حماسه حسيني جلد سوم

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم

قسمت اول

حماسه حسيني جلد سوم متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري چاپ سيزدهم : اسفند 1371 ناشر : انتشارات صدرا ( با كسب اجازه از شوراي نظارت بر نشر آثار استاد شهيد ) مقدمه كتاب حاضر جلد سوم از مجموعه " حماسه حسيني " و شامل نوشته ها و يادداشتهايي از استاد شهيد آيه الله مرتضي مطهري در اين باب است . جلدهاي اول و دوم اين مجموعه مشتمل بر سخنرانيهاي آن شهيد بزرگوار پيرامون حادثه كربلا بود كه با استقبال شاياني روبرو گرديد . در مورد مطالب اين جلد لازم است توضيحاتي به شرح ذيل داده شود : 1 - اين كتاب حاوي مطالبي است كه استاد شهيد به مرور ايام نگاشته اند و هدف از اين نگارش ، يادداشت مطالب قابل توجه ، جهت مراجعه بعدي و يا آمادگي براي سخنراني بوده است . اين مطالب از نظر اجمال و تفصيل متفاوت مي باشند به طوري كه برخي از آنها به صورت يك مقاله است و برخي ديگر چند سطري بيش نيست و به علاوه در موارد اندكي مطلب با اشاره و به اصطلاح تلگرافي بيان شده است . 2 - كتاب حاضر شامل ده بخش است كه موضوع پنج بخش آن جديد است و موضوع پنج بخش ديگر ، همان موضوعات 11 سخنرانيهايي است كه در جلدهاي اول و دوم اين مجموعه به چاپ رسيده اند و البته اين پنج بخش مطالب مشتركي نيز با جلدهاي اول و دوم دارند با اين تفاوت كه آنها سخنراني است و اينها نوشته و يادداشت ، و نيز هر يك حاوي مطالبي است كه ديگري فاقد آن است ، و به عبارت ديگر اين دو مكمل يكديگرند ، و دريغ بود كه به خاطر مقداري مطالب مشترك ، از چاپ آنها صرف نظر كنيم ، خصوصا كه اين نوشته ها بيانگر ميزان كاري است كه استاد شهيد قبل از يك سخنراني انجام مي داده اند و مي تواند براي همه خطبا و سخنرانان آموزنده باشد . از آن پنج بخشي كه موضوع آنها جديد است فقط يك بخش آن كه بخش اول كتاب مي باشد احتياج به توضيح دارد و آن اينكه عنوان اين بخش ، از تنظيم كننده بوده و از آنجا كه بخش مذكور مشتمل بر مطالب گوناگون و در واقع جنگي است درباره نهضت حسيني ، اين عنوان در برگيرنده همه مطالب اين بخش نيست بلكه شامل بخش اعظم و مهمترين مطالب آن است . اميد است كه مجموعه " حماسه حسيني " در شناخت بيشتر و بهتر حادثه كربلا و عمل در راه اهداف اين نهضت مقدس ، مفيد و مؤثر افتد . از خداي متعال توفيق بيشتر در تدوين و نشر آثار استاد شهيد ، خصوصا آثار منتشر نشده آن متفكر گرانقدر ، مسئلت مي نماييم . 65 / 6 / 15 شوراي نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مرتضي مطهري 12 بخش اول ريشه هاي تاريخي حادثه كربلا 13 چگونه امت پيغمبر فرزند پيغمبر را كشتند ؟ حادثه شهادت امام حسين عليه السلام نه تنها فجيع بود و نه تنها مظهر يك فداكاري عظيم و بي نظير است ، حادثه بسيار عجيبي است از نظر توجيه علل روحي قضيه . اين قضيه پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر اكرم واقع شده به دست مسلمانان و پيروان رسول اكرم و مردمي كه معروف به تشيع و دوستي آل علي بودند و واقعا هم علاقه به آل علي داشتند در زير پرچم كساني كه تا سه چهار سال قبل از وفات پيغمبر با او جنگيدند و عاقبت كه مردم ديگر مسلمان شدند آنها هم اجبارا و ظاهرا مسلمان شدند . ( به قول عمار ياسر : استسلموا و لم يسلموا ) ( 1 ) . ابوسفيان در حدود 20 سال با پيغمبر جنگيد كه در حدود پنج شش سال آخر ، قائد اعظم تحريك عليه اسلام بود و حزب او يعني امويها اعدي عدو والد الخصام پيغمبر بودند . بعد از ده سال از وفات پيغمبر معاويه كه هميشه دوش بدوش و پا بپاي پدرش با اسلام مي جنگيد ، والي شام و سوريه شد و سي سال بعد از وفات پيغمبر خليفه و اميرالمؤمنين شد ! و پنجاه پاورقي : 1 - [ ترجمه : اينان اظهار اسلام كرده اند اما اسلام نياورده اند ] . 15 سال بعد از وفات پيغمبر پسرش يزيد خليفه شد و با آن وضع فجيع فرزند پيغمبر را كشت به دست مسلماناني كه شهادتين مي گفتند و نماز مي خواندند و حج مي كردند و به آئين اسلام ازدواج مي كردند و به آئين اسلام مرده هاي خود را دفن مي كردند . نه اين مردم منكر اسلام شده بودند - و اگر منكر اسلام شده بودند معمائي در كار نبودند - و نه انكار حرمت امام حسين را داشتند و معتقد بودند كه امام حسين نعوذ بالله از اسلام خارج شده بلكه عقيده آنها به طور قطع بر تفضيل امام حسين بر يزيد بود . حالا چگونه شد كه اولا حزب ابوسفيان زمام حكومت را در دست گرفتند و ثانيا مردم مسلمان و بلكه شيعه قاتل امام حسين ( ع ) شدند در عين اينكه او را مستحق قتل نمي دانستند بلكه احترام خون او از خون هر كسي در نظر آنها بيشتر بود . اما اينكه چرا حزب ابوسفيان زمام را در دست گرفت براي اين بود كه يكنفر از همين امويها كه او سابقه سوئي در ميان مسلمين نداشت و از مسلمين اولين بود به خلافت رسيد . اين كار سبب شد كه امويها جاي پائي در دستگاه حكومت اسلامي پيدا كنند ، جاي پاي خوبي به طوري كه خلافت اسلامي را ملك خود بنامند ، ( همان طوري كه مروان به انقلابيون همين را گفت ) هر چند جاي پا در زمان عمر پيدا شد كه معاويه والي سرزمين زرخيز شام و سوريه شد خصوصا با در نظر گرفتن اين معما كه عمر جميع حكام را عزل و نصب مي كرد و تغيير و تبديل مي داد به استثناء معاويه . امويها سبب فساد در دستگاه عثمان شدند و مردم هم عليه عثمان انقلاب كردند و او را كشتند و معاويه كه هميشه خيال 16 خلافت را در دماغ مي پروراند از كشته شدن عثمان استفاده تبليغاتي كرد و نام خليفه مظلوم ، خليفه شهيد به عثمان داد و پيراهن خون آلود عثمان را بلند كرد و وجهه مظلوميت خليفه پيغمبر را تقويت كرد و به مردم هم گفت : رأس و رئيس كشندگان عثمان ، علي ( ع ) است كه بعد از عثمان خليفه شده و انقلابيون را هم پناه داده و چه گريه ها و اشكها كه از مردم نگرفت ! تمام مردم شام يعني قبائلي از عرب كه بعد از فتح اسلام در شام سكني كرده بودند يكدل و يكزبان گفتند كه در مقام انتقام و خونخواهي خليفه مظلوم تا قطره آخر خون خود حاضريم و هر چه تو فرمان دهي ما اطاعت مي كنيم . به اين وسيله معاويه نيروي اسلام را عليه خود اسلام تجهيز كرد . 17 حوادث معماوش صدر اسلام و اينكه چطور شد امت پيغمبر به قتل فرزند پيغمبر اقدام كردند ؟ در تاريخ ، حوادث بي نظير و حيرت آوري پيدا شده كه در مقام توجيه علل و مجاري آنها ممكن است بعضي دچار اشكال شوند . از آنجمله است موضوع پيشرفت سريع اسلام و زير نفوذ قراردادن آراء و معتقدات زمان ، " ليظهره علي الدين كله ". و از آنجمله است حادثه حركت و قيام امام حسين (ع) . امام حسين ( ع ) را قريب و بعيد و خويش و بيگانه منع مي كردند و راه بيان خودشان را ذكر مي كردند ( بي وفائي و عذر مردم كوفه ) . عجيب اينست كه امام منطق آنها را رد نمي كرد ولي از كلمات جوابيه و مخصوصا خطابه هاي مكه و كربلا و بين راه معلوم مي شود كه امام حسين ( ع ) منطقي داشته وسيعتر از آن منطقهاي محدود . آن منطقها بر محور حفظ جان و فرزندان و سلامت دور مي زد و منطق امام بر حفظ دين و ايمان و عقيده . امام در جواب نصيحت مروان فرمود : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " . روي كار آمدن معاويه و يزيد و تجهيز آنها نيروي اسلام را 18 عليه علي بن ابي طالب ( ع ) و حسين بن علي ( ع ) با آنكه آن مردم از دين برنگشته بودند ، يكي از حوادث معماوش صدر اسلام است . در اينجا دو مطلب را بايد مورد بحث قرار دهيم تا بتوانيم به ماهيت و هدف و علت حادثه قيام حسيني پي ببريم . يكي علت مبارزه شديد امويان كه در رأس آنها ابوسفيان بود با اسلام و قرآن ، و ديگر ، علت موفقيت آنها براي دردست گرفتن حكومت اسلامي . اما [ مطلب ] اول ، دو علت داشت يكي رقابت نژادي كه در سه نسل متوالي متراكم شده بود . دوم تباين قوانين اسلامي با نظام زندگي اجتماعي رؤساي قريش مخصوصا امويها كه اسلام برهم زننده آن زندگاني بود و قرآن اين را اصلي كلي مي داند . در سوره سبا مي فرمايد : " و ما ارسلنا في قرية من نذير الا قال مترفوها . . . "در سوره هاي زخرف ، واقعه ، مؤمنون و هود نيز همين مطلب هست . گذشته از همه اينها مزاج و طينت آنها طينتي منفعت پرست و مادي بود ، و در اينگونه مزاجهاي روحي ، تعليمات الهي و رباني اثر ندارد و اين ربطي به باهوشي و بيهوشي آنها ندارد . كسي به تعليمات الهي اذعان پيدا مي كند كه در وجود خودش پرتوي از شرافت و علو نفس و بزرگواري موجود باشد ، نوري و حياتي و هدايتي در خميره خودش موجود باشد . " لتنذر من كان حيا 0 انما تنذر من اتبع الذكر 0 و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين 0 ليميز الله الخبيث من الطيب " . اين مطلب خود يك اصل بزرگي است . داستان ابوسفيان و عباس و گفتن لقد صار ملك ابن اخيك عظيما ، ايضا قصه : بالله غلبتك يا اباسفيان ! ، ايضا قصه : تلقفوها تلقف الكرش ، همگي دليل 19 كور باطني ابوسفيان است . اما اينكه چگونه شد كه حزب اموي كه در [ دوره ] اسلام به صورت حزبي فعال و مدير درآمدند ، بر حكومت اسلامي مسلط شدند ؟ مقدمه اين مطلب را بايد بگوئيم كه يك جامعه نوساز و نوبنياد نمي تواند يكدست و يكنواخت باشد هر اندازه عامل وحدت آنها قوي باشد ( 1 ) . جامعه نو بنياد و تازه ساز اسلامي هر چند در زير لواء توحيد و پرچم لا اله الا الله وحدت نيرومندي پيدا كرده بود و اختلاف رنگها و شكلها را به صورت معجزآسائي از بين برده بود ، در عين حال طبيعي است كه مردم مختلفي كه از نژادهاي مختلف و عناصر مختلف و با طبايع و عادات و اخلاق و آداب و عقائد گوناگوني پرورش پيدا كرده بودند ، همه افراد در استعداد قبول مسائل ديني و پذيرش تربيت ديني يكسان نيستند ، يكي قوي الايمان است و يكي ضعيف الايمان ، و يكي در شك و كفر و الحاد باطني بسر مي برد ، و به همين دليل اداره همچو جمعيتي بر اساس پاورقي : 1 - و آيا از همين جا نمي توان گفت كه بهتر اين بود كه شتاب نمي شد و به فتوحات پرداخته نمي شد ، صبر مي شد به طور طبيعي اسلام از ديوارها نفوذ كنند ؟ اثر اين شتابزدگي همين شكافها و اختلافهائي است كه هست . پيغمبر هم اصلا وصيت نكرد كه بعد از من فتوحات كنيد با آنكه انواع وصيتها كرد . در ذائقه ها فتوحات شيرين است اما معلوم نيست مورد تصويب عقل باشد . هيچ معلوم نيست كه علي ( ع ) اگر خليفه مي شد اين فتوحات را تصويب مي كرد ، همانطوري كه بعد از حكومت به اصلاح داخل پرداخت ، و به علاوه همين فتوحات منشأ فساد اخلاق اعراب شد . پس اين عجله از طرفي جامعه اي نامتجانس درست كرد و از طرفي جنس اعراب را فاسد كرد . 20 اسلامي تا سالها بلكه قرنها ، و آنها را تحت يك رژيم معين قراردادن كارآساني نيست ( 1 ) . خود قرآن به وجود منافقين كه پارازيت مي دادند و مي گفتند : " غر هؤلاء دينهم "و مي گفتند : " ا نؤمن كما آمن السفهاء " اعتراف دارد . و از اهتمام زياد قرآن به منعكس كردن قضاياي منافقين معلوم مي شود قرآن مي خواهد مسلمين را از خطر مهمي پرهيز دهد ( 2 ) . عبدالله بن سلول ، رأس و رئيس منافقين مدينه بود . قرآن از مؤلفه قلوبهم نام مي برد ، كساني كه خواه ناخواه جزء اجتماع اسلامي شده اند و بايد از آنها نگاهداري كرد و مقداري از بودجه عمومي زكوات و صدقات را به آنها داد تا تدريجا ايمان در آنها قوت بگيرد و يا لااقل در نسلهاي بعدي اسلام واقعي پيدا شود ولي نبايد آنها را در كارهاي حساس دخالت داد . پيغمبر ( ص ) خلق كريم خود را از احدي دريغ نمي داشت حتي از منافقين و مؤلفه قلوبهم ، ولي روش محتاطانه خود را از دست نمي داد . تا پيغمبر زنده بود امويهاي ضعفاء الايمان و مؤلفة القلوب و يا منافق جاي پائي پيدا نكردند ولي مع الاسف بعد از پيغمبر تدريجا پستهاي حساس را اشغال كردند ، مخصوصا در زمان عثمان . مروان و پدرش كه طريد ( 3 ) رسول الله بودند در زمان عثمان عودت داده شدند پاورقي : 1 - رجوع شود به " تطور عقايد ملل " گوستاو لوبون . وي تغيير روحيه را خيلي تدريجي و بطي ء مي داند . 2 - از شجاعتهاي قرآن يكي منعكس كردن منطق مخالفين از كفار و منافقين است ، و زياد هم هست . 3 - [ مطرود ، رانده شده ] . 21 و حال آنكه دو خليفه پيشين شفاعت عثمان را براي برگرداندن آنها به مدينه قبول نكردند ، و همان مروان سبب اصلي فتنه ها و قتل عثمان شد . امويها بعد از حكومت عثمان بر بيت المال و مناصب دست يافتند . دو عامل ثروت و مناصب را در دست گرفتند ، فقط يك عامل قوي و نيرومند را كسر داشتند كه ديانت بود . بعد از قتل عثمان ، معاويه با يك طراري و زبردستي عجيبي بر اين عامل هم دست يافت و آن را هم استخدام كرد و اينجا بود كه توانست سپاهي به نام دين و با نيروي دين عليه شخصي مانند علي بن ابي طالب عليه السلام تجهيز كند . معاويه بعدها در زمان خلافتش با اجير كردن روحانيون امثال ابوهريره كاملا عامل روحانيت را علاوه بر عامل ديانت استخدام كرد و به اين اعتبار چهار عامل شد : عامل سياست و پستهاي سياسي ، عامل ثروت ، عامل ديانت ، عامل روحانيت و طبقه روحانيين . حيف و ميل كردن بيت المال و دست بدست كردن مناصب به وسيله امويها در عهد عثمان موجب نارضايتي عمومي شد چه آنها كه اهل دنيا بودند و چه آنها كه اهل دين بودند . اهل دنيا بر دنياي خود نگران بودند و نمي توانستند ببينند كه مي خورند حريفان و آنها نظاره كنند ، و اهل دين هم كه مي ديدند اصول اجتماعي اسلام دارد از بين مي رود . اينست كه مي بينيم مثلا هم عمر و عاص و زبير مخالف بودند و هم ابوذر و عمار . عمر و عاص گفت : بر هيچ چوپاني نگذشتم مگر آنكه او را بر قتل عثمان تحريك كردم ، و وقتي كه خبر قتل عثمان را شنيد 22 گفت : انا ابو عبدالله ما حككت قرحة الا ادميتها ( 1 ) . علي ( ع ) به زبير در " جمل " فرمود : " لعن الله اولانا بقتل عثمان " ( 2 ) . علي ( ع ) همانطور كه با ساير خلفا رفتار مي كرد با عثمان رفتار مي كرد ، از نصيحت و خيرخواهي عموم دريغ نمي كرد ، در وقتي كه عثمان محصور بود هم راه صلاح را به او نشان داد و هم به او آب و آذوقه رساند . ولي معاويه با نيروي عظيم خودش در شام بود و از فتنه و مقدمات و نتايج فتنه هم آگاه بود و عثمان هم از او استمداد كرد و او قادر بود انقلابيون را تار و مار كند ( 3 ) ولي فكر كرد از كشته عثمان بيش از زنده عثمان مي تواند بهره برداري كند ، نشست تا خبر قتل عثمان رسيد ، آنوقت فرياد او عثماناه را بلند كرد ، پيراهن عثمان را بر چوب كرد و بر منبر گريه كرد و اشكها از مردم گرفت و اين آيه قرآن را شعار قرار داد : " و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا ". صدها هزار نفر دعوت او را براي خونخواهي خليفه مظلوم اجابت كردند . اينجا بود كه توانست عامل ديانت را هم به عامل ثروت و منصب اضافه كند ( 4 ) و تمام قوا را در پاورقي : 1 - [ ترجمه : من ابوعبدالله هستم ، هيچ زخمي را نخراشيدم جز اينكه خونش انداختم ] . 2 - [ ترجمه : خدا لعنت كند آنكس از ما را كه به قتل عثمان اولويت دارد ] . 3 - در جلد 3 نهج البلاغة ص 200 نامه به معاويه ، مي نويسد : فاما اكثارك الحجاج في عثمان و قتلته فانك انما نصرت عثمان حيث كان النصر لك و خذلته حيث كان النصر له " . [ و اما جدال بسيار و پرگفتن تو درباره عثمان و كشندگان او : تو عثمان را هنگامي ياري كردي كه به نفع خودت بود و هنگامي كه براي او سودمند بود او را ياري نكردي ] . در اين جمله ها سياست معاويه خوب روشن شده . 4 - و به عبارت ديگر قدرت ديانت را هم برقدرت سياست و ثروت بيافزايد و مردم را يعني پيروان علي ( ع ) را ، هم تحت فشار ماديات قرار دهد و هم تحت فشار معنويات > 23 قسمت مهمي از كشور اسلامي در دست بگيرد . اين بود سر تسلط معاويه بر دستگاه خلافت و روحانيت اسلامي كه در اين امر چند چيز دخالت داشت : اول ذكاء و فطانت خود آنها ، دوم سوء سياست و تدبير خلفا كه به اينها راه دادند ، سوم جهالت و ناداني و بساطت مردم ( 1 ) . معاويه و امويها براي محو دو اصل از اصول اسلام كوشش بسيار كردند يكي امتياز نژادي كه عرب را بر عجم [ ترجيح دادند ] و ديگر ايجاد فاصله طبقاتي كه بعضي مانند عبدالرحمن بن عوف و زبير صاحب آلاف الوف شدند و بعضي فقير و صعلوك باقي ماندند . بيجهت نيست كه علي ( ع ) مي فرمايد : . . . " ان لا يقاروا علي كظة ظالم و لا سغب مظلوم " و يا مي فرمايد : پاورقي : > خطرناكترين موقعها آنوقتي است كه اين دو قدرت يعني قدرت ماده و معني دست به دست يكديگر داده و بخواهد بر سر ملتي فرود آيد . البته ديانت به خودي همواره دفاع از مظلوم است ولي امان از وقتي كه در اثر جهالت مردم و خيانت اولياء امور يعني جهالت متنسكين و خيانت متهتكين ، دين ابزار سياست واقع شود . امان از وقتي كه دين ابزار سياست واقع شود . 1 - از اينجا معلوم مي شود كه مردم آنوقت صلاحيت نداشتند كه خليفه يعني ولي امر را انتخاب كنند و فرضا قبول كنيم كه اصل حكومت اسلامي بر انتخاب است نه بر انتصاب ، در آن روزها و بلكه تا سالها و قرنها مي بايست كه حاكم انتصابي باشد ، در هر جاي دنيا كه مردم لياقت آزادي و دخالت در تعيين قوه حاكمه را نداشته باشند نبايد به آنها آزادي داد ، ولي كي آزادي را از آنها بگيرد ؟ همانهائي كه از ترس انتخاب آنها نبايد مردم آزادي داشته باشند ؟ ! نه ، بلكه مقام نبوت . در آن زمان جهل و عدم صلاحيت سبب شد كه امويها از هوش و دهاء خود استفاده كردند . علي ( ع ) ، هم مجسمه عدالت بود و هم مجسمه هوشياري و پيش بيني . فتنه اموي كه زير پرده بود و رنگ اسلامي داشت علي ( ع ) كاملا پيش بيني كرد و به مردم گفت ولي كسي كه معناي كلمات او را درك كند وجود نداشت . 24 " الا و ان بليتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث الله نبيه " ( 1 ) . نيروي اجتماعي علي ( ع ) و برنامه مبارزه معاويه با آن علي ( ع ) از دنيا رفت و معاويه خليفه شد . برخلاف انتظار معاويه ، علي ( ع ) به صورت نيروئي باقي ماند و معاويه آنطوري كه اعمال بيرون از تعادل و متانتش نشان مي دهد از اين موضوع خيلي ناراحت بود لهذا تجهيز ستون تبليغاتي عليه علي ( ع ) كرد . در منابر و خطبه ها دستور داد علي ( ع ) را سب و لعن كنند . طرفداران خيلي جدي علي را بي پروا مي كشت و دستور داده بود به تهمت هم شده بگيرند و مانع نشر فضيلت علي ( ع ) بشوند . با پول ، احاديث عليه علي ( ع ) ، له امويها جعل كردند . اين سه كار را براي مبارزه با فكر علي ( ع ) كه در دلها و سينه ها جاداشت مي كردند . حجر بن عدي و عمرو بن حمق را براي همين جهت كشت . ميثم و رشيد را كه عبيد الله در كوفه كشت روي همان برنامه معاويه بود . بالاخره يك نيروي غير متشكل به نام تشيع عليه حكومت اموي هميشه در فعاليت بود . براي ما تحقيق در امر حادثه حكومت اموي تنها جنبه تعجب آميز ندارد . اين يك امر سطحي نبوده كه فقط مربوط به سيزده قرن پيش باشد كه بگوئيم آمد و رفت . اين ، خطري بود براي اسلام از آن روز تا روزي كه خدا مي داند . حتما اگر ما بخواهيم به تاريخ روحيه خودمان رسيدگي كنيم بايد به تاريخ اموي رسيدگي [ كنيم . ] فكر اموي در زير پرده و لفافه با فكر اسلامي پاورقي : 1 - [ ترجمه : همان كه گرفتاري و مشكلات شما بازگشته همانند روزي كه خداوند پيامبرش را برانگيخت ] . 25 مبارزه مي كرد . عنصر فكر اموي داخل عناصر فكر اسلامي شد . اي بسا كه در فكر همانهائي كه هر صبح و شام بني اميه را لعنت مي كنند ، عنصري از فكر اموي موجود باشد و خودشان خيال كنند فكر اسلامي است و قطعا اينطور است ( 1 ) . مثل موضوع رعايت شؤونات در مصرف زكات و خمس و در استطاعت حج و در نفقه زوجه و امثال اينها . علي عليه السلام به خطر سلطه اموي زياد اهميت مي داد و اعلام خطر مي كرد ولي كمتر كسي متوجه مي شد و خودش هم مي فرمود بعدها متوجه مي شويد : ²و عند ذلك تود قريش - بالدنيا و ما فيها - لو يرونني مقاما واحدا و لو قدر جزر جزور لا قبل منهم ما اطلب منهم اليوم بعضه و لا يعطونني " ( 2 ) ( نهج البلاغه ، جلد 2 ص 5 ) . از جمله راجع به فتنه اموي فرمود : " ان الفتن اذا اقبلت شبهت ، و اذا ادبرت نبهت " (3) . . . ( جلد 2 ص 4 ) ايضا : " ايها الناس سيأتي عليكم زمان يكفأ الاسلام كما يكفأ الاناء بما " پاورقي : 1 - امويها رفتند ولي مع الاسف عناصر فكر اموي و رژيم اموي باقي ماند و با تغيير ، جزء اصول زندگي ما شده . امروز هم اصول معاويه اي عامل ديانت را استخدام كرده عليه ديانت ، و نمي شود يك كلمه عليه اصول اموي سخن گفت . به اندازه گريه اي كه در پاي پيراهن عثمان ريختند باز مي ريزند . 2 - [ ترجمه : و آن هنگام است كه قريش آرزو مي كند در برابر دنيا و ما فيها يك بار مرا ببينند هر چند به قدر كشتن شتري باشد ( لحظاتي اندك ) تا آنچه اينك اندكش را از آنان مي خواهم و به من نمي دهند بپذيرم ] . 3 - [ ترجمه : وقتي فتنه ها رو آورند حق و باطل را بهم بياميزند ( و راه تشخيص را ببندند ) و چون پشت كنند و از بين روند آگاه كنند و حق را روشن سازند ] . 26 " فيه " (1) . . . (ص 21) و ايضا : " فما احلولت لكم الدنيا في لذتها " (2) (ص 24) و ايضا : " مالي اراكم اشباحا بلا ارواح " (3)...(ص 32-34) . چند موضوع را علي ( ع ) پيش بيني كرد : 1 - ظلم و استبداد و استيثار بني اميه و اينكه ديگر از اين عدل و مساوات امروز خبري نخواهد بود و از " لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله و از اينكه " لن تقدس امة حتي يؤخذ للضعيف حقه " . . . خبري نخواهد بود كه فرمود : " لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه " ( ص 4 ) . مسلم بن عقبه در وقعه مدينه از مردم بيعت بر عبوديت و غلامي يزيد گرفت . اينطور پيش بيني مولا محقق شد . 2 - اينكه نخبه ها و نيكان و فهميدگان و روشنفكران شما را خواهند كشت و هر سري كه در آن سر ، مغزي و در آن مغز ، برقي از روشني موجود باشد روي تن باقي نخواهند گذاشت ، كه فرمود : " عمت خطتها و خصت بليتها و اصاب البلاء من ابصر فيها و اخطأ من عمي عنها " ( 5 ) ( ص 4 ) . پاورقي : 1 - [ ترجمه : اي مردم بزودي زماني فرا رسد كه اسلام وارونه شود چنانكه يك ظرف وارونه شود و محتواي آن بريزد ] . 2 - [ و دنيا با لذاتش به كام شما شيرين نيامد ] . 3 - [ چرا شما را اشباحي بي روح مي بينيم ؟ ] . 4 - [ ترجمه : و ياري جستن هيچكدام از شما از آنها نيست مگر بمانند ياري جستن بنده از مولاي خودش ] . 5 - [ ترجمه : دايره حكومتش همگاني است و گرفتاري آن براي خاصه ( شيعيان ) است ، بلاي آن دامنگير آگاهان و بينايان است و كوردلان را هدف خود نمي گيرد ] . 27 3 - حرمت احكام اسلام عملا از بين مي رود ، حرامي باقي نمي ماند . مگر آنكه حلال مي شود : " والله لا يزالون حتي لا يدعوا الله محرما الا استحلوه ، و لا عقدا الا حلوه ، و حتي لا يبقي بيت مدر و لا وبر الا دخله ظلمهم و نبابه سوء رعيهم " ( 1 ) . ( ص 12 ) . عبدالله بن حنظله گفت : ما از پيش كسي مي آييم كه ينكح الامهات و الاخوات ( 2 ) . 4 - اينكه اسلام مورد تحريف و پشت رو كردن قرار مي گيرد ، عناصر غير اسلامي وارد افكار مردم مي شود : " يكفأ الاسلام كما يكفأ الاناء " ( ص 21 ). " و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا " (3) . ( ص 35 ) . همه اينها كه علي مثل اينكه در آينه ببيند ديده ، واقع شد ، و يك سر محبت زائد الوصف عده اي نسبت به علي ( ع ) گذشته از سيرت و عدل و خلقش ، وقوع اين پيش بيني ها بود . معاويه مرد و علاوه بر حيف و ميل اموال و غصب مناصب كه از زمان عثمان شايع شده بود چند سنت سوء هم باقي گذاشت : الف - لعن و سب علي ( ع ) . ب - پول خرج كردن و وادار كردن به جعل حديث عليه علي ( ع ) ، و به عبارت ديگر استخدام عامل روحانيت به وسيله علماء سوء علاوه بر استخدام عامل ديانت از راه قتل عثمان . ( قصه سمره پاورقي : 1 - [ و به خدا سوگند پيوسته زمام حكومت را به دست دارند تا جائي كه تمام حرامهاي الهي را حلال سازند و همه پيمانهاي خدا را بشكند ، و خانه اي گلي و خيمه اي پشمينه اي نماند جز اينكه به ظلم آنها گرفتار آيد و سوء رفتارشان آنان را پراكنده سازند ] . 2 - [ با مادران و خواهران خود نكاح مي كند ( يزيد ) ] . 3 - [ ترجمه : و اسلام مانند پيوستن وارونه پوشيده شود ] . 28 بن جندب و آيه : " و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضاش الله " . ج - كشتن بيگناهان بدون تقصير كه در اسلام سابقه نداشت و از بين بردن احترام نفوس و بريدن دست و پا و به نيزه كردن سرمثل سر عمرو بن حمق خزاعي . د - مسموم كردن و عمل ناجوانمردانه مسموم كردن را معمول كردن كه عملي است كه با مروت و انسانيت هم سازگار نيست و بعد خلفاء ديگر هم از او پيروي كردند . معاويه امام حسن ( ع ) و مالك اشتر و سعد وقاص و عبدالرحمن بن خالد بن وليد را كه بهترين نصير او بود مسموم كرد . ه - اينكه خلافت را در خاندان خود موروتي كرد ( 1 ) و يزيدي را كه هيچگونه لياقت نداشت ولي عهد كرد . و - دامن زدن به آتش امتياز نژادي و فضيلت عرب بر عجم و قريش بر غير قريش . از اين كارها لعن و سب علي و حتي جعل حديث و ولايت عهد يزيد سوء تدبير معاويه شمرده مي شود . يزيد مردي جاهل و سبكسر بود . خليفه زادگاني كه پاورقي : 1 - و به اين ترتيب آرزوي ديرين حزب اموي كه ابوسفيان در خانه عثمان گفت : يا بني اميه تلقفوها تلقف الكرش ، اما والدي يحلف به ابوسفيان ما زلت ارجوها لكم و لتصيرن الي صبيانكم وراثة محقق شد و خود معاويه هم باور نمي كرد محقق شود و البته امام حسين بيش از هر كس از اين منويات آگاه بود و مي ديد كه دارند مثل گوي با آن بازي مي كنند و به كودكان خود به وراثت مي دهند . قيام حسين ( ع ) در برابر عمل شدن افكار حزب اموي بود . 29 مرشح براي خلافت بودند مي بايستي مدتي تعليم و تربيت شوند كه لااقل براي زعامت آماده شوند ( همانطوري كه عباسيين مي كردند ) . يزيد در باديه نشو و نما يافته و بي خبر از دنيا و آخرت هيچگونه لياقتي نداشت . اگر در زمان عثمان اموال و مناصب غصب شد و اگر در زمان معاويه لعن و سب علي ( ع ) و جعل حديث و دروغ بستن به پيغمبر و كشتن بيگناهان و مسموم كردن و خلافت را موروثي كردن و امتياز نژادي به وجود آوردن معمول شد ، عهد يزيد عهد رسوائي اسلام و مسلمين بود . نمايندگان كشورهاي ديگر مي آمدند و از همه جا بي خبر بجاي پيغمبر مردي را مي ديدند كه در دستش شراب و در كنارش بوزينه اي با جامه هاي ديبا نشسته . ديگر چه آبروئي براي اسلام باقي مي ماند ؟ ! يزيد ، مست غرور ، مست جواني ، مست حكومت ، مست شراب بود . در اين صورت معناي كلام سيد الشهدا واضح مي شود كه : ²و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد". يزيد متظاهر به فسق و متظاهر به كفر ورده گفتن بود ( و به عبارت ديگر يزيد پرده ها را همه دريده بود و قطعا در همچو موردي بايد قيام كرد ) ديگر چه آبروئي براي اسلام و مسلمين باقي مي ماند ؟ ! بنابر اين ، سؤال اينكه چرا امام حسين قيام كرد درست مثل اينست كه بگوئيم چرا پيغمبر اكرم در مكه قيام كرد و با قريش سازش نكرد ؟ و يا چرا علي مرتضي اينقدر رنج حمايت پيغمبر را در بدر و حنين واحد و احزاب و ليلة المبيت متحمل شد ؟ و يا چرا ابراهيم يك تنه در مقابل قدرت عظيم نمرود قيام كرد ؟ چرا موسي 30 در حالي كه جز برادرش هارون كسي نداشت به دربار فرعون رفت ؟ معناي اين چرا اينست كه امام حسين وقتي قيامش موجه بود كه جندي و سپاهي برابر با يزيد داشته باشد و حال آنكه اگر امام حسين سپاهي برابر با يزيد مي داشت و در اجتماعي قيام مي كرد كه مردم دو دسته بودند و دو صف عظيم را تشكيل مي دادند و امام حسين در جلوي يك صف بود ، قيام حسيني يك قيام مقدس و جاويدان نبود . اين چراها در همه قيامهاي مقدس و تاريخي هست . قيامهاي مقدس بشري داراي دو تشخص است : يكي از نظر هدف قيام ، يعني اين قيامها براي مقامات عالي انسانيت است ، براي توحيد است ، براي عدل است ، براي آزادي است ، براي رفع ظلم و استبداد است ، نه به خاطر كسب جاه و مقام يا تحصيل ثروت و به قول حنظله باد غيسي كسب مهتري و يا حتي براي تعصب وطني ، قبيله اي ، نژادي . ديگر اينكه اين قيامها برقي است كه در ظلمتهاي سخت پديد مي آيد ، شعله اي است كه در ميان ظلمها و استبدادها و استيثارها و زور گوئيها مي درخشد ، ستاره اي است كه در تاريكي شب در آسمان سعادت بشر طلوع مي كند ، نهضتي است كه مورد تصويب " عقلاي قوم ! " قرار نمي گيرد . يكي از افتخارات نهضت حسيني همين است كه عقلاي قوم ! آنرا تصويب نمي كردند ولي از آن جهت كه فوق نظر عقلا بود نه دون نظر آنها . عرفا كه از آن جنبه عرفاني ، جنبه فوق عقل آن را در نظر گرفته اند ، به آن نام مكتب عشق داده اند و همچنين است منطق شعراي مرثيه سراي ما ، و خيلي جنبه ايده آليستي به آن 31 داده اند . درست است كه مكتب عشق الهي است ، علي ( ع ) هم فرمود : ²مناخ ركاب و مصارع عشاق "، ولي چرا اين عشق و سلوك در صحنه اي مثل صحنه كربلا ظهور كرد ؟ براي خداوند ، براي اين معشوق كه فرقي نمي كند . آري ، رضاي خدا در فداكاري در راه دين ، در راه سعادت بشر ، در راه قيام بالقسط است كه هدف پيغمبران است . چرا عرفاي ما اگر عاشق صادق هستند عشقبازيهاي خود را فقط در مجالس سماع به ثبوت رساندند ؟ ! عشق حسين البته عشق الهي است و عشق صادق و راستين است ، تنها در مجالس سماع اظهار نشده است . پس افتخار قيام حسيني اينست كه كساني مانند ابن عباس [ آن را ] تصويب نمي كردند . مطلق قيامهاي مقدس بشر كه در ميان تاريكيها مانند شعله اي ظاهر مي شود مورد تصويب ديگران نيست . در زمان خود ما اگر كسي مثلا به قدرتهاي روحاني ما كه در غيره راه خدا مصرف مي شود اعتراض كند و بالاخره در مطلق مواردي كه قواي اهريمني تسلط كامل پيدا كرده [ اگر ] كسي اعتراض كند و ايراد بگيرد و قيام كند ، عقلا به او ايراد مي گيرند ، او را كج سليقه مي خوانند ! اين سليقه چيست و مقياس استقامت و اعوجاجش چيست ؟ چه خوب تعبيري دارد امير المؤمنين درباره پيغمبر اكرم كه مي فرمايد : " ارسله علي حين فترش من الرسل " (1) . . . " و الدنيا كاسفه النور " (2) . . . قرآن درباره قيام ابراهيم ( ع ) مي فرمايد : " و لقد آتينا ابراهيم رشده غ ( از كلمه " رشد " معلوم مي شود كه ابراهيم پاورقي : 1 - [ ترجمه : او را به هنگامي فرستاد كه جهان از وجود پيامبر خالي بود ] . 2 - [ ترجمه : و دنيا نورش به خاموشي گرائيده بود ] . 32 چيزي را احساس مي كرد كه ديگران احساس نمي كردند ) تا آنجا كه مي گويد : " قالوا حرقوه و انصروا آلهتكم ". در مورد موسي مي فرمايد : " ان فرعون علا في الارض و جعل اهلها شيعا "( 1 ) . . . علي عليه السلام درباره فتنه بني اميه فرمود : " انها فتنة عمياء مظلمة " ( 2 ) . پس احتياج به يك شعله حقاني نوراني هست . ايضا فرمود : " لتجدن بني اميه لكم ارباب سوء" ( 3 ) ، و فرمود : " حتي لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه " . پاورقي : 1 - [ ترجمه : فرعون در زمين سركشي كرد و اهل آن را به دستجات مختلف پراكنده ساخت ] . 2 - [ ترجمه : آن فتنه اي كور و تاريك است ] . 3 - [ ترجمه : و هر آينه بني اميه را زمامداران بدي خواهيد يافت ] . 33 امام حسين ( ع ) و ساير مصلحين بزرگ كه قيام كردند تمام كساني كه به بشريت خدمت كرده اند حقي بر بشريت دارند ، از راه علم ، يا صنعت و هنر ، يا اكتشاف و اختراع و يا حكمت و فلسفه ، يا ادب و اخلاق ، و از هر راهي ، ولي هيچكس به اندازه شهداء راه حق بر بشريت حق ندارد و از همين جهت هم عكس العمل بشريت و ابراز عواطف بشر درباره آنها بيش از ديگران است زيرا عدل و آزادي براي محيط اجتماعي بشر و براي روح بشر به منزله هوا است براي تنفس ريه ، بدون آن ادامه حيات ممكن نيست . پيغمبر ( ص ) فرمود : " الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم " . عالم در علم خود ، و مكتشف در اكتشاف خود ، و مربي و معلم اخلاق در تعليمات خود ، و حكيم و فيلسوف در حكمت و فلسفه خود مديون و مرهون شهدا هستند و شهدا در كار خود مديون كسي نيستند زيرا شهدا بودند كه محيط آزاد به ديگران دادند تا آنها توانستند نبوغ خود را ظاهر كنند . شهدا شمع محفل بشريتند ، سوختند و محفل بشريت را روشن كردند ( 1 ) . پاورقي : 1 - در ورقه شهيد و شهادت گفتيم كه هر شهادت بعد از خود نورانيت به وجود مي آورد و آنرا تشبيه كرديم به حالت فرد از نظر اينكه بعضي از خود گذشتگي ها و بعضي > 34 " شاهدي گفت به شمعي كامشب در و ديوار مزين كردم . . . " ²يا ايها النبي (1) انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا.. و سراجا منيرا . ، تعبير به " سراج " مبين محيط ظهور پيغمبر است . اگر مردم رشدي داشته باشند ، محيط تاريك نيست و احتياج به چراغ نيست . در همچو وضعي يزيد روي كارآمد . يزيد به والي مدينه نوشت كه خذ حسينا . . . بالبيعه اخذا شديدا . بنابر اين جز با بيعت به چيزي راضي نمي شد . اما امام حسين يكي از سه كار را بايد بكند : يا بيعت كند و تسليم شود ، يا آنطوري كه بعضي پيشنهاد كردند بيعت نكند و اگر لازم شد - و البته لازم هم مي شد - خودش را به كناري بكشد ، به دره اي يا دامنه كوهي پناه ببرد ، مثل ياغيها كه مخلوطي از ترس و شجاعت است زندگي كند ، و يا ايستادگي كند تا كشته شود . اول را اعوان و انصار امويها پيشنهاد مي كردند مثل مروان . دوم را ابن حنفيه و ابن عباس پيشنهاد كردند ( روح پيشنهاد اين دو نفر همين مي شد بالنتيجه ) . و سوم راهي بود كه خودش انتخاب كرد . اما اول معنايش اين بود كه پاورقي : > اعمال مثبت فرد براي قلب او ايجاد صفا و نورانيت مي كند . اين مطلب سوژه اي بسيار عالي است كه مي تواند بحث شود . 1 - خواند مزمل نبي را زين سبب . . . هين قم الليل كه شمعي اي همام شمع دائم شب بود اندر قيام بي فروغت روز روشن هم شب است بي پناهت شير اسير ارنب است 35 حسين ( ع ) دين و آخرت خودش را به دنياي يزيد بفروشد و كاري به كار مسلمين نداشته باشد ، هر چه مي شود بشود و با يزيد سازش كند و از ترس بيعت كند براي حفظ جان خود ، و آن همان بود كه فرمود : " يأبي الله ذلك لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت و انوف حميه و نفوس ابيه " . اين كار را نه خدا اجازه مي دارد و نه دين خدا و نه ايمان اقتضا مي كرد و نه پستاني كه از آن پستان شير خورده بود و نه روح عالي كه در ميان سينه داشت . اما راه دوم ، درست است كه بيعت نكرده بود ولي موضوع تنها جنبه منفي نداشت كه بيعت نكند . او يك تكليف مثبت براي خود قائل بود كه مي فرمود : " ايها الناس من رأي سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله " . . . علاوه بر همه اينها روح بلند حسيني كجا و فرار در دشت و كوهها ! او حاضر نشد در وقتي كه از مدينه به سوي مكه حركت مي كرد شاهراه را بگذارد و از بيراهه برود . در جواب پيشنهاد بعضي همراهان فرمود : " لا والله لا افارقه حتي يقضي الله ما هو قاض " ( 1 ) . او مي فرمود : " لا اعطيكم بيدي اعطاء الدليل و لا اقر اقرار العبيد " . پدرش مي گفت : " والله لو تظاهرت العرب علي قتالي لما وليت عنها و لو امكنت الفرض من رقابها لسارعت اليها " ( 2 ) . و اما راه سوم همان بود كه خودش انتخاب كرد . پاورقي : 1 - [ ترجمه : نه ، به خدا سوگند از آن جدا نشوم تا خدا هر چه خواهد كند ] . 2 - [ ترجمه : به خدا سوگند اگر عرب در جنگ با من پشت به پشت هم دهند از آنان رو نگردانم ، و اگر فرصت دست دهد به سوي آنان مي شتابم ] . 36 ارزش شهادت و شهيد در اجتماع قبلا گفتيم كه هر شهادت نورانيتي در اجتماع به وجود مي آورد و تشبيه كرديم آن را به نورانيتي كه برخي اعمال خير و از خود گذشتگي ها در قلب فرد ايجاد مي كند . قلب كه صفا و جلا پيدا كرد و هدايت يافت تاريكيها زايل مي شود ، راه نمودارتر مي گردد . اين مطلب سوژه اي عالي است براي بحث درباره ارزش شهادت و شهدا ، و مخصوصا از نظر آثار قيام حسيني در جهان اسلام و از نظر اينكه امام اگر به قصد شهادت هم حركت كرده باشد منطقي صحيح دارد . جمله : " ان الله شاء ان يراك قتيلا " اگرسند صحيح داشته باشد ، از لحاظ مطلب و معني سخن درستي است . 37 منطق منفعت و منطق حقيقت منطق منفعت پرستي يك منطق است و منطق حق پرستي و اصلاح ، منطق ديگري است ( 1 ) . عقلاء قوم مانع ابي عبدالله مي شدند از حركت ، و نصايح آنها همه بر محور مصلحت شخصي حسين ( ع ) و زندگي دنيوي او و سلامت تن و حفظ فرزندان دور مي زد . مي گويند جامع ترين بيانها همان است كه ابن عباس گفت . اگر جاي تعجب باشد بايد از منطق ابن عباس تعجب كرد . چيزي كه در اين منطق ابن عباس يافت نمي شود ، فكر اسلام و منطق ايثار و گذشت است و آنچه در منطق است حسين ( ع ) هرگز ديده نمي شود منافع و مصالح شخص خودش است ( 2 ) . پاورقي : 1 - علي عليه السلام درباره سرزمين كربلا فرمود : مناخ ركاب و مصارع عشاق " . ايضا درباره آن خاك فرمود : واها لك ايتها التربة ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنة بغير حساب " . [ ترجمه : شگفتار از تواي خاك كه اقوامي از درون تو محشور گردند كه بدون حساب وارد بهشت شوند ] . 2 - هر بارت اسپنسر به نقل فروغي مي گويد : " بلندترين آرمان نيكان اينست كه در آدم سازي شركت كنند يعني مصلح باشند " . پيغمبر ما فرمود : بعثت لاتمم مكارم الاخلاق " . خدا درباره اش فرمود : عزيز عليه ما عنتم ". 38 مي دهند . گفتم مقدس و نگفتم بزرگ . ممكن است مقصد ، بزرگ ، و با اهميت باشد ولي مقدس نباشد . اسكندر كه آرزوي جهانگيري را تعقيب مي كرد هدف به اصطلاح بزرگ داشت ولي مقدس نبود و بلكه عالي هم نبود . كسي كه در اين راه كشته بشود در چشم بشر احترام و تقدس ندارد ( 1 ) . پاورقي : 1 - شهيد كسي است كه به خون خود ارزش و ابديت و جاودانگي داده است . آنكس كه مال خود را صرف خدمت و بناي خير مي كند به مال خود ابديت و ارزش مي دهد . آنكس كه اثر علمي باقي مي گذارد ، به فكر خود ، و آنكس كه اثر صنعتي و فني باقي مي گذارد ، به هنر خود ، و آنكس كه فرزند خود يا ديگران را تربيت مي كند ، به عمل خود ارزش و ابديت مي دهد ، و شهيد به خون خود ارزش و ابديت مي دهد . اين > 39 او دائره خودپرستي خود را توسعه داده بود . همچو شخصي اگر همه كرات آسماني را هم تسخير كند عملش جنبه تقدس و احترام پيدا نمي كند . عمل آنوقت مقدس است كه هدفي بيرون از خود پرستي داشته باشد ، ( 1 ) فقط به خاطر تكليف و وظيفه انجام شود ، خصوصا تكاليفي كه بشر در برابر نوع و اجتماع دارد . " المقتول دون عياله و ماله " شهيد است چون به خاطر وظيفه و شرافت و تكليف وجدان و ديانت انجام مي گيرد نه به خاطر جلب منفعت مادي . حالا اگر انسان ، المقتول دون العدل و الحريه ، دون التوحيد و الايمان باشد قداست و قديسيتش به درجاتي بالاتر است . حس تعالي و تقدس حسي است اصيل در بشر و از صميم روح بشر سرچشمه مي گيرد مثل حس حقيقت خواهي ( علم ) ، نيكي پاورقي : > تفاوت ميان شهيد و ديگران هست كه شهيد پاكباخته است و " سودا چنين خوش است كه يكجا كند كسي " . اما عالم يا منفق يا معلم يا مربي يا هنرمند قسمتي از ما يملك خود را ارزش و ابديت مي دهد . قبلا گفتيم كه عالم و مربي و صنعتگر و فيلسوف و منفق ، مديون شهدايند و شهدا مديون كسي نيستند . خون شهيد به زمين نمي ريزد بلكه هزار برابر مي شود و به ديگران تزريق مي شود و در رگهاي ديگران براي هميشه جريان مي يابد و اينست معني جاويد شدن خون شهيد ، و اينست معني اينكه شهدا حماسه مي آفرينند . و به همين جهت پيشوايان آرزوي شهادت مي كردند ، و به همين جهت اسلام در هر زماني نيازمند به شهيد است . 1 - اينجا بايد اين بحث تحقيق بشود كه ملاك اصلي قداست چيست ؟ چرا خودپرستي پليدي است و كار براي خدمت به غير و براي انجام وظيفه و مسؤوليت يا براي رضاي خدا مقدس است ؟ آيا ملاك ، ماديت و تجرد است ؟ آيا ملاك ، وجود و عدم است ؟ آيا ملاك ، حركت و توقف است ؟ آيا ملاك ، هماهنگي با اهداف جهان و حركت تكاملي جهان است ؟ و آيا علت تقدس همانطور كه در متن گفته ايم ابدي شدن و جاودانگي و نجات از مرگ است ؟ 40 خواهي ( اخلاق ) ، زيبائي خواهي ( جمال ) و اين خود يكي از معماهاي وجود بشر است كه در برابر اموري ماوراء منافع محسوس و ملموس خود يك نوع تعظيم و تكريمي دارد و سر تعظيم فرود مي آورد ، البته هر ميل و طلبي از وجود يك احتياج عيني حكايت مي كند منتهاي امر مبدأ اين احتياج عيني جهازات بدن نيست ، همان مرتبه مستقل روح انسان است . سر سلسله مقدسات بشر ذات احديت است . خداوند ، قدوس است ، منزه از جميع نقصانات است علي الاطلاق . " هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس ". . . و لهذا مقدس ترين اعمال بشر مبارزه با شرك و بت پرستي است . قيامهاي مقدس و نهضتهاي مقدس از انبياء عظام شروع شده . در قرآن كريم در سوره الشعراء جهاد مقدس انبياء را خلاصه كرده است ، داستان موسي و ابراهيم و نوح و هود و لوط و صالح و شعيب و خاتم الانبياء را ذكر مي كند كه در راه مبارزه با بت پرستي و ظلم و بيدادگري و جهل و تعصب و تقليد و اسراف و تبذير و افساد در ارض و فحشاء و امتيازات موهوم اجتماعي مبارزه كرده اند . مقدسات بشر هم از اينها تجاوز نمي كند . امام حسين همان راهي را رفت كه آن انبياء رفتند و البته براي امام حسين وضعي پيش آمد كه براي ديگران پيش نيامد . اعتراض به اينكه چرا امام حسين فداكاري كرد و تسليم نشد و حفظ جان نكرد ، اعتراض به همه انبياء و اولياء است . اساسا دين براي گذشت و فداكاري است ، منطق دين ايثار است : " و يؤثرون " 41 " علي انفسهم ولو كان بهم خصاصه 0 و يطعمون الطعام علي حبه مسكينا و يتيما و اسيرا . " من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم " . علاقه به جان و به پدر و فرزند و همسر و خويش و تبار و سرمايه و شغل و حرفه و مسكن ، طبيعي هر انسان است و بسياري از اينها طبيعي هر حيواني است . دين آمده است براي اينكه انسان را علاقمند و شيفته اموري عاليتر كند و درسي عاليتر بياموزد : " قل ان كان آباؤكم و ابناؤكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارش تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد في سبيله فتربصوا حتي يأتي الله بامره والله لا يهدي القوم الفاسقين "( 1 ) . پاورقي : 1 - [ ترجمه : بگو اگر پدران و فرزندان و همسران و خويشان و اموالي كه به چنگ آورده ايد و تجارتي كه بيم كسادش را داريد و مسكنهائي كه بدان دل بسته ايد نزد شما از خدا و رسول او و از جهاد در راه خدا محبوبتر است پس منتظر باشيد تا فرمان خدا آيد ، و خداوند قوم فاسق را هدايت نمي كند ] . 42 [ وجود يك درك قوي در نهضت حسيني ] مي توان گفت علت و مناط اينكه يك نهضت ، مقدس و محترم و متعالي مي شود و سيادت روحاني برافكار و عقول مردم پيدا مي كند چند چيز است . در درجه اول پاكي و طهارت و قداست هدف و مقصد است ، آلوده به اغراض شخصي و منافع مادي و مطامع و حرصها و آزها و جاه طلبي ها و شهوترانيها و خودخواهي ها و خودپرستي ها و تعصبها و قوميتها و حميتها نيست ، به خاطر خدا و امر خدا و توحيد و عدل و قيام به قسط و حريت و حمايت مظلوم و دفاع از ضعيف است : " ان فرعون علا في الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم ". . . به خاطر ارتعاش و سوزشي است كه در وجدان و ضمير انساني پيدا مي شود ، به خاطر انسانيت و جامعه انسانيت است ، به خاطر اصول مقدس اجتماع بشري است ، و به عبارت ديگر جنبه اصولي دارد نه جنبه فردي ( 1 ) ، آنهم اصول عالي انسانيت كه قوام زندگي انساني به آنها است و روح زندگي انساني پاورقي : 1 - و به عبارت ديگر از اين جنبه است كه از خودپرستي و منفعت پرستي گذشته و خود را فداي مصالح جامعه مي كنند ، فداي حق و عدالت مي شوند ، تبديل مي شوند به حق و عدالت و لهذا مثل حق و عدالت مقدس مي گردند . 43 آنها است ، به خاطر روح زندگي است كه بالاتر از ابزار زندگي است . اگر ابزار موجود نباشد بشر مي تواند با ابزار ديگر زندگي [ كند ] اما اگر كلمات مقدس عدالت و حق و حريت از قاموس بشريت محو بشود ، مثل اينست كه از اين فضا هوا را محو كنند . فرق است بين اينكه در اين فضا چراغ نباشد ، فرش نباشد ، بلندگو نباشد ، چادر نباشد ، بادبزن نباشد ، با آنكه هوا نباشد . علت دوم مقدس و متعالي و محترم بودن اين نهضتها اينست كه در ظلمتهاي متراكم و در ميان يأسها و نا اميديهاي مطلق ، در مواقعي كه ستاره اي در آسمان بشريت ديده نمي شود مانند برقي مي درخشد و مانند شعله اي حقاني فرا راه آدميان ظاهر مي شود ، حركتي است در ميان سكونها و ندائي است در سكوت مرگبار و خاموشي مرگبار ، برقي است در تاريكي و قليلي است در برابر كثير ، " كم من فئه قليلة غلبت فئة كثيرش باذن الله "، و لهذا مورد تصويب عقلاي خودپرست واقع نمي گردد . مانند " ابري است در بيابان بر تشنه اي ببارد " مانند محبوبي است كه بدون وعده قبلي و در حال نزار عاشق ، خود را به محب خود برساند . و بريد يأتي بوصل حبيب و حبيب يأتي بلا ميعاد ( 1 ) علت سوم تقدس اين نهضتها اينست كه همراه است با يك درك قوي و يك بصيرت نافذ كه پشت پرده ظواهر را مي بيند و به عبارت معروف : " درخشت خام مي بيند چيزي را كه ديگران در آينه نمي بينند " . همانطوري كه آن دو قسمت ، از آيات قرآن پاورقي : 1 - [ ترجمه : و يكي كه خبر وصال و يار مي آورد ، و ياري كه بدون وعده از راه مي رسد ] . 44 استنباط مي شود مثل آيه " " من انصاري الي الله "" و آيه " " سراج منير "" و آيه " " يستضعف طائفه "" ، اين قسمت كه در اين نهضتهاي مقدس بصيرتي و احساسي قوي موجود است و آنها چيزي را حس مي كنند كه ديگران حس نمي كنند ، چيزي را مي بينند كه ديگران نمي بينند نيز از قرآن استنباط مي شود ، مثل آيه : " و لقد آتينا ابراهيم رشده " و آيه : " نحن نقص عليك نبأهم بالحق انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدي "(1). ( كلمه رشد در عربي به معناي نمو نيست كه در فارسي استعمال مي شود بلكه همان معنائي است كه در فقه مي گويند " عاقل بالغ رشيد " . كلمه " زد ناهم هدي "نيز همان معناي رشد را مي فهماند . (نهضت سيد جمال از آن جهت مقدس است كه بيش از عصر خود بصيرت داشت . از نامه هايي كه به علما نوشته پيدا است . ) البته جنبه هاي ديگر هم هست از قبيل عدم تعادل قوا و تجهيزات ظاهري و مادي كه موسي و ابراهيم و محمد ( ص ) يك تنه قيام كردند و همچنين امام حسين ( ع ) . ( اين جنبه ها به علت دوم برمي گردد . ) حالا در نهضت امام حسين يك درك قوي وجود داشت و آن جريان پشت پرده ضد اسلامي امويان را كه مردم ظاهربين نمي ديدند [ مي ديد . ] ابوسفيان در خانه عثمان گفت : يا بني اميه ! تلقفوها تلقف الكرش ، اما والذي يحلف به ابوسفيان لا جنة و لا نار ، و ما زلت ارجوها لكم و لتصيرن الي ابنائكم وراثة . پاورقي : 1 - [ به تحقيق براي ابراهيم اسباب رشد او را فراهم آورديم ما اخبار آنها را به حق براي تو باز گوئيم . به درستي كه آنها جواناني بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و ما بر هدايتشان افزوديم ] . 45 ابوسفيان گفت : ملك است و سلطنت ، حق و معنا و بهشت و جهنم همه دروغ است . اين توپ را نگذاريد از تيپ شما خارج بشود ، به يكديگر پاس بدهيد و نگذاريد از ميان شما خارج شود ، آن را موروثي كنيد . موضوع ولايت عهد يزيد و بيعت گرفتن از مردم و در مقدم همه امام حسين ، جامه عمل پوشاندن به تفكر خطرناك ابوسفياني يعني به تفكر حزبي بود كه آن هم به نوبه خود اصولي بود . ولي مردم ظاهربين و گول تظاهر خور و حمل به ظاهر كن هيچگونه توجهي به اين امور نداشتند ( و اينكه امام حسين فرمود : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " حقيقتي بود كه حسين درك مي كرد و ديگران درك نمي كردند . امام حسين مي ديد كه با خلافت يزيد اصل ابوسفياني : و لتصبرن الي صبيانكم وراثة دارد عملي مي شود و ممكن است در اثر سكوت ، اين مطلب سنتي بشود و احاديثي هم جعل شود كه خلافت بايد در خاندان ابوسفيان بماند ) . امام حسين به دست يهود و نصاري و مجوس و يا مشركين عرب يا اهل رده كشته نشد ، به دست مسلمانان و بلكه دوستان پدرش كشته شد و حتي به دست شاميان كشته نشد ، به دست كوفيان كشته شد . البته كوفيان مرعوب بودند و عامه پيرو رؤسا بودند و رؤسا از رشوه آبستن بودند : اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم آنها جوالهاشان پرشده بود ، حواله هاي كلان بانكي دريافت كرده بودند ، ليره و دلار سبيل بود براي آنها ، ولي عمده درك ضعيف عامه و فراموش كاري عامه بود چنانكه [ در قسمت ] بعد خواهيم گفت . 46 گفتيم كه يكي از علل و يا مهمترين علت شهادت امام حسين و يا مهمترين علت گرويدن مردم به امويان جهالت مردم بود . از طرفي هم مي دانيم امام حسين با يزيد مبارزه نمي كرد ، او بالاتر از اين بود كه هدفش شخص و فرد باشد ، هدف او اصولي و كلي بود . در حقيقت امام حسين با ظلم مبارزه مي كرد و با جهل ، چنانكه در زيارت به ما تلقين و تعليم كرده اند كه هدف اين مبارزه از بين بردن جهل و گمراهي است چنانكه در زيارت اربعين است: " و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرش الضلالة " ( 1 ) . اكنون توضيح مي دهم كه مقصود از جهالت مردم اين نبود كه چون مردم بي سواد بودند و درس نخوانده بودند مرتكب چنين عملي شدند و اگر درس خوانده و تحصيل كرده مي بودند نمي كردند . نه ، در اصطلاح دين جهالت ، بيشتر در مقابل عقل گفته مي شود و مقصود آن تنبه عقلي است كه مردم بايد داشته باشند . ( و به عبارت ديگر قوه تجزيه و تحليل قضاياي مشهود و تطبيق كليات بر جزئيات است و اين چندان ربطي به سواد و بي سوادي ندارد . علم ، حفظ و ضبط كليات است و عقل قوه تحليل است ) . به عبارت ديگر امام حسين شهيد فراموشكاري مردم شد زيرا مردم اگر در تاريخ پنجاه شصت ساله خودشان فكر مي كردند و قوه تنبه و استنتاج و عبرت گيري در آنها مي بود و به تعبير سيد الشهدا كه فرمود : " ارجعوا الي عقولكم " اگر به عقل و تجربه پنجاه شصت ساله خود رجوع پاورقي : 1 - [ ترجمه : و خون قلب خويش را در راه تو نثار كرد تا بندگان تو را از ناداني و حيرت گمراهي نجات بخشد ] . 47 مي كردند و جنايتهاي ابوسفيان و معاويه و زياد در كوفه و خاندان اموي را اصولا فراموش نمي كردند و گول ظاهر فعلي معاويه را كه دم زدن از دين به خاطر منافع شخصي است نمي خوردند و عميق فكر مي كردند و حساب مي كردند آيا حسين ( ع ) براي دين و دنياي آنها بهتر بود يا يزيد و معاويه و عبيدالله ، هرگز چنين جنايتي واقع نمي شد . پس در حقيقت علت عمده اينكه مردمي نسبتا معتقد به اسلام اينطور با خاندان پيغمبر رفتار كردند در صورتي كه همانها حاضر بودند قربة الي الله در جنگ كفار شركت كنند فقط و فقط فراموشكاري مردم و گول ظاهر خوردن آنها بود يعني نتوانستند پشت پرده نفاق را ببينند . ظواهر شعائر اسلامي را محفوظ مي ديدند و توجه به اصول و معاني از بين رفته نداشتند . البته در اين حادثه چنانكه قبلا گفتيم رعب و ترس و استسباع از يك طرف ، و فساد اخلاق رؤسا و رشوه خواري آنها و طمع آنها و اطاعت كور كورانه - به حسب خوي قبيلي عربي - كوچكترها از رؤساي قبائل از طرف ديگر نيز از عوامل مهم وقوع اين حادثه بود . اين حادثه صد در صد يك حادثه اسلامي است . امام حسين به قول آن مرد معاند ، به سيف جدش كشته شد ، اما به علت جهالت و ظاهربيني و گول حفظ ظواهر و شعائر خوردن مردم . از جمله عواملي كه در اين حادثه زياد دخالت داشت اين بود كه به حسب تصادف ، كارگردانان اين حادثه يكعده مردمي بودند كه جاني بالفطره بودند و به قول " عقاد " : المسخاء المشوهين اولئك الذين تمتلي صدورهم بالحقد علي ابناء آدم و لاسيما من كان منهم علي سواء الخلق و حسن الاحدوثة ، 48 فاذا بهم يفرغون حقدهم لعدائه و ان لم ينتفعوا بأجر أو غنيمه . . . ( 1 ) . خلاصه اي از عوامل دخيل در شهادت امام از اينجا است كه مي توان مطلب را از نظر بحث تاريخي اينطور عنوان كرد كه امام حسين را كي ها و چي ها شهيد كردند ؟ و همچنين كي ها و چي ها او را ياري كردند ؟ اما اينكه كي ها شهيد كردند يا كي ها ياري كردند معلوم است ولي اينكه چي ها شهيد كردند يا ياري ، بايد گفت امام حسين را طمع ملك ري و طمع پول ( كه " خولي " گفت : جئتك بغنا الدهر ) و رشوه رؤسا ( اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم ) و جبن و مرعوبيت عامه و ميل به جبران محبت يزيد كه ابن زياد مي خواست كدورت يزيد را از پدرش كه در ولايت عهد يزيد تعلل كرد جبران كند و خبث ذاتي امثال شمر و مستي و غرور و بدبختي و سبكسري شخص يزيد و از همه بالاتر فراموشي كاري عامه مردم كه مسلمانان بودند و معتقد و سيري به تاريخ شصت ساله خود نمي كردند و سابقه ها را فراموش كردند و گول ظاهر را مي خوردند [ شهيد كرد ] . اينكه چي ها امام را ياري كردند ، ايمان و توجه به تاريخ شصت ساله كه از كلمات امثال زهير پيدا است و حس فتوت و مردانگي و ايمان به غيب و امثال اينها بود . پاورقي : 1 - [ ترجمه : آنان مسخ شدگان زشتروئي بودند كه سينه هاشان از كينه فرزندان آدم آكنده بود به ويژه از كساني كه اخلاقي استوار و آثاري نيكو داشته اند ، و به همين دليل تمامي كينه هاي خود را از روي دشمني با وي بر سر آنان ريختند هر چند كه از اين كار پاداش و غنيمتي نصيبشان نشد ] . 49 [ علل تقدس يك نهضت ] عطف به مطالب گذشته درباره اينكه چه چيزي سبب مي شود كه قيامي مقدس و پاك و عظيم و مورد احترام مي شود تا آنجا كه ملاك و معيار حركتهاي ديگر و سكوت و سكون ها مي شود . " مقدس مي شود " يعني مردم به چشمي به آن نگاه مي كنند كه به امور مافوق مادي و مافوق طبيعي نگاه مي كنند ، عظيم و محترم مي شود در حدي كه هيچ نهضتي با او قابل قياس نيست ، حداكثر قابل تشبيه و پيروي است . اين قداست و اهميت خارق العاده بعد از حدود چهارده قرن معلول سه جهت است : 1 - قداست ( 1 ) و تعالي و عظمت هدف كه آنچه هدف است حقيقت است نه منفعت خود ، و لهذا مستلزم فداكاري و قربان كردن منفعت است براي حقيقت ، براي خدا . بديهي است اگر پاورقي : 1 - قبلا گفتيم فرق است ميان هدف مقدس و متعالي و هدف بزرگ . امثال اسكندر و نادر و شاه اسماعيل هدفهاي بزرگ داشتند ، اما هدفهاي مقدس نداشتند . آنها خودخواهي ها و جاه طلبيهاي بزرگ بودند نه آزاديخواهان و حقيقت طلبان و خير خواهان و بشردوستان و خداپرستان بزرگ . 50 كسي قيام كند براي اينكه به آب و ناني برسد ، جاه و مقامي كسب كند ، پول و ثروت و قدرتي تحصيل كند و به قول حنظله بادغيسي براي كسب مهتري و يا به قول ناسيوناليستها براي تعصبات ملي و وطني قيام كند ، چنين قيامي مقدس نيست بلكه از آن نظر كه مستلزم وسيله قراردادن ديگران است محكوم است ، خواه موفق شود و خواه شكست بخورد . چنين قيامي معامله و تجارت است كه گاهي سود دارد و گاهي زيان ، نه سود بردنش اهميتي دارد و نه زيان بردنش . اينگونه قيامها مبارزه شخص با شخص است به خاطر منافع ، و به همين دليل بي ارزش است . اينكه امام به تبعيت از پدر بزرگوارش مي فرمود : " اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا منافسة في سلطان " . . . ناظر به اينست كه درد ما و آرزوي ما چه بوده است . ولي اگر قيام و مبارزه ، مبارزه شخص با شخص نبود ، مبارزه به خاطر منافع نبود ، بلكه مبارزه با نوعي عقيده و نوعي رژيم مبتني بر ظلم و فساد و شرك و بت پرستي و براي رهائي بشريت از بردگيهاي اجتماعي و خطرناكتر اعتقادي ، و بالاخره براي نجات بشريت از چنگال عفريت جهل و ضلالت و هيولاي ظلم و استبداد و استثمار بود ( " و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرش الضلالة " ) و به انگيزه امر خدا و تحصيل رضاي حق بود كه " ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين "، بر اساس از خود گذشتگي و فداكاري بود ، و خلاصه اگر خالصا لوجه الله بود و هيچ منفعتي نداشت بلكه منافع را به خاطر حقيقت به خطر انداخت ، چنين مبارزه اي چون جلوه اي از روح 51 حقيقت پرستي بشر است و بر ضد خودپرستي بشر است و چون مصداق " اني اعلم ما لا تعلمون " است طبعا تقدس و تعالي و عظمت پيدا مي كند . چنين مبارزه اي مصداق هجرت الي الله و الي الرسول است كه در حديث آمده است . به عبارت ديگر يك بعد قداست مربوط است به اينكه درد صاحب نهضت چه نوع دردي است و آرزويش چه نوع آرزويي است . قيام امام حسين اين عنصر را در حد اعلي واجد بود . منافعش كاملا تأمين مي شد ولي او حاضر شد براي نجات جهان اسلام و براي نجات مسلمين از چنگال ظلم ، جان و مال و تمام هستي خود را به خطر بيندازد . از اين جهت آن حضرت صد در صد يك شهيد و يك پاكباخته است بلكه سيد الشهداء و سالار پاكباختگان است . عامل دومي كه به يك نهضت قداست و تعالي و جنبه جاوداني مي دهد شرايط خاص محيط است ( 1 ) . چراغ در روز روشن هيچ ارزشي ندارد و در شب مهتاب و هواي صاف و آسمان پرستاره ارزش كمي دارد ولي در تاريكي مطلق كه چشم چشم را نمي بيند ارزش زيادي دارد ، مانند آبي است كه در بيابان بر تشنه اي ببارد ، يا باراني است كه در شدت بي آبي و خشكي و عطش محصول از ابر فرو ريزد . و به عبارت ديگر عامل دوم نوع قدرتي است كه با آن درگير شده اند ، در مقابل فرعونها ، نمرودها ، انا ربكم الاعلي ها ، پاورقي : 1 - قبلا گفتيم اينگونه قيامها برقي است در ميان ظلمتها ، شعله مقدسي است در ميان اختناقها و استبدادها و ظلمها ، ستاره اي است كه در تاريكي شب براي گمراهان طلوع مي كند ، بلكه مظهر عشق است نه عقل حسابگر عادي آشي و معاشي . 52 مغرورها ، مستبدها ، خونخوارها كه از شمشيرشان خون مي چكد . پيغمبر اكرم فرمود : " افضل الاعمال ( يا : افضل الجهاد ) كلمه عدل عند امام جائر " ( 1 ) . در شرائطي كه آزادي وجود دارد دم از آزادي زدن هنر نيست ولي در شرائطي كه استبداد و جور در نهايت قدرت ، و حكومت مي كند ، نفسها در سينه ها حبس شده است ، زبان را از پشت گردن بيرون مي آورند ، دستها و پاها بريده مي شود ، سرها بر نيزه ها بلند مي شود ، يأس مطلق حكمفرما است و به تعبير امير المؤمنين : " يظن الظان الدنيا معقولة علي بني امية " [ آري ، در چنين شرايطي دم از آزادي زدن هنر است ] . مي فرمايد ( خطبه 91 ) : " الا و ان اخوف الفتن عندي عليكم فتنة بني امية ، فانها فتنة عمياء مظلمة ، عمت خطتها ، و خصت بليتها ، و اصاب البلاء من ابصر فيها ، و اخطأ البلاء من عمي عنها . وايم الله لتجدن بني امية لكم ارباب سوء بعدي كالناب الضروس ، تعذم بفيها ، و تخبط بيدها ، و تزين برجلها ، و تمنع درها ، لا يزالوان بكم حتي لا يتركوا منكم الا نافعا لهم او غير ضائر بهم ، و لا يزال بلاؤهم عنكم حتي لا يكون انتصارا احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه " ( 1 ) . پاورقي : 1 - [ ترجمه : هان كه بيمناكترين فتنه ها بر شما از نظر من فتنه بني اميه است ، كه آن فتنه كور و تاريكي است كه دامنه آن فراگير و همگاني و گرفتاري آن ويژه افراد خاصي است ( شيعيان ) ، بلاي آن به كسي رسد كه بينا و آگاه باشد ، و به هر كه كور و بي تفاوت باشد راه پيدا نكند . به خدا سوگند پس از من بني اميه را زمامداران بدي خواهيد يافت مانند شتر پير و چموشي كه با دهانش گاز گيرد ، و با دستش بكوبد و با پايش لگد زند و از دوشيدن شيرش جلوگيري كند ، و اينان پيوسته به دنبال شما باشند تا جائي كه كسي از شما را باقي نگذارند مگر آنكه به حال آنان سودمند است پا > 53 از اين نظر ارزش قيام از جنبه شهامت و حقير شمردن دژخيمان و ستمگران و فرعونها و نمرودها است . چنانكه مي دانيم قيام ابراهيم و موسي و عيسي و رسول اكرم در برابر اين قدرتهاي حاكم اهريمني بود ، و همين كه شرائط نامساوي بود و يك تنه قيام مي كردند و مصداق " كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرش باذن الله "بود ، ارزش مي دهد به اين قيامها . عجيب است كه برخي - مثل نويسنده " شهيد جاويد " - براي اينكه قيام امام حسين را موجه جلوه دهند سعي مي كنند به نحوي ثابت كنند كه مردم كوفه واقعا قدرتي بودند و قابل اعتماد بودند ، در صورتي كه عظمت قيام حسيني در اينست كه [ امام ] يك تنه قيام كرد ولي اثر روحي و روانيش در حدي بود كه جهان آنروز را تكان داد و اثرش هنوز باقي است . عامل سوم مربوط است به درجه روشن بيني ، به درجه آگاهي اجتماعي و به درجه جهت شناسي و به درجه خبرويت مانند يك پزشك آگاه كه هم بيماري را مي شناسد و هم راه علاج را ، هم به نوع خواب ملت آگاه است و هم به كيفيت بيدار كردن . اينست كه اين نهضت توأم است با يك بينش و درك قوي و يك بصيرت خارق العاده و نافذ و يك دور بيني زياد كه طبق مثل معروف : " درخشت مي بيند آن چيزي را كه ديگران در آئينه نمي بينند " . به اصطلاح قيام پيش رس ( نه زودرس ) ، اعلام خطري است قبل از آنكه ديگران خطر را احساس كنند . پاورقي : > بر ايشان زياني ندارد . و پيوسته گرفتاري آنان بر شما باقي است تا آنجا كه دادخواهي شما از آنها نيست مگر مانند دادخواهي بنده از ارباب خودش ] . 54 عمده مطلب اين بود كه يك جريان پشت پرده اي آن روز امويان داشتند كه امام حسين آنرا رو كرد و به روي پرده آورد . حتي شرابخواري يزيد هم از نظر وسائل آنروز يك جريان پشت پرده بود كه بعدها به روي پرده آمد . ابوسفيان طرح يك سياستي را در خانه عثمان [ ريخت ] كه فوق العاده خطرناك بود . گفت : يا بني امية تلقفوها تلقف الكرش و لتصيرن الي اولادكم وراثة ( ظاهرا نظرش اين بود كه با پشتوانه ديني و جعل احاديث اين امر را موروثي كنند ) اما والذي يحلف به ابوسفيان . . . جمله امام حسين : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " شايد ناظر است به عملي شدن فكر ابوسفيان . اينكه امام حسين به اثر كارش ايمان داشت و مكرر مي گفت : بعد از من اينها سرنگون خواهند شد ، دليل ديگري بر درك قوي آن حضرت بود . 55 لقب سيد الشهداء قبلا لقب سيد الشهداء از آن حمزه عموي رسول اكرم بود و بعد به اباعبدالله اختصاص داده شد . شهادت اباعبدالله فراموشاند آنها را . وضع اصحاب اباعبدالله هم طوري بود كه بر همه شهداء پيشين سبقت گرفت و خود اباعبدالله فرمود : " اني لا اعلم اصحابا اوفي و لا خيرا من اصحابي و لا اهل بيت اوصل و لا افضل من اهل بيتي " . اصحاب اباعبدالله ، هم از طرف دوست آزاد بودند هم از طرف دشمن . خود اباعبدالله فرمود آنها به غير من كاري ندارند و خودش هم شخصا اجازه رفتن به آنها داد و فرمود از تاريكي شب استفاده كنيد . سر را هم پائين انداخت كه تلاقي نگاهها موجب حياء آنها نشود . بنابر اين آنها نه در تنگناي دشمن واقع شده بودند مثل اصحاب طارق بن زياد كه طارق كشتيها و خوراكيها را ( مگر به مقدار يك روز ) سوزانيد ، و نه دوست از آنها خواهش و التماسي كرده بود و آنها را در رودربايستي گذاشته بود ، حتي از اينكه نگاهش در آنها تأثير كند اجتناب كرد ( 1 ) . پاورقي : 1 - خلاصه اينكه درباره آنها صد در صد اين جمله كه ظاهرا از ابن ابي الحديد است : > 56 اصحاب حسين ( ع ) و اهل بدر و اهل صفين بنابر اين اصحاب حسين ( ع ) بر بدريون پيغمبر ( ص ) و صفينيون علي ( ع ) ترجيح داشتند ، همانطوري كه اصحاب عمر سعد هم بر بدريون ابوسفيان و صفينيون معاويه در شقاوت مزيت داشتند ، چون اينها مثل بدريون ابوسفيان طبق عقيده و عادت جنگ نمي كردند و مانند صفينيون معاويه هم مسئله اي مثل قتل عثمان اسباب اشتباهشان نشده بود . اينها در حالي جنايت مي كردند كه نداي دل و فرياد وجدانشان برخلاف بود . ( قلوبهم معك و سيوفهم عليك ) . اينها گريه مي كردند و فرمان قتل مي دادند ، اشك مي ريختند و گوشواره از گوش فرزندان حسين ( ع ) مي كشيدند ، مي لرزيدند و آهنگ بريدن سر حسين داشتند . پاورقي : > " آثروا الموت " صادق است . در حديث معروف امير المؤمنين است ( كه در صفحه 110 " نفس المهموم " آمده ) : مناخ ركاب و مصارع عشاق ، شهداء لا يسبقهم من كان قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم " [ ترجمه : اينجا بارانداز سواران و قتلگاه عاشقان است ، شهدائي كه نه پيشينيان بر آنان سبقت جسته و نه آيندگان به مقام آنان دست يابند ] . 57 مبارزه با جهل و ظلم در زمان ما مبارزه با مرض ، مبارزه با فقر ، مبارزه با جهل اصطلاح شده و اعمال مقدسي ناميده مي شود ولي البته هيچكدام اينها بپاي مبارزه با جهل مردم و با ظلم نيست كه فدا دادن لازم است . در قرآن كريم شهدا در رديف انبياء و صديقين ذكر شده : " و من يطع الله و الرسول فأولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا "( 1 ) . شهيد غسل و كفن ندارد . خون شهيدان را ز آب اوليتر است . . . پاورقي : 1 - [ ترجمه : و هر كس از خدا و پيامبر اطاعت كند ، اينان با كساني هستند كه خداوند به ايشان نعمت داده يعني پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان ، و ايشان رفيقان خوبي هستند ] . 58 چرا كوفيان به جنگ حسين ( ع ) رفتند ؟ علت اينكه كوفيان در عين علاقه به حسين ( ع ) مي جنگيدند يكي رعب و ترس بود كه از زمان زياد و معاويه ترسيده بودند و خود عبيدالله هم با كشتن ميثم و رشيد و مسلم و هاني آنها را مرعوب كرده بود ، و به عبارت ديگر مردم از زن و مرد مستسبع و اراده باخته شده بودند ، نمي توانستند مطابق عقل خودشان تصميم بگيرند . در ايام كربلا هم يك جندي را كه كندي مي كرد گردن زد ، ديگران كار خود را فهميدند . ديگري حرص و طمع به مال و جاه دنيا بود مثل خود عمر سعد كه او گرفتار عذاب وجدان بود و مي گفت : فوالله ما ادري و اني لحائر افكر في امري ( 1 ) . . . عبيدالله زياد بن محض ورود به كوفه عرفا را خواست و گفت اگر مخالفي در يكي از عرافه ها موجود باشد او را از عطا اسقاط مي كنم . عامر بن مجمع عبيدي ( يا مجمع بن عامر ) گفت : اما پاورقي : 1 - [ ترجمه : به خدا سوگند نمي دانم ، و من سرگردان مانده و در كار خويش انديشه مي كنم ] . 59 رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم ( 1 ) . پاورقي : 1 - [ ترجمه : اما رؤساي آنها كه رشوه فراوان بدانها داده شده و خرجينهايشان پرشده است ] . 60 دو چيزي كه مايه روشني چشم اباعبدالله بود در ايام كربلا و آن ابتلاء عجيب چند چيز بود كه موجب ازدياد مصيبتهاي اباعبدالله مي شد . از همه بالاتر بعضي دنائتها و سخنان ناروا و بي ادبي ها و وحشي گري هائي بود كه از كوفيان مي ديد . ولي دو چيز بود كه چشم اباعبدالله را روشن و دلش را خرم مي داشت . آندو ، اصحاب و اهل بيتش بودند . وفاداريها و جان نثاري ها و بي مضايقه خدمت كردن ها و به عبارت ديگر صفات ها و وفاها و همگاميها و هماهنگي نشان دادن هاي آنها دل حضرت را شاد و خرم مي داشت ( براي مرد عقيده و ايمان و مسلك ، مايه خوشدلي بالاتر از ديدن همگام و هماهنگ يافت نمي شود ) و مكرر در مواقعي از ته دل به آنها دعا كرد . علاوه همان شهادت به اينكه : " اني لا اعلم اصحابا ابر و لا اهل بيت اوصل و لا اوفي من اصحابي " حاكي از كمال اعتماد اباعبدالله و دلخوشيش به آنها است . مسلما تذكر ابوثمامه صائدي براي نماز كه آخرين نماز را در خدمتت بخوانيم دل حسين را ارشاد كرد كه درباره اش دعا كرد . و از آن بالاتر آن فداكاري عجيب سعيد بن عبدالله حنفي و گفتن 61 جمله : اوفيت ؟ اباعبدالله درباره عده اي دعا كرد . جانسوزتر از همه دعايي است كه درباره جوانش كرد . درباره جوانش دعا كرد كه اميدوارم هر چه زودتر ! از دست جدت سيراب بشوي . جوابهاي قاسم در شب عاشورا دل حسين ( ع ) را شاد و روشن كرد كه درباره مرگ گفت : احلي من العسل . دعاهاي حسين ( ع ) در ايام كربلا درباره اشخاص ابا عبدالله در روز عاشورا درباره عده اي دعا كرد : 1 - ابوثمامه صائدي 2 - علي اكبر 3 - درباره عموم در شب عاشورا بعد از آنكه گفتند ما از تو جدا نمي شويم ، فرمود : " جزاكم الله خيرا " ( نفس المهموم ص 122 ) . بيان قرآن در فلسفه قيام مصلحين الهي در سوره مباركه هود آية 116 و 117 مي فرمايد : " فلولا كان من القرون من قبلكم اولوا بقية ينهون عن الفساد في الارض الا قليلا ممن انجينا منهم و اتبع الذين ظلموا ما اترفوا فيه و كانوا مجرمين . و ما كان ربك ليهلك القري بظلم و اهلها مصلحون "( 1 ) . پاورقي : 1 - [ ترجمه : پس چرا در ميان امتهاي پيش از شما مردمي ديندار پيدا نشدند كه از فساد در زمين جلوگيري كنند ، جز دسته اندكي كه ما نجاتشان داديم . و ستمگران ، نعمتها و رفاهي را كه بديشان داده بوديم در راه فساد به كار گرفتند و گنهكار بودند . و چنين > 62 از قرآن كريم استفاده مي شود كه هيچ پيغمبري نيامده مگر آنكه قومي با او مخالف بوده اند يعني مگر اينكه او به مخالفت قومي برخاسته . اينطور نبوده كه پيغمبران سخني را از آسمان و غير مربوط به نظام زندگي مردم بگويند ، و يكعده هم فقط براي آنكه با هر حرفي مخالفت مي شود و مرض مخالفت دارند ، با پيغمبران مخالفت مي كرده اند . خير اينطور نيست ( هر چند ما عموما اينطور مطلب را بيان مي كنيم و هر كس كه مي خواهد بگويد فلاني بي جهت يعني بدون علت و موجب - نه بدون حق و عدالت - با من مخالفت مي كند ، مي گويد مردم با پيغمبران هم مخالفت مي كرده اند ) . پيغمبران به مخالفت و مبارزه با مردم برمي خاستند . در قرآن كريم علت مخالفت مردم را و منطقي كه بعد به باعث همان علت مخالفت درست مي كردند و اينكه سوق دهندگان مخالفت با پيغمبران و علمداران نهضت عليه پيغمبران عده خاصي بودند و آنها بودند كه منطقي براي مشوش ساختن ذهن عموم كه به آن درد گرفتار نبودند درست مي كردند ، همه اينها را ذكر مي كند . قرآن مي گويد درد اصلي مخالفت ، ترف مترفين است و به عبارت ديگر نظام ظالمانه موجود زندگي است . در سوره سبا آيه 34 مي فرمايد : ²وما ارسلنا في قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون . و در سوره زخرف آيه 23 مي فرمايد : " و كذلك ما ارسلنا من قبلك في قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مقتدون . قال : ا ولو " پاورقي : > نيست كه پروردگار تو به خاطر شرك ، اهل قريه اي را كه كار شايسته مي كنند هلاك سازد ] . 63 " جئتكم باهدي مما وجدتم عليه آباءكم ، قالوا انا بما ارسلتم به كافرون (1) . در اين آيه اخير اشاره شده است به ابتلاء خاتم الانبياء و اينكه اين ابتلاء عموميت داشته و اينكه درد آنها ترف و اسراف و تنعم از وضع ظالمانه موجود بوده و اينكه اين منطق را كه پدران ما چنين بوده اند آنها براي خود و براي حمايت از ترف خود تراشيده اند كه غير مترفين و بيچاره هاي ضعيف را كه دعوت جديد براي نجات آنها آمده در ناحيه فكر گمراه كنند كه سنن ماضي لازم الاحترام است و اگر نه خود آنها به آن سنن كوچكترين علاقه اي نداشتند . قريش يعني اكابر قريش به پيغمبر ايراد مي گرفتند كه چرا غذا مي خورد و راه مي رود و چرا گنجي از طلا و باغي پر از ميوه ندارد . آيا واقعا امثال ابوسفيان و ابوجهل گرفتار شبهه و شك بودند و براي اظهار شك خود اين سخنان را مي گفتند و يا براي القاء شك در ديگران مي گفتند ؟ آنها كه ابراهيم را پيغمبر مي دانستند و آيا معتقد بودند كه ابراهيم طعام نمي خورد و در ميان مردم راه نمي رفت و گنجي از طلا و باغي پرميوه داشت ؟ ! همه اينها بهانه و براي فريب مستضعفين بود . به هر حال قرآن هدف پيغمبران را قيام به قسط معرفي مي كند : " لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب " پاورقي : 1 - [ ترجمه : و همينگونه هيچ بيم دهنده اي را پيش از تو در قريه اي نفرستاديم جز اينكه افراد خوشگذران آنجا گفتند : ما پدران خود را بر راهي يافته ايم و خود نيز از آثارشان پيروي مي كنيم ، و آن پيامبر گفت : هر چند من چيزي آورده باشم كه از آنچه شما پدران خود را بر آن يافته ايد بهتر باشد ؟ گفتند : ما به آنچه شما بدان فرستاده شده ايد كافريم ] . 64 " و الميزان ليقوم الناس بالقسط "( 1 ) . قهرا چون انبياء چنين هدفي دارند كساني كه بر هم زننده عدل اجتماعي هستند و كفه آنها از ترازوي اجتماع چربيده مخالفتي مي كرده اند و اين بود سر بزرگ مخالفت امثال ابوسفيان با پيغمبر كه تا پاي فداي نفرات هم آمدند . پس مخالفت سران قريش با پيغمبر روي همان اصلي است كه فرعون با موسي ، و نمرود با ابراهيم ، و هر قوم پيغمبري با آن پيغمبر مخالفت مي كردند . و اما آيه : " فلولا كان من القرون من قبلكم ". . . از اين آيه چند مطلب استفاده مي شود : الف - وجوب نهي از فساد در روي زمين و مبارزه با فساد . ب - اينكه بودن عدد قليلي كافي نيست . ج - علت العلل فساد ترف است . د - حافظ بقاء يك ملت عدل است و ملك با كفر باقي مي ماند و با بهم خوردن تعادل باقي نمي ماند . بيضاوي معناي " " اولوا بقية " " را اولوا بقية من الرأي والعقل يا اولوا الفضل و يا اولوا الابقاء يعني كساني كه بر نفوس خودشان ابقاء مي كنند [ مي داند ] و مي گويد در آيه بعدي : " " و ما كان ربك ليهلك القري بظلم ". . . " بظلم يعني بشرك ، مقصود از ظلم شر ك است و معناي آيه اين مي شود كه پروردگار به شرك قريه ها را هلاك نمي كند اگر اهل اصلاح و رعايت عدالت باشند . پاورقي : 1 - سوره حديد ، آيه . 25 65 كلام شهرستاني در اينكه هسته همه حوادث در قرن اول ريخته شد : در صفحه 5 " سموالمعني " از شهرستاني در " ملل و نحل " نقل مي كند كه گفته : " كل التبليلات التي مرت بالتاريخ الاسلامي سواء في العقيدش أو السياسة يمكننا أن نجد لها مرتجعا و مردا في حوادث صدر التاريخ " ( 1 ) . مرد بزرگ يعني چه ؟ مردان بزرگ تاريخ ، عظمت و بزرگي : مقياس عظمت و بزرگي افراد ، شخصيت روحي آنها است . البته واضح است كه مقياس عظمت افراد مشخصات بدني يا نژادي آنها نيست . ما در تاريخ به افراد و اشخاصي بر مي خوريم كه آنها افراد برجسته تاريخ به شمار مي روند و در صفحات تاريخ مانند قله هاي كوه بر روي صفحه زمين برجستگي دارند و نمايان مي باشند برخلاف ساير افراد كه در حكم سنگريزه ها بر روي صفحه تاريخ به شمار مي روند كه انسان در همان نقطه بالخصوص اگر بايستد و مطالعه كند آنها را مي بيند و بعضيها هم اينقدر ريز و كوچكند كه اصلا ديده نمي شوند . مثلا اسكندر و ناپلئون و نادر و شاه اسماعيل و امثال اينها افراد بزرگ و برجسته تاريخند همانطوري كه انبياء بزرگ و اولياء پاورقي : 1 - [ ترجمه : تمامي مشكلات و گرفتاريهائي كه بر تاريخ اسلامي گذشته است ، در عقيده باشد يا سياست ، ما را رسد كه سرچشمه آن را در حوادث صدر تاريخ بيابيم ] . 66 بزرگ الهي نيز مانند ابراهيم و موسي و عيسي عليهم السلام و محمد ( ص ) و علي ( ع ) از برجستگان تاريخ و بزرگان بشريتند . حالا مي خواهيم ببينيم بزرگي دسته اول و دسته دوم با هم قابل مقايسه هستند يا نه ؟ البته نه . زيرا درست است كه آن افراد از آنجهت كه همت بزرگ و اراده قوي داشته اند و شعاع دائره خواستشان طولاني بوده و به كم و كوچك قناعت نداشته اند ، و قهرا انسان وقتي كه همت و دلاوري برخي از آنها را مي خواند در مقابل عظمت آنها خيره و مبهوت مي شود و احيانا سر تعظيم فرود مي آورد و در قلب خود يك نوع محبتي نسبت به آنها احساس مي كند ( اثري كه از شاهنامه فردوسي در نفوس پيدا مي شود از اين نوع است ) ولي بزرگي دسته دوم يك نوع ديگر و يك جنس ديگر است ، از آن نوع بزرگي است كه مقام تقدس پيدا مي كند تا آنجا كه نام آنها مقدس مي شود همانطوري كه مي بينيم نام محمد ( ص ) و علي ( ع ) و امام حسين ( ع ) و همچنين ابراهيم و موسي و عيسي عليهم السلام را هاله اي از قدس احاطه كرده است . چرا ؟ براي اينكه درست است كه دسته اول بزرگ و عظيمند ولي عظمت آنها و درشتي آنها از نوع عظمت و درشتي خودخواهي است . هر يك از آنها سبع بزرگي و حيوان بزرگي هستند . فرق نمي كند : انسان در برابر كسي هم كه خيلي پرخور است . و برابر ده نفر مي خورد اعجاب و احيانا تحسين دارد . يكي خورنده ريز است و ديگري خورنده درشت ، يكي جاه طلب ريز است و يكي جاه طلب درشت ، مثلا يك كدخداي ده ده خانواري كه همه همت و آرزويش كدخدائي اين ده است يك جاه طلب خرده پا است و آنكه دنبال كدخدائي قصبه هزار 67 خانواري مي رود از نوع اولي است ولي درشتتر ، و آنكه دنبال حكومت يك شهرستان يا يك استان و يا يك كشور مي رود به همين نسبت درشتتر است و آنكه سوداي جهانگيري و جهانداري در سردارد يك جاه طلب درشتتر است . شخصيت اينها عظيم است و شخصيت خودخواهي شأن عظيم است ، سبع عظيم و جاه طلب عظيم و استثمارگر عظيم هستند . اينها وسعت روح و سعه شخصيت پيدا كرده اند ولي تمام آن توسعه و وسعت در ناحيه حوائج شخصي خودشان است ، مي خواهند تمام دنيا را در هاضمه بزرگ خود بريزند . اينها پرخورهاي روزگارند ، مي خواهند همه دنيا را جزء خود بكنند ، همه شخصيتها را فاني بكنند مگر شخصيت خودشان را و شخصيتهاي طفيلي خودشان يعني آن شخصيتها كه جزء شخصيت آنها است و هضم شده در شخصيت آنها است . پس آنها بزرگند و فعال ولي مانند غده سرطان كه يك سلول ، بي تناسب شروع مي كند به رشد ، و همان ، منشأ هلاكت بدن مي شود . ولي دسته دوم توسعه شخصيت پيدا مي كنند آنطور كه مادر توسعه شخصيت پيدا مي كند كه فرزند و شخصيت فرزند ، مستقل و محفوظ و محترم مي ماند و او همانطور براي آن شخصيت كار مي كند كه براي خودش كار مي كند . او نمي خواهد آن شخصيتها را در خودش هضم كند بلكه مي خواهد آنها را حفظ كند و مستقل و محترم بشمارد . او به منزله غده سرطان نيست ، به منزله يك روح قوي است كه در پيكر اجتماع مي دود و همه را زنده و فعال مي سازد. او مصداق مخالف " من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم " است . او شخصيت انسانيش توسعه پيدا كرده و روح بشري نه 68 حيواني او بزرگ شده . او توسعه وجدان و ايمان پيدا كرده و به قول مولوي: روح حيواني ندارد اتحاد تو مجو اين اتحاد از روح باد گر خورد اين نان نگردد سير آن ور كشد بار اين نگردد آن گران ما چرا امروز فدائي حسين هستيم ؟ چون آنچه را پيغمبر فرمود كه " حسين مني و انا من حسين " همه ما در خودمان احساس مي كنيم يعني حسين را از خود و خود را از حسين جدا نمي بينيم . ما حسين را به صورت يك فرد كه منظورش انجام تقاضاهاي شخصي خود است نمي بينيم . ما او را يك روح كلي مي بينيم كه قبل از وقت در فكر ما بوده ، پس او از ما است و ما از او هستيم ، او از بشريت است و بشريت از اوست ، او با روح ما و سرنوشت ما آميخته است . ما از او و او از ما است . توسعه شخصيت انساني همان بود كه علي ( ع ) داشت و مي فرمود : و حسبك داء ان تبيت ببطنه و حولك اكباد تحت الي القد (1) يا مي گفت : " و هذا اخو غامد و قد ورد خيله الانبار . . . و لو ان امرء مسلمامات علي هذا اسفا " . . . توسعه شخصيت اينست كه واقعا انسان بگويد : من از بينوايي نيم روي زرد غم بينوايان رخم زرد كرد توسعه شخصيت اينست كه حسين ( ع ) فرمود : " اني لم " پاورقي : 1 - [ ترجمه : و همين درد براي تو بس كه سير بخوابي در حالي كه در اطراف تو جگرهائي تشنه مشكي آب باشند ] . 69 " اخرج اشرا و لا بطرا " . . . يا گفت : " من رأي سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله " . . . 70 تمام فاجعه كربلا براي اين بود كه امام رأي خود را نفروخت از قبل از مردن معاويه و همچنين بعد از مردن او در دوره يزيد چه در وقتي كه امام در مدينه بود و چه در مكه و چه در بين راه و چه در كربلا ، آنها از امام فقط يك امتياز مي خواستند و اگر آن يك امتياز را امام به آنها مي داند نه تنها كاري به كارش نداشتند . انعامها هم مي كردند و امام هم همه آن تحمل رنج ها را كرد و تن به شهادت خود و كسانش داد كه همان يك امتياز را ندهد . آن يك امتياز فروختن رأي و عقيده بود . در آن زمان صندوق و انتخاباتي نبود ، بيعت بود . بيعت آنروز رأي دادن امروز بود . پس امام اگر يك رأي غير وجداني و غير مشروع مي داد شهيد نمي شد ، شهيد شد كه رأي و عقيده خودش را نفروخته باشد . 71 كربلا نمايشگاه معنا و روحانيت نه نمايشگاه جنايت بشر در زمان ما معمول است كه كشورها نمايشگاه صنايع درست مي كنند و گاهي نمايشگاه جهاني از همه كشورهاي دنيا درست مي كنند . ظاهرا در هر شصت سال يك بار تمام دنيا يك نمايشگاه ترتيب مي دهند . گويند برج ايفل يادگار يك نمايشگاهي است كه در شصت و اند سال پيش ساخته شده . در سه چهار سال پيش نيز نمايشگاهي در بروكسل ترتيب دادند كه از همه كشورهاي شرق و غرب در آنجا جمع شده بودند و مردم از همه دنيا به آنجا رفتند . منظور از اين نمايشگاهها نشان دادن محصولات فكري و عملي بشر است . در آنجا انسان عظمت فكر و فعاليت و مقدار هنرنمايي بشر را مي فهمد . در آنجا همه چيز را مي آورند از سوزن تا يك نمونه كارخانه هاي عظيم . صحنه كربلا را مي توان تشبيه كرد به يك نمايشگاه ، ولي نه نمايشگاه علم وصنعت بلكه نمايشگاه معنويت و معرفت . در اين نمايشگاه انسان مي تواند به عظمت قدرت اخلاقي و روحي و معنوي بشر پي برد و بفهمد تا چه اندازه بشر با گذشت و فداكار و آزاد مرد و خداپرست و حق خواه و حق پرست مي شود ، معاني صبر و رضا و تسليم و شجاعت و مروت و كرم و بزرگواري تا چه 72 اندازه قدرت ظهور و بروز دارد . معمولا اهل منبر وقتي كه مي خواهند قضيه كربلا را بزرگ كنند جنبه فاجعه بودن و ظلم و ستم ها را بزرگ مي كنند ، در جستجوي پيدا كردن و حتي جعل كردن فاجعه هايي هستند ، با بيانهاي مختلف و تشبيهات و مجسم ساختن ها جنبه فاجعه بودن را تقويت مي كنند و حال آنكه ما بايد از خود بپرسيم بزرگي حادثه كربلا از چه نظر است ؟ آيا از نظر فجيع بودن است ؟ قطعا اين فاجعه ، فاجعه كم نظيري است چنانكه ابوريحان بيروني در " الاثار الباقية " به نقل " نفس المهموم " گفته و همچنين ديگران ، ولي فاجعه عظيم و شايد عظيمتر از اين در دنيا زياد بوده . خود فاجعه مدينه كمتر از فاجعه كربلا نبوده . عظمت مطلب از لحاظ سيد الشهدا و ياران آن حضرت است نه از لحاظ ابن زياد و ابن سعد و اتباع و اشياع آنها ، عظمت سعادت است نه عظمت شقاوت . كربلا بيش از آن اندازه كه نمايشگاه شقاوت و بدي و ظهور پليدي بشر باشد نمايشگاه روحانيت و معنويت و اخلاق عالي و انسانيت است ولي اهل منبر كمتر به آن جنبه توجه دارند ، و به عبارت ديگر در اين قضيه از آن جنبه بايد نگاه كرد كه اباعبدالله و اباالفضل و زينب قهرمان داستانند نه از آن جهت كه شمرو سنان قهرمان داستانند . 73 چرا " حر " تغيير روحيه داد ؟ گفته شده كه يك علت اينكه " حر " گرويد به سيد الشهدا اينست كه مدت زيادي همراه حضرت بود و از نزديك او را شناخت . اصحاب حسين هيچكدام پناه به دشمن نبرد ولي از دشمن به خود ملحق كردند يكي از مظاهر قوت و كمال نهضت حسيني اينست كه آنها با آنهمه شدت و گرفتاري هيچكدامشان ملحق به دشمن نشد ولي توانستند از لشكر غالب طرف مقابل دل بربايند چنانكه حر وسي نفر ديگر را دل ربودند . و شايد علت اينكه اباعبدالله اصرار داشت كه هر كه رفتني است برود اين بود كه مي خواست نمايشگاهش كامل باشد و در ميان آنها ضعيفي وجود نداشته باشد كه در گيراگير كار سستي نشان دهد . اين جهت در بدر و صفين عيب زيادي نداشت ولي در كربلا عيب داشت چون بناي كار كربلا برگذشت و فداكاري بود . معمولا غالب از مغلوب مي ربايد نه مغلوب از غالب ، و اين بدان جهت است كه از لحاظ روحي اينها غالب بودند 74 و آنها را شكست و تحت تأثير قرار داده بودند . فجيع ترين جنبه هاي شهادت سيد الشهدا از جنبه هاي فجيع بودن يك جنبه است كه از همه بالاتر بود و آن را كمتر مورد توجه قرار مي دهند و آن اين موضوع است كه يتقربون الي الله بدمه و به حادثه شهادت سيد الشهدا رنگ ديني دادند . فرق است بين اينكه گرگي بره اي را بخورد و بين اينكه بخورد و عنوان قربة الي الله و مصالح ملي و خيانت و قيام بر ضد مصالح عمومي هم به آن بدهند . به نظر مي رسد كه اين جهت از همه بالاتر بود . بزرگترين جنايتها آنها است كه به نام اخلاق و روحانيت و صلح مي شود . سه مرحله شهادت حسين ( ع ) . مكتب حسيني الهام دهنده مصلحين است ، مكتب گناهكار سازي نيست امام حسين سه مرحله شهادت دارد : شهادت تن به دست يزيديان ، شهادت شهرت و سمعه و نام نيك به دست بعديها بالاخص متوكل عباسي ، و شهادت هدف به دست اهل منبر . سومي بزرگترين مرحله شهادت است و جمله اي كه زينب به يزيد فرمود : " كد كيدك و اسع سعيك " ( 1 ) . . . شامل هر سه دسته مي شود . مكتب امام حسين مكتب گناهكارسازي نيست بلكه ادامه مكتب انبيا است كه در سوره الشعراء ذكر شده و با تجديد پاورقي : 1 - [ ترجمه : هر حيله اي داري بكار بر ، و هر كوششي تواني بكار گير ] . 75 ذكرش در هر سال و هر وقت بايد به صورت زنده اي باقي بماند زيرا نبوت ختم شده و اين مكتب به منزله منبع وحي و الهام انبياء است يعني به پيغمبران وحي مي شده از طرف خدا كه در مواقع لازم قيام كنند ، حالا مكتب حسيني بايد وحي كننده و الهام دهنده مردان بزرگ باشد كه بعدها به صورت مصلحين قيام مي كنند نه به صورت انبياء زيرا نبوت ختم شده . هر بارت سپنسر به نقل فروغي مي گويد بزرگترين آرمان نيكان اينست كه در آدم سازي شركت كنند يعني مكتب صالح سازي بياورند . مكتب حسين ( ع ) نه تنها مكتب گناهكارسازي [ نبود ، ] از صالح سازي هم بالاتر بود ، مكتب مصلح سازي است . مشخصات سياست اموي : دامن زدن به آتش تعصب نژادي و ترويج شعر امويين از چند چيز حمايت و با چند چيز مبارزه مي كردند . از جمله چيزهايي كه حمايت مي كردند دامن زدن به آتش تعصبهاي نژادي بود . در " الامام الصادق " مي نويسد كه " حجاج " به عامل خود در بصره نوشت كه وقتي كه نامه من به تو مي رسد " نبطيه " را از خود دور كن كه براي دين و دنيا مفسده اند . عامل - به قرينه كلام - افراد متقي و قاريان قرآن را استثنا كرد و گزارش داد . حجاج نامه اي بنوشت و در آن نامه نوشت كه به رسيدن اين نامه اطبا را جمع كن كه در خواب تو را معاينه كنند اگر رگ نبطي پيدا كردند فورا قطع كن . يكي ديگر ترويج اشعار و بالاخص اشعار جاهلي بود . 76 گذشته از اشعار بزمي كوشش مي كردند كه به مردم القا كنند كه حكمت هم در اشعار است . در جلد چهارم ابن خلكان صفحه 328 ضمن شرح حال ابوعبيده نحوي مي نويسد : " و ذكر المبرد في كتاب الكامل ان معاوية بن ابي سفيان الاموي قال : اجعلوا الشعر اكبر همكم و اكثر آدابكم فان فيه مأثر اسلافكم و مواضع ارشادكم فلقد رأيتني يوم الهزيمة و قد عزمت علي الفرار فما ردني الاقوال ابن الاطنابة الانصاري : ابت لي عفتي و ابي بلائي و اخذي الحمد بالثمن الربيح و اجشامي علي المكروه نفسي وضربي هامه البطل المشيح و قولي كلما جشأت و جاشت مكانك تحمدي او تستريحي لادفع عن ماثر صالحات و احمي بعد عن عرض صريح ( 1 ) آن جمله هاي معاويه در واقع مبارزه اي است با " الشعراء يتبعهم الغاون و سنت نبوي . معاويه چرا در آنوقت به فكر آيات جهاد قرآن نيفتاد و به فكر اين اشعار تعصب آميز افتاد ؟ ! پاورقي : 1 - [ ترجمه : مبرد در كتاب كامل آورده كه : معاوية بن ابي سفيان اموي گفت : بايد شعر بزرگترين كوشش و بيشترين ادبيات شما باشد كه آثار پيشينيان شما و مواضع ارشاد و راهيابي شما در آن نهفته است . همانا من در روز هزيمت ( گريز از جنگ ) تصميم برفرار گرفتم ، و چيزي مرا باز نگرداند جز اين سخن ابن اطنابه انصاري : " عفت و ورزيدگي من و اينكه خواستم با بهائي گران ستايش را براي خود بخرم و نفسم را بر ناگواريها واداشتم ، و بر فرق دليري كه خود را مي پايد كوفتم ، و به نفس خود وقتي بي تابي و غضب مي كرد گفتم سرجاي خود باش تا ستايش شوي يا استراحت كني همه اينها باعث شد كه از ميدان كارزار نگريزم ، تا از آثار صالح و شايسته دفاع كنم و از آبروي نيك خود حمايت نمايم ] . 77 البته استشهاد به شعر حكمت عيب ندارد ، همانطوري كه اباعبدالله هم در ايام حركت به كربلا به اشعار يكي از انصار تمثل جست - سأمضي و ما في الموت . . . - ولي اين بيان كلي معاويه كه مي گويد : اجعلوا الشعر اكبر همكم خيلي خطرناك است و به علاوه خيلي فرق است بين آن اشعار و اين اشعار . جرجي زيدان در جلد چهارم " تمدن اسلام " ص 131 مي گويد : " در نظر بني اميه مردم سه دسته مي شدند : اول فرمانروايان كه خود عربها بودند ، دوم موالي يعني بندگان ( مسلمانان آزاد شده ) آنان ، سوم ذميها ، چنانكه معاويه راجع به مردم مصر مي گويد : اهل آن كشور سه دسته ناس ، شبيه ناس ، نسناس و يا لا ناس ( جانور ) [ مي باشند . ] طبقه اول عربها و دوم موالي و سوم ذميان يعني قبطيان هستند " . در جلد چهارم ، جرجي زيدان فصلي دارد در سياست دولت در عصر اموي . وي راجع به اينكه امويها به اهل ذمه سخت مي گرفتند براي پول و اگر پول مي داد او را خيلي گرامي مي داشتند ارجاع مي كند به " خطط " مقريزي . مواطن ظهور شجاعت حسيني ( شجاعت بدني ) مواطن ظهور مروت حسيني مواطن ظهور صبر مواطن ظهور غيرت و حميت و اباء نفس 78 توجه به خدا ( 1 ) رضا و تسليم در كتاب " راهنماي دانشوران " اين رباعي را به ركن الدين محمود خوافي نسبت مي دهد : غواصي كن گرت گهر مي بايد غواصان را چار هنر مي بايد سر رشته به دست يار وجان در كف دست دم نازدن و قدم زسرمي بايد در اين رباعي حقيقت تسليم از جنبه مثبت خوب بيان شده . تسليم ، سكوت و سكون و توقف نيست ، تغيير كيفيت حركت است ، فرقي است كه حركت يك غواص در قعر دريا با حركت معمولي يك آدم در خيابان دارد ، از چهار جهت : يكي اينكه سر رشته كار در دست ديگري است يعني امر و فرمان از خدا است ، طرح و نقشه شخصي و تبعيت از هواي نفس نيست . دوم خطرناك بودن اقدام و در معرض كام اژدهاها و نهنگهاي اجتماع رفتن ، و هر لحظه خطر اينست كه تصادف با يك نهنگ عظيم الجثه بشود و او را به كام بكشد . سوم دم نازدن و دهان بستن و حركت كردن نظير سربازي كه در فرمان فرمانده خودش هست و همينكه فرمان رسد دست بالا پاورقي : 1 - [ در نسخه دستنويس استاد شهيد در زير هر يك از تيترهاي فوق محلي براي توضيح قرار داده شده است ولي مطلبي نوشته نشده است ] . 79 مي كند كه سمعا و طاعة و حركت مي كند ، و به عبارت ديگر انضباط . چهارم اينكه بايد با سر رفت نه با پا يعني منتهاي ميل و شوق و عشق لازم است . تنها حالت انقياد و اطاعت و دم نزدن كافي نيست ، عشق و محرك دروني در پرستش لازم است ، عباده الاحرار و العشاق بايد باشد . در قرآن كريم اشاره به جهت اول و سوم مي كند آنجا كه مي گويد : " فلا و ربك لا يؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ". . . ( 1 ) و البته وقتي كه غواصي با اين چهار هنر صورت گرفت ، آنوقت است كه گوهرها از قعر دريا استخراج مي شود . شجاعت روحي و قوت قلب و حفظ تعادل در عمل و قيافه و زبان " عقاد " مي گويد : ملك جأشه و كل شي ء من حوله يوهن الجأش ( 2 ) . پاورقي : 1 - سوره نساء ، آيه . 65 [ نه ، به خدا سوگند ايمان ندارند تا اينكه در مشاجرات خود تو را داوري دهند ] . 2 - [ ترجمه : او مالك قلبش بود و حال آنكه همه اشياء اطراف او موجب ضعف قلب بودند ] . 80 منطق معمولي ذاكرين اباعبدالله در شهادت و مظلوميت آن حضرت مردنها و درگذشتها چند نوع است : الف - مردن طبيعي با موت طبيعي ( نه اخترامي ) يعني يك كسي عمر طبيعي خود را كرده و تمام شده . ب - موت اخترامي به وسيله عوامل طبيعي مثل جوانمرگ شدن ها در اثر حصبه و وبا و طاعون و غيره ، يعني به وسيله امراض و ميكروبها . ج - موت اخترامي به وسيله حوادث و سوانح مثل زلزله و سيل و تصادف اتومبيل و غيره كه در آنها عمد كسي در كار نبوده است و خود مقتول هم تقصيري نداشته است . د - موت اخترامي به وسيله حوادث و سوانح كه مقتول در آن تقصير داشته مثل اينكه مست بوده و سوار اتومبيل شده و تصادف كرده و مرده است ولي شخص ديگر تقصير نداشته . ه - موت اخترامي به وسيله حوادث و سوانح كه هم مقتول و هم شخص ديگر تقصير داشته است مثل غالب كشته شدن ها به واسطه لجاجتها و تعصبها و جهالتها و مستيها و مانند اينكه 81 دو نفر در كاباره به خاطر يك زن هر جائي يكديگر را مي كشند . و - موت اخترامي به قتل عمد كه مقتول هيچگونه تقصيري نداشته و صرفا جنايت قاتل سبب شده ، مثل اينكه شخصي به يك بهانه اي شخصي را هدف قرار مي دهد و مي كشد ، يا كسي راه خود را مي رود و ديگري از روي هوس او را هدف قرار مي دهد ، يا آنكه روي غرض با پدر يا برادر يا خويشاوند او را هدف قرار مي دهد . براي آنكه دل اقوامش را بسوزد آن بي تقصير را مي كشد ، يا به خاطر اينكه كينه نسبت به پدر مرحوم او را در دل دارد او را بي تقصير مي كشد ، يا به خاطر اينكه نفس وجود او را مزاحم خود مي بيند مثل اينكه با بودن او فلان زن عشق او را نمي پذيرد و يا فلان مقام براي او مسلم نمي شود بدون آنكه خود آن شخص دخالتي داشته باشد در مزاحمت عشقي يا مقامي او ، او را مي كشد . ز - كشته شدن در راه سربازي و فداكاري و شهادت كه مقتول خود را در راه عقيده و هدف خود فدا مي كند و عمد دارد ولي در راه هدف مقدس عالي خود كشته مي شود و به عبارت ديگر مرگ انتخابي كه انسان آگاهانه مرگ را براي تحقق بخشيدن به هدفش انتخاب مي كند . ح - البته نوعي ديگر مرگ انتخابي هست كه خودكشي و فرار از مقابله با حوادث است كه ضعف است . اينها اقسام مردن و كشته شدن است كه بعضي اسف انگيز است و بعضي نيست ، بعضي در حقيقت سزاي مقتول است و بعضي نيست ، بعضيها صرف نفله شدن و ضايع شدن است و بعضي 82 نيست . قسم اول را مي توان گفت از جنبه شخصي متوفي است انگيز نيست گواينكه از لحاظ اجتماع در بعضي افراد ممكن است ضايعه باشد . در قسم دوم نفله شدن و ضايعه است و موجب تأسف است ولي كسي مورد ملامت نيست ، و همچنين قسم سوم . در قسم چهارم مجازات مقتول است در واقع ، و همچنين در قسم پنجم ، به علاوه اينكه در اين قسم اول شخص ديگر نيز مورد ملامت است و در قسم دوم و سوم و چهارم و پنجم نفله شدن و ضايع شدن و هدر رفتن موجود است و در قسم چهارم و پنجم تاسف بر اخلاق عمومي است كه چرا منحط و پائين است . در قسم ششم تأسف از نفله شدن مقتول و تأسف از اخلاق فاسد قاتل است . در اين قسم انسان متأسف است كه بي جهت شخص بي تقصيري نفله شد و هدر رفت . ولي در قسم هفتم در عين اينكه از جنبه قاتل و اخلاق و روحيه او جاي تأسف و تأثر است ، از جنبه مقتول جاي تحسين و تعظيم و سرمشق گرفتن است . معمولا ذاكرين سعي دارند شهادت امام حسين را از قسم ششم جلوه دهند كه شخصي مظلوم و بي تقصير و بي جهت كشته و نفله شد و ضايع گشت و هدر رفت و حال آنكه شهادت امام حسين از قسم هفتم است نه از قسم ششم . و معمولا تذكر حادثه سيد الشهدا از قبيل اظهار تأسف است آنهم اظهار تأسف از نفله شدن سيدالشهدا كه افسوس كه آقا نفله شد ، و حال آنكه غلط ترين غلطها اينست كه ما امام حسين عليه السلام را نفله شده حساب كنيم . امام حسين به عكس به هر قطره خون خود يك دنيا 83 ارزش داد . كسي كه موجي ايجاد كرد كه قرنها پس از او پايه هاي كاخ ستمگران را متزلزل كرد و از جا كند و حتي در قرون خود ما غالب حوادث داغ در محرم ايجاد مي شود ، خون او هدر رفته است ؟ ! كسي كه ميليونها نفر نماز خوان و روزه گير و فداكار ساخت هدر رفت ؟ ! [ آيا امام حسين ( ع ) دستور خصوصي داشت ؟ ] يكي از اموري كه موجب مي گردد داستان كربلا از مسير خود منحرف گردد و از حيض استفاده و بهره برداري عامه مردم خارج شود و بالاخره آن هدف كلي كه از امر به عزاداري آن حضرت در نظر است منحرف گردد اينست كه مي گويند حركت سيدالشهدا معلول يك دستور خصوصي و محرمانه به نحو قضيه شخصيه بوده است ( 1 ) و دستوري خصوصي در خواب يا بيداري به آن حضرت داده شده است . زيرا اگر بنا شود كه آن حضرت يك دستور خصوصي داشته كه حركت كرده ، ديگران نمي توانند او را مقتدا و امام خود در نظير اين عمل قرار دهند و نمي توان براي حسين " مكتب " قائل شد ، برخلاف اينكه بگوئيم حركت امام حسين از دستورهاي كلي اسلام استنباط و استنتاج شد و امام حسين تطبيق كرد با رأي روشن و صائب خودش كه هم حكم و دستور اسلام را خوب پاورقي : 1 - در اينجا بايد فرق بين قضاياي شخصيه و خارجيه و حقيقيه و اينكه به اصطلاح متأخرين جعل احكام بر طبق قضاياي حقيقيه است شرح داده شود . 84 مي دانست و هم به وضع زمان و طبقه حاكمه زمان خود آگاهي كامل داشت . تطبيق كرد آن احكام را بر زمان خودش و وظيفه خودش را قيام و حركت دانست ، لهذا در آن خطبه معروف استناد كرد به حديث معروف رسول خدا : " من رأي سلطانا جائرا " . . . ايضا فرمود : " الا ترون ان الحق لا يعمل به و أن الباطل لا يتناهي عنه ، ليرغب المؤمن ". . . نفرمود : ليرغب الامام. يعني وظيفه هر مؤمني اين بود نه وظيفه امام حسين از آن نظر كه امام بود . ولي معمولا گويندگان براي اينكه به خيال خودشان مقام امام حسين را بالا ببرند مي گويند دستور خصوصي براي شخص امام حسين براي مبارزه با شخص يزيد و ابن زياد بود و در اين زمينه از خواب و بيداري هزارها چيز مي گويند . در نتيجه قيام امام حسين را از حوزه عمل بشري قابل اقتدا و اقتفا كه " و لكم في رسول الله اسوش حسنة "( 1 ) خارج مي كنند و به اصطلاح از زمين به آسمان مي برند و حساب " كار پاكان را قياس از خود مگير " به ميان مي آيد و امثال اينها . هر اندازه در اين زمينه خيالبافي بيشتر بشود ، از جن و ملك و خواب و بيداري و دستورهاي خصوصي زياد گفته شود اين نهضت را بي مصرف تر مي كند . حالا ببينيم آيا اگر امام حسين با دستور خصوصي عمل كرده باشد مقامش بالاتر است يا اگر با دستور كلي و تطبيق كلي بر جزئي و اصابه در تطبيق آن در حالي كه دهات و كبار صحابه پاورقي : 1 - سوره احزاب ، آيه 21 [ ترجمه : و براي شما در وجود رسول خدا نمونه و الگوي خوبي است ] . 85 مانند ابن عباس از تطبيق آن عاجز بودند عمل كرده باشد مقامش بالاتر است ؟ ما شرقيها مقام را فقط به اين مي دانيم كه گفته شود فلان شخص اهل مكاشفه است ، اهل كرامت و معجزه است ، جن در تسخير دارد ، با فرشتگان تماس دارد . شك نيست كه امام حسين داراي مقام ملكوتي است اما او داراي مقام جمع الجمعي است ، انسان كامل است ، مقام انسان از مقام فرشته بالاتر است . حد اعلاي كمال انسان در اين نيست كه با فرشته در تماس باشد . حد اعلاي كمال انسان اينست كه انسان كامل باشد . ما مي گوئيم در معراج جبرئيل از تك فروماند . اگر امام حسين با راهنمائي مستقيم فرشته حركت كرده باشد معنايش اينست كه با عقل و تشخيص شخص خودش قادر نبود كه وظيفه خود را تشخيص دهد . اما اگر با عقل خود تشخيص داده باشد معنيش اينست كه عقل و ادراك شخص خودش از همه بالاتر بود و كار الهام را كرد . الهام در جايي است كه هدايت عقل و شرع وافي نباشد ، در صورتي كه هدايت عقل و شرع براي امام حسين كافي بود . عليهذا معناي " ان الله شاء ان يراك قتيلا " اينست كه مشيت كلي تشريعي اين را اقتضا كرده نه مشيت تكويني يا مشيت تشريعي مخصوص شخص خود تو . در قديم علماي ما روي اين جهت زياد بحث كرده اند كه آيا مشيت در جمله : " ان الله شاء ان يراك قتيلا " مشيت تشريعي است يا تكويني ؟ و قبول كرده اند مشيت تشريعي است ، ولي در اين جهت بحث نكرده اند كه بنابر مشيت تشريعي آيا اين مشيت ، همان مشيت كلي است كه شامل همه مسلمين بوده است 86 يا نه ، يك مشيت تشريعي و دستور تشريعي بوده است كه اختصاص داشته به امام حسين عليه السلام ؟ طور ديگر هم مي توان بحث كرد كه عاقلانه تر باشد : آيا امام حسين كه قيام كرد از آن جهت قيام كرد كه امام بود يا از آن جهت كه يك نفر مؤمن و مسلمان بود ؟ به عبارت ديگر اگر بخواهيم در اطراف حديث " ان الله شاء ان يراك قتيلا " بحث كنيم بايد بگوئيم آيا مشيت تكويني بود يا تشريعي ، و بنابر تشريعي آيا تكليف خصوصي و شخصي بود يا تكليف كلي ؟ و بنابر دوم آيا آن تكليف كلي متوجه امام و پيشواي مسلمين بود يعني از نوع وظائف و تكاليفي است كه براي ائمه وضع شده يا از نوع تكاليفي است كه براي عموم مؤمنين و مسلمانان وضع شده ؟ در اين زمينه بايد مثالهاي توضيح دهنده اي ذكر شود ، ضمنا آنجا كه تكاليف مخصوص ائمه مسلمين ذكر مي شود فرق گذاشته شود بين تكاليف امام به معني زعيم فعلي مسلمين و بين امام به معني صاحب مقام ولايت و وصايت . 87 فرق معاويه و يزيد امام حسين به مروان حكم در مدينه فرمود : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " . راجع به كلمه " مثل يزيد " بايد تأمل كرد كه چه خصوصيتي در يزيد بود كه حتي در معاويه نبود ؟ اين جهت را تا اندازه اي قبلا گفتيم . ديگر اينكه دو مقدمه بايد اينجا اضافه كنيم : يكي اينكه نبايد گمان كرد كه معاويه و يزيد آنطور كه بودند و در اين زمانها كاملا شناخته شده اند در آن زمان هم كاملا شناخته شده بودند ( همچنان كه در عصر ما بعضي از جنايتكاران گذشته ، از قديسين مي باشند چون كسي آنها را نشناسانده است مثل شاه عباس صفوي ) . با نبودن وسائل و ارتباطات در آنروز ، امام حسين كاملا يزيد را مي شناخت امام عموم مردم كما هو حقه آگاه نبودند . لهذا عبدالله بن حنظلة غسيل الملائكه بعد از آنكه يك سفر با وفدي به شام رفت عقيده اش عليه يزيد آنقدر تحريك شد كه گفت ترسيديم در شام از آسمان سنگباران شويم ، و بعد هم با هشت پسر خود در راه مبارزه با يزيد خود را به كشتن داد . پس امام حسين درخشت خام مي ديد آنچه را كه ديگران در آينه نمي ديدند . 88 مقدمه دوم اينكه فرق است بين خليفه اي كه شخصا ناصالح است ولي امور را درست مي چرخاند و بين خليفه اي كه وجودش در حال حاضر عليه مصالح مسلمين است . لهذا علي عليه السلام در وقتي كه بنا شد با عثمان بيعت شود فرمود: " لقد علمتم اني احق الناس بها من غيري ، و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا علي خاصة التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه " ( 1 ) . در زمان امام حسين عمده اين بود كه مدار خلافت اسلامي تبديل به سلطنت جائرانه و ظالمانه و مترفانه و فاسقانه عربي شده بود و نفاقها از پرده در افتاده بود و همچنانكه قبلا گفتيم اگر امام حسين قيام نمي كرد خطر اين بود كه بساط اسلام از طرف مردم با انقلاب ممالك فتح شده برچيده شود . پاورقي : 1 - نهج البلاغة ، خطبه 72 [ ترجمه : وراستي كه شما خود مي دانيد كه من از ديگران به خلافت سزاوارترم و به خدا سوگند تا زماني به مسالمت رفتار مي كنم كه امور مسلمين سالم بماند و تنها به شخص من ستم شود ، و اين كار را به جهت دريافت اجر و فضيلت آن و بي رغبتي در زينت و جلوه گريهاي آنچه شما در راه آن با يكديگر رقابت مي ورزيد انجام مي دهم ] . 89 علت شهادت امام حسين و علت ترغيب ائمه ( ع ) به اقامه عزاي حسيني با دو سؤال مواجه خواهيم شد و خوب است كه جواب اينها را قبلا بدانيم كه هم خود ما روشن باشيم و هم از عهده جواب برآئيم . يكي اينكه چرا امام حسين شهيد شد ؟ ديگر اينكه چرا ائمه دين دستور دادند كه عزاي امام حسين هميشه اقامه شود و در نتيجه ما وقتها و عمرها و پولها و نيروها و انرژيها هر سال در دو ماه محرم و صفر و بلكه در غير اين دو ماه صرف كنيم . راجع به قسمت اول بايد بگوئيم در اين زمينه خيلي حرفها گفته شده . دشمنان گفته اند امام حسين قصد حكومت داشت و كشته شد ، هدف شخصي داشت و نرسيد . دوستان نادان گفته اند كشته شد كه گناهان امت بخشيده شود . جنبه آسماني و خيالي به قضيه دادند ، آن را گفتند كه نصاري درباره مسيح گفته بودند . حقيقت همان است كه خود امام حسين فرمود در مواردي از قبيل : " ما خرجت اشرا و لا بطرا . . . الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهي عنه ، ليرغب المؤمن في لقاء الله محقا . . . ايها الناس من رأي سلطانا جائرا " . . . 90 در قسمت دوم هم بايد گفت تكاليف شرعي بدون حكمت نيست . منظور اين نبوده كه همدردي و تسليتي باشد براي خاندان پيغمبر ، به قول روضه خوان ها زهرا را خوشحال بكنيم . خيال مي كنيم هر اندازه ما گريه كنيم تسلي خاطر بيشتري براي حضرت رسول و حضرت زهرا هست . چقدر در اين صورت ما حضرت رسول و حضرت زهرا و حضرت امير را كه هميشه آرزوي شهادت مي كشيدند و فخر خود مي دانستند كوچك كرده ا يم و خيال مي كنيم هنوز هم بعد از هزار و سيصد و بيست سال در حال جزع و فزع مي باشند . بلكه مقصود اينست كه داستان كربلا به صورت يك مكتب تعليمي و تربيتي هميشه زنده بماند . در حقيقت جواب سؤال اول اگر درست داده شود جواب سؤال دوم هم معلوم مي گردد . در " لؤلؤ و مرجان " صفحه 3 از " كامل الزيارش " نقل مي كند كه حضرت صادق عليه السلام به عبدالله بن حماد بصري فرمود ( 1 ) : " بلغني ان قوما يأتونه - يعني الحسين عليه السلام - من نواحي الكوفة و ناسا من غيرهم و نساء يندبنه و ذلك في النصف من شعبان ، فمن بين قارء يقرأ ، و قاص يقص ، و نادب يندب ، و قائل يقول المراثي . فقلت له : نعم ، جعلت فداك قد شهدت بعض ما تصف . فقال : الحمد الله الذي جعل في الناس من يفد الينا و يمدحنا و يرثي علينا ، و جعل عدونا من يطعن عليهم من قرابتنا أو من غيرهم يهددونهم و يقبحون ما يصنعون " ( 1 ) . ايضا در صفحه 38 نقل مي كند : " ان لقتل الحسين " پاورقي : 1 - [ به من خبر رسيده كه در نيمه شعبان گروهي از نواحي كوفه و مردمي ديگر بر سر مزار حسين ( ع ) مي آيند و نيز زناني كه براي آنحضرت نوحه گري مي كنند ، و عده اي > 91 " حرارش في قلوب المؤمنين لا يبرد ابدا ". پس معلوم مي شود فلسفه اين كار تهديد دشمن و تقبيح كارهاي آنها است ، تحسين اين دسته و تشويق به اين نوع كار و تقبيح آن دسته و ايجاد نفرت [ نسبت به ] آن نوع كار ( 1 ) . البته حضرت زهرا خوشحال مي شود اما از باب اينكه نيت و هدف حضرت زهرا و حضرت رسول و حضرت امير و حضرت امام حسين همه يكي است و آن " يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة "است . البته خوشحال مي شود كه به وسيله ذكر فرزندش حسين مردم در دنيا و آخرت سعادتمند شوند ، مردم در همان راهي حركت كنند كه فرزندش حسين حركت كرده است . بعد از مردن معاويه از امام حسين بيعت خواستند . در منزل حاكم مدينه حاضر شد و بيعت نكرد . روز بعد مروان حكم پاورقي : > قرآن مي خوانند و پاره اي حوادث كربلا را بيان مي كنند و دسته اي نوحه گري مي كنند و گروهي ديگر مرثيه مي خوانند . عرض كردم : فدايت شوم آري من نيز پاره اي از آنچه فرمودي ديده ام . فرمود : سپاس خداي را كه در ميان مردم گروهي را قرار داد كه به نزد ما مي آيند و ما را مي ستايند و براي ما مرثيه مي خوانند ، و دشمنان ما را كساني قرار داد كه بر ايشان خرده مي گيرند از خويشان ما يا غير آنها ، آنان را تهديد مي كنند و اعمال ايشان را زشت مي شمرند ] . 1 - [ در حاشيه اين پاراگراف استاد شهيد نوشته اند : ] آيا منظور از عزاداري همدردي و تسليت است ؟ ! و يا منظور بردن ثواب است ؟ ! در صورتي كه خود ثواب و كار درست و معقول ، داراي مصلحت ذاتي است . پس نخست بايد ببينيم كه آن مصلحت ذاتي كه در سلسله علل حكم است چيست تا نوبت برسد به ثواب كه در سلسله معلولات حكم است . 92 در ميان كوچه آن حضرت را ديد و به عنوان نصيحت از آن حضرت خواست كه بيعت كند . حضرت فرمود : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " . روي اين كلمه : " براع مثل يزيد " بايد دقت كرد . معلوم مي شود خصوصيتي در يزيد است كه حتي در معاويه هم نبود . از نظر عوام شيعه فرقي بين يزيد و غير يزيد نيست زيرا همه باطل و غاصب بوده اند . ولي حقيقت اينست كه فرق است بين آنها ، زيرا از غاصب تا غاصب فرق است . اميرالمؤمنين هنگامي كه مردم خواستند با عثمان بيعت كنند فرمود : " لقد علمتم اني احق الناس بها من غيري و والله لاسلمين ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا علي خاصة التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنا فستموه من زخرفه و زبرجه " . در موقع بيعت با ابي بكر هم فرمود : " شقوا امواج الفتن بسفن النجاش " (1) . . . الي آخره . پس فرق است بين غاصبي كه ولو براي مصلحت شخصي خودش باشد حافظ و نگهبان عموم باشد و غير آن . اما يزيد با همه اسلاف فرق داشت به ترتيبي كه قبلا گذشت . قبلا در ضمن احوال ابن زياد و يزيد گفتيم كه يك علت اين فاجعه و اين آتش كه اول دامن خود آنها را گرفت اين بود كه جوان و ناآزموده بودند . شاعر عرب مي گويد : پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه 5 [ ترجمه : اي مردم امواج آشوبها را با كشتيهاي نجات در هم بشكنيد ] . 93 ان الشباب و الفراغ و الجدش مفسدش للمرء اي مفسدش

قسمت دوم

مسئله گريه بر سيد الشهداء يكي از مسائل مربوط به سيد الشهداء مسئله گريه است . بايد مسئله گريه و خنده از چند نظر [ بررسي شود ] : يكي از نظر اينكه از مختصات و اعراض خاصه انسان به شمار رفته اند . ديگر از نظر علل و مبادي جسمي و روحي . سوم از نظر آثار و عوارض جسمي و روحي . چهارم از نظر اخلاقي و عقيده علماء اخلاق و آداب . پنجم از نظر آثار اجتماعي خنده و گريه . ششم انواع خنده ها و گريه ها و آيا همه خنده ها خوب است و همه گريه ها بد يا نه ؟ و اينكه نوع گريه بر امام حسين لذتبخش است و به قلب صفا و روشني مي دهد . و بايد مقايسه اي شود بين مكتب امام حسين و مكتبهاي خنده و كمدي ، و اشاره اي شود به فيلمهاي كمدي و فيلمهاي تراژدي و اشعاري كه شعراي ما در باب گريه و مدح آن گفته اند مثل اينكه : گريه بر هر درد بي درمان دوا است چشم گريان چشمه فيض خداست در همه اينها بحث شود . خنده و گريه مظهر شديدترين حالات احساسي انسان است . آنوقتي كه كسي بتواند مالك خنده و گريه مردمي بشود ، به حقيقت مالك قلب آنها شده و با عواطف آنها بازي مي كند . كارهاي قلبي غير از كارهاي عقلي است . تا كنون با قلبهاي مردم از راه گريه [ بر ] سيد الشهدا بازي شده بدون اينكه تحت كنترل عقل پاورقي : 1 - [ ترجمه : جواني و بيكاري و ثروت مفسده بزرگي براي آدمي است ] . 94 بيايد و هدف داشته باشد . تنها هدف داشتن كافي نيست ، نظم و سازمان هم لازم است . در مجله راديو ايران شماره 70 ، مقاله اي به قلم دكتر حسن علوي ( مرز دانش ) كه سخنراني او است در [ برنامه ] مرزدانش درباره اشك چشم دارد كه خالي از فائده نيست . در آنجا مي گويد : اشك تمساح دروغ است . مي گويد : " دارون " در كتاب " بيان احساسات و تأليمات در انسان و حيوان 1890 ميلادي " ، نوشته است كه فيل تحت تأثير احساسات مي گويد ولي اين موضوع به هيچ وجه هنوز تأييد نشده است . مي گويد : خنده انواع و اقسام دارد : خنده محبت ، خنده تمسخر ، خنده شادي ، خنده تأثر يا خشم ، گريه هم همه جا از اثر اندوه و غم نيست و براي همه اتفاق افتاده و چشيده اند لذت گريه شوق را ، و منظره اشك شوق يكي از بهترين مناظر است . سخن را به اين شعر حافظ ختم مي كند : دل بسي خون به كف آورد ولي ديده بريخت الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود ؟ شاعر عرب مي گويد : اگر اشك نبود سرزمين " وداع " آتش مي گرفت ( كليله و دمنه ) . سعدي مي گويد : بگذار تا بگريم چون . . . حافظ مي گويد : دل سنگين تو را اشك من آورد به راه سنگ را سيل تواند به لب دريا برد تحريف كلمه ، تحريف حادثه امام حسين . . . حادثه امام حسين ، هم مشمول تحريف ظاهري و لفظي 95 و پيكري شده و هم تحريف معنوي ولبي و باطني در آن راه يافته است . در اين مبحث مي توان مفصل سخن گفت [ همانطور كه در يادداشتهاي " تحريفات در واقعه تاريخي كربلا " كه در همين كتاب خواهد آمد و نيز در سخنرانيهايي تحت همين عنوان كه در جلد اول اين مجموعه به چاپ رسيده سخن گفته شده است ] . 96 امام حسين ميان قيام عليه خلفا و عليه اسلام تجزيه كرد - اثر قيام حسيني يكي از بزرگترين آثار قيام حسيني اين بود كه مجزا كرد بين قيام عليه خلفا و قيام عليه اسلام را ، همانطوري كه قبلا گفتيم اگر امام حسين عليه يزيد قيام نمي كرد ممكن بود خرابكاريها و سوء سياست يزيد منجر به قيامي از طرف عناصري بشود كه به اسلام هم علاقه اي نداشتند . اكنون مي گوئيم اگر چه در تاريخ اسلام قيامهاي زيادي مي بينيم كه عليه دستگاه خلفا است و در عين حال جنبه حمايت از اسلام را دارد مثل قيام ايرانيان عليه امويان ، ولي بايد دانست كه اين امام حسين بود كه اولين بار قيام دسته جمعي مسلحانه عليه دستگاه خلافت كرد و او بود كه حساب اسلام را از حساب متصديان امر جدا كرد بلكه راه قيام عليه دستگاه را از نظر اسلامي باز كرد و قيام آن حضرت نمونه و سرمشق ديگران قرار گرفت ، ديگر نقش خلفا به عنوان حاميان اسلام باطل شد ، اسلام در طرف مخالف قرار گرفت . قبل از امام حسين هم قيامهائي فردي يا دسته جمعي انجام شد . آنها يا مسلحانه و فردي بود يا جمعي و غير مسلحانه . ولي قيام 97 و شورش دسته جمعي و مسلحانه را امام حسين آغاز كرد . ( قيام عليه عثمان نيز نوعي تفكيك بين اسلام و خلافت بود ) . مقام خلافت در آنروز عاليترين مقام روحاني و سياسي بود و چنانكه مي دانيم باز هم تا اندازه اي خلفاي عباسي مقام روحاني خود را حفظ كردند و كسي كه اين قسمت را براي آخرين بار درهم شكست كه ديگر بپا نخاست خواجه نصيرالدين طوسي بود كه از علماء بزرگ شيعه است . خواجه با هلاكو همكاري كرد براي اينكه دستگاه جبار خلافت را از ميان بردارد . اما سعدي در مرثيه مقام خلافت مي گويد : آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمين از براي قتل مستعصم اميرالمؤمنين معلوم مي شود سعدي هم حتي [ تحت ] تأثير جلال روحاني مقام خلافت بوده . [ دو چهره حادثه كربلا ] " و اذ قال ربك للملائكة اني جاعل في الارض خليفة قالوا ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك ، قال اني اعلم ما لا تعلمون "( 1 ) . زندگي بشر مجموعه اي از تاريكي و روشنائي ، زشتي و زيبائي ، شر و خير است . آنچه فرشتگان ديدند جنبه تاريك فرزند آدم بود و آنچه خداوند اشاره كرد قسمتهاي روشن آن بود كه بر پاورقي : 1 - سوره بقره ، آيه . 30 98 قسمتهاي تاريك بسي ترجيح دارد . حادثه كربلا داراي دو ورق است : ورق سياه و ورق سفيد . از لحاظ ورق سياه يك داستان جنائي است ، داستاني خيلي تاريك و وحشتناك ، و ما بعدا در حدود بيست مظهر از بيرحمي و قساوت و دنائت و نامردمي [ را كه در اين حادثه انجام شده ] نشان خواهيم داد . از اين جنبه در اين داستان حد اكثر بيرحمي و قساوت و سبعيت ديده مي شود . از لحاظ ورق سفيد ، يك داستان ملكوتي است ، يك حماسه انساني است ، مظهر آدميت و عظمت و صفا و بزرگي و فداكاري است . از لحاظ اول نام اين قضيه فاجعه است و از لحاظ دوم قيام مقدس . از لحاظ اول قهرمان داستان شمر است و ابن زياد و حرمله و عمر سعد و . . . و از لحاظ دوم قهرمان داستان امام حسين است و ابي الفضل و علي الاكبر و امثال حبيب ابن مظهر ، و زينب و ام كلثوم و ام وهب و امثال اينها . از لحاظ اول اين داستان ارزش آنرا ندارد كه بعد از هزار و سيصد و بيست و اند سال ، با اين عظمت ، خاطره و ذكرايش تجديد بشود ، وقتها و پولها و اشكها و تأثرها و احساسات صرف آن بشود ، نه از آن جهت كه از داستان جنائي نمي توان استفاده كرد ( زيرا جنبه هاي منفي زندگي بشر نيز ممكن است آموزنده باشد . از لقمان پرسيدند ادب از كه آموختي ؟ گفت : از بي ادبان ) و نه از آن جنبه كه اين داستان از جنبه جنائي چندان مهم نيست يا چندان آموزنده نيست . ما قبلا ثابت كرديم كه [ اين داستان ] از اين نظر مهم است و گفتيم كه كشته شدن 99 امام حسين بعد از پنجاه سال از وفات پيغمبر به دست مردمي مسلمان بلكه شيعه معماي بسيار قابل توجهي است . بلكه از آن نظر جنبه جنائي قضيه ارزش اينهمه بزرگداشت ندارد كه داستان جنائي در هر شكل و قيافه زياد است ، در قرون قديم ، قرون وسطي ، قرون جديد ، قرون معاصر زياد بوده و هست . در حدود بيست سال پيش يعني در حدود سالهاي 1940 ميلادي بود كه بمبي بر شهري فرود آمد و شصت هزار نفر صغير و كبير و بيگناه تلف شد . در شرق و غرب عالم داستان جنائي زياد واقع شده و مي شود ، و [ مثلا ] نادريك قهرمان جنائي است . همچنين ابو مسلم ، با بك خرم دين . جنگهاي صليبي ، جنگهاي اندلس مظهرهاي بزرگي از جنايت بشرند . اين داستان از نظر دوم يعني از لحاظ ورق سفيدي كه دارد اينهمه ارزش را پيدا كرده است . از اين جهت است كه كم نظير بلكه بي نظير است ، زيرا در دنيا افضل از امام حسين بوده است اما صحنه اي مثل صحنه امام حسين براي آنها پيش نيامد . امام حسين رسما اصحاب و اهل بيت خود را بهترين اصحاب و بهترين اهل بيت مي شمارد . لهذا بايد جنبه روشن و نوراني اين داستان از آن جنبه كه اين داستان مصداق " اني اعلم ما لا تعلمون "است نه از آن جنبه كه مصداق " من يفسد فيها و يسفك الدماء "است ، از آن جنبه كه حسين و زينب قهرمان داستانند نه از آن جنبه كه عمر سعد و شمر قهرمان داستانند ، [ بررسي شود . ] ( بنت الشاطي كتابي نوشته به نام بطله كربلا ) . 100 اما از لحاظ امام حسين ( ع ) : بايد ببينيم چطور شد امام حسين قيام كرد ؟ در قيام حسين عليه السلام چند عامل را بايد در نظر گرفت : الف - از امام حسين براي خلافت يزيد بيعت و امضا مي خواستند . آثار و لوازم اين بيعت و امضاء چقدر بود ؟ و چقدر تفاوت بود ميان بيعت با ابوبكر يا عمر يا عثمان و صلح با معاويه و ميان بيعت با يزيد . به قول عقاد اولين اثر اين بيعت امضاء سب و لعن علي ( ع ) بود كه در زمان معاويه شروع شده بود ، و هم امضاء ولايت عهد و وراثت خلافت بود . ب - خودش مي فرمود : اصلي در اسلام است كه در مقابل ظلم و فساد نبايد سكوت كرد ، اصل امر به معروف و نهي از منكر . خودش از پيغمبر روايت كرد : " من رأي سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله " . . . ايضا مي گفت : " الا ترون ان الحق لا يعمل به " . . . ج - مردم كوفه از او دعوت به عمل آوردند و نامه ها نوشتند و هجده هزار نفر با مسلم بيعت كردند . بايد ديد آيا عامل اصلي ، دعوت اهل كوفه بود و الا اباعبدالله هرگز قيام يا مخالفت نمي كرد و بيعت مي كرد ؟ اين مطلب خلاف رأي و عقيده حسين عليه السلام بود و قطعا چنين نمي كرد بلكه تاريخ مي گويد چون خبر امتناع امام حسين از بيعت به كوفه رسيد مردم كوفه اجتماع كردند و هم عهد شدند و نامه دعوت نوشتند . روز اول كه در مدينه بود از او بيعت خواستند بلكه معاويه در زمان حيات خود از او بيعت خواست و حسين ( ع ) امتناع كرد . بيعت كردن با يزيد صحه 101 گذاشتن بر حكومت او بود كه ملازم بود با امضاء بر نابودي اسلام : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد " . پس موضوع امتناع از بيعت خود اصالت داشت . حسين ( ع ) حاضر بود كشته بشود و بيعت نكند ، زيرا خطر بيعت خطري بود كه متوجه اسلام بود نه متوجه شخص او ، بلكه متوجه اساس اسلام يعني حكومت اسلامي بود نه يك مسئله جزئي فرعي قابل تقيه . اما موضوع دوم نيز به نوبه خود اصالت داشت . از اين نظر اين جهت را بايد مطالعه كرد كه آيا شرط امر به معروف يعني احتمال اثر و منتج بودن در آن بود يا نه ؟ از گفته هاي خود امام حسين كه مي فرمود : " ثم ايم الله لا تلبثون بعدها الا كريثما يركب الفرس حتي تدور بكم دور الرحي و تقلق بكم قلق المحور " . يا در جواب شخصي كه " رياش " نقل مي كند فرمود : ²ان هؤلاء اخافوني و هذه كتب اهل الكوفة و هم قاتلي فاذا فعلوا ذلك و لم يدعوا لله محرما الا انتهكوه بعث الله اليهم من يقتلهم حتي يكونوا اذل من قوم الامه " . ( فرام الامة ) و همچنين است جمله هائي كه در وداع دوم به اهل بيت خودش فرمود : " استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء و يعذب اعاديكم بانواع البلاء " ، از اينها معلوم مي شود كه امام حسين توجه داشت كه خونش بعد از خودش خواهد جوشيد و شهادتش سبب بيداري مردم مي شود . پس شهادتش مؤثر بود . اما از نظر سوم : از اين جهت همينقدر مؤثر بود كه امام را متوجه كوفه كرد . اما آيا اگر به كوفه نمي رفت ، در محل امن و اماني بود ؟ اگر در مكه يا مدينه هم بود چون از بيعت امتناع مي كرد و به 102 علاوه به خلافت يزيد معترض بود دچار خطر بود و امام حسين ابا داشت كه در مكه حرم خدا كشته شود و شايد از اينكه در حرم پيغمبر هم كشته شود اباداشت . اينكه در وسط راه به اصحاب حر گفت و از نامه عمر سعد به ابن زياد برمي آيد كه در خود كربلا به عمر سعد هم گفته است : اگر نمي خواهيد برمي گردم ، فقط ناظر به اين قسمت است كه چرا به عراق آمد نه اينكه قضيه فقط يك جنبه دارد و آن هم جنبه دعوت و بعد هم پشيماني از آمدن به عراق است . امام حسين كه نگفت حالا كه مردم كوفه نقض عهد كردند پس من بيعت مي كنم يا اينكه ديگر موضوع اعتراض به خلافت يزيد را پس مي گيرم و ساكت مي شوم . مسائلي كه در اينجا هست : الف - قبل از مردن معاويه مسئله امتناع مردم مدينه بالخصوص حسين بن علي ( ع ) از بيعت مطرح بود . امام حسين در جواب نامه معاويه سخت به او تاخت و به موضوع ولايت عهد يزيد اعتراض و انتقاد كرد . " سرمايه سخن " و " ابوالشهداء " عقاد ) . ب - مسئله ولايت عهد يزيد يك بدعت بزرگ بود در اسلام و نقشه اي كه از سي و چند سال پيش امويين كشيده بودند . ابوسفيان در خانه عثمان گفت : تلقفوها تلقف الكرش و لتصيرن . . . اما والذي يحلف به ابوسفيان لا جنة و لا نار . از اين نظر فوق العادش مهم بود ، نه با شورا و آراء عمومي منطبق بود و نه جعل الهي ، نصب پدر بود پسر را . ج - تسليم خليفه شدن در يك وقت جايز است كه بحث در 103 اطراف اصلحيت فرد ديگر باشد ولي غير صالح كارها را بر مدار و محور اسلامي مي چرخاند . علي (ع) فرمود : " و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا علي خاصة " . د - بيعت ، عقد بود مانند عقد بيع و اجاره و نكاح ، و تعهدآور بود ، قابل نقض نبود . علي ( ع ) فرمود : عهد با كافر را نيز نبايد نقض كرد و الا امان باقي نمي ماند . ه - مسئله اعتراض به كار خليفه وقت ولو منتهي به عزل او بشود در صورتي كه انحراف پيدا مي كند ، خود يك مسئله اي است در اسلام به نام امر به معروف و نهي از منكر . امام حسين مكرر به اين اصل استناد كرد . شرط اين اصل نيست كه خون ريخته نشود ، شرطش اينست كه نتيجه نهائي آن به نفع اسلام باشد ، نظير خود جهاد با كفار . و - موضوع دعوت امام از طرف مردم كوفه و اتمام حجت ، خود يك مطلبي است . امام هم خيلي عاقلانه و مدبرانه عمل كرد : اول به نامه هاي آنها جواب داد ، چندين بار پيك رد و بدل شد ، ابتدا نماينده اي از طرف خودش فرستاد ، مسلم هم سياست علوي را به كاربرد ، يعني بدون هيچ نوع نيرنگ و اغفالي در كمال صراحت با مردم عمل كرد ، نه پولي از مردم گرفت و نه پولي در ميان رؤسا تقسيم كرد ، همان سياستي كه حاضر نيست هدف را فداي وسيله كند . امام كه امتناع از بيعتش قطعي و همچنين تصميم به اعتراضش قطعي بود ، به آنها جواب مساعد داد . علت اينكه از مكه در آنوقت حركت كرد يكي اين بود كه فرصت خوبي بود ، ديگر اينكه خطر بزرگي پيش آمده بود . فرصت اين بود كه در روز 104 هشتم ذي الحجة كه همه مردم عازم عرفات و انجام اعمال حجند او حركت مي كند . اين عمل مردم مسلمان را به فكر وا مي دارد كه چه موضوع مهمي پيش آمده كه فرزند پيغمبر از انجام عمل حج منصرف و به طرف ديگر مي رود . اين عمل به اصطلاح ژشت بسيار عالي بود . اما خطر مطلب اين بود كه خطر كشته شدن در ضمن اعمال حج داشت . به نقل " سرمايه سخن " عمرو بن سعيد بن العاص با لشكري مأمور شده بود حسين ( ع ) را در همان مكه بكشد . خودش به فرزدق گفت : اگر بيرون نمي آمدم كشته مي شدم . در منتخب طريحي نوشته است كه سي نفر مأموريت مخفيانه يافته بودند كه حسين ( ع ) را ضمن اعمال حج بكشند ( و بعد هم تحت عنوان مشاجره شخصي قضيه را لوث كنند و يا مثل سعد بن عباده بگويند جنها او را كشتند ) . پس به هر حال اگر دعوت اهل عراق هم نبود موسم حج و ازدحام حج خطر كشته شدن براي امام حسين داشت و امام مصمم بود كه ايام حج در مكه نماند . او كه نمي توانست بالباس احرام مسلح شود . به علاوه توهين عظيمي بود براي بيت الله كه پس از پنجاه سال كه از وفات پيغمبر گذشته است فرزند پيغمبر را در محيط " " و من دخله كان آمنا "" بكشند . عليهذا حركت امام حسين در آنوقت از مكه به جاي ديگر ضروري به نظر مي رسيد . اگر از دعوت اهل عراق هم صرف نظر بكنيم جايي ديگر كه از عراق براي امام حسين بهتر باشد وجود نداشت . ز - امام حسين از لحاظ عامل دوم يعني انجام وظيفه اصلاح در امت اسلاميه كشته شدن خود را مفيد مي ديد ، احساس 105 مي كرد موقعيت طوري است كه اگر كشته بشود نفله نشده است . مي توانيم مطلب را به صورت جامعتر و كاملتري بيان كنيم : در حادثه كربلا جهات زيادي هست : 1 - امام يگانه شخصيت لايق و منصوص و وارث خلافت بود . يزيد ، نالايق و غاصب بود . اين جهت ميان وضع امام و وضع پدرش و فرزندانش با خلفاء وقت مشابه بود . بايد ببينيم صرف اين جهت چه وظيفه اي براي امام ايجاد مي كند ؟ 2 - آنها از امام بيعت مي خواستند و به هيچ وجه از آن صرف نظر نمي كردند . بايد ببينيم بيعت چيست و چه اثري دارد و تكليف به بيعت چه وظيفه اي براي امام ايجاب مي كند ؟ 3 - اوضاع و احوال مسلمين از نظر اجراء حدود و موازين اسلام وضع بسيار بدي پيدا كرده بود كه با ريشه اسلام سر و كار داشت . بايد ببينيم تكليف امر به معروف كه خود امام به آن استناد مي كرد چه وظيفه اي ايجاب مي كرد ؟ 4 - مردم كوفه از امام دعوت كردند و نوعي اتمام حجت شد . دعوت آنها چه وظيفه اي ايجاب مي كرد ؟ 5 - آنها در آخر كار امام را مخير كردند ميان دو چيز : تسليم و يا كشته شدن . اين جهت چه وظيفه اي را براي امام ايجاب مي كرد ؟ اما مسئله احقيت به خلافت اگر توأم با چيز ديگر نباشد يعني فقط شخص جاي خود را عوض كرده باشد و هر اندازه تفاوت هست همان است كه لازمه قهري زمامداري اصلح و غير اصلح است 106 ظاهرا در اين مورد [ امام ] وظيفه اي جز اين ندارد كه حق خود را مطالبه كند و اگر اعوان و انصار به قدر كافي دارد اقدام كند و اگر نه سرجاي خود مي نشيند همانطور كه علي ( ع ) در موقع خلافت ابوبكر گفت : " افلح من نهض بجناح او استسلم فاراح " ( 1 ) . و در موقع خلافت عثمان گفت : " و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا علي خاصة ". علي ( ع ) با خلفاي زمان خود در مسائل قضايي و سياسي و علمي همكاري مي كرد يعني به آنها مشورت مي داد و آنها را تقويت و تأييد مي كرد . قضاوتهاي مولي و مشورتها و جوابهاي علمي او مشهور است . در اين قسمت اين جهت را كه افكار عمومي چگونه قضاوت مي كند بايد در نظر گرفت . اگر امام به حق را مردم از روي جهالت و عدم تشخيص نمي خواهند ، او به زور نبايد و نمي تواند خود را به مردم به امر خدا تحميل كند . لزوم بيعت هم براي اين است . اما قسمت دوم يعني بيعت . اولا بيعت چيست ؟ تعريفي كه ما از بيعت پيدا كرده ايم همان است كه در " النهاية " ابن اثير ماده بيع آمده است . مي گويد : " و في الحديث : " ألا تبايعوني علي الاسلام . هو عبارش عن المعاقدش عليه و المعاهدش ، كأن كل واحد منهما باع ما عنده من صاحبه و أعطاه خالصة نفسه " پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه 5 [ رستگار كسي است كه با يار و ياور برخيزد ، و يا تسليم شود و ديگران را از كشمكش بيهوده آسوده سازد ] . 107 " و طاعته و دخيلة أمره " " ( 1 ) . بيعت فقط در مورد حاكم و سلطان است . پيمان رفاقت دو رفيق را بيعت نمي گويند يعني در بيعت تسليم يك طرف براي يك طرف است . ( رجوع شود به كشاف و مجمع البيان ) . در قرآن ذكر بيعت آمده است : " لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرش . . . 0 اذا جاءك المؤمنات يبايعنك علي ان لا يشركن بالله و لا يسرقن و لا يزنين و لا يقتلن اولادهن ". پيغمبر ( ص ) براي علي ( ع ) در غدير خم بيعت گرفت . در " ليلة العقبة " اهل مدينه با پيغمبر بيعت كردند . در سقيفه از مردم بيعت گرفتند و همين بيعت كار را تمام كرد و مردم پس از توجه نيز بيعت خود را نقض نكردند . علي عليه السلام در زمان خلافت از مردم بيعت گرفت . زبير كه بعد پشيمان شد گفت : بيعت من ظاهري بود . در نهج البلاغة خطبه 8 مي فرمايد : " يزعم انه قد بايع بيده و لم يبايع بقلبه فقد أقر بالبيعة و ادعي الوليجة فليأت عليها بامر يعرف و الا فليدخل فيما خرج منه " (2) . امام در اينجا روي اصول قضايي عليه زبير استدلال پاورقي : 1 - [ ترجمه : بيعت عبارت است از عقد بستن و معاهده نمودن بر آن ( اسلام ) . گويي هر كدام از طرفين دارائي خود را به ديگري مي فروشد و خالص نفس و طاعت و امور داخلي و باطني خود را به او واگذار مي كند ] . 2 - [ ترجمه : وي چنين پندارد كه با دست خود بيعت نموده ولي دلش با آن هماهنگ نبوده . به بيعت خود مقر است و ادعا دارد كه در باطن موافقت نداشته است . لذا بايد بر اين ادعا دليل روشني آورد و گرنه در بيعتي كه از آن بيرون رفته داخل گردد ] . 108 مي كند . به هر حال امام در اينجا بيعت را به عنوان يك امر الزام آور ياد مي كند . ايضا امير المؤمنين در نهج البلاغة خطبه 34 مي فرمايد : " ان لي عليكم حقا و لكم علي حق . فاما حقكم علي فالنصيحة لكم ، و توفير فيئكم عليكم ، و تعليمكم كيلا تجهلوا ، و تأديبكم كيما تعلموا ( تعلموا ( 1 " . و اما حقي عليكم فالوفاء بالبيعة ، و النصيحة في المشهد و المغيب ، و الاجابة حين ادعوكم ، و الطاعة حين آمركم " ( 2 ) . ايضا اصحاب جمل به عنوان ناكثين يعني نقض كنندگان بيعت شناخته شدند . درباره امام زمان دارد او مخفي شد تا بيعت كسي به گردن او نباشد . امامزادگان و تمام كساني كه مي خواستند قيام كنند عليه خلفا مثل محمد نفس زكيه و زيد بن علي از اتباع خود بيعت مي گرفتند . ابوحنيفه فتوا داد كه بيعت اهل مدينه با عباسيها درست نيست چون قبلا با محمد نفس زكيه بيعت كرده اند . امام صادق ( ع ) فرمود : من حاضرم با محمد نفس زكيه بيعت كنم به شرط اينكه قيامش قيام امر به معروف باشد نه مهدويت . خود امام حسين ( ع ) از اصحاب خود بيعت گرفت و در شب عاشورا پاورقي : 1 - ابن ميثم " تعملوا " شرح كرده و آن درست است . 2 - [ ترجمه : مرا بر شما حقي است و شما را نيز بر من حقي است . حق شما بر من اينست كه براي شما خير خواهي و دلسوزي كنم ، و دارائي بيت المال را بدون كم و كاست به شما رسانم ، و شما را بياموزم تا نادان نمانيد ، و به شما آداب آموزم تا بدانيد ( تا عمل كنيد ) . و اما حق من بر شما آنست كه در بيعت خود وفادار بمانيد ، و در حضور و غياب من خيرخواه من باشيد ، و هر گاه شما را بخوانم اجابتم كنيد ، و چون فرمانتان دهم فرمان ببريد ] . 109 فرمود : من بيعت خودم را از گردن شما برداشتم : " انتم في حل من بيعتي " . مسلم نيز از مردم كوفه براي امام بيعت گرفت . معاويه به حضرت امير مي نويسد كه تو را مانند شتري كه مهارش را بكشند براي بيعت بردند : ²و كنت تقاد كما يقادالجمل المخشوش ". امير المؤمنين در جواب او نوشت (نامه 28) : " و قلت : اني كنت اقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتي أبايع والعمر الله لقد اردت ان تذم فمدحت ، و ان تفضح فافتضحت ! و ما علي المسلم من غضاضة في ان يكون مظلوما ما لم يكن شاكا في دينه و لا مرتابا بيقينه ، و هذه حجتي الي غيرك قصدها و لكني اطلقت لك منها بقدر ما سنح من ذكرها " ( 1 ) . اينجا اين سؤال پيش مي آيد كه بيعت چه لزومي دارد كه پيغمبر و امام از مردم بيعت مي گرفتند ، و از نظر شرعي چه اثر الزام آوري دارد ؟ آيا اگر مردم بيعت نمي كردند اطاعت پيغمبر واجب نبود ؟ ! و چرا امير المؤمنين به بيعت استناد مي كند ؟ به نظر مي رسد بيعت در بعضي موارد صرفا اعتراف و اظهار آمادگي است ، قول وجداني است . بيعتي كه پيغمبر اكرم مي گرفت از اين جهت بود ، خصوصا با توجه به اينكه در خوي عرب اين بود كه قول خود و بيعت خود را نقض نكند ، نظير قسم خوردن نظاميها يا وكلا است كه به هر حال هيچكس نبايد به پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، نامه . 28 [ ترجمه : و گفتي كه مرا مانند شتر لجام شده مي كشيدند تا بيعت كنم . به خدا سوگند تو خواستي مذمت كني ستايش كردي و خواستي رسوا كني ، رسوا شدي . البته بر مرد مسلمان عار و عيب نيست كه مظلوم واقع شود تا زماني كه در دينش شك نكند و در يقين خود ترديد راه ندهد . البته روي اين دليل من به ديگري است ولي به اندازه لازم با تو به سخن پرداختم ] . 110 مملكت خود خيانت كند . ولي اين قسم تأكيد و گرو گرفتن وجدان است . تا شخص بيعت نكرده ، فقط همان وظيفه كلي است كه قابل تفسير و تأويل است ، ولي با بيعت ، شخص به طور مشخص اعتراف مي كند به طرف و مطلب از ابهام خارج مي شود و بعد هم وجدان خود را نيز گرو مي گذارد ، و بعيد نيست كه شرعا نيز الزامي فوق الزام اولي ايجاد كند . ولي در برخي موارد صرفا پيمان است مثل آنجائي كه قبل از بيعت ، هيچ الزامي در كار نيست . مثلا اگر خلافت به شورا باشد نه به نص ، قبل از بيعت هيچ الزامي نيست اما بيعت الزام آور مي كند . امير المؤمنين كه با زبير و غير زبير به بيعت استناد مي كند در حقيقت مسئله منصوصيت را كه خلافت ابوبكر و عمر و عثمان آنرا از اثر انداخته ، صرف نظر مي كند و به يك اصل ديگر كه آن هم يك اصل شرعي است استناد مي كند همچنانكه خلفا نيز نص بر علي ( ع ) را ناديده گرفته و به يك اصل ديگر از اصول اسلام كه آن هم محترم است استناد كردند و آن شورا بود : " و شاورهم في الامر 0 و امرهم شوري بينهم " . بيعت با رأي دادن در زمان ما كمي فرق مي كند ، پر رنگ تر است . رأي صرفا انتخاب كردن است نه تسليم اطاعت شدن . بيعت اين است كه خود را تسليم امر او مي كند . بيعت از رأي دادن پر رنگ تر است . حالا ببينيم امام حسين اگر بيعت مي كرد ، اين بيعت چه معنيي داشت ؟ در اين مرحله يعني مرحله امتناع از بيعت ، تكليف امام حسين يك تكليف منفي است ( مانند مرحله چهارم و پنجم ) : بيعت نكردن ، برخلاف مرحله اول و سوم كه تكليف مثبت پيدا 111 مي كند . از اين نظر امام حسين " نه " مي گويد ، بايد دست خود را عقب بكشد ، بايد جا خالي كند . از نظر اين تكليف اگر امام از كشور خارج مي شد وظيفه خود را انجام داده بود ، اگر به ميان كوهها مي رفت كه دسترسي به او نبود ( به قول ابن عباس شعاب الجبال ) باز وظيفه خود را انجام داده بود . اگر فرضا در خانه ها مخفي شده بود باز هم وظيفه خود را انجام داده بود ، ولي اگر بيعت زوري و اكراهي انجام مي داد معذور نبود . اكراه از نظر اسلام شامل اين مسائل نمي شود . " رفع ما استكر هوا عليه و لا ضرر و لا ضرار " شامل جايي كه ضرر بر اسلام وارد شود نيست ، مثل اينكه كسي را مجبور كنند كه عليه السلام كتاب بنويسد يا قرآن را تخطئه كند . در اينجا اين نكته گفته شود كه بعضي مي گويند چرا امام حسين در زمان معاويه اقدام نكرد و بعضي ديگر جواب مي دهند چون در آن وقت موضوع صلح امام حسن در بين بود و امام نمي خواست بر خلاف عهد برادرش رفتار كند . اين سخن درست نيست زيرا معاويه خودش آن پيمان را نقض كرده بود . قرآن كريم عهد و پيمان را محترم مي شمارد تا وقتي كه ديگري محترم بشمارد . قرآن نمي گويد اگر طرف نقض كرد تو باز هم وفادار بمان بلكه مي گويد : " فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم ". البته عهد با كافر هم محترم است . پيغمبر اكرم با قريش در حديبيه قرارداد بست و چون نقض از ناحيه آنها شروع شد پيغمبر اكرم هم آنرا ورق پاره اي بيش نشمرد . بلكه سر عدم قيام سيد الشهداء اين بود كه انتظار فرصت بهتر و بيشتري را مي كشيد . اسلام تاكتيك و انتظار فرصت 112 بهتر را جايز بلكه واجب مي داند . مسلما فرصت بعد از مردن معاويه از زمان معاويه بهتر بود . امام در زمان خود معاويه نيز ساكت نبود ، دائما اعتراض مي كرد ، به وسيله نامه كه به معاويه نوشت ( 1 ) حضورا با او محاجه كرد . اكابر مسلمين را جمع كرد و با آنها صحبت كرد ، براي قيام به سيف بهترين وقت را اين دانست كه صبر كند معاويه بميرد . امام قطع داشت كه معاويه يزيد را نصب كرده و بعد از مردن معاويه مردم را به اطاعت از يزيد دعوت خواهند كرد . عليهذا از نظر امام خلافت يزيد چيز تازه و غير مترقبي نبود . پاورقي : 1 - رجوع شود به مقدمه " بررسي تاريخ عاشورا " و به " سرمايه سخن " . 113 جمع كردن اصحاب در شب عاشورا و سخن با آنها درس توحيد و ايمان و عظمت و شكست ناپذيري ( در حال نامساعد بودن همه شرايط ) از مظاهر درخشنده حادثه كربلا و از تجليات بزرگ الهي آن ، موضوع جمع كردن حسين بن علي ( ع ) در شب عاشورا اصحاب خود را و سخنراني براي آنها به آن شكل است . بايد در نظر داشت كه اين سخنراني در شب عاشورا است ، هنگامي است كه عوامل محيط از هر جهت نامساعد و نا اميد كننده است . در چنين شرايطي هر سردار و رهبري كه تنها مادي فكر كند جزلب به شكايت باز كردن كاري ندارد ، منطقش اين است : افسوس كه بخت با ما مساعد نشد ، تف بر اين روزگار و بر اين زندگي ، مثل ناپلئون مي گويد : طبيعت با من مساعدت نكرد . همه سخنانش شكايت از روزگار و اظهار يأس است . آنچه كه شرايط را براي او سخت تر مي كند اينست كه زنان و فرزندان و خواهرانش تا 24 ساعت ديگر اسير دست دشمن مي شوند . براي يك مرد غيور و فداكار اين خيلي ناگوارتر است . در يك همچو شرائطي ديگران چه كرده اند ؟ ما در تاريخ 114 مي خوانيم كه " المقنع " وقتي كه محصور شد و در شرائط نامساعد و نا اميد كننده اي قرار گرفت اول خاندان خود را كشت بعد خودش را . همچنين است يكي از خلفاي اموي هنگام گرفتاري . تاريخ از اين نمونه ها بسيار دارد . اما حسين بن علي (ع) وقتي كه شروع كرد به سخنراني ، گفت : " اثني علي الله احسن الثناء ، و احمده علي السراء و الضراء . اللهم اني احمدك " ... با اين همه شرايط نامساعد مادي ، دم از رضا و سازگاري با عوامل مي زند ! چرا ؟ چون در شرايط معنوي مساعدي زيست مي كند . او اعتقادا و عملا موحد و خداپرست است و به علاوه او به نتيجه نهايي كار خود آگاه است . او هدفش مثل اسكندر و ناپلئون ، جهانگيري نبود كه خود را شكست خورده بداند ، هدفش اعلاء كلمه حق بود و از اين نظر كار خود را بسيار سودمند و مؤثر مي ديد . 115 موضوعات درباره قيام حسيني 1 - اين حادثه به خاطر نفروختن عقيده و رأي به وجود آمد . 2 - جمله " آثروا الموت " به حقيقت درباره آنها صادق است . ( مقايسه بين آنها و بدريون و صفينيون و اصحاب طارق ) . 3 - مهمترين درس حادثه عاشورا اينست كه بفهميم آيا دين ، قوت است يا ضعف ؟ قيد است يا آزادي ؟ ترياك است يا مقوي ؟ معاويه به بهانه خون عثمان در جستجوي خلافت بود [ عقاد در كتاب ابوالشهداء ص 12 مي گويد : ] ان الذين انخدعوا او تخادعوا . . . و الاجام . چند نكته در اينجا هست ( فرق اصحاب معاويه و اصحاب ابن زياد ) : الف - بين اصحاب معاويه در صفين و اصحاب يزيد در كربلا فرق بود زيرا معاويه با يك نوع ظاهرسازي آنها را فريب داده بود و آنها خيال مي كردند فقط براي انتقام خليفه مظلوم مي جنگند و هنوز پرده از روي مقاصد معاويه برداشته نشده بود بر 116 خلاف عصر يزيد و دوره يزيد . و به همين دليل در مبارزه علي ( ع ) و امام حسن با معاويه نفاق طرف آنقدر آشكار نبود كه در مبارزه امام حسين آشكار بود . ولي مردم در طول اين بيست سال تا اينقدر عقب رفته بودند و به نظر نمي رسد كه در دوره معاويه مردم در حادثه اي مثل حادثه كربلا از بني اميه دفاع مي كردند . پس بني اميه م ردم را به مقدار زيادي در اين مدت عقب بردند . ب - در قضيه معاويه و طلب ثار و انتقام كه مردم به حركت آمدند بي شك روح عصبيت و جاهليت و ميل به خونخواهي و خونخواري كه در طبيعت عرب بود و در جاهليت به صورتهاي ديگري تظاهر مي كرد ، در اين حادثه موجود بود ولي تظاهرش رنگ اسلامي داشت . ج - معاويه در زمان خلافت خود كار مهمي كرد كه همان چيز موجب زوال حكومت از بني اميه شد و آن ، موضوع ولي عهد قراردادن يزيد بود كه اولا يزيد ناصالح ترين افراد بود و ثانيا ولايت عهد درست بازي كردن و دست بدست كردن خلافت به صورت سلطنت بود و مخصوصا معاويه در زندگي خودش براي يزيد بيعت گرفت . اساسا معاويه در ساير كارها نيز روش خلافت را تبديل كرده به روش سلطنت هر چند از زمان عثمان بني اميه خلافت را ملك خود مي ناميدند . د - عمل اعوان بني اميه در كربلا منتهاي قوس نزول اخلاق در امت اسلاميه بود و از حادثه كربلا انتباه و شعور به آزادي و زير بار نرفتن شروع شد . قيام مدينه و قيامهاي كوفه و مخصوصا قيام عبدالله بن عفيف ازدي نمونه اي از آغاز تجليات روحي 117 اسلامي به شمار مي رود . اعوان بني اميه بعد از كربلا هم خست و دنائت خود را به خرج دادند ولي شروع بيداري از حسين بن علي ( ع ) شد . اصحاب بني اميه در كربلا با عقيده خودشان مي جنگيدند موضوع عجيب اينست كه اعوان يزيد در حادثه كربلا و حادثه مدينه يك نوع خست و دنائتي نشان دادند كه نظير نداشت . اينها اين كارها را مي كردند در حالي كه كافر و منكر مطلق نبودند ، واقعا نماز مي خواندند و شهادتين مي گفتند . عقاد مي گويد : " بل حسبك من خسة ناصريه ( يزيد ) انهم كانوا يرعدون من مواجهة الحسين بالضرب في كربلاء لاعتقادهم بكرامته و حقه ، ثم ينتزعون لباسه و لباس نسائه فيما انتزعوه من أسلاب ، و لو أنهم كانوا يكفرون بدينه و برساله جده لكانوا في شريعة المروءش أقل خسة من ذاك " ( 1 ) . از اينجا معلوم مي شود كه جنگ اصحاب ابن زياد جنگ عقيده نبوده بلكه جنگ با عقيده بوده يعني به خاطر شكم و رياست و دنيا با عقيده خودشان مي جنگيدند و از يك نظر اينها از كفار بدر و احد پستتر بودند زيرا جنگ آنها تا حدي جنگ در راه عقيده بود . پاورقي : 1 - [ ترجمه : در پستي ياوران او ( يزيد ) همين بس كه در كربلا به جهت اعتقادي كه به كرامت و حق آنحضرت داشتند از مقابله رو در رو با آنحضرت مي هراسيدند ، ولي پس از شهادت لباس او و زنانش را در ميان اموال غارت شده بيرون مي آوردند . و اينان اگر به دين او و رسالت جدش هم كافر بودند اين عمل آنها در مذهب مردانگي پستترين كار بود ] . 118 كرامت آل علي ( ع ) در استخدام وسيله پيروزي آل علي همانطوري كه با مخالفين خود از لحاظ مقصد و هدف فرق داشتند از نظر استخدام وسيله و سبب نيز فرق داشتند . آنها هر وسيله اي را براي رسيدن به هدف به كار نمي بردند . مثلا معاويه به مسموم كردن كه يكي از اعمال ناجوانمردانه دنياست متوسل مي شد ، امام حسن و اشتر نخعي و سعد وقاص و حتي عبدالرحمن بن خالد بهترين دوست و نصير خود را كه چشم به خلافت بعد از معاويه داشت مسموم كرد و مي گفت : ان الله جنودا من عسل . ولي آل علي از به كار بردن اين وسائل امتناع داشتند زيرا با كه مقصدشان كه اشاعه فضيلت بود منافات داشت برخلاف معاويه كه مقصدي جز تكيه زدن به مسند خلافت نداشت . مسلم بن عقيل حاضر نشد ابن زياد را در خانه " هاني " غيلة و غفلة بكشد و گفت : انا اهل بيت نكره الغدر ( 1 ) و يا گفت : من به يادم [ هست ] حديثي از پيغمبر كه فرمود : " الايمان قيد الفتك " ( 2 ) . پاورقي : 1 - عقاد ، ص . 18 [ ما خانداني هستيم كه مكر و حيله را ناخوشايند مي داريم ] . 2 - سرمايه سخن ، جلد دوم . [ ايمان از ترور جلوگيري كرده است ] . 119 تحليل روحيه قاتلين سيد الشهداء تحليل روحيه اعوان ابن زياد كار آساني نيست . آيا واقعا اينها به اصول اسلام مؤمن نبودند ؟ و يا به اسلام مؤمن بودند ولي خيال مي كردند امام حسين طاغي و ياغي است و خارج بر امام وقت است و به حكم اسلام بايد با او جهاد كرد ؟ همانطوري كه عمر سعد مي گفت : يا خيل الله اركبي ، و بالجنة ابشري . و يا آنكه صرفا طمع و حرص بر دنيا بوده و يا صرفا جهالت و ناداني و عدم تشخيص بوده ؟ ظاهر اينست كه عموم آنها خالي از يك نوع ايمان عاميانه نبوده اند يعني در سر ضمير ، كافر و منكر اسلام يا كافر و منكر امام حسين نبوده اند ، اما رؤساي آنها كرو كور رشوه و مقام بودند همانطوري كه آن مرد به امام حسين گفت : " اما رؤساؤهم فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم " و اين هم خود يك معماي عجيبي است در روح فرزند آدم كه با عقيده خود مبارزه مي كند و عملي مي كند به حكم حرص و آز و دنياپرستي كه با عقيده و ايمان خودش سازگار نيست . مثلا در زمان ما كساني هستند كه واقعا نماز مي خوانند و روزه مي گيرند و يك نوع علاقه اي به قرآن دارند و در عين حال خادم اجانبند و حوادثي نظير حادثه حمله به 120 مدينه و يا حمله مغول به وجود مي آورند ، مثل اينكه بين عقيده و عملشان فصل واقع شده و يا به عبارت ديگر تعدد شخصيت پيدا كرده اند . و اما مرؤوسين صرفا تابع روح تقليد و تبعيت كور كورانه از رؤسا بودند . " ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا ". خلاصه اينكه معماي قلوبهم معك و سيوفهم غدا مشهورش عليك در كربلا وجود داشته . به عقيده عقاد هر دو طرف ، عقيده و ايمان به آخرت داشته اند ولي عقيده و ايمان در يك طرف در روحي موجود بوده كريم و بزرگوار ، و در طرف ديگر در روحي بوده لئيم و پست ، آنها بالطبيعه ايده آليست و صاحب هدف بوده اند و اينها بالطبيعه منفعت پرست . پاورقي : 1 - سوره احزاب ، آيه . 67 [ پروردگارا ما از سروران و بزرگان خود پيروي كرديم و آنها گمراهمان كردند ] . 121 منشأ اختلاف آل علي ( ع ) و آل معاويه عللي كه از جنبه تاريخي مي توان خصومت آل علي ( ع ) و آل معاويه را توجيه نمود زياد است . البته علت اصلي ، اختلاف طينت و سرشت آنها بود . مثل اين بود كه اينها دو سرشت بودند و روي همين جهت آل علي ( ع ) به ايمان و اخلاق و فضيلت پابند بودند و آل معاويه به منافع و جاه و مقام و مال و ثروت . مجموع علل را مي توان گفت عبارت است از : اختلاف نژادي ، و خونخواهيها ، و سياست يا رقابت سياسي ، كينه شخصي ، اختلاف در طرز فكر و ادراك و احساسات . البته آل علي ( ع ) منزه بودند از بعضي از اين امور ولي در آل معاويه همه اين امور تأثير داشت به علاوه احساس حسادتي كه از كرامت آل علي ( ع ) و شرف مردمي آنها مي كردند . " ام يحسدون الناس علي ما اتيهم الله من فضله "( 1 ) . عقاد مي گويد : " و كان هذا التنافس بينهما ( حسين ( ع ) و يزيد ) يرجع الي كل سبب يوجب النفرش بين رجلين من العصبية الي التراب الموروثة ، الي السياسة ، الي العاطفة الشخصية ، الي اختلاف پاورقي : 1 - سوره نساء ، آيه 54 [ ترجمه : بلكه ( يهود ) نسبت به مردم ( مسلمين ) حسد مي ورزند به خاطر آنچه كه خدا از فضلش به آنها عطا كرده است ] . 122 الخليقة و النشأش و التفكيرش " ( 1 ) . عنصر آل علي به حسب اصل فطرت و به حسب تربيت و حجرهائي كه آنها را پرورش داده بود با عنصر اموي دو عنصر بود . اميه و هاشم از قديم با هم بر سرزعامت اختلاف كردند و اميه شكست خورد و به شام رفت . در اسلام هم ابوسفيان كه از همه قريش زيركتر بود ، تحت تأثير عواطف كينه آميز تا فتح مكه با پيغمبر مبارزه كرد و حال آنكه عقل او اقتضاء مي كر د زودتر تسليم شود . ابولهب هم كه اينقدر مخالف پيغمبر بود ، چون شوهر خواهر ابوسفيان بود . ( قصه ابوسفيان و عباس و فتح مكه ) . گويند روزي ابوسفيان - بعد از فتح مكه - چشمش به پيغمبر افتاد ، با خود گفت : ليت شعري باي شي ء غلبني ( 2 ) ؟ رسول اكرم سخن او را شنيد يا ضميرش را خواند . آمد و دست به شانه اش زد و فرمود : " بالله غلبتك يا اباسفيان " ( 3 ) . پاورقي : 1 - [ ترجمه : و اين درگيري ميان آن دو ( حسين ( ع ) و يزيد ) بازگشت آن به اسبابي بود كه موجب نفرت و جدايي ميان اين دو نفر مي شد كه همان تعصب و حمايت از آثار موروثه گذشتگان آنها ، و تعصب در سياست ، در عواطف شخصي ، در اختلاف اخلاق و تربيت و رشد و تفكر آنها بود ] . 2 - [ ترجمه : اي كاش مي دانستم كه او به چه چيز بر من پيروز شد ] . 3 - [ ترجمه : به سبب خدا بر تو پيروز شدم اي ابوسفيان ! ] . 123 دشمني ابوسفيان با اسلام در غزوه حنين [ ابوسفيان ] همينكه هزيمت مسلمين را ديد با خوشحالي گفت : ما اريهم يقفون دون البحر ( 1 ) . و در جنگ شام وقتي كه روميها جلو مي رفتند مي گفت : ايه بني الاصفر ( 2 ) و همينكه عقب مي نشستند مي گفت : ويل لبني الاصفر ( 3 ) . پيامبر براي تأليف قلب ، دخترش را تزويج كرد ، خانه اش را مأمن قرار داد ، او را در رأس مؤلفة القلوب قرارداد ( ولي حكومت به او و پسرانش نداد ، همين قدر كه تأليف قلب شده باشد نه اينكه قدرتي در اختيار آنها گذاشته شود ) . در عين حال مسلمين از او اجتناب مي كردند . او از اين كار خسته شد و از رسول اكرم خواهش كرد كه معاويه كاتب آنحضرت ( نه كاتب وحي ) بوده باشد . در قضيه خلافت آمد به در خانه علي ( ع ) و عباس . . . عقاد مي گويد : علي فرمود : " لا والله لا اريد أن تملاها عليه خيلا و رجلا ، " پاورقي : 1 - [ ترجمه : گمان ندارم كه تا پيش از رسيدن به دريا توقف كنند ] . 2 - [ ترجمه : اي روميان ادامه دهيد ] . 3 - [ ترجمه : واي بر بني اصفر ( روميان ) ! ] . 124 " و لولا أننا رأينا أبابكر لذلك أهلا ما خليناه و اياه " ( 1 ) . ( اين جمله قطع نظر از همه چيز با جمله نهج البلاغة در همين قصه : " شقوا امواج الفتن " ( 2 ) نيز منافات دارد . ثم ابنه قائلا يا اباسفيان ! ان المؤمنين قوم نصحة بعضهم لبعض ، و ان المنافقين قوم غششة بعضهم لبعض تتخاذلون و ان قربت ديارهم و أبدانهم ( 3 ) . در روز اول خلافت عثمان گفت : يا بني امية ! تلقفوها تلقف الكرش . . . پاورقي : 1 - [ ترجمه : نه - به خدا سوگند - نمي خواهم خانه را بر ضد او از سواره و پياده پركني ، و اگر ابوبكر را اهل اين كار نمي ديديم او را در اين امر آزاد نمي گذاشتيم ] . 2 - نهج البلاغه ، خطبه . 5 [ امواج درياي فتنه را ( با كشتيهاي نجات ) بشكافيد ] . 3 - [ ترجمه : سپس پسرش گفت : اي اباسفيان مؤمنان گروهي هستند كه خيرخواه يكديگرند ، و منافقان گروهي دغلبازند كه دست از ياري يكديگر مي دارند هر چند شهرها و بدنهاشان بهم نزديك باشد ] . 125 مقدمات ولايت عهد يزيد عقاد مي گويد ( ص 29 - 31 ) : معاويه قصدش اين بود كه خلافت را تبديل به ملك اموي كند و در فكر زمينه براي يزيد بود تا ديد پير شده و ممكن است بميرد و اين كار انجام نشود . به مروان حكم نوشت كه از مردم بيعت بگيرد و چون خود مروان طمع در خلافت داشت اباء كرد از اين كار ، و ديگران را هم عليه يزيد تحريك كرد . معاويه مروان را معزول كرد و بجاي او سعيد بن العاص را حكم داد و به او موضوع را نوشت . البته كسي به سخنش پاسخ موافق نداد . معاويه نامه هايي به امام حسين ( ع ) و عبدالله بن عباس و عبدالله زبير و عبدالله جعفر نوشت و سعيد را مأمور ايصال كرد كه جواب بگيرد ( و ظاهرا هيچكس جواب ننوشت ) . به سعيد نوشت : و لتشد عزيمتك و تحسن نيتك ، و عليك بالرفق ، و أنظر حسينا خاصه فلا يناله منك مكروه ، فان له قرابة و حقا عظيما لا ينكره مسلم و لا مسلمة . . . و هو ليث عرين ، و لست آمنك ان ساورته ألا تقوي عليه . ( 1 ) سعيد رنجها در اين راه برد كه مردم را و پاورقي : 1 - [ ترجمه : و بايد كه عزمت محكم و نيتت نيكو باشد ، و رفق و نرمي را از دست مده ، و حسين را تنها مهلت ده ( تحت نظر بگير ) مبادا ناخوشايندي از تو به او برسد كه او را > 126 بالاخص اين چند نفر را راضي كند ( و موفق نشد ) . معاويه خودش به قصد مكه ( ظاهرا و باطنا براي بيعت گرفتن براي يزيد ) به مدينه آمد و همين چند نفر را خواند و با نرمي و تعارف گفت : من ميل دارم كه شما با يزيد كه برادر شما و ابن عم شماست بيعت كنيد به خلافت ، و البته اختيار عزل و نصب با شما خواهد بود و همچنين جبايت و تقسيم مال و اسم خلافت از يزيد باشد ! ابن زبير گفت : بهتر اينست كه تو يا مثل پيغمبر بكني كه هيچكس را معين نكرد و يا مثل ابوبكر بكني كه كسي از غير فرزندان پدر خود انتخاب كرد ، يا مثل عمر كار را به شورا واگذاري . معاويه ناراحت شد و روي خشونت نشان داد ، به او گفت : غير از اين هم سخني داري ؟ گفت نه . به ديگران گفت شما چطور ؟ آنها هم گفتند : نه . گفت : عجب ! شما از حلم من سوء استفاده مي كنيد . گاهي من در منبر خطابه مي خوانم ، يكي از شما بلند مي شود و مرا تكذيب مي كند و من حلم مي ورزم . قسم به خدا اگر يكي از شما در اين موضوع سخن مرا رد كند از من سخني نخواهد شنيد تا آنكه شمشير به فرقش فرود آيد : لئن رد علي أحدكم في مقامي هذا لا ترجع اليه كلمة غيرها حتي يسبقها السيف الي رأسه ، فلا يبقين رجل الا علي نفسه . بعد به رئيس شرطه امر كرد كه بالاي سر هر كدام از اينها دو نفر مسلح بگذارد و دستور داد كه هر كدام از اينها كه در پاي منبر من پاورقي : > ( با رسول خدا ) قرابت و نزديكي است و او را حقي است كه احدي از مرد و زن مسلمان منكر آن نيست . . . و او شير بيشه شجاعت است ، و از تو مطمئن نيستم كه اگر با او درگير شوي بتواني بروي دست پيدا كني ] . 127 بخواهد سخني به تصديق يا تكذيب بگويد گردنش را بزن ( 1 ) . بعد از اين مقدمه معاويه به منبر رفت و بعد از حمد و ثناي پروردگار ! [ گفت : ] اين جماعت بزرگان مسلمين و نيكان مسلمين مي باشند . هيچ كاري بدون رأي و نظر و عقيده اينها انجام نمي شود و بدون مشورت اينها كاري نبايد انجام شود . اينها عقيده دارند كه با يزيد بيعت شود و خودشان هم بيعت كردند : هؤلاء الرهط ساده المسلمين و خيارهم لا يبرم أمر دونهم ، و لا يقضي الا علي مشورتهم و انهم قد رضوا او بايعوا ليزيد ، فبايعوه علي اسم الله . فبايع الناس ! ( 2 ) معاويه در عين حال مي دانست كه اين بيعت اساسي ندارد ، لهذا وصيت كرد به يزيد كه بعد از مردنش از اينها بيعت بگيرد - به ترتيبي كه در " نفس المهموم " هست - ولي يزيد كه جواني و بي تجربه بود و مستشارهائي مثل مستشارهاي پدرش از قبيل پاورقي : 1 - انتخاب آزاد ! بي شباهت به انتخابات زمان ما نيست ( 1 ) هم مي خواست يزيد را به ولايت عهد نصب كند و هم مي خواست از مردم بيعت بگيرد . در آنوقت قانوني نبود كه اگر خليفه كسي را در زمان حيات به ولايت عهد نصب كرد بعد از مردنش او خليفه است - استثناء در مورد عمر عملي شد - ناچار مي بايست پاي مردم را هم به ميان بكشند و از مردم بيعت بگيرند . بيعت آنروز مثل رأي دادن امروز بود يعني عمل و انتخابي بود از مردم . معاويه به زور مي خواست رأي بگيرد . در زمان ما نيز كه حكومت به حسب قانون مشروطه است و كيل بايد انتخاب شود ولي چماق بالاي سر رأي دهنده ها است و چون تمدن بالا رفته و رأي نوشتن و صندوق به ميان آمده يعني ابزارها عوض شده نه روحيه ها گاهي صندوق را مي دزدند و رأيها را عوض مي كنند . 1 - [ بايد توجه داشت كه اين يادداشتها در زمان رژيم منفور پهلوي نگارش يافته است . ] 2 - ابوالشهداء ، ص . 32 128 عمرو عاص و زياد و مغيره نداشت ، در عمل خشونت كرد و در نامه اي كه به وليد بن عتبة بن ابي سفيان عامل آنوقت مدينه نوشت اينطور نوشت : " خذ حسينا و عبدالله بن عمر و عبدالله بن الزبير بالبيعة اخذا شديدا " ( 1 ) . وليد فرستاد دنبال مروان براي مشورت ، الي آخر . استفاده امويها از الغاء عصبيت در اسلام عقاد مي گويد : از عجائب حيله هاي غريزه انساني براي بقاي خودش موضوع مبارزه امويها با هاشميها است كه به حكم اسلام كه الغاء عصبيت كرده ، با آنها احتجاج مي كردند و به همين وسيله خود را جلو انداختند . جنگ تبليغاتي معاويه با علويين عقاد مي گويد ( ص 37 ) : معاويه مي دانست كه به مال و سلاح بر علي ( ع ) و آل علي غالب است و در شهرت و احساسات مردم ، مغلوب . براي اينكه جلب آل علي كرده باشد هدايا و تحف زيادي براي آنها مي فرستاد و از مال مضايقه نمي كرد و براي اينكه سمعه و عواطف را در مورد علي از بين ببرد و حكومت علي را در دلها زايل كند ، مبارزه تبليغاتي و جنگ سرد مي كرد ، دستور مي داد در منابر و نمازها لعن كنند ، ولي اين قسمت بيشتر سبب تنفر مردم از خود او شد . جعل حديث هم يكي از وسائل تبليغاتي بود . پاورقي : 1 - [ ترجمه : از حسين ( ع ) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير با شدت بيعت بگير ] . 129 قصه زينب بنت اسحاق عقاد مي گويد : اگر قصه زينب دختر اسحاق كه بسياري از مورخين نقل كرده اند راست باشد ، بر موجبات اختلاف بين حسين ( ع ) و يزيد يك علت ديگر هم افزوده شده . 130 عقاد مي گويد ( ص 49 ) : " كان بنو هاشم يعملون في الرئاسة الدينية ، و بنوعبدشمس يعملون في التجارش أو الرئاسة السياسية و هما ما هما في الجاهلية من الربا و المماكسة و الغبن و التطفيف و التزييف ، فلا عجب أن يختلفا هذا الاختلاف بين أخلاق الصراحة و أخلاق المساومة ، و بين وسائل الايمان و وسائل الحيلة علي النجاح ( 1 ) ( مقصود اختلاف تربيت اين دو اسره است " . بعد مي گويد : رياست ديني بني هاشم نظير متولي گري كهان بي عقيده نبود . بلكه خود آنها بيش از هر كسي به احترام كعبه و به خدا ايمان داشتند . قصه قصد ذبح عبدالمطلب فرزند خود را اول دليل بر اين مطلب است . بعد مي گويد : همين اخلاق عالي هاشمي بعد از ظهور نبوت به نحو كاملتري در اعقاب ظهور كرد به طوري كه آل علي ( ع ) تا پاورقي : 1 - [ ترجمه : بني هاشم در مورد رياست ديني كار مي كردند ، و بني عبدشمس در تجارت و رياست سياسي ، كه در جاهليت عبارت بود از ربا و چانه زدن در نرخ اجناس و كلاه گذاشتن سرديگران و كم فروشي و اجناس معيوب را به ديگران انداختن . لذا شگفتي ندارد كه اين اختلاف فاحش ميان آنها باشد ، ميان رك گويي و روراستي و اخلاق بازاري و معامله گري ، و ميان وسائل ايمان و وسائل حقه بازي براي رسيدن به هدف ] . 131 قرنها بعد كه انسان مطالعه مي كند ، مي بيند افرادي را كه گويا علي كوچكي هستند ( ذرية بعضها من بعض ) . اباعبدالله هم در عاشورا از " حجور طابت و طهرت " نام برد . قصه علي اكبر و خواندن اباعبدالله اين آيه را ) و آنگاه قصه يحيي بن عمر علوي را به عنوان نمونه ذكر مي كند ( 1 ) . خلق هاشمي و خلق اموي عقاد مي گويد : " و لم يكن لبني امية . . . و مناعم الحياش " ( 2 ) بعد مي گويد : حسين ( ع ) و يزيد نمونه كاملي از دو فاميل بودند با اين اختلاف كه حسين ( ع ) واجد جميع فضائل هاشمي بود ولي يزيد صفات خوب امويها را نداشت . اخلاق معاويه فضيلت نبود ضمنا اين نكته بايد معلوم باشد كه آن حلم و آن صبر در شرع پاورقي : 1 - " ابوالشهداء " ص . 52 2 - ص 56 [ ترجمه : و بر عكس ، بني اميه را نصيب قابل توجهي از اخلاقيات نمونه و شمائل ديني نبود ، و در مقابل بني هاشم در ميان آن خاندان مقام نبوتي پيدا نشده بود كه به مناقب آن ببالند چنانكه فرزندان آنها ( بني هاشم ) به مناقب نبوت خاندان خويش افتخار مي كردند ، يا حداقل دست آنها را بگيرد و آرام آرام آنها را به سوي صفاتي سوق دهد كه با اين صفات موجود در آنها تفاوت داشته باشد و به مزايايي بكشاند تا جاي آن مزايائي را كه در بني هاشم بود پر كند . . . و حال آنكه پيش از ظهور نبوت و پس از آن خلق و خوي عملي آنها كه ناشي از بهره گيريهاي تجاري و مطامع سياسي بود بر آنها حاكم بود . و از همين جهت در ميان بني هاشم سراني به آن اخلاقيات شريف مشهور شدند و در ميان بني اميه سراني به اين خلق و خوي ننگين . از آنان ( بني هاشم ) صفات بردباري و صبر و آزمودگي و تيزهوشي و خوش فكري انتشار يافت ، چنانكه از اينان صفات حيله گري و آز و راحت طلبي و خوشگذراني شهرت گرفت ] . 132 [ و از نظر ] عقل فضيلت شناخته مي شود كه براي زندگي ابزار خلق نشده باشد بلكه مولود فضيلت طلبي و كمال طلبي و شرافت نفس باشد . آن صبر و حلمي كه يك تاجر يا يك سياسي براي رسيدن به مقصود انتخاب مي كند فقط يك ابزار است و ارزش وسيله را دارد . آن ، كمال و علو نفس و ارزش ذاتي نفس و مقام انساني و خلافت الهي شمرده نمي شود . اين نكته بسيار مهم است . عليهذا اگر مي گوئيم اخلاق خوب امويها ، فقط خوب مادي است . اخلاق زندگي و سياسي امروز نيز از همين قبيل است . اخلاقي كه ما كياول مي گويد و حتي اخلاق ديل كارنگي از همين قبيل است . اين اخلاقها مولود اصولي عالي نيست مولود تجارت و سياست و راه يافتن به زندگي است . در " راهنماي دانشوران " جلد اول ذيل عنوان " حيص بيص " ( شهاب الدين ابوالفوارس سعد بن محمد بن سعد بن صيفي معروف به ابن صيفي كه از فقهاء شافعيه به شمار آمده ) از ابن خلكان نقل مي كند كه نصرالله محلي ( يا مجلي ) گفت : در خواب علي بن ابي طالب را ديدم و گفتم : شما مكه را فتح كرديد و گفتيد آنكس كه به خانه ابوسفيان در آيد آمن است و آنگاه آنها با فرزندت حسين كردند آنچه كردند . گفت مگر اشعار ابن صيفي را نشنيده اي ؟ گفتم نه . گفت از خودش بشنو . از خواب كه برخاستم به خانه " حيص بيص " رفتم و خوابم را گفتم . بانگش به گريستن بلند شد و گفت اين اشعار را ديشب نظم كردم و سوگند ياد كرد 133 كه آن را بر هيچكس نخوانده ام و آنگاه خواند : ملكنا فكان العفو منا سجية فلما ملكتم سال بالدم ابطح و حللتم قتل الاساري فطالما غدونا علي الاسري فنعفو و نصفح فحسبكم هذا التفاوت بيننا و كل اناء بالذي فيه ينضح ( 1 ) پاورقي : 1 - [ ترجمه : حكومت كه در دست ما آمد عفو و بزرگواري روش ما بود و چون به دست شما رسيد خون در سرزمين ابطح جاري شد . شما كشتن اسيران را روا شمرديد ولي ما از اسيران گذشتيم و آنها را بخشوديم . همين تفاوت ميان ما و شما بس كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست ] . 134 نسب شريف امام حسين ( ع ) و اثرش در قضيه عاشورا عقاد مي گويد : موضوع نسب امام حسين و محبت زائد الوصف پيغمبر اكرم را در تحليل قضيه كربلا نبايد از ياد برد زيرا با اين مقياس كاملا مي توانيم بفهميم كه سپاه يزيد چگونه مردمي بدون ايده آل و منفعت پرست بودند و چگونه علي رغم احترامي كه براي امام حسين ( ع ) در دل قائل بودند عمل مي كردند . اين خصوصيت است كه آنها را صد در صد در رديف مردم بي اصول و منفعت پرست قرار مي دهد . قصه هايي از محبت پيغمبر نسبت به امام حسين و همچنين استدلال امام حسين به محبت پيغمبر نسبت به خودش [ در تاريخ ثبت است . ] جمله هاي امام حسين به ابوذر عقاد در ص 64 در مقام بيان فصاحت امام حسين جمله هائي را كه به ابوذر فرموده نقل مي كند : " " يا عماه ان الله قادر ان يغير ما قد تري ، والله كل يوم في شأن ، و قد منعك القوم دنياهم و منعتهم دينك ، و ما اغناك عما منعوك ! و ما احوجهم الي ما منعتهم فاسئل الله الصبر و النصر ، و استعذ به من الجشع و الجزع ، فان الصبر من الدين و الكرم ، " 135 " و ان الجشع لا يقدم رزقا و الجزع لا يؤخر اجلا " " (1) . عقاد مي گويد : و كان يومئذ في نحو الثلاثين من عمره فكأنما اودع هذه الكلمات شعار حياته كاملة منذ أدرك الدنيا الي أن فارقها في مصرع كربلا ( 2 ) . اين اشعار را به آنحضرت نسبت مي دهد : اغن عن المخلوق بالخالق تغن عن الكاذب بالصادق و استرزق الرحمن من فضله فليس غير الله من رازق من ظن ان الناس يغنونه فليس بالرحمن بالواثق (3) و ايضا : لعمرك انني لاحب دارا تكون لها سكينه و الرباب پاورقي : 1 - [ ترجمه : عموجان ! خداوند قادر است كه وضع كنوني را دگرگون سازد ، و خداوند هر روزي دست به كار چيزي است ، و اين قوم دنياي خود را از تو باز داشتند و تو دين خود را از آنان . راستي كه تو چه بي نيازي از آنچه تو را محروم ساختند ، و آنان چقدر به آنچه تو آنها را محروم ساختي نيازمندند . پس از خداوند صبر و ياري بخواه ، و از حرص و بي تابي به او پناه بر ، كه صبر از دين و كرم است . و نه حرص روزي را پيش اندازد و نه بي تابي اجل را به تأخير افكند ] . 2 - [ ترجمه : و آنروز آنحضرت سي ساله بودند ، و گويا شعار تمام زندگي خود را از روزي كه پا به دنيا گذارد تا روزي كه در قتلگاه كربلا از دنيا مفارقت كرد در اين چند كلمه گنجانده بود ] . 3 - [ ترجمه : با پيوستن به خالق ، از مخلوق بي نيازي جو تا با پيوستن به راستگو ، از دروغپرد از بي نياز شوي . و از فضل خداي رحمان روزي طلب ، كه جز خداوند روزي دهنده اي نيست . هر كس پندارد كه مردم وي را بي نياز توانند كرد بي شك به خداي رحمان و ثوق و اطمينان ندارد ] . 136 احبهما و أبدل كل مالي و ليس لعاتب عندي عناب ( 1 ) پاورقي : 1 - [ ترجمه : به جان تو سوگند كه من خانه اي را كه سكينه و رباب داشته باشد دوست مي دارم . من آن دو را دوست دارم و همه دارائي خود را در راهشان مي دهم ، و سرزنش كسي برايم اهميت ندارد ] . 137 تربيت يزيد و صفات روحي و اخلاق او ( 1 ) مادر يزيد دختر مجدل كلبيه است كه زندگي با معاويه و در شهر را كراهت داشت و اشعار معروفي دارد : للبس عبائة و تقر عيني احب الي من لبس الشفوف و بيت تخفق الارياح فيه احب الي من قصر منيف . . . و خرق من بني عمي فقير أحب الي من علج عنيف ( 2 ) معاويه آن زن را با يزيد پسرش به باديه فرستاد و يزيد در باديه رشد يافت ، لهذا اخلاق باديه نشيني و صحرانشيني داشت . زبانش فصيح بود - يزيد ديواني دارد كه چاپ شده . ابن خلكان را مي گويند از مريدهاي فصاحت يزيد است - و به شكار علاقه پاورقي : 1 - امام حسين فرمود : و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " . اكنون بايد ديد يزيد چه كسي بوده كه امام حسين اين جمله را درباره اش فرمود . 2 - [ همانا پوشيدن عباي خشن همراه با خوشي و روشني چشمم را از پوشيدن لباسهاي نازك بيشتر دوست دارم . و خانه اي كه بادهاي تند در آن بوزد نزد من از قصر مشرف باشكوه محبوبتر است . . . و يكي از پسر عموهاي فقير و بدخويم براي من از مردي تنومند و درشتخو بهتر است ] . 138 فراواني داشت ( صيد لهو در اسلام و حكم صلاش مسافر در سفر لهو ) . سوم اينكه به اسب سواري و مسابقه و تربيت حيوانات و مخصوصا سگ علاقه فراواني داشت . اين صفات در يك مردي كه قوي و نيرومند و صاحب ملكات فاضله باشد كمال و موجب تكميل قواي او مي شود ولي در اهل تنعم و اعقاب سلالات و آقازاده ها و اشراف زاده ها و شاهزاده ها سبب بطالت و اغراق در ترف و تنعم مي شود . يزيد روي خصلت فصاحت بدوي به معاشرت با شعراء و منادمت اهل اباطيل علاقه فراواني داشت آنهم از نوع اشعاري كه در اسلام لغو و لهو است ( لان يملا بطن الرجل قيحا خير من ان يملا شعرا ) ( 1 ) غرق شدن در شعر و خيال ضررهاي زيادي دارد . شعر تا حدي از مظاهر جمال است ، آثار اجتماعي مفيدي ممكن است داشته باشد . داستانها در اين زمينه هست و به همين دليل كه خوبي دارد بدي هم دارد. دربارهائي كه دربار شعر و خلاعت و لغو بوده بسيار فاسد بوده. خيليها بوده اند كه به واسطه يك شعر در دربار امويها صله هاي فراواني برده اند . ( داستان وليد اموي و ابن عايشه ص 75 مكتب تشيع ) . به هر حال شعراء و بطالها در دربار يزيد مقامي داشتند و خودش هم در وصف خمر و ساير چيزها اشعاري دارد ، از آنجمله : شميسة كرم برجها قعردنها و مشرقها الساقي و مغربها فمي فان حرمت يوما علي دين احمد فخذها علي دين المسيح بن مريم . . . پاورقي : 1 - [ ترجمه : اگر شكم مردي از چرك و خون پرشود بهتر از آن است كه درون وي از شعر برگردد ] . 139 و از آنجمله : دع المساجد للعباد تسكنها و اجلس علي دكة الخمار واسقينا ان الذي شربا في سكره طربا و للمصلين لا دنيا و لا دينا ما قال ربك ويل للذي شربا لكنه قال ويل للمصلينا . . . ( 1 ) و از آنجمله است : لما بدت تلك الرؤوس و أشرقت تلك الشموس علي ربي جيرون صاح الغراب فقلت صح أولا تصح فلقد قضيت من النبي ديوني . . . ( 2 ) و از آنجمله است اشعاري كه به اشعار ابن الزبعري ملحق كرد كه مفصل است . علاقه و افر يزيد به شكار و تفريح مانع رسيدگي به كارهاي مملكتداري و سياست بود و ناچار كارها در دست ديگران بود . و اما علاقه او و سرگرمي او به بازي با حيوانات ، كارهاي او را به صورت مسخره اي در آورده بود . نه تنها به اسب سواري و اسب دواني علاقه وافري نشان مي داد ( اين عمل در اسلام ممدوح است ) او يك عدل بوزينه و يوز ( فهادين ) تهيه كرده بود با آنها سرخوش بود . يك بوزينه اي داشت كه او را تعليم كرده بود . بوزينه هم از هر حيواني بهتر تعليم قبول مي كند . ( قصه بوزينه و وزارت ) به پاورقي : 1 - [ ترجمه : مساجد را براي عابدان واگذار تا در آن سكني گزينند ، و خود بردكان شرابفروش نشين و ما را شراب ده . آن كس كه شراب نوشد در حالت خماري به طرب پردازد ، در حالي كه نمازگزاران نه دين دارند و نه دنيا . پروردگارت در قرآن " واي بر شرابخواران " نگفته ، ولي " واي بر نمازگزاران " گفته است . . . ] . 2 - [ ترجمه : چون آن سرها پيدا شد و آن خورشيدها به تپه هاي جيرون بتابيد ، كلاغ صدا كرد و من گفتم چه صدا بكني چه نكني من ديون خود را از پيامبر وصول كردم ] . 140 او كنيه ابوقيس داده بود ( عرب به حيوانات لقب و كنيه مي دهد . ) من ذاك ام عريط للعقرب وهكذا ثعاله للثعلب ( 1 ) به جعل مي گويد ابو جعرانه و احيانا به حيوان شخصي ممكن است علم شخصي بدهد . يزيد يك كنيه شخصي به اين ميمون داده به نام ابوقيس ) . به اين حيوان لباس ابريشم و حرير و ديبا و جامه هاي زربفت مي پوشيد و او را در مجلس شراب خويش حاضر مي كرد . ( بنازم غيرت ندماي يزيد را و حتما بسياري از امرا و حكام در آن مجلس حاضر مي شده اند ! ) از طرف ديگر ماده الاغ چابكي داشت و گاهي ابا قيس كه تعليم داده شده بود سوار آن ماده الاغ مي شد و در مسابقه اسبها شركت مي كرد . خودش خيلي علاقه داشت كه ابا قيس برنده مسابقه بشود ( و شايد هم احيانا سوار كارها به خاطر يزيد عمدا ماده الاغ را جلو مي انداختند ) . اين اشعار يزيد ( 2 ) در اين زمينه است : تمسك أبا قيس بفضل عنانها فليس عليها ان سقطت ضمان ألا من راي القرد الذي سبقت به جياد أمير المؤمنين أتان ( 3 ) پاورقي : 1 - [ ترجمه : يكي از آنها ام عريط است كه كنيه عقرب است ، و نيز ثعاله كه نام روباه است ] . 2 - در تتمه المنتهي مثل اينكه اين رباعي را به شخص ديگري نسبت مي دهد . رجوع شود به شرح حال يزيد در آن كتاب . 3 - [ ترجمه : اي ابا قيس ( نام ميمون يزيد ) زمان مركب خود را محكم بگير كه اگر از زين به زير افتادي مركبت ضامن نيست . هان چه كسي ميموني را كه گورخري آنرا بر اسبهاي امير المؤمنين ( يزيد ) پيش انداخته ديده است ؟ ! ] . 141 اين بود شمه اي از اخلاق يزيد ، و معاويه مي خواست او را برگردن مسلمين سوار كند . وضع حكومت يزيد صورتي داشت كه قابل صلح و معاهده و معاقده نبود . امام مجتبي با معاويه قرارداد صلح بست . معاويه عقل و خلقي داشت كه مي توانست تا حدودي حفظ ظاهر بكند و جز در مواردي كه براي ملك و سياستش خطر بود رعايت ظواهري را بنمايد . ولي وضع يزيد تجاهر به فسق و تجاهر به رذالت و پستي و تجاهر به عياشي بود . اگر هم از ناحيه امام حسين و به نام اسلام و قرآن قيامي نمي شد و [ طومار ] حكومت يزيد را در ظرف سه سال در هم نمي پيچيد و چند سال طول مي كشيد ، ممكن بود قيام ديگري عليه يزيد شود كه عنصر اسلامي هم نداشته باشد و آنوقت خطر مواجه عالم اسلام مي شد . به قولي مردن يزيد در يك مسابقه اي واقع شد كه با ميموني - و شايد همان ابو قيس بوده - گذاشته بود . قيام اهل مدينه تنها سببش شهادت امام حسين نبود ، سبب ديگرش وضع ناهموار يزيد بود : عبدالله بن حنظله با عده اي به نمايندگي اهل مدينه آمد به شام ، اوضاع را طوري ناراحت كننده ديد كه گفت : والله ما خرجنا علي يزيد حتي خفنا أن نرمي بالحجارش من السماء . ان رجلا ينكح الامهات والبنات والاخوات ، و يشرب الخمر ، و يدع الصلاش ، والله لو لم يكن معي أحد من الناس لابليت الله ( 1 ) فيه بلاء حسنا ( 2 ) . پاورقي : 1 - ظ : لله . 2 - [ ترجمه : به خدا سوگند ما بر يزيد نشوريديم مگر به خاطر اينكه ترسيديم بر ما سنگ از آسمان ببارد . او مردي است كه با مادران و دختران و خواهران خود نكاح مي كند ، > 142 بعضي گفته اند به " ذات الجنب " مرد در سن 37 سالگي ( 1 ) . احتمال داده مي شود كه افراط در شراب و لذات ، كبدش را از بين برده بوده . يزيد در كودكي در باديه مرض آبله گرفت و آبله رو بود . عقاد مي گويد : و سيم و بلند قامت بود . همچنين مي گويد : يزيد به مسابقه و مطارده علاقمند بود ولي بيشتر جنبه لهوي داشت نه جنبه جدي و شجاعانه . يزيد شخصا خصلت شجاعت و تهور عربي را كه بعضي از آباء مادريش مثل عتبه و وليد عمويش و شيبه داشتند نداشت و به تمام معني مردي مهمل و عياش و سبكسر بود و لهذا در يكي از جنگهاي زمان معاويه كه معاويه سپاه سفيان بن عوف را براي جنگ قسطنطنيه يا براي فتح قسطنطنيه فرستاد يزيد تمارض و تثاقل كرد تا سپاه حركت كرد و بعد هم شايع شد كه سپاه دچار مرض و قحطي شدند . خبر به يزيد عياش رسيد . اين شعرها را گفت : ما أن أبالي بما لاقت جموعهم بالفرقدونة من حمي و من موم اذا اتكأت علي الانماط مرتفقا بدير مران عندي ام كلثوم ( 2 ) معاويه وقتي شنيد قسم خورد كه يزيد را به سپاه ملحق مي كنم براي رفع عار شماتت . پاورقي : > و شراب مي نوشد ، و نماز را ترك مي كند . به خدا سوگند اگر احدي از مردم هم با من نبودند من خودم را در راه خدا به گرفتاري نيكوئي گرفتار مي ساختم ] . 1 - عقاد ، ص . 78 2 - [ ترجمه : مرا چه باك كه تمام لشكر اسلام از مرض آبله و تب مردند . من اكنون در دير مران بر متكاهاي پرقو تكيه داده و راحتم ، و ام كلثوم در آغوش من است ] . 143 از اينجا دو نكته معلوم مي شود : الف - روي كار آمدن يزيد كه هيچگونه ، لياقتي نداشت ، نه لياقت خلافت و نه لياقت ملكداري و سياست ، صرفا معلول فساد تدريجي اخلاق مسلمين در آن عهد بود . معاويه اگر لياقت خلافت نداشت ولي لياقت سياست و ملكداري داشت . ب - فرق ظاهري ديده مي شود بين عمر و معاويه كه عمر حاضر نشد عبدالله پسرش را انتخاب كند و يا جزء شورا قرار دهد و گفت : عبدالله در تدبير منزل خودش عاجز است ، ولي معاويه علي رغم عقيده خودش به عدم لياقت يزيد ، زمام كار را به دست او سپرد . 144 قلوبهم معك و سيوفهم عليك فرزدق به امام گفت : " قلوب الناس معك و سيوفهم مع بني امية ، و القضاء ينزل من السماء ، والله يفعل ما يشاء . " ( 1 ) مجمع بن عبيد عامري ( 2 ) گفت : " أما أشراف الناس فقد اعظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم ، فهم الب واحد عليك ، و أما سائر الناس بعدهم فان قلوبهم تهوي اليك و سيوفهم غدا مشهورش عليك " ( 3 ) . ايضا بشر بن غالب در ذات عرق به نقل نفس المهموم ص . 93 فرزدق نظر عامة را گفت ، عامه اي كه محكوم روش كبراء و رؤساء بودند و از خود اراده اي نداشتند ولي مجمع بن عبيد تجزيه كرد اشراف بي ايمان را از عامه مؤمن ضعيف تابع صفت مقلد مسلك كه طبق منطق قرآن كريم هر دو در آتشند . در حقيقت پاورقي : 1 - نفس المهموم ص . 91 [ ترجمه : مردم دلهاشان با توست و شمشيرهاشان با بني اميه ، و سرنوشت از آسمان فرود مي آيد ، و خداوند هم هر كار بخواهد مي كند ] . 2 - يا عامر بن مجمع عبيدي ، مجمع بن عامر . 3 - [ ترجمه : اما اشراف مردم كه رشوه فراوان به آنان داده شده و خرجينهاشان پرشده است ، لذا همه يكدست عليه تواند . و ساير مردم نيز دلهاشان مايل به شماست و شمشيرهاشان فردا عليه شما كشيده خواهد شد ] . 145 معناي جمله فرزدق اينست كه دل اينها با تو است ولي دلشان هيچ كاره است ، حاكم معزول است ولي شكمشان با دشمنان تو است و اينها هم بنده شكمنده و به امر شكم با دل خودشان مي جنگند ، قبل از اينكه با تو بجنگند ، با سپاه شكم به جنگ دل خودشان رفته اند و ضمير خود را مجروح كرده اند . اجمالا معلوم مي شود كه ممكن است بشر دلش حق را بخواهد و آرزو كند و در عين حال علي رغم عشق و علاقه اش قدم بردارد و به روي محبوب خودش خنجر بكشد . مي گويند مأمون شيعه امام كش بود . عموم مردم حق را دوست دارند يك نوع دوستي كاذبي يعني دوستي بي ريشه اي . نظير اشتهاي كاذب و اشتهاي صادق ، و نظير صبح كاذب و صبح صادق . تعصي الاله و أنت تظهر حبه ( 1 ) . . . پاورقي : 1 - [ ترجمه : معصيت خدا را مي كني در حالي كه اظهار دوستي او را مي نمايي . . . ] . 146 فرق انصار و مشاورين معاويه با انصار و مشاورين يزيد ( 1 ) " عقاد " اعوان معاويه را كه عقلا بودند انصار الدول و بناش العروش مي خواند ولي انصار يزيد را جلادين مي خواند . مي گويد : " فكان أعوان معاوية ساسة و ذوي مشورش ، و كان أعوان يزيد جلادين و كلاب طراد في صيد كبير " ( 2 ) . يزيد عادت داشت كه سگهائي را به دنبال شكار بيگناهي بفرستد . عقاد اعوان يزيد را بالاتر از دنياپرست و هوادار دنيا مي خواند . مثلا عمرو عاص و كليه زير كان دور و بر معاويه هواخواه دنيا بودند ، ولي سران اعوان يزيد يك عده اي بودند كه فطرت بشري آنها به كلي مسخ شده بود . اخلاق و صفات شمر و عبيدالله و مسلم بن عقبه هر يك از اين سه نفر يك نقصي در بدن يا در نسب داشتند و روي قاعده روانشناسي هر كسي كه نقصي دارد پاورقي : 1 - از باب " تعرف الاشياء با ضدادها " بايد هيئت حاكمه آن زمان شناخته شود تا امام حسين ( ع ) و سر نهضت آن حضرت شناخته شود . 2 - ص 88 [ ترجمه : ياران معاويه همگي سياستمدار و اهل شور بودند ، و ياران يزيد همه جلاد و سگان ولگردي بودند كه براي صيد بزرگي رها شده بودند ] . 147 مي خواهد هر طور شده آن نقص را جبران كند و فعاليت زيادي مي كند ( 1 ) و احيانا جبران نقص خود را در پائين آوردن و منكوب نمودن ديگران مي خواهد بنمايد تا تعادل برقرار شود . درباره شمر گفته اند : كان أبرص كريه المنظر ، قبيح الصورش و كان يصطنع المذهب الخارجي ( چون در سايه اين مذهب بهتر مي شود از اجتماع انتقام گرفت ) يحارب بها عليا و أبناءه ، و لكن لا يتخذه حجة ليحارب بها معاوية و أبناءه ( 2 ) . درباره مسلم بن عقبه گفته اند : كان أعور أمغر ، ثائر الرأس ، كأنما يقلع رجليه من وحل اذا مشي ( 3 ) . درباره عبيدالله گفته اند : كان متهم النسب في قريش ( عرب به افتخار نسبي قطع نظر از حلال زاده بودن اهميت زيادي مي داد ) لان أباه زيادا كان مجهول النسب فكانوا يسمونه زياد بن أبيه . ثم ألحقه معاوية بأبي سفيان القصة . . . و كانت أم عبيدالله جارية مجوسية تدعي مرجانة ( ظاهرا ايراني بوده و شايد در مدت ولايت فارس او را پيدا كرد ) فكانوا يعيرونه بها و ينسبونه اليها ، كان الكن اللسان لا يقيم نطق الحروف العربية ، فكان اذا عاب الحروري من الخوارج قال " هروري " فيضحك سامعوه ، و أراد مرش أن يقول : اشهروا سيوفكم فقال : افتحوا سيوفكم فهجاه يزيد بن مفرغ ( 4 ) : پاورقي : 1 - در روانشناسي جديد مكانيسم جبران اصطلاح شده است . 2 - [ ترجمه : او پيس و زشت رو و بدقيافه بود ، مذهب خوارج را اختيار كرده بود تا به اين بهانه با علي و فرزندانش بجنگد ، ولي آنرا حجت و دليل قرار نمي داد تا با معاويه و اولادش بجنگد ] . 3 - [ ترجمه : يك چشم و گلگون و سپيدموي بود ، و چون راه مي رفت گويي دو لنگش را مي خواهد از گل بيرون آورد ] . 4 - رجوع شود به بيست مقاله قزويني ص 39 داستان يزيد بن مفرغ و عباد بن زياد > 148 و يوم فتحت سيفك من بعيد أضعت و كل أمرك للضياع ( 1 ) مسلم بن عقيل درباره اش گفت : " و يقتل النفس التي حرم الله قتلها علي الغضب و العداوش و سوء الظن و هو يلهو و يلعب كأنه لم يصنع شيئا " ( 2 ) . ( موت وجدان ) . عبيدالله در وقعه كربلا فقط 28 سال داشت . يزيد به واسطه امتناعي كه زياد از بيعت گرفتن اهل بصره براي يزيد كرد ، از زياد و پسرش بدش مي آمد ( 4 ) و اين هم يك علتي پاورقي : > و شعر معروف : الا ليت اللحي كانت حشيشا فتعلفها خيول المسلمينا و او ارجاع به جلد 17 اغاني ص 56 و طبري سلسله 2 ص 192 و 193 و طبقات الشعراء ابن قتيبه ص 120 مي دهد ، و در بيست مقاله مختصر شده . ايضا در اين قصه رجوع شود به جلد 5 ابن خلكان ص . 384 1 - [ ترجمه : در نسب خود ميان قريش متهم بود زيرا پدرش زياد نسبش ناشناخته بود لذا او را زياد بن ابيه مي خواندند . سپس معاويه او را فرزند ابوسفيان قرار داد داستانش معروف است . . . و مادر عبيدالله كنيزي مجوسي بود كه مرجانه نام داشت ، و مردم وي را به خاطر او سرزنش مي كردند و وي را به او منتسب مي دانستند . او زبانش لكنت داشت و حروف عربي را به خوبي ادا نمي كرد ، و چون مي خواست يكي از حروريان خارجي را عيب گويد مي گفت : هروري ، و شنوندگان همه به او مي خنديدند . يكبار خواست بگويد : شمشيرهاتان را بركشيد ، گفت : شمشيرهاتان را باز كنيد ، و يزيد بن مفرغ او را به اين بيت هجو كرد : و روزي كه شمشيرت را از دور باز كردي خود را ضايع نمودي ، و همه كارهايت ضايع است ] . 2 - [ و او انسان بي گناه را به محض خشم و دشمني و بدگماني مي كشت و با اين حال به لهو و لعب مي پرداخت كه گويي اصلا عمل زشتي مرتكب نشده است ] . 3 - در جلد ( 1 ) " ضحي الاسلام " ص 175 : قال يزيد بن معاوية يعدد فضل بيته علي زياد بن ابيه : لقد نقلناك من ولاء ثقيف الي عز قريش ، و من عبيد الي أبي سفيان ، و من القلم الي المنابر . [ ترجمه : يزيد بن معاويه فضائل خاندان خودش را بر زياد بن ابيه بر مي شمرد و > 149 بود براي اينكه عبيدالله كوشش بيشتري در خدمت بكند و بيشتر اظهار اخلاص بكند اما عمر بن سعد صرفا كور و كر طمع منصب ، پول و لذت بود . پاورقي : > مي گفت : ما تو را از غلامي ثقيف تحت عزت قريش ، و از عبيد به ابوسفيان ، و از قلم ( نويسندگي ) به منبرها انتقال داديم ] . 150 اباء حسين ( ع ) از بيراهه رفتن در " نفس المهموم " است ( ص 40 ) : فقال له اهل بيته : لو تنكبت الطريق الا عظم كما فعل ابن الزبير كيلا يلحقك الطلب ، فقال : " لا والله لا افارقه حتي يقضي الله ما هو قاض " ( 1 ) . اين هم يك نمونه است از روح شجاعت و فروسيت و مردانگي اسد اللهي . ابن زياد بعد از تنها ماندن مسلم تصميم گرفت نماز را در مسجد بخواند . گفت : " برئت الذمة من رجل من الشرطة و العرفاء و المناكب - رؤوس العرفاء - و المقاتلة صلي العشاء الا في المسجد ( 2 ) . معناي " مقاتل " سرباز است ، شرطه و شرطي كه پاورقي : 1 - [ ترجمه : خاندانش به او گفتند : بهتر است از شاهراه نروي چنانكه ابن زبير نرفت تا به تو دسترسي پيدا نكنند . فرمود : نه به خدا سوگند از شاهراه جدا نشوم تا خدا آنچه را مقدر فرموده عملي سازد ] . 2 - [ من از تمام سران مأموران امنيتي و سرپرستان قبائل و سربازاني كه نماز عشاء را در مسجد نخوانند امان را برداشتم ] . 151 جمعش شرط است : و هم الطائفة من خيار أعوان الولاش و في زماننا هم رؤساء الضابطة ( منجد ) . " عرفاء " جمع عريف است : القيم بأمر القوم . ( 1 ) مناكب جمع منكب است به معناي عريف ، و در اينجا رؤساء آنها مراد است . پاورقي : 1 - [ شرط گروهي از بهترين ياران زمامداران را گويند ، و در زمان ما همان مأموران امنيتي هستند . و عرفاء جمع عريف است كه سرپرست امور قوم را گويند ] . 152 كراهت اباعبدالله از شروع به قتال بعد از آنكه امام حسين ( ع ) و " حر " به نينوا رسيدند و نامه عبيدالله رسيد كه : " اما بعد فجعجع بالحسين حتي يبلغك كتابي و يقدم عليك رسولي ، فلا تنزله الا بالعراء في غير حصن و علي غير ماء " ( 1 ) زهير پيشنهاد كرد كه الان با اينها بجنگيم . اباعبدالله فرمود " " اني أكره ان ابدأهم بالقتال " " ( 2 ) . امام حسين يكي از مبادي و اصولش عدم شروع به جنگ بود . ( قصه علي ( ع ) و كشتن كريب بن الصباح و خواندن آيه : الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص " لو لم تبدأ و ناما بدأناكم ) " . مأموريت يافتن عمر سعد ص 114 : و كان الديلم قد ثاروا علي يزيد بن معاوية و استولوا علي دستبي بارض همدان ، فجمع لهم عبيدالله بن زياد جيشا ( 3 ) . . . پاورقي : 1 - [ كار را بر حسين تنگ گير تا نامه ام به دستت برسد و فرستاده ام نزد تو آيد ، و از او جدا مشو تا اينكه او را به سرزمين خشك بي پناهگاه و بي آبي فرود آوري ] . 2 - [ من خوش ندارم كه آغازگر جنگ با آنها باشم ] . 3 - [ ديلميان بر يزيد بن معاوية شوريدند و بر سرزمين دستبي در همدان استيلا يافتند . پس عبيدالله بن زياد لشكري را جمع آورد . . . ] . 153 معلوم مي شود كه فرمان جنگ با " ديلم " را عبيدالله در زمان حكومت بصره ( فقط ) قبل از آمدن به كوفه به عمر سعد داده بود . كراهت باطني مردم از رفتن به جنگ حسين ( ع ) ص 116 : و كان جنود الجيش ( مثل اينكه هسته جيش كربلا همانهائي بودند كه آماده رفتن به غزو ديلم بودند ) يستللون منه و يتخلفون بالكوفة ، فندب عبيدالله رجلا من اعوانه - هو سعد بن عبد الرحمن المنقري - ليطوف بها و يأتيه بمن تخلف عن المسير لقتال الحسين ، و ضرب عنق رجل جي ء به . و قيل انه من المتخلفين فاسرع بقيتهم الي المسير " ( 1 ) . اگر همين كشتارهائي كه اهل كوفه در موافقت و تبعيت ابن زياد دادند در مخالفت با او مي دادند بلكه اگر ده يك اين كشتار را مي دادند موفق مي شدند و به آرزوي دل خود كه سقوط بني اميه بود نائل مي شدند ، ولي مثل اينكه مستسبع و خود باخته بودند نمي توانستند خود را جمع و جور كنند و به كار خود نظم بدهند . درباره " هاني " گفته اند كه چندين هزار نفر مسلح موافق داشت . عجب اينست كه ابن زياد با يك تهور همه آنها را مرعوب مي كرد . ابن زياد كه از شام يا بصره با خود سپاهي نياورده بود . پاورقي : 1 - [ و لشكريان مخفيانه مي گريختند و در كوفه مي ماندند . عبيدالله يكي از يارانش را فرا خواند تا در كوفه بگردد و هر كه را كه از حركت به سوي حسين خودداري كرده نزد وي برد . و گردن مردي را كه نزد وي بردند زد . گفته شده كه آن مرد از كساني بود كه نرفته بودند ، لذا بقيه لشكر در حركت شتاب كردند ] . 154 فلسفه قيام حسيني عقاد مي گويد : . . . انما الحكم في صواب الحسين و خطئه لامرين لا يختلفان باختلاف الزمان و اصحاب السلطان ، و البواعث النفسية التي تدور علي طبيعة الانسان الباقية و النتائج المقررش التي مثلت للعيان باتفاق الاقوال . . . " عقاد " علل و بواعث نفسي را اينطور توضيح مي دهد : اولا ملك يزيد ثابت و محكم و پابرجا نبود - مثل ملك معاويه - به جهت اينكه تنها مغيرش بن شعبه حاكم آنوقت كوفه كه از حكومت عزل شده بود اين پيشنهاد ( ولايت عهدي يزيد ) را كرد و خود معاويه باور نمي كرد ، با زياد مشورت كرد او هم صلاح نديد ( لا اقل حاضرا ) . مروان حكم سخت مخالف بود و خودش طمع داشت و حتي در فكر شورش افتاد و بعد با ماهي هزار دينار براي خود و صد دينار براي دوستان قانع شد . سعيد پسر عثمان از معاويه گله كرد كه پدر و مادر و خود من از يزيد و پدر و مادرش بهترين هستيم و بعد هم با دريافت ولايت خراسان راضي شد و رفت . پس اين حكومت استقرار نداشت بذاته . ثانيا دولت يزيد از ابتدا بناء كارش برسب علي ( ع ) و آل علي بود و اگر حسين ( ع ) بيعت مي كرد ناچار بود وفا كند و اين خود امضاء اين سنت سيئه بود و نسل بعد نسل مورد قبول واقع مي شد . ( حكومت يزيد از معاويه صد درجه بدتر بود زيرا سر به رسوائي زده بود ) . اما راجع به نتايج اين حركت : اولا خود يزيد نتوانست آب خوشي از گلويش فرو برود . حادثه مدينه دنبال حادثه كربلا 155 بود . عبدالله بن زبير وسيله تبليغاتي خوبي يافت و قضيه مكه واقع شد . بعدها " يالثارات الحسين " ستاري بود كه در تمام مدت شصت ساله بعدي بني اميه همواره حكومت اموري را مي لرزانيد . لهذا بعضيها مثل مارتين آلماني سياست حسيني را از اول متوجه همين هدفها مي دانند . عقاد راجع به حركت دادن نساء و اطفال مي گويد : " . . . انما يبدو الخطاء في هذه الحركة حين تنظر اليها من زاوية واحدش ضيقة المجال قريبة المرمي ، و هي زاوية العمل الفردي الذي يراض باساليب المعيشة اليومية و يدور علي النفع العاجل للقائمين به والدا عين اليه . . . " ( 1 ) مي گويد مسلم قادر بود خيلي كارها از قبيل كارهاي ابن زياد بكند ، مالهائي بگيرد و ببخشد و بكشد ، ولي برخلاف اصولي بود كه پيروي مي كرد . مسلم در حالي كه آماده كشته پاورقي : 1 - [ البته خطا و اشتباه در اين حركت از آنجا سرچشمه مي گيرد كه ما از يك زاويه واحد و تنگ و محدود به آن نگاه كنيم و آن همان زاويه عمل فردي است كه با انواع گوناگون اسباب زندگي روزانه درگير است و براي كساني كه بدان توجه دارند تنها بر سود زودرس دنيوي دور مي زند ] . يك وقت امام حسين را به صورت يك شخص محدود در نظر مي گيريم كه مثل ديگران بايد خوب بخورد ، مثل آنها خوب بپوشد ، بهتر آقايي كند ، راحت و با آسايش باشد ، لوازم عيش و خوشي برايش فراهم باشد ، و آنوقت مي گوييم براي اين فرد و مصلحت اين فرد ( در مقابل فرد ديگري مثل ابن زياد ) چنين و چنان بود ، و يك وقت امام حسين را داراي شخصيتي وسيعتر و عظيمتر مي بينيم كه ساير افراد غير خودش و ساير زمانهاي غير زمان خودش را هم شامل است ، وجودش وجود يك سلسله اصول است يعني او شده عدل ، شده حق ، شده توحيد ، شده راستي و صراحت ، شده نماز و بندگي قل ان كان آباءكم و ابناءكم و ازواجكم ". . . 156 شدن بود وصيت كرد هفتصد درهم قرض دارم ، زره و شمشيرم را بفروشيد و ادا كنيد ! ( مسلم در فكر صاف كردن مال مردم هم در دوره چند روزه حكومت خودش نيافتاد با اينكه فرمان حضرت به منزله اجازه سهم امام هم بود ! ) . كلمه كربلا مي گويند كربلا در اصل " كور بابل " بود . 157 روحيه اصحاب امام حسين و عشق صادق آنها و اينكه آنها مرگ را " ايثار و اختيار " كردند اين خصوصيت در ميان همه شهداء كربلا بوده كه آثروا الموت يعني اختيارا مردن را بر زندگي ننگ آور ترجيح دادند . احدي نبود كه راه نجات نداشته باشد . گاهي اتفاق مي افتد كه جمعيتي مرد يا زن و مرد و اطفال ناگهان در جائي گرفتار مي شوند و به وضع بسيار فجيعي كشته مي شوند ، ولي خصوصيت حادثه كربلا در ميان حوادث فجيع ديگر جهان اينست كه همه آنها با آنكه راهي براي نجات داشتند منتها با قبول ذلت و بي ايماني ، طريق ايمان و فدا و ايثار و تعظيم حق را ترجيح دادند . آنها جمال اخلاق و زيبائي شهادت و كمال عبوديت را درك كرده بودند . قضيه امان عباس بن علي ( ع ) و قصه محمد بن بشر الحضرمي و حل بيعت كردن سيدالشهداء از عموم و قضيه قاسم و قضيه غلام سياه ، همه گواه موت اختياري است . خصوصيت ديگر صحابه اباعبدالله اين بود كه خودشان را 158 قبل از شهادت حضرت و بني هاشم به شهادت رساندند و اين ، دليل بر كمال ايمان اينها به قائدشان بود . اصحاب اباعبدالله نه براي مزد و اجرت مي جنگيدند و نه از ترس و بيم ، فقط براي ايمان و عقيده و حريت مي جنگيدند . از عجائب اينست كه در هيچ موطني اينها در مقام عذر و توجيه براي تسليم و سلامت بيرون آمدن برنيامدند . عقاد مي گويد ( ص 157 ) : و لم يخطر لا حد منهم ان يزين له العدول عن رأيه ايثارا لنجاتهم و نجاته ، و لو خادعوا انفسهم قليلا لزينوا له التسليم و سموه نصيحة مخلصين يريدون له الحياش ( 1 ) آنطور كه ابن عباس و ديگران كردند - و ليكنهم لم يخادعوا انفسهم و لم يخادعوه وراء اصدق النصيحة له ان يجنبوه التسليم و لا يجنبوه الموت ، و هم جميعا علي ذلك ( 2 ) ، با آنكه عيال و اطفال را مي ديدند و عاقبت آنها را مي دانستند و اين خيلي عجيب است و دليل بر اينست كه مكتب حسيني مكتب عشق بود . " مناخ ركاب و منازل عشاق " . شود آسان به عشق كاري چند كه بود نزد عقل بس دشوار پاورقي : 1 - [ و به انديشه هيچكدام آنها خطور نكرد كه براي نجات خودشان و آنحضرت بازگشت از اين حركت را در نظر حضرتش جلوه دهند ، و اگر مي خواستند خود را بفريبند مي توانستند تسليم در برابر دشمن را در نظر حضرتش جلوه دهند و نامش را نصيحت و خيرخواهي گذارند و چنين و انمود كنند كه اخلاص مي ورزند و ادامه زندگي را براي حضرتش آرزو دارند ] . 2 - [ و ليكن نه خودشان را فريفتند و نه آنحضرت را از روي خيرخواهي صادقانه خود كه او را از تسليم دور مي داشتند و از مرگ نه ، و همگي بر اين حالت بودند ] . 159 منطق ابن عباس و منطق امام حسين ( ع ) منطق ابن عباس منطق سياست و بازي سياسي بود ، منطق عقل و دها و رعايت مصالح نفس خود بود . او با منطق عقلي ، صحيح مي گفت كه : اني اتخوف عليك في هذا الوجه الهلاك ، ان اهل العراق قوم غدر ( 1 ) پس توهم با آنها سياست بازي و غدر كن - اقم بهذا البلد فانك سيد اهل الحجاز ، فان كان اهل العراق يريدونك كما زعموا فلينفوا عدوهم ( 2 ) خودشان بروند دم چك ، اگر كشته شدند كه به جهنم ، اگر غالب شدند و مهيا شد تو برو . درست اين منطق ، منطق سياسيون نفعي است نه منطق شهدا - ثم اقدم عليهم ، فان ابيت الا ان تخرج فسر الي اليمن فان لها حصونا و شعابا ، و لا بيك بها شيعة ( 3 ) . معناي كلام ابن عباس اينست كه اگر اهل عراق حاكمشان را بيرون نكردند و اهل جهاد پاورقي : 1 - [ من بر تو در اين سفر بيم كشته شدن دارم ، زيرا اهل عراق قومي خيانت پيشه اند ] . 2 - [ در همين شهر بمان ، زيرا تو سرور اهل حجازي ، پس اگر اهل عراق خواهان تو باشند چنانكه مدعي اند بايد دشمنانشان را دور سازند و از شهر خود برانند ] . 3 - [ سپس نزد آنها برو ، و اگر تصميم حتمي داري كه بيرون شوي پس به يمن بر و زيرا كه دژها و دره هاي فراوان دارد ، و پدرت در آنجا شيعياني دارد ] . 160 نبودند توهم آنها را رها كن . اين منطق منطق معامله است . منطق امام نه منطق غدر و كيد بود و نه منطق معامله و همكاري انتفاعي ، صرفا منطق ايثار و عقيده و شهادت در راه عقيده بود . بشر يا منطق مكر دارد مثل اغلب سياسيون دنيا ، يا منطق معامله دارد مثل احزاب سياسي امروز ، يا منطق فدا و عقيده دارد مثل نوادر خلقت از قبيل امام حسين عليه السلام . " فقال له الحسين : يا ابن عم اني اعلم انك ناصح مشفق " ( 1 ) براي شخص من و مصالح شخص من - " ولكني قد أزمعت و أجمعت علي المسير " (2) . مقصود حضرت اين نيست كه گفتاري از روي حسن نيت است ولي من اين مقدمات و نتايج را قبول ندارم ، بلكه مقصود اينست كه اين مقدمات و نتايج براي كسي كه بخواهد ، از اين راه برود و اهل معامله و معاوضه باشد درست است ولي راه من اين راه نيست و منطق من منطق درد عقيده داشتن و درد خيرخواهي داشتن است . درد طبيبي است كه از غم مريضها رنج مي برد . " عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم ". راه من راه شهادت است . منطق شهيد منطق ديگري است غير از منطق عقلي عملي انتفاعي . معناي " ان الله شاء ان يريك قتيلا " اينست كه خدا از تو روح شهادت مي خواهد " ان لك درجة لن تنالها الا بالشهادش " . پاورقي : 1 - [ حضرت به او فرمود : پسر عمو ! من مي دانم كه تو قصد خيرخواهي و دلسوزي داري ] . 2 - [ ولي من تصميم قطعي براي حركت گرفته ام ] . 161 صفاتي كه از ابا عبدالله در كربلا ظهور كرد صفاتي كه از ابا عبدالله در روز عاشورا ظهور كرد عبارت بود از : 1 - شجاعت بدني . 2 - قوت قلب و شجاعت روحي . 3 - ايمان كامل به خدا و پيغمبر و اسلام . 4 - صبر و تحمل عجيب . 5 - رضا و تسليم . 6 - حفظ تعادل و هيجان بيجانكردن و يك سخن سبك نگفتن نه خودش و نه اصحابش . 7 - كرم و بزرگواري و گذشت . 8 - فداكاري و فدا دادن . فلسفه جنگ نور و ظلمت در ميان بشر ص 162 : " فجيرش كربلا كانت قديما من معاهد الايمان بحرب النور و الظلام ، و كان حلولها اناس يؤمنون بالنضال الدائم بين اورمزد و اهرمان ( 1 ) ( دو علم افراشت اسپيد و سياه . . . ) و لكنه كان في پاورقي : 1 - [ و سرزمينهاي اطراف كربلا از دير زمان مهد ايمان به مبارزه نور و ظلمت بود ، و در اطراف آن مردمي بودند كه به درگيري دائمي ميان اهورمزدا و اهريمن ( نور و ظلمت ، خدا و شيطان ) ايمان داشتند ] . 162 الحقيقة ضربا من المجاز و فنا من الخيال . و تشاء مصادفات التاريخ ان لاتري هذه البقاع التي آمنت باورمزد و اهرمان حربا هي اولي ان تسمي حرب النور و الظلام من حرب الحسين و مقاتليه ( 1 ) ( فلسفه اينكه امام حسين در نزديك ايران مدفون شد ) . و هي عندنا اولي بهذا الاسم من حرب الاسلام و المجوسية في تلك البقاع و ماوراء ها من الارض الفارسية ، لان المجوسي كان يدافع شيئا ينكره ، خفي دفاعه شي ء من الايمان بالواجب كما تخليه و رآه ( 2 ) . ( شاميون تا حدي نسبت به آل علي از روي عقيده مخالفت مي كردند . قصه عصام بن المصطلق شاهد اين مدعا است ) و لكن الجيش الذي ارسله عبيدالله بن زياد لحرب الحسين كان جيشا يجارب قلبه لا جل بطنه ، او يجارب ربه لاجل واليه ( 3 ) ( و حتي مشركين بدر و احد هم غير رؤسايشان روي عقيده مي جنگيدند ) . پاورقي : 1 - [ ولي در حقيقت ، اين ، نوعي مجاز و پندار بود ، و حوادث تاريخي خواهان آن نبود كه اين سرزمينهايي كه به اهور مزدا و اهريمن ايمان دارد شاهد جنگي باشد كه بهتر است آن را جنگ نور و ظلمت ناميد ، جنگ حسين و قاتلانش ] . 2 - [ و اين جنگ نزد ما به اين نام شايسته تر است از جنگ اسلام و مجوس كه در اين سرزمينها و اطراف آن از زمينهاي فارسيان صورت گرفته است . زيرا يك مجوسي با چيزي مبارزه مي كند كه در اعتقاد خود آنرا نپذيرفته ، لذا در دفاع وي چيزي از ايمان نسبت به آنچه پنداشته و معتقد است وجود دارد ] . 3 - [ به خلاف سپاهي كه عبيدالله براي جنگ با حسين گسيل داشته بود ، كه آنان سپاهي بودند كه با قلب خويش به خاطر شكم خود ، و با پروردگار خويش به خاطر زمامدارشان مي جنگيدند ] . 163 روحيه اصحاب ابن زياد و ركب اناسا منهم الفزع الدائم بقية حياتهم ( 1 ) ( چون عقيده و وجدانش ضد عمل خودش بود و دائما وجدانش به او القاءاتي مي كردند مثل بسياري از كساني كه گرفتار عذاب وجدان مي شوند و فرياد مي زنند : مرا بكشيد ! اين وجود ننگين را از بين ببريد ! ديوانگي بسر بن ارطاش در آخر عمرش شايد از همين قبيل بوده . آن فرشته مأمور عذاب اينگونه افراد همان وجدان خود آنها است ) لانهم عرفوا الاثم فيما اقترفوا عرفانا لا تسعهم المغالطة فيه ( 2 ) . . . خبث باطني اصحاب عمر سعد جبن و طمع نمي توانند وقايع جنايت آميز كربلا را توجيه كنند و كينه شخصي نيز اگر علاوه شود همچنين ، زيرا كينه شخصي در كار نبوده . امام حسين هم در عاشورا فرمود : آيا حلالي را حرام و حرامي را حلال كرده ام - كه از روي عقيده با من پاورقي : 1 - [ و بر پاره اي از آنان در بقيه عمرشان وحشتي دائمي چيره گشته بود ] . 2 - [ زيرا آنان به خوبي فهميده بودند كه گناهي بزرگ مرتكب شده اند به طوري كه نمي توانستند مغالطه كنند و خودشان را گول بزنند ] . 164 بجنگيد ؟ - يا مالي را برده ام و خوني را ريخته ام - كه روي عداوت شخصي با من بجنگيد ؟ - جبن و طمع نمي توانند مثله و تنكيل و كشتن طفل صغير و آب بستن و اسب تاختن را توجيه كند . بايد گفت در طينت امثال شمر يك نوع خبث ذاتي و كينه با حقي وجود داشته و با هر عمل جوانمردانه مخالف بودند . نظم در اصحاب سيدالشهداء مطابق نقل عقاد ( ص 184 ) نظمي در كار اصحاب سيد الشهدا بود از اين جهت كه بعضي خودشان را وقايه و سپر امام حسين قرار مي دادند و تا او مي افتاد فورا آن جا ( خلا ) پر مي شد . گاهي شعرا در بيان خود مي گويند : آرزويم اينست كه يك لحظه محبوب خود را ببينم و بميرم ، آرزويم اينست فلان مقصودم حاصل شود و بميرم . به قدري يك موضوع جالب مي شود كه حاضرند تمام زندگي را و تمام امتداد زمان را در يك لحظه جمع كنند ولي با آن كيفيتي كه مي خواهند . از حيات ، كيفيت حيات را مي خواهند نه كميت آن را . ( اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست . . . ) . اصحاب اباعبدالله از كميت حيات گذشتند و همه حيات را و خوشيهاي حيات را - خوشيهائي كه فقط عده معدودي از صاحبان روحيه عظيم آن را درك مي كنند - در يك نصف روز به علاوه يك شب جمع كردند براي خود . خدا مي داند كه چه عظمت و جلال و زيبائي و جمالي داشته آن فداكاريها و آن به خاك افتادن ها ! انسان نصف روز زنده بماند 165 ولي غرق در آن حالت معنوي باشد برتري دارد بر هزار سال زندگي حيواني كه جز خوردن و خوابيدن كيفيتي ندارد . بعضي گفته اند ما طالب عرض عمريم نه طول عمر . عرض عمر كيفيت عمر است . عرض عمر هم در نظرها مختلف است ، از نظر بعضيها شكمخوارگي و مستي و قمار و باده گساري است و از نظر بعضي حريت و استقلال و زير فشار نبودن و عشق معنوي و الهي است . " موسوليني " مي گفت : انسان يك سال مثل شير زندگي كند بهتر است از اينكه صد سال مثل گوسفند زندگي كند ، ولي گفت : اين گفته را پنهان كنيد . عرض عمر در نظر موسوليني شيري و درندگي بود و در نظر علي ( ع ) مثلا عبادت و خدمت به حقيقت بود . شجاعت اصحاب اباعبدالله و اعمال حاكي از عقب نشيني لشكر عمر سعد كارهائي سپاه عمر سعد در كربلا كردند كه مي نماياند واقعا در مقابل اين عده قليل عاجز ماندند . از آن جمله : 1 - سر باز زدن از جنگ تن بتن و دست به تيراندازي زدن . 2 - حمله كردن از پشت خيمه ها براي اينكه خيمه ها را بسوزانند و يا از پشت خنجر بزنند . 3 - دستور عمر سعد در مقاتله با شخص سيدالشهدا كه گفت : هذا ابن قتال العرب و دستور او كه مانع صحبت كردن حسين ( ع ) بشوند . 166 اعمال دنائت مابانه لشكر عمر سعد دنائتهائي كه اصحاب يزيد به خرج دادند كه از قانون جنگ و فروسيت به كلي دور بود : 1 - منع آب ( نه تنها بر حريف بلكه بر اطفال و كودكان ) . 2 - كشتن اطفال ، خصوصا در برابر ديدگان مادر و خواهر و عمه ، نظير قضيه طفلي كه له قرطان ( 1 ) . 3 - برهنه كردن بدن امام حسين به واسطه طمع در لباسهاي آن حضرت . 4 - ريختن به سرزنها و كندن حلي و زيور از بدن آنها . 5 - سنگباران و تير باران كردن آن عده قليل . 6 - شماتتهاي لاذع ( 2 ) . 7 - سر شهيد به گردن اسب آويختن . 8 - سب و دشنام . 9 - اسب تاختن بر بدن آن حضرت . 10 - تنگ گرفتن بر اسيران و زدن آنها و سوار كردن آنها بر شتران بي جهاز . 11 - غل كردن بيمار ( امام سجاد عليه السلام ) . 12 - مقابل كردن سرها و اسراء . 13 - جاي بد به اسيران دادن . 14 - شماتت به اسيران داغديده . پاورقي : 1 - [ دو گوشواره داشت ] . 2 - [ شماتتهاي نيش دار و گزنده ] . 167 15 - جسارت به سر مقدس و دندانهاي مقدس . 16 - كشتن زن ( مادر وهب ) . 17 - عبور دادن اسيران از قتلگاه ( اگر به تقاضاي خود اسيران براي وداع نبوده ) . 18 - آتش زدن به خيام در شبي كه اسرا بايد هنوز بمانند و بسر برند . 19 - نان و غذا ندادن به اطفال به طوري كه اطفال معصوم از دست مردم نان و خرما مي گرفتند و ام كلثوم مانع مي شد . سه عمل يزيد كه موجب زوال ملك اموي شد ( و مخصوصا اثر عظيم حادثه كربلا ) ص 216 : " لقد كانت ضربه كربلا و ضربة مدينة و ضربة البيت الحرام اقوي ضربات امية لتمكين سلطانهم و تثبيت بنيانهم و تغليب ملكهم علي المنكرين و المناز عين ، فلم ينتصر عليهم المنكرون و المنازعون بشي ء كما انتصروا عليهم بضربات ايديهم ، و لم يذهبوا بها ضاربين حقيقة حتي ذهبوا بها مضروبين الي آخر الزمان ، و تلك جريرش يوم واحد هو يوم كربلا فاذا بالدولة العريضة تذهب في عمر رجل واحد مديد الايام ( 1 ) ( و شايد اگر حادثه كربلا نبود به اندازه پاورقي : 1 - [ تحقيقا ضرباتي كه بني اميه در كربلا و مدينه و مكه وارد ساختند نيرومندترين ضرباتي بود كه براي پايداري حكومت و تثبيت بنيان و چيرگي حكومتشان بر مخالفان خود وارد ساختند ، و مخالفان هرگز نتوانستند از آنان انتقام كشند بمانند ضربات دست خود آنان ، و بني اميه در واقع زننده نبودند بلكه ضربه اي خوردند كه تا پايان روزگار ادامه دارد . و همين جنايت يكروزه كه در كربلا واقع شد موجب گشت كه يك دولت عريض و طويل آنچناني تنها به اندازه عمر يك شخص عمر كند ] . 168 ملك بني العباس دوام پيدا مي كرد ) . . . پاداش سيدالشهدا در دنيا و فلسفه تعظيم عاشورا ص 224 : " و تسديد العطف الانساني منا فرض من اقدس الفروض علي الناظرين في سير الغابرين ( 1 ) ( فلسفه عزاداري سيد الشهدا و پاداشي كه بايد تاريخ بدهد ) لان العطف الانساني هو كل ما يملك التاريخ من جزاء و هو الثروش الوحيدش التي يحتفظ بها الخلود ( 2 ) ( فلسفه تذكر سيدالشهدا از يك جنبه مربوط به ما است كه از يك سرچشمه فيض استفاده مي كنيم ، از طرف ديگر تقديري از شهدا و شهادت است ، و از طرف ديگر يك فريضه تاريخي و يك وظيفه اجتماعي در برابر اجتماع است . . . ) . منفعت فردي عامل تنازع و تضارب و قبض و استخدام اجتماع است ، و حس منفعت عمومي و به عبارت ديگر اصول عالي اخلاقي انسان عامل حفظ و تعاون و افاضه و اعانه است . پس اصحاب خير عموم ، خدام واقعي اصول و نواميس اجتماعند و از همين جهت است كه اجتماع از آنها تقدير مي كند . پاورقي : 1 - [ و اقامه و تحريك عواطف انساني از سوي ما يكي از مقدس ترين و اجباتي است كه بر ناظران در سيره گذشتگان واجب گشته است ] . 2 - [ زيرا عواطف انساني تمام پاداشي است كه تاريخ مي تواند به كسي بدهد ، و آن تنها ثروتي است كه جاودانگي با آن محفوظ مي ماند ] .

قسمت سوم

بخش دوم يادداشت ماهيت قيام حسيني 171 يادداشت ماهيت قيام حسيني 1 - بحث در اينست كه حادثه عاشورا چه نوع حادثه اي است و از چه مقوله است ؟ آيا از نظر اجتماعي يك انفجار بدون هدف بود مانند بسياري از انفجارها كه در اثر فشار ظلم و تشديد سختگيريها رخ مي دهد و احيانا به وضع موجود كمك مي كند ، و يا يك تصميم آگاهانه و هوشيارانه نسبت به اوضاع و احوال موجود و نسبت به آثار و نتايج اين حركت بود ؟ و در صورت دوم آيا يك قيام و نهضت و انقلاب مقدس بود يا يك دفاع شرافتمندانه مقدس ؟ يعني آيا هجوم بود يا دفاع ؟ آيا كاري بود كه از طرف امام شروع شد و حكومت وقت مي خواست آنرا سركوب كند ، و يا او از طرف حكومت وقت مورد تجاوز قرار گرفت و او بجاي سكوت و تسليم ، شرافتمندانه از خود دفاع كرد ؟ به عبارت ديگر آيا چيزي از سنخ تقوا در جامعه بود و مظهر يك تقواي بزرگ در حد دادن جان بود ، يا مظهر يك احسان و عصيان و قيام مقدس ؟ آيا از نوع حفظ و اثبات خود بود يا از نوع نفي و انكار جبهه مخالف ؟ ( 1 ) پاورقي : 1 - بلكه مي توان گفت سه نوع ماهيت مي توان فرض كرد : ماهيت تقوائي ، ماهيت هجومي و قيامي ، و ماهيت پاسخگوئي به يك نداي مقدس ، كه ماهيت تعاوني دارد . > 173 بنابر فرض اول ناچار اهدافي داشت اجتماعي و اصولي ، و بنابر فرض دوم هدفش جز حفظ شرف و حيثيت انساني خود نبود ، و بنابر اينكه از نوع انقلاب و قيام ابتدائي بود آيا مبناي اين انقلاب صرفا دعوت مردم كوفه بود كه اگر مردم كوفه دعوت نمي كردند قيام نمي كرد ( و قهرا پس از اطلاع از عقب نشيني مردم كوفه در صدد كنار آمدن و سكوت بود ) يا مبناي ديگري جز دعوت مردم كوفه داشت و فرضا مردم كوفه دعوت نمي كردند ، او در صدد اعتراض و مخالفت بود هر چند به قيمت جانش تمام شود ؟ در جريان حادثه كربلا عوامل گوناگوني دخالت داشته است ( 1 ) يعني انگيزه هاي متعددي براي امام در كار بوده است كه همين جهت از طرفي توضيح و تشريح ماهيت اين قيام را دشوار مي سازد زيرا آنچه از امام ظاهر شده گاهي مربوط به يك عامل خاص بوده و گاهي به عامل ديگر ، و سبب شده كه اظهار نظر كنندگان ، گيج و گنگ بشوند و ضد و نقيض اظهار نظر كنند ، و از طرف ديگر به اين قيام جنبه هاي مختلف مي دهد و در حقيقت از هر جنبه اي ماهيت خاصي دارد . ( در امور اجتماعي و مركب ، مانعي نيست كه يك چيز داراي چند ماهيت باشد همچنانكه مخصوصا در درسهاي فلسفه تاريخ ثابت كرده ايم ) . پاورقي : > امام از نظر عامل بيعت ، عكس العمل كار بود آنهم عكس العمل منفي ، از نظر عامل دعوت ، عكس العمل كار بود اما عكس العمل مثبت ، و از نظر عامل امر به معروف ، آغازگر بود و مهاجم . 1 - همان طوري كه در سخنرانيهائي كه در دانشكده ادبيات تهران و دانشگاه اهواز در محرم 1392 تحت عنوان " تحليلي از قيام عاشورا " گفتيم ، حوادث اجتماعي مانند حوادث طبيعي و مادي ، شناخت آنها نيازمند به نوعي تجزيه و تحليل به عناصر اوليه > 174 عوامل كه در كار بوده و ممكن است در اين امر دخالت داشته باشد و يا دخالت داشته است : الف - اينكه امام يگانه شخصيت لايق و منصوص و وارث خلافت و داراي مقام معنوي امامت بود . در اين جهت فرقي پاورقي : > است كه سازنده آن حادثه است . چيزي كه هست پديده هاي مادي در يك لابراتوار قابل تجزيه و بار ديگر تركيب است ولي پديده هاي تاريخي را صرفا با قدرت منطق و در لابراتوار منطق مي توان تجزيه و تحليل كرد . تحليل حادثه اي مانند قيام عاشورا به اينست كه سه نوع عنصر در آن شناخته شود : اول انگيزه ها يعني عواملي كه در محيط رخ داد كه بالقوه مي توانست منشأ يك حركت يا نهضت شود و يا احيانا موجي ايجاد بكند . از لحاظ اين عنصر بايد عوامل محيط را از جنبه اخلاقي ، سياسي ، اقتصادي و غيره و جريانات خاص انساني آن محيط را به دست آورد . عنصر دوم عكس العملي كه قهرمان نهضت يعني امام حسين ( ع ) در حادثه عاشورا در برابر هر يك از عوامل فوق نشان داد كه البته اين جهت بستگي زيادي دارد به شخصيت امام ، و با عوض شدن و جانشين شدن شخصيت ديگر ، يعني اگر شخص ديگر بجاي امام مي بود اي بسا كه عكس العمل ديگري ابراز مي داشت . در اين مرحله است كه ما هدفهاي امام را كه با شخصيت معنوي او بستگي دارد ، در اين حادثه بايد بررسي كنيم . عنصر سوم روش و متد امام است در اين عكس العمل ، كه خود عكس العمل ماهيتش اينست كه امام اهداف مشخصش در برابر آن حادثه چه بوده است . پس معني روش امام اينست كه مثلا روش امام در امتناع از بيعت چه بوده و تا چه حد مي خواسته مقاومت كند و در چه حد احيانا تسليم مي شد و يا اصلا تسليم نمي شد آنچنانكه از سخنان خود امام بر مي آيد . و روشش از نظر اجابت دعوت مردم كوفه و به دست گرفتن حكومت چه بود و در چه حد بود و آيا مانند امتناع از بيعت تا آخرين قطره خون حاضر بود فدا كند يا پس از بهم خوردن وضع كوفه حاضر بود از اين هدف دست بردارد ، كه البته شق دوم صحيح است . و روشش از نظر عامل سوم حتي از عامل اول هم شديدتر بود ، بالاتر از كشته شدن بود ، در حد توسعه انقلاب و دامنه خونريزي بود . در اينجا منطقش منطق شهيد بود ، منطق يك نفر انقلابي بود . منطقش در امتناع از بيعت ، منطق يك انسان با شرف بود و نه بيشتر ، و منطقش در مقابل عامل دعوت ، منطق يك سياستمدار ورزيده و صالح بود ، و منطقش در مقابل عامل سوم منطق شهيد بود . 175 ميان امام و پدرش و برادرش نبود ، همچنانكه فرقي ميان حكومت يزيد و معاويه و خلفاي سه گانه نبود . اين جهت به تنهائي وظيفه اي ايجاب نمي كند . اگر مردم اصلحيت را تشخيص دادند و بيعت كردند و در حقيقت با بيعت ، صلاحيت خود را و آمادگي خود را براي قبول زمامداري اين امام اعلام كردند او هم قبول مي كند . اما مادامي كه مردم آمادگي ندارند از طرفي ، و از طرف ديگر اوضاع و احوال بر طبق مصالح مسلمين مي گردد ، به حكم اين دو عامل ، وظيفه امام مخالفت نيست بلكه همكاري و همگامي است همچنانكه امير عليه السلام چنين كرد ، در مشورتهاي سياسي و قضائي شركت مي كرد و به نماز جماعت حاضر مي شد . خودش فرمود : " لقد علمتم اني احق الناس بها من غيري ، و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا علي خاصة " ( 1 ) . در قضيه كربلا اين عامل به تنهائي دخالت نداشته است . اين عامل را به ضميمه عامل سوم كه دعوت اهل كوفه است بايد در نظر بگيريم چون عامل دعوت مردم ، براي به دست گرفتن حكومت بود نه چيز ديگر . پس اين عامل ، عامل جداگانه نيست و بايد در ضمن آن عامل ذكر شود . ب - از امام بيعت مي خواستند و در اين كار رخصتي نبود : يزيد نوشت : خذ الحسين بالبيعة اخذا شديدا ليس فيه رخصة . پاورقي : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 72 [ حقا شما مي دانيد كه من از همه مردم به خلافت شايسته ترم . به خدا سوگند تا زماني راه مسالمت مي پويم كه امور مسلمين به سلامت باشد و جز به شخص من ستم نشود ] . 176 بيعت ، امضا و قبول و تأييد بود ( 1 ) . ج - مردم كوفه پس از امتناع امام از بيعت او را دعوت كردند و آمادگي خود را براي كمك او و به دست گرفتن خلافت و زعامت اعلام كردند ، نامه هاي پي در پي آمد ، قاصد امام هم آمادگي مردم را تأييد كرد . د - اصلي است در اسلام به نام امر به معروف و نهي از منكر ، مخصوصا در موردي كه كار از حدود مسائل جزئي تجاوز كند ، تحليل حرام و تحريم حلال بشود ، بدعت پيدا شود ، حقوق عمومي پايمال شود ، ظلم زياد بشود . امام مكرر به اين اصل استناد كرده است . در يك جا فرمود : " اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي ، اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنكر (2) و اسير بسيرش جدي و ابي " . جاي ديگر پاورقي : 1 - بيعتي كه امام حسين را بدان مكلف مي كردند ، تصويب ولايت عهد بود ، با بيعت علي ( ع ) و ائمه ديگر كه تسليم را اكثريت خاطي بود فرق داشت . 2 - بعدها منكراتي كه موجب نهي از منكر و قيام شد شرح داده خواهد شد ، ولي جمله : و اسير بسيرش جدي و ابي " با توجه به آنچه در آن ايام به نام سيره شيخين مطرح بوده كه علي و خاندانش آنرا قبول نداشته اند ، عطف به انحرافاتي هم كه از زمان شيخين شروع شده هست ، از قبيل تقسيم [ بيت المال ] به غير سويه ، و از قبيل تحقير نماز به عنوان خير العمل ، و از قبيل مطلق اجتهادهاي ( به اصطلاح ) روشنفكرانه عمر . دو جريان انحرافي وجود يافت يكي عمري و ديگر عبدالله عمري . انحراف عمري ، اقبال به جهاد منهاي عبادت ، يعني سنگين كردن كفه برونگرائي و عملي عيني و سبك كردن كفه معنوي بود . انحراف عبدالله عمري ، بر عكس ، سنگين كردن كفه عبادت و تحقير كارهاي سخت دنيائي و جهادي بود كه در نتيجه نه جهاد ، جهاد بود و نه نماز ، نماز. اما امام حسين در شب عاشورا : لهم دوي كدوي النحل ، و در روز عاشورا ذكرت الصلاش جعلك الله من المصلين " . 177 فرمود : " سمعت جدي رسول الله : من رأي سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله " . . . در جاي ديگر فرمود : " الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهي عنه ليرغب المؤمن في لقاء الله محقا ، اني لا اري الموت الا سعادش و الحياش مع الظالمين الا برما " . اما عامل بيعت امام حاضر بود كه كشته شود و به هيچ وجه حاضر به بيعت نبود . وظيفه امام از اين نظر فقط امتناع بود . اين وظيفه را با خروج از كشور ، با متحصن شدن به شعاب جبال ( آنچنانكه ابن عباس پيشنهاد كرد ) ، با مخفي شدن هم مي توانست انجام دهد . به عبارت ديگر روش و متد امام از اين نظر جز زير بار نرفتن به هر شكل و لو به خروج از مرز و تا سر حد كشته شدن نيست . روش امام در مقابل عامل بيعت خواستن ، محدود به حد امكانات براي به دست گرفتن حكومت نيست و محدود به حد كشته نشدن هم نيست ، ولي هيچ وظيفه اي مثبت از قبيل توسعه انقلاب و گسترش دعوت و غيره را ايجاب نمي كند ، جلوگيري از خونريزي ديگران لازم مي شود . از اين نظر امام فقط بايد بگويد : نه . در آن زمان بيعت امام قطعا جدي و از روي رضا تلقي مي شد و واقعا صحه گذاشتن به خلافت يزيد بود . قرائني در دست است كه امام به هيچ وجه حاضر به بيعت نبود . آقاي صالحي از " مقتل " خوارزمي نقل مي كند كه امام در مذاكراتش با " محمد ابن حنفية " فرمود : " لو لم يكن في الدنيا ملجا و لا مأوي لما بايعت يزيد بن معاوية " . 178 اما موضوع امر به معروف و نهي از منكر : در اينجا بايد اوضاع خاصي را كه در زمان معاويه و در اثر خلافت يزيد پيدا شده بود در نظر گرفت : الف - خود موضوع خلافت موروثي كه جامه عمل پوشيدن به آرزوي ديرين ابوسفيان بود كه گفت : تلقفوها تلقف الكرش و لتصيرن الي اولادكم وراثة . أما و الذي يحلف به ابوسفيان لا جنة و لا نار . . . ( 1 ) امام در زمان خود معاويه به اين امر و به كارهاي معاويه معترض بود و حتي در يك نامه به معاويه نوشت : من مي ترسم در نزد خدا از اينكه عليه تو قيام نمي كنم م سؤول باشم . امام در زمان معاويه اقداماتي مي كرد كه معلوم بود قصد شورش دارد ( 2 ) . در اينجا يك مطلب هست و آن اينكه اينگونه قيامها بلكه مطلق امر به معروف ها و نهي از منكرها يك وظيفه تعبدي نيست كه ما هر وقت منكري را ديديم نهي كنيم و بر ما نباشد كه به نتيجه و اثر كار توجه داشته باشيم ، بلكه احتمال اثر يا اطمينان به نتيجه لازم است ، يعني اين كار از نوع كارهائي است كه بر مكلف است نتيجه كار را برآورد كند ، والا بي جهت نيرويي را مصرف كرده و پاورقي : 1 - [ خلافت را چون توپ به يكديگر پاس دهيد و آنرا نزد اولاد خود به ارث نهيد . هان سوگند به آنكه ابوسفيان به او سوگند مي خورد نه بهشتي در كار است و نه دوزخي ] . 2 - اما اينكه در نمره 6 يادداشتهاي نهضت حسيني از كتاب آقاي صالحي از " رجال كشي " و از " الامامة و السياسة " نقل كرديم كه امام به او نوشت : لا اريد لك حربا و لا عليك خلافا " ، ناظر به زمان حال بود و قطعا امام در زمان معاويه و براي آن زمان چنين قصدي نداشت . 179 به هدر داده است . ( مسئله اعتقاد امام به نتيجه كارش مربوط است به آنچه قبلا گفتيم كه امام از نظر عامل امر به معروف و نهي از منكر ، منطقش منطق انقلابي و منطق شهيد و طرفدار توسعه خونريزي و گسترش انقلاب بود ، مطلبي و پيامي داشت كه آن پيام را فقط مي خواست با خون رقم كند كه هرگز پاك نشود . ) آيا امام خود به نتيجه كار خود و هدر نرفتن خود معتقد بود يا نه ؟ بلي معتقد بود ، به چند دليل : الف - در جواب شخصي كه " رياشي " نقل مي كند فرمود : " ان هؤلاء اخافوني و هذه كتب اهل الكوفة و هم قاتلي ، فاذا فعلوا ذلك و لم يدعو الله محرما الا انتهكوه بعث الله اليهم من يقتلهم حتي يكونوا اذل من فرام المرأش " ( 1 ) . ( كامل ابن اثير ، جلد 3 ) . ب - در روز عاشورا خطاب به مردم فرمود : " ثم ايم الله لا تلبثون بعدها الا كريثما يركب الفرس حتي تدور بكم دور الرحي و تقلق بكم قلق المحور " ( 2 ) . ج - در روز عاشورا خطاب به اهل بيت خود فرمود : " استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء " پاورقي : 1 - [ اينان براي من ايجاد وحشت كرده اند ، و اينها نامه هاي دعوت كوفيان است كه اكنون به قتل من كمر بسته اند ، و چون دست به خون من بيالايند و حرامي را نگذارند جز اينكه مرتكب شوند ، خداوند كسي را برانگيزد تا همه را قتل عام كند تا آنجا كه از كهنه رگل زنان بي ارزش تر خواهند شد ] . 2 - لهوف ، ص . 42 [ سپس به خدا سوگند جز زمان اندكي به اندازه زمان سوارشدن بر اسب نمانيد تا اينكه اين آسياب به گردش آيد و شما را در تنگناي محور خويش گيرد ] . 180 " و يعذب اعاديكم بانواع البلاء " ( 1 ) . د - به عمر سعد فرمود : به خدا ملك ري نصيب تو نخواهد شد ، مي بينم كه بچه هاي كوفه به سرت سنگ مي پرانند آنطور كه به درخت ميوه سنگ مي زنند . اما موضوع دعوت مردم كوفه : اين دعوت براي چيست ؟ قطعا براي قبول زمامداري و به دست آوردن قدرت و مركز قرار دادن كوفه بود . كوفه سرباز خانه جهان اسلام بود . نامه اي كه وجوه رجال و اشراف كوفه نوشتند ، بسيار محكم و اصولي بود كه در يادداشتهاي " نهضت حسيني " شماره 16 نقل كرديم : اما بعد فالحمد لله الذي قصم عدوك الجبار العنيد الذي انتزي علي هذه الامة فابتزها امرها ، و غصبها فيئها ، و تأمر عليها بغير رضا منها ، ثم قتل خيارها ، و استبقي شرارها ، و جعل مال الله دولة بين جبابرتها و اغنيائها ، فعبدا له كما بعدت ثمود . انه ليس علينا امام فاقبل لعل الله يجمعنا بك علي الحق ( 2 ) . پاورقي : 1 - [ خود را آماده بلا كنيد ، و بدانيد كه خداوند حافظ و رهايي بخش شما از دشمنان است ، و دشمنانتان را به انواع بلا كيفر خواهد داد ] . 2 - [ اما بعد ، سپاس خدايي راست كه پشت دشمن جبار و گردنكش تو را شكست ، همان دشمني كه بر اين امت شوريد و زمام حكومتش را ربود ، و دارائيش را غصب كرد ، و بدون رضايتشان بر آنها فرمانروائي كرد ، سپس خوبانشان را كشت ، و اشرارشان را باقي داشت ، و اموال خدا را ميان گردنكشان و ثروتمندانشان دست به دست گردانيد . از رحمت خدا دور باشد چنانكه قوم ثمود دور شدند . راستي كه ما رهبر نداريم ، به سوي ما بشتاب ، اميد آنكه خداوند ما را به دست شما گرد حق جمع آورد ] . 181 امام هم در جواب آنها ضمن ابلاغي كه به نام مسلم صادر مي كند مي نويسد : " اني بعثت اليكم اخي و ابن عمي و ثقتي في اهل بيتي . . . و لعمري ما الامام الا العامل بالكتاب ، القائم بالقسط ، الدائن بدين الله " ( 1 ) . در اين نامه تز امام راجع به حاكم و حكومت مشخص مي شود ، و نشان مي دهد عنايت امام را به مسأله رهبري در درجه اول ، و اينكه بزرگترين منكر خود يزيد است و پستي كه اشغال كرده است . وضع امام از اين جهت عينا وضع پدرش علي ( ع ) است بعد از كشته شدن عثمان كه آن حضرت اجتماع مردم را بر بيعت ، اتمام حجت برخود مي داند با اينكه قلبا مايل نيست از باب اينكه آينده را مبهم مي داند و فرمود : " فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان " (2) . . . و فرمود : " لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر لالقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها " ( 3 ) . اتمام حجت به معني اين نيست كه حجت خداي عالم السر و الخفيات بر مردم تمام شود " ليهلك من هلك عن بينة و يحيي " پاورقي : 1 - ارشاد مفيد ، ص 214 با كمي اختلاف . [ من برادر و عموزاده و شخص مورد اطمينان خود از ميان خاندانم را به سوي شما گسيل داشتم . . . و به جان خودم سوگند كه مقام رهبري را نسزد مگر آنكس كه عامل به كتاب خدا و قائم به دادگري و حاكم و عامل به دين خدا باشد ] . 2 - نهج البلاغه ، خطبه 90 ، [ زيرا ما با امري روبرو هستيم كه چندين رنگ و چهره دارد ] . 3 - نهج البلاغه ، خطبه . 3 [ و اگر حضور مردم نبود و حجت خدا با وجود ياور بر من تمام نمي شد ، ريسمان حكومت را بر كوهان شترش رها مي ساختم ، و پايان خلافت را با جام آغازش سيراب مي كردم ( كنايه از آنكه دست از اقدام و قبول مي داشتم چنانكه در آغاز بداشتم " . 182 183 " رب نجني من القوم الظالمين 0 و لما توجه تلقاء مدين قال عيسي ربي ان يهديني سواء السبيل "( 1 ) . اين جريان موسي بعد از آن بود كه به او اطلاع رسيد : " ان الملا يأتمرون بك ليقتلوك فاخرج اني لك من الناصحين "( 2 ) . ثالثا خود امام در جواب " ابوهرش ازدي " فرمود : " ان بني امية قد اخذوا مالي فصبرت ، وشتموا عرضي فصبرت ، و طلبوا دمي فهربت " ( 3 ) . در جواب " فرزدق " فرمود : " لو لم اعجل لاخذت " ( 4 ) . شيخ مفيد مي گويد : و لم يتمكن من تمام الحج مخافة ان يقبض عليه بمكة فينفذ به الي يزيد بن معاويه ( 5 ) . " سرمايه سخن " مي نويسد : عمرو بن سعيد بن العاص مأمور بود با عده اي كه امام را بكشد . " طريحي " نوشته است كه سي نفر از شياطين بني اميه مأمور اين كار شده بودند . در يادداشتهاي " نهضت حسيني " نمره 10 از " مقتل خوارزمي " نقل پاورقي : 1 - سوره قصص ، آيه 21 و . 22 [ پس ( موسي عليه السلام ) از آن ديار ترسان و نگران بيرون شد و گفت : پروردگار من ! مرا از گروه ستمگران رهايي بخش . و چون به سوي مدين حركت نمود گفت : اميد آنكه پروردگارم مرا به راه راست رهنما باشد ] . 2 - همان سوره ، آيه . 20 [ سران قوم جلسه كرده و تصميم دارند كه تو را بكشند ، پس بگريز كه من خيرخواه توام ] . 3 - لهوف ، ص . 29 [ بني اميه ما لم را گرفتند صبر كردم ، به آبرويم لطمه زدند صبر كردم ، و خواستند خونم را بريزند پس گريختم ] . 4 - [ اگر شتاب نكنم دستگير مي شوم ] . 5 - ارشاد مفيد ، ص . 218 [ و نتوانست حج خود را به پايان رساند مبادا در مكه دستگير شده و به نزد يزيد بن معاويه فرستاده شود ] . 184 كرديم كه امام ضمن درد دل كتبي به ابن عباس مي گويد : مرا در مكه آرام نمي گذارند و از جوار حرم الهي مجبور به خروج مي كنند . ابن عباس هم در نامه اي كه به يزيد مي نويسد و سخت او را ملامت و فحش كاري مي كند ، مي گويد : شما به زور حسين را از حرم الهي اخراج كرديد . ب - ارزش اين عاملها چقدر بود ؟ كداميك از اينها از نظر امام ، هدف اصلي بود ؟ دو عامل اول هيچكدام قطعا تابع ديگري نبود يعني فرضا امام مورد در خواست بيعت هم واقع نمي شد ، به عنوان امر به معروف اعتراض مي كرد ، و فرضا اعتراض نمي كرد ، بيعت هم نمي كرد . بحث در مقدار ارزش و اصالت عامل سوم است . اينجا ممكن است كسي گمان كند كه عامل اصلي در اين جريان اين بود كه امام مي خواست زمام امور را به دست بگيرد ، دو جريان ديگر يعني امتناع از بيعت و اعتراض و انتقاد به نام امر به معروف و نهي از منكر مقدمه اين كار بود . بديهي است كسي كه اوضاع را به نفع خود مساعد مي بيند و قصد زمامداري دارد ، هم نبايد بيعت كند زيرا زمينه خودش را خراب مي كند ، و هم بايد سوژه تبليغاتي عليه دستگاه داشته باشد و از آنها انتقاد كند ، طبق شرائط آنروز يك اصل اسلامي به نام امر به معروف و نهي از منكر را دستاويز قرار دهد . يعني امتناع از بيعت و اعتراض به نام امر به معروف ، مقدمه رفتن به كوفه است . نتيجه اينست كه همان لحظه اي كه متوجه مي شود كه اوضاع مساعد نيست ، وضع خودش را از نظر آن دو جريان ديگر عوض كند ، هم حاضر شود براي 185 بيعت ، و هم اينكه دست از اعتراض و انتقاد بردارد . از كتاب آقاي صالحي برمي آيد كه مطلب همينطور است ، در صورتي كه چنين نيست . اشتباه بزرگ آقاي صالحي همين است . امام نه حاضر شد به بيعت و تسليم ، و خود گفته بود به هر حال من بيعت نخواهم كرد " و لو لم يكن ملجا و لا ماؤي " ، يعني خواه كوفه مرا بپذيرد و خواه نپذيرد بيعت نخواهم كرد ، و هم اينكه پس از يأس از ياوري كوفيان نيز دست از انتقاد نكشيد . خطبه هاي داغش را پس از برخورد با " حر " و اطلاع از وضع كوفه ايراد كرد . بعد از اطلاع از شهادت " مسلم " يا " قيس بن مسهر " يا " عبدالله بن يقطر " تازه اين آيه را مي خواند : " من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه "( 1 ) . . . پافشاري امام پس از تغيير اوضاع كوفه شايد بيشتر براي اين بود كه بفهماند امتناع از بيعت و هم اعتراض و انتقادش مقدمه به قدرت رسيدن و تسلط بر كوفه نيست . و اما اعلام انصراف امام ، فقط انصراف از رفتن به كوفه است نه از امتناع از بيعت و نه از اعتراض و انتقاد و امر به معروف و نهي از منكر . برخلاف عقيده صالحي ، ترك بيعت و اقدام به اعتراض امام منوط به زمينه كوفه نبود كه با سقوط اين زمينه ، هم حاضر به بيعت شود و هم ترك اعتراض كند . و خطر اعتراض را هم مي دانست و به اثر اين اعتراض خونين هم واقف بود ، مي خواست اعلام جرم خود را با خون بنويسد كه هرگز پاك نشود . و هم اينكه راهي پيش نگرفت كه لااقل از كشته شدن فرزندان و يارانش جلوگيري كند ، زيرا پاورقي : 1 - سوره احزاب ، آيه . 23 186 فرضا بگوئيم خود را در خطر مي ديد ، اصحاب و خاندان خود را كه قطعا در خطر نمي ديد ، چرا حاضر شد آنها كشته شوند ؟ به علاوه چرا حتي پس از برخورد با حر بن يزيد ، عبيدالله بن حر جعفي و ضحاك بن عبدالله مشرقي ( رجوع شود به تاريخ كه اين كار پس از برخورد با حر بوده است يا نه ) [ آنها را ] و مخصوصا بني اسد را در شب عاشورا به همراهي و نصرت مي خواند ؟ ج - آيا امام واقعا به مردم كوفه اعتماد و حسن ظن پيدا كرده بود و به اصطلاح روي مردم كوفه حساب مي كرد ، يا نه ؟ بعضي ها مثل " ابن خلدون " و " قاضي ابن العربي " و بعضي ديگر و از آن جمله آقاي صالحي ، عامل اصلي را در نهضت امام ، وضع كوفه و دعوت كوفيان دانسته اند و قهرا فرض كرده اند كه امام اعتماد پيدا كرده بود به وضع خود در ميان كوفيان ، آنگاه اين جهت را بر امام عيب گرفته اند كه حسن ظن امام به مردم كوفه به موقع نبوده است ، و يا مثل آقاي صالحي گفته اند كه اعتماد امام به مردم كوفه و حساب كردن روي آنها بجا بوده و لكن تغيير اوضاع ، غير قابل پيش بيني بوده و از مجاري عادي ممكن نبود كسي چنين پيش بيني كند ، نظير تغيير اوضاع در " احد " كه قابل پيش بيني نبود و از خطاي تيراندازان جبل الرماش پيدا شد . بديهي است كه اگر عامل اصلي نهضت امام ، دعوت كوفيان مي بود ، امام مي بايست احتياط بيشتري مي كرد و نصيحت ابن عباس را به كار مي بست و اعتماد نمي كرد . اما حقيقت اينست كه امام هيچگونه اعتمادي به كوفيان نكرده است . مكرر افرادي گفتند كه قلوبهم معك و سيوفهم عليك . خود 187 امام هم فرمود : " لا يخفي علي الامر " . در جواب " فرزدق " فرمود كه اگر كارها بر وفق آنچه مي خواهيم انجام گيرد خدا را شكر مي كنيم " و ان حال القضاء دون الرجاء فلن يتعد ( يعتد ) من كان الحق نيته و التقوي سريرته " ( 1 ) . به علاوه از امام جمله هائي شنيده شده است در بين راه كه نشان مي دهد امام اين سفر خود را سفر سلامت نمي دانسته است . اگر خطبه " خط الموت علي ولد آدم " . . . و جمله : " و ان من هوان الدنيا ان رأس يحيي بن زكريا اهدي الي بغي من بغايا بني اسرائيل ، " ( 2 ) و همچنين خواب معروف " ان الله شاء ان يراك قتيلا " ، يا : " ان لك درجة عندالله لن تنالها الا بالشهادش " اصل قابل اعتمادي داشته باشد كه ديگر مطلب خيلي واضح است . د - آيا امام از اول به قصد كربلا حركت كرد يا نه ؟ و اگر فرضا به قصد كربلا حركت نكرد ، آيا به قصد كشته شدن و با علم به كشته شدن حركت كرد يا نه ؟ از نظر تاريخي نمي توان اثبات كرد كه امام به قصد كربلا و يا با علم به كشته شدن حركت كرد ، بلكه از نظر تاريخ كه ظواهر قضايا را نقل مي كند ، امام به طرف كوفه و قصد كوفه حركت كرد و در اثر برخورد با " حر " و اجازه ندادن " حر " كه امام از حوزه عراق خارج شود و حاضر نشدن امام كه تحت الحفظ " حر " به كوفه برود ، راهي را به طرف غرب و چپ جاده پيش پاورقي : 1 - [ و اگر قضاي الهي مانع رسيدن ما به آرزويمان شود ، البته آنكس كه نيتش حق بوده و باطنش به تقوا آراسته باشد متجاوز به حساب نيايد ] . 2 - [ مرگ بر فرزند آدم جاي دارد . . . و از پستي دنياست كه سر مبارك يحيي بن زكريا به نزد يكي از بدكاران بني اسرائيل هديه گرديد ] . 188 گرفتند تا رسيدند به كربلا ، و بعد در اثر نامه ابن زياد در آن محل متوقف شدند . و از نظر علم به كشته شدن هم تاريخ جز مخطور بودن و غير قابل اطمينان بودن اين سفر را اثبات نمي كند . در عين حال اين جهت منافات ندارد با جهت ديگر و آن اينكه امام در يك سطح ديگري كه سطح معنويت و امامت است ، مي دانسته كه عاقبت به كربلا نزول خواهد كرد و در همانجا شهيد خواهد شد . ه - امام پس از برخورد با " حر " و در كربلا در چند جا اعلام انصراف كرده است . اين اعلام انصراف به چه معني است ؟ قبلا گفتيم كه اعلام انصراف امام ، انصراف از رفتن به كوفه و از داوطلبي از تشكيل حكومت كوفه بود نه از انصراف از دفاع مقدس امتناع بيعت ، و نه انصراف از قيام مقدس اعتراضي امر به معروف و نهي از منكر . بر خلاف عقيده آقاي صالحي ، امام پس از سقوط كوفه ، از دو هدف ديگرش دست برنداشت و امتناع از بيعت و همچنين اعتراض به حكومت را تنها در زمينه زعامت مفيد نمي دانست ، به خطر ايندو هم كاملا واقف بود ولي مي خواست پيام خود را و اعلام جرم خود را و جواب " نه " به بيعت را با خون خود بنويسد كه هرگز پاك نشود . و - بديهي است كه از نظر عامل دعوت كوفيان ، قيام امام يك قيام ابتدائي است ، بلكه از اين جهت اقدام براي به دست گرفتن زمام امور است و تنها جنبه شورش بر ضد حكومت براي تضعيف يا اصلاح نيست . يعني طبق عامل نهي از منكر ، هدف بايد اصلاح باشد خواه به صورت تضعيف يا سقوط حكومت ، و خواه به 189 صورت اصلاح حكومت . ز - معلوم شد به موجب هر يك از اين عاملها امام يك وظيفه مخصوص دارد . و ضمنا معلوم شد كه به اعتبار هر يك از عاملها نهضت امام ارزش مخصوصي پيدا مي كند . به موجب عامل دعوت و احتمال موفقيت كه حداكثر 50 درصد است ، ارزش نهضت همينقدر است كه امام با پيدايش يك فرصت احتمالي ، نمي نشيند و فرصت را از دست نمي دهد ، و ضمنا نظر و تز امام راجع به حكومت كه در نامه به اهل كوفه توسط مسلم و در خطبه بيضه پيدا است ، روشن مي شود . و از نظر عامل بيعت كه تا آنوقت حتي مردم كوفه اعلام نصرت نكرده بودند ارزش كار امام در اين حد است كه تقاضاي يك حكومت نيرومند و خونخواري را براي بيعت نمي پذيرد و حاضر مي شود خونش را بريزند و بيعت نكند . به موجب اين عامل اگر حكومت كاري به او نمي داشت و از او چيزي نمي خواست ، امام هم كاري به كار آنها نداشت ، و به موجب عامل اول اگر مردم كوفه اعلام آمادگي نمي كردند ، امام ياغي نمي شد و بسا كه بيعت هم مي كرد . به هر حال عامل امتناع از بيعت ، ارزش بيشتري از عامل پذيرش دعوت دارد زيرا در عامل پذيرش دعوت ، چند در صدي احتمال جان به سلامت بردن به علاوه موفقيت در زمامداري و ساقط كردن حريف وجود دارد ولي در عامل امتناع از بيعت در روزهايي كه شروع شد احتمال قريب به يقين كشته شدن بود . اما عامل امر به معروف و نهي از منكر كه خود امام هم زياد به آن استناد كرده و در آن موارد نامي از امتناع بيعت يا پذيرش دعوت نبرده است ، از هر دو عامل اول ارزش بيشتري دارد 190 زيرا به موجب اين عامل به هر حال امام خود را با حكومت وقت درگير كرده است و اين درگيري از نوع هجوم بوده و از طرف خود او شروع شده است نه از ناحيه مردم و نه از ناحيه حكومت . به موجب اين عامل ، امام ، مهاجم و معترض است نه مدافع ، كارش عمل ابتدائي است نه صرفا عكس العمل منفي در مقابل تقاضاي بيعت و يا عكس العمل مثبت در مقابل تقاضاي همكاري براي تشكيل حكومت . به موجب اين عامل خواه حكومت بيعت بخواهد و يا نخواهد ، او معترض و طرفدار تغيير وضع موجود است . خواه مردم كوفه او را بپذيرند و ياري كنند و يا نپذيرند و ياري نكنند ، باز هم او معترض و طرفدار تغيير است . و از اين نظر است كه فوق العاده ارزنده است و درس است و آموزنده است . پس اين سه عامل ، هم از نظر وظيفه و عكس العملي كه براي امام ايجاب مي كند ، و هم از نظر ارزندگي و اهميت و قابليت بزرگداشت ، و هم از نظر آموزندگي و درسي با هم تفاوت دارند ، و چنانكه قبلا مكرر گفتيم ، از نظر اين منطق ، انقلاب است و امام طرفدار توسعه انقلاب است . 191 سؤالات درباره نهضت حسيني 1 - آيا قيام حسيني يك انفجار بود يا يك تصميم آگاهانه ، و در صورت دوم آيا انقلاب و شورش ابتدائي بر ضد دستگاه حكومت بود يا يك نوع دفاع و مقاومت در مقابل دستگاه بود ؟ و در صورت دوم آيا مقاومت در مقابل اين بود كه آنها قصد كشتن او را داشتند يا در مقابل بيعت خواستن آنها بود ؟ و بنابر اينكه انقلاب ابتدائي بود آيا مبناي انقلاب ، دعوت مردم كوفه بود يا اينكه ولو مردم كوفه دعوت نمي كردند [ امام ] باز هم قيام مي كرد ؟ 2 - آيا امام حسين مي دانست كه كشته مي شود ( به علم امامت يا از روي قرائن قطعي ) و يا نمي دانست و باور نمي كرد كه كشته شود ؟ و در صورت دوم ، اگر مي دانست ، طوري ديگر عمل مي كرد يا همانطور عمل مي كرد كه كرد ؟ و در نتيجه آيا پس از آنكه دانست كشته مي شود ، از آنچه كرد پشيمان شد يا نه ؟ 3 - آيا امام حسين به قصد كربلا ( و قهرا به قصد قربانگاه مخصوص خود ) حركت كرد و يا فرضا به قصد كشته شدن حركت كرد ، مقصدش خصوص كربلا نبود ؟ و اگر مقصدش كربلا نبود 192 كجا بود ؟ آيا مقصدش عراق و لشكرگاه مسلمين و مركز شيعيان بود كه آنجا را مركز قرار دهد يا مقصد معيني نداشت و فقط مي خواست در حجاز نباشد و احيانا فكر مي كرد كه به شام برود ؟ و به هر حال اگر مقصدش كربلا نبود آيا مي دانست به هر حال در اين سفر شهيد مي شود يا نه ؟ 4 - آيا امام حسين پيشنهاد صلح كرد يا نه ؟ و در صورت دوم آيا طرف مقابل پيشنهاد صلح كرد و او نپذيرفت يا نه ؟ و اگر فرض كنيم پيشنهاد صلح كرده است پس وضع او و امام حسن هيچ تفاوتي ندارد . تفاوت در ناحيه طرف است كه معاويه صلح را پذيرفت و يزيد نپذيرفت . و اگر پيشنهاد صلح كرد چرا از اول بيعت نكرد ؟ آقاي [ صالحي ] نجف آبادي معتقد است كه امام پنج بار پيشنهاد صلح كرد . 5 - اگر امام حسين نه پيشنهاد صلح كرد و نه پيشنهاد صلح طرف را پذيرفت به چه علت بود و چرا امام حسن صلح را پذيرفت ؟ 6 - آيا جمله : " " ان الله شاء ان يراك قتيلا " " مي تواند صحيح باشد يا نه ؟ 7 - چرا امام حسين تا اين حد در مقابل تقاضاي بيعت مقاومت كرد ولي اميرالمؤمنين و ائمه ديگر در مقابل اين تقاضا اينقدر مقاومت نكردند ؟ آيا مي توان گفت كه بيعت علي ( ع ) تسليم به اكثريت بود ولو اكثريت خاطي ، ولي بيعتي كه از امام حسين مي خواستند ، تسليم به رسم ولايت عهدي بود ؟ 8 - آيا ميان بيعت و صلح فرق است يا نه ؟ يعني آيا ممكن است بگوئيم كه در شرائط خاصي بيعت جايز نيست زيرا بيعت ، 193 امضاء و تأييد است ولي صلح جايز است زيرا صلح معمولا در ميان دو متخاصم صورت مي گيرد و هيچگونه مفهوم امضاء و تأييد ندارد بلكه مفهوم تخاصم دارد ؟ پس آيا مي توان گفت امام حسين حاضر به بيعت نشد اما حاضر شد به صورت يك فرد مخاصم صلح كند ؟ 9 - آيا قرائني هست كه امام حسين در صدد به دست گرفتن حكومت بود ؟ يا فقط ممتنع از بيعت بود و حداكثر آمر به معروف و ناهي از منكر بود ؟ به عقيده ما ترتيب اثر دادن به نامه هاي اهل كوفه خود قرينه است بر اينكه امام در صدد به دست گرفتن حكومت و زعامت بود . " مسلم " هم براي چنين كاري به كوفه آمد . به دنبال اين پرسش ، پرسش ديگري است كه آيا رفتن به مكه صرفا براي امتناع از بيعت بود و يا براي اين بود كه امكان جنبش و فعاليت بيشتري براي زعامت پيدا كند ؟ 10 - آيا امام سجاد در وقعه " حره " به وسيله مسلم به عقبه با يزيد بيعت كرد ؟ 11 - يكي از سؤالات اينست كه چگونه است كه امام پس از برخورد با سپاه حر و با عمر سعد ، پيوسته ضمن پيشنهادها پيشنهاد بازگشت به حجاز را مي كند ؟ 12 - آيا پيشنهاد امام مراجعت به مدينه را ، پس از برخورد با حر و با عمر بن سعد براي توسعه و گسترش دامنه انقلاب بود ؟ 13 - امام اگر قصد شورش و انقلاب عليه حكومت نداشت چرا مردم بصره را دعوت كرد و به آنها نامه نوشت ؟ آيا امام به مردم ديگر يعني مردم يمن و خراسان و مصر و 194 غير هم نامه اي نوشته است يا نه ؟ ممكن است نامه نوشته باشد ولي مخفي مانده باشد . نامه هاي بصره به وسيله " منذر بن جارود " كشف شد . 14 - آقاي غفاري در مقدمه " بررسي تاريخ عاشورا " اين مسائل را طرح مي كند : آيا عمل حسين بن علي فرار از بيعت بود يا اجابت دعوت كوفيان و يا قيام و نهضت و به قول امروزيها ثوره و انقلاب ؟ و آيا مي دانست كشته مي شود يا نه ؟ آيا از روي نقشه عمل مي كرد يا اينكه در پيشامدها جداگانه تصميم مي گرفت ؟ چرا گاهي همراهان خود را مرخص مي كرد و گاهي غير همراهان را به ياري مي طلبيد : پس از شنيدن خبر شهادت مسلم ، به همراهان خود پيشنهاد كرد برويد و مرا تنها بگذاريد ، اما " عبيدالله بن حر جعفي " و " زهير بن القين " و " ضحاك بن عبدالله مشرقي " را به ياري طلبيد و حتي از ضحاك بن عبدالله خواست تا دم آخر او را ياري كند و بعد برود . در شب عاشورا همه ياران و خاندان را مرخصي داد و اعلام حل بيعت كرد و در همان شب " حبيب بن مظاهر " را به قبيله بني اسد براي استمداد فرستاد . كسي كه مي داند دست به عمل فوق العاده خطيري زده است و او را مي كشند چرا زن و فرزند خويش را همراه مي برد ؟ بعضي اين كار را يك كار بي نقشه و تدريجي گمان كرده اند . به عقيده آنها امام كارش از آنجا شروع شد كه از بيعت امتناع كرد و به مكه كه محل امن بود با زن و فرزند پناه برد . بعد دو چيز سبب خروج از مكه شد يكي خوف ترور در مكه و از بين رفتن حرمت كعبه و ديگر دعوت كوفيان . و با شكست 195 مسلم كه مصادف بود با رسيدن امام به مرز عراق ، امام مي خواست برگردد و نشد ، در كربلا گرفتار و كشته شد . بعضي گفته اند امام نمي دانست كشته مي شود و اگر نه اقدام نمي كرد . امام باور نمي كرد با قرابت نزديكش به رسول خدا كشته شود . بعضي گفته اند بر عكس امام يقين داشت به هر حال او را مي كشتند ، لهذا شهادت با عزت را بر كشته شدن به ذلت ترجيح داد . آقاي غفاري خود اختيار مي كند كه عمل حسين ( ع ) قيام و نهضت و ثوره و انقلاب بود . مقدماتي در زمان معاويه فراهم شده بود كه ايجاب مي كرد امام قيام و نهضت نمايد . از طرف ديگر دلائل و قرائن فراوان در دست است كه امام از همان زمان مقدمات كار را فراهم مي كرد . ما اين مقدمات را در ورقه هاي " يادداشت درباره نهضت حسيني " شماره 38 بيان خواهيم كرد . 196 يادداشت درباره نهضت حسيني 1 - آقاي صالحي نجف آبادي در مقدمه كتاب خود ( 1 ) مي گويند : " در موضوع حادثه كربلا دو نوع اظهار نظر افراطي و تفريطي شده است . يكي اينكه قيام حسيني يك انقلاب نارس و يك شورش حساب نشده و يك كودتاي نافرجام بوده و نظم عمومي را به هم مي زده و طرف ناچار شده براي حفظ نظم عمومي ، قيام را سركوب كند و به حكم دستور پيغمبر كه هر كس بخواهد ميان امت اسلام تفرقه بيندازد با شمشير سركوبش كنيد ، او را سركوب كرده اند . دسته دوم مي گويند : حسين بن علي ( ع ) به دستور خاص و مخصوص خود ، خود را به كشتن داده و را از اين قضيه را كسي نمي داند " . اولا به قول دسته اول فرضا انقلاب حسيني را نارس و حساب نشده فرض كنيم دليل نمي شود كه از آن به اخلال به نظم عمومي تعبير كنيم و عمل مخالفين او را نيز تصحيح كنيم ، زيرا در پاورقي : 1 - [ كتاب " شهيد جاويد " ] . 197 موردي كه حكومت فاسد است و فقط به دليل عدم امكانات ، شخص نبايد قيام كند ، دليل نمي شود كه در صورت قيام ، كشتن او از طرف هيئت حاكمه جايز باشد . ثانيا شق سومي در كار است و آن اينكه امام حسين به حكم دستورهاي كلي اسلام قيام كند . اينگونه قيامها مشروط به اين نيست كه شرائط آنچنان فراهم باشد كه به ثمر رسيدن قطعي باشد ، احتمال به ثمر رسيدن هم كافي است . به علاوه در صورت به ثمر نرسيدن هم ضرري به اسلام وارد نمي آمده بلكه جامعه را يك قدم به سوي ثمر و نتيجه نزديك كرده است . از كلمات خود امام هم همين ترديد بر مي آيد ، چنانكه از جمله اي كه در جواب " فرزدق " شاعر هنگام خروج امام از مكه فرمود كه : " و ان حال القضاء دون الرجاء فلن يتعد من كان الحق نيته و التقوي سريرته " [ آشكار است ] ( 1 ) . شق چهارم اينست كه با علم به كشته شدن قيام كرد ، ولي علم به كشته شدن غير از علم به به ثمر نرسيدن و بي نتيجه ماندن است . زيرا اگر نتيجه منحصر باشد به به دست گرفتن زعامت ، با كشته شدن ، نهضت عقيم مي ماند ، اما اگر هدف ، متزلزل كردن حكومت اموي و تفكيك آنها از اسلام و احياء سنت امر به معروف و نهي از منكر باشد ، كشته شدن مساوي بي ثمر ماندن نيست ( 2 ) . پاورقي : 1 - ارشاد مفيد ص . 218 و در آن " فلم يبعد " آمده است . 2 - همچنانكه در عصر خود ما مي بينيم افرادي به عنوان اعتراض و به خاطر اينكه آتش انقلاب را روشن كنند ، خود را آتش مي زنند و در حقيقت خود را " آتش گيره " مي كنند . هر چند در اسلام اينطور كشته شدن جايز نيست ، اما اطمينان به كشته نشدن هم لازم نيست . كار قيس بن مسهر صيداوي و عبدالله بن يقطر از اين قبيل بود . 198 اگر چنين قيامي كه پشت سرش قيامهاي ديگري صورت گرفت نمي بود ، اسلام و امويت آنچنان بهم آميخته مي شد كه تفكيك آنها ممكن نبود ، و با زوال امويها اسلام نيز از ميان رفته بود . 2 - درباره علل قيام حسين عليه السلام كه بحث مي شود ، گاهي از ناحيه امام بحث عنوان مي شود كه انگيزه اش چه بود ؟ و گاهي از طرف دشمن مطلب عنوان مي شود كه انگيزه فشار آنها بر حسين بن علي ( ع ) چه بود ؟ آقاي صالحي انگيزه فشار را سه چيز دانسته است : الف - تثبيت حكومت به واسطه اخذ بيعت . بيعت امام براي يزيد ارزش فوق العاده داشت و بيعت نكردن او ضرر فراوان داشت . بيعت نكردن امام در شرائط آنروز كه يك حكومت ديكتاتوري بيست ساله سقوط كرده بود فوق العاده هيجان آور بود . ب - عقده حقارت كه از سخنان يزيد در وقت آوردن سر امام به حضورش پيداست كه تمسك كرد به آيه : " قل اللهم مالك الملك ". . . ( 1 ) ج - حس انتقامجوئي كه مربوط مي شود به جريانات گذشته بني هاشم و بني اميه . عمل جگر خوارگي هند و عكس العملهاي مختلف ابوسفيان در طول تاريخ گواه بر مطلب است . جنگ بدر احقادي در بني اميه به وجود آورد . اشعار يزيد : ليت اشياخي ببدر شهدوا . . . گواه مطلب است ( 2 ) . پاورقي : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 26 2 - شق چهارمي هست و يا مؤيدي براي شقوق سه گانه هست و آن اينكه عرب خصوصا امثال زياد و اين زياد طبعا خشن و خونخوار بودند . 199 3 - مقايسه وضع امام حسين بعد از معاويه و استغاثه و استمداد مردم براي بيعت ، با وضع حضرت امير بعد از قتل عثمان و طلب بيعت مردم . ايضا مقايسه خود اين مردم با خود آن مردم . 4 - به عقيده آقاي صالحي در قيام ابتدائي بايد احتمال شكست از احتمال موفقيت كمتر باشد و گرنه جايز نيست ، ولي در قيام دفاعي احتمال موفقيت هراندازه ضعيف باشد مشروع است . ايشان تمام اهميت را در ناحيه احتمال ذكر كرده اند كه اگر ظن غالب باشد جايز است والا جايز نيست ، در صورتي كه عمده جانب محتمل است . بعضي از محتملها اگر احتمال موفقيت نود درصد هم باشد در مقابل احتمال از دست دادن جايز نيست ولي بعضي محتملها اگر احتمال موفقيت فوق العاده ضعيف هم باشد باز هم قيام جايز است . 5 - به عقيده آقاي صالحي قيام امام با تهاجم دستگاه حاكمه شروع شده و چهار مرحله داشته است : الف - از وقتي كه به مكه رفت تا وقتي كه تصميم داشت در مكه بماند . ب از هنگامي كه تصميم گرفت به كوفه برود تا برخورد با حر رياحي . ج - از برخورد با حر تا شروع جنگ . د - مرحله جنگ . از اين چهار مرحله ، مرحله اول و سوم و چهارم دفاعي بوده ، و مرحله دوم نيمه دفاعي و نيمه ابتدائي بوده است . 6 - آقاي صالحي در صفحه 64 كتاب خود ( نسخه 200 خطي ) مدعي مي شود كه قبل از تقاضاي بيعت از امام ، امام قصد مخالفت نداشت و اگر چنين تقاضائي از او نمي كردند او هرگز قيام نمي كرد همچنانكه در زمان معاويه نكرد و در نامه اي كه " رجال كشي " طبع نجف ص 49 و " الامامة و السياسة " جلد 1 ص 181 نقل كرده اند ، امام در آخر نامه خود نوشته است : " " و ما اريد لك حربا و لا عليك خلافا " " ( 1 ) و فرقي ميان دو حكومت " معاويه و يزيد " نيست . جواب اين است كه اولا ميان دو حكومت از نظر شرائط قيام كه دومي حكومتي نو بنياد بود و سكوت در مقابل او مداهنه تلقي مي شد بر خلاف حكومت معاويه ، و هم از نظر شرائط واقعي كه حكومت معاويه حكومت بي دين و عاقلي بود بر خلاف حكومت يزيد ، و لهذا حكومت يزيد بيشتر از معاويه تحت تأثير مسيحيها بود ، [ تفاوت بود ] . ثانيا [ اين امر ] با جمله خود امام كه پاورقي : 1 - [ و من تصميم جنگ با تو و خلاف بر تو را ندارم ] ولي آقاي غفاري در صفحه 14 مقدمه " بررسي تاريخ عاشورا " مي نويسد كه امام در جواب نامه معاويه نوشت : " من ترك نبرد با تو را تقصير مي شمرم و خود را در سكوت و عدم قيام عليه تو مسئول خدا مي دانم " جمع دو مطلب به اين است كه امام انتظار فرصت مي كشيده است . در صفحه 73 كتاب " بررسي تاريخ عاشورا " آمده است كه معاويه هنگام خروج امام حسن ( ع ) از كوفه به مدينه پس از صلح ، نوشت كه تو بايد اول به جنگ " فروش بن نوفل خارجي " بروي ، سپس بروي به مدينه . امام در جواب نوشت : " لو آثرت ان اقاتل احدا من اهل القبلة لبدات بقتالك فاني تركتك لصلاح الامة و حقن دمائها " " ( 1 ) . با توجه به اينكه احيانا قتال اهل قبله واجب مي شود ، معلوم مي شود صلح امام حسن صلح مسلح بوده است ، و از اينجا وحدت مشي حسني و حسيني روشن مي شود . 1 - [ و اگر من ترجيح دهم كه با يكي از اهل قبله بجنگم به جنگ با تو دست مي زنم ، زيرا كه من به خاطر صلاح امت و حفظ خون آنها دست از تو بازداشته ام ] . 201 فرمود : " " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " " كه در صفحه 36 كتاب خود از " مقتل خوارزمي " جلد 1 صفحه 184 نقل كرده منافات دارد . [ از اين جمله ] معلوم مي شود خود امام ، يزيد را با معاويه متفاوت مي دانسته است . 7 - در صفحه 67 از " مقتل خوارزمي " نقل مي كند كه امام در مذاكراتش با محمد ابن حنفيه فرمود : " " لو لم يكن في الدنيا ملجا و لا ماوي لما بايعت يزيد بن معاويه " " . اين جمله ، تصميم قاطع امام را بر عدم بيعت مي رساند ، و اين با آنچه آقاي صالحي مي گويد كه امام در اواخر حاضر بود بيعت كند منافات دارد . 8 - در صفحه 70 مقايسه مي كند خروج امام را از مدينه به مكه ، با مهاجرت محرمانه پيغمبر اكرم از مكه به مدينه . 9 - در كتاب آقاي صالحي دو مطلب خيلي به چشم مي خورد . يكي اينكه خون تا حد امكان نبايد ريخته شود و امنيت بايد محفوظ بماند . دوم اينكه موفقيت منحصر است به تغيير فوري حكومت و به دست گرفتن زعامت . 10 - در صفحه 76 از " مقتل خوارزمي " صفحه 76 نقل مي كند كه امام در جواب ابن عباس فرمود : " " يا ابن عباس فما تقول في قوم اخرجوا ابن بنت رسول الله من وطنه و داره و موضع قراره و مولده و حرم رسوله و مجاورش قبره و مسجده و موضع مهاجرته ، و تركوه خائفا مرعوبا لا يستقر في قرار و لا يأوي الي وطن يريدون بذلك قتله و سفك دمه " " پاورقي : 1 - [ اي پسر عباس از نظر تو چيست درباره قومي كه دخترزاده رسول خدا را از وطن و كاشانه و قرارگاه و زادگاهش و از حرم و مجاورت قبر و مسجد و موضع هجرت > 202 11 - در صفحه 79 از " تاريخ يعقوبي " جلد ( 2 ) صفحه 235 نقل مي كند كه ابن عباس در جواب نامه تشكر آميز يزيد از بيعت نكردن با ابن زبير نوشت : " و ما انس من الاشياء فلست بناس اطرادك الحسين بن علي من حرم رسول الله الي حرم الله و دسك اليه الرجال تغتاله فاشخصته من حرم الله الي الكوفة " ( 1 ) . اين قسمت مؤيد نقل معروف " طريحي " است كه سي نفر مأمور بودند كه امام را ترور كنند ، و مؤيد اينست كه امام با عدم اعتماد به مردم كوفه چاره اي نداشت از اينكه به طرف كوفه برود و به گفته آنها ترتيب اثر بدهد . همچنين از " ارشاد " مفيد ، صفحه 199 نقل مي كند كه امام در جواب " فرزدق " شاعر مي گويد : " " لو لم اعجل لاخذت " " ( 2 ) . شيخ مفيد گفته است : " و لم يتمكن من تمام الحج مخافة ان يقبض عليه بمكة فينفذ به الي يزيد بن معاوية " ( 3 ) . ايضا به نقل " مقتل خوارزمي " جلد 1 ص 226 امام در جواب " ابو هرش ازدي " فرمود : " ان بني امية قد اخذوا مالي فصبرت ، و شتموا عرضي فصبرت ، و طلبوا دمي فهربت " . پاورقي : > پيامبرش رانده ، و مرعوب و ترسان رهايش ساخته اند كه نه جايي دارد و نه به وطني پناه مي برد ، و با اين كار مي خواهند او را بكشند و خونش را بريزند ] . 1 - [ و هر چه را فراموش كنم هرگز فراموش نمي كنم كه تو حسين بن علي را از حرم رسول الله به سوي حرم خدا بيرون راندي ، و مرداني را برانگيختي تا او را ترور كنند ، و او را به حركت از حرم خدا به طرف كوفه ناچار ساختي ] . 2 - [ اگر شتاب نكنم دستگير مي شوم ] . 3 - در " سرمايه سخن " مي گويد : " عمرو بن سعيد با لشكري مأمور اين كار [ يعني كشتن امام ] شده بود " . 203 آقاي صالحي مي گويند اينها مربوط است به اينكه امام قصد كوفه براي تشكيل حكومت داشت . ولي به نظر مي رسد مربوط است به امتناع شديد از بيعت و عدم امنيت در مكه . 12 - امام مي خواست زمام را به دست گيرد . در نامه اي كه توسط " مسلم " فرستاد نوشت : " " ولعمري ما الامام الا العامل بالكتاب و القائم بالقسط والدائن بدين الحق " " . در خطابه اي كه در مقابل حر و اصحابش ايراد كرد فرمود : " " و نحن اهل البيت اولي بولايه هذا الامر من هؤلاء المدعين ما ليس لهم و السائرين فيكم بالجور والعدوان " " ( 1 ) . " زهير بن القين " نيز در خطابه روز عاشورا با سخن از ناشايستگي امويان و شايستگي حسين ( ع ) در ميان مي آورد . 13 - به عقيده آقاي صالحي پس از برخورد با " حر " ، امام وظيفه اش عوض شد . در اين مرحله تمام كوشش امام حفظ جان خودش و برقراري صلح بود و لهذا به آنها فرمود : " " و ان لم تفعلوا و كنتم لمقدمي كارهين و لقدومي عليكم باغضين انصرفت منكم الي المكان الذي جئت منه اليكم " " ( 2 ) . در اينجا چند سؤال هست . اول اينكه فرض اين است كه امام در مكه نيز مثل كوفه امنيت جاني نداشت . ثانيا آيا اگر امام بيعت مي كرد ولو به وسيله حر با ابن زياد ، باز هم متعرض امام پاورقي : 1 - [ و ما خاندان به سرپرستي اين حكومت شايسته تريم از اين مدعيان دروغين و كساني كه در ميان شما به جور و دشمني رفتار مي كنند ] . 2 - [ و اگر اين كار را نكرديد و آمدن مرا خوش نداريد و از ورود من بر شما خشمگينيد ، . به همان جايي كه از آنجا به سويتان حركت نموده ام باز مي گردم ] . 204 مي شدند يا آزادش مي گذاشتند و يا حداكثر او را نزد يزيد مي بردند ؟ چرا امام كه به قول صالحي طرفدار صلح بود ، به خاطر صلح ، در اين شرائط سخت بيعت نكرد ؟ عين اين مطلب درباره جواب امام به عمر بن سعد نيز هست كه " طبري " و " ارشاد " مفيد و " الاخبار الطوال " نقل كرده اند كه فرمود : " فاما اذ كرهتموني فانا انصرف عنكم " " ( 1 ) . همچنين جمله امام در خطبه عاشورا : " ايها الناس اذ كرهتموني فدعوني انصرف الي مامني من الارض " ( 2 ) . مخاطب امام در اين جمله ها ظاهرا فقط مردم كوفه اند نه حكومت يزيد . در صفحه 88 از " ذخائر العقبي " ص 149 و تاريخ " ابن عساكر " جلد 4 صفحه 334 و " سير النبلاء " صفحه 209 نقل مي كند كه امام به آنها فرمود : " الا تقبلون مني ما كان رسول الله يقبل من المشركين ؟ كان اذا جنح احدهم للسلم قبل منه . قالوا : لا " ( 3 ) . اين جمله بسيار مستبعد است خصوصا با توجه به اينكه مفاد " ان جنحوا للسلم "معلوم نيست صلح باشد ، بلكه ظاهرا مقصود تسليم است ، و از گفته هاي امام بر مي آيد كه هيچگاه حاضر به تسليم نشده است . 14 - در صفحه 93 قول طبري را قبول مي كند كه واقعا پاورقي : 1 - [ و اما اگر مرا نمي خواهيد باز مي گردم ] . 2 - [ اي مردم ! حال كه مرا نمي خواهيد ، رهايم كنيد تا به پناهگاه خودم در زمين باز گردم ] . 3 - [ آيا از من نمي پذيريد آنچه را كه رسول خدا از مشركان مي پذيرفت ؟ كه هرگاه يكي از آنان براي صلح ( تسليم ) بال مي گشود حضرت مي پذيرفت . گفتند : نه ] . 205 امام سه پيشنهاد كرد : الف - بازگشت به حجاز ، ( با آنكه حجاز مأمن نبود ( " لو ترك القطا لنام " ) ( 1 ) . ب - كوچ كردن به يكي از سرحدات . ج - ملاقات با يزيد . 15 - آقاي صالحي با اتكاء به آنچه از سيد مرتضي در " تنزيه الانبياء " و شيخ طوسي در " تلخيص الشافي " نقل مي كند مدعي است كه : الف - امام پس از اطلاع از جريان كوفه و شكست نيروهاي عراق و عدم امكان مراجعت به حجاز مايل بود با يزيد ملاقات كند . ب - اميد اينكه ملاقات با يزيد كار را به مسالمت حل كند وجود داشت . ولي آقاي صالحي توضيح نمي دهد كه با بيعت يا بدون بيعت . شق اول را امام قبول نمي كرد و شق دوم را يزيد . ج - يزيد نسبت به امام از ابن زياد ملايمتر بود ، و در حقيقت مايل به كشتن امام نبود و امر به قتل امام نكرده بود . د - امام يقين داشت كه اگر تسليم ابن زياد بشود ذليلانه كشته مي شود . نتيجه همه اينها اين است كه امام هيچگونه راه فراري نداشت ، قبل از شنيدن جريان كوفه اميد پيروزي داشت ، اين اميد زياد هم بود ، بعد از اين جريان حاضر شد به حجاز برود ، پاورقي : 1 - [ اگر قطا ( نام پرنده اي است ) را به حال خود نهند مي خوابد ] . 206 نگذاشتند ، حاضر شد نزد يزيد برود نگذاشتند ، بنابر اين راهي جز كشته شدن نداشت ، امر دائر بود كه ذليلانه به دست ابن زياد كشته شود يا غير ذليلانه ، او راه غير ذليلانه را اختيار كرد ولي " مسلم " گول امان ابن زياد را خورد و ذليلانه كشته شد ! بنابر اين هيچ شأن و مقام و حماسه اي براي امام باقي نمي ماند ! آقاي صالحي مي نويسد اگر به امام اجازه مي دادند كه به شام برود مي رفت و بيعت هم مي كرد و اين بيعت ضرري نداشت . امام وقتي بيعت نكرد كه خيال مي كرد مي تواند خلافت را از يزيد بگيرد اما وقتي كه ديد نمي تواند ، حاضر بود بيعت هم بكند . و مدعي است كه امام سجاد بعدها با يزيد به وسيله مسلم بن عقبه بيعت كرد . ( اين منافات دارد با آنچه در نمره 5 و نمره 7 نقل كرديم ) . 16 - نامه اكابر اهل كوفه به امام حسين به اين مضمون است : اما بعد فالحمد الله الذي قصم عدوك الجبار العنيد الذي انتزي علي هذه الامة فابتزها أمرها ، و غصبها فيئها ، و تأمر عليها بغير رضي منها ، ثم قتل خيارها ، و استبقي شرارها ، و جعل مال الله دولة بين جبابرتها و أغنيائها ، فبعدا له كما بعدت ثمود ، انه ليس علينا امام فأقبل لعل الله يجمعنا بك علي الحق . اين نامه را طبري ، " الامامة و السياسة " ، " كامل " ابن اثير ، " ارشاد " مفيد ، " مقتل " خوارزمي و غيره نقل كرده اند . 207 مضمون همين نامه كه محرك و انگيزه رجالي از قبيل سليمان بن صرد و حبيب بن مظهر و غيره بود مي تواند عامل محرك امام حسين ( ع ) به شمار رود و چنين بوده است . خطابه امام در مقابل اصحاب خود و اصحاب حر در ذو حسم مؤيد همين معني است . 17 - آقاي صالحي از " الاخبار الطوال " ص ، 210 و " ارشاد مفيد " ص 182 نقل مي كند كه اولين نامه اهل كوفه در دهم رمضان به امام رسيد يعني تقريبا در حدود پس از يك ماه از ورود امام به مكه . 18 - آقاي صالحي مي نويسد مسلم در 15 رمضان عازم كوفه شد و پنجم شوال وارد كوفه شد ( مروج الذهب ، جلد 2 ص 86 ) يك ماه و هفت روز بررسي كرد و در 12 ذي القعدش به امام گزارش كرد . ( ارشاد مفيد ص 201 ) و علي القاعده نامه مسلم پس از حدود 14 روز يعني 27 ذي القعده به امام رسيده است . آيا امام در هشتم ذي الحجة حركت كرده است ؟ 19 - در ص 161 نامه اي به نقل " تذكره " سبط و " تاريخ " ابن عساكر از يزيد به ابن عباس نقل مي كند كه معلوم مي شود يزيد از روابط مكه و كوفه كاملا آگاه بوده و ضمنا نصيحت و پيش بيني كرده است . 20 - آقاي صالحي در صفحه 176 مي گويد : از جمله امام : " فهلا لكم الويلات تركتمونا و السيف مشيم ، و الجأش طامن ، " 208 " و الرأي لما يستحصف " ( 1 ) فهميده مي شود كه امام با اطمينان به ياري كوفيان آمده است ، و اگر قبلا عدم آمادگي خود را اعلام مي كردند امام چنين تصميمي نمي گرفت و به كوفه نمي آمد . پس اولا امام به قصد كربلا و به قصد كشته شدن نيامد . ثانيا امام مطمئن شده بود به ياري كوفيان . ثالثا اگر اين اطمينان پيدا نشده بود هرگز به كوفه نمي آمد ، كار ديگري مي كرد ، مثلا بيعت مي كرد و تسليم مي شد ! . ( ولي اين استنتاجها غلط است . آمدن امام به كوفه از باب اقل الخطرين يا الخطرات بود . اين جمله ها از نظر تكليف خود مردم كوفه است نه از نظر تصميم امام ) . 21 - آقاي صالحي مي نويسد منشأ اين تصور كه امام از اول به قصد كربلا و براي كشته شدن بيرون آمده است پنج چيز است : الف - سر قبر پيغمبر اكرم خواب ديد . ب - حديث " ان الله شاء ان يراك قتيلا " . ج - خطبه " خط الموت علي ولد آدم " د - خطبه اي كه در آن اين جمله است : " لا اري الموت الا سعادش " . . . ه - حديث منسوب به ام سلمه و داستان خاك و شيشه . اما داستان خواب را " خوارزمي " از " ابن اعثم كوفي " . پاورقي : 1 - [ واي بر شما ! چرا آنگاه كه شمشيرها در نيام و دلها آرام بود و هنوز عزم جدي گرفته نشده بود ما را رها نكرديد ؟ ] . 209 نقل كرده كه قابل اعتماد نيست و ديگران مثل " امالي " صدوق ( به نقل بحار ، جلد 10 ) كه از محمد بن عمر بغدادي نقل كرده ، تحت تأثير ابن اعثم كوفي بوده اند ( 1 ) . و همچنين " روضة الصفا " ، " روضة الشهداء " ، " تسلية المجالس " محمد بن ابيطالب حسيني ، " نفس المهموم " ، " ناسخ التواريخ " ، همه بلا واسطه يا مع الواسطه به ابن اعثم اعتماد كرده اند . 22 - آقاي صالحي مدعي است كه خطبه " خط الموت. . . فمن كان باذلا فينا مهجته " . . . را به اين ترتيب و با ذكر اينكه هنگام حركت از مكه انشاء شده است فقط " لهوف " نقل كرده است . در پاورقي : 1 - علاوه بر نقل ابن اعثم كوفي و صدوق ، ابن اثير نيز در جلد 3 صفحه 277 مي گويد امام در جواب . . . فرمود : خوابي ديده ام كه آنرا نقل نخواهم كرد . و چنانكه مي دانيم روايات ائمه آنرا نقل كرده اند . در مقتل ابومخنف نيز مي گويد : و ذكر عمار في حديثه : ان الحسين ( ع ) لما خرج من المدينه أتي قبر الرسول ( ص ) فالتزمه و بكي بكاء شديدا و سلم عليه و قال : بأبي أنت و أمي يا رسول الله لقد خرجت من جوارك كرها ، و فرق بيني و بينك ، و أخذت با لانف قهرا أن أبايع يزيد بن معاوية شارب الخمور و راكب الفجور و ان فعلت كفرت و ان أبيت قتلت علينا أنا خارج من جوارك علي الكره مني فعليك مني السلام يا رسول الله . ثم عن عليه الكري ساعة فأجزعته أنه رأي رسول الله ( ص ) في منامه و قد وقف به و سلم عليه و قال : يا بني لقد لحق بي أبوك و أمك و أخوك و هم مجتمعون في دار الحيوان و لكنا مشتاقون اليك فعجل بالقدوم علينا . و اعلم يا بني أن لك في الجنة درجة مغشاش بنور الله فلست تنالها الا بالشهادش ، و ما أقرب قدومك علينا " ( 1 ) . مرحوم آيتي در صفحة 97 " بررسي تاريخ عاشورا " نيز مدعي است كه امام در جواب عبدالله بن جعفر كه به اتفاق حاكم مكه آمده بود نيز فرمود : جدم را به خواب ديده ام . گفتند چه خوابي ؟ فرمود : تا زنده ام براي كسي نقل نخواهم كرد . ( 1 ) [ ترجمه عبارت فوق در آخر اين بخش ( ص 220 ) ذكر شده است ] . 210 " مقتل " خوارزمي با اختلافي در الفاظ آمده است ولي نوشته است كه اين خطبه را امام در روز عاشورا انشاء فرمود . و جمله " فمن كان باذلا فينا مهجته " اصلا در آنجا نيست . به علاوه آنچه خوارزمي آورده اين است : " " ايها الناس خط الموت علي بني آدم كمخط القلادش علي جيد الفتاش . و ما اولهني الي اسلافي اشتياق يعقوب الي يوسف ، و ان لي مصرعا انا لاقيه . كأني انظر الي اوصالي تقطعها وحوش الفلوات عبرا و عفرا قد ملات مني اكراشها ، رضا الله رضانا اهل البيت ، نصبر علي بلائه ليوفينا اجور الصابرين ، لن تشذ عن رسول الله لحمته و عترته و لن تفارقه اعضاؤه و هي مجموعة له في حظيرش القدس تقربها عينه و تنجز فيهم عدته " " ( 1 ) . 23 - " اثبات الوصية " مسعودي ص 139 روايت معروف " ام سلمه " و " قارورش " و ارائه دادن اباعبدالله صحنه كربلا را به ام سلمه نقل مي كند . آقاي صالحي اين جريان را با جريان عادي زندگي امام منافي مي داند و اين روايت را رد مي كند . 24 - آقاي صالحي در صفحه 196 مكرر كتاب خود پس پاورقي : 1 - [ اي مردم ! مرگ چونان گردنبندي به گردن دوشيزگان بر آدميزاد مقرر شده است . وه ! چه اشتياقي به ديدار پدرانم دارم بمانند اشتياق يعقوب به ديدار يوسف ، و مرا قتلگاهي است كه بايد ديدارش كنم . گويا به بندهاي غبار آلود بدنم مي نگرم كه درندگان بيابان قطعه قطعه مي كنند ، و شكمهاي خود را از آن پر مي سازند . خواست ما خاندان خواست خداست ، بر بلاي او صبر مي كنيم تا پاداش صابران را كاملا به ما دهد . هرگز خويشان و عترت پيامبر از او فاصله نگيرند ، و اعضاي او از وي جدا نشوند ، و همه آنها در بهشت گرد أو جمعند ، كه چشم حضرتش به آنان روشن است و عده اش درباره آنان عملي خواهد شد . ] 211 از انكار روايت " اثبات الوصية " روايات زيادي را كه حكايت مي كند رسول خدا مقداري از تربت به ام سلمة داد كه آن را به عنوان علامت شهادت امام حسين نگهداري كند نقل و قبول مي كند . 25 - يكي از سؤالات مهم اين است كه چرا امام پس از وصول خبر شهادت مسلم در كوفه و تسلط ابن زياد ، باز هم حركت به كوفه را ادامه داد ؟ مخصوصا پس از استماع خبر شهادت مسلم اين آيه را خواند : " من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا "( 1 ) . 26 - يكي ديگر اين است كه اگر به قول آقاي صالحي امام حتي الامكان از ريختن خون پرهيز داشت و علت تسليم نشدن اين بود كه به هر حال به دست پسر زياد كشته مي شد ، چرا از كشته شدن ياران و فرزندان خود جلوگيري نكرد ؟ براي عباس بن علي و برادران او امان آمد ، ديگران نيز به نص خود امام كسي به آنها كار نداشت ، چرا امام حاضر شد كه آنها هم كشته شوند ؟ به علاوه اگر امام تسليم ابن زياد مي شد صدها نفر از مردم كوفه كه در لشكر ابن زياد بودند كشته نمي شدند . آن هم نوعي خونريزي بود . 27 - امام پس از آنكه پيك مخصوص از كوفه مي رسد ( از طرف محمد اشعث و به وصيت مسلم ) ، در ميان مردم خطبه مي خواند و عده اي را كه به طمع آمده اند و وسط راه ملحق شده اند پاورقي : 1 - سوره احزاب ، آيه . 23 212 بر مي گرداند ولي خود همچنان به طرف كوفه مي رود . چرا ؟ 28 - آقاي صالحي برخورد با " حر " را از آن جهت مرحله تازه اي مي خواند كه " حر " مأموريت دارد امام را دست بسته تسليم ابن زياد كند ، و با اين طرز ورود به كوفه احتمال هيچگونه مساعدتي از ناحيه مردم وجود ندارد . 29 - آقاي صالحي از " الاخبار الطوال " ص 227 نقل مي كند كه پس از آنكه نامه معروف ابن زياد - كه راه را منحصر كرده بود به تسليم يا شهادت - به عمر سعد ، به امام ابلاغ شد ، فرمود : " فهل هو الا الموت ؟ فمرحبا به " ( 1 ) . 30 - آقاي صالحي مي نويسد ( تقريبا ) در آخر روز پنجم محرم فرمان ابن زياد رسيد كه حسين بايد بيعت كند تا بعد درباره او تصميم بگيريم ، و تقريبا در آخر روز ششم جواب امام كه هرگز تسليم نمي شوم به او ابلاغ شده است ، و در آخر روز هفتم دستور رسيده است كه آب را بر حسين و اصحابش ببند . 31 - آيا نمي توان گفت كه پيشنهاد امام به اينكه از كوفه مراجعت كند ، پس از آنكه خود به پاي خود آمده است ، براي اين بوده كه انقلاب را شديدتر كند و دامن بزند ؟ همانطور كه شمر آنگاه كه ابن زياد مي خواست پيشنهاد عمر سعد را بپذيرد گفت اگر حسين از چنگال تو خلاص شود او قويتر و تو ضعيفتر خواهي بود . 32 - يكي ديگر از مطالب و سؤالات اينست كه امام چرا به مردم بصره نامه نوشت و آنها را دعوت كرد ؟ آيا اين دعوت جز پاورقي : 1 - [ مگر جز مرگ چيز ديگري است ؟ درود بر مرگ ] . 213 دعوت به قيام عليه حكومت بود ؟ آيا جز نوعي دعوت به شورش و انقلاب بود ؟ بالاتر اينكه چرا شب عاشورا حبيب بن مظهر را به ميان بني اسد براي دعوت آنها فرستاد ؟ چرا برادران و فرزندان و ياران خاص خود را در شب عاشورا الزام به رفتن نكرد كه خوني نريزد ؟ 33 - عجيب است كه آقاي صالحي كه در تمام كتابش كوشش دارد كه ابتدائي بودن قيام حسيني را نفي كند ، در صفحه 299 بخش چهارم پس از آنكه اوضاع حكومت يزيد را از تحليل حرامها و تحريم حلالها و ظلمها و استثمارها و غيره بيان مي كند و آنها را با مواد خطبه امام در بيضه تطبيق مي كند ، مي گويد : " اگر در اين شرائط از هيچ حلقومي ندائي بر نمي خاست و اگر به فرض محال امام حسين تسليم بي قيد و شرط يزيد مي شد ، در اين صورت كشورهاي ديگر ، اسلام را در قالب يزيد بن معاويه مي شناختند ، زيرا رئيس كشور اسلامي اگر هيچ مخالفي ( و معترضي ) نداشته باشد ، در نظر دنياي خارج نماينده روح اسلام است ، آنگاه بيگانگان مي گفتند كشور اسلامي يعني كشور ظلم و بيدادگري . . . حسين بن علي ( ع ) كه افق ديدش از مردم عادي خيلي وسيعتر است چون اسلام را از نظر موقعيت خارجي و جهاني در چنين وضعي مي بيند وقتي كه به وي مي گويند با يزيد بيعت كن ، مي گويد : " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " . ( مقتل خوارزمي ، ج 1 ، ص 184 " . اين مطلب خود مي رساند كه گاهي يك اعتراض و اظهار وجود آنقدر ارزش دارد كه صدها نفر به خاطرش كشته شوند . پس 214 چرا خود آقاي صالحي اينقدر از اينكه امام حسين معترض باشد امتناع دارد ؟ آنگاه مي گويد : " از اين رو حسين بن علي تصميم مي گيرد مقاومت كند . . . تا دنياي خارج بداند اسلام را از دريچه افكار حسين بن علي و در قالب فرزند پيغمبر بايد شناخت نه در قالب يزيد . . . تا دنياي خارج بداند اسلام ، حسين ، فرزند برومندي را تربيت كرده است كه در راه دفاع از انسانيت و عدالت و در راه آزادي و حريت و تقوا و فضيلت عاشقانه جانبازي مي كند . بنابر اين دفاع از موقعيت جهاني و بين المللي اسلام را بايد جزئي از هدف وسيع و همه جانبه فرزند پيغمبر ( ص ) دانست " . 34 - آقاي صالحي مي گويد بعضي مثل " موسيوماريين " آلماني در " السياسة الحسينية " معتقدند كه امام حسين عمدا خواست صحنه مظلوميت بسازد و مقدمات شهادت هر چه فجيعتر خود را فراهم كند تا بهتر و بيشتر احساسات مردم را به نفع بني هاشم و عليه امويها برانگيزد . " ماربين " گفته است : " چندين سال متوالي حسين ( ع ) تدارك كشته شدن خود را ديد و مقصدي بسيار عالي مد نظر داشت " ( ص 33 ) ايضا گفته است : " حسين بن علي چون قصدي جز كشته شدن كه مقدمه آن خيالات عالي ( روليسيون ) مقدس بود مد نظر نداشت ، بزرگترين وسيله را بي كسي و مظلوميت دانسته و اختيار كرد تا مصائب وي در قلوب مؤثر واقع گردد . " ( ص 25 ) . گفته است : " حسين ( ع ) در افشاي ظلم و ستم بني اميه و 215 ابراز خيالاتشان در عداوت بني هاشم و اولاد محمد ( ص ) دقيقه اي فروگذار ننمود " ( ص 26 ) . درباره طفل شيرخوار گفته است : " با آنهمه مصائب جانكاه و افكار متراكمه و عطش و كثرت جراحات ، باز هم از مقصد عالي خود ( تحريك احساسات ) صرف نظر ننمود و با اينكه مي دانست بر فرزند صغيرش ، بني اميه رحم نخواهند كرد ، محض بزرگ ساختن مصائب ، خود او را بر سر دست گرفته به ظاهر التجاي آب برايش كرد و با تير جواب شنيد . " 35 - آقاي صالحي در بخش آخر كتاب خود ص 309 مغالطه مي كند و مي گويد : " ما معني صحيح و قابل قبولي براي اين تعبير : " با كشتن امام حسين اسلام زنده شد " تصور نمي كنيم ، چه زنده شدن اسلام به معني عمل كردن به احكام اسلام باشد و چه به معني فتوحات اسلامي باشد و چه به معني ضعف حكومت بني اميه باشد و چه به معني متشكل شدن شيعه باشد و چه به معني رسوا شدن بني اميه باشد . چگونه ممكن است با كشتن رئيس اسلام و حافظ قرآن ، اسلام زنده بشود ؟ ! " . 36 - آقاي صالحي مي نويسد : " عبيدالله از عمر سعد فرمان را مطالبه كرد و عمر نمي داد و مسئوليت را به گردن عبيدالله مي انداخت " . عثمان بن زياد گفت : " دوست داشتم همه فرزندان زياد تا قيامت ذليل باشند و حسين بن علي كشته نشود " . ( طبري ، جلد 4 ، ص 375 ) . " مرجانه " مادر ابن زياد گفت : " يا خبيث قتلت ابن 216 رسول الله ، والله لا تري الجنة ابدا " ( 1 ) . ( تذكره سبط ص 259 ) يحيي بن الحكم ( برادر مروان حكم ) گفت : " بين شما و پيغمبر خدا در روز قيامت جدائي افتاد . من ديگر در هيچ كاري با شما شركت نمي كنم " . ( طبري ، جلد 4 ، ص 356 ) يحيي بن الحكم وقتي كه سر امام را مقابل يزيد ديد ، از روي ناراحتي و تأسف گفت : " سميه بايد فرزندانش به عدد ريگهاي بيابان باشد ولي فرزندان دختر پيغمبر بايد كشته و نابود گردند " ( طبري ، جلد 4 ، ص 352 ) هند زن يزيد وقتي كه از ماجرا آگاه شد خود را در لباس مخصوص مستور كرد و از اندرون خانه به مجلس مردان آمد و گفت : آيا اين سر حسين فرزند فاطمه است ؟ يزيد گفت : آري ، سر حسين فرزند فاطمه است ؟ تو براي او گريه و عزاداري كن . خدا بكشد ابن زياد را كه در كشتن او تعجيل كرد . ( طبري ، جلد 4 ، ص 356 ) به نظر من از اينها بالاتر اينكه معاويه پسر يزيد خود را از خلافت خلع كرد و بر يزيد و بر معاويه لعنت فرستاد و حق را به جانب حسين ( ع ) و علي ( ع ) داد . عليهذا بزرگترين اثر حادثه كربلا اين بود كه پرده نفاق را دريد و حساب سلطنت عملا از حساب دين جدا شد ، و اگر حادثه كربلا نبود ، امويين به نام دين بر مردم حكومت مي كردند و البته اين چسبيدن آنها به دين ، در نظر عده اي آنها را تبرئه مي كرد و در نظر عده بيشتري دين را ملوث مي نمود . پاورقي : 1 - [ اي پليد ! پسر رسول خدا را كشتي ؟ به خدا سوگند هرگز روي بهشت را نخواهي ديد ] . 217 حداقل اثر قيام حسيني اين بود كه ميان خلفا و دين براي هميشه تفكيك شد . يكي ديگر از آثار اين بود كه درجه محبوبيت امام حسين فوق العاده بالا رفت ، واقعا " شهيد امت " ، " قهرمان فداكاري " در جهان اسلام شناخته شد ، به صورت نيروئي مقدس درآمد ، مصداق : " ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا "( 1 ) شد . امام خود در روز عاشورا - به نقل طبري ، ج 4 ، ص 346 ، و مقتل خوارزمي ، جلد 2 ، ص 34 - فرموده است : " " و ايم الله اني لارجو ان يكرمني الله بهوانكم "" (2). 37 - به عقيده آقاي صالحي آنجا كه امام از تسليم امتناع مي كند ، تسليم به ابن زياد مراد است و اين غير از بيعت با يزيد است . به عقيده ايشان امام حاضر بود با يزيد بيعت كند ولي حاضر نبود تسليم بلا شرط ابن زياد شود ، زيرا قطع داشت كه او را ذليلانه مي كشد . 38 - آقاي غفاري در مقدمه " بررسي تاريخ عاشورا " پس از طرح يك سلسله سؤالها از اين قبيل كه آيا عمل اباعبدالله فرار از بيعت بود يا اجابت دعوت كوفيان و يا قيام و نهضت و ثوره و انقلاب ؟ ، خود شق سوم را انتخاب مي كند و مدعي مي شود مقدمات و عللي پيدا شده بود كه ايجاب مي كرد امام قيام و اقدام كند و دلائل و قرائني در دست است كه امام از پيش در فكر نهضت پاورقي : 1 - سوره مريم ، آيه . 96 [ آنانكه ايمان آورده و عمل شايسته كرده اند خداوند دوستي آنان را در دل ديگران اندازد ] . 2 - [ و به خدا سوگند من اميدوارم كه خداوند مرا با خواري شما گرامي دارد ) . 218 و انقلاب بوده است . اما جريانهائي در زمان معاويه پيش آمده بود : الف - از همه مهمتر موروثي كردن خلافت بود كه بزرگترين بدعتها به شمار مي رفت و در واقع جامه عمل پوشيدن به آرزوي ديرين ابوسفيان بود كه تلقفوها تلقف الكرش ، اما والذي يخلف به ابوسفيان لا جنة و لا نار . در مقابل چنين بدعتي سكوت جايز نبود . ب - وضع شيعيان برخلاف قرارداد صلح امام حسن فوق العاده سخت و غيرقابل تحمل بود . سياست اموي بر ريشه كن كردن اساس تشيع بود . معاويه در يك بخشنامه مي نويسد : " من اتهمتموه بموالاش هؤلاء القوم فنكلوا به و اهدموا داره " ( 1 ) . در بخشنامه ديگري مي نويسد : " انظروا الي من قامت عليه البينه انه يحب عليا و اهل بيته فامحوه من الديوان و اسقطوا عطاءه و رزقه " ( 2 ) . ( ابن ابي الحديد ، ج 3 ، ص 15 ، چاپ مصر ) . ج - سب و لعن علي عليه السلام به طور رسمي در خطبه هاي نماز جمعه . د - عدم قبول شهادت شيعيان و محروميت آنها از حقوق اجتماعي . ه - قتل اكابر شيعيان از قبيل حجر بن عدي و رشيد پاورقي : 1 - [ بر هر كس گمان برديد طرفدار اين قوم است سخت گيريد و خانه اش را ويران كنيد ] . 2 - [ بنگريد هر كس ثابت شده دوست علي و خاندان اوست نامش را از دفتر پاك كنيد و حقوق و جيره اش را ببريد ] . 219 هجري به جرم تشيع . و - اثر سوء تبليغات اموي و قراردادن معاويه در صف صحابه كبار به طوري كه اگر وضع به همين منوال پيش مي رفت روزي مي رسيد كه مردم اسلام را جز آنكه معاويه معرفي كرده نشناند . اما جريان اينكه امام حسين از پيش در صدد اقدام بود : مقدمه اين بحث بايد طرح شود كه روش حضرت امير و حضرت مجتبي و حضرت سيدالشهدا و در حقيقت تابع يك اصل كلي بود و آن اينكه آنها در عين اينكه خود را صاحب بالاستحقاق خلافت مي دانستند ، هيچگاه فقط به خاطر غصب خود خلافت قيام نمي كردند و از اصلي كه علي ( ع ) در موقع خلافت عثمان فرمود پيروي مي كردند : " والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا علي خاصة " ( 1 ) . پاورقي : 1 - رجوع شود به يادداشت عنصر امر به معروف . . . شماره 23. [ ترجمه مربوط به پاورقي صفحه 210 ] : [ و عمار در حديث خود گفته : چون حسين ( ع ) خواست از مدينه بيرون شود نزد قبر پيامبر ( ص ) آمد و آنرا در آغوش گرفت و سخت گريست و بر وي سلام داد و گفت : پدرم و مادرم فدايت باد اي رسول خدا ، من از جوار تو بدون رضايت قلب خارج شدم و ميان من و تو جدائي افتاد و براي بيعت با يزيد شارب الخمر و فاجر مجبورم كرده اند . اگر بيعت كنم كافر شوم و اگر امتناع و رزم كشته مي شوم ، و اينك با اكراه از جوار تو خارج مي شوم . پس سلام من بر تو باد اي رسول خدا ، سپس خواب بر چشمانش مستولي شد و رؤيائي را ديد كه به وحشت افتاد ، و آن اين بود كه پيامبر را در خواب ديد كه نزد او آمده و بر وي سلام نموده و فرمود : پسرم پدر و مادر و برادرت به من ملحق شده اند و همگي در سراي زندگي دور هم جمع اند و همه مشتاق ديدار توئيم ، پس به نزد ما بشتاب . و پسر جانم بدان كه تو را در بهشت درجه اي است كه به نور خدا پوشيده است ، و جز با شهادت بدان نرسي ، و چقدر ورود تو بر ما نزديك شده است ] . 220 بخش سوم امام حسين عليه السلام و عيسي مسيح عليه السلام 221 امام حسين عليه السلام و عيسي مسيح عليه السلام ولادت سيد الشهداء ( ع ) 1 - " قال اني عبدالله آتاني الكتاب و جعلني نبيا 0 وجعلني مباركا اين ما كنت و اوصاني بالصلوش و الزكوش ما دمت حيا 0 و برا بوالدتي و لم يجعلني جبارا شقيا 0 والسلام علي يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث حيا ( 1 ) . 2 - بين حضرت عيسي در امت مسيح و حضرت امام حسين در امت اسلام وجه شباهتهايي هست ، از آنجمله از حيث مادر كه مريم " سيدش النساء " است و همچنين حضرت زهرا . درباره حضرت مريم قرآن مي فرمايد : " و اذ قالت الملائكة يا مريم ان الله اصطفيك و طهرك و اصطفيك علي نساء العالمين ( 2 ) . پاورقي : 1 - سوره مريم ، آيات 30 - 33 [ عيسي فرمود : من بنده خدايم ، به من كتاب داده و پيامبر ساخته است . و مرا هر جا كه باشم مبارك گردانده ، و مرا تا تا زنده ام به نماز و زكات سفارش فرموده است . و مرا نيكوكار به پدر و مادر قرار داده و جبار و شقي نساخته است . و درود بر من روزي كه به دنيا آمدم و روزي كه مي ميرم و روزي كه زنده برانگيخته مي شوم ] . 2 - سوره آل عمران ، آيه 42 [ و آنگاه كه فرشتگان گفتند : اي مريم ! خداوند تو را برگزيده و پاكيزه ساخته و بر تمام زنان جهان ( زمان خودت ) برتري داده است ] . 223 در احاديث نيز وارد شده كه نظير اين خطاب براي حضرت زهرا واقع شده . شاعر مي گويد : فان مريم احصنت فرجها و جاءت بعيسي كبدر الدجي فقد احصنت فاطم وجهها و جاءت بسبطي نبي الهدي ( 1 ) مريم ، صديقه آن امت است : " ما المسيح ابن مريم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صديقة كانا يأكلان الطعام "( 2 ) . حضرت زهرا صديقه طاهره اين امت است . درباره هر دو " بتول عذرا " گفته شده است . 3 - شباهت ديگر ، در مدت حمل است . در حديث است ( نفس المهموم ، ص 6 ، و بحار جلد دهم ، باب 11 ) كه مدت حمل سيدالشهداء شش ماه طول كشيد و هيچكس شش ماهه متولد نشد كه در عين حال بماند مگر حسين و عيسي عليهما السلام . در حديث است كه آيه : " " و وصينا الانسان بوالديه احسانا حملته امه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلثون شهرا حتي اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة قال رب اوزعني ان اشكر نعمتك التي انعمت علي و علي والدي و ان اعمل صالحا ترضيه و اصلح لي في ذريتي اني تبت اليك و اني من المسلمين " " ( 3 ) اشاره است به سيدالشهداء . عيسي " برا بوالدتي "بود پاورقي : 1 - [ مريم دامن خويش از آلودگي نگه داشت و عيسي را كه ماه تابان شبهاي تار است به دنيا آورد . و فاطمه نيز روي خود را ( از غير خدا ) بازداشت و دو نواده پيامبر هدايت را به دنيا آورد ] . 2 - سوره مائده ، آيه 75 [ مسيح بن مريم جز پيامبر نيست كه پيش از او نيز پيامبراني زيست كرده اند ، و مادر او صديقه ( راستين ) است كه هر دو غذا مي خوردند ] . 3 - سوره احقاف ، آيه 15 [ به انسان سفارش كرديم به پدر و مادرش نيكي كند كه > 224 و حسين " وصينا الانسان بوالديه احسانا " ، عيسي گفت : " اني عبدالله درباره حسين نازل شد : " اني من المسلمين ". " عمرو بن سعيد بن عاص اشدق " حاكم مكه نامه اي نوشت به سيد الشهدا و حذره من النفاق و الشقاق ( 1 ) . حضرت در جواب نامه اش نوشت : " لم يشاقق الله و رسوله من دعا الي الله و عمل صالحا و قال اني من المسلمين " ( 2 ) . اشاره است به آيه كريمة : " و من احسن قولا ممن دعا الي الله و عمل صالحا و قال انني من المسلمين "( 3 ) . در باب حمل عيسي نه ساعت و نه روز هم گفته شده ( 4 ) . رجوع شود به كتاب " جلوه مسيح " . در باب حمل حضرت سيدالشهدا اگر تولد آن حضرت در پاورقي : > مادرش با زحمت دوران بارداري و وضع حمل او را گذراند ، و دوران بارداري و شيرخوارگي وي سي ماه به طول انجاميد تا اينكه به حد بلوغ و رشد خود رسيد و چهل ساله شد گفت : پروردگار من ! مرا الهام ده تا نعمتي را كه بر من و پدر و مادرم ارزاني داشته اي سپاس گزارم و عملي شايسته كنم كه مورد پسند تو باشد ، و فرزندان مرا صالح گردان ، همانا من به درگاهت تو به مي كنم و من از مسلمانان هستم ] . 1 - [ و او را از نفاق و درگيري پرهيز داد ] . 2 - [ كسي كه به سوي خدا مي خواند و عمل شايسته مي كند و گويد من از مسلمانانم ، با خدا و رسول نزاع نكرده است ] . 3 - سوره فصلت ، آيه 33 [ و چه كسي خوش گفتارتر است از آنكس كه به سوي خدا مي خواند و عمل شايسته مي كند و گويد كه من از مسلمانانم ] . 4 - ضمنا شباهتي هم در نحوه حمل و وضع هست كه هر دو كرها بوده . اما مريم به خاطر اينكه فرشته بر او ظاهر شد و گفت : اني اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا "و گفت : يا ليتني مت قبل هذا ": و حضرت زهرا به واسطه اينكه پيغمبر خبر داده بود كه [ فرزند او ] كشته خواهد شد ، و چون به حضرت گفته شد كه ائمه و اوصياء از ذريه او خواهند بود ، راضي شد . 225 سوم شعبان و تولد حضرت مجتبي در نيمه رمضان باشد ، ممكن نيست آنچه در بعضي روايات رسيده كه فاصله آنها شش ماه و ده روز است درست بيايد . شش ماه و ده روز ، با رواياتي منطبق است كه تولد حضرت را در آخر ربيع الاول ذكر كرده . رجوع شود به " نفس المهموم " . 4 - شباهت ديگر آنها در عقيده اي است كه مردم در مسئله " تفديه " پيدا كردند ( 1 ) و خيال كردند كه آنها كشته شدند كه گناه ديگران را به گردن بگيرند و ديگران آزاد باشند و تكليف ساقط شد . درباره عيسي اصل كشته شدن دروغ است و درباره سيدالشهداء فلسفه كشته شدن اين نبود . به قول مولوي : " زآنكه از قرآن بسي گمره شدند . . . " شباهت ديگر در زكي و مبارك بودن است ، يعني هر دو وجود بركت خيز فوق العاده شدند ( 2 ) . بركت عبارت است از نمو درخير ، چنانكه از تفسير " مجمع البيان " و " صافي " و غيره بر مي آيد . " مفردات راغب " مي گويد : و لما كان الخير الالهي يصدر من حيث لا يحس و علي وجه لا يحصي و لا يحصر قيل لكل ما يشاهد منه زياده غير محسوسة هو مبارك و فيه بركة ( 3 ) . پاورقي : 1 - " المنجد " مي گويد : " الفادي " لقب سيدنا يسوع المسيح الذي افتدانا بدمه الكريم . 2 - در " تحف العقول " ص 496 ضمن مناجاتهاي خداوند به عيسي مي نويسد : " يا عيسي اوصيك وصية المتحنن عليك بالرحمة حتي حقت لك الولاية بتحريك مني المسرش ، فبوركت كبيرا ، و بوركت صغيرا حيث ما كنت " . [ اي عيسي به تو سفارش كنم سفارش آنكه مهربان و دلسوز توست ، تا به جهت اينكه شادي مرا بجويي سزاوار پيوست با من شوي ، تو در بزرگي و كودكي بركت داده شدي هر جا كه بودي ] . 3 - [ و چون خير الهي از جايي كه محسوس نيست و به صورتي كه به شمار و حصر > 226 همان طور كه يك زمين مبارك است مثل زمين فلسطين : " و باركنا حوله . . . ( اين سالها مدعي هستند كه اسرائيل به اندازه نفت ايران از مركبات بهره برده است ) ، همان طور كه بعضي آبها پر بركتند مثل آب باران " و نزلنا من السماء ماء مباركا "( 1 ) ، همان طور كه بعضي حيوانها مبارك و پر بركتند مثل گوسفند ، همان طور هم بعضي انسانها واقعا " وجود مبارك " مي باشند و درباره آنها تعارف نيست ، زميني هستند كه همه ساله محصول مي دهند ، باراني هستند دائم . داستان فطرس ملك ، رمزي است از بركت وجود سيدالشهداء كه بال شكسته ها با تماس به او صاحب بال و پر مي شوند ( 2 ) ، افراد و ملتها اگر براستي خود را به گهواره حسين بمالند از جزاير دور افتاده رهائي مي يابند و آزاد مي شوند . امروز همه روي زمين رشك برين شد تا از صدف پاك خدا در ثمين شد فرمان خداوند به جبرئيل امين شد با خيل ملك از عرش تازان به زمين شد تا عرضه دهد نهنيت حضرت خاتم صبح ازل از غيب برآورد تنفس انوار هدي تافت بر آفاق و بر انفس تا چند دلا رانده اي از صقع تقدس برخيز و فراگير و پر و بال چو فطرس بر تهنيت مقدم مولود مكرم ( 3 ) پاورقي : > در نمي آيد صادر مي شود ، از اينرو به هر افزوني غير محسوسي كه مشاهده شود گفته مي شود مبارك است و در آن بركت است ] . 1 - سوره ق ، آيه . 9 [ و از آسمان آبي پر بركت فرو فرستاديم ] . 2 - همچنين جمله : " جعل الشفاء في تربته و الاجابة تحت قبته و الائمة من ذريته " " نشانه ديگر از مبارك بودن آن حضرت است . ( رجوع شود به نمره 9 ) . 3 - تمام اين قصيده در جلد سوم " سرمايه سخن " به مناسبت ولادت سيدالشهدا آمده > 227 بدون شك مكتب حسيني راه نجات اين امت است زيرا كرسي حسين كرسي امر به معروف و نهي از منكر است . آنچنانكه از " سوره الشعراء " بر مي آيد ، ظهور پيغمبران در فترتها به علت شيوع مفاسد بوده است . ولي ما مي بينيم مكتب زنده حسين ، ظهور حسين است در همه اعصار ، يعني در هر سال و هر محرم امام حسين به صورت يك مصلح عالي ظهور مي كند و اين فرياد را به گوش مي رساند : " الا ترون ان الحق لا يعمل به " . . . يا اينكه : الموت اولي من ركوب العار . . . به امام حسين منسوب است : " سبقت العالمين الي المعالي بحسن خليفة و علو همه و لاح بحكمتي نور الهدي في دياجي من ليالي مدلهمة يريد الجاحدون ليطفئوه و يأبي الله الا ان يتمه " ( 1 ) 5 - يك شباهت ديگر اين است كه مسيحيان و هم مسلمانان ، ولادت و هم رفتن اين دو را بزرگ مي شمارند با اين تفاوت كه آنها در هر دو مرحله به شادي و پايكوبي و رقص و شرابخواري مي پردازند ، ( 2 ) و مسلمانان در هر دو قسمت از اين جهات منزهند . مسلمانان بزرگوارانه تر جشن ولادت را برگزار مي كنند چون اسلام كار سبك مغزي را اجازه نمي دهد . و اما در پاورقي : > است و از همه بهتر همين دو بند است . 1 - [ با خوش خلقي و بلند همتي از همه جهانيان به مقامات بلند پيشي گرفتم ، و نور هدايت در شبهاي ديجور با حكمت من درخشيد . منكران مي خواهند اين نور را خاموش كنند و خداوند نخواسته جز اينكه آنرا تمام و كامل خواهد كرد ] . 2 - البته مسيحيها در شب كريسمس يك سلسله مراسم دعا و حضور كشيش هم دارند . 228 وفات ما مي گرييم ، و آنها در روز عروج يعني سه روز بعد از كشته شدن شادي مي كنند . ( رجوع شود به نمره 7 و 8 ) . شايد شباهت بين عيسي و سيدالشهداء در يك امر ديگر هم باشد و آن عدم سابقه اسمي است ، و شايد اين جهت مربوط به يحيي باشد نه عيسي ، و در اين صورت شباهت بين حسين عليه السلام و يحيي است ، كما اينكه ايندو در شهادت به خاطر يك مرد بسيار فاسد با هم شبيهند و هر دو شهيد امر به معروف و نهي از منكرند " و ان من هوان الدنيا أن رأس يحيي اهدي الي بغي من بغايا بني اسرائيل " ( 1 ) . 6 - شباهت ديگر بين آنها در انصار و حواريين است . " كما قال عيسي بن مريم للحواريين من انصاري الي الله "( 2 ) . . . سيدالشهداء نيز در شب عاشورا حواريين خود را انتخاب كرد . در " الانوار البهية " صفحه 45 از موسي بن جعفر عليه السلام نقل مي كند مي گويد : " و في وصية موسي بن جعفر عليهما السلام لهشام قال : و قال الحسين بن علي عليهما السلام : ان جميع ما طلعت عليه الشمس في مشارق الارض و مغاربها بحرها و برها و سهلها و جبلها عند ولي من اولياء الله و اهل المعرفة بحق الله كفي ء الظلال . ثم قال ( ع ) : الا حر يدع هذه اللماطة " ( آنچه از طعام در بن دندان باقي مي ماند ) " لاهلها ليس لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها بغيرها فانه من رضي من الله بالدنيا فقد رضي " پاورقي : 1 - [ ترجمه در ص 188 گذشت ] . 2 - سوره صف ، آيه 14 [ چنانكه عيسي بن مريم به حواريون گفت : چه كساني ياور من به سوي خدا خواهند بود ؟ ] . 229 " بالخسيس " ( 1 ) . مولوي در جلد سوم مثنوي داستان ظهور روح القدس را بر مريم به نحو عالي ذكر كرده است . مجموع شباهتها با عيسي ( ع ) : در مادر از نظر سيدش النساء بودن ، صديقه بودن ، بتول عذرا بودن ، مخاطب ملائكه بودن ، در مدت حمل ، در كراهت حمل ، در بربه و والده و والدين ، و در " اني عبدالله 0 و اني من المسلمين "، در اعتقاد تفديه ، در مبارك بودن ، در بزرگداشت ولادت و وفات ، در عدم سابقه اسمي ، و در انصار و حواريين، و با يحيي در شهادت. 7 - در نمره 5 گفتيم كه ما و مسيحيان ولادت و كشته شدن هر يك از حضرت سيدالشهداء و مسيح را بزرگ مي داريم با اين تفاوت كه آنها در هر دو مورد جشن مي گيرند و ما تنها ولادت را جشن مي گيريم و در شهادت امام حسين سوگواري مي كنيم ، و آنها روزي را كه به عقيده خودشان مسيح در آن روز بعد از كشته شدن عروج كرده نيز جشن مي گيرند . ديگر اينكه جشن آنها به شكل جشنهاي ملي و قومي است يعني خالي از روحانيت و معنويت و جشنهاي ملي و قومي است يعني خالي از روحانيت و معنويت و اخلاق است ، همه رقص و شراب و مستي و پايكوبي و دست افشاني و فسق و فجور است ، اما جشن ولادت حسيني مقرون است به پاورقي : 1 - [ در سفارش موسي بن جعفر عليهما السلام به هشام آمده كه حضرت فرمود : حسين بن علي عليهما السلام فرمود : تمامي چيزهائي كه خورشيد بر آن مي تابد در مشرق و مغرب زمين و دريا و خشكي و زمين هموار و كوهها ، همه و همه نزد ولي خدا و اهل معرفت به حق خداوند چون سايه اي بيش نيست . آيا آزاد مردي پيدا نمي شود كه دست از اين لقمه جويده شده بردارد ؟ براي شما جز بهشت بهائي نيست پس خود را به غير بهشت نفروشيد ، كه هر كس از خدا به دنيا راضي شود به چيز پستي راضي گشته است ] . 230 شكوه معنوي و تشكيل مجالس و عظ و خطابه و اشك شوق ريختن و كسب تقرب به خداوند ، و تعليم و تربيت . يادم هست در ايام اقامت در قم كتابي از " محمد مسعود " خواندم كه در آن مقايسه اي كرده بود بين نوع بزرگداشت مسيحيان كشته شدن عيسي را ( به زعم خودشان ، و اما به عقيده ما كه از قرآن متخذ است : " و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم "( 1 ) و بزرگداشت ما شهادت اباعبدالله را ، و ترجيح داده بود كار آنها را از اين نظر كه آنها شهادت پيشواي خود را موفقيت مي شمارند و ما شكست ، لهذا آنها شادي مي كنند و ما مي گرييم . بعدها من اين اعتراض را از ديگران هم شنيدم و يكي از رموز تقدم آنها و تأخر ما را همين مطلب ذكر مي كردند . در جواب عرض مي كنم : اعتراض كننده ها از يك نكته غافل مانده اند و آن اينكه اگر ما قضيه را تنها با مقياس شخصي و اخلاق فردي بسنجيم ، مطلب همان است كه آن آقايان گفته اند . از اين نظر در منطق خود اسلام هم شهادت موفقيت است نه شكست . مگر نه اين است كه علي ( ع ) همواره آرزوي شهادت مي كرد و مي گفت : " لالف ضربة بالسيف اهون علي من ميتة علي فراش " ( 2 ) . . . مگر نمي گفت : " و الله لابن ابي طالب آنس بالموت من الطفل بثدي امه " ( 3 ) . مگر بلا فاصله پس از ضربت پاورقي : 1 - سوره نساء ، آيه 157 [ نه او را كشتند و نه به دارش آويختند و ليكن امر بر آنها مشتبه شده است ] . 2 - نهج البلاغه ، خطبه . 121 [ همانا هزار ضربه شمشير براي من از مردن در بستر آسانتر است ] . 3 - نهج البلاغه ، خطبه . 5 [ به خدا سوگند انس پسر ابي طالب به مرگ از انس كودك به پستان مادرش بيشتر است ] . 231 خوردن از ابن ملجم نگفت : " فزت و رب الكعبة " ( 1 ) مگر در وقتي كه در بستر افتاده بود نگفت : . . . " و ما كنت الا كقارب ورد ، و طالب وجد " ( 2 ) . مگر سيد الشهداء نگفت : " و ما اولهني الي اسلافي في اشتياق يعقوب الي يوسف " ( 3 ) . مگر نگفت : " لا اري الموت الا سعادش و لا الحيوش مع الظالمين الا برما " ( 4 ) . اين مطلب را با مقياس ديگري هم بايد سنجيد و آن ، مقياس اجتماعي است . در همه دستورات مسيح شايد يك دستور اجتماعي خالص پيدا نشود ( 5 ) اما اسلام يك سلسله تعليمات اجتماعي دارد . اسلام يك سلسله حب و بغضهاي منطقي دارد . دستور ائمه اطهار به اقامه عزاي حسين بن علي ( ع ) همان طور كه در سخنرانيهاي عاشوراي 82 تحت عنوان " خطابه و منبر " ( 6 ) گفتيم به خاطر تشفي قلب حضرت زهرا في المثل نيست ، حضرت زهرا اجل شأنا از اين امور است ، براي احياي نيت حضرت سيد الشهداء و حضرت زهرا است . از اين جهت اظهار تأثر مي شود كه چرا چنين حادثه اي واقع شد . به منزله " آخ " است كه مبادا تجديد شود . براي تقويت روح مبارزه است . البته تجليل شهادت و جشن شهادت نيز اگر به شكل معنوي و اخلاقي باشد نه آنطور كه فعلا در عيد پاورقي : 1 - مناقب ابن شهر آشوب ، ج 3 ص . 312 2 - نهج البلاغة ، نامه . 23 [ و من نيستم جز مانند جوينده آبي كه بدان برسد ، و يابنده اي كه به خواسته اش دست يابد ] . 3 - لهوف ، ص . 25 4 - تحف العقول ، ص . 245 5 - در اواخر " تحف العقول " بعضي دستورات در مورد ظلم از عيسي ( ع ) نقل شده . 6 - [ اين سخنرانيها در كتاب " ده گفتار " اثر استاد شهيد به چاپ رسيده است . ] 232 كريسمس معمول است ، ممكن است تشويق به جهاد در او باشد ، اما تشويق به تنهايي كافي نيست ، حب و بغض بايد با هم توأم باشد تا روح مبارزه در شخص پيدا بشود ( 1 ) . احياء روح مبارزه به اين است كه مظاهر ظلم و كفر همواره در برابر فرض بشود و به آنها لعن و نفرين شود و آرزوي قطع و قمع آنها تلقين گردد ، همان طور كه در رمي جمرات هميشه ما بايد شيطان را مجسم فرض كنيم و به او سنگ پرتاب كنيم . غرض اين نيست كه آرزوي مردن فقط تلقين شود . آرزوي مردن فقط خوب نيست . غرض آرزوي شهادت است . آرزوي شهادت وقتي محقق مي گردد كه انسان خود را در مقابل صف مخالف ببيند و از پيشرفت آنها و عملي شدن نقشه آنها در اجتماعي متاثر گردد ، و توأم با اشك شوق براي خوبان و سرمشقهاي عالي انسانيت ، آتش خشمش براي مظاهر كفر و ظلم زبانه كشد . ما در ورقه هاي " تعليمات اجتماعي " ( 2 ) به مسئله حب و بغض هاي منطقي در مقابل حب و بغض هاي عاطفي ان شاء الله اشاره خواهيم كرد . پس شهادت را اگر به مقياس فردي بسنجيم بايد موفقيت بشماريم و جشن بگيريم و شادي كنيم ، ولي اگر به مقياس اجتماعي در نظر بگيريم بايد از يك نظر آنرا شكست جامعه بدانيم ، جامعه اي پاورقي : 1 - و به عبارت ديگر مكتب عزاي حسيني مكتب تأثر محض نيست ، مكتب ثوره و انقلاب است . در طول تاريخ اسلامي اين حادثه منشأ انقلابها شده و كاخهاي ظلم را در اثر برانگيختن تأثر و بغض منطقي و اجتماعي واژگون كرده است و در آينده نيز خواهد كرد . 2 - [ مطالب اين ورقه ها در سلسله يادداشتهاي استاد شهيد به چاپ خواهد رسيد ] . 233 منحط كه خود سيد الشهداء فرمود : " " و علي الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد " " ( 1 ) و امثال اين كلمات ، و از نظر مصالح اجتماعي و تجديد و احياء روح مبارزه و نبرد در راه حق البته ايجاد مكتب گريه و تأثر ، مؤثرتر و مفيدتر است . نظير اين بيان را ما در ذيل حديث " العدل افضل ام الجود " در سخنراني 19 رمضان 81 ايراد كرديم ( 2 ) . 8 - ايضا عطف به نمره 5 : روز ولادت عيسي عليه السلام به عقيده مسيحيان 25 دسامبر يعني شش روز مانده به آخر سال مسيحي است . اول سال آنها اول ژانويه است . عيد ولادت را عيد كريسمس مي گويند . در اين روز پاپ طبق معمول پيامي به مردم جهان مبني بر دعوت به صلح و محبت مي فرستند و در خاتمه دعائي مي كند . گاهي مي نويسند پاپ از روي تخت طلا مردم را دعوت كرد به رسيدگي حال فقر ! در جشن كريسمس دو چيز نمودار است : يكي درخت كاج كه مظهر و سمبل اين جشن است و در خانه هر مسيحي و در هر يك از مجامع مسيحيان درختي يا لااقل شاخه اي از كاج به چشم مي خورد و اين روزها درخت كاج بازاري دارد و درخت كاجها است كه از ريشه كنده مي شود و بعضي سالها شهرداري در صدد مبارزه برمي آيد ولي فايده ندارد . اين درختها را با چراغهاي الوان و كاغذها و نوارهاي رنگارنگ مي آرايند . يكي ديگر بابا نوئل است زيرا طبق يك سنت قديمي در اين شب بابا نوئل ، پيرمردي كه موي سر و ريش سفيد انبوهي پاورقي : 1 - مقتل مقرم ص . 146 2 - [ اين سخنراني در كتاب " بيست گفتار " به چاپ رسيده است ] . 234 دارد ، براي بچه ها از آسمان هديه و اسباب بازي مي آورد و هنگامي كه كودكان در خواب هستند توي كفش يا در جيب لباسشان مي گذارند . كودكان در اين جشن سهم بزرگي دارند . در " اطلاعات " ( 3 ) ديماه 42 صفحه 13 مي نويسد : " بسياري از مراكز عمومي و باشگاهها و هتلها هم امشب به مناسبت كريسمس برنامه هاي فوق العاده دارند " . بنابر اين شب كريسمس مجموعه اي است از عقايد خرافي و اعمال فسق و فجور . در ميان ما نه اينگونه عقايد خرافي وجود دارد و نه به اين مناسبت فسق و فجوري مي شود . 9 - عطف به نمره 4 : گفتيم بدون شك مكتب حسيني راه نجات اين امت است . زيرا علت مبقيه دين ، امر به معروف و نهي از منكر است و ايندو به معني وسيع آنها يعني تشويق و ترويج معروف و مبارزه با منكرات بستگي پيدا كرده با حسين ( ع ) تا آنجا كه به قول بعضي ها اسلام نبوي الحدوث و حسيني البقاء است . 10 - عطف به نمره 5 : داستان امام حسين يك سوژه است براي عالم اسلام و يك نوع تجديد حيات امر به معروف و نهي از منكر است ، يك نوع ظهوري است كه همه ساله سيد الشهداء در مظهر خطبا و گويندگان و يا در مظهر مصلحين و انقلابيون صالح مي كند . 11 - عطف به نمره 8 : در كيهان 4 ديماه 42 ( روز كريسمس ) مي نويسد : " از يكي دو هفته قبل درختهاي كاج فراواني كه در اطراف ديوارهاي سفارت شوروي ، سفارت انگليس و ساير خيابانهاي شمالي شهر چيده شده بود خبر از فرا رسيدن جشن 235 بزرگ مسيحيان در تهران مي داد . مسيحيان با آرايش درخت كاج و شب زنده داري پاي اين درخت ، ميلاد پيغمبر خود را جشن مي گيرند . ديشب قبل از اينكه ساعت تولد كه به عقيده مسيحيان نيمه شب است فرا رسد ، به كليسا رفتند و به دعا و عبادت پرداختند و سپس در خانه خود به صرف شام مخصوص شب كريسمس كه در بسياري از خانه ها خوراك بوقلمون بود مشغول شدند . مسيحيان كاتوليك كه معتقدند حضرت عيسي در پاي درخت كاج به دنيا آمده است ( ولي قرآن كريم صريحا مي فرمايد كه در پاي نخله به دنيا آمده است ) اين درخت را مقدس مي دانند و بخصوص در شب كريسمس آن را به بهترين وجهي مي آرايند و اين درخت تا پايان جشن ژانويه كه نه روز بعد آغاز مي شود همچنان زينت بخش خانه كاتوليكها است . بابا نوئل بنا به قصه هاي كودكانه نيمه شب سوار بر كالسكه زرين ، از سر زمينهاي پر برف مي آيد تا براي كودكان هديه آورد . ديشب كودكان مسيحي جورابهاي خود را در زير سر بخاريها يا نقاط ديگر نهادند تا بابانوئل هداياي خود را در جوراب آنان بگذارد و صبح امروز با خرسندي فراوان اين هدايا را كه عموما پدران و مادران مسيحي براي كودكان خود تهيه مي كنند دريافت داشتند ( ظاهرا ساختن اين جريان از ريشه اعتقاد به الوهيت مسيح آب مي خورد و براي اين بوده كه در كودكان اعتقاد به الوهيت مسيح را تلقين كنند . ) ديشب كافه ها و كاباره هاي تهران نيز مملو بود از كساني كه شب كريسمس خود را در اينگونه اماكن مي گذرانند . عده زيادي از تهرانيهاي غير مسيحي نيز به دعوت دوستان مسيحي خود و يا بدون 236 دعوت در اين مراسم شركت كردند " . پس در اينجا يك سلسله شباهتهاي واقعي از نظر شخصيت واقعي اين دو وجود مقدس است كه عبارت است از : الف - مادر : سيدش النساء ، صديقه ، مخاطب ملائكه ، بتول عذرا . ب - مدت حمل . ج - كراهت حمل . د - مبارك بودن : [ عيسي ( ع ) ] " و جعلني مباركا ". امام حسين (ع) - ) " و جعل الشفاء في تربته و الاجابة تحت قبته و الائمة في ذريته (1) . لولا صوارمهم و قطع نبالهم لم تسمع الاذان صوت مكبر " ( 2 ) . و يك سلسله شباهتها هست از نظر سوء استفاده و سوء تعبير مردم از آنها كه هر دو مصداق " " يهدي به كثيرا و يضل به كثيرا " " هستند . رجوع شود به الميزان جلد 3 صفحه 320 : " المسيح من الشفعاء عندالله و ليس بفاد " ( 3 ) . پاورقي : 1 - [ خداوند شفا را در تربت او ، و اجابت دعا را زير بارگاه او ، و امامان را از نسل وي قرارداده است ] . 2 - [ اگر شمشيرها و قطعات تيرهاي آنان نبود هيچ گوشي صداي اذان مكبري را نمي شنيد ] . 3 - [ حضرت مسيح از شفيعات است نه اينكه خود را فداي گناهان امت كرده باشد ] . 237 بخش چهارم يادداشت عنصر امر بمعروف در نهضت حسيني 239 يادداشت عنصر امر به معروف در نهضت حسيني 1 - معني معروف و منكر ، و معني امر به معروف و نهي از منكر . كلمه " معروف " شامل همه هدفهاي مثبت اسلامي ، و كلمه " منكر " شامل همه هدفهاي منفي اسلامي مي گردد ، و لهذا با چنين تعبير عامي آمده است . و اما امر به معروف و نهي از منكر گرچه با تعبير امر و نهي است ولي به نص حديث و فقه و تاريخ قطعي اسلامي ، شامل هر وسيله مشروعي است كه براي اين هدفها بشود استفاده كرد و اين ساختمان را نگه داشت و توسعه داد . 2 - ارزش واقعي و ثبوتي امر به معروف از نظر اسلام . قرآن و سنت چه اهميت و چه موقع و ارزشي براي آن قائل است ؟ ( آيات امر به معروف و نهي از منكر ، و روايات عجيبي كه در اين زمينه رسيده است ) . پس اين اصل در متن اسلام و در مقام ثبوت ، ارزش بسيار اصلي دارد و از اركان تعليمات اسلامي است . 3 - در نهضت حسيني سه عامل و سه عنصر دخالت داشته است و اين نهضت به حسب هر يك از اين سه عنصر يك ارزش و اعتبار خاصي پيدا مي كند . 241 4 - قبول اين مسئوليت شرائط سنگيني دارد ، چه از نظر اطلاعات و آگاهيها و چه از نظر قدرت اجرائي . اشكال كار ما تنها در اين نبوده و نيست كه ما توجه كافي به اين اصل نداشته ايم ، اشكال بيشتر ما در اين بوده كه ما خود را آماده براي انجام چنين وظيفه خطيري كه نامش مسئوليت عمومي اجتماعي ( 1 ) براي پيشبرد هدفهاي اسلامي است نداشته ايم . نه آگاهي ما كامل بوده و نه قدرت اجرائي ما . لهذا ما زياني كه از راه انجام و اجراء جاهلانه اين اصل برده ايم ، از ناحيه ترك آن نبرده ايم . مظاهر فعاليت ما در اين راه نشان مي دهد كه ما تا چه حد آمادگي داشته ايم . به عبارت ديگر كارنامه ما در امر به معروف و نهي از منكر خيلي خراب و سياه است . معلوم مي شود آگاهي ما تا چه حد بوده و قدرت ما تا چه حد . البته اشكال كار ما بيشتر در ناحيه آگاهي است نه در ناحيه قدرت ( 2 ) ، و هر دو شرط به اصطلاح شرط وجودند نه شرط وجوب ، يعني شرط هستند كه بايد آنها را تحصيل كرد . نمونه هاي كار ما از حساسيتهاي ما درباره مسائل ، كتابهايي كه منتشر مي كنيم كه تا چه حد با پيشبرد هدفهاي اسلامي منطبق است ، پولهايي كه انفاق مي كنيم ، تبليغايي كه مي كنيم ، مسائلي كه بيشتر فكر ما را به خود مشغول مي سازد ، از اينها مي توان فهميد كه چه پاورقي : 1 - و به عبارت ديگر نشانه كامل همبستگي ما است ، نشانه كامل اينست كه المؤمن للمؤمن كالبنيان يشد بعضه بعضا ، المسلمون تتكافؤ دماؤهم " . . . خلاصه ، نتيجه مطلب ، همبستگي ، همدردي و نيرو است ، وحدت است ، شخصيت است . 2 - در اين ناحيه است كه به اوضاع زمان خودمان واقف نيستيم ، نه تنها جرياناتي را كه در بطن حوادث مستتر است درك نمي كنيم و رشد نداريم ، حتي پديده هاي بسيار ظاهر را هم نمي بينيم . 242 اندازه ما ارزش اين اصل را درك كرده ايم . 5 - مطلب پنجم اينست كه كارنامه ما درباره اين اصل چگونه است ؟ متأسفانه ما كارنامه درخشاني در اجراي اين اصل نداريم . كارهاي ما تحت اين عنوان بجاي اينكه امر به معروف و نهي از منكر باشد ، نوعي منكر بوده است . فعاليتهاي ما در اين زمينه چه به صورت تبليغ ، يا كتاب و نوشته ، يا هيئتهاي اعزامي به خارج ، يا صرف پول ، يا ايجاد مؤسسه و يا هر شكل ديگر ، صفر و يا نزديك به صفر بوده است . 6 - هر يك از امر به معروف و نهي از منكر ، مراتب و اقسامي دارد : لفظي ، عملي ، مستقيم ، غير مستقيم ، فردي و اجتماعي . 7 - آخرين مطلب اينست كه پس از آنكه ارزش اين اصل را از نظر اسلام و در مقام ثبوت دانستيم ، و پس از آنكه دانستيم ارزش بيشتر نهضت حسيني از ناحيه اين عنصر است ، ( 1 ) و پس از آنكه دانستيم نهضت حسيني كه تا پاي گذشت از جان و عزيزان و ياران و همه چيز در راه امر به معروف و نهي از منكر بود ، به اين اصل ارزش و اعتبار و آبروي شايسته داد ، ( 2 ) يعني در حالي پاورقي : 1 - اين عنصر است كه ايجاب مي كند دامنه انقلاب به هر شكل و به هر قيمت گسترش يابد و حتي نقشه براي توسعه خونريزي و انقلاب كشيده شود و افراد به جلو شمشير براي كشته شدن دعوت شوند ، و اين عنصر است كه ايجاب مي كند اعتراض و انتقاد و اعلام جرم و فرياد عدالتخواهي با خون نوشته شود كه به هيچ وجه پاك نشود همچنانكه هر فرياد عدالتخواهي و انساني كه با اين مركب گرانبها نوشته شد هرگز پاك نشد . 2 - مقصود اينست كه ارزش امر به معروف براي ما را بالا برد ، و اما ارزش في نفسه آن كه در جاي خود ثابت است . 243 كه ديگران آنرا در مرز ضرر شخصي متوقف مي كنند و ارزش آنرا پائين مي آورند ، نهضت حسيني مرزي براي آن نمي شناسد ، پس از همه اينها ، آن چيزي كه به عنوان نتيجه گيري بايد ذكر شود اينست كه ما چه كنيم كه ارزش پيدا كنيم ، به خودمان ارزش بدهيم ، قيمت خودمان را نزد خدا بالا ببريم ، نزد پيغمبر خدا بالا ببريم ، آبروي خودمان را نزد ساير ملل جهان بالا ببريم ، براي ما ارزش قائل شوند . ما چه كنيم ؟ و هم اينكه چه كنيم كه ارزش عزاداري حسين را بالا ببريم ؟ آن اينكه شعارهاي زنده و حسيني انتخاب كنيم نه " نوجوان اكبر من " كه يك شعار پيره زني است ، يا : " زينب مضطرم الوداع الوداع " . جواب اين سؤال را خداوند در قرآن داده است : " كنتم خير امة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر "( 1 ) . شما بهترين و با ارزش ترين مردم جهان هستيد در پرتو اين اصل مقدس : امر به معروف و نهي از منكر ، تعاون اجتماعي ، همدردي ، همبستگي ، احساس مسئوليت در مقابل جامعه اسلامي . ما بايد فرصت شناس و موقع شناس باشيم . ما بايد بدانيم كه به قول " سيد شرف الدين " : ( قريب به اين مضمون ) لا يقضي علي الباطل الا عن حيث جاء ( 2 ) . گفتيم كه ما نه تنها حوادثي كه روزگار در بطن خود مستتر دارد و مي پروراند درك نمي كنيم ، حتي ظاهرترين پديده ها را درك نمي كنيم . نيز گفتيم اشكال بيشتر ما در اين است كه آگاه پاورقي : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 110 2 - [ ترجمه : باطل را جز از همان جايي كه برخاسته نمي توان سركوب كرد ] . 244 نيستيم نه اينكه توانائي نداريم . محال است كه يك جمعيت هفتصد ميليوني ( 1 ) ، دنيا روي آنها حساب نكند . اكنون مثالي براي هر دو مطلب ذكر مي كنيم كه اولا ناآگاهي ما چقدر است 245 نوشته شده هرگز پاك نشده است زيرا از نهايت تصميم و عمق انديشه حكايت مي كند . 2 - اين قسمت كه در شماره ( 1 ) بيان كرديم مؤيد آن است كه امام تحت تأثير عامل امر به معروف و نهي از منكر منطق شهيد به خود گرفته بود كه مافوق منطق عقل منفعتجو است . در اين منطق تنها يك چيز مورد نظر است و آن پيشبرد هدف است به هر قيمت كه شده است . ولي در ساير عوامل يعني عامل امتناع از بيعت و عامل دعوت كوفيان براي تشكيل حكومت ، نمي شود دامنه اقدام تا اين حدود گسترش يابد . 3 - عطف به نمره ( 1 ) : بسياري از سلاطين مايل بوده اند كه نامشان و سخنشان و پيامشان ( هر چند پيامي نداشته اند ) باقي بماند ، [ لذا ] آن را بر لوحه هاي سنگي حك كرده اند كه منم مثلا شاه شاهان ، بغ ، ايزدنژاد و از نژاد خدايان و امثال اين چرندها . ( رجوع شود به تواريخ سنگ نبشته ها ) ولي اينها هرگز در دلها و سينه هاي ثبت نشده ، اما پيام امام حسين بدون آنكه روي سنگي و يا فلزي حك شود ، و با اينكه صرفا روي صفحه لرزان هوا ثبت شد ، در سينه ها و دلها حك شد و مانند خطوط نوراني وحي در دل اولياء خدا براي هميشه باقي ماند ( " ان للحسين محبة مكنونة في قلوب المؤمنين " ) ، در عاليترين مقام و مركز احساسي روحها ثبت شد كه بردن نامش اشكها را جاري مي سازد ، و خدا مي داند تا كنون چند هزار تن جاري ساخته است . چرا ؟ چون نهضتي بود از نظر هدف و مقصد ، انساني ، عالي ، براي عدالت و تقوا بود و از نظر انگيزه مؤثر در وجود امام حسين ، الهي و ما فوق شخصي بود . 246 4 - در شرائطي كه فساد و تباهي بر جامعه اي حكومت مي كند و ظلم و ستم و فساد همه جا را فرا گرفته ، اگر از هيچ حلقومي به خاطر حفظ جان و حيثيت ندائي برنخيزد ، ديگران كه در مكان دور و يا زمان دور هستند ، قضاوتشان اينست كه آنچه مي گذرد نماينده روح مردم ، و به رضا و ميل مردم است و احيانا آن را نوعي اعراض از اسلام و يا بالاتر انقلاب عليه السلام تلقي مي كنند . 5 - عكس العمل هاي خود امويان كه در ورقه هاي " يادداشت نهضت حسيني " نمره 36 نقل كرده ايم از زبان عثمان بن زياد ، مرجانه ، يحيي بن الحكم ، هند همسر يزيد ، معاوية بن يزيد ، نشان مي دهد اثر تكاندهنده شهادت ابا عبدالله ( ع ) را و اينكه اين حادثه پرده نفاق را دريد و باطن كار را برملا كرد و حساب امويان را از اسلام براي هميشه جدا كرد . و اين خود نشاندهنده اين است كه امام حسين حق داشت منطق شهيد به خود بگيرد . 6 - جمله امام در روز عاشورا : " " اني لارجو ان يكرمني الله بهوانكم " " ( 1 ) مؤيد اين است كه امام مطمئن بوده به حسن اثر شهادتش و اينكه اين شهادت آبروي امويها و هدفهاي آنها را از بين خواهد برد و آبروي امام را بيشتر خواهد كرد . اين نيز مؤيد مدعاي شماره فوق است . 7 - عوامل خاصي كه ايجاب مي كند قيام امر به معروف را ، به قرار ذيل است : پاورقي : 1 - [ ترجمه در ص 218 گذشت ] . 247 كبار . 8 - عطف به نمره فوق ، به طور كلي سياست امويها بر اين بود كه شكل اسلام را حفظ كنند و محتوا را خالي كنند و به عبارت ديگر همچنانكه پيغمبر اكرم در عالم رؤيا ديد ، سياست امويها بر اين بود كه در حالي كه روي مردم به طرف اسلام است ، آنها را از اسلام دور كنند .

قسمت چهارم

بخش پنجم يادداشت تحريفات در واقعه تاريخي عاشورا 249 يادداشت تحريفات در واقعه تاريخي عاشورا 1 - تحريف از ماده حرف است و به معني منحرف كردن و كج كردن يك چيز از مسير و مجراي اصلي است . تحريف بر دو نوع است : لفظي و قالبي و پيكري ، ديگر معنوي و روحي ، همچنانكه صنعت مغالطه نيز بر دو قسم است : لفظي و معنوي . تحريف و مغالطه سابقه تاريخي دارد . قرآن كريم از تحريف كتب آسماني گذشته سخن مي گويد كه در ورقه هاي " تحريف كلمه " يادداشت كرديم ( 1 ) . تحريف همانطور كه از نظر نوع بر دو قسم است : لفظي و معنوي ، از نظر عامل يعني محرف نيز بر دو قسم است : يا از طرف دوستان است يا از طرف دشمنان . به عبارت ديگر يا منشاش جهالت دوستان است و يا عداوت دشمنان . همچنانكه از نظر موضوع يعني محرف فيه نيز بر چند قسم است : يا در يك امر فردي و بي اهميت است مانند يك نامه خصوصي ، و يا در يك اثر با ارزش پاورقي : 1 - [ مطالب اين ورقه ها در سلسله يادداشتها به چاپ خواهد رسيد . ] 251 ادبي است و يا در يك سند تاريخي اجتماعي است مثل جعل كتابسوزي اسكندريه ، و يا در يك سند اخلاقي و تربيتي و اجتماعي است . 2 - مرحوم آيتي در سخنراني پنجم " بررسي تاريخ عاشورا " مي گويد اسارت اهل بيت عامل بزرگي بود براي اينكه حقيقت وقايع عاشورا به مردم گفته شود و حقيقت قلب نشود . در سخنراني ششم صفحه 151 مي گويد : " بايد توجه داشت كه تاريخ نهضت اباعبدالله الحسين عليه السلام نسبت به بسياري از فصول تاريخ از تحريف مصون و محفوظ مانده است " . و مخصوصا فجيع بودن اين فصل تاريخ از نظر كساني كه قضيه را از جنبه فجيع بودن آن مطالعه كرده اند ، و عظيم بودن آن و قابل تكريم و احترام بودن آن از نظر كساني كه اين قضيه را از آن جهت مورد مطالعه قرار داده اند خود سبب شده است كه اهتمام عظيمي به ثبت جزئيات واقعه بشود . پس جزئيات واقعه بازگوئي شده است و ثبت شده است . از اين جهت امثال طبري ، ابن واضح ( يعقوبي ) ، شيخ مفيد ، ابوالفرج اصفهاني ، كه در قرون دوم و سوم و چهارم مي زيسته اند ، جزئيات وقايع را با نقل از روات موثق نقل كرده اند . مرحوم آيتي اصرار دارد ( ص 168 ) كه اهتمام زنان اهل بيت به خطبه و خطابه در فرصتهاي مختلف ، با بودن امام علي بن الحسين ، همه براي اين بوده كه مانع تحريف حادثه كربلا بشوند ( چه تحريف لفظي و چه تحريف معنوي ) و خواستند نگذاريد اين حادثه قلب و تحريف بشود . متن آنچه واقع شده بود ، به صورت 252 خطبه و خطابه بيان كردند و هدف امام را هم تشريح كردند . 3 - مرحوم آيتي در آغاز سخنراني 9 ( ص 175 ) ضمن اشاره به ارزش خطب و سخنان اهل بيت مي گويد : " امروز مي توان واقعه كربلا را از روي خطبه هاي امام و اهل بيت كه در مكه و بين راه حجاز و عراق و كربلا و كوفه و شام و مدينه ايراد كرده اند و از روي سخناني كه در پاسخ پرسشهاي اين و آن گفته اند و از روي رجزهايي كه خود امام و اصحاب او روز عاشورا در مقابل دشمن خوانده اند و در ماخذ معتبر ثبت و ضبط شده است ، و از روي نامه هايي كه ميان امام و مردم كوفه و بصره رد و بدل شده و نامه اي كه يزيد به ابن زياد نوشته و نامه هاي عمر بن سعد به ابن زياد و نامه ابن زياد به حاكم مدينه كه همه اش در تواريخ معتبر مضبوط است و به دست آيندگان هم خواهد رسيد و هميشه محفوظ خواهد ماند ، از روي اين مدارك مي توان واقعه عاشورا را با تمام جزئيات كه روي داده است شرح و توصيف كرد و هيچ نيازي به مدرك و مأخذ ديگري نيست " . 4 - از جمله تحريفات دشمن اينست كه در ابلاغي كه يزيد براي ابن زياد صادر مي كند مي نويسد : " دوستان ( جاسوسان ) من اطلاع داده اند كه مسلم پسر عقيل به كوفه آمده تا در ميان مسلمانان ايجاد اختلاف كند " . ايضا ابن زياد به خود مسلم پس از گرفتاري مسلم گفت : " پسر عقيل ! مردم اين شهر آسوده خاطر بودند ، تو آمدي و ميان آنها تفرقه افكندي و مردم را به جان يكديگر انداختي " . 253 اما مسلم در جواب ابن زياد گفت : " چنين نيست ، بلكه من خود به اين شهر نيامدم كه مردم را پراكنده سازم ، مردم اين شهر به ما نامه ها نوشتند و در آن نامه ها يادآور شدند كه پدرت " زياد " نيكان آنها را كشت و خونشان را ريخت و چون بيدادگران و زورگويان دنيا با آنها رفتار كرد . ما آمديم تا عدالت را برقرار سازيم و مردم را به حكم قرآن مجيد دعوت كنيم " . به هر حال اين تحريف نگرفت و مورخي در جهان پيدا نشد كه آنچنان قضاوت كند . تنها قاضي ابن العربي اندلسي بود كه گفت : . . . 5 - اما تحريفاتي كه لفظا يا معني در حادثه عاشورا شده است : تحريفات لفظي ( 1 ) : الف - داستان شير و قصه ( 2 ) كه متأسفانه در " كافي " نيز پاورقي : 1 - اين تحريفات لفظي را چه عاملي به وجود آورده است ؟ به طور كلي شخصيتهاي بزرگ جهان از طرف مردم عوام موضوع افسانه ها قرار مي گيرند . وقتي كه مردم براي بوعلي سينا افسانه مي سازند ، وقتي كه رستم و سهراب افسانه اي خلق مي كنند . قهرا براي علي بن ابي طالب ( ع ) و حسين بن علي ( ع ) نيز افسانه مي سازند نظير افسانه ضربت علي در خيبر و آسيب بدن و بال جبرئيل ، و نظير هفتصد هزار نفر بودن دشمن در كربلا و هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا . اينجا است كه بايد قصه كسي [ را ] كه گفت نيزه سنان بن انس شصت گز بود و شخصي گفت نيزه شصت گزي در دنيا كسي نديده است ، و او گفت آن را خدا از بهشت برايش فرستاده بود ، [ به ياد آورد ] . عامل ديگر كه اختصاصي است ، موضوع گريانيدن بر حسين است كه بعدا درباره تأثير اين عامل سخن خواهيم گفت . 2 - در " منتخب " طريحي و " اسرار الشهادش " در بندي ، از يك مرد اسدي نيز نقل شده كه شبها شيري مي آمد و عاقبت معلوم شد كه آن شير ، علي بن ابي طالب است العياذ بالله 254 آمده است . ب - داستان عروسي قاسم كه ظاهرا خيلي مستحدث است و از زمان قاجاريه تجاوز نمي كند . ( از زمان ملا حسين كاشفي است . ) ج - داستان فاطمه صغري در مدينه و خبر بردن مرغ به او . د - داستان دختر يهودي كه افليج بود و قطره اي از خون ابا عبدالله به وسيله يك مرغ به بدنش چكيد و بهبود يافت . ه - حضور ليلي در كربلا و امر حضرت به او كه برو در يك خيمه جداگانه موي خود را پريشان كن ، و شعر : نذر علي لئن عادوا و ان رجعوا لازرعن طريق الطف ريحانا و اشعاري از اين قبيل : ليلي زغم اكبر . . . خيز اي بابا از اين صحرا رويم نك به سوي خيمه ليلا رويم و - داستان طفلي از ابي عبدالله كه در شام از دنيا رفت و بهانه پدر مي گرفت و سر پدر را آوردند و همانجا وفات كرد . ( رجوع شود به " نفس المهموم " . ز - آمدن اسرا به كربلا در اربعين و اينكه به دوراهي عراق و مدينه رسيدند ، از " نعمان بن بشير " خواستند كه آنها را به كربلا ببرد ، و اينكه آنچه در اربعين حقيقت دارد زيارت جابر است و عطيه عوفي . اما عبور شهدا از كربلا و ملاقات امام سجاد با جابر افسانه است . ح - هشتصد هزار نفر بودن لشكر عمر سعد بلكه يك ميليون و ششصد هزار نفر ، هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا ، به 255 يك حمله ده هزار نفر را كشتن ، تا برسد به اينكه نيزه هاشم مرقال هجده گز و نيزه قاتل قاسم هجده گز و نيزه سنان شصت گز بود . ط - روضه هايي كه در آنها اظهار تذلل پيش دشمن است ، از قبيل التماس كردن براي آب . ي - داستان طفلي كه در حين اسارت گردنش را بسته بودند و سوار مي كشيد تا طفل خفه شد . اما تحريفات معنوي : الف - اولين تحريف اين بود كه اين حادثه را يك حادثه استثنائي و ناشي از يك دستور محرمانه و خصوصي دانستند . امام حسين فداي گناهان امت شد ! او كشته شد تا گناهان امت بخشيده شود ! بدون شك اين يك فكر مسيحي است كه در ميان ما نيز رايج شده است . اين فكر است كه امام حسين را به كلي مسخ مي كند و او را به صورت سنگر گنهكاران در مي آورد ، قيام او را كفاره عمل بد ديگران قرار مي دهد : امام حسين كشته شد كه گنهكاران از عذاب الهي بيمه شوند ! جوابگوي معصيت معصيتكاران باشد ( 1 ) . ( به شخصي گفتند تو چرا نماز نمي خواني ، روزه نمي گيري ، مشروب مي خوري ؟ گفت من ؟ ! شب جمعه در هيئت ، سينه سه ضربه مرا نديدي ؟ ! آقاي بروجردي هر چه خواستند سردسته هاي قمي را از بعضي كارها منع كنند قبول نكردند ، گفتند ما همه سال جز يك روز مقلد شما هستيم . ) چيزي كه هست فرق ما با مسيحيان اينست كه مي گوئيم يك بهانه اي پاورقي : 1 - امام حسين در سه مرحله شهيد شد و سه نوع شهادت داشت : شهادت تن ، شهادت نام ، شهادت هدف . 256 لازم است ، به قدر بال مگسي اشك بريزد و همان كافي است كه جواب دروغگوئيها ، خيانتها ، شرابخواريها ، رباخواريها ، ظلمها و آدمكشيها بشود ! مكتب امام حسين بجاي اينكه مكتب احياء احكام دين باشد ، مكتب ² اشهد انك قد اقمت الصلاش و آتيت الزكاش و أمرت بالمعروف و نهيت عن المنكر " باشد ، و همانطور كه خودش فرمود : " اريد ان آمر بالمعروف ، و انهي عن المنكر " ، مكتب ابن زياد سازي و يزيد سازي شد . در اين زمينه است كه افسانه ها ساخته شده از قبيل داستان مردي كه سر راه را مي گرفت و آدمها را مي كشت و لخت مي كرد ، اطلاع پيدا كرد كه قافله اي از زوار حسيني امشب از فلان نقطه عبور مي كنند ، در گردنه اي كمين كرد و در حالي كه انتظار مي كشيد خوابش برد و قافله آمد و گذشت و او متوجه نشد . قافله كه مي گذشت ، گرد و غبار بلند شده بود و روي لباسها و بدن او نشست . در همين حال خواب ديد كه قيامت بپا شده و او را هم كشان كشان به طرف جهنم مي برند به جرم خونهاي نا حقي كه ريخته و مالهايي كه دزديده و امنيتي كه سلب كرده است ( زيرا از نظر اسلام اينها محارب خوانده مي شوند " و انما جزاء الذين يحاربون الله و رسوله . . . ان يقتلوا أو يصلبوا أو تقطع ايديهم "( 1 ) . . . رجوع شود به تفسير آيه و به بحث فقهي مطلب ) ولي همينكه به نزديك جهنم رسيد ، جهنم از قبول او امتناع كرد و امر شد او را برگردانيد زيرا اين كسي است كه در وقتي كه در خواب بوده ، غبار زوار حسيني بر روي او نشسته است ! پاورقي : 1 - سوره مائده ، آيه . 33 257 فان شئت النجاش فزر حسينا لكي تلقي الاله قرير عين فان النار ليس تمس جسما عليه غبار زوار الحسين ( 1 ) پس وقتي كه غبار زوار حسين بر روي يك دزد جاني بنشيند او را نجات دهد ، خود زوار چه مقام و درجه اي دارند ! و حتما بالاتر از ابراهيم خليل خواهند بود ! به قول شاعر : من خاك كف پاي سگ كوي كسي ام كو خاك كف پاي سگ كوي تو باشد و به قول شاعر اصفهاني مردي را در قيامت مي آورند و ملائكه غلاظ و شداد او را به محضر عدل الهي مي برند و هي به گناهان او شهادت مي دهند و مورد توجه فرشته مأمور رسيدگي [ واقع ] نمي شود ، مي گويند : شكمها پاره كرده است ، . . . ديوان مكرم صفحه 133 : اگر اين مرده اشكي هديه كرده و لش كن گريه كرده عيان گر معصيت يا خفيه كرده ولش كن گريه كرده نماز اين بنده عاصي نكرده مه حق روزه خورده ولي يك ناله در يك تكيه كرده ولش كن گريه كرده اگر پستان زنها را بريده شكمهاشان دريده هزاران مرد را بي خصيه كرده ولش كن گريه كرده اگر از كودكان شيرخواره شكمها كرده پاره به دسته گريه هاي نسيه كرده ولش كن گريه كرده پاورقي : 1 - [ اگر نجات خواهي به زيارت حسين برو تا خداوند را با چشم روشن ديدار كني . زيرا كه آتش دوزخ به جسمي كه غبار پاي زائران حسيني بر روي آن نشسته ، نمي رسد ] . 258 خوراك او همه مال يتيم است گناه او عظيم است خطا در شهر و هم در قريه كرده ولش كن گريه كرده اگر بر ذمه او حق ناس است خدا را ناشناس است براي خود جهان را فديه كرده ولش كن گريه كرده به دست خود زده قداره برفرق به خون خود شده غرق تن خود زين ستم بي بنيه كرده ولش كن گريه كرده 259 دخالت كرده است و آن اينكه به خاطر فلسفه خاصي از طرف پيشوايان دين توصيه شده كه اين جريان به عنوان يك مصيبت يادآوري شود و مردم بر آن بگريند . فلسفه اين تذكر و گريستن و گرياندن ، احياء اين خاطره است و فلسفه احياء آن اينست كه هدف كلي اين نهضت براي هميشه زنده بماند و امام حسين هر سال در ميان مردم به اين صورت ظهور كند و مردم از حلقوم او بشنوند كه : " الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهي عنه " ، مردم هميشه بشنوند : " لا اري الموت الا سعادش و الحياش مع الظالمين الا برما " ، مردم بشنوند اين ندايي را كه با حماسه سروده شده است و ببينند اين تاريخي را كه با خون نوشته شده است . ولي اين مطلب بدون توجه به هدف گريستنها و گرياندنها ، خود گريستن موضوع شده است ، بلكه هنر مخصوص شده است . گريز زدن خود يك هنري است در ميان اهل منبر و روضه خوان ها . قهرا براي اينكه مردم بهتر و بيشتر گريه كنند ، و به ظاهر براي اينكه اجر و ثواب بيشتري پيدا كنند ، روضه هاي دروغ جعل شد . مردم ما هم فعلا مثل چايخورهايي كه به چاي پررنگ عادت كرده باشند كه چاي كمرنگ آنها را نمي گيرد ، به روضه هاي خيلي داغ و پرحاشيه عادت كرده اند و اين خود عاملي شده كه اجبارا عده اي از اهل منبر براي اينكه مردم گريه بكنند ، روضه هاي دروغ ، و اگر بخواهيم محترمانه بگوئيم ، روضه هاي ضعيف مي خوانند . اينجا دو داستان دارم : مي گويند يكي از علماء آذربايجان هميشه از روضه هاي بي اصلي كه خوانده مي شد رنج مي برد و به 260 اهل منبر اعتراض مي كرد . معمولا مي گفت اين زهر مارها چيست كه شما مي خوانيد ؟ ! ولي كسي به سخنانش گوش نمي كرد ، تا آنكه يك دهه خودش در مسجد خودش روضه گرفت و باني هم خودش بود . با روضه خوان شرط كرد كه به اصطلاح خودش از آن زهر مارها قاطي نكند . روضه خوان گفت : آقا ! من حرفي ندارم ولي بدانيد كه مردم گريه نمي كنند . گفت : تو چكار داري ؟ ! در مجلس من نبايد از آن زهرماري ها يعني روضه هاي دروغ خوانده شود . مجلسي بپا شد . آقا خودش در محراب ، و منبر هم كنار محراب . منبري وارد روضه شد ولي هر چه خواست با روضه راست مردم گريه كنند نشد . آقا خودش هم دست را به پيشاني گذاشته بود و ديد عجب ! مجلس خيلي يخ شد ، و لا بد با خود گفت الان مردم عوام خواهند گفت علت اينكه روضه آقا نمي گيرد اينست كه نيت آقا صاف نيست و مريدها خواهند پاشيد . يواشكي سرش را به طرف منبر برد و گفت قدري از آن زهر ماري ها قاطيش كن . داستان ديگر اينكه : در يكي از شهرستانها براي اولين بار يك روضه منفصلي شنيدم درباره داستان زني كه در زمان متوكل رفت به زيارت ابا عبدالله ( ع ) ، و مانع مي شدند و دست مي بريدند ، تا عاقبت آن زن با شرح مفصلي كه يادم نيست ، به دريا انداخته مي شود و فرياد مي كند : يا اباالفضل ! به فريادم برس . سواري پيدا مي شود و مي آيد و به زن مي گويد : ركابم را بگير ! زن مي گويد : چرا دست دراز نمي كني و مرا نمي گيري ؟ مي گويد : آخر من دست در بدن ندارم . 261 داده است و از عهده هر دو نيكو بر آمده است : اخلاص ، صدق . در بحث صدق ، صفحه 82 ، آيات مربوطه را نقل مي كند . اول آيه : " فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عندالله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم وويل لهم مما يكسبون "( 1 ) . سپس آيات افتراي كذب را نقل مي كند كه زياد است ( 2 ) . پاورقي : 1 - سوره بقره ، آيه . 79 2 - و شايد اگر مانند ما به آيات تحريف متمسك مي شد بسيار مناسب بود . 262 7 - در صفحه 92 به بعضي دروغهاي روضه خوان ها اشاره مي كند از قبيل : الف - پس از رفتن علي اكبر به ميدان و برگشتن ، امام به مادرش ليلي فرمود برخيز و برو در خلوت دعا كن براي فرزندت كه من از جدم شنيدم مي فرمود : دعاي مادر در حق فرزند مستجاب مي شود . ب - حضرت زينب در حالت احتضار آمد به بالين امام " فرمقها بطرفه فقال لها اخوه : ارجعي الي الخيمة فقد كسرت قلبي ، وزدت كربي ! " (1) . ج - امام چند بار به دشمن حمله كرد و هر نوبت ده هزار نفر را كشت ! 8 - در صفحه 142 اشتباه شيخ مفيد را نقل مي كند در جراحت برنداشتن علي عليه السلام ، و در صفحه 149 داستان عبور اسرا را از كربلا در مراجعت از شام نقل مي كند كه " لهوف " متفرد به آن است و فقط پس از او " ابن نما " در " مثير الاحزان " نقل كرده است . تأليف اين كتاب ، بيست و چهار سال بعد از وفات سيد واقع شده است . 9 - در صفحه 163 از كتاب " محرق القلوب " آخوند ملا مهدي نراقي نام مي برد كه مشتمل بر بعضي اكاذيب است از آن جمله : ( 2 ) پاورقي : 1 - [ پس حضرت با گوشه چشم به وي نگاهي انداخت و فرمود : به خيمه بازگرد كه دلم را شكستي و غمم را افزودي ] . 2 - اين داستان به طول و تفصيل در " روضة الشهدا " ي كاشفي آمده و " محرق > 263 " چون بعضي از ياران به جنگ رفته شهيد شدند ، ناگاه از ميان بيابان سواري مكمل و مسلح پيدا شد ، مركبي كوه پيكر سوار بود ، خود عادي ( 1 ) فولاد بر سر نهاده و سپر مدور به سر كتف در آورده و تيغ يماني جوهردار چون برق لامع حمايل كرده و نيزه هجده ذرعي ( ! ) در دست گرفته و ساير اسباب حرب را برخود آراسته كالبرق اللامع و البدر الساطع به ميان ميدان رسيد و بعد از " طريد و جولان " ( 2 ) ، روي به سپاه مخالف كرد و گفت : هر كه مرا نشناسد بشناسد : منم هاشم بن عتبة بن أبي وقاص پسر عم عمر سعد . پس روي به امام حسين كرد و گفت : السلام عليك يا ابا عبدالله اگر پسر عمم عمر سعد . . . " . 10 - در صفحه 166 اشاره مي كند به كتابهاي برغانيهاي قزويني كه مشتمل بر برخي اكاذيب است . 11 - در صفحه 167 مي گويد : در ايام مجاورت كربلا و استفاده از محضر علامه عصر شيخ عبدالحسين طهراني ، سيد عرب روضه خواني از " حله " آمد و پدرش از اين طايفه بود و اجزاء ( جمع جزوه ) كهنه اي از ميراث پدر داشت . اول و آخر نداشت . در حاشيه اش نوشته بود از تأليفات فلان عالم از علماي جبل عامل از شاگردان صاحب معالم است . غرض ، آن سيد استعلام حال آن كتاب نمود . مرحوم شيخ عبدالحسين اولا در احوال آن عالم كتابي در پاورقي : > القلوب " علي الظاهر از آنجا گرفته است . در " روضة الشهداء " مي گويد فضل بن علي عليهما السلام به كمك هاشم شتافت ! 1 - كذا [ يعني مطلب مبهم است ] . 2 - تعبير به " طريد و جولان " در " روضة الشهدا " ي كاشفي نيز آمده است . 264 مقتل نيافت ، ثانيا خود كتاب را مطالعه كرد و ديد آنقدر اكاذيب دارد كه ممكن نيست از عالمي باشد . لذا آن سيد را نهي كرد از نشر و نقل از آن . ولي بعد همين كتاب به دست مرحوم در بندي افتاد و مطالب آنرا در كتاب " اسرار الشهادش " نقل كرد و بر عدد اخبار و اهيه مجعوله بي شمار آن افزود . در " اسرار الشهادش " ( 1 ) مي نويسد : عدد لشكريان كوفه به ششصد هزار سواره و دو كرور پياده ( يك ميليون و ششصد هزار ) مي رسيده است . 12 - در صفحه 168 مي گويد : مرحوم دربندي مشافهة نقل كرد كه من در ايام سابقه شنيدم كه فلان عالم گفت يا روايتي نقل كرد كه روز عاشورا هفتاد ساعت بود و من در آنوقت غريب شمردم و متعجب شدم از نقل آن و لكن حال كه تأمل در وقايع روز عاشورا كردم خاطر جمع يا يقين كردم كه آن نقل ، راست ، و آنهمه وقايع نشود مگر در آن مقدار از زمان . 13 - در صفحه 169 : شخصي در شهر كرمانشاه خدمت عالم كامل جامع فريد آقا محمد علي صاحب " مقامع " و غيره قدس پاورقي : 1 - دو سه روز قبل از محرم امسال ( 1389 قمري ) به مناسبت اينكه مي خواستم در اطراف " تحريفات در واقعه تاريخي كربلا " بحث كنيم ، به وسيله تلفن از آقاي [ علي اكبر ] غفاري مدير مؤسسه كتابفروشي صدوق دروغترين كتابهاي مقتل را خواستم . نظر هر دو نفر به " اسرار الشهادش " بود . آقاي غفاري اين كتاب را نداشت و قول داد تهيه كند ، اما بعد از دو سه روز تلفن كرد كه از هر كتابفروشي خواستم او هم دنبال اين كتاب بود زيرا مشتري زياد دارد و همه اهل منبر هستند ، با اين تفاوت كه شما براي انتقاد و آنها براي نقل و استفاده مي خواهند . 265 الله روحه رسيده و عرض كرد : در خواب مي بينم به دندان خود گوشت بدن مبارك حضرت سيد الشهدا عليه السلام را مي كنم . آقا او را نمي شناخت ، سر به زير انداخت و متفكر شد . پس به او فرمود : شايد روضه خواني مي كني ؟ عرض كرد : بلي . فرمود : يا ترك كن يا از كتب معتبره نقل كن . 14 - در ص 170 مقدمه براي نقل نمونه اي از اكاذيب روضه خوان ها جريان مسناي بني اسرائيل و تلمود را كه سينه به سينه به يهوديان رسيد و جمع آوري شد ذكر مي كند و تمثيل مي كند به صدور الواعظين و لسان الذاكرين . 15 - در صفحه 174 عبارت و بياني در دنبال مطلب فوق دارد ، مي گويد : " لكن مسناي يهود كتاب معين و معهودي است كه به ملاحظه آن دو تفسير ( شروح مسنا ) از زيادي و نقصان مصون و محروس است ، و اما روايات مسناي اين امت داراي قوه قويه نباتيه است كه چون از مجموعه اي ديگر نقل كند فورا نمو كند و با بركت شود و شاخه ها و برگهاي تازه با طراوت و نضارت براي آن پيدا [ شود ] و چون در سير به منزل منابر برسد و موسم نقل آنها برسد قوه حيوانيه در او ظاهر گردد و بال و پر پيدا كند و چون طير خيال در هر لمحه به جهات مختلفه پرواز كند . و ما به جهت مثال به پاره اي از آنها اشاره كنيم به اينكه مختصري از او نقل كنيم " . قبلا سه فقره نقل شد ، لهذا از شماره چهار شروع مي كنيم : 16 - د - صفحه 175 : افسانه اي راجع به حضرت 266 امير پس از ضربت خوردن . ه - افسانه يكي از قاصدان كوفه كه نامه اي آورد براي امام حسين و جواب خواست . حضرت سه روز مهلت خواستند ، روز سوم عازم سفر شدند . آن شخص گفت : برويم ببينيم جلالت شأن پادشاه حجاز را كه چگونه سوار مي شود . آمد ديد حضرت بر كرسي نشسته ، بني هاشم دورش را گرفته و مردان ايستاده و اسبان زين كرده و چهل محمل كه همه را به حرير و ديباج پوشانيده اند . . . تا عصر عاشورا كه عمر سعد امر كرد شتران بي جهاز را حاضر كردند براي سوار شدن اسيران . . . و - صفحه 177 : حضرت زينب در شب عاشورا به جهت هم و غم و خوف از اعداء در ميان خيمه ها سير مي كرد براي استخبار حال اقربا و انصار ، ديد " حبيب بن مظهر " اصحاب را در خيمه خود جمع كرده و از آنها عهد مي گيرد كه فردا نگذارند احدي از بني هاشم قبل از ايشان به ميدان برود . . . آن مخدره مسرورا آمد پشت خيمه ابوالفضل ، ديد آنجناب نيز بني هاشم را جمع كرده و به همان قسم از ايشان عهد مي گيرد كه نگذارند احدي از انصار پيش از ايشان به ميدان برود . مخدره مسرور در خدمت حضرت رسيد و تبسم كرد . حضرت از تبسم او ( در اين وقت ) تعجب كرد و سبب پرسيد . آنچه ديده بود عرض كرد . . . ز - داستان اينكه در روز عاشورا بعد از شهادت اهل بيت و اصحاب ، حضرت به بالين امام زين العابدين عليهما السلام آمد . پس از پدر حال معامله آنجناب را با اعداء پرسيد . خبر داد كه به 267 جنگ كشيد . پس جمعي از اصحاب را پرسيد . در جواب فرمود : قتل ، قتل ، تارسيد به بني هاشم ، و از حال جناب علي اكبر و ابي الفضل سؤال كرد ، به همان قسم جواب داد و فرمود : بدان در ميان خيمه ها غير از من و تو مردي نمانده است . صفحه 178 : " اين قصه است و حواشي بسيار دارد و صريح است در آنكه آنجناب از اول مقاتله تا وقت مبارزت پدر بزرگوارش ابدا از حال اقرباء و انصار و ميدان جنگ خبري نداشت " . ح - داستان عزم رفتن اباعبدالله به ميدان جنگ و طلب كردن اسب سواري و [ اينكه ] كسي نبود اسب را حاضر كند : " پس مخدره زينب رفت و آورد و آن حضرت را سوار كرد . بر حسب تعدد منابر ، مكالمات بسيار بين برادر و خواهر ذكر مي شود و مضامين آن در ضمن اشعار عربي و فارسي نيز در آمده و مجالس را به آن رونق دهند و به شور درآورند " . ظاهرا از آنجمله است اينكه حضرت زينب هنگام وداع ، برادر را ايست داد و فرمود : وصيتي از مادرم به يادم افتاد . مادرم به من گفته در همچو وقتي حسينم را بگير و از طرف من زير گلويش را ببوس . از آنجمله است اينكه حضرت ديد اسب حركت نمي كند ، هر چه نهيب مي زند اسب نمي رود ، يكمرتبه مي بيند طفلي خودش را روي سم اسب انداخته است . ( اشعار معروف صفي عليشاه در بيان دو جاذبه عشق و عقل مربوط به جريان حضرت زينب در همين وقت است ) . بايد متوجه بود كه حضرت زينب حين وفات حضرت 268 زهرا تقريبا پنجساله بوده است . ط - صفحه 179 : زينب آمد به بالين ابا عبدالله ( ع ) در قتلگاه : و رأته يجود بنفسه و رمت بنفسها عليه و هي تقول : انت اخي ، انت رجاؤنا ، انت كهفنا ، انت حمانا ( 1 ) . ي - صفحه 179 : افسانه منسوب به " ابو حمزه ثمالي " كه در خانه امام سجاد را كوبيد ، كنيزكي آمد ، چون فهميد ابو حمزه است خداي را حمد كرد كه او را رساند كه حضرت را تسلي دهد چون امروز دو مرتبه حضرت بيهوش شدند . پس ابوحمزه داخل شد و تسلي داد به اينكه شهادت در اين خانواده موروثي است ، جد ، پدر ، عم ، . . . امام فرمود : بلي ، ولي اسارت در اين خانواده موروثي نبود . آنگاه شمه اي از حالت اسيري عمه ها و خواهران بيان كردند . يا - از " هشام بن الحكم " [ مطلبي ] نقل كرده اند كه خلاصه اش اينست : " در ايامي كه امام صادق ( ع ) در بغداد بودند ، هر روز مي بايست در محضر امام باشم . روزي يكي از شيعيان ، هشام را به يك مجلس عزا دعوت مي كند و او معتذر مي شود كه بايد در حضور امام باشم . او مي گويد : از امام اجازه بگير ، و هشام مي گويد : اسم اين مطلب را پيش امام نمي شود برد كه منقلب مي شود . او گفت : بي اجازه بيا . هشام گفت : اين هم ممكن نيست زيرا امام از من خواهد پرسيد . آخر كار هر طور بود هشام را برد . روز پاورقي : 1 - [ و او را ديد كه مشغول جان دادن است . خود را به روي بدن او انداخت و مي گفتند : تو برادر مني ، تو اميد مائي ، تو پناه مائي ، تو پشتيبان مائي ( خواننده محترم توجه دارد كه استاد شهيد در حال بر شمردن تحريفات معنوي حادثه عاشورا مي باشند ) ] . 269 بعد امام جويا شد و بعد از تكرار فاش كرد . امام فرمود : گمان مي كني من در آنجا نبودم يا در چنين مجالسي حاضر نمي شوم ؟ ! عرض كرد : شما را در آنجا نديدم . فرمود : وقتي كه از حجره بيرون آمدي ، در محل كفشها چيزي نديدي ؟ عرض كرد : جامه اي در آنجا افتاده بود . فرمود : من بودم كه عبا بر سر كشيدم و روي زمين افتادم ! ( نظير اين افسانه است افسانه اي درباره امام سجاد ( ع ) كه در يك مجلس عزاداري شركت كرده بود و چراغها را خاموش كردند و بعد كه مجلس ختم شد و چراغها روشن شد ، ديدند امام كفشهاي عزاداران را جفت كرده است ) . 17 - در صفحه 183 مي گويد : " دو چيز است كه سبب تجري اين جماعت بلكه بعضي از ارباب تأليف شده در نقل اخبار و حكايات بي اصل و مأخذ بلكه در بافتن دروغ و جعل اخبار و حكايات : اول : گفته اند در اخبار مدح ابكاء ننوشته كه به چه قسم بگريانيد و چه بخوانيد ، و از اين ذكر نكردن معلوم مي شود هر چه سبب گريانيدن ، وسيله سوزانيدن دل و بيرون آمدن اشك باشد ممدوح و مستحسن است . عليهذا اخبار منع كذب در غير مقام تعزيه داري است . به اين بيان مي توان بسياري از معاصي كبيره را مباح بلكه مستحب كرد . مثلا اخبار فضيلت ادخال سرور در قلب مؤمن . پس مثلا غيبت يا بوسه و زناي با بيگانه يا لواط اگر موجب ادخال سرور بشود جايز است " . 18 - در صفحه 186 مي گويد : " يكي از ثقات اهل علم 270 يزد براي من نقل كرد كه وقتي از يزيد پياده رفتم به مشهد مقدس از آن راه بيابان ( كوير ) كه مشقت بسيار دارد . در مسير منازل وارد قريه اي از دهكده هاي خراسان شدم . قريب نيشابور چون غريب بودم رفتم به مسجد آنجا . چون مغرب شد اهل ده جمع شدند و چراغي روشن كردند و پيشنمازي آمد و نماز مغرب و عشا را به جماعت كردند . آنگاه پيشنماز رفت بالاي منبر نشست ، پس خادم مسجد دامن را پر از سنگ كرد و برد بالاي منبر نزد جناب آخوند گذاشت . متحير ماندم براي چيست ؟ ! آنگاه مشغول روضه خواني شد . چند كلمه كه خواند خادم برخاست و چراغها را خاموش كرد . تعجبم بيشتر شد . در اين حال ديدم بناي سنگ انداختن شد از بالاي منبر بر آن جماعت ، و فريادها بلند شد ، يكي مي گويد : اي واي سرم ، ديگري فرياد از بازو ، سومي از سينه ، و هكذا گريه ها و شيونها بلند شد . قدري گذشت ، سنگ تمام و آخوند مشغول دعا شد و چراغ را روشن كردند . مردم با سر و صورت خونين و ديده اشكبار رفتند . پس به نزد پيشنماز رفتم و از حقيقت اين كار شنيع پرسيدم . گفت : روضه مي خوانم و اين جماعت به غير از اين قسم عمل گريه نمي كنند . لابد بايد ( براي اينكه به ثواب گريه بر اباعبدالله برسند ) به اين نحو ايشان را بگريانم " . 19 - صفحه 187 - دوم : " استقرار سيره علما در مؤلفات خود بر نقل اخبار ضعيفه و ضبط روايات غير صحيحه در ابواب فضائل و قصص و مصائب ، و مسامحه ايشان در اين مقامات ، خصوص مقام اخير چنانكه مشاهد و محسوس است " . مرحوم حاجي بعدا وارد بحث در مسأله تسامح در ادله سنن 271 مي شود و فرق مي گذارد ميان حديث ضعيف و موهون ، و مي گويد : آنچه قابل تسامح است احاديث ضعيفه است نه موهونه . 20 - در صفحه 193 مي گويد : " قصه زعفر جني و عروسي قاسم در " روضه " كاشفي ، و دومي در " منتخب " شيخ طريحي هم هست . منتخب طريحي مشتمل بر موهونهايي از قبيل زنده دفن كردن حضرت عبد العظيم در ري است " . 21 - صفحه 194 : " قصه عروسي ، قبل از " روضه " كاشفي در هيچ كتابي ديده نشده است . اما قصه زبيده و شهر بانو و قاسم ثاني در خاك روي و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده ، پس آن از خيالات واهيه است . . . تمام علماي انساب متفقند كه قاسم بن الحسن عقب ندارد ( بلكه صغير بوده ) . 22 - صفحه 195 - مي گويد : " مسعودي كه شيعه است و معاصر كليني است ، در " اثبات الوصية " عدد كشتگان امام را به 1800 تن رسانده است آنهم به عبارت : و روي " انه قتل بيده ذلك اليوم الفا و ثمانمائة " . و محمد بن ابي طالب به هزار و نهصد و پنجاه نفر رسانده است . اما در كتابي كه هزار سال بعد نوشته شده ( اسرار الشهاده در بندي ) عدد مقتولين امام را به سيصد هزار و عدد مقتولين حضرت ابوالفضل را به بيست و پنج هزار و از سايرين نيز به بيست و پنج هزار نفر رسانده است " . ( اگر فرض كنيم امام در هر ثانيه يك نفر كشته باشد ، سيصد هزار نفر مقدار هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مي خواهد كه باروز هفتاد و دو ساعت نيز قابل اصلاح نيست ، و 272 بيست و پنج هزار نفر اگر هر نفر در يك ثانيه كشته شود ، شش ساعت و پنجاه و شش دقيقه و چهل ثانيه وقت مي خواهد . به علاوه جمعيت يك ميليون و ششصد هزار نفر در صحراي كربلا جا نمي گيرد . وسائل و اسبابش از كجا فراهم مي شود ؟ آنهم همه از مردم كوفه بودند ، از حجاز و شام كسي نبود ( 1 ) . خداوند عقلي بدهد . 23 - در صفحه 202 اشاره مي كند به افسانه ديگري كه ما نظر به آنچه قبلا نقل كرده ايم آنرا دوازدهم قرار مي دهيم : يب - روزي حضرت امير در بالاي منبر خطبه مي خواند . حضرت سيدالشهدا عليه السلام آب خواست . حضرت به قنبر امر فرمود آب بياور . عباس در آنوقت طفل بود ، چون شنيد تشنگي برادر را ، دويد نزد مادر و آب براي برادر گرفت در جامي و آنرا بر سر گذاشت و آب از اطراف مي ريخت . به همين قسم وارد مسجد شد . چشم پدر بر او افتاد ، گريست و فرمود امروز چنين و روز عاشورا چنان . . . البته قصه بايد در كوفه باشد زيرا سخن از خطابه و منبر است ، و در آنوقت امام حسين يك مرد سي و چند ساله است و ممكن نيست در حضور جمع در حين خطبه پدر از پدر آب بخواهد . به علاوه در هيچ مدركي وجود ندارد . پاورقي : 1 - در اينجا انسان به ياد آن افسانه مي افتد كه يك نفر اغراق گو در بزرگي شهر هرات در يك تاريخي گفت كه در آنوقت در هرات بيست و يك هزار احمد يك چشم كله پز بود . نظير اينها را در باره سرو كاشمر و عدد بني اسرائيل و متقابلا لشكريان فرعون و غيره گفته اند . 273 يج - حضرت ابوالفضل در صفين هشتاد نفر را يكي پس از ديگري به هوا انداخت كه هنوز اولي برنگشته بود و هر كدام برمي گشت ، با شمشير دو حصه مي نمود . . . يد - " براي ذريه طاهره دوشيزگاني بهم بافتند خصوص براي حضرت ابي عبدالله ( ع ) ، بعضي را در مدينه گذاشتند و بعضي را در كربلا شوهر دادند و بعضي را به جهت صدق كلام جبرئيل صغيرهم يميتهم العطش در كربلا از تشنگي بكشتند و بعضي را در قتلگاه شبيه عبدالله بن الحسن شهيدش كنند . . . " . 24 - صفحه 208 : خاتمه در مذمت گوش دادن به اخبار كاذبه و حكايات و قصص دروغ مجالس تعزيه داري . خداوند در مقام مذمت يهودان بلكه منافقين و بيان صفات خبيثه و افعال قبيحه ايشان مي فرمايد : " سماعون للكذب اكالون للسحت "( 1 ) . درباره اهل بهشت مي فرمايد : " لا يسمعون فيها لغوا و لا كذابا "( 2 ) . درباره اهل دوزخ كه در اين جهان به دروغ عادت كرده اند و در آخرت و موقف نيز ترك نكنند مي فرمايد : " ويوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة كذلك كانوا يؤفكون "( 3 ) . ايضا : " و يوم يبعثهم الله جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم و يحسبون انهم علي شي ء الا انهم هم الكاذبون "( 4 ) . ايضا : " ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا والله ربنا ما كنا " پاورقي : 1 - سوره مائده ، آيه . 42 [ به دروغ گوش دهند و حرام خورند ] . 2 - سوره نبأ ، آيه . 35 [ در آنجا سخن لغو و دروغ نشنوند ] . 3 - سوره روم ، آيه . 55 [ روزي كه قيامت بر پا شود مجرمان سوگند خورند كه جز ساعتي درنگ نكرده اند . اينچنين از حق منحرف و منصرف مي شوند ] . 4 - سوره مجادله ، آيه . 18 [ و روزي كه خدا همه آنها را برانگيزد پس براي او سوگند > 274 " مشركين 0 انظر كيف كذبوا علي انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون " (1) . ايضا : " و اجتنبوا قول الزور "( 2 ) . ايضا : " و الذين لا يشهدون الزور "( 3 ) . 25 - صفحه 213 : و نيز دلالت كند بر قبح و مذمت آن ، استقراء غالب معاصي كه محل آن مانند غالب اقسام دروغ ، زبان است مثل غيبت و غنا و سب و بهتان و استهزاء و نظاير آنها ، زيرا كه چنانكه غيبت در شرع حرام است ، گوش دادن به آن نيز حرام است ، خوانندگي حرام است ، گوش دادن به آن نيز حرام است ، سب اولياء خداوند يا مؤمن كفر يا معصيت است ، گوش دادن به آن نيز حرام است . خداي تعالي فرمايد : " و قد نزل عليكم في الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتي يخوضوا في حديث غيره انكم اذا مثلهم "( 4 ) . . . هر كس مرتكب گناهي شد ، به آيه اي از آيات الهي استهزاء كرده است . پاورقي : > خوردند چنانكه براي شما سوگند مي خوردند ، و پندارند كه برحقند . آگاه باشيد كه اينان دروغگويانند ] . 1 - سوره انعام ، آيه . 24 [ سپس پاسخ آنها جز اين نبود كه گفتند به الله پروردگارمان سوگند كه ما مشرك نبوديم . بنگر كه چگونه برخود دروغ مي بندند و چگونه افتراهايشان از نظرشان گم شده است ] . 2 - سوره حج ، آيه . 30 [ و از گفتار باطل و دروغ بپرهيزيد ] . 3 - سوره فرقان ، آيه . 72 [ و كساني كه شاهد و ناظر كارهاي لغو و باطل نمي شوند ] . 4 - سوره نساء ، آيه . 140 [ و حال آنكه در كتاب بر شما اين حكم را فرستاده كه چون شنيديد به آيات خدا كفر مي ورزند و ريشخند مي زنند با آنان منشينيد تا در سخني ديگر فرو روند ، كه شما هم مثل آنان خواهيد بود ] . 275 26 - حال سزوار است كه ارباب دانش و بينش ، مجالس مصائب جديده حضرت ابي عبدالله ( ع ) را ترتيب مي دادند و صدماتي كه بر آن وجود مبارك مي رسد از زائر و مجاور و خادم و حامل علوم آن حضرت و متعبدين و ناسكين و مأمورين و غير ايشان به انواع و اقسامش در شب و روز جمع كرده به دست ديندار دلسوزي دهند كه در مجالس اهل تقوا و ديانت و غيرت و عصبيت بخوانند و بسوزند و بگيرند و از خداوند متعال تعجيل فرج و ظهور سلطان ناشر عدل و امان و باسط فضل و احسان و قامع كفر و نفاق و عدوان را بخواهند . 27 - اين بحث در چهار فصل بيان مي شود : الف - معني تحريف و انواع تحريفها و اينكه در حادثه عاشورا انواعي از تحريف واقع شده است . ب - عوامل تحريف به طور عموم و عوامل تحريف به طور خصوص در حادثه عاشورا ، و به عبارت ديگر مسئولان تحريف در حوادث به طور عموم و در اين حادثه به طور خصوص . ج - تشريح تحريفهايي كه لفظا يا معني ، شكلا يا روحا در حادثه عاشوراي حسيني صورت گرفته است . د - وظيفه علماء امت در اين باب به طور عموم و در اين حادثه به طور خصوص كه : " اذا ظهرت البدع فعلي العالم ان يظهر علمه و الا فعليه لعنة الله " ( 1 ) . ايضا : " و ان لنا في كل خلف عدولا ينفون " پاورقي : 1 - اصول كافي ج 1 ص 54 با كمي اختلاف . [ هر گاه بدعتها روي داد بر عالم است كه علم خويش آشكار كند ، و گرنه لعنت خدا بر اوست ] . 276 " عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين " ، (1) و وظيفه ملت مسلمان در اين باب به طور عموم و در اين حادثه به طور مخصوص از نظر حرمت شركت در استماع و لزوم مبارزه عملي و نهي از منكر . 28 - معني تحريف : راغب در " مفردات " مي گويد : حرف الشي ء طرفه . . . و تحريف الشي ء امالته كتحريف القلم . و تحريف الكلام ان تجعله علي حرف من الاحتمال يمكن علي الوجهين . قال عز و جل : " يحرفون الكلم عن مواضعه ". . . و من بعد مواضعه . . . ( 2 ) . در تفسير امام فخر رازي جلد ( 3 ) صفحه 134 ذيل آيه 75 از سوره بقره مي گويد : قال القفال : التحريف : التغيير و التبديل ، و أصله من الانحراف عن الشي ء و التحريف عنه ، قال تعالي : " " الا متحرفا لقتال او متحيزا الي فئة "" . ( 3 ) و التحريف هو امالة الشي ء عن حقه . يقال : قلم منحرف اذا كان رأسه قط مائلا غير مستقيم . قال القاضي : ان التحريف اما أن يكون في اللفظ أو في المعني . و حمل التحريف پاورقي : 1 - اصول كافي ج 1 ص . 32 و در آن " ينفون عنه " است . [ ما را در هر نسلي عادلاني است كه تحريف افراطيان و دروغزني مبطلان را از ما ( از دين ) دور مي سازند ] . 2 - [ حرف يك چيز طرف و كنار آنست . . . و تحريف يك چيز كج كردن آنست مانند كج كردن و مايل ساختن قلم . و تحريف سخن آنست كه آنرا بر يكي از دو طرف احتمال حمل كني در حالي كه امكان هر دو معني را دارد . خداي عز وجل فرموده : سخن را از جاي خود تحريف مي كنند . . . ] . 3 - [ قفال گفته : تحريف تغيير دادن و عوض كردن است ، و ريشه آن از منحرف شدن از چيزي است . خداي متعال فرموده : جز اينكه بخواهد براي جنگ جا عوض كند يا در گروهي جاي گيرد ] . 277 علي تغيير اللفظ اولي من حمله علي تغيير المعني ( 1 ) . . . تحريف لفظي به اينست كه مثلا لفظي كم يا زياد مي كنند و يا كلمه يا جمله اي را پس و پيش كنند و به هر حال معني را كم يا زياد [ كنند ] يا تغيير دهند . خطر بزرگ در تحريفات مغير معني است . اينگونه تحريفات در كتب و نوشته ها زياد است حتي در متن اشعار خصوصا آنجا كه به اصطلاح مصحح " شدرسنا " مي كند . مولوي در يكي از اشعار خود گفته است : از محبت تلخها شيرين شود از محبت مسها زرين شود بعد نساخ اضافه كرده اند " از محبت دردها صاف ، و دردها شفا ، و خارها گل ، و سركه ها مل ، و دار تخت ، و بار بخت ، و سنگ روغن ، و حزن شادي ، و غول ماري ، و مرده زنده ، و شاه بنده مي شود " . مانده است بگويند سقف ديوار و خر بوزه هندوانه و استكان نعلبكي مي شود . اما تحريف معنوي - سه مثال : الف - " يا عمار ! تقتلك الفئة الباغية " . ب - " لا حكم الا لله " . ج - " اذا عرفت فاعمل ما شئت " ( 2 ) . پاورقي : 1 - [ و تحريف كج كردن و مايل ساختن چيزي از محل شايسته آنست . گفته مي شود : قلم محرف يعني قلمي كه سرش كج شده است . قاضي گفته : تحريف گاه در لفظ است و گاه در معني . و تحريف را تغيير در لفظ بگيريم بهتر است از تغيير در معني . . . ] . 2 - [ ترجمه سه جمله به ترتيب : اي عمار ! گروه متجاوز تو را مي كشند . هيچ حكمي جز > 278 اولي مورد سوء استفاده معاويه ، دوم مورد سوء استفاده خوارج ، سوم مورد سوء استفاده شيعيان از حديث امام صادق شد كه خود آن حضرت به طور صحيح توضيح دادند . در قرآن تحريف لفظي واقع نشده ولي تحريف معنوي كه عبارت است از سوء تفسير ، زياد واقع شده است . منطقيين در باب صنعت مغالطه گفته اند يا لفظي است و يا معنوي ، و اقسامي ذكر كرده اند كه براي ما نحن فيه مخصوصا از نظر پيدا كردن مثال عربي و فارسي بسيار مفيد است . قرآن از تحريف كلمه در آيات زيادي ياد و نكوهش كرده است . اما همانطور كه " كلمه " در اصطلاح قرآن اعم است از جمله و شخصيت و حادثه ، قهرا تحريف نيز اقسامي پيدا مي كند : تحريف عبارات ، تحريف حادثه ها و تاريخچه ها ، تحريف شخصيتها . ( براي قسم سوم رجوع شود به سخنراني سيد مرتضي جزائري در گفتار ماه ) . 29 - بحث ما در نوع دوم يعني تحريف حادثه است كه هم ممكن است تحريف لفظي شود يعني كم و زياد در نقل آن بشود ، و هم ممكن است تحريف معنوي بشود يعني روح حادثه كه عبارت است از علل و انگيزه ها و از هدفها و منظورها ، مسخ بشود . از همينجا معلوم مي شود كه اهميت تحريف بستگي دارد به اهميت موضوع آن يعني محرف فيه كه يك سخن عادي يا يك حادثه عادي و يا يك شخصيت عادي باشد يا آنكه در سخني يا حادثه اي پاورقي : > براي خدا نيست . چون شناختي هر چه خواهي بكن ] . 279 يا شخصيتي واقع شود كه سند تاريخي و اخلاقي و تربيتي و ديني يك اجتماع است . لهذا كذب بر خدا و رسول ، اشنع اقسام كذب است و مبطل روزه است . از نظر قوانين نيز جعل و تحريف در اسناد رسمي از نظر جرمي جنايت تشخيص داده مي شود نه جنحه . 30 - واقعا حادثه هاي اخلاقي و نهضتهاي بزرگ الهي ، آيه اي هستند از آيات الهي در كتاب مقدس تكوين . مردم وظيفه دارند حداكثر رعايت را در حفظ و رعايت و صيانت آنها بنمايند ، و الا مناط مشمول اين جمله مي شوند : " من فسر القرآن برائه فليتبوا مقعده من النار " ( 1 ) . ايضا : " فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به "( 2 ) . ايضا : " فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم و ويل لهم مما يكسبون "( 3 ) . 31 - در حادثه عاشورا هم تحريف لفظي صورت گرفته و بند و بيلها و كم و زيادهاي زياد در آن صورت گرفته كه در كمتر حادثه اي اينهمه برگ و ساز پيدا شده است . به قول شاعر : پاورقي : 1 - تفسير صافي ، مقدمه پنجم . [ هر كس قرآن را به رأي و نظر خويش تفسير كند جايگاه خويش را در آتش فراهم كند ] . 2 - سوره مائده ، . 13 [ چون پيمان خويش بشكستند آنان را لعنت كرديم و دلهايشان را سخت نموديم . آنان سخن را از جاي خود تحريف مي كنند و بهره اي را كه از آنچه بدان تذكر داده شدند نصيبشان مي شد فراموش نمودند ] . 3 - سوره بقره ، آيه . 79 [ واي بر كساني كه كتاب را با دست خود مي نويسند سپس مي گويند اين از نزد خداست تا بهره اندكي بخرند . پس واي بر آنان از كاري كه كرده اند و واي بر آنان از آنچه به دست مي آورند ] . 280 بس كه ببستند بر او برگ و ساز گر تو ببيني نشناسيش باز دوستان و اصحابي ، دشمناني ، فرزنداني ، جمله هايي ، كارهايي ، سخناني به امام نسبت داده شده كه اگر امام بشنود هيچ تشخيص نمي دهد كه درباره او صحبت مي كنند ، با آنكه حادثه عاشورا برخلاف توهم بعضي ، از نظر تاريخي بسيار روشن و خالي از ابهام است ، كمتر حادثه تاريخي مثل اين حادثه اسناد صحيح و درست دارد به علت اهميت اين حادثه ، و مخصوصا اهل بيت جزئيات اين حادثه را فاش كردند ( 1 ) . 32 - اما عاملها : گفتيم كه عامل تحريف به طور كلي دو قسم است : عامل عداوت و غرض ، و ديگر عامل اسطوره سازي . اينجا بايد عامل سومي هم اضافه كنيم ، دوستي و تمايل . مثال عامل غرض ، جعلها و تحريفهاي مسيحيان درباره رسول اكرم و جعل و تحريفهاي امويين درباره حضرت امير است ، و مثال عامل دوستي ، همه اكاذيبي است كه افراد و اقوام براي نياكان خود جعل مي كنند . در مورد امام او را اخلالگر و تفرقه انداز خواندند كه قبلا گذشت . اما " اسطوره سازي " خود يك حس اصيل است در بشر كه قبلا اشاره كرديم . افسانه مجروح شدن پر جبرئيل در جنگ خيبر و همچنين افسانه دو نيم كامل شدن " مرحب " و نفهميدن خودش . ايضا افسانه پرتاب كردن ابي الفضل هشتاد نفر را در پاورقي : 1 - مطلب مهم اينست كه تمام اين تحريفها در جهت پائين آوردن است و امام را در سطح يك آدم پست كم فكر ، العياذ بالله كم شعور پائين مي آورد ، مثل آب خواستن وسط سخنراني پدر در سن سي و چند سالگي ، يا عروسي قاسم . 281 صفين به هوا كه هشتادمين رفته بود بالا و هنوز اولي برنگشته بود ، و پس از برگشتن يكي يكي را دو نيم كرد . همچنين است افسانه ششصد هزار كشته و هفتاد و دو ساعت بودن روز عاشورا . عوامل سه گانه فوق در همه جهان بوده و هست . اما عامل خصوصي : از طرف اولياء دين پيشنهاد شده كه اقامه عزاي حسين بن علي بشود و قبرش زيارت شود و او به عنوان يك فداكار بزرگ هميشه نامش زنده و پاينده باشد . اين موضوع تدريجا سبب شد كه بعضي مرثيه خوانان حرفه اي پيدا شوند و كم كم مرثيه خواني به صورت يك فن و هنر از يك طرف ، و وسيله زندگاني از طرف ديگر درآيد ، از طرفي فكري پيدا شود كه چون گرياندن بر ابي عبدالله ثواب جزيل و اجر عظيم دارد پس به حكم الغايات تبرد المبادي " هدف ، وسيله را مباح مي كند " از هر وسيله اي مي شود استفاده كرد . اينجا است كه جعل و دروغ در نظر عده اي مشروع مي شود . به قول حاجي [ نوري ] اگر اينچنين است ، پس چون ادخال سرور در دل مؤمن نيز مستحب است و هدف وسيله را مباح مي كند ، از غيبت و حتي از بوسه و زنا نيز مي توان استفاده كرد . اينجا است كه داستان روضه خوان سنگ پران كه قبلا گذشت به ياد مي آيد . و اينجا است كه بايد آن خواب روضه خواني كه ديد گوشت بدن امام را با دندانهاي خود مي كند صادق دانست . عجبا كه در پنج قرن پيش يك مرد بوقلمون صفت كه معلوم نيست شيعه است يا سني به نام ملا حسين كاشفي [ كتابي 282 مي نويسد به نام " روضة الشهداء " . ] اين مرد واعظ است و چون اهل سبزوار و بيهق بوده و آنجا مركز تشيع بوده ذكر مصيبت هم مي كرده است . اين مرد تا توانسته ساخته و پرداخته و حتي اسمهايي در اين كتاب هست از اصحاب و از مخالفين كه معلوم است مجعول است و ظاهرا از خود ساخته . بعد اين كتاب چون فارسي بوده به دست مرثيه خوان ها مي افتد و سند و مدرك آنها مي شود كه اين كتاب را از رومي خ وانده اند و به همين مناسبت آنها را روضه خوان گفته اند ، و اين كتاب بعد بجاي همه كتابهاي درست ، منبع و مأخذ روضه هاي دروغ شده است . اين كتاب در اواخر قرن نهم يا اوايل قرن دهم نوشته شده است زيرا ملا حسين كاشفي در 910 وفات كرده است . بعد در اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم كتاب ديگري كه صد چوب به سر آن كتاب زده به نام " اسرار الشهادش " نوشته و چاپ مي شود و كار را مي رساند به آنجا كه رسانده اند . البته كتابهايي از قبيل " محرق القلوب " نيز بي تأثير نبوده اند . تحريفهاي لفظي از قبيل : داستان ليلي و علي اكبر ، داستان عروسي قاسم ، داستان آب آوردن حضرت ابي الفضل در كودكي براي امام حسين ، آمدن زينب در حين احتضار به بالين ابا عبدالله ( ع ) ، عبور اسرا در اربعين از كربلا ، عدد مقتولين ، هاشم بن عتبه با نيزه هجده ذرعي ، روز عاشورا 72 ساعت بود ، امام حسين بازي شاهان از مكه خارج شد ، بي خبر بودن امام سجاد ( ع ) از وقايع ، افسانه اسب آوردن زينب براي ابا عبدالله و بوسيدن گلوگاه آن حضرت ، بيهوش شدن امام سجاد ( ع ) و امام صادق ( ع ) . 283 اين تحريفها بعضي مربوط است به قبل از حادثه نظير آب آوردن حضرت ابي الفضل در كودكي براي امام ، بعضي مربوط است به بين راه مثل خروج امام از مكه بازي پادشاهان ، بعضي مربوط است به روز عاشورا مثل داستان ليلي ، عروسي قاسم ، آمدن زينب در حين احتضار به بالين ابا عبدالله ، اسب حاضر كردن زينب براي امام ، افتادن سكينه روي سم اسب ، بوسيدن زير گلو ، آمدن هاشم مرقال ، آمدن زعفر جني ، و عدد مقتولين ، و بعضي مربوط است به بعد [ از اين حادثه ] مثل حادثه اربعين ، بيهوش شدن امام سجاد ، افتادن امام صادق در كفشكن . 33 - اما تحريف معنوي : تحريف معنوي يعني منحرف كردن روح و معني يك جمله يا يك حادثه ، و چون بحث در اطراف حادثه است پس تحريف معنوي يك حادثه يعني اينكه علل و انگيزه ها و همچنين هدف و منظورهاي آن حادثه را چيز ديگر غير از آنچه هست معرفي كنيم . مثلا شما به ديدن شخصي مي رويد ، يا شخصي را به خانه يا مجلس خودتان دعوت مي كنيد ، ديگري مي آيد مي گويد : مي داني منظور فلاني از آمدن به خانه تو چيست ؟ ( يا از دعوت تو چيست ؟ ) مي خواهد مثلا دخترش را به پسر تو بدهد ، در صورتي كه شما چنين منظوري هرگز نداريد . تحريف در جمله ها سه مثال دارد كه قبلا اشاره كرديم . در بسياري از حوادث تاريخي جهان ، از نظر تفسير و توجيه ، تحريف شده يا عمدا يا جهلا كه فعلا وارد آنها نمي شويم . حادثه بزرگ و با عظمت عاشورا گذشته از تحريفهاي 284 لفظي و شكلي مربوط به حوادث و جرياناتي كه بوده است ، دچار يك سلسله تحريفهاي مهمتر در ناحيه روح و معني و تفسير و توجيه گرديده است . مي دانيم امام حسين نهضتي كرده است كه شرائط سه گانه عظمت را دارا بوده است . الف - مقدس بودن هدف و شخصي نبودن آن ، به خاطر انسانيت بودن آن كه توأم با فداكاري و گذشت از منافع فردي بوده است . به همين دليل بشريت اينگونه افراد را كه مرز ميان خود و ديگران را شكسته اند از خود مي داند و خود را از آنها مي داند ، او را فداي امت و مصالح امت مي بيند . ب - اينكه توأم بوده با يك بصيرت قوي و نافذ ، و آنچه ديگران در ظاهر نمي ديد ند او در پشت پرده مي ديده است . آنچه ديگران در آينه نمي ديدند ، او در خشت خام مي ديده است . به عبارت ديگر از محيط خودش پيش بود . ج - اينكه نوري بوده كه در ميان يك ظلمت كامل درخشيده است به شرحي كه قبلا گفته ايم . از طرف ديگر اولياء دين سخت توصيه كرده اند به مردم راجع به اخبار اين حادثه و عزاداري دائم و زيارت تربت او . در اينجا سخن اينست كه امام چرا نهضت كرد و بعد چرا پيشوايان اسلام توصيه كردند كه اين حادثه زنده بماند . تحريفي كه در اصل حادثه رخ داد اين بود كه [ گفتيم امام حسين ] كفاره گناه امت را بدهد و سنگر گنهكاران باشد ، بيمه كند معصيتكاران را . 285 تحريف دوم اين بود كه اين حادثه جنبه خصوصي و فردي دارد ، يعني آن را به آسمان برديم و غير قابل پيروي قرار داديم و از مكتب بودن و درس بودن خارج كرديم ، آن را در اوضاع و احوال عصر و زمان خود از يك طرف و دستورهاي اسلام در اين زمينه ها از طرف ديگر قرار نداديم كه بتواند مكتب و مدرسه و الهام بخش باشد . پس دو كار به سرش آورديم . اول آن را از مكتب بودن از راه خصوصي كردن - خارج كرديم . دوم اينكه به علاوه آن را به صورت يك مكتب گنهكارسازي درآورديم و گفتيم هر گناهي بكنيم سينه سه ضربه آن را جبران مي كند . تحريف ديگر در موضوع دستورها درباره فلسفه عزاداري است . در اينجا گاهي گفتيم براي تسلي خاطر حضرت زهرا است چون ايشان در بهشت هميشه بيتابي مي كنند و هزار و چهار صد سال است آرام ندارند ، با گريه هاي ما ايشان آرامش پيدا مي كنند ، پس آن را يك خدمت خصوصي به حضرت زهرا تلقي كرديم . دوم اينكه به چشم يك آدم نفله شده كه حداكثر مقامش اينست كه بي تقصير به دست يك ظالم كشته شد پس بايد برايش متأثر بود به امام نگاه كرديم . فكر نكرديم كه تنها كسي كه نفله نشد و براي هر قطره خون خود ارزش بي نهايت قرار داد او بود . كسي كه موجي ايجاد كرد كه قرنها كاخهاي ستمگران را لرزاند و مي لرزاند و نامش با آزادي و برابري و عدالت و توحيد و خداپرستي و ترك خود پرستي يكي شده چگونه هدر رفته است ؟ ! ما هدر رفته ايم كه عمري را جز در پستي و نكبت زندگي نكرده و نمي كنيم . 286 هدف نهضت امام را خود امام از همه بهتر بيان كرده است . هدفش همان هدف پيغمبر بود . خطبه هاي امام مبين هدف نهضت امام است . امام هدف نهضت خود را اصلاح امت اسلاميه معرفي كرد ، خواست عملا درسهاي اسلام را بياموزد و به جهان بفهماند كه خاندان پيغمبر اسلام كه نزديكترين مردم به او هستند ، از همه مردم ديگر به تعليمات او بيشتر ايمان دارند و اين خود دليل حقانيت اين پيغمبر است . اما اينكه فلسفه اقامه عزاي حسين چيست ؟ براي اينكه صحنه اي بالاتر و بهتر از اين صحنه در جهان وجود ندارد كه : اولا اين اندازه درس توحيد و ايمان كامل به جهان غيب را بدهد و مظهر نفس مطمئنه باشد . پس روحش توحيد بود . ثانيا همه تربيتها براي اينست كه روح بشر در برابر حوادث ، شكست ناپذير شود ، تنش با شمشيرها قطعه قطعه ، ثروتش به باد ، فرزندانش كشته ، خاندانش اسير ، ولي روحش ثابت و محكم بماند . ثالثا چقدر فرق است ميان ادعا و عمل . مدعيان آزادي و آزاديخواهي ، حقوق بشر ، عدالت ، [ زيادند ] اما داستان پادشاه و وزير و گربه تربيت شده است ، ولي مردان الهي عملا نشان دادند كه اگر يك طرف حق باشد با محروميتها ، با كشته شدن ها ، با قطعه قطعه شدن ها ، و طرف ديگر مال و ثروت و همه چيز باشد با پامال شدن حق و حقيقت ، كدام طرف را مي گيرند . چند چيز كه علامت شكست دشمن بود : الف - پرهيز از جنگ تن بتن . 287 ب - تير اندازي و سنگ پراني . ج - دستور عمر سعد كه از جنگ با شخص حسين پرهيز كنند : هذا ابن قتال العرب ، والله نفس ابيه بين جنبيه ( 1 ) . د - دستور عمر سعد كه مانع سخنراني او بشوند و نگذارند سخنانش شنيده شود . نه در مقابل شمشير و بازويش و نه در مقابل منطق و سخنش تاب نمي آوردند . آنچه از امام ظهور كرد : الف - شجاعت بدني . ب - قوت قلب و روح . ج - ايمان به حق و قيامت ، كه ساعت به ساعت بر بشاشتش افزوده مي شد . د - صبر و تحمل . ه - رضا و تسليم . و - طمأنينه و عدم هيجان روحي و نشنيدن يك سخن [ ازاو ] كه حاكي از غضب و خشم و از جا در رفتن باشد . ز - روح حماسي كه چنان خطبه اي انشاء كرد . دو چيزي كه چشم امام را روشن داشت : الف - خاندان . ب - ياران . " ههنا مناخ ركاب و مصارع عشاق " ( 2 ) . اصحاب و خاندان نشان دادند كه عاشقانه عمل مي كنند . پاورقي : 1 - [ اين فرزند كشنده عرب است . به خدا سوگند جان پدرش در ميان دو پهلوي او است ] . 2 - [ اينجا باراند از سواران و قتلگاه عاشقان است ] . 288 پس بي نظيري و آموزندگي آن ، علت اصلي و فلسفه اصلي عزاداريها است . 34 - اما وظيفه ما : اين وظيفه در دو قسمت بايد بيان شود : وظيفه علما و وظيفه عامه و توده مردم ، و به زبان مردم اين عصر و بلكه براي مردم اين عصر : رسالت علماء ( خواص ) و رسالت توده ( عوام ) . معمولا علما اين انحرافات را به گردن توده و عامه مردم مي گذارند و تقصير عوامي و جهالت مردم مي دانند ، و مردم عوام متقابلا مي گويند تقصير علما است كه نمي گويند ، زيرا : " ماهي از سرگنده گردد ني زدم " . ولي حقيقت اينست كه در اين جريان هم خواص مسؤولند و هم عوام ، هم علما مسؤولند و هم توده ، اين ماهي ، هم از سرگنده گرديده و هم از دم ، سر و دم مشتركا مسؤول اين گنديدن هستند . در حقيقت قبل از آنكه وظيفه خواص و وظيفه عوام بيان شود بايد معلوم شود كه تقصير از كي بوده است . چون اينكه وظيفه الان متوجه كيست يك مطلب است ، و تقصير از كي بوده مطلب ديگر است . چنانكه گفتيم در تقصير هر دو شركت داشته اند و اين ماهي ، هم از سرگنده گرديده است و هم از دم . و از لحاظ وظيفه نيز بيان خواهيم كرد كه هر دو طبقه مسؤولند ، نه گناه ، گناه يك طبقه است و نه وظيفه فعلي وظيفه يك طبقه بالخصوص است . قبل از اينكه بيان وظيفه بشود ، براي درك اهميت اين وظيفه بايد خطرات تحريف بيان شود . به طور كلي هر چيزي آفتي دارد ، از جماد ، نبات ، حيوان و 289 انسان . مثلا موريانه آفت كتاب يا چوب است ، كرم خاردار و سن و ملخ آفت گياه است و بعضي ميكروبها آفت حيوانها يا انسانها است ، خود دين نيز آفتي دارد . پيغمبر اكرم فرمود : " آفه الدين ثلاثه : فقيه فاجر ، و امام جائر ، و مجتهد جاهل " ( 1 ) . بديهي است كه آفت هر چيزي يك شي ء خاص است متناسب با خود او . هرگز كردم خاردار آفت دين نيست ، و سن و ملخ هم هرگز دين را نمي خورد ، خوره و سرطان نيز آنرا از ميان نمي برد . تحريف و قلب و بدعت ، آفت بزرگ دين است ( 2 ) . تحريف ، چهره و سيما را عوض مي كند ، خاصيت اصلي را از ميان مي برد ، بجاي هدايت ، ضلالت مي آورد و بجاي تشويق به سوي عمل صالح ، مشوق معصيت و گناه مي شود و به جاي فلاح ، شقاوت مي آورد . تحريف ، از پشت خنجر زدن است ، ضربت غير مستقيم است كه از ضربت مستقيم خطرناكتر است . يهوديان كه قهرمان تحريف در تاريخ جهان اند هميشه ضربتهاي خود را از طريق غير مستقيم وارد كرده اند . علي ( ع ) را دوستانه و از طريق تحريف ، بهتر و بيشتر مي شود خراب كرد تا به صورت دشمنانه . قطعا ضرباتي كه از طرف دوستان جاهل علي بر علي وارد شده ، از ضربات دشمنانش كاري تر و براتر بوده است . پاورقي : 1 - [ آفت دين سه چيز است : دانشمند فاجر ، و پيشواي ستمكار ، و در عبارت كوشاي جاهل ] . 2 - داستان حديث : اذا عرفت فاعمل ما شئت " مثال خوبي است براي اينكه تحريف نتيجه معكوس مي دهد . [ اين داستان در كتاب " حق و باطل " ( اثر استاد شهيد ) بخش " احياي تفكر اسلامي " نقل شده است . ] 290 تحريف ، مبارزه بدون عكس العمل است . تحريف ، مبارزه است با استفاده از نيروي خود موضوع . تحريف سبب مي شود كه سيماي شخص بكلي عوض شود ، مثلا علي ( ع ) به صورت يك پهلوان مهيب بدقيافه سبيل از بناگوش در رفته تجسم پيدا كند ، به صورتي درآيد كه هرگز نتوان باور كرد كه اين همان مرد محراب ، خطابه ، حكمت ، قضا و زهد و تقوا و خوف از خدا است . تحريف است كه امام سجاد را در ميان ما به نام امام بيمار معروف كرده است . تنها در ميان فارسي زبانان اين نام به آن حضرت داده شده و كار به جايي رسيده كه وقتي مي خواهيم بگوئيم فلاني خود را به ضعف و زبوني زده ، مي گوئيم خود را امام زين العابدين بيمار كرده است ، در صورتي كه اين شهرت فقط بدان جهت است كه امام در ايام حادثه عاشورا مريض بوده اند نه اينكه در همه عمر تب لازم داشته و عصا به دست و كمر خم راه مي رفته اند . مرحوم آيتي در سخنراني " راه و رسم تبليغ " كه در انجمن ماهانه ديني ايراد كرد و چاپ شد ( جلد 2 صفحه 160 ) همين موضوع را عنوان كرد و گفت : " چندي پيش شخصي در مجله اطلاعات از وضع دولت و كارمندان دولت انتقاد كرده بود كه غالبا متصديان امر يا بي عرضه و نالايقند و يا خائن و ناپاك ، در صورتي كه ما نيازمند افرادي هستيم كه هم با عرضه باشند و هم پاك . مطلب را به اين صورت بيان كرده بود : " اكثر رجال و مأمورين ما يا شمرند يا امام زين العابدين بيمار ، در صورتي كه كشور اكنون بيش از هر موقع ديگر به حضرت عباس نيازمند است ، يعني افرادي كه هم 291 پاك باشند و هم كاربر " . يعني شمر كاربر بود و ناپاك . امام زين العابدين پاك بود ولي كاربر نبود ، حضرت عباس خوب بود كه هم پاك بود و هم كاربر ( 1 ) . اينكه مي گويند عارفا بحقه ، معرفت امام لازم است ، براي اينست كه فلسفه امامت ، پيشوايي و نمونه بودن و سرمشق بودن است . امام ، انسان مافوق است نه مافوق انسان ، و به همين دليل مي تواند سرمشق بشود ، اگر مافوق انسان مي بود ، به هيچ وجه سرمشق نبود . لهذا به هر نسبت كه ما شخصيتها و حادثه ها را جنبه اعجاز آميز و مافوق انساني بدهيم ، از مكتب بودن و از رهبر بودن خارج كرده ايم . براي سرمشق شدن و نمونه بودن ، اطلاع صحيح لازم است ، اما اطلاعات غلط و تحريف شده نتيجه معكوس مي دهد و به هيچ وجه الهام بخش نيكيها و محرك تاريخ در جهت صحيح نخواهد بود ، بلكه اساسا نيرو نخواهد بود . نتيجه امام زين العابدين بيمار اينست كه امروز هر كس بيشتر آه بكشد و بنالد ، مردم او را تقديس كنند كه آقا شبيه امام بيمارند . تا اينجا خطر تحريف معلوم شد . اكنون ببينيم مقصر كيست ؟ هم خواص يعني علما مقصرند پاورقي : 1 - مرحوم شمس واعظ مي گفت : چندي پيش در مشهد ما را به منزلي دعوت كردند . ما هم نمي دانستيم ، خيال مي كرديم رسما يك مهماني است . موقع ناهار شد . جمعيت هم زياد بود . آش آوردند ، اما چه آشي ! از لحاظ نيرو مثل ماش سفت كه به هر جا دست مي زدي ، تمامش از بشقاب بيرون مي جست . به صاحبخانه گفتم : خدا پدرت را بيامرزد اين چيست كه به حلق خلق الله فرو مي كني ؟ ! گفت آقا ! اختيار داريد ، شما چرا همچو حرفي مي زنيد ؟ ! اين آش امام زين العابدين بيمار است . گفتم : پس قطعا بيماري ايشان از همين آش بوده . 292 و هم عوام يعني غير علما . اما علما از آن نظر كه در دوران شريعت ختميه آنها هستند كه هم بايد مانع تحريف و هم رافع و زائل كننده تحريف باشند: " اذا ظهرت البدع فعلي العالم ان يظهر علمه و الا فعليه لعنه الله " . ايضا در حديث كافي است : " و ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عنا تحريف الغالين و انتحال المبطلين " . اولين وظيفه علما اينست كه با نقاط ضعف مردم مبارزه كنند نه آنكه از آنها استفاده كنند . مثلا در جريان مجالس عزاداري و وعظ و خطابه ، امروز دو نقطه ضعف در مردم هست ، يكي از اينكه علاقه شديد دارند كه در مجالس ، اجتماع و ازدحام زياد شود ، ديگر اينكه مي خواهند از لحاظ گريه ، مجلس بگيرد و شور بپا شود و كربلا شود . اينجا است كه يك خطيب ، سر دو راهي قرار مي گيرد : ازدحام را زياد كند و مجلس را كربلا كند ، يا حقايق را بگويد كه احيانا نه ازدحام مي شود و نه شور و واويلا . علما بايد با عوامل پيدايش تحريفات مبارزه كنند ، جلو تبليغات دشمنان را بگيرند ، دست دشمنان را كوتاه كنند ، با اسطوره سازي ها مبارزه كنند . مثلا كتاب " لؤلؤ و مرجان " حاجي نوري يك نوع قيام به وظيفه به نحو شايسته است كه اين مرد بزرگ كرده است و ما امروز از نتيجه كار اين مرد بزرگ استفاده مي كنيم . علما بايد فضائح و رسوائي دروغگويان را ظاهر كنند . ( لهذا مي گويند از موارد جواز غيبت ، " جرح " راوي حديث است . ) علما بايد متن واقعي احاديث معتبر ، سيماي واقعي شخصيتهاي بزرگ ، متن واقعي حوادث تاريخي را در اختيار مردم بگذارند و به دروغ بودن دروغها اشاره و تصريح كنند . 293 نگاهي به زبان حال هاي امروز كافي است كه بفهميم چقدر شخصيتها تحريف شده اند . بعضي زبان حال ها است كه واقعا آينه شخصيت امام است ، مثل اشعار " اقبال لاهوري " و بعضي اشعار بر " حجة الاسلام تبريزي " ولي بعضي زبان حال ها است كه تحريف شخصيت است ، مثل : افسوس كه مادري ندارم . . . اي خاك كربلا تو به من مادري نما . . . اينها نه تنها زبان حال امام حسين با آن شخصيت عظيم و بي نظير نيست ، اساسا زبان حال يك مرد پنجاه و هفت ساله نيست كه در اين سن دنبال آغوش مادر بگردد . اين سن ، سني است كه بر عكس ، مادر به فرزند پناه مي برد . امام حسين از مادر ياد كرده است اما به صورت حماسه و افتخار : " انا ابن علي الطهر من آل هاشم . . . و فاطم امي . . . يأبي الله ذلك لنا و رسوله و حجور طابت و طهرت و نفوس ابيه و انوف حميه " - و امثال اينها . اما تقصير عوام و وظيفه آنها اولا يك اصل كلي كه حاجي نوري در " لؤلؤ و مرجان " ذكر كرده اند ذكر كنم و آن اينكه : چيزي كه گفتنش حرام است ، ( عموما يا غالبا ) استماع و شنيدنش نيز حرام است ، مثل غيبت ، تهمت ، سب و دشنام به مؤمن يا اولياء حق ، آوازخواني به باطل و استهزاء . پس اگر دروغ گفتن در روضه و ذكر مصيبت حرام است ، شنيدن و استماع آن هم حرام است . ثانيا خداوند در قرآن مي فرمايد : " و اجتنبوا قول الزور "( سوره حج ، آيه 30 ) " و الذين لا يشهدون الزور "( فرقان 72 ) 294 " سماعون للكذب ، سماعون لقوم آخرين "( مائده 41 ) " سماعون للكذب اكالون للسحت "( مائده 42 ) " و قد نزل عليكم في الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتي يخوضوا في حديث غيره انكم اذا مثلهم (1) . ( النساء / 140 ) به طور كلي عامه مصرف كننده اين كالا هستند . اينها اگر اين كالاها را كه غالبا خودشان مي دانند كالاي تقلبي است مصرف نكنند ، عرضه كننده ، آنرا عرضه نمي كند . عيب قضيه اينست كه عامه حتي مشوق هم هستند . مردم عوام بجاي اينكه به مبارزه تحريفات برخيزند ، از آنها حمايت مي كنند ، مثلا مي گويند : چه مانعي دارد كه عروسي قاسم هم راست باشد ؟ مي گوئيم : اولا كه هيچ عقلي قبول نمي كند ، و ثانيا اينچنين چيزي در يك مدرك معتبر يا نيمه معتبر قديم كه مدارك اصلي هستند نقل شود ، آنوقت بحث بشود كه آيا مانعي دارد يا مانعي ندارد . فرض اينست كه در هيچ جا نقل نشده است . اگر كسي بگويد : صبح عاشورا اصحاب و اهل بيت اول يك ساعت جفتك چهاركش بازي كردند چه مانعي دارد ؟ ولي آيا چنين كاري كرده اند يا خير ؟ اينجا بايد بحثي درباره رشد اجتماعي بكنيم ، بلكه بهتر است درباره رشد اجتماع بحث شود نه رشد اجتماعي . رشد پاورقي : 1 - [ براي ترجمه آيات فوق رجوع شود به پاورقي صفحه 275 ] . 295 اجتماع نظير رشد فرد است . رشد چيست ؟ رشد يعني اين كه انسان در يك ناحيه از نواحي زندگي مثلا در امر ازدواج ( رشد معتبر در ازدواج ) ، آنچنان حدي از فكر و عقل را داشته باشد كه مصالح خود را در انتخاب همسر و در اداره زندگي خانوادگي درك كند . به عبارت ديگر ارزشهاي لازم را در باب ازدواج درك كند كه : در زندگي خانوادگي چه چيزهايي لازم است و چه چيزهايي لازم نيست ، چه چيزهايي مهم است و چه چيزهايي مهم نيست ، چه چيزهايي در درجه اول اهميت است و چه چيزهايي در درجه دوم و سوم ، و به عبارت ديگر سود و زيان و عوامل سود و زيان خود را تشخيص دهد . تنها رشد جسمي و جنسي براي ازدواج كه تشكيل يك واحد اجتماعي است كافي نيست . رشد اقتصادي يعني اينكه انسان به حدي برسد كه مصالح خود را و عوامل لازم را از لحاظ حفظ و نگهداري و بلكه تكثير و توسعه ثروت درك كند ، اگر نه هنوز رشيد نيست ، و اگر از سنين رشد بگذارد و واجد رشد نباشد ، " سفيه " ناميده مي شود ، اما اگر هنوز به آن نرسيده است و كودك است ، ممكن است رشيد نباشد ، ولي البته سفيه خوانده نمي شود . " و ابتلوا اليتامي حتي اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم رشدا فادفعوا اليهم اموالهم "(1) . پس رشيد ، در هر ناحيه اي ، كسي است كه سود و زيان را در آن موضوع درك مي كند و هم ارزش موضوعات مربوط را درك مي كند . تا ارزشها درك نشود ، قدرت بر حفظ و نگهداري و پاورقي : 1 - سوره نساء ، آيه . 6 [ و كودكان يتيم را بيازماييد تا وقتي به سن بلوغ رسند . پس اگر در آنان رشد ( عقلي ) يافتيد اموالشان را در اختيارشان قرار دهيد ] . 296 انجام وظيفه در كار نيست . رشيد در ازدواج ، پسر يا دختري است كه ارزشهاي لازم در تشكيل خانواده را درك كند . پسري كه فقط به خاطر ژست قشنگ فلان دختر يا به خاطر لبهاي دالبري او مي خواهد ازدواج كند ، يا از راه رفتنش خوشش آمده و امثال اينها ، رشيد نيست ، اين را نمي فهمد كه عوامل لازم در سعادتمندانه بودن ازدواج صدها چيز است كه لبهاي دالبري به حساب نمي آيد ، ارزشهاي عوامل را درك نكرده است . و همچنين كسي كه ارزشهاي مربوط به ثروت را درك نمي كند ، راه معامله را نمي داند ، افراد خادم و خائن را تشخيص نمي دهد ، نمي داند چه كسي را بايد به خود نزديك كند و از چه كسي بايد دوري گزيند ، اينچنين فردي رشيد نيست . اما رشد اجتماعي : بهتر اينست كه بجاي رشد اجتماعي كه صفت فرد است ، رشد اجتماع را كه صفت جامعه رشيد است موضوع بحث قرار دهيم كه جامعه نيز گاهي رشيد است و گاهي سفيه و حداكثر نابالغ . جامعه اي كه خود را به عنوان يك واحد درك نكند ، ارزش سرمايه هاي خود را از قبيل شخصيتهاي تاريخي و حوادث تاريخي نشناسد ، آنچنان جامعه ، رشيد نيست . يكي از آن سرمايه ها شخصيتهاي گذشته است . يكي ديگر آثار هنري ، علمي ، صنعتي ، ادبي گذشته است . يكي هم تاريخ گذشته است ، آنهم گذشته پرافتخار و آموزنده و سعادتبخش . و جريانهاي تاريخي گذشته سندهاي اخلاقي و تربيتي آيندگان است . آثار هنري و صنعتي در ميان يك ملتي پيدا مي شود و بعد آنها ارزش اينها را درك نمي كنند ، آنها را خراب مي كنند . چه 297 بسيار شده كه يك نسخه نفيس خطي يك كتاب به دست يك بقال افتاده و به عنوان كاغذ چائي از آن استفاده شده است . بعضي آثار هنري و صنعتي از قبيل محرابها ، كاشي كاري ها ، نقاشيها به دست افراد ناصالح كه افتاده است ملعبه كودكان واقع شده است . از همين قبيل است تاريخ . گاهي بعضي از ملتها فرازهاي تاريخي دارند مملو از حماسه ، افتخار ، آموزندگي ، زيبائي ، عظمت ، الهام بخشي ، ولي همان طوري كه يك تابلو نفيس نقاشي را به دست كودكان مي دهند و آنها با قلم آنرا خراب مي كنند ، اينها نيز آنقدر افسانه و خرافه از وهم به خود آنها ملحق مي كنند كه به كلي عظمت ، زيبائي ، الهام بخشي ، حماسه ، آموزندگي و افتخار آنرا از ميان مي برند و نابود مي كنند و بجاي آنكه الهام بخش عظمت و حماسه و محرك روح سلحشوري باشد ، الهام بخش زبوني و بدبختي و تسليم در مقابل حوادث مي گردد . واقعه تاريخي كربلا از آن نوع حوادث است كه در اثر عدم رشد اجتماع ، مسخ و معكوس شده است ، تمام عظمتها و زيبائيهايش فراموش شده ، حماسه و شور و افتخاراتش محو شده و بجاي آنها زبوني و ضعف و جهالت و ناداني آمده است . اين ، نشانه عدم رشد اين ملت است و براي حفظ و نگهداري تاريخ با عظمت و پرافتخار خويش . اين از نظر عموم ملت . اما از نظر خصوص طبقه توده و عامه بايد بگوئيم كه مسؤوليت حفظ و نگهداري تاريخ پرافتخار گذشته اختصاص به علما ندارد ، هر فردي بايد خود را مسؤول 298 بداند . همان طوري كه دروغ بستن به اين حوادث به صورت دروغ گفتن حرام است ، دروغ شنيدن ، دروغ مصرف كردن هم حرام است . در قرآن كريم يك جا مي فرمايد: " و اجتنبوا قول الزور "( سوره حج ، آيه 30 ) و هم مي فرمايد : " و الذين لا يشهدون الزور و اذا مروا باللغو مروا كراما "( فرقان ، آيه 72 ) ( 1 ) در تفسير " كشاف " ذيل آيه اول ، " " قول زور "" را قول باطل و كذب معني مي كند ، مي گويد : " و جمع الشرك و قول الزور في قرآن واحد و ذلك ان الشرك من باب الزور لان المشرك زاعم ان الوثن تحق له العبادش ، فكأنه قال : فاجتنبوا عبادش الاوثان التي هي رأس الزور " تا آنجا كه مي گويد : " الزور من الزور و الازورار و هو الانحراف " ( 2 ) . در تفسير آيه دوم مي گويد : " يحتمل انهم ينفرون عن مجالس الكذابين و مجالس الخطائين فلا يحضرونها و لا يقربونها تنزها عن مخالطة الشر و أهله ، و صيانه لدينهم عما يثلمه ، لان مشاهد ( 3 ) الباطل شركه ( 4 ) فيه . و لذلك قيل في النظارش الي كل ما لم تسؤغه الشريعة : هم شركاء فاعليه في الاثم ، لان حضورهم و نظرهم دليل الرضا به و سبب وجوده ، لان الذي پاورقي : 1 - [ و آنانكه در مجالس باطل شركت نكنند و چون به كار لغوي گذر كنند با كرامت عبور نمايند ] . 2 - [ و شرك و قول زور در يك رديف گرد آمده اند چرا كه شرك ، خود از باب زور است ، زيرا مشركين چنين پندارد كه بت شايسته پرستش است . و گويا در اين آيه فرموده : از پرستش بتها كه رأس همه زورهاست بپرهيزيد . . . و زور از زور و از ورار گرفته شده كه به معني انحراف است ] . 3 و 4 - كذا . 299 سلط ( 1 ) علي فعله هو استحسان النظارش و رغبتهم في النظر اليه . و في مواعظ عيسي ( ع ) : اياكم و مجالسه الخطائين " ( 2 ) . پس آيه اول فقط اجتناب از قول زور را مي گويد كه هم شامل گفتن است و هم استماع ، و البته گفتن ، اظهر مصداقين است ، ولي آيه دوم رسما حضور در مجالس باطل را منع مي كند خواه حضور براي شنيدن باطل باشد و يا براي ديدن باطل . اين آيه در واقع نوعي اعانت به اثم را نهي مي كند . آيه ديگر : " و قد نزل عليكم في الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتي يخوضوا في حديث غيره "( 3 ) . ( سوره نساء آيه 140 ) تفسير صافي : " عن الصادق ( ع ) : " و فرض الله علي السمع ان يتنزه عن الاستماع الي ما حرم الله ، و ان يعرض عما لا يحل له مما نهي الله عنه و الاصغاء الي ما اسخط الله ، فقال في ذلك : و قد نزل عليكم . . ."" ( 4 ) . پاورقي : 1 - كذا . 2 - [ ممكن است معني آيه اين باشد كه آنان از مجالس دروغگويان و خطاكاران دوري مي كنند و در آنها شركت نكرده و بدان نزديك نمي شوند تا از آميختن با بدي و بدان منزه باشند ، و دينشان را از رخنه محفوظ دارند ، زيرا حضور در باطل به منزله شركت در آنست ، و به همين دليل به كساني كه به آنچه شريعت جايز ندانسته مي نگرند ، گويند : اينان با كننده هاي همان كارها در گناه شريكند . زيرا حضور و نظرشان در آنجا دليل رضايت دادن به آن كار و سبب وجود آنست ، زيرا آنچه انگيزه عمل فاعل آن مي شود همان تشويق بينندگان و رغبتشان در ديدن اوست . و در پندهاي عيسي ( ع ) آمده : از همنشيني با خطاكاران بپرهيزيد ] . 3 - [ ترجمه در ص 275 گذشت ] . 4 - [ امام صادق عليه السلام فرمود : خداوند بر گوش واجب نموده كه از شنيدن آنچه > 300 ايضا صافي : " القمي : آيات الله هم الائمة عليهم السلام " . ظاهرا مقصود از آيات اعم است از آيات تدويني و آيات تكويني الهي ، اعم از شخصيتها مانند ائمه عليهم السلام يا حوادث تاريخي كه آيات تكويني الهي مي باشند . تواريخي كه مظهر و مجلاي روح ايمان است نيز جزء آيات الهي مي باشند . تفسير صافي ، ذيل آيه : " و اذا رأيت الذين يخوضون في آياتنا فاعرض عنهم حتي يخوضوا في حديث غيره ". . . ( انعام / 68 ) مي گويد : العياشي : عن الباقر عليه السلام في هذه الاية قال : " الكلام في الله و الجدال في القرآن . قال : منه القصاص " ( 1 ) . ايضا " صافي " ذيل آيه فوق : " في العلل : عن السجاد ( ع ) : " ليس لك ان تقعد مع من شئت لان الله تبارك و تعالي يقول : " و اذا رايت الذين يخوضون " . . . " ( 2 ) . خلاصه بحث در وظيفه توده : الف - بحثي اسلامي و اخلاقي درباره اينكه هر چيزي كه پاورقي : > حرام فرموده پرهيز كند ، و از آنچه برايش حلال نيست و خداوند نهي فرموده و از شنيدن آنچه خدا را به خشم مي آورد دوري جويد ، و در اين مورد فرموده : و بر شما اين دستور فرستاد كه . . . ] . 1 - [ فرمود : مراد ، سخن درباره ذات خدا و كشمكش در مورد قرآن است . و فرمود : و از آنجمله افسانه سرايان هستند ] . 2 - [ فرمود : اختيار با تو نيست كه با هر كس خواستي نشست و برخاست كني ، زيرا خداي تبارك و تعالي مي فرمايد : و چون ديدي كساني را كه در ( مسخره و تكذيب كردن ) آيات ما فرو مي روند . . . ] . 301 گفتنش حرام است ، شنيدنش نيز حرام است . گوش و زبان نوعي اشتراك در وظيفه دارند زيرا گوش مصرف كننده كالاهاي زبان است ، اگر گوش مصرف نكند ، زبان توليد نمي كند ، و اگر اهل گوش مصرف نكنند اكاذيب و مجعولات و غيبتها و دشنامها و كفرها را ، اهل زبان نمي گويند ، همان طوري كه چشم و قرائت مصرف كننده آثار قلمها و فيلمها هستند ، اگر اينها مصرف نكنند ، آنها توليد نمي كنند . ب - آيات قرآن در اين زمينه . ج - بحثي اجتماعي : همان طور كه فرد گاهي رشيد است و گاهي غير رشيد ، و شرط صحت ازدواج و همچنين جواز تسليم كردن ثروتش به خودش رشد است ، جامعه نيز چنين است ، گاهي يك اجتماع رشيد است و گاهي سفيه . معني رشد ، درك ارزشها و سرمايه ها و طرز استفاده و بهره برداري از آنها است . رشد در ازدواج اينست كه [ شخص ] بداند سرمايه هاي لازم براي زندگي خانوادگي چيست ؟ ارزش هر كدام از آنها چيست ؟ مثلا [ اينكه ] دختر از خانواده هاي سرشناس باشد ، چقدر براي ازدواج مفيد است . همچنين رشد فرد براي در اختيار گرفتن ثروت . رشد اجتماع اينست كه خود اجتماع اولا خود را به صورت يك واحد درك كند ، ارزشها و سرمايه هائي را كه سرمايه عمومي و ملي محسوب مي شود بشناسد و سپس در حفظ و نگهداري آنها بكوشد . آن سرمايه ها يا از قبيل شخصيتها است يعني شخصيتهاي تاريخي ، و يا از قبيل آثار علمي ، فلسفي ، هنري ، 302 صنعتي ، ادبي است ، و يا از قبيل تاريخهاي پرافتخار است . جامعه اي كه تاريخي مانند تاريخ حسين بن علي دارد مملو از افتخار و حماسه و عظمت و زيبائي و آموزندگي و الهام بخشي ، و آنرا پر مي كند از افسانه هاي احمقانه " روضه الشهدا " ئي و " اسرار الشهاده " اي ، حقا چنين جامعه اي سفيه است نه رشيد . ما امروز بايد همان طوري كه به حفظ آثار تاريخي و ملي مي خواهيم بكوشيم ، به حفظ تاريخ خودمان بكوشيم . يادداشت 1 - تحريف در قرآن و توجيه و تفسير قرآن - نظير تفسير صافي و علي بن ابراهيم . 2 - تحريف در شخصيت علي ( ع ) مثل داستان شير در كربلا كه علي از آب درآمد ! 3 - تحريف در تاريخ اسلام : اسلام با ثروت خديجه و شمشير علي پيش رفت ! 4 - تحريف در شخصيتهاي شقي هم خود نوعي انحراف و مانع عبرت گرفتن است مثل اينكه غالبا آنها را يك ولد الزناي هفت جوش معرفي مي كنند ، و در نتيجه مردم هرگز از معاويه چهارده قرن پيش عبرت نمي گيرند . مثلا مي گويند شمر هفت پستان داشت مثل سگ . بعضي هم مي گويند اسمش شيخ عبدالله بوده است . 303 بخش ششم نقدي بر كتاب " حسين وارث آدم " 305 " حسين وارث آدم " اين كتاب تأليف دكتر علي شريعتي است . در سفري كه در 26 - 30 آذر ماه / 51 به مشهد رفتم نسخه اي از آن را انتشارات طوس به من داد و در بين راه و تهران خواندم . آنچه دستگيرم شد از هدف اين جزوه كه در زير لفافه بيان شده است و به تعبير خود جزوه ، نويسنده خواسته است " تمام عقده ها و عقيده هاي خود را در اين جزوه بگويد " اينست : 1 - اين جزوه نوعي توجيه تاريخ است بر اساس مادي ماركسيستي ، نوعي روضه ماركسيستي است براي امام حسين كه تازگي دارد . [ طبق اين جزوه ] آغاز تاريخ بشر اشتراكيت و برابري است ، سپس نابرابري و حق و باطل يعني مالكيت آغاز مي گردد و از اينجا جامعه بشر دو بخش مي شود آنچنانكه دجله و فرات از يك سرچشمه مي جوشند و سپس دو بخش مي گردند و از يكديگر جدا مي شوند . دو بخش انسان يعني دو طبقه : طبقه برخوردار و استثمارگر و طبقه محروم و استثمار شده . طبقه حاكم و برخوردار و استثمارگر سه چهره دارد : سياست ، اقتصاد ، مذهب ، يا صاحبان 307 زر و صاحبان زور و صاحبان تزوير كه كار اولي برده ساختن و كار دومي غارت كردن و كار سومي فريب دادن است . قصر و دكان و معبد ، سه شعبه يك بنگاهند . تيغ و طلا و تسبيح يك كار مي كنند . نظام حاكم بر تاريخ همواره همين بوده است و آنچه غير از اين بوده نهضتهايي بوده محكوم ، قيامها و انقلابهايي بوده دلسوزانه و مذبوحانه ، و چون زير بنا فاسد بوده ، از همه آن نهضتها كه به وسيله ابراهيم ها و موسي ها و عيسي ها و محمدها و علي ها و حسين ها صورت گرفته نتيجه معكوس گرفته شده است ، آنچه بنا بوده قاتق نان بشر بشود بلاي جانش شده و زنجير ديگر بر دست و پايش . آزادي سبطي بي دوام بوده ( ص 22 ) . نواي امام حسين ، خاموش اما بانگ گوساله هاي سامري هميشه بلند است ( 24 ) . سرنوشت محتوم همه وارثان آدم اسارت و گرفتاري است ( ص 28 ) . وراثت آزادي و عدالت و بيداري ، نهضت محكوم تاريخ است و وراثت بردگي و بيداد و مذهب خواب ، نظام حاكم بر تاريخ ( ص 39 ) . امام حسين مظهر شكست آدم است ( ص 47 ) . در اين جزوه سرزمين بين النهرين سمبل تمام زمين و تاريخش نمايشگر تاريخ تمام زمين است . دو نهر دجله و فرات سمبل دو جناح متضاد بشري است كه از هم جدا شده و در نزديكي بغداد به طور دروغين بهم مي پيوندند آنچنانكه در دوره خلافت اسلامي ، اين وحدت دروغين پيدا شد ( صفحات 9 ، 29 ، 39 ) و بار ديگر به شكل فجيعتري جنايت برقرار مي شود . همه جنايتكاران جهان در هر يك از سه چهره در چهره هاي سه گانه خلافت 308 اسلامي ظهور و حلول مي كنند و بدبختيي آغاز مي شود كه در جهان سابقه ندارد ( صفحات 15 ، 27 ، 28 ، 35 ) . آنچه بدان همه دارند اين تنها دارد . سرنوشت دجله و فرات اينست كه در نهايت به دريا بريزند و آرامش يابند . سرنوشت بشريت و پايان تاريخ بشر نيز اشتراكيت و سوسياليسم است و تنها در آن وقت است كه بشر از يلاي مالكيت و نظام طبقاتي نجات مي يابد وزير بنا خراب مي شود و زير بناي واقعي عدل و داد واقعي درست مي شود . تلاشهاي انقلابيون تاريخ با زير بناي طبقاتي ، دلسوزانه ولي مذبوحانه و بي نتيجه بوده است . فقط با محو طبقات است كه جامعه به سعادت واقعي خويش نائل مي گردد ( ص 9 ) الا بالاشتراكية تطمئن القلوب . امام حسين به سوي مرگ مي شتابد تنها و بي اميد ( ص 23 ) . او مظهر شكست آدم است و تعصبي بي حاصل به خرج مي دهد ( ص 47 ) . در اين جزوه به طور كلي كلمه آدم يا انسان ، سمبل انسان سوسياليست است و توحيد جهان ، توجيه توحيد و وحدت جامعه است كما اينكه شرك اعتقادي سايه اي است از شرك و ثنويت حيات . با اين بيان بار ديگر جنبه ماركسيستي جزوه روشن مي شود كه وجدان هر كس را مولود و انعكاسي از وضع اجتماعي او مي دانند و مي توانند مبين نظر دوركهايم باشد نه نظر كارل ماركس . آنچه در اين جزوه به چشم نمي خورد شخصيت امام حسين 309 و آثار نهضت او است . مبناي جزوه بر اينست كه در جامعه طبقاتي همه تلاشها بي حاصل است . انقلابيون تاريخ ، وارث آدم يعني انسان اشتراكي مي باشند و قيامشان براي حق بوده و حق يعني عدالت ، برابري ، يعني اشتراكيت . امام حسين اين جزوه همان امام حسين مظلوم و محكوم روضه خوانها است كه هيچ نقشي در تاريخ ندارد ، با اين تفاوت كه امام حسين روضه خوانها لااقل سفره گريه اي براي توشه آخرت پهن كرده و امام حسين اين جزوه - به وسيله روضه ها و گريه ها ابزاري است در دست جناح حاكم براي بهره كشي طبقه محكوم . در اين جزوه معبد هميشه در كنار قصر و دكان ، و روحاني همواره در كنار حاكم و سرمايه دار [ است ] ، و البته آنچه در كنار است معبد است - نه خصوص كليسا و يا دير و صومعه و يا كنشت و يا بتخانه - كه شامل مسجد هم مي شود . طبعا تكليف روحاني هم روشن است . 310 بخش هفتم يادداشت حماسه حسيني 311 حماسه حسيني 1 - براي اينكه مفهوم كلمه بالا روشن شود لازم است كلمه حماسه را تفسير و معني كنيم . در " نهاية " ابن اثير ( ج 1 ) مي گويد : الحمس جمع الاحمس و هم قريش و من ولدت قريش ، و كنانه ، و جديلة قيس . سموا حمسا لانهم تحمسوا في دينهم أي تشددوا . و الحماسة الشجاعة ، كانوا يقفون بمزدلفة و لا يقفون بعرفة ، و يقولون : نحن أهل الله فلا نخرج من الحرم و كانوا لا يدخلون البيوت من أبوابها و هم محرمون " ( 1 ) . قاموس مي گويد : " حمس - كفرح : اشتد و صلب في الدين و القتال فهو حميس و أحمس . . . " ( 2 ) . اصطلاحا در مورد بعضي اشعار كلمه " حماسه " اطلاق پاورقي : 1 - [ حمس جمع أحمس است و آنان طايفه قريش و اولاد آنان و طايفه كنانه و جديله قيس هستند . آنان حمس نام گرفته اند زيرا در دين خود تحمس يعني شدت و استواري داشتند . و حماسه ، شجاعت است . عادتشان اين بود كه در مزدلفه وقوف مي كردند و در عرفه نمي كردند ، و مي گفتند : ما اهل خدائيم بنابر اين از حرم بيرون نمي شويم . و نيز در حال احرام از در وارد خانه هاشان نمي شدند ] . 2 - [ حمس بر وزن فرح يعني در دين و كار زار ، سخت و محكم است ، و اسم از اين فعل ، حمس و احمس است ] . 313 مي شود . بسيار كتابها به نام " حماسه " تأليف شده زيرا متضمن چنين اشعاري بوده است . منظومه ها و اشعار را معمولا تقسيم مي كنند به منظومه ها و اشعار حماسي ، و غنائي ، رثائي ، ستايشي ، وعظ و اندرزي . البته اقسام ديگري هم دارد . شعر حماسي شعري است كه روح غيرت و شجاعت و شدت و مقاومت را بر مي انگيزد خواه خود مضمون حماسي باشد يا متضمن سرگذشت يك پهلوان و قهرمان باشد . بشر قهرماندوست و قهرمانپرست است . شعر حماسي مثل : تن مرده و گريه دوستان به از زنده و خنده دشمنان داستان حماسي هم مثل بسياري از افسانه هاي كهن ايران ، و داستانهاي واقعي تاريخ اسلام و ايران مثل داستان مبارزه علي ( ع ) و عمرو ، يا تاريخچه جلال الدين خوارزمشاه . شعر غنائي مثل غزليات حافظ و سعدي . مثلا : " فكر بلبل همه آن است . . . " . [ و ] " صبا به لطف بگو . . . " [ و ] " آنچه تو داري قيامت است نه قامت " . شعر رثائي هم مثل قصيده در رثاء سلطان محمود : " شهر غزنين نه همان است . . . " يا قصيده در فتنه غزنين : " آن نيل مكرمت كه توديدي سراب شد " و يا قصائدي كه در مصائب اهل بيت پيغمبر ( ص ) گفته شده . اشعار مدح و تملق هم كه الي ما شاء الله . و اما موعظه مثل : " أيها الناس جهان جاي تن آساني نيست . . . " شعر مصيبت هم داريم مثل : بلبلي خون دلي خورد . . . 314 ( حافظ ) . شعر مدح و چاپلوسي هم داريم مثل : نه كرسي فلك نهد انديشه زير پاي تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان زند اختصاص به شعر ندارد ، نثر هم همين طور است : " " قد استطعموكم القتال " . . . " ( 1 ) همچنين خطبه طارق يك نثر حماسي است . " " و العاديات ضبحا ". . . " نيز يك نثر حماسي است . حكايت " در عنفواني چنانكه افتد و داني با زيبا پسري سري و سري داشتم به حكم آنكه . . . " نثري است غنائي . بلكه حادثه ها و تاريخچه ها و وقايع نيز چنين است . تاريخ اسلام يك تاريخ حماسه است مثل داستان شعار ابوذر در مكه . داستانهاي موعظه و غنائي هم زياد داريم . خود شخصيتها گاهي يك شخصيت حماسي است ( 2 ) . اكنون برويم سراغ شخصيت حسيني و هم سراغ حادثه تاريخي كربلا و هم سراغ شعارهاي حسيني . حسين يك شخصيت حماسي ، و حادثه كربلا يك داستان حماسي ، و شعارهاي حسيني شعارهاي حماسي است . 2 - خلاصه اي از سخنراني شب 13 محرم / 88 در حسينيه ارشاد [ تحت عنوان " حماسه حسيني " ] : گفتيم همان طور كه منظومه ها ، حماسي ، غنائي يا رثائي يا پاورقي : 1 - " نهج البلاغة " خطبه . 51 [ اينان از شما خوراك جنگ مي طلبند ] . 2 - در يادداشتهايي از " سوكارنوا " در " اطلاعات " خواندم كه مي گفت من يك عاشق بزرگم ، و عشقبازيهاي خود را ذكر كرده بود . بنابر اين او يك شخصيت غنائي بوده نه سياسي . 315 اندرزي و غيره است ، نثرها نيز همين طور است ، بلكه وقايع و تاريخچه ها نيز همين طور است ، بلكه شخصيتها و روحيه ها و قهرا شعارها نيز همين طور است . بعد گفتيم حادثه كربلا را مطالعه كنيم ببينيم آيا يك حادثه غنائي است يا رثائي يا حماسي يا اندرزي يا غير آن . گفتيم ايضا كه اين حادثه دو ورق و دو صفحه دارد . يك صفحه اش سياه و تاريك است . از نظر اين صفحه ، داستان كربلا يك داستان جنائي و رثائي است . از اين نظر اين داستان يك تراژدي بي نظير ( لااقل در مشرق زمين ، اما در مغرب زمين بالاتر از اين جنايت زياد بوده و هست كه نمونه اش در جنگهاي صليبي و جنگهاي اندلس هست ) است و قهرمان اين داستان جنائي ، جنايتكاراني از قبيل پسر معاويه و پسر زياد و پسر سعد و غيرهم هستند . اما از صفحه ديگر يك داستان حماسي است . از اين نظر و در اين صفحه قهرمانها عوض مي شوند ، قهرمانها عبارتند از حسين ( ع ) ، زينب ، عباس بن علي ، علي بن الحسين ( ع ) ، قاسم بن الحسن ، مسلم بن عقيل ، زهير بن القين ، برير بن خضير ، هلال بن نافع ، حبيب بن مظهر . از نظر اول نمايشگاه جنايت بشريت و موجب سرافكندگي بشريت و مصداق " ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء "است ، و اما از نظر دوم مصداق " اني جاعل في الارض خليفه "، و مصداق " اني اعلم ما لا تعلمون ( 1 ) است . گفتيم ما تا كنون يك طرف سكه و يك پاورقي : 1 - سوره بقره ، آيه . 30 316 طرف ورق را مطالعه كرده ايم ، از آن نظر مطالعه كرده ايم كه داستان جنائي است . اكنون مي خواهيم صفحه ديگر را مطالعه كنيم . گفتيم كه بعضي ها نظير " محمد مسعود " مدعي هستند كه روش مسيحيان بر روش ما ترجيح دارد كه شهادت و فداكاري مسيح را جشن مي گيرند ولي ما [ شهادت حسين ( ع ) را ] عزا مي گيريم ، آنها شهادت را موفقيت و ما شكست مي دانيم . اينها اشتباه مي كنند ، نمي دانند كه مسيحيت كه جشن مي گيرد اولا از نظر شخصي مسئله را مورد مطالعه قرار مي دهد و اسلام از نظر اجتماع . از نظر شخصي ما هم موفقيت مي دانيم . و به علاوه آنها از آن نظر جشن مي گيرند كه شهادت را فداي گناهان مي دانند . جشن مي گيرند كه عيسي كشته شد و با كشته شدن او از زير بار سنگين گناه درآمديم ، و مسلمان واقعي نمي تواند چنين فكري داشته باشد . اكنون مي خواهيم ببينيم چگونه شخصيت حسين ( ع ) يك شخصيت حماسي است ، و چگونه كلماتش حماسه است ، و چگونه حادثه كربلا يك حادثه حماسي است ؟ اول بايد عرض كنيم كه اين حادثه كه عرض مي كنم در آن تحمل است ، صلابت است ، غيرت است ، دفاع از ايده و مسلك و فداكاري است ، شهادت است ، و با ساير حماسه ها فرق [ دارد . ] اين يك حماسه مقدس و يك حماسه مطلق است . م طلق است يعني به خاطر يك قوم و يك ملت بخصوص نيست ، براي انسانيت است ، بالاتر در راه خدا است ، يعني در راه هماهنگي با 317 هدفهاي كلي خلقت است ، و اينست معني اينكه در راه رضاي خدا است . و الا خداوند كه شخصا و براي خود چيزي نمي خواهد كه رضايت و عدم رضايت ، از آن نظر مفهومي داشته باشد . ديگر اينكه مقدس است . از نظر فردي هيچگونه انگيزه شخصي ، فردي ، جاه ، مقام ، در كار نيست . براي مقدسات بشريت است ، در راه توحيد ، مبارزه با بشر پرستي ، عدل ، آزادي ، حمايت از ستمديدگان است . از اين نظر يك حماسه الهي است ، يك حماسه جهاني است ، يك حماسه انساني است . يك قهرمان ملي كه فقط براي ملت خود كار مي كند ، ممكن است از نظر ملت ديگر جاني بزرگي باشد . " اسكندر " از نظر يونانيان يك قهرمان بزرگ است و از نظر ملتهاي ستمديده يك جنايتكار است . برخلاف آن كسي كه هدفش حق ، حقيقت ، عدالت ، حريت ، خدا است . حتي آن كسي كه هدفش حقوق مادي پامال شده است ، برقراري برابري اقتصادي است و فلسفه اش ماترياليسم و اساس فكري اصالت اقتصاد است و محرك اصلي خودش خواه ناخواه منافع فردي است ، نمي تواند نهضتش مقدس معرفي شود . 3 - [ شعري از پروين اعتصامي ] : شاهدي گفت به شمعي كامشب درو ديوار مزين كردم ديشب از شوق نخفتم يك دم دوختم جامه و برتن كردم كس ندانست چه سحر آميزي به پرند از نخ و سوزن كردم صفحه كار گه از سوسن و گل به خوشي چون صف گلشن كردم 318 توبه گرد هنر من نرسي زانكه من بذل سروتن كردم شمع خنديد كه بس تيره شدم تا ز تاريكيت ايمن كردم پي پيوند گهرهاي توبس گهر اشك به دامن كردم گريه ها كردم و چون ابربهار خدمت آن گل و سوسن كردم خوشم از سوختن خويش از آنك سوختم بزم تو روشن كردم گر چه يك روزن اميد نماند جلوه ها بردروروزن كردم خرمن عمر من ارسوخته شد حاصل شوق تو خرمن كردم كارهايي كه شمردي بر من تو نكردي همه را من كردم 4 - قبلا قيامهاي مقدس و مردان بزرگ را تشريح كرديم و گفتيم قيامهاي مقدس داراي چهار خصوصيت است : اول : عموميت ، اطلاق . در اين جهت برخي نهضتهاي اجتماعي نيز كه جنبه ماترياليستي دارند شريكند . دوم : تقدس ، يعني منزه بودن از اينكه جنبه فردي و خودخواهي داشته باشد . اسكندر ، ناپلئون ، نادر ، شاه اسماعيل ، مردان بزرگ بودند اما . . . سوم : اينكه شعله هائي هستند در ميان تاريكيها ، حركتي در خلال سكونها ، در سكوتهاي مرگبار . به همين دليل مورد قبول عقلاي قوم قرار نمي گيرد . . . چهارم : ديد قوي . 5 - اما سخنان حسين ( ع ) حكايت از يك غيرت الهي مي كنند و مفتاح شخصيت او است : 319 الف - از او مي پرسند از پغمبر حديثي كه خودت شنيده باشي نقل كن . اين را نقل مي كند : " ان الله يحب معالي الامور و يبغض سفسافها " ( 1 ) . ب - " الانوار البهية " ص . . . 45 عن الحسين ( ع ) : " ان جميع ما طلعت عليه الشمس في مشارق الارض و مغاربها ، بحرها و برها سهلها و جبلها عند ولي من اولياء الله و اهل المعرفة بحق الله كفي ء الظلال . ثم قال : الا حر يدع هذه اللماظة لاهلها . ليس لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها بغيرها . فان من رضي من الله بالدنيا فقد رضي بالخسيس " ( 2 ) . ج - " الناس عبيد الدنيا و الدين لعق " . . . . د - " موت في عز خير من حياه في ذل " . ه - خطاب به ابي ذر غفاري : " فاسأل الله الصبر و النصر و استعذ به من الجشع و الجزع فان الصبر من الدين و الكرم " ( 3 ) . و - " الصدق عز ، و الكذب عجز ، و الشح فقر ، و السخاء غني " ( 4 ) . ز - " سبقت العالمين الي المعالي " . . . اينها جمله هايي است كه از آن حضرت نقل شده و مربوط به عاشورا نيست . با توجه به سانسور آن وقت و كم نقل شدن احاديث از ايشان ، آنچه باقي مانده از اين قبيل است . اما سخنان پاورقي : 1 - [ ترجمه در ص 365 ذكر شده است ] . 2 - [ براي ترجمه رجوع شود به پاورقي صفحه 230 ] . 3 - [ پس ، از خداوند صبر و ياري بخواه و از حرص و بيتابي به او پناه بر ، كه صبر از دين و كرم است ] . 4 - [ راستي عزت است و دروغ زبوني ، و بخل نياز است و سخاوت ، ثروت ] . 320 حادثه عاشورا : ح - " سأمضي و ما في الموت عار علي الفتي " . . . ( 1 ) ط - " الا ترون ان الحق لا يعمل به . . . اني لا اري الموت الا سعادش "... اما در روز عاشورا : ي - " الموت اولي من ركوب العار " . . . يا - " ان لم يكن لكم دين " . . . يب - " الا و ان الدعي ابن الدعي " . . . يج - " لا اعطيكم بيدي " . . . 6 - توجه به اينكه جنگ ، جنگ عقيده و ايده بود نه شخص . 7 - توجه به اينكه حماسه حق پرستي آن است . " علامة الايمان ان تؤثر الصدق حيث يضرك " . . . پرهيز از حيله و تزوير ، و اتكاء به كرامت نفس . 8 - آنچه وجود دارد يك جاذبه واقعي حسيني است . پول خرج كردن ها . . . " ان لقتل الحسين حرارش في قلوب المؤمنين لا تبرد ابدا " ( 2 ) . 9 - مكتب حسيني بايد مكتب تجديد حيات اسلام باشد . يا مظلوم ، و اي غريب ، و اي بي پدر ! بايد حذف شود . پاورقي : 1 - [ بزودي مي روم و مرگ براي جوانمرد عار نيست ] . 2 - مستدرك الوسائل ج 2 ص . 217 [ از قتل حسين در دلهاي مؤمنان سوزشي است كه هرگز به سردي نگرايد ] . 321 10 - مسئله شهيد ، ارزش شهيد ، ارزش خون شهيد . هر شهادتي نورانيت در اجتماع به وجود مي آورد . 11 - كليد شخصيت . 12 - او هرگز از روزگار شكايت نكرد . 13 - يكي از اصول تربيت اين است كه در روح افراد حماسه به وجود بياورد ، ولي البته حماسه الهي نه نژادي و ملي ، يعني حماسه اي نسبت به خير و نيكي ، نسبت به سنن سالم اجتماع . و به طور كلي شهيد حماسه آفرين است . ( " و ان كان الا فليكن تعصبكم في محامد الخصال " ) ( 1 ) . 14 - اجتماع وقتي روي پاي خود مي تواند بايستد كه در روح افراد ، حماسه و احساس شخصيت وجود داشته باشد ، فلسفه مستقلي در زندگي داشته باشد و به آن ايمان و اتكاء داشته باشد . 15 - رابطه مكر و حيله با ضعف و ناتواني در انسان و حيوان ، و رابطه كرامت نفس با قوت و نيرومندي . 16 - بايد شعارهاي منحط و مباين با شعارهاي حسيني و روح حسيني حذف شود از قبيل : يا مظلوم ، يا غريب ، اي بي مادر ، اي بي پدر ! اي خاك كربلا تو به من ياوري نما چون نيست مادري تو به من مادري نما افسوس كه مادري ندارم فرزند و برادري ندارم پاورقي : 1 - در نهج البلاغة خطبه 190 ( قاصعه ) اين جمله چنين است : " فان كان لابد من العصبية فليكن تعصبكم لمكارم الخصال و محامد الافعال " . . . " [ پس اگر ناچار از تعصب هستيد بايد تعصب شما در جهت صفات عالي انساني و كارهاي پسنديده باشد ] . 322 از تشنگي فتاده به جانم شراره اي اي قوم بي حقوق به حالم نظاره اي 17 - سخن حماسي ، تاريخچه حماسي ، شخصيت حماسي ( 1 ) آن است كه از لحاظ روحي غيرت و حميت و شجاعت و سلحشوري را تحريك كند و از لحاظ بدني خون را در عروق به جوش آورد ، به بدن نيرو و حرارت و چابكي و چالاكي ببخشد ، در واقع حيات تازه به بدن بدهد ، به عبارت ديگر روحيه انقلاب و ثوره ايجاد كند ، حس مقاومت در مقابل ستم و ستمگر به وجود آورد . 18 - امام حسين عليه السلام يك سوژه بي نظيري است در اسلام از نظر تجديد حيات اخلاقي و اجتماعي اسلام ، و از نظر برانگيختن احساسات انقلابي و حماسي ، و از نظر ايجاد و تكوين شخصيت . 19 - يكي از خواص حماسه روحي اجتماعي داشتن اينست كه مانع جذب شدن فرد يا اجتماع در فرد و اجتماع ديگر است ، چون احساس شخصيت و منش و استقلال است . 20 - از ملتي هر چيز منهدم شود قابل جبران و اصلاح است مگر حماسه ملي و روح ملي كه ملت را به دنبال خود مي برد . امام حسين حماسه اسلامي را زنده كرد و به اين جهت به اسلام حيات بخشيد . مي گويند امام حسين اسلام را زنده كرد ، تجديد حيات كرد ، با خون خود نيرو داد و آبياري كرد . راست است اما چگونه پاورقي : 1 - بعدا خواهيم گفت كه شخصيت حسين ( ع ) و تاريخچه حسين ( ع ) حماسي بود يعني در روحها غيرت ، مردانگي ، آزادگي بخشيد و بردگي و ترس را از ميان برد و خونها را به جوش آورد . 323 و به چه نحو ؟ به اين نحو كه حماسه اسلام را احيا كرد ، به روحها شخصيت ، حريت ، غيرت ، آزادگي ، ايده آل داد و خونها را به جوش آورد ، رخوت را از بدنها گرفت و روحها را به حركت آورد ، حماسه مبارزه با كفر ، ظلم ، ستم را احيا و تجديد كرد . 21 - دعوت اسلام با " " قولوا لا اله الا الله تفلحوا " " آغاز شد . دعوت اسلام ، حسن مطلع عجيبي داشت . اين جمله با همه اختصار و كوتاهي چون مشتمل بر آزادي بشر از هر معبودي جز خالق كل هست و چون مشتمل بر تحقير هر معبودي در مقابل انسان است ، در روحيه ها نوعي حماسه و احساس شخصيت به وجود آورد : من در مقابل بت ، در مقابل يك بشر ، در مقابل يك جرم سماوي ، در مقابل كائنات و ما فيها سرفرود آورم ؟ ! ابدا . من فقط به درگاه خداوند خالق خودم و همه آنها سرفرود مي آورم . مسلما اسلام در اعراب احساس شخصيت به وجود آورد ، نه شخصيت قومي و عربي ، بلكه بالاترين احساسها : شخصيت توحيدي و انساني . هر چيزي را براي عبادت و اطاعت در نظر آنها كوچك كرد و ضمنا از جنبه مثبت خدا را ايده آل قرار داد . 22 - فرق شخصيت و عالم بودن - داستان عالم اصفهاني كه كتابي مجاني از يكي از مدرسين قم مطالبه كرد . 23 - مسئله مروت از شرائط عدالت . 24 - داستان ازدواج زن سفيد پوستي با مرد سياه پوست در انگلستان كه غوغائي بپا كرده بود ( رجوع شود به كتاب " زن و آزادي " ص 9 ) ، نشانه اي از شخصيت باختن است . ايضا شعار 324 اينكه ايراني جسما و روحا ، ظاهرا و باطنا بايد فرنگي بشود . ايضا زمزمه تغيير خط ، تغيير لباس ، تغيير اسم ، مانند بيگانه " باي باي " و " گودباي " گفتن ، مانند بيگانه غذا خوردن و حتي آروق زدن ، عيد بيگانه را از عيد خود مهمتر شمردن ، همه نشانه خود باختگي است . 25 - استقلال فكري يعني اينكه انسان از خود اصول و مبادي و فلسفه اي در زندگي داشته باشد و به آن ايمان و اعتماد داشته باشد و در روحش نسبت به او نوعي حماسه موجود باشد . آن را مي گويند غرور ملي ، غرور اجتماعي و غيره . احترام به سنن و نظامات سالم يكي از علائم حماسه داشتن است . تغيير خط ، تغيير لباس ، تبعيت در اسم گذاري از قبيل ژيلا و روژي و غيره ، در مد لباس ، در لباس پوشيدن ، در به كار بردن الفاظ آنها ، تابلوها را به نام آنها كردن ، عيد ژانويه بيگانه را بر عيدهاي ملي و مذهبي مقدم داشتن و گفتن " باي باي " ، " گودباي " ، بالاخره پذيرفتن شعارهاي بيگانه دليل بر عدم استقلال روحي و عدم حماسه است . به قول اقبال بايد گل كوزه ما به دست خودمان تهيه شود نه به دست ديگران . و باز به قول او بايد آهن باشيم تا نان داشته باشيم ، نه به قول موسوليني : بايد آهن داشته باشيم تا نان داشته باشيم . اقبال مي گويد : بايد صلابت و حماسه داشته باشيم ، موسوليني مي گويد : بايد زور داشته باشيم . 26 - راست گفته است آنكه گفته است : كهن جامه خويش پيراستن به از جامه عاريت خواستن 27 - استقلال فكري و حماسه داشتن ، با اقتباس خوبيهاي 325 علمي ، فني ، هنري و غيره از ديگران منافات ندارد . چيزي كه هست بايد در هاضمه خود هضم برد نه اينكه در هاضمه آنها هضم شد . 28 - ما ايرانيها اين عيب را داريم كه بيش از هر مليت ديگر تسليم شعارهاي پوچ بيگانگان مي شويم . در عين اينكه نسبت به حقايق تعصب نداريم ، نسبت به شعارهاي پوچ بيگانه هم زود تسليم مي شويم . هنديها دانشمند درجه اول شان همان لباس و زي هندي را حفظ مي كند ( تاريخ علوم پي يرروسو ) . " نهرو " سياستمدار لباس هندي را حفظ مي كند و مي خواهد بگويد من هندي هستم ، هندي بايد هندي بماند نه اينكه در هاضمه اروپائي هضم شود . اما ما اگر ديديم فرنگي زنار بست ، دو تا به جاي يكي مي بنديم به عبارت ديگر آمادگي كاملي براي استعمار فكري داريم . استعمار فكري بالاتر است . زيرا [ در اين نوع استعمار ، شخص ] مثل دشمن فكر مي كند ، و حس نمي كند كه استعمار زده است . ما بالاتر از استعمار فكري را داريم ، استسباع فكري داريم ، يعني مثل يك حيوان مستسبع به طرف آنكه ما را مي درد مي دويم . 29 - ارزش استقلال فكري و اعتماد به فلسفه زندگي خود و احترام به سنن و نظامات خود ، از علم بالاتر است . ملت عالم ممكن است در ملت ديگر هضم شود ، ولي ملتي كه احساس شخصيت و استقلال مي كند قابل هضم شدن نيست . الجزايري ها و ويت كنگ ها به دليل علمشان با استعمار فرانسه و آمريكا نجنگيدند بلكه به خاطر يك حماسه روحي كه در آنها هست . 326 3030 - مطابق نقل " اقبال شناسي " ص 69 ، به عقيده اقبال چند چيز است كه شخصيت ملي را تقويت مي كند و چند چيز ديگر است كه آن را تضعيف مي كند . اما عوامل تقويت : الف - عشق و ايده آل ( البته عشق به اصول عالي انسانيت نه عشقهاي فردي و نژادي ) . ب - فقر ( استغناء ) استغن عمن شئت . . . ج - غيرت د - تحمل و بردباري ه - كسب حلال و - شركت كردن در فعاليتهاي خلاقه اما عوامل تضعيف شخصيت : الف - ترس ب - گدائي و سؤال ( كل برديگران بودن به هر شكل ) . هر نوع كاميابي و موفقيتي كه بدون كوشش تحصيل شود گدائي است . ( اقبال شناسي ص 70 ) . ج - بردگي و ذلت به هر شكل و صورت ، اعم از اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي ، اخلاقي . د - غرور نژادي يا نسب پرستي . غرور نژادي و تفاخر به اصل خانوادگي كه در ميان افراد بشر فواصلي ايجاد مي كند و مباين ارزش ذاتي است بايد محو و نابود شود . ( اقبال شناسي ص 74 ) 327 31 - اقبال مي گويد ( ص 82 اقبال شناسي ) : " هر جامعه اي كه بخواهد از آرامش و سعادت برخوردار شود بايد " خودي " دسته جمعي و اجتماعيش را رشد دهد و آن را به مرحله كامل برساند و حصول اين منظور در سايه حفظ و حراست تراديسيونها امكان پذير است . اگر بخواهيم به نقش مهمي كه تراديسيونها يعني سنن و نظامات و مراسم ، در حيات دسته جمعي ايفا كرده توجه كنيم بايستي به تاريخ قوم يهود مراجعه كنيم . اين فرقه كوچك در طول اعصار و قرون گذشته در تمام كشورها تحت فشار زيست كرده و چه بسا ادواري را پشت سر گذاشته كه مشرف بر انهدام بوده است . با اين حال قوم جهود از اين طوفانها جان بدر برده و بقاي خودش را حفظ كرده است . و اين بدان جهت است كه جهودها در جريان اينهمه گرفتاري و مصيبت ، نسبت به تراديسيونهاي خودشان وفادار مانده اند . هر فرقه و جمعيتي و در دوران سعادت و كامروائي خودش يك مقدار تراديسيونهاي سالم ايجاد مي كند و در روزهاي تيره و تاري كه دچار مصيبت و بدبختي مي شود تنها راه علاجش اين است كه به اين تراديسيونها چنگ بزند تا اينكه روز گشايش و فرج فرا رسد " . 32 - شخصيت ، احساس منش است و اعلام وابستگي به شخصيت ديني يا ملي يا مسلكي است . ايضا تعظيم شعارهاي ديني و ملي شرط حفظ شخصيت است . شعار " بايد جسما و روحا ، ظاهرا و باطنا فرنگي شد " فتواي فنا و اضمحلال و هضم شدن در هاضمه بيگانه است . 328 هدف استعمار فقط محو شخصيت و استقلال روحي و فكري است ، نه جاهل ماندن ، نه ساختمان عالي نداشتن ، نه ظاهر پرزرق و برق نداشتن . اينها هدف نيست . مي گويند در مثل : " الاغ مرده ديگري در نظر او قاطر است " . دو چيز مقياس قضائي را بهم مي زند : عشق و حب ، و ديگر مرعوبيت . بزرگترين خسرانها خسران شخصيت است . واي به حال ملتي كه افتخارش به اين باشد كه به زبان اجنبي سخن مي گويد ، آداب او را به كار مي برد . . . 33 - آلمانيها گفته اند ما در جنگ دوم همه چيز خود را باختيم مگر شخصيت خود را . خلاصه مطلب : الف - مي گوئيم امام حسين با قيام و مبارزه خود بنياد كاخ ظلم را واژگون ، و اسلام را تجديد حيات ، و درخت دين را آبياري كرد . به چه نحو و چگونه ؟ به اين كه شخصيت معنوي مسلمانان را بيدار و احيا كرد ، در آنها حماسه اي را كه مرده بود زنده كرد . بحثي درباره شخصيت و فلسفه مستقل زندگي داشتن و تعظيم و احترام شعائر ملي و ديني كه بزرگترين سرمايه ها است ، حتي از علم بالاتر است . پيغمبر به عرب چه داد ؟ شخصيت داد ( 1 ) . از چه راه ؟ از راه ايمان به مبادي اسلام كه طبعا شخصيت آفرين است . پاورقي : 1 - خاصيت شخصيت اينست كه مانع جذب شدن است . هر كمبودي قابل اصلاح است مگر بي شخصيتي . 329 خسران شخصيت بالاترين خسرانها است . ترسها ، زبونيها ، بردگيها ، چاپلوسيها ، توسري خوري ها همه مولود باختن شخصيت است . امام حسين ( ع ) در ملت اسلام حماسه و غيرت ايجاد كرد ، حميت و شجاعت و سلحشوري به وجود آورد ، خونها را به جوش آورد ( 1 ) . شهادت امام حسين ( ع ) به شكلي نبود كه مرعوبيت ايجاد كند ، بر عكس . . . خاصيت مرعوبيت و استثمار فكري و استسباع . داستان ازدواج زن سفيد و مرد سپاه در لندن ( 2 ) نشانه اي از مرعوبيت است . تقويت شخصيت به اين است كه عشق ، استغناء ، غيرت ، تحمل و بردباري به وجود آورد ، ترس ، برده صفتي ، گداصفتي ، غرور نژادي و ملي را از ميان ببرد . همه اينها در حماسه حسيني وجود داشت . پاورقي : 1 - امام حسين ( ع ) الان هم سوژه و سرمايه بي نظيري است و هميشه چنين خواهد بود . 2 - [ اين داستان در جلد اول حماسه حسيني ( بخش دوم ) نقل شده است ] . 330 حماسه سيدالشهداء 1 - در ورقه هاي " كرامت نفس ، محور اخلاق اسلامي " گفتيم كه در زمان ما اصطلاحي است كه مي گويند بعضي روحيه ها فاقد حماسه اند و بعضي داراي حماسه اند ، و گفتيم كه حماسه ، نوعي احساس شخصيت است در مقابل ديگران ( 1 ) . افرادي هستند در دنيا عاري و خالي از حماسه ، در خود ، همه احساس حقارت و تبعيت و شكست خوردگي مي كنند ، هيچ فكر و عقيده قابل دفاعي در روح آنها وجود ندارد ، اگر دفاع كند فقط از مال و جان خود دفاع مي كند ، اما چيز ديگر قابل تعلق و قابل دفاعي ندارد از وطن و قوميت و نژاد و زبان و دين و آئين و حريت و كرامت ذاتي . در گفتار آنها هيچگونه ابراز شخصيت ديده نمي شود ، مانند حيواني هستند كه به سخن درآمده باشد . ولي پاورقي : 1 - مي توان گفت حماسه عبارت است از نازيدن به چيزي يا موضوع نازيدن و افتخار ، ولي به شرطي كه يادآوري او هيجان در روح او به وجود آورد و او را به حركت درآورد و آماده دفاع كند . و هم مي توان حماسه را به " شور " ترجمه و تعريف كرد - رجوع شود به معناي لغوي و اصطلاحي اين كلمه . 331 بعضيها در خود احساس شخصيت مي كنند ، نوعي حماسه در روح آنها هست . در ملت آلمان حماسه " آلمان برتر از همه است " وجود داشت . در عرب نيز خوي تفوق عرب بر غير عرب بود و اسلام با آن مبارزه كرد . كم و بيش در هر قومي نوعي حماسه هست ، و از نظر اسلام همه حماسه هاي قومي مذموم است . اما نوعي حماسه است كه حماسه انساني است ، تعصب اگر ناميده شود تعصب ممدوح است . آن ، حماسه كرامت نفس و آزادمنشي و عزت نفس و اينكه زندگي با عار قابل تحمل نيست مي باشد . 2 - آيا در قرآن آيات حماسي هست ؟ آيه : " و لله العزش و لرسوله و للمؤمنين "(1) و آيه كريمة : ²لن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلا ( 2 ) . حماسه به طور كلي توجه به نوعي كيفيت معنوي زندگي است ، چيزي كه هست بعضي كيفيتها موهوم و بي اساس است مثل اينكه " آلمان يا بايد معدوم شود و يا بر دنيا سيادت كند " و همچنين حماسه هاي ديگر برتري طلبي و تقدم جوئي ها ، و نوعي كيفيت است كه واقعيت دارد و آن اينكه حيات شخص يا ملت ، محكوم ديگران نباشد ، انسان آزاد آفريده شده : " و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا " ( 3 ) ، يا اينكه شخص خود را آلوده نكند به دروغ و غيبت و خيانت پاورقي : 1 - سوره منافقون ، آيه . 8 [ عزت از آن خدا و رسول او و مؤمنان است ] . 2 - سوره نساء ، آيه . 141 [ ترجمه : و خداوند براي كافران بر مؤمنان راه ( تسلط ) قرار نداده است ] . 3 - " نهج البلاغه " نامه 31 به حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام . [ ترجمه : بنده > 332 به ديگران . 3 - در " نفس المهموم " ص 187 مي گويد : اين اشعار از سيد الشهداء است : و ان تكن الدنيا تعد نفيسة فدار ثواب الله اعلي و انبل ( 1 ) پاورقي : > ديگري مباش كه خداوند تو را آزاد آفريده است ] . 1 - [ و اگر دنيا نفيس و پربها بشمار مي آيد البته خانه پاداش الهي ( آخرت ) برتر و نفيس تر است ] .

قسمت پنجم

بخش هشتم يادداشت عنصر تبليغ در نهضت حسيني 335 عنصر تبليغ در نهضت حسيني 1 - نهضت حسيني ، نهضتي متشابه است ( 1 ) و ذو وجوه و عميق و چند جانبه و چند بعدي و چند لايه است . يكي از وجوه و ابعاد اينست كه تبليغ است . هم امتناع و تمرد و عصيان و سرپيچي است ( از نظر امتناع از بيعت ) ، هم جهاد است ، هم امر به معروف و نهي از منكر است ، هم اتمام حجت است ( از نظر دعوت كوفيان ) و هم تبليغ است ، ابلاغ پيام اسلام و نداي اسلام است به جهان و جهانيان . 2 - مشكلات رساندن پيام اسلام در عصر جديد كه هزاران پيام از ناحيه هزاران مركز - از مراكز شهواني ، جنسي ، اقتصادي گرفته تا مراكز فكري سياسي - به مردم احاطه كرده است . پاورقي : 1 - متشابه بنابر آنچه آقاي طباطبائي تحقيق كرده اند بيشتر مربوط مي شود به معاني طولي و بطون ، كه القرآن عبارات و اشارات و لطائف و حقايق . العبارات للعوام ، الاشارات للخواص ، اللطائف للاولياء و الحقائق للانبياء . و به عبارت بهتر [ نهضت حسيني ] نهضتي جامع است . همانطوري كه كلمات ، برخي جامع است و برخي نه ، كه پيغمبر اكرم فرمود : اوتيت جوامع الكلم " ، نهضتها و حركتها نيز برخي چند معني است و برخي تك معني . 337 3 - جنگ تبليغاتي ، نيازمند به هماهنگي نيروها ، مهارت ، تاكتيك ، جبهه گيري ، تشكيلات ، فرماندهي و انضباط است . 4 - چون شكل جنگ به خود مي گيرد ، اصل " " و اعدوا لهم ما استطعتم " در اينجا نيز حكمفرما است . البته تبليغ از جنبه مردم و پيامگيرها ، جز يك ابلاغ دوستانه نيست ولي از نظر خنثي كنندگان و تبليغات مخالف ، جنگ است . 5 - شرائط چهارگانه موفقيت يك پيام : الف - غنا و قدرت محتوا ( غناي منطقي ، غناي احساسي ، غناي عملي ) . به عبارت ديگر قابل جذب بودن براي عقل و براي دل ، و ديگر قدرت بر حل مشكلات زندگي . اينجا است كه راز اصلي پيشرفت اسلام را با نداشتن دستگاه تبليغي ، در مقابل اكثريتها مانند مسيحيت ، و اقليتها مانند يهوديت و فرقه پوشالي بهائيت ، بايد به دست آورد . ب - امكانات از نظر وسائل و ابزارهاي تمدن ، و ديگر شرائط اجتماعي محيط كه " سنگ را بسته سگ رها كرده " نباشد . ج - متد تبليغ ، در مقابل متد تحقيق ، متد تعليم ( تعليم مسائل علمي ، و اما تبليغ مربوط است به هدفهاي اجتماعي و معنوي ) ، متد يادگيري و بهره گيري از هوش و حافظه ، متد كتابداري ، متد مديريت . د - صلاحيت فني و اخلاقي پيامبرسان . 6 - اولين مطلب اينست كه استفاده از تبليغ در نهضت حسيني ، آنوقت درست است كه عامل نهضت را تنها امتناع از بيعت 338 ندانيم . استفاده از تبليغ با دو عامل ديگر يعني اجابت مردم كوفه براي در دست گرفتن زمام امور ، و ديگر امر به معروف و نهي از منكر جور مي آيد ، و البته از زمان سقوط كوفه به بعد هر اندازه از عنصر تبليغ استفاده شده باشد اختصاص دارد به امر به معروف و نهي از منكر . خروج امام از مدينه به مكه و اقامت در مكه در ماههاي شعبان تا ذي الحجة كه ايام عمره و سپس حج است ، به نظر نمي رسد كه به خاطر اين بوده كه دشمن احترام حرم امن الهي را حفظ مي كرد ، بلكه به سه علت ديگر بوده است : يكي اينكه نفس مهاجرت ارزش تبليغاتي داشت و تكاندهنده بود و نداي امام را بهتر مي رساند و اين خود اولين ژست مخالفت و امتناع بود . دوم اينكه در مكه تماس بيشتري با افراد نواحي مختلف ممكن بود . سوم اينكه مكه را انتخاب كردن علامت امنيت نداشتن بود گو آنكه در آنجا هم [ امام ] امنيت نداشت . 7 - خروج امام از مكه در روز ترو يه يعني روز هشتم ذي الحجه كه روز حركت به مني و عرفات است ارزش تبليغي تكاندهنده تري از خود اقامت در مكه داشت . و از نظر رساندن پيام اسلام ، اين پشت كردن به كعبه تسخير شده امويان و حجي كه گرداننده اش دستگاه يزيدي بود - حجي كه ظاهرش اسلامي و روحش جاهلي بود - نشان داد كه اسلام اين صورت خالي نيست كه خاطرها آسوده باشد ، معني و حقيقت است كه به خطر افتاده است . 8 - سومين ژست تبليغاتي و بلكه تاكتيك تبليغاتي آن 339 حضرت اين بود كه اهل بيت و كودكان خود را نيز همراه خود آورد ، و به اين وسيله در واقع خود دشمن را ناآگاهانه استخدام كرد كه حامل يك عده مبلغ براي امام حسين و براي اسلام حسيني عليه يزيد و اسلام يزيدي باشد و اين يكي از مهمترين عناصر تبليغي نهضت امام است . 9 - چهارمين تاكتيك تبليغي ابا عبدالله نشان دادن مروت و انسانيت در همه خلال حادثه بود - از بين راه تا دهم محرم - از قبيل آب دادن به دشمن و ابتدا به جنگ نكردن . 10 - پنجمين تاكتيك ، ايجاد صحنه هائي براي رساندن بهتر [ پيام خود ] و رنگ آميزي ها از قبيل پاشيدن خون شيرخوار به آسمان كه " عند الله أحتسبه " ( 1 ) ، سر و روي خود را با خون خود مخضب كردن كه اينچنين مي خواهم خدا را ملاقات كنم . در مورد صحنه ها قصه دست به گردن كردن با قاسم ، حبيب بن مظاهر . عجبا چه قدر صحنه هاي طبيعي شكل مصنوعي دارد ! از اين جهت نظير استعداد آهنگ پذيري آيات قرآن است . 11 - آنچه امروز به ما الهام مي بخشد ، قلمهاي كساني كه اسلام را روي كاغذها توصيف كرده اند نيست ، بلكه قلمهاي كساني است كه با خون خود خطوط برجسته اسلام را بر روي بدنهاي خودشان ، بر پيشانيشان ، بر فرق شكافته شان ( و قتل في محرابه لشدش عدله ( 2 " ، بر روي دانه دانه موهاي مقدس پاورقي : 1 - [ ترجمه : اين را به حساب خدا مي گذارم ] . 2 - [ ترجمه : و در محراب عبادتش به خاطر شدت عدالتش كشته شد ] . 340 محاسنشان ، بر روي سينه و قلبشان ، بر پيشاني شكسته شان ، بردندان شكسته شان ، بر رگهاي گردنشان نوشته اند . چه قدر اشتباه است كه ما با جمله " " مداد العلماء افضل من دماء الشهداء " " ( 1 ) ارزش شهيد و شهادت را پائين بياوريم . آري آنچه الهام بخش امروز ما است آن قلمها نيست ، آن جانبازيهاي تاريخي و آن خونهاي بر زمين ريخته است ، آن سرگذشتهاي نوراني است . پيام اسلام را جهادها ، هجرتها ، فداكاريها ، جانبازيها به جهان رسانده است . 12 - گوئي سيد الشهدا در خونين ساختن و رنگ قرمز دادن به نهضت تعمد خاصي داشته است - و به قول مرحوم آيتي - چون رنگ قرمز ثابت ترين و لااقل نمايان ترين ر نگها است . خلاصه در عاشورا نوعي عمل رنگ آميزي ديده مي شود . خود مسأله اينكه داغترين سخنان امام بعد از يك طرفه شدن و قطع اميد موفقيت است يك مطلب است ، امر نكردن خاندان به رفتن از آنجا و اجازه دادن و بلكه تشويق كردن به شهادت مطلب ديگر است ، استنصار براي شهادت مطلب ديگر است ، اجازه دادن به حر همينطور ، شب عاشورا رفتن حبيب ميان بني اسد همينطور . 13 - كارهاي عجيب و رنگ آميزي ابا عبدالله نهضت را به رنگ خون : الف - ابصار العين صفحه 15 ( پس از استغاثه و گريه پاورقي : 1 - [ ترجمه : مركب عالمان از خون شهيدان برتر است ] . 341 زنان و آمدن براي ساكت كردن آنها ) : " و أخذ طفلا له من يد اخته زينب فرماه حرملة أو عقبة بسهم فوقع في نحره ( نحر الطفل ) - كما سيأتي في ترجمته - فتلقي الدم بكفه و رمي به نحو السماء و قال : هون علي ما نزل بي أنه بعين الله " ( 1 ) . ب - ص 15 : " ثم جرد سيفه فجعل ينقف الهام و يوطي الاجسام ، و رماه رجل من بني دارم بسهم فأثبته في حنكه الشريف فانتزعه و بسط يديه تحت حنكه ، فلما امتلاتا دما رمي به نحو السماء و قال : اللهم اني أشكو اليك ما يفعل بابن بنت نبيك " ( 2 ) . ج - ص 16 : " و جعل ينوء برقبته ( بركبته ) و يكبو فطعنه سنان في ترقوته ، ثم انتزع السنان فطعنه في بواني صدره ، و رماه سنان ( 3 ) ايضا بسهم فوقع في نحره ، فجلس قاعدا و نزع السهم و قرن كفيه جميعا حتي امتلاتا من دمائة فخضب بهما رأسه و لحيته و هو يقول : هكذا ألقي الله مخضبا " . پاورقي : 1 - [ ترجمه : و طفلي از خود را از دست خواهرش زينب گرفت ، پس حرمله يا عقبه تيري به سوي وي افكند كه در گلوي طفل جاي گرفت . حضرت خونها را با كف دست خويش گرفت و به طرف آسمان پاشيد و فرمود : آنچه بر سر من مي آيد چون در معرض ديد خداوند است بر من آسان است ] . 2 - [ ترجمه : سپس شمشير بر كشيد و همينطور بر فرق كوفيان مي كوفت و 342 بود كه جواني در حالي كه نشان مي داد قبلا هماغوش زن بوده است ، در حالي كه يك پا را به پائين گذاشته و رو گردانده بود در حال فرار بود و خود جوان نيز فوق العاده زيبا بود . گفتند : اين ، تجسم فكر افلاطون است كه هر عشقي پس از رسيدن تبديل به بيزاري مي شود و معشوقها در اثر وصال منفورها مي شوند . ولي اين تجسم يك تجسم بي روح بود . در اسلام تجسمهاي زنده و روحدار و جاندار و واقعي است . حادثه كربلا يك تجسم است از اسلام در همه جنبه ها اما جاندار و روحدار . حادثه امام حسين گوئي براي ايجاد يك نمايش حماسي و پرخاشگري و تراژدي و وعظي و عشق الهي و مساوات اسلامي و عواطف انساني ، همه در آخرين اوج به وسيله قهرمانهاي مختلف از پير و جوان ، زن و مرد ، آزاد و برده و يا آزاد شده ، بالغ و كودك به وجود آمده و همه ابعاد اسلام را هم نشان مي دهد . هم توحيد و عرفان و عشق الهي و تسليم و رضا و نرد محبت با حق باختن و پاكبازي با خدا ، و هم در عين حال جنبه اعتراض و پرخاشگري شديد و همدردي با محرومان ، و هم حماسه اخلاقي تحرك و تحمس شجاعت و حماسه انساني ، و هم وعظ و اندرز و سكون خاص به آن ، و هم برابري و مساوات اسلامي ، و هم تجلي عاليترين عواطف اخلاقي و اسلامي ، مثلا ايثار ( داستان ابوالفضل ( ع " ، فداكاري و سبقت در آن . اينست معني جامع بودن قيام حسيني . اولا از نظر هدف و مقصد و ايده و فكر حامل همه ايده هاي اصلي اسلام است نه يك جنبه خاص . ثانيا از نظر بازي كنندگان و متعهدان به نقش . 343 " بدمي مغصوبا علي حقي " ( 1 ) . 14 - گفتيم همانطور كه قرآن كريم در عين اينكه شعر نيست آهنگ پذير است آنهم آهنگهاي مختلف ، آنهم هر آهنگي متناسب با آياتي و متناسب با معاني آن آيات - آنچنانكه طه حسين در مرآش الاسلام ( آئينه اسلام - ترجمه مرحوم آيتي ) بيان كرده است - جريان حادثه كربلا نيز شبيه پذير يعني نمايش پذير است و سوژه فراوان دارد و با اينكه يك حادثه واقعي و طبيعي است آنچنان صورت گرفته كه گوئي خواسته اند با آن يك نمايشنامه تهيه كنند . اكنون مي گوئيم اين پرسوژه بودن و شبيه پذير بودن معلول يك چيز ديگر است و آن اينست كه گوئي در حادثه كربلا بنا بوده است كه اسلام در همه ابعادش و همه جنبه هايش تجلي كند و به عبارت ديگر عملا و واقعا - نه ظاهرا و براي تماشاي ديگران تجسم داده شود و به مرحله عمل درآيد . مسأله تجسم دادن فكر گاهي صرفا نقش است و شكل است و صورت است و نمايش است ، يعني بي روح است و به بازي گرفتن خيال است ، مثل آنچه آقاي راشد نقل مي كرد كه در يكي از موزه هاي خارجي مجسمه زني فوق العاده زيبا را بر روي تختي ديده پاورقي : 1 - [ و همينطور كه به زحمت برمي خاست و دوباره به صورت به زمين مي خورد ، سنان نيزه اي به گرده حضرت زد ، و سپس نيزه را بيرون كشيد و در استخوانهاي سينه حضرت فرو برد . و همين سنان تيري پرتاب كرد كه در گلوي حضرت نشست . حضرت بر زمين نشست و تير را بيرون كشيد ، سپس دو دست مبارك به زير خون گرفت تا از خونش پرشد ، و با دودست خون آلود خود سر و صورت خويش رنگين ساخت و در همين حال مي گفت : اينگونه خدا را ديدار مي كنم كه به خونم آغشته باشم و حقم به تاراج رفته است ] . 344 ، " هيهات منا الذلة " ، ابن ابي الحديد مي گويد : سيد اهل الاباء ( اباش الضيم) (1) . " لا اعطيكم بيدي اعطاء الذليل و لا افر فرار العبيد . و يلكم يا شيعه آل ابي سفيان ان لم يكن لكم دين فكونوا احرارا في دنياكم . لا اري " پاورقي : 1 - سرور ابا كنندگان ( كساني كه زير بار زور نمي روند ) . 345 " الموت الا سعادش و الحياش مع الظالمين الا برما " . بعد اخلاقي : الف - مروت . در شجاعت شير ربا نيستي در مروت خود كه داند كيستي داستان آب دادن به لشكر حر . قبول توبه حر . حاضر نشدن به اينكه ابتدا به تيراندازي كند . حاضر نشدن به اينكه قبل از شروع جنگ تيري به سوي شمر پرتاب شود ، همانطور كه پدرش علي براي ابن ملجم . . . ب - ايثار ، داستان سه نفر يا ده نفر در جنگ موته يا غير آن . ايثار اهل البيت و سوره دهر . ايثار ابوالفضل . ج - صداقت و راستي . د - وفا : عمرو بن قرظه [ در حال شهادت ، خطاب به امام حسين ( ع " : اوفيت ؟ ( 1 ) ( نفس المهموم ص 140 ) بعد موعظه اي الف - اندرزهاي خود ابا عبدالله : " الناس عبيد الدنيا و الدين لعق علي السنتهم " . موعظه ها ضمن خطابه ها . مواعظ جناب زهير و جمله اباعبدالله كه تو نصيحت را به اكمال رساندي . موعظه حنظله شبامي . اصول اجتماعي و برابري اسلامي داستان جون مولا ابي ذر ( نفس المهموم ص 155 ) : " فوقف عليه الحسين عليه السلام و قال : اللهم بيض وجهه ، " پاورقي : 1 - [ آيا به عهد خود وفا كردم ؟ ] . 346 ²و طيب ريحه ، و احشره مع الابرار ، و عرف بينه و بين محمد و آله " (1). داستان جوان ترك ( نفس المهموم ص 156 ) . 15 - زمينه تبليغ پس از شهادت شهدا و وقوع فاجعه و خاموش شدن و احساسات كينه توزانه و طمعكارانه و جانشين شدن احساسات رقت انگيز و پيدايش جنبه مظلوميت و حق به جانبي طبعا بيشتر فراهم شد و در حقيقت مرحله بهره برداري از يك طرف و معرفي حقيقت آنچه بوده و دريدن پرده هاي تاريكي كه تبليغات دروغين ايجاد كرده بود [ از طرف ديگر ] از بعد از شهادت ابا عبدالله به وسيله اهل بيت مكرمش انجام يافت . امير المؤمنين عليه السلام مي فرمايد : " ان الفتن اذا اقبلت شبهت و اذا ادبرت نبهت " ( 2 ) . علت اينست كه در غوغاي فتنه ، انسان در آن غرق است و وقتي كه انسان در داخل جريان باشد نمي تواند درست ببيند . از كنار بهتر مي توان ديد . اينست كه زمينه روشن كردن اذهان طبعا بعد از ختم جريان بهتر فراهم است و لهذا نقش عمده تبليغات بر عهده اهل بيت و اسيران است . اينجا ذكر دو مقدمه لازم است : الف - از نظر منطق روايات و طبق اعتقاد خاص ما به پاورقي : 1 - [ حسين ( ع ) بالاي سر او ايستاد و گفت : خداوندا صورتش را سپيد كن ، و بويش را خوش گردان ، و با نيكوكاران محشورش بدار ، و ميان او و محمد و آل محمد آشنايي برقرار فرما ] . 2 - نهج البلاغه خطبه 91 : [ شأن فتنه ها اينست كه چون رو آورند حق را مشتبه سازند ، و چون برطرف شوند بيداري آورند ( و حق را روشن سازند ) ] . 347 جنبه مافوق بشري ، يعني جنبه ارتباط و اتصال امام به عالم مافوق بشري ، تمام كارهاي امام حسين حساب شده و از روي پيش بيني بوده ، تصادف و اشتباه در آنجا وجود ندارد . لهذا مسأله همراه آوردن زنان و كودكان با خود در سفري پرخطر كه در همان وقت عقلائي كه بر محور حفظ جان ابا عبدالله و اهل بيتش قضاوت مي كردند اين كار را جايز نمي شمردند ، و حتي پس از شنيدن خبر قتل مسلم و قطعي و مسلم شدن سرنوشت ، باز هم لا اقل اين كار را نمي كند كه اهل بيت را به مدينه برگرداند [ يك كار حساب شده است ] . در روايات هم آمده است كه در عالم رؤيا پيغمبر [ به امام حسين ] فرمود : " ان الله شاء ان يراك قتيلا ، و ان الله شاء ان يراهن سبايا " ( 1 ) . البته مقصودي كه در آن زمان مي فهميده اند اراده تشريعي بوده نه اراده تكويني . مقصود از اراده تكويني ، قضا و قدر حتمي الهي است و مقصود از اراده تشريعي ، مصلحت و رضاي الهي است . مثل " يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر "( 2 ) . نتيجه اينست كه طبق منطق روايات ، حمل اهل بيت و زنان و كودكان براساس يك مصلحت بوده كه امثال ابن عباس نمي توانسته اند درك كنند . ب - مقدمه دوم اينست كه زن در تاريخ سه گونه نقش داشته و يا مي توانسته است داشته باشد . يكي اينكه شي ء بوده و گرانبها و در نتيجه منفي محض و در رديف قاصران بوده ، بي نقشي پاورقي : 1 - [ ترجمه : همانا خداوند خواسته است كه تو را كشته و خانواده تو را اسير ببيند ] . 2 - سوره بقره ، آيه 185 : [ خداوند راحتي و آسايش شما را خواسته و زحمت و سختي شما را نخواسته است ] . 348 بوده ، در رديف اشياء گرانبها ، و آن همان منطق كنج خانه و خدمت به مرد و زائيدن و شير دادن ، بدون آنكه استعدادهاي روحي او رشد كند ، بدون اينكه تعليم و تربيت واقعي بيابد و شخصيت پيدا كند [ مي باشد كه ] هر چه دست و پا شكسته تر بهتر و گرانبهاتر ، هر چه بي زبان تر بهتر و گرانبهاتر ، هر چه بي خبرتر گرانبهاتر و بهتر ، و هر چه بي اراده تر بهتر ، هر چه ناآگاه تر بهتر ، هر چه اسيرتر و مسلوب الاراده تر بهتر ، و هر چه منفعلتر و بي هنرتر بهتر . يعني از سه اصلي كه شخصيت انساني انسان را تشكيل مي دهد : آگاهي ، آزادي ، خلاقيت ، هر چه نداشته باشد بهتر . ولي در اين نقش ، زن ملعبه فرد مرد هست اما ملعبه جامعه مردان نيست . نقش دوم اينست كه اساسا تفاوت مرد و زن را نديده بگيريم ، و هر گونه حريم را كه احترام زن بسته به او است برداريم و زن را مورد دستمالي و بهره برداري كامل قرار دهيم ، فاصله و حريم را بكلي از ميان ببريم . در اين نقش ، زن ، شخص بوده و عامل تاريخ اما بي بها و نقشش بيشتر در جهت فساد تاريخ بوده است . به عبارت ديگر زن در آن نقش تا حدي عزيز و محبوب و گرانبها بود ، اما ضعيف ، يك ضعيف گرانبها و يك " شي ء " گرانبها و در نقش دوم يك " شخص " بود اما شخص بي بها . نقش سوم و يا مكتب سوم آن است كه " شخص گرانبها " باشد و آن به دو چيز وابسته است : يكي رشد استعدادهاي خاص انساني يعني علم ، اراده ، قدرت ابتكار و خلاقيت ، و ديگر دوري از ابتذال و مورد بهره گيري مرد بودن ، پس رشد استعدادها در عين نگهداشتن حريم . در اين مكتب ، حريم و نه محبوسيت و نه اختلاط 349 [ است ] . از اينرو يك تاريخ ممكن است مذكر محض باشد و تاريخ ديگر ممكن است مختلط باشد و به واسطه اختلاط پليد باشد ، و يك تاريخ ديگر ممكن است مذكر و مؤنث باشد اما به اين نحو كه مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . پس گاهي زن عامل مؤثر در تاريخ نيست ، گاهي عامل است اما مختلط و در حقيقت بازيچه مرد ، و گاهي عامل است اما در مدار خودش . زن در تاريخ مذهبي طبق تلقي قرآن كريم عامل مؤثر بوده است . يعني تاريخ مذهبي قرآني مذكر مؤنث است - يعني انساني است - اما با حفظ مدارهاي خاص به هر يك ، به عبارت ديگر " مذنث " است ، زوج است . در ورقه هاي " زن در قرآن " ( 1 ) در اين باره بحث كرده ايم . حادثه كربلا نيز يك تاريخ " انساني " است يعني تاريخ زوج است نه فرد ، " مذنث " است نه مذكر و نه مؤنث ، مذكر و مؤنث است نه مذكر محض . به عقيده ما زن تا آنجا كه فقط نقش وسيله عشقبازي و چشم چراني را [ دارد ] و نقش خود را در آرايش و در حقيقت رونق بخشيدن به محفل مرد - آنهم عموم مردان مي بيند ، هرگز نقش مستقل و مؤثري در تاريخ ندارد . البته ما نقش اساسي تأثير غير مستقيم زن را در تاريخ منكر نيستيم كه گفته اند زن مرد را مي سازد اعم از فرزند و شوهر ، و مرد تاريخ را . بحث ما در نقش مستقيم است . پاورقي : 1 - [ مطالب اين ورقه ها در سلسله يادداشتها به چاپ خواهد رسيد ] . 350 قرآن به موازات مردان قديس و صديق ، از زنان قديسه و صديقه اي ياد مي كند كه در حد مردان صديق بلكه بالاتر مقام ملكوتي داشته اند . زكريا از مريم در شگفت مي ماند . همسر آدم ، ساره ، هاجر ، آسيه ، مادر موسي ، خواهر موسي ، مريم ، حضرت زهرا ( كوثر ) زنان قديسه قرآنند . خديجه خود قديسه تاريخ اسلام است . قرآن از مؤمنين و مؤمنات ، مهاجرين و مهاجرات ، قانتين و قانتات ، صادقين و صادقات ، صالحين و صالحات و . . . ياد كرده است . در بعضي آئينها زن فقط عنصر فريب و گناه است و از آنجا شروع مي شود كه شيطان از طريق حوا بر آدم مسلط مي شود و اين فلسفه را مي رساند كه شيطان زن را فريب مي دهد و زن مرد را ، ولي قرآن اين منطق را قبول ندارد . 16 - در خطبه زينب ( عليها السلام ) مجموعا چند قسمت است : الف - ملامت : " يا اهل الكوفة ، يا اهل الختل و الغدر و الخذل ! الا فلا رقات العبرش و لا هدأت الزفرش ، انما مثلكم . . . هل فيكم الا الصلف و العجب " . . . ؟ ( 1 ) ب - آگاه ساختن آنها به اشتباهشان : " فابكوا فانكم احرياء بالبكاء ، فقد ابليتم بعارها و منيتم بشنارها ، و لن ترحضوها ابدا ، و اني ترحضون قتل سليل خاتم النبوش و معدن " پاورقي : 1 - [ اي كوفيان ! اي حيله گران و دغلبازاني كه به هنگام ياري دست باز مي داريد ! همان كه اشكتان خشك ، و آهتان سرد مباد . داستان شما به كسي ماند . . . آيا جز چاپلوسي و خودبيني و . . . در ميان شما چيزي هست ؟ ] . 351 " الرسالة و سيد شباب اهل الجنة و ملاذ حربكم و معاذ حزبكم و مقر سلمكم و آسي كلمكم و مفزع نازلتكم و المرجع اليه عند مقاتلتكم و مدره حججكم و منار محجتكم " ( 1 ) . ج - تحريك عواطف كه با پيغمبر چه كرديد : " ويلكم ا تدرون اي كبد لرسول الله فريتم ، و اي عهد نكثتم ، و اي كريمة له ابرزتم ، و اي حرمة له هتكتم ، و اي دم له سفتكم " ( 2 ) . عظمت فوق العاده اين كار : " لقد جئتم شيئا ادا تكاد السموات يتفطرن منه " ( 3 ) . . . د - انتقام الهي - " فلا يستخفنكم المهل فانه عز و جل لا يحفره البدار و لا يخشي عليه فوت الثار ، كلا ان ربك لنا و لهم لبالمرصاد " ( 4 ) . 17 - در بحث تبليغ گفته ايم كه موفقيت يك پيام چند شرط پاورقي : 1 - [ پس بگرييد كه سزاوار گريه ايد . راستي كه شما به عار اين كار گرفتار آمديد و به ننگ آن مبتلا گشتيد و هرگز اين لكه ننگ را نتوانيد شست . و كجا مي توانيد ننگ كشتن زاده ختم نبوت و معدن رسالت ، و سرور جوانان بهشتي و پشتيبان جنگتان و جايگاه سلامتي خود و طبيب زخمهايتان و پناه مشكلاتتان و بيانگر حجتتان و مشعلگاه راهتان را بشوئيد ! ] . 2 - [ واي بر شما ! مي دانيد چه جگري از رسول خدا بريديد ؟ و چه پيماني شكستيد ؟ و چه دختراني از او در معرض ديد آورديد ؟ و چه حرمتي از او دريديد ؟ و چه خوني از او ريختيد ؟ ] . 3 - [ راستي كه كار ناپسندي كرديد كه نزديك است آسمانها از شدت آن بشكافد ] . 4 - [ پس اين مهلت الهي شما را سبكسار نسازد كه عجله و شتاب ، خدا را به شتاب نيندازد و بيم از دست رفتن انتقام بر خدا نرود ، هرگز ، كه خداوند در كمين ما و آنها نشسته است ] . 352 دارد : غناي محتواي خود پيام ، استخدام وسائل مشروع ، و پرهيز از وسائل ضد ، استفاده از متد صحيح ، شخصيت حامل پيام . بحث ما فعلا درباره دو مطلب است : يكي بحث كلي درباره شرائط حامل پيام ، ديگر بحثي شخصي درباره تأثير شخصيت اهل بيت در تبليغشان ، كه البته تبليغشان دو جنبه دارد ، يكي اينكه اسلام را شناساندند ، ديگر اينكه مردم را به ماهيت اوضاع آگاه ساختند . راجع به قسمت دوم بايد ديد چه زمينه اي ساخته بودند ، چه پرده اي بر روي اوضاع كشيده بودند و چگونه بودند و چگونه مي خواستند وانمود كنند و چگونه اهل بيت اين پرده نفاق را دريدند . پسر زياد در مجلس خودش خطاب به حضرت زينب مي گويد : الحمد لله الذي قتلكم و فضحكم و اكذب احدوثتكم و از جمله اكذب احدوثتكم كاملا پيدا است كه مي خواهد بگويد ببينيد ! بهترين دليل بر اينكه حكومت ، به حق بايد دست ما باشد و سخنان شما نا حق بود اينست كه خداوند شما را مغلوب كرد . اين منطق ، منطق كساني است كه هميشه وضع موجود را بهترين وضع و دليل آنرا امضاي خدا مي دانند كه اگر بد مي بود كه خدا خودش آنرا از بين مي برد ، چون هست پس درست است و بايد باشد ، رابطه اي است ميان هست و بايد باشد ، و چون هست پس بايد باشد و خوب است ( 1 ) آنچنانكه در جاهليت مي گفتند : " انطعم من لو يشاء الله اطعمه "( 2 ) ، و يا آنچنانكه آيه پاورقي : 1 - به عبارت ديگر جبرگرايي در عين عدل گرايي ، آنچنانكه مرجئه كردند . 2 - سوره يس ، آيه 47 : [ آيا به كسي خوراك دهيم كه اگر خدا مي خواست خوراكش > 353 كريمه " تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و نذل من تشاء "( 1 ) را اينطور تفسير و تعبير مي كنند . و اين يك مغالطه عظيمي است . اما زينب جواب مي دهد : " الحمد لله الذي اكرمنا بنبيه محمد و طهرنا من الرجس تطهيرا ، انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا و الحمد لله " ( 2 ) . ابن زياد گفت : كيف رايت صنع الله باخيك ، " قالت : كتب الله عليهم القتل فبرزوا الي مضاجعهم ، و سيجمع الله بينك و بينهم ، فانظر لمن يكون الفلج ، هبلتك امك يا ابن مرجانة " . . . فغضب ابن زياد و استشاط ( 3 ) . . . وقتي كه علي بن الحسين عرضه مي شود بر پسر زياد ، [ ابن زياد ] مي گويد : من انت ؟ " فقال : انا علي بن الحسين " . فقال : اليس قد قتل الله علي بن الحسين ؟ " فقال له " پاورقي : > - مي داد ] . 1 - سوره آل عمران ، آيه 26 : [ حكومت را به هر كه خواهي مي دهي ، و از هر كه خواهي مي ستاني ، و هر كه را خواهي عزت مي بخشي ، و هر كه را خواهي خوار و ذليل مي سازي ] . 2 - [ سپاس خدايي را كه ما را به پيامبرش محمد گرامي داشت ، و از هر گونه پليدي به خوبي پاك ساخت . جز اين نيست كه فاسق رسوا مي شود ، و فاجر دروغ مي گويد ، و او بحمد الله ما نيستيم و غير ماست ] . 3 - [ كار خدا را نسبت به برادرت چگونه ديدي ؟ فرمود : خداوند شهادت را در سرنوشت آنها مقرر فرموده بود و آنان به قتلگاه خويش پيوستند ، و بزودي خداوند ميان تو و آنان جمع كند . پس بنگر كه پيروزي از آن كيست ؟ مادرت به عزايت بنشينداي پسر مرجانه ! . . . پس ابن زياد به خشم آمد و بر افروخت . . . ] . 354 ²علي (ع) : قد كان لي اخ يسمي عليا ، قتله الناس " . فقال له ابن زياد : بل الله قتله ، " فقال علي بن الحسين : الله يتوفي الانفس حين موتها " . . . فغضب ابن زياد فقال : و بك جرأش لجوابي و فيك بقية للرد علي ! اذهبوا به فاضربوا عنقه ( 1 ) . . . از مجموع روشن مي شود كه پسر زياد مي خواست منطق جبرگرائي در عين عدل گرائي را پشتوانه كار خود قرار دهد . هر جرياني بالاخره به يك فلسفه اي براي پشتيباني و حمايت احتياج دارد . جنگ تبليغاتي آنجا است كه فلسفه ها با هم مي جنگند . اهل بيت پيغمبر ، يكي از آثار وجوديشان اين بود كه نگذاشتند فلسفه اقناعي دشمن پا بگيرد . كار ديگرشان اين بود كه از نزديك ، به وسيله خود دشمن توانستند با مردم تماس بگيرند ، در صورتي كه قبلا آحاد و افراد جرأت تماس نداشتند . زينب از تريبون دشمن استفاده كرد . استفاده از تريبون دشمن در حقيقت جنگ را تا خانه دشمن كشيدن است . استفاده [ اهل بيت امام ] از فرصت براي معرفي شخصيت واقعي خود كه كوفه را تبديل كردند به پايگاه انقلاب . پاورقي : 1 - [ تو كه هستي ؟ فرمود : من علي بن الحسين ام . گفت : مگر علي بن الحسين را خدا نكشت ؟ حضرت فرمود : برادري داشتم به نام علي كه مردم او را كشتند . ابن زياد گفت : بلكه خدا او را كشت . حضرت فرمود : البته خداوند جانها را به هنگام مردن مي ستاند . . . ابن زياد خشم گرفت و گفت : بر پاسخ من جرات مي كني و هنوز توان رد بر مرا داري ؟ او را ببريد و گردنش را بزنيد ] . 355 همان مردم گفتند : كهولهم خير الكهول و شبابهم ( 1 ) . . . مجموعا كوفه و شام و بين راه ، قبل از رفتن آنها و بعد از رفتن آنها دو جور بود . انقلاب كوفه آنچنان شد كه توابين را به وجود آورد و بعد همين كوفه عليه شام و ابن زياد قيام كرد و ابن زياد در جنگ با همين كوفيان كشته شد و [ در ] شام اثرش آن است كه در مسجد اموي ظاهر گشت . اينكه يزيد روزهاي آخر روش خود را عوض كرد علامت اين بود كه مغلوب شده بود و اينكه دستور داد [ اهل بيت امام ] مكرما و محترما به مدينه بازگردند به همين جهت بود . اينكه در قيام حره دستور داد مخصوصا متعرض علي بن الحسين نشوند به همين جهت بود . پاورقي : 1 - [ پيرانشان بهترين پيرانند ، و جوانانشان . . . ] . 356 بخش نهم يادداشتهاي متفرق 357 يادداشتهاي متفرق آيا امام حسين دستور خصوصي داشت ؟ در مقدمه " بررسي تاريخ عاشورا " مي گويد : حديث صحيحي است در " كافي " به سند بسيار معتبر از ضريس كناني ، گويد كه : " حمران بن اعين شيباني به امام باقر ( ع ) عرض كرد : قربانت گردم ، ملاحظه مي فرمائيد آنچه را در زندگي امير المؤمنين عليه السلام و حسنين عليهما السلام واقع شد از خروج و نهضت و جهاد في سبيل الله و آنچه بدان گرفتار شدند از كشته شدن به دست جباران و مغلوبيت و آنچه برسرشان آمد تا بالاخره كشته شدند و مغلوب گشتند ؟ حضرت فرمود : آنچه شد البته خداي تعالي براي ايشان مقدر كرده بود و خود حكم كرده و امضاء نموده و حتمي ساخته بود و سپس آنرا اجرا كرد ، و قيام علي و حسن و حسين عليهم السلام " " فبتقدم علم ذلك اليهم من رسول الله " " با سابقه علم و دستوري بود كه از رسول خدا به آنها رسيده بود ، و هر امامي كه سكوت كرد از روي علم و دستور بود . بايد به اصل خبر مخصوصا براي سطر آخر مراجعه شود . 359 واقعه كربلا ، پيامي كه با خون نوشته شد 1 - مرحوم آيتي در سخنراني نهم ( ص 179 ) ( 1 ) پس از آنكه شرحي راجع به قدرت و نيروي تسخير ناشدني تاريخ و امانت او بحث مي كند ، موضوع گزارش سراپا جعل ابن زياد را براي مردم كوفه نقل مي كند كه به مسجد اعظم كوفه رفت و به منبر شد و گفت : الحمد لله الذي اظهر الحق و اهله ، و نظر اميرالمؤمنين يزيد و حزبه ، و 360 صفحه از تاريخ را روشن ساخت و صفحه اي از تاريخ عاشورا را با خون خود نوشت " . در حقيقت بايد گفت : جمله هايي از قبيل : " الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهي عنه . . . ايها الناس ! من رأي سلطانا جائرا . . . الا و ان الدعي ابن الدعي . . . هيهات منا الذلة ان لم يكن لكم دين . . . الموت اولي من ركوب العار . . . رضا بقضائك . . . لا معبود سواك خط الموت علي ولد آدم " . . . و امثال اين جمله ها ، همه با خون نوشته شد ، و رنگ خون و قرمز ثابت ترين و نمايان ترين رنگها است . ايضا حوادث و وقايع عاشورا همه وقايعي است كه با خون نوشته شد مثل كساني كه گاهي نقل مي شود در حين مردن در اثر فاجعه اي ، چون قلم و كاغذ پيدا نمي شود ، با انگشت خود و با خون خود وصيت خود را مي نويسند ، و يا افرادي به علامت انقلاب ، جمله اي را با خون خود روي يك صفحه مي نويسند . در بعضي از پيمانهاي قديم عربي و جاهلي ، هم پيمانان دست خود را در يك ظرفي از خون فرو مي بردند به علامت از خود گذشتگي در راه اين پيمان . جريان شهادت " عبدالله رضيع " و پاشيدن خون گلوي طفل شيرخوار خود ، يك صفحه اي است كه با خون نوشته شد . 361 نوشته اند ظاهرا كه خود ابا عبدالله پس از يك جريان ( ظاهرا سنگ كه به پيشاني آن حضرت خورد ) [ دست پر خون خويش را ] به صورتش ماليد و فرمود : " هكذا حتي القي جدي " ( 1 ) . 2 - چرا امام به مردم بصره نامه نوشت و آنها را دعوت كرد ؟ آيا خود نوعي نقشه براي توسعه خونريزي و انقلاب نبود ؟ و بالاتر اينكه چرا در شب عاشورا حبيب بن مظهر را به ميان بني اسد فرستاد ؟ آيا احتمال اينكه بني اسد بتوانند مقاومت كنند در كار بود ؟ ابدا . چرا ياران و كسان خود را الزام نكرد كه خود را از معركه بيرون كشتند ؟ و چرا داوطلبي آنها را براي كشته شدن پذيرفت ؟ آيا امام مخصوصا مي خواست اعتراض و انتقاد و اعلام جرم و فرياد عدالتخواهي و حقيقتخواهي ( و بالاخره پيام اسلام را ) با خون خود و عده بيشتري بنويسد كه هرگز پاك نشود ؟ امام خطبه هاي داغش را پس از برخورد با حر و پس از وقوع در بن بست ايراد مي كند . تاريخ نشان مي دهد كه سخناني كه با خون نوشته شده هرگز پاك نمي شود زيرا از كمال صداقت و خلوص و عمق تصميم و انديشه حكايت مي كند . منطق شهيد فوق منطقهاي ديگر است . بسياري از سلاطين مايل بودند كه نامشان و سخنشان و پيامشان ( هر چند پيامي براي انسانها نداشته اند ، اظهار خودخواهي بوده است و بس ) باقي بماند ، [ لذا ] آنرا بر لوحه هاي پاورقي : 1 - [ اينگونه مي خواهم جدم را ديدار كنم ] . 362 1 - شبيه اين عبارت در بحار الانوار ، ج 43 ص . 272 [ حسين را در دلهاي مؤمنان محبتي نهفته است ] . 2 - سوره مريم ، آيه . 96 [ ترجمه در ص 218 گذشت ] . 363 سيدالشهدا عليه السلام ، عظمت روح و سلب آسايش از بدن 1 - " متنبي " مي گويد : و اذا كانت النفوس كبارا تعبت في مرادها الاجسام ( 1 ) به طور كلي روحيه هاي كوچك چون از خود درد ندارند و هدف ندارند ( همه دردها و هدفهايشان درخواسته هاي جسماني خلاصه مي شود ) و ايده آل ندارند ، تن ها را به زحمت نمي اندازند ، به لقمه اي كه به دريوزگي تحصيل مي كنند قناعت مي كنند ، اما روحيه هاي بزرگ هميشه تن را به حركت وامي دارند و در زحمت و بلاقرار مي دهند ، فرقشان شكافته و سرشان بريده مي شود . به همين جهت شهادت براي آنها افتخار است ، كه نشانه عظمت نفس آنها است . [ در ] اينگونه اشخاص كه روحشان از جسمشان بزرگتر است كار بدن دشوار است . بدن علي اگر مي خواهد با روح علي بسازد بايد با نان جوين و شب زنده داري ها بسر برد ، احيانا از ناحيه خود علي مجازات ببيند و سر را توي تنور ببرد . تن حسين اگر بخواهد با روح حسين همدم باشد بايد آماده تشنگي بي اندازه باشد ، آماده زير پاورقي : 1 [ وقتي نفس كسي بلند مرتبه بود تن او در راه مراد آن به زحمت مي افتد ] . 364 سم اسب [ رفتن ] ، آماده زخمهاي تير كالقنفذ باشد ( 1 ) . خوشا به حال بدني كه با يك روح كوچك توأم شده ، همه سور وسات ها را برايش فراهم مي كند ، به قيمت دريوزگي و دزدي نان تهيه مي كند ، به قيمت جنايت و آدمكشي پست تهيه مي كند . واي به حال بدني كه با يك روح شريف و بزرگ توأم است . چند لقمه نان جو بيشتر گيرش نمي آيد كه به زحمت بايد از گلو پائين بدهد ، از آن طرف بايد شب زنده داري كند ، روز بايد دره به دستش بگيرد مراقب نظم اجتماع باشد ، يا شمشير به دست بگيرد و گردن تبهكاران را بزند ، يك روز سر توي تنور برد . . . 2 - علي عليه السلام درباره متقين مي فرمايد : " انفسهم منهم في تعب ، و الناس منهم في راحة " ( 2 ) . اينجا مراد از نفس ، نفس حيواني است ، اشاره است به اينكه آسايش آنها در آسايش و عدم سلب راحت از ديگران است . 3 - جمله امام حسين ( ع ) كه از پيغمبر اكرم ( ص ) روايت كرده است : " ان الله يحب معالي الامور و يبغض سفسافها " ( 3 ) مي رساند كه روح امام با امور پست جسمي سروكار ندارد ، سر و كارش با معاني عالي و بلند است . پاورقي : 1 - [ آورده اند بدن مبارك حضرت از كثرت اصابت تير مانند قنفذ ( خار پشت ) مي نمود ] . 2 - قريب به اين عبارت در نهج البلاغه ، خطبه 184 معروف به متقين . [ خود را به زحمت مي اندازند ، و مردم از آنان آسوده اند ] . 3 - تاريخ يعقوبي ، ج 2 ص . 246 [ خداوند كارهاي بلند و گرامي را دوست مي دارد و كارهاي پست و زبون را دشمن دارد ] . 365 4 - براي بعضي روح ، خدمتگزار جسم است ، يعني فكر و عقل و عاطفه در خدمت هدفهاي جسماني و بدني و حيواني است ، روح اسير است ، روح تا حدي رنج مي برد اگر چه روح كوچك حتي احساس رنج هم نمي كند ، روح بايد بزرگ باشد كه احساس درد و رنج بكند ، اگر احساس درد و رنج بكند و كوچك نيست و در خدمت جسم قرار نمي گيرد . 5 - اين شعر : لنقل الصخر من قلل الجبال احب الي من منن الرجال يقول الناس لي في الكسب عار فان العار في ذل السؤال ( 1 ) نموداري از به رنج افتادن بدن به خاطر بزرگي روح است . 6 - اينكه امام فرمود : " الا و ان الدعي بن الدعي . . . هيهات منا الذلة " ، نموداري از به زحمت افتادن بدن است به خاطر عظمت روح . 7 - روح و بدن در عين اتحاد و يگانگي ، از جنبه دوگانگي ، مانند دو رفيقند كه از طرفي الزاما باهمند و نمي توانند از هم جدا باشند و از طرف ديگر دو رفيقي هستند كه هم هدف نيستند : ميل جان اندر ترقي و شرف ميل تن در كسب اسباب و علف اين است كه كوچك ماندن هر كدام به نفع ديگري و رشد كردن هر كدام به ضرر ديگري است . پاورقي : 1 - [ به دوش كشيدن تخته سنگ از قله كوهها نزد من از منت بردن از ديگران محبوبتر است . مردم به من مي گويند كسب ننگ است ، در صورتي كه ننگ در ذلت خواهش است ] . 366 8 - مي گويند نوابغ هميشه شوهران بدي هستند . دليلش هم واضح است : افق روح آنها از افق آرزوها و افكار و تمنيات و آمال يك زن بالاتر است . جسمش با زن هست ولي روحش با زن نيست . اما اگر كسي در عين نبوغ بتواند خود را آنقدر در موقع خودش تنزل دهد كه با زن عادي در افق عادي هم معاشرت كند ، او واقعا فوق نبوغ است ، معلوم مي شود قدرت تنزل دادن خود را دارد و قدرت تنزل دادن خود ، خيلي فوق العاده است . براي من پيش آمده است كه با اشخاصي در افق پائين مجبور بوده ام ساعتي زندگي كنم . در عذاب اليم بوده ام . مي ديده ام يك كلمه حرف ندارم با آنها بزنم ، گوئي همه معلوماتم را فراموش كرده ام . بزرگي و بزرگواري روح 9 - بزرگي روح در مقابل كوچكي و حقارت است ، جنبه كمي دارد . روح بزرگ يك آرزوي بزرگ است ، يك انديشه بزرگ و وسيع است ، يك خواهش و اراده بزرگ است ، يك هميت بزرگ است . آنكه آرزو دارد در ثروت شخص اول شود - البته نه آرزوي خالي بلكه آرزوي توأم با حركت - يك روح بزرگ دارد . به قول نظامي عروضي " احمد بن عبدالله الخجستاني را پرسيدند تو مردي خر بنده بودي ، به اميري خراسان چون افتادي ؟ گفت : به بادغيس درخجستان روزي ديوان حنظله بادغيسي همي خواندم ، بدين دو بيت رسيدم : مهتري گر به كام شير در است شو خطر كن زكام شير بجوي يا بزرگي و عز و نعمت و جاه يا چو مردانت مرگ روياروي 367 داعيه اي در من پديد آمد كه به هيچ وجه در آن حالت كه بودم راضي نتوانستم بود . خران بفروختم و اسب خريدم و از وطن خويش رحلت كردم و به خدمت علي بن الليث ( صفاري ) شدم . . . اصل و سبب اين دو بيت بود " . روح بزرگ به كمي و كوچكي و حقارت تن نمي دهد ، به كم از قدر خود راضي نمي شود . به كم از قدر خود مشو راضي بين كه گنجشك مي نگيرد باز روح بزرگ اهل مهاجرت است ، به كنج خانه و به آب و خاك خود قناعت نمي كند ، سفر مي كند ، درياها را و خطرها را استقبال مي كند ، شب و روز مي كوشد و در نتيجه زودتر پير مي شود . بيماري قلبي مي گيرد و مثل " ناصر " ( 1 ) در نيمه راه عمر مي ميرد . " موسوليني " گفت : " بجاي آنكه صد سال گوسفند باشم ترجيح مي دهم يك سال شير باشم " . آدم بزرگ از زندان باك ندارد ، ده سال و بيست سال زندان مي رود كه دو سال به كام زندگي كند . 10 - اسكندر و خشايار شاه و نادر و ناپلئون روحهاي بزرگ و نا آرام بوده اند اما يك جاه طلبي بزرگ ، يك رقابت و حسادت بزرگ ، يك شهوت بزرگ ، يك تجملي پرستي بزرگ بوده اند . اينها با مقايسه با روحهاي كوچك البته عظمت و اهميت بيشتري دارند . اينها اگر به جهنم هم بروند يك روح بزرگ به جهنم رفته است ، اينها هواپرستهاي بزرگ هستند . آنچه در وجود اينها و در روح اينها رشد كرده است ، شهوتها ، جاه طلبي ها ، حسادتها ، كينه توزي ها است . پاورقي : 1 - جمال عبدالناصر . 368 اما بزرگواري . بزرگواري غير از بزرگي است . بزرگواري روح در مقابل كوچكي روح نيست ، بلكه در مقابل پستي و دنائت روح است . اين پستي چگونه پستي اي است ؟ اين خود يك مسئله اي است در حقيقت ماوراء الطبيعي و ضد منطق مادي . مي گويند تن به پستي نده ، تن به خواري نده ، آقا باش نه نوكر ، عزيز باش نه ذليل . اينها كه هيچكدام ملموس نيست . افتخاري يعني چه ؟ اينكه : تن مرده و گريه دوستان به از زنده و خنده دشمنان مرا عار آيد از اين زندگي كه سالار به باشم كنم بندگي اينكه : " ان الحياش في موتكم قاهرين ، و الموت في حياتكم مقهورين " ( 1 ) يعني چه ؟ 11 - ما در جمله هاي : " اشهد انك قد اقمت الصلوش و آتيت الزكاش و امرت بالمعروف " . . . بزرگي و بزرگواري امام را توضيح مي دهيم . پاورقي : 1 - " نهج البلاغه " خطبه . 51 [ زندگي در مرگ پيروزمندانه است ، و مرگ در زندگي توأم با شكست ] . 369 كلمات حسين بن علي ( ع ) يا شعارهاي زندگي امام 1 - در " تاريخ يعقوبي " نقل مي كند كه از حسين بن علي عليهما السلام سؤال كردند كه كلمه اي كه خودش از رسول اكرم ( ص ) شنيده نقل كند . فرمود : از رسول خدا شنيدم: " ان الله يحب معالي الامور و يبغض سفسافها" . ( هر چند اين كلمه از رسول اكرم است اما چون از غير حسين بن علي ( ع ) تاكنون نقل نشده ، به نام آن حضرت نقل كرديم . ) اين جمله را " سفينة البحار " نيز از رسول خدا نقل مي كند . در " المنجد " مي گويد : السفساف : الردي من كل شي ء . يقال : فلان سفساف الكلام اي ليس لكلامه معني . الامر الحقير ( 1 ) . 2 - ايضا امام فرمود : " الناس عبيد الدنيا و الدين لعق علي السنتهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون " ( 2 ) . " المنجد " : " اللعقة : ما تأخذه في المعلقة او باصبعك . پاورقي : 1 - [ سفساف به هر چيز پست يا قسمت پست هر چيز گويند . گويند : فلاني سفساف الكلام است يعني سخنش بي معني است . و نيز به كار كوچك گفته مي شود ] . 2 - " تحف العقول " ص . 245 [ مردم بنده دنيايند و دين لقمه كوچكي است سر زبانشان ، و چون به بلا آزمايش شوند دينداران اند كند ] . 370 القليل مما يلعق ( 1 ) . اين جمله امام ، مخصوصا كلمه " عبيد " مي رساند عزت نفس امام و تحقير بندگي و بندگان دنيا را . 3 - نظير اين جمله است جمله معروف و منقول در " الانوار البهية " صفحه 45 : " " و في وصية موسي بن جعفر عليهما السلام لهشام قال : و قال الحسين بن علي عليهما السلام : ان جميع ما طلعت عليه الشمس في مشارق الارض و مغاربها ، بحرها و برها ، و سهلها و جبلها عند ولي من اولياء الله و اهل المعرفة بحق الله كفي ء الظلال ، ثم قال : الا حر يدع هذه اللماظة ( 2 ) لاهلها ( يعني الدنيا ) ليس لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها بغيرها . فانه من رضي من الله بالدنيا فقد رضي بالخسيس "" (3). از اين سه جمله كه نقل شده فهميده مي شود كه اولا روح حسين روح خاصي است كه به دني و پست تن نمي دهد ، طالب معالي الامور است ( جمله اول ) . و معلوم مي شود هر هدف مادي و دنيائي را كه در نهايت امر منتهي به رضاي خدا يعني هدف كل آفرينش نباشد و بخواهد از هدف كل آفرينش جدا كند ، آنرا پست و حقير مي داند ، نه اينكه مثل ناپلئون بگويد : فرانسه براي من كوچك است ، روسيه را هم مي خواهم ضميمه كنم ، يا مثل اسكندر بگويد : يونان برايم كوچك است ، ايران را هم مي خواهم پاورقي : 1 - [ لعقه مقدار خوراكي است كه با قاشق يا انگشتت برمي گيري . لقمه اندك ] . 2 - اللماظة كنمامة ، آنچه بماند از طعام در گوشه هاي دهان . ( الانوار البهية ) . 3 - [ ترجمه در ص 230 گذشت ] . 371 ضميمه كنم ( جمله سوم ) . و معلوم مي شود تمام مردمي كه خود را بسته اند به مقامات دنيوي ، به ثروت دنيوي ، و به خاطر اين مقامات و ثروتها خود را پست مي كنند ، در نظر حسين ( ع ) بسيار حقير و پست مي باشند (جمله دوم) . از اينجا مفتاح شخصيت حسيني ، حماسه حسيني ( كه در ورقه ها و يادداشتهاي حماسه حسيني اشاره شده است ) معلوم مي شود . 4 - بلاغة الحسين : " دراسة العلم لقاح المعرفة ، و طول التجارب زيادش في العقل ( 1 ) . لو تركوا الجهاد لاتاهم العذاب ( 2 ) . لا يأمن الا من خاف الله ( 3 ) . القدره تذهب الحفيظه ( 4 ) . من البلاء علي هذه الامه انا اذا دعوناهم لم يجيبونا ، و اذا تركناهم لم يهتدوا بغيرنا " ( 5 ) . پاورقي : 1 - ( مذاكره علمي موجب رشد معرفت است ، و تجربه هاي زياد موجب افزوني خود است ) . 2 - [ اگر جهاد را ترك كنند عذاب به سراغشان آيد ] . 3 - [ ايمن نيست مگر آنكس كه از خدا بترسد ] . 4 - [ قدرت ، خود پائيدن را از بين مي برد و آدمي را بي باك مي سازد ] . 5 - [ از بلاهاي اين امت آنست كه وقتي آنان را بخوانيم اجابت نكنند ، و چون رهايشان سازيم به دست غير ما هدايت نيابند ] . 372 تأثير افكار مسيحي در حادثه كربلا آقاي صالحي ( 1 ) از " ارشاد مفيد " ص 185 نقل مي كند كه يزيد با مشورت " سرجون " رومي ، ابن زياد را براي مبارزه با ابا عبدالله ( ع ) انتخاب كرد . ايضا در " كامل " ابن اثير جلد ( 3 ) صفحه 268 : فلما اجتمعت الكتب ( كتب اتباع يزيد بالكوفة ) عند يزيد دعا سرجون مولي معاوية فأقرأه الكتب و استشاره فيمن يوليه الكوفة ، و كان يزيد عاتبا علي عبيدالله بن زياد ، فقال له سرجون : أرأيت لو نشر لك معاويه كنت تأخذ برأيه ؟ قال : نعم . فأخرج عهد عبيدالله علي الكوفة ( 2 ) . ( عهد عبيدالله نزد سرجون چه مي كرده است ؟ ! آيا خود دليل بر نوعي نقشه ماهرانه نيست ؟ ) فقال : هذا رأي معاوية و مات و قد أمر پاورقي : 1 - [ نويسنده كتاب " شهيد جاويد " ] . 2 - [ پس چون نامه ها ( نامه هاي پيروان يزيد در كوفه ) نزد يزيد جمع شد ، سرجون مولاي معاويه را خواست و نامه ها را برايش خوانده و با او مشورت كرد كه چه كسي را والي كوفه گرداند . يزيد آنروزها بر عبيدالله بن زياد خشمگين بود . سرجون به او گفت : بگو بدانم اگر معاويه برايت دستوري داده باشد رأي او را مي پذيري ؟ گفت : آري . سرجون فرمان ( معاويه براي ) عبيدالله را جهت ولايت كوفه بيرون آورد ] . 373 بهذا الكتاب . فأخذ برأيه و جمع الكوفة و البصرش لعبيد الله و كتب اليه و سيره اليه مع مسلم بن عمرو الباهلي والد قتيبة فأمره بطلب مسلم بن عقيل و بقتله أو نفيه ( 1 ) . . . در مقدمه " بررسي تاريخ عاشورا " آقاي غفاري مي نويسد : يزيد عموما عمر خود را در ديرهاي نصاري كه آنروز حكم ستون پنجم را داشت به سر مي برد و در لهو و لعب روزگار مي گذرانيد ( و قهرا از ارباب ديرها تعليمات و دستورات مي گرفت . و عجب اين است كه اين مراكز عبادت و انزوا ، سبب رواج فحشاء و شراب در جهان اسلام شد . چون شراب و خلوت با زن ممنوع نبود ، حجاب نيز معمول نبود ، خواه ناخواه همين مراكز عبادت تبديل به مركز فساد مي شد ) . يكي از قرائن بر اينكه يزيد تحت تأثير افكار مسيحي بوده است ، همان شعر معروف وي است كه مي گويد : شميسة كرم برجها قعردنها و مشرقها الساقي و مغربها فمي اذا نزلت من دنها في زجاجة حكت نفرا بين الحطيم و زمزم فان حرمت يوما علي دين احمد فخذها علي دين المسيح بن مريم ( 2 ) پاورقي : 1 - نوشت و آنرا توسط مسلم بن عمر و باهلي پدر قتيبه به سوي وي ارسال داشت و به او فرمان جستجوي مسلم بن عقيل و كشتن يا تبعيدش را صادر نمود ] . 2 - [ خورشيد من كه از انگور است برج آن ته خمره شراب است ، و از مشرق دست ساقي طلوع كرده و به مغرب دهان من غروب مي نمايد . و چون از سبو در جام ريخته شود غلغل كردن و زير و رو شدن و حباب ساختنش حكايت از حجاجي مي كند كه بين ديوار كعبه و چاه زمزم مشغول هروله هستند . پس اگر بر دين احمد حرام است تو آن را بر دين عيسي بگير و سركش ] . 374 در مقدمه " بررسي تاريخ عاشورا " از يعقوبي و ديگران اين حكايت معروف را نقل مي كند كه در سالي كه معاويه يزيد را با لشكري براي فتح بلاد روم فرستاد ، در " غذ قذونه " ( يا به نقل " ابو الشهداء " فرقدونه ) كه در آنجا ديري بود به نام دير مران ، اتراق كردند و يزيد در آن دير با ام كلثوم نامي مشغول عياشي و كيف شد ، و در اثر بدي هوا لشكر مبتلا به تب و آبله شدند و مرض به قسمي در اردوي مسلمين افتاد كه مثل برگ خزان روي زمين مي ريختند و مي مردند و هر چه به يزيد اصرار كردند هر چه زودتر از اين سرزمين كوچ كنيم اعتنا نكرد ( اما ظاهرا ابو الشهداء مي نويسد : لشكر در نقطه ديگري دچار اين بيماري شد و يزيد در اين دير مانده بود و ملحق به لشكر نمي شد تا اين خبر به او رسيد و اشعار ذيل را سرود ) و اين اشعار را سرود : ما ان ابالي بما لاقت جموعهم بالغذ قذونة ( 1 ) من حمي و من موم اذا اتكأت علي الانماط في غرف ( 2 ) بدير مران عندي ام كلثوم ( 3 ) مرثيه هاي حسيني - رثاء جنيان در " قمقام " صفحات 509 - 513 قسمت زيادي از مراثي جني ها را به صورت شعر نقل كرده است . بعيد نيست كه اين اشعار كه سراسر انتقاد و حنين و تحريك احساسات است ، از طرف علاقمندان و شيعيان سروده مي شده است و چون از طرف حكومت پاورقي : 1 - بالفرقدونه ( نسخه بدل ) . 2 - مرتفقا ( نسخه بدل ) . 3 - [ مرا چه باك كه تمام لشكر اسلام در غذ قذونه از مرض آبله و تب مردند . من اكنون در دير مران بر بالشهاي پرقو تكيه داده و راحتم و ام كلثوم در آغوش من است ] . 375 وقت تحت تعقيب قرار مي گرفتند ، لهذا اشعاري كه مي سرودند به نام جني منتشر مي كردند كه هم پي گم كرده باشند و هم مردم بهتر حفظ مي كردند . دعبل خزاعي : زر خير قبر في العراق يزار واعص الحمار فمن نهاك حمار لم لا ازورك يا حسين لك الفدا قومي و من عطفت عليه نزار و لك المودش في قلوب ذوي النهي و علي عدوك مقتة و دمار يا ابن الشهيد و يا شهيدا عمه خير العمومة جعفر الطيار ( 1 ) شعر آخر جزء اشعاري است كه مي گفتند جنيان سروده اند . ( قمقام ، صفحه 512 ) پاورقي : 1 - [ بهترين قبري را كه در عراق زيارت مي شود زيارت كن ، و مركب خويش بران و هر كه تو را بازداشت او چهار پايي بيش نيست . اي حسين چرا تو را زيارت نكنم كه خويشانم و همه بازماندگان نزار فداي تو باد . تو را دلهاي خردمندان محبتي است ، و خشم و تباهي بر دشمن تو باد . اي فرزند شهيد و اي كه عمومي تو بهترين عموها جعفر طيار نيز شهيد است ] . 376 امام حسين - اصحاب - افضل الشهداء ابوالفضل عليه السلام در حديث است كه اميرالمؤمنين ( ع ) در صفين از سرزمين كربلا عبور كرد و تربت آنجا را بوئيد و فرمود : " واها لك ايتها التربة ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنة بغير حساب " ( 1 ) . ايضا در حديث است ( نفس المهموم ص 30 ) كه رسول خدا درباره امام حسين عليه السلام فرمود : " كأني به و قد استجار بحرمي و قبري فلا يجار ، و يرتحل الي ارض مقتله و مصرعه ، ارض كرب و بلاء ، و تنصره عصابة من المسلمين ، اولئك سادش الشهداء امتي يوم القيامة " ( 2 ) . ايضا " نفس المهموم " ص 110 : " خرج علي عليه السلام يسير بالناس حتي اذا كان بكربلا علي ميلين او ميل تقدم بين ايديهم حتي طاف بمكان " پاورقي : 1 - بحار الانوار ، ج 44 ص 255 [ شگفتا از تو اي خاك پاك كه اقوامي از درون تو محشور مي شوند كه بي حساب داخل بهشت مي گردند ] . 2 - بحار الانوار ، جلد 44 ص . 298 [ ترجمه : گويا او را مي بينم كه به حرم و قبر من پناهنده شده ولي او را پناه ندهند ، و به سرزمين قتلگاه و شهادت خود كوچ مي كند ، سرزمين اندوه و گرفتاري . و گروهي از مسلمانان او را ياري مي دهند كه در قيامت سروران شهيدان امت منند ] . 377 " يقال له المقذفان ، فقال : قتل فيها مائتا نبي و مائتا سبط نبي كلهم شهداء . ههنا مناخ ركاب و مصارع عشاق ، شهداء لا يسبقهم من قبلهم ولا يلحقهم من بعدهم " ( 1 ) . از طرف ديگر مقام شهيد همان است كه قبلا گفته ايم . از طرف ديگر ابوالفضل عليه السلام كسي است كه " ان له عند الله درجة يغبطه بها جميع الشهداء " ( 2 ) . پس در اينجا سه مطلب است : الف - مقام شهيد در ميان ساير برجستگان و خدمتگزاران بشر كه قبلا بيان شده است . ب - مقام شهداي كربلا در ميان ساير شهدا . ج - مقام ابوالفضل العباس در ميان شهداي كربلا . پاورقي : 1 - [ علي عليه السلام از شهر بيرون شد و با مردم حركت كرد و چون به يك يا دو ميلي كربلا رسيد ، پيشاپيش آنان آمد تا به مكاني كه مقذفان نام داشت ، دوري زد و فرمود : در اينجا دويست پيامبر و دويست نواده پيامبر به قتل رسيده اند كه همه آنها شهيدند . اينجا باراند از سواران و قتلگاه عاشقان است ، شهيداني كه نه پيشينيانشان بر آنان سبقت جسته اند و نه آيندگان به مقام آنان رسند ] . 2 - [ او را نزد خداوند درجه اي است كه تمام شهداء به حال او رشك مي برند ] . 378 شعارهاي تاريخي در كربلا در كربلا جمله هاي تاريخي زياد گفته شده است كه گذشته از اينكه از يك انسانيت كامل و ايمان خارق العاده و از يك حماسه پرشور حكايت مي كند ، چون اين جمله ها با خون نوشته و ثبت شده است ارزش ديگري دارد ، و به علاوه از اين شعارها ، به روح حسيني و ماهيت نهضت حسيني مي توان پي برد . 1 - جمله هاي خود اباعبدالله : " الا و ان الدعي ابن الدعي . . . هيهات منا الذلة الموت اولي من ركوب العار 379 " يا ابتاه هذا جدي رسول الله " . . . 3 - جمله قاسم بن الحسن : " الموت احلي عندي من العسل " . 4 - جمله ابي الفضل : يا نفس من بعد الحسين هوني هذا حسين شارب المنون 5 - جمله مسلم بن عوسجه و جمله سعيد بن عبدالله حنفي و جمله بشر بن عمرو حضرمي - رجوع شود به " بررسي تاريخ عاشورا " ص . 133 بحث نسبتا جالبي است . پيام حسيني كساني كه به خاطر يك سلسله اصول و مبادي قيام مي كنند و نهضت مي نمايند ، در حقيقت به همه جهانيان بعد از خودشان پيامي دارند و به اصطلاح معروف وصيتي دارند . آيندگان بايد با پيام آنها آشنا باشند و نداي آنها را بشناسند . حسين بن علي ( ع ) فرمود : " اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي صلي الله عليه و آله ، اريد ان آمر بالمعروف ، و انهي عن المنكر ، و اسير بسيرش جدي و ابي " . نقش زن در حادثه كربلا موضوعي است مفيد . ظاهرا تمام زناني كه نقشي داشته اند در جهت خوب بوده است نظير زن " زهير بن القين " و زن " عبدالله بن عمير كلبي " ( ام وهب ) و رباب دختر امرء القيس 380 ( همسر امام ) . ايضا زني از قبيلة " بكر بن وائل " . براي اين زنها رجوع شود به " بررسي تاريخ عاشورا " سخنراني هشتم ص . 164 ايضا اواخر " انصار الحسين " بحثهاي جالبي در اين زمينه از نظر جمع آوري دارد . رجوع شود به سخنراني ششم مرحوم آيتي در " بررسي تاريخ عاشورا " و آخر " ابصار العين " ص 155 و 158 ، ايضا ورقه هاي " عنصر تبليغ در نهضت حسيني " . امام حسين ( ع ) - نازپروردگي در ورقه هاي " خطابه و منبر " بحث جالبي شده در اطراف اينكه نسبت ناز پروردگي را با همه لوازمش از كم طاقتي و لوسي و غرور و سبكسري به يزيد بايد داد نه به امام حسين ، و منتهاي اهانت اين است كه امام را ناز پرورده بخوانيم . سيدالشهداء و كرامت نفس اين اصل بزرگ اسلامي در وجود ابا عبدالله ( ع ) تجسم پيدا كرد و تمام حيات آن حضرت پر است از شعارهاي كرامت نفس . امام حسين ( ع ) - انقلاب خونين در كتاب " سرمايه سخن " جلد 3 ص 367 مي نويسد : " امام حسين ( ع ) كسي است كه تاريخ زندگاني خود را به خون مقدس خود مزين كرد . . . به همه جهانيان فهماند كه رنگ قرمز 381 ( در صفحه اجتماع ) ثابت ترين رنگها است ، برنامه خون مقدسترين برنامه ها است ، انقلاب خونين مؤثرترين انقلابها است . . . " . امام حسين ( ع ) سخن مستشرقين رجوع شود ، جلد اول تاريخ " ادوارد براون " صفحه 333 سخنان خود ادوارد براون ، و ص 334 سخن پرمغز " مرو بليم موير " راجع به تأثير اين حادثه در مقدرات كشورهاي اسلامي . يادداشت امام حسين ( ع ) سوژه و سرمايه بي نظير تعظيم شعائر - همانطور كه منظومه هاي شعري ، وقايع و حوادث تاريخ و شخصيتها منقسم مي شود به حماسي و غيره ، شعارها نيز منقسم مي شود به حماسي و غير حماسي . 382 بخش دهم حواشي استاد بر كتاب " شهيد جاويد " 383 پر حرارتش در رگهايش بجوشد و به اجتماع انساني حرارت بدهند ، حركت بدهد ، نور ببخشد ، پشتوانه اسلام و مسلمانان باشد ، چرا آن حضرت مي خواست اين خون پاك و پرحرارت روي خاك بيابان بريزد و جهان انساني از چنين رهبر عظيمي محروم گردد ؟ ! مغالطه است . صفحه 9 : بين نويسندگاني كه درباره قيام حسين بن علي عليه السلام اظهار نظر كرده اند دو گروه را مي بينيم كه در دو طرف افراط و تفريط واقع شده و نظر 385 آنان درست بر ضد يكديگر بوده و در دو قطب مخالف قرار گرفته است . شق سوم ذكر نشده . صفحه 37 : از آنچه از آغاز بخش اول تا اينجا گفتيم معلوم شد : علل و عواملي كه از ناحيه يزيد باعث تجاوز بحسين بن علي ( ع ) شد سه چيز بود : 1 - تثبيت حكومت . 2 - عقده حقارت . 3 - حس انتقامجوئي . از ناحيه امام : اكنون بايد عوامل نهضت را از ناحيه حسين بن علي ( ع ) بررسي كنيم . بديهي است كه اگر بنابر اين استحسانات باشد ، خصم مي تواند عين سه عامل گذشته را در اينجا بياورد و فقط تثبيت حكومت را به تحصيل حكومت تبديل كند . عمده اين است كه متن وقايع را تحليل و تجزيه كنيم . صفحه 42 : نظر فرزدق : هنگاميكه امام حسين ( ع ) بسوي كوفه ميرفت در منزل " صفاح " با فرزدق شاعر ملاقات فرمود و اوضاع كوفه را از وي پرسيد . او جواب 386 داد : " قلوب الناس معك و سيوفهم مع بني اميه ( 1 ) دلهاي مردم با شماست ولي شمشيرهاي آنان با بني اميه " . توضيح گفتار فرزدق اينست كه : افكار عمومي و احساسات ملي با حكومت شما موافق است و اگر مردم آزاد باشند از صميم قلب بكمك شما برميخيزند ولي حكومت بني اميه نيروهاي مردم را با اجبار در جهت منافع خود بحركت در مي آورد و بر ضد شما بر ميانگيزد . اين تفسير براي گفتار فرزدق صحيح نيست . فرزدق نمي خواهد بگويد : مردم منافق هستند و با اينكه بشما اظهار علاقه مي كنند باختيار خود بكمك بني اميه برميخيزند زيرا چگونه ممكن است روح و دل مردمي با امام باشد و باختيار خود بر ضد آنحضرت قيام كنند ؟ ! ، بلكه منظور فرزدق اينست كه نيروهاي ملي از ته دل و از روي حقيقت بشما ايمان و علاقه دارند و اگر سر نيزه حكومت بگذارد با كمال اشتياق بكمك شما قيام مي كنند ، ولي قدرت حكومت است كه نيروهاي مردم را بنفع خود استخدام مي كند . كدام سر نيزه در كوفه بود ؟ نيروي يزيد در كوفه از خارج نيامده بود . صفحه 43 : در اين هنگام بود كه امام احساس مسئوليت بيشتري كرد و برخود لازم دانست كه براي زنده كردن اسلام اقدام كند و با تشكيل حكومت پاورقي : 1 - تاريخ طبري ج 4 ص . 290 387 نيرومندي وضع موجود را تغيير دهد و اسلام و مسلمانان را از چنگال استبداد سياه برهاند . اينكه امام مطمئن شد به مردم كوفه ، نظر صحيحي نيست . صفحات 44 و 45 : و روي جريان طبيعي ، ظن قوي ميرفت كه اگر امام حسين ( ع ) در مركز عراق مستقر شود علاوه بر نيروهاي داو طلب كوفه ، مردم عدالتخواه حجاز و يمن و خراسان و آذربايجان و ساير استانهائي كه از حكومت بني اميه رنجيده و طعم حكومت امير المؤمنين ( ع ) را چشيده بودند بي درنگ به طرفداري امام برخيزند و براي تقويت حكومت حسيني از هيچگونه كمكي دريغ ننمايند . پس چرا غالبا امام را منع مي كردند و هيچ سياستمداري حركت امام را تصويب نمي كرد ؟ معلوم مي شود با اين منطقي كه مؤلف پيش گرفته ، حركت امام قابل توجيه نبوده و منطق ديگري در كار بوده است . آن منطق ، دستور خصوصي نيست بلكه منطق شهدا و فداكاران است . صفحات : 51 و 52 : از آنچه گذشت معلوم شد آنوقت كه حسين بن علي ( ع ) تصميم گرفت بكوفه برود و تشكيل حكومت بدهد قدرت آنحضرت از نظر نيروهاي نظامي موجود و آماده اي كه در كوفه و بصره در اختيار داشت ( كه بيش از صد هزار بود ) از قدرت يزيد كمتر نبود . و از نظر نيروهائي كه در شرف تكوين بود 388 خيلي قوي تر از يزيد بود و از نظر لياقت شخصي و محبوبيت ملي هم كه با پسر معاويه قابل مقايسه نبود . پس ما حق داريم بگوئيم : قدرت نظامي امام حسين ( ع ) بيش از يزيد بود . به عقيده مؤلف ، امام حسين هنگام حركت مي توانسته است روي نيروي كوفه حساب كند . صفحه 52 : و از سوي ديگر قدرت نظامي بحد كافي موجود است و عوامل پيروزي نظامي امام فراهم شده آنچه توجيه مؤلف را ضعيف مي كند همين نكته است كه قدرت نظامي كه منطقا بشود رويش حساب كرد موجود بوده يا نبوده است ؟ و آيا شرايط قبول مسؤوليت ، وجود داشته يا نداشته است ؟ صفحات 54 و 55 : از آنچه گفتيم روشن شد كه اقدام حسين بن علي ( ع ) در مورد تسخير عراق و تشكيل حكومت شبيه است به اقدام پدرش امير المؤمنين ( ع ) در مورد قبول خلافت و تشكيل حكومت ، و اقدام جدش رسول خدا ( ص ) در فتح مكه و تسخير جزيرش العرب ، و اقدام امام حسين ( ع ) را نبايد از اقدام جدش پيغمبر ( ص ) و پدرش علي ( ع ) جدا كرد و يك عمل استثنائي بحساب آورد . 389 به نظر نمي رسد كه از جهت شرايط ، بشود اينها را از هم قياس گرفت . صفحات 56 و 57 : از اين دعوت صريحي كه امام از مردم بصره مي كند تا براي برگرداندن خلافت اسلامي به اهل بيت پيغمبر با آنحضرت همكاري كنند و سنت رسول خدا را زنده گردانند بخوبي روشن مي شود اميد و امكان اين معني بوده است كه امام در اين مبارزه پيروز گردد و با تشكيل حكومت نيرومندي اسلام پايمال شده را نجات دهند و سنت فراموش شده پيغمبر را زنده گرداند . البته كسي مدعي نيست كه اميد و امكان ، صد در صد منتفي بوده است ، ولي اين براي مؤلف كافي نيست . مؤلف مدعي است كه شرايط به طوري مساعد بوده كه لااقل صدي پنجاه امكان موفقيت بوده است ، و اين ، با اين دليل اثبات نمي شود . صفحه 58 : از اين سخن امام كه ميفرمايد : " " فان نزل القضاء بما نحب فنحمد الله علي نعمائه " . اگر قضاي خدا به دلخواه ما نازل شد خدا را بر اين نعمت شكر مي كنيم " بخوبي روشن مي شود كه آنچه در درجه اول مطلوب آنحضرت بوده تشكيل حكومت و نجات دادن اسلام بوده و اين اميد وجود داشته است كه امام با پشتيباني ارتش كوفه در آن شهر مستقر شود و حكومت مستقلي تشكيل بدهد و سنت پيغمبر را زنده كند . اين مطلب جاي شك و ترديد نيست . هيچكس مدعي 390 نيست كه امام نمي خواسته و مايل نبوده حكومت اسلامي تشكيل دهد و يا در اين راه فعاليت نمي كرده است . سخن در اين است كه اولا اميد و احتمال ، به قدري نبوده كه براي كسي كه [ از نظر مؤلف ] حفظ جانش را از هر چيز ديگر براي خودش و يا براي اسلام لازمتر مي داند كافي باشد كه جانش را در خطر قرار دهد . ثانيا فرضا اين امكان و احتمال صد در صد منتفي بود آيا امام قيام و اقدام نمي كرد ؟ ! صفحه 59 : سراسر اين نامه امام ( 1 ) ، نشاط و خرسندي است ، خرسندي از اينكه رؤساي كوفه اتفاق كرده اند كه حكومت مستقلي به زعامت آنحضرت تشكيل بدهند و خلافت اسلامي را به اهل بيت پيغمبر ( ص ) برگردانند . اين هم امر بديهي است . كسي مدعي نيست كه چنين احتمالي در كار نبوده و يا امام از تحقق اين آرزو خرسند نمي شده است . صفحه 60 : بديهي است نوشتن اينطور نامه وقتي عاقلانه است كه امكان پيروزي در بين باشد . مسلما امكان ولو به صورت احتمال ضعيف در كار بوده است . صفحات 61 و 62 : از اين سخنان امام معلوم مي شود آنحضرت بدينمنظور بسوي كوفه پاورقي : 1 - [ نامه امام به مردم كوفه ] . 391 حركت كرده است كه با پشتيباني نيروهائي كه نماينده وي مسلم بن عقيل آماده كرده بود بفرياد مردم ستمديده برسد و از آن نيروها آتشي برافروزد و ريشه استبداد سياه را بسوزاند و كاخ ظلم و ستم را ويران سازد و بر ويرانه هاي حكومت عدالت كش بني اميه حكومتي صد در صد اسلامي و عدالت گستر تأسيس نمايد و نقشه فرزند پيغمبر ( ص ) اين بوده است كه قدرت را با قدرت جواب بگويد و كلوخ انداز را با سنگ پاداش بدهد . از اين سخنان آتشين حسين بن علي ( ع ) روشن مي شود كه شرائط پيروزي آنحضرت بر دشمن موجود بوده . بدون شك دعوت مردم كوفه و استصراخ آنها يكي از عوامل نهضت است و وظيفه خاص ايجاب مي كرده است . ولي اين ، دليل نمي شود كه وضع مردم كوفه طوري بوده كه براي كسي كه در درجه اول طبق نظر مؤلف براي جان خودش بايد مي انديشيد ، بشود روي آنها حساب كرد . همچنانكه گفتيم ، از اين ادله ، اين مطلب استفاده نمي شود . صفحات 62 و 63 : در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه ابن عباس پس از آنكه طبق گفته اكثر مورخان در سال 40 هجري در زمان اميرالمؤمنين ( ع ) از بصره بمكه رفت ( 1 ) ديگر بعراق برنگشت و از آن زمان تا سال 60 هجري كه سال قيام امام حسين ( ع ) است نتوانست از اوضاع عراق عموما و كوفه خصوصا از نزديك آگاه گردد . و از سال 40 هجري كه ابن عباس از بصره پاورقي : 1 - تاريخ طبري ج 4 ص 108 و . 109 392 بمكه رفت تا سال 60 هجري بيست سال گذشته بود و در اين مدت طولاني اوضاع اجتماعي عراق كاملا دگرگون شده و نسل جديدي روي كار آمده بود و اين نسل جديد اكثريت مردم را تشكيل مي دادند . ولي عملا ثابت شد كه نظر ابن عباس درست بوده است ، و امام فرمود : " لله در ابن عباس ينظر من ستر رقيق " . [ ترجمه : آفرين خدا بر ابن عباس كه ( حوادث آينده ) را از پشت پرده اي نازك مي بيند ] . صفحه 64 : بدون هيچگونه تعصبي بايد گفت : چون اطلاعات ابن عباس از اوضاع كوفه ناچيز بوده و اطلاعات مسلم دقيق تر و واقع بينانه تر بوده است طبعا نظر مسلم بن عقيل با ارزش تر و بصلاح نزديك تر بوده است . عجيب است ! همه سخن معترضان اين است كه چرا مسلم اينگونه ارزيابي كرد ؟ صفحه 65 : روي اين حساب بايد گفت : همه كساني كه از روي دلسوزي ، حسين بن علي ( ع ) را از سفر كوفه بر حذر مي داشتند بعلت بي اطلاعي از اسرار نظامي امام و وجود ارتش داوطلب آنحضرت بوده است كه چنين اظهار نظري مي كرده اند . همه ايراد معترضين اين است كه چنين ارتشي نبوده است . 393 صفحه 66 : ولي بايد دانست كه پيش بيني و ارزيابي اوضاع سياسي يك مطلب است ، و پيش آمدن حوادث پشت پرده مطلبي ديگر . مؤلف مي خواهد بگويد كه وضعي كه پيش آمد ، غير مترقب و غير قابل پيش بيني بود و پيش بينيهاي امثال فرزدق و ابن عباس رميه من غير رام و تيري بود كه به غلط بر هدف خورد . صفحات 67 و 68 : آيا در اينجا ( 1 ) مي توان گفت : پيش بيني رسول خدا ( ص ) درباره غلبه بر دشمن دقيق نبوده و پيش بيني " عبدالله بن ابي " رئيس منافقان دقيقتر بوده است ؟ ! البته نه . بلكه پيش بيني و ارزيابي پيغمبر خدا ( ص ) كاملا دقيق و صحيح بوده و دليلش همان موفقيتي است كه در آغاز كار نصيب مسلمانان شد ، ولي حادثه پشت پرده يعني مخالفت تير اندازان با دستور آنحضرت و خالي كردن موضع خود سبب شكست مسلمانان و ضربت خوردن رسول خدا ( ص ) شد و اين حادثه پشت پرده چيزي بود كه از نظر مجاري عادي و طبيعي پيش بيني نمي شد و رسول اكرم ( ص ) راهي براي جلوگيري از آن نداشت . امام حسين ( ع ) نيز اوضاع عراق بلكه حجاز و ساير اقطار اسلامي را بطور دقيق بررسي و ارزيابي فرمود و بيش از چهار ماه ( از سوم شعبان تا هشتم ذي الحجة ) مشغول مطالعه اوضاع سياسي بود و با كمال احتياط همه پاورقي : 1 - [ جنگ احد ] . 394 جوانب كارها را ملاحظه نمود ، و پس از بررسي دقيق معلوم شد از نظر جريانات عادي و طبيعي امكان پيروزي نظامي هست اما ابن عباس چون در عمق جريانهاي سياسي كه بر امام مي گذشت وارد نبود با سفر آن حضرت بكوفه مخالف بود . اين مقايسه صحيح نيست . در احد مسلمين آماده مبارزه و فداكاري بودند و نيرو به قدر كافي داشتند ، فقط يك اشتباه كه جماعت تيراندازان مرتكب شدند سبب شكست شد . اما در كوفه طبق اظهارات فرزدق و ديگران كه قلوبهم معك و سيوفهم عليك آمادگي نبوده است . صرفا احساساتي به نفع امام بوده است نه آمادگي براي فداكاري . صفحه 68 : پس چنانكه در جنگ احد مخالفت تيراندازان را با دستور پيغمبر خدا ( ص ) كه از حوادث پشت پرده بود نبايد در حريم ارزيابي رسول خدا ( ص ) و پيش بيني پيروزي اردوي اسلام داخل كرد . همينطور حوادث پشت پرده كوفه را كه باعث تسلط عبيدالله زياد شد نبايد در حريم ارزيابي امام حسين ( ع ) از اوضاع سياسي عراق داخل كرد زيرا اينگونه حوادث پشت پرده از نظر جريانهاي عادي قابل پيش بيني نيست . مؤلف مدعي است كه امام واقعا وضع عراق را از نظر حكومت ارزيابي كرد و مساعد ديد و اتفاقا غلط از آب درآمد . ممكنست كسي بپرسد : اگر امام حسين ( ع ) قصد تشكيل حكومت داشت پس چه امتيازي بر عبدالله زبير داشت كه او هم براي تشكيل حكومت 395 مبارزه ميكرد ؟ نظير اين ، باز هم مي توان سؤال كرد : رسول خدا ( ص ) كه در جنگ احد براي غلبه بر نيروهاي مشركان ميجنگيد چه امتيازي بر ابوسفيان داشت كه او هم براي پيروزي بر رقيب مي جنگيد ؟ جواب : مردان خدا در مبارزاتي كه مي كنند سه امتياز بر مردان هوي و دنيا دارند . اين سؤال و جواب ، بيهوده و غير لازم و از محل بحث خارج است . صفحه 70 : اين سؤال بذهن هر صاحب نظري مي آيد كه : پس اين ارتش داوطلب و نيرومند امام حسين ( ع ) چه شد كه بكمك آنحضرت نيامد و حكومت يزيد را در هم نكوبيد ؟ ! نظير اين سؤال درباره اميرالمؤمنين ( ع ) هم پيش مي آيد كه : ارتش نيرومند آنحضرت در جنگ صفين چه شد كه به امام كمك نكرد و معاويه را در هم نكوبيد ؟ ! به نظر صحيح نيست . صفحه 71 : ارتش نيرومند و داوطلب امام حسين ( ع ) هم پس از دگرگون شدن اوضاع عراق و بسته شدن راهها ديگر نتوانست با آنحضرت رابطه برقرار كند ، و پس از آنكه نظاميان مسلح عبيدالله زياد به رياست " حر بن يزيد " براي جلب امام آمدند و او را زير نظر گرفتند فرماندهي ارتش ملي كوفه 396 از آنحضرت سلب شد و در چنين شرائطي پيروزي نظامي براي امام ممكن نبود . اينها جز مردم كوفه نبودند و مردم ديگر همه از اين قماش بودند . چرا عبيدالله با چند نفر آمد و كوفه را قبضه كرد و مسلم مستقر در كوفه و مسلط بر كوفه را مغلوب ساخت ؟ صفحات 71 و 75 : بنابر اين علت اصلي اينكه پيروزي نظامي براي امير المؤمنين ( ع ) در صفين و براي امام حسين ( ع ) در قيام خود ميسر نشد اين بود كه رابطه مقام فرماندهي با ارتش قطع شد با اين تفاوت كه در جنگ صفين پرده آهنين نفاق و اختلاف رابطه فرماندهي امير المؤمنين ( ع ) را با ارتش خود قطع كرد ، و در حادثه قيام امام حسين ( ع ) دگرگوني اوضاع كوفه و مسلط شدن عبيدالله زياد و بسته شدن راهها ، رابطه امام را با ارتش آنحضرت قطع نمود . همكاران كثير بن شهاب نيز سخنرانيهائي شبيه سخنراني وي ايراد كردند و اين سخنرانيها كه از بالاي بام قصر ايراد مي شد تأثير زيادي در روحيه طرفداران مسلم كرد و همين ، دليل عدم آمادگي مردم كوفه بوده است كه صرفا احساساتي به نفع امام داشته اند . و آيا اگر در ميان اصحاب احد و يا اصحاب امير المؤمنين در صفين چنين تبليغاتي مي شد و مورد تهديد قرار مي گرفتند ، متفرق مي شدند ؟ اصحاب احد را يك لغزش نظامي ، و اصحاب علي ( ع ) را جهالت مقدس مابي شكست داد نه تهديد . 397 مردمي كه با تهديد متفرق مي شوند ، از اول آمادگي جهاد و انقلاب ندارند . صفحه 83 : اختلاف و انحطاط مردم كوفه بيشتر از دو قبيله اوس و خزرج مدينه نبود ، و با آماده شدن شرائطي كه نام برديم تشكيل حكومت و تغيير وضع محيط با نيروي مردم كوفه از هر جهت ممكن بود . آيا مقايسه مردم كوفه با مردم اوس و خزرج صحيح است ؟ صفحه 85 : در چنين شرائط مساعدي بود كه امام حسين ( ع ) تصميم گرفت با حمايت نيروهاي عدالتخواه كوفه تشكيل حكومت بدهد و در سايه قدرت حكومت اصلاحات خود را شروع نمايد ، و در اين زمان اكثريت مردم كوفه از ته دل خواهان حكومت حسيني بودند نه از روي نفاق . خواننده كتاب چنين نتيجه مي گيرد كه اگر هدف تنها همان است كه مؤلف مي گويد ، و اگر مردم كوفه و آمادگي آنها همان بوده كه مؤلف مي گويد ، و نقشه هم همان است كه او مي گويد ، پس نقص در تاكتيك و رهبري بوده است . و دفاعهاي مؤلف هم قوي نيست . . . . " مختار بن ابي عبيده " با كمك همين مردم كوفه حكومتي تشكيل داد و بر قسمت وسيعي از كشور اسلامي مسلط شد . و بي شك علاقه و اخلاص مردم كوفه نسبت به امام حسين ( ع ) صدها برابر بيش از علاقه آنان به 398 سليمان بن صرد و مختار بود بلكه اطاعت مردم كوفه از سليمان بن صرد و مختار نيز بخاطر عشق و علاقه به امام حسين ( ع ) بود : بلكه شهادت امام بود كه مردم كوفه را بيدار و علاقه مند و مصمم كرد ، نه اينكه آنها بعد از شهادت و قبل از شهادت يكسان بودند . صفحه 86 : 3 - اقليت منافق و خدعه كار از قبيل عمرو بن حجاج ( 1 ) . و در هر نهضتي عده اي منافق وجود دارد ، چنانكه در اصحاب رسول خدا ( ص ) و امير المؤمنين ( ع ) وجود داشت . و ملامت و توبيخ امام حسين ( ع ) در روز عاشوراء ، طبعا متوجه اين اقليت خواهد بود نه آن اكثريت با اخلاص زيرا آن اكثريت با اخلاص مورد علاقه امام بودند و از اينرو آنحضرت نامه تشكر و تشويقي از بين راه براي آنان نوشت چنانكه در صفحه 59 گذشت . صحيح نيست . صفحه 89 : بديهي است اگر حكومت نيرومند اسلامي چنانكه دلخواه امام حسين ( ع ) بود تشكيل مي شد چون زعامت كشور بدست سبط پيغمبر ( ص ) ميافتاد و طبعا بعد از او خاندان رسالت بودند كه كشور عظيم اسلامي را رهبري مي كردند يك وحدت سياسي نيرومند و ثمر بخشي بوجود مي آمد ، پاورقي : 1 - [ بحث در تقسيم بندي مردم كوفه است ] . 399 و در اينصورت كاملا طبيعي بود كه پس از گذشتن نيم قرن يا كمتر ، سراسر جهان اسلام تابع اهل بيت عصمت مي شدند ، و اين همان حقيقت تشيع است ، آنگاه اين شكاف را و اختلاف زيانبار كه منشأ اصلي آن سقيفه بود از ميان برداشته مي شد و ديگر دو گروه متضاد بنام شيعه و سني وجود نداشت و از اين راه اينهمه ضربه باسلام وارد نمي گشت . و در حقيقت ، امام حسين ( ع ) زيانهائي را كه حكومتهاي سابق خصوصا حكومت ضد اسلام پسر ابي سفيان در طول پنجاه سال بر اسلام وارد ساختند جبران مي فرمود . پس بايد گفت : بوجود آمدن يك وحدت سياسي و از بين رفتن اختلافات مسلكي و مذهبي كه ريشه آنها اختلاف در حكومت و خلافت بود از آثار ثمربخش و پرارزش حكومت حسيني بود . جنبه ايدآليستي زيادي دارد . از مجموع بررسيهائي كه تا اينجا شد روشن گشت كه امام حسين ( ع ) پس از آنكه از بيعت يزيد امتناع كرد و بمكه هجرت فرمود در مكه به بررسي دقيق از اوضاع سياسي پرداخت و بررسي هاي عميق امام با گزارش اطمينان بخش مسلم بن عقيل پايان يافت و معلوم شد ارتش داوطلب امام درك كوفه و بصره بيش از صد هزار است . ارتش صد هزار نفري ! صفحه 90 : . . . آنگاه كه امام حسين ( ع ) مسلم بن عقيل را براي تحقيقات محلي بكوفه فرستاد بوي دستور داد كه اگر مردم كوفه آمادگي ندارند فورا بمكه 400 مراجعت كن . بنابر اين اگر مسلم بمكه مراجعت مي كرد و مي گفت : مردم كوفه آمادگي ندارند امام بسوي كوفه حركت نمي فرمود . اگر " مسلم " گزارش منفي مي داد ، امام به كوفه نمي رفت . ( چه مي كرد ؟ جوابش از طرف مؤلف روشن نيست ) صفحه 109 : ممكنست كسي با ديدن اين نقل گمان كند امام حسين ( ع ) از مكه بقصد كشته شدن بسوي كوفه حركت فرموده است ولي بايد دانست " سفيان بن وكيع " كه اين قصه را نقل كرده از سني هاي متهم بدروغگوئي است ، و در اينجا يك دروغ واضحي بامام نسبت داده است زيرا او مي گويد : امام فرمود : بجز فرزندم علي بن الحسين ( ع ) كسي از ياران من باقي نمي ماند در حاليكه غير از علي بن الحسين ( ع ) عده اي از ياران امام كه در زير نام ميبريم باقي ماندند . ياران غير از همراهان است . صفحات 109 و 110 : علاوه بر اين ، معناي اين سخن چيست كه نسبت بامام مي دهد كه : " اگر اجر من ضايع نمي شد با دشمنان مي جنگيدم ؟ ! " آيا اگر امام به كمك فرشته ها دشمنان را بكشد و اسلام را زنده كند اجرش ضايع مي شود ؟ ! مقصود اين است كه فرشته ها به فرمان من بكشند . 401 چنانكه مي بينيد اهل سنت اين قصه زشت و زننده را بعنوان كرامت براي امام نقل كرده و حيا نكرده اند . بايد گفت اين شخص . [ يعني سفيان بن وكيع ] . صفحه 111 : و باعث تعجب است كه سيد بزرگوار مرحوم ابن طاووس رضوان الله عليه همين داستان را در لهوف ( ص 54 ) آورده است بدون اينكه بنقطه ضعف آن اشاره اي بكند . چرا آن جملات شديد ، اينجا آرام مي شود ؟ صفحه 125 : " ابن طاووس رحمه الله مي گويد : من از كتاب " اصل " احمد بن حسين بن عمر بن يزيد ثقه ( كه بر پشت آن نوشته است : كتاب مال محمد بن داود قمي است ) بسندي كه در آن كتابست از امام صادق ( ع ) نقل مي كنم كه گفت . . . ظاهرا صيغه روايت ، مجهول است و مقصود اين است كه براي من كسي از اين كتاب نقل كرده است . و اگر غير اين باشد ، مسند و مشخص است و ايراد مؤلف وارد نيست . صفحه 126 : بديهي است نقل ابي مخنف نيز مثل نقل لهوف مرسل است چون ناقل اصلي قضيه مجهول است ، در اينصورت مرسل ابي مخنف با مرسل لهوف معارضه مي كند و هر دو از اعتبار ساقط مي شوند و مثل اينست كه نه 402 ابومخنف در اين باره چيزي نقل كرده و نه لهوف ، و نتيجه چنين مي شود كه نقل لهوف منهاي نقل ابي مخنف مساوي است با هيچ : هيچ = نقل ابي مخنف نقل لهوف اينجا جاي به علاوه است نه جاي منها . . . . " عن زرارش عن ابي جعفر ( ع ) قال : كتب الحسين بن علي من مكه الي محمد بن علي : بسم الله الرحمن الرحيم ، من الحسين بن علي الي محمد بن علي و من قبله من بني هاشم ، اما بعد ، فان من لحق بي استشهد و من لم يلحق لم يدرك الفتح و السلام " " . يعني " اين نامه اي است از حسين بن علي به محمد بن علي ( ابن حنفيه ) و بني هاشم كه با او هستند : كسيكه بمن ملحق شود در معرض شهادت خواهد بود ، و كسيكه بمن ملحق نشود بفتح و پيروزي نخواهد رسيد والسلام " . اين خود نشان مي دهد كه امام [ شهادت خويش را ] مي دانسته و بلكه حتي جاي شهادت را هم مي دانسته . بلكه شهيد مي شود نه در معرض شهادت خواهد بود . صفحه 129 : و اگر كسي بگويد : كشته شدن در راه دين مطلوب خداست جوابش اينست كه كشته شدن مطلوب خدا نيست بلكه دفاع و حمايت از دين مطلوب خداست كه گاهي به كشته شدن ميانجامد ، پس آنچه مطلوبست و خدا خواسته ، دفاع از دين است نه كشته شدن . همين ، جواب نويسنده است . بدون شك مقصود اين 403 نيست كه مقتوليت امام از آن جهت كه مقتوليت است مطلوب است پس ديگران توسل به اين مطلوب جويند . مطلوب اصلي حمايت از دين است كه مستلزم صرف مال و وقت و جان است . به همان دليل كه صرف مال در راه جهاد في سبيل الله ، مطلوب است با اينكه اتلاف مال نامطلوب است ، صرف جان هم در موردي كه لازمه جهاد است چنين است . در نهج البلاغه است كه وقتي كه رسول خدا خبر شهادت مولي را به او داد فرمود : صبرت در آنوقت چگونه است ؟ جواب [ داد ] اين [ از ] مواطن شكر است نه صبر . اين شكر جز بر شهادت است ؟ ! همه آرزوي شهادتها از اين قبيل است . " و ارزقني قتلا في سبيلك " در دعا هست . صفحات 131 و 132 : پس معني ندارد رسول خدا ( ص ) به امام حسين ( ع ) دستور بدهد كه برو خود را به كشتن بده چون خدا خواسته است ترا كشته ببيند بلكه اگر رسول خدا ( ص ) بخواهد دستوري بامام حسين ( ع ) بدهد بايد بفرمايد : بيرون برو براي حمايت اسلام چون خدا خواسته است ترا حامي و مدافع اسلام ببيند ، و اين هم دستور جديدي لازم ندارد زيرا حمايت از اسلام بر هر مسلماني واجب است . و بدينجهت وقتيكه شرائط پيروزي نظامي براي امام حسين ( ع ) فراهم شد براي نجات دادن اسلام از راه تشكيل حكومت ، با تصميمي قاطع بسوي كوفه حركت فرمود و به سخنان اين و آن گوش نداد . خيلي عجيب است ! معني جمله اين است : برو قيام خونين كن كه خدا چنين قيامي را دوست مي دارد . 404 دستور جديد نيست ، مورد خاص و مصداق خاص است . چرا شرايط پيروزي حتما فراهم باشد ؟ صفحه 133 : مورخان مينويسند : امام حسين ( ع ) روز ترويه 8 ذي الحجة ، احرام حج بست تا مثل حجاج ديگر بعرفات برود ، ولي ناگهان احساس خطر كرد و از رفتن بعرفات و اعمال حج منصرف شد و عمره اي بجا آورد و از احرام بيرون آمد و بسوي كوفه حركت فرمود تا بدست عمال يزيد گرفتار نشود . باوري نيست كه امام در چند ساعت تصميم بگيرد و خودش و همراهانش در ظرف چند ساعت راهي مسافرت شوند . صفحات 133 و 134 : نتيجه بحث اين شد كه حديث " " اخرج فان الله قد شاء ان يراك قتيلا " " نه سند معتبري دارد و نه معناي صحيح و قابل قبولي . در معنايش از نظر جمله " ان الله قد شاء " . . . اشكالي نيست . اشكالي اگر هست در سند و ساير مضامين است . صفحه 135 : ولي آيا كشتن حسين بن علي ( ع ) چگونه ممكن است باعث ترويج دين و پيشرفت اسلام شود ؟ اين مشكلي است كه هنوز براي ما حل نشده . آيا وجود امام حسين ( ع ) مانع پيشرفت نيروهاي اسلام بود كه با كشتن 405 آنحضرت اسلام ترويج شد ؟ و آيا با كشتن امام ، مسلمانان بيشتر توانستند در جبهه هاي شرق و غرب پيشروي كنند ؟ آيا با كشتن فرزند پيغمبر ( ص ) احكام اسلام بيشتر جاري شد و مقررات دين بيشتر گسترش پيدا كرد ؟ نويسنده مغالطه مي كند . صفحات 140 و 141 : . . . و احرام حج هم بست تا بعرفات برود ولي چون احساس خطر كرد از اعمال حج منصرف شد و عمره اي بجا آورد و از احرام بيرون آمد و بسوي كوفه حركت فرمود . قبلا گفتيم كه ممكن نيست يعني بسيار بعيد است كه تصميم كوفه ، تنها در اين روز و با اين سرعت گرفته شود ، مگر آنكه بگوييم امام تصميم داشته و آماده بوده بعد از عمل حج به كوفه برود و چند روز جلو انداخته است . صفحه 141 : نتيجه سخن اينكه اگر فرض كنيم كه همه اين خطبه ( 1 ) در يكجا ايراد شده است در اينصورت چون جمله : " " فاني راحل مصبحا " ، من مي خواهم صبح حركت كنم " در اين خطبه هست بايد گفت : امام اين خطبه را در مكه ايراد نفرموده است ، زيرا امام در مكه قصد نداشت كه صبح روز هشتم ذي الحجة حركت كند بلكه حركت آنحضرت از مكه بدون قصد قبلي و بطور ناگهاني از روي اضطرار انجام شده است . بسيار بسيار مستبعد است . پاورقي : 1 - [ خطبه خط الموت ] . 406 صفحه 142 : يكي از علماي نجف نوشته است كه اين خطبه را آنحضرت در بين راه ايراد فرموده . اگر اين نقل قابل اعتماد باشد ممكن است اين خطبه را امام در راه ، پس از رسيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل در يكي از منازل كه مي خواسته است شب آنجا بماند و صبح حركت كند ايراد فرموده باشد . فرض خوبي است ولي آيا مدركي دارد يا نه ؟ صفحات 142 و 143 : حالا فرض مي كنيم امام اين خطبه را از اول تا آخر در مكه قبل از حركت بكوفه ايراد فرموده باشد ، در اينجا لازم است اوضاع و احوال و محيطي كه اين خطبه در آن انشاء شده در نظر گرفته شود تا درك صحيح معناي خطبه ميسر گردد : مطالعات چند ماهه امام حسين ( ع ) و بررسي هاي دقيقي كه از ميزان قدرت حكومت از يكطرف و قدرت نظامي خود از طرف ديگر فرمود چنين نتيجه مي داد كه : عواملي پيروزي فراهم شده و اگر كوفه در اين شرائط مساعد تسخير شود و حكومت حسيني تشكيل گردد مي توان اسلام را در پناه قدرت حكومت نجات داد و سنت پيغمبر ( ص ) را زنده كرد . ولي از طرف ديگر معلوم است كه عمال حكومت بيكار ننشسته و مراقب اوضاع هستند ، و از اينرو امكان برخورد نظامي هست . بنابر اين بايد افرادي كه در اين مبارزه وارد هستند با قاطعيت و جديت كامل آماده هرگونه فداكاري و جانبازي باشند ، و قبل از همه ، رهبر قيام بايد براي فداكاري آمادگي داشته باشد . 407 در چنين شرائطي امام حسين ( ع ) از فداكاري و جانبازي سخن مي گويد و به ياران خود بيدار باش ميزند . اين توجيه با لحن قاطع خطبه سازگار نيست . صفحه 154 : حقيقت اينست كه امير المؤمنين ( ع ) وقتي كه عازم پيكار با معاويه مي شود تمام نيروي خود را بكار ميبرد كه معاويه را از زمين بردارد ، و هر چه فعاليت مي كند فقط براي همين منظور است و هرگز براي كشته شدن بيرون نميرود و براي شهيد گشتن فعاليت نمي كند . سخن در فعاليت براي كشته شدن نيست . صفحه 156 : از آنچه گفتيم روشن شد كه امام حسين ( ع ) از آنوقت كه تصميم گرفت بكوفه برود هر چه فعاليت كرده است در درجه اول بمنظور مقاومت و تشكيل حكومت صد در صد اسلامي و زنده كردن سنت پيغمبر بوده و هيچگاه براي كشته شدن فعاليت نكرده و بدين منظور حركت نفرموده است . خيلي عجيب است ! صفحه 157 : ولي بعضي افراد چون در زمان بعد از وقوع حادثه كربلا زندگي مي كنند بطور نا خودآگاه فكرشان از اول متوجه شهادت امام مي شود و فقط آن سخناني را كه درباره شهادت آنحضرت است مورد توجه قرار 408 مي دهند ، و ديگر بسخناني كه امام حسين ( ع ) درباره تشكيل حكومت اسلامي و تغيير حكومت ظلم و سوزاندن ريشه استبداد و فرياد رسي عدالتخواهان ستمديده فرموده توجه نمي كنند . آيا قيام تا سر حد مرگ ، يكي از علل اينها نيست ؟ صفحه 158 : در اينجا يوسف صديق نمي خواهد بفرمايد : زندان مطلوب من است و براي آن فعاليت مي كنم چون زندان براي هر كسي سخت و رنج آور است ، بلكه مي خواهد براي نشان دادن زشتي بي عفتي ، بين زندان رفتن با آنهمه سختي كه دارد و بين آلوده شدن به گناه بي عفتي مقايسه كند تا با اين مقايسه ، زشتي بي عفتي را بصورتي هر چه نامطلوب تر نشان بدهد . همين ، جواب مؤلف است . صفحه 160 : 409 با سيري ببرند ! هوچيگري است . صفحه 161 : يا اگر صبح عاشوراء عمر بن سعد توبه مي كرد و خود و نيروهاي خود را در اختيار امام مي گذاشت كه كوفه را تسخير كند و عبيدالله زياد را نابود گرداند و با قدرت ارتش خويش حكومت يزيد را بكوبد ، بر اساس اين تصور بايد آنحضرت از عمر بن سعد تقاضا كند كه توبه خود را بشكند و نيروهايش را در اختيار امام نگذارد بلكه فرمان قتل فرزند پيغمبر ( ص ) را صادر كند ، و اگر عمر بن سعد اين تقاضا را نمي پذيرفت و توبه خود را نمي شكست و فرمان كشتن امام را صادر نمي كرد برنامه آنحضرت اجرا نمي شد و بايد حسين بن علي ( ع ) بدون اينكه برنامه اش اجرا شده باشد بمدينه برگردد و اگر كسي پرسيد چرا برگشتيد ؟ بفرمايد : نقشه من اين بود كه عمال حكومت مرا بكشند ولي چون آنان راضي نشدند مرا بكشند و خانواده ام را اسير كنند بمدينه برگشتم ! هوچيگري است . صفحات 171 و 172 : پس از تأمل كامل در مدارك تاريخي چنين معلوم مي شود كه قيام امام با تهاجم دستگاه حكومت شروع شده و در چهار مرحله مختلف انجام يافته است : 410 1 - از وقتي كه آنحضرت از مدينه بمكه هجرت فرمود تا وقتي كه به تصميم ماندن در مكه باقي بود . 2 - از وقتيكه تصميم گرفت بكوفه برود تا وقتيكه با حر بن يزيد رياحي برخورد كرد . 3 - از برخورد با حر بن يزيد تا شروع جنگ . 4 - مرحله جنگ . به عقيده مؤلف ، تنها در مرحله دوم ، قيام امام ابتدائي بوده است . صفحه 174 : آيا ممكن است شخصيت متفكري مانند پسر علي بن ابي طالب با اين معاني توجهي نكند و با نداشتن تجهيزات جنگي و قدرت نظامي كامل دست بقيام ابتدائي و حساب نشده بزند ؟ ! با اينكه نتيجه انقلاب ابتدائي با نداشتن قدرت كامل جز تشنج و بر هم زدن نظم اجتماع و سرانجام جز شكست تلخ چيزي نخواهد بود . چرا حساب نشده ؟ ! كدام نظم ؟ ! نظمي كه ناشي از ظلم و استبداد و بستن نفسها در سينه هاست ؟ ! صفحه 175 : تجربه نشان داده است كه شخصيت هاي بزرگ ديني هميشه پناهگاه محرومان و مظلومان بوده و توانسته اند با تدابير عاقلانه خود تا حدود زيادي از انحرافات دستگاه حكومت جلوگيري نمايند چنانكه علي ( ع ) در 411 زمان خلفا خصوصا خليفه دوم توانست در بسياري از موارد از خطاهاي سياسي و قضائي سازمان حكومت جلوگيري كند . ولي اگر شخصيت هاي برجسته و محبوب با نداشتن نيروي كامل فقط با تكاي و جبهه ملي و محبوبيت در افكار عمومي دست بانقلاب ابتدائي بزنند بغير از اينكه حكومت موجود را برانگيزند كه براي تثبيت موقعيت خود افكار زنده را بكوبد و براي نابود كردن مخالفان خود دست بهرگونه جنايتي بزنند نتيجه ديگري نخواهد داشت . و روي همين حساب روشن و قطعي است كه اميرالمؤمنين ( ع ) در خطبه " شقشقيه " فرموده است : " " و طفقت ارتأي بين ان اصول بيد جذاء او اصبر علي طخية عمياء " " " يعني ( پس از آنكه ديگران زمام حكومت را بدست گرفتند ) با خود انديشيدم كه آيا با نداشتن قدرت كافي با دستگاه حكومت بمبارزه مسلحانه برخيزم يا اينكه آرام بنشينم : اگر چنين حسابي روشن و قطعي است پس معني " و طفقت ارتأي " چه مي شود ؟ معلوم مي شود در برخي شرائط بايد " اصول بيد جذاء " باشد . بلكه شروع كردم به تفكر وزير و بالا كردن مطلب . صفحه 176 : آيا ممكن است امام حسين ( ع ) برخلاف روش پدرش بدون اينكه دستگاه حكومت مزاحم آنحضرت گردد با نداشتن نيروي نظامي كافي دست بانقلاب ابتدائي بزند ؟ ! 412 صفحه 180 : اما نمي تواند برخلاف عقيده خود و برخلاف واقع ، حكومت تحميلي يزيد را قانوني اعلام كند و در حاليكه قدرت بر دفاع دارد تسليم بي قيد و شرط وي شود . چه قدرتي ؟ ! صفحه 187 : . . . چون راه تغيير ظلم منحصر بود به تشكيل حكومت مقتدري كه ريشه ظلم را بسوزاند . . . هرگز منحصر نبود . [ بلكه قيام تا سر حد شهادت نيز ريشه ظلم را مي سوزاند ] . صفحه 189 : در اين سخنراني سليمان بن صرد ، يك جمله هست كه ماهيت حركت امام را در مرحله اول روشن مي كند و آن جمله اينست : " و هذا الحسين بن علي قد خالفه و صار الي مكه هاربا من طواغيت ال ابي سفيان " . يعني " اين حسين بن علي است كه با بيعت يزيد مخالفت كرده و براي رهائي از خطر گردنكشان آل ابي سفيان بمكه پناهنده شده است " . در اين عبارت نيامده كه از بيعت امتناع كرده بلكه مي گويد مخالفت كرده ، يعني انكار و تمرد كرده است . 413 سليمان بن صرد كه در آن زمان زندگي مي كرده و از اوضاع و احوال سياسي بخوبي اطلاع داشته است حركت امام حسين ( ع ) را از مدينه بمكه بعنوان يك حركت دفاعي در مقابل تهاجم حكومت يزيد تشخيص داده و اين دليل بسيار روشني است كه حركت امام در مرحله اول قبل از هر چيز دفاع و مقاومت اجتناب ناپذيري بوده است در مقابل تهاجم حكومت . به هيچ وجه دليل نيست ، بلكه جمله بالا دليل بر تمرد و مخالفت امام با حكومت طاغيه وقت است ، و لازمه مخالفت اين است كه آنها هم متعرض امام مي شدند ، و امام از گزند تعرض آنها به مكه رفت . صفحه 190 : در اينجا امام در ضمن جوابي كه بابن عباس داد فرمود : " " يا ابن عباس فما تقول في قوم اخرجوا ابن بنت رسول الله من وطنه و داره و موضع قراره و مولده و حرم رسوله و مجاورش قبره و مسجده و موضع مهاجرته و تركوه خائفا مرعوبا لا يستقر في قرار و لا يأوي الي وطن يريدون بذلك قتله و سفك دمه " " . يعني " اي ابن عباس تو چه مي گوئي درباره مردمي كه فرزند دختر پيغمبر خدا را از وطن خود و از حرم رسول خدا ( ص ) و مجاورت قبر و مسجد و محل هجرت او بيرون كردند ، مردمي كه فرزند پيغمبر را بوحشت انداخته اند كه نه قدرت دارد در محلي آرام گيرد و نه مي تواند در وطن خود مأوي گزيند ، اينان با اين وضع مي خواهند مرا بكشند و خونم را بريزند " . اين سخنان امام بخوبي دلالت مي كند كه آنحضرت با وحشت از 414 مدينه خارج شده و براي مقاومت در مكه متحصن گشته است . در اين كه پس از امتناع از بيعت ، به اصطلاح حرمت منقطع شده بود و امام نمي توانست در مدينه بماند و مكه بالنسبة امن تر بود ترديدي نيست . صفحه 192 : . . . و تشخيص داد كه راه نجات دادن اسلام و مسلمانان منحصر به تشكيل حكومت است . چرا منحصر ؟ [ قيام تا سر حد شهادت نيز اسلام و مسلمانان را نجات مي داد ] . صفحه 196 : بايد دانست كه پس از برخورد حسين بن علي ( ع ) با حر بن يزيد چون ديگر پيروزي نظامي براي امام ممكن نبود وظيفه تشكيل حكومت خود بخود از ميان برخاست زيرا هر تكليفي مشروط بقدرت است . و اين مطلب مورد اتفاق علماي اسلام است . بدينجهت از اين پس اقدامات امام به صورت دفاع خالص در مي آيد آنهم در چهار چوب حفظ صلح و جلوگيري از جنگ . كدام صلح ؟ به اقرار خود مؤلف ، آن طرف مهاجم بود . اينچنين صلحي جز تسليم مفهومي ندارد . صفحات 197 و 198 : بديهي است اينكه حسين بن علي ( ع ) مي فرمايد : اگر آماده پذيرفتن 415 من نيستيد برمي گردم ظاهرسازي يا شوخي نيست ، بلكه آنحضرت واقعا تصميم داشته است اگر بگذارند مراجعت فرمايد ، زيرا اكنون عبيدالله بن زياد حاكم يزيد بن معاويه بر عراق مسلط است و نيروهاي وي براي جلب امام آمده اند ديگر امكان و قدرت تشكيل حكومت براي امام حسين ( ع ) نيست و چون قدرت نيست ، تكليف نيست . از اينرو امام تصميم مي گيرد مراجعت نمايد تا نيروهاي آنحضرت بحالت ذخيره باقي بمانند و بتوانند در فرصتهاي ديگري اقدامات لازم را بنفع اسلام بنمايد . در ص 193 گفته شد كه امام به ابو هره ازدي و ديگران فرمود : اينها قصد كشتن مرا دارند . پس به هر حال براي امام خطر بود . پس جمله امام به منظور ديگري بوده است . صفحه 198 : اين روش بسيار عاقلانه ، روش كسي است كه در مقابل ديكتاتوري حكومت بي تدبير حالت مقاومت و دفاع بخود گرفته و مي خواهد تا آنجا كه ممكن است از فتنه و خونريزي جلوگيري كند . مثل اينكه فتنه از نظر مؤلف منحصر است به خونريزي ، خونريزي كه نشد فتنه اي نيست ، و حال آنكه قرآن مي گويد : " و قاتلوهم حتي لا تكون فتنة. صفحه 199 : اين پيشنهاد خردمندانه كه از روح صلح جوئي فرزند پيغمبر ( ص ) حكايت مي كند بخوبي مي فهماند كه آنحضرت كوشش مي كرده است از تصادم جلوگيري نمايد و فعاليتهاي امام در اين مرحله جنبه دفاعي داشته و مي خواسته 416 است اكنون كه پيروزي نظامي ممكن نيست نيروهاي طرفدار اهل بيت عصمت بحالت ذخيره باقي بمانند تا بتوانند در فرصتهاي ديگري فعاليتهاي جديدي براي زنده كردن اسلام بنمايد . باز هم صلح ! البته از نظر مؤلف فرصت مناسب منحصر است به تعادل يا برتري نيروي جسماني . صفحه 201 : و نيز روشن شد كه در مرحله سوم قيام كه ديگر امكان تشكيل حكومت نبود بيشتر فكر امام اين بود كه با ترك مخاصمه و برقرار كردن يك نوع صلح شرافتمندانه از برخورد نظامي و خون ريزي جلوگيري نمايد . كدام صلح شرافتمندانه ؟ ! صفحات 201 و 202 : امام يقين داشت كه اگر تسليم عبيدالله زياد شود آنحضرت را ذليلانه خواهد كشت و دليل اين مطلب اينست كه روز عاشوراء وقتيكه قيس به اشعث بامام گفت : تو تسليم حكم ابن زياد بشو و مطمئن باش كه آسيبي بتو نخواهد رسيد ، آنحضرت در جواب قيس فرمود : " " انت اخو اخيك ا تريد ان يطلبك بنوهاشم باكثر من دم مسلم بن عقيل " " . يعني " تو برادر همان محمد بن اشعث هستي كه مسلم را امان داد ولي ابن زياد او را كشت ، تو هم مثل برادرت مي خواهي مرا فريب بدهي كه تسليم شوم آنگاه مرا خلع سلاح كنيد و نزد ابن زياد ببريد تا مرا هم مثل مسلم بكشد . 417 تو مي خواهي علاوه بر خون مسلم بن عقيل ، بني هاشم خون مرا هم از تو مطالبه كنند " . پس اگر ذليلانه نمي كشت بلكه ذليلانه زنده نگه مي داشت امام هم تسليم مي شد ؟ از اين جمله اين معني استفاده نمي شود . صفحه 205 : امام سه پيشنهاد داد ( 1 ) كه اگر هر يك از آنها اجرا مي شد بدون ترديد حافظ صلح بود . اين سه پيشنهاد چه بود ؟ ظاهرا يكي تسليم بلا شرط است كه مؤلف خجالت مي كشد اسم ببرد . صفحه 208 : اگر در مرحله سوم قيام امام قرار داد صلحي چنانكه دلخواه آن حضرت بود امضا مي شد چند نتيجه پر ارزش داشت : 1 - وجود مقدس امام آن ذخيره بزرگ الهي و رئيس خانواده رسالت با آن وضع وحشتناك و دلخراش كشته نمي شد و چنين ضربت جبران ناپذيري باسلام وارد نمي گشت و ملت مسلمان از چنين رهبر عظيمي محروم نمي ماند . در زمان حيات هم امام عملا محروم و ممنوع بودند . صفحه 209 : 3 - اگر چه مرگ يزيد قبلا پيش بيني نمي شد ولي از آثار قهري پاورقي : 1 - [ در مذاكره با عمر سعد ] . 418 صلح اين بود كه : پس از سه سال كه يزيد مرد . پسرش معاويه بن يزيد از خلافت كناره گيري كرد و وضع بني اميه بقدري پريشان شد كه مروان حكم تصميم گرفت با عبدالله زبير بيعت كند . همه اينها از آثار شهادت بود نه قطع نظر از شهادت . صفحات 211 و 212 : در صورتيكه بايد گفت : اگر امام حسن مجتبي ( ع ) ده سال با معاويه در حال صلح بود امام حسين ( ع ) بيست سال صلح را پذيرفت زيرا ده سال در كنار برادر بزرگوارش بصلح گذشت و ده سال هم پس از وفات حضرت مجتبي ( ع ) تا معاويه زنده بود در حال صلح بسر برد . نه امام حسن در حال صلح بود ، زيرا مولود صلح قبلا پايمال شده بود ، و نه امام حسين ، عدم قيام غير از صلح است . صفحه 212 : اشتباه اين فرقه در اينست كه ماهيت قيام امام حسين ( ع ) را تشخيص نداده اند از اينرو دچار انحراف شده اند . در حاليكه اينان اگر حوادث تاريخي را با دقت بيشتري بررسي كرده بودند مي فهميدند كه امام حسين ( ع ) پس از شكست نيروهاي ملي و عراق براي استقرار صلح كوشش فراوان كرد و هيچگاه مايل نبود با نداشتن نيروي كافي با يزيد بجنگد . پس روش سياسي امام حسين ( ع ) با روش سياسي امام حسن ( ع ) در مقابل حكومت بني اميه يكسان بوده و هيچگونه فرقي ندارد . آري فرقي كه هست بين 419 حكومت معاويه و يزيد است كه حكومت معاويه خواهان صلح بود ولي عمال حكومت يزيد صلح را نپذيرفتند ، و اين اختلاف را نبايد بحساب امام حسن و امام حسين عليهماالسلام گذاشت . امام حسين هيچ جا دم از صلح نزده است ، فرضا از مواجهه مي خواست پرهيز كند يا نجنگد ، غير از صلح است . چگونه معاويه در حال صلح بود و حال آنكه روز اول ، مواد صلح را پايمال كرد . صفحه 213 : حقيقت اينست كه در جامعه شيعه حق حضرت مجتبي عليه السلام آنچنانكه شايسته مقام اوست اداء نمي شود . ولي مؤلف كاري كرده كه حق امام حسين هم ادا نشود . صفحه 215 : و در درجه سوم يعني پس از آنكه عمال حكومت يزيدي صلح را نپذيرفتند و امام يقين كرد كه اگر تسليم شود ، او را مثل مسلم بن عقيل ذليلانه خواهند كشت ، پس از تهاجم دشمن بحكم ضرورت بدفاع پرداخت . چرا حاضر شد جوانان اهل بيت و اصحاب كشته شوند ؟ 420