خون خدا

مقدمه دفتر
مقدمه مؤ لف
قسمت اول
قسمت دوم
کتابنامه

مقدمه دفتر

مقدمه دفتر بى شك ، حادثه جانسوز ((كربلا))، يكى از مهمترين و عبرت آموزترين حوادثى به شمار مى رود كه تاكنون در مسير تاريخ پرفراز و نشيب بشر، بوقوع پيوسته است ؛ رويدادى بس شگرف كه انديشمندان جهان ، انگشت حيرت به دندان گزيده و همواره مبهوت از آن فداكاريهاى بى نظير تحسين و تمجيد لب به سخن گشوده اند؛ چرا كه نقش آفرينان حماسه جاويد ((كربلا))، با شعار (( هيهات منّا الذّلة )) ، جهت برقرارى حق و عدالت ، با آنكه تعدادشان انگشت شمار بود، با دلهايى مالامال از شور و عشق خدايى ، پاى در ميدان جهاد و شهادت نهاده ، به سوى ((اللّه )) اوج گرفته و دنياى پر از فريب و نيرنگ را پشت سر گذاشتند و به ملكوت اعلى پيوستند. با گفتار و عمل ، به جهانيان اعلام نمودند:((مرگى كه در راه حق باشد، از عسل شيرين تر است )). كتابى كه اكنون شما خواننده گرامى در دست داريد، پژوهشى در تبيين اين قيام شگفت انگيز است كه توسط مؤ لف محترم ، به رشته تحرير درآمده ، به دوستداران اهل بيت (عليهم السّلام ) و آزاد انديشان جهان ، عرضه مى شود تا چراغى فروزان ، فرا روى سير تكاملى الى اللّه آنان قرار گيرد، ان شاء اللّه . اين دفتر، پس از بررسى ، ويرايش و اصلاحاتى چند، مجددا آن را به زيور چاپ آراسته و در اختيار حقيقت جويان قرار مى دهد، بدان اميد كه مورد پذيرش حقتعالى قرار گيرد. در خاتمه ، از خوانندگان محترم تقاضا داريم هرگونه انتقاد و يا پيشنهادى كه دارند به آدرس : قم دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم صندوق پستى 749 / بخش تحقيق و بررسى فارسى ، ارسال دارند. با تشكر فراوان دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرّسين حوزه علميّه قم

مقدمه مؤ لف

مقدمه مؤ لف در اين نوشته ، گرچه بيشترين تاءكيد، روى ((چگونه ))هاى حوادث عاشورا است و نماياندن صحنه هاى عمل و جزئيات برخوردها، حمله ها، دفاعها و سخنها... و از ديگر سو، گرچه براى بهره مندى از مسائل و حوادث و رويدادهاى تاريخى بايد سراغ ((چرا))هاى آن رفت و آنها را كشف كرد و تجزيه و تحليل و بررسى نمود، نه ((چگونه ))ها و چگونگى هايى را كه در زمانهاى گوناگون تغيير شكل مى دهند، ولى در همه شان ، ((چرا))ها يكى است و تاريخ تكرار مى شود. ((هر روز، عاشورا و هر سرزمينى كربلا است ...)) اينها درست و بجا، اما گاهى ((چگونگى )) حادثه اى ((چرا))ى آن را نيز روشن مى كند و ((شكل عمل )) و ((قالب كار))، ((چرا))ى آن را مى شناساند و گاهى با ((عمل ))، مى توان روشنتر و عميقتر ((سخن )) گفت و چه بسا با ((حضور در جايى )) و يا ((غيبت از صحنه اى ))، به مراتب بيشتر و بهتر مى توان ((حرف )) زد، چرا كه ((عمل ))، گوياترين سخن است و ((دو صد گفته ، چون نيم كردار نيست ...)). اين نوشته ، گامى است بدين منظور و در اين راه . و قضاوت اينكه در اين كار، چه اندازه توفيق حاصل شده ، به عهده خواننده عزيز اين صفحات است . كتاب حاضر، در سالهاى 57 و 60 چاپ شده بود و اينك در چاپ جديد، با برخى اصلاحات و تغييرات تكميلى ، عرضه مى گردد. عاشورائيان امروز و نسل انقلاب و امّت حزب اللّه ، سرتاسر اين كشور را ((كربلا)) ساختند و ياران صديق و باوفاى حسين زمان ، امام امّت بودند. حماسه هاى جاودان حسين بن على (عليهما السّلام ) و اصحابش ، سرمشّق و الگوى رزمندگان ما بوده و هست و اين راه به اميد خدا، تا، رهايى كربلا و قدس ، ادامه خواهد داشت . امروز هم امّت كربلايى ، از درسها و عبرتهاى عاشورا بهره مى گيرد و تا پاى جان ، در راه حق و تبعيّت از ولايت ، مى ايستد. در اين نوشته ، مرورى به درسهاى آموخته از عاشورا داريم تا پيمان و پيوند خويش را با ((خون خدا))( 2) ، سيدالشهدا(عليه السّلام ) تجديد و تحكيم كنيم . اميد است نسل پويا و جوان كشورمان ، در آموزش درسهاى ((دانشگاه كربلا))، پيوسته موفق باشند. قم جواد محدّثى شهريور 1364 الا ... اى محرم ! الا ... اى محرم ! تو آن خشم خونين خلق خدايى كه از حنجر سرخ و پاك شهيدان برون زد تو بغض گلوى تمام ستمديدگان جهانى كه در كربلا نيمروزى به يكباره تركيد تو خون دل و ديده روزگارى كه با خنجر كينه توز ستم ، بر زمين ريخت تو خون خدايى كه با خاك آميخت تو شبرنگ سرخى كه در سالهاى سياهى درخشيد. الا ... اى محرم ! تو خشم گره خورده ساليانى تو آتشفشانى تو بر ظلم دشمن گواهى تو بر شور ايمان پاكان ، نشانى تو هفتاد آيه تو هفتاد سوره تو هفتاد رمز حياتى تو پيغام فرياد سرخ زمانى تو، موجى ز درياى عصيان و خشمى كه افتان و خيزان رسيده است بر ساحل روزگاران . الا ... اى محرم ! تو فجرى ، تو نصرى تويى ((ليلة القدر)) مردم تو رعدى تو برقى تو طوفان طفّى تويى غرش تندر كوهساران . الا ... اى محرم ! تو يادآور عشق و خون و حماسه تو دانشگه بى نظير جهاد و شهادت تويى مظهر ثار و ايثار ياران . الا ... اى محرم ! به هنگام و هنگامه هجرت كاروان شهيدان تو آن راه بان روانبخش و مهمان نوازى كه در پاى رهپوى آزادگان لاله ارغوان مى فشانى . الا ... اى محرم ! به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان كه همواره بر ضد بيداد، قامت كشيدند و در صفحه سرخ تاريخ زيباترين نقش جاويد را آفريدند تو آن آشناى كهن ياد و دشمن ستيزى كه همواره در يادشانى . الا ... اى محرم ! تو آن كيمياى دگرگونه سازى كه مرگ حيات آفرين را به نام شهادت به اكسير عشقى كه در التهاب سرانگشت سحر آفرينت ، نهفته است چو شهدى مصفّا و شيرين به كام پذيرندگان ، مى چشانى .

قسمت اول

كربلا 1357 سال به عقب برمى گرديم .( 3) اينجا ((كربلا))ست ... دشتى مخلوط با شن و ريگ ، با تپه هاى كم ارتفاع ، در قسمت غربى رودخانه فرات و نشانى از آبادى در آن نيست ، مگر خرابه هاى ((نينوا)) كه در سمت چپ ، به چشم مى خورد؛ منطقه اى كه بارها جنگهاى سخت و كشتارهاى خونين ، ميان پادشاهان ساسانى و روميان درگرفته است و منطقه ((بين النهرين )) است ، سرزمين ((بعثت ))ها. بين تپه ها، جلگه هاى نسبتاً هموارى وجود دارد كه دامن در آب فرات مى شويد. غروب روز نهم محرم است . كنار رودخانه ، امواج آب همچون شكم ماهى ، مى درخشد و روى هم مى غلتد و جز صداى بال پرندگانى چند، صدايى ديگر به گوش نمى رسد. هواى غروب ، تيره از ناجوانمردى است ، مسموم و آلوده از خيانت ! خورشيد، رنگ مى بازد و لاشه خسته اش را به پشت كوهها مى كشد، كمى دورتر از شط فرات ، در دو منطقه ، دو گروه ، اردو زده اند؛ يك سو ارتش ((عمر سعد)) كه از كوفه آمده است ، ديگر سو، حسين (عليه السّلام ) و همراهانش . دو سپاه نابرابر از همه حيث وهمه جهت ، روى در روى هم اند،با دوهدف كاملاً جداازهم . ترسيم روحيه افراد هر دو گروه ، بسى دشوار است ، مگر آنكه خود، جزئى از يكى از آن دو جمع و فردى از آنان باشى . و اگر در كنارى و مى خواهى ((جبهه حسين )) را بشناسى ، بايد ((يزيد)) را بشناسى ، چرا كه هيچ گروهى را نمى توان شناخت مگر با شناختن جبهه مخالف آن و جهت متضادش . بدون شناخت ظلمت ، نمى توان فهميد كه نور چيست و بدون زيستن در اختناق ، آزادى را نمى توان دريافت و ((قدر عافيت ، كسى داند كه به مصيبتى گرفتار آيد)). و گرسنه مى داند كه سيرى چيست و ماهى تا در خشكى نيفتد، قدر آب را نمى داند، كه گفته اند: ((هر چيزى با ضدش شناخته مى شود)).( 4) حق و باطل نيز چنين است . بايد ((شرك )) را شناخت در همه اشكالش تا معناى ((توحيد))را درك كرد. بايد ((معاويه )) را شناخت تا ((على )) را درك كرد و ((عدل )) را با ((ظلم ))، ((وحدت )) را با ((پراكندگى ))، ((خدمت )) را با ((خيانت ))، ((راه )) را با ((بيراهه )) مى توان شناخت . و اين سخن از ((على )) است كه : ((شما هرگز، رشد و حق را نخواهيد شناخت جز هنگامى كه باطل را و آن كس را كه حق را رها كرده است بشناسيد و به ميثاق قرآن دست نخواهيد يازيد مگر آنگاه كه كسى را بشناسيد كه آن را نقض كرده است )).( 5) و شناساندن اين دو گروه و دو جبهه ، بدانگونه كه هستند، ميسّر نيست و تنها مى توان به خصلتهاى آنان با ((لفظ)) و ((كلمه )) اشاره كرد. و مى بينيد كه ((لفظ))، در نمودن روحيه تا چه اندازه ناتوان است . مظلوميّت بزرگ حسين بن على (عليهما السّلام ) آن است كه دشمنش ، يزيد است ! سپاه ((ابن سعد))، از عده اى سنگدل بى رحم ، غارتگر دور از خدا، زرپرست هرجايى ، كه در سر سودايى ، جز غرايز حيوانى ، انباشتن شكم و اندوختن ثروت ندارند، تشكيل شده است . تنها نام مسلمان دارند و نان دين مى خورند و بيخردانى هستند كه رفتارشان با هرچيزى ، جز با اسلام سازگار است ، عده اى هستند كه براى خوشايند حاكم كوفه ابن زياد و براى جلب توجه يزيد، آماده اند همه گونه خوشرقصى كنند و به هر خون پاكى ، دست ناپاكشان را بيالايند. اما در ديگر سوى ، حسين است كه عصاره تمام فضايل انسانى است ، روحى الهى در طبيعت بشرى است . شعله مقدّس نبوى را در جان خويش دارد، سلاله پاكان است و خون پاكش در رگها به ياد خدا جريان دارد و در راه خدا نيز بر زمين تفتيده كربلا خواهد ريخت . حسين و ((ياران مؤ منش )) هستند كه جهادشان هم در راه ((اللّه )) و به خاطر ((حق )) است . همچنانكه يزيد، وابستگان و پيروانش بويى از ايمان نبرده اند و شهد حق به كامشان نرسيده است و ناچار از جنگ و غارت و ستيزند و پيروان راه طاغوت ( 6) كه خداى مى فرمايد: ((مؤ منان پيكارگرانى هستند در راه خدا، ولى كافران در راه طاغوت و به نفع او مى جنگند)). ( 7) اين دو سپاه يكى اندك و ديگرى انبوه نماينده و سمبل دوگونه انديشه هستند؛ خدايى و ابليسى ، نور و ظلمت ، توحيد و شرك ، ايمان و كفر، حق و باطل ، عدل و جور، فلاح و گمراهى ، حق پرستى و حقكشى ، خداجويى و خودخواهى ، گروهى كه در حال زنده بودن ، مرده اند و لاشه هايشان بو گرفته است و گروهى ديگر كه پس از مردن هم زنده اند، نام و خاطره شان ، دشمن آزار است و سايه شان نيز از سوى دشمن تيرباران مى شود. اين دو گونه ايدئولوژى ،دو گونه زندگى نيز مى سازد.انديشه ابليسى ، اجتماعى مى سازد كه ميدانها و معابرش ، همچون گورستانهاى كهنه ، پر از پيكرهاى بى صداست و مردمش ، عروسكهاى خيمه شب بازى ، ظاهربين و سطحى نگر كه نمى دانند سرنخ ، دست كيست ، بى خبر از صحنه پردازان پشت پرده و طراحان ناپيدا كه تنها نقد موجود و رويه هاى پديده ها را مى فهمند و مى بينند( 8) . كاريكاتورها و آدمكهايى هستند مقوايى . انديشه هاى خدايى ، در مؤ منين ، بينشهاى عميق اجتماعى و ديدى وسيع مى آفريند كه دامنه اش تا ابديت پر كشيده است و در وراى ((حال ))، جهانهايى گسترده را در چشم انداز او مى گسترد. مؤ من ، با بينش الهى ، ناديدنيها را مى بيند و با اين طرز تفكر، با قدرت خلاّقه اى كه دارد، از مردمى متحرك و پرجوش ، اجتماعى مى سازد پويا و پيشرو. نبرد حسين (عليه السّلام ) با يزيد، جنگ شخصى ميان دو نفر نيست ، جنگ دو فكر و دو عقيده است ؛ ((رشد)) و ((غى ))، ((حق )) و ((باطل )) كه از دير باز هم سر ناسازگارى داشته اند. پس عاشوراى سال 61 هجرى ، نه آغاز است و نه پايان ، بلكه حلقه اى است از زنجيره اى بس طولانى و درگيرى مداوم و مستمر تاريخى حق و باطل كه ميدان آن ، ((هميشه و همه جا))ست . غروب تاسوعا غروب روز نهم محرم است . ((شمر)) از كوفه مى آيد در حالى كه فرمان حمله به اردوى حسين بن على ( عليهما السّلام ) و آغاز جنگ را به همراه دارد. در نامه اى كه شمر، از سوى ((ابن زياد)) حاكم كوفه براى ((عمر سعد)) فرمانده ارتش آورده است ، مدارا و سازش با حسين بن على (عليهما السّلام ) شديداً منع شده است ، عمر سعد نامه را مى گشايد و با تعجب مى خواند كه : ((در صورت تسليم نشدن حسين و يارانش ، خونشان را بريز و بر جسدهايشان اسب بتاز و پس از قتل عام مردان ، زنان را به اسارت گرفته به مركز اعزام بدار!!)).( 9) عمر سعد،مى داند در صورت نشان دادن كوچكترين ضعفى در اجراى فرمان ، خود شمر، به فرماندهى ارتش منصوب خواهد شد و اين مطلب ، در نامه والى كوفه به او نوشته شده است . چرا كه شمر، آماده تر از هركس براى خون ريختن و كينه توزى است و اين را بارها به اثبات رسانده و سينه اش پر از كينه نسبت به خاندان على (عليه السّلام ) است و براى جنگ با على و اولادش ، خود را در مذهب ((خوارج )) جا زده تا بهانه اى براى اين خصومت داشته باشد. ولى چرا از همين بهانه ، براى پيكار با معاويه استفاده نمى كند؟ سؤ الى است كه جواب ندارد. گويا او دين را ابزار و حجتى براى كينه ورزى برگزيده است ولى در پيشگاه مال و ثروت ، هم دين را و هم كينه را فراموش مى كند...)).( 10) آرى ، شمر، به كمك پستيها و رذالتهايش حاضر است كه اگر عمر سعد از اجراى فرمان سرپيچى نمايد، فورا خود، زمام فاجعه را به دست گيرد و اين جاست كه كار عمر سعد به سرنوشتى دردناك خواهد انجاميد. از اين جهت در فكر است كه فرمان حمله دهد. امام حسين (عليه السّلام ) به دشمن پيشنهاد مى فرمايد كه شب ، در محلّى بين دو اردوگاه با هم صحبت كنند، گفتگوهاى مفصل و طولانى بين امام و فرمانده سپاه دشمن ، انجام مى گيرد.( 11) مى توان حدس زد كه صحبت بر سر چه مسايلى دور مى زند. حضرت ، از عمر سعد مى خواهد كه از فرماندهى سپاه كوفه كناره گيرى كند، ليكن او به طمع سيم و زر و پست و وعده هايى واهى و رياست ، به اينجا آمده و در فضايى ديگر تنفس مى كند، او حتى نمى تواند ارزشهايى را كه حسين با آنها و در آنها زيست دارد، تصور كند، در جواب دعوت امام مى گويد: مى ترسم خانه ام خراب گردد!! خانه اى برايت مى سازم . آب و ملك و زمينهايم را از من مى گيرند. بهتر ازآن را از دارايى خويش ، در حجاز به تو مى دهم .( 12) ولى اين سخنان با ساخت فكرى عمر سعد جور نيست و در ذايقه اش چندان شيرين نمى آيد و حاضر به ترك سمت فرماندهى نمى شود. دو فرمانده از هم جدا مى شوند و هر كدام به سوى اردوگاه خود بازمى گردند. غروب روز نهم محرم است . به نظر مى رسد جنگ ، اجتناب ناپذير است ، آفتاب خونرنگ ، چهره در نقاب زمين مى كشد و تا سپيده دم روز ديگر، از صحنه غايب مى شود، در حالى كه افق را پرده اى از فريب و تبهكارى و فضاحت پوشانده است . ((حق )) و ((باطل ))، روى در روى هم اند، بى پرده و صريح . هلهله اى در سپاه كوفه به گوش مى رسد. گويى براى حمله آماده مى شوند. عمر سعد كه خود فرمان حمله مى داد، دستور توقف سواران را صادر مى كند.فكر مى كند كه حسين قصد دارد تسليم شود و به همين جهت ، پرچم سفيد به علامت صلح ، سازش و تسليم افراشته است . مى پندارد كه حسين تصميم گرفته به نحوى قضيه را با مسالمت حل كند و به اين درگيرى پايان دهد، براى مردم چنين وانمود مى كند كه حسين ، ((صلح دوست ))! است . و پس از مذاكراتى ، تسليم خواهد شد! غافل از اينكه راهى را كه حسين در پيش گرفته است ، هرگز راهى نيست كه سر از تسليم مذلت بار در برابر ((ابن زياد)) و حكومت مركزى شام درآورد. انقلاب حسين (عليه السّلام )، براى حفظ خويشتن و فرار از تيغ يزيد نيست ، بلكه به خاطر ((حق ))، پا در اين ميدان نهاده و به اين درگيرى ، تن داده است . ((حق )) در نظر حسين (عليه السّلام ) عبارت است از اجراى فرمان خدا در زمين و گسترش آيين نجاتبخش او كه ضامن سعادت مردم و ايجاد خصلتهاى :((اخلاص ، دلاورى ، پاكدامنى ، بيدارى ، هشيارى ، فهم ، فروتنى ، احساس ، تحمّل ، مهربانى ، گذشت ، عشق به آزادى و برابرى ، خصومت آشتى ناپذير با ستم و ستمگر و ستمكش در ژرف ترين نقطه هاى وجود انسان است )). حسين (عليه السّلام ) كسى نيست كه به خاطر سلامت خويش ، دست دشمن را بفشارد و حكومت يزيد را به رسميّت بشناسد؛ زيرا چنين كارى و چنين تسليمى و چنين سازشى ، با ((حسين بودن )) او سازگار نيست . شخصى همچون سيدالشهداء با عنصر تبهكار و نالايقى همچون يزيد، ((بيعت )) نمى كند. گروه حسينى ، زندگى را به معناى نفس كشيدن و زنده بودن نمى دانند؛ چون اين كارى نيست كه روح بزرگ و پرشور آزادمردان ، به آن راضى و قانع گردد و نيز خودشان از آن خرسند شوند. از اين جهت ، فريادها و خروشهاى زندگى ساز، سرمى دهند، برخلاف آنان كه بهشت را در كنج خلوت عبادت و خلسه هاى تنهايى مى جويند و از هيچ محروميتى استقبال نمى كنند، تا چه رسد به خروشى و خراشى ! ... برعكس ، اينان بهشت را در مسجدى مى طلبند كه ستونهايش از نيزه ها و شمشيرهاست و سقفش ، هُرم سوزان خورشيد و گرماى گزنده ميدان رزم ؛ چون باور دارند كه : (( الجَنَّةُ تَحْتَ ظِلالِ السُّيُوفِ)) .( 13) ((بهشت زير سايه شمشيرهاست )). حسين (عليه السّلام ) برادرش عباس را همراه بيست تن براى گفتگو با آنان مى فرستد. حمله آوران مى گويند: يا جنگ ، يا بيعت و تسليم ! عباس ، اين خبر را به امام مى رساند، امام مى فرمايد:((بيعت و تسليم كه هرگز، اما براى جنگ آماده ايم ، ولى برادرم عباس ! از اينان بخواه امشب را تا فردا صبح ، مهلتمان دهند تا شب را به عبادت خدا و تلاوت قرآن بپردازيم كه من نماز را بسى دوست مى دارم )).( 14) فرستادگان از سپاه دشمن ، به عمر سعد گزارش مى دهند كه حسين ، امشب را تا فردا صبح مهلت مى خواهد. و... مهلت داده مى شود و يك واحد از سواران عمر سعد در شمال كاروان حسين ، موضع مى گيرند و او را محاصره مى كنند. و از هر گونه امداد جلوگيرى مى شود، حتى برداشتن آب از فرات . در حالى كه حسين (عليه السّلام ) اين مهلت را براى آن خواسته تا اين آخرين شب را با خداى خويش به راز و نياز بپردازد و به درگاهش نماز بگزارد.( 15) وضع در حالت بحرانى است و در پيشانى سياه اين شامگاه ، مى توان ننگها و بدناميهاى فاجعه بارى را خواند. خواهرزادگان ما كجايند؟ صدايى است كه از پشت خيمه هاى امام به گوش مى رسد. صداى ابليس ، صداى وسواس خناس و صداى شمر است كه ((عباس )) را مى خواند.( 16) عباس ، به همراهى سه برادر ديگرش ، از خيمه ها بيرون مى روند تا ببينند كيست و چه مى گويد. شمر، ((امان نامه ))اى را كه حاكم كوفه براى اينان گرفته است ، به ((عباس بن على )) عرضه مى كند و مى گويد: ((اين امان نامه را از طرف والى كوفه برايتان آورده ام ، در صورتى كه دست از حسين بكشيد و به سوى ما آمده او را تنها گذاريد، جانتان در امان خواهد بود و هيچ گونه تعرّضى نسبت به شما نخواهد شد)). عباس ، خشمگين از اين همه گستاخى و پررويى ، نگاهى غضب آلود به او مى افكند و بر سرش فرياد مى كشد: ((نفرين و خشم و لعنت خدا بر تو و بر امان تو! دستت شكسته باد اى بى آزرم پست ! آيا از ما مى خواهى كه دست از يارى شريفترين مجاهد راه خدا، حسين پسر فاطمه برداشته ، تنهايش گذاريم و طوق اطاعت و فرمانبردارى لعينان و فرومايگان را به گردن افكنيم ؟)).( 17) شمر كه از بى ثمر ماندن اين طرح و نقشه ، به شدت خشمگين شده است ، به سوى اردوگاه خود برمى گردد و عباس نيز با برادرانش به خيمگاه امام ، در حالى كه به اين همه دنائت و پستى كه سپاه كوفه دارند، مى انديشد. عباس ، اين رشوه را نمى گيرد و ((حق السكوت )) را نمى پذيرد و بى تاب از شوق شهادت و فداكارى ، به درون خيمه گاه خويش مى رود. حسين ، گاهى در بيرون خيمه ها و كنار از آن ، قدم مى زند و وضع جبهه نبرد و موقعيت رزمگاه فردا را مى نگرد و بررسى مى كند و گاه نزد زنها و دختران مى رود و خواهران و دختران خود و ديگر زنان و كودكان را به مقاومت و تحمل و صبر، تشويق مى كند تا گريه و مويه نكنند. آنگاه به اردوگاه خود برمى گردد و از مردان سپاه خويش مى خواهد كه همه جمع شوند. مردان همه گرد مى آيند. باد ملايمى در آن غروب سياه مى وزد و آخرين طلايه هاى روز، دامن كشيده است و شب از راه فرا مى رسد. حسين از موقعيت فردا به خوبى آگاه است . مى داند كه پيروزى نظامى و شكست دادن دشمن ، عادتاً غيرممكن است . گروهى اندك در محاصره دشمنانى مسلح و تشنه خون و نتيجه معلوم است ؛ كشته شدن ، هر كه بماند فردا كشته مى شود هم حسين و هم يارانش .( 18) فردا پيكارى است سخت بين ((نام )) و ((ننگ )). نام جاويد و ننگ جاويد. حسين ، مى داند مرگ و شهادت براى او پايان نيست بلكه آغاز پيروزى و ماندگارى اوست و هر كه در راه ((اللّه )) كشته شود، زنده اى جاويد است و براى او مرگ ، بى معنا است . اين را حسين و همرزمانش نيز مى دانند. آنان آگاه هستند كه فردا كشته خواهند شد و اين را هم مى دانند كه پيروزى با آنان است چونكه در نظرشان ((شهادت غير از شكست است ، صورت ماندگارترى است از همان فتح ...)). اينان ، در هر دو صورت پيروزند، چه با فتح ، چه با شهادت .( 19) پايان زندگانى هر كس به مرگ اوست جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفترست حسين و يارانش ، آماده اند كه عروس شهادت را در آغوش كشند و از اين وصال ، عمر ابدى يابند. در اين راه چه هراسى از مرگ ؟ مرگ دريچه اى است به آن جهان كه پهناور و پايدار است . مرگ اگر مرد است گو نزد من آى تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ من از او عمرى ستانم جاودان او ز من دلقى بگيرد رنگ رنگ ( 20) حسين ، سپاه خويش را مخاطب ساخته با صدايى بلند و پرحماسه و بدون هيچ گونه تاءثر و تزلزل ، ندا مى دهد:((فردا جنگى سخت در پيش داريم ؛ دشمنى نيرومند و سپاهى فراوان در پيش است و راه برگشت به زندگى بى سر و صدا و انزواى عبادت دور از صحنه درگيرى حق و باطل در پشت ، صريح و روشن مى گويم ، هركه با ما باشد، بداند كه جان باختن در كار است و شهادت و... اندكى سكوت )). كه ناگهان صداى قاسم پسر 13 ساله امام حسن (عليه السّلام ) به سينه سكوت مى خورد و آن را پس مى زند، كه مى پرسد: عموجان ! آيا من هم كشته مى شوم ؟ امام ، براى آزمودن روحيه قاسم ، مى پرسد:((فرزند برادر، مرگ در نظر تو چگونه است ؟)). عموجان ، شيرين تر از عسل . اگر ما برحقيم و راهمان راهى صحيح ، پس نبايد از مرگ ، هراس داشته باشيم . آرى ، تو نيز به مقام بلند شهادت مى رسى .( 21) و امام به سخنانش ادامه مى دهد:((فردا روز پيكار سرنوشت است و هر شمشيرى از ما كه از نيام برآيد، دگر باره نيامش را نخواهد ديد)). ((سپرها سينه ها هستند چه دلها آشيان كينه ها هستند شرابى نيست ، خوابى نيست كنار آب مى جنگيم و آبى نيست . به پاس پاكى ايمان ، زناپاكان كافر داد مى گيريم تمام دشت را يكبار به زير هيبت فرياد مى گيريم و پيروزى از آن ماست ، چه با رفتن ، چه با ماندن ...)).( 22) ((هركس به هوس زر و سيم آمده و به طمع رياست همراه من گشته است ، بى جهت نماند كه فردا زر و سيم در كار نيست و ما فردا جز به استقبال چكاچك شمشيرها و نيزه ها نخواهيم رفت و آغوش خود را جز به روى زخمهاى كارى و جان به راه دوست دادن و در پايان ، ((شهادت )) نخواهيم گشود. ((هركه دردش آسان ، هركسى چوبين پا، گو نيايد با ما))، اگر شرم داريد اينك پرده سياه شب و اگر پشيمانيد و مرد مبارزه نيستيد و اگر به ستمها راضى هستيد، اينك بيابان و راه بازگشت ... اينان فقط مرا مى خواهند، شما برويد...)).( 23) و به درون خيمه مى رود تا هر كه خواهد، بدون خجالت ، از حلقه محاصره دشمن عبور كند. امام با اين ((تصفيه نيرو)) مى خواهد كسانى بمانند كه آگاهانه شهادت را استقبال مى كنند؛ زيرا فداكارى اين گونه همرزمان ، ثمربخش و شورآفرين است و نسلها و تاريخ را تحت تاءثير قرار مى دهد. او قبلاً هم در طول راه ، دست به اين تصفيه نيرو زده بود، ولى اكنون در اين ميان كسى كه به اميد زرى و طمع حكومتى باشد نيست ، رفتنى ها از پيش رفته اند.( 24) و عدّه اى گران پيوند مى مانند و در دشتى كه انبوه سوگند دروغين بر آن سايه افكنده است ، آنان كه شايسته ماندن اند، با عهدى خداپرور و ميثاقى عظيم و پيمانى استوار و سرى پرشور و دلى پرباور و توانى نستوه ، وفادار مى مانند كه هر كدام چون موجى به مدد موج ديگر مى آيند تا كه آن موج نخستين به ساحل برسد و محو نگردد. اينان چنان شيفته مرگ هستند كه كودك ، شيفته پستان مادر. نيشخند جسورانه آنان به ((مرگ ))، بهت آميزترين تجلى فداكارى شانست ؛ چون اينان در وجود تكامل يابنده ((انسان ))، آينده شورانگيز و نيروى شگرفى سراغ دارند.( 25) امام ، اندكى بعد، از خيمه بيرون مى آيد و مى پرسد: شما چرا نرفتيد؟... و چند لحظه ، حكومت التهاب آميز ((سكوت ))... اين سخن ، خون را در رگهايشان به جوش مى آورد. احساساتشان به اوج مى رسد و علويان ، هر كدام با سخنى گيرا و گرم كه از نهاد وجودشان برمى خيزد و حاكى از آمادگى كامل براى قربانى شدن در ((راه خدا)) و در ركاب امام است ، آنچه در دل دارند بر زبان مى آورند كه : هرگز مباد روزى كه پس از تو زنده باشيم ...( 26) و گفتار جملگى شان اين است : (( بَلْ نَحْيى بِحَياتِكَ وَنَمُوتُ مَعَكَ)) .( 27) با زندگى تو زنده مى مانيم و... با تو مى ميريم . و اين ، خود نشان مى دهد كه آنان چه آگاهانه زندگى و حياتى را كه از دل اين مرگ و شهادت سر مى زند مى فهمند و مى شناسند و مى دانند. در شهادت ، شهود و حضور هست ، نه فنا و نيستى .( 28) زهير، يكى از ياران امام ، مى گويد: فرزند پيغمبر! خدا را سوگند كه دوست دارم در راه دفاع از تو و آرمان تو، هزار بار كشته شوم و باز زنده گردم و دگرباره كشته شوم .( 29) ((يكى از آن ميان فرياد زد: فرزند پيغمبر! سخن از جان مگو، جان چيز ناچيزى است . تو جان هستى . اگر نابود گردى ، بى تو جانى نيست . چه بى تو پيروانت را امانى نيست . خدا را مى خورم سوگند. كه فردا تن مدارم در ميان ننگهاى زندگى در بند. و مرد ديگرى مى گفت : چه كارى ((مرد)) را شايد بجز با نام خوش مردن ؟ تحمل نيست مردان را كه بار ننگها بردن . گران پيوندها را با تو من تكرار خواهم كرد. و فردا دشت را با خون خود هموار خواهم كرد...)). و هريك بپا مى خيزند و با نطقى آتشين ، اعلام وفادارى و جانبازى مى كنند و آمادگى خود را براى شهادت و پيكار مسلحانه فردا اظهار مى دارند، ديگران را مرگ در كام خود فرو مى برد، ولى اينان مرگ را در خود هضم مى كنند. اينان معتقدند كه ((آنجا كه نتوان خون دشمن حق و عدالت را ريخت ، بايد خون پاك عدالتخواه خود را در سر راه او ريخت و او را در لغزشگاهى قرار داد كه پياپى به زانو درآيد تا جانش برآيد)).( 30) زاهدان شب اند و شيران روز و ((عارفان مسلح )). و امام ، صدق و جهادشان را تصديق مى كند و گواهى مى دهد: ((من هرگز يارانى وفادارتر و شايسته تر از شما سراغ ندارم ، خدا نيكوترين پاداشهايش را ارزانى تان كند و جزاى نيكتان دهد...)).( 31) هركس براى خود مشغول كارى مى شود و به اصلاح و آماده كردن اسلحه خويش مى پردازد و يا خانواده خويش را به شكيبايى و استقامت و ((صبر)) در راه به پايان رساندن بار مسؤ وليّت سنگين سفارش مى كند. و در آخر، اين گروه ، روى به كعبه ، زانوى عبادت در پيشگاه خدا مى زنند و هرچه را كه جز اوست از نظر دور مى دارند و تنها او را مى خوانند و مگر مى شود در اين شب انتظار، خوابيد؟ چرا كه خواب ، هميشه با چشمانى كه انتظار مى كشد، بيگانه است . گروهى خداخواه و خداخوان ، راكع و ساجد، ايستاده و نشسته ، زمزمه كنان و اشك شوق ريزان ، كه از دور، پندارى زنبوران در كندو صدا مى كنند و شوق شهادت فردا، چنان بى تابشان كرده است كه در اين شب ، بعضى با يكديگر شوخى و مزاح مى كنند. از خوشحالى در پوست خود نمى گنجند. ((حبيب بن مظاهر))، اين صحابى پيرو پاكدل ، شوخى و مزاح مى كند. يكى از ياران امام ، مى گويد: برادر! الا ن كه وقت خنده و مزاح نيست ! حبيب ، پاسخ مى دهد: چه وقتى براى شادى و خوشحالى كردن بهتر از حالا؟... به خدا قسم ! بين ما و بهشت ، فقط شمشيرهاى آنان فاصله است ...( 32) نيمه شب ، كه امام همراه ((نافع بن هلال ))( 33) وضع ميدان نبرد را بازرسى مى كند جايگاه شهادتش را به دقت پيشگويى و معين مى كند و دست او را مى فشرد و مى گويد: ((اين همانجاست ، اين همانجاست ، به خدا قسم و عده اى تخلف ناپذير است ...)). سپس از نافع مى پرسد: ((نمى آيى در اين تاريكى شب از اينجا بروى و جانت را بدربرى ؟ و نافع به پاى امامش مى افتد، مى گريد و با هيجان مى گويد: ((تا قطعه قطعه نشده باشم ، دست از تو برنخواهم داشت )). اضطرابى بر خيمه هاى امام حاكمست . تهديدهاى سپاه دشمن و هياهوى غداره بندان آن ، در دل كودكان و زنان اردوى امام ، ترس مى ريزد. در خيمه ها آبى نيست . درون خيمه ها، امام و اصحابش به نيايش مى پردازند و در پيشگاه خدا باز هم چهره به خاك مى سايند و با زمزمه اى گيرا و هماهنگ ، مناجات مى كنند. ولى در اردوگاه دشمن ، ((شب )) حاكمست . شب ، هيكل سياه خود را روى آنها افكنده است . شب دشمن ، رنگ فاجعه دارد، رنگ مرگ دارد، رنگ توطئه دارد و رنگ پوچى دارد و ((شب )) است . ولى در اردوى امام ، شب شان روشنتر از روز است . سربازان كوفه مثل عروسك كوكى اند، مثل اسباب بازى ، مثل بوقلمون ، مثل پيچك ، مثل آفتاب گردان ، مثل مرداب . شب عاشورا شب عاشوراست . و... لحظه ها آبستن حوادثى كه صبح فردا به وقوع خواهد پيوست . شب ، ابهام دارد، ياران امام ، در اين شب قدر، به باارزش ترين كارها مى پردازند. شب در حال پايان گرفتن و جان دادن است . مگر نه اينكه ((پايان شب سيه سفيد است ))؟ مگر نه اينكه از دل ظلمت ظلم ، درخشش عدل بيرون مى جهد و دامن سفيد فلق ، گسترده مى شود و تيغ سحر، خيمه سياه شب را مى درد و ((فجر))، انفجارى ناگهانى از نور پديد مى آورد؟ و اين فجر، پيش درآمد ((روز روشن )) است ، فجرى كه ((پس از سلطه قاهر تاريكى و سكون شب ، اشعه بااقتدار خورشيدش ، پرده هاى تاريك را پى درپى مى شكافد و سرچشمه نور را از ميان افق منفجر مى كند و بندهايى كه بر حركت و حيات زده شده باز مى كند و خفتگان را برمى انگيزد و سراسر زندگى را دگرگون مى كند))( 34) كه ((شب ))، پايدار و ماندنى نيست ، به پايان مى رسد، شب همچون كفى است بر چهره لحظه هايى كه در ((بستر زمان )) جاريست و كف از ميان مى رود و نابود مى شود و آنچه سودبخش است و مردم را فايده مى بخشد، باقى است و ماندگار.( 35) بامداد ظفر، هميشه از پى شام تيره مشكلات مى دمد. جوانه پيروزى ، همواره بر پيكر ابتلائات مى رويد. و طراوت بهارى ،پس از زمهرير سرد زمستان ،بر چهره طبيعت مى شكفد و ... ((ميلاد))، فصل خجسته اى است كه پس از دشواريهاى طاقت فرسا، رخ مى دهد. فجر و فلق ،هميشه خود را از شكم تاريكى به سينه افق مى زنند.و((حيات ))،از مرگ پديدار مى گرددو خدا،زنده را از مرده بيرون مى آورد( 36) و روز رااز شب .( 37) و در پايان شب شب عاشورا ((صبح )) در حالى كه در جاده اى از ((شب )) حركت مى كند، آرام آرام نزديك مى شود. و اينك دميدن فلق و انفجار فجر. و اينك ((صبح عاشورا))! بى جهت نيست كه امام صادق (عليه السّلام ) سوره ((فجر)) را ((سوره حسين )) مى نامد و به خواندنش در نمازهاى واجب و مستحب ، سفارش مى كند.( 38) چرا كه در اين دوران اختناق ظلم و خفقان سياه حاكم بر سرنوشت امت كه شب بيداد و تاريكى طغيان ، تيره تر از هر وقت ديگر، همه جا را در كام خود گرفته و چشمه هاى نور را خشكانده است ، انفجارى از نور لازم است تا بر ((طور)) انديشه ها تجلى كند و ((موسى خواهان )) را بيدار سازد، بارقه اش در دل دشمن ترس ريزد و در دل دوست ، اميد بيافريند، خفته ها را بيدار سازد و به هوش آرد و شب را تا پشت دروازه هاى شهر بتاراند... قيام حسين (عليه السّلام )، فجرى است كه پايان سلطه سياه شب شوم كفر را كه در نقاب اسلام ، رخ مى نماياند، اعلام مى كند، سپيده صبح مى دمد، سپيده آشنا، كه اين گروه شب زنده دار، بارها قبل از فجر، بيدار بوده اند و دميدن ((صبح )) را ديده اند. بامداد عاشوراست . ياران امام ، رو به كعبه ، نماز صبح مى گزارند و دست دعا به سوى آسمان ... با چشمانى كه اشك شوق ، ميان دو پلك آنان مى غلتد و بر گونه ها مى افتد، شوق از سعادت بزرگ و والايى كه نصيبشان خواهد شد، سعادتى كه رسيدن به بلندترين قله اوج بشرى است و تبلور جوهر ناشناخته انسان ((مرگ در راه خدا)) و... ((شهادت )). حسين بن على (عليهما السّلام ) پس از نماز صبح ، يارانش را آماده نبرد مى كند. همراه او سى ودو سواره و چهل پياده هستند. ((زهير بن قين )) را فرمانده جناح راست نيروهاقرارمى دهدو((حبيب بن مظاهر))راهم ،به فرماندهى جناح چپ مى گمارد. پرچم را هم به برادرش عباس مى سپارد. در حالى كه خيمه ها را پشت سر خويش قرار داده اند، آرايش نيرو مى دهند، در پشت خيمه ها هم كانالى كنده اند و در آن ، هيزم و نى ريخته اند. امام دستور مى دهد كه آن هيمه ها و نى ها را آتش بزنند تا دشمن از پشت سر حمله نكند. ( 39) اتمام حجّت صبح عاشورا، ((بُرير))( 40) يكى از ياران امام به ميدان رفته و رو در روى انبوه سپاه دشمن مى ايستد و بانگ برمى آورد: ((واى بر شما اى كوفيان پيمان شكن ! آيا تمام نامه ها، درخواستها و پيمان هايى را كه بسته بوديد و خدا را نيز بر آن گواه گرفته بوديد فراموش كرديد؟ واى بر شما خائنان كه خاندان پيمبرتان را دعوت كرديد و قول مساعدت ، يارى و همكارى داديد، ليكن ، اينك كه سوى شما آمده مى خواهيد او را به ((ابن زياد)) تسليم كنيد؟ واى بر شما كه دنائت را به حدى رسانده ايد كه آب را هم به روى او و خانواده اش بستيد.به خدا قسم ! با ذرّيه و فرزندان پيامبرتان ، پس از وفاتش بد معامله و رفتارى كرديد)).( 41) ضحّاك بن عبداللّه مشرقى از ياران امام عليه السّلام مى گويد:((در شب عاشورا كه امام حسين عليه السّلام و يارانش به دعا و نيايش مشغول بودند يك گروه از نيروهاى گشتى عمر سعد از نزديكيهاى اردوى امام مى گذرد و مراقب است و حركات و رفتار ياران امام را زير نظر دارد. در همين حال شنيد كه امام حسين عليه السّلام ، اين آيه قرآن ( 42) را تلاوت مى فرمود: (كافران نپندارند اين مهلت و فرصتى كه به آنان داده ايم براى شان خير و نيكى است ، بلكه تا بيشتر در منجلاب گناه فرو روند كه بر آنان عذابى ذلّت آور است ، خداوند هرگز مؤ منين را به همين حال رها نمى كند تا آنكه با امتحانها و آزمايشها ناپاك را از پاك جدا و متمايز كند).( 43) وقتى آزمون براى مؤ منان ، حتمى است ، آيا كافران و فاسقان از آن معافند؟... هرگز! هر دو سپاه ، آماده پيكارند و حسين (عليه السّلام ) به سپاه دشمن نزديكتر مى شود، مى خواهد حتى از اين فرصت هم استفاده كند و آيات خدا و سخنان حق را به گوش مردم برساند. او كه زندگى خويش را بر سر فكر، ايده ، عقيده و جهان بينى خود نهاده است ، در سخن هم ، آنچه را كه زندگيش و اعتقادش بر آن استوار است ، بيان مى كند و در ميدان جنگ ، خطاب به عمر سعد كه در بين شخصيتهاى كوفه و در مركز ستاد دشمن ايستاده است ، مى گويد: ((ستايش خدايى را سزاست كه دنياراآفريدوآن راخانه زوال وناپايدارى قرار داد. دنيايى كه با مردم ، هر روز به رنگى است و هر حال ، به شكلى . ((فريب خورده ))، كسى است كه دنياى گذرا فريبش دهد و بدبخت آن كس است كه دچار فتنه دنيا گردد. اى مردم ! اين دنيايى كه طمع طمعكاران را در آنى بهم مى زند و اميد هر كس را كه بر دنيا اعتماد كند مى بُرد، فريبتان ندهد. مى بينم كه بر كارى گرد آمده ايد كه در آن ، خدايتان را به خشم آورده ايد. خدايمان خوب خدايى است ولى شما بد بندگانى هستيد. زمانى به خدا وپيامبرش ايمان آورديد و به حكمش گردن نهاديد، اما اينك ، براى جنگ با خاندان و عترتش ، صف آرايى كرده و آهنگ كشتن و اسير كردنشان را داريد. اين شيطانست كه بر شما چيره گشته و عقل و هوش و اراده تان را از سرتان ربوده است و شما را از ياد خداى بزرگ ، غافل كرده است ، مرگ و هلاكت بر شما باد و بر آنچه كه در پى آنيد و به خاطر آن مى جنگيد...)).( 44) امام حسين (عليه السّلام ) براى آن كه حجت را تمام كرده باشد و جاى هيچگونه بهانه جويى و عذرتراشى و توجيه براى آنان نماند، پيش اردوى دشمن مى رود و پس از مقدارى دعا و نيايش به درگاه خدا، با صدايى رسا، رو به سپاه دشمن ، مى گويد: ((اى مردم عراق ! سخنم را بشنويد و دركشتنم شتاب نكنيد، تا طبق مسؤ وليتم شما را هشدار و پندى دهم . اگر عذرم را از آمدن به سوى شما پذيرفته و سخنم را تصديق كرديد و انصاف به خرج داديد، سعادتمند مى شويد و راهى براى كشتنم نخواهيد داشت وگرنه ، حتى لحظه اى هم مرا مهلت ندهيد. سرپرست من خدايى است كه قرآن را فرستاده و او ولىّ و پشتيبان نيكان است )). سپس مى گويد: ((اكنون بنگريد كه من كيستم ؟ آنگاه وجدان خويش را به زير تازيانه سرزنش بكشيد و بنگريد، آيا كشتن من و هتك حرمتم برايتان شايسته است ؟! مگر من پسر دختر پيامبر شما نيستم ؟! مگر پدرم جانشين و پسر عموى پيامبر و اولين گرونده به او نيست ؟ مگر حمزه ، سالار شهيدان ، عموى پدرم نيست ؟ مگر جعفر طيار، عمويم نيست ؟ مگر اين سخن پيامبر را نشنيده ايد كه درباره من و برادرم امام حسن (عليه السّلام ) فرمود: ((اين دو، سروران جوانان بهشتى هستند؟)) در ميان شما هستند كسانى كه اين گفتار را از رسول خدا شنيده اند. آيا اين كافى نيست كه شما را از ريختن خونم بازدارد؟ اكنون از شرق تا غرب ، در روى زمين ، پسر دختر پيامبرى جز من وجود ندارد. آيا از شما كسى را كشته ام يا مالى را تباه ساخته ام كه به قصاص آن ، مى خواهيد خونم را بريزيد؟!...)). آنگاه چند نفر از بزرگان اردوى دشمن را صدا مى كند به نام و مى گويد: ((مگر شما نبوديد كه برايم نامه نوشتيد كه : همه چيز آماده است و مردم ، همچون ارتشى آراسته و مهيّا، حاضر به فداكارى در ركاب تواند، هر چه زودتر بشتاب ؟!)). نه ، ما چنين نكرده ايم . سبحان اللّه ! به خدا سوگند كه شما چنين كرده ايد! آنگاه به حضرت مى گويند: اگر بخواهى جانت سالم بماند و از اين مهلكه به سلامت برهى و هيچ آسيبى به تو نرسد، به حكومت و امر يزيد گردن بنه ...( 45) امام : ((... نه به خدا! هرگز همچون ذليلان ، با شما بيعت نخواهم كرد و دست شما را به عنوان سرسپردگى ، نخواهم فشرد و هرگز چون بردگان فرومايه ، شما را به رسميت نخواهم شناخت و فرار نخواهم كرد. من از هر متكبّر و گردنكشى كه به روز جزا ايمان ندارد، به خداى خويشتن و پروردگار شما پناه مى برم )).( 46) امام ، با نشان دادن قاطعيت و صراحت خويش ، موضع خود را در برابر تسليم برده وار، در مقابل جائران تيره انديش و مهاجمان آلت دست جبهه منافقين ، مشخص مى كند و بر همه روشن مى سازد كه به خاطر حق خواهى و عدالت جويى تصميم بر ادامه اين راه گرفته است . اين اساس عقيده و جهان بينى و ايدئولوژى امام است كه بارها از آن سخن گفته است . در آن وقت كه در وسط راه ، خبر شهادت مجاهد بزرگى چونان ((مسلم بن عقيل )) را در كوفه شنيد، براى تقويت روحيه افراد و نفرات سپاه خويش ، اشعارى را خواند بدين مضمون كه : ((اگر دنيا و زندگى ناپايدار آن ، ارزشى داشته باشد، سراى جاودانه خدا كه پاداش مى دهد، برتر و گراميتر است . و اگر پيكرها براى مرگ ،ايجاد شده اند پس چه بهتر كه در راه خدا،شخص ، كشته شمشير گردد و اگر روزى ها معين شده است ، حرص و طمع براى چه ...)).( 47) اين فلسفه و جهان بينى عميق امام و يارانش است ، ولى دشمنانش چه ؟ كفى روى آب . آنان ، دلخوش اند، كه ((هستند)) و اينان شادان ، كه ((رستند)). كافران در زندگى شان فقط ((وجود)) دارند و ((بودن )) برايشان همه چيز است ، ولى ((چگونه بودن )) به هيچوجه ، برايشان مطرح نيست و بزرگترين فاجعه براى انسانيت انسان و هولناكترين سقوط براى او از همينجا ريشه مى گيرد كه لحظه اى نينديشد كه : ((بايد چگونه باشد؟)). ميدان غرق هياهوست و از هر سويى صدايى برمى خيزد، حسين مى داند كه تاريخ ، اين صحنه را با تمام جزئياتش ثبت خواهد كرد و سخنانش به يادگار خواهد ماند و خطبه هايش ، دستمايه تلاش و جهاد روندگان اين راه خواهد گشت و على رغم توطئه ها و فريبها و تلاشهاى مذبوحانه اى كه براى خاموش ساختن فرياد كربلا و بريدن حلقوم گوياى تاريخ و از يادها بردن نام حسين و كربلا از سوى همه جبهه هاى وابسته به زور و حامى اختناق و ائمه كفر و پيشوايان ضلال انجام مى گيرد، ((مكتب عاشورا)) به آموزشگاه بزرگ زندگى و الهام آزادگى و حق باورى و نبرد با ستم تبديل خواهد شد. از اين رو تا آنجا كه در توان دارد، حماسه مى آفريند و به عاشورا معنا و محتوا مى دهد. و در نطق پر شور ديگرى كه با فريادى همهمه ها را مى خواباند و مردم را دعوت به سكوت مى كند، پس از حمد و ستايش خداوند و سلام بر فرشتگان و پيامبران ، چنين مى گويد: ((نابود باد جمعتان ! كه به هنگام سرگردانى تان ، ما را به فرياد رسى خوانديد و ما شتابان و بى تاب به دادخواهى شما شتافتيم و اكنون ، همان شمشيرى كه ما به دستتان داديم به روى ما كشيديد و آتشى را كه به جان دشمنانمان افروختيم بر ما افكنديد.( 48) آلت دست دشمن شديد تا بر سر دوست بكوبيد، دشمنانى كه نه عدالتى براى شما گستردند و نه آرمانى از شما برآوردند. و ما را رها كرديد... و همچون ملخ دريايى براى جنگ هجوم آورديد و چون پروانه گرد آمديد... مرگ و نابودى بر شما باد! اى كنيزپرستان و از حزب رانده شدگان و قرآن دورافكنان و حق پوشان و هواخواهان گناهان و پُف هاى شيطان و قانون شكنان ... شما ميوه درخت پيمان شكنى پدرانتان هستيد. ناپاك پليدزاده (ابن زياد) مرا ميان دو چيز قرار داده : شمشير كشيدن و جنگيدن (و در پايان شهادت ) يا زندگى مذلت بار... اما ما هرگز تن به ذلت نمى دهيم ، ذلت از ما به دور است و خدا و پيامبر و پاكزادان و آزادمردان اين را بر ما روا نمى شمرند. ما هرگز اطاعت از ناكسان را بر ((مرگ شرافتمندانه )) ترجيح نمى دهيم ...)).( 49) حرّ روز عاشوراست . در نخستين لحظاتى كه خورشيد به كربلا مى نگرد و دشت را زير نگاه خويش دارد، در اردوگاه دشمن ، آمادگى براى حمله به چشم مى خورد، منتظر فرمان حمله اند، گاه گاهى در ميدان ، جولانى مى دهند و گرد و غبارى برمى انگيزند تا با ايجاد رعب و وحشت ، در روحيه حسين و يارانش ، تزلزل ايجاد كنند. در همين اثنا، وجدانى بيدار مى شود و ابرهاى تيره ، از آسمان انديشه يك فرمانده كنار مى رود و تولدى ديگر محقق مى شود و آن ، وجدان بيدار ((حرّ رياحى ))( 50) است . ((حرّ)) كه در اردوگاه دشمن است و فرماندهى يك واحد هزار نفرى از سپاه كوفه را به عهده دارد، درگير كارزار سختى است و نبردى پرشور در درونش برپاست . ميدان اين نبرد دشوار و مردافكن ، در درون اوست . از يك سو حسين را مى شناسد و راه و هدفش را و بر ((حق )) بودنش را و از سوى ديگر، عمق فاجعه اى را كه مى خواهد به وجود آيد، لمس مى كند و زشتى دست آلودن به خون پاك حسين و يارانش را باور دارد و در دل ، تنفرى شديد از ابن زياد و يزيد و كارهاشان . كوششى پيگير دارد كه بر جاذبه هاى دروغين و در عين حال نيرومند زندگى غالب آيد و گام در راهى بگذارد كه فرجام آن ، ((بهشت برين )) است . از سوى ديگر هم ، رياست و مقام و زر و زندگى تجملاتى ، سخت در منگنه ، قرارش داده است و در تنگناى ((انتخاب )) است . دو جاذبه نيرومند در صحنه است ، همچون دو قطب متضاد مثبت و منفى . و در اين ميان ، ((حرّ)) يك ((نوسان )) است ، يك ((ترديد)) است و يك ((عقربه سرگردان )). به ياد سخن آموزگار قرآن خود مى افتد كه سالها پيش در گوش حرّ خوانده بود: ((هرگاه بين دو كار، مردّد شدى و تشخيص حق بر تو دشوار گشت و وسيله اى براى سنجش آن نداشتى ، ببين ، هر كدام از آن دو به تو سود مادى نمى رساند، حق همانست ...)). و حرّ مى بيند كه در سپاه يزيد، سخن از وعده هاى زر و سيم و رياست و حكومت است و تشويقها براى كشاندن مردم به سوى خود و نشان دادن چشم اندازهاى زيبا و آينده هاى درخشان و... اما از سوى حسين ، هيچ يك از اينگونه نويدها داده نمى شود و سود دنيايى هم در كار نيست و سخن از كشته شدن است و آماج تير و شمشير قرار گرفتن . اين شناخت ، فِلِشى بود كه ((حرّ)) را به سوى جبهه حسين ((راه )) مى نمود. ((حرّ))، تصميم مى گيرد كه به گروه هواداران حسين بپيوندد و در كنار اصحاب انقلابى و آزاده حسين ، كه هر كدام سمبل افتخار و شرف اند، قرار گيرد و از مرز ((پوچى )) و ((هيچى )) گذشته ، به ((حقيقت )) بپيوندد. اين تصميمى نيست كه يك مرتبه در ذهن حرّ جرقه اى بزند و از نظر روانى ، تصميمى ((خلق الساعه )) باشد بلكه زمينه اين آهنگ ، از سالها پيش در وجود و نهادش نهفته است ، حرّ به اجبار و اكراه ، وادار به بيعت با يزيد شده است و از اينكه از طرف او بر منصبى گماشته شده است ، احساس نگرانى و ناراحتى مى كند و همواره ، شكنجه وجدان درونى خويش را مى چشد. تصميم حرّ براى گسستن از يزيد و پيوستن به حسين (عليه السّلام ) گرچه در ظاهر يك تصميم ناگهانى به نظر مى رسد، اما سالها همچون نهالى در خاطر حرّ، جوانه زده و رشد كرده است و اينك چونان درختى تنومند، بارور گشته است و ميوه اش ((حرّيت )) است و ((حرّ)) را ((حرّ)) و ((آزاد)) مى كند. حرّ، در دل مى خواهد كه به جبهه حسين (عليه السّلام ) كه جبهه حق و عدل و حيات و جهاد و جاودانگى است ، بپيوندد و آمدن شمر به كربلا، با فرمان قاطع براى جنگ با حسين و كشتن اين بزرگ مرد، كه در زمان سكوت مرگبار مردمى كه در مقابل حاكميّت ظلم ، تنها به فكر شهوت و شهرت و آب و نان خويشند، قامت اعتراض برافراشته است و بر مظاهر فريبا و ناپايدار و گذراى زندگى اين سرا، پشت پا زده است ، آخرين قطره ايست كه پيمانه تحملش را لبريز مى سازد، مى بيند كه پس از اندك مدّتى ، پيكار جدّى كه او از ابتدا چنين گمانى به آن نداشته آغاز مى شود و به ناچار بايد در صف قاتلين امام ، بجنگد و با اين درگيرى و دست آلودن به خون پاكان ، بدنامى را در اين دنيا و دوزخ را در آن دنيا، براى خويشتن برگزيند. ((حرّ))، در آستانه اين تولد مجدد و در انديشه انتخاب راهى است كه مى بايست تنها بپيمايد. طوفانى مهاجم و موجى خروشان و خشمگين ، در درونش برپاست و يك لحظه آرام ندارد. اين حالت ، در هركس كه بر سر يك دو راهى حسّاس قرار گيرد و در آستانه يك انتخاب بزرگ و سرنوشت ساز و بنيادى باشد، وجود دارد. و اينجاست كه ((اختيار)) و ((اراده )) كه امانت عظيم خداوند نزد انسانهاست ، در برگزيدن راه و بيراهه ، ايفاى نقش مى كند و سرنوشت انسان را رقم مى زند. حرّ، در انديشه اين ((پيوستن به صف حسين )) است و مى لرزد. يكى از هم قبيله هاى آشنايش ، مى پندارد كه حرّ از جنگيدن بيمناك است ، مى گويد: اى حرّ! من تو را ترسو نمى دانستم ، شجاعت و بى باكى و دلاورى تو، ميان عرب ، ضرب المثل است . اگر از من درباره شجاعترين رزمندگان بپرسند، هرگز از نام تو نمى گذرم ، اكنون چگونه از اين گروه اندك شصت هفتاد نفرى كه در محاصره كامل ما هستند، بيم دارى ؟ از خدا بيم دارم . براى چه از خدا؟ چون مى خواهند مردى مظلوم را به قتل برسانند و به ناحق ، خون پاكى را بر زمين بريزند و فرياد شورانگيز حسين را خاموش سازند. حسين مظلوم نيست ، بلكه ظالم است چون بر خليفه شوريده و قصد اخلالگرى و ايجاد ناامنى دارد تا آتش جنگ داخلى را بين مسلمانان شعله ور سازد. اين وضع ، صلح و آرامش هست ولى براى يزيد و عمال جيره خوار او و وابستگان به دستگاهش ...( 51) اكنون چه قصد دارى ؟ ((حرّ))، با صلابتى آهنين پاسخ مى دهد: ((مى خواهم از دو راهى بهشت و دوزخ ، راه بهشت را برگزيده و به حسين ملحق شوم ، اگرچه قطعه قطعه شوم و مرا در آتش بسوزانند؛ چون مرا بر آتش دوزخ ، شكيبايى نيست ...)).( 52) اگر سپاه كوفه و نيز افسران ارتش و فرماندهان سپاه ، كمترين بويى ببرند كه حرّ در سر، هواى ديگرى دارد، او را به عنوان ((خيانت )) و ((جاسوسى ))، اعدام خواهند كرد، يا او را نزد يزيد خواهند فرستاد. ... سرانجام ، در مقابل چشمهاى مبهوت و نگران هزاران سرباز نهيبى به اسب خويش مى زند و خود و پسرش به اردوى حسين مى پيوندند. ((حرّ اينك در برابر خيمه هاى اردوگاه حسين است )). با اين تغيير ((جهت )) و پيوستن به جبهه حرّيت و آزادى ، ((توبه )) كرده است ، چه ، او توبه را فقط استغفار زبانى نمى داند، بلكه بازگشت از باطل به حق و پشيمانى از گذشته و تدارك و جبران زيانهايى كه به بار آورده است ، در نظر او از مفهوم سازنده توبه ، جدا نيست . ((فرزند پيغمبر! جانم فداى تو باد! من همان كسم كه راه را بر تو گرفتم و بر دل خاندانت ترس ريختم ، اينك ، آگاهانه و از روى شناخت به سويت آمده ام و مى خواهم كه با فدا كردن جان در ركاب تو و در راه آرمان و هدف مقدس تو، توبه كنم ، آيا توبه ام پذيرفته است ؟)). حرّ، چند لحظه ميان ياءس و اميد است و پس از گذشتن اين لحظه ها كه در نظرش بسى طولانى مى نمود، مى شنود: آرى اى حرّ! خداوند توبه ات را پذيراست . حرّ آهنگ حركت مى كند... از اسب فرود آى و دمى بياساى و ساعتى استراحت كن . پاسخ مى دهد: پيش روى تو، سواره باشم بهتر است تا آنكه پياده . سوار بر اسب با اينان پيكار مى كنم و سرانجام هم بر زمين فرود خواهم آمد. امام : هرچه مى خواهى بكن كه آزادى .( 53) حرّ، بدون آنكه از اسب فرود آيد، براى ((نمودن )) توبه اش ، به ميدان مى رود. در راه به انتخاب بزرگى كه كرده و خود را از ((هيچ )) تا ((همه )) رسانده است ، مى انديشد. به ياد مى آورد لحظه اى را كه از كوفه خارج مى شد تا به سوى حسين آيد و به فرمان ((اميركوفه )) راه را بر او بگيرد و مانع از ادامه پيشروى شود، از پشت سر ندايى شنيد كه : ((بر بهشت جاودان بشارتت باد اى حرّ!)). به پشت سر نگاه كرد تا صاحب صدا را بشناسد و... كسى را نديد، با خود گفت : ((من به سوى جنگ و درگيرى با حسين و بستن راه بر او مى روم اين بشارت به بهشت ، چه معنايى تواند داشت ؟ ...)).( 54) و اينك مى بيند كه آن سروش غيبى كه آنگاه ، به بهشت مژده اش مى داد درست بوده است و او در راه تحقق آن بشارت است و تا رسيدن به آن هدف ، بيش از چند گامى فاصله ندارد. در مقابل ارتش و سپاه دشمن مى ايستد، لشكريانى كه تا چند لحظه پيش تر، خود، فرماندهى گروه هزار نفرى آنان را به عهده داشت و سربازان مطيع فرمانش بودند، در اين حال ، حرّ چه احساسى دارد؟ و نيز، سپاه كوفه كه فرمانده خود را پيوسته به اردوى حسين (عليه السّلام ) مى بينند كه اينك براى نبرد با آنان قدم در رزمگاه مى نهد، چه احساسى دارند؟ به سختى مى توان اين را ترسيم و تصوير و حتى تصور كرد. او تولدى تازه يافته و چهره تازه اى به خود گرفته است و مى خواهد خود را در اين چهره نوين ، به همه نشان دهد و آنچه را كه ((شده )) است ، در معرض لمس و درك و ديدِ همگان دوست و دشمن قرار دهد و اعلام كند كه ((حرّ)) است و آزاد. رو در روى سپاه كوفه مى ايستد و مى گويد: ((اى كوفيان ! ننگ و نفرين بر شما و مادرانتان ! اين بنده شايسته خدا را دعوت نموديد و آنگاه كه به سوى شما آمد، پيمانها را از ياد برديد و محاصره اش كرديد و سرزمين پهناور خدا را بر او تنگ ساختيد كه خود و خاندانش جايگاه امنى نداشته باشند و اينك در دست شما همچون اسيران ، گرفتار است و از نوشيدن آب فرات كه حتى حيوانات اين صحرا آزادانه از آن مى نوشند محرومش ساختيد، چه بدرفتارى داشتيد با ذريّه پيامبر! خداى ، در قيامت سيرابتان نكند...)). ( 55) سپاه كوفه شنيدن اين سخنان را كه همچون تازيانه بر روحشان مى نشيند و عذابشان مى كند، تاب نمى آورند، با پستى و دنائت تمام ، به سويش باران تير مى بارند. و حرّ در حال حمله ، اين حماسه را بر زبان فرياد مى كند: ((من ، حرّ و زاده حرّم ، دلاور و شجاعم ، نه ترسى دارم تا پا به فرار گذارم و نه هراسى از شمشيرهاتان ، مى ايستم و به خداى سوگند! تا نكشم كشته نمى شوم و پيش مى روم و باز نمى گردم ، ضربتى مى زنم كه دو نيمتان كند و هرگز از نبرد با شما اين سپاه پست و فرومايه دست برنخواهم داشت ...)). شمشيرى برهنه كه برق مى زند و از آن مرگ مى بارد، در دست اوست ، به همراهى ((زهير)) ديگرى از ياران امام نبردى پرشور و دليرانه مى كند و گروهى از نفرات دشمن را به هلاكت مى رساند. ((پياده نظام )) سپاه كوفه ، از هر سو بر او مى تازند و او در اين نبرد، بر زمين مى افتد، پيكرش را به سوى اردوگاه امام مى آورند. حسين به بالين او مى آيد و در حالى كه حرّ، رمقى در تن دارد، امام چهره او را مى نوازد و پاك مى كند و در همين دم مى فرمايد: ((تو همانگونه كه مادرت ، تو را ((حرّ)) ناميده است ، حرّ و آزادى ، تو حرّى ، هم در اين سرا و هم در سراى آخرت )).( 56) آغاز برخورد اينك ، معراجى را كه حرّ آغاز كرد، به پايان رسيده است و هجرت بزرگ و درخشانش خاتمه پذيرفته است . حرّى كه فرمانده ارتش دشمن بود، در نيم روز و با يك تصميم ، اين همه فاصله را به سرعت پيمود و او خود، اولين فدايى است كه از اردوى حسين به خطّ مقدم جبهه مى شتابد و با نبردى قهرمانانه ، در راه دوست كشته مى شود و تلخى شكست سنگينى را به دشمن مى چشاند و ضربتى ديگر بر حريفى كه برترى نظامى دارد، وارد مى سازد. عمرسعد، متوجّه موقعيّت خطرناك مى شود و مى بيند كه بايد اين ضربه روحى را در ارتش جبران كند و اگر وضع ، بدين روال ادامه يابد، افسران و سربازان ديگرى هم تحت تاءثير اين واقعه و نيز منطق روشن حسين قرار گرفته و به صف امام خواهند پيوست . خصوصاً با در نظر گرفتن اينكه ناطقين و سخنوران اردوى امام به طور روشن ، سربازان دشمن را به نافرمانى در برابر فرماندهان و پراكنده شدن از گرد آنان و پيوستن به اردوى مقابل ، دعوت مى كنند. ((زهير))، آشكارا نفرات ارتش عمر سعد را تحريك مى كند كه به جبهه امام بپيوندند و عواقب شوم و نكبت بار زندگى زير فرمان عمر سعد و در سايه حكومت خون آشام شام را براى آنان برمى شمارد. از اين رو، عمر سعد، آتش جنگ را شعله ور مى سازد و با دستور آماده باش ، سپاه كوفه را آماده حمله مى كند؛ زيرا مى داند كه حسين ، تسليم شدنى نيست و خود عمر سعد، هنگام گفتگو با شمر، بر زبان آورده بود كه : ((به خدا حسين تسليم نمى شود، شخصيت بزرگ مَنِشى در سينه اوست )).( 57) بدين گونه جنگ رسماً آغاز مى گردد و آغاز تيراندازى از سوى دشمن است . عمرسعد، سران سپاه خود را گرد مى آورد و در پيش روى آنان تير را در كمان مى نهد و مى گويد: ((شاهد باشيد كه اولين تير را من به سوى حسين پرتاب مى كنم )).( 58) در واقع ، اين تيرى نيست كه توسط عمر سعد، در كربلا و در روز عاشوراى سال (61) هجرى به سوى حسين پرتاب مى شود، بلكه اين تيرى است كه در ((سقيفه بنى ساعده )) در روز وفات پيامبر اسلام ، در سال يازده هجرى به قلب پيامبر زده شد، نه به سوى حسين ...! زيرا ابتداى انحراف ، از آنجا بود و در آن روز، بناى ((رجعت به كفر)) نهاده شد( 59) و حوادث بعدى ، همچون فتنه خلافت ، خانه نشينى على ، شهادت على ، مظلوميت و شهادت فاطمه ، مسموم و كشته شدن امام مجتبى ، حادثه عاشورا، قتل عام مردم مدينه و واقعه ((حرّه ))، به منجنيق بستن مكه ، اسارت امام سجاد و خانواده حسين ، حكومت وليد، فرمانروايى حجاج ، شهادت امام كاظم در زندان بغداد، مسموم شدن امام رضا در خراسان و... همه و همه ، پيامدهاى تلخ آن انحراف نخستين بود. و اينك پس از گذشت زمانى نه چندان زياد بتهاى سرنگون شده از بام كعبه ، دوباره جان گرفته اند و توحيد، زير پاى چكمه پوشان شرك ، به نفس زدن افتاده است و اينك ، تمام ارزشهاى جاهلى و اشرافى و افتخارات موهوم و پوچ و پليد اشرافيّت كثيف كه با كوششهاى پيگير و مبارزات فكرى و عملى پيامبر فرو ريخته بود، زنده شده و حتى رنگ اسلام به خود گرفته است و بويژه ، با روى كار آمدن باند اموى و رژيم سياه بنى اميه ، تمام عناصر رجعت طلب ضدانقلاب ، براى اجرا و احياى نيتهايشان پايگاه مطمئن و نيرومندى يافته اند. اينان ، همان روحيه جاهلى را دارند، منتها در شكلى ديگر. اسلام با جانشان در نياميخته است . با به دست گرفتن قدرت ، مى خواهند ضربه درونى بزنند و نهضت آزاديبخش اسلام را با ايجاد ((ستون پنجم )) از داخل ، آسيب رسانند. على (عليه السّلام ) اينان را نيك شناخته است و درباره همينها مى گويد:((آنان مسلمان نگشتند، بلكه به خاطر حفظ جان و منافع ، تسليم شدند و دم فرو بستند و چهره كفر خود را زير نقاب اسلام ، پنهان داشتند و چون بر انديشه درونى خويش ، ياران و پيروانى يافتند، آن را آشكار كردند)).( 60) و مى بينيم كه وقتى عثمان به قدرت مى رسد و پايه هاى حكومت خويش را مستحكم و استوار مى كند، ابوسفيان اين دشمن ديرين و كينه توز اسلام كه پس از سالها دشمنى و كارشكنى بر ضد مسلمانان ، براى حفظ جان خود، جامه اسلام پوشيد پيش او آمده ، مى گويد: ((اينك كه قدرت به دست تو رسيده است ، اين خلافت را همچون ((گوى )) بين خودتان دست به دست بگردانيد و به هم پاس دهيد و پايه هاى اين قدرت را از خاندان بنى اميه قرار دهيد كه اين ، پادشاهى است ، نه بهشتى در كار است و نه دوزخى ...)).( 61) و با اين گفتار، صريحاً موضع ضد اسلامى و ضد مردمى خود را مشخص مى كند و غدّه هاى چركين درونى خويش را با زبان مى شكافد و باطن سياه و تبهكار خويش را به وضوح و روشنى مى نماياند. راستى ، چه انحراف فاحشى ! حسين بن على (عليهما السّلام )براى مبارزه با اين رجعتها و تحريفها، انحرافها و سلطه خودكامه غاصبان و نالايقان ، جان مى بازد و به ((مشهد كربلا)) آمده است . پايگاههاى قرآن همه در دست دشمن كينه توز است و به انتقام ضربه هايى كه در ((بدر)) و ((حنين )) خورده اند و قربانيهايى كه داده اند، اينك آزادگان پر شور را كه اسلام از فداكاريها و جانبازيهاى اينان نيرو گرفته و بر پاى ايستاده است ، قربانى هوسهاى خويش كرده و مسلمان كشى به راه انداخته اند. آسيابها همه از خون مى گردد، جويها همه از خون روانست ، زمين از خون تغذيه مى كند و ريشه گياهان در خون نشسته است همه جا بوى خون و جوى خون است ، نه دارها را برچيده و نه خونها را شسته اند.( 62) ((عمر سعد))، تير نخستين را بر چله كمان مى گذارد و به اردوى خورشيد پرتاب مى كند ولى از ابتدا، جنگ عمومى آغاز نمى شود، بلكه نبرد تن به تن . هنگام جنگ تن به تن ، سربازان هر دو جبهه ، براى قهرمان مورد علاقه خود كه پا در ميدان گذاشته است به ابراز احساسات مى پردازند. او را تشويق مى كنند. و وقتى از قهرمان ، ضربتى مؤ ثر بر حريف مى نشيند، غريو و هلهله برمى خيزد. در جنگهاى عرب ، معمولاً پس از سه نفر كه جنگ تن به تن مى كردند حمله عمومى آغاز مى شد. ولى در نبرد روز عاشورا، نبرد تن به تن تا ظهر ادامه دارد و لحظه ها همه فداكارى ها و قهرمانى ها و از خود گذشتگيها و ايثارهاى ياران حسين را ثبت مى كنند و يكايك ياران امام ، كه فرزندان گُرد و دلاور اسلام اند و سلحشوران پرورده حماسه مذهب ، با شوق و شورى وصف ناپذير، اجازه جهاد گرفته ، خود را چون تيرى رها شده از چله كمان ، به سينه سياه سپاه دشمن مى زنند. و همه بى صبرانه در التهاب عشق ، و در تب و تاب شهادت ، انتظار ((آن لحظه )) را مى كشند و اين همه ، ((داوطلبانه )) است ، نه چون سربازانى كه به اجبار و تهديد، از بيم سر يا اميد به زر، روانه ميدانهاى جنگ مى شوند و اگر از ميدان عقب نشينى كنند اعدام مى گردند، و نه چون سپاهيانى كه براى آن كه از صحنه نبرد نگريزند بازوهاى آنان بهم بسته مى شود تا توان فرار نداشته باشند.( 63) نه ، اينان ، خود صاعقه وار بر سر دشمن مى تازند و در ميدان ، به رزمى دلاورانه دست مى زنند. وقتى ((وَهَب ))( 64) به ميدان مى رود، آنچنان سهمگين بر دشمن حمله مى برد كه آنان جنگ تن به تن را از ياد برده ، به شكل گروهى و دسته جمعى به او حمله مى كنند. ((وهب )) قبل از حمله ، در اردوگاه امام است و ناظر جنگ ياران ، مادرش و همسرش نيز همراهش آمده اند. مادرش نزد او آمده مى گويد: فرزندم ! برخيز و فرزند پيامبر را يارى كن . چنين خواهم كرد، مادر! و هرگز اندكى هم كوتاهى نخواهم ورزيد. و به ميدان مى شتابد: ((اگر مرا نمى شناسيد، من ((وهب )) هستم . مرا و ضربتها و حمله ها و قهرمانى هايم را خواهيد ديد. با بديها مى جنگم و زشتيها را مى رانم و كوشش و جهادم ، نه بازيچه و بى هدف ، كه آگاهانه است و در راه هدفى بزرگ ...)). پس از نبردى سخت و كشتن جمعى از سربازان دشمن ، به اردوگاه بازمى گردد و پيش مادر و همسرش مى ايستد. مادر! راضى شدى ؟ نه فرزندم ! من تو را براى فداكاريهاى بزرگى در روزى چنين ، تربيت كرده ام ، هرگز از تو خشنود نخواهم گشت مگر آنكه پيش روى حسين و در راه دفاع از او و در راه او كه راه حق است كشته شوى . همسرش پيش مى شتابد و ملتمسانه مى گويد: مرا در داغ مرگ خود، بر خاك غم و اندوه منشان ، وهب ! سخن همسرت را مپذير فرزندم ! سعادت در رفتن است . به ميدان برگرد و پيگير نبرد و مبارزه باش . ((وهب ))كه شراره عشق حق ، سراپاى هستى اش را در برگرفته است ،بى اعتنابه درخواست همسرش ، مجذوب قطب قويترى است ، دوباره به ميدان مى رود.( 65) انسانها، از ((عمل ))، بيش از ((سخن ))، تاءثير مى پذيرند. گفته اند كه : ((تاءثير ((عمل )) يك نفر روى هزار نفر، بيش از تاءثير ((حرف )) هزار نفر در يك نفر است )). ( 66) شيفتگى ((وهب )) به جهاد و شور شهادت طلبى اش ، روحيه همسرش را هم دگرگون مى سازد و بندهاى تعلّق و وابستگى را مى گسلد. همسرش نيز، تحت تاءثير اين كشش قرار مى گيرد و عمودى برداشته به سوى رزمگاه مى شتابد تا دوشادوش شوهرش بجنگد، ولى امام حسين (عليه السّلام ) او را به جمع زنان برمى گرداند و در حقّ او دعاى خير مى كند. ((وهب ))، اين سرباز رشيد جبهه حق ، در نبردى حماسى و قهرمانانه كه 24 سواره و 24 پياده را مى كشد، خود، كشته مى شود و سرش به سوى اردوى امام ، پرتاب مى گردد. مادرش از شوق اين افتخار كه فرزندش در جهاد با باطل ، سرباخته است آن سر را بوسه باران مى كند و دوباره آن را به شدت به جبهه دشمن مى اندازد تا مگر بر نيروى دشمن ، ضربه اى ديگر از اين راه وارد آيد.( 67) پس از چند تن ، ((مسلم بن عوسجه )) نبرد را مى آغازد. ((مسلم بن عوسجه ))، از سوى نخستين پيشاهنگ نهضت حسينى ، ((مسلم بن عقيل )) نماينده دريافت اموال و خريدن اسلحه و گرفتن بيعت در كوفه بود، مردى است پارسا و مجاهد در نبردى پرشور، عده اى را مى كشد و خود، زخمى مى شود. ديگرى به ميدان مى آيد و مسلم او را نيز به قتل مى رساند. اگر تك تك به پيكار او برخيزند همه را با تيغ درو مى كند، اين است كه كسى از جبهه دشمن فرياد مى زند: اى بيخردان ! مى دانيد با چه كسى مى جنگيد؟! با شجاعان و دليران بصير و بينايى مى ستيزيد كه شيفته مرگ اند. در نبرد تن به تن ، همه تان را هلاك خواهد كرد، او را سنگباران كنيد تا كشته شود،( 68) آتش جنگ بين او و گروهى برمى افروزد و غبارى برمى خيزد. حمله آوران جبهه دشمن ، ميدان را ترك مى كنند. گرد و غبار صحنه كارزار فرو مى نشيند و... ((مسلم )) بر زمين افتاده است . امام خود را به بالين او مى رساند. همچنين در آن لحظات ، ((حبيب بن مظاهر))، دوست قديمى اش به سويش مى شتابد و بر بالين ((مسلم )) مى نشيند، رمقى در تن مسلم باقى است . دوستش حبيب مى گويد: مسلم ! برايم بسى ناگوار است كه تو را در چنين حالى مى بينم ، به بهشت بشارتت باد. اگر بعد از تو من هم كشته نمى شدم ، دوست داشتم كه تمام وصيتهايت را به من بگويى . مسلم ، آهسته ، در حالى كه اشاره اش به حسين است : ((با اين مرد باش و تا دم مرگ ، در ركابش بجنگ )).( 69) و... چشمانش بسته مى شود و روحش به آسمانها پرمى گشايد. سرمايه اش در اين سوداى پرسود و عاشقانه ، فقط ((جان )) بوده كه تقديم كرده است . به هر مقام و رتبه اى كه رسيده ، در سايه گذشتن از جان در راه ((خدا)) بوده است . مگر گوهر پاك و الهى وجود انسان ، جز در سايه اينگونه فداكاريها مى درخشد؟ مگر اوجگيرى معنوى و عرفانى انسان ، جز با سوختن پروانه وار، در عشق به حق ، فراهم آيد؟ جوهر زندگى و عصاره حيات ، به همين است . ((آرى ، آرى ، زندگى زيباست . زندگى آتشگهى ديرنده پابرجاست . گر بيفروزيش ، رقص شعله اش در هر كران پيداست . ورنه ، خاموش است و خاموشى گناه ماست ...)). مقاومت اصحاب سرانجام ، دو سپاه نابرابر، برابر هم قرار مى گيرند، جنگ درمى گيرد و كار به مرحله حساس و سختى مى رسد. امام و برخى ديگر، صورتشان از شوق مى درخشد. از ياران امام وقتى كه يك يا دو مرد كشته مى شوند، به خاطر كمى افراد، محسوس و مشخص مى شود، ولى از جبهه دشمن هرچه هم كشته مى شوند معلوم نمى گردد و اين به خاطر انبوهى نفرات آنان است .( 70) در اين ساعات ، كه امام ، پى درپى قربانيهاى خود را در ((منا))ى دوست فدا مى كند، فلسفه ژرف و بلند خويش را يادآور مى شود و خطاب به بازمانده يارانش مى گويد: ((مقاومت ! اى بزرگ زادگان ، مرگ ، پلى است كه از رنج و سختى به سوى بهشتهاى گسترده و نعمتهاى پايدار، عبورتان مى دهد. از پيامبر است اين سخن كه : دنيا زندان مؤ من است و بهشت كافر، و مرگ پل آنان است به سوى بهشت هاشان و پل اينان به سوى جهنم هاشان ...)).( 71) اصحاب امام ، با حمله اى برق آسا به قلب سپاه دشمن ، معركه را حساستر مى كنند. حمله اى كه از ((عقيده )) سرچشمه و مدد مى گيرد و قطره هاى خونشان كه از زره ، بر زمين مى چكد، زمين كربلا را بوسه مى زند. اينان خويشتن را چنان ساخته اند كه در قاموس زندگيشان واژه ((ترس )) يافت نمى شود. شناگر درياى شهادت اند و شيفته شيوه شيعه ، در ركاب امام و پيش روى او مى جنگند و از او و آرمان عدالتخواهش ، الهام مى گيرند. حيات را در شهادت مى جويند. بقا، را در ((فنا)) مى طلبند. ماندن را در ((رفتن )) مى بينند. تجسّم جاودانگى و تبلور خلود و ابديت اند. بر سفره ((رزق الهى )) مهمانند. ((آنانكه حلق تشنه به خنجر سپرده اند. آب حيات ، از لب شمشير، خورده اند)).( 72) امام حسين (عليه السّلام ) وقتى كه حقيقت و هدفش و آنچه بدان معتقد است به خطر مى افتد، به سادگى از هرچه كه انسان در زندگى با آن خو گرفته و پيوند دارد، مى گذرد و خود را از بندهاى بندگى آفرين رها كرده و مى گسلد و در راه مكتب و عقيده اش ، بزرگترين فداكاريها را مى كند و اين است معناى زهد در فرهنگ شيعه و قرآن . چرا كه : ((زهد، نداشتن نيست ، بلكه در بند داشته ها نبودن است )). و... حسينى ((چنين ))، همرزمانى ((چنان )) لازم دارد. سلحشوران تپنده و توفنده جبهه حسين ، با عمل سخن مى گويند و با خون ، ((اعلاميه )) مى نويسند و به درستى ، زندگيشان و نحوه عملشان به آنان وجهه و معنى مى دهد، نه گفتارشان و حرفهاشان و شعارهاشان و ادعاهاشان ... بدون پشتوانه صدقى از عمل . سپاه اندك ولى پرتوان امام ، با حمله هاى خويش ، دشمن را مى پراكنند و در يورشها و حمله هاى خود مانند هر جنگجوى ديگر اشعار حماسى و سرودهاى انقلابى (رجز) مى خوانند كه عموماً در معرفى خود و والايى عقيده و نماياندن موضع و جبهه خويش است و بيانگر آنچه به آن وابسته و معتقدند و از آن موضع عقيدتى ، دفاع مى كنند و در راه آن به جهاد و فداكارى و از خود گذشتگى و بذل جان و نام و نان مى پردازند و نشان دهنده آنچه رجزخوان بر ضد آن دست به عمل تهاجمى زده و عليه آن شوريده و پاى در ركاب مبارزه نهاده است . و غالب مردم نيز با دقت ، به حماسه هاى شعرى رزم آور، گوش مى دهند، چرا كه جالب توجه است و قابل بررسى و در آن نكته هاست . بدين گونه همرزمان امام ، پيكار را مى آغازند و زمين زير گام استوارشان مى لرزد، مى جنگند و مجروح مى شوند. بر زمين مى غلتند، مى كشند، كشته مى شوند... و بدينگونه ، زيباترين و پرشكوه ترين حماسه ها را مى آفرينند و بديعترين نمونه هاى فداكارى در راه حق و دفاع از ارزش هاى جاويد را ((خلق )) مى كنند. معراج را از خاك خونين كربلا شروع مى كنند. و پرواز در ملكوت را، با بال سرخ شهادت ، طى مى نمايند. و... ((بر خاك مى غلتند و گل مى رويد از خاك )). حسين (عليه السّلام ) سر سلسله اين عشّاق وارسته است و مى داند كه قطرات خون پاك خود و يارانش ، آنقدر خواهد جوشيد و گسترش خواهد يافت كه دريايى عظيم گردد. و اوّلين چيزى را كه امواج اين درياى خون ، به كام خواهد كشيد، همان كسانى خواهند بود كه اين قطره ها را بر زمين مى ريزند.

قسمت دوم

پيران جوان ظهر عاشوراست ... دشمن فرصت نماز خواندن هم به سپاه امام نمى دهد. حسين به نماز مى ايستد تا با ابراز نياز به آستان ((اللّه ))، سرود بى نيازى از هر كس جز او را بر بام بلند زمان ، برخواند و زمزمه عشق را ترنّم كند. سعيد بن عبداللّه ( 73) يكى از همراهان امام خود را سپر بلا مى سازد و سينه خود را آماج تيرها قرار مى دهد تا آن بزرگوار آسيب نبيند. هدف تيراندازها، خود ((حسين )) است ولى تيرها به امام نمى خورد و سراپاى سعيد، غرق در خون است ، سعيد كه اينك زير باران تيرها، از تيرگيها پاك شده و در جوى خونى كه از او جارى است ((غسل شهادت )) كرده است ، بى رمق و بى حال بر زمين مى افتد و اين پيام بر لب دارد: ((خدايا! از من به پيامبرت سلام برسان و به او بازگوى كه از اين تيرهاى جانسوز، در راه دفاع از فرزندش كه دفاع از ((انسانيت و آزادى )) است چه ها كشيدم )).( 74) و در اين دمادم ، مجاهدى پير و سالخورده كه خون در رگهايش هنوز جوان و جارى است ، نه چون نهرى راكد، عفن ، ساكن و ساكت ، بلكه رودى پرخروش و پرالتهاب از خون در رگهايش مى دود، با شمشير آخته به آنان حمله مى كند و مى خواند: ((من ، حبيب ، پسر مظاهرم ، فرزند سواركار ميدان نبردم ، در آن هنگام كه آتش جنگ برافروزد. شما گرچه از نظر نيروى رزمى و نفرات جنگجو از ما بيشتر و نيرومندتريد، ليكن ما از شما پرشكيب تر و پرهيزكارتريم ، ما با حق آشكار پيوند خورده ايم و سخن و منطق ما، از روى آگاهى است و نيرومندتر و استوارتر...)).( 75) در گرماگرم اين پيكار، شمشيرى بر فرق ((حبيب بن مظاهر)) فرود مى آيد، موهاى سپيد صورتش ، از خون ، رنگ مى گيرد، دست را بالا مى آورد تا خون را از برابر ديدگانش پاك كند تا بهتر بتواند صحنه نبرد، دوست و دشمن و حريف رزمى را تشخيص دهد و بازشناسد كه ... نيزه اى او را از كار مى اندازد و پيكرش بر خاك مى افتد. رمقى در تن دارد. خرسند است كه ((جان )) را در راه خوبى از دست مى دهد. از اين داد و ستد كه جان مى دهد و حيات جاودانه و ابدى مى ستاند شاد است و راضى . احساس غبن و زيان نمى كند؛ چون مى بيند كه جانش در باتلاقى و شنزارى و يا كويرى فرو نمى رود كه آن را هيچ سودى نباشد، بلكه پاى نهال ((حقيقت ))، خونش را مى ريزند و از اين درخت ، ميوه هاى آگاهى و حركت و حيات و خلود به بار خواهد آمد. با چشمان خون گرفته اش همه جا را به رنگ خون مى بيند. حسين بر بالين او مى نشيند همچنان كه بر بالين هر كشته و شهيدى از ياران حاضر مى شود تا ((شكوه شهادت شگفت )) را بر او تبريك گويد. اينك ، فدايى ديگرى مى خواهد بجنگد. تهاجمى عليه شرك مجسّم و پيكارى بر ضد هوسهاى خودكامه زرپرستان گوساله پرست كه فريب سامرى را خورده اند و بانگ ناخوشايند گوساله طلايى ، آنان را به اينجا كشانيد. سالخورده است ، موهاى سفيد و پرپشت ، سر و صورت او را فراگرفته و ابروان سفيد و انبوهش ، جلوى چشمش را پوشانده است . ((انس )).( 76) وقتى نوبت مبارزه به او مى رسد، نزد حسين رفته و از حضرتش اجازه نبرد مى خواهد. آنگاه براى اينكه موهاى درهم و انبوه ابروان ، جلوى چشمش را نگيرد، با دستمالى آنها را به روى پيشانى خود، محكم مى بندد و آماده قدم نهادن در جبهه نبرد مى شود. شما در چهره پرشور اين پيرمرد سالمند چه مى خوانيد؟ آيا شكوه ايمانى كه اين پير سالخورده را چونان جوانان ، شاداب و زنده دل و مهاجم ساخته است ، شما را جذب نمى كند؟! من كه از صحنه اين روز، براى شما گزارش مى دهم ، سخت ، شيفته هيبت ملكوتى اين گوشه از حادثه سراسر اعجاب و سراسر تحسين كربلا قرار گرفته ام ، دلى سخت تر از فولاد مى خواهد كه از اين منظره ، منفجر نشود و نتركد. چه سوزان و گدازان نغمه سر مى دهد اين عشق ! چه پرخاشجو خراب مى كند و مى سازد اين ((عقيده )). و چه الهامبخش است اين ((خدا)) كه كانون همه زيباييهاست ، كه پير سالمندى را به قربانگاه مى كشد، كه در شعله هاى عشق مى سوزاند، كه ... ولى چه مى توان كرد با ((دلهايى كه به قساوت در افتاده اند و چون سنگ ، بلكه سخت تر از سنگ شده اند. بعضى از سنگها شكافته مى گردد و از درون آن ، نهرهاى آب ، روان مى گردد و برخى دگر از سنگها، از هراس و خشيت خدا فرو مى ريزد))( 77) ولى دلهاى سخت تر از سنگ را با كدام سرانگشت اعجازگر مى توان گشود و بارقه اى از ((ايمان )) و جرقه اى از پرتو خدايى بر آن تاباند؟ وقتى حسين ، ((انس )) را در اين حالت مى بيند، اشك در ديدگانش حلقه مى زند و دعايش مى كند كه : ((خدايا! جهاد و تلاشش را پاداشى بزرگ بخش )). و با نگاهش كه سرشار از سپاس و رضايت است ، اين پير روشن ضمير دل زنده را كه رو به ((ميدان )) مى رود، بدرقه مى كند. پيرمرد در ميدان ، رزمى جسورانه مى كند و در اين مسير، موهاى سفيدش خونرنگ مى شود و تمام توانش همراه خونى كه از اندام اين مجاهد پير، بر پيكرش جارى است بر زمين مى ريزد و رادمرد، پس از نبردى پرشور، از پاى درمى آيد. ((مرگ ))، نقطه پايانى است كه خط همه زندگيها به آن منتهى مى شود، ولى همه از يك مسير نيست . ((هزار و يك )) راه است و ((يك )) پايان و آن مرگ است ، اما، ((بايد چگونه مرد، تا جاودانه زيست ؟ و... عفريت مرگ را در پيشگاه زندگى پرغرور خويش خوار و زبون نمود؟...)). باز هم قربانى ديگر، ((عابس ))! عابس بن ابى شبيب شاكرى . مردى است بزرگوار، شجاع ، سخنور، پرهيزكار، شب زنده دار و متهجّد. و از چهره هاى برجسته شيعه است كه در ولايت اميرالمؤ منين (عليه السّلام ) به مرحله اخلاص و عشق رسيده است و در نهضت مسلم بن عقيل هم در كوفه از پيشتازان پيوستن به صف انقلاب و جبهه حسينى بوده است . اينك ، روز عاشورا، روز آزمون بزرگ عقيده و اخلاص و وفاست . جمعى از ياران امام ، در خون طپيده اند. جنگ و درگيرى شدّت يافته ، تنور رزم ، شعله ور است . عابس ، قدم به پيش مى نهد، چرا كه ميدان ، رزم آور مى طلبد. غلامش ، ((شوذب )) هم همراه اوست . شوذب نيز، از چهره هاى سرشناس شيعه و حافظان حديث و ياران على (عليه السّلام ) و تكسواران ميدان هاى نبرد است . از او مى پرسد: شوذب ! چه خواهى كرد؟ در دل چه دارى ؟ چه خواهم كرد؟! جز اينكه همراه تو و در كنارت ، در دفاع از فرزند دختر پيامبر، بجنگم تا كشته شوم . جز اين هم نسبت به تو گمان نمى رفت . اينك در پيش روى اباعبداللّه بجنگ تا تو را هم همچون ديگر اصحابش به حساب آورد و من هم تو را به حساب آورم ، اگر كسان ديگرى هم با من بودند كه نسبت به آنان ولايت داشتم ، خشنود مى شدم كه پيش از من به شهادت برسند و من اجر تحمّل شهادتشان را داشته باشم و به حساب بگذارم . امروز، روزى است كه با تمام توانمان ، بايد ((اجر)) طلب كنيم . بعد از امروز، ديگر عملى نيست . از اين پس ، حساب است نه عمل . آنگاه ، عابس شاكرى ، خدمت امام مى رسد، سلام مى دهد و مى گويد: ((يا اباعبداللّه ! به خدا سوگند! اينك در روى زمين ، هيچ كسى از دور و نزديك ، در نظرم عزيزتر و محبوبتر از تو نيست . اگر مى توانستم با چيزى عزيزتر از جان و گرانبهاتر از خونم از كشته شدن تو جلوگيرى كنم ، چنان مى كردم . سلام بر تو اى اباعبداللّه ! گواهى مى دهم (يا: شاهد باش ) كه من بر راه و روش و هدايت تو و پدرت هستم ...)). آنگاه با شمشيرى آخته و تيغى عريان ، به سوى دشمن مى رود، در حالى كه به پيشانى اش ضربتى خورده است ، هماورد مى طلبد. آنان كه او را مى شناسند و دلاوريها و حماسه هايش را در معركه نبرد، شاهد بوده اند، شهامت به ميدان آمدن ندارند و به يكديگر هشدار مى دهند كه : اين ، شير شيران است ، او فرزند ((ابى شبيب )) است ، كسى به جنگش نرود. عابس ، همچنان در ميدان ايستاده است و ندا مى دهد: آيا مردى نيست ؟... آيا مردى نيست ...؟ ... باز كسى به ميدان نمى آيد. ((عمر سعد))، بر سر نيروهاى خود فرياد مى كشد: واى بر شما! ... سنگبارانش كنيد. (شگرد و شيوه عاجزانى كه از نبرد روياروى و تن به تن با شيرمردان ، وحشت دارند و مى گريزند). از هر سوى ، سنگبارانش مى كنند. عابس كه چنين مى بيند، زره و كلاهخود را از تن و سر برمى گيرد و پشت سر خود مى اندازد، آنگاه بر آنان حمله مى برد. بيش از دويست نفر را از ميدان ، فرارى مى دهد. آن بزدلان از دم تيغش مى گريزند، دوباره جمع مى شوند و سرانجام از اطراف بر او حمله ور مى شوند و عابس ، در نبرد يكتنه با آن گروه مهاجم به شهادت مى رسد. سرش را از پيكرش جدا مى كنند و عدّه اى در حالى كه با هم نزاع دارند و هر كس ادعا مى كند كه : من او را كشته ام ، سر پاك آن سرباز پاكباز حق را پيش عمر سعد مى برند. عمرسعد مى گويد: بى خود نزاع نكنيد، او را يك نفر نكشته است ، او را همگى شما كشته ايد... و با اين سخن ، آنان متفرق مى شوند.( 78) نيمروز است و خورشيد زمين را مى گزد و در تاريكى هاى ستم آلود و افسون آميز، اينك ((روز)) مى تركد و بر اين دشتى كه آسمان خسيس از باريدن بر آن دريغ مى ورزد، اينك بارش خون است كه سيرابش مى كند. حسين ، غلام و خدمتكار تركى دارد كه ( 79) نيكو قرآن مى خواند و آشناى به آن است ، مدتهاست كه خالصانه ، خدمتگزارى امام را به عهده دارد و همين افتخار او را بس . خود را به حضور امام مى رساند و اجازه نبرد مى خواهد تا خون خويش را با خون ديگر شهيدان بياميزد و آخرين تير تركش خود را در راه مولا برگيرد و ((جان )) را عاشقانه نثار راه حق و عدل و برابرى كند. روى در روى امام ، ملتمسانه و بى صبرانه در انتظار پاسخ مساعد و اينك ... روانه ميدان . شروع نبرد است و اين حماسه بر زبان : ((از ضربت تيغ تيز و نيزه ام ، از دريا شعله خيزد و از پيكان و تير من ، آسمان پر مى شود و آن دم كه تيغ عريان در دست من رقص كنان به چپ و راست بگردد، قلب حسود بدخواه از بيم آن بتركد و زهره اش آب شود...))( 80) و پس از پيكارى خونين بر زمين مى افتد. حسين ، خويش را بر بالين او مى رساند و در كنارش مى نشيند و در اندوه مرگ اين غلام وفادار، مرواريد اشكش بر چهره مى غلتد، صورت بر صورت غلام خويش مى نهد و بر آن بوسه مى زند. چه فرقى مى كند كه نژاد و رنگ و زبان ، سفيد يا سياه ، عرب يا عجم ، رومى يا زنگى ... آنچه اينجا ملاك ارزش است هيچ كدام از اينها نيست ، بلكه عقيده و ايمان است و همين برابرى نژادها، زبانها، رنگها، لهجه ها و قبيله ها است كه اسلام از آن دفاع كرده و آغوشش را به روى هر كس كه پذيراى اين ((ايمان )) باشد، بازمى گذارد و همين نيز رمز بسى از موفقيتها و پيشرفتها و گسترشهاى اين آيين است . و حسين ، در صحنه نبرد و در ميدان كارزار، اين آموزش دينى و انسانى را به كار مى گيرد و سپاسى و ستايشى و تقديرى همسان ، نسبت به همه يارانش ، از پيرمرد تا نوجوان ، از رئيس قبيله تا غلام ترك يا سياه روا مى دارد. يكجا رخ غلام و پسر بوسه داد و گفت در دين ما سيه نكند فرق با سفيد غلام ترك ، چشم مى گشايد و امام و سرور خويش را بر بالين مى بيند، لبخند سپاسى بر لبانش نقش مى بندد و سپس مرغ روحش از قفس تن ، به ابديّت پرمى كشد)).( 81) ((بر اين دشت خاموش ، بر ياد دارم كه : مرغان سرود سفر، ساز كردند هوا سخت تاريك و نامهربان شد تو گفتى كه فريادى از دشت ، بر آسمان شد. چه گلها كه بر خاك عريان فرو ريخت چه گلها، كه غمناك ، بر خاك !...)). جوانان بنى هاشم از اين پس ، نوبت جوانان هاشمى از دودمان خود حسين است . ياران ديگر امام ، تا زنده بودند نگذاشتند حتى يك نفر از ((بنى هاشم )) به ميدان رفته ، بجنگد، ولى وقتى همه شان با روح سرخ ، به ديدار يار رفتند و پيشمرگ اولاد رسول اللّه گشتند اينك نوبت اينان است . هر چند كه از شمار رزم آوران جبهه امام كاسته مى شود، بر عزم فولادين و جسارت و مقاومت بازماندگان از اين سپاه مى افزايد. امام خود را در آخرين لحظه بر بالين شهيدانش مى رساند و آن سرهاى پاك باخته اى را كه بر آستان پوچى زندگى و پليدى سازش و تسليم ، فرود نيامده است روى زانو مى نهد و مى نوازد و محبت مى كند و با نگاه رضايتمندانه اى بدرقه بهشت مى كند. ((على اكبر))، پسر جوان امام حسين ، از پدر اذن مى گيرد تا در مبارزه شركت كند. به يك بار، مهر حسين مى جوشد، تكانى در دل و انقلابى در قلب پديد مى آيد. و اشك در چشم حسين ، حلقه مى زند،( 82) مى بيند آنكه در برابر اوست جوانش است . اگر به ميدان رود تا چند لحظه ديگر، روى زمين و زير سم اسبان دشمن قرار خواهد گرفت و اين شبيه پيامبر، همچون گلى در چنگ طوفان ، خزان زده و پر پر مى شود. اين آيه در نظر امام جرقه مى زند و بر دلش مى تابد كه : ((مؤ من بايد خدا و پيامبر و جهاد و مبارزه در راه خدا را به هنگام ضرورت و نياز، بر خانه و كسب و كار و قوم و خويش و زن و فرزند و پدر و برادر و خانواده ، برترى دهد و به سوى جهاد بشتابد...)).( 83) اين الهام و اين بنياد فكرى و ساخت روحى ، امام را چنان فداكار و با گذشت مى سازد كه به قتل عام فرزندان و ياران و اسارت خاندان خود و به آتش كشيده شدن خيمه هايش و سختيها و فاجعه هاى بسيار ديگر، تن در مى دهد و همه را در راه هدف مقدس خويش ((فدا)) مى كند و براى رسيدن به ((جانان ))، ((جان )) مى دهد. و هرچه را كه از ((او)) مى رسد، نيكو مى شمارد و استقبال مى كند. ((على اكبر))، جوانى است دلاور و پرشور و جنگجويى است تكاور و بى همانند. سيمايى ملكوتى دارد و ايمانى بس والا. سخنش ، چهره اش ، راه رفتنش و حركتش ، چهره و سخن و راه رفتن پيامبر را در خاطره ها تجديد مى كند و يادآور آن همه شور و حماسه و حركت و جذبه است . وقتى آرزوى ديدار رسول خدا را مى كنند به اين جوان مى نگرند. احساسى رقيق در دل دارد و در كنار آن نفرتى شديد و كينه اى مقدس از ستم و تبعيض و استضعاف و استثمار و مسخ انسانها و خريدن انديشه ها... على اكبر، معنويّت مجسّم است و اين الفاظ به سختى مى تواند چهره ((على اكبر)) را تا اندازه اى بس اندك ، ترسيم كند. سوار بر اسب مى شود. و آهنگ رفتن به ميدان ، در چشمان جذابش حلقه هاى اشك مى آورد. فرزندم ! تو و گريه ؟ پدر جان ! نمى خواهم گريه كنم ولى فكرى مرا مى رنجاند و اشك در چشمانم مى آورد. چه فكرى ، فرزندم ؟ اينكه مى روم و تو را تنها و بى ياور مى گذارم . فرزندم ! من تنها نمى مانم ، به زودى با تو، خواهم بود. حسين ، چنان با قاطعيت و صلابت و استحكام ، اين سخن را مى گويد كه گويى پسرش را در يك بزم سرور و مجلس ضيافت خواهد ديد. از هم جدا مى شوند. پسر رشيد و دلاور، روانه ميدان مى شود. پسر از جلو مى رود. نگاه پدر از پشت سر، با حسرتى دردناك ، آميخته با شوقى وصف ناپذير، به قد و بالاى اوست . نگاهش از فرزند جدا نمى شود، نگاه كسى كه از بازگشت او نااميد و ماءيوس است . آنگاه رو به آسمان كرده آنان را نفرين مى كند: ((خدايا! شاهد باش ! شبيه ترين مردم را به پيامبرت ، در چهره و گفتار و منطق و عمل ، به سوى اين مردم فرستادم . خدايا! جمع اين مردمى را كه از ما دعوت كردند ولى خود به روى ما شمشير كشيدند و از پشت بر ما خنجر زدند و به جبهه دشمن پيوستند، پراكنده ساز و بركات خويش را از اينان برگير و روز خوش بر اينان نياور)).( 84) راستى كدام قلم و كدامين بيان است كه بتواند اين صحنه را مجسم و ترسيم كند؟ صحنه اى كه پسرى در برابر پدر ايستاده و اجازه نبرد مى طلبد، هر دو در يك ((راه ))اند و هر دو نيز در يك ((فرجام مشترك )) با هم . صحنه اينكه اين دو، دست در گردن هم مى اندازند تا پس از اين ((پيوند))، از هم ((جدا)) شوند ولى پس از ساعتى باز هم ((با هم )) خواهند بود. صحنه اى كه دل پسر، در چشمه چشم پدر شناور است و دو قلب ، با هم مى طپند و به يك عشق ، مى بينى كه ((كلمه )) براى توصيف اين حال ، كوچك و محدود است و ناتوان . و آن همه عظمت و ژرفاى ايثار و فداكارى در قالب ((لفظ)) نمى گنجد و ((واژه )) عاجز است و قلم به ناتوانى خود اعتراف مى كند. ((على اكبر)) در صحنه نبرد، با سلحشورى و قدرتى شگرف ، مى جنگد و گروهى را به خاك مى افكند. در بحبوحه توان جوانى است و اوج قدرت جسمى و از نرمى عضلات ، چالاكى بدن و خسته نشدن مچ دست و بازو و پشت و كمر، كه از بايستگى ها و نيازهاى نخستين يك شمشير زن است ، برخوردار مى باشد. هنگام شمشير زدن ، آنچنان با مهارت شمشير فرود مى آورد و چنان سريع و زبردست حمله مى كند و دفاع مى نمايد كه مانورها و حركت ها و نمايش هاى رزمى او مورد توجه قرار مى گيرد و ديد همگان را به خود مى كشد و حتى سربازان جبهه مخالف هم زبان به تحسين مى گشايند و نمى توانند از ابراز شگفتى و اعجاب ، خوددارى كنند. على در ميدان ، هنگام حمله هايش اين رجز را مى خواند: ((من پسر حسين بن على هستم . به خداى كعبه سوگند كه ما به پيامبر سزاوارتريم و به خدا قسم ! هرگز نبايد ناپاك زاده اى همچون يزيد، بر ما حكومت كند و سرنوشت جامعه اسلامى را در دست گيرد...)).( 85) در حمله هاى پياپى خود، گروه زيادى را مى كشد و در فرصتى كوتاه به اردوگاه امام مى آيد و آب مى طلبد تا لبى تر كند و جانى بگيرد.( 86) فعاليت زياد و نبرد در زير شراره سوزان آفتاب نيمروز، به شدت او را خسته كرده است و سخت تشنه است . از ميدان برمى گردد ولى نه به جهت فرار از جنگ و درگيرى و به خاطر شانه خالى كردن از مسؤ وليّت و نبرد و جهاد، بلكه تا با نوشيدن مقدارى آب و با تجديد نيرو، توان بيشترى براى پيگيرى و ادامه مبارزه بازيابد. ولى ... آبى نيست . دوباره با همان حال به رزمگاه مى شتابد و پيكار مى كند و در پايان اين ستيز، از هر سو مورد هجوم و يورش وحشيانه خون آشامان دشمن قرار مى گيرد و در پى ضربتهاى فراوان آنان از پاى درمى آيد و... بر زمين مى افتد. گويى ستاره اى از سينه آسمان فرود مى آيد و روى خاك مى نشيند. حسين ، با شتاب به سوى ((على اكبر)) روان مى گردد و چون ياراى تحمل اين را ندارد كه سر فرزند محبوب خود را بر خاك بيند، آن سر خون آلود را بلند مى كند و با گوشه جامه اش تا آنجا كه در امكان اوست خاك و خون را از چهره فرزند، مى زدايد. و در همان نگاه اول مى فهمد كه فرزند، زندگى را بدرود گفته است . ولى در اين حادثه ، هرگز نمى نالد و نمى گريد و به هيچ رو، اشك نمى ريزد، در حالى كه چشم به سوى آسمان مى دوزد در چهره اش اين سخن را مى توانى خواند: ((خدايا! اين قربانى را در راه اسلام بپذير)). و اين صداى رساى حسين را در دو جبهه مى شنوند و اين روحيه بزرگ حسين ، حيرت تاريخ نگاران را نيز برمى انگيزد. على اكبر، اولين شهيد از فرزندان ابوطالب است كه در ركاب پدرش حسين بن على (عليهما السّلام ) به فيض شهادت مى رسد.( 87) و اينك مجاهد نوجوانى در آستانه نبرد، با اين عقيده و روحيّه كه : ((تا من سلاح بر دوشم ، عمويم كشته نخواهد شد)).( 88) صاحب اين سخن حماسى و روح بزرگ ، كيست ؟ ((قاسم ))! فرزند امام حسن مجتبى (عليه السّلام ). پيش عمويش مى آيد و اجازه نبرد مى خواهد. امام در اجازه دادن به يادگار برادرش ، درنگ مى كند. قاسم آن قدر التماس مى كند و بر دست و پاى امام بوسه مى زند تا رضامندى او را جلب نمايد. اشك شوق در ديده ، بى تاب شهادت ، با اندامى كوچك كه زره هاى بزرگسالان بر تنش گشاد است ، از امام جدا مى شود و سوار بر اسبى ، پايش به ركاب نمى رسد. فقط سيزده سال دارد، به ميدان مى رود و خويشتن را معرفى مى كند و پدر و دودمان خود را و دليرى و بى باكى و ايمان پاك خود را بر آنان مى شناساند( 89) و به پيكار مى آغازد و با هماوردان ، پنجه نرم مى كند. پس از پيكارى سخت كه تعدادى از نفرات دشمن را مى كشد، بر او حمله مى كنند و در اين گير و دار هجوم و دفاع و زد و خورد، يكى از جنگجويان سپاه كوفه شمشيرى بر سرش فرود مى آورد. ((قاسم )) به رو در مى افتد و با فريادى جانسوز، عمويش را به يارى مى طلبد. حسين ، چونان عقابى تيز پر، خود را به ميدان مى رساند و پس از نبردى كوتاه ، به بالين فرزند برادر مى نشيند، در حالى كه قاسم لحظه هاى واپسين را مى گذراند و پاشنه پا بر زمين مى سايد. امام ، قاتلين او را نفرين مى كند، آنگاه مى فرمايد: قاسم ! بر عمويت بسى ناگوار و دشوار است كه او را به كمك بخواهى ولى او نتواند به موقع ، ياريت كند... و قاسم را بر سينه مى گيرد و پيكر مجروح اين شهيد را به اردوى خود مى برد. در حالى كه هنگام بردن ، پاهاى قاسم بر زمين كشيده مى شود. و او را كنار جسد فرزندش ((على اكبر)) بر زمين مى نهد.( 90) و عموزاده ها و خانواده خويش را به صبر و مقاومت و تحمّل شدايد دعوت مى كند، كه زمينه ساز عزّت آينده است .( 91) فرزندان ابوطالب فرزندان ابوطالب ، در لحظات خونرنگ عاشورا، حماسه آفرينان نستوهند. اولاد عقيل ، اولاد جعفر، فرزندان على (عليه السّلام )... غير از مسلم بن عقيل كه به نمايندگى از امام حسين (عليه السّلام ) به كوفه مى رود و در نهضت كوفه به شهادت مى رسد، ((عبدالرحمن )) و ((جعفر)) دو پسر ديگر عقيل نيز، در كربلايند. هر كدام ، گام استوار خويش را به ميدان جهاد مى گذارند، رَجَز مى خوانند و با دشمن درمى آويزند. هريك ، در نبرد، بيش از ده نفر را به هلاكت مى رسانند. و آنگاه ، ... معراج شهادت .( 92) دو جوان ديگر، كه يادگار مسلم بن عقيل اند، در كربلا جان خود را فداى حق مى كنند: عبداللّه و محمّد در چندين حمله پياپى ، نفرات زيادى را از دشمن به خاك مى افكنند. رشادت پدر را دارند و فداكارى و ايثار ((مسلم )) را تداوم مى بخشند. عبدالله ، پس از نبردى دلاورانه ، با تيرهايى كه بر پيشانى و قلبش مى نشيند، بر زمين مى افتد. پس از شهادت عبداللّه ، فرزندان ابوطالب ، يكپارچه دست به قبضه شمشيرها مى برند و حمله اى هماهنگ و متّحد را شروع مى كنند. حسين (عليه السّلام ) در اين لحظه ، رو به آنان ، فرياد مى كشد: اى عموزادگان ! بر مرگ ، شكيبا باشيد... و... در اين حمله دسته جمعى است كه ((محمد)) بر خاك مى افتد و با خونش پيمان حمايت از امام و دفاع از حق را امضا مى كند.( 93) حماسه هاى آل ابوطالب تمام ناشدنى است . ((عون )) و ((محمد)) دو چهره درخشان ديگر از اين دودمان شرف و كرامت و عزّت اند كه در كربلا فداكارى مى كنند. هر دو جوان ، پسران ((عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب ))اند. مادر ((عون ))، حضرت زينب كبرى است . اين دو جوان هاشمى مانند ديگر حماسه آفرينان دلير، در وفا به پيمان و عمل به تكليف خويش ، قدم به ميدان مى گذارند و مبارز مى طلبند و رجز مى خوانند، خود را معرفى مى كنند و در جهادى چشمگير، پس از كشتن جمعى از نيروهاى دشمن ، در اثر شدّت جراحات و ضربتهاى شمشير دشمن ، به شهادت مى رسند و حماسه اى براى دين و افتخارى براى دودمان خويش مى آفرينند.( 94) جوانان هاشمى هم ، روى در نقاب خاك مى كشند. قربانگاه عشق ، آنان را در راه خدا به ((مشهد)) خونين مى كشاند و با چهره هايى نورانى ، و برافروخته از شوق و گلگون از وصال ، به ديدار خدا مى شتابند و به پيامبر و شهداى صدر اسلام مى پيوندند. و... اين راه هنوز ادامه دارد. عباس ، آموزگار وفا العطش ! ... العطش ! ... اينك تهيه مقدارى آب براى خيمگاه و كودكان حسين ، ضرورى به نظر مى رسد و اين كار به عهده ((عباس )) فرزند على ، اميرالمؤ منين است ، قبلاً يك بار عباس و عدّه اى از ياران به فرات حمله برده اند و پس از يك برخورد و درگيرى مسلحانه با نگهبانان ، به آب دست يافته و اردو را سيراب كرده اند.( 95) در خيمه هاى كاروان حسين ، از كودك شيرخوار گرفته تا بيمار و زنان و دختران بى پناه ، محاصره شده ، شب را با گرسنگى و تشنگى به صبح آورده اند. لبهايشان از عطش خشك شده ، با چهره هايى رنگ پريده و صداهايى نازك و ضعيف و گرفته در رنج هستند. شير در پستان مادرها خشكيده است و طفل شيرخوار امام ، در خيمه از فرط تشنگى به حال بيهوشى افتاده است . بعضى از كودكان ، چنان از تشنگى بى تابند كه شنها را از زمين كنار مى زنند و جامه ها را بالا زده ، سينه ها را بر جاى نمناك مشكهاى آب در زمين مى گذارند تا خنك شوند. اضطرابى عجيب بر صحنه حاكم است . تشنگى از يك سو، هياهوى جنگاوران و صداى گام اسبها و فريادها و غرش ها از دگر سو، همه عواملى است كه موقعيت را دردناكتر مى كند و بر اضطراب و تشويش دل بچه ها و زنان مى افزايد. هياهويى كه از جبهه دشمن شنيده مى شود از خودشان نيست ، بلكه اينان چون طبل ميان تهى ، خود، بى اراده و بى شعور و بى شرف اند و اين چوب تطميع حكومت شام است كه به صداشان درآورده است . در خيمه ها تشنگى بيداد مى كند. تشنگى ! تشنگى ! درون خيمه ها اگر لبى تر مى شود، نه با آب سرد، بلكه با اشك گرم است و سرها بر سينه ماتم مى افتد و كوه كوه اندوه و رنج ، بر دل كودكان مى ريزد، گرچه اين صحنه ها براى قلب مهربان و دردپرور حسين ، بسى رنج آور و ناراحت كننده است ولى دردى بزرگتر امام را رنج مى دهد. درد امت در بند كشيده شده اسلام ، درد اسارت توده مردم در چنگ حكومت استعداد كُشِ استثمارگر مردم فريب ((يزيد))، درد كوتاه فكرى امت ، درد نياز نهال اسلام به خونهاى گرم و تازه و جهادهاى مداوم تا چون پتكى بر مغز به خواب رفته مردم ، فرود آيد و بيدارى و تكان و آگاهى بياورد و به آنان بفهماند كه دنيا دست كيست و در پشت چهارديوارى خانه هاتان و سيمهاى خاردار شهرها و مرزهاتان چه خبر است ؟ و شما مردم ، چنان به ((زندگى )) مشغول شده ايد كه از هيچ جا و هيچ چيز خبر درستى نداريد. اين دردها و بسى دردهاى دگر، امام را چنان بى تاب مى كند كه درد عطش بچه هاى خود و بى سر و سامان شدن دودمان خويش را به هيچ مى گيرد. عنان اسب را آرام مى پيچد و كنار چادرش ايستاده ، مى گويد: ((شما اى كودكان من ! شما گر تشنه آبيد، جهانى تشنه عدل است ، شما گر مست از خوابيد، چه بسيارند مظلومان كه از بيداد كافرها، شبى هم از شبان ، در ديده هاشان خواب راحت نيست ، بدين لب تشنگيها، زندگيها مى شود آغاز، و روزى مى رسد آخر، كه رودى از محبّت ، از صفا، ايمان ، بروى دشت بى نام و نشان كافران مى گسترد دامان ، و خون ما شرنگ مرگ مى ريزد به كام هر چه بدنام است ...)).( 96) اين عطش سوزنده را پاسخى مى بايد گفتن . عباس بن على ، برادر امام ، ماءمور مى شود تا از رودخانه فرات ، اين رود هميشه جارى و پويا، كه آبى زلال در آن روان است ،مشكى پر از آب كرده براى كودكان تشنه بياورد. ميدان جنگ در ساحل رودخانه است و يك واحد از ارتش ((عمرسعد)) در آنجا موضع گرفته است تا جلوى برداشتن آب را از اين رود بگيرد. ((عباس بن على )) ناگزير است با اين واحد از سپاه درگير شود تا راه رودخانه را به روى خود بگشايد و آب بردارد. پرچمدار حسين ، تاكنون چند نوبت حماسه آفريده است . در لحظات حساس كه جبهه به بازوى او نياز پيدا مى كند، پرچم را پيش روى امام بر زمين مى كوبد و سلاح به دست مى گيرد و به ميدان مى تازد تا از ياران امام دفاع كند و حلقه محاصره مهاجمان به اصحاب را بشكند.( 97) رشادتهايش ، ميدان نبرد را به زير بال خود گرفته است . عباس ، در حالى كه مشگى خالى را بر دوش گرفته است ، با شمشير به سوى فرات حمله مى برد. سوار بر اسبى بلند و نيرومند، جوانى است بلند قامت و تنومند، و اگر بر اسب كوچك سوار شود، اسب بزودى خسته مى گردد و به نفس مى افتد و از پاى درمى آيد و عباس را در ميان ميدان و در دل دشمن خونخوار، پياده مى گذارد. چهره زيبا و ملكوتى اش ، هيبتى خاص دارد. قامتش رشيد است ، آنچنان كه هرگاه سوار بر اسب مى شود پايش به زمين مى رسد. سيمايش چنان نيكوست كه به او ((قمر بنى هاشم )) مى گويند. در روز عاشورا،پرچم حسين در دست اوست و علمداركربلاست .( 98) همين كه عباس وارد ميدان مى شود، شروع به خواندن رجز حماسى خويش مى كند و صدايش چنان رسا و قوى است كه هم در جبهه حسين و هم در ميان سپاه دشمن ، آن را مى شنوند. در حالى كه به طرف عمرسعد آن قسمت از سپاه كه كنار رودخانه موضعگيرى كرده اند مى رود شمشير را از نيام مى كشد. اين اولين بار نيست كه يك سوار، به تنهايى به يك واحد بزرگ سپاهى حمله مى كند. پيش از او، بارها شجاعان عرب ، به تنهايى به يك سپاه حمله ور شده اند و در كتابهاى تاريخى درج شده است . عباس چون شيرى خشمگين در ميدان مى غرّد و حمله مى كند و بانگ برمى آورد و مردان جنگاور دشمن ، خود را از دم شمشير او كنار مى كشند. عباس در نبردهاى تن به تن با دشمن ، ضربه هاى كارى و مهلك بر آنان زده است . در حالى كه پيشروى مى كند، روى اسب از كمر برمى گردد تا بتواند از پشت سر خود دفاع كند و از پشت ، مورد اصابت شمشير قرار نگيرد. وقتى به رودخانه مى رسد، از اسب فرود مى آيد و در حالى كه عنان اسب را بر بازو دارد به آب نزديك مى شود تا مشگ خود را از آب پر كند. سپس دهانه مشگ را مى بندد. سينه اش از عطش مى سوزد. در برابرش آب سرد و گوارايى موج مى زند و صداكنان مى غلتد و مى رود. دست عباس مى رود تا كفى از آن آب براى نوشيدن برگيرد. اما ناگهان ... موجى تند از احساس انسانى در ضميرش مى خروشد و به ياد كام تشنه ياران و كودكان و بالاتر از همه ، به ياد تشنگى امام مى افتد. بر خود نهيب مى زند كه : ((اى نفس ! پس از حسين زنده نباشى ! او و يارانش آشامنده مرگهايند و تو آب سرد مى نوشى ؟!... اين با ديندارى من ناسازگار است )).( 99) بدين گونه ، آب را بر آب رود مى ريزد و نفس را در اوج سوزنده ترين تمناى طبيعى اش ، مى شكند و به صورت آموزگار راستين ((وفا)) و ((بى باكى )) در مى آيد و باوفاداريش ، بر غده چركين بى وفاييها و ناجوانمرديها و پيمان شكنيها نيشتر مى زند، اين شيوه هر ((شهيد)) است كه وقتى ديگران را در محروميّت و فقر و نادارى مى بيند و خود و عدّه اى را برخوردار، نه آب گوارا و نه غذاى لذيذ، هيچكدام از گلويش به سادگى پايين نمى رود و دوست دارد آنان كه ((ندارند)) به نوا برسند و برخوردار گردند. از اين رو، به فداكارى و گذشت و ايثار شگفت آورى دست مى زند كه نقطه اوج جايگاه انسانى است و فراز برجسته آدميت را مى نماياند. عباس ، مشگ پرآب را به دوش مى گيرد و سوار بر اسب مى شود. اكنون ناچار بايد از راهى كه آمده بازگردد و ديگر بار، از ميان سواران دشمن بگذرد. چه عبور سخت و هراس آورى . همينكه از رودخانه بازمى گردد، او را هدف تير قرار مى دهند و هر قسمت از بدن او كه بى حفاظ است ، هدف تير قرار مى گيرد و پيكانى بر آن فرو مى نشيند. تيرهايى كه به وسيله كمان ، پرتاب مى شود از فاصله نزديك ، يك سلاح مؤ ثّر و كارى است و اگر به قسمتهاى حساس بدن ، اصابت كند چه بسا سبب قتل مى شود و در قسمتهاى ديگر بدن ، جراحتهاى سخت به وجود مى آورد و قويترين افراد پس از دريافت تيرهاى متعدد و پياپى ، از كار مى افتند. در اينجا مهارت تيرانداز در هدفگيرى و سنجش فاصله محل پرتاب تير تا هدف و محاسبه انحرافاتى كه ممكن است براى يك تير پس از رها شدن از كمان ، در اثر باد و هوا پيش آيد، همه در خور اهميت و جاى توجه و دقت است . چند تير از جبهه دشمن بال مى كشد و در قسمتهاى بدون حفاظ بدن فرزند على مى نشيند. در درگيريهاى اين لحظه ها، دست راست ((عباس )) آسيب مى بيند و از كار مى افتد. او بدون اينكه روحيه خويش را از دست بدهد، همچنان به نبرد ادامه مى دهد و اين شعرها را بر زبان دارد: ((به خدا سوگند! اگر دست راستم را قطع كرديد، من هماره از آيين و مكتب و دينم حمايت و دفاع مى كنم و در راه اين دين و براى دفاع از امام راستى و يقين و ايمان ، به جهاد خويش ادامه خواهم داد)).( 100) اينك با زخمهاى فراوانى كه برداشته و يك دست خود را هم از دست داده است ، با يگانه دست سالمش ، در حالى كه يك مشگ سنگين پرآب ، آزادى عمل دست او را محدود كرده است ، مشغول پيكار است . تجسم اين صحنه از نبرد، بسى شورانگيز و تحرك زا و عشق آفرين و در عين حال ، غمبار و سوزناك و دردآور است . مردى كه در درگيرى حق و باطل ، بى طرف نمانده و تا مرز جان به جانبدارى اردوى حق برخاسته است ، قامتش ، قله نستوه و بلند، دلش بى كران دريا، و صدايش رعدآسا و پرطنين و با صلابت و در همين حال ، با اين همه افتخار و بزرگى و جلال ، يك ((سرباز))! و اين همه ، رهاورد مذهب و ايمان و عقيده اش . او آن قدر به رساندن آب به كاروان حسين و سيراب كردن تشنگان ، علاقه نشان مى دهد كه به حفظ جان خويش ، نه ! گاهى نعره مى زند و خروش برمى آورد، ولى اين نعره و فرياد، نه از درد است و نه از ترس و ضعف ، بلكه خروشى است كه دليران شيرمرد در ميدان جنگ برمى آوردند و اين خود از تاكتيكهاى نبرد و فنون جنگ و اسلوب رزم ميدانى است تا در دل طرف ، هراس بريزد و خويش ، قويدل گردد. خروش و فرياد ((ابوالفضل ))، عصاره تمام فريادهاى در گلو بشكسته اى است كه ياراى برآمدن و مجال جوشيدن و خروشيدن نيافته است و اينك همه آنها، بسيج شده و از حلقوم ((عباس ))، به صورت ((فريادى رعدگون )) بر فرق جبهه دشمن كوفته مى شود. جبهه اى كه افرادش در زندگى شان ، نهال ((سكوت )) مى نشاندند و ميوه ((سكوت )) مى چيدند و مى خوردند، اينك با غرور كوبنده ((فرياد)) و عظمت ((خروش )) رو به رو شده اند. فريادى از اين جبهه برطاق سكوت مرگبار آن جبهه مى خورد و انعكاس صدايش چون آوارى بر سر سپاه شرك كه لباس توحيد پوشيده است فرو مى ريزد. حماسه ، در متن ((ميدان )) مى درخشد. ايمان ، بر تابش تيغ علمدار كربلا سوار است . اهل حق ، در سايه شمشير عباس ، احساس آرامش مى كنند. پيروان باطل ، از برق آن در هراس و فرارند. عباس ، شمشير را به دست ديگر مى گيرد و چنين حماسه سر مى دهد: ((سوگند به خدا! هرگز سستى نمى ورزم و از پيشوايم كه زاده محمد پاك و موحد است ، دفاع مى كنم )). عباس ، داراى بصيرت در دين است ، ايمانش استوار است . مجاهدى بزرگ در ركاب سيّدالشهداست كه اينك به شايستگى ، امتحان عقيده و ايمان و فداكارى و وفايش را مى دهد و در راه ((شهادت ))، گام مى سپارد.( 101) اكنون در محاصره نيروهاى دشمن است . عنان اسب را به هر طرف كه مى گرداند، چند سوار، راه را بر او مى بندند. به روى سپاه دشمن ، شمشير مى كشد و عده اى را به خاك مى افكند. حسين (عليه السّلام ) و ياران ، ديگر عباس را كه در محاصره سواران است نمى بينند. هر بار هم كه چشمشان از دور به او مى افتد، او را خون آلود مشاهده مى كنند. ولى عباس هنوز به نبرد خود ادامه مى دهد و از خود و مشگ آب ، دفاع مى كند تا بتواند آن را به اردوى امام برساند و كودكان درون خيمه ها را از تشنگى برهاند و همگى سيراب شوند. اما ضربت شديدى دست چپ او را هم قطع مى كند و او مشگ را به دندان مى گيرد، خون زيادى از تن عباس مى رود. چنان در خون آغشته است كه گويى او را در بركه اى از خون ، غلتانده اند. بعضى از دشمنان پيش مى آيند و با لحن تمسخرآميز و شماتت بارى مى پرسند: عباس ! چگونه اى ؟! و او، نه مى تواند جواب آنها را بدهد و نه در ميدان ، فريادهاى دلاورى بكشد، تيرى بر مشگ مى نشيند و آب بر زمين مى ريزد. چه فاجعه دردآور و چه حال سختى ، گرزى بر فرق عباس فرود مى آيد و... عباس از اسب بر زمين مى افتد. و لحظه اى بعد، زندگى را بدرود مى گويد و با خون خويش ، سند شرف و جوانمردى و وفا و ايمان خود را مى نويسد و با خون آن طومار افتخار را امضا مى كند و شهادت مى دهد و شهيد مى شود. پيش از شهادت اباالفضل (عليه السّلام ) سه برادر ديگرش ، به نامهاى عبدالله ، عثمان و جعفر كه همه فرزندان ((ام البنين ))اند، به ميدان رفته و پس از نبردهاى شورانگيز، به شهادت مى رسند.( 102) عباس ، برجسته ترين چهره اين خانواده است كه همه براى دفاع از حسين ( عليه السّلام ) پرورش يافته اند. هل من ناصر؟ از دودمان حسين ، عباس ، على اكبر، مجاهد سيزده ساله قاسم و ديگر پسران امام مجتبى و پسران دلاور زينب قهرمان و نيز فرزندانى از مسلم و ديگران از بنى هاشم به شهادت رسيده اند و همگى ، رسالت خون بنياد خويش را در برابر مكتب و عقيده و ايمان خود و نسبت به امام و رهبر خويش ، به خوبى و به كمال ، به انجام رسانده اند و اكنون ، وارث همه اين شهادتها و شهيدان ، حسين بن على (عليهما السّلام ) مانده است .( 103) و... تنهاست و غريب ! ميدان ، از رزم آوران بنى هاشم و ديگر اصحاب فداكار و جانباز، تهى است و پيكر در خون تپيده فداييان امام ، در ميان رزمگاه بر جاى مانده است ، و حسين ، قهرمان اين نهضت و مرد شماره يك اين حركت خونين و حماسى و جنبش الهى كه تنها مطلوب سپاه عمر سعد است و كشتن او را كه حاضر به بيعت نشده و حكومت جور را به رسميت نشناخته است و براى ادامه زندگى ، با آن بى شرفان پست ، دست نداده است ، در سر دارند. او را يكه و تنها، بدون هيچ ياور و همرزمى ، در برابر خود مى بينند و سرنوشت ، آنان را به لحظه ((امتحان )) كشانده است و كربلا ((صحنه آزمايش )) است و صحنه نماياندن جوهره هر كس بر خود و ديگران ، تا روشن شود كه سره است يا ناسره ؟ ((كربلا)) محك تجربه است ، تصفيه گاه است ، ((فتنه )) است ( 104) تا معلوم گردد كه چه كس شايسته ماندن و درخشيدن بر تارك قرنها و جا داشتن در دلها و انديشه هاست و چه كس بايد به ((زباله دانى تاريخ )) افكنده شود.( 105) كربلا تجلى گاه با ارزش ترين خصلتهاى انسانى همچون : ايمان ، فداكارى ، ايثار، دل آگاهى ، حق خواهى و مرگ كشى است و ((مدرسه )) است و ((آموزشگاه )) و عصاره تاريخ و فشرده همه صحنه هاى نبرد حق و باطل در درازاى تاريخ و پهناى زمين . و حسين ، تنهاست . و چهره اش در هاله اى از افروختگى شوق آميز فرو رفته است . بيگمان او در اين حال ، به فلسفه بلندى مى انديشد كه خود و يارانش بر سر آن ، جان را مايه گذاشته اند. امام رو به دشمن ، فرياد ((هل من ناصر)) مى زند تا طنين آن ، ذرّه اى انسانيت و وجدان خفته را نيز اگر در آن سو موجود است بيدار كند: آيا يارى كننده اى براى ما هست ؟ و آيا حق طلب و دادخواهى هست كه به خدا روى آورد؟ آيا كسى هست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ آيا فريادرسى هست كه به خاطر خدا به يارى ما بشتابد؟...( 106) و جواب ... سكوت ! به خيمه ها برمى گردد و با اهل حرم سخنها مى گويد، سپس ، فرزند شيرخوار خود را به نام عبدالله مى طلبد تا براى آخرين بار با او وداع كند. جلو خيمه ها مى نشيند و كودك را در دامان مى گيرد. مى خواهد كه از لبهاى كودكش بوسه برگيرد كه ناگاه ... از سوى سپاه دشمن ، كه روح يزيدى و فرهنگ اموى سراسر آن لشكرگاه و لشكر را تسخير كرده است و هيچ انسانيت و شرفى در آن يافت نمى شود، تيرى جانسوز برمى خيزد و بر گلوى ((عبداللّه )) مى نشيند و تير، قبل از امام ، گلوى نازك او را بوسه مى دهد. جنايت هولناكى ، رخ مى دهد.( 107) امام ، همچنان كه پيكر خونين فرزند كوچك خود را كه اينك در شمار شهيدان بزرگ درآمده است در آغوش دارد، مشتى از خون اين گلوى نازك برمى گيرد و به آسمان مى پاشد( 108) يعنى كه : ((خداوندا! اين خون را نيز بپذير)). سپس مى گويد: ((خدايا! اگر نصرت آسمان ، براى ما مقدّر نيست ، پس بهتر از آن را براى ما قرار بده و به سود ما از اين ستمگران انتقام بگير...)).( 109) و كودك را به خواهر مبارز و صبورش ((زينب )) مى دهد تا در كنار ديگر كشته ها از دودمانش نهاده شود.( 110) حسين ، قبل از اينكه مبادرت به حمله عمومى كند، جنگ تن به تن مى كند. وقتى وارد ميدان مى شود هماورد مى خواهد. هنگامى كه حسين (عليه السّلام ) براى پيكار وارد ميدان مى شود، جسد ياران مقتول خويش را مى بيند ولى نه از دست دادن فرزندان و برادران ، عزم او را براى نبرد، سست مى كند، نه مشاهده اجساد ياران شهيدش كه نتوانسته است جنازه آنان را از ميدان كارزار خارج نمايد. روحيه اى بسيار عالى دارد، عاشقانه مى جنگد، به عشق شهادت ... يكى از حاضران صحنه كربلا كه حسين بن على (عليهما السّلام ) را در آن آخرين ساعت رزم ، پس از شهادت ياران و فرزندان ، تنها در حال نبرد مشاهده كرده بود، با اعجاب و شگفتى از روحيه پرتوان آن حضرت ، اين گونه ياد مى كند: ((به خدا سوگند! من هرگز هيچ انسان مغلوبى را كه فرزندان و خاندان و يارانش كشته شده باشد، قويدل تر، استوارتر، پابرجاتر، با جراءت و با شهامت تر از حسين نديده ام ، نه در گذشته و نه پس از آن روز. در حالى كه به شدّت مجروح بود و هزاران نفر از دشمنان او را محاصره كرده بودند، با همان حال ، وقتى با شمشير به آنان حمله ور مى شد، همچون گله گوسفند، فرار كرده ، ميدان را خالى مى ساختند)). پس از اين حمله ها و تاراندن مهاجمان ، حضرت به جايگاه و مركز اصلى خويش برمى گشت و مى گفت :(( لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظي مِ)) .( 111) ميدان ، صحنه حماسه آفرينى هاى قهرمان كربلاست . در اين روز، امام ، از بامداد تا موقعى كه آخرين مرد كاروان او به قتل رسيد، پياپى دچار مرگ عزيزان و دوستانش شده است ولى وقتى وارد ميدان مى شود چنان با صداى بلند، هماورد مى خواهد و مبارز مى طلبد كه در سپاه عراق ، همه حيرت مى كنند، سپس رجزهاى حماسى مى خواند و ((عمرسعد)) فرمانده سپاه دشمن را به جنگ مى طلبد. ((عمر سعد))، هفت سال از امام جوانتر است ولى جراءت نمى كند به جنگ حسين (عليه السّلام ) بيايد. امام با استفاده از نقطه ضعف او، به نبرد تن به تن دعوتش مى كند و اين نيز يك شكست روانى براى دشمن است . به جاى او كس ديگرى وارد ميدان مى شود و پيغام مى آورد كه ((عمر سعد)) خواسته است تسليم شوى تا جان سالم به در برى ! امام حسين (عليه السّلام )فرياد مى زند چنانچه خودعمرسعدهم مى شنود: ((عمر سعد مرا چنان ترسو و سست و خائن پنداشته كه در اين لحظه سرنوشت ، تسليم شوم و پس از آن همه قربانى دادن ، در مقابل كفر و ستم و فسق ، سر فرود آرم و به همه فرزندان و خويشان و ياران سلحشور و پرشكيبى كه در راه خدا و وفادارى به من ، قتل عام شدند، خيانت كنم ؟!...)). صداى رساى حسين ، روحيه قوى و اراده تزلزل ناپذير او را به خوبى نشان مى دهد. در يك نبرد سخت و حساس ، حسين (عليه السّلام ) هماورد دلير خودش را به نام تميم از پاى مى افكند و حريف ديگرى با شتاب به ميدان مى آيد و همچنين حريف سوم ... و در همه اينها، حسين (عليه السّلام ) چهره پيروز و فاتح نبرد است . فرصت از دست مى رود و هنگام آن فرا رسيده است كه حمله عمومى آغاز شود، پيش از اينكه فرمان يورش همگانى و حمله عمومى از سوى فرمانده سپاه دشمن صادر شود، حسين از ميدان مراجعت مى كند تا آخرين ديدار خود را با بازماندگان در اين كاروان كوچك ،به انجام برساند. وقتى كه هدف انسان در عمل ، ((مشخص ))، ((متعالى )) و ((پرجاذبه )) باشد و نيز انسانى كه سراپا شوق و بى تابى و شتاب باشد، براى رسيدن به آن هدف برتر، در اين صورت ، مشكلترين مشكلات و شكننده ترين ضربه ها و بزرگترين سنگهاى سر راه ، به هيچ هم شمرده نمى شود و انسان هدفدار، سر از پا نشناس ، بيگانه با رنج و خستگى ، نستوه و پرتوان و خروشان ، به سوى آن هدف پيش مى تازد و مى بينى كه موانع ، با همه شكنندگيهايش ، از ميان مى رود، برعكس ، آن كس كه ايمانى و يقينى و شور و جذبه اى و كششى و كوششى به سوى هدف مشخص نداشته باشد، چشمش سراغ بهانه مى گردد و كاهى را كوه مى بيند و يك نابسامانى كوچك و حقير را، دژ تسخيرناپذير و سد پولادين مى پندارد و پياپى به زانو درمى آيد. مگر حسين ،احساس وعاطفه و رقت قلب و مهر پدرى و علاقه خويشاوندى ندارد؟ چرا، و مگر جدا شدن از كودكان حرم و فرزندان درون خيمه ها و اهل كاروان براى او كه ((قدم در راه بى برگشت )) گذاشته است ، سخت و رنج زا و دردناك نيست ؟ چرا، ولى تا آنگاه كه قطب نيرومندترى در اين ميان نباشد و قلب و فكر و انديشه و روح و احساس و همه چيز حسين را به سوى خود نكشد. اينك ، آن جاذبه قوى ، در اين صحنه ، دست اندر كار است و حسين ، با ديگرى عشقبازى مى كند و دل مى دهد و جان را مايه مى گذارد و از همه چيز مى گذرد و در ((آخرين وداع ))، تجلى پرشكوه اين راز را مى بينيم . حسين (عليه السّلام ) اينك با همه هستى اش و همه مظاهر تعلّقات دنيوى به مناى دوست آمده است . حسين (عليه السّلام ) اكنون ابراهيمى است كه نه يك تن ، بلكه هفتاد و دو قربانى عزيز، و ((ذبح عظيم ))، به قربانگاه دوست آورده است . مگر نه اينكه در جلوه گاه ((خدا))، ((خود))ى ها رنگ مى بازد؟! حسين (عليه السّلام ) اينك با يك دنيا اخلاص و ايمان و جذبه و شور، به ((مسلخ عشق )) آمده است . پيوند او با خدا، او را همچون امّتى راست قامت و استوار ساخته است ، هر چند كه بى ياور است . يك تنه ، با خصم بى شمار، برابر... با صدور فرمان حمله از سوى سپاه دشمن ، سپاه كوفه يكباره از جا كنده مى شود و حمله عمومى آغاز مى گردد. اينك ، ((حسين )) بايستى به تنهايى در برابر عده اى بيشمار( 112) از خود دفاع كند. اين گروه مى توانند در چند لحظه او را محاصره كنند و از پشت سر و رو به رو و طرف راست و چپ ، ضرباتى بر او وارد سازند و او را به شهادت برسانند. حسين ، براى اينكه محاصره نشود، پيوسته در حال شمشير زدن ، اسب مى تازد و اسلوب جنگى او ((جنگ با تحرك )) است و طورى از جلو سواران سپاه بين النهرين مى گذرد كه نتوانند محاصره اش كنند. امام ، به هر سو حمله مى كند، از دشمن خالى مى گردد و هركس از نبرد با او به خود مى لرزد و خوددارى مى كند، ليكن او با فرياد: (( اَلْمَوت اَوْلى مِنْ رُكُوبِ الْعارِ؛)) ( 113) كشته شدن ، از ننگ بهتر است ))، باز حمله مى كند. شمشيرهاى دشمن ، تشنه خون اوست و كينه هاشان زبانه مى كشد و رگبار تير، از هر طرف مى بارد. ضربه هاى تير و نيزه ، آن حضرت را مجروح مى سازد. حسين مجروح و خونين بر زمين افتاده است كه يك دسته از سواران سپاه بين النهرين به سوى كاروان حسين به راه مى افتند تا خيمه ها را غارت و چپاول كرده و زنان و اطفال را اسير كنند. اما حسين (عليه السّلام ) خشمگين مى شود و چنان فرياد مى زند كه در ميان هياهو و غوغاى گوشخراش ميدان جنگ ، فرياد او به گوش عده اى از افراد دشمن مى رسد. شمر مى پرسد: چه مى گويى ؟ امام پاسخ مى دهد: ((گيرم كه دين و آيينى نداريد و از روز جزا و قيامت هراستان نيست ، لااقل در زندگى خود، جوانمردى و آزادگى داشته باشيد)).( 114) آنگاه ، عنان اسب را به طرف خيمه ها برمى گرداند تا از غارت خيمه ها به دست اين بى شرافت مردمان بدسرشت و فرومايه جلوگيرى كند؛ چون چنين مى بينند، يا از روى هراس و يا به خاطر بعضى تعصب ها از حمله به خيمه هاى امام دست مى كشند. كربلا رنگ مرگ دارد و بوى خون مى دهد و ((هوا چون سرب ، سنگين است )). تنهايى حسين در اين دشت پر از دشمن ، محسوس است . و چه جانكاه و دردآور. نداى حسين (عليه السّلام ) خطاب به ياران بزرگش ، همچون مسلم بن عقيل ، هانى بن عروه ، حبيب بن مظاهر، زهير بن قين ، مسلم بن عوسجه ... است . آنان را كه به شهادت رسيده اند، ياد مى كند و ندا در مى دهد: اى قهرمانان صفا! اى تكسواران نبرد! چرا ندايم را جواب نمى دهيد؟...( 115) از بدنهاى غرقه در خون دليران آن دشت خونين ، جوابى نمى شنود. ولى خونشان ، گوياست و جوشان ! امام به نبرد پر شور خويش ادامه مى دهد. در قلب سپاه دشمن است و هرلحظه چندين تيغ و تيغ زن ، مقابل شمشير امام حسين (عليه السّلام ) است . قبضه شمشير را با انگشتان خونين خود مى فشرد. دستش مدام در حركت است . اسبش پيوسته بدون لحظه اى درنگ و توقف مى دود و در كام امواج سپاه دشمن فرو مى رود و دگر باره بيرون مى آيد، حسين ، اين رزم آور دلير و اين آزاده مرد آزادانديش ، كه شرافت و شجاعت را همراه شير، از مادر گرفته است ، رو در روى تابش خورشيد، برق تيغش را به چشم دشمن مى زند و بدون وقفه ، پويا و پرتلاش ، با آن روبه صفتان مى جنگد. قدرت ايمان ، به او توانى وصف ناپذير بخشيده است كه در اين تلاش و تكاپوى دايمى اش ، خسته نمى شود. و هنگام حمله به جبهه سياه سپاه دشمن از عمق جان ، بانگ مى زند: اللّه اكبر! ... اللّه اكبر! ... از شمشير امام ، خون مى چكد، از چپ و راست حمله مى كند و دفاع مى نمايد. و با يادآورى هدف مقدسى كه در راه آن به اين جهاد پرداخته و خون پاكش را بهاى بارور گشتن نهال فضيلت اسلام و عدالت دين و حريّت قرآن قرار داده است ، باز خروش برمى آورد و حمله مى كند و شمشير مى كشد و پيش مى تازد و در قلب سپاه دشمن باز هم نواى روحبخش و فرياد پرطنين حسين : اللّه اكبر! ... اللّه اكبر! ... تير از هر طرف بر او مى بارد. زهى از كمانى كشيده مى شود و تيرى بر پيشانى ((قهرمان كربلا)) مى نشيند. امام با دستش آن را بيرون مى كشد اما از جاى آن ، خون فوران مى زند و بر چهره برافروخته از شوق شهادت او جارى مى گردد. اكنون ، ديگر چشمان خون گرفته اش دشمن را به خوبى نمى بيند. مى خواهد با گوشه لباس ، خونها را از چشم و روى خود پاك كند كه در همين دم ، تيرى بر سينه اش مى نشيند و در قلب او نفوذ مى كند و كانون آن همه مهر و ايمان و مركز آن همه شور و حماسه و عزت و شرافت ، آسيب مى بيند. هر كس با هر چه كه در دست دارد بر ((امام )) ضربتى مى زند. و بدين گونه توان امام پايان مى يابد و همچون نگينى بر زمين ((كربلا))مى افتد. اينك ، كربلا خونرنگ است . دشت ، از خون حسين (عليه السّلام ) سرخ فام است . خون او، ترسيم خطّ حائل ميان حق و باطل است . خون ، خط مى كشد و خط و راه ، از خون سرچشمه مى گيرد. و به خون ، ختم مى گردد و خون عاشوراييان ، محك شناخت صادقان و مدّعيان در طول تاريخ مى شود. اين ((خون )) كه امروز بر ((خاك )) مى ريزد، بر سر راه ستمگران خار مى روياند و پيش پاى آزادگان لاله مى كارد. ((آويزه عرش )) بر زمين افتاده است . ازدحامى مى شود... غبارى برمى خيزد... و... فرو مى نشيند... و حسين ، طپيده در خون گرم خويش ... در حالى كه آخرين دقايق را مى گذراند، مى گويد: خدايا! ... راضيم و جز تو معبودى نمى شناسم . (( ... رِضىً بِقَضائِكَ وَلا مَعْبُودَ سِواكَ...)) .( 116) چهره حسين (عليه السّلام ) از التهاب عشق الهى ، در آستان شهادت ، درخشش خاصّى دارد. ((هلال بن نافع ))، كه در كنار عمر سعد ايستاده است ، وقتى خبر برزمين افتادن حسين را مى شنود، خود را به كنار اين بزرگ مرد در خون طپيده مى رساند. منظره اى را كه مى بيند، اين گونه ترسيم مى كند: ((حسين را ديدم ، جان مى داد، به خدا قسم ! هرگز كشته به خون آغشته اى را چون حسين بن على ، زيباروى و جذاب و درخشنده نديده ام ، درخشش سيمايش و شكوه جمال او در آن لحظه مرا چنان به خود مشغول داشت كه از فكر كشته شدن او غافل شدم ...)).( 117) سيدالشهدا(عليه السّلام ) چشمان خون گرفته اش را به آسمان مى دوزد، در واپسين دم ، با آفريدگار خويش ، راز و نياز مى كند. و پس از چند لحظه ... خاموش مى شود و اين ((قلب تپنده )) از حركت بازمى ايستد و همه چيز پايان مى يابد. نه ! نه ! بلكه آغاز مى گردد. حسين ، فقط روز ولادت دارد، چرا كه او هرگز نمرده است . شهادت هم ميلاد سرخ است . در كربلا هرگز چيزى ((تمام )) نمى شود. اين پايانى است براى آغازى ديگر... و اگر پايانى است ، در سخن ماست ، نه در حيات حسين (عليه السّلام ).( 118) سر امام از پيكرش جدا مى شود و بر فراز نيزه اى بلند افراشته مى گردد، چشمان خونبار امام ، بر فراز ((نى ))، آيت بلندى حق است . امام ((جان )) خويش را در راه بقاى ايمان و دين مى دهد و براى رسوا ساختن ((نظام ستم ))، قامت اعتراض برمى افرازد و چون نمى خواهد سايه سياه ذلت و بردگى را بر سر خود و مردمش ببيند، ((نام )) را بر ((ننگ )) بر مى گزيند و به استقبال مرگ مى شتابد و به همراه يارانى سراپا اخلاص و پايمردى و وفا، كه زينت اسلام و افتخار قرآنند، با انتخاب ((شهادت )) رسالت بزرگ خويش را انجام مى دهد، تا به مردمى كه هنوز نمى دانند يزيد دين ندارد و مسلمان نيست بلكه از اسلام به عنوان پوششى براى تبهكارى و فريب و خيانت استفاده مى كند، آگاهى و بيدارى و بصيرت بدهد و به ما و همه نشستگان در كلاس تاريخ و تمامى فرزندان خَلفِ اسلام بياموزد كه چگونه بايد زندگى كنيم و چگونه بايد بميريم . اين درس بزرگ ، به قيمتى سنگين فراهم مى آيد... عاشورا هرچه قساوت دارد يكباره بر آنان فرو مى ريزد و صحرايى را كه آسمان از باريدن بر آن بخل مى ورزد از باران سرخ خون ، سيراب مى كند و بيشتر، كه رود خون در آن جارى مى سازد و درختانى را كه ريشه در خون شهيدان صدر اسلام در رزمگاههاى بدر و احد و خيبر و مرج عذراء و... دارد، به ثمر مى رساند. اكنون سكوتى مرموز بر اين دشت حاكم است . كاروان ، غارت گشته و به آتش كشيده شده است و كاروانيان ، ((اسارت )) را استقبال كرده اند؛ اسارت آزاديبخش را. اكنون غروب آن روز تيره تر از شام است و همه چيز به حال عادى بازگشته است . چكاچك شمشيرها، شيهه اسبان ، همهمه جنگاوران ، رجزخوانى قهرمانان ، طنين طبل و شيپور... همگى از صدا افتاده است . و ((واى جغدى هم نمى آيد به گوش )) و باد غروب ، از غبارهاى اين دشت ، بر پيكر شهيدان مى پاشد تا مگر پرده اى هر چند نازك بر اين جنايت و فاجعه بكشد. ولى تابنده اختر را چه مى توان كرد؟ خورشيد را مى گويم كه چهره بر اين خونها سوده و با چهره اى برافروخته و خونرنگ ، بر كوههاى باختر ايستاده و افشاگرى مى كند، تمامى خونهاى ريخته شده را جمع كرده و از افق مغرب به آسمان مى پاشد و سرتاسر افق را حناى خون مى بندد. اينك ، مغرب ، آيينه اى شده تمام قد، كه تمامى اين فاجعه هاى هولناك را و اين قساوتهاى زشت را به طور روشن نشان مى دهد و دشمن هر چه دستهاى سياهش را بر افق بالا مى برد تا سرخى افق را بپوشاند ولى افق خونين ، بيدارتر است . هر چه بر پرده هاى سياه دشمن افزوده مى شود، افق ، دامن خون آلودش را بالاتر مى برد و... بالاتر، تا هر چه بيشتر اين تجاوزى را كه به ناموس انسانيت شده است روشن و آفتابى كند و بگويد: حتى زنان و كودكان هم از تعرّض مسلحانه نظام حاكم ، مصون نمانده اند و يزيد، تمام مقررات اسلامى جهاد را زير پا گذاشته و اسلام و سرنوشت مسلمانان را به بازيچه گرفته است ،( 119) حسين كشته مى شود ولى بار سنگينى را كه بر دوش دارد به پايان مى برد. مسؤ وليتى بزرگ و فداكارى تاريخى مى بايست انجام گيرد و يك گام مثبت و تحول آفرين در اين نقطه عطف تاريخى در اين تنگناى زمانى باريكتر از مو، بود كه برداشته شود... اين مسؤ وليت انجام مى گيرد و آن گام برداشته مى شود. حسين با ((شهادت )) و زينب با ((اسارت )). اسيران آزاديبخش ، سفر پيامگزارى ((خون )) را در دشت و هامون آغاز مى كنند. ما رهسپار شهر خموشانيم شهرى كه سايه بان زده از وحشت شايد به تازيانه فريادى بيدارشان كنيم از اين غفلت در كوفه و دمشق ، بپا سازيم طوفانى از وزيدن صرصرها هر جا كه شهر خفته و تاريكيست روشن كنيم جلوه اخگرها رفتيم پيشواز اسارتها تا كاخهاى ظلم براندازيم تا در زمان قحطى حق جويان آبى به آسياب حق اندازيم زينب كه قافله سالار اسيران است ، همراه ديگر كاروانيان ، در حالى كه چتر كبود آسمان بالاى سرشان است و سينه گسترده دشت خون گرفته كربلا به زير پايشان ، رسالت خود را آغاز مى كند و او ((پيامبر)) خون هاى كربلاست . مى رود تا خلقها را بياگاهاند كه خود جاى سخن دارد، مفصل و فراوان اينان ، در بامداد اين روز، همه چيز داشتند ولى اينك در شامگاه ، هيچ ندارند، نه ! بلكه همه چيز را اكنون دارند، آينده از آن اينانست ، و حق هميشه پيروز است و ((مگر خورشيد مى ميرد؟)). ((زينب )) در به ثمر رساندن و پيروز ساختن نهضت كربلا، نقشى دارد بس بزرگ و حياتى . ((پس از آن روز، چه بسيارند آن زنها كه طفلان آشنا كردند بر صبر و شكيبايى . و ما ديديم دنيا را به زيبايى . پس از آن روز، چه بسيارند آن مردان كه ((ننگ )) زندگانى را به پاس ((نام )) بخشيدند)). سلام بر حسين ! روزى كه زاده شد و... روزى كه شهيد شد و... روزى كه زنده برانگيخته خواهد شد. مؤ خّره با توجه به اينكه در اين كتاب ، به تحليل كلّى نهضت امام حسين (عليه السّلام ) و انگيزه ها و اهداف و نتايج آن انقلاب خونين نپرداختيم ، در پايان ، تنها به سرفصلهاى آنگونه مباحث ،اشاره مى شودتابراى خوانندگان عزيز،راهگشاى مطالعه وسيعتر و كليدى براى رديابى حوادث ((قيام عاشورا)) باشد. علل و انگيزه هاى نهضت 1- تعهّد و مسؤ وليت دينى و اجتماعى امام حسين (عليه السّلام ) در برابر اسلام و مسلمين . 2- افزايش فسادها و انحرافات و ستمهاى بنى اميّه . 3- امر به معروف و نهى از منكر. 4- به خطر افتادن موجوديّت دين و اساس اسلام . 5- حاكميّت رژيم اموى و تسلّط ناروا بر جامعه . 6- اعلام آمادگى كوفيان براى يارى امام در نهضت . فسادهاى رژيم بنى اميه 1- اسلام زدايى و تحريف معارف دين . 2- ترويج فرهنگ جبر و سكوت و تسليم . 3- غارت بيت المال مسلمانان و صرف آن در راه منافع و اميال شخصى . 4- فساد اخلاق و ترويج شراب و شهوت و قمار و احياى ضدّ ارزشهاى دوران جاهليّت . 5- حيله گرى و تزوير و تبليغات دروغين . 6- به كار گماردن عناصر نالايق و فاسده صرفا به دليل اموى بودن . 7- كينه و عداوت آنان با اولاد على (عليه السّلام ). 8- محروم كردن شيعه از حقوق سياسى ، اجتماعى و اقتصادى . 9- كشتارهاى دسته جمعى مسلمين در شهرها. 10- شهيد كردن چهره هاى درخشان و انقلابى و آگاه مسلمان . 11- بيعت گرفتن اجبارى از مردم ، به نفع يزيد. اهداف نهضت امام حسين (عليه السّلام ) 1- زنده كردن اسلام . 2- آگاه ساختن مسلمانان و افشاى ماهيت واقعى امويان . 3- احياى سنّت نبوى و سيره علوى . 4- اصلاح جامعه و به حركت درآوردن امت . 5- از بين بردن سلطه استبدادى بنى اميّه بر جهان اسلام . 6- آزادسازى اراده ملت از محكوميّت سلطه و زور. 7- حاكم ساختن حق و پيروان آن . 8- تاءمين قسط و عدل اجتماعى و اجراى قانون . 9- از بين بردن بدعتها و كجرويها. مراحل نهضت 1- امتناع از بيعت با يزيد و به رسميّت نشناختن حكومت وى . 2- هجرت شبانه و مخفيانه امام از مدينه به مكّه . 3- اعزام نماينده ويژه (مسلم بن عقيل ) به كوفه ، براى زمينه سازى بيعت گرفتن از شيعيان هوادار، جهت تشكيل حكومت اسلامى . 4- اقامت چهارماهه امام در مكّه ، همراه با تبليغات مؤ ثر و روشنگرى اذهان مردم عليه يزيد. 5- حركت از مكّه به سوى عراق ، براى به دست گرفتن رهبرى نهضت و پيوستن به انقلابيون كوفه . 6- رسيدن به كربلا و قرار گرفتن در محاصره نيروهاى دشمن ، پيش از رسيدن به كوفه (دوّم محرّم ). 7- شهادت امام و اصحاب وى در حماسه بزرگ روز عاشورا. 8- بهره بردارى امام سجّاد و حضرت زينب و اهل بيت (عليهم السّلام ) از خون شهيدان در طول اسارت و پس از آن و افشاگريهاى مؤ ثر و بيدارگر عليه رژيم حاكم . 9- رسوايى و تزلزل موقعيّت امويان . آثار و نتايج نهضت 1- قطع نفوذ دينى بنى اميّه بر افكار مردم . 2- احساس گناه در جامعه ، به خاطر يارى نكردن حق و كوتاهى در اداى تكليف . 3- پديد آمدن مكتب جديد اخلاقى و انسانى (ارزشهاى نوين عاشورايى و حسينى ). 4- فروريختن ترسها و رعبها از اقدام و قيام . 5- رسوايى يزيديان و باند حاكم . 6- بيدارى روح مبارزه در جامعه . 7- تقويت انگيزه هاى مبارزاتى مردم . 8- پديد آمدن حركتهايى چون : انقلاب توّابين . انقلاب مختار. انقلاب مدينه . انقلاب ((مطرف بن مغيره )). انقلاب ((ابن اشعث )). انقلاب ((زيد بن على )). انقلاب ((ابى السّرايا)). 9- الهامبخشى عاشورا، به همه نهضتهاى رهايى بخش و حركتهاى انقلابى تاريخ . 10- تبديل شدن ((كربلا)) به دانشگاه عشق و ايمان و جهاد و شهادت ، براى نسلهاى انقلابى شيعه . 11- به وجود آمدن يك مكتب و پايگاه نيرومند و عميق و گسترده تبليغى و سازندگى پيرامون چهره مقدس سيدالشهدا(عليه السّلام ) و شهادت آن حضرت . 12- و... اميد است كه عناوين فوق ، كه تنها در حدّ يك فهرست راهنماست ، مفيد و مؤ ثر باشد.

کتابنامه

كتابنامه 1- منابع اين نوشته . 2- معرفى كتابهايى به شيوه واقعه نگارى . 3- معرفى كتابهاى تحليلى . 1- منابع اين نوشته : منظور، كتابهايى است كه در نگارش اين كتاب ، مورد استفاده و تحقيق و مطالعه قرار گرفته است : 1- ابصارالعين فى انصار الحسين محمد بن طاهر سماوى 2- ابوالشهداءعباس عقّاد 3- ارشادشيخ مفيد 4- اعلام الورى طبرسى 5- اعيان الشيعه سيد محسن امين 6- الامام الحسين (ع )علائلى 7- انساب الا شراف بلاذرى 8- بحارالانوارعلاّمه مجلسى 9- تاريخ طبرى ابن جرير طبرى 10- حياة الامام الحسين بن على (ع )باقر شريف القرشى 11- قاموس الرّجال محمد تقى شوشترى 12- قمقام زخّارفرهاد ميرزا 13- كامل ابن اثير 14- لهوف سيّد بن طاووس 15- مع الحسين فى نهضته اسد حيدر 16- مقتل الحسين (ع )خوارزمى 17- مقتل الحسين (ع )عبدالرزاق المقرم 18- مناقب ابن شهر آشوب 19- مقاتل الطالبييّن ابوالفرج اصفهانى 20- نفس المهموم شيخ عباس قمى 2- منابع و كتب ، به شيوه واقعه نگارى منظور كتابهايى است كه به بيان حوادث و وقايع و جزئيات رويدادهاى تاريخى ، مربوط به حادثه كربلا پرداخته است و متن تاريخى است : الف : فارسى 1- آهى سوزان بر مزار شهيدان (ترجمه لهوف )احمد فهرى 2- آنجا كه حق پيروز است پرويز خرسند 3- پيشواى شهيدان سيدرضا صدر 4- حسين بن على (ع )جواد فاضل 5- دليران كربلاسيد على رضوى زاده 6- زندگانى اباعبداللّه الحسين (ع )محمد صحفى 7- سخنان حسين بن على ، از مدينه تا كربلاصادق نجمى 8- عنصر شجاعت ، يا هفتاد و دو تن و يك تن خليل كمره اى 9- قمقام زخّارفرهاد ميرزا 10- ناسخ التواريخ (جلد سيدالشهداء)محمد تقى سپهر 11- نفس المهموم (ترجمه )ابوالحسن شعرانى 12- منتهى الا مال شيخ عباس قمى 13- منهاج الدّموع قرنى گلپايگانى 14- مرثيه اى كه ناسروده ماندپرويز خرسند 15- الوقايع والحوادث ملبوبى 16- هدفهاى اجتماعى حسين (ع )غلامرضا انصاف پور 17- يك شب و يك روز عاشوراخليل كمره اى ب : عربى 1- ارشاد (جلد 2)شيخ مفيد 2- اعيان الشيعه سيد محسن امين 3- اعلام الورى امين الاسلام طبرسى 4- اسرارالشهادة فاضل دربندى 5- انصارالحسين محمد على عابدينى 6- انصارالحسين محمد مهدى شمس الدين 7- ابصارالعين فى انصارالحسين محمد بن طاهر سماوى 8- بحارالانوار (جلد 4445)علاّمه مجلسى 9- ثورة الحسين محمد مهدى شمس الدين 10- الحسين فى طريقه الى الشهادة على بن الحسين الهاشمى 11- الدوافع النفسيّة لا نصارالحسين محمد على عابدينى 12- الخصائص الحسينيه شيخ جعفر شوشترى 13- ذريعة النجاة ميرزا رفيع گرمرودى 14- العيون العبرى سيدابراهيم ميانجى 15- فرسان الهيجاءذبيح اللّه محلاّتى 16- اللهوف على قتلى الطّفوف سيّد بن طاووس 17- مثيرالا حزان ابن نماء حلّى 18- المجالس السنيّة (2 جلد)سيد محسن امين 19- مقاتل الطالبييّن ابوالفرج اصفهانى 20- مقتل الحسين خوارزمى 21- مقتل الحسين ابى مخنف 22- موسوعة كلمات الامام الحسين (ع )گروهى 23- نفس المهموم شيخ عباس قمى 24-الوثائق الرّسمية لثورة الامام الحسين عبدالكريم الحسينى القزوينى 3- كتب تحليلى مقصود، معرفى برخى از كتابهايى است كه در موضوع نهضت كربلا و قيام سيدالشهداء(ع ) به شيوه تحليلى و بيان فلسفه نهضت و زمينه ها و آثار و نتايج آن پرداخته است : الف : فارسى 1- الفباى فكرى امام حسين (ع )محمد رضا صالحى كرمانى 2- ارزيابى انقلاب حسين (ع )محمد مهدى شمس الدين (ترجمه پيشوايى ) للّه 3- انگيزه قيام امام حسين (ع )مجموعه مقالات (شفق ) 4- انقلاب تكاملى اسلام (فصل تاكتيك طف )جلال الدين فارسى 5- بررسى تاريخ عاشورامحمد ابراهيم آيتى 6- پرتوى از عظمت حسين (ع )لطف اللّه صافى 7- پيشواى شهيدان (ترجمه ابوالشهداء)عبّاس عقاد 8- چشمه خورشيدمجموعه مقالات 9- حسين بن على را بهتر بشناسيم محمد يزدى 10- حسين ، پيشواى انسانهامحمود اكبرزاده 11- حماسه حسينى شهيد مرتضى مطهّرى 12- درسى كه حسين به انسانها آموخت شهيد هاشمى نژاد 13- سرگذشت و شهادت امام حسين (ع )على غفورى 14- فرهنگ عاشوراجواد محدّثى 15- قيام حسين (ع )سيد جعفر شهيدى ب : عربى 1- ابوالشهداءعباس عقّاد مصرى 2- الامام الحسين (ع )عبداللّه العلائلى 3- الامام الحسين بن على الشهيدعبدالودود الا مين 4- الائمة الا ثناعشرعادل اديب 5- ثورة الحسين محمدمهدى شمس الدين 6- حياة الامام الحسين بن على باقر شريف القرشى 7- سيرة الائمة الا ثنى عشرهاشم معروف الحسنى 8- على طريق الكربلامحمد حسين فضل ا للّه 9- فى رحاب ثورة الحسين احمد زكى تفاحه 10- مقتل الحسين (ع )عبدالرزاق المقرّم 11- مع الحسين فى نهضته اسد حيدر 12- نهضة الحسين (ع )سيد هبة الدين شهرستانى 13- الشهيد والثورة هادى المدرسى