حماسه حسيني جلد دوم

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم

قسمت اول

حماسه حسيني جلد دوم متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري چاپ پانزدهم : اسفند 1371 ناشر : انتشارات صدرا ( با كسب اجازه از شوراي نظارت بر نشر آثار استاد شهيد ) مقدمه كتاب حاضر جلد دوم مجموعه " حماسه حسيني " و مشتمل بر چهار بخش است . بخش اول كه بخش چهارم اين مجموعه مي باشد ، شامل هفت سخنراني متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري تحت عنوان " عنصر امر به معروف و نهي از منكر در نهضت حسيني " است كه در محرم سال 1390 قمري برابر با اسفند 1348 شمسي ( و فروردين 1349 ) در حسينيه ارشاد ايراد شده است . عناوين انتخاب شده براي هر يك از سخنرانيهاي اين بخش از ناشر بوده و حتي المقدور از متن سخنرانيها استخراج گرديده است . در اين بخش علاوه بر موضوع مذكور ، به طور كلي " امر به معروف و نهي از منكر " مورد بحث واقع شده كه در خلال آن مسائل اجتماعي و سياسي روز نيز مطرح گرديده است . از جمله در جلسه ششم ، كارنامه مسلمين در " مسئله فلسطين " مورد بررسي قرار گرفته است . بخش پنجم ، مشتمل بر يك سخنراني استاد شهيد تحت عنوان " شعارهاي عاشورا " مي باشد . اين سخنراني در روز عاشورا و در حدود سال 1352 شمسي در مسجد جامع نارمك ( تهران ) ايراد شده است . " تحليل واقعه عاشورا " كه بخش سوم اين كتاب و بخش ششم مجموعه " حماسه حسيني " را تشكيل مي دهد ، عنوان سخنراني آن 7 شهيد گرانقدر در سال 1356 و در يكي از جلساتي است كه به طور هفتگي در برخي منازل تشكيل مي شد و موسوم به " جلسه يزديها " بود . بخش هفتم يعني " ماهيت قيام حسيني " مجموع سه نيم جلسه سخنراني استاد شهيد پيرامون حادثه كربلا است . توضيح اينكه در سال 1356 استاد سخنرانيهايي تحت عنوان " مسئله شناخت " در كانون توحيد " تهران " ايراد كردند . از آنجا كه زمان آن سخنرانيها مقارن با ايام محرم بود ، در سه جلسه اي كه مصادف با شبهاي تاسوعا و عاشورا بود ، نيمي از وقت به بحث درباره حادثه كربلا اختصاص داده شد . مجموع آن سه بحث كه به هم مرتبط مي باشند بخش هفتم اين مجموعه را تشكيل مي دهد و عنوان مذكور نيز با استفاده از يادداشتهاي استاد انتخاب شده است . لازم به تذكر است كه بخشي از اين بحث قبلا با تنظيمي نه چندان دقيق به صورت جزوه اي كوچك تحت عنوان " ماهيت نهضت امام حسين ( ع " توسط يكي از واحدهاي انتشاراتي منتشر شده است ، ولي از زمان تشكيل " شوراي نظارت بر نشر آثار استاد شهيد " جهت ايجاد نظم در نشر آثار آن شهيد سعيد انتشار آن متوقف گرديد و بديهي است از اين پس فقط به صورت حاضر عرضه خواهد شد . در پايان به اطلاع علاقمندان آثار استاد شهيد و بخصوص علاقمندان مجموعه " حماسه حسيني " مي رساند كه جلد سوم اين مجموعه نيز به زودي منتشر خواهد شد . از خداي متعال توفيق خدمت مسئلت داريم . 64 / 10 / 17 انتشارات صدرا 8 بخش چهارم عنصر امر به معروف و نهي از منكر در نهضت حسيني 9 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله رب العالمين ، باري الخلائق اجمعين ، و الصلاه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " ان الله اشتري من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا في التوريه و الانجيل و القرآن و من اوفي بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم 0 التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين "( 1 ) . بحث ما درباره عنصر امر به معروف و نهي از منكر در نهضت حسيني است . اولا بحث درباره اينست كه آيا اين عنصر در نهضت حسيني دخالت داشته است يا نه ؟ و به عبارت ديگر آيا يكي از چيزهايي كه امام حسين ( ع ) را وادار به اين حركت و پاورقي : اين سخنراني در 1348 / 12 / 23 برابر با ششم محرم 1390 ايراد شده است. 1 - سوره توبه ، آيات 111 - . 112 13 نهضت كرد ، امر به معروف و نهي از منكر بود يا نه ؟ و ثانيا درجه دخالت اين عنصر در اين نهضت چه اندازه است ؟ همه مي دانيم كه فلسفه عزاداري و تذكر امام حسين عليه السلام كه به توصيه ائمه اطهار سال به سال بايد تجديد شود ، به خاطر آموزندگي آن است ، به خاطر آن است كه يك درس تاريخي بسيار بزرگ است . براي اينكه يك درس را انسان مورد استفاده خودش قرار بدهد ، اول بايد آن درس را بفهمد و حل كند . امشب من درباره مجموع عناصري كه در نهضت حسيني موثر بوده اند به طور اجمال بحث مي كنم ، سپس درباره امر به معروف و نهي از منكر كه عنصر اصلي اين نهضت است ، بحث بيشتر و مبسوط تر و مشروح تري مي كنم . در نهضت حسيني عوامل متعددي دخالت داشته است ، و همين امر سبب شده است كه اين حادثه با اينكه از نظر تاريخي و وقايع سطحي ، طول و تفصيل زيادي ندارد ، از نظر تفسيري و از نظر پي بردن و به ماهيت اين واقعه بزرگ تاريخي ، بسيار بسيار پيچيده باشد . يكي از علل اينكه تفسيرهاي مختلفي درباره اين حادثه شده و احيانا سوء استفاده هايي از اين حادثه عظيم و بزرگ شده است ، پيچيدگي اين داستان است از نظر عناصري كه در به وجود آمدن اين حادثه موثر بوده اند . ما در اين حادثه به مسائل زيادي بر مي خوريم : در يك جا سخن از بيعت خواستن از امام حسين و امتناع امام از بيعت كردن است . در جاي ديگر دعوت مردم كوفه از امام و پذيرفتن امام اين دعوت راست . در جاي ديگر ، امام به طور كلي بدون توجه به مسئله بيعت خواستن و امتناع از بيعت و 14 بدون اينكه اساسا توجهي به اين مسئله بكند كه مردم كوفه از او بيعت خواسته اند ، او را دعوت كرده اند يا نكرده اند ، از اوضاع زمان و وضع حكومت وقت ، انتقاد مي كند ، شيوع فساد را متذكر مي شود ، تغيير ماهيت اسلام را يادآوري مي كند ، حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها را بيان مي نمايد ، و آنوقت مي گويد وظيفه يك مرد مسلمان اين است كه در مقابل چنين حوادثي ساكت نباشد . در اين مقام مي بينيم امام نه سخن از بيعت مي آورد و نه سخن از دعوت . نه سخن از بيعتي كه يزيد از او مي خواهد ، و نه سخن از دعوتي كه مردم كوفه از او كرده اند . قضيه از چه قرار است ؟ آيا مسئله ، مسئله بيعت بود ؟ آيا مسئله مسئله دعوت بود ؟ آيا مسئله ، مسئله اعتراض و انتقاد و يا شيوع منكرات بود ؟ كداميك از اين قضايا بود ؟ اين مسئله را ما بر چه اساسي توجيه كنيم ؟ به علاوه چه تفاوت واضح و بيني ميان عصر امام يعني دوره يزيد با دوره هاي قبل بوده ؟ بالخصوص با دوره معاويه كه امام حسن عليه السلام با معاويه صلح كرد ولي امام حسين عليه السلام به هيچ وجه سر صلح با يزيد نداشت و چنين صلحي را جايز نمي شمرد . حقيقت مطلب اين است كه همه اين عوامل ، موثر و دخيل بوده است . يعني همه اين عوامل وجود داشته و امام در مقابل همه اين عوامل عكس العمل نشان داده است . پاره اي از عكس العملها و عملهاي امام بر اساس امتناع از بيعت است ، پاره اي از تصميمات امام بر اساس دعوت مردم كوفه است و 15 پاره اي بر اساس مبارزه با منكرات و فسادهايي كه در آن زمان به هر حال وجود داشته است . همه اين عناصر ، در حادثه كربلا كه مجموعه اي است از عكس العملها و تصميماتي كه از طرف وجود مقدس اباعبدالله عليه السلام اتخاذ شده دخالت داشته است . ابتدا درباره مسئله بيعت بحث مي كنيم كه اين عامل چقدر دخالت داشت و امام در مقابل بيعت خواهي چه عكس العملي نشان داد و تنها بيعت خواستن براي امام چه وظيفه اي ايجاب مي كرد ؟ همه شنيده ايم كه معاويه بن ابي سفيان با چه وضعي به حكومت و خلافت رسيد . بعد از آنكه اصحاب امام حسن عليه السلام آنقدر سستي نشان دادند ، امام حسن يك قرارداد موقت با معاويه امضاء مي كند نه بر اساس خلافت و حكومت معاويه ، بلكه بر اين اساس كه معاويه اگر مي خواهد حكومت كند براي مدت محدودي حكومت كند و بعد از آن مسلمين باشند و اختيار خودشان ، و آن كسي را كه صلاح مي دانند ، به خلافت انتخاب كنند ، و به عبارت ديگر به دنبال آن كسي كه تشخيص مي دهند [ صلاحيت خلافت را دارد ] و از طرف پيغمبر اكرم منصوب شده است ، بروند . تا زمان معاويه مسئله حكومت و خلافت ، يك مسئله موروثي نبود ، مسئله اي بود كه درباره آن تنها دو طرز فكر وجود داشت . يك طرز فكر اين بود كه خلافت ، فقط و فقط شايسته كسي است كه پيغمبر به امر خدا او را منصوب كرده باشد . و فكر ديگر اين بود كه مردم حق دارند خليفه اي براي خودشان انتخاب كنند . 16 به هر حال اين مسئله در ميان نبود كه يك خليفه تكليف مردم را براي خليفه بعدي معين كند ، براي خود جانشين معين كند ، او هم براي خود جانشين معين كند و . . . و ديگر مسئله خلافت نه دائر مدار نص پيغمبر باشد و نه مسلمين در انتخاب او دخالتي داشته باشند . يكي از شرايطي كه امام حسن در آن صلحنامه گنجاند ولي معاويه صريحا به آن عمل نكرد ( مانند همه شرايط ديگر ) بلكه امام حسن را مخصوصا با مسموميت كشت و از بين برد كه ديگر موضوعي براي اين ادعا باقي نماند و به اصطلاح مدعي در كار نباشد ، همين بود كه معاويه حق ندارد تصميمي براي مسلمين بعد از خودش بگيرد ، خودش هر مصيبتي براي دنياي اسلام هست ، هست ، بعد ديگر اختيار با مسلمين باشد و به هر حال اختيار با معاويه نباشد . اما تصميم معاويه از همان روزهاي اول اين بود كه نگذارد خلافت از خاندانش خارج شود و به قول مورخين ، كاري كند كه خلافت را به شكل سلطنت در آورد . ولي خود او احساس مي كرد كه اين كار فعلا زمينه مساعدي ندارد . درباره اين مطلب زياد مي انديشيد و با دوستان خاص خود در ميان مي گذاشت ولي جرات اظهار آن را نداشت و فكر نمي كرد كه اين مطلب عملي شود . آنطوري كه مورخين نوشته اند كسي كه او را به اين كار تشجيع كرد و مطمئن ساخت كه اين كار عملي است ، مغيره بن شعبه بود ، آن هم به خاطر طمعي كه به حكومت كوفه بسته بود . قبلا حاكم و والي كوفه بود ، از اينكه معاويه او را معزول كرده بود ، ناراحت بود . او از نقشه كش ها و زيركها و به اصطلاح از 17 دهات عرب است . براي اينكه دو مرتبه به حكومت كوفه برگردد نقشه اي كشيد ، به اين صورت كه رفت به شام و به يزيد بن معاويه گفت : نمي دانم چرا معاويه درباره تو كوتاهي مي كند ، ديگر معطل چيست ؟ چرا ترا به عنوان جانشين خودش به مردم معرفي نمي كند ؟ يزيد گفت : پدرم فكر مي كند كه اين قضيه عملي نيست . گفت : نه ، عملي است . شما از كجا بيم داريد ؟ فكر مي كنيد مردم كجا عمل نخواهند كرد ؟ هر چه معاويه بگويد مردم شام اطاعت مي كنند ، و از آنها نگراني نيست . اما مردم مدينه ، اگر فلان كس را به آنجا بفرستيد او اين وظيفه را انجام مي دهد . از همه جا مهمتر و خطرناكتر عراق ( كوفه ) است ، اين هم به عهده من . يزيد نزد معاويه مي رود و مي گويد مغيره چنين سخني گفته است . معاويه مغيره را مي خواهد . او با چرب زباني و با منطق قويي كه داشت توانست معاويه را قانع كند كه زمينه آماده است و كار كوفه را كه از همه سختتر و مشكلتر است خودم انجام مي دهم . معاويه هم دو مرتبه براي او ابلاغ صادر كرد كه به كوفه برگردد . ( البته اين جريان بعد از وفات امام مجتبي عليه السلام و در سالهاي آخر عمر معاويه است ) . جريانهايي دارد . مردم كوفه و مدينه قبول نكردند . معاويه مجبور شد كه به مدينه برود . روساي اهل مدينه ، يعني كساني كه مورد احترام مردم بودند ، حضرت امام حسين عليه السلام ، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر را خواست . با چرب زباني كوشيد تا به عنوان اينكه مصلحت اسلام فعلا اينطور ايجاب مي كند كه حكومت ظاهري در 18 دست يزيد باشد ولي كار در دست شما تا اختلافي ميان مردم رخ ندهد ، شما بيائيد فعلا بيعت كنيد ، عملا زمام امور در دست شما باشد ، آنها را قانع كند . ولي آنها قبول نكردند و اين كار آنطور كه معاويه مي خواست عملي نشد . بعد با نيرنگي در مسجد مدينه مي خواست به مردم چنين وانمود كند كه آنها حاضر شدند و قبول كردند ، كه آن نيرنگ هم نگرفت . معاويه هنگام مردن سخت نگران وضع پسرش يزيد بود و نصايحي به او كرد . گفت : تو براي بيعت گرفتن ، با عبدالله بن زبير آنطور رفتار كن ، با عبدالله بن عمر آنطور رفتار كن ، با حسين بن علي عليه السلام اينگونه رفتار كن . مخصوصا دستور داد با امام حسين ( ع ) با رفق و نرمي زيادي رفتار كند . گفت : او فرزند پيغمبر است ، مكانت عظيمي در ميان مسلمين دارد ، و بترس از اينكه با حسين بن علي با خشونت رفتار كني . معاويه كاملا پيش بيني مي كرد كه اگر يزيد با امام حسين با خشونت رفتار كند و دست خود را به خون او آلوده سازد ، ديگر نخواهد توانست خلافت كند و خلافت از خاندان ابوسفيان بيرون خواهد رفت . معاويه مرد بسيار زيركي بود ، پيش بيني هاي او مانند پيش بيني هاي هر سياستمدار ديگري غالبا خوب از آب درمي آمد . يعني خوب مي فهميد و خوب مي توانست پيش بيني كند . برعكس ، يزيد ، اولا جوان بود ، و ثانيا مردي بود كه از اول در زي بزرگزادگي و اشرافزادگي و شاهزادگي بزرگ شده بود ، با لهو و لعب انس فراواني داشت ، سياست را واقعا درك نمي كرد ، غرور جواني و رياست داشت ، غرور ثروت و شهوت 19 داشت . كاري كرد كه در درجه اول به زيان خاندان ابوسفيان تمام شد ، و اين خاندان بيش از همه در اين قضيه باخت . اينها كه هدف معنوي نداشتند و جز به حكومت و سلطنت به چيز ديگري فكر نمي كردند ، آن را هم از دست دادند . حسين بن علي عليه السلام كشته شد ، ولي به هدفهاي معنوي خودش رسيد در حالي كه خاندان ابوسفيان به هيچ شكل به هدفهاي خودشان نرسيدند . بعد از اينكه معاويه در نيمه ماه رجب سال شصتم مي ميرد ، يزيد به حاكم مدينه كه از بني اميه بود نامه اي مي نويسد و طي آن موت معاويه را اعلام مي كند و مي گويد از مردم براي من بيعت بگير . او مي دانست كه مدينه مركز است و چشم همه به مدينه دوخته شده . در نامه خصوصي دستور شديد خودش را صادر مي كند ، مي گويد حسين بن علي را بخواه و از او بيعت بگير ، و اگر بيعت نكرد ، سرش را براي من بفرست . بنابراين يكي از چيزهايي كه امام حسين با آن مواجه بود تقاضاي بيعت با يزيد بن معاويه اينچنيني بود كه گذشته از همه مفاسد ديگر ، دو مفسده در بيعت با اين آدم بود كه حتي در مورد معاويه وجود نداشت . يكي اينكه بيعت با يزيد ، تثبيت خلافت موروثي از طرف امام حسين بود . يعني مسئله خلافت يك فرد مطرح نبود . مسئله خلافت موروثي مطرح بود . مفسده دوم مربوط به شخصيت خاص يزيد بود كه وضع آن زمان را از هر زمان ديگر متمايز مي كرد . او نه تنها مرد فاسق و فاجري بود بلكه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شايستگي سياسي 20 هم نداشت . معاويه و بسياري از خلفاي آل عباس هم مردمان فاسق و فاجري بودند ، ولي يك مطلب را كاملا درك مي كردند ، و آن اينكه مي فهميدند كه اگر بخواهند ملك و قدرتشان باقي بماند ، بايد تا حدود زيادي مصالح اسلامي را رعايت كنند ، شئون اسلامي را حفظ كنند . اين را درك مي كردند كه اگر اسلام نباشد آنها هم نخواهند بود . مي دانستند كه صدها ميليون جمعيت از نژادهاي مختلف چه در آسيا ، چه در آفريقا و چه در اروپا كه در زير حكومت واحد در آمده اند و از حكومت شام يا بغداد پيروي مي كنند ، فقط به اين دليل است كه اينها مسلمانند ، به قرآن اعتقاد دارند و به هر حال خليفه را يك خليفه اسلامي مي دانند ، و الا اولين روزي كه احساس كنند كه خليفه خود بر ضد اسلام است ، اعلام استقلال مي كنند . چه موجبي داشت كه مثلا مردم خراسان ، شام و سوريه ، مردم قسمتي از آفريقا ، از حاكم بغداد يا شام اطاعت كنند ؟ دليلي نداشت . و لهذا خلفايي كه عاقل ، فهميده و سياستمدار بودند اين را مي فهميدند كه مجبورند تا حدود زيادي مصالح اسلام را رعايت كنند . ولي يزيد بن معاويه اين شعور را هم نداشت ، آدم متهتكي بود ، آدم هتاكي بود ، خوشش مي آمد به مردم و اسلام بي اعتنايي كند ، حدود اسلامي را بشكند . معاويه هم شايد شراب مي خورد ( اينكه مي گويم شايد ، از نظر تاريخي است ، چون يادم نمي آيد ، ممكن است كساني با مطالعه تاريخ ، موارد قطعي پيدا كنند ( 1 " ولي هرگز تاريخ نشان نمي دهد كه معاويه در يك پاورقي : 1 - [ به كتاب گرانقدر " الغدير " ج 10 ص 179 مراجعه شود . در آنجا مطلب از نظر > 21 مجلس علني شراب خورده باشد يا در حالتي كه مست است وارد مجلس شده باشد ، در حالي كه اين مرد علنا در مجلس رسمي شراب مي خورد ، مست لايعقل مي شد و شروع مي كرد به ياوه سرايي . تمام مورخين معتبر نوشته اند كه اين مرد ، ميمون باز و يوز باز بود . ميموني داشت كه به آن كنيه اباقيس داده بود و او را خيلي دوست مي داشت . چون مادرش زن باديه نشين بود و خودش هم در باديه بزرگ شده بود ، اخلاق باديه نشيني داشت ، با سگ و يوز و ميمون انس و علاقه بالخصوصي داشت . مسعودي در مروج الذهب مي نويسد : " ميمون را لباسهاي حرير و زيبا مي پوشانيد و در پهلو دست خود بالاتر از رجال كشوري و لشكري مي نشاند ! " اينست كه امام حسين ( ع ) فرمود : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد " ( 1 ) . ميان او و ديگران تفاوت وجود داشت . اصلا وجود اين شخص تبليغ عليه اسلام بود . براي چنين شخصي از امام حسين ( ع ) بيعت مي خواهند ! امام از بيعت امتناع مي كرد و مي فرمود : من به هيچ وجه بيعت نمي كنم . آنها هم به هيچ وجه از بيعت خواستن صرف نظر نمي كردند . اين يك عامل و جريان بود : تقاضاي شديد كه ما نمي گذاريم شخصيتي چون تو بيعت نكند . ( آدمي كه بيعت نمي كند يعني من در مقابل اين حكومت تعهدي ندارم ، من پاورقي : [ تاريخي مسلم است ] . 1 - مقتل مقرم ص . 146 22 معترضم . ) به هيچ وجه حاضر نبودند كه امام حسين عليه السلام بيعت نكند و آزادانه در ميان مردم راه برود . اين بيعت نكردن را خطري براي رژيم حكومت خودشان مي دانستند . خوب هم تشخيص داده بودند و همين طور هم بود . بيعت نكردن امام يعني معترض بودن ، قبول نداشتن ، اطاعت يزيد را لازم نشمردن ، بلكه مخالفت با او را واجب دانستن . آنها مي گفتند بايد بيعت كنيد ، امام مي فرمود بيعت نمي كنم . حال در مقابل اين تقاضا ، در مقابل اين عامل ، امام چه وظيفه اي دا رند ؟ بيش از يك وظيفه منفي ، وظيفه ديگري ندارند : بيعت نمي كنم . حرف ديگري نيست . بيعت مي كنيد ؟ خير . اگر بيعت نكنيد كشته مي شويد ! من حاضرم كشته شوم ولي بيعت نكنم . در اينجا جواب امام فقط يك " نه " است . حاكم مدينه كه يكي از بني اميه بود امام را خواست . ( البته بايد گفت گر چه بني اميه تقريبا همه ، عناصر ناپاكي بودند ولي او تا اندازه اي با ديگران فرق داشت . ) در آن هنگام امام در مسجد مدينه ( مسجد پيغمبر ) بودند . عبدالله بن زبير هم نزد ايشان بود . مامور حاكم از هر دو دعوت كرد نزد حاكم بروند و گفت حاكم صحبتي با شما دارد . گفتند تو برو بعد ما مي آئيم . عبدالله بن زبير گفت : در اين موقع كه حاكم ما را خواسته است شما چه حدس مي زنيد ؟ امام فرمود : ²اظن ان طاغيتهم قد هلك ،" فكر مي كنم فرعون اينها تلف شده و ما را براي بيعت مي خواهد . عبدالله بن زبير گفت خوب حدس زديد ، من هم همين طور فكر 23 مي كنم ، حالا چه مي كنيد ؟ امام فرمود من مي روم . تو چه مي كني ؟ حالا ببينم . عبدالله بن زبير شبانه از بيراهه به مكه فرار كرد و در آنجا متحصن شد . امام عليه السلام رفت ، عده اي از جوانان بني هاشم را هم با خود برد و گفت شما بيرون بايستيد ، اگر فرياد من بلند شد ، بر يزيد تو ، ولي تا صداي من بلند نشده داخل نشويد . مروان حكم ، اين اموي پليد معروف كه زماني حاكم مدينه بود آنجا حضور داشت ( 1 ) . حاكم نامه علني را به اطلاع امام رساند . امام فرمود : چه مي خواهيد ؟ حاكم شروع كرد با چرب زباني صحبت كردن . گفت مردم با يزيد بيعت كرده اند ، معاويه نظرش چنين بوده است ، مصلحت اسلام چنين ايجاب مي كند . . . خواهش مي كنم شما هم بيعت بفرمائيد ، مصلحت اسلام در اين است . بعد هر طور كه شما امر كنيد اطاعت خواهد شد . تمام نقائصي كه وجود دارد مرتفع مي شود . امام فرمود : شما براي چه از من بيعت مي خواهيد ؟ براي مردم مي خواهيد . يعني براي خدا كه نمي خواهيد . از اين جهت كه آيا خلافت شرعي است يا غير شرعي ، و من بيعت كنم تا شرعي باشد كه نيست . بيعت مي خواهيد كه مردم ديگر بيعت كنند . گفت بله . فرمود پس بيعت من در اين اتاق خلوت كه ما سه نفر بيشتر نيستيم براي شما چه فايده اي د ارد ؟ حاكم گفت راست مي گويد باشد براي بعد . امام فرمود من بايد بروم . حاكم پاورقي : 1 - اين مرد مدت زيادي حاكم مدينه بوده است و اتفاقا در مدينه بسيار آبادي كرده . چشمه اي در مدينه است كه هنوز هم آب آن جاري است و مروان حكم آن را جاري كرده است . 24 گفت بسيار خوب ، تشريف ببريد . مروان حكم گفت چه مي گويي ؟ ! اگر از اينجا برود معنايش اينست كه بيعت نمي كنم . آيا اگر از اينجا برود بيعت خواهد كرد ؟ ! فرمان خليفه را اجرا كن . امام گريبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محكم به زمين كوبيد . فرمود : تو كوچكتر از اين حرفها هستي . سپس بيرون رفت و بعد از آن ، سه شب ديگر هم در مدينه ماند . شبها سر قبر پيغمبر اكرم مي رفت و در آنجا دعا مي كرد . مي گفت خدايا راهي جلوي من بگذار كه رضاي تو در آن است . در شب سوم ، امام سر قبر پيغمبر اكرم ( 1 ) مي رود ، دعا مي كند و بسيار مي گريد و همانجا خوابش مي برد . در عالم رويا پيغمبر اكرم را مي بيند ، خوابي مي بيند كه براي او حكم الهام و پاورقي : 1 - جايي كه اكنون مدفن مقدس پيغمبر اكرم است خانه پيغمبر و حجره عايشه بوده است . پيغمبر اكرم را در قسمت جنوبي اين اتاق دفن كردند به طوري كه فاصله صورت مبارك ايشان تا ديوار ، آنطوري كه گفته اند در حدود يك وجب بيشتر نبود . و ابوبكر را پشت سر پيغمبر دفن كردند به اين صورت كه سر او محاذي شانه هاي پيغمبر از پشت شد . درباره عمر اختلاف است ، بعضي گفته اند او را پشت سر ابوبكر دفن كردند كه سر عمر محاذي شانه ابوبكر شد ولي بعضي ديگر كه ادله شان قويتر است ، گفته اند عمر را در پائين پاي پيغمبر اكرم دفن كردند . عايشه بعد از اين قضيه [ يعني رحلت رسول اكرم ( ص ) ] وسط خانه ، ديوار كشيد . قسمت جنوبي ، مدفن پيغمبر اكرم بود و خود در قسمت شمالي خانه زندگي مي كرد . براي اتاقي كه مدفن پيغمبر بود در بخصوصي باز كرده بودند كه مردم به زيارت قبر ايشان مي رفتند . آن وقت ( زمان امام حسين ) عايشه هم از دنيا رفته بود ، معلوم نيست كه آن ديوار را برداشته بودند يا نه . حجره شريفه اي كه اكنون مدفن پيغمبر اكرم است ، از همان زمان ، مخصوص زيارت ايشان بود و در آن هميشه باز بود . 25 وحي را داشت . حضرت فرداي آنروز از مدينه بيرون آمد و از همان شاهراه نه از بي راهه به طرف مكه رفت . بعضي از همراهان عرض كردند : يا بن رسول الله ! لو تنكبت الطريق الا عظم بهتر است شما از شاهراه نرويد ، ممكن است مامورين حكومت ، شما را برگردانند ، مزاحمت ايجاد كنند ، زد و خوردي صورت گيرد . ( يك روح شجاع ) ، يك روح قوي هرگز حاضر نيست چنين كاري كند . ) فرمود : من دوست ندارم شكل يك آدم ياغي و فراري را به خود بگيرم ، از همين شاهراه مي روم ، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد . به هر حال مسئله اول و عامل اول در حادثه حسيني كه هيچ شكي در آن نمي شود كرد مسئله بيعت است ، بيعت براي يزيد كه به نص قطعي تاريخ ، از امام حسين ( ع ) مي خواستند . يزيد در نامه خصوصي خود چنين مي نويسد : خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا ، ( 1 ) حسين را براي بيعت گرفتن محكم بگيرد و تابعيت نكرده رها نكن . امام حسين هم شديدا در مقابل اين تقاضا ايستاده بود و به هيچ وجه حاضر به بيعت با يزيد نبود ، جوابش نفي بود و نفي . حتي در آخرين روزهاي عمر امام حسين كه در كربلا بودند ، عمر سعد آمد و مذاكراتي با امام كرد . در نظر داشت با فكري امام را به صلح با يزيد وادار كند . البته صلح هم جز بيعت چيز ديگري نبود . امام حاضر نشد . از سخنان امام كه در روز عاشورا فرموده اند كاملا پيداست كه بر حرف روز اول خود پاورقي : 1 - مقتل مقرم ص . 140 26 همچنان باقي بوده اند : " لا ، و الله لا اعطيكم بيدي اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد " ( 1 ) ، نه ، به خدا قسم هرگز دستم را به دست شما نخواهم داد . هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد . حتي در همين شرايطي كه امروز قرار گرفته ام و مي بينم كشته شدن خودم را ، كشته شدن عزيزانم را ، كشته شدن يارانم را ، اسارت خاندانم را ، حاضر نيستم با يزيد بيعت كنم . اين عامل از كي وجود پيدا كرد ؟ از آخر زمان معاويه ، و شدت و فوريت آن بعد از مردن معاويه و به حكومت رسيدن يزيد بود . عامل دوم مسئله دعوت بود . شايد در بعضي كتابها خوانده باشيد مخصوصا در اين كتابهاي به اصطلاح تاريخي كه به دست بچه هاي مدرسه مي دهند . مي نويسند كه در سال شصتم هجرت ، معاويه مرد ، بعد مردم كوفه از امام حسين دعوت كردند كه آن حضرت را به خلافت انتخاب كنند . امام حسين به كوفه آمد ، مردم كوفه غداري و بي وفايي ك ردند ، ايشان را ياري نكردند ، امام حسين كشته شد ! انسان وقتي اين تاريخها را مي خواند فكر مي كند امام حسين مردي بود كه در خانه خودش راحت نشسته بود ، كاري به كار كسي نداشت و درباره هيچ موضوعي هم فكر نمي كرد ، تنها چيزي كه امام را از جا حركت داد ، دعوت مردم كوفه بود ! در صورتي كه امام حسين در آخر ماه رجب كه اوايل حكومت يزيد بود ، براي امتناع از بيعت از مدينه خارج مي شود و چون مكه ، حرم امن الهي است و در آنجا امنيت بيشتري وجود دارد و مردم مسلمان پاورقي : 1 - ارشاد مفيد ص . 235 27 احترام بيشتري براي آنجا قائل هستند و دستگاه حكومت هم مجبور است نسبت به مكه احترام بيشتري قائل شود ، به آنجا مي رود ( روزهاي اولي است كه معاويه از دنيا رفته و شايد هنوز خبر مردن او به كوفه نرسيده ) ، نه تنها براي اينكه آنجا مأمن بهتري است بلكه براي اينكه مركز اجتماع بهتري است . در ماه رجب و شعبان كه ايام عمره است ، مردم از اطراف و اكناف به مكه مي آيند و بهتر مي توان آنها را ارشاد كرد و آگاهي داد . بعد موسم حج فراهم مي رسد كه فرصت مناسبتري براي تبليغ است . بعد از حدود دو ماه نامه هاي مردم كوفه مي رسد . نامه هاي مردم كوفه به مدينه نيامده ، و امام حسين نهضتش را از مدينه شروع كرده است . نامه هاي مردم كوفه در مكه به دست امام حسين رسيد ، يعني وقتي كه امام تصميم خود را بر امتناع از بيعت گرفته بود و همين تصميم ، خطري بزرگ براي او به وجود آورده بود . ( خود امام و همه مي دانستند كه نه اينها از بيعت گرفتن دست بر مي دارند و نه امام حاضر به بيعت است ) بنابر اين دعوت مردم كوفه عامل اصلي در اين نهضت نبود بلكه عامل فرعي بود ، و حداكثر تاثيري كه براي دعوت مردم كوفه مي توان قائل شد اين است كه اين دعوت از نظر مردم و قضاوت تاريخ در آينده فرصت به ظاهر مناسبي براي امام به وجود آورد . كوفه ايالت بزرگ و مركز ارتش اسلامي بود ( 1 ) . اين شهر كه در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده ، يك شهر لشكرنشين بود پاورقي : 1 - در كشور اسلامي آنروز دو مركز نيرو وجود داشت : كوفه و شام . 28 و نقش بسيار موثري در سرنوشت كشورهاي اسلامي داشت و اگر مردم كوفه در پيمان خود باقي مي ماندند احتمالا امام حسين عليه السلام موفق مي شد . كوفه آنوقت را با مدينه با مكه آنوقت نمي شد مقايسه كرد ، با خراسان آنوقت هم نمي شد مقايسه كرد ، رقيب آن فقط شام بود . حداكثر تاثير دعوت مردم كوفه ، در شكل اين نهضت بود يعني در اين بود كه امام حسين از مكه حركت كند و آنجا را مركز قرار ندهد ( البته خود مكه اشكالاتي داشت و نمي شد آنجا را مركز قرار داد . ) ، پيشنهاد ابن عباس را براي رفتن به يمن و كوهستانهاي آنجا را پناهگاه قرار دادن ، نپذيرد ، مدينه جدش را مركز قرار ندهد ، بيايد به كوفه . پس دعوت مردم كوفه در يك امر فرعي دخالت داشت ، در اينكه اين نهضت و قيام در عراق صورت گيرد ، والا عامل اصلي نبود . وقتي امام در بين راه به سر حد كوفه مي رسد با لشكر حر مواجه مي شود . به مردم كوفه مي فرمايد : شما مرا دعوت كرديد . اگر نمي خواهيد بر مي گردم . معنايش اين نيست كه بر مي كردم و با يزيد بيعت مي كنم و از تمام حرفهايي كه در باب امر به معروف و نهي از منكر ، شيوع فسادها و وظيفه مسلمان در اين شرايط گفته ام ، صرف نظر مي كنم ، بيعت كرده و در خانه خود مي نشينم و سكوت مي كنم . خير ، من اين حكومت را صالح نمي دانم و براي خود وظيفه اي قائل هستم . شما مردم كوفه مرا دعوت كرديد ، گفتيد : " اي حسين ! ترا در هدفي كه داراي ياري مي دهيم ، اگر بيعت نمي كني ، نكن . تو به عنوان امر به معروف و نهي از منكر 29 اعتراض داري ، قيام كرده اي ، ما ترا ياري مي كنيم . " من هم آمده ام سراغ كساني كه به من وعده ياري داده اند . حال مي گوئيد مردم كوفه به وعده خودشان عمل نمي كنند ، بسيار خوب ما هم به كوفه نمي رويم ، بر مي گرديم به جايي كه مركز اصلي خودمان است . به مدينه يا حجاز يا مكه مي رويم تا خدا چه خواهد . به هر حال ما بيعت نمي كنيم ولو بر سر بيعت كردن كشته شويم . پس حداكثر تاثير اين عامل يعني دعوت مردم كوفه اين بوده كه امام را از مكه بيرون بكشاند ، و ايشان به طرف كوفه بيايند . البته نمي خواهم بگويم كه واقعا اگر اينها دعوت نمي كردند ، امام قطعا در مدينه يا مكه مي ماند ، نه ، تاريخ نشان مي دهد كه همه اينها براي امام محذور داشته است . مكه هم از نظر مساعد بودن اوضاع ظاهري وضع بهتري نسبت به كوفه نداشت . قرائن زيادي در تاريخ هست كه نشان مي دهد اينها تصميم گرفته بودند كه چون امام بيعت نمي كند ، در ايام حج ايشان را از ميان بردارند . تنها نقل " طريحي " نيست ، ديگران هم نقل كرده اند كه امام از اين قضيه آگاه شد كه اگر در ايام حج در مكه بماند ممكن است در همان حال احرام كه قاعده كسي مسلح نيست ، مامورين مسلح بني اميه خون او را بريزند ، هتك خانه كعبه شود ، هتك حج و هتك اسلام شود . دو هتك : هم فرزند پيغمبر ، در حال عبادت ، در حريم خانه خدا كشته شود ، و هم خونش هدر رود . بعد شايع كنند كه حسين بن علي با فلان شخص اختلاف جزئي داشت و او حضرت را كشت و قاتل هم خودش را مخفي كرد ، و در نتيجه خون امام به هدر رود . امام در فرمايشات خود به اين موضوع اشاره 30 كرده اند . در بين راه كه مي رفتند ، شخصي از امام پرسيد : چرا بيرون آمدي ؟ معني سخنش اين بود كه تو در مدينه جاي امني داشتي ، آنجا در حرم جدت ، كنار قبر پيغمبر كسي متعرض نمي شد . يا در مكه مي ماندي كنار بيت الله الحرام . اكنون كه بيرون آمدي براي خودت خطر ايجاد كردي . فرمود : اشتباه مي كني ، من اگر در سوراخ يك حيوان هم پنهان شوم آنها مرا رها نخواهند كرد تا اين خون را از قلب من بيرون بريزند . اختلاف من با آنها اختلاف آشتي پذيري نيست . آنها از من چيزي مي خواهند كه من به هيچ وجه حاضر نيستم زير بار آن بروم . من هم چيزي مي خواهم كه آنها به هيچ وجه قبول نمي كنند . عامل سوم امر به معروف است . اين نيز نص كلام خود امام است . تاريخ مي نويسد : محمد ابن حنفيه برادر امام در آن موقع دستش فلج شده بود ، معيوب بود ، قدرت بر جهاد نداشت و لهذا شركت نكرد . امام وصيتنامه اي مي نويسد و آن را به او مي سپارد : " هذا ما اوصي به الحسين بن علي اخاه محمدا المعروف بابن الحنفيه " . در اينجا امام جمله هايي دارد : حسين به يگانگي خدا ، به رسالت پيغمبر شهادت مي دهد . ( چون امام مي دانست كه بعد عده اي خواهند گفت حسين از دين جدش خارج شده است ) . تا آنجا كه راز قيام خود را بيان مي كند : " اني ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي ، اريد ان امر بالمعروف و انهي عن المنكر و اسير بسيره جدي و ابي علي بن ابي طالب عليه السلام " ( 1 ) . پاورقي : 1 - مقتل خوارزمي . 188 / 1 31 ديگر در اينجا مسئله دعوت اهل كوفه وجود ندارد . حتي مسئله امتناع از بيعت را هم مطرح نمي كند . يعني غير از مسئله بيعت خواستن و امتناع من از بيعت ، مسئله ديگري وجود دارد . اينها اگر از من بيعت هم نخواهند ، ساكت نخواهم نشست . مردم دنيا بدانند : " ما خرجت اشرا و لا بطرا " ، حسين بن علي ، طالب جاه نبود ، طالب مقام و ثروت نبود ، مردم مفسد و اخلالگري نبود ، ظالم و ستمگر نبود ، او يك انسان مصلح بود . " و لا مفسدا و لا ظالما انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي " . . . " الا و ان الدعي بن الدعي قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله ، و هيهات منا الذله يابي الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طالبت و طهرت " ( 1 ) . اين روح از روز اول تا لحظه آخر در وجود مقدس حسين بن علي عليه السلام متجلي بود . به قول خودش جزء خون و حياتش شده بود . امكان نداشت از حسين جدا شود . در لحظات آخر [ حيات ] اباعبدالله ، وقتي در آن گودي قتلگاه افتاده است و قدرت حركت كردن ندارد ، قدرت جنگيدن با دشمن ندارد ، قدرت ايستادن بر سر پا ندارد و به زحمت مي تواند حركت كند ، باز مي بينيم از سخن حسين غيرت مي جهد ، عزت تجلي مي كند ، بزرگواري پيدا مي شود . لشكر مي خواهند سر مقدسش را از بدن جدا كنند ولي شجاعت و هيبت سابق اجازه نمي دهد . بعضيها مي گويند نكند حسين حيله جنگي بكار برده كه اگر كسي پاورقي : 1 - تحف العقول ص . 241 32 نزديك شد حمله كند و در مقابل حمله او كسي تاب مقاومت ندارد ، نقشه پليد و نامردانه اي مي كشند ، مي گويند اگر به سوي خيمه هايش حمله كنيم او طاقت نمي آورد . امام حسين افتاده است . من نمي توانم آن حالت ابا عبدالله را مجسم بكنم . لشكر به طرف خيام حرمش حمله مي كند . يك نفر فرياد مي كشد حسين تو زنده اي ؟ ! به طرف خيام حرمت حمله كردند ! امام به زحمت روي زانوهاي خود بلند مي شود ، به نيزه اش تكيه مي كند و فرياد مي كشد : " ويلكم يا شيعه آل ابي سفيان ان لم يكن لكم دين و لا تخافون المعاد فكونوا احرارا في دنياكم . ( 1 ) " اي مردمي كه خود را به آل ابوسفيان فروخته ايد ، اي پيروان آل ابوسفيان ، اگر خدا را نمي شناسيد ، اگر به قيامت ايمان و اعتقاد نداريد ، حريت و شرف انسانيت شما كجا رفت ؟ ! شخصي مي گويد : ما تقول يا بن فاطمه ؟ پسر فاطمه چه مي گويي ؟ فرمود : " انا اقاتلكم و انتم تقاتلونني و النساء ليس عليهن جناح " ، طرف شما من هستم ، اين پيكر حسين حاضر و آماده است براي اينكه آماج تيرها و ضربات شمشيرهاي شما واقع شود ، ولي روح حسين حاضر نيست او زنده باشد و ببيند كسي به نزديك خيام حرم او مي رود . و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم ، و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين . پاورقي : 1 - لهوف ص . 50 33 جلسه دوم ارزش هر يك از عوامل 35 بسم الله الرحمن الرحيم ( 1 ) الحمد لله رب العالمين باري الخلائق اجمعين و الصلاه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين ، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " ان الله اشتري من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا في التوريه و الانجيل و القرآن و من اوفي بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم 0 التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين "( 1 ) . در ساختمان نهضت مقدس حسيني سه عنصر اساسي دخالت داشته است و مجموعا سه عامل به اين حادثه بزرگ شكل داده است . يكي اينكه بلافاصله بعد از درگذشت معاويه ، يزيد بن معاويه فرمان مي دهد كه از حسين بن علي عليه السلام الزاما بيعت پاورقي : اين سخنراني در 1348 / 12 / 24 برابر با هفتم محرم 1390 ايراد شده است . 1 - سوره توبه ، آيات 111 - . 112 37 گرفته شود . امام در مقابل اين درخواست امتناع مي كند . آنها فوق العاده اصرار دارند ، به هيچ قيمتي از اين تقاضا صرف نظر نمي كنند ، و امام شديدا امتناع دارد و به هيچ قيمتي حاضر نيست به اين بيعت تن بدهد . از همينجا تضاد و مبارزه شديد شروع مي شود . عامل دومي كه در اين نهضت تاثير داشته است و بايد آن را عامل درجه دوم و بلكه سوم به حساب آورد اينست كه پس از آنكه امام به واسطه درخواست بيعت در چنين شرايطي قرار مي گيرد كه از آن طرف اصرار و از طرف ايشان انكار است ، به مكه مهاجرت مي كنند . پس از يكي دو ماه اقامت در مكه خبر چگونگي قضيه به مردم كوفه مي رسد . آنوقت مردم كوفه به خود آمده ، امام را دعوت مي كنند . برعكس آنچه ما غالبا مي شنويم و مخصوصا در بعضي كتب درسي مي نويسند ، دعوت مردم كوفه علت نهضت امام نيست ، نهضت امام علت دعوت مردم كوفه است . نه چنان بود كه بعد از دعوت مردم كوفه امام قيام كرد ، بلكه بعد از اينكه امام حركت كرد و مخالفت خود را نشان داد و مردم كوفه از قيام امام مطلع شدند ، چون زمينه نسبتا آماده اي در آنجا وجود داشت ، مردم كوفه گرد هم آمدند و امام را دعوت كردند . عامل سوم ، عامل امر به معروف و نهي از منكر است . اين عامل را خود امام مكرر و با صراحت كامل و بدون آنكه ذكري از مسئله بيعت و دعوت اهل كوفه به ميان آورد ، به عنوان يك اصل مستقل و يك عامل اساسي ذكر نموده و به اين مطلب استناد كرده است . 38 اين سه عامل از نظر ارزش در يك درجه نيستند . هر كدام در حد معيني به نهضت امام ارزش مي دهند . اما مسئله دعوت اهل كوفه . ارزشي كه اين عامل مي دهد ، بسيار بسيار ساده و عادي است ( البته ساده و عادي در سطح عمل امام حسين عليه السلام نه در سطح كارهاي ما ) براي اينكه به موجب اين عامل يك استان و يك منطقه اي كه از نيرويي بهره مند است آمادگي خود را اعلام مي كند . طبق قاعده ، حداكثر صدي پنجاه احتمال پيروزي وجود داشت . احدي بيش از اين احتمال پيروزي نمي داد . پس از آنكه اهل كوفه امام را دعوت كردند و فرض كنيم اتفاق آراء هم داشتند و در عهد خود باقي مي ماندند و خيانت نمي كردند ، كسي نمي توانست احتمال بدهد كه موفقيت امام صد در صد است . چون تمام مردم كه مردم كوفه نبودند . اگر مردم شام را كه قطعا به آل ابوسفيان وفادار بودند به تنهائي در نظر مي گرفتند ، كافي بود كه احتمال پيروزي را صدي پنجاه تنزل دهد ، به اين جهت كه همين مردم شام بودند كه در دوران خلافت اميرالمومنين با مردم كوفه در صفين روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم كوفه بجنگند ، كشته بدهند و مقاومت كنند . ولي به هر حال ، صداي چهل يا صدي سي احتمال موفقيت هست . مردمي اعلام آمادگي مي كنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت مي دهد . اين ، يك حد معيني از ارزش را داراست كه همان حد عادي است . يعني بسياري از افراد عادي در چنين شرايطي پاسخ مثبت مي دهند . ولي عامل تقاضاي بيعت و امتناع امام ، كه از همان روزهاي اول ظاهر شد ، ارزش بيشتري نسبت به مسئله دعوت ، به 39 نهضت حسيني مي دهد . به جهت اينكه روزهاي اول است ، هنوز مردمي اعلام ياري و نصرت نكرده اند ، دعوت و اعلام وفاداري نكرده اند . يك حكومت جابر و مسلط ، حكومتي كه در بيست سال گذشته ، در دوران معاويه خشونت خودش را به حد اعلا نشان داده است ، [ تقاضاي بيعت مي كند . ] معاويه مخصوصا در ده سال دوم حكومت و سلطنت خود به قدري خشونت نشان داده كه به اصطلاح ، تسمه از گرده همه كشيد . كاري كرد كه در تمام قلمرو او حتي مدينه طيبه و مكه معظمه در نمازهاي جمعه علي بن ابي طالب را علي رووس الاشهاد به عنوان يك عمل عبادي لعنت مي كردند . و اگر صداي كسي در مي آمد ، ديگر اختيار سرش را نداشت ، سرش از خودش نبود . آنچنان تسمه از گرده ها كشيده بود كه در اواخر عهد او نام علي را بر زبان آوردن جرم بود . اين ، متن تاريخ است . اگر مي خواستند بگويند علي بن ابي طالب ، با اشاره و بيخ گوشي مي گفتند . كار به آنجا كشيده بود كه اگر حديثي مربوط به علي بود و در آن ، فضيلتي ولو كوچكترين فضيلت از علي گنجانده شده بود ، محدثين و راويها كه احاديث را براي يكديگر روايت مي كردند ، در صندوقخانه هاي خلوت ، پرده ها را مي آويختند ، درها را مي بستند ، يكديگر را قسم مي دادند كه اينرا فاش نكني ، از قول من همه جا نقل نكني ، اگر مي خواهي روايت كني براي آدمي روايت كن كه صد درصد راوي باشد و جذب بكند و افشا نكند . در يك چنين شرايط سختي ، جانشين همين آدم ، خليفه شده است و از او جوانتر ، مغرورتر ، سفاكتر و بي سياست تر كه حتي 40 ملاحظات سياسي را هم نمي كند . آنوقت ، " نه " گفتن در مقابل چنين قدرتي كار كوچكي نيست ( بايد بيعت بكني ! خير ، بيعت نمي كنم ، تمام وجودم را اگر قطعه قطعه بكنيد ، بيعت نمي كنم . ) ، از اين نظر كه مي بينيم در اين حال امام به تنهايي و بشخصه در مقابل تقاضاي نامشروع يك قدرت بسيار بسيار جبار ايستاده است بدون اينكه نامي از اعوان و انصار باشد ، حتي صدي ده هم احتمال موفقيت باشد ، از اين نظر كه حاضر نيست راي و عقيده خودش را بفروشد ، تظاهر بكند . چون بعدها تاريخ نخواهد گفت حسين به زور و جبر بيعت كرد . همينهايي كه بيعت را به جبر مي گيرند ، تاريخ را هم به زور پول مي سازند ، همانطور كه ساختند . معاويه و اطرافيانش قسمتي از بيت المال مسلمين را به اصطلاح امروز صرف اجير كردن و استخدام روحانيت آنروز مي كردند . راويهاي بي بند و بار ، بي عقيده و بي ايما ن را با زور پول مي خريدند و آنها احاديث پيغمبر را تغيير مي دادند ، اسمها را در احاديث پيغمبر عوض مي كردند ، حديثي در مدح دشمنان علي وضع مي كردند . مورخين نوشته اند سمره بن جندب هشت هزار مثقال زر گرفت و يك حديث عليه علي بن ابي طالب جعل كرد . بنابراين ، براي آنها تغيير دادن تاريخ كار مشكلي نبود . اگر هم بعدها بخشي از تاريخ ماند ، به واسطه عملياتي نظير نهضت حسيني بود والا اگر حسين عليه السلام هم سكوت مي كرد ، تاريخ هم تغيير كرده بود . پس اين عامل ، ارزش بالاتر و بيشتري نسبت به عامل دعوت مردم كوفه ، به نهضت اباعبدالله عليه السلام مي دهد . امام عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهي از منكر است 41 و اباعبدالله عليه السلام صريحا به اين عامل استناد مي كند . در اين زمينه به احاديث پيغمبر و هدف خود استناد مي كند و مكرر نام امر به معروف و نهي از منكر را مي برد ، بدون اينكه اسمي از بيعت و دعوت مردم كوفه ببرد . اين عامل ، ارزش بسيار بسيار بيشتري از دو عامل ديگر به نهضت حسيني مي دهد . به موجب همين عامل است كه اين نهضت شايستگي پيدا كرده است كه براي هميشه زنده بماند ، براي هميشه يادآوري شود و آموزنده باشد . البته همه عوامل ، آموزنده هستند ولي اين عامل آموزندگي بيشتري دارد زيرا نه متكي به دعوت است و نه متكي به تقاضاي بيعت . يعني اگر دعوتي از امام نمي شد حسين بن علي عليه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهي از منكر ، نهضت مي كرد . اگر هم تقاضاي بيعت از او نمي كردند ، باز ساكت نمي نشست . موضوع خيلي فرق مي كند و تفاوت پيدا مي شود . به موجب عامل اول ، چون مردم كوفه دعوت كردند و زمينه پيروزي صدي پنجاه يا كمتر آماده شده است ، امام حركت مي كند . يعني اگر تنها اين عامل در شكل دادن نهضت حسيني موثر بود ، چنانچه مردم كوفه دعوت نمي كردند ، حسين ( ع ) از جاي خود تكان نمي خورد . به موجب عامل دوم از امام بيعت مي خواهند و مي فرمايد با شما بيعت نمي كنم . يعني اگر تنها اين عامل مي بود ، چنانچه حكومت وقت از حسين ( ع ) بيعت نمي خواست ، او با آنها كاري نداشت ، مي گفت شما با من كار داريد ، من كه با شما كاري ندارم ، شما از من بيعت نخواهيد ، مطلب تمام است . پس به 42 موجب اين عامل ، اگر آنها تقاضاي بيعت نمي كردند ، ابا عبدالله هم آسوده و راحت بود ، سر جاي خود نشسته بود ، حادثه و غائله اي به وجود نمي آمد . اما به موجب عامل سوم حسين يك مرد معترض و منتقد است ، مردي است انقلابي و قيام كننده ، يك مرد مثبت است . ديگر انگيزه ديگري لازم نيست . همه جا را فساد گرفته ، حلال خدا حرام ، و حرام خدا حلال شده است ، بيت المال مسلمين در اختيار افراد ناشايسته قرار گرفته و در غير راه رضاي خدا مصرف مي شود و پيغمبر اكرم فرمود : هر كس چنين اوضاع و احوالي را ببيند " فلم يغير عليه بفعل و لا قول " و در صدد دگرگوني آن نباشد ، در مقام اعتراض بر نيايد ، " كان حقا علي الله ان يدخله مدخله " ( 1 ) شايسته است ( ثابت است در قانون الهي ) كه خدا چنين كسي را به آنجا ببرد كه ظالمان ، جابران ، ستمكاران و تغيير دهندگان دين خدا مي روند ، و سرنوشت مشترك با آنها دارد . به گفته جدش استناد مي كند كه در چنين شرايطي كسي كه مي داند و مي فهمد و اعتراض نمي كند ، با جامعه گنهكار خود سرنوشت مشترك دارد . تنها اين حديث نيست . احاديث ديگري از شخص پيغمبر اكرم ( ص ) در اين زمينه هست . حديثي داريم كه امام رضا عليه السلام از پيغمبر اكرم نقل مي كند و آن اينست : " اذا تواكلت الناس الامر بالمعروف و النهي عن المنكر " ، هر گاه مردم ، امر به معروف و نهي از منكر را به عهده همديگر بگذارند ( يعني هر كس سكوت كند به انتظار اينكه ديگري پاورقي : 1 - تاريخ طبري ج 4 ص . 304 43 امر به معروف و نهي از منكر كند و در نتيجه هيچكس قيام نكند ) " فلياذنوا بوقاع من الله " (1) پس براي عذاب الهي منتظر و آماده باشند . چه عذابي ؟ سنگ از آسمان بيايد ؟ نه ، عذاب الهي در آيه قرآن چنين تفسير شده است : " قل هو القادر علي ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم باس بعض "( 2 ) . ( از عذاب خدا بترسيد ) بگو خدا قادر است كه از بالاي سر شما بر شما عذاب بفرستد يا از زير پاي شما عذاب را بجوشاند يا شما را دسته دسته كند ، يا اينكه زيان خودشما را به خود شما برساند ، يعني خودتان را به جان يكديگر بيندازد . اهل بيت در روايات خود چنين معني مي كنند : عذاب بالاي سر يعني شما از مافوق ها عذاب مي بينيد . عذاب از زير پا يعني از طبقه مادون عذاب مي بينيد . پيغمبر اكرم فرمود : وقتي مردم امر به معروف و نهي از منكر را رها كنند ، منتظر و مطمئن باشند كه پشت سر آن عذاب الهي مي آيد . حديث ديگري از پيغمبر اكرم است كه آن را ، هم علماي شيعه در كتب معتبر خود مثل " اصول كافي " روايت كرده اند ، و هم علماي اهل تسنن . غزالي اين حديث را در " احياء العلوم " نقل مي كند و سند آن در كتب حديث اهل تسنن هست : " لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر او يسلطن الله عليكم شراركم " پاورقي : 1 - فروع كافي ج 5 ص . 59 2 - سوره انعام آيه . 65 44 " فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم " (1) . يعني بايد امر به معروف و نهي از منكر را داشته باشيد ، ايندو بايد وجود داشته باشند و گرنه بدان شما بر شما مسلط مي شوند . بعد خوبان شما مي خوانند و به آنها جوابي داده نمي شود . اكثرا اينطور معني مي كنند كه بعد از آنكه بدان شما بر شما مسلط شدند ، نيكان شما به درگاه الهي مي نالند و خداوند دعاي آنها را مستجاب نمي كند . يعني قومي كه امر به معروف و نهي از منكر را رها كنند خاصيتشان اين است كه خداوند رحمت خود را از آنها مي گيرد . هر قدر خدا را بخوانند دعاي آنها به موجب اين گناه مستجاب نمي شود . ولي غزالي معني لطيفي براي اين آيه كرده است ( با اينكه مرد به اصطلاح درويشي است و در مسائل اجتماعي ديده نمي شود ) . مي گويد : معني اين جمله : " فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم " اين نيست كه خدا را مي خوانند و خدا دعاي آنها را مستجاب نمي كند ، معنايش اينست : وقتي كه امر به معروف و نهي از منكر را ترك كنند آنقدر پست مي شوند ، آنقدر رعبشان ، مهبتشان ، عزتشان ، كرامتشان از بين مي رود كه وقتي به درگاه همان ظلمه مي روند هر چه ندا مي كنند به آنها اعتنا نمي شود . يعني پيغمبر فرمود : اگر مي خواهيد عزت داشته باشيد و ديگران روي شما حساب كنند ، امر به معروف و نهي از منكر را ترك نكنيد . اگر امر به معروف و نهي از منكر نداشته باشيد اولين خاصيت آن ضعف شماست ، پستي و ذلت شماست ، دشمن هم روي شما حساب نمي كند . پاورقي : 1 - فروع كافي ج 4 ص . 56 45 بر در ارباب بي مروت دنيا چند نشيني كه خواجه كي بدر آيد آنوقت مثل يك برده و بنده هر چه التماس كنيد كسي جوابتان را نخواهد داد . معني بسيار لطيفي است . ما چنين اصل قطعي در اسلام داريم و وجود مقدس اباعبدالله عليه السلام به اين اصل استناد كرده است و چنين مي فهماند كه : " فرضا مردم كوفه مرا دعوت نمي كردند ، فرضا دستگاه يزيد از من بيعت نمي خواست ، من به موجب اصل امر به معروف و نهي از منكر ساكت نمي نشستم " . لازم است بحث بيشتري درباره خود اين اصل بكنيم . اساسا مورد احتياج ما است كه اين اصل را بشناسيم ، اصلي كه پيغمبر اسلام اينچنين بر آن تكيه مي كند ، اصلي كه اگر تنها به قرآن مراجعه كنيم و به احاديث نبوي و ائمه اطهار توجهي نكنيم ، به فقه اسلام كه از صدر اسلام يكي از كتابهاي فقهي ، يكي از ابواب فقهي ، باب الامر بالمعروف و النهي عن المنكر است ( 1 ) مراجعه نكنيم ، فقط خود قرآن را در نظر بگيريم ، متوجه مي شويم كه اين موضوع در اين كتاب مقدس آسماني چقدر تكرار شده است و چه اندازه بدبختي ملل گذشته را مستند مي كند به اينكه امر به معروف و نهي از منكر نداشته اند : " فلولا كان من القرون من قبلكم اولوا بقيه ينهون " پاورقي : 1 - يعني همانطور كه كتاب الزكاه ، كتاب الصيام ، كتاب الحج ، كتاب الجهاد در باب عبادات داريم ، كتاب البيع ، كتاب الاجاره در معاملات داريم ، كتاب الطلاق ، كتاب الارث ، كتاب الديات و كتاب الحدود و القصاص داريم ، كتاب الامر بالمعروف و النهي عن المنكر نيز داريم . 46 " عن الفساد "(1) ، چرا در نسلهاي گذشته يك عده مردم صاحب مايه ( مايه عقلي ، فكري ، روحي ) نبودند كه با فسادها مبارزه كنند تا در نتيجه اين ملتها در اثر فسادها تباه نشوند ، منقرض و هلاك نشوند ؟ درباره قوم ديگر مي فرمايد : " كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون "( 2 ) ، اينها بدبخت و بيچاره شدند ، به هلاكت رسيدند ، از ميان رفتند . چرا ؟ چون نهي از منكر نمي كردند ، با فساد مبارزه نمي كردند و بسيار بد مي كردند . خطاب به مسلمانان مي فرمايد : " ولتكن منكم امه يدعون الي الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون "( 3 ) ، بايد در ميان شما يك امت ، يك جمعيت كارش امر به معروف و نهي از منكر باشد . [ اين معني در صورتي است كه ] " من " را " من " تبعيضي بگيريم . اگر طور ديگر تفسير كنيم معنايش اينست : از شما امت چنين امتي بايد ساخته شود . يعني همه شما بايد چنين امتي باشيد ( امر به معروف و نهي از منكر كنيد ) . هر دو تفسير درست است و با هم منافات ندارند . چون امر به معروف و نهي از منكر ، يك وظيفه عمومي است براي همه مردم ، و وظيفه خاصي است براي يك طبقه معني كه از حد عامه مردم بيرون است . بايد از ميان شما چنين جمعيتي باشد يا بايد شما امت ، چنين امتي باشيد كه كارتان دعوت به خير ( امر به معروف ) و نهي از منكر باشد " و اولئك هم المفلحون "، تنها چنين امتي كه در ميان آنها پاورقي : 1 - سوره هود ، آيه . 116 2 - سوره مائده ، آيه . 79 3 - سوره آل عمران ، آيه . 104 47 و پرهيز مي دهد : بپرهيزيد اي مسلمانان از اينكه در ميان شما تفرقه و اختلاف وجود داشته باشد . كوشش كنيد اختلافاتي كه به وجود آمده است حل كنيد ، اختلافات را كمتر كنيد ، هي شكافها را زياد نكنيد . از اين شكافها كه روز بروز بيشتر مي شود چه كسي استفاده مي برد ؟ آيا غير از دشمن اسلام كس ديگري استفاده مي برد ؟ آيا دشمن از ما چه مي خواهد ؟ غير از اين مي خواهد كه ما به نامهاي مختلف مذهبي و فرقه اي دائما به جان يكديگر بيفتيم ، يكديگر را فحش بدهيم ؟ ! قرآن مي گويد از تفرقه بپرهيزيد . بعد مي فرمايد : " و لتكن منكم امه يدعون الي الخير ". مثل اينكه در اينجا منظور قرآن از " خير " بيشتر همان اتحاد است . يعني در ميان شما بايد جمعيتي باشد كه هميشه مسلمين را دعوت به وحدت و اتحاد كنند ، با تفرقه ها و افتراقهائي كه ميان مسلمين هست مبارزه كنند و بجنگند . بعد مي فرمايد : " و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا "( 2 ) ، مانند جمعيتهايي كه متفرق و مختلف شدند ، دسته دسته و فرقه فرقه شدند ، پاورقي : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 103 2 - سوره آل عمران ، آيه . 105 48 نباشيد . آيا اين عجيب نيست كه در ميان دو آيه ، كه هر دو دعوت به اتحاد و پرهيز از تفرق است ، اين آيه مي آيد : " و لتكن منكم امه يدعون الي الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون . اين كانه درست مي رساند كه قرآن در ميان خيرها ، حسن تفاهم و وحدت و اتفاق ميان مسلمين را خيري كه مادر و مبدا همه خيرهاست ، مي داند ، و در ميان منكرات و زشتيها و پليديها ، آنكه را از همه پليدتر و زشتتر و بدتر مي داند اختلاف و تفرق است ، به هر نام و عنواني . آيه ديگر مي فرمايد : " كنتم خير امه اخرجت للناس "، مسلمانان ! شما بهترين امتي هستيد كه به نفع بشريت ظهور كرده ايد . يعني ملتي بهتر از شما به نفع بشريت ظهور نكرده است . چرا ؟ به موجب چه خاصيتي ؟ " تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر "(1) ، به دليل اين كه شما آمر به معروف و ناهي از منكر هستيد . از همينجا به قول منطقيين به عكس نقيض بايد بفهميم : پس ما ، امت اسلام و بهترين امتها براي بشر نيستيم ، چون ما آمر به معروف و ناهي از منكر نيستيم . در نتيجه نمي توانيم ادعاي شرف و بزرگي بكنيم ، نمي توانيم افتخاري داشته باشيم . اسلام ما اسلام واقعي نيست . اگر بخواهيم در موضوع اهميت و عظمت اين اصل از نظر قرآن ، سنت ، حديث و آنچه كه در اين زمينه وارد شده است بحث كنيم ، روايت بسيار است و نشان مي دهد كه اسلام تا چه اندازه به پاورقي : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 110 49 اين موضوع اهميت داده است . البته اين امر ، يك بحث تاريخي لازم دارد تا روشن شود كه چطور شد در طول تاريخ اين موضوع به اين عظمت و اهميت ، در دنياي اسلام هضم و تحليل رفت و روز بروز كوچكتر شد . و بايد انصاف داد كه از نظر علمي يعني از نظر بحث در كتابها ، سني ها در اين مبحث بيش از ما شيعه ها بحث كرده اند . اگر كتابهاي فقهي شيعه از " كتاب الصلوه " گرفته تا " كتاب الديات " را در مقابل فقه اهل تسنن قرار دهيم مي بينيم در تمام ابواب ، فقه شيعه در مجموع دقيقتر ، مشروحتر ، مفصلتر ، متين تر و مستدل تر است ، و من مي توانم اين مطلب را ثابت كنم . ولي متاسفانه در كتب فقهي ما در ميان همه ابواب ، باب امر به معروف و نهي از منكر خيلي كوچك شده است . البته در ميان سني ها هم عملا كوچك شد . معتزله كه يكي از فرقه هاي متكلمين اهل تسنن هستند ، امر به معروف و نهي از منكر را از اصول دين مي دانند نه از فروع دين . شيعه مي گويد اصول دين پنج تا و فروع دين ده تا يا هشت تا است و در ميان اصول دهگانه ، امر به معروف و نهي از منكر را ذكر مي كند ، ولي معتزله به پنج اصل در دين قائل هستند كه يكي از آنها امر به معروف و نهي از منكر است . اما خود اينها تدريجا در كتابهاي خود از اين بحث پرهيز كرده و آن را كوچك كردند . مورخين اجتماعي مي گويند علتش برخوردي بود كه بحث در اين موضوع با سياستهاي وقت داشت . چون اين بحث به اصطلاح به قباي خلفاي وقت بر مي خورد و آنها مزاحمت ايجاد مي كردند ، معتزله مجبور بودند كه آن را در كتابهاي خود نياورند و يا كم بياورند ، با 50 اينكه اصلي از اصول دينشان شمرده مي شد . انصافا در ميان ما شيعيان نيز اين مطلب خيلي كوچك شده است تا آنجا كه چند قرن است كه درباره امر به معروف و نهي از منكر در رساله هاي عمليه مطلبي نمي نويسند . تا آنجا كه من ديده ام ، در ميان رساله هاي علميه ، آخرين كتابي كه اين موضوع را مطرح كرده " جامع عباسي " شيخ بهائي است كه تقريبا مربوط به سه و نيم قرن پيش است . ديگر بعد از آن ، اين موضوع حتي از رساله هاي عمليه هم به طور كلي حذف شده است . در صورتي كه امر به معروف و نهي از منكر مثل نماز و روزه است . نبايد دفن شود . اين كه مسئله عبيد و اماء نيست كه بگوئيم امروز برده اي در دنيا نيست كه بخواهيم روي آن بحث كنيم و درست هم هست . زماني كه برده وجود داشته باشد ، بحث درباره احكامي كه در اسلام به نفع بردگان وجود دارد خوب است . وقتي برده اي نيست ، ديگر بحث درباره آن به طور كلي غلط و بي فايده ا ست . ولي امر به معروف و نهي از منكر موضوعي نيست كه از بين برود . هميشه وجود دارد و بايد در راس مسائل قرار گيرد . هميشه بايد مطرح شود تا آن را فراموش نكنيم . بعضي از مستشرقين اروپايي نسبت به اسلام ادعايي دارند ( يا بگويم افترايي وارد مي كنند ) و در بسياري از كتابهاي خود تكرار مي كنند . آنها اسلام را متهم مي كنند كه دين قضا و قدري است ، ديني است كه براي بشر هيچگونه نقش فعال و مسئوليتي قائل نيست ، تعليم مي دهد كه بايد وظايف بشر را به خدا واگذار كرد ، تو بايد همينطور منتظر باشي ببيني خدا چه مي كند . 51 ادعا مي كنند كه اسلام براي بشر آزادي و اختيار قائل نيست ، هر چه هست خدا و اراده اوست ، اساسا انسان در اين زمينه كاره اي نيست ، بنابراين مسئوليت و تعهدي هم ندارد . اين ، افتراي محض است . اتفاقا قرآن يهوديها را به همين جرم محكوم مي كند . وقتي موسي به آنها گفت : " يا قوم ادخلوا الارض المقدسه التي كتب الله لكم "( 1 ) به موسي گفتند : " اذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون "، ( 2 ) موسي ! ما بر جاي خود نشسته ايم ، تو و خدا برويد بجنگيد و دشمن را از سرزمين ما خارج كنيد ، بعد ما وارد مي شويم ! در جنگ بدر وقتي پيغمبر اكرم با اصحاب خود مشورت مي كرد ، فرمود شما چه نظري داريد ؟ حال كه كاروان فرار كرده است آيا به استقبال دشمن برويم يا به مدينه برگرديم ؟ هر كس اظهار نظري كرد ، ابوذر غفاري يا مقداد كندي ، يكي از اين دو بزرگوار گفت : يا رسول الله ! ما كه مثل بني اسرائيل نمي گوئيم : " اذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون "، تو و خدا برويد انجام بدهيد ، ما وظيفه اي نداريم . ما مي گوئيم هر چه تو فرمان بدهي همان است ، اگر بگويي خودتان را به دريا بريزيد ، مي ريزيم ، بگويي آتش بزنيد ، مي زنيم . به علاوه اين قرآن است كه در موضوع آزادي انسان و مسئوليت و تعهد شخصي او در برابر خود و تكليفش فرياد مي زند : پاورقي : 1 - سوره مائده ، آيه 21 : [ اي قوم من به سرزمين مقدسي كه خدا برايتان نوشته داخل شويد . ] 2 - سوره مائده ، آيه . 24 52 " انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا ( 1 ) 0 و هديناه النجدين (2) 0 و من اراد الاخره و سعي لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا ( 3 ). آيات زيادي در قرآن است كه در آنها عبارت " بما كسبت ايديكم (4) آمده است. قرآن منزه بودن خداوند را از اينكه ما شرور و مفاسد را به او نسبت دهيم مكرر ياد مي كند : " ما ظلمناهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون (5) اگر مردمي بدبخت و بيچاره شدند ، ما به آنها ستم نكرديم ، خودشان به خودشان ستم كردند . مطلب ديگري كه درست نقطه مقابل سخن اين افترابندها و دروغگوهاست اينست كه در اسلام مسئله اي وجود دارد كه در ملتهاي ديگر امروز دنيا به صورت يك قانون ديني وجود ندارد ( البته نمي گويم پيغمبران سلف نداشته اند ) و آن اينست كه اسلام نه تنها فرد را براي خود و در مقابل خداوند از نظر شخص خود مسئول و متعهد مي داند ، بلكه فرد را از نظر اجتماع هم مسئول و متعهد مي داند . " امر به معروف و نهي از منكر " همين است كه اي انسان ! تو تنها از نظر شخصي و فردي در برابر ذات پروردگار مسئول و متعهد نيستي ، تو در مقابل اجتماع خود هم مسئوليت و تعهد داري . آيا مي توان گفت چنين ديني دين قضا و قدري است ؟ البته قضا و قدري به مفهومي كه آنها مي گويند كه كارها را خدا بايد انجام دهد و بشر از اين جريان و مسير خارج است و مسئوليتي پاورقي : 1 - سوره دهر ، آيه . 3 2 - سوره بلد ، آيه . 10 3 - سوره اسري ، آيه . 19 4 - سوره شوري ، آيه . 30 5 - سوره نحل ، آيه . 118 53 ندارد ، آنچنان قضا و قدري كه از بشر ، نفي و سلب آزادي و مسئوليت و تعهد مي كند . قرآن چنين قضا و قدري را نمي پذيرد . آيا شما در اين زمينه جمله اي بالاتر از اين آيه كوچك كه با تفاوت مختصري در دو جاي قرآن آمده است ، پيدا مي كنيد ؟ " ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم ( 1 ) . اين آيه ، آب بسيار صاف و پاكي است كه بر سر منتظرها ، آنهايي كه به انتظار هستند كه هميشه خدا از يك راه غير عادي كارها را درست كند ، مي ريزد . انتظار بيهوده نكشيد . " ان " يعني تحقيقا مطلب اينست ، تحقق و واقعيت اينست كه هرگز خداوند اوضاع و احوال را به سود مردم عوض نمي كند " حتي يغيروا ما بانفسهم "، مگر وقتي كه خود آن مردم آنچه مربوط به خودشان است ، آنچه كه در خودشان هست : اخلاق ، روحيه ، ملكات ، جهت ، نيات و بالاخره خودشان را عوض كنند . آيا شما مي توانيد صريحتر از اين ، مسئوليت پيدا كنيد ؟ آنهم مسئوليت در برابر يك اجتماع ، يعني اجتماع را براي مسئوليت مخاطب قرار بدهد . در آيه ديگر كه سرنوشت يكي از امم فاسد گذشته را ذكر مي كند مي فرمايد : ²ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بانفسهم ( 2 ) . از يك نظر تاكيد در اين آيه بيشتر است . بعد كه مي گويد آنها چنين فاسد شدند و چون وضع خود را خراب كردند ما هم وضع خوبشان را تبديل به وضع خراب كرديم ، مي فرمايد : " ذلك بان الله [ لم يك ] "اين ، به موجب اينست كه خدا چنين پاورقي : 1 - سوره رعد ، آيه . 11 2 - سوره انفال ، آيه . 53 54 نبوده است . وقتي مي گوئيم : كان الله يا مي گوئيم : ما كان الله ، حكايت مي كند از يك سنت : خدا چنين نيست ، يعني خدايي خدا ايجاب مي كند كه چنين نباشد . ( وقتي انسان مي گويد من چنين نيستم ، من چنين نبوده ام ، اتكا مي كند به شخصيت خود ، مي خواهد بگويد من شخص آنچناني هستم كه لازمه شخصيت من اينست كه در گذشته چنين باشم ، امروز هم چنان باشم ) . مي فرمايد : " ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بانفسهم ". خدا چنين نبوده است، يعني اللهي الله چنين ايجاب مي كند. آيه ديگري در قرآن است كه آنرا به مناسبت " لم يك مغيرا " مي خواهم عرض كنم : " و ما كنا معذبين حتي نبعث رسولا "( 1 ) ، ما ملتي را بدون اينكه اتمام حجتي بر ايشان شده باشد ، عذاب نمي كنيم . آنگاه ملتي را عذاب مي كنيم كه آنها مطلبي را بفهمند و درك كنند ولي در مقابل فهم و درك خود طور ديگري عمل كنند . مي فرمايد : ما كنا معذبين ما چنين نبوده ايم . يعني خدايي ما ايجاب نمي كند كه چنين باشيم ، خدايي ما ايجاب مي كند كه طور ديگري باشيم . " ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بانفسهم ". خدا چنين نيست . آيا ما مي توانيم مدركي بهتر از اين پيدا كنيم ؟ آيا بيشتر از اين مي توان اطمينان پيدا كرد كه " انتظارات " به شكل انتظاراتي كه ما داريم بيهوده است ؟ نص قرآن است ، با نص قرآن نمي توان كاري كرد . پاورقي : 1 - سوره اسري ، آيه . 15 55 نكته اي را اقبال لاهوري از همين آيه استنباط كرده است كه نكته بسيار عالي اي است . از ضمير حتي يغيروا استفاده كرده است . مي گويد ( 1 ) قرآن مي فرمايد : " حتي يغيروا ما بانفسهم "، نمي گويد : حتي يغير ما بانفسهم . اگر چنين مي گفت ، معنايش اين بود : خداوند اوضاع و احوالي را كه براي مردمي وجود دارد چه خوب و چه بد ، عوض نمي كند مگر آنوقت كه اوضاع و احوالي كه مربوط به خودشان است يعني مربوط به روح ، اخلاق و خصوصياتي كه در دست و عملشان است ، عوض شود . نه ، مي فرمايد : يغيروا تا خودشان به ابتكار و دست خود و استقلال فكري خويش اقدام نكنند ، وضعشان عوض نمي شود . يعني اگر ملت ديگري بيايد و بخواهد به قهر و جبر ، اوضاع و احوال مردمي را عوض كند ، مادامي كه خود آن مردم تصميم نگرفته اند ، مادامي كه خود آن مردم ابتكار به خرج نداده اند ، مادامي كه خود آن مردم استقلال فكري پيدا نكرده اند ، وضع آنها به سامان نمي رسد . اي مردم ! انتظار نداشته باشيد ديگران از خارج بيايند وضع شما را سروسامان دهند . ملتي كه بخواهد مستشار خارجي برايش تصميم بگيرد تا ابد آدم نخواهد شد ، چون او يغيروا نيست ، بايد يغيروا باشد ، بايد ابتكار و فكر و نقشه داشته باشد ، بايد خودش شخصا براي خود تصميم بگيرد و انتخاب كند . هر وقت ملتي رسيد به جايي كه خودش براي خودش تصميم گرفت و خودش راه خود را انتخاب كرد و خودش در كار خود ابتكار به خرج داد ، چنين پاورقي : 1 - " اقبال شناسي " نوشته سيد غلامرضا سعيدي . 56 ملتي مي تواند انتظار رحمت و تاييد الهي را داشته باشد ، انتظار آن چيزهايي كه قرآن نام مي برد : فيضهاي الهي ، اعانتهاي الهي ، نصرتهاي الهي را داشته باشد . اگر انتظار بيهوده داشتن كار صحيحي بود و انسان مي خواست فقط به شخص خود اتكا كند ، حسين بن علي عليه السلام شايسته تر از هر كس بود كه منتظر بنشيند تا خدا رحمت خود را بر او و امت او نازل كند . چرا نكرد ؟ حسين مي خواست " ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم باشد ، مي خواست ابتكار را به دست گيرد ، دست به تغييري در اوضاع اجتماع بزند ، همان تعبيري كه خودش از پيغمبر اكرم بكار مي برد : " فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا علي الله ان يدخله مدخله " . چگونه عوض كند ؟ چه تصميماتي بگيرد ؟ كارهاي ساده را ما هم بلديم انجام دهيم . خوب شدن ها در سطح مسائل ساده كار همه است . مثلا اسلام توصيه كرده است كه به زيارت حاجي برويد . خوب ، ما مي رويم ، چايي مي خوريم ، گزي مي خوريم و بلند مي شويم مي آييم . [ يا توصيه كرده است ] تشييع جنازه كنيد ، در مجلس ختم شركت كنيد . اينها كارهاي آسان اسلام است . اين كارهاي ساده از عهده هر كسي بر مي آيد . اسلام هميشه با اين كارها اداره نمي شود . موقعي هم مي رسد كه بايد مثل حسين بن علي عليه السلام برخاست و حركت كرد ، مثل حسين بن علي عليه السلام قيامي كرد كه نه تنها جامعه آنروز اسلامي را تكان بدهد بلكه موجش پنج سال بعد به يك شكل اثر كند ، ده سال بعد به شكل ديگري اثر بخشد ، سي سال بعد به شكل ديگري ، شصت سا ل بعد به شكل 57 ديگري ، صد سال ، پانصد سال بعد به شكلهاي ديگري ، و بعد از هزار سال نيز الهام دهنده نهضتها باشد . اين را مي گويند : " يغيروا ما بانفسهم " . ما بچه هايمان را دوست داريم . آيا حسين بن علي عليه السلام بچه هاي خود را دوست نداشت ؟ ! مسلما او بيشتر دوست داشت . ابراهيم خليل اينطور نبود كه كمتر از ما اسماعيلش را دوست داشته باشد ، خيلي بيشتر دوست داشت به اين دليل كه از ما انسانتر بود و اين عواطف ، عواطف انساني است . او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انساني او هم بيشتر بود . حسين بن علي عليه السلام هم بيشتر از ما فرزندان خود را دوست مي داشت . اما در عين حال او خدا را از همه كس و همه چيز بيشتر دوست مي داشت ، در مقابل خداوند و در راه خدا هيچكس را به حساب نمي آ ورد . نوشته اند ايامي كه اباعبدالله عليه السلام به طرف كربلا مي آمد ، همه خانواده اش همراهش بودند . واقعا براي ما قابل تصور نيست . وقتي انسان مسافرتي مي رود و بچه كوچكي همراه دارد ، يك مسئوليت طبيعي در مقابل او احساس مي كند و دائما نگران است كه چطور مي شود ؟ . نوشته اند همينطور كه حركت مي كردند اباعبدالله عليه السلام خوابشان گرفت و همانطور سواره سر روي قاشه اسب ( به اصطلاح خراسانيها ) [ يا ] قربوس زين گذاشت . طولي نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود : " انا لله و انا اليه راجعون ". ( 1 ) تا اين جمله را پاورقي : 1 - سوره بقره ، آيه . 156 58 گفت و به اصطلاح كلمه استرجاع را به زبان آورد ، همه به يكديگر گفتند اين جمله براي چه بود ؟ آيا خبر تازه اي است ؟ فرزند عزيزش ، همان كسي كه اباعبدالله عليه السلام او را بسيار دوست مي داشت و اين را اظهار مي كرد ، و علاوه بر همه مشخصاتي كه فرزند را براي پدر محبوب مي كند ، خصوصيتي باعث محبوبيت بيشتر او مي شد و آن ، شباهت كامل بود كه به پيغمبر اكرم ( ص ) داشت ، ( حال چقدر انسان ناراحت مي شود كه چنين فرزندي در معرض خطر قرار گيرد ! ) يعني علي اكبر جلو مي آيد و عرض مي كند : " يا ابتا لم استرجعت " ؟ چرا انالله و انا اليه راجعون گفتي ؟ فرمود : در عالم خواب صداي هاتفي به گوشم رسيد كه گفت : " القوم يسيرون و الموت تسير بهم " . اين قافله دارد حركت مي كند ولي مرگ است كه اين قافله را حركت مي دهد . اينطور از صداي هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است ، ما داريم به سوي سرنوشت قطعي مرگ مي رويم . [ علي اكبر سخني مي گويد ] درست نظير همان حرفي كه اسماعيل ( ع ) به ابراهيم ( ع ) مي گويد ( 1 ) . پاورقي : 1 - وقتي ابراهيم ( ع ) به اسماعيل ( ع ) مي گويد فرزندم ! مكرر در عالم رويا مي بينم و اينطور مي فهمم كه ديگر روياي عادي نيست بلكه يك وحي است و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم ( ابراهيم به فلسفه اين مطلب آگاه نيست ولي يقين كرده است كه امر خداست ) ، اين فرزند چه مي گويد ؟ آيا مثلا گفت : بابا ! خواب است ، اگر خواب مردن كسي را ببينيد عمرش زياد مي شود ، انشاء الله عمر من زياد مي شود ؟ نه . گفت : يا ابت افعل ما تومر سنجدني ان شاء الله من الصابرين "( سوره > 59 گفت پدر جان ! " او لسنا علي الحق " ؟ مگر نه اينست كه ما بر حقيم ؟ چرا فرزند عزيزم . وقتي مطلب از اين قرار است ، ما به سوي هر سرنوشتي كه مي رويم ، برويم . به سوي سرنوشت مرگ يا حيات ، تفاوتي نمي كند . اساس اينست كه ما روي جاده حق قدم مي زنيم يا نمي زنيم ؟ اباعبدالله عليه السلام به وجد آمد ، مسرور شد و شگفت . اين امر را انسان از اين دعايش مي فهمد كه فرمود : من قادر نيستم پاداشي را كه شايسته پسري چون تو باشد ، بدهم . از خدا مي خواهم : خدايا ! تو آن پاداشي را كه شايسته اين فرزند است ، به جاي من بده " جزاك الله عني خير الجزاء " . به چنين فرزندي ، چقدر پدر مي خواهد در موقع مناسبي خدمتي بكند ، پاداشي بدهد ؟ حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشورا است . همين جوان در جلوي همين پدر رفته است به ميدان و شهامتها و شجاعتها كرده است ، مردها افكنده است ، ضربتها زده و ضربتها خورده است . در حالي كه دهانش خشك و زبانش مثل چوب خشك شده است ، از ميدان بر مي گردد . در چنين شرايطي پاورقي : > صافات ، آيه 102 ) پدر ! همينكه اين مطلب از ناحيه خدا رسيده و وحي و امر خداست ، كافي است ، ديگر سؤال ندارد . وقتي ابراهيم مي خواهد سر اسماعيل را ببرد . چنين به او وحي مي شود فلما اسلما و تله للجبين و ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرؤيا " ( سوره صافات ، آيه 104 ) ابراهيم ! ما نمي خواستيم كه سر فرزندت را ببري . هدف ما آن نبود . در آن كار فايده اي نبود . هدف اين بود كه معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل امر خدا چقدر تسليم هستيد ؟ تا كجا حاضريد امر خدا را اطاعت كنيد ؟ اين تسليم و اطاعت را هر دو نشان داديد : پدر تا سر حد قرباني دادن ، و پسر تا سر حد قرباني شدن . ما بيشتر از اين نمي خواستيم ، سر فرزندت را نبر . 60 ( و من نمي دانم شايد آن جمله اي كه آنروز پدر به او گفت ، يادش بود ) مي آيد از پدر تمنايي مي كند : " يا ابه ! العطش قد قتلني ، و ثقل الحديد اجهدني فهل الي شربه من الماء سبيل " ؟ پدر جان ! عطش و تشنگي دارد مرا مي كشد ، سنگيني اين اسلحه مرا سخت به زحمت انداخته است . آيا ممكن است شربت آبي به حلق من برسد تا نيرو بگيرم و برگردم و جهاد كنم ؟ جوابي كه حسين ( ع ) به چنين فرزند رشيدي مي دهد ، اينست : فرزند عزيزم ! اميدوارم هر چه زودتر به فيض شهادت نائل شوي و از دست جدت سيراب گردي . ولا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم . 61 جلسه سوم شرايط امر به معروف و نهي از منكر 63 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله رب العالمين باري الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و بشر المومنين "( 1 ) . از مطالبي كه در دو شب گذشته عرض شد معلوم شد كه در نهضت حسيني مجموعا سه عامل موثر بوده است . يكي امتناع از بيعت ، ديگر پذيرش دعوت كوفيان ، و سوم كه از آندو مستقل است امر به معروف و نهي از منكر . و معلوم شد كه هر يك از اين سه عامل خود بخود براي امام ( ع ) وظيفه بخصوصي را ايجاب مي كرده است ، عكس العمل خاصي را به وجود مي آورده است . و هم عرض كرديم كه ارزش اين نهضت بر حسب هر يك از اين سه عامل ، مختلف و متفاوت مي شود . اگر تنها عامل دعوت كوفيان را پاورقي : اين سخنراني در 1348 / 12 / 25 برابر با هشتم محرم 1390 ايراد شده است . 1 - سوره توبه ، آيه . 112 65 در نظر بگيريم يك حد معيني از ارزش را دارا خواهد بود . اگر عامل امتناع از بيعت را در نظر بگيريم ارزش خيلي بيشتر و عظيم تري را دارا خواهد بود . اگر عامل امر به معروف و نهي از منكر را در نظر بگيريم ارزش آن دهها برابر بالاتر مي رود و مهمتر مي شود . به جهت اينكه در عامل دعوت ، لااقل احتمال موفقيتي در حدود صدي پنجاه و يا كمتر هست ، ولي در عامل امتناع از بيعت چنين احتمالي هم وجود ندارد . يك مقاومت صددرصد خطرناك است . عامل امر به معروف و نهي از منكر هم اين تفاوت عظيم را با عامل بيعت دارد . در عامل بيعت تقاضا از طرف دشمن است ، يعني در زمينه يك تقاضاي نامشروع و ناروا است ، لذا امام در مقابل اين تقاضا " نه " مي گويد ، امتناع مي ورزد و نمي پذيرد . اگر تنها اين عامل را در نظر بگيريم معني اش اينست : اگر آنها چنين تقاضايي از امام نمي كردند ، امام در برابر آنها قرار نمي گرفت ، چون آنها چنين تقاضايي كردند امام به عنوان شخصي كه آن تقاضا را نمي پذيرد ، در برابر آنها قرار گرفت . ( و در عامل اول ، دعوت ، امام را در مقابل آنها قرار داد . ) اما اگر عامل سوم را كه امر به معروف و نهي از منكر است در نظر بگيريم ، نه دعوت ، امام را در برابر آنها قرار مي دهد ، و نه تقاضاي بيعت ، بلكه اين خود امام است كه در برابر آنها قرار مي گيرد ، و در واقع فساد اوضاع ، شيوع بديها و منكرات و به تعبير خود امام حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها و بالاخره مشاهده وضع نابسامان و فاسد اجتماع ، امام را در برابر آنها قرار مي دهد و وادار به قيام مي كند . روي همين جهت ، ارزش قيام امام بر حسب اين عامل خيلي بالا مي رود و اين درس شكل 66 عن المنكر و جاهدت في الله حق جهاده حتي اتيك اليقين " ( 1 ) . در مفهوم اين شهادت و گواهي درست فكر كنيد : ما گواهي مي دهيم كه تو نماز را بپا داشتي ، تو زكات و انفاق را به همه مراتبش ادا كردي ( 2 ) . " و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر " تو آمر به پاورقي : 1 - زيارت وارث . 2 - چون زكات تنها پول دادن نيست . ثروت ، زكاتي دارد ، نطق زكاتي دارد ، فكر و مغز زكات دارد ، بدن انسان مجموعا زكات دارد : دست و پا هر يك زكاتي دارند ، چشم زكاتي دارد ، گوش زكاتي دارد . يعني هر نعمتي كه خدا مي دهد وقتي شما بهره اي > 67 معروف و ناهي از منكر هستي . تو آمر به معروف و نهي از منكر كردي . يعني تمام نهضت تو امر به معروف و نهي از منكر است " و جاهدت في الله حق جهاده " در راه خدا كوشيدي ، آن حد اعلاي كوشش ، آن كوششي كه سزاوار است يك بشر در راه حق از خود بروز دهد . نكته قابل توجه اينست كه ما در زيارت وارث مي گوييم : " ما گواهي مي دهيم " گواهي براي چه كسي مي دهيم ؟ معمولا نزد قاضي كه مي رويم گواهي مي دهيم . وقتي كه مطلبي براي قاضي ثابت نيست و مي خواهيم مدعايي را ثابت كنيم ، مي گوييم : آقاي قضاي من گواهم كه فلان شخص در فلان وقت اين مقدار تحت فلان عنوان از اين آقا طلبكار بود . در زيارت وارث هم شهادت مي دهيم . نزد چه كسي شهادت مي دهيم ؟ آيا نزد خدا شهادت مي دهيم ؟ به نفع چه كسي ؟ ، به نفع امام حسين ؟ . علماي معاني و بيان نكته اي را ذكر مي كنند كه خيلي عالي است و آن اين است : انسان گاهي مطلبي را در مقامي پاورقي : > از آن نعمت را در خدمت مخلوقات خدا قرار مي دهيد ، زكات داده ايد . در قرآن مي خوانيد الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه و مما رزقناهم ينفقون "( سوره بقره ، آيه 3 ) متقين كساني هستند كه به غيب و ماوراء محسوسات ايمان دارند ، نماز را بپا مي دارند و از آنچه ما به آنها انعام كرده ايم مي بخشند . وقتي كه معصوم مي پرسند يعني چه از آنچه كه ما به آنها داده ايم ؟ امام مي فرمايد : اي مما علمناهم يعلمون " به موضوع مال و ثروت اختصاص نمي دهد . يكي از مصداقهايش اين است كه اگر شما عالم هستيد ، اگر مي دانيد چيزي را كه ديگران نمي دانند ، اگر علم مفيدي براي بشر نزد شما هست ، انفاق و زكات آن در راه خدا ا ين است كه محتاجان برسانيد . اين هم زكات و انفاق است . 68 مي گويد نه براي اينكه مطلب را به شنونده تفهيم كند ، بلكه براي اينكه مي خواهد به او تفهيم كند كه من اين را مي فهمم . اين خيلي شايع هم هست . شما گاهي در حضور كسي به يك مطلب گواهي مي دهيد نه به عنوان اينكه او بداند ، مي دانيد خودش مي داند ، ولي با اين گواهي مي خواهيد به او بفهمانيد ، نزد او اقرار كنيد كه شما مي فهميد و مي دانيد . در اينجا شهادت معنايش اعتراف است . " من گواهي مي دهم " يعني من هم مثل هر آدم فهميده و محققي به اين حقيقت اعتراف مي كنم ، من معترفم يا اباعبدالله ! كه نهضت تو ، نهضت امر به معروف و نهي از منكر بود . يعني من اين را مي فهمم كه تو تنها به خاطر دعوت اهل كوفه قيام نكردي . قبل از اينكه دعوت اهل كوفه اي پيدا شود قيام كردي . تو اول قيام كردي بعد مردم كوفه ترا دعوت كردند . من گواهي مي دهم و اعتراف مي كنم كه نهضت تو تنها اين نبود كه من بيعت نمي كنم . نهضت تو شامل مطلب ديگري بود ، اصل ديگري در اسلام را اجرا كردي و آن ، اصل امر به معروف و نهي از منكر است . عرض كردم كه امر به معروف و نهي از منكر مقام و ارزش نهضت حسيني را خيلي بالا برده است ، به علاوه يك خصوصيت و بلكه خصوصيات ديگر . خصوصيتي كه عرض مي كنم به طور كلي نهضتهاي پيامبران و اولياء الله و مومنين را از نهضتهايي كه ساير رهبران يا غير رهبران بشر مي كنند ، ممتاز مي كند ، امتياز مي بخشد . يعني چه ؟ عمل بشر ، پيكري دارد و روحي . يك كار را ممكن است من و شما هر دو مثل هم انجام بدهيم ، اما از چه نظر مثل 69 هم ؟ از نظر اينكه پيكر كار من و پيكر كار شما يكجور است . فرض كنيد ما هر دو نفرمان نماز مي خوانيم ، هر دو نفرمان در فلان راه خير پول مي دهيم ، من صد تومان مي دهم ، شما هم صد تومان ، من چهار ركعت نماز مي خوانم شما هم چهار ركعت ، اينها كه با هم فرق ندارد ، اما ممكن است شما از يك خلوص نيت و خضوع و خشوعي ، از يك اخلاص و محبتي ، از يك عشقي ، از يك هيجان روحي بهره مند باشيد كه من نباشم . اين امر ، ارزش كار شما را هزاران برابر ارزش كار من مي كند . خيليها در راه خدا جهاد كردند اما چرا " ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين ؟ " ( 1 ) يك ضربت علي آن مقدار ارزش پيدا مي كند . چرا ؟ براي اينكه علي به آنجائي رسيده كه به قول اهل عرفان فاني في الله است . يعني در وجود او از انانيت و خودي چيزي باقي نيست . وقتي كه دشمن در آن حال آب دهان به صورتش مي اندازد ، از بريدن سر دشمن امتناع مي كند ، مبادا خشمي پيدا كرده باشد كه تاثيري در عمل او بگذارد ، در روح عملش دخالتي بكند . مي خواهد خودش در اينجا وجود نداشته باشد ، در روح او فقط خدا وجود داشته باشد . اين جهت را شما فقط در مكتب اولياء و انبياء مي بينيد ، در غير مكتب انبياء چنين چيزي را نمي توانيد ببينيد . در اين آيه اي كه در آغاز تلاوت شد : " التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون " پاورقي : 1 - [ بحارج 20 ص 206 و مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 138 قريب به اين عبارت را آورده اند . ] 70 " عن المنكر " ( 1 ) . بعد از چند كلمه ديگر آمده التائبون : بازگشت كنندگان به حق . عرفا مي گويند اولين منزل سلوك توبه است . چون توبه يعني بازگشت . آنكس ك ه راه عوضي مي رود يكدفعه بر مي گردد و به راه حق ، بر مي گردد به سوي خدا . " التائبون العابدون "پس از توبه است كه اينها پرستندگان خدا مي شوند ، خدا را مي پرستند ، غير خدا را نمي پرستند ، خدا حاكم بر وجودشان است ، غير از خدا حاكمي نيست ، فقط امر خدا را مي پذيرند ، امر غير خدا را نمي پذيرند ، " الحامدون "اينها ستايشگرند ، اما جز خدا موجود ديگري را ستايش نمي كنند . اصلا موجود ديگري را قابل مدح و ستايش و نيايش نمي دانند ، تنها ستايشگر و نيايشگر خدا هستند . " السائحون "سياحتگران . راجع به سياحتگري در تفاسير بيانات مختلفي شده است . بعضي گفته اند مقصود روزه است ، يعني سياحت معنوي كه در روزه پيدا مي شود . ولي بسياري از محققين مانند علامه طباطبائي در " الميزان " اين را قبول نمي كنند . يك احتمالش اين است : كساني كه در زمين سير مي كنند . چون قرآن بشر را به سير در زمين دعوت كرده است يعني چه سير در زمين ؟ يعني مطالعه در جهان ، نه سياحتي كه هدفش فقط تفنن و ولگردي باشد . اسلام عمر انسان را عزيزتر از اين مي داند كه او فقط براي اينكه تماشائي كرده باشد ، سياحت كند . ولي اسلام سياحتي را كه بشر در آن تفكر كند ، تدبر كند ، درس بياموزد ، توصيه مي كند : " قل سيروا في " پاورقي : 1 - سوره توبه ، آيه . 112 71 " الارض "(1) . اين ، درس و فكر است . " السائحون "آن مطالعه كنندگان در تاريخ ، آن مطالعه كنندگان در اوضاع اجتماع بشري ، آن مطالعه كنندگان در قوانين خلقت ، آنها كه در مغز خود انبوهي از افكار و انديشه هاي روشن دارند . بعد دو مظهر از عبادت را ذكر مي كنند : " الراكعون الساجدون آنها كه در حال ركوع و سجود ، خداي خود را تسبيح مي كنند ، در ركوع مي گويند : سبحان ربي العظيم و بحمده ، در سجود مي گويند : سبحان ربي الاعلي و بحمده ، آن سبحان ربي العظيم و بحمده گويان ، سبحان ربي الاعلي و بحمده گويان ، آنها " الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر "، با چنين روحي با چنين انديشه هايي ، با چنين توشه هاي معنوي ، با چنين سرمايه معنوي ، صلاحيت اين را دارند كه مصلح اجتماعي باشند ، آنهائي كه اول صالح شده اند بعد مي خواهند مصلح باشند . آمر به معروف و ناهي از منكر يعني مصلح . مگر نا صالح مي تواند مصلح باشد ؟ ! آنان كه اول خودشان را اصلاح كرده اند ، اول خودشان را تاديب و تربيت كرده اند ، مي توانند مصلح باشند . علي بن ابي طالب مي فرمايد : " من نصب نفسه للناس اماما فعليه ان يبدا بتعليم نفسه قبل تعليم غيره و معلم نفسه و مؤدبها احق بالاجلال من معلم الناس و مودبهم " ( 2 ) . يعني آن كسي كه خود را پيشواي مردم معرفي مي كند ، معلم و مربي مردم معرفي مي كند ، پاورقي : 1 - سوره انعام ، آيه . 11 2 - نهج البلاغه ، كلمات قصار . 70 72 واعظ و خطيب مردم معرفي مي كند ، هادي و راهنماي مردم معرفي مي كند ، اول بايد از خودش شروع كند ، اول خودش را تعليم بدهد ، بداند كه يك جاهل در اندرون خودش هست ، اول به آن جاهلي كه در درون خودش به نام نفس اماره هست تلقين كند و ياد بدهد . يك موجود تربيت نشده اي در درون خودش هست ، اول خودش را تربيت و تاديب بكند ، اول نفس خودش را موعظه كند ، ملامت كند ، از نفس خودش حساب بكشد ، همينكه خودش را اصلاح و تهذيب كرد و صالح شد ، آنوقت مي تواند مدعي شود كه من مي توانم راهنما و هادي مردم باشم ، واعظ مردم باشم ، معلم مردم باشم ، مودب و مربي مردم باشم ، مصلح اجتماع باشم . فرمود : آن كسي كه خودش را تعليم و تربيت مي كند بيشتر شايسته احترام است تا آن كسي كه مردم را تعليم و تربيت مي كند ، چون آن ، مشكلتر و مهمتر است . باز علي بن ابي طالب فرمود : " الحق اوسع الاشياء في التواصف ، و اضيقها في التناصف " ( 1 ) . چه جمله ها دارد ! اينها را بايد بر لوح دل بنويسند . فرمود : حق و عدالت در مقام سخنگوئي و سخنسرايي و سخنراني و در مقام زبان ، دائره اش از همه چيز وسيعتر است . يعني در مقام سخن ، ميداني به اندازه ميدان حق باز نيست . اگر انسان بخواهد سخنراني كند ، بخواهد حرف بزند ، از هر موضوعي بيشتر ، در اطراف حق مي شود حرف زد . اما در مقام عمل ، ميداني از ميدان حق تنگتر نيست . آنوقت است كه انسان پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 214 73 مي بيند چقدر مشكل است . همان كه آنقدر مي توانست در اطراف حق حرف بزند ، موقع عمل كه مي رسد ، مي بيند برداشتن يك گام هم مشكل است . اينجا هم قرآن بعد از آنكه مي گويد : " التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون "مي گويد : " الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر "اينها هستند كه در راه اشاعه خير قدم بر مي دارند ، در راه مبارزه با شر و فساد قدم بر مي دارند ، و اينها هستند تنها كساني كه چنين صلاحيتي را دارند . " و بشر المومنين " ، در اينجا به مومنين نويد و بشارت بده كه اگر تائب ، عابد ، سائح ، راكع و ساجد شدند و پس از آن آمر به معروف و ناهي از منكر شدند ، آنگاه موفق خواهند شد . اما اگر همه آنها را داشتند ، ولي امر به معروف و نهي از منكر را نداشتند ، به جائي نخواهند رسيد . اگر امر به معروف و نهي از منكر را داشتند ، اما آمرين ب ه معروف و ناهين از منكر ، خودشان آلوده بودند ، و توبه فرمايان خود توبه كمتر كردند ، باز هم به جائي نخواهند رسيد . اميرالمومنين فرمود : " لعن الله الامرين بالمعروف التاركين له ، و الناهين عن المنكر العاملين به " ( 1 ) . خدا لعنت كند آن مردمي را كه امر به معروف مي كنند و خودشان بر خلاف آن معروف عمل مي كنند ، و آن مردمي را كه نهي از منكر مي كنند و خودشان همان منكراتي را كه نهي مي كنند ، مرتكب مي شوند . يعني آن آمرين به معروف و ناهون عن المنكري كه التائبون نيستند ، العابدون نيستند ، الحامدون پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 129 74 نيستند ، السائحون نيستند ، الراكعون نيستند ، الساجدون نيستند ، هنوز اين مراحل و منازل را طي نكرده مي خواهند آمر به معروف و ناهي از منكر باشند ، خدا چنين مردمي را لعنت كند . عرفا اصطلاحي دارند . مدعي هستند كه سالكان ، چهار سير مختلف دارند . 1 - سير من الخلق الي الحق ، يعني سير از خلق و طبيعت به سوي خداوند . 2 - سير بالحق في الحق ، سير در خداوند يعني كشف معارف الهي . 3 - سير من الحق الي الخلق ، سير از خداوند به سوي خلق ، يعني آمدن براي ارشاد مردم . 4 - سير بالحق في الخلق . در واقع مي خواهند بگويند آن كسي شايستگي دارد كه دستگير ديگران باشد ، هادي و راهنماي ديگران باشد ، آمر به معروف و ناهي از منكر باشد كه خودش رفته است به آن منزل و بعد ماموريت يافته كه مردم را به آنجائي كه خودش در آنجا قرار گرفته ، ببرد . معلوم شد كه نهضت حسيني ارزش اصلي خودش را از امر به معروف و نهي از منكر گرفته است . پس بايد اين اصل را شناخت كه اين اصل مگر چه اندازه اهميت دارد كه حسين بن علي عليه السلام خودش را در راه آن شهيد مي كند و شايسته است مثل حسيني در اين راه قرباني شود . امر به معروف و نهي از منكر يگانه اصلي است كه ضامن 75 بقاء اسلام است . به اصطلاح ، علت مبقيه است . اصلا اگر اين اصل نباشد ، اسلامي نيست . رسيدگي كردن دائم به وضع مسلمين است . آيا يك كارخانه بدون بازرسي و رسيدگي دائمي مهندسين متخصص كه ببينند چه وضعي دارد ، قابل بقا است ؟ اصلا آيا ممكن است يك سازمان همينطور به حال خود باشد ، هيچ درباره اش فكر نكنيم و در عين حال به كار خود ادامه دهد ؟ ابدا . جامعه هم چنين است . يك جامعه اسلامي اينطور است بلكه صد درجه برتر و بالاتر . شما كدام انسان را پيدا مي كنيد كه از پزشك بي نياز باشد ؟ يا انسان بايد خودش پزشك بدن خود باشد ، يا بايد ديگران پزشك باشند و او را معالجه كنند ، متخصص چشم ، متخصص گوش و حلق و بيني ، متخصص مزاج ، متخصص اعصاب . انسان هميشه انواع پزشكها را در نظر مي گيرد براي آنكه اندامش را تحت نظر بگيرند ، ببينند در چه وضعي است . آنوقت جامعه نظارت و بررسي نمي خواهد ؟ ! جامعه رسيدگي نمي خواهد ؟ ! آيا چنين چيزي امكان دارد ؟ ! ابدا . حسين بن علي ( ع ) در راه امر به معروف و نهي از منكر ، يعني در راه اساسي ترين اصلي كه ضامن بقاء اجتماع اسلامي است ، كشته شد ، در راه آن اصلي كه اگر نباشد ، دنبالش متلاشي شدن است ، دنبالش تفرق است ، دنبالش تفكك و از ميان رفتن و گنديدن پيكر اجتماع است . بله ، اين اصل ، اين مقدار ارزش دارد . آيات قرآن در اين زمينه بسيار زياد است . قرآن كريم بعضي از جوامع گذشته را كه ياد مي كند و مي گويد اينها متلاشي و هلاك شدند ، تباه و منقرض شدند ، مي فرمايد : به موجب اينكه در 76 آنها نيروي اصلاح نبود ، نيروي امر به معروف و نهي از منكر نبود ، حس امر به معروف و نهي از منكر در ميان اين مردم زنده نبود . حال ببينيم امر به معروف و نهي از منكر چه شرايطي دارد و چگونه ما مي توانيم امر به معروف و نهي از منكر كنيم ؟ اولا معروف يعني چه ؟ منكر يعني چه ؟ امر به معروف و نهي از منكر يعني چه ؟ اسلام از باب اينكه نخواسته موضوع امر به معروف و نهي از منكر را به امور معين ، مثل عبادات ، معاملات ، اخلاقيات ، محيط خانوادگي و . . . محدود كند ، كلمه عام آورده است : معروف ، يعني هر كار خ ير و نيكي . امر به معروف لازم است . نقطه مقابلش : هر كار زشتي . نگفت شرك يا فسق يا غيبت يا دروغ يا نميمه ( 1 ) يا تفرقه اندازي يا ربا يا ريا ، بلكه گفت : منكر : هر چه كه زشت و پليد است . " امر " يعني فرمان ، " نهي " يعني باز داشتن ، جلو گيري كردن . اما اين فرمان يعني چه ؟ آيا مقصود از اين فرمان ، فرمان لفظي است ؟ آيا امر به معروف و نهي از منكر فقط در مرحله لفظ است ؟ فقط بايد با زبان امر به معروف و نهي از منكر كرد ؟ خير ، امر به معروف و نهي از منكر در مرحله دل و ضمير هست ، در مرحله زبان هست ، در مرحله دست و عمل هم هست . تو بايد با تمام وجودت آمر به معروف و ناهي از منكر باشي . از علي بن ابي طالب عليه السلام سئوال كردند اينكه قرآن در مورد بعضي از زنده هاي روي زمين مي گويد اينها مرده اند ، يعني چه ؟ ميت الاحياء مرده در ميان زنده ها كيست و چيست ؟ فرمود : مردم چند طبقه اند ، بعضي پاورقي : 1 - سخن چيني . 77 وقتي كه منكرات را مي بينند در ناحيه دل متاثر مي شوند ، تا مغز استخوانشان مي سوزد ، زبانشان به سخن در مي آيد ، انتقاد مي كنند ، مي گويند ، ارشاد مي كنند ، به اين مرحله هم قانع نشده وارد مرحله عمل مي شوند ، با هر نوع عملي كه شده است ، با مهرباني باشد ، با خشونت باشد ، با زدن باشد ، با كتك خوردن باشد ، بالاخره هر عملي را كه وسيله ببينند براي اينكه با آن منكر مبارزه كنند انجام مي دهند . فرمود اين يك زنده به تمام زنده است . بعضي ديگر ، وقتي كه منكرات را مي بينند دلشان آتش مي گيرد ، به زبان مي گويند ، داد و فرياد مي كنند ، استغاثه مي كنند ، نصيحت مي كنند ، موعظه مي كنند ولي پاي عمل كه در ميان مي آيد ، ديگر مرد عمل نيستند . فرمود : اين هم دو سه خصلت از حيات را دارا است ، ولي يك خصلت از حيات را ندارد . صنف سوم : دلش آتش مي گيرد ، اما فقط جوش مي زند ، فقط ناراحت مي شود . مثلا روزنامه را مي خواند مي بيند ايام عيد نمي خواهند احترام حسين بن علي را حفظ كنند . روزنامه ها تبليغ مي كنند ، راديو هم تبليغ مي كند كه از اين فرصت براي تفريح استفاده كنيد . چه نشسته ايد ! نصف مردم تهران رفتند ، جاها را گرفتند ، ده روز تعطيلي داريد . اينها را مي خواند ، در دل مي گويد اينها چه كساني هستند ؟ ! چرا با حسين بن علي عليه السلام مبارزه مي كنند ؟ ! چرا يك نفر ، يك كلمه در روزنامه يا جاي ديگر نمي نويسد كه بابا ! تفريح ، وقت زيادي دارد ( 1 ) . ما مدعي هستيم پاورقي : 1 - [ بايد توجه داشت كه اين سخنرانيها در زمان رژيم منحوس گذشته ايراد شده است ] . 78 كه حسين بن علي با روح ما پيوند دارد . ما از اين مكتب استفاده ها كرده ايم و مي كنيم . اين كشور ، كشور حسين بن علي است ، كشور شيعه است . حسين بن علي شعار اين ملت است ، شعار اين كشور است . اين ، اهانت به حسين بن علي است كه شما اين ايام را به دنبال تفريح و تفنن برويد ! در روزنامه مي خواند ، جوش هم مي زند اما حاضر نيست يك كلمه حتي به رفيقش بگويد كه احترام حسين بن علي را حفظ كن ، تا سوم [ شهادت ] حسين بن علي باش . لااقل اين مقدار احترام اباعبدالله را حفظ كنيد . ما حسين را نگهداري نكرده ايم ، حسين بوده است كه تاكنون ما را نگهداري كرده است . به قول اقبال لاهوري : " هيچوقت مسلمانان اسلام را نگهداري نكرده اند ، هميشه اسلام بوده است كه مسلمانان را نگهداري كرده است " . هر وقت خطر عميقي كشور را تهديد مي كند ، آن وقت مي بينيد مي آيند سراغ علي بن ابي طالب و نهج البلاغه اش . سراغ حسين بن علي و ياد او . ما از آن مردمي هستيم كه : " اذا ركبوا في الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجيهم الي البر اذا هم يشركون "( 1 ) . بعضي از مردم سوار كشتي كه مي شوند ، هنگامي كه دريا طوفاني مي شود صداي يا الله يا الله ، خدا خدايشان بلند است با خلوص نيت ، درباره چيزي جز خدا فكر نمي كنند ، ولي وقتي خدا نجاتشان مي دهد ، به ساحل نجات كه مي رسند ، وقتي خطر را دور مي بينند ، پاورقي : 1 - سوره عنكبوت ، آيه . 65 79 به كلي يادشان مي رود ، منكر خدا مي شوند ، براي خدا مشرك مي سازند . ما در همين كشور خودمان مگر نديديم حدود بيست و پنج سال پيش چقدر نام حسين بن علي و علي بن ابي طالب را آنها كه نمي بردند ، مي بردند ! همينكه نجات پيدا كردند ، گفتند ما بابك خرم دين داشتيم ، المقنع داشتيم ، مازيار داشتيم . وقتي كه خطري اين ملت را تهديد مي كند ، بابك خرم دين كدام جهنم دره است ؟ ! به جنگ حسين بن علي مي آيند ، قهرمان در مقابل او درست مي كنند . خجالت نمي كشند ! به جاي اينكه افتخار كند اسم پسرش را حسين بگذارد ، بابك و مازيار و جمشيد و فرشيد مي گذارد ! به خدا تمام اينها مبارزه با اسلام است ، ميراندن اسلام است . شعارهاي دين را زنده نگهداريد . يكي از شعارهاي دين اسمهاست . من نمي فهمم اينكه مي گويند فلان اسم دمده شده ، كهنه شده ، يعني چه ؟ مگر اسم هم نو و كهنه دارد . چون اسم فلان كلفت فاطمه است ، پس فاطمه ، اسم كلفتهاست ! خيلي عجيب است ! پس ديگر ما اسم دخترمان را فاطمه نگذاريم ! همين ، خودش يك امر به معروف و نهي از منكر است . يك درجه امر به معروف و نهي از منكر اين است كه مردم ! بر فرزندانتان اسمهاي اسلامي بگذاريد . ( اين امر به معروف است ) . مبارزه كنيد با اسمهاي غير اسلامي . ( اين نهي از منكر است ) . براي موسساتتان نام اسلامي بگذاريد . نامهاي اسلامي را زنده نگهداريد . زبان اسلام را زنده نگهداريد . زبان عربي ، زبان يك قوم نيست ، زبان اسلام است . زبان عربي زبان عرب نيست ، زبان اسلام است . اگر قرآن 80 نبود اصلا اين زبان در دنيا وجود نداشت . از اهم وظايف ما اين است كه اين زبان را حفظ كنيم . هر فرهنگي ، هر تمدني اگر بخواهد زنده بماند ، بايد زبانش زنده بماند . اگر زبانش مرد خودش مرده است . اين مبارزه علني را كه با زبان عربي مي بينيد بايد بيدار بشويد ، بايد بفهميد ، بايد شعور داشته باشيد ، عقل داشته باشيد ، و الله اين ، مبارزه با اسلام است . با حروف الفبا كه كسي مبارزه ندارد . به خدا قسم ما در مقابل زبان عربي وظيفه داريم كه اين زبان اسلام را حفظ كنيم ، نگهداري كنيم . كي جلوي شما را گرفته است ؟ كلاسهايي تشكيل بدهيد و از كساني كه زبان عربي را مي دانند دعوت كنيد ، خودتان ، همسرتان ، فرزندانتان ، اين زبان را ياد بگيريد . اگر ياد بگيريد نه تنها ضرر نكرده ايد ، خيلي هم سود برده ايد چون يكي از زبانهاي زنده دنياست . اينهمه انگليسي زبانها زبانشان را تبليغ كردند و آن را آنچنان به ما تحميل كردند كه تا اندرون خانه هاي ما نفوذ كرده است . براي چه ؟ دلشان به حال ما سوخته بود ؟ براي اينكه عادتشان را به ما تحميل كنند ، افكارشان را به ما تحميل كنند ، تمدن خودشان را به ما تحميل كنند ، روح خودشان را بر روح ما تحميل كنند ، براي اينكه روح ما را خرد كنند . چقدر ما مسلمانها غافل بوديم و هستيم . نه تنها ما ايرانيها ، به هر جاي دنياي اسلام كه انسان قدم مي گذارد ، مي بيند قرنها در خواب بوده اند . خوشبختانه كم كم مسلمانان در حال بيداري هستند . چقدر انسان بايد متاسف و متاثر باشد كه دو نفر مسلمان از دو كشور مختلف وقتي يكديگر را در مكه يا مدينه ملاقات مي كنند ، 81 زبان يكديگر را نمي فهمند ، بايد با زبان انگليسي تفاهم كنند . اينها نقشه هاي سيصد چهار صد ساله است . آيا هنوز وقت آن نرسيده كه ما اندكي در مقابل اين نقشه ها بيدار شويم ؟ ! " كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر "( 1 ) . اين وظيفه بزرگ ( امر به معروف و نهي از منكر ) دو ركن ، دو شرط اساسي دارد : يكي از آنها رشد ، آگاهي و بصيرت است . حالا كه من گفتم امر به معروف و نهي از منكر ، لابد همه ما خيال كرديم كه خوب از اينجا برويم و امر به معروف و نهي از منكر كنيم . از شما مي پرسيم اصلا من و شما مي فهميم كه امر به معروف و نهي از منكر چيست و چگونه بايد انجام شود ؟ تا حالا كه امر به معروف و نهي از منكرهاي ما در اطراف دگمه لباس و بند كفش مردم بوده است ، در حول و حوش موي سر و دوخت لباس مردم بوده است ! ما اصلا معروف چه مي شناسيم كه چيست ؟ منكر چه مي شناسيم كه چيست ؟ ما گاهي معروفها را به جاي منكر مي گيريم و منكرها را به جاي معروف . بهتر اينكه ما جاهلها امر به معروف و نهي از منكر نكنيم . چه منكرها كه به نام امر به معروف و نهي از منكر به وجود نيامد . آگاهي و بصيرت مي خواهد ، خبرت و خبر و يت مي خواهد ، دانايي ، روانشناسي و جامعه شناسي مي خواهد تا انسان بفهمد كه چگونه امر به معروف و نهي از منكر كند ، يعني راه معروف را تشخيص بدهد ، ببيند معروف كجاست ، منكر را تشخيص بدهد ، ريشه منكر را به دست بياورد ، از كجا آن منكر پاورقي : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 110 82 سرچشمه مي گيرد . و لهذا ائمه دين فرموده اند : جاهل بهتر است امر به معروف و نهي از منكر نكند . چرا ؟ " لانه ما يفسده اكثر مما يصلحه " (1). چون جاهل هنگامي كه امر به معروف و نهي از منكر مي كند ، مي خواهد بهتر كند بدتر مي كند . و چقدر در اين زمينه مثالها زياد است . شايد شما بگوئيد ما جاهليم ، پس امر به معروف و نهي از منكر از ما ساقط شد ! جواب شما را داده اند . قرآن مي فرمايد : " ليهلك من هلك عن بينه و يحيي من حي عن بينه ( 2 ) 0 لئلا يكون للناس علي الله حجه بعد الرسل "( 3 ) . از يكي از معصومين مي پرسند : بعضي از مردم جاهلند ، در روز قيامت با اينها چگونه عمل مي شود ؟ مي فرمايد : در آن روز عالمي را مي آورند كه عمل نكرده است ، مي گويند چرا عمل نكردي ؟ جواب ندارد ، بايد به سرنوشت ننگين و سهمگين خود دچار شود . شخصي را مي آورند و مي گويند : تو چرا عمل نكردي ؟ مي گويد نمي دانستم ، نمي فهميدم ! مي گويند : " هلا تعلمت " (4) ، نمي دانم ، نمي فهمم هم عذر شد ؟ ! خدا عقل را براي چه آفريده است ؟ براي اينكه بفهمي ، موشكافي كني ، بروي كاوش كني ، تحقيق كني . تو بايد از آن كساني باشي كه نه تنها اوضاع زمان خودت را درك بكني ، بلكه بايد آينده را هم بفهمي و درك بكني . اميرالمومنين فرمود : " و لا نتخوف " پاورقي : 1 - كافي ج 1 ص 44 ، باب عمل بدون علم . 2 - سوره انفال ، آيه . 42 3 - سوره نساء ، آيه . 165 4 - امالي مفيد ص . 228 83 " قارعه حتي تحل بنا " ( 1 ) ، مردم ما نادان شده اند ، بلايايي را كه به آنها رو مي آورد ، تا رو نياورده تشخيص نمي دهند ، پيش بيني ندارند . بايد پيش بيني كنند . نه تنها بايد به اوضاع زمان خودشان آگاه باشند بلكه بايد آنچنان جامعه شناس باشند كه مصائبي را كه در آينده مي خواهد پيش بيايد تشخيص بدهند و بفهمند كه در پنجاه سال بعد چنين خواهد شد . " و لقد اتينا ابراهيم رشده "( 2 ) . يكي از چيزهايي كه به نهضت حسين بن علي ( ع ) ارزش زياد مي دهد روشن بيني است . روشن بيني يعني چه ؟ يعني حسين ( عليه السلام ) در آنروز چيزهايي را در خشت خام ديد كه ديگران در آينه هم نمي ديدند . ما امروز نشسته ايم و اوضاع آن زمان را تشريح مي كنيم . ولي مردمي كه در آن زمان بودند آنچنان كه حسين بن علي عليه السلام مي فهميد ، نمي فهميدند . شب تاسوعاست . ذكر خيري از آن مجاهد في سبيل الله ، آمر به معروف و ناهي از منكر ، كسي كه حسين بن علي ( ع ) از او در كمال رضايت بود ، حضرت عباس عليه السلام بكنيم . روابط ، در آن زمان مثل اين زمان نبود . حوادثي را كه در شام اتفاق مي افتاد ، مردمي كه در كوفه يا مدينه بودند ، خيلي ديگر خبردار مي شدند و گاهي هيچ خبردار نمي شدند . بهترين دليلش داستان اهل مدينه است : حسين بن علي در مدينه قيام مي كند ، بيعت نمي كند . مي رود مكه . بعد آن جريانها پيش مي آيد تا شهيد مي شود . تازه عامه مردم مدينه چشمهايشان را مي مالند ، كه چرا حسين بن علي پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 32 2 - سوره انبياء ، آيه . 51 84 شهيد شد ؟ برويم شام مركز خلافت تا ببينيم قضيه از چه قرار بوده ؟ يك هيئت هفت هشت نفري را مامور اين كار مي كنند . مي روند به هشام مدتي در آنجا مي مانند ، تحقيق مي كنند ، حتي با خليفه ملاقات مي كنند ، اوضاع و احوال را كاملا مي بينند و بر مي گردند . وقتي مردم از آنها مي پرسند قضيه از چه قرار بود ، مي گويند : نپرسيد كه ما در مدتي كه در شام بوديم ، مي ترسيديم كه از آسمان سنگ ببارد و ما هم از بين برويم . ( تازه آن حرفي را كه اباعبدالله ( ع ) گفت : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد " ( 1 ) مي فهمند و اعتراف مي كنند كه راست گفت حسين بن علي . ) گفتند : مگر چه قضيه اي بود ؟ گفتند : همينقدر به شما بگوييم كه ما از نزد كسي آمده ايم كه علنا شراب مي نوشد ، علنا سگ بازي مي كند ، يوز بازي مي كند ، هر فسقي را انجام مي دهد ( و حتي آنها در تعبير خودشان گفتند ) و با مادر خود زنا مي كند ، با محارم خود زنا مي كند . تازه پيش بيني اباعبدالله را فهميدند كه حسين از روز اول اينها را مي دانست . در عاشورا هم فرمود كه اينها مرا خواهند كشت اما من امروز به شما مي گويم كه بعد از كشتن من ، اينها ديگر نخواهند توانست به حكومت خودشان ادامه دهند ، آل ابي سفيان ديگر رفتند . آل ابو سفيان كه خيلي زود رفتند ، بلكه آل اميه نتوانستند به حكومت خود ادامه دهند چرا كه بعد بني العباس بر همين اساس آمدند و خلافت را از آنها تصاحب كردند و پانصد سال خلافت پاورقي : 1 - مقتل مقرم ص . 146 85 كردند ، و حكومت بني اميه بعد از قضيه كربلا ، دائما متزلزل بود . چه اثري از اين بهتر و بيشتر كه در ميان خود بني اميه مخالف پيدا كرد . اينها نيروي معنويت را مي رساند . همين ابن زياد با آن شقاوت ، برادري دارد به نام عثمان بن زياد . عثمان آمد به برادرش گفت : برادر ! من دلم مي خواست تمام اولاد زياد به فقر و ذلت و نكبت و بدبختي دچار مي شدند و چنين جنايتي در خاندان ما پيدا نمي شد . مادرش مرجانه يك زن بدكاره است . وقتي كه پسرش چنين كاري را كرد ، به او گفت : پسرم ! اين كار را كردي ولي بدان كه ديگر بويي از بهشت به مشامت نخواهد رسيد . مروان حكم ، آن شقي ازل و ابد ، برادري دارد به نام يحيي بن حكم . يحيي در مجلس يزيد به عنوان يك معترض از جا بلند شد ، گفت : سبحان الله ! اولاد سميه ( يعني اولاد مادر زياد ) ، دختران سميه بايد محترم باشند ، ولي آل پيغمبر را تو به اين وضع در اين مجلس حاضر كرده اي ؟ ! آري ، نداي حسيني از درون خانه اينها بلند شد . داستان هند زن يزيد را هم شنيده ايد كه از اندرون خانه يزيد حركت كرد و به عنوان يك معترض به وضع موجود به سوي او آمد و يزيد مجبور شد اصلا تكذيب بكند ، بگويد اصلا من راضي به اين كار نبودم ، اين كار را من نكردم ، عبيدالله زياد از پيش خود كرد . آخرين پيش بيني امام حسين ( ع ) اين بود : يزيد مي ميرد . يزيد آن دو سه سال بعد را با يك نكبتي حكومت مي كند و بعد مي ميرد . پسرش معاويه بن 86 معاويه اين اوضاع را براي اينها تاسيس كرده بود ، بعد از چهل روز رفت بالاي منبر و گفت ايها الناس ! جد من معاويه با علي بن ابي طالب جنگيد و حق با علي بود نه با جد من ، پدرم يزيد با حسين بن علي جنگيد و حق با حسين بود نه با پدرم ، و من از اين پدر بيزاري مي جويم . من خودم را شايسته خلافت نمي دانم و براي اينكه مثل گناهاني كه جد و پدرم مرتكب شدند ، مرتكب نشوم ، اعلان مي كنم كه از خلافت كناره گيري مي كنم . كنار رفت . اين نيروي حسين بن علي ( ع ) بود ، نيروي حقيقت بود . در دوست و دشمن اثر گذاشت . امام صادق ( ع ) فرمود : " رحم الله عمي العباس لقد آثر و ابلي بلاء حسنا " ( 1 ) . فرمود : " خدا رحمت كند عموي ما عباس را ، عجب نيكو امتحان داد ، ايثار كرد و حداكثر آزمايش را انجام داد . براي عموي ما عباس مقامي در نزد خداوند است كه تمام شهيدان غبطه مقام او را مي برند . " اينقدر جوانمردي ، اينقدر خلوص نيت ، اينقدر فداكاري ! ما تنها از ناحيه پيكر عمل نگاه مي كنيم ، به روح عمل نگاه نمي كنيم تا ببينيم چقدر اهميت دارد . شب عاشورا است . عباس در خدمت اباعبدالله عليه السلام نشسته است . در همان وقت يكي از سران دشمن مي آيد ، فرياد مي زند عباس بن علي و برادرانش را بگوييد بيايند . عباس مي شنود ولي مثل اينكه ابدا نشنيده است ، اعتنا نمي كند . آنچنان در حضور حسين بن علي مودب است كه آقا به او فرمود : پاورقي : 1 - ابصار العين ص . 26 87 جوابش را بده هر چند فاسق است . مي آيد مي بيند شمر بن ذي الجوشن است . روي يك علاقه خويشاوندي دور كه از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از يك قبيله اند ، وقتي كه از كوفه آمده است به خيال خودش امان نامه اي براي ابوالفضل و برادران مادري او آورده است . به خيال خودش خدمتي كرده است . تا حرف خودش را گفت ، عباس ( ع ) پرخاش مردانه اي به او كرد ، فرمود : خدا تو را و آن كسي كه اين امان نامه را به دست تو داده است ، لعنت كند . تو مرا چه شناخته اي ؟ درباره من چه فكر كرده اي ؟ تو خيال كرده اي من آدمي هستم كه براي حفظ جان خودم ، امامم ، برادرم حسين بن علي عليه السلام را اينجا بگذارم و بيايم دنبال تو ؟ آن دامني كه ما در آن بزرگ شده ايم و آن پستاني كه از آن شير خورده ايم ، اينطور ما را تربيت نكرده است . جناب ام البنين همسر علي عليه السلام چهار پسر از علي دارد . مورخين نوشته اند علي ( ع ) مخصوصا به برادرش عقيل توصيه مي كند كه زني براي من انتخاب كن كه " ولدتها الفحوله " ، از شجاعان زاده شده باشد ، از شجاعان ارث برده باشد . " لتلد لي ولدا شجاعا " مي خواهم از او فرزند شجاع به دنيا بيايد . البته در متن تاريخ ندارد كه علي ( ع ) گفته باشد هدف و منظور من چيست . اما آنها كه به روشن بيني علي معترف و مومنند ، مي گويند علي آن آخر كار را پيش بيني مي كرد . عقيل ، ام البنين را انتخاب مي كند ، به آقا عرض مي كند كه اين زن از نوع همان زني است كه تو مي خواهي . چهار پسر كه ارشدشان وجود مقدس اباالفضل العباس است از اين زن به دنيا مي آيند . هر چهار پسر در كربلا در ركاب 88 اباعبدالله حركت مي كنند و شهيد مي شوند . وقتي كه نوبت بني هاشم رسيد ، اباالفضل كه برادر ارشد بود ، به برادرانش گفت : برادرانم من دلم مي خواهد شما قبل از من به ميدان برويد ، چون مي خواهم اجر شهادت برادر را ادراك كرده باشم . گفتند هر چه تو امر كني . هر سه نفر شهيد شدند ، بعد ابالفضل قيام كرد . اين زن بزرگوار ( ام البنين ) كه تا آنوقت زنده بود ولي در كربلا نبود ، شهادت چهار پسر رشيد خود را درك كرد و در سوگ آنها نشست . در مدينه برايش خبر آمد كه چهار پسر تو در خدمت حسين بن علي عليه السلام شهيد شدند . براي اين پسرها ندبه و گريه مي كرد . گاهي سر راه عراق و گاهي در بقيع مي نشست و ندبه هاي جانسوزي مي كرد . زنها هم دور او جمع مي شدند . مروان حكم كه حاكم مدينه بود ، با آنهمه دشمني و قساوت ، گاهي به آنجا مي آمد و مي ايستاد و مي گريست . از جمله ندبه هايش اينست : لا تدعوني ويك ام البنين تذكريني بليوث العرين كانت بنون لي ادعي بهم واليوم اصبحت و لامن بنين " اي زنان ، من از شما يك تقاضا دارم و آن اين است كه بعد از اين مرا با لقب ام البنين نخوانيد . چون ام البنين يعني مادر پسران ، مادر شير پسران . ديگر مرا به اين اسم نخوانيد . شما وقتي مرا به اين اسم مي خوانيد ، به ياد فرزندان شجاعم مي افتم و دلم آتش مي گيرد . زماني من ام البنين بودم ولي اكنون ام البنين و مادر پسران 89 ذي لبد انبئت ان ابني اصيب براسه مقطوع يد ويلي علي شبلي امال برأسه ضرب العمد لو كان سيفك في يديك لمادني منه احد مي گويد : " اي چشمي كه در كربلا بودي و آن منظره اي را كه عباس من ( شير بچه من ) حمله مي كرد ، مي ديدي و ديده اي ! اي مردمي كه آنجا حاضر بوده ايد ! براي من داستان نقل كرده اند ، نمي دانم اين داستان راست است يا نه ؟ انبئت ان ابني اصيب براسه مقطوع يد ، يك خبر خيلي جانگداز به من داده اند ، نمي دانم راست است يا نه ؟ به من گفته اند كه اولا دستهاي پسرت بريده شد . بعد در حالي كه فرزند تو دست در بدن نداشت يك مرد لعين ناكس آمد و عمودي آهنين بر فرق او زد . ويلي علي شبلي امال براسه ضرب العمد . واي بر من ، واي بر من كه مي گويند بر سر شير بچه ام عمود آهنين فرود آمد . " بعد مي گويد : " عباس جانم ! فرزند عزيزم ! من خودم مي دانم كه اگر دست در بدن داشتي هيچكس جرات نزديك شدن به تو را نمي كرد " . و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين

قسمت دوم

جلسه چهارم مراحل و اقسام امر به معروف و نهي از منكر 91 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين ، باري الخلائق اجمعين ، و الصلوه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين ( 1 ) . علماي اسلامي براي امر به معروف و نهي از منكر مراتب و درجات و همچنين اقسامي قائل شده اند . . . ( 2 ) . تنفر و انزجار داشته باشد . يعني بايد ريشه اي در روح و قلب و ضميرش داشته باشد . و در مرحله بعد گفته اند اولين درجه و مرتبه نهي از منكر هجر و اعراض است ، يعني وقتي شما فرد يا افرادي را مي بينيد كه مرتكب منكراتي مي شوند ، مرتكب كارهاي زشتي مي شوند ، به عنوان پاورقي : اين سخنراني در 1348 / 12 / 26 برابر با نهم محرم 1390 ايراد شده است . 1 - سوره توبه ، آيه . 112 2 - در اينجا ، چند ثانيه از سخنراني روي نوار ضبط نشده است . 93 مبارزه با او ( نه مبارزه با شخص او بلكه مبارزه با كار زشت او ) و براي اينكه او را از كار زشتش باز داريد ، از او اعراض مي كنيد ، وي را مورد هجر قرار مي دهيد . يعني با او قطع رابطه مي كنيد . به عنوان مثال ، شخصي رفيق و دوست شماست ، با يكديگر صميمي و محشور و معاشر هستيد ، روابطتان با يكديگر دوستانه است ، رفت و آمد داريد ، با هم گرم مي گيريد ، مسافرت مي رويد ، ميانتان هدايايي مبادله مي شود . يك وقت اطلاع پيدا مي كنيد كه همين رفيق و دوست صميمي شما دچار فلان عمل زشت شده است ، فلان كار زشت را مرتكب مي شود ، فلان گناه قطعي و مسلم را مرتكب مي شود . يكي از درجات و مراتب امر به معروف و نهي از منكر و در واقع يكي از اقسام تنبيه كه در مواردي بايد اجرا شود اينست كه شما نسبت به او سردي نشان دهيد ، بي اعتنايي كنيد و آن صميميتي را كه سابقا به او نشان مي داديد بعد از اين نشان ندهيد . اين خود ، نوعي تنبيه است . البته انسان بايد در باب امر به معروف و نهي از منكر منطق به كار ببرد ، عمل او منطبق با منطق باشد . اين در موردي است كه اگر شما به آن شخصي كه با او صميميت داريد قطع رابطه كنيد و نسبت به او سردي نشان دهيد ، اين عمل شما نسبت به او تنبيه باشد و تنبيه تلقي شود . يعني تحت يك زجر و شكنجه روحي قرار گيرد و اين عمل شما در جلوگيري از كار بد او تاثير داشته باشد ، و الا مواردي هم هست كه كسي ، فرزند شما ، دوست شما ، جواني ، مبتلا به عادت زشتي شده است و رابطه او با شما روي عادتي است كه از گذشته داشته است . چه بسا از اينكه شما با او قطع رابطه كنيد 94 استقبال مي كند تا او هم با شما قطع رابطه كند و آزادتر دنبال منكرات و كارهاي زشت برود . در اينجا قطع رابطه شما با او نه تنها اثر تنبيهي ندارد بلكه اثر تشويقي نيز دارد . يعني او را بيشتر در كار خود آزاد مي گذاريد و عملا به آن كار تشويق مي كنيد . در چنين مواردي اين كار درست نيست . پس اين كه علما مي گويند يكي از درجات امر به معروف و نهي از منكر اعراض و هجر است ، در موردي است كه كار شما اثر بگذارد و اثر آن هم تنبيه طرف باشد . البته اعراض و هجر ديگري نيز هست كه نهي از منكر نيست و عنوان ديگري دارد . شما با خانواده اي محشور بوده ايد ، رابطه دوستي و احيانا خويشاوندي داشته ايد ، مي بينيد اين خانواده فاسد شده است . به خاطر حفظ خود و خانواده تان ( براي اينكه معاشرت با بيمار ، بيماري مي آورد : مي رود از سينه ها در سينه ها از ره پنهان صلاح و كينه ها افراد به طور مخفي در يكديگر اثر مي گذارند ) و براي اينكه عادت زشت آنها در خانواده شما سرايت نكند ، با آنها قطع رابطه مي كنيد . حساب اين مورد از موارد ديگر جداست . پس در مواردي كه انسان خود بهتر تشخيص مي دهد ، در مواردي كه انساني دچار عادت زشتي شده است كه اگر شما دوستي خود با او را ادامه دهيد به منزله تشويق اوست ، ولي اگر با او قطع رابطه كنيد ، زجر روحي مي كشد و تنبيه مي شود ، قطعا بر شما واجب است كه با اين شخص قطع رابطه كنيد ، از او اعراض 95 كنيد . اين يك درجه است . درجه دومي كه علما و دانشمندان براي نهي از منكر ذكر كرده اند ، مرحله زبان است ، مرحله پند و نصيحت و ارشاد است . يعني بسا هست آن بيماري كه دچار منكري هست و عمل زشتي را مرتكب مي شود ، به خاطر جهالت و ناداني او است ، تحت تاثير يك سلسله تبليغات قرار گرفته است ، احتياج به مربي دارد ، احتياج به هادي و راهنما و معلم دارد ، احتياج به روشن كننده دارد ، احتياج به فردي دارد كه با او تماس بگيرد ، با كمال مهرباني با او صحبت كند ، موضوع را با او در ميان بگذارد ، معايب و مفاسد را براي او تشريح كند تا آگاه شود و باز گردد . اين مرحله نيز يك درجه از " نهي از منكر " است ، به اين معني كه در مواردي كه كسي با ما تماس دارد و نيز به يك عمل منكر و زشتي ابتلا دارد و ما مي توانيم با منطقي روشنگر او را به ترك آن عمل قانع كنيم ، بر ما واجب است كه با چنين منطقي با آن شخص تماس بگيريم . مرحله سوم ، مرحله عمل است . گاهي طرف در درجه اي و در حالي است كه نه اعراض و هجران ما تاثيري بر او مي گذارد و نه مي توانيم با منطق و بيان و تشريح مطلب ، او را از منكر باز داريم ، بلكه بايد وارد عمل شويم . اگر وارد عمل شويم ، مي توانيم . چطور وارد عمل شويم ؟ وارد عمل شدن مختلف است . معناي وارد عمل شدن تنها زور گفتن نيست ، كتك زدن و مجروح كردن نيست . البته نمي گويم در هيچ جا نبايد تنبيه عملي شود . بله مواردي هم هست كه جاي تنبيه عملي است . اسلام ديني است كه طرفدار حد 96 است ، طرفدار تعزير است ، يعني ديني است كه معتقد است مراحل و مراتبي مي رسد كه مجرم را جز تنبيه عملي چيز ديگري تنبيه نمي كند و از كار زشت باز نمي دارد . اما انسان نبايد اشتباه كند و خيال كند كه همه موارد ، موارد سختگيري و خشونت است . علي عليه السلام درباره پيغمبر اكرم اينطور تعبير مي كند : " طبيب دوار بطبه قد احكم مراهمه و احمي مواسمه " ( 1 ) . مي فرمايد : او طبيب بود . پزشكي بود كه بيمارها و بيماريها را معالجه مي كرد . بعد به اعمال اطبا تشبيه مي كند كه اطبا ، هم مرهم مي نهند و هم جراحي مي كنند و احيانا داغ مي كنند . مي گويد پيغمبر دو كاره بود ، پزشكي بود هم مرهم نه و هم جراح و داغ كن . مقصود اينست كه پيغمبر دو گونه عمل مي كرد . يك نوع عمل پيغمبر ، مهرباني و لطف بود . اول هم " احكم مراهمه " را ذكر مي كند . يعني عمل اول پيغمبر هميشه لطف و مهرباني بود ، ابتدا از راه لطف و مهرباني معالجه مي كرد ، با منكرات و مفاسد و مبارزه مي كرد . اما اگر به مرحله اي مي رسيد كه ديگر لطف و مهرباني و احساس و نيكي سود نمي بخشيد ، آنها را به حال خود نمي گذاشت . اينجا بود كه وارد عمل جراحي و داغ كردن مي شد . هم مرهمهاي خود را بسيار محكم و موثر انتخاب مي كرد و هم آنجا كه پاي داغ كردن و جراحي در ميان بود ، عميق داغ مي كرد و قاطع جراحي مي نمود . سعدي ما هم اين را مي گويد ولي بدون آنكه حق تقدمي براي مهرباني قائل شده باشد . مي گويد : پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 107 97 درشتي و نرمي بهم در به است چو رگزن كه جراح و مرهم نه است مي گويد : هم درشتي بايد باشد و هم مهرباني ، مثل رگزن كه هم جراحي مي كند و هم مرهم مي نهد . اين در مورد مبارزه با منكرات . ولي در مورد امر به معروف چطور ؟ به چه شكل و نحوي بايد انجام شود ؟ امر به معروف هم عينا همين تقسيمات را دارد با اين تفاوت كه امر به معروف يا لفظي است يا عملي . امر به معروف لفظي اينست كه انسان با بيان ، حقايق را براي مردم بگويد ، خوبيها را براي مردم تشريح كند ، مردم را تشويق كند و به آنها بفهماند كه امروز كار خير چيست . امر به معروف عملي اينست كه انسان نبايد تنها به گفتن قناعت كند ، گفتن كافي نيست . مي توانيم بگوييم يكي از بيماريهاي اجتماع امروز ما اينست كه براي گفتن بيش از اندازه ارزش قائل هستيم . البته گفتن خيلي ارزش دارد ، نمي خواهم م نكر ارزش گفتن باشم . تا گفتن نباشد ، روشن كردن نباشد ، نوشتن و تشريح حقايق نباشد ، كاري نمي شود كرد . مقصودم اينست كه ما مي خواهيم همه چيز با گفتن درست شود ، مثل آن كساني كه مي خواهند با ورد همه چيز را درست بكنند ، وردي بخوانند ، زمين آسمان شود و آسمان زمين . ما مي خواهيم فقط با قدرت لفظ و بيان وارد شويم و حال اينكه مطلب اينجور نيست . " گفتن " شرط لازم هست ولي كافي نيست ، بايد عمل كرد . هر يك از امر به معروف لفظي و امر به معروف عملي به 98 دو طريق است : مستقيم و غير مستقيم . گاهي كه مي خواهيد امر به معروف يا نهي از منكر كنيد ، مستقيم وارد مي شويد ، حرف را مستقيم مي زنيد يعني اگر مي خواهيد كسي را وادار به كاري كنيد مي گوييد من از جنابعالي خواهش مي كنم فلان كار را انجام دهيد . ولي يك وقت هم به طور غيرمستقيم به او تفهيم مي كنيد ، كه البته موثرتر و مفيدتر است . يعني بدون آنكه او بفهمد كه شما داريد با او حرف مي زنيد ، از كسي كه فلان كار را كرده است تعريف مي كنيد ، كار او را توجيه و تشريح مي كنيد ، مي گوييد فلانكس در فلان مورد چنين عمل كرده ، اينطور رفتار كرده و . . . تا او بداند و بفهمد . اين ، بهتر در او اثر مي گذارد ، كما اينكه عمل هم به طور غيرمستقيم موثرتر است . حال براي روش غيرمستقيم ، حديث معروفي را براي شما ذكر مي كنم . ببينيد اين روش چقدر موثر است : حسنين ( امام حسن و امام حسين ) عليهماالسلام در حالي كه هر دو طفل بودند ، به پير مردي كه در حال وضو گرفتن بود برخورد مي كنند ، متوجه مي شوند كه وضوي او باطل است . اين دو آقازاده كه به رسم اسلام و رسوم روانشناسي آگاه بودند فورا متوجه شدند كه از يك طرف بايد پيرمرد را آگاه كنند كه وضويش باطل است و از طرف ديگر اگر مستقيما به او بگويند آقا وضوي تو باطل است ، شخصيتش جريحه دار مي شود ، ناراحت مي شود ، اولين عكس العملي كه نشان مي دهد اينست كه مي گويد نخير ، همينطور درست است ، هر چه هم بگويي گوش نمي كند . بنابراين جلو رفتند و گفتند : ما هر دو مي خواهيم در حضور شما وضو بگيريم . 99 ببينيد كداميك از ما بهتر وضو مي گيريم . ( معمولا آدم بزرگ درباره بچه مي پذيرد ) مي گويد وضو بگيريد تا ميان شما قضاوت كنم . امام حسن يك وضوي كامل در حضور او گرفت ، بعد هم امام حسين . تازه پيرمرد متوجه شد كه وضوي خودش نادرست بوده . بعد گفت وضوي هر دوي شما درست است ، وضوي من خراب بود . اينطور از طرف اعتراف مي گيرند . حالا اگر در اينجا فورا مي گفتند پيرمرد ! خجالت نمي كشي ؟ ! با اين ريش سفيدت تو هنوز وضو گرفتن را بلد نيستي ؟ ! مرده شور تركيبت را ببرد ، او از نماز خواندن هم بيزار مي شد . يكي از آقايان خطبا نقل مي كرد كه مردي در مشهد اصلا با دين پيوندي نداشت ، نه تنها نماز نمي خواند و روزه نمي گرفت ، بلكه به چيزي اعتقاد نداشت ، يك آدم ضد دين بود . ايشان مي گفت ما مدت زيادي با اين آدم صحبت كرديم تا اينكه نرم و ملايم و واقعا معتقد و مومن شد و روش خود را به كلي تغيير داد ، نمازش را مي خواند ، روزه اش را مي گرفت ، و كارش به جايي كشيد كه با اينكه اداري بود و پست حساسي هم در خراسان داشت ، مقيد شده بود كه نمازش را با جماعت بخواند . مي رفت مسجد گوهر شاد ، پشت سر مرحوم آقاي نهاوندي ، لباسهايش را مي كند ، عبايي هم مي پوشيد . در جلسات ما هم شركت مي كرد . مدتي ما ديديم كه اين آقا پيدايش نيست . گفتيم لابد رفته است مسافرت . رفقا گفتند نه ، او اينجاست و نمي آيد . حالا چطور شده است كه در جلسات ما شركت نمي كند ، نمي دانيم . بعد كاشف به عمل آمد كه ديگر نماز جماعت هم نمي رود . تحقيق كرديم ببينيم كه 100 علت چيست ؟ اين مردي كه آنطور رو آورده بود به دين و مذهب ، چطور يكمرتبه از دين و مذهب رو برگرداند ؟ رفتيم سراغش ، معلوم شد قضيه از اين قرار بوده است : اين آقا چند روز متوالي كه رفته نماز جماعت و در صف چهارم ، پنجم مي ايستاده ، يك روز يكي از مقدس مابهايي كه در صف اول پشت سر امام مي نشينند و تحت الحنك مي اندازند و نمي دانم مسواك چه جوري مي زنند و هميشه خودشان را از خدا طلبكار مي دانند ، در ميان جمعيت ، موقع نماز ، از آن صف اول بلند مي شود ، مي آيد تا اين آدم را پيدا مي كند . روبرويش مي نشيند و مي گويد : آقا ! مي گويد : بله . يك سؤالي از شما دارم . بفرمائيد . شما مسلمان هستيد يا نه ؟ اين بيچاره در مي ماند كه چه جواب بدهد . مي گويد اين چه سؤالي است كه شما از من مي كنيد ؟ مي گويد : نه ، خواهش مي كنم بفرماييد شما مسلمان هستيد يا مسلمان نيستيد ؟ اين بدبخت ناراحت مي شود ، مي گويد من مسلمانم ، اگر مسلمان نباشم ، در مسجد گوهرشاد ، در صف جماعت چكار مي كنم ؟ مي گويد : اگر مسلماني ، چرا ريشت را اينطور كرده اي ؟ از همانجا سجاده را بر مي دارد و مي گويد اين مسجد و اين نماز جماعت و اين دين و مذهب مال خودتان . رفت كه رفت . اين هم يك جور به اصطلاح نهي از منكر كردن است . يعني فراراندن و بيزار كردن مردم از دين . براي مخالف تراشي ، براي دشمن تراشي ، چيزي از اين بالاتر نيست . يك وقتي يك داستان خارجي در مجله اي خواندم . نوشته 101 بود دختري خيلي مذهبي بود . يكي از شاهزادگان ، عاشق و علاقمند اين دختر بود ولي مرد شهوتران و عياشي بود و مي خواست او را در دام خودش بيندازد و اين دختر روي آن عفت و نجابتي كه داشت و اينكه پابند اصول ديانت بود ، هيچ تسليم اين آقا نمي شد . هر وسيله اي برانگيخت كه او را گول بزند ، نشد كه نشد . ديگر تقريبا مايوس شده بود . گذشت . يك روز ديد كسي از طرف اين دختر پيغامي آورد و خلاصه او آمادگي خود را براي اينكه با هم باشند و مدتي خوش باشند ، اعلام كرد . شاهزاده تعجب كرد . رفت سراغ او ، ديد بله آماده است . در زمينه اين قضيه تحقيق كرد كه اين دختر كه آن مقدار به نجابت و عفت خودش پابند بود ، چگونه يكدفعه رو آورد به عياشي و فسق و فجور ؟ معلوم شد قضيه از اين قرار بوده كه يك آقاي كشيش بعد از اينكه احساس مي كند كه اين دختر ، يك روح مذهبي دارد ، به خيال خودش براي اينكه او را مذهبي تر كند ، روزي از اين دختر وقت مي گيرد و مي آيد سراغ او ، مي گويد من براي تو هديه اي آورده ام . ظرفي بوده و روي آن حوله اي ق رار داشته است . هديه را جلوي او مي گذارد و حوله را بر مي دارد تا آن را نشان بدهد . يك وقت آن دختر مي بيند يك كله مرده از قبرستان آورده . تا چشمش مي افتد ، تكان مي خورد ، مي گويد اين چيست ؟ مي گويد : اين را آوردم تا شما درباره اش فكر و مطالعه كنيد ببينيد دنيا چقدر بي وفاست . آنچنان نفرتي در دل اين دختر به وجود آورد كه نه تنها اثر موعظه اي نبخشيد ، بلكه از آنوقت فكر كرد ، گفت من به عكسش عمل مي كنم ، دنيايي كه عاقبتش اينست ، اين چهار روز عمر را اساسا چرا به اين اوضاع 102 بگذرانيم ؟ به سوي عياشي كشيده شد . اين هم يكجور موعظه و نصيحت كردن است و باور كنيد كه در ميان مواعظ و نصايحي كه افراد مي كنند ، امر به معروف ها و نهي از منكرهايي كه صورت مي گيرد ، بسياري از خود همينها منكر است . من خودم داستاني دارم : در ايامي كه قم بوديم تازه اين شركتهاي مسافربري راه افتاده بود . آمديم به قصد مشهد سوار شديم . بعد از مدتي من احساس كردم راننده اتوبوس نسبت به شخص من كه معمم هستم ، يك حالت بغض و نفرتي دارد . نه من او را مي شناختم و نه او مرا مي شناخت . ما يك مسابقه شخصي نداشتيم . در ورامين كه توقف كرد ، وقتي خواستم از او بپرسم كه چقدر توقف مي كنيد ، با يك خشونتي مرا رد كرد كه ديگر تا مشهد جرات نكنم يك كلمه با او حرف بزنم . پيش خودم توجيهي كردم ، گفتم لابد اين لااقل مسلمان نيست ، مادي است ، يهودي است . . . پيش خودم قطع كردم كه چنين چيزي است . يادم هست آنطرف سمنان كه رسيديم ، بعد از ظهر بود ، من وقتي رفتم وضو بگيرم تا نماز بخوانم ، همين راننده را ديدم كه دارد پاهايش را مي شويد . مراقب او بودم ، ديدم بعد كه پاهايش را شست وضو گرفت و بعد نماز خواند . حيرت كردم : اين كه مسلمان و نماز خوان است ! ولي رابطه اش با من همان بود كه بود . شب شد . پشت سر من دو تا دانشجوي تربتي بودند . آنها هم مي خواستند ايام تعطيلات بروند خراسان ( تربت ) . او برعكس ، هر چه كه نسبت به من اظهار تنفر و خشونت داشت ، نسبت به آنها مهرباني مي كرد ، آنها را دوست داشت . شب كه معمولا مسافرين مي خوابند ، از 103 يكي از آنها خواهش كرد كه بيايد پهلو دستش با هم صحبت كنند تا خوابش نبرد . او هم رفت . هنگامي كه همه خواب بودند ، يك وقت من گوش كردم ديدم اين راننده دارد سرگذشت خودش را براي آن دانشجو مي گويد . من هم به دقت گوش مي كردم كه بشنوم . اولا از مردم مشهد گفت كه از آنهايشان كه با آخوندها ارتباط دارند ، بدم مي آيد . فقط از آنها كه اعيان هستند ، در " ارك " هستند ، خوشم مي آيد . گفت : خلاصه اين را بدان كه در ميان همه فاميل من ، تنها كسي كه راننده است ، منم ، باقي ديگر دكتر هستند ، مهندس هستند ، تاجر هستند ، افسر هستند ، بدبخت فاميل منم . گفت : علتش چيست ؟ گفت من سرگذشتي دارم : پدر من آدم مسلمان و بسيار مرد متديني بود . من بچه بودم مرا به دبستان فرستاد . پيشنماز محله تا از اين مطلب خبردار شد ، آمد پيش پدرم ، گفت تو بچه ات را به مدرسه فرستاده اي ؟ ! گفت : بله ، گفت : اي واي ! مگر نمي داني كه اگر بچه ات به مدرسه برود ، لا مذهب مي شود ؟ پدر من هم از بس آدم عوامي بود ، اين حرف را باور كرد . من هم كه بچه بودم . پدرم ديگر نگذاشت دنبال درس بروم ، مرا دنبال كارهاي ديگر فرستاد . يك روز بعد از اينكه زن و بچه پيدا كردم فهميدم كه اصلا من سواد ندارم . معما براي من حل شد كه اين آدم ، بيچاره خودش مسلمان است ولي خودش را بدبخت صنف من مي داند . مي گويد اين عمامه به سرها هستند كه ما را بدبخت كردند . اين يك جور نهي از منكر است ، يعني رماندن ، بدبخت كردن مردم و دشمن ساختن مردم به دين و روحانيت . بعد من پيش 104 خود گفتم : خدا پدرش را بيامرزد كه فقط با آخوندها دشمن است ، با اسلام دشمن نشد ، باز نمازش را مي خواند ، روزه اش را مي گيرد ، به زيارت امام رضا مي رود . اين ، به طور غير مستقيم بر ضرر اسلام عمل كردن است . يك داستان ديگر هم برايتان عرض مي كنم : مرد محترمي از طلبه هاي بسيار فاضل بود . مرد بسيار روشنفكر و متديني است . اول باري كه اين آدم كلاهي مي شود ، وقتي كه وارد يكي از مجامع مي شود ، تمام دوستان و رفقايش او را كه مي بينند ، شروع مي كنند به حمله كردن و تحقير كردن . آنچنان او را ناراحت و عصباني مي كنند كه با اينكه طبعا آدم حليمي است ، برمي گردد يك حرف بسيار ، منطقي به آنها مي زند . مي گويد : رفقا من يك حرفي با شما دارم : شما دوست دشمنانتان هستيد و دشمن دوستانتان . برايتان توضيح مي دهم : من يكي هستم مثل شما ، مثل شما فكر مي كنم ، مثل شما به خدا و قرآن و پيغمبر و ائمه معتقدم ، مثل شما درس خوانده ام ، مثل شما تربيت شده ام . من با شما در هزار چيز اشتراك دارم . حداكثر به قول شما يك گناه مرتكب شده ام اگر اين گناه باشد لباسم را عجالتا تغيير داده ام ، رفته ام دنبال كاري ، كسبي ، زندگي اي . فرض مي كنيم اين گناه باشد . شما با من آنچنان رفتار مي كنيد كه مرا مجبور مي كنيد كه با شما قطع رابطه كنم ، و يك انسان هم كه بي ارتباط نمي تواند باشد ، مجبورم بعد از اين با صنف مخالف و دشمن شما دوست باشم ، چون شما داريد به زور مرا از خودتان طرد مي كنيد . پس به اين دليل شما دشمن دوست خودتان هستيد كه 105 من باشم . ولي شما دوست دشمنانتان هستيد . بعد مثال مي زند ، مي گويد : فلان شخص در همه عمرش هيچوقت اساسا تظاهري هم به اسلام نداشته است ، علامتي از اسلام در او نبوده ، نه به قرآن اظهار اعتقاد كرده است ، نه به اسلام ، معروف است و به اينكه ظالم و ستمگر و فاسق و شرابخوار است . همين آدم كه شما از او انتظار نداريد ، يكدفعه مي بينيد آمد به زيارت حضرت رضا . همه تان مي گوييد معلوم مي شود آدم مسلماني است . اين دفعه وقتي او را مي بينيد ، با او خوش و بش مي كنيد . يعني از هزار خصلت او نهصد و نود و نه تاي آن بر ضد شما و دين شماست . چون از او انتظار نداريد ، همينقدر كه يك زيارت حضرت رضا آمد ، مي گوييد نه ، معلوم شد مسلمان است . اما در مورد آن كسي كه از هزار خصلت ، نهصد و نود و نه خصلتش مسلماني است ، يك خصلتش به قول شما خلاف است ، به خاطر اين خصلت مي گوييد اين ديگر مسلمان نيست و از حوزه اسلام خارج شد . پس شما دوست دشمنانتان هستيد يعني كمك به دشمنانتان مي كنيد ، و دشمن دوستانتان هستيد يعني در واقع دشمن خودتان هستيد . شما اگر بخواهيد به شكل غيرمستقيم امر به معروف بكنيد ، يكي از راههاي آن اينست كه خودتان صالح و باتقوا باشيد ، خودتان اهل عمل و تقوا باشيد . وقتي خودتان اينطور بوديد مجسمه اي خواهيد بود از امر به معروف و نهي از منكر . هيچ چيز بشر را بيشتر از عمل تحت تاثير قرار نمي دهد . شما مي بينيد مردم از انبياء و اولياء زياد پيروي مي كنند ، ولي از حكما و فلاسفه آنقدرها پيروي 106 نمي كنند . چرا ؟ براي اينكه فلاسفه فقط مي گويند ، فقط مكتب دارند ، فقط تئوري مي دهند ، در گوشه حجره اش نشسته است ، هي كتاب مي نويسد و تحويل مردم مي دهد . ولي انبياء و اولياء تنها تئوري و فرضيه ندارند ، عمل هم دارند . آنچه مي گويند اول عمل مي كنند . حتي اينطور نيست كه اول بگويند بعد عمل كنند ، اول عمل مي كنند بعد مي گويند . وقتي انسان بعد از آنكه خودش عمل كرد ، گفت ، آن گفته اثرش چندين برابر است . علي بن ابي طالب مي فرمايد ( و تاريخ هم نشان مي دهد كه اينطور است ) : " ما امرتكم بشي ء الا و قد سبقتكم بالعمل به ، و لا نهيتكم عن شي ء الا و قد سبقتكم بالنهي عنه " ( 1 ) " هرگز شما نديديد كه امر كنم شما را به چيزي مگر اينكه قبلا خودم عمل كرده ام . تا اول عمل نكنم به شما نمي گويم . و من هرگز شما را نهي نمي كنم از چيزي مگر اينكه قبلا خودم آنرا ترك كرده باشم . چون خودم نمي كنم شما را نهي مي كنم . " " كونوا دعاه للناس بغير السنتكم . " ( 2 ) " مردم را به دين دعوت كنيد اما نه با زبان ، با غير زبان دعوت كنيد " . يعني با عمل خودتان مردم را به اسلام دعوت كنيد . انسان وقتي عمل مي كند ، خودبخود با عمل خود جامعه را تحت تاثير قرار مي دهد . فيلسوف معروف معاصر ژان پل سارتر حرفي دارد . البته حرف او تازگي ندارد ولي تعبيري كه مي كند تازه است . مي گويد : " من كاري كه مي كنم ضمنا جامعه خود را به آن كار پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه 175 ( شبيه اين عبارت ) . 2 - كافي ج 2 ص 78 باب ورع . 107 ملتزم كرده ام " . و راست هم هست . هر كاري كه شما بكنيد ، كار بد يا خوب ، جامعه خود را به آن كار ملتزم كرده ايد ، خواه ناخواه كار شما موجي به وجود مي آورد ، تعهدي براي جامعه ايجاد مي كند ، بايدي است براي خود شما و بايدي است براي اجتماع شما . يعني هر كاري ضمنا امر به اجتماع است و اينكه تو هم چنين كن . وقتي من كاري مي كنم ، زبان عمل من اينست كه برادر ! تو هم مثل من باش . هر چه هم بگويم مثل من نباش ، نمي شود . من هر چه به شما بگويم به قول من عمل كن ولي به كردار من كاري نداشته باش ، فايده ندارد . شما نمي توانيد به گفتار من توجه كنيد ولي به كردار من توجه نكنيد . آنچه در شما التزام و تعهد به وجود مي آورد ، در درجه اول كردار من است ، در درجه دوم گفتار من . هر مصلحي اول بايد صالح باشد تا بتواند مصلح باشد . او بايد برود پيش ، به ديگران بگويد پشت سر من بياييد . خيلي فرق است ميان كسي كه ايستاده و به سربازش فرمان مي دهد : برو به پيش ، من اينجا ايستاده ام ، و كسي كه خودش جلو مي رود . و مي گويد : من رفتم ، تو هم پشت سر من بيا . در مكتب انبياء و اولياء اين را مي بينيم . هميشه مي گويند : " ما رفتيم " . علي مي گويد من اول مي روم بعد به مردم مي گويم پشت سر من بياييد . پيغمبر اسلام اگر در آنچه كه دستور مي داد اول خود پيشقدم نبود ، محال بود ديگران پيروي كنند . اگر مي گفت نماز و نماز شب ، خودش بيش از هر كس ديگر عبادت مي كرد : " و ان ربك " 108 " يعلم انك تقوم ادني من ثلثي الليل "( 1 ) ، اگر مي گفت انفاق در راه خداو گذشت و ايثار ، اول كسي كه ايثار مي كرد خودش بود . يعني اول از خود مي گرفت و به ديگران مي داد . اگر مي گفت جهاد في سبيل الله ، در جنگها اول خود جلو مي رفت ، عزيزان خود را جلو مي برد ، و قهرا ديگران نيز علاقمند مي شدند ، شيفته مي شدند ، عشق و شور پيدا مي كردند كه اين مرد در راه هدف خود عزيزترين عزيزان خود را به كام مرگ مي فرستند و اول خود مسلح مي شود و در قلب لشكر دشمن قرار مي گيرد ، خود ضربت مي خورد ، دندانش مي شكند ، پيشانيش مي شكند ، آنوقت حقيقت را در وجود چنين شخصي مي ديدند . براي پيغمبر چه كسي عزيزتر از علي بود ؟ چه كسي عزيزتر از حمزه سيدالشهداء بود ؟ در جنگ بدر چه كساني را اول به ميدان فرستاد ؟ علي را فرستاد كه داماد و پسر عمويش بود و در واقع به منزله فرزندش بود . ( چون علي از كودكي در خانه پيغمبر بزرگ شده بود . پيغمبر پسر نداشت ، علي به منزله پسر پيغمبر بود ) عمويش حمزه را فرستاد كه چقدر او را گرامي مي داشت . پسر عموي خود ابوعبيده بن الحارث را فرستاد كه چقدر نزد او عزيز بود . ( 2 ) حسين بن علي چقدر خطابه خواند و چقدر عمل كرد ؟ پاورقي : 1 - سوره مزمل ، آيه . 20 2 - اين سه نفر رفتند و با سه نفر ديگر مبارزه كردند و هر سه نفر از طرف دشمن را كشتند . ولي از اين سه نفر ابوعبيده بن الحارث جراحت بسيار سختي برداشت كه البته بعد هم شهيد شد و از دنيا رفت ولي علي بن ابي طالب عليه السلام و حمزه سيدالشهدا آسيب زيادي نديدند ، برگشتند . 109 حجم خطابه هايش چقدر كم ، و حجم اعمال او چقدر زياد بود . وقتي عمل باشد ، گفتن زياد نمي خواهد . حسين ( ع ) در خطابه اش فرياد مي كشد : " فمن كان باذلا فينا محجته ، موطنا علي لقاء الله نفسه فليرحل معنا فاني راحل مصبحا ان شاء الله " ( 1 ) . هر كس آماده است كه خون دلش را در راه ما ببخشد ، هر كس كه تصميم گرفته است لقاء پروردگار را ، چنين كسي با ما كوچ كند . ( برگردد آنكه در هوس كشور آمده است ) آنكه از جان گذشته نيست با ما نيايد ، قافله ما ، قافله از جان گذشتگان است . در ميان از جان گذشتگان ، عزيزترين عزيزان حسين بن علي عليه السلام هست . آيا اگر حسين بن علي عليه السلام عزيزانش را در مدينه مي گذاشت كسي معترض آنها مي شد ؟ ابدا . ولي اگر عزيزانش را به صحنه كربلا نمي آورد و خودش تنها به شهادت مي رسيد ، آيا ارزشي را كه امروز پيدا كرده است ، پيدا مي كرد ؟ ابدا . امام حسين عليه السلام كاري كرد كه يك پاكباخته در راه خدا شود ، يعني عمل را به منتهاي اوج خود برساند . ديگر چيزي باقي نگذاشت كه در راه خدا نداده باشد . عزيزانش هم افرادي نبودند كه حسين عليه السلام آنها را به زور آورده باشد . هم عقيده ها ، هم ايمان ها و همفكرهاي خودش بودند . اساسا حسين عليه السلام حاضر نبود فردي كه كوچكترين نقطه ضعفي در وجودش هست ، همراهشان باشد . و لهذا دو سه بار در بين راه غربال كرد . روز اولي پاورقي : 1 - لهوف ص . 26 110 كه از مكه حركت مي كند ، اعلام مي كند كه هر كس جانباز نيست نيايد . اما هنوز بعضي خيال مي كنند كه شايد امام حسين برود كوفه ، خبري بشود ، آنجا برود و بيايي باشد ، آقايي اي باشد ، ما عقب نمانيم ، همراه امام حركت مي كنند . عده اي از اعراب باديه در بين راه به حسين بن علي عليه السلام ملحق شدند . امام در بين راه خطبه اي مي خواند : " ايها الناس " ! هر كس كه خيال مي كند ما به مقامي نائل مي شويم ، به جايي مي رسيم ، چنين چيزي نيست ، برگردد . بر مي گردند . آخرين غربال را در شب عاشورا كرد ولي در شب عاشورا كسي فاسد از آب در نيامد . تنها صاحب " ناسخ التواريخ " اين اشتباه تاريخي را كرده و نوشته است وقتي امام حسين در شب عاشورا براي اصحاب خود صحبت كرد ، عده اي از آنان از سياهي شب استفاده كرده و رفتند ، ولي اين مطلب را هيچ تاريخي تاييد نمي كند . تنها اشتباه صاحب " ناسخ " است و غير از او هيچكس چنين اشتباهي نكرده است و قطعا در شب عاشورا هيچكدام از اصحاب اباعبدالله عليه السلام نرفتند و نشان دادند كه در ميان ما ، غش دار و آنكه نقطه ضعفي داشته باشد وجود ندارد . اگر در روز عاشورا يكي از اصحاب امام حسين حتي بچه اي ضعف نشان مي داد و به لشكر دشمن كه قويتر و نيرومندتر بود ملحق مي شد و خودش را به اصطلاح از خطر نجات مي داد و در پناه آنها مي رفت ، براي امام حسين عليه السلام و براي مكتب حسيني نقص بود . اما برعكس ، از دشمن به سوي خود آوردند . دشمني را كه در مامن و امنيت بود به سوي خود آوردند و 111 در معرض و كانون خطر قرار دادند . يعني خودشان آمدند . اما از كانون خطر اينها ، يك نفر هم به آن مامن نرفت . اگر حسين بن علي قبلا آن غربالها و اعلام خطرها را نكرده بود ، از اين حادثه ها خيلي پيش مي آمد . يك وقت مي ديدي نيمي از جمعيت رفتند و بعد هم العياذ بالله عليه حسين بن علي عليه السلام تبليغ مي كردند . چون آن كسي كه مي رود ، نمي گويد من ضعيف الايمانم ، من مي ترسيدم ، بلكه براي خود توجيهي درست مي كند ، دروغي مي سازد و ادعا مي كند كه ما اگر تشخيص مي داديم راه حق همين است ، رضاي خدا در اين است ، اين كار را مي كرديم ، خير ، ما تشخيص داديم كه حق با اين طرف است . قهرا براي خود منطق هم مي سازد . ولي چنين چيزي نشد ، و اين يكي از بزرگترين افتخارات حسين بن علي و مكتب حسيني است . يكي از بزرگترين سردارهاي آنها را به سوي خود آوردند ، كسي كه اساسا نامزد اميري بود : " حربن يزيد رياحي " . او آدم كوچكي نبود . اگر حساب مي كردند بعد از عمر سعد شخصيت دوم در اين لشكر كيست ، غير از حربن يزيد رياحي كسي نبود . مرد بسيار با شخصيتي بود . به علاوه اولين كسي بود كه با هزار سوار مامور اين كار شده بود . ولي نيرو و جاذبه و ايمان و عمل ، امر به معروف عملي حسين بن علي عليه السلام حربن يزيد را كه روز اول شمشير به روي امام كشيده بود ، وادار به تسليم كرد . توبه كرد ، جزء التائبون شد . " التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر ". مردي كه معروف بود به دليري و دلاوري ، و بهترين 112 دليلش هم اين بود كه هزار سوار به او داده بودند تا جلوي حسين بن علي عليه السلام را بگيرد ، و يك شجاع نام آوري است ، حسين از دل او طلوع كرده است . همانطور كه آتشي كه در دل سماور وجود دارد ، آن را به جوش مي رود و در نتيجه بخار فشار مي آورد و سماور را تكان مي دهد و مي لرزاند ، آن آتشي كه حسين بن علي عليه السلام از حقيقت ، در دل اين مرد روشن كرده بود ، در مقابل جدارهايي كه در وجودش بود ( او هم مثل ما و شما دنيا مي خواست ، پول و مقام و سلامت مي خواست ، عافيت مي خواست ) ، به او فشار آورده و مي گويد برو به سوي حسين بن علي . ولي از طرف ديگر آن افكار مادي كه در هر انساني وجود دارد ، او را وسوسه مي كند : اگر بروم ، ساعتي بعد كشته خواهم شد ، ديگر زن و فرزندان خود را نخواهم ديد ، تمام ثروتم از دستم مي رود ، شايد بعد از من اساسا دشمن تمام ثروتم را مصادره كند ، بچه هايم بي سرپرست مي مانند ، زنم بي شوهر مي ماند . اينها مانع كشيده شدن او به سوي امام مي شود . اين دو نيروي مخالف به او فشار مي آورد . يك وقتي نگاه مي كنند مي بينند حر دارد مي لرزد . كسي از او پرسيد چرا مي لرزي ؟ تو كه مرد شجاعي بودي . خيال كرد لرزشش از ترس او از ميدان جنگ است ! گفت : نه ، تو نمي داني من دچار چه عذاب وجداني هستم . خودم را در ميان بهشت و جهنم مخير مي بينم . نمي د انم بهشت نسيه را بگيريم يا دنبال همين دنياي نقد بروم كه عاقبتش جهنم است . مدتي در حال كشمكش و مبارزه با خود بود ، ولي بالاخره اين مرد شريف و به تعبير امام حسين ( ع ) حر و آزاده تصميم خود را گرفت . براي اينكه 113 دشمن مانعش نشود آرام آرام خود را كنار كشيد ، بعد يكمرتبه به اسب خود شلاق زد و به سوي خيام حسيني رفت . ولي براي اينكه خيال نكنند او به قصد حمله آمده است علامت امان نشان داد . نوشته اند : قلب ترسه ، يعني سپر خودش را واژگونه كرد به علامت اينكه من به جنگ نيامده ام ، امان مي خواهم . اول كسي كه با او مواجه شد اباعبدالله عليه السلام بود ، چون حضرت در بيرون خيام حرم ايستاده بود . سلام كرد : السلام عليك يا اباعبدالله ! عرض كرد آقا من گنهكارم ، رو سياه هستم ، من همان گنهكار و مجرمي هستم ( اول كسي هستم ) كه راه را بر شما گرفتم . به خداي خود عرض مي كند : خدايا از گناه اين گنهكار بگذار اللهم اني ارعبت قلوب اوليائك خدايا ! من دل اولياء تو را به لرزه در آوردم ، آنها را ترساندم . ( اهل بيت حسين بن علي عليه السلام وقتي او را در بين راه ديدند ، اول باري بود كه چشمشان به دشمن افتاد . وقتي هزار نفر مسلح را ببينند كه جلويشان ايستاده اند ، قهرا حالت رعب و ترس پيدا مي كنند ) آقا من تائبم و مي خواهم گناه خود را جبران بكنم . لكه سياهي كه براي خود به وجود آورده ام ، جز با خون با هيچ چيز ديگر پاك نمي شود . آمده ام كه با اجازه شما توبه كنم . اولا بفرمائيد توبه من پذيرفته است يا نه ؟ امام حسين عليه السلام است ، هيچ چيز را براي خود نمي خواهد . با اينكه مي داند حر چه توبه بكند و چه نكند . در وضع فعلي او موثر نيست ولي او حر را براي خود نمي خواهد ، براي خدا مي خواهد . در جواب او فرمود : البته توبه تو پذيرفته است . چرا پذيرفته نباشد ؟ مگر باب رحمت الهي به روي يك انسان تائب بسته مي شود ؟ ابدا . 114 حر از اينكه توبه او مورد قبول واقع شده است خوشحال شد : الحمدلله ، پس توبه من قبول است ؟ بله . پس اجازه بدهيد من بروم خودم را فداي شما كنم و خونم را در راه شما بريزم . امام فرمود : اي حر ! تو ميهمان ما هستي ، پياده شو ! كمي بنشين تا از تو پذيرايي كنيم . ( من نمي دانم امام با چه مي خواست پذيرايي كند ) ولي حر از امام اجازه خواست كه پائين نيايد . هر چه آقا اصرار كردند ، پائين نيامد . بعضي از ارباب سير رمز مطلب را اينطور كشف كرده اند كه حر مايل بود خدمت امام بنشيند ولي يك نگراني او را ناراحت مي كرد و آن اينكه مي ترسيد در مدتي كه خدمت امام نشسته است ، يكي از اطفال اباعبدالله عليه السلام او را ببيند و بگويد اين همان كسي است كه روز اول ، راه را بر ما بست ، و او شرمنده شود . براي اينكه شرمنده نشود و هر چه زودتر اين لكه ننگ را با خون خودش از دامن خود بشويد ، اصرار كرد اجازه دهيد من بروم . امام فرمود حال كه اصرار داري مانع نمي شوم ، برو . اين مرد رشيد در مقابل مردم مي ايستد ، با آنها صحبت مي كند . چون خودش كوفي است با مردم كوفه موضوع دعوت را مطرح مي كند ، مي گويد : مردم ! اتفاقا من خودم جزء كساني كه نامه نوشته بودند ، نيستم ولي شما و سران شما كه اينجا هستند ، همه ، كساني هستيد كه به اين مرد نامه نوشتيد ، او را به خانه خود دعوت كرديد ، به او وعده ياري داديد . روي چه اصلي ، روي چه قانوني ، روي چه مذهب و ديني ، اكنون با مهمان خودتان چنين رفتار مي كنيد ؟ ! بعد معلوم مي شود كه جرياني اين مرد را خيلي ناراحت 115 كرده بود و آن ، يك لئامت و پستي اي بود كه اين مردم به خرج دادند ، پستي اي كه با روح انسانيت و اسلام ضديت دارد و تاريخ اسلام نشان مي دهد كه هيچگاه اسلام اجازه نمي داد با هيچ دشمني چنين رفتار شود ، يعني براي اينكه دشمن را سخت در مضيقه قرار دهند ، آب را به رويش ببندند . به علي بن ابي طالب چنين پيشنهادي شد و مي توانست اين كار را نسبت به معاويه بكند ، نكرد . خود حسين بن علي همين حر را با اصحابش با اينكه دشمنش بودند ، در بين راه سيراب كرد . مسلما حر يادش بود كه ما آب را به روي كسي بستيم كه آن روزي كه تشنه بوديم ، بدون اينكه از او بخواهيم ، ما را سيراب كرد . او چقدر شريف و عالي و بزرگ بود و هست و ما چقدر پستيم ! گفت : مردم كوفه ! شما خجالت نمي كشيد ؟ ! اين فرات مثل شكم ماهي برق مي زند . آبي را كه بر همه موجودات جاندار حلال است ، انسان ، حيوان اهلي ، وحشي و جنگلي از آن مي آشامد ، شما بر فرزند پيغمبر خود بسته ايد ؟ ! اين مرد مي جنگد تا شهيد مي شود . اباعبدالله او را بي پاداش نگذاشت ، فورا خود را به بالين اين مرد بزرگوار رساند . برايش غزل خواند : " و نعم الحر حر بني رياح " ( 1 ) اين حر رياحي چه حر خوبي است . مادرش عجب اسم خوبي برايش انتخاب كرده است . روز اول گفت حر ، آزاد مرد . راستي كه تو آزاد مرد بودي . حسين است ، بزرگوار و شريف است ، تا حدي كه مي تواند اصحاب خود را تفقد مي كند . اين خودش امر پاورقي : 1 - مقتل مقرم ص . 303 116 به معروف و نهي از منكر است . كساني كه حسين ( ع ) خود را به بالين آنها رساند مختلف بودند ، هر كس در يك وضعي قرار داشت . وقتي امام وارد مي شد يكي هنوز زنده بود و با آقا صحبت مي كرد ، ديگري در حال جان دادن بود . در ميان كساني كه با اباعبدالله عليه السلام خود را به بالين آنها رسانيد ، هيچكس وضعي دلخراش تر و جانسوزتر از برادرش اباالفضل العباس براي او نداشت . برادري كه حسين ( ع ) خيلي او را دوست مي دارد و يادگار شجاعت پدرش اميرالمومنين است . در جايي نوشته اند اباعبدالله عليه السلام به او گفت برادرم " بنفسي انت " عباس جانم ! جان من به قربان تو . اين خيلي مهم است . عباس در حدود بيست و سه سال از اباعبدالله عليه السلام كوچكتر بود ( اباعبدالله 57 سال داشتند و عباس يك مرد جوان 34 ساله بود ) . ابا عبدالله به منزله پدر اباالفضل از نظر سني و تربيتي به شمار مي رفت ، و آنوقت به او مي گويد برادر جان ! " بنفسي انت " اي جان من به قربان تو ! اباعبدالله كنار خيمه منتظر ايستاده است ، يك وقت فرياد مردانه اباالفضل را مي شنود ( نوشته اند اباالفضل ( ع ) چهره اش آنقدر زيبا بود كه كان يدعي بقمر بني ها شم در زمان خود معروف به ماه " بني هاشم " بود . اندامش به قدري رسا بود كه بعضي از اهل تاريخ نوشته اند : و كان يركب الفرس المطهم و رجلاه يخطان في الارض . سوار اسب تنومندي شد ، پايش را كه از ركاب مي كشيد ، با انگشت پايش مي توانست زمين را خراش بدهد . حالا گيرم به قول مرحوم آقا شيخ محمد باقر بيرجندي يك 117 مقدار مبالغه باشد ، ولي نشان مي دهد كه اندام بسيار بلند و رشيدي داشته است ، اندامي كه حسين از نظر كردن به آن لذت مي برد ) . وقتي كه حسين ( ع ) به بالاي سر او مي آيد ، مي بيند دست در بدن او نيست ، مغز سرش با يك عمود آهنين كوبيده شده و به چشم او تير وارد شده است . بي جهت نيست كه گفته اند : " لما قتل العباس بان الانكسار في وجه الحسين " ، عباس كه كشته شد ، ديدند چهره حسين شكسته شد . خودش فرمود : " الان انقطع ظهري و قلت حيلتي " . و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين . 118 جلسه پنجم ارزش امر به معروف و نهي از منكر از نظر علماي اسلام 119 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين ، باري الخلائق اجمعين ، و الصلوه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين ( 1 ) . همانطور كه عامل امر به معروف و نهي از منكر ارزش نهضت حسيني را بالا و بالاتر برد ، متعاكسا نهضت حسيني ارزش امر به معروف و نهي از منكر را بالا برد . همانطور كه تاثير عامل امر به معروف و نهي از منكر ، اين نهضت را در عاليترين سطحها قرار داد . اين نهضت مقدس نيز اين اصل اسلامي را در عاليترين سطحها قرار داد . چطور اين اصل را بالا برد ؟ مگر حسين بن علي مي تواند يك اصل اسلامي را پائين يا بالا ببرد ؟ ! نه ، مقصودم اين پاورقي : اين سخنراني در 1348 / 12 / 26 برابر با نهم محرم 1390 ايراد شده است . 1 - سوره توبه ، آيه . 112 121 نيست كه در واقع و نفس الامر يعني در متن اسلام امر به معروف و نهي از منكر ، ارزشي داشت و حسين بن علي آمد و ارزش اين اصل را در متن اسلام عوض كرد . اين ، كار حسين بن علي نيست ، كار پيغمبر خدا هم نيست ، كار خداست . خدا كه خود اين اصول را بر بنده اش ، براي بندگانش فرستاده است ، براي هر اصلي يك درجه ، يك مرتبه و ارزشي قرار داده است . حتي پيغمبر قادر نيست تصرفي در اينگونه مسائل بكند و در متن واقع اسلامي تاثير بگذارد . مقصودم اين است كه نهضت حسيني اصل امر به معروف و نهي از منكر را از نظر استنباط و اجتهاد و علماء اسلامي و به طور كلي مسلمين بالا برد . اصطلاحي طلاب علوم دينيه دارند ، مي گويند : مقام ثبوت و مقام اثبات . مقام ثبوت ، يعني مقام واقع . در مقام واقع و نفس الامر ، هر چيزي در يك حد و درجه اي است . به قول فلاسفه جديد ، شي في نفسه و شي براي ما . مقام ثبوت ، مقام شي ء في نفسه است و مقام اثبات ، مقام شي ء براي ماست . توضيح مطلب اينست : فرض كنيد يك عده پزشك قلب در يك شهر وجود دارند . در مقام واقع و نفس الامر ممكن است همه اينها در يك درجه باشند و ممكن است آقاي " الف " درجه اش در حد اعلا باشد ، يعني بهترين و متخصص ترين و عالمترين طبيب قلب باشد ، آقاي " ب " درجه دوم ، آقاي " ج " درجه سوم و آقاي " د " درجه چهارم باشد . اما مردم چگونه مي شناسند ؟ آنها در نزد مردم چه ارزش و اعتباري دارند ؟ آيا ارزش و اعتباري كه اجتماع براي آنها قائل است ، با ارزش و اعتباري كه در واقع و نفس الامر 122 دارند ، يكي است ؟ آقاي " الف " كه پزشك درجه اول قلب است ، جامعه هم او را به عنوان پزشك درجه اول مي شناسد ؟ آقاي " ب " كه پزشك درجه دوم اين شهر است ، جامعه هم او را پزشك درجه دوم مي شناسد ؟ گاهي همينطور است . ولي ممكن است عكس مطلب باشد ، يعني اجتماع در اثر عواملي ، تبليغاتي ، اشتباهاتي ، جرياناتي ، در مقام اثبات و در مقام شي ء براي ما ، درست بر خلاف واقع قضاوت كند . پزشك درجه چهارم را اول بداند ، سوم را درجه دوم و دوم را درجه سوم بداند و آن را كه در واقع درجه اول است ، درجه چهارم به شمار آورد . پس در اينجا مقام اثبات با مقام ثبوت فرق مي كند . شي ء براي ما با شي ء في نفسه فرق مي كند . پس اينكه مي گويم حسين بن علي ارزش امر به معروف و نهي از منكر را بالا برد ، مقصودم اينست كه در جهان اسلام بالا برد نه در اسلام . در متن اسلام ، در مقام ثبوت ، در مقام شي ء في نفسه ، در اختيار حسين بن علي ( ع ) يا پيغمبر ( ص ) يا علي بن ابي طالب ( ع ) نيست كه ارزش اصلي را بالا يا پائين ببرند . خداست كه براي هر اصلي از اصول اسلام ارزش معيني قائل شده است . ولي از نظر جامعه اسلامي ، آيا جامعه اسلامي ارزشهاي اسلامي را در آن حدي كه وجود دارد و هست ، در آن حدي كه در مقام ثبوت و در مقام شي ء في نفسه هست ، مي شناسد ؟ ممكن است جامعه آنطور نشناسد و گاهي درست 123 اول را داشته باشد . علي عليه السلام فرمود : من چنين پيش بيني مي كنم كه اسلام در ميان مردم به حالت پوستيني در آيد كه آن را وارونه پوشيده اند : " و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا " ( 1 ) همانطور كه پوستيني را وارونه مي پوشند ، مردم ، اسلام را وارونه تلقي كنند ، رو را به جاي پشت و پشت را به جاي رو بگيرند . در اين صورت نه تنها چنين پوستيني گرمي ندارد ، بلكه چيز مضحك و موحشي هم از آب در مي آيد . ارزشهاي اسلامي اگر معكوس شود ، ارزش درجه اول ، درجه آخر شمرده شود و درجه آخر ، درجه اول ( 2 ) ، معنايش همان اسلامي است كه وارونه شده ، پوستيني است كه آن را وارونه پوشيده اند . از نظر مسلمين ارزش امر به معروف و نهي از منكر متفاوت است . اين مسئله را از نظر علماي اسلامي توضيح مي دهم . البته علماي اسلامي تحت اين عنوان يعني ارزش امر به معروف و نهي از منكر چقدر است ، بحث نكرده اند ، ولي مسئله اي را بحث كرده اند ك ه از آن مي توان به ارزش امر به معروف و نهي از منكر در نظر علما پي برد . اصلي در اسلام است ، و حديث نبوي است كه بر طبق آن همه علماي اسلام نظر مي دهند و آن اينكه پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 107 2 - فرض كنيد ارزش ناخن گرفتن كه در روز جمعه مستحب است ، آنقدر بالا بيايد كه جاي امر به معروف و نهي از منكر را بگيرد . يا شانه زدن موي سر يا موي ريش به اندازه امر به معروف و نهي از منكر و بالاتر از آن ارزش پيدا كند . و يا زيارت مستحبي رفتن در حد ارزشهاي درجه اول شمرده شود . 124 پيغمبر اكرم فرمود : " اذا اجتمعت حرمتان تركت الصغري للكبري " . اگر دو ارزش ، دوامر محترم در اسلام با يكديگر اجتماع پيدا كنند ، يعني تزاحم پيدا كنند ، بايد كوچكتر را رها كنيد ، بزرگتر را بگيريد . اين مطلب مثالهاي خيلي واضحي دارد . مثال معروفي كه ذكر مي كنند اين است : وارد زمين غصبي شدن حرام است . اگر شما ديديد در يك زمين غصبي يك انسان و حتي يك حيوان و نفس محترمي در آب افتاده و دارد غرق مي شود ، چه بايد بكنيد ؟ يا بايد پا روي زمين غصبي بگذاريد ( كه اين في حد ذاته حرام است ) و برويد او را نجات بدهيد ، يا به خاطر اينكه به زمين غصبي وارد نشويد سرجايتان بايستيد تا آن نفس محترم هلاك شود . اينجا چه بايد كرد ؟ دو حرمت است : يكي حرمت مال كه قوانين مالي بايد محفوظ بماند ، احترام مال مشروع مردم بايد محفوظ بماند ، بدون رضايت صاحبش نبايد به آنجا وارد شد . و ديگر احترام نفس و جان . احترام مال هرگز به پاي احترام جان نمي رسد . شما اگر بناست از اين دو احترام ، يكي را فداي ديگري كنيد ، بايد مال را فداي جان كنيد . و در آنوقت اگر وارد زمين غصبي شويد نه تنها گناهي مرتكب نشده ايد ، بلكه ثوابي مرتكب شده ايد ، اطاعتي كرده ايد . در باب امر به معروف و نهي از منكر ، اين مسئله مطرح است كه مرز اين كار كجاست ؟ بنده و شما كه بايد امر به معروف و نهي از منكر كنيم تا كجا بايد جلو برويم ؟ يكوقت است كه امر به معروف و نهي از منكر مي كنيم و هيچگونه آسيبي ، خطري متوجه ما 125 نيست ، اگر نكنيم فقط تنبلي كرده ايم . حقيقت را مي گوئيم بدون اينكه اگر بگوئيم خطري متوجه ما شود . نهي از منكر مي كنيم بدون اينكه خطري متوجه مال ، آبرو و جان ما شود . تا اينجا را همه قبول مي كنند . اما اگر به اينجا رسيد كه اگر بنا شد من امر به معروف و نهي از منكر بكنم ، ضرري به مال من مي رسد ، بكنم يا نه ؟ اگر امر به معروف و نهي از منكر كنم ضرري به حيثيت و آبروي من مي رسد ، به من فحش مي دهند ، مرا كتك مي زنند ، آبرويم را مي برند ، به من تهمتها مي زنند ، يا نه ؟ اگر امر به معروف و نهي از منكر كنم جانم در خطر قرار مي گيرد ، كشته مي شود ، بكنم يا نكنم ؟ اگر امر به معروف و نهي از منكر كنم علاوه بر خودم ، جان عزيزانم در خطر است ، خاندانم هم به اسارت مي رود ، بكنم يا نكنم ؟ اينجا ممكن است كسي بگويد بعضي از علماي اسلام گفته اند مرز امر به معروف و نهي از منكر آنجاست كه خطري در كار نباشد ، ضرري در كار نباشد ، به آبرو و به جانت و حتي به مالت صدمه اي وارد نيايد ، به بدنت صدمه اي وارد نشود . در واقع ارزش امر به معروف و نهي از منكر را پائين آورده اند . گفته اند امر به معروف و نهي از منكر بايد كرد اما نه تا آنجا كه آبروي تو هم در خطر باشد ، يعني اگر پاي آبرو در ميان بود و پاي امر به معروف و نهي از منكر ، امر به معروف و نهي از منكر را رها كن ، به آبرويت بچسب ! البته من قبول دارم كه آبرو در اسلام محترم است . بدون شك آبرو و بدن مومن احترام دارد . شما حق نداريد بدون موجب يك زخم كوچك در بدنتان ايجاد كنيد ، حق نداريد بدون موجب 126 به خطر بيفتد . در اينكه انسان نبايد بدون جهت جان خود را به خطر بيندازد شكي نيست . قرآن مي گويد : " و لا تلقوا بايديكم الي التهلكه "( 1 ) . اگر بخواهيد از بالاي بام خود را پايين بيندازيد ولو تحت فشار قرض قرار گرفته باشيد يا در عشقي شكست خورده باشيد ، ولو در حالي باشيد كه تمام دنيا و مافيها براي شما ارزش نداشته باشد ، زندگي تاريك باشد ، اين عمل جايز نيست . درست مثل اينست كه انسان ديگري را كشته باشيد . قرآن كريم صريحا در باب قتل عمد مي گويد : " فجزاوه جهنم "( 2 ) كسي كه نفس محترمي را مي كشد ، اعم از اينكه غير خودش يا خودش باشد ، كيفر او جهنم است . خالدا فيها براي هميشه هم در جهنم بايد باقي بماند . كساني كه خيال مي كنند اختيار جان خودشان را دارند ، اشتباه مي كنند . مال انسان محترم است . چون مالي كه شما داريد تنها مال شما نيست ، در درجه اول مال اجتماع و در درجه دوم مال شماست . حق استفاده از آن را داريد ولي حق تضييع ، اسراف و تبذير آن را نداريد . اسلام چنين حقي براي شما قائل نيست . مال ، محترم ، بدن ، محترم ، جان ، محترم ، آبرو ، محترم . مگر مي توانيد در اجتماع كاري كنيد كه بي جهت آبرويتان برود ، بي جهت به شما تهمت بزنند ؟ ! " اتقوا مواضع التهم " . بحث در اين نيست ، بحث در اينست كه امر به معروف و نهي از پاورقي : 1 - سوره بقره ، آيه . 195 2 - سوره نساء ، آيه . 93 127 منكر در برابر اين امور محترم چقدر نيرو دارد ؟ درجه احترام امر به معروف و نهي از منكر چقدر بالا است كه به مصداق گفته پيغمبر اكرم ( ص ) : " اذا اجتمعت حرمتان تركت الصغري للكبري " وقتي دو حرمت يا يكديگر تزاحم و اجتماع پيدا مي كنند لزوما بايد حرمت كوچكتر را فداي حرمت بزرگتر كنيم . بعضي از علماي اسلام و خيلي متاسفم كه بايد بگويم بعضي از علماي بزرگ شيعه كه از آنها چنين انتظاري نمي رفت ، مي گويند : مرز امر به معروف و نهي از منكر ، بي ضرري است ، نه بي مفسده اي . ضرري به جان يا مال يا آبرويت نرسد . يعني اگر پاي ضرر به اينها در ميان بود ، امر به معروف و نهي از منكر را رها كن ! آن ، كوچكتر از اينست كه با احترام جان يا آبرو يا بدن برابري كند ! ارزش امر به معروف و نهي از منكر را پايين مي آورند . اما ديگري مي گويد نه ، ارزش امر به معروف و نهي از منكر بالاتر از اينهاست ، البته با توجه به موردش . ببين امر به معروف و نهي از منكر را براي چه مي خواهي بكني ؟ در چه موضوعي مي خواهي امر به معروف و نهي از منكر كني ؟ يك وقت موضوع امر به معروف و نهي از منكر موضوع كوچكي است . مثلا كسي كوچه را كثيف مي كند ، پوست خربزه را مي اندازد در كوچه . نبايد بياندازد . شما اينجا بايد نهي از منكر كنيد ، بايد او را ارشاد و هدايت كنيد ، بايد به او بگوييد اين كار را نكن درست نيست . حالا اگر شما براي نهي از منكر كردن در چنين مسئله اي ، به خاطر پوست خربزه در كوچه انداختن ، بدانيد يك فحش 128 ناموسي به شما مي دهد ، در اين صورت اين كار آنقدر ارزش ندارد كه شما يك فحش ناموسي بشنويد . يك وقت هم هست كه موضوع امر به معروف و نهي از منكر ، موضوعي است كه اسلام براي آن اهميتي بالاتر از جان و مال و حيثيت انسان قائل است . مي بينيد قرآن به خطر افتاده است ، تمام دسيسه بازي ها براي اينست كه با قرآن مبارزه شود ، وضعيت در سر حد به خطر افتادن قرآن و اصول قرآني است ، در سر حد به خطر افتادن عدالت است كه قرآن صريح مي گويد : هدف انبياء برقراري عدالت در اجتماع بشري است : " لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط "( 1 ) . مسئله ظلم و عدالت ، اصل و محور زندگي بشريت است . پيغمبر اكرم فرمود : " الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم " . هيچ اجتماعي نمي تواند بر شالوده ظلم و ستم باقي بماند . يا آنجا كه مسئله اي نظير وحدت اسلامي در خطر است كه اسلام در موضوع وحدت چه اندازه عنايت و حساسيت دارد و به وحدت مسلمين اهميت مي دهد ! مي فرمايد : " و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا "(2) . دست دشمن را مي بيني ، دسيسه دشمن را مي بيني كه دائما ميان مسلمين تفرقه اندازي مي كند . آيا در اينجا مي گويي : امر به معروف نكن ، حرف نزن ، نهي از منكر نكن ؟ ! كه اگر اين پاورقي : 1 - سوره حديد ، آيه . 25 2 - سوره آل عمران ، آيه . 103 129 را بگويم جانم در خطر است ، آبرويم در خطر است ، اجتماع نمي پسندد ، از اين مزخرفها ؟ ! بنابراين امر به معروف و نهي از منكر در مسائل بزرگ مرز نمي شناسد . هيچ چيزي ، هيچ امر محترمي نمي تواند با امر به معروف و نهي از منكر برابري كند ، نمي تواند جلويش را بگيرد . اين اصل دائر مدار اينست كه موضوع امر به معروف و نهي از منكر چيست . اينجاست كه مي بينيم حسين بن علي ارزش امر به معروف و نهي از منكر را چقدر بالا برد . همانطور كه اصل امر به معروف و نهي از منكر ، ارزش نهضت حسيني را به بياني كه قبلا عرض كردم بالا برد ، نهضت حسيني نيز ارزش امر به معروف و نهي از منكر را بالا برد . چون حسين بن علي فهماند كه انسان در راه امر به معروف و نهي از منكر به جايي مي رسد كه مال و آبروي خودش را بايد فدا كند ، ملامت مردم را بايد متوجه خودش كند ، همانطور كه حسين كرد . احدي نهضت حسيني را تصويب نمي كرد . البته در سطحي كه آنها فكر مي كردند ، درست هم فكر مي كردند ، ولي در سطحي كه حسين بن علي فكر مي كرد ، ماوراي حرف آنها بود . آنها در اين سطح فكر مي كردند كه اگر اين مسافرت براي به دست گرفتن زعامت است ، عاقبت خوشي ندارد ، و راست هم مي گفتند . خود امام هم در روز عاشورا وقتي كه اوضاع و احوال را به چشم ديد ، فرمود : " لله در ابن عباس ينظر من ستر رقيق " ، مرحبا به پسر عباس كه حوادث را از پشت پرده نازك مي بيند . تمام اوضاع امروز ، وضع مردم كوفه و وضع اهل بيت مرا در مدينه به من گفت . ابن عباس به امام حسين ( ع ) مي گفت : تو اگر به كوفه بروي ، من 130 يقين دارم كه مردم كوفه نقض عهد مي كنند . بسياري از افراد ديگر نيز اين سخن را مي گفتند . در جواب بعضي سكوت مي كرد . در جواب يكي از آنها گفت : " لا يخفي علي الامر " مطلبي كه تو مي گويي ، برخودم نيز پنهان نيست ، خودم هم مي دانم . اباعبدالله ( ع ) در چنين جرياني ثابت كرد كه به خاطر امر به معروف و نهي از منكر ، به خاطر اين اصل اسلامي مي توان جان داد ، عزيزان داد ، مال و ثروت داد ، ملامت مردم را خريد و كشيد . چه كسي توانسته است در دنيا به اندازه حسين بن علي به اصل امر به معروف و نهي از منكر ارزش بدهد ؟ معني نهضت حسيني اينست كه امر به معروف و نهي از منكر آنقدر بالاست كه تا اين حد در راه آن مي توان فداكاري كرد . ديگر با نهضت حسيني جايي براي اين سخن باقي نمي ماند كه امر به معروف و نهي از منكر مرز مي شناسد . خير ، مرز نمي شناسد . بله ، مفسده مي شناسد . يعني آنها كه مي گويند امر به معروف و نهي از منكر مشروط به عدم مفسده است ، درست مي گويند . اگر هم ضرر را به معني مفسده مي گيرند ، درست مي گويند . بدين معني كه ممكن است من گاهي امر به معروف و نهي از منكر بكنم ، بخواهم خدمتي به اسلام بكنم ، ولي همين امر به معروف و نهي از منكر من مفسده ديگري براي اسلام به وجود آورد نه براي من . مفسده اي براي اسلام به وجود آورد كه آن مفسده از اين خدمتي كه من از اين راه به اسلام مي كنم ، بيشتر است . بسيارند افرادي كه نهي از منكر مي كنند ولي نه تنها نتيجه اي نمي گيرند ، بلكه با نهي از منكرشان آن كسي را كه نهي از منكر 131 مي كنند به كلي از دين بري مي كنند . من مسئله ترتب مفسده را مي پذيرم اما مسئله ضرر را ، آنهم ضرر شخصي كه مرز امر به معروف و نهي از منكر ، ضرر شخصي است ( درباره هر موضوعي مي خواهد باشد ) نمي پذيرم ، به دليل اينكه حسين بن علي نپذيرفت و به دلائل ديگر كه فعلا مجال بحث در آنها نيست . حسين بن علي ( ع ) به اين اصل تمسك كرد و اثبات نمود كه من به اين دليل قيام كردم ، يا لااقل يكي از عوامل و عناصري كه مرا به اين نهضت وادار كرد ، همين است . او در زمان معاويه علائم و قرائني نشان مي داد كه معلوم بود خودش را براي قيام آماده مي كند . صحابه پيغمبر را در مني جمع كرد و براي آنها صحبت نمود آنها را روشن كرد ، حقايق را به آنها گفت ، مفاسد اوضاع را برايشان نماياند ، فرمود شما هستيد كه چنين وظيفه اي داريد . آن حديث معروف بسيار مفصل و عالي كه در " تحف العقول " هست اين جريان را و اينكه حسين بن علي چگونه فكر مي كرده است ، كاملا نشان مي دهد . حسين ( ع ) در اواخر عمر معاويه نامه اي به او مي نويسد و او را زير رگبار ملامت خود قرار مي دهد و از آن جمله مي گويد : معاويه بن ابي سفيان ! به خدا قسم من از اينكه الان با تو نبرد نمي كنم ، مي ترسم دربارگاه الهي مقصر باشم . مي خواهد بگويد خيال نكن اگر حسين امروز ساكت است ، در صدد قيام نيست . من به دنبال يك فرصت مناسب هستم تا قيام من موثر باشد و مرا در راه آن هدفي كه براي رسيدن به آن كوشش مي كنم ، يك قدم جلو ببرد . روز اولي كه از مكه بيرون مي آيد ، در وصيتنامه اي كه به 132 محمد ابن حنفيه مي نويسد ، صريحا مطلب را ذكر مي كند : " اني ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي ، اريد عن آمر بالمعروف و انهي عن المنكر " ( 1 ) . اباعبدالله در بين راه ، در مواقع متعدد به اين اصل تمسك مي كند ، و مخصوصا در اين مواقع ، اسمي از اصل دعوت و اصل بيعت نمي برد . عجيب اينست كه در بين راه هر چه كه قضاياي وحشتناكتر و خبرهاي مايوس كننده تر از كوفه مي رسيد ، خطبه اي كه حسين مي خواند ، از خطبه قبلي داغتر بود . گويا بعد از رسيدن خبر شهادت مسلم ، اين خطبه معروف را مي خواند : ²ايها الناس! ان الدنيا قد ادبرت و اذنت بوداع ، و ان الاخره قد اقبلت و اشرفت بصلاح " اقتباس از كلمات پدر بزرگوارش است . سپس مي فرمايد : " الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهي عنه ؟ ليرغب المومن في لقاء الله محقا " ( 2 ) . آيا نمي بينيد به حق عمل نمي شود ؟ آيا نمي بينيد قوانين الهي پايمال مي شود ؟ آيا نمي بينيد اينهمه مفاسد پيدا شده واحدي نهي نمي كند و احدي هم باز نمي گردد ؟ " ليرغب المومن في لقاء الله محقا " در چنين شرايطي يك نفر مومن ( نفرمود : من كه حسين بن علي هستم دستور خصوصي دارم ، من چون امام هستم وظيفه ام اينست ) بايد از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگيرد . در چنين شرايطي از جان بايد گذشت . يعني امر به معروف و نهي از منكر ، اينقدر ارزش دارد . پاورقي : 1 - مقتل خوارزمي ج 1 ص . 188 2 - تحف العقول ص 245 با اندكي اختلاف . 133 در يكي از خطابه هاي بين راه بعد از اينكه اوضاع را تشريح مي كند ، مي فرمايد : " اني لا اري الموت الا سعاده و الحياه مع الظالمين الا برما " ( 1 ) . ايها الناس ! در چنين شرايطي ، در چنين اوضاع و احوالي ، من مردن را جز سعادت نمي بينم . ( بعضي نسخه ها شهاده نوشته اند و بعضي سعاده ) من مردن را شهادت در راه حق مي بينم . يعني اگر كسي در راه امر به معروف و نهي از منكر كشته شود ، شهيد شده است . ( معناي من مردن را سعادت مي بينم نيز همين است . ) " و الحياه مع الظالمين الا برما " ، من زندگي كردن با ستمگران را مايه ملامت مي بينم ، روح من روحي نيست كه با ستمگر سازش كند . از همه بالاتر و صريحتر ، آن وقتي است كه ديگر اوضاع صددرصد مايوس كننده است . آن وقتي است كه به مرز عراق وارد شده و با لشكر حربن يزيد رياحي مواجه گرديده است . هزار نفر مامورند كه او را تحت الحفظ به كوفه ببرند . در اينجا حسين بن علي ( ع ) خطابه معروفي را كه مورخين معتبري امثال طبري نقل كرده اند ايراد و در آن به سخن پيغمبر تمسك مي كند ، به اصل امر به معروف و نهي از منكر تمسك مي كند : " ايها الناس ! من راي سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ، ناكثا لعهد الله مستاثرا لفي ء الله ، معتديا لحدود الله ، فلم يغير عليه بقول و لا فعل كان حقا علي الله ان يدخله مدخله . الا و ان هولاء القوم قد احلوا حرام الله و حرموا حلاله ، و استاثروا في ء الله " ( 2 ) . يك پاورقي : 1 - همان مدرك . 2 - تاريخ طبري ج 4 ص . 304 134 صغرا و كبراي بسيار كامل مي چيند . طبق قانون معروف ، اول يك كبراي كلي را ذكر مي كند : ايها الناس ! پيغمبر فرمود : هر گاه كسي حكومت ظالم و جائري را ببيند كه قانون خدا را عوض مي كند ، حلال را حرام ، و حرام را حلال مي كند ، بيت المال مسلمين را به ميل شخصي مصرف مي كند ، حدود الهي را بر هم مي زند ، خون مردم مسلمان را محترم نمي شمارد ، و در چنين شرايطي ساكت بنشيند ، سزاوار است خدا ( حقا خدا چنين مي كند ، يعني در علوم الهي ثابت است ) كه چنين ساكتي را به جاي چنان جائر و جابري ببرد . بعد صغراي مطلب را ذكر مي كند : " ان هولاء القوم " . . . اينها كه امروز حكومت مي كنند ( آل اميه ) همينطور هستند . آيا نمي بينيد حرامها را حلال كردند و حلالها را حرام ؟ آيا حدود الهي را به هم نزدند ، قانون الهي را عوض نكردند ؟ آيا بيت المال مسلمين را در اختيار شخصي خودشان قرار ندادند و مانند مال شخصي و براي شخص خودشان مصرف نمي كنند ؟ بنابر اين هر كس كه در اين شرايط ساكت بماند ، مانند آنهاست . بعد تطبيق به شخص خود كرد : " و انا احق من غير " من از تمام افراد ديگر براي اينكه اين دستور جدم را عملي كنم ، شايسته ترم . وقتي انسان حسين را با اين صفات و خصائل مي شناسد ، مي بيند حق است و سزاوار است كه نام او تا ابد زنده بماند ، چون حسين مال خود نبود ، خودش را فداي انسان كرد ، فداي اجتماع انساني كرد ، فداي مقدسات بشر كرد ، فداي توحيد كرد ، فداي عدالت كرد ، فداي انسانيت كرد . از اين جهت افراد بشر همه او را دوست مي دارند . وقتي انسان ، ديگري را مي بيند كه در او هيچ چيزي از 135 خود فردي وجود ندارد و هر چه هست شرافت و انسانيت است ، او را با خودش متحد و يكي مي بيند . حر بعد از برخورد با اباعبدالله مي خواست ايشان را به طرف كوفه ببرد و امام امتناع كرد . حسين حاضر نبود تن به ذلت بدهد ، چون او مي خواست آقا را تحت الحفظ ببرد . فرمود ابدا من نمي آيم . بالاخره پس از مذاكراتي قرار شد راهي را بگيرند كه نه منتهي به كوفه بشود و نه منتهي به مدينه ، يعني به اصطلاح جهت غرب را بگيرند ، كه آمدند تا منتهي شد به سرزمين كربلا . روز دوم محرم اباعبدالله ( ع ) وارد كربلا شد . خيمه و خرگاه خود را با جمعيتي در حدود هفتاد و دو نفر بپا كرد . از آن طرف لشكر دشمن با هزار نفر در نقطه مقابل چادر زد . پيكهاي دشمن دائما در رفت و آمد بودند . روزهاي بعد براي دشمن مدد آمد . مددها هزار نفر ، سه هزار نفر و پنج هزار نفر بود تا روز ششم كه نوشته اند حتي كملت ثلاثين ، تا اينكه سي هزار نفر كامل شدند . پسر زياد تصميم گرفت آن كسي كه به او حكومت و امارت مي دهد ، فرماندهي اين لشكر را مي دهد ، پسر سعد باشد . در اين جهت به اصطلاح يك ملاحظه رواني را كرد ، چون او پسر سعد وقاص بود و سعد وقاص گذشته از نقطه ضعفي كه از نظر تشيع دارد به خاطر اينكه در دوره خلافت اميرالمومنين عزلت اختيار كرد ، نه اين طرف آمد و نه آن طرف ، در دوران غزوات اسلامي و در دوره پيغمبر اكرم افتخارات زيادي براي خود كسب كرده است و قهرا در ميان مردم شهرت و معروفيت و محبوبيتي داشت . او در نظر مردم آن سردار قهرماني بود كه در غزوات اسلام فتوحات زيادي كرده است . 136 پسر زياد ، پسر او را انتخاب كرد تا از نظر رواني استفاده كند . يعني اينطور به مردم بفهماند كه اين هم جنگي است در رديف آن جنگها . همانطور كه سعد وقاص با كفار مي جنگيد ، پسر سعد هم ( العياذ بالله ) با فرقه اي كه از اسلام خارجند مي جنگد . اين مرد طماع كه خودش طمع خودش را بروز داد ، مردي كه فهميده بود و به هيچ وجه نمي خواست زير اين بار برود ، شروع كرد به التماس كردن از ابن زياد كه مرا معاف كن . او هم نقطه ضعف اين را مي دانست . قبلا فرماني براي او صادر كرده بود براي حكومت ري و گرگان . گفت : فرمان مرا پس بده ، مي خواهي نروي نرو . او هم كه اسير اين حكومت بود و آرزوي چنين ملكي را داشت ، گفت : اجازه بده من بروم تامل كنم . با هر كس از كسان خود كه مشورت كرد ، ملامتش كرد ، گفت : مبادا چنين كاري بكني . ولي در آخر طمع غالب شد و اين مرد ، قبولي خودش را اعلام كرد . در كربلا كوشش مي كرد خدا و خرما را با همديگر جمع كند ، كوشش مي كرد بلكه بتواند به شكلي به اصطلاح صلح برقرار كند ، يعني خودش را از كشتن حسين بن علي معاف كند ، لااقل خودش را نجات بدهد ، بعد هر چه شد ، شد . دو سه جلسه با اباعبدالله مذاكره كرد . به قول طبري چون در اين مذاكرات ، فقط اين دو نفر شركت كرده اند از متن مذاكرات اطلاع درستي در دست نيست . فقط آن مقداري در دست است كه بعدها خود عمر سعد نقل كرده است يا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتي در اين زمينه داريم ، والا 137 اطلاع ديگري در دست نيست . خيلي كوشش مي كرد بلكه كاري بكند ( و حتي نوشته اند گاهي هم دروغهايي جعل مي كرد ) كه غائله بخوابد . آخرين نامه اش كه براي عبيدالله زياد آمده ، عده اي دور و بر مجلس نشسته بودند . عبيدالله اندكي به فكر فرو رفت ، گفت شايد بشود اين قضيه را با مسالمت حل كرد . ولي آن بادنجان دو رقاب چين ها ، كاسه هاي داغتر از آش كه هميشه هستند ، مانع شدند . يكي از آنها شمر بن ذي الجوشن بود . از جا بلند شد و گفت : امير ! بسيار داري اشتباه مي كني . امروز حسين در چنگال تو گرفتار است ، اگر از اين غائله نجات پيدا كند [ ديگر بر او دست نخواهي يافت . ] مگر نمي داني شيعيان پدرش در اين كشور اسلامي كم نيستند ، زيادند ، منحصر به مردم كوفه نيستند . از كجا كه شيعيان ، از اطراف و اكناف جمع نشوند ؟ و اگر جمع شدند تو از عهده حسين بر نمي آيي . نوشته اند مثل آدمي كه خواب باشد ، يكدفعه بيدار شد ، گفت : راست گفتي ، بعد اين شعر را خواند : الان قد علقت مخالبنا به يرجو النجاه ولات حين مناص و متقابلا بر عمر سعد خشم گرفت . گفت : او چه نزديك بود ما را اغفال كند . فورا نامه اي به عمر سعد نوشت كه ما تو را نفرستاده بوديم بر وي آنجا نصايح پدرانه براي ما بنويسي . تو ماموري ، سربازي ، بايد انضباط داشته باشي ، هر چه من به تو پاورقي : 1 - [ الان چنگال ما به او گرفته و او راه نجات مي جويد ولي زمان رهايي گذشته است ] . 138 فرمان مي دهم ، بايد بي چون و چرا اجرا كني . اگر نمي خواهي برو كنار ، ما كس ديگري را مامور اين كار خواهيم كرد . نامه را داد به شمر بن ذي الجوشن ، گفت اين را به دستش بده . ضمنا نامه فرمان محرمانه اي نوشت و داد به دست شمر ، گفت اگر عمر سعد از جنگيدن با حسين امتناع كرد ، به موجب اين فرمان و ابلاغ گردنش را مي زني ، سرش را براي من مي فرستي و امارت لشكر با خودت باشد . نوشته اند عصر تاسوعا بود كه اين نامه به وسيله شمر بن ذي الجوشن به كربلا رسيد . ( روز تاسوعا براي اهل بيت پيغمبر ، روزي خيلي غمناكي بوده است . امام صادق فرمود : " ان تاسوعا يوم حوصر فيه الحسين " ( 1 ) ، تاسوعا روزي است كه در آن ، حسين در محاصره سختي قرار گرفت . روزي است كه براي لشكريان عمر سعد كمكهاي فراوان رسيد ، ولي براي اهل بيت پيغمبر كمكي نرسيد . ) عصر روز تاسوعاست كه اين لعين ازل و ابد به كربلا مي رسد . ابتدا آن نامه علني را به عمر سعد مي دهد ، منتظر ، و آرزو مي كند كه او بگويد خير من با حسين نمي جنگم ، تا به موجب آن فرمان ، گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشكر بشود . ولي بر خلاف انتظار او ، عمر سعد نگاهي به او كرد و گفت : حدس من اينست كه نامه من در پسر زياد موثر مي افتاد و تو حضور داشتي و مانع شدي . گفت حالا هر چه هست نتيجه را بگو ! مي جنگي يا كنار مي روي ؟ گفت نه به خدا قسم مي جنگم ، آنچنان كه سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود . گفت تكليف من چيست ؟ پاورقي : 1 - نفس المهموم ص 225 به نقل از كافي ج 4 ص . 147 139 عمر سعد مي دانست كه اين هم نزد عبيدالله زياد مقامي دارد ( هم سنخ اند ، هر چه كه شقي تر و قسي القلب تر بودند مقربتر بودند . ) گفت تو هم فرمانده پياده باش . فرمان ، خيلي شديد بود ، اين بود كه به مجرد رسيدن نامه من ، بر حسين سخت بگير . حسين بايد يكي از اين دو امر را بپذيرد ، يا تسليم بلاشرط و يا جنگيدن و كشته شدن ، سوم ندارد . نوشته اند نزديك غروب تاسوعاست ، حسين بن علي در بيرون يكي از خيمه ها نشسته است در حالي كه زانوها را بلند كرده و دستها را روي زانو گذاشته است و سر را روي دستها ، و خوابش برده است . در همين حال عمر سعد تا اين فرمان را خواند و تصميم گرفت ، فرياد كشيد : يا خيل الله ! اركبي و بالجنه ابشري ( مغالطه و حقه بازي و رياكاري را ببينيد ! ) لشكر خدا سوار شويد ! من شما را به بهشت بشارت مي دهم . نوشته اند اين سي هزار لشكر در حالي كه دور تا دور خيمه هاي حسين را گرفته بودند ، مثل دريايي كه به خروش آيد به خروش و جنبش آمد ، طوفان كرد . يك مرتبه صداي فرياد اسبها ، انسانها و بهم خوردن اسلحه ها در صحرا پيچيد . زينب سلام الله عليها در داخل يكي از خيمه هاست ، ظاهرا دارد زين العابدين را پرستاري مي كند . صدا را از بيرون شنيد . فورا بيرون آمد ديد لشكر دشمن است كه دارد حلقه محاصره را تنگتر مي كند . آمد دست زد به شانه اباعبدالله ، برادر ! بلندشو ، نمي بيني ؟ نمي شنوي ؟ ببين چه خبر است . حسين سر را بلند مي كند و بدون اينكه توجهي به اين لشكر بكند ، مي گويد من الان در عالم رويا جدم را ديدم ، به من بشارت و نويد داد ، گفت حسينم تو 140 عن قريب به من ملحق مي شوي . خدا مي داند در اين حال در دل زينب سلام الله عليها چه گذشت . شب عاشورا است . شبي است كه ما اگر درست به احوال شهيدان كربلا دقت كنيم ، از طرفي وقتي آن حماسه را مي بينيم ، روحمان به هيجان مي آيد ، قلبمان تكان مي خورد ، و از طرف ديگر متاثر مي شويم . دلايلي در كار است كه به اندازه اي كه در شب عاشورا بر زينب سلام الله عليها سخت گذشت ، بر هيچكس سخت نگذشت ، و باز به اندازه اي كه در اين شب به ايشان سخت گذشت ، در هيچ موقع ديگري نگذشت ، چون در روز عاشورا مثل اينكه وضع روحي زينب خيلي قوي بود ، و با جريانهايي ، قويتر و نيرومندتر شد . دو حادثه در اين شب پيش آمده كه زينب را خيلي منقلب كرده است . يكي در عصر تاسوعاست و ديگر در شب عاشورا . در اين شب اباعبدالله برنامه خيلي مفصلي دارد . يكي از برنامه ها اينست كه به كمك اصحابش اسلحه را براي فردا آماده مي كنند . مردي است به نام جون ( يا هون ) ، آزاد شده ابوذر غفاري است . متخصص در كار اسلحه سازي بود . خيمه اي به سلاحها اختصاص داشت ، و اين مرد در آن خيمه مشغول آماده كردن سلاحها بود . اباعبدالله آمده بود از او سركشي بكند . اتفاقا اين خيمه مجاور است با خيمه زين العابدين كه بيمار بودند و زينب سلام الله عليها از او پرستاري مي كرد . اين دو خيمه نزديك يكديگر است و اباعبدالله دستور داده بود چادرها را در آنشب نزديك به همديگر بر پا كنند ، 141 به طوري كه طنابها داخل يكديگر بود ، به دليلي كه بعد عرض مي كنم . راوي اين حديث ، زين العابدين است ، مي گويد : عمه ام زينب مشغول پرستاري بود . پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه مي كرد ببيند اين مرد اسلحه ساز چه مي كند . من يكوقت ديدم پدرم دارد با خودش شعري را زمزمه مي كند ، دو سه بار هم تكرار كرد : يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل و صاحب و طالب قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل و انما الامر الي الجليل ( 1 ) اي روزگار ! تو چقدر پستي ! چگونه دوستان را از انسان مي گيرد ! بلكه ، روزگار چنين است ولي امر به دست روزگار نيست ، امر به دست خداست ، ما راضي به رضاي الهي هستيم ، ما آنچه را مي خواهيم كه خدا براي ما بخواهد . زين العابدين مي گويد : من مي شنوم ، عمه ام زينب هم مي شنود . سكوت معني دار و مرموزي ميان من و عمه ام برقرار شده است . دل مرا عقده گرفته است ، به خاطر عمه ام زينب نمي گريم ، عمه ام زينب دلش پر از عقده است ، به خاطر اينكه من بيمارم نمي گريد . هر دو در مقابل اين هجوم گريه مقاومت مي كنيم . ولي آخر زينب يكمرتبه پاورقي : 1 - لهوف ص . 33 142 بغضش تركيد . ( زن است ، رقيق القلب است . ) شروع كرد بلند بلند گريستن ، فرياد كردن ، ناله كردن كه اي كاش چنين روزي را نمي ديدم ، اي كاش جهان ويران مي شد و زينب چنين ساعتي را نمي ديد . با اين حال خودش را رساند خدمت اباعبدالله ( ع ) . اباعبدالله آمد نزد زينب ، سر او را به دامن گرفت ، او را نصيحت و موعظه كرد : " يا اخيه ! لا يذهبن بحملك الشيطان " ، خواهر جان ! مراقب باش شيطان ترا بي صبر نكند ، حلم را از تو نر بايد . اينها چيست كه مي گويي ؟ ! اي كاش روزگار خراب بشود يعني چه ؟ ! چرا روزگار خراب بشود ؟ ! مردن حق است ؟ ! شهادت حق است ، شهادت افتخار ماست . جدم پيغمبر از من بهتر بود . پدرم علي ، مادرم زهرا ، برادرم حسن ، همه اينها از من بهتر بودند . همه اينها رفتند ، من هم مي روم . تو بايد مواظب باشي بعد از من سرپرستي اين قافله را بكني ، سرپرستي اطفال مرا بكني . زينب در حالي كه مي گريست ، با صداي نازكي گفت : برادر جان ! همه اينها درست ، ولي هر كدام از آنها كه رفتند ، من چند نفر و حداقل يك نفر را داشتم كه دلم به او خوش بود . آخرين كسي كه از ما رفت ، برادر ما حسن بود . دل من تنها به تو خوش بود . برادر ! اگر تو از دست زينب بر وي ، دل زينب در اين دنيا به چه كسي خوش باشد ؟ در عصر تاسوعا بعد كه اباعبدالله آن جمله ( جريان خواب ) را به زينب فرمود ، فورا برادر رشيدش ابوالفضل را صدا كرد ، برادر جان ! فورا با چند نفر برو در مقابل اينها بگو خبر تازه چيست ؟ اگر هم مي خواهند با ما بجنگند ، وقت غروب كه طبق قانون جنگي 143 وقت جنگ نيست . ( معمولا اهل حرب ، صبح تا غروب مي جنگند ، شب كه مي شود مي روند در خرگاهها و مراكز خودشان ) حتما خبر تازه اي است . ابوالفضل با چند نفر از كبار اصحاب : زهير بن القين ، حبيب بن مظهر مي رود و در مقابلشان مي ايستد و مي گويد : من از طرف برادرم پيام آورده ام كه از شما بپرسم مگر خبر تازه اي است ؟ عمر سعد مي گويد : بله ، خبر تازه است ، امر امير عبيدالله زياد است كه برادر تو فورا يا بايد تسليم بلاشرط بشود و يا با او بجنگيم . فرمود من از طرف خودم نمي توانم چيزي بگويم ، مي روم خدمت برادرم ، از او جواب مي گيرم . وقتي كه آمد خدمت اباعبدالله ، اباعبدالله فرمود : ما كه اهل تسليم نيستيم ، مي جنگيم ، تا آخرين قطره خون خودم مي جنگم ، فقط به آنها يك جمله بگو ، يك خواهش ، يك تمنا ، يك تقاضا از آنها بكن و آن اينست كه قضيه را به فردا موكول كنند . بعد براي اينكه توهمي پيش نيايد كه حسين يك شب را غنيمت مي داند كه زنده بماند ، و براي اينكه بفهماند كه زندگي برايش غنيمت ندارد ، چند ساعت بودن ارزش ندارد بلكه او چيز ديگري مي خواهد ، فرمود : خدا خودش مي داند كه من اين مهلت را به اين جهت مي خواهم كه دلم مي خواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم ، با خداي خودم راز و نياز بكنم ، مناجات و عبادت بكنم ، قرآن بخوانم . ابوالفضل سلام الله عليه رفت . آنها نمي خواستند بپذيرند ولي بعد در ميان خودشان اختلاف افتاد ، يكي از آنها گفت : شما خيلي مردم بي حيايي هستيد ، چون ما با كفار كه مي جنگيديم ، اگر چنين 144 مهلتي مي خواستند ، به آنها مي داديم . چطور ما خاندان پيغمبر خودمان را چنين مهلتي ندهيم ؟ عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زياد را زير پا بگذارد تا ميان لشكر خودش اختلاف نيفتد . گفتند : بسيار خوب ، صبح . آن شب را اباعبدالله با وضع فوق العاده اي ، با وضع روشني ، با وضع پر از هيجاني ، با وضع پر از نورانيتي بسر برد . راست گفته اند آنان كه آن شب را شب معراج حسين خوانده اند . در آن شب است كه آن خطا به غرا را براي اصحاب و اهل بيتش مي خواند . در آن شب است كه همه آنها را مرخص مي كند : اصحاب من ! اهل بيت من ! من اصحابي از اصحاب خودم بهتر ، و اهل بيتي از اهل بيت خودم بهتر سراغ ندارم . از همه شما تشكر مي كنم ، از همه شما ممنونم . ولي بدانيد اينها فقط مرا مي خواهند ، جز من با كسي كاري ندارند ، بيعتي اگر با من كرديد ، برداشتم . همه آزاديد . هر كس مي خواهد برود ، برود . به اصحابش گفت : هر كدام از شما مي توانيد دست يكي از اهل بيت مرا بگيريد و با خودتان ببريد . ولي اصحاب حسين غربال شده بودند . نوشته اند همه يكصدا گفتند : اين چه سخني است كه شما به ما مي گوئيد ؟ ! ما برويم و شما را تنها بگذاريم ؟ ! ما يك جان بيشتر نداريم كه فدا كنيم ، اي كاش خدا هزار جان پي در پي به ما مي داد ، كشته مي شديم و دوباره زنده مي شديم ، هزار جان در راه تو فدا مي كرديم ، يك جان كه قابل نيست . جان ناقابل من قابل قربان تو نيست . نوشته اند : بداهم بذلك اخوه ابوالفضل العباس اول كسي كه اين سخن را به زبان آورد ، برادر رشيدش ابوالفضل 145 العباس بود . ( امشب ما ذكر خيري و توسلي پيدا مي كنيم به يتيم امام حسن ، قاسم كه در شب عاشورا جرياني دارد ) . بعد از آنكه همه وفاداريشان را اعلام كردند ، اباعبدالله سخن خودش را عوض كرد . پرده ديگري از حقايق را به آنها نشان داد . فرمود : پس حالا من حقيقت را به شما بگويم : بدانيد فردا تمام ما شهيد خواهيم شد يك نفر از ما كه در اينجا هستيم ، زنده نخواهد ماند . همه گفتند : خدا را شكر مي كنيم كه چنين شهادتي و چنين موهبتي را نصيب ما كرد . ( يكي از دوستان تذكر بسيار خوبي داد . دو نفر از بزرگان ما ، از پيشوايان ما ، حضرت آيت الله العظمي آقاي حكيم دامت بركاته ، و آيت الله علامه مجاهد صاحب " الغدير " علامه اميني ، اين هر دو بزرگوار مي دانيم بيمارند ، در بيمارستانهاي خارج هستند و وظيفه ماست كه براي همه مومنين و مومنات دعا كنيم ، بالخصوص براي رهبران و پيشوايان خودمان : خدايا ! به حق حسين بن علي و به حق روح و دل پاك قاسم بن الحسن ، اينها كه گفتيم و آنها كه در دل ماست ، شفاي عاجل عنايت بفرما . ) اين طفل سيزده ساله در كنار مجلس نشسته است . وقتي كه اباعبد الله اين مژده را مي دهد كه فردا همه شهيد مي شوند ، او با خود فكر مي كند كه شايد مقصود ، مردان بزرگ باشد و ما بچه ها مشمول نباشيم . يك بچه سيزده ساله حق دارد چنين فكر كند . نگران است ، مضطرب است . يكمرتبه سر را جلو آورد و عرض كرد : يا عما ! و انا فيمن يقتل ؟ آيا من هم فردا كشته خواهم شد يا كشته نمي شوم ؟ حسين بن علي نگاه رقت آلودي كرد . فرمود : پسر برادر ! من اول از تو سوالي مي كنم ، سوال مرا جواب بده بعد به سوال تو پاسخ 146 مي دهم . عرض كرد : عموجان بفرمائيد ! فرمود : مرگ در ذائقه تو چه طعمي دارد ؟ فورا گفت : عموجان ! احلي من العسل چنين مرگي در كام من از عسل شيرينتر است . ( يعني من كه مي پرسم براي اينست كه مي ترسم فردا اين موهبت شامل حال من نشود . ) فرمود : بله فرزند برادر ! تو هم فردا شهيد خواهي شد اما بعد از آنكه مبتلا به يك بلاي بسيار سخت و يك درد بسيار شديد مي شوي . ولي اباعبدالله توضيح نداد كه اين بلا چيست . اما روز عاشورا روشن كرد كه مقصود اباعبدالله چيست . قاسم به ميدان مي رود . چون كوچك است ، اسلحه اي كه با تن او مناسب باشد ، نيست . ولي در عين حال شيربچه است ، شجاعت به خرج مي دهد ، تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مي آيد از روي اسب به روي زمين مي افتد . حسين با نگراني بر در خيمه ايستاده ، اسبش آماده است ، لجام اسب را در دست دارد ، مثل اينكه انتظار مي كشد ، ناگهان فرياد يا عماه در فضا پيچيد ، عمو جان من هم رفتم ، مرا درياب . مورخين نوشته اند حسين مثل بازشكاري به سوي قاسم حركت كرد . كسي نفهميد با چه سرعتي بر روي اسب پريد و با چه سرعتي به سوي قاسم حركت كرد . عده زيادي از لشكريان دشمن ( حدود دويست نفر ) بعد از اين كه جناب قاسم روي زمين افتاد ، دور بدن اين طفل را گرفتند براي اينكه يكي از آنها سرش را از بدن جدا كند . يك مرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مي آيد ، مثل گله روباهي كه شير را مي بيند فرار كردند ، و همان فردي كه براي بريدن سر قاسم پايين آمده بود ، در زير دست و پاي 147 اسبهاي خودشان ، لگدمال و به درك واصل شد . آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسي نفهميد قضيه از چه قرار شد . دوست و دشمن از اطراف نگران هستند . فاذن جلس الغبره تا غبارها نشست ، ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت : " عزيز علي عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك " فرزند برادر ! چقدر بر عموي تو ناگوار است كه فرياد كني و عمو جان بگويي و نتوانم به حال تو فايده اي برسانم ، نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتي كه به بالين تو مي آيم كاري از دستم برنيايد . چقدر بر عمومي تو اين حال ناگوار است . ( 1 ) راوي گفت : در حالي كه سر جناب قاسم به دامن حسين است ، از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين مي كوبد . در همين حال فشهق شهقه فمات فريادي كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد . يك وقت ديدند اباعبدالله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت . ديدند قاسم را مي كشد و به خيمه گاه مي آورد . خيلي عظيم و عجيب است : وقتي كه قاسم مي خواهد به ميدان برود ، از پاورقي : 1 - در قم شنيدم يكي از وعاظ معروف اين شهر ، اين ذكر مصيبت را در محضر مرحوم آيه الله حاج شيخ عبدالكريم حائري رضوان الله تعالي عليه خوانده بود . ( بسيار بسيار مردم مخلصي بوده است ، از كساني بود كه شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم ( ص ) بود ، و اين به تواتر براي من ثابت شده است . من محضر شريف اين مرد را در ك نكردم ، ده ماه بعد از فوت ايشان به قم مشرف شدم . كساني كه ديده بودند ، مي گفتند اين پيرمرد نام حسين بن علي را كه مي شنيد ، بي اختيار اشكش جاري مي شد ) بقدري اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد . بعد به آن واعظ گفت : خواهش مي كنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقت شنيدن آن را ندارم . 148 اباعبدالله خواهش مي كند ، اباعبدالله دلش نمي خواهد اجازه بدهد ، وقتي كه اجازه مي دهد دست به گردن يكديگر مي اندازند ، گريه مي كنند تا هر دو بيحال مي شوند . اينجا منظره بر عكس شد . يعني اندكي پيش حسين و قاسم را ديدند در حالي كه دست به گردن يكديگر انداخته بودند ، ولي اكنون مي بينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پائين افتاده است چون ديگر جان در بدن ندارد . و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

قسمت سوم

جلسه ششم كارنامه ما در امر به معروف و نهي از منكر 151 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين ، باري الخلائق اجمعين ، و الصلوه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين ( 1 ) . در جلسات پنجگانه اي كه درباره " عنصر امر به معروف و نهي از منكر در نهضت حسيني " صحبت كردم ، مطالبي عرض شد كه آنچه مي گويم به منزله نتيجه گيري از همه آن مطالب است . به طور خلاصه عرض مي كنم كه : اولا ما در باب امر به معروف و نهي از منكر گفتيم كه معروف و منكر از نظر اسلام محدود به حد معين نمي شو د . تمام هدفهاي مثبت اسلامي داخل در معروف و پاورقي : اين سخنراني در تاريخ 1348 / 12 / 27 مطابق با عاشوراي 1390 هجري قمري ايراد گرديده است . 1 - سوره توبه ، آيه . 112 153 تمام هدفهاي منفي اسلامي داخل در منكر است ، و گر چه در امر به معروف و نهي از منكر ، تعبير امر و نهي هست ، ولي با توجه به قرائني كه از خود قرآن كريم مي توان استنباط كرد و به نص احاديث قطعي اسلامي و به دليل اينكه از مسلمات فقه اسلامي ما است و تاريخ اسلامي ما بدان گواهي مي دهد ، مقصود از آن تنها امر و نهي لفظي نيست ، بلكه مقصود استفاده كردن از هر وسيله مشروع براي پيشبرد هدفهاي اسلامي است . پس اگر بخواهيم روح امر به معروف و نهي از منكر را با ترجمه و تعبير فارسي خودمان بيان بكنيم بايد بگوئيم : لزوم استفاده از هر وسيله مشروع براي پيشبرد اهداف اسلامي . مطلبي كه مي خواهم به طور خلاصه عرض بكنم ، كارنامه ما درباره امر به معروف و نهي از منكر است . همانطور كه در جلسات گذشته عرض كردم ، اين اصل يكي از اركان تعليمات اسلامي است ، يكي از اركاني است كه به نص صريح متون اسلامي و گفته پيغمبر اكرم ، اگر از بين برود ، تمام تعليمات اسلامي از بين رفته است . اگر اين اصل منسوخ شود ، جامعه اسلامي به صورتي كه بايد وجود داشته باشد ، هرگز وجود نخواهد داشت . كارنامه ما در اين باب چگونه كارنامه اي است ؟ متاسفانه كارنامه ما مسلمين در اين زمينه درخشان نيست . از آن نظر كارنامه درخشاني نيست كه اولا ما آن حساسيتي را كه اسلام در اين زمينه دارد نداريم ، يعني آن اهميتي را كه اسلام به اين موضوع داده است ، درك نكرده ايم ، و ثانيا در حدودي هم كه به حساب و 154 خيال خودمان به اهميت اين موضوع پي برده ايم ، واجد شرايط آن نبوده ايم . توضيح اينكه پيغمبر اكرم موضوع امر به معروف و نهي از منكر را با تعبير ديگري بيان كرده است آنجا كه فرمود : " كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته " ( 1 ) تمام افراد شما مسلمانان به منزله حافظ و نگهبان و شبان ديگران هستيد و تمام شما نسبت به تمام خودتان مسئوليد . تعبيري از اين بالاتر نمي توان كرد . يعني ايجاد نوعي تعهد و مسئوليت مشترك ميان افراد مسلمان براي حفظ و نگهداري جامعه اسلامي بر مبناي تعليمات اسلامي . چنين وظيفه سنگيني اولا آگاهي و اطلاع زياد مي خواهد ، يعني هر فرد يا اجتماع ناآگاهي نمي تواند اين وظيفه را به خوبي انجام دهد ، و ثانيا قدرت و امكان مي طلبد . انجام دادن چنين مسئوليت بزرگ و چنين تكليف بسيار بزرگي ، احتياج به قدرت و نيرو دارد . و ما قدرت و نيروي لازم را براي اين موضوع كسب نكرده ايم . نيرو را بالقوه داريم ، ولي اين نيرو را جمع نمي كنيم . آمار دقيق و صحيح نشان مي دهد كه جمعيت مسلمانان در حدود هفتصد ميليون نفر است . ( 2 ) چطور مي توان گفت هفتصد ميليون نفر نمي توانند به صورت يك قدرت بزرگ در دنيا باشند ؟ ! اگر چنين جمعيتي در فكر تشكل باشد ، در فكر اين باشد كه به دنبال هدفها و منويات اسلامي برود ، همبستگي اسلامي خودش را محكم كند ، همدردي اسلامي خودش را پاورقي : 1 - جامع الصغير سيوطي ، ص . 95 2 - [ مسلما جمعيت مسلمانان در حال حاضر بيش از اين مقدار است ] . 155 تقويت كند ، ارتباطات اسلامي خودش را برقرار كند ، امكان ندارد كه دنيا بتواند او را به حساب نياورد ، آنطور كه امروز به حساب نمي آورد . محال است كه امريكا روي چنين قدرتي حساب نكند و مرتب سرزمينهاي آنها را بمباران كند . محال است كه شوروي روي چنين قدرتي حساب نكند . اما به شرط آنكه اين قدرت به صورت يك قدرت متشكل در بيايد نه به صورت آحاد پراكنده ، ملتهاي پراكنده ، ملتهايي كه دائما در ميان آنها موجبات تفرق و اختلاف تبليغ مي شود ، ملتهايي كه به چيزي كه نمي انديشند ، شخصيت واقعي و معنوي خودشان است . كارنامه ما در زمينه همبستگي ، همدردي و تعاون اسلامي ، در زمينه تعارف ( به تعبير قرآن ) يعني شناسايي اسلامي كه يكديگر را بشناسيم ، به احوال يكديگر آگاه و به سرنوشتهاي يكديگر علاقمند باشيم ، كارنامه بسيار بسيار ضعيفي است ، اگر نگوييم تاريك و ننگين است . چون مي خواهم در اين موضوع بالا جمال و الاشاره صحبت بكنم ، همينقدر عرض مي كنم كه : شما اگر مي خواهيد بفهميد كارنامه ما در اين زمينه چگونه است ، يك رسيدگي به كارهاي ما در زمينه امر به معروف و نهي از منكر بكنيد ، يعني مظاهر امر به معروف و نهي از منكر خودمان را بررسي كنيد ببينيد چيست ؟ ما به عنوان خدمت به اسلام تبليغ مي كنيم ، مجالس تبليغي تشكيل مي دهيم ، يك بررسي روي اين مجالس تبليغي بكنيد ، ببينيد مجموع تبليغاتي كه در اين مجالس مي شود ، در چه حدود و سطح و در اطراف چه مسائلي است ؟ يكي ديگر از مظاهر همبستگيهاي 156 اسلامي ما ، همدردي ما و امر به معروف و نهي از منكر ما ، كتابهاي اسلامي است كه منتشر مي كنيم . در كشور ما الان هم باز بيشترين كتابي كه منتشر مي شود ، كتابهاي اسلامي و مذهبي است . ولي اين كتابها را رسيدگي بكنيد ، ببينيد ارزش معنوي آنها چقدر است ، ارزش نويسندگانش را دريابيد . ببينيد محتويات و هدفهاي اين كتابها چيست ؟ در چه سطحي براي مسلمين منتشر مي شوند ؟ يعني بفهميد امر به معروف و نهي از منكر ما در چه سطحي است ، در چه مرتبه و مقامي است ؟ ببينيد در ميان مسائل اجتماعي اسلامي كه بيشتر از هر مسئله ديگر فكر ما را به خود مشغول مي دارد و ما نسبت به آن مسائل ، بيشتر از مسائل ديگر حساسيت نشان مي دهيم و جرقه ايجاد مي كنيم ، بيشتر براي چه مسائلي ناراحت مي شويم و حساسيت نشان مي دهيم و درباره چه مسائلي بي تفاوت مي مانيم ، لختيم ، حساسيتي نداريم . اين را يك بررسي بكنيم ، آنوقت مي توانيم رشد اجتماعي ، رشد امر به معروف و نهي از منكر ، كارنامه خودمان در زمينه امر به معروف و نهي از منكر را تشخيص بدهيم . ما چهارده قرن كه پنج شش قرن آن از درخشانترين دوره ها بوده است تمدن بسيار عظيمي داشته ايم ، و بعضي از سخنرانان دانشمند جامعه شناس ما كه در همين جلسه سخنراني كرده اند ، در اطراف ارزش و اصالت تمدن اسلامي بحث كرده اند . در جلد دوم كتاب " محمد خاتم پيامبران " در مقاله " كارنامه اسلام " اصالت تمدن اسلامي و اينكه اين تمدن فقط و فقط از اسلام برخاسته و بس ، و در رديف مهمترين تمدنهاي دنيا 157 مي باشد ، ثابت شده است . يعني گفته اند اگر مثلا پنج يا سه تمدن ، تمدن درجه اول باشند ، يكي از آنها تمدن اسلامي است . ما چقدر در اين زمينه حساسيت داريم ؟ چقدر در راه تبليغ تمدن و سابقه خودمان فعاليت مي كنيم ؟ جوانان ما اساسا خيال مي كنند اسلام تا امروز كاري نكرده ، از وقتي كه ظهور كرده تا امروز مردم دارند مرتب به آن عمل مي كنند و نتيجه نهائي اش همين است كه ما امروز هستيم ! ما حتي از كتابهاي خودمان خبردار نيستيم . اگر از ما بپرسند مسلمين در رياضيات چقدر ابتكار داشته اند ، نمي دانيم . تازه بعضي از فرهنگيها در اين زمينه حرفهائي به نفع خودشان زده اند . خوشبختانه من چند نفر از دانشمندان ايراني خودمان را سراغ دارم كه در اين زمينه مطالعات بسيار خوب كرده اند و به كشفيات بسيار عالي نايل شده اند و دقيقا اثبات مي كنند كه بسياري از نظرياتي كه دنياي اروپا ادعا مي كند كه مخترع و مبتكرش است ، اختراع و ابتكارش در دنياي اسلام صورت گرفته است . ما از سابقه خودمان در قسمتهاي ديگر نظير هنر ، صنايع مستظرفه ، فلسفه ، فيزيك ، شيمي و تاريخ نيز بي اطلاعيم ، نمي دانيم چه بوديم و چه هستيم . ديشب در روزنامه خبري خواندم كه درست سطح رشد ما را نشان مي دهد . آقاياني كه به مشهد مقدس مشرف شده اند ، اگر اندكي سر اينجور كارها را داشته اند و سري به گنجينه قرآن در آستانه قدس رضوي زده باشند ، مي دانند كه در قسمتي از موزه آستانه به نام گنجينه قرآن ، قرآنهاي بسيار نفيس خطي از ده يازده قرن پيش تا حالا وجود دارد . بعضي از آن قرآنها از جنبه هنري و صنعت مستظرف به قدري فوق العاده است كه متصدي امر در 158 مورد يكي از آنها گفت : امروز پنج ميليون تومان براي آن تخمين قيمت زده مي شود . چه كسي آنها را نوشته است ؟ در ميان نويسندگان آنها يا كساني كه ساير صنايع آنها را ايجاد كرده اند ، مثلا تذهيب كاري كرده اند ، ايراني پيدا مي شود ، ترك پيدا مي شود ، مغول پيدا مي شود ، عرب پيدا مي شود ، هندي پيدا مي شود ، ولي آنچه كه اينها را به وجود آورده ، اسلام و مسلماني است . يعني روح اسلامي اينها را به وجود آورده است . ديشب در روزنامه خوانديم يك قرآن كشف شد كه امروز آنرا در حدود سه ميليون تومان قيمت مي كنند . از كجا پيدا شد ؟ از داخل صندوق كاغذ باطله ها . يعني قرآنها ي خطي را در طول دو سه قرن اخير براي اينكه مردم قرائت بكنند ، بيرون مي آوردند . اين بيچاره ها ارزش اين قرآنها را نمي فهميدند ، در مي آوردند كه مردم براي ثوابش قرآن بخوانند . آنها را به دست بچه ها مي دادند ، به دست اشخاص لاقيد مي دادند . در نتيجه به تدريج كهنه مي شدند . بعد آنها را مي بردند بيرون دروازه و زير خاك دفن مي كردند . خوشبختانه از اين قرآنهاي به عقيده آنها دفن شدني ، مقدار زيادي را در كيسه يا صندوق كرده بودند و در گوشه اي بوده است و شايد روزي هم مي خواسته اند آنها را زير خاك دفن كنند . به هر حال مردي كه لااقل علاقمند بوده است ، رفته آنها را گشته است و گويا در حدود هزار و صد نسخه قرآن نفيس در ميان آنها پيدا كرده است كه يكي از آنها ، قرآني است كه در حدود سي ميليون ريال 159 ارزش دارد . ما اين مقدار به مواريث فرهنگي و تمدني خودمان علاقمند و آگاهيم ! به خدا قسم اگر انسان از ديده خون ببارد كم است . چرا بايد كارنامه ما ملت در امر به معروف و نهي از منكر اينقدر پست و پائين باشد ؟ ! امر به معروف و نهي از منكر يعني چه ؟ يعني همدردي ، همبستگي ، همكاري ، همگامي ، تعرف ( شناسائي ) ، آگاهي ، قدرت . آنكه روز اول اين اصل را طرح كرد ، براي اين طرح كرد كه مي دانست دينش دين اجتماعي است ، دين فردي نيست ، دين صومعه و دير نيست . آنها كه يك عمر در ديرها و صومعه ها زندگي كردند ، امروز دارند متشكل مي شوند ، همبستگي و همدردي پيدا مي كنند ، ما كه دينمان دين اجتماع و زندگي و همكاري و وحدت و همبستگي است ، به سوي انفراد و تنهائي و جدائي و تفرق گرايش پيدا كرده ا يم . آنكه چنين دستوري را طرح مي كند مي خواهد ما ملتي آگاه باشيم ، و بلكه حوادثي را كه در بطن روزگار مستتر و پنهان است ، آينده را پيش بيني كنيم . ما نه تنها آينده را پيش بيني نمي كنيم بلكه وضع زمان خودمان را هم نمي فهميم ! امام صادق در هزار و سيصد سال پيش فرمود : " العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس " ( 1 ) . آنكس كه زمان خود را درك كند ، اوضاع زمان خود را بشناسد ، جرياني را كه در سطح و بطن زمان مستمر است درك كند ، در كار خود اشتباه نمي كند . يعني مردم بي خبر از زمان خود ، بي خبر از اوضاعي كه در بطن يا سطح روزگار مي گذرد ، هميشه در اشتباهند ، يعني هميشه عوضي كار مي كنند ، پاورقي : 1 - تحف العقول ص . 356 160 به جاي اينكه دشمن را بكوبند ، خودشان را مي كوبند ، به جاي اينكه سينه دشمن را سياه كنند ، سينه و پشت خودشان را سياه مي كنند . سالها بايد در تيه بمانند . اين هم كارنامه ما . در جلسات گذشته ارزش امر به معروف و نهي از منكر در اسلام را درك كرديم . اين را كه امر به معروف و نهي از منكر ارزش نهضت حسيني را بالا برد و همچنين نهضت حسيني امر به معروف و نهي از منكر را ارزش و اعتبار و آبرو داد ، فهميديم . حال چكار كنيم كه خودمان ارزش پيدا كنيم ، به صورت يك ملت با ارزش در آييم ، به صورت يك ملت معتبر و با آبرو در آييم ؟ جواب اين سئوال را قرآن مجيد داده است : " كنتم خير امه اخرجت للناس "( 1 ) . شما بهترين امتها و ملتها هستيد ، شما با ارزشترين امتها و ملتها هستيد ، اما با يك شرط : " تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر ". مي خواهي به خودت ارزش بدهي ؟ مي خواهي در نزد پيغمبر خدا ارزش پيدا كني ؟ با عمل كردن به اين اصل در نزد خدا و پيغمبر خدا ارزش پيدا كني ؟ با عمل كردن به اين اصل در نزد خدا و پيغمبر ارزش پيدا كن . اگر مي خواهي در نزد ملل جهان ارزش پيدا كني كه هم بلوك شرق روي تو حساب كند و هم بلوك غرب ، سرنوشت تو را او در اختيار نگيرد و او براي تو تصميم نگيرد ، امر به معروف و نهي از منكر داشته باش ، همبستگي و همدردي داشته باش ، اخوت و برادري اسلامي را زنده كن ، از بي خبري پرهيز كن ، از ضعف پرهيز كن ، از لاابالي گري پرهيز كن . اين برنامه هاي بي خبري و پاورقي : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 110 161 لاابالي گري براي چيست ؟ برنامه بي خبري براي اينست كه آگاه نباشي ، نفهمي ، نداني ، و برنامه لاابالي گري براي اينست كه ضعيف باشي ، قدرت نداشته باشي . ما بنشينيم اينجا و بگوئيم عنصر امر به معروف و نهي از منكر در نهضت حسيني ، يك عامل بزرگ كه حسين ( ع ) را به حركت واداشت ، او را از جا تكان داد ، امر به معروف بود ، حسين بن علي به امر به معروف و نهي از منكر ارزش داد ، اسلام براي امر به معروف و نهي از منكر ارزش درجه اول قائل است يعني آن را يكي از اركان تعليمات خودش مي داند ، اگر اين ركن نباشد ، ساير تعليمات نمي توانند كار كنند . اينها درست ولي ما چكار كنيم ؟ آيا ما دائم از گذشته صحبت كنيم ؟ يا گذشته براي آينده است ؟ آينده و گذشته را بايد به يكديگر مربوط و متصل كرد . از نهضت حسيني در همين زمينه بايد استفاده كرد ، مردم را آگاه نمود . ببينيد چه مي كنند ؟ چگونه تبليغ مي كنند ؟ چگونه كتاب مي نويسند و چگونه بايد بنويسند ؟ درباره چه مسائلي بايد فكر كنند و درباره چه مسائلي حساسيت دارند ؟ ببينيم علي بن ابي طالب ( ع ) ، حسين بن علي ( ع ) روي چه مسائلي حساسيت داشتند ، ما هم روي همان مسائل حساسيت نشان دهيم . چرا آنها روي مسائلي حساسيت نشان مي دهند و ما روي مسائل ديگر ؟ از اينجا بايد استفاده كنيم كه پولهايمان را چگونه خرج كنيم . آيا ما رشدي در اين زمينه داريم ؟ مي فهميم انفاقي كه در راه خدا به خيال خودمان مي كنيم چه انفاقي است ؟ به خدا قسم من مي ترسم زياني كه ما از راه امر به معروف و نهي از منكر 162 جاهلانه كرده ايم يا صدمه هائي كه از اين راه به اسلام زده ايم از زيان ترك امر به معروف و نهي از منكرمان بيشتر باشد . من نمي دانم اگر ضرر و منفعت مجموع كتابهاي اسلامي كه ما منتشر مي كنيم را پاي همديگر حساب كنيم ، فايده اش بيشتر است يا ضررش ؟ همچنين الان نمي توانم به طور دقيق بگويم كه اگر پولهائي را كه در راه اسلام و حتي به قصد قربت خرج مي كنيم ، پاي هم حساب بكنيم ، آيا منفعتشان براي اسلام بيشتر است يا ضررشان ؟ چون قرآن صريحا مي گويد انفاق دو گونه است ، و در مورد يك نوع آن مي گويد : " مثل الذين ينفقون اموالهم في سبيل الله كمثل حبه انبتت سبع سنابل في كل سنبله ماه حبه "( 1 ) . يك نوع انفاق را مي گويد مثلش مثل گندمي است كه در زمين مساعدي كاشته شود ، هفت خوشه در آورد و هر خوشه اي صد دانه باشد و حتي از اين بيشتر . " و الله يضاعف لمن يشاء "يعني انفاقهائي در راه خدا اينقدر خير و بركت دارد . اما يك انفاق ديگر هم مثال مي زند : " كمثل ريح فيها صر اصابت حرث قوم ظلموا انفسهم " ( 2 ) اين انفاق مثلش ، مثل يك باد سموم خطرناكي است كه وقتي به يك كشتزار آماده مي رسد آن را خراب مي كند يعني آنچه كه به وجود آمده است را هم از بين مي برد . اگر مي خواهيم به خودمان ارزش بدهيم ، اگر مي خواهيم قيمت پيدا كنيم ، اگر مي خواهيم در نزد خدا و پيغمبر خدا محترم باشيم ، در نزد ملل جهان پاورقي : 1 - سوره بقره ، آيه . 261 2 - سوره آل عمران ، آيه . 117 163 محترم باشيم ، بايد اين اصل را زنده كنيم . اگر پيغمبر اسلام زنده مي بود امروز چه مي كرد ؟ درباره چه مسئله اي مي انديشيد ؟ والله و بالله قسم مي خورم كه پيغمبر اكرم در قبر مقدسش امروز از يهود مي لرزد . اين يك مسئله دو تا چهار تاست . اگر كسي نگويد ، گناه كرده است من اگر نگويم و الله مرتكب گناه شده ام ، و هر خطيب و واعظي اگر نگويد مرتكب گناه شده است . گذشته از جنبه اسلامي ، فلسطين چه تاريخچه اي دارد ؟ قضيه فلسطين مربوط به دولتي از دولتهاي اسلامي هم نيست ، مربوط به يك ملت است ، ملتي كه او را به زور از خانه اش بيرون كرده اند . تاريخچه فلسطين چيست ؟ مدعي هستند كه در سه هزار سال پيش دو نفر از ما ، داود و سليمان براي مدت موقتي در آنجا سلطنت كرده اند . تاريخ را بخوانيد ، در تمام اين مدت دو سه هزار ساله ، كي بوده است كه سرزمين فلسطين به يهود تعلق داشته است ؟ كي بوده است كه بيشتر سرزمين فلسطين مال ملت يهود باشد . آيا بيشتر سرزمين فلسطين از آن ملت يهود است ؟ قبل از اسلام هم مال آنها نبود ، بعد از اسلام هم مال آنها نبود . روزي كه مسلمين فلسطين را فتح كردند ، فلسطين در اختيار مسيحيها بود ، نه در اختيار يهوديها . و اتفاقا مسيحي ها كه با مسلمين صلح كردند يكي از مواردي كه در صلحنامه گنجاندند اين بود كه شما يهود را در اينجا راه ندهيد . گفتند : ما با شما زندگي مي كنيم ولي با يهود زندگي نمي كنيم . چطور شد كه يكدفعه نام وطن يهودي به خود گرفت ؟ يكي از قضايائي كه كارنامه قرن ما را تاريك مي كند ( اين قرني كه به 164 دروغ نام حقوق بشر ، نام آزادي ، نام انسانيت بر آن گذاشته اند ) همين قضيه است . يهوديهاي دنيا بعد از اينكه از ملتهاي غير مسلمان زجر و شكنجه و آزار مي بينند ( در روسيه ، آلمان ، و بسياري از نقاط دنيا ) ، بزرگانشان مي نشينند مي گويند تا وقتي كه ما در اطراف دنيا متفرق هستيم ، در هر جا اقليتي هستيم ، سرنوشت ما همين است . ما بايد مركزي را انتخاب كنيم و همه مان آنجا جمع شويم ، اتباع مذهب يهود آنجا جمع شوند . اول هم جايي را كه فكر نمي كنند ، فلسطين است ، جاهاي ديگر را فكر مي كنند ، بعد جنگ بين الملل اول پيش مي آيد ( البته من خلاصه اش را عرض مي كنم ، مي توانيد كتابهائي را كه در اين زمينه نوشته شده است ، بخوانيد . ) متفقين با عثمانيها مي جنگند . من نمي خواهم از عثمانيها دفاع كنم ، ولي هر چه بود ، حكومت واحدي بود . اگر ظالم هم بود ، بالاخره واحد بود . اعراب ساده لوح از حكومت عثماني به ستوه آمده بودند . تحريك متفقين را پذيرفتند . از داخل ، عليه حكومت عثماني جنگيدند به وعده اينكه به خود آنها در مقابل عثمانيها استقلال بدهند . انگليس ها به اينها قول قطعي دادند كه ما به شما استقلال مي دهيم به شرط اينكه به نفع ما با عثمانيها بجنگيد . اين بيچاره ها جنگيدند . در خلالي كه اين بدبختيهاي نادان ناآگاه داشتند با دولت تا حدودي اسلامي خودشان مي جنگيدند ، انگلستان قول و قرار خودش را با حزب صهيونيسم كه تازه تشكيل شده بود محكم كرد كه فلسطين را مي دهيم به شما در قلب كشورهاي اسلامي . جامعه ملل به وجود مي آيد ( عدالت را ببينيد ! ) و تصويب مي كند 165 كه در دنيا ملتهايي هستند ( مخصوصا ملتهايي كه از عثماني جدا شده اند ) كه چون رشد ندارند ، ما بايد بر ايشان سرپرست معين بكنيم تا اينها را اداره بكنند . يعني در واقع مي خواستند ارثيه عثمانيها را تقسيم بكنند . قسمتي از آن را دادند به فرانسه ، قسمتي را دادند به انگلستان و . . . از جمله جاهايي كه انگلستان گرفت فلسطين بود . گفت من قيم و سرپرست شما هستم ، رسما شد كفيل . بعد به صهيونيستها وعده داد ( وعده معروف بالفور ) كه من اينجا را به شما مي سپارم . " صهيونيستها " يعني يهودياني كه دهها قرن بود كه در گوشه هاي ديگر دنيا زندگي مي كردند و از نژادهاي ديگر بودند . من خودم فكر مي كردم كه يهوديان موجود همه از نسل اسرائيلند ، حالا مي بينم تاريخ تشكيك مي كند ، مي گويد اين حرف دروغ است . بسياري از يهوديها اصلا از نسل اسرائيل نيستند ، جامع مشتركشان فقط مذهب است و بس . حتي نژادشان هم خالص نمانده است . يهودياني كه در اطراف و اكناف دنيا زندگي مي كردند ، فقط به دليل اينكه فرنگيها به اينها زجر داده اند و اينها دنبال نقطه اي مي گردند كه آنجا جمع شوند ، و به دليل اينكه مردم خيانت پيشه اي هستند ، و به دليل اينكه كتاب مقدسشان به آنها اجازه داده كه اگر به سرزميني رفتيد ، رحم نبايد در شما وجود داشته باشد و از هيچ وسيله اي براي پيشبرد هدفتان امتناع نكنيد ، بعد كه انگلستان وسيله مهاجرتشان را فراهم كرد به اين سرزمين مهاجرت كردند و زمينها را خريدند در حالي كه يهودي بومي در فلسطين بيش از پنجاه هزار نفر نيست كه الان هم آن بيچاره ها در بدبختي 166 فوق العاده اي زندگي مي كنند . يعني يهوديان اروپائي و آمريكايي كه آمدند ، از جمله بدبختيهايي كه به وجود آورده اند اينست كه سربار يهوديان اصلي هستند كه حق دارند در آنجا زندگي كنند . يك عده روشنفكر در ميان اعراب بود ، قيام كردند ، انقلاب كردند . اينها را كشتند ، اعدام كردند ، به دار كشيدند . مرتب يهوديها را فرستادند ، همينكه عده زياد شد ، اسلحه زيادي هم در ميانشان پخش كردند ، بعد اينها افتادند به جان مسلمانان بومي ، كشتند و زدند و بعد هم آواره كردند . پشت سر يكديگر از كشورهاي اروپائي مهاجرت مي شد ، آمدند و آمدند . اين يهودياني كه شما امروز اسمشان را مي شنويد : موشه دايان ، زلي اشكول ، گلداماير ، زهر مار ، آخر ببينيد اينها از كجاي دنيا آمده اند ؟ مدعي هستند كه اين سرزمين ، سرزمين ماست . امروز در حدود سه ميليون نفر مسلمان آواره از خانه و زندگيشان هستند . هدف مگر تنها همين است كه يك دولت كوچك در آنجا تشكيل شود ؟ خيلي اشتباه كرده ايد ، خيلي همه اشتباه مي كنيم . او مي داند كه يك دولت كوچك بالاخره نمي تواند آنجا زندگي كند ، يك اسرائيل بزرگ كه دامنه اش از اين طرف شايد تا ايران خودمان هم كشيده شود . به قول عبدالرحمن فرامرزي : اين اسرائيلي كه من مي شناسم ، فردا ادعاي شيراز را هم مي كند مي گويد : شاعرهاي خود شما هميشه در اشعارشان اسم شيراز را گذاشته اند ملك سليمان . هر چه بگويي آقا ! آن تشبيه است ، مي گويد سند از اين بهتر هم مي خواهيد ؟ مگر ادعاي خيبر را كه نزديك مدينه است ، ندارند ؟ مگر " روزولت " به پادشاه وقت عربستان سعودي پيشنهاد 167 نداد كه شما بياييد اين شهر را به اينها بفروشيد ؟ مگر اينها ادعاي عراق و سرزمينهاي مقدس شما را ندارند ؟ والله و بالله ما در برابر اين قضيه مسئوليم . به خدا قسم مسئوليت داريم . به خدا قسم ما غافل هستيم . و الله قضيه اي كه دل پيغمبر اكرم را امروز خون كرده است ، اين قضيه است . داستاني كه دل حسين بن علي را خون كرده ، اين قضيه است . اگر مي خواهيم به خودمان ارزش بدهيم ، اگر مي خواهيم به عزاداري حسين بن علي ارزش بدهيم ، بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن علي امروز بود و خودش مي گفت براي من عزاداري كنيد ، مي گفت چه شعاري بدهيد ؟ آيا مي گفت بخوانيد : " نوجوان اكبر من " يا مي گفت بگوئيد : " زينب مضطرم الوداع ، الوداع " ، چيزهايي كه من ( امام حسين ) در عمرم هرگز به اينجور شعارهاي پست و كثيف ذلت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها نگفتم ؟ ! اگر حسين بن علي بود مي گفت اگر مي خواهي براي من عزاداري كني ، براي من سينه و زنجير بزني ، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد . شمر امروز موشه دايان است . شمر هزار و سيصد سال پيش مرد ، شمر امروز را بشناس . امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان مي خورد . هي دروغ در مغز ما كردند كه آقا اين يك مسئله داخلي است . مربوط به عرب و اسرائيل است . باز به قول عبدالرحمن فرامرزي : اگر مال اينهاست و مذهبي نيست ، چرا يهوديان ديگر دنيا مرتب براي اينها پول مي فرستند ؟ ما چه جوابي در مقابل اسلام و پيغمبر خدا داريم ؟ آيا چند روز پيش در روزنامه نخوانديد كه در سال گذشته يهوديان ساير نقاط دنيا ، نه يهودياني كه فعلا شناسنامه اسرائيلي دارند ، پانصد 168 ميليون دلار براي اينها فرستادند كه با اين پولها فانتوم بخرند ، بمب بريزند بر سر مسلمانان . شنيده ام يهوديان ايران خودمان در سال گذشته معادل پول دو فانتوم فرستادند . سي و شش ميليون دلار پول از يهوديان ايران خودمان براي آنها به عنوان كمك رفت . و من آن يهوديها را به عنوان اينكه يهودي هستند ، ملامت نمي كنم ، ما خودمان را بايد ملامت كنيم ، او به همكيشش كمك كرده است ، با كمال افتخار پول مي فرستد ، رسيدش هم از موشه دايان مي آيد و آن را در بازار هم نشان مي دهد ، مي گويد بيا رسيدش را ببين . مگر همين دو سه شب پيش ننوشتند ( من بريده اش را از " اطلاعات " دارم ) كه الان فقط يهوديان مقيم امريكا روزي يك ميليون دلار به اسرائيل كمك مي كنند ؟ ! آنوقت تلاش ما مسلمين در اين زمينه چه بوده است ؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانيم ، خودمان را شيعه علي بن ابي طالب بخوانيم . اصلا من بايد بگويم بعد از اين داستاني را كه ما از علي بن ابي طالب نقل مي كنيم ، حرام است كه ديگر در منابر نقل كنيم كه : روزي علي بن ابي طالب شنيد دشمن به كشور اسلامي حمله كرده است ، و هذا اخو غامد و قد وردت خيله الانبار . بعد فرمود : شنيده ام زينب يك زن مسلمان يا زني كه در حمايت مسلمانان است را گرفته اند . شنيده ام دشمن ، سرزمين مسلمين را غارت كرده است ، مردانشان را كشته است ، اسير كرده است ، متعرض زنان آنها شده است ، زيورها را از گوش و دست زنها جدا كرده است . بعد همين علي بن ابي طالب كه ما اظهار تشيع او را مي كنيم و نسبت به او حساسيتهاي بي معني و 169 دروغين نشان مي دهيم گفت : " فلو ان امرءا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما بل كان به عندي جديرا " ( 1 ) . اگر يك مرد مسلمان با شنيدن اين خبر دق كند و بميرد سزاوار است و مورد ملامت نيست . آيا ما وظيفه نداريم كه كمك مالي به آنها بكنيم ؟ آيا اينها مسلمان نيستند ، عزيزان ندارند ؟ آيا اينها براي حق مشروع بشري قيام نمي كنند ؟ كيست كه امروز منكر شود كه فلسطينيهاي آواره حق بازگشت به وطن خود را ندارند ؟ من در سفر مكه بعضي از اينها را ديدم . يك جوانهائي ! فقط مي گفتند : دماء الشهداء ، ما اميدمان فقط به خون شهدايمان است . افرادي در ميان آنها هستند كه والله براي لباسشان محتاجند و برهنه مي جنگند . اگر هفتصد ميليون جمعيت مسلمان دنيا ، هر فرد روزي يك ريال بدهد ، در سال نزديك به سيصد ميليارد دلار مي شود . اگر فقط مردم ايران كه بيست و پنج ميليون نفر هستيم و نود و هشت درصد ما مسلمان است ، هر فرد روزي يك ريال به فلسطينيها كمك كند ، در سال حدود نود ميليون تومان مي شود . اگر يك عشر مسلمانان هم هر كس روزي يك ريال كمك كند در سال نه ميليون تومان مي شود . " فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم ( 2 ) 0 الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم "( 3 ) . پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 27 2 - سوره نساء ، آيه . 95 3 - سوره توبه ، آيه . 20 170 به وسيله مال كه مي توانيم كمك كنيم . والله اين انفاق واجب است ، مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است . اولين سئوالي كه بعد از مردن از ما مي كنند همين است كه در زمينه همبستگي اسلامي چه كرديد ؟ پيغمبر فرمود : " من سمع مسلما ينادي يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم " ( 1 ) هر كس بشنود صداي مسلماني را كه فرياد مي كند ياللمسلمين مسلمانان به فرياد من برسيد ، و او را كمك نكند ، ديگر مسلمان نيست ، من او را مسلمان نمي دا نم . چه مانعي دارد كه ما براي اينها حساب باز كنيم ؟ چه مانعي دارد كه مقدار كمي از درآمد خودمان را اختصاص به اينها بدهيم ؟ چرا يهوديان دنيا حتي يهوديان ايران كمك بكنند و ملتهاي ديگر آنها را تحسين كنند ، بارك الله بگويند ، ملت بيدار بگويند : ولي ما نكنيم ؟ مردم بيدار آن مردمي هستند كه فرصت شناس باشند ، دردشناس باشند ، حقايق شناس باشند . من وظيفه خودم را عمل كردم . وظيفه من فقط گفتن بود و خدا مي داند جز تحت فشار وجدان و وظيفه خودم چيز ديگري نبود . اين كمك مالي را وظيفه شما مي دانم . و وظيفه خودم و هر خطيب و واعظي مي دانم كه اين را بگويد ، بر هر خطيب و واعظي من واجب مي دانم كه چنين حرفي را بزند . مراجع تقليد بزرگي مثل آيت الله حكيم و ديگران رسما فتوي داده اند كه كسي كه در آنجا كشته مي شود ، اگر نماز هم نخواند شهيد در راه خداست . پس بيائيم به خودمان ارزش بدهيم ، به كار و فكر خودمان پاورقي : 1 - اصول كافي ج 2 ص . 164 ( به جاي مسلما ، رجلا آمده ) . 171 ارزش بدهيم ، به كتابهاي خودمان ارزش بدهيم ، به پولهاي خودمان ارزش بدهيم ، خودمان را در ميان ملل دنيا آبرومند بكنيم . علت اينكه دولتهاي بزرگ جهان چندان درباره سرنوشت ما نمي انديشند ، اينست كه معتقدند مسلمان غيرت ندارد . آمريكا را فقط همين يكي جري كرده است . مي گويد مسلمان جماعت غيرت ندارد ، همبستگي و همدردي ندارد . مي گويد يهودي كه براي پول مي ميرد، جز پول چيزي نمي شناسد، خدايش پول است ، زندگيش پول است ، حيات و مماتش پول است ، به يك چنين مسئله حساسي كه مي رسد روزي يك ميليون دلار به همكيشانش كمك مي كند ولي هفتصد ميليون مسلمان دنيا كوچكترين كمكي به همكيش خود نمي كنند ! روز عاشورا است . روز معراج حسين بن علي عليه السلام است . روزي است كه ما بايد از روح حسين ، از غيرت حسين ، از مقاومت حسين ، از شجاعت و 172 نمي توانم درباره اخلاص حسيني كوچكترين سخني بگويم ، كوچكتر از اين هستم ، ولي مي توانم بگويم ) چيزي كه در روز عاشورا بيش از هر چيز ديگر جلوه گر و نمايان است ، طمانينه حسين ، اطمينان حسين ، آرامش و استقامت حسين است . اين سخني نيست كه من مي گويم ، سخني است كه از همان روزها درك كردند . يك كسي كه آنجا حاضر بوده است ، جمله اي دارد . تعبير او مطابق عصر و زمان و فهم خودش خيلي عالي است . مي گويد : و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل ولده و اهل بيته و اصحاب اربط جاشا منه ( 1 ) . اين مرد در واقع يك خبرنگار بوده و قضايا را نقل كرده است . مي گويد : به خدا قسم من سراغ ندارم مرد دلشكسته اي ، مرد تحت فشار قرار گرفته اي را كه فرزندانش ( اهل بيتش ) جلوي چشمش قلم قلم باشند ، اصحابش را ببيند در حالي كه سرهاشان از بدنهايشان جدا شده است ، و اين مقدار قوت قلب داشته باشد . اين جريان خيلي عجيب است ، شوخي نيست ، جرياني كه هميشه اعجاب مرا بر مي انگيزد اينست : اباعبدالله در روز عاشورا چنان قدم بر مي دارد كه كانه آينده روشن يعني آثار نوراني نهضت خودش را به چشم مي بيند . او شك نداشت كه با همين شهيد شدن پيروز شد . شك نكرد كه روز عاشورا پايان اين است كه بايد هر چه دارد در راه خدا بدهد ، يعني پايان كشت است ، و از روز عاشورا آغاز بهره برداري از اين نهضت است . همانگونه كه همينطور هم باشد . ما مي بينيم كه كشته شدن حسين ( ع ) همان ، و پاورقي : 1 - لهوف ص . 50 173 پيدا شدن جنبشها و حركتها و همدرديها و همدليها و طغيانها عليه دستگاه اموي همان . اولين كسي كه اين كار را كرد ، يك زن بود ، زن يكي از لشكر كفار . در عصر عاشورا وقتي كه ديد لشكر مي خواهند به طرف خيمه هاي حرم حسين بن علي حمله كنند ، دويد و چوب خيمه اي را برداشت و در جلوي خيمه ها ايستاد ، قبيله بكر بن وائل را صدا زد : يا آل بكر بن وائل ! قبيله من ! خويشاوندان من ! كجائيد ؟ بيائيد ! كار به اينجا كشيده است كه مي خواهند لباس از تن حرم پيغمبر بكنند ! منظره اي كه به نظر من خيلي با شكوه و پر جلال است ، اينست : مي دانيم اباعبدالله وقتي آمد براي وداع با اهل بيتش كه ديگر احدي از كسانش زنده نبود . آن وداع هم خيلي جانسوز و جانگداز است . ولي به علت خاصي اباعبدالله براي نوبت دوم به وداع آمده و نوشته اند علتش اين بود كه در حملاتي كه كرد ، يك نوبت موفق شد لشكر دشمن را عقب بزند و داخل شريعه فرات بشود . اينها ناراحت بودند كه مبادا اباعبدالله آب بياشامد ، زيرا اگر آب بياشامد ، نيرو مي گيرد . در همان وقت كسي فريادي كرد ، كه اباعبدالله ديگر غيرتش به او اجازه نداد كه اين حرف را ( خواه راست باشد خواه دروغ ) بشنود و او مشغول نوشيدن آب باشد . وقتي دست برد زير آب تا مقداري بردارد ، كسي فرياد كرد حسين ! تو مي خواهي آب بنوشي ؟ ! ريختند به خيام حرمت . فورا بيرون آمد . من نمي دانم گفته او راست بود و واقعا مي خواستند حمله بكنند يا نه ، ولي حمله سريع و بيرون آمدن به وقت اباعبدالله ديگر مجالي نداد . آقا وقتي كه آمد ، حمله اي به خيام حرم 174 فرزند علي است هذا ابن قتال العرب اين فرزند همان كسي است كه عرب را كشت . مي خواست تعصب عربيت را عليه حضرت تحريك كرده باشد . پاورقي : 1 - مقتل مقرم ص . 348 175 گفتند : چه كنيم ؟ گفت اينطور مصلحت نيست . اگر يك يك برويد ، يك نفر از شما را باقي نخواهد گذاشت ، حمله را همه جانبه كنيد . اباعبدالله به هر طرف كه حمله مي كرد ، فرار مي كردند ولي مواظب بود كه از خيمه ها دور نشود . غيرت حسين هم هست . حسين شجاع است ، صبور است ، راضي به رضاي الهي است ، مخلص است ولي غيره الله هم هست ، غيرتش هم به او اجازه نمي دهد كه زنده باشد و كسي نزديك خيام حرم او بيايد . به اهل بيت دستور داد كه شما ابدا از خيمه ها بيرون نيائيد . اين دروغ است اگر شنيده باشيد كه اهل بيت مرتب بيرون مي آمدند والعطش مي گفتند . فقط يك بار بيرون آمدند و آن ، وقتي بود كه اسب بي صاحب اباعبدالله آمد . آن وقت هم كه بيرون آمدند ، اول نمي دانستند كه قضيه از چه قرار است . صداي شيهه اين اسب را كه شنيدند ، خيال كردند آقا براي وداع سوم آمده است . مي گويند اين اسب ، اسب تربيت شده اي بود . نه تنها اسب اباعبدالله اينطور تربيت داشت ، بلكه اسبهاي دشمنان هم اينطور تربيتها را داشتند كه وقتي سوارش مي افتاد ، اين حيوان ، احساس مي كرد . اين اسب يال خودش را به خون اباعبدالله رنگين كرده بود و وقتي كه ديد آقا افتاده است و ديگر نمي تواند از جا بلند شود ، آمد به طرف خيام حرم . در واقع مثل اينكه پيكي بود كه مي خواست خبري بدهد . اينها به خيال اينكه آقا برگشته اند ، از خيمه بيرون آمدند ولي وقتي كه آن اوضاع را ديدند ، چاره اي نديدند جز اينكه دور اين اسب را بگيرند و ناله بكنند . به هر حال آقا اجازه نداد آنها بيرون بيايند . ولي خودش نقطه اي را مركز قرار داده بود كه 176 صدايش را مي شنيدند . مي خواست به اين وسيله به آنها اطمينان بدهد . وقتي كه بر مي گشت ، به آن مركز كه مي رسيد ، با صداي بلند ( من نمي دانم اينكه مي گويم صداي بلند ، آن زبان خشك چگونه در دهان مي گرديده ) با هر مقدار كه نيرو داشت فرياد مي كرد : " لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم " خدايا ! حسين هر چه نيروي روحي و جسمي دارد ، از توست . اهل بيت خوشحال مي شدند كه آقا زنده است . مدتي استراحت مي كرد ، آسايش پيدا مي كرد . لشكر باز برمي گشتند ، حلقه را تنگ مي كردند ، تيراندازي مي كردند ، سنگ مي پراندند . باز نوبت ديگر آقا حمله مي كرد . اين كر و فر ادامه داشت . شنيده ايد كه عمر سعد در روز عاشورا جنگ را چگونه شروع كرد و باز شنيده ايد كه اباعبدالله اجازه نداد كه جنگ از سوي خود و اصحابش شروع بشود . اين سنتي است كه در جنگهايي كه با يك فرقه به ظاهر مسلم صورت مي گرفت ، رعايت مي شد . علي عليه السلام هم رعايت مي كرد . مي گفت من هرگز ابتدا به جنگ نمي كنم . آنها كه جنگ را شروع كردند ، بعد ما مي زنيم . آقا ابتداي به جنگ نكرد . عمر سعد براي جلب رضايت عبيدالله زياد ، جنگ را به اين شكل شروع كرد كه تير و كماني خواست . پدر او معروف است كه در صدر اسلام ، تيرانداز خيلي ماهري بوده است و شايد خودش هم تيرانداز بوده است . تيري را به كمان كرد و پرتاب كرد به طرف خيام حرم حسيني . بعد فرياد 177 كرد : ايها الناس ! در نزد امير شهادت بدهيد كه اول كسي كه به سوي خيمه هاي حسين تيرانداخت ، من بودم . اين جنگ در روز عاشورا با يك تير شروع شد و بايد عرض بكنم با يك تير ديگر هم خاتمه پيدا كرد . تير ديگر ، آن تير زهرآلودي بود كه به سينه مبارك حسين ( ع ) اصابت كرد فاتاه سهم محدد مسموم ، مسموم هم بود ، آنقدر زياد در سينه اباعبدالله فرو رفت كه آقا فشار آورد تا از طرف جلو بيرون بياورد نشد ، نوشته اند از پشت سر بيرون آورد . بعد از اين بود كه ديگر حسين از اسب روي زمين افتاد ، ديگر تاب و توان از او رفت . بعد از اين قضيه بود كه ديگر كر و فر اباعبدالله تمام شد . نوشته اند حسن بن علي ( ع ) چند پسر داشت كه اينها همراه اباعبدالله آمده بودند . يكي از آنها جناب قاسم بود . امام حسن ( ع ) پسر ده ساله اي دارد كه آخرين پسر ايشان است ، و اين بچه شايد از پدرش يادش نمي آمد چون وقتي كه پدرش از دنيا رفت ، گويا چند ماهه بوده است ، در خانه حسين بزرگ شد . اباعبدالله ، به فرزندان امام حسن خيلي مهرباني مي كرد ، شايد بيش از آن اندازه كه به پسران خودش مهرباني مي كرد . چون آنها يتيم بودند ، پدر نداشتند . اين پسراسمش عبدالله و خيلي به آقا علاقمند است ، و آقا به زينب سپرده است كه تو مواظب بچه ها باش ، و زينب دائما مراقب آنهاست . يكدفعه زينب متوجه شد كه عبدالله ا ز خيمه بيرون آمده است و مي خواهد برود پيش عمويش حسين بن علي ( ع ) . زينب دويد او را بگيرد ، او فرياد كرد : والله لا افارق عمي به خدا قسم كه من هرگز از عمويم جدا نمي شوم . آن طفل مي دود ، زينب مي دود . " السلام عليك يا ابا عبدالله اشهد انك قد " 178 " امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت في الله حق جهاده. " آنقدر زينب دويد كه به اباعبدالله نزديك شد ، آقا فرمود نه ، تو برگرد ، بگذار اين بچه پيش خودم باشد . خودش را انداخت به دامان حسين ( ع ) . ( حسين است ، او خودش عالمي دارد . ) در همين حال يكي از دشمنان آمد براي اينكه ضربتي به اباعبدالله بزند . تا شمشيرش را بالا برد ، اين طفل فرياد كرد : يابن الزانيه اتريد ان تقتل عمي ؟ زنا زاده ! تو مي خواهي عموي مرا بكشي ؟ تا او شمشيرش را حواله كرد ، اين طفل دست خود را جلو آورد و دستش بريده شد . فرياد كرد : يا عماه ! عموجان ببين با من چه كردند ! " اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت في الله حق جهاده حتي اتاك اليقين " . و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم ، و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين . باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . . . خدايا ! عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما ، ما را قرآن شناس قرار بده ، ما را اسلام شناس قرار بده . خدايا ! اين رخوت ، سستي ، تنبلي و كسالتي را كه در روح ما مسلمين حكمفرما است ، از روح ما بزداي . خدايا ! به ما غيرت بده ، به ما وحدت و اتفاق ارزاني بدار ، به ما روح همدردي و همبستگي كرامت كن . خدايا ! شر كفار ، شر اسرائيل ، شر صهيونيزم را از سر مسلمين كوتاه فرما ، به ما توفيق مبارزه با اين دشمن كه كيان 179 اسلام و قرآن را تهديد مي كند ، عنايت كن . خدايا ! در اين روز عزيز ، گذشتگان ما را ببخش و بيامرز . 180 جلسه هفتم تاثير امر به معروف و نهي از منكر اهل بيت امام پس از حادثه كربلا 181 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين ، باري الخلائق اجمعين ، و الصلوه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين ( 1 ) بحث امشب من تتمه اي است از بحثهاي ششگانه گذشته . از آنچه در جلسات قبل بيان گرديد ، معلوم شد كه لازم است ما اصل امر به معروف و نهي از منكر را احياء كنيم و خودمان را هم با اين اصل احياء كنيم . تعبيري دارد اميرالمومنين علي ( ع ) در باره تقوا كه به اصطلاح منطق ، شبه دور است ، مي فرمايد : " الا فصونوها و تصونوا بها " ( 2 ) . ايها الناس ! تقوا را صيانت و حفظ كنيد و پاورقي : اين سخنراني در تاريخ 1350 / 1 / 14 برابر با 26 محرم الحرام 1390 ايراد شده است . 1 - سوره توبه ، آيه . 111 2 - نهج البلاغه ، خطبه . 189 183 خودتان را به وسيله تقوا صيانت كنيد . به نظر مي رسد اين دور است . ما بايد تقوا را صيانت كنيم يا تقوا بايد ما را صيانت كند ؟ جواب اين است : هر دو . اين دور است اما نه دور محال . گفت : سلسله اين قوم جعد مشگبار مسئله دور است ، اما دور يار چون نگهداري ما از تقوا به يك شكل است و نگهداري تقوا از ما به شكل ديگر . ما بايد تقوا را صيانت كنيم و تقوا بايد و مي تواند ما را صيانت كند . در اينجا هم همينطور است . ما بايد امر به معروف و نهي از منكر را احياء كنيم و امر به معروف و نهي از منكر متقابلا بايد ما را احياء كند و خواهد كرد . ما پيرامون عنصر امر به معروف و نهي از منكر در نهضت حسيني ، فقط از آن جنبه ا ش بحث كرديم كه اين عنصر چه اندازه تاثير داشته است ، محرك و باعث بوده است ، انگيزه حسيني بوده است . ولي غير از اين ، مطلب ديگري هم هست و آن اينكه در اين نهضت ، چقدر امر به معروف و نهي از منكر عملا صورت گرفت ؟ وجود مقدس حسين بن علي ( ع ) [ در اين نهضت عملا يك آمر به معروف و ناهي از منكر بود ] و از او بيشتر ، بعد از شهادت اباعبدالله ( ع ) اهل بيت بزرگوار آن حضرت ، از بعد از روز عاشورا ، از همان روز يازدهم و حداقل از روز دوازدهم ، به عنوان يك گروه امر به معروف و نهي از منكر در آمدند ، و تا پايان اين ماجرا هر جا كه بودند ، امر به معروف و نهي از منكر كردند . آنها هرگز به صورت يك جمعيت شكست خورده در نيامدند . آنها هم مثل خود اباعبدالله ، پايان كار را زنده ماندن يا كشته شدن نمي دانستند كه 184 بگويند مطلب اين بود كه حسين زنده بماند و به خلافت برسد يا حداقل در گوشه اي برود و زندگي كند ، پس حالا كه حسين كشته شده ، مطلب تمام شد . نه ، آنها دنبال همان هدف حسيني بودند . كشته شدن اباعبدالله ، از يك نظر براي آنها آغاز كار بود نه پايان كار . و چقدر زيبا و جالب توجه است وضع اهل بيت پيغمبر ! و راستي وقتي انسان اينها را تجزيه و تحليل مي كند ، در مقابل اين عظمت و زيبائي ، در مقابل اين قوت ، در مقابل اين قدرت روح ، در مقابل اينهمه ايمان و يقين ، در مقابل اينهمه شجاعت روحي ، غرق در حيرت مي شود و جز اينكه در مقابل آنها سر تعظيم فرود آورد كار ديگري نمي تواند بكند . تا آخرين لحظه تبليغ كردند ، نهي از منكر و امر به معروف كردند ، دعوت به اسلام كردند . محبت و بلكه معرفت علي ( ع ) و اهل بيت پيغمبر اساسا در همه شام وجود نداشت . يعني كسي آنها را نمي شناخت ، و اگر هم مي شناختند ، به صورتهاي بسيار زشتي مي شناختند . ولي ببينيد اهل بيت پيغمبر چه كردند ؟ ! فقط يك نمونه اش را عرض مي كنم و بعد وارد مطالب ديگري مي شوم . مي دانيم كه روز عاشورا ، وضع به چه منوال بود ، و شب يازدهم را اهل بيت پيغمبر چگونه برگزار كردند . روز يازدهم جلادهاي ابن زياد مي آيند اهل بيت را سوار شترهاي بي جهاز مي كنند و يكسره حركت مي دهند ، و اينها شب دوازدهم را شايد تا صبح يكسره با كمال ناراحتي روحي و جسمي ، طي طريق مي كنند . فردا صبح نزديك دروازه كوفه مي رسند . دشمن مهلت نمي دهد . همان روز پيش از ظهر اينها را وارد شهر كوفه مي كنند . 185 ابن زياد در دار الاماره خودش نشسته است . يك مشت اسير ، آنهم مركب از زنان و يك مرد كه در آنوقت بيمار بود . لقب بيماري براي حضرت سجاد ( ع ) فقط در ميان ما ايرانيها پيدا شده است . نمي دانم چطور شده است كه فقط ما اين لقب را مي دهيم : امام زين العابدين بيمار ! ولي در زبان عرب هيچوقت نمي گويند علي بن الحسين المريض ( يا المراض ) . اين لقبي است كه ما به ايشان داده ايم . ريشه اش البته همين مقدار است كه در ايام حادثه عاشورا ، امام علي بن الحسين سخت مريض بود . ( هر كسي در عمرش مريض مي شود . كيست كه در عمرش مريض نشود ؟ ) مريض بستري بود ، مريضي كه حتي به زحمت مي توانست حركت كند و روي پاي خود بايستد و با كمك عصا مي توانست از بستر حركت كند . در همان حال امام را به عنوان اسير حركت دادند . امام را بر شتري كه يك پالان چوبي داشت و روي آن حتي يك جل نبود ، سوار كردند . چون احساس مي كردند كه امام بيمار و مريض است و ممكن است نتواند خودش را نگهدارد ، پاهاي حضرت را محكم بستند . غل به گردن امام انداختند ، با اين حال اينها را وارد شهر كوفه كردند . ديگر كوفتگي ، زجر ، شكنجه به حد اعلا است . [ معمولا ] وقتي مي خواهند از يك نفر مثلا به زور اقرار بگيرند ، يا اعصابش را خرد كنند ، اراده اش را در هم بشكنند ، يك بيست و چهار ساعت ، چهل و هشت ساعت به او غذا نمي دهند ، نمي گذارند بخوابد ، هي زجرش مي دهند . در چنين شرائطي اكثر افراد مستاصل مي شوند ، مي گويند هر چه مي خواهي بپرس تا من بگويم . آنوقت شما ببينيد ! اينها وقتي كه وارد 186 مجلس ابن زياد مي شوند ، بعد از آنهمه شكنجه هاي روحي و جسمي ، چه حالتي دارند . زينب سلام الله عليها را وارد مجلس ابن زياد مي كنند . او زني است بلند بالا . عده اي تعبير كرده اند : و حفت بها اماوها يعني كنيزانش دورش را گرفته بودند . مقصود كنيز به معناي اصطلاحي نيست . چون همه زنهاي اصحاب كه شركت كرده بودند ، براي زينب سيادت و بزرگواري قائل بودند ، خودشان را مثل كنيز مي دانستند . اينها دور زينب را گرفته بودند و زينب در وسط اينها وارد مجلس ابن زياد شد ولي سلام نكرد ، اعتنا نكرد . ابن زياد از اينكه او احساس مقاومت كرد ، ناراحت شد . سلام نكردن زينب معنايش اينست كه هنوزاراده ما زنده است ، هنوز هم ما به شما اعتنا نداريم ، هنوز هم روح حسين بن علي در كالبد زينب مي گويد : " هيهات منا الذله ، " هنوز مي گويد : " لا اعطيكم بيدي اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد يا : لا اقر اقرار العبيد " ( 1 ) ابن زياد از اين بي اعتنائي سخت ناراحت شد . مي فهميد اين كيست . همه گزارشها به او رسيده بود . وقتي فهميد زني از همه محترمتر است و زنان ديگر با احترام خاصي دورش را گرفته اند ، لابد حدس مي زد كه او كيست چون خبر داشت كه كي هست ، كي نيست . در عين حال گفت : من هذه المتكبره ؟ يا : من هذه المتنكره ؟ ( دو جور ضبط كرده اند ) . اين متكبر ، اين زن پرنخوت پاورقي : 1 - ارشاد مفيد ص 235 [ خود را همچون شخصي ذليل و درمانده به دست شما نمي سپارم ، و چون بندگان نيز نخواهم گريخت ] يا [ چون بندگان اقرار و اعتراف نخواهم كرد ] . 187 كيست ؟ يا اين ناشناس كيست ؟ كسي جواب نداد . دو مرتبه سئوال كرد . 188 معروف و نهي از منكر است . تازه اين ، يك درجه و يك مرحله اش است ، و داستان درازي دارد . زين العابدين چه گفت ، يكي از دختران امام حسين چه گفت ، كنار بازار كوفه ، زينب چه خطابه اي انشاء كرد ! زين العابدين در آنجا چه خطابه اي انشاء كرد ، در بين راه چه كردند ، در خرابه يا در خيابانها و كوچه ها با مردم كه مواجه مي شدند ، چه مي گفتند و از همه اينها به نظر من بالاتر ، آن خطابه بسيار غراء زينب سلام الله عليها در مجلس يزيد بن معاويه است . در آنجا ديگر صحبت بيست و چهار ساعت و چهل و هشت ساعت نيست . نزديك يك ماه است كه زينب در چنگال اينها اسير است و حداكثر زجري را كه به يك اسير مي دهند به او داده اند . ولي بينيد در مجلس يزيد چه كرده است ؟ ! پس در نهضت حسيني ، عنصر امر به معروف و نهي از منكر را ، از اين وجهه و جهت هم بايد در نظر گرفت كه اين نهضت ، يك نهضت امر به معروف و نهي از منكر بود ، و آثار اين امر به معروف و نهي از منكر را هم بايد كاملا بررسي كرد ، مخصوصا در خودشام كه چگونه شام را زير و رو كرد . مطلب ديگري كه خواستم براي شما عرض كنم ، اينست : فقهاي ما در باب امر به معروف و نهي از منكر دو مطلب گفته اند كه بايد آنها را توضيح دهيم . يكي اينست كه امر به معروف و نهي از منكر در جايي است كه انسان احتمال اثر بدهد . معني اين جمله چيست ؟ امر به معروف و نهي از منكر يك قانون تعبدي مثل نماز يا روزه نيست كه البته حكمت و فلسفه و اثري دارد ولي به ما مربوط نيست كه ببينيم اگر اثر خودش را مي بخشد ، انجام 189 بدهيم ، و اگر اثر خودش را نمي بخشد ، انجام ندهيم . به ما گفته اند شما نماز را به هر حال بايد بخوانيد . اين ، در اختيار تو نيست ، تو نمي تواني حساب بكني كه اين نماز اثر دارد يا اثر ندارد ، تو بايد تحت اين فرمول و قاعده بخواني . اينكه اين كار به نتيجه مي رسد يا نمي رسد ، از حوزه منطق بشر خارج است ، ولي امر به معروف و نهي از منكر را بشر بايد با منطق خودش اداره كند ، يعني هميشه در كارها بايد روي آن نتيجه اي كه بايد بر آن مترتب بشود ، حساب بكند . نيرو مصرف مي كني ، مايه مصرف مي كني ، امر به معروف و نهي از منكر مي كني ، ولي حساب كن ببين در اين كار ، تو چقدر به نتيجه و هدف مي رسي . مثل تاجري باش كه وقتي سرمايه اش را خرج مي كند ، روي حساب ( لااقل حساب احتمالات ) مي خواهد سودي كه از اين كار مي برد ، بيش از سرمايه اي باشد كه مصرف مي كند . و اين بسيار حرف منطقي اي است . يعني اگر ما در جايي ، امر به معروف و نهي از منكر مي كنيم ، يك سرمايه مالي يا جاني يا لااقل يك سرمايه وقتي و زماني مصرف مي كنيم ، ولي يقين داريم كه كوچكترين اثري نمي بخشد يا اثر معكوس مي بخشد ، آيا باز بايد انجام بدهيم ؟ نه . خيلي حرف منطقي و درستي است . اين ، در مقابل منطق خوارج است . در فقه خوارج ، امر به معروف و نهي از منكر ، يك تعبد محض است . يعني انسان حق ندارد حساب و منطق را در آن وارد كند . او بايد كوركورانه و چشم بسته ، امر به معروف و نهي از منكر كند ولو يقين دارد كه در اينجا سرمايه را مصرف مي كند و سودي هم نمي برد . مي گويد به ما مربوط نيست ، خدا گفته تو بايد به 190 منكر ، منكر منطق بودند . مي آمد مثلا در حضور يك جبار گردنكش در حالي كه شمشيرش را كشيده بود . يقين داشت كه در اينجا حرفش كوچكترين اثري ندارد ، ولي مي گفت . او هم آنا او را معدوم مي كرد . به اصطلاح تاكتيك نداشتند ، منطق و حساب در كارشان نبود . بي گدار خودشان را به آب مي زدند ، نتيجه ، انقراضشان شد . ولي ائمه ما عليهم السلام گفتند اين كار غلط است . " تقيه " هم كه شما شنيده ايد يعني به كار بردن تاكتيك در امر به معروف و نهي از منكر ، از ماده " وقي " به معني نگهداري است . يعني چه ؟ يعني امر به معروف و نهي از منكر مبارزه است . در مبارزه ، انسان وسيله دفاعي هم بايد به كار ببرد . يعني بزن ولي كوشش كن نخوري . اما تو مي خواهي بگوئي بر من جهاد واجب است ، ولي چرا سلاح بپوشم ، چرا زره بپوشم ، مگر اگر كشته بشوم ، به بهشت نمي روم ؟ چرا . پس من همينطور خودم را مي زنم به قلب لشكر تا كشته بشوم ، بروم به بهشت . مي گويد اين كار را نكن . تو داري نيروي اسلام را مصرف مي كني ، تو خودت خشتي در بناي اسلام هستي ، نيروئي از نيروهاي اسلام هستي . برو بزن ولي كوشش كن تا حد امكان كمتر بخوري . 191 اگر به اين خيال بروي ، اسلحه نپوشي و به خاطر اسلحه نپوشيدن كشته شوي ، نيروي اسلام را هدر داده اي . برو بزن ، و تا حد امكان كشته نشو ، برو تا حد ممكن طرف را از بين ببر ولي خودت را حفظ كن . اين ، معني مطلبي است كه آقايان گفته اند و بسيار مسئله منطقي اي است . مطلب ديگري ما در باب امر به معروف و نهي از منكر داريم كه اين هم در اخبار و روايات ما هست ، متن حديث است كه در فقه ما هم آمده است : " انما يجب علي القوي المطاع " ( 1 ) امر به معروف و نهي از منكر بر كسي واجب است كه قدرت داشته باشد . يعني آدم ناتوان نبايد امر به معروف و نهي از منكر بكند . اين هم وابسته به آن مطلب است ، يعني حساب اينست كه امر به معروف و نهي از منكر براي رسيدن به نتيجه است ، براي اينست كه : نيرو را حفظ كن و نتيجه بگير . اما آنجا كه تو ناتوان هستي ، يعني نيرويت را از دست مي دهي و به نتيجه نمي رسي ، نه . در اينجا يك اشتباه بسيار بزرگ براي بعضيها پيدا شده است و آن اينكه ممكن است كسي بگويد : من كه قدرت ندارم فلان كار را انجام بدهم ، اسلام هم كه گفته اگر قدرت نداري ، نكن ، پس ديگر من خيالم راحت است . ديگري مي گويد : اسلام گفته است امر به معروف و نهي از منكر ، در وقتي است كه در آن احتمال نتيجه دادن باشد . خوب ، من احتمال نمي دهم ، پس خيالم راحت است . اين ، اشتباه است . اين احتمال ، غير از احتمالي پاورقي : 1 - فروع كافي ج 5 ص . 59 192 است كه شما در باب طهارت و نجاست مي دهيد . من نمي دانم فلان چيز پاك است يا نجس ؟ مي گويد آيا احتمال مي دهي كه پاك است ؟ بله ، احتمال مي دهم . خوب ، بگو پاك است . معناي آن احتمال ، همان احتمال ذهني است . يعني تو در هر جا كه شك داري كه چيزي پاك است يا نجس ، [ اگر احتمال مي دهي كه پاك باشد ، بگو پاك است ] . مثلا دوايي را كه از خارج وارد كرده اند ، تو صد در صد يقين نداري كه نجس باشد ، صدي نود و نه احتمال مي دهي كه نجس باشد ولي صدي يك هم احتمال مي دهي كه پاك باشد ، همان احتمال ذهني تو كافي است براي اينكه بگوئي اين دوا پاك است . آيا من وظيفه دارم كه بروم تحقيق بكنم ، ببينم آيا پاك است يا نجس ؟ ابدا ، هيچ چنين وظيفه اي نداري ، همان احتمال ، يعني همان حالت ذهني ، به اصطلاح مثل علمي كه مي گويند علم موضوعي است ، احتمال موضوعي است . اين احتمال براي تو موضوع حكم است . ديگر بيش از اين تو تكليف نداري . اما اينجا كه مي گويند احتمال ، نه معنايش اينست كه برو در خانه ات بنشين ، بعد بگو من احتمال اثر مي دهم ، احتمال اثر نمي دهم . اين كه پاكي و نجسي نيست . در اين مورد بايد بروي كوشش بكني ، حداكثر تحقيق را بكني ، تا ببيني و بفهمي كه آيا به نتيجه مي رسي يا نمي رسي . كسي كه بي اطلاع است و دنبال تحقيق هم نمي رود تا بفهمد از اين امر به معروف و نهي از منكرش به نتيجه مي رسد يا نمي رسد ، چنين عذري را ندارد . يا آن ديگري مي گويد : آقا ! من كه قدرت ندارم . اسلام هم مي گويد بسيار 193 خوب ، ولي برو قدرت را به دست بياور ، اين ، شرط وجود است ، نه شرط وجوب . يعني گفته اند تا ناتواني دست به كاري نزن كه به نتيجه نمي رسي ، ولي برو توانائي را به دست آور تا بتواني به نتيجه برسي . حالا برايتان مثالي ذكر مي كنم : در فقه مسئله اي مطرح است به نام " ولايت از قبل جائر " . مخصوصا در زمان ائمه اين مسئله را زياد سؤال مي كردند . مي گفتند : يابن رسول الله ! اين خلفا ، خلفاي جور و ظلم هستند ، ما از اينها پست دولتي به اصطلاح بگيريم يا نگيريم ؟ اسلام دستورش اينست كه نه ، از اينها پست نگيريد . ولي بعد مي فرمود : اگر تو از ناحيه آنها پستي مي گيري كه آن پست وسيله مي شود كه تو بر امر به معروف و نهي از منكر قدرت پيدا كني ، اين كار را قطعا انجام بده . در كتب فقهي ما اين مسئله مطرح است . محقق در " شرايع " دارد ، شهيد بن ( 1 ) دارند . منتهي بعضي مي گويند : استحبت و بعضي مي گويند : وجبت يعني مي گويند اين كاري كه كمك دادن و اعانت به ظالم است ( 1 ) ( مثلا علي بن يقطين مي خواهد بشود ، وزير هارون ظالم ستمگر غاصب مي خواهد بشود ) واجب است . يعني اين كاري كه في حد ذاته حرام است ، اگر وسيله اي باشد براي اينكه قدرتي به دست آوري كه از اين قدرت در راه امر به معروف و نهي از منكر استفاده كني ، نه تنها بر تو حرام نيست ، بلكه واجب است . امام موسي بن جعفر ( ع ) راجع به محمد بن اسماعيل بن بزيع پاورقي : 1 - [ يعني شهيد اول و شهيد ثاني رحمه الله عليهما ] . 194 و علي بن يقطين ، دو نفر از شيعيان كه در دستگاه ظلم خلفا بودند ولي در آن دستگاه رفته بودند براي اينكه مقاصد الهي را پيش ببرند ، مي فرمايد : شما ستارگان خدا در روي زمين هستيد ، تو نرفتي آنجا كه منفعت پرستي بكني ، جاه پرستي بكني ، براي اينكه پول به دست آوري ، تو در آنجا رفتي تا هدف اسلام را پيش ببري . ببينيد ! كار تحصيل قدرت براي امر به معروف و نهي از منكر تا آنجا مهم است ، تا آنجا واجب است كه اسلام مي گويد يك عمل صددرصد حرام را به خاطر آن مي تواني مرتكب بشوي . يعني اين عمل كه در ذات خود و در صورتي كه تو فقط براي اين بخواهي آن را انجام دهي كه جزء جلال آن دستگاه بشوي و در آن هيچ هدف امر به معروف و نهي از منكر يعني هدف خدمت به اسلام نداشته باشي ، حرام است ، به منظور خدمت به اسلام كه واقعا به اسلام خدمت بكني ، اين حرام تبديل به واجب و به قول بعضي از فقها مثل محقق در " شرايع " مستحب مي شود . حداقل حرام تبديل به مستحب مي شود . از اينجا شما بفهميد كه مسئله قدرت اين نيست كه اگر تصادفا قدرتي پيدا شد ، امر به معروف بكن ، و اگر تصادفا قدرتي پيدا نشد ، نه . دليل ديگر نادرست بودن اين حرف كه مي گويند : قدرت اگر تصادفا پيدا شد امر به معروف و نهي از منكر واجب مي شود ، اگر نه ، نه ، پس تحصيل قدرت واجب نيست ، اين است كه ما بايد ببينيم اسلام براي امر به معروف و نهي از منكر ، چه ارزشي قائل است . ببينيم با ارزشي كه اسلام براي امر به معروف و نهي از منكر قائل است ، اصلا آيا امكان دارد كه بگويد اين 195 وظيفه را مسلمين هنگامي بايد انجام بدهند كه اتفاقا و تصادفا قدرت داشته باشند ، ولي اگر قدرت نداشتند ، ديگر نه ، و هيچ وظيفه اي هم ندارند كه بروند قدرت را به دست بياورند تا امر به معروف و نهي از منكر بكنند ؟ ! شما اگر مي خواهيد بفهميد كه مقام امر به معروف و نهي از منكر در اسلام چيست ، اين روايتي را كه در كافي ( 1 ) است و از روايات بسيار معروف و قطعي و مسلم ما است و در تمام كتب فقهي و حديثي معتبر آمده است و مفصلترين حديث در اين باب است ، مطالعه كنيد . من قسمتهائي از آن را براي شما مي خوانم ، چون همه اش مفصل است . يك قسمتش كه اول حديث هم هست اينست كه فرمود : در آخر الزمان ، مردم رياكاري پيدا مي شوند كه هي آيه قرآن و دعا مي خوانند ، " و يتنسكون " اظهار مقدس مابي مي كنند ²حدثاء سفهاء " يك مردم تازه به دوران رسيده احمقي هم هستند . تنها چيزي كه اين مقدس ماب ها به آن اعتنا ندارند ، امر به معروف و نهي از منكر است . " لا يوجبون امرا بمعروف و لا نهيا عن منكر الا اذا امنوا الضرر " اينها تا مطمئن نشوند كه امر به معروف و نهي از منكر ، كوچكترين ضرري به ايشان نمي زند ، به آن تن نمي دهند . " يطلبون لا نفسهم الرخص و المعاذير " دائم دنبال اين هستند كه يك راه فراري براي امر به معروف و نهي از منكر پيدا كنند ، يك عذري بتراشند كه خوب ديگر نمي شود ، ديگر ممكن نيست . " يقبلون علي الصلاه و الصيام و ما لا يكلفهم في نفس " پاورقي : 1 - فروع كافي ج 5 ص . 55 196 " و لا مال " دنبال آن عبادتهائي هستند كه نه به جان ، نه به مال و نه به حيثيتشان ضرر مي زند ، مثل نماز و روزه ، اما اگر وظيفه اي ، ضرري به جايي مي زند ، ديگر آن را قبول ندارند . تا آنجا كه مي فرمايد اگر نماز هم به كار يا حيثيت يا جانشان ضرر مي زند ، آن را رها مي كردند " كما رفضوا اسمي الفرائض و اشرفها " . همان طوري كه عاليترين و شريفترين فريضه ها را رها كردند ، نماز را هم رها مي كردند . آن عاليترين و شريفترين فريضه ها كدام است ؟ " ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر فريضه عظيمه بها تقام الفرائض " فريضه بزرگي است كه ساير فرائض به وسيله آن بپا مي شود . بايد امر به معروف و نهي از منكر باشد تا نمازي باشد ، تا زكاتي باشد ، تا حجي باشد ، تا خمسي باشد ، تا معاملاتي باشد ، تا قانوني باشد ، تا اخلاقي باشد . باز قسمتي از حديث را حذف مي كنم ، فرمود : " ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر سبيل الانبياء " همانا امر به معروف و نهي از منكر ، راه همه پيامبران است ، " منهاج الصلحاء ، بها تقام الفرائض و تامن المذاهب " واجبات خدا به اين وسيله بپا داشته مي شود و راهها به اين وسيله امن مي گردد ، كسبها به اين وسيله حلال ، و مظالم به اين وسيله باز مي گردد ، زمين به اين وسيله آباد مي شود . شما از اينجا بفهميد كه حوزه امر به معروف و نهي از منكر تا كجا است ، تا حدود آباد شدن زمين . خدا مي داند آدم گاهي كه يك چيزهائي را مي بيند و در تاريخ اسلام مطالعه مي كند ، دود از كله اش بلند مي شود كه ما چه بوديم و چه شديم . دلم مي خواهد 197 اين كتاب " الاحكام السلطانيه " ماوردي را كه يكي از معتبرترين كتابهاي اسلامي است و مخصوصا اروپائيها و مستشرقين روي آن خيلي حساب مي كنند ، مطالعه كنيد . اين كتاب نظامات اجتماعي اسلام را در حدود هزار سال پيش بيان كرده است . ببينيد چه نظاماتي در دنياي اسلام بوده است و اصلا امر به معروف و نهي از منكر ، چه معني اي داشته و چه مي كرده است . از آن مهمتر كتابي است به نام " معالم القربه في احكام الحسبه " كه خوشبختانه اين كتاب را ظاهرا يك مستشرق فرهنگي ( باز هم خدا پدر اين فرنگيها را بيامرزد كه اقلا مي روند اين كتابهاي نفيس خطي ما را از كتابخانه ها در مي آورند و چاپ مي كنند ، ما كه اين عرضه را هم نداريم ) از يكي از كتابخانه هاي تركيه در آورده و چاپ كرده است . اين كتاب در قرن نهم نوشته شده . " حسبه " در آنجا يعني همان امر به معروف و نهي از منكر . اصطلاحي بوده كه از قرن دوم هجري ، امر به معروف و نهي از منكر را " حسبه " مي گفته اند . محتسب كه شما مي بينيد در اشعار ما آمده است ، يعني آمر به معروف و ناهي ازمنكر . آن تشكيلاتي كه در كشورهاي اسلامي به نام تشكيلات حسبه اي يا احتسابي بوده است ، افرادش يعني آمرين به معروف و ناهين از منكر را مي گفتند " محتسب " كه در اصطلاح شعراي ما زياد آمده است . مولوي ، حافظ و سعدي ، اين لغت را استعمال كرده اند . سعدي مي گويد : " چندان كه مرا شيخ اجل شمس الدين ابوالفرج بن الجوزي . . . " مي گويد استادم ابوالفرج بن الجوزي به من كه جوان بودم مي گفت نرو در اين مجالس ، اينجا 198 نرو ، آنجا نرو ، و من حرف اين شيخ و استاد را نمي شنيدم چون جوان بودم ، و گاهي مسخره اش مي كردم ، مي گفتم : قاضي اربا ما نشيند ، برفشاند دست را محتسب گر مي خورد ، معذور دارد مست را به هر حال ، اسم اين كتاب " معالم القربه في احكام الحسبه " است . وقتي انسان اين كتاب را مطالعه مي كند كه اصلا امر به معروف و نهي از منكر چه مفهومي داشته ، مي بيند سراسر زندگي را در بر مي گيرد . تمام كارهائي كه امروز شهرداريها انجام مي دهند ، جزء امر به معروف و نهي از منكر بوده است ، تمام كارهائي كه شهرباني انجام مي دهد نيز در حوزه احتسابي بوده است . در همين كتاب آمده است كه يكي از وظائف محتسب اينست كه وقتي دم دكان بقالي مي رود و مي بيند روي ظرفهاي ماست باز است و مگس مي نشيند ، بايد بقال را موظف كند كه روي ظرف ماست خودش را بپوشاند ، لباسهاي آن بقال را نگاه كند كه كثيف نباشد ، آن پيشبندي كه مي بندد ، چند روز يك بار يا مثلا روزي يك بار ، عوض كند ، بشويد ، در حمامها چه بكنند ، در مسجدها چه بكنند و . . . وقتي آدم اينها را مي بيند ، مي گويد خدايا ! اين ما بوديم كه چنين روزي داشتيم و اين ما هستيم كه به چنين روزي گرفتار هستيم ؟ ! خدايا اين ما هستيم كه در روايات كافي ما و در تمام كتب فقهي ما مي گويد امر به معروف ، آني است كه زمين بدان آباد مي شود : " و تعمر الارض ، و ينتصف من الاعداء " با امر به معروف و نهي از منكر مي شود از دشمن 199 انتقام گرفت . يعني امر به معروف و نهي از منكر را زنده كن تا بتواني در مقابل اسرائيل بايستي . اگر در مقابل اسرائيل ناتواني ، ريشه اش را از چند صد سال پيش پيدا كن كه امر به معروف و نهي از منكر را از ميان بردي و در نتيجه دشمن بر تو مسلط شد . " و يستقيم الامر " ، بدين وسيله است كه كارها همه بر روي اساس استواري قرار مي گيرد . " فانكروا بقلوبكم ، و الفظوا بالسنتكم ، و صكوا بها جباههم ، و لا تخافوا في الله لومه لائم ، فان اتعظوا و الي الحق رجعوا فلا سبيل عليهم " " انما السبيل علي الذين يظلمون الناس و يبغون في الارض بغير الحق ، اولئك لهم عذاب اليم " " ( 1 ) ديگر فرصت ترجمه اين قسمت و ذكر قسمتهاي ديگر نيست . يك فريضه اي كه در اسلام چنين مقام و ارزشي را دارد ، آيا مي شود احتمال داد كه درباره اش گفته اند اگر يك روزي ديدي اتفاقا ، تصادفا ، يك نيروئي ، يا قدرتي داري انجام بده و اگر قدرت نداري ديگر تكليف ساقط است . اين تكليف ساقط است ، يعني اسلام ساقط است . چون امر به معروفي كه اسلام براي ما معرفي مي كند ، به منزله پايه خيمه اسلام است . چطور ممكن است كه خود اسلام بگويد اگر تصادفا ديدي مي تواني اسلام را نگه داري ، نگه دار ، اگر تصادفا ديدي نه ، نمي تواني ، ديگر نمي خواهد ، خيالت راحت باشد ! پاورقي : 1 - سوره شوري ، آيه . 42 200 در مورد احتمال اثر هم همينطور است . بنده بروم در اطاقم بنشينم ، بگويم من كه احتمال اثر نمي دهم . تو حق نداري احتمال اثر بدهي يا ندهي . تو كه اصلا مطالعه نداري ، تو كه از اوضاع خبر نداري ، جريانات را نمي داني ، تو كه نمي داني راه امر به معروف و نهي از منكر چيست ، تو كه روانشناسي نمي داني كه براي نفوذ در بشر از چه راهي بايد با روح او مواجه شد ، تو كه جامعه شناسي نمي داني ، تو كه چيزي نمي داني ، حق نداري بگوئي من احتمال اثر مي دهم يا احتمال اثر نمي دهم . اينست كه دور كن اين اصل اساسي ، قدرت و آگاهي است ، و هر دو را هم بايد تحصيل كرد و به دست ، آورد ، غير از اين نمي شود . شما در روزنامه هاي خودمان مي خوانيد كه در آمريكا بيش از سيصد و هشتاد كميته جمع آوري اعانه براي اسرائيل وجود دارد . من از اين نظر اينها را تقدير مي كنم كه ملت بيداري هستند ، براي خودشان دارند كار مي كنند . اين ملت مي فهمد كه راهش همين است . هر مردمي در هر محله اي ، در هر گوشه اي هستند ، خودشان بايد بنشينند ، فكر كنند ، كار كنند ، آگاهي و اطلاع به دست آورند ، عاقبت را بينديشند . اين ، آگاهي است و تحصيل آگاهي واجب است . اين قدرت است ، و تحصيل قدرت واجب است . باز گردم به آن مطلبي كه در ابتدا عرض كردم ، يعني بررسي عنصر امر به معروف و نهي از منكر در نهضت حسيني ، از اين نظر ، از اين وجهه كه اهل بيت پيغمبر چگونه از اين فرصت حداكثر استفاده را كردند . خدا رحمت كند مرحوم آيتي رضوان الله 201 عليه را ، چه مرد بزرگواري بود ، چه عالم متقي اي بود كه از دست ما رفت . ايشان كتابي دارد به نام " بررسي تاريخ عاشورا " كه شايد خيلي از شما ديده باشيد . كساني هم كه نديده اند ، ببينند و بخوانند . مجموعه سخنرانيهائي است كه ايشان در راديو كرده است . بعد از فوت ايشان اين سخنرانيها را چاپ كردند . در ميان كتابهائي كه به زبان فارسي در اين زمينه نوشته شده است ، اگر نگوئيم بهترين آنهاست ، قطعا از بهترين آنها است . حالا اگر از نظر تجزيه و تحليل نگويم در درجه اول يا فرد اول است ، ولي از جنبه استناد يعني از جنبه اينكه مطالبش مستند به تواريخ معتبر است ، قطعا بي نظير است . در آنجا اين مرد روي اين مطلب خيلي تكيه كرده است كه اصلا تاريخ كربلا را اسرار زنده كردند ، يعني اسرا نگهداري كردند و بزرگترين اشتباهي كه دستگاه اموي كرد مسئله اسير گرفتن اهل بيت و سير دادن آنها به كوفه و بعد به شام بود . و اگر آنها اين كار را نكرده بودند ، شايد مي توانستند تاريخ اين نهضت را محو كنند ، يا لااقل يك مقدار آن را از اثر و قدرت بيندازند ، ولي به دست خودشان كاري كردند كه براي اهل بيت پيغمبر فرصت ايجاد كردند و آنها اين تاريخ را در دنيا مسجل نمودند . آنها باور نمي كردند كه يك عده زن و بچه خرد شده مصيبت ديده حداكثر استفاده را از اين فرصتها ببرند ، و كي باور مي كرد ، و چطور اينها تبليغ كردند ! در روز جمعه اي در شام نماز جمعه است . ناچار خود يزيد بايد شركت بكند ، و شايد امامت نماز را هم خود او به عهده داشت . 202 ( اين را الان يقين ندارم ) در نماز جمعه خطيب بايد اول دو خطابه كه بسيار مفيد و ارزنده است بخواند ، بعد نماز شروع مي شود . اصلا اين دو خطابه بجاي دو ركعتي است كه از نماز ظهر در روز جمعه ، اسقاط ، و نماز جمعه تبديل به دو ركعت مي شود . اول ، آن خطيبي كه به اصطلاح دستوري بود ، رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت ، تجليل فراوان از يزيد و معاويه كرد ، هر صفت خوبي در دنيا بود ، براي اينها ذكر كرد و بعد شروع كرد به سب كردن و دشنام دادن علي ( ع ) و امام حسين به عنوان اينكه اينها ( العياذ بالله ) از دين خدا خارج شدند ، چنين كردند ، چنان كردند . زين العابدين از پاي منبر نهيب زد : " ايها الخطيب اشتريت مرضاه المخلوق بسخط الخالق " ، تو براي رضاي يك مخلوق ، سخط پروردگار را براي خودت خريدي . بعد خطاب كرد به يزيد كه آيا به من اجازه مي دهي از اين چوبها بالا بروم ؟ ( نفرمود منبر . خيلي عجيب است ! به قدري اهل بيت پيغمبر مراقب و مواظب اين چيزها بودند ! مثلا در مجلس يزيد ، نمي گويد : يا اميرالمومنين ! ، يا ايها الخليفه ! يا حتي به كنيه هم نمي گويد : يا اباخالد ! مي گويد : يا يزيد ! هم زين العابدين و هم زينب . در اينجا هم نفرمود كه اجازه مي دهي من بروم روي اين منبر . يعني اين كه منبر نيست ، اين چوبهاي سه پله اي كه در اينجا هست كه چنين خطيبي مي رود بالاي آن و چنين سخناني مي گويد ، ما اين را منبر نمي دانيم . اين چهار تا چوب است . ) اجازه مي دهي من بروم بالاي اين چوبها دو كلمه حرف بزنم ؟ . يزيد اجازه نداد . آنهائي كه اطراف بودند ، از باب اينكه 203 علي بن حسين ، حجازي است ، اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شيرين و لطيف است ، براي اينكه به اصطلاح سخنرانيش را ببينند ، گفتند : اجازه بدهيد ، مانعي ندارد . ولي يزيد امتناع كرد . پسرش آمد و به او گفت : پدر جان ! اجازه بدهيد ، ما مي خو اهيم ببينيم اين جوان حجازي چگونه سخنراني مي كند . گفت من از اينها مي ترسم . اينقدر فشار آوردند تا مجبور شد ، يعني ديد ديگر بيش از اين ، اظهار عجز و ترس است ، اجازه داد . ببينيد اين زين العابدين كه در آن وقت از يك طرف بيمار بود ( منتهي بعدها ديگر بيماري نداشت ، با ائمه ديگر فرق نمي كرد ) و از طرف ديگر اسير ، و به قول معروف اهل منبر ، چهل منزل با آن غل و زنجير تا شام آمده بود ، وقتي بالاي منبر رفت ، چه كرد ؟ ! چه ولوله اي ايجاد كرد ؟ ! يزيد دست و پايش را گم كرد . گفت الان مردم مي ريزد و مرا مي كشند . دست به حيله اي زد . ظهر بود ، يكدفعه به موذن گفت : اذان ، وقت نماز دير مي شود . صداي موذن بلند شد . زين العابدين خاموش شد . موذن گفت : الله اكبر ، الله اكبر امام حكايت كرد : " الله اكبر ، الله اكبر " . موذن گفت : اشهد ان لااله الاالله ، اشهد ان لااله الا الله ، باز امام حكايت كرد . تا رسيد به شهادت به رسالت پيغمبر اكرم . تا به اينجا رسيد ، زين العابدين فرياد زد : موذن ! سكوت كن . رو كرد به يزيد و فرمود : يزيد ! اين كه اينجا اسمش برده مي شود و گواهي به رسالت او مي دهيد كيست ؟ ايها الناس ! ما را كه به اسارت آورده ايد ، كيستيم ؟ پدر مرا كه شهيد كرديد كه بود ؟ و اين كيست كه شما به رسالت او شهادت مي دهيد ؟ تا آنوقت اصلا مردم 204 درست آگاه نبودند كه چه كرده اند . آنوقت شما مي شنويد كه يزيد بعدها اهل بيت پيغمبر را از آن خرابه بيرون آورد و بعد دستور داد كه آنها را با احترام ببرند . نعمان بن بشير را كه آدم نرمتر و ملايم تري بود ، ملازم قرار داد و گفت : حداكثر مهرباني را با اينها از شام تا مدينه بكن . اين ، براي چه بود ؟ آيا يزيد نجيب شده بود ؟ روحيه يزيد فرق كرد ؟ ابدا . دنيا و محيط يزيد عوض شد . شما مي شنويد كه يزيد بعد ديگر پسر زياد را لعنت مي كرد ، هي مي گفت : تمام ، گناه او بود . اصلا منكر شد ، كه من چنين دستوري ندادم ، ابن زياد از پيش خود چنين كاري كرد . چرا ؟ چون زين العابدين و زينب اوضاع و احوال را برگرداندند . و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم

قسمت چهارم

بخش پنجم شعارهاي عاشورا 207 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين ، باري الخلائق اجمعين ، و الصلوه و السلام علي عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : " يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ( 1 ) . عنوان بحث من ، " شعارهاي عاشورا " است . مي خواهم درباره دو مطلب كه به يكديگر پيوسته است ، صحبت بكنم . يكي درباره شعارهائي كه وجود مقدس اباعبدالله الحسين ( ع ) و اهل بيت و اصحاب آن حضرت در روز عاشورا ابراز كردند ، و ديگر درباره شعار بودن عاشورا براي ما مردم شيعه . اولا كلمه " شعار " را بايد توضيح بدهم و معني بكنم . كلمه " شعار " در اصل . عبارت بوده است از شعرها يا نثرهائي كه در جنگها مي خواندند . افراد كه در ميدان جنگ وارد مي شدند ، پاورقي : اين سخنراني در روز عاشورا و در حدود سال 1352 شمسي در مسجد جامع نارمك ( تهران ) ايراد شده است . 1 - سوره انفال ، آيه . 23 209 هر دسته اي شعار بالخصوصي داشت . جنگها معمولا تن به تن بود . دو دسته كه با يكديگر مي جنگيدند ، افراد ، همه مسلح ، همه خود پوشيده ، همه زره پوشيده ، همه چكمه پوشيده ، همه شمشير به دست و همه سپر به دست بودند و صورتشان از پائين ، تقريبا تا بيني و از بالا تا روي ابرو پوشيده بود به طوري كه هر مرد مبارزي فقط چشمهايش پيدا بود . اين بود كه در ميدان جنگ ، افراد ، كمتر شناخته مي شدند . در بيرون ، هر كسي همه سر و گردنش بيرون است ، لباسها مختلف است ، افراد از دور شناخته مي شوند ، ولي در جنگها به واسطه متحدالشكل بودن همه افراد ، نه تنها افراد يك سپاه از يكديگر تشخيص داده نمي شدند بلكه افراد يك سپاه از افراد سپاه مخالف نيز تشخيص داده نمي شدند ، به طوري كه ممكن بود كسي اشتباه بكند ، به جاي اينكه سرباز سپاه دشمن را بزند سرباز خودي را بزند . اين بود كه هر قومي و هر لشكري يك شعار مخصوص به خود داشت ، جمله اي را انتخاب مي كردند ، كه در حين جنگ احيانا آن را تكرار مي كردند و شعار مي دادند براي اينكه دانسته بشود كه اين ، جزء لشكر مثلا ( الف ) است ، و آن ، كه شعار ديگري داشت ، جزء لشكر مثلا ( ب ) است . اين كار لااقل اين مقدار فايده داشت كه افراد لشكرها اشتباه نمي شدند و كسي همرزم خودش را نمي كشت . گاهي شعارهائي كه مي دادند اندكي از اين هم روشنتر بود ، به اين صورت كه آن مرد مبارزي كه به ميدان مي رفت ، 210 گذشته از اينكه شعار عمومي دسته خودش را تكرار مي كرد ، احيانا خودش را هم شخصا معرفي مي نمود . چون عرب طبع شعرش بسيار قوي است و شعر گفتن براي قوم عرب ساده است و اين ، از خصوصيات زبان عربي است ، غالب آنها وقتي مي خواستند به ميدان بروند ، با يك رباعي ، با يك رجز خودشان را معرفي مي كردند . يا مثلا مبارزه طلبي خودش را با يك شعر بيان مي كرد ، با شعر مبارز مي طلبيد . كسي هم كه مي خواست به او جواب بدهد كه من آماده هستم ، يك وقت مي ديدند با شعري به همان آهنگ مي گفت من آماده هستم ( كه اين اندكي مشكلتر بود ) . شنيده ايد كه در جنگ خندق پيغمبر اكرم ( ص ) دستور داد دور مدينه را ( قسمتهائي كه لشكر دشمن مي توانست بيايد ) خندقي كندند براي اينكه دشمن نتواند خود را به داخل مدينه برساند . ولي چند نفر از افراد دشمن توانستند اسبهاي خود را از باريكه اي عبور بدهند و بيايند آنطرف ، كه يكي از آنها " عمرو بن عبدود " معروف شجاع به اصطلاح فارس يليل بود كه ضرب المثل شجاعت بود . آمد در مقابل مسلمين و فرياد كرد : الا رجل ، الارجل آيا مرد هست ؟ كسي جواب نداد ، چون همه او را مي شناختند . يك نفر جرات نكرد بگويد " من " ( براي اينكه مي دانستند كه رو بروي شدن با او جز كشته شدن نتيجه ديگري ندارد ) جز يك جوان بيست و چند ساله كه از جا بلند شد و گفت : يا رسول الله ! اجازه مي دهيد من به ميدان بروم ؟ فرمود : بنشين ( علي بود ) . دوباره فرياد كرد : الارجل ، الارجل ، كسي غير از علي جواب نداد . براي بار سوم : الارجل ، الارجل ، باز تنها علي از جا بلند شد . آبروي 211 مسلمين دارد از بين مي رود . عمر بن الخطاب براي اينكه عذري از مسلمين بخواهد ، گفت : يا رسول الله ! اگر كسي بلند نمي شود ، به خاطر اين است كه اين شخص مردي است غير قابل مبارزه . من خودم با قافله اي كه اين مرد نيز در آن بود حركت مي كردم ، عده زيادي دزد به ما برخورد كردند و او به تنهائي براي مقابله با آنها حركت كرد . سپر مي خواست ، يك كره شتر به دست گرفت ! چه كسي مي تواند با اين مرد مبارزه كند ؟ ! " عمرو بن عبدود " در آخر كار وقتي كه خواست مسلمين را خوب تحقير كرده باشد ، اين شعر را خواند : و لقد بححت من الندا ءبجمعكم هل من مبارز و وقفت اذ وقفت المشجع موقف القرن المناجز ( 1 ) تا آخر . گفت ديگر خسته شدم ، گلويم به درد آمد از بس گفتم : هل من مبارز يك مرد در ميان شما نيست ؟ ! پيغمبر به علي اجازه داد . علي از جا بلند شد و گفت : و لقد اتاك مجيب صوتك غير عاجز . . . به همان آهنگ شعر خواند ، آمد جلو ، و شنيده ايد كه چگونه پيروز شد . شرايط طوري شد كه پيغمبر فرمود : تمام اسلام با تمام كفر روبرو شد ، يعني جنگ سرنوشت است . از چيزهائي كه ما در عاشورا زياد مي بينيم ، مسئله شعار پاورقي : 1 - بحارج 20 ص . 203 212 است ، شعار اباعبدالله ، اصحاب اباعبدالله و خاندان اباعبدالله . در اين شعارها ، مخصوصا شعارهاي خود اباعبدالله ( ع ) گذشته از اينكه افراد خودشان را با يك رجز ، با يك رباعي معرفي مي كردند ، گاهي جمله هائي مي گفتند كه طي آنها نهضت خودشان را معرفي مي نمودند . و مسئله مهم اينست . در تاريخ خيلي ديده مي شود كه گاهي مردمي ، اجتماعي مي كنند ، در يك جا جمع مي شوند براي مقصد و هدفي . يك وقت مي بينند در خارج ، با منظور و مقصود ديگري پخش مي شود . در اوايل مشروطيت ايران خيلي از اين قضايا اتفاق افتاده است . بسياري از مردم راجع به مشروطيت چيزي سرشان نمي شد . مردم را به نامهاي ديگري در جائي جمع مي كردند ، وقتي كه مردم متفرق مي شدند ، مي ديدند چيز ديگري از آب در آمد ، اعلام مي كردند كه مردم جمع شدند درباره اين مطلب چنين گفتند ، درباره آن مطلب چنان گفتند . براي اينكه مردم اينقدر رشد نداشتند كه خودشان مشخص كنند كه اين جمع شدن ما براي چيست ؟ براي چه هدف و مقصدي است ؟ اباعبدالله ( ع ) در روز عاشورا شعارهاي زيادي داده است كه در آنها روح نهضت خودش را مشخص كرده كه من براي چه مي جنگم ، چرا تسليم نمي شوم ، چرا آمده ام كه تا آخرين قطره خون خودم را بريزم ؟ و متاسفانه اين شعارها در ميان ما شيعيان فراموش شده و ما شعارهاي ديگري به جاي آنها گذاشته ايم كه اين شعارها نمي تواند روح نهضت اباعبدالله را منعكس كند . ائمه ما يكي پس از ديگري آمدند و دستور دادند كه 213 عاشورا را بايد زنده نگه داشت ، مصيبت حسين نبايد فراموش شود ، اين مكتب بايد زنده بماند . هر سال كه محرم و عاشورا پيدا مي شود ، شيعه بايد آن را زنده نگه دارد . عاشورا شعار شيعه شده است . شيعه بايد بتواند جواب بدهد وقتي در مقابل يك سني ، و بالاتر ، در مقابل يك مسيحي يا يك يهودي يا يك لامذهب قرار گرفت و او گفت : شما در اين روز عاشورا و تاسوعا كه تمام كارهايتان را تعطيل مي كنيد و مي آئيد و در مساجد جمع مي شويد ، دسته راه مي اندازيد ، سينه مي زنيد ، زنجير مي زنيد ، داد مي كشيد ، فرياد مي كشيد ، چه مي خواهيد بگوئيد ؟ حرفتان چيست ؟ بايد بتوانيد بگوئيد ما حرفمان چيست . اباعبدالله نيامد فقط بجنگد تا كشته شود و حرفش را نزند ، حرف خودش را زده است ، هدف و مقصد خودش را مشخص كرده است . بايد ديد شعارهاي حسين بن علي در روز عاشورا چيست ؟ همين شعارها بود كه اسلام را زنده كرد ، تشيع را زنده كرد و پايه دستگاه خلافت اموي را چنان متزلزل كرد كه چنانچه نهضت اباعبدالله نبود ، بني عباس اگر پانصد سال خلافت كردند ، حزب اموي كه به قول عبدالله علائيني و خيلي افراد ديگر با برنامه آمده بود تا بر سرنوشت كشورهاي اسلامي مسلط شود ، شايد هزار سال حكومت مي كرد . با چه هدفي ؟ هدف برگرداندن اوضاع به ما قبل اسلام ، احياي جاهليت ولي در زير ستاره و پرده اسلام . شعارهاي اباعبدالله بود كه اين پرده ها را پاره كرد و از ميان برد . ما در عاشورا دو نوع شعار مي بينيم . يك نوع شعارهائي 214 است كه فقط معرف شخص است و بيش از اين چيز ديگري نيست . ولي شعارهاي ديگري است كه علاوه بر معرفي شخص ، معرف فكر هم هست ، معرف احساس است ، معرف نظر و ايده است ، و اينها را ما در روز عاشورا زياد مي بينيم ، هر دو نوع شعار را مي بينيم . اما شعارهاي خود اباعبدالله ، خود داستان مفصلي است كه همه آن را نمي توانم در اين يك جلسه براي شما عرض بكنم . اباعبدالله در مقام افتخار ، خيلي تكيه مي كرد روي علي مرتضي . البته به اعتبار جدش هم افتخار مي كرد ، آنكه جاي خود دارد ، ولي مخصوصا به پدرش علي مرتضي افتخار مي كرد ، با اينكه آنها كه در آنجا بودند دشمنان علي بودند ولي مدعي بودند كه ما امت پيغمبر هستيم . امام حسين كوشش داشت كه افتخارش را به علي مرتضي رسما بيان كرده باشد اشعاري كه اباعبدالله در روز عاشورا خوانده اند ، خيلي مختلف است ، با آهنگهاي مختلف سروده شده است كه بعضي از آنها از خود اباعبدالله و بقيه از ديگران است و ايشان استشهاد كرده اند ، مثل اشعار معروف " فروه بن مسيك " كه سراپا حماسه است . يكي از اشعاري كه اباعبدالله در روز عاشورا مي خواند و آنرا شعار خودش قرار داده بود ، اين شعر بود ( مخصوصا يك مصراع آن ) : الموت اولي من ركوب العار و العار اولي من دخول النار (1) پاورقي : 1 - مقتل مقرم / ص . 345 215 نزد من ، مرگ از ننگ ذلت و پستي بهتر و عزيزتر و محبوبتر است . اسم اين شعار را بايد گذاشت شعار آزادي ، شعار عزت ، شعار شرافت . يعني براي يك مسلمان واقعي ، مرگ ، هميشه سزاوارتر است از زير بار ننگ ذلت رفتن . مردم دنيا ! بدانيد اگر حسين حاضر است كه تا آخرين قطره خون خود و جوانانش ريخته شود ، براي چيست ؟ حسين در دامن پيغمبر و علي بزرگ شده است ( تعبير از خودش است ) ، از پستان زهرا شير خورده است . خطبه اي دارد اباعبدالله در روز عاشورا ، در آنوقتي كه از نظر ظاهر ، همه اميدها قطع شده است و هر كسي باشد ، خودش را مي بازد . ولي اين خطبه آنچنان شور و احساسات دارد كه گوئي آتش است كه از دهان حسين بيرون مي آيد ، اينقدر داغ است . آيا اين جمله ها شوخي است ؟ : " الا و ان الدعي ابن الدعي قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله ، و هيهات منا الذله " . پسر زياد از شمشيرش خون مي چكيد . پدر سفاكش بيست سال قبل آنچنان از مردم كوفه زهر چشم گرفته بود كه تا مردم كوفه شنيدند پسر زياد مامور كوفه شده است ، خودبخود از ترس خزيدند به خانه هاي خودشان ، چون او و پدرش را مي شناختند كه چه خونخوارهائي هستند . همينكه پسر زياد آمد به كوفه و امير كوفه شد ، به خاطر رعبي كه پدرش در دل مردم كوفه ايجاد كرده بود ، مردم از دور مسلم پراكنده شدند . اينقدر مردم مرعوب اينها بودند . امام حسين خطاب به مردم كوفه مي فرمايد : " الا و ان الدعي ابن الدعي " مردم ! آن زنازاده پسر زنازاده ، آن امير و فرمانده 216 شما " قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله " ( گريه استاد ) مي دانيد به من چه پيشنهاد مي كند ؟ مي گويد حسين ! يا بايد خوار و ذليل من شوي و يا شمشير . به اميرتان بگوئيد كه حسين مي گويد : " هيهات منا الذله " حسين تن به خواري بدهد ؟ ! ( گريه استاد ) آيا او خيال كرده كه من مثل او هستم ؟ " يابي الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت " ( گريه استاد ) خدا مي خواهد حسين چنين باشد . شما مگر نمي دانيد ، آن زنازاده مگر نمي داند كه من در چه دامني بزرگ شده ام ؟ من روي دامن پيغمبر بزرگ شده ام ، روي دامن علي مرتضي بزرگ شده ام ، من از پستان فاطمه شير خورده ام ( گريه استاد ) . آيا كسي كه از پستان زهرا شير خورده باشد ، تن به ذلت و اسارت مثل پسر زياد مي دهد ؟ ! " هيهات منا الذله " ما كجا و تن به خواري دادن كجا ؟ ! شعار حسين در روز عاشورا از اين تيپ است . آقايان سردسته ها كه براي دسته هاي خ ودتان شعار مي سازيد ، ببينيد شعارهايتان با شعارهاي حسين مي خواند يا نمي خواند . مسئله تشنگي اباعبدالله و خاندان و اصحابشان مسئله شوخي اي نيست . هوا بسيار گرم ( عاشوراي آنوقت ظاهرا در اواخر خرداد بوده . هواي عراق زمستانش گرم است تا چه رسد به نزديك تابستان آن ) ، سه روز است كه آب را بروي اهل بيت پيغمبر بسته اند ، گو اينكه در شب عاشورا توانستند مقداري آب بياورند در خيمه ها كه حضرت فرمود آب را بنوشيد و اين آخرين توشه شما خواهد بود . و به علاوه از نظر طبيعي يك قاعده اي است : هر كسي از بدنش خون زياد برود كه بدن كم خون شده و احتياج به خون 217 جديد داشته باشد ، تشنه مي شود . خداوند متعال بدن را به گونه اي ساخته است كه وقتي به چيزي احتياج دارد ، فورا همان احتياج جلوه مي كند . افرادي كه زخم بر مي دا رند ، مي بينيد فورا تشنگي بر آنها غالب مي شود ، و اين ، به واسطه رفتن خون از بدنشان است كه چون بدن آماده مي شود براي ساختن خون و مي خواهد خون جديد بسازد ، آب مي خواهد . خود رفتن خون از بدن ، موجب تشنگي است . " يحول بينه و بين السماء العطش " اينقدر تشنگي اباعبدالله زياد بود كه وقتي به آسمان نگاه مي كرد بالاي سرش را درست نمي ديد . اينها شوخي نيست . ولي من هر چه در مقاتل گشتم ( آن مقداري كه مي توانستم بگردم ) تا اين جمله معروفي را كه مي گويند اباعبدالله به مردم گفت : " اسقوني شربه من الماء " ، يك جرعه آب به من بدهيد ، ببينم ، نديدم . حسين كسي نبود كه از آن مردم چنين چيزي طلب بكند . فقط يك جا دارد كه حضرت در حالي كه داشت حمله مي كرد " و هو يطلب الماء " . قرائن نشان مي دهد كه مقصود اينست : در حالي كه داشت به طرف شريعه مي رفت ( در جستجوي آب بود كه از شريعه بردارد ) نه اينكه از مردم طلب آب مي كرد . عظمت اباعبدالله چيز ديگري است . او چيزي است ، ما چيز ديگري . شعارهائي كه در سينه زني ها و نوحه سرائي ها مي دهيد ، شعارهاي حسيني باشد . نوحه ، بسيار بسيار خوب است . ائمه اطهار دستور مي دادند افرادي كه شاعر بودند ، نوحه خوان بودند ، نوحه سرا بودند ، بيايند براي آنها ذكر مصيبت بكنند ، آنها 218 شعر مي خواندند و ائمه اطهار گريه مي كردند . نوحه سرائي و سينه زني و زنجيرزني ، من با همه اينها موافقم ، ولي به شرط اينكه شعارها ، شعارهاي حسيني باشد ، نه شعارهاي من در آوردي : " نوجوان اكبر من " ، " نوجوان اكبر من " شعار حسيني نيست . شعارهاي حسيني شعارهائي است كه از اين تيپ باشد : فرياد مي كند " الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهي عنه ليرغب المومن في لقاء الله محقا " مردم ! نمي بينيد كه به حق عمل نمي شود و كسي از باطل رو گردان نيست ؟ در چنين شرايطي ، مومن " نگفت حسين يا امام " بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگي اي ترجيح بدهد . و يا : " لا اري الموت الا سعاده ، و الحياه مع الظالمين الا برما " . ( هر جمله اش سزاوار است كه با آب طلا نوشته شود و در همه دنيا پخش گردد ، و اين ، باز هم كم است . ) من مرگ را جز خوشبختي نمي بينم ، من زندگي با ستمكاران را جز ملالت و خستگي نمي بينم . مرا عار آيد از اين زندگي كه سالار باشم كنم بندگي شعارهاي حسين ( ع ) شعارهاي محيي بود ، " يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ". اباعبدالله يك مصلح است . اين تعبير مال خودش است : " اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي ، اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنكر و اسير بسيره جدي و ابي " . اين را حضرت در نامه اي به عنوان وصيتنامه به برادرشان 219 محمد ابن حنفيه كه مريض بود به طوري كه از ناحيه دست فلج داشت و قدرت اين را كه در ركاب حضرت باشد و خدمت بكند نداشت ، نوشتند و به او سپردند . چرا ؟ براي اينكه دنيا از ماهيت نهضت او آگاه شود : مردم دنيا ! من مثلي خيليها نيستم كه قيامم ، انقلابم به خاطر اين باشد كه خودم به نوائي رسيده باشم ، براي اينكه مال و ثروتي تصاحب كنم ، براي اينكه به ملكي رسيده باشم . اين را مردم دنيا از امروز بدانند ( اين نامه را در مدينه نوشت ) : قيام من ، قيام مصلحانه است . من يك مصلح در امت جدم هستم . قصدم امر به معروف و نهي از منكر است . قصدم اين است كه سيرت رسول خدا را زنده كنم ، قصدم اين است كه روش علي مرتضي را زنده كنم . سيره پيغمبر مرد ، روش علي مرتضي مرد ، مي خواهم اين سيره و اين روش را زنده كنم . از اينجا مي فهميم كه چرا ائمه اطهار اينهمه دستور اكيد داده اند كه عاشورا بايد زنده بماند و چرا اينهمه اجر و پاداش و ثواب براي عزاداري اباعبدالله منظور شده . آيا آنها اين سخن را فقط به خاطر يك عزاداري مثل عزاداريهاي ما در وقتي كه پدر يا مادرمان مي ميرد ، گفتند ؟ نه ، مردنهاي ما ارزشي ندارد ، در مردنهاي ما فكر و ايده و هدفي وجود ندارد . ائمه اطهار از اين جهت گفتند ؟ نه ، مردنهاي ما ارزشي ندارد . ائمه اطهار از اين جهت گفتند عاشورا زنده بماند كه اين مكتب زنده بماند ، براي اينكه اگر چه شخص حسين بن علي نيست ولي حسين بن علي بايد به قول امروز يك سمبل باشد ، به صورت يك نيرو زنده باشد ، حسين اگر خودش نيست ، هر سال ، محرم كه طلوع مي كند ، يك مرتبه مردم از تمام فضا بشنوند : 220 " الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهي عنه ؟ ليرغب المومن في لقاء الله محقا ، " براي اينكه از راستي و حقيقت ، شور حيات ، شور امر به معروف ، شور نهي از منكر ، شور اصلاح مفاسد امور مسلمين ، در ميان مردم شيعه پيدا بشود . پس اگر از ما بپرسند شما در روز عاشورا كه هي حسين حسين مي كنيد و به سر خودتان مي زنيد ، چه مي خواهيد بگوئيد ؟ بايد بگوئيم : ما مي خواهيم حرف آقايمان را بگوئيم . ما هر سال مي خواهيم تجديد حيات بكنيم ، " يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ". بايد بگوئيم عاشورا روز تجديد حيات ماست ، در اين روز مي خواهيم در كوثر حسيني شستشو بكنيم ، تجديد حيات بكنيم ، روح خودمان را شستشو بدهيم ، خودمان را زنده كنيم ، از نو مبادي و مباني اسلام را بياموزيم ، روح اسلام را از نو به خودمان تزريق بكنيم . ما نمي خواهيم حس امر به معروف و نهي از منكر ، احساس شهادت ، احساس جهاد ، احساس فداكاري در راه حق در ما فراموش بشود ، نمي خواهيم روح فداكاري در راه حق در ما بميرد . اين ، فلسفه عاشورا است ، نه گناه كردن و بعد به نام حسين بن علي بخشيده شدن ! گناه بكنيم بعد در مجلسي شركت بكنيم و بگوئيم خوب ديگر گناهانمان بخشيده شد . گناه آنوقت بخشيده مي شود كه روح ما پيوندي بخورد با روح حسين بن علي . اگر پيوند بخورد ، گناهان ما قطعا بخشيده مي شود ، ولي علامت بخشيده شدنش اينست كه دو مرتبه ديگر دنبال آن گناه نمي رويم . اما اينكه گناه بكنيم ، از مجلس حسين بن علي بيرون برويم و دو مرتبه 221 دنبال آن گناهان برويم ، نشانه اينست كه روح ما با روح حسين بن علي پيوند نخورده است . شعارهاي اباعبدالله ، شعار احياي اسلام است ، اينست كه چرا بيت المال مسلمين را يك عده به خودشان اختصاص داده اند ؟ چرا حلال خدا را حرام ، و حرام خدا را حلال مي كنند ؟ چرا مردم را دو دسته كرده اند ، مردمي كه فقير فقير و دردمندند ، و مردمي كه از پرخوري نمي توانند از جايشان بلند شوند ؟ در بين راه در حضور هزار نفر لشكريان حر آن خطبه معروف را خواند كه طي آن حديث پيغمبر را روايت كرد ، گفت پيغمبر چنين فرموده است كه اگر زماني پيش بيايد كه اوضاع چنين بشود ، بيت المال چنان بشود ، حلال خدا حرام و حرام خدا حلال بشود ، اگر مسلمان آگاهي اينها را بداند و سكوت كند ، حق است بر خدا كه چنين مسلماني را به همانجا ببرد كه آن ستمكاران را مي برد . بنابراين من احساس وظيفه مي كنم ، " الا و اني احق من غير " در چنين شرايطي من از همه سزاوارترم . پس اينست مكتب عاشورا و محتواي شعارهاي عاشورا . شعارهاي ما در مجالس ، در تكيه ها و در دسته ها بايد محيي باشد ، نه مخدر ، بايد زنده كننده باشد نه بي حس كننده . اگر بي حس كننده باشد ، نه تنها اجر و پاداشي نخواهيم داشت بلكه ما را از حسين ( ع ) دور مي كند . اين اشك براي حسين ريختن خيلي اجر دارد اما به شرط اينكه حسين آنچنانكه هست در دل ما وارد بشود . " ان للحسين " 222 " محبه مكنونه في قلوب المومنين " . اگر در دلي ايمان باشد ، نمي تواند حسين را دوست نداشته باشد ، چون حسين مجسمه اي است از ايمان . شعارهائي كه اصحاب اباعبدالله مي دادند ، شعارهاي عجيبي است . حادثه كربلا طوري وقوع پيدا كرده كه انسان فكر مي كند اصلا اين صحنه را عمدا آنچنان ساخته اند كه هميشه فراموش نشدني باشد . عجيب هم هست ! اباعبدالله گاهي شعار معرفي خودش را مي داد : انا الحسين بن علي آليت ان لا انثني احمي عيالات ابي امضي علي دين النبي ( 1 ) شعارهاي ايشان با آهنگهاي مختلف است . وقتي كه در ميدان جنگ تنها مي ايستاد ، شعارهاي بلند مي داد ، شعاري را مي خواند كه با وزن طولاني بود : انا بن علي الطهر من آل هاشم كفاني بهذا مفخرا حين افخر (2) اما وقتي كه حمله مي كرد ، شعارهاي حمله اي مي داد مثل : الموت اولي من ركوب العار يا همان شعري كه قبلا خواندم . شجاعت و قوت قلبي كه اباعبدالله در روز عاشورا از خود نشان داد ، همه [ شجاعان ] را فراموشاند . اين ، سخن راويان دشمن است . راوي گفت : پاورقي : 1 - مقتل مقرم ص . 345 2 - منتهي الامال / ج 1 ص . 282 223 و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل اهل بيته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه به خدا قسم در شگفت بودم كه اين چه دلي بود ، چه قوت قلبي بود ؟ ! يك آدمي ك ه اينچنين دل شكسته باشد كه در جلوي چشمش تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش را قلم قلم كرده باشند و اينچنين قوي القلب باشد ! من كه نظيري برايش سراغ ندار م . در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اي را به عنوان مركز انتخاب كرده بود . يعني وجود مقدس اباعبدالله ابتدا آنجا مي ايستاد و بعد حمله مي كرد . به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ ، كسي جرات نكرد تن به تن با اباعبدالله بجنگد . البته ابتدا چند نفر آمدند ، جنگيدند ، ولي آمدن همان و از بين رفتن همان . پسر سعد فرياد كرد : چه مي كنيد ؟ ! ان نفس ابيه بين جنبيه يا : ان نفسا ابيه بين جنبيه اين ، پسر علي است ، روح علي در پيكر اوست ، شما با كي داريد مي جنگيد ؟ ! با او تن به تن نجنگيد . ديگر جنگ تن به تن تمام شد . آنوقت جنگي كه از طرف آنها نامردي بود شروع شد ، سنگ پراني ، تيراندازي . جمعيتي در حدود سي هزار نفر ، مي خواهند يك نفر را بكشند . از دور ايستاده اند ، تير اندازي مي كنند يا سنگ مي پرانند . همينها وقتي كه اباعبدالله حمله مي كرد ، درست مثل يك گله روباه كه از جلوي شير فرار مي كند ، فرار مي كردند . ولي حضرت حمله را خيلي ادامه نمي داد يعني نمي خواست فاصله اش با خيام حرمش زياد شود . غيرت حسين اجازه نمي داد كه تا زنده است ، كسي به اهل بيتش اهانت كند . مقداري كه حمله مي كرد و آنها را دور مي ساخت ، بر 224 مي گشت ، مي آمد در آن نقطه اي كه آن را مركز قرار داده بود . آن نقطه ، نقطه اي بود كه صدارس به حرم بود ، يعني اهل بيت اگر چه حسين را نمي ديدند ولي صدايش را مي شنيدند . براي اينكه مطمئن باشد زينبش ، براي اينكه مطمئن باشد سكينه اش ، براي اينكه بچه هايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين هست ، وقتي كه مي آمد در آن نقطه مي ايستاد ، آن زبان خشك در آن دهان خشك به حركت درمي آمد و مي گفت : " لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم " ، يعني اين نيرو از حسين نيست ، اين خداست كه به حسين نيرو داده است . هم شعار توحيد مي داد و هم به زينبش خبر مي داد كه زينب جان ! هنوز حسين تو زنده است . به خاندانش دستور داده بود كه تا من زنده هستم ، كسي حق ندارد بيرون بيايد . لذا همه در داخل خيمه ها بودند . ابا عبدالله دوبار براي وداع آمدند . يك بار آمدند ، وداع كردند و رفتند . بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند ، در اين هنگام شخصي صدا زد حسين ! تو مي خواهي آب بنوشي ؟ ! ريختند به خيام حرمت . ديگر آب نخورد و برگشت . آمد براي بار دوم با اهل بيتش وداع كرد : " ثم ودع اهل بيته ثانيا " . چه جمله هاي نوراني اي دارد ! رو مي كند به آنها كه : اهل بيت من ! مطمئن باشيد كه بعد از من شما اسير مي شويد ، ولي كوشش كنيد كه در مدت اسارتتان ، يك وقت كوچكترين تخلفي از وظيفه شرعيتان نكنيد . مبادا كلمه اي به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد . ولي مطمئن باشيد كه اين ، پايان كار دشمن است ، اين كار ، دشمن را از پا در آورد : " و اعلموا ان " 225 " الله منجيكم " بدانيد كه خدا شما را نجات مي دهد و از ذلت حفظ مي كند . اين خيلي حرف است : اهل بيت من ! شما اسير خواهيد شد ولي حقير و ذليل نخواهيد شد ، اسارت شما هم اسارت عزت است . به همين جهت بود كه وقتي در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان مي دادند ، زينب نمي گذاشت قبول كنند . اسير بودند ولي هرگز حاضر نشدند خواري را تحمل كنند . شير را هم در زنجير مي كنند ، ولي شير در زنجير هم كه باشد ، شير است ، روباه ، آزاد هم كه باشد ، روباه است . بار دوم كه امام آمد ، اهل بيت خوشحال شدند ، دوباره با اباعبدالله خداحافظي كردند . باز به امر ابا عبدالله از خيمه ها بيرون نيامدند . بعد از مدتي يك دفعه باز صداي شيهه اسب اباعبدالله را شنيدند ، خيال كردند حسين براي بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خداحافظي كند ( گريه استاد ) ولي وقتي بيرون آمدند ، اسب بي صاحب اباعبدالله را ديدند ( گريه شديد استاد ) . دور اسب اباعبدالله را گرفتند . هر كدام سخني با اين اسب مي گويد . طفل عزيز اباعبدالله مي گويد : اي اسب ! هل سقي ابي ام قتل عطشانا من از تو يك سوال مي كنم : پدرم كه مي رفت ، با لب تشنه رفت ( گريه استاد ) ، من مي خواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند ؟ ( گريه استاد ) . اينجاست كه يك منظره ديگري رخ مي دهد كه قلب مقدس امام زمان را آتش مي زند . " و اسرع فرسك شاردا محمحما باكيا ، فلما راين النساء جوادك مخزيا و ابصرن سرجك ملويا " 226 " خرجن من الخدور ناشرات الشعور علي الخدور لاطمات " ( 1 ) . روضه امام زمان است ، مي گويد جد بزرگوار ! اهل بيت تو به امر تو از خانه بيرون نيامدند ، اما وقتي كه اسب بي صاحب را ديدند ، موها را پريشان كردند ، همه به طرف قتلگاه تو آمدند ( گريه استاد ) . و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم ، وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين ، نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم ، يا الله . . . " اللهم ارزقنا توفيق الطاعه ، و بعد المعصيه و صدق النيه ، و عرفان الحرمه ، و اكرمنا بالهدي و الاستقامه ، و سدد السنتنا بالصواب و الحكمه ، و املا قلوبنا بالعلم و المعرفه . " خدايا ! ما را حسيني واقعي قرار بده ، ما را آشنا به روح نهضت حسيني قرار بده ، پرتوي از آن روح مقدس بر دلهاي همه ما بتابان ، ما را به روح حسيني زنده بگردان . خدايا ! انوار معرفت خودت را بر قلبهاي ما بتابان . دلهاي ما را محل محبت خودت قرار بده . خدايا ! ما را از افراد واقعي پيغمبر خودت قرار بده ، دست ما را از دامان ولاي واقعي علي مرتضي و اولاد طاهرينش كوتاه مفرما ، قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضي بگردان . و عجل في فرج مولانا صاحب الزمان . پاورقي : 1 - بحار / ج 101 ص . 240 227 بخش ششم تحليل واقعه عاشورا 229 بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله رب العالمين ، باري الخلائق اجمعين ، و الصلاه و السلام علي عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سيدنا و نبينا و مولانا ابي القاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين . حادثه عاشورا مثل بسياري از حقايق اين عالم است كه در زمان خودشان بسا هست آنچنانكه بايد شناخته نمي شوند . و بلكه فلاسفه تاريخ مدعي هستند كه شايد هيچ حادثه تاريخي را نتوان در زمان خودش آنچنانكه هست ، ارزيابي كرد . بعد از آنكه زمان زيادي گذشت و تمام عكس العمل ها و جريانات مربوط به يك حادثه ، خود را بروز دادند ، آنگاه آن حادثه ، بهتر شناخته مي شود . همچنانكه شخصيتها هم همينطورند . شخصيتهاي بزرگ غالبا در زمان خودشان آن موجي كه شايسته وجود آنهاست ، پيدا نمي شود ، بعد از مرگشان تدريجا شخصيتشان بهتر شناخته مي شود ، بعد از دهها سال كه از مرگشان مي گذرد ، تدريجا شناخته مي شوند . و معمولا افرادي كه در زمان خودشان خيلي شاخصند بعد از فوتشان 231 فراموش مي شوند ، و بسا افرادي كه در زمان خودشان آنقدرها شاخص نيستند ولي بعد از مرگشان تدريجا شخصيت آنها گسترش پيدا مي كند و بهتر شناخته مي شوند . اگر دو نفر عالم را كه در يك زمان زندگي مي كنند در نظر بگيريم ، ولو از نظر شهرت علمي يكي ده برابر ديگري بزرگ است ، ولي گاهي بعد در تاريخ روشن مي شود كه آنكه ده برابر كوچك بوده ، از آنكه ده برابر بزرگ بوده ، بزرگتر است ، كه براي اين من مثالهاي زيادي دارم . از همه بهتر اينست كه ما به خود علي ( ع ) مثال بزنيم آنهم از زبان خود ايشان . در كلمات مولا در " نهج البلاغه " جزء كلماتي كه حضرت در فاصله ضربت خوردن و شهادت يعني در آن فاصله چهل و چهار پنج ساعت آخر زندگي فرموده اند ، يكي اين دو سه جمله است كه تعبير خيلي عجيبي است . مي فرمايد : " غدا تعرفونني و يكشف لكم سرائري " ( 1 ) فردا مرا خواهيد شناخت ، يعني امروز مرا نشناخته ايد ، زمان من مرا نشناخت ، آينده مرا خواهد شناخت . " و يكشف لكم سرائري " ( سرائر يعني سريره ها ، امور مخفي ، اموري كه در اين زمان چشمها نمي تواند آنها را ببيند ، مثل گنجي كه در زير زمين باشد ) مخفيات وجود من فردا براي شما كشف خواهد شد . و همينطور هم شد . علي را مردم ، بعد از زمان خودش بيشتر شناختند از پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 147 اين جمله در نهج البلاغه به اين صورت آمده : غدا ترون ايامي و يكشف لكم عن سرائري " . 232 زمان خودش . علي را در زمان خودش چه كسي شناخت ؟ يك عده بسيار معدود . شايد تعداد آنهايي كه علي را در زمان خودش واقعا مي شناختند ، از عدد انگشتان دو دست هم تجاوز نمي كرد . پيغمبر اكرم راجع به كلمات خودشان اين جمله را در حجه الوداع فرمود ( ببينيد چه كلمات بزرگي ! ) " نضر ( نصر ) الله عبدا سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لم يسمعها ، فرب حامل فقه غير فقيه ، و رب حامل فقه الي من هو افقه منه " ( 1 ) خدا خرم كند چهره آنكس را ( خدا يار آنكس باد ) كه سخن مرا بشنود و حفظ و ضبط كند و به كساني كه سخن مرا نشنيده اند ، به آنهائي كه زمان من هستند ولي اينجا نيستند يا افرادي كه بعد از من مي آيند ، برساند . يعني حرفهاي مرا كه مي شنويد ، حفظ كنيد و به ديگران برسانيد . " فرب حامل فقه غير فقيه " بسا كساني كه حامل يك حكمت و حقيقتند در صورتي كه خودشان اهل آن حقيقت نيستند ، يعني آن عمق و معني آن حقيقت را درك نمي كنند . " و رب حامل فقه الي من هو افقه منه " و چه بسا افرادي كه فقهي را ، حكمتي را ، حقيقتي را حمل مي كنند ، حفظ مي كنند ، بعد منتقل مي كنند به كساني كه از خودشان داناترند . معناي جمله اينست كه شما اينها را حفظ كنيد و به ديگران برسانيد . بسا هست كه شما اصلا عمق حرف مرا درك نمي كنيد ولي پاورقي : 1 - امالي مفيد / مجلس / 23 ص . 186 233 آن ديگري كه مي شنود ، مي فهمد ، شما فقط ناقلي هستيد ، نقل مي كنيد . و باز بسا هست كه شما چيزي مي فهميد ولي آن كسي كه بعد ، شما براي او نقل مي كنيد ، بهتر از شما مي فهمد . مقصود اينست كه سخنان مرا برسانيد به نسلهاي آينده كه معناي سخن مرا از شما بهتر مي فهمند . علي ( ع ) فرمود : آينده مرا بهتر خواهد شناخت . پيغمبر ( ص ) هم فرمود در آينده معاني سخن مرا بهتر از مردم حاضر درك خواهند كرد . اينست معناي اينكه ارزش يك چيز در زمان خودش آنچنانكه بايد ، درك نمي شود ، بايد زمان بگذرد ، بعدها آيندگان تدريجا ارزش يك شخص ، ارزش كتاب يا سخن يك شخص ، ارزش عمل يك شخص را بهتر درك مي كنند . " اقبال لاهوري " شعري دارد كه گويي ترجمه جمله مولاي علي ( ع ) است . حضرت مي فرمايد : " غدا تعرفونني " فردا مرا خواهيد شناخت ( اين را روزي مي گويد كه دارد از دنيا مي رود ) ، بعد از مرگ من مرا خواهيد شناخت . اقبال مي گويد : " اي بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد " مقصودش از شاعر ، نه هر كسي است كه چند كلمه سرهم بكند ، بلكه مقصود ، كسي است كه پيامي دارد ، مثل خود اقبال كه شاعري است كه فكري دارد ، انديشه اي د ارد ، پيامي دارد ، يا مولوي و حافظ كه شعرايي هستند كه انديشه و پيامي دارند ، گواينكه پيام بعضي از اينها را بعد از پانصد سال هم هنوز مردم درست درك نمي كنند ، مثل حافظ كه هنوز وقتي كه در اطراف او مطلب مي نويسند ، هزار جور چرند مي نويسند الا آن پيامي كه خود حافظ دارد . " اي بسا شاعر كه 234 بعد از مرگ زاد " . بسياري از انديشمندان ، تولدشان بعد از مرگشان است . يعني اينگونه اشخاص در زمان خودشان هنوز تولد پيدا نكرده اند . " جبران خليل جبران " يك نويسنده درجه اول عرب زبان است ، و از عربهاي مسيحي است كه تولدش در لبنان بوده ولي پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بيشتر در آمريكا بوده . او عربي و انگليسي نويس و همچنين نقاش است و مخصوصا در عربي ، از آن شيرين قلمهاي درجه اول است . با اينكه مسيحي است ، از شيفتگان علي بن ابي طالب ( ع ) است . در ميان عربهاي مسيحي ، شيفته علي ما زياد داريم . يكي از آنها " ميكائيل نعيمه " است . يكي ديگر ، " جرج جرداق " است كه در چند سال پيش كتابي نوشت به نام " علي بن ابي طالب صوت العداله الانسانيه " كه اول در يك جلد بود ، بعد خودش آن را تفصيل داد و در پنج شش جلد چاپ شد ، و از بهترين كتابهايي است كه راجع به حضرت امير ( ع ) نوشته شده است . جبران خليل مي گويد : من نمي دانم چه رازي است كه افرادي پيش از زمان خودشان متولد مي شوند ، و علي از كساني است كه پيش از زمان خودش متولد شده است . مي خواهد بگويد علي براي زمان خودش خيلي زياد بود . آن زمان ، زمان علي نبود . ولي حقيقت بهتر ، همان است كه خود علي ( ع ) فرموده است كه اصلا اينگونه اشخاص در هر زماني متولد بشوند ، پيش از زمان خودشان متولد شده اند . علي ( ع ) اگر امروز هم متولد شده بود ، پيش از زمان خودش بود . يعني آنقدر بزرگند كه زمان خودشان ، هر زماني باشد ، 235 گنجايش اين را كه بتواند آنها را بشناسد و بشناساند و معرفي كند ، ندارد . بايد مدتها بگذرد ، بعد از مرگشان بار ديگر بازيابي و بازشناسي شوند و به اصطلاح امروز ، تولد جديد پيدا كنند . براي اين موضوع عرض كردم كه مثالهاي زيادي هست . در ميان همه طبقات همينطور است . همين حافظ كه مثالش را ذكر كردم ، آيا در زمان خودش ، همين شهرتي را كه در زمان ما دارد ، داشت ؟ نه . در زمان خودش كسي ديوانش را هم جمع نكرد . خودش هم به خاطر روح عرفاني خاصي كه داشت ، با اينكه به او مي گفتند ، علاقه اي به جمع آوري آن نداشت . حافظ يك مرد عالم است ، يعني اول يك عالم است ، دوم يك شاعر ، و از اين جهت با سعدي يا فردوسي فرق مي كند . اينها شاعر هستند و مثلا سي چهل هزار بيت شعر گفته اند ، كارشان شاعري بوده . حافظ كارش شاعري نبوده ، يك مرد عالم و مدرس و محقق بوده است . بعد از مرگش ، رفيقش كه ديوانش را جمع كرده ، اهم آن كتابهايي را كه او تدريس مي كرده ذكر نموده است . مفسر و حافظ قرآن بوده ، تفسير قرآن مي گفته ، كارش اين بوده . خودش هم در يك جا مي گويد : زحافظان جهان كس چوبنده جمع نكرد لطائف حكمي با نكات قرآني در جاي ديگر مي گويد : نديدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآني كه اندر سينه داري و نيز در جاي ديگر مي گويد : 236 عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ قرآن زبر بخواني با چارده روايت يعني نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده ، بلكه آن را با قرائتهاي هفتگانه مي خواند واز حفظ بوده است كه اين آيه را عاصم اينجور قرائت كرده ، كسائي اينطور قرائت كرده و . . . " ملا صدراي شيرازي " كه امروز تازه بعد از حدود سيصد و پنجاه سال كه از مرگش مي گذرد ( مرگش در سال 1050 هجري قمري بوده و الان 1398 است ) دارد شناخته مي شود ، تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلا در حوزه هاي علميه هم كتابهايش تدريس نمي شود . فقط يك عده شاگرد داشت . كم كم كه حكماي بعد از او آمدند ، به ارزش افكارش پي بردند و افكار او به تدريج افكار امثال بوعلي را عقب زد و پيش افتاد . دنياي مغرب زمين هم تازه اكنون دارد با افكار اين مرد آشنا مي شود . اين ، معناي اينست كه اشخاص خيلي بزرگ ، افرادي هستند كه در زمان خودشان موجي ، جنجالي آنچنانكه شايسته خود آنهاست ، ايجاد نمي كنند ، ولي در زمانهاي بعد تدريجا مثل گنجي كه از زير خاك بيرون بيايد ، بيرون مي آيند و شناخته مي شوند . مثال ديگر " سيد جمال " است . الان در جهان لااقل هفته اي يك مقاله درباره سيد جمال الدين اسد آبادي نوشته مي شود . كشورهاي اسلامي هم به او افتخار مي كنند . ايرانيها مي گويند سيد جمال مال ماست ، افغانيها مي گويند مال ماست ، تركها مي گويند مال ماست چون در تركيه مرده است . آخرش افغانها پيروز شدند ، رفتند استخوانهاي سيد جمال را از تركيه به 237 افغانستان بردند ، در صورتي كه سيد جمال خودش را نه به ايران مي بست ، نه به افغان ، نه به ترك و نه به عرب ( البته ظاهرا ايراني بوده ) ، نه به مصر مي بست و نه به جاي ديگر . مصريها افتخار مي كنند كه بله ، سيد جمال آمد به كشور ما و قدرش را شناختند و در اينجا بود كه علمايي مثل " محمد عبده " به او گرايش پيدا كردند و او توانست يك حزب تشكيل بدهد و اصل اوج گرفتن سيد جمال ، از اينجا بود ، پس ما از همه به سيد جمال نزديكتر هستيم . ولي در زمان خودش به هر كجا كه مي رفت ، او را طرد مي كردند . به ايران خود ما كه آمد ، با چه وضع نكبت باري او را تبعيد كردند ! مدتها در حضرت عبدالعظيم متحصن بود . در زمستان خيلي سردي كه برف بسيار سنگيني هم آمده بود ، ريختند و او را از بست خارج كردند ، سوار قاطر كردند و مثل جدش زين العابدين ، پاهايش را به شكم قاطر بستند و در آن هواي سرد ، او را از طريق غرب ايران ( همدان و كرمانشاه ) از مرز خارج كردند . حتي يك نفر هم چيزي نگفت . حالا هر كسي افتخار مي كند . كه من درباره سيد جمال مقاله اي خواندم . سيد جمال در زمان خودش شناخته نشد . البته در مصر عده اي روشنفكر دورش را گرفتند ولي بعد انگليسيها او را تبعيد كردند . مدتها در هند و مدتها در نجف بود . اصلا چهار سال ابتداي حيات علمي اين مرد در نجف بوده است . فرهنگ سيد جمال ، فرهنگ اسلامي است ( و اهميت او هم به همين است ) يعني تحصيلات عاليه اش ، تحصيلات عاليه اسلامي است . در نجف در درس استاد الفقها شيخ مرتضي انصاري كه در زهد و تقوي و علم 238 و تحقيق ، مرد فوق العاده اي بوده شركت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ ديگري به نام آخوند ملاحسينقلي همداني خوانده است . كم كم اصلا آن محيط را كه در آنوقت تعلق به عثماني داشت ، تحمل نمي كرد و استادانش به او گفتند بهتر اينست كه تو مهاجرت كني و بروي دنبال ايده هايي كه داري . الان كه حساب مي كنم ، مي بينم نهضتهايي كه يكي بعد از ديگري در جهان اسلام پيدا شد ، مرهون زحمات او بود . ( بعضي از قسمتهاي اين مطلب ، هنوز درست رسيدگي نشده است . ) يعني تخمهايي كه او كاشت ، يكي از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد ، ولي بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند . نهضتهايي كه بعد در مصر شد ، نهضتهايي كه در هند شد ، نهضت مشروطيت و حتي نهضت تنباكو در ايران ، از ثمرات تلاشهاي اوست . و از جمله مطالبي كه در شرح حال او ننوشته اند ، اينست كه نهضت استقلال عراق كه بعد از مشروطيت روي داد ، مديون اوست ، چون اكنون ما در تاريخ كشف مي كنيم كه كساني كه اين نهضت را رهبري مي كرده اند ، از دوستان سيد جمال بوده اند . اينست كه مي گوئيم مردان خيلي بزرگ ، هر مقدار هم كه در زمانشان شناخته بشوند ، شناخته نمي شوند . در زمانهاي بعد ، بهتر شناخته مي شوند و ارزششان بهتر درك مي شود . و همچنين است حوادث و وقايع . ابعاد حوادث و وقايع نيز در زمان خودش ، آنچنان كه هست ، تشخيص داده نمي شود . بسا هست كه يك حادثه ، كوچك تلقي مي شود ، ولي بعد از مدتي تدريجا ابعاد و عمق و لايه هاي اين حادثه ، عظمت و اهميت اين 239 حادثه ، بهتر شناخته مي شود . حادثه عاشورا از جمله اين حوادث است ، در رديف اينكه شخص مي ميرد ، بعد از مرگش شناخته مي شود ، يا اثري خلق مي شود ، بعد از سالها ، ارزش آن شناخته مي شود . حادثه اجتماعي هم كه رخ مي دهد ، بعدها ماهيت آن درست شناخته مي شود و ارزش آن درك مي گردد . در مورد بعضي از حوادث ، شايد هزار سال بايد بگذرد تا ماهيت آنها ، درست آنچنانكه هست ، شناخته شود . و باز حادثه عاشورا از اينگونه حوادث است . جمله اي از امام حسين ( ع ) هست كه با اينكه خودم اين جمله را بارها تكرار كرده ام ، ولي به معني و عمق آن ، خيلي فكر نكرده بودم . اين جمله در آن وصيتنامه معروفي است كه امام به برادرشان محمد ابن حنفيه مي نويسند . محمد ابن حنفيه بيمار بود به طوري كه دستهايش فلج شده بود و لهذا از شركت در جهاد معذور بود . ظاهرا وقتي كه حضرت مي خواستند از مدينه خارج شوند ، وصيتنامه اي نوشتند و تحويل او دادند . البته اين وصيتنامه نه به معناي وصيتنامه اي است كه ما مي گوئيم ، بلكه به معناي سفارشنامه است به معناي اينكه وضع خودش را روشن مي كند كه حركت و قيام من چيست و هدفش چيست . ابتدا فرمود : " اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي " اتهاماتي را كه مي دانست بعدها به او مي زنند ، رد كرد . خواهند گفت حسين دلش مقام مي خواست ، دلش نعمتهاي دنيا مي خواست ، حسين يك آدم مفسد و اخلالگر بود ، حسين يك آدم ستمگر بود . دنيا 240 بداند كه حسين جز اصلاح امت ، هدفي نداشت ، من يك مصلحم . بعد فرمود : " اريد ان آمر بالمعروف ، و انهي عن المنكر ، و اسير بسيره جدي و ابي " هدف من ، يكي امر به معروف و نهي از منكر است و ديگر اينكه سير كنم ، سيره قرار بدهم همان سيره جدم و پدرم را . اين جمله دوم ، خيلي بايد شكافته شود . اين جمله در آن تاريخ ، معني و مفهوم خاصي داشته است . چرا امام حسين بعد كه فرمود مي خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم ، اضافه كرد مي خواهم سير كنم به سيره جدم و پدرم ؟ ممكن است كسي بگويد همان گفتن امر به معروف و نهي از منكر كافي بود . مگر سيره جد و پدرش ، غير از امر به معروف و نهي از منكر بود ؟ جواب اينست كه اتفاقا بله . ابتدا بايد به يك تاريخچه اشاره بكنم و بعد اين مطلب را شرح بدهم . مي دانيم عمر وقتي كه ضربت خورد و خودش احساس كرد كه رفتني است ، براي بعد از خودش ، در واقع بدعتي به وجود آورد ، يعني كاري كرد كه نه پيغمبر كرده بود و نه حتي ابوبكر ، نه مطابق عقيده ما شيعيان كه مدارك اهل تسنن نيز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند ، مطلب ديگري است ) خلافت را به شخص معيني كه پيغمبر در زمان خودش معرفي و تعيين كرده بود يعني علي ( ع ) واگذار كرد ، و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن مي گويند - كه پيغمبر كسي را تعيين نكرد بلكه امت بايد خودشان كسي را انتخاب كنند و پيغمبر اين كار را به انتخاب امت و شوراي امت واگذار كردند - عمل كرد ، و همچنين نه كاري را كه ابوبكر كرد ، انجام داد ، چون ابوبكر وقتي مي خواست 241 بميرد ، براي بعد از خود ، شخصي معيني را تعيين كرد كه خود عمر بود . كار ابوبكر نه با عقيده شيعه جور در مي آيد ، نه با عقيده اهل تسنن . كار عمر نه با عقيده شيعه جور در مي آيد ، نه با عقيده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر . يك كار جديد كرد و آن اين بود كه شش نفر از چهره هاي درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد ، ولي شورايي نه به صورت به اصطلاح دموكراسي ، بلكه به صورت آريستوكراسي ، يعني يك شوراي نخبگان كه نخبه ها را هم خودش انتخاب كرد : علي عليه السلام ( چون علي را كه نمي شد كنار زد ) ، عثمان ، طلحه ، زبير ، سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت ، در ميان صحابه پيغمبر ، از اينها متشخصتر نبود . بعد خودش گفت تعداد افراد اين شورا جفت است ( معمولا مي بينيد كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار مي دهند كه وقتي راي گرفتند ، تعداد هر طرف كه حداقل نصف به علاوه يك باشد ، آن طرف برنده است . ) ، اگر سه نفري يك راي را انتخاب كردند و سه نفر ديگر راي ديگر را ، هر طرف كه عثمان بود ، آن طرف برنده است . خوب ، اگر شورا است ، تو چرا براي مردم تكليف معين مي كني ؟ ! شورا طوري تركيب شده بود كه عمر خودش هم مي دانست كه بالاخره خلافت به عثمان مي رسد ، چون علي ( ع ) قطعا راي سه به علاوه يك نداشت . حداكثر اين بود كه علي سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در ميان آنها نبود ، زيرا عثمان رقيبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر ، علي ( ع ) يا دو نفر داشت : خودش بود و زبير ( چون زبير آنوقت با علي بود ) ، و يا اگر 242 احتمالا عبدالرحمن بن عوف ، طرف علي را مي گرفت ، حداكثر سه نفر داشت . اينست كه علي ( ع ) در " نهج البلاغه " مي فرمايد : " فصغا رجل منهم لضغنه ، و مال الاخر لصهره " ( 1 ) فلان شخص به دليل كينه اي كه با من داشت ، از حق منحرف شد ، و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطه قوم و خويشي و وصلت كاري خودش ، رايش را به آن طرف داد . خود عمر هم اينها را پيش بيني مي كرد . به هر حال نتيجه اين شد كه زبير گفت من رايم را دادم به علي ، طلحه گفت من رايم را دادم به عثمان ، سعد هم كنار رفت ، كار دست عبدالرحمن بن عوف باقي ماند ، به هر طرف كه راي مي داد ، او انتخاب مي شد . عبدالرحمن مي خواست خودش را بي طرف نگه دارد . عمر گفت اينها بايد سه روز در اتاقي محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يكي بكنند . جز براي نماز و حوائج ضروري حق ندارند بيرون بيايند . ( اين هم يك زوري بود كه عمر گفت ) بعد يك عده مسلح فرستاد كه اگر اينها تصميم نگرفتند ، شما حق كشتنشان را داريد . خيلي عجيب است ! بعد از سه روز اينها آمدند بيرون ، تمام چشمها در انتظارند كه ببينند نتيجه چه شد . بني اميه از تيپ عثمان بودند و بني هاشم و نيكان صحابه پيامبر همچون ابوذر و عمار كه زياد هم بودند ، طرفدار علي ( ع ) . اينان شور و هيجان داشتند كه بلكه قضيه به نفع علي ( ع ) تمام شود . ولي حضرت قبل از اين خودش به طور خصوصي به افراد مي گفت كه پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه سوم معروف به شقشقيه . 243 من مي دانم پايان كار چيست ، ولي نمي توانم و نبايد خودم را كنار بكشم كه بگويند او خودش نمي خواست و اگر مي آمد ، مسلما همه اتفاق آراء پيدا مي كردند . عبدالرحمن اول آمد سراغ علي ( ع ) ، گفت : علي ! آيا حاضري با من بيعت كني ، به اين شرط كه خلافت را به عهده بگيري و بر طبق كتاب الله ( قرآن ) و سنت پيغمبر و سيره شيخين عمل كني ؟ يعني علاوه بر كتاب الله و سنت ، يك امر ديگري هم اضافه شد سيره يعني روش . روش زمامداري و رهبري تو ، همان روش شيخين ( ابوبكر و عمر ) باشد . ببينيد علي چگونه در اينجا بر سر دو راهي تاريخ قرار مي گيرد . در چنين موقعيتي هر كس پيش خود به علي مي گويد اكنون وقت تصاحب خلافت است ، دو راهي تاريخ است ، خلافت را يا بايد بني اميه ببرند يا تو . يك دروغ مصلحتي بگو . ولي علي گفت : حاضرم قبول بكنم كه به كتاب الله و سنت رسول الله و روشي كه خودم انتخاب مي كنم ، عمل كنم . عبدالرحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سؤال را تكرار كرد . عثمان گفت حاضرم ، در صورتي كه نه به كتاب الله عمل كرد ، نه به سنت رسول الله و نه حتي به روش شيخين . اين قضيه سه بار تكرار شد . عبدالرحمن مي دانست كه علي از حرف خودش بر نمي گردد و نمي آيد در اينجا روش رهبري شيخين را امضاء كند و بعد گفته خود را پس بگيرد . در اين صورت ، علي خودش را قرباني خلافت كرده بود . در هر سه نوبت ، علي ( ع ) پاسخ داد : بر طبق كتاب الله ، سنت رسول الله و روشي كه خودم انتخاب مي كنم و اجتهاد راي - آنطور كه خودم اجتهاد مي كنم - 244 عمل مي كنم . عبدالرحمن گفت : پس قضيه ثابت است ، تو نمي خواهي به روش آن دو نفر باشي ، تو مردود هستي . با عثمان بيعت كرد . عثمان به اين شكل خليفه شد . ولي همين عثمان ، نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت ، تبعيد كرد ، شلاق زد و عمار را آنقدر كتك زد كه اين مرد شريف ، فتق پيدا كرد ، بلكه وقتي كه سوار كار شد ، كم كم به همين عبدالرحمن بن عوف هم اعتنايي نمي كرد ، به طوري كه عبدالرحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت : وقتي من مردم ، راضي نيستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند . ممكن است شما بگوئيد : چرا علي ( ع ) آنگونه پاسخ داد ؟ او بايد مي گفت من بيعت مي كنم بر كتاب الله و سنت رسول الله ، و بعد ديگر نمي گفت روشي كه خودم انتخاب مي كنم ، فقط روش دو خليفه را رد مي كرد . مي گفت ما غير از كتاب خدا و سنت رسول الله ، شي ء سومي نداريم . ولي شي ء سوم را علي ( ع ) قبول داشت اما نه به آن شكلي كه آنها مي خواستند . اين امر سوم ، در شكلي كه ابوبكر و عمر عمل كردند ، غلط بود ، شكل ديگري دارد كه پيغمبر به آن شكل عمل كرد و علي هم مي خواست به آن شكل عمل كند . اين امر ، مسئله رهبري است . كتاب و سنت ، قانون است . شك نيست كه رهبر ملتي كه آن ملت از يك مكتب پيروي مي كند ، اولين چيزي كه بايد بدان متعهد و ملتزم باشد ، دستورات آن مكتب است ، و بايد به آنها احترام بگذارد . دستورات مكتب در كجا بيان شده ؟ در كتاب و 245 سنت . ولي كتاب و سنت ، قانون است و طرز اجرا و پياده كردن مي خواهد . روش اجرا و روش حركت دادن مردم بر اساس كتاب و سنت را " سيره " مي گويند . سيره در زبان عربي ، به اصطلاح علماي ادب بر وزن فعله است . در زبان عربي ، يك فعله داريم و يك فعله در " الفيه ابن مالك " آمده است : و فعله لمره كجلسه و فعله لهيئه كجلسه عرب اگر چيزي را بر وزن فعله گفت ، يعني عملي را يك بار انجام دادن ، و اگر بر وزن فعله گفت ، يعني عملي را به گونه اي خاص انجام دادن . يعني در لفظ فعله ، گونه خاص خوابيده است . كلمه سيره از ماده سير است . سير يعني حركت ، ولي سيره يعني حركت به گونه خاص ، حركت به روش خاص . رهبر كسي است كه مردم را به دنبال خودش حركت مي دهد . حال ممكن است يك رهبر هم پيدا بشود كه مردم را ساكن نگاه دارد . او ديگر رهبر نيست . همه رهبران ، امتها و ملتها را به حركت در مي آورند ، ولي بحث ، در نحوه و گونه حركت ، شكل و تاكتيك حركت است . پيغمبر اكرم شئون و مناصب مختلفي از جانب خدا دارد . او نبي و رسول است ، يعني پيام خدا را مي رساند . پيغمبر از آن نظر كه پيام خدا را مي رساند ، جز يك پيام رسان چيز ديگري نيست . آيه قرآن بر قلب مباركش نازل مي شود ، بر مردم تلاوت مي كند ، " هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته "( 1 ) . يك شان پيامبر ، شان يك مبلغ و شان يك معلم است . پاورقي : 1 - سوره جمعه ، آيه . 2 246 دستورات خدا را به مردم ابلاغ مي كند و به آنها آنچه را كه نمي دانند ، تعليم مي كند . فقها و مبلغان امت ، وارث اين شان پيغمبرند . يعني فقيه اگر خودش را جانشين پيغمبر مي داند ، فقط در اين يك خصلت است . او مي گويد پيغمبر احكامي از ناحيه خدا آورده و من مي خواهم ببينم آنها چيست تا براي مردم كه هيچ نمي دانند ، بيان كنم . شان ديگر پيامبر كه آن هم شان الهي است و خدا بايد معين كند ، اينست : مردم در مسائل حقوقي با يكديگر اختلاف پيدا مي كنند ، يا در مسائل جزائي و جنايي ميان مردم مشاجره واقع مي شود و كار به داوري مي كشد . بايد علاوه بر قانون ، افرادي باشند كه در ميان مردم داوري كنند ، يعني خصومات را قطع و فصل كنند . اين شان را مي گويند : " قضاء " كه ما معمولا مي گوئيم : " قضاوت " . شان قضاء يعني قاضي بودن يكي از مقدسترين شئون است . از نظر اسلام ، قاضي بايد فقيه و مجتهد و نيز عادل مسلم العداله باشد . يكي از حرامترين كارها اينست كه انسان شغل قضاء را داشته باشد در حالي كه صلاحيت شرعي ندارد . پيغمبر يا امام فرمود : قضاء ، مقامي است كه در آن نمي نشيند مگر وصي يعني امام يا كسي كه امام او را معين كرده است ( 1 ) . اين هم از شئون پيغمبر است . پيامبر تنها پيام رسان خدا نبود ، بلكه كسي بود كه خدا به او حق داده بود كه در اختلافات و پاورقي : 1 - من لا يحضره الفقيه ج 3 ص . 5 247 مشاجرات ، بر اساس اصول قضايي ، ميان مردم قضاوت كند : " فلا و ربك لا يؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما "( 1 ) . شان سوم پيغمبر ، رهبري امت است . پيغمبر در همان حال كه پيغمبر است ، امام هم هست . امام ، پيغمبر نيست ولي پيغمبر ، امام هست . بسياري خيال مي كنند كه پيغمبري ، هميشه از امامت جداست . امامت يعني رهبري ، و امام يعني رهبر . پيامبران ، وقتي كه درجه شان خيلي بالا مي رود ، هم پيغمبرند و هم امام . در زمان پيغمبر ، علي هم بود ، چه كسي امت را رهبري مي كرد ، امامت مي كرد ؟ خود پيغمبر اكرم . خداي متعال به امام و رهبر از آن جهت كه امام و رهبر است ، اختياراتي داده است . بلا تشبيه ( البته در تشبيه مناقشه نيست ) همانطور كه در بعضي كشورها رئيس جمهور از كنگره اختياراتي مي گيرد ، خدا براي رهبري امت ، به رهبر امت ، يك سلسله اختيارات داده است ( زيرا قانون را در شرايط مختلف اجرا و پياده كردن ، كار هر كس نيست . ) ديگر پيغمبر اگر مي خواهد كسي را انتخاب كند ، مثلا بعد از فتح مكه براي آنجا حاكم معين كند و يا براي فلان لشكر امير تعيين كند ، لازم نيست كه جبرئيل بگويد يا رسول الله ! شما فلان شخص را انتخاب كن . اين ، ديگر در اختيار خود پيغمبر است كه به حكم اختيارات زيادي كه رهبر دارد ، اين كار را انجام مي دهد و البته نبايد از كادر قانون خارج پاورقي : 1 - سوره نساء ، آيه . 65 248 شود ( 1 ) . اين امر مثل تاكتيكها و استراتژيهايي است كه فرماندهان لشكرها به كار مي برند كه به ابتكار خود آنها بستگي دارد . مثلا در وقتي كه متفقين با آن دول محور در مصر ( اسكندريه ، العلمين ) مي جنگيدند و آيزنهاور فرمانده متفقين بود ، البته مقرراتي بود كه او نبايد از آنها تجاوز مي كرد ، ولي بسياري از قضايا به ابتكار او بستگي داشت ، او بايد ابتكار به خرج مي داد تا پيروز مي شد . دشمن هم عينا همين حالت را داشت . حال ببينيم معني جمله عبدالرحمن بن عوف و همچنين پاسخ علي ( ع ) چيست ؟ عبدالرحمن به علي ( ع ) گفت : تو بايد متعهد شوي كه قانون ، كتاب الله و سنت رسول الله باشد ولي روش رهبري ، همان روش رهبري شيخين باشد . اگر علي ( ع ) روش شيخين را مي پذيرفت ، در اين صورت مثلا چنانچه عمر پيش خود خيال مي كرد كه حق دارد متعه را كه پيغمبر تحليل كرده است تحريم كند ، علي ( ع ) بايد مي گفت من هم مي گويم حرام است ، و يا در مورد بيت المال كه عمر تدريجا آن را از تقسيم بالسويه زمان پيغمبر خارج كرد و تبعيض روا داشت ، بايد متعهد مي شد كه بعد از اين ، به همين ترتيب عمل مي كند ، و بايد بدعتهايي را كه عمر در زمان خودش به عنوان اينكه من رهبرم و رهبر حق دارد چنين و چنان بكند به وجود آورده بود ، مي پذيرفت . مي خواستند علي ( ع ) را در كادر رهبري ابوبكر و عمر محدود كنند و اين ، براي علي امكان نداشت چرا كه در اين صورت او هم بايد العياذ بالله مثل عثمان پاورقي : 1 - براي مطالعه بيشتر در اين زمينه ، به كتابهاي " ولاءها و ولايتها " و " امامت و رهبري " اثر استاد شهيد مراجعه شود . 249 براي خودش تيپي درست كند و بعد مطابق دل خودش هر كاري كه خواست ، بكند و هر كس را هم كه اعتراضي كرد كتك بزند ، فتقش را پاره كند . علي اي كه مي خواهد بر اساس كتاب الله و سنت پيغمبر عمل كند ، نمي تواند روش رهبري آن دو نفر را بپذيرد . لذا گفت من روش رهبري آنها را نمي پذيرم . به خاطر اين يك كلمه حاضر نشد با عبدالرحمن بن عوف بيعت كند . پس معلوم شد كه مسئله روش رهبري با مسئله كتاب سنت متفاوت است . كتاب و سنت يعني خود قانون . روش رهبري به متن قانون مربوط نيست . به كيفيت رهبري مردم ، به اختياراتي كه يك رهبر دارد و به تصميماتي كه رهبر اتخاذ مي كند مربوط مي شود . حال معني آن جمله امام حسين ( ع ) كه در وصيتنامه خود به محمد ابن حنفيه مي نويسد : " اريد ان آمر بالمعروف ، و انهي عن المنكر ، و اسير بسيره جدي و ابي " ، روشن مي شود . در آن زمان ، در دنياي اسلام ، گذشته از امر به معروف و نهي از منكر ، مسئله ديگري وجود داشت و آن اينكه : اكنون سال شصت هجري است . از سال يازدهم هجري تاكنون ، حدود پنجاه سال است كه پيامبر از ميان مردم رفته است . در چهار سال و چند ماه از اين پنجاه سال يعني از سال سي و شش تا سال چهل و يك ، علي بن ابي طالب رهبري كرده است كه در آن مدت ، رهبري ، به روش پيغمبر بازگشت كرده . تازه آنهم به اين صورت بوده كه چون ابوبكر و عمر و عثمان ، سنتهايي را به وجود آورده بودند ، علي ( ع ) در بسياري از موارد اصلا قدرت پيدا نكرد كه روش پيغمبر را اجرا 250 كند . وقتي در مقام اجرا برآمد ، خود مردم عليه او قيام كردند . گفت : فلان نمازي كه شما به اين شكل مي خوانيد ( نمازهاي شبهاي ماه رمضان كه به جماعت مي خواندند ) بدعت است ، نخوانيد . گفتند : سي سال ، از زمان عمر رايج است ، واعمرا ، واعمرا ، جاي عمر خالي ، عمر كجاست كه سنتش دارد از بين مي رود . خواست شريح قاضي را بر كنار كند ، گفتند : تو مي خواهي كسي را كه از بيست سال پيش ، از زمان عمر ، قاضي محترم كوفه بوده است بر كنار كني ؟ ! بنابر اين پنجاه سال بر امت اسلام گذشته است كه علاوه بر مسئله كتاب الله و سنت رسول الله ، روش رهبري تغيير كرده و عوض شده است . سخن امام حسين كه فرمود : اسير بسيره جدي و ابي مي خواهم سيره ام سيره جد و پدرم باشد ، يعني نه سيره ابوبكر ، نه سيره عمر ، نه سيره عثمان و نه سيره هيچكس ديگر . اينست كه در حادثه عاشورا ، ما در امام حسين ( ع ) جلوه هايي مي بينيم كه نشان مي دهد علاوه بر مسئله امر به معروف و نهي از منكر و مسئله امتناع از بيعت و مسئله اجابت دعوت مردم كوفه ، كار ديگري هم هست و آن اينست كه مي خواست سيره جدش را زنده كند . اين قضيه را شنيده ايد : مامون اصرار داشت كه حضرت رضا ( ع ) ولايتعهدي را بپذيرد . حضرت نمي پذيرفت . آخر ، مسئله اجبار را مطرح كرد كه حضرت پذيرفت ولي طوري پذيرفت كه خودش عين نپذيرفتن بود و بيشتر سبب رسوايي مامون شد . خلفا سالها بود كه نماز عيد فطر و عيد قربان مي خواندند . پيغمبر نماز عيد فطر و عيد قربان مي خواند ، اينها هم نماز عيد فطر و عيد قربان 251 مي خواندند . اما روش نماز خواندن به تدريج فرق كرده بود ، سيره فرق كرده بود . ( مثال خوبي است : نماز عيد خواندن ، كتاب الله و سنت رسول الله است ، اما چگونه نماز خواندن ، سيره است . ) كم كم دربارهاي خلفا مانند دربارهاي ساساني ايران و قياصره روم شده بود . دربارهاي خيلي مجلل . لباس خليفه و سران سپاه داراي انواع نشانه هاي طلا و نقره بود . خليفه وقتي مي خواست به نماز عيد بيايد ، با جلال و شكوه خاص و باهيمنه سلطنتي مي آمد . خودش سوار بر اسبي كه گردنبند طلا يا نقره داشت مي شد و شمشيري زرين به دست مي گرفت . سپاه نيز از پشت سرش مي آمد . درست مثل اينكه مي خواهند رژه نظامي بروند . بعد مي رفتند به مصلي ، دو ركعت نماز مي خواندند و بر مي گشتند . مامون به حضرت رضا اصرار داشت كه مي خواهم نماز عيد فطر را شما بخوانيد . امام فرمود : من از اول با تو شرط كردم كه فقط اسمي از من باشد و من كاري نكنم . نه آقا ! من خواهش مي كنم . شما از نماز هم ابا مي كنيد ؟ ! اين كه يك كار مربوط به مردم نيست كه بگوييد پاي ظلمي در كار مي آيد . لااقل همين يك نماز را شما بخوانيد . در اينجا حضرت جمله اي مي گويد نظير جمله امام حسين و نظير جمله علي ( ع ) در جريان بيعت بعد از عمر . فرمود : من به يك شرط حاضرم ، من نماز مي خوانم اما با سيره جدم و پدرم نه با سيره شما . مامون با آنهمه زرنگي كه داشت ( از نظر خودش ) ، احمق شد . گفت : بسيار خوب به هر سيره و روشي كه مي خواهيد بخوانيد . فكر مي كرد غرض اينست كه كاري را به عهده حضرت رضا گذاشته باشد تا مردم 252 بگويند پس امام رضا عملا هم قبول كرد . در روز عيد فطر ، امام رضا ( ع ) به اطرافيان خود فرمود لباسهاي عادي بپوشيد ، پاها را برهنه كنيد ، دامن عباها و آستينهايتان را بالا بزنيد و ذكرهايي را كه من مي گويم ، شما هم بگوئيد . حالتتان ، حالت خشوع و خضوع باشد ، ما داريم به پيشگاه خدا مي رويم ، توجهتان به خدا باشد ، ذكرها را كه مي گوئيد ، خدا را در نظر بگيريد . امام ( مرد حقيقت است ، مرد خداست ، مرد عبادت است . قبلا عرض كردم عبادت و عشق به خدا ، يك بعد اساسي از ابعاد اسلام و بلكه اساسي ترين ابعاد اسلام است ، كه عمر با آن مبارزه كرد . ) عمامه اش را به شكلي كه پيغمبر مي بست بسته است ، لباسش را به شكلي كه پيغمبر مي پوشيد پوشيده است ، عصا به شكل پيغمبر به دست گرفته ، پاهايش را برهنه كرده ، با يك حالت خضوع و خشوعي . از همان داخل منزل كه بيرون مي آمد ، با صداي بلند شروع كرد به گفتن : " الله اكبر الله اكبر الله اكبر علي ما هدانا ، و له الشكر علي ما اولانا " . سالهاست كه مردم اين ذكرها را درست نشنيده اند . كساني كه همراه حضرت بودند ، وقتي آن حال الهي حضرت را ديدند كه منقلب شده ، خودش را در حضور پروردگارش مي برد و اشكهاي مباركش جاري است ، با حالت خضوع و خشوع ، با معنويت تمام و در حالي كه اشكهايشان جاري بود فرياد كردند : الله اكبر الله اكبر الله اكبر علي ما هدانا ، و له الشكر علي ما اولانا . حضرت مي گويد و اينها تكرار مي كنند . تا آمدند نزديك درب منزل . صدا بلندتر مي شد . مامون فرماندهان سپاه و سران 253 قبائل را فرستاده كه برويد پشت سر علي بن موسي الرضا نماز عيد فطر بخوانيد . اينها به سيره سالهاي پيش خلفا خودشان را آرايش و مجهز كرده و لباسهاي فاخر پوشيده اند ، اسبهاي بسيار عالي سوار شده و شمشيرهاي زرين به كمر بسته و دم درب ايستاده اند كه حضرت رضا با همان جلال و هيبت دنيايي و سلطنتي بيرون بيايد . يكمرتبه حضرت با آن حال بيرون آمد . در ميان آنها ولوله پيچيد و بي اختيار خودشان را از روي اسبها پائين انداختند و اسبها را رها كردند . تاريخ مي نويسد چون مي بايست پاها برهنه باشد و آنها چكمه به پا داشتند و چكمه نظامي را به زودي نمي توان بيرون آورد ، هر كس دنبال چاقو مي گشت كه زود چكمه را پاره و پاهايش را لخت كند . اينها نيز دنبال حضرت به راه افتادند . كم كم صداي هيمنه الله اكبر ، شهر " مرو " را پر كرد . مردم ريختند روي پشت بامها و به تدريج ملحق شدند . در مردم نيز روح معنويت موج مي زد . حضرت مي فرمود " الله اكبر " اين شهر يكپارچه فرياد مي زد : الله اكبر . هنوز از دروازه بيرون نرفته بودند كه جاسوسها به مامون خبر دادند كه اگر اين قضيه ادامه پيدا كند ، تو مالك سلطنت نيستي . سربازها ريختند كه نه آقا ! زحمتتان نمي دهيم ، خيلي اسباب زحمت شد ، خواهش مي كنيم بر گرديد . اين ، معني روش است . مامون هم در اين مورد به كتاب الله و سنت رسول الله عمل مي كرد . ( نماز عيد فطر ، جزء كتاب الله است ) اما همان نماز روشي پيدا كرده بود كه بي محتوا و بي حقيقت شده بود . حضرت رضا فرمود : من حاضرم نماز را بخوانم 254 اما با روش جدم و پدرم نه با روش جد و پدر تو . در زمان امام حسين ( ع ) ، روش رهبري خيلي عوض شده بود ، از زمين تا آسمان تغيير كرده بود . يك خط كه مي خواهد به موازات خط ديگر امتداد پيدا كند ، اگر يك ذره از موازات خارج شود ، ابتدا فاصله كمي از خط ديگر پيدا مي كند ، ولي هر چه ادامه پيدا كند ، فاصله اش زيادتر مي شود . در شصت سال قبل ، در زمان پيغمبر اكرم وقتي مردم مي خواهند مركز دنياي اسلام را ببينند ، چه مي بينند ؟ حتي در زمان ابوبكر و عمر همانطور بود . ولي در زمان عثمان تغيير كرد و شكل ديگري پيدا نمود . بيشترين كار خلافت خليفه مسلمين ، در عمل كردن او به كتاب الله و سنت رسول الله نبود ، بلكه در روشش بود . اختلاف ابوذر و معاويه هم بيشتر در روش بود . حالا ( زمان امام حسين ) وقتي مي خواهند خليفه مسلمانان را ببينند ، چه مي بينند ؟ افراد مسن كه پيغمبر را درك كرده اند ، حتي آنها كه ابوبكر و عمر را درك كرده اند ، و مخصوصا كساني كه علي ( ع ) را در دوره خلافت ديده اند ، وقتي مي آيند در مركز دنياي اسلام ، جواني را مي بينند كه سي و دو سه سال بيشتر از عمرش نگذشته است . جوان خيلي بلند قدي كه مي گويند خوش سيما و خوش منظره بوده ، ولي لكه هايي در صورتش داشته است . جواني شاعر مسلك كه خيلي هم عالي شعر مي گويد ، ولي اشعارش همه در وصف مي و معشوق و يا در وصف سگ و اسب و ميمونش است . هفت در را بايد طي كرد تا رسيد به جايگاه او . كسي كه مي خواهد به ملاقات او برود ، ابتدا دربانها مي آيند جلويش را 255 مي گيرند ، بعد از تفتيش اگر بتواند از آنجا بگذرد ، بايد از چند در و دربانهاي ديگر بگذرد تا برسد به جايگاه او . وقتي به آنجا مي رسد ، مردي را مي بيند كه در يك محيط مجلل روي تخت طلا نشسته و دورش را كرسيهايي با پايه هايي از طلا و نقره گذاشته اند . رجال و اعيان و اشراف و سفراي كشورهاي خارجي كه مي آيند ، بايد روي آن كرسيها بنشينند . بالا دست همه رجال و اعيان و اشراف ، يك ميمون را پهلو دست خودش نشانده و لباسهاي فاخر زربفت هم به او پوشانده است . چنين شخصي مي گويد : من خليفه پيغمبرم ، و مي خواهد مجري دستورات الهي باشد ، نماز جمعه هم مي خواند ، امامت جمعه مي كرد ، براي مردم خطبه مي خواند و حتي مردم را موعظه مي كرد . اينجاست كه انسان مي فهمد كه نهضت حسيني چقدر براي جهان اسلام مفيد بود و چگونه اين پرده ها را دريد . در آن زمان ، وسائل ارتباطي كه نبود . مثلا مردم مدينه نمي دانستند كه در شام چه مي گذرد . رفت و آمد خيلي كم بود . افرادي هم كه احيانا از مدينه به شام مي رفتند ، از دستگاه يزيد اطلاعي نداشتند . بعد از قضيه امام حسين ، مردم مدينه تعجب كردند كه عجب ! پسر پيغمبر را كشتند . هيئتي را براي تحقيق به شام فرستادند كه چرا امام حسين كشته شد . پس از بازگشت اين هيئت ، مردم پرسيدند : قضيه چه بود ؟ گفتند : همين قدر در يك جمله به شما بگوئيم كه ما در مدتي كه در آنجا بوديم ، دائم مي گفتيم خدايا ! نكند از آسمان سنگ ببارد و ما به اين شكل هلاك بشويم . و نيز به شما بگوئيم كه ما از نزد كسي مي آييم كه كارش 256 شرابخواري و سگ بازي و يوز بازي و ميمون بازي است ، كارش نواختن تار و سنتور و لهو و لعب است ، كارش زناست حتي با محارم . ديگر حال ، تكليف خودتان را مي دانيد . اين بود كه مدينه قيام كرد ، قيامي خونين . و چه افرادي كه بعد از حادثه كربلا به خروش آمدند . " اي بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد " امام حسين تا زنده بود ، چنين سخناني را مي گفت : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد " ( 1 ) ديگر فاتحه اسلام را بخوانيد اگر نگهبانش اين شخص باشد . ولي آنوقت كسي نمي فهميد . اما وقتي شهيد شد ، شهادت او دنياي اسلام را تكان داد . تازه افراد حركت كردند و رفتند از نزديك ديدند و فهميدند كه آنچه را آنها در آئينه نمي ديدند حسين در خشت خام مي ديده است . آنوقت سخن حسين ( ع ) را تصديق كردند و گفتند او آنروز راست مي گفت . و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . . . پروردگارا دلهاي ما را به نور ايمان منور بگردان ، ما را آشنا به معارف و حقايق دين مقدس اسلام بفرما . پروردگارا توفيق تبعيت از كتاب الله و سنت رسول الله عنايت بفرما . پروردگارا توفيق عنايت كن كه روش ما ، سيره ما ، روش پاورقي : 1 - مقتل مقرم / ص . 146 257 پيغمبر و روش علي و آل علي باشد . پروردگارا نيتهاي ما را ، روحهاي ما را ، دلهاي ما را پاك و خالص بگردان ، به مسلمين بيداري عنايت بفرما . پروردگارا اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده . رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات . 258 بخش هفتم ماهيت قيام حسيني 259 بسم الله الرحمن الرحيم يكي از مسائل در مورد نهضت امام حسين عليه السلام اينست كه ماهيت اين نهضت چه بوده است ؟ چون نهضتها هم مانند پديده هاي طبيعي ، ماهيتهاي مختلف دارند . اشياء و پديده هاي طبيعي ، از معدنيها گرفته تا گياهان و انواع حيوانات ، هركدام ماهيتي طبيعي و وضع بالخصوصي دارند . نهضتها و قيامهاي اجتماعي هم اينچنينند . يك شي ء را اگر بخواهيم بشناسيم ، يا به علل فاعلي آن مي شناسيم ، يا به علل غائي آن ( كه امروز شناخت به علل غائي را چندان قبول ندارند ) ، يا به علل مادي آن يعني اجزاء و عناصر تشكيل دهنده آن ، و يا به علت صوري آن ، يعني به وضع و شكل و خصوصيتي كه در مجموع پيدا كرده است . اگر يك نهضت را هم بخواهيم بشناسيم ، ماهيتش را بخواهيم به دست آوريم ، ابتدا بايد علل و موجباتي را كه به اين نهضت منتهي شده است بشناسيم . تا آنها را نشناسيم ماهيت اين نهضت را نمي شناسيم ( شناخت علل فاعلي ) . بعد بايد علل غائي آن را بشناسيم . يعني اين نهضت چه هدفي دارد ؟ اولا هدف دارد يا هدف ندارد و اگر هدف دارد چه 261 هدفهائي دارد ؟ سوم بايد عناصر و محتواي اين نهضت را بشناسيم كه در اين نهضت چه كارهائي ، چه عملياتي صورت گرفته است ؟ و چهارم بايد ببينيم اين عملياتي كه صورت گرفته است ، مجموعا چه شكلي پيدا كرده است ؟ يكي از مسائلي كه در مورد نهضت امام حسين ( ع ) مطرح است اينست كه آيا اين قيام و نهضت از نوع يك انفجار بود ؟ از نوع يك عمل ناآگاهانه 262 انقلاب صد در صد آگاهانه و از روي تصميم و كمال آگاهي و انتخاب است . آيا جريان امام حسين ( ع ) يك انقلاب انفجاري و يك انفجار بود ؟ يك كار ناآگاهانه بود ؟ آيا به اين صورت بود كه در اثر فشارهاي خيلي زيادي كه از زمان معاويه و بلكه از قبل از آن بر مردم و خاندان امام آورده بودند ، دوره يزيد كه رسيد ، ديگر اصلا حوصله امام حسين سر آمد و گفت هر چه بادا باد ، هر چه مي خواهد بشود ؟ ! العياذ بالله . گفته هاي خود امام حسين - كه نه تنها از آغاز اين نهضت ، بلكه از بعد از مرگ معاويه شروع مي شود - ، نامه هايي كه ميان او و معاويه مبادله شده است ، سخنرانيهائي كه در مواقع مختلف ايراد كرده است ، از جمله آن سخنراني معروفي كه در مني صحابه پيغمبر را جمع كرد ، و حديثش در " تحف العقول " هست و خيلي مفصل است و خطابه بسيار غرايي است نشان مي دهد كه اين نهضت در كمال آگاهي بوده ، انقلاب است اما نه انفجار . انقلاب هست ولي انقلاب اسلامي نه انفجار . از جمله خصوصيات امام حسين اينست كه در مورد فرد فرد اصحابش اجازه نمي دهد كه قيام او حالت انفجاري داشته باشد . چرا امام حسين در هر فرصتي مي خواهد اصحابش را به بهانه اي مرخص بكند ؟ هي به آنها مي گويد : آگاه باشيد كه اينجا آب و ناني نيست ، قضيه خطر دارد . حتي در شب عاشورا با زبان خاصي با آنها صحبت مي كند : " من اصحابي از اصحاب خودم بهتر و اهل بيتي از اهل بيت خودم فاضلتر سراغ ندارم . از همه شما تشكر مي كنم ، از همه تان 263 ممنونم . اينها جز با من با كسي از شما كاري ندارند . شما اگر بخواهيد برويد و آنها بدانند كه شما خودتان را از اين معركه خارج مي كنيد ، به احدي از شما كاري ندارند . اهل بيت من در اين صحرا كسي را نمي شناسند ، منطقه را بلد نيستند . هر فردي از شما با يكي از اهل بيت من خارج شود و برود . من اينجا خودم هستم تنها . " چرا ؟ رهبري كه مي خواهد از ناراحتي و نارضايتي مردم استفاده كند كه چنين حرفي نمي زند . همه اش از تكليف شرعي مي گويد . البته تكليف شرعي هم بود و امام حسين از گفتن آن نيز غفلت نكرد اما مي خواست آن تكليف شرعي را در نهايت آزادي و آگاهي انجام بدهند . خواست به آنها بگويد دشمن ، شما را محصور نكرده ، از ناحيه دشمن اجبار نداريد . اگر از تاريكي شب استفاده كنيد و برويد ، كسي مزاحمتان نمي شود . دوست هم شما را مجبور نمي كند . من بيعت خودم را از شما برداشتم . اگر فكر مي كنيد كه مسئله بيعت براي شما تعهد و اجبار به وجود آورده است ، بيعت را هم برداشتم . يعني فقط انتخاب و آزادي . بايد در نهايت آگاهي و آزادي و بدون اينكه كوچكترين احساس اجباري از ناحيه دشمن يا دوست بكنيد ، مرا انتخاب كنيد . اين است كه به شهداي كربلا ارزش مي دهد و الا طارق بن زياد ، در جنگ اسپانيا ، وقتي كه اسپانيا را فتح كرد و كشتيهاي خود را از آن دماغه عبور داد ، همينقدر كه عبور داد ، دستور داد كه آذوقه به اندازه بيست و چهار ساعت نگه دارند و زيادتر از آن را هر چه هست آتش بزنند و كشتيها را هم آتش بزنند . بعد سربازان و افسران را جمع كرد ، اشاره كرد به درياي عظيمي كه در 264 حالا كه كشته مي شويد ، بيائيد با من كشته شويد . آنگونه شهادت ارزش نداشت . يك سياستمدار اينجور عمل مي كند . گفت : نه دريا پشت سرت است و نه دشمن روبرويت . نه دوست ترا اجبار كرده است و نه دشمن . هر كدام را كه مي خواهي انتخاب كن ، در نهايت آزادي . پس انقلاب امام حسين ، در درجه اول بايد بدانيم كه انقلاب آگاهانه است ، هم از ناحيه خودش و هم از ناحيه اهل بيت و يارانش . انفجار نيست . انقلاب آگاهانه مي تواند ماهيتهاي مختلف داشته باشد . اتفاقا در قضاياي امام حسين ، عوامل زيادي موثر است كه اين 265 عوامل سبب شده است كه نهضت امام حسين يك نهضت چند ماهيتي باشد نه تك ماهيتي . يكي از تفاوتهائي كه ميان پديده هاي اجتماعي و پديده هاي طبيعي هست اينست كه پديده طبيعي بايد تك ماهيتي باشد ، نمي تواند چند ماهيتي باشد . يك فلز در آن واحد نمي تواند كه هم ماهيت طلا را داشته باشد و هم ماهيت مس را . ولي پديده هاي اجتماعي ، مي توانند در آن واحد چند ماهيتي باشند . خود انسان يك اعجوبه اي است كه در آن واحد مي تواند چند ماهيتي باشد . اينكه " سارتر " و ديگران گفته اند كه انسان وجودش بر ماهيتش تقدم دارد ، اين مقدارش درست است . نه به تعبيري كه آنها مي گويند درست است ، يك چيز علاوه اي هم در اينجا هست و آن اينكه انسان در آن واحد مي تواند چند ماهيت داشته باشد ، مي تواند ماهيت فرشته داشته باشد ، در همان حال ماهيت خوك هم داشته باشد ، در همان حال ماهيت پلنگ هم داشته باشد كه اين داستان عظيمي است در فرهنگ و معارف اسلامي . پديده اجتماعي مي تواند چند ماهيتي باشد . اتفاقا قيام امام حسين از آن پديده هاي چند ماهيتي است ، چون عوامل مختلف در آن اثر داشته است . مثلا يك نهضت مي تواند ماهيت عكس العملي داشته باشد ، يعني صرفا عكس العمل باشد ، مي تواند ماهيت آغازگري داشته باشد . اگر يك نهضت ماهيت عكس العملي داشته باشد ، مي تواند يك عكس العمل منفي باشد در مقابل يك جريان ، و مي تواند يك عكس العمل مثبت باشد در مقابل جريان ديگر . همه اينها در نهضت امام حسين وجود دارد . 266 اينست كه اين نهضت يك نهضت چند ماهيتي شده است . چطور ؟ يكي از عوامل كه به يك اعتبار ( از نظر زماني ) اولين عامل است ، عامل تقاضاي بيعت است : امام حسين در مدينه است . معاويه قبل از مردنش - كه مي خواهد جانشيني يزيد را براي خود مسلم بكند - مي آيد در مدينه مي خواهد از امام بيعت بگيرد ، آنجا موفق نمي شود . بعد از مردنش يزيد مي خواهد بيعت بگيرد بيعت كردن يعني امضا كردن و صحه گذاشتن نه تنها روي خلافت شخص يزيد بلكه همچنين روي سنتي كه معاويه پايه گذاري كرده است كه خليفه پيشين خليفه بعدي را تعيين كند ، نه اينكه خليفه پيشين برود بعد مردم جانشين او را تعيين بكنند ، يا اگر شيعه بودند به نصي كه از طرف پيغمبر اكرم رسيده است عمل بكنند . نه ، يك امري كه نه شيعه مي گويد و نه سني : خليفه اي ، خليفه ديگر را ، پسر خودش را به عنوان ولي عهد المسلمين تعيين بكند . بنابر اين ، اين بيعت تنها امضا كردن خلافت آدم ننگيني مانند يزيد نيست ، امضا كردن سنتي است كه براي اولين بار وسيله معاويه مي خواست پايه گذاري بشود . در اينجا آنها از امام حسين بيعت مي خواهند ، يعني از ناحيه آنها يك تقاضا ابراز شده است ، امام حسين عكس العمل نشان مي دهد ، عكس العمل منفي . بيعت مي خواهيد ؟ نمي كنم . در اينجا عمل امام حسين ، عمل منفي است ، از سنخ تقواست ، از سنخ اينست كه هر انساني در جامعه خودش مواجه مي شود با تقاضاهائي كه به شكلهاي مختلف ، به صورت شهوت ، به صورت مقام ، به 267 صورت ترس و ارعاب از او مي شود و بايد در مقابل آنها بگويد : نه ، يعني تقوا . آنها مي گويند : بيعت ، امام حسين مي گويد : نه . تهديد مي كنند ، مي گويد : حاضرم كشته بشوم و حاضر نيستم بيعت بكنم . تا اينجا اين نهضت ، ماهيت عكس العملي آنهم عكس العمل منفي در مقابل يك تقاضاي نامشروع دارد و به تعبير ديگر ، ماهيتش ، ماهيت تقواست ، ماهيت قسمت اول لا اله الا الله يعني لا اله است ، در مقابل تقاضاي نامشروع ، " نه " گفتن است ( تقوا ) . اما عاملي كه موثر در نهضت حسيني بود ، تنها اين قضيه نبود . عامل ديگري هم در اينجا وجود داشت كه باز ماهيت نهضت حسيني از آن نظر ، ماهيت عكس العملي است ولي عكس العمل مثبت نه منفي . معاويه از دنيا مي رود . مردم كوفه اي كه در بيست سال قبل از اين حادثه ، لااقل پنج سال علي ( ع ) در اين شهر زندگي كرده است و هنوز آثار تعليم و تربيت علي به كلي از ميان نرفته است ( البته خيلي تصفيه شده اند ، بسياري از سران بزرگان و مردان اينها : حجر بن عدي ها ، عمرو بن حمق خزاعي ها ، رشيد هجري ها و ميثم تمارها را از ميان برده اند براي اينكه اين شهر را از انديشه و فكر علي ، از احساسات به نفع علي خالي بكنند ، ولي باز هنوز اثر اين تعليمات هست ) تا معاويه مي ميرد ، به خود مي آيند ، دور همديگر جمع 268 مي شوند كه اكنون از فرصت بايد استفاده كرد ، نبايد گذاشت كه فرصت به پسرش يزيد برسد ، ما حسين بن علي داريم ، امام بر حق ما حسين بن علي است ، ما الان بايد آماده باشيم و او را دعوت كنيم كه به كوفه بيايد و او را كمك بدهيم و لااقل قطبي در اينجا در ابتدا به وجود آوريم ، بعد هم خلافت را خلافت اسلامي بكنيم . اينجا يك دعوت است از طرف مردمي كه مدعي هستند ما از سر و جان و دل آماده ايم ، درختهاي ما ميوه داده است . مقصود از اين جمله نه اينست كه فصل بهار است . بعضي اينجور خيال مي كنند كه درختها سبز شده و ميوه داده است يعني آقا ! الان اينجا فصل ميوه است ، بيائيد اينجا مثلا شكم ميوه اي بخوريد ! نه ، اين مثل است ، مي خواهد بگويد كه درختهاي انسانها سرسبزند و اين باغ اجتماع آماده است براي اينكه شما در آن قدم بگذاريد . " كوفه " اصلا اردوگاه بوده است ، از اول هم به عنوان يك اردوگاه تاسيس شد . اين شهر در زمان خليفه عمر بن الخطاب ساخته شد ، قبلا " حيره " بود . اين شهر را سعد وقاص ساخت . همان مسلماناني كه سرباز بودند ، و در واقع همان اردو در آنجا براي خود خانه ساختند و لهذا از يك نظر قويترين شهرهاي عالم بود . مردم اين شهر از امام حسين دعوت مي كنند ، نه يك نفر ، نه دو نفر ، نه هزار نفر ، نه پنجهزار نفر و نه ده هزار نفر بلكه حدود هجده هزار نامه مي رسد كه بعضي از نامه ها را چند نفر و بعضي ديگر را شايد صد نفر امضا كرده بودند كه در مجموع شايد حدود صد هزار نفر به او نامه نوشته اند . اينجا عكس العمل امام چه بايد باشد ؟ حجت بر او تمام 269 شده است . عكس العمل ، مثبت و ماهيت عملش ، ماهيت تعاون است . يعني مسلماناني قيام كرده اند ، امام بايد به كمك آنها بشتابد . اينجا ديگر عكس العمل امام ماهيت منفي و تقوا ندارد ، ماهيت مثبت دارد . كاري از ناحيه ديگران آغاز شده است ، امام حسين بايد به دعوت آنها پاسخ مثبت بدهد . اينجا وظيفه چيست ؟ در آنجا وظيفه " نه " گفتن بود . از نظر بيعت ، امام حسين فقط بايد بگويد : نه ، و خودش را پاك نگهدارد و نيالايد . و لهذا اگر امام حسين پيشنهاد ابن عباس را عمل مي كرد و مي رفت در كوهستانهاي يمن زندگي مي كرد كه لشكريان يزيد به او دست نمي يافتند ، از عهده وظيفه اولش برآمده بود ، چون بيعت مي خواستند ، نمي خواست بيعت بكند ، آنها مي گفتند : بيعت كن ، مي گفت : نه . از نظر تقاضاي بيعت و از نظر احساس تقوا در امام حسين و از نظر اينكه بايد پاسخ منفي بدهد ، با رفتن در كوهستانهاي يمن كه ابن عباس و ديگران پيشنهاد مي كردند ، وظيفه اش را انجام داده بود . اما اينجا مسئله ، مسئله دعوت است ، يك وظيفه جديد است ، مسلمانها حدود هجده هزار نامه با حدود صد هزار امضاء داده اند . اينجا اتمام حجت است . امام حسين از اول حركتش معلوم بود كه مردم كوفه را آماده نمي بيند ، مردم سست عنصر و مرعوب شده اي مي داند . در عين حال جواب تاريخ را چه بدهد ؟ قطعا اگر امام حسين به مردم كوفه اعتنا نمي كرد ، همين ما كه امروز اينجا نشسته ايم ، مي گفتيم چرا امام حسين جواب مثبت نداد . " ابوسلمه خلال " كه به او مي گفتند وزير آل محمد در دوره بني العباس ، وقتي كه ميانه اش با 270 خليفه عباسي بهم خورد كه طولي هم نكشيد كه كشته شد ، فورا دو تا نامه نوشت ، يكي به امام جعفر صادق و يكي به عبدالله محض و هر دو را در آن واحد دعوت كرد ، گفت من و ابومسلم كه تا حالا براي اينها كار مي كرديم ، از اين ساعت مي خواهيم براي شما كار بكنيم ، بيائيد با ما همكاري كنيد ، ما اينها را از بين مي بريم . اولا وقتي براي دو نفر نامه مي نويسد ، علامت اينست كه خلوص ندارد . ثانيا بعد از اينكه رابطه اش با خليفه عباسي بهم خورده ، چنين نامه اي نوشته است . نامه كه رسيد به امام جعفر صادق ( ع ) امام نامه را خواند ، بعد در جلو چشم حامل نامه آن را جلوي آتش گرفت و سوزاند . آن شخص پرسيد جواب نامه چيست ؟ فرمود : جواب نامه همين است . هنوز او برنگشته بود كه ابوسلمه را كشتند . و هنوز مي بينيم خيلي افراد سوال مي كنند كه چرا امام جعفر صادق به دعوت ابوسلمه خلال جواب مثبت نداد و جواب منفي دارد ؟ در صورتي كه ابوسلمه خلال اولا يك نفر بود ، ثانيا خلوص نيست نداشت ، و ثالثا هنگامي نامه نوشت كه كار از كار گذشته بود و خليفه عباسي هم فهميده بود كه اين ديگر با او صداقت ندارد و لهذا چند روز بعد او را كشت . اگر هجده هزار نامه مردم كوفه رفته بود به مدينه و مكه ( و بخصوص به مكه ) نزد امام حسين ، و ايشان جواب مثبت نمي داد ، تاريخ ، امام حسين را ملامت مي كرد كه اگر رفته بود ، ريشه يزيد و يزيديها كنده شده بود و از بين رفته بود ، كوفه اردوگاه مسلمين با آن مردم شجاع ، كوفه اي كه پنج سال علي ( ع ) در آن زندگي كرده است و هنوز تعليمات علي و يتيمهائي كه علي بزرگ كرده و 271 بيوه هائي كه علي از آنها سرپرستي كرده است زنده هستند و هنوز صداي علي در گوش مردم اين شهر است ، امام حسين جبن به خرج داد و ترسيد كه به آنجا نرفت ، اگر مي رفت در دنياي اسلام انقلاب مي شد . اينست كه اينجا تكليف اينگونه ايجاب مي كند كه همينكه آنها مي گويند ما آماده ايم ، امام مي گويد من آماده هستم . از اين نظر وظيفه امام حسين چيست ؟ مردم كوفه مرا دعوت كرده اند ، مي روم به كوفه . مردم كوفه بيعتشان را با مسلم نقض كردند ، من بر مي گردم ، مي روم سرجاي خودم ، مي روم مدينه يا جاي ديگر تا آنجا هر كاري بخواهند بكنند . يعني از نظر اين عامل كه يك عكس العمل مثبت در مقابل يك دعوت است ، وظيفه امام حسين ، دادن جواب مثبت است تا وقتي كه دعوت كنندگان ثابتند . وقتي كه آنها جا زدند ، ديگر امام حسين وظيفه اي از آن نظر ندارد و نداشت . از اين دو عامل كداميك بر ديگري تقدم داشت ؟ آيا اول امام حسين از بيعت امتناع كرد و چون از بيعت امتناع كرد مردم كوفه از او دعوت كردند يا لااقل زمانا چنين بود يعني بعد از آنكه بيش از يك ماه از امتناع از بيعت گذشته بود دعوت مردم كوفه رسيد ؟ يا قضيه برعكس بود ؟ اول مردم كوفه از او دعوت كردند ، امام حسين ديد خوب حالا كه دعوت كرده اند او هم بايد جواب مثبت بدهد . بديهي است مردي كه كانديدا مي شود براي كاري به اين بزرگي ، ديگر براي او بيعت كردن معني ندارد . بيعت نكرد براي اينكه به تقاضاي مردم كوفه جواب مثبت داده بود ! از اين 272 دو تا كدام است ؟ به حسب تاريخ مسلما اولي . چرا ؟ براي اينكه همان روز اولي كه معاويه مرد ، از امام حسين تقاضاي بيعت شد ، بلكه معاويه قبل از اينكه بميرد ، آمد به مدينه و مي خواست با هر لم و كلكي هست ، در زمان حيات خودش از امام حسين و دو سه نفر ديگر بيعت بگيرد كه آنها به هيچ شكل زير اين بار نرفتند . مسئله تقاضاي بيعت و امتناع از آن ، تقدم زماني دارد . خود يزيد هم وقتي معاويه مرد ، همراه اين خبر كه به وسيله يك پيك سبك سير و تندرو فرستاد كه در ظرف چند روز با آن شترهاي جماز خودش را به مدينه رساند ، نامه اي فرستاد و همان كسي كه خبر مرگ معاويه را به والي مدينه داد ، آن نامه را هم به او نشان داد كه : خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا . از حسين بن علي و اين دو سه نفر ديگر ، به شدت ، هر طور كه هست بيعت بگيرد ، هنوز شايد كوفه خبر نشده بود كه معاويه مرده است . به علاوه تاريخ اينطور مي گويد كه از امام حسين تقاضاي بيعت كردند ، امام حسين امتناع كرد ، حاضر نشد ، دو سه روز به همين منوال گذشت ، هي مي آمدند ، گاهي با زبان نرم و گاهي با خشونت ، تا حضرت اساسا مدينه را رها كرد . در بيست و هفتم رجب امام حسين از مدينه حركت كرد و در سوم شعبان به مكه رسيد . دعوت مردم كوفه در پانزدهم رمضان به امام حسين رسيد ، يعني بعد از آنكه يك ماه و نيم از تقاضاي بيعت و امتناع امام گذشته بود ، و بعد از اينكه بيش از چهل روز بود كه امام اساسا در مكه اقامت كرده بود . بنابراين مسئله اين نيست كه اول آنها دعوت كردند ، بعد 273 امام جواب مساعد داد و چون جواب مساعد داده بود و از طرف آنها كانديد شده بود ديگر معني نداشت كه بيعت بكند ، يعني بيعت نكرد چون به كوفي ها جواب مساعد داده بود ! خير ، بيعت نكرد قبل از آنكه اصلا اسم تقاضاي كوفي ها در ميان باشد ، و فرمود : من بيعت نمي كنم ولو در همه روي زمين ماوي و ملجئي براي من باقي نماند . يعني اگر تمام اقطار روي زمين را بر من ببندند كه يك نقطه براي زندگي من وجود نداشته باشد ، باز هم بيعت نمي كنم . عامل سوم كه اين را هم مثل دو عامل ديگر ، تاريخ بيان مي كند ، عامل امر به معروف و نهي از منكر بود كه از روز اولي كه امام حسين از مدينه حركت كرد ، با اين شعار حركت كرد . از اين نظر ، مسئله اين نبود كه چون از من بيعت مي خواهند و من نمي پذيرم ، قيام مي كنم ، بلكه اين بود كه اگر بيعت هم نخواهند من به حكم وظيفه امر به معروف و نهي از منكر بايد قيام كنم . و نيز مسئله اين نبود كه چون مردم كوفه از من دعوت كرده اند ، قيام مي كنم . هنوز حدود دو ماه مانده بود كه مردم كوفه دعوت بكنند ، روزهاي اول بود و به دعوت مردم كوفه مربوط نيست . دنياي اسلام را منكرات فرا گرفته است ، من به حكم وظيفه ديني ، به حكم مسئوليت شرعي و الهي خودم قيام مي كنم . در عامل اول ، امام حسين مدافع است . به او مي گويند : بيعت كن ، مي گويند : نمي كنم ، از خودش دفاع مي كند . در عامل دوم ، امام حسين متعاون است ، او را به همكاري دعوت كرده اند ، جواب مثبت داده است . در عامل سوم ، امام حسين مهاجم است . در اينجا او هجوم كرده به حكومت وقت . به حسب اين عامل ، امام 274 حسين يك مرد انقلابي است ، يك ثائر است ، مي خواهد انقلاب بكند . هر يك از اين عوامل ، يك نوع تكليف و وظيفه براي امام حسين ايجاب مي كرد . اينكه مي گويم اين نهضت چند ماهيتي است ، براي اينست . از نظر عامل بيعت ، امام حسين وظيفه اي ندارد جز زير بار بيعت نرفتن . اگر به پيشنهاد ابن عباس هم عمل مي كرد و در دامنه كوهها مي رفت ، به اين وظيفه اش عمل كرده بود . از نظر انجام اين وظيفه ، امام حسين تكليفش اين نبود كه يك نفر ديگر را هم با خودش به همكاري دعوت كند . از من بيعت خواسته اند ، من نمي كنم ، خواسته اند دامن شرافت مرا آلوده كننده ، من نمي كنم . از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، وظيفه اش اينست كه به آنها پاسخ مثبت بدهد چرا كه اتمام حجت شده است . يكي از آقايان سوال كرده است كه اين اتمام حجت در مقابل تاريخ ، به چه شكل مي شود ؟ پس مسئله امامت چه مي شود ؟ نه ، مسئله امامت به اين معني نيست كه امام ديگر تكليف و وظيفه شرعي نداشته باشد ، اتمام حجت درباره اش معني نداشته باشد . علي ( ع ) در خطبه شقشقيه مي فرمايد : " لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علي العلماء ان لا يقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها ، و لسقيت آخرها بكاس اولها " ( 1 ) . راجع به زمان خلافت خودش مي گويد : اگر نبود كه پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه سوم . 275 مردم حضور پيدا كرده بودند و حضور مردم حجت را بر من تمام كرده بود ، و اگر نبود كه خدا از علما و دانايان پيمان گرفته است كه آنجا كه مردم تقسيم مي شوند به سيراني كه پرسير خورده اند و گرسنگان گرسنه ، عليه اين وضع نامطلوب به سود گرسنگان و عليه پرخورها قيام بكنند ، خلافت را قبول نمي كردم . من از نظر شخص خودم علاقه اي به اين كار نداشتم ، ولي اين وظائف و مسئوليت ها به عهده من گذاشته شده بود . امام حسين هم اينجور است . اصلا امام كه امام است ، الگوست ، پيشواست . ما از عمل امام مي توانيم بفهميم كه وظائف را چگونه بايد تشخيص داد و چگونه بايد عمل كرد . از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، امام حسين وظيفه دارد به سوي كوفه بيايد تا وقتي كه آنها سر قولشان هستند . از آن ساعتي كه آنها جا زدند ، زير قولشان زدند و شكست خوردند و رفتند ، ديگر امام حسين از اين نظر وظيفه اي ندارد . وقتي مسئله به دست گرفتن زمان حكومت از ناحيه آنها منتفي مي شود ، امام حسين هم ديگر وظيفه اي ندارد . ولي كار امام حسين كه منحصر به اين نبوده است . عامل دعوت مردم كوفه يك عامل موقت بود ، يعني عاملي بود كه از پانزدهم رمضان آغاز شد ، مرتب نامه ها متبادل مي شد و اين امر ادامه داشت تا وقتي كه امام به نزديكي كوفه يعني به مرزهاي عراق و عربستان سعودي رسيدند . بعد كه با حربن يزيد رياحي ملاقات كرد و آن خبرها از جمله خبر قتل مسلم رسيد ، ديگر موضوع دعوت مردم كوفه منتفي شد و از اين نظر امام وظيفه اي نداشت . و لهذا امام وقتي كه با مردم كوفه صحبت مي كند و مخاطبش مردم كوفه 276 هستند نه يزيد و حكومت وقت ، به آن شيعيان سست عنصر مي گويد : مرا دعوت كرديد ، من آمدم . نمي خواهيد ، بر مي گردم . شما مرا دعوت كرديد ، دعوت شما براي من وظيفه ايجاب كرده ، اما حالا كه پشيمان شديد ، من بر مي گردم . آيا اين ، يعني ديگر بيعت هم مي كنم ؟ ابدا . آن ، عامل و مسئله ديگري است ، چنانكه خودش گفت : اگر در تمام روي زمين يك نقطه وجود نداشته باشد كه مرا جا بدهد ( نه تنها شما مرا جا ندهيد ) باز هم بيعت نمي كنم . از نظر عامل امر به معروف و نهي از منكر كه از اين نظر امام حسين ديگر مدافع نيست ، متعاون نيست ، بلكه يك مهاجم است ، يك ثائر و يك انقلابي است چطور ؟ نه ، از آن نظر حسابش سر جاي خودش است . يكي از اشتباهاتي كه نويسنده كتاب " شهيد جاويد " در اينجا كرده است ، به نظر من اينست كه براي عامل دعوت مردم كوفه ، ارزش بيش از حد قائل شده است ، گوئي خيال كرده است كه عامل اساسي و اصلي ، اين است . البته اينها ، اجتهاد و استنباط است . خوب ، يك كسي استنباط مي كند ، اشتباه مي كند . اشتباه كرده است . غير از اين من چيزي نمي خواهم بگويم . يك اجتهاد اشتباه بوده است . خير ، در ميان اين عاملها ، اتفاقا كوچكترين آنها از نظر تاثير ، عامل دعوت مردم كوفه است . و الا اگر عامل اساسي اين مي بود ، آنوقتي كه به امام خبر رسيد كه زمينه كوفه ديگر منتفي شد ، امام مي بايست دست از آن حرفهاي ديگرش هم بر مي داشت و مي گفت بسيار خوب ، حالا كه اينطور شد ، 277 پس ما بيعت مي كنيم ، ديگر دم از امر به معروف و نهي از منكر هم نمي زنيم . اتفاقا قضيه بر عكس است . داغترين خطبه هاي امام حسين ، شورانگيزترين و پرهيجان ترين سخنان امام حسين ، بعد از شكست كوفه است . اينجاست كه نشان مي دهد امام حسين تا چه اندازه روي عامل امر به معروف و نهي از منكر تكيه دارد و اوست كه هجوم آورده به اين دولت و حكومت فاسد . از نظر اين عامل ، امام حسين مهاجم به حكومت فاسد وقت است ، ثائر است ، انقلابي است . بين راه دارد مي آيد ، چشمش مي افتد به دو نفر كه از طرف كوفه مي آيند ، مي ايستد تا با آنها صحبت كند . آنها مي فهمند كه امام حسين است ، راهشان را كج مي كنند . امام هم مي فهمد كه آنها دلشان نمي خواهد حرفي بزنند ، راه خودش را ادامه مي دهد . بعد يكي از اصحابش كه پشت سر آمده بود ، آندو را ديد و با آنها صحبت كرد . آنها قضاياي ناراحت كننده كوفه را از شهادت مسلم و هاني براي او نقل كردند ، گفتند : والله ما خجالت كشيديم اين خبر را به امام حسين بدهيم . آن مرد بعد كه به امام ملحق شد ، وارد منزلي كه امام در آن نشسته بود ، شد . گفت : من خبري دارم ، هر طوري كه اجازه مي فرمائيد بگويم ، اگر اجازه مي فرمائيد اينجا عرض بكنم ، اينجا عرض مي كنم ، اگر نه ، مي خواهيد كه من به طور خصوصي عرض بكنم ، به طور خصوصي عرض مي كنم . فرمود : بگو ، من از اصحاب خودم چيزي را مستور ندارم ، با هم يكرنگ هستيم . قضيه را نقل كرد كه آن دو نفري كه ديروز شما مي خواستيد با آنها ملاقات كنيد ولي آنها راهشان را كج كردند ، من با آنها 278 صحبت كردم ، گفتند قضيه از اين قرار است : كوفه سقوط كرد ، مسلم و هاني كشته شدند . تا اين جمله را شنيد ، اول اشك از چشمانش جاري شد . حالا ببينيد چه جمله اي را مي خواند : " من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظرو ما بدلوا تبديلا "( 1 ) . ( اصلا در قرآن آيه اي مناسبتر براي چنين موقعي پيدا نمي كنيد . ) بعضي از مومنين به پيماني كه با خداي خويش هستند ، وفا كردند . از اينهائي كه وفا كننده به پيمان خويش هستند ، بعضي از آنها گذشتند و رفتند شهيد شدند و عده ديگر هم انتظار مي كشند تا نوبت آنها بشود . يعني ما فقط براي كوفه نيامديم . كوفه سقوط كرد كه كرد . حركت ما كه فقط معلول دعوت مردم كوفه نبوده است . اين يكي از عوامل بود كه براي ما اين وظيفه را ايجاب مي كرد كه عجالتا از مكه بيائيم به طرف كوفه . ما وظيفه بزرگتر و سنگينتري داريم . مسلم به پيمان خود وفا كرد و كارش گذشت ، پايان يافت ، شهيد شد . آن سرنوشت مسلم را ما هم پيدا كنيم . از نظر اينكه امام مهاجم و ثائر و انقلابي بود ، منطقش با منطق مدافع و با منطق متعاون فرق مي كند . منطق مدافع ، منطق آدمي است كه يك شي ء گرانبها دارد دزد مي خواهد آن را از او بگيرد . بسا هست كه اگر كشتي هم بگيرد ، دزد را به زمين مي زند ، ولي به اين مسائل فكر نمي كند ، آن را محكم گرفته ، در مي رود كه دزد از او نگيرد . كار ندارد كه حالا زورش كمتر است پاورقي : 1 - سوره احزاب ، آيه . 23 279 يا بيشتر . حساب اينست كه مي خواهد آن را از دزد نگه دارد . ولي يك آدم مهاجم نمي خواهد فقط خودش را حفظ كند ، مي خواهد او را از بين ببرد و لو به قيمت شهادتش باشد . منطق امر به معروف و نهي از منكر ، منطق حسين را منطق شهيد كرد . منطق شهيد ماوراي اين منطقهاست . منطق شهيد يعني منطق كسي كه براي جامعه خودش پيامي دارد و اين پيام را جز با خون با چيز ديگري نمي خواهد بنويسد . خيليها در دنيا حرف داشتند ، پيام داشتند . در حفرياتي كه دائما در اطراف و اكناف عالم مي كنند ، مي بينند از فلان پادشاه يا رئيس جمهور سنگ نوشته اي در مي آيد به اينكه : منم فلان كس پسر فلانكس ، منم كه فلان جا را فتح كردم ، منم كه چقدر در دنيا زندگي كردم ، چقدر زن گرفتم ، چقدر عيش كردم ، چقدر نوش كردم ، چقدر ظلم و ستم كردم . روي سنگ مي نويسند كه محو نمي شود . ولي در عين حال روي همان سنگها مي ماند ، مردم فراموش مي كنند ، زير خاكها دفن مي شود ، بعد از هزاران سال از زير خاكها بيرون مي آيد ، تازه در موزه ها مي ماند . امام حسين پيام خونين خودش را روي صفحه لرزان هوا ثبت كرد ، ولي چون توام با خون و رنگ قرمز بود ، در دلها حك شد . امروز شما ميليونها افراد از عرب و عجم را مي بينيد كه پيام امام حسين را مي دانند : " اني لا اري الموت الا سعاده و لا الحيوه مع الظالمين الا برما " . آنجا كه آدم مي خواهد زندگي بكند ننگين ، آنجا كه مي خواهد زندگي بكند با ظالم و ستمگر ، آنجا كه مي خواهد 280 زندگي فقط برايش نان خوردن و آب نوشيدن و خوابيدن باشد و زير بار ذلت ها رفتن ، مرگ هزاران بار بر اين زندگي ترجيح دارد . اين پيام شهيد است . امام حسين كه مهاجم است و منطقش ، منطق شهيد ، آن روزي كه پيامش را در صحراي كربلا ثبت مي كرد ، نه كاغذي بود ، نه قلمي ، همين صفحه لرزان هوا بود . ولي همين پيامش روي صفحه لرزان هوا ، چرا باقي ماند ؟ چون فورا منتقل شد روي صفحه دلها ، روي صفحه دلها آنچنان حك شد كه ديگر محو شدني نيست . هر سال كه محرم مي آيد مي بينيم امام حسين از نو طلوع مي كند ، از نو زنده مي شود ، باز مي گويد : " خط الموت علي ولد آدم مخط القلاده علي جيد الفتاه ، و ما او لهني الي اسلافي اشتياق يعقوب الي يوسف " ( 1 ) ، باز مي بينيم پيام امام حسين است : " الا و ان الدعي ابن الدعي قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله ، و هيهات منا الذله ، يابي الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت " . در مقابل سي هزار نفر كه مثل دريا دارند موج مي زنند و هر كدام شمشيري به دوش گرفته و نيزه اي در دست ، در حالي كه همه اصحابش كشته شده اند و تنها خودش است ، فرياد مي كشد : اين ناكس پسر ناكس ، اين حرامزاده پسر حرامزاده ، يعني اين امير و فرمانده شما ، اين عبيدالله بن زياد به من پيغام داده است كه حسين پاورقي : 1 - مقتل خوارزمي ج 2 ص . 5 281 مخير است ميان يكي از دو كار ، يا شمشير يا ذلت ، حسين و تحمل ذلت ؟ ! " هيهات منا الذله " ما كجا و ذلت كجا ؟ خداي ما براي ما نمي پسندد . اين پيام شهيد است . خداي من براي من ذلت نمي پسندد . پيامبر من براي من ذلت نمي پسندد . مومنين جهان ، نهادها و ذاتهاي پاك ( تا روز قيامت مردم خواهند آمد و در اين موضوع سخن خواهند گفت ) ، مومنيني كه بعدها مي آيند ، هيچكدامشان نمي پسندند كه حسينشان تن به ذلت بدهد . من تن به ذلت بدهم ؟ ! من در دامن علي بزرگ شده ام ، من در دامن زهرا بزرگ شده ام ، من از پستان زهرا شير خورده ام . ما تن به ذلت بدهيم ؟ ! روزي كه از مدينه حركت كرد ، مهاجم بود . در آن وصيتنامه اي كه به برادرش محمد ابن حنفيه مي نويسد ، مي گويد : " اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي ، اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنكر و اسير بسيره جدي و ابي " . مردم دنيا بدانند كه من يك آدم جاه طلب ، مقام طلب ، اخلالگر ، مفسد و ظالم نيستم ، من چنين هدفهائي ندارم . قيام من ، قيام اصلاح طلبي است . قيام كردم ، خروج كردم براي اينكه مي خواهم امت جد خودم را اصلاح كنم . من مي خواهم امر به معروف و نهي از منكر بكنم . در نامه به " محمد حنفيه " نه نامي از بيعت خواستن است ، نه نامي از دعوت مردم كوفه ، و اصلا هنوز مسئله مردم كوفه مطرح نبود . در اين منطق يعني منطق هجوم ، منطق شهيد ، منطق توسعه و گسترش دادن انقلاب ، امام حسين كارهائي كرده است كه جز 282 با اين منطق با منطق ديگري قابل توجيه نيست . چطور ؟ اگر منطقش فقط منطق دفاع مي بود ، شب عاشورا كه اصحابش را مرخص مي كند ( به دليلي كه عرض كردم ) و بيعت را بر مي دارد تا آنها آگاهانه كار خودشان را انتخاب بكنند ، بعد كه آنها انتخاب مي كنند بايد اجازه ماندن به آنها ندهد و بگويد شرعا جايز نيست كه شما اينجا كشته شويد ، اينها مرا مي خواهند بكشند ، از من بيعت مي خواهند ، من وظيفه ام اينست كه بيعت نكنم ، كشته هم شدم ، شدم ، شما را كه نمي خواهند بكشند ، شما چرا اينجا مي مانيد ؟ شرعا جايز نيست ، برويد . نه ، اينجور نيست . در منطق ثائر و انقلابي ، در منطق كسي كه مهاجم است و مي خواهد پيام خودش را با خون بنويسد ، هر چه كه اين موج بيشتر وسعت و گسترش پيدا كند ، بهتر است ، چنانكه وقتي كه ياران و خاندانش اعلام آمادگي مي كنند ، به آنها دعا مي كند كه خدا به همه شما خير بدهد ، خدا همه شما را اجر بدهد ، خدا . . . چرا در شب عاشورا " حبيب بن مظاهر اسدي " را مي فرستد كه برو در ميان بني اسد اگر مي شود چند نفر را برايمان بياور . مگر بني اسد همه شان چقدر بودند ؟ حالا گيرم حبيب رفت از بني اسد صد نفر را آورد . اينها در مقابل آن سي هزار نفر چه نقشي مي توانستند داشته باشند ؟ آيا مي توانستند مثلا اوضاع را منقلب كنند ؟ ابدا . امام حسين مي خواست در اين منطق كه منطق هجوم و منطق شهيد و منطق انقلاب است ، دامنه اين قضيه گسترش پيدا كند . اينكه خاندانش را هم آورد ، براي همين بود ، چون قسمتي از 283 پيامش را خاندانش بايد برسانند . خود امام حسين كوشش مي كرد حالا كه قضيه به اينجا كشيده شده است ، هر چه كه مي شود داغتر بشود ، براي اينكه بذري بكارد كه براي هميشه در دنيا ثمر و ميوه بدهد . چه مناظري ، چه صحنه هائي در كربلا به وجود آمد كه واقعا عجيب و حيرت انگيز است ! حال ببينيم در ميان اين عوامل سه گانه يعني عامل دعوت مردم كوفه كه ماهيت تعاوني به اين نهضت مي داد ، و عامل تقاضاي بيعت كه ماهيت دفاعي به اين نهضت مي داد ، و عامل امر به معروف و نهي از منكر كه ماهيت هجومي به اين نهضت مي داد ، كداميك ارزشش بيشتر از ديگري است . البته ارزشهاي اين عاملها در يك درجه نيست . هر عاملي يك درجه معيني از ارزش را داراست و به اين نهضت به همان درجه ارزش مي دهد . عامل دعوت مردم كوفه كه مردمي اعلام آمادگي كردند به آن كسي كه نامزد اين كار شده است ، و او بدون يك ذره معطلي آمادگي خودش را اعلام كرده است ، بسيار ارزش دارد ، ولي از اين بيشتر ، عامل تقاضاي بيعت و امتناع حسين بن علي ( ع ) و حاضر به كشته شدن و بيعت نكردن ارزش دارد . عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهي از منكر است ، از اين هم ارزش بيشتري دارد . بنابراين عامل سوم ارزش بيشتري به نهضت حسيني داده است ، كه راجع به ارزشي كه يك عامل به يك نهضت مي دهد و ارزشي كه قهرمان آن نهضت به آن عامل مي دهد ، يك في الجمله اي به عرض شما مي رسانم : خيلي چيزها اعم از معنويات و امور مادي براي انسان 284 ارزش است ، افتخار است ، زينت است ، زيور است . بدون شك علم براي انسان زينت است . پست و مقام ، بالخصوص پستها و مقامهاي خدايي براي انسان افتخار است ، ارزش است ، به انسان ارزش مي دهد . حتي يك چيزهاي ظاهري كه نماينده اين ارزشهاست ، به انسان ارزش مي دهد ، مثل لباس روحانيت . البته لباس روحانيت به تنهايي دليل بر روحاني بودن يعني علم معارف اسلام و تقواي اسلامي را داشتن نيست . روحاني يعني عالم به معارف اسلامي و عامل به دستورات اسلامي . اين لباس ، علامت اين است كه من روحاني هستم . حالا اگر كسي از روي حقيقت پوشيده باشد ، علامت ، درست است ، اگر نه ، نادرست است . به هر حال اين لباس براي اينكه غالبا افرادي آنرا پوشيده اند كه معنويت و حقيقت روحانيت را داشته اند ، قهرا براي هر كسي كه بپوشد ، افتخار است . مني هم كه صلاحيت پوشيدن اين لباس را ندارم ، شمايي كه مرا نمي شناسيد ، در يك جلسه وقتي با من روبرو مي شويد ، همين لباس را كه به تن من مي بينيد ، به همان عالم ناشناختگي از من احترام مي كنيد . پس اين لباس افتخار است براي كسي كه آنرا مي پوشد . لباس استادي دانشگاه براي يك استاد دانشگاه افتخار است . وقتي كه اين لباس را مي پوشد ، به اين لباس افتخار مي كند . براي يك زن زيور آلات زينت است . در نهضتها هم بسياري از عاملها ، ارزش دهنده به يك نهضت است . نهضتها خيلي با هم فرق مي كنند . اگر روح عصبيت در آن باشد ، روح به اصطلاح خاكپرستي در آن باشد ، يك ارزش به نهضت مي دهد ، و اگر روحهاي معنوي و انساني و الهي داشته 285 باشد ، ارزش ديگري به آن مي دهد . هر سه عامل دخيل در نهضت حسيني به اين نهضت ارزش داد ، بالخصوص عامل سوم . ولي گاهي آن كسي كه اين ارزش به او تعلق دارد ، يك وضعي پيدا مي كند كه به اين ارزش ، ارزش مي دهد . همچنانكه آن ارزش ، او را صاحب ارزش مي كند ، او هم شان اين ارزش را بالا مي برد . چنانكه يك مرد روحاني وقتي كه لباس روحانيت را مي پوشد ، واقعا اين لباس براي او افتخار است ، بايد افتخار كند كه اين لباس را به او پوشانيده اند و روحانيون حقيقي هم او را قبول دارند . ولي يك كسي كارش را در انجام وظائف روحانيت ، در علم و تقوا و عمل به جايي مي رساند كه او افتخار اين لباس مي شود . مي گوئيم لباس روحانيت آن لباسي است كه فلان كس هم دارد ، لباسي است كه او پوشيده است . حداقل ما مي توانيم مثالهاي تاريخي ذكر بكنيم . اگر يك عده بگويند آقا ! اين عبا و عمامه چيست ، ما چه مي گوئيم ؟ مي گوئيم : بوعلي سينا هم كه تمام كشورهاي اسلامي به او افتخار مي كنند ، عرب مي گويد : از من است چون كتابهايش به زبان عربي است ، ايراني مي گويد : از من است چون اهل بلخ است و بلخ از قديم مال ايران بوده ، روسها مي گويند : مال ماست براي اينكه بلخ فعلا مال ماست ، هر گروهي مي گويد از ماست و همه ملتها به او افتخار مي كنند ، همين لباس مرا داشته است . ابوريحان بيروني هم همينطور . پس بوعلي و ابوريحان افتخار اين لباس شده اند . شيخ انصاري ، خواجه نصيرالدين طوسي و امثال اينها ، هم افتخار يافته اند به لباس روحانيت و هم افتخار داده اند به لباس 286 روحانيت . همچنين است در مورد يك استاد دانشگاه . براي افرادي لباس استادي افتخار است . ولي امكان دارد كه يك استاد اينقدر شانش در كار استادي و علم و تخصص و اكتشافات بالا باشد كه او براي لباس استادي افتخار باشد . براي يك زن ، زيور زينت است ، ولي در مورد زني ممكن است اصلا بگويند اين ، چهره اي است كه او زينت مي دهد به زيورها . جمله اي دارد " صعصعه بن صوحان عبدي " از اصحاب اميرالمومنين علي ( ع ) كه بسيار زيباست . جناب صعصعه از اصحاب خاص اميرالمومنين است ، از آن تربيت شده هاي حسابي علي ، مرد خطيب سخنوري هم هست . " جاحظ " كه از ادباي درجه اول عرب است مي گويد : " صعصعه مرد خطيبي بود و بهترين دليل بر خطيب بودن او اينست كه علي بن ابي طالب گاهي به وي مي گفت : بلند شو چند كلمه سخنراني كن " . صعصعه همان كسي است كه روي قبر علي ( ع ) آن سخنراني بسيار عالي پرسوز را كرده است . اين شخص يك تبريك خلافت گفته به اميرالمومنين در سه چهار جمله كه بسيار جالب است . وقتي كه اميرالمومنين خليفه شد ، افراد مي آمدند براي تبريك گفتن ، يك تبريكي هم جناب صعصعه گفته . ايستاد و خطاب به اميرالمومنين گفت : زينت الخلافه و ما زانتك ، و رفعتها و ما رفعتك ، و هي اليك احوج منك اليها ( 1 ) . اين سه چهار جمله ارزش ده ورق مقاله را دارد . گفت : علي ! تو كه خليفه شدي ، خلافت به تو زينت نداد ، تو پاورقي : 1 - تاريخ يعقوبي ج 2 ص . 179 287 به خلافت زينت بخشيدي . خلافت ترا بالا نبرد ، تو كه خليفه شدي مقام خلافت را بالاي بردي . علي ! خلافت به تو بيشتر احتياج داشت تا تو به خلافت . يعني علي ! من به خلافت تبريك مي گويم كه امروز نامش روي تو گذاشته شده ، به تو تبريك نمي گويم كه خليفه شدي . به خلافت تبريك مي گويم كه تو خليفه شدي ، نه به تو كه خليفه شدي . از اين بهتر نمي شود گفت . عنصر امر به معروف و نهي از منكر ارزش داد به نهضت حسيني ، امام حسين هم به امر به معروف و نهي از منكر ارزش داد . امر به معروف و نهي از منكر نهضت حسيني را بالا برد ، ولي حسين ( ع ) اين اصل را به نحوي اجرا كرد كه شان اين اصل بالا رفت ، يك تاج افتخار به سر اصل امر به معروف و نهي از منكر نهاد . ( خيليها مي گويند امر به معروف و نهي از منكر مي كنيم . حسين هم اول مثل ديگران فقط يك كلمه حرف زد ، گفت : " اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنكر ، و اسير بسيره جدي و ابي " ). خود اسلام هم همينطور است . اسلام براي هر مسلماني افتخار است اما مسلمانهايي هم هستند كه به معني واقعي كلمه فخر الاسلام اند ، عزالدين اند ، شرف الدين اند ، شرف الاسلام اند . اين القاب را ما به تعارف ، خيلي به افراد مي دهيم ، اما همه كس كه اينجور نيست . درباره بنده اگر كسي چنين حرفي بزند ، دروغ محض است ، كه من بگويم فخرالاسلامم ، وجود من افتخاري است براي اسلام ! من كي هستم ؟ ! يادم هست در هفت هشت سال پيش در دانشگاه شيراز از من دعوت كرده بودند براي سخنراني ( انجمن اسلامي آنجا دعوت كرده بود ) . در آنجا استادها و حتي رئيس دانشگاه ، همه بودند . 288 يكي از استادهاي آنجا كه قبلا طلبه بود و بعد رفت آمريكا تحصيل كرد و دكتر شد و آمد و واقعا مرد فاضلي هم هست ، مامور شده بود كه مرا معرفي كند . آمد پشت تريبون ايستاد ( جلسه هم مثل همين جلسه ، خيلي پر جمعيت و با عظمت بود ) يك مقدار معرفي كرد : من فلاني را مي شناسم ، حوزه قم چنين ، حوزه قم چنان و . . . بعد در آخر سخنانش اين جمله را گفت : " من اين جمله را با كمال جرات مي گويم : اگر براي ديگران لباس روحانيت افتخار است ، فلاني افتخار لباس روحانيت است " . آتش گرفتم از اين حرف . ايستاده سخنراني مي كردم ، عبايم را هم قبلا تا مي كردم و روي تريبون مي گذاشتم . مقداري حرف زدم ، رو كردم به آن شخص ، گفتم : آقاي فلان ! اين چه حرفي بود كه از دهانت بيرون آمد ؟ ! تو اصلا مي فهمي چه داري مي گويي ؟ ! من چه كسي هستم كه تو مي گويي فلاني افتخار اين لباس است . با اينكه من آنوقت دانشگاهي هم بودم و به اصطلاح ذوحياتين بودم ، گفتم : آقا ! من در تمام عمرم يك افتخار بيشتر ندارم ، آن هم همين عمامه و عباست . من كي ام كه افتخار باشم ؟ ! اين تعارفهاي پوچ چيست كه به همديگر مي كنيم ؟ ! ابوذر غفاري را بايد گفت افتخار اسلام است ، اين اسلام است كه ابوذر پرورش داده است . عمار ياسر افتخار اسلام است ، اسلام است كه عمار ياسر پرورش داده است . بوعلي سينا افتخار اسلام است ، اسلام است كه نبوغ بوعلي سينا را شكفت . خواجه نصير الدين افتخار اسلام است ، صدر المتالهين شيرازي افتخار اسلام است ، شيخ مرتضي انصاري افتخار اسلام است ، ميرداماد افتخار اسلام است ، شيخ بهايي افتخار 289 اسلام است . اسلام افتخار البته دارد ، يعني فرزنداني تربيت كرده كه دنياي روي آنها حساب مي كند و بايد هم حساب بكند چرا كه اينها در فرهنگ دنيا نقش موثر دارند . دنيا نمي تواند قسمتي از كره ماه را اختصاص به خواجه نصيرالدين ندهد و نام او را روي قسمتي از كره ماه نگذارد ، براي اينكه او در بعضي كشفيات كره ماه دخيل است . او را مي شود گفت افتخار اسلام . ماها كي هستيم ؟ ! ما چه ارزشي داريم ؟ ما را اگر اسلام بپذيرد كه اسلام افتخار ما باشد ، اسلام اگر بپذيرد كه به صورت مدالي بر سينه ما باشد ، ما خيلي هم ممنون هستيم . ما شديم مدالي به سينه اسلام ؟ ! ماها ننگ عالم اسلام هستيم ، اكثريت ما مسلمانها ننگ عالم اسلام هستيم . پس تعارفهاي را بگذاريم كنار . آنها تعارف است . در مورد حسين بن علي به حق مي شود گفت كه به اصل امر به معروف و نهي از منكر ارزش و اعتبار دارد ، آبرو داد به اين اصلي كه آبروي مسلمين است . اينكه مي گويم اين اصل آبروي مسلمين است و به مسلمين ارزش مي دهد ، از خودم نمي گويم ، عين تعبير آيه قرآن است : " كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر ". ببينيد قرآن چه تعبيرهايي دارد ! به خدا آدم حيرت مي كند از اين تعبيرهاي قرآن . " كنتم خير امه اخرجت للناس "شما چنين بوده ايد " بوده ايد " در قرآن در اينگونه موارد يعني هستيد ) ، شما با ارزشترين ملتها و امتهايي هستيد كه براي مردم به وجود آمده اند . ولي چه چيز به شما ارزش داده است و مي دهد كه اگر آنرا داشته باشيد با ارزشترين امتها هستيد ؟ " تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر "اگر امر به 290 معروف و نهي از منكر در ميان شما باشد ، اين اصل به شما امت مسلمان ارزش مي دهد . شما به اين دليل با ارزشترين امتها هستيد كه اين اصل را داريد ، ( كه در صدر اول هم چنين بوده است ) . اين اصل به شما ارزش داده است . پس آيا آن روزي كه اين اصل در ميان ما نيست ، يك ملت بي ارزش مي شويم ؟ بله همينطور است . ولي حسين به اين اصل ارزش داد . گاهي ما امر به معروف و نهي از منكر مي كنيم ، ولي نه تنها به اين اصل ارزش نمي دهيم بلكه ارزشش را پائين مي آوريم . الان در ذهن عامه مردم به چه مي گويند امر به معروف و نهي از منكر ؟ يك مسائل جزئي ، نمي گويم مسائل نادرست ( بعضي از آنها نادرست هم هست ) ، ولي اينها وقتي در كلش واقع شود زيباست . مثلا اگر امر به معروف و نهي از منكر كسي فقط اين باشد كه آقا ! اين انگشتر طلا را از دستت بيرون بياور ، اين در جاي خودش درست است ، حرف درستي است اما نه اينكه انسان هيچ منكري را نبيند جز همين يكي ، جز مسئله ريش ، جز مسائل مربوط به مثلا كت و شلوار . يكي از آقايان مي گفت : شخصي را ديدم كه درباره شخص ديگري خيلي قر مي زد . ديدم در حد تكفير و تفسيق درباره او عصباني است . گفتم مگر او چه كرده كه تو او را اينقدر بد مي داني ( يك آدم بد ملعون جهنمي ) ؟ گفت : آخر او " لب برگردان پيرهن آدمي " يعني پيراهنش يقه دار است ( خنده حضار ) . حال وقتي كه نهي از منكر ما در اين حد بخواهد تنزل بكند ، ما اين اصل را پائين آورده ايم ، حقير و كوچك كرده ايم . آن آمر به معروف و 291 ناهي از منكرهايي كه در كشور سعودي هستند ، آبروي امر به معروف و نهي از منكر را برده اند ، فقط يك شلاق به دست گرفته كه كسي مثلا [ كعبه يا ضريح پيغمبر را ] نبوسد . اين ديگر شد نهي از منكر ! ولي حسين را ببينيد ! امر به معروف و نهي از منكر كار او بود ، از بيخ و بن . به تمام معروفهاي اسلام نظر داشت و فهرست مي داد ، و نيز به تمام منكرهاي جهان اسلام . مي گفت : اولين و بزرگترين منكر جهان اسلام خود يزيد است . " فلعمري ما الامام الا العامل بالكتاب ، القائم بالقسط و الدائن بدين الله " ( 1 ) امام و رهبر بايد خودش عامل به كتاب باشد ، خودش عدالت را بپا دارد و به دين خدا متدين باشد . آنچه را كه داشت ، در راه اين اصل در طبق اخلاص گذاشت . به مرگ در راه امر به معروف و نهي از منكر زينت بخشيد . به اين مرگ شكوه و جلال داد . از روز اولي كه مي خواهد بيرون بيايد ، سخن از مرگ زيبا مي گويد . چقدر تعبير زيباست ! هر مرگي را نمي گفت زيبا ، مرگ در راه حق و حقيقت را زيبا مي دانست : " خط الموت علي ولد آدم مخط القلاده علي جيد الفتاه " چنين مرگي مانند يك گردنبند كه براي زن زينت است ، براي انسان زينت است . صريحتر ، آن اشعاري است كه در بين راه وقتي كه به طرف كربلا مي آمد مي خواند كه احتمالا از خود ايشان است و احتمالا هم از اميرالمومنين علي ( ع ) است : پاورقي : 1 - ارشاد مفيد / ص . 204 و در آن " الدائن بدين الحق " آمده است . 292 و ان تكن الدنيا تعد نفيسه فدار ثواب الله اعلي و انبل اگر چه دنيا قشنگ و نفيس و زيباست ، اما هر چه دنيا قشنگ و زيبا باشد ، آن خانه پاداش الهي خيلي قشنگتر و زيباتر و عاليتر است . و ان تكن الاموال للترك جمعها فما بال متروك به المرء يبخل اگر مال دنيا را آخرش بايد گذاشت و رفت ، چرا انسان نبخشد ، چرا انسان به ديگران كمك نكند ، چرا انسان خير نرساند . و ان تكن الابدان للموت انشات فقتل امرء بالسيف في الله افضل ( 1 ) اگر اين بدنها آخر كار بايد بميرد ، آخرش اگر در بستر هم شده بايد مرد ، در مبارزه با يك بيماري و يك ميكروب هم شده بايد مرد ، پس چرا انسان زيبا نميرد ؟ پس كشته شدن انسان به شمشير در راه خدا بسيار جميلتر و زيباتر است . در همينجا دعا مي كنم و همه شما را به خدا مي سپارم . پروردگارا ! سينه هاي ما را براي فهم حقيقت اسلام مشروح بفرما . پروردگارا ! توفيق انجام وظائف و مسئوليتهائي را كه به عهده ما گذاشته اي عنايت بفرما . پاورقي : 1 - مناقب ابن شهر آشوب . 213 / 2 293 پروردگارا ! دشمنان اسلام را سرنگون بفرما ، خير دنيا و آخرت به همه ما كرامت كن ، اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده . رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات . 294