك في يديك لما دني منه احد ( 1 ) پرسيده بود كه پسر من ، عباس شجاع و دلاور من چگونه شهيد شد ؟ دلاوري حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعيات تاريخ است . او فوق العاده زيبا بوده است كه در كوچكي به او مي گفتند قمر بني هاشم ، ماه بني هاشم ، در ميان بني هاشم مي د رخشيده است . اندامش بسيار رشيد بوده كه بعضي از مورخين معتبر نوشته اند هنگامي كه سوار بر اسب مي شد ، وقتي پايش را از ركاب بيرون مي آورد ، سر انگشتانش زمين را خط مي كشيد . بازوها بسيار قوي و بلند ، سينه بسيار پهن . مي گفت كه پسرش به اين مفتيها كشته نمي شد . از ديگران پاورقي : 1 - همان مدرك . 259 پرسيده بود كه پسر من را چگونه كشتند ؟ به او گفته بودند كه اول دستهايش را قطع كردند و بعد به چه وضعي او را كشتند . آن وقت در اين مورد مرثيه اي گفت . مي گفت اي چشمي كه در كربلا بودي ! اي انساني كه در صحنه كربلا بودي ! ، آن زماني كه پسرم عباس را ديدي كه بر جماعت شغالان حمله كرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوي پسر من فرار مي كردند . يا من راي العباس كر علي جماهير النقد و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذي لبد پسران علي پشت سرش ايستاده بودند و مانند شير بعد از شير ، پشت پسرم را داشتند ، واي بر من ، به من گفته اند كه بر شير بچه تو ، عمود آهنين فرود آوردند . عباس جانم ، پسر جانم ، من خودم مي دانم كه اگر تو دست در بدن مي داشتي ، احدي جرات نزديك شدن به تو را نداشت . ولا حول ولا قوه الا بالله

قسمت چهارم

جلسه چهارم : روشهاي تبليغي نهضت حسيني 261 بسم الله الرحمن الرحيم الحمدالله رب العالمين باري الخلائق اجمعين و الصلوه والسلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين ، " الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفي بالله حسيبا "( 1 ) . ديشب وعده دادم كه امشب كه شب عاشورا است ، تا آنجا كه براي من مقدور است و حضور ذهن دارم ، درباره روشها و كيفيات تبليغي ( به معني صحيح آن ) نهضت حسيني ، عرايضي براي شما عرض بكنم . ولي ابتداء ، مقدمه كوتاهي را كه زمينه اي است براي پي بردن به ارزش به اصطلاح تاكتيكهاي تبليغاتي اي كه اباعبدالله عليه السلام به كار برده اند ، عرض مي كنم . در تاريخ اسلام ، در پنجاه ساله بين وفات رسول خدا و شهادت پاورقي : 1 - سوره احزاب آيه . 39 263 حسين بن علي عليه السلام ، جريانات و تحولات فوق العاده اي رخ داد . محققين امروز ، آنهائي كه به اصول جامعه شناسي آگاه هستند ، متوجه نكته اي شده اند . مخصوصا عبدالله علائلي با اينكه سني است ، شايد بيشتر از ديگران روي اين مطلب تكيه مي كند . مي گويد : بني اميه برخلاف همه قبائل عرب ( قريش و غير قريش ) تنها يك نژاد نبودند ، نژادي بودند كه طرز كار و فعاليتشان شبيه طرز كار يك حزب بود ، يعني افكار خاص اجتماعي داشتند ، تقريبا نظير يهود و در عصر ما و بلكه در طول تاريخ كه نژادي هستند با يك فكر و ايده خاص كه براي رسيدن به ايده خودشان گذشته از هماهنگي اي كه ميان همه افرادشان وجود دارد ، نقشه و طرح دارند . قدماي مورخين ، بني اميه را بصورت يك نژاد زيرك و شيطان صفت معرفي كرده اند . و امروز با اين تعبير از آنها ياد مي كنند كه بني اميه همان گروهي هستند كه با ظهور اسلام ، بيش از هر جمعيت ديگري احساس خطر كردند و اسلام را براي خودشان خطري عظيم شمردند و تا آنجا كه قدرت داشتند با اسلام جنگيدند ، تا هنگام فتح مكه كه مطمئن شدند ديگر مبارزه با اسلام فايده ندارد ، لذا آمدند و اسلام ظاهري اختيار كردند و به قول عمار ياسر : ما اسلموا و لكن . . و پيغمبر اكرم هم با آنها معامله مؤلفه قلوبهم مي كرد ، يعني مردمي كه اسلام ظاهري دارند ولي اسلام در عمق روحشان نفوذ نكرده است . پيغمبر اكرم در زمان خودش نيز هيچ كار اساسي را به بني اميه واگذار نكرد ولي بعد از پيغمبر تدريجا بني اميه در دستگاههاي اسلامي نفوذ كردند ، و بزرگترين اشتباه تاريخي و سياسي كه در زمان عمربن 264 خطاب رخ داد ، اين بود كه يكي از پسران ابوسفيان به نام يزيد والي شام شد و بعد از او معاويه حاكم شام شد و بيست سال يعني تا آخر حكومت عثمان بر شامات كه مشتمل بر سوريه فعلي و قسمتي از تركيه فعلي و لبنان فعلي و فلسطين فعلي بود ، حكومت مي كرد . در اينجا يك جاي پا و به اصطلاح جاي مهري براي بني اميه پيدا شد و چه جاي مهر اساسي اي ! عثمان كه خليفه شد گو اينكه با ساير بني اميه از نظر روحي تفاوتهايي داشت ( آدم خاصي بود ، با ابوسفيان متفاوت بود ) ولي بالاخره اموي بود . باري ، پاي بني اميه بطور وسيعي در دستگاه اسلامي باز شد . بسياري از مناصب مهم اسلامي مانند حكومتهاي مهم و بزرگ مصر ، كوفه و بصره ، به دست بني اميه افتاد . حتي وزارت خود عثمان به دست مروان حكم افتاد . اين ، قدم بس بزرگي بود كه بني اميه به طرف مقاصد خودشان پيش رفتند . معاويه هم روز به روز وضع خودش را تحكيم مي كرد . تا زمان عثمان اينها فقط دو نيرو در اختيار داشتند ، يكي پستهاي مهم سياسي ، قدرت سياسي و ديگر ، بيت المال ، قدرت اقتصادي . با كشته شدن عثمان ، معاويه ، نيروي ديگري را هم در خدمت خودش گرفت و آن اينكه ، يك مرتبه داستان خليفه مقتول و مظلوم را مطرح كرد و احساس ديني و مذهبي گروه زيادي از مردم را ( لااقل در همان منطقه شامات ) در اختيار گرفت . مي گفت : خليفه مسلمين ، خليفه اسلام ، مظلوم كشته شد ، " من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا ( 1 ) ، انتقام خون خليفه مظلوم واجب پاورقي : 1 - سوره اسراء ، آيه . 33 265 است ، بايد گرفت . احساسات ديني صدها هزار و شايد ميليونها نفر از مردم را به نفع مقاصد خويش در اختيار گرفت . خدا مي داند كه معاويه در روضه عثمان خواندنهاي خود ، چقدر از مردم اشك گرفته است ، آن ، در زمان خلفاي پيش از عثمان ، آن هم دوره عثمان ، اين هم در قتل عثمان كه تقريبا مقارن است با خلافت علي عليه السلام . بعد از شهادت علي عليه السلام ، معاويه خليفه مطلق مسلمين شد و ديگر همه قدرتها در اختيار او قرار گرفت . در اينجا يك قدرت چهارم را نيز توانست استخدام بكند و آن اين بود كه شخصيتهاي ديني و به اصطلاح امروز روحانيت را اجير خودش كرد . از آن روز بود كه يك مرتبه شروع كردند به جعل و وضع حديث در مدح عثمان و حتي مقداري در مدح شيخين ، چون معاويه ، اين را به نفع خودش مي دانست و به ضرر علي عليه السلام . و چه پولها كه در اين راه مصرف و خرج شد . علي عليه السلام در كلمات خودشان به خطر عظيم بني اميه اشاره ها كرده اند . خطبه اي است كه اول آن راجع به خوارج است و در اواخر عمرشان هم انشاء كرده اند . مي فرمايند : " فانا فقات عين الفتنه " ( 1 ) من بودم كه چشم فتنه را در آوردم ( مقصود داستان خوارج است ) ، يك مرتبه در وسط كلام گريز مي زنند به بني اميه : " الا و ان اخوف الفتن عندي عليكم ، فتنه بني اميه فانها فتنه عمياء مظلمه " ( 2 ) ولي فتنه و داستان خوارج آنقدر خطر بزرگي نيست ، يعني بزرگ است اما از آن بزرگتر و خطرناكتر ، فتنه بني اميه است . پاورقي : 2 و 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 92 ص . 273 266 درباره فتنه بني اميه ايشان كلمات زيادي دارند . يكي از خصوصياتي كه علي عليه السلام براي بني اميه ذكر مي كند اين است كه مي گويد مساوات اسلامي به دست اينها بكلي پايمال خواهد شد و آنچه كه اسلام آورده بود كه مردم همه برابر يكديگر هستند ديگر در دوره بني اميه وجود نخواهد داشت . مردم تقسيم خواهند شد به آقا و بنده و شما ( مردم ) ، بنده آنها در عمل خواهيد بود . در جمله اي چنين مي فرمايد : " حتي لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه " ( 1 ) كه خلاصه اش اين است كه برخورد شما با اينها شبيه برخورد يك بنده با آقا خواهد بود ، آنها همه آقا خواهند بود و شما حكم برده و بنده را خواهيد داشت ، كه در اين زمينه مطلب خيلي زياد است . دوم چيزي كه باز در كلمات اميرالمؤمنين ، در پيش بيني هاي ايشان آمده است كه بعد رخ داد ، سر به نيست شدن ، به اصطلاح روشنفكران بعد از ايشان است . تعبير حضرت چنين است : " عمت خطتها و خصت بليتها " ( 2 ) اين بليه اي است كه همه جا را مي گيرد ولي گرفتاريهايش اختصاص به يك طبقه معين پيدا مي كند . تعبير حضرت تعبير بسيار عالي و خوبي است . اين طور مي فرمايند : " و اصاب البلاء من ابصر فيها ، و اخطا البلاء من عمي عنها " ( 3 ) . هر كس كه بصيرتي داشته باشد و به قول امروز روشنفكر باشد ، هر كس كه فهم و دركي داشته باشد ، اين بلا و فتنه ، او را مي گيرد . زيرا نمي خواهند آدم چيز فهمي وجود داشته باشد . و تاريخ نشان مي دهد كه پاورقي : 3 - 2 - 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 92 ص . 274 267 بني اميه افراد به اصطلاح روشنفكر و دراك آن زمان را درست مثل مرغي كه دانه ها را جمع بكند ، يكي يكي جمع مي كردند و سر به نيست مي نمودند . و چه قتلهاي فجيعي در اين زمينه انجام دادند . مسئله سوم ، هتك حرمتهاي الهي است . ديگر حرامي باقي نمي ماند مگر اينكه اينها مرتكب خواهند شد و عقد و بسته اي از اسلام باقي نمي ماند جز اينكه باز مي كنند : " لا يدعو لله محرما الا استحلوه و لا عقدا الا حلوه " ( 1 ) . چهارم اينكه مسئله به اين جا پايان نمي گيرد ، بلكه عملا با اسلام مخالفت مي كنند و براي اينكه مردم را واژگونه كنند ، اسلام را واژگونه مي كنند . " و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا " ( 2 ) . اسلام را مي پوشانند به تن مردم امام آنچنان كه پوستيني را وارونه بپوشانند . شما مي دانيد كه خاصيت پوستين يعني گرم كردن و نيز زيبايي نقش و نگارهاي آن وقتي بروز مي كند كه آن را درست بپوشند . اگر پوستين را وارونه بپوشند ، يك ذره گرما ندارد و بعلاوه يك امر وحشتناكي مي شود كه مورد تمسخر افراد قرار مي گيرد . علي عليه السلام كه شهيد شد برخلاف پيش بيني هاي معاويه كه علي با كشته شدنش تمام مي شود ، به صورت يك سمبل در جامعه زنده شد ، اگر چه به عنوان يك فرد كشته شد . يعني فكر علي بعد از مردنش بيشتر گسترش يافت و بعد شيعه ها در مقابل حزب اموي دور همديگر جمع شدند ، همفكريها پيدا شد و در واقع آن وقت بود كه شيعه علي به صورت يك جمعيت پاورقي : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 97 ص . 290 2 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 107 ص . 324 268 متشكل در آمد . معاويه در دوره خودش مبارزات زيادي با فكر علي عليه السلام كرد ، سب و لعنها بالاي منبر براي علي مي شد . بخشنامه كرده بودند كه در سراسر كشور اسلامي در نماز جمعه ها علي عليه السلام را لعن بكنند . و اين علامت اين است كه علي عليه السلام به صورت يك نيرو و يك سمبل و يك فكر و عقيده و ايمان در روح مردم زنده بود و وجود داشت . اين مرد براي مبارزه با فكر و روح علي كارها انجام داد ، يكي را مسموم كرد ، سر ديگري را روي نيزه كرد ، اينها به جاي خودش ، ولي معاويه يك ظاهري را براي فريب مردم حفظ مي كرد . تا دوره يزيد مي رسد كه ديگر تشت رسوايي ، از بام مي افتد . و انصاف اين است كه يزيد از نظر سياست اموي هم يك غلط بود ، يعني كسي بود كه نتوانست سياست اموي را اعمال بكند ، بلكه كاري كرد كه پرده امويها را دريد . در اين شرايط است كه اباعبدالله نهضت خودشان را آغاز مي كنند . حالا مقداري راجع به نهضت ايشان براي شما عرض مي كنم . مطلبي را مي گويم ، شما تامل بفرمائيد ، ببينيد اين طور هست يا نه . همان طور كه كلمات و آيات قرآن از لحاظ لفظي و فصاحت و بلاغت و رواني ، نوعي خاص از آهنگها را به آساني مي پذيرد و اين خود ، آيت بسيار بزرگي براي نفوذ قرآن بر دلها بوده و هست ، انسان وقتي تاريخ حادثه عاشورا را مي خواند ، استعدادي براي شبيه سازي در آن مي بيند . همان طور كه قرآن براي آهنگ پذيري ساخته نشده ولي اين طور هست ، حادثه كربلا هم براي شبيه سازي ساخته نشده ولي 269 اين طور هست . من نمي دانم ، شايد شخص اباعبدالله در اين مورد نظر داشته . البته اين مطلب را اثبات نمي كنم ولي نفي هم نمي كنم . داستان كربلا در هزار و دويست سال پيش روي صفحه كتاب آمده ، يك وقتي آمده كه كسي فكر نمي كرده كه اين حادثه اين قدر گسترش پيدا خواهد كرد . متن تاريخ اين حادثه گويي اساسا براي يك نمايشنامه نوشته شده است ، شبيه پذير است ، گويي دستور داده اند كه آن را براي صحنه بودن بسازند . شهادتهاي فجيع ما زياد داريم ولي اين داستان به اين شكل آيا مي تواند تصادف باشد و تعمد نباشد و اباعبدالله به اين مطلب توجه نكرده باشد ؟ من نمي دانم ، ولي بالاخره قضيه اين طور است و باور هم نمي كنم كه تعمدي در كار نباشد . از امام تقاضاي بيعت مي كنند ، بعد از سه روز امام حركت مي كند و مي رود به مكه و به اصطلاح مهاجرت مي كند و در مكه كه حرم امن الهي است ، سكني مي گزيند و شروع به فعاليت مي كند . چرا به مكه رفت ؟ آيا به اين جهت كه مكه حرم امن الهي بود و معتقد بود كه بني اميه مكه را محترم خواهند شمرد ؟ يعني درباره بني اميه ، چنين اعتقاد داشت كه اگر سياستشان اقتضا بكند و بخواهند او را در مكه بكشند ، اينكار را نمي كنند ؟ يا نه ، رفتن به مكه اولا براي اين بود كه خود اين مهاجرت ، اعلام مخالفت بود . اگر در مدينه مي ماند و مي گفت من بيعت نمي كنم صدايش آنقدر به عالم اسلام نمي رسيد . بدين جهت هم گفت بيعت نمي كنم و هم اهل بيتش را حركت داد و برد به 270 مكه . اين بود كه صدايش در اطراف پيچيد كه حسين بن علي حاضر به بيعت نشد و لذا از مدينه به مكه رفت . خود اين ، به اصطلاح ( اگر تعبير درست باشد ) يك ژست تبليغاتي بود براي رساندن هدف و پيام خودش به مردم . از اين بالاتر كه عجيب و فوق العاده است اينكه امام حسين عليه السلام در سوم شعبان وارد مكه مي شود ، و ماههاي رمضان ، شوال ، ذي القعده و ذي الحجه ( تا هشتم اين ماه ) يعني ايامي كه عمره مستحب است و مردم از اطراف و اكناف به مكه مي آيند را در آنجا مي ماند . كم كم فصل حج مي رسد ، مردم از اطراف و اكناف و حتي از اقصا بلاد خراسان به مكه مي آيند . روز ترويه مي شود يعني روز هشتم ذي الحجه ، روزي كه همه براي حج از نو لباس احرام مي پوشند و مي خواهند به مني و عرفات بروند و اعمال حج را انجام بدهند . ناگهان ، امام حسين عليه السلام اعلام مي كند كه من مي خواهم بطرف عراق بروم ، من مي خواهم به طرف كوفه بروم . يعني در چنين شرايطي پشت مي كند به كعبه ، پشت مي كند به حج ، يعني من اعتراض دارم . اعتراض و انتقاد و عدم رضايت خودش را به اين وسيله و به اين شكل اعلام مي كند . يعني اين كعبه ديگر در تسخير بني اميه است ، حجي كه گرداننده اش يزيد باشد ، براي مسلمين فايده اي نخواهد داشت . اين پشت كردن به كعبه و اعمال حج در چنين روزي و اينكه بعد بگويد من براي رضاي خدا رو به جهاد مي كنم و پشت به حج ، رو به امر به معروف مي كنم و پشت به حج ، اين ، يك دنيا معني داشت ، كار كوچكي نبود . ارزش تبليغاتي ، اسلوب ، روش و متدكار در اينجا به 271 اوج خود مي رسد . سفري را در پيش مي گيرد كه همه عقلا ( يعني عقلايي كه بر اساس منافع قضاوت مي كنند ) آن را از نظر شخص امام حسين ناموفق پيش بيني مي كنند . يعني پيش بيني مي كنند كه ايشان در سفر كشته خواهند شد . و امام حسين در بسياري از موارد ، پيش بيني آنها را تصديق مي كند ، مي گويد : خودم هم مي دانم . مي گويند پس چرا زن و بچه را همراه خودت مي بري ؟ مي گويد : آنها را هم بايد ببرم . بودن اهل بيت امام حسين عليه السلام در صحنه كربلا ، صحنه را بسيار بسيار داغتر كرد . و در واقع امام حسين عليه السلام يك عده مبلغ را طوري استخدام كرد كه بعد از شهادتش ، آنها را با دست و نيروي دشمن تا قلب حكومت دشمن يعني شام فرستاد . اين خودش يك تاكتيك عجيب و يك كار فوق العاده است . همه براي اين است كه اين صدا هر چه بيشتر به عالم برسد ، بيشتر به جهان آن روز اسلام برسد و بيشتر ابعاد تاريخ و ابعاد زمان را بشكافد و هيچ مانعي در راه آن وجود نداشته باشد . در بين راه كارهاي خود امام حسين ، نمايشهايي از حقيقت اسلام است ، از مروت ، انسانيت ، از روح و حقانيت اسلام است . اينها همه جاي خودش . ببينيد ! اين شوخي نيست . در يكي از منازل بين راه حضرت دستور مي دهند آب زياد برداريد . هر چه مشك ذخيره داريد پر از آب كنيد و بر هر چه مركب و شتر همراهتان است كه آنها را يدك مي كشيد ، بار آب بزنيد . ( پيش بيني بوده است ) . در بين راه ناگهان يكي از اصحاب فرياد مي كشد : لا حول و لا قوه الا بالله ، يا : لا اله الا الله يا : " انا لله و انا اليه راجعون "( ذكري مي گويد ) مي گويند چه خبر است ؟ مي گويد من 272 به اين سرزمين آشنا هستم ، سرزميني است كه در آن نخل نبوده ، مثل اينكه از دور نخل ديده مي شود ، شاخه نخل است ، مي فرمايد خوب دقت كنيد . آنهايي كه چشمهايشان تيزتر است مي گويند : نه آقا نخل نيست ، آنها پرچم است ، انسان است ، اسب است كه از دور دارد مي آيد ، اشتباه مي كنيد ، خود حضرت نگاه مي كند ، مي گويد راست مي گوئيد ، كوهي است در سمت چپ شما ، آن كوه را پشت خودتان قرار بدهيد . حر است با هزار نفر . حسين عليه السلام مثل پدرش علي عليه السلام ( در داستان صفين ) است كه از اين جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمي كند . بلكه از نظر او ، اينجا جائي است كه بايد مروت و جوانمردي اسلامي را نشان بدهد ، فورا مي فرمايد : آن آبها را بياوريد و اسبها را سيراب كنيد ، افراد را سيراب كنيد . حتي خودشان مراقبت مي كنند كه حيوانهاي اينها كاملا سيراب شوند . يك نفر مي گويد مشكي را در اختيار من قرار داد كه نتوانستم درش را باز كنم ، خود حضرت آمدند و با دست خويش در مشك را باز كردند و به من دادند . حتي اسبها كه آب مي خوردند ، فرمود : اينها اگر خسته باشند ، با يك نفس سير نمي خورند ، بگذاريد با دو نفس ، سه نفس آب بخورند . همچنين در كربلا در همان نهايت شدتها مراقب است كه ابتداي به جنگ نكند . مسئله ديگر اين است كه من با آقاي محترم نويسنده شهيد جاويد كه دوست قديمي ماست صحبت مي كردم ، با نظر ايشان موافق نبودم به ايشان گفتم چرا خطبه هاي امام حسين بعد از اينكه ايشان از نصرت 273 مردم كوفه مايوس مي شوند و معلوم مي شود كه ديگر كوفه در اختيار پسر زياد قرار گرفت و مسلم كشته شد ، داغتر مي شود ؟ ممكن است كسي بگويد امام حسين خودش ديگر راه برگشت نداشت ، بسيار خوب ، راه برگشت نداشت ، ولي چرا در شب عاشورا بعد از آنكه به اصحابش فرمود من بيعتم را از شما برداشتم و آنها گفتند خير ، ما دست از دامن شما بر نمي داريم ، نگفت اصلا ماندن شما در اينجا حرام است ، براي اينكه آنها مي خواهند مرا بكشند ، به شما كاري ندارند ، اگر بمانيد ، خونتان بي جهت ريخته مي شود و اين حرام است ؟ چرا امام حسين نگفت واجب است شما برويد ؟ بلكه وقتي آنها پايداريشان را اعلام كردند ، امام حسين آنان را فوق العاده تاييد كرد و از آن وقت بود كه رازهايي را كه قبلا به آنها نمي گفت ، به آنان گفت . در شب عاشورا كه مطلب قطعي است ، حبيب بن مظاهر را مي فرستد در ميان بني اسد كه اگر باز هم مي شود عده اي را بياورد . معلوم بود كه مي خواست بر عددكشتگان افزوده شود ، چرا كه هر چه خون شهيد بيشتر ريخته شود اين ندا بيشتر به جهان و جهانيان مي رسد . در روز عاشورا ، حر مي آيد توبه مي كند بعد مي آيد خدمت اباعبدالله ، حضرت مي فرمايد از اسب بيا پائين ، مي گويد نه آقا اجازه بدهيد من خونم را در راه شما بريزم ، خونت را در راه ما بريز يعني چه ؟ آيا يعني اگر تو كشته شوي ، من نجات پيدا مي كنم ؟ من كه نجات پيدا نمي كنم . و حضرت به هيچ كس چنين چيزي نگفت . اينها نشان مي دهد كه اباعبدالله عليه السلام ، خونين شدن اين صحنه را مي خواست و بلكه خودش 274 آن را رنگ آميزي مي كرد . اينجاست كه مي بينيم قبل از عاشورا ، صحنه هاي عجيبي به وجود مي آيد كه گويي آنها را عمدا به وجود آورده اند تا مطلب بيشتر نمايانده شود ، بيشتر نمايش داده بشود . اينجاست كه جنبه شبيه پذيري قضيه ، خيلي زياد مي شود . خدا رحمت كند مرحوم آيتي ، دوست عزيزمان را ( امشب به ياد او افتاديم ) ، در كتاب بررسي تاريخ عاشورا روي نكته اي خيلي تكيه كرده است ، تعبير ايشان اين است ، مي گويد : رنگ خون از نظر تاريخي ثابت ترين رنگهاست ، در تاريخ و در مسائل تاريخي آن رنگي كه هرگز محو نمي شود رنگ قرمز است ، رنگ خون است و حسين بن علي عليه السلام تعمدي داشت كه تاريخ خودش را با اين رنگ ثابت و زايل نشدني بنويسد ، پيام خود را با خون خويش نوشت . شنيده شده كه افرادي در حال از بين رفتن با خون خودشان مطلبي نوشته اند و پيام داده اند . معلوم است كه اين خودش اثر ديگري دارد كه كسي با خون خود پيام و حرف خويش را بنويسد . در عرب جاهليت رسم بود و گاهي اتفاق مي افتاد كه قبائلي كه مي خواستند با يكديگر پيمان ناگسستني ببندند ، يك ظرف خون مي آوردند ( البته نه خون خودشان ) و دستشان را در آن مي كردند . مي گفتند : اين پيمان ديگر هرگز شكستني نيست ، پيمان خون است و پيمان خون شكستني نيست . حسين بن علي عليه السلام در روز عاشورا گوئي رنگ آميزي مي كند ، اما رنگ آميزي با خون . براي اينكه رنگي كه از هر رنگ ديگر ثابت تر است در تاريخ ، همين رنگ است . تاريخ خودش را با خون مي نويسد . 275 گاهي مي شنويم يا در كتابهاي تاريخي مي خوانيم كه بسياري از سلاطين و پادشاهان ، افرادي كه اين اشتها را داشته اند كه نامشان در تاريخ ثبت شود ، در صدها سال پيش ، در يك لوحه فلزي يا سنگي حك كرده اند كه منم فلاني ، پسر فلان كس ، از نژاد خدايان . منم كسي كه فلان شخص آمد پيش من زانو زد و . . . حالا چرا پيام خودش را روي سنگ يا فلز ثبت مي كند ؟ براي اينكه از بين نرود ، باقي بماند . به همان نشاني كه ما مي بينيم ، تاريخ ، آنها را زير خروارها خاك مدفون كرد و احدي از آنها اطلاع پيدا نكرد تا 276 و ياور مي خواست كه باز هم بيايد كشته بشود . اين است كه حضرت " هل من ناصر ينصرني " مي فرمود . صدايشان رسيد به خيمه ها ، زنها گريستند ، فرياد گريه شان بلند شد . امام حسين عليه السلام ، برادرشان حضرت ابوالفضل و يك نفر ديگر از اهل بيت را فرستادند ، فرمودند برويد زنها را ساكت كنيد ، آنها آمدند و ساكت كردند . بعد خودشان برگشتند به خيام حرم ، اينجاست كه طفل شير خوارشان را به دست ايشان مي دهند . اين طفل در بغل عمه اش زينب خواهر مقدس اباعبدالله است . حضرت اين طفل را در بغل مي گيرد . اباعبدالله نفرمود خواهرجان چرا در ميان اين بلوا ، در فضايي كه هيچ امنيتي ندارد و از آن طرف تير پرتاب مي شود و دشمن كمين كرده اين طفل را آوردي ، بلكه او را در بغل گرفت و در همين حال تيري از سوي دشمن مي آيد و به گلوي طفل مقدس اصابت مي كند . اباعبدالله چه مي كند ؟ ببينيد رنگ آميزي چگونه است ؟ تا اين طفل اين چنين شهيد مي شود ، دست مي برد و يك مشت خون پر مي كند و به طرف آسمان مي پاشد كه اي آسمان ببين و شاهد باش ! در آن لحظات آخر كه ضربات زيادي بر بدن مقدس اباعبدالله وارد شده بود كه ديگري روي زمين افتاده بود و بر روي زانوهايش حركت مي كرد و بعد از مقداري حركت ، مي افتاد و دوباره بر مي خواست ، ضربتي به گلوي ايشان اصابت مي كند . نوشته اند باز دست مباركش را پر از خون كرد و به سر و صورتش ماليد و گفت من مي خواهم به ملاقات پروردگار خود بروم . اينها صحنه هاي تكان دهنده صحراي كربلاست ، قضايايي است كه پيام 277 امام حسين را براي هميشه در دنيا جاويد و ثابت و باقي ماندني مي كند . در عصر تاسوعا دشمن حمله مي كند . حضرت ، برادرشان ابوالفضل را مي فرستند و به او مي فرمايند : من مي خواهم امشب را با خداي خودم راز و نياز كنم و نماز بخوانم ، دعا و استغفار كنم ، تو به هر زباني كه مي خواهي امشب اينها را منصرف كن تا فردا . البته با آنها خواهيم جنگيد . آنها بالاخره منصرف مي شوند . اباعبدالله عليه السلام در شب عاشورا چندين كار انجام داد كه تاريخ نوشته است . يكي از كارها اين بود كه به اصحاب ( مخصوصا افرادي كه اهل اين فن بودند ) دستور داد كه همين امشب ، شمشيرها و نيزه هايتان را آماده كنيد ، و خودشان هم سركشي مي كردند . مردي بود به نام جون كه اهل اين كار يعني اصلاح اسلحه بود . حضرت مي رفتند و از كار او سركشي مي كردند . كار ديگري كه اباعبدالله در آن شب كردند ، اين بود كه دستور دادند كه همان شبانه خيمه ها را كه از هم دور بودند نزديك يكديگر قرار دهند ، و آنچنان نزديك آوردند كه طنابهاي خيمه ها در داخل يكديگر فرو رفت بگونه اي كه عبور يك نفر از بين دو خيمه ممكن نبود . بعد هم دستور دادند خيمه ها را به شكل هلال نصب كنند و همان شبانه در پشت خيمه ها گودالي حفر كنند بطوري كه اسبها نتوانند از روي آن بپرند و دشمن از پشت حمله نكند . همچنين دستور داد مقداري از خار و خاشاكهايي كه در آنجا زياد بود را انباشته كنند تا صبح عاشورا آنها را آتش بزنند كه تا اينها زنده هستند ، دشمن نتواند از پشت خيمه ها بيايد يعني فقط از روبرو و راست و چپ با دشمن مواجه باشند و از پشت 278 بزرگوارش ابوالفضل العباس بود . اينجا است كه باز سخناني واقعا تاريخي و نمايشنامه اي مي شنويم . هر كدام به تعبيري حرفي مي زنند ، يكي مي گويد آقا ! اگر مرا بكشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاكسترم را به باد بدهند و دو مرتبه زنده بكنند و هفتاد بار چنين كاري را تكرار بكنند ، دست از تو بر نمي دارم ، اين جان نا قابل ما قربان تو نيست . آن يكي مي گويد اگر مرا هزار بار بكشند و زنده كنند، دست از دامن تو بر نمي دارم . حضرت هر كاري پاورقي : 1 - بحار الانوار ج 44 ص 393، ارشاد شيخ مفيد ص 231، اعلام الوري ص 235. 279 كه لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند، انجام داد. مردي بود كه اتفاقا در همان ايام محرم به او خبر رسيد كه پسرت در فلان جنگ به دست كفار اسير شده ، خوب جوانش بود ، و معلوم نبود چه بر سرش مي آيد . گفت من دوست نداشتم كه زنده باشم و پسرم چنين سرنوشتي پيدا بكند . خبر رسيد به اباعبدالله كه براي فلان صحابي شما چنين جرياني رخ داده است . حضرت او را طلب كردند ، از او تشكر نمودند كه تو مرد چنين و چنان هستي . پسرت گرفتار است ، يك نفر لازم است برود آنجا پولي ، هديه اي ببرد و به آنها بدهد تا اسير را آزاد بكنند . كالاهايي ، لباسهايي در آنجا بود كه مي شد آنها را تبديل به پول كرد . فرمود اينها را مي گيري و مي روي در آنجا تبديل به پول مي كني بعد مي دهي بچه ات را آزاد مي كني . تا حضرت اين جمله را فرمود ، او عرض كرد : اكلتني السباع حيا ان فارقتك ( 1 ) درنده هاي بيابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنين كاري بكنم . پسرم گرفتار است ، باشد ، مگر پسر من از شما عزيزتر است ؟ ! در آن شب بعد از آن اتمام حجتها وقتي كه همه يكجا و صريحا اعلام وفاداري كردند و گفتند ما هرگز از تو جدا نخواهيم شد ، يكدفعه صحنه عوض شد ، امام عليه السلام فرمود حالا كه اين طور است ، بدانيد كه ما كشته خواهيم شد . همه گفتند الحمدلله ، خدا را شكر مي كنيم براي چنين توفيقي كه به ما عنايت كرد ، اين براي ما مژده پاورقي : 1 - بحار الانوار ج 44 ص . 394 280 است ، شادماني است . طفلي در گوشه اي از مجلس نشسته بود كه سيزده سال بيشتر نداشت . اين طفل پيش خودش شك كرده كه آيا اين كشته شدن شامل من هم مي شود يا نه . از طرفي حضرت فرمود تمام شما كه در اينجا هستيد ، ولي ممكن است من چون كودك و نابالغ هستم مقصود نباشم . رو كرد به اباعبدالله و گفت : يا عماه ! عمو جان ! و انا في من قتل ؟ آيا من جزء كشته شدگان فردا خواهم بود ؟ نوشته اند اباعبدالله در اينجا رقت كرد و به اين طفل كه جناب قاسم بن الحسن است ، جوابي نداد . از او سؤالي كرد ، فرمود : پسر برادر ! تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم ، اول بگو : " كيف الموت عندك "؟ مردن پيش تو چگونه است ، چه طعم و مزه اي دارد ؟ عرض كرد : " يا عماه احلي من العسل " ، از عسل براي من شيرينتر است . تو اگر بگويي كه من فردا شهيد مي شوم ، مژده اي به من داده اي . فرمود بله فرزند برادر ، " اما بعد ان تبلو ببلاء عظيم " ولي بعد از آنكه به درد سختي مبتلا خواهي شد ، بعد از يك ابتلاي بسيار بسيار سخت . گفت خدا را شكر ، الحمد لله كه چنين حادثه اي رخ مي دهد . حالا شما ببينيد با توجه به اين سخن اباعبدالله ، فردا چه صحنه طبيعي عجيبي به وجود مي آيد . بعد از شهادت جناب علي اكبر ، همين طفل سيزده ساله مي آيد خدمت اباعبدالله در حالي كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است ، اسلحه اي به تنش راست نمي آيد . زرهها را براي مردان بزرگ ساخته اند نه براي بچه هاي كوچك . كلاه خودها براي سرافراد 281 بزرگ مناسب است نه براي بچه كوچك . عرض كرد : عموجان ! نوبت من است ، اجازه بدهيد به ميدان بروم . ( در روز عاشورا هيچكس بدون اجازه اباعبدالله به ميدان نمي رفت . هر كس وقتي مي آمد ، اول سلامي عرض مي كرد : السلام عليك يا اباعبدالله ، به من اجازه بدهيد ) . اباعبدالله به اين زوديها به او اجازه نداد . شروع كرد به گريه كردن ، قاسم و عمو در آغوش هم شروع كردند به گريه كردن . نوشته اند : فجعل يقبل يديه و رجليه ( 1 ) يعني قاسم شروع كرد دستها و پاهاي اباعبدالله را بوسيدن . آيا اين ، براي اين نبوده كه تاريخ بهتر قضاوت بكند ؟ او اصرار مي كند و اباعبدالله انكار . اباعبدالله مي خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگويد اگر مي خواهي بروي ، برو ، اما با لفظ به او اجازه نداد ، بلكه يكدفعه دستها را گشود و گفت بيا فرزند برادر ، مي خواهم با تو خداحافظي بكنم . قاسم دست به گردن اباعبدالله انداخت و اباعبدالله دست به گردن جناب قاسم . نوشته اند اين عمو و برادر زاده آنقدر در اين صحنه گريه كردند ( اصحاب و اهل بيت اباعبدالله ناظر اين صحنه جانگداز بودند ) كه هر دو بي حال و از يكديگر جدا شدند . اين طفل فورا سوار بر اسب خودش شد . راوي كه در لشكر عمر سعد بود ، مي گويد يك مرتبه ما بچه اي را ديديم كه سوار اسب شده و به سر خودش به جاي كلاه خود يك پاورقي : 1 - اين عبارت در مقابل به اين صورت است : فلم يزل الغلام يقبل يديه و رجليه حتي اذن له. بحار الانوار ج 45 ص 34، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص . 27 282 عمامه بسته است ، و به پايش هم چكمه اي نيست ، كفش معمولي است و بند يك كفشش هم باز بود و يادم هم نمي رود كه پاي چپش بود ، و تعبيرش اين است : كانه فلقه القمر ( 1 ) گويي اين بچه پاره اي از ماه بود ، اين قدر زيبا بود . همان راوي مي گويد : قاسم كه داشت مي آمد ، هنوز دانه هاي اشكش مي ريخت . رسم بر اين بود كه افراد خودشان را معرفي مي كردند كه من كي هستم . همه متحيرند كه اين بچه كيست . همين كه در مقابل مردم ايستاد فريادش بلند شد : ان تنكروني فانا ابن الحسن سبط النبي المصطفي المؤتمن مردم اگر مرا نمي شناسيد ، من پسر حسن بن علي بن ابيطالبم هذا الحسين كالاسير المرتهن بين اناس لاسقوا صوب المزن ( 2 ) اين مردي كه اينجا مي بينيد و گرفتار شما است ، عموي من حسين بن علي بن ابيطالب است . جناب قاسم به ميدان مي رود . اباعبدالله است خودشان را حاضر كرده و به دست گرفته اند و گويي منتظر فرصتي هستند كه وظيفه خودشان را انجام بدهند . من نمي دانم ديگر قلب اباعبدالله در آن وقت چه حالي داشت . منتظر است ، منتظر صداي قاسم كه ناگهان فرياد يا عماه قاسم بلند شد . راوي مي گويد ما نفهميديم پاورقي : 1 - مناقب ابن شهرآشوب ج 4 ص 106 ، و نظير اين عبارت در اعلام الوري ص 242 و اللهوف ص 48 و بحار الانوار ج 45 ص 35 و ارشاد شيخ مفيد ص 239 و مقتل الحسين مقرم 331 ، تاريخ طبري ص 256 ذكر شده است . 2 - بحار الانوار ج 45 ص . 34 283 كه حسين با چه سرعتي سوار اسب شد و اسب را تاخت كرد . تعبير او اين است كه مانند يك باز شكاري خودش را به صحنه جنگ رساند . نوشته اند بعد از آنكه جناب قاسم از روي اسب به زمين افتاده بود در حدود دويست نفر دور بدن او بودند و يك نفر هم مي خواست سر قاسم را از بدن جدا بكند ، ولي هنگامي كه ديدند اباعبدالله آمد ، همه فرار كردند و همان كسي كه به قصد قتل قاسم آمده بود زير دست و پاي اسبان پايمال شد . از بس كه ترسيدند ، رفيق خودشان را زير سم اسبهاي خودشان پايمال كردند . جمعيت زياد ، اسبها حركت كرده اند ، چشم ، چشم را نمي بيند ، به قول فردوسي : ز سم ستوران در آن پهن دشت زمين شد شش و آسمان گشت هشت هيچكس نمي داند كه قضيه از چه قرار است . و انجلت الغبره ( 1 ) همين كه غبارها نشست ، حسين را ديدند كه سر قاسم را به دامن گرفته ( من اين را فراموش نمي كنم : خدا رحمت كند مرحوم اشراقي واعظ معروف قم را ، گفت يكبار من در حضور مرحوم آيت الله حائري اين روضه را كه متن تاريخ است ، عين مقتل است و يك كلمه كم و زياد در آن نيست خواندم . به قدري مرحوم حاج شيخ گريه كرد كه بي تا ب شد . بعد به من گفت فلاني خواهش مي كنم بعد از اين در هر مجلسي پاورقي : 1 - بحار الانوار ج 45 ص 35 ، ارشاد شيخ مفيد ص 239، مقتل الحسين مقرم ص 332 ، اعلام الوري ص 243 ، اللهوف ص 48، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص . 27 284 كه من هستم ، اين قسمت را ديگر نخوان كه من تاب شنيدنش را ندارم . ) در حالي كه جناب قاسم آخرين لحظاتش را طي مي كند و از شدت درد پاهايش را به زمين مي كوبد . والغلام يفحص برجليه ( 1 ) آن وقت شنيدند كه ابا عبدالله چنين مي گويد : " يعز و الله علي عمك ان تدعوه فلا ينفعك صوته " ( 2 ) پسر برادرم ! چقدر بر من ناگوار است كه تو فرياد كني يا عماه ، ولي عموي تو نتواند به تو پاسخ درستي بدهد ، چقدر بر من ناگوار است كه به بالين تو برسم اما نتوانم كاري براي تو انجام بدهم . و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين . پاورقي : 1 - مقتل الحسين مقرم ص 332 ، بحار النوار ج 45 ص 35 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص 28 ، اللهوف ص 48 ، اعلام الوري ص 243 ، ارشاد شيخ مفيد ص 239 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص . 108 2 - مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 107، اللهوف ص 48، بحار الانوار ج 45 ص 35 ، ارشاد شيخ مفيد ص 239 ، اعلام الوري ص 243 ، مقتل الحسين مقرم ص 332 ، تاريخ طبري ج 6 ص . 257 285 جلسه پنجم : حادثه كربلا ، تجسم عملي اسلام 287 بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باري الخلائق اجمعين والصلوه والسلام و علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله وسلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين ، " الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفي بالله حسيبا "( 1 ) . قبلا عرض كردم كه ممكن است از يك جمله ، انواع استفاده ها از جنبه هاي مختلف بشود و همه هم درست باشند . حوادث هم چنينند ، و عرض كردم كه حادثه كربلا چنين حادثه اي است و حقيقتا وقتي خودم از روي فكر و حقيقت راجع به اين حادثه تامل مي كنم ، مي بينم همين طور است ، و هر چه انسان بيشتر تامل و تعمق مي كند ، آموزشهاي جديدي پيدا مي شود . ديشب عرض كردم كه اين حادثه ، حادثه اي است شبيه پذير و نمايش پذير ، داراي سوژه هاي بسيار زياد كه گويي كه آن را پاورقي : 1 - سوره احزاب آيه . 39 289 براي نشان دادن تهيه كرده اند . اكنون عرض مي كنم كه اين جنبه حادثه كربلا ، راز ديگري دارد ( اينكه من تعبير به حادثه مي كنم نه به قيام و يا نهضت ، براي اين است كه كلمه قيام يا نهضت ، آنچنان كه بايد ، نشان دهنده عظمت اين قضيه نيست ، و كلمه اي هم پيدا نكردم كه بتواند اين عظمت را نشان بدهد . از اين جهت ، مطلب را با يك تعبير خيلي كلي بيان مي كنم . مي گويم حادثه كربلا ، نمي گويم قيام ، چون بيش از قيام است ، نمي گويم نهضت ، چون بيش از نهضت است ) . آن راز اين است كه اساسا خود اين حادثه ، تمام اين حادثه ، تجسم اسلام است در همه ابعاد و جنبه ها . يعني راز اينكه اين حادثه ، نمايش پذير و شبيه پذير است ، اين است كه تجسم فكر و ايده چند جانبه و چند وجه و چند بعد اسلامي است . همه اصول و جنبه هاي اسلامي عملا در اين حادثه تجسم پيدا كرده است ، اسلام است در جريان و در عمل و در مرحله تحقق . مي دانيد كه گاهي مجسمه سازيها يا نقاشيها براي يك ايده بخصوص است . حالا اينكه گاهي اساسا هيچ ايده اي در آن نيست و به اصطلاح ، هنر براي هنر و زيبايي است ، هيچ ، ولي گاهي براي نشان دادن يك فكر است . مثلا شخصي كه از خارج برگشته بود ، مي گفت از جمله چيزهايي كه من در يكي از موزه هاي آنجا ديدم ، اين بود كه بر روي يك تخت ، مجسمه يك زن بسيار زيبا و جواني بود و مجسمه جواني هم در كنار او بود در حالي كه جوان از جا حركت كرده و يك پايش را پايين تخت و رويش را برگردانده بود . مثل اينكه داشت به 290 سرعت از آن زن دور مي شد . معلوم بود كه پهلوي او بوده است ، گفت من نفهميدم كه معناي اين چيست ؟ آيا قصه اي را نشان مي دهد ؟ از راهنما پرسيدم ، گفت : اين تجسم فكر افلاطون است ، فكري كه فلاسفه دارند درباره انسان ، راجع به عشقها كه وصالها ، مدفن عشقهاست و عشقها اگر صد در صد منجر به وصال بشوند ، در نهايت امر تبديل به بيزاريها ، و معشوقها تبديل به منفورها مي شوند . اصلي است كه حكما و عرفا آن را بيان كرده اند كه انسان عاشق چيزي است كه آن را ندارد ، و تا وقتي كه آن چيز را ندارد ، بدان عشق مي ورزد . همين كه صددرصد به آن رسيد ، حرارت عشق تبديل به سردي مي شود ، و به دنبال معشوقي ديگر مي رود . مي بينيم اين تجسم يك فكر است اما تجسمي بي روح . يعني فكري را در سنگ نمايش داده اند ولي سنگ ، روح ندارد . اين ، واقعيت و حقيقت نيست . يا در نقاشيها ممكن است چنين چيزهايي باشد ، و چقدر تفاوت است ميان تجسم بي روح و تجسم زنده و جاندار كه يك فكر تجسم پيدا كند ، پياده بشود در يك موضوع جاندار ذي حيات ، آنهم نه هر جانداري مثل نمايشهاي بي حقيقت و صورتسازيهايي كه امروز درست مي كنند و حقيقتي در كار نيست ، بلكه در عين حال ، تنها نمايش نباشد ، حقيقت و واقعيت باشد ، يعني پياده شدن واقعي باشد . حادثه كربلا خودش يك نمايش از سربازان اسلام است اما نه نمايشي كه صرفا نمايش يعني صورتسازي باشد ، آدمكهايي درست بكنند و صورتي بسازند ولي در واقع حقيقت نداشته باشد . مثلا فرض كنيد آيه : " ان الله اشتري من المؤمنين 291 " انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه "(1) در حادثه كربلا ، خودش را در عمل نشان مي دهد و همچنين آيات ديگر قرآن كه بعد انشاء الله توفيق پيدا بكنم به عرض مي رسانم . ما مي بينيم در طول تاريخ ، برداشتها از حادثه كربلا خيلي متفاوت بوده است . قبلا اشاره كردم كه مثلا برداشت " دعبل خزاعي " از شعراي معاصر حضرت رضا عليه السلام ، برداشت " كميت اسدي " از شعراي معاصر امام سجاد و امام باقر عليه السلام با برداشت مثلا محتشم كاشاني يا ساماني و يا صفي عليشاه متفاوت است . آنها يك جور برداشت كرده اند ، محتشم جور ديگري برداشت كرده است ، ساماني جور ديگري برداشت دارد ، صفي عليشاه طور ديگري و اقبال لاهوري به گونه اي ديگر . اين ، چگونه است ؟ و به نظر من همه اينها ، برداشتهاي صحيح است ( البته برداشتهاي غلط هم وجود دارد ، با برداشتهاي غلط كاري ندارم ) ، ولي ناقص است . صحيح است ولي كامل نيست . صحيح است يعني غلط و دروغ نيست ولي يك جنبه آن است . مثل همان داستان فيل است كه ملاي رومي نقل كرده است كه عده اي در تاريكي مي خواستند با لمس كردن ، آن را تشخيص بدهند . آنكه به پشت فيل دست زده بود يك طور قضاوت مي كرد ، آنكه به گوش فيل دست زده بود طور ديگري قضاوت مي كرد . اين قضاوتها هم درست بود و هم غلط بود . غلط بودن از آن جهت كه فيل به عنوان يك مجموعه ، آن نبود كه آنها مي گفتند و درست بود يعني به آن نسبت كه دستشان به فيل پاورقي : 1 - سوره توبه ، آيه . 111 292 رسيده بود ، درست مي گفتند . آنكه دستش به گوش فيل رسيده بود ، گفت شكل بادبزن است ، راست مي گفت ، آن چيزي را كه او لمس كرده بود ، شكل بادبزن بود ، اما فيل به شكل باد بزن نبود . آن كس كه دستش به خرطوم فيل خورده بود ، گفت فيل به شكل ناودان است . هم درست بود و هم غلط . درست بود از آن جهت كه چيزي كه او لمس كرده بود ، به شكل ناودان بود و غلط بود چون فيل به شكل ناودان نبود . فيل يك مجموعه است كه يك عضوش مثل پشت بام است يعني پشت فيل و يك عضوش مثل استوانه است يعني پاي فيل ، يك عضو ديگرش مثل ناودان است يعني خرطوم فيل ، اما فيل در مجموع خودش فيل است . اين است كه برداشتها ، هم درست است و هم در عين حال غلط . برداشت امثال " دعبل خزاعي " از نهضت اباعبدالله ، به تناسب زمان ، فقط جنبه هاي پرخاشگري آن است . برداشت " محتشم كاشاني " جنبه هاي تاثر آميز ، رقت آور و گريه آور آن است . برداشت " عمان ساماني " يا صفي عليشاه از اين نهضت ، برداشتهاي عرفاني ، عشق الهي ، محبت الهي و پاكبازي در راه حق است كه اساسي ترين جنبه هاي قيام حسيني جنبه پاكبازي او در راه حق است . همه اين برداشتها درست است ولي به عنوان يكي از جنبه ها . او كه از جنبه حماسي گفته ، او كه از جنبه اخلاقي گفته است ، او كه از جنبه پند و اندرز گفته است ، همه درست گفته اند ، ولي برداشت هر يك ، از يك جنبه و عضو اين نهضت است نه از تمام اندام آن . وقتي بخواهيم به جامعيت اسلام نظر بيفكنيم 293 بايد نگاهي هم به نهضت حسيني بكنيم . مي بينيم امام حسين عليه السلام ، كليات اسلام را عملا در كربلا به مرحله عمل آورده ، مجسم كرده است ولي تجسم زنده و جاندار حقيقي و واقعي ، نه تجسم بي روح . انسان وقتي در حادثه كربلا تامل مي كند ، اموري را مي بيند كه دچار حيرت مي شود و مي گويد اينها نمي تواند تصادفي باشد ، و سر اينكه ائمه اطهار ، اينهمه به زنده نگه داشتن و احياي اين خاطره توصيه و تاكيد كرده و نگذاشته اند حادثه كربلا فراموش شود ، اين است كه اين حادثه ، يك اسلام مجسم است ، نگذاريد اين اسلام مجسم فراموش شود . ما در حادثه كربلا به جريان عجيبي برخورد مي كنيم و آن اينكه مي بينيم در اين حادثه ، مرد نقش دارد ، زن نقش دارد ، پير و جوان و كودك ، نقش دارند . سفيد و سياه نقش دارند ، عرب و غير عرب نقش دارند ، طبقات و جنبه هاي مختلف نقش دارند . گويي اساسا در قضا و قدر الهي مقدر شده است كه در اين حادثه ، نقشهاي مختلف از طرف طبقات مختلف ايفا بشود ، يعني اسلام نشان داده بشود . اينكه عرض مي كنم زن نقش دارد ، منحصر به زينب سلام الله عليها نيست . در اين زمينه داستانها داريم . ما در كربلا يك زن شهيد داريم . و آن ، زن جناب عبدالله بن عمير كلبي است . دو زن ديگر داريم كه رسما وارد ميدان جنگ شده اند ولي اباعبدالله مانع شد و به آنها امر فرمود كه برگرديد و آنها برگشتند . مادرهايي ، ناظر شهادت فرزندانشان بوده و اين را ، در راه خدا به حساب آورده اند . همچنين ما در كربلا ، پانزده نفر به نام 294 موالي ( 1 ) مي بينيم . مخصوصا كه يكي از آنها به نام مولي خوانده شده است : مولي شوذب مولي عابس بن عبيد ( 2 ) . علماي بزرگي مثل مرحوم حاجي نوري و مرحوم حاج شيخ عباس قمي ، اين را تاييد كرده اند . اشتباه نشود ، منظور از مولا عابس ، اين نيست كه غلام يا آزاد شده عابس بوده بلكه به اين معني است كه هم پيمان او بوده ، و گفته اند كه در جلالت قدر و شخصيت اجتماعي ، از عابس بزرگتر بوده است . من امشب ، جنبه هايي از حادثه كربلا را تا اندازه اي كه بتوانم ، براي شما عرض مي كنم . براي نشان دادن جنبه هاي توحيدي و عرفاني ، جنبه هايي پاكباختگي در راه خدا و اينكه ما سواي خدا را هيچ انگاشتن شايد همان دو جمله اباعبدالله در اولين خطبه هايي كه انشاء فرمود ، يعني خطبه اي كه در مكه ايراد كرد ، كافي باشد . سخنش اين بود : " رضي الله و الله رضانا اهل البيت " ( 3 ) ما اهل بيت از خودمان پسند نداريم ، ما آنچه را مي پسنديم كه خدا براي ما پسنديده باشد . هر راهي را پاورقي : 1 - مولي از لغاتي است كه در زبان عربي ، معاني متعددي دارد . گاهي به معني آزاد شده و بسياري اوقات به معني كسي است كه با شخص يا قوم ديگر عقد ولا داشته باشد ، يعني هم پيمان شده كه مجاور آنها باشد يا از يكديگر دفاع كنند . اگر مي گفتند فلان كس از موالي است ، يعني از كساني است كه هم پيمان است . اينكه مي گويند مولي يعني برده ، درست نيست . وقتي مي گويند اعراب ايرانيان را موالي مي خواندند ، مسلما منظور بردگان نبوده است ، به ايرانيان كه برده نمي گفتند . 2 - در زيارت ناحيه مقدسه شوذب مولي شاكر نام برده شده است . 3 - بحار الانوار ج 44 ص 367 ، مقتل الحسين مقرم ص 193، اللهوف ص 25 ، كشف الغمه ج 2 ص . 29 295 كه خدا براي ما معين كرده است ، ما همان راه را مي پسنديم . امام باقر عليه السلام به عيادت جابر مي رود ، احوال او را مي پرسد . امام باقر ، جوان است و جابر از اصحاب پيغمبر و پير مرد است . جابر عرض مي كند : يابن رسول الله ! در حالي هستم كه فقر را بر غنا ، بيماري را بر سلامت ، و مردان را بر زنده ماندن ترجيح مي دهم . امام عليه السلام فرمود : ما اهل بيت اين طور نيستيم ، ما از خودمان پسندي نداريم ، ما هر طوري كه خدا مصلحت بداند ، همان بر ايمان خوب است . در آخرين جمله هاي اباعبدالله باز مي بينيم انعكاس همين مفاهيم هست . به تعبير مرحوم آيتي ( استنتاج خيلي لطيفي است ) ، اين جنگ ، با يك تير آغاز شد و با يك تير پايان پذيرفت . در روز عاشورا ، اولين تير را عمر سعد پرتاب كرد ، و بعد گفت به امير خبر بدهيد كه اولين تيرانداز كه به طرف حسين تير پرتاب كرد ، من بودم . بعد از آن بود كه جنگ شروع شد ( امام حسين اصحابش را از اينكه آغازگر جنگ باشند ، نهي فرموده بود ) . با يك تير هم جنگ ، خاتمه پيدا كرد . اباعبدالله سوار اسب بودند و خيلي خسته و جراحات زياد برداشته و تقريبا توانائيهايشان رو به پايان بود . تيري مي آيد و بر سينه حضرت مي نشيند و اباعبدالله از روي اسب به روي زمين مي افتد و در همانحال مي فرمايد : " رضا بقضائك و تسليما لامرك ، لا معبود سواك ، يا غياث المستغيثين " ( 1 ) پاورقي : 1 - نظير اين عبارت در مقتل مقرم ص 357 و قمام زخار ص 262 مي باشد . 296 امام صادق فرمود : سوره والفجر را در نوافل و فرائض خودتان بخوانيد كه سوره جدم حسين بن علي است . عرض كردند به چه مناسبتي سوره جد شماست ؟ فرمود آن آيات آخر سوره والفجر مصداقش حسين است ، آنجا كه مي فرمايد : " يا ايتها النفس المطمئنه ، ارجعي الي ربك راضيه مرضيه ، فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي "( 1 ) شما ببينيد شب عاشوراي حسيني به چه حالي مي گذرد . اين شب را اباعبدالله چقدر براي خودش نگه داشت ، براي استغفار ، براي دعا ، براي مناجات ، براي راز و نياز با پروردگار خودش . نماز روز عاشورا را ببينيد كه در جنبه هاي توحيدي و عبوديت و ربوبيت و جنبه هاي عرفاني ، مطلب چقدر اوج مي گيرد . مكرر عرض كرده ايم كه برخي از اصحاب و همه اهل بيت و خود اباعبدالله ، بعد از ظهر عاشورا شهيد شدند . مردي به نام ابوالصائدي ، مي آيد خدمت امام حسين عليه السلام عرض مي كند : يابن رسول الله ! وقت نماز است ، ما آرزو داريم آخرين نمازمان را با شما به جماعت بخوانيم . ببينيد چه نمازي بود ! نماز ، آن نماز بود كه تير مثل باران مي آمد ولي حسين و اصحابش ، غرق در حالت خودشان بودند ، الله اكبر " بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمد الله رب العالمين ". يك فرنگي مي گويد : چه نماز شكوفائي خواند حسين بن علي ، نمازي كه دنيا نظير آن را سراغ ندارد . صورت مقدسش را روي پاورقي : 1 - سوره فجر آيه 27 تا . 30 297 خاك داغ مي گذارد و مي گويد : " بسم الله و بالله و علي مله رسول الله " ( 1 ) از اين به بعد كه نگاه مي كنيم مي بينيم نهضت حسيني ، نهضتي است عرفاني ، خلوص الي الله ، فقط و فقط حسين است و خداي خودش ، گوئي چيز ديگري در كار نيست . اما از يك زاويه ديگر كه نگاه مي كنيم ( از ديدي كه دعبل و كميت اسدي و امثال اينها نگريسته اند ) ، مرد پرخاشگري را مي بينيم كه در مقابل دستگاه جبار قيام كرده است و به هيچ نحو نمي شود او را تسليم كرد . گويي از دهانش آتش مي بارد ، همه اش دم از عزت و شرافت و آزادي مي زند : " لا و الله لا اعطيكم بيدي اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد " ( 2 ) ، من هرگز دست ذلت به شما نمي دهم و مانند بردگان فرار نمي كنم ، محال است ، " هيهات منا الذله ( 3 ) ، الموت اولي من ركوب العار ( 4 ) ، لا اري الموت الا سعاده و الحيواه مع الظالمين الا برما " ( 5 ) ، هر كدام را در يك جا گفته است . اينها را كه آدم نگاه مي كند ، مي بيند حماسه است و شجاعت ، و به تعبير اعراب ابا ، يعني عصيان و امتناع و زير بار نرفتن است . عرب آن مردمي را كه حاضر نيستند زير بار ظلم و زور بروند " ابات " مي گويد ، يعني مردمي كه به هيچ وجه زير بار زور نمي روند . ابن ابي الحديد يك عالم سني است ، مي گويد : حسين بن علي عليه السلام سيد ابات است . پاورقي : 1 - بحار الانوار ج 45 ص . 53 2 - ارشاد شيخ مفيد ص 235 ، مقتل الحسين مقرم ص . 280 3 - به مدارك ص 47 رجوع شود . 4 - به مدارك ص 155 رجوع شود . 5 - به مدارك ص 47 رجوع شود . 298 سالار كساني كه زير بار زور نرفتند حسين بن علي است . از اين ديد كه نگاه مي كنيم ، همه اش حماسه و پرخاشگري و اعتراض و انتقاد مي بينيم . از ديد ديگري نگاه مي كنيم ، يك مقام ديگر ، در يك كرسي ديگر ، يك خيرخواه ، يك واعظ ، يك اندرزگو را مي بينيم كه حتي از سرنوشت شوم دشمنان خودش ناراحت است كه اينها چرا بايد به جهنم بروند ، چرا اين قدر بدبختند . در اينجا آن تحرك حماسه ، جاي خودش را مي دهد به سكون اندرز . ببينيد در همان روز عاشورا و غير عاشورا چه اندرزها به مردم داده است . اصحابش چقدر اندرز داده اند ، حنظله بن اسعد الشبامي چه اندرزها داده ، زهير بن قين چه اندرزها داده ، حبيب بن مظاهر چه اندرزها داده است ! وجود مبارك اباعبدالله از بدبختي اينها متاثر بود ، نمي خواست حتي يك نفرشان به اين حال بماند ، با مردم لج نمي كرد بلكه به هر زباني بود مي خواست يك نفر هم كه شده از آنها كم بشود . او نمونه جدش بود ، " لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم ، حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم "( 1 ) . آيا مي دانيد معني عزيز عليه ما عنتم ، چيست ؟ يعني بدبختي شما بر او گران است . بدبختي دشمنان پيغمبر بر پيغمبر گران بود . آنها خودشان كه نمي فهميدند ، اين بدبختيها بر اباعبدالله گران بود . يكدفعه سوار شتر مي شود و مي رود ، باز برمي گردد ، عمامه پيغمبر را بسر مي گذارد ، لباس پيغمبر را مي پوشد ، سوار اسب مي شود و به سوي آنها مي رود بلكه بتواند از اين گروه شقاوت كاران كسي را كم كند . در اينجا مي بينيم حسين يكپارچه محبت پاورقي : 1 - سوره توبه آيه . 128 299 است ، يكپارچه دوستي است كه حتي دشمن خودش را هم واقعا دوست دارد . مي آئيم سراغ آنچه كه آن را اخلاق مي گويند ( اخلاق اسلامي ) . وقتي از اين ديد به حادثه كربلا مي نگريم ، مي بينيم يك صحنه نمايش اخلاق اسلامي است . بطور مختصر سه ارزش اخلاقي مروت ، ايثار و وفا را كه در اين حادثه وجود داشته اند ، برايتان توضيح مي دهم : مروت ، مفهوم خاصي دارد و غير از شجاعت است . گو اينكه معنايش مردانگي است ولي مفهوم خاصي دارد . ملاي رومي از همه بهتر آن را مجسم كرده است ، آنجا كه داستان مبارزه علي عليه السلام با عمروبن عبدود را نقل مي كند كه علي عليه السلام روي سينه عمرو مي نشيند و او روي صورت حضرت آب دهان مي اندازد ، بعد حضرت از جا حركت مي كند و مي رود و بعد مي آيد . اينجاست كه ملاي رومي شروع مي كند به مديحه سرايي و يك شعرش كه راجع به علي عليه السلام است چنين است : در شجاعت شير ربا نيستي در مروت خود كه داند كيستي در شجاعت ، تو شير خدا هستي ، در مروت كسي نمي تواند تو را توصيف بكند كه چقدر جوانمرد و آقا هستي . مروت اين است كه انسان به دشمنان خودش هم محبت بورزد . حافظ مي گويد : آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا ولي فرمان اسلام از اين بالاتر است ، اگر نزديكتر مي شد به 300 اسلام چنين مي گفت : با دوستان مروت ، با دشمنان هم مروت و مردانگي . اينكه اباعبدالله در وقتي كه دشمنش تشنه است ، به او آب مي دهد ، معنايش مروت است . اين بالاتر از شجاعت است همان طور كه علي عليه السلام اين كار را كرد . صبح عاشورا بود ، اول كسي كه دويد بطرف خيمه هاي حسين بن علي عليه السلام تا ببيند اوضاع از چه قرار است ، شمر بن ذي الجوشن بود . وقتي از پشت خيمه ها آمد ديد خيمه ها را جمع كرده و خندقي هم كنده اند و خار جمع كرده و آتش زده اند . خيلي ناراحت شد كه از پشت نميشود حمله كرد ، شروع كرد به فحاشي . يكي از اصحاب گفت آقا ! اجازه بدهيد همينجا [ يك تير ] حرامش كنم ، فرمود : نه ! گفت آقا من او را مي شناسم كه چه جنس كثيفي دارد ، چقدر فاسق و فاجر است . فرمود مي دانم ولي ما هرگز شروع به جنگ نمي كنيم ، ولو اينكه به نفع ما باشد . اين دستور اسلام بود . در اين زمينه داستانها داريم ، از جمله داستان و بلكه داستانهاي اميرالمؤمنين در صفين است كه يكي از آنها را برايتان نقل مي كنم ، مردي است به نام كريب بن صباح از لشكر معاويه . آمد و مبارزه طلبيد . يكي از شجاعان لشكر اميرالمؤمنين كه جلو بود رفت به ميدان ولي طولي نكشيد كه كريب اين مرد صحابي اميرالمؤمنين را كشت و جنازه اش را انداخت به يك طرف و دوباره مبارز طلبيد . يك نفر ديگر آمد ، او را هم كشت . بعد از اينكه كشت فورا از اسب پريد پائين و جنازه اش را انداخت روي جنازه اولي . باز گفت مبارز مي خواهم . چهار نفر از اصحاب علي عليه السلام را به همين ترتيب 301 كشت . مورخين نوشته اند بازو و انگشتان اين مرد ، بقدري قوي بود كه سكه را با دستش مي ماليد و اثر سكه محو مي شد . همچنين نوشته اند اين مرد آن قدر از خود چابكي و سرعت نشان داد و در شجاعت و زورمندي هنرنمايي كرد كه افرادي از اصحاب علي كه در صفوف جلو بودند ، به عقب رفتند تا در رو دربايستي گير نكنند . اينجا بود كه علي عليه السلام خودش آمد و با يك گردش ، او را كشت و جنازه اش را انداخت به يك طرف . " الا رجل " ، دومي آمد ، دومي را هم كشت و فورا جنازه اش را انداخت روي اولي . دوباره گفت " الا رجل " ، تا چهار نفر . ديگر كسي جرات نكرد بيايد ، آن وقت علي عليه السلام آيه قرآن را خواند : " فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم و اتقوا الله "( 1 ) بعد گفت اي اهل شام ! شما اگر شروع نكرده بوديد ، ما هم شروع نمي كرديم . چون شما چنين كرديد ، ما هم اين كار را كرديم ( 2 ) . اباعبدالله هم چنين بود . در تمام روز عاشورا ، مقيد بود كه جنگ را ، آنها كه به ظاهر مسلمان و گوينده شهادتين بودند شروع كنند . گفت بگذاريد آنها شروع بكنند ، ما هرگز شروع نمي كنيم . مي آئيم سراغ ايثار ، يكي ديگر از عناصر اخلاقي موجود در اين حادثه . چه نمايشگاه ايثاري بوده است كربلا ! شما ببينيد آيا براي ايثار ، تجسمي بهتر از داستان جناب ابوالفضل العباس مي توان پيدا كرد ؟ يك نمونه از صدر اسلام برايتان عرض مي كنم ولي آنجا قهرمان پاورقي : 1 - سوره بقره آيه . 194 2 - وقعه الصفين تاليف نصر بن مزاحم المنقري ص . 315 302 چند نفرند نه يك نفر . شخصي مي گويد در يكي از جنگهاي اسلامي ، از ميان مجروحين عبور مي كردم ، آدمي را ديدم كه افتاده و لحظات آخرش را طي مي كند ، و مجروح چون معمولا خون زياد از بدنش مي آيد ، بيشتر تشنه مي شود . مي گويد من فورا فهميدم كه اين شخص به آب احتياج دارد . رفتم يك ظرف آب آوردم كه به او بدهم ، اشاره كرد كه آن برادرم مثل من تشنه است آب را به او بدهيد . رفتم سراغ او ، او هم اشاره كرد به يك نفر ديگر كه آب را به او بدهيد . رفتم سراغ او ( بعضي نوشته اند سه نفر بوده اند و بعضي نوشته اند ده نفر ) ، تا سراغ آخري رفتم ديدم تمام كرده است ، برگشتم به ماقبل آخر ديدم او هم تمام كرده ، ما قبل او هم تمام كرده ، به اولي كه رسيدم ديدم او هم تمام كرده است . بالاخره من موفق نشدم به يك نفر از اينها آب بدهم ، چون به سراغ هر كدام كه رفتم گفت برو به سراغ ديگري . اين را مي گويند ايثار كه يكي از باشكوهترين تجليات عاطفي روح انسان است . چرا سوره هل اتي نازل مي شود كه در آن مي فرمايد : " و يطعمون الطعام علي حبه مسكينا و يتيما و اسيرا ، انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا "( 1 ) . براي ارج نهادن به ايثار . تجلي دادن اين عاطفه انساني و اسلامي ، يكي از وظايف حادثه كربلا بوده است و گويي اين نقش به عهده ابوالفضل العباس گذاشته شده بود . ابوالفضل بعد از آنكه چهار هزار مامور شريعه فرات را دريده است . وارد آن پاورقي : 1 - سوره الدهر ، آيه . 8 303 شده و اسب را داخل آب برده است به طوري كه آب به زير شكم اسب رسيده و ابوالفضل مي تواند بدون اينكه پياده شود ، مشكش را پر از آب بكند . همينكه مشك را پر از آب كرد ، با دستش مقداري آب برداشت و آورد جلوي دهانش كه بنوشد ، ديگران از دور ناظر بودند ، آنها همين قدر گفته اند ما ديديم كه ننوشيد و آب را ريخت . ابتدا كسي نفهميد كه چرا چنين كاري كرد . تاريخ مي گويد : فذكر العطش الحسين ( 1 ) عليه السلام يادش افتاد كه برادرش تشنه است ، گفت شايسته نيست حسين در خيمه تشنه باشد و من آب بنوشم . حالا تاريخ از كجا مي گويد ؟ از اشعار ابوالفضل ، چون وقتي كه بيرون آمد ، شروع كرد به رجز خواندن ، از رجزش فهميدند كه چرا ابوالفضل تشنه آب نخورد ، رجزش اين بود : يا نفس من بعد الحسين هوني فبعده لا كنت ان تكوني خودش با خودش حرف مي زند ، خودش را مخاطب قرار داده مي گويد : اي نفس عباس مي خواهم بعد از حسين زنده نماني ، تو مي خواهي آب بخوري و زنده بماني ؟ عباس ! حسين در خيمه اش تشنه است و تو مي خواهي آب گوارا بنوشي ؟ به خدا قسم ، رسم نوكري آقايي ، رسم برادري ، رسم امام داشتن ، رسم وفاداري چنين نيست . همه اش سراسر وفا بود . مردي است به نام عمروبن قرضه بن كعب انصاري كه از اولاد انصار مدينه است . او از آن كساني است كه ظاهرا در وقت نماز اباعبدالله بوده و خودش را سپر اباعبدالله پاورقي : 2 و 1 - ينابيع الموده ج 2 ص 165 ، بحارالانوار ج 45 ص . 41 304 كرده بود . آنقدر تير به بدن اين مرد خورد كه ديگر افتاد . لحظات آخرش را طي مي كرد ، اباعبدالله خودشان را رساندند به بالينش ، تازه شك مي كند درباره خودش كه به وظيفه خود عمل كرده يا خير ، مي گويد : اوفيت يا اباعبدالله ؟ آيا من توانستم وفا بكنم يا نه ؟ . مي رويم سراغ مساوات اسلامي ، برادري و برابري اسلامي . كساني كه اباعبدالله ، خود را به بالين آنها رسانده است ، عده معدودي هستند . دو نفر از آنها افرادي هستند كه ظاهرا مسلم است كه قبلا برده بوده اند ، يعني برده هاي آزاد شده بوده اند . اسم يكي از آنها جون است كه مي گويند مولي ابي ذر غفاري ، يعني آزاد شده جناب ابي ذر غفاري . اين شخص سياه است و ظاهرا از بعد از آزاديش از در خانه اهل بيت پيغمبر دور نشده است . يعني حكم يك خدمتكار را در آن خانه داشته است . در روز عاشورا همين جون سياه ، مي آيد پيش اباعبدالله مي گويد به من هم اجازه جنگ بدهيد ، حضرت مي فرمايد : نه ، براي تو الان وقت اين است كه بروي بعد از اين در دنيا آقاباشي ، اينهمه خدمت كه به خانواده ما كرده اي بس است ، ما از تو راضي هستيم . او باز التماس و خواهش مي كند ، حضرت امتناع مي كند . بعد اين مرد افتاد به پاهاي اباعبدالله و شروع كرد به بوسيدن كه آقا مرا محروم نفرمائيد ، و بعد جمله اي گفت كه اباعبدالله جايز ندانست كه به او اجازه ندهد . عرض كرد : آقا فهميدم كه چرا به من اجازه نمي دهيد ، من كجا و چنين سعادتي كجا ، من با اين رنگ سياه و با اين خون كثيف و با اين بدن متعفن شايسته چنين مقامي نيستم . فرمود : نه ، 305 چنين چيزي نيست ، به خاطر اين نيست ، برو . مي رود و رجز مي خواند ، كشته مي شود . اباعبدالله رفت به بالين اين مرد ، در آنجا دعا كرد ، گفت خدايا در آن جهان چهره او را سفيد و بوي او را خوش گردان ، خدايا او را با ابرار محشور كن ( ابرار ، مافوق متقين هستند ، " ان كتاب الابرار لفي عليين "( 1 ) خدايا در آن جهان بين او و آل محمد ، شناسايي كامل برقرار كن . آن يكي ديگر ، رومي است ( ترك هم گفته اند ) وقتي از روي اسب افتاد ، اباعبدالله خودشان را رساندند به بالين او . اينجا ديگر منظره فوق العاده عجيب است . در حالي كه اين غلام در حال بي هوشي بود ، يا روي چشمهايش را خون گرفته بود ، اباعبدالله سر او را روي زانوي خودشان قرار دادند و بعد با دست خود خونها را از صورتش ، از جلوي چشمانش پاك كردند . و در اين بين كه حال آمد ، نگاهي به اباعبدالله كرد و تبسمي نمود . اباعبدالله صورتشان را بر صورت اين غلام گذاشتند كه اين ديگر منحصر به همين غلام است و علي اكبر ، درباره كس ديگري ، تاريخ ، چنين چيزي را ننوشته است ، " و وضع خده علي خده " ( 2 ) يعني صورت خودش را بر صورت او گذاشت . او آنچنان خوشحال شد كه تبسم كرد : فتبسم ثم صار الي ربه ( رضي الله عنه ) ( 3 ) . گر طبيبانه بيايي بسر بالينم به دو عالم ندهم لذت بيماري را سرش به دامن حسين بود كه جان به جان آفرين تسليم كرد . پاورقي : 1 - سوره مطففين آيه . 18 3 و 2 - بحار الانوار ج 45 ص . 30 306 گفت : اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم ما در حادثه عاشورا ، از تمام جنبه هاي اسلامي ، اخلاقي ، اجتماعي ، اندرزي ، پرخاشگري ، توحيدي ، عرفاني ، اعتقادي تجسمهايي مي بينيم ، و افرادي كه به اصطلاح اين نقشها را به عهده گرفته اند ، يعني انجام داده اند ، از طفل شيرخوار تا پير مرد هفتاد و بلكه هشتاد ساله و تا پير زن جناب عبدالله بن عمير كلبي هستند . سه نفر هستند كه با زن و بچه آمده اند خدمت اباعبدالله كه بعد زن و بچه هايشان رفتند در حرم اباعبدالله و با آنها بودند . بقيه زن و بچه هايشان همراهشان نبودند . يكي مسلم بن عوسجه است ، ديگري عبدالله بن عمير كلبي است و يكي ديگر ، مردي است به نام جناده بن حرث الانصاري . درباره عبدالله بن عمير نوشته اند كه اين مرد در خارج كوفه بود كه اطلاع پيدا كرد جريانهايي در كوفه رخ داده و لشكر فراهم مي كنند براي اينكه بروند به جنگ اباعبدالله . او از مجاهدين اسلام بود ، با خودش گفت به خدا قسم ، من سالها با كفار به خاطر اسلام جنگيده ام و هرگز آن جهادها به پاي اين جهاد نمي رسد كه من از اهل بيت پيغمبر دفاع بكنم . آمد به خانه ، به زنش گفت من چنين فكري كرده ام ، گفت بارك الله ، فكر بسيار خوبي كرده اي ولي به يك شرط ، گفت چه شرطي ؟ گفت بايد مرا با خودت ببري . زن را كه با خودش برد ، مادرش را هم 307 برد ، و اينها چه زنهايي هستند ! اين مرد خيلي شجاع بود و با دو نفر از غلامان عمر سعد و عبيدالله زياد كه خودشان داوطلب شدند ، جنگيد و هر دوي آنها را كه افراد بسيار قوي اي بودند ، از بين برد ، به اين ترتيب كه بعد از داوطلب شدن آن دو نفر ، اباعبدالله وقتي نگاه كردند به اندام و شانه ها و بازوهاي اين مرد ، فرمودند اين ، مرد ميدان آنهاست و رفت و مرد ميدانشان هم بود . اول ، يسار نامي آمد كه غلام عمر سعد بود . عبدالله بن عمير او را از پاي در آورد ولي قبلا كسي از پشت سر به جناب عبدالله حمله كرد و اصحاب اباعبدالله فرياد كشيدند : از پشت سر مواظب باش ولي تا به خود آمد او شمشيرش را فرود آورد و پنجه هاي دست عبدالله قطع شد اما با دست ديگرش او را هم از بين برد . در همان حال آمد خدمت اباعبدالله در حالي كه رجز مي خواند . به مادرش گفت مادر ! آيا خوب عمل كردم ؟ گفت نه ، من از تو راضي نيستم ، من تا تو را كشته نبينم ، از تو راضي نمي شوم . زنش هم بود ، البته زنش جوان بود ، به دامن عبدالله بن عمير آويخت . مادر گفت كه مادر ، مبادا اينجا به حرف زن گوش بكني ، اينجا جاي گوش كردن به حرف زن نيست . تو اگر مي خواهي كه من از تو راضي باشم ، جز اينكه شهيد بشوي راه ديگري ندارد . اين مرد مي رود تا شهيد مي شود . بعد سر او را مي برند و مي اندازند به طرف خيام حرم ( چند نفر هستند كه سرهايشان پرتاب شده به طرف خيام حرم ، يكي از آنها ، اين مرد است ) . اين مادر ، سر پسر خود را مي گيرد و به سينه مي چسباند ، مي بوسد و مي گويد 308 پسرم حالا از تو راضي شدم ، به وظيفه خودت عمل كردي . بعد مي گويد ولي ما چيزي را كه در راه خدا داديم ، پس نمي گيريم ، همان سر را پرت مي كند به سوي يكي از افراد دشمن و بعد عمود خيمه اي را بر مي دارد و شروع مي كند به حمله كردن ، انا عجوز سيدي ضعيفه ( 1 ) ، من پيرزن ضعيفه اي هستم ، پيرزن ناتوانم ، اما جان دارم از خاندان فاطمه دفاع مي كنم . در كربلا ، ده يا نه طفل غير بالغ شهيد شدند . در مورد يكي از آنها ، تاريخ مي نو يسد : و خرج شاب قتل ابوه في المعركه ( 2 ) جواني كه پدرش در معركه شهيد شده بود ( ولي نگفته اند كه پدرش چه كسي بود ، يعني براي ما مشخص نيست ) ، آمد خدمت اباعبدالله و گفت اجازه بدهيد من بروم به ميدان ، فرمود : نه . همچنين فرمود : به اين جوان اجازه ندهيد به ميدان ، برود كه پدرش كشته شده است ، همين بس است و مادرش هم در اينجا حاضر است ، شايد او راضي نباشد . عرض كردم يا اباعبدالله اصلا اين شمشير را مادرم به كمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به راه پدر و جان خودت را به قربان جان اباعبدالله كن . شروع كرد به خواهش و التماس كردن تا اباعبدالله پاورقي : 1 - تمامي بيت اين است : انا عجوز سيدي ضعيفه خاويه باليه نحيفه بحار الانوار ج 45 ص 28، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 104، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص 22، مقتل مقرم ص . 315 2 - بحار الانوار ج 45 ص 27 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص . 22 309 به او اجازه داد و سر اينكه معلوم نشد كه او پسر مسلم بن عوسجه بوده يا پسر حرث بن جناده اين است كه اين هر دو ، با خاندانشان در كربلا بوده اند . البته عبدالله بن عمير هم با خاندانش در كربلا بوده ، ولي اين قدر معلوم است كه او فرزند عبدالله بن عمير نبوده است . وقتي اين بچه آمد به ميدان ، بر خلاف اغلب افراد كه خودشان را به پدر و جدشان معرفي مي كردند كه من فلاني هستم ، پسر فلاني ، اين كار را نكرد ، بلكه طور ديگري حرف زد كه در منطق ، گوي سبقت را از همه ربود . وسط ميدان كه رسيد ، فرياد زد : اميري حسين و نعم الامير سرور فؤاد البشير النذير ( 1 ) اي مردم اگر مي خواهيد مرا بشناسيد ، من آن كسي هستم كه آقاي او حسين است ، من آن كسي هستم كه او مايه خوشحالي قلب پيغمبر است ، سرور فؤاد البشير النذير . مي بينيد بچه ، بزرگ ، شيرخوار ، هر كدام در اين حادثه ، مقامي دارند ( مقام عجيبي ) ، حالا مقام اهل بيت پيغمبر ، وظيفه و رسالتي كه زنها از نظر تبليغ داشتند ، به جاي خود ( و در همه اينها خاندان اباعبدالله ، خودشان از همه پيش هستند ) . اينجا مرثيه اي از يكي از فرزندان امام حسين عليه السلام مي گويم ، جناب قاسم برادري دارد به نام عبدالله ( امام حسن ده سال قبل از امام پاورقي : 1 - بحار الانوارج 45 صفحه 27 ، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 صفحه 104 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 صفحه . 22 310 حسين شهيد شد ، مسموم شد و از دنيا رفت . سن اين طفل را هم ده سال نوشته اند . يعني وقتي كه پدر بزرگوار از دنيا رفته ، او تازه بدنيا آمده و شايد بعد از آن هم بوده . به هر حال از پدر چيزي يادش نبود . و در خانه اباعبدالله بزرگ شده بود و اباعبدالله ، هم براي او عمو بود و هم به منزله پدر ) . ابا عبدالله به عمه اين طفل ، به خواهر بزرگوارش زينب سپرده بود كه مراقب اين بچه ها بالخصوص باشند . اين پسر بچه ها مرتب تلاش مي كردند كه خودشان را به وسط معركه برسانند ولي مانع مي شدند . نمي دانم در آن لحظات آخر كه اباعبدالله در گودال قتلگاه افتاده بودند ، چطور شد كه يك مرتبه اين طفل ده ساله از خيمه بيرون زد و تا زينب سلام الله عليها دويد كه او را بگيرد ، خودش را از دست زينب رها كرد و گفت والله لا افارق عمي ( 1 ) به خدا قسم من از عمويم جدا نمي شوم . به سرعت خودش را رساند به اباعبدالله در حالي كه ايشان در همان قتلگاه بودند و قدرت حركت برايشان خيلي كم بود . اين طفل آمد و آمد تا خودش را به دامن عموي بزرگوار انداخت . اباعبدالله او را در دامن گرفت . شروع كرد به صحبت كردن با عمو ، در همان حال يكي از دشمنان آمد براي اينكه ضربتي به اباعبدالله بزند . اين بچه ديد كه كسي آمده به قصد كشتن اباعبدالله ، شروع كرد به بدگويي كردن : اي پسر زناكار ! تو آمده اي عموي مرا بكشي ؟ به خدا قسم من نمي گذارم . او كه شمشيرش را بلند كرد ، اين پاورقي : 1 - بحار الانوارج 45 صفحه 53 ، اعلام الوري صفحه 243 ، ارشاد شيخ مفيد صفحه . 241 311 طفل دست خودش را سپر قرار داد ، در نتيجه بعد از فرود آمدن شمشير ، دستش به پوست آويخته شد . در اين موقع فرياد زد : يا عماه ! عمو جان ! ديدي با من چه كردند ؟ ! و لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم

قسمت پنجم

جلسه ششم : نقش اهل بيت سيدالشهدا در تبليغ نهضت حسيني 313 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باري الخلائق اجمعين والصلوه والسلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين ، " الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفي بالله حسيبا "( 1 ) براي بحث راجع به نقش اهل بيت مكرم سيدالشهداء در تبليغ نهضت حسيني و اسلام ، ابتدا بايد دو مقدمه را به عرض شما برسانم . يكي اينكه طبق روايات و همچنين براساس معتقدات ما كه معتقد به امامت حضرت سيدالشهداء هستيم ، تمام كارهاي ايشان از روز اول حساب شده بوده است ، و ايشان بي حساب و منطق و بدون دليل ، كاري نكرده اند . يعني نمي توانيم بگوئيم كه فلان قضيه ، اتفاقا و تصادفا رخ داده ، بلكه همه اينها روي حساب بوده است . و اين مطلب پاورقي : 1 - سوره احزاب آيه . 39 315 گذشته از اينكه از نظر قرائن تاريخي روشن است ، از نظر منطق و روايات و براساس اعتقاد ما مبني بر امامت حضرت سيدالشهداء نيز تاييد مي شود . يكي از مسائلي كه هم تاريخ درباره آن صحبت كرده و هم اخبار و احاديث از آن سخن گفته اند ، اين است كه چرا اباعبدالله در اين سفر پر خطر ، اهل بيتش را همراه خود برد ؟ خطر اين سفر را همه پيش بيني مي كردند ، يعني يك امر غير قابل پيش بيني حتي براي افراد عادي نبود . لهذا قبل از آنكه ايشان حركت بكنند تقريبا مي شود گفت تمام كساني كه آمدند و مصلحت انديشي كردند ، حركت دادن اهل بيت به همراه ايشان را كاري بر خلاف مصلحت تشخيص دادند ، يعني آنها با حساب و منطق خودشان كه در سطح عادي بود و به مقياس و معيار حفظ جان اباعبدالله و خاندانش ، تقريبا به اتفاق آراء به ايشان مي گفتند آقا ! رفتن خودتان خطرناك است و مصلحت نيست يعني جانتان در خطر است ، تا چه رسد كه بخواهيد اهل بيتتان را هم با خودتان ببريد . اباعبدالله جواب داد نه ، من بايد آنها را ببرم . به آنها جوابي مي داد كه ديگر نتوانند در اين زمينه حرف بزنند . به اين ترتيب كه جنبه معنوي مطلب را بيان مي كرد ، كه مكرر شنيده ايد كه ايشان استناد كردند و به رؤيايي كه البته در حكم يك وحي قاطع است . فرمود : در عالم رؤيا جدم به من فرموده است : " ان الله شاء ان يراك قتيلا " (1) گفتند پس اگر اين طور است ، چرا اهل بيت و بچه ها را همراهتان مي بريد ؟ پاسخ دادند اين را پاورقي : 2 و 1 - بحار الانوارج 44 صفحه 364 ، مقتل الحسين مقرم صفحه 195. 316 هم جدم فرمود : " ان الله شاء ان يرهن سبايا " ( 1 ) ، اينجا يك توضيح مختصر برايتان عرض بكنم : اين جمله " ان الله شاء ان يرك قتيلا يا ان الله شاء ان يراهن سبايا " يعني چه ؟ اين مفهومي كه الان من عرض مي كنم ، معنايي است كه همه كساني كه آنجا مخاطب اباعبدالله بودند ، آن را مي فهميدند ، نه يك معمايي كه امروز گاهي در السنه شايع است . كلمه مشيت خدا ، يا اراده خدا كه در خود قرآن بكار برده شده است در دو مورد بكار مي رود كه يكي را اصطلاحا اراده تكويني و ديگري را اراده تشريعي مي گويند . اراده تكويني يعني قضاء و قدر الهي است كه اگر چيزي قضا و قدر حتمي الهي به آن تعلق گرفت ، معنايش اين است كه در مقابل قضا و قدر الهي ديگر كاري نمي شود كرد . معناي اراده تشريعي اين است كه خدا اين طور راضي است ، خدا اين چنين مي خواهد . مثلا اگر در مورد روزه مي فرمايد : " يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر "( 2 ) يا در مورد ديگري كه ظاهرا زكات است ، مي فرمايد : " يريد ليطهركم "( 3 ) مقصود اين است كه خدا كه اين چنين دستوري داده است ، اين طور مي خواهد يعني رضاي حق در اين است . خدا خواسته است تو شهيد باشي ، جدم به من گفته است كه رضاي خدا در شهادت توست . جدم به من گفته است كه خدا خواسته است اينها اسير باشند ، يعني اسارت اينها رضاي حق است ، مصلحت است و رضاي حق هميشه در مصلحت است و مصلحت پاورقي : 1 - همان مدرك . 2 - سوره بقره ، آيه . 185 3 - سوره مائده ، آيه . 6 317 يعني آن جهت كمال فرد و بشريت . در مقابل اين سخن ، ديگر كسي چيزي نگفت ، يعني نمي توانست حرفي بزند ، پس اگر چنين است كه جد شما در عالم معني به شما تفهيم كرده اند كه مصلحت در اين است كه شما كشته بشويد ، ما ديگر در مقابل ايشان حرفي نداريم . همه كساني هم كه از اباعبدالله اين جمله ها را مي شنيدند ، اين جور نمي شنيدند كه آقا اين مقدر است و من نمي توانم سرپيچي بكنم . اباعبدالله ، هيچوقت به اين شكل تلقي نمي كرد . اين طور نبود كه وقتي از ايشان مي پرسيدند چرا زنها را مي بريد ، بفرمايد اصلا من در اين قضيه بي اختيارم ، و عجيب هم بي اختيارم . بلكه به اين صورت مي شنيدند كه با الهامي كه از عالم معنا به من شده است ، من چنين تشخيص داده ام كه مصلحت در اين است ، و اين كاري است كه من از روي اختيار انجام مي دهم ولي براساس آن چيزي كه آن را مصلحت تشخيص مي دهم . لذا مي بينيم كه در موارد مهمي ، همه يك جور عقيده داشتند ، اباعبدالله عقيده ديگري در سطح عالي داشت ، همه يك جور قضاوت مي كردند ، امام حسين عليه السلام مي گفت : اين جور نه ، من طور ديگري عمل مي كنم . معلوم است كه كار اباعبدالله يك كار حساب شده است ، يك رسالت و يك ماموريت است . اهل بيتش را به عنوان طفيلي همراه خود نمي برد كه خوب ، من كه مي روم ، زن و بچه ام هم همراهم باشند . غير از سه نفر كه ديشب اسم بردم ، هيچيك از همراهان اباعبدالله ، زن و بچه اش همراهش نبود . آدم كه به يك سفر خطرناك مي رود ، زن و بچه اش را كه نمي برد . اما اباعبدالله ، زن و بچه اش را برد ، نه به 318 اعتبار اينكه خودم مي روم ، پس زن و بچه ام را هم ببرم ( خانه و زندگي و همه چيز امام حسين عليه السلام در مدينه بود ) ، بلكه آنها را به اين جهت برد كه رسالتي در اين سفر انجام بدهند . اين يك مقدمه . مقدمه دوم : بحثي درباره " نقش زن در تاريخ " مطرح است كه آيا اساسا زن در ساختن تاريخ نقشي دارد يا ندارد و اصلا نقشي مي تواند داشته باشد يا نه ؟ بايد داشته باشد يا نبايد داشته باشد ؟ همچنين از نظر اسلام اين قضيه را چگونه بايد بر آورد كرد ؟ زن يك نقش در تاريخ داشته و دارد كه كسي منكر اين نقش نيست و آن نقش غير مستقيم زن در ساختن تاريخ است . مي گويند زن ، مرد را مي سازد و مرد تاريخ را ، يعني بيش از مقداري كه مرد در ساختن زن مي تواند تاثير داشته باشد ، زن در ساختن مرد تاثير دارد . اين خودش مسئله اي است كه نمي خواهم امشب درباره آن بحث بكنم . آيا مرد روح و شخصيت زن را مي سازد ، اعم از اينكه زن به عنوان مادر باشد يا به عنوان همسر ، يا نه ، اين زن است كه فرزند و حتي شوهر را مي سازد ؟ ( مخصوصا در مورد شوهر ) آيا زن بيشتر شوهر را مي سازد يا شوهر بيشتر زن را ؟ حتما تعجب خواهيد كرد كه عرض بكنم آنچه كه تحقيقات تاريخي و ملاحظات رواني ثابت كرده است اين است كه زن در ساختن شخصيت مرد بيشتر مؤثر است تا مرد در ساختن شخصيت زن بدين جهت است كه تاثير غير مستقيم زن در ساختن تاريخ ، لامنكر و غير قابل انكار است . اينكه زن ، مرد را ساخته است و مرد ، تاريخ را ، خودش 319 داستاني است و يك مبحث خيلي مفصل . حال ببينيم نقش مستقيم زن در ساختن تاريخ چگونه است و چگونه بايد باشد و چگونه مي تواند باشد ؟ به سه شكل مي تواند باشد . يكي اينكه اساسا زن ، نقش مستقيم در ساختن تاريخ نداشته باشد ، يعني نقش زن ، منفي محض باشد . در بسياري از اجتماعات براي زن جز زائيدن و بچه درست كردن و اداره داخل خانه ، نقشي قائل نبوده اند ، يعني زن در اجتماع بزرگ ، نقش مستقيم نداشته ، نقش غير مستقيم داشته است ، به اين ترتيب كه او در خانواده مؤثر بوده و فرد ساخته خانواده در اجتماع مؤثر بوده است . يعني زن ، مستقيما بدون اينكه از راه مرد تاثيري داشته باشد ، به هيچ شكل تاثيري در بسياري از اجتماعات نداشته است . ولي در اين اجتماعات زن علي رغم اينكه نقشي در ساختن تاريخ و اجتماع نداشته است . بدون شك و برخلاف تبليغاتي كه در اين زمينه مي كنند ، به عنوان يك شي ء گرانبها زندگي مي كرده است . يعني به عنوان يك شخص ، كمتر مؤثر بوده ، ولي يك شي ء بسيار گرانبها بوده و به دليل همان گرانبهائيش ، بر مرد اثر مي گذاشته است . ارزان نبوده كه توي خيابانها پخش باشد و هزاران اماكن عمومي براي بهره گيري از او وجود داشته باشد ، بلكه فقط در دائره زندگي خانوادگي مورد بهره برداري قرار مي گرفته است . لذا قهرا براي مرد خانواده يك موجود بسيار گرانبها بوده ، چون تنها موجودي بوده كه احساسات جنسي و عاطفي او را اشباع مي كرده است و طبعا و بدون شك مرد ، عملا در 320 در خدمت زن بوده است ، ولي زن شي ء بوده ، شي ء گرانبها ، مثل الماس كه يك گوهر گرانبهاست ، شخص نيست ، شي ء است ولي شي ء گرانبها . شكل ديگر تاثير زن در تاريخ كه اين شكل در جوامع قديم زياد بوده ، اين است كه زن عامل مؤثر در تاريخ باشد ، نقش مستقيم در تاريخ داشته باشد و به عنوان شخص مؤثر باشد نه به عنوان شي ء ، اما شخص بي بهاء ، شخص بي ارزش ، شخصي كه حريم ميان او و مرد برداشته شده است . دقايق روانشناسي ثابت كرده است كه ملاحظات بسيار دقيقي يعني طرحي در خلقت بوده براي عزيز نگه داشتن زن . هر وقت اين حريم بكلي شكسته و اين حصار خرد شده است ، شخصيت زن از نظر احترام و عزت پائين آمده است . البته از جنبه هاي ديگري ممكن است شخصيتش بالا رفته باشد مثلا با سواد شده باشد ، عالمه شده باشد ، ولي ديگر آن موجود گرانبها براي مرد نيست . از طرف ديگر زن نمي تواند زن نباشد . جزء طبيعت زن اين است كه براي مرد گرانبها باشد . و اين را هم اگر از زن بگيريد ، تمام روحيه او متلاشي مي شود . آنچه براي مرد در رابطه جنسي ملحوظ است ، در اختيار داشتن زن به عنوان يك موجود گرانبهاست ، نه در اختيار يك زن بودن به عنوان يك موجود گرانبها براي او . ولي آنچه در طبيعت زن وجود دارد اين نيست كه يك مرد او را به عنوان يك شي ء گرانبها داشته باشد ، بلكه اين است كه خودش به عنوان يك شي ء گرانبها مرد را در تسخير داشته باشد . 321 آنجا كه زن از حالت اختصاص خارج شد ( لازم نيست كه اختصاص به صورت ازدواج رواج داشته باشد ) ، يعني وقتي كه زن ارزان شد ، در اماكن عمومي بسيار پيدا شد ، هزاران وسيله براي استفاده مرد از زن پيدا شد ، خيابانها و كوچه ها جلوه گاه زن شد كه خودش را به مرد ارائه بدهد و مرد بتواند از نظر چشم چراني و تماشاكردن ، از نظر استماع موسيقي صداي زن ، از نظر لمس كردن ، حداكثر بهره برداري را از زن بكند ، آنجاست كه زن از ارزش خودش ، از آن ارزشي كه براي مرد بايد داشته باشد ، مي افتد . يعني ديگر شي ء گرانبها نيست ولي ممكن است مثلا باسواد باشد ، درسي خوانده باشد ، بتواند معلم باشد و كلاسهايي را اداره بكند ، يا طبيب باشد ، همه اينها را مي تواند داشته باشد ولي در اين شرايط ( ارزان بودن زن ) آن ارزشي كه براي يك زن در طبيعت او وجود دارد ، ديگر برايش وجود ندارد . و در واقع در اين وقت است كه زن به شكل ديگر ملعبه جامعه مردان مي شود بدون آنكه در نظر فردي از افراد مردان ، آن عزت و احترامي را كه بايد داشته باشد دارا باشد . جامعه اروپائي به اين سو مي رود . يعني از يك طرف به زن از نظر رشد برخي استعدادهاي انساني از قبيل علم و اراده شخصيت مي دهد ولي از طرف ديگر ارزش او را از بين مي برد . شكل سومي هم وجود دارد و آن اين است كه زن به صورت يك " شخص گرانبها " دربيايد ، هم شخص باشد و هم گرانبها . يعني از يك طرف شخصيت روحي و معنوي داشته باشد ، كمالات روحي و انساني نظير آگاهي داشته باشد . 322 ( علم و آگاهي ، يك پايه شخصيت زن است ، مختار بودن و از خود اراده داشتن ، اراده قوي داشتن ، شجاع و دلير بودن ، يك ركن ديگر شخصيت زن است . خلاق بودن ، ركن ديگر شخصيت معنوي هر انساني از جمله زن است . پرستنده بودن ، با خداي خود به طور مستقيم ارتباط داشتن و مطيع خدا بودن ، حتي روابط معنوي در سطح عالي ، در آن سطحي كه انبياء با خدا داشته اند با خدا داشتن ، از چيزهايي است كه به زن شخصيت مي دهد . ) و از طرف ديگر ، زن در اجتماع مبتذل نباشد . يعني آن محدوديت نباشد و آن اختلاط هم نباشد ، نه محدوديت و نه اختلاط بلكه حريم . حريم مسئله اي است بين محدوديت زن و اختلاط زن و مرد . وقتي كه ما به متن اسلام مراجعه مي كنيم ، مي بينيم نتيجه آنچه كه اسلام در مورد زن مي خواهد ، شخصيت است و گرانبها بودن . در پرتو همين شخصيت و گرانبهائي ، عفاف در جامعه مستقر مي شود ، روانها سالم باقي مي مانند ، كانونهاي خانوادگي در جامعه سالم مي مانند ، و رشيد از كار در مي آيد . گرانبها بودن زن به اين است كه بين او و مرد در حدودي كه اسلام مشخص كرده ، حريم باشد ، يعني اسلام اجازه نمي دهد كه جز كانون خانوادگي ، يعني صحنه اجتماع ، صحنه بهره برداري و التذاذ جنسي مرد از زن باشد چه به صورت نگاه كردن به بدن و اندامش ، چه به صورت لمس كردن بدنش ، چه به صورت استشمام عطر زنانه اش و يا شنيدن صداي پايش كه اگر به اصطلاح به صورت مهيج باشد ، اسلام اجازه نمي دهد . ولي اگر 323 بگوئيم علم ، اختيار و اراده ، ايمان و عبادت و هنر و خلاقيت چطور ؟ مي گويد بسيار خوب ، مثل مرد . چيزهايي را شارع حرام كرده كه به زن مربوط است ، آنچه را كه حرام نكرده ، بر هيچكدام حرام نكرده است . اسلام براي زن ، شخصيت مي خواهد ، نه ابتذال . بنابراين تاريخ از نظر اينكه در ساختن آن ، تنها مرد دخالت داشته باشد يا مرد و زن با يكديگر دخالت داشته باشند ، سه گونه مي تواند باشد . يك تاريخ ، تاريخ مذكر است ، يعني تاريخي كه به دست جنس مذكر بطور مستقيم ساخته شده است و جنس مؤنث هيچ نقشي در آن ندارد . يك تاريخ ، تاريخ مذكر مؤنث است اما مذكر مؤنث مختلط ، بدون آنكه مرد در مدار خودش قرار بگيرد و زن در مدار خودش . يعني تاريخي كه در آن اين منظومه بهم خورده است ، مرد در مدار زن قرار مي گيرد و زن در مدار مرد كه ما اگر طرز لباس پوشيدن امروز بعضي از آقا پسرها و دختر خانمها را ببينيم ، مي بينيم كه چطور اينها دارند جاي خودشان را با يكديگر عوض مي كنند . نوع سوم ، تاريخ مذكر مؤنث است كه هم به دست مرد ساخته شده است و هم به دست زن ، ولي مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . ما وقتي به قرآن كريم مراجعه مي كنيم ، مي بينيم تاريخ و مذهب و دين آنطور كه قرآن كريم تشريح كرده است يك تاريخ مذكر مؤنث است و به تعبير من يك تاريخ مؤنث است ، يعني مذكر و مؤنث هر دو ، اما نه به صورت اختلاط بلكه به اين صورت كه مرد در مقام و مدار خودش و زن در مقام و مدار خودش . 324 قرآن كريم مثل اينكه عنايت خاص دارد كه همين طور كه صديقين و قديسين تاريخ را بيان مي كند ، صديقات و قديسات تاريخ را هم بيان بكند . در داستان آدم و همسر آدم نكته اي است كه من مكرر در سخنرانيهاي چند سال پيش خود گفته ام و باز يادآوري مي كنم . يك فكر بسيار غلط را مسيحيان در تاريخ مذهبي جهان وارد كردند كه واقعا خيانت بود . ( در مسئله زن نداشتن عيسي و ترك ازدواج و مجرد زيستن كشيشها و كاردينالها ) . كم كم اين فكر پيدا شد كه اساسا زن عنصر گناه و فريب است ، يعني شيطان كوچك است . مرد به خودي خود گناه نمي كند و اين زن است ، شيطان كوچك است كه هميشه وسوسه مي كند و مرد را به گناه وا مي دارد . گفتند اساسا قصه آدم و شيطان و حوا ، اين طور شروع شد كه شيطان نمي توانست در آدم نفوذ بكند لذا آمد حوا را فريب داد و حوا آدم را فريب داد ، و در تمام تاريخ هميشه به اين شكل است كه شيطان بزرگ زن را و زن مرد را وسوسه مي كند . اصلا داستان آدم و حوا و شيطان در ميان مسيحيان به اين شكل درآمد ، ولي قرآن درست خلاف اين را مي گويد و تصريح مي كند ، و اين عجيب است . قرآن ، وقتي داستان آدم و شيطان را ذكر مي كند ، براي آدم اصالت و براي حوا تبعيت قائل مي شود . اول كسي كه مي فرمايد ما گفتيم ، مي گويد ما به اين دو نفر گفتيم كه ساكن بهشت شويد ( نه فقط به آدم ) . " لا تقربا هذه الشجره "( 1 ) به اين درخت نزديك نشويد ( حالا آن درخت هر چه هست ) بعد مي فرمايد : " فوسوس لهما " 325 " الشيطان "( 1 ) شيطان اين دو را وسوسه كرد . نمي گويد كه يكي را وسوسه كرد و او ديگري را وسوسه كرد . " فدلاهما بغرور "( 2 ) باز " هما " ضمير تثنيه است " و قاسمهما اني لكما لمن الناصحين "( 3 ) آنجا كه خواست فريب بدهد ، جلوي هر دوي آنها قسم دروغ خورد . آدم همان مقدار لغزش كرد كه حوا و حوا همان مقدار لغزش كرد كه آدم . اسلام اين فكر را ، اين دروغي را كه به تاريخ مذهبها بسته بودند ، زدود و بيان داشت كه جريان عصيان انسان ، چنين نيست كه شيطان زن را وسوسه مي كند و زن مرد را و بنابراين زن يعني عنصر گناه . و شايد براي همين است كه قرآن گويي عنايت دارد كه در كنار قديسين از قديسات بزرگ ياد كند كه تمامشان در مواردي بر آن قديسين علو و برتري داشته اند . در داستان ابراهيم ، از ساره با چه تجليلي ياد مي كند ! در اين حد كه همان طور كه ابراهيم با ملكوت ارتباط داشت و چشم ملكوتي داشت ، فرشتگان را مي ديد و صداي ملائكه را مي شنيد ساره نيز صداي آنها را مي شنيد . وقتي به ابراهيم گفتند خداوند مي خواهد به شما ( ابراهيم پير مرد و ساره پير زن ) فرزندي بدهد ، صداي ساره بلند شد ، گفت : " ا الد و انا عجوز و هذا بعلي شيخا "( 4 ) من پير زن با اين شوهر پير مرد ؟ ! ما سر پيري مي خواهيم بچه دار بشويم ؟ ! ملائكه در حالي كه مخاطبشان ساره است پاورقي : 1 - سوره اعراف آيه . 19 2 - سوره اعراف آيه . 21 3 - سوره اعراف آيه . 20 4 - سوره هود آيه . 72 326 نه ابراهيم ، گفتند : " اتعجبين من امر الله "( 1 ) ساره ! آيا از بركت الهي و خداوندي به خانواده شما تعجب مي كنيد ؟ همچنين قرآن وقتي اسم مادر موسي را مي برد مي فرمايد : " و اوحينا الي ام موسي ان ارضعيه "( 2 ) ما وحي فرستاديم به مادر موسي كه خودت فرزندت را شير بده " فاذا خفت عليه فالقيه في اليم و لا تخافي و لا تحزني انا رادوه اليك و جاعلوه من المرسلين "( 3 ) . قرآن به داستان مريم كه مي رسد ، بيداد مي كند . پيغمبران در مقابل اين زن مي آيند زانو مي زنند . زكريا وقتي مي آيد مريم را مي بيند در حالتي مي بيند كه مريم با نعمتهايي به سر مي برد كه در تمام آن سرزمين وجود ندارد . تعجب مي كند . قرآن مي گويد در حالي كه مريم در محراب عبادت بود ، فرشتگان الهي با اين زن سخن مي گفتند : " اذ قالت الملائكه يا مريم ان الله يبشرك بكلمه منه اسمه المسيح عيسي بن مريم وجيها في الدنيا و الاخره و من المقربين "( 4 ) ملائكه مستقيما با خودش صحبت مي كردند . مريم مبعوث نبوده و اين را قرآن درست نمي داند كه يك زن را بفرستد توي زن و مرد . مريم ، برخلاف شانس مبعو ث نبود ولي از بسياري از مبعوثها عاليمقامتر بود . بدون شك و شبهه ، مريم غير مبعوث از خود زكريا كه مبعوث بوده عاليمقامتر و والامقامتر بود . قرآن راجع به حضرت صديقه طاهره مي فرمايد : " انا اعطيناك " پاورقي : 1 - سوره هود آيه . 73 3 - 2 - سوره قصص آيه . 7 4 - سوره آل عمران آيه . 45 327 " الكوثر "(1) ديگر كلمه اي بالاتر از كوثر نيست . در دنيائي كه زن را شر مطلق ، و عنصر فريب و گناه مي دانستند ، قرآن مي گويد نه تنها خير است بلكه كوثر است ، يعني خير وسيع ، يك دنيا خير . مي آئيم در متن تاريخ اسلام . از همان روز اول دو نفر مسلمان مي شوند : علي و خديجه كه ايندو نقش مؤثري در ساختن تاريخ اسلام دارند . اگر فداكاريهاي اين زن كه از پيغمبر 15 سال بزرگتر بود نبود ، از نظر علل ظاهري مگر پيغمبر مي توانست كاري از پيش ببرد ؟ تاريخ ابن اسحاق يك قرن و نيم بعد از هجرت راجع به مقام خديجه و نقش او در پشتيباني از پيغمبر اكرم و مخصوصا در تسلي بخشي به پيغمبر اكرم ، مي نويسد بعد از مرگ خديجه كه ابوطالب هم در آن سال از دنيا رفت ، واقعا عرصه بر پيغمبر اكرم تنگ شد به طوري كه نتوانست . . . ( 2 ) بماند . تا آخر عمر پيغمبر هر گاه اسم خديجه را مي بردند ، اشك مقدسشان جاري مي شد . عايشه مي گفت يك پيرزن كه ديگر اين قدر ارزش نداشت ، چه خبر است ؟ مي فرمود تو خيال مي كني من به خاطر شكل خديجه مي گريم ؟ خديجه كجا شما و ديگران كجا ؟ اگر به تاريخ اسلام نگاه بكنيد مي بينيد كه تاريخ اسلام يك تاريخ مذكر مؤنث است ولي مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . پيغمبر صلي الله عليه و آله وسلم ياران مذكري دارد و ياران مؤنثي ، هم راوي زن دارد و هم راوي مرد كه در كتبي كه در هزار سال پيش نوشته شده است ، شايد پاورقي : 1 - سوره كوثر آيه . 1 2 - افتادگي ، از متن پياده شده از نوار است . 328 اسم همه آنها هست و ما روايات زيادي داريم كه راوي آنها زن بوده است . كتابي است كه به نام بلاغات النساء يعني خطبه ها و خطابه هاي بليغي كه توسط زنها ايراد شده است . اين كتاب از . . . بغدادي است كه در حدود سال 250 هجري يعني در زمان امام عسكري عليه السلام مي زيسته است ( چنانكه مي دانيد حضرت امام عسكري عليه السلام در سنه 260 وفات كردند ) . از جمله خطبه هايي كه بغدادي در كتابش ذكر كرده است ، خطبه حضرت زينب در مسجد يزيد و خطبه ايشان در مجلس ابن زياد و خطبه حضرت زهرا عليه السلام در اوائل خلافت ابوبكر است . در اين ضريح جديدي كه اخيرا براي حضرت معصومه ساخته اند ، روايتي را انتخاب كرده اند كه راويها همه زن هستند تا مي رسد به پيغمبر اكرم . در ضمن ، اسم همه آنها فاطمه است ( حدود چهل فاطمه ) . روايت كرده فاطمه دختر . . . از فاطمه دختر . . . تا مي رسد به فاطمه دختر موسي بن جعفر . بعد ادامه پيدا مي كند تا فاطمه دختر حسين بن علي بن ابيطالب و در آخر مي رسد به فاطمه دختر پيغمبر . يعني شركت اينها اينقدر رايج بوده ، ولي هيچوقت اختلاط نبوده . بسياري از راويان بودند كه مي آمدند روايت حديث مي كردند . زنها مي آمدند استماع مي كردند . اما زنها در كناري مي نشستند و مردها در كناري . مردها در اطاقي بودند و زنها در اطاقي . ديگر نمي آمدند صندلي بگذارند كه يك مرد بنشيند و يك زن ، زن ميني ژوب بپوشد و تا بالاي رانش پيدا باشد كه بله ، خانم مي خواهند تحصيل علم بكنند . اين ، معلوم است كه ظاهرش يك چيز است و باطنش چيز ديگر . اسلام مي گويد علم ، اما 329 نه شهوتراني ، نه مسخره بازي ، نه حقه بازي ، مي گويد شخصيت . حضرت زهرا سلام الله عليها و علي عليه السلام بعد از ازدواجشان مي خواستند كارهاي خانه را بين يكديگر تقسيم كنند ، ولي دوست داشتند كه پيغمبر در اين كار دخالت بكند چون لذت مي بردند . به ايشان گفتند : يا رسول الله ! دلمان مي خواهد ب گوئيد كه در اين خانه چه كارهايي را علي بكند و چه كارهايي را فاطمه ؟ پيغمبر كارهاي بيرون را به علي واگذار كرد و كارهاي درون خانه را به فاطمه . فاطمه مي گويد نمي دانيد چقدر خوشحال شدم كه پدرم كار بيرون را از دوش من برداشت . زن عالم يعني اين ، زني كه حرص نداشته باشد ، اين طور است . ولي ببينيد شخصيت همين زهراي اينچنين چگونه است ؟ رشد استعدادهايش چگونه است ، علمش چگونه است ، اراده اش چگونه است ، خطابه و بلاغتش چگونه است ؟ زهرا عليه السلام در جواني از دنيا رفته است و از بس در آن زمان دشمنانشان زياد بودند ، از آثار ايشان كم مانده است . ولي خوشبختانه يك خطابه مفصل بسيار طولاني ( در حدود يك ساعت ) از ايشان در سن هجده سالگي ( حداكثر گفته اند بيست و هفت سالگي ) باقي مانده كه اين را تنها شيعه روايت نمي كند ، عرض كردم بغدادي در قرن سوم اين خطابه را نقل كرده است . همين يك خطابه كافي است كه نشان بدهد زن مسلمان در عين اينكه حريم خودش را با مرد حفظ مي كند و خودش را به اصطلاح براي ارائه به مردان درست نمي كند ، معلوماتش چقدر است ؟ ورود در اجتماع تا 330 چه حد است . خطبه حضرت زهرا عليه السلام ، توحيد دارد در سطح توحيد نهج البلاغه ، يعني در سطحي كه دست فلاسفه به آن نمي رسد . وقتي كه درباره ذات حق و صفات حق صحبت مي كند ، گويي در سطح بزرگترين فيلسوفان جهان است . از بوعلي سينا ساخته نيست كه اين طور خطبه بخواند . يكدفعه وارد در فلسفه احكام مي شود ، خدا نماز را براي اين واجب كرد ، روزه را براي اين واجب كرد ، حج را براي اين واجب كرد ، امر به معروف و نهي از منكر را براي اين واجب كرد ، زكات را براي اين واجب كرد و . . . بعد شروع مي كند به ارزيابي قوم عرب قبل از اسلام و تحولي كه اسلام در اين قوم به وجود آورد كه شما مردم عرب چنين و چنان بوديد . وضع زندگي مادي و معنوي آنها قبل از اسلام را بررسي مي كند و آنچه را كه به وسيله پيغمبر از نظر زندگي مادي و معنوي به آنها ارزاني شده بود گوشزد مي نمايد . بعد در مقام استدلال و محاجه برمي آيد . او در مسجد مدينه در حضور هزاران نفر است ، اما نمي رود بالاي منبر كه العياذ بالله خود نمايي بكند . سنت پيغمبر اين بوده كه زنها جدا مي نشستند و مردها جدا ، و پرده اي بلند ميان آنها كشيده مي شد . زهراي اطهر از پشت پرده تمام سخنان خودش را گفت و زن و مرد مجلس را منقلب كرد . اين معناي آن است كه ذكر كرديم ، هم شخصيت دارد و هم عفاف ، هم پاكي دارد و هم حريم ، هيچوقت خودش را جلوي چشمهاي گرسنه مردان قرار نمي دهد ، اما يك موجود دست و پا چلفتي هم نيست كه چيزي سرش نشود و از 331 هيچ چيز خبر نداشته باشد . تاريخ كربلا يك تاريخ و حادثه مذكر مؤنث است . حادثه اي است كه مرد و زن هر دو در آن نقش دارند ، ولي مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . معجزه اسلام اينهاست ، مي خواهد دنياي امروز بپذيرد ، مي خواهد به جهنم نپذيرد ، آينده خواهد پذيرفت . اباعبدالله اهل بيت خودش را حركت مي دهد براي اينكه در اين تاريخ عظيم ، رسالتي را انجام دهند ، براي اينكه نقش مستقيمي در ساختن اين تاريخ عظيم داشته باشند با قافله سالاري زينب ، بدون آنكه از مدار خودشان خارج بشوند . از عصر عاشورا ، زينب تجلي مي كند . از آن به بعد به او واگذار شده بود . رئيس قافله اوست ، چون يگانه مرد ، زين العابدين سلام الله عليه است كه در اين وقت به شدت مريض است و احتياج به پرستاري دارد تا آنجا كه دشمن طبق دستور كلي پسر زياد كه از جنس ذكور اولاد حسين هيچكس نبايد باقي بماند ، چند بار حمله كردند تا امام زين العابدين را بكشند ولي بعد خودشان گفتند انه لما به ( 1 ) اين خودش دارد مي ميرد . و اين هم خودش يك حكمت و مصلحت خدائي بود كه حضرت امام زين العابدين بدين وسيله زنده بماند و نسل مقدس حسين بن علي باقي بماند . يكي از كارهاي زينب ، پرستاري امام زين العابدين است . پاورقي : 1 - بحار الانوار ج 45 ص 61 ، اعلام الوري ص 246 ، ارشاد شيخ مفيد ص . 242 332 در عصر روز يازدهم ، اسراء را آوردند و سوار كردند بر مركبهايي ( شتر يا قاطر يا هر دو ) كه پالانهاي چوبين داشتند و مقيد بودند كه اسراء ، پارچه اي روي پالانها نگذارند براي اينكه زجر بكشند . بعد اهل بيت خواهشي كردند كه پذيرفته شد . آن خواهش اين بود : قلن بحق الله الا مامررتم بنا علي مصرع الحسين ( 1 ) گفتند شما را به خدا حالا كه ما را از اينجا مي بريد ، ما را از قتلگاه حسين عبور بدهيد براي اينكه مي خواهيم براي آخرين بار با عزيزان خودمان خداحافظي كرده باشيم . در ميان اسراء تنها امام زين العابدين بودند كه به علت بيماري پاهاي مباركشان را زير شكم مركب بسته بودند ، ديگران روي مركب آزاد بودند . وقتي كه به قتلگاه رسيدند ، همه بي اختيار خودشان را از روي مركبها به روي زمين انداختند . زينب سلام الله عليها خودش را مي رساند به بدن مقدس اباعبدالله ، آن را به يك وضعي مي بيند كه تا آن وقت نديده بود ، بدني مي بيند بي سر و بي لباس . با اين بدن معاشقه مي كند و سخن مي گويد " بابي المهموم حتي قضي ، بابي العطشان حتي مضي " (2) آنچنان دلسوز ناله كرد كه فابكت و الله كل عدو و صديق (3) يعني كاري كرد كه اشك دشمن جاري شد، دوست و دشمن به گريه در آمدند. مجلس عزاي حسين را براي اولين بار زينب ساخت . ولي در پاورقي : 1 - بحار الانوار ج 45 ص 58 ، اللهوف ص 55 ، و نظير اين عبارت در مقتل الحسين مقرم ص 396 و مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص 39 آمده است كه تماما از حميدبن مسلم روايت مي كنند . 3 و 2 - بحار الانوار ج 45 ص 59 ، اللهوف ص 56 ، مقتل الحسين مقرم ص . 396 333 عين حال از وظايف خودش غافل نيست . پرستاري زين العابدين به عهده اوست ، نگاه كرد به زين العابدين ديد حضرت كه چشمش افتاده به اين وضع آنچنان ناراحت است كانه مي خواهد قالب تهي كند ، فورا بدن اباعبدالله را گذاشت آمد سراغ زين العابدين ، يابن اخي ! پسر برادر ! چرا ترا در حالي مي بينم كه مي خواهد روح تو از بدنت پرواز بكند ؟ عمه جان ! چطور مي توانم بدنهاي عزيزان خودمان را ببينيم و ناراحت نباشم . زينب در همين شرايط شروع مي كند به تسليت خاطر دادن به زين العابدين . ام ايمن زن بسيار مجلله اي است كه ظاهرا كنيز خديجه بوده و بعدا آزاد شده و سپس در خانه پيغمبر و مورد احترام پيغمبر بوده است . كسي است كه از پيغمبر حديث روايت مي كند . اين پيرزن سالها در خانه پيغمبر بود . روايتي از پيغمبر را براي زينب نقل كرده بود ولي چون روايت خانوادگي بود يعني مربوط به سرنوشت اين خانواده در آينده بود ، زينب يكروز در اواخر عمر علي عليه السلام براي اينكه مطمئن بشود كه آنچه ام ايمن گفته صددرصد درست است ، آمد خدمت پدرش ، يا ابا ! من حديثي اينچنين از ام ايمن شنيده ام ، مي خواهم يكبار هم از شما بشنوم تا ببينم آيا همين طور است ؟ همه را عرض كرد ، پدرش تاييد كرد و فرمود درست گفته ام ايمن ، همين طور است . زينب در آن شرايط اين حديث را براي امام زين العابدين روايت مي كند . در اين حديث آمده است اين قضيه فلسفه اي دارد مبادا در اين شرايط خيال بكنيد كه حسين كشته شد و از بين رفت . پسر 334 برادر ! از جد ما چنين روايت شده است كه حسين عليه السلام همين جا كه اكنون جسد او را مي بيني ، بدون اينكه كفني داشته باشد ، دفن مي شود و همين جا ، قبر حسين ، مطاف خواهد شد . بر سر تربت ما چون گذري همت خواه كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود آينده را كه اينجا كعبه اهل خلوص خواهد بود ، زينب براي امام زين العابدين روايت مي كند . بعد از ظهر مثل امروزي را كه يازدهم بود عمر سعد با لشكريان خودش ماند براي دفن كردن اجساد كثيف افراد خود . ولي بدنهاي اصحاب اباعبدالله ، همانطور ماندند . بعد اسراء را حركت دادند ( مثل امشب كه شب دوازدهم است ) ، يكسره از كربلا تا نجف كه تقريبا دوازده فرسخ است . ترتيب كار را اينچنين داده بودند كه روز دوازدهم ، اسراء را به اصطلاح با طبل و شيپور و با دبدبه به علامت فتح وارد كنند و به خيال خودشان آخرين ضربت را به خاندان پيغمبر بزنند . اينها را حركت دادند و بردند در حالي كه زينب شايد از روز تاسوعا اصلا خواب به چشمش نرفته . سرهاي مقدس را قبلا برده بودند . نمي دانم چه ساعتي از روز بوده ( تقريبا دو سه ساعت از طلوع آفتاب گذشته ) در حالي كه اسراء را وارد كوفه مي كر دند ، دستور دادند سرهاي مقدس را ببرند به استقبال آنها كه با يكديگر بيايند . وضع عجيبي است غير قابل توصيف . دم دروازه كوفه ( دختر علي ، دختر فاطمه ، اينجا تجلي مي كند ) اين زن با شخصيت كه در عين حال 335 زن باقي ماند و گرانبها ، خطابه اي مي خواند . راويان چنين نقل كرده اند كه در يك موقع خاصي ، زينب موقعيت را تشخيص داد و قداومات دختر علي يك اشاره كرد . عبارت تاريخ اين است : و قد اومات الي الناس ان اسكتوا فارتدت الانفاس ، و سكنت الاجراس ( 1 ) يعني در آن هياهو و غلغله كه اگر دهل مي زند صدايش به جايي نمي رسيد ، گويي نفسها در سينه حبس شد و صداي زنگها و هياهوها خاموش گشت ، مركبها هم ايستادند ( آدمها كه مي ايستادند قهرا مركبها هم مي ايستادند ) . خطبه اي خواند . راوي گفت : و لم ار والله خفره قط انطق منها ( 2 ) اين " خفره " خيلي ارزش دارد " خفره " يعني زن باحيا . اين زن ، نيامد مثل يك زن بي حيا حرف بزند . زينب آن خطابه را در نهايت عظمت القاء كرد . در عين حال دشمن مي گويد : ولم ار والله خفره قط انطق منها يعني آن حياي زنانگي از او پيدا بود . شجاعت علي با حياي زنانگي در هم آميخته بود . در كوفه كه بيست سال پيش علي عليه السلام خليفه بود و در حدود پنج سال خلافت خود خطابه هاي زيادي خوانده بود ، هنوز در ميان مردم خطبه خواندن علي عليه السلام ضرب المثل بود . راوي گفت گويي سخن علي از دهان زينب مي ريزد ، گويي كه علي زنده شده و سخن او از دهان زينب مي ريزد . وقتي حرفهاي زينب كه مفصل هم نيست ( ده دوازده سطر بيشتر نيست ) تمام شد ، مي گويد مردم را ديدم كه همه ، پاورقي : 2 و 1 - بحار الانوار ج 45 ص 108 ، مقتل الحسين مقرم ص 402 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص 40 ، اللهوف ص . 62 336 انگشتانشان را به دهان گرفته و مي گزيدند . اين است نقش زن به شكلي كه اسلام مي خواهد . شخصيت در عين حيا ، عفاف ، عفت ، پاكي و حريم . تاريخ كربلا به اين دليل مذكر مؤنث است كه در ساختن آن هم جنس مذكر عامل مؤثري است ولي در مدار خودش ، و هم جنس مؤنث در مدار خودش . اين تاريخ به دست اين دو جنس ساخته شد . و لا حول و لا قوه الا بالله 337 جلسه هفتم : شرايط مبلغ و تاثير تبليغي اهل بيت امام حسين ( ع ) در مدت اسارتشان 339 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باري الخلائق اجمعين والصلوه والسلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد صلي الله و عليه و آله و سلم و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . " الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفي بالله حسيبا "( 1 ) . بحثي كه باقي ماند دو چيز بود ، يكي شرايط پيام رسان كه در بحث كلي اي كه راجع به تبليغ مي كرديم ، آن را يكي از شرايط چهارگانه موفقيت يك پيام شمرديم . گفتيم كه يك پيام براي اينكه موفق باشد چند شرط لازم دارد، اولين شرط، قدرت محتوي و به تعبير قرآن حقانيت آن پيام است. دوم، بكار بستن متد و روش و اسلوب صحيح پيام رساني است . سوم استفاده كردن از وسائل و امكانات طبيعي و صنعتي هر دو ولي به صورت مشروع و با پرهيز از افراط پاورقي : 1 - سوره احزاب آيه . 39 341 و تفريط . افراط به معني استفاده كردن از وسايل نامشروع كه قهرا نتيجه معكوس مي دهد ، و تفريط به معني جمود ورزيدن [ در استفاده از وسائل مشروع ] كه آنهم باعث ضعف نيروي تبليغي مي شود . چهارم كه باقي ماند ، لياقت و شخصيت شخص پيام رسان است . همچنين در مسئله عنصر تبليغ در نهضت حسيني كه توام بود با بحث تبليغ ، قسمتهايي از تاثير تبليغي اهل بيت عليه السلام در مدت اسارتشان از كربلا تا كوفه و از كوفه تا شام و در كوفه و شام و بعد در دوره به اصطلاح آزاديشان كه شكل اسير نداشتند و از شام به مدينه فرستاده شدند باقي ماند و لازم بود در اين باب بحث كنيم . اين دو قسمت باقيمانده قهرا به يكديگر مربوطند . مسئله شرائط مبلغ و پيام رسان از آن مسائلي است كه درست نمي دانم به چه علتي در جامعه ما خيلي كوچك گرفته شده است . ارزش بعضي از مسائل در جامعه محفوظ است ، ولي ارزش واقعي بعضي ديگر به علل خاصي از بين مي رود . مثالي برايتان عرض مي كنم : يكي از شئون ديني اجتماعي ما مقام افتاء و مرجعيت تقليد است كه يك مقام عالي روحاني است . خوشبختانه جامعه ما اين مقام را در حد خودش مي شناسد . هر كس كه في الجمله به امور مذهبي وارد باشد ، وقتي مي شنود مرجع تقليد ، فورا در ذهنش مردي كه اقلا چهل پنجاه سال به اصطلاح استخوان خرد كرده ، زحمت كشيده ، سرش در قرآن و تفسير و حديث و فقه بوده ، سالها پيش استادان عاليقدر درس خوانده ، سالها تدريس كرده ، كتابها نوشته و تاليف كرده مجسم مي شود . و اين درست است و بايد هم چنين باشد و خدا نكند كه اين 342 مقام در ذهنها سقوط بكند ، آنچنان كه مقام تبليغ و مبلغ سقوط كرده است . در دوران گذشته اسلام ، مطلب ، اين طور نبوده است . شما اگر به كتب رجال مراجعه بكنيد مي بينيد عده زيادي از علماء به نام واعظ يا خطيب معروفند : خطيب رازي ، خطيب تبريزي ، خطيب بغدادي ، خطيب دمشقي ، اينان كساني هستند كه كلمه خطيب جزء نامشان نيست . اينها چگونه اشخاصي بودند ؟ آيا در حد يك روضه خواني بودند كه ما اكنون در جامعه خودمان مي شناسيم ؟ هر كدام از كساني كه بنام خطيب معروف هستند ، دريائي از علم بوده اند . مثلا خطيب رازي همين فخرالدين رازي معروف است ( امام فخر ) كه يكي از كتابهايش " تفسير كبير " است كه در سي جزء منتشر شده است و كتاب بسيار بزرگي است ( مثل اينكه اخيرا در بيست جزء منتشر كرده اند ) ، و يكي از تفاسيري است كه مزاياي بسيار زيادي دارد . اين مرد در طب ، نجوم ، فلسفه ، منطق ، حديث ، فقه و وعظ و خطابه وارد بوده و كسي است كه اشارات بوعلي سينا را شرح كرده و ايرادها بر بوعلي سينا گرفته است و تنها خواجه نصيرالدين طوسي بود كه توانست ايرادهاي او را از بوعلي سينا رفع و برطرف كند . اين شخص ، يك واعظ و خطيب زبردست در تاريخ اسلام است . آنكه به خطيب بغدادي معروف است ، صاحب كتاب " تاريخ بغداد " است كه يكي از مدارك معتبر تاريخي اسلامي است . آنكه به او خطيب تبريزي مي گويند همين كسي است كه در متن كتاب " مطول " 343 كه يكي از متون اصلي ادبيات عربي در علم معاني و بيان و بديع است ، از اوست . و همچنين اشخاص ديگر . مثلا مرحوم مجلسي رضوان الله عليه ، از علماي بزرگ شيعه است كه در عين حال يك واعظ و خطيب بوده است . در گذشته در ميان علماي اسلام مقام خطيب و مبلغ و واعظ ، مقام كسي كه اسلام را معرفي مي كرد ، همپايه مقام مرجعيت تقليد بود ، يعني همين طور كه امروز اگر كسي ادعا كند كه من رساله نوشته ام و مرجع تقليدم ، محال است كه شما قبول بكنيد ، و مي پرسيد خوب آقا كجا و پيش كدام مجتهد درس خوانده ؟ و اين آقا سنش هنوز مثلا چهل سال بيشتر نيست ، در گذشته در مورد يك مبلغ نيز اينچنين دقيق بودند . در سن چهل سالگي ادعا مي كند كه من مرجع تقليد هستم ، ديگر نمي داند كه نه آقا ، درس خواندن خيلي لازم است ، چهل ، پنجاه سال درس خواندن لازم است تا كسي به اين پايه برسد كه بتوان او را مجتهد ، فقيه ، مفتي و شايسته براي استنباط و استخراج احكام فقهي و شرعي دانست . مثلا اگر مي گويند مرحوم آيت الله بروجردي ، شما اجمالا و بطور سربسته مي دانيد كه اين مرد چندين سال زحمت كشيده است ، تا نزديك سي سالگي در اصفهان بوده ، در اين شهر اساتيد بزرگي ديده ، فقه و اصول و فلسفه و منطق را تحصيل كرده است . در حالي كه در اصفهان يك استاد محقق و مجتهد بوده و به مقام اجتهاد رسيده است ، به نجف مي رود و در حوزه درس مرحوم آيت الله آخوند 344 خراساني شركت مي كند و سالها يكي از بهترين شاگردان ايشان بوده است . مرحوم آقا سيد محمد باقر قزويني يكي از علماي قم بود ، پير مرد بود و تقريبا سالهاي اولي كه ما در قم بوديم ، يعني سي سال پيش فوت كرد . ايشان نقل مي كرد كه ما در درس مرحوم آخوند خراساني بوديم ( آخوند خراساني از آن مدرسهايي است كه در جهان اسلام كم نظير بوده ، يعني اولا در اصول ، ملاي فوق العاده و از اساتيد اين علم است و ثانيا در فن استادي بي نظير بوده ، در بيان و تحقيق و تقرير ، عجيب بوده ، در حوزه درسش هزار و دويست نفر شركت مي كرده اند كه شايد پانصد تاي آنها مجتهد بوده اند . مي گويند صداي رسايي داشت به طوري كه صدايش بدون بلند گو فضاي مسجد را پر مي كرد . يك شاگرد اگر مي خواست اعتراض بكند ، حرف بزند ، بلند مي شد تا بتواند حرفش را به استاد برساند ) يك وقت همين مرحوم آيت الله بروجردي كه در آن وقت جوان بود ، بلند شد ، اعتراض به حرف استاد داشت ، حرف خودش را تقرير كرد ( ايشان هم بسيار خوش تقرير بوده اند ، ما در پير مردي ايشان اين را ديديم . البته دهانشان كمي لرزش داشت ولي مي گفتند در جوانيشان عجيب بوده اند ) مرحوم آخوند گفت يكبار ديگر بگو ، بار ديگر گفت ، آخوند فهميد راست مي گويد ، ايرادش وارد است ، گفت الحمدالله نمردم و از شاگرد خودم استفاده كردم . تازه اين مرد بعد از چند سال نجف ماندن بر مي گردد به ايران . مگر در اين موقع به مقام مرجعيت تقليد مي رسد ؟ نه ، تازه سي سال ديگر يكسره كار مي كند . 345 من در سال بيست و دو اين توفيق را پيدا كردم كه رفتم بروجرد در خدمتشان ( ايشان در زمستان بيست و سه آمدند به قم و در سال بيست و دو هنوز در بروجرد بودند ) ، ماه شعبان بود ، پانزدهم شعبان كه شد طبق سنت ، آن درسي را كه مي گفتند ( خارج مكاسب بود ) تعطيل كردند ، گفتند اين پانزده روز را مي خواهم يك بحث كوچكي بكنيم و يادم هست بحث مسيحيت را پيش كشيدند و گفتند من اين مسئله را در حدود چهل و چند سال پيش كه در اصفهان بودم يكبار مطالعه كرده ام ، تحقيق كرده و نوشته ام ( و نوشته ام را دارم ) ، و بعد از آن ديگر به اين مسئله مراجعه نكرده ام . حالا مي خواهم بعد از چهل و چند سال بار ديگر روي اين مسئله مطالعه بكنم . بعد خودشان گفتند مي خواهم به نوشته هاي خودم مراجعه نكنم بلكه از نو مطالعه بكنم و سپس مراجعه كنم ، ببينم آيا با آن وقت فرق كرده يا نه ؟ بعد از ده پانزده روز كه بحث كردند ، رفتند آن جزوه خودشان را آوردند . وقتي خواندند ديدند تمام آنچه كه حالا به ذهنشان رسيده است ، در چهل و چند سال پيش نيز رسيده ، با اين تفاوت كه ذهن حالا پخته تر و ورزيده تر شده و آن وقت اصوليتر و قاعده اي تر بوده ، حالا به متن اسلام واردتر است . گفتند از نظر تحقيق فرق نكرده ، فقط ذهن ما فقاهتي تر شده است . حالا ببينيد اين ، مقام يك مرجع تقليد است و بايد هم چنين باشد . و من از اين مي ترسم كه جامعه ما اين را فراموش بكند ، مردم ، افرادي را كه صلاحيت ندارند ، بپذيرند ولي اين مقام محفوظ است و بايد هم محفوظ باشد . 346 اگر بگويم مقام تبليغ اسلام ، رساندن پيام اسلام به عموم مردم ، معرفي و شناساندن اسلام به صورت يك مكتب ، از مرجعيت تقليد كمتر نيست ، تعجب نكنيد . مقامي است در همان حد . البته براي مرجعيت تقليد يك چيزهايي لازم است كه براي يك مبلغ لازم نيست ، ولي جامعه ما به اين مسئله كه مي رسد ، همه چيز را فراموش مي كند . شما ببينيد در جامعه ما سرمايه مبلغ شدن چيست و مبلغ شدن از كجا شروع مي شود ؟ اگر كسي آواز خوبي داشته باشد و بتواند چهار تا شعر بخواند ، كم كم به صورت يك مداح در مي آيد ، مي ايستد پاي منبرها و شروع مي كند به مداحي و مرثيه خواندن . بعد شما مي بينيد كه يك شالكي هم به سر خودش بست و آمد روي پله اول منبر نشست . مدتي به اين ترتيب سخن مي گويد ، بعد ، از كتاب جودي ، جوهري ، جامع التفصيل ، حكايتي ، قصه اي نقل مي كند و يا به اصطلاح از صدرالواعظين نقل مي كند كه وقتي از او مي پرسي از كجا نقل مي كني ؟ مي گويد از صدرالواعظين يا لسان الواعظين . هر كس خيال مي كند كتابي است به نام صدرالواعظين ، وقتي كه دقت مي كنيم مي فهميم كه مي خواهد بگويد از سينه ديگران ، از زبان ديگران شنيده ام . چند تا از اين ياد بگير ، چند تا از ديگري ، دروغ ، راست ، اصلا خبر ندارد قضيه چه هست . كم كم چهار تا پا منبري جور مي كند و از پله پائين مي آيد پله بالاتر ، كم كم مي آيد بالاتر ، و عوام مردم را جمع مي كند . و اكثر بانيان مجالس فقط روي يك مسئله تكيه مي كنند و آن جمعيت كشيدن است كه چه كسي بهتر مي تواند جمعيت جمع بكند . بابا آخر اين 347 جمعيت كشيدن براي حرف حسابي گفتن است . بعد كه جمعيت جمع شد ، چه حرفي مي گويد ! اين خيانت است به اسلام . خيانت است نسبت به اسلام كه از يك آواز گرم مطلب شروع بشود . و اين قاعده اي است كه عموميت دارد و در بسياري از جاها كه ما بوده ايم ، معيار و ملاك همين بوده است و از امثال چنين چيزي مطلب شروع مي شده است و واي به حال ما در اين عصر ، در عصر علم ، در عصر شك و ترديد ، در عصر شبهه ، در عصري كه براي اسلام اينهمه مخالف خوانيها هست و روزي نيست كه در روزنامه ها يا مجلات آدم يك چيزي بر عليه اسلام نبيند يا در مقالات راديوئي يك گوشه اي نشنود . چرا روزنامه ها درباره كلمه مهرجو درست كرده اند ؟ ! در چنين عصري تو بايد بلد باشي حرف خودت را خوب بزني ، استدلال بكني . اگر در اعصار گذشته ، مبلغ شرايط سخت و سنگيني داشت ، در زمان ما آن شرايط ، ده برابر و صد برابر شده است . اولين شرط براي يك نفر مبلغ ، شناسايي خود مكتب است ، شناسايي ماهيت پيام است . يعني كسي كه مي خواهد پيامي را به جامعه برساند بايد خودش با ماهيت آن پيام آشنا باشد . بايد فهميده باشد كه هدف اين مكتب چيست ، اصول و پايه هاي اين مكتب چيست ، راه اين مكتب چيست و به كجا مي رسد ، اخلاق و اقتصاد و سياست اين مكتب چيست ، معارف اين مكتب چيست ، توحيد و معاد اين مكتب چيست ، احكام و مقررات اين مكتب چيست . آخر مگر كسي مي تواند پاورقي : 1 - اشاره به زمان طاغوت است . 348 پيامي را به مردم برساند بدون آنكه خودش آن پيام را شناخته و درك كرده باشد ؟ اين مثل اين است كه بگوئيم يك نفر مرجع تقليد باشد اما فقه نخوانده باشد . چطور مي شود كسي مرجع تقليد باشد و بخواهد بر اساس فقه فتوي بدهد و فقه نخوانده باشد . و يا مثل اين است كه يك نفر مي خواهد طبيب باشد اما پزشكي نخوانده باشد . از اينجا معلوم مي شود كه براي يك نفر مبلغ تا چه اندازه وسعت اطلاعات علمي و شناخت اسلام آنهم به صورت يك مكتب لازم است . اسلام خودش يك مكتب است ، يك اندام است ، يك مجموعه هماهنگ است . يعني تك تك شناختي هم فايده ندارد . بايد همه را در آن اندام و تركيبي كه وجود دارد ، بشناسيم . ارزيابي ما درباره مسائل اسلامي بايد درست باشد . براي يك اندام ، يك عضو به تنهايي ارزش ندارد . در اندام انسان ، دست ، پا ، بيني ، چشم ، گوش ، اعضاي دروني مثل معده ، روده ، قلب و مغز هر كدام ، يك عضو هستند . ولي آيا ارزش اين اعضا در اين اندام با اينكه همه لازم و واجب هستند يكجور است ؟ آيا اگر لازم شد ما يك عضو را فداي ديگري بكنيم ، كدام عضو را فداي عضو ديگر مي كنيم ؟ آيا اگر لازم شد ، قلب را فداي دست مي كنيم يا دست را فداي قلب ؟ معلوم است كه دست را فداي قلب مي كنيم . چون آدم بدون دست مي تواند زنده بماند ولي بدون قلب نمي تواند ، بدون كبد يا بدون مغز و اعصاب نمي تواند زنده بماند . اسلام هم اينگونه است كه اين خودش بحثي است بنام اهم و مهم . دومين شرط براي كسي كه حامل يك پيام است ، اولا مهارت 349 در بكار بردن وسائل تبليغ و ثانيا شناسائي آنهاست . يعني بايد بداند چه ابزاري را مورد استفاده قرار بدهد و چه ابزاري را مورد استفاده قرار ندهد و بلكه خودش از نظر ابزارهاي طبيعي ، چه ابزاري را داشته باشد و چه ابزاري را نداشته باشد . در حدود دوازده سال پيش ، سخنرانيهايي كردم تحت عنوان " منبر و خطابه " كه در كتابي به نام گفتار عاشورا چاپ شده است . يك سلسله بحثها را من در آنجا ذكر كرده ام . در مورد خطبه ، علماء اساسا كتاب نوشته اند . اصلا خطابه خودش يك فن است ، ظاهرا اول كسي كه در اين فن كتاب نوشته ارسطو است ، و مسلمين كه آثار ارسطو را ترجمه كردند ، خطابه را جزء منطق قرار دادند . بعدها درباره خطابه خيلي حرفها گفتند ، بوعلي سينا كتابي حدود پانصد صفحه درباره خطابه دارد كه در آن درباره شرايط خطيب مي گويد : بدون شك خطيب بايد يك سلسله شرايط طبيعي هم داشته باشد مثل سخنوري و قدرت بيان . اين خودش نعمتي از نعمتهاي بزرگ الهي است و براي تبليغ ، داشتن اين هنر طبيعي لازم است . " الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البيان "( 1 ) . داستان بعثت موسي بن عمران به رسالت را شنيده ايد . بعد از ده سال كه دوباره مي خواهد به مصر برگردد ، با همسرش حركت مي كند . شبي تاريك و باراني است . زن حامله اش درد زايمان مي گيرد . هوا هم سرد است و بايد زنش را گرم كند ولي وسيله گرم كردن هم پاورقي : 1 - سوره الرحمن آيه . 14 350 ندارد . ناگهان در نقطه اي از آن بيابان نوري را مي بيند ( در وادي طور ، وادي سينا ) . فكر مي كند آتش است . مي رود آنجا ، معلوم مي شود كه آتش نيست ، جريان ، جريان ديگري است . در همانجا موسي بن عمران مبعوث مي شود ، ندا مي رسد كه از اين به بعد رسول ما هستي يعني مبلغ خدا هستي ، پيام ما را بايد به فرعون و فرعونيان برساني . موسي مي فهمد كه يك مبلغ ، شرايطي دارد . پيغمبري خودش را كافي نمي داند ، تقاضاهايي دارد : " رب اشرح لي صدري " ( 1 ) خدايا به من حوصله فراوان بده ، شرح صدر بده آنچنانكه عصباني نشوم ، ناراحت نشوم ، به تنگ نيايم ، دريا دلم كن كه كار تبليغ دريادلي مي خواهد ، " و يسر لي امري "( 2 ) اين ماموريت سنگين را بر من آسان گردان ( ببينيد كار تبليغ را ما چقدر كوچك مي شماريم و موسي بن عمران چقدر بزرگ مي شمارد ) . مؤيد اين مطلب مطلبي است راجع به پيغمبر اكرم . قرآن كريم به پيغمبر اكرم راجع به ماموريتش يعني تبليغ اسلام و هدايت مردم مي فرمايد : " انا سنلقي عليك قولا ثقيلا " ( 3 ) عنقريب يك بار سنگين به دوش تو خواهيم گذاشت . باري است كه به دوش پيغمبر سنگيني مي كند ! به دوش پيغمبران سنگيني مي كند ! چه مي گوئيم ما ؟! موسي عليه السلام در ادامه تقاضاهاي خود گفت : " و احلل عقده من لساني ( 4 ) خدايا گره را از زبان من باز كن ، به من بياني رسا و گوارا بده ، سخنوري و ناطقه بده . " يفقهوا قولي "( 5 ) به من قدرت تفهيم بده كه پاورقي : 1 - سوره طه ، آيه . 25 2 - سوره طه ، آيه . 26 3 - سوره مزمل ، آيه . 5 4 - سوره طه ، آيه . 27 5 - سوره طه ، آيه . 28 351 آن حقيقتي را كه به من وحي مي كني ، به مردم القاء كنم و مردم بفهمند ، درك كنند . رابطه اي بين من و مردم برقرار كن كه مردم مطلب را عينا آنطوري كه تو مي خواهي از من بگيرند نه اينكه من چيزي بگويم و آنها پيش خود چيز ديگري خيال بكنند ( نه اينكه من نتوانم آنچه را كه دارم بيان كنم ) . قدرت و قوه بيان يك امر طبيعي است ( البته مقداري از آن اكتسابي است ) ، ولي امور طبيعي بايد با تمرين و اكتساب تقويت بشوند . مثل كارهاي ورزشي كه شخص بايد يك استعدادي داشته باشد و اين استعداد در اثر تمرينهاي ورزشي تكميل مي شود . در عين حال خوشبختانه بايد گفت كه در جهان شيعه در اثر بركت امام حسين عليه السلام خطباي بسيار قوي و نيرومند و عاليقدر ، چه از نظر بيان و چه از نظر غير بيان ظهور كرده اند و الحمد لله الان هم چنين افرادي هستند كه انصافا از نظر نطق و سخنوري آيتي هستند . من در نظر ندارم اسم كسي را ببرم ، ولي چنين اشخاصي وجود دارند و جاي تشكر است و افراد زحمت كشيده اي هستند و انصاف اين است كه در كار خودشان به اندازه اي كه شرايط برايشان مساعد بوده ، زحمات زيادي كشيده اند . موسي عليه السلام در ادامه سخنانش مي گويد : " و اجعل لي وزيرا من اهلي هارون اخي "( 1 ) خدايا من فكر مي كنم كه به تنهايي از عهده كار تبليغ و هدايت مردم بر نمي آيم ، شريك و همكار مي خواهم . اما من پاورقي : 1 - سوره طه ، آيات 29 و . 30 352 بدبخت هنوز اين طور احساس نمي كنم ، هنوز خيال مي كنم كه به تنهايي كافي هستم . همكار يعني چه ؟ همفكر يعني چه ؟ همگام يعني چه ؟ من بايد به تنهايي كار بكنم . ولي موسي مي گويد : خدايا كار تبليغ است ، كار هدايت است ، كار ارشاد مردم است ، من پيغمبر به تنهايي از عهده اين كار برنمي آيم ، خدايا براي من يك شريك ، كمك و معاون بفرست . كانديد هم مي كند ، برادرم هارون از هر جهت مرد لايقي است ، خدايا او را به كمك من بفرست . " كي نسبحك كثيرا و نذكرك كثيرا " ( 1 ) براي چه ؟ اخلاص خودش را ذكر مي كند : خدايا ما هيچ هدفي نداريم جز اينكه مسبح تو را در دنيا زياد بكنيم ، حق پرست را در دنيا زياد كنيم . براي اين است كه من اين تقاضاها را از تو دارم و اين كمكها را از تو مي خواهم . قرآن عين همينها را درباره پيغمبر اكرم ذكر مي كند ولي به صورت امور تحقق يافته . در مورد موسي به صورت خواسته او ذكر مي كند كه البته مستجاب شد . معلوم مي شود كه خدا پيغمبر را نيز براي همين هدف و رسالت و ايده ، مؤيد كرد به همان خواستهاي موسي بن عمران . مي فرمايد : " بسم الله الرحمن الرحيم الم نشرح لك صدرك "( 2 ) اي پيامبر ، اي حبيب ما ، آيا ما سينه ترا باز نكرديم ؟ ( سينه باز در عربي كنايه از روح وسيع است ) آيا روح تو را وسيع نكرديم ؟ ترا دريا دل نكرديم ؟ " و وضعنا عنك وزرك "( 3 ) . و زر يعني بار سنگين ، به گناه هم كه وزر مي گويند به پاورقي : 1 - سوره طه ، آيات 32 تا . 34 2 - سوره انشراح آيه . 1 3 - سوره انشراح آيه . 2 353 خاطر اين است كه گناه برخلاف حسنه ( كار خوب ) كه براي انسان حكم بال و نيرو را دارد و انسان را پرواز مي دهد و به او نيرو مي بخشد ، بر عكس حكم بار را دارد و انسان را از حركت باز مي دارد . موسي گفت : " يسر لي امري "( 1 ) كار مرا آسان كن . اينجا مي گويد : " و وضعنا عنك وزرك "بار سنگين را از دوش تو برداشتيم . " الذي انقض ظهرك "( 2 ) اين خيلي عجيب است . براي توضيح معني انقض مثالي ذكر مي كنم : اگر بالاي يك سقف چوبي ، بار سنگيني مثلا جمعيت زيادي باشد كه ديگر اين سقف توانايي نگهداري آن را نداشته باشد ، يك وقت به اصطلاح عاميانه خودمان صداي جرق و جرق سقف را مي شنويم . عرب اينجا مي گويد : انقض يعني چوبهاي سقف به صدا در آمد كه اگر بار يك مقدار زيادتر باشد ، سقف مي شكند . مي فرمايد : اي پيغمبر ! اين بار سنگين ، ستون فقرات ترا مثل آن چوبها به صدا در آورده بود ، كمرت را خم كرده بود ، پشتت را شكسته بود . بعد پيغمبر را تسليت مي دهد : " فان مع العسر يسرا 0 ان مع العسر يسرا 0 فاذا فرغت فانصب 0 و الي ربك فارغب " ( 3 ) هرگز از سختي نترس ، سستيها در سختيها است و باز سستيها در ميان سختيها پايدار مي شود . باز تاكيد مي كند مطمئنا از سختي نترس كه سستيها همراه سختيهاست . وقتي اين آيه نازل شد ، چهره پيغمبر اكرم از خوشحالي مي درخشيد ، متحلل شده بود ، سرخ شده بود ، وعده خدا است ، خدا گفته از سختي نترس ، پاورقي : 1 - سوره طه آيه . 26 2 - سوره انشراح آيه . 3 3 - سوره انشراح آيات 5 تا . 8 354 دوباره به من گفته از سختي نترس . " فاذا فرغت فانصب "از اين كارت كه فارغ شدي باز خودت را به كار پرمشقت ديگري مشغول كن كه تو از سختي و مشقت ضرر نديدي و ضرر نخواهي ديد . " و الي ربك فارغب "اين را ، شيعه اين طور تفسير مي كند كه : ما اين بار سنگين را به وسيله علي عليه السلام براي تو سبك كرديم ، علي را براي تو كمك فرستاديم . و شيعه حق دارد اين حرف را بزند و درست هم هست ، يعني منطق ، همين طور حكم مي كند . پيغمبر اكرم در حديثي كه شيعه و سني هر دو روايت كرده اند و متواتر است و سني هم نمي تواند آن را انكار بكند زيرا سنيها بيشتر از شيعه روايت كرده اند ، خطاب به علي عليه السلام فرمود : " انت مني بمنزله هارون من موسي " ( 1 ) ، تو با من همان نسبت را داري كه هار ون با موسي داشت " الا انه لا نبي بعدي " ( 2 ) با اين تفاوت كه هارون پيغمبر بود ولي چون بعد از م ن پيغمبري نيست ، تو بعد از من پيغمبر نيستي . يعني همان طور كه خدا ، تقاضاي موسي بن عمران را مستجاب كرد و برايش در امر تبليغ و هدايت مردم شريك و كمك فرستاد ، علي جان ! خدا تو را براي من كمك و معاون فرستاده است . پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم خطاب به علي عليه السلام فرمود : " " انت وزيري " . . . " ، كلمه وزير ، در اصل لغت به معناي كمك پاورقي : 2 و 1 - ينابيع الموده ج 1 ص 56 ، ذخائر العقبي ص 63 ، صواعق المحرقه ص 119 ، مروج الذهب ج 2 ص 425 ، حليه الابرارج 1 ص 589 ، مسند الامام رضاج 1 ص 149 ، مناقب ابن مغازلي ص 27 تا 31 ، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديدج 3 ص 258 ، احتجاج طبرسي ج 1 ص . 118 355 و معاون است . وزراء را كه به اين نام مي خواندند ، چون كمكهاي پادشاهان بودند . اصلا كلمه وزير به معني كمك دهنده است . اين است كه پيغمبر اكرم خطاب به علي فرمود تو وزير من يعني كمك من هستي همان طور كه هارون وزير موسي يعني كمك موسي بود . ببينيد ، درخواستهاي موسي عليه السلام : " رب اشرح لي صدري و يسر لي امري و احلل عقده من لساني يفقهوا قولي و اجعل لي وزيرا من اهلي هارون اخي "( 1 ) صددرصد منطبق است با آنچه كه درباره پيغمبر اكرم به صورت انجام يافته است : " الم نشرح لك صدرك 0 و وضعنا عنك وزرك 0 الذي انقض ظهرك 0 و رفعنا لك ذكرك 0 فان مع العسر يسرا 0 ان مع العسر يسرا 0 فاذا فرغت فانصب 0 و الي ربك فارغب ( 2 ) . "اگر معني انصب را از ماده " نصب " نگيريم بلكه از ماده " نصب " بگيريم يعني مقصود اين باشد كه علي عليه السلام را به خلافت نصب كن ، باز مطلب صددرصد منطبق با آيات قرآن است . از همه اينها چه نتيجه مي گيريم ؟ نتيجه مي گيريم كه در منطق قرآن ، كار تبليغ ، كار هدايت و ارشاد مردم ، كار بسيار بسيار دشواري تلقي شده است ، در حالي كه در جامعه ما اينقدر كوچك و سبك گرفته مي شود و كار به جائي رسيده كه ديگر اهل علم و فضل ، هر كس كه سواد و معلومات داشته باشد ، ننگش مي آيد برود منبر . مي گويند پاورقي : 1 - سوره طه ، آيات 30 تا . 25 2 - سوره انشراح آيه 8 - . 1 356 فلاني مرد عالمي است در شانس نيست كه برود منبر و تبليغ كند . تقصير كيست ؟ تقصير جامعه است ، جامعه اين قدر مقام تبليغ را تنزيل داده و پائين آورده كه هر عالمي ، ننگ و عارش مي آيد ، توهين به خودش مي داند 357 عين منبر پيغمبر نيست ) . بيشتر نهج البلاغه ، منبرهاي علي عليه السلام است . نهج البلاغه علي عليه السلام سه قسمت است : خطبه ها ، نامه ها ، و كلمات قصار . كلمات قصار جملات كوتاهي است كه ايشان در مواقع مختلفي فرموده است . مجموع نامه ها و كلمات قصار يك ثلث نهج البلاغه را تشكيل مي دهد . دو ثلث نهج البلاغه خطبه هاي مولا است و تازه اينها همه خطبه هاي مولا نيست بلكه به قول سيد رضي مختار است از خطبه ها ، يعني قسمتهاي انتخاب شده است . و الا خطبه ها خيلي بيش از اينها بوده است . مسعودي كه صد سال قبل از سيد رضي بوده است ، در كتاب بسيار معتبر مروج الذهب كه از مدارك معتبر تاريخ اسلام است ، مي نويسد الان در حدود چهار صد و هشتاد خطبه از علي عليه السلام در دست مردم است . ( 1 ) در صورتي كه در نهج البلاغه بيش از دويست خطبه وجود دارد . تازه اين تعداد را سيد انتخاب كرده و قسمتهايي را نياورده است . بنابراين خطبه هاي علي عليه السلام شايد چهار برابر خطبه هاي نهج البلاغه فعلي بوده است . بيشتر نهج البلاغه چيست ؟ همان منبرهاي علي عليه السلام . علي عليه السلام منبر رفته است، منبرهايش را ضبط كرده و در نتيجه براي ما مانده است . و اين ، بيانگر عظمت و اهميت مقام تبليغ در اسلام است ، در صورتي كه در ميان ما كوچك و حقير است . نتيجه اش اين است كه ديگر پيام اسلام نمي رسد . خودمان مطلب را خراب كرده ايم . و قتي كه به اين وضع اجتماعي و به اين شكل در آمد پاورقي : 1 - مروج الذهب ج 2 ص . 419 358 كه هر عالمي براي اينكه حيثيت و مقامش محفوظ بماند ( حالا آن عذر درست است يا نه ، من كار ندارم ، بالاخره جريان اجتماعي كار خودش را مي كند ) ، از خطابه خواندن و تبليغ و هدايت و ارشاد مردم پرهيز داشته باشد ، كار تبليغ و هدايت و ارشاد بدست افرادي مي افتد كه هيچگونه صلاحيتي ندارند و كارشان از جودي و جوهري شروع شده است . آن وقت آيا مي توان انتظار داشت كه پيام اسلام ، پيام خدا ، پيام پيغمبر ، پيام علي ، اين مكتب عظيم و وسيع داراي جنبه هاي مختلف دنيائي و آخرتي ، سالم به دست مردم برسد ؟ چه انتظار غلطي ! مقام شامخ زينب در تبليغ او بروز كرد . شما ببينيد اهل بيت امام حسين عليه السلام چه ماهرانه تبليغ كرده اند . دو سه نكته است كه تا انسان به اينها توجه نداشته باشد ، به ارزش تبليغ اهل بيت و در واقع به ارزش سفر تبليغاتيشان پي نمي برد . كار اباعبدالله حساب شده بود ، يعني اين سفر را به دست دشمن درست كرد ، دشمن ، اين سفر را به وجود آورد . دشمن به خيال خودش اسير حمل مي كند اما در حقيقت دارد مبلغ مي فرستد . نكته اي را عرض مي كنم ، هميشه در جامعه بشري هر قدرت جابره اي هر اندازه زور داشته باشد بالاخره نياز به يك پشتوانه فكري و فلسفي و عقيدتي دارد ، يعني يك نظام اعتقادي لازم دارد كه تكيه گاه نظام اقتصادي و سياسي و وضع موجود آن باشد . بشر بالاخره نياز به فكر دارد ، اگر جامعه اي درست به نظام فاسد حاكم بر خود فكر بكند ، محال است كه آن نظام بماند . اين است كه هر نظام موجودي 359 خودش را نيازمند به يك نظام فكري و عقيدتي به عنوان تكيه گاه و پشتوانه مي داند . مي خواهد آن نظام به صورت يك فلسفه باشد ، يك ايسم داشته باشد يا به صورت مذهب باشد . دستگاه يزيد نمي توانست بدون يك پشتوانه فكري و اعتقادي يا لااقل بدون آنكه اعتقادات موجود مردم را توجيه كرده باشد ، كارش را انجام بدهد . خيال نكنيد آنها اين قدر احمق بودند كه بگويند سرها سر نيزه ، گور پدر مردم و افكارشان ، بلكه در هر حال ، در مقام اغفال افكار مردم و القاي يك سلسله افكار و انديشه ها بودند تا فكر مردم قانع بشود كه وضع موجود بهترين وضع است ، بايد همين طور باشد . البته در ميان يك عده مردم 360 ( گفت مستي و راستي ) . در حال مستي ، حرف راستش را مي گفت كه هيچ چيز را قبول ندارم . مستي ، رسوايش مي كرد و الا خود او هم از اين برنامه استفاده مي كرد . ابن زياد بعد از شهادت اباعبدالله وقتي كه مردم را در مسجد بزرگ كوفه جمع كرد تا قضيه را به اطلاع آنها برساند ، آنچنان قيافه مذهبي و مقدسي به خود گرفت كه گفت : الحمدلله الذي اظهر الحق و اهله ، و نصر اميرالمؤمنين و اشياعه ، و قتل الكذاب بن الكذاب ( 1 ) خدا را شكر مي كنيم كه حقيقت را پيروز كرد و ريشه يك دروغگو و پسر دروغگو را كه مي خواست مردم را بفريبد ، كند . از مردم ، " الهي شكر " مي خواست و شايد صدها " الهي شكر " هم گفتند . اگر يك كور بيداردل نبود ، آن مجلس را خوب فريب داده بود . مردي است به نام عبدالله بن عفيف كه خدايش رحمت كند . گاهي وقتها افرادي در موقعيتهايي جانبازي مي كنند كه يك دنيا ارزش دارد . اين مرد از دو چشم نابينا بود . يك چشمش را در جمل در ركاب علي عليه السلام و چشم ديگرش را در صفين در ركاب علي عليه السلام از دست داده بود . اعمي بود ، چون اعمي بود ، ديگر كاري از او ساخته نبود و قهرا در جهاد هم شركت نمي كرد و غالبا به عبادت مي پرداخت . آن روز هم در مسجد كوفه بود . اين مرد وقتي كه اين جمله را شنيد از جا حركت پاورقي : 1 - بحار الانوار ج 45 ص 119 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص 52 ، مقتل الحسين مقرم ص 426 ، ارشاد شيخ مفيد ص 244، الكامل في التاريخ ج 4 ، ص 82 ، اللهوف ص 69 ، كشف الغمه ج 2 ص . 67 361 كرد و گفت كذاب توئي و پدر تو است و شروع كرد به نطق كردن و خطابه انشاء كردن بطوري كه همانجا ريختند او را گرفتند و بعد هم كشتند . ولي بالاخره اين پرده را دريد . ابن زياد واقعا به همان دو معنا حرامزاده است ، يعني يك مرد نابكار و شيطان . غالبا در جوامعي كه مردم افكار مذهبي دارند ، وقتي كه دستگاههاي جبار مي خواهند خودشان را توجيه كنند ، جبرگرا مي شوند ، يعني همه چيز را مستند به خدا مي كنند ، كار خدا بود كه اين جور شد ، اگر مصلحت نبود كه اين جور نمي شد ، خدا خودش نمي گذاشت كه اين جور بشود . اينكه : آنچه هست همان است كه بايد باشد و آنچه نيست همان است كه نبايد باشد ، خودش يك منطق است ، منطق جبرگرايي . منطق ابن زياد است كه وقتي مواجه مي شود با زينب سلام الله عليها ، فورا مسئله خدا را مطرح مي كند كه الحمدلله الذي فضحكم و قتلكم و اكذب احدوثتكم اين جمله ها خيلي معنا دارد ، خدا را شكر ، اين خدا بود كه شما را كشت ، اين خداخواهي بود . عجب فتنه اي براي مسلمين درست كرده بوديد ، شكر خدا را كه شما را كشت ، شكر خدا را كه شما را رسوا كرد . رسوايي در منطق او چيست ؟ در منطق او هر كس كه به حسب ظاهر در جبهه نظامي شكست بخورد ، ديگر رسوا شده و قضيه تمام شده است . اگر او به حق مي بود كه در جبهه نظامي غالب مي شد . و اكذب احدوثتكم يعني مغلوب شدن شما دليل بر اين است كه حرفتان دروغ بود . زينب چه گفت ؟ گفت : " الحمد لله الذي اكرمنا به نبيه " ، خدا 362 بود . نمي خوا هد كسي اسم مادرش را بياورد ، چون مادرش زن بدنامي بود . اي پسر مرجانه آن زن بدنام ! رسوايي بايد از پسر مرجانه باشد . اينجا بود كه ابن زياد درماند و چنان مملو از خشم شد كه گفت جلاد را بگوئيد بيايد گردن اين زن را بزند . مردي كه از خوارج و دشمن مولا اميرالمؤمنين است و با اينها هم خوب نيست ، در حاشيه مجلس ابن زياد نشسته بود . وقتي ابن زياد گفت بگوئيد ميرغضب بيايد ، او از يك احساس به اصطلاح عربيت ، از يك حميت عربيت استفاده كرد . ايستاد و گفت امير ! هيچ توجه داري كه با يك زن داري حرف مي زني ، زني كه 363 چندين داغ ديده است ؟ با يك زن برادرها كشته ، عزيزان از دست رفته داري سخن مي گويي . و عرض عليه علي بن الحسين يعني بر او علي بن حسين را عرض كردند . فرعون وار صدا زد " من انت ؟ " ( باز منطق جبرگرايي را ببينيد ) تو كي هستي ؟ فرمود : " انا علي بن الحسين " ، من علي بن حسين هستم . گفت : اليس قد قتل الله علي بن الحسين ؟ مگر علي بن حسين را خدا در كربلا نكشت ؟ ( حالا ديگر بايد همه چيز را به حساب خدا گذاشته شود تا معلوم شود كه اينها همه بر حق هستند . ) فرمود من برادري داشتم نام او هم علي بود و مردم در كربلا او را كشتند . گفت خير ، خدا كشت . فرمود البته كه قبض روح همه مردم بدست خداست ، اما او را مردم كشتند . بعد گفت : علي و علي يعني چه ، پدر تو اسم همه بچه هايش را گذاشته بود علي ، اسم تو را هم گذاشته علي ، اسم ديگري نبود كه بگذارد ؟ گفت پدر من به پدرش ارادت داشت ، او دوست داشت كه اسم پسرانش را به نام پدرش بگذارد . يعني اين تو هستي كه بايد از پدرت زياد ننگ داشته باشي . ابن زياد ، انتظار داشت كه علي بن حسين عليه السلام اصلا حرف نزند . از نظر او يك اسير بايد حرف نزند و وقتي به او مي گويد اين ، كار خدا بود ، بايد بگويد بله ، كار خدا بود ، مقدر چنين بود ، نمي شد كه اين طور نشود ، كار اشتباهي بود و اين حرفها . وقتي ديد كه علي بن حسين عليه السلام ، يك اسير ، اينچنين حرف مي زند ، گفت : و لك جراه 364 لجوابي ( 1 ) . شما هنوز جان داريد ، هنوز نفس داريد ، هنوز در مقابل من حرف مي زنيد ، جلاد بيا گردن اين را بزن . نوشته اند تا گفت جلاد گردن اين را بزن ، زينب از جا بلند شد ، علي بن حسين را در آغوش گرفت و گفت : به خدا قسم گردن اين را نخواهيد زد مگر اينكه اول گردن زينب را بزنيد . نوشته اند ابن زياد مدتي نگاه كرد به اين دو نفر و بعد گفت : به خدا قسم مي بينم كه الان اگر بخواهيم اين جوان را بكشيم ، اول بايد اين زن را بكشيم . صرف نظر كرد . اين يكي از خصوصيات اهل بيت بود كه با منطق جبر گرايي كه در دنيا جبر است و در عين جبر ، عدل است ، يعني بشر در اين جهان هيچ وظيفه اي براي تغيير و تبدل و تحول ندارد و آنچه هست آن است كه بايد باشد و آنچه نيست همان است كه نبايد باشد و بنابراين بشر نقشي ندارد، مبارزه كردند. ولا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم پاورقي : 1 - ارشاد شيخ مفيد ص 244، في رحاب ائمه اهل البيت ج 3 ص 145 و 146 ، بحارالانوار ج 45 ص 155 تا 117 ، الكامل في التاريخ ج 4 ص 81 و 82 ، اللهوف ص 67 و 68 ، اعلام الوري ص 247 ، مقتل الحسين خوارزمي ج 2 ص 42 ، كشف الغمه ج 2 ص . 66 365